close
مجتمع فنی تهران
رمان فراز نیاز قسمت سوم
loading...

رمان فا

    شهاب_نه دیگه سوپرایزه    _ا شهاب    شهاب_نوچ نوچ نمیشه    _اذیت نکن دیگه    شهاب_گفتم نوچ    _پووووف…

رمان فراز نیاز قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 216 جمعه 05 آذر 1395 : 9:59 نظرات ()

    شهاب_نه دیگه سوپرایزه
    _ا شهاب
    شهاب_نوچ نوچ نمیشه
    _اذیت نکن دیگه
    شهاب_گفتم نوچ
    _پووووف باشه
    تا رسیدن به مقصد چیزی نگفتم و ساکت موندم. ********************
    از ماشین پیاده شدیم.رفتیم تو یه پاساژ که همش طلافروشی بود.
    با ناباوری و خجالت گفتم:
    _شهاب اینجا؟؟
    لبخند زد و گفت:
    _آره خب
    _نه شهاب نمیشه
    شهاب_حالا یبار خواستم بهت کادو بدما.
    _آخه...
    انگشتشو گذاشت رو لبم و گفت:
    _ نوچ نوچ..آخه نداریم.
    دستمو کشید و برد تو یه مغازه.
    شروع کرد به سلام و احوالپرسی با مغازه دار.
    شهاب_سلام
    مغازه دار با دیدن شهاب با خوشرویی گفت:
    _به به آقا شهاب.حال شما؟
    شهاب با لبخند گفت:
    _ممنون شما خوب هستین؟
    مغازه دار_قربان شما..بفرمایین من در خدمتم....................




    شهاب به من اشاره ای کرد و گفت:
    _دختر خالم آوا.
    مغازه دار_بله بله.خوشبختم خانم.حمیدی هستم.
    لبخندی زدم و گفتم:
    _منم همینطور
    شهاب_خب میشه لطفا انگشتراتونو بیارین.
    حمیدی_چه نوعی؟
    شهاب_برلیان
    اعتراض کردم و گفتم:
    _شهاب!!!
    دستمو فشار داد و رو به حمیدی گفت:
    _بیارین لطفا
    حمیدی_چشم صبر کنین.
    وقتی حمیدی رفت اونورتر دهنمو باز کنم که اعتراض کنم ولی شهاب سریع گفت:
    _امم چیزه...این حمیدی طلا فروشیه که بابا همیشه میاد پیشش برای مامان کادو میخره..
    چپ چپ نگاش کردم و اونم خندید.
    ********************
    نگاهی به انگشتر توی دستم کردم.
    واقعا خیلی خوشگل بود.
    هم خیلی خجالت کشیدم،هم خیلی ذوق کردم.
    مدلش پروانه ای بود. تمامش برلیان کار شده بود و خیلی به انگشتای کشیدم میومد.
    شام خورده بودیم و الان هم تو راه خونه بودیم.
    با انگشترم بازی میکردم و هی ذوق میکردم.
    شهاب با دیدن حالت من،خندید و گفت:
    _دوسش داری؟
    لبخند زدمو سرمو تکون دادم.
    _واقعا خیلی خوشگله شهاب.مرسی
    کلافه گفت:
    _وااااای آوا این بار صدمه که تشکر میکنی.
    خندیدم و چیزی نگفتم.
    وقتی رسیدیم رو کردم به شهاب و گفتم:
    _خیلی خوب بود.خیلی خوش گذشت.
    لبخند مهربونی زد و گفت:
    _به من بیشتر خوش گذشت عزیزم.با هم در ارتباط میمونیم که؟
    _صد در صد
    شهاب_پس شمارتو بگو
    گوشیشو از رو داشبورد برداشت و گفت:
    _خب
    شماره رو گفتم.
    
    خواستم خدافظی کنم و پیاده شم که...
    چشمم خورد به مانی که وسط خیابون ایستاده بود.
    اخم غلیظی رو پیشونیش بود و به ما دوتا نگاه میکرد.
    شهاب کنجکاو رد نگاهمو گرفت تا رسید به مانی.
    هردوتاشون با اخم بهمدیگه نگاه میکردن.
    همیشه مانی و شهاب از همدیگه بدشون میومد و طاقت دیدن همدیگه رو نداشتن.
    حالا هم...
    دیگه هیچی واسم مهم نبود.
    نه نگاهای مانی!
    نه طرز فکرش راجب من!
    نه برخوردش!
    هیچکدوم مهم نبود!
    رو کردم به شهاب و با لبخند گفتم:
    _خب دیگه من برم.
    شهاب_باهاش حرف نزن آوا
    _مهم نیست شهاب
    شهاب_قبل خواب بهم زنگ بزن
    _پررو نشو دیگه
    خندید و اونم خدافظی کرد.
    پیاده شدم و شهاب حرکت کرد رفت.
    بدون توجه به مانی رفتم سمت خونه.
    دنبالم اومد تا رسید بهم.
    با تندی گفت:
    _با اون کجا بودی تا اینوقت شب؟
    بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
    _به تو ربطی نداره.
    کلیدو از جیبم در آوردم و درو باز کردم.
    خواستم درو ببندم که نذاشت و اومد داخل.
    بیخیالبه سمت ویلا رفتم.دنبالم میومد و سوال پیچم میکرد.کلافه و عصبانی بود و این از صدای گرفتش مشخص بود.
    مانی_آوا گفتم کجا بودی؟
    _منم گفتم به تو ربطی نداره.
    دستمو کشید و نگهم داشت.
    مانی_حرفای منو درست جواب بده آوا.
    _و اگه جواب ندم؟
    تند تند نفس عمیق میکشید و دندوناشو رو هم فشار میداد.
    مانی_تو با اون پسر تا این موقع شب کجا بودی؟
    تو چشماش زل زدم و محکم گفتم:
    _به تو ربطی نداره
    دستمو بزور از دستش کشیدم بیرون و رفتم تو.
    تمنا رو کاناپه دراز کشیده بود و کتاب میخوند.با دیدن ما دوتا از جا پرید و کتابو گذاشت رو کاناپه.
    خواستم برم سمت پله ها که اینبار مانی دستمو محکم کشید.مچ دستم حسابی درد گرفت.
    با عجز گفتم:
    _ولم کن مانی.
    مانی_تا نگی کجا بودی ولت نمیکنم.
    کلافه و عصبانی بودم.خواستم دستمو از دستش بکشم بیرون،که اینبار سفت تر فشارش داد.حس میکردم استخون دستم داده خرد میشه.
    مانی داد زد و گفت:
    _جواب منو بده آوا
    مثل خودش داد زدم و گفتم:
    _با شهاب تا این موقع شب بیرون بودم چون داشتیم تولدمو جشن میگرفتیم.
    مانی و تمنا با حیرت به من نگاه کردن.فشار دست مانی کمتر شد و من تونستم دستمو از دستش بکشم بیرون.
    تمنا جلو اومد و گفت:
    _مگه امروز چندمه؟
    _12 اسفند
    تمنا_واییی
    اینو گفت و زد تو پیشونی خودش.
    رو کردم به مانی که به من زل زده بود، و گفتم:
    _نکنه میخواستی سر این موضوع دوباره جریان بسازی و چندتا لقب دیگه به اون قبلیا اضافه کنی؟؟
    سرشو انداخت پایین و تیکه تیکه گفت:
    _آوا..ببین..به خاطر..جریان صبح..من..واقعا معذرت میخوام...من...
    _دیگه واسم مهم نیست.
    سرشو آورد بالا و با تعجب بهم نگاه کرد.
    نگامو ازش گرفتم و به سمت پله ها رفتم.
    در اتاقو محکم بهم کوبیدم و قفل کردم.
    رو تخت نشستم و دستمو ماساژ دادم.
    خیلی درد میکرد!مانی بدجور فشارش داد بود!
    یه قرص مسکن و یه قرص خواب از تو کشو پیدا کردم و خوردم.
    با همون لباسا رو تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم.
    چند دقیقه ای گذشت که صدای تمنا اومد:
    تمنا_آوا؟؟...میشه درو باز کنی؟..باید حرف بزنیم!
    گوشامو گرفتم و سرمو بیشتر تو بالشت فرو کردم..نمیخواستم هیچ صدایی بشنوم و با هیچکس حرف بزنم.
    تمنا چندبار دیگه در زد و صدام زد اما وقتی جوابی نشنید رفت.
    خسته تر از اونی بودم که بشینم راجب اتفاقات امروز کار کنم.
    به خاطر همین چشامو بستم و خوابیدم.
    


    _الو
    شهاب_سلام چطوری؟
    _خوبم تو خوبی؟
    شهاب_مرسی..چه خبرا؟
    _هیچی تازه از خواب پاشدم.
    شهاب_آوا ساعت 1ظهره..تازه از خواب بیدار شدی؟
    _آره مشکلش چیه؟
    شهاب_هیچی |:
    _تو چه خبر؟
    شهاب_منم هیچی...آوا یه چیزی!!
    _چی؟
    شهاب_دیشب!
    پوفی کردم و گفتم:
    _هیچ اتفاقی نیفتاد
    با تعجب گفت:
    _واقعا؟
    _آره
    شهاب_یعنی هیچ بحثی دعوایی؟؟
    _هیچی
    شهاب_اذیتت که نکرد؟
    _نوچ
    شهاب_آوا راستشو بگو
    _راستشو میگم..باور کن
    شهاب_یعنی هیچی بهت نگفت؟
    کلافه شدم و گفتم:
    _اوووف شهاب!!فقط پیله کرد که با اون پسره تا این وقت شب کجا...
    شهاب سریع گفت:
    _به اون چه ربطی داره؟
    _شهاب نپر وسط حرفم.
    شهاب_پوووف..باشه خب
    _وقتی گفت کجا بودی اول نگفتم.بعد که زیاد گیر دادم گفتم رفته بودیم بیرون تا تولدمو جشن بگیریم.
    شهاب پوزخند صدا داری زد و گفت:
    _هه..یادش نبود نه؟
    با تاسف گفتم:
    _نه
    شهاب_تمنا چی؟رفتی خونه بهت تبریک نگفت؟
    پوزخند زدمو گفتم:
    _اون حتی نمیدونست دیروز چندمه!!
    شهاب_پوووف..خب برنامه امروزت چیه؟
    _خواب بعدش هم به احتمال زیاد میرم پیش مامان و بابا
    شهاب_ماشینت که تعمیرگاه بیا با من
    _نوچ نمیخواد خودم میرم
    شهاب_ناز نکن دیگه.
    °آوا دیوانه رانندت هم جور شد ناز واسه چی میکنی دیگه؟°
    _ باشه
    شهاب_ساعت چهار آماده باش زودتر بریم ترافیک کمتره
    _باشه
    شهاب_میبینمت.فعلا
    _خدافس.
    گوشیو قطع کردم.ساعتو برای ساعت 3 گذاشتم رو زنگ و دوباره خوابیدم.
    کلا تنها کار مفیدی که تو زندگی میتونم انجام بدم خوابیدنه : |
    ********************************************
    بدون اینکه با تمنا حرفی بزنم،از خونه زدم بیرون.
    ازش دلخور بودم.
    خب یعنی چی که تولد منو یادش رفته؟
    بلانسبت صمیمی ترین دوستمه.
    واقعا ازش انتظار نداشتم.
    هر چند که خودمم تا قبل از اینکه شهاب بگه،یادم نبود که تولدمه : |
    در حیاطو بستم و به سمتش رفتم.دستش تو جیبش بود و با سنگای روی زمین بازی میکرد.
    کفش اسپرت.کتونی مشکی و سوئی شرت قرمز کلاه دار.
    عینک آفتابیشو زده بود و پشتش به من بود.
    خدایی پسر خاله ی خوشتیپ هم داشتن غنیمته ها!!
    _سلام آقا خوشتیپه
    برگشت طرفم.عینکشو در آورد و با خنده گفت:
    _سلام خانم خوشگله.
    رفتم جلو و بهش دست دادم.
    _چه عجب از من تعریف کردی.
    ابروهاشو داد بالا و گفت:
    _چه عجب تو از من تعریف کردی.
    دوتامون خندیدیم و سوار شدیم.ماشینو روشن کرد و حرکت کرد.
    شهاب_خب چه خبرا؟
    _تنها خبری که امروز بود،خواب بود.
    شهاب_یعنی چی؟
    _تا قبل از اینکه تو زنگ بزنی خواب بودم.بعدش هم دوباره خوابیدم!!
    شهاب_تو خسته نمیشی اینقدر میخوابی؟
    _نوچ
    شهاب_لابد ناهار هم نخوردی!
    _نوچ..واسم نوتلا بخر به عنوان ناهار بخورم.
    شهاب_نوتلا؟؟..ناهار؟؟
    _آره خب
    شهاب_لازم نکرده.الآن یه جا وایمیسم واست پیتزا میخرم.
    با ذوق گفتم:
    _دروووووغ میگی!!آخ جووووون!!
    خندید و گفت:
    _ندید پدید خوبه دیشب پیتزا خوردی.
    قیافمو مظلوم کردم و گفتم:
    _خب پیتزا دوس دارم.
    با دیدن قیافه ی من خندید و لپمو کشید.
    لپم درد گرفت.جیغ آرومی زدم و موهای شهابو بهم ریختم.نقطه ضعفش موهاش بود!
    ماشینو زد کنار تا موهاشو درست کنه.
    شهاب_ای تو روحت دختر
    _میخواستی لپمو نکشی
    شهاب_لوس
    دستمو بردم نزدیک موهاش و گفتم:
    _چیزی گفتی؟
    خودشو کشید عقب و گفت:
    _نه نه نه اصلا
    خندیدم و دستمو کشیدم عقب.
    شهاب جلوی یه فست فود فروشی نگه داشت و گفت:
    _بیا بریم تو.
    

    _نه دیر میشه سریع بگیر بیا.
    شهاب_باشه.
    _سوییچو بزار میخوام آهنگ گوش بدم ماشین روشن باشه.
    شهاب_اوکی
    اینو گفت و پیاده شد.
    ضبطو پلی کردم و دنبال یه آهنگ خوب گشتم.
    شهاب با ماشین خودش اومده بود.
    دوتا ماشین داره.یکی اون بنز مشکیه که من راهی بیمارستان(تعمیرگاه)کردم.
    یکی هم این بی ام و که باهاش اومد دنبال من.دارندکی و برازندگی دیگه!پدر شهاب عمو بهرام تاجر بود و وضع مالی خیلی خوبی داشت.
    بالاخره یه آهنگ خوب پیدا کردم.صدای ضبطو زیاد کردم و پنجره ها رو کشیدم بالا.باهاش میخوندم ولی حواسم گرم گوشیم بود.تا اینکه پیام اومد.
    از طرف مانی!
    مانی_از صبح تا حالا چندبار زنگ زدم گوشیت خاموش بود.تمنا هم گفت که تا ظهر از اتاقت بیرون نیومدی. آوا باید باهات حرف بزنم لطفا جوابمو بده.
    جواب نمیدممم!!
    یک ماه کامل بهم بی محلی کردی بدون اینکه دلیلشو بگی!!
    بدون اینکه سوالی بپرسی قضاوتم کردی!!
    یک ماه تمام باهام بد اخلاقی کردی!!
    اون حرفایی که تو دیروز به من زدیو اگه به کس دیگه ای میزدی تو صورتت نگاه هم نمیکرد!!
    حالا انتظار داری که جوابتو بدم؟؟
    انتظار داری ببخشمت؟؟
    اصلا نمیتونم درکش کنم!!
    خیلی پررو و خودخواهه!!
    میخوام مثل خودش رفتار کنم!!
    خشک و جدی!!
    بالاخره منم یه غروری دارم!!
    الکی نیستش که!!
    حالا حالا ها مونده که حس و حال منو درک کنی مانی خان!!
    حالا تو یک ماه تمام سعی کن به من نزدیک شی!!
    کلافه بودم وعصبانی ولی با اومدن شهاب صدای ضبطو کم کردم و دست از فکر و خیال برداشتم.
    شهاب_بفرمایین اینم پیتزای شما.
    لبخندی زدم و گفتم:
    _مرسی پسرخاله
    شهاب_خواهش دختر خاله..میخوای صبر کنیم تا تو بخوری وتموم بشه بعد حرکت کنیم؟
    _نه اشکال نداره حرکت کن.
    بدون حرف ماشینو روشن کرد و حرکت کرد.
    جعبه ی پیتزا رو باز کردم و با ذوق بهش نگاه کردم.
    پیتزااااااا تاکووووووو !!!! وای خدا چه خوشگله!اصن آدم دلش نمیاد بهش دست بزنه!!
    با نیش باز و چشمای ذوق زده به پیتزام نگاه میکردم.چرا این اینقدر خوشگله؟؟!!
    شهاب برگشت نگام کرد و خندید.
    بدون اینکه تغییری تو صورتم ایجاد کنم یا نگامو از پیتزام بگیرم،گفتم:
    _رو آب بخندی مرتیکه
    با این حرفم خندش بلند تر شد.ای بابا!!
    آخه این به چی میخنده؟؟مرتیکه لوس بیخود!
    دستشو آورد سمت پیتزا و خواست یکیشو برداره.محکم زدم رو دستش و با اخم بهش نگاه کردم.
    _دزد پلید!
    مظلوم نگام کرد و گفت:
    شهاب_خودم خریدمش..ازش نخورم؟؟
    آخی نازی مظلوم میشه شبیه خره تو شرک میشه.(میدونم گربه خودشو مظلوم میکرد ولی خره مظلوم تر بووود.. : | )
    _من که نمیگم نخور..میگم یکم جنتلمن باش اجازه بگیر.
    ابرو بالا انداخت و گفت:
    شهاب_آها خب باشه وایسا.
    تک سرفه ای کرد و ادامه داد:
    شهاب_مادمازل!اجازه دارم یک تیکه از پیتزای شما را بخورم؟
    _آره بخور نو پرابلم (no problem)
    دستشو آورد سمت پیتزاها که دوباره زدم رو دستش.
    شهاب_ای بابا.اینبار اجازه گرفتم که!
    با لحن مهربونی گفتم:
    _خب خوشتیپ تو الآن پشت فرمونی نمیشه بزار خودم بهت میدم.
    شهاب با تعجب گفت:
    _یعنی تو بهم غذا میدی؟
    _اوهوم.
    بلند زد زیر خنده.
    زهرمار |: مرتیکه لوس بیخود!
    _بزغاله واسه چی میخندی؟
    وسط خنده هاش گفت:
    _یه لحظه تورو در اون حالت تصور کردم خندم گرفت.
    _درد این کجاش خنده داشت؟
    چیزی نگفت و به خندیدنش ادامه داد.
    خودمم خندم گرفت از حرفم.ولی دیگه چاره چیه؟؟!!مهربونم دیگه!!تازه یه سوژه هم میشه واسه خندیدنمون.
    یه تیکه برداشتم و بردمش سمت دهن شهاب.
    اول تعجب کرد ولی بعد باز زد زیر خنده.
    خودمم خندیدم و گفتم:
    _نخند بخور
    خندشو کنترل کرد و یه گاز زد.
    برعکس همیشه غذامو آروم خوردم.یه تیکه من یه تیکه شهاب.
    شبیه زوجای رمانتیک شده بودیم.اخخخخ!!تشبیه هاتم هم مثل ادم نیست اصن!
    تا رسیدن به اونجا گفتیم و خندیدیم و پیتزا رو خوردیم.
    

