close
مجتمع فنی تهران
رمان اشراف زاده های شیطون قسمت دوم
loading...

رمان فا

  شب ارا:    بعدازخرید به همراه بچه ها رفتیم سمت عمارت,عمارت دقیقا وسط باغ بود طوری بودکه اگه تا نزدیک عمارت نمی رفتی پیدانبود ,چون درختا پوشش داده بودن چندتا ازدرختا چندهزارساله بودن و واقعا زیبا بودن,وقتی میخواستی به عمارت برسی ازدر اصلیش باید یه راه روکه پرازسنگ ریزه…

رمان اشراف زاده های شیطون قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 389 جمعه 05 آذر 1395 : 14:10 نظرات ()

  شب ارا:
    بعدازخرید به همراه بچه ها رفتیم سمت عمارت,عمارت دقیقا وسط باغ بود طوری بودکه اگه تا نزدیک عمارت نمی رفتی پیدانبود ,چون درختا پوشش داده بودن چندتا ازدرختا چندهزارساله بودن و واقعا زیبا بودن,وقتی میخواستی به عمارت برسی ازدر اصلیش باید یه راه روکه پرازسنگ ریزه بودمیرفتی بعدازاون یه راه صاف بود اگه اون راه صاف رومیرفتی میرسیدی به عمارت اگه سمت راست میرفتی میرسیدی به اسطبل,اگه سمت چپ میرفتی میرسیدی به پارکنیگها دقیقا سه تا پارکنیگ بود,وقتی میرسیدی به عمارت باید میدون کوچیک روکه مثل حوض دراوردن دورمیزدی ,مثل همیشه یه فرش قرمز پهن بودو خدمه ایستاده بودن ,اینجادیگه نمیشد مثل توی خونه خودمون باشیم بایدم اشرافی باشیم ,
    پیاده شدنمون مساوی شد با بیرون امدن دایی همایون بابا شروین جونم که دلم براش یه ذره شده بود,وقتی بابارودیدم همه چی روبخی شدمو پریدم بخل باباییم ,انقدردلم براش تنگ شده بوووود که نگو بابایمم منو بخل کرد باهم رفتیم تو,بعدازمن درفشان رفت بخل دایی بعدشم ازرم بودکه رفت بخل دایی...................

 
    بلاخره بعدازدوساعت بخل ب*و*س* رفتیم بالا تااماده شیم ,عین همیشه منظم مرتب ,رسمی طبق قوانین عمارت,من یه چیز دیگه این عمارتم دوست داشتم این بود که توی اووووج قوانین این خونه میتونستی هروقت دلت بخواد بری پیشش مامانتو بابات یعنی نه اینکه کلا نباشیمااا اخه توی عمارت یکی ازدوستای خانودگیمون بخل کردن بچه ها توسط پدرومادر وقتی بزرگ میشن ممنوعه,که خان عمواین قانون مسخره روبرداشت(خان عمو:بزرگترین فرداین خاندان که جاشون رودادن به اقابزرگ,واقابزرگ ازنوادگانشون میشن)
    بعدازتعویض لباسم بالباس خوشمل بوف بوفیم داشتم خودموروتوی اینه نگاه میکردم واقعا خوشگل بودیم,
    ازهمه جام بیشتر موهام بودکه خییلی دوسش داشتم,موهام خرمایی بود تا ک*م*ر*م میرسید,چشامم قهوه ای بود,ابروهام مشکی,پوستمم سفیدبود نه ازاون سفیدایی که مثل ماست ,ازاون سفیدای به اندازه خوشمل ,بینیم اندازه صورتم بود صورتم گردبود یعنی میشه گفت هممون صورتامون گردبود یه جورایی به خاطرهمینم ههمون وقتی میخندیدم چال داشتیم,نمی دونم
    گردی صورت به چال ربط داره یانه,میخواستم بگم چال داریم حرفیه؟؟ولی چالای اتروان یه چیزدیگس کلا سوراخه وایی خداا دلم میخواد انگشت کنم توی لپش وقتی میخنده
    بلاخره ازدیدن خودم توی اینه دست کشیدم ورفتم سراغ موهام ,موهامو طبق عادت همیشگی بافتم خیلی هم خوشمل چون کییلپس وکش ممنوع ,دخترباید موهاشو ببافه,به قول مادرجون چه معنی میده دختر موهاشو ببند بالاسرش عین کوهان شتر خخخ
    ولی هرچی بیشتر فکرمیکنم به این نتیجه میرسم که واقعا چشم همه رودور دیدیم مخصوصا دایی کوروش عزیزموو
    باصدای دربه خودم امدخدمتکاربود,گفت اقابزرگ گفتن همه توی باغ جمع بشن
    
    ازرم:
    بعدازخرید طبق گفته بابا اینا رفتیم عمارت
    عمارت کلا 5تا دراصلی داره,4تا درفرعی داره که دوتاش ازتوی باغ هست که بیشتر برای مهمونیای تابستونی هست که پدرجون میگرن,خودعمارت هم 4تا دراصلی داره که میخوره به سالن اصلی عمارت وچندتا درفرعی ومخفی که هنوز حسابش دستمون نیومده,یعنی هنوز کامل دستمون نیومده,عمارت رو میشه به چندبخش تقسیم کنی ,یکی شمالی,یکی جنوبی,یکی شرقی وغربی,یعنی قشنگ گم میشی توش,قسمت شمالی عمارت برای مهمونی هایی هست که توی زمستون میگرن,شرق عمارت برای تابستون هست,یعنی کلا تابستون قسمت شرقی عمارت هستن,وزمستون رو قسمت شمالی عمارت,وبهارو پائیزقسمت غربی عمارت,وامااا طرف جنوبی عمارت اون طرف کلا اتاق مطالعه اس واتاق کار بابااینا,وهمیطور اتاق کار پدرجون واقابزرگ,واگه مهمون براشون بیاد میرن قسمت جنوبی,میشه گفت کلا رفتن ما به قسمت جنوبی ممنوع,وهمین منوعیت باعث به وجودامدن فضولی کنجکاوی ما میشه,
    ودراخر قسمت اصلی عمارت که به همه قسمتهای عمارت میخوره,ومیشه گفت اگه مامان اینا حال وحوصله این طرف واون طرف رفتن توی عمارت رونداشته باشن همیجا میمونن.
    نگاه اخروبه خودم توی اینه انداختم ماه شده بودم ,میشه گفت توی خانواده پدریم فقط منو درفشان چشامون رنگی بود,چشای من عسلی عسلی بود موهام بلوطی بودکه تا کمرم میرسید موهام میشه گفت فرداشت,پوستم سفیدبودم ولی سفیدیم باشب ارافرق داشت,صورتای همونم گردبود خیلی بانمک خوشمل لپامونم چال داشت ولی به پای چالای اتروان نمی رسید بچه پرو کلا سوراخ لپش بی ادب گگگگگ,لباسمم خیلی نازبود لباسم کرم بود,موهامم که بافته بودم,واییی چقدخوشملم مننننن
    باصدای دربه خودم امدخدمتکاربود,گفت اقابزرگ گفتن همه توی باغ جمع بشن.
    خدا به دادبرسه باز چی شده خخخخخ

    درفشان:
    بعدازخرید بابچه هارفتیم سمت عمارت
    عمارت کلا 5 دراصلی داره ,ماها ازدراول امدیم که شب ارا گفت,وقتی ازدر دوم بیایین تو اول مثل3 دراصل دیگه باید ازراهی بیایین که پرازسنگ ریزه وشن هست,بعدازاون باید ازدرختا ردبشین تا عمارت پیداشه تنها فرقهای که باهم دارن اینکه وقتی ازدردوم بیایی به جایی اینکه مستقیم بیایی تا به عمارت برسی باید به راست به پیچی ,چون مستقیم میخوره باغ پشتی عمارت ,و واقعا زیبا ودیدنیه,طرف چپ هم میخوره به پارکینگها ,اگه از سه دردیگه بیایی باید مستقیم بیایی تا به عمارت برسی ,طرف راستت میخوره به اسطبل وطرف چپ پارکنیگها,پشت اسطبل باید یه راه باریک پردرخت بری تا برسی به باغ اصلی,خیلی طول نمیکشه ,پیاده دقیقا 4 ,5 دیقس
    وسط باغ اصلی که بی شباهت به جنگل نیست(منظورم ازجنگل درختای زیادو بلند خوشمله )دقیقا وسط باغ اصلی یه فضای سبز بزرگ که وسط این فضای بزرگ زیبا یه حوض خیلی خوشگله که به اسرار مادخترا تغیرشکل دادو شد شکل قلب خیلی خوشگل ,کسی هم جرات مخالفت نداشت,وسط این حوض بزرگ یه فواره بودکه 24 ساعت بازبود واییی خیلی نازبود
    هوف اخیش موهامم درست شد,بلاخره بعدازکلی کلنجار رفتن موهام بافتم ,خخخخ خودمو توی اینه نگاه کردم,بیشترازهمه چی چالامو دوست داشتم البته به پای چالای اتروان بی ادب نمی رسیداااا ایشششش,چشامم خیلی ناز به خانواده مادریم رفته ,دایی هامو خاله هام چشاشون رنگیه ,چشای من دقیقا معلوم نیست چه رنگیی, چشام عسلی طلایی خیلی خوشمله ,موهام میشه گفت تا کمرم امده ولی به اندازه شب ارا ل*خ*ت*نیست,موهام خرمایی نه روشن,نه خرمایی تیره,پوستمم گندمی وایی خدا چقدر من خوشملمممم
    با امدن صدای در ازنگاه کردن خودم تواینه دست کشیدم,با اجازه من خدمتکار وارد اتاقم شد,
    بعدازرفتن خدمتکار منم رفتم سمت باغ پشتی که واقعا زیبا بود, چون اقابزرگ باهممون کارداشتن.
    
    اتروان:
    بعدازنیم ساعت همه توی باغ پشتی جمع شده بودیم,تا بفهمیم این چه موضوع مهمیه که اقابزرگ میخواستن بگن,
    یه لحظه با یاد اوری شب یه جوری شدم,یاخدا کی میخواد ترانه روتحمل کن دختره رومخ(ترانه دخترخالم متاسفانه)
    عموشروین:خب با اجازه اقابزرگ وباباجون ومامان جون,اول خودم شروع میکنم,
    منظورعمو شروین ازباباجون ومامان جون(پدرجون ومادرجون هستش)واقعا هیجان انگیزبود خخخخ.پدرجون ومادرجون واقابزرگ باتکون دادن سرشون این اجازه روبه عمو شروین دادن
    عموشروین:همونطور که میدونید امروز شما6تا وارثای این خاندان معرفی میشین,اینم میدونید که برای یک وارث اول ازهمه چیزی سطح سوادو درسش مهمه,البته این دردرجه دوم قرارداره
    عمو کوروش:همونطور که شروین جان گفت,دردرجه اول اخلاق شما 6 تامهمه که میشه گفت اگه این لوسی روازش کم کنی همینطور پروایتون رو میشه گفت بدنیست اخلاقتون
    یعنی رسما نابودمون کرد عمو کوروش ,قربون بابام برم که اصلا محوشدیم رفتیم توافق
    بابا:باکوروش موافقم فقط چندتا نکته خیلی ریزی ازاخلاقاشون هم کم کنن بهترمیشه,
    عمه کتایون:وا خان داداش مگه چشون بچه هام اینطوری میگین؟
    بابا:هیچیشون نیست خواهر گلم,فقط اگه زبون دهزارمتریشون روکم کنن یه ذره,یه ذره هم ازغرورشون کم کنن,یه ذره هم کمترکل کل کنن مثل بچه ها,دنبال هم نکنن,دعوا نکنن خیلی بهترمیشه
    من الان توافق بودم بای بای,ولی منظوربابا ازعوا ,به درفشان بود که بااون دختر سردرس بحث کرد یعنی اصلا یه جوری کلمه دعواروگفت که به گ*ن*ا*ه*نکرده ام حاضربودم اعتراف بودم والا
    عمه هاله:بسه دیگه خان داداش,خیلی هم اخلاق بچه هام خوبه,کجا این 6 تا غرور دارن
    درفشان:من واقعا باعمه موافقم ازماخاکی ترنیست
    اقابزرگ:شما بااجازه کی حرف زدی؟؟
    الهی بگردم بچه کلا رفت تو درخت پشت سریش محو شد اخی
    درفشان:ببخشین
    اقابزرگ:دوصفحه اول کتاب قوانین خاندان اشرافی جلد اولش
    یعنی میخواستم خودمو بزنمممممممممممممم واییی خداااااا یه ذره تخفیف نمیدن اقابزرگ بعدمیگن پدرم سخت گیربودن
    دهن درفشان بازمونده
    خب اینم بگم برای اینکه عین اشراف زاده ها باشی باید استاد داشته باشی ,اون استادیم ازروی کتاب های قوانین درس میدن که کلا 3 سه سری هست ما ها تالان دوسری روخوندیم یعنی سری سوم روپیچونیدم کلا ,کلاساش رو وهیچ کسی هم نمی دونه ,وخدا به دادبرسه اگه کسی متوجه بشه خخخخخخ
    درفشان:اقابزرگ غلط کردم
    اقابزرگ:چهارصفحه
    درفشان گریش گرفته بود,واقعا ادم گریش میگرفت فقط یک صفحش یک ساعت طول میکشید اونم باید باخط خوب بنویسی توی دفتری که خود بابااینا میدن,دفترهم هردفتری نیست,هرکی توی این خاندان میخواستن تبیه کنن باید توی این دفتربنویش پاک کردنم معنی نداره
    عمه کتایون:اقابزرگ خواهش این یه دفعه روکوتاه بیایین
    اقابزرگ:ازدست توکتایون,ببینم توپشت اینا نبودی ,این 6تا چه غلطی میخواستن بکنن؟؟
    عمه کتایون:این یه دفعه روببخشین دیگه تکرارنمیکنه
    تا نیش درفشان امد بازشه ,زن عمو باران همچین نگاش کردم من ترسیدم
    اقابزرگ:فقط به خاطر همون یک صفحه
    عمه کتایون:هرچی شمابگین
    
