close
تبلیغات در اینترنت
رمان شایعه ، اجبار ، عشق قسمت دوم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

-منو ببخش خاله من دیگه تحمل رفتار اون عفریته رو نداشتم    -کاریت کرد؟اذیتت کرد؟    -اینا که کارای همیشگیش بود خاله    عمو-بسه بسه فیلم هندی راه انداختن انگار نه انگار من اومدم    خاله-دخترم مهمتره یا تو؟    عمو-ای بابا ببینین تو روز روشن خواهرم…

رمان شایعه ، اجبار ، عشق قسمت دوم

-منو ببخش خاله من دیگه تحمل رفتار اون عفریته رو نداشتم
    -کاریت کرد؟اذیتت کرد؟
    -اینا که کارای همیشگیش بود خاله
    عمو-بسه بسه فیلم هندی راه انداختن انگار نه انگار من اومدم
    خاله-دخترم مهمتره یا تو؟
    عمو-ای بابا ببینین تو روز روشن خواهرم میگه تو مهم نیستی
    خاله-من کی گفتم؟
    عمو-غیر مستقیم گفتی
    خاله-عجبا
    من-دعوا نکنین دیگه برین بنشینیم
    عمو-توجه کردی از اونوقت تاحالا فقط میشینی؟
    لیلی جون-چیکار به بچم داری؟
    عمو-دهه بیا زنمونم پرید تو گروه آسا آقا قبول نیس من تک موندم...............



   
    صدای سامی از پشت سرم اومد-من با تو آقاجون
    عمو-دمت گرم باباجان الحق پسر منی
    لیلی جونو خاله و من همزمان برگشتیم سمت سامی اولش هنگ کردم لباسش خیلی قشنگ بود ی پیرهن جذب آبی پوشیده بود و شلوار جین مشکی موهاشم زده بود بالا و دوتا تارش رو صورتش بود
    لیلی جون-تو خجالت نمیکشی؟باید با زنت باشی
    خاله-نچ نچ اگه این رفتارو داشته باشی عمرا آسا رو بهت بدم
    سامی دستاشو به حالت تسلیم برد بالا-چشم چشم منم با آسا
    عمو-الحق که زن ذلیلی قبول منم تو گروه آسا
    خاله و لیلی جون-حالا شد
    همه رفتیم که بشینیم منتظر بقیه باشیم سامی اومد سامی اومد روی مبل کناریم نشست که صدای لیلی جون دراومد-شما دوتا
    منو سامی-ما؟

    -آره شما پاشین رو مبل دونفره بشینین یعنی چی از هم جدا؟شما که بهم محرمم شدین تا سه روز پاشین یالا
    منو سامی ناچار بلند شدیم و روی مبل دونفره نشستیم گرمم شد مثل چی(چی؟) مبل کوچک بود با اینکه دونفره بود اندازه یک و نیم نفر جا داشت حالا من ریزه میزه بودم اما این هرکول بدبخت چه گناهی داره؟(هر روز لقب جدید بهش میدی؟-آره-بیماری؟-آره-زهرانار و آره-آره) منو سامی تنگ هم بودیم همه غرق حرف زدن باهم بودن که ساما و رامیار پریدن تو خونه اینا کی اومدن؟زهره ترک شدم
    خاله نازی-خدا بده عقل ساما تو بچه دارم شدی و آدم نشدی
    رامیار-مامان عمه گفت تو عقل نداری
    ساما-رامیار من مامانتما! عمه شما هم بزن تو ذوق من میخواستم هیجان بهتون ببخشم
    خاله-تو بلایی سر ما نیار هیجانت پیش کش
    من دریافت کردم این رامیار خیلی شبیه سامیار از نظر قیافه که کپی پیستن ولی اخلاق سامی بهتره
    آقا مهدی-سلام دوباره
    همه-سلام
    ساما به ما نگاهی کرد و گفت-قیافشو پق(صدای استارت برای خنده)چه سرخ شدی تو
    من؟وای من وقتی گرمم میشه سرخ میشم حالا اینا فکر دیگه نکنن
    لیلی جون-فوضولی بچه؟میخوای قضیه خودتو مهدی رو بگم؟
    ساما-باشه باشه ببخشید من چیزی نگفتم که
    لیلی جون-نه من باید بگم خب قضیه از این قرار...
    ساما وسط حرفش جیغ زد-ماااااامااااانننن
    لیلی جون-داشتم میگفتم که...
    زنگ درو زدن
    لیلی جون-اهه نمیزارن بگم که حالا بعدا برات تعریف میکنم
    بعد چند ثانیه یا شایدم دقیقه ی خانوم و آقا با دو دختر وارد خونه شدن دخترا خیلی خوشگل بودن ولی هردو دماغشون عملی بود ولی چشاشون رنگ خاصی داشت رنگش مث نقره ای مات بود که هاله سیاه داشته باشه واقعا جالب بودن و مثل هم بودن یعنی شباهتشون زیاد بود
    

    خانومه با ناز بسیار-اوه سسسسسلام للللیلی ژووووون خوووبی گلللللم آقااا فرههههاااد شماااا چطوریییید؟فرانسهههه خوششش گذششت
    یعنی کلمات رو میکشیدا
    لیلی جون-سلام مهسا جون ممنون ماهم خوبیم
    عمو-ممنون مهسا خانم جای شما سبز
    مهسا خانم-اوا لیلی جون آقا فرهاد مگه نگفتم من دیگه مهساااا نیستممممم گللللمممم اسم من آرشییییداااااس
    آقاهه-سلام داش فرهاد، لیلی خانم شما خوبین؟
    عمو-سلام داداش
    لیلی جون-ممنون من با حضور دختر گلم عالیم
    دختر 1-سلام
    دختر2-سلام بر عمو و زنعمو گلم فرهاد و لیلی البته درستش لیلی و مجنون یا فرهاد و شیرینه ولی همینم من راضیم بش
    لیلی جون-سلام الهام جان از دست تو الهه
    الهام خیلی خود گرفته بود مث مامانش ولی الهه خیلی شیطون به نظر میومد اصلا شبیه به هیچ کدوم اعضای این خانواده نبود
    الهه-این خانم ریزه میزه کیه؟
    خدا من خودمو دار میزنم اینجا هرکی از راه میرسه میگه ریزه میزه
    من-سلام آسایش هستم...نمیدونستم بگم کی که سامی به دادم رسید
    سامی-خانمی خشگل من
    ووی نگو دلم یجوری شد
    الهام-خانمی؟
    سامی-نامزدم و تا حداقل هفته دیگه زن رسمیم
    الهام-چی؟این؟
    من-این اسم داره آسایش
    الهه بحثو جمع کرد-خب خب بفرمایید
    همه خواستیم بریم بشینیم که زنگو زدن جالب بود ساما و آقا مهدی اصن به هیچکدوم سلام نکردن
    

    همچنین خاله انگار نه انگار برادرش اینجا وایساده بعد چند ثانیه در محکم باز شد و به الهام که نزدیکتر بود خورد آخی از ناحیه کمر ساقط شد فک کنم حقشه دختره پررو
    دختری که درو اینطور وا کرده بود پرید بغل لیلی جون و ماچ بارونش کرد
    دختره-وای مبارک باشه مبارک باشه کوش؟
    لیلی جون-کی؟یکم فاصله بگیر آرمینا اه تفیم کردی
    آرمینا-عروستون دیگه همونی که دل این پسر عمه بی اعصاب رو برده
    من-سلام آسایشم
    آرمینا اومد و منو بغل کرد عین کوالا بهم چسبیده بود هم قد خودم بودم ولی یکم از من تپل تر سنشم به 17_18 میخورد و قشنگ بود حال توصیف ندارم خودتون ی دختر چش عسلی سفید مجسم کنین
    آرمینا-وای باورم نمیشه این پسرعمه ما دم به تله داده باشه(ی نگاه کلی بهم کرد و ادامه داد)ولی حق داشته دختر به این نازی
    آسایش-ممنون آرمینا جان
    صدایی شنیدم خیلی شبیه صدا آقای مهربان(مدیر دانشگاه)بود-سلام آسایش خانم خوبی؟
    سرمو چرخوندم سمت صدا و بعله خود خودشون بودن
    -سلام آقای مهربان ممنون
    -د نه د نشد من دیگه آقای مهربان نیستم من عمو حمیدم
    -چشم عمو حمید
    خانمه که همراه عمو حمید بود-منم شادی ام همسر حمید از دیدنت خوشحالم اینی هم که بهت عین کوالا چسبیده دختر خل منه آرمینا
    سامی-دایی امیر نیومده؟
    عمو حمید-یکم کار داشت پیداش میشه بالاخره
    وقتی همه باهم سلام و احوال پرسی ها رو کردن رفتیم نشستیم ایندفعه آرمینا کنارم نشست و کل شجره نامشون رو ریخت روی دایره و از همه اشخاص فامیل عمو فرهاد و لیلی جون گفت
    

    اینطور که من از حرفای آرمینا فهمیدم عمو فرهاد یک خواهر که خاله نازی باشه داره و دوتا برادر که یکیشون آقا آرمینه و دیگری آقا فرهود و لیلی خانم هم یک برادر که عمو حمید و دوتا خواهر داره به اسمای لیلا و نازلی و جوونا هم گفت که یادم نموند درست
    سامی-مخشو خوردی آرمی
    آرمینا-وا چرا؟
    اینو!تازه میگه چرا؟بابا پدر منو درآوردی از بس ورور کردی وروره
    سامی-هیچی تو به کارت ادامه بده
    دوباره خواست حرف بزنه که زنگو زدن ی نفس عمیق کشیدم که سامی خندش گرفت
    آرمی-ا فکر کنم بقیه اومدن بقیه چیزارم بعدن میگم برات من رفتم
    پاشد رفت سمت در خداروشکر
    سامی اومد کنارم نشست و اینفعه اون شروع کرد-ببین آسا چیزایی که میگم یادت بمونه با الهه و الهام اصلا گرم نگیر به نفع خودته،آرمی و امیر و رومینا میتونی راحت باشی ولی با بقیه مثل مهران و فربد و... کاری نداشته باش
    -من اصن با کسی کاری ندارم کلا
    -خوبه
    ساما-اوی اوی درگوشی نداشتیما شما چی میگین؟
    الهه-ساما راس میگه چی میگین؟
    ساما زیر لبش گفت-نخود آش
    نمیدونم چه مشکلی با الهه داشتن درسته اخلاق الهام بد بود ولی الهه که دختر خوبی بود
    سامی-حرف خصوصی بود شمام دخالت نکنین
    بالا خره همه دور هم بودیم و منم با همه آشنا شده بودم
    آرمینا-اهه شما چرا نشستین اینجا؟بیاین بریم اون سالن باهم عشق و حال
    امیرزد پس گردنش-خجالت بکش عشق و حال چیه؟
    آرمی-اوهو غیرت داش،منظورم بازی بود
    ساما-آقا من هستم
    