    وقتی رسیدیم،شهاب گفت:
    _منم بیام؟
    _آره خب.بیا خاله و شوهر خالتن غریبه که نیستن.
    خندیدیم و پیاده شدیم.
    کنار قبر مامان چهارزانو نشستم.شهاب هم کنارم نشست.با آب معدنی و دستمال دوتا قبرو تمیز کردم و از اون عطر خوشبوهه که واسه مامان خریده بودم به قبرش زدم...
    با لبخند شروع کردم به سخرانی کردن:
    _سلام مامانییییی سلام بابا جوونم چطورین خوبین؟
    شهاب با تعجب بهم نگاه کرد.به چشمای قهوه ایش نگاه کردم..فکر کنم تو دلش داشت میگفت دختره خُله..خُل جد و آبادته مرتیکه لوس بیخود..(خود درگیر هم خودتونینا)
    _چیه خب دارم احوالپرسی میکنم.
    با همون چشمای گرد شده گفت:
    _ادامه بده!!
    بدون توجه به شهاب به ادامه ی سخرانیم پرداختم(فعلو تو رو خدا) :
    _خب داشتم میگفتم...چه خبرا؟؟چیکارا میکنین؟؟..کادو تولدم کو؟..خب حالا اشکال نداره اینبار گذشت میکنم و ازتون کادو نمیخوام ولی حداقل یه شب بیاین تو خوابم دِ آخه.. خب مامان بیا خواهر زاده ی عزیز دلتو هم آوردم با خودم.
    شهاب تک خنده ای کرد و گفت:
    _سلام خاله نسیم گلم...سلام عمو هوشنگ چطورین؟؟..چیکارا میکنین؟؟
    پوکر فیس نگاش کردم و گفتم:
    _هیچی از صبح میشینن با هم حرف میزنن تا شب..بابا قبلا هم همینطوری بود.شبایی که زود میومد خونه،یا روزایی که نمیرفت سرکار مینشست جفت مامان حرفای زنونه و غیبت و از این چیزا میزدن با همدیگه.تازه روزای تعطیل خودش ظرفا رو میشست.
    شهاب با ناباوری گفت:
    _جدی!؟
    قیافه مظلوم به خودم گرفتم و گفتم:
    _قسمت ظرف شستنو دروغ گفتم
    بلند زد زیر خنده.
    شهاب_تعجب کردم.عمو هوشنگ ظرف بشوره؟؟؟!!!
    خودمم خندیدم.جزو محالات بود اصن!وقتی رسیدیم،شهاب گفت:
    _منم بیام؟
    _آره خب.بیا خاله و شوهر خالتن غریبه که نیستن.
    خندیدیم و پیاده شدیم.
    کنار قبر مامان چهارزانو نشستم.شهاب هم کنارم نشست.با آب معدنی و دستمال دوتا قبرو تمیز کردم و از اون عطر خوشبوهه که واسه مامان خریده بودم به قبرش زدم...
    با لبخند شروع کردم به سخرانی کردن:
    _سلام مامانییییی سلام بابا جوونم چطورین خوبین؟
    شهاب با تعجب بهم نگاه کرد.به چشمای قهوه ایش نگاه کردم..فکر کنم تو دلش داشت میگفت دختره خُله..خُل جد و آبادته مرتیکه لوس بیخود..(خود درگیر هم خودتونینا)
    _چیه خب دارم احوالپرسی میکنم.
    با همون چشمای گرد شده گفت:
    _ادامه بده!!
    بدون توجه به شهاب به ادامه ی سخرانیم پرداختم(فعلو تو رو خدا) :
    _خب داشتم میگفتم...چه خبرا؟؟چیکارا میکنین؟؟..کادو تولدم کو؟..خب حالا اشکال نداره اینبار گذشت میکنم و ازتون کادو نمیخوام ولی حداقل یه شب بیاین تو خوابم دِ آخه.. خب مامان بیا خواهر زاده ی عزیز دلتو هم آوردم با خودم.
    شهاب تک خنده ای کرد و گفت:
    _سلام خاله نسیم گلم...سلام عمو هوشنگ چطورین؟؟..چیکارا میکنین؟؟
    پوکر فیس نگاش کردم و گفتم:
    _هیچی از صبح میشینن با هم حرف میزنن تا شب..بابا قبلا هم همینطوری بود.شبایی که زود میومد خونه،یا روزایی که نمیرفت سرکار مینشست جفت مامان حرفای زنونه و غیبت و از این چیزا میزدن با همدیگه.تازه روزای تعطیل خودش ظرفا رو میشست.
    شهاب با ناباوری گفت:
    _جدی!؟
    قیافه مظلوم به خودم گرفتم و گفتم:
    _قسمت ظرف شستنو دروغ گفتم
    بلند زد زیر خنده.
    شهاب_تعجب کردم.عمو هوشنگ ظرف بشوره؟؟؟!!!
    خودمم خندیدم.جزو محالات بود اصن!
    

    انگشترمو جلو قبر مامان گرفتم وبا ذوق گفتم:
    _مامان ببین شهاب بهم کادو چی داده...خیلی خوشگله نه؟
    شهاب_خاله خوشتون اومد؟؟..نه خاله جان این چه حرفیه وظیفمه بالاخره من یه دختر خاله که بیشتر ندارم..ایشالا فسیل شدنشو جشن بگیریم
    _ایشالا
    شهاب_ایشالا صد سال زنده باشه
    _ایشالا
    شهاب_به تموم آرزو ها و خواسته هاش برسه
    _ایشالا
    شهاب_خوشبخت بشه
    _ایشالا
    شهاب_همیشه خنده رو لباش باشه
    _ایشالا
    شهاب_بچه پررو
    _خب چیه دعا میکنی منم تصدیقش میکنم
    شهاب_لازم نکرده
    _دعا داری واسه من میکنیا
    شهاب_خب که چی؟
    _هیچی : |
    حدود نیم ساعت اونجا بودیم و مثل خل و چلا با همدیگه دعوا میکردیم و هر بار میگفتیم:
    عیبه زشته جلو مامان و بابا
    درسته که اونا زنده نبودن اما من وجودشونو حس میکردم.این کار بهتر از اینه که گریه و زاری کنم و هم خودمو هم اطرافیانمو عذاب بدم.
    بعد از نیم ساعت شهاب گفت:
    _بریم؟
    _اهوم بریم.
    شهاب_خب خاله عمو ما دیگه بریم.....نگران نباشین مواظب این دختر کوچولوتون هستم..خدافظ
    رو به من گفت:
    _من میرم تو ماشین
    _باشه
    از جاش بلند شد و رفت سمت ماشین.
    _مامان بابا من دیگه برم..جلو شهاب نگفتم ولی ازتون گله دارم..چرا نمییاین تو خوابم آخه...دلم واستون تنگ شده خب...خیلی نامردین..خیلی وقته ندیدمتون..بابا میدونی پسرات به فامیل چی گفتن؟..گفتن من رفتم خارج از کشور..چرا آخه؟؟..چرا ...
    صدای آشنایی از پشت سرم باعث ساکت شدنم شد.
    _چی میگفتم بهشون؟؟میگفتم خواهرم از همه ی فامیل بدش میاد؟..میگفتم خواهر من از خونه رفته و تنها زندگی میکنه؟؟..نمیگفتن چرا؟..نمیگفتن باعث و بانیش کیه؟..نمیخواستن بدونن تو کجا زندگی میکنی؟..با کی همخونه ای؟
    بدون اینکه برگردم سمتش گفتم:
    _من به خواست خودم اون خونه رو ترک نکردم...مجبور شدم
    _کی مجبورت کرد؟
    از جام بلند شدم و روبه روش دست به سینه ایستادم.تو چشمای سبزش زل زدم و گفتم:
    _تو آوش!تو مجبورم کردی!!
    متقابلا با اخم غلیظ تو چشام زل زد و گفت:
    آوش_من هیچکسو مجبور به هیچ کاری نکردم!
    _آوش چرا با من دشمن شدی؟چرا بعد از خوندن وصیت نامه ی بابا رفتارت تغییر کرد؟
    کلافه گفت:
    _آوا این بار چندمته که اینو میپرسی؟
    _هر دفعه که پرسیدم جواب درستی بهم ندادی!!
    

    آوش_واقعا میخوای بدونی؟
    حق به جانب نگاش کردم و گفتم:
    _فک کنم این حقمه که بدونم.
    آوش_باشه میل خودته
    _میشنوم
    دستاشو کرد تو جیبش و مشغول قدم زدن دور قبر مامان و بابا شد.
    آوش_اموال بابا به طور مساوی تقسیم شده بود.اما...
    انگشت اشارشو آورد بالا و گفت:
    _اما سهام شرکت نه ... اون عادلانه تقسیم نشده..
    _خب اینکه تقصیر من نبود..مگه من گفته بودم سهم بیشتری میخوام؟اصلا مگه من از اموال بابا خبر داشتم؟
    با عصبانیت زل زد تو چشام و گفت:
    آوش_حرف منو قطع آوا!
    _آخه حرفت منطقی نیست!!
    آوش_تو گذاشتی من حرفمو تموم کنم؟
    ساکت شدم و منتظر به لبای آوش چشم دوختم..
    آوش_سهم تو حق من بود آوا
    با تعجب بهش نگاه کردم.
    آوش_من از 26 سالگی تو اون شرکت کار کردم.دقیقا 6 سال!!6 سال به تمام کارای شرکت رسیدم.فکر کردی اونجا بابا مثل تو خونه با من رفتار میکرد؟..نخیر از این خبرا نبود..جدی تر از کارکنا با من رفتار میکرد..فکر کردی حقوق من از بقیه کارکنا بیشتر بود؟..همون حقوقی که بقیه میگرفتن منم میگرفتم..با این تفاوت که من بیشتر از اونا کار میکردم..بابای عزیز دل جنابعالی برای اینکه مبادا کارکنا شرکتش فکر کنن که بابا به پسرش بیشتر از بقیه اهمیت میده؛دو برابر کارایی که تو یه روز به یه فرد عادی میدادو به من میداد!هیچوقت هیچ کدوم از کاراش عادلانه نبوده!چه قبل از مرگش چه بعد مرگ!
    نمیتونستم این مردیو که جلوم ایستاده و با گستاخی دنبال حقش میگرده رو،درک کنم!..به هبچ وجه نمیتونستم...جوری حرف میزد انگار بابا دشمن چندین و چندسالشه!!
    _آوش چرا یجوری حرف میزنی انگار بابا دشمنت بوده؟
    پوزخندی زد و گفت:
    آوش_نبوده؟
    _آوش اون پدرته.
    صداشو بلند کرد و گفت:
    آوش_اما بین بچه هاش فرق میذاشت
    _خودت خوب میدونی که بابا هیچوقت بین هیچکدوممون فرق نذاشته..همیشه همه چی بینمون عادلانه بوده.
    پوزخندی زد صدا داری زد و گفت:
    _هه!از تقسیم اموالش معلومه.
    _اصلا به حرف وکیل گوش کردی؟..اون گفت بابا اموالشو بین چهار نفر تقسیم کرده.من تو مامان و آیین! مامان سهمشو نخواسته و گفته اونو به نام من بزنه.
    یهو داد زد:
    _چرا تو؟..چرا من نه؟..چرا آیین نه؟..چرا تو؟
    صدامو بردم بالا و گفتم:
    _چون تو چه سهم بهت میرسید چه نمیرسید تو اون شرکت کار میکردی..آیین هم که دکتره..این وسط من میموندم..من هنوز درسمو هم تموم نکردم.شما دوتا خودتون کار میکردین و پول در میاوردین..اما من چی؟
    آوش_از نظر من حرفت اصلا عادلانه نیست.
    _این نظره توهه..من حقیقتو گفتم..میخوای قبولش کن،نمیخوای هم از من و مامان و بابا متنفر باش.
    اینو گفتم و رومو برگردوندم تا برم سمت ماشین که یهو گفت:
    آوش_راستی!
    سرجام ایستادم اما برنگشتم طرفش.
    آوش_تولدت مبارک!!
    چیییی؟؟؟؟؟
    یادش بود؟؟؟
    برگشتم طرفش و با ناباوری گفتم:
    _تولد منو یادت بود؟
    اخمشو غلیظ تر کرد و روشو ازم گرفت و رفت سمت قبر مامان و بابا.
    بر خلاف میلم،برگشتم و رفتم سمت ماشین.
    شهاب تو ماشین نشسته بود و منتظر به من نگاه میکرد.
    سریع سوار شدم و درو بستم.
    چشمامو بستم و آروم آروم نفس عمیق کشیدم.
    بعد از مکث کوتاهی،شهاب گفت:
    _آوا...
    _شهاب فقط از اینجا برو چیزی نپرس
    شهاب_باشه
    ماشینو روشن کرد و راه افتاد.
    تا وسطای راه ساکت بودیم و چیزی نمیگفتیم.
    من تو فکر آوش بودم...
    تو فکر حرفاش..
    تولد من یادش بود...خدایا باورم نمیشه!!تولدم یادش نرفتههه!!!با یاد آوری جمله آخرش لبخند اومد رو لبام(تولدت مبارک!!)..تو دلم عروسی بود..یه کور سوی امیدی تو دلم روشن شد...شاید هنوز هم بعضی وقتا به من فکر میکنه..بالاخره خواهرشم..اما با یادآوری حرفاش،رفتارش و گذشته پوزخندی جای اون لبخندو گرفت و تمام اون افکار از ذهنم محو شد..
    به شهاب نگاه کردم.
    تو فکر بود..
    نمیدونم چه فکری..
    به عبارتی اصلا برام مهم نبود...
   

    شهاب_میخوای بری خونه؟
    _نه توروخدا بعد از ظهر جمعه دلم تو خونه میگیره
    شهاب_آره واقعا خیلی بده...خب بریم یه کافه ای چیزی؟
    شونه ای بالا انداختم و چیزی نگفتم.
    شهاب_بزار تو خیابون بعدی یه کافه هست.پیراشکی دونات با سس شکلاتیش حرف نداره.
    اسم شکلات که اومد نیشم باز شد.
    شهاب با دیدن نیش بازم گفت:
    _باز اسم شکلات اومد این ذوق کرد.
    دوتامون زدیم زیر خنده.
    مظلوم گفتم:
    _خب شکلات دوس دارم
    شیطون شد و گفت:
    شهاب_منو چی؟
    _تو رو دوس ندارم |:
    با تعجب گفت:
    _ا چرا؟
    _چون همش مسخرم میکنی
    شهاب_خب حال میده تورو اذیت کنی
    _حال میده ها؟
    شهاب_اوهوم
    _باشه..اممم شهاب امروز موهات چقدر خوش حالت شده
    سریع گفت:
    _نه نه نه توروخدا جون کندم تا خوب وایساد
    لبخند شیطونی زدم و دستمو آروم بردم سمت موهاش
    شهاب_آوا توروخدا اذیت نکن گ*ن*ا*ه دارم...اصلا اذیت کردن تو کیف نمیده...اصلا کی دلش میاد تورو اذیت کنه؟..دختر به این خوبی رو!
    خندیدم و دستمو پس کشیدم.
    نفسشو با صدا داد بیرون و گفت:
    _پووف آخیش!!
    _شهاب
    شهاب_ها؟
    لبخند ژکوندی زدم و گفتم:
    _موهات امروز خیلی خوشگل شده ها
    چپ چپ نگام کرد و منم زدم زیر خنده.
    با دیدن خنده ی من خودش هم خندش گرفت.
    شهاب_از دست تو
    ماشینو یه جا پارک کرد و گفت:
    _پیاده شو..بریم بهت شکلات بدم بخوری
    دوباره با شنیدن اسم شکلات نیشم باز شد.
    شهاب نگام کرد و با دیدن لبخندم زد زیر خنده.
    ای بابا!!آخه ذوق کردن من خنده داره؟؟
    چیزی نگفتم و پیاده شدم. کافه ی دنج و خوشگلی بود.
    از همون پیراشکی خوشمزه ها برای من و قهوه اسپرسو واسه شهاب سفارش دادیم.
    وقتی آوردن با دیدنش ذوق کردم.
    دلم نمیومد بهش دس بزنم. بس که خوشگل بود!
    تو دلم داشتم قربون صدقش میرفتم که چنگال شهاب توش فرود اومد و تمام ذهنیت منو بهم ریخت.
    چنگالو گذاشت تو دهنش و گفت:
    _اوممم خوشمزس بخور دیگه
    اخم کردم و گفتم:
    _زهر مارو خوشمزس
    شهاب_خب چرا زل زده بودی بهش؟
    قیافمو مظلوم کردم و گفتم:
    _آخه خوشگل بود دلم نمیومد بخورمش.
    شهاب_آخے
    مرض |:
    قیافمو مچاله کردم و گبتم:
    _شهاب چنگالمو هم دهنی کردی
    شهاب_لوس ننر بخور دیگه..نخوری خودم میخورمشا!
    سریع گفتم:
    _میخورم باشه باشه.
    چنگال اولو که گذاشتم تو دهنم..وایےےےےے خیلی خوشمزه بود!
    خب حالا دیگه...
    حملهههههه...
    در عرض جیک ثانیه تمومش کردم.
    برخلاف من شهاب با آرامش قهوشو میخورد.
    وقتی پیراشکی تموم شد،به شهاب نگاه کردم و دیدم داره ریز ریز میخنده.
    _واسه چی میخندی؟
    همونجور که میخندید گفت:
    _جون من تکون نخور بزار ازت یه عکس بگیرم.
    با تعجب بهش نگاه کردم.
    گوشیشو برداشت و ازم عکس گرفت.
    گوشیشو گرفت جلوم و گفت:
    _خودتو ببین
    هےےے واے من!!آبرو حیثیتم رفت!! قیافو نگاه تو رو خدا!دور دهنم کامل شکلاتی بود!لین نوزادایی که بهشون غذا میدن دور تا دور دهنشون کثیف میشه!!
    سریع دستمال برداشتم و پاکش کردم.
    شهاب هم دیگه گیر نداد.
    وقتی شهاب قهوش تموم شد گفت:
    _به نظرت بریم شهربازی؟
    با ذوق و شوق بچگونه گفتم:
    _آره آره آره!!
    خندید و گفت:
    شهاب_وای که چقدر تو بچه ای آوا همه ی حرکاتت بچگونس!!
    چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
    _یجوری به من میگه بچه؛انگار خودش خیلی بزرگه
    شهاب_نیستم؟
    کیفمو برداشتم و گفتم:
    _اگه بودی نمینشستی اینجا با یه بچه بحث کنی
    از جام بلند شدم و گفتم:
    _بریم دیگه.
    سوییچو ماشینو داد و گفت:
    _برو تو ماسین حساب کنم بعد میام
    کلیدو گرفتم و شاد و شنگول رفتم تو ماشین نشستم.خوشم میاد یه تعارف هم نکردم بزار من حساب کنم.غلط کرد اصن! دندش نرم چشمش کور خودش حساب کنه..والا بخدا!
    یکم بعد شهاب اومد و حرکت کرد.
    شهاب_بریم شهربازی دیگه؟
    چیزی نگفتم و فقط نیشمو باز کردم.
    تک خنده ای کرد و حرکت کرد.
    دستمو بردم سمت ضبط و پلی کردم.
    آهنگ خارجی!
    بعدی...خارجی!
    آلبوم بعدی...خارجی!
    بعدی...باز دوباره خارجی! :|
    شهاب کلافه شد و گفت:
    شهاب_ا خب یکیشونو بزار گوش بدیم دیگه
    _بابا یکم از خواننده های وطنی حمایت کن همش خارجی چرا گوش میدی؟
    شهاب_تو داشبورد چندتا سی دی ایرانی هست..سمت چپ
    دست کردم تو داشبورد و از همونجایی که گفته بود یه سی دی در آوردم.
    گذاشتمش رو ضبط و پلی کردم.
    آهنگاش زیاد باب میلم نبود.ولی اینقدر ترک عوض کردم تا بالاخره:
    بعضی وقتا فقط دلم تنگ میشه برات
    بعضی وقتا فقط توی گوشمه صدات
    بعضی وقتا، باور کن فقط بعضی وقتا
    بعضی روزا دوس دارم بدونم کجایی
    بعضی شبا هم شده توی خوابم بیایی
    بعضی شبا، جالبه فقط بعضی شبا
    بعضی روزا یه کم استرس دارم
    آخه حس میکنم هنوز بهت حس دارم
    بعضی وقتا هم یه کم ازت حرص دارم
    بعضی روزا خنده هات یادم میاد
    بعضی روزا غصه دارم خیلی زیاد
    بعضی شبا هم دلم فقط تو رو میخواد
    مثل تو که اشکای منو بعضی وقتا می دیدی،
    حرفامو فقط بعضی وقتا میشنیدی،
    مطمئن بودی دوستت دارم،
    امااا واست مهم نبود
    تو بودی که ادعات میشد مال منی
    میگفتی هرجا که برم دنبال منی
    خب چرا پس، هیچ حرفی، نمیزنیییییی ؟
    بعضی وقتا تنها لب دریا میشینم
    تو خیالم آینده رو با تو میبینم
    بعضی وقتا، چه سخته فقط بعضی وقتا
    بعضی وقتا حوصله ی خودمم ندارم
    بگو تو رو کجای دلم بذارم؟
    دِ بگوووو ... بعضی وقتا انگاری که طلسمم کردی
    تو وجود خسته ی من یه حس سردی
    من اینجوری بی طاقت و تو اینقدر خونسردی
    دیگه بعضی کارات به دل من نمی شینه
    حتی روبروم وایسی چشام نمیبینه
    آره بعضی وقتا حال و روز من اینه
    مثل تو که اشکای منو بعضی وقتا می دیدی،
    حرفامو فقط بعضی وقتا میشنیدی،
    مطمئن بودی دوستت دارم،
    امااا واست مهم نبود
    تو بودی که ادعات میشد مال منی
    میگفتی هرجا که برم دنبال منی
    خب چرا پس، هیچ حرفی، نمیزنیی ؟
    (بعضی وقتا-رضایا)

