close
مجتمع فنی تهران
رمان فراز نیاز قسمت پنجم
loading...

رمان فا

   لبخند رضایتمندی زدم و به میز صبحانه نگاه کردم.میز کامل کامل بود.    تخم مرغ..کره..مربا..پنیر..شیر..نون تست..آب پرتقال..شیر..چایی..    و قسمت مورد علاقه ی من...نوتلا و کره ی بادوم زمینی‌‌..    نوچ نوچ نوچ..چه کدبانویی شدم مننن!!    دیروز ناهار که پرید..شب…

رمان فراز نیاز قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 356 جمعه 05 آذر 1395 : 10:14 نظرات ()

   لبخند رضایتمندی زدم و به میز صبحانه نگاه کردم.میز کامل کامل بود.
    تخم مرغ..کره..مربا..پنیر..شیر..نون تست..آب پرتقال..شیر..چایی..
    و قسمت مورد علاقه ی من...نوتلا و کره ی بادوم زمینی‌‌..
    نوچ نوچ نوچ..چه کدبانویی شدم مننن!!
    دیروز ناهار که پرید..شب هم پسرا با دوستاشون بودن..امروزو دیگه تصمیم گرفتم دعوتشون کنم واسه صبحانه..البته صبحانه که چه عرض کنم..ساعت ۱۰:۳۰ بود.
    نگاهم به تمنا افتاد.با قیافه ی داغون داشت از پله ها میومد پایین..چشماش نیمه باز بود..بخاطر همین پله ی آخری جلوی پاشو ندید و پخش زمین شد.
    اوخی نشیمنگاهش بر باد فنا رفت..دست به سینه ایستادم و با خنده بهش نگاه کردم.
    با بی حالی در حالی که نشیمنگاهشو ماساژ میداد خودشو رسوند به کاناپه و ولو شد.
    دیر کرده بود اساسی..رفتم سمت گوشی و شماره ی مانیو گرفتم..خاموش بود..شماره ی پارسا رو گرفتم..اونم خاموش بود................................



 
    ینی چی آخه؟..چرا جواب نمیدن اینا آخه‌‌..سابقه نداشت گوشی هاشونو خاموش کنن..
    یه لحظه ذهنم رفت سمت حرفای مانی..اون تهدیدا!...بادیگاردا!
    سریع دوییدم سمت اتاقم و آماده شدم..پله ها رو دوتا یکی کردم و دوییدم سمت در.
    تمنا همونجور که سرش تو کاناپه بود،گفت:
    _کجججا؟؟؟
    بدون جواب دادن بهش از خونه زدم بیرون.سریع رفتم جلوی در ویلای مانی‌..چندباز زنگ زدم و در زدم...اما هیچی به هیچی.
    عصبی گوشیمو از جیبم درآوردم و دوباره شماره هاشونو گرفتم..بازم خاموش بود...با کلافگی موهامو که تو صورتم پخش شده بود رو زدم کنار.
    از عصبانیت لگدی به در زدم.به ثانیه نکشید که آرش یکی از نگهبانا تو چارچوب در حاظر شد.
    با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
    _خانوم مشکلی پیش اومده؟
    _آرش مانی کجاس؟خونس؟
    آرش_نه خانوم ،آقا ساعت ۱۰ بود که از خونه رفتن بیرون
    _پارسا چی؟اون کجاس؟
    آرش_آقا پارسا که قبل مانی خان رفتن بیرون.ساعت ۹ بود اگه اشتباه نکنم.
    نفس عمیقی کشیدم تا بتونم خودمو کنترل کنم.هر چند که..‌.
    _پس چرا گوشی هاشون خاموشه؟تو نمیدونی کجا رفتن؟
    آرش_نه خانوم..ولی میشه فهمید.
    سوالی نگاهش کردم.
    گوشیشو در آورد و گفت:
    _چند لحظه صبر کنین
    پوفی کردم و منتظر شدم.
    آرش_الو عماد،کجایی؟..آقا اونجان؟
    یدفعه قرمز شد و با عصبانیت گفت:
    _احمق برای چی خبر ندادی؟..الان باید اینو به من بگی؟
    با نگرانی بهش نگاه کردم.
    دلشوره ی بدی داشتم..افکار منفی تو ذهنم موج میزدن..تمام بدنم میلرزید..حالم دست خودم نبود.
    آرش گوشیو قطع کرد و به من نگاه کرد.
    _چیشدا؟..مانی کجاس؟
    سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت..با عصبانیت جلو رفتم و کوبیدم به سینش.
    سرش داد زدم:
    _آرش با توام..حرف بزن دیگه لعنتی!
    با صدای آرومی گفت:
    _خانم آروم باشین
    بلندتر داد زدم:
    _آرش فقط بگو کجاس
    نفس عمیقی کشید و گفت:
    _بیمارستان
    سرجام خشکم زد..با وحشت بهش زل زدم‌‌.
    بیمارستان؟؟
    قبل از اینکه فرصت کنم حرفی بزنم چشام سیاهی رفت و ‌‌...
    
    مانی:

    روی نیمکت های حیاط بیمارستان نشستم..کلافه و عصبانی بودم..کی به خودش جرات داده همچین بلایی سر پارسا بیاره؟
    وقتی رسیدم بهش غرق خون بود..سرش شکسته بود.سروصورتش خونی بود و بدنش کبود شده بود.
    فقط کافیه بفهمم کی اینکارو کرده..روزگترشو سیاه می کنم.
    به بچه ها سپرده بودم ته تهشو در بیارن.خود پارسا که حرفی نمیزنه.
    توی افکارم غرق بودم و توجهی به اطرافم نداشتم‌..اما با صدای جیغ لاستیکای ماشینی توجهمو جلب کرد..سرمو آوردم بالا و به ماشین نگاه کردم.
    ماشین آرش؟!؟اون اینجا چیکار میکنه؟!
    در عقب باز شد و تمنا از ماشین پرید بیرون..داشت میرفت سمت ساختمون که صداش زدم.
    با دیدن من اول متعجب زل زد بهم.
    ولی بعد به ماشین اشاره کرد و داد زد:
    _مانی بدو آوا
    با نگرانی دوییدم سمت ماشین..آوا تو ماشین بیهوش افتاده بود..با دیدن آوا تو اون حال نفسم برای چند ثانیه ایستاد..سریع بغلش کردم و رفتم سمت ساختمون.
    همونموقع چندتا پرستار با برانکارد اومدن طرف ما..آوا رو گذاشتم روی برانکارد..سریع برانکاردو بردن داخل..دنبالشون رفتم تا اونجایی که پرستار جلوم و گرفت.
    رو به تمنا گفتم:
    _چیشده؟..این چه وضعیه؟
    در حالی که اشکاشو پاک میکرد گفت:
    _وقتی تو و پارسا وایه صبحونه دیر کردین بهتون زنگ زد..گوشی دوتاتون خاموش بود.نگران شد رفت دم در ویلا .آرش گفت دوتاتون رفتین بیرون.نگرانیش بیشتر شد.ارش زنگ زد واسه عماد..اونی که همیشه از دور مواظبتونه..عماد گفت اومدی بیمارستان..وقتی ارش بهش گفت آوا غش کرد..فکر کرده بلایی سرت اومده..
    با خشم و عصبانیت به آرش نگاه کردم.
    سرشو انداخت پایین و گفت:
    _آقا بخدا آوا خانم اجتزه ندادن اصن من حرف بزنم یا توضیح بدم..یهو غش کردن.
    زیر لب غریدم:
    _گمشو از جلو چشمم تا یه بلایی سرت نیاوردم
    چشمی گفت و سریع رفت.
    تمنا بازومو کشید و گفت:
    _مانی چیشده؟چرا اینجایی؟پارسا کو؟
    از روی کلافگی دستی لای موهام کشیدم و گفتم:
    _بردنش واسه‌ عکسبرداری از سرش
    تمنا با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد.
    تمنا_چرا؟؟چیشده؟؟
    _چند نفر ریخته بودن سرش و به قصد کشت زده بودنش..وقتی دیرن بیهوش شده ولش کردن رفتن.سرش شکسته..دکتر گفته باید عکس بگیرن از سرش تا مطمئن بشن ضربه ای نخورده.
    تمنا_خب حالا حالش چطوره؟
    _خوبه یکم سرگیجه داره فقط
    تمنا_کی اینکارو کرده؟
    _پوووف..نمیدونم تمنا..نمیدونم
    روی صندای نشسنم و سرمو بین دستام گرفتم.داشتم از عصبانیت منفجر میشدم.
    از یه طرف پارسا...از یه طرف هم آوا...
    پووووف

    
    آوا :

    آروم لای چشامو باز کردم.نور پررنگ لامپ باعث شد چشام ناخداگاه بسته بشه.یکم سرمو متمایل به چپ‌کردم‌ تا نور مستقیم لامپ به چشمم نخوره.
    یکم که گذشت با شنیدن صدای حرف زدن دو نفر چشمامو باز کردم
    _حالش خوبه فقط فشارش افتاده بود..سِرُمش که تموم بشه میتونه بره.
    _ممنون
    _خواهش میکنم مواظبش باشین.
    با دیدن تمنا بالای سرم تعجب کردم.
    تمنا_آوا بهوش اومدی؟
    با صدای گرفته ای گفتم:
    _من کجام تمی؟
    تمنا_بیمارستان عزیزم
    با گیجی گفتم:
    _بیمارستان؟
    یهو مغزم به کار افتاد.
    بیمارستان؟...مانی!
    سریع نشستم تو جام که با فشاری که به دستم آوردم سوزن سِرُم رفت تو دستم. سوزش خیلی بدی ایجاد شد و دستم حسابی خون اومد.
    از درد صورتم جمع شد.
    تمنا_آروم باش آوا...چیکار میکنی؟
    _تمنا مانی کجاست؟..مانی کو؟..ارش گفت بیمارستانه..منو ببر پیشش
    تمنا در حالی که سعی میکرد با دستمال خون دستمو پاک کنه گفت:
    _مانی خوبه عزیزم الان میاد
    پتو رو از روی خودم برداشتم و گفتم:
    _منو ببر پیشش تمی..میخوام ببینمش
    تمنا_آروم باش آوا عزیزم..خودش الان میاد میگم
    خواستم از رو تخت بیام پایین که در باز شد و مانی اومد تو.
    سریع اومد سمتم و منو گرفت تو بغلش..تمنا از اتاق رفت و درو بست.
    با بی تابی پیرهنشو چنگ زدم و نفس عمیقی کشیدم که بوی عطر تخلش بینیمو پر کرد..آروم گودی گونمو بوسید.
    زیر گوشم زمزمه وار شروع کرد به حرف زدن..با شنیدن صداش ارامش وصف نشدنی به وجودم تزریق شد.
    مانی_نبینم خانومم اینقدر بیتابه!
    منو از خودش جدا کرد و گفت:
    _قربونت برم..شما که باز غش کردی.
    با قیافه ی مظلوم و لب و لوچه ی آویزون بهش نگاه کردم و گفتم:
    _من دو بار بیشتر تو عمرم غش نکردم
    خندید و گونمو بوسید.
    مانی_پیشی کوچولوی من
    _مانی؟
    موهامو پشت گوشم زد و گفت:
    _جان مانی؟
    _تو خوبی؟
    لبخند مهربونی زد و گفت:
    _من خوبم خانومم..نگاه کن سالم سالمم
    _پس واسه چی اومده بودی بیمارستان؟
    مانی_بخاطر پارسا عزیزم.
    با تعجب گفتم:
    _پارسا؟؟...مگه پارسا چیشده؟؟؟
    مانی_ریخته بودن سرش و تا خورده بهش زدن
    هین بلندی کشیدم و دستمو جلوی دهنم گرفتم.
    مانی سرش پایین بود و تو فکر بود‌..پس بالاخره باراد عوضی کار خودشو کرد..پارسای بدبخت بخاطر من این بلا سرش اومد.
    _مانی؟
    سرشو باند کرد و بهم نگاه کرد.
    مانی_جانم؟
    _میدونی کار کی بوده؟
    مانی_دنبالشم.
    _من میدونم !
    با تعجب بهم نگاه کرد.
    مانی_میدونی؟
    _آره
    مانی_از کجا میدونی؟نفس عمیقی کشیدم و چند ثانیه مکث کردم.شروع کردم به توضیح دادن قضیه ی شب تولد.
    تمام مدت سرش پایین بود و پشت سر هم نفس عمیق می کشید.
    
    وقتی حرفام تموم شد با چشمای سرخ شدش بهم نگاه کرد.
    مانی_چرا بهم نگفتی؟
    سرمو انداختم پایین و آروم گفتم:
    _پارسا گفت بهت نگم
    از فرط عصبانیت داد زد:
    _پارسا غلط کرد با تو
    تمنا پرید داخل ‌اتاق و روبه مانی گفت:
    _چته مانی؟؟؟...چرا داد میزنی؟؟..اینجا بیمارستانه ها مثلا
    مانی به من اشاره کرد و با حرص گفت:
    _از آوا خانوم بپرس
    _مانی همش بخاطر خودت بود
    دوباره عصبانی شد و داد زد:
    _آوا اون به تو توهین کرده،پارسا رو هم تهدید کرده...من الان باید بفهمم؟..ببین چه بلایی سر پارسا اوردن.‌چی به خاطر خودم بود آوا؟..ها؟؟...چی؟؟
    سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم.
    به سمت در رفت و گفت:
    _اینطوری نمیشه...خودم حقشو میزارم کف دستش
    اینو گفت و از اتاق زد بیرون.بدون هیچ مکثی سِرُمو از تو دستم کشیدم بیرون.جوری که خون پاشید بیرون.
    دندونامو محکم روی هم فشارم دادم تا جیغ نزنم.
    سریع از اتاق رفتم بیرون و به تمنا که سعی داشت جلومو بگیره توجهی نکردم.
    از بیمارستان زدم بیرون.مانی داشت از خیابون رد میشد.
    بدون نگاه کردن به ماشین ها دوییدم سمت خیابون.
    با صدای داد مردی وسط خیابون ایستادم‌و به سمت چپم نگاه کردم.
    _ خانـــوم مواظـــــب بــــاش
    با دیدن ماشین مشکی مدل بالایی که با سرعت به سمتم میومد وسط خیابون خشکم زد.
    ذهنم قفل شده بود و قدرت تصمیم گیری نداشتم.
    میخواستم از جام تکون بخورم ولی نمیتونستم..پاهام یاری نمیکرد.
    تو حال خودم نبود..فقط با وحشت به ماشینی که هر لحظه به من نزدیکتر میشد خیره شده بودم.
    با پرت شدنم به عقب و صدای جیغ لاستیکا تازه به خودم اومد.
    نگاهی به دور و اطرافم کردم.ماشینه فرار کرده بود.
    مردم یه قسمت جمع شده بودن..زنی اومد طرفم..کمکم کرد تا از جام بلند شم.
    با گیجی رو بهش پرسیدم:
    _یدفعه چیشد؟
    با صدای ارومی گفت:
    _دخترم اون آقاهه تو رو پرت کرد اینطرف و ماشین به شدت به اون زد بعد هم ماشین فرار کرد..مردم هم جمع شدن دور اون اقا.
    با تعجب نگاش کردم.
    _کدوم آقا؟
    با دستش به اونطرف خیابون نگاه و گفت:
    _همون اقایی که تیشرت مشکی تنش بود اونطرف خیابون کنار اون ماشین وایساده بود.
    رد نگاهشو گرفتم تا رسیدم به ...
    با وحشت به ماشین مانی و بعد به جمعیت نگاه کردم.
    دوییدم سمت جمعیت و با کلافگی همشونو کنار زدم.
    با دیدنش تو اون حال در حالی که غرق خون بود از ته دلم جیغ زدم و اسمشو به زبون آوردم.
    _ مـــــــانـــــــــی ! !
    کنارش زانو زدم و سرشو گرفتم تو بغلم.
    تمام بدنم به رعشه افتاده بود و میلرزید.
    مانی چشماش نیمه باز بود و با اون چشمای قشنگش به من نگاه میکرد.
    اشکام راشونو پیدا کرده بودن و بلافاصله بعد از چکیدن روی گونه ی مانی می افتادن.
    نفس های گرمش زیر گردنم پوستمو میسوزوند.
    مانی دستشو گذاشت رو دستم و فشار داد.پشت دستشو ب*و*س کردم و بهش زل زدم‌
    با صدای کم جونش زیر گوشم گفت:
    _آوا
    وسط هق هقم بزور گفتم:
    _جانم عشقم جانم؟
    لبخندی زد و گفت:
    _دوست دارم
    قبل از اینکه فرصت کنم حرفی بزنم چشمای مانی بسته شد.فشار دستش کم شد و دیگه گرمی نفساشو حس نکردم‌
    با وحشت آروم تکونش دادم و زمزمه وار گفتم:
    _مانی
    دستمو گرفتم جلوی دماغش..نفس نمی کشید!
    گرفتمش تو بغلم و با تمام وجودم اسمشو فریاد زدم.
    زجه میزدم و فقط اسمشو به زبون میاوردم.
    بدنشو تکون میدادم تا شاید پاشه.
    _مانی پاشو...پاشو روانی...مانی جون آوا پاشو...مانی من...عشقم تو رو خدا پاشو..چشماتو باز کن ..مانی...مــــانـــــــــی...مـــــــــانـــــــــــی !!

    ((در آغوش تو میمیرم...
    در آغوشی که از گرمی جانسوز تنت سوزم
    در آغوشی که از ضرب قلبت نغمه ها سازم
    درآغوش تو میمیرم...
    در آغوشی که با رغم خزانها سبز‌ و گل پوشم
    در آغوشی که از احساس لرزشهای رویاییش مدهوشم
    در آغوشی که بار زندگی میوفتد از دوشم
    در آغوشی که میگردد همه دنیا فراموشم
    در آغوشی که جای داد و فریاد است خاموشم
    مرا این درد چو درمان است که با تو هم آغوش ام
    درآغوش تو میمیرم...
    از آن ترسم که در سودای عشق و عاشقی روزی
    مرا بگذاری و دل بر کسی بندی که چون باشد
    که چشمش نگاهی غرق خون دارد
    نه شوری در دل و نه سینه اش ذوق جنون دارد
    و آنجاست که همه دنیای من پوچ است
    دگر سهمی ندارم در جهان لحظه ی کوچ است
    تو در هر نفس و هر لحظه با من باش
    مرا از چشم بدبینان در آغوشت پناهم ده
    درآغوشی که اعجاز است و احساس است و مهتاب است
    دلم بر یاد آن روز و شب چه بی تاب است
    که روزی با تو تقدیرم به پیوست
    خوش آن ساعت که میدانم در این آغوش میمیرم
    در آغوش تو میمیرم...
    در آغوشی که از گرمی جانسوز تنت سوزم
    در آغوشی که از ضرب قلبت نغمه ها سازم
    درآغوش تو میمیرم...
    در آغوشی که با رغم خزانها سبز و گل پوشم
    در آغوشی که از احساس لرزشهای رویاییش مدهوشم
    در آغوشی که بار زندگی میوفتد از دوشم
    در آغوشی که میگردد همه دنیا فراموشم
    در آغوشی که جای داد و فریاد است خاموشم
    مرا این درد چو درمان است که با تو هم آغوش ام
    در آغوش تو میمیرم... ))
    ((آرشاوین_در آغوش تو))
    
    از دید سوم شخص(او):

    آوا پشت در اتاق ایستاده بود و ماتش برده بود‌..میخواست بره تو..میخواست پیش عشقش باشه..میخواست دستشو بگیره..تو چشمای سبزش زل بزنه و بازم تو دلش اعتراف کنه که این مردو از هر کس تو این دنیا بیشتر دوست داره..میخواست بازم گرمی نفس هایی کسی که مسبب نفس کشیدنشه رو حس کنه..ذهنش خالی بود..هیچ حسی نداشت..فقط میخواست بره تو..بره پیش مانی..کنارش باشه..ولش نکنه..دلش میخواست بره تو و خودشو تو بغل مانی جا کنه و دوباره گرمی ب*و*س*ه های مانی روی موهاشو حس کنه..اون عشقشو میخواست..تنها مرد زندگیشو میخواست..اون مانیو میخواست..ولی نمیذاشتن..نمیداشتن بره تو..نمیداشتن کنارش باشه..اشکاش بی وقفه از چشماش میچکید..حتی حسشون هم نمیکرد..هیچیو حس نمیکرد..نه سر و صداهای اطرافشو نه جایی که وایساده بود و نه اومای اطرافشو..

    پارسا شاید صد باری میشد که طول و عرض راهرو رو یکی کرده بود..کلافه بود..عصبی بود..نگران بود...بغضش داشت خفش میکرد..استرس تمام وجودشو گرفته بود و اروم و قرار نداشت..ذهنش رفت به صبح..وقتی که بهوش اومد و مانی بالا سرش بود..با خنده بهش میگفت مردتیکه تو چرا هنوز نمردی؟..صد تا جون داری تو آخه..‌بمیر دیگه از شرت خلاص شم..با یاداوریش برای چند ثانیه..فقط چند ثانیه لبش با لبخند کش اومد..اما سریع دوباره افکار منفی به سراغش اومد و اروم و قرارشو ازش گرفتن..مانی برادرش بود..رفیقش بود..هم خونش بود..چندین سال بود که با مانی دوست بود..هیچی و هیچکس تا حالا اون دوتا رو از هم دور نکرده بود..حتی وقتی مانی آلمان بود،ماهی یبار بهش سر میزد و هر روز تماس تصویری با هم داشتن..با فکر اینکه مانی تنهاش بزاره و دیگه نفس نکشه داد بلندی کشید و مشت محکمی به دیوار کوبید..

    تمنا یه‌گوشه به دیوار تکیه داده بود و خودشو بغل کرده بود..به آوا زل زده بود و به حالش گریه می کرد..توی دلش خدا خدا می کرد که مانی بلایی سرش نیاد وگرنه اوا میمیرد..فقط خودش میدونست چقدر اوا مانیو دوست داره..فقط خودش میدونست چقدر به مانی وابستس...چقدر تو اون چهار سال آوا زجر کشید..چقدر گریه کرد و افسرده شد..میدونست اگه مانی بمیره آوا هم دیگه زنده نمیمونه..نمیتونه زنده بمونه..حتی اگه جسما نفس بکشه روحا میمیمره..با تمام وجودش از خدا خواهش میکرد که مانی چیزیش نشه..مانی نمیره..فقط مانی نمیره..

    با باز شدن در اتاق سه تاشون به خودشون اومدن و هجوم بردن به سمت دکتر..دکتر قیافش گرفته بود و معلوم بود که خبرای خوبی براشون نداشت.
    پارسا سراسیمه رو به کرد گفت:
    _اقای دکتر چیشد؟؟..حالش چطوره؟؟
    دکتر به قیافه ی برآشفته و پریشون پارسا نگاه کرد..چجوری میتونست بهشون بگه.
    یکم که مکث کرد تمنا گفت:
    _دکتر لطفا بگین..چیشد؟؟
    دکتر نفس عمیقی کشید و شروع کرد به حرف زدن:
    _متاسفانه بیمار کورتکس مغزش از بین رفته و هیچگونه پاسخی به تحریکات ایجاده شده نمیده..از طرف دیگه هم رفلکس های مغزش تخریب شده و این یعنی..
    مکث کرد.سرشو انداخت پایین و به زمین نگاه کرد.
    پارسا و تمنا با وحشت به دکتر خیره شده بودن و با اضطراب منتظر بودن تا حرفی بزنه..
    پارسا وقتی سکوت دکترو دید،یقشو گرفت و با عصبانیت داد زد:
    پارسا_خب اینا یعنی چی؟..چرا حرفتو کامل نمیکنی مردتیکه؟...دِ بنال!
    _یعنی مرگ مغزی!
    با شنیدن صدای کم جونی تمنا و دکتر و پارسا برگشتن و به صاحب صدا نگاه کردن.
    آوا بود.
    پارسا با دهن باز به آوا نگاه کرد و تمنا دستشو جلو دهنش گرفته بود تا جیغ نزنه.
    دکتر سری با تاسف تکون داد و گفت:
    _تسلیت میگم غم آخرتون باشه!
    دستای پارسا رو از دور یقش پس زد و رفت...
    پارسا با ناباوری خودشو رسوند به دیوار.سُر خورد و نشست روی زمین..کم کم به خودش اومد و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن.
    تمنا روی صندلی نشست و اونم شروع کرد به گریه کردن.
    آوا اما هنوز به اون در خیره بود..
    آروم آروم رفت جلو و وارد اتاق شد..
    پرستارا داشتن دستگاها رو از مانی جدا میکردن..
    اروم رفت کنار مانی روی تخت نشست.
    ماتش برد به صورت عشقش..
    خواب بود..
    ولی تو خواب هم هیچی از زیباییش کم نمیشد..
    پرستارا با دیدن حال آوا نگاه ترحم آمیزی بهش کردن و رفتن بیرون..
    آوا موند و مانی..
    دستای مانیو گرفت تو دستش..
    یخ بود..
    قلبش یخ زد..
    دست مانیو با دو دستش گرفت و سعی کرد با نفسش گرمش کنه..
    ولی نشد..
    یخ بود و هیچجوری دیگه گرم نمیشد..
    دستشو برد سمت صورت مانی و شروع کرد به نوازش کردن صورتش..
    لبخندی زد و اروم گونه ی مانی و ب*و*س کرد..
    صورتش هم یخ بود.‌.
    عادت نداشت به سرد بودن دستا و بدن عشقش..
    اونم داشت کم کم یخ میزد..
    اینو از تپش های قلبش که به شماره افتاده بودن میفهمید..
    آروم کنار مانی دراز کشید و سرشو گذاشت رو سینش..
    بدنش سرد بود..
    ولی براش مهم نبود..
    اون فقط میخواست کنار عشقش باشه و تو بغل اون باشه..
    سعی کرد صدای تپش های قلب مانی و بشنوه...
    اما نمیزد..
    نه نفس میکشید نه ضربان قلبش میزد..
    مانی مرده بود..
    مرگ مغزی..
    
