close
مجتمع فنی تهران
رمان اشراف زاده های شیطون قسمت چهارم
loading...

رمان فا

   فصل چهاردهم:​    تینا:    لب ساحل نشسته بودم داشتم به دریا نگاه میکردم....درفشان و شب ارا روی صندلایی کنار دریا نشسته بودن...ازرمو…

رمان اشراف زاده های شیطون قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 245 شنبه 06 آذر 1395 : 0:27 نظرات ()

   فصل چهاردهم:​
    تینا:
    لب ساحل نشسته بودم داشتم به دریا نگاه میکردم....درفشان و شب ارا روی صندلایی کنار دریا نشسته بودن...ازرمو ارام و نازی هم رفته بودن صدف جمع کنن​
    اتروان با ماهیار رفتن یه چیز بگیرن بخوریم....اترون وشاهیارهم روی همون صندلایی کنار دریا داشتن یاگوشیاشون بازی میکردن..داریوش هم داشت قدم میزد باگوشیش حرف میزد....راتین..رفته بود ازتوی ماشین کلاهشو بیاره
    توی فکربودم داشتم به این چندوقته فکرمیکردم....امروز سه شنبه بود یعنی سه روز دیگه دوهفته تموم میشه چهار روز دیگه میشه سه هفته
    بنظرم راتین پسر بدی نبود...ولی هرچی نباشه همشون پرو بودن...دلم برای مامان اینا تنگ شده بود..ولی بااون تماس تصویری میشه گفت یه جورایی برطرف شد...........................

 
    یه چیزی خیلی جالب بود ...همه مامان باباهامون خونه اقای تهرانی بودن....نمیشه باید سردربیاریم چرا تاحاااااااااالااااااااااا هم دیگرو ندیدیم
    توی افکارم غرق بودم که باصدای یکی ده مترپریدم هوا:
    راتین:اجازه هست بشینم؟
    تینا:اهوم بشین
    راتین:ببخشین ترسوندمت...داشتی به چی فکرمیکردی؟
    تینا:خواهش...داشتم به این دوهفته فکر میکردم...به این فکرمیکردم که چرا ماها تا حالا هم دیگرو ندیدیم
    داریوش:من بهت میگم
    وای خدااا اینا ازکجا امدن
    تینا:خبرمییدین میایین
    درفشان:تق تق خبر ما امدیم..جمع بشنید میخوام بشینم
    بعدازاینکه درفشان نشست هممون یه نفس راحت کشیدیم چون مجبورمون کرد هممون بلند شیم بعدحخودش نشت
    شاهیار:میدونستی خیلی پرویییی؟
    درفشان:اره میدونم..ولی شماپسرا رو هرچی پرو بردین
    ارام:اره والا به سنگ پا گفتن برو ما جات هستیم
    ماهیار:اخییی توام بلدی ازاین حرفا؟
    درفشان:نه فقط تو بلدی
    ماهیار:معلوم که من بلدم...
    درفشان:الان که چی؟میخوایی چی بگی؟
    ماهیار:چیز خواصی نمیخوام بگم....
    درفشان:پس چرا انقدر حرف میزنی؟
    ماهیار:دلم میخود فضولی؟
    درفشان:فضول نه کنجکاو
    ماهیار همونطور سرپا ایستاده بود..امد ردشه درفشان عصاش رو گرفت جلوی پای ماهیار اونم که حواسش نبودد باسر رفت تو اب شالاااپ
    اخه ما دقیقا نزدیکای اب نشسته بودیم.یعنی یه کوچولو اون طرف تر ابه
    درفشان:تا توباشی دیگه نگی فضول
    ماهیار:حیف ...فقط حیف پات توگچه وگرنه ادمت میکردم
    درفشان:تواول خودتو ادم کن بقیه پیش کشت
    اتروان:داداش برو لباساتو عوض کن تا سرمانخوردی
    درفشان:اخیییی لباس داری؟
    ماهیار:به فرض ندارم به توچه؟
    درفشان:هیچی میخواستم بگم قبلا ازاینکه سرمامووون بدی برو لباس بخر سرمانخوری
    ماهیار:امردیگه؟
    درفشان:یه دفترو خودکار همراهت باشه امر دیگه داشتم بگم
    ماهیار:یعن...
    راتین:بس دیگه خواهش...
    داریوش:ماهیار توام برو لباساتو عوض کن بیا...
    ماهیار رفت لباساش رو عوض کرد امد...شروع کردیم به خوردن خوراکیا
    
    اترون:​
    امروز جمعه بود ..دقیقا ازوقتی پای درفشان در رفت و گچ گرفتن....کار هر روزمون این بود بریم لب ساحل ازشب تاصبح..یعنی انقدر که لب ساحل رفتم خسته شدم...
    ولی واقعا اقیانوس قشنگ...به خاطر پای درفشان هیچ کسی حق جت اسکی و موج سواری نداشت..چون درفشان نمیذاششت یعنی قط کافی بود یه کدوممون بخوایم یه همچین کاری کنیم رسما کچلمون میکرد..
    امروزم به پیشنهاد بچه ها توی هتل میخوایم استراحت کنیم اگه این دخترا بزارن..من نم دونم مگه توی اتاق اینا تلفن نیست؟
    که به ما میگن زنگ بزنیم براشون ازکافی شاپ خوراکی ببرن؟البته ازیه طرفی هم خوب بود...چون میگفتیم برای خودمونن بیارن
    راتین:اه اترون..چقدر میکپی؟
    ماهیار:هییی ..نکنه چیزخورش کردن؟هیییی جواب ننه و باباشو چی بدم؟
    شاهیار:ماهیار توروز به روزداره به اخلاقای قشنگت اضافه ترمیشه
    داریوش:راس میگه شاهیار...بچه بودی ادم بودی..این چه طرز حرف زدنه؟
    ماهیار:خیلی خب شمادوتام که...مامان باباش..چه فرقی میکنه؟!
    راتین:هیچی فرقی نداره....فقط اینو جلو بزرگترا نگو
    ماهیار:ههییییییی بچه مگه ازجونم سیرشدم؟؟خود بابا ازسقف به حالت اریب اویزونم میکنه..قبل ازاینکه خبر به بزرگترا برسه
    یعنی عاشق داداشمم
    اتروان:یعنی دقیقا کی؟
    ماهیار:اقابزرگ دیگه
    یعنی یه لحظه هممون سکوت کردیم....فامیلیش که تهرانی بود..هرچی ماازخونه اقابزرگ میگفتیم این تایید میکرد..من مطمئنم این بی ربط به ماهانیست
    اتروان:جدی؟اقابزرگ بفهمن چی مشه؟
    ماهیار:حالاخوبه خودش میدونه هاااا
    اترون:ببینم...مثل بچه ادم بگو نصبتت چیه..تموم
    ماهیار:باورکن خودمم نمی دونم....اگه میدونستم بهت میگفتم..فقط نمی دونم چرا هیچ وقت هم دیگرو ندیدیم چون من بیشتروقتا اونجا پلاس بودم
    دهنمون ده متر وموند
    اترون:پس چرا ماها ندیدیمت؟
    ماهیار:خوب منم همینو میگم دیگه...
    داریوش:راس میگه منو ماهیارو شاهیار همش اونجابودیم
    یعنی دیگه واقعا مخامون هنگ بود
    راتین:نمیشه...اصلا دیگه راه نداره باید بفهمیم قضیه چیه؟من توی لب تابم کل عکسای خاندان تهرانی رو دارم
    بدفکری هم نبود
    داریوش: صبرکنید بگم دخترابیان
    اتروان:باش پس منم بگم چایی وبیسکویت بیارن
    بعدازپنج دیقه دختر امدن...دقیقا همون موقع هم چایی امد
    ازرم:خب قضیه چیه؟
    بعدازاینکه همه چی روبراشون تعریف کردیم..اونا بانظر ماموافقت کردن
    درفشان:من میگم زنگ بزنیم به افشین واذین واتوساوشبنم....بهمون بگن قضیه ازچه قراره
    شبنم خواهره شب ارا بود اتوسا هم که خواهر راتین افشین واذین ام که داداشای درفشان ازرم
    داریوش:هستم
    درفشان:دقیقا این چهارتا بهترین گزینه هستن...البته عمادو بهادرم خوبنااااااا
    عمادو همسراتوسا بود وبهادر همسر شبنم
    ازرم:اخه عقل کل همشون که باهمن
    درفشان:ایشش خودم میدونستم
    ماهیار:زنگ نمی زنی خودم بزنم؟
    درفشان:چشمم روشن..میخوای به داداش من زنگ بزنی؟
    شاهیار:بس خواهش میکنم..بزارین ببینیم چه خبره بعد
    درفشان و ماهیار:همین یه دفعه
    بعد ازرم زنگ زد به گوشی اذین...دقیقا بعدازسه تابوق جواب داد که گذاشت روی اسپیکر:
    اذین:به سلام به خواهرکوچولو خودم!چی شده یادی ازداداشت کردی؟
    ازرم:سلام داداجی خوبی؟
    یعنی نمی تونن مثل ادم حرف بزن مگه بچن
    اذین:علیک سلام!تونمی خوای مثل ادم حرف بزنی؟
    ازرم:ععع خیلی بدی قهرمیکنمااااااا
    وقتی صدای افشین امد متوجه شدیم که اذین گوشیش رو روی اسپیکر گذاشته
    افشین:اذین توهم دنبال دردسریاااااا
    اذین:تویکی ساکت..
    اذین:ببخشین خواهرورجک من
    ازرم:خواهش
    درفشان:اهههه چقد ر حرف میزنید..اذذذذیییییینننننن...ریسهههههه
    همیشه درفشان به اذین میگه ریسه اونم به همین خاطر باکوسن به خدمتش میرسه که درفشانم کم نمیاره
    اذین:تواخر یاد نگرفتی درست بابزرگترت حرف بزنی درخشان
    درفشان:هروقت تو یاد گرفتی منم یادمیگرم
    افشین:درفشااان؟!
    افشین با یه لحن جدیی گفت که من حساب کار دستم امد
    درفشان:ببخشید
    اذین:خواهش..خب کاری داشتین؟
    درفشان:نه خیرم
    اوه خدا به دادبرسه خانوم قهر کرد..بانزدیک شدن صدای افشین فهمیدیم امد پشت گوشی
    افشین:ععع خواهری...قهرنکن دیگه...خواهش
    درفشان:خیلییی بدی اصلا باهات قهرم...نه میگی کی میایی؟نه هیچی... الانم دعوام میکنی؟
    افشین:بگم ببخشید خوبه؟
    درفشان:اوهم دیگ تکرار نشه هااااا
    افشین:ازدست تو...چشم..حالابفرمایید چی میخوایین
    عماد:لایک افشین منت کش خوبی هستی
    افشین:به پای تونمیرسم..منچتوبازی کن
    شب ارا:میزارین بگیم یانه؟
    بهادر:بفرما خواهر زن ...بوگو
    شب ارا:ععع سلام شماهاهم اونجایید؟
    بهادر:به اجازه شما
    شب ارا:منکه اجازه ندادم
    ماهیار:ععع بسه دیگه
    یک لحظه اون طرف سکوت بقرارشد
    عماد خیلی جدی:بچه ها الان دقیقا کیاهستن؟
    اترون:سلام عماد!هممون هستیم 12 تامون
    افشین:خیلی خب ...پس یعنی به غیرازماهیار..شاهیارو داریوش ...ارام خانوم. خواهر ارتام وارتان..نازنین خانوم خواهرنیما...تیناخانوم خواهر ارشم هستن دیگه؟
    ای ام هنگ...یعنی هممون هنگ بودیم
    
    ازرم:​
    هممون ازحرفای افشین هنگ بودیم..یعنی قشنگ میدونست چه خبره ولی ازکجا؟چطوری؟​
    اتروان:دقیقا...ولی..یه سوال؟
    افشین:جانم بفرما؟
    اترون:میشه بدونیم این همه اطلاعاتو دقیقا ازکجا اوردی؟
    اذین:خیلی راحت ترازاونی که فکرشو بکنی...
    درفشان:خب بگین دیگه...اصلا ماها به خاطر همین زنگ زدیم...
    صدای همشون نزدیک شد...این یعنی همشون امدن پشت تلفن
    بهادر:خب یعنی چی؟واضح بگین
    ماهیار:ببین بهادر جان...ماباحرفای اقای اذین فر به این فکر افتادیم که چرا تاحالا هم دیگرو ندیدیم ..اونطوری که اقای اذین فر تعریف میکردن ماها الان باید بارها هم دیگرو دیده باشیم...مخصوصا من با بچه ها..چون فامیلامون یکیه..
    اتوسا:واقعا زودبفکرافتادین
    شب ارا:حالا خواهش کنیم میشه تعریف کنید قضیه ازچه قراره؟
    افشین:صدرصدکه میشه....فقط اگه وسطش بپرین وسط حرفم خودتون میدونید
    هممون باهم:قبول
    اذین:خب...اول ازهمه ..اینکه چرا تاحالا شماها هم دیگرو ندیدین...1 به علت شرکت نکردن توی بیشتر مهمانی های اشرافی وجیم زدن 12 تاتون ازمهمونی
    من فقط موندم شاهیارو ماهیارو داریوش خجالت نمیکشن ازهیکلشون که جیم میزنن ازمهمونیا؟
    داریوش:نه باورکن...اخه خیلی لوس یخه
    اذین:خیلیه خب بزارین بگم....2 اینکه هروقت یکتون بود اونیکی نبود..یعنی وقتایی که اتروانو اترون و راتین بودن بقیتون نبودین
    اذین:وقتی هم که درفشان و شب ارا و ازرم بودن بازم بقیتون نبودین...
    افشین:و وقتایی که ارام و نازنین و تینا بودن بازم بقیتون نبودین...وبه همین ترتیب هیچ وقت هم دیگرو ندیدن...
    عماد:نه که هیچ وقت...دیدین ولی حوستون بهم نبود..یعنی کلا توی هپروت بودین...یا اصلا توی باغ سیرنمیکردین...توی فکر بودین
    اتوسا:دقیقا ...وقتایی هم که ماهیار به همراه عمه جون اینا میومدن یاشما 6تا سرکلاس بودین...یا اگرم بودین ماهیار نمی یومد
    ازرم:اجی میشه یه سوال بپرسم؟
    اتوسا:اره بگو؟!
    ازرم:اخه این سه تا میگن همش خونه اقابزرگ بودن پس چرا ماها ندیدمشون
    اتوسا:بله درسته تشریف داشتن...همشم خونه اقابزرگ بودن...ولی توی عمارت نبودن.ویلای اقابزرگ توی شمال بودن.....یاویلای لواسون بودن
    اون چندباری هم که اینا امدبودن عمارت..شماها رفته بودین ویلای اقابزرگ شمال.....
    شبنم:حالا چرا شمادخترا هم دیگرو ندیدن دقیقا یک دلیل داره..چونکه اقای حسابی هرسال میرن پیش مادرخانومشون انگلیس به خاطر همین ارام و ندیده بودین
    اقای اتوشیان هم هرسال تابستون یاعید میرفتن مسافرت کم پیش میومد ایران باشن...اقای اشکانی فرهم خودشون ایران بودن
    عماد:ولی بچه های خاندان اشکانی فر مسافرت بودن
    عماد:به خاطرهمین شماها هیچ وقت هم دیگرو ندیدین ....چندباری هم پدرجون واقابزرگ بهتون گفتن برین ولی شماها قبول نکردین
    اتروان:داداش یه لحظه.پس چرا ما سه تا اینارو ندیدیم؟لابد ماها مسافرت بودیم
    عماد:نه خیر ازبس تنبلین هیچ جا نمیایین
    اترون:اخه خدایی هیچ جایی خونه خود ادم نمیشه
    افشین:به خاطرهمین چیزا شماها هیچون قت هم دیگرو ندیدن
    افشین:حالا نسبتایی که باهم داریم...همونطور که میدونید فامیلی ماهیار تهرانی ..اتوساهم گفت که ماهیار باعمه جون میومدن خونه اقابزرگ...حالا کدوم عمه جون مهمه...ماهیار نوه عمه ماهرخه... و عمع ماهرخ کوچک ترین خواهر پدرجون هستن...واما توی دورهمی های فامیل معمولا ن ماهیار میپیچون نمیومد یاشما تشریف نداشتین ون حال نداشتین..
    افشین:واما اقای حسابی دقیقا یکی ازصمیمی ترین دوستانمون هستن که همین الانم هم اقای حسابی اینجاهستن
    اذین:اقای اتوشیان دقیقا میشن پسرعمه اقابزرگ...ولی تاحالا شماها هم دیگرو ندیدین
    اذین:اقای اشکانی فرهم یکی دیگه ازصمیمی ترین دوستانمون هستن...
    افشین:یعنی طوری باهم صمیمی هستیم که ماها 24 ساعته اونطرفیم ..دقیقا اوناهم همینطور
    عماد:اقای هخامنش هم پسرعمه پدرمادرجون هستن که پدر مادرجون به رحمت خدارفتن....
    عماد:اقای اریانفرهم یکی دیگه ازصمیمی ترین دوستان خانوادگی هستن
    درفشان:پس بااین حساب وماها خیلی دیرهم دیگرو دیدیم...ولی شماها ازکجا فهمیدین ماها هم دیگرو دیدیم..باهمیم؟
    شبنم:عزیزدلم اینو خود اقابزرگ هم میدونن
    هممون هنگ بودیم...مگه میشه؟مگه داریم؟
    داریوش:مگه میشه چطوری؟
    افشین:داریوش تویکی ساکت ..یعنی نمی دونی؟
    داریوش:نمی خوای بگی که محافظ گذاشتن؟
    افشین:تا توی فرودگاه چرا..بعدم عقل کل این 10 تا اقای اتوشیان رو توی هواپیما دیدین همینطور نیمارو
    شب ارا:یه سوال؟
    اذین:جانم چی؟
    شب ارا:پس ازکجا نازنینو تینا باهم دوستون؟
    اذین:اهان اگه ازاون لحاظ بگی اینا هم دیگرو تو مدرسه دیدن
    نازی:دقیقا....بعدش فهمیدیم که خانواده هامون هم دیگرو میشناسن..ولی ازکجا میدونی؟
    اذین:من عذر میخوام که با نیما و ارش دوستیم
    درفشان و ازرم:ععع خیلی بدین
    افشین:چراا دقیقا؟
    درفشان:چونکه به ماها نگفتین
    افشین:معذرت میخوام
    درفشان:خواهش..فقط وقتی امدم خرسم روی تخت باشه مرسی
    یعنی همچین زدیم زیر خنده...بعدازاینکه خندهامون تموشد:
    افشین:باش خواهری لوس من ..اخه من ازدست توچیکارکنم؟
    درفشان:نی دونم...اشلا بیخود می تونی کاری بتنی
    عماد:میشه خواهش کنم درست حرف بزنید؟
    درفشان:نوموچه خواخج نگن
    عماد:مرسی که گفتی
    ازرم:خواخج قابل نداجت
    افشین:خیلی خب ورجکا کاری ندارین؟
    درفشان:چرا ..خیلی دلم برات تنگ شده
    ازرم:منم خیلی دلم برات تنگ شده داداشی
    افشین:منم همینطور خواهری لوسم
    اذین:منم ورجک..دفعه اخرتونه بدون ما جایین میرین
    ازرم:باج قول
    عماد:خب کاری باید بریم
    اتروان:نه داداش سلام برسونید فعلا
    بهادر:باش فعلا
    بعدازقطع تماس هممون توی فکربودیم
    

