close
مجتمع فنی تهران
رمان آندیا قسمت اول
loading...

رمان فا

نام رمان : آندیا    نام نویسنده :Marya 1381    ژانر:طنز،کل کلی،عشقولانه    خلاصه:    یه پسر شیطون...یه دختر فوق شیطون...هردو جراح قلب هستن...این آقا پسر ما قراره از آمریکا بیاد و توی بیمارستانی که دخترمون اونجا کار میکنه مشغول کار بشه...ولی این دختر ما یکم حسوده…

رمان آندیا قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 449 دوشنبه 08 آذر 1395 : 14:26 نظرات ()

نام رمان : آندیا
    نام نویسنده :Marya 1381
    ژانر:طنز،کل کلی،عشقولانه

    خلاصه:
    یه پسر شیطون...یه دختر فوق شیطون...هردو جراح قلب هستن...این آقا پسر ما قراره از آمریکا بیاد و توی بیمارستانی که دخترمون اونجا کار میکنه مشغول کار بشه...ولی این دختر ما یکم حسوده دلش نمیخواد کسی بهتر از اون باشه...یه شب که دخترمون با دوستش میره خیابون موقع برگشت با یه نفر تصادف میکنه...میتونین حدس بزنین اون کی بوده؟!!...پایان خوش



    مقدمه
    هوا بارانیست
    شیشه!
    چرا بخار نمیگیری؟!
    نترس رفت
    دیگر اسمش را رویت نمی نویسم!

    _ای خدا مرگت بده...چرا خفه نمیشی؟
    حرفا میزنما!گوششی رو که خدا مرگ نمیده!
    گوشیمو از روی عسلی کنار تختم برداشتم و خفش کردم.
    اوووووووووف.حالا کی حال داره بره بیمارستان؟
    با این شغلی که انتخاب کردم!کله سحر باید پاشی بری سر کار.
    با بی حالی بلند شدم و رفتم دست به آب...بعد از انجام کارای لازم بیرون اومدم.
    موهاموشونه کردم و از اتاق رفتم بیرون...خواستم از پله برم پایین که گفتم چه کاریه؟؟
    وقتی نرده هست چرا پله؟الکی از پاهای نازنینم کار بکشم!نشستم رو نرده و سر خوردم.
    دستامو بالا گرفتم:یـــــــــوهـــــــو
    رسیدم پایین پله ها...اُه اُه قیافه رو.سیم سیم جون داشت با اخم نگاهم میکرد.
    _سلام سیم سیم جونم...چطوری؟
    سیمین خدمتکار خونمون بود...تپل مپل و خیلی با نمک بود...هر وقت از نرده سر میخوردم خیلی حرص میخورد..........................



  
    انقده دوستش دارم.
    سیم سیم جون_آخه برای چی از نرده سر میخوری؟نمیگی میوفتی دست و پات میشکنه؟چقدر از دست تو من حرص بخورم؟
    خندیدم:حرص نخور فدات شم...آخه عادته دیگه...نمیشه ترکش کرد...مگه نشنیدی که میگن ترک عادت موجب مرض است؟
    جوابمو نداد و رفت.رفتم تو آشپزخونه..مامان داشت ظرفای دیشب رو میشست...آخه دیشب مهمون داشتیم.
    از پشت بغلش کردم که با ناز گفت:نکن علیرضا...الان آندیا میاد.
    داشتم غش میکردم از خنده ولی خودمو کنترل کردم که نخندم.هه هه
    فکر کرده من بابام...الهی بمیرم برای بابام اینطوری که مامان ناز میکنه منم باشم دست و پام میلرزه چه برسه به بابا!!!
    _سلام پری جون...ای شیطون فکر کردی باباست؟
    سریع منو از خودش جدا کرد و گفت:درد...دختره بی حیا...چرا بی خبر میای تو؟
    _ببخشید از این به بعد میکروفون روزه خون محله رو میگیرم و میگم آآآآآآآآآی اهل خانه به گوش باشید...آندیا داره میاد.
    مامان_بسه انقدر زبون نریز بشین صبحونه تو بخور باید بری بیمارستان...من نمیدونم چطوری مریضات از دستت فرار نمیکنن.
    همه مامان دارن...ماهم مامان داریم...اصلا از زندگی سیر شدم...صبحونمو خوردم و رفتم تو اتاقم.
    خب حالا میریم سراغ معرفی بنده.
    به نام خدا آندیا محبی هستم25ساله از تهران...جراح قلب هستم...چند سال جهشی خوندم واسه همین مدرکمو زودتر گرفتم...یه مامان بابای خیلی خوب دارم...وضع مالیمون هم خیلی خوبه...مامانم خونه داره و بابام دوتا شرکتو اداره میکنه...خودمم که توی یه بیمارستان معروف خصوصی کار میکنم.
    بریم سراغ قیافه...موهای قرمز که تا کمرم میرسید...آخ که من چقدر از دست موهام حرص میخورم...نمیدونم به کی رفتم که موهام قرمز شده...البته خیلی بهم میاد...پوست سفید...چشمای مشکی...ابرو های هشتی...مژه های بلند و فر...بینی کوچیک و لبای غنچه ای برجسته...انقده ناز بود لبام...هیکلمم که عالی.
    