    تقریبا همه ی استادای دانشگاه و شاگردای مانی توی بهشت زهرا جمع شده بودن.
    همشون ناراحت بودن..شوکه بودن..
    کی فکرشو میکرد همچین بلایی سر مانی بیاد!؟
    پارسا جلو رفت و خودش بیلو گرفت..میخواست خودش با دستای خودش بهترین رفیقشو به خاک بسپاره..عینک زده بود تا کسی حال و روزشو نبینه..کسی چشمای به خون آغشته شدشو نبینه..حس کسیو داشت که برادر تنیشو از دست داده..‌هر بیل خاکی که روی مانی می ریخت مانی بیشتر محو میشد..از دیدش..از فکرش..از کنارش!

    آوا کنار قبر رو زمین نشسته بود و فقط به اون قبر نگاه می کرد..حتی گریه هم نمیکرد..فقط نگاهش میکرد..عشقش تو اون قبر بود..وقتی مانیو تو اون حالت دید میخواست داد بزنه..میخواست داد بزنه و بگه مانی سفید بهت نمیاد..چرا پوشیدی لعنتی؟..مگه قرار نبود دیگه ولم نکنی؟..مگه قرار نبود دیگه نری؟..مگه قرار نبود حرف از مردن نزنی؟..پس چرا الان اینجایی؟..چرا الان سفید پوشیدی نامرد؟..چرا رفتی مانی؟..من باید الان اینجا می بودم..تو واسه چی خودتی انداختی وسط؟..مانی تو میدونستی من نمیتونم بدون تو نفس بکشم..چرا نداشتی بمیرم؟..من باید الان تو این قبر می بودم.. مـــــن مــــانـــــی...مـــــــــن....نه تــــــو..مردن حق من بود عشقم..نه تو
    تمنا سرشو گذاشته بود رو شونه ی آوا و بلند هق هق می کرد..اونم مثل بقیه با ترحم به آوا نگاه میکرد..آوایی که یروزه تبدیل شده بود به یه مرده ی متحرک..

    همه از وضعیت و حال آوا میتونستن به عشقش پی ببرن..
    آوا آروم یه مشت خاکو برداشت و گرفت تو دستش..بهشون خیره شد..قرار بود دیگه این خاکا مانیو بغل کنن..قرار بود تا ابد اینا پیش مانی باشن..حتی به یه مشت خاک هم حسودیش میشد..به یه مشت خاک..هه!
    یکم که گذشت همه بعد تسلیت گفتن رفتن..فقط سه نفر موندن..
    سه تاشون به قبر نگاه میکردن..اکیپ چهار نفرشون الان دیگه فقط سه نفر و داشت..
    سه تاشون تو فکر بودن..فقط نگاه میکردن..نگاهایی که هر کدوم کلی حرف پشتشون بود..
    سه تاشون میخواستن حرف بزنن اما زبونشون قفل شده بود..
    با شنیدن صدایی پارسا و تمنا برگشتن و به صاحب صدا نگاه کردن..
    _ دختره ی عــــوضــــی با چه رویـــــی اومدی ایــنجــا ؟؟!!
    بارانه بود.
    جیغ میزد و به طرف آوا میومد..
    آوا صداشو میشنید ولی سرشو بلند نمیکرد..نمیتونست چشم از اون قبر بگیره.
    بارانه به آوا رسید و شروع کردن به زدنش و هل دادنش.
    داد میزد و آوا رو تکونای شدید میداد.
    بارانه_ دیدی آخرش کشتیـــــــش....تو باید میمـــــردی..تو باید الان اینجا تو این قبر میبــودی....دختره ی عوضــــی!!
    تمنا به سمتشون رفت و بارانه رو از اوا جدا کرد.
    تمنا_گمشو اونور..معلوم هست چی داری میگی؟..حرف دهنتو بفهم..
    بارانه محکم زد به سینه ی تمنا و گفت:
    _تو چی میگی؟..مانیو کشتین حالا طلبکار هم هستین؟؟
    روکرد به اوا و ادامه داد:
    _واسه چی اومدی تو زندگیش؟؟..واسه چی اومدی و بدبختش کردی؟؟..واسه چی عوضی؟؟..تو اونو کشتی لعنتی...اون بخاطر تو مرد
    آوا چشماش لبریز شده بود..‌عشقش بخاطر اون مرد..بارانه راست میگفت..حق اون بود زیر خروارها خاک بخوابه...حق اون بود مردن..
    نفس حبس شدشو بیرون داد و نفس عمیقی کشید.
    سرشو بلند کرد و به صورت عصبانی بارانه نگاه کرد.
    با دیدن باراد پشت سر بارانه آتیش گرفت.
    اگه این باراد عوضی نبود مانی نمیمرد...اگه اون کارو رو نکرده بود مانی الان زنده بود..پارسا کارش به بیمارستان نمیکشید..مانی عصبانی نمیشد..اگه اون نبود الان مانی نفس میکشید و کنارش بود.
    با عصبانیت دویید طرف باراد.میخواست تمام داغ دلشو سرش خالی کنه میخواست اینقدر سرش داد بزنه که گوشش کر بشه..میخواست اینقدر بزنش که دیگه نتونه از زور درد نفس بکشه..
    قبل از اینکه برسه به باراد،پارسا از پشت بغلش کرد و نذاشت بیشتر از این بره جلو..آوا توی بغل پارسا تقلا میکرد و با عصبانیت سر باراد داد میزد‌.
    آوا_ آشغــــال تو به چه حقی اومدی اینجا..تو با چه جراتی اومـــدی؟...عوضی اون داشت میومد پیش تــــو...داشت میومد تو رو بکشــه..داشت میومد زندت نزاره..اومدی اینجا چیکار..گمشــــــو آشغـــــال
    پارسا در حالی که بزور آوا رو نگه داشته بود گفت:
    _آوا آروم باش..آروم باش عزیزم
    آوا داد میزد و گریه میکرد.
    آوا_چطوری آروم باشم پارسا..مانی بخاطر اون مُرد..پارسا مانی مرده..میفهمی؟؟؟.. مــــــــرده...پارسا مانی مــرده.. مــــــرده پارسا مرده مانی
    دست از تقلا کردن تو بغل پارسا برداشت و نشست رو زمین..
    نشست رو زمین و از ته دلش زار زد..
    زجه زد..
    گریه کرد..
    این بغض داشت خفش میکرد‌..
    میخواست خودشو خالی کنه‌..
    نمیخواست پنهونش کنه..دلش تنگ مانی بود..
    به زبون میاورد مانی مرده..
    با چشمای خودش دید مانی مرده..
    دید نفس نمیکشه..دید بدنش یخ زده..دید قلبش نمی تپه..
    ولی باورش نمیشد..
    نمیتونست باور کنه که دیگه نیست..دیگه نمیبینش..دیگه صداشو نمیشنوه..دیگه لبخندشو یا حتی اخمشو نمیبینه..
    دلش مانیو میخواست..
    بره بغلش و خودشو خالی کنه.‌.
    چجوری بغلش میکرد..بینشون خروارها خاک بود..خروارها فاصله..
   
    از ماشین پیاده شد..
    کتشو مرتب کرد و دستی لای موهای پرپشت جو گندمیش کشید..
    عصبانی بود و اخماش حسابی گره خورده بود..
    این فقط ظاهر قضیه بود..
    درونش غلغله به پا بود..
    خودش با دستای خودش پسرشو کشت..
    مانی نباید میمیرد..اون میخواست آوا بمیره نه مانی.‌.
    بغض راه تنفسشو تنگ کرده بود..
    بعد از سالها حس پدرانش برگشته بود..
    بعد از سالها حس عذاب وجدانش بیدار شده بود‌..
    خودش پسرشو کشت..
    وقتی مازیار مرد ناراحت شد ولی حسش زودگذر بود..
    مانی فرق می کرد..مانی براش با همه ی آدمای دنیا فرق می کرد..
    مانی مُرد..خودش پسرشو کشت..خودش!!
    اون دختره ی لعنتی زنده بود..هنوز نفس میکشید..ولی پسرش مُرد..نفس نمیکشه دیگه..پسرش مُرد!
    خودشو جمع و جور کرد و با صدایی محکم و جدی گفت:
    _چه خبر؟
    آرش سرش پایین بود و حسابی گرفته بود.
    آرش_آقا مانیو..
    آرش مکث کرد و نفس عمیقی کشید..
    آرش_آقا مانیو خاک کردن آقا
    چشماشو بست و نفسشو حبس کرد..پسرشو خاک کردن..رفت..نرسید که باهاش خدافظی کنه..مانی رفت..
    به سمت قطعه ی مانی حرکت کرد..دلش بیتاب دیدن پسرش بود..حتی اگه نتونه صورتشو ببینه..میخواست فقط بودنشو حس کنه..حتی اگه صدای نفساشو نشنوه..حتی اگه صورتشو نبینه..فقط میخواست حسش کنه..
    با دیدنش از دور با انزجار بهش نگاه کرد..رو زمین نشسته بود و بلند گریه میکرد و داد میزد..
    با پوزخند جلو رفت و روبروش ایستاد..آوا سرش پایین بود.. با حس اینکه کسی روبروش ایستاده سرشو بالا آورد..از کفش های براقش شروع کرد..با دیدن صورت گرگفته و عصبیش ماتش برد..اینجا چیکار میکرد؟..
    پارسا و بارانه و باراد با تعجب بهش نگاه میکردن..خیلی وقت بود ندیده بودنش..حالا اینجا..سر خاک مانی!!
    پارسا پشت سر آوا ایستاد و دست به سینه بهش نگاه کرد..
    خسرو به روی آوا پوزخند صدا داری زد..دستاشو کرد تو جیبش و با غرور گفت:
    _تو که هنوز زنده ای!یعنی عشقتون اینقدر ارزش نداشت که بعد از عشقت خودت هم بمیری؟..جالبه!
    آوا تو چشماش زل زده بود و هیچ حرفی نمیزد..حرفی واسه گفتن نداشت..خودش هم نمیدونست چطور هنوز داره نفس میکشه..چطور حتی تونست خاک کردن مانیو با چشمای خودش ببینه و بی صدا فقط نگاه کنه
    خسرو_اون ماشین به دستور من میخواست تو رو بکشه
    همه با تعجب بهش نگاه کردن..پارسا که حسابی جا خورده بود گفت:
    _چی؟..یعنی شما خودتون مانی و ...
    خسرو نذاشت پارسا ادامه ی حرفشو بگه و با عصبانیت داد زد:
    _قرار نبود مانی بمیره..قرار بود این دختر بمیره..نه پسر من!
    همه شوکه بودن و با افکار و سوالای ذهنشون کلنجار میرفتن..
    آوا از جا بلند شد و روبروی خسرو ایستاد..با چشمای مظلوم و لبریز از اشک بهش نگاه میکرد.‌‌.تو ذهنش فقط یه سوال بود..چرا؟..
    با صدایی گرفته و بغض آلود گفت:
    _چرا من؟..مگه من چیکار کرده بودم که میخواستین منو بکشین؟..چرا؟
    خسرو با دیدن چشمای آهو پوزخندی زد و گفت:
    _چون اضافی بودی..از یه طرف واسه پسرم کم بودی..از طرف دیگه بار محافظت از تو هم رو دوش مانی بود..میخواستم این بارو از رو دوش پسرم بردارم..
    آوا لبخند تلخی زد..پس اضافی بود!
    آوا_پدر مهربون..پدر وظیفه شناس
    مکثی کرد و با تنفر به چشمای خسرو نگاه کرد
    آوا_پدری که قاتل دو تا پسرش و همسرش هست..پدری که زندگی خانوادشو به تباهی کشید..همسری که آب شدن زنشو دید و دم نزد..پدری که برای حفظ موقعیتش دستور داد پسرشو از سر راه بردارن تا مبادا این همه ثروت و موقعیت دود شه بره هوا..پدری که میخواست عشق پسرشو از سر راه برداره تا پسرش آسوده باشه..چه پدر مهربونی!
    خسرو از فرط عصبانیت اسلحشو در آورد و قلب آوا رو نشونه گرفت..پارسا سریع جلوی آوا ایستاد.
    خسرو داد زد:
    _پارسا برو کـنــــار
    پارسا_نمیرم
    خسرو_پارسا گفتم برو اونور نمیخوام دستم به خون تو هم آلوده بشه...میخوام حق اون دختر رو بزارم سر جاش..پسر من مرده پس اونم باید بمیره..برو کنار پارسا!!
    پارسا_میخوای آوا رو بزنی اول منو بزن..مانی مُرد تا عشقش تا آوا کوچولوش آسیب نیبینه..نمیزارم به امانتی مانی آسیب برسونی
    خسرو_پارسا با من یکی بدو نکن..نمیخوام بهت آسیبی برسونم
    پارسا_حرفمو دو بار تکرار نمیکنم خسرو خان
    خسرو و پارسا هر دو تو چشمای همدیگه زل زده بودن و از فرط عصبانیت نفسهای عمیق میکشیدن..
    خسرو کنترلشو از دست داد..اسلحه رو گرفت رو به آسمون و همزمان با داد بلندی که کشید تیرهای اسلحه رو تو هوا خالی کرد..
    بارانه و تمنا از ترس جیغ میکشیدن و گوشاشونو گرفته بودن.
    باراد و پارسا و آواهم محو چهره ی عصبانی خسرو بودن..
    بعد از اینکه همه ی تیرها خالی شد اسلحه رو گوشه ای پرت کرد و بدون نیم نگاهی به بقیه،رفت...
    مانی خودشو بخاطر آوا به کشتن داد،اما نمیدونست با اینکارش ظالمانه ترین کارو در حق آوا کرد...
    آوا..کسی که بهش میگن لیاقت اون مرگ بود نه مانی...
    
    تمنا:

    (سه ماه بعد)
    اه مردتیکه برو دیگه..راهو الکی سد کردی!!
    بوق طولانی ای زدم که از بی فرهنگی زیادش فحشی زیر لب گفت و پراید داغونه ابوغراضشو از سر راه برداشت..عجله داشتم و دیرم شده بود..باید میرفتم دنبال آوا...
    ماشینو جلوی بیمارستان پارک کردم و پیاده شدم..خواستم برم سمت بیمارستان که...ای داد بیداد گوشیمو یادم رفت..
    سریع دوییدم سمت ماشینو گوشیمو از رو داشبورد برداشتم..
    اتفاقا داشت زنگ میخورد..با دیدن اسم مخاطب لبخندی رو لبم نشست..
    _به به آقا پارسا..چه عجب یادی از ما فقیر فقرا کردین شما..لندن خوش میگذره؟
    خندید و گفت:
    _برو بچه پررو.. این منم که باید از دست تو شاکی باشم..نمیگی من تو کشور غریب دِق میکنم از تنهایی..نمیگی بزار یه زنگی به پارسا بزنم ببینم مرده ؟ زندس؟چیکار میکنه؟کجا میره؟ کجا میاد؟..آخه آدم اینقدر بی قید؟!..مایه ی تاسفه!!
    _خب عیزم من مگه مثل تو اَم که تو زندگی دیگران دخالت کنم؟..من سرم تو زندگی خودمه
    پارسا_تو که راست میگی!!
    _صد البته
    تک خنده ای کرد و گفت:
    _چه خبر از آوا؟
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    _امروز مرخص میشه!!
    پارسا هم لحن صداش تغییر کرد و آرومتر شد.
    پارسا_بهتره؟
    _اینطوری به نظر میاد
    پارسا_تمنا اگه هنوز بهتر نشده بزار بمونه
    _نمیتونه دیگه پارسا...اونجا داره بیشتر افسرده میشه..نمیدونی دو روز پیش که پیشش بودم چجوری مظلوم تو چشام زل زده بود و با التماس ازم میخواست که از اونجا ببرمش..پارسا به جان خودم تو این ۱۹ سال که با آوا دوست بودم یبار نشده بود آوا رو اینجوری ببینم..
    پارسا_به نظرت براش بهتره که مرخص بشه؟
    _صد در صد بهتره ..باید ببینیش پارسا..نمیدونی چقدر ضعیف و پریشون شده..ببینیش اصلا باورت نمیشه این،اون آوای سابقه!!
    پارسا_نگو تمنا..نگو
    مکث کردم..میدونستم پارسا طاقت شنیدن اوضاع و احوال آوا رو نداره!
    _پارسا
    پارسا_جانم؟
    _ما که فقط با مانی دوست بودیم دلمون اینقدر براش تنگ شده..دیگه از آوا چه انتظاری داری؟
    پارسا آهی کشید و گفت:
    _تمنا هنوز که هنوزه اسم مانی میاد بغضم میگیره..هنوز باورم نمیشه که مانی دیگه نیست..هنوز که هنوزه منتظرم که بهم زنگ بزنه..دلم خیلی واسش تنگ شده تمنا خیلی!
    دوتامون ساکت شدیم.صدای نفس های عمیق پارسا از پشت تلفن میومد..معلوم بود داره جلو خودشو میگیره تا گریه نکنه!
    یکم که گذشت خودش سکوتو شکست و ادامه داد:
    پارسا_اگه دوباره خود کشی کنه چی؟
    _نمیکنه
    پارسا_چرا؟..از کجا مطمئنی؟..دوبار خودکشی کرد آوا..دوباره هم میکنه!
    _نه..به جون مانی قسمش دادم..مطمئنم دیگه اینکارو نمیکنه
    _تمنا!!
    برگشتم و به صاحب صدا نگاه کردم..شهاب و عاطفه بودن!
    انگشتمو گرفتم جلوشون و گفتم:
    _یه لحظه!
    بعد به پارسا گفتم:
    _پارسا من برم دیگه..آوا منتظرمه..دیر میشه
    پارسا_باشه عزیزم برو..مواظبش باش تمنا
    _هستم..تو هم مواظب خودت باش
    پارسا_هستم..خدافظ
    _خدافظ
    گوشیو گذاشتم تو جیب و برگشتم سمت شهاب و عاطفه..یکی دو هفته ای میشد که با هم نامزد کردن..بعد از عروسی بیتا مثل اینکه از همدیگه خوششون اومده بود و با هم دیگه بیشتر آشنا شده بودن..تو این سه ماه خیلی اتفاقا افتاد..پارسا از ایران رفت..میگفت نمیتونه بدون مانی این کشورو تحمل کنه..آوا افسردگی حاد گرفت و دوبار خودکشی کرد..واسه همین با رضایت خودش تو بیمارستان بستریش کردیم..فکر میکردیم اینجوری شاید براش بهتر باشه..هر چند که...
    _سلام بچه ها چطورین؟
    با شهاب دست دادم و با عاطفه روبوسی کردم.
    شهاب_خوبیم..چه خبر؟
    _سلامتی..بریم دیگه دیر شد
    شهاب_بریم
    
    وارد بیمارستان که شدیم با دیدن پرستو یکی از پرستارای بیمارستان لبخند زدم و به سمتش رفتم.
    _سلام خانوم خانوما
    پرستو_سلام تمنا جون چطوری؟
    _خوبم عزیزم تو چطوری؟
    پرستو_منم خوبم قربونت..تمنا دکتر احدی گفت که وقتی قبل از اینکه آوا مرخص بشه باید باهاتون حرف بزنه
    _باشه عزیزم...چه خبر؟
    پرستو_دیروز آوش اومد اینجا
    _اِاِ؟..جدی؟؟..چیشد؟
    پرستو_هیچی..خیلی پیش آوا موند حدود یکساعت پیشش ب‌ودن..اون حرف میزد ولی آوا ساکت بود..خودت میدونی که!
    سری تکون دادم و گفتم:
    _آره عزیزم..خب دیگه من برم پیش آوا..تو اتاقشه دیگه؟
    پرستو_آره عزیزم اونجاس
    گونشو ب*و*س کردم و گفتم:
    _مرسی..فعلا
    برگشتم پیش شهاب و عاطفه که وایساده بودن و با هم حرف میزدن.
    _بچه ها شما برین پیش آوا..من میرم پیش دکترش بعد میام
    شهاب مشکوک نگام کرد.
    شهاب_مشکلی پیش اومده؟
    _نه فقط میخوام باهاش صحبت کنم
    سری تکون داد و گفت:
    _باشه
    اونا رفتن پیش آوا و منم رفتم سمت اتاق دکتر احدی..در زدم و بعد از شنیدن جواب داخل شدم.
    دکتر احدی مرد میانسال و مهربونی بود..تو این مدت خیلی به آوا کمک کرده بود..
    _سلام دکتر
    مشغول خوندن پرونده ای بود که با شنیدن صدای من به خودش اومد و سرشو بلند کرد.
    با خوشرویی گفت:
    سلام دخترم..بیا بشین..بیا
    تشکری کردم و نشستم..پرونده رو بست و به من نگاه کرد.
    دکتر احدی_خوبی دخترم؟
    _ممنون..به پرستار گفته بودین که با من کار دارین
    دکتر احدی_آره دخترم
    _بفرمایین من در خدمتم
    دکتر احدی تک سرفه ای کرد و شروع کرد به توضیح:
    دکتر احمدی_داشتم پرونده ی آوا رو نگاه می کردم..از روز اول حالش خیلی خیلی بهتر شده..درسته که آوا امروز مرخص میشه.‌ولی خودت بهتر میدونی که آوا هنوز خیلی راه در پیش داره..آوا روحیش بهتر شده ولی هنوز اعتماد به نفس سابقو به دست نیاورده و هنوز که هنوزه خودشو مقصر و گ*ن*ا*ه کار میدونه..چون اون افراد توی بدترین لحظه ی زندگیش بهش تحمیل کردن که اون لایق مرگ بوده،اون ذهنیت براش مونده..آوا هنوز نتونسته با خودش و احساساتش کنار بیاد..وقتی اومد اینجا احساساتش لبریز بود..همه ی احساس بد درونش وجود داشت..جوری که دوبار خودکشی کرد..من باهاش حرف زدم..اونموقعی که خودکشی کرده میخواسته خودشو خالی کنه از این احساساتش..تو این سه ماه آوا خالی شده..میشه گفت مثل بچه ایه تازه متولد شده و فرق احساساتشو نمیفهمه..آوا آمادست که از نو شروع کنه..آمادست که دوباره احساساتشو بدست بیاره..همه ی ما هم باید بهش کمک کنیم.
    با دقت به حرفاش گوش میکردم و سر تکون میدادم.
    دکتر احدی_ولی این وسط مشکلی هست!
    با تعجب گفتم:
    _چه مشکلی؟
    دکتر نفس عمیقی کشید و گفت:
    _من نمیتونم دیگه تو این راه به آوا کمک کنم.
    با چشمای گرد شده به دکتر نگاه کردم.
    _چرا؟..مشکلی پیش اومده؟
    دکتر احدی_نه دخترم..من دارم از ایران میرم و مشخص نیست دیگه کِی برگردم..اول تصمیم داشتم فقط برای دوره های روانشناسی برم ولی بعد تصمیم گرفتم که مهاجرت کنم به اونجا..چون در جریان هستی که خانوادم هم اونجا هستن..اینجوری شد دیگه که منم دیگه میخوام از این کشور برم.
    با ناراحتی و نگرانی بهش نگاه کردم.
    _پس آوا چی میشه؟
    سری تکون داد و گفت:
    _نگران آوا نباش..فقط دکترش عوض میشه
    _اما اون به شما عادت کرده چجوری دوباره میتونه بره پیش دکتر جدید؟!
    دکتر احدی_نگران نباش دخترم..از حرفی که میزنم مطمئنم..آوا رو دست یکی از بهترین شاگردام میسپارم..اون کارشو خوب بلده..زود هم آوا بهش عادت میکنه نگران نباش!
    دیگه چیزی نگفتم ولی واقعا نگران آوا بودم.
    دکتر کارتی رو برداشت و گرفت سمتم.
    دکتر احدی_بیا دخترم اینم کارت دکتری که بهت گفتم..من راجب شرایط آوا و تمام اتفاقات و اوضاع احوال این سه ماهه آوا واسش گفتم..فقط کافیه بگی از طرف من زنگ زدی خودش میدونه..اگه هم معذبی و واست سخته من یه قرار بزارم باهاش که با هم آوا رو ببریم.
    به کارت نگاه کردم..دکتر سام بازرگان!
    جــــــان؟؟؟....بازرگان؟؟؟...نکنه برادر آبتینه!
    به دکتر احدی نگاه کردم که منتظر بهم چشم دوخته بود.
    خودمو جمع و جور کردم..تک سرفه ای کردم و گفتم:
    _فکر کنم اینجوری بهتر باشه
    دکتر احدی_باشه پس هماهنگ میکنم..الآن دیگه پاشو بریم پیش آوا
    دوتامون از جامون بلند شدیم و رفتیم بیرون..وسط راه پرستاری اومد و دکترو مشغول حرف زدن کرد..دکتر احدی گفت که من برم خودش میاد.
    در اتاقش نیمه باز بود..شهاب داشت باهاش حرف میزد ولی مثل همیشه بی تفاوت به یه نقطه ی نامعلوم خیره شده بود
    خیلی وقت بود که خنده ی آوا رو ندیدم..نذاشتم هیچ کسی یا چیزی که مانیو بخاطرش میاره تو این اتاق باشه..هر چند که تو این سه ماه یک لحظه هم مانی از ذهنش بیرون نرفت‌.یک لحظه هم نبود که خاطراتشونو مرور نکنه..کار هر روزش این بود که بشینه لب پنجره یا بره توی محوطه باغ بیمارستان و از اول آشناییش با مانی تا اینجا رو مرور کنه...
    هیچی از اون آوای سابق نمونده بود..وقتی مادر و پدرشو از دست داد بازم امید داشت که مانی کنارشه..اما حالا...
    _سلام عزیز دلم
    برگشت و نیم نگاهی بهم‌کرد و سرشو انداخت پایین..رفتم کنارش نشستم و دستشو گرفتم تو دستم..دستمو گرفتم زیر چونش که سرشو بلند کنه..تو چشمای سبزش زل زدم و گفتم:
    _خوشحالی میخوای از اینجا بری؟
    چند ثانیه خمار به چشمام نگاه کرد..پوزخندی زد و با صدای آرومی گفت:
    _آره خوشحالم میخوام از یه قبرستون برم تو یه قبرستونه دیگه!
    چیزی نگفتم و از جام بلند شدم تا وسایلشو جمع کنم..عادت کرده بودم به حرفاش و نیشو کنایه هاش!!
    عاطفه اومد کمکم و سریع وسایلشو جمع کردیم و بعد از خدافظی کردن با دکتر احدی از بیمارستان زدیم بیرون.
    