    اتروان:
    عمه کتایون:هرچی شمابگین
    پدرجون:خیلی خب بریم سرموضوع اصلی
    عموکیارش:همونطورکه میدونید شما6تا باید برین دانشگاه,باید درس بخونید,
    عموکوروش:دقیقا,فقط انتخاب رشتتون باخودتون
    واقعا سپاس گرازم(خخخ گزارم)والا که انتخاب رشته رو گذاشتن به عهده خودمون
    عمو علی:درعوض اگه شماها درستون روبخونید,رتبه بیارین.....
    چراخب حرفو نصفه میذارین اه
    اقابزرگ:ببین بچه ها من یه تصمیمی گرفتم اگه شماها درستون روبخونید برای کنکور اماده شید ,رتبه بیارین ,کل سه ماه تابستون میفرستموت جزایره هاوایی,ولی اگه نخونین هرچی دیدین ازچشم خودتون دیدین,
    یعنی من همین الان میخواستم برم بشینم بخونمممممممممممممممممممممممممممم,درسسسسسسسس دوسسسسسس اصلا یک لحظه علاقه شدیدی به درس پیداکردم نمی دونم چراهاااااا
    عموکیارش:خب اگه قبول میکنین میتونید بگین والا که.....
    راتین:ععع دایی این چه حرفیه کی که قبول نکنه,من همین الان میشنم درس میخونم
    مادرجون:راتین این چه طرز حرف زدنه؟مگه شماها بلدنیستین چطوری باید حرف بزنید؟
    اینم بگم مادرجون کلا باهیچ کسی شوخی نداشت یعنی خیلی جاها من خودم به شخصه انقدرکه ازمادرجون حساب بردم ازپدرجون نبردم


    راتین:
    کلا با این حرف مادرجون خفه خون گرفتم,
    مادرجون: ببینم مگه شماها سری سوم رونخودین ازکتاب قوانین رو؟که اینطوری حرف میزنید؟
    یاخدا خودت به دادمون برس ,من یکی کلا سرکلاسا خواب بودم یاداشتم میخوردم ,یاداشتم باگوشیم بازی میکردم,یاهندزفری توگوشم بود,یا یه کاری میکردیم استاد نیاد سرکلاس خخخخ ,خب حوصله نداشتیم بشینیم سرکلاسا طرز صحیح حرف زدن رو یادبگیریم,به اندازی کافی بلدبودیم,انقدرکه توی سری اول ودوم یادگرفتیم بسمونه
    دایی همایون:این چه حرفی که میزنید مامان,مگه میشه نخوده باشن؟اونم مهم ترین کتاب رو,به قدری کتاب سوم مهمه که اگه اولو دوم رونخونده باشن عیب نداره
    بابا:حق باهمایون خان,
    تا اونجایی که من یادمه,چیزی خاصی نداشت کتاب سوم حالا نمی دونم کجاش مهم شده
    دایی کوروش:حق باهمایون,اونم کتاب سوم که فقط یه بخشیش درمورد صحبت کردن,بعدازاون بخشای دیگش به دوتا بخش تقسیم میشه یه بخش کلا برای پسراس,یکی برای دخترا,مگه میشه نخونده باشن
    یاخود خدا,خودت بیا به دادمون برس اصلا اینایی که دایی میگه نبوداااااااااااااااااااااااااااا باورکنید اینا دیگه چیه
    عموعلی:کاملا درسته,فقط اگه اجازه بدین درمورد درس بچه ها حرف بزنیم البته با اجازه اقابزرگ
    یعنی خداخیر بده عمو علی رووو
    اقابزرگ:کاملا درسته,الان مهمترین چیز,بحث درس خوندن بچه هاس,به نظرمن ازفردا کلاس درسشون شروع بشه چون خیلی وقت ندارن برای خوندن,
    پدرجون:دقیقا سه ماه دیگه کنکو دارین این وسطه هم که تعطیلات عیده,مدرسه روکه الهی شکرپیچویدن کلا تشریف نمیبرین
    نمی دونستیم دقیقا بخندیم یاگریه کنیم دقیقا اخرین باری که رفتم مدرسه یک هفته پیش بود,هییی فکرنکنم دیگه راهمون بدن
    همچین اهی کشیدیم شیشتامون که همه برگشتن نگاهمون کردن
    
    راتین:
    همچین اهی کشیدیم شیشتامون که همه برگشتن نگاهمون کردن
    دایی کیارش:میشه بدونم چی شده,که همیچین اهی کشیدین؟
    اترون:هیی عمو الان دقیقا ازاخرین باری که رفتیم مدرسه یک هفته میگذره,راهمون نمی دن دیگه
    یعنی واقعا دایی نمی دونستم خودشو بزنه یاماهارو,چون بااین حرف اترون همچین درفشان,شب ارا,ازرم سرتکون دادن
    بابا:این چه وضعشه,ازفردا شیشتاتون تشریف میبرین مدرسه متوجه شدین؟
    هممون مثل بچه ها خوب وحرف گوش کن سرتکون دادیم,چون طوری باباگفت متوجه شدین,اون گنجیشیک بدبختیم که روی درخت بود متوجه نشد سرشو تکون داد,تا اونجایی که یادمه گفته بودن پروژهاتون روتحویل بدین,واخرین محلتش چندروز پیش بود,من رشتم معماریه,بایاداوری پروژهای نیمه تمومم همیچین چایی جست گلوم نزدیک بود خفه شم ,اگه اترون به دادم نرسیده بودمعلوم نبود چه بلایی به سرم میومد,بعدازمن قیافه اتروان بود,اتروان ریاضی بود مخ ریاضی بود این بشر
    مادرجون:ببینم شماها چتونه؟چرا رنگ به رنگ میشین؟اول که راتین بود,بعداتروان حالاهم اترون درفشان
    دایی کیارش:این چه وضعشه ازرم شب ارا,درفشان؟چتونه؟چرا این شکلی شدین؟مگه باشماها نیستم
    ازرم:بابا میشه ماهابریم بالا؟
    دایی کیارش بداخماش رفت توهم:این چه وضعش برای چی برین بالا؟
    اترون:خب عمو,اگه قرارازفردا بریم دوباره سرکلاس.....هنوز خیلی ازکارامون مونده
    بعدخیلی شیک سرشو انداخت پایین.
    پدرجون:پاشین برین بالا,به کارتون برسین,فرداهم ساعت 8 برین سرکلاس تا کاملا کاراتون تموم شه,اگه چیزی ازخونه هاتون میخوایین میتونید بگین براتون بیارن.
    ماهم دقیقا همین کارو کردیم,دقیقا تا یک ساعت قبل ازمهمونی داشتیم تکلایف انجام میدادیم,فقط یه چندتا طرح مونده بودکه فردا تمومش میکردم
    
    فصل هشتم:
    (مهمونی)
    درفشان:
    بلاخره بعدازیک ساعت تمام کارام تموم شد ارایشگر دلش امد که منو ول کنه ,بعدازاتمام کارش به خودم نگاه کردم واقعا عالی شده بودم,لباسم طلایی بود,مدل لباسم روخیلی دوج داشتم ,ولی من فقط بایه چیزش مخالف بودم اونم بندایی که روی شونم میومد ,من ل*خ*ت*ی*دوست داشتم,ولی بامخالفت شدید بزرگترا مواجه شدم,روی قسمت بالا تنه ای لباسم کلا کارشده ریزو قشنگی بود,یه گل خوشگلم بغل لباسم طرف جپ داشت,دامن لباسم که کلا پف بود,چیزی دیگه ای نداشت روی دامنه لباسم خیلی خوشمل کارشده بود,
    روی مبل نشسته بودم داشتم باگوشیم سیندرلا میدیم واییی خیلی دوسش داشتم,غرق دیدن کارتون بودم اصلا هم حواسم به ساعت نبود,که یهو دربا صدای بد باز,منم صدمترپریدم هوا,گوشیمم فکرنکم چیزی ازش مونده باشه ,وقتی سرمو اوردم بالا با اجازه بزگترا اب دهنمو قورت دادم چون به ترتیب اول بابا بود بعد خان دایی (خان دایی:اولین داییم واولین فرزند مامان جون)
    بابا:میشه بدونم داری چه غلطی میکنی تواتاقت که هرچی خدمتکارامد,خانوم رو صدا بزنه برای مهمونی جواب ندادی؟
    خان دایی:درفشان,یعنی چی این کارا دایی بزرگ شدی مثلا,مهمونی نیم ساعت شروع شده
    درفشان:ب....ببخ.....ببخشید,عذرمیخوام
    بابا:سریع بیارببینم
    چشام گرد شد چی رو بیارم بابا ببینه؟
    درفشان:چی...چی رو؟
    بابا یک دادی زد که رسما سکته رو رد کردم
    بابا:چیییییییییییییی روبیاری؟درفشان نکنه یادت رفته اقابزرگ چی بهت گفتن؟پس داشتی چه غلطی میکردی ؟هان؟
    رسما سکته رو زدم تشریف بیارین مراسم حلواهم میدن
    درفشان:یا.......یادم .....رف....یادم رفت
    باباچشاش گرد شد,چون تاحالا سابقه نداشته یادمون بره
    بابا:یعنی چی که یادم رفت؟داشتی چیکارمیکردی که یادت رفت؟
    درفشان:بابایی ببخشید,داشتم کاری فردارو میکردم یادم رفت
    انقدر مظلوم گفتم خودمم دلم برای خودم سوخت,ولی بابایم هرچی جدی باشه,مهربونم هست
    بابا:ازدست تو,جواب اقابزرگ چی میخوای بدی؟
    درفشان:میشه شب بنویسیم
    بابا اروم امد طرفمو ب*غ*ل*م*کرد واروم روی موهام ب*و*س کرد
    بابا:اخه دختر شیطون من ,من ازدست توچیکارکنم,تا یه داد سرت میزنم حال خودم بترمیشه؟
    حالافهمیدی چقدر بابایم مهربونه؟
    درفشان:باباییی
    بابا:جانم دخترلوس من,
    درفشان:اقابزرگ دعوامیکنه؟
    باباباخنده: نه اصلا دعوات نمی کنن,فقط اگه یه بارکتایون بیاد وسط دیگه لازم نیست چیزی بنویسی
    منم پرورپرو:عع پس بلم پیج عمه؟
    بابا تعجب کرد ازاین همه پرویی من
    خان دایی:بسه دیگه کوروش جان ,بهتر بریم تا دیرترازاین نشده,بعدمیشه درمورد این حواس پرتی خانم حرف زد
    بابا:کاملا درست بهتربریم
    وبه این ترتیب رفتیم به مهمونی برسیم
    