    یه شلوار لی تنگ یخی با یه مانتو لی یخی پوشیدم.
    روی مانتوم طرح گل های مشکی بود...مقنعه مشکیمو سرم کردم.
    به کیف که علاقه ای ندارم..کفشمم مشکی و طبق معمول پاشنه بلند.
    یه دسته از موهامو از مقنعه بیرون آوردم و چپ زدم...یه خط چشم مشکی،ریمل مشکی و رژلب نارنجی زدم.
    سوییچ پورشه مشکیمو برداشتم و از اتاق خارج شدم...از مامان و سیم سیم جون خداحافظی کردم و رفتم تو پارکینگ.
    سوار ماشین شدم و از خونه بیرون اومدم...پخش ماشینو روشن و صداشو زیاد کردم...شیشه هام پایین دادم:
    هدف من
    توی گهواره مرد
    رو ورق جوهری و اشکای خشک
    نقاشیام اشکالی گنگ و
    افکارم شده خربار فحش
    بحث این نیست که انسان کمه
    بحث سر اینه چقدر سوگند خره
    چون با هرکی نشسته یک ماه بعدش
    طوری ازش خورده که چشماش تره
    اینا تازه نیست عادت کردم
    خط به خط توی کاغذ غرقم و
    شب به شب توی عالمی پرتم
    که جوونیم حروم شد ساعت برگرد
    توی اتاق تاریک و تار
    چشام بارید و نگام که تاریخ شادیو به یاد نداره و
    سالی یه بار منتظر شادیم تو ثانیه ها
    تقویم روی میخ دیوار نیست
    فقط یه نور کوچولو ته زیر سیگاری
    داره میسوزونه میفهمونه
    شب سیاه نیست
    ما پای هم تا صبح بیداریم
    ساعت برگرد
    ساعت برگرد
    ساعت برگرد او
    ساعت برگرد
    (ساعت برگرد_سوگند)
    رسیدم به چراغ قرمز...یکم صدای پخشو کم کردم.
    بعد80ثانیه چراغ سبز شد...رسیدم بیمارستان.
    ماشینو تو پارکینگ بیمارستان پارک کردم و رفتم تو.
    توی راهرو هرکی بهم میرسید سلام میکرد...کف کرد دهنم بس که جواب سلامشون رو دادم.
    رفتم تو اتاقم و سوییچ ماشینو پرت کردم رو میزم...مانتومو در آوردم و روپوش سفیدمو پوشیدم...خودمو تو آینه قدی که تو اتاقم بود نگاه کردم.
    موهام خیلی تو چشم میزد...وللش...از اتاق بیرون اومدم و رفتم سمت پذیرش.
    

    _سلام الی
    الی_سلامو...استغفرالله...آخ که من مردم و نتونستم به تو بفهمونم که اسم من الیناست نه الی!!
    _حرص نخور فدام شی پرونده اتاق340روبده.
    با حرص گفت:صبرکن پیداش کنم.
    تو دلم به حرص خوردنش خندیدم...الینا دوستم بود.
    ولی در حد یه دوستی معمولی...نه این که مثلا باهم بریم بیرون و اینا.
    دختر خوبی بود...فوق العاده از این که اسمشو مخفف کنم بدش میاد.
    خب چه کنم؟
    من اسم همه رو مخفف میکنم...حال ندارم اسمشونو کامل بگم.
    الی_بیا
    _مرسی عشقم
    الی_ایش
    خندیدم و رفتم تو اتاق340...مریضم یه دختر6ساله بود.
    خیلی دوستش داشتم و دلم براش ضعف میرفت.
    اسمشم آنوشاست...انقده ملوسه.
    موهای خرمایی...چشمای طوسی...لبای کوچولو و پوست سفید.
    خواب بود!
    پرونده رو روی مبلی که اونجا بود گذاشتم...نشستم روی تخت.
    موهاشو ناز کردم و صداش زدم:آنو؟...گل دختر؟...نمیخوای بیدارشی؟!
    دستاشو مشت کرد و چشماشو مالید ولی بازشون نکرد.
    داشت خودشو لوس میکرد...بلا!
    _بلندشو دیگه...خاله دلش برات تنگ شده.
    دستاشو بالا آورد به معنی این که بلندش کنم.
    دستاشو گرفتم و نشوندمش رو تخت.
    چشماشو باز کرد.
    _سلام خاله
    ابراز احساست زیاد:سلام عزیزم حالت خوبه؟
    آنو_مرسی خاله خوبم
    بغلش کردم و رفتم طرف دستشویی...صورتشو شستم و از دستشویی بیرون اومدم.
    نشوندمش رو تخت.
    _خب حالا کی صبحونه میخواد؟
    دستاشو به هم کوبید و با ذوق گفت:من من
    _باشه...ولی اول بذار موهاتو شونه کنم
    
