close
مجتمع فنی تهران
رمان شایعه ، اجبار ، عشق قسمت اول
loading...

رمان فا

    نام رمان: شایعه ،اجبار،عشق    نام نویسنده:saniya    {ژانر:عاشقانه،احساسی،گاه کلکل و طنز}    خلاصه:آسایش دختری شیطون و حاضر جوابه که یکی همین حاضر جوابی هاش باعث شایعاتی توی دانشگاه و ازدواج اجباریش و همخونه شدن با سامیار، استاد دانشگاهش میشه​   …

رمان شایعه ، اجبار ، عشق قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1343 جمعه 05 آذر 1395 : 10:20 نظرات ()

    نام رمان: شایعه ،اجبار،عشق
    نام نویسنده:saniya
    {ژانر:عاشقانه،احساسی،گاه کلکل و طنز}

    خلاصه:آسایش دختری شیطون و حاضر جوابه که یکی همین حاضر جوابی هاش باعث شایعاتی توی دانشگاه و ازدواج اجباریش و همخونه شدن با سامیار، استاد دانشگاهش میشه​
    ​
    

    از زبان نویسنده:این اولین رمان منه و امیدوارم رمان خوبی دربیاد.
    درسته موضوع همخونه ای کمی تکراری شده ولی باز جذابیت ها و هیجان های خودشو داره.
    امیدوارم دوستان بخونن و خوششون بیاد.
    نویسنده رمان =saniya
    مقدمه:
    شایعه ها و اجبار ها همیشه هم بد نیستن.شایعه ها میتونن به واقعیت ها تبدیل بشن.اجبار های زندگی میتونن به خوشی های زندگی تبدیل بشن.
    و عشق...
    عشق میتونه با شایعه ها و اجبار ها بوجود بیاد...................



    به نام خالق عشق

    شایعه،اجبار،عشق
    

    [آسایش]
    -میفهمی چه غلطی کردی؟؟آسا انقدر بیخیال نباش قضیه به گوش استاد صابر برسه باید اشهدتو بخونی تو که میدونی داییش رییس دانشگاس،آخه...
    -اه ول کن الی من خودم اعصاب درس حسابی ندارم توام داری رو مخم یورتمه میری بدرک بزار برسه میخواد چه کار کنه؟هان؟؟این هان آخری رو دیگه داد زدم که همه دانشجوها برگشتند سمت ما الناز که دید من اعصاب ندارم دیگه چیزی نگفت از صبح که اون دختره ی بوق اعصابمو خط خطی کرد این الناز شروع کرده نصیحت،خب به من چه که هروقت حرصی میشم اختیار زبونمو ندارم؟؟
    ذهنم برای بار صدم به ماجرای صبح پرکشید باعجله لباسامو پوشیدم و صبحونه نخورده تا ایستگاه اتوبوس دویدم دیرم شده بود ساعت 6:45 بود و من ساعت هفت صبح با استاد عتیقه کلاس داشتم(واقعا فامیلیشه خیلیم فامیلی برازندشه با اخلاق گندش)آخه من موندم مگه مرض داشتم کلاس صبح ورداشتم اونم با این استاد خلاصه به بدبختی و زحمت ساعت 7:06 رسیدم دانشگاه و تا خود کلاس دویدم،دروبی هوا باز کردم ولی سریع چشامو بستم و منتظر توبیخ استاد شدم آخرشم این درنزدن من سرمو به بادمیده با شلیک خنده بچه ها آروم چشامو باز کردم و با جای خالی استاد که رامین جاش نشسته بود و طبق معمول مسخره بازی در می آورد مواجه شدم که صدای عجوزه کلاس ماندانا اعصبامو بهم ریخته تر کرد:چیه آسا جوون؟شما که دیرم برسید استاد صابرخوب هواتونو داره.استادصابر استاد خوشتیپ و جوان دانشگاه بود 25یا26 سالش میخورد ی بار من دیر رسیدم و با همین استاد عتیقه هم داشتم هیچ جوره منو قبول نکرد و منم عزم برگشت کردم
    که با آقای مهربان مدیردانشگاه و همچنین دایی استاد صابر برخورد کردم واقعا مرد مهربونی بود مث فامیلیش بهم گفت:چرا سر کلاس نیستی منم جریان رو گفتم که گفت بیا بریم تا اجازتو بگیرم واقعا مرد شریفی بود ولی وسط راه گوشیش زنگ خورد و اونم کاراش عجله ای شد سریع ی برگه درآورد و چیزی روش نوشت بهم گفت بده استاد صابر کلاسشو که میدونی؟و بعد بدون اینکه منتطر جوابی از من باشه سریع رفت برگه رو نگاه کردم نوشته بود سامیار اجازه این دخترو برای ورود به کلاس ازآقای عتیقه بگیر لطفا ممنون میشم ازت داییت
    و یِ امضای عجق وجق زیرش اول خواستم بیخیال بشم آخه استاد صابر خیلیا رو ضایع کرده بود ولی آخر دلمو به دریا زدم و سمت کلاسش رفتم ولی دیگه درو نمیشد همینطور باز کنم درو زدم که خودش درو باز کرد انگار پشت در بود بدون حرف یا حتی سلام برگه رو به دستش دادم خداروشکر گیری نداد فقط به یکی دانشجوها گفت ادامه رو بخون و خودش راه افتاد سمت کلاس عتیقه و منم دنبالش مث جوجه اردکا راه افتادم اجازه منو که گرفت همه فکشون پایین بود آخه از این محبتا اونم برای ی دختر اونم استاد صابر خُب شک برانگیز بود
    همه ی دخترا در طول کلاس به من چش غره میرفتن و شایعه افتاده بود من استاد صابرو خر کردم و امروز بود که من به این شایعه با این حرفم دامن زدم با حرف ماندانا بدجور بهم ریختم و مثل همیشه وقتی حرصی میشم بدون فکر دهنمو باز کردم و حرفی زدم که کاش نمیزدم:مشکلت چیه مانداناجون؟خب نامزد آدم باید هواشو داشته باشه یانه؟اونوقت اصلا متوجه حرفم نشدم و تازه وقتی فهمیدم که پچ پچ ها شروع شده بود و الناز سریع منو به حیاط دانشگاه آورد و ی ریز بهم یاد آوری می کرد که چه غلطی کردم
    

    هنوزم وقتی یاد صبح میفتم میخوام ماندانا رو بکشم اگه ماجرا به گوش استاد برسه اخراجیم صددرصده دانشگاه ماهم که همه منتظر تا شایعه بسازن و این یعنی اوج بدبختی دیگه حوصله کلاس بعدی رو نداشتم از الناز خدافظی کردم و به طرف خونه راه افتادم تنها جایی که منو آروم میکنه ی خونه با حال پنجاه متری و آشپزخونه کوچولو و ی اتاق خونه جمع و جوره من و محل آرامش و خلوت من جایی که هربار بهم تنهایی رو یادآوری میکرد به تنهایی عادت کرده بودم با اینکه سخت بود خب مسلما برای ی دختر 9ساله سخت بود،اما من دیگه اون دختر بچه نبودم من ی دختر 21 ساله بودم که بیخیال دنیا و غماش شده بودم ولی نبود پدر و مادر غم کوچیکی نیست وای پس فردا سه شنبه است و با استاد صابر کلاس دارم خدایا خودت فرجی برسون من شکر خوردم اون حرفو زدم اگه اخراج بشم نمیدونم چیکار کنم تنها امید من برای زندگی رسیدن به هدفم بود معماری میخوندم درس مورد علاقم سه شنبه رو بگو استاد صابر پارتیش کلفت کلفته و محبوب همه هی خدا لعنت بر دهانی که بیموقع باز شودتوی همین فکرا بودم که روی مبل و با همون لباسابه دنیای بیخبری پرکشیدم
    [سامیار]
    امروز هر کلاسی که میرفتم زمزمه هایی میشندیم درباره خودم و ی دختر به اسم آسا اصن من تاحالا همچین کسی رو ندیدم نمیدونم کی این شایعه رو ساخته به سمت دفتر دایی رفتم درزدم و وقتی اجازه صادر شد وارد شدم روی مبل نشستم که با لبای خندون و نگاه خوشحال دایی مواجه شدم این دیگه چشه؟وای نکنه ی دختر دیگه رو برای خواستگاری انتخاب کردن الان میخواد منو خرکنه تو فکرام قوطه ور بودم که با صدای دایی به خودم اومدم،ولی با حرفش روح از بدنم دررفت و ی سکته ناقص فک کنم زدم
    دایی-خیلی برات خوشحالم که خانم خالقی رو انتخاب کردی واقعا دختر فوق‌العاده ایه حالا کی بریم خواستگاری؟؟
    وا بسم ا... من کی کسی رو انتخاب کردم خودم خبر ندارم باید ته توی قضیه رو درآرم
    -اوه دایی من عجله دارم باید برم.
    -کجا کلک؟نکنه...
    دیگه ادامه حرفاشو نشنیدم لیست اسامی رو برداشتم و دِ برو که رفتیم سوار بر مزدا3 سفیدم به خونه مجردیم پرکشیدم(پرنده هم که هستی چند تا شخصیت؟-شما حرف نزن-چشم)وارد خونه شدم و روی مبل ولو شدم لیست اسامی رو به دقت نگاه میکردم دایی گفت خانم چی چی؟آهان خالقی.اووف این لیست که خالقی نداشت لیست دیگه ای برداشتم و وسطاش ی خالقی پیدا کردم آسایش خالقی خب صد در صد میگم همینه پس فردا باهاش کلاس دارم باید باهاش حرف بزنم چه روزی شود سه شنبه هاهاها(تو افکار شوم در سر داری من نمیزارم بری-باش تا نرم-کیه که از دست تو بربیاد؟به جهنم،برو)
    {آسایش}
    دیــــــنگ دیــــــنگ اه این صدا چیه؟نمیزاره دودقیقه بخوابیم همینطور چشم بسته دستمو روی میز تکون میدادم نمیدونم به چی خورد که صدا قطع شد ولی یهو صدای الی تو خونه پخش شد-اوی آسا کدوم قبرستونی؟میدونی امروز سه شنبس؟ چرا گوشیتو بر نمی داری؟ساعت ده کلاس استاد صابر میبینمت خداکنه زنده بمونی بای بای آسا جوووون.اول فکر کردم روح خبیث الی اومده ولی بعد متوجه شدم گوشیم بوده رفته رو بلند گو و تماسم وصل شده بود ای تو روحت من از دیشب تاحالا دارم سعی میکنم استاد صابرو یادم بره
    

