close
مجتمع فنی تهران
رمان فراز نیاز قسمت چهارم
loading...

رمان فا

    هوای آزاد و پاک باغ حالمو بهتر کرد.چرا من یهو اینطوری شدم آخه؟؟یعنی آوا خاک تو اون سرت!!بیجنبه ی بدبخت!!    با کف دستم زدم تو پیشونیم.    °°آوا چته بابا یه ر*ق*ص ساده بود دیگه!!°°    آره ساده بود اما...    °°اما نداره که°°   …

رمان فراز نیاز قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 361 جمعه 05 آذر 1395 : 10:1 نظرات ()



    هوای آزاد و پاک باغ حالمو بهتر کرد.چرا من یهو اینطوری شدم آخه؟؟یعنی آوا خاک تو اون سرت!!بیجنبه ی بدبخت!!
    با کف دستم زدم تو پیشونیم.
    °°آوا چته بابا یه ر*ق*ص ساده بود دیگه!!°°
    آره ساده بود اما...
    °°اما نداره که°°
    خب منم حق دارم اولین بارم بود که به یه جنس مخالف اینقدر نزدیک بودم!!خیلی حس بدی دارم!!عذاب وجدان گرفتم بدجوووور!!
    با شنیدن دست زدن یکی برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم.......................


    شهاب با اخم جلوم وایساده بود و دست میزد.
    شهاب_آفرین آوا خانوم!صدهزار آفرین!عجب رقصی بود!از قبل تمرین داشتین؟خیلی هماهنگ بودین.
    بدون توجه به تیکه هاش خواستم از کنارش رد بشم که دستمو گرفت.
    شهاب_کجا؟
    _تو سالن
    شهاب_چرا با آبتین رقصیدی؟
    _تو چرا با تمنا رقصیدی؟؟
    شهاب_تمنا یه دختر معمولیه واسه من.بدون هیچ منظوری باهاش رقصیدم.
    _آبتین هم واسه من یه پسر معمولیه.منم بدون هیچ منظوری باهاش رقصیدم.
    شهاب_هیچی¿¿
    _شهاب تو میخوای چی از من بشنوی¿
    شهاب_هیچی...بریم داخل¡
    دستشو کشیدم و گفتم:
    _نخیر وایسا ببینم ¡¡ منظورت چی بود¿¿
    شهاب_هیچی بابا شوخی کردم...هیچی نبود¡¡
    چپ چپ نگاش کردم و بدون توجه به به شهاب رفتم داخل.
    عصبانی بودم از دست شهاب!!پاهامو با حرص به زمین میکوبیدم و تند تند راه میرفتم!
    همین که وارد سالن شدم،با آبتین برخورد کردم!
    آبتین_هی دختر آروم...چته؟
    _آبتین عصبانیتمو سر تو خالی میکنما
    عاقل اندر سفیهانه بهم نگاه کرد!از کنار آبتین رد شدم!
    هنو از آبتین زیاد دور نشده بودم،که صدای شهاب و آبتین اومد.
    شهاب_به به آبتین خوشتیپو ببین!!
    ای خداییییییا!!!آخه چرا من شانس ندارم؟
    برای همه پسر باحال مهربونه برای من دیو دو سر!!
    شانس تو زندگیم ندارم من اصن!رفتم پیش بقیه ی بچه ها!
    ساینا_شتر مرغ کجا بودی؟
    _غلام ادبتم من!
    ساینا_چاکرتم!
    عاطفه ویشگونی گرفت و گفت:
    _جووونم ر*ق*ص!!!
    _اووووف
    ساینا از زیر میز زد تو پام و گفت:
    _چلغوز عاطفه راست میگه!!تو که از آبتین خوشت نمیومد!!
    _هنوز هم خوشم نمیاد
    ساینا_از اون رقصتون معلوم بود!
    _پوووف بیجنبه ها یه ر*ق*ص بود!
    ساینا_ا فقط یه ر*ق*ص؟؟
    _آره دیگهههههههه
    ساینا_بیا این فیلمو ببین تا بفهمی چرا همه بهت گیر میدن!
    گوشیو از دستش گرفتم و فیلمو پلی کردم!
    یا خدااا عجب رقصی!
    بدبختا حق دارن فکر بد کنن!چه رمانتیک بودیم ما!!
    وایییی خدا خاک بر سرم شرفم جلو همه رفت!
    حالا اینا دیگه مگه منو ول میکنن؟
    قیافمو بیخیال نشون دادم و گفتم:
    _خب که چی؟؟
    ساینا_خودت خوب میدونی!!
    _چقدر شما منفی نگرین..بابا یه ر*ق*ص بوده دیگه!!
    با شنیدن صدای تمنا برگشتم و با تعجب نگاش کردم.
    خندید.خم شد و گونمو بوسید.
    دم گوشم گفت:
    _بمیری که طاقت قهر بودن باهاتو ندارم.
    _تو طاقت نداری، باز من بمیرم؟؟
    خندید و زد پس کله ی شیما.
    شیما_هی چته تو؟
    تمنا_پاشو میخوام پیش آوا بشینم
    شیما با حرص از جاش بلند شد و اونطرف تر نشست.
    ساینا_آشتی کنونه؟؟
    منو تمنا با همدیگه گفتیم:
    _قهر نبودیم که
    بچه ها زدن زیر خنده.
    ساینا به تمی چشمک زد و گفت:
    _فکر نکن ر*ق*ص تو و شهاب از چشممون دور مونده ها..همتون میپاییدیم.
    _بیکارین دیگه...
    ساینا_وا
    _والا
    دیگه بچه ها گیر ندادن و بحثو عوض کردن.هنوز به صمیمیت تمنا عادت نکرده بودم.کلا عادت داشتم وقتی با یکی آشتی میکردم یکم طول میکشید تا دوباره مثل قبل بشم.
    یکم که گذشت خاله سمین اومد بالا سرمون و گفت:
    _شما شام نمیخواین؟
    با ذوق گفتم:
    _آخ جوووون شاممم!!
    
    خاله سمین_آخی بچه گرسنه مونده بوده
    _آغا خب از صبح تا حالا فقط یه نوتلا خوردم
    ساینا_یه نوتلا؟؟
    _اوهوم
    رعنا_من هیچوقت نفهمیدم آوا چه علاقه ی وافری به این نوتلا داره..من که هیچوقت از نوتلا خوشم نیومده..
    _بس که خری
    همه زدن زیر خنده و رعنا چشم غره رفت.
    با دیدن غذا ها و دسرا ذوق مرگ شدمممم!!آخ جووون غذا!!
    دو هفته ای بود که مثل آدم چیز نخورده بودم!
    ولی امشب از خجالت شکمم در میام.تند تند شروع کردم به غذا کشیدن.
    ساینا زد تو پهلوم و گفت:
    _گراز مثل آدم رفتار کن آبرومونو بردی.
    یه عاشق پلو خورد و گفتم:
    _چطور؟
    ساینا_هر کی ندونه فکر میکنه از قحطی اومدی
    _آره اصن از قطحی اومدم...تو چی میگی؟؟
    ساینا_هیچی نوش جونت
    _تو نمیگفتی هم نوش جونم میشد
    آروم زد به شونم و خندید
    ساینا_خیلی پررویی آوا
    _اینو که خیلیا میگن!یه چیز جدید بگو!
    دوباره همون کارو تکرار کرد و بعد رفت.شهابو دیدم که به سمتم میومد.
    شهاب_آروم آروم بخور تو گلوت نپره
    _به تو مربوط نیست
    شهاب واسه خودش یکم غذا کشید و گفت:
    _بریم اونطرف
    سر یه میز نشستیم و بچه ها هم اومدن.آبتین هم اومد! :)
    یکم که غذا خوردیم و حرف زدیم،نوید از جاش بلند شد و رفت واسه رعنا کیک شکلاتی آورد.
    نگاهی به شهاب کردم.
    داشت با عاطفه خوش و بش میکرد!!
    خاک عالم تو سرم با این پسر خالم!فک و فامیله ما داریم آخه؟فامیل هم فامیلای قدیم!با حسرت به کیک رعنا زل زدم!
    هعے خدا!!
    آبتین از جاش بلند شد و رفت.
    این کجا رفت دیگه؟؟
    به من چه اصن!!
    کیکو بچسب!
    بعد از پنچ دقیقه آبتین برگشت و یه بشقاب پر کیک شکلاتی دستش بود.
    وای خدا نکنه اینو میخواد بده من؟
    وای که چقدر این پسر گل و مهربونه.بهش لبخند زدم که با یه لبخند ملیح جوابمو داد.وای که چقدر این بشر خوبه!!
    بشقابو گرفت طرف من و شیما.
    قبل از اینکه بخوام دستمو ببرم سمت بشقاب،آبتین گفت:
    _شیما بگیر!
    : |
    ای تو روحت آبتین.فکر کردم آدم شدی!
    خاک تو سرت!نه اصلا باز هم خاک تو سر من!!
    پووووف!!
    شهاب که دید اعصابم خورده،گفت:
    _چته؟
    _هیچی
    شهاب_ا کیک شکلاتی...راستی آوا میخوری؟
    بهش چشم غره رفتم و گفتم:
    _نخیر
    شهاب_باشه
    از جاش بلند شد و گفت:
    _عاطفه جان کیک میخوری؟؟
    ای خدا من بزنم این شهابو نصف کنمممممممم!!
    بعد شام پاشیدم و قر دادیم.تا ساعت 3:30 صبح فقط رقصیدیم و عشق و حال کردیم.بعدش دیگه اودافظی کردیم و نخود نخود هر که رود خانه خود.توی ماشین چشامو بستم تا شهاب فکر کنه خوابم و شروع نکنه به وز وز کردن!!
    وقتی رسیدیم،شهاب گفت:
    _هی زشت خفته پاشو رسیدیم مواظب باش خواب تو چشاته هنوز.
    _به تو مربوط نیست
    شهاب_د بیا و خوبی کن
    _خوبیتو بزار واسه عاطفه جان!!
    بلند زد زیر خنده.
    شهاب_پس بگو چرا کل شب اخمات تو هم بود.حسود!!
    _به چی اون شتر مرغ حسودی کنم؟
    شهاب_به اینکه من باهاش گرم گرفتم.
    _تو اصلا کی هستی؟
    شهاب_یه گُل پسر
    _یه گل پسر ساعت 4 صبح واینمیسته با یه دختر خانم خوشگل خوابالو بحث کنههههههههه
    شهاب_خب بابا چرا داد میزنی؟
    درو باز کردم و پیاده شدم.
    _برو خونتون گِل پسر
    شهاب_تو روحت.خدافظ
    _همون که خودت گفتی
    خندید و رفت.وقتی رفتم تو خونه کفشامو از دم در پرت کردم.
    پام نابود شددد!!
    ای تو روح اونی که کفش پاشنه بلند رو درست کرد.
    با بدبختی رفتم طبقه ی بالا تو اتاقم.
    لباسامو با خستگی در آوردم.
    اینقدر که مرتبم هر کدوم از وسایلامو یه طرف پرت کردم.
    بعد از پاک کردن آرایش و در آوردن گیره موها پخش شدم رو تخت.
    امشب خیلی باحال بود.
    اگه قسمت گیر دادن بچه ها و شهاب رو فاکتور بگیرم،عالی بود.
    خدایی ر*ق*ص منو آبتین خیلی باحال بود.
    خیلی حال داد.
    وای خوب شد که وقتی آبتین کیکو آوردم دستمو نبردم جلوها!!
    ای وای آخه اون لبخند ملیح چی بود که بهش زدم؟؟
    هی خدا!!
    عجب شب پر ماجرایی!!
    خدا کنه بیتا خوشبخت بشه!!
    تا ابد رادین عاشقش باشه و زن ذلیل باشه!
    خلاصه اینکه بیتا رادینو از ازدواج کردن منصرف نکنه!
    به افکار خودم خندیدم.
    چشمامو بستم و از خستگی زیاد.سه سوته خوابم برد!
   
    صبح ساعت 11 از خواب بیدار شدمو رفتم حموم تا تافتای تو سرمو بشورم!!
    وقتی از حموم اومدم،ه*و*س کردم تی شرتی رو که مانی برام گرفته بودو بپوشم.
    از وقتی اومدم تا حالا ندیدمش!دلم واسش خیلی تنگ شده بود!دیگه ازش ناراحت نیستم!
    اگه یبار دیگه پیش قدم بشه واسه حرف زدن باهام،حتما با خوشرویی جوابشو میدم!
    تیشرتو پوشیدم و بزور موهامو خشک کردم!
    رفتم طبقه ی پایین و مثل همیشه نوتلا نوش جان کردم.
    روز جمعس بازم تو خونممممم!!!
    اوووف شهاب گوریل هم که مطمئنا این ساعت لالاهه!
    من چقدر بدبختم آخه!
    تو فکر این بودم چه غلطی کنم،که صدای زنگ در اومد!
    با تنبلی از جام بلند شدم و رفتم تو حیاط دم در.
    درو که باز کردم...
    پارسا_داللللللللےےےےے
    تمنا_سک سکککککککک
    پارسا_اومدیم خوش اومدیم صفا آوردیم...تمی بیا بریم تو
    دست تمنا رو کشید و رفتن تو.
    من موندم و ...
    مانی_سلام
    _سلام
    به تی شرتم نگاه کرد.
    خندید و گفت:
    _اندازته؟
    _اوهوم
    مانی_بهت میاد
    لبخند زدمو گفتم:
    _سلیقه ی تو دیگه
    خندید و چیزی نگفت.
    _بیا تو دیگه
    وقتی رفت تو،درو بستم.انگار رو ابرا بودممممم!!مانیو بالاخره دیدممممم!!چه لاغر شده!!نه اتفاقا تپل شده!!نه همون لاغر شده!نه تپل!نه لاغر!نه...
    مانی_آوا بیا دیگه
    به خودم اومدم و با همدیگه رفتیم داخل.اینقدر که پارسا خجالتیه؛به جای اینکه تو پذیرایی بشینه،همش تو آشپزخونس!!کمک حال منه ایشون!
    وقتی منو مانی رفتیم داخل از تو آشپزخونه داد زد:
    _آوا قهوه داری
    _آره تو کابینت سومه از سمت راست
    پارسا_اوکی حله
    وقتی نشستیم پارسا چند دقیقه بعد با یه سینی قهوه اومد تو پذیرایی.
    با دیدن تی شرت من گفت:
    _به به!عجب تی شرتی!
    برای اولین بار خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین!
    پارسا_خجالت چی میگه؟
    مانی_پارسا!!
    پارسا_احم..باشه..
    نشست و گفت:
    _عروسی چطور بود؟
    _تو از کجا میدونی؟
    مانی_رادین دانشجومه ها...دعوتم کرده بود.
    پارسا_اما چون حوصله نداشت،نیومد!
    تمنا_وای جاتون خیلی خالی بود.آوا یه سوتی داااااد!!
    بهش چشم غره رفتم که خندید..حالا حتما باید آبروی منو جلوی این دوتا ببره!
    پارسا_جون من؟...خب بگو!
    تمنا جریان عقدو تعریف کرد و پارسا تا تونست منو مسخره کرد!مانی مثل همیشه آروم نشسته بود و لبخند میزد.
    یکم که گذشت،پارسا رو به تمنا گفت:
    _پاشو بریم فیلمایی که دیشب گرفتیو نشون بده.
    تمنا_باشه پاشو بریم بالا من مانتومو در بیارم...آوا لپ تاپت کجاس؟
    _تو اتاقم زیر تخت
    تمنا_اوکی پاشو پارسا
    تمنا و پارسا از جاشون بلند شدن که سریع گفتم:
    _ تمی بریزشون رو هارد من
    تمنا_باشه
    تمنا و پارسا رفتن و منو مانی تنها شدیم.دوتامون ساکت بودیم و حرفی نمیزدیم.
    بعد از دو دقیقه مانی گفت:
    _ببخشید
    سرمو انداختم پایین و گفتم:
    _نه...من باید بگم ببخشید
    مانی_تو چرا؟
    _همون قدری که تو منو ناراحت کردی،منم تو رو ناراحت کردم!
    خندید و گفت:
    مانی_پس یعنی بی حساب شدیم!
    _یجورایی
    مانی_دیگه دلخور نیستی؟
    _نوچ
    مانی_آشتی؟
    خندیدمو گفتم:
    _قهر نبودیم!!
    خندید و گفت:
    _این دو هفته کجا بودی؟
    _شمال
    مانی_تنها؟
    _آره
    مانی_چرا تنها رفتی؟
    _میخواستم یجورایی خودمو پیدا کنم
    مانی_پیدا شدی؟
    تک خنده ای کردمو گفتم:
    _آره
    مانی ساکت شد و چیزی نگفت.
    _مانی!
    مانی_جانم؟
    _خیلی ناراحتت کردم؟
    اخم کرد و گفت:
    مانی_بیخیال..راجبش حرف نزنیم!
    _نه بگو میخوام‌بدونم
    یکم‌مکث کرد و گفت:
    مانی_یجورایی
    قیافمو مظلوم کردمو گفتم:
    _ببخشید..این چند مدت رفتارامو حرکاتم و حرفام دست خودم نبود
    یهو جوگیر شدم و گفتم:
    _اما تو هم کم ناراحتم نکردی
    مانی مات نگام کرد و گفت:
    مانی_خود درگیریا..دیوونه
    _چی گفتی؟
    مانی_هیچی
    _نه مانی بگو
    مانی_هیچی دیگه
    _خودت خود درگیری شتر مرغ
    خندید و گفت:
    _شتر مرغ جدیده¿
    _آره این واژه مختص خودته
    مانی_چقدر خوش شانسم پس من.
    صدای پارسا از بالا اومد:
    _مانی پاشو بیا سوتی های آوا رو ببین...ته خندس
    مانی خندید و گفت:
    _بریم؟

    _تو برو من تمایلی به دیدن شاهکارام ندارم
    خندید و گفت:
    _پاشو بیا
    _تو برو من زنگ بزنم غذا سفارش بدم.بعد میام
    مانی_الآن؟
    _پارسا رو نمیشناسی؟نیم ساعت دیگه گرسنش میشه اونوقت هممونو کلافه میکنه
    تک خنده ای کرد و گفت:
    _باشه پس زود بیا
    _باش
    مانی رفت بالا و منم زنگ زدم غذا سفارش دادم.صدای خنده هاشون از بالا میومد.
    یا خدا نکه تمنا قسمت ر*ق*ص منو آبتینو نشون بده؟؟.
    بدبخت میشم اونوقت..اصن‌‌ چه غلطی‌کردم با آبتین رقصیدما!!
    سریع رفتم بالا.سه تاشون رو تخت نشسته بودن.
    _احم چیزه کجا هاشو دیدین¿
    پارسا_قسمت قند سابیدنتو ر*ق*ص مزحکت
    _رقص عمت مزحکه بوقلمون
    پارسا_آوا آپیدت شدی!!
    _کوفت
    جفت مانی نشستم مثل بقیه مشغول دیدن فیلم شدم!!
    یا اکثر امام زاده ها!!!
    هے وای من!!
    این چه حرکاتیه که من زدم آخه؟!پارسا حق داشت بگه ر*ق*ص مزحکت بخدا!!اصن یادم نمیاد کی اینجوری رقصیدم!!اوه اوه شرفم رفت!!
    نیم ساعتی نشسته بودیم و فیلم و عکس نگاه میکردیم.
    هم عروسی هم فیلما و عکسای قدیمی خودمون که تو فلش تمنا بود.
    تا اینکه غذا ها رو آوردن و پارسا با حالت دو رفت دم در و غذا ها رو گرفت.
    پول غذا هارو هم طبق معمول مانی حساب کرد!چقدر مظلومه آخه این بشر!!موقع ناهار پارسا اداهای منو در میاورد و بقیه رو میخندوند.
    بعد از ناهار پسرا تصمیم گرفتن بخوابن!چون گویا صبح زود بیدار شده بودن و خسته بودن!منو تمنا هم رفتیم تو اتاق من و شروع کردیم به غیبت کردن راجب دیشب.
    وقتی حرفای عروسی تموم شد،تمنا گفت:
    _تی شرتت خیلی باحاله
    نگاهی به تیشرتم کردم و خندیدم.
    _مرسی
    تمنا_کی بهت داد؟
    _وا خب واضحه دیگه
    تمنا_ااا کی بهت داد؟؟
    _دو سه روز بعد تولدم
    تمنا_دیگه از دست همدیگه ناراحت نیستین؟
    سرمو به نشونه ی نه به طرفین چرخوندم.
    تمنا_یه نصیحت بهت بکنم آوا؟
    _اوهوم
    تمنا_آدم باش
    _جانمممم؟؟
    تمنا_میگم انسان باش
    _ببخشید من الان نقش حیونو دارم؟منو تو قالب چه نوع موجودی میبینی؟
    تمنا_نه منظورم این نیست..
    _پس چی؟
    تمنا_خلاصش میکنم....دیگه کسیو ناراحت نکن
    _هوووووو بابا من خودم دو سه هفته پیش این تصمیمو گرفتم...دیر نصیحتتو گفتی...
    تمنا_میبینم که آدم شدی
    _بودم!!
    تمنا_بعله!!
    _پاشو برو تو اتاقت میخوام بخوابم.
    تمنا_وای منم خستم..هنوز خستگیو دیشب تو بدنمه
    _پس پاشو برو بتمرگ بذار منم بخوابم
    تمنا_ادبتو
    _همینی که هس
    خندید و از اتاق رفت بیرون.وای خدایا باورم نمیشد!!دوباره با دوستام آشتی کردمو اونایی که دوسشون دارم،کنار هستن!خیلی حس خوبیه!!وقتی بدونی کسی دیگه ازت دلخور نیست!انگار یه باریو از رو دوشم،برداشتن!!هی خدایا شکرت!!چشمامو بستم و بعد از چند دقیقه خوابم برد!
    