    یه میز کوچولو خودم کنار تختش گذاشته بودم که یه دونه کشو داشت و توشو با انواع و اقسام گل سر و تل پر کرده بودم.
    موهاشو شونه کردم و بافتم.
    یه گل سر پاپیونی صورتی هم زدم به موهاش.آینه رو دادم به دستش و گفتم:چطوره؟خوشت میاد؟
    خوش حال گفت :وای خاله مرسی...خیلی دوست دارم
    _منم دوست دارم موش موشی من
    صدای در اومد و خانوم رحیمی اومد داخل.
    برای آنوشا صبحونه آورده بود.
    خانوم رحیمی از خدمه های بیمارستان بود...زن مهربونی بود.
    با خوش رویی گفت:سلام خانوم دکتر
    _سلام خانوم رحیمی خسته نباشین
    خانوم رحیمی_درمونده نباشی دخترم
    رو کرد به آنوشا و گفت:سلام خوشگل خانوم...حتما گشنته آره؟
    آنوشا دستاشو از هم باز کرد و گفت:انقدر گشنمه...راستی سلام
    دستی به سرش کشیدم و گفتم:پس تا آنو صبحونه شو بخوره منم برم به کارام برسم
    آنو_خاله زود بیا...خب؟
    _باشه عزیزم
    رفتم از اتاق بیرون که با دکتر سلیمی رو به رو شدم.
    ایییییییش
    انقدر ازش بدم میاااااااااد.
    عین چسب به آدم میچسبه.
    سلیمی_سلام خانوم محبی
    با بی حوصله گی گفتم:سلام
    وقبل این که بخواد حرف دیگه ای بزنه ازش دور شدم.
    به چندتا از مریضای دیگم سر زدم.
    خب...حالا که وقت آزاده بریم سر وقت ساناز.
   
    ساناز دوست صمیمیم بود که از بچه گی باهم بودیم و بزرگ شدیم.
    مثل دوتا خواهر بودیم.
    رفتم سمت اتاقش و بدون این که در بزنم رفتم تو.
    _سلام سانی
    سانی_سلام آندیا خوبی؟
    _خوبم مرسی...چه خبرا؟
    سانی_خبر این که...امشب خونه عموم دعوتیم
    نشستم روی مبل.
    با یه ذوقی گفت که نگوووووووووو
    آخه این سانی خانوم عاشق و دلباخته پسر عموشون هستن.
    اسمشم پرهامه.
    خیلی دوستش داره ولی اون پسره خدا بگم چیکارش نکنه اصلا توجهی به سانی نداره.
    خیلیم دلش بخواد.
    ساناز یه دختر با چشمای عسلی...موهای عسلی...بینی کوچیک و لبای برجسته بود.
    دیگه چی میخواد؟
    خیلیم از دخترای فامیلشون سرتره.
    لبخندی زدم:ای شیطون پس بگو چرا انقدر خوش حالی میخوای بری دیدن یار
    سرخ شد و سرشو انداخت پایین!!
    چشمام گرد شد.
    سانی و خجالت؟!
    سانی_یه چیز بگم؟
    _نه دو چیز بگو
    سانی_میشه دو دقیقه جدی باشی؟
    _خیلی خب...بگو گوش میدم
    سرشو انداخت پایین و با انگشتای دستش بازی کرد.
    ای بابا اینم انگار نمیخواد بحرفه.
    پارچ روی میز رو برداشتم و یه لیوان آب برا خودم ریختم.
    یکمشو خوردم.
    هنوز قورتش نداده بودم که تند و سریع گفت:پرهام اعتراف کرد که دوستم داره
    هرچی آب تو دهنم بود پاشید بیرون.
    _چی؟!
    سانی_چرا داد میزنی؟
    با صدای خیلی آرومی گفت:گفت که عاشقمه
    با دهن باز نگاهش کردم.
    _نه!!!!
    سانی_آره
    _آخه اون که اصلا...
    ساکت شدم...هنگیده بودم.
    سانی_تازه ازم خاستگاری هم کرد
    دهنم باز تر از این نمیشد.
    سانی_ببند دهنتو مگس توش رفت
    دهنمو بستم.
    _تعریف کن ببینم چی شد؟
    سانی_یه روز که از بیمارستان برمیگشتم گوشیم زنگ خورد...پرهام بود...تعجب کردم!!آخه خیلی کم پیش میومد بهم زنگ بزنه...گفت که اگه بشه اون روز ببینمش...گفتم چرا؟...گفت وقتی دیدم بهم میگه...تو کافی شاپ قرار گذاشتیم...وقتی رفتم گفت ساناز من عاشق یه دختری شدم نمیدونم چطوری بهش بگم میشه کمکم کنی؟...اینو که گفت یخ کردم همه بدنم بی حس شده بود...خیلی جلوی خودمو گرفتم که همونجا نزنم زیر گریه...گفتم به سلامتی...گفت خب حالا من چجوری بهش بگم؟...با خودم گفتم من مهم نیستم مهم پرهامه که یه نفر دیگه رو دوست داره و با اون خوشحاله پس منم اینطوری خوشحالم برای عشقم...گفتم اگه دوستش داری یه لحظه هم صبر نکن رک بهش بگو...گفت مطمئنی؟...گفتم آره دیگه برو بهش بگو...حالا کی هست؟اسمش چیه؟...گفت اسمش سانازه الانم رو به روم نشسته...رفتم تو شوک...باورم نمیشد آندیا...گفت عشق زندگیم عاشقانه دوست دارم
    ادای عق زدن درآوردم:ای...حالم به هم خورد
    سانی_مرض...خودتم میبینیم
    

