close
مجتمع فنی تهران
رمان شایعه ، اجبار ، عشق قسمت سوم (آخر)
loading...

رمان فا

  سیلاب اشک بود که از چشام میومد یعنی این همه سال مادرم برای من از من دور شد؟یعنی بی تقصیر بوده؟    -خدا منو ببخش که مادرمو نفرین میکردم،خدااااایاااا    توی حال خودم بودم که درخونه باز شد و سامی باسرعت اومد سمتم-چی شده آسا؟خوبی؟چت شده؟چرا گریه میکنی؟    -ما...مادرم…

رمان شایعه ، اجبار ، عشق قسمت سوم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 786 جمعه 05 آذر 1395 : 13:29 نظرات ()

  سیلاب اشک بود که از چشام میومد یعنی این همه سال مادرم برای من از من دور شد؟یعنی بی تقصیر بوده؟
    -خدا منو ببخش که مادرمو نفرین میکردم،خدااااایاااا
    توی حال خودم بودم که درخونه باز شد و سامی باسرعت اومد سمتم-چی شده آسا؟خوبی؟چت شده؟چرا گریه میکنی؟
    -ما...مادرم اون بیگناه بوده...من...من میخوام ببینمش من مامانمو میخوام
    -باشه عزیزم آروم باش
    -خاله نازی ازش خبر داره منو ببر پیشش
    -باشه الان به خاله نازی زنگ میزنم تو فقط آروم باش
    به خاله نازی رنگ زد و بعد یکم حرف زدن قطع کرد
    -بر...بریم
    -اینطوری که نمیشه بیا لباس مناسب بپوش دست و صورتتم بشور تا بریم.....................



 
    -من مامانمو میخوام
    -باشه خانم کوچولو مادرت که در نمیره بیا بیا اینجا ببین چشای قشنگت سرخ شده
    منو سمت روشویی توی حمام برد و صورتمو شست و خشک کرد ی دس لباس بهم داد و گفت بپوشم و خودش رفت
    ی لحظه مادرمو همه چیزو یادم رفت از حسی خوب سرشار شدم و همه ی فکرم شد سامی ولی بافکر مادرم سعی کردم فکرامو بریزم دور
    سریع لباسارو پوشیدم و رفتم پیش سامی نگاهمو ازش میگرفتم نمیخواستم از چشام حسمو بفهمه-بریم
    -باشه بریم
    تقریبا یک ساعت بعد جلوی ویلایی نه بزرگ نه کوچیک بودیم
    -اینجاس؟
    -آره عزیزم بریم تو؟
    -بریم
    زنگ درو زدیم که سریع باز شد وقتی رفتیم داخل مادرمو دیدم،آیا واقعا مادرم بود؟چرا انقدر پیر و شکسته شده بود؟مادر من کمرش خم نبود مادر من زیبا بود
    دویدم سمت مادرم
    -مامان زهرا ...
    بغلش کردم
    -جان مامان؟آسایش من دختر ناز من دلم برات تنگ شده بود
    هردو از چشامون اشک میومد(میخوای نوشابه بیاد؟-اهه وسط صحنه احساسی گند میزنی به حس آدم ندای درون)
    بعد چند دقیقه از هم جدا شدیم و مامان تازه سامی رو دید-اوا سلام پسرم ببخشید...
    -سلام زهرا خانم خوب هستید؟اینم دخترتون
    -ممنونم،از نازی و لیلی جان واقعا به من لطف بزرگی کردن
    -نفرماین وظیفه بود
    -بفرمایید داخل بفرمایید
    رفتیم داخل ویلا جمع و جور و شیکی بود و دور و برش پر از عکسای من که از وجود بعضیاشون اصلا خبر نداشتم
    