    ازرم:
    دقیقا نیم ساعت ازمهمونی میگذشت ولی هیچ اثری ازدرفشان نبودکه عمو به همراه آرشاویرخان(دایی بزرگ درفشان)
    یعنی واقعا من که خیلی کم اشاویرخان رومیبینم ازشون حساب میبردم ,الهی بگردم برای درفشانم
    شب ارا:به نظرت چرا هنوز درفشان نیومده؟اقابزرگ دارن اعصبانی میشن
    ازرم:میگی من الان چیکارکنم؟هان؟برم ببینم درفشان کجاس؟که خوداقابزرگ کلمومیکنه به اندازه کافی درفشان دیرکرده
    داشتم با شب اراحرف میزدم که ازدور اطلس رو دیدم,اطلس اینا ازدوستان قدیمی ماهم محسوب میشدن به خاطرهمین اقابزرگ دعوتشون کردبود
    به همراه بابااینا رفتیم برای استقبال ,بعدازسلام احوال پرسی مادخترا باهم رفتیم بزرگتراهم باهم رفتن,
    اطلس:ععع پس درفشان کو؟
    ازرم:فهمیدی به ماهم بگو
    اترون:ازرم شب ارا نمی دونید این درفشان کدوم گ...هستش؟
    ازرم:هییییییی اترون صداتو بیارپایین,باورکن نمی دونیم ماهم
    اطلس:یعنی چی که نمی دونید خوبه همیشه باهمینااا
    اترون:ععع جدی خوب شدگفتی شما
    اطلس:خواهش
    لار:ععع اطلس بس دیگه
    اطلس:اخه داداشی
    لار:گفتم بسه پس ادامش نده
    داشتیم حرف میزدیم وکل مینداختیم که درفشان خانومم سروکلشون پیداشد
    درفشان:چتونه افتادین به جون هم بازمن شماهاروتنهاگذاشتم؟
    اتروان:تویکی ساکتشو که ....
    راتین:بسه دیگه داداش,توام بگو تاحالا کجابودی؟
    درفشان:چیه خب داشتم سیندرلا میدیدم ,بعدم با باباو دایی اشاویر جونم امدم پایین
    ازرم:بعله
    اترون:رفتی پیش پدرجون واقابزرگ؟
    درفشان:نه په مثل توسرمو انداختم پایین امدم پیش شماها
    اترون:دارم برات درفشان خانوم
    باصدای اقابزرگ که توجه همه روبه خودشون جلب کرد بحث این دوتام ناتموم موند
    اقابزرگ:اول ممنون ازهمه که به این مهمونی امدین,دوم میدونید که این مهمونی به منظور معرفی وارثای این خاندان,وهمینطور اشناشدن وارثای این خاندان باشما بزرگان اشراف هست.
    
    اترون:
    باصدای اقابزرگ یک سکوت کل فضا روپرکرد,وهمه به حرفای اقابزرگوش میکردن
    اقابزرگ:اول ممنون ازهمه که به این مهمونی امدین,دوم میدونید که این مهمونی به منظور معرفی وارثای این خاندان,وهمینطور اشناشدن وارثای این خاندان باشما بزرگان اشراف هست.
    اقابزرگ:من همیجنا جلوی جمع طبق رسم وروسمات خانوادگی قسمتی ازاموال این خاندان رو به اسم وارثای جوان این خاندان میززنم,
    واما وارثای جوان این خاندان که ازهرنظرمورد تایید هستن,اشنامیکنم,
    اقابزرگ:اول اتروان واترون ,پسرای همایون نوه ارشدم ونیوشای عزیزم.
    با این حرف اقابزرگ منو اتروان رفتیم به سمت جایگاهی که اقابزرگ ایستاده بودند,دقیقا روی همین جایگاه بعدازقابزرگ قراربود دی جی بیاد اخ جووونننننننن
    مامان خوشگل خودم ازخاندان برقعی بزرگ بود
    اقابزرگ:دومین وارث ازرم, دختر نوه دومم کیارش وگلایل عزیزم.
    بعدازما ازرم خیلی اروم وخانومانه وغرور خاص خودش امد وپیش مادوتا ایستاد.مامان ازرم ازخاندان تهرانی بود,به خاطراینکه خاله گلایل دخترعموی بابااینابودن
    اقابزرگ:سومین وارث درفشان, فرزند نوه چهارمم کوروش وباران عزیز
    درفشان هم مثل ازرم امد بالا,خاله باران ازخاندان زند بودن
    اقابزرگ:وارث چهارم راتین ,پسر نوه عزیزم هاله وشروین جان
    اقابزرگ:وارث پنجم شب ارا ,دختر اخرین نوه عزیزم کتایون وعلی جان
    عمو علی ازخاندان کریمی بودن وعمو شروین از خاندان طباطبایی
    اقابزرگ:خب اینم ازتمام وارثای جوان این خاندان.
    اقابزرگ داشتن حرف میزدن که اقای ساحلی حححح یعنی فایملیش عین خودش چرته
    اقای ساحلی:ببخشین اقای تهرانی بزرگ,ولی فکرنمی کنم بشه این وارثای جوان روقبول کرد
    هنگ کردم چرا مگه چمونه
    اقابزرگ الهی بگردم هنگ کردن یه لحظه
    اقابزرگ:ساحلی بزارحرفم تموم شه بعد,بعدم چرا نمیشه؟مگه بچه های من چیزشونه؟
    مریم:بابام درست میگه,مگه نه باید درسشون روبخونن؟؟یاازدواج کنن حداقل هه
    نمی دونم بزرگترازاین دختره نیست توی این جمع, اقای ساحلی ادب یاداین دختر وقیح ندادن,اقابزرگ بد امپر پروند چون همه وپچ پچا با این داداقابزرگ ساکت شد
    اقابزرگ:ببینم مگه بزرگترازتو توی این جمع نیست؟؟یعنی یه ذره هم ادب نداری تو دختر؟پس پدرت چی یادت داده که ازبچه های من ایرادمیگره؟
    بعدم خیلی سریع سالون رو ترک کردن
    اقاواعضی:شماببخشین اقای تهرانی بزرگ,ولی میشه یه سوال بپرسم؟
    اقابزرگ:میشنوم.
    اقای واعضی:درمورد ازدواج بچه هاست,مگه سن ازدواجشون نیست؟
    اقابزرگ:اولا من اینو برای همه روشن کنم,بچه های من هنوز برای ازدواج بچن,سن ازدواچ از20 به بعد,دوم الان دارن درس میخونن پس یه بحث مهمتراز ازدواجشون هست
    اقای واصعضی:بله درست حق باشماست ,ولی درسو هرموقع میشه خوند
    اقابزرگ:بذارین یه چیزرو براتون روشن کنم,برای من وهینطور این خاندان اولین چیزی که مهمه اخلاق بچه هاست,بعد درسو ازدواجشون,وقتی اخلاقشون درست باشه,نمیخوام بااین رسم وروسمات مزخرف بچه هامو تحت فشاربزارم,که نتونن درست ازاین سنشون لذت ببرن,دیگه هم هیچ حرفی دیگه ای نمی شنوم
    بعدازاین حرف اقابزرگ که واقعا ههمون خرکیف شدیم ازاینکه اقابزرگ اینطوری پشتمونه ,مهمونی شروع شد,واقعا یکی ازبهترین مهمونایی بودکه توش شرکت کردم البته اگه اون یه تیکه حرف زدن دختر ساحلی رو فاکتور بگیری.
    
    شب ارا:
    بعدازرفتن مهمونا درفشان بلافاصله رفت بالا تابشینه یک صفحه ای که باید مینوشت روبنویسه,
    ماهم چون دیروقت بود اقابزرگ نذاشتن بریم خونه,به همین خاطر رفتیم توی اتاقامون بخوابیم تافرداپاشیم بریم مدرسه ای خدااا کی حال مدرسه روداره؟
    راتین:
    صبح ساعت 6 به زور ازخواب پاشدم تا صبحونه دقیقا یک ساعت وقت داشتم,پدرجونم که دیروز گفتن امروز ساعت 8 بریم تاهمه کارامون تموم شه ,منم که چندتا ازطراحام بیشترنمونده بود بعدازشستن دستوصورتم نشستم سرکارام تا ساعت 7,سرساعت 7 همه باید خیلی رسمی سرمیزصبحونه باشن
    وقتی لباسامو عوض کردم امدم برم سر صبحونه که همزمان بامن اتروان اترون هم ازتاق امدن بیرون سه تایی باهم رفتیم سرمیز
    اترون:ای خداااااااا خوابم میاد!نمی خوام برم مدرسه ,اه اصلا این مدرسه چی؟
    راتین:اه اترون چقدر نق زدی!؟توکه همش سرکلاس خوابی!پس چرا انقدرغرمیزنی؟
    اتروان:اخه غرنزنه اموراتش نمی گذره.
    اترون:کوفت درد مرض ,شماهام وقتی توی یک روز سه تا امتحان داشته باشین غرمیزنید.شماهاکه امتحان ندارین!.
    باصدای که ازپشت سرامد زهرترک شدیم
    درفشان:کی گفته فقط تو امتحان داری؟هان؟پس من بدبخت چی بگم؟هم دیشب تا یک بیداربودم هم امروز چهارتا امتحان دارم,هم باید پروژه تحویل بدم.
    ازرم:بازتوکه خوبی من چی بگم,هم باید کارای پوسترمو تموم میکردم هم باید مثل اسگلا میشستم برای ازمون میخوندم ایییی
    شب ارا:وای ازرم بازخوشباحالت,واقعاکه دلم برای خودمو درفشان میسوزه.
    خب واجب که بگم, من که معماریم, اتروان که ریاضی,اترون تجربی,یعنی این دوتا داداش کتک میخوان,ازرم گرافیکه,شب ارادرفشان هم نرم افزار
    یه خوبی دیگه ای که جزءقوانین این عمارت که هررشته ای که دوس داری میری یعنی کسی مجبورت نمی کنه که حتما باید این رشته ای روکه من میگم بری,مثلا زورنمیکردن باید دراینده پزشکی بخونی چون پدرجون دایی کوروش جراحن ,یامثلا باید مهندس بخونی چون بابامهندس اصلا ازاین خبرانبود
    دایی همایون:خب تموم شد غرغراتون؟
    یعنی صدمترپریدیم هوا
    اتروان:ععع بابا شماکی امدید؟
    دایی همایون:اول سلام میکنن.کی میخوایید یادبگیرین این چیزارو؟
    اتروان:ببخشید شمادرست میگید,سلام.
    دایی هماییون:علیک سلام,حالا سرچی دارین انقدر غرغرمیکنید اول صبحی؟
    درفشان:خان عمووووووو
    دایی همایون:جان خان عمو لوس خانوم خودم؟
    درفشان:میگم یقه کتتون درست نیست
    یعنی این دختراحواسشون به همه چیزی هست,اخه به یقه کت چیکارداری تو اخه؟
    دایی همایون:الهی دورتون بگردم که حواستون به همه چیزی هست علا درستون
    ازرم:عععع خان عمو کی میگه؟
    دایی همایون سه تاشونو محکم ب*غ*ل*کرد بعدازمراسم ب*غ*ل کردنو ب*و*س* رفتیم سرمیز صبحانه که دخترا به گفته اقابزرگ رفتن پیش اقابزرگ نشستن یعنی میشه گفت بالای سفره.
    