    13فروردین:

    تمنا_آوا¿
    سرمو کردم‌زیر بالشت و گفتم:
    _هومممممم¿باز صبح شد تو برزخی اومدی جون من¿
    پتو رو از رو من برداشت و گفت:
    _صبح کجا بود بابا ظهره..ساعت 11س...
    _خب که چی
    تمنا_وا خب خودت دیشب گفتی بیدارت کنم که بری دوش بگیری
    سرمو تو بالش فرو کردمو گفتم:
    _باشه...
    تمنا_میخوای امروزو چیکار کنی¿
    _چیو چیکار کنم¿
    تمنا_خب امروز تو جمع خانوادگیتون آوش و آیین اینا هم هستن دیگه
    _نخیر
    تمنا_وا چرا¿
    _خاله گفت آیین و اون عنتر رفتن آنتالیا معلوم نیست کی بیان..آوش هم قراره با خانواده ی لاله اینا بره
    تمنا_پس راحتی
    _نخیرر
    تمنا_چرا¿خب اونا نیستن دیگه
    _شهاب که هس
    تمنا_خب مگه بده¿
    _حضور بیخود اون جای آیین و آوشو پر میکنه
    خندید و گفت:
    _بیچاره شهاب
    _بیچاره من که گیر همچین خاندانی افتادم
    تمنا_وا دلت هم بخواد
    _تمنا¿
    تمنا_ها¿
    _میدونستی جدیدا خیلی حرف میزنی¿
    زد به بازوم و گفت:
    _گمشووو...بچه پررو
    _خب دیگه پاشو برو تا منم برم خیر سرم دوش بگیرم
    باشه ای گفت و رفت بیرون.حوله رو برداشتم و خودمو پرت کردم تو حمام.بعد از حمام یه زنگ به مانی زدم اما پارسا جواب داد و گفت که مانی رفته بیرون و گوشیشو جا گذاشته و قراره اونروزو با دوستاشون باشن.
    نشسته بودم بیکار واسه خودم آهنگ گوش میکردم که گوشیم زنگ خورد.آخ جوووون شهابه¡¡¡
    کلا خوددرگیرم ولی به روم نیارین :
    _سلام چطوری پسر...خوب شد زنگ زدی حوصلم پوکیده بود¡
    شهاب_ا پس درو باز کن
    _در کجارو¿
    شهاب_در حیاطو
    _واسه چی¿
    شهاب_که بیام تو دیگه
    _ها؟؟؟؟؟
    شهاب_خره میگم درو باز کن بیام تو پشت درم..
    _جان؟؟؟؟؟؟
    شهاب_میزنمنا آوا
    _خب باشه وایسا
    با گیجی و تعجب رفتم طبقه ی پایین و آیفونو زدم.
    تمنا که با تاپ و شلوارک جلو تلویزیون لم داده بود گفت:
    _کی بود¿
    _شهاب¿
    سریع از جاش پرید و گفت:
    _وای خدا مرگم بده
    و سریع رفت بالا تا لباسشو عوض کنه.چند ثانیه گذشت تا بالاخره شهاب در حالی که داشت با تلفن میزد،اومد داخل.
    شهاب_باشه مامان جان...چشم بهش میگم...مامان پسرتو دست کم گرفتیا...چشم...چشم..باشه ماماننن..نه عزیزم...آره پیش آوام..باشه چشم..میبینمت...خدافس
    موبایلو گذاشت تو جیبش و گفت:
    _سیلوم چطوری¿
    با تعجب گفتم:
    _سیلوم جدیده¿
    خنده ی بلندی کرد نشست رو کاناپه و گفت:
    _یه دختریه جدیدا نمیدونم شمارمو از کجا گیر آورده گیر داده هی میگه دوست شیم..وقتی هم زنگ میزنه میگه...سیلوم عشقم چطولی¿
    خندیدمو گفتم:
    _چی میخوری؟
    شهاب_یه چیز خنک باشه ممنون میشم.
    _رد بول؟
    شهاب_صد در صد
    از تو یخچال دوتا رد بول درآوردم.یکی برای شهاب یکی هم خودم.
    شهاب_دستت درد نکنه
    _خواهش میشه
    نشستم رو کاناپه کنارش و گفتم:
    _چه خبرا؟کم پیدایی؟
    شهاب_دیگه بچه پررو اینو من باید بهت بگم
    _منو تو نداریم که
    خندید و گفت:
    _من که این چند مدت همش درگیر دوره همی های خانوادگی بودم مخصوصا دوره همی های مزحرف خانواده ی پدری¡
    _آخی نازی¡¡¡
    شهاب_تو چی¿
    _با مانیو پارسا و تمنا..هر روز یجا ول بودیم
    برای خوردن رد بولش مکث کرد و گفت:
    _آشتی کردین¿
    _اوهوم دقیقا روز بعد از عروسی بیتا اینا
    شهاب_آها راستی از اون دوتا چلغوز خبر داری¿
    _رادین و بیتا¿
    شهاب_مگه به غیر از اون دوتا چلغوز دیگه ای هم هست¿
    _آره....نمونه ی بارزش تو
    
    چشم غره رفت.
    خندیدمو گفتم:
    _نه بیخبرم.
    شهاب_خب..ببین دوستات کم کم دارن عروس میشن.ایشالا کی نوبت تو¿
    _ایشالا به امید خدا وقت گل نی
    تمنا_وقت گل نی رو خوب اومدی.
    با شنیدن صداش رومونو برگردوندیم.شهاب با لبخند از جاش بلند شد و گفت:
    _به به تمنا خانم
    تمنا با لبخند باهاش دست داد.نشست کنار من و گفت:
    _خوش اومدی شهاب خان...ببخشید بالا یکم کار داشتم
    _دروغ میگه¡¡¡لباسش مناسب نبود رفت لباس عوض کنه.
    شهاب دستشو گرفت جلو دهنش و ریز ریز خندید.تمنا ویشگون بدی از پام گرفت که جیغم رفت هوا.
    شهاب با نگرانی گفت:
    _چیشد¿
    تمنا_ا آوا پشه نیشت زد¿یا مورچه گازت گرفت¿
    چپ چپ نگاش کردم و در حالی که جای نیشگونشو مالش میدادم،گفتم:
    _نخیر یه گاو میشی پامو نیشگون گرفت.
    شهاب زد زیر خنده.
    تمنا لبخند مصنوعی زد و گفت:
    _از دست تو آوا
    بحثو کش ندادم و ساکت شدم.
    تمنا_خب چه خبر شهاب؟..دوست دختران محترم چطورن؟
    شهاب تک خنده ای کرد و گفت:
    _دوست دختر کجا بود بابا...تو هم دلت خوشه ها تمنا
    تمنا_خودتو به اون راه نزن
    _دلش میخواد خودشو به اون راه بزنه...تو چی میگی؟ها؟
    تمنا_تو چته این وسط؟
    _پسر خالمه میخوام ازش طرفداری کنم
    شهاب_مرسی حمایت
    _شما سایلنت
    تمنا زد زیر خنده و شهاب با تعجب بهم نگاه کرد.
    شهاب_خود درگیر
    _میتونم!!
    شهاب_پووووف بازم فلسفه ی خواستن..
    _دقیقا
    شهاب_جای ور ورکردن پاشو برو آماده شو
    _واسه چی الآن؟مگه قرار نبود ساعت 4 بریم؟
    شهاب_چرا قرار بود...ولی مامان خانم خاله ی عزیزتون دستور دادن که جنابعالی برای ناهار تشریف فرما بشین منزل ما..
    _تمنا تنها میشه که
    شهاب_خب تمنا هم میاد دیگه
    تمنا_نه بچه ها من باید برم خونه ی خودمون.یه امروزو با خانواده ام.
    شهاب_پس هر جور میلته..آوا بلند شو آماده شو
    از جام بلند شدمو با گیجی گفتم:
    _وای خدا حالا چی بپوشم.
    تمنا و شهاب زدن زیر خنده.رفتم بالا و آماده شدم.بعد از بیست دقیقه برگشتم پایین.با تمنا خدافظی کردیم و از خونه زدیم بیرون.
    شهاب_خب اول بریم یکم خرید کنیم واسه مامان خانم
    _اوکی
    دم یه سوپر مارکتی شهاب نگه داشت و گفت:
    _باش تا بیام
    _باشه
    شهاب که رفت،گوشیمو از تو جیبم درآوردمو زنگ زدم به مانی.
    بعد از چند بوق طولانی،جواب داد:
    مانی_الو
    _سلام پسر همسایه
    با صدای گرفته ای گفت:
    _سلام خانم خانما
    _وا چرا صدات گرفته¿
    مانی_چیزیم نیست عزیزم
    با شک پرسیدم:
    _مطمئنی¿
    مانی_آره
    _زنگ زدم بهت بیرون بودی
    مانی_آره پارسا گفت..
    _خب چرا زنگ نزدی؟
    مانی_ببخشید رفتم دوش گرفتم دیر شد
    _مانی مطمئنی چیزی نشده؟
    مانی_آره
    _باشه
    مانی_کجایی؟
    _اگه غیرتی نمیشی،دارم با شهاب میرم خونه ی خالم
    مانی_شما اگه زیاد فضولی نکنی جلو بقیه من غیرتی نمیشم
    _آخی چه رمانتیک
    خندید و گفت:
    _من برم یه قرص بخورم
    با نگرانی گفتم:
    _قرص واسه چی؟
    مانی_یکم سرم درد میکنه
    _مانی تو یه چیزیت هست من میدونم
    مانی_به مرگ مانی چیزیم نیست
    _ااااا زهر مار...خدا نکنه
    تک خنده ای کرد و گفت:
    _جون من واست مهمه؟
    _پ ن پ
    مانی_قربونت برم عزیزم
    _احممم چیزه
    بلند خندید و گفت:
    _خجالت کشیدی؟
    _خب مانی کاری نداری؟برو استراحت کن زود هم خوب شو بعدا حرف میزنیم خدافس.
    خندید و گفت:
    _خدافس
    تو آینه ی بغل نگاهی به خودم کردم.لپام گل انداخته بود.
    ای خدا بگم چیکارت نکنه مانی¡
    

    مانی:

    گوشیو قطع کردمو لبه ی تخت نشستم.
    به بک گرند گوشیم خیره شدم.
    آوا...عکسش...لبخندش...چشمای معصومش...نگاه مهربونش...
    آوای من..
    آوا کوچولوی من...
    زندگی من..عشق من..دلیل زنده بودنم...
    چجوری ترکت کنم؟
    چجوری بزارمت و برم؟
    چجوری تنهات بذارم؟
    خدایا دادم دیوونه میشم...
    نمیخوام آوا رو از دست بدم!!
    نمیخوام دوباره بزنم زیر قولم!!
    اونم درست وقتی که آوا به من عادت کرده و منم به وجودش عادت کردم!!
    نمیخوام دل آوامو بشکنم!!
    نمیخوام از دستش بدم خدا!!
    نمیخواممممم!!
    چرا اینو نمیفهمه!!
    چرا اون عوضی اینقدر عذابم میده!!
    چرا نمیزاره آروم باشم!!
    چرا خدا!!
    چیکار به آوا داره آخه؟
    آوای من آزارش به یه مورچه هم نمیرسه!!
    ترکش نمیکنم!!
    خودم مواظبشم!!
    لازم باشه بیست و چهار ساعت شبانه روز نگهبانش میشم!!
    خدایا خودت بهم کمک کن!!
    مواظبش باش!!
    مواظب آوا کوچولوم باش!!
    نذار کسی اذیتش کنه!!
    اون معصومه!
    مظلومه!!
    اون آوای منه!!
    من نمیتونم ترکش کنم!
    نمیتونم خدا!!
    نمیتونم!
    نمیخوام!
    ترکش نمیکنم!
    

    آوا:

    _کوروش میزنم صدا داداشتو بدیا
    کوروش بلند خندید و شهاب گفت:
    _صدای داداشش چیه دیگه¿
    _صدای بز
    شهاب_هوس قلقلک کردی آره¿
    _نه نه اصلا ابدا به هیچ وجه منل۷ وجود
    کوروش_اوه اوه مگه تو قلقلکی هستی¿
    _احم چیزه من برم پیش هلنا طفلکی رو تاب تنهاس
    کوروش_نگرانش نباش عادت داره
    _به چی؟
    کوروش_اینکه یه گوشه بشینه و بره تو فکر
    _تو فکر چی؟
    کوروش_دیگه بقیش خانوادگیه به تو مربوط نیست
    چپ چپ نگاش کردم که خندید.
    ساناز اومد کنارم نشست.یه لبخند ژکوند به شهاب زد.
    شهاب روشو ازش گرفت و مشغول صحبت کردن با سیامک،برادر ساناز شد.ساناز با نا امیدی سرشو انداخت پایین.
    ساناز_آوا؟
    _بله؟
    ساناز_شهاب بهم توجه نمیکنه
    _خب دلیل داره دیگه
    ساناز_چه دلیلی؟
    _یکم زیادی داری خودشو واسش لوس میکنی
    ساناز_یعنی چی؟
    _یعنی اینکه...
    _سلام به همگی...
    با شنیدن صدای یکی همه توجهشون جلب شد.
    واییییییی خدایا نهههههه!!!!
    پریسا!!!
    لاله!!!!
    آوش!!!
    آیین!!!
    اوووووف خدا مگه قرار نبود که اینا نیان!
    پس چرا؟؟؟؟
    همه از جاشون بلند شدن و شروع کردن به سلام و احوالپرسی کردن!!به معنای واقعی کلمه من تو زندگیم شانس ندارم!!
    پووووف!
    پریسا اولین نفر اومد طرفم.
    پریسا_سلام آوا جون عزیزم
    خواست بغلم کنه که خودمو کشیدم کنار و آروم سلام کردم.
    لاله_سلام عزیزم
    _سلام لاله خوبی¿
    گونمو بوسید و گفت:
    _خوبم عزیزم تو چطوری¿چه عجب ما تو رو دیدیم
    لبخند مصنوعی زدمو چیزی نگفتم.
    نوبت آیین و آوش بود.با دوتاشون دست دادم.
    فقط دست!!
    دلم واسه روزایی که با دیدن آوش ذوق میکردمو خودم تو آغوشش رها میکردم تنگ شده!!
    واسه مسخره بازی و دیوونه بازیای آیین!!
    اذیت کردناش!!
    واسه همه چی!!
    واسه پارسال!!
    آخرین سال کنار هم بودنمون!
    وقتی که هممون آسوده خاطر کنار هم بودیم!!
    از ته دل میخندیدیم!!
    از ته دل شاد بودیم!!
    آهی کشیدم و نشستم سر جام.صدای پریسا رو شنیدم که داشت با ساناز حرف میزد:
    _آره عزیزم جات خالی خیلی خوش گذشت..دیشب برگشتیم..آوش و لاله هم از ظهر پیش خانواده ی لاله اینا بودن بعدش هم تصمیم گرفتیم هممون با هم بیایم.
    ساناز_وای پریسا جون خیلی کار خوبی کردی که اومدی حوصلم پوکید
    پریسا_وا!!ساناز جون عزیزم هلنا و آوا بودن که
    ساناز_آخه چیزه....هلنا که کلا چیزی نمیفهمه آوا هم که...
    پریسا خندید و گفت:
    _آره عزیزم اخلاق آوا رو میدونم.
    ساناز_خیلی بد عنقه..اصلا به آوش و آیین نرفته..اینقدر اون دوتا خوش رو و شوخ و خوش اخلاق..آوا بداخلاق و اخمو و مغرور...به خانواده ی ما نرفته آوا...به خانواده ی مادربزرگش اینا رفته.
    پریسا_چی بگم والا؟
    پوزخندی زدم و از جام بلند شدم.رفتم پیش هلنا که رو تاب نشسته بود.چون فارسی خوب بلد نیست،مجبور بودم انگلیسی باهاش حرف بزنم.
    _میتونم بشینم؟
    با لبخند گفت:
    _آره حتما
    نشستم کنارش روی تاب.تو این چند روز که با هلنا بودم،به خوبی تونستم شخصیتشو بشناسم.
    دختر آروم و خیلی خوبی بود.آروم بودنش،به خاطر این نبود که بلد نیست فارسی حرف بزنه، کلا شخصیت آرومی داشت.
    ساکت بود و چیزی نمیگفت.
    _چرا ساکتی؟
    هلنا_راستش نمیدونم چی بگم؟
    