    ولی الان الناز قشنگ همه چیز رو ریخت توی مغزم دیگه خوابم نمیبرد بلند شدم ی نیم نگاه به ساعت بعله 9 هست الی هم برا خودش مریضیه ها بزور از تخت کنده شدم و به حموم رفتم بعدشم ی صبحونه عالی خوردم و با دقت لباس انتخاب کردم گفتم ی امروز که وقت دارم حداقل استفاده مفید از زمان ببرم ی شلوار جین مشکی با مانتوی تنگ سفیدم که دکمه های طلاییش و کمربندش توی چشم بودم پوشیدم مقنعه مشکیمم که ی خط طلایی داشت با کفس اسپرت مشکی طلاییم کنار گذاشتم تا بپوشم و نشستم به آرایش آرایش کردنو الناز بهم یاد داد به صورت حرفه ای ولی زیاد استفاده نمیکردم جلوی آینه ایستادم مثل همیشه به صورتم خیره شدم دختری باموهای خرمایی روشن بلند تا پایین تر از کمر چشم های سبز با موژه های بلند مشکی که چشامو به قول الی وحشی میکنه ابرو های کمونی قهوه ای که دورغ نگم دوبار توش دست بردم ولی حالت دخترونه داشت بینی کوچک معمولی و لبای غنچه ای قلوه ای در یک کلام هُلو قدم 165 و وزنم 45 کیلوئه و همین باعث شده ریزه میزه نشون بدم برعکس الی که قد بلند و توپره الی قیافش معمولی ولی خوشگله دختری کاملا شرقی مو مشکی با چشمان خیلی درشت مشکی و لبای قرمز کلا قشنگه مثل همیشه شکر خداروگفتم به ختطر چهره زیبام و دستم ناخودآگاه(بعله...اختیار دستشم نداره...عجبا)به سمت خط چشم رفت بدجور چشمک میزد ی خط چشم نازک کشیدم و بعد ریمل هم زدم و ی رژلب یاسی مات به به چی شدم(حیوانی چهار پا -بی ادب)نگاه به ساعت بعله(چاردست وپات نعله)ساعت9:30یعنی سرعت عملم از پهنا تو حلقتون راه افتادم سمت ایستگاه و به فکر دلیلی برای توضیح به استاد میگشتم استاد صابر استاد خوشگل دانشگاه محبوب،خوش استایل فقط اخلاقش مشکل داره ولی در کل تووپ خوشبحال زن آیندش نچ نچ یعنی دنبال دلیلم بیخیال یچیزی میگیم استاد صابرو عشق است(اوی اوی هرچی هیچی نمیگم پرروتر میشی؟-اهه ولمون کن وجی جون(وجدان))استاد صابر تو خوشگلی کم نداشت موهای ل*خ*ت قهوه ای با مدلی قشنگ چشای آبی مثل دریا صاف لبای...(اهم اهم(مثلا صدای سرفه وجی)تو با لبای پسر مردم چیکار داری؟)
    لبای خوش فرم صورتی قلوه ای(از سقف برو بالا از دیوار بیا پایین(همون استغفرالله))قدم که ماشالا چناریه واسه خودش هیکل هم نه زیاد بزرگ نه کوچیک کلی خوبه اِ رسیده بودم سریع پیاده شدم دوتا خیابونو باید میرفتم هنوز وقت بود سرساعت رسیدم و به سوی کلاس رفتم(بابا ادبیات)خب هنوز نیومده بود الی برام جاگرفته بود تهِ کلاس به اون سمت که میرفتم از هرطرف با حرفاشون منو مستفیض میکردن دخترا میگفتن-معلوم نیس چیکار کرده که بش پا داده؟پسرا میگفتن-لامصب بدتیکه ای استاد حق داشته خاطرخواش بشه
    و خلاصه از این حرفا و البته حرفای رکیکی هم میزدن که اینجا جاش نیس بگم بعله تا رسیدم به الی جونم دراومد همین که نشستم بلای طبیعی به اسم رامین برسرم نازل شد رامین بچه شیطون کلاس بود و دوست من البت دوست معمولی چون رامین کلا باهمه جوره.رامین-قضیه چیه آسا خانم؟کلک استادو تور کردی؟
    -تو خفه رامین که اعصاب ندارم
    -واه واه شوهر به اون خوبی گیرت اومده اعصابم نداری؟
    -رامییین قضیه الکیه جان عزیزت ول کن برات تعریف میکنم بعدا
    -خدایی؟
    -آره خدایی بتمرگ سر جات حالا
    -اووف پوستت کندس با این حساب دانشگاه رو که میشناسی منتظر سوژن تا همه جاروپرکنن چه سوژه ای هم بهتر از ازدواج استاد خوشگل و جوون دانشگاه؟
    بعد این حرف سریع روی صندلیش نشست که همزمان شد با ورود استاد و گرفتن نفس من اول از همه ی نگاه جدی به همه انداخت حتی از روی منم رد شد
    سارا-دنبال کسی هستین استاد؟البته با لحنی پراز طعنه و حرص
    استاد-به شما ربطی داره؟
    

    ایول خوب حالشو گرفتی(خاک بر سر الان باید نگران باشی استرس داشته باشی-باشه بابا)استاد بدون توجه به کسی درس رو شروع کرد خدایی خوب و جدی درس میداد ولی کلاس خشک بودا خشــــک کسی جرعت تیکه اندازی نداشت بالاخره کلاس تموم شد کمرم خشک شد چارساعت وقت کمی نیس والا هرکی بود خشک میشد خواستم همراه الی برم بیرون که صدای استاد باعث شد روح از بدنم بره
    -خانم خالقی شما بمونین
    بسم الله من بیگناهم بخدا منو اشتباه گرفتین من اصن خالقی نیستممن سکینه حیف نون آبادی از خنگول آبادم والا راس میگم همه رفتن بیرون و منو استاد موندیم
    -خب میشنوم
    -خداروشکر که میشنوین شنوایی نعمت بزرگیه
    -خانم خالقی من شوخی دارم با شما
    -نه والا توبااین قیافه کروکدیل مانندت هیچ شباهتی به کسی که شوخی میکنه ندارین
    هی وای من چی گفتم دود از کلش بالا میزد(جــــان؟بالا میزد؟-بیخیال من ترسیده بودم جمله بندیم درس نبود)
    -خانم شما آبروی من رو بردید زبون درازی هم میکنی؟
    نچ نچ جمله بندی اونم درست نبود ی بار جمع میبنده فعلو ی بار مفرد میگه اه تو این گیر و دار یاد ادبیات و زبان فارسی افتادم
    -به من چه مربوط استاد؟دانشجو ها شایعه ساز هستن
    -شایعه که از جیبشون
    درنمیارن احیاناً؟
    -نمیدونم والا شاید درآرن
    -وای خدا(وسرشو به سمت بالا گرفت و دوباره برگشت سمت من حتما با خودش میگفته گیر چه کسی هم افتادیم ما)خانم حتما ی چیزی شده که این حرفا رو میزنن دیگه
    

    -خب...خب...اصلا به من چه مربوطه؟
    -چون من دوروز پیش توی شایعه ها اسم شمارو خیلی میشنیدم
    -وا به من چه؟
    -بازبون خوش میگی چه خبره یا نه؟
    یا جد ما جد این آمپر چسبونده بد(چه قافیه دار) ترجیح دادم آروم آروم قضیه رو تعریف کنم و بیشتر تقصیر رو گردن داییش بندازم مرد شریف و مهربانیه که هس به من چه همه این شایعه ها تقصیر اونه دیگه مگه نه؟(نــــه)ماجرا رو که گفتم زد زیر خنده نه بابا خنده هم بلده؟نکنه آب روغن قاطی کرده؟(تو حرف نزنی کسی اعلامیه نمیرنه لالی)بعد چند دقیقه به حرف اومد
    -آفرین واقعا آفرین عالی بود اصن.(یهو جدی شد)خانم شما نباید قبل هرکاری فکر کنین تو اون کلتون مغزی هس؟
    بی ادب حیف استادی وگرنه حالتو میاوردم سرجاش
    -خب....خب...حالا مغز من زیاد مهم نیس(جــــان؟چشمای پسر مردم گردو شد آسا جان)نـــــه یعنی مهم هس ولی الان نه اه اصلا مغزو بیخی حالا که شایعه ها پخش شده دیگه چیکار کنم من هان؟؟
    -روتو برم من هی خبر به گوش دایی بنده هم رسیده خانم بچه هارو میتونم ساکت کنم با داییم و خانوادم که الان در جریانن چیکار کنم هان؟؟
    -ماشالا سرعت به خانواده هم رسیده؟
    -شما الان بجای اینکه به فکر سرعت خبرا باشی بهتره به فکر آبروی از دست رفته من باشی
    -استاد شده دیگه بعد چار روز همه یادشون میره
    -شما کلا نفهمی یا دربرار فهمیدن مقاومت میکنید فرضا دانشجوها یادشون بره که میدونم یادشون نمیره با خانوادم چیکار کنم؟
    -وا خب بگین اشتباه شده شایعه بوده چه میدونم همین چیزا دیگه...
    -هه خوشخیالیا همه چیزارم من راس و ریس کنم؟نخیر شما خودت باید بیای توضیح بدی اوکی؟
    -چی چی رو اوکی من کجا بیام شما خودت با خانواده خودت حرف بزن به من چه؟
    -همین که گفتم همین الان میریم و براشون میگی
    -دوساعت دیگه کلاس دارم
    -به من ربطی نداره ماشین داری؟
    -نچ(وسرمو بالا انداختم)
    -هووف ماشین رو میبرم جلوتر دانشگاه بیا سوار شو پنچ دقیقه بعد من یادت نره پنچ دقیقه ی مزدا3سفید
    بدون اینکه منتظر جوابی باشه رفت بی ادب چنار بی خاصیت حیف اونهمه تعریف که صبح از کردم گفت چند دقیقه هان پنج دقیقه اصن به من چه من نمیرم(آخه نفهم تو که بالاخره میای دانشگاه بدو برو ی عذرخواهی که تو رو نمیکشه پنچ دقیقه تموم شدا بدو)ای لعنت بر وجدانی که منو به سمت آن زرافه بیخاصیت زشت(کجاش زشته به اون خوشگلی)راند. رفتم بیرون دانشگاه خب سمت چپ که کلا چیزی نبود سمت راست اون ته مها ی مزدا3سفید بود همونه دیگه رفتم درو آروم باز کردم آخی پسر مردم رو خل کردی سرشو گذاشته بود روی دستاش که روی فرمون بود و چشاش بسته بود آروم نشستم و درو محکم بهم کوبیدم که بیچاره ی متر پرید چیکار کنم امروز روحیه خبیثه من بیدار شده بود
    سرمو برگردوندم سمت پنجره ولی متوجه نگاه تاسف بار استاد شدم بدون حرفی راه افتاد دیگه داشت خوابم میبرد دیشب که درست نخوابیده بودم الان اینجا فضا آروم ی آهنگ آروم پیانو بیکلامم پخش میشد همه اینا دلیل بر خواب من میشد چشام داشت روی هم میرفت که
   