    درفشان:
    بعدازتعویض لباسام بالباسی مدرسه به همراه بابااینا رفتیم مدرسه,چون مطمئن راهمون نمی دادن.
    منو شب اراوازرم توی یک مدرسه بودیم ,فقط رشته ازرم باماها فرق داشت اون گرافیک بود ومانرم افزار وفقط سرکلاس دینی و عربی باهم توی یک کلاس بودیم ,ومیشه گفت به زور میشد اون دوتا کلاس رو باوجود ماسه تا اداره کردو اروم کرد,
    به همراه بابا اینا رفتیم توی مدرسه وبعدازاونم دفتر مدرسه,مدیر مدرسمون میشه گفت خوب بود ولی فوق العاده سختگیربود,ولی معاونموم عشق بوووود.چون ماسه تا معمولا موبایل باخودمون میبردیم واگه به گوشه مدیرمیرسید با تیپا بیرون بودیم تازه اگرم بیرون نبودیم به گوش بابااینا میرسید :campe45on2:.
    بعدازسلام واحوال پرسی واینجوری حرفا مدریمون شروع کرد یعنی واقعا به تنفس احتیاج داشت خخخخ
    مدیر مدرسه:به به خانومای تهرانی چه عجب تشریف اوردین,واقعا لطف کردین که بعدازیک هفته لطف کردین وتشریف اوردین مدرسه!.
    بابا:کاملا حق باشماست خانوم رضوی,ولی اگه اجازه بدین توضیح بدم.
    خانوم رضوی:این چه حرفیه اقای تهرانی بفرمایید.
    بابا کل قضیه این یک هفته رو تعریف کرد تا حرف باباتموم شد.دونفرعین بزامدن تودفتر واون دوتا کسایی نبودن جز اطلس ورویا
    اطلس:واییییییییییییییییییییییییییییییییییی بلاخره شماسه تا بزغاله امدین چه عجب میگفتین گاوی گوسفندی رویایی دریایی چیزی سرمبیردیم
    تا رویا امدم حرف بزنه داد مدیرمون رفت هوا
    مدیر:این چه وضعشه مگه اینجا درنداره؟تاکی میخوایین به این کارای بچگانتون ادامه بدین؟مگه شماها درزدن بلدنیستین؟
    یعنی ماسه تا محوبودیم چون دقیقا عادت داشتیم اینطوری بیاییم توی دفتر فقط یه درمیزدیم میومدیم تو,چی میشد مدیرمون لال میشد؟
    مدیر:خانوم زند این چه طرز حرف زدن؟شماتوی خونه هم همینطوری صحبت میکنید؟بعید میدونم اینطوری صحبت کنید ازاون پدر همچین دختری بعید واقعا
    اینم بگم منو اطلس دخمل عمه دخمل دایی بودیم یعنی اطلس دختر داییم بود خخخخ ,نمی دونم چراهااا بابا وعمو یه حالت خیلی بدی داشتن نگاهمون میکردن به خصوص منو .
    اطلس:بب...ببخشید
    مدیر:ببخششم؟
    عمو کیارش:خانوم رضوی همین یک دفعه رو به خاطر ماببخشیدشون.
    نمی دونم شماهاهم احساس کردید یانه,ولی عموخیلی ریزونامحسوس جمع بست چرانمی دونم؟
    مدیر:همین یک دفعه رو میبخشم

    شب ارا:
    عمو شروین:اگه اجازه بدین برن سرکلاس به اندازه کافی دیرکردن.
    مدیر:بله حق باشماست,ولی لازمه چندتا موردروبگم,اگه عجله ندارین؟
    یعنی اینم وقت گیراورده هاااااا اه
    بابا:نه عجله ای نداریم بفرمایید
    مدیر:خب باید بگم که دخترخانومای شما خیلیی شیطون هستن,البته فقط این سه نفرنیستن کل گروهشون شیطونن,ولی چیزی نمیشه بهشون گفت.
    عموکوروشم:میشه دلیلش روبگید؟
    مدیر:به خاطر درسشون,همیشه توی همه درسا هم خودشون وگروهشون اول.
    بابا:باید اینطورباشه,دختری که شیطون نباشه توی این سن وسال فکرنمی کنم سالم باشه,شیطنت توی این سن وسال نشونه ای سلامتیه,به غیرازاین حرفامن درمورد درس دخترام بگم که مطمئنم خوبه هم ازنمرات توی مدرسشون هم درس خوندنشون توی خونه.
    قشنگ دهن مدیرمون بسته شد.باباییی عاشقتممممممممممممممممم
    مدیر:بله حق باشماست,خب بچه هامیتونید برید سرکلاس
    بعدازخداحاظی با بابااینا رفتیم سرکلاس,دقیقا وسط کلاس رسیدیم اون زنگ ریاضی داشتیم وازرمم عکاسی داشت.
    دقیقا تا وقتی زنگ بخوره داشتیم مینوشتیم,بلاخره زنگ خورد,تا زنگ خورد ازکلاس زدبیرون رفتیم توی حیاط ازبوفه مدرسه خوراکی گرفتیم نشستیم کف حیاط زیردرخت همه خوراکیامونو بازکردیم انقدرمسخره بازی دراوردیم که نفهمیدیم کی زنگ خورد.
    

    شیرین:خب ارازل جمع شید کلاس شروع شد.
    شب ارا:این چه طرز حرف زدنه,ازهمچین پدری همچین دختری بعیده!
    بااین حرف شب ارادوباره خنده هارفت هوا
    اطلس:واییی اصلا حواسم نبودکه کیا توی دفترنشستن
    ازرم:واییی اطلس قیافت خیلی خنده دار بود
    درفشان:واییی اره خیلی قشنگ بود مخصوصا اون موقعه ای که رضوی داد زد اصلا خیلی خنده بود.
    دریا:من چندباربهتون بگم که مثل ادم برید توی دفتراخه؟هان؟
    ازرم:خیلی خب مامان بزرگ توازهممون بدتری,ولی بچه ها بابا اینا خیلی زیرپوستی وقتی گقتن ایندفعه ببخشیدشون منظورشون باماسه تاهم بود.
    رویا:جاااانمممم؟!!!!کجاش زیرپوستی؟این دقیقا خودخود روپوستی بود.
    درفشان:حالا بیخیال این حرفارو ولی خیلی خب حال رضوی روگرفتن خیلی حال کردم
    خانوم نجفی:اولا رضوی نه خانوم رضوی,دوما موبایلتون سریع تحویل بدید بعدکلاس بهتون میدم
    درفشان:واییی عشقم راس میگه دیگه
    خانوم نجفی ناظممون بود واقعا که عشق بوددددد
    خانوم نجفی:تواخر یادنمیگری درست حرف بزنی دختر؟
    اطلس:بازاینکه خوبه نمی دونید جلوی خان عمو چطوری حرف زد!
    منظور اطلس ازخان عمو همون دایی اشاویرخودم میشه چون دایی اشاویرم بزرگترین پسر باباجون
    شب ارا:وامگه جراتم میکنه بدون اجازه حرف بزننه؟
    درفشان:واااا خان داییم که لولوخور خوره نیست شماهام که بعدم چیزی نگفتم که فقط به حناگفتم توخفه دیگه!همین.
    همشون باهم:همییییییییین.
    اطلس:این پروترازاین حرفاست
    خانوم نجفی:بسه دیگه برین سرکلاس,درفشان خانوم شماهم مواظب حرف زدنت باش کاردستت خودت ندی
    رویا:راسیی مستقل بودن چطوری؟خوش میگذره؟
    خانوم نجفی:مستقل زندگی کردن؟؟
    بعدم همه چی رو براش خیلی فشرده خلاصه تعریف کردیم که یعنی چی .
    این زنگ که عاشقش بودم برنامه نویسی داشتیم اخ جووونن
    

    اتروان:
    ساعت هفت بود که به زور باصدای زنگ موبایلم ازخواب پاشدم یعنی میخواستم مخاطب پشت تلفنو بگیرم تا اونجایی که میخوره بزنمش ولی خداروشکر خودمو کنترل کردم.
    شب ارا:سلامممم اتری خودممم خوبی؟لالا بودی؟
    اتروان:سلام,بله خواب بودم!شما خوبی؟
    شب ارا:اله خوفم,میگم اتری جونممممم
    اتروان:چی میخوای بگو خرشدم.
    شب ارا:عععع دورازجونت اتری
    اتروان:خیلی خب حرفتو میزنی یانه؟
    شب ارا:میگم اتروانم میشه بابچه ها بریم بیرون؟
    یکهو بدشاخکام تکون خورد صاف نسشتم سرجام ابژور روشن کردم
    اتروان:باکدوم بچه ها؟
    شب ارا:منو درفشان ازرم دریا رویا اطلس دنیا دیگه!
    اتروان:اهان!تنها دیگه؟
    شب ارا:خب اگه شماها بیایین که عالی میشه
    اتروان:خیلی خب بلبل زبون ,تایک ساعت دیگه بالام
    شب ارا:واییی مییسییییی
    اتروان:خواهش شیطون خانوم
    بعدازقطع تماس سریع ازجام پاشدم رفتم دستوصورتمو شستم,بعدم رفتم پایین برای خودم ی نسکافه تلخ درست کردم وایی عالیی بود طمعش
    بانسکافم رفتم بالا که زودامادشم تا قبل ازاینکه شب ارابیاد دونه دونه موهامو بکنه,اول رفتم سروقت موهام خیلی شیک دادم بالاو به طرف چپ کج کردم
    رفتم سرلباسام واخرم نسکافه ای روانتخاب کردم,به نگاه به خودم انداختم عالی شدم برفکت خخخخ
    تا رفتم بالا دیدم شب ارا ازدرامد بیرون وای خدااا امروز افتاب ازکدوم طرف درامده؟
    اتروان:به شب اراخانوم چه عجب شما زودحاضرشدی؟
    شب ارا:اولا سلام!دوما خیلی بی جنبه ای!
    اتروان:علیک سلام خانوم شکلاتی!من عذرمیخوام سعی میکنم جنبمو ببرم بالا.
    شب ارا:افرین اقای نسکافه ای
    همونطور که حرف میزدیم رفتیم توی اسانسور مثل همیشه شب ارادکمه ای اسانسور رو زد,
    اتروان:خواهش شیطون خانوم!
    اتروان:شب ارایی!
    شب ارا:جانم اتروانی
    اتروان:میگم میخوایین شماهارانندگی کنید؟اگه خیلی دوس داری!
    شب ارا:جدی؟میذاری؟
    اتروان:معلومه چرا نذارم شیطون خانوم ,چون خودمونم باهاتون هستیم
    شب ارا:اخ جووووننن میشی اتری
    اتروان:خواهش
    وبه این ترتیب دخترا نشستن پشت فرمون,واقعا دست فرمونشون خوب بود.
    