    اترون:​
    ولی واقعا به خودمون حق میدادم خیلی مهمونیایی سلطنتی لوسو یخ بود..باید حتما عین اشراف زاده ها رفتار میکردی..یعنی جایی نقطه ویرگول جابه جا میشد توی حرف زدن یعنی اگه به جای مکث کردن ادامه میدادی حرفت رو کلات پس معرکه بود..به خاطرهمین هممون جیم میزدیم...ولی خدایی خیلی باحالا تاحالا هم دیگرو ندیده بودیم...ولی ازیه جهت خیلی بهترشد..درفشان وماهیار هم دیگرو دیر دیدن...
    به پیشنهاد بروبچ رفتیم توی محوطه هتل...که ازوقتی امدیم این دوتا دارن کل میندازن تا الانکه ناهارو اورد..ازیه طرف درفشان و ماهیار ازیه طرف هم ارام اتروان
    یعنی خدابه داد برسه تهرانو ...هیییی فقط بی صبرانه منتظرنتایج کنکور بودم...چون اقابزرگ گفته بودن اگه رتبه بچه هابیاد بالا هرکاری میکنن که هممون باهم توی دانشگاه باشیم..خدابه داد اون دانشگاه برسه که ماها میخواییم باهم باشیم هییی....:
    درفشان:ماهی چقدر حرف میزنی؟یعنی به اندازه ی که حرف میزنی فکرم میکنی؟
    وهمزمان سیب زمینی رو گذاشت دهنش
    ماهیار:نه په!همه مثل تو مغزشون ازجلبکه ....
    درفشان:حالاخوبه مغزمن توش جلبکه ..توکه دیگه امیدی بهت نیست...
    ماهیار:چرا انوقت؟
    یعنی اگه این دوتا رو ول کنیم کل سیب زمینی هارو تموم میکننن...یه بشقاب پرازسیب زمینی گذاشتن جلشون دارن میخورن حرف میزنن دقیقا هرجمله ای که میگن میخورن
    نازی:چرا نداره..یعنی انقدر واضح نیست؟
    درفشان:بخی اجی حوصله داریاااااااا..وقتی توی مغز ش کلا گچه ...نصفه دیگشم پوچه چه توقعی داری اخه؟
    تینا:هستم..البته فقط ماهیار اینطور نیستااااا هستن کساییی دیگه...
    درفشان:اره افرین همه پسرا همینن به غیرازبابا اینا
    ارام:اوهوم دقیقا...بعدم فکر میکنن چقدر باهشون
    راتین:جدی؟یعنی دخترا خیلی باهوشن؟
    تینا:معلوم...یعنی اصلا نیازی نیست خیلی فشاربیارین به خودتون...ببین یه مثال راحت میزنم براتون که نخوایی فکرکنید
    یعنی میخواستم پاشمم درستشون کنماااا حیف که دستمون امانتن
    داریوش:یعنی فقط حیف 6تاتون امانتین همین
    درفشان:الهی بگردم برای خودمون که دست شماها امانتیم
    شاهیار:مرسی واقعا
    تینا:بزراین مثالمو بزنم...ببین الان سن تکلیف دخترو پسر.چون دخترا عقلشون زودتر کامل میشه به خاطرهمین 9 سالگیه تکلیفن ولی پسرا چی منگل 15 سالگی تکلیف میشن
    درفشان:افرررررررررررییییییییییننننننننننن به خوب نکته ای اشاره کردی
    یعنی خون داشت خونمو میخورد
    نازنین:ععع اترون چرا داری حرص میخوری؟بیا سیب بزن حرص نخور
    اتروان:امردیگه؟
    نازی:اجیم که گفت یه دفترو خودکار پیشت باشه
    نمی دونم چرا...ولی ....یه جوری شدم با این حرفش نمی دونم چطوری......ولی خندم گرفت خیلی لحنش بامزه بود
    ارام:حالانشینید گریه کنید..
    اتروان:شما ناهارتو بخور نمیشینیم گریه کنیم...
    ارام:میگم ..چیزه؟
    اتروان:چیه؟
    ارام:میگم عصربریم..خرید
    اتروان:الان واقعا میتونیم بگیم نه؟
    6تاشون باهم:نه
    شاهیار:پس راه دیگه ای هم هست؟
    شب ارا:ولی اگه خسته این به اقای اذین فرمیگیم مح......
    شاهیار نذاشت حرفش تموم شه
    شاهیار:لازم نکرده...باهم میریم بهترم هست... فقط پای درفشان؟!
    درفشان:منکه باهاش راحتم!
    شاهیار:شب ارا توچی؟پات خوبه؟
    شب ارا پاشو تکون داد:اره خوبم :) قشنگ میتونم پاهاش راه بیام!
    داریوش:فقط خیلی راه نرین..براتون خیلی خوب نیست
    وبه این ترتیب بعدازناهار ...یه استراحت دوساعت کردیم..بعداز زنگ زدن به اقای اذین فر رفتیم سمت فروشگاه..چون اقای اذین فر گفته بودن هرجا میخواییم بریم بگیم تا برامون محافط بزارن....
    __________________
    ماهیار:​
    توی ماشین بودیم ..منو درفشان و ارام و اتروان باهم بودیم....شاهیارو شب ارا و راتین تینا باهم بودن.داریوش وازرم اترون نازی هم باهم بودن..به سمت فروشگاه حرکت میکردیم:
    درفشان:میگم ماهیار..
    ماهیار:جانم بگو!
    درفشان:من اصلا نمی دونم رشته های شماها چیه؟نه ارام ومیدونم نه تورو
    ارام:دقیقا ماهاهم همینطور فقط میدونم داریوش روانشناس
    ماهیار:خب اینکه گریه نداره..بهتون میگم
    درفشان:صبرکن بااجیام هماهنگ کنم
    ماهیار:چرا؟خوب بهشون میگیم بعدا
    اتروان:نه دیگه اینطوری باحالتر بعد توی کافی شاپ فروشگاه میشنیم درموردش حرف میزنیم
    ارام:اهوم
    درفشان:خب تموم شد بگین
    ماهیار:من رشتم پزشکی..ولی شغلم ربطی به رشتم نداره...
    ماهیار:چون نمایشگاه ماشین دارم...به خاطرهمین میگم شماهاچی؟
    درفشان:من نرم افزار
    اتروان:من ریاضی
    ارام:منم ریاضی
    اتروان:خب بقیه چی؟شاهیار...نازی..تینا
    ارام:اول شماهابگین
    درفشان:اترون تجربی....راتین معماری....شب ارا مثل من نرم افزاره....ازرم گرافیست
    ماهیار:شاهیار..رشتش توی دبیرستان ریاضی بود..ولی علاقه ای که به ساختو سازداره رفت معماری
    ارام:خب تا اونجایی که ماها متوجه شدیم...تینا ونازی هم ازمایک سال بزرگترن انم به خاطراینکه نیمه دومی هستن....
    درفشان:رشته نازنین موسیقیه...رشته تیناهم ادبیات
    اتروان:پس بااین حساب کنکور دادن؟
    درفشان:اره!دقیقا هممون امسال کنکور داشتیم
    ماهیار:جدی؟پس الان منتظر نتایج باشین؟
    ارام:اره...ولی نازی پارسال کنکور داده...اونیو که میخواسته قبول نشده...دوباره امسال داره کنکور میده...
    ماهیار:خیله خب رسیدیم پیاده شین
    دقیقا ازساعت 3:30 4:0 تا8 شب داشتیم خرید میکردیم ..حالا خوبه درفشان وشب ارا نمیخواستن زیادروی پاهشون راه برن
    الان فقط برای خودمون خرید کردیم سوغاتی روگذاشتیم برای بعد ....
    داریوش:میگم بریم کافی؟
    شب ارا:اوهوم بریم
    بعدازموافقت بچه هارفتیم کافی شاپ فروشگاه هرکی یه چیزی سفارش داد
    تا امدن سفارشا داشتیم حرف میزدیم.
    
    راتین:​
    توی اتاق روی تخت برای خودم لم داده بودم....دیشب توی کافی شاپ ازهر دری حرف زدیم ....بااینکه خیلی خریدش خوش گذشت ولی پا برای هیچکدوممون نمود البته بیشتر ماپسرا...دخترارو که ول میکردی میخواستن خرید کنن...من نمی دونم این خرید چه چیزی داره که همه دخترا دوسش دارن ؟
    بازفوتبال یه چیزی....حوصلم سر رفته بود...اترون که خواب بود...اتروانم حمام بود...داریوشم رفته بود اتاقشو مرتب کنه عین این دختراااا ...ماهیارم داشت باگوشیش بازی میکر روی تختش لم دادبود ...شاهیارم رف ته بود توی محوطه هتل یه ذره به مخش هوابخوره..منم حوصلم سررفته رفتم سراغ بازیایی گوشیم...نمی دونم چنددیگه گذشته بود که داشتم باگوشیم بازی میکردم محوبازی بودم با صدای اتروان به خودم امدم:
    اتروان:هوییی راتین...کدوم گوریه حواست؟
    راتین:گازنگیر بابا...کی امدی؟که الان لباس پوشیده باموهای خیس جلوی منی؟
    اتروان:تواول سرتو ازاون گوشیت بیاربیرون...نیم ساعت پیش...اترونو ندیدی؟
    ماهیار:چرا رفت دستشویی..
    راتین:ععع کی رفت؟
    ماهیار:توبازیتو کن
    راتین:باش...راستی اتری عافیت باشه
    اتروان:سلامت باشین
    بعدم رفتم سراغ ادامه بازیم
    ماهیار:خسته نمیشی همش سرت توگوشیته؟
    راتین:یکی باید به خودت بگه
    ماهیار:منکه الان گوشیم کناره...ولی یه حرف چرت؟!
    راتین:هوم چی؟
    ماهیار:من باتو فرق دارم...من بزرگترم
    یعنی بااین حرفش بالشو برداشتم پرت کردم طرفش
    ماهیار:خیلی خب بابارم نکن
    راتین:یعنی ازاین حرف متنفررررررررررررررررمممممممممممم
    اترون:چتته راتین؟اه
    راتین:یا اکثر امام زاده ها بازاین سگ شد
    همینطورکه داشت بامن حرف میزد رفت نشست روی مبل
    اترون:اون تویی نه من
    راتین:نه دیگه القاب خودتو به من نده
    اترون:بازمن یه حرف به تویاد دادم؟
    اتروان:سلام اختراع شده اقای خوش اخلاق
    اترون:هوف ازدست تو اتروان...سلام!
    ماهیار:واقعا یه سلام انقدر فک زدن میخواست؟همینه دیگه اگه به جای فک زدن به فکر درست بودی الان این نبود!
    یعنی همچین اترون گذاشت دنبالش که منو اتروان دلامونو گرفته بودیم...ولی خدایی یعنی چی تاهرکاری میکنیم میچسبونن به درس خوندنمون بازدخترا بهترن
    الهی بگردم برای خودمون ....یعنی درس نخونی همه همینو میگن:(درس نخونی میری سربازی باید دستشویی بشورید)اخه یعنی چییییییییییییییییییییی؟چه ربطی داره؟
    ماهیار:اترووووووووونننن رم نکن
    اترون:جرات داری یه بار دیگه بگو
    ماهیار خوشو پرت کرد رو مبل که مساوی شد باخوردن زنگ...
    ماهیار:اترون دمت گرم دادا تا وایسادی برو درو واکن...سر راحتم بگو بستنی بیارن
    اترون:امر دیگه؟
    راتین:برو زنگ سوخت
    اترون:کییههه؟چه خبرته؟امدم
    وقتی درو بازکرد چشامون گردشد این 5تا اینجا چیکارمیکنن
    درفشان:خب بروکناردیگه...دوتنه
    اترون:من عذرمیخوام
    ارام:دیگه تکرارنشه
    بعدم خیلی شیک امدن تو...اتروانم هنوز موهاش خیس بود
    ماهیار:دم دربده بفرمایید؟
    ازرم:امدیم تو دیگه..
    درفشان:میگم به چش پزشکی نیازداری نگو نه
    اتروان:یه سوال؟
    نای:لابد میخوایی بگی چرا امدیم این ور؟
    راتین:دقیقا
    درفشان:خب حوصلمون سر رفت گفتیم بیاییم اینجا سرگرم شیم
    یعنی واقعا میخواستم بزنمش دختره پرو...مگه دلقکیم
    اترون:مگه دلقکیم؟
    5تاشون باهم:اره
    تینا:دلقک پیش شماها کم میاره...
    به به تینا خانومم ازاین حرفا بلدن رو نمی کنن نچ نچ
    درفشان:والا دلقک پیش شماها کم میاره...راستی کمی ناااااا...دوتاتون نیست
    ماهیار:درست حرف بزن یعنی چی؟
    درفشان:تواول درست بشین بعد....بعدم پاشو بگو بستنی نسکافه و کیک بیاره گشنمه
    اتروان:مگه ناهار نخوردی؟
    ارام:اولا اینکه الان ساعت 4 بعدازظهره بعدم حموم بودی؟
    اتروان:اره چطور؟
    ارام :هیچی ازموهات داره اب میچکه گفتم شاید حمموم بودی..شایدم خل بازیاتون گل کرده
    اتروان:مرسی واقعا..ولی من خشک نمی کنم خودش خشک میشه
    ازرم:به خاطرهمینه همیشه سرما میخوره
    ارام:خب پاشو دیگه....سرمامیخوری
    یعنی واقعا هنگ بودیم...اتروان پاشد رفت موهاشو خشک کنه..بدون هیچ غرغری...ولی دختراباید 6تاباشن ولی 5 تان؟!
    راتین:شب ارا کو؟
    ارام:چه میدونم والا گفت میرم توی محوطه هوابخورم....اون دوتایی دیگه کوشن؟داریوش ..شاهیار؟
    اترون:داریوش رفتم اتاقشو مرتب کنه...شاهیارم...رفت توی محوطه هوا بخوره؟
    درفشان:میگم نه که ماهم ازصّبحِ هوا نخوردیم بریم هوا بخوریم
    ماهیار:هستم بستنی هم توراه من برم لباسامو عوض کنم
    اترون:منم برم
    راتین:منم برم
    ماهارفتیم بالا لباس عوض کنیم دختراهم نشستن پای تلوزیون کارتون ببینن عین بچه ها
    ازهمه زودتر ماهیار اماده شد بچه پرو
    داشتم خودمو توی ایینه نگاه میکردم...پوست هممون میشه گفت سفید بود ولی سفیداش باهم فرق داشت فقط درفشان بود که کلا طرف مادریش رفته بود
    پوست منم سفید بود نه سفید یخ نه سفید تیره موهام مشکی بود عین ابروهام چشامم قهوه ای بود..چالامم دوس داشتم ولی به پای داداشم نمیرسید
    اترون:بسه دیگه بابا خوشگلی..بریم
    راتین:اونکه شکی نیست...بریم
    درفشان:چقدر دیرکردین؟ماها که دختریم زود اماده شدیم
    ماهیار:بخی درفشان...بریم
    ازرم:فقط کجابریم؟
    اتروان:میریم حالا یه طرفی..داریوش کو؟
    ماهیار:گفت توی محوطم..
    راتین:خیله خب بریم
    با بچه ها رفتیم محوطه هتل...که دیدیم شاهیارو شب ارا دارن باهم قدم زنان میان..نچ نچ خجالتم نمی کشن
    همون موقع داریوشم بهمون اضافه شد
    داریوش:کجایین شماها؟
    ازرم:همش اینا طول میدن...
    داریوش:خب تو زودتر میومدی بیرون..
    ازرم:نمیشد دیگه...نامردیه
    داریوش:هستم
    شاهیار:خیلی خب بریم دیگه؟
    شب ارا:فقط کدوم طرف بریم؟
    تینا:بریم طرف جنگل ....چندساعته شبه....به اقای اذین فرخبردادین؟
    داریوش:بله خبردادم...به باباایناهم گفتم
    شاهیار:درفشان..میتونی راه بیایی؟
    ماهیار:راس میگه دادا اگه نمی تونی مادوتا میریم قایق سواری...توی دریاچه
    درفشان:اصلا هممون بریم سمت دریاچه
    اتروان:قبول بریم
    وبه این ترتیب رفتیم سمت دریاچه
    ______________________

    شب ارا:​
    امروز دقیقا دوهفته میشد که توی هاوایی هستیم...وخیلی توی این یکی دوهفته خوش گذشت..هرچنداخرای هفته پیش تنو بدن هممون لرزید ولی بازم خوش گذشت..مخصوصا امروز که امده بودیم دریاچه...واقعا خیلی خوشگل بود...به اسرار مادخترا قرار شد فردا ازصبح تا شب بیرون باشیم چون دیگه واقعا امروز نمیشد....
    دقیقا چندساعت دیگه شب بود...به خاطر همین:
    ازرم:میگم بریم قایق سواری؟
    داریوش:من برم بلیط بگریم
    شاهیار:خیلی خب
    ازرم:منم بیام؟
    داریوش:بیا
    ماهیار:درفشان میتونی بشینی توی قایق؟
    درفشان:چلاق که نیستم...پام شیکسنه
    ماهیار:چرا میزنی؟
    درفشان:چون دلم میخواد بزنمت
    ماهیار:اهـــان که اینطور...
    درفشان:دقیییییقاااااا همنیطور
    بعدازامدن داریوش و ازرم رفتیم سوار قایق ها شدیم...قایقاش پدالی بود...چهارنفر به خاطرهمین سه تا قایق گرفتیم ..واقعا خیلی خوش گذشت
    منو شاهیار با داریوش ازرم رفتیم....درفشان و ماهیارو راتین وتینا باهم....اتروان و ارام...اترون و نازی هم باهم....
    پسرا روی صندلیای جلویی نشستن...دختراهم صندلیای عقب نشستیم...درفشان به خاطرپاش نمی تونستن پا بزنه به خاطرهمین با اساش عین پارو توی اب بود
    درفشان:واییییییییییییییییی خدااا چقدر من دارم کمکتون میکنموووواصلا من نبود چطوری میتونستید قایق رو حرکت بدید؟
    راتین:درفشان خیلی پروییی
    درفشان:ععع بیاوو خوبی کن!خوبه خیست کنم سرما بخوری بعدبشینم بهت غس غس بخندم؟
    چشای ماهیار ازاین طرز حرف زدن درفشان گرد شد!..چون قایق ماها نزدیک قایق درفشان اینابود حرفاشونو رو میشنیدیم
    ماهیار:یه سوال فنی؟
    درفشان:الان وقت ندارم 6 ماه دیگه...
    ماهیار:جاااانننن؟
    درفشان:خیله خب حالااااا بگوووو
    ماهیار:قس قس یعنی چی؟
    درفشان:وااا خنگیااااا...یعنی غش غش
    ماهیار:من عذر میخوام..
    درفشان:هوررررررررررررررااااااااااااااااابلاخره معذرت خواهیییی کررررررررررررررررددددددددددد هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
    دمممممممممممممممممممممم گرررررررررررررررررمممممممممممممممممممممم هوووووووووووووووووووو ..دیدی دیدی بلاخره معذرت خواهی کرد
    ماهیار هنگید...دهنش تومتر بازموند....یعنی همیچین زدیم زیرخنده همه برگشتن نگاهمون کردن..پ
    ماهیار:نه خیر کی گفته؟
    درفشان:تینااا این پسره معذرت خواهی نکرد؟
    تینا:چرا معذرت خواهی کرد
    درفشان:بفرما...ببین پس به غلط کردنم میندازمت
    ماهیار:میبینم
    درفشان:میبینیم
    ماهیار:اگه نتونستی چی؟
    درفشان:اگه تونستم چی؟
    ماهیار:یه شرط؟!
    درفشان:چی؟
    ماهیار:اگه توتونستی منو به غلط کردن بندازی هرکاری بگی میکنم....ولی اگه نتونستی هرکاری من بگم باید انجام بدی؟
    یعنی این دختره فکر نداره؟
    درفشان:باشش قبول..نامرد هرکی بزنه زیرش
    ماهیار:قبول
    بعدازیه گشت کلی باقایق توی دریاچه ...بلاخره خسته شدیم...وقتی برگشتیم هتل هوا تاریک شده بود...قبل ازاینکه بریم توی اتاقامون شام روخوردیم
    بعدرفتیم سمت اتاقامون....دقیقا بعدازتعویض لباسامون بالباس بیرونی ..سرمونو روی بالش نذاشته بی هوش شدیم...درفشان اول ازهمه ازهوش رفت.درحالی که داشت غرغرمیکرد چرا والیبال بازی نکردیم؟!
    اخه یه نفردرچه حد میتونه شیطون باشه؟که موقع خواب به فکر بازی باشه؟
    خدافردا رو بخیر بگذرونه...چون ارامو درفشان داشتن نقشه میکشدن...ارام ،ارام که نیست طوووفاااان...درفشانم که اصلا هیچی زلزلس اجی
    