    جلوی آپارتمان نگه داشتم..بعد از اینکه آوا بیمارستان بستری شد تصمیم گرفتم ویلا رو بفروشم..اینجوری واسه آوا خیلی بهتر بود..
    آوا بی تفاوت نگاهی به آپارتمان کرد و گفت:
    _ویلا رو فروختی؟
    سرمو آروم تکون دادم.
    چیزی نگفت و از ماشین پیاده شد..از ماشین پیاده شدم و چمدون آوا رو در آوردم..همون موقع شهاب و عاطفه هم رسیدن..با نگهبانی سلام کردم و آوا رو بهش معرفی کردم.
    توی آسانسور آوا زوم کرده بود رو عاطفه..براش عجیب بود که چرا عاطفه اینجاست..نگاهی به انگشتر توی دست عاطفه کرد..
    پوزخندی زد و رو به شهاب گفت:
    _کِی؟
    شهاب نیم نگاهی به عاطفه که معذب شده بود کرد و گفت:
    _دو هفته ای میشه
    آوا پوزخندشو تکرار کرد و گفت:
    _خوشبخت بشین!!
    میدونستم از عاطفه خوشش نمیاد ولی عاطفه دختر بدی هم نیست..حداقل کسیه که شهاب دوسش داره و این باعث میشه من بهش احترام بذارم.
    وارد خونه که شدیم آوا بدون هیچ حرفی رفت توی یکی از اتاقا.
    وسایلشو گذاشتم توی اتاق و رو بهش گفتم:
    _خوشت اومد؟
    بی تفاوت نگاهی به کوتاه به دورش کرد و گفت:
    _خوبه..قابل تحمل تر از زندون قبلیمه!
    پوفی کشیدم و اومدم بیرون.
    عاطفه رفته بود دستشویی..شهاب اومد نزدیکم.
    صورتش گرفته و ناراحت بود..هر کس آوا رو تو اون حالت میدید اینجوری میشد.
    شهاب_ازم ناراحته
    _میگذره
    شهاب_نگذشت..سه ماه گذشته..نگذشت
    _زوده
    شهاب_تنهاش نزار تمنا
    _هیچوقت نمیزارم
    سری تکون داد و گفت:
    _راستی دکترش چی گفت؟!
    در حالی که به سمت آشپزخونه میرفتم گفتم:
    _میخواد از ایران بره
    شهاب با نگرانی بهم نگاه کرد.
    شهاب_پس آوا چی؟
    _گفت میسپارش دست یکی از شاگرداش..گفت خیلی کارش خوبه
    شهاب_اسم دکتره چیه؟
    پارچ آبو از یخچال در آوردم و گفتم:
    _سام بازرگان
    با چشمای گرد شده بهم نگاه کرد.
    شهاب_ ســــام؟؟
    _میشناسیش؟
    شهاب_برادر آبتینه
    تو لیوان آب واسه خودم ریختم.
    _حدس میزدم...آب میخوری؟
    شهاب_نه ممنون
    همون موقع عاطفه از دستشویی اومد بیرون.
    شهاب_خب دیگه ما بریم
    _کجا برین؟؟..ای بابا هنوز که نیومدین!!
    عاطفه به طرفم اومد و با خوشرویی رو بوسی کرد و گفت:
    _قربونت عزیزم..خونه ی مادربزرگ من دعوتیم
    سری تکون دادم و گفتم:
    _آها..از اون لحاض!
    بعد از اینکه بچه ها رفتن سری به آوا زدم که دیدم خوابیده بعد هم رفتم دوش بگیرم.
    *************************************************
    رو کاناپه نشسته بودم و با تماس تصویری با مارسا حرف میزدم.
    پارسا_این سه روز حالش چطور بود؟
    _طبق معلوم..آروم بود
    پارسا_غذا میخوره؟
    _آره به زور
    پارسا_نرفت سر خاک؟
    _نمیره..تو این سه ماه یبار هم نرفت!
    همون موقع در اتاقش باز شد و اومد بیرون.
    با دیدن من و پارسا به سمتم اومد و کنارم نشست.
    به پارسا نگاه کردم..نگاهش رنگ و بوی غم گرفته بود..با ترحم به آوا نگاه می کرد..آوا هم بی تفاوت به پارسا.
    آوا_سلامت کو؟!
    پارسا تک خنده ای کرد و گفت:
    _سلام خانوم خانوما..چطوری؟
    _میبینی که..هنوز متاسفانه زنده ام!
    پارسا نفس عمیقی کشید و گفت:
    _دلم واست تنگ شده بود آوا..دلت واسه ما تنگ نشده بود نامرد؟..راستشو بگو!!
    آوا مکثی کرد و گفت:
    _من فقط دلم واسه یه نفر تنگ شده!
    پارسا که منظورشو فهمید سرشو انداخت پایین و ساکت شد.
    بین سه تامون سکوت حکم فرما شد..یه سکوت تلخ که یادآور گذشته ی نه چندان دورمون بود.
    آوا از جاش بلند شد و رفت سمت اتاقشو در به شدت بهم کوبید.
    به پارسا نگاه کردم..سرش پایین بود و صورتش حسابی گرفته بود.
    _دیدیش؟
    سری تکون داد و سرشو بلند کرد.‌چشماش قرمز شده بود.
    پارسا_این کی بود تمنا؟..آوا کوش؟..اون آوای قبلی کو؟
    _گفتم بهت این ،اون آوا نیست
    دوتامون ساکت شدیم..برای عوض کردن جو حاضر گفتم:
    _فردا با دکتر احدی میریم پیش دکتر جدیدش
    پارسا_اسم دکتر جدیدش چیه؟
    مکثی کردم و بعد گفتم:
    _سام بازرگان
    با اخمای گره خورده بهم نگاه کرد.
    پارسا_چه نسبتی داره با آبتین؟
    _شهاب گفت برادرشه
    اخمش غلیظتر شد.
    پارسا_لازم نکرده برین پیشش!
    _چرا اونوقت؟
    پارسا_خودت خوب میدونی تمنا!
    پوفی کشیدم و گفتم:
    _پارسا من با تمام وجودم میخوام آوا دوباره به زندگیش برگرده..واسمم مهم نیست که تو گذشته چیشده..خودت هم خوب میدونی که اون اتفاق یه ذهنیت اشتباه تو ذهن مانی بود که بعدش هم خودش به اشتباهش پی برد و عذرخواهی کرد..اینم میدونم که چون مانی از آبتین خوشش نمیومد تو هم دل خوشی ازش نداری..ولی همه ی اینا رو بزار کنار..آوا مهمتره یا سلیقه ی تو؟..زندگی دوباره ی اون مهمتره یا خودخواهی تو؟
    پارسا حسابی اخماش تو هم بود و حرفی نمیزد.
    _بگو دیگه..کدوم مهمتره؟
    پارسا_آوا
    _پس؟؟
    پارسا_باشه
    سری تکون دادم و گفتم:
    _خوشحالم که راضی شدی
    پارسا_راضی نشدم..فقط به خاطر آوا قبول کردم.
    _باشه.
    بعد از اینکه تماسو قطع کردم از جام بلند شدم.آشپزخونه رو یکم مرتب کردم و بعد رفتم تو اتاقم که بخوابم.

    توی راه کیلینیک همه چیو واسه آوا توضیح دادم و اونم فقط توی سکوت به حرفام گوش کرد و اعتراضی نکرد.
    روبروی کیلینیک پارک کردم و دوتامون پیاده شدیم.
    مطب سام طبقه ی دوم کیلینیک بود..وقتی وارد شدیم دکتر احدی رو دیدیم که وایساده بود و با مردی که پشتش به ما بود حرف میزد..سلام کردیم که هر دوشون به طرف ما برگشتن.
    بعد از سلام و احوالپرسی دکتر احدی به آوا اشاره کرد و گفت:
    _سام پسرم ایشون خانم تهرانی نسب هستن..آوا!
    سام رو به آوا لبخند زد و گفت:
    _خوشبختم
    آوا سری تکون داد و چیزی نگفت. دست به سینه ایستاده بود و طبق معمول بی تفاوت به بقیه نگاه می کرد.
    دکتر احدی به من اشاره کرد و گفت:
    _ایشون هم دوست آوا جان هستن..تمنا صمدی
    سام رو به من هم لبخندی زد و گفت:
    _از دیدن شما هم خوشبختم
    لبخند متقابلی زدم و گفتم:
    _همچنین
    دکتر احدی شروع کرد به حرف زدن با سام و آوا و من فقط نظاره گر بودم.
    به صورت سام نگاه کردم..درست مثل آبتین چشمای سبز روشن داشت..موها و ابروهای شکلاتی و صورت جذاب و مردونه ای داشت.
    بعد از اینکه حرفای دکتر احدی تموم شد سام و آوا به اتاق سام رفتن و سام درو بست.
    دکتر احدی رو کرد به من و گفت:
    _نگران آوا نباش دخترم..دست خوب کسی سپردمش
    لبخندی زدم و سری تکون دادم.
    بعد از خداحافظی دکتر احدی رفت و منم همونجا منتظر آوا نشستم.
    امیدوار بودم سام بتونه کاری کنه که آوا دوباره به زندگیش برگرده..خیلی نگرانش بودم..میخواستم دوباره دوست جونمو خوشحال ببینم..دلم واسه خنده و شیطنتاش تنگ شده بود..واسه وقتایی که سر به سر هم میذاشتیم..واسه قهر و آشتی هامون..حتی واسه دعوا ها و اخماش هم دلم تنگ شده بود..کاش میشد دوباره اون آوا رو ببینم..ای کاش!!


    آوا:

    سرمو روی پای مامان بزرگ گذاشته بودم..موهامو نوازش می کرد و برام از خاطرات دوران بچگی بابا می گفت.
    از شیطنتاش.. بازیگوشی هاش..کار خرابی هاش!!
    هر خاطره ای که تعریف میکرد خنده دار بود ولی من بجای خندیدن فقط لبخند میزدم...!!
    خیلی وقت بود که نمیتونستم مثل آوای قبلی از ته دل بخندم...!!
    همین لبخند خشک و خالی هم خودش غنیمت بود...!!
    مامان بزرگ_قربونت برم تو رو هم با حرفام خسته کردم.
    سرمو از رو پاهاش بلند کردم و روبه روش نشستم.
    _این چه حرفیه مامان بزرگ..خیلی خاطره های جالبی بودن
    لبخند تلخی زد و گفت:
    _آره..خاطرات بچگی پدرت خیلی جالبن.
    روشو ازم گرفت..از جاش بلند شد و از پذیرایی بیرون رفت.
    یاد گذشته افتاده بود..نیاز داشت تنها باشه!
    گوشیمو از کیفم در آوردم.
    سه تا پیام و دو میس کال!
    میس کال ها به ترتیب از تمنا و سام بود.
    پیام سام رو اول خوندم.
    سام_سلام آوا..چطوری؟..دیروز گفتی سرت درد میکنه..الان بهتری؟..زنگ زدم بهت بگم جلسه ی روز سه شنبمون کنسله چون من میخوام یه هفته برم مسافرت..وقتی اومدم با همدیگه هماهنگ میکنیم..تو این یه هفته مراقب خودت باش ..در ضمن حرفای جلسه ی قبل هم یادت نره!!
    پوفی کشیدم و جواب پیامشو دادم.
    از روز اولی که رفتم پیش سام چهار ماهی میگذشت..حالم بهتر بود..خیلی زیاد!
    روز اولی که از بیمارستان مرخص شدم احساس سنگینی میکردم..سنگینی حس یه گناهکار!
    اون مدتی که زیر نظر دکتر احدی بودم معذب بودم..یجورایی نمیتونستم حرف دلمو صریح و واضح بهش بگم و احساس خوبی نداشتم.
    اما سام خیلی زود تونست با من ارتباط برقرار کنه و منم آزادانه تمام احساساتم و حرفای ناگفتمو بهش میگفتم.
    دوره ی درمان قاعدتاً باید یک ماه تا دو ماه طول میکشید ولی سام اصرار داشت که بعد از دوره ی درمان هم هفته ای یکبار برم پیشش.
    رابطم با بقیه خیلی بهتر شده بود..زندگیم رو روال افتاده بود.
    ولی هنوز ته وجودم یه کمبودو احساس میکردم.
    کمبود حس محبت!
    اطرافیانم تا میتونستن بهم محبت میکردن ولی دل من فقط محبت یه نفرو میخواست.
    کسی که هفت ماه بود نه صورتشو دیدم و نه صداشو شنیدم.
    دلم بیتابش بود ولی باهاش قهر بودم!
    حق نداشت بزنه زیر قولش!
    قول داده بود بمونه..ولی رفت!
    بازم رفت...!
    اینبار برای همیشه رفت...!
    قطره اشکی چکید روی گونم...!
    سریع پاکش کردم و نفس عمیقی کشیدم..نمیخواستم ضعیف باشم و گریه کنم..تو این هفت ماه گریه نکردم پس بعدش هم نمیکنم!!
    با شنیدن صدایی سرمو برگردوندم..بردیا و آرسام بودن که داشتن توی سالن سر به سر کبری خانم میذاشتن.
    بلند شدم و رفتم سمت سالن..پشتشون به من بود.
    بردیا_ببین کبری خانم من یه چیزی میدونم که میگم..این سلیمان خان خیلی خاطرتو میخواد..بیا وا بده دیگه..بخدا خوشبختت میکنه.
    کبری خانم هین بلندی کرد و گفت:
    _آقا بردیا این چه حرفیه..استغفرالله نزنین تو رو خدا این حرفا رو
    آرسام_کبری خانم ناز نکن دیگه اِاِاِ..بابا بیچاره یک دل نه صد دل عاشقته..بیا بله رو بگو دیگه
    کبری خانم از خجالت سرشو انداخت پایین و لبشو گاز گرفت.
    بردیا و آرسام زدن زیر خنده.
    آرسام_از قدیم گفتن سکوت علامته؟؟؟
    بردیا_ رضـــــــاست!!...آقا مبارکه!!
    یه گوشه ایستاده بودم و به این دوتا دیوونه میخندیدم.
    دیدم اگه همینجوری پیش بره کبری خانم بنده خدا از خجالت آب میشه وایه همین تک سرفه ای کردم که یه تاشون برگشتن سمت من.
    بردیا با دیدن من با ذوق گفت:
    _دختر عمو جــــــونم!!
    دستاشو باز کرد و خواست بدوهه سمت من که آرسام از پشت گرفتشو و زد پس کَلَش.
    بردیا مظلوم نگاش کرد و گفت:
    _چلا میزنی؟
    آرسام دوباره زد پس کلش و گفت:
    _اولا درست حرف بزن..دوماً دختره نامحرمه..تو میخوای بری بغلش؟
    بردیا پشت گردنشو آروم ماساژ داد و با لحن بچگانه ای گفت:
    _خب تو که بگلم نمیتونی..منم میخواسدم بلم بگل آوا!
    خندیدم و گفتم:
    _تو غلط کردی میخواستی بیای بغل من!
    آرسام بلند زد زیر خنده و بردیا هم چشم غرّه رفت.
    آرسام_ایول آوا!
    رو به آرسام گفتم:
    _تو یکی هم غلط میکنی هی میزنی پشت گردن پسر مردم
    اینبار بردیا زد زیر خنده و آرسام چشم غره رفت.
    _باز چرا سرو و صدا میکنین؟
    بردیای خودشیرین سریع رفت سمت مامان بزرگ و شروع کرد زبون ریختن.
    بردیا_وای وای وای..عشق خودم اومد...کجا بودی تو آخه فرخ لقا جون..بیا که تا تو نباشی تو این خاندان کسی منو آدم حساب نمیکنه
    مامان بزرگ نگاهی بهش کرد و گفت:
    _چرا؟..مگه چیکار کردن بقیه؟
    بردیای آدم فروش هم سریع گفت:
    _آرسام زد تو سرم آوا هم تخریب شخصیتم کرد :|
    منو آرسام خودمونو زدیم به اون راه و درو دیوارو نگاه کردیم.
    مامان بزرگ تک خنده ای کرد و گفت:
    _از دست شماها!
    بردیا مامان بزرگو بغل کرد و گفت:
    _واییی قربون خنده های سالی یبارت برم من!
    مامان بزرگ بردیا رو از خودش جدا کرد و گفت:
    _برو اونور ببینم
    آرسام زد زیر خنده و گفت:
    _نچسب!
    _تفلونه
    منو آرسام زدیم زیر خنده و بردیا هم لب و لوچه آویزون مظلوم به مامان بزرگ نگاه کرد.
    

    مامان بزرگ خندید و گفت:
    _کاری به بچم نداشته باشین
    اینو گفت و رفت به سمت سالن پذیرایی.بردیا هم پشت سرش راه میرفت..واسه منو آرسام یکی در میون ابرو بالا مینداخت و شکلک در میاورد.
    داشت واسه آرسام زبونشو تکون میداد که یهو مامان بزرگ برگشت سمتش و بردیا هم تو همون حالت خشکش زد.
    منو آرسام زدیم زیر خنده و مامان بزرگ چشم غره ی خفن ناکی به بردیا رفت.
    بعد از اینکه که نشستیم و کبری خانوم برامون قهوه آورد،مامان بزرگ گفت:
    _خب چه عجب شما پسرا این طرفا پیداتون شد
    بردیا_مامان بزرگ دستتون درد نکنه دیگه بابا با قید ترین نَوَتون منم.
    آرسا ویشگونه آرومی گرفت که بردیا سریع گفت:
    _یعنی منو آرسامیم
    مامان بزرگ سری تکون داد و گفت:
    _آره میدونم..میدونم کاملا!
    بردیا و آرسام لبخند ژکوندی زدن.
    مامان بزرگ_حالا نگفتین..چه عجب یادی از من کردین.
    بردیا_خب غرض از مزاحمت،اینکه هم اومدیم خداحافظی کنیم،هم اومدیم ببینیمتون،هم اومدیم شماره و آدرس آوا رو بگیریم
    با تعجب بهشون نگاه کردم.
    آرسام_به این میگن دیدار چند منظوره!
    _شماره ی من چرا؟
    آرسام_آخه کارت داشتیم
    بردیا_از اون گذشته ما نباید شماره ی تو رو داشته باشیم؟!
    _نه.. شما؟ :|
    بردیا_بردیا هستم :|
    _خوشبحالت!!
    مامان بزرگ_خداحافظی برای چی؟
    ارسام آهی کشید و گفت:
    _هعی..ما هم دیگه رفتنی شدیم مامان بزرگ
    مامان بزرگ اخم غلیظی کرد و گفت:
    _یعنی چی؟!..زود بگید ببینم!
    بردیا_به جون آرسام نباشه به جون آوا فقط یه مسافرت کوچولوهه..میخوایم یه توک پا با نوه های گلتون بریم شمال و برگردیم
    مامان بزرگ چشم غره ای به دوتاشون رفت که مظلوم نگاه کردن.
    بردیا_شماره ی تو رو هم میخواستیم که بگیم بند و بساطتو جمع کن بریم بزنیم به دل جاده چالوس
    آرسام_میای دیگه آوا؟
    _کیا میان؟
    بردیا_ببین.. همـــــــه!!..کل نوه های خاندان تهرانی نسبو جمع کردیم ببریمشون یه جای دور سرشونو کنیم زیر آب با آرسام تنهایی برگردیم..پایه ای؟
    با گیجی نگاش کردم و گفتم:
    _نمیدونم
    ارسام_ناز نکن دیگه!
    بردیا_چیکارش داری بزار ناز کنه
    ارسام_تو نازشو میخری؟
    بردیا_اگه گرون نباشه خودم مخلصشم..آوا نازی چند؟
    _یک میلیارد..میخری؟
    بردیا الکی از جاش بلند شد و گفت:
    _من یه توک پا برم تا دستشویی و بیام
    منو مامان بزرگ و آرسام زدیم زیر خنده.
    بردیا_ناز دخترای مردم ارزون تره میرم اونا رو میخرم
    _منم دختر عادی مثل بقیه ی دخترای مردم نیستم..من تک نوه ی دختر خاندان تهرانی نسبم.
    مامان بزرگ با تحسین نگام کرد و لبخند زد.
    بردیا_ جــــــــون..شما قصد ازدواج نداری؟
    _نخیر
    بردیا_به درک میرم همون دخترای مردمو میگیرم
    آرسام دوباره زد پس کلش که مامان بزرگ گفت:
    _خوب کاری کردی برسام..باید آدم شه
    بردیا_غلط کردم
    مامان بزرگ چپ چپ نگاش کرد و بهد رو به من گفت:
    _باهاشون برو عزیزم..اینجوری برای خودت هم خوبه..حال و هوات عوض میشه
    _آخه مامان بزرگ تمنا اونوقت تنها میشه
    آرسام_تمنا کیه؟
    بردیا_دوستشه..هم خونش هم هست
    آرسام_سینگله؟
    بردیا زد زیر خنده.به مامان بزرگ نگاه کرد و گفت:
    _بفرما آرسام هم از دست رفت!
    مامان بزرگ_بس که بچم با گشته
    بردیا نیشش بسته شد و اینبار آرسام زد زیر خنده.
    مامان بزرگ_خب به تمنا هم بگو بیاد
    بردیا_آره بابا میخوایم بریم ویلای عموجمشید..ماشالا ویلا نیست که کاخه..هر کی دم دستت اومد بگو بیاد..از خانواده مادریت هم پسر دختر سینگل این رل هر چی دم دست بود بگو بیان همدیگه رو بشناسیم آشنا شیم..سفر به دست جمعی بودنش خوش میگذره!!
    _باشه..آوش و آیین هم میان؟
    آرسام_اره اونا هم اول مثل تو ناز کردن ولی بعد گفتن که میان