    فصل نهم:
    درفشان:
    بعدازکلی گشتن وجیغ جیغ کردن ,جلوی یه کافه نگه داشتیم واقعا خیلی فضای قشنگو رمانتیکی داشت به خاطرهمین فضاهم قرارشد که بشه پاتقمون,اسم کافی شاپ هم پاتوق بود خخخ چه باحال
    دقیقا باحالترین میز رو انتخاب کردیم ورفتیم نشستیم هرکی یه چیزی سفارش داد
    درفشان:اقاااا من یه چیزی بگم؟
    لار:نه خااانومم نگو
    درفشان:لار!میدونی خیلی بی نمکی؟
    ازرم:واییی تواینوچطوری تحمل میکنی؟
    درفشان:به سختی!
    پارسا:واهمیچین میگه چطوری نگهش میداری انگار 48 ساعته پیشش.
    دریا:اولا 48 نه 24,بعدم بلدنیستی چرا حرف میزنی؟
    شهروز:عع بسه دیگه این بی زبون میخواست حرف بزنه!حرفتوبزن بی زبون!
    درفشان:باکی بودی تو؟هاااااااااااان؟بی زبون قیافته!
    شهروز:جدی؟ازکی تاحالا هویجام قاتی سبزیا شده؟
    درفشان:چه ربطی داشت؟مثلا میخوای بگم منم بلدم؟
    شهروز:هرچی باشه ازتوبیشتربلدم ایششش
    درفشان:ادای منو درنیارررر
    به دنبال این حرفم کیکی که تازه گارسون اورده بود روبرداشمپرت کردم طرف شهروز, ولی شهروز جاخالی داد,فقط داد یکی رفت هوا
    
    فردناشناس:این چه وضعش؟چتونه افتادین به جون هم؟چرا من باید این وسط این بلا سرم بیاد هان؟کارکدومتون بود؟
    واقعا ازترس سکته کردم
    (نویسنده:ببخشید بچه ها اگه تکراری این قسمتش ولی باید شخصیتهای اصلی باهم یه جوری اشنابشن دیگه)
    اتروان:چه خبرته؟اینجاروگذاشتی روسرت؟حالا چیزی نشده که!
    ناشناس:هه هیچی نشده؟چشاتو واکن میبنی!
    اترون:هویی درست با داداشم حرف بزنااا,دفعه اخرتم هست سریه دختر دادمیزنی! افتاد؟
    ناشناس:ععع چرا میزنی؟بیا طلبکارم شدیم؟عجبا
    اترون:خیلی خب بابا اصلا بهت نمیاد مظلوم باشی!
    پسره قاتی کرد:من؟؟منو مظلومیت؟حالا که اینطوری یا همین الان خواهرت یاهرکیت که هست ,این دختره یا الان لباسمو همینجا میشوره!!یا میخره
    یعنی دهنم ده متربازمونده بود این روی منم برد من لباس بشورم هه توخواب ببینه
    درفشان:یه بار دیگه جرات داری بگو!اخه ج.جه فکلی من خود لباسامو ده نفردیگه میشورن
    ناشناس:جدی؟پس میخری
    راتین:خیلی خب باش!باشناختی که من ازدختر داییم دارم همیجنا به غلط کردن میندازت!اصلا خودم میخرم برات!
    درفشان:نه پسر عمه نمیخواد,باید معذرت خواهی کنه ازم ,وگرنه زنگ میزنم به بابا بیاد
    یعنی هیچی ازم بعید نبود همین الان زنگ میزدم باباییم بیاد حق پسر ررو بذاره کف دستش
    ناشناس:هه به بابات؟منو ازبابات نترسون بچه
    درفشان:دفعه اخرته!
    ناشناس:نباش چه غلطی میکنی؟
    درفشان:یعنی جرات میکنی به دختر نوه ای پسری تهرانی بزرگ حرف بزنی؟
    پسره چشاش گردشد,حقشه
    ناشناس:کی؟تهرانی؟
    درفشان:چیه ساکت شدی؟حالاهم خداحافظ,درضمن معذرت خواهی یادت نره
    ناشناس:خیلی جوجه ای,من معذرت خواهی؟یعنی من تورومجبورنکنم برای یه بولیز دیگه نخری ماهیار نیستم
    درفشان:اگه منم تورومجبور نکنم معذرت خواهی نکنی درفشان نیستم
    ناشناس که فهمیدیم اسمش ماهیار:هه میبنیم
    درفشان:میبینم
    ناشناس:فقط حیف عجله دارم
    درفشان:خوش امدی.
    ماهم بعدازنیم ساعت رفتیم,ولی پسره بدجور رومخم بود مخصوصا اون اسم مسخرش ماهیار هه
    
    ماهیار:
    هه دختره پرو,ببین ترخداا ععع چطور زد لباسمو گندزده بعدم پروپرو میگه باید معذرت خواهی کنی؟؟هه بشین تامعذرت خواهی کنم.
    ببینم خودشو چطوری تهرانی جامیزنه؟دختره پرو!ده اخه اگه نوه پسری اقابزرگ بودی که میشناختمت جوجه,
    حالا خوبه خودمم نوه دختری اقابزرگما منو ازکی میترسونی؟
    فقط خوب شد امروز به اسرار مامان میریم خونه اقای تهرانی بزرگ باید ته تو این قضیه رودربیارم
    بلاخره بعدازیک ساعت رسیدم,
    اول رفتم لباسامو که گندخورده بود رو عوض کنم بعدم رفتم پیش بزرگترا,فقط نمی دونم چرا نوه های پسری اقابزرگ نبودن خیلی عجیب بود
    عصربود حوصلم سر رفته بودبه فکرم رسید که برم ببینم قضیه ازچه قراره به خاطرهمین رفتم سمت سالنی که توش عکسای کل خاندان اونجابود حتی عکس خودم,
    وقتی داشتم عکسارو نگاه میکردم یک لحظه خشکم زد,عکس 6تاشون اینجابود!همونطورعکس همون دخترپرو.
    اگه درست گفته باشه چی؟اگه بیاد به اقابزرگ بگه چی؟چون اقابزرگ خیلی روی دخترا حساس بودن ودقیقا فاتحه ای من خونده بود.
    ولی یه خوبی که داشت این بودکه بازم میدیدمش ,واین یعنی که من میدومنم این دخترخانوم لوس ازخودراضی.
    
    اتروان:
    عصربود به پیشنهاد دخترا رفتیم شهربازی,توی شهربازی سرهربازی که میرفتیم یه اکیپ دخترپسردیگم بودن که یه دخترازاکیپ بدروی مخم بود,یعنی اگه دست خودم بود تا اونجایی که میخورد میزدمش,اولش که زدپامو له کرد هیچی باپرویی تمام زول زده توچشام میگه پاتوجمع پاشنه کفشم کج شد
    ازرم:میگم بچه هاااابریم قایق سواری ؟
    درفشان:راس میگه اجی بریم.
    دریا:تازه بعدشم بریم بستنی بخوریم
    رویا:راس میگه بعدش بریم پشمک
    لار:احتمالا چیزه دیگه ای رو ازقلم ننداختین؟؟
    پارسا:خجالت نکشیداااا یه وقتی؟!
    شب ارا:واااااچراااخجالت بکشیم؟؟اصلا خجالت چی هست؟
    شهروز:راس میگه اصلا نمی دونن خجالت چی هست؟اصلا نمی دونن خجالت روباکدوم ت مینوسین
    درفشان:با ت به توچه!والا
    اتروان:جدی؟که بات به توچه مینویسن؟باشه درفشان خانوم
    درفشان:ععع اتروان
    بعدم پاهاش رو پشت بنداین جمله اعتراض امیزش کوبید زمین
    اتروان:جانم!اخه این چه طرز حرف زدنه؟
    درفشان:خب...ببخشید.
    اتروان:خواهش ورجک خانوم,!حالام تشریف بیارین بریم قایق سواری
    اطلس:وایی اخ جوننن بریمممممم
    داشتیم میرفتیم که گوشیم زنگ خورد امدم گوشیم روازتوجیبم دربیارم که سویچم افتاد زمین تا امدم سویچ روبردارم پای یکی خورد,سویچم افتاد توی اب
    تا سرمو بلند کردم بازهمون دختره,ای خدااا منو امشب ازدست این دق نده خیلیههههه دختره پرووویعنی میخواستم خفش کنم اون ازاونکه زدپامو داغون کرد اینم ازاین
    اتروان:هوییییییییی چشای کوروتو بازکن
    دختره:بی ادب این چه طرز حرف زدنه؟؟بلدنیستی بایه دخترچطوری حرف میزنن؟؟
    اتروان:هروقت شما یادت گرفتی معذرت خواهی کنی منم یادمیگرم چطوری بادخترای لوس ازخود راضی حرف بزنم
    من نمی دونم این شب ارا چی میگه این وسطه
    شب ارا:اتروان خیلی پرووویی هاااااا,منظورت چی ازدخترای لوس؟
    اتروان:منظورم کاملا واضحه بعدم کی باتوبود؟نخود.
    دختره:نه انگاره توباهمه اینطوری حرف میزنی؟باید یادت دادچطوری حرف زد نه؟
    اتروان:یکی باید به خودت یاد داد جوجه
    دختره:جوجه قیافته
    یه پسر خودشو دخالت داد حالا نمی دونم چه کاره دختره بود,ولی هرچی بودازماها بزرگتربود یه سه چهارسالی
    پسره:ععع بسه دیگه بچه ها!من ازطرف آرام ازشما معذرت خواهی میکنم
    اتروان:این چه حرفیه اونی که باید معذرت خواهی نکرد,
    دختره حالافهمیدم اسمش ارامه:هه بشین تا ازت معذرت خواهی کنم!تایادنگیری باخترا چطوری حرف بزنی بشین تامعذرت خواهی کنم پسره ازخودراضی
    اتروان:بروبا بزگترت بیا
    تا امدم ادامه بدم اترون نذاشت,
    اترون:ول کن داداش بریم نوبتمون شد
    بعدم رفتیم قایق سواری,ولی من حال این دخترو میگرم
    
    کیارش:
    یعنی مخم داشت منفجر میشد ازدست این بچه هاازوقتی ازدر خونه رفتن بیرون تا الان که ساعت 9 شب کلا ماجرا داشتن,
    اون ازکافی شاپشون ,اون ازشهربازیشون,اونم ازرانندگی کردن دخترا وکورس گذاشتنشون توی بزرگراه یعنی قشنگ سرمو میخواستم بکبونم توی دیوار
    حالا مدرسه روفاکتور گرفتم
    کتایون:واداداش چی شد؟چراسرتو بستی؟
    کیارش:هیچی خواهرگلم,سرم داره منفجر میشه!
    باران زن داداش کوروشم:چرا شماها اینطوری میکنید باخودتون؟اون ازکوروش که رفت بخوابه شام نخورده,اینم ازشما!
    گلایل عشق خودم:راس میگه باران جان!اخه این چه کاریه؟
    همایون:یعنی واقعا نمی دونید که میپرسید؟این 6تا دارن گندمیزنن به کل ابرو حیثت خاندان
    مامان خودم:این چه حرفیه همایون جان!نکنه خودتونو یادتون رفته؟
    بااین حرف مامان یه لبخند امد گوشه لبم ازاون شیرنا,هیییی یادش بخیر
    کوروش:مامان جان گلم!اخه مامثل اینا بودیم؟
    مامان:سلام ساعت خواب!
    کوروش:ببخشید!سلام
    باران زن داداشم:خوب خوابیدی؟
    کوروش:بله عشق من!
    باورد اقابزرگ همه به احترام اقابزرگ ازجامون بلندشدیم
    اقابزرگ:راحت باشین!خب بحث سرچی هست؟
    علی:سربچه ها!هم به خاطر غیبت امروزشون.هم به خاطر کارایی که کردن
    اقابزرگ بعدازاینکه روی مبل مخصوص خودشون نشستن
    اقابزرگ:اولا حضورشون امروز اصلا الزامی نبود!بعدم مگه چیکارکردن بچه هام که شلوغش کردین؟
    بعدازتعریف کردن کل ماجراهای امروزبابا واقابزرگ همچین زدن زیر خنده که کل سالن صداشون میپیچد
    بابا:فکرکردم چی شد که اینطوری قیافه هاتون.
    همایون:بابادیگه میخواستین چیکارکنن؟
    اقابزرگ:این 6تا ازاین حرفا شیطون ترن,تازه کاری نکردن!درمورد کل کلاشون بگم که همشون باهم بودن پس میشه فاکتور گرفت
    هاله خواهر گلم:راس میگن اقابزرگ,والا من منتظر ازاین بدتراشم.
    کوروش:مثلا چی خواهر گلم؟میشه مثلا بزنی؟
    هاله:چه میدونم گفتم الان اینا شهربازی روکلا میرزن بهم
    نیوشا زن دادا همایونم:راس میگه هاله جان
    بابا:خیله خب بسه.نمیخواد انقدر بد نوه های منو بگین,بااونایی هم که ملاقات داشتن بهترازخودشون نبودن
    همایون:به غیرازاین حرفا بابا,نظرشما درمورد ازدواجشون چیه؟چون میدونم اینجا چیزی زوری نیست.
    بابا:کاملا درست گفتی,نمی خوام چیزی روبهشون زورکنم,تا الانم هیچی رو زور نکردم.حتی درمورد حجاب نمازشون
    اقابزرگ:ولی بچه های من فرق دارن هرچقدرم شییطون باشن ولی حرف منطقی روقبول دارن
    کوروش:حرف شما صحیح,یعنی میخوایین بزارین خودشون انتخاب کنن؟
    بابا:بستگی به انتخابشون داره!اگه دیدیم انتخابشون نادرسته قبل ازاینکه دیربشه خودمون دست به کارمیشیم ولی وقتی ببینم انتخاب درستی کردن
    راهنماییشون میکنید.
    مامان:کاملا درسته!ازیه جایی به بعد باید متوجه شن که همه چی رومیدونیدوهیچ جوره پشتشون روخالی نکردیدن
    شروین:حق بامامان جون,کاملا باهشون موافقم
    کیارش:منم,فقط خداکنه سرلج ولجبازی نباشه.
    تا همایون امد حرف بزنه باامدن خدمه حرفش موند,
    بعدازاوردن نسکافه چای رفتن
    همایون:ازکی کلاساشون روشروع کنن؟خیلی وقت ندارن
    علی:چرا اتفاقا وقت زیاد دارن,امسال کنکورشون به خاطرماه رمضون افتاده عقب ,کنکور سراسری افتاده 24 /25تیرماه,برای فنی هم افتاد22 مردادماه
    شروین:پس میشه گفت وقت دارن.
    اقابزرگ:هرچی باشه,ازچندروزاینده شروع میکنن چون توی ماه رمضون نمیشه درس خوند,روزاکه خوابن!شباهم که میشن پای فیلم
    مامان:البته فکرکنم امسال با این برنامه ای که اینادارن شبا بیرون باشن
    کاملا باحرف مامان موافق بودم,ولی نمیشد دس دس کرد باید زودتربشینن برای کنکوربخونن
    