    درفشان:​
    دقیقا ازامدنمون دوهفته گذشت..توی این دوهفته کلی چیز درمورد هم دیگه متوجه شدیم....توی این دوهفته فهمیدیم پدرامون دوستای صمیمی هستن...به غیرازدوستی پدرامون باهم دوست خانوادگی هستیم فامیل هستیم...ولی ما12 نفر نمی دونستیم....نمی تونم بگم پشیمون نیستم ازاین که توی مجالس شرکت نمی کردم...نمی دونم این پشیمونیم نشعت ازچی میگیره...ازندیدین ماهیار؟یا ازندیدن ارام و تیناو نازی هست؟
    نمی دونم...هرچی هست الان خیلی خوشحالم ازاین به بعد حتما توی مجالس شرکت میکنم....توی دورهمی های که برگزار میشه....
    شاید به خاطر دیدن ماهیار؟نه اصلا....به خاطر دیدن ماهیار نیست اینو میدونم...ولی مطمئنم به خاطر اکیپ 12 نفرمونه....12 نفرمون شیطونیم..هم اروم...هم حرف گوش کن...هم حرف گوش نمی کنیم... نمی دونم چطوری؟ولی هرچی هست مادخترا بعضی جا ها دست پسرا رو ازپشت میبندیم...
    توی این دوهفته خیلی چیزا فهمیدم اینکه ماهیار خیلی یه دنده است..توی راه بودیم ساعت 8 صبح بود داشتیم میرفتیم سمت یه رستوران که تعریفش رو ازهتل دارو شنیده بودیم...میخواستیم صبحونو اونجارو بخوریم..بعدازاون بریم فروشگاه ...هم خرید کنیم هم سوغاتی بخریم...:
    اتروان:رسیدیم برزین پایین
    ارام:واقعا که...
    همچین درو بهم کوبید که....
    اتروان:هووووو....مگه ماشین باباته؟
    ارام سرشو ازتو شیشه اورد تو:به توچه؟مگه فضولی؟
    ماهیار:نچ نچ....فضول نه...کنجکاووو
    درفشان:یه حرف ازمادر عروس
    (درست نوشتم دیگه همینه؟؟)
    ماهیار:والا من میشم پدر عروس...شا میشی مادر عروس..
    درفشان:درد...
    همچین کفیمو کوبیدم بهش که خودم دردم امد ولی اون عین بز داشت نگام میکرد
    داریوش:چتونه شما دخترا؟همش میخوایین گازبگیرین؟
    ازرم:شماها نمک نریزین خوب میشه؟!بعدم .هیچی
    داریوش:بعدم چی؟
    ازرم:دلم نمیخواد بگم زورههههههههههههههههههههههههههههههه
    داریوش:نه به جان خودم
    ازرم:ایشششششش
    شاهیار:تا نزدین همو بکشین برین تو
    درفشان:چشاتو باز کن دارم میرم
    ماهیار:دری...چرا صبحا پاچه میگری؟
    بد قاطی کردم....
    درفشان:دری عمته...ماهی
    ماهیار:هییی دختره بد...به نوه اقابزرگ توهین کردی؟
    بعد ازاین حرف ماهیار همه بچه ها باهم:نچ نچ نچ نچ
    درفشان:کوفته...گشنمه...اه
    ماهیار:بریم خب
    درفشان:همش تقصیر شماپسراست
    راتین:باشه ...همش تقصیرماست
    شب ارا:میرین تو...یاببرمتون؟
    بعدازاین حرف شب ارا...مثل بچه های خوب رفتیم تو...قیافه هامو مثل بچه هایی شده بود که کاری بدی کردن مامانه دعواشون کرد بعد منتظرن ببینن مامانه چی میگه؟عفو میکنه یانه ؟
    شب ارا:خب بشنین یه جا دیگه اه
    دقیقا همن موقع هممون خیلی شیک نشستیم
    شب ارا:من گشنمه پس کو این گاااارررررررررسوووووووووووووووووووووووون...اه
    شاهیار:اوم..چیزه...صبحونه چی میخورین
    شب ارا:هرچی بقیه خوردن
    کلا شب ارا صبحا پاچه میگره خفن...کسی جرات نمیکنه بهش حرفی بزنهوواینو بچه هاهم توی این دوهفته متوجه شدن
    ماهیار:بگو سرویس کاملشو بیاره
    تینا:حالا چی هست؟
    ارام:تینی جون هرچی هست
    بعدم اشاره کرد به شب ارا...دقیقا دودیقه دیگش گارسون امد...بعدازسفارش رفت..
    شب ارا:هوففف.لابد میخواد ده ساعت طول بده
    اتروان:داریوش یه زنگ بزن اقا اذین فر...بگو کجاییم ببین چی میگه...شب ارا کلا اعصاب نداره میزنه دکور اینجا رو میاره پایین
    داریوش:باش الان
    دقیقا همون موقع زنگ زد به اقا اذین فر..بعدازتموم شدن حرفش با اقای اذین فر...با نیش بازامد
    ماهیار:چته؟نیش بازه؟
    داریوش:صبرکن میگم...وقتی به اقا اذین فرگفتم کجاییم..گفت این رستوران برای بچه برادرشه..گفت الان میگه صبحانه رو میارن
    شب ارا:هوف
    بعدازیک دیقه کل میز چیده شده بود...بعدازاون یه پسر نسبتا جون امد
    پسر:سلام خیلی خوش امدین...اگه زودتر میگفتین عموجان فرستادنتون انقدر معطل نمیشید...ببخشید
    شاهیار:نه این چه حرفیه..اقای اذین فر به ما لطف دارن دنیل جان
    پسره یاهمون دنیل:این چه حرفیه شاهیار جان...به هرحال خیلی خوش حال شدم دیدمتون با اجازه
    بعدازفتن پسره خیلی شیک افتادیم به جون صبحونه...واقعا خوش مزه بود
    شاهیار:اخیش..داشتم میمردم ازگشنگی
    شب ارا:اوهوم...میگم بریم فروشگاه؟
    داریوش:نه حالت بهتره..الهی شکر...بریم
    درفشان:بریم
    بعد هم راه افتادیم سمت فروشگاه ...دقیقا صبحونمون یک ساعت طول کشید...چون الان ساعت 9 بود
    
    شاهیار:​
    داشتیم توی فروشگاه ول میچرخیدیم ...سرهر بوتیک یه پنج دیقه ای فقط نگاه میکردیم...بعضی اوقاتم هم میرفتیم تو همه بوتیک رو بهم میرختیم بعد با یه ببخشید میومدیم بیرون...مردم ازارم اصلا نیستیم...
    شب ارا:خب میگم...بریم عروسک بخریم؟
    اتروان:بریم
    بعدم خیلی شیک رفتیم طبقه بالا که کلا عروسک فروشی بود..
    درفشان:وایییییییییییییییییییی اخ جوووووووون .....من اون خرس رو میخوام....اون قرمزه
    دقیقا درفشان به یه خرسی اشاره کرده بود که ازخودش بزرگتر بود ولی واقعا قشگ بود..
    ماهیار:بریم
    درفشان:اخ جوووون
    ارام:من ابی همونی که درفشان میخواد میخوام
    تینا:منم صورتیشو
    نازی:من سفیدشو
    شب ارا:من لیموییش رو
    ازرم:من صورتی چرکشو میخوام
    وبه این ترتیب رفتیم برای هرکدومشون ازرنگایی که گفتن خریدیم
    درفشان:میگم خب یه دونه زشته..نه؟
    اتروان:پس چندتا؟
    درفشان:یه عالمه
    ماهیار:خیلی خب برین دیگه ماهم همینجا هستیم
    ازرم:خب پس اتروان اینو بگیر تا مابیاییم
    وبه این ترتیب ماها داشتیم مگس میکشتیم دختراهم داشتن عرررررررررووووووووسسسسسسسسسسسسسسک میخرّیِِدَّنِّ
    شاهیار:هوف...یعنی تا کل عروسکارو نخرن که ول کن نیستن
    داریوش:اتفاقا خیلی بهتره....الان باید به فکر عروسک باشن
    شاهیار:خودم میدونم
    داریوش:پس چرا میگی؟
    شاهیار:دلم میخواست
    دقیقا همون موقع دخترا که ازسرشون عروسک میزد بیرون دونفرم پشت سرشون بودن تشریف اوردن
    نازنین:خب همینا بود...دیگه نمی خواییم
    راتین:خب دقت کنیدااااا همیناااااااااااااااااااااااااااااا فقط؟
    درفشان:اهوم
    بعدازحساب کردن عروسکا ...رفتیم طبقه بالا که لباس اسپرت داشت
    تینا:میگم بریم لباس بخریم؟
    راتین:میشه بگین پس برای چی ما اینجاییم؟
    درفشان:میگم هممنون باهم نریم...مثلا مادخترا باهم بریم...شماهاهم باهم
    یعنی جوش اوردیماااااااااااااا
    ماهیار:لازم نکرده،شما طرح بدی..راتو برو
    کلا بچه خفه خون گرفت...
    بعدازخرید ازچندتا بوتیک برای خودمون به پیشنهاد دخترا رفتیم طبقه های پایین برای لوازم ارایش
    ارام:میگم بریم ست کامل بخریم؟
    ازرم:اهوم منم موافقم....فقط الان دلم کلاه دخترونه میخواد
    اترون:طبقه های بلا کلا دخترونس بریم؟
    شاهیار:اول بریم ست لوازم ارایش بخریم بعد بریم طبقه های بالا خوبه؟
    بعدازتایید کردن بچه ها رفتیم تا برای دخترا ست کامل لوزام ارایش بخریم
    درفشان:خب دیگه بریم بالا من لباس ندارم
    راتین:بفرمایید
    با اسانسور رفتیم بالا..واقعا زیبا بود...کل فروشگاه 13طبقه بود..که 5 طبقش کلا لباس پسرونه مردونه بود...5طبقه بعدی کلالباس دخترونه زنونه داشت
    اون سه طبقه دیگه یکیش کافی شاپ و رستوران بود...یکی هم برای لوزام ارایشو ازاین جور چیزا...یکی هم فقط عروسک داشت
    تا رفتیم بالا دخترا شروع کردن به گشتن..دید زدن...که دقیقا مغازه سومی توجه 6تاشونو جلب کرد
    ازرم:بریم تو؟
    ارام:اره
    ماهم دنبال سرشون...بعدازخرید چنددست لباس ازاون بوتیک وبقیه بوتیک ها رفتیم رستورانش ناهار بزنیم..بعدازناهار بریم خیابون گردی وبعدازاون هم شهربازی
    

    داریوش:​
    بعدازپارک کردن ماشین ها توی پارکینگ شهربازی رفتیم پیش بقیه:
    پشب ارا:چرا انقدر دیرکردین؟
    داریوش:جای پارک نبود..مجبور شدیم بریم ..پارکینگ دومیه
    شاهیار:بریم دیگه..دیرشد
    ازرم:بریم
    هنوز نرفتیم توی شهربازی اینا شروع کردن
    درفشان:میگم بچه ها بیایین اول ازبازی های هیجانی شروع کنیم چطوره؟
    ماهیار:بخی...اشکتون درمیاد
    درفشان:هیچم اینطوری نیست
    ماهیار:جدی دیگه؟
    درفشان:بله پس چی
    اتروان:میگم اول بریم ازبازی های اروم شروع کنیم تا برسیم به هیجانی ها..خوبه؟
    داریوش:عالیه بریم
    اول رفتیم بلیط چرخو فلک روگرفتیم...دقیقا به همین ترتیب اول بازی های اروم رو سوار شدیم...بعد رفتیم سراغ هیجانی ها
    ماهیار:خب کیا میان ترن؟
    درفشان:من
    ماهیار:مطئنی دیگه؟
    درفشان:اره
    ماهیار:ترسیدی به منچه
    درفشان:قبول
    اتروان:نه ماهیار...ولش کم اینو
    درفشان:عععع یعنی چی؟ماهم میخواییم
    ارام:راس میگه منم میخوام
    شب ارا:ولی ترسناکه هااااا
    نازی:نه خیلی باحاله
    ماهیار:خب همه میان؟
    ازرم:اره دیگه
    وبه این ترتیب ماهیار رفتم بلیط ترن هوایی گرفت..واقعا باحال بود...ولی حتما باید یه سربه ترن شارلوت بزنیم...چون بزرگترین ترن جهان واوووو عالیه
    بعدازامدن ماهیار..رفتیم سمت ترن...خدابه خیر کنه بادخترارو
    درفشان:اول من میرم
    بعدازسوارشدن وبستن کمربند دوتا میله میو مد دوطرف بند وبسته میشد...پسرا باهم نشستن دختراهم باهم ولی یکی درمیون نشستیم صندلی هاشم هم دوتایی بود...بعداز راه افتادن ترن...فقط حواسمون به دخترا بود...چون درفشان وارام جلوی جلوی نشستن ...واقعا دلو جرات دارن...منو ماهیارم دومی نشسته بودیم...که مثلا هواشونو داشته باشیم...
    انقدر سرعتش زیاد بود نمی تونستیم سرمونو بچرخونیم...صدای جیغ همه هم که بلند بود
    بعدازتموم شدن ترن...قشنگ رنگ دخترا پریده بود ..ولی ارامو درفشان از رو نرفتن
    ماهیار:بیایین اینجا یه چیزی بگیریم بخورین پس نیوفتین
    درفشان:نچ...حالمون خوبه
    ارام:اوهم...واییی خیلی کیف داشت
    شب ارا:چی چی و کیف داشت؟داشتم سکته میکردم
    درفشان :بی مزه ..یعنی نمی خوای ترن شارلوت سوارشی؟
    شب ارا:الان نمی دونم بزار اب میومو بخورم
    ارام:باش
    ولی هرجور بود اتروان و ماهیار به زور یه چیز به این دوتا زبون نفهم که داشتن پس میوفتادن دادن خوردن:
    اتروان:یعنی ارام نخوری بخدا همین الان زنگ میزنم اقای حسابی
    ارام:خیلی خب....بده
    ماهیار:درفشان..بازبون خوش میخوری اب میوتو...یا زنگ بزنم اقابزرگ؟
    درفشان:واقعا که خشنی...ایشششش
    وبعد مشغول خوردن اب میوش شد
    تینا:میگم بریم هتل؟خیلی خسته ایم؟!
    درفشان:اره بریم شامم نمیخواد فقط بریم بخوابیم
    داریوش:پس مامیریم ماشینو بیاریم شماهاهم بیایید دیگه
    بعدازرفتن منو اتروان و شاهیار که رفتیم ماشین بیاریم ،بچه ها هم امدن...دیگه واقعا له بودیم..چون وقتی رسیدیم هتل .بعدازتعویض لباس فقط گرفتیم خوابیدیم
    
    کوروش:​
    رسما داشتیم ازدست این 12 تا خل میشدیم...اخه ماهیارو داریوش وشاهیار..مثلاا بزرگترشونن ازهمشون بدترن ..این 12 تا یه طرف افشین واذین یه طرف​
    واقعا دیگه نمی دونم باهاشون چیکارکنم.؟...
    تازه بعدازافشینو اذین...یکی باید به این سه تا زبون نفهم بفهمون وقته ازدواجشونه ...هی خدا....مخم رسما داشت میترکید ازاین همه فکرو خیال..ازیه طرف نگران 12 نفرشونم..بااینکه براشون محافظ گذاشتیم اریا هم هست..ولی بازم نگرانم...بعضی وقتا دلم میخواد زودتربرشون گردونم...ولی بعدش میگم نه نمیخواد
    هوف..سیستمو خاموش کردم یه کشو قوس به بدنم دادم..رفتم پایین دیدم بابااینا دارن حرف میزنن..خانوماهام که دورهمی های خودشون که امروز یکی ازمهمترینشون بود به قول مامان...
    همایون:چه عجب..شمارم دیدیم کورش خان
    کوروش:این چه حرفیه خان داداش...
    کیارش:کلا ازبچگیت همین بودی
    کوروش:کیارش اعصاب ندارم...بس داداش من
    کیارش درکمال خونسردی:تو کی اعصاب داشتی؟ازبد تولدت گفتی اعصاب ندارم ولم کنید
    بابا:کیارش!بسه
    کیارش:بابا بد میگم؟ازبچگیش همین بود اه گنداخلاق
    کوروش:الان چیکارکردم که شدم گنداخلاق اقای خوش اخلاق؟
    علی:بس دیگه...میخوایین حرف بزنید برید بیرون
    کوروش:توساکت
    بابا:کوروش!لابد باید به شماهم بگم؟
    کیارش:بابا!یعنی من ازکوروش کمترم....اصلامیرم
    اقابزرگ:کیارش!
    یعنی همچین اقابزرگ گفت کیارش من محک صندلیو چسبیدم
    کیارش:جانم اقابزرگ!
    اقابزرگ:من الان چی باید بهت بگم؟یعنی چی؟
    کیارش:بله حق باشماست
    کوروش:چرامنو نگاه میکنی؟ازبچگیت لوس ننر بودی...هنوزم هستی
    کیارش:نه که تواصلا ننر نبودی....بهت میگفتن بالاچشت ابرو تا دوروز ازتواتاقش درنمیومد
    کوروش:نه دیگه...اون هاله بود نه من
    کیارش:راس میگه...بعدشم کتایون بود
    کوروش:اونکه هیچ...
    همایون:بس دیگه....دفعه اخر پشت خواهرای من غیبت میکنید
    کیارش:وای همایون ازدست رفتی....این چه لحنی؟ازهیکلت خجالت بکش داداش من
    شروین:کلا همتون خلید دست خودتونم نیست
    کوروش:اگه ماخلیم تو چی هستی دیگه؟اخه اگه عاقل بودی که خواهرمو دست تو نمیدادم..دیدم عین همین
    اقابزرگ:بسه دیگه...کم پشت نوه های من حرف بزنید
    کیارش:من یکی غلط بکنم...
    کوروش:منم که اصلا حرفی نزدم همش تقصیر این همایون
    همایون:به منچه...عجبا
    کوروش:ولی جدی...اذین وافشین که زن بگیر نیستن...اگه بودن یه چیزی میگفتن
    همایون:این دوتا به کنار..اون سه تارو چیکارکنیم؟
    اقابزرگ:شماها لازم نکرده کاری بکنید...خودش درس میشه
    علی:اخه چطوری؟
    کیارش:همونطو که توزن گرفتی اینام میگرن والا
    علی:اگه اینطوریه که هیجی
    کوروش:پرو
    علی:اون تویی
    بابا:بسه دیگه...ازصدتا بچم بچه ترن
    تاشروین امد حرف بزنه افشینو اذین امدن تو
    افشین:سلام
    اذین:سلام
    بابا:علیک سلام!کجا تشریف داشتید که ناهارم نیومدین؟
    بدجور نیششون بازشد
    کیارش:اول نیشا بسته بد
    افشین:عمو من کجا نیشم بازبود؟
    اذین:بازبود دیگه...
    افشین:تو ساکت
    اقابزرگ:بشینید جفتتون...کجابودین؟
    افشین:با بچه ها بیرون..زنگ زدیم به بابا اینا
    کوروش:لطف کردین...خسته نباشیید...
    همایون:باکدوم بچه ها؟که کلا نیشتون بازی؟بعدم اذین خان شما میخوستیم تشریف ببرین زنجیر گردن نبوداااا
    یعنی اصلا معلوم نبود هول شدن اخیییی
    کوروش:افشین!میگین یاخودمون بفهمیم
    اذین:عع دایی!چرا میزنید؟تا شب میگیم
    شروین:الان کیه پس؟صبحه؟
    اذین:نه دیگه عصره
    فقط نگاهشون میکردیم همین
    اذین:میگم مامان اینا کجان؟
    بابا:مهمونی!
    افشین:هوف....کی تموم نمیشه نمی دونید؟
    کوروش:چطور؟
    افشین:خب کارواجبه پدرمن
    همایون:دوساعت دیگه
    اذین:پس تا شب مابریم فعلا
    بعدم سریع رفتن بالا
    همایون:اینا یه چیزشون هست
    کوروش:دقیقا!حاالا باکدوم دوستاشون بیرون بودن
    اقابزرگ:کوروش
    کوروش:من منظوری نداشتم...ولی اینایی که من میبینم با اون خبرایی ازاین دوتا شنیدیم.بعید نیست
    کیارش:بعید نیس چیه؟...من میگم خود اقابزرگ زنگ بزنن قرار خاستگاری رو بزارن
    بابا:اول صبرکنید به خانوما بگن بعد
    اقابزرک:درضمن..اینم بگم...تا بچه ها ازهاوایی نیومدن هیچ مجلسی نمی گرم...حتی یه عقد ساده..
    یعنی قشنگ شیررررررررررفهمم شدیم...ولی خیلی جاشون خالی بود..هیی...فقط خوشحالم که بهشون خوش میگذره:)
    

