close
مجتمع فنی تهران
رمان اشراف زاده های شیطون قسمت سوم
loading...

رمان فا

    ازرم:    واقعا اتروان ودرفشان ادم فروشن خخخ،بااین حرفی که اترون زدبازدوباره بحث درسو یاد بابااینا انداحت هی خدا:   …

رمان اشراف زاده های شیطون قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 213 شنبه 06 آذر 1395 : 0:19 نظرات ()

    ازرم:
    واقعا اتروان ودرفشان ادم فروشن خخخ،بااین حرفی که اترون زدبازدوباره بحث درسو یاد بابااینا انداحت هی خدا:
    اتروان:فرداکه پنج شنبس
    عمو همایون:یعنی چی؟مگه شماها کنکور ندارین؟
    عمو کوروش:راستی..چراشماها امروز نرفتید مدرسه؟
    زن عمو نیوشا:چون دیشب به زور دادو دعوا ساعت 3 خوابیدن
    عع ساعت 3 بود ولی فکرکنم دیرتربوداااااشایدم زودتررر یادم نیس خخخخ
    چشای همه گردشد به غیرازمامان اینا و مامان جون
    اقابزرگ:میشه بگین دقیقا تا3 صبح چیکارمیکردین؟
    شب ارا:خب...خب...بازی میکردیم......................


    پدرجون:چه بازی که تا اون موقع صبح طلوع کشیده؟
    بعدم همه بازی هایی که انجام شده بود رو توضیح دادم خخخ
    بابا:اینا دیگه گذشت...الانم پامیشین میرن هرکدوم 200 تاتست میزنید تاشب
    دهنم واموند خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خب به ما چه که بابا دکترا داره؟اونم دکترای دندون پزشکی ؟هان؟
    پدرجون:فکرنمیکنم تا شب بتونن200 تاتست بزنن،امروز روز اولتونه تادوساعت دیگه دبیرمیاد باهنون کارکنه،تا اون وموقع هرچندتا تونستید تست بزنید
    راتین:ازامروز؟
    عمو شروین:بله ،ازامروز
    عمو شروین همچین محکمو جدی گفتن بله ازامروز که جرات مخالفتت نداشتیم
    وبه این ترتیب تایک هفته قبل از کنکور ماداشتیم عین خرررر البته بلانسب ماهااااا داشتیم درس میخوندیم ،ولی به شرطی اقابزرگ گذاشتن برامون میارزید
    به خاطرماها اطلس ودلناز ودریا ورویا هم مجبورشدن بشینن بخونن همین طور پسرا،بعدازدادن دومین کنکور ماها یعنی منو ازرم وشب ارا درفشان
    کارای رفتموم به جزایر هاوایی درست شد،توی این چندماه اتفاق خاصی نیوفتاد،کل ماه رمضون عمارت بودیم چون واقعا هیجا عمارت نمیشد اونم توی ماه رمضون
    هرشب بابچه ها بیرون بودیم،تا قبل از ساعت یک هم خونه بودیم دقیقا ازبعدافتار میزدیم بیرون تااااا ساعت 12 بعضی اوقات هم تایک ولی دیرترنه
    دقیقا هیچ اتفاقی نیوفتاد تا اینکه توی فردوگاه همون پسره ای تو کافی رودیدیم که بادوستش بود:

    
    فصل یازدهم:
    ماهیار:
    برای تابستون تصمیم گرفته بودم برم جزایرهوایی باشاهیار،شاهیار یکی ازبهترین دوستامه یعنی برام حکم داداش روداره
    فقط تعجبم ازاین بودکه چرا درفشان رو ندیدم،
    شاهیار:توفکرچی هستی؟
    ماهیار:هیچی توفکراین دخترم،
    شاهیار:ای بابا توام بیخیال شو دیگه
    ماهیار:نمیشه،اخه چراتاحالا من این دختر رو ندیدم؟
    شاهیار:نه که خیلی تو مراسا ومهمونی ها شرکت میکنی؟میخوای ببینشون
    ماهیار:بسه ..توام هی تیکه بنداز
    شاهیار:تیکه کدومه؟حقبقتو گفتم...من موندم اقای تهرانی چطوری باشماکنارمیاد،به خدا اگه باباجون من بود الان زندتون نمیذاشت،ترشیدین بابا
    ماهیار:همیچین ترشیدین..انگارخودش الان ده تابچه داره
    شاهیار:خیله خب حالا
    ماهیار:به جایی اینکه انقدر فک بزنی پاشوگمشو خونتون وسایلتو جمع کن فردا صبح پروازه پاشو
    شاهیار:خیلی خب بابا رفتم،پس فردا میای دنبالم دیگه؟
    ماهیار:اره برو
    شاهیار:باش فعلا
    ماهیار:فعلا
    بعدازرفتن شاهیار رفتم لباسامو جمع کردم،یه ساک قهوه ای برداشتمو لباسامو چیندم خیلی مرتب
    فرداهم با رانندبابا اول میرم دنبال شاهیار بعدازاون ور میریم فردوگاه
    بلاخره ساعت 9 همه چیم جمع شد،بعدازاون رفتم لباسامو عوض کردم،ایییی خدااا اگه الان خونه خودم بودم،به اسرارمامان برنمیگشتم عمارت پدرجون چقدرخوب بود؟
    اینم بگم به غیراز عمارت اقابزرگ عمارت پدرجون منم بود یعنی عمارت پدر پدرم،که مثل عمارت برادر مامان جونم،
    هوف خودم نفهمیدم چی شد؟خخخ
    به هرحال مهم این بودکه الان برگشتم عمارت گگگگگگگ خدااااا چراباید من برگردم؟یعنی اگه با اسرارای مامان برنمی گشتم دایی خونمو حلال میکرد عجبااااا
    با لباس فوق رسمی پاشدم رفتم پایین سرمیز شام
    سرشام هیچ کسی حرف نمیزد،چه توی این عمارت چه توی عمارت اقابزرگ ،هییی
    بعدازشام رفتم بالا بگیرم بخواب چون فرداباید 6 صبح بیدارمیشدم میرفتیم فرودگاه
    
    ساعت 5 ازخواب پاشدم ،نمی دونم چرا انقدر زود پاشدم هوف،هرکاری کردم خوابم نمیبردرفتم یه دوش گرفتم سرحالترم کرد
    بعدرفتم لباسامو عوض کردم طبق معمول رسمی رسمی،رفتم نشستم پای تی وی،
    سرساعت 7 خدمتکارامدگفت همه سرمیزصیحونن هییی خدا بازمن دیرکردم؟ههههه
    وقتی رسیدم سرمیز میخواستم خودمو بزنم بابادودیقه دیرکردم اه
    دایی:چرا دیرکردی؟مگه نمی دونی باید سرساعت 7 سرمیزباشی؟
    ماهیار:عذرمیخوام
    دایی دومیم:مگه بچه ای ماهیار؟وقت زن گرفتنته؟
    اسماشون حال ندارم بگ بعدا میگم
    ای خداااا بازاین بحث مزخرف،اه حالم بهم خورد حاله خوبه 22 سالمه تازه ،میخوان زنم بدن،اون افشین واذین بدبخت چی میکشن؟هیی
    مامانجون:بس دیگه،بیابشین صبحنتو بخور
    دایی خشایار:فقط حیف نمی تونم رومامان حرف بزنم وگرنه ازهمین پرتت میکردم بیرون
    ماهیار:اخه تقصیرمن چیه خان دایی؟
    دایی خشایار بزرگترین پسربود
    دایی خشایار:بیابرو ماهیار
    بعدم رفتم نسشتم سرمیز صبحونمو خوردم ،بعدم سریع میخواستم پاشم که باباجون
    باباجون:کجا؟هنوز صبحونتو نخوردی
    ماهیار:باباجون پروازم دیرمیشه...راهام شلوغه
    مامان:باش بروپسرم،فقط مواظب خودت باش رسیدی زنگ بزن باشه؟
    ماهیار:چششمممم مامان جون خودم
    بعدم پاشدم رفتم بالا لباسامو بالباس رسمیم عوض کردم ،
    رفتم توی محوطه عمارت که ماشین منتظربوداول رفتیم دنبال شاهیار،بعدم رفتیم فرودگاه
    داشتم راه میرفتم که یکی بامخ خورد زمین
    وقتی برگشتمم چشامممم گرد شد،فقط داشتم نگاش میکردم،تیپ یاسی سفید زده بود
    البته خودش نخورد زمین یه دختره دیگه بود که پای عکسش زد اسمشو زده بود شب ارا
    وقتی برگشتم دیدم لباس شاهیار گندخورده..یعنی این دخترا فقط بلدن گندبزنن،یعنی الانکه شاهیار اینجاروروسرش خراب کنه،ولی برخلاف پیش بینی من
    شاهیار:خانوم خوبین؟چیزتون نشد؟
    دختره(شب ارا):نه ممنون،هییییی وایییی لباستون
    درفشان:عیب نداره فدای سرت،خودت چیزت نشد؟
    یعین امپیر چسبوندم یعنی چی فدای سرت
    ماهیار:توهمیشه عادت داری بزنی لباس بقیه روگندبکشی؟
    اول تعجب کرد ازچشاش خوب معلوم بود،ولی بعدش
    درفشان:اولا تو نه شما..ادب یادت ندادن؟دومااا من نبودم اجیم بود حتما پیش چشم پزشک برو واجب برات
    ماهیار:اونکه باید بره پیش چشم پزشک تویی نه من
    شاهیار:بس دیگه...حالا یه اتفاقی افتاد...شماخوبین؟
    اینو داشت به شب ارامیگفت
    شب ارا:ممنون خوبم
    درفشان:واییی اجی الهی بگردممم،بستنیتم ریخت عیب نداره الان میگم راتین بخره
    الهی بگردم برای این 3 تاپسر که گیراین 3 تادخترافتادن مخصوصا اینکشون درفشان
    ماهیار:واقعا که پروویی
    درفشان:اونکه پروتویی نه من
    
    درفشان:
    بلاخره روز مسافرت ماهم فرا رسید،
    وقتی رسیدیم فرودگاه همون پسره پرو رودیدم میخواستم بزنمش
    تازه طلبکارم هست که چرا بستنی شب ارا ریخته رولباس دوستش ؟اخه دوستش به این چه؟
    داشتیم کل کل میکردیم که باصدای همون پسره دوستش ساکت شدیم
    دوست ماهیار:عع داداش بس کن،حالا یه اتفاقی که افتاده..خداروشکر خودشون چیزشون نشده لباس من به جهنم
    بیا ببیند چقدر فرق بینن ادما این ماهی ادم این دوستشم ادمه،والا یعنی چی ؟
    بعدم دلم میخواستم ماهیار مخفف کنم خخخخخ
    ماهیار:شاهیار جان ..اخه داداش نمیشه که؟
    ععع چه اسم باحالی فکرکردم دوستن بعد نگو داداشن دیگه بدتر ولی اسماشون باحاله شاهیار وماهیار اخی خخخخخ
    پسره که فهمیدیم اسمش شاهیار:چرانشه؟خوبم میشه؟الکی دادمیزنی،ازبچگیت همین بودی
    ماهیار:خیلی خب توام
    دقیقا همون موقع پسرا رسییدن
    راتین:عع چی شده؟چه خبره؟
    اترون:ببینن دودیقه تنهاتون گذاشتیم؟
    شاهیار:عیب نداره مشکلی نیس...پاشون سرخورد خردن زمین که الهی شکر چیزشون نشد
    بچه ها که تازه متوجه این دونفرشده بودن قیافه هاشون عالی بود نمی دونستن از زور خنده چیکارکننوواخه قیافه ماهیار خیلی خنده دار عصبانی بود ،منم میخواستم زنمش قشنگ معلوم بود ،من به این هدف میرسم حالا ببیند!
    اتروان:وایی ببخشید لباستونم کثیف شد
    ماهیار:عیب نداره عادت کردیم دیگه
    شاهیار:ععع بسه دیگه داداش ...یه اتفاقی افتاد
    ماهیار:بله حق باشماست..
    درفشان:که چی الان؟هی فوت میکنی؟
    اخی هی هوف هوف میکرد
    