    وقتی آهنگ تموم شد هنوز تو حس و حال آهنگ بودم.
    یهو دلم واسه مانی تنگ شد.
    تو دلم یه تیکه از آهنگ خوندم:
    (بعضی وقتا دلم تنگ میشه برات..بعضی وقتا فقط تو گوشمه صدات)
    یعنی الان کجاس؟چیکار میکنه؟لابد یا خونس یا رستوران پیش پارساهه
    (بعضی روزا دوس دارم بدونم کجایی)
    دلم واسه شوخی هاش و خنده هاش تنگ شده.یه ماهی هست که خندشو یا حتی اخمشو ندیدم.
    (بعضی وقتا خنده هات یادم میاد)
    من نمیتونم مثل مانی سنگدل باشم و بهش کم محلی کنم.
    من نمیتونم با مانی خشک و جدی برخورد کنم.
    طاقت ندارم!نمیتونم! همیشه حرف زیاد میزنم اما عمل...
    ای مانی تو رووووحت!
    شهاب_آوا چرا تو فکری؟
    _همینجوری
    شهاب_مطمئنی؟
    _آره
    شهاب_خیلی خب...یکم آهنگ شاد بزاریم قر بدیم بابا دلمون پوسید.
    چندتا آهنگو عوض کرد تا بالاخره رسید به یه آهنگ شاد.
    خودش شروع کردن قر دادن.
    هر چند ثانیه یکبار فرمونو ول میکرد و دست میزد.
    منم فقط به کاراش و رقصیدنش میخندیدم.
    بعد از کلی ترافیک و اعصاب خورد کنی،بالاخره رسیدیم.
    شهاب ماشینو پارک کرد و پیاده شدیم.
    اومد سمتم و گفت:
    _بریم یکم آدرنالین تزریق کنیم.خیلی وقته نیومدم اینجا
    _منم
    شهاب_آماده ای واسه هیجان؟
    _آماده ی آماده
    شهاب_پس بزن بریم.
    رفتیم داخل شهربازی.تقریبا شلوغ بود.آخه یکی نیست به من بگه شهربازی کی خلوت بوده؟
    شهاب_اول بریم چی؟
    _ترن هوایی ترن هوایی توروخدا اول ترن هوایی
    اینو گفتم و مظلوم بهش نگاه کردم.
    خندید و گفت:
    _بعدش؟
    با ذوق گفتم:
    _چرخ و فلک دیگه
    شهاب_بعدش؟
    _ماشین سواری
    شهاب_ماشین سواری نه.تو رانندگیت ضعیفه میزنی مردمو نابود میکنی
    دست به سینه وایسادم و با شیطنت گفتم:
    _موهاشو چه خوشگله
    شهاب_پووووف باشه بابا بیا بریم بلیت بخریم.
    لبخند ژکوندی زدم و گفتم:
    بریممممم.
    

    شهاب رفت بلیط بگیره منم گوشیمو در آوردم تا ببینم چندتا میس کال و پیام دارم.اوووووه کی حوصله داره این همه پیامو بخونههه؟؟؟
    درگیر خوندن پیاما بودم که صدای یکی که اسممو صدا میزد منو به خودم آورد.
    رومو برگردوندم و به اون شخص نگاه کردم.
    واییییی خدا ببین کی اینجاس!! با ذوق پریدم بغلش.
    بلند خندید و منو محکم بغل کرد.
    بعد از اینکه کلی همدیگه رو فشار دادیم از همدیگه دل کندیم.
    _چطوری تو دختر؟
    خندید و لپاش چال افتاد.
    آخ جووون چال!!دلم واسه چالش تنگ شده بود!
    _من که خوبم تو چطوری بی معرفت.
    _درست صحبت کن شاسکول جون!
    _اگه نکنم چی میشه یالغوز جون؟
    پیشونیمو چسبوندم به پیشونیش و فشار دادم.
    تو چشمای طوسیش زل زدم و گفتم:
    _اونوقت میام تو لوزالمعدت تا حال بیای
    دوتامون زدیم زیر خنده.چقدر دلم واسه این بشر تنگ شده بود!!
    _تنها اومدی اینجا آوا؟
    عاقل اندر سفیهانه بهش نگاه کردم و گفتم:
    _بیکارم تنها پاشم بیام اینجا؟
    تک خنده ای کرد و گفت:
    _بیکار که هستی ولی حالا با کی اومدی؟
    _با شهاب
    ابرو بالا انداخت و گفت:
    _اوه اوه پسر خاله جون؟
    _اوهوم دیگه...تو با کی اومدی؟
    _من با نامزدم اومدم
    با تعجب گفتم:
    _جاننننننننن با کی؟؟؟
    همون موقع صدای یه پسری اومد که صداش کرد.
    _بیتا
    بیتا برگشت و گفت:
    _جانم عزیزم؟..بیا ببین کیو اینجا پیدا کردم
    وقتی بیتا رفت کنار تازه تونستم پسره رو ببینم.
    یا ابرفففففض!! این که رادینه!!عضو گروه خرمگسان!!
    رادین هم با دیدن من تعجب کرد.یعنی بیتا و رادوین با هم..؟نههههههههههه!!!!
    با تعجب گفتم:
    _بتول نامزدت اینه؟
    رادین اخم کرد و گفت:
    _اولا سلام
    _علیکم
    رادین_دوما این به درخت میگن
    خودمو زدم به اون راه و گفتم:
    _حیف درخت
    بیتا زد زیر خنده.
    رادین_سوما بله من نامزدشم مشکلیه؟
    اوه اوه چه عصبانیه ها این!!
    مظلوم گفتم:
    _نه خوشبخت بشین
    خشک گفت:
    رادین_ممنون
    پسره ی بی اعصاب!شی بی خصیت!!(بی شخصیت خودمون)
    بیتا به تلافی از رادین گفت:
    بیتا_مرسی عزیزم
    برای رادین زبون در آوردم و گفتم:
    _رادین دلت آب بیتا به من گفت عزیزم
    بیتا دوباره زد زیر خنده.رادین بیخیال شونه بالا انداخت و گفت:
    رادین_از اینا زیاد به من گفته
    _اونا رو به تو سرسری گفته به من از ته دل گفت
    رادین_نخیرم اونا رو...
    شهاب_سلام بچه ها
    رادین با دیدن شهاب ذوق کرد و گفت:
    _چطوری تو پسر؟
    شهاب رادینو در آغوش کشید و گفت:
    _من که توپم تو چطوری؟
    رادین_به خوبی شما داداش
    شهاب_تو دلی منی
    رادین_عشقی که
    شهاب_قربونت داداش
    رادین_فداتم
    قیافمو مچاله کردم و گفتم:
    _اَییییییی چقدر لوسین حالم بهم خورد !
    همه زدن زیر خنده.
    شهاب_باز تو حسودی کردی؟
    _شهاب گفتی مدل موهات چیه؟
    شهاب چپ چپ نگاه کرد و گفت:
    _خب حالا یه چیزی گفتم
    رادین_داداش نامزد کردم
    شهاب با تعجب گفت:
    _جدییییییی؟با کی؟
    رادین به بیتا اشاره کرد و گفت:
    _با عشقم
    بیتا لپاش گل انداخت. خجالت کشید و سرشو انداخت پایین.
    شهاب با خوشرویی گفت:
    _به به بیتا خانوم..مبارک باشه به پای هم پیر بشین
    بیتا سرشو آروم گفت:
    _خیلی ممنون
    _خب شهاب بلیطا رو گرفتی؟
    شهاب_آره
    رادین_بلیت کدوما رو گرفتی؟
    شهاب_ترن هوایی و ماشین و چرخ و فلک
    بیتا_میتونیم با هم بریم.چون ماهم همونا رو فعلا میخواستیم بریم
    شهاب_باشه پس بریم
    رادین دست بیتا رو گرفت.شهاب به سمتم اومد و خواست دستمو بگیره که سریع گفتم:
    _هوی یاروهه اونا نامزدن منو تو دختر خاله پسر خاله ایم تازه محرم هم نیستیم حد فاصلتو با من حفظ کن.
    شهاب لبخند شیطونی زد و گفت:
    _باشه ولی میخواستم بیام نزدیکت تا این شکلات مارسه رو با هم بخوریم.
    به شکلات توی دست شهاب خیره شدم.
    شکلات مارس بوددددد!!
    لبخند ژکوند زدم و بازوی شهابو گرفتم تو دستم.
    _چقدر تو پسر خاله ی خوبی هستی آخه!
    شهاب به تلافی دستمو از روی بازوش برداشت و گفت:
    شهاب_حد فاصلتو با من حفظ کن آوا ما نا محرمیم
    رادین با خنده گفت:
    رادین_چیزی که عوض داره گله نداره آوا
   

    _هر وقت گفتن پیرزن بپر وسط بیل بزن!!
    رو کردم به شهاب و گفتم:
    _شهاب گ*ن*ا*ه دارم خیلی وقته شکلات مارس نخوردم
    قیافمو مظلوم و لب و لوچمو آویزون کردم.
    شهاب بعد از چند ثانیه که بهم نگاه کرد گفت:
    _بیا بابا..چه کنم که مهربونم
    شکلاتو بهم داد.با ذوق پریدم تو هوا و دستامو زدم بهمدیگه.
    _مرسی پسر خاله
    شهاب و رادین و بیتا با تعجب بهم نگاه کردن.چیه خب نگاه داره؟
    دست بیتا رو گرفتم و گفتم:
    _بیا بریم
    منو بیتا جلو میرفتیم و شهاب و رادوین هم پشت سرمون میومدن.
    _خب چه خبرا؟کی نامزد کردین؟اصلا کی عاشق شدین؟
    بیتا لبخندی زد و گفت:
    _عاشق که خیلی وقته
    _وااا
    بیتا_اونروز بود که تو و آبتین تو کافه کل کل کردین.
    _خب!
    بیتا_اونروز بعد دانشگاه خواستم تاکسی بگیرم که رادین گفت با اون برم و باهام کار داره و این چیزا
    _خب خب
    بیتا_منم یکم ناز اومدم که شما با من چه حرفی دارینو همینجا بگین ولی بعد که اصرار کرد سوار شدم.تو راه بهم گفت که با هم دوست باشیم منم گفتم که من با کسی دوست نمیشم اونم سریع گفت پس لطفا به خانوادتون بگین که آخر هفته مزاحمشون میشیم برای امر خیر.من هنگ کردم آوا.
    زدم زیر خنده و گفتم:
    _تو خودت کلا هنگی
    چشم غره رفت و گفت:
    _کوفت بزار بگم بقیشو
    _خب بگو
    بیتا_من بهش اخم کردمو گفتم شوخیتون خیلی بی مزه بود رادین هم گفت شما هر چی میخواین اسمشو بزارین ولی وقتی آخر هفته اومدیم دم در خونتون لطفا آمادگی داشته باشین.وای آوا من میخواستم بال در بیارم از خوشحالی
    _خاک بر سر ندید پدیدت کنم
    بیتا_وقتی عاشق شدی و عشق خودت اینو بهت گفت،اونوقت با هم حرف میزنیم
    _شتر در خواب بیند پنبه دانه
    بیتا_اون شتره من بیتام
    _تفاوت زیادی ندارین تو یکم قدت کوتاهتره
    چپ چپ نگام کرد.
    _خب حالا بقیشو بگو
    تا بیتا خواست ادامه بده رادین پرید وسط و گفت:
    _چی در گوش خانمم پچ پچ میکنی؟
    آروم طوری که خودمو بیتا بشنویم گفتم:
    _بر خرمگس معرکه لعنت
    بیتا تک خنده ای کرد و گفت:
    _چیکار آقام داری؟
    قیافمو مچاله کردم و گفتم:
    _وات؟
    رادین_بیتا بیا پیش آقاتون
    بیتا رو به من گفت:
    _آوا آقامون دستور داد دیگه
    اینو گفت و با رادین رفتن تو صف ترن هوایی ایستادن.
    شهاب با یه لبخند ملیح و در حالی که دستاش تو جیبش بود،به من نزدیک شد.
    شهاب_میبینم که تنها شدی
    به رادین و بیتا اشاره کردم و گفتم:
    _یعنی فازشون چی میتونه باشه؟
    شهاب تک خنده ای کرد و گفت:
    _عاشقن دیگه
    _هعے بسوزه پدر عاشقے
    شهاب_بیا بریم تو صف پیش رادین اینا دیگه
    _باشه بریم
    با هم رفتیم پیش اونا.حدود پنج دقیقه ای تو صف بودیم تا اینکه نوبتمون شد.منو شهاب پشت سر اونا نشستیم.همیشه وقتی با بچه ها میومدیم شهربازی بیتا از وسایلی که خیلی بالا میرن میترسید.
    ترس از ارتفاع داشت.
    قبل از اینکه حرکت کنه به رادوین گفتم:
    _رادین از من میشنوی گوشاتو بگیر.
    رادین با تعجب گفت:
    _چرا؟
    _یکم دیگه متوجه میشی
    همین که حرکت کرد دستای بیتا دور بازوی رادوین قفل شد.داشت میرفت بالا و هنوز آروم بود
    شهاب رو به من گفت:
    _بیتا میترسه مگه نه؟
    _خیلی ترس از ارتفاع داره.هر بار میاد رو این بعدش فشارش میاد پایین ولی اینقدر پوست کلفته که هر بار میاد شهربازی اولین چیزی که میره همینه
    شهاب_تو نمیترسی؟
    _اینقدر که نیومدم اصلا یادم رفته چه حسی بهش...
    هنوز جملمو تموم نکرده بودم که سرعتش زیاد شد از سرپایینی رفت.
    زبونم قفل شده بود حتی نمیتونستم جیغ بزنم.
    تمام بدنم سست شده بود.ضربان قلبم رفته بود بالا و احساس میکردم دارم میمیرم.
    درکمال تعجب بیتا دادومیزدومیگفت:
    _یوهو عجب حالی میده
    زهرمار و حال میده!درد و حال میده!
    از ترس تو خودم جمع شدم و پوکر فیس فقط به روبروم زل زدم.شهاب با دیدن من خندید و آروم لپمو کشید.تا آخرش همونطور باقی موندم..خدایا این ترس آخه از کجا اومد..دنیا برعکس شده بخدا..بیتا میخنده من از ترس نزدیکه خرابکاری کنم : |
    وقتی پیاده شدیم بیتا گفت:
    _وای عالی بود دوباره بریم
    با دهن باز نگاش کردم.من داشتم میمردم این چلغوز میگه دوباره بریم.
    شهاب_نه دیگه بریم یه چیز دیگه
    رادوین_من میرم بلیت رنجر دوبل و تاب زنجیری بگیرم
    سریع گفتم:
    _برای من نگیر
    بیتا_وا چرا؟
    شهاب_حالش زیاد خوب نیست.
    بیتا با شک پرسید:
    _ترسیدی؟
    شهاب به جای من جواب داد:
    _نه بابا این زلزله از چیزی میترسه آخه؟از دیروز تا حالا یکم سرما خورده بود الآن هم اون بالا بهش باد سرد خورد حالش یکم بد شد.
    بیتا_ای واای...خوبی آوا؟
    _خوبم من تو با رادین برو
    بیتا_اگه بخوای پیش تو میمونم
    شهاب_نه تو برو من پیششم
    بیتا_باشه
    وقتی بیتا و رادوین از ما دور شدن شهاب گفت:
    _شکلاتام ته کشیده وایسا الآن میرم یه چیز شیرین میگیرم
    _نمیخواد شهاب
    شهاب_منتظرم باش میام
    _باش
    شهاب رفت.یه نیمکت خالی پیدا کردم و روش نشستم.
    من یهو چم شد آخه؟؟من که همیشه عاشق ترن هوایی بودم!!چرا یهو حالم بد شد؟گوشیمو در آوردم تا یکم بازی کنم.همون موقع تمنا زنگ زد.هر چی منتظر شدم که قطع کنه قطع نکرد.
    