    شب ارا:
    ساعت یازده شب بود 6تامون خونه ازرم جمع شده بودیم,بچه هام بعدازشام رفتن خونه هاشون
    فقط اتروان ودرفشان بدجور اعصاباشون خورد بود...الکیا ازبس لوسن والا چیزی نشده که؟فقط سویچ اتروان افتاد توی اب قرارشدفردا بره ماشینو برداره همین چیزه خاصی نشد..درفشانم الکی اخماش توهمه
    اترون:اه بس کنید شمادوتام دیگه,!ازوقتی امدیم اخماشون داره زمینو جارومیکنه!
    اتروان:اترون سعی کن ساکت باشی!..چون اعصاب ندارم!
    اترون:توکی اعصاب داشتی؟اعصاب نداری بروبگیربکپ...والا.
    ولی حق بااترون بود اتروان هیچ وقت اعصاب نداشت ..هیچ وقت.
    درفشان:اه بس کنید دیگه شمادوتا!من الان توفکرم چطوری حال اون پسره پروبگیرم!
    راتین:عع درفشان بس کن توهم.یه چیزی بود تموم شد رفت.
    درفشان:تموم شد رفت؟؟؟من تا حال اینو نگیرم درفشان نیستم.
    اترون:خدایی باهاش موافقم
    راتین:توام که قط دنبال دردسرباش
    اترون:کدوم دردسر؟
    ازرم:راس میگه اترون.کدوم دردسر؟
    راتین:ازدست شماها..حالامیخوایین چیکارکنید؟
    اتروان:کدومشون رو؟دختر یاپسره؟
    شب ارا:هردوشون رو.
    اترون:خب...اول اینکه هیچ شناختی نسبت بهشون نداریم,...جزءاسماشون..یعنی فقط اسماشون رومیدونیم چیه.
    درفشان:حق بااترون..فقط من موندم معنی اسم این پسر چی میشه؟
    راتین:کدوم پسره؟
    درفشان:همین ماهیار دیگه!
    اتروان:صبرکن الان برات پیدامیکنم!
    ودرکوتاه ترین زمان معنی اسم پسر رو برامون پیداکرد
    اتروان:ماهیاریعنی:دوست ویاورماه,ازشخصیتهای شاهنامه.
    درفشان:ایول دمت گرم,هه یاورماه پسره پرو ..یعنی میخوام بگیرم بزنمش..یاور ماه بودن بخور توسرش
    اتروان:بلاخره پیداش کردم .معنی اسم آرام
    اترون:خب چی اقای عقل کل؟
    اتروان خیلی بدنگاش کرد...واقعا خیلی سخت بودجلوی خودمون بگیرم ازخنده
    اتروان:آرام یعنی:مایه آرامش,سکوت
    راتین:والا به هرچیزی میخورد اِلا آرام بودن
    درفشان:درستشم همینه!
    هممون برگشتیم نگاش کردیم ولی نگاه منو ازرم کجا نگاه اتروان اترون راتین کجا؟
    راتین چشاش رو ریزکرد..روبه درفشان گفت:میشه بگی درست چی همینه؟یعنی دخترباید بیرون خونه اونم جلوی اون همه ادم...انقدر جیغ جیغ کنه؟
    درفشان:خب...خب..منم امروز توی کافه که همین کاروکردم؟یعنی اون بده؟من خوبم؟البته معلومه که خوبم!
    اتروان خیلی جدی:معلوم که کاره بدی!راسیی خوب شد گفتی..چرا انقدر امروز شما بلبل زبون شده بودی؟
    درفشان به من..من..کردن افتاد بد:خ...خب...خب...چیزه.؟؟
    اترون:خب..چیه؟
    سه تاشون بداخماشون توهم بود,ازاونایی هم بودن که با یه اخم همه چی دستت میاد بعله
    درفشان:خب..به منچه تقصیراون پسره بود.
    راتین:بهونه نیار درفشان..خب میدونی اگه الان عمارت بودی چه اتفاقی میوفتاد؟کم کمش یه دوهفته ازهمه چی محروم بودی
    درفشان:خب..ببخشید
    اترون:خب ..ببخشید؟
    اتروان:امر دیگه؟
    تا امدم حرف بزنم راتین نذاشت
    راتین:شمادوتا ساکت.
    یعنی قشنگ باهیچ کسی شوخی نداشتن,فقط یه لحظه دلم برای بچه هاشون سوخت اخیییی الهی بگردم بعضی اوقات ازبابا اینام جدی ترمیشدن
    
    ازرم:
    یعنی قشنگ من به جای درفشان استرس داشتم ازدست این سه تا فقط خوب شد عمارت نبودیم
    اتروان:درفشان...دفعه اولو اخرته..خب؟؟؟
    درفشان:چشم.
    راتین:خب..فقط..شمابه مدت یک هفته دور رانندگی روخط قرمزمیکشی...سویچم تحویل میدی.!
    درفشان به ناچار قبول کرد چون راه دیگه ای نبود:باش
    درفشان:ولی ...حال پسر رو بگیرم؟باشه؟
    اتروان خندش گرفت بود:باش..شیطون خانوم
    راتین:یعنی اگه الان بگم نه...حالشو نمیگری؟
    درفشان:نه..اصلا!
    راتین:خودتو خرکن..منکه تورومیشناسم
    درفشان:اصلا این حرفا سرچیه؟اتروان که گفت باشه؟!
    هممون ازاین پرویی درفشان خندمون گرفته بود.
    درفشان:میگم بچه هاااااا.
    ازرم:جانم..بازجی شده؟
    درفشان:میگم کی پایه ای منچه؟
    اترون:من ..من
    اتروان:منم پایه ام شیطون خانوم
    درفشان:اخ جون ..پس تا ازرم میره منچو بیاره.شب ارامیره قهوه درست کنه..منم میشنم باگوشیم بازمیکنم
    دهنم ده متر بازموند ازاین همه پرویی این
    ازرم:امردیگه؟
    درفشان:بود میگم
    راتین:بسه دیگه پاشین بریم منچو بیارین
    وبه این ترتیبت من رفتم منچو اوردم شب ارا اتروان رفتن قهوه درست کنن..اترون راتین ودرفشانم داشتن باگوشیاشون بازی میکردن
    
    اترون:
    منو راتین روی مبل لم داده بودیم داشتیم توی تل باهم میحرفیدم یعنی دراین حدهستیمااااااا خخخخخ
    اترون:بنظرم زیاده روی کردیم درمورد درفشان!به نظرتوچی؟
    راتین:خب ...نمی دونم..شاید.ولی قبول کن که کاری بدکردی توی یه جای عمومی اونم جلوی بقیه این کاروکرد..اگه توی عمارت بودیم یاجایی که فقط خودمون بودیم ....عیب نداشت!چون خودت بهترمیدونی..خودمونم اینطوری هستیم...!
    اترون:خب اره ..درس میگی .نه باید یه جای عمومی بایه پسری که نمیشناخت کل مینداخت...ولی اینو میدونم که اگه فقط دخترابودن محل س...بهش نمی داد
    ولی حرف خودتم قبول دارم...اگرم مام بودیم همین کارومیکردیم!مگه اتروان نبود؟
    راتین:راس میگی ...ولی خیلی توخودشه؟چرا؟دلم نمیخواد توخودش باشه...:(
    اترون:خب ..بیا سه تایی حرف بزنیم البته خارج ازتلااااا(تلگرام)
    راتین:باااش
    درفشان داشتم باگوشیش بازی میکرد خیلی هم توی خودش بود
    اترون:درخشاااااننننننننننننن
    درفشان:مرض و درخشان..صدهزارمرتبه گفتم نگو درخشان عع
    راتین:اوه اوه باش اجی ...نزن
    درفشان صداشو اروم کرد..معلوم بودناراحته:نزدم
    راتین:اومم میگم اجی..؟
    درفشان:بله بگو
    بیا نگفتم همیشه گفت جانم یا میگفت هوم جانم گگگگگ
    راتین:اجی جونم...خب کاره بدی کردی!
    درفشان:منم حرفی نزدم.
    اترون:درفشان...
    درفشان:بگو
    راتین:خب...
    درفشان:خب چی؟ببینم مگه فقط من بودم که کل انداختم؟
    راتین:حق باتو اجی جونم....کار6تامون بدبود...باورکن سویچ اتروان میذاریم کنار...توفقط اخمات توهم نباشه.
    درفشان:ازاین ناراحت نیستم
    اترون:پس ازچی ناراحتی اجی جونم؟
    درفشان:چرافقط سرمن غرغرکردین؟
    اترون:غلط کردیم....خوبه؟بعدم چون شمادخملی...اجی خودمی!
    راتین:دقیقا..درفشان اجی جونم نمی دونی چطوری روتون حساسم..نمی دونی.
    اترون:راس میگه داداش..خودتم میدونی عین خواهرمی...
    واقعاهم همینطوری بود..درفشان,ازرم,شب ارا عین خواهرمون بودن ..یعنی خواهریایی خودمون بودن تموم.
    درفشان:خودم میدونم...بعدشم من میدونم اتروان..بیخودکرد جلوی اون همه ادم داشت بایه دخترکل مینداخت...اگه جایی بودیم که فقط اکیپ ماواکیپ اونا بود عیب نداشت...تازشم کلیم خوش میگذشت
    اترون:دقیقا..حرف ماهم همینه....چون خودت بهترمیدونی..6تامون عند کل کلیم
    درفشان:بله..خودم میدونم....پس دیگه این ماشین گرفتنه چی بود؟
    راتین:توگفتی که ناراحت نیستی؟
    درفشان:هنوزم نیستم..ولی نمی دونم چرا اینطوری کردی؟....من پیش خودم گفتم الان فقط دعوام میکنی؟!
    راتین:درسته...منم اول میخواستم فقط تذکربدم ...ولی بعدش به یه چیزایی مشکوک شدم..!
    اترون:به چی؟
    راتین:ببین وقتی ماداشتیم حرف میزدیم...همین خانومه که میاد اینجا کارای ازرم روانجام میده.داشت باتلفن حرف میزد...نمی دونم ولی احساس کردم داره با...عمارت حرف میزنه یعنی با ...بابااینا..
    دهنم وامونده بود ...مگه میشه؟مگه داریم؟؟؟
   