    ماهیار:درگیرااا من کی فوت کردم؟
    درفشان:اخی هوف هوف میکنی ...گفتم شاید درگیری جدیدپیداکردی
    چرا انقدر من بااین فرد راحتممممممممممممممم...البته تقصیرخودشم هست من باهرکی که همونطور رفتار میکنم که باهم رفتارمیکنه خخخخ
    ماهیار:به توچه دلم میخواد
    شاهیار:هیییی داداش با ادب ترازاین حرفابود؟چشم اردشیر خان و دور دیدی؟
    نمی دونم چرا اسم اردشیرخان برام اشنابود..انگار یه جادیده بودمشون
    ماهیار:بس کن توام هی داییمو میاره جلوی چشم
    خخخ حقش
    اتروان:به هرحال معذرت ..باید بریم دیر شد
    شاهیار:ماهم همینطور ....به امید دیدار
    همیچین گفت به امید دیدار هرکی ندونه فکرمیکنه ،الان توی هوایی میبنمش والا
    بلاخره رفتیم سوار هواپیما شدی بعدازچندساعت الافی...
    بعدازپذرایی توی هواپیما میخواستم صندلی رو بخوابنم که پشت سریم اعتراض کرد:
    پشت سریم:هوییی چته؟پام له شد
    چقدر صداش اشنا بود،ولی اعتنا نکردم به کارم ادامه دادم قشنگ صندلیمو درست کردم داشت خوابم میبرد که دوباه صداش امد
    پشت سریم:هوییی مگه پاتو نیستم؟گرفته خوابیده
    ولی ایندفعه برگشتم...اااااااااااااااااااایـــــــــــــــــــــــــــــــن اینچااااااااااااااااااااااااااااااااچیکااااااااااارررررررمیکرددددددددددددددد
    همیچین جفتمون باهم گفتیم تو که همه برگشتن:
    درفشان وماهیار:بازم تووووووووووو
    درفشان:ای خداااا کجابرم که این پسره نباشه؟چرا همه جاهستی؟
    ماهیار:اولا این و به درخت میگن..بعدم توچرا هرجا میرم هستی؟
    درفشان:اول من امدم.
    ماهیار:نه خیر اول من
    درفشان:کی میگه؟توهمیشه همه جا هستی
    ماهیار:نه خیرم اونکه همیشه همه جاهست توییی نه من
    درفشان:نه خیررررررررررررمممممممممم
    ماهیار:بلهههههههههههه امممممم
    دقیقا باصدای شاهیار وراتین بقیه ساکت شدیم
    بچه ها:ععع بس کنید دیگه..هواپیماستااا
    مادوتا باهم:خوب شدگفتین
    شاهیار:تموم میکنید یاپاشم؟
    مادوتا:پاشو
    راتین:ععع اقا ماهیار شمابس کنید،درفشان توام بسه
    اتروان:گذاشتین رو سرتون اینجارو
    درفشان:همش تقصیراینه.
    بعدم انگشت اشارمو گرفتم طرفش
    یکی ازصندلی جلویی بالششو پرت عقب
    فرد ناشناس:عع ساکت شین دیگه
    صدا دختر بود
   
    اترون:
    همون هنگ بودیم،اخه یه دختر اینطوری؟محاله؟ولی صداش خیلی نازبود....
    دختره برگشت :واقعاکهه...اینجاروباجای دیگه اشتباه گرفتید..اینجا یه جای عمومیه
    اترون:جدی؟خب شد گفتی..فکرکردم خصوصیه؟
    دختره:ععع جدی؟زودترمیگفتی ازاین گمراهی نجاتت بدم..حالاساکت میخوام بخوام...ای خدااا.چرابه حرف باباگوش ندادم؟
    راتین:سعی کن ازاین به بعد به حرف بزرگترت گوش کنی کوچولو!
    دختره:مواظب باش داری باکی حرف میزنی؟!کوچولو قیافته
    درفشان:ببخشین یه سوال میشه بپرسم؟
    دختر:جانم بگو
    درفشان:الان بنظرت این کوچوله؟دوتونه
    دختره:منظورم زانظر عقلی
    درفشان:وایییی عالی بودم بزن قدش
    یعنی این دخترا داشتن غش میکردن ازخنده ماهاداشتیم حرص میخوردیم....یعنی دیگه داشتم منفجر میشدم..
    اترون:عع بس دیگه!یعنی چی؟صداشون اندختن روسرشون..دخترجون توهم مواظب حرف زدنت باش
    دختره:نباشم چیکارمیکنی؟
    اترون:بدمیبینی
    دختره:مواظب باش برعکس نشه
    امدم جوابش روبدم که صدای جدی سرمهماندار ساکتمون کرد:
    سرمهماندار:ععع چه خبرتون؟یاهمین الان ساکت میشد همتون..یافرودگاه بعدی پییاده میشین کدوم؟
    ههمون خفه شدیم..نه ساکت
    ماهیار:عذرمیخوام
    سرمهماندار:جدی؟پس چراانقدر سروصدا راه انداختین؟
    دختره:خب...
    سرمهماندار:نازنین..توبیابرو جلو
    دخترهکه فهمیدم اسمش نازنینه:بابادعوام میکنه
    سرمهماندار:تااینجاشم چیزی بهت نگفته به خاطربردارته
    یعنی احتمالش هست این دخترخلبان باشه؟
    نازنین:خب چیکارکنم؟تقصیرمن نبود..
    سرمهماندار:پس تقصیرکی بود؟
    نازنین:تقصیراین پسره بود
    واشاره کرد به ماهیار بنده خداماهیار
    ماهیار:عع به منچه؟این دختره شروع کرد
    سرمهماندار:خیلی خب...بسه...استراحت کنید..تاچندساعت دیگه میرسیم همه چی معلوم میشه
    همهمون باهم سرتکون دادیم خخخخ
    بعدم دخترا نشستن باهم حرف زدن،من موندم اینا خسته نمیشن؟
    
    شب ارا:
    بلاخره بعدازچندساعت تاقت فرسا رسیدیم،ولی همین که پامون رو ازهواپیماگذاشتیم بیرون صدای سرمهماندار مانع شد:
    سرمهماندار:کجا بچه ها؟
    ههمون برگشتیم حتی نازنین
    نازنین:خب داریم میریم دیگه
    سرمهماندار:دِنشد دیگه...خلبان باهاتون کارداره...سریع تر
    اخه من موندم خلبان باهمون چیکار داره؟
    نازنین:نچ..الان باباکجاست؟
    همون موقع باشنیدن صدا برگشتیم:
    صاحب صدا:اینجا
    وقتی برگشتیم یه مرد حدود 40 سال...واقعا جذبش ادمو میگرفت..
    نازنین:سلام بابایی
    وتازه متوجه شدیم که این اقای حدودا 40 ساله جذبه دار پدر نازنینه
    پدرنازنین:علیک سلام!چه خبرتون بود کل هواپیماروی سرتون گذاشته بودید؟
    شاهیار:واقعا عذر میخوام..حق باشماست کاردرستی نکردیم
    درفشان:معلوم کار درسستی نکردیننن
    ماهیار:عجب پرویی هستی تودختر..
    درفشان:به پای تونمیرسم
    پدرنازی:بس...اینجا جای کل کل نیست ..بهتربریم..بعدصحبت میکنیم
    وبه همراه پدرنازی رفتیم قسمتی که مخصوص خلباناومهمانداربود البته جدابوداا
    (نویسنده:بچه ها انیجا یه توضیحی لازمه که بدم،درمورد اینکه جای خلبانا بامهماندارجداست اطلاعی ندارم،ولی احتمال میدم جداباشه،)
    با اشاره دست پدرنازی هممون نشستیم،بلافاصله بعدازما یه پسر که فکرمیکنم برادر نازی باشه امد،خیلی شبیه پدرش بود فقط یه چندسال کوچیک تر
    پدرنازی:خب میشنوم..دلیلتون چی بودکه نظم هواپیمارو بهم زدین؟
    راتین:خب..ازیه کل کل کویچک شروع شد..
    وهمه رو تعریف کرد
    داداش نازی:واییی شماها ازنازی هم شیطون ترین..فقط خداروشکر که من بارنازی توی این سفرنیستم..نازی بادوستاش
    ماهیار:برای چی؟
    داداش نازی:چون به احتمال خیلی زیادی هیچی مو روی سرم نمی موند
    نازی:ع نیماااا دلتم بخواد
    داداش نازی که فهمیدم اسمش نمیاس:خخ معلومه که دلم میخواد باخواهر خل چلم بیام مسافرت ولی وقت ندارم..یعنی نه که وقت نداشته باشممماااا متعلق به خودم نیستم
    نازی امد جواب برادرش روبده.یکی امدتوگفت که ماشین امادس،تابریم هتل
    پدرناز:بچه ها،ماشین امادس میتونید برین،فقط کدوم هتل هستین؟
    اسم هتل روکه گفتم..ماهیارونازی هردو برگشتن
    ماهیار:ععع ماهم همونجاییم
    درفشان:وایی باز باید تحملش کنم
    یعنی خندمون رفت هوا ازدست این درفشان،بنده خدا ماهیار موند باید چی جواب اینو بده
    نازی:وای اخ جون منم پیشتونم
    منو درفشانو ازرم:اخ جووووننن
    اتروان:اره دیگه شماها خوشحال نباشین کی خوشحال باشه؟
    شاهیار:فقط خدا به دادبرسه
    شب ارا:چرااااااااااا
    شاهیار:هیچی..به خاطر شیطنت عرض کردم...
    شب ارا:اهان
    نیما:بس دیگه پاشین برین..خوبه دیگه نازیم فعلا تنها نیست تادوست چلشم بیاد
    نازی:باش اقانیما اگه به تینا نگفتم
    نیما:بروبگو
    پدرناری:بس دیگه...برین ..خسته این..ساکاتونم تحویل بگرین امده
    بعدم رفتیم طرف ساکا که اماده بود خخخ اینا ازکجا ساکهای مارو تشخصی دادن؟چه میدونم
    ولی ازفامیلی نازی خیلی خوشم امد خیلی باحال بود اتوشیان خخخخخ اسم پدرشم اتوش بود چه جالب اتوش اتوشیان
    _______________________
    ازرم:
    وقتی رسیدیم هتل دوست نازی هم امده بود،خیلی دخترخوبی بود،
    اتاقای خیلی باحالی داشت دوبلکس بود،وقتی ازدرمیرفتی تو اول یه پاگرد کوچیک بود بعدازاون کمد دیواری،روبه روت هم ست مبل بود ،طرف راست هم تخت دونفر،روبه روی تخت تلوزیون،بالاهم یه تخت سه نفربود وبالکن قرار داشت همینطور حموم ودستشویی
    (نویسنده:عکسش رو میذارم)
    ما دخترا باهم توی یه اتاق رفتیم
    پسراهم باهم ،وای خیلی خوب بود،فقط حیف اطلس اینا نیومدن گفتن یه وقت دیگه...حیف
    بعدازاینکه قشنگ وسایلامون رو جاش رودرست کردیم رفتیم دوش گرفتیم،بعدازاونم به همراه دخترا رفتیم توی کافی شاپ هتل که بیرون هتل قرارداشت نسشتیم چای وکیک خوردیم،که بعدش پسراهم امدن باتیپی کاملا باحال..اینم بگم که ماتوی هاوایی مانتو شال بودیم
    اتروان:نمی تونستیدبه ماهم بگین؟
    ماهیار:خوبه اتاقامون بغل همه
    درفشان:خب حالا ببخشید..
    ماهیار:خب حالا نداره...دفعه اخرتونه تنهایی پامیشین میاین..نازنین خانوم شماهم امانتی
    نازی:باش چرامیزنی؟
    تینا:خب دیگه.اقاماهیار شماهم کوتا بیایین
    شاهیار:حق با داداش..دفعه اخره؟!
    اتروان:گفتن نداره داداش ...معلومه دفعه اخرشونه
    ولی بعد رگ غیرتوشن گل کرده بود.چون درفشانم ساکت بود
    درفشان:خب ...الان ماچیکارکنیم؟برگردیم تواتاق؟
    واقعا خیلی مظلوم گفت
    ماهیار:نه خیر..لازم نکرده...چای خوردین..کاراتونو بکنید بریم لب ساحل
    درفشان:جدی؟
    راتین:بله جدی..فقط لوس بازی درنمیاریناااا
    منظور راتین ازلوس بازی..طرز لباس پوشیدن بودن
    شب ارا:واقعا که راتین...بنظرت انقدر بی جنبه ایم؟
    شاهیار:هییی این چه حرفیه؟
    تینا:خب دیگه...یکی بره بستنی سفارش بده ..
    راتین:بستنی چی؟
    تینا:اومممم ...شکلاتی..فقط چترم داشته باشه
    راتین خندش گرفته بود:چشم همین؟
    درفشان:اره سر راحت بگو یه اب میوم بیار بایخو چتر..چترشم صورتی باش
    ماهیار:امردیگه؟
    درفشان:بود میگم بنویسید فقط یه دفترو خودکار دم دستتون باشه..
    ماهیار:خیلی روداری ..میدونستی؟
    ازرم:اره میدونسته..حالا پاشین برین
    شب ارا:واییی اجی دمت گرم وگرنه تا صبح میخواستن کل بندازن
    تینا:وایی جدی؟
    نازی:اره بابا..توی هواپیما داشتن همه دیگرو خفه میکردن
    نازو تینا ازماها یه سال بزرگتربودن..تا اونجایی هم که متوجه شدیم ماهیارو شاهیار 22و23 سالشون بود خخخخ چه اطلاعاتی
    فامیلی شاهیاراریانفر بود
    ___________