    آخر سر مجبور شدم جواب بدم:
    _بله؟
    عصبانی گفت:
    _دختره ی احمق روانی بوزینه کجایی از بعد از ظهر تا حالا صد دفعه بهت زنگ زدم؟
    _بیرون
    تمنا_ای وای جدی میفرمایین؟من فک کردم تو اتاقتون هستین..چه جالب!!..د آخه خره میگم کجایی؟
    _تو به من چیکار داری؟
    تمنا_ا اینجوریاس پس؟
    بیخیال گفتم:
    _همینه که هس
    تمنا_باشه آوا خانوم باشه
    اینو گفت و گوشیو قطع کرد.شونه ای بالا انداختم.
    خواستم گوشیو بذارم تو کیفم که اینبار پارسا زنگ زد:
    _هوم؟
    پارسا_زهر مار و هوم..کدوم جهنم دره ای هستی؟
    کلافه شدم و گفتم:
    _ای بابا چرا امروز همه از من اینو میپرسن؟
    پارسا_خب خره لابد کارت داریم که میپرسیم....کجایی حالا؟
    _پوووف شهربازیم
    پارسا_یعنی آوا....لا اله الل لا..کی میای؟
    _نمدونم
    پارسا_تو چی میدونی آخه؟
    همون موقع شهاب اومد.یه لیوان نسکافه داد دستم آروم بهش گفتم مرسی.
    در جواب پارسا گفتم:
    _میدونم که تو الآن مزاحمی
    پارسا_نقطه (ز) رو بردار
    _نوچ جان تو راه نداره
    پارسا_ای بابا...آوا جان لطفا وقتی تفریح و عشق و حالت تموم شد بیا رستوران.باشه گلم؟
    _نوچ نمیام
    پارسا_چرا؟
    _خستم میخوام برم خونه لالا کنم
    پارسا_فردا که میتونی بیای؟
    _حالا تا فردا
    پارسا_منتظرتما فردا
    _خیلی خب باشه
    پارسا_میبینمت خدافس
    _خدافس
    گوشیو قطع کردم و گذاشتم تو کیفم.
    شهاب_کی بود؟
    _پارسا
    اخم کمرنگی کرد و گفت:
    شهاب_همون دوست مانی؟
    _آره
    شهاب_ چی میگفت؟
    _هیچی بیخیال
    شهاب_باش...بخور نسکافتو
    _باشه
    رادین و بیتا برگشتن.تصمیم گرفتیم اول بریم چرخ و فلک.هر چی شهاب دم گوشم گفت نرو حالت بد میشه گوش نکردم.آروم آروم داشت میرفت بالا.منم هیچ ترسی نداشتم.از اون بالا فضای شب و چراغای رنگارنگی که روشن بود خیلی باحال بود.نگام افتاد به بیتا و رادین.بیتا سرشو گذاشته بود رو شونه ی رادین و دستاشون تو دستای هم بود.با دیدنشون یاد یه چیز افتادم.
    مانی...!
    هر وقت با هم میومدیم اینجا اولین چیزی که میخواستیم بریم چرخ و فلک بود.به قول مانی اون بالا تنها جایی بود که ما به خدا نزدیکتر بودیم و میتونستیم دعا کنیم که همیشه عاشق هم بمونیم.
    اما...
    

    رادین و بیتا چشماشونو بسته بودن و لبخند رو لباشون بود.هر کی حال و روزشون رو میدید میفهمید بدجور عاشقن.با یاد آوری خاطرات گذشته چشمام خیس شد و چند قطره اشک چکید رو گونم.
    شهاب برگشت طرفم و گفت:
    _آوا ببین اونجا چه...
    با دیدن چشای خیس من گفت:
    _چیشده آوایی؟
    سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم.
    شهاب آروم در گوشم گفت:
    _بازم مانی؟!!
    با چشمای خیسم به چشماش زل زدم و آروم سرمو تکون دادم.
    پوفی کرد و گفت:
    _ای بمیره این مانی که اینقدر تو رو عذاب میده
    _خدا نکنه
    شهاب_به قول خودت((هعے بسوزه پدر عاشقے))
    لبخند غمگینی زدم و چیزی نگفتم.
    بعد از چرخ و فلک رفتیم سمت ماشین سواری..
    عشقم ماشین سواریه!!خیلی حال میده!!شهاب و رادین هر کدوم رفتن سر یه ماشین نشستن.این یعنی خانما حق رانندگی ندارن!ولی کور خوندن!!دست بیتا رو گرفتم و کشیدمش سمت یه ماشین قرمز خوجمل!شهاب و رادین با تعجب به ما دوتا نگاه میکردن.بیتا هی میخواست بره پیش رادین بشینه ولی من نمیزاشتم.همون موقع دوتا دختره فوق العاده جلف و خز با همدیگه وارد شدن.نگاهی گذرا به همه کردن تا اینکه نگاهشون رو شهاب و رادوین ساکن موند.لبخند مسخره ای زدن و هر کدوم رفتن سمت یکیشون.بدون هیچ حرفی یا اجازه ای نشستن جفت شهاب و رادوین.
    قیافه ی رادین و شهاب اون لحظه واقعا دیدنی بود.
    با تعجب به اون دوتا دختر نگاه میکردن .شهاب ماشینش یکم نزدیک ما بود و میتونستیم بفهمیم چی میگن.
    دختره به شهاب گفت:
    _ببخشید دیگه جا نبود اینجا نشستم.البته با اجازتون
    با یه چشمک!
    شهاب با اخم گفت:
    _شما همیشه کار مورد نظرتون رو انجام میدین بعد اجازه میگیرین؟
    دختره_سخت نگیر هانی
    با این حرف دختره زدم زیر خنده.شهاب چشم غره خفنی بهم رفت که مجبور شدم خندمو کنترل کنم.
    دختره برگشت طرفم و با اخم گفت:
    _حرف خنده داری زدم؟
    جلوی خودمو گرفتم و چیزی نگفتم.به بیتا نگاه کردم.داشت پوست لبشو میکند.ای بابا حالا یکی بیاد بیتا رو جمع بگیره!
    با حرص گفت:
    _الهی آوا بمیری الهی گور به گور شی ببین الهی مرده شورتو ببرن.
    _ا خب به من چه؟
    حمله کرد سمتم و گفت:
    _به تو چه ها؟الآن بهت نشون میدم.
    همون موقع بازی شروع شد و بیتا فعلا بیخیال چلوندن من شد.حالا من این وسط یادم رفته بود که چجوری بازی میکنن.اولش یکم خوردیم تو در و دیوار و کلی سوژه شدیم :|
    ولی بعدش یادم افتاد و حسابی از خجالت اونایی که بهم خندیدن در اومدم.از عمد هی میزدم به سمت دختری که جفت رادین بود.دختره هم پرت میشد تو بغل رادین و هی شالش میفتاد.هر چند که تو حالت عادی هم اصن متوجه نمیشدی شال سرشه!بیتا هم به من فحش میداد و با نیشگون بدنمو سوراخ سوراخ میکرد.
    خواستم دوباره بزنم به ماشین رادین که یهو یه ماشین محکم خورد سمت من.منم پرت شدم رو بیتا.نگاه رانندش کردم و فهمیدم شهاب بیشعوره.
    شهاب_اینم تلافی خندت
    _بابا تو چه آدم کینه ای هستی فیل بود تا حالا بیخیال شده بود
    شهاب_همینی که هس
    _باشه پس مواظب جوابش باش
    لبخند شیطونی زد و گفت:
    _هستم!
    اینو گفت و از ما دور شد.نفر بعدی رادین بود که پرتمون کنه.
    رادوین_اینم تلافی
    _ای خدا امشب همه میخوان تلافی در بیارن
    رادین_تقصیر خودته مردمو اذیت میکنی
    دختری که جفتش بود با خنده گفت:
    _عزیزم این دختره کیه؟
    بیتا یهو گر گرفت.صورتش قرمز شد و با حرص دندوناشو رو هم فشار داد.شبیه لبو آلئورا شده بود!! : )
    زیر لب گفت:
    _مرگ و عزیزم!دختره ی خر به رادین من میگه عزیزم
    با چشم به رادین گفتم بره اونطرف.رادین هم با دیدن قیافه ی عصبانی بیتا سریع رفت اونطرف.حدود چند ثانیه بعد بازی تموم شد و هممون اومدیم بیرون.
    

    اما اون دوتا دختر در کمال پررویی دنبال شهاب و رادین راه افتاده بودن.
    _بیتا اینا خیلی پررو شدنا
    بیتا با حرص گفت:
    _الآن حالیشون میکنم.
    اینو گفت و رفت سمت رادین و اون دختره.سریع پشت سرش رفتم تا یه موقع گند نزنه.
    رادین_بابا از جون من چی میخوای اا؟
    دختره_هیچی فقط یه دوستی سالم
    بیتا با عصبانیت گفت:
    _تو غلط کردی دختره ی پررو
    اینو گفت و دختره رو هل داد عقب.
    رادین دست بیتا رو گرفت و گفت:
    _عزیزم تو برو پیش آوا
    بیتا چپ چپ به رادین نگاه کرد و رادین چیزی نگفت.
    دختره با اخم گفت:
    _هی زنیکه تو کی هستی دیگه؟
    بیتا_من نامزدشم
    دختره پوزخند زد و گفت:
    _این روزا همه دیگه ماشالا با هم نامزدن.
    بیتا خواست دوباره بره سمت دختره که رادین نزاشت.رادین به دختره اخم کرد و گفت:
    _خوشحال میشیم ماه دیگه بیای عروسیمون.البته هر کیو راه نمیدیم.
    بعد نگاهی به سرتاپای دختره کرد و پوزخند زد.
    دختری که پیش شهاب بود گفت:
    _عزیزم تو که نامزد نداری؟
    شهاب گفت:
    _نه ندارم.
    دختره با ذوق گفت:
    _جدی؟
    شهاب_آره نامزد ندارم زن دارم.
    دختره با تعجب به شهاب نگاه کرد.
    شهاب به من اشاره کرد و گفت:
    _این هم خانمم!
    بلہہہہہہہہہہه؟؟؟خانمشممممممم؟؟؟بابا این رد داده!!شهاب اومد طرفم و دستشو انداخت دور گردنم!!
    دختره با حرص گفت:
    _خوشبخت بشین
    شهاب لبخند حرص برانگیزی زد و گفت:
    _مرسی.
    دختره دست دوستشو گرفت و رفت.
    بیتا تقلید رادینو در آورد:
    _بابا از جون من چی میخوای اا؟
    منم تقلید دختره رو در آوردم:
    _هیچی فقط یه دوستی سالم.
    چهارتامون زدیم زیر خنده.
    رو به رادین و شهاب گفتم:
    _زهرمار شما دوتا بزغاله واسه چی میخندین؟
    بیتا به خودش اومد و گفت:
    _راست میگه شما حق خندیدن نداری آقا رادین بیا اونطرف من باهات کار دارم.
    رادین دستپاچه گفت:
    _به من چه دختره سیریش بود.
    بیتا دست رادینو کشید سمت اونطرفو گفت:
    _بیا اونور
    وقتی رفتن شهاب تک خنده ای کرد و گفت:
    _وای به حال رادین بدبخت بیچاره.
    دست به سینه جلوش ایستادم و گفتم:
    _تو دلت واسه خودت بسوزه آقا شهاب
    بیخیال شونه ای بالا انداخت و گفت:
    _من که کار بدی نکردم
    _ا؟...نه بابا؟؟..عمه ی من بود زد به ماشین من تلافی کرد؟
    تک خنده ای کرد و گفت:
    _خب حقت بود دیگه
    انگشتمو تهدید آمیز آوردم بالا و گفتم:
    _یه حقی بهت نشون بدم اونسرش ناپیدا!
    سرشو آورد نزدیک صورتم و گفت:
    _مثلا میخوای چیکار کنی کوچولو؟...میخوای بزنی منو؟؟
    _نخیر از نظر زور که زورم بهت نمیرسه ولی میتونم یکاری کنم که از کردت پشیمون بشی
    لبخند شیطونی زد و گفت:
    _منتظرم
    _حالا حالا ها منتظر بمون به موقش
    یه تای ابروشو داد بالا و گفت:
    _جالب شد!
    چیزی نگفتم و رفتم رو یه نیمکت نشستم.شهاب رفت دوتا بطری آب معدنی گرفت و برگشت.یکیشو داد به من.
    _مرسی پسر خاله
    شهاب_خواهش دختر خاله
    پنج دقیقه ای گذشت تا بالاخره بیتا و رادوین خندون برگشتن.خب مثل اینکه اوضاع آرومه و عصبانیت بیتا خوابیده.
    رادین_خب بچه ها پاشین بریم شام
    شهاب_مگه شما نمیخواستین برین رنجر دوبل و تاب زنجیری؟
    رادین_نه داداش بیخیال شما نمیاین ما هم نمیریم.
    شهاب_ااا چرا بخاطر ما برنامه خودتونو بهم میزنین؟
    رادین_نه بابا این چه حرفیه داداش راستش منو بیتا هم خودمون خیلی خسته ایم از صبح تا حالا درگیر بودیم.درگیر لباس عروس و کفش عروسو کت و شلوار و این چیزا
    شهاب با لبخند گفت:
    _آق داماد خودتو حسابی خسته کردیا
    

    رادین لبخند زد و گفت:
    _تمام این خستگیا فدای یه تار موی خانمم
    بیتا باز لبو آلئورا شد و سرشو انداخت پایین.لپ بیتا رو کشیدم و رو به رادین گفتم:
    _رادین مرض داری هی این بچه رو رنگ لبو میکنی؟
    رادین و شهاب زدن زیر خنده و بیتا هم بهم چشم غره رفت.شهاب از جاش بلند شد و گفت:
    _خب دیگه بریم
    از جام بلند شدم و با بچه ها رفتیم سمت ماشینا.
    شهاب_خب قرارمون کجا؟
    رادوین_یه رستوران هست تازه باز شده خیلی باحاله غذاش هم خوبه چند بار تا حالا با دوستام رفتیم اونجا
    شهاب_ااا اسمش چیه؟؟
    رادوین_فک کنم..اممممم..خاطره ها بود...آها آره رستوران خاطره ها
    جانننننن؟؟!!!!! رستوران ما؟؟همین مونده که بریم اونجا مانی و پارسا هم باشن!!شهاب هم چون اسم رستورانو میدونست تعجب کرد.
    سریع گفتم:
    _نخیرم بریم برگر لند من ه*و*س کردم.
    بیتا با ذوق گفت:
    _یادته آوا چقدر ما اونجا پلاس بودیم؟
    تیریپ مادربزرگا رو برداشتم و شروع کردم به نصیحت کردن:
    _بیتا جان دخترم کلمه ی پلاس در شان یک خانم متشخص متاهل نیست.تو دیگه شووَر داری خودتو بگیر.یکم آدم شو!
    پسرا زدن زیر خنده و بیتا طبق معمول چشم غره رفت.کلا این بشر بلد نیست از خودش دفاع کنه فقط چشم غره میره : |
    رادوین_خب مثل اینکه دخترا یاد خاطراتشونو کردن.بریم برگر لند پس؟
    هممون گفتیم آره.بعد از خدافظی هر کس رفت طرف ماشین خودش.
    وقتی سوار شدیم گفتم:
    _آخیش خطر از بیخ گلوم رد شد
    شهاب ماشینو روشن کرد و حرکت کرد.
    یکم از راهو که رفتیم گفت:
    _راستی آوا چرا رو ترن هوایی ترسیدی؟
    _واییی شهاب یادم ننداز داشتم سکته میکردم
    شهاب_تو که قبلا اینجوری نبودی
    _نمدونم یهو چم شد.احساس میکردم دارم میفتم هرآن..شاید بخاطر این بود که شنیده بودم یبار ترن هوایی سقوط کرده.
    شهاب_اون که خیلی وقت پیش بود
    شونه ای بالا انداختم و گفتم:
    _از اون موقع میترسم خب
    تا رسیدن دیگه چیز خاصی نگفتیم.ما پنج دقیقه زودتر رسیدیم و منتظر شدیم تا بیتا و رادین هم بیان.وقتی اومدن با هم رفتیم تو.یه میز چهارنفره پیدا کردیم و نشستیم.
    رادین_خب چی میخورین؟
    شهاب_چرا تو سفارش میگیری؟
    رادین_چون من میخوام حساب کنم
    شهاب_چرا تو حساب کنی؟
    رادوین_پس کی حساب کنه
    شهاب_مگه من مُردم؟
    رادوین_اِ داداش این چه حرفیه دور از جون
    شهاب_خب پس من حساب میکنم
    _ای بابا شهاب رادوین یبار زده به سرش میخواد حساب کنه چیکارش داری؟
    رادین تک خنده ای کرد و گفت:
    _راست میگه زده به سرم تازه شیرینی نامزدی هم بهتون ندادم
    _آها حالا شد
    منو بیتا گفتیم چی میخوایم پسرا هم رفتن تا سفارش بدن.
    بیتا_خب چه خبر از تمنا؟هنوز با آرمینه؟
    با تعجب گفتم:
    _وا تو از کجا میدونی؟
    بیتا_عزیزم از نگاه هر عاشقی میشه فهمید تو دلش چی میگذره
    _اوهو بیخیال
    بیتا_عاشق نیستی که بفهمی
    عاشق نیستم؟....هعے!!
    بیتا_خب نگفتی؟هنوز با آرمینه؟
    _نه بابا آرمین رفت
    با تعجب گفت:
    _کجا؟
    _خارج
    بیتا_دروووووووغ؟؟
    _نمیدونستی؟
    بیتا_نه رادین نگفت.
    _خوب کرد
    آروم زد به شونم.پسرا اومدن و دیگه اون بحثو ادامه ندادیم.
    رادین_راستی شهاب چرا دیگه دانشگاه نمیای؟
    _ترک تحصیل کرده چون پول نداشتن خالم اینا که بدن واسه درس و دانشگاه این یارو مجبورش کردن ترک تحصیل کنه.هعی بسوزه پدر فقر!
    سرمو با تاسف تکون دادم و آه عمیقی کشیدم.رادین و بیتا با تعجب به من نگاه کردن.
    بیتا_خدایی؟
    منو شهاب زدیم زیر خنده و اون دوتا تازه دوزاریشون افتاد.
    شهاب_شوخی میکنه بابا
    رادین_این بشر شوخی و جدیش معلوم نیست
    _دقت کنی کاملا معلومه
    رادین رو به شهاب گفت:
    _جدی جریان چیه؟
    شهاب_هیچی فقط دیگه حوصله درس و دانشگاهو نداشتم
    رادوین_پس الان چیکار میکنی؟
    شهاب_یه کافی شاپ دارم. پیش بابا هم کار میکنم.
    رادین_اینکه بهتر از درسه
    شهاب_آره دیگه
    سفارشامونو آوردن و بچه ها ترجیح دادن غذا بخورن تا اینکه ور ور کنن.موقع خدافظی کارت عروسیشونو بهمون دادن و سفارش کردن حتما بریم.توی راه خونه تو ماشین هم من ساکت بودم هم شهاب.
    