    مکث کردم و گفتم:
    _اوووم میتونم ازت یه سوال بپرسم؟
    لبخند زد و گفت:
    هلنا_آره عزیزم حتما
    _چرا بعضی وقتا میری تو فکر؟چرا بعضی وقتا اینقدر ساکت میشی؟
    لبخند غمگینی زد و گفت:
    _میتونم باهات درد و دل کنم؟
    _البته
    هلنا_آوا من توی پرورشگاه بزرگ شدم.
    با تعجب فراوان بهش نگاه کردم.به روبروش خیره شده بود و نگاهش غمگین بود.
    هلنا_تا پنج سالگیم تو پرورشگاه بودم....اونجا خیلی خوب بود...دوستام پیشم بودن...کسایی که اونجا بودن،بهم احترام میذاشتن..با اینکه پدر و مادری نداشتم ولی اونجا خوشحال بودم...تا اینکه...
    برای چند ثانیه چشماشو بست.نفس عمیقی کشید و بعد ادامه داد:
    هلنا_تا اینکه یروز یه زن و مرد میانسال اومدن تو پرورشگاه ما..به قیافشون میخورد که مهربون باشن...به مدیرمون گفته بود که یه دختر میخوان تا مونس و همدمشون باشه...اما اونا کلفت میخواستن آوا...و از خوش شانسیم..منو انتخاب کردن...تا هفت سالگی باهام خوب بودن ولی بعدش...
    با حرص ادامه داد:
    _بعدش هلنا شد کلفتشون..کارای خونه افتاد رو دوش هلنا...هلنا ظرفا...هلنا لباسا..هلنا قرصا..هلنا آب...هلنا آشغالا...وای آوا وقتی یادش میفتم خیلی عصبی میشم..
    من هیجوقت نتونستم معنی کلمه خانواده رو درک کنم...اما کوروش تونسته..
    رفته بودم تو فاز غم،که با جمله ی آخرش با تعجب پرسیدن:
    _کوروش؟
    هلنا_آره دیگه..خب اونم مثل من پرورشگاهی بوده دیگه
    با ناباوری و دهن باز بهش نگاه کردم.
    چیییییی؟؟؟؟؟؟
    کوروششششش؟؟؟؟؟
    بچه پرورشگاهیه؟؟؟؟
    امکان نداره!!!
    اصلا امکان نداره!!
    هلنا پرسید:
    _چیز عجیبیه مگه؟؟
    چیزی نگفتم و فقط بهش خیره شدم.
    با شک پرسید:
    _نکنه نمیدونستی؟
    سرمو به نشونه ی نه به طرفین تکون دادم.
    هول شد و سریع گفت:
    هلنا_ای وای...پس اگه نمیدونستی لطفا به کسی چیزی نگو...من فکر میکردم اعضای خانواده میدونن!اما مثل اینکه...
    _اصلا باورم نمیشه
    هلنا با دستپاچگی گفت:
    _آوا لطفا به کسی چیزی نگو
    _باشه نمیگم
    هلنا_قول؟
    _آره عزیزم
    دوتامون ساکت شدیم.
    بعد از یه وقفه کوتاه هلنا گفت:
    _کوروش معنای خانواده رو فهمید اما من نه!...اون خوشبختی رو حس کرد اما من نه!....کوروش شادیو حس کرد اما من نه!
    یکم مکث کردو بعد گفت:
    _کاشکی تو همون پرورشگاه میموندم..شاید خوشبخت تر بودم..
    دوباره ساکت شدیم.
    برای عوض کردن جو گفتم:
    _با کوروش کجا آشنا شدی؟
    لبخند ملیحی زد و گفت:
    هلنا_منشی دوستش بودم.کوروش هم اومده بود اینجا و ... سرشو انداخت پایین و لپاش گل انداخت.
    لبخندی زدمو گفتم:
    _عشق در نگاه اول؟
    با تعجب گفت:
    _چی¿
    اوپس یادم رفت این نفهمه!!
    یعنی چیز....زبان ما رو نمیفهمه!!
    _ببین ایرانیا یه ضرب المثل دارن که میگه عشق در نگاه اول یعنی تو اولین دیداریا به عبارتی اولین‌نگاه،عاشق یکی بشی!
    هلنا_چه جالب..فکر کنم منو کوروش هم همینجوری بودیم.نه؟
    _نمدونم شاید
    صدای کوروش از پشت سر اومد و مانع ادامه پیدا کردن صحبت هامون شد.
    کوروش_اوه اوه...خانوما خلوت کردن؟
    هلنا_چی؟
    کوروش_هیچی عزیزم!باز یادم رفت انگلیسی حرف بزنم!
    هلنا_اوکی
    کوروش_راجب چی حرف میزدین حالا؟
    هلنا سریع گفت:
    _هیچی هیچی عزیزم!
    کوروش با شک بهمون نگاه کرد ولی چیزی نگفت!شهاب اومد و گفت که بریم.چون همه سراغمونو میگیرن..
    آخه برم تو اون جمع چیکار کنمممم؟؟؟؟؟
    اوووف!!
    بزور از جام بلند شدمو رو به هلنا که هنوز نشسته بود گفتم:
    _نمیای؟
    کوروش به جای هلنا جواب داد:
    _تو و شهاب برین ما بعدش میایم
    _باشه
    با شهاب راه افتادیم تا بریم توی محوطه ویلا.
    شهاب وسط راه گفت:
    _راجب چی حرف میزدین؟
    _هیچی
    شهاب_ا خب بگو دیگه
    _فضولی تو مگه؟
    شهاب_شک داری؟
    _نه والا
    شهاب_خب پس بگو
    _هیچی بابا راجب آشناییشون با کوروش و از این چیزای دخترونه
    
    شهاب_پوووف عجب بحثی..چقدر هم طول کشید ماشالا
    _دیگه دخترا وقتی شروع کنن راجب این چیزا حرف بزنن،تموم نمیکنن که
    شهاب_خوبه خودتون هم قبول دارین
    دوتامون خندیدیم و رفتیم تو جمع.
    لاله اولین نفری بود که ما رو دید و گفت:
    _آوا بیا اینجا پیشم بشین ببینم بی معرفت
    دایی با شنیدن کلمه ی بی معرفت،انگار داغ دلش تازه شد چون شروع کرد:
    _آخ آخ لاله جان بی معرفتو خوب گفتی....د آخه خارج میری برو چرا یه زنگ به ما نمیزنی حداقل یه زنگ بزن ببین ما زنده ایم یا مردیم!!
    رو کرد به آوش و آیین و گفت:
    _برادرات هم از تو بدتر
    آیین خندید و گفت:
    _دایی جون اختیار دارین ما همیشه به یادتونیم
    دایی چشاشو ریز کردو گفت:
    _رو پیشونی من چیزی نوشته بچه پررو¿
    همه زدن زیر خنده.
    آیین_ا دایی جون این چه حرفیه!!
    خاله رو به دایی کرد و گفت:
    _حالا مگه از خالشون سراغی میگیرن که از داییشون بگیرن¿
    _نه والا
    همه زدن زیر خنده.
    دایی_ا ا ا بچه پررو رو نگاه کنا.
    _مگه بد گفتم؟
    دایی_نه بلا
    خندیدمو چیزی نگفتم.کوروش و هلنا برگشتن پیشمون.
    دایی با دیدنشون گفت:
    _به به خواهر زاده ی گلم!کرگدن عاشق!بیا پیش خودم بشین.
    کوروش با خنده رفت سمت دایی.به هلنا اشاره کردم که بیاد پیش من بشینه.
    دایی دستشو انداخت دور گردن کوروش و گفت:
    _متاهلی چه حسی داره پسر؟
    کوروش به فارسی گفت:
    _بین خودمون بمونه ها ولی بدبختی
    پسرا زدن زیر خنده.
    آیین_ایول پسر دقیقا زدی به هدف
    پریسا برای آیین چشم غره رفت ولی آیین بهش محل نداد.
    خوشم میاد هیچکس آدم حسابش نمیکنه!
    خاله رو به کوروش گفت:
    _وا کوروش جان مامان هلنا به این معصومی
    _مثل من
    خاله_به این مظلومی
    _مثل من
    خاله_به این خانومی
    _مثل من
    خاله_به این مودبی
    _مثل من
    خاله_به این نفهمی
    _مثل...
    همه زدن زیر خنده.
    احمممم!!!
    خاله ی ما هم بد ضایع میکنه ها!!
    دایی_حالا اگه جرات داری بگو مثل من.
    _جرات که دارم ولی حیا میکنم
    شهاب_دروغ میگه نمیخواد صفاتش لو بره
    همه خندیدن و من بهش چشم غره رفتم.
    عمو بهرام_طفلکی عروسمو ببین چه مظلوم نشسته.
    هلنا از همه جا بیخبر فقط لبخند میزد.
    کشته مرده ی این لبخندشم من!!
    دایی_آره بنده خدا...آوا یکم ازش یاد بگیر
    _چی یاد بگیرم؟
    دایی_با ادب بودنو
    همه زدن زیر خنده.
    _بسی ممنونم من از شما دایی جان
    دایی_چاکرمی
    _بعله!!
    همه مشغول حرف زدن راجب بحث های مختلف شدن.هر کس درباره ی یه چیزی حرف میزد.منو لاله و هلنا هم داشتیم عکسای خواهر زاده ی لاله،میکائیل رو میدیم.
    لاله با یه ذوق خاصی درباره ی مادر شدن و حس و حال خواهرش صحبت میکرد.با شک بهش نگاه میکردم و قیافه ی متفکر به خودم گرفته بودم.
    لاله_چیشده؟
    _هیچی
    لاله_بد نگاه میکنی!!
    _پرسشگر نگاه میکنم
    لاله_خب چرا؟
    _خبریه؟
    لاله با دستپاچگی گفت:
    _چجور خبری مثلا؟
    _مثلا عمه شدن من
    لاله_جانننننننن؟؟؟
    _خدایی خبری نیست؟
    لاله_نه دیوونه
    _پووووف
    بعد از شام سیامک و شهاب پیله کردن که حقیقت و عمل بازی کنیم.همه حتی بزرگترا هم نشستن دور هم تا بازی کنیم.خوشم میاد کل اعضای خانوادمون بسی پایه هستن.
    دایی_ بدین من بچرخونم .
    شهاب شیشه رو داد به دایی.سرش افتاد رو خاله و تهش رو عمو بهرام.
    عمو بهرام_حقیقتو که اصلا.. همون عمل.
    همه زدن زیر خنده.
    خاله چپ چپ نگاه کردو گفت:
    _چرا حقیقت نه؟
    عمو بهرام_همینجوری..میخوام با عمل جراتمو نشون بدم..حقیقت مال سوسولاس..مرده و عملش!!
    خاله_پس پاشو شال منو بپوش و جلو جمع دخترونه برقص
    همه زدیم زیر خنده.
    عمو بهرام با تعجب به خاله نگاه کرد و گفت:
    _بیخیال
    خاله_اصلا!!باید پاشی!!
    همه شروع کردن اصرار کردن.عمو بهرام بزور قبول کرد.

    شال خاله رو برداشت و رفت وسط!!
    اوه اوه حالا یکی شوهر خاله ی ما رو این وسط بگیره.
    چه قری هم میده ماشالا!!
    همه با دست و سوت به رقصیدنش هیجان میبخشیدن.
    حالا مگه بیخیال میشد؟؟
    مثله اینکه از دختر بودن خوشش اومده!!
    خاله بعد از پنج دقیقه گفت:
    _بسه دیگه بیا بشین
    همه براش دست زدن و نشست.
    دایی دوباره چرخوند.
    افتاد روی کوروش و پریسا.
    پریسا_حقیقت یا عمل¿
    کوروش_صد در صد عمل
    پریسا_جلوی هلنا زانو بزن و بگو دوسش داری¡¡
    پووووف¡¡ باز این دلقک زر زد¡¡
    کوروش_باشه...
    رو به هلنا گفت:
    _هلنا پاشو
    هلنا سوالی نگاش کرد و گفت:
    هلنا_چرا¿
    کوروش_پاشو میفهمی
    هلنا از جاش بلند شد و ایستاد.
    کوروش جلوش زانو زد و دستای هلنا رو گرفت تو دستش.
    هلنا با تعجب گفت:
    _کوروش چیکار میکنی؟
    لپای هلنا گل انداخته بود و خجالت میکشید.
    کوروش با نگاهی خالصانه و لحنی عاشق گفت:
    _ هلنای من..عشق زندگیم...فرشته ی من...با تمام وجودم دوست دارم¡¡
    فضا بسی رمانتیک و صد البته خسته کننده بود.
    کوروش از جاش بلند شد و هلنا رو بغل کرد.
    همه شروع کردن دست زدن.
    اوخی!!...کرگدنای عاشق فامیل!!
    وقتی هلنا و کوروش نشستن،دوباره چرخوندن.
    افتاد رو من و شهاب.
    لبخند موزیانه ای زدمو به شهاب نگاه کردم.
    شهاب سری با تاسف تکون داد و گفت:
    _عمل!!
    _انتقام شهربازیو که یادته؟؟
    محکم زد تو پیشونی خودش و گفت:
    _وااااییییی!!
    همه پرسیدن جریان چیه و شهاب براشون با سانسور قسمتی که گفت من زنشم رو کامل تعریف کرد.
    _خب و حالا وقت انتقام من
    کوروش_بدبخت داداشم
    _نگران خودت باش
    شهاب_خب حالا باید چیکار کنم؟
    _مو
    شهاب با ترس پرسید:
    _موهامو چی؟
    _پاشو برو قیچی بیار موهاتو کوتاه کنم
    شهاب_چیییییییی؟؟؟؟
    
    مانی:

    ماشینو خاموش کردمو به عمارت بزرگ روبه روم نگاه کردم.
    پارسا_میخوای بیام باهات¿
    _نه باید تنها باهاش صحبت کنم
    پارسا_باشه پس منتظرتم
    _زود میام
    از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت دو در مشکی.
    دوتا غول تشن جلوی در وایساده بودن و با اخم به من که بهشون نزدیک میشدم،نگاه میکردن.
    وقتی رسیدم بهشون یکیشون با اخم گفت:
    _شما¿
    _مانی رستمی
    سریع از جلوی در کنار رفتن و درو باز کردن.
    از کنارشون رد شدم و رفتم تو حیاط.
    همونطور که حیاطو رد میکردم،به بادیگاردایی که همه طرف وایساده بودن نگاه میکردم.
    معلوم نیست باز چه گندی زده که اینقدر امنیت رو برده بالا!!
    بالاخره رفتم داخل عمارت.
    یه دختری با لباس فرم جلوم ایستاده بود.
    دختره_سلام.شما باید آقا مانی باشید¡
    با اخم سری تکون دادم.
    ادامه داد:
    _بفرمایین بشینین اونجا..همین الآن بهآقای رئیس خبر میدم.
    بدون حرف رفتم سمت مبل های سلطنتی بالای سالن و نشستم.
    پامو انداختم رو پام و منتظر به زمین خیره شدم.
    بعد از گذشت مدتی کوتاه صداش اومد.
    _پسرم¡¡¡خوش اومدی مانی¡¡
    بدون اینکه سرمو بیارم بالا و بهش نگاه کنم گفتم:
    _برای چی گفتی من بیام اینجا¿
    وقتی دید تحویلش نمیگیرم،روی مبل روبروم نشست و پاشو انداخت رو پاش.
    آرنجاشو گذاشت روی دسته های مبل و انگشتاشو بهم چسبوند.
    _قبلا بهتر با پدرت صحبت میکردی.
    پوزخندی زدمو گفتم:
    _چون قبلا پدرم،پدرم بود.
    _چرا اینقدر از من متنفر شدی مانی؟مگه من چکارت کردم؟
    _واقعا عجب آدمی هستی تو.
    _چیکار کردم خب؟!.به غیر از اینکه همیشه همه چی برات فراهم بوده!
    عصبانی شدم و گفتم:
    _تو چرا همه چیو با پول میسنجی؟
    _چون وقتی پول باشه همه چی هست..مخصوصا خوشبختی!!
    _هه..تو الآن خوشبختی؟
    _صد در صد...
    با تحقیر نگاش کردم و گفتم:
    _دلم برات میسوزه!!
    _چی؟
    _دلم برای کسی که داره تو منجلاب تنهایی خودش دست و پا میزنه و یه مشت کرکس دورشن و فقط نگاش میکنن ولی اون فرد ادعا داره که این منجلاب نماد خوشبختیشه،میسوزه!!دلم برات میسوزه بدبخت!
    اخمی کرد و با جدیت گفت:
    _با پدرت درست صحبت کن مانی
    _تو پدری؟؟میخوام بدونم واقعا تو میفهمی اصلا پدر چیه؟
    _مانی!!گفتم درست صحبت کن!!
    کلافه دستی تو موهام کشیدم و گفتم:
    _من نیومدم اینجا که با تو بحث کنم اصلا هم دلم نمیخواست قیافه ی تو رو ببینم.فقط چون جون مامان و مازیارو قسم دادی قبول کردم..حالا هم حرفتو بزن زودتر.
    _خلاصش میکنم...سنایی میخواد یه خورده حساب قدیمی رو تسویه کنه و این تسویه حساب اصلا خوب نیست
    _خب این به من چه ربطی داره؟
    _اون منو با جون تو تهدید کرده
    به صورتش نگاه کردم.
    _خب که چی؟
    _یعنی چی که چی؟
    _یعنی برات مهمه؟
    _معلومه که مهمه..تو پسر منی
    _مازیار هم پسرت بود
    با شنیدن اسم مازیار ابروهاش تو هم گره خورد.
    _مازیار خیانتکار بود
    _چرا¿..چون میخواست این جامعه رو از وجود نحس امثالی مثل توپاک کنه؟
    صداشو کمی برد بالا و گفت:
    _مانی برای آخرین بار بهت میگم...با من!با پدرت درست حرف بزن!!
    بحثو کش ندادم و ساکت شدم.
    بعد از مکث کوتاهی گفت:
    _برات بادیگارد میزارم
    _نمیخوام
    _این کار چه باب میل تو باشه،چه نباشه باید انجام بشه
    _من به پا نمیخوام
    _پسر لج نکن...اونا میخوان تو رو بکشن..میفهمی؟؟
    _برام مهم نیست
    به پشتی صندلی تکیه داد و با پوزخند گفت:
    _برای آوا چی؟برای اونم مهم نیست؟
    