    فصل پانزدهم​
    ارام:​
    ازبس دیروز توی سروکله هم دیگه زدیم امروز اصلا حال بیرون رفتن نداشتیم...صبحونه که خواب موندیم ..ناهارم گفتیم بیاره توی اتاق..بعدازخوردن ناهار​
    درفشان رفت دوش بگیره،ازرم و تینا داشتن کارتون میدیدن..شب ارا ونازی داشتن باهم گول یاپوچ بازی میکردن منم داشتم اهنگ میگوشیدم:
    (اهنگ هیپنو تیزم ساسی:)
    اون تا رفت دنیام رفت دوست دارم حتی لجبازیاشم
    من شبا با عکست میخوابم هنوز عادتای بدمو دارم
    هیپنوتیزم چشماتم ولی راهی نزاشتی واسم
    نمیخوای دیگه پیشت باشم مرسی که بودی تا اینجاشم
    امیدوارم خوشبخت شی بری ا دست من راحت شی
    خودت میخواستی با اون باشی بری رفیق نیمه راه شی
    امیدوارم خوشبخت شی میخوای تو بغلش آروم شی
    فقط بگو قولو قرارامون چی زیر بارونا گریه هامون چی
    منو غصه و غم با همیم اره اینجا دورهمیه
    چه شهر بدیه که خوب توش تویی تو هم برو مثل بقیه
    یه چشم اشک یه چشم خون حسرت یه روز خوب به دلم موند
    اسمش کنار اسمم بود ولی پیشم نبود شاید قسمت بود
    امیدوارم خوشبخت شی بری ا دست من راحت شی
    خودت میخواستی با اون باشی بری رفیق نیمه راه شی
    امیدوارم خوشبخت شی میخوای تو بغلش آروم شی
    فقط بگو قولو قرارامون چی زیر بارونا گریه هامون چی
    همینطور که اهنگ گوش میدادم باهاش میخوندم که یهو یه چیزی خورد تو سرم.. وقتی بلند شدم دیدم درفشان با نیش بازداره نگام میکنه یکی ازلباسایی که دیروز خریدیمم تنش کرده
    ارام:چه مرگته وحشی؟
    درفشان:مرض...سلامت کو؟هان؟
    ارام:واقعا خلی
    بعد بالشتو پرت کردن طرفش
    شب ارا:وای ترخدا شروع نکنید
    ارام:شب ارا جون بگیر که امد
    بعدم اون یکی بالشو پرت کردم طرفش
    درفشان:ازرم تینا بگیرین که امد..
    بعدم بالشوپرت کرد طرفشون...
    دقیقا چهارتاشون گذاشتن دنبالمون همچین منو درفشان میدوییدیم ازنرده بودن پله لیز میخوردیم هرکی ندونه فکرمیکنه چه عملیاتیه ..داشتم ازنرده لیز میخوردم که دیدم شب ارا وتینا پایین نرده هان همچین جیغ بنفشی کشییییییییییییییددددددددددددددددمممممممممممم
    ارام:جیــــــــــــــغ نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
    بعدم خیلی شیک فرود امدم... امدم در برم که گرفتنم
    یعنی قشنگ سه تامون نفس نفس میزدیم....
    شب ارا:هه.گرفتیمت
    تینا:نازی ازرم ..درفشانو بگیریددد
    درفشان:نـــــــــــــــــــــــــــه نمیزاااااااااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررررممممممممممممممممممممممممم
    همون موقع ازرم گرفتش نازی هم رسید بعد چهارتاشون افتاد به جونمون به بالش همچین جیغ جیغ میکردیم که فکرکنم صدامون توی کل هتل پیچده بود
    درفشان:یعنی پاشم چهارتاتون میزنم
    ارام:دقیقاااااااااااااااا
    شب ارا:فعلا..هیس...ساکت بزار قشنگ عقده هام خالی شه
    درفشان:شب ارا دارم برات
    همه رو با نفس نفس میگفتیم ...واقعا بد به نفس نفس افتادیم
    ازرم:فکرکردید تازه گیرتون اوردیم
    درفشان:هه ازی جون!
    تینا:ساکت بزراید به کارمون برسیم
    بعدم دوباره شروع کردن با بالش زدنمون :)
    دیدم درفشان داره اشاره میکنه
    ارام:چیه؟
    درفشان:پای ازرم و نازی
    ارام:وای هستم...ولی بعدش چی؟
    درفشان:بعدش و بخی هستی؟
    ارام:اره پایم..
    درفشان:ایول
    بعدم خیلی اروم پاهای ازرم ونازی گرفتیم کشیدیم شروع کردیم به قلقلک دادن
    شب ارا و تینا هنگ بودن..که نازی و ازرم که به خاطراینکه نجات پیداکننن کشیدنشون افتادن روی تخت
    یعنی همچین پای ازرمو نازی چسبیده بودیم داشتیم قلقلکشون میدادیم که ازخنده وجیغ قرمز شدن
    ازرم:درفشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
    نازی:بخـــــــــــــــــــــــــــــــدا لهتون میکنمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
    یعنی فقط میخندیدم
    شب ارا:بس دیگه هووووو
    ارام:حرص نخور عشقمممممممممممممممممممم
    تینا:کوفته
    ازرم:بخدا....اگه دستم بهتون برسه زندتون نمی ذااااااااااااااااااررررررررررررم
    یعنی از زور خنده و جیغ به نفس نفس افتاده بودن همه رو داشتن با نفس نفس میگفتن ...ولی یه چیزی عجیب بود صدای شب ارا و تینا نمی یودمد
    دقیقا همون موقع انگار برق صدفاز بهمون وصل کردن
    درفشان:تیناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا زندت نمیذااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااررررررررررررررررررمممممممممممم
    واین اغازاب بازی ما6تاشد تو ی اتاق
    ارام:بخدا لهتون میکنم
    ازرم و نازی که ازدست منو درفشان نجات پیدا کرده بودن به شب ارا و تینا پیوستن
    ارام:یعنی دارم براتون
    ازرم:ساکت بینم هنوز مونده
    بعدم خیلی شیک پلاستیک پره اب رو خالی کرد روی سرم
    درفشان:نمیشه دیگه...ارام بزن بریم
    یعنی هرچی توی اتاق این قابلیتو داشت که بشه توش اب ریخت استفاده کردیم
    میخواستم روی سر شب ارا اب بریزم که درو زدن. البته نمی زدن میکوبیدن...فقط تا چند دیقه هنگ بودیم
    ازسر روی هممون داشت چیک چیک میکرد همنیطور ازکل اتاق
    یهو دیدیم در بازشد...پسرا امدن تو
    درفشان:هوووو مگه طویلس
    داریوش:خفه شین 6تاتون گمشید بالا فقط
    تا امدم حرف بزنم با داد اتروان خفه شدم
    اتروان:گمشید بالااااااااااااااااااااااااا...تا دودیقه دیگه پایینید
    اینم بگم وقتی امدن تو چشاشون بستنااااااااااااااااااااااا ....
    بعدم سریع جیم شدیم بالا لباسامونو عوض کردیم موهامون خشک کردیم هرکدومون یه شال انداختیم سرمون رفتیم پایین البته لباسامونم نه تنگ بود نه چیزییاااااااااااااااا....معمولی بود ولی به پیشنهاد شب ارا یه روای چیزی تنمون کردیم به عنوان مانتو
    وقتی رفتیم پایین همه چی خشک شده خیلی شیک سرجاش بود
    فقط این 6تا وحشتناک عصبانی بودن نمی دونم چرا؟
    شب ارا:چی شده انقدر دادو بیداد راه انداختین؟
    شاهیار:چــــــــــــــــــــــــــــــــــــی شـــــــــــــــده؟
    همیچین با داد گفت که صدمترپریدیم هوا
    درفشان:خب....خب چر دادمیزنید؟
    ماهیار:چرا بنظرت؟اخه من به شماها چی بگم؟چه خبره توی این اتاق شماها؟
    ماهیار اروم ترگفت حداقل داد نمیزد
    راتین:با دادو بیداد چیزی حل نمیشه...مثل ادم بگین چرا هرچی زنگ میزدیم جواب نمیدادین؟بخدا ....
    واقعا نگران بودن...نمیشد سربه سرشون گذاشت
    درفشان:خب..میشه بشنیم
    داریوش:بشنید
    تا نشستیم
    اترون:خب...توضیح بدین..اون صدای جیغ وداد چی بود؟چرا هرچی زنگ زدیم به اتاقتون به گوشیاتون جواب ندادین؟هرچی زنگ اتاقتون زدیم
    تینا:خب...داشتیم دنبال بازی میکردیم
    شاهیار:همین؟
    درفشان:ببخشید که نگرانتون کردیم...ولی نه باید داد میزدین...قلبمو ن امد توی دهنمون
    ماهیار:این یه مورد حق باشماست ولی به ماهم حق بدین
    نازی:معلوم حق میدیم...
    داریوش:میشه کامل توضیح بدین؟
    ارام:اول ببخشید بعد!
    خب هرچی نباشه حق دارن دیگه...
    اتروان:بخشیدم فقط بگین خواهش
    درفشان:باش..
    بعدم همه چی رو براشون تعریف کردیم..دهناشون بازمونده بود ازتعجب چشاشون عیب توپ تنیس
    ماهیار:فقط خدارو شکر سقف نیومد پایین
    اتروان:خدا به داد برسه...من گفتن نازی شیطوونه...نگو ارام دست اینم ازپشت بسته
    ارام:نه خیرم
    اتروان:چی چی و نخیرم؟طوفان
    درفشان:خب حالا...زنگ بزنید چایی بیارن..راستی چطوری امدین تو؟
    شاهیار:کلید گرفتیم امدیم تو
    درفشان:افرین..چه کاره باحالی....حالا من الان چایی میخوام
    شاهیار:توهمیشه انقدر پرویی؟
    درفشان:والا ازشما پسرا کم میاریم
    ارام:راس میگه درفشانم
    نازی:زنگ نمیزنید خودم بزنم؟
    اترون:لازم نکرده خودم میزنم
    داریووش:من باحرف اتروان موافقم....ولی اینم بگم که نازو ارام و درفشان سه تاشون زلزلن دستای هم دیگرو ازپشت بستن...شب ارا وتینا ازرم ارومترازاین 3تان
    ولی کلا 6تاشون شیطوننن
    نازی:ازکجا میگی؟
    داریوش:خیرسرم روانشناسم
    درفشانم:خودم میدونم...ایش
    داریوش:ازدست شمادخترا
    
    ماهیار:​
    توی محوطه نشسته بودیم...داشتیم حرف میزدیم...واقعا امروز خیلی نگران این 6تا ورجک شدیم..هی خدا ازدست اینا:​
    درفشان:میگم بچه ها!اصلا والی بازی نکردیمااا!
    شاهیار:دقیقا!حق با درفشانه
    داریوش:پینگ پونگم بازی نکردیم
    شب ارا:اخه پینگ پونگ کجابود؟
    راتین:پشت هتل هست!هم زمین والی..هم میزپینگ پونگ،هم زمین تنیس خاکی
    درفشان:انوقت باید الان بگید دیگه؟
    ماهیار:همچین میگه الان انگار فردامیخوایم برگردیم!حالاخوبه دوماه درگه هستیم
    درفشان:خب شد گفتی..نمی دونستم
    ماهیار:خواهش...اصلا من چراغیم درتاریکی
    درفشان:خدابه دادبرسه به اون تاریکی که توچراغشی
    ماهیار:مرسی واقعا
    درفشان:خواهش
    بدم خیلی شیکدرحالی که پاش رو روی اون یکی پاش مینداخت قهوشم داشت مزه میکرد....هی چقدر این دختره پرو...
    چقدر به بودن این دختره پرو توی این دوهفته عادت کردم..چقدر زود گذشت..الان دوهفتس که امدیم اینجا
    تینا:میگم چرا نمیریم جزایر اطراف؟فقط یکی دوتاشو رفتیم
    راتین:چون هنوز دوماه دیگه اینجاییم....به خاطرهمینه
    درفشان:میگم الان بریم والی..کی پایس؟
    داریوش:خودت پایه ای؟
    درفشان:وااااا...این وقت شب؟کی حال داره
    یعنی چشام گردشد
    ماهیار:مگه خودت نگفتی؟
    درفشان:خب نظربود...
    ماهیار:اها
    ارام:میگم بیایین اسم فامیل
    ماهیار:قبول..من برم کاغذو خودکاربیارم
    درفشان:سر راحت بگو بستنی بیاره بعدازشام میچسبه
    شاهیار:همین الان گفتی قهوه میچسبه
    درفشان:خب الان میگم بستنی شکلاتی چتر دار
    شاهیار:چشم...دیقه چی؟
    درفشان:توبرو بقیه هستن
    اتروان:مرسی واقعا که فرق نمیذاری
    ارام:خواهش
    رفتم توی اتاقمون سرکولم چون همیشه باخودم دفترو اینا میاوردم ....دفترو برداشتم باچندتا زیر دستی وخودکار ..
    همون موقع گوشیم زنگ خورد...مامان بود...تماس رو وصل کردم..همینطور که داشتم بامامان حرف میزدم...میرفتم سمت بچه ها..سر راه میخواستم سفارش بستنی بدم که دیدم شاهیار داره سفارش میده منم همونجا وایستادم تا حرفم تموم شه....بعدازتموم شدن حرف زدنم بامامان رفتم پیش شاهیار:
    ماهیار:سفارش دادی؟
    شاهیار:اره !داشتی باکی حرف میزدی؟
    ماهیار:مامان !سلام رسوند
    شاهیار:چیکارداشتن؟
    ماهیار:هیچی احوال پرسی
    شاهیار:خیله خب بریم
    ماهیار:بریم که الان درفشان کلمونو میکنه
    شاهیار:اوه بریم بدو
    هنوز نرسیده درفشان شروع کرد:
    
    ماهیار:
    ​
    درفشان:چه عجب!کارخونه کاغذ سازی تشریف بردین؟​
    ماهیار:نه خیر...بانمک مامانم زنگ زدن
    درفشان:خیلی خب حالا!اول بده من
    ماهیار:چرا؟
    درفشان:چوون من باید اول شروع کنم
    اتروان:کی گفته انوقت؟
    ارام:من
    اتروان:بشین بینم
    ارام:تو....ادم....بشو...نیستی...بچه پرو
    اتروان:اون تویی نه من
    ارام:فعلا که شما پرویی..والا
    اتروان:عجباااااا.چه رویی هم داره
    ارام:والا ازشما پسرا کمتر...شماها به سنگ پا گفتین برو ماجات هستیم
    اترون:ولی اون که گفته زکی شما دخترایید
    نازی:نه اتفاقا خودت خبرنداری
    اترون:جدی؟بعد توخبرداری؟
    نازی:معلوم!
    اترون:ازبس فضولی
    نازی:اونکه فضولخ تویی.!نخود
    درفشان:وااا نازی!این کجاش نخوده؟نخوده بدبخت...این کدوتنبل البته حیف کدو تنبل حداقل یه خاصیت داشت ...اینکه هیچی
    اترون:من دستم به تویکی میرسه دیگه!باشه..خانوم کدو تنبل
    درفشان:نه دیگه..اونکه کدو تنبل تویی..انقدرم القابتو نسبت نده اورین...
    اترون:اول شماها یاد بگیرن حرف بزنید بعد
    نازی:چرا حرص میخوری؟حرص نخور..اون یه ذره عقلیم که داری ازدست میدی
    داریوش:بسه دیگه عین سگو گربه افتاده به جون هم
    درفشان:نچ نچ...اشتباه نکن...موشو گربه...چون اگه سگ بخواد دنبال گربه بکنه گربه درجا فرار میکنه...
    داریوش:بعدموشو گربه ..موشه وای میسه نگاه میکنه؟
    نازی:هییی!توچطوری قبول شدی؟
    درفشان:الهی بگردم برای خان داییم..چی کشیده ازدست ای خنگ
    الهی داداشم گیج داشت اینا رو نگاه میکرد
    ماهیار:خدایی خودتون میفهمین چی میگین؟
    ارام:اره!حالاتونفهمی بحث دیگه ای
    ازرم:زدی به هدف..به غیرازبابا اینا کلا بقیه پسرا نفهمن
    اتروان:ممنون واقعا!لطف دارین
    درفشان:خواهش
    شاهیار:ولی جدی!ربطش چیه؟
    درفشان:اخی!ببین تامو جری بیشتر دنبال بازیشون چون موشه کوچیکه..گربه هم خیلی تپل نیست...ولی سگه چی؟هم گندس هم دوتنه به خاطر همین بیشتر پارس میکنه
    داریوش:ازاین ضاویه نگاه نکردم
    درفشان:منم به خاطر همین گفتم الهی بگردم خان داییم
    راتین:بسس..بیایین بازیمونو بکنیم
    ارام:راستی..نرین گریه کنید...والا
    اتروان:چرا گریه؟
    ارام:نه که بچه این به خاطرهمین میگم...هرشوخیی رو جدی میگیرن
    ولی من دیدم که درفشان به ارام اشاره کرد اینو بگو...شخصیت جالبی داره
    اتروان:ارام!هممون جنبه هامون بالاس..نگران نباش..کسسی ناراحت نشده
    نه انگار خوب دختر عموش رو میشناخت
    ارام:خب پس حله دیگه؟
    داریوش:بله حله
    درفشان:خیلی خب حالا!اول من میگم ازچی شروع کنیم
    ماهیار:صبرکن بنویسیم...بعد..من میگم بنویسید
    ماهیار:اسم،فامیل،غذا،شهر،کشور،اشیاء،گل،رنگ،حیوان،میوه،شغل،ماشین
    درفشان:خب اومممممم....از.....ر
    وبه این ترتیب شروع کردیم به بازی..چقدرم کیف داد.....ولی واقعا به استراحت امروز نیازی داشتیم....امروز دفعه اولی بود توی این دوهفته که کل روز رو توی هتل باشیم...تازه امروز متوجه شدیم هتلش سینما هم داره :)
    