    بعد از یه سکوت طولانی و خسته کننده شهاب گفت:
    _چرا ساکتی؟
    _تو فکرم
    با تعجب گفت:
    _فکر چی؟
    _لباس برای عروسی
    شهاب زد زیر خنده.
    زهر مار :|
    مرض|:
    دغدغه های فکری من خنده داره؟! :|
    شهاب_وای که شما دخترا چقدر موجودات عجیبی هستین!!
    _برو بابا...حالا خودت تو چه فکری بودی؟
    خندید و گفت:
    _به اینکه شب عروسی رادوین و بیتا تیپ اسپرت بزنم یا مجلسی!!
    : |
    _وای که شما پسرا چه موجودات عجیب و غریبی هستین!
    شهاب خندید و چیزی نگفت.
    وقتی رسیدیم رو کردم به شهاب و گفتم:
    _مرسی پسرخاله امشب هم عالی بود.
    شهاب_خواهش میکنم دختر خاله
    _خدافظ
    لبخندی زد و آروم چشماشو بازو بسته کرد.از ماشین پیاده شدم.بوقی زد و رفت.به ویلای مانی نگاه کردم. چراغای خاموش ویلا نشون میداد که مانی خونه نیست.
    یعنی الآن کجاس؟چیکار میکنه؟با کیه؟
    آهی کشیدم و به سمت در ویلای خودمون رفتم.کلیدو انداختم و درو باز کردم.وقتی رفتم تو خونه تمنا رو کاناپه لم داده بود و فیلم نگاه میکرد.با دیدن من اخم کرد و از جاش بلند شد.
    تمنا_کجا بودی آوا؟
    _بیرون
    تمنا_با کی؟
    _با شهاب
    مانتونو در آوردم و ولو شدم رو کاناپه.تمنا دست به سینه وایساد جلوم و گفت:
    _ساعت چنده؟
    _نمیدونم
    تمنا_آوا خانوم محض اطلاعت ساعت 1 نیمه شبه
    _ا چقدر زود گذشت
    تمنا عصبانی شد و گفت:
    _زود گذشت؟؟..بیشعور احمق من تا الان مردم از ترس..چرا گوشیتو خاموش بود؟..دلم صد هزار راه رفت..میدونی چقدر نگرانت شدم؟؟
    _نگران نشو!
    تمنا_یعنی چی؟
    _مادر و پدرمی که نگرانم بشی؟
    تمنا_نخیر ولی دوستت که هستم هم خونت که هستم...درسته تولدتو یادم رفته بود ولی این رفتارت حقم نیست آوا.از دیروز تا حالا هر چی ازت میپرسم جواب سر بالا میدی.از صبح تا بعد از ظهر که از خونه زدی بیرون از اتاقت نیومدی... نیومدی بیرون ببینی تو خونه چه خبره!!...بهت زنگ زدم محل ندادی....پارسا بهت زنگ زد که بیای رستوران چون پدر و مادرم اومده بودن اونجا رو ببینن برای اولین بار و کسی که اونو دختر خودشون میدوننو اونجا ندیدن و هی سراغشو میگرفتن...ما چی میگفتیم بهشون؟؟..میگفتیم آوا خانوم با دوست پسرشون رفتن بیرون تفریح و عشق و حال؟؟
    اخم کردم و گفتم:
    _شهاب دوست پسر من نیست فقط و فقط پسرخالمه
    تمنا_فقط پسرخاله؟
    باعصبانیت گفتم:
    _آره فقط پسرخاله...اصلا به بقیه چه که من با کی بیرون میرم کجا میرم چه ساعتی بر میگردم!!..ها؟؟...به هیچ کس کارای من ربطی نداره!
    تمنا_باشه آوا خانوم..باشه!
    اینو گفت و با حالت دو رفت طبقه ی بالا تو اتاقش.پووفی کشیدم و کنترل تلویزیونو برداشتم.چندتا کانال اینور و اونور کردم تا بالاخره یه شبکه فیلم سینمایی یافتم.اسم فیلم یکی از ما دونفر بود....صدبار دیده بودمش ولی خب حوصلم سر رفته بود و فعلا این تنها چیزی بود که میتونست سرگرمم کنه.
    پنج دقیقه بعد تمنا آماده شده با یه چمدون و کوله پشتی اومد پایین.بدون اینکه بهم نگاه کنه رفت سمت در.
    وقتی به در رسید برگشت سمتم و گفت:
    _درسته کارای تو به هیچکدوم از ما ربطی نداره ولی ما نگرانت بودیم آوا.حالا اگه خودت نمیخوای کسی مواظب کارات باشه و نگرانت باشه،حرفی نیست.من میرم تا کسی نباشه که به پرو پات بپیچه.فقط اینو بدون آوا...این رفتار تو آخر هیچی برات نمیاره،جز پشیمونی و تنهایی...خدافظ!
    حرفاشو زد و رفت بیرون.چند ثانیه بعد صدای ماشینش و در حیاط اومد.تلویزیونو خاموش کردم و کنترلشو پرت کردم رو میز.از جام بلند شدمو رفتم طبقه ی بالا.اتاق تمنا جفت اتاق من بود.در اتاقش باز بود.همه چیزاشو برده بود.یه جعبه کادو شده روی تختش بود.مثل اینکه اینو یادش رفته.


    با کنجکاوی رفتم سمتش و برش داشتم.روش یه نوشته بود اما چون تاریک بود نمیشد خوندش.چراغ اتاقو روشن کردم و تازه تونستم متن روی جعبه رو بخونم:

    ((آوایی بهترین دوستم تولدت مبارک واقعا معذرت میخوام که تولدتو یادم رفت تو هم دیگه خودتو لوس نکن..امیدوارم صد ساله بشی.خوشبخت بشی و به تمام آرزوهات برسی...میدونم تو این مدت چقدر سختی کشیدی..ولی باید امیدوار باشی آوا..مثل من که امیدوارم بهترین دوستم دوباره خوشحال و خوشبخت بشه...دوست دارم آجی گلم..تولدت مبارکککک))
    وقتی متن تموم شد به خودم اومدم و تازه متوجه شدم که دارم گریه میکنم.
    ای اله نمیری تمنا!جعبه رو باز کردم.توش یه گردنبند به شکل قلب بود.قلبه برجسته بود و معلوم بود که میشه بازش کرد.بازش کردم.یه طرفش نوشته بود تمنا یه طرفش آوا.
    حرف تمنا یادم افتاد:
    ((این رفتارای تو آخر هیچی برات نمیاره جز پشیمونی و تنهایی))
    از جام بلند شدمو رفتم تو اتاقم.رو تخت ولو شدم.پوووووووف باز گند زدم!!بازم ناخواسته دل یکیو شکستم!!توی تاریکی ماتم گرفته بودم به سقف خیره شدم.زنجیره رو تو دستم فشار دادم.رفتارم خیلی مسخره بود.نباید اونطوری باهاش حرف میزدم.
    اگه پارسا از اول به جای حرفای بیخودش گفته بود که پدر و مادر تمنا اومدن،حتما خودمو میرسوندم.
    پارسا بیشعوووور!!شیطونه میگه الان زنگ بزنم با پارسا دعوا کنما!اما نه اونوقت دل پارسا هم میشکنه!
    صدای زنگ گوشیم باعث شد دست از افکارم بکشم.
    _الو
    شهاب_سلام چطوری
    با بی حالی گفتم:
    _بدک نیستم.
    مشکوک پرسید:
    _آوا صدات چرا اینجوریه؟
    _تمنا رفت
    شهاب_کجا؟
    _خونه خودشون
    شهاب_چرا؟
    _بحثمون شد
    شهاب_اا واسه چی؟
    _بیخیال شهاب الآن اصلا حال ندارم
    شهاب_باشه.. الان خونه تنهایی؟
    _آره
    شهاب_نمیترسی که
    _نوچ
    شهاب_باشه خب برو استراحت کن بعدا حرف میزنیم
    _باش فعلا
    شهاب_خدافظ
    گوشیو پرت کردم رو میز عسلی و چشمامو بستم.یکم گذشت تا چشمام گرم شد و خوابم برد.
    ********************************************
    صبح دیر از خواب پا شدم.
    چون نه ساعت گذاشته بودم روی زنگ و نه تمنا بود که بیدارم کنه!
    سریع آماده شدم و زنگ زدم به آژانس.اونروز سه تا کلاس داشتم.کلاس اول که پر!!کلاس دوم با مانی بود!
    نمیدونم چرا ولی وقتی به این فکر میکردم که قراره مانیو ببینم ذوق میکردم.منم که کلا خود درگیرم!یبار میگم محلش نمیزارم و باهاش حرف نمیزنم!یبار دیگه میگم دلم براش تنگ شده!!
    وقتی رسیدم دانشگاه حدود 20 مین به کلاس بعدی مونده بود.یراست رفتم سمت کلاس چون حوصله ی ول گشتن تو حیاط رو نداشتم.وقتی رفتم تو کلاس دو نفر بیشر تو کلاس نبودن.تمنا و ترمه یکی از دخترا.
    تمنا با دیدن من اخم کرد و روشو ازم گرفت.
    منم بدون محل گذاشتن به اون دوتا رفتمو روی یکی از صندلی های آخر نشستم.
    ترمه از رفتار من و تمنا تعجب کرد!
    آروم به تمنا گفت:
    _جریان چیه تمی؟
    تمنا_هیچی
    ترمه_ا بگو دیگه
    تمنا_چیزی نیست
    ترمه_مگه میشه چیزی نباشه و تو و آوا اینجوری سرد برخورد کنین؟
    تمنا عصبی شد و گفت:
    _ترمه گفتم چیزی نیست.لطفا دیگه بحث نکن.
    ترمه_باشه بابا دختر چرا عصبی میشی!
    تمنا چیزی نگفت و ساکت موند.گوشیمو در آوردم و مشغول بازی کردن شدم.
    ترمه روشو برگردوند طرف منو گفت:
    _آوا جان چه خبرا؟خوبی؟
    بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
    _مرسی
    ترمه_آوا جون عزیزم؟
    سرمو بلند کردم و گفتم:
    _بله؟
    چشمک زد.به تمنا اشاره کرد و گفت:
    _چه خبر؟
    زهر مارو چه خبر :| درد و چه خبر |:
    _خبری نیست
    ترمه_یعنی هیج خبری؟
    _هیچی
    پوفی کرد و روشو برگردوند.دختره ی پررو فضول!
    میخواد آمار همه رو داشته باشه! کم کم بچه ها اومدن و کلاس شلوغ شد.من فقط منتظر یک نفر بودم!کسی که دلم واسش یذره شده بود اما نمیخواستم به خودم بقبولونم!بالاخره اون 20 دقیقه گذشت و مانی اومد سر کلاس.کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود و ته ریششو نزده بود!با جدیت کامل وارد کلاس شد و سلام کرد.
    بعد از اینکه بچه ها جوابشو دادن،یکم حرف زد راجب برنامه های بعد از عید و بعد درسو شروع کرد.تو طول کلاس یا به من نگاه نمیکرد،یا اگه نگاه میکرد یه نگاه گذرا بود.
    البته منم محتاج نگاه اون نبودم و نیستم ولی خب ...

    °°آوا خب نداره....مگه تو بهش محل گذاشتی که حالا اون بهت محل بده؟°°
    _ وجدان جان مثل اینکه من الآن از دستش دلخورم و من باید شاکی باشم نه اون ...
    °°اما تو هم یجورایی دل اونو شکوندی..آوا منو تو که الآن تنهاییم راحت باش..خدایی تو به خاطر اذیت کردن مانی با شهاب نرفتی بیرون؟°°
    _نخیرم اصلا اینطوری نیست!
    

    °°هست°°
    _نیسسستتتت!!
    °°هست آوا هست...تو با پارسا اونجوری حرف زدی و با لذت و خوشحالی گفتی که بیرونی و رفتی تفریح و مطمئن بودی که پارسا به مانی اون حرفا رو میزنه...ولی خب چرا؟؟..چون میخواستی مانیو آزار بدی..چون میخواستی اون بفهمه که تو با شهاب رفتی بیرون....آوا خانوم تو بیشتر مانیو عذاب دادی...تو بیشتر شکنجش دادی...تو خوردش کردی آوا...میدونی برای یه پسر چقدر سخته که ببینه عشقش با یکی دیگه میره بیرون و با یکی دیگه خوشحاله؟؟...میدونی وقتی یه پسر این چیزا رو میبینه اما نمیتونی کاری کنه چه عذابی میکشه؟؟°°
    _نه نمیدونم!نمیخوام هم بدونم!
    °°پس اگه نمیخوای خودخواه نباش و از کسی انتظار نداشته باش که باهات مهربون رفتار کنه..این خودتی که باعث میشی بقیه اینجوری باهات رفتار کنن...خودت اونا رو میرنجونی..اما با این کارا فقط به خودت صدمه میزنی آوا..آخر خودتی که تنها میمونی..همه میرن دنبال زندگیشون اما توچی؟...یهو چشم باز میکنی میبینی تنها موندی و همه ی اطرافیانتو از دست دادی...°°
    مانی_خانم تهرانی نسب شما حالتون خوبه؟
    با صدای مانی به خودم اومدم و تازه فهمیدم که دارم گریه میکنم.چشمام پر از اشک شده بود و تحمل موندن تو کلاسو نداشتم..با این که 15 دقیقه مونده بود تا کلاس تموم بشه،اما نمیتونستم اونجا بمونم.تو اون هوا نمیتونستم نفس بکشم.
    از جام بلند شدم و با یه ببخشید سرسری با عجله از کلاس زدم بیرون و دوییدم سمت دستشویی دانشگاه.
    درو بستم و شروع کردم به گریه کردن.
    بازم به حال خودم گریه میکردم.
    تو این مدت با حرفام و کارهام دل خیلیا رو شکوندم.
    نمونش آبتین...که بهش گفتم ازت متنفرم...
    نمونش تمنا...که اونجوری باهاش حرف زدم.
    یکی هم مانی...که از نقطه ضعفش استفاده کردم و دوبار دلشو شکستم.
    خدایا چرا من اینطوری شدم؟چرا اینقدر خودخواه شدم؟باید یه فکر اساسی بکنم..اینجوری نمیشه...
    صورتمو شستم و یکم موندم تا سرخی چشمام کمتر بشه،بعد رفتم بیرون.خواستم برم تو حیاط که با مانی برخورد کردم.
    وقتی چشمامو دید،با همون اخمش آروم پرسید:
    _چی شده؟
    _چیزی نشده
    از کنارش رد شدم و رفتم تو حیاط..روی یه نیمکت نشستم و بی هدف به رو به روم زل زدم.شاید اگه یه مدت از بقیه دور باشم بتونم به خودم بیام و خودمو از نو بسازم.یه جای دور از تهران..مثل لواسون..نه دور تر...شاید شمال..آره شمال خوبه...
    همون موقع گوشیم زنگ خورد.با بی حوصلگی از تو کیفم درش آوردم.
    شماره ناشناس بود.با این حال جواب دادم:
    _الو
    _سلام آوایی
    با تعجب گفتم:
    _سلام..ببخشید شما؟
    _وا آوا منو نمیشناسی؟...لاله ام دیگه
    ذوق کردم و گفتم:
    _لاله چطوری؟
    خندید و گفت:
    _خوبم عزیزم...تو چطوری؟
    به دروغ گفتم:
    _خوبم...خیلی خوب...چه خبرا؟
    لاله_سلامتی...چه خبرا؟..تولدت مبارک
    _مرسسسی
    لاله_ببخشید که دیر زنگ زدم..رفته بودم آلمان پیش خواهرم ایران نبودم....دو ساعت پیش رسیدم
    _ا رفته بودی پیش لادن؟
    لاله_آره
    _نی نیش بزرگ شده؟
    لاله_آره قربونش برم
    _آخی
    لاله_خب تو چخبرا ؟؟
    _من هیچی
    لاله_خب برنامت واسه عید چیه؟
    _میخواستم برم شمال
    با تعجب گفت:
    _تنها؟
    _نه بابا با تمنا و چندتا از دوستام
    دروغ از این شاختر مگه داریم؟؟ :|
    خندید و گفت:
    _آها...خب پیش ما هم بیا عزیزم
    من؟؟ : |
    _درسام یکم سبکتر بشه حتما میام
    لاله_الان آیین و پریسا هم پیش ما هستن سلام میرسونن
    به زور گفتم:
    _آها تو هم سلام برسون
    لاله_گوشی یه لحظه...آیین میخواد باهات صحبت کنه
    نهههه آغا من نمیخوام مگه ...
    آیین_الو
    _اممم سلام
    آیین_سلام چطوری؟
    _خوبم ممنون.تو خوبی؟
    آیین_آره چه خبر؟
    _هیچی سلامتی
    


    آیین_تولدت مبارک
    _مرسی
    دوتامون ساکت شده بودیم...حرف کم آوردیم |:
    یه نگاه به ساعتم کردم...اوه اوه کلاسسس پنج مین دیگه شروع میشه
    _اممم چیزه آیین من دانشگاهم باید برم سر کلاس
    آیین_باشه برو مزاحمت نمیشم
    _نه بابا مزاحم چیه..خب خدافظ دیگه
    آیین_خدافظ
    گوشیو قطع کردم و گذاشتم تو جیبم.
    سریع رفتم سمت کلاس.
    تقرییا همه ی بچه ها سر کلاس بودن.
    تمنا هم بود اما بازم محل نمیداد.
    رفتم و نشستم روی یکی از صندلی ها.
    توی ذهنم داشتم واسه شمال برنامه میریختم.
    خودم تنها!
    لب دریا!
    هندزفری!
    آهنگ!
    چه شووود!!
    شاید اینا بتونه آرومم کنه.این مدت همش تو تنش بودم.چه روحی چه جسمی! از برنامه ی رستوران بگیر تا بحث های مختلف!تازه بعد از جریان مامان و بابا هیچ جا نرفتم.عروسی بیتا و رادوین 6 فروردینه!
    از یه هفته قبل هم که دانشگاه تعطیله!فک کنم بس باشه..ولی باید حتما برای عروسی بیتا برگردم!
    ا راستی!منوآیین مثل آدم باهمدیگه حرف زدیم!بعدازچند وقت!واقعا دلم واسه لاله تنگ شده بود.
    خیلی خیلی مهربون بود!هر چقدر که از پریسا متنفر بودم،همون قدر عاشق لاله بودم!استاد بالاخره اومد و درسو شروع کرد.بعد از دانشگاه مجبورشدم برای رفتن به خونه تاکسی بگیرم.قبلا با تمنا میرفتم اما الان دیگه نمیشه.وقتی رسیدم خونه وسایلمو هر کدوم یه طرف پرت کردم و رو کاناپه ولو شدم.تقریبا حدودای ساعت 6:30 بود که از خواب بیدار شدم و دیدم همه جای خونه تاریکه.اوووف من چقدر خوابیدمممم..وقتی چراغا رو کمو بیش روشن کردم،رفتم تو آشپزخونه و یکم آب خوردم.دوباره برگشتم سرجام و رو کاناپه دراز کشیدم.پیاما و میس کالامو چک کردم.مانی و شهاب پیام داده بودن.
    مانی_میدونم نمیخوای صدامو بشنوی واسه همین پیام دادم.بهتری؟
    با دیدن پیامش لبخند اومد رو لبم!
    براش نوشتم:
    _کی گفته من نمیخوام صداتو بشنوم؟
    اما نفرستادم!نمیتونستم بفرستمش!
    نمیتونستم بعد از اون حرفاو اون رفتارا با مانی صمیمی باشم.منظورم از اون حرفا هم حرفای خودمه هم اون.
    هم کارای اشتباهی که من کردم هم مانی.
    متن پیامو پاک کردم و به جاش نوشتم:
    _آره ممنون
    فرستادم!
    پیام شهابو باز کردم:
    _یالغوز ببعی بزغاله کجایی گوشیتو جواب نمیدی؟باز خوابیدی؟..ای خواب به خواب بری..بلند شدی زنگ بزن کارت دارم.
    مرتیکه ی سه نقطه میگه خواب به خواب بری!! :|
    زنگ زدم واسش.به سومین بوق نرسید که جواب داد.
    شهاب_خواب بودی؟
    _آره
    شهاب_ای...لا اله الل الله
    _صلوات بفرست بابا
    شهاب_تو اینقدر میخوابی خسته نمیشی؟
    _نه بابا تازه کمبود خواب دارم.
    شهاب_بعله...خب چطوری؟
    _خوبم تو چی؟
    _ای بدک نیستم
    _چرا؟
    شهاب_کار میکردم..کارای شرکت بعدش هم کافه
    _اوهو مرد کار
    شهاب_بیخیال...راستی تو جریان دیشبو نگفتیا بچه پررو
    پووفی کردم و جریان دیشبو براش گفتم.
    بعد از یکم سکوت گفت:
    _اومم..زیاده روی کردی
    _میدونم
    شهاب_عذرخواهی؟
    _نمیتونم
    شهاب_پشیمونی؟
    _یجورایی
    شهاب_باید از دلش در بیاری آوا
    _من با کسی کاری ندارم
    شهاب_یعنی چی؟
    _یعنی همون که شنیدی
    شهاب_بی منطق
    _میتونممم
    خندید و گفت:
    _دیوونه...خب یکار دیگه باهات داشتم
    _بنال
    شهاب_یعنی ادب... :|
    _میتونم :|
    شهاب_زهر مارو میتونم..مامان فردا شب دعوتت کرده واسه شام
    _ای تو روحت رفتی گفتی؟
    شهاب_ا خب به من چه؟..دختر یکی از دوستای مامان ما دوتا رو تو شهربازی دیده اومده به مامیش گفته مامی اون هم اومده به مامی من گفته
    _نره غول با این قد و قوارت میگی مامی؟
    شهاب_همون مامان..حالا افتخار میدین فردا شب بیاین؟
    _چاره ی دیگه ای دارم؟
    شهاب_صد در صد نه
    _پس اوکی |:
    شهاب_پس فردا ساعت 7:30 میام دنبالت
    _باش
    