    سامی-همشون تویی؟
    -آره
    -چه خشگل
    -چی؟
    -هووم...هیچی هیچی
    اینم مخش تاب داره ها
    مامان با سه لیوان شربت آلبالو و کیک شکلاتی اومد-بفرمایید ببخشید،اگه چیز دیگه ای....
    سامی-این چه حرفیه زهرا خانم؟ما اومدیم خودتونو ببینیم
    -خوشحالم کردین
    -مامان....
    -جان مامان؟
    کنارم نشست
    -چرا اینقدر پیر شدی؟
    آهی کشید و گفت-بیخیال دخترم الان میخوام فقط نگات کنم بعد چند سال
    -مامان دوست دارم...
    -منم همینطور عزیزم..
    {سامیار }
    وقتی گفت مامان دوست دارم از ته دلم میخواستم جای زهرا خانم بودم صداش آهنگ خیلی قشنگی داشت
    دیرینگ دیرینگ
    موبایلمو درآوردم از خونه بابا بود ببخشیدی گفتم و تماسو وصل کردم-سلام
    -سلام پسرم کجایی؟
    -خونه ی زهرا خانم
    -پس بالاخره فهمید
    -آره
    -مگه تو قضیه رو میدونی؟
    -آره پس ندونم،حالا شما چیکار داشتی؟
    -کارای عمل رو با هزار پارتی بازی انداختیم برای سه روز دیگه، از فردا مادرت باید بستری بشه و گفته بگم شماها بیاین باهاتون حرف داره
    -واقعا؟ باشه باشه الان میایم خدافظ
    -خدافظ و قطع کردم
    -آسا جان بریم؟
    زهرا خانم -کجا عزیزم بمونید
    -دستتون درد نکنه زهرا خانم ولی بیماری مادرمو که میدونین؟قراره سه روز دیگه عمل داشته باشه و الان همه رو احضار کرده
    آسا-واقعا؟
    -آره
    زهرا خانم -امیدوارم سلامتیش رو به دست بیاره لیلی زن خیلی خوبیه،بازم به من سر بزنین خوشحال میشم
    -چشم حتما خدافظ
    آسا هم خداحافظی کرد و به سمت خونه بابا راه افتادیم
    آسا-چقدر استرس داری تو؟
    -نداشته باشم؟
    -لیلی جون اینطوری ببینتت حالش بدتر میشه خودتو عادی نشون بده
    دلم میخواست بگه من ناراحت میشم تو حالت اینه ولی همچی به دل و خواسته ی من نیس
    رسیدیم وقتی رفتیم داخل ساما و مهدی و رامیارم بودن به هم سلام کردیم و منتظر مامان شدیم.....
   
    {آسایش }
    بالاخره لیلی جون اومدن-سلام
    همه-سلام
    -من گفتم بیاین تا قبل از اینکه به بیمارستان برم ازتون خواهش و شاید نصیحت هایی بکنم اول میخوام با سامانتا دختر گلم حرف بزنم
    سامانتا-شما جون بخوا مامان
    رفت سمت لیلی جون یکم دور شدن از ما و بعد چنددقیقه اومدن
    ل-مهدی جان...
    ایندفعه با آقا مهدی حرف زد
    ل-و پسرم و دخترم
    بلند شدیم و رفتیم پیش لیلی جون
    لیلی جون نگاهی به ما کرد-امیدوارم زنده بمونم و بتونم بچه ی شما رو ببینم
    سامی-مامان....
    ل-وسط حرفم نپر پسر
    ازت ممنونم آسا هم بخاطر پسرم و هم بخاطر احترامت به حرفم خیلی خوشحالم که زهرا رو بخشیدی و شرط اولمو که یادت نرفته؟
    یادم نرفته بود اما من چه جوری میتونم همیشه کنار سامی باشم و ازش مواظبت کنم من از خدامه ولی سامی
    درسته من قبول کردم که عاشق شدم عاشق کسی که اول استاد دانشگاهم بود و بعد شد شوهر الکیم و الان....شده عشقم
    ل-سامیار و آسایش جان شما برای من خیلی عزیزین و ازتون میخوام همیشه درکنار هم باشین و هیچوقت همو تنها نزارین.ازتون میخوام هیچوقت باهم سرد نشین. میخوام همیشه صدای خنده از خونتون بیاد و ازتون میخوام همیشه همینطور عاشق باشین.من موهامو توی آسیاب سفید نکردم و از چشاتون عشق پاکتون رو میخونم.امیدوارم بازم ببینمتون...
    با حرفای لیلی جون ی لحظه خوشحال شدم و فکر کردم یعنی سامی هم منو دوس داره ولی فکر به اینکه اگه منو دوست داشت بهم میگفت و ما داریم فقط نقش بازی میکنیم دوباره حالمو بد کرد
    همه دورهم نشستیم و چند ساعت بعد صدای اف اف اومد و همه ی فامیل ها آوار شدن سر لیلی جون ولی من حالم اصلا خوب نبود از ی طرف خوشحال بودم بخاطر دیدن دوباره مادرم و راضی شدن لیلی جون برای عمل و از ی طرف دیگه ناراحت بودم برای عشقی که گریبان گیرم شده بود هر چقدر سعی میکردم یادم بره بیشتر تو ذهنم بود
    هوای داخل برام خفه کننده شده بود رفتم بیرون و بین درختا قدم میزدم و با نگاه به ماه بهش حرفامو میزدم تا خواسته منو به خدا برسونه این کار کودکی هام بود کاش هنوز توی کودکی هام میموندم...اما نه کودکی من چیز خوبی نبود...
 