    شب ارا:​
    صبح به زور غرغرای درفشان وارام ازخواب نازم دل کندم...
    درفشان:وایی چقدر میکپی؟
    شب ارا:کوفت...
    ارام:خب پاشو دیگه همه منتظرن!
    شب ارا:اخی...یعنی انقدر بدون من نمی تونید هیچ کاری بکنید؟
    درفشان:زهرمار..پاشو دیگه!؟
    شب ارا:خیله خب پنج دیقه دیگه امادم؟!
    نازی:بهتراماده باشی!به نفعته!!
    شب ارا:خشن!
    بعدم پاشدم رفتم دستشویی دستو رومو شستمو امدم لباسامو عوض کردم کلش شد پنج دیقه...
    تینا:چه عجب.!بدودیگه؟!
    شب ارا:چشتو بازکن دارم میام!
    ازرم:با صبح شد این اخلاق گلش رو شد!
    درفشان:بریم.
    به همراه دخترا رفتیم پیش پسرا که توی محوطه بودن....
    شاهیار:چه عجب!
    اتروان:کجاتشریف داشتین؟
    ارام:حالاخوبه میدونید شب ارا چطوری بیدارمیشه هاااااااااااا!
    ماهیار:خیله خب..سریع بخورین..که دیرشد!
    درفشان:مگه کجامیخواییم بریم؟
    تا نشستیم سرمیز چیدن میز هم تموم شد...شروع کردیم به خوردن
    شاهیار:اول میخواییم بریم...اول میخواییم بریم آبشار ویلوآ..بعدازاون میخوایم بریم ساحل لانیکای
    ازرم:اخ جونننن.باید قشنگ باشه؟
    داریوش:خیلی...داشتم عکساشو میدیم خیلی جای قشنگیه...مخصوصا ساحل ...لباسم باخودتون بیارین!
    شب ارا:برای چی؟
    اترون:موج سواری!
    واییی خدااااااا ....چقدر خوش میگذشت
    بعدازخوردن صبحونه به سمت یکی دیگه ازابشارهای زیبایی هاوای راه افتادیم...
    داریوش:خب...بریم دیگه!
    تینا:خب کی باکی؟
    ماهیار:عععع..تینا!همون همشگی دیگه....اصلا کلا غیرقابل تغییره
    تینا:اها!چرا انوقت؟
    اتروان:چون اینطوری بهتره
    راتین:راس میگه
    شاهیار:راه بیوفتین که دیرشد!
    طبق معمول همیشگی سوار ماشینا شدیم....اتروان ،ارام،داریوش ،ازرم باهم...درفشان ،ماهیار،اترون،نازی باهم...منو شاهیار،راتین،تینا هم باهم بودیم
    ایندفعه شاهیار پشت فرمون نشست...
    تینا:نمی دونید چقدر راه؟
    شاهیار:چطور؟
    تینا:خوابم میاد میخوام بخوام!
    راتین:شمابخواب رسیدیم بیدارت میکنیم
    تینا :باش پس من خوابیدم:)
    بعدم خیلی شیک گرفت خوابید...سرشو گذاشت روی پای من گرفت خوابید..منم داشتم برای خودم اهنگ گوش میکردم پسراهم داشتن باهم حرف میزدن...
    کم کم چشای منم گرم شد...اهنگو خفه کردم و هندزفری رو دراوردم ازگوشم...خوابم برد
    نمی دونم چقدر گذشته بود..که احساس کردم یکی داره تکونم میده:
    صدا:شب ارا،پاشو رسیدیم....هوووو
    یعنی همچین تکون میداد که...کل معدو رودم امد توی حلقم....به نفعم بود چشامو بازکنم..وقتی چشامو باز کردم دیدم تینا داره بانیش بازنگام میکنه:
    تینا:ععع پاشدی؟
    شب ارا:نه خوابیدم!منتهی باچشای بازمیخوام!
    تینا:کوفت..پاشو رسیدیم؟!
    شب ارا:خیلی خب..برو الان میام!
    بعدازدرست کردن شالم رفتم پایین...
    اتروان:چه عجب مادمازل؟!
    شب ارا:کوفته بی نمک.
    اترون:بازچی شده پاچه میگری؟
    حالا که دقت میکنم...اترون کپی اتروانه فقط موهاشون فرق میکنه،موهای اترون مشکی
    اترون:به چی نگاه میکنی؟
    شب ارا:هوم!هیچی میگم اوجلات نداری؟
    شاهیار:من دارم!صبرکن پیداش کنم فقط
    شب ارا:باج
    بعدم گشت توی جیبش دوتا ازاون شکلات مغز دارای که من دوست دارم پیداکرد..
    شاهیار:بفرمایین
    شب ارا:میسی
    شاهیار:خواهش...بریم تو راه بخور شکلاتت رو..ازبچه ها عقب نمونیم
    همونطور که داشتم کاغذ دور شکلاتمو بازمیکردم سرمو به معنی موافقت تکون دادم..اخه هرچی باش ازشکلات مهمترنیست که...
    وقتی هم که به بچه ها رسییدیم جفتشو خوردم...
    درفشان:چه عجب!بدویین دیگه بریم بالا برسیم به ابشار
    دقیقا بعداز یک ساعت پیاده روی رسیدیم به ابشار...واقعا زیبا بود....خیلی خیلی خیلی قشنگ بود...کل اونجارو مه گرفته بود...هوای خنک...صدای شر شر اب...صدای پرنده های بین درختا واقعا ادمو به وجد میورد...من که عاشقش شده بود...
    وقتی رفتیم پایین...نزدیک ابشار..وقتی دستم رو کردم توی اب واقعا خنک بود...شفاف وزلال ...همه جا سرسبز...خیلی دلمون میخواست بریم اون بالای بالای
    چون وقتی بری بالا تازه راهایی که اب ازکوه سرازیر میشد معلوم میشد....ازهمون پایین وقتی نگاه میکردی ..دقیقا وقتی ازیه راه اب میومد یه جایی حوض مانندی جمع میشد دوباره ازاون جایی که اب جمع میشد به واسطه یه راه دیگه اب جاری میشد توی حوضه چه پایینی واقعا بینظیر بود...
    (عکسشو میزارم)
    درفشان:بیایین عکس بگیریم!
    ماهیار:هستم...
    بعدم شروع کردیم به عکس گرفتن...وقتی عکس گرفتنامون تموم شد همونجا نشستیم 12 تامون پاهامون توی اب بود واقعا کیف میداد..افرادی که پایین بودن خیلی کم بود..بیشتر بالا بودن...واقعا نصف عمرشون به فناست..چون ازپایین یه منظره دیگس.
    راتین:​
    بعداز ابشار بسیــــــــــــاااااااار ویلوا حرکت کردیم به سمت ساحل لانیکای..عکساش که واقعا زیبا بود....بابچه ها تصمیم گرفتیم فعلا بریم جاهای گردشگری روبگردیم..توی جزایر اطراف...وهاوایی...بعد بریم خود جزایر رو بگردیم...وهمه قبول کردن...
    دقیقا تا ساحل یک ساعت راه بود باماشین...:
    تینا:میگم کی میرسیم؟
    راتین:لابد میخوای بخوابی؟
    تینا:نه اقا بانمک...
    راتین:پس چی؟
    تینا:هچی...
    راتین:خب پس چرا پرسیدی؟
    تینا:دلم میخواست
    شاهیار:نیم ساعت دیگه میرسیم.!
    شب ارا:هروقتی که میرسیم ...فعلا اون اهنگ مزخرف رو ساکتش کنید ..اه
    شاهیار:چرا بی عصابی؟
    شب ارا:مگه برای ادم اعصاب میذارین؟
    تینا:خب گفتی اجی...
    راتین:همچین عصاب نمیذارین انگاره 60 سالشه
    شب ارا:بی مزه..ده بار یه مرحله رو رفتم..ساکت شیین سه ستاره کنم این مرحله رو
    شاهیار:خب دوستاره چی میشه مگه؟
    شب ارا:اخه همش سه ستارست...نمیشه
    شاهیار:اهان
    تینا:حالاکه متوجه شدی حواستو بده به رانندگیت!
    شاهیار:چشم ...خب شد شما فرمودین!
    شب ارا:راستی بچه هااااااا! به اقای اذین فرگفتین؟
    راتین:یعنی همه چی خیلی زود یادت میوفته...
    شب ارا:خب چیه مگه؟
    شاهیار:هیچی...زنگ زدیم گفتیم..ولی جدی متوجه اون 4 تا نره غول نشدین...تازه دوتاشونم توی ماشین موندن
    شب ارا:نه کدومااااااا؟همونایی که کلا مشکی بودن؟
    راتین:اهوم...الانم دارن دنبالمون میان...ببین!
    ازتوی اینه نشونش دادم دوتا ماشینی رو که داشتن میومد دنبالمون
    شاهیار:تازه دوتاهم جلو هستن ببین..
    راس میگفت..دوتا ماشین مشکی هم جلو ترازمابودن...یاخدااا چه خبره؟
    تینا:چه خبره؟چرا انقدر محافظ؟
    راتین:چون بابااینا به همین شرط راضی شدن بمونیم....وگرنه باید برمیگشتیم
    شب ارا:چلا؟
    شاهیار:به خاطر شاهکارمون
    شب ارا:به به عجب شاهکاری(به لحن مرد هزارچهره بخونید وقتی شاعرمیشه خخخخخ)
    راتین:یه همجین اشراف زاده هایی هستیم
    شاهیار:نچ نچ...ببین چندتا خاندان رو سفید کردیم؟
    تینا:هیی
    بلاخره رسیدیم به ساحل لانیکای..جای بسیار زیبا....باشن های سفید..یعنی کیف میداد موج سواری
    وقتی رسیدیم دم ساحل اول یه نیم ساعت نشستیم:
    درفشان:خب دیگه پاشین...برین
    ماهیار:کجا؟
    درفشان:موج سواری دیگه
    داریوش:راستی تو پات چیزی نشد امدی پایین ازکوه؟
    درفشان:نچ..چیزیش نشد
    اترون:کیف نمیده بدون تو....نمیشه که باید باهم باشیم..
    شاهیار:اصلا پاشین بریم قایق سواری...دفعه بعدی میاییم موج سواری؟
    ولی واقعا نمیشد..باید هممون باهم باشییم.اگه ماها میرفتیم نامردی بود..خیلی هم نامردی بود
    درفشان:خب...باش
    داریوش:خب..پاشین بریم
    بعدم رفتیم یه قایق سواری توپ...واقعا کیف داد..وقتی داشتیم قایق سواری میکردیم ..میشد جزایر دوقلو رودیدی واقعا زیبابودن....
    بعدازقایق سواری...که خیلی هم خوش گذشت رفتیم نشستیم روی صندلایی که یه چترهم روش باز بود تااز تابش افتاب جلوگیرری کنه...واقعا نوشیدنی خنک میچسبید
    راتین:میگم...نریم تواب؟
    شب ارا:شماها برین..ماهاهم ازاینجا براتون دست تکون میدیم..
    ماهیار:اخه...شماها چی؟اصلا نرفتین تواب
    درفشان:نگران نباش...حالا حالا هستیم برین...دفعه بدی ماهاهم میاییم...
    اینم بگمااااا..اگه دخترامیخواستن بیان توی اب بامانتو شال...
    شب ارا:بعدم استخر سرپوشیده برای ماها هست توی هتل
    شاهیار:یعنی ماها بریم دیگه؟
    ازرم:اره برین
    داریوش:خیله خب..پس هرجی میخوایین بگین براتون بیارن بعدبریم
    تینا:نه خب چه کاریه؟هروقت چیزی خواستیم میاییم صداتون میکنیم
    اتروان:خیله خب...فعلا
    بعدم بابچه ها رفتیم سمت اب....خیلی شیک تیشرتمو بایه حرکت دراوردم..حوصله شلوراک عوض کردن نداشتیممممم...به همین علت سریع رفتیم توی اب...
    ___________________
    اتروان:​
    دقیقا تا دوساعت توی اب بودیم ...بعدازاینکه ازاب امدیم بیرون،رفتیم سمت حمام هایی که گذاشتن بعدازیه دوش حسابی که خیلی سرحالمون اورد ...​
    راتین:سرما میخوری خل..این چه وضعش؟
    اتروان:حوصله تیشرت ندارم...خوبه دیگه رکابی!
    شاهیار:اه عقده ای بدبخت..عوض کن حالم بهم خورد...
    یعنی بدترازاین نمی شد فوشم بده....به سه سوت لباسمو با یه تیشرت وشلوراک که سرهم بود عوض کردم...رفتیم پیش دخترا.:
    درفشان:چه عجب ازاب دل کندین....راتین...تا نشستی بگو بستنی بیاره
    راتین:امردیگه؟
    شب ارا:خودتون گفتین کاری داشتین بگین؟!
    داریوش:هوف ازدست شماها....خب بفرمایید چی میل دارید؟
    ازرم:یه سلاد کردگدن..
    داریوش:خانوم بانمک جدی گفتم!
    ازرم:معلوم بانمکم...ایشششش
    ماهیار:میگین یا بشینیم..؟
    درفشان:خب بشینید..ولی مجبور میشید بلندشین.
    ارام:دقیقا....
    اترون:خب بگین دیگه...
    تینا:خییلی غرمیزنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....
    اترون:عذر میخوام بفرمایید چی میل دارید؟
    درفشان:حالا خب شد.....ابمیوه بستنی...چترم داشته باشه..
    شب ارا:خودتونم هرچی میخورین بگیرین دیگه..
    ماهیار:مرسی واقعا...ممنون
    درفشان:خواهش برین دیگه...
    اتروان:چه طمعی میخورین؟
    بعدازاینکه یه لیست بلند بالاصادر کردن به همراه ماهیار رفتیم تا براشون ابمیوه بستنی بگیریم برای خودمونم نسکافه ....
    دقیقا بیست دیق طول کشید تا اماده بشه..بعدازاماده شدن چیزایی که سفارش داده بودیم رفتیم پیش بچه ها....
    شب ارا:خب میگم...الان داره شب میشه بریم هتل؟
    داریوش:پس کجا بریم؟
    درفشان:بریم بچرخیم..شامم بریم بیرون...
    اترون:خیلی خسته ایم...باشه برای فردا...اگه امکانش هست؟
    بعدازیه خرده فکرکردن به نتیجه خوبی رسیدن...
    ازرم:باش قبول...ولی بعدازشام بریم پینگ پونگ؟
    ماهیار:حتما...حالاهم راه بیوفتین خیلی دیره
    نازی:بریم...
    تا ماشین به زور رفتیم انقدر 12 تامون خسته بودیم..وقتی رسیدیم هتل باسرفقط رفتیم سمت رستوران هتل ...عین قحطی زده ها افتاده بودیم به جون غذا
    بعدازخوردن غذا12 تامون رفتیم توی اتاق ....یعنی اصلا انگار نه انگارکه میخواستیم پینگ پونگ بازی کنیم...چون من خودم به شخصه سرم هنوز به بالش نرسیده بیهوش بودم
    
    نازی:​
    دقیقا تا لنگ ظهر خواب بودیم بعدازناهارم امدیم ادامه خوابمون....الانم ساعت 5عصره که لطف کردیم ازخواب پاشدیم..بعداززنگ زدن به بابااینا ...کارامونو کردیم رفتیم پشت هتل که سالن ورزش یا به قول خودمون سالون بازی داشت ....:
    ماهیار:خب کیا میان والی؟
    درفشان:من!
    شاهیار:اول بیایین پینگ پونگ؟!
    شب ارا:هستم!
    شاهیار:خب اول بیایین قرعه کشی کنیم.ببینیم کدوم بازی درمیاد..اول اون بازی رو انجام بدیم!
    درفشان:خوبه!
    ماهیار:هوف ببینم...اصلا مامیخوایم والی بزنیم تومیتونی بااین پات؟
    درفشان:چه میدونم!خودمم کلافم..
    اتروان:عیب نداره...هفته دیگه میریم گچشو بازمیکنی...امروز دوشنبس
    درفشان:خب هفته پیش سه شنبه چهارشنبه رفتیم..گچ گرفت
    اترون:خب این هفته میشه یک هفته تازه هفته بعد گفته بیایین...
    درفشان:نمیشه زودتربریم؟
    داریوش:خب اگه زودتربریم میگه هفته دیگه بیایین...
    درفشان:من خسته شدم...پام که نشکسته..در رفته
    ماهیار:چه فرقی میکنه؟
    درفشان:خیلی فرق میکنه!
    ماهیار:مهم اینکه هردوشو گچ میگرن
    درفشان:خب شد گفتی
    ماهیار:همینه دیگه...اگه نمیگفتم تو خواب غفلت بودی
    درفشان:اگه به این چیزا ادم توخواب غفلت نمیخوام بیدارشم!
    ماهیار:هییی...نه!ببین خب اگه توخواب غفلت باشی...هزارتا عواقب داره؟!
    درفشان:تونمیخواد فکرعواقبش باشی!
    ماهیار:اخه دست خودم نیست!
    درفشان:ازبس خودشیفته ای!
    ماهیار:چه ربطی داشت؟
    درفشان:لابد ربط داشته..منکه چییزی رو الکی نمیگم!
    ماهیار:ععع کی گفته؟
    درفشان:اقاجونم
    ماهیار:اقاجون؟
    درفشان:اله دیه...بابای مامانم!
    کلا خفه شد...
    ماهیاار:بله...حتما اقای زند درست میگن!
    درفشان:جرات داری بگو درست نمیگن!
    داریوش:هنوز ازجونش سیرنشده
    درفشان:ایشششش
    راتین:الان چه ربطی داشت؟
    تینا:خیلی ربط داشت
    راتین:کجاش؟
    تینا:همه جاش!حالا اونکه شما پسرا متوجه نمیشین بحث دیگه ای!
    اتروان:صبرکنید ببینم!شماها چه مشکلی باپسرادارید؟پسرابه این مظلومی؟
    ارام:تونگی کی بگه؟...پاشین پینگ پونگ..اه
    اتروان:اولامگه من چمه؟دوما راس میگه دیگه
    درفشان:منم داور..جرات دارین قبول نکنید..وگرنه همین الان زنگ میزنم به خان داییم
    کلا پسرا ساکت شدن...ما دختراداشتیم به قیافه پسرامیخندیدیم.
    ازرم:خب هرکی موافقه بگه؟
    همه دستاشونو اوردن بالا
    داریوش:یعنی درفشان همچین تحدید کرد اگرم موافق نبودی موافقتو اعلام میکردی
    درفشان:بیخود..همه باید موافق باشن
    ماهیار:کی گفته؟
    درفشان:من!
    ماهیار:که اینطور باشه...
    درفشان:هوم؟
    ماهیار:هیچی!کی میاد بامن مسابقه بده؟
    قیافه ماهیار خیلی خنده داربود...همیچن درفشان چپ چپ نگاش کرد عالیییییییییی بودن جفتشون
    
    نازی:​
    داریوش:اقا من بگم؟
    اتروان:بگو!
    داریوش:اتروان وارام باهم....اترون وتینا باهم...منو ازرم.. شاهیار وشب ارا ..ماهیار بابرندمون؟چطوره؟
    همه موافقت کردن...قشنگ یه دوساعت رزو کردیم سالن پینگ پونگ رو ماهیارو درفشان داور بودن...هرچی بود بازی اینطوری به پایان رسید...
    ارام ازاتروان 10،9 برد...اترون ازتینا 10،7 برد..من و داریوش مساوی کردیم یعنی 10 ،10 که دوباره مسابقه دادیم من بردم شدیم 10،9....شاهیارازشب ارا 10،8 برد
    بعد رفتیم دور دوم:
    ماهیار:اه هیچ کدموتون بازی بلدنیستین..
    اتروان:توکه بلدی بیا!
    ماهیار:نه دیگه الان افتخار نمیدم.
    درفشان:ایش خودشیفته...
    دور دوم:ارام واترون باهم...منو شاهیارم باهم بازی 15 تایی بود واقعا خیلی هیجان انگیزبود...جای درفشانم واقعا خالی بود
    بایه سرویس ساده بازی رو شروع کردم..حرکت اولش فورهند بود که بافور هند جوابشو دادم....بازی به همین منوال ادمه پیداکرد البته نه فقط بافورهند بک هندااااااا...
    بازی باجیغ درفشان به پایان رسید..
    درفشان:بــــــــــــــــــــــــــــــــــــسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسهههههههههه هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
    شاهیار:درد...درست بگو
    درفشان:دردو مرض...پسره بی ادب ایشششش اصلا نمی گم هیچی
    شاهیار:نه ترخدا حرف بزن
    درفشان:لازم نکرده توبگی....ایششش
    درفشان:خب...واقعا متاسفم خجالت بکشید..نچ نچ فقط هیکل گنده کردن حرفم میزنن پسرا کیش کیش...دخترا پیش پیش....واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
    یهو صدمترپریدیم هوااااااااااااااااااااااااا
    ارام:درد چته؟
    درفشان:وای ارام شعر گفتم!
    ارام:واییییییییییییییییی فداتشمممممممممممممممممم
    درفشان:باشه چنددور؟
    ارام:درد.ادم باش
    درفشان:توهستی بسه
    اترون:یه سوال؟یعنی چی پسرا کیش کیش دخترا پیش پیش؟
    درفشان:بیا بعدمیگه چرا میگی نمیفهمی؟خب عقل کل..یعنی پسرا بیرون...اجیام بیان یه ست 5تایی بزنن...این پسره زیرپاش علف که سهله چمن زار شد
    ماهیار:مرسی ازطرفداریت
    درفشان:خواهش میکنم قابلم داشت
    ماهیار:میدونستی خیلی رو داریی؟
    درفشان:منم گفته بودم به سنگ پا میگی زکی؟
    ارام:بسه دیگه...منو نازی رفتیم ست بزنیم
    درفشان:فقط گم نشیداااااااااااااااا...خب برید وایسادن دارن بربرمنو نگاه میکنن.برودیگه ایششش
    منو ارام رفتیم تا یه ست 5تا یی بازی کنیم واییی خیلی خوب بود....بازی ارام واقعا خوب بود..چون منو 5،3 برد
    درفشان:خب دیگه..ماهی برو....
    ماهیار:ماهی وکوفت....ماهی و درد
    درفشان:هوووو بی ادب...درست حرف بزن
    ماهیار:نخوام؟
    داریوش:میری یابیام ماهیار؟
    ماهیار:خیله خب...رفتم
    درفشان:ست 10 تایی...
    واقعا خیلی هیجان انگیز بود....ماهیار خیلی ماهربود...خیلی قشنگ میزد....دقیقا ارام رو 10،5 برد بچه پرو
    درفشان:عیب نداره اراممم کلا شعورش همینه
    ماهیار:وا چه ربطی داره؟بازی کردیم بردم
    درفشان:حیف که نمی تونم..وگرنه
    ماهیار:هفته دیگه پات خوبه...میایی بازی؟
    درفشان:قبول
    