    یهو زد رو ترمز بی فرهنگ
    -رسیدیم.و پیاده شد
    اولالا اینجاس اینام که خرمایه اند(دانشجو مملکت حرف زدنش اینطوریه؟)ی ویلا بود که البته فقط درش مشخص بود ولی از همین در معلوم بود چقدر شیک و بزرگه ندید بدید بازی رو گذاشتم کنار و پیاده شدم که همون موقع درباز شد و دختر کوچولویی با موهای خرگوشی خشگل ازش بیرون اومد دختر-س...سل....سلام آقا
    استاد-اینجا چیکار میکنی مریم؟
    مریم-هیچی بوخدا
    استاد-دیگه نبینم بیای بیرون
    مریم با بغض-چ..چشم
    به بچه چیکار داری؟ زورگو استاد-بیا تو
    زهر انار برج زهرمار خودش رفت تو رفتم پیش مریم روی پاهام خم شدم تا همقدش بشم خیلی ریزه میزه بود
    مریم ی نگاه بهم کرد و سریع سرشو پایین انداخت و آروم گفت سلام.
    سرشو با دستم بالا آوردم و گفتم-سلام خوشگل خانم من آسایشم همه بهم میگن آسا باهام دوست میشی؟
    -شما میخوای زن آقا بشی؟
    اکه هی این بچه هم میدونه
    -اینارو بیخیال با من دوست میشی؟
    -آقا منو دعوا میکنه
    -آقا غلط کرد اون اصن ثبات شخصیتی نداره
    -نه نگو آسا جون آقا دعوات میکنه
    -نترس نمیکنه ماباهم دوستیم دیگه؟
    -باشه منم مریمم
    -چه اسم خوشگلی مثل خودت
    -توام خوشگلی
    صدای داد استاد اومد-پس بیا دیگه
    من-بریم مریم جون
    و راه افتادم و مریمم کنارم راه میرفت رسیدیم به در ویلا بسم الله خدایا خودت بخیر کن خواستم برم تو که مریم نیومد
    -چرا نمیای مریم جونی؟
    -من اجازه ورود ندارم آسا جون اون کلبه من اونجام و ته حیاط رو نشون داد البته حیاط که نه باغغغ
    مریم-خدافظ آساجون
    و دوید رفت کجا؟منو تنها نزار یاعلی چیکار کنم؟

    راسی اجازه ورود دیگه چه صیقه ایه؟مگه کاخ سفیده؟والا دست کمی از کاخم نداره یا خدا خودمو به خودت سپردم دستگیره رو گرفتم ولی ی لحظه پشیمون شدم من دارم چیکار میکنم؟بابا ی عذر خواهی ساده اس نمیخوان دارت بزنن که حالا اومدیم و دارم نزدن اخراجم که میکنن نه بابا برو ی عذرخواهی دوتا اشک و آه حله آسا
    اه اه این چنار بیخاصیتم که رفت منو تنها گذاشت
    نکنه دروباز کنم منو با تیر بزنن؟
    (آسا جان تو مشکلی نداریا فقط فیلم زیاد میبینی آخه مگه تو کی هستی؟)
    والا من کاره ای نیستم شاید اینا کاره ای باشن آســــــا ی عذرخواهی ساده اس با این فکر دستگیره رو گرفتم و پایین کشیدم و در باز شد و من سکته رو زدم
    خدایا به امیدت من زنده بیام بیرون دیگه تیکه به استاد خپلمون نمیندازم قول میدم بخدا دیگه تو کیف ماندانا موش نمیندازم قول میدم
    درو کامل که باز کردم....
    با ده نفر روبه رو شدم یا خدا
    من-س...سل...سلام خوب هستید؟
    اینو که گفتم دونفر به سمتم هجوم آوردند ی دختر جوون 23 ساله تقریبا ی خانم تقریبا بهش میخورد 35 تا 38 سال باشه منو اول خانم بزرگه بغل کرد آبلموم کرد حالا خوبه لاغر بودولی قدش از من بلند تر بود آره دیگه من همه جا مظلوم و کوتاه دیده میشم بعدشم دختره آبلموم کرد
    

    خانم بزرگه-ماشالا ماشالا چه خشگل چه ناز هزار الله اکبر به این انتخاب
    دختره-واااااای تو چقده نازی
    اصن اجازه حرف به من نمیدادن استاد رو روی پله ها دیدم که لباس عوض کرده میاد پایین خب خوبه حداقل این چنار باشه من نترسم(مگه لولوئن؟)
    استاد-مامان...
    خانم بزرگه اصن اجازه حرف بهش نداد
    خانمه-وای سلیقت حرف نداره اسفند دود کنید یالا
    چندتا دختر دویدند ی قسمتی
    استاد-بزارید تـــ.....
    ایندفعه دختره اجازه حرف نداد
    دختره-وای سامی این خیلی نازه
    بیشعور این به درخت میگن
    استاد-چرا نمیـ....
    خانمه-لازم نیس حرفی بزنی دخترم سرپاس خسته شد بیا بیا عزیزم بشین اینجا
    و دست منو گرفت و سمت قسمتی از خونه برد که دکور سفید مشکی داشت منو نشوند روی مبلی سفید
    خدایا اینا چشونه؟چرا همچین میکنن خواستم حرف بزنم یک کلمه از دهنم خارج نشده دود اسفند فضا رو پر کرث منم به دود حساس نفسم گرفت چند تا سرفه کردم که استاد به دادم رسید
    استاد-چی شده؟چرا هی سرفه میکنی؟
    -حساسیت...دود..نفسم
    همینا رو گفتم و دیدم برای ساعتی سیاه شد...

    {سامیار}
    اسفند که آوردن آسایش(چه زود خودمونی میشی؟؟-بیخیال)هی سرفه میکرد ازش پرسیدم چی شده چندتا کلمه مثل حساسیت و دود و نفسم گفت و یهو به جلو افتاد سریع شونه هاشو گرفتم بیهوش شده بود فک کنم به دود حساسیت داره مامان و سامانتا(خواهرم)هی میگفتن چی شده؟خدا مرگم بده
    از اینا که بخاری بلند نمیشه خودم بلندش کردم و بردمش سالن اونوری
    مامان-چی شده سامیار؟
    -به دود حساسیت داره
    -وای خدا مرگم بده
    -خدانکنه مامان جان
    آسا رو روی مبل گذاشتم و دستم رو زیر دماغش گرفتم اووف خداروشکر نفساش منظم شد
    ساما(سامانتا)-زنگ بزنم دکتر مهدوی؟
    -نه بهوش میاد
    -اما...
    -میگم بهوش میاد
    -باشه
    اصلا به کل همچی رو یادم رفته بود من مطمئنم مامان اگه بفهمه قضیه شایعه بوده حتما بیماریش عود میکنه مامان بیماری قلبی داره شاید با ازدواج من راضی به عمل بشه آخه شرط گذاشته اول تو ازدواج کن تا من عمل کنم خب الان بهترین فرصته من این فرصتو از دست نمیدم مادرم برام از هرچیزی تو دنیا مهمتره....
    {آسایش}
    آروم چشامو باز کردم اول نور چشامو زد کمرم خشک شده بود بدنم کوفته بود دوباره چشامو باز کردم که همون خانم و دختره به علاوه ی پسر بچه رو دیدم پسره خیلی ناز بود و شبیه استاد بود فقط کوتاه و کوچولوی استاد یاخدا استاد رو بگو اصن من کجام؟چی شده؟
    

    پسربچه-این چرا شبیه میته؟
    جــــان؟میت؟من؟
    دختره-رامیــــــار عذرخواهی کن
    پسربچه-وا چرا؟خب حقیقت تلخه دیگه
    چی میگن اینا
    من-چی شده؟
    خانمه-به دود حساسیت داری گلم؟
    -آره
    -خب راستش دود اسفند بهت خورد بیهوش شدی
    -هووم
    آروم بلند شدم،بلند شدم؟خاک بر سرم تاحالا جلوشون دراز کش بودم
    من-ببخشید من...
    دختره-نه تو باید مارو ببخشی
    اینا کلا عادت دارن وسط حرف بپرنا خیلی تشنم بود
    من-ی لیوان آب میشه به....
    خانمه پرید وسط حرفم-آب بیارین
    ی دختر آب آورد خوردم آبو آخیش چه لیوان بزرگی بودا راستی استاد کو؟وای استاد، اینا نمیزارن من حرف بزنم بهتره به خود استاد بگم بگه بهشون به من چه من اصن نمیتونم حرف بزنم استاد چنار بیخاصیت
    خانمه-آخ راستی یادم رفت معرفی کنم من لیلی هستم مادر سامیار
    سامیار؟سامیار کیه؟
    دختره-منم سامانتا هستم خواهر سامیار
    خب به من چه؟والا.اصن سامیار رو نمیشناسم من بیام خواهر مادرشو بشناسم؟
    صدای استاد از پشت سرم اومد-خب باید بریم آسا پاشو برسونمت
    جــــان؟برسونه؟منو؟آسا؟
    سامانتا-کجا؟خب امشب آسا پیشمون بمونه دیگه
    استاد-نمیشه میتونی پاشی آسا؟
    -هان؟آره آره
    بلند شدم و کنار استاد وایسادم چهرش نه عصبی بود نه خوشحال بیحالت و سرد
    مادر سامیار-سامیار خب میذاشتی بمونه دیگه کجا میخوای ببریش؟
    سرمو اینور اونور چرخوندم تا حداقل قبل رفتن دیداری با این آقای اسم قشنگ داشته باشیم که هیچکس نبود و استاد جواب خانومه رو داد-نه دیگه مامانجان ی وقت دیگه
    جــــان؟(کوفت و جان هی میگه هی میگه)یعنی اسم استاد سامیاره چه قشنگ چه جلب
    سامی راه افتاد منم دنبالش(چایی خوردی؟یا چایی نخورده پسرخاله ای؟-اهه وجی ول کن منو-مگه گرفتمت؟-وجــی-باشه خفه میشم-آفرین)
    