    اتروان:
    بعدازخوردن بیستنی بابچه ها رفتیم سمت ساحل بسیار زیبا ودیدنی..واقعا اقیانوس ارام دیدنی بود.منکه خیلی دوسش داشتم
    داشتیم بابچه ها لب ساحل قدم میزدیم که یهو سرتا پام خیس اب شد،عین موش اب کشیده..تا برگشتم ببینم کیه؟خشکم زد..خدایا چه خبره اینجا؟
    اتروان:میشه بدونم داری چه غلطی میکنی؟
    ارام:توهنوزیادنگرفتی درست حرف بزنی بادخترا؟
    شب ارا:نه ارام جون هنوز یادنگرفته
    ارام:عیب نداره دستش خودش نیست
    اتروان:الان باید معذرت خواهی کنی دیگه؟
    درفشان:وااا چرا؟
    یعنی درفشان خفه میشد نمی گفتن لاله هاااااااااا..
    اتروان:الان کی ازتونظرخواست نخود؟
    درفشان:همه....بعدم عیب نداره..دمش گرم...خودم میخواستم الان پیشنهاد اب بازی بدم..که ارام جون زحمتش روکشید
    تا امد حرف بزنم..خشکم زد..چون دوباره خیسم کردن
    اتروان:خودتون خواستین
    ماهیار:انقدر جوش نکن بخی بابا
    وبه این ترتیب ما تا غروب افتاد داشتیم اب بازی میکردیم توی ساحل..واقعا خیلی چسبیدد عالی بود
    همونطور که داشتیم اب بازی میکردیم دنبال همم میکردیم،اول که رفتیم توی اب..ماهیار امد بره اونطرف وایسه که درفشان براش پاگرفت باسر رفت تو اب
    درفشان:حقت بود میخواستی نری اونطرف که کمترخیس شی
    ماهیار:اینطوری دیگه؟باشه
    درفشان:مثلا چیکارمیخوای بکنی؟
    ماهیار:میگم حالا
    درفشان داشت همونطور حرف میزد که ماهیار رفت پشت درفشان،طوری که متوجه نشه اخه داشت بامن کل مینداخت،
    اتروان:درفشان خیلی جیغ میکشی..کی بزرگ میشی؟
    
    درفشان:هروفت تو بزرگ شدی بعد
    اتروان:جدی؟اخه میترسم من 40 سالمم که بشه توهنوز بچه بمونی
    تا امد جوابمو بده ماهیار عین بچه ها درفشان روپخ کردودرفشانم که انتظار نداشت افتاد توی اب داشتیم غش میکردیم ازخنده
    راتین:وای خدااا عالی بود
    تا راتین امد رد شه درفشان پاگرفت راتینم افتادتوی اب میخواست نیوفته که دست شاهیاررو گرفته بود که باهم افتادن توی اب
    بعدازاون دوتا نوبت من بدبخت شدهمش تقصیر ارام بود،داشتم میخندیدم ازپشت باپر کیپلس گردنمو قلقلک داد باسررفتم تو اب
    اتروان:ارام میکشـــــــــــــممممممممممممتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
    ارام:جرات نداری....ایییییییییییییییییییییییییییی
    داشت جیغ جیغ میکردکه پشت مانتوشو کشیدم افتاد توی اب وشالاپ
    بعدازاون نوبت شب اراو ازرم بود
    داشتن میخندیدن که شاهیار رفت پشت سر شب ارا..ازتوی جیبش یه سوسک مصنوعی دراورد وطوری که شب ارامتوجه نشه کرد توی کفشش وقتی شب ارا میخواست کفشش رودبیاره وببیینه توی کفشش چه خبره پخش کرد وشالااااپ
    ولی خداروشکرمتوجه نشد یعنی دخترا متوجه نشدن وگرنه فاتحش خونده بود..نوبت ازرم بود،داشت به هممون میخندید که یهو شالاپ
    وصدای خنده کسی که این کارو کرده بود بلندشد
    وقتی اونطرف رو نگاه کردیم دیدم یکی باتوپ والیبال زد به ازرم واونم شالاپ
    ازرم:هوییییی مگه کوری؟
    شخص ناشناس:اره،ولی حقت بود
    ازرم:چراااااا
    شخص ناشناس:چون خیسم کردی
    وخنده ماپسرا بودکه شلیک شد بعدازما خنده دختراهم بلندشد
    ودراخر اون شخص هم به ماپیوست،زاهرش که خوب بود
    
    راتین:
    بعدازیه دوش حسابی وحرف زدن با مامان اینا رفتیم سرمیزشام،هممون بودیم به جزء یه نفری که امروز باهاش اشناشدیم
    ماهیار میگه بچه خوبیه،قییافشم همینو میگه ،باموافقت بچه ها امد توی گروهمون که شدیم 12 نفر
    شاهیار:بچه ها،اسمش چی بود؟
    صدای ناگهانی پسره هممون روشکه کرد،فقط خیلی جالب بودکه ههمون توی یه هتل بودیم
    پسره:اسم داریوشه ،داریوش هخامنش
    ماهیار:خیلی خب فهمیدیم بیا بشین
    داریوش:عین بچگیات بیشعوری ماهیار
    ماهیار:مثل توخوب باشم؟کلاسرکلاس خواب بود
    داریوش:توکه بیداربودی چی شدی؟
    شاهیار:بس دیگه
    اتروان:هم دیگرو میشناسین؟
    داریونش:متاسفانه توی دوران ابتدایی باهم هم کلاس بود
    ماهیار خیلی بانمک ادای داریوش دراورد
    ماهیار:متاسفانه توی دوران ابتدایی باهم هم کلاس بود...اخ ننر ازخداتم باشه
    داریوش:نمی خوام باشه حرفیه؟
    درفشان:اه .چقدر حرف زدین؟!..تمرکزم بهم ریخت
    داریوش:من عذر میخوام
    درفشان:خواهش..
    ازرم:خیلی خب حالاتوام درفشان..
    درفشان:بچه پرو دارم غذا انتخاب میکنم...به توام میرسه دیگه باشه
    ازرم:مثلا چیکارمیخوای بکنی؟
    درفشان:قلقلکت میدم
    ازرم فجیع قلقلکی بود..یعنی بد قلقلکی بود
    ازرم جیغش رفت بالا:تووو غلط میکنیییییییییییی دختره پروووووو
    داریوش:چه خبره؟بس دیگه..
    ازرم:اخه همش تقصیر درفشان
    داریوش:ازدست شمادخترا...حالا یه چیز گفتن درفشان خانوم
    پس هنوز نشناخته بودش،
    درفشان یه نیش خند زد:واقعا فکر کردین فقط حرفه؟
    ماهیار:اره کاملا...چون هنوز نتونستی ازمن معذرت خواهی بگیری
    درفشان منو روگذاشت روی میز:جدی؟هنوز وقتش نشده..بزار وقتش برسه به غلط کردن میندازمت
    
    داریوش:بس بابا..انقدر قوپی نیایین
    اتروان:چی چی قپی نیاد؟دست منو اترون راتین و ازپشت میبنده خانوم
    شاهیار:جدی؟
    شب ارا:اوهم
    درفشان:خیلی خب شماهم که...ایش
    ازرم:خیلی بدی اجی
    درفشان:خب اجی ...ببشید باشه؟
    ازرم:باشه...بوج
    ماهیار:پس چرا از ازرم خانوم معذرت خواهی کردی؟
    درفشان باپرویی تمام زل زد توی چشای ماهیار:چونن که ابجیممه...خب؟
    ماهیار:خییلی پرویی
    درفشان:پروبودن ازخودتونه
    باامدن گارسون همه ساکت شدن،بعدازاینکه سفارشارو دادیم ...ماهیار شروع کرد:
    ماهیار:هرچی باشه ازتو خیلی کم روترم
    درفشان:میبنم ماشلااااا چقدرم کم رووییییی
    داریوش:بهت میاد بد زل زله باشی
    درفشان:ازکجا فهمیدی؟
    داریوش:چون خیرسرم روانشاسم
    درفشان:خیرسرتون مبارکه ...به منچه
    هنگ بود بدبخت
    داریوش:مرسی شیطون خانوم
    شب ارا:واقعا روانشسید؟
    داریوش:بله
    درفشان:عین داییی خودم
    داریوش:میشه بدونم اسم داییتون چیه؟
    درفشان:ارشاویر
    داریوش:جدی؟کدوم ارشاویر؟
    درفشان:زند
    چشاش گردشد
    داریوش:یعنی تو خواهر زاده ای دکتر زند هستی؟
    درفشان:پس چی؟
    داریوش:من معذرت میخوام
    درفشان:خواهش..فقط به دوستمم یاد بده.
    داریوش:حتما
    تا شاهیار امد حرف بزنه گارسون غذاهارو اورد...انقدر گشنمون بودکه دیگه وقت حرف زدن نداشتیم..اینم بگم غذاهاش کاملا حلال بود
    فصل دوازدهم:
    اتروان:
    صبح به زور راتین وماهیار ازخواب پاشدم،دیشب هرکاری کردیم که داریوش بیاد پیش ما قبول نکرد،
    موهامو که شونه زدم داشتم خودمو توی اینه نگاه میکردم واقعا خوش تیپ بودمااا(نویسنده:توهم همه ای پسراس خخخ)
    چشای مشکی ابروهامم مشکی ازهمه بیشتر چالم صورتمو دوس داشتم چون ازهمه خوشگلتربود....موهامم قهوای سوخته بود همیشه هم کج میکردم به طرف چپ
    شاهیار:خوشگلی بابا،خب شد دخترنشدی؟!
    اتروان:هرچی باشه خودشیفته نیستم که موقع خوابم سلفی بگیرم
    شاهیار:خوبه من موقع خواب سلفی میگرم نه موقعی که میخوام ازهواپیما پیاده شم
    ماهیار:بحث بیخودنکنید جفتتون خودشیفته این
    منو شاهیار:توساکت دیگه
    شاهیار:تودیگه ساکت ماهیار جان،یعنی فقط وقتی توی حمام این گوشی بدبخت ازدستش درامانه،اخه کدوم ادمی رودیدی که دم دردستشوئی سلفی بگیره؟
    راتین دستش موند روهوا چون داشت موهاش روشونه میکرد:
    راتین:وااااقعااااا ماهیار؟
    ماهیار:ول کنید اینو،حرف مفت زیاد میزنه
    اترون:بسه دیگه ....بابا اصلا همتون خوش تیپ بس..
    اتروان:بازچته؟ازروی اون دنده بیدارشدی؟
    اترون:سرم دردمیکنه..
    اتروان:میخواستی تایک سرت توی گوشیت نباشه
    اترون:خب داشتم بازی میکردم....باید پوز شب ارا رو میزدم
    شاهیار:برای چی شب اراخانوم؟
    اوه شب ارا خانوم.خیلی خنده دار بود
    اترون:چون باهش کل دارم سراین بازیی..باید رکوردشو بزنم
    راتین:بجنبین بابا گشنمه
    همون موقع صدای درامد وبعدش داریوش امد تو
    داریوش:به شماهاکه ازدخترام بیشتر طول میدین؟
    شاهیار:اول سلام میکنن جای واردمیشن...خجالت بکش 60 سالته فقط هیکل گنده کردی؟!
    داریوش:اولا سلام،دوما 60 نه 22 بعدم به توچه؟هیکل به این خوبی چشم نداری ببینی؟
    ماهیار:بسه دیگه..فهمیدیم هردوتون هیکلی هستین
    اتروان:من رفتم هرکی میاد بیاد هرکی ام نمیاد نه نیاد بای
    بعدازمن بچه هاهم امدن که توی راه رو به دخترا برخوردیم
    بعدازصبحونه به پیشنهاد دخترا رفتیم گشتو گزار توی هاوایی.
    اول ازهمه رفتیم سمت تنگه ویمیه که خیلی تعریفش رو شنیده بودم
    ___________________________________________________