    -ماه امشب خیلی قشنگه
    صدای سامی بود به ماه حسودیم شد(شنیدیم عشق کور میکنه تو یکی رو خل کرده-دهه به توچه آخه)
    -آره
    -به چی فکر میکنی؟
    -مگه تو میزاری به چیزی فکر کنم
    -یعنی مزاحم شدم؟
    نه اتفاقا من به خودت فکر میکردم کاشکی منظورمو میفهمیدی کاش میفهمیدی دوست دارم ولی فقط یک کلمه جواب دادم
    -نه
    -ناراحتی؟
    -آره
    -چرا؟
    -نمیدونم
    میدونستم ولی اگه به تو بگم توهم ناراحت میشدی تو یکی رو میخواستی که بهت حس نداشته باشه ولی من....
    س-منم ناراحتم
    -بخاطر لیلی جون؟
    -اونم هست ولی برای لیلی جون استرس دارم و برای این چیزی که گریبان گیرم شده هم ناراحتم و هم میترسم
    -ترس از چی؟
    -ترس از دس....
    تا خواست ادامه بده آرمی صدامون زد و ما مجبورا به داخل برگشتیم
    ~~~~~~~~
    -مامان باید سالم برگردی
    صدای سامانتا بود که بغضش از توی تک تک کلماتش معلوم بود سامی هم استرس داشت تو این سه روز خواب و خوراک درست نداشت
    بالاخره لیلی جون رو به داخل اتاق عمل بردن
    ~~~~~
    سامی مدام میرفت و میومد و اصلا آروم نبود ساماهم از ضعف غش کرده بود و الان سرم بهش وصل بود و آقا مهدی هم پیشش و رامیارم پیش خانواده رجایی(باغبون)مونده بود منم حالم تعریفی نداشت
    -سامی؟
    -جانم؟
    چی گفت؟دقیقا الان چی گفت؟بیجنبه ی جانم این همه ذوق داره؟
    -خستم خیلی
    -میخوای ببرمت خونه استراحت کنی
    -کاش جسمم خسته بود احساس میکنم مغزم از هجوم فشارها داره منفجر میشه
    اومد و کنارم نشست
    نشین لعنتی بیشتر ازاین آزارم نده دستش بالا اومد و قطره اشکی که افتاده بود رو گرفت و صورتمو نوازش کرد با این کارش گریم شدت گرفت
    میخوای عاشق ترم کنی؟نکن نکن من همینطوری مجنون توام
    -منم خستم
    چرا؟چرا عشقم خستس؟اون همیشه باید سرحال باشه
    -نباش
    -چرا؟
    در اتاق عمل باز شد و منو سامی پریدیم سمت دکتر
    س-دکتر چی شد؟...
   