    با لیلی خانم و سامانتا خدافظی کردم و سوار ماشین سامی شدم یکم که دور شد شروع کردم وراجی
    من-من..چیزه ببینین استاد من نمیتونم بگم اگه میشه شما ماجرا رو بگو من میام عذرخواهی میکنم خوبه ها؟ها؟
    سامی-ی گندی زدی باید پاش تا آخر وایسی شنیدی که میگن هرکی خربزه بخوره پای لرزشم باید بشینه
    -خب من که گفتم عذرخواهی میکنم از خانوادتون
    -دیگه عذرخواهی بدرد نمیخوره
    -وا پس چیکار کنم؟
    -زنم شو؟
    -چــــــــــی؟؟؟؟؟
    -جیغ نزن واقعی که نگفتم صوری.
    -یعنی چی استاد من ی غلطی کردم اصن خودم میرم به همه میگم الکی بوده
    -نچ نچ دیره دیگه براتو که بد نمیشه من به این خوشگلی خوبی ی مدت الکی شوهرترم هووم؟
    -میدونین استاد، لایه اوزون به خاطر شما سوراخ شده ها
    -لایه اوزون؟چه ربطی به من داره
    -اعتماد به فضاتون استاد
    -توام میدونستی زبان سرخ سر سبز میدهد برباد هووم؟اینطور نیست؟
    اه اینم دست میزاره رو نقطه ضعف منا
    استاد-کجا برم؟
    -ممنون خودم میــــ....
    پرید وسط حرفم فک کنم پریدن وسط حرفا ارثیه
    -کجا؟
    -خیابون....کوچه.....
    نیم نگاهی به من کرد
    -بهت نمیخوره
    -چی؟
    -اینکه توی محله فقیر نشین باشی
    -اولا استاد اونجا محله فقیر نشین ها نیس و محله آدما با وضع معمولی و با فرهنگ بالاست دوما شما که تحصیل کرده اید چطور به خودتون اجازه میدید این حرف رو بزنید این حرفتون برای من و اون محله واقعا توهین بدی به حساب میاد و سومن شما چرا همچین فکری کردید؟
    آخیش خنک شدم بچه پولدار از خودراضی
    استاد-اولا و دوماتون صحیح باید منو ببخشید که به اون صورت حرفمو بیان کردم و جواب سوما به خاطر لباسایی که میپوشین و همچنین اون گوشی اپل چنین فکری کردم و اصلا قصد دخالتی در زندگی شما ندارم
    خب آفرین خوشم اومد زیادم غد نیس عذرخواهی بلده
    دیگه نه من حرف زدم نه اون تا رسیدیم به خونه من
    استاد-همینجاس؟
    -بله ممنون خدانگه دار
    خواستم پیاده بشم که صداش اومد
    استاد-درباره ماجرا شایعه...چیکار کنیم؟
    -من که گفتم به همه میگم الکی بوده و از خانواده شما هم عذرخواهی میکنم
    -میشه زمانی رو برای حرف زدن بزارید من باید باهاتون صحبت کنم
    -هرموقع شما بگید
    -فردا ساعت 11 صبح تایم دارم شما مشکلی نداری؟
    -نه
    -و ی خواسته دیگه
    -چی استاد؟
    -میشه فعلارو جمع نبندیم من احساس میکنم چند نفرم
    -باشه استاد
    -استاد رو بیخیال با سامیار راحت ترم البته فقط بیرون از دانشگاه
    -بله اُســ....سامیار
    -خدافظ
    -خدافظ
    سامی رفت و منم رفتم داخل خونه من طبقه آخرم البته آخر که میگم فک نکنین برج 20 طبقه اس ی خونه سه طبقه اس
    

    طبقه اول که صاحب خونه اس ی پیرزن و پیرمرد 60 ساله مهربون و طبقه دومم ی زن و شوهر فرهنگی که صدا ازشون درنمیاد و طبقه سومم من
    داخل خونه شدم و فکر کردم چرا استاد میخواد باهام حرف بزنه اصلا میخواد چی بگه لباسامو با لباس های راحتی گشادم عوض کردم و شروع کردم فکر کردن به همه چیز به این که آخر این شایعه چی میشه؟سامی فردا چیکار داره؟خانواده اش چقدر مهربون بودن،چرا الی چند روزه کم حرفه؟الی...وایییی الی اصلا من امروز حرف باهاش نزدم حتما از دستم ناراحته باید فردا بهش سر بزنم راستی فردا که نمیشه پس فردا حتما بهش سر میزنم با همین فکرا خوابیدم به انتظار تصمیم سرنوشت
    ___________________________
    دینگ دینگ
    کیه اول صبحی؟رفتم سمت اف اف برداشتم
    -الو(خاک بر سر الو یعنی چی مگه گوشیه؟)صدای خنده ی ریز طرف رو شنیدم خب چه عیبی داره صبحیه یکی رو شاد کردم
    طرف-خواب بودی؟
    -خیر سرم
    -ساعت 11:10
    -ساعت گویایی؟ ورژن جدیده؟
    -آسایش سامیارم
    -هستی که هستی منم...(تازه متوجه شدم استاده و من ساعت 11 قرار داشتم)سلام استاد نه یعنی سامیار خوبید ببخشید من خوابم برد بفرمایید بالا
    -نه سریع آماده شو بیا پاین منتظرم
    -چشم حتما و اف اف رو گذاشتم و به سمت wc پرواز کردم بعدشم سریع مانتو شلوار ساده مشکیمو با روسری خاکستری پوشیدم و در آخر کفشای اسپرت مشکیمم پوشیدم سر جمع 10 دقیقه باید تو گینس ثبت کنن اصلا پس چی؟سریع رفتم سمت در بازش کردم یادم باشه کلید رو بردارم از رو در کفشامو پوشیدم درو بستم هی وای من کلید خونه من از اینور دستگیره نداره که وای استاد بیخیال کلید رو یکاریش میکنم فعلا استاد معطله
   

    سریع رفتم پایین درو باز کردم خداروشکر محله ما همه تا عصر سرکارن فقط چندتا خانوما خونن و بچه ها که کاری به کار هم ندارن محله ما محله بافرهنگی بعله مزدا سامی رو دیدم و به سمتش رفتم درو باز کردم و نشستم داخل ماشین
    -ببخشید من واقعا نمیدونم چی شد که بیدار نشدم(اونکه معلومه از خوش خوابی و نسبت فامیلی تو با خرس قطبیه)
    -سلام اشکال نداره خب کجا برم؟
    -نمیدونم هرجا که خودتون میدونین
    -کافی شاپ دریا چطوره؟
    -عالیه
    راه افتاد سمت کافی شاپ دریا این کافی شاپ یکی از بهترین کافی شاپا بود جای دنج آرامش فضا کیفیت عالی و....حوصلم سر رفته بود بد که سامی ظبتو روشن کرد من عاشق موسیقی ام و آهنگی هم که گذاشته بود مورد علاقه من
    گاهی زین به پشت
    گاهی پشت به زین
    گاهی محکم وایسا
    گاهی سرجات بشین
    گاهی گرم گرم
    گاهی سرد سرد
    گاهی راه بیا
    گاهی برو برنگرد
    گاهی خیلی تند
    گاهیم برعکس
    گاهی مهربون
    گاهی یکم مکث
    گاهی بترسون
    گاهیم بترس
    گاهی با هر سازی که زدن برقص
    همه دنبال اینن ازت ی آتو بگیرن
    اگه میدون بدی میانو جاتو میگیرن
    کسی فکر تو نیست
    پاشو حقتو بگیر
    پای حرفت وایسا
    یا که مردونه بمیر
    سر نه گفتن داد بزن همه بفهمن
    اصن بزار دلخور شن
    بزار بترسن
    تو که خاکی بودی دیدی همه لهت کردن
    چقد....(این کلمه رو نفهمیدم)دادی آخرشم ولت کردن
    {داد بزن،مهدی احمدوند}
    توی کافی شاپ یک گوشه دنج نشسته بودیم من منتظر حرف سامی ولی اون خیلی خونسرد
    -چی میل دارید؟
    صدای سفارش گیر(اسمشو یادم رفته خو....)باعث شد به خودم بیام
    سامی-امیر نیس؟
    -شما؟
    -سامیار
    -وای ببخشید به جا نیاوردم آقای صابر،آقای مهربان منتظرتونن بفرمایید اینطرف
    و به قسمتی اشاره کرد سامی بلند شد منم به دنبالش رفت همون قسمتی که یاروئه گفت
    جای خاضی نبود دکورش مثل همونجا سفید سورمه ای بود ولی خیلی دل باز بود و فقط ی میز سه نفره سرمو اینور اونور چرخوندم تا این امیر آقا رو زیارت کنم(فوضولی دیگه کاریتم نمیشه کرد)هیچکی نبود
    سامی-دنبال چیزی هستی؟
    -شخص سوم
    -توی فارسی خوندیم شخص سوم غایبه، مگه نه؟
    -والا من ادبیاتم کلا ضعیفه با 15 پاسش کردم اونم با پاچه خواری معلما
    -نمیشینی؟
    -چرا حتما
    نشستم روی صندلی روبه روییش
    -خب چی میخوری خانم کوچولو؟
    -کوچولو؟
   