    شهاب_راستی آوا به این دقت نکردی که ماشین تمنا دیشب خونه بود؟
    با حیرت و تعجب گفتم:
    _ا راست میگی..تعمیرگاه بود که
    شهاب_خسته نباشید فیلسوف خانم..با این مخش مثلا میخواد دکتر مملکت هم بشه.
    _میتونم
    شهاب_تو چقدر توانایی داری
    _خیلی دارم خیلی خیلی
    تک خنده ای کرد و گفت:
    _دیروز آدرسو دادم به آریا ماشینو آورد.
    _به همین زودی؟
    شهاب_تعمیرکاره آشنا بود
    _آها خب برو دیگه زیاد صداتو شنیدم خسته شدم
    شهاب_پررویی دیگه چیکارت کنم.
    خندیدم و گفتم:
    _میتونم
    شهاب_دردو میتونم
    بعد از خدافظی گوشیو قطع کردم.
    آخخخ دارم ضعف میکنم از گرسنگی.
    صبحونه که پر...ناهار هم که بیخیال...حداقل شام دیگه پاشم یه چیزی سفارش بدم.
    پیتزا سفارش دادم و رفتم یه دوش کوچولو گرفتم تا بیارنش.
    وقتی پیتزا رو آوردن فقط نصفشو خوردم.
    فکر میکردم خیلی گرسنمه ولی نبود.
    اشتها اصلا نداشتم.
    با شنیدن صدای پیام سمت گوشیم رفتم و پیامو باز کردم.
    مانی_برو پشت در حیاطو نگاه کن.
    با کنجکاوی رفتم تو حیاط و درو باز کردم.
    کسی نبود.مانی سر کارم گذاشته؟
    خواستم درو ببندم که چشمم به یه جعبه بزرگ خورد.
    به ویلای مانی نگاه کردم.چراغا روشن بود و در بسته بود.
    جعبه رو برداشتم و آوردم تو خونه گذاشتم رو میز.
    سریع بازش کردم.
    با دیدن چیزی که تو جعبه بود خشکم زد.
    از تو جعبه درش آوردم و گرفتمش جلو خودم.
    یه تیشرت بود که روش عکس منو مانی بود.
    یکی از عکسایی که چهار سال پیش گرفتیم.
    قبلا از این عکس خیلی بدم میومد و همیشه به مانی میگفتم توش زشت افتادم اما اون انکار میکرد.
    حالا که فکر میکنم مهم این نیست من توش خوب افتادم یا نه!
    مهم این من تو این عکس جفت کسی هستم که دوسش دارم.
    نشستم رو کاناپه و گرفتمش تو بغلم.
    بوش کردم!
    بوی عطر مانیو میداد.
    بغضم گرفت.
    از خودم بدم میومد..
    در حق مانی خیلی بد کردم.
    شاید اگه منم دختریو تو بغل مانی ببینم اون فکرا رو بکنم!
    شاید منم اون رفتارو میکردم!
    هر کسی ممکنه تولد یکی دیگه رو یادش بره!
    نباید اونجوری با مانی حرف میزدم!
    وقتی خودم تولد خودمو یادم نبود چه انتظاری از بقیه داشتم!!؟
    با اینکه اینهمه بد کردم در حق اونو تمنا اما بازم نمیتونم عذرخواهی کنم.
    پشیمونم!
    ولی حاضر نیستم به روی خودم بیارم!
    شاید اگه یکم ازشون دور باشم برام خوب باشه.
    به مانی پیام دادم:
    _مرسی خیلی قشنگ بود
    سریع جواب داد:
    _قابل تو رو نداره..ببخشید که دیر شد
    جوابی ننوشتم!
    پاشدم چراغا رو خاموش کردم و رفتم طبقه ی بالا تا بخوابم.
    

    داشتم رژ میزدم که شهاب تک زد.
    این یعنی زود پاشو بیا پایین!
    یکم عطر زدم و سریع رفتم پایین.
    درارو قفل کردم و رفتم سمت ماشین و سوار شدم.
    شهاب با دیدنم گفت:
    _اوه اوه تیپو
    _اولا که سلام
    لبخندی زد و گفت:
    _و علیکم
    _دوما مرتیکه ی هیز حواست به رانندگیت باشه.
    خندید و چیزی نگفت.
    تا خونه ی خاله یکم چرت و پرت گفتیم و به جون همدیگه پریدیم و من توانایی هامو به رخش کشیدم!(میتونم : | )
    وقتی رسیدیم شهاب با ریموت درو باز کرد و ماشینو برد تو پارکینگ.
    آخخخ جوون خونه ی خاله!
    سریع پیاده شدم و دوییدم سمت در اصلی.
    چون حیاطشون سنگ فرش بود و منم کفشم پاشنه بلند بود یکم سخت بود دوییدن.
    شهاب پیاده شد و با خنده گفت:
    _هی دختره آروم باش ندو میفتی آبروت جلو من میره
    برگشتم طرفش و گفتم:
    _به تو ربطی نداره مرتیکه ی سه نقطه
    شهاب طبق معمول خندید و هیچ چی نگفت.
    بالاخره خودمو رسوندم به خاله و خودمو تو آغوشش رها کردم.
    خاله _عزیز دل خاله تو کجایی آخه دختر؟!
    اینو گفت و گونمو بوسید.
    خندیدم و گفتم:
    _زیر سایتون هستیم.
    عمو بهرام(بابای شهاب)گفت:
    _دختره ی خودشیرینو نگاه کنا
    _ا عمو
    شهاب_ایول بابا
    _د من میگم شهاب به کی رفته که اینقدر آدمو اذیت میکنه..نگو به عمو بهرام رفته
    عمو سمتم خیز برداشت و من سریع پشت خاله قایم شدم.
    خاله برگشت طرفم.سرتا پامو نگاه کرد و گفت:
    _تو چرا اینقدر لاغر شدی!؟
    _من؟؟؟نه بابا خاله چاق شدم اشتباه میکنی شما!!
    شهاب_تو این مورد با آوا موافقم مامان.نمیبینی اندامش شبیه فیل شده؟
    خاله اخمی کرد و گفت:
    _شهاب چیکارش داری؟..آوای خاله خیلی هم خوش اندامه.باربیه!
    لبخندی از سر غرور زدم و به شهاب نگاه کردم.
    شهاب_آها بعله..من دیگه حرفی ندارم
    _از اول هم نداشتی فقط میخواستی خودتو بندازی وسط مکالمه ی ما
    شهاب چشم غره رفت و خاله و عمو خندیدن.
    رفتیم داخل. مانتومو در آوردمو نشستم رو کاناپه.
    اولین چیزی که توجهمو جلب کرد،قاب عکس مامان و بابا بود که گوشش یه ربان مشکی زده بودن.
    لبخند غمگینی زدم و رومو ازش گرفتم.
    شهاب_آوا پاشو بریم تو اتاق من تا وقت شام
    خاله_نخیرم بذار بشینه من هنوز ندیدمش
    شهاب_ا مامان میبینیش دیگه..تا شب اینقدر ببینش که دلتو بزنه دیگه
    خاله_باشه پاشین برین پس
    بلند شدم و با شهاب رفتیم طبقه ی بالا تو اتاقش.با دیدن ایکس باکس ذوق کردم وسریع جلو تلویزیون چهارزانو نشستم.ایکس باکسو تلویزیونو روشن کردم و بازی مورد علاقمو گذاشتم.شهاب هم به رفتارام خندید و رو کاناپه ی تو اتاقش که شکل توپ بود ولو شد.
    شهاب_خب چه خبر از تمنا؟
    در حالی که غرق بازی بودم گفتم:
    _هیچی
    شهاب_یعنی اصلا به همدیگه زنگ نزدین یا تو دانشگاه حرف نزدین؟
    _نوچ
    شهاب_آوا خیلی لجبازیا
    _حالا...
    شهاب_خب راستی برنامت واسه عید چیه؟
    _شمال
    _تنها؟
    _آره
    لحن صداش جدی شد و گفت:
    _تنها نمیشه بری..منم باهات میام
    _نمیخواد به خاطر من از کار و زندگیت بیوفتی.
    شهاب_کاری ندارم که باهات میام
    _نه نمیخواد
    شهاب_نمیشه تنها بری
    بازی رو نگه داشتم.رو به شهاب گفتم:
    _شهاب لطفا میخوام یکم تنها باشم.
    شهاب_اما..
    _گفتم لطفا دیگه
    شهاب_پوووف باشه..حالا کی میری؟
    _22 که دانشگاه تعطیل میشه..احتمالا 23
    شهاب_یعنی عروسی بیتا و رادوین نمیای؟
    _تا اونموقع بر میگردم
    شهاب_لباسو چیکار کردی؟
    _هنوز هیچی .. تو انتخاب کردی؟
    شهاب_منم نه
    _بیخیال..پاشو بیا بازی کنیم ببینم چند مرده حلاجی...پاشو
    اومد کنارم نشست.بازیو زدم از اول و دونفرشو انتخاب کردم.
    یکم که بازی کردیم صدای خاله اومد که صدامون میزد.
    رفتیم پایین تا شام بخوریم.
    اوه اوه غذاها رو!!
    

    فقط خدا میدونست چند وقته من غذای خونگی نخوردممم!!
    خاله دستمو کشید و گفت که باید پیش خودش بشینم.
    بدون هیچ اعتراضی قبول کردم.آخه اگه پیش خاله بشینم غذا بیشتر گیرم میاد!
    خاله_بشقابتو بده عزیزم
    بشقابو گرفتم سمت خاله.
    آخ جووووون سوپ!!خاله بشقابمو برام پر کرد منم عین ندید پدیدای گرسنه افتادم به جون سوپ!!وقتی یکم ازشو خوردم،سرمو آوردم بالا و به شهاب که روبروم بود نگاه کردم.داشت ریز ریز میخندید و به من نگاه کرد.غذا خوردن من خنده داره آخه؟
    شهاب_آوا آرومتر بخور
    خاله اخم کرد و گفت:
    _باز تو گیر دادی به این بچه؟
    شهاب_مامان نگرانشم.اینطوری که اینقدر تند تند میخوره میترسم حالش بد بشه
    _تو نگران خودت باش آقا پسر..من میتونم تمام غذاهای این میزو بخورم و حالم بد نشه
    شهاب_پس شرط ببندیم؟
    _سر چی؟
    شهاب_سر اینکه اگه تو چهار بشقاب برنج و دو بشقاب دیگه سوپ و پنج تا دسر بخوری!
    یا حضرت فیلللللللللللل!!گراز بودم مگه آخه؟
    خاله_ای بابا.شهاب معدش اذیت میشه
    عمو بهرام با ذوق گفت:
    _نه خانم بزار ببینیم آوا از پسش بر میاد یا نه؟!
    پدر و پسر لنگه ی همن :|
    خاله_وا بهرام!!؟
    _خاله عیبی نداره..پای شرف در میونه...منم تا آخر این بازی میمونم و از شرفم دفاع میکنم
    _کف مررررتب
    با شنیدن صدا هممون برگشتیم طرف در.هی وای ممممننننننن!!!این کیه دیگه؟؟یه پسر مرتب منظم قد بلند سفید و چشم آبی...
    جلل خالق!!
    شهاب با دیدنش از جاش بلند شد و رفت سمتش.
    بغلش کرد و گفت:
    _چطوری تو پسر؟
    پسره گفت:
    _به خوبی تو
    پسره اومد سمت خاله و گفت:
    _چطوری مامان جونم!!
    وووواتتتتتت؟؟؟نکنه این...؟؟!!نههههههه!!خاله یه نگاه به من که با دهن باز به پسره خیره شده بودم،کرد.
    خندید و گفت:
    _خوبم پسرم....ببین کی اینجاس!!
    خاله به من اشاره کرد و منم از جام بلند شدم.
    پسره با لبخند دستشو آورد سمت من و گفت:
    _سلام...تو باید آوا باشی درسته!
    چه با ادبهههه!! :|
    متقابلا لبخند زدمو گفتم:
    _بله
    همونطور که دستمو ول کرد،گفت:
    _میشناسی که منو؟
    _با اطلاعاتی که خاله الآن گفت...تو باید کوروش باشی.
    لبخند زد و گفت:
    _آره...خوشبختم
    _همچنین
    یهو شهاب گفت:
    _آوا چه مودب شدی!!
    همه زدن زیر خنده.ای لا اله الل الله!!همه دوباره نشستن روی میز.کوروش برادر شهاب بود که من از بچگی تا حالا ندیده بودمش.
    تقریبا همسن آوشه!
    توی لس آنجلس زندگی میکنه.یه شرکت مهندسی داره و اونطوری که من از فک و فامیل شنیدم،بدجور خرپوله!
    کوروش_خب بحثتون سر چی بود؟من آخراش رسیدم..دقیقا موقعی که آوا تصمیم گرفت از شرفش دفاع کنه.
    شهاب خندید و گفت:
    _داداش آوا قراره دو تا بشقاب سوپ دیگه پنج تا بشقاب دسر و پنج بشقاب برنج بخوره!شرط بندی کردیم.
    کوروش با تعجب گفت:
    _آوا به اندامت رحم کن!
    اولش فکر میکردم این بچه ی آرومیه و اهل آزار و اذیت و تیکه انداختن نیست!اما مثل اینکه اینم نمونه ی برادر و باباشه!
    _من مواظب اندامم هستم.در ضمن استعداد چاقی هم ندارم...شرط بندی کردیم منم انجام میدم
    کوروش رو به شهاب چشمک زد و گفت:
    _ببینیمو تعریف کنیم
    دوتا برادر دست به یکی کردن منو ضایع کنن..
    اما کور خوندن!
    تا ضایشون نکنم از پای این میز بلند نمیشم.
    


    شهاب بشقابمو برداشت و برام سوپ ریخت.
    شروع کردم با اشتها خوردن.
    همه با کنجکاوی به من نگاه میکردن.
    سرمو آوردم بالا و با قیافه ای مظلوم گفتم:
    _خب اینجوری نگاه نکنین دیگه...نمیتونم اینجوری بخورما...خودتون هم بخورین
    همه خندیدن و مشغول شدن.
    وقتی سوپ تموم شد دوباره شهاب برام ریخت و ...
    این برنامه تا آخرین ظرف دسر ادامه داشت.
    وقتی میخواستم آخرین قاشق دسرو بذارم تو دهنم،احساس میکردم دارم میپوکمممم!!
    آغا غلط کردممم!!
    دلم در حد فجیییییع درد میکرد!
    از درون در حال انفجار بودم!
    اما از بیرون خیلی ریلکس با یه لبخند ملیح!!
    _تمام شد!
    چهارتاشون با چشمای باز به من نگاه میکردن.
    کوروش با شک پرسید:
    _خوبی آوا؟
    _اوهوم
    شهاب_مطمئنی؟
    _اوهوم...فقط یه چیزی!
    خاله_چی عزیزم؟
    _با اجازه من برم دستشویی
    همه زدن زیر خنده.
    سریع دوییدم سمت دستشویی.
    بعد از اینکه خودمو سبک و راحت کردم برگشتم تو سالن پذیرایی!
    همه دور هم نشسته بودن.
    یه دختر موطلایی چشم خاکستری سفیددد(برررف)کنار کوروش نشسته بود.
    کوروش با دیدن من خندید و گفت:
    _راحت شدی؟
    _اوهوم
    از جاش بلند شد و دست دختره رو گرفت و بلند کرد.
    کوروش_آوا همسرم هلنا.
    رو به هلنا به انگلیسی گفت:
    _هلنا این آواست..دخترخاله ی من..راجبش گفته بودم بهت
    هلنا با خوشرویی گفت:
    _اوه آوا خوشبختم از دیدنت
    متقابلا لبخند زدم و گفتم:
    _منم همینطور
    کنار شهاب نشستم و آروم گفتم:
    _جلل خالق مگه کوروش زن داره؟
    شهاب_والا منم در جریان نیستم..خودش اینطوری میگه!!
    _جاننننن؟؟
    شهاب دستشو گذاشت جلو دهنشو خندید.
    ویشگونی از دستش گرفتم و گفتم:
    _برو عمتو دست بنداز مرتیکه
    بازم خندید و چیزی نگفت.
    _میگم تو این فاصله ای که من رفتم دشویی و اومدم هلنا اومد؟
    شهاب_پ ن پ زیر میز قایمش کرده بودیم تا تو رفتی دستشویی گفتیم بیاد بیرون سک سک بده.
    فقط نگاش کردم! :|
    خودش معنی نگاهمو خوب میفهمید. ریز ریز خندید و ساکت شد!
    هلنا از جاش بلند شد و اومد پیش من نشست.
    یا ابرفض!
    این از جون من چی میخواد؟؟!!
    هلنا دست و پا شکسته فارسی حرف زد:
    _آوا...من..کیلی...نالاحت شدم فور یور مام اند ددی
    لبخند زدم گفتم:
    _ممنون عزیزم.
    هلنا با خنده ادامه داد:
    _شهاب و کوروش از تو برای من هیلی گفت....گفت تو کیلی دوختره هوبی هستی و هیلی ...
    سرشو انداخت پایین و شروع کرد به فکر کردن.
    فک کنم دنبال معنی یه کلمه میگشت.
    کوروش گفت:
    _helena,what's the problem?
    (هلنا...مشکل چیه؟)
    هلنا_i want say ava is so funny and happy girl..but i cant..
    (من میخوام بگم آوا خیلی بامزه و دختر شادیه...اما نمیتونم)
    اینو گفت و با ناراحتی سرشو انداخت پایین.
    آخے اوجولو!!
    دلم براش سوخت!
    دستشو گرفتم تو دستم و گفتم:
    _i know english helena...and i underestand what do you want to say!
    (هلنا من انگلیسی بلدم.. و فهمیدم تو چی میخوای بگی)
    هلنا خر ذوق شد(ادبیاتم :|) و گفت:
    _that is so great!
    (این عالیه)
    کوروش_but helena you should learn persian (اما هلنا تو باید فارسی یاد بگیری)
    هلنا_ok
    خاله_آوا دخترم میوه بخور!
    جاننننننن؟؟؟؟؟
    بازم بخورم؟؟؟؟
    فکر کنم افکارمو بلند گفتم؛چون خاله و عمو و کوروش و شهاب زدن زیر خنده.
    اما هلنا بدبخت با تعجب به ما نگاه میکرد.
    خاله_عزیزم دلت درد میکنه؟
    _نه اصلا خاله
    کوروش_دروغگو رو بردن جهنم...
    _خودت دروغگویی
    شهاب_کوروش که نگفت تو درغگویی!!گفت دروغگو رو بردن جهنم!!
    