    با شنیدن اسم آوا از زبون اون آتیش گرفتم.
    با حالت داد گفتم:
    _اسم اونو رو زبون کثیفت نیار عوضی
    _خیلی دوسش داری نه؟؟..اوممم عروس خوشگلی هم هست..اما...
    پرسشگرانه بهش نگاه کردم.
    ادامه داد:
    _اما زیاد دست و پا گیره...در ضمن تو میتونی دخترای خیلی زیباتر از درجه های بالاتری از جامعه رو داشته باشی..چرا اینقدر کم توقعی پسرم؟؟..حیف تو نیست..آره درسته آوا دختر بدی نیست...اما در شان تو هم نیست
    تحمل شنیدن حرفاشو نداشتم.درونم غلغله به پا بود!!
    اون حتی حق نداره اسم آوای منو به زبون بیاره،چه برسه به اینکه دربارش حرف بزنه و اظهار نظر کنه!!
    از جام بلند شدم و خواستم برم سمت در که گفت:
    _با آوا به هم بزن!!
    تمام عصبانیتمو با صدام بیرون دادم:
    _تا حالا چندبار اینو گفتی و هر دفعه هم به حرفت گوش نکردم..چندبار دیگه میخوای ضایع بشی؟؟..چندبار دیگه باید خوار و خفیف بشی تا دست برداری؟
    _دفعه ی قبل هم بهت گفتم اون دختر تو دست و پاس
    _و منم گفتم که آوا عشق منه و موضوع من و اون به تو اصلا مربوط نمیشه
    از جاش بلند شدو گفت:
    _چرا نمیفهمی تو پسر؟؟...با اوضاع اخیر جون آوا هم در خطره..
    _من از آوا محافظت میکنم
    _یکی باید از خودت محافظت کنه
    _گفتم که..هیچ مراقبی یا بادیگاردی یا هر کوفت و زهر مار دیگه ای نمیخوام..میفهمی؟؟...نمیخوامممم!!
    _تو هر چی دلت میخواد بگو اونا مراقب تو هستن..ولی اینو بدون که داری با خودخواهیت جون آوا رو هم تو خطر میندازی
    _صد بار گفتم...من از آوا محافظت میکنم
    _چرا لج میکنی مانی؟؟؟.فکر کردی این مسئله به همین راحتیاس؟...میدونی اونا چقدر حرفه این؟؟..میدونی کشتن تو و آوا براشون کار یه دقیقس؟؟
    _میدونم ولی بادیگارد نمیخوام!
    _مانی لطفا...حداقل به خاطر آوا قبول کن...
    به خاطر آوام؟؟
    مجبورم به خاطر اون قبول کنم!!
    بدون گفتن کلمه ی دیگه ای از خونه زدم بیرون.
    با عصبانیت در ماشینو باز کردم.
    نشستم و درو محکم بستم.
    پارسا با نگرانی پرسید:
    _چیشده؟؟
    _بعدا تعریف میکنم پارسا...الآن اصلا نمیتونم حرف بزنم
    پارسا_باشه..میخوای من بشینم پشت فرمون؟؟
    _نه خودم میشینم
    پارسا_اما تو که...
    _پارسا گفتم خودم میشینم
    پارسا از لحن صدام جا خورد.چیزی نگفت و فقط سرشو تکون داد.
    ماشینو روشن کردم و راه افتادم.
    یکم از راهو که رفتیم پارسا گفت:
    _میشه یه جا نگه داری؟؟..دم یه سوپر مارکت!!
    _چرا؟
    پارسا_کار دارم!
    _باشه
    جلوی یه سوپر مارکت نگه داشتم.پارسا پیاده شد و رفت سمت سوپر مارکت!تنها که شدم تمام افکار بد اومد سراغم.
    اگه بلایی سر آوا بیارن چی؟؟
    اگه آوا چیزیش بشه!!
    حتی تصورش هم وحشتناکه!
    گوشیمو در آوردم و با بی قراری شماره ی آوا رو گرفتم.
    یکم گذشت صدای شاد و خندونش اومد:
    _سلام مانی چطوری؟
    با شنیدن صداش لبخند اومد رو لبم.
    _سلام خانوم خانوما چطوری؟
    آوا_عالیم من تو چی؟
    _خوبم
    آوا_نوچ خوبم نداریم..یا عالی هستی یا افتضاح؟؟
    _با شنیدن صدای تو عالی
    آوا_آفرینننن حالا شد!!چه خبر؟چیکار میکنین خودت و پارسا و دوستاتون؟
    _تا یه ساعت پیش،پیش بچه ها بودیم الآن داریم میریم خونه!..تو چی بهت خوش میگذره؟؟
    آوا_اورهههه خیلی حال میده
    _خوبه
    آوا_مانی
    _جونم؟
    آوا_امشب تا چه ساعتی بیداری؟
    _چطور؟
    آوا_شاید با تمنا اومدیم یه سری زدیم به تو و پارسا
    _دلت تنگ شده؟
    آوا_اممم چیز..خب آره
    _منتظرتم
    آوا_اگه دیر شد چی؟
    _مهم نیست..تو فقط بیا
    با خوشحالی گفت:
    _باشه پس میبینمت
    _میبینمت
    گوشیو قطع کردم و گذاشتم روی داشبورد.
    باید با آوا حرف بزنم!
    اونم حق داره از این قضیه با خبر بشه!
    

    آوا:

    توی راه برگشت بودیم.منو شهاب و کوروش و هلنا.
    منو هلنا پشت نشسته بودیم و ریز ریز به شهاب میخندیدیم.
    کوروش هم هی به شهاب نگاه میکرد و روشو میکرد اونور میخندید.
    دایی با قیچی موهاشو نابود کرد.بخاطر همین بدجور عصبانی بود.بماند که چقدر به خون من تشنس.
    شهاب_بخندین!!
    سه تامون بلند زدیم زیر خنده.
    شهاب_زهر مار...من یه تعارف زدم شما راحت خندیدین؟؟
    کوروش با خنده گفت:
    _آخه داداش بدجور ضایس موهات
    شهاب از تو آینه به من نگاه کرد و با چشم غره گفت:
    _بر باعث و بانیش لعنت
    خودمو زدم به اون راه و حرفشو جدی نگرفتم.تقریبا نزدیک خونه بودیم که گوشیم زنگ خورد.
    _سلام سلام
    تمنا_علیک سلام..چطوری¿
    به موهای شهاب نگاه کردم.
    خندیدمو گفتم:
    _مگه میشه بد باشم؟
    کوروش زد زیر خنده و شهاب واسه دوتامون چشم غره رفت.
    تمنا_چطور؟
    _میام خونه تعریف میکنم..کجایی؟
    تمنا_خونه ام کی میای؟
    _نزدیک خونم
    تمنا_باشه پس فعلا
    _خدافس
    پنج دقیقه بعد رسیدیم.
    _بیاین تو
    کوروش_نه دیگه جون تو توانی برام نمونده تخت خواب لازمم
    _اوکی...پس بابای
    با همه خدافظی کردم و پیاده شدم.شهاب بوقی زد و حرکت کرد.به خونه ی مانی نگاه کردم.چراغای خونه روشن بود.آخ جوووون!!!سریع رفتم داخل.تمنا طبق معمول رو کاناپه نشسته بود و تلویزیون نگاه میکرد.
    _آوا اومد!!
    تمنا_یا ابرفض
    _درد
    خندید و گفت:
    _بیا بشین ببینم
    رفتم کنارش رو کاناپه نشستم.
    تمنا_خب بتعریف
    _حقیقت و عمل بازی کردیم شهاب موهاش بر باد فنا رفت
    تمنا_چیییی؟؟
    خلاصه از کارا و حرفای امروزمونو تعریف کردم.
    بعد از اینکه کلی خندیدم گفتم:
    _آها راستی..پاشو بریم خونه ی مانی
    تمنا_چرا؟
    _هویجوری
    تمنا_تو برو من نمیام
    _شاسکول پارسا هم اونجاس من تنها برم اونجا بگم چی؟
    تمنا_بگو آوا اومد
    یکی از بالشتای رو کاناپه رو برداشتم و پرت کردم سمتش.
    با خنده جا خالی داد و گفت:
    _باشه حداقل بزار یه چیزی بپوشم
    _بدو
    بعد از آماده شدن دوتامون از خونه زدیم بیرون.
    جلوی خونه زنگ درو زدیم.
    پارسا_باز که تو پیدات شد!!
    _در و باز کن بیبینم!!
    پارسا_نکنم چیکار میکنی؟
    _از در میام بالا
    پارسا_پس بیا
    تمنا زد پس کلم و گفت:
    _دو دقیقه اون زبونتو نگه دار
    _منکه چیزی نگفتم آخه
    تمنا دوباره زنگ زد.اینبار مانی جواب داد و درو باز کرد.
    با شادی و خوشحالی رفتم تو اما...
    با دیدن صحنه ی روبه روم همونجا دم در خشکم زد.
    چندتا مرد غول پیکر توی حیاط وایساده بودن و با اخم به من نگاه میکردن.
    یا حضرت فیل!!
    اینا کین دیگه؟
    با ترس و لرز حیاطو رد کردم.به در که رسیدم خودمو پرت کردم تو.
    مانی جلو اومد و گفت:
    _آروم باش چته!
    _مانی اینا کین تو حیاط؟
    مانی_بیا حرف میزنیم..تمنا کو؟
    _تمنا همی...ای وای تمنا دم در جا موند.
    به من خندید و رفت توی حیاط
    پارسا_سلام
    نگاش کردم.
    روی اپن نشسته بود و داشت سیب میخورد
    _سلوم
    پارسا_حال؟
    _نایس..یو؟
    پارسا_به تو ربطی نداره
    چپ چپ نگاش کردمو گفتم:
    _خود درگیر
    پارسا_سیب میخوری؟
    _نوچ
    پارسا_بخور خوبه
    _نوچ نمیخوام
    پارسا_بخور میوه خوبه
    _میگم نمیخوام
    پارسا_نخور به درک اصلا بیا و خوبی کنا
    _خب خوبی نکن
    تمنا و مانی اومدن داخل.تمنا هم مثل من هنگ بود.
    تمنا_اینا کی بودن دیگه؟
    مانی_بشینین تا حرف بزنیم
    منو تمنا روی کاناپه نشستیم
    مانی رو به پارسا گفت:
    _پارسا لطفا هات چاکلت درست کن
    پارسا_دیگه چی؟
    مانی_خواهش کردم
    پارسا_باشه بابا
    مانی نشست روبروی ما دوتا.
    _خب بگو دیگه
    مانی_بزار پارسا هم بیاد
    پارسا از تو آشپزخونه داد زد:
    _راحت باش از اینجا هم میشنوم
    _بگو دیگه
  
    نقس عمیقی کشید و گفت:
    _اونایی که تو حیاط دیدین،بادیگاردایی بودن که پدرم برام گذاشته.
    بادیگارد؟؟بادیگارد واسه چی دیگه؟
    _چرا؟
    به چشام نگاه کرد.مکث کوتاهی کرد و بعد گفت:
    مانی_امروز بهم زنگ زد.گفت که برم پیشش تا باهم صحبت کنیم.
    _خب
    مانی_بعد از اینکه با پارسا رفتیم پیش بچه ها رفتیم لواسون .. یکم حرف زدیم... گفت که با سنایی یکی از شرکای قبلیش رابطش بدجور خراب شده..سنایی هم تهدیدش کرده..اون هم واسه امنیت من اینا رو گذاشته..
    سرشو انداخت پایین و ساکت شد.پرسشگرانه نگاش کردمو با شک پرسیدم:
    _خب چرا تو؟
    سرشو آورد بالا و تو چشمام زل زد.
    مانی_چون با جون من تهدیدش کرده.
    تمنا جیغ خفیفی زد و جلوی دهنشو گرفت.
    قلبم تند تند شروع به زدن کرد.
    نفسم برای یه لحظه بند اومد.
    با تصور اینکه مانی نباشه ته قلبم خالی شد.
    زبونم بند اومده بود و نمیتونستم حرفی بزنم.
    تمنا_خب..خب حالا چی میشه؟
    مانی_هیچی
    تمنا_یعنی چی هیچی؟
    مانی_یعنی هیچ کاری از دست هیچکس بر نمیاد
    ناخوداگاه قطره اشکی روی گونم چکید.مانی با دیدن اشکم از جاش بلند شد و اومد سمت من.
    دستمو گرفت و گفت:
    _پاشو بریم تو اتاق کارت دارم.
    بدون گفتن کلمه ای از جام بلند شدم و دنبالش رفتم.در اتاقو بست و کنار من روی تخت نشست.
    دوتامون ساکت بودیم و هیچی نمیگفتیم..فقط صدای نفس هامون بود که سکوت بینمون رو میشکست..نمیددونم کِی ولی خیلی وقت بود دیگه اختیار اشکام دستم نبود..جاری بودن روی گونم..چرا بارون اشکام هیچوقت بند نمیاد؟..جرا خدا؟...خانوادم بس نبود؟..میخوای مانیو هم ازم بگیری؟..خدایا میمیرما..خدایا خانوادمو،زندگیمو ازم گرفتی ولی به هوای مانی زنده موندم..نفس کشیدم..تحمل کردم..خدایا میخوای نفسمو هم بگیری؟
    بعد از یه وقفه کوتاه مانی گفت:
    مانی_نمیخوای چیزی بگی؟
    بی هوا خودمو تو آغوشش رها کردمو و زدم زیر گریه..محکم بغلم کرد و منو به خودش فشار داد..بلند هق هق میکردم..تو آغوش مردی که همه ی دنیام بود..عشق اول و آخرم..توی بغل مانی..
    بعد از اینکه یکم آرومتر شدم،منو از خودش جدا کردصورتمو با دستش قاب گرفت و نجوا کنان زیر گوشم‌گفت:
    مانی_آروم باش عزیزم
    با صدای گرفته و مملو از بغض گفتم:
    _مانی میترسم
    مانی_از چی ؟
    _از اینکه از دستت بدم
    حتی تصورش هم برام سخت بود..مانی نباشه..
    پیشونیمو ب*و*س کرد و سرمو گذاشت روی سینش.شروع کردن به نوازش موهام..چقدر به این مرد عادت کردم..به بودنش..به نفس کشیدنش..به صداش..به وجودش!
    مانی_قرار نیست منو از دست بدی
    _اما اگه..
    مانی_قول میدم نَمیرم
    آروم مشت زدم به سینش و گفتم:
    _کوووفت
    خندید و روی موهام ب*و*س*ه زد.
    _مانی
    مانی_جان دلم؟
    سرمو از رو سینش بلند کردمو زل زدم تو چشماش.
    _یه چیزیو واسه اولین بار بگم؟!
    مانی_آره
    مکثی کردم و آروم گفتم:
    _خیلی دوست دارم
    مانی چشماشو بست و آروم لبخند زد.
    مانی_برای اولین بار بود
    _بعد از چهار سال
    لبخندش پررنگ تر شد.
    مانی_ولی انتظارش شیرین بود
    دستاشو گرفتم تو دستم و گفتم:
    _مانی یه قول بهم میدی؟
    مانی_چه قولی؟
    _اول قول بده
    مانی_قول میدم
    _قول بده هیچوقت تنهام نذاری!!
    آروم و شمره شمرده گفت:
    مانی_قول میدم تا لحظه ی مرگم تنهات نزارم
    بازوشو ویشگون گرفتمو گفتم:
    _بیشعور باز اسم مرگو آوردی؟
    خندید و گفت:
    _خب خودت گفتی قول بده
    اخم کردم و گفتم:
    _من تو جملم اسمی از مرگ آوردم؟
    مانی_نه
    _پس چرا تو گفتی؟
    لبخند شیطونی زد و گفت:
    _چون از تواناییش برخوردارم!!
    خواستم بزنمش که سریع از جاش بلند شد و از اتاق رفت بیرون.
    فضای عاشقونه هم بهمون نمیاد اَه...دو دقیقه نمیزاره مثل عاشق و معشوقا باشیم..باید حتما منو عصبی کنه!!


    گوشیمو در آوردمو شمارشو گرفتم.
    به دو ثانیه نکشید که صدای دادش اومد:
    پارسا_بابا اومدممم آوا این چندمین باره زنگ میزنی؟
    _به موقع بیا تا اینقدر زنگ نزنم.
    پارسا_اومدم اومدم اومدمممم
    _زهر مار گوشم کر شد...مانی کجاس؟..خبرداری ازش؟
    پارسا_چمیدونم..نه
    _مرسی واقعا اطلاعات
    پارسا_خواهش میکنم
    _زنگ بزن بهش بگو کجاس..یه آماری بگیر خودت هم زود بیا.
    پارسا_باشه فعلا
    _خدافس
    به تمنا نگاه کردم که خیلی راحت لم داده بود رو مبل و با خونسردی تمام بادکنک باد میکرد.
    _تمنا نیم ساعته نشستی پای اینا فقط چهارتا بادکنک باد کردی؟
    نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
    _خو چیکار کنم سفته بادکنکاش
    _آخه بادکنک واسه چی بود؟..مگه مانی بچه ی دو سالس؟
    تمنا_نوچ سی سالس
    _خب
    تمنا_آخه واسه بادکنکا نقشه دارم
    _لابد میخوای توش آب بریزی بالا سر مانی بترکونی
    تمنا_ا خره تو از کجا میدونی؟
    _تکراریه یکم ابتکار عمل داشته باش
    تمنا_خب باشه..واسه خودم باد میکنم..حالا چی واسش گرفتی؟
    _فردا شب میبینی
    تمنا_حالا نمیشه الآن بگی؟
    _نه...من میرم بالا دوش بگیرم..پلیز تا برمیگردم حداقل بادکنکا رو تموم کن...پارسا هم تا یکم دیگه میاد
    تمنا_برو عیزم کاریت نباشه همه چیو بسپار دست منو پارسا
    در حالی که میرفتم طبقه ی بالا گفتم:
    _همه چی رو سپردم دست تو و پارسا که هیچی هنوز پیش نرفته
    تمنا خندید و چیزی نگفت.

    از حمام که اومدم بیرون صدای جیغ و داد از پایین میومد.
    بعد از اینکه لباس پوشیدم سریع رفتم طبقه ی پایین.
    تمنا دمپایی رو فرشی رو برداشته بود و افتاده بود دنبال پارسا.پارسا هم عین دخترا جیغ‌میزد و از رو کانامه ها میپرید.
    _چتونه شما دوتا؟
    با دیدن من وایسادن و مظلوم نگام کردن.
    قبل از اینکه تمنا دهن باز کنه چیزی بگه پارسا سریع گفت:
    پارسا_بخدا شیطون گولم زد...اشتباه کردم...غلط کردم
    _چیشده مگه؟
    تمنا_پارسا شکمو نصف لازانیا ها رو خورد.
    سرجام خشکم زد.با دهن باز به دوتاشون نگاه کردم!!
    پارسا_خب گرسنم بود
    با حرص گفتم:
    _تو غلط کردی بچه پرروو..کارد بخورد تو اون شکمت
    شونمو پرت کردم سمتش که جا خالی داد و گفت:
    _یا خدا گاوه رم کرد
    دمپایی که دست تمنا بود رو از دستش کشیدم و افتادم دنبال پارسا.حالا کی بدو کی ندو..جیغ جیغ میکردم و دنبالش میدوییدم.تمنا هم یه گوشه وایساده بود و به دیوونه بازی های ما میخندید.
    بعد از اینکه موفق نشدم بهش بزنم روی کاناپه نشستمو گفتم:
    _من بعدا تو رو نصف میکنم
    خندید و روی دسته کاناپه نشست.
    تمنا_آوا حالا چیکار کنیم؟
    _چمیدونم...پارسا گندکاری کرده
    پارسا گوشیشو از تو جیبش در آورد و گفت:
    _تنها راه حلش اینه
    زنگ زد به بهرام یکی از پسرای رستورانو گفت واسه هشت شب برامون پیتزا بیارن.
    پارسا_آوا من یه چیزیو درک نمیکنم
    _چیو؟
    پارسا_مگه فردا شب تولد مانی نیست؟
    _چرا
    پارسا_خب پس چرا از الآن هی حرص میخوری؟
    _خب هیچی درست نیست
    پارسا_هست بابا من صدبار همه چیو چک کردم.
    _مطمئنی؟؟
    پارسا_به جون تو آره
    _باشه
    از جام بلند شدمو رفتم بالا تو اتاقم تا موهامو خشک کنم.مانی رفته بود آلمان تا به چند تا از دوستاش سر بزنه.دانشگاه تموم شده بود و هممون بیکار و علاف شده بودیم.بماند که دوران امتحاناتو با هزار جور بدبختی طی کردیم و بالاخره با نمره های شایانمون پاس شدیم.به کمک دوستان!
    البته بماند که تو دوران تحصیلی هم انگار تو تعطیلات بودیم.
    فردا تولدش بود و ساعت چهار بعد از ظهر هم میرسید ایران.همه چیز برای فردا شب تولدش فراهم بود.یه جمع خودمونی با دوستای مانی و چندتا از بروبچ ما.
    وقتی موهام خشک شد زنگ زدم به مانی.
    _هلو مستر
    خندید و گفت:
    _سلام خانوم خانوما چطوری؟
    _خوب تو چی؟
    مانی_صدای شاد آوایی رو بشنوم و بد باشم؟؟
    _اوممم..اینم حرفیه!!
    مانی_چه خبرا؟
    _هیچی پارسا پیش ماس تا الان داشتیم بهش میزدیم.
    مانی_چرا؟
    _چون شام امشبو خورد...آخرش هم برگشته میگه...خب گرسنم بود
    مانی زد زیر خنده.
    مانی_از دست این شکمو..
    _تو چه خبر¿خوش میگذره؟
    مانی_خوش که میگذره ولی...
    _ولی چی؟
    مانی_جای یه نفر اینجا خیلی خالیه
    _کی مثلا؟؟
    مانی_یعنی واقعا نفهمیدی؟
    از عمد گفتم:
    _نه¡
    مانی_خیلی واضحه که...جای پارسا خالیه.
    _ مانــــــے
    بلند زد زیر خنده.
    _کوفت نخند..
    صدای دخترونه ای اومد که اسم مانی رو صدا میزد.
    با لحنی غیرتی گفتم:
    _کی بود این؟
    مانی_یکی از بچه ها
    _بچه ها کین اونوقت؟
    مانی_نمیشناسی عزیزم.
    _بگو بشناسم خب
    مانی_فردا که اومدم عکساشونو بهت نشون میدم
    _اوکی...من برم پیش بچه ها دیگه
    مانی_باشه عزیزم..کاری نداری؟
    _نه .. راستی سوغاتی هامو گرفتی؟
    مانی_بلههه
    _خب دیگه کاری ندارم بابای
    مانی_خدافس
    گوشیو قطع کردمو رفتم پیش بچه ها طبقه ی پایین.
    در کمال تعجب دوتاشون آروم یه گوشه نشسته بودن و شطرنج بازی میکردن
    _چه عجب شما ساکتین
    پارسا_هیسسس تمرکز کردیممم
    _اوهو
    اون شب هر جور بود گذشت.چون مانی نبود اصلا خوش نگذشت ولی به هر حال گذشت.
 