    -اوووم...خب ریزه میزه هم میشه گفت
    نه پس مثل تو چنار بی خاصیت باشم
    -نگفتی چی میخوری؟
    با این اوضاعی که من توش دست و پا میزنم،کوفت باید بخورم
    من-حال و حوصله مقدمه چینی رو ندارم
    -منم مقدمه چین خوبی نیستم
    -پس رک و بی مقدمه حرفتو بزن
    -رک؟
    -رک.
    -خب مادر من بیماری قلبی داره و راضی به عمل نمیشه مگر به یک شرط اونم ازدواج من الان دوماهه خانواده مادریم بسیج شدن برا من دختر پیدا میکنن ولی تاحالا زیر بار نرفتم دخترای عالی بودن ولی....اووف...چطور بگم...من نمیخوام ازدواج کنم چون اونطور باید بیشتر تایمم رو در اختیار اون دختر قرار بدم و این برای من خوشایند نیست و متاسفانه هر دختری که انتخاب میکردن یجورایی به من احساس داشتند و من اصلا نمیخواستم با احساسات اونا بازی کنم و درحال حاضر تنها کسی که من میشناسم که احساسی به من نداره و کلید سلامتی دوباره مادرمه تویی و ازت خواهش میکنم درخواستمو قبول کنی من برای مادرم هر کاری میکنم.
    -راستش میدونی منم ی احساسایی به شما دارم
    -واااای نه چرا آخه؟خدااا
    -شما که نوع احساسو نمیدونین
    -وا مگه احساس نوع داره؟
    -آره دیگه
    -الان احساس شما چیه نسبت به من؟
    -نمیگم
    -چرا؟
    -چون میدونم بعدش احتمال عصبی شدنت زیاده
    -من قول میدم عصبی نشم،احساست چیه؟
    -ترس
    -هان؟ترس؟مگه من لولو خرخرم؟
    -دسته کمی ازش نداری سرکلاست آدم میام چوب خشک میرم توام ناراحت نشو من احیاس ترس دارم ازت
    نیم خنده ای کرد و گفت-آدم باید سرکار جدی باشه.خب زدیم تو جاده خاکی برمیگردیم به راه اصلی و درخواست من
    -درخواست؟چه درخواستی از من داری؟
    -ازدواج صوری با من
    -چــــــــــی؟ای گل بگیرن دهن منو که ی حرفی زدم و این اوضاع درست شد
    -دیگه الان دیره،من شرطایی هم دارم که اگه قبول کنی میگم و مطمئن باش در صورت پذیرفتن درخواستم هر شرطی بگی رو قبول میکنم
    -هر شرطی؟
    -هر شرطی
    قطعا برای هرکسی پیشنهاد وسوسه انگیزیه نمیشه راحت ازش گذشت و منم استثنا نیستم
    -انتظار نداری که همین الان جواب بدم؟
    -نه،میتونی فکر کنی
    -تا کی؟
    -مادرم باید هرچه زودتر عمل کنه وقت زیادی نیس باید همین جا فکراتو بکنی
    -چی میگی؟
    -تقریبا یک ساعت وقت فکر داری من ساعت 2 کلاس دارم الان ساعت 12:30
    -میشه ی قهوه...
    -حتما....آرمان
    یهو ی پسر پرید تو
    پسره-بله؟
    سامی-دوتا قهوه بیار
    -چشم و رفت و چند دقیقه بعد با دو فنجون قهوه برگشت قهوه هارو گذاشت و خودش رفت بیرون
    به بخار قهوه خیره شدم و...


    و فکر کردم من عاشق ریسک و هیجانم چرا اینکارو انجام ندم؟(نفهم حرف یکی دوروز نیس)مثلا چقده؟فوق فوقش یک ساله دیگه(از زمانش که بگذری اگه بلایی سرت آورد چی؟)خب براش شرط میزارم(اگه زد زیر شرطش؟)اوووم....نمیدونم واقعا گیج شدم آهان...میتونم ازش چک بگیرم،چک سفید امضا،اونوقت نمیتونه کاریکنه(انگار نیازی به من نیس) نه ندای درونم نیازی بهت نیس(تصمیمتو گرفتی؟)اوهوم قبول میکنم(مطمئنی؟)چقد سوال میپرسی؟خب راستش مطمئن مطمئن نیستم(هر غلطی دوس داری بکن،به منم ربطی نداره،خدافظ من رفتم)شرت کم راحت شدم از دستت
    اهه قهوه ام سرد شد
    من-قبول میکنم(نیشش تا گوشاش باز شد)ولی(نیشش بسته شد)من شرطای خودمو دارم به علاوه ی درخواست(کاملا رو صندلی وا رفت)
    -خب قبوله
    -نمیخوای شرطا و خواستمو بشنوی؟
    -چرا...اول شرطای من یا...؟
    -اول تو بگو
    -خب...شرط اول:توکارمن دخالتی نداشته باشی،دو:انتظارات بیجا نداشته باشی،سه:به من گیر ندی،چهار:حق چک کردن منو نداری،پنج:تو رفت و آمدام و همچنین زمانشون دخالت نداشته باشی،شش:جلوی خانواده ام و توی دانشگاه رفتار خوبی باهم داشته باشیم طوری که شک نکن و....اوووم.....خب کلی میشه گفت دخالت ممنوع اوکی؟
    -اوکی شروط معقولی بودن و حالا شرط من:در یک جمله خیلی مختصر و مفید کاری به کارمن نداشته باشی و دخالت و گیرسه پیچ هم ممنوع
    -دوجمله شد
    -ای بابا تو امروز گیر دادی به من دستور زبان فارسی باد بدی
    -درخواستت؟
    -راستش...ناراحت نشیا....ولی خب به حرحال من برای حفاظت از خودم باید چیزی داشته باشم و...
    -چک سفید امضا خوبه؟
    ای جان زدی به هدف
    -آره
    -شنبه باهات کلاس دارم میارم برات
    -چطور اینقد راحت به من اعتماد کردی؟اومدیم و من کلاهبرداری بودم
    -نیستی
    -از کجا میدونی؟
    

    -من اصولا آدم شناس خوبی هستم
    -جواب قانع کننده ای نبود
    -بیخیال شماره رو بده
    -شماره؟
    -آره شماره پدرت یا خونه اتون باید زنگ بزنم کسب اجازه کنم دیگه
    اه لعنتی پدر هه چه پدری هم دارم من بیخیال اونور آب خوش میگذرونه نمیگه خرت به چن منه
    من-نمیخواد من اجازه کتبی دارم
    -پدرت....
    -فرانسه اس
    -فوضولی نشه مادرت؟؟؟...
    -فوضولیه دیگه،من مادر ندارم
    -خدا بیامرزه
    -زنده اس
    -چی؟پس...
    -مادر من نیس
    -من که گیج شدم نمیفهمم
    -بیخیال همون نفهمی بهتره
    -اوهوم.قهوه ها سرد شد دوباره سفارش بدم؟
    -نه ممنون اگه میشه منو تا ی جایی....
    -حتما بفرمایید
    به به لیدیز فرست(lady's first) حالیشه نه کلا بچه با ادبیه به نظر من اصن مغرور نیس فقط بعضی موقع ها خودشیفتگیش عود میکنه همین
    سوار ماشینش شدم و اون در سکوت به راه افتاد
    من-خیلی ممنون اگه میشه همینجا...
    -تا خونه میرسونمت
    -نه میخوام یکم قدم بزنم
    -باشه هرجور راحتی
    از خدا خواسته چنار زد کنار پیاده شدم
    -ممنون خدافظ
    

    بدون اینکه منتظر جوابش بمونم به سمت پارک کوچک محله رفتم تا بتونم فکر کنم قدم میزدم و فکر میکردم به همه چیز به پدر نامردم به مادر نامردترم به خانوادم به اینکه ی روزه استاد صابر برام شد سامی به کاری که دارم میکنم به شخصیت جدیدی که از سامی دیدم به پیچیده بودنش گاهی سرده گاهی گرم گاهی مهربون گاهی خشن کلا مجهوله برام ساعت 6:12 بود که به خودم اومدم و از دنیای فکر و خیال بیرون اومدم به سمت خونه راه افتادم
   
    -اه پس این کلید کوش؟هرچی کیفمو زیر و رو میکردم چیزی پیدا نکردم یهو یاد صبح افتادم کلید روی در بود یادم رفت برش دارم
    -وای
    -چیزی شده؟
    با صدای پسری سکته رو زدم نکنه شایعه دیگه ای ساختن این اومده خر منو بگیره؟
    آروم برگشتم سمت صدا
    پسر-سلام آسا خانم خوبی؟
    -ای زهر مار رامین(همکلاسی)،اینجا چیکار میکنی؟
    -اومدم سری به دوستم بزنم اخشال داره؟
    -نه ولی میبینی که
    به در بسته و کیف زیر و رو شدم اشاره کردم
    -کلید رو جا گذاشتی؟
    -هووم
    -آچار و وسایل داری؟
    -تو خونه آره
    -طبقه پایینی؟
    -نمیدونم بزار برم ازشون بپرسم
    -باشه
    رفتم پایین و از آقای کریمی وسایل رو گرفتم و رفتم بالا
    -چه سنگینه
    -سنگین نیس تو ریزه میزه ای
    اهه همه گیر دادن مارو ریزه میزه جلوه بدن
    رامین وسایلو برداشت و