    بردیا_کلا اینا خانوادتن نازشون زیاده!
    _مدلمونه..به تو چه!
    بردیا_بعله
    مامان بزرگ_دخترم زنگ بزن به تمنا بگو
    _نه لازم نیست وقتی رفتم خونه باهاش صحبت میکنم
    مامان بزرگ_هرجور میلته
    بردیا_مامان بزرگ شام چی دارین روده کوچیکه بزرگه رو خورد
    آرسام با چشمای گرد شده گفت:
    _بردیا خوبه همین الان شام دو تا چیز برگر خوردی!
    بردیا آروم زد تو پهلوی ارسام و با لبخند ژکوندی گفت:
    _اون پیش غذا بود
    آرسام_کارد بخوره تو اون شکمت
    مامان بزرگ اخم کرد و گفت:
    _چیکارش داری آرسام؟..اتفاقا شام هم آمادست پاشین بریم شام.
    مامان بزرگ از جاش بلند شد و رفت سمت سالن غذا خوری..بردیا هم با سرعتی که به سرعت نور میگفت میگ میگ،پشت سر مامان بزرگ رفت.
    شامو با دلقک بازی های بردیا سپری کردیم و بعد دیگه سه تامون عزم رفتن کردیم.
    بعد از خداحافظی با مامان بزرگ شمارمو به پسرا دادم و به سمت خونه حرکت کردم.
    آخرای آذر ماه بود و هوا خیلی سرد بود و بارون شدیدی میبارید.
    دستمو بردم سمت ضبط و آهنگی رو پلی کردم‌..آهنگی که مدت ها بود جز اون هیچ آهنگی رو گوش نکردم:

    خدا میدونه چی به من گذشته
    دلم از همه از خودم شکسته
    هر چی که بوده پاشیده از هم
    مثل یه بغضه درهم شکسته
    خودم درها رو بستمو رفتم
    تو خواستی اما من برنگشتم
    نفس کشیدم با نفس تو
    من سنگ نبودم اخر شکستم
    سخته دلتنگی سخته
    قد یه ساله برام یه لحضه
    تلخه تنهایی تلخه
    بی کسی بدترین درده
    بسه خودخوری بسه
    تا کی شب و روز تنم بلرزه
    عشقت در حده حرفه
    بودنت با من یه عادت محضه
    تو بیداری چقدر کابوس دیدم
    نمیتونی بفهمی چی کشیدم

    باید بتونم تنها بمونم
    اصلا مهم نیست رو به جنونم
    اون همه عمرمو واسه تو مردمو
    تو نفهمیدی شکستی غرورمو
    بغضمو میشکنم واسه همیشه
    این رابطه مرده درست نمیشه
    اون همه عمرمو واسه تو مردمو
    تو نفهمیدی دود کردی حسمو

    سخته دلتنگی سخته
    قد یه ساله برام یه لحضه
    تلخه تنهایی تلخه
    بی کسی بدترین درده
    بسه خودخوری بسه
    تا کی شب و روز تنم بلرزه
    عشقت در حده حرفه
    بودنت با من یه عادت محضه
    سخته دلتنگی سخته
    قد یه ساله برام یه لحضه
    تلخه تنهایی تلخه
    بی کسی بدترین درده
    بسه خودخوری بسه
    تا کی شب و روز تنم بلرزه
    عشقت در حده حرفه
    بودنت با من یه عادت محضه
    تو بیداری چقدر کابوس دیدم
    نمیتونی بفهمی چی کشیدم
    ((بلک کتس_سخته))

    چندین و چند بار آهنگو گوش کردم تا رسیدم به خونه..توی پارکینگ ماشینو پارک کردم و پیاده شدم..با آقای هاشمی نگهبان ساختمون سلام کردم و رفتم سمت آسانسور..تو آسانسور فقط متن آهنگو تو ذهنم تکرار میکردم:
    ((سخته..دلتنگی سخته.‌.قد یه ساله برام یه لحظه..
    تلخه..تنهایی تلخه..بی کسی بدترین درده...))
    آسانسور طبقه ی ۹ ایستاد..مکث کردم و به خودم تو آینه نگاه کردم..چشمام پر از اشک بود..ولی حتی یه قطرش هم نمی ریخت..به چشمای براق و سبز خودم لبخند زدم و گفتم:
    _آوا اون دیگه رفته!..دیدی؟..بازم رفت!
    نفس عمیقی کشیدم.چشمامو پاک کردم و اومدم بیرون از اسانسور..کلیدو در آوردم و درو باز کردم.
    تمنا روی کاناپه نشسته بود و تلویزیون نگاه میکرد.
    _سلام
    تمنا_چطوری؟
    خودمو رو کاناپه ولو کردم و گفتم:
    _خوب
    تمنا_چه خبر؟
    _پایه ی شمال هستی؟
    با تعجب گفت:
    _چی؟
    _شمال
    تمنا_خب
    _هستی؟
    متفکر نگام کرد و گفت:
    _با کی؟
    _خاندان تهرانی نسب
    تمنا_یا خدا!!
    تک خنده ای کردم و گفتم:
    _نوه ها البته
    با ذوق گفت:
    تمنا_با پسر عمو خوشگل هات؟
    _آره ندید پدید
    تمنا_کِی؟؟
    _پس فردا
    از جاش پرید و رفت توی اتاقش.
    داد زدم و گفتم:
    _کجا؟؟
    با صدایی که توش ذوق داد زد:
    تمنا_وسایلمو جمع کنم دیگه
    در حالی که از جام بلند میشدم تا برم تو اتاقم زیر لب گفتم:
    _میگم ندید پدیدی میگی نه!
    کیفمو رو تخت پرت کردم و رفتم سمت کمد لباسا و لباسامو عوض کردم.
    خودمو رو تخت ولو کردم و شماره ی شهابو گرفتم.
    شهاب_به به به به به به به به به ب...
    _کوفت خب بزار منم حرف بزنم بزغاله
    شهاب_اصن خوبی به تو نیومده
    _خب خوبی نکن
    پوفی کشید و گفت:
    شهاب_حرفتو بزن زود وقت ندارم
    _اها اونوقت جنابعالی کجا هستین که وقت ندارین با من صحبت کنین؟
    شهاب_خونه ی خاله ی عاطفه
    _ببین شهاب کم کم داره به این عاطفه حسودیم میشه ها...چون با اون نامزدی، واسه منی که ۲۳ ساله دختر خالتم وقت نداری؟..باشه ببخشید مزاحمت شدم خدافظ
    گوشیو قطع کردم و منتظر شدم تا دوباره زنگ بزنه..خب چیه ه*و*س کردم یکی نازمو بکشه!!..وگرنه به من چه که شهاب کجاس!!..والا بخدا!
    به ثانیه نکشید که زنگ زد..قطع کردم..یکم حرص بخوره بد نیست.
    بعد که ۶ بار زنگ زد با لحنی طلبکار جواب دادم:
    _امرتون؟
    شهاب_آخه من به تو چی بگم دختره ی دیوونه؟!
    _گفتم امرتون؟
    شهاب_ببخشید ولی تو اول زنگ زده بودی!
    _میخواستم دعوتت کنم بیای با خانواده ی پدریم شمال ولی مثل اینکه شما سرتون با خانواده ی همسرتون گرمه!
    شهاب_به به با کمال میل میام ...کیا میان؟
    _به قول بردیا نوه های خاندان تهرانی نسب
    شهاب_چشمم روشن بردیا کیه؟
    

    _پسر عموم..میای دیگه؟..پس فردا میریم..آوش و آیین هم میان
    شهاب_از طرف منو عاطفه که حله
    _پس به ساناز و سیامک هم بگو
    شهاب_باشه..فعلا کاری نداری؟..برم شام
    _نه برو..خدافظ
    شهاب_بای
    بعد از اینکه دوش گرفتم به تخت خواب پناه بردم و به سرعت جیک ثانیه خوابم برد.

    قرار بود شهاب عاطفه و ساناز و سیامک اول بیان اینجا تا بعد همگی با هم بریم خونه ی مامان بزرگ با بقیه ی بچه ها اونجا قرار داشتیم.
    ۲۰ دقیقه ای گذشت تا اومدن..با ماشین شهاب اومده بودن..بعد از سلام و احوالپرسی راه افتادیم سمت خونه مامان بزرگ..منو تمنا با ماشین تمنا بودیم و اونا هم با ماشین شهاب.
    وقتی رسیدیم همه ی بچه ها اونجا بودن..با تک تکشون سلام کردیم و من بچه ها رو بهشون معرفی کردم.
    آیین به سمتم اومد و منو کشید تو بغل خودش.گونمو ب*و*س کرد وگفت:
    _خوبی زلزله؟
    لبخندی زدم و گفتم:
    _ خوبم
    آوش هم به سمتم اومد و بغلم کرد..بعداز اینکه پیشونیمو بوسید گفت:
    _حالت چطوره؟
    _خوبم
    دماغمو کشید و بعد رفت سمت بقیه‌..تو این مدت توجه دوتاشون بهم بیشتر شده بود..قرار بود آیین دوماه دیگه بره آمریکا..گفت که نمیخوان عروسی بگیرن و به جاش ماه عسل میرن پاریس..تعجبم بر این بود که چجوری پریسا راضی شده عروسی نگیرن!!
    بعد از اینکه با مامان بزرگ خدافظی کردیم بچه ها تقسیم شدن تو ماشینا.
    آوش و لاله و آیین و پریسا با هم..نازگل و نازنین و پویا و یاشار با هم...اردلان و بهرام و پویان و یاشا باهم..اون دوتا بردیا و ارسام پررو هم با منو تمنا.
    توی راه بردیا و ارسام تا تونستن همدیگه و منو تمنا رو ازار دادن..کلا این دوتا موجودات کرم ریزی هستن!
    آرسام خواب بود و دهنش باز مونده بود.
    بردیا به من اشاره کرد و گفت:
    _نگاه کن!
    برگشتم و بهش نگاه کردم..پفکی در آورد و گذاشت تو دهن ارسام..پفکای باریک و کوچیکی بودن..اینقدر این کارو ادامه داد تا دهن ارسام پر شد..اما خود خرسش از خواب بیدار نشد..
    بردیا به تمنا که پشت فرمون بود اروم گفت:
    _تمنا من سر و صدا میکنم ولی تو حواست پرت نشه به کشتنمون بدیا!
    تمنا تک خنده ای کرد و گفت:
    _باشه
    بردیا انگشتاش اورد و بالا و اروم شروع کرد به شمردن.
    بردیا_۱...۲...۳... آرســــــــــــــــــــــام!!
    آرسام به ضرب از جاش پرید..خواست داد بزنه ولی چون پفکا تو دهنش بود نتونست..سه تامون زدیم زیر خنده..
    ارسام وقتی بردیا رو دید که داره میخنده،افتاد به جونش و در حالی که پفکا رو میخورد بزور لا به لاش میگفت:
    _بزار برسیم ببین چیکارت میکنم..الان جلوی دخترا نمیشه!
    بردیا الکی تظاهر کرد که ترسیده و گفت:
    _بخدا آرسام جون همش تقصیر این آوای دلیل مردس
    _بمیر بردیا
    بردیا_کشته مردتم من خانومی
    نگاهی به ارسام کردم و گفتم:
    _تو خلوت میخوای چیکارش کنی؟
    ارسام خندید و گفت:
    _نمیشه..مسائل پسرونس!
    _هر کاری کردی دو برابرش کن از طرف منم باشه
    بردیا شروع کرد به جیغ جیغ کردن و ما هم زدیم زیر خنده.
    تا وقتی که رسیدیم ما چهارتا همدیگه رو اذیت کردیم و خندیدیم..فکر کنم به هیچکس بیشتر از ما توی راه خوش نگذشت!
    وقتی رسدیم ویلا واقعا به حرف بردیا پی بردم‌‌..ویلا نیست که،کاخه!!
    نمای بیرون ساختمون برگرفته از رنگ های سیاه و سفید بود و هارمونی خاصی بینشون ایجاد شده بود.
    نمیای داخلی سالن هم خیلی قشنگ بود.
    طبقه ی پایین مبلای سلطنتی و تابلو های نقاشی زیادی وجود داشت..رفتم جلوتر تا بتونم واضح تر تابلو ها رو ببینم..اکثرا طرح های سنتی بودن..میز سفید بزرگ نقره ای رنگ غذاخوری سمت راست قرار داشت و آشپزخونه ته سالن بود.
    ترکیب رنگایی که طبقه ی پایین به کار رفته بود تشکیل شده بود از قهوه ای که شامل اکثر تابلوها میشد و نقره ای و طلایی..واقعا دکوراسیون طبقه ی پایین زیبا بود..معلوم بود که دیزاینر خوبی داشته.
    مشغول دید زدن بودم که تمنا زد پس کلم و گفت:
    _آوا آبرومونو بردی بیا بریم دیگه..همه رفتن طبقه ی بالا
    _خب باشه بابا بریم.
    طبقه ی بالا برعکس طبقه ی پایین سمت راستش کاناپه های مشکی و سفید بود و سمت راست راهرویی بود که به اتاقا ختم میشد.
    پویا_خب بچه ها چطوره زوجا برن طبقه ی سوم بقیه هم بمونن طبقه ی دوم؟
    بردیا_اوکی شما زن دلیلا برین طبقه ی سوم راحت باشین ما هم همینجا میمونیم.
    پویا سمتش خیز برداشت که سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت توی یکی از اتاقا.
    بهرام_خب بریم دیگه استراحت کنیم..الان ساعت ۴..ساعت ۸ همتون پایین باشین بریم دریا.
    آوش_دریا چه خبره؟
    بردیا سرشو از تو اتاقش آورد بیرون و گفت:
    _ما مجردا میخوایم بریم دریا پری دریایی دید بزنیم زن ذلیلا رو نمیبریم.
    
    هممون زدیم زیر خنده.آوش دویید سمت اتاق بردیا و بردیا هم قبل از اینکه فرصت کنه درو قفل کنه آوش پرید تو اتاق. بردیا جیغ جیغ می کرد و با صدای دخترونه ای داد و بیداد میکرد:
    _یا خـــــدا..یا ابرفـــض..برو بیـــرون..استغفرالله..آقا من مرد متاهل تو اتاقم راه نمیدم..معصیت داره..وااای واای نکن بی حیا..اصن چیز خوردم..
    همه روده بر شده بودیم از خنده.
    صدای آوش اومد که گفت:
    _دیگه چیز نخوریا باشه؟
    بردیا_چشم غلط کردم
    آوش با خنده از اتاق اومد بیرون و بردیا هم زبونی در آورد و در اتاقشو قفل کرد..دلقکیه واسه خودش!
    همه ی بچه ها متفرق شدن و هر کی یه اتاقو برداشت و رفت که استراحت کنه.
    تقریبا ساعت طرف هفت بود که از خواب بلند شدم.
    بدنم درد میکرد حسابی..تو این هوای سرد بدون پتو خوابیده بودم و حالا تمام استخونام درد میکرد..رفتم سمت حمام و وانو پر از آب داغ کردم..وقتی رفتم تو آب آرامش خیلی خوبی به وجودم تزریق شد..!
    ۱۰ دقیقه ای تو وان بودم وبعد حمام کردم و اومدم بیرون..تمنا رو تختم ولو بود و داشت با لب تاپم ور میرفت.
    خدا رو شکر اجازه هم بلد نیست بگیره..!
    بی توجه بهش لباسامو پوشیدم و موهامو خشک کردم..وقتی داشتم موهامو میبستم ،تمنا گفت:
    _آوا
    _بله؟
    تمنا_یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟
    با کنجکاوی برگشتم سمتش.
    _چی؟
    چند ثانیه مکث کرد و به چشمام نگاه کرد..بعد با صدای ارومی گفت:
    _عکسای مانی کو؟
    سرمو انداختم پایین و رومو ازش گرفتم.
    خیلی وقت بود عکساشو پاک کرده بودم..نمیتونستم ببینمش..اگه میدیدمش دوباره داغون میشم..دوباره بیتابش میشدم..نمیخواستم ببینمش..هر چند حتی اگه عکسشو هم نبینم صورتش یک لحظه هم از جلو چشمم دور نمیشد!
    تمنا وقتی دید نمیخوام جواب بدم دیگه سوالی نپرسید.
    رفتیم طبقه ی پایین..بردیا و آرسام خودشونو روی مبل ولو کرده بودن و داشتن پاپ کرن میخوردن و حرف میزدن..پشتشون به ما بود و نفهمیدن ما اومدیم پایین.
    به تمنا اشاره کردم که سر و صدا نکنه تا بفهمیم چی میگن.
    بردیا_آره لامصب آرسام دختره کَنه بود ناجور
    آرسام_چه فایده؟!..تو رو ول کرد چسبید به من
    بردیا_حالا اونو ولش کن..میگم چه خبر از فاطی؟
    آرسام_کدومشون دقیقا؟
    بردیا_تو روحت مگه چندتا فاطی هست؟
    آرسام مکث کرد و شروع کرد به شمردن:
    آرسام_اون که تو رستوران دیدیم..اونی که تو تولد آرشام بود..اونی که دوست پریا بود..اونی که تو دور دور خودش شماره داد..اونی که تو دانشگاه عین کنه چسبیده بود..اونی که تو تولد بهرام باهاش آشنا شدیم و اونی که تو کافه ی علی دیدیم
    بردیا با دهن باز و چشمای گرد شده به آرسام نگاه می کرد...منو تمنا در حالی که با تعجب بهشون نگاه میکردیم دستمونو گداشتیم جلو دهنمون و بزور جلو خندمونو گرفتیم.
    بردیا_بابا تو دیگه کی هستی؟؟؟؟...زدی رو دست من!!
    ارسا_چاکرم دادا
    بردیا_همشونو هم حفظی؟؟..قاطیشون نمیکنی؟
    ارسام_چرا بخدا...همشون صداشون عین همه..همه از دم لوس تیتیش مامانی و عسیسم و عجقم..تازه صداشون به کنار به لطف دُکی های مملکت همشونو انگار از دستگاه کپی استفاده کردی
    بردیا زد زیر خنده و گفت:
    _اره بخدا
    رفتم جلو..نشستم رو مبل روبه رو ای و گفتم:
    _خب حالا اون ۷ تا فاطی چی شدن؟
    تمنا زد زیر خنده و اومد کنارم نشست..اون دوتا هم با لبخند ژکوند به ما نگاه میکردن.
    بردیا_همه رو شنیدین؟
    _تقریبا!
    آرسام_یه آلارم بدین خب وقتی میاین..یه احمی یه اوهومی یه سرفه ای یه چیزی
    تمنا_اینجوری حالش بیشتره دستتون رو میشه
    بردیا_بعله صحیح!!
    یکم که چرت و پرت گفتیم کم کم بچه ها پیداشون شد.
    خدا رو شکر ویلا رو به دریا بود و لازم نبود مسافت زیادی رو طی کنیم..ما هم که از دم همه خسته!
    پسرا داشتن جوجه درست میکردن و دخترا هم سرگرم غیبت بودن.
    همیشه حوصلم تو جمع دخترا سر میره..والا بخدا..همش حرفای لوس و چرت و پرت..!!
    به آیین نگاه کردم که دور از بقیه رو به دریا ایستاده بود و به یه نقطه ی نامعلوم نگاه میکرد.
    از جام بلند شدم..کلاه سوئی شرتمو کشیدم جلو و زیپشو تا آخر بستم..رفتم سمت آیین و کنارش ایستادم.
    _خلوت کردی با خودت؟
    تازه وقتی حرف زدم حضورمو حس کرد و برگشت طرفم.
    آیین_کِی اومدی؟
    _الآن..تو فکری؟
    دوباره برگشت و به دریا نگاه کرد.
    آیین_تو فکر گذشته ام!
    _کدوم قسمتش؟
    لبخند تلخی زد و گفت:
    _مامان و بابا
    نفس عمیقی کشیدم و سرمو انداختم پایین..دوتامون ساکت بودیم و به صدای موجهای آب گوش میکردیم..به اندازه ی کافی از بقیه دور بودیم که صداشون مزاحممون نشه.
    تو خاطراتمون غرق شده بودیم...!
    خیلی وقت بود که دیگه هیچ حسی به گذشته و خاطراتم نداشتم..بهشون فکر میکردم اما هیچ حس خاصی بهشون نداشتم!
    لمس کردنشون برام غیر ممکن شده بود..شده بودم یه آدم بی احساس...!تهی تهی بودم!از هر گونه حسی!
    به اندازه ی کافی از احساساتم ضربه خورده بودم...!


    قبلا فکر میکردم آدمایی که خشک و یخی ان فقط ادعاشون میشه که هیچ حسی به گذشته،حال و آینده ندارن؛اما الان میبینم گاهی وقتا سرنوشت کاری باهات میکنه که واقعا از همه چیز زده میشی و هیچ حسی دیگه به زندگیت نداری...!
    با صدای آیین به خودم اومدم.
    آیین_آوا چیشد که اینجوری شد؟
    _چجوری؟
    آیین_چیشد که اینقدر از هم دور شدیم...من..تو..آوش!
    نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم..چیزی نداشتم که بگم...!
    سوالی بود که همیشه خودم درگیرش بودم..اما هیچ جوابی واسش تا به حال پیدا نکردم..چیشد که یهو اینجوری شد؟!
    همه ی زندگیم یهو از این رو به اون رو شد..یهو تمام زندگیمو باختم..در عرض یک سال همه کسم و همه چیزمو از دست دادم.
    صدای بردیا اومد که داشت داد میزد:
    بردیا_آیین..آوا..بیاین دیگه
    آیین_بریم
    سری تکون دادم و با همدیگه برگشتیم پیش بچه ها.
    آوش اومد کنارم و گفت:
    _چیزی شده؟
    _نه چطور؟
    آوش_تو و آیین جفتتون پکرین.
    _نه چیزی نشده
    اینو گفتم و رفتم پیش دخترا..بعد از شام آیین گیتارشو آورد و شروع کرد برای بچه ها آهنگ شاد زدن..بردیا و آرسام هم از جاشون بلند شدن و شروع کردن به رقصیدن..اونم چه رقصی...!!!
    وقتی دوتا پسر بخوان دخترونه برقصن چه شود!!
    همه بهشون میخندیدن و با شوق و ذوق براشون دست میزدن.
    نگاهم افتاد به شهاب و عاطفه..شهاب اروم زیر گوشش حرف میزد و عاطفه در حالی که میخندید و دست میزد خجالت میکشید..این از لپای گل انداختش معلوم بود..شهاب نگاهی به صورت عاطفه کرد و وقتی دید قرمز شده لپشو گاز گرفت و پیشونیشو بوسید.
    چقدر عشقشون دل نشین و زیبا بود...!
    یاد ب*و*س*ه هایی که اون روی پیشونیم مینشوند افتادم.
    چقدر واسم شیرین بود...!
    دلم واسه اون روزا تنگ شده!
    وقتایی که میدیدمش اونقدر ذوق میکردم که انگار بار اولمه!
    وقتایی که شب و روز فکر و خیالم فقط اون بود و بس!
    وقتایی که با شنیدن صداش قلبم بیتاب میشد!
    وقتایی که دستامو میگرفت تو دستاش و با بودنش بهم ارامش میداد!
    وقتایی که به چشماش زل میزدم و تو اون چشمای سبز قشنگش غرق میشدم!
    وقتایی که کنارش بودم و دلگرم و آروم میشدم!
    وقتایی که به آیندمون فکر میکردیم و هزار تا ایده و آرزو داشتیم!
    وقتایی که ازم دور بود و با عکسا و خاطراتش آروم میشدم!
    حتی برای اون روزی که تو بغل من اخرین نفسشو کشید!
    وقتی که رفتم تو اون اتاق لعنتی!
    رو اون تخت خوابیده بود و تمام بدنش یخ بسته بود!
    روزی که تو اون لباس سفید دیدمش!
    روزی که بهم گفتن اون بخاطر من مُرد!
    بعد از اینکه بچه ها انرژی هاشونو خالی کردن آوش رو به آیین گفت:
    _آیین بزن
    آیین هم چشمکی به آوش زد و شروع کرد به زدن یه اهنگ اروم..یه آهنگ آشنا...اینبار با صدای آوش:

    ای که بی تو خودمو

    تک و تنها میبینم

    هر جا که پا میزارم

    تو رو اونجا میبینم

    یادمه چشمای تو

    پر درد و غصه بود

    قصه ی غربت تو

    قد صد تا قصه بود

    یاد تو هر جا که هستم با منه

    داره عمره منو آتیش میزنه

    تو برام خورشید بودی

    توی این دنیای سرد

    گونه های خیسمو

    دستای تو پاک میکرد

    حالا اون دست ها کجاست

    اون دوتا دست های خوب

    چرا بی صدا شده

    لب قصه های خوب

    من که باور ندارم

    اون همه خاطرمون

    عاشق اسمونا

    پشت یک پنجرمون

    آسمون سنگی شده

    خدا انگار خوابیده

    انگار از اون بالاها

    گریه هامو ندیده

    یاد تو هر جا که هستم با منه

    داره عمره منو اتیش میزنه


    با شنیدن صدای تمنا به خودم اومدم.‌.سرمو بلند کردم..همه داشتن به من نگاه میکردن..چشمام پر از اشک شده بود و صورتم کاملا خیس بود..
    حالم از نگاه های ترحم آمیزشون بهم میخورد..از ترحم دیگران..از احساس همدردیشون..از اینکه تظاهر میکنن واست ناراحتن..از اینکه میخوان بهت محبت کنن..از اینکه فکر میکنن میتونن آرومت کنن..از هر کسی که میخواد کمکم کنه..از همشون متنفرم!
    تمنا دستشو گداشت رو دستم..نمیخواستم!
    گرمای هیچ‌دستیو نمیخواستم!
    وقتی دستای اون یخ زده منم نمیخوام دستام با دستای هیچ کس گرم بشه!
    وقتی اون بدنش یخ زده منم هیچ گرماییو نمیخوام!
    دستشو به شدت پس زدم .. از جام بلند شدمو دوییدم سمت ساختمون.
    در اتاقو قفل کردم و خودمو پرت کردم رو تخت.
    قرار بود که دیگه گریه نکنم..اما نمیتونم..نمیتونم بیخیال باشم...!
    مانی من مُرد..اما من هنوز زندم!
    نفسش بریده شد اما من لعنتی هنوز نفس‌میکشم!
    بخاطر من زندگیش تموم شد اما من هنوزم دارم زندگی میکنم!
    هنوز نمیدونم باید بخاطر اینکه زندگیمو نجات داد ازش ممنون باشم یا بخاطر اینکه رفت ازش متنفر؟
    تق تقی به در خورد و صدای تمنا اومد:
    تمنا_آوا..آوا عزیزم!
    جوابی بهش ندادم.
    تمنا_اوا لطفا درو باز کن حرف بزنیم.
    بعد از اینکه چندبار دیگه صدام زد و جوابی نشنید،بیخیال شد و رفت.
    پاهامو تو بغل گرفتم.سرمو گذاشتم رو پاهام و چشمامو بستم.
    صورتش اومد جلو چشمم.
    لبخندش..!اخمش..!نگاهش..!صداش..!وجودش..!
    خاطرات خوب و بدمونو از اول دوباره مرور کردم.
    از روز اولی که دیدمش..توی کافه ی پارسا..تولد بیتا رو اونجا گرفته بودیم!
    