    با شنیدن صدای زنگ موبایل چشمام باز کردم.
    _الو
    صدای مردونه و بمی توی گوشی پیچید.
    _سلام
    چشمامو کامل باز کردم و به شماره نگاه کردم.
    ناشناس بود.
    _سلام بفرمایید؟
    _تو آوایی؟
    _بله..شما؟
    _من عموت هستم آوا جان
    سر جام نیم خیز شدم.
    _عموم؟
    _آره عزیزم..عمو جمشید برادر بزرگه پدرت
    _بله..ببخشید نشناختم
    عمو_خواهش میکنم عزیزم حق داری...من باید عذر خواهی کنم که صبح به این زودی مزاحمت شدم
    نگاهی به ساعت کردم.
    یا خــــــــــــدا ساعت هفـــــــت؟؟
    واقعا مزاحم شده!!!
    _نه این چه حرفیه...بفرمایین عمو
    عمو_آوا جان من با آوش و آیین هم صحبت کردم.
    _خب؟
    عمو_عزیزم میتونی تا یه ساعت دیگه بیای باغ لواسون مادربزرگت؟
    با تعجب پرسیدم:
    _مادربزرگم
    عمو_فرخ لقا
    با شنیدن اسمش اخمام رفت تو هم.
    _برای چی باید بیام؟
    عمو_بیا برات توضیح میدم.با آوش و آیین صحبت کردم.اونا هم میان.
    دو دل بودم که برم یا نرم!!چون آوش و آیین هم قبول کردن،کنجکاو شدم که منم برم.
    _باشه عمو...میشه آدرسو بدین
    عمو_یاد داشت کن عزیزم...
    ماشینو جلوی در باغ پارک کردم.بنز آوش و پورشه آیین پارک بود.
    هنوز هم شک داشتم که برم تو یا نه.تو آینه به خودم نگاه کردم.
    من چمه؟
    چرا اضطراب دارم؟
    مگه فرخ لقا کیه که من بخوام برای دیدنش تپش قلب بگیرم؟؟
    چرا میترسم؟
    آروم باش آوا دیوونه!!
    آروم باش!
    کیفمو از رو صندلی برداشتم و از ماشین پیاده شدم.
    زنگ درو زدم و منتظر موندم.
    پیرمردی درو باز کرد.
    _سلام
    پیرمرد_بفرمایین آوا خانم
    با تعجب گفتم:
    _شما منو از کجا میشناسین؟
    لبخندی زد و گفت:
    _اختیار دارین!کی تو این خونه پیدا میشه که تنها نوه ی دختر خانم بزرگ رو نشناسه!..بفرمایین
    بدون زدن حرفی دنبالش به سمت عمارت بزرگ روبه روم راه افتادم.
    دور و ورمو نگاه کردم.
    باغی خیلی بزرگ که یه طرفش استخر و یه طرفش آلاچیق بود!
    توی پارکینگ انواع و اقسام ماشین های مدل بالا گذاشته بود.
    خدایا اینا مال کیه؟؟؟
    وقتی رسیدیم به در یه مرد میانسال قد بلند خوشتیپ درو باز کرد و با خوشرویی گفت:
    _خوش اومدی آوا جان..
    منو تو بغلش گرفت و گفت:
    _من عمو جمشیدم عزیزم.
    از بغلش اومدم بیرون و به روش لبخند زدم.
    _خوش حالم از دیدنتون عمو
    عمو جمشید_همچنین عزیزم...بیا تو
    با عمو جمشید رفتم داخل.
    رفتیم سمت سالن پذیرایی..خدایــــــــــــا به دادم بـــــرس!!
    این جمع که همش پسر و مرده!!
    چند تا هم زن اونجا بود که معلوم بود زن عمو هام بودن و پسر جوونا هم پسر عمو هام!!
    ماشالا چقدر هم همشون برازندن!
    با دیدن من همه از جاشون بلند شدن به غیر از فرخ لقا!!
    بزور دهنمو باز کردمو رو به همه گفتم:
    _سلام!!
    همه با خوشرویی به سمتم اومدن و شروع کردن به معرفی کردن خودشون!
    عمو جمشید به دوتا پسر قد بلند و چشم آبی که انگار دوقلو بودن اشاره کرد و گفت:
    _این از پسرای من..پویان و پویا
    پویان دستشو جلو آورد و گفت:
    _خوشبختم
    باهاش دست دادم و گفتم:
    _همچنین
    بعد از پویان نوبت پویا بود.
    عمو جمشید رو به یه مرد چشم سبز گفت:
    _اینم از عمو داریوشت
    عمو داریوش_چه عجب ما تنها برادر زاده ی دخترمونو دیدیم
    خندیدم و تو بغلش جا گرفتم.
    بعد از اینکه با همه آشنا شدم،با غرور سمت فرخ لقا رفتم و سلام کردم.
    جواب سلامم فقط تکون دادن سرش بود.
    به سمت آوش و آیین رفتم و بینشون نشستم.
    آوش_چطوری؟
    _خوبم مرسی!
    همه ساکت نشسته بودن و به من زل زده بودن.
    چرا اینجوری نگاه میکنن ؟،
    دخترم...آدم فضایی نیستم که !!
    زن عمو ها با لبخند بهم نگاه میکردن و با چشم و ابرو به پسراشون اشاره میکردن.
    پسر عمو ها اگه درست گفته باشم به ترتیب:
    پویا و پویان پسرای عمو جمشید
    یاشار و یاشا پسرای عمو داریوش
    اردلان و آرسام پسرای عمو رضا
    بهرام و بردیا هم پسرای عمو علی
    همشون هم ماشالا ماشالا خوشتیپ و گنده(سیکس پک)
    پسرا و عمو ها با لبخند بهم زل زده بودن.
    هر چند ثانیه یبار سرمو میاوردم بالا و بهشون لبخند میزدمو سریع سرمو مینداختم پایین.
    کلا فضای جالبی بود!
    بعد از گذشت ده دقیقه بالاخره فرخ لقا به حرف اومد.
    فرخ لقا_آوا،
    با تعجب سرمو آوردم بالا و گفتم:
    _بله؟
    فرخ لقا_بیا بشین پیش من!
 
    همه با تعجب به فرخ لقا نگاه کردن.
    از جام بلند شدمو با فاصله ی کمی کنارش نشستم.
    با همون اخمش گفت:
    _بیا نزدیکم
    رفتم نزدیکتر.
    فرخ لقا_نزدیک تر..مگه از من میترسی؟
    _نه
    فرخ لقا_پس بیا جلو
    نزدیکتر رفتم و کنارش نشستم.
    با اخم زل زد تو چشام.
    همه ساکت بودن و به ما دوتا نگاه میکردن.
    فرخ لقا دستشو آورد بالا و نوازشگرانه روی گونم کشید.
    با چشمایی سرشار از علامت سوال بهش نگاه کردم.
    فرخ لقا_چشمات مثل چشمای مادرته!!
    _میدونم
    فرخ لقا_نه نمیدونی¡¡چشمای مادرت یجور خاصی بود!
    _چجوری؟
    فرخ لقا_مادرت با چشماش حرف میزد!..با چشماش گستاخیشو نشون میداد!..با چشماش خواهش میکرد..ابراز احساسات میکرد..با همون چشما دل پسر منو دزدید.
    کسی چیزی نگفت که خودش ادامه داد:
    _اما تو مثل اون نیستی...تو مثل پدرتی..با زبونت تند حرف میزنی اما نگاهت آرومه..از بیرون معلومه که شیطونی اما از یک طرف دیگه ازچشمات معلومه که درونت ساکته...با زبونت نشون میدی مغروری اما از چشمات معلومه که مهربونی..!!
    به آوش و آیین نگاه کرد و گفت:
    _اما آوش و آیین مثل مادرتن!..اگه بری تو عمق چشماشون کلی حرف ناگفته دارن!
    آوش و آیین سراشون پایین بود و مثل من تو فکر بودن.
    چجوری شده که فرخ لقا تهرانی نسب با اون همه ابهتش نشسته جلو ما و درباره ی مادرمون صحبت میکنه؟
    بعد از اون جوابی که من بهش دادم چجوری حتی حاظر شده منو ببینه؟؟
    خودش از تو نگاهمون خوند چی تو ذهنمونه و گفت:
    _حتما الآن دارین با خودتون میگین چجوری شده که من یهو از این رو به اون رو شدم!..دلیل داره...دلیلی که هیچ کس هنوز ازش خبری نداره.
    همه با کنجکاوی بهش نگاه کردن.
    فرخ لقا_حالا که همتون اینجا جمعین..میخواستم یه چیزی رو بهتون بگم...دیروز دکتر احدی جواب آزمایشامو آورد.
    آهی از ته دل کشید و گفت:
    _من تا یه مدت دیگه بیشتر زنده نیستم...
    یاشار_مادرجون این چه حرفیه ایشالا صد سال زنده باشین و سایتون بالا سر ما باشه
    فرخ لقا به روش لبخند زد.
    آرسام_مادر جون بخدا اگه تا قبل از دیدن نوه ی من حرف از مردن بزنین کلاهمون میره تو هم.
    بردیا زد زیر خنده و گفت:
    _اول ببین کسی به تو زن میده یا نه بعد بیا اینجا راجب نوه و نتیجه هات حرف بزن.
    فرخ لقا_مگه پسرم آرسام چشه که بهش زن ندن ؟؟دخترا براش سر و دست میشکنن
    بردیا_والا مادر جون از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون این هنوز نتونسته مخ یه دخترو بزنه همه دخترا ازش فرارین
    فرخ لقا_بس که آرسامم محجوب و سر به زیره
    با این حرف فرخ لقا پسرا بلند زدن زیر خنده.
    اردلان_جان من این سر به زیره؟
    اینو گفت و به خنده های بلندش ادامه داد.
    بعد از اینکه حسابی خنده هاشونو کردن،فرخ لقا تک سرفه ای کرد که همشون ساکت شدن.
    رو کرد به من و گفت:
    _داشتم میگفتم..
    یکم مکث کرد و بعد ادامه داد:
    _متاسفانه من تا چند ماه دیگه بیشتر زنده نیستم.
    همه با حیرت بهش نگاه کردن.
    عمو داریوش_مامان شوخی میکنین دیگه نه؟
    فرخ لقا جدی نگاهش کرد و گفت:
    _من کاملا جدی ام داریوش
    عمو جمشید کلافه از جاش بلند شد و گفت:
    _اونوقت ما الآن باید بفهمیم؟
    فرخ لقا اخم کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت:
    _صدات رو بیار پایین جمشید...
    زن عمو علی_خانم بزرگ شما از کجا مطمئنید آخه؟
    فرخ لقا_این آزمایشا دوبار انجام شد.اولین بار دکتر از جوابش اطمینان نداشت اما حالا دیگه مطمعن شد
    همه ساکت شده بودن و تو فکر بودن.
    یه حس عجیب و غریبی داشتم.
    ناراحت بودم...نمیدونم برای چی؟.. وقتی هیچ حسی نسبت بهش ندارم چرا باید براش ناراحت باشم؟
    به آوش و آیین نگاه کردم.
    آیین سرش پایین بود و هیچ حس خاصی تو صورتش نبود.
    آوش هم همینطور.
    منم باید مثل اونا بیخیال باشم..اما چرا نمیتونم؟
    من که از این مادر بزرگ متنفر بودم،حالا چرا باید دلم براش بسوزه؟
    فرخ لقا_آوا
    با شنیدن صداش دست از افکارم کشیدم.
    _بله؟
    از جاش بلند شد و گفت:
    _با من بیا
    اینو گفت و آروم آروم با عصاش شروع به راه رفتن کرد.
    تواناییش زیاد نبود،اما قدماش رو مستحکم بر میداشت.
    همه ی نگاها روی من بود.
    برای خلاص شدن از اون نگاها سریع از جام بلند شدمو و دنبالش رفتم.
    به یه اتاق رسیدیم که در قفل بود.
    بعد از اینکه فرخ لقا در رو باز کرد
    وارد اتاق شدیم.
    خیلی باحال بود!!
    خداییییا نگاه اینجا!!
    دیواراش به شکل قفسه های کتابخانه و رنگ دیوارا تمام مشکی بود!
    انواع و اقسام کتابهای علمی و ادبی و شعر و رمان های نویسنده های معروف اونجا پیدا میشد!
    
    پرده ها به رنگ سیاه و فرش به رنگ بنفش کمرنگ بود.
    ست میز و صندلی و کاناپه چرم مشکی.
    هر گوشه از اتاق رو که نگاه میکردی یه چیز عجیب و غریب میدیدی.
    فرخ لقا_چرا نمیشینی؟
    تازه به خودم اومدم...وایساده بودم و عین ندید و پدیدا به در و دیوار نگاه میکردم.
    روبه روی فرخ لقا نشستم.
    دلم نمیومد دل از در و دیوار بکنم.
    فرخ لقا_اینجا خیلی جای جالبیه..مگه نه؟
    بهش نگاه کردمو سرمو تکون دادم.
    فرخ لقا_میدونی اینجا اتاق کیه،
    کنجکاو بهش نگاه کردم.
    فرخ لقا_اتاق پدرت...هوشنگم..اتاق پسرمه اینجا.
    با تعجب بهش نگاه کردم!!
    به زمین خیره شده بود و به من نگاه نمیکرد.
    یکم که گذشت شروع کرد به حرف زدن:
    _پدرت عاشق سفر بود..یه جهانگرد واقعی..آفریقا..اروپا..آسیا هر جایی که بگی پدرت رفته..هر چیزی که تو این اتاقه سوغاتیاش از کشور ها و شهرهای مختلفه
    _یه سوال بپرسم؟
    بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:
    _بپرس
    _پدر و مادرم چجوری با همدیگه آشنا شدن؟
    فرخ لقا_یعنی نمیدونی؟
    _میدونم..ولی میخوام از زبون شما بشنوم!
    سرشو بلند کرد و نگاه پرسشگری بهم انداخت.
    فرخ لقا_چرا از زبون من؟
    _چون شما دیدتون نسبت به این قضیه و نسبت به مادرم با همه فرق میکنه.
    نگاه معنا داری بهم کرد و بعد گفت:
    _پدر و مادرت با هم توی آلمان آشنا شدن..مادرت یه زن خیلی خوشگل بود..قد بلند خوش اندام چشم و ابرو بور سفید چشم سبز..تنها دختری که تونست دل پسر منو بلرزونه..وقتی از آلمان برگشت دیگه اون هوشنگ سابق نبود..
    اسم نسیم از زبونش نمی افتاد..یه دیوونه ی عاشق..اینقدر اسرار کرد تا بالاخره من و پدر بزرگت تصمیم گرفتیم مادرتو برای هوشنگم خاستگاری کنیم..رفتیم خونشون..پدر بزرگت هم شیفته ی خانواده ی نسیم شده بود..هممون از این وصلت راضی بودیم..دوتا خانواده ی اصیل و ثروتمند..چی از این بهتر؟..گذشت و گذشت تا آوش بدنیا اومد..نوه ی دوم پسر توی خانواده ی تهرانی نسب..اولین نوه پویان پسر جمشید بود..هر چقدر که برای پویان سنگ تموم گذاشتیم،برای آوش هم همونکارو کردیم..نوبت آیین شد..وقتی بهم گفتن بچه ی دوم هوشنگ هم پسره داشتم از خوشحالی بال در می آوردم..
    تا اینکه...
    ساکت شد و بهم نگاه کرد.
    خودم جملشو ادامه دادم:
    _تا اینکه مادرم برای سومین بار بارادرشد و سونوگرافی کرد..توی سونوگرافی هم مشخص شد که جنسیت اون بچه،دختره...درسته؟
    اخم کرد و سرشو تکون داد.
    برای چند دقیقه دوتامون سکوت کردیم.
    هر کدوم تو فکر بودیم.
    _میتونم یه سوال بپرسم؟
    آروم سرشو تکون داد.
    _چرا از اینکه نوه ی دختر داشته باشی نفرت داری؟
    چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد گفت:
    _پدرم از من متنفر بود.
    با حیرت بهش نگاه کردم.
    _یعنی چی؟
    فرخ لقا_پدرم عاشق پسر بود..وقتی من بدنیا اومدم منو داده به پرورشگاه..
    مادرم هر ماه میومد بهم سر میزد اما پدرم...اون موقع اینکار عادی بود..اینکه پدرا عاشق پسر بودن..میخواستن نسلشون باقی بمونه..دخترو مایه ی ننگ میدونستن
    _باورم نمیشه!!آخه مگه میشه؟یعنی هیچوقت پدرتونو ندیدین؟
    با نگاهی غم آلود گفت:
    _دریغ از یکبار
    سرشو به عصاش تکیه داد و دوباره ساکت شد.
    تو گذشته هاش غرق شده بود.الآن با یه دید دیگه به فرخ لقا نگاه میکردم.به چشم دختری که از پدرش متنفر بود.از وجود خودش..از دختر بودنش متنفر بود.
    دختری که از بچگی تمام نفرت وجودش رو فرا گرفته بوده.
    الآن دیگه به چشم مادربزر‌گم بهش نگاه میکردم.
    مادر بزرگم!
    نه فرخ لقا تهرانی نسب!!
    