    آرمی-نه دیگه تو بچتو نگه دار ما بازی میکنیم
    ساما-نخیر مهدی بچه رو نگه میداره من میام بازی،مهدی مواظب رامیار باش
    آقا مهدی-چشم
    همه باهم-زن ذلیل
    ساما-تا چشتون درآد پاشین ببینم مجبورا همه پاشدیم و رفتیم ی سالن دیگه
    من زیر گوش سامی-بازیشون چیه؟
    سامی-جرات حقیقت
    همه جوونا به صورت دایره چپ و چوله ای نشستیم و آرمی ی بطری آورد خودش چرخوند که به مهران افتاد
    مهران-حقیقت
    آرمی-تا حالا چند تا دوس دختر داشتی؟
    مهران-اوووو حسابش از دستم در رفته
    الهه-خاک بر سرت
    بطری چرخید و سمت ساما ایستاد
    ساما-حقیقت
    مهران-قضیه خودتو مهدی رو بگو
    ساما-باشه منو مهدی تو شرکت باهم آشنا شدیم و مهدی وقتی ازم خواستگاری کرد و ابراز علاقه دستش لابه لای یکی از تیغ دستگاها گیر کرد و سه تا بخیه خورد
    همه زدیم زیر خنده چه جالب بیچاره آقا مهدی چند بار دیگه چرخوندن و سوالای چرت و پرت پرسیدن جالب بود همه میگفتن حقیقت ایندفعه به منو الهه افتاد
    من-جرات
    الهه لبخندی شیطانی زد و گفت-به به شجاع به این میگن خب آسا جان زیرزمین عمو فرهادو که دیدی؟
    سامی-الهه یعنی چی؟اون زیرزمین برق نداره
    الهه-نخیر باید بره
    من-میرم
    سامی-آسایش...
    من-میخوام برم تا مشخص بشه ترسی ندارم
    سامی-کله شق
    خب ی زیرزمینه دیگه چیزی نیس که ترس نداره زیرزمین که
    الهه-خب پاشو بریم که تا یک ساعت باید اون تو باشی
    -بریم
    بلند شدیم و به سمت در زیرزمین رفتیم
    الهه-بفرما و درو باز کرد و منو هل داد تو و سریع درو بست وحشی حالا که فکر میکنم میبینم زیادم اخلاقش خوب نیس...
    

    یکم به الی فحش دادم و برگشتم سمت این زیر زمین تاریک آخه اینجا چی داره که من بخوام بترسم حرکت چیزی روی پام حس کردم سرمو آوردم پایین ایی موش بود ولی من با چمدتا موش نمیترسم موشا فقط چندش آورن و اصلا ترسی ندارن
    موش رو اونور انداختم و رفتم جلوتر هیچی معلوم نبود با اینکه دیدم نسبت به اول بهتر شده بود ولی اینجا خیلی تاریک بود دستمو جلو بردم دستم به چیزی خورد مثل شیشه
    موبایلم همراهم بود چراغ قوه اش رو روی شیشه ای که لمس کرده بودم گرفتم و با دیدن چیزی که داخل اون شیشه و بقیه چیزای شیشه ها جیغی کشیدم که هنجره ام پاره شد و از شدت ترس و شک داشتم بیهوش میشدم فقط لحظه آخر متوجه شدم تو جایی گرم فرو رفتم و بعد تاریکی مطلق...
    {سامیار}
    بچه ها راحت داشتن بازی میکردن و فقط منو ساما نگران آسا بودیم
    من اولش فقط از تاریکی بیش از حد اون زیر زمین میدونستم ولی الان متوجه شدم ساما جک و جونوراشو گذاشته اونجا
    ساما به جک و جونورا علاقه خاصی داره و گونه های مختلفی از حیوانات داره نصفیش خونه خودشون نصفیشم اینجا
    توی این فکرا بودم که صدای جیغی شنیدم
    ساما-یا ابالفضل
    سریع سمت در زیرزمین دویدم و آسایش رو دیدم که داشت میفتاد سریع گرفتمش تو بغلم نگاهی به چراغ قوه گوشی و شیشه حاوی مار و جانورای دیگه کردم و آخر نگاهی به آسا
    چقدر زیبا شده بود از نزدیک زیلاییش چند برابر شده بود و شالش افتاده بود و موهای بلند خرماییش نمایان بود
    با صدای آرمینا به خودم اومدم-یا علی چش شده؟
    -بیهوش شده
    ساما با صدای لرزون-همش تقصیر منه اگه بهش میگفتم حیوونام اینجان اینطور نمیشد
    امیر-بیاین بریم اینجا هوا کمه
    همه رفتن منم آسایش رو بغل کردم و بردم توی سالن
    

    ساما مدام با الهه بحث میکرد که این چه کاری بود؟حالا جا قحط بود زیر زمین فقط وجود داشت؟
    الهه هم بیجواب نمیزاشت
    شخصیت اصلی الهه این بود تیز و برنده
    در برخورد اول با آدم خیلی صمیمیه ولی اخلاق اصلیش این نیس و با همه دشمنی داره و ی بلایی سرشون میاره
    امیر-اهه چقد دعوا میکنین شما، آرمینا توهم آبغوره گیریتو جمع کن چیزی نشده فقط ترسیده بیهوش شده
    -امیر
    امیر-هان؟
    -خیلی داغه تب داره
    بزرگترها هم متوجه شده بودن و اومده بودن این سالن
    بابا-تب داره؟ببینم
    دستشو روی پیشونی آسا گذاشت
    بابا-خیلی داغه باید ببریمش بیمارستان آسا سابقه تشنج داره خطرناکه
    لیلی جون-خدا رحم کنه من میرم مانتوشو بیارم
    مامان مانتوش رو آورد و تنش کرد ی شال هم سرش کرد
    آرمینا-منم میام
    -تو کجا؟ما میریم و میایم
    آرمینا دوباره زد زیر گریه بیخیالش شدم و آسا رو به ماشین بردم
    منو بابا و عمه میرفتیم
    نزدیک ترین بیمارستان ایستادم و آسا رو داخل بردم رفتیم به اورژانس و دکتری جوون اومد بالا سرش
    دکتر دیگه ای نبود؟(به تو چه؟)راس میگی به من چه!
    دکتر-چی شده؟
    -ترسیده و بعد بیهوش شده و بعد هم تب
    دکتر-تبشون خیلی بالاس..... و......رو از داروخانه بگیرید و به خانم سلیمی بدین تا تزریق کنن
    خاله-ممنون
    دکتره رفت بابا-من میرم داروخونه
    نگاهم دوباره به آسا افتاد خیلی معصوم شده بود و صورتش خیس بود خدا لعنتت کنه الهه بابا اومد و سرم و آمپول رو به خانم سلیمی داد تا تزریق کنه...
    
    {آسایش}
    توی باغی بزرگ پر از گل های رز و درخت های زیبا و بلند بودم صدای سامی رو شنیدم-پیدات کردم خانمی
    خودم رو میون درختای بزرگ دیدم با لباس عروس دیدم
    -ا سامی قبول نیس تو چشم نزاشتنی
    -باشه عزیز دلم من چشم نزاشتم
    -آهان حالا شد
    سامی بغلم کرد صورتشو جلوتر آورد-دوست دا....
    دیرینگ دیرینگ
    با صدای موبایل از خواب پریدم
    چه خوابی بودا
    طبق عادت دستمو طرف جایی که فک میکردم میزه بردم ولی هیچی نبود
    یعنی چی؟چشامو باز کردم
    وا اینجا کجاس؟ من اینجا چیکار میکنم؟
    چقدر شبیه اتاق سامیاره!
    سرمو چرخوندم اطراف که سامی رو دیدم گوشه تخت جمع شده بود آخی این چرا اینطوریه؟
    دیرینگ دیرینگ...
    اه این گوشی نمیزاره فک کنم
    گوشیرو پیدا کردم و تماسو قطع کردم
    یادم اومد جرات،الهه،زیرزمین،موش،مار،جیغ،تاریکی
    دیرینگ دیرینگ.....
    این یارو هم گیره ها گوشی رو برداشتم و با صدای آروم شروع به صحبت کردم گلومم خشک بود
    -ال..الو بله؟
    -بیشعور کجایی؟استاد چرا نیومده؟
    -کدوم استاد؟
    -استاد صابر دیگه نفهم چرا صدات اینطوریه؟
    -چیزی نیس الی
    (در همین حال که حرف میزدم طرف میزی که سمت سامی بود خم شدم تا پارچ آب رو وردارم)خوبم
    -دیوونه چرا نیومدی؟استاد چرا نیومد؟
    -دیشب مهمونی بود بعدم حال من بد شد با این خستگی نمیشد اومد میدونم کل قضیه رو رامین بهت گفته راستی مبارک باشه
    -اوهوم ممنون نمیدونی که دیشب چی شد وای ی وعضی بود حالا دیدمت برات میگم....آهان راستی میخواستم بهت بگم امروز خانمی به فامیلی شکیبا اومده بود دانشگاه و سراغ تو رو میگرفت....
    -چییییی؟....
    