    شب ارا:
    ازوقتی رسیده بودیم یه لحظه هم استراحت نکرده بودیم چون واقعا تنگه ویمیه خیلی قشنگ بود...
    منو اقاشاهیار باهم بودیم،اتروان وارام باهم،درفشان وماهیارباهم،اترون نازنین باهم،ازرم داریوش باهم،راتین وتیناهم باهم راه میومدن،جای خیلی سرسبزی بود واقعا ادم به وجد میومد ...مخصوصا اگه این درفشان و ماهیار ساکت میشدن:
    درفشان:اخ دودیقه صبرکنید من یه عکس بندازم
    ماهیار:سوخت اون گوشی بدبخت..ولش کن
    درفشان:گوشی خودمه میخوام بسوزه
    ماهیار:کشتی مارو انقدر سلفی گرفتی...خوشگلی بابا
    درفشان:اولا توبابای من نیستی...بعدم گ و ش ی ه خ و د م ه
    ماهیار:خب الان باتریش تموم میشه ماهارو کچل میکنی؟!
    درفشان:نترس توکچل هستی..کسی تورو کچل نمیکنه
    ماهیار:همش تقصیرتوعه دیگه...موبه سرم نذاشتی
    درفشان:ازهمون اولش کچل بودی..تقصیرمن ننداز.
    ماهیار:دقیقا ازهموم اول چه موقعی هست؟
    درفشان:بد تولدت
    ازرم:ععع بس کنید دیگه...دارن باهم میان همش دارن کل میندازن
    داریوش:ولشون کنید ازرم خانوم ...چجفتشون خلن
    ازرم:یعنی چی این حرف؟کی میگه اجی من خله؟


    داریوش:کسی نمیگه...دارم میبنم
    ازرم:هیچ هم اینطور نیست
    داریوش:هیچ هم اینطور هست
    ازرم:خیلی لوسیی
    داریوش:به لوسی شمادخترا نمیرسم
    ازرم:خیرسرش روانشاسه
    داریوش:ععع چه ربطی به رشتم داره؟
    ازرم:دلم میخواست ربطش بدم حرفیه؟
    داریوش:منکه حرفی نزدم....
    ازرم:نزدی؟
    داریوش:من عذر میخوام..اصلا اینارو بخی بریم بستنی بخوریم
    ازرم:اره اخ جون بریم
    ارام:اوه چه حوصله ای دارن اینا
    اتروان:پس چیکارکنن؟
    ارام:الان حال بستنی خوردن ندارم
    اتروان:ببخشید مادمازل چی میل دارید؟
    ارام:یه سالاد کرگدن
    اتروان:ایا زیاد حرف زدم؟
    ارام:خیلی مخم داره سوت میکشه
    اتروان:اه خراب کردی اهنگو
    ارام:دلم میخواست خراب کنم
    اتروان:باش چرامیزنی؟
    ارام:من دلم بستنی ن م ی خ و ا د
    اتروان:پ س چ ی م ی خ و ا د؟
    ارام:بریم قایق سواری؟
    اتروان:باش بریم
    ارام:اخ جوون
    
    شاهیار:
    بلاخره بعدازتوافقات انجام شده اول رفتیم بستنی نوش جان کردیم،با کل کلایی نازنین واترون که نمی دونستم کدومشون روبزنم:
    نازی:اه چقدر بی مزس بستنیش
    اترون:عین خودته تازه
    نازی:تویکی لازم نکرده حرف بزنی
    اترون:چرا انوقت؟پسربه این خوش تیپی؟
    نازی:این توهمی که خودت زدی..وگرنه هیچم خوش تیپ نیستی..
    اترون:کی گفته؟
    نازی:من.اخه کدوم عاقلی میاد...تیپ مشکی زرشکی بزنه؟
    اترون:من!؟..تازه باید ازخداتم باش همراهت انقدر خوش تیپه
    نازی:بعد اگه همراه خوش تیپ نخوام باید کی روببینم؟
    اترون:خود زشتتو
    نازی:اون که زشته تووووویییییی
    اترون:باش بابا....فهمیدیم خوشگلی..هه اونم باید دعا به جون لازم ارایش کرد
    نازی بداخماش رفت توهم خب راست میگه دیگه
    نازی:اولا..من تاحالا هیچ وقت بیرون ازخونه ارایش نکردم..دوما اون دوست دختران
    بعدم روشو کرداون طرف به نشونه قهر..یعنی دیگه قاطی کرده بودم ازدستشون
    شاهیار:ععع بس کنید دیگه!؟عین بچه ها دارن باهم کل میندازن

    شب ارا:شماکه بزرگی باهاشون کل ننداز
    شاهیار:تیکه انداختی؟
    شب ارا:په نه الان ازاین لحن کوبندت حساب بردم
    شاهیار:باش شب ارا خانوم تیکه بنداز...باش
    شب ارا:خیلی خب بابابزرگ بسه
    شاهیار:درست حرف بزن..من کجام شبیه بابابزرگاس؟
    شب ارا:همین غرغرکردنات
    شاهیار:اخ من کی غرغرکردم؟
    شب ارا:لابد غرغرکردی.من هیچ وقت هیچ چیزی روالکی نمی گم
    شاهیار:صدالبته
    همون موقع صدای راتین نذاشت دیگه شب ارا حرفشو بزنه
    راتین:خب جماعت پاشین بریم قایق سواری
    تینا:نه..الان نریم
    راتین:برای چی؟
    تینا:خب...چیزه..هیچی
    راتین:ععع نه بگو
    تینا:مسخرم نمی کنی؟
    راتین:چراباید مسخرت کنم؟
    تینا:خب من الان ه*و*س پشمک کردم
    

    راتین:خب من الان پشمک ازکجابیارم؟
    تینا:نمی دونم..یعنی اینجا یه دونه پشمک فروشی هم نیست؟
    راتین:توی هتل هست..شب برگشتیم اولین کاری که میکنم میرم پشمک میگرم خوبه؟
    تینا:باش قبول..حالابریم قایق سواری؟
    راتین:بفرمایید
    بلاخره همه رضایت دادن بریم قایق سواری،و واقعاهم عالی بود
    چون غروب افتاب اونجا بودیم هیچ چیزی قشنگ تراز غروب وطلوع افتاب نیست
    درفشان:خب اینم ازافتاب خانوم که رفت خونشون..ولی مانرفتیم
    ماهیار:خب شد گفتی فکرکردم رفتیم
    درفشان:کسی ازتوو نظر نخواست
    ماهیار:نه اتفا.....
    راتین:بس دیگه ادامه کل کل توی ماشین
    شاهیار:راس میگه راتین بریم به شمادوتا باشه تافردا صبح میخواییین کل بندازین
    شب ارا:بریم
    بعدم همگی به طرف ماشینا حرکت کردیم
    دقیقا یک ساعت بعد توی رستوران هتل بودیم
    ________________

    راتین:
    به خاطرقولی که به تینا داده بودم ،رفتم براش پشمک گرفتم فقط خداکنه خوشش بیاد ازپشمکش اخه صورتی بود،
    تینا بهش میومد خیلی دخترارومی باشه،یعنی توی این دو روزی که دیدمش واقعا دختر ارومی بود،برعکس نازنین
    دخترا توی اتاقشون بودن به خاطرهمین مجبور بودم برم دم در اتاقشون،نمی دونم چرا ولی دلم میخواست ببینم اتاقشون چه خبره..به خاطرهمین گوشمو چسبوندم به در،خیلی اروم بودن احتمال زیاد درفشان نبود...بلاخره تصمیم گرفتم دربزنم بعداز سه بار درزدن :
    تینا:بله کیه؟
    راتین:تینا خانوم میشه درو بازکنید؟
    تینا:الان
    دقیقا الانش شد دودقیقه ،وقتی درو بازکردچشم روی اولین چیزی که ثابت موند موهاش بودکه ازشال سفیدش زده بود بیرون:
    تینا:اوهم...کاری داشتین؟
    راتین:ععع .چیزه..یعنی اره
    تینا:خب بفرمایید؟
    تازه یادم امدچیکارداشتم .....
    راتین:اینم پشمک که خواسته بودین..فقط خداکنه خوشتون بیاد چون فقط صورتی داشت
    کاملا ازچشاش معلوم بودکه به خاطر یه پشمک چقدرخوشحال شد
    تینا:واییییی مرسی اقاراتین..ممنون..اتفاقا صورتیش خوشمزه تره
    بعدم پشمکو ازدستم گرفت
    راتین:خب اگه کاری ندارین..من برم؟
    تینا:اوممم راستیش میخواستیم با دخترا بریم محوطه هتل...شماهم میتونید بیایین؟به خاطردفعه قبلی که گفتین؟
    راتین:ااها..بله چرا نیایم؟اتفاقا بهترم هست یه هواییم میخوریم..الان میرم بهشون میگم شماها هم امادشید
    تینا:باش
    راتین:راستی تیناخانوم
    تینا:بله؟!
    راتین:درفشان کجاس صداش نمیاد؟
    نیشش خیلی شیک بازشد:دارن با نازی و ارام بالش بازی میکنن بالا به خاطرهمین صداشون نمیاد
    چشام گرد شد:بالاش بازی؟
    تینا:اره دیگه نه که بچه دوسالن به خاطرهمین..خب من برم تو پشمک ازدهن میوفته
    خندم گرفت:بله بفرمایید
    بعدم خیلی شیک درو بست ..نچ نچ بیا پشمک میگری تعارف نمی کنن بری تو هیی روزگار
    بعدم راه افتادم سمت اتاق خودمون به پسرا گفتم بریم محوطه دخترام میان داریوش طبق معمول توی اتاق ما پلاس بود فقط موقع خواب میرفت اتاق خودش
    
    ازرم:
    بابچه ها تاساعت 1 توی محوطه داشتیم حرف میزدیم،هرچی بود درمورد هم دیگه هرچی لازم بودرو متوجه شدیم فامیلی داریوش هخامنش بود، فامیلی شاهیار اریانفر، فامیلی ارام حسابی بود،فامیلی نازنین اتوشیان ،فامیلی تینا اشکانی فربود فقط یه چیزی خیلی عجیب بود اونم فامیلی ماهیار که عین فامیلی ما بود:
    داریوش:بچه ها بیایین یه چیزی رو ازالان معلوم کنیم،قبول؟
    ازرم:خب چی رو؟
    داریوش:اول قبول کنید بعد..
    راتین:باش قبول بگو..
    داریوش:بیایین این تعارفای الکی کناربزاریم..یعنی این اقا وخانوم..واقعا سخته بخدافکرمیکنم تو خونم
    حرفش منطقی بود کاملا
    اتروان:اره هستم.واقعا سخته
    داریوش:پس قبول؟
    ههمون باهم:قبول
    یعنی واقعا راحت شدیم،خسته شدم هی اقا خانوم ایششش
    درفشان:حالا این حرفا بخی ،فردا کجابریم؟
    ماهیار:شمانگران سلفی گرفتنت نباش،میرسی
    درفشان:اقای بانمک شماا اول فامیلیتو بگو،بااین چیزایی که تو تعریف کردی معلوم ازخانواده های اشرافی
    ماهیار:عع فهمیدی؟اخ چقدر بدشد
    درفشان:لوس بی نمک
    ماهیار:خانوم بانمک،به شماچه؟
    درفشان:چون همه چیز به من بط داره
    ماهیار:فکرنکنم؟!
    درفشان:اتفاقا من فکرمیکنم
    ماهیار:مگه اصلا توفکرم میکنی؟
    بازنگ خوردن گوشی درفشان،دیگه نتونست به حرفش ادامه بده
    ارام:کیه درفشان جون این وقت شب؟
    درفشان:افشینه
    هنگ بودیم،افشین این موقع شب بادرفشان چیکارداشت؟مگه انگیلیس نبود؟
    اتروان:خب چرا معطلی جوابشو بده
    درفشان:خب شد گفتی نمی دونستم
    بعدازاین حرف گوشیش روجواب داد
    درفشان:سلام افشین خان چه عجب یادی ازماکردی؟
    افشین:_____________
    درفشان:چطور؟
    افشین:________
    درفشان:خب....الان هتلیم....راستی توکجایی؟شمارت برای انگیلیس نیس؟
    افشین:_______
    درفشان:چییییییییییییییییییییییییییییی؟مگه نگفتی یه ماه دیگه؟شمادوتا معلوم هست چطونه؟
    افشین:________
    درفشان:باش کاری نداری؟
    افشین:_________
    درفشان:نه ..خداحافظ
    شب ارا:چی میگفت افشین؟
    درفشان:هیچی ..گفت برگشتن ایران
    