    _اصلا به تو چه ربطی داره؟چرا وسط بحث دوتا بزرگتر میپری؟
    شهاب_دقیقا منظورت از بزرگتر چی بود؟..ببخشید ولی من دو سال از جنابعالی بزرگترم.
    _دروغگووووو...یک سال و پنج ماهه
    شهاب_همون دوساله دیگه
    _تو توی توهمات خودت سیر کن
    رو کردم به کوروش و گفتم:
    _خب میفرمودین استاد!
    کوروش تک سرفه ای کرد و گفت:
    _بله..کجا بودیم؟
    شهاب_دروغگو رو بردن جهنم
    کوروش_بله دیگه دروغگو رو بردن جهنم
    _خب؟!
    کوروش_بردن جهنم دیگه
    _همین؟
    کوروش_آره دیگه
    چند ثانیه مات نگاش کردم و بعد گفتم:
    _حقا که برادر شهابی
    همه زدن زیر خنده.
    شهاب شاکی شد و گفت:
    _چمه مگه من؟
    _هیچی فرزندم هیچی.
    اونشب تا ساعت 1:30 خونه ی خاله بودم.
    مگه خاله ول میکرد!باید زود به زود بیای!شمارتو بده!بعد دانشگاه زنگ بزن بگو شهاب بیاد دنبالت!ناهار بیا پیش خودم!و . . .!
    بعد از نیم ساعت نصیحت و سفارش خاله رضایت داد که من برم.
    شهاب منو رسوند و خودش رفت.وقتی در خونه رو باز کردم کامل تاریک بود.ظلماتی بود واسه خودش!
    با بیست سی تا صلوات و لعنت بر شیطون فرستادن رفتم داخل و چراغا رو روشن کردم.خونه که خالی بود میترسیدم.سریع در رفتم سمت اتاقم و شیرجه رفتم تو تخت و . . .
    خرررر پفففففف
    ********************************************
    وسایلامو کامل گذاشتم تو صندوق عقب.
    برگشتم تو خونه تا ببینم همه چیز اوکی هست یا نه.
    پنجره ها بسته در اتاقا بسته و بقیه چیزایی که باید چک مسکردم و چک کردم و در خونه رو قفل کردم.
    امروز 23 اسفند بود و میخواستم برم شمال.
    شهاب ماشینشو بهم داد و گفت که دستم باشه.
    منم از اونجایی که خیلی پرروام قبول کردم.
    البته به شرط اینکه تا وقتی خودم ماشین بخرم پیشم باشه.
    تو این مدت برخورد زیادی با مانی و تمنا نداشتم.
    چندباری رفتم رستوران که طبق معمول پارسا اونجا ولو بود.
    به غیر از تو دانشگاه هیچ جا مانی و تمنا رو ندیدم.
    تمنا نه زنگ زد و نه پیام داد.
    منم که بدتر از اون.
    در صندوق عقبو بستم و نشستم پشت فرمون.
    درو با ریموت باز کردم و ماشینو بردم بیرون.
    به خونه ی مانی نگاه کردم.
    دلم واسه مانی تنگ شده بود.
    به غیر از صداش موقع درس دادن هیچ وقت دیگه ای با هم حرف نزدیم تو این مدت.
    دلم واسه شوخیاش تنگ شده بود!
    واسه خنده هاش!
    اخماش!
    دیوونه بازیاش!
    واسه وجودش!!
    قرار بود دو هفته هم ازش دور بمونم!!
    دیگه بدتر!!
    آهی کشیدم و حرکت کردم.
    توی اتوبان بودم که شهاب زنگ زد:
    شهاب_سلام چطوری کجایی؟
    _سلام خوبم تازه حرکت کردم تو اتوبانم
    شهاب_ببین آوا تند نرونیا.اون ماشین هر چقدر بخوای میره اما تو سطح خواسته هوتو بیار یکم پایین
    خندیدم و گفتم:
    _باشه
    شهاب_جو نگیرت یهو تا یه ماشین پسر دیدی سبقت بگیری و کورس بزاریا
    _باشه
    شهاب_یوقت بی احتیاطی نکنیا
    _باشه
    شهاب_مواظب باشیا
    _اووووف شهاب از دست تو...هلنا و کوروش کجان؟
    شهاب_رفتن خونه ی دایی!
    _تو چرا نرفتی؟
    شهاب_ساناز(دختر داییمون)میچسبید بهم حوصلشو نداشتم
    _اوهو مسترو..کلاس میذاری؟
    شهاب_نه خدایی جدیدا ساناز خیلی سیریش شده
    _خب داره تو رو نرم میکنه که بری خاستگاریش دیگه
    شهاب_عمرااا
   


    _خیلی هم دلت بخواد دختر به این ماهی
    شهاب_من زن عملی نمیخوام.زنم قیافش باید طبیعی باشه
    _حالا اول ببین کسی اصن زن تو میشه یا نه بعد زنم زنم کن
    شهاب_چرا نشه؟همه ی دخترا واسم غش و ضعف میرن
    خودم میدونستم اینجوریه اما نمیخواستم شهاب پررو بشه!
    _خب دیگه آقای خودشیفته قطع کن
    شهاب_باشه پس مواظب باشیا
    _باشههههه
    تک خنده ای کرد و گوشیو قطع کرد.
    گوشیو گذاشتم رو صندلی کمک راننده.
    دستمو بردم سمت ضبط و آهنگو پلی کردم.
    ********************
    پووووف هلاک شدم بخدا..
    همیشه وقتی میومدیم شمال خودم رانندگی نمیکردم واسه همین خسته نمیشدم ولی الآن نابود شدممم...
    بعد از اینکه وسایل و خریدا رو گذاشتم رو اپن رو کاناپه ولو شدم.
    آخ خدا دارم میمیرم...
    سریع رفتم حمام و یه دوش گرفتم تا خستگیم در بره.
    با حوله نشستم روی تخت و به شهاب زنگ زدم و گفتم که رسیدم.
    اینقدر خوابم میومد با همون حوله و موهای خیس گرفتم خوابیدم.
    نزدیکای ساعت 15 بود که بیدار شدم.
    لباسامو عوض کردمو رفتم پایین تا یه چیزی بخورم.
    هم بدنم هم سرم به شدت درد میکرد.
    واییییی نه خدایا سرما نخورم فقط!!
    طبق عادت همیشگی به جای غذا شروع کردم به نوتلا خوردن.
    داشتم قاشق قاشق میخوردم که بیتا زنگ زد:
    _به به سلام عروس خانم
    بیتا_سلام ساقدوش عروس خانوم چطوری؟
    _جلل خالق مگه من ساقدوشم؟
    بیتا_بله..تو و تمنا و دختر خالم گیسو
    _آها بعله!!...خب چطوری چه خبر؟..دوماد چطوره؟
    بیتا_اون هم خوبه با شهاب و چندتا از دوستاش رفتن شمال
    با تعجب گفتم:
    _با کی؟؟؟؟
    بیتا_با دوستاش
    _نه گفتی با کیو دوستاش؟
    بیتا_وا آوا کر شدی؟...میگم با شهابو دوستاش!
    _شهاببببب؟؟
    بیتا_زهرمار داد نزن گوشم کر شد.
    _خب تعجب کردم.
    بیتا_وا چرا؟
    _هی..هیچی همینجوری..خب بیتا کاری نداری بعدا خودم بهت زنگ میزنم فعلا خدافظ
    زود گوشیو قطع کردم و نذاشتم بیتا حرفی بزنه.
    پووووف از دست تو شهاببببببب!!
    سریع زنگ زدم بهش:
    شهاب_به به آوا خانوم!
    _تو اومدی شمال؟
    شهاب_آره
    _تو غلط کردی با هفت جد و آبادت
    شهاب_بی ادب
    _چرا کرم میریزی خب
    شهاب_نمیام پیش تو پیش دوستامم
    _پاتو اینجا بذاری قلم پاتو میشکونما
    شهاب_چقدر عصبانی هستی تو آروم باش بابا..حالا مگه اونجا چه خبره که من نباید بیام؟
    _هیچی فقط نمیخوام یه مدت کسیو ببینم
    شهاب_چه با کلاس
    _کووووفت
    خندید و گفت:
    _باشه بابا نمیام پیش تو
    _قول؟
    شهاب_قول!..خب دیگه برو وقتمو نگیر بای
    سریع گوشیو قطع کرد و به من مهلت حرف زدن نداد!
    پسره ی چلغوز سه نقطه!
    بیخیال به نوتلا خوردنم ادامه دادم!
    والا فوقش هم که بیاد راش نمیدم!
    حرص خوردن نداره که..!
    هی حرص میخورم پس فردا پوستم چروک میشه!

    مانی:

    با پس گردنی پارسا به خودم اومدم.
    _چته تو ؟؟؟
    پارسا_تو چته؟
    در حالی که پشت گردنمو ماساژ میدادم،گفتم:
    _هیچیم نیست...
    پارسا رفت سمت گیتارش و شروع کردن به زدن و همزمان خوندن:
    عاشقم من عاشقی بی قرارم
    کس ندارد خبر از دل زارم
    آرزویی جز تو در دل ندارم
    من به لبخندی از تو خرسندم
    مهر تو ای مه آرزومندم
    بر تو پابندم
    از تو وفا خواهم
    من ز خدا خواهم
    تا به رهت بازم جان
    تا به تو پیوستم
    از هم بگسستم
    من ز خدا خواهم جان (نیکا)
    عاشقم من!
    عاشق یه دختر مغرور لجباز!
    عاشق آوا!
    آوایی که اگه چهار سال پیش ترکش نمیکردم؛الآن مطمئنا همسرم بود!
    نمیدونم الآن کجاس ؟؟چیکار میکنه ؟؟با کیه ؟؟یک هفتس دانشگاه تعطیل شده !!بعد از روزی که دانشگاه تعطیل شد تا الآن،30 اسفند،چراغای خونش خاموشه !!
    دارم دیوونه میشم که بفهمم کجاس!!
    گوشیش خاموشه !خونش نیست ! دارم کلافه میشم!پارسا تا میتونه بهم گیر میده !هر کاری میکنه که من از خونه برم بیرون!اما اصلا حوصله ندارم!یعنی آوا الآن با شهابه؟؟
    پارسا_مانی پاشو بریم بیرون فسیل شدم تو خونه.
    _کجا بریم؟
    پارسا_زنگ بزنم بروبچ برنامه ی شمال بریزیم
    _نه
    پارسا_ای بابا..حداقل بریم لواسون
    _نه
    پارسا_زهر مارو نه..پاشو یه نگاه تو آینه به خودت بنداز..ریشت که خدا رو شکر تا شکمت رسیده!...از بس تو خونه نشستی رنگ در و دیوار شدی بابا! .. حداقل پاشو بریم مهمونی آرتا...
    _پارسا حوصله ندارم خودت برو
    پارسا_ د ن د ... نشد!!...تو بمیری نمیزارم امروز تو خونه بشینی!..پاشو..پاشو برو دوش بگیر..اون ریشتو هم بزن...به خودت هم برس..ساعت 9 بیا پایین آماده و شیک..بدو
    _پارس...
    پارسا_خودت مثل بچه ی آدم میری تو حمام یا پرتت کنم؟
    _پووووف
    از جام بلند شدمو رفتم طرف حمام!

    پارسا جلوی درمشکی باغ زد رو ترمز.بوقی زد و یدونه از این قل چماقا درو باز کرد.

    _سلام...آقا پارسا سوییچو بدین من خودم پارک میکنم.
    دوتامون پیاده شدیم.
    پارسا زد رو شونه یارو و گفت:
    _دمت گرم احسان.بچه ها کجان؟
    احسان_پشت ویلا ان آقا...طرف استخر
    با همدیگه رفتیم داخل.حیاط بزرگ ویلا رو رد کردیم تا بالاخره رسیدیم به پشت ویلا.
    پارسا_آقا ما اومدیم
    آرتا با خوشرویی اومد جلو و گفت:
    _خوش اومدی داداش!
    پارسا رو بغل کرد و اومد سمت من.
    آروم زد رو شونمو گفت:
    _چطوری تو پسر؟..بی معرفت یه سراغی حداقل از ما بگیر.
    لبخندی زدمو چیزی نگفتم.تک به تک با بچه ها یه سلام کوتاه کردیم.با پارسا و چندتا دیگه از پسرا نشستیم رو میز.
    آرتا همراه با یه دختر طرفمون اومد و گفت:
    _پارسا مانی...با نامزدم آشنا بشین.
    دوتامون از جامون بلند شدیم.دختری که کنار پارسا وایساده بود و گویا نامزدش بود،یه دختر با اندام توپر و تپل بود.موهاش چتری و کوتاه تا سر شونه هاش بود.
    قدش هم متوسط بود تا شونه ی آرتا میرسید.
    آرتا_بچه ها نامزدم رانیا.
    پارسا با رانیا دست داد و گفت:
    _خوشبختم..پارسا هستم
    منم دست دادم.
    _مانی هستم
    رانیا رو به دوتامون با خنده گفت:
    _خوشبختم.
    منو پارسا هم فقط سرمونو تکون دادیم.
    آرتا_پسرا چرا آوا و تمنا رو نیاوردین؟
    با شنیدن اسم آوا از زبون آرتا اخم روی پیشونیم نقش بست.پارسا نگاه گذرایی به من کرد و رو به آرتا و رانیا گفت:
    _اونا نیومدن دیگه..کار داشتن
    رانیا_آوا و تمنا کین؟
    آرتا_از دوستای پارسا و مانی..بعدا باهاشون آشنا میشی عزیزم.
    رانیا_باش
    آرتا_خب بچه ها فعلا..
    پارسا_راحت باشین
    اونا رفتن و ما نشستیم.پارسا صندلیشو به من نزدیک تر کرد و گفت:
    _چته تو بزغاله...چرا یهو اخم میکنی؟
    اخممو غلیظتر کردمو گفتم:
    _به اون چه که آوا کجاس!
    پارسا_آقای عاشق..آقای غیرتی..آقای تعصبی...خودتو بگیر یکم..بدبخت که چیزی نگفت...فقط گفت چرا نیومدن..میخواست با رانیا آشناشون کنه..میخواست با نامزدش دوست بشن...چرا یهو جو میگیرت؟!
    چیزی نگفتم و رومو ازش گرفتم
    پارسا_اون اخم لامصبتو هم باز کن بهت نمیاد
    چپ چپ نگاش کردم که گفت:
    _ای بابا..مانی بخدا آوا هر جا که هست با هر کی که هست الآن خوشحاله و حالش خوبه!...تازه من مطمئنم آوا به غیر از تو کسیو دوس نداره!چندبار سر جریان اون پسره اینو بهت گفتم.گوش نکردی با اون دختره ی بدبخت اون رفتارا رو کردی آخرش خودت پشیمون شدی!
    _اگه الان با شهاب باشه چی؟
    پارسا_باز حرف خودشو میزنه..بابا جان به پیر به پیغمبر آوا توی یه فضای بسته که خودش و یه پسر دیگه تنها باشن نمیمونه...مگه آوا رو نمیشناسی!
    _اگه تو این چهارسال تغییر کرده باشه چی؟
    پارسا_لا اله الل الله...عزیز من تو چرا اینقدر بدبینی؟..اینطور که معلومه من بیشتر از تو به آوا اعتماد دارم...بسه دیگه مانی چقدر بدبینی تو...آخرش هم خودت باز پشیمون میشی...حالا هم اخماتو باز کن عین برج زهر مار نباش!
    اخممو باز کردم ولی لبخند نزدم.
    شاید پارسا راست میگه!
    شاید من زیادی بدبینم!
    اما خب چیکار کنم دست خودم نیست!
    فقط دعا میکنم که آوا و شهاب با هم نباشن...!
    دعا میکنم!
    

    آوا:

    ای بر پدرت صلوات زنیکه!
    خب میمیری یکم اون سشوارو بگیری اونورتر؟؟!سرمو یکم کج کردم. اخم کمرنگی روی پیشونیم نشوندم و گفتم:
    _میشه یکم بگیرینش اونور تر؟
    چیزی نگفت و به کارش ادامه داد.انگار دارم با دیوار حرف میزنم!
    خاله زهرا اومد طرفم و رو به دختری که داشت موهامو سشوار گفت:
    _سمیه تو برو من خودم به موهاش میرسم.
    دختری بازم چیزی نگفت و رفت.
    زیر لب گفتم:
    _انگار لاله
    خاله زهرا شنید. خندید و گفت:
    _دختر خوبیه.کم حرفه و کم تجربه.
    _خاله بخدا از سرم داشت بخار بلند میشد!!
    گوشمو کشید و گفت:
    _تو هم غر نزن دیگه.
    صاف سر جام نشستمو گفتم:
    _چشم!
    وقتی سشوار موهام تموم شد،خاله زهرا آرایشمو شروع کرد.خاله زهرا یکی از دوستای مامانه و یه آرایشگاه بزرگ تو زعفرانیه داره.
    خاله زهرا_قُلت کو؟
    _چیم کو؟
    خاله زهرا_قُلتو میگم.قُلت!!
    با گیجی بهش نگاه کردم.
    آروم زد به سرم و گفت:
    _وای دختر تو چقدر خنگی!تمنا رو میگم!
    :|قُلم؟؟!!
    _نمیدونم
    خاله زهرا_وا شما دوتا که همیشه ور دل هم بودین!
    _دیگه زیاد صمیمی نیستیم.
    خاله زهرا_چرا؟
    _همینجوری..
    خاله زهرا_لباتو غنچه کن
    لبای کوچولو و قلوه ایمو غنچه کردم.خاله زهرا خندید و لپمو کشید.
    خاله زهرا_ژووون لباشو
    لب پایینمو گاز گرفتمو گفتم:
    _استغفرالله خاله این حرفا مناسب سن شما نیست.
    سمتم خیز برداشت و منم تو صندلی فرو رفتم.
    خاله زهرا_مگه سن من چشه؟
    _هیچی
    خاله زهرا_من هنوز 46 سالمه بزمجه
    _ماشالا چه خوب موندین
    خاله زهرا_آوا آرایشتو خراب میکنما
    _غلط کردم اصن خوبه؟
    خاله زهرا_آفرین.حالا آروم بشین!
    _چشم!
    دیدیری دیدی عروسی!!دیدیری دیدی عروسی!!قررررر!! دست دست!!
    لباسمو پوشیده بودم و آماده ی شهاب بودم.قرار بود با همدیگه بریم.سه روز بود که از شمال برگشتم.این دو هفته خیلی خوب بود!خیلی سبک شدم!الآن آرومم!احساس آرامش میکنم!
    موهام بیگودی درشت بود.
    پشت چشمم سایه ی نقره ای با یه رژ قرمز!شیک و مجلسی!لباسم بلند سرمه ای!تا وسطای ران پام تنگ بود ادامش تا پایین پف بود.تا قسمت سینه دکلته بود،از اونجا تا گردنم تور بود که روش مروارید کار شده بودیه مانتو مشکی و شال مشکی.البته اگه شالمو نمیپوشیدم سنگین تر بودم!
    شهاب تک زد و منم سریع رفتم پایین!اوه اوه شهابوووو!!
    کت و شلوار مشکی اسپرت..تی شرت خاکستری زیرش و کفش ورنی.آستینا بالا و موهامو کج!!عجب پسر خاله ای دارم مننننننننننن!!خدا زیاد کنه از اینا!
    با لبخند ژکوند زل زدم بهش.اومد نزدیکم.
    عینکشو برداشت.چرخی زد و گفت:
    _چطورم؟
    _بیستتتتتتتتت....من چطورم؟
    دستشو زد زیر چونش و گفت:
    _بچرخ
    چرخیدم.
    قیافشو مچاله کرد و گفت:
    _کی به تو گفته آخه خوشگل شدی؟
    _حیف که کفشم پاشنه بلنده وگرنه خودت میدونی الان چیکارت میکردم!
    شهاب خندید و در ماشینو باز کرد.
    شهاب_بفرمایین خانم زشته
    بهش چشم غره رفتمو نشستم تو ماشین.
    تا شهاب سوار شد گفتم:
    _آهنگ شاد بذاریا!
    شهاب_غیر از این هم قصدی نداشتم.
    _آورین!
    توی تمام راه من قر دادمو شهاب بهم خندید.
    وقتی رسیدیم شهاب مثل آدم پیاده شد و درو واسه من باز کرد.از این به بعد دیگه ازش تعریف نمیکنم.والا خب پررو میشه!
   