    همونجا بود که دلمو باختم!
    همونجا بود که چشماش و خنده هاش کار دست دلم داد!
    روزی که گفت میخواد بره!
    هیچی بهش نگفتم!
    دریغ از یک کلمه!
    حتی بهش نگفتم نرو!
    فقط با چشمام التماس کردم!
    با چشمام باهاش حرف میزدم..حرفامو از تو چشام خوند..اما توجه نکرد..رفت!
    روزی که برگشت.. دوباره نگاهمون بهم گره خورد!
    روزی که باز وجودشو کنارم حس کردم!
    روز تولدش..‌‌قول داد دیگه ترکم نکنه!
    روزی که تو بغلم اخرین نفسشو میکشید هم تو چشام پر از التماس بود..فقط با چشام نه!..با تمام وجودم‌..باحرفام.. با دستام..با قلبم..با چشام..با تمام وجودم ازش خواهش کردم بمونه!..بازم نموند..بازم رفت!
    گفت دوسم داره!
    لعنتی اگه دوسم داشتی واسه چی رفتی؟
    میدونستی که بدون تو نمیتونم..میدونستی تو نباشی طاقت موندن ندارم...دوبار خواستم بیام پیشت..نشد..نزاشت!
    اون بالایی نزاشت!
    خــــدا!!
    واسه چی نزاشتی برم پیشش؟
    واسه چی باید تمام عاشق و معشوقای دور و اطرافم بهم برسن اما من عشقم زیر خاک باشه؟
    این عدالتته؟
    عشق یکی کنارش باشه و عشق اونیکی زیر خاک؟
    دلم تنگ شده واسش..میفهمی؟؟
    برای کسی که تنهاییام پر از یاد اونه..برای کسی که قلبم جایگاه عشقشه...برای کسی که احساسم از وجود اونه..برای کسی که همه هستیم از وجود اونه..برای کسی که یک لحظه دوری ازش برام مثل یک قرن میگذره..برای کسی که عشقش معنی بودنم بود...!
    دلم واسه آغوش گرمش و حرف های قشنگش تنگ شده..واسه نفس های ارومش..واسه اخمای شیرینش..واسه لبخند دل نشینش...!
    همه ی اینا به کنار..دلم واسه بودنش تنگ شده..واسه حضورش..وجودش...!
    کاش بود تا دوباره خودمو تو بغلش جا میکردم و بی توجه به اطرافمون فقط من بودم و اون و عشق بینمون!
    کاش...!


    ماشینو جلو کیلینیک پارک کردم و پیاده شدم.
    اون چهار روز هر جوری بود گذشت..فردای اونروز کسی خدا رو شکر به روی خودش نیاورد..تظاهر میکردن که دلشون واسم نمیسوزه اما از نگاه های خیره و گاه و بیگاهشون کاملا واضح بود.
    بعد از اینکه با منشی سلام کردم و با خوشرویی جوابمو داد،نشستم روی کاناپه و منتظر شدم تا مریضی که داخل بود بیاد بیرون.
    بعد از ۱۰ دقیقه سام همراه با مریضی که داشت باهاش حرف میزد اومد بیرون.
    بعد از اینکه با مریض خدافظی کرد برگشت سمت من و با لبخند گفت:
    _چطوری آوا؟
    از جام بلند شدم و گفتم:
    _خوبم
    به اتاق اشاره کرد و گفت:
    _برو تو
    سری تکون دادم و رفتم داخل..یکم با منشی حرف زد و بعد اومد داخل و درو بست.
    سام_خب چه خبر؟..چطوری؟
    _داغون
    عینکشو از رو میز برداشت و روبه روم نشست.
    سام_چرا؟..چیشده؟
    _نظر خودت چیه؟
    سام_بگو!
    _رفتیم شمال..با نوه های خانواده ی مادری و پدری
    سام_اینکه خیلی خوبه..اینکه تو جمع باشی و با کسایی که دوسشون داری وقت بگذرونی خیلی خوبه آوا
    پوزخندی زدم و گفتم:
    _آره خوبه..ولی به شرطی که یهو وسط جمع با شنیدن یک اهنگ یادش نیوفتی و بدون اینکه خودت بفهمی چشمات لبریز نشن و صورتت خیس نشه و همه با ترحم بهت نگاه نکنن
    نفس عمیقی کشیدم و ساکت شدم.
    یکم که گذشت سام گفت:
    _برو پیشش آوا
    به چشماش نگاه کردم:
    _نمیتونم
    سام_نمیتونی یا نمیخوای؟
    پوفی کشیدم و گفتم:
    _جوابی واسه سوالت ندارم
    سام_چرا؟
    _چون حتی تکلیفم با خودمم مشخص نیست!
    سرمو انداختم پایین و شروع کردم با ریشه های شالم بازی کردن.
    سام نگاهش خیره به من بود و توی فکر بود..یکم که گذشت خودش سکوت بینمون رو شکست.
    سام_آوا تو میترسی!
    با تعجب نگاهش کردم.
    _از چی؟!
    نفس عمیقی کشید و بعد از مکث کوتاهی گفت:
    _از اینکه با حقیقت روبه رو بشی..با خاطراتت..با گذشتت..با احساساتت..از روبه رو شدن با مانیه جدید!!
    _مانی ای دیگه وجود نداره که من بخوام باهاش روبه رو بشم!
    سام_وجود داره..منتهی با یه ذهنیت و یه واقعیت متفاوت..واقعیتی که بهت نشون میده اون مرده وذهنیتی که تو قبولش کردی و حالا ازش بیزاری!
    سوالی نگاهش کردم.
    _خب اینا یعنی چی؟!
    سام_یه سوال ازت میپرسم..یکم فکر کن بعد جواب بده
    _خب؟!
    سام_چرا نمیخوای بری پیشش؟..دلیلت چیه برای اینکارت؟
    خواستم چیزی بگم که سریع گفت:
    _اول فکر کن آوا..سریع جواب نده!
    سرمو انداختم پایین و ساکت شدم.
    چرا نمیخوام برم پیشش؟...چون باهاش قهرم...چون زد زیره قولش..قرار بود دیگه نره..اما رفت!
    بعد از مکث کوتاهی گفتم:
    _چون باهاش قهرم!
    سام_چرا؟!
    _حق نداشت بزنه زیر قولش!
    سام_اما این دلیل بچگانه جواب سوال من نبود..تو میترسی بری پیشش..میترسی دوباره یادش و فکرش بیاد تو زندگیت..میترسی که خاطرات تلخ و شیرین گذشتت دوباره زنده بشه..توی افکارت هر روز اون خاطراتو مرور میکنی..درسته!..ولی وقتی بری پیشش یه حس دیگه نسبت به اون خاطرات پیدا میکنی آوا...اون فقط بهت قول داد که دیگه تنهات نمیزاره؟..پس تو چی؟..تو هم توی قلبت و ذهنت اینو به خودت قول ندادی؟
    آروم سرمو تکون دادم.
    


    سام_پس تو هم داری میزنی زیر قولت..آوا مانی ۷ ماهه که مرده و تو تصویر و خاطرات اونو داری سعی میکنی از حافظت پاک کنی..اما نتونستی..۷ ماه تلاش کردی ولی نشد.
    _میشه..اما زمان میبره!!
    سام_۷ ماه کافی نیست؟
    _کمه!
    سام_واسه چی میخوای اصلا از زندگیت و خاطراتت حذفش کنی؟
    _چون میخوام به زندگیم برگردم..میخوام مثل قبل زندگی کنم
    سام_میدونی اگه اونو از زندگیت حدف کنی چی میشه؟
    _آره..به آرامش میرسم
    سام_نه..اشتباه میکنی آوا...به جای اینکه به ارامش برسی زندگی برات بی معنی میشه..اگه مانیو از زندگیت حذف کنی یعنی احساساتتو حذف کردی..آدم بی احساس یه مرده ی متحرکه!
    پوزخند صدا داری زدم و گفتم:
    _به نظرت الان من زندم؟
    سام_آره...چون داری میجنگی...کسایی که میمیرن هیچوقت برای فراموش کردن چیزی یا کسی تلاش نمیکنن..تو روحت زندس آوا..احساساتت زندس..تو داری زندگی میکنی..اما بدون کسی که احساساتتو بعد از مرگ پدر و مادرت بهت برگردوند..این فرصتو به خودت بده آوا..برو پیشش..شاید بهت ارامش بده!
    _یه سنگ قبر میتونه به من آرامش بده؟
    سام_اون سنگ قبررمتعلق به کسیه که روزی آرامش تو بوده...پس شاید همونم بتونه بهت آرامش بده!
    _اگه نشد چی؟!
    سام_اگه نشد بهت قول میدم دیگه پافشاری نکنم که بری پیشش..ولی حتما برو پیشش و یه فرصت به خودت بده!...آوا من به عنوان دکترت اینو بهت نمیگم...خیلی دقته دیگه رابطه ی منو تو مثل دکتر و بیمار نیست..من دوستتم..دوستی که باهاش درد و دل میکنی..منم به عنوان دوست نصیحتت میکنم...نه به عنوان دکترت!
    چشمامو بسنتم و به خودم فرصت فکر کردن دادم..حرف های سام برام عیر قابل قبول بود..نمیخواستم برم پیشش..نمیتونستم!
    بعد از اینکه یکم دیگه حرف زدیم،از جام بلند شدم و عزم رفتن کردن.
    همیشه عادت داشت بیماراشو تا دم در بدرقه کنه..بخاطر همین همراهم اومد و در عین حال باهام حرف میزد:
    سام_به حرفام فکر کن..باور کن اینجوری برای خودت هم خوب میشه آوا..اینطوری میتون..
    _سلام
    دوتامون برگشتیم و به صاحب صدا نگاه کردیم.
    دوتامون با تعجب به همدیگه نگاه میکردیم..این اینجا چیکار میکرد؟!؟
    سام با لبخند رفت جلو و بغلش کرد و گفت:
    _چطوری آبتین؟!
    آبتین نگاهی به من و بعد به سام کرد و گفت:
    _خوبم
    سام ابرویی بالا انداخت و گفت:
    _آها..آوا این برادر من آبتینه..آبتین،آوا یکی از بیمارام!
    با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم.
    جـــــان؟؟...بـــرادرش؟؟
    _برادرت؟؟؟؟
    ابتین نگاهشو ازم گرفت و سرشو انداخت پایین.
    واییییی خدایا من چقدر خنگم!!...چرا اصلا دقت نکردم که سام و ابتین هر دو فامیلشون بازرگانه؟!
    سام با تعجب گفت:
    _میشناسین همو؟!
    آبتین آروم‌ سرشو تکون داد.
    سام_از کجا؟؟؟
    _از دانشگاه
    سام لبخندی زد و گفت:
    _اِ پس هم دانشگاهی هستین!
    _بودیم!
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    _من دیگه برم...خدافظ
    سام_خدافظ..یادت نره ها!
    سرمو تکون دادم و زدم بیرون.
    توی راهروی کیلینیک صدای آبتین باعث شد برگردم و بهش نگاه کنم.
    آبتین_آوا..وایسا!
    سوالی بهش نگاه کردم.
    کمی مکث کرد و به چشمام زل زد.
    آبتین_خوبی؟
    آهی کشیدم و گفتم:
    _میبینی که!
    نگاهش از جنس غم بود..یه جور ترحم‌..با این نگاه آشنا بودم!
    آبتین_اونروز که وقت نشد ولی حالا..تسلیت میگم!
    لبخند تلخی زدم و گفتم:
    _یکم دیر گفتی!
    چند ثانیه به چشمام نگاه کرد و بعد سرشو انداخت پایین.
    تا حالا ندید بودم آبتین نگاهشو از کسی بدزده!
    آبتین_آوا؟
    _بله؟
    نفس عمیقق کشید و گفت:
    _میتونم دعوتت کنم به یه کافه؟
    با تعجب نگاهش کردم.
    _به چه منظور؟
    آبتین_مگه باید منظور خاصی داشته باشه؟!
    _تو همه ی کارات منظور داره!
    خندید و چال لپش نمایان شد.
    مانی هم چال داشت!
    آبتین_تو همه چیو به منظور میگیری..حالا جدا از شوخی!..میتونم دعوتت کنم؟!
    مانی از آبتین خوشش نمیومد..به هیچ وجه!..قاعدتا باید الان بگم نه!..ولی دیگه نظرات مانی واسم مهم نبود!..نمیخوام‌بر طبق منطق اون و سلیقه اون زندگی کنمه!..کسی که ترم کرده پس حق نداره تو زندگیم،تو خاطراتم و تو تصمیم گیری هام باشه!!
    سرمو آروم تکون دادم..لبخند مهربونی زد و گفت:
    _پس بریم!
    با همدیگه از کیلینیک زدیم‌بیرون.
    آبتین_ماشین آوردی؟
    _آره
    آبتین_با ماشین من بریم بهتره
    شونه ای بالا انداختم و همراهش رفتم.سوار ماشین شدیم و راه افتاد.
    توی راه نه من حرف زدم نه اون..تنها چیزی که سکوت بینمونو میشکست صدای موزیک بی کلامی بود که پخش میشد.
    فکر نمیکردم آبتین همچین روحیه ی لطیفی داشته باشه!
    روبه روی کافه ای نگه داشت!
    از بیرون نمای کافه جالب بود..وقت وارد کافه شدیم فهمیدم نمای داخل جالب تر هم هست.
    کافه ای که تمام میزاش و صندلی ها و وسایلش از جنس چوب بود.
    به انتخاب آبتین روی میزی نشستیم.
    من با کنجکاوی فقط اطرافم و نگاه میکردم..همیشه عاشق همچین جاهایی بودم..عاشق دیدن چیزهای جدید و ایده های خلاقانه!
    آبتین با دیدن نگاه مشتاق و کنجکاو من که دورتا دور کافه میچرخید،گفت:
    _خوشگله نه؟
    _آره خیلی جای جالبیه!
    

    گارسون اومد و سفارشامونو گرفت..دوتامون قهوه سفارش دادیم.
    ابتین_خب چه خبر؟
    _من که بی خبر!..تو چی؟!..دانشگاه خوش میگذره؟!
    آبتین_نه
    _وا چرا؟!
    آبتین_سگ دو زدن واسه پایان نامه و سر و کله زدن با خترای لوس دانشگاه خوش گذشتن داره؟!
    خندیدم و گفتم:
    _حق داری!
    آبتین_از اون گذشته کسی نیست دیگه اذیتش کنم حرص بخوره من کیف کنم واسه همین حال نمیده!!
    دستمالو برداشتم خواستم پرت کنم سمتش که گارسون سفارشا رو آورد.
    گارسون با تعجب به من نگاه گرد.لبخند ژکوندی زدم و دستمالو گداشتم سر جاش.
    آبتین ریز ریز مخندید که با چشم غره ی من خودشو جمع و جور گرد.
    وقتی گارسون رفت با اخم گفتم:
    _مردتیکه خرمگس..برو همون دخترای لوس دانشگاهو اذیت کن.
    خندید و گفت:
    _اخه تو هم تا پارسال جزو دخترای لوس دانشگاه بودی!
    سمت دستمال خیز برداشتم که خندید و گفت:
    _باشه کنترل کن آوا!..ابرومون میره ها!
    چپ چپ نگاش کردم.رومو ازش گرفتم و مشعول خوردن قهوم شدم.
    آبتین_قهوه تلخ دوس داری؟
    _جدیدا آره!
    آبتین_جدیدا؟!
    _قبلنا زندگیم خیلی شیرین بود و تلخی یه قهوه اذیتم میکرد..اما الآن اینقدر تلخ شده که تلخی این قهوه برام شیرین ترین چیزه!
    سرمو انداختم پایین و ساکت شدم.سکوتی بینمون برقرار شد..دوتامون ساکت بودیم‌و تمایلی به حرف زدن نداشتیم..بعد از یه سکوت نسبتا طولانی آبتین گفت:
    _آوا میتونم راجب مسئله ای باهات صحبت کنم؟!
    ابرو بالا انداختم و با تعجب گفتم:
    _راجب چی؟
    آبتین_راجب یکی از دوستام..خواستم با تو مشورت کنم..به هر حال تو دختری احساساته دخترا رو درک میکنی!
    تعجبم بیشتر شد..از طرفی هم حس فضولیم گل کرد!
    _بگو بگو..اول از همه..میتکنم بپرسم اون شخص کیه؟..منطورم دوستته؟!
    آبتین_آخرش میگم
    _اوکی پس شروع کن!
    نفس عمیقی کشید شروع کرد توضیح دادن:
    _یکی از دوستام دو ساله که عاشق دختریه..اما اون دختر...میدونی؟!..یجورایی از دوستم زیاد خوشش نمیاد..دختره عاشق یکی دیگه بود..دیوانه وار هم پسره رو دوست داشته...الان هم مدتیه که پسره ترکش کرده..دختره هم حسابی ضربه خورده..حالا این دوست من این وسط میخواد کنار دختره باشه و بهش کمک کنه که بتونه پسره رو فراموش کنه..به نظرت باید چیکار کنه؟!
    با تعجب و قیافه ای متفکر به آبتین نگاه میکردم.
    _عشق فراموش نمیشه آبتین!
    پوفی کرد و گفت:
    _خب دوست من هم دختره رو خیلی دوست داره و خیلی زیاد عاشقشه!..تکلیف اون چی میشه؟...اون پسره دختره رو ترک کرده!..به نظرت دوست من میتونه کنار دختره باشه؟!..میتونه با عشقی که بهش داره دردای دختره رو تسکین بده؟!
    _نمیدونم...شاید بتونه..ولی هیچکس نمیتونه درد عشقو تسکین بده..عشق هیچوقت فراموش نمیشه..مخصوصا وقتی واقعی باشه.
    ابتین سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت.
    _چقدر دختره شبیه منه!...اونم دلشو شکستن و ترکش کردن!
    آبتین نفس عمیقی کشید و برای چند ثانیه چشماشو بست.بعد از مکثی کوتاه،با صدای آرومی گفت:
    _اون‌دختر خود تویی آوا!
    با چشمایی گرد شده و دهن باز بهش نگاه کردم.
    مـــــــن؟؟؟
    اگه من اون‌ دخترم،پس اون‌پسر؟؟
    اون‌پسر کیه؟؟
    دوست آبتین کیه؟؟
    _و اون دوست تو کیه؟
    تو چشمام زل زد..با صدای آرومی که بزور شنیدم گفت:
    _خودمم!
    برای چند ثانیه فقط مات و مبهوت به آبتین نگاه میکردم.
    مغزم قفل کرده بود.
    آبتین؟؟؟؟
    عاشق من؟؟؟
    امکان نداره!!!
    سرش پایین بود و عصبی دستشو روی لبش میکشید.
    نمیدونستم الان باید بزنم زیر خنده؟..یا پاشم و بزنم تو صورت آبتین!
    قدرت تصمیم گیری نداشتم..!
    تنها کاری که انجام دادم کیفمو برداشتم و از کافه زدم بیرون.
    سریع یه تاکسی دربست گرفتمو و ادرس خونه رو بهش دادم.
    مغزم بدجوری قفل کرده بود..توی افکارم غوغا به پا بود...نمیفهمیدم چه حسی دارم یا دور و اطرافم چه خبره؟!
    توی افکارم گم شده بودم‌.
    آبتین عاشق من؟!
    دو ساله که عاشق منه؟؟
    خدایا دارم دیوونه میشم!
    گفت که میخواد کنارم باشه؟؟؟
    کمکم کنه؟؟؟
    پیشم باشه و با عشقش دردامو تسکین بده؟؟؟
    باورم نمیشه‌!!
    اصلا باورم نمیشه!!!
    با صدای راننده به خودم اومدم.
    _دخترم رسیدیم!
    پولی رو از تو کیفم در آوردم، دادم به راننده و پیاده شدم..حتی نمیدونم چقدر بود!
    فقط از صداش که هی خانم خانم میکرد فهمیدم که زیاد دادم.
    با مغزی هنگ کرده وارد خونه شدم.
    تمنا از تو اتاق داد زد:
    _آوا؟؟...اومدی؟؟
    جوابی ندادم و نشستم رو کاناپه..از اتاق اومد بیرون.
    تمنا_چرا جواب نمیدی؟...هوی با توام آوا!
    _تمنا بیا بشین
    با تعجب گفت:
    _چیشده؟!
    _بشین
    نشست کنارم.
    تمنا_چیزی شده آوا؟!
    نفس عمیقی کشیدم و بهش نگاه کردم.
    _ آبتین..
    تمنا_آبتین چی؟
    با صدای آرومی گفتم:
    _عاشق منه!
    با صدای بلندی گفت:
    _ چـــــــــــــی؟؟؟...شوخی میکنی!!!!
    _به قیافه ی میخوره الان شوخی بکنم؟!
    چشم غره رفت.
    تمنا_از کِی؟
    _دو ساله
    سرمو گرفتم بین دستام..کلافه و سردرگم بودم!
    تمنا_میخوای چیکار کنی حالا؟
    _با تعجب نگاهش کردم.
    _چیو چیکار کن؟
    تمنا_آبتینو
    _خب؟!
    تمنا_میخوای چه جوابی بهش بدی؟!
    _مگه باید بهش جواب بدم
    