    درفشان:​
    پام داشت میترکید ازدرد..نمی دونستم چیکارش کنم؟ازاون روزی که اب بازی کردیم دنبال هم کردیم پام دردگرفته..هنوزم خوب نشده...فقط دردش بیشتر میشه
    رسما اشکم داشت درمیومد....از درد پام ساعت 6صبح ازخواب پریدم تا الان که ساعت 8 صبحه نزدیک بیدارشدن بچه هاست دلم نخواست بیدارشون کنم...با مسکنم بهترنشد که نشد...واییی خداااا پااااااامم مطمئنن اگه الان عمارت بودم عمرا میذاشتن قدم ازقدم بردارم چه برسه به دنبال هم کردن اخ اخ.....
    رسما داشتم جان به جان افرین تسلیم میکردم که بچه ها نوبیتی بیدارشدن ...:
    شب ارا:درفشان!چی شده اجی؟داری گریه میکنی؟
    ارا:درفشان!
    حالم داشت ازدردپام بهم میخور
    درفشان:پ...پام
    ارام:پات چی؟دردمیکنه؟
    درفشان:داره میترکه ازدرد بامسکنم اروم نشدم.....
    شب ارا:صبرکن..الان میزنگم به پسرا بریم دکتر..خب؟
    چاره دیگه ای نداشتم باید قبول میکردم...
    درفشان:باش پس من برم لباسامو عوض کنم!
    ارام:لازم نکرده..خودم میارم...با این پاش دنبال بازیم میکنه
    تینا:سلام !چی شده؟
    درفشان:هیچی پام داره فلج میشه ازدرد
    تینا:ععع خدانکنه...شب ارا کو؟
    درفشان:رفت زنگ بزنه به پسرا..بریم دکتر
    تینا:خیلی کارخوبی کرد.منم برم لباس عوض کنم
    همون موقع ارام ازپله ها همراه با ازرم امد پایین
    ازرم:هییی الهی بگردم چی شدی؟
    درفشان:چیزی نیست شلوغش نکن
    شب ارا که تلفنش تموم شد امد پیش ما:هیچی نشده...فقط پاش دردگرفته
    ازرم:خب زنگ بزنید به پسرا بریم دکتر!
    شب ارا:همین الان زنگ زدم
    نازی هم ازپله ها امد پایین:سلام سلام!ععع چی شده؟
    ارام:هیجی لباس عوض کنید بریم دکتر پای درفشان درد گرفته
    یعنی لایک هماهنگی...بعدازتعویض لباسام به کمک ارام خودشون رفتن لباساشون رو عوض کردن...بعدازپنچ دیقه حاضرو اماده جلوی دربودن..به کمک بچه ها تا دم در رفتم..چون واقعا پام درد میکرد ..خدااااا
    تا رفتیم بیرون پسراهم امدن بیرون ..البته بااخمای توهم
    ماهیار:بلاخره کاردست خود دادی؟
    درفشان:نه خیرم!
    اتروان:یعنی دلم میخواد تا اونجاییی که میخوری بزنمت دیگه نتونی بلندشی..
    درفشان:خشن....
    اترون:یعنی فقط حیف...
    داریوش:بسه..بریم
    راتین:یه زنگ بزنیم اقای اذین فر..ببینیم دکتر کجابریم؟
    شاهیار:زنگ بزن
    بعداززنگ زدن راتین ...به سمت ادرسی که اقای اذین فرگفتن راه افتادیم ...
    بعدازنیم ساعت رسیدیم به مطب دکتری که اقای اذین فرگفتن راه رو ازروی نقشه پیدا کردیم....به کمک بچه ها پیاده شدم:
    راتین:باید پیاده بریم یه ذره ...
    اترون:میتونی راه بیایی؟
    درفشان:اهوم!
    شب ارا:ماها هم کمکش میکنیم..خیلی هم راه نیست..
    مطب دکتر توی یه ساختمان بزرگ بود...به کمک بچه ها رفتیم تو..مطب دکتر طبقه پنجم بود..سوار اسانسور شدیم رفتیم طبقه پنج ..چند لحظه بعد طبقه پنجم بودیم...اینطوری که معلوم بود توی هرطبقه یه واحد بود وقتی تابلو ها داشتم نگاه میکردم بیشتر طبقه ها مطب بود.....ساختمون خیلی شیکی بود...دکور داخل ساختمان مشکی سفید بود خیلی شیک وسنگین رنگین....با بچه رفتیم توی مطب که اقای اذین فررو دیدیم فضای داخل مطب طرح چوب بود خیلی باحال بود...
    اقای اذین فر:راحت پیداکردین؟
    داریوش:بله..
    اقای اذین فر:درفشان چیکار کردی با پات؟
    اترون به جای من جواب داد
    اترون:کاری نکرده...فقط با این پاش دنبال بازی کردن..اب بازی کردن..ازنره هم سور خورده
    یعنی میخواست خفم کنه اترون...ولی قیافه ای اقای اذین فر دیدنی بود..مات مبهوت داشت نگام میکرد:
    اقای اذین فر:پدرت میدونه درفشان؟
    درفشان:نه!
    ولی واقعا شانس اوردم بابا چیزی نمی دونست که پام دردگرفته
    اقای اذین فر:برو توببینم...نوبته ماس
    ماهیار:میشه منم باهاتون بیام؟
    اخه من موندم به این چه نخود...ولی بدمم نمی یومد باهم بیاد
    اقای اذین فر: مشکلی نداره...فقط دوتا ازدخترا کمکش کنن بتونه راه بیاد!
    فقط خدا خیلی دوسم داشت که هرکدومشون یه دونه چوب دستشون نبود...وگرنه زنده بودنم رو تضمین نمی کردن
    ارام:منو نازنین میاییم!
    خیلی تعجب کردم که چرا انقدر زود نوبتمون شد..بعد متوجه شدم که دکتر دوست اقای اذین فرهستش...دکتر یه مرد حدودا 45،46 ساله بهش میخورد...باموهی جوگندمی...یه کت شلوار خاکستری هم پویشده بود بابولیز وکروات هم رنگش ...به قیافش نمی خورد اهل غرب باش...یعنی یه جوری بود هم شرقی بود هم غربی...
    اقای اذین فر:ببخشین ویلیام جان مزاحمت شدیم!ازپشت تلفن برات تعریف کردم قضیه چیه....
    اقای ویلیام:منم به خاطرهمین گفتم زود بیایید...حال چی شده که پاشون دردگرفته؟به احتمال زیاد که روی اون پاشون فشار نیوردن؟
    یعنی ارام ونازی وماهیار. خیلی سعی کردن منو اون وسط نزنن
    اقای اذین فر:ازامروز صبح پاش به شدت دردش شروع میشه...
    اقای ویلیام:دلیلش چیه؟من بازم تاکیید میکنم ایشون نه باید به پاشون فشار واردکننن
    ماهیار:ولی متاسفانه فشار اوردن...
    اقای ویلیام:میشه توضیح بدین؟
    بعدازتوضیح دادن ماهیار..چشای اقای ویلیام گردشد..من اخر فامیلیشون رو متوجه نشدم...
    اقای ویلیام:باید یه نگاه به پات کنم..لطفا کمکش کنید بشینه روی اون تخت
    یه تخت گوشه اتاق گذاشته بودن مخصوص مریضا.....داشت گچ پامو باز میکرد داشتم بادقت نگاه میکردم ولی چیزی سردرنیوردم بخیالش شدم....
    وقتی گچ پام بازشد...یه حس عالیی بود..ولی درد پام نزاشت خیلی این حس روتجربه کنم..
    اقای ویلیام:خدارو شکرکنید پاشون نشکسته...با این فشاری که ایشون روی پاشون اوردن...باید بگم تا اخر این ماه حق ندارن حتی یک قدم بردارن
    درفشان:حتی یه کوچولو؟؟؟
    نههههههههههههه خدااااااااا غلط کردم .....نهههه نمی تونمممممممم..من؟تا اخر این ماه سرجام بخوابم؟محاللللللهههههه
    درفشان:نمیشه نخوابم؟نمی تونم
    اقای ویلیام درکمال خونسردی:چرا میشه....تا اخرماه بیمارستان بستری میشی
    همون هتل رو ترجیح دادم بیمارستان حوصلم میترکیددددددددد
    درفشان:نه نه نه...هموم هتل...
    اقای ویلیام:پس ازجات تکون نمیخوری...وگرنه باید جراحی بشه
    ازترس اینکه نکنه پام جراحی سریع قبول کردم....ولی خیلی سخت بود هیییی
    ماهیار:خیالتون راحت..خواست پاش دوتا پس گردنی حله
    اقای اذین فر:نیازی به این کارنیست....قبل ازاینکه بیایین خودم با کوروش وهمایون حرف زدم...الان راتین داره براشون توضبح میده
    خدایا خودت به دادم برس
    درفشان:خب..اینطوری که بابا میان اینجا!
    اقای اذین فر:همیشه یه راه دومی هم میزاره...راه دوم سخته ولی شدنی
    درفشان:چی؟
    اقای اذین فر:بریم بیرون بعد
    بعدم دکتر دوباره یه گچ جدید پامو گرفت وقتی رفتیم بیرون..فقط مستقیم رفتیم سمت ماشینا بعدازاونم رفتیم هتل....توی راه که داشتم با بابا و عمو همایون حرف میزدم...همچین داد سرم زدن..که سکته ناقص زدم....رسما فاتحه...فقط شرط بابا عالی بود....هییی..قبول نمیکردم فردا حرکتموون بود...دقیقا حرف بابا درحدی جدی بودکه بیلط فرستاده اونم با اینترنت...قبول نمی کردم فردا ساعا 7 صبح پرواز ....منم اصلا دلم نمیخواست..به خاطرهمین قبول کردم
    نشسته بودیم توی کافه هتل
    اقای اذین فر:خب...فکراتو کردی؟
    درفشان:بله.من شرط بابارو قبول میکنم
    اتروان:جدی؟قبول نمیکردی...یه چیزی هست به اسم نوازش
    ارام:اتروان!
    اتروان:بله؟
    ارام:چرا انقدر خشنی؟
    اتروان:خشن نیستم...
    شب ارا:زورگوو
    شاهیار:ولی من با پیشنهادای اتروان موافقم
    اقای اذین فر:خیله خب...پس خودت زنگ بزن موافقتو اعلام کن...درفشان...فقط پنج دیقه وقت داری؟خب؟
    سریع شماره عمارت رو گرفتم...بابا دقیقا یک ساعت برای فکرکردن هم داد...هییی...واقعا یاد شرط بابامیوفتم مخم هنگ میکنه
    وقتی به بابا موافقتمو اعلام کردم تنها حرفی که بابا زد خیلی قشنگ بود:
    بابا:درفشان!یه دفعه دیگه ...فقط یک دفعه دیگه بفهمم ازاین کارای بچه گانه کردی خودم میام برت میگردونم...
    و تماس فرت..(یعنی تماس رو قطع کردن)
    وای خداااا من چطوری حضور اینا رو تحمل کنم؟
    اخه اینم شرطه خان عمو گذاشتن؟البته بابا گفت اقابزرگ گذاشتن خدااااا....وای خدابه داد برسه یعنی دقیقا تا یک ساعت دیگه خان دایی زنگ میزنه اوه اوه
    جواب خان دایی رو چی بدم؟با اینکه بابا خیالمو راحت کرد که خان دایی خودشون نمیان اینجا تا با پس گردنی برگدونه...این اخلاق گند افشینم به خان دایی رفته.یعنی همچین پس گردنی میزنه تا دو روز جاش دردمیکنه پسره وحشی.....ولی خان دایی نه وقت بی وقت نیس که یه وقتایی چی بشه
    ولی تاحالا ازخان داییم پس گردنی نخوردمااااااااا ولی اندفعه میدونستم میخورم..هوف خدابه خیرکنه
    راتین:خب چی میخورین؟
    درفشان:هیچی
    راتین:غلط کردی...
    مرسی محبت
    درفشان:ممنون واقعا...خب اگه خیلی اسرار میکنی...نسکافه با کیک وبستنی واب میوه
    راتین:چیزه دیگه؟
    درفشان:بود میگم
    اقای اذین فر:به اشپزرستوران سپردم برای درفشان شام جدا درست کنه...این چند وقته خودمم اینجا هستم
    شاهیار:واقعا ممنونم
    هی خدا....ولی شر بابا جالب بوداااا الان که دارم بیشتر فکرمیکنم....داشتم یه فردی رو که روبه روم نشسته بود رو انالیزمیکردم...واقعا ازحق نگذریم جذاب بود....
    عین کل بچه ها خاندان تهران سفید..اینم بگمااااا من میگم سفید ولی سفیدا فرق میکنه...فقط خدارو شیربرنج نداریم توی خاندان ...ایشششش
    موهای ماهیاربلوطی تیره بود...چشماشم به احتمال زیاد به خانواده مادریش رفته بود..چون چشاش طوسی بود....چالم داشت ولی به پای من نمیرسید ...قد بلند چهارشونه..میشه گفت هیکلش ورزشکاری بود ازاین بادکنکیا نبود...لباسشم با چشمش یه هارمونی خاصی رو درست کرده بود ست طوسی زد بود
    وایی خداااااااا...ولی واقعا بهش عادت کرده بودم
    واما شرط بابا اینا.....
    بابا:درفشان!ببین چی بهت میگم...کاری به بودن ازرم شب ارا ارام وتینا ندارم..بودنشون واجبه درست...ولی به گوشم برسه هرکاری داشتی برای بیرون ازاتاق خواستی پاتو ازدراتاق بزاری بیرون به پسرا خبر ندادی خودت میدونی...به نفعته بهشون درهرجایی درسترس کامل داشته باشی....درضمن درمورد بیرون رفتن اگه خواستی بری بیرون با اجازه پسرا...واجازه ای اریا(اقای اذین فر)فهمیدی یانه؟درضمن....درمورد 6تاتون نه فقط جنابعالی...ولی چون میدونم یه دنده ای مجبورشدم کاری کنم قبول کنی.
    یعنی قششنگ خرفهم شدم...هییییی
    
    شب ارا:​
    ازوقتی که قرار شد درفشان ازجاش تکون نخوره خیلی بهتربود...ولی همش غرغرمیکرد...ولی ازیه چیزی خیلی تعجب کردیم..چون بابا اینا به پسراهم زنگ زدن گفتن بدون اجازه دخترا بعدازخوب شدن پای درفشان کاری نمیکنید...نمی دونم چه خبره؟فقط خدا به خیرکنه..:​
    درفشان:هووووووو تی تاب...کنترلو بده منننننننننننن؟!
    تینا:وای درفشان!دردو تی تاب!
    درفشان:پامیشا!؟
    ارام:غلط کردی...باورکن پاشی زنگ زدم به اقای اذین فر
    درفشان:خب حالا بی نمک لوس..حوصلم منفجر شد
    نازی:میخواستی میمون بازی درنیاری
    بعدم خیلی ریلکس پاش انداخت روی اون یکی پاش ادامه میوه شو خورد
    درفشان:درد...میمون هیکلته
    یعنی واقعا ارام خونسردبود
    ارام:عزیزم اون تویی...که باکارات همه میخوندی؟!
    درفشان:نه دیگه..اون نازی....که دلقک سیرکه
    ازرم:سه تاتون دلقکید دعوانکیند
    سه تاشون باهم:توساکت
    ارام:ازرم جان !شماهیس که ازدلقک سیرکم گذشتی...
    شب ارا:بس دیگه همتون یکی هستین
    همون موقع درو زدن....
    شب ارا:شالاتونو سرکنید ببینم
    درفشان:وا بی عصاب...
    اول شالمو سرکردم مانتومم تنم کرد ازتوی چشمی که نگاه کردم .دیدم پسران هوف
    شب ارا:مانتوهاتونم تنتون کنید
    درفشان:من نمیدونم اینا کارو زندگی ندارن؟چهل هشت ساعته اینجا پلاسن
    نذاشتن بیان تو....
    ماهیار:اون چهل وهشت نیستو بیست وچهار ساعته...بعدم موقع شام
    درفشان:اولا دلم میخواد بگم چهل و هشت ساعت ..بعدم میخوام بیام بیرون پوسیدم
    داریوش:اصلا مهم نیست
    بعدم خیلی ریلکس شام رو برای همه کشیدن...امدم برای درفشان ببرم...که شاهیار نذاشت
    شاهیار:کجا؟شامتو نخوردی؟
    شب ارا:برای درفشان میبرم...
    ماهیار:من میبرم
    شاهیار:حالاهم شامتو بخور
    خیلی شیک شروع کردم به شام خوردن...ولی اینجا یه خبرایی هست .....
    بعدازشام به پیشنهاد بچه ها رفتیم تختا رو بهم نزدیک کردیم....نشستیم به حرف زدن..وگول یاپوچ بازی کردن
    درفشان:بیایین یه بازی دیگه...حوصلم سررفت
    ماهیار:کی حوصلت سرنمیره؟
    درفشان:بگم؟
    داریوش:بگو؟!
    درفشان:بریم بیرون
    اترون:یه باردیگه بگو؟
    درفشان:عععع حوصلم سر رفته
    ماهیار:فدای سرم..ناراحتی همین فردا برمیگردیم
    درفشان:اه اصلا قهرم
    شاهیار:جواب نمیده
    درفشان:حتی یه کوچولو؟
    داریوش:حتی اندازه ناخن کوچیکه انگشت کوچیکه مورچه
    درفشان:اها!خب اگه به این شدته که هیچی ..همین گول یاپوچ بازی کنیم
    واقعا قیافش عالی بود
    یه چند دست دیگه بازی کردیم ساعت نزدیکای 3 بودکه پسرا رفتن ماهاهم لباسامونو عوض کردیم گرفتیم خوابیدیم..البته اینم بگمااا توی کل روز درفشان همش نخوابیده....چون دکتر گفته راهم بره اینطوری که همش خواب باش خسته میشه...ولی فقط پنج دیقه راه بره نه چیزه دیگه که توی اون پنچ دیقه 6تا پسرا حضور فعال دارن...همینطور اقای اذین فر....اخه کلا کسی نمی تونه خیلی ازپس درفشان بربیاد..چون زلزلس عشقمممم واقعا دوسش دارم عین خواهرمه:)
    
    کیارش:​
    داشتم ازشدت عصبانیت منفجر میشدم....نمی دونم چرا اقابزرگ وبابا نمیزارن این12 تا رو برگردونیم....هوف...
    این وسطه هم خانوما طرفداری اقا بزرگ رو میکنن نمی دونم مامان چطوری ارومشون کرد....وای خدا...داشتم خل میشدم...
    تیرداد:کیارش!بیا تو اقابزرگ کاردارن باهممون!
    کیارش:نمی دونی چیکار دارن؟
    تیرداد:عصبام خورده بیابریم
    کیارش:نه که من عصبام سرجاشه؟
    مهرداد:بس..داداش بسه...بیایین برین تو
    تیرداد پدر ماهیار...مهرداد پدرشاهیار
    با تیردادو مهرداد رفتیم پیش بقیه
    اقابزرگ:دیرکردین!
    کیارش:عذرمیخوام
    بابا:بشینید
    مامان:چه خبره؟اخماتون داره زمینو جارو میکنه؟
    افشین:مامان جون!
    مامان:جانم!چی شده؟
    افشین:مامان جون!این 12 تا عصاب نمیذارن برای ادم....
    اقابزرگ:بسه دیگه...اتفاقی که افتاده...منم دلم براشون شورمیزنه....ولی نمیشه برشون گردونم
    اردشیر:برای چی؟
    اقابزرگ:پای وصیت پدرم وسطه..نه تنها پدرمن...بلکه کل بزرگان اشراف
    همه اشراف زاده های درجه یک جمع بودن...
    اقای حسابی بزرگ:کاملا حق باتهرانی.....پای وصیت بزرگان اشراف وسطه
    کیارش:میشه بگین این وصیت چی بوده؟
    اقابزرگ:حتما!....اینو همتون میدونید...که توی هیچ کدوم ازخاندان های اشراف درجه یک..هیچ چیزی زوری نیست..حتی ازدواج....ولی تا وقتی که ازسن ازدوجشون نگذره
    اقابزرگ:اینم بگم....که منظورم از ازدواج زوری اینکه حتما نه باید باکسی مادرنظرمیگیرم ازدواج کننن...همیشه هم ازدواج توی این خاندانای اشراف زاده
    کاملا سنتی بوده....هیچ کسی هم مشکلی نداره..خیلی ازقوانین لوس وبیخود هم برداشته شده....اینو خودتون بهترمیدونید
    اقای اتوشیان بزرگ:مثلا..وقتی بچه به سن چهارپنج سالگی میرسه مبجورش نمیکنیم عین بزرگترا رفتارکنه...بچس...باید بچگی کننه
    اقای اتوشیان بزرگ: به همین خاطر ازسن 10 سالگی باید شروع کنه به یادگیری...
    همایون:همه این حرفا درست..ولی چه ربطی به موندشون داره
    اقابزرگ:بحث ازدواجشون
    هنگ بودیم یعنی چی؟به این زودی؟
    کیارش:ولی الان زودبرای دخترا؟
    اقای اشکانی فربزرگ:کیارش جان!اینطور که ازشواهد پیداست...یه چیزایی داربین این 12 تا اتفاق میوفته
    تازه دوهزاریم افتادیم
    اقابزرگ:به خاطرهمین ..باید برای بچه ها شرط بزارین ....برای موندشون اگه بخوان بمونن یعنی یه چیزی هست...ولی اگه قبول نکردن یعنی چیزی نیست...مااشتباه میکردیم
    حالامیفهممم دلیلای بابا اینا برای سفررفتن ماها....وتوی تابستون بود که گلایلمو بهش دل بستم...بهم دل بست....هی خدااا
    کوروش:به خاطرهمینم ....به اریا گفتین هواشونو داشته باشه؟
    اقابزرگ:ماملا درسته.
    عمه:ولی بابا...اگه اینا کاره دیگه ای کردن چی؟
    اقابزرگ:شما نگران نباش ..ازپس هم دیگه برمیان...12تاشون...
    اردشیر:فقط دلم برای اون هتل میسوزه
    علی:دقیقا
    اتوش:افشین...چرا توفکری؟
    افشین:هوم...هیچی ...تواین فکرم که درفشان چطوری تونسته با اون پاش بدوه؟
    اذین:اخه فکرکردن میخواد؟درفشان دیگه
    بابا:دفعه اخرتونه درمورد نوه های من اینطوری حرف میزنید
    اذین:باباجون!مادوتا نوتونیمااا
    بابا:وقتی ازدواج کردین بعد
    خیلی نامحسوس نیشاششون بازشد..سراذینم خیلی محسوس کچ شد طرف نیلا دخترخشایار....خب پس...دختری که دل اقااذین و برد دخترخشایار...چه کسی بهتر ازخشایارو خاندان افراشته
    فقط موند افشین...ببینم کی میخواد به زبون بیاره که عاشق دختره عماد شده پروانه...واقعا دختره خوبی بود..همینطور خانواده خوبی بودن....کل خاندانشون تاجر بودن....تاجر فرش دست باف وعتیقه جات تنها کسایی بودن که اجازه این کارو داشتن
    اقابزرگ:کوروش...همایون پاشین یه زنگ بزنید به درفشان
    اقای زند بزرگ:فقط بلیط هارو که فرستادین؟
    کوروش:بله باباجون فرستادم
    اه اه پاچه خوار..البته با اقای زند نمیشد شوخی کرد.کلاشوخی نداشتن....عین بابا...فقط یه ورژن خشن تر همین
    بعدازتماس کوروش همایون ...ارشاویر میخواست زنگ بزنه که نزاشتن..گفتنن بعدا...خوب بچم زهرترک میشه...اصلا فدای سرش....حالا الهی شکر فقط پاش بود...خدایا به خودت سپردمشون...
    
    فصل شانزدهم:​
    ازرم:​
    الان دقیقا یک ماه ازامدن ما به هاوایی میگذره...نمی تونم یک لحظه هم ازداریوش دور باشم...خدایا این چه حسیه؟میدونم عادته...نه چیزه دیگه....نه ولی عادت نیست...نمی دونم داره چه اتفاقی میوفته؟هممون همین حالتیم....نمی دونم چرا انقدر هوامو داره؟حالانه که به روم بیاره هاااااا نههه ولی خب ادم متوجه میشه...​
    شاید توهم منه....امروز دقیقا سه روز که پای درفشان ازگچ درامده ..توی این چندوقت دکتر گفت که پاش روبازکنه ولی راه نره....بعدازیه مدت دوباره گچ گرفت...
    الان الهی شکر دوباره ازدیورا صاف میره بالا....امروز به خاطراینکه پای درفشان خوب خوب شد امدیم لب ساحل لانیکای...موج سواری:
    درفشان:من اون تخته صورتی رو میخواممممم
    ماهیار:خیله خب....باش...الان صبرکن
    درفشان:من همین الان میخوامش ماهیار
    ماهیار:من ازدست تو چیکارکنم؟
    درفشان:منظور؟
    ماهیار:این ازلباست...اینم ازکلات
    درفشان:مگه چشه مانتوم؟
    ماهیار:هیجی....
    درفشان:حسود
    ماهیار:من؟؟کجاحسودم؟
    درفشان:هیچی اصلا معلوم نیست لجت گرفته دخملا باهم ست کردیم
    ماهیار:اصلا...
    درفشان:منننن صورتییییی موخوامممممم
    ماهیار:الان
    ازرم:داریوش!
    داریوش:جانم!
    این چرا اینطوری جواب میده؟پرو..اصلام خوشم نیومداااااااااااا
    ازرم:میگم ابی رومیخوام....
    داریوش:چشم...
    بعدم رفت برام تخته موجی ابی رو گرفت..ماهیارم رفت صورتی برای درفشان گرفت...
    اتروان:چی شده؟ارام؟
    ارام:هوم؟هیجی
    اتروان:معلوم هیچی نشده..منو ببین
    ارام:میگم لیمویی رو میخوایی؟
    اتروان:نه!برای تو برداشتم...من خودم نارنجی برداشتم
    ارام:جدی؟اخ جون بدش
    اتروان:سنگینه بریم توی اب بعد
    ارام:باج
    تینا:راتینییییی؟!
    راتین:جانم!چی شده؟
    تینا:میگم چرا نمیدی خودم نگه دارم تختمو؟
    راتین:چون سنگین برات...بعدم دقیقا من الان اینجا چه غلطی میکنم که بخوام بدم تو بگیری؟
    تینا:باج...پیش خودت باش
    راتین:مرسی...
    اترون:نازی!
    نازی:بله!
    اترون:کدوم؟
    نازی:اومممم.....اون سبزه
    اترون:چشم...الان..برای خودمم پر رنگشو برمیدارم
    نازی:باش
    شاهیار:کدوم؟
    شب ارا:شاهیار...میگم اون صورتی چرکه خوبه؟
    شاهیار:جانم!اره خوبه
    نمی دونم اینا چشونننن...یعنی اصلا خوشمون نمیاااا داااااااااا به هیچ وج...ولی اینو میدونیم هممون یه چیزایی داره تغییرمیکنه
    درفشان:بریم دیگه؟!
    ماهیار:بفرمایید...بریم
    درفشان:ماهیار؟
    ماهیار:جانم چی شده؟
    درفشان:میگم ...من اول برم؟
    خندش گرفت بود....ماها طوری ایستاده بودیم که قشنگ حرفای هم دیگرو متوجه میشدیم
    ماهیار:البته!
    درفشان:خب من رفتم بای بای
    اینم بگمااااا این ورزش ورزشی بود که هممون بلدبودیم...اول رفتیم لباسای مخصوص روپوشیدیم....وداخل اب شدیم....واقعا کیف داشت...
    دقیقانیسم ساعت شایدم بیشتر روی اب بودیم خیلی کیف داد سرتاپامون خیس شد...کیفش به همین بود
    بعدازموج سواری رفتیم سمت قسمتی که دوش بود..یه قسمتش برای اقاها بود یکی قسمتشم برای خانوما (فکرکنم اینطوری:)،شما به بزرگی خودتونو ببخشید ساخته ذهنه دیگه:) )
    بعدازدوش...لباسامونو پوشیدیم رفتیم ببینم پسرا امدن یانه؟اگه نیومدن منتظرشون باشیم...که دیدیم اونا زودترازما اومدن ومنتظرمونن اونم با ابمیوه بستنی واییی
    نمی دونم چرا انقدر خوشحال شدیم...نمی دونم چرا ازدیدن داریوش که منتظرم انقدر خوشحال شدم:)؟
    ______