    شروع کرد به وررفتن با در و در همون حال حرف میزد
    رامین-استاد چیکارت داشت؟چطور زنده برگشتی؟
    -کاری نداشت
    -منو نپیچون دیگه من خودم جاده چالوسم
    -قول میدی به کسی نگی؟
    -الناز؟
    -اون طوزی نیس وایسا ببینم تو با الناز چیکار داری؟
    -خبر نداری که
    -چه خبری؟
    -جمعه میریم خواستگاری
    -نــــه؟
    -آره
    -ایول دمت گرم راستی چرا الناز بیحال بود؟
    -کی؟
    -دیروز دیگه
    -از غم من
    -اوهو بمیر خودشیفته
    -راس میگم ناراحت بود من با خانم سهرابی....
    -سارا؟
    -آره همون ازدواج کنم و اونو دوست داشته باشم ی جزوه ازش گرفتما الی برا خودش داستان سرهم کرد
    -چه باحال!قاطی مرغ و خروسا شدیا؟
    -آره دیگه
    تیک(صدای باز شدن در)
    -بفرما اینم از درت
    رفتم تو خونه
    رامین-خواهش میکنم کاری نکردم که
    -وظیفت بود
    -هی حالا اجازه هس بیام خونتو روشنایی ببخشم
    -کورمون نکنی با روشناییت؟بیا
    -نترس روشناییم تنظیمه
    

    -دوتا سیب و خیار توی یخچال هست اگه میخوای برو بشور بخور
    -خاک بر مهمان نوازیت یعنی شیرازی ای؟
    -اونش دیگه به تو مربوطیت نداره
    -بدرک نخواستیم فقط جریان رو بگو
    -فوضولیا
    -آره تو بگو
    -باشه...ی نفس عمیق کشیدم و ماجرا رو گفتم به آرمین اعتماد داشتم دهنش چفت و بس داشت وقتی حرفام تموم شد ی نفس راحت کشیدم
    رامین-خاک یعنی خاک بر اون ریسک و هیجاناتت
    -تو امروز چه گیر دادی به خاک
    -چون خااااااک بر سرت عقل نداری که
    -رسیدی فحش بده
    -حتما
    -خب پاشو برو
    -کجا؟من شام میخوام
    -شام نیس شرت کم
    -خااااا.....
    -خاک آره میدونم خاک
    -اونم از نوع رسش بر سرت
    -خدافظ
    -بی ادب با مهموناتم همینطور رفتار میکنی؟
    -مهمونایی مث تو سرزده آره
    -بیشور من رفتم راسی فردا به الی جونم نزنگ میخوایم با هم بریم ددر
    -کوفتتون شه
    -آخی دلت خواس؟
    -رامییین
    -خدااااافظ
    -دیوونه
    رامین رفت و من تنها شدم گشنگی بهم فشار آورده بود ببببددد رفتم در یخچالو باز کردمم به به چه پره البته پر از خالی دوتا سیب و خیار و یک قالب پنیر و دوتا تخم مرغ و چار تا شیشه آب
    

    یکی از تخم مرغا رو نیمرو کردم و خوردم و بعدش هم با آغوشی باز به استقبال خواب رفتم
    {سامیار}
    امیر-چی میخوری داش؟
    -کوفت
    -اونو که نداریم
    -امیر جان من حوصله ندارم خودت میبندی یا ببندم
    -اه چته بابا؟دختره که قبول کرد
    امیر پسردایی منه قابل اعتماده برای همین بهش گفتم کافی شاپم مال اونه روانشناسه و کمک خوبی برای من
    -آره قبول کرد ولی نقش بازی کردن فقط برا مادرم آسونه من موندم بابامو چیکار کنم
    -مگه ماموریتش تموم شد؟
    -فردا شب میاد
    -ایول مهمونی رو افتادیم به لیلی جونم بگو از اون فسنجوناش بپزه
    -لیلی جون؟
    -باشه بابا،عمه خانم
    -تو خجالت نمیکشی؟
    -شرمنده مداد رنگی ندارم
    -مادر من 19 سال از تو بزرگتره
    -ولی جوون نشون میده خدایی بهش نمیاد 46 سالش باشه
    -تو به سن مامان من چیکار داری؟
    -بی اعصاب من کار دارم باید برم خدافظ
    -بسلامت
    امیر رفت و من فکرم دوباره شلوغ شد یک طرف پدر سختگیرم یک طرف آسایش و سادگیش یک طرف بیماری مادرم
    پدرم سختگیره دخترایی که انتخاب میکردن از 100 نفر 5 نفرشون از غربال پدرم رد شدن باید به آسایش بگم حواسشو جمع کنه ولی این دختر خیلی ساده اس میترسم سرش کلاه بزارن بیماری مادرمو بگو دکتر گفته حداکثر دوماه فرصت عمل داره کاشکی زودتر راضی بشه نمیدونم آخرش به کجا میرسم آیا تصمیمم درسته؟اگه بویی از قضیه ببرن؟اگه لو برم؟نه نباید اینطور بسه من باید تمام تلاشمو بکنم حداقل تا زمانی که حال مادرم خوب بشه
    کلافه شده بودم
    

    از کافی شاپ زدم بیرون و به خونه رفتم شاید با دیدن مادرم آروم بشم
    {آسایش}
    خدایا خودت کمک کن پدرش ضایمون نکنه عجب غلطی کردما شیطونه میگه بزنم زیر همچی(نمیتونی تو الان مجبور به این ازدواج اجباری ای)ای تو روحم که اینقد نخود مغزم
    اینجا فرودگاهه ما یعنی منو سامی و لیلی جون و ساما اومدیم برای استقبال پدرش که از ماموریت برمیگرده با تعاریفی که من از سامی شنیدم پدرش ترسناک و خشن و شکاک در نظر میاد حالا واقعیتش الان معلوم میشه سامی امروز چکو بهم داد و گفت کلاس شنبه رو یعنی فردا تعطیل کنیم چون تا پاسی از صبح قراره جشن برای برگشت آقا فرهاد(پدر سامی)باشه چون بعد چند ماه برگشته و این ماموریت مهم و پرسود بوده
    ساما-اه چرا نمیان؟
    ساما خیلی پرحرفه(نه خودت خیلی ساکتی؟)و ی چیز جالب 28سالشه و ازدواج کرده و ی بچه 4ساله داره همون رامیار که بهم گفت شیبه میتم(بخاطر پوست سفیدم) و شوهرش آقا مهدی که اونم همراه آقا فرهاد رفته و الان وقت برگشتشه
    لیلی جون-سامیار چرا نمیان؟
    سامی-مامانجان پرواز داخلی نیس که پرواز خارجی تاخیرات زیادی ممکنه داشته باشه شما انقدر استرس نداشته باش برات سمه
    ساما-نشست نشست
    رامیار-کی نشست؟
    ساما-بابات و آقاجون
    رامیار-کجا؟کسی اینجا ننشسته
    ساما-خنگی بچه؟
    سامیار-ساما این چه طرز حرف زدن با بچه اس؟
    ساما-برو بابا
    لیلی جون-اوناهاشون اونجان خداروشکر اومدن
    سرمو چرخوندم سمت اونجایی که لیلی جون اشاره کرده بود یا امامزاده بیژن این چقدر آشناس
    ساما و رامیار هی دست تکون میدادن بعد چند دقیقه لیلی جون تو بغل آقا فرهاد و ساما و رامیارم باهم تو بغل آقا مهدی منو سامی ی نگاه بهم انداختیم الان ما در نقش هویجیم اینجا مثل اینکه
    

    سامی-اهم اهم(سرفه الکی)مجرد اینجاستا
    آقا مهدی-نه دیگه توام داری میای تو جمع متاهلا
    آقا فرهاد-به به پسرم خوبی؟
    سامی-چه عجب ممنون
    آقا فرهاد-خب این خانومی که دلتو برده کوش؟
    بیا از بس ریزه میزم دیده نمیشم البته من که ریز نیستم سامی چناره منم پشتشم دیده نمیشم سامی رفت کنار تا من دیده شم
    -سلام خوش اومدین
    آقا فرهاد ی نگاه مشکوک بهم انداخت
    آقا فرهاد-قیافت بسی آشناس
    چه مرد خوبی اصلا شبیه تعریفای سامی نبود خیلی شیک و با ادب ولی جذبش بالا
    من-نمیدونم والا قیافه شما هم آشناس
    آقا فرهاد با شک-اسمت آسایشه؟آسایش شکیبا
    بسم الله این فامیلی قبلی منو از کجا میدونه آخه من اول فامیلیم شکیبا بود ولی آقای مثلا پدر بعد طلاق از مادرم فامیلیشو عوض کرد
    -ببخشید شما فامیلی قبلی منو از کجا...
    پرید وسط حرفم نه خانوادتا میپرن وسط حرف
    -منو یادت نیس؟ عمو فرهاد،عروسکا،خانم کوچولو،خاله نازی،سیب زمینیا
    یادم اومد عمو فرهاد بود دوست صمیمی پدرم برای من عروسک میخرید و بهم میگفت خانم کوچولو ولی بعد رفتن مادرم خیلی کم میدیدمش
    درحالی که بغض داشتم-عم...عمو فرهاد
    -آره خانم کوچولو
    عمو فرهاد بغلم کرد برام محرم بود قبولش داشتم از پدرم بیشتر برام زحمت کشیده بود و پیشم بود خیلی بهم کمک کرده بود با خواهرشون که بهش میگفتم خاله نازی
    -خاله نازی کجاس عمو؟
    