    دکتر-عمل موفقیت آمیز بود خداروشکر
    -الان حالشون چطوره؟
    -فعلا بیهوش هستن ولی همه ی علائم بهبود رو دارن،فقط شما...
    س-پسرشون هستم
    -اوه بله میخواستم بهتون بگم تا چندماه استرس و نگرانی و هیجان براشون اصلا خوب نیس و توضیحات کامل رو به پدرتون هم دادم با اجازه
    -ممنون
    سامی چهرش شاد شد با شادیش منم شاد شدم-میبینی آسا مادرم خوب شده
    در حرکت ناگهانی بغلم کرد آغوشش از هرجایی برام امن تر و آروم تر بود و باعث میشد برای دقایقی ذهنم آروم بگیره
    سامی-ممنونم آسا...
    دوباره یادم آورد که همه ی اینا ی نقشه برای بهبوی لیلی جون بوده یعنی من باید برم؟از عشقم جداشم؟حتی حرفشم ناراحتم میکنه
    ~~~~~~~~~
    -مامان....
    ساما برای بار هزارم گفت مامان
    لیلی جون که ساعتی از بهوش اومدنش میگذشت رو دیوونه کرده بود
    لیلی جون به سختی گفت-مامان و یامان،چته؟
    ساما-مامان....
    اهه باز گفت این کلا سوزنش گیر کرده
    سامی-ساما،خوبی؟
    ساما-مامان....خوشحالم
    خب خداروشکر ی کلمه دیگه هم گفت
    لیلی جون باز به سختی گفت-کی منو از اینجا میبرین؟
    سامی-وا مامان شما تازه عمل کردین حداقل چند روزی باید اینجا باشین
    عمو-راست میگه خانم چه عجله ای؟
    ~~~~~~~
    لیلی جون-پاشین برین خونتون همه تو اتاق چپیدن
    سامی-وا مامان...
    لیلی جون-والا من موندم شمارو چطور گذاشتن تا الان بمونین اینجا پاشین برین تا منم ی نفس راحت بکشم
    ساما-مامان....
    ل-بخدا دوباره بخواد سوزنت گیر کنه این سرمو میکنم تو حلقت، پاشو برو بچتو تنها گذاشتی میترسه
    بالاخره ساما و آقا مهدی رفتن و لیلی جون ماهم به زور راهی خونه کرد
   

    -آسا؟
    ناخودآگاه از دهنم در رفت-جانم؟
    با لبخند نگام کرد-میشه بیای بخوابـ...
    -باشه تو برو تا بیام
    رفت توی اتاق
    دمنوش ها تموم شده بود ی لیوان شیر ورداشتم و رفتم توی اتاق
    -دمنوش ها تموم شده شیر برات آوردم
    بیحرف شیر رو خورد
    خواستم برم سمت گیتار که دستمو گرفت برگشتم و سوالی نگاش کردم-هووم؟؟
    -میشه.....امشب.....راستش..... من میخوام....
    -چرا تیکه تیکه حرف میزنی؟
    -من میخوام حرف بزنم
    -بزن
    -میشه بشینی؟
    لبه تخت نشستم که سریع سرشو روی پام گذاشت
    -سامی بلند شو
    -نمیخوام
    -بچه شدی؟
    -گفتم میخوام حرف بزنم
    -اینطوری؟
    -آره اجازه هس؟
    -بگو
    ته دلم قیلی ویلی میرفت که دستمو توی موهاش ببرم ولی نمیشد...
    -راستش میدونی...بزار از اول بگم...از روز اول رفتارات جالب بود بعضی وقتها سرد و خشک بعضی وقتها گرم و مهربون شخصیتت برام مجهول بود و دوست داشتم بفهممت تا اینکه...اون شایعه پیش اومد شایعه ای که تو کل دانشگاه پیچید و مقصر تو بودی...
    -سامییی....
    -بزار ادامه بدم خانمی
    با خانمی که گفت کلا خلع صلاح شدم
    
    -دوست داشتم کسی که این شایعه رو ساخته ببینم، کسی رو قیافش تو ذهنم نمیموند روزی که باهات حرف زدم عکس العملات و جوابات غیرقابل پیش بینی بود اونوقت مادر من به شرط ازدواج من راضی به عمل مبشد بهت گفتم که.این چند هفته که باهات بودم آرامش خاصی داشتم و....کم کم حسای مختلفی بهت پیدا کردم...اونشب که داستان زندگی میگفتی و گریه میکردی....حال منم بد بود از دیدن اشکات و حالت داغون شدم...رفتم پیش امیر،امیر روانشناسه،ازش دلیل این حیا رو پرسیدم که بهم گفت ولی راه بیانشو نگفت و منم راهی جز این کار نیافتم امیدوارم....
    ادامه نداد و ی شاخه گل رز قرمزی که روی میز بود رو ورداشت و جلوی پام زانو زد
    -من دوستت دارم آسایش...من عاشقتم
    زمان برام ایستاد...نمیدونستم باید چیکار کنم
    تنها کاری که از عهدم براومد گفتن ی جمله بود-دوست دارم سامی
    و بعد لبهای گرم سامی بود که ....
    (پایان)

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 9
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 523
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,835
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 403
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,716
  • بازدید ماه : 44,163
  • بازدید سال : 317,599
  • بازدید کلی : 11,814,739