    تمنا_وااااای آوا تو چقدر خنگی...آبتین بهت ابراز علاقه کرده بعد نمیخوای جواب بدی؟!
    مات تمنا رو نگاه میکردم!!
    _مثلا باید چی بگم؟
    تمنا_میخوای قبولش کنی یا نه؟!
    با عصبانیت گفتم:
    _قبولششش کنممم؟؟ شوخیت گرفته؟؟
    تمنا_داد نزن...یه سوال ازت پرسیدم!!
    _یعنی واقعا خودت جوابشو نمیدونی تمنا؟!
    تمنا_مگه تو نمیگفتی میخوای مانیو از زندگیت حذف کنی؟
    _منظور؟
    تمنا_مگه تو نمیگفتی میخوای مانیو از دهنت حدف کنی و دوباره به زندگیت برگردی؟!..خب این بهترین فرصته..یکی میخواد کنارت باشه که دوست داره..میتونه بهت کمک کنه آوا!
    کلافه از جام بلند شدم و داد زدم:
    _تمنا خفه شو..صداتو ببر!
    بلند شد و روبه روم ایستاد.
    تمنا_ببین آوا حتی تکلیفت با خودت هم مشخص نیست
    _حرف نزن.. حــــرف نــــزن!!
    عصبی رفتم سمت اتاقم و درو بهم کوبیدم و قفل کردم.
    کیفمو پرت کردم یه گوشه و خودمو رو تخت ولو کردم.
    سرم داشت میپوکید..نه میتونستم حرفای تمنا رو هضم کنم نه حرفای آبتینو!
    خب آبتین عاشقه که عاشقه!..به درک که عاشقه!
    واسم مهم نیست اصلا!
    اون به کنار!
    حرفای تمنا!
    حرفاش توی سرم میپیچید:
    _ مگه تو نمیگفتی میخوای مانیو از ذهنت حدف کنی و دوباره به زندگیت برگردی؟!..خب این بهترین فرصته..یکی میخواد کنارت باشه که دوست داره..میتونه بهت کمک کنه آوا!
    چطور میتونست این قدر راحت راجب این مسئله حرف بزنه؟
    چطور میتونست این حرفا رو حتی به زبون بیاره؟!
    این قدر برای همه مرگ مانی عادی شده؟
    اینقدر زود مانی از یادشون رفت؟
    وقتی همه به زندگیشون برگشتن پس چرا من نمیتونم برگردم؟
    چرا هنوزم انتظار دارم صداشو بشنوم؟
    چرا هنوز منتظرم که ببینمش؟
    اسمشو چی بزارم؟
    بزارم عشق یا دلتنگی؟..بزارم عشق یا حماقت؟‌‌‌.‌بزارم عشق یا وابستگی؟
    بزارم عشق؟
    من عاشق مانی ام..اگه میخواستم فراموشش کنم اون چهارسال فراموشش میکردم..نمیشه!!..نمیتونم!!.نمیتونم عشقمو نادیده بگیرم!..۷ ماهه صداشو نشنیدم!..۷ ماهه ندیدمش!..۷ ماهه صدام نزده!..۷ ماهه دارم بدون اون نفس میکشم!
    لعنت به اون روزی که دیدمش!‌..لعنت به اون دفعه اولی که باهمدیگه حرف زدیم!..لعنت به اون روزی که بهم گفت دوسم داره!..لعنت به اون روزی که بهش گفتم دوسش دارم!..لعنت به اون قول و قرارهایی که باهمدیگه گذاشتیم!..لعنت به اون روزی که گفت دیگه تنهام نمیزاره!
    بی اختیار از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون..بدون نیم نگاهی به تمنا،سوئیچ ماشینشو برداشتم و زدم از خونه بیرون..ماشینو از پارکینگ در آوردم و با سرعت سرسام آوری رانندگی میکردم.
    سام‌گفت برم پیشش..میرم!.خیلی حرفا دارم که باهاش بزنم!
    نمیدونم چقدر گذشت و چقدر تو راه بودم!.فقط وقتی به خودم اومدم بالا سرش بودم!
    به سنگ مشکی قبرش نگاه کردم!
    مانی رستمی!
    دستی روی اسمش کشیدم!..هوا تاریک شده بود و آسمون ابری بود.
    کاش بباره..کاش بباره تا کسی سیل اشکامو نبینه...تا کسی صدای هق هقم و نفسای بیتابمو نشنوه!
    نشستم کنارش..به اسمش زل زده بودم!
    مانی!
    بدنم میلرزید...دلم آشوب بود!..اومده بودم سر قبر عشقم!
    آروم شروع کردم با صدایی بغض آلود و لرزون باهاش حرف زدن:
    _مانی؟..مانی من؟..نمیخوای پاشی؟..مانی پاشو ببین من اومدم!..مانی پاشو دوباره صدام کن...پاشو دوباره بهم بگو آوا کوچولوی من..مانی ۷ ماه گذشت..نمیخوای برگردی پیشم؟..مانی نمیتونم تحمل کنم..هر روز صبح که از خواب پا میشم قبل از اینکه جشمامو باز کنم فقط به یه چیز فکر میکنم..فقط یه چیزو آرزو میکنم...اینکه چشمامو باز کنم و ببینم تمام اون ۷ ماهی که بدون تو گذشت کابوس بود..اینکه بلند شم ببینم هنوز تو اون ویلا ام و سریع آماده شم بیام پیشت..مانی تو قول دادی دیگه هیچوقت تنهام نمیزاری...یادت رفت؟!..مانی بدقول نبودی تو..پس چرا زدی زیر حرفت؟..چرا؟؟..چرا مانی؟
    صدای مهیب رعد و برق اسمون ندای یه بارون سخت و محکمو میداد.
    بدنم داغ داغ بود..داشتم آتیش میگرفتم..با برخورد اولین قطره ی بارون به پوستم حس خنکی خیلی خوبی بهم دست داد.
    چشمام خیس خیس بود.
    خل شده بودم.
    داشتم با یه سنگ قبر راجب احساساتم حرف میزدم.
    اون مرده..پس رفته اون بالا!..باید اون بالا باهاش حرف بزنم!
    از جام بلند شدم و سرمو گرفتم رو به آسمون..قطره ی اای تند و درشت بارون به صورتم میخورد..چشمامو بستم و از ته دلم داد زدم:
    _لعنتی چرا نجاتم دادی؟...چرا گذاشتی زنده بمونم؟...چرا من باید عذاب این عشقو بکشم؟..چرا من فقط باید تو این دنیا تاوان بدم؟..مانی واسه چی رفتی؟..واسه چی خودتو انداختی جلوی ماشین؟...من باید جای تو میمردم لعنتی!..اون ماشین میخواست منو زیر بگیره.‌‌.نه تو رو!..مانی چرا گذاشتی زنده بمونم؟..چرا گذاشتی زنده بمونم که باز نگاه های ترحم آمیزشونو تحمل کنم؟..چرا گذاشتی دوباره غرورم له بشه؟..چرا گذاشتی رفتی؟... خــــــــــدا!!..چرا من باید تاوان این عشقو بدم؟؟..چرا بقیه عشقشون کنارشونه؟؟..چرا مانی زیر خاکه؟؟...چرا نفس نمیکشه؟؟..چرا ازم گرفتیش؟؟..تو که میدونستی من جز
    


    اون کسیو ندارم..پس چرا گرفتیش ازم؟؟.. مــــانــــی!!...واسه چی رفتی نامرد؟؟..اگه میخواستی دوباره بری واسه چی از اول برگشتی؟؟.‌.واسه چی اصن از روز اول اومدی جلو؟..واسه چی من عاشقت شدم؟..واسه چی هنوزم عاشقتم؟؟..واسه چی؟؟؟...ازت متنفرم اما دیوانه وار هنوز عاشقتم لعنتی..میفهمی؟؟؟..متنفرم ازت ولی عاشقتم!!
    پاهام توان نگه داشتن وزنمو نداشتن..کنار قبرش زانو زدم..سرمو گذاشتم روی سنگ قبرش..سرد بود..زار زدم..به انداره ی تمام دلتنگی هام..به اندازه ی تمام حرفای ناگفتم..به اندازه تمام بغض هایی که خفشون کروم..به اندازه تمام بی کسی هام..به اندازه ی تمام تنهاییام..به اندازه ی تمام بیتابیام..به اندازه همشون زار زدم.
    صدای هق هقم توی صدای بارون گم میشد..نمیدونم چقدر گذشت.. سرمو از رو سنگ قبر بلند کردم ... تمام بدنم از شدت سرما میلرزید..درونم آتیش در حاله زبانه کشیدن بود و بیرونم از سرما میلرزید...این تضاد باعث شده بود بدنم بی حس بشه و هیچیو حس نکنم..حتی قطره های بارونو!
    بهش برای آخرین بار نگاه کردم..بی اختیار زیر لب گفتم:
    _ازت متنفرم مانی!.ولی عاشقتم!
    با قدمهای آروم و با پاهای لرزون خودمو به ماشین رسوندم.
    موش آب کشیده شده بودم.
    بخاری ماشینو روشن کردم و سرمو گذاشتم رو فرمون.
    یکم که گذشت صدای گوشیم اومد..سرمو بلند کردم و گوشیو از رو داشبور برداشتم...بردیا بود!
    اصلا حوصلشو نداشتم...رد تماس دادم..بعد از اینکه چند بار زنگ زد بیخیال شد..نفر بعدی آرسام بود که گیر بده..میدونستم اگه جواب ندم بیخیال نمیشن‌!
    به جای آرسام بردیا حرف زد.
    بردیا_من بهت چی بگم؟؟؟؟...واسه چی جواب نمیدی؟؟
    با صدای گرفته ای گفتم:
    _چیشده؟
    بردیا_چرا صدات اینجوریه؟
    _چیزیم نیست..میگم چیشده؟!
    بردیا_پاشو بیا بیمارستان
    با شنیدن اسم ببمارستان توی جام صاف نشستم.
    _بیمارستان واسه چی؟!
    بردیا_هول نکن بابا..هول نکن..بچه ی نازنین و پویا بدنیا اومد
    پوفی کشیدم و گفتم:
    _اِ..به سلامتی!
    بردیا_خب
    _خب چی؟
    بردیا_پاشو بیا دیگه
    _بیام چیکار؟
    بردیا_مخ هنگ...پاشو بیا تبریک بگو..تک نوه ی خاندان تهرانی نسب
    _یچیزی یاد گرفتیا
    بردیا_حقیقته عیزم!
    _کدوم بیمارستان؟
    بردیا_بیمارستان***
    _باشه
    بردیا_زود بیایا...راستی کجایی؟
    _قبرستون!
    بردیا_گمشو...خدافظ
    خُل و چِل باور نکرد!..گوشیو قطع کردم و انداختم روی صندلی بغل.
    ماشینو روشن کردم و از اونجا دور شدم.
    تا وقتی که رسیدم به بیمارستان لباسام تقریبا خشک شده بود.
    وارد بیمارستان شدم و از پرستاری که اونجا بود آدرس اتاقشو گرفتم.
    طبقه ی دوم اتاق ۱۰۸!
    در زدمو رفتم تو..ماشالا کل خاندان خودشونو تو یه اتاق جمع کرده بودن..بزور از بینشون جا باز کردمو رد شدم..نه که پسر عمو ها همشون گنده تشریف دارن،واسه همین رد شدن از بینشون سخته..با دیدن صورت بی حال نازنین و قیافه ی خر ذوق(ادبیاتو :| ) پویا لبخندی زدم...بچه تو بغل پویا بود...یه پسر خوجمل لپوووو!!
    _منم میخوام بغلش کنم
    پویا چشمک زد و گفت:
    _هر وقت مادر شدی بچه ی خودتو بغل کن
    همه زدن زیر خنده.
    بردیا_اوه ببین پدر شدن با پویا چیکار کرده!..نمک شدی پویا
    پویا چشمکی زد و خندید.
    _ندین اصن..دو ماه دیگه عمه میشم..اگه به کسی دادمش!
    به لاله نگاه کردم که لپاش گل انداخته بود.
    بردیا_خب تو هم ندید پدیدی!
    دوباره بقیه زدن زیر خنده.
    به مادرجون نگاه کردم و لبخند ژکوند زدم.
    _اجازه هست؟
    با خنده سری تکون داد..میدونست میخوام کرم بریزم.
    بلافاصله گلدونه برداشتم گلو از توش در آوردم و آبشو خالی کردم رو شلوارش بردیا که جیغش رفت هوا!
    همه زدن زیر خنده.
    _تا تو باشی درست حرف بزنی!
    بردیا_یزید پیش تو کم میاره بخدا..حالا با چه رویی من برم بیرون؟
    قسمت خشتک تا زانو کامل خیس شده بود..شلوارش هم کرمی بود..دیگه بدتر!!
    قشنگ هر کی نمیدونست فکر میکرد بچه خودشو خیس کرده!
    مادرجون در حالی که میخندید گفت:
    _هر کاری یه تاوانی داره بردیا جان!
    _با تشکر از مادرجون
    بردیا چپ چپ نگام کرد و گفت:
    _فقط بخاطر گل روی فرخ لقا چیزی بهت نمیگم وگرنه..
    عمو علی زد پس کلش و گفت:
    _وگرنه چی؟
    بردیا لبخند ژکوندی به باباش زد و گفت:
    _هیچی بابا جون..جدیم نگیرین!..کار خاصی نمیکردم!
    آرسام_قمپز در کرد!
    هممون زدیم زیر خنده..بعد از اینکه بچه ی پویا و نازنین تو بغل همه دست به دست شد و بیشتر از صدبار بچه زد زیر گریه و بعد از کلی قربون صدقه رفتن خدافظی کردیمو دم در بیمارستان قرار گذاشتیم که فردا بریم خونه ی پویا و نازنین تا دوباره نینی رو دیدن بفرماییم.
    رفتم نزدیک لاله و گفتم:
    _چه خبر مادر آینده؟
    پوفی کشید و گفت:
    _وای آوا نگو..کلافه شدم اساسی..خیلی سنگین شدم نمیتونم از جام تکون بخورم.
    _ نه که قبلا خیلی باربی بودی :|
    به جای لاله آوش سمتم خیز برداشت که سریع سوار ماشین شدم و در رفتم.

    کلافه توی پذیرایی راه میرفتم..حالا چه غلطی بکنم منننن؟؟
    تمنا_اووووف آوا سرم گیج رفت‌‌..بتمرگ دیگه
    _نمیتونم تمی..حالا چه گِلی به سرم بگیرم؟
    

    تمی_ترجیحا گِل رس
    روفرشیمو درآوردم و پرت کردم سمتش.
    _خره من دارم از استرس و حرص و فکر و دلشوره میمیرم تو نمک میپاشی؟
    بالشت کاناپه رو گرفت تو بغلش و خونسرد گفت:
    _بابا حالا انگار چی شدهههه!!..کارت های بانکیت فقط خاای شده!..اینکه دلشوره و نگرانی و استرس و فکر کردن نمیخواد که!..ماشالا یه شرکت دارین توووپ...تو هم‌ که سهام‌دار بزرگشی..دیگه دردت چیه؟!
    _خب آخه..خر..روانی..نفهم..بزغاله..شنقل..منگول..اوسکل..مجموع الحیوانات..چرا نمیفهمی؟..من تا وقتی ازدواجه نکنم حق ندارم از سهامم استفاده کنم..یعنی تا وقتی ازدواج نکنم سهام پَرررر!!
    تمنا قیافه ی متفکر به خودش گرفت.
    تمنا_خب ازدواج کن!
    با تعجب نگاهش کردم.
    _اینقدر به اون تالار اندیشه فشار آوردی تا به این نتیجه برسی؟
    تمنا_آره
    _خسته نباشی دلاور :|
    از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه.
    تمنا_خب بابا حالا مگه کی یادشه که بابات همچین شرطی گذاشته!
    _میگم نفهمی..میگی نه..احمق جان این شرط بابا تو برگه ثبت شده و توسط خودش امضا شده
    سیبی از روی میز برداشت و گاز زد و گفت:
    _قربون عمو هوشنگ با این شرطاش..لابد وقتی خواسته این شرطو بزاره حواسش نبوده کسی پیدا نمیشه تو رو با این اخلاق خوشگلت بگیره!
    چشم غره ای بهش رفتم.
    تمما_باشه حالا چشاتو درویش کن..گرخیدم!...حالا بابات برای چی این شرطو گذاشته؟
    _چمیدونم..با آقای فاضلی که صحبت کردم گفت که بابا میگفته آوا بچه ی سر به هوا و بازیگوشیه و نمیتونه از پس مسئولیتای همچین شرکتی در بیاد..از طرفی وقتی ازدواج کنه خودشو میتونه پیدا کنه..توی تصمیم گیریاش جدی تر و مصمم تر باشه..علاوه بر اون کسی پیشش هست که بتونه بهش کمک کنه..پیگفت وقتی هم که آوا بخواد ازدواج کنه مسلما درسش تموم شده و اطلاعاتش و معلوماتش هم بیشتر شده و از حالت رفتارای بچگونه خودش در اومده.
    تمنا زد زیر خنده.
    _واسه چی میخندی؟
    تمنا_خدایی عاشق طرز فکر عمو هوشنگ شدم!
    _ببند
    نشستم رو کاناپه و سرمو گرفتم تو دستم.تمنا بعد از اینکه حسابی خنده هاشو کرد اومد نشست کنارم و جدی گفت:
    _آوا از یه طرف هم عمو هوشنگ راست میگفته ها
    سرمو بلند کردم و چپ چپ نگاهش کردم.
    تمنا_چیه خب مگه دروغ میگم؟...اون فکر میکرده تو درستو ادامه میدی واسه خودت کسی میشی..ولی تو دانشگاهو ول کردی..تازه راست هم میگفته..وقتی یکی ازدواج میکنه رفتاراش و تصمیم گیریاش و اهدافش هم جدی تر میشه!!
    _ببخشید من الان شوهر از سر قبرم بیارم؟..تازشم کی گفته من به کسی احتیاج دارم که کنارم باشه و بهم کمک کنه؟..یعنی خودم نمیتونم از پس خودم بر بیام؟
    تمنا_خب یکاری کن!
    _چی؟
    تمنا_برو شرکت با آوش صحبت کن..یا با آیین صحبت کن!
    پوفی کشیدم و به پشت کاناپه تکیه دادم.
    _آیین دیگه هیچ کارس!
    تمنا_یعنی چی؟!..مگه اونم به اندازه آوش سهم نداره؟
    _سهمشو به آوش فروخت.
    با چشمای گرد شده نگام کرد و با صدای تقریبا بلندی گفت:
    _یعنی سهم تو و آوش الان برابره؟
    چشمامو بستم و سرمو به آرومی تکون دادم.
    تمنا_یعنی اگه تو الان که شوهر نداری بخوای بری تو اون شرکت کار کنی باید زیر دست آوش باشی؟
    اخمی روی پیشونیم ‌نشوندم و گفتم:
    _آره..به نظرت میتونم؟
    تمنا_عمرااااا..اونم‌هیشکی نه و‌ تو..زیر دست آوش بشی؟؟؟...اصلااا..با اون همه اخم و تخم و بد اخلاقی هایی که کردو بعد از اون رفتارا و اون حرفا من اگه بودم که دیگه اصلا باهاش حرف نمیزدم..موندم تو چجوری با همه ی اینا کنار اومدی؟!..از تو بعیده!!
    چیزی نگفتم و فقط سکوت کردم.
    خودمم در عجب بودم که چجوری هنوز با آوش حرف میزنم!
    تمنا_آوا چرا از مادرجونت پول نمیگیری؟...اون اینهمه پول و ثروتو میخواد واسه چی؟!
    نگاه ناامیدی به تمنا کردم و گفتم:
    _گیریم بخوام از مادرجون پول بگیرم‌‌...تا کِی میتونم مهتاج اون باشم..وضعمو نگاه کن تمنا‌‌...از صبح تا شب توی خونم.‌هیچ کار خاصی تو زندگیم نمیکنم..هیچ هدف خاصی ندارم..فقط شبو روز میکنم و روز و شب!
    تمنا توی سکوت فقط بهم نگاه میکرد..از جام بلند شدم و به سمت اتاق رفتم.
    تمنا_یه راه داری آوا!
    برگشتم و بهش نگاه کردم.
    _چی؟
    از جاش بلند شد و رو به روم ایستاد..مکثی کرد و گفت:
    _باید ازدواج کنی!
    فقط یک سوال اومد تو ذهنم!
    _با کی؟
    دوباره مکث کوتاهی کرد و گفت:
    _با آبتین!
    

    بعد از اینکه حسابی طول و عرض اتاقو متر کردم نشستم روی تخت و سرمو گرفتم بین دستام.
    نمیخوام ازدواج کنم!!
    نمیتونم ازدواج کنم!!
    نمیخوام حضور هیچ مردیو تو زندگیم احساس کنم!!
    نمیخوام هیچکس وارد زندگیم بشه!!
    واسه چی من اینقدر بدبختم خداااا!!
    بابا واسه چی این شرطو گذاشتی آخه؟
    خب تو منو میکشتی که راحت تر بود؟!
    چجوری با کسی که دره ای احساس بهش ندارم زیر یک سقف زندگی کنم؟؟
    اونم با هیچکی نه و آبتین!!
    خدایا چیکار کنم؟؟
    در اتاق باز شد و تمنا اومد تو.برگه ای رو سمتم گرفت.
    پرسشی نگاش کردم.
    _این چیه؟
    بهش اشاره کرد و گفت:
    _شماره ی آقا داماد
    چپ پپ نگاش کردم و برگه رو گرفتم.
    کنارم نشست.گوشیمو داد دستم و گفت:
    _زنگ بزن!
    پوفی کشیدم و گفتم:
    _زنگ بزنم چی بگم آخه؟
    تمنا_بگو بیا با هم حرف بزنیم!
    _نمیتونم تمنا!
    تمنا دستمو گرفت و گفت:
    _میدونم واست سخته آوا...ولی تنها راهیه که داری!
    نفس عمیقی کشیدم..گوشیو گرفتم تو دستم و شروع کردم به زدن شماره.
    دستم نمیرفت سمت تماس!
    یهو یه فکری به سرم رسید.
    _تمنا با پارسا اول مشورت کنیم.
    تمنا_بی فایدس!..قبول نمیکنه!
    _هر چی باشه...من میخوام بهش بگم...قبل از اینکه کاری کنم.
    تمنا نفس عمیقی کشید و گفت:
    _باشه زنگ بزن.
    رفتم سمت لپ تاب و گفتم:
    _نه رو در رو...ویدیو چت!
    با اسکایپ باهاش تماس گرفتیم..ماشالا طبق معمول هم دم دست بود.
    پارسا_به به به بببین کیا از ما یاد کردن!؟
    تمنا_دلت تنگ شده بود؟
    پارسا_واسه تو نه
    تمنا_اصن کی محتاج دلتنگیه توئه
    پارسا تک خنده ای کرد و به تمنا اشاره کرد.
    پارسا_تو!
    تمنا_ کـــــوفــت!!
    _بابا بزارین منم حرف بزنم
    پارسا_بگو عمو جون
    _زهرمار...خوبی؟
    پارسا_من که خوبم..شما ها ولی فک نکنم...قیافه هاتون تو همه!..چیزی شده؟
    منو تمنا بهم نگاهی انداختیم و بعد سرامونو انداختیم پایین.
    پارسا_نه واقعا مثل اینکه یچیزی شده..بگین زود..چیشده؟
    آروم زدم تو پهلوی تمنا.
    _بگو!
    اخم کرد و گفت:
    _مشکل توئه من بگم؟
    _خب تو بگو اِاِ
    تمنا_من نمیگم خودت بگو
    _آخه ..
    پارسا_آوا!!
    _بله؟
    با اخم و صدای جدی ای گفت:
    _میشنوم!
    نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به حرف زدن.
    _ببین پارسا..من همه چیزو واست میگم ولی تا آخرش قول بده ساکت بمونی.
    با اخم سرشو تکون داد.
    _ببین پارسا دو روز پیش بچه ی پسر عموی من به دنیا اومد..قرار بود دیروز بریم خونه ی پویا پسرعموم تا برای بچه اش کادو ببریم..صبح که من رفتم کادو بخرم فروشنده بهم گفت که موجودی حسابم کافی نیست..دو تا کارت دبگه ام داشتم..اون دوتا هم کافی نبودن..رفتم بانک موجودی گرفتم..پارسا توی یکیش ۲۰ هزار تومن بود تو یکیش ۱۰ تومن یکیش هم ۱۲ تومن..باورت میشه؟...پیش خودم گفتم خب دیگه باید کار کنم پول در بیارم..چون میدونی که دانشگاه دیگه نمیرم..بعد تازه اونوقت یادم افتاد که بابا توی وصیعت نامه اش چه شرطی برام گذاشته!
    پارسا سرشو کج کرد و گفت:
    _چه شرطی؟!
    _تا قبل از ازدواج حق ندارم از سهمم استفاده کنم.
    پارسا با اخم غلیظی بهم نگاه کرد.
    پارسا_خب؟
    چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم.
    وقتی سکوتمو دید پوزخند زد و گفت:
    _میخوای ازدواج کمی؟
    زبونم قفل شده بود..واقعا نمیتونستم حرف بزنم...نمیدونستم چی بگم..هنوز تکلیفم با خودمم مشخص نبود!..نمیخواستم ازدواج کنم...نمیتونستم بعد مانی حضور هیچ مردیو تو زندگیم تحمل کنم!
    پارسا_با کی؟
    تمنا با صدای آرومی به جای من جواب داد:
    _آبتین!
    پارسا با اخم بدی به من نگاه میکرد..سرمو انداخته بودم پایین و لب پایینمو میجویدم.
    معنی نگاهشو خوب میفهمیدم..پیش تودش الان داره میگه این ،اون آوای عاشق بود!..این کسی بود که سه ماه تو بیمارستان روانی بستری شد؟..این دختری بود که تو این ۷ ماه از این رو به اون رو شده بود؟
    حق هم داشت!
    خودمم حتی درک نمیکردم که چطور میتونم حتی حرفشو بزنم!
    چه برسه به اینکه بخوام بهش فکر کنم یا عملیش ونم.
    انکار طلسم شده بودم!
    توی مغزم غوغا بود!...افکار منفی تمام ذهنمو پر کرده بود!
    اگه ازدواج کنم به مانی خ*ی*ا*ن*ت میکنم!
    اگه ازدواج نکنم هم به این و اون محتاج میشم!
    بعد از یه سکوت طولانی پارسا گفت:
    _آوا سرتو بگیر بالا.
    با ترس و لرز سرمو آوردم بالا!
    هنوز هم اخم تو صورتش بود ولی کمرنگ تر.
    پارسا_یه سوال ازت پرسیدم جواب منو ندادی!..تا حالا سابقه نداشته ازت سوال بپرسم جواب ندی!!...پس جوابمو بده!..مثل همیشه سرتو بالا ببگیر..خوشم نمیاد سرت پایین باشه!
    تو چشماش نگاه کردم و خودمو جمع و جور کردم.
    پارسا_میخوای ازدواج کنی؟
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    _نمیدونم.
    پارسا مکث کوتاهی کرد و گفت:
    _اگه میخوای ازدواج کنی،با من ازدواج کن!
    منو تمنا با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم.
    _چی؟؟؟؟
    پارسا_مگه نمیگی شرط بابات ازدواجت بوده!...پس با من ازدواج کن .. تو امانت مانی ای دست من..خودم تا آخر عمر نوکرتم هستم!
    با مغزی هنگ کرده به حرفاش گوش میکردم.
    یه چیزو خوب میدونستم..من نمیتونستم‌ پارسا رو به عنوان شوهرم قبول کنم..حتی بخوام هم نمیتونم!
    