    -ای ای هنوزم مث کوچیکیات فقط نازی رو تحویل میگیری؟
    -این چه حرفیه؟
    -راسته دیگه همیشه نازی رو میخواستی
    -ا عمو
    -جانم؟خاله نازیتم امشب میبینی مطمئنم از دیدنت خیلی خوشحال میشه ولی منتظر گله هاش باش
    -چرا؟
    -میگی چرا؟یهوویی گذاشتی رفتی میدونی چقد دنبالت گشتیم
    -ببخشید عمو
    لیلی جون-فرهاد یعنی آسا همون دختر کوچولویی که ازش برام میگفتی؟
    -بعله خانم همون وروجکه
    ساما-همونی که ی بار تعریف میکردید نزذیک بود خونه رو آتیش بزنه؟
    وااااای این قضیه مال 7سالگیمه خیر سرم میخواستم سیب زمینی درس کنم نزدیک بود خونه رو ببرم هوا که عمو به دادم رسیدم
    با صدای خنده عمو به زمان حال برگشتم
    -عمـــــــــو
    -جان عمو؟یادته چقد گریه کردی بعد آخرش گفتی خونه بدرک من سیب زمینی میخوام
    سامی-چی میگین؟یجوری بگین منم بفهمم
    عمو-فعلا بریم خونه که من خسته خسته ام بعدا تعریف میکنم به طرف ماشین رفتیم ساما خودش ماشین آورده بود اونا جدا رفتن و منو سامی و عمو و لیلی جون هم باهم
    توراه کسی حرف نزد من که دوباره غرق شده بودم به کودکی هام و محبت های خاله نازی و عمو فرهاد وااای نکنه نقشمون بهم بخوره؟خدا نکنه ایشالا چیزی نمیشه
    یه خونه رسیدیم پیاده شدیم و داخل رفتیم عمو همون اول کاری گفت-اسفند که نذاشتین؟
    لیلی جون-نه
    -خوبه
    آقا مهدی-چرا؟
    -دختر گل من به دود حساسیت داره
    ساما-بااباااا منم تحویل بگیر
    -تو رو زیاد تحویل گرفتم پررو شدی دیگه بسته
    ساما-مهدی ببین
    مهدی-آقا فرهاد خانممو اذیت نکن دیگه
    آقا فرهاد-از دست شما بریم تو
    

    وقتی وارد شدیم با جمع خدمتکارا روبه رو شدیم همه به عمو سلام و خوش آمد گفتن و بعد هرکدوم به سمتی پراکنده شدند ماشالا این خونه انقد بزرگه نمیدونم کجا رفتن ولی در کل 15 تا خدمتکارن دوتاشون مسن تر و بقیه بین 22 تا 35 سال
    بالاخره بعد چند دقیقه همه روی مبل ها نشسته بودیم
    سامی-خب پدرجان نمیخواین بگین چطور با آسا آشنا شدین؟
    وااای نه آخه اینم شد موضوع؟بخدا اگه عمو بخواد داستان نحس زدگی منو بگه خودمو نویسنده رو آتیش میزنم(بدبخت نویسنده)
    عمو-فوضولیش به تو نیومده پسر
    اووف آخیش نگفت
    سامی ی نگاه مشکوک بهم انداخت و بعد دوباره عادی شد
    {سامیار }
    این دختر داستان زندگیش کاملا مجهوله نه خودش چیزی میگه نه بابا ولی من میفهمم بالاخره
    ساما-خب ما دیگه بریم که برای شب آماده بشیم
    پدر-بسلامت دخترم زودتر بیاین
    ساما-چشششم ددیییی بای بای
    ساما اینا هم رفتن و فقط ما موندیم آسا بلند شد بره خواستم بپرسم کجا که پدر زحمتشو کشید(حرف زدنم زحمتیه؟)
    پدر-کجا آسا؟
    آسا-پیش مریم
    پدر-مریم؟
    پدر خبر نداشت باغبون قبلیمون ایندفعه با زن و بچش اومده و کلبه حیاط رو صاحب شده
    من-باغبون برگشته ولی با زن و بچه اش
    پدر-چه خوب برو آسا جان ولی مواظب باش
    آسا-چشم
    و رفت بیرون وای حالا میره پیش مریم خاک و خلی برمیگرده من مریمو میشناسم حتما بلایی سر طرفش میاره برا همین اجازه ورود به خونه رو بهش ندادم
    {آسایش }
    -مــــــَــــریـــــــَــــم کجایی؟؟مریم؟؟
    صدایی از پشت درخت اومد رفتم اون سمت نزدیک درخت بودم خواستم ی قدم دیگه بردارم که
    

    در لحظه یخ بستم به تمام معنا آب یخ از کجا اومد؟یکم اطرافو نگاه کردم که یهو ی چیز سیاهی پرید جلوم منم ی جیغ فرا قرمز نه یعنی فرابنفش کشیدم و الفرار ترجیح القرار من میدویدم اون میدوید تا اینکه نمیدونم پام به چی گیر کرد و شپلق با صورت توی باغچه فرود اومدم باغچه هم انگار تازه آب گرفته بود همه خاکاش گل و به این ترتیب از قسمت جلویی کامل گلی شدم برگشتم تا اون موجود سیاه رو ببینم همین که برگشتم یکی منو هل داد تو گلا و از قسمت پشتی هم کامل گل شدم یعنی اگه منو در زیر نور مستقیم آفتاب میزاشتن خوش استایل ترین مجسمه گلی جهان معرفی میشدم تو این فکرا بودم که اون موجود سیاه به حرف اومد
    موجود-قهوه ای هم بهت میاد
    چــــــــــی؟
    -مــــــَــــریـــــــَــــم میکشمت وروجک
    اون موجود که حالا فهمیدم مریم بوده پارچه سیاه رو برداشت و فرار کرد منم به دنبالش ولی مثل اینکه طبق نقشه ایشون پیش رفتیم و من با مخ دوباره به جاذبه قوی زمین پی بردم
    روی برگای افتاده بودم و چون گلی بودم همه برگا بهم چسبیده بود چیزی از لباسم نموند
    -مریم...مریم...دعا کن دستم بهت نرسه
    -اگه برسه چیکار میکنی؟
    -نه به مظلومیت روز اولت نه به این خباثتت
    مریم بلند زد زیر خنده
    -تو مطمئنی چار پنج سالته؟
    -فوضولی؟
    -ای بی ادب
    سرمو بلند کردم که با گلوله گلی مریم دیگه صبرم تموم شد و بدون باز کردن چشام دویدم دنبالش ولی چندتا قدم برنداشته رفتم تو جایی دوباره چند قدم عقب اومدم و رفتم جلو ولی دوباره با همون چیز برخورد کردم دیوونه هم خودتونین من هنگ کرده بودم اینموقع
    دستمو روی صورتم کشیدم و گلاش رو به سمت جلو شوت کردم
    آروم آروم چشامو باز کردم و با پیرهنی سفید که الان به لطف من کاملا گلی و قهوه ای شده بود رو دیدم یکم اومدم بالاتر...
    

    اووف مگه نردبونه؟گردنش هم که اندازه گردن زرافه به به بالاخره رسیدم چه چشایی داره لامصب چشا آبی با رگه های قرمز
    چــــــــــی؟آبی؟ سامی؟
    سریع چند قدم برگشتم عقب و شک زده به سامی نگاه کردم
    سامی با فریاد-مــــــَــــریـــــــَــــم
    مریم بدو بدو از پشت درخت اومد و مانتوی منو گرفت
    مریم-من کاری نکردم
    ای بچه پررو تو کاری نکردی؟زدی نیست و نابودم کردی
    سامی چشاشو باز و بست کرد و گفت-فقط یک بار دیگه همچین چیزی رو ببینم با میخ به دیوار وسلت میکنم
    من-اوی اوی چه طرز صحبت با بچه اس؟
    سامی-تو دخالت نکن که لباسامو به گند کشیدی
    مریم-با...باشه من دیگه کاری نمیکنم آسا رو دعوا نکنین آقا
    سامی-آسا؟
    مریم-نه یعنی خانم
    سامی-نشنوم آسا رو به اسم صدا بزنی
    من-اسمه منه خودم بش گفتم بم بگه آسا چون ما دوستیم
    مریم مانتومو کشید
    مریم-خانـــم
    سامی بدون توجه به حرفم گفت-از مامان برات لباس میگیرم میارم اینطوری نمیشه رفت تو خونه
    ورفت...رفت؟به قول رامین خاک..یعنی خاک بر سرم که یکم جذبه ندارم
    صدای گریه مریمو شنیدم بیا همینو کم داشتیم
    من-مریمی؟تو چرا گریه میکنی؟من نیست و نابود شدما نه تو
    مریم-ببخشید آس...خانم
    -اهه حالا اون برج بداخلاق یچیزی برا خودش گفت تو نباید گوش کنی که من هنوز همون آسام
    -یعنی هنوز باهم دوستیم؟
    -اوهوم چرا که نه
    -آخجون آخجون خب آساجون من برم لباسامو عوض کنم جلو آقا هم نباشم بهتره
    -آره مریمی بدو برو
    -فعلا
    و مریم رفت حالا من با این گلا چیکار کنم؟معلوم نیس رفته لبای بیاره یا رفته بدوزه اووف بالاخره اومد جنگل آمازون زیر پام رشد کرد
    سامی-بیا اینارو بپوش
    ی دست تاپ و دامن بود اینطور که من دیدم دامنه تا زانو بود و تاپه هم نصفیش تور بود
    ی نگاه به لباسا انداختم ی نگاه به سامی که الان تر و تمیز برگشته بود
    سامی-چیه؟نگاه داره
    دیدن خر صفا داره البته بگیم زرافه صدق بیشتری داره
    -لباس دیگه ای نبود؟
    -نه همیناهم به زور پیدا کردم تقصیر خودته خیلی ریزه میزه ای اگه اون لباسارو میاوردم غرق میشدی توش بعد باید نجاتت میدادم
    -هه هه نمکدون
    -بگیر دیگه
    -من اینارو نمیپوشم
    -چرا؟
    -خیلی...بازه خب نامحرمم اینجاس
    -اگه منظورت از نامحرم منو باباییم...بابا که بغلت کرد چیزی نگفتی...
    -خب عمو فرق داره من از کوچیکی باهاشم
    -پس مشکل منم؟
    -نه پس صغری خانمه
    -عجب گیری افتادیما ی لحظه وایسا
    دوباره رفت داخل خونه و بعد چند دقیقه با عمو برگشت عمو که منو دید زد زیر خنده
    عمو-به به چه مجسمه خوشگلی
    د بیا گفتم مجسمه خشگلی میشم
    سامی-خب بابا بخون دیگه
   