    افشین:
    به خاطر غورغورایی مامان اینا مجبورشدیم زودتربرگردیم ایران،فقط نمی دونم چرا هرچی بچه هارو میگرم جواب نمیدن ،یعنی وقتی اذینم میگرشون همینه:
    اذین:یعنی دیگه دارم خل میشم ازدست اینا
    افشین:خب لابد نیستن؟
    اذین:اخه کجان؟
    افشین:چه میدونم نیم ساعت دیگه میرسیم عمارت معلوم میشه
    یعنی فقط میخواستم پام برسه عمارت من میدونم این 6 تا،درستشون میکنم
    اذین:میگم داداش اگه بخوان بحث ازدواجو بکشن وسط چی؟
    افشین:اگه بخوان؟؟ازدر نرفته تو زنمون ندن خیلیه
    اذین:خل دیونه..جدی میگم
    افشین:خیله خب بابا...چی میگی منظورت چیه؟
    اذین:میگم ،بهشون بگیم؟
    افشین:په نه میخوای اقابزرگ گردنمونو بزنه؟مگه خلم نگم؟بعدم تا الان خودشون متوجه شدن
    اذین:خب..اگه اینطوری که خیالمون راحت
    افشین:اوم...دقیقا
    دلم برای پروانم یه ذره شده بود،پروانه و نیلایه ماه پیش برگشته بودن ایران،
    پروانه عششقم بود زندگیم بود همه چیم بود....نیلاهم عشق اذین
    بلاخره بعدازنیم ساعت رسیدیم عمارت بزرگ ..اقابزرگ ،عمارت اقابزرگ ازسنگ مرمر سفید بود،واقعا قشنگ بود ادم به وجد میومد بعدازعمارت اقابزرگ عمارت باباجونم بود،عمارت باباجون اجرنمابودخیلی هم خوشگل بود،
    بعدازاینکه با بابا ایناو مامان اینا سلام احوای پرسی کردیم،رفتیم بالا توی اتاقمون تا لباس عوض کنیم..فقط یه چیزی خیلی تعجب داشت..نبودن بچه ها
    بعدازیه دوش حساببی لباسامو عوض کردم به همراه اذین رفتیم پایین پیش بقیه:
    افشین:مامان..؟!
    مامان بارانم:جانم ؟!
    افشین:میگم این زلزله ها کجان؟خبری ازشون نیست؟
    عمو همایون:هوایین
    هنگ کردم یه لحظه...6تا بچه 18 ساله تنها تو جزایر هاوایی؟
    اذین:اقابزرگ،اخه چطوری؟
    اقابزرگ:یعنی چی؟
    افشین:اخه...فقط 18 سالشونه..
    اقابزرگ:تنهانیستن
    یعنی رسما تو امپاس بودماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
    افشین:یعنی چی؟
    اقابزرگ:پسر هخامنش،اریانفرونوه ماهرخ هم هست ،دختر اتوشیان،اشکانی هم هستن
    فقط خدا به دادبرسه همشون زلزلن با اینکه ماهیار وشاهیار وداریوش 22سالشون ولی بچترازسنشونهستن
    بعدازشام زنگ زدم به درفشان،که بلاخره خانوم جواب دادن،خیلی تعجب کرد ازاین انقدر زود برگشتیم ایران خب بچه حق داشت
    بعدازحرف زدن با درفشان خیالم راحت شد ،بلاخره همین یه خواهر رو که بیشتر نداشتم .
    
    درفشان:
    دقیقا یک هفته ازامدنمون به هاوایی میگذره،دقیقا همه جای هاوایی رو دیده بودیم توی این یک هفته،فقط یه چیزی برام غیرعادی،یعنی عادی نیست
    توی این یک هفته به بودن ارام تینا نازنین خیلی عادت کردم،یعنی فقط من به بودن این سه تا عادت نکردم... 3تامون عادت کردیم هم من هم ازرم هم شب ارا
    انگار شیش تامون ازخیلی قبل هم دیگرم میشناسیم،واقعا عین خواهرن برامون توی این یک هفته سرازهمه چی هم دراوردیم
    امروز قراره بابچه ها بریم بگردیم ،یه گردش عالی....فقط ....نمی دونم چرا دلم میخوادبا ماهیار باشم..بلاخره سرازفامیلیش دراوردیم..فامیلش عین فامیلی خودم تهرانیه .
    نمی دونم به بودن ماهیارهم عادت کردم...نمی دونم من فقط اینطوریم یا شب ارا ازرم ارام تینا نازنین هم عادت کردن...به بودن داریوش شاهیار اترون اتروان راتین ماهیار
    شب ارا میگفت اونم عادت کرده به بودن شاهیار ازرم میگفت دلش میخواد داریوش باشه مثل این یه هفته ازرم ازهممون احساساتی تره...ارام وقتی ازش پرسیدم نظرش درمورد اتروان چیه؟گفت پسرخوبیه...اونم عادت کرده اتروان باشه..همینطور نازنین و تینا
    نمی دونم چه بلای داره سرمون میاد..فقط امروز اغاز هفته دوم شد که باهم باشیم...نمی دونم توی دوماه دیگم همین حسه؟یعنی فقط عادت دارم به بودنش؟
    نمی دونم؟خداکنه همین بمونه...
    امروز که داشتم با مامان حرف میزدم گفت یکی دوماه دیگه نتایج کنکور پسرا میاد برای مادخترام احتمال زیاد اوایل مهر یا اواخر شهریور ..اینا مهم نیست ..مهم اینکه متوجه شدیم ماهیاروشاهیارو داریوش هم دانشجوهستن...ولی توی همین فرصت کم متوجه شدم ماهیار خیلی شیطونه ..وقتی توی لیوان ابم نمک خالی کرد فهمیدم ...وقتی منم توی نوشباش فلفل ریختم فهمید که تلافی میکنم:
    ماهیار:بچه ها میگم همین جا خوبه؟نگهداریم نه؟
    راتین:نه دادا بریم جلوتر بهتر
    درفشان:صبرکنید من میخوام عکس بگیرم
    ماهیارباخنده:باش شیطون خانوم،نترس عکسم میگرییییی
    درفشان:خودم میدونم
    ماهیار:چقدرخوبه که خودت میدونی
    درفشان:بله من همه چی رو میدونم
    ارام:بس کنید شمادوتام دیگه
    اتروان:راس میگه ارام،یعنی ولتون کنن تا فرداصبح میخوان کل بندازن
    منو ماهیارباهم:تودیگه ساکت
    بدبخت کلا محو شد
    اترون:هوییی کجا میری؟
    ماهیار:خودتون گفتین برو جلوتر
    اترون:الان پس کجاییم؟جلوتریم دیگه
    ماهیار:خیلی خب بابا،برزین پایین رسیدیم
    درفشان:ادم باش درست حرف بزن
    ماهیار:توبرو عکستو بگیر
    درفشان:حتما
    ماهیار:درفشان؟!
    درفشان:بله؟!
    ماهیار:هیچی فقط...همین اطراف باشیا؟
    درفشان:باش اقای نگران
    بعدم رفتم برای خودم توی جنگل عکس بگیرم..واقعا جای فوق العادی بود..هرچی عکس میگرفتم کم بود....هواهم ابری بود
    فقط نمی دونم چرا یه ذره خوشم امد نگرانم شد ..ولی هرچی پروووه به تمام معناست.
    داشتم عکس میگرفتم که یکی ازپشت سر پخم کرد صدمتر پریدم هواااا.وقتی برگشتم دیدم ماهیار داره غش غش میخنده
    درفشان:کوفت..ترسیدم
    ماهیار:خیلی خب ....چرامیزنی؟
    درفشان:چون حقته
    ماهیار:باش حقمه وقتی تنهات گذاشتم سکته کردی ازترس بعد
    انگار بابچه طرفه پرو
    درفشان:اصلا کی گفت بیایی؟که حالا میخوایی بری
    ماهیار:خیلی بدی...خب منم دلم میخواد عکس بگیرم بده؟
    درفشان:نه خیرم...عکستو بگیر به منچه
    ماهیار:د نشد دیگه ...بیاباهم بریم اون بالا عکس بگیری
    درفشان:باش...فقط بچه ها کوشن؟
    ماهیار:هیچی بابا هرکدوم رفتن یه طرف من موندم تنهای تنهای بین این بیابون برهوت
    درفشان:احتمالا چشات به چشم پزشکی نیازی نداره؟
    ماهیار:چرا چشم پزشکی؟اتفاقا عالی عالی چشمام
    درفشان:مشخصه
    ماهیار:حالا بخی بریم؟
    درفشان:بریم
    درقیقا تا نزدیکایی غروب داشتیم عکس میگرفتیم...یه چندتا عکسم ماهیار بادوربین خودش گرفت..منم یه چندتا عکس بادروبینم از ماهیار گرفتم واقعا خوش تیپ بودااااااا
    
    داریوش:
    داشتیم با ازرم لب ساحل اروم بدون کفش وجوراب قدم میزدیم،خیلی ذوق داشت....وقتی ذوق میکرد برای چیزی..عین بچه هامیشد...به بدون باهاش عادت کردم
    الان فقط یک هفته بود که باهم بودیم...تاحالا به بدون هیچ دختری کنارم عادت نکرده بودم...نه فقط من،حتی ماهیار یه دنده..شاهیار مغرور
    باشناختی که نسبت به اتروان واترون وراتین پیداکرده بودم...اوناهم همین طور بودن
    ولی باحرفای که بچه هامیزدن مطمئن شدم اوناهم عادت کردن به بودن دخترا...میتونم اعتراف کنم توی همین یک هفته فهمیدم درفشان چقدر شیطونه ولی چقدر دلش پاکه..یعنی نه فقط درفشان..هم ازرم هم شب ارا هم ارام هم نازنین وتینا،
    ازاون دخترای نبودن که خودشون برای پسرابکشن...نمی دونم ازرم ازبودن من درکنارش عادت کرده؟نکرده؟نمی دونم چرا وقتی فکرمیکردم به بودنم عادت نکرده اخمام میرفت توهم
    واقعا به بودنش عادت کرده بودم..نه تنها من بلکه 6تامون همین بودیم:
    داریوش:سرمانخوری اینطوری توی اب راه میری؟
    ازرم:نچ ،لباس ارودم باخودم
    داریوش:لباس؟!برای چی؟
    ازرم:اخه قراره اب بازی کنیم
    چشام گرد شد
    داریوش:اخه..ماها لباس نیوردیم
    ازرم:خب من منظورم دخترابودن
    داریوش:جدی؟دیگه چی
    ازرم:هیچی
    ولی هرچی بود پرو بود،کلا دخترااا پروووتشریف دارن
    داریوش:واقعا فکرکردی میذاریم؟
    یه نگاه عاقل اندر سفهمی بهم انداخت که نگو
    ازرم:دیگه چی؟
    داریوش:چی دیگه چی؟
    ازرم:لابد ازاین به بعد میخوام ازاتاقم بیام بیرون باید اجازه بگیرم؟
    داریوش:نه خیرم..خانوم بانمک..منظورم این بودنمیشه که تنهایی
    ازرم:خب...چرانشه؟
    داریوش:چون ماها نمی تونیم بیاییم
    ازرم:مگه لباس نیوردین؟
    داریوش:میشه بگین سه ساعتع دارم چی میگم؟
    ازرم:عیب نداره خب برین بخرین...ماها دلمون اب بازی میخواد..نمیذارین که تو هتل بریم استخر
    یه لحظه داغ کردم
    داریوش:دیگه چه غلطی میخوایین انجام بدین؟
    بچه هنگید ازاین لحن خشک وجدیم
    ازرم:خب...چیزی.....چرا عصبانی میشی؟من یه چیزی گفتم
    داریوش:دیگه نگی ها؟
    ازرم:باچ..حالابریم من بستنی میخوام
    داریوش:چشم..بریم فقط الان نزدیک غروب زنگ بزن بچه ها بیان بریم اب بازی منم برم لباس بخرم
    ازرم:باش اول بستنی بعد لباس
    خندم گرفت ازدست این دختر..که حرف باید حرف خودش باش
    داریوش:چشمممم بفرمایییید
    ازرم:دارم میرفرماییم
    بلاخر خانوم بعدازپنج دیقه تشریف اوردن بریم بستنی بخوریم البته بعدازاینکه بچه ها امدن
    تا غروب افتاب توی اب بودیم....واقعا غروب دل انگیزیه ...دلم میخواد فقط بشینم به این غروب ارامش بخش نگاه کنم....
    