    عروسی تو یه سالن مجلل و بزرگ بود.وارد که میشدی دو طرفت باغچه گلهای رز قرمز و سفید بود.بعد به وسیله ی یه سنگ فرش طولانی میتونستی وارد سالن بشی.پشت سالن هم یه باغ بزرگ بود.اول با مامان و بابای رادین و بیتا سلام کردیمو تبریک گفتیم.بعدش هر کدوممون رفتیم پیش دوستامون.تمنا پیش بچه ها وایساده بود.لباس سبز آبی کوتاه ساده پوشیده بود و موهاشو شینیون کرده بود.داشتم نگاش میکردم که سنگینی نگاهمو حس کرد و سرشو بلند کرد.نگامو ازش گرفتم و رفتم سمت بچه ها.همه با خوشرویی بغلم کردم!چلوندنم!غرق بوسم کردن!و بعد از اینکه من تک تکشونو زیر فحش کردم بیخیال شدن!
    مانتومو در آوردم و سر میز اونا نشستم.
    تمنا از جاش پاشد و رو به بچه ها گفت:
    _بچه ها من میرم پیش ترمه و غزل
    ساینا(یکی از بروبچ)گفت:
    _اییییی تمنا...آخه اونا آدمن؟
    تمنا_چشونه مگه؟
    ساینا_از خود راضین
    تمنا نیم نگاهی به من انداخت و رو به بچه ها گفت:
    _حداقل اونا دو سه نفرو واسه خودشون نگه داشتن و تو تنهایی خودشون غرق نشدن.
    حرفشو نشنیده گرفتم و رو به رعنا گفتم:
    _چه خبر مادر آینده؟
    از وقتی رعنا رو شناختم ازدواج کرده بود.شوهرش نوید، یکی از بچه مثبتای دانشگاه بود.یادش بخیر چقدر قبلا نویدو مسخره میکردیم!!بس که این بشر دست و پا چلفتی بود!
    رعنا با لبخند گفت:
    _هیچی سلامتی
    _چند ماهشه این فسقلی؟
    رعنا_شش ماه
    _چه حسی داره مادر شدن؟
    رعنا دستشو نوازشگرانه روی شکمش کشید!
    اوخے !!
    رعنا_باید تجربش کنی آوا...بهترین حس دنیاهه
    _نه تو رو خدا از این نفرینا واسه من نکن
    رعنا آروم زد پس کلم و گفت:
    رعنا_نفرین چیه خره؟..دارم دعای خیر میکنم واست!
    _از این دعاها واسه عمت بکن....اولا مگه من مثل تو خرم که ازدواج کنم؟
    رعنا بلند خندید و گفت:
    _ایشالا خودمو نوید تو مراسم خر شدنت برقصیم..البته با فسقلیمون
    _ایییییی
    رعنا_کوفت و ایییی...احساسات کلا تعطیلیا...
    _قبلا اینجوری نبودم رعنا..بعد مامان و بابا دیگه هیچ حس و احساسی واسم نمونده این خنده و شوخی هایی رو که هم میبینی فرمالیتس...نمیخوام کسی بفهمه که دیگه آوای سابق نیستم!..میخوام منو همون آوای قبلی بدونن.
    رعنا دستشو روی گونم کشید و گفت:
    _عزیز دلم!..درکت میکنم...منم پدرمو از دست دادم.
    _رعنا من دوتاشونو تو یه روز و یه ساعت از دست دادم!!
    سرمو انداختم پایین و دیگه ادامه ندادم.پنج دقیقه بعد چند تا بچه مچه اومدن داد زدن:
    _عروس اومد عروس اومد.
    همه از جاشون بلند شدن و به محض ورود عروس و دوماد دست زدن.
    واییییی خدا!بیتا انگلوووو نگاه کن!
    °°آوا این بدبخت خیر سرش شوهر کرده یکم باید القابش تغییر کنه ها°°
    ا وجی جون راست میگی...
    بیتا باکتریوووو!!
    چه ناناز شده!لباسش مدل پرنسسی و پشت گردنی بود.آرایشش هم که مثل همه ی عروسا یکم غلیظ اما خوشگل بود.تورش بلند بلند تا آخر لباسش بود.
    رادین هم بد نشده بود!
    (قشنگ معلومه میخوام عروسو بیشتر از دامادجلوه بدم یا از روش دیگه ای واسه اینکار استفاده کنم؟؟)
    برای اینکه برن سر سفره ی عقدشون بشینن باید اول از جلوی همه رد میشدن.واسه همین سر هر میز با مردم سلام و احوالپرسی میکردن!چه عجله ایه..حالا بیان برن بشینن بعد میان دیگه!!!وقتی دیگه مردم خسته شدنو نشستن ما هم نشستیم.
    خب دیگه!!
    بحث بین دخترا لباس بیتا و آرایششو و فلان و ...!همینجور داشتم به ملت نگاه میکردم که چشمم خورد به آبتین!
    بسم الله الرحمن الرحیم!!
    اوووف این چه جیگری شده!!!
    

    آغا یه سوال آبتین دوماده یا رادوین؟؟بابا آبتین که رو دست رادوین زده!!کت و شلوار مشکی!پیرهن مشکی!
    پاپیون سفید!!اوووف!امروز چقدر پسر جیگر میبینم من.
    آبتین برگشت منو نگاه کرد و غافلگیرم کرد.لبخند زد و سرشو تکون داد.یعنی سلام!منم لبخند ملایمی زدم و سرمو تکون دادم.البته من سلام خالی نگفتم!تو دلم گفتم سلام خرمگس!آخ جوون بالاخره بیتا و رادوین رسیدن به ما...!
    بیتا چقدر انتره ایشالا مبارکش باد!
    رادین از اون بدتره ایشالا مبارکش باد!
    همه دس دس دستتت!!
    بیتا رو بغل کردم و دم گوشش گفتم:
    _خاک بر سرت...آخه نونت کم بود آبت کم بود..شوهر کردنت چی بود آخه؟
    بیتا خندید و چیزی نگفت.
    با رادین هم دست دادم و رو به دوتاشون گفتم:
    _ایشالا به پای هم فسیل شین!
    بچه ها زدن زیر خنده!
    دعای خیر از این بهتر آخه؟
    بیتا گفت:
    _دعا کردنت از پنها تو لوزالمعدم!
    آروم زدم پس گردنش و گفتم:
    _خیر سرت شوهر کردی،لحن حرف زدنتو درست کن.
    صدای شهاب از پشت سرم اومد:
    _یکی اینو باید به خودت بگه
    بچه ها زدن زیر خنده.
    _ من که شوهر ندارم.
    شهاب لبخند شیطونی زد و گفت:
    _خودم شوهرت میشم حالا گریه نکن
    بچه ها دوباره زدن زیر خنده.به شهاب چشم غره رفتم و رومو ازش گرفتم.
    سلام و خوش آمدگویی رادین و بیتا با مردم تمام شد و رفتن سر سفره عقدشون نشستن.منو رعنا و نوید و شهاب دور هم نشسته بودیم و حرف میزدیم.منو رعنا راجب نی نی،پسرا هم راجب کار.
    خاله سمین(مادر بیتا) اومد سمتمون و رو به من گفت:
    _تو چرا نشستی دختر؟
    _چیکار کنم خب؟
    خاله سمین_از تمنا و ساینا یاد بگیر.قراره پارچه ی بالا سر عروس و دومادو بگیرن.
    بیخیال گفتم:
    _به سلامتی
    خاله سمین_میگم پاشو یه حرکتی بکن
    _خب آخه شما به من بگین چیکار کنم تا منم همون کارو بکنم.
    خاله سمین_برو قند بساب
    _جانممممممممممم؟
    رعنا و نوید و شهاب زدن زیر خنده.
    خاله سمین_ای جونت درآد دختر.میگم پاشو برو قند بساب تا بختت باز بشه
    شهاب_سمین خانم بخت این قفل و زنجیر شده با شاه کلید هم باز نمیشه
    به شهاب چشم غره رفتم و رو به خاله سمین گفتم:
    _خاله من نمیخوام اصن بختم باز بشه
    خاله سمین_مگه دست خودته؟
    _آره
    خاله سمین عصبانی شد و گفت:
    _میای یا از موهات بگیرم بکشونمت؟
    از جام پریدم و سیخ وایسادم.بچه ها ریز ریز میخندیدن.
    خاله سمین_زود باش
    _چشم شما برین خودم میام.
    وقتی خاله رفت شهاب گفت:
    _موفق باشی آوا..ایشالا بختت باز بشه
    با حرص گفتم:
    _شهاب یکاری نکن این کفشمو در بیارم بکنمش تو حلقتا!!
    شهاب_بفرما..بخاطر همین اخلاقته که بختت باز نمیشه
    خواستم سمتش حمله کنم که رعنا دستمو کشید.

    بیتا_آقا شهاب مگه دختر خالتو نمیشناسی؟الآن اعصاب نداره میاد به قول خودش کفششو میکنه تو حلقتا
    شهاب_والا این کلا از بچگیش بی اعصاب بود.
    _شهاببببب
    شهاب_باشه بابا حالا آمپر نچسبون.
    رومو ازش گرفتم و با حرص رفتم سمت بیتا و رادین.
    ای بیتا بمیری!!
    ای رادین ذلیل شی!!
    ای جفتتون برین زیر تریلی 18 چرخ!
    °°ا آوا؟°°
    هااااا؟؟ باز چته وجی؟...باز چه نصیحتی میخوای بکنی؟
    °°خب خاک بر سرت دوستت الآن عروسه بعد تو میگی بمیره؟؟
    نو پرابلم خب.
    از پشت سر ساینا رد شدم و پشت سر رادین و بیتا ایستادم.
    ساینا به قیافه ی اخم آلود من خندید و حرص منو بیشتر کرد.
    بدون اینکه به تمنا نگاه کنم،رو به ساینا گفتم:
    _جای خندیدن اون قندای بی صاحابو بده
    با این حرفم بیتا و رادین زدن زیر خنده
    دم گوش بیتا و رادوین گفتم:
    _یبار دیگه بخندین میزنم تو سرتون صدا بز بدین!!
    ریز ریز خندیدن و چیزی نگفتن.بالاخره عاقد اومد و خطبه ی عقدو خوند.
    دفعه ی اول ساینا گفت:
    ((عروس رفته گل بچینه))
    منم بلافاصله آروم گفتم:
    _عروس غلط کرد با شوهرش
    بیتا و رادینو ساینا آروم زدن زیر خنده.تمنا هم روشو کرده بود اونطرف و میخندید.
    بار دوم تمنا گفت:
    ((عروس رفته گلاب بیاره))
    _بازم عروس غلط کرد با شوهرش
    ساینا با کفشش پامو له کرد و چشم غره رفت.
    آروم گفت:
    _تو بار آخرو بگو عروس زیر لفظی میخواد.
    _عروس غلط کرد..
    ساینا_آوا میزنمتا
    چیزی نگفتم و ساکت سر جام وایسادم.
    عاقد برای بار سوم گفت:
    _وکیلم؟
    من خنگ هم برگشتم گفتم:
    _عروس بدبخت زیر لفظی میخواد.داماد دار و ندارتو رو کن!!
    اول همه تو کف حرف من بودن.با خنده ی بلند عروس و داماد بقیه هم زدن زیر خنده.
    ای خداااااااا!!
    شرف،آبرو،حیثیت،شخصیت...رفتتتتتتت!!
    قندا رو گرفتم جلو صورتم و به بیانی بهتر،تو افق محو شدم!
    رادین جعبه مخمل قرمزیو از تو جیبش در آورد و داد دست بیتا.
    همه منتظر این بودن که بیتا مرده شور برده حرف بزنه.
    بیتا_با اجازه ی پدر و مادرم و بقیه ی بزرگای مجلس،.....بله!! دس دس جیغ!!!!!حالا همه قرررر وسط بیا آها!!
    بعد از اینکه پارچه و قند و این چیزا رو برداشتن سریع رفتم پشت رعنا که اومده بود جلوتر وایساده بود قایم شدم.
    شهاب از پشت سیخونک زد تو پهلوهام و منم پریدم هوا.
    شهاب_باز که گند زدی
    _حالا مگه بده روحیه ی یه ملتو شاد کردم؟
    رعنا_نه والا
    _بفرما!!
    موقع تبریک گفتن و کادو دادن که شد،با رعنا رفتیم پیش بیت!!ا
    بیتا_ای آوا مار بزنه اون زبونتو
    _برو بابا..شما دیگه مزدوج شدی از گروه ما حذف شدی.
    رعنا_وا یعنی منم حذف شدم؟
    _شما داری بچه دار میشی فشار زیادی روت هست تحمل دور موندن از ما رو هم نداری،برای همین واست تخفیف قائل میشیم ...
    بیتا_بچه پررو واسه من چی؟
    _تو برو ور دل شوهر یالغوزت
    صدای رادین از اونطرف اومد:
    _کسی راجب من حرف زد؟
    _یا خدا بیتا شوهرت مثل جن میمونه.تا اسمش میاد خودش هم ظاهرمیشه!!
    با خنده و شوخی بهشون تبریک گفتیم.
    به بیتا یه سرویس طلا و به رادین یک سکه تمام دادم!
    بعدش منو رعنا خیلی شیک و مجلسی رفتیم نشستیم سر جامون.
    شهاب و نوید هم بعد از چند دقیقه پیداشون شد.
    شهاب_خب بجه ها ما میریم پیش آقایون و مردا پیش زنا نمیمونیم چون رومون اسم میذارن
    _چه اسمی؟
    شهاب_زن ذلیل
    _ماشالا چقدر هم بهتون میاد.
    رعنا_نوید؟
    نوید_شهابه دیگه شوخی میکنه
    منو شهاب همزمان گفتیم:
    _زن ذلیل!!
   

    نوید و شهاب با خنده رفتن و منو رعنا رفتیم پیش بچه ها.
    موقع ر*ق*ص که شد،اول آهنگ تانگوگذاشتن تا عاشقا و معشوقا بیان برقصن!
    ماشالا ماشالا همه هم که عاشق و معشوق ریختن وسط!!
    در کماللللل تعجب شهاب رفت سمت تمنا و با اون رقصید!!!
    تو روحت شهاب!!!
    عاشق تمنایی تو آخه؟؟؟
    هنوز تو شوک کار شهاب بودم،که دستی جلوم دراز شد.
    رد دستشو گرفتم و اومدم بالا!
    آبتین!!
    هومممم!!
    خب کی دلش نمیخواد با یه پسره خوشتیپ برقصه؟؟
    آبتین با یه لبخند گفت:
    _ میدونم از من خوشت نمیاد اما...افتخار میدی؟
    آخی چه مظلومه این بشر!!
    از مظلوم بودن آبتین گذشته،شهاب حرص منو در آورد،منم حرص اونو در میارم!لبخندی زدمو سرمو تکون دادم.
    دستمو گذاشتم تو دستش و با همدیگه رفتیم وسط.
    یه دستم رو شونش و یه دستم تو دستش.دستش ابراز احساسات شد.
    موزیک آروم و فضای ساکت و جو عاشقانه حس و حال خوبی به آدم میداد.
    سردی ولی کنار تو
    با شعله ها هم نفسم
    ﺷﺒﯽ ﮐﻮﯾﺮﯼ ﺍﻡ ﻭﻟﯽ
    ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﯽ ﺭﺳﻢ
    ﺗﻠﺨﯽ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺑﻮﺩﻧﺖ
    ﺩﯾﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﻢ ﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﻡ
    ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﻭ
    ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
    ((به چشمای سبز و براق آبتین خیره شده بودم.
    چرا این چشا اینقدر عجیبه!!
    چرا این چشا آدمو تو خودش غرق میکنه؟
    چرا آبتین هیچوقت حرف نمیزنه؟
    چرا فقط نگاه میکنه؟
    میخواد با چشماش چیو به آدم بفهمونه؟
    چرا نگاهاش اینقدر نافذه؟
    چرا و چراهای دیگه...!!))
    ﺳﺎﮐﺘﯽ ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺕ
    ﻏﻮﻏﺎﯼ ﻧﻮﺭ ﻭ ﺷﺒﻨﻤﻪ
    ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻢ ﺍﺯ ﺭﺳﯿﺪﻧﻪ
    ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺒﻬﻤﻪ
    ﺑﺎ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺷﺎﺩﯼ ﺍﻡ
    ﺍﮔﺮﭼﻪ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﯽ ﮐﺴﻢ
    ﺍﺯ ﺧﺸﮑﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ
    ﺑﻪ ﻣﺮﺯ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯽ ﺭﺳﻢ
    ﺑﻪ ﻣﺮﺯ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯽ ﺭﺳﻢ
    ﺩﺭﯾﺎ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺗﻮﯾﯽ
    ﮐﻪ ﻏﺮﻕ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﻡ
    ﺷﺐ ﻏﺮﻕ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺷﻪ
    ﻭﻗﺘﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
    ﺩﺭﯾﺎ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺩ ﺗﻮﯾﯽ
    ﮐﻪ ﻏﺮﻕ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺗﻮﺍﻡ
    ﺷﺐ ﻏﺮﻕ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻣﯽ ﺷﻪ
    ﻭﻗﺘﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ کنم!
    ((آخرای آهنگ بود و دستای آبتین محکم ابراز احساسات شده بود.طوری که به سختی میتونستم نفس بکشم!
    دوتامون تو چشمای همدیگه زل زده بودیم و نمیخواستم از این نگاها دل بکنیم...!!))
    سردی ولی کنار تو
    با شعله ها هم نفسم
    شبی کویریم ولی
    با تو به بارون می رسم
    تلخی ولی با بودنت
    دیوونه میشم دم به دم
    شیرینی زندگیو
    نفس نفس
    حس
    میکنم!
    (بابک جهان بخش_دریا)
    آهنگ تموم شد ولی دستای آبتین هنوز همونجور محکم ابراز احساسات شده بود و به چشمام زل زده بود!
    نفسم تو سینه حبس شده بود و بالا نمیومد!
    از اینهمه نزدیکی اونم به یه پسر احساس خوبی نداشتم
    یکم از آبتین فاصله گرفتم.
    به خودش اومد و دستشو از دور کمرم برداشت.
    سریع ازش فاصله گرفتم و رفتم پیش بچه ها نشستم. چندتا نفس عمیق کشیدم تا حالم جا بیاد.
    رعنا زد تو پهلوم و گفت:
    _بالا بالاها میپری
    به حرفش توجهی نکردم.از جام بلند شدمو رفتم توی باغ.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 420
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,260
  • بازدید ماه : 14,218
  • بازدید سال : 141,321
  • بازدید کلی : 11,638,461