    ماهیار:​
    دقیقا یک ماه ازامدنمون میگذره...توی این یک هفته واقعا دلم میخواد فقط درفشان باهام باشه...نمی دونم چر؟عادت نیست.....خیلی دلم میخواد بفهمم این چه حسیه که نه تنها من بلکه داریوش اتروان اترون شاهیار راتین هم این حسو دارن...اینو ازحرف زدناشون درمورد دخترا متوجه شدم....نمی دونم چرا خیلی حساس شدم روی درفشان...الکی الکیااااااا...ولی هنوز نتونسته غلط کردنو ازم بگیرم...دلم میخواد ببینم کی موفق میشه...دیروز کلا لب ساحل بودیم..خیلی عالی بود..والیبال هم زدیم واقعا کیف داد...سه ست بازی کردیم...تیمامون اینطوری بود منو درفشان،داریوش ازرم راتین تینا،...اتروان وارام،شاهیار وشب ارا،اترون ونازی هم باهم....یه ست و مساوری کردیم...یه ست رو مابردیم...ست اخرم اونا بردن دقیقا مساوی شدیم...هرست 25 تایی بود ...
    امروز هم طبق قرارداد منو درفشان قرارشدبریم پینگ پونگ بازی کنیم...
    درفشان:خب...من اول شروع میکنم
    نمی تونستم بگم نه...عجیب بود؟!
    ماهیار: خییله خب جیغ جیغو!توشروع کن
    درفشان:جیغ جیغو قیافته...شروع کردم
    درفشان بایه سرویس بازی رو شروع کرد..واقعا بازیش خوب بود...اول قراربود بازیمون 10 تایی باشه ولی رفته رفته شد 30 تایی
    ضربه اخر بود....هردومون خیس عرق بودیم..:
    ماهیار:اماده ای؟
    درفشان:اره بزن!
    منم بایه سرویس شروع کردم....نمی دونستم چیکارکنم هرچی میزدم ..میزد..وای حتی خطاهم نمیکردددددددد هوف
    یه ابشار زد نتونستم جوابشو بدم ..واقعا میخواستم بزنم خودموووووو...پسره دستو پاچلفتی خب میزدی دیگه...اه
    درفشان:خب...من بردم...
    هردومون داشتیم نفس نفس میزدیم.....واقعا خیلی باحال انرژی میگره
    هردومون فقط نشستیم...یه بطری شیشه اب معدنی رو سرکشیدم....
    ماهیار:وایییی..چقدر تشنم بود
    درفشان:ولی خوب باختی
    داریوش:با یک اختلاف
    درفشان:مهم اینکه باخت...حالا باهرچند اخنتلاف...کسی که نتونه ازپس ابشار بربیاد ...نچ نچ
    وشیشه ابشو تا اخر رفت بالا...یه نفس
    ماهیار:مواظب باش..این چه وضع اب خوردنه؟
    درفشان:کیف میده
    ماهیار:مواظب باش...
    درفشان:باش
    ماهیار:برم یه دوش بگیرم بیام
    درفشان:منم...فعلا
    بعد دوتایی باهم رفتیم طرف اتاقا
    ماهیار:پات بهتره؟
    درفشان:اره..خیلی...ولی خیلی سخت بود جند هفته ازجام تکون نخورم
    ماهیار:حقت بود..میخواستی ندویی روی پات
    درفشان:ععع بی ادب
    ماهیار:ععع به منچه؟
    درفشان:لابد ربط داره
    ماهیار:بله بله...
    تا رسیدیم به اتاقامون داشتیم حرف میزدیم
    درفشان:خب دیگه برو بای
    ماهیار:فعلا
    وقتی رفتم تو مستقیم رفتم زیردوش...نمی دونم چرا نگرانش شدم..هوف مخم ....بعدازنیم ساعت ازحموم امدم که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره درفشان بود،همون موقع که بابا اینا گفتن هرجایی باهم درارتباط باشین شماره های هم دیگرو گرفتیم هییی
    ماهیار:بله؟
    درفشان:کجایی؟ده بار گرفتمت؟
    ماهیار:ببخشین...حموم بودم خو
    درفشان:ایشششش....من برم پیش بچه ها؟
    ماهیار:شما بیخود کردی...صبرمیکنی باهم میریم
    درفشان:نه خیرم خودم میرم
    ماهیار:جرات داری برو ببین چیکارت میکنم
    درفشان:چیکار میکنی؟
    ماهیار:حالا!
    درفشان:اصلا به توچه؟
    یه جوری شدم به این جملش...به من ربط داشت
    ماهیار:ربط داره..خوبم ربط داره
    درفشان:من نمی دونم ...من رفتم بای
    ماهیار:درفشـــــــــــــــــــــــــــااااااااااااااان!رفتی خودت میدونی
    سریع لباسامو پوشیدم موهامم سریع خشک کردم...دونم ولش کردم...یعنی کامل خشک نشده بود....ازاین دختره هیچی بعید نبود....ولی چرا عصبی شدم؟
    وقتی رفتم دم اتاقشون فقط بامشت میکوبیدم...که یهو درباز شد....
    درفشان:هووو چته؟سراوردی مگه؟شانس اوردی کارم طول کشید ...بریم
    درکمال خونسردی درو بست
    درفشان:نمیایی؟یامیخوایی صداتو بندازی پس کلت؟(یعنی داد بزنی)
    ماهیار:اهوم...امدم
    توی راهم خوراکی سفارش دادیم رفتیم پیش بچه ها...ولی ازسالن تنیسش خوشم امد...یه سالن بزرگ...که دقیقا 6تا میزتنیس جا میگرفت...ازدو تارنگ استفاده شده بود...پایه میزه ها پینگ پونگ صورتی بود دورشم چراغ روشن بود(عکسش رو میزارم)
    دکورشم کلا سفید صورتی بود.
    بچه ها طرف استخر بودن...بادرفشان رفتیم پیششون....تا رفتیم سفارشات رو اوردن..
    ____________________

    ارام:​
    سرصبحون داشتیم درمورد اینکه امروز کجا بریم حرف میزدیم:
    شب ارا:میگم چرا نمیریم جزایر اطراف بمونیم؟
    شاهیار:اونم به چشم!ولی باید خدمتون عرض کنم که تازه یه ماه که ما امدیم....دقیقا دوماه دیگه هستیم...نمیشه که همه جارو باهم بریم
    درفشان:ربطی نداره به نظرمن...چون توی هرجزیره نمیخواییم یه روز بمونیم
    ماهیار:میشه بگین قرارچندروز بمونیم؟
    درفشان:خب...توی هرجزیره جاهای دیدنی قشنگی داره...
    ماهیار:موافقم...ازکی شروع کنیم؟
    ارام:اومممم..میگم ازفردا...خوبه؟
    اتروان:عالیه...فقط باماشین دیگه؟
    ازرم:نه با هواپیما شخصی....
    اتروان:بی نمک
    ازرم:توبانمکی برای یه خاندان کفایت میکنه...
    تینا:اخه اجی همین یه بی نمک نیست که...هستن ماشلاااااااا
    واقعا حرفش راست بود
    راتین:شماها بانمکید بسه...
    درفشان:بسه دیگه...ایش
    ماهیار:چی شده باز؟
    درفشان:هیچی میگم فردا کدوم جزیره بریم؟
    راتین:بستگی داره کجا میخواییم بریم؟
    نازی:میگم بریم هانالولو...خوبه دیگه؟بعدشم میرم مائویی
    اترون:خوبه...پس فردا راه بیوفتیم دیگه؟
    نازی:اول همین الان یه زنگ به بابا اینا بزنید...
    اترون:باش..من برم زنگ بزنم....شماها دیگه نمیخواد چون طبق معمول همه یه جان
    داریوش:نه...شد محض احتیاط...باید زنگ بزنیم..
    شاهیار:راس میگه داریوش ..ولی نازنین وداریوش لازم نیست دیگه....
    راتین:اگه اینطوری بخوای حساب کنی...فقط باید یکیمون زنگ بزنه
    درفشان:ولی همممون اقابزرگ و خوب میشناسیم...
    اترون:یه بار تو عمرت حرف درست زدی
    درفشان:توکه کل عمرتو حرف درست زدی به کجا رسیدی؟البته ازنظرت خودت درست بود
    ماهیار:درفشان!بس...
    درفشان:ععع ماهی...به منچه خودش شروع کرد
    ماهیار:من نمیگم چرا کل میندازین...میگم جلوی این همه ادم باصدای صد بده...
    اتروان:دقیقا...
    درفشان:ببشید
    اییی جاااانننن....یعنی خدایی عاشق درفشانمممم
    ماهیار:خواهش شیطون خانوم:)
    بعداز زنگ زدن بچه ها که متوجه شدیم همه خونه ی اقای زند جمع شدن..خیالمون راحت شد...بعدم با اقای اذین فر هماهنگ کردیم..که فردا میخواییم بریم هانالولو....واییی خدااااااااااا خیلی کیف میده...
    به همین خاطر اون روز خیلی توی سروکله هم نزدیم....بعدازخوردن عصرونه رفتیم توی اتاقمون....تا رفتیم توی اتاق بعدازتعویض لباس 6تامون روی تخت ولو شدیم...
    
    ازرم:​
    روی تختم دراز کشیده بودم...داشتم عکسامونو نگاه میکردم رسیدم به عکس دست جمعی دخترا....
    بنظرم ارام نمکی بود...ارام پوست سبزه داشت موهاش عسلی تیره ل*خ*ت ...صورت کشیده ...بیننی ولب متناسب..واقعا نازبود خیلی دوسش داشتم..چشای قهوای
    نازی پوست گندمی روشن موهای فرنسکافه ای واقعا خوشمل بود...صورتشم مثل ماها گرد بود رنگ چشماشم قهوای بود
    تینا:رنگ چشاش سبز ابی بود...رنگ پوستشم مثل ماها سفید بود....موهای عسلی روشن داشت ..صورت کشیده ...بینی ولباش هم متناسب باصورتش بود
    واقعا 6تامون خوشگل بودیم
    بعدازعکس خودمون عکس دست جمعی باپسرا بود..میشه گفت 6تاشون خوب بود...ولی..یکی باهمه فرق داشت...جدای اون 5تابود...نمی دونم چرا؟
    شاید الان اینطور احساس میکنم...داریوش پوستش سبزه بود..که جذابیتشو چندبرابر میکرد...صورت کشیده...قدبلند...واقعا جذاب بود..چشای مشکی مشکی...عین شب...واقعا قشنگ بود...چرا تا الان دقت نکردم؟نمی دونم..چرا الان دارم دقت میکنم؟ولی واقعا ازیک ماپیش تا الان یه چییزایی عوض شده...
    شاید من اینطور فکرمیکنم....کلا زوم بودم روی عکسش....داشتم به قیافش فکرمیکردم که یه مزاحم جفت پاپرید وسط فکرکردنم:
    ارام:داری به چی انقدر عمیق فکرمیکنی؟
    نازی:به علاقش نسبت به من....
    ازرم:نازی یه خورده خوتو تحویل بگیره
    نازی:باش...
    درفشان:اه دودیقه ساکت...دارم بازی میکنم...باید رکورد ماهیاروبزنم
    جانم؟تادیروز که سایه همو باتیرمیزدن؟انوقت الان رکورد میزنن؟جلل اخلاق...
    ازرم:درفشان!سرت به جایی نخورده؟
    درفشان:چطور؟
    تینا:اخه تا دیروز سایه همو باتیرمیزدین؟بعداالان داری رکورد میزنی؟
    درفشان:شماها دیگه ساکت....ازرم که ده ساعت زوم روعکس...توام که کلا فکرت زوم حالا نمی دونم کی
    ارام:اخ گل گفتی
    درفشان:توام همینییی هااا
    شب ارا:میگم بچه هااااا!
    نازی:هوم بله؟
    درفشان:بنال گلم!
    شب ارا:نه واقعا پس گردنی میخواییی!این چه طرز حرف زدنه؟
    درفشان:ععع بی ادب...دلم موخواد
    شب ارا:بگم؟
    درفشان:ایش بگو...
    شب ارا:میگم بریم اتاق پسرا..بشینیم بازی کنیم...نظرتون؟
    واقعا ازفکراینکه داریوش میبنم خوشحال شدم الکیااااا حالا نکه کسی خواصی باشه
    درفشان:باش ...بریم
    دقیقا سربیست دیقه 6تامون حاضرو اماده جلوی درواحدشون بودیم...
    درفشان:خودم زنگ میزنم!
    همچین دستشو گذاشتو بود روی زنگ هرکی ندونه فکرمیکنه اتفاقی افتاده؟
    همون موقع صدای داد ماهیار به گوش میرسید
    ماهیار:یعنی ببینم کی اینطوری درمیزنه سیاش میکنممممممممممممممم
    دقیقا همون موقع دربازشد....اوه اوه اخمارو
    درفشان:اولا بیخود میکنی روی من دست بلندکنی..دوماااا بروکنار
    ماهیار:اولا این چه طرز زنگ زدنه؟دوما...نرم؟
    درفشان:میری...
    ماهیار:اره خب...میرم کنار...
    بعدم خیلی شیک رفت کنار.تابریم تو
    اتروان:چه خبرتونه؟کی بود داشت زنگ میزد.؟
    ارام:درفشان!
    درفشان:راس میگه من بودم!
    اترون:مگه مرض داری اینطوری زنگ میزنی؟
    درفشان:بد بهتون هیجان دادم؟
    شاهیار:به اندازه کافی فردا هیجان داریم
    یعنی ازفکر فردا گل ازگلم میشکفت
    راتین:خب؟چی شد که امدین اینطرف؟
    تینا:امدیم بازی کنیم...حوصلمون سر نره
    راتین:کاری بسیار عاللییییی
    اترون:خب من زنگ میزنم خوراکی بیارن
    درفشان:من یکی مطنئم اخرش این سه ماه میشم 100 کیلو
    اترون:همیچین میگه 100 کیلو انگار الان 40 کیلوه...
    یعنی با این حرفش 6تامون حمله کردیم سمتش بنده خدا نمی دونست چطوری فرارکنه فقط هرچی دوم دستمون بود پرت میکردیم سمتش
    اترونم که نگران جونش رفت پشت داریوش....
    داریوش:خانوما!یه لحظه
    درفشان:نمیشه...من باید اینو بکشم
    داریوش:صبرکن!وقت هست برای کشتن....یه جور دیگه تلافی کن..بهترنه؟
    درفشان:فکرخوبیه
    بعدم خیلی شیک رفت نشست روی مبل
    اترون:وایی داریوش خدا هرچی میخوایی بهت بده منو ازدست اینا نجات دادی ...خب چی میخورین؟
    درفشان:توساکت
    اترون:ععع شوخیدم دیگه
    نازی:خب....چیزایی همه شگی
    بعداز زنگ زدن اترون نشستیم به بازی کردن.
    ______________________________

    اترون:​
    داشتیم بازی میکردیم که گوشی راتین زنگ خورد....​
    راتین:صبرکنید ببینم کیه..میام
    درفشان:باش...
    راتین:ازعمارت
    راتین:بله!سلام
    پشت خط:_______
    راتین:چی؟برای چی؟چی شده دایی؟
    پشت خط:_________
    راتین:چشم!فقط کیه؟چه ساعتی؟
    راتین:دایی....
    پشت خط:______
    راتین:چشم چشم..خداخافظ
    ماهیار:کی بود؟چی شده؟
    راتین:شنیدی که داییم بود....
    درفشان:خب؟
    راتین:هیچی....دایی همایون بود...گفت...خواهر اقابزرگ دارن برمیگردن....
    یاخدااااااااااااااااا
    شب ارا:چییییییی؟عمه خانوممممممممم؟نــــــــه
    عمه خانوم کیه؟عمه خانوم خواهر کوچیک تراقابزرگ..که خود اقابزرگم روی حرفشون حرف نمیزنن....کلایک اشرافی به تمام معنا....بسیارسخت گیر....حتی نمیشه جلوشون یه شوخی ساده بکنی....باید همه چی طبق رسمو روسمات باشه...کلا باید عین عسا قورت داده هاباشی...یعنی اینکه همینه که پامون به ایران برسه...دقیقا بعدازیک هفته 6تامون پای سفره عقدیم...چون به نظرعمه خانوم سن ازدواج توی خاندان اشراف...اونم وارثای خاندان باید ازسن 18 تا 22 سالگی باشه....و وقتی خودت کسی رومد نظر نداری...به انتخاب خودشون یکی رو برات درنظرمیگرن....ویعنی فاتحه 12تامون خوندس....
    درفشان:راتین داری شوخی میکنی دیگه؟
    راتین:الان قیافه من شوخی داره؟فردا ساعت 5صبح پرواز...تمام..اونم باپرواز شخصی
    شاهیار:یعنی میخوایی بگی...ماها دقیقا فردا 4،5 عصیر به وقت اینجا ایرانیم؟
    ماهیار:به حساب دیگه یعنی 5صبح ایرانیم...
    شب ارا:ای خداااا...الان چه وقت ایران امدن بود اخه؟عمه خانوم نمی تونستن یه موقع دیگه بیان؟
    درفشان:اینا به کنار...من نگران دانشگاه م....عمه خانوم مخالف شدید....به نظرعمه خانوم یه اشراف زاده باید معلم سرخونه داشته باش
    داریوش:اقای تهرانی نمی تونن کاری کنن؟
    ماهیار:هه اینو....اقابزرگ؟روی حرف خواهرش حرف بزنه؟عمرا...تا الان افشین واذین زن نداده باشن خیلیه
    اتروان:هوف...پاشین بریم بخوابیم.فردا پروازداریم..پاشین دیگه
    درعرض سه سوت دخترا رفتن توی اتاقشون ماهام رفتیم خوابیدیم...
    دقیقا هممون بااعصبای داغوان سر ساعت 4 فرودگاه بودیم...هیچ کدومم هیچ حرفی به هم نمی زدیم....یعنی هرکی نگامون کنه فکرمیکنه یه دعوای اساسی کردیم...دراین حد اعصبامون..خداشکرت..اینم ازهاواییی هیی
    ساعت 4:30 رفتیم سوار هواپیمای شخصی شدیم...وسرساعت 5 پروازکردیم...من یکی که خوابیدم...بقیه رونمی دونم
    واقعا دیگه خسته شده بودم ازنشستن توی هواپیما...الان دقیقا 10 ساعت توی هواپیما نشستیم...دقیقا دوساعت دیگه میرسیم...هوف...
    درفشان:حوصلم سر رفت اه...
    اتروان:میشه بگین باید چیکارکنیم حوصله خانوم بیاد سرجاش؟میخوای گرگم به هوا بازی کنیم؟
    درفشان:لازم نکرده...
    داریوش:به اندازه کافی اعصبا خورد هست..لطف بس
    شب ارا:دقیقا بسه دیگه
    درفشان:باش..گفتین ده بار
    ماهیار:اخه حرف توگوشت نمیره
    درفشان:توگوش تومیره بسه
    شاهیار:ساکت میشین یاپاشم؟
    عین هیچ کدوممون اعصاب نداریم...بلاخره این دوساعت طاقت فرسا تموم رسیدیم....
    بعدازپیاده شدن ازهواپیما مستقیم باماشینایی که اقابزرگ فرستادن رفتیم سمت عمارت...ساکاروهم خودشون تحویل میگرفتن....واقعا حوصله عمارتو نداشتم...دلم میخواست برم خونم..
    ________________