    راتین:
    با درفشان موافق بودم..زیاده روی کرده بودیم ....ولی لازم بود..نمی دونم داشت به کی امارمیداد؟شایدم امارنمیداد؟به هرحال بایدمراعات کنیم نمیشه اینطوری
    اترون:اخه چطوری؟مگه داریم چیکارمیکنیم؟
    اتروان:چی شده؟چی روچیکارمیکنیم؟
    بعدازاتروان وشب ارا,ازرم بلاخره بامنچ ویه بازی دیگه ای که توی دستش بودامد ,اولش نمی دونستیم چیه؟ولی بعدش فهمیدیم روپولیه اخ جوووننن
    ازرم:خب اینم ازاین..
    درفشان:چرا انقدر دیرکردی؟نگرانت شدم میخواستم بفرستم دنبالت یه وقت کارندی دست خودت خونت بیوفته گردنومون والا...
    ازرم:بی ادب...دلت میاد؟
    درفشان:والا بخدا یه نفرکمتر اکسیژن بیشتر...
    همه ایناروبه شوخی میگفت خخخ
    ازرم:خیلی پرووییی ...من هنوز ارزو دارم.
    شب ارا:اخی نازی..
    درفشان:اه بس کنید حالم بهم خورد
    اتروان:خب داتیم درمورد چی حرف میزدین؟
    شب ارا قهوه رواورد همینطور که داشتیم قهوه میخوردیم همه چیرو براشون تعریف کردیم.
    اتروان:اخ یادم رفت بگم!
    شب ارا:چی روبگی؟
    اتروان:هم دیروز هم امروز ..وقتی بیرون بودیم سه تاماشین مشکی یعنی هم خودش مشکی بودهم شیشه هاش دودی دودی یعنی 100%دودی بود..دبنالمون میومد
    راتین:انوقت الان باید بگی؟
    اتروان:خب چیکارکنم؟ ..الانم یادم امد!
    ازرم:یعنی ممکنه کارباباایناباشه؟
    اترون:نه بابا..فکرنکنم..اخه چرا باید برامون محافظ بزارن؟
    شب ارا:حق با اترون
    درفشان:حالا ایناروبخی...درسو چیکارمیکنید؟
    اترون:هیچی میشینیم میخونیم
   
    درفشان:اخه خیلی وقت داریم
    ازرم:کجا خیلی وقت داریم؟
    درفشان:خانم عقل کل..کنکور سراسری تیرماه..برای ماهم مرداد..این یعنی کلی وقت
    اتروان:البته عید نوروز.ماه رمضون روهم حساب کن..مانه توی تعطیلات نه توی ماه رمضون درس بخون نیستیم
    شب ارا:راستی بچه ها ..برنامتون چیه؟
    اترون:برای کی؟
    ازرم:برای ماه رمضون دیگه؟!
    اتروان:اهاان..فعلا هیچی تا بعدببینیم چی میشه
    درفشان:ولی میگم بیایین بریم عمارت..نمیچسبه ماه رمضون روعمارت نباشیم
    اترون:حق بادرفشان..اصلا ماه رمضون وعمارت
    راتین:دقیقا..فقط یه چیزی الان ساعت دوازده شبه..احیاناا که نمازاخونده شده؟
    اتروان:اره دیگه عقل کل..توی نمازخونه شهربازی خوندیم
    ما6تامون نمازخونیم بااینکه بابااینا تاحالا هیچ چیزی رو زوری نکردن حتی نمازخوندنمون رو ..ولی خودمون دوست داریم نمازامون رومرتب بخونیم چون یه حس ارامش به ادم میده...خیلی خوبه مخصوصا وقتی که دارن اذان میگن..همون موقع بری سرنمازت واییی چقدر میچسبه خخخخ
    ازرم:خب حالا بیایین بازی..درمورد درس میشه بعدا هم حرف زد.
    درفشان:موافقم.
    راتین:خب منچ که 6تایم پس بیایین روپولی
    شب ارا:چه ربطی داشت؟مثل همیشه بازی میکنیم..
    همیشه دوتا منچ میاریم که به همه برسه بعد برنده ها باهم بازی می کنن خخخ
    اتروان:میگم بیایین روپولی بعدمنچ؟!
    شب ارا:موافقم
    بعد اعلام موافقت همه روپولی رواغاز کردیم
    روپولی:بازیش از2نفرتا8 نفرهست..بازیش اینطوری که اول به تور مساوی بین همه پول تقسیم میشه,بقیه پولهامیره توی بانک,بعدبازی شروع میشه بابزگترین عدد که 6 هست ,بعدباید خیابون بخری,وقتی خیابون خریدی پولاتو میذاری وسط صفحه توی این بازی یه جایی هست به نام کتابخونه که اگه هرکی بره اونجا هرچی پول وسطه مال اون میشه
    یه جای دیگه هم گوشه ازبازی بیمارستانه اونجا هچی نصیبت نمیشه توی صفحه هم بین خیابانوا علامت سوال هست که باید کارت برداری و به دستوری که داد عمل کنی مثلا یکی ازدستوراتش اینکه دونوبت برین بیمارستان یا مثلا یه 2000هزارتومان بابت جریمه پول بدیدبه بانک.وقتی همه خیابونا روخریدین ,میبینن که ,کی چی داره یعنی اینکه هرکی چه خیابونایی رو داره ,بعد توی هرردیف مثلا سمت راست شیتا خیابونه ولی ازهم جداس مثلا سه تاخیابون باهم سه تای دیگه باهم(هرکی بازی کرده باشه متوجه میشه چی گفتم خیلی سعی کردم طوری توضیح بدم که متوجه بشین نمی دونم تاکجا موفق بودم)بعد میشینم ببینم کی چه خیابونایی روداره بعدباهم میشن مثلا من خیابون حافظ روداشتم ازرم خبایون سعدی روبعدباهم میشدیم توی خیابونامون خونه هتل کارخونه میزاشتیم.بعدهرکی ردمیشد باید بهمون پول میداد(ببخشین اگه ترتیبش درست نیست)
    _____________________

    فصل دهم:
    شب ارا:
    تا نزدیکای صبح داشتیم بازی میکردیم..دقیقا به تنهاچیزی که حواسمون نبود ساعت بود
    درفشان:ععع ااقاقبول نیست...راتین همش داره جر میزنه توبازی!
    داشتیم گل یا پوچ بازی میکردیم روپولی تموم شد...اخرشم منو اترون بردیم خخخخ همینه که هست ...برنده بازی..سلطان روپولی ..اه حالم بهم خورد
    راتین:ععع پروووو...من کجاجر زدم؟؟؟الکی حرف میزنه!؟
    ازرم:حق با درفشان...داشتی تقلب میکردی...نگونه خودم دیدم..
    راتین ادای ازرم رو دراورد هممون ولو بودیم ازخنده..:خودم دیدم...دختره لوس
    ازرم:عع ادای منو درنیار...پروهم خودتی
    اتروان:بس دودیقه...این تلفنم خودشو کشت..
    درفشان:خب شد گفتی..نمی دونستم؟..خب پاشو جواب بده عین بزداره نگاه میکنه..ععع
    اتروان:عین چی؟
    درفشان:همونی که شنیدی!
    اتروان:باشه..من یکی حالتو نگیرم اتروان نیستم.
    همونطور که کل مینداختن اتروان رفت سمت تلفن که داشت خودکشی میکرد
    درفشان:جدی پس چی هستی؟
    اتروان دیگه فرصت پیدانکرد جواب درفشان روبده ..چون تلفن روبرداشته بود خخخخ
    اتروان:سلام..
    پشت خط:......
    اتروان:ممنون,شماخوبین؟
    پشت خط:................
    اتروان:نه...راستش...داشتیم بازی میکردیم
    پشت خط.:..........
    اتروان:خب ...مادرمن چرا میزنی؟
    پشت خط:...........
    
    اتروان:ععع..چیکاربه بابادارین خب؟
    پشت خط:.....
    اتروان:چشم مامانم....چشم
    پشت خط:......
    اتروان:خداحافظ
    بعدازقطع کردن تلفن که فهمیدیم خاله نیوشابوده..اتروان یه نفس کشید بچه
    درفشان:اخییییی...الهیییی....خفه نشی یهو؟
    ودرکمال خونسردی ادامه میوش رومیل فرمود
    اتروان:تویکی ساکت...راستی چی داشتی ویزویزمیکردی؟که اسم من چی هست هان؟
    درفشان:حالاجوش نکن...برات خوب نیست...پوستت خراب میشه میترشی میمونی رودست عموو زن عمو
    یعنی ماها دلامون گرفته بودیم ازخنده
    بااین حرف درفشان ,اتروان گذاشت دنبالش یعنی فقط داشتن کوری میخوندن برای هم کوسنای نازنین روبه طرف هم پرت میکردن
    با دادازرم همه صداها خوابید مخصوصا صدای اون دوتا
    ازرم:ععع بسه دیگه...اگه کوسنای مبلام خراب شد کی جواب میده؟
    اتروان:به منچه.!
    درفشان:بس به کی چه؟
    راتین:بسه دیگه...اتروان زن عمو چی گفتن؟
    اتروان:اخ پاک یادم رفت..
    پشت بنداین جملش دستشو زدبه پیشونیش
    درفشان:محکم تربزن...تاهمون یه ذره عقلم که داشتی بپره...
    اتروان:ساکت میشی یا؟
    اترون:دِهَ بسه دیگه....خب داشتی میگفتی نیوشام چی گفت؟
    اتروان:هیچی..مامان گفت یاالان میگیرن میخوابین؟...یا بابااینا بیان اینجا؟..که منم گفتم الان میخوابیم.
    مطمئن بودیم که این اتفاق میوفته ...به خاطرهمین پسرا رفتن واحد اترون ...ومادخملاهم پیش ازرم بودیم..فقط خداروشکر تا اذان خیلی مونده بود...وگرنه مجبوربویدم بیداربمونیم....دقیقا سرنیم ساعت سه تامون رفتیم که بخوابیم ...ولی سرمون به بالش نرسیده بیهوش بودیم ازخستگی
    
    راتین:
    صبح به زور ازخواب پاشدم ولی وقتی به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت 12ظهر
    وایییییییییییییییی مدرسم...اخ بازم غیبت داشتم..بخیل چیکارش کنم؟نه زمان ه عقب برمیگرده نه هیچی .پس چراخودمو اذیت کنم؟
    اترون:اه راتین بجنب دیگه...انگرا داره چیکار میکنه چهارتا شیوید بیشترنیستاااااا انقدر سشورامیکشی
    بعدازشتن دستو صورت رفتیم لباسامون عوض کنیم داشتم موهامو درست میکردم
    راتین:اه چقدر حرف زدی..بیا مال تو
    اتروان:هوففف ..میگم بچه هاااا یه کار هیجان انگیزبگین
    اترون:اخ هستم ..میگم بیاین بریم امروز مردم ازاری؟هستین؟
    راتین:اره هستم..ولی چهخ کاری؟
    اترون:بریم ازتلف5ن عمومی زنگ بزنیم فوت کنیم قطع کنیم
    اتروان فقط داشت نگاش میکرد ولی داشتم غش میکردم ازخنده
    اتروان:اترون...چندسالته؟اخه پسره خل بریم فوت کنیم قطع کنیم هیجان داره؟
    اترون:نه خدایی نداره
    راتین:میگم بریم
    پیش دخترا ببینم اونا چی میگن؟
    دوتاشون با پیشنهادم موافقت کردن ..وبه همین ترتیب رفتیم پیش اجیام ...
    وقتی رفتیم بالا دیدیم دارن پلنگ صورتی نگا میکنن..سه تاشون صورتی پویشیدن موهاشونم خرگوشی کردن ....اخی..ولی شال سرشون کردناااااااا بگم
    اترون:دودیقه ازاون کارتون دل بکنید ..کارتون داریم
    درفشان :خب اینم تموم شد..بگو
    اترون:بنظرتون چیکارکنیمک هیجان داشته باشه؟
    ازرم:خیلی نمیخواد دنبال هیجان باشی.
    راتین:چطور؟
    شب ارا:پدرجون زنگ زدن گفتن ناهار میان اینجا باهمون کاردارن
    یعنی خود هیجان دنبالمون نه هاااااا...هی الکی میریم دنبالش والا
    اتروان:نمی دونید چیکاردارن؟
    درفشان:احتمالا درمورد درس وکلاساس
    وای خدااا مخم ،کی حال داشت بشینه درس بخونه؟
    ساعت 13 پدرجون به همراه اقابزرگ ومامان وبابااینا امدن
    بعدازناهار همه توی سالن پذرایی ازرم نشسته بودیم.....که تلفن زنگ خورد
    