    نمیتونم پارسا رو قبول کنم.
    _نه!
    پارسا_چرا؟..نکنه از آبتین خوشت میاد؟
    اینو گفت و پوزخندی زد.
    ازش دلخور نمیشدم..حق داشت که این حرفا رو بزنه...هر چی بگه حق داره!
    _نه..من فقط..فقط...
    پارسا_فقط چی اوا؟
    _من نمیتونم تو رو به عنوان شوهرم قبول کنم پارسا!
    پارسا_چطور غریبه ها رو میتونی؟
    _قبول کردن اون غریبه ها صد درجه راحتتره
    پارسا_واسه چی نمیخوای قبول کنی آوا؟..دنبال یکی میگردی که باهات ازدواج کنه
    ...من هستم!
    _نمیخوام زندگی تو هم نابود بشه پارسا!
    پارسا_این زندگی منه پس به خودم مربوطه..در ضمن واسه چی زندگیم نابود بشه؟
    _تو حق داری با اونی زندگی کنی که دوسش داری عاشقشی..تو حق داری عاشق بشی و با کسی که بهش علاقه داری ازدواج کنی!..نه با منی که بخوای به زور قبولم کنی!..نمیخوام زندگیت تباه بشه پارسا!
    پارسا_گفتم که..این زندگی منه
    از زورگوییش و خودخواهیش عصبانی شدم.
    _پس اینم زندگی منه و به کسی ربط نداره!
    لپ تابو بستم و هلش دادم عقب که افتاد زمین..واسم مهم نبود که بشکنه یا چیزیش بشه به اندازه ی کافی عصبانی بودم..نمیتونستم غصه ی اینم بخورم.
    تمنا_گفتم که با پارسا حرف نزن!
    پوفی کشیدم و گفتم:
    _شماره رو بگیر!
    تمنا بدون هیچ حرفی شماره رو گرفت و گوشیو گرفت سمتم.
    نشستم روی تخت کنارش و گوشیو گرفتم دم گوشم.
    یکم طول کشید تا صدای بم و گرفتش تو گوشم بپیچه.
    آبتین_الو؟
    _سلام
    تک سرفه ای کرد وگفت:
    _شما؟
    _آوا ام آبتین
    صداش متعجب شد!
    آبتین_آوا؟
    _آره..خوبی؟
    آبتین_ممنون من خوبم..تو خوبی؟
    _آره...آبتین میشه همدیگه رو ببینیم؟
    آبتین_آ..آره.. چرا که نه!
    _پس امشب ساعت ۹ رستوران***..میدونی کجاس؟
    آبتین_آره آره..میدونم
    _میبینمت..خدافظ
    آبتین_خدافظ
    گوشیو قطع کردم و انداختم کنارم‌‌رو تخت.
    تمنا_ساعت هفته‌‌‌...پاشو دوش بگیر بعد بیا آماده شو!
    از جام بلند شدم و رفتم سمت حمام.
    خدا امشبو بخیر کنه!

    نگاهی به خودم توی آینه انداختم..حتی تیپمم تغییر کرده بود..به قول تمنا شبیه آدمیزاد شده بودم.
    مانتو مشکی بلند که روی قسمت کمرش نقش و نگارهای مختلفی به رنگ طلایی وجود داشت و کمربند پهن طلاییش..شلوار و کیف و کفش مشکی..و روسری بلند مشکی.
    تمنا اومد تو اتاق.
    تمنا_چه خوشگل شدی!
    _مرسی!
    تمنا_آوا یکم رنگ بزن تو اون ثورتت بخدا شبیه مرده ها شده رنگ پوستت.
    _بهتر!
    تمنا دستمو کشید و نشوندم رو صندلی.
    تمنا_غلط کردی..بشین ببینم!
    یکم که به قول خودش رنگ به صورتم زد،بیخیال شد و رفت کنار..بد هم نشده بود..رژ قرمز مات..رژگونه ی کمرنگ صورتی و پشت چشم رو هم خیلی کم اکلیل طلایی زده بود.
    مناسب و معقول بود!
    توی راه فقط تو فکر این بودم که چی بهش بگم!
    اصلا از کجا معلوم بخواد با من ازدواج کنه!
    اصلا شاید بیخیال من شده!
    حسی بدی تمام وجودمو کرفته بود و افکار بد توی ذهنم موج میزد!
    از خودم بدم میومد!
    حس میکردم یه خیانتکارم!
    یه حسی بهم میگفت تو حق نداری کسی به غیر از مانیو تو زندگیت راه بدی!
    یه حس دیگه بهم میگه این زندگیه توئه‌‌..اون ترکت کرد تو چرا ترکش نکنی؟
    جلوی رستوران پارک کردم...هنوز دو‌ دل بودم که برم یا نه!
    نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم:
    _آوا چته؟آروم باش..کاری خاصی نمیخوای بکنی که..فقط میخوای به یه پسر درخواست ازدواج بدی..اونم به آبتین!
    آروم زدم تو سر خودم...چقدر من بدبختم آخه!
    شالمو تو آینه درست کردم..کیفمو برداشتم و بعد از قفل کردن ماشین رفتم سمت رستوران.
    به ساعتم نگاه کردم؛ساعت ۹:۲۰ بود...فدای سرم منتظر بشه!
    روی یکی از میزها نشسته بود و سرش تو موبایلش بود.
    رفتم جلو و سلام کردم که حواسش جمع شد.
    _سلام
    سرشو از تو گوشی آورد بیرون و با دیدن من گفت:
    _سلام
    نشستم روی صندلی.
    آبتین_خوبی؟
    _اوهوم..تو خوبی؟
    آبتین_آره
    گارسون اومد و سفارش گرفت و تا وقتی سفارشامونو آوردن دوتامون هیچی نگفتیم.
    میدونستم منتظر منه تا شروع کنم..اما نمیتونستم!!
    سخت بووود!
    سرم پایین بود و با کیکی که جلوم بود بازی میکردم.
    ابتین_اوا؟
    سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم.
    _بله؟
    آبتین_نمیخوای چیزی بگی؟
    تک سرفه ای کردم و گفتم:
    _چرا میگم..صبر کن!
    سری تکون داد و منتظر شد...حتی نمیدونستم چجوری و از کجا شروع کنم!
    یکم که گذشت نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به حرف زدن.
    _آبتین حاضری با من ازدواج کنی؟
    آبتین با چشمای گرد شده و دهن باز بهم نگاه مسکرد..حق هم داشت!..منم بودم شوکه میشدم!
    آبتین_چی؟؟؟
    _یه سوال ازت پرسیدم...حاضری من زنت بشم؟!
    پوفی کرد و دستشو لای موهاش کشید.
    با تعجب بهم نگاه میکرد و از قیافش معلوم بود که کلا هنگ کرده!
    آبتین_واقعا نمیدونم چی بگم!!
    _فقط یه جواب میخوام..آره یا نه؟!
    آبتین_میخوای با من ازدواج کنی؟
    دستامو تو هم قفل کردم و گفتم:
    _من این سوالو ازت پرسیدم!
    مشکوک نگام کرد.
    آبتین_چرا این سوالو پرسیدی؟
    پووووف حالا کی میاد برای این توصیح بده!
    _ببین آبتین این ازدواجی که من دارم میگم ازدواج از روی علاقه و منطق نیست!
    


    اخماش رفت تو هم..نه واقعا فکر کرده من از روی علاقه این پیشنهادو بهش دادم؟
    آبتین_پس واسه چی میخوای با من ازدواج کنی؟
    نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به توضیح دادن ماجرا!
    _ببین چند روز پیش برای من اتفاقی افتاد که متوجه شدم هر سه تا کارت بانکیم خالی شده..مسلما الان نیاز به پول دارم..تنها راهش هم اینه که برم تو شرکت پدرم کار کنم..اما پدرم قبل از فوتش وصیت نامه ای نوشته بود که من تا به اون شرط عمل نکنم هیچ سهمی از شرکت و بقیه ی ارث هایی که واسم به جا گذاشته بهم نمیرسه!..شرطش هم اینه که من باید اول ازدواج کنم!
    با هر کلمه از حرفام اخمش غلیظ تر میشد..دستاش مشت و فکش منقبض شده بود.
    با لحنی پر از انزجار گفت:
    _پس میخوای از من برای رسیدن به اهدافت استفاده کنی!
    فقط نگاهش کردم..هیچ حرفی نداشتم که بهش بزنم..میدونستم هر چی بگم خودمو بیشتر خوار و خفیف میکنم.
    از جاش بلند شد..خواست از کنارم رد بشه که سریع گفتم:
    _بهش فکر کن!
    چند ثانیه مکث کرد و بعد از رستوران رفت بیرون.
    سرمو گذاشتم روی میز و چشمامو بستم.
    حالم خوب نیود..داغون بودم..از خودم متنفر بودم!...چرا قبول کردم حرف تمنا رو؟..چرا بدون اینکه فکر کنم اینکارو انجام دادم؟...من دارم چیکار میکنم؟..اسم اینکارمو چی بزارم؟..خ*ی*ا*ن*ت؟...من دارم بهش خ*ی*ا*ن*ت میکنم!..حالم از خودم بهم میخوره!
    جوشش اشکو تو چشمام حس کردم..چشمامو محکم بهم فشار دادم تا نریزه...اینجا جاش نبود..تنها جایی که میتونستم خودمو خالی کنم پیش خودش بود!
    از جام بلند شدم و بعد از حساب کردن میز از رستوران زدم بیرون.
    با سرعت رانندگی میکردم..میخواستم برم پیشش!..هر چه زودتر!
    ماشینو پارک کردم و پیاده شدم..همه جا تاریک بود و تنها روشنایی اون قسمت چراغای کوچیکی بود که نور کمی به فضا میدادن
    با سرعت تا اینجا رانندگی کرده بودم تا هر چه زودتر بهش برسم..اما الان پاهام یاری نمیکرد..میترسیدم برم جلو..میترسیدم باهاش روبه رو بشم.
    هر جور که بود آروم آروم خودمو رسوندم بهش..کنارش دراز کشیدم و سرمو گذاشتم روی سنگ قبر سردش.
    آروم شروع کردم باهاش حرف زدن.
    _مانی؟..میدونی من خر چیکار کردم؟..میدونی؟..آره..خوب میدونی!..خودت اونجا بودی!..خودت حرفامونو شنیدی!..دیدی چجوری کوچیک شدم؟..من همچین آدمی بودم مانی؟..مانی من همچین دختری بودم؟...کسی بودم که بزارم اینقدر تحقیرم کنن؟..مانی..دیدی چجوری نگام کرد؟..حق داشت!..حق داشت بگه از اون میخوام‌برای رسیدن به اهدافم استفاده کنم..مگه اینطوری نیست؟..خب آره میخوام..مانی..ازم متنفری آره؟..نمیخوای صدام بشنوی و ببینی منو..آره؟..حق داری!..تو هم حق داری..مانی ببین چقدر من بدبخت شدم..ببین چجوری بیچاره و درمونده شدم..مانی کاش نجاتم نمیدادی..کاش من میمردم..کاش من میشدم آدم خوبه ی داستان..نگام کن..هر کاری کنم بازم آدم بده منم..کاش اون سه بار خودکشی اثر میکرد..بهشت و جهنم واسم مهم نیست..زندگی الانم اگه از جهنم بیشتر نباشه،کمتر هم نیست!..میگن جهنم جاییه که هر روز آدما توش میمیرن و دوباره زنده میشن و دوباره با آتیش تمام بدنشون میسوزه!..مانی من الان تو جهنمم..هر روز که از خواب پا میشم وقتی یادم میاد که دیگه نیستی تمام وجودم آتیش میگیره..مانی آدم بده ی داستان منم..من الان کسیم که داره به کسی که دوسش داشته خ*ی*ا*ن*ت میکنه..بد نگام میکنن مانی..آبتین..پارسا..حتی تمنا!..به سام و تمنا گفتم میخوام تو رو از زندگیم حذف کنم..ولی مگه میشه؟؟...مگه میشه نفسامو از زندگیم حدف کنم؟..میشه قلبمو از زندگیم حذف کنم؟..مگه میشه مانی؟..خودت بیشتر از هر کس میدونی تو دلم چی میگذره!..خودت بهتر از هر کس میدونی حسم به تو چیه!..به زبون میارم ازت متنفرم ولی قلبم قبولش نداره..کی میتونه از عشقش متنفر باشه؟بازم طبق معمول همیشه آوا آدم بده ی داستانه مانی..میدونی؟..احساس میکنم یه خصوصیت جدید و یه لقب جدید بهم اضافه شده...خیانتکار..من خیانتکار نیستم مانی..خودت خوب میدونی نیستم...اگه الان اینجا بودی حتی تو صورتمم نگاه نمیکردی..چون از درونم خبر نداشتی!..آدما همیشه همینن‌‌..فقط ظاهر قضیه رو میبینن..نمیدونن اون آدم توی دلش چی میگذره..فقط زود قضاوت میکنن..هیچوقت حاضر نمیشن خودشو یه لحظه جای اون آدم بذارن..فقط ظاهر بینن..ولی تو الان کامل میدونی تو دلم چخبره.میتونی احساساتمو دونه به دونه،تک به تک حس کنی..میدونی دارم چی میکشم..آدما هیچوقت نمیفهمن اونی که درد داره،چقدر عداب میکشه تا خودشو خونسرد و آروم نشون بده..ولی تو میفهمی مانی..مگه نه؟..مانی من خیانتکار نیستم..من نمیخوام به عشقمون خ*ی*ا*ن*ت کنم..من مجبورم..فقط آبتین نیست که قرار زجر بکشه..اون قراره زنگی کنه کنار کسی که دوسش داره با این تفاوت که عشقش دوسش نداره..اما من..من دارم خودمو به یه زندگی اجباری محکوم میکنم..چون ادم بده ی داستان..گناهکار داستان..منم!!..اون زندگی اجباری با زندگی الانم فرقی نداره..وقتی تو نیستی همه چیز شبیه همه..کاش بودی مانی!
    


    یک هفته گذشت و از ابتین هیچ خبری نشد..از کارم شدیدا پشیمون بودم..نمیدونم چجوری حاضر شدم برم جلو و به قولی ازش خواستگاری کنم..پوووف!!
    با حرص چیپس سومو باز کردم و شروع کردم به خوردنش.
    تمنا با عصبانیت اومد سمتم و چیپسو ازم گرفت.
    تمنا_بسته دیگه آوا..تو این یک هفته هر چی تو خونه بود،خوردی..پس فردا شبیه فیل میشیا..اینقدر حرص نخور بالاخره کاریه که شده.
    کوسن کاناپه رو پرت کردم سمتش و با حرص گفتم:
    _تو یکی حرف نزن که هر چی میکشم از دست ایده های مزخرف جنابعالیه
    تمنا_به من چه خب اِاِ!!
    صدای زنگ گوشیم بلند شد..نگاهی بهمدیگه انداختیم و هر دومون شیرجه رفتیم سمت گوشی..زِکی!!..مادرجونه!
    _الو
    مادرجون_سلام عزیزم
    _سلام مادرجون..خوبین؟
    مادرجون_مرسی دخترم..تو خوبی؟
    _ممنون
    مادرجون_چخبر؟؟..چرا نمیای این طرفا؟..بچه ها هم میگفتن ازت خبری ندارن..چند دفعه هم بهم زنگ زدن که باهاشون بری بیرون..اما نرفتی!
    صدای بردیا از پشت تلفن اومد:
    بردیا_مادرجون آوا کلاسش به ما نمیخوره!
    پوووف یکی بیاد بردیا رو بگیره!
    مادرجون_میشنوی که..ازت دلخورن!
    _بله شنیدم..ببخشید از طرف من ازشون معذرت خواهی کنین و لطفا به آرسام بگین از طرف من بزنه تو سر بردیا
    مادرجون زد زیر خنده..والا بخدا!!..پسره ی بیخود فقط تز میده!
    مادرجون_حالا چرا نیومدی اینجا؟
    _ببخشید واقعا..این چند روز درگیر مسئله ای بودم!
    مادرجون_چیزی شده؟
    _نه نه نه..چیزی نیست!
    مادرجون_مطمئنی؟
    _آره مادرجون
    مادرجون_پس امشب پاشو ببا اینجا همه جمعن..بهونه هم قبول نمیکنما
    _چشم
    مادرجون_منتطرتم عزیزم..خدافظ
    _خدافظ
    گوشیو قطع کردم و به قیافه ی پوکر فیس تمنا نگاه کردم.
    _ناموسا امشب تو هم بیا
    تمنا_خونه ی مادرجونت؟
    _اره
    تمنا_من بیام چیکار؟
    _تعداد دخترا کمه حوصلم سر میره
    از جاش بلند شد و رفت سمت اتاقش.
    تمنا_باشه..ساعت چند؟
    _ساعت چنده الان؟
    تمنا_۷
    _۸ و ربع آماده باش
    تمنا_باشه..تو هم عوض خوردن پاشو برو یه دوش بگیر
    _باشه
    بعد از اینکه من دوش گرفتم و آماده شدیم از خونه زدیم بیرون.
    توی راه دوباره بحثمون شد..میخواستم برای بی گ*ن*ا*ه نشون دادن خودم تقصیرا رو بندازم گردن تمنا.
    واقعا هم تقصیر اون بود..با اون پیشنهادای مسخرش..اَه!
    وقتی رسیدیم جلوی در بوقی زدم و طولی نکشید که اقا سلیمان درو برامون باز کرد...همیشه آماده باشه!
    براش بوقی زدم و ماشینو بردم تو پارکینگ..پیاده شدیم و به سمت در اصلی ویلا رفتیم..تمنا با کنجکاوی دور و اطرافشو نگاه میکرد..بار اول بود که‌میومد ‌اینجا و واسش جالب بود...در باز شد و بردیا پرید بیرون.
    بردیا_وای وای وای دختر عمو جونم اومد
    _سلامت کو؟
    بردیا_دِ لامصب من ازت ۵ سال بزرگترم
    _خب به نظرت یه پسر ۲۸ ساله از این ادا اطوارا در میاره؟
    ایشی گفت و از جلوی در رفت کنار تا ما بریم داخل.
    ماشالا طبق معمول کل خانواده هم جمع.
    تمنا بچه ها رو میشناخت ولی با عموها و زن عمو ها برخوردی نداشته بود واسه همین خجالت میکشید.
    طبق معمول کنار مادرجون نشستم و تمنا هم کنارم نشست.
    رو به پویا و نازنین گفتم:
    _چه خبر از عضو جدید خانواده؟!
    دوتاشون خندیدن و نازنین گفت:
    _خوابه!
    بردیا_طبق معمول!
    پویا_بچس دیگه
    بردیا_والا ما هم بچه بودیم..مامان شاهده..من از بس بیش فعال بودم اصن نمیخوابیدم..همش تو جنب و جوش بودم..مگه نه مامان؟
    زن عمو زد زیر خنده و گفت:
    _نه والا بردیا..تو هم همش خواب بودی پسرم!
    همه زدن زیر خنده و بردیا تو افق محو شد.
    _خود کرده را تدبیر نیست!..خودت میخوای ضایع بشی دیگه!
    قیافه مظلوم به خودش گرفت و سرشو انداخت پایین.
    هر کی مشغول حرف زدن با بغل دستیش شد..به تمنا نگاه کردم..با لاله حرف میزد و حواسش پرت بود.
    یکم که گذشت صدای پسر نازنین و پویا بلند شد.
    نازنین_ای وای من برم شیرشو بدم.
    از جام بلند شدم و گفتم:
    _منم باهات میام..دلم واسش تنگ شده
    لبخندی به روم زد و با همدیگه همراه شدیم.
    پسرشون خیلی تپلی و بامزه بود..شیر میخورد و با اون چشمای درشت خاکستریش به من نگاه میکرد.
    _خیلی شیرینه..اسمشو چی گذاشتیم راشتی؟
    نازنین_مهرسام
    _یعنی چی؟
    نازنین_یعنی خونگرم و مهربان
    لبخندی به روش زدم و به مهرسام اشاره کردم.
    _خوابش برد
    با صدای زنگ خوردن گوشیم سریع از اتاق زدم بیرون تا مهرسام بیدار نشه و رفتم توی بالکن.
    به شماره ی مخاطب نگاه کردم...آبتین بود!
    جواب بدم یا نه!؟
    حتما الان میخواد کلی حرف بارم کنه و عشقم نسبت به مانیو ببره زیر سوال.
    چیزی که نه پارسا و نه تمنا به زبون نمیارن،ولی از نگاهاشون خیلی حرفا میشه فهمید!
    باید جواب میدادم...جوابش هر چی که بود باید گوش میکردم.
    _الو؟
    با صدای بم و گرفتش گفت:
    _سلام
    _سلام
    آبتین_آبتینم
    _میدونم..خوبی؟
    آبتین_ممنون..تو خوبی؟
    _مرسی
    ساکت شدم تا خودش شروع کنه به حرف زدن.
    یکم که گذشت صداشو صاف کرد و گفت:
    _میتونم ببینمت؟
    _کِی؟
    آبتین_الآن
    _الآن نمیشه
    آبتین_چرا؟
    _من جایی ام
    آبتین_نت داری؟
    _اره چطور؟
    آبتین_وایسا با اسکایپ زنگ میزنم
    

    بدون اینکه منتظر بشه تا من چیزی بگم سریع قطع کرد.
    گوشیو گرفتم جلو و موهامو مرتب کردم..که همون موقع زنگ زد...سریع جواب دادم.
    صورتش گرفته بود و چشماش قرمز بود..دوتامون بدون اینکه حرفی بزنیم‌فقط بهم دیگه نگاه میکردیم..این سکوتو اصلا دوست نداشتم..میخواستم هر چه زودتر بفهمم چی میخواد بگه.
    _خب؟!..قرار بود فکر کنی بعد جواب بدی!..تصمیمت چیه؟
    کلافه لای موهای دست کشید..برای چند ثانیه چشماشو بست..نفس عمیقی کشید و گفت:
    _قبول!
    یا خدا!...قبول کرد؟...واسه چی قبول کرد؟؟..ای خدا حالا چه غلطی کنم!..نمیخوام ازدواج کنم اَه..تمام امیوم به این بود که آبتین قبول نکنه و من از شر این بار خلاص بشم..واسه چی قبول کرد آخه؟..اصلا چطور میتونه قبول کنه با منی که کوچکترین حسی بهش ندارم ازدواج کنه؟..پوووووف!!
    _باشه..ولی اول چندتا چیزو من باید بگم.
    اخم‌کرد..دست به سینه نشست و گفت:
    _گوش میدم.
    میخوام صد سال گوش ندی!..پسره ی پررو!
    _اول از همه اینکه میدونی تین ازدواج اجباریه و ..
    پوزخندی زد و گفت:
    _میدونم خودم نمیخواد بقیشو بگی..فهمیدم
    چیزی نگفتم و سرمو انداختم پایین.
    آبتین_خودم میدونم کسیو که دوست دارم عاشق یکی دیگس و هیچوقت نمیشه که مال من بشه و بتونم تو دلش جا باز کنم..خودم میدونم قراره هر روز کسیو که دوسش دارم به عنوان‌زنم تو خونم ببینم اما اون مال من نباشه..آوا من خودم خوب میدونم تو از من خوشت نمیاد..اما این ازدواجو قبول کردم چون میدونستم تو الان به کمک احتیاج داری..میخوام کنارت باشم..نه به عنوان شوهرت..به عنوان یه دوست!
    فقط یه سوال تو ذهنم بود.
    _چجوری میتونی همچین فداکاریو بکنی؟..با اینکه میتونی دوباره عاشق بشی و یه زندگی خیلی خوب کنار کسی داشته باشی که اونم دوست داره،چرا حاضر شدی با من ازدواج کنی؟
    لبخند تلخی زد و گفت:
    _آوا پسرا مثل دخترا نیستن..پسرا فقط یک بار تو زندگیشون عاشق میشن..دخترا دل نازکن زود وابسته میشن..شاید عشق اولشون تا ابد تو ذهنشون بمونه..اما دوباره هم میتونن عاشق بشن..اما پسرا نه..پسرا یا عاشق نمیشن..یا اگه عاشق بشن تا آخر عمرشون اون شخص فقط تو قلب و ذهنشونه!...از این گذشته...ادم عاشق حاضره واسه معشوقش هر کاری بکنه..این کار به قول تو فداکاری که دیگه چیزی نیست..تو اگه بودی همچین کاریو واسه مانی نمیکردی؟
    آروم سرمو تکون دادم.
    راست میگفت..ادمای عاشق خیلی کارا برای عشقشون میکنن..این فداکاری که چیزی نیست!
    آبتین لبخندی زد و گفت:
    _خدافظ
    اروم‌زیر لب گفتم:
    _خدافظ
    تماسو قطع‌کردم.
    نفس عمیقی کشیدم و خودمو بغل کردم..هوا سرد بود..اما من از درون داشتم میسوختم..نگران بودم..نگران آیندم..نگران حرفای مردم..نگران نگاه هاشون..حرفایی که قراره پشت سرم بزنن..قضاوتاشون..نگران زندگی اجباری ای که قراره با آبتین داشته باشم...برای اولین بار تو زندگیم نگران آینده بودم..پر از اتفاق.‌.پر از حاشیه..آینده ای نه چندان دور...!