    _خب حالا بقیه اش رو بگو
    سانی_گفت چون نمیخواسته من بفهمم عاشقمه بهم بی توجهی میکرده...ولی اون روز دیگه طاقتش تموم شده بوده...وای نمیدونم چطوری باهاش روبه رو بشم؟
    _چیش
    سانی_کوفت...راستی درباره ی این دکتره که میخواد از آمریکا بیاد شنیدی؟
    با کنجکاوی گفتم:دکتر چیه؟
    سانی_جراح قلبه
    _ا!!نمیخوام
    سانی_حسود
    _نیستم
    سانی_هستی
    _نیستم
    سانی_خیلی خب نیستی...شنیدم یه دکتر خیلی معروفه...بیمارستان های زیادی براش دعوت نامه فرستادن ولی اون اینجارو انتخاب کرده...تا سه روز دیگه هم میرسه
    _حالا اسمش چیه این دکتر به قول شما معروف؟
    معروفو با تمسخر بیان کردم.
    سانی_میگم حسودی نگو نه
    _نه خیرم هیچم حسود نیستم
    سانی_باشه تو راست میگی...اسمش آوید...آوید رادفر
    _اسمش تو حلقم
    سانی_خب دیگه پاشو برو بس که حرف زدی سرم درد گرفت
    _چه پررو...خوبه تو سه ساعت مخ منو به کار گرفتی و داری از رسیدن به عشقت حرف میزنی
    رفتم از اتاقش بیرون و وارد اتاق خودم شدم.
    ***************
    ساعت8شب بود که دیگه کارم تموم شد.
    مانتومو پوشیدم و رفتم تو پارکینگ.
    سوار ماشین شدم و پیش به سوی خونه و یه خواب عالی.
    رسیدم.
    وارد خونه شدم و یه راست رفتم تو اتاقم.
    مقنعه ام رو درآوردم و بدون اینکه لباسمو عوض کنم خوابیدم رو تخت که صدای مامانو شنیدم.
    مامان_آندیا...آندیا مامان بیا شام بخور
    پتو رو،رو سرم کشیدم و گفتم:مامان خوابم میاد...شام نمیخوام
    مامان_خیلی خب بخواب
    منم دیگه راحت خوابیدم.
    ***************
    با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.اه...حالا کوش؟
    یادم اومد دیشب که با مانتو خوابیدم از تو جیب مانتوم درش نیاوردم.
    

    به هزار زحمت گوشیمو از جیب مانتوم درآوردم و نوار سبز رنگو به طرف راست کشیدم.
    باصدای گرفته گفتم:بله؟ مگه آزار داری اول صبح مزاحم میشی؟ببین تو رو خدا نمیذارن آدم یه ذره بخوابه
    صدای مردونه ای گفت:ببخشید همراه آقای راد؟
    گوشی رو از گوشم فاصله دادم و به شماره نگاه کردم.
    از ایران نبود.
    دوباره گذاشتمش در گوشم و گفتم:نخیر
    وگوشی رو قطع کردم.
    حالا یه روز خواستیم بیشتر بخوابیما.
    بلند شدم و دست و صورتم رو شستم.
    امروز نمیرفتم بیمارستان.
    رفتم تو آشپز خونه و یه صبحونه مشتی زدم تو رگ.
    چون دیشب هم شام نخورده بودم خیلی گشنم بود.
    بعد صبحونه یکم تلویزیون دیدم و رفتم تو اتاقم.
    تا ساعت دوازده تو اتاقم بودم و رمان میخوندم.
    رفتم پایین.
    مامانو بابا اومده بودن.
    بلند گفتم:سلام
    بابا نگاهم کرد و گفت:سلام دخی خودم...بیا بغلم ببینم
    رو مبل کنارش نشستم و خودمو تو بغلش جا کردم.
    _خوبی بابایی؟
    بابا_ممنون...چه خبر از بیمارستان؟
    _هیچی...شما چه خبر؟
    بابا_سلامتی
    مامان از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:انقدر لوسش نکن...اون وقت کسی نمیاد بگیرتش میمونه رو دستمون
    _دست شما درد نکنه واقعا...دختر به این خوبی و گلی از سرشونم زیادم
    مامان_آره حتما...شرط میبندم یه روز نشده برت میگردونن ور دل خودم
    آهی کشیدم...خدایا...فدای تو بشم آخه اینم مامانه ما داریم؟
    اصلا انرژی مثبته که به آدم انتقال میده این مامان ما با حرفاش.
    