    فصل سیزده:
    نازنین:
    داشتم کانالای تلوزیونو بالا پایین میکردم...ولی حواسم جای دیگه بود.تنهاجایی که نبود تلوزیون بود...واقعا نه تنها امروز بلکه کل این یک هفته خوش گذشت
    ازهمون روز اول اشناییم با بچه ها...واقعا خیلی خوب بود..توی فکر بودم که یکی عین الاغ ترسوندتم وقتی برگشتم دیدم درفشان پشت مبل قایم شده که من مثلا نیبنمش خدایا شفاش بده بچه رو گ*ن*ا*ه داره:
    نازی:درفشان؟!
    درفشان بانیش باز:جانم نانی...چیزی شده؟ا
    نازی:نانی و مرض همون نازی بهتربود
    ارام:نه ...تکراری نانی بهتره
    درفشان:تودیگه ساکت طوفان
    ارام:خیلی پروییی
    درفشان:اخی بدو برو به اتروان بگو
    با این حرف درفشان ارام گذاشت دنبالش ای خدا تازه ساکت شده بودنااااا...دوباره شروع کردن
    تینا:یه بار دیگه اینطوری بیوفتین به جون هم خودم میزنمتون
    ارام ودرفشان:حرص نخور مامان بزرگ
    درفشان از نرده ها عین بچه ها اویزون شده:تینی جون حرص نخور دندونات میریزه انوقت من جواب مامان باباتو چی بدم؟
    بعدم ازنرده ها سور خورد امد پایین پشتشم ارام،یعنی عین بچه هاااااااااااا
    شب ارا:دودیقه اروم بگیریین دیگه
    درفشان:حرص نخوررر نمیخواییم دیگه
    ارام:ععع درخشان نوبت من بود....
    درفشان:اولا کوفتو درخشان...بعدم فقط داداشم حق داره بگه درخشان
    ارام:توام کشتی مارو با این داداشت
    درفشان:ندیدیش که عشقمووووووووووووووووو
    ازرم:درفشان بدچشم افشینو دور دیدی
    درفشان:ولش کن بابا اونو،هرحرفی بزنی میگه این چه طرز حرف زدنه..بدبخت زنش
    بدم رفت نشست سر نرده ها دوباره لیزخورد امد پایین
    درفشان:هوووو من امددددددددددددددددددددددممممممممممممممم
    نازی:فدای سرم به منچه
    درفشان:پس به کی چه؟
    تینا:بچه هااا میگم یه پیشنهاد
    درفشان:ها بنال چیه ضعیفه؟
    ههممون هنگ بودیم ازاین لحن درفشان
    شب ارا:واییی درفشان به کلی چشم دایی کوروش دور دیدی بعدم خان دایی
    ازرم:راس میگه شب ارا بد چشم همه رو دور دیدی مخصوصا عمو کوروش ارشاویرخانو
    درفشان خیلی شیک اب دهنشو قورت داد
    درفشان:که چی حااالاااااااااا؟نه خیرم اصلام چشم باباییمو دور ندیدم
    ارام:وااا مگه چی شده حالا؟فقط ازتریپ حرف زدنش هنگ کردیم
    شب ارا:خب مشکلم همینجاس..ماها اصلا اینطوری حرف نمیزنیم عین خود شماها..یعی اگه به جای شمابگیم تو تا دوروز توبیخ میکننن
    تینا:دقیقااا.ولی درفشان میشخ بگی پدرت چطوری؟
    درفشان:اوممم.خب میشه گفت بابایی خیلی به قوانین اهمیت میده ..یه جوراییم جدی ....
    ارام:خیلی دلم میخواد عکسشونو ببینم
    نازی:اصلا یه فکری..تاشام خیلی وقته..بشینیم عکسای خانوادگی همو ببینیم .چطوره؟
    ازرم:عالیههه
    به پیشنهاد نازی نشستیم عکس خانوادگی همو توی لب تاب هم دیگه دیدیم ولی واقعا پدر درفشان جذبه داشت..فقط یه جادیده بودمشون نمی دونم کجا؟
    تینا:بچه ها...چرا انقدر قیافه ها اشناس؟
    شب ارا:دقیقااااا..نمی دونم چراهاااااا
    ازرم:حالابخی..اینو ببیند
    بعدازدیدن عکسا پسرا امدن دنبالموم رفتیم بیرون شام خوردیم...واقعا خیلی خوش میگذشت فقط حیف که خیلی زود میگذشت
    بعدازشام رفتیم گشتیم توی هاوایی بعدم برگشتیم هتل تا نزدیکای سحر داشتیم حرف میزدیم ...مطمئنم فردا تاظهر خواب بودیم
    قرار شد فردا عصربریم جزایر اطرفم بگردیم وایییی خیلی خوش میگذره...
    
    اتروان:
    هوف واقعا دیگه داشتم کلافه میشدم مثلا قراربود ساعت 3 راه بیوفتیم بریم جزایر اطراف روبگردیم...اونم نه همش توی یه روز وقت نمیشه که
    قرارشد یه راست بریم سمت هونولولو که ازنمناکترین مناطق جهان به خاطرهمین بارون زیاد میاد دخترام که عشق بارون
    بلاخره بعدازنیم ساعت که به قول خود دخترا 5 دقیقه هم طول نکشید راه افتادیم......،چون ههممون توی یک ماشین جا نمیشدیم طبق معمول 3ه تا ماشین شدیمو حرکت کردیم ازروی نقشه به سمت هونولولو،
    منو ارام ،داریوش ، ازرم باهم توی یه ماشین بودیم ....درفشان، ماهیار ،اترون نازنین هم توی یه ماشین....شاهیار،شب ارا ،راتین تینا هم توی یک ماشین..خیلی هم عالی..فقط دلم برای اترون نازی میسوخت چون گیر درفشان ماهیار افتاده بودن:
    داریوش:هییی الهی بگردم برای اترون نازی...
    اتروان:اره هستم خدایی...
    ارام:وا مگه چشه اجیم؟
    ازرم:فقط یه ذّره شیطون...همین
    داریوش:خب همون یه ذّره شیطنتش پدّر همرو دراورده...
    ارام:خب حالام ..هی شماها یه ذّره دو ذّره میکنید...
    اتروان:من عذر میخوام؟!
    ارام:دیگه تکرارنشه..؟!
    اتروان:رو رو برم..
    ازرم:اینارو بخی..میگم کی پایس بریم توی جنگل بچرخیم؟
    اتروان:باورکن حاضرم قسم بخورم همین الان درفشان بهت اس داد نه؟که اینو بگی؟
    ازرم:خب حالا توام..پایین؟باید بهش جواب بدم!
    ارام:اره چرا نباشیم؟!
    داریوش:باش قبول....فقط به یه شرط؟!
    ازرم:چی؟
    منم که فکر داریوش خونده بودم باهاش موافق بودم،
    اتروان:نه باید ازبغل ما جم بخورید...افتاد دیگه؟!
    ارام:توهنوز بلدنیستی درست حرف بزنی؟اصلا بزن بغل پیاده میشم...
    اتروان:خیلی خب...عععع ..ببخشید...
    ارام:دیگه نبینما؟
    ازسر ناچاری قبول کردم..هرچی نبود امانت بود
    اتروان:خیلی خب چشّممممممه
    ارام:اورین
    بلاخره بعد از یکی دوساعت رسیدیم ...واقعا جای قشنگی بود...ماشین روباید یه جای توی پارکینگ پارک میکردی بقیه راه رو پیاده میرفتی دقیقا خود پیاده رویش نیم ساعت شایدم بیشتربود....ولی من مطمئنم درفشان با این عکس گرفتناش یه کاری دست خودش میده..حالادوربین به جهنم...
    ولی ازحق نگذریم..واقعا هم عکس گرفتن داشت..چون بارون نم نم داشت میومد..
    وقتی رسییدیم دم کوه نمیذاشتن بریم بالا...نمی دونم چرا؟!
    ولی هرطوری که بود ماهارفتیم بالا:پ
    نگهبان:Brin did not give up dangerous؟!(نمیشه برین خطرناکه!
    ماهیار:Why dangerous?(چراخطرناک؟)
    نگهبان:Chance severe, the risk of loss!(احتمال شدید، خطر ریزش!(ازدست دادن))
    ماهیار:بچه ها چیکارکنیم؟
    شاهیار:نمی دونم...ولی حیفه؟!
    ازرم:بنظرمنم حیفه
    اتروان:خب خیلی بالانمیریم
    درفشان:اوهم
    ماهیار:خیله خب پس همچیش پای خودمون دیگه؟
    هممون باهم:اره
    ماهیار:No problem, if what is our leg?(مشکلی نیست، ؟(پای خودمون))
    نگهبان:Naryn just too high!(نارین فقط بیش از حد بالا(نرین))
    ماهیار:eek:k
    وبه این ترتیب خیلی راحت رفتیم بالا..فقط نمی دونم چرا هی داشت بیسیم میزد..وقتی هم که داشتیم میرفتیم بالا هی داد میرد صدامون میکرد ماها هم خودمون قشنگ زدیم به کوچه علی چپ.....
    _____________________________