    بعد از یکم حرف زدن برگشتیم پیش بقیه.
    عمو جمشید وسط حال رژه میرفت و با یه فردی به اسم دکتر احدی که گویا دکتر مادربزرگ بود صحبت میکرد و همه نگران به اون زل زده بودن.
    مادربزرگ تک سرفه ای کرد که همه به خودشون اومدن.
    عمو جمشید_بله دکتر من بعدا با شما صحبت میکنم....روز بخیر
    مادربزرگ سر جای خودش نشست و منم رفتم سمت آوش و آیین و کنار اونا نشستم.
    مادربزرگ بعد از یه سکوت کوتاه رو به عمو جمشید گفت:
    _دکتر احدی چی گفت؟
    عمو جمشید_همون چیزایی که خودتون گفتین
    مادربزرگ با اخم به عمو جمشید نگاه کرد و گفت:
    _حرف منو قبول نداشتی که رفتی به اون زنگ زدی؟
    عمو جمشید به سمت مامانبزرگ رفت و کنارش نشست.
    دستشو بوسید و گفت:
    _این چه حرفیه مامان من فقط..فقط..
    نتونست حرفشو کامل کنه سرشو گذاشت روی پایی مامانبزرگ و زد زیر گریه.
    به بقیه نگاه کردم.
    زن عمو ها همشون در حال گریه بودن.
    پسر عمو ها سرشون پایین بود
    عمو علی و عمو رضا و عمو داریوش هم ساکت بودن و هر کدوم به گوشه ای خیره شده بودن.
    مامانبزرگ_درسته که من تا یه مدت دیگه بیشتر زنده نیستم...ولی میخوام جبران کنم..میخوام دل کسایی که شکستمو به دست بیارم...نمونش آوا
    همه سرا چرخید سمت من سرم پایین بود و به کسی نگاه نمیکردم.
    مامانبزرگ نگاه محزونی به من کرد و بعد گفت:
    _در حق آوا خیلی بد کردم...هم آوا هم مادرش..من نادون به آوا گفتم وجودش نحسه در حالی که اینطور نبوده و نیست.و هیچوقت هم نخواهد بود...من به خاطر یه کینه دیرینه 21 سال پسر و عروسمو از خانواده ترد کردم..21سال تنها نوه ی دخترمو حاضر نشدم ببینم..به خاطر یه عقده..یه کینه..من تو این جمع در حضور همه میگم که از کاری که با هوشنگ و همسرش و بچه هاش کردم پشیمونم...هر چند که نه دیگه هوشنگی مونده....و نه نسیمی
    آهی از ته دلش کشید و ادامه داد:
    _من برای همه ی نوه هام حتی آوش و آیین سنگ تموم گذاشتم..اما برای آوا هیچ کاری نکردم...
    رو به من و آوش و آیین کرد و گفت:
    _میخوام گذشته رو جبران کنم...میخوام این چند ماه آخر عمرم خانوادم و عزیزام کنارم باشن....کنارم میمونین؟
    با عجز و التماس نگاهش بین ما سه تا رد و بدل میشد.
    آیین لبخندی زد و گفت:
    _مادرجون اینهمه مهربونی بهتون نمیاد
    همه زدن زیر خنده.
    حتی مامانبزرگ!
    مامانبزرگ_پدر سوخته تو هنوز زبون درازتو داری؟
    آیین _به زبون من میگین دراز؟؟...زبون من در برابر زبون دراز آوا هیچه
    همه خندیدن و من به آیین چپ چپ نگاه کردم.
    مامانبزرگ بعد از یکم خندیدن رو به آوش گفت:
    _پیشم میمونی آوش؟
    آوش لبخند مهربونی زد.
    برای چند لحظه فقط به صورت مهربون برادرم نگاه کردم..
    چقدر دلم برای اون لبخند و نگاه مهربونش تنگ شده بود!
    آوش_البته مامانبزرگ
    بعد از آوش نوبت آیین بود.
    مامانبزرگ_تو چی پدر سوخته؟
    آیین_هستیم در خدمتتون
    به روی آیین لبخند زد.
    رو به من کرد و گفت:
    _تو چی؟
    _چرا نباید پیشتون باشم؟
    به روی من هم لبخندی زد و گفت:
    _ممنونم...ممنوم از همتون
    بلند داد زد:
    _کبری
    یه زن مسن که از لباساش معلوم بود خدمتکار بود اومد تو سالن و رو به مامانبزرگ گفت:
    _جانم خانوم جون؟
    مامانبزرگ_امروز هر چی آوا میخواد برای ناهار درست کن...چی دوست داری بخوری؟
    بردیا یهو گفت:
    _مامانبزرگ ما هم آدمیما
    بهرام_نوچ‌ نوچ نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار
    یاشار_راست میگه مادرجون پس ماها چی؟
    مامانبزرگ_شما ها هر چی دلتون میخواد بگین...غذای امروز به انتخاب آواس
    رو کرد به من و گفت:
    _نگفتی عزیزم؟
    آیین زیر لب گفت:
    _بگو فسنجون آوا بگو فسنجون
    آوش صدای آیین رو شنید و خندید.
    خندیدم و به آیین نگاه کرد.
    لبخند مصنوعی زد و گفت:
    _بگو دیگه
    لبخند شیطونی زدمو گفتم:
    _باشه
    رو به مامانبزرگ گفتم:
    _من قرمه سبزی خیلی وقته نخوردم.
    آیین آروم انگشتشو زد تو پهلوم.
    سیخ نشستم و گفتم:
    _البته فسنجون هم خوبه
    مامانبزرگ خندید و رو به کبری خانم گفت:
    _دوتاشو درست کن
    کبری خانم چشمی گفت و رفت.
    مامانبزرگ رو به آیین گفت:
    _فک نکن نفهمیدم قلقلکش دادی!!
    آیین خندید و چیزی نگفت.
    
    مانی:

    چمدونمو برداشتم و به سمت در فرودگاه رفتم.مشتاق دیدنش بودم دلم واسش بیش از حد تنگ شده بود.روزشماری کرده بودم واسه برگشتنم و دیدنش.
    از دور با دیدن پارسا لبخندم محو شد..خودش تنها بود..پس اوا کو؟؟چرا نیومده؟؟
    به سمت پارسا رفتم. دستاشو از هم باز کرده بود و با نیش باز به من نگاه میکرد.
    بغلش کردم و گفتم:
    _چطوری پسر؟
    پارسا_من عالیم تو چطوری؟
    دست زد به ریشم و گفت:
    _اوه اوه ریششو...پسر زودتر میذاشتی اینو چه بهت میاد!
    خندیدمو چیزی نگفتم.
    با همدیگه به سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم.
    پارسا_خب چه خبرا؟
    مانی_هیچی..آوا کجاس؟
    پارسا_د پسر بزار برسی بعد شروع کن!
    خندیدم و گفتم:
    _درد منو نمیفهمی دیگه
    پارسا_آقای عاشق!!..آوا خانوم هم خوبن
    مانی_چرا نیومد؟
    پارسا_والا من که با تمنا حرف زدم گفت که آوا رفته خونه ی پدر بزرگش
    با شک پرسیدم:
    _مادری دیگه؟
    نگاهی بهم کرد و گفت:
    _نخیر پدری!!
    _چیییی؟؟
    گوشیو از تو جیبم در آوردمو روشنش کردم.
    سریع شماره ی آوا رو گرفتم و به آوا زنگ زدم.
    پارسا دوباره بهم نگاه کرد و گفت:
    _واقعا دردتو نمیفهمم!!
    خندیدمو چیزی نگفتم.
    _الو
    آوا_گوشی یه لحظه..
    چند ثانیه گذشت و بعد صداش اومد.
    آوا_سلامممم چطوری تو ¿
    _من که خوبم تو چطوری خانومی¿
    آوا_عالی تر از عالی
    با تعجب گفتم:
    _آوا تو الآن خونه ی مادربزرگتی؟
    _بله...همه چیز هم عالی و خوبه
    _مطمعنی؟؟
    خندید و گفت:
    _بعدا واست تعریف میکنم...کی رسیدی؟
    _تازه رسیدم با پارسا داریم میریم خونه
    آوا_باشه پس امشب میبینمت
    _فعلا
    آوا_بای بای
    مانی_بای
    گوشیو قطع کردمو دوباره گذاشتم تو جیبم.
    پارسا با طعنه گفت:
    _خیالت راحت شد؟؟
    سرمو تکون دادمو خندیدم.
    *************************************************
    آوا:
    پیش زن عمو های گرام نشسته بودم و اونا بیست سوالی راه انداخته بودن.
    زن عمو جمشید_خب آوا جان چند سالته عزیزم؟
    _24
    زن عمو جمشید_ماشالا عزیزم..دانشگاه میری دیگه؟
    _بله
    زن عمو علی_چه رشته ای؟
    _معماری
    همشون لبخند زدن و با هم گفتن:
    _خانم مهندس
    بزور لبخند زدمو چیزی نگفتم.
    مامانبزرگ به آوش و آیین و یاشار و پویا گفته بود واسه خانماشون زنگ بزنن که اونا هم بیان اونجا.
    زن یاشار و پویا دو خواهر دوقلو خیلی خیلی خوشگل و ناز بودن.زن یاشار اسمش نازگل و اسم زن پویا نازنین بود.
    همه ی پسرعمو ها چه مجردا و چه متاهلا دور هم نشسته بودن و میگفتنو میخندیدن.
    اونوقت من بدبخت گیر زن عمو ها و سوالای مسخرشون افتادم.
    داشتم با حسرت به بقیه نگاه میکردم که زنِ عمو داریوش گفت:
    _آوا جان نامزد داری تو؟
    بعله!!!
    تمام اهداف این زن عمو های گرام از سوال پرسیدناشون رسیدن به این بود.
    _نه زن عمو
    نیشش باز شد.
    خندیدمو گفتم:
    _البته قصد ازدواج هم ندارم تا دکترامو بگیرم.
    لبخند روی لبش خشک شد.
    بزور جلوی خودمو گرفتم تا نزنم زیر خنده.
    با یه عذرخواهی از جا بلند شدمو و رفتم پیش لاله اینا.خدا رو شکر پریسا پیش آیین بود.
    _اومدمممممم
    لاله خندید و گفت:
    _در رفتی؟
    _واییی آره..مغذم آب شد
    نازگل خندید و گفت:
    _ولی خیلی مهربونن.درسته یکم پر حرفن ولی خیلی خوبن.عادت میکنی عزیزم
    _عادت نکنم چیکار کنم؟
    لبخند مهربونی زد و چیزی نگفت.
    نازگل_نازنین هنوز هم حالت تهوع داری؟
    نازنین_نه خیلی بهتر شدم..
    نازگل دستی روی شکم نازنین کشید و گفت:
    _خاله قربونش بره..آخه این توله کی به دنیا میاد؟
    لاله با ذوق گفت:
    _نازنین حامله ای؟
    نازنین خجالت کشید و لپاش گل انداخت.
    آروم زیر لب گفت:
    _آره
    _جدییی؟؟؟چند ماهته؟
    نازگل_دو ماهشه این توله ی خاله!!

    _آخیییییی...من تا حالا نی نی از نزدیک ندیدم..شاید باورت نشه.
    نازنین سرش پایین بود و لبخند رو لباش بود.
    چشمم افتاد به لاله که داشت یجوری به نازنین نگاه میکرد.
    آروم بهش گفتم:
    _لاله چیزی شده؟
    لاله_نه عزیزم چطور؟
    _کلی گفتم
    لاله_نه چیزی نشده
    یهو یه فکر به ذهنم رسید و اونو به زبون آوردم.
    _لاله تو حامله ای؟
    با نگرانی پرسید:
    _کی بهت گفت؟
    با تعجب گفتم:
    _چیییییییی؟؟؟؟
    لاله_هیششششش خره..هیشکی نمیدونه حتی آوش
    لبخند شیطونی زدمو گفتم:
    _بگم¿
    با دستپاچگی گفت:
    _نه نه آوا تو رو خدا جون من
    ولی دیگه دیر شده بود از جام بلند شدمو رفتم پیش مامانبزرگ که روی مبل نشسته بود و با لذت به نوه هاش نگاه میکرد.
    نشستم کنارشو گفتم:
    _مامانبزرگ یه چیزی بگم؟
    به روم لبخند زد و گفت:
    _بگو عزیزم.
    _من طی یک پروژه سری و محرمانه که بیشتر شبیه فضولی تو کار مردم بود به نتایج بزرگ و ارزشمندی دست یافتم.
    خندید و گفت:
    _چی؟
    _دارین نوه دار میشین.
    لبخند زد و گفت:
    _اینو که میدونم عزیزم..نازنین حاملس
    _نه نه نازنین نه...یعنی نازنین حاملس ولی یکی دیگه هم حاملس.
    مامانبزرگ با تعجب گفت:
    _کی؟پریسا؟؟
    صورتمو مچاله کردم و با اکراه گفتم:
    _نخیر
    مامانبزرگ_پس کی؟
    با ذوق گفتم:
    _لاله
    مامانبزرگ_جدی میگی¿
    _آره دارمممم عمه میششممممم
    صدای بردیا اومد که گفت:
    _پریسا حاملس؟؟؟
    ای خدااااااا !!!
    _رو چه حساب میگی اون حاملس؟
    با انگشت سرشو خاروند و گفت:
    _آخه شکمش یکم...بگی نگی چیزه
    بلند زدم زیر خنده و یواشکی به شکم پریسا نگاه کردم...اوه اوه چه بزرگ شده شکمش..نکنه اینم نه بابا اینا که هنوز نامزدن!!
    رو به بردیا گفتم:
    _نخیر آوش داره بابا میشه.
    بلند جلو همه داد زد:
    _آوش داره بابا میشه؟؟؟
    همه برگشتن و با تعجب به بردیا نگاه کردن.
    با کف دست محکم زدم تو پیشونی خودمو دستمو جلو صورتم گرفتم.
    آوش از جاش بلند شد و گفت:
    _چی میگی بردیا؟
    بردیا_من که نمیدونم خواهرت میگه
    آوش_آوا چی شده؟
    دستمو از رو صورتم برداشتم و به لاله نگاه کردم.
    برام با چشم و ابرو خط و نشون میکشید.
    بدبخت شدم خونم حلاله !!
    رد به آوش گفتم:
    _متاسفانه من سوپرایز لاله رو خراب کردم.
    آوش_سوپرایزش چی بود؟
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    _لاله حاملس
    با تعجب به من نگاه کرد و سر جاش خشکش زد.
    حالا یکی آوشو بگیره !!
    
    آوش رو به لاله کرد و گفت:
    _اینا راست میگن؟
    لاله بدبخت داشت از خجالت آب میشد..
    ای خدا بگم چیکارت نکنه بردیا..آخه بلندگو باید حتما جاررررر میزدی؟
    لاله بزور سرشو تکون داد.
    اول از همه آیین با گفتن:
    _آخ جووون عمو شدم
    واکنش نشون داد.
    بعدش هم من گفتم:
    _عمه شدم هووورا
    همه پسرا زدن زیر خنده.
    بردیا_حالا هیچی هم نه و عمه
    بعد از این حرف خندشون شدیدار شد.
    رو به مامانبزرگ کردمو گفتم:
    _مامانبزرگ بخورش!
    مامانبزرگ با تعجب به من نگاه کرد.سوتیو نگاه تورو خدا..یکی نیست بهم بگه آخه مگه مامانبزرگت هم سنته که باهاش از این شوخیا میکنی؟؟
    _یعنی منظورم این بود که میشه ازم طرفداری کنین؟
    مامان بزرگ خندید و چیزی نگفت.به اطرافم نگاه کردم آوش و لاله نبودن.
    بلند گفتم:
    _اِ این دوتا کوشن؟
    پویان_رفتن تو حیاط...خسته نباشی دختر عمو
    _سلامت باشی پسر عمو
    یاشا چهارزانو نشست وسط زمین و گفت:
    _مامانبزرگ اجازه هست یکم بازی پر سر و صدا بکنیم؟
    مامانبزرگ به روش لبخند زد و گفت:
    _کی مانعتون شدم آخه؟
    یاشا_ایوللل...بچه ها همه بدویین حقیقت و عمل بازی کنیم.
    همه نشستن به جز من.
    یاشا_آوا نمیای؟
    آیین خندید و گفت:
    _اگه بیاد همتون بدبختینا!!
    پریسا با ناز و عشوه خندید و گفت:
    _آره آوا تو این بازی استاده!!
    آرسام تک خنده ای کرد و گفت:
    _جدی؟؟..بیا بشین ببینیم چیکار میکنی آوا.
    _مو تو سرتون نمیزارما
    آرسام_از چه نظر؟
    _دِ نَ دِ نمیشه که من لو بدم
    بردیا_باشه حالا تو بیا بشین.
    _شما بازی کنین من یکم دیگه میام.
    از جام بلند شدمو به سمت در رفتم.
    آیین با تعجب گفت:
    _کجا میری؟
    _برم ببینم آخر ما عمه و عمو شدیم یا سرکاریم.
    هنه زدن زیر خنده.
    بردیا_دروغ میگه این میخواد از زیر بازی در بره.
    دستامو زدم به پهلو و گفتم:
    _ببخشید چرا باید در برم؟
    بردیا چشمک زد و گفت:
    _چون میترسی دیگه
    کفری شدم و گفتم:
    _ا اینجوریاس؟؟
    بردیا با لحن کش داری گفت:
    _ بــــــــلــــه
    رفتم نشستم جفت آیین و گفتم:
    _حالا میبینین
    من یه بلایی سر تو بیارم بردیا!!
    آیین رو به بردیا گفت:
    _اوه اوه بردیا خودت بدبخت کردی
    قبل از اینکه بردیا بخواد حرفی بزنه آرسام گفت:
    _خب دیگه همه ساکت میخوام بچرخونم.
    * * * * *

    بردیا دهنشو سفت بسته بود و محکم دندوناشو رو هم فشار میداد.
    _ببین به من ربطی نداره خودت گفتی عمل...حالا دهنتو باز کن
    سرشو به طرفین چرخوند.
    همه ی بچه ها با ذوق و با خنده به ما دوتا نگاه میکردن.
    _بردیا باز کن
    ابروهاشو بالا انداخت.
    اردلان_حق داره بدبخت!!...منم بودم باز نمیکردم!
    _خود کرده را تدبیر نیست
    اردلان_اینم حرفیه
    آرسام اومد در گوشم و آروم گفت:
    _بردیا قلقلکیه..من از پشت سر قلقلکش میدم..تو سریع فلفل قرمزا رو بریز تو دهنش.
    با لبخند خبیثی آروم سرمو تکون دادم.
    آرسام رفت پشت سر بردیا ایستاد.
    همه داشتن به بردیا غر میزدن که دهنشو باز کنه و کسی حواسش به آرسام نبود.
    آرسام آروم آروم رفت جلوتر تا اینکه بردیا از جا پرید.
    دهنشو باز کرد خواست حرف بزنه که من سریع فلفلا رو خالی کردم تو دهنش.
    همه زدن زیر خنده و بردیا تنها کار مفیدی که کرد حمله ور شد به سمت دستشویی.
    آرسام دستشو آورد بالا و گفت:
    _بزن قدش
    دستامونو زدیم به هم و هر کدوم یه گوشه منتظر بردیا نششتیم.
    بعد از حدود نیم ساعت بردیا با مامانبزرگ پیداشون شد.
    بردیا مثل لبو شده بود!!
    حق داره بدبخت!!..منم اون همه فلفل میریختن تو دهنم این رنگی میشدم!!
    ای بردیا تو لوحتتتتتتت!!
    لابد رفته چغلی منو کرده!!..حالا دیگه خر بیار باقالی بار کن!!
    مامان بزرگ رو به من گفت:
    _آوا عزیزم تو فلفل ریختی تو دهن بردیا؟؟
    آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
    _بله
    مامان بزرگ سرشو با تاسف تکون داد و گفت:
    _عزیزم این به فلفل حساسیت داره...هم پوستش قرمز میشه هم خارش شدید میگیره!!
    با ابروهای بالا پریده به مامان بزرگ نگاه کردم.
    دوباره سرشو به طرفین تکون داد و به سمت آشپزخونه رفت.
    به بردیا نگاه کردم.
    یه گوشه نشسته بود و خودشو میخاروند.
    هم خندم گرفته بود هم پشیمون بودم.
    رفتم کنارش نشستم.
    با غضب بهم نگاه میکرد.لبخند ژکوندی زدمو گفتم:
    _ببخشید
    چند ثانیه نگام کرد و بعد خندید.
    بردیا_تقصیر تو نیست تقصیر خود خرمه که به حرف آیین گوش نکردم.
    آیین ابرویی بالا انداخت و گفت:
    _به قول آوا خود کرده را تدبیر نیست
    بردیا با حالت شاکی گفت:
    _آغا جان خودتون اینو هی به زبون نیارین من با این جمله مشکل دارم.
    همه خندیدن و شروع کردن به سربه سر گذاشتن بردیا.