    بابا_ا!...پری این حرفا چیه؟ خیلیم دلشون بخواد...درضمن
    لپمو کشید و گفت:من گل دخترمو به هرکسی نمیدم
    لبخندی زدم.
    سیم سیم جون اومد و برای نهار صدامون زد.
    بعد نهار رفتم تو حیاط.
    خونمون دوبلکس بود.
    پذیرایی به این صورت بود:
    پارکت سفید...یه فرش6متری به رنگ آبی با طرح های سفید...که وسط سالن قرار داشت...دو دست مبل به رنگ های آبی و سفید...پرده های سفید با طرح دریا.
    حیاطمون هم پر بود از درخت ها و گل های مختلف.
    یه میز و چندتا صندلی هم تو حیات گذاشته بودیم.
    نشستم رو صندلی و به آسمون نگاه کردم.
    نسیم خنکی که به صورتم میخورد حس خوبی بهم میداد.
    یکم دیگه نشستم و رفتم تو اتاقم.
    صدای زنگ گوشیم بلند شد.
    ساناز بود.
    جواب دادم:هان؟
    سانی_هان چیه بی ادب!سلام
    _بنال بابا
    سانی_یعنی من برم بمیرم با این دوست انتخاب کردنم
    _خب حالا...چیکار داری؟
    سانی_من و سحر میخوایم بریم بیرون...میای؟
    _کجا؟
    سانی_یه جایی میریم حالا...میای یا نه؟
    _میام...ساعت چند؟
    سانی_8بیا دنبالمون...حال ندارم ماشین بیارم
    _روتو برم...باشه بای
    سانی_بای
    گوشی رو قطع کردم.
    سحر خواهر سانی بود و خیلی دختر مهربون و آرومی بود.
    با یه پسره دوست شده بود به اسم کیان.
    خیلی همو دوست داشتن.
    ولی نمیدونم چی شد که از هم جدا شدن.
    از وقتی جدا شدن سحر خیلی افسرده شده و من و سانی سعی میکنیم حالشو دوباره خوب کنیم.
    رو تخت دراز کشیدم و شروع کردم به خوندن رمان جدیدی که تازه دانلود کرده بودم.
    اسم رمان بگذار ستایشت کنم بود.
    شخصیت های اصلیشم ستایش و ارسلان بودن.
    آخی الهی بمیرم برای ستایش چقدر رنج کشیده بود.
    دلم میخواد برم دونه دونه موهای این ارسلان خانو بکنم.
    یه نفر دیگه پارسا رو مسموم کرده...به این ستایش بدبخت میزنه.
    انقدر گریه کردم به خاطر بیچارگی ستایش که چشمام دیگه میسوخت.
    انقدر تو رمان فرو رفته بودم که نفهمیدم ساعت6شده.
   
    سریع بلند شدم.
    یه شلوار چسبون مشکی با یه مانتو کوتاه زرد پوشیدم.
    آستیم مانتوم سه ربع بود و روش طرح های ریز مشکی کار شده بود.
    یه شال مشکی سرم کردم.
    موهامو فرق باز کردم و دورم ریختم.
    یه خط چشم کلفت مشکی کشیدم.
    رژگونه طلایی و رژ طلایی هم زدم.
    کفش پاشنه ده سانتی زردمو پام کردم.
    چون میخواستیم بریم رستوران کیف مشکیمو برداشتم و کیف پول و گوشی و یه سری خرت و پرت دیگه ریختم توش.
    نگاه آخرو تو آینه به خودم انداختم و رفتم پایین.
    مامانم داشت سریال مورد علاقه اش رو میدید.
    _مامان من میرم بیرون
    مامان_کجا؟
    _با سانی و سحر میریم رستوران
    مامان_باشه برو...دیر نکنی
    _باشه...بای
    رفتم تو پارکینگ.
    سوار ماشینم شدم و پیش به سوی عشق و حال.
    پخشو روشن کردم و طبق معمول صداشو تا آخر بالا بردم:
    وقتی پیشم هستی
    تو بغلم مستی
    گرمای دستاتو حس میکنم
    وقتی دستی دستی تو دلم نشستی
    هرچی رو میگی باور میکنم
    ما به هم قول دادیم
    ما به هم دست دادیم
    گفتیم تا هست دنیا هستیم باهم
    تو فالم افتادی ما به هم دل دادیم
    دیگه دست ما نیست
    هستیم باهم
    بیا بیا دارم دیوونه میشم
    اگه نباشی من ویرونه میشم
    بیا بیا بگیر دستامو
    ار تو نگام بگیر حسامو
    بیا بیا ول نکن دستامو
    نگیر از من
    اون دوتا چشمات رو
    بیا بیا ول نکن دستامو
    نگیر از من
    همه ی دنیامو
    (دیوونه میشم_کوروش مقیمی)
    
    رسیدم به خونه ی سانی اینا.
    درست سر وقت.
    چندتا بوق زدم.
    سانی و سحر اومدن و سوار شدن.
    راه افتادم.
    سانی_اوووو...چه کردی دختر...هلو شدی
    _خودتو بگو...میخوای آمبولانس پشت سرت راه بندازی؟
    سانی_چه کنیم دیگه
    از تو آینه به سحر نگاه کردم که داشت بیرونو نگاه میکرد.
    _چه خبرا سحر؟
    سحر_خبری نیست...هنوز زندم
    خیلی ناراحت شدم براش.
    یه پسر ارزش اینو نداره که از زندگیت بزنی براش.
    همون موقع یه آهنگ شاد پخش شد که منو سانی عاشقش بودیم.
    باهم شروع کردیم به بلند خوندن آهنگ:
    تو رو دیوونه وار میخوام
    واسه همینم هرجا بری مثل سایه تو رو می پام
    برو دیگه هرجا که دوست داری
    ولی بدون فایده نداره
    نمیتونی جام بذاری
    تقصیر من نیست
    خب مقصر اون چشاته
    دست خودم نیست
    اینا همش کار نگاته
    همه رو خط زدم
    فقط زیر تو خط کشیدم
    اینو بدون که من جاتو به کسی نمیدم
    اگه تو مال من نیستی چرا دوست دارم
    چرا هرشب با فکرت تا صبح بیدارم
    اگه تو مال من نیستی
    حرفی ندارم
    میدونم یه روزی میشه دلتو بدست بیارم
    (اگه تو مال من نیستی_سیروان خسروی)
    