    راتین:​
    بلاخره بعدازیک ساعت پیاده روی وعکس گرفتن بچه ها لطف کردنو ایستادن...یعنی من دستم به این ماهیارو درفشان برسه زندشون نمیذارم...
    مثلا قراربود خیلی بلانیایم ..ولی چون این دوتا باهم کل داشتن مارو تا اینجا کشوندن..بدترازاین دوتا اتروان وارام بودن ...وای خدا اخه کی سرعکس گرفتن کل میندازه؟
    میخواستن ببین توی راه کدومشون بیشتر عکس میندازن..یعنی کتک میخوان...داریوش ازرم یه جور دیگه..داشتن دنبال خرگوش میگشتن واییی خداااا پااااااااممم داشت میترکید...نازی واترون م داشتن دنبال لونه مورچه ها میگشتن اخه بدبختی من یکی دوتا نیس که..اخه یکی بیاد به این دوتا اسگل بگه اخه لونه مورچه کجاس؟فقط منو تینا مثل بچه ادم امدیم بالا چون داشتیم هپ بازی میکردیم ،شب اراو شاهیارم که هییچی اصلا مرخص داشتن دنبال عقاب توی اسمون میگشتن اییی خداااااااااااااااااااااااااااااا:
    درفشان:اه چقدر میشنید..الان بارون میگره
    شاهیار:بهتر ...
    شب ارا:کجا بهتر؟خیس میشیم سرما میخوریم
    شاهیار:اینم قبول دارم
    درفشان:اصلش به این خیس شدناشه..ازبچگیتم لوس بودی
    شاهیار:اینم قبول دارم...اه بچه ها نیس حتی یدونه...
    شب ارا:مگه توبچگی یای منم دیدی؟
    اینم بگم که شب اراو شاهیار کلا سرشون بالابود داشتن توی اسمون ابری دنبال عقاب میگشتن بابچه عقاب...خداااااا
    شاهیار:راس میگه راس میگه
    ماهیار:یعنی شاهیار یه بار دیگه بگی باش باش...درسته میگی...راس میگه...اینارو بگی خودم میزنمت
    درفشان:واییییییییییییییی اخ جوووون دعوااااااااااااااااااااا
    یعنی ازدختر داییم شانس نیوردم ..میبینی نچ نچ
    ارام:بچه هااااااااااااااا یه چیزی؟
    تینا:توعکستو بگیر....
    ارام:کوفته دارم میگرم..نمی بینی
    اتروان:هیس ژستم بهم میخوره
    درفشان:حالا اینارو بخی جانم اراممم
    ارام:الهی فداتشم درفشانم....میگم دقت کردین فقط مااینجاییم تنها؟
    درفشان:خب اونکه وظبفته فدام شی....ولی خب شد گفتی تنهایی فکر کردی یا اتروانم کمکت کرد؟
    اتروان:درفشان؟!
    به به اتروان خاننننن
    اتروان:بسه دیگه...راس میگه ارام
    درفشان:فکرکردیم دولوخ میگه
    اتروان:درفشان پامیشماااا
    ارام:واقعا که اتروان..هنوز یاد نگرفتی چطوری بایه دختر باید حرف بزنی؟
    شب ارا:ولش کن اجی این کلا ادم بشو نیس
    ارام:دقیقا...ولی من ادمش میکنم
    اتروان:قول ؟
    ارام:قول
    ___________________________
    ازرم:
    به پیشنهاد ورای گیری بچه ها تصمیم گرفتیم بریم بالاتر..بارونم گرفته بود دیگه ازنم نم بارون خبری نبود...جنگلم تاریک بود وساکت...تنها صداهایی که اون سکوت رو میشکست یکی صدای رعدو برق بود..یکی صدای باد توی جنگل ..وراه رفتن ماهاروی شاخو برگها که ناگفته نمونه ازدور هم صدای زوزه شنیده میشد...ولی ماها کوتاه بیا نبودیم:
    درفشان:می....میگم.....میگم بچه هااااا..بیایین برگردیم!
    شب ارا:هستم..
    شاهیار:ععع ضدحال نشید دیگه..چیزی نیست..جنگل هوام داره تاریک میشه...گوشیه منم باطریش تموم شده..همین..وگرنه چیز خاصی نیست..
    درفشان:یعنی اگه چیزیمون بشه من شماهارو میزنم
    ماهیار:باش ماهم تورو میزنیم...
    درفشان:خیلی الان احساس بانمک بودن میکنی؟
    ماهیار:نیازی نیست احساس کنم...هستم
    درفشان:یعنی به خودشیفته گفتی برو من جات هستم...اعتماد به سقف
    ماهیار:فعلاکه تو جای خودشیفته روگرفتی...درضمن جای منم گرفتی...
    درفشان:.وای وای خندیدم....خیلی بی نمکی ماهیار
    ماهیار:همینی که هست....بعدم خیلی هم بانمکم
    درفشان:نه دیگه مشکل اینجاست که احساس میکنی بانمکی
    ماهیار:خوب شد گقتی...
    درفشان:اره اگه نمی گفتم توی گمراهی خودت گیر کرده بودی.....
    یعنی این دوتا توی هرشرایطی باید کل کل داشته باشننننن..این صدای رعدو برق لعنتی هم که ساکت نمیشه..ولی ازحق نگذریم خیلییی قشنگه..
    ازرم:بچ..بچه هاااا..میگم کی پایس عکس بگیریم؟
    اتروان:ازرم بخی خواهش
    ارام:هستم....اینجارو دیگه بخی
    تینا:وای خدااااا بچه ها میگم شماها سردتون نیست؟
    همون موقع اتروان سویشرتشو دراورد داد به ارام ..بابا ایولا اتروان ..تاحالا ازاین کارنکرده بود...
    اتروان:بیا اینو بنداز دورت ...حوصله مریض داری نداریم
    ارام:توباید همیشه یه جوری بزنی ادمو؟
    اتروان:خیلی خب لوس خانوم ببخشید اینجا جای قهرکردن نیست...
    ارام:باش پس رفتیم هتل یادم بنداز باهات قهرکنم
    یعنی همچین زدیم زیر خنده که هممون همون جایی که بودیم نشستیم
    درفشان:اخییششش خدا خیرت بده ارام..بچه ها میگم پایین بازی کنیم؟
    داریوش:درفشان بخیال...رفتیم هتل بعد..
    درفشان:خیلی خب بابا...فقط بگم گوشی منم داره شارژش تموم میشه
    راتین:میگم بچه ها..یه سوال؟!
    اترون:هوم بپرس؟!
    راتین ازجاش بلندشد اول خودشو تکون بعدسوال جالبی کرد که هیچ کدوممون پاسخگو نبودیم
    راتین:میگم الان مادقیقا کجاییم؟
    درفشانم ازجاش بلند شد:نمی دونم اگه گفتی؟
    راتین:بی مزه خانوم جدی میگم...راه گم نکرده باشیم؟
    نازی:وای نه خواهش...من همینطوریش دارم سکته میکنم ازترس
    درفشان:منم خداییی..
    ماهیار:اخیی...شماکه کلا نترس بودی..چی شد؟
    درفشان:بچه پرو این فرق میکنه
    ماهیار:چه فرقی؟
    اتروان:بس دیگه!
    اترون:بچه ها میگم بهتر نیس برگردیم؟..ساعت نزدیکایی 8
    واقعا تعجب کردیم ..یعنی واقعا انقدر امده بودیم بالا؟
    توی راه برگشت که بودیم تازه متوجه خراب بودن راه شدیم...دقیقا همش چاله چوله بود..پره ازاب..بارون هم هرلحظه شدیدترمیشد...
    صدای رعدو برقم که دیگه هیچی....واقعا ازترس یه چندباری جیغ بنفش کشیدیم ولی واقعا پسرا خود دارتر بودن..خب پسرن
    داشتیم میرفتیم ..که افتادیم توی یه سرپایین خیلی شدید..اصلا نمی دونم این سرپایینی بودازقبل؟ یامامتوجش نشدیم؟
    داشتیم میرفتیم که احساس کردیم یه نفرمون نیست
    
    شب ارا:​
    داشتیم میرفتیم پایین که متوجه نبود یکی ازبچه ها شدیم ....فقط نمی دونستم کدوممونه؟چون فقط داشتیم میرفتیم پایین هیچ کسی هم پشتش رو نگاه نمیکرد..وقتی برگشتم سمت بچه ها دیدم اجیم نیست:
    شب ارا:بچه ها درفشان کو؟
    اتروان:الان بامابود؟!
    ارام:خب الان نیست....؟!!
    داریوش:دخترا همینجا صبرکنید مابریم پیداش کنیم.!
    ازرم:نه خیرم ماهم میایم؟!
    شاهیار:لج بازی نکنید
    ماهیار:نه اتفاقا دوتاشون بیان...
    هرطوری بود نازی وازرم رفتن دنبال ماهیار، اتروان و داریوش ....منو ارام،تینا موندیم..اترون،راتین،داریوش هم داشتن اون اطراف رو میگشتن..فقط خداروشکر..چراغ قوه داشتیم توی اون تاریک وحشت ناک جنگل بااون صدای وحشتناک باد که میپیچد لای درختا...بااون بارونی که هرلحظه شدیدترازقبل ازبود...رعدو برقاهم که دیگه جای خود دارند...هردودیقه یه بار یه رعدوبرق..ولی به غیرازوحشتناک بودنش قشنگ هم بود..تاحالا رعدو برق اینطوری ندیده بودم...درعین ترسناک بودن قشنگ بود..فقط خیلی نگران درفشان بودم..چون میدونم توی این شرایط عکس نمیگره..
    صدای داد بچه ها که درفشان رو صدا میکردن میومد:
    اتروان:دررفششااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
    ماهیار:درفشاااااااااااااااانننننن هوووووووووووووووووووووووووویییییییییییی
    داریوش:درفشااااااااااااااااااان کجاااااااااااااااااییییییییییییییییییییییی؟
    دقیقا پنج دیقه داشتن میگشتن که صدای داد ماهیار باصدای رعدو برق همراه شد..بعدم صدای جیغ ماهابود چون درختا بدجور تکون میخوردن انگار دارن ازریشه قطع میشن..نمی دونم چرا اندفعه اینطوری شده بود؟تاحالا برام اتفاق افتاده بود زیربارون توی جنگل باشم هیچ کدومشون مثل این یکی نبود..
    ازصدای جیغ ما اترون و داریوش امدن پیشمون:
    داریوش:چه خیره؟چی شده؟
    شب ارا:درخ....درخت.....درختاا انگار ..انگار دارن کنده میشن
    ارام:درفشان کوش پس؟نکنه اتفاقی براش افتاده؟
    اترون:نه ..مطمئنم اتفاقی براش نیوفتاده
    دقیقا همون موقع صدای بچه ها امد که درفشان رو پیدا کردن:
    ماهیار:بچه ها بیایین اینجاس..پیداش کردم...ازرم نازی بدوییییییییینننننننن نمی تونه راه بره
    همه اینارو داشت باولوم بالا میگفت...وایی خدا یعنی چه بلایی سراجیم امده؟
    بعدازچند دیقه که برای ماها اندازه یک قرن بود درفشان به کمک ازرم ونازی امده..وای خداییی من نمی تونست راه بره حتما پاش پیچ خورده:
    ماهیار:زیر درخت پیداش کردم... داشتیم میومدیم پاش پیچ خورده باید سریع تر بریم پایین دمای بدنش پایین
    شاهیار:خیلی خب دحترا برن جلوتر ماهم پشت سرشون میایم
    راتین:بچه ها بیایین ازاین طرف ..راهو پیداکردم
    بلاخره بعدازکلی راه رفتن راه رو پیداکردیم....واقعا حالم داشت بهم میخورد احساس میکردم تب دارم...خیلی بد بود..فقط میدونستم باید این راهو بابچه هابریم تابرسیم به ماشینا بعدازاونم هتل...فقط هرچی پایین ترمیرفتیم صدای دادو بیداد بیشتر میشد انگار داشتن دنبال مامیگشتن....:
    تینا:چه خبرپایین؟
    راتین:باید بریم پایین تر...انگار امدن دنبال ما.نمی دونم؟!
    شاهیار:فقط ترخدا مواظب باشین بچه ها میدونم الان حال همه بده..خواهش
    درفشان:خیلی خب بریم فقط..
    ماهیار:درد داری؟
    درفشان:نه خیلی..درحدی هست بتونم خودم راه بیام
    ماهیاروداریوش واتروان باهم:نه خیر لازم نکرده
    ازرم:توفقط راه بیا ماکمکت میکنیم
    درفشان:خیلی خب چرا میزنید؟!
    درفشانو میشناسم بهترازخودش..میدونم درد داره ولی به روی خودش نمیاره...سعی ام داره یه جوری بحثو عوض کنه ..یه ذره حال هممون بهترشه
    تقریبا داشتیم میرسیدیم همونجایی که با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم بالاتر..که دیدیم چند نفردارن با چراغ قوه دنبال چیزی میگردن..وقتی دقت کردم دیدم دارن اسمای ماهارو میگن،که یکشون مارو پیدا کرد:
    نگهبان:اینجااان ایناهاشن..پیداشون شد
    بعدازحرف نگهبان چند نفر امدن اون طرف...یه اقایی هم بینشون بود بهش میخورد 40 ،45 باشه..همسن بابا اینا بود:
    همون اقا:معلوم هست شماها کجایین؟
    همچین داد زد سرمون
    اتروان:با...بالا بودیم
    همون اقا:خیلی بیجا کردین شماها..سریع برین پایین ببینم..درفشان پاش چی شده؟
    جانم اسمامون رو ازکجا میدونست؟!جلل الخالق(درست نوشتم دیگه؟)
    همون اقا:بربر منو نگاه نکنید برید پایین ببینم...
    بعدم به کمک نگهباناو اون اقا رفتیم پایین ..ازچیزی که میددیم شاخ دراوردیم..ابولانس..اتش نشانی...پلیس همه بودن وای خداا..مگه چیکارکردیم؟
    دیقه واقعا طاقت نداتشم چشام داشت میرفت روهم..توی راه هم فکرکنم پام پیچ خورده چون درد میکرد...فقط وقتی رسیدیم به ماشین هیچی دیگه متوجه نشدم....
    