    بعد از خوردن ناهار و خدافظی و ب*و*س و بغل و ... از خونه مامان بزرگ زدم بیرون.
    آوش و آیین هنوز اونجا بودن اما من دیگه طاقت موندم نداشتم..
    میخواستم برم پیش مانی!!دلم واسش یذره شده بود!!
    تحمل اینکه تو به شهر دیگه باشه و نبینیش آسونتر از اینه که تو شهر خودت باشه و تو نبینیش!!
    خودمم نمیدونم چی گفتم ولی میخواستم کلا بگم دلم واسش تنگ شده!!
    وقتی رسیدم به جای رفتن به خونه خودمون رفتم سمت خونه مانی.
    زنگو زدم.
    پارسا_برو ما اینجا رات نمیدیم
    اووووف اگه بخوام جوابشو بدم درو باز نمیکنه!!
    یکم ملایمت بعضی وقتا بد نیست!!
    _پارسا جان میشه درو باز کنی؟
    پارسا_ا آوا تویی؟..بیا تو!!
    لا اله الل لا!!
    
    در حیاطو باز کردم و رفتم داخل.
    اه این گنده ها که هنوز اینجان!!
    لامصبا بد نگاه میکنن به آدم!!
    سرمو انداختم پایین و رفتم داخل.
    درو باز کردمو خودمو پرت کردم داخل.
    پارسا طبق معمول رو اپن نشسته بود و داشت میخورد.
    _سلاممممممم
    پارسا_علیک
    _بی ذوق
    شونه هاشو بالا انداخت و چیزی نگفت.
    _برای امشب همه چی آمادس دیگه؟؟
    انگشت اشارشو به نشونه ی تهدید آورد بالا و گفت:
    پارسا_آوا تو فقط یبار دیگه اینو سوال کن ببین چیکارت میکنم
    خندیدم و گفتم:
    _ا خب سوال پرسیدم
    پارسا_برای بار هزارم.. آرهــ آرهـــــ آرهـــــــــــ
    _باشه بابا...بی اعصاب...حالا کجاس؟
    خندید و گفت:
    _بالا خوابیده
    به روش لبخند زدمو سریع رفتم طبقه ی بالا.
    در اتاقو باز کردمو آروم رفتم تو !!
    خیلی معصوم و آروم خوابیده بود.
    کنارش روی تخت نشستمو شروع کردم به کشیدن موهاش!!
    من کلا بلد نیستم آروم بشینم!!
    همینه که هس!!
    چشماشو باز کرد و گفت:
    _مرض داری ؟؟
    خندیدمو سرمو تکون دادم.
    مانی_خیلی واضح بود
    _مانی الآن باید منو تو رمانتیک بازی در بیاریم
    سرشو خاروند و گفت:
    مانی_یعنی چی؟
    _یعنی تو منو بغل کنی بگی عشقم دلم برات تنگ شده بود و فلان و از این چیزا
    مانی_وقتی دلم تنگ نشده بود واسه چی الکی جو بدم؟؟
    بالشتو برداشتم و حمله کردم سمتش
    _دلت تنگ نشده بود ها؟؟؟..بزنم نصف کنم؟؟
    همینطور که میخندید دستشو جلو صورتش گرفته بود تا نزنم با بالشت تو صورتش.
    مانی_ااا چرا اینطوری میکنی خب دیوونه؟؟مگه بده باهات صادقم؟
    _ مانـــــــــــــــــــی
    بلند خندید و منو گرفت تو بغلش.
    یکم مقاومت کردم ولی بعد آروم شدم.
    روی موهامو بوسید و آروم در گوشم گفت:
    _دلم واست تنگ شده بود آوایی من..خیلی زیاد!!
    اخم کردم و گفتم:
    _دروغگو !!
    مانی_ااا چرا؟؟
    _اگه دلت تنگ شده بود زودتر از اینا برمیگشتی
    مانی_میخوای ناز کنی؟
    سرمو تکون دادم.
    _آوا تو رو خدا یه امروزو ناز نکن حوصله ناز کشیدن ندارم.
    قبل از اینکه فرصت کنم چیزی پیدا کنم و بزنم تو ملاجش فرار کرد و از اتاق رفت بیرون.

    تمنا_آوا گوشواره قرمزه به لباسم میاد یا صورتیه؟
    _هیچکدوم سفیده
    تمنا_نه قرمزه بهتره
    عاقل اندر سفیهانه نگاهش کردم و گفتم:
    _خب وقتی انتخاب خودتو کردی چرا از آدم نظر میپرسی؟
    تمنا_خب حالا تو هم...بچه ها کی میان؟
    _نیم ساعت دیگه..همه قراره با هم بریزن تو خونه
    تمنا_چه شود!!!
    _از الآن بگم من بعد از اینکه مهمونا رفتن خونه رو تمیز نمیکنما
    تمنا_عزیزم انتظار داری من تمیز کنم؟
    لبخند ژکوندی زدمو گفتم:
    _لطف میکنی!!
    تمنا_پاشو جمع ککککنننن
    _باشه بابا اصن میگیم پارسا تمیز کنه.
    تمنا بلند زد زیر خنده.
    تمنا_اونم هیشکی نه و پارسا
    خندیدم و بلند شدم رفتم تو اتاق تا آماده شم.
    به پارسا اس دادم:
    _کجایین؟
    و بعد بلند شدم برم لباسمو بپوشم.
    نیم ساعت بعد بچه ها اومدن و خونه شلوغ شده بود..هنوز خودم نرفته بودم پایین تمنا پیش بچه ها بود.
    به خودم تو آینه نگاه کردم.موهای بلند فر،رژ قرمز،سایه ی نقره ای،لباس کوتاه گیپور تنگ..روی شونه هام ل*خ*ت بود ولی از زیر بغل آستینش شروع میشد.
    داشتم عطر میزدم که بالاخره پارسا خان جواب داد:
    _نزدیک خونه ایم...بچه ها اومدن؟
    _آره همه اومدن
    رفتم طبقه ی پایین و تازه شروع کردم با بچه ها سلام احوالپرسی.
    یکم با نی نی رعنا که تازه به دنیا اومده بود،بازی کردم تا بالاخره زنگ در خورد.
    بچه ها همه چراغا رو خاموش کردن و پراکنده شدن.
    تنها چراغ جلوی در روشن بود.
    تمنا درو باز کرد و رفتیم جلوی در
    وایسادیم.
    چند ثانیه بعد مانی و پارسا درو باز کردن و اومدن داخل.
    مانی با دیدن منو تمنا اونم آرایش کرده و لباس پوشیده تعجب کرد!!
    با لبخند بهش گفتم:
    _خوش اومدی
    قبل از اینکه فرصت کنه حرف بزنه بچه ها چراغو روشن کردن و شروع کرون تولدت مبارک خوندن.
    مانی دم در خشکش زده بود و با ابروهای بالا پریده به بقیه نگاه میکرد.
    اولین نفر رفتم جلو و بغلش کردم.
    همه بچه ها شروع کردن به جیغ و داد کردن.
    دم گوشش آروم گفتم:
    _تولدت مبارک مانی من!!
    
    آروم خندید و گردنمو ب*و*س کرد.
    مانی_بهم تبریک نگفتی فکر کردم یادت رفته..میخواستم مثل خودت قهر کنمو با بارانه برم بیرون.
    گوششو کشیدم و بزور خودمو کنترل کردم جلو بچه ها نیفتم دنبالش.
    بعد از من بچه ها تک تک جلو اومدن و شروع کردن به تبریک گفتن.
    منو پارسا و تمنا هم یه گوشه وایساده بودیم و به بقیه نگاه میکردیم.
    یهو صدای یکی بلند اومد:
    _مانی جاننننن پسر خاله ی عزیزم تولدت مبارک
    همه برگشتن و به سمت پله ها نگاه کردن... خدایـــــــــا!!!!!
    بارانـــــــــه؟؟!!!
    به سمت مانی رفت و بغلش کرد.
    با تعجب به پارسا نگاه کردم.
    داشت میخندید!!
    _تو دعوتش کردی نه؟؟
    تک خنده ای کرد و گفت:
    _بالاخره باید دختر خالش تو جمع حضور داشته باشه یا نه؟؟
    با حرص گفتم:
    _نصفت میکنم پارسا
    ریز خندید و چیزی نگفت!!
    _نکنه اون پسر تپله هم برادر بارانس؟؟
    پارسا_بارادو میگی؟؟
    _نمیدونم...همون که تیشرت قرمز تنشه
    دوباره خندید و گفت:
    _دقیقا برادر بارانس
    _پارسا فقط خدا خدا کن که این مهمونی تمام نشه
    خندید و رفت سمت پسرا.
    رو به تمنا گفتم:
    _این دقیقا کجا بود که من ندیدمش؟
    تمنا_وقتی اومد گفت سرش درد میکنه و قرص خواست..بهش دادم رفت طبقه ی بالا تو یکی از اتاقا دراز کشید!!
    _پوووف
    بارانه با دیدن من به سمتم اومد و گفت:
    سلام آوا جان
    لبخندی زوری زدمو گفتم:
    _سلام...خوش اومدی
    بارانه_مرسی از دعوتت گلم
    _ جانــــــــــــــم؟؟؟
    بارانه_پارسا گفت که تو منو داداشمو دعوت کردی..درسته دیگه¿
    پارســـــــــــــا!!!
    آروم سرمو تکون دادمو گفتم:
    _آره ببخشید یه لحظه صداتو نشنیدم..صدا جمعیت زیاده
    همون موقع باراد اومد سمتمون و رو به من گفت:
    _شما باید آوا باشید!
    _بله
    باراد_باراد هستم..پسرخاله ی مانی برادر بارانه
    لبخند زدمو باهاش دست دادم.
    _خوشبختم
    باراد_همچنین آوا جان
    وااا یهو از شما شد آواجان؟؟
    لبخند مصنوعی زدمو چیزی نگفتم.
    آروم رفتم نزدیک پارسا و با لبخند جوری که ضایع نباشه گفتم:
    _که من اونا رو دعوت کردم آره؟
    خندید و گفت:
    _آره دیگه..دیدم زشته همه رو دعوت کردی اونا رو دعوت نکردی منم پا در میونی کردم از قول تو هم یه کوچولو دروغ گفتم.
    خندیدمو گفتم:
    _میکشمت پارسا!!
    چیزی نگفت و رفت سمت ضبط.
    آهنگ ملایمی گذاشت و بلند گفت:
    _خب دیگه زوجا بریزن وسط...سینگلا هم واسه خودشون جفت پیدا کنن زووود..
    هر کی رفت سمت پارتنر خودش.
    پارسا هم رفت سمت تمنا و با هم رفتن وسط.
    مانی اومد طرفمو گفت:
    _بعد از چهار سال افتخار میدی؟
    لبخند ملایمی زدمو گفتم:
    _با کمال میل.
    دستمو گرفت و رفتیم وسط!
    چشامو، می بندم میخوام هر چی غصه است بمیره
    که تو خواب، یکی از تنم عطرتو پس بگیره
    نمیشه، نمیشه
    عزیزم، نمیـدونی عشقت چقدر سینه سوزه
    چه سخته، آدم چشم به تاریکی شب بدوزه
    همیشه، همیشه
    شبا بیدار و روزا خیره به عکست این شده کارم
    دیگه طاقت ندارم
    دلم میخواد یه جایی اونور دنیا خودمو جا بذارم
    آخه عادت ندارم تو که نباشی خوابم نمیره
    خیلی دلم میگیره
    فراموشم نمیشه خاطرهامون واسه من خیلی دیره آروم دم گوشم گفت:
    _میدونی چقدر دوست دارم؟
    _چقدر؟
    مانی_حدس بزن
    _میخوام خودت بگی
    مانی_قلب انسان ظرفیت وجود چند نفرو داره؟
    _خب خیلی
    مانی_چقدر مثلا؟
    _یه عالمه
    مانی_به جای وجود اون یه عالمه فقط تو تو قلبمی..خودت تصور کن چقدر دوست دارم
    یه دور منو چرخوند و بعد دوباره منو تو بغلش گرفت.
   
    یه آدم چقدر طاقت غصه داره
    چجوری، میشه خنده روی لبام پا بذاره
    دوباره ، دوباره
    به جایی، رسیدم که با هیشکی حرفی ندارم
    نباشی، من هیچ حسی به روز برفـی ندارم
    نمیخوام ، بباره
    شبا بیدار و روزا خیره به عکست این شده کارم
    دیگه طاقت ندارم
    دلم میخواد یه جایی اونور دنیا خودمو جا بذارم
    آخه عادت ندارم تو که نباشی خوابم نمیره
    خیلی دلم میگیره
    فراموشم نمیشه خاطرهامون واسه من خیلی دیره
    (مرتضی پاشایی__روز برفی)
    _من مثل تو اهل مثال زدن نیستم...فقط یه جمله میگم...دوست دارم عشقم
    سفت بغلم کرد.
    از رو زمین بلندم کرد و منو بین همه چرخوند.
    _نکن دیوونه زشته
    مانی_نخیر بزار همه بدونن چقدر دوست دارم..اصلا واییا
    منو گذاشت رو زمین.
    دستشو انداخت دور کمرم و رو به بقیه گفت:
    _توجه توجه
    همه برگشتن و به ما نگاه کردن.
    هر چند که تا قبلش نقطه ی دید همه بودیم.
    مانی_میخواستم یه اعترافی بکنم
    پارسا شروع کردن به دست زدن
    پارسا_ماشالا برادر شجاع من بگو...بگو ببینم تو این سه هفته که ایران نبودی چه غلطی کردی؟
    همه زدن زیر خنده
    مانی_اونا رو بعدا تو پی وی صحبت میکنیم
    پارسا بلند زد زیر خنده و گفت:
    _لایک لایک
    به مانی چشم غره رفتم که خندید.
    مانی_خب اعتراف کنم؟
    همه با هم گفتن آره.
    مانی_این خانومو میبینین؟؟...این خانم عشق منه زندگی منه نفس منه همه چیز منه...آوایی منه
    سرمو انداخته بودم پایین و انگشتای مانیو از خجالت هی چنگ میزدم!!
    _آروم در گوشش گفتم:
    _ مانـــــی
    خندید و دستمو فشار داد.
    پارسا_ای بدبخت زن ذلیل
    همه زدن زیر خنده.
    مانی_خودتم میبینم آقا پارسا
    پارسا وسط همه وایساد و گفت:
    _من از همینجا اعلام میکنم..آی ام سینگل فور اور لطفا دخترا بهم چشم نداشته باشین پا نمیدم
    یکی از دخترا با ناز گفت:
    _وا حالا کی به تو چشم داره؟
    پارسا_خود تو از اول مهمونی تا حالا منو سه بار قورت دادی!
    همه زدن زیر خنده و دختره ایشی گفت و روشو کرد اونور.
    وقتی همه متفرق شدن و هیچ کس حواسش به ما نبود رو به مانی گفتم:
    _مانی خیلی بدی
    مانی_ چرا؟؟
    _خب من الآن چجوری روم بشه تو صورت بقیه نگاه کنم.
    آروم گفت:
    _از اینکه من گفتم دوست دارم خجالت میکشی؟؟
    _نه دیوووووونه
    مانی_پس چی؟
    _اصن هیچی تو پسری پررویی سر از این چیزا در نمیاری
    تک خنده ای کرد و گفت:
    _نه که تو خیلی مظلومی
    بهش چشم غره رفتم و اخم کردم.
    خندید و رفت سمت پسرا.
    منم رفتم پیش تمنا .
    تمنا_به به آوا خانوم عشق آقا مانی
    _زهر مار میزنم لهت میکنما
    تمنا_وای آوا وقتی مانی اون حرفا رو زد میخواست بپوکم از خنده
    _چطور؟؟
    تمنا_قیافه ی بارانه و باراد دیدنی بود...دوتاشون با قیافه های داغون به تو و مانی نگاه میکردن...بارانه حالت بغض داشت و بخدا من فکر کردم الآن ضعف میکنه
    _دیگه نه تا این حد بابا
    تمنا_بیا اصن فیلم گرفتم خودت ببین
    _جاااان من؟؟
    تمنا گوشیشو از تو جیبش در آورد و گفت:
    _جون تو خودت ببین...بعد تازه قیافه ی باراد دیدنی تر بود ... یه قیافه ی نا امید و دل شکسته..وای آوا این خواهر برادر واقعا سوژن
    در حالی که میخندیدم گفتم:
    _هیس دیوونه یکی میشنوه زشته
    تمنا_بیخیال فیلمو ببین
    فیلمو پلی کرد.
    ته خنده بود...تمنا دقیق قیافه هاشونو توصیف کرده بود.
    تمنا_خدایی درست توصیفشون کرده بودم؟
    خندیدم و سرمو تکون دادم.
    