    فصل هفدهم​
    درفشان:​
    یک هفته ازامدنمون میگذره... الانم توی خونه خودمم روی کاناپه لم دادم دارم شکلات میخورم...دیروز عروسی افشین واذین بود...چون عمه خانوم دستور دادن...​
    الانم رسیدن به پروژه دانشگاه رفتن ما..که بحث داغیی هست توی عمارت...دقیقا یک روزکه ماهیارو ندیدم دلم براش تنگ شده..هییی...نمی دونم دوباره کی میتونم ببینمش...ولی ازارام وتینا ونازی خبردارم...قرار شام بیان اینجا دورهمی دخترونه داشته باشیم...
    دلم برای هفته پیش تنگ شده...نمی دونم چرا...ولی خیلی خوش گذشت...توی افکارم غرق بودم که باصدای زری خانوم به خودم امد..زری خانوم همونیه که میاد کاراموو میکنه
    زری خانوم:خانوم تلفن...پدرتونن
    درفشان:باش امدم
    درفشان:جانم!سلام بابایی
    بابا:عیلک سلام!خوبی بابا؟
    درفشان:ممنون بابایی!خوبین شما؟مامان خوبه؟
    بابا:همه خوبن!درفشان!
    درفشانم:جانم بابا چیزی شده؟
    بابا:همین الان راه میوفتی میایی عمارت...خب؟
    نگران شدم...یعنی چیزی شده؟ولی باحرف بابا اتیش گرفتم
    درفشان:بابا چیزی شده؟خواهش میکنم بگین
    بابا:اره!عمه خانوم قرارخواستگاری گذاشتن
    چییییییی؟
    درفشان:چییییییییییییی؟برایییی چییییی؟بابااااااااا
    بابا:چه خبرته..صداتوو بیارپایین
    درفشان:ببخشید..ولی بابا...خواهش...من نیام..اصلا بیام چیکار؟
    بابا:یعنی چی درفشان؟
    درفشان:خب اونا بیان..به من چه ربطی داره
    بابا:درفشان!میفهمی چی میگی؟
    نه نمی فهمیدم...فقط یه ترس افتاد توی دلم
    درفشان:بابا...
    بابا:بس...اونا برای تومیان...توهم بدون هیچ حرفی تا پنج دیقه ای دیگه عمارتی
    درفشان:بابایی....ولی من نمیخوام
    بابا:مگه دست تو؟
    درفشان:پس دست کیه؟من اصلا نمیخوام ازدواج کنم
    هییییییییی..چی گفتم...اوه اوه
    بابا:چشمم روشن...روی حرف بابات حرف میزنی؟
    درفشان:من غلط بکنم...ولی بابایی...
    بابا:خودم میام دنبالت
    درفشان:بابااااا...خواهش...اصلا چرا میخوان بیان؟کی گفته بهشون بیان؟
    بابا:عمه خانوم!چراشم خودت میدونی
    درفشان:من ازهمین الان جوابم منفیه..تموم
    بابا:ندیده؟
    درفشان:نمیخوام صدسال ببینم
    بابا:درفشان!
    ازاون درفشانااااااابودااااااااااااااااا.....نمی دونم چرا دلم گرفت...نمیخوام برم...نمیخوام...
    درفشان:بابا!امروز بابچه ها دورهمی داریم...
    بابا:اصلا مهم نیست...تا پنچ دیقه ای دیگه اینجایی نبودی خودم میام دنبالت
    نذاشت دیگه حرف بزنم...تلفنو قطع کرد...هنگ بودم...یعنی چی؟من نمی تونم.....من فق...فقط یکی ومیخوامم....شمارشو داشتم میخواستم بهش زنگ بزنم
    اصلا ...اصلا شاید عمارت باشه...اگه نبودچی؟اگه بگه به منچه چی؟وایی خداا داشتم خل میشدم..ولی میدونستم نرم خود بابامیاد دنبالم هرطوری بود رفتم حاضرشدم...همونطورکه داشتم حاضرمیشدم داشتم بابچه ها توی گروه حرف میزدیم...هممون بودیم 12تامون...ولی ماهیار آفلاین بود..هییی فقط دخترا آنلاین بودن
    شب ارا:درفشان چرا گرفته ای چی شده؟
    براش ویس فرستادمو همه چی رو گفتم...دقیقا همون موقع ماهیار و اتروان واترون...آنلاین شدن
    دقیقا بعدازدودیقه ماهیار ویس فرستاد
    ماهیار:چچیییییییی؟خواستگار؟امشب؟برای تو؟دیگه چی؟لابد الانم داری میری عمارت؟
    چرا انقدر عصبانیه؟
    همون موقع گوشیم زنگ خورد خودش بود
    درفشان:بله؟
    ماهیار:دارم میام خونت باهم میریم عمارت
    و تماس قطع...خدایا خودت به داد برس چرا انقدر عصبانی بود؟
    همون موقع صدای داد راتین ازپایین امد...این کی امدتو؟
    راتین:درفشــــــــاااااااااااااااااااان
    سریع رفتم پایین
    درفشان:سلام چی شده؟
    راتین:چی شده؟مثل ادم توضیح بده دایی چی گفت؟یعنی چی عمه خانوم قرارخواستگاری گذاشتن؟
    همه رو براش تعریف کردم..
    درفشان:میگی چیکارکنم...روی حرف باباحرف بزنم نرم؟
    راتین:یعنی چی؟چرا انقدر یهویی؟چی شده مگه؟
    درفشان:نمی دونم..راتین چیکارکنم؟
    راتین:نمی دونم...
    درفشان:ماهیار زنگ گفت میاد نبالم باهم بریم خیلی اعصبانی بود اصلا نذاشت من حرف بزنم..چیکارکنم؟
    راتین:یعنی الان داره میاد اینجا؟
    درفشان:اوهوم ادرس و ازکجا میاره؟حتی نذاشت بهش ادرس بدم
    راتین:گیرمیاره..دوسوته....ولی بهتره ماهیار باهات بیاد
    درفشان:میشه بگی بعد جواب بابارو چی بدمبگم ماهیارامددنبالم؟
    راتین:خب منم دام میرم دنبال تینا باهم بریم عمارت .ولی اول امدم پیش تو
    اینا یه فکری توی سرشونه..من میدونم...
    
    ماهیار:​
    داغ کرده بودم بدجور..اخه چرا عمه خانوم یه همچین کاری کردن؟یعنی واقعا میخوان درفشانو شوهر بدن؟فکرشم دیونم میکرد..نزدیکای خونه درفشان بودم بهش زنگ زدم بیاد پایین.. ادر خونشو از راتین گرفتم...دقیقا بعدازپنچ دیقه امد پایین..سریع امد سوارماشین شد:
    درفشان:سلام!فقط بریم...خان عمو خیلی عصبانی
    ماهیار:علیک سلام!برای چی همایون خان عصبانین؟
    درفشان:چه میدونم...ماهیار!
    ماهیار:جانم!
    مگه میشد درفشان اسممو اینطوری صدا بزنه من بگم بله؟
    درفشان:میگم..چیکارکنیم؟
    ماهیار:هیچی...همه چی بستگی به جوابت داره..
    درفشان:خب من جوابم منفیه
    ماهیار:جدی؟
    میدونستمااا ولی میخواستم خودش بهم بگه میخواستم از زبون خودش بشنوم
    درفشان:اهوم...
    ماهیار:چرا؟هنوز ندیدیش
    درفشان:خب...من جوابم منفیه...هنوز امادگی ازدواجو ندارم
    یعنی..ممکن به منم جواب رد بده؟هوووووووووووووووف بسه پسر..این فکراچیه؟کی خواست ازدواج کنه؟هوووفف نمی دونم چرا روی این قضیه حساس بودم
    ماهیار:اها...
    درفشان:ولی....میخوام یه کاری کنم..پایه ای؟
    یاخدا چیکارمیخواد بکنه؟!
    ماهیار:چی؟
    درفشان:اول قبول کن.چون ریسکش بالاس
    یا خداااااا....مگه میشد قبول نکنم؟
    ماهیار:خیله خب قبول..حلابفرمایید!
    درفشان:خب..ببین وایسا دم یه دارخانه تابهت بگم
    یااکثر امام زاده هاااااااااااااااااا....چه بلایی میخواد سربدبخت بیاره؟
    ماهیار:میخوای چیکارکنی؟
    درفشان:ععع ضدحال نشو...فقط وایسااااتو
    نزدیک عمارت اقابزرگ یه داروخانه شبانه روزی بود
    ماهیار:خب اینم ازداروخانه...بفرما..چی بگیرم
    درفشان:یک قرص خواب اور...دو ععع خب قرص چیز....
    یاخدااااا بدبخت فکرکنم تاصبح توی دستشویی باشه ازفکرش خندم گرفت
    ماهیار:خیله خب...رفتم
    رفتم توی دارخانه ازهرکدوم دوتا بسته گرفتم امد توی ماشین رفتیم سمت خونه اقابزرگ
    تا رسیدیم سریع پیاده شدیم..چون به اندازه کافی معطل کردیم...ازالان منتظر بعدازخواستگاری مسخره امشبم که به لطف درفشان ازاین مسخرگی درمیاد
    چون باید جواب پس بدیم یک :چرا دیرکردین؟دوم:بدون طفره رفتن توضیح میدی
    اوووففف خسته شده بودم ازاین همه قانون وقوانین مسخره.. خاندان اشراف...واقعا خسته شده بودم...فقط خداروشکر خیلی ازرسمای مسخر رو برداشتن...فقط خداروشکر...اگه بقیشم برمیداشتن بهترمیشد..والا...مخصوصا این لباسای مسخره وایییی ادم خفه میشد ازبس رسمی بود...بازاگه عمه خانوم نبود میشد یه کاریش کرد...میشد یه ذره غیر رسمی باشه...ولی باوجود عمه خانوم هرگز...هووووف
    درفشان:چرا خوابت برده؟
    ماهیار:خوابم نبرده بریم باالا....میگم درفشان!
    درفشان:بله!
    چی میشد میگفت جانم؟
    ماهیار:میگم...توحوصله لباسای رسمی رو داری؟
    ازلحنم خندش گرفت...ای خدااااا...دلم هری ریخت پایین با این چال صورتش...خودمم داشتماااا ولی درفشان چیزه دیگه ای بود...یاد بلاهایی که سرم میاره میوفتم یه جوری میشم....بهترین ساعات عمرم بود...وقتی بابغض داشت توی گروه ویس گذاشت ...حالم دست خودم نبود....نمی دونم چرا عصبی شدم؟
    درفشان:خب....اوم...من لباسای اینطوری دوس دارم....ولی شماها واقعا سختتونه
    ماهیار:یعنی تومیتونی اون لباس صد کیلویی رو تحمل کنی؟
    درفشان:چون واقعا دوسش دارم..خب من برم دیگه طول میکشه کارم
    ماهیار:درفشان!
    درفشان:بله!
    ماهیار:هیچی
    نمی دونم چرا نگران این بودم نکنه زیادی باز انتخاب کنه؟بااینکه میدونم ازاین کارانمیکنه
    درفشان:نگران نباش مواظبم فعلا
    ازکجا متوجه شد؟
    
    درفشان:​
    واقعا حوصله نداشتم برم پایین...یعنی به هیچ وج نمیخواستم برم...ازطرفی هم فکرماهیار ولم نمیکرد..چرا امد دنبالم؟چرا نگرانمه؟ولی واقعا خیلی بهم کیف داد فهمیدم طرز لباس پوشیدنم برای مهمه....
    توی عمارت باید همیشه لباس اشرافی تنت باشه...وقتی هم که مهمون داشتیم همیشه حجاب گردن باکلاه خیلی شیک لباس بازممنوع...اگرم بازبود کتی چیزی باید روش بپوشی...این قانون بایدی بود..وهمه ما بهش احترام میذاشتیم ..چون واقعا قانون خیلی خوبی بود...ازطرفی هم نگران نقشم بودم..باید یه کاری میکردم که طرف بره پشت سرشم نگاه نکنه...چه برسه به اینکه ه*و*س خواستگاری رفتن بکنه..هه به من میگن درفشان...درفشان تهراننییییییییییییی نه شلغم...
    ولی میدونستم باید جواب کارموپس بدم...فدای سرممم مهم نقشم بودکه ماهیار باهم موافق بود...بلاخره بافت موهام تموم شد...خیلی شیک حجاب گردنموم گذاشتم که هم رنگ لباسم بود..قشنگ تا گوشام میمود کل گردنمو پوشنده بود...بعدم کلاهمو گذاشتم سرم کنار کلاهم یه گل خیلی خوشگل بود...شیک و دخترونه...(عکس لباسش رو میذارم)
    هوف....کارام که تموم شد گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن....ماهیار بود:
    درفشان:بله؟!
    ماهیار:اماده ای بریم؟الانکه خودشون بیان باکتک ببرنمون
    درفشان:اوه..اره بدو فقط
    ماهیار:باش فعلا
    درفشان:فعلا
    ازبرخورد با بابا واقعا میترسیدم...با اون دادی که خان عمو پشت تلفن سرم زد..فاتحمو خوندم...اوه اوه عمه خاااااااااانووووووووممممم
    عمه خانوم یه زن حدود 60 70 ساله..ووووحشششششششتناااااااااااااااااااااااااااااک سخت گییییررر...یعنی سخت گیر پیش عمه خانوم کم میاره....هوف
    یه فرد فوق العاده مغرور سخت گیر هرچی بگم کم گفتم....حرفم حرف خودشون...دقیقا اقابزرگ نمی تونه روی حرف عمه خانوم حرف بزنه...من موندم عمو جان چطوری عمه خانوم تحمل میکننن به شوهر عمه خانوم میگیم عمو جان....وای خدا....نمی دونستم جواب عمه خانوم چی بدم؟
    تا ازدر اتاق رفتم بیرون ماهیارم امد...وایییی چه جیگرییی شششدهههه.....هلو بپر توگلو ...وای خاک بسرم من چرا اینطوری شدم؟هییی
    ماهیار تیپ سفید زده بود...کلا سفید..
    ماهیار:چیه؟خوشگل ندیدی؟
    درفشان:خودشیفته ندیدم
    ماهیار:بخدا الان وقت کل کل نیست بریم
    درفشان:موافقم بریم
    ماهیار:عععع دقت کردی توی یه چیزی باهم موافق بودیم؟
    درفشان:اره خداییی...
    دقیقا تا پشت در پذاریی داشتیم حرف میزدیم...تا رسیدیم نمی تونستیم کدوممون اول دربزنه که بریم توو..به عبارت دیگه جرات نداشتیم...کلا جفتمون ادمای جون دوستی بودیم...خیلی بد جون دوست...
    ماهیار:خب ..دربزن دیگه
    درفشان:نه دیگه...توباید دربزنی
    ماهیار:ازدست تووو...همیشه زوربگو
    درفشان:ماهیار..خواهش!
    ماهیار:جان ماهیار!؟...چشم
    واییی خداااا یکی منو بگیره الان قلبم میاد تو حلقم....بعدازدر زدن صدای وحشتناک خشک وجدی اقابزرگ...واین یعنی فاتحه منو ماهیار و خوده اقابزرگ میخونه
    چون تا الان که 18 سالمه تا حالا صدای اقابزرگ رو اینطوری نشنیده بودم....قیافه ماهیارم اینو میگفت که اونم مثل من
    با ترس ولرز رفتیم....یهو یاد قرصا افتادم..باکمترین ولوم:
    درفشان:ماهیار...قرصا
    ماهیار:توی جیبمه
    دقیقا وقتی رفتیم تواول نمیشد قیافه هارو درست تشخیص داد وقتی رفتیم نزدیک تر...دلم میخواست همون دم درمیبودم....یعنی همچین بابا نگام میکرد که به تعویض شدید لباس نیازمند بودم....وقتی یه نگاه ریز انداختم کل پذارایی رووو فهمیدم که هردومون نیاز به تعویض لباس داریم....تا حالا اینطوری عصبانی ندیده بودمشون
    افشین که اصلا نگام نمیکرد واین یعنی خیلی عصبانی...پروانه هم کنارش نشسته بود اوه اوه اخمارو
    نیلاهم پیش اذین نشسته بود یاخدا کی بره این همه اخمو؟
    اقابزرگ:بشینید
    همون بتمرگ خودمون بود...فقط محترمانش..خیلی شیک رفتیم تمرگیدیم.....
    عمو (همسرعمه خانوم):کجابودید انقدر دیرکردین؟
    ماهیار:عذرمیخوام....ترافیک بود
    بعدم دیگه کسی چیزی نگفت...تازه تونستم یه نگاه بندازم....من پیش بابا نشسته بودم.....داشتم نگاه مینداختم که نگام افتاد به ماهیار...این چرا اینطوری اخم کرده بود؟یاخداااا
    یه نگاه به پسره انداختم...حتی نمی دونستم فامیلی پسره چیه؟میشه گفت خوب بود...ولی به پای ماهیارم نمی رسید....جانم ماهیارم؟
    بخی...میرم توکارپسره....قدش وکه نمی دونتم خبرش نشسته بود....قیافشم بدنبود...سفیدبود...که یه جورایی چندشم شد....موهاش قهوای روشن بود اییی شیربرنج....ابروهاشم ازنیم رخ مشکی بود...چشاشو دیگه ندیدم هیکلشم ...بود دیگه.....معمولی..یاخداااا....
    پدرپسره:اقای تهرانی اگه اجازه بدید بریم سراصل مطلب؟
    ای مرض و بریم سراصل مطلب با اون پسره شیربرنجت من یه حالی ازاین پسره بگیرم امشب دیدنیییییی.....
    اقابزرگ:بفرمایید
    یعنی این بفرمایید ازصدتا فحش بدتربود...مخصوصا نگاه وحشتناکتری که به من انداختن یعنی دست ازپاخطاکردن ممنوع...ولی امشب نمی تونم
    بابای پسره:همونطور که میدونید امدیم برای امرخیر
    میخوام صدسال سیا نیاییی...والاااااا من امرخیرنخوام باید کی روببینم؟
    عمو همایون(خان عمو):خب همونطور که میدونید افشار...خاندان اشرافی یه رسمو روسمات خاص خودشو داره
    بابای پسره که فهمیدم فامیلی نکبتش افشاره اییی چندش:بله درسته...اطلاع دارم
    داشتم به حرفای مزخرفشون گوش میکردم که ماهیار ازجاش بلندشد...هییی چرا این انقدر عصبانیه؟به غیرازماهیار...داریوش ،شاهیارم همینطور
    اترون، اتروان وراتینم اخماشون داشت عمارتو جارو میکرد یاخدااااا خودت امشبو به خیرکنه...
    ماهیار:اقابزرگ..اگه اجازه بدین برم ی تلفن مهم دارم..کاریه
    ازاونجایی که اقابزرگ به کاراهمیتی زیادی میدن اجازه داد ...یعنی خیلی داشت سعی میکرد نره پسسرو زیرو روش کنه...اینو زمشتاشش متوجه شدم..داشتم ماهیارو نگاه میکردم که با صدای مامان به خودم امدم:
    مامان:کجارو نگاه میکنی؟
    درفشان:هومم....من؟
    مامان:درفشان!به اندازی کافی ازدست عصبانی هستم
    درفشان:چرا مامان من؟ععع
    بابا:دفعه اول و اخرته با مادرت اینطوری حرف میزنی
    یعنی قشنگ به شیکر خوردن افتادم....رسما باباداشتم خفم میکرد..چرا انقد عصبانین؟
    درفشان:ب...بخ..ببخشید
    مامان:پاشو برو توی اشپرخونه شربت بیار..پاشوو
    بابهت داشتم مامانو نگاه میکردم
    درفشان:مــــــــــــــــــــــــــــــــــن؟مگه خدمه نیستن؟
    مامان:یعنی چی؟پاشو ببینم
    درفشان:اخه مامان من...من چراباید جلوی این شیربرنج شربت بگیرم
    یهو دریک لحظه خفه شدم..همچین دستمو جلوی دهنم گرفتم...وایییی خداااا....باباهمچین نگام کرد فاتحه...تشریف بیارین
    بابا:نشیندم؟
    درفشان:____________
    کلا خفه بودم
    بابا:چشم روشن..پاشو ببینم...سریع
    بدون هیچ معطلیی بلندشدم...رفتم سمت اشپزخونه...من حال اینو میگرم...پسره .....
    داشتم میرفتم سمت اشپزخونه که یکی دستمو عین چی گرفت کشید دنبال خودش...رفت تو بالکن ..درم محکم بست...تازه تونستم ببینم کیه که دستمو داشت ازجا میکند....دیدم ماهیار..باچشای به خون نشسته
    درفشان:ماهیار؟چی شده؟
    ماهیار:یعنی درفشان...بخدا بری جلوی این شیربرنج چیزی بگیری...زندت نمیذارم
    یاخدااا
    درفشان:خب حرف بزن...بعدم مغزمو خرگازنگرفته
    ماهیار:اسم پسره اردلانه....به قیافه شیربنجش نگاه نکن...اندازه موهای سرش دوس دختره داره...یه دختربازحرفیه....فقطم به خاطر پولش همین
    دهنم ووامونده بود...
    درفشان:پس چرا اقابزرگ راهشون دادن؟
    ماهیار:به زور...اونم به خاطر نون ونمک..همین به خاطرهمین وحشتناک عصبی هستن...
    درفشان:خب پس....بیاد زوتر دکش کنیم
    ماهیار:هستم
    قرصا رو ازتوی جیبش دراورد رفتیم سمت اشپزخونه....لیوان بابا اینا واقابزرگ با لیوان مهمونا فرق داشت.
    ماهیار:خب ببین..اول باباش برمیداره...بعدمامانش...بعدم خودش
    درفشان:یعنی لیوان سوم؟
    ماهیار:دقیقا...
    قرص خواب اور و م...س.... ریختم توی لیوانش قشنگ همش زدم...وقتی شیک مخلوط یه نگاه موفقیت امیز بهم زدیم....
    شربتارو خدمه بردن منو ماهیارم برگشتیم سمت سالن...تازه تونستم قیافه مزخرفشو ببینم امدم یه نگاه بندازم که با اخمای خان دایی روبه روشدم..خیلی شیک اشاره کرد برم پیش خودش...باباهم باسرتایید کرد...خیلی اروم رفتم پیش خان دایی...به خاطرخواستگاری مسخره همه جمع بودن...البته دلیل اصلیش این نبوداااااا....چون ازقبل همه اینجابودن....ولی واقعا بدهمه اخماشون تو هم بود....

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 432
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,272
  • بازدید ماه : 14,230
  • بازدید سال : 141,333
  • بازدید کلی : 11,638,473