    جلوی رستوران همیشگی نگه داشتم.
    _بروبچ بریزین پایین که شکمم چسبید به ستون فقراتم
    پیاده شدیم.
    ماشینو قفل کردم و رفتیم تو و یه گوشه نشستیم.
    دیزاین این رستوران فوق العاده بود.
    همه چیز قهوه ای و مشکی بود و نور ملایمی فضا رو روشن کرده بود.
    گارسون اومد و سفارشامونو گرفت.
    به چهره سحر نگاه کردم که چقدر شکسته شده بود.
    موهای مشکی... چشمای عسلی که حالا زیرش گود افتاده بود...بینی کوچیک و لبای معمولی.
    باید یه کاری براش میکردم.
    طاقت ندارم اینطوری ببینمش.
    بعد از چند دقیقه غذامونو آوردن و مشغول خوردن شدیم.
    سانی_فردا دکتر رادفر میاد
    دست از غذا خوردن کشیدم...ایش به درک
    _به من چه؟
    سانی_دختر حسود
    غذامونو که خوردیم رفتم تا حساب کنم.
    پول رو که دادم خواستیم از رستوران خارج بشیم که کیان و یه دختر وارد شدن.
    با نگرانی به سحر نگاه کردم.
    باهم چشم تو چشم شدن.
    سحر زد زیر گریه و سریع از رستوران خارج شد.
    کیان رفت دنبالش.
    به دختره نگاه کردم که چهره معصومی داشت.
    چندلحظه بعد کیان اومد.
    از چهرش غم میبارید.
    خواستیم بریم که با صداش متوقف شدیم:ساناز خانوم میشه ما باهاتون صحبت کنیم؟
    سانی با عصبانیت برگشت سمتش و گفت:دیگه چی میخوای بگی؟دل خواهرمو شکستی...چی داری که بگی؟
    کیان_لطفا...قضیه اونطور که شما فکر میکنید نیست...میشه صحبت کنیم؟
    سانی نگاهی بهم کرد.
    چشمامو به معنی این که قبول کنه باز و بسته کردم.
    سانی_باشه
    رفتیم و سر یه میز نشستیم.
    دختره کنار کیان نشست.
   

    کیان_ببینین من و نگار دخترعمو پسرعمو هستیم و به اجبار خانواده هامون باید باهم ازدواج کنیم...نه من نه نگار به این ازدواج راضی نیستیم...نگار خودش یه نفر دیگه رو دوست داره
    نگار_بله درسته... الانم اومدیم که فکرامونو روهم بریزیم ببینیم چیکار میشه کرد
    _خب حالا میخواید چیکار کنید؟
    کیان_نمیدونیم...من واقعا عاشق سحرم...نمیخوام از دستش بدم
    صداش بغض داشت.
    نفس عمیقی کشیدم.
    _خب شما اصلا به خانواده هاتون گفتید که همو نمیخواین؟
    دوتاشون سری به معنای نه تکون دادن.
    _خب برید حرف بزنید و بگید که به هم علاقه ای ندارید...اونا درکتون میکنن...هیچ پدر و مادری راضی به بدبخت شدن بچش نمیشه
    کیان_امیدوارم جواب بده
    سانی که حالا قانع شده بود گفت:چرا به سحر نگفتی؟میدونی هر شب چقدر گریه میکنه؟
    کیان_نمیتونستم بگم
    سانی_امیدوارم همه چیز درست بشه
    به نگار نگاه کرد و گفت:امیدوارم تو هم به عشقت برسی
    و نگار هم با لبخندی جوابشو داد.
    _خب دیگه سانی بپاش بریم...دیره
    ازشون خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون.
    سانی رو دم خونه شون پیاده کردم و راه خونه رو درپیش گرفتم.
    خیابونا خیلی شلوغ بودن.
    خواستم بپیچم تو یه کوچه که یه فراری قرمز با سرعت از کوچه خارج شد.
    چشمامو بستم و محکم زدم رو ترمز که سرم خورد به شیشه.
    آی آی.
    ذلیل بشی به حق علی...آخ.
    یه پسر با عصبانیت از ماشینه پیاده شد و به طرف ماشینم قدم برداشت.
    اولالا!!!!
    هیکلو باااااااااااش!!!!
    اُه اُه اینکه الان میزنه منو کتلت میکنه.
    غلط میکنه بخواد از این غلطا بکنه.
    با دست زد به شیشه.
    تازه از شوک در اومدم.
    شیشه رو پایین دادم که صدای عصبیشو شنیدم:خانوم مگه کوری؟ ندیدی داشتم از کوچه خارج میشدم؟
    عصبانی شدم.
    این به چه حقی با من اینجوری میحرفه؟
    دستمو کردم زیر صندلی و قفل فرمونو برداشتم.
    از ماشین پیاده شدم و گفتم:چیه؟چی میگی؟
    پسره_خانوم کوچولو مواظب باش از دستت نیوفته پات اوخ بشه
    قفل فرمونو میگفت.
    _لابد فکر کردی چون دخترم زورم بهت نمیرسه؟نشونت میدم
    