    _پارسا بدو کیکو ببر
    پارسا_تمنا بدو کیکو ببر
    تمنا_آوا بدو کیکو ببر
    _ینی شما دوتا به درد....لا اله الل لا
    پارسا _بدو غر نزن
    _سنگینه خب
    پارسا_واسه تو سنگینه..واسه من نیست؟؟
    _بابا تو دو برابر منی
    پارسا_هعی باشه...ولی این باره آخره که به حرفت گوش میدم
    کیکو برداشت و از آشپزخونه رفت بیرون.
    تمنا با خنده اومد سمتم و گفت:
    _حالا اگه جرات داری بعد از اینکه مهمونا رفتن بگو پارسا بیا خونه رو تمیز کن..ببین چیکارت میکنه!!
    خندیدمو گفتم:
    _اگه منم که امشب تا پارسا رو مجبور نکنم ظرفا رو بشوره بیخیال نمیشم
    تمنا_ببینیمو تعریف کنیم
    یهو پارسا داد زد:
    _بابا بیاین دیگه..آوا تمنا
    _اومدیم
    با تمنا از اتاق رفتیم بیرون.
    _پارسا لطفا چراغا رو خاموش کن
    پارسا_خودت چلاغی آیا؟؟فلجی آیا؟؟
    مانی_پارسا!!
    پارسا_هعی باشه..این دفعه هم فقط به خاطر مانی.
    وقتی که شمعا رو روشن کردیم پارسا چراغا رو خاموش کرد.
    همه شروع کردیم تولد مبارک خوندن.
    _تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی بیا شمعا رو فوت کن که صد سال زنده باشی..
    پارسا_حالا شمارش معکوس...
    _10...9...8....7...6...5...4...3...2.........1111
    همه شروع کردن به دست زدن.
    مانی شمعا رو فوت کرد ولی خاموش نشد.
    دوباره فوت کرد اما بازم خاموش نشد.
    اوه اوه شمعا از اونایی هست که اصن خاموش نمیشن...
    شمعا رو هم مستر پاریا خریدن!!
    پارسا_مانی محکم فوت کن
    مانی محکم تر فوت کرد اما...
    پارسا_بابا تو که اصن جون نداری بزار خودم فوت کنم.
    پارسا یه فوت خیلی محکم کرد و شمعا خاموش شد
    پارسا ابرو بالا انداخت و رو به مانی گفت:
    _ابهتو حال کردی؟
    همون موقع شمعا دوباره روشن شد.
    همه زدن زیر خنده و مانی گفت:
    _ضایع شدنو حال کردی؟
    بچه ها خندشون بلند تر شد.
    پارسا_ا زهر مار نخندین برین کادوهاتو وردارین بیارین
    همه بچه ها تک به تک جلو اومدن و کادوهاشونو دادن.
    همه به غیر از من.
    بوقتی همه دادن بارانه گفت:
    _اِاِاِ آوا جان تو که ندادی...نکنه یادت رفته بگیری؟.
    برای در آوردن حرصش گفتم:
    _مگه میشه من برای عشقم کادو نخریده باشم....عزیزم من بعدا بهش میدم
    همه بچه ها شروع کردن به اعتراض کردن.
    تمنا_اِ خب چیکارش دارین شاید بخواد وقتی تنها هستن بهش بده
    پارسا_خدا وکیلی تمنا با این مغز نخودیش اینیکی رو راست گفت..
    تمنا محکم با ناخوناش دست پارسا رو ویشگون گرفت.
    پارسا_ای تو لوحت تمنا
    آرتا_ولی آوا پیچوندیا
    _دیگه دیگه.
    پارسا_خب حالا دیگه وقت قر و فره همه بریزین وسط
    خودش رفت سمت ضبط و آهنگو پلی کرد.
    همه هم از خدا خواسته با جیغ و داد رفتن وسط.
    یواش طوری که بقیه نفهمن رفتم سمت مانی و دم گوشش گفتم:
    _بریم بالا
    مخالفتی نکرد و با همدیگه رفتیم بالا تو اتاق من.
    _خب حالا دیگه نوبتی هم باشه نوبت کادوی منه
    لبخندی زد و نشست رو تخت.
    مانی_چیزی که بیشتر از همه منتظرش بودم.
    _فقط یه چیزی...کادوی من با مال بقیه خیلی فرق داره
    مانی_زود باش بده دیگه
    از زیر تختم یه دفترچه برداشتم و گرفتم طرفش.
    مانی با تعجب گفت:
    _این چیه¿
    نشستم روبروش.
    _وقتی خیلی بچه بودم یبار بابام واسم دوتا دفترچه خرید...از یکیش استفاده کردم و تمام خاطرات خانوادگیمونو تو اون نوشتم...اونیکی رو برداشتم چون لازم نداشتم...روزی که تو رو واسه اولین بار دیدم وقتی برگشتم خونه نمیدونستم از هیجان چیکار کنم..همش بالا پایین میپردیم و جیغ میزدم..خودمم باورم نمیشد...با یک نگاه عاشق شده بودم...همون شب تو اتاقم نمیدونم دنبال چی میگشتم که... اینو پیدا کردم...شروع کردم به نوشتن اتفاقات اون روز..از اون روز به بعد هر وقت میدیدمت به جای بالا و پایین پریدن و جیغ و دادن کردن احساسات و انرژیمو تو این دفترچه خالی میکردم...از اتفاقات خوب بگیر تا بد...همشو مو به مو خط به خط نوشتم...از روزی که دیدمت تا الآن..هنوز این دفترچه تموم نشده...هنوز که هنوزه دارم مینویسم..تاریخ آخریشو نگاه کن...تاریخه امروزه...تو این دفترچه هر حسی که به تو داشتمو نوشتم...وقتی نبودی و دلم برات تنگ میشد،از اول این دفترچه رو میخوندم و گریه میکردم...گریه میکردم و و یه برگه ی دیگه مینوشتم..نگاه کن حتی قطره های اشکمم توی بعضی صفحه ها هست..من چهار سال با تو و خاطراتت و این دفتر زندگی کردم مانی..چهار سال!!!
    وقتی حرفام تموم شد بغلم کرد و گفت:
    _چهارسال باعث شدم از همدیگه دور بمونیم و دوتامون زجر بکشیم..چهارسال باعث شدم دوتامون گریه کنیم...من خیلی بدم آوا!!خیلی نامردم!!
    محکم منو تو بغلش فشرد و ادامه داد:
    _منو ببخش آوا...ببخشید که باعث شدم اینهمه گریه کنی..بیخشید که باعث شدم زجر بکشی..ببخشید که اینقدر بدم..ببخشید که همیشه باعث عذابت میشم...ببخشید!
    تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
    _مانی!!
    مانی_جان مانی؟
    _خیلی دوست دارم
    پیشونیمو ب*و*س کرد و گفت:
    _من بیشتر دوست دارم عشقم!!
    
    یهو در باز شد و تمنا و پارسا اومدن داخل.هر دو دست به سینه و لبخند ژکوند به لب به من و مانی زل زده بودن..
    _یعنی شما تو واقعاً...
    پارسا پرید وسط حرفم و گفت:
    _آره آره همون بقیشو نگو ولش کن...
    تمنا_پاشین بیاین پایین دیگه همه سراغتونو میگیرن..میگن مهمون دعوت کردین خودتون رفتین تو اتاق؟!!
    مانی از جاش بلند شد و گفت:
    _اگه گذاشتن ما دو دقیقه خلوت کنیم..آوا پاشو!
    _تو و پارسا برین پایین منو تمنا بعد میایم.
    پارسا شاکی شد و گفت:
    _قبول نیست تو الان همه ی حرفا و اتفاقاتو تعریف میکنی واسه تمنا.این مانی هیچی به من نمیگه منم از فضولی دق میکنم.
    مانی پشت یقشو گرفت و با خودش کشید سمت در.
    مانی_بیا بریم تا برات بگم فضول خان.
    پارسا در حالی که میخندید و سعی داشت خودشو از دست مانی خلاص کنه گفت:
    _باشه بابا نکش پاره میشه کلی پول بابتش دادم.
    مانی یقشو ول کرد و با پارسا رفتن بیرون.
    تمنا سریع با ذوق کنارم نشست و گفت:
    _بدو بگو ببینم چی گفتین چیکارا کردین؟
    دفترو گرفتم سمتش و گفتم:
    _کادو تولدشو دادم..
    پرسشگر نگام کرد.لبخندی زدم و گفتم:
    _صفحه ی اول و آخرشو بخون میفهمی!!
    دو دقیقه بعد دفترو بست و گذاشت کنار..دستشو گذاشت زیر چونش و گفت:
    _تو یا واقعا دیوانه ای یا بیکار!!
    با صدای آرومی گفتم:
    _هیچکدوم..عاشقم!!
    تمنا زد زیر خنده.
    اخم کردم و گفتم:
    _زهر مار بزغاله واسه چی میخندی؟
    وسط خنده هاش گفت:
    _آخه اصلا بهت نمیاد اینجوری با این لحن حرف بزنی!!
    ساعت روی میز عسلیو برداشتم و قبل از اینکه فرصت کنم پرت کنم سمتش،از اتاق بیرون رفت..از دست این دیوونه...حق هم داره..من با این ابهتم بگم عاشقم!!
    واقعا خنده داره!
    °°آخه تو ابهتت کجا بود؟°°
    _وجی ژون خفه!!
    °°ادب مدب کلا تعطیل°°
    خودمو تو آینه قدی برانداز کردم و رفتم طبقه ی پایین.
    چراغا خاموش بود و همه در حال جیغ زدن و رقصیدن بودن.ر*ق*ص که چه عرض کنم بالا پایین میپریدن!!
    گلوم خشک شده بود..رفتم تو آشپزخونه تا یکم آب بخورم..
    پارچ آبو از یخچال درآوردم و واسه خودم یه لیوان آب ریختم..آبو یه نفس سر کشیدم و لیوانو گذاشتم رو ایسلند وسط آشپزخونه..خواستم برم بیرون که همون موقع بشکه خان(باراد)اومد تو آشپزخونه.
    به اپن تکیه داد. سیگاری از جیبش در آورد و روشن کرد.
    خواستم بی تفاوت از کنارش رد بشم که دستمو گرفت و مانع شد..دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و دست به سینه روبروش ایستادم.
    با لحنی صمیمی و منظور دار پرسید:
    _خب آوا چه خبر؟
    شونه ای بالا انداختم و بی تفاوت گفتم:
    _هیچ خبری نیست.
    پکی به سیگارش زد و گفت:
    _چند وقته با مانی دوستی؟
    _پنج سال
    یه تای ابروشو داد بالا و با تعجب گفت:
    _اوه پس مثل اینکه خیلی وقته پسرخاله ی منو بُر زدی واسه خودت.
    به دنبال این حرف خنده ی مسخره و چندش آوری کرد.مرتیکه بشکه پررو!!
    در جوابش چیزی نگفتم و با اخم تو چشاش زل زدم.
    وقتی به اندازه ی کافی منو از سر تا پا برانداز کرد،گفت:
    _تعجب میکنم از مانی!!
    _چطور؟
    با لحنی تحقیر آمیز همراه پوزخند گفت:
    _به ندرت پیش میومد مانی دختری رو آدم حساب کنه چه برسه که..هه عاشقش بشه!
    اخممو غلیظ کردم و گفتم:
    _منظور؟
    اومد نزدیک تر و تا نزدیک صورتم صورتشو جلو آورد.
    باراد_راستشو بگو چجوری خامش کردی؟
    از بوی الکل دهنش و بوی سیگار حالم بهم خورد..صورتمو مچاله کردم و رومو ازش گرفتم.
    با پوزخند ادامه داد:
    _بهش چراغ سبز نشون دادی نه؟
    با این حرفش گر گرفتم..پسره ی عوضی بشکه فک کرده همه مثل خودشو خواهر آویزونش.دستمو آوردم بالا بزنم تو گوشش که مچ دستمو تو هوا گرفت و محکم فشار داد.من با اخم به اون نگاه میکردم و اون با پوزخند.
    اون یکی دستشو آورد بالا و پک محکمی به سیگارش زد.دود سیگارشو تو صورت من خالی کرد و گفت:
    _حتی فکرشم نکن خانم کوچول..
    _اینجا چه خبره؟!
    دوتامون به طرف صدا برگشتیم.پارسا بود که روبه رومون ایستاده بود و با اخم وحشتناک غلیظی به باراد نگاه میکرد.
    باراد دستمو با پرخاشگری ول کرد و رفت سمت پارسا.
    جلوی پارسا وایساد.هم قد بودن اما پارسا با اون عضله ها و اون هیکل یه سر و گردن از باراد بالاتر بود.
    باراد با اخم رو به پارسا گفت:
    _به تو چه ربطی داره جوجه فُکُلی؟؟
    پارسا پوزخند زد و گفت:
    _الان خدمتتون عارض میشم که چه ربطی داره!
    به دنبال این حرف مشت محکمی تو صورت باراد زد.
    باراد تعادلشو از دست داد و افتاد زمین.سریع رفتم سمت پارسا و نذاشتم که ادامه بده.
    باراد بزور از جاش بلند شد..هنوز گیج میزد..دماغش خون اومده بود و گوشه ی لبش پاره شده بود.با پوزخند رو به پارسا گفت:
    _بعداً بهم میرسیم جوجه فکلی..بعداًتسویه حساب میکنم
    پارسا دوباره خواست بره طرفش که مانع شدم.
    باراد با اخم ادامه داد:
    _بهت نشون میدم من کیم؟! حالا ببین.
    پارسا با عصبانیت سرشو کج کرد و گفت:
    _هِرری
    باراد بعد از اینکه با اخم دوتامونو از نظر گذروند از آشپزخونه بیرون رفت.
    پارسا رو به من کرد و گفت:
    _خوبی؟..کاری که نکرد؟
    _نه فقط داشت چرندیات میگفت...چیزی نشد
    
    سری تکون داد و گفت:
    _خوبه
    _تو چرا اومدی تو آشپزخونه؟
    لبخند ژکوندی زد و گفت:
    _گرسنم بود
    خندیدم و چیزی نگفتم.از کنارش رد شدم و از آشپزخونه زدم بیرون.نزدیکای صبح بود که بالاخره بچه ها دل کندن و رفتن.مانی و پارسا هم بعد از اینکه کمک کردن تا خونه رو تمیز کنیم،رفتن. من و تمنا هم با همون لباسا گرفتیم خوابیدیم.
    *************************************************
    ای خداااااااااااااا !!! دوروزه ملت نمیزارن ما صبح مثل آدم بخوابیم!ای خدا آخه من چه گناهی به درگاه تو کردم آخه؟
    با چشمای نیمه باز به شماره ی مخاطب نگاه کردم.
    نهههههههههههههههه خدایا!!!اوووف خاله!!
    خواستم‌جواب ندم اما دیدم نه زشته:
    _الو خاله
    خاله_سلام آوایی چطوری خاله؟
    _ممنون شما خوبین؟
    خاله_اگه شما پاشید بیاید به ما سر بزنید میفهمید حالم خوبه یا نه!
    _ااا خاله گله نکن دیگه
    خاله_پس ناهار پاشو بیا اینجا
    به به ناهارمون هم جور شد!نه نه!پوووف ای خدا!!ما که قرار بود ناهارو با پارسا و مانی باشیم!ای بابا!!
    تک سرفه ای کردم و گفتم:
    _اممم خاله ببخشید من امروز نمیتونم
    لحن صدای خاله تغییر کرد.انگار داشت با بغض حرف میزد.
    خاله_آوا عزیزم لطفا بیا
    با نگرانی پرسیدم:
    _خاله چیزی شده؟چرا صداتون اینجوریه؟
    پشت تلفن زد زیر گریه..نه واقعا مثل اینکه چیزی شده!
    با ترس گفتم:
    _خ..خا..خاله چیزی شده؟چرا گریه میکنی؟اتفاقی افتاده؟
    یکم آروم شد و تونست خودشو کنترل کنه،گفت:
    _آوا تو میدونی کوروش بچه ی ما نیست،درسته؟
    سکوت کردم و چیزی نگفتم.وقتی سکوتمو دید خودش ادامه داد:
    _آوا شهاب نمیدونست.اما یه از خدا بی خبری رفته بهش گفته..آوا بچم چند روزه حالش بده با من و بهرام اصلا حرف نمیزنه..آوا دخترم تو رابطت با شهاب خوبه از یه طرفی هم جوونین شماها حرف همدیگه رو میفهمین..بیا باهاش حرف بزن عزیزم
    پس بگو چرا آقا شهاب چند روزه پیداش نیست!!
    

    بعد از اینکه که خاله قطع کرد زنگ زدم واسه مانی و هماهنگ کردم باهاش.

    _شهاببببببببببب....بیا درو باز کن دیگهههههههه
    هر کاری میکردم درو باز نمیکرد.عقب عقب رفتم و گارد گرفتم.
    با سرعت رفتم سمت در که ...
    شهااااااااااااااااااب :|
    آخ خدا کمرممم!!
    پخش زمین شدم.
    شهاب با یه لبخند موزیانه رو تختش نشسته بود و به من نگاه می کرد.
    پسره ی نقطه چین سه نقطه ی سانسوره بووووق!!
    _گاوووو!!!
    خندید و چیزی نگفت.
    آروم از جام بلند شدم و درو بستم..نشستم روی کاناپه و شروع کردم به ماساژ دادن آرنج دست چپم..
    _شنیدم لوس شدی!!
    عمیق نگام کرد و با مکث گفت:
    _به نظرت این یعنی لوس بازی؟..وقتی بفهمی ۲۶ ساله بهت دروغ گفتن..تو باشی چیکار میکنی؟
    پامو انداختم رو پام.شونه بالا انداختم و گفتم:
    _من معمولا خونه رو ترک میکنم :|
    جدی شد و گفت:
    _بچه بازی در نیار آوا...شوخی ندارم..این مسئله فرق میکنه
    سرشو انداخت پایین و ساکت شد.
    _مشکل تو الان دقیقا چیه شهاب؟..این که خاله و عمو بهت دروغ گفتن؟...یا اینکه کوروش برادر واقعیت نیست؟
    یرشو آورد بالا و با نگاه غم زده و کلافه ای به من نگاه کرد.
    شهاب_نمیدونم آوا واقعا نمیدونم...گیج شدم
    _چرا؟..چیزی نشده که!
    عصبانی شد و گفت:
    _چیزی نشده؟..واقعا چیزی نشده؟..از نظر تو باید هم چیزی نشده باشه..تو جای من نیستی آوا..نمیفهمی،درک نمیکنی چه حسی دارم...اگه بعد از ۲۳ سال زدگیت بیان بهت بگن آوش یا آیین برادرای واقعیت نیستن،چه حالی میشی؟..چه حسی پیدا میکنی؟
    یکم فکر کردم و بعد گفتم:
    _راستشو بگم؟
    با قاطعیت گفت:
    _آره..راستشو بگو
    _هیچی!
    شهاب با تعجب گفت:
    _هیچی؟؟؟؟
    با آرامش شروع کردم به توضیح دادن:
    _آره..چون به قول خودت ۲۳ سال باهاشون زندگی کردم‌۲۳ سال بهشون گفتم داداش..اگه برادرای خودم هم نباشن،حتی اگه همخونم هم نباشن واسم مهم نیست..چون من ۲۳ سال اونا رو برادر خودم دونستم..۲۳ سال خواهرانه از صمیم دل دوسشون داشتم..هر اتفاقی هم که بیوفته هر کی هر چی هم بگه واقعیت هر چی هم باشه بازم اونا برادر منن..بازم من خواهر کوچولوی اونام..برام هیچ تغییری نمیکنه.
    شهاب سرش پایین بود و چیزی نمیگفت..تو فکر بود..منم‌گذاشتم تو حال خودش باشه..از جام بلند شدم و رفتم سمت گوشیش و شروع کردم فضولی کردن..خدا رو شکر پسورد نداشت : )
    اوه اوه سیل پیاما و میس کالا رو ببین..اونوقت میگه من باهیچ دختری ارتباط ندارم :|
    یکم که گذشت شروع کرد به حرف زدن:
    _کوروش هم خون من نیست..از خانواده ی من نیست..ولی برادرمه..
    به من نگاه کرد و ادامه داد:
    _تو راست میگی آوا..اون برادر منه..من ۲۶ سال بهش گفتم داداش بزرگه..پس از این به بعد هم نباید چیزی تغییر کنه..هر چی بشه..هر کی هر چی بگه...اون باز برادر منه
    از جام بلند شدم و بیخال رفتم سمت در .
    شهاب با تعجب گفت:
    _کجا؟
    گوشیشو پرت کردم تو بغلش و گفتم:
    _بابا از صبح تا حالا هیچی نخوردم..بوی قرمه سبزی خاله هم دیوانم کرده..برم حداقل یه ناخنک بزنم..تو هم این حرفای لوس احساسیو ول کن پاشو بریم پایین..پاشو
    شهاب بالشتشو برداشت و پرت کرد سمت من.
    سریع درو باز کردم و در رفتم.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 10
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 516
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,757
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 395
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,638
  • بازدید ماه : 44,085
  • بازدید سال : 317,521
  • بازدید کلی : 11,814,661