    ماهیار:​
    وقتی رسیدیم بیمارستان اولین کاری که کردیم بعدازاینکه ازحال درفشان و شب ارا مطمئن شدیم گوشیامون رو زدیم به برق..زنگ زدم به بابا اینا تا ازنگرانی دران.
    شب ارا ازتب بالا نزدیک ماشین ازهوش رفت ...بعدم برانکارد امد بردش توی ماشین ابولانس ..بعدازاون ماخودمون تا بیمارستان امدیم،
    درفشان پاش در رفته بود به خاطرهمین باید گچ میگرفت ..شب اراهم پاش پیچ خورده تبشم امده بود پایین..روی صندلیای بیمارستان پیش گوشیم نشسته بودم
    رفتم تو فکر..چرا امروز تا اون بالا رفتیم؟همون اقاه که پیدامون کرد میگفت:اون بالا توی روزهم خطرناکه چه برسه به شب بارونی؟
    داشتم خل میشدم...اگه درفشانو پیدانمی کردیم؟اگه ..اگه یک هزاااااااااررر اتفاق دیگه میوفتاد؟
    وقتی درفشان رو پیداکردم زیر یه درخت بود داشت به خودش میپچید ازدرد واقعا حالش بدبود..دمای بدنش پایین درهمین حال تب داشت..داشتم خل میشدم باید یه کاری میکردم اون موقع ...به خاطر همین اول کتمو انداختم روش بعدبچه هاروصدازدم که نازی و ازرم امدن کمکش....توی فکر بودم که همون اقا امد:
    اقاه:به چی فکرمیکنی؟ماهیار تهرانی؟
    هنگ بودم این کیه دیگه؟شاید یکی ازدوستای باباایناس چه میدونم
    ماهیار:میشه بدونم اسمای مارو ازکجا میدونید؟
    اقاه:من اذین فرهستم...یکی ازدوستای نزدیک پدرت..وهمینطور دوست خانوداگی...دقیقا همطون رو میشناسم چون دقیقا خانوده هاتون باهم دوست هستن..ولی شماها خبرندارین
    هنک بودم..یعنی چی؟ همون موقع هم اتروان اینا پیداشون شد
    اتروان:شما ازکجا میدونستید ما اونجاییم؟
    اذین فر:شماها که زنگ میزنید به پدارتون ومیگید کجامیخوایین برین..اونام بعدش سریع به من زنگ میزنن..که دقیقا پنج دیقه زودتر رسیده بودم عمرا میذاشتم پاتون بذارید بالا...
    داریوش:اخه اون نگهبانه گذاشته..
    اذین فر:اون نگهبان بیجا کرد..باشماها..که یه شهرو علافو خودتون کردین.سریع زنگ بزنید به خونه بگین خوبین
    شاهیار:الان هممون زنگ زدیم...
    ماهیار:منم باگوشیم زنگ زدم وقتی زدم به شارژ..
    اتروان:فقط.بابا گفت اگه میخوایین اینطوری ادامه بدین باید برگردین..
    تعجب نکردم چون باباهم دقیقا همینو گفت
    ماهیار:اوهوم دقیقا...فقطم به شرط محافظ میزارن بمونیم
    اذین فر:اگه واقعا دلتون میخواد بمونید..قبول کنید..چون ازشناختی که من ازپداری شماها دارم خودشن پامیشن میان کت بسته میبرنتون
    اترون:حال بچه ها بهترشه بریم هتل...بهشون میگیم
    اذین فر:بچه ها مرخصن تاهتل همراهیتون میکنم
    بعدازکارای ترخیص بچه ها رفتیم هتل به همراه اقای اذین فر..وقتی رفتیم هتل اولین کاری کردیم این بودم هممون به نوبت رفتیم دوش گرفتیم...
    بعدازدوساعت بلاخره تونستیم بیشنیم ولی واقعا دوشش چسبید..چون باید نوبتی میرفتیم طول کشید با این که دوتا حموم داره
    راتین:پاشین بریم شام دارم میمرم ازگشنگی
    شاهیار:راس میگه بریم
    اول رفتیم دنبال دخترا...بعید میدونستم درفشان و شب ارا بتونن بیان...چون تب داشتن...ولی به غیرازاین دوتا هممون مریض شده بودیم ....چون دقیقا هرکدوممون یه نسخه بلند بالا داشتیم هیی خدااا
    وقتی رفتیم شام بخوریم...موضوع با بچه ها درمییون گذاشتیم.:
    درفشان:اتفاقا اینطوری بهتره که...بامحافظ...
    نازی:حق با اجی....چه کاری قبول نکنیم
    اتروان:دقیقا اقای اذین فرهم همینو گفتن
    تینا:اقای اذین فرکیه؟
    ماهیار:همون اقاکه مارو پیداکرد..دوست بابا ابناس..ودوست خانوداگی به خاطرهمین هممون رومیشناسه
    شاهیار:دقیقا ...بچه ها یه چیز دیگه؟
    همشون باهم:چیییییی؟
    شاهیار:میدونستید یه جورایی هممون باهم دوست خانوداگی هستیم؟
    درفشان:بعدچرا خودمون خبرنداریم؟
    داریوش:حتما به خاطراینکه توی مجالس شرکت نمی کنیم یا اگرم شرکت کنیم اون یکی نیست که هموببنی
    شب ارا: دقیقا....میگم بچه ها شماها یه زنگ به بابا اینا بزنید بعدبیایین بشینیم توی محوطه نسکافه بزنیم
    شاهیار:هستم
    بعدازاینکه خیال بابا اینا راحت شد ..قرارشد اقای اذین فرچند نفر رو بفرستن برای محافظت...
    
    درفشان:​
    توی بالکن ایستاده بودم...شب بود همه خواب بودن.ولی من خوابم نمیبرد..داشتم به اتفاقی که امروز افتاد فکرمیکردم..نمی دونم اگه ماهیارپیدام نکرده بود چی میشد؟
    با اینکه همیشه باهاش کل کل دارم...ولی بنظرم بچه بدی نیست..هرچندپرووووو...ولی یه جورایی الان به گردنم حق داره هوف
    فکرم کشیده شد به موقع شام..چرا هیچوقت ماهیارو ندیده بودم توی مهمونیا؟توی مراسما؟نمی دونم چرا شاید به قول بچه ها هروقت یکیمون بوده اون یکی نبوده
    یا نشده هم دیگرو ببینیم یاحواسمون نبود...ولی مگه میشه؟این همه سال؟هوف ..وایی خدا چقدر سوال توی ذهنمه؟!چرا بابااینا باید به اقای اذین فر بگن که ماکجاییم وقتی داشتم با بابا حرف میزدم هم نگران حالمون بود هم عصبانی...به خاطر همین هم که خیالشون رو راحت کنیم قبول کردیم که اقای اذین فر محافظ بفرسته برامون ...توی این دوماه ونیم هرمشکلی یا کاری داشتیم بهش بگیم به همین خاطر بابااینا قبول کردن که بمونیم...
    ارام:چرابیداری؟
    درفشان:خوابم نمیبره
    ارام:منم..داری به چی فکرمیکنی؟
    درفشان:به همه چی...مخصوصا امروز
    ارام:وایی حرفشم نزن خداخیلی بهمون رحم کرد
    درفشان:دقیقا..میگم ارام
    ارام:هوم
    درفشان:چرا من تاحاالا تور توی مجالسو مهمونیا ندیدم؟
    ارام:راس میگیااااا چرا؟
    درفشان:نمی دونم والا..فهمیدی به منم بگو
    _____

    درفشان:​
    ارام:راس میگیاااااا چرا؟
    درفشان:نمی دونم والا....فهمیدی به منم بگو
    ارام:میگم درفشان یعنی تو تاحالا ماهیار رو ندیدی؟
    درفشان:نه باورکن...خودمم درتعجبم که چرا یه همچین موجودخودشیفته ای رو دیردیدم
    ارام:اره خدایی خیلی عجیبه..نمی دونی چه نستی باهم دارین؟
    درفشان:وا ارام...خودش گفت دیگه دوست خانوادگی
    ارام:اخه عقل کل دوستای خانوداگی فامیلیاشون یکیه؟
    درفشان:اینم حرفیه...حالا ایناروبخی..فرداکجابریم؟
    ارام:یعنی واقعا توبااین پات میخوای راه بیایی؟
    درفشان:همچین با این پات انگار چلاقم..فقط در رفته همین
    ارام:الان خوبی؟دردنداری؟
    درفشان:من نه...تو بهتری؟
    ارام:اره
    درفشان:ولی ازحق نگذریم خیلی خوش گذشت...خیلیییی قشنگ بود
    ارام:قشنگ والبته ترسناک
    درفشان:همینش خوب بود دیگه..عین این فیلما شده بود...وای خیلی هیجان انگیز بود
    فقط داشت نگاهم میکرد قیافش عین پوکرفیس شده بود:|
    خب به منچه من هیجان دوس
    ارام:میگم درفشانی...خوابت میاد گلم برولالاکن افرین!
    درفشان:مگه داری بچه خر میکنی؟بعدم هیجان چه ربطی به خوابالودگی داره؟
    ارام:ربط داره..چون داری هذیون میگی
    درفشان:وا خل من جدی گفتم..شاید باورت نشه..ولی یه باری که میخواستم افشین روبیدار کنم ازاین شیپورا گرفتم دستم بلاسرش همچین شیپور زدم بدبخت تا نیم ساعت هنگ بود...
    ارام چشاش گرد شده بود:جدی که نمیگی؟
    درفشان:نه اتفاقا خیلی هم جدی میگم
    ارام:بعد کاریت نداشت احیانآ؟
    درفشان:چرا کار داشت بعدش مثل چی داشتم دنبالم میکرد اخرشم دوتا پس گردنی محکم ازش خوردم بعدم افتاد به جونم قلقلکم داد..رسما به گ..ه خوردن افتادم
    ارام:خب حقته عزیزم
    درفشان:بعدمیدونی جالبش کجاست؟
    ارام:نه چی؟کجاست؟
    درفشان:اینکه احساس میکنه دستش خیلی سبکه
    ارام:همشون همینن بازخوبه تو یه دونه داداش داری من چی بگم که دوتان
    درفشان:وای الهی بگردم چطوری سرمیکنی؟
    ارام:به سختی..هرکدومشون یه جور اورد میدن
    ارام:ولی با این حال خیلی دوسشون دارم
    درفشان:خب منم خیلی داداجیمو دوشش دالم
    ارام:بریم بخوابیم؟
    درفشان:اره بریم
    ارام:میتونی راه بیایی؟یاکمکت کنم؟
    درفشان:نه اجی من پایین میخوابم برو گلم برو بخواب شبت خوش
    ارام:ب*و*س شبت خوش
    بعداز رفتن ارام رفتم توی جام خوابیدم هرچند سخت بود با این پام ولی عادت میکردم..دکتر گفت یک هفته باید توی گچ باش..وقتی داشتم با مامان اینا حرف میزدم مامان گفت افشین واذین میخواستن بیان پیشمون .الهی دور داداشم بگردمممم دلم براش یه ذره شده..هیییی
    چقدر جاش خالیه
    داشتم به این فکرمیکردم که چقدر دلم براش تنگ شده ...خوابم برد
    صبحم با صدای بچه ها ازخواب بیدارشدم...که قرار بود بریم لب ساحل...امروز دقیقا سه شنبه بود...وای خداااا داره میشه دوهفته..ولی من هنوز به بودن ماهیار عادت داشتم.
    
    کیارش:​
    هممون خونه اقابزرگ جمع بودیم ...دیگه نمی تونستم تحمل کنم..نه فقط من هممون ...چندساعتی میشد ازبچه ها هیچ خبری نداشتیم.دقیقا ازوقتی اتروان زنگ گفت دارن میرن کجا..زنگ زدم به اریا
    بهش گفتم بچه هاکجان اونم گفت خودش حواسش هست ولی هیچ خبری ازهیچ کدوم نیست....
    کتایون:داداش خبری نشد؟
    همایون:نه...نگران نباش اریا باهشونه
    هاله:اگه اذین فر باهشون نبودکه من الان اینجا ننشسته بودم
    زن داداش باران:راس میگه هاله جون...دل تو دلم نیست نمی دونم چیکارکنم
    افشین:مامان من..من خودم همین امشب با اذین میریم پیش بچه ها فقط شما نگران نباش
    خوب میدونستم کله افشینو اذین عین خودمون خرابه البته یه جورایی درجش بیشتر
    مامان:لازم نکرده...فقط دفعه اخر بدون محافظ میزارینشون...توی تهران براشون محافظ گذاشتین
    اقابزرگ:حق باشماست ...براشون محافظم میزارم
    اردشیر:اخه اینارو چه به کوه جنگل
    کوروش:اتفاقی که افتاد..نمیشه که کاسه چه کنم چه کنم دستمون بگیرم باید صبرکنیم
    دقیقا بعدازاین حرف کوروش تلفن زنگ خورد...اول تلفن خونه..بعدازاون گوشیامون بودکه شروع کردبه زنگ خوردن...بچه ها بودن..حالشون خوب بود
    فقط نمی دونم شاهیار داشت چی روپنهون میکرد البته نه فقط شاهیار همشون داشتن یه چیزی روپنهون میکردن...همایون هرجوربود اترون رو راضی کرد
    که توضیح بده چی شد...دلشوره هامون الکی نبود...درفشانم پاش پیچ خورده بود..شب ارام ازهوش رفته بود....یعنی واقعا داشتیم خل میشدیم دیقه به دیقه زنگ میزدیم..تا اینکه باخود بچه ها حرف زدیم...ومطمئن شدیم حالشون بهتر
    ولی هرجور بود براشون محافظ گذاشتیم...باحضور اریا خیال هممون راحت شد...وقتی هم که بچه ها ازخودشون عکس فرستادن وتماس تصویری برقرار کردیم حالمون بهترشد..ولی موندشون فقط یه شرط داشت اونم محافظ...که قبول کردن

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 404
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,244
  • بازدید ماه : 14,202
  • بازدید سال : 141,305
  • بازدید کلی : 11,638,445