    پارچ آب دستم بود و هنوز رو سامی خم بودم و با حرف الی تعادلمو از دست دادم و ولو شدم رو سامی پارچ آبم خالی شد رو سامی
    سامی یهو پرید بالا که منم پرت شدم اونور تخت
    یک نگاه پرسوال و متعجب و خشمگین بهم انداخت
    -ببین...چیزه الی....من بعدا بهت میزنگم بای
    -آسا، خانمه....
    دیگه نشنیدم چی گفت چون گوشی رو قطع کردم
    سامی-مرض داری؟دیشب تا دم دمای صبح فقط هزیون میگفتی نمیزاشتی بخوابم حالاهم آب روم خالی میکنی
    اهه آقا رو فکر کرده من دیشب رو یادم رفته که به من نگفت تو اون زیر رمین انواع حیواناته
    ی بلایی سرت بیارم آقا سامی
    من-اووو پیاده شو با هم بریم به من چه میتونستی بری یجا دیگه بخوابی
    سامی چیزی نگفت و دوباره خوابید
    از تخت بلند شدم ی نگاه به لباسام کردم لباس دیشبی بود فقط کتش نبود خاک عالم من اینطور جلو نره غول بودم حالا مانتوم کوش؟اینور اونورو نگاه کردم آخی چه تمیز شده نگاهی به سامی انداختم خب اینکه خوابه سریع لباسارو عوض کردم اووف آخیش از شرشون راحت شدم از در رفتم بیرون(پس میخوای از دیوار بری؟)رفتم پایین هنوز هیشکی بیدار نشده بود حتی خدمتکارا نیومده بودن ساعت 8:30 بود خب معلومه اینا تا صبح بزن و بکوب راه انداختن بعد بیان صبح زودم بیدار شن دیشب بدترین مهمونی عمرم بود من اگه حال سامی رو جا نیاوردم(به اون بدبخت چه؟-اون میتونست بهم بگه جک و جوونور اونجاس-اونکه خواس بگه-من نمیدونم باید ی بلایی سرش بیارم-هرجور راحتی)همینطور مث خلا با خودم حرف میزدم بیا یک روز نگذشته من اینجا روانی شدم
    از بیکاری حوصلم سر رفته بود رفتم سمت آشپزخونه تا حداقل صبحونه رو من درس کنم و به مادر شوورم نشون بدم چه عروسی گیرشون اومده
    من چه تو نقش رفتما
    چندتا تخم مرغ درس کردم و پنیر و مربا و بقیه چیزا رو با سلیقه روی میز چیدم چایی دم کردم و شیر و آب پرتقالم گذاشتم به به چه سفره ای فقط نون تازه کم داره شاید آقای رجایی(باغبون)بتونه بره بخره با این فکر رفتم بیرون که بوی آب و خاک و گل ها به مشامم خورد چه هوای خوبی آقای رجایی رو دیدم
    -سلام آقای رجایی خسته نباشید
    -سلام خانم ممنون خستگی نداره آدم توی این فضا بیشتر قوت میگیره
    -بله درسته ببخشید آقای رجایی من ازتون ی درخواست داشتم
    -چی خانم؟بفرمایید
    -اینجاها نونوایی هس؟
    -بله ی نونوایی سنگکی هس
    -میشه چندتا نون بگیرین لطفا
    -چشم خانم حتما الساعه
    -ممنون راستی مریم کجاس؟
    -خوابه خانم
    -هووم،کمک نمیخواین؟
    -نه خانم شما بفرمایید
    دوباره رفتم داخل خونه و فکر کردم چه بلایی سر سامی بیارم که به نتیجه ای نرسیدم
    آقای رجایی نون هارو آورد و بعد چند دقیقه عمو فرهاد و لیلی جون بیدار شدن و کلی به به و چه چه کردن و هی میپرسیدن خوبی؟چرا با این حالت اینقد زحمت کشیدی؟
    حالا انگار زخم شمشیر خوردم....
    

    -آخ آخ خانم یواشتر
    -وا من که آروم کشیدم عزیزم
    -خانم اصن مگه میشه آروم کشید؟شما لطف کن کلا نکش
    -دارم خوشگلت میکنم خانم خانما وقتی خودتو ببینی حتما نظرت عوض میشه
    آره حتما نظرم عوض میشه و به جای خفه کردنت ی تفنگ گیر میارم میزنم وسط مغزت(خشن حالا تفنگ از کجا؟-حالا اونو یکاریش میکنم)
    من مطمئنم این آرایشگره با من خصومت داره از اون وقت تاحالا هی موهای بدبخت منو میکشه وقتیم بش میگم آروم میگه دارم خشگلت میکنم
    من نخوام خشگل شم باید کی رو ببینم؟
    -خب آماده شدی ماشالا شدی ماه شب چهارده گلم پاشو لباستو بپوش
    بیا معلوم نیس چقد پول گرفته اینقد تعریف میکنه والا مردم همه پول پرست شدن نمیگم پول بده ولی خب بی پولی و کم پولی هم عیب نیس
    امروز پنجشنبه اس و قراره عقد و عروسی من البته به صورت صوری
    لباسمو به کمک ساما پوشیدم
    ساما هم همراه من اومده بود که کمک باشه و هم خودشو ترگل ورگل کنه البته بیشتر برا خودش اومده بود
    ساما -اوووم...در کل خوب شدی
    -ممنون از روحیه دادنت
    -نه پس بیام بگم واو عزیزم شبیه پری افسانه ها شدی ولی نه به دور از شوخی خشگل شدی
    -میدونم
    -اعتماد به آسمون، با پرنده ها تصادف نکنی؟
    -حواسم هس
    -دوماد اومد دوماد اومد
    صدای دستیار آرایشگر بود خیلی ذوق برا من کرد کلا عروسی دوست داشت
    ساما-خب بیا تور شنلتم بزارم و برو پیش آقات
    شنلمو گذاشت تورم رو صاف کرد و هلم داد بیرون
    -اووی من به زور با این کفشا راه میرم
    -برووو
    رفتم در آرایشگاه رو باز کردم و فک کردم الان مث این رمانا سامی محوم میشه ولی زهی خیال باطل آقا خیلی شیک و مجلسی بدون هیچ محو شدنی دست گلو بهم داد و ی سلامم گذاشت تنگش بیا اینم شانس مائه دیگه
    خداروشکر به فیلمبردار گفته بودیم فقط از جشن فیلم بگیره و جزئیات رو بیخیال شه و الان کسی نبود گیر بده
    فیلمبرداری جشنم برا خاطر دل لیلی جون بود وگرنه ما کلا فیلمبردار نمی خواستیم
    سامی درو باز کرد و دنباله لباسمم جمع کرد چه آقا چه جنتلمن
    خودشم سوار شد و راه افتادیم سمت محضر،خودم خواستم عقدمو توی محضر و خودمونی انجام بدیم
    سامی-خیلی ممنونم که قبول کردی اینکارو کنی
    حالا که این رفتار هارو ازش میبینم پی میبرم که همه ی تصورات گذشته من ازش غلط بوده و اون خیلی مهربون و با ادب و آقاس و فقط سرکلاس جدیه ولی خب بعضی مواقع عصبانیم میشه ولی میانگین بگیریم آدم خوبیه ولی اینا باعث نمیشه من از نقشه شوم امشبم بگذرم...


    دوشیزه مکرمه مطهره سر کار خانم آسایش خالقی آیا به بنده وکالت میدهید شما را با مهریه یک جلد کلام الله مجید،آینه و شمعدان، 500گل رز و نرگس و....سکه طلا به عقد دائم جناب آقای سامیار صابر در آورم؟ آیا وکیلم؟
    ساما-عروس رفته گل بچینه مثل اینکه از شهرداری گرفنتش
    سامی خیلی آروم-زهر مار، ساما درست بگو
    عاقد-برای بار دوم عرض میکنم(نمیشه طول بکنه؟)آیا به بنده وکالت میدهید با مهریه ی گفته شده شما را به عقد دائم آقای سامیار صابر در آورم؟
    ساما-عروس رفته گلاب بیاره ایندفعه کسی بهش گیرنداده مث اینکه
    عاقد-برای بار آخر میپرسم......... آیا وکیلم؟
    ساما-ننننه یعنی چی؟ عروس زیرلفظی میخواد
    -ساما
    -ها پس چی؟از همین اول باید ازش بگیری همچی رو
    عمو و لیلی جون زدن زیر خنده
    لیلی جون ی جعبه گذاشت روی پام
    عاقد-اگه کسی عروس خانم رو نگرفته، ایندفعه وکیلم؟
    -با اجازه عمو و لیلی جون بله
    آرمینا کل کشید و بقیه دس زدن
    ساما-وایسین ببینم پس از من چرا اجازه نگرفتی؟ها؟چرا؟
    -چون چ چسبیده به را
    -دلیل قانع کننده ای بود ادامه بدین
    بعد تبریک و چند تا هدیه راه افتادیم سمت آتلیه البته ایندفعه هم به اجبار لیلی جون و ساما
    بعد گرفتن چندتا عکس و تجدید دوباره آرایش من راه افتادیم سمت باغی که قرار بود عروسی درش برگذار بشه تو این میون سامی کلا هیچی نمیگفت چه ساکت!
    سامی-گوشیم رو بده
    -بیا
    سامی به یکی زنگ زد-الو آرمی به مسئول تدارکات بگو اسفند دود نکنن....آره خدافظ
    آخی ناز بشی انقدر به فکر منی ولی هر بلایی بیارم سرت حقته(خوددرگیر)
    

    بالاخره رسیدیم باغ بزرگ و شیکی بود سامی درو برام باز کرد و من پیاده شدم وقتی دستشو گرفتم ی لحظه حس کردم لرزید شایدم توهم بوده به من چه؟
    {سامیار }
    وقتی وارد شدیم جمعیت باغ رو روی سرشون گذاشتن دست و سوت و جیغ و همه چی بود به همه سلام کردیم و بعد دقایقی روی جایگاه مخصوص نشستیم خداروشکر فیلمبرداره آشنا بود و رو مخ نمیرفت فقط فیلمشو میگرفت
    -حالا ی آهنگ میزنم به افتخار عروس و دوماد گل گلابمون بفرمایید وسط همه عاشقا بیاین وسط
    دست آسا رو گرفتم و رفتیم وسط
    آسا-من بلد نیستم
    -چیو؟
    -رقصو دیگه
    -هیچ نوعی؟
    -هیچ نوعی
    -خب طوری نیس یکاریش میکنیم ر*ق*ص خارجی هارو دیدی؟تانگو؟
    -تو فیلما آره
    -همون طوری برقص خیلی سادس
    -باش
    آهنگ شروع شد وسطش هی میرفت رو پام کفششم پاشنه میخی پام داغون شد تا آخر ر*ق*ص یک دور زدم و خواستم آسارو بیارمش رو دستم که صدای ترقه ای خیلی نزدیکم اومد نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و آسا افتاد زمین منم روش
    منکه میدونم کار خودشه
    من-قدیمیا یچیزی میگفتنا! آهان میگفتن چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم کسی
    -بلند شو له شدم خدالعنتت کنه رامین الان وقتش بود آخه؟
    از روش بلند شدم و کمکش کردم بلند شه بقیه هم که بیخیال ما واسه خودشون تو حس بودن
    وقتی نشستیم رامین و خانم خانی(الناز)اومدن برای تبریک
    آسا-رامین
    رامین-من بی تقصیر الناز گفت الان بنداز یکم بخندیم
    آسا-منو تو بهم میرسیم الی جان
    الناز-خدا اون روز رو نیاره مبارک باشه خدانگهدار فقط مواظب خودتون باشین که ترکشای ماندانا و بقیه بهتون نخوره تا شنبه بای
    آسا-کجا؟
    رامین-باید الی رو برگردونم سریع مبارک باشه استاد تا شنبه
    -ممنون خدافظ
    