    *****************************************
    با صدای تمنا از خواب بیدار شدم.
    تمنا_اِاِاِاِ‌تو که هنوز خوابی..تو روز عروسیت هم بگیر بکپ خب؟!..پاشو ببینم هزارتا کار داریم..پاشو..آوا..پاشدیا!!
    حوصله ی جیغ و داداشو نداشتم واسه همین عین بچه ی ادم از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی..آبی به صورتم زدم و به خودم تو آینه نگاه کردم.
    امروز روز عروسیمه..پس چرا هیچ حسی ندارم؟..مگه آرزوی هر دختری این نیست که عروس بشه؟..پس چرا من خوشحال نیستم؟..مگه نباید استرس و هیجان داشته باشم و واسه انجام کارام ذوق داشته باشم؟...پس چرا هیچ حسی درونم ندارم؟!
    از امروز دیگه آوا کوچولوی مانی نیستم..قراره آوای یکی دیگه بشم..قراره اسمم بره تو شناسنامه ی یکی دیگه..اسم یکی هم بیاد تو شناسنامه ی من..کسی که اسمش مانی نیست..اسمش آبتینه..قراره از امروز به بعد همسر آبتین باشم!
    چی میشد اگه به جای آبتین امروز عروس مانی می بودم؟..چی میشد اگه لباس عروس واسه مانی میپوشیدم؟..چی میشد اگه همسر مانی میشدم؟..چی میشد اگه امروز منم مثل همه ی عروسا خوشحال بودم؟..چی میشد اگه منم واسه پوشیدن لباس عروسم ذوق داشتم؟..به کجای این دنیا بر میخورد اگه منم به عشقم میرسیدم؟
    لبامو روس هم فشار دادم و چشمامو بستم..نمیخواستم بشکنه!..بزار بقیه فکر کنن روز عروسیم خوشحالم!
    خودمو جمع و جور کردم و از دستشویی اومدم بیرون.
    تمنا گوشی به دست داشت با یکی حرف میزد..تا منو دبد سریع اومد سمتم و گفت:
    _اِ خودش هم اومد..گوشی...
    دستشو گرفت جلو گوشی و اروم گفت:
    _آقا داماده
    چپ چپ بهش نگاه کردم که خندید و شونه بالا انداخت..میدونست از این کلمه بدم میاد واسه همین هی تکرار میکرد!
    _الو!
    صدای خوشحال آبتین اومد:
    آبتین_به به سلام عروس خانم!!
    با لحنی خشک و بی حال گفتم:
    _سلام
    آبتین_دِآخه من نگیرم بزنمت؟..من اینقدر با ذوق میگم سلام عروس خانم بعد تو با بی حالی فقط میگی سلام؟
    _ببخشید مثلا باید چی بگم؟
    

    ابتین_مثلا سلام آقا داماد..سلام خوشتیپ خان..سلام آقا جذابه..سلا..
    نذاشتم حرفشو ادامه بده و گفتم:
    _اوووف ابتین چقدر حرف میزنی..اِاِاِ
    (بد اخلاق هم خودتونین :| )
    آبتین با دلخوری گفت:
    _ساعت چند میری ارایشگاه؟
    _نیم ساعت دیگه
    آبتین_میخوای بیام دنبالت؟
    _نه با تمنا میرم...وقتی کارم تموم شد بهت پیام میدم
    آبتین_باشه..خدافظ
    _خدافظ
    گوشی قطع کردم و انداختمش رو تخت..رفتم سمت کمد لباسام..تمنا رو تخت نشسته بود و با صورتی گرفته به من نگاه میکرد.
    _چته..چرا اینجوری نگاه میکنی؟
    تمنا_آوا چرا اینجوری میکنی؟
    _چجوری؟
    از روی تخت بلند شد و اومد وایساد جلوم.
    تمنا_آوا چرا داری با بد اخلاقیات این شرایطو هم واسه خودت هم واسه آبتین سخت میکنی..آوا اون از زندگیش و ایندش داره میگذره تا به تو کمک کنه..از اون گذشته..آوا اون دوست...
    _ادامه نده
    تمنا_اما آخه آوا..
    _اما و آخه نداره تمنا..تو که خودت شهاد لحظه به لحظه ی زندگی من بودی..هرکیو که دوست داشتم و بهش وابسته بودم و از دست دادم..مادرم..پدرم..آیین..آوش..مانی..از مرگ مامان و بابا شروع شد..با مرگ اونا سقوط کردم تمنا..با بودنشون تو اوج بودم..با مرگشون سقوط کردم..به خودم اومدم دیدم تنها شدم..نه از مادر پدرم خبری بود،نه از برادرام..تمنا آوش هنوز هم چشم دیدن منو نداره..خودت واکنششو دیدی که وقتی گفتم میخوام ازدواج کنم..میترسه..میترسه اون شرکتو ازش بگیرم..بخاطر ترسش هم رو مخ آیین کار کرد که سهمشو بهش بفروشه..چشم باز کردم دیدم دوباره مانی کنارم..دیدم دارم دوباره طمع خوشحالی و خوش بختیو میچشم..اما دوباره به خودم اومدم و دیدم که باز منم..فقط منم..بازم تنهام..تمنا مانی تو بغل من مُرد..آخرین نفسشو تو بغل من کشید..آخرین حرفی که زد تو بغل من بود..گفت دوسم داره..حالا منو نگاه..۸ ماه از مرگش گذشته اما من دارم ازدواج میکنم..نگام‌کن تمنا..دارم زن یکی دیگه میشم..میدونی چقدر حالم از خودم بهم میخوره؟..میدونی چقدر از خودم نفرت دارم..دارم بخاطر پول به مانی خ*ی*ا*ن*ت میکنم..از زندگی و آینده و احساس آبتین هم دارم سوءاستفاده میکنم..زندگی اونم نابود میشه..میدونی لحن سر و سنگین و خشک پارسا برام چه معنایی داره؟..میدونی تعجب بقیه و نگاه های اخیرشون واسم چه معنایی داره؟...تمنا من دارم به مانی خ*ی*ا*ن*ت میکنم..واقعییت قضیه همینه..فقط دارم خدا خدا میکنم که با بداخلاقی های من آبتین نسبت به من سرد بشه..شاید اینجوری واسه دوتامون بهتر باشه...!

    آبتین:

    وقتی آوا گوشیو قطع کرد از عصبانیت گوشیو پرت کردم رو داشبورد..با سرعت رانندگی می کردم.
    سام_چیشد پسر؟
    با عصبانیت داد زدم:
    _سام نمیشه‌‌‌‌...نمیدونم چرا اینقدر بداخلاق و خشکه..من میخوام براش فقط یه دوست باشم..اما نمیزاره..اون حتی منو به عنوان دوستش هم قبول نداره!
    سام_آروم باش پسر..اونم بالاخره...
    _نه سام نه..هیچ بالاخره ای وجود نداره..اون عاشق مانیه..منم عاشق اون..میبینی؟!..اون عاشق یکی دیگه و منم عاشق اون..از روز اولی که تو دانشگاه دیدمش عاشقش شدم..یه دختر خندون و شیطون که به هیچ پسری محل نمیذاشت..با اینکه از سر و وضعش معلوم بود از خانواده ی پولداریه،اما حتی یذره غرور هم تو رفتارش نبود..البته به غیر از مواقعی که با پسرا رو به رو پیشد..طرفو تخریب شخصیت میکرد.
    سام خندید و گفت:
    _خب حالا...بیخیال..آقا داماد باید امشب خوشتیپ و جذاب تر از همیشه باشه تا بتونه دل عروس خانمو بلرزونه یا نه؟
    لبخند تلخی زدم و چیزی نگفتم.

    آوا:

    تمنا_واااااااای آوا خودتی؟؟؟..بسم الله...زهرا خانم این همون آوا زشته ی ماست؟؟؟...بابا اسپند دود کنین!!
    منو خاله زهرا و خاله نسرین به دیوونه بازی های تمنا میخندیدیم.
    خاله نسرین جلو اومد و گونمو ب*و*س کرد و گفت:
    _اِ وا تمنا..آوایی خاله خودش خوشگله!
    تمنا_اون که صد البته!
    هنوز خودمو ندیده بودم..خاله زهرا تمام آینه ها رو پوشونده بود.
    با کمک تمنا و خاله نسرین لباسمو پوشیده بودم.
    جلوی آینه قدی ایستادم..خاله زهرا گفت چشماتو ببند تا پارچه رو بردارم.
    این لوس بازیا چیه دیگه؟..پووووف!!
    چشمامو بستم.
    تمنا_خب...سه..دو...یک!!
    خاله زهرا_حالا چشماتو باز کن
    آروم لای چشامو باز کردم..شروع کردم به تماشای خودم توی آینه قدی روبروم.
    روزی که لباسو خریدیم زیاد به لباس و جزئیاتش توجه نکردم..اون لحظه فقط میخواستم سریع این خریدای مسخره و الکی تموم بشه.
    آستینای گیپور لباسم از بازو هام تا دو سه سانت پایین تر از آرنجم بود..کمرش تنگ بود و دامنش پفی پرنسسی...تمامش مروارید کار شده بود.
    آرایشم هم علارغم میل خودم غلیظ بود..سایه ی نقره ای و سورمه ای.‌‌..رژلب مات آلبالویی..موهامو هم به خواست خودم فر درشت کرده بود و باز گذاشته بود.
    یک تور خیلی بلند هم که تا انتهای لباسم کشیده میشد..در کل بد نشده بودم..‌خوب بود!
    تمنا_خاله زهرا به نظرت آقا داماد وقتی عروسشو ببینه چیکار می‌کنه؟
    خاله زهرا_۱۰۰% هنگ میکنه..آخه ببینش چه ملوس شده!


    بدون توجه به اونا و حرفاشون با گوشی ور میرفتم..طولی نکشید که صدای زنگ در اومد.
    تمنا سریع اومد سمتم و گفت:
    _وای آوا آبتین اومد..بدو بریم پایین..نه تو صبر کن اون بیاد بالا..نه اصلا تو سرجات وایسا تکون نخور..نه اینجوری که نمیشه..خوب نیست.‌اصلا..
    پریدم وسط حرفش و با خنده گفتم:
    _چته تو روانی؟..مثلا من عروسم ها!..تو چرا هولی؟
    تمنا_کی؟ من؟.نه اصلا...اصلا هم هول نیستم!
    چشمک زدم بهش و گفتم:
    _من که میدونم بخاطر سامه!
    تمنا_ یا خدا مگه سام هم اومده ؟؟
    با خنده سرمو تکون دادم..سریع رفت جلوی آینه و خودشو چک کرد.
    _خوشگلی بابا..اوکی ای!
    تمنا_جان من راست میگی آوا؟...خوبم؟
    _آره دختر..این سام هم جادوت کرده ها!
    تمنا_کی؟؟؟..من؟؟؟..نه بابا!!..تو هم توهم زدیا!
    چشمکی بهش زدم.
    تمنا_کوفت!
    داشتم به تمنا میخندیدم که صدای خاله زهرا رو پشت سرم شنیدم..وقتی برگشتم آبتینو مقابلم دیدم..زل زده بود به من..کت و شلوار مشکی و پاپیون همرنگش..موهاشو هم ساده و کج زده بود..بد نشده بود!
    دسته گل خوشگلی با رزای قرمز دستش بود..مات به من نگاه میکرد و اصلا حواسش نبود.
    سام که با فاصله کمی ازشوایساده بود آروم با آرنج زد تو پهلوی آبتین و با چشم بهش اشاره کرد که گلو رو به من بده.
    آبتین خودشو جمع و جور کرد و دسته گلو داد به من..مرسی آرومی گفتم.
    سام جلو اومد و دستشو به طرفم دراز کرد و با خنده گفت:
    _به به!..زن داداش ماشالا اینقدر خوشگل شدی داداش من محوت شده..بابا حساب دل عاشق این دیوونه رو هم بکن دیگه!
    با خنده باهاش دست دادم و چیزی نگفتم..سام به تمنا که کنار من وایساده بود نگاه کرد و با لبخند ملیحی بهش سلام کرد..تمنا هم آروم جوابشو داد..سام با شیطنت به تمنا نگاه میکرد و تمنا ندید پدید هم از خجالت لپاش گل انداخته بود.
    بد نیستن..زوج خوبی میشن!
    خاله نسرین به سمتم اومد..چشماش خیس بود و صداش غم داشت.
    خاله نسرین_دختر خوشگلم..آوایی خاله..مثل فرشته ها شدی..الهی قربونت برم عزیزدلم..نسیم آرزوش بود این روزو ببینه..حیف!..ایشالا خوشبخت بشی عزیزم..ایشالا دیگه تو زندگیت غم نبینی خوشگل خاله!
    روشو کرد طرف آبتین و گفت:
    _آوا برای من خیلی با ارزشه..لحظه به لحظه شاهد بزرگ شدن و خانم شدنش بودم..گریه هاشو دیدم..خنده هاشو دیدم..بهونه گیری هاشو..شیطنتاشو..آوا مثل فرشته ها میمونه..معصوم و مظلومه..قدرشو بدون..خوشبختش کن..نزار دیگه تو زندگیش غم داشته باشه..نزار دیگه چشماش بارونه بشه..صورت آوا با خنده خوشگلتره..آوا دست تو امانت..امیدوارم امانت دار خوبی باشی!..امیدوارم خوشبخت بشین!
    آبتین خیلی جدی و مصمم گفت:
    _خوشبختش می‌کنم..نمیزارم دیگه هیچ چیز و هیچ کس ناراحتش کنه..از امانتیتون خیلی خوب نگه داری میکنم..قول میدم!!
    تو چشمای من زل زد و با قاطعیت گفت:
    _قول مردونه میدم!
    حرفاش یجورایی حس خوبی بهم میداد..حداقل الان میدونم یکی هوامو داره.
    سام_خب بچه ها بریم دیگه...شنلمو پوشیدم و با تمنا و سام و آبتین رفتیم پایین.
    سام رو به تمنا کرد و گفت:
    _تمنا خانم آبتین و آوا که با همدیگه میرن..اگه دوست دارین شما با من بیاین.
    تمنا با اینکه از خداش بود سرشو انداخت پایین و گفت:
    _نه ممنون مزاحمتون نمیشم
    سام رفت طرف ماشینش و درو باز کرد.
    سام_این چه حرفیه..بفرمایید!
    تمنا نگاهی به من کرد..خندیدم و با چشمام اشاره کردم بهش که برو.
    بعد از اینکه تمنا سوار شد آبتین هم درو برام باز کرد و کمک کرد که لباسمو جا بدم..سخت بود لامصب!
    به آبتین گفته بودم به فیلم بردار نگه که بیاد از دم در آرایشگاه فیلم بگیره..مسخره بازیه خب..به اندازه کافی باید جلوی اون دوربین نقش بازی کنم..دیگه حداقل الان نباشه!
    اول رفتیم یه باغ خیلی بزرگ و عکسای دونفرمونو هم با اون ژستای مزحک عاشقونه اونجا گرفتیم.
    سام و تمنا رو هم مجبور کردیم که یه عکس دونفره با هم بگیرن..مثلا به عنوان ساقدوشا..بماند چقدر دوتاشون خر ذوق شدن!
    توی راه تالار آبتین یهو زد زیر خنده.
    با تعجب گفتم:
    _چرا میخندی؟
    میون خنده هاش گفت:
    _چه عروس و دومادی هستیم که تو ماشینمون آهنگ گوش نمیدیم.
    راست میگبت..حوصله خودمم پوکیده بود..از اون گذشته این عروسی آبتین هم بود..من نمیتونم حق انجام کارایی که اون دوست داشته تو عروسیش انجام بده،رو ازش بگیرم.
    یه دره هم امروز باهاش مهربونتر باشم بد نیست..حداقل کاری نکنم که این دم اولی فرار کنه!
    _خب پلی کن..منم حوصلم سر رفته!
    آبتین_حالا شد...!
    دستشو برد سمت ضبط.پلی کرد آهنگو و خودش هم شروع کرد همراهش خوندن:


    ((یه نفر اومده تو دل من وای از این دل ، دل غافل من

    دوسش دارم دوسم نداره دوسم نداره

    یه نفر اومده عاشقشم چی میشه اون بگه تو دلشم

    دوسش دارم دوسم نداره دل بی قراره

    اون قلب منو آتیش میزنه درگیرشم حالا اما نمیدونه

    چشماش که به چشمام زل میزنه عاشق میشه بیشتر این دل دیوونه))

    نمیدونستم بهش بخندم یا اخم کنم..این آهنگو از عمد انتخاب کرده بود.
    

    بلند بلند باهاش میخوند و سرشو به حالت تاسف تکون میداد..رومو کردم اونطرف تا خندمو نبینه..



    ((یکی که من واسه اون میمیرم نمیشه دست اونو بگیرم

    دوسش دارم دوسم نداره دوسم نداره

    یه نفر اومده با یه نگاه دلمو کرده دیوونه حالا

    دوسش دارم دوسم نداره دل بی قراره

    اون قلب منو آتیش میزنه درگیرشم حالا اما نمیدونه

    چشماش که به چشمام زل میزنه عاشق میشه بیشتر این دل دیوونه))


    (پازل بند_دوسش دارم)

    بعد از اینکه اون آهنگ تموم شد تا خود تالار آبتین آهنگ شاد گذاشت و رقصید.. و منم با تعجب فقط به دیوونه بازی هاش نگاه میکردم..جوابش هم ففط یه جمله بود:
    آبتین_چیه بابا مثلا دامادم ها!!
    منم بهش گیر ندادم و گذاشتم داماد دیوونه تو حال خودش باشه!
    وقتی رسیدیم تالار با دیدن اون همه جمعیت وحشت کردم...وای خدا بسم الله!
    همیشه به عنوان مهمون تو همچین مراسم هایی بودم..حالا خودم عروسم..باید از اول سالن تا آخرشو فقط سلام کنی با مردم..خب چه کاریه یه میکروفون بدن دست من که خیر سرم عروسم منم تو میکروفون بلند میگم:
    _ ســـــــــــلام!!
    بقیه هم میگن سلام دیگه...واسه چی اینقدر عروس و داماد و خسته میکنن خب!
    با هر زور و بدبختی بود بالاخره با همه سلام و احوالپرسی کردیم و بعد از اینکه دوستای من و ابتین حسابی چلوندنمون رفتیم سمت سفره عقد.
    نگاه های خیره ی دخترا و پسرای دانشگاه اذیتم میکرد..میدونستم چی تو سرشونه..میدونستم دارن به چی فکر میکنن..حتی خودمم حرفاشونو قبول داشتم و تاییدشون میکردم..اما...!
    بردیا اومد طرفمون و بعد از اینکه با آبتین دست داد و روبوسی کرد گفت:
    _آقا یه عاقد آوردم براتون توووپ...یعنی خدای تیپه این بشر!
    آبتین خندید و گفت:
    _چرا؟
    بردیا_دیده بودین کسی کت و شلوار بپوشه با جوراب سفید و دمپایی مشکی؟
    با چشمای گرد شده و با صدایی که سعی میکردم مثل جیغ نباشه گفتم:
    _بردیا زندت نمیزارم.
    پشت آبتین قایم شد و گفت:
    _نترس به بچه ها سپردم از قسمت دمپایی هاش فیلم نگیرن خیالت تخت.
    اینو گفت و سریع جینگ فنگ شد..به آبتین که داشت به حرص خورد من میخندید اخم‌کردم و گفتم:
    _آبتین ببین من عروس مروس و خانمانه بودن و این چیزا حالیم نمیشه ها ...از الان بگم..بخوای به حرص خوردن من بخندی کفشمو در میارم با پاشنش میوفتم جونت.
    خندید و دستشو به نشونه ی تسلیم بالا آورد.
    دوباره نشستیم سر جامون..یکم که گذشت عاقد اومد..و بر خلاف تمام گفته های بردیا بنده خدا تیپش مثل آدم بود...بنده خدا!!
    بیتا یه طرف پارچه و ساینا هم اون‌طرف پارچه رو گرفت..تمنا قندا رو برداشت و دم گوش من گفت:
    _تو که از سینگلی در اومدی بزار منم بسابم ببینم فرجی میشه یا نه!
    یه لبخند شبیه به پوزخند زدم و چیزی نگفتم.
    عاقد_خب...بسم الله الرحمن الرحیم..دوشیزه مکرمه..سرکار خانم آوا تهرانی نسب...آیا بنده وکیلم که شما رو به عقد دائم جناب آقای آبتین بازرگان با مهریه‌ی معلومه...یک جلد کلام الله مجید..یک دست آیینه و شمعدان..۱۰۰۰۰ شاخه ی گل رز و ۱۰۰۰ سکه تمام بهار آزادی،در بیاورم...وکیلم؟
    تمنا بلند گفت:
    _عروس رفته گل بچینه!
    بیتا هم آروم گفت:
    _عروس غلط کرد با شوهرش!
    با حرف بیتا خندم گرفت و خاطرات اون شب برام یاداوری شد..اون موقع مانی زنده بود..باهم قهر بودیم..فردای روز عروسی آشتی کردیم..بهم قول دادیم دیگه هیچوقت همدیگه رو ناراحت نکنیم..چرا آدما به قولهایی که میدن پایبند نیستن؟..چرا درک نمیکنن که شاید یه نفر با همین قول و قرارها یه آینده واسه خودش توی رویاهاش بساز؟..منم با همون قولهای مانی یه آینده‌ی خیلی خوب توی رویاهام ساخته بودم..تو اون اینده دوتامون خوشبخت بودیم..میخندیدم..خوشحال بودیم.‌کنار همدیگه بودیم!
    چی میشد اگه به جای آبتین،الآن مانی پای این سفره ی عقد نشسته بود؟!
    چی میشد به جای اسم آبتین،اسم مانی توی خطبه ی عقد گفته میشد؟
    چی میشد اگه من امروز واسه ی مانی لباس عروس میپوشیدم؟!
    چی میشد اگه تا آخر عمر فقط آوای اون بودم و بس!
    چرا همه ی عاشقا بهم نمیرسن؟
    چرا سرنوشت با اینکه میدونه اخر این عشق جداییه،بازم اون دوتا آدمو سر راه هم میزاره تا عشق و تاوان عشقو تجربه کنن!
    چرا عشق باید تاوان داشته باشه؟
    چرا خوشبختی،خوشحالی باید تاوان داشته باشه؟
    تو این دنیا حتی برای زندگی کردن و نفس کشیدنت هم باید تاوان بدی!
    یه لحظه به خودم اومدم و دیدم که همه دارن منتظر به من نگاه میکنن..به دستام نگاه کردم که دیدم جعبه ی کوچیک مخملی قرمز رنگی توی دستامه.
    عاقد تک سرفه ای کرد و گفت:
    _عروس خانم نگفتید..وکیلم؟
    به خودم توی آینه ی سفره ی عقد نگاه کردم.
    آوا اگه بگی بله..میشی همسر آبتین..یعنی دیگه آوای مانی نیستی!
    اگه بگی نه..تا آخر عمر اوای مانی ای..مانی ای که دیگه نفس نمیکشه اما تو قلب تو هنوز زندس!
    تمنا آروم از پشت زد تو صندلیم که سریع بدون فکر گفتم:
    _بله!
    همه شروع کردن دست زدن و سوت کشیدن..اما من هنوز فقط به خودم تو آینه نگاه میکردم.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 11
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 509
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,714
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 389
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,595
  • بازدید ماه : 44,042
  • بازدید سال : 317,478
  • بازدید کلی : 11,814,618