    اترون:
    بعدازتموم شدن صحبت اقابزرگ،متوجه شدیم اذین بوده
    عمه هاله:اقابزرگ کی بود؟کی قراربرگرده؟
    اقابزرگ:اذین بود،گفت قراردوماه دیگه با افشین برگردن ایران
    اخ جووننن واقعا دلم برای جفتشون تنگ شده بود،اذین داداش ازرم بود افشین داداش درفشان
    ولی ازطرفی هم اصلا اخ جون نداشت...چون دوباره جنگ اعصابه سرازدواج افشین واذین گگگ
    پدرجون:قراربود این ماه برگردن که؟چی شد؟
    اقابزرگ:کارای برگشتشون عقب افتاده
    عموکوروش:ولی من فکرنکنم به خاطر این چیزا دوماه دیگه برگردن
    بابا:پس به خاطرچیه؟
    عموکوروش:ازشناختی که من ازاین دوتا دارم ...
    عمه کتایون:وااا داداش..این چه حرفیه؟یعنی به خاطر زن گرفتن نیومدن؟
    عموکوروش:بعدی نیس خواهر من..ازاین دوتا هیچی بعید نیس
    زن عمو باران:عع کوروش.این چه حرفیه؟این دوتا فقط موردای خوب پیدانکردن
    عموکیارش:ولی من باحرف داداش موافقم..ازاین دوتا بعید نیس بازبخوان بازی دربیارن
    اقابزرگ:این دفعه دیگه نمی تونن...
    عمو علی:منظورتون چیه؟
    اقابزرگ:یعنی اینکه من ابروی چندینو چندسالمو کف دستم نذاشتم که هرغلطی بخوان بکنن
    اتوسا:اقابزرگ،کی افشین اذین خواستن یه همچین غلطای بکنن؟اصلا شاید قسط امدنشون به ایران همین باشه..یعنی بخوان ازدواج کنن...
    نمی دونم یهو ازاین حرفش پرید
    اقابزرگ:شاید؟
    اتوسا:خب..چیزه...
    عمو شروین:یعنی چی؟اتوسا...کی با اذینو افشین حرف زدی؟
    یعنی سوتی ازاین بدتر؟مطمئنم افشین زندش نمیذاره خخخخ
    عماد (شوهراتوسا):باباجون چندروز پیش اذین زنگ زد..گفت قراردوماه دیگه بیان ایران همین
    یعنی عماد شیک داشت جمعش میکرد
    عمو کوروش:بعد بحث ازدواج ازکجا اوردی دایی جان؟
    اتوسا:خب..همینطوری گفتم
    بابا:مطمئنی؟
    عماد:ببخشین اینو میگم ..ولی اذین و افشین عقل درست حسابی که ندارن...من بحث ازدواجشون مطرح کردم که یهو قاطی کردن..
    بابا:اینکه دیگه تازگی نداره
    اینم بگم عمادو اذین و افشین دوستای چندینو چندساله هستن خخخ هره سه تاشون خلن خخخخ
    اتوسا:خب منم یه حدسایی میزنم...
    اقابزرگ:خیلی خب بسه..بزارین وقت یامدن بعد
    شب ارا:ماااااماااانننن
    اقابزرگ:بازشماها بدون اجازه پریدن وسط حرف بزرگترا؟
    شب ارا:خب..ببشید
    اقابزرگ:دفعه اولو دومتون که نیست..حالا بفرمایید
    درفشان:میگم منو ازرم وشب اراااا ..لباس چی بپوشیم؟
    یعنی فقط دختراهستن که توی همچین موقعیتی میتونن به فکر لباس باشن
    
    آرام:
    بعدازاینکه ازشهربازی امدیم ،داداشی قشنگ ازخجالتم درامد چون کل خونه روی سرش بود،فقط خوب شد مامان وبابا بیرون بودن
    ارتان:ارام چند دفعه بهت بگم؟هان؟چرا حرف نمی فهمی تو اخه؟چندباربهت بگم باپسررررررررررررررکل ننداززززززززز...اونم بیرون ازخونه
    ارام:خب..داداشیییی..حقش بود
    ارتان:دردو حقش بود..یه دفعه دیگه تکرارکنی خودت میدونی؟افتاد؟
    ارام:ععع خب همش میزنی ادمو
    ارتان چشاش گرد شد
    ارتان:من کی زدم؟اصلا بلدم؟؟
    ارام:نه خیرم منظورم حرفی بود
    بعدم رومو به نشونه قهر کردم اون طرف
    ارتان:نچ...اخه خواهری گل من..من میدونم چی توی اون دلت میگذره..بقیه چه میدونن که خواهری شیطون من ازروی شیطنت جواب میده؟
    با داداشی قهرنکن..خواهش...اجی جونمممم
    ارام:نچ قهرم
    ارتان:عع عجب گیرکردما..اصلا میرم پیش دوس دخترماااا
    ارام:غلط میکنی توووو
    میدونه روی این کلمه حساسماااااااااا...بعدم میدونم ازاین جربزه ها نداره
    ارام:دفعه اخرته هاااااا
    ارتان:چشم تو فقط اشتی کن اجی
    ارتان ازمن سه سال بزرگتربودیعنی من الان 17 سالم بودوارتان 20 سالش
    من واقعا به ارتان وابسته بودم..شاید جالب باشه براتون ولی ارتانو واقعا دوسش دارم وپیش ازحد بهش وابستم
    ارام:باشه اشتیم...
    ارتام:چه خبرتونه؟خونه روسرتون گذاشتین؟
    ارتام ازمنو ارتان بزرگتربود ،دقیقا 29 سالش بود
    ارتان:هیچی داداش من
    ارتام:پس به خاطرهمینه کل خونه روگذاشتین روسرتون دیگه؟
    ارتان:همیچین میگه انگار تازگی داره
    ارتام:ارام..این چه وضعش؟این شکلی تشریف بردین بیرون دیگه؟
    یه نگاه به خودم کردم،مانتوی نسبتا کوتاه شالمم افتاده بود،چادرمم روی شونه هام
    ارام:نههه این چه حرفیه؟
    دستاشو کرد توی جیبش تیکشو داد به دیوار
    ارتام:جدی؟یعنی اینطوری میتونی بری بیرون؟
    ارام:عع داداشی،خب امدم خونه اینطوری شد
    ارتام:یعنی جلوی باغ بون اینا دیگه؟
    ارتان:نه خیر امد تو اینطوری شد،توام برو بالا ارام لباساتو عوض کن بیا شامتو بخور
    ارتام:مگه شام نخوردین؟
    ارام:چرا خوردیم ،من مییل نداشتم
    ارتام:خیلی خب برو بالا تالباست رو عوض کنی میگم شامتو اماده کننن ،بیابرو
    هوف بلاخره حکم صادر شد،ولی مننن حال این پسر ررو میگرم ،بهش نمی یومد اویزون باشه ،
    ولی من حالشو میگرم حالاببیند،کسی تاحالا نشده بامن ارام حسابی اینطوری حرف بزنه درستش میکنم هه
    
    درفشان
    واقعا ازاینکه شنیده بودم داداشی میخوادبرگرده خیلی خوشحال بود بلاخره دلش امد ازاون ور دل بکنه..معلوم نیست چه خبره؟؟..که نمی تونه دل بکنه
    ولی با این حال باشناختی که ازداداشم دارم میتونم بگم لج بازترازاین حرفسات..میدونم که میتونست درسشو همیجابخونه ولی به بهانه های بنی اسرائیلی پاشد رفت اون ور من که میدونم میخواست بحث ازدواج رو دیگه پیش نکشن..نچ نچ نمی دونه ازالان دارن براش نقشه میکشن.،خخخخخ
    ولی یه حس کرم ریزی عجیبی درونم بودکه میگفت ازاین اتفاق شوم خبردارش کنم خخخخ مریضم خودتونید خخخخ
    مامان اینا هنوز داشتن درمورد زن دادن این دوتا بدبخ حرف میزدن ..حالا مگه میتونم جلوشون اینطوری دروموردشون حرف زد؟افشین کلا میشه گفت خل داداشم هم جدی بد.هم شوخه.بیا بعدمیگم خله بگین نه؟!خخخخ
    مامان:حالابزارین پاشون برسه ایران این دوتا
    عمو همایون:زن داداش نمیشه..غدترازاین حرفان...
    بابا:حق با همایون...مگه سرهمین ازدواجشون پانشدن برن انگیلیس درس بخونن؟
    زن عمو گلایل:خب ...هرچی..بازم نمیشه براشون سرخود تصمیم بگیرین..بلاخره پسرن غرور دارن
    یعنی همیچین میگن پسرن غروردارن .انگار دخترا هویجن
    امدم یه چیزی دروصف این دوتابگم ..بخیال شدم..اخه کی به این دوتا زن میده؟
    پدرجون:گلایل جان..نمیشه که همنطور الاف ول بچرخن؟
    عمه کتایون:ععع بابا..کجا این دوتا دارن ول میچرخن؟
    ایییی خدا خوابم گرفت.. باخمیازی که ما6 تاکشیدیم ...همه داشتن باچشای گرد نگاهمون میکردن
    بابا:میشه بدونم چه خبره؟درفشان
    نمی دونم چرااااا تایه چیزی میشه ازچشم من مظلوم میبننن گگگگ.خخخ
    درفشان:جانم بابایی
    بابا:چه خبره؟
      درفشان:خبری نیس...خب بابایی خسته شدیم
    عمو:یعنی چی؟
    درفشان:خب عمو راس میگم دیگه...اخرش که باید زن بگیرن..چه الان..چه بعدن
    خودم هنگ کردن این چه طرز حرف زدنه اخه؟سرم که به تنم زیادی نکرده...لم دادم دارم حرف میزنم...یعنی واقعا جای افشین خالیه ...اینجور مواقع یه پس گردنی میزنه کل اجاددتون یادمیکنی...نمی دونم چرا احساس میکنه دستش سبکه؟
    عمو همایون:اولا این چه طرز نشستن؟دوم این چه طرز حرف زدنه؟
    بدون هیچ معطلیی:ببخشید
    اقابزرگ:ازدست شماهاا..نمی دونم چیکارکنم؟
    اتروان:اقابزرگ کاری نکردیم که...حالا درفشان یه غلطی کرد ازکم عقلیش بود
    باش اتروان خااااان من میدونم توووو صبرکن...من کم عقلم
    درفشان:اتروان جان این چه حرفیه...
    فکرکنم گرفت منظورم چی بود؟اخه میخواستم لوش بدم کل کل کرده...اصلانامرد نیستم حقش ..ولی اونم کم نیورد
    اتروان:جانم عزیزم..راستی درفشان دیروز..
    درفشان:دیروزچی؟
    اتروان:میگم کافش خییلیییی جای خوبی بود نه؟مخصوصا کیکش
    درفشان:اره مخصوصا شب که رفتیم شهربازی،رفتیم قایق سواری
    چقدرادم فروشیم مادوتا خخخخ
    اترون:عع بس کنید دیگه...من یادمه ادرسشو داداش،توام بس کن دیگه حالا یه بستنی که این حرفارونداره
    یعنی قشنگ جممون کردااااااااااامشاهده فرمودین؟ولی قایق سواری چه ربطی به بستنی داره؟کیک چه ربطی به ادرس؟
    پدرجون:بس کنید..
    همیچین پدرجون گفتن بس کنید که خفه شدیم نمی دونم چرا عصبانی شدن
    عمو علی:بس دیگه..شاهاکی میخوایین بزرگ شین؟کی میخوایین دست ازاین کل کلتون بردارید؟
    درفشان:خب عمو تقصیر اتروان
    مامان:این الان جای معذرت خواهی؟
    درفشان:ببخشید
    یعنی مامانم امادس منو بزنه حالا اگه پسرش بودخخخخ چقدر من بدجنس شدمااااا خخخخ
    مامان جون:بس دیگه..
    عموشروین:بس دیگه..هی هیچی نمیگم بهتون..اصلا شما ها اینجا چی کارمیکیند؟
    اترون:خب چیکارکنیم؟
    بابا:مگه درس ندارین؟

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 9
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 513
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,731
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 390
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,612
  • بازدید ماه : 44,059
  • بازدید سال : 317,495
  • بازدید کلی : 11,814,635