    {آسایش}
    الناز و رامین رفتند.رامین و الی بی ادب یعنی من ترقه دادم موقعی که من نزدیکش نبودم بزنن اونوقت اینا...
    هی خدا هرکی هم دور و بر مائه سفارشی هفت هشت تخته نداره
    بالاخره عروسی هم تموم شد و رسیدیم به بخش عروس کشون سوار ماشین شدیم و افتادیم به راه ماشین ساما پرسر و صدا بود وقتی میومد کنار ما گوشمو میگرفتم
    ساما دوباره اومد کنارمون راننده آقا مهدی بود ولی خب ساما همه کاره اس
    ساما-اه اه به شما هم میگن عروس دوماد؟ اینو بزار (ی سی دی پرت کرد تو ماشین)حالشو ببر
    سامی سی دی رو گذاشت
    ساما -سیستمو بده بالا میخوام شیشه ها ماشین بشکنه
    سامی-مگه مریضی؟
    ساما-ی شب میخوایم شاد باشیما بده بالا سیستمو،کورسو هستی؟
    سامی-ساما دیوونه شدی؟برو تو ماشین مث بچه ٱدم بشین
    ساما-پس هستی مهدی بزن بریم روشونو کم کنیم
    سامی-ای بابا از دست تو باشه تا سر چهار راه
    بلافاصله بعد این حرف پاشو گذاششت رو گاز
    سامی-نمیترسی؟
    -نه من عاشق هیجانم
    -سفت بشین
    صدای سیستمو بلند کرد یعنی ما چه مردم آزارهایی هستیم ساعت 1 نصف شب اینکار هارو میکنیم
    امشب سر راتم
    آره هاتو هاتو هاتم(hot)
    تا سحر باهاتم
    تویی تویی شکلاتم
    تویی تویی شکلاتم
    همیشه چشم به راتم
    خیره به نگاتم
    میشی تو کیش و ماتم
    تویی قند و نباتم
    تویی قند و نباتم
    موهاتو زیتونی کردی بستی
    بدجوری تو قلب من نشستی
    عاشقم کردی تو دستی دستی
    برقص باهام حالا که مست مستی
    همه دستا بالا حس پرواز
    امشب واسمون شب یلداس
    هرکی عاشقه مست و والاس
    غم و غصه هامون واسه فرداس
    (آهنگ حس پرواز،سعید آسایش)
   

    بالاخره بعد بردن کورس و ضایع شدن ساما و چندبار بند آوردن خیابونو مردم آزاری رسیدیم خونه ای که قراره توش زندگی کنیم
    زندگی کنیم؟ منو سامی؟ با ی پسر؟من؟ من اصلا به اینجاهاش فکر نکرده بودم ترس سراسر وجودم رو گرفت و یخ شدم چه غلطی کردم (خودت کردی که لعنت بر خودت باد آسا خانم نتیجه رو دیدی؟)وای حالا چیکار کنم؟نه نه من مطمئنم بلایی سر من نمیاره من ازش چک سفید امضا دارم(بدبخت اون راحت میتونه اون چکو باطل کنه)نه اون به من قول داده اصلا اگه کاری کرد آبروشو میبرم(الان اون رسما شوهرته و تو نمیتونی چنین کاری کنی آسا جان تنهات میزارم بای بای) هی وای من
    صدای سامی رو کنارم شنیدم-پیاده نمیشی؟
    -هییین ترسیدم
    -همه منتظرن بیا پایین
    -با...باشه خودم میام
    -ببینم تو ترسیدی؟
    -من؟...نه نه اصلا
    -ببین من بهت گفتم کاری باهات ندارم یعنی ندارم پس خیالت راحت باشه حالا پیاده شو
    با این حرفش آروم تر شدم و از ماشین پیاده شدم و بساط گریه و زاری خاله نازی و لیلی جون راه افتاد
    لیلی جون-دخترم امیدوارم خوشبخت بشی مارو یادت نره ها هر روز بهمون سر بزن دخترم...هق هق..
    گریش گرفت و نتونیت ادامه بده
    سامی-مامان جان گریه و نگرانی واسه شما سمه،نگران هیچی نباش من خودم مواظب آسا هستم شما خیالت راحت راحت،شما باید الان خوشحال باشی ی سر خر کم شده
    -راست میگه لیلی جون چرا آبغوره گیری راه انداختین؟همچنین شما خاله نازی،من دارم میرم خونه بخت باید شاد باشین
    خاله نازی-قربونت برم قشنگم امیدوارم عشقتون پایدار و زیبا باشه
    عمو-خب دیگه سامی جان دخترمو به تو میسپارم از گل نازک تر نباید بش بگی بفهمم اذیتش کردی کلتو میکنم
    با این حرف ذست منو تو دست سامی گذاشت و پدرانه پیشونیمو بوسید
    هه همه تو این مواقع پدر و مادرشون اینکارو میکنن اونوقت من باید اینطوری باشم
    عمو یک دفتر کوچک از جیبش در آورد و گرفت سمتم-عمو میدونم برات سخته ولی بهتره واقعیت رو بدونی همچی تو این دفترچه نوشته شده همه ی واقعیت ها امیدوارم بعد خوندنش مادرتو ببخشی و باهاش ملاقات داشته باشی(خواستم چیزی بگم که اجازه نداد)تو رو به جان من این دفترو بخون نوشته های مادرته
    -عمو، جون خودتونو برای ی آدم بی ارزش قسم میدین؟
    -وقتی این نوشته ها رو بخونی از گفته هات پشیمون میشی.براتون آرزوی خوشبختی میکنم (دفترو به دست دیگم داد)خدافظ
    -خدانگه دار
    از همه خدافظی کردیم و وارد ساختمان شدیم ی آپارتمان 5 طبقه بود که تو هر طبقه دو واحد بود و خونه ما طبقه 4 بود و همسایه روبه روییمون هم توی شهر دیگه ای بود و بعضی مواقع میومد البته اینا گفته های فروشنده خونه بود
    سامی-بفرمایید
    رفتم داخل، خونه دوخوابه قشنگ و جاداری بود با دکور سفید سرمه ای
    خسته بودم مث چی،اول کفشامو درآوردم دیگه پا برام نموند نمیدونم چطور نیفتادم؟از عجایب دنیاس ها باید ثبتش کنن
    -من کجا باید بخوابم؟
    -تو،توی اتاق بخواب منم همینجا میخوابم
    -آخه اینطوری که نمیشه،کمرت....
    -طوری نمیشه برو بخواب فقط من بیام لباسامو وردارم بزارم توی اتاق کار
    -باشه


    لباس ها و کیفش رو برداشت و داخل اتاق کار گزاشت این خونه دوتا اتاق داشت یکی رو اتاق خواب کرده بودن و دیگری رو برای انجام کارها
    وقتی سامی رفت اول گیره موهام رو درآوردم و بعد لباسمم به راحتی درآوردم چون زیپش روی آستینش خورده بود لباس عروس پوشیده ای بود موهام چسبیده بود بهم به حموم توی اتاق رفتم و سبک تر شدم لباسامو پوشیدم یک پیرهن گشاد و بلند و شلواری که دسته کمی از شلوار کردی نداشت چشم بازارو کور کردم با خریدام تو لباسها دونفر دیگه هم جا میشدن رفتم تا ی پارچ آب بیارم چون شبا خیلی تشنه میشم وقتی از اتاق خارج شدم سامی رو دیدم توی آشپزخونه یچیزی مث قرص میخورد
    -چی بود؟
    -دیازپام(اسم قرصی خواب آور)
    -مشکلی با خواب داری؟
    -آره
    -اونوقت میدونی این قرص چقدر ضرر داره؟میدونی خانواده داروهای زپام دار باعث از بین رفتن تونس پلک ها میشن و اگه پلکا حرکت نکنن باعث خشکی قرنیه و آسیب به اون میشه از اون گذشته این دارو ها ریتم بدنو بهم میزنه و اصلا هم جای خواب عادی رو نمیگیره(مطلب علمی و واقعی، بر طبق کتاب داروهای ژنریک ایران)
    -اووو خانم دکتر پیاده شو باهم بریم.من راه دیگه ای بلد نیستم در ضمن شما با این همه اطلاعات باید بدونی دیازپام فقط خواب آور نیس و برای استرس هم هس
    -آهان اونوقت شما الان چه استرسی داری؟
    -استرس برای مادرم اون فقط دوماه برای عمل وقت داره و قبول نمیکنه
    -اگه من لیلی جون رو راضی به عمل کنم تو قبول میکنی طبق روشای من برا خواب عمل کنی و قرصا رو دور بریزی؟
    -چرا که نه تو اگه میتونی مادرمو راضی کن
    -باشه هروقت رفتیم اونجا من راضیش میکنم
    -تا اونوقت...شب بخیر
    -شب بخیر
    بدون آوردن پارچ آب به اتاق برگشتم
    