    عمو-من ی پرندم آرزو دارم...
    سامی-بااااباااا
    عمو-باشه بچه خب عمو جان میخوام ی صیقه سه روزه بخونم که مشکلی نداشته باشید.خوبه؟
    -بله؟
    من بله رو سوالی گفتم اما مث اینکه عمو به عنوان جواب مثبت گرفت که شروع به خوندن صیقه کرد منم مجبوری قبلت رو گفتم و به مدت سه روز محرم زرافه نه یعنی سامی شدم
    عمو بعد خوندن و یکم مسخره بازی(خجالت بکش عموته)رفت داخل
    سامی-خب راحت شدی؟حالا بپوش
    از دور دیدم مریم داره میاد اینطرف فرشته نجاتم اومد
    سامی-مریم بیا اینجا
    مریم بدو بدو اومد
    مریم-بله آقا؟
    سامی-آسا رو ببر باغ پشتی و کمکش کن لباساشو بپوشه اینم لباسا
    لباسا رو به مریم داد و خودش رفت
    مریم-آخجون باغ پشتی بیا بریم آسا
    مریم جلو رفت و منم پشتش بعد رد شدن از لابه لای چندتا درخت به ی در رسید در چوبی تقریبا 1متر و 30 بود ارتفاعش فک کنم
    مریم-اکه هی این که دربستس طوری نیس.آسا برو اونور در من لباسارو از اینطرف میدم تو بپوش از در که وارد میشی شیر آب سمت راستته
    -باشه
    با احتیاط از اینور در به اونور رفتم
    واو چه باغ قشنگی شیر آبو دیدم بازش کردم و اول دست و صورتمو شستم از قرار معلوم کسی غیر من و مریم اینجا نبود مانتومو در آوردم افتضاح بود انداختمش اونور
    -مریم لباسارو بده
    مریم لباسارو داد تاپش خیلی باز و نازک بود تاپ خودم بهتر بود تاپو برگردوندم و فقط دامنو پوشیدم
    دامنه تا یک وجب زیر زانوم بود ولی خوب بود
    

    تاپ سبز بود و از قضا دامنه هم سبز بود برا خودم خیاری شده بودم
    مریم-آسا پوشیدی؟
    -آره چطور؟
    مریم-منو بیار اونورو ببینم
    با یکم مکث گفتم باشه و مریم رو آوردم اینور خداکنه دیگه نخواد بلایی سرم بیاره
    مریم-بیا بیا بریم اون ته یدونه تاب خیلی قشنگه باید منو تاب بدیا
    اصلا به من اجازه حرف نداد و منو به سمت مقصدش کشوند
    هوا خیلی خوب بود و طراوت و عطر گل ها مشخص بود
    مریم-آخجون تاب.آسا هولم میدی؟
    نگاهی به تاب انداختم قشنگ بود مثل این تاب ها توی فیلم
    -باشه مریمی بشین تا هولت بدم
    مریم سریع و با ذوغ بسیار رفت روی تاب نشست و منم شروع کردم به تاب دادن
    مریم-آسا تند تر
    -بچه این تاب بیشتر از این نمیتونه سرعت بگیره
    مریم-خب آرومش کن
    -چشم
    هیچی نشده شدیم غلام این وروجک
    تابو آروم آروم اینور اونور میکردمو به نعمت های زیبای خدا نگاه میکردم که دیدم مریم گردنش چپ و راست میشه سریع رفتم سمتش خوابیده بود بغلش کردم اووف این بچه چرا اینقد سنگینه؟اینکه دووجب قد داره و فوتش میکردی میرفت مریخ
    وااای خفه شدم یکم دستاتو شل کن حداقل
    مریم دستاشو سفت به گردنم گرفته بود
    همینطور میرفتم و تو ذهنم به این نیم وجبی چیز میگفتم و سرم پایین بود که گرومپ خوردم به یچی
    صدای سامی اومد-این چیه؟
    -مریمه دیگه،خوابیده
    -میدونم مریمه این چیه؟به کفش مریم اشاره کرد
    

    -آخه من اونجا رو میبینم؟
    با دستش کفش مریمو درآورد و نشونم داد نه این بچه مگه مرض داره انقدر حرصم میده؟به کفشش یدونه وزنه از اینا که روی ترازو ها قدیمی میزاشتن بسته بود پس بگو چرا اینقد سنگین تر بود دوتا وزنه 4کیلویی بهش وصل بود من چطور نفهمیدم اینارو؟تو همین فکرا بودم که سبک شدم سامی مریمو گرفته بود آخیش
    سامی-من گفتم بری لباس عوض کنی نه تاب بازی
    -خو بچه دلش خواست
    -اگه به بچه اس همچی دلش میخولد باید فراهمش کنی؟
    -اهه حالا ی تاب بازی کردیما
    از باغ خارج شدیم سامی مریمو به خانم رجایی زن باغبون داد و خودمون رفتیم تو
    -واسه شب لباس داری؟
    -نه همون مانتو و شلوارم خیلی شیک بود ولی خب...
    -ساما اینجا ی لباس داره چندماه پیش خرید ولی اندازش نشد قدشم کوتاهه
    این الان به من گفت کوتوله؟(غیر مستقیم بله)
    زیر لبم گفتم-من کوتوله نیستم تو اندازه چناری
    سامی-شنیدما
    -گفتم که بشنوی
    رسیدیم به ی اتاق با در سورمه ای که به انگلیسی روش نوشته بود سامیار
    سامی-اینجا اتاق منه مامان وسایلا رو گذاشت اینجا گفت همچی هست ساعت 5 مهمونا میان من کار دارم خدافظ
    بدو بدو رفت بیرون ساعت پنج مهمونیه الان ساعت 4 یعنی یک ساعت وقت دارم حمومو باید بیخیال شم اینجا نمیشه رفت درو باز کردم رفتم تو الالا چه اتاقی تقریبا بزرگ بود و دکور سفید مشکی داشت تخت سفید با روتختی مشکی نقره ای ی آینه قدی و یک میز مطالعه
    روی تخت ی لباس و جعبه بود جعبه رو برداشتم لوازم آرایش توش بود هر مدلی که بگی ی جعبه کوچکترم بود پر گیره سر فکر همه جا رو کرده لباس رو نگاه کردم ساده بود و شیک لباس حالت دکولته داشت دست لیلی جون درد نکنه براش کت ست گذاشته بود به علاه ساق پا زیاد آهان رنگ لباس یاسی بود وقت نبود شروع کردم آرایش موهامو فقط چتری هامو کج ریختم آخه میخواستم شال بزارم دیگه نیازی به حالت دادن بهش نبود آرایش ملیح صورتی کردم لباس رو پوشیدم خوشگل شدم ساعت 4:48 بود باید از لیلی جون شال بگیرم رفتم پایین لیلی جون خداروشکر در دسترس بود سریع پیداش کردم
    من-لیلی جون؟
    لیلی جون-جانم؟برگشت سمتم و تازه منو دید
    لیلی جون-وای ماشالا چشم نخوری ایشالا بزنم به تخته ی تیکه ماه شدی
    -ممنون لیلی جون میشه ی شال به من بدی؟
    -آره عزیزم حتما بیا
    دنبالش رفتم رفت تو ی اتاق و با ی شال صورتی و ی جفت کفش پاشنه 10 سانتی برگشت این کفشارو میخواد بپوشه؟
    لیلی جون-بیا عزیزم این شال و اینم کفش تاحالا استفاده نشدن
    چی؟من این کفشارو بپوشم؟اگه اینا رو بپوشم که باید با آغوشی باز به استقبال مرگ برم زشت بود نپوشم بزار دلش شاد شه(توام میخوای همه رو شاد کنیا)ازش گرفتم و تشکر کردم و شال رو انداختم سرم و کفشم پام کردم خدایا خودت میدونی من قصدم فقط شادکردن لیلی جون بود به خاطر این کار ثوابی که کردم امشب ضایمون نکن
    شپلق داشتم میافتادم که به دیوار چسبیدم یا خدا کمک نخواستیم شما کلا خواسته ها مارو بیخیال آروم آروم رفتم تو سالن پذیرایی عمو شیک و آماده نشسته بود و لیلی جونم به خدمتکارا دستور میداد
    رفتم پیش عمو
    -سلام
    -سلام به به از مجسمه به مانکن تغییر شغل دادی؟
    -عمو
    -شوخی کردم دختر بیا بشین ببینم
    رفتم پیش عمو نشستم
    عمو-راستش عزیزم ازت خواسته ای دارم میدونم خیلی تند و عجله ای ولی امیدوارم رومو زمین نندازی عمو
    

    -من در خدمت شمام عمو
    -میخوام هرچه سریعتر عقد و عروسی رو بگیرین
    -میدونم عمو سامیار بهم بیماری لیلی جونو گفته
    عمو نگاه تشکر آمیز به من کرد و گفت-نظرت برای پنجشنبه چیه؟ولادت امام.....
    حالا من یچی پروندم عمو هم جوگیره ها
    من-باشه عموجان مشکلی ندارم فقط برای....
    -تو فکر هیچی نباش کار باغ و سفارشارو من حل میکنم تو فقط لباس و آرایشگاه انتخاب کن
    -چشم
    -راستی آسا...
    -بله؟
    -نمیخوای.... مامانتو ببینی؟
    پوزخند زدم
    -دقیقا کدومشونو؟
    -مادر اصلیت
    -نه هیچکدومشون رو نمیخوام ببینم
    -باشه من اصراری ندارم ولی بهتره ببینیش چون واقعیت اون نیست که تو فکر میکنی
    -حالا که عشقمو پیدا کردم نمیخوام با دیدنش حالم دوباره بد شه
    اوهو عشقم؟چه تو نقش رفتم من
    عمو-باشه ولی...
    -لطفا در این مورد دیگه صحبت نکنیم
    از کنار عمو بلند شدم اعصابم بهم ریخته بود آخه چرا بعد 12سال برگشته؟برگشته چی بگه؟
    زنگ درو زدن چند دقیقه بعد من خاله نازیمو میدیدم بعد 10/9 سال چقدر پیر شده بود
    خاله نازی-آسایش؟
    -آره خاله جان منم همون آسایش کوچولو
    خاله بغلم کرد و با بغض گفت-تو کجا رفتی؟میدونی چقدر دنبالت گشتم؟

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 209
  • آی پی دیروز : 858
  • بازدید امروز : 642
  • باردید دیروز : 3,205
  • گوگل امروز : 115
  • گوگل دیروز : 618
  • بازدید هفته : 12,527
  • بازدید ماه : 36,974
  • بازدید سال : 310,410
  • بازدید کلی : 11,807,550