    با پا یکی زدم تو ساق پاش و باقفل فرمون محکم زدم به بازوش.
    حالا نمیدونست پاشو بگیر یا بازوشو.
    یا امام زاده قلقلی.
    چقدر ترسناک شده بود.
    قفل فرمونو همون جا رو زمین ول کردم.
    سوار ماشین شدم و زدم به چاک.
    وای.
    آخه دختره....
    نه ولش کن حیفم میاد به خودم فحش بدم.
    خیلی پوزش می طلبم از خاننده های عزیز بابت این وقفه بریم به ادامه سرزنش کردن خودم برسیم.
    اگه بره ازم شکایت کنه چی؟
    اون وقت میان دم خونمون منو دستبند میزنن میبرن زندان.
    بعدشم اعدامم میکنن.
    وای چقدر مامانم گریه کنه.
    یکی زدم تو سرم.
    آخه دختر این فکرا چیه میکنی؟
    به خاطر یه کتک زدن کوچولو که کسی رو اعدام نمیکنن.
    تازشم اون که اسم منو نمیدونه.
    پس چیزی نمیشه
    ***************
    با صدای مامان که مدام صدام میزد از خواب بیدار شدم.
    از رو تخت پریدم و گفتم:مامان به خدا من کاری نکردم نذار منو ببرن...همش تقصیر اون پسره غول بود
    مامان داشت با چشمای گرد شده بهم نگاه میکرد:وای...یا بسم ا... جنی شدی؟کی میخواد تو رو ببره؟
    اُه...گند زدم.
    _هیچی داشتم خواب میدیدم
    پوفی کرد و گفت:چندبار گوشیت زنگ خورد بیدار نشدی...بلند شو دیگه مگه نمیخوای بری بیمارستان؟
    _مگه ساعت چنده؟
    مامان_7
    از جا پریدم:مامان چرا زودتر بیدارم نکردی؟
    مامان_چقدر تو پررویی دختر...به کی رفتی؟...1ساعت دارم صدات میکنم
    ورفت بیرون.
    من باید8بیمارستان باشم.


    امروز قراره اون دکتر به قول سانی معروف بیاد.
    دست و صورتمو شستم.
    موهامو شونه کردم و دم اسبی بستم.
    یه شلوار سرمه ای پوشیدم با مانتو سفید و شال سرمه ای.
    یه خط چشم سرمه ای پشت پلکم کشیدم با ریمل سرمه ای و رژلب صورتی پر رنگ.
    کفش پاشنه هفت سانتی سفیدمم پام کردم.
    سوییچ ماشینو برداشتم و رفتم بیرون.
    خواستم از نرده سر بخورم که دیدم کفشم پاشنه داره...فلج میشم.
    تند از پله ها رفتم پایین.
    داد زدم:من رفتم
    مامان_کجا؟تو که هنوز صبحونه نخوردی
    _اونجا یه چیزی میخورم...بای
    سوار ماشین شدم و به سرعت به طرف بیمارستان روندم.
    به به!
    با نیم ساعت تاخیر رسیدم.
    ماشینو تو پارکینگ پارک کردم.
    پیاده شدم.
    یه فراری قرمز تو پارکینگ بود.
    فضولیم گل کرد.
    یعنی مال کیه؟!
    الان میرم از سانی میپرسم.
    خشکم زد.
    صبرکن ببینم.
    فراری قرمز؟؟؟
    خدایا10تا شمع نذر میکنم اون نباشه.
    خب نه10تا زیاده 5تا شمع.
    برو بابا مگه فقط یه نفره که فراری قرمز داره تو شهر؟
    آب دهنمو با سر و صدا قورت دادم.
    رفتم تو اتاقم.
    روپوشمو پوشیدم.
    مقنعه سرمه ایمو از تو کشو میزم برداشتم و سرم کردم.
    از اتاق بیرون اومدم و رفتم پیش الی
    _الی این دکتر اومده؟
    الی_اولا سلامت کو؟دوما بله اومده
    _سلاممو که گشنم بود خوردم...حالا بگو ببینم این دکتر چجور آدمیه؟
    ال_وای نمیدونی چه جیگریه...باید خودت ببینیش تا بفهمی چی میگم
    _کجاست؟
    الی_همین چند دقیقه پیش رفت تو اتاق آنوشا...البته نمیدونم هنوز اونجا باشه یا نه
    _باوشه...برم ببینم این دکتر به قول تو جیگرو
    الی_باشه برو
  