    خوشم نمیومد کسی از داروهای شیمیایی با عوارض بالا و خطرناک استفاده کنه طب سنتی و گیاهی رو بیشتر دوس داشتم
    با همین فکرا به خوابی خوش فرو رفتم
    دیرینگ دیرینگ
    اهه من مطمئنم این گوشی شرط بسته منو صبحا بیدار کنه(مگه آدمه؟مخت لود نشده هنوزا)
    دیرینگ دیرینگ
    -بعله
    -سلام عزیزم خواب بودی؟ببخشید
    صدامو صاف کردم-نه لیلی جون شما ببخشین که دیر گوشی رو برداشتم(ارواح عمم تا دودقیقه پیش داشتم فحش میدادم)
    -حالت خوبه گلم؟
    -ممنون لیلی جون خوبم شما چطوری؟
    -منم خوبم راستش زنگ زدم برای شب دعوتتون کنم
    بزارین ی روز بگذره حداقل
    -ممنون لیلی جون حتما میایم
    -بازم ببخشید بیدارت کردم راستی چرا سامی گوشیش خاموشه؟خونه تون هم اصلا بوق نمیخوره
    -نمیدونم والا
    -مهم نیس گلم شب میبینمت خدانگه دار
    -خدافظ
    گوشی رو قطع کردم ساعتو نگاه کردم 12 خوبه یکم دیگه تلاش کنم خرس قطبی خودش کنار میکشه
    بعد شستن دست و صورت و شونه کردن به زور موهام و پوشیدن یکی از همون لباس گشادا البته این یکی بهتر بود رفتم بیرون
    سامی روی کاناپه خوابیده بود
    -هرچقدرم بخوابی جای خواب عادی و لذت اونو نمیگیره
    -میدونم
    -هییین...حداقل بیداری ی علامتی بده آدم نترسه راستی لیلی جون زنگ زد
    از رو کاناپه پرید-چی شده؟حالش خوب بود؟
    -آره بابا فقط گفت شب بیاین اونجا آخه من موندم جشن و مهمونی پشت سر هم پدرم دراومد از بس این کفشارو پوشیدم...
    -امشب راضیش میکنی؟
    -کیو؟
    -مادرمو دیگه
    -هااان...آره حتما،توهم باید از امشب...
    -باشه باشه تو فقط راضیش کن
    -باش
    
    رفتم توی آشپزخونه در یخچال رو باز کردم به به چه پره!همچی پیدا میشد.یکم از برنج و مرغی که تزیین شده بود داغ کردم و خوردم
    -آخیش سیر شدم دستشون درد نکنه
    -من چی؟
    -هییین...تو چرا امروز مث جن وارد میشی؟
    -وا؟
    -والا..خب گفتی من چی؟
    -تو چی؟
    -خودت گفتی من چی؟
    -وا تو چی؟
    -ا دیوونم کردی چته؟
    -هاان گفتم برا منم داغ میکردی
    -دستاتو بیار بالا
    -چرا؟
    -بیار بالا
    دستاشو بلند کرد
    -حالا مشتش کن و باز کن
    -ورزش میدی؟
    -اهه بکن
    -باشه
    کاری که گفتمو کرد
    -خب دستتم به حمدالله سالمه پاهاتم که توش پلاتین نیس؟
    -نه،چرا؟
    -خودت برو از یخچال غذا وردار داغ کن
    از آشپزخونه رفتم بیرون ولی صداشو شنیدم که گفت بچه پررو ضرفارو میشستی حداقل
    رفتم توی اتاق اه سرگرمی نبود حداقل حوصلم سر نره ی بشکن زدم-فهمیدم
    بافکزی که توسرم بود مانتوشلوارمو پوشیدم و رفتم بیرون دنبال ی عطاری
    -خانم ببخشین عطاری اینجاها هس؟
    -آره عزیزم خیابون بعدی سر کوچه......یکی هس
    -ممنون
    

    -خواهش گلم
    وای این خیابون چقد طولانیه؟بالاخره رسیدم عطاری
    -سلام آقا
    -سلام بفرما دخترم
    -ببخشید من گل ساعتی و برگ استخدوس میخوام،دارین؟
    -بله دخترم
    -ببخشین گیاهی که اثر آرام بخش و رفع استرس داشته باشه،دارین؟
    -من فقط گل گاو زبون دارم اگه چیزه دیگه ای می...
    -نه همون گل گاو زبون رو بدید
    -بفرما
    -ممنون چقدر شد؟
    -قابل نداره دخترم
    -ممنون چقدر میشه؟
    -........تومن
    -بفرمایید پول رو دادم و برگشتم خونه اووف چقد راه رفتم ساعت چنده؟3:30 بعدازظهر خوبه هنوز وقت دارم سامی خونه نبود
    رفتم حموم و بعد یک ساعت و خورده ای آب بازی دودقیقه هم زحمت کشیدم خودمو شستم اومذم بیرون ی دست لباس پوشیدم و نشستم به فر کردن موهام کار بسیار سختی بود دستم خشک شد حدود یک ساعت هم این طول کشید میرسیم به بخش سخت....انتخاب لباس...-اووم این که خوب نیس...اینم رنگش قشنگ نیس...این بهم نمیاد....این....
    -خوددرگیری داری؟
    -تو مطمئنی آدمی؟
    -آررره
    -نخیر خوددرگیری ندارم دنبال لباسم در ضمن یک سوال،با در و درزدن آشنایی داری؟چیز خوبیه!
    -اوهوم چیز خوبیه
    -خب کارت؟
    -هیچی اومدم بگم آماده شی بریم
    -میبینی که دنبال لباسم
    -دوساعته دنبال لباسی؟برو کنار...


    از جلوی کمد رفتم کنار ی نگاه کلی به لباسام امداخت و یکیشون رو کشید بیرون -بیا...ی تاپ آبی آسمونی و شلوار جین قشنگ بود
    -ممنون
    - زود بپوش که عملیات سختی در پیش داری
    رفت بیرون.حالا رفتیم اونجا من چطور لیلی جونو رواضی کنم؟یکاریش میکنم حالا
    سریع لباسارو پوشیدم و ی مانتو و شال هم اضافه کردم و رفتم بیرون ماشالا سرعت عمل سامی شیک و حاضر منتظر بود
    -بریم؟
    -اوهوم بریم
    سوار بر ماشین به ویلا عمو راه افتادیم
    ~~~~~~~~
    -درو بزن دیگه
    -کلید دارم
    -اهه باز کن خب
    درو با کلید بار کرد و رفتیم تو که یچی با سرعت اومد سمتمون یکم دقت کردم که مریمو دیدم
    -مریم....
    -آساااا کمممممک
    -چیـ...تا اومدم ادامه بدم یکی سریع بهم خورد تعادلمو از دس دادم و داشتم میافتادم که سامی نگهم داشت
    -خدا خیرت بده....
    سامی-مریم...
    مریم-س...سلام آقا خوب هستید؟ببخشید ندیدمتون
    خندم گرفت در حد المپیک ریو(چه ربطی داره؟)سامی به این بلندی رو ندیده منو دیده
    سامی-چه خبره؟
    صدای آرمینا رو به خوبی شناختم-مررررریمممم میکشمتتتتت
    مریم-خبر خاصی نشده
    -آرمینا الکی میخواد بکشتت
    -حتما همینطوره
    آرمینا رسید به ما و زد پس گردن مریم-چی چیو همینطوره یخ زدم بچه
    -آب یخ روت خالی کرد؟
    -دقیقا
    -همین بلا رو سرمنم آورد
    سامی-مریم؟
    
    مریم-م..من؟چیزه به جون الهام خانم من کاری نکردم
    آرمی-با اینکه دل خوشی ازت ندارم ولی الهام رو خوب اومدی ایول
    سامی-واقعا حرفت زشته الهام جزو خانواده مائه و مثل همه باید بهش احترام بزارین
    ی لحظه دلم گرفت یعنی الان از الهام طرفداری کرد؟اه اصلا به من چه؟
    دست سامی رو گرفتم-با بچه چیکار داری؟...
    سامی برگشت یکم نگام کرد و گفت -بریم تو..راه افتاد و منم چون دستم تو دستش بود باهاش رفتم خواستم دستمو وردارم که نزاشت
    از آرمی و مریم دور شده بودیم
    -ول کن دستمو
    -دو دقیقه حرف نزن،یادت نرفته که یکی از شرطا نقش بازی کردن بود
    -نه یادم نرفته حماقتمو
    نمیدونم چرا این حرفو زدم مثل همیشه زبونم خودبه خود بکار افتاد
    سامی چیزی نگفت و راهشو رفت رسیدیم به در
    سامی -حواست باشه حماقتی که کردی رو حداقل درست به پایان برسونی
    الان طعنه زد؟تا خواستم جواب بدم در باز شد و لیلی جون و عمو رو دیدم
    لیلی جون -سلام سلام تازه عروس دوماد،خوبین؟
    من-سلام لیلی جون ما عالیم شما چطوری؟
    لیلی جون-شکر نفسی میاد و میره
    عمو-سلام دخترم خوبی؟
    -سلام ممنون عموجون
    -اگه این اذیتت کرده بگو حسابشو برسما
    سامی-این به درخت نمیگن،احیانا؟
    زیر لبی گفتم-دست کمی از درخت نداری
    لیلی جون -بیاین تو دم در بده بیاین
    رفتیم و توی سالن پذیرایی نشستیم
    سامی و عمو مشغول حرف زدن بودن آرمینا و مریمم بازی میکردن،مگه مریم نگفت اجازه ورود نداره؟اهه من باید الان لیلی جونو راضی کنم
    لیلی جون داشت به کارای آرمی و مریم میخندید رفتم کنارش نشستم
    ل-چیزی شده عزیزم؟
    -راستش لیلی جون میخوام باهاتون حرف بزنم
    -در چه مورد؟من سراپا گوشم
    -لیلی جون شما منو قبول دارین؟
    -این چه حرفیه معلومه که دارم، تو برام مث سامانتایی
    -ممنون،پس اگه چیزی بگم رومو زمین نمیندازین؟
    -چی؟
    -چرا قبول نمیکنین عمل کنین؟
    
    -خب آخه من میترسم از اینکه دیگه نتونم ببینمتون
    -ولی دکترا گفتن 70% این عمل جواب میده
    -همون 30%باقی مونده منو میترسونه
    تصمیم گرفتم از راه احساسات واردشم-لیلی جون شما میدونی سامی چقدر نگرانته؟اونم همش به فکر شماس،یا عمو،میدونین چقد زجر میکشه؟یا خود من،میدونین چقد ناراحتم من دلم میخواد لیلی جون خشگلم سالم و سلامت باشه
    -اگه من خواسته تورو قبول کنم توهم به خواسته من عمل میکنی؟
    خوشحال شدم-شما جون بخوا
    -دوتا خواسته دارم یکی همیشه مواظب سامی باش و توی مشکلات کمکش کن و همراهش باش دوم اینکه....اون دفترو که بهت دیشب فرهاد داد کامل بخونی و سعی کنی مادرت رو ببخشی
    -چشم ولی انتظار بخشش حتمی رو که ندارین؟
    -نه میدونم که خیلی سختی کشیدی پس حق بخشیدن با خودته
    -خب من قبول،شما چی؟
    -منم...قبول میکنم
    -وای وای مرسی لیلی جون
    عمو-شما دوتا چی میگین؟توطئه چینی میکنین؟تو روز روشن؟
    لیلی جون-نخیرم حرفای مادر دختری میزنیم
    عمو-ای بابا،سامی بیا منو تو هم حرفای پدر پسری بزنیم
    لیلی جون-بسه بسه من میخوام حرف بزنم
    عمو-بفرمایید بانو
    -زبون نریز،سامی جان؟
    سامی-جانم مامان؟
    -میخواستم بگم از دکتر من وقت بگیر تا کارای قبل عملو انجام بدیم
    سامی ی نگاه به من کرد و بعد در یک عمل سریع،لیلی جونو بغل کرد-مامان باورم نمیشه قبول کردی،چشم حتما از دکتر وقت میگیرم خیلی زود
    لیلی جون-اهه برو اونور ببینم،زنت اینجاس اونوقت تو منو بغل میکنی برو خجالت بکش
    سامی با شیطنت-یعنی الان آسا هم بغل کنم
    سرخ شدم مثل چی،این بشر چرا یهو جوگیر و شیطون میشه؟
    عمو-اوی با دخترم چیکار داری؟ببین چه سرخ شد
    سامی-الهی من قربون سرخ شدناش
    خشک شدم،چی شد؟چی گفت؟ توهم زدم؟شاید جزوی از نقش بازی کردن بوده،آره همینه آسا تو نباید دلتو ببازی وگرنه آخر این ماجرا ضربه بدی میخوری،آره من نباید وابسته اش بشم همینه
    با این حرفا خودمو سرگرم میکردم ولی اصن حواسم نبود چیکار میکنم و فقط به فکر سامی بودم
    سامی-خب دیگه ما رفع زحمت کنیم
    لیلی جون-خوشحال شدم اومدین
    عمو-ممنون آسا جان
    -هان؟؟...آهان خواهش میکنم
    سامی-خوبی؟
    -آره آره،خدافظ
    رفتم بیرون و کنار ماشین وایسادم...
    

    چند دقیقه بعد تو راه خونه بودیم
    سامی-مطمئنی حالت...
    -آره خوبم
    رسیدیم خونه خواستم برم داخل اتاقم که صدای سامی رو شنیدم-آسا؟
    -هووم؟
    -قرار بود امشب...
    -آهان آره تو برو لباس خواباتو بپوش تا منم بپوشم
    -باشه
    سعی کردم ذهنمو خالی کنم سریع همون لباسا گشادا رو پوشیدم و رفتم توی آشپزخونه برگ استخدوس و گل ساعتی رو دم کردم و گل گاو زبونم همچنین
    سامی-خب باید چیکار کنم؟
    برگشتم ی نگاه بهش کردم و لبام آویزوون شد-با اینا میخوابی؟
    نگاهی به لباساش کرد-چشه؟
    -چش نیس گوشه،چرا انقدر تنگ خفه نمیشی؟
    -من با همینا میخوابم حالا شما بفرمایید من چی بپوشم؟
    -لباسای گشاد،داری؟
    -اووم فک کنم ی دس دارم
    -برو بپوش
    رفت و چند دقیقه بعد با لباسای گشاد اومد از خنده در حال انفجار بودم
    سامی-اگه بخندیا...
    با این حرفش زدم زیر خنده تا جایی که از چشام اشک میومد-خیلی...آخ آخ حیلی باحال شدی
    -بسه دیگه
    -باشه عصبی،برو رو تخت بخواب
    -ولی...
    -اهه رو حرف من حرف نیار برو
    رفت توی اتاق منم دمنوش هارو ورداشتم رفتم توی اتاق-بخور
    -اینا چین؟
    -تو چی کار داری؟بخور
    دمنوش گل ساعتی و برگ استخدوس رو دادم بهش خورد بعدشم گل گاو زبون
    -حالا بخواب چشاتم ببند به هیچی فکر نکن
    مثل بچه های حرف گوش کن کارارو انجام داد منم گیتارمو از تو کمد ورداشتم و شروع کردم به زدن
    سامی-گیتار میزنی؟
    -امکانات کمه وگرنه پیانو میزدم تو,هم حرف نزن بخواب
    دیگه حرفی نزد درسته با گیتار زیاد نمیشد آرامش داد و پیانو بهتر بود ولی خب چاره ای نبود بعد چند دقیقه زدن رو تموم کردم رفتم بالا سرش نفساش منظم بود دستمو جلوش تکون دادم خواب خواب.اینم از این رفتم توی اتاق کار
    -خب امروز چندمه؟تقویمو نگاه کردم خاک بر سرم فردا امتحان دارم
    ساعتو نگاه کردم12:20 بود طوری نیس باید بخونم
    کتاب رو برداشتم و روی زمین دراز کشیدم و شروع کردم به خوندن
    {سامیار}
    با احساس نور آفتاب که روی چشام افتاده بود بلند شدم اولش هنگ بودم من اینجا چیکار میکنم؟من فقط تا صدای گیتار یادمه و بعدش هیچی.یعنی من خوابیدم؟ی خواب معمولی؟باورم نمیشه،خیلی سرحال بودم خب معلومه خواب عادی سرحالم کرده خیلی حس خوبیه،راستی آسا کو؟
    بلند شدم و دست و صورتمو شستم ساعتو نگاه کردم9:30 بود 10 کلاس داشتم سریع لباسامو پوشیدم موهامم درس کردم و رفتم بیرون اتاق،آسا توی حال هم نبود حتما رفته بیرون.میز صبحانه رو چیدم و دولقمه ای خوردم(البته این اصطلاحه وگرنه بیشتر از شیش لقمه شد)و رفتم کیفمو از اتاق کار بردارم
    وقتی وارد شدم آسا رو دیدم روی زمین خوابیده بود کتابشم کنارش باز بود آخی یعنی دیشب روی زمین خوابیده؟
    -آسا...آسا بلند شو امروز کلاس داریما
    هیچ عکس العملی نشون نداد
    تکونش دادم-آسا بلند شو
    ی صدایی مث هووم ازش شنیدم
    

    -پاشو خانم کوچولو کلاس شروع شه راهت نمیدما
    بالا خره چشاشو باز کرد-خوابیدی؟
    یعنی به فکر منه؟
    -آره خیلیم خوب بدو بپوش که باید بریم
    -تو روحت
    -تو روح کی؟
    -تو دیگه
    -چرا؟
    -کتاب به این قطوری رو حتما باید امتحان بگیری؟
    امتحان؟وای امروز قرار بود امتحان بگیرم
    -آسا سریع آماده شو دیره
    یکم زیر لبی غرغر کرد و پاشد منم رفتم ی لقمه گرفتم
    آسا آماده شد-بریم
    -بیا اینو بخور
    -چیه؟
    -توچیکار داری؟
    -حرف خودمو به خودم پس میدی؟
    -بخور نون پنیر گردوئه
    لقمه رو گرفت و درحال خوردن به سمت در خونه میرفت کولش همینطور ولو بود کوله رو ازش گرفتم نگام کرد و چیزی نگفت و رفت بیرون
    سوار ماشین شدیم و به سمت دانشگاه پرواز کردم 5دقیقه بیشتر وقت نبود با 3دقیقه تاخیر رسیدیم
    آسا سریع در ماشین رو باز کرد و شروع کرد دویدن
    آخ آخ اینم منو شناخته بعد خودم کسی رو راه نمیدم خندم گرفت پیاده شدم و به سمت کلاس رفتم از توی کلاس صداهای مختلفی میومد معلوم نیس کلاسه یا جنگل آمازون درو باز کردم و همه با دیدنم ساکت شدن آسا کنار دوستش نشسته بود تقریبا ردیفای آخر
    مثل همیشه محکم شروع کردم به حرف-سلام،امروز امتحان داشتیم امیدوارم خونده باشین
    سعید-استاد حالا نمیشه نگیرین؟
    -به چه علت؟
    -استاد شیرینی عروسیتون
    -نخیر نمیشه، سلطانی بیا برگه ها رو پخش کن
    سلطانی-چشم استاد
    برگه ها پخش شد
    -1ساعت بیشتر وقت ندارید و بعد از اون هیچ دلیلی قبول نیس و برگه ها گرفته میشه از الان شروع شد
    همه شروع به نوشتن کردن
   

    نگاهی به ساعت کردم-وقت تمام سلطانی برگه هارو جمع کن
    صدای اعتراض همه دراومد-استاد سخت بود...-استاد وقت کم بود...استاد....استاد....
    سلطانی برگه هارو داد بهم
    ماندانا-استاد این عدالت نیس
    -دقیقا چی عدالت نیس؟
    -مطمئنا شما همه ی سوالارو به زنتون دادین و اون بهترین نمره رو میگیره
    -بزارید یچیزی رو مشخص کنیم و دیگه درموردش حرفی نزنیم من و آسایش زن و شوهریم درست ولی توی کلاس و دانشگاه ما فقط دانشجو و استادیم و من هیچوقت بین دانشجوهام فرق نمیزارم و قوانین برای همه است حالا برای اینکه شک هاتون برطرف بشه اول برگه آسایش تصحیح میشه
    برگه ٱسایش رو پیدا کردم-شما کی رو بیشتر قبول دارین؟
    همه-سلطانی
    -باشه،سلطانی بیا اینجا،من برگه رو با سلطانی تصحیح میکنم تا شکی نباشه
    با سلطانی شروع کردیم دوتا سوال ننوشته بود و یکیم نصفه بود نمره اش شد 15
    -نمره 15 شده حالا باورتون شد من سوالی به کسی ندادم یا هنوز شک دارین؟دیدین که سلطانی صحیح کرد
    کسی حرفی نزد
    -حرفی نیست خانم شریفی(ماندانا)
    شریفی با حرص -نه استاد
    نگاهی به آسا انداختم قیافش توهم و ناراحت بود دلم لرزید ناراحت شدم از ناراحتیش،نه من نباید این حس رو داشته باشم
    شروع کردم به درس دادن
    {آسایش}
    حالا اگه نمره ی درخشان منو نمیگفت طوری میشد؟من تا حالا از 3نمره کمتر نداشتم حالا 5نمره کم آوردم اه اصلا تقصیر من نیس تقصیر خود سامیه من دیشب به خاطر اون نتونستم درست درس بخونم اگه من ی بلایی سرت نیارم آسا نیستم با صدای خسته نباشید به خودم اومدم خداروشکر الی بهم کاری نداشت میدونست الان پاچه میگیرم خواستم از کلاس خارج بشم که بازوم کشیده شد و پرت شدم تو بغل یکی سرمو آوردم بالا سامی بود یکم ازش فاصله گرفتم
    سامی-الان یعنی ناراحتی؟
    -آره
    -امتحان بدی بود؟
    -آره
    -تقصیر منه؟
    -آره
    -سوزنت گیر کرده؟
    -آره
    -دیوونه ای؟
    -آره....(تازه فهمیدم چی گفت)خودت دیوونه ای
    لبخندی زد و گفت-حواست باشه الان من استادما
    -اسسسستااااااد میشه دستمو ول کنین
    -ننننه دانشجووووو
    -زهرمار ادا منو درمیاره
    -کلاس داری؟
    -آره
    -چندتا؟
    -دوتا با استاد کاظمی و عراقی
    -اوهوم،من یک کلاس دیگه دارم ولی بعدش باید برم پیش دکتر مامان، تو خودت...
    -خودم میرم
    -بداخلاق
    -خدافظ
    بازومو از دستش بیرون کشیدم و رفتم توی محوطه پیش الی
    الی-الان اعصاب نداری؟
    -دقیقا،رامین کو؟
    -رفته یچی بگیره بخورم
    -اوهوم
    رامین اومد کیکی که دستش بودوبه الی داد -به به خانم 15،چطوری؟
   