    رفتم دم اتاق آنو.
    درو باز کردم و وارد شدم.
    یه پسره پشت به من نشسته بود رو صندلی کنار تخت آنو و باهاش حرف میزد:خب آنوشا خانوم بگو ببینم عملتو که کردی و خوب شدی زن من میشی؟
    ای وای.
    ای ننه.
    این که همونه.
    آب دهنمو قورت دادم و و خواستم بی صدا از اتاق برم بیرون که...
    آنو_سلام خاله
    ای مرض و خاله.
    با این که خیلی دوستش داشتم ولی الان دلم میخواست کلشو بکنم.
    برگشتم و یه لبخند مصنوعی زدم.
    به پسره نگاه کردم که داشت شیطون نگاهم میکرد.
    بعد چند ثانیه لبخند مرموزی زد و گفت:آنوشا خانوم جواب منو ندادیا
    آنو_خاله بیا پیشم بشین
    رفتم کنارش رو تخت نشستم و گفتم:جونم خاله؟
    سرشو پایین انداخت و گفت:خاله این عموهه دکتر جدیده...الانم گفت زنش میشم یا نه...خاله من جوابشو چی بدم؟
    نمیدونستم از این که این پسره همون دکترست که از آمریکا اومده تعجب کنم یا بخندم که از آنو خاستگاری کرده.
    فکر میکردم قراره با یه پیر مرد بد اخلاق و شکم گنده رو به رو بشم.
    _عزیزم عمو شوخی میکنه...مگه نه دکتر رادفر؟
    ابرویی بالا انداخت و گفت:بله دکتر محبی راست میگن
    چشمام گرد شد.
    فامیلی منو از کجا میدونه؟
    رو به آنو کرد و گفت:این همون خالته که گفتی خیلی دوستش داری و هر روز موهاتو برات درست میکنه و خیلی خوشگله؟
    آنو با ذوق گفت:آره همونه...خوشگله نه؟
    بدون این که جواب بده بلند شد و گفت:خب...من دیگه برم
    آنو_عمو بازم بیا پیشم
    ب*و*س*ه ای به موهای آنو زد و گفت:باشه خوشگلم
    نگاه بی تفاوتی بهم انداخت و رفت بیرون.
    با صدای دلخوری گفتم:آنو خانوم نو که اومد به بازار کهنه شدش دل آزار آره؟
    آنو_خاله ناراحت نشیا...من تو رو بیشتر دوست دارم ولی به عمو نگیا ناراحت میشه.
    لبخندی زدم.
    _باشه هاله جون بهش نمیگم.
    به موهاش نگاه کردم که به طرز خیلی خوشگلی بسته شده بود.
    با کنجکاوی گفتم:کی موهاتو بسته؟

    دستی به موهاش کشید و با ذوق گفت:خوشگله؟عمو برام بسته.
    تعجب کردم!
    جل الجالب!!
    مگه پسرا هم از این کارا بلدن؟!
    _خیلی خوشگله...من دیگه میرم
    به چندتا از مریضام سر زدم و رفتم تو اتاقم.
    داشتم چندتا از پرونده هارو برسی میکردم که در بدون در زدن باز شد.
    ای ددم وای.
    سعی کردم ترسو از خودم دور کنم.
    _هووو مگه دست نداری در بزنی...سرتو انداختی پایین اومدی تو
    خندید و گفت:حرص نخور خانوم کوچولو برات ضرر داره
    و نشست رو مبلی که رو به روی میزم بود و نگاهم کرد.
    دیشب اصلا به تیپ و قیافش توجه نکردم.
    پوست برنزه...چشمای آبی...موهای بلوطی...مژه بلند...بینی کوچیک و لبای خوش فرم.
    وویی لباتو بخورم.
    تو ذهنم یکی زدم تو سرم.
    منحرف بی ادب.
    دیدم خیلی دارم ضایع بازی در میارم.
    سرفه الکی کردم و گفتم:دکتر رادفر کاری دارین؟
    پوزخندی زد:بهت نمیاد رسمی و با ادب حرف بزنی
    _جهنم...ببین میخوام خوب باشم تو نمیذاری...بنال
    لبخندی زد.
    هین!
    آشغال چال گونه داشت.
    کوفتت بشه الهی.
    هم وقتی میخندید هم وقتی حرف میزد لپاش فرو میرفت.
    توجه نکرده بودم.
    آوید_فقط اومدم بپرسم که کی قفل فرمونتونو پس بدم؟
    ای بیشعور.
    حالا نمیشد به روم نیاری؟
    رفتم جلوش وایسادم.
    _چیه نکنه بازم کتک میخوای؟
    بلند شد و گفت:دختره پررو حتما اون کارتو تلافی میکنم
    _ریز میبینمت
    آوید_ببین یه پیشنهاد بهت میکنم...برو خودتو به یه چشم پزشک نشون بده چشمات نمیبینه
    _اتفاقا چشمای من خیلی هم سالمن
    آوید_آره از تصادف دیشب معلومه که چشمات چقدر سالمن
    پسره بز.
    _اصلا میدونی چیه؟خوب کردم...حرفی داری؟
    کلافه نفسشو بیرون داد و گفت:تو دیگه از کجا پیدات شد؟
    _از تو تخم مرغ شانسی در اومدم
    عصبی نگاهم کرد و گفت:از دخترای حاضر جواب بدم میاد
    انگشتمو فرو کردم تو چال گونش و گفتم:یه کاری نکن به شهرداری بگم بیاد چال گونتو پر کنه ها
    آوید_برو بابا مو قرمزی
    و از اتاق بیرون رفت.
    چی؟
    این چی گفت؟
    گفت مو قرمزی؟
    یه حالی ازت بگیرم.
    شیفتم تموم شده بود.
    مانتومو پوشیدم.
    از اتاق بیرون اومدم و رفتم تو پارکینگ.
    که اینطور.
    پس آقا آوید هنوز تشریف خرشو نبرده.
    اطرافو نگاه کردم.
    خب خدا رو شکر کسی نبود.
    رفتم طرف ماشینش و چهارتا چرخشو پنچر کردم.
    خواستم برم طرف ماشین خودم که گفتم نمیشه که همینطوری برم.
    بالاخره باید بدونه من اینکارو کردم.
    رژلب قرمزمو از تو داشبورد ماشینم برداشتم