    -رامین میدونی اعصاب ندارم پس حرف نزن
    -اوهو کی خواست با تو بحرفه؟من با خانم خودم کار دارم
    بلند شدم-سرکلاس میبینمتون
    همینطور راه میرفتم و فکر میکردم چیکار کنم حال سامی رو جابیارم ایول فهمیدم اوه اوه چه شبی شود امشب....
    کلاس استاد کاظمی که تشکیل نشد استاد عراقی هم نیومده بود با ی تاکسی به خونه رفتم و شروع کردم غذا پختن
    ساعت تقریبا7بود که سامی اومد
    -سلام...اووم چه بویی میاد
    -خورشت سبزیه
    -واقعا؟
    -نه الکاً
    -چه بی اعصاب؟
    -همینه که هس
    سامی رفت تو اتاق منم سریع غذا ها رو تو بشقاب ریختم و تو بشقاب سامی یچیز اضافه ریختم
    سامی-دست شما درد نکنه چه رنگی چه بویی
    -من زاغ نیستما
    -چه ربطی داشت؟
    -داستان روباه و زاغ رو شنیدی؟
    -آهان گرفتم مطلبو
    نشست سر میز و شروع کرد به خوردن
    -دستت درد نکنه خیلی خوشمزه بود
    خوشمزه رو چند دقیقه بعد میفهمی
    -خواهش
    بلندشد رفت تو اتاق
    چند دقیقه بعد صدای درwc اومد آخی بچه مردم هر چقدر میگذشت رفت و آمداش بیشتر میشد آخ آخ حالش زیادی بده اما من که زیاد نریختم فقط 6/7تا قرص بود خب بسشه گ*ن*ا*ه داره.دمنوشی رو که آماده کرده بودم برداشتم و رفتم سمت اتاق
    دوتا تقه به در زدم که گفت بیا تو
    رفتم داخل اتاق بیچاره جمع شده بود تو خودش-بیا اینو بخور شاید حالت بهترشه
    با شک نگاه به لیوان انداخت-نه ممنون خودم خوب میشم
    بیچاره فکر میکنه چیزی توشه-دهه میگم بخور، نمیخوای تو که نمیخوای تا صبح اینطور باشی؟
    -نه ولی...
    -بخور
    لیوان رو با مکث گرفت و خورد صورتش جمع شد-این چرا اینقدر تلخ بود؟
    -داروئه نه آبمیوه که شیرین باشه
    بعد اینحرف رفتم بیرون و روی مبل نشستم و شروع کردم به بالا پایین کردن شبکه ها
    -اهه این چرا هیچی نداره؟
    -آسا
    صدای سامی بود سرمو برگردوندم-هان؟
    -میخوام بخوابم
    -خب بخواب،به من چه؟
    مظلوم نگام کرد که دلم یجوری شد-باشه چیکار کنم که دل رحمم،برو لباساتو بپوش تا بیام
    رفت توی اتاق منم دمنوش هارو درس کردم و رفتم پیشش خودش بیحرف دمنوشارو خورد و دراز کشید چشماشم بست منم گیتار رو ورداشتم و بعد چنددقیقه نفساش منظم شد خب اینم که خوابید حالا من چیکار کنم؟
   

    فهمیدم دفتر،دفتری که عمو بهم داده بود رو ورداشتم و شروع کردم به خوندن
    -سلام آسایش جان امیدوارم دفتر به دستت رسیده باشه و کامل بخونیش،
    میدونم خیلی برای گفتن این حرفا دیره ولی متاسفانه زودتر از این نمیتونستم کاری کنم.
    میدونی آسایش میخوام از زندگیم برات بگم یادته همیشه وقتی از فامیلای من میپرسیدی بهت میگفتم مردن؟ولی نمرده بودن
    زنده بودن ولی منو نمی پذیرفتن
    میدونی چرا؟به خاطر شغلی که من داشتم،شغل من ی شغل عادی نبود و پدرومادرم وقتی باهام قطع رابطه کامل کردن که با سعید،پدرت ازدواج کردم
    خانواده من معتقد بودن که کسی مثل من و با شغلی که من دارم نباید ازدواج کنه.درستم میگفتن اما من دیر فهمیدم به قولی عشق کورم کرده بود.....
    تا همینجا تونستم بخونم و بعد خوابم برد...
    -آسا تو مگه امروز کلاس نداری دختر؟پاشو استاد عتیقه رات نمیده ها
    با شنیدن عتیقه پریدم بالا
    -خاک عالم بر دوفرق سرم ساعت چنده؟
    -1:40 بعدازظهر
    -وااای
    سریع بلند شدم پریدم تو اتاق و نفهمیدم چطوری آماده شدم خواستم برم بیرون
    سامی-کجا؟
    -دانشگاه دیگه
    -وایسا منم بیام
    -تو کجا؟امروز که کلاس نداری
    -ندارم ولی میرسونمت و میرم پیش مامان اینا تا حرفای دکترو بگم
    -باشه بریم
    ~~~~~
    -تند تر برو،این عتیقه همینطوریش دل خوشی از من نداره
    سرعتشو بیشتر کرد
    -بفرما اینم دانشگاه
    بدون حرفی با سرعت جت خودمو به کلاس رسوندم
    هی وای من کلاس ساکته و این یعنی استاد اومده
    در زدم که صداش اومد-بفرمایید
    درو باز کردم و سرمو انداختم پایین-سلام استاد
    -سلام دخترم خوبی؟
    جااان؟این با منه؟
    حتما این آرامش قبل طوفانه
    -استاد ببخشید من...
    استاد اومد جلوتر
    یا خدا نزنه منو ناکار کنه؟وقتی رسید نزدیکم گفت-این چه حرفیه عروس خانم؟آقای صابر به ما لطف زیادی کردن خوشحالم که عروس به این خوبی گیرشون اومده
    -ممنون
    -بشین دخترم
    رفتم نشستم رو ی صندلی همه دوباره فکا پایین وای نه من حوصله شایعه دیگه ای ندارم(خجالت بکش عتیقه هم -اینو خوب گفتی وجی جون)
    بالاخره کلاس ها به پایان رسید و منم به سمت خونه راه افتادم
    چه دوستی دارم من!هه اینم از الی اصلا نمیگه زنده ای؟مردی؟هی بیخیال
    رسیدم خونه درو زدم که باز کرد
    -سلام
    -سلام...چه خبر؟
    -نمیدونی عتیقه چه رفتاری باهام داشت همه فکشون پایین بود به من گفت دخترم اصلا من اونوقت میخواستم دست بزنم به سرم ببینم شاخی چیزی در آوردم یا نه
    سامی همینطور با لبخند به گفتن هیجانی من نگاه میکرد
    -گشنت نیس؟
    -وای چرا خیلی
    -مرغ درس کردم
    -تو؟
    -اوهوم من آشپزیم حرف نداره
    با شک نگاش کردم
    -نترس من توی غذام هیچی نمیریزم
    خاک بر سرم لو رفتم-من که چیزی نگفتم
    -باشه قبول برو دست و صورتتو بشور بیا
    -باش
    لباسامو عوض کردم و رفتم پشت میز نشستم واو چه غذایی!ولی...
    سامی-نمیخوری؟

    -هووم؟...چرا ولی میشه اول تو بخوری؟
    خندید و از غذاش خورد-نترس سم توش نیس
    -از کجا معلوم؟شاید تو این یکیه
    -از اونم باید بخورم؟
    -آره
    -باشه
    از غذای جلوی من خورد-خوبه؟خیالت راحت
    هنوز مطمئن نبودم ولی خیلی گشنم بود سرمو انداختم پایین و شروع کردم به خوردن
    -دمت گرم خیلی خوشمزه بود
    سرمو آوردم بالا که دیدم همینطور بهم خیره شده ی لحظه غرق زیبایی چشاش شدم ولی سریع زومو گرفتم-دستت درد نکنه و بلند شدم رفتم بیرون
    این چه مرگش بود؟همینطور خیره میشه به آدم نمیگه من بیجنبم لامصب چه چشایی داره(آسا خفه شو-چشم)درگیر افکارم بودم و هرکاری میکردم فکرش از سرم بیرون نمیرفت با صدای سامی به خودم اومدم-آسا نمیای؟
    -کـ..کجا؟
    -خواب...
    -هان؟چرا میام الان
    حال درس کردن دمنوش نداشتم ی لیوان شیر بردم براش
    -این چیه؟
    -شیر،بخور
    -پس..
    -حوصله دم کردن دمنوش نداشتم
    -آخه...
    -دهه بخور دیگه
    شیر رو گرفت ی نگاه بهش کرد و بعد با چهره توهم خوردش فک کنم شیر دوست نداره
    خواستم برم سمت گیتار که دستمو گرفت
    -میشه امشب گیتار نزنی؟
    -پس چیکار کنم؟
    -داستان زندگیتو بگو
    خشک شدم-داستان زندگی من گفتنی نیس
    -ولی من دوس دارم بشنوم
    یکم نگاش کردم-سبک میشی باور کن
    تصمیم گرفتم به یکی بگم تا یخورده سبک بشم بنابراین کنارش دراز کشیدم و شروع کردم به گفتن داستان تلخ زندگیم-5/6سالم بود مادر خوبی داشتم ولی پدرم سروگوشش میجنبید و زیاد خونه نبود وقتیم بود فقط با مادرم دعوا میکرد
    توی خاطراتم گم شدم
    -مادرمو دوس داشتم ازش تو ذهنم فرشته ساخته بودم و میپرستیدمش،همیشه میترسیدم از دستش بدم
    یک روز مثل همیشه با مادرم بازی میکردم که یک جمله بهم گفت-آسایش دخترم اینو بدون هر اتفاقی افتاد من بی تقصیرم،امیدوارم روزی منو ببخشی
    تصویرها اومدن جلوی چشام
    -روز بعد تا 1 نصف شب مادرم نیومد من ی گوشه کز کرده بودم اونشب آقای پدر بر حسب اتفاق خونه بودن و مدام غر میزد و به مادرم فحش میداد تا اینکه مادرم اومد پدرم شروع کرد به زدنش هی میگفتم-نزن توروخدا مامانمو نزن ولی اون گوش نمیداد تا اینکه دست از زدن برداشت و تازه دعوای لفظیشون شروع شد یکی این میگفت یکی اون تا بحث به طلاق کشید-من طلاق میخوام سعید
    -هه معلومه که طلاقت میدم پس چی بیام تورو نگه دارم
    -چه بهتر پس هرچه زودتر طلاقم بده از این به بعد هم من ابنجا نمیمونم
    -هه راه باز جاده دراز این توله اتم وردار ببر
    مامانم بدون اینکه به من نگاه کنه حرفی زد که آتیش گرفتم-هه!شد توله من؟نخیر من میخوام برم خوشگذرونی با این توله هیچ کاری نمیشه کرد اون میمونه پیش تو
    -به شرط اینکه مهریه اتو ببخشی قبوله
    -باشه مهرم حلال جونم آزاد
    و رفت به تمام معنا اون لحظه خورد شدنو حس کردم من خیلی کوچیک بودم ولی معنی حرفارو خوب میفهمیدم اون روزا عمو و خاله نازی خیلی پیشم بودن ولی من خیلی غمگین بودم تا اینکه
    

    پای ی عفریته به خونمون باز شد
    اشک دیدمو تار کرد
    -اسمش...اسمش کاترین بود ی زن اروپایی روانی هروقت خونه ما بود منو میزد اذیت میکرد هر چیم به بابام میگفتم میگفت امکان نداره کتی همچین کاری کنه هه یعنی عاشق شده بود،چند وقت بعد با کاترین ازدواج کرد و این شد اوج بدبختی من هر روز...هر روز کتک میخوردم و پدرم اصلا متوجه نمیشد تا اینکه...(اشکام پایین ریختن)تا اینکه ی روز اون زنیکه روانی مث همیشه به جونم افتاد و ایندفعه...هق هق
    سامی-بسه آسا نمیخواد بگی
    ولی من دیگه نمیفهمیدم و فقط میخواستم بگم-ایندفعه با چاقوی آشپزخونه به...هق هق...به جونم افتاد...هق هق...
    {سامیار }
    دیگه به هق هق افتاده بود هرچی میگفتم بس کن نمیخواد بکی گوش نمیداد از گریه هاش دلم ریش شد و منم ناراحت شدم بغلش کردم که شروع کرد به حرف زدن-اون...اون منو زد...زد به کلیه من...ی کلیم رو از دست دادم
    یهو جیغ زد-سامی... سامی اون اینجاس اون میخواد منو بزنه میخواد موهامو بکشه نزار منو بزنه...جیغ
    دلم به درد اومد-آروم باش آسا...کسی اینجا نیس به خودت بیا
    -نه نه اون اینجاس اومده منو بزنه اون...
    -بیشتر به خودم فشارش دادم-باشه آسا جان باشه عزیزم من نمیزارم بهت آسیبی بزنه
    با لحن بچگونه ای گفت-قول...قول میدی؟
    -آره عزیزدلم
    آروم تر شد و بعد چنددقیقه صدای نفساش منظم شد ولی گاهی باز هق هق میکرد خوابوندمش روی تخت و موهاشو نوازش کردم چرا این دختر چند روزه برام مهم شد؟چند روزه؟مطمئنی؟درسته ولی اوایل فقط برام جالب بود اما الان...
    نمیدونم نمیدونم گیج شدم باید به امیر سری بزنم به هرحال اون روانشناسه
    باهمین فکرا و آرامشی که از کنار بودن با آسا داشتم خوابم برد
    صبح دوباره با نور خورشید بیدارشدم و اولین چیزی که دیدم ی فرشته توی بغلم بود چقدر سختی کشیده بود اما اون دفتر؟نمیدونم فعلا باید برم پیش امیر
    امروز هیچکدوم کلاس نداشتیم صبحونه رو آماده کردم و با گذاشتن یادداشتی برای آسا به سمت مطب امیر رفتم باید باهاش صحبت کنم هر چی باشه ی روانشناسه-سلام امیر هست؟
    منشی-اوه آقای صابر...بله هستن کسی هم داخل نیس اطلاع بدم؟
    -نه خودم میرم
    -هر جور راحتین
    بدون در زدن وارد شدم امیر سرش رو پرونده هاش بود-خانم اینجا طویله نیس
    -با کی ای؟
    سرشو آورد بالا -ا تویی؟فک کردم منشیمه،خوش اومدی بشین،چی باعث شده یادی از ما بکنی؟
    -امیر میخوام باهات حرف بزنم فک کن منم ی مراجعه کنندم
    امیر اومد روبه روم نشست-من سراپا گوش بفرمایید چی شده؟
    
    -جدیدا حسای مختلفی دارم و نمیتونم سرکوبشون کنم اصلا نمیدونم چه مرگم شده
    -نسبت به چی؟
    -باید بگی کی!البته من اوایل فقط برام جالب بود ولی ااین حسای جدید....
    -چه حسایی؟
    -مثلا مدام دوس دارم کنارش باشم،براش نگرانم که اتفاقی براش نیفته،با گریه هاش انگار قلبم فشرده میشه واقعا نمیدونم چمه!
    -مبارکه داداش
    -چی مبارکه؟
    -عاشق شدنت
    -چی میگی امیر؟عشق؟
    -آره برادر من عاشق شدی و خودت نمیدونی
    آیا واقعا من عاشق شدم؟سرمو انداختم پایین
    امیر-چرا سرتو میندازی پایین؟عشق ی افتخاره نه سرافکندگی
    خودمم قبول دارم این احساسا نمیتونه الکی و بیجهت باشه،عشق چه حس خوبی داره آدم عاشق باشه
    -من باید چیکار کنم امیر؟
    -بهش اعتراف کن نزار از دستش بدی چون باید ی عمر حسرتشو بخوری
    -چطوری؟
    -اونو من نمیدونم.ی عاشق حتما میتونه راهشو پیدا کنه
    -مادرم....
    -عمه که راضی به عمل شده در ضمن اعتراف تو هیچ لطمه ای به کسی نمیزنه
    -نمیدونم امیر خیلی گیجم
    -سعی کن با خودت کنار بیای و بهش اعتراف کنی برات آرزوی موفقیت میکنم،30تومن میشه
    -چی 30تومن میشه؟
    -پول ویزیت دیگه
    -دیوانه
    -پاشو برو مطبو اشغال کرده پاشو خدافظ
    -خدافظ
    -سامی
    -هووم؟
    -از دستش نده
    -باشه
    با فکری مشغول شروع به رانندگی کردم و رفتم به جایی خلوت که خودم پیداش کرده بودم تا بتونم با خودم کنار بیام....
    {آسایش }
    چشامو باز کردم و دنبال سامی گشتم نبود رفتم بیرون اونجاهم نبود توی آشپزخونه صبحونه چیده شده بود و ی یادداشت کنارش بود-سلام آسا،بهتری؟من رفتم پیش دوستم صبحونتو بخوریا...سامی
    آخی برامن صبحونه درس کرده چه با سلیقه هم چیده با یاد دیشب اولش لرزیدم اما بعد حس خوشایندی بهم دست داد دیشب سامی منو بغل کرد،آغوشش واقعا آرامش بخش بود
    یاد دفتر افتادم باید بخونمش اول صبحونه که نه ناهار خوردمو بعدم میزو جمع کردم و شروع کردم به خوندن ادامه دفتر-اوایل زندگی خوبی داشتیم ولی بعد چند وقت سعید ازم زده شد سعی میکردم دوباره جذبش کنم اما زیر سرش بلند شده بود و منم متوجه شدم حامله ام،اوایل حاملگیم فقط دعوا میکردیم ولی سعید بعد یه ماه دیگه کاری به کارم نداشت و شبا دیر میومد یا اقلا نمیومد تو به دنیا اومدی و باز وضع همین بود تا اینکه تو پنج سالت شد و همون موقع کینه یکی از مجرم هایی که دستگیر کرده بودم زیادتر شد و تهدیداش شروع شد،درسته من ی پلیس بودم پلیس مخفی.اون مجرم با تو تهدیدم کرد گفت بچتو میکشم،من دوست داشتم به جونم وابسته بودی،ولی من مجبور بودم
    تصمیم گرفتم از سعید طلاق بگیرم و برای همین اون نمایشو راه انداختم ولی اون حرفا همش الکی بود.میدونی چرا نگات نکردم؟چون میترسیدم پشیمون شم و نرم.ولی باور کن من هیچ اطلاعی از کاترین نداشتم. خاله نازی بهم میگفت چقدر سختی میکشی همه چیو بهم میگفت ولی من هیچ کاری نمیتونستم بکنم به جز گریه تا اینکه اومدی ایران و من دیگه پیدات نکردم تا چندوقت پیش که نازی بهم اطلاع داد شدی عروس برادرش واقعا خوشحالم که سروسامون گرفتی فک نکن عروسی و عقدت نیومدم،اتفاقا اومدم ولی یواشکی نمیخواستم خاطرات تلختو یادت بیارم منو ببخش آسایش منو ببخش دخترم،الان من حاضرم جونم رو بدم ولی یک بار دیگه ببینمت،بغلت کنم،بوت کنم وتو بهم بگی مامان دلم برات تنگ شده...امضا:مادر خطاکارت زهرا

درباره : ش , رمان شایعه ، اجبار ، عشق ,
بازدید : 713 تاریخ : جمعه 05 آذر 1395 زمان : 13:25 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 24
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,574
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 729
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,574
  • بازدید ماه : 2,574
  • بازدید سال : 2,574
  • بازدید کلی : 11,709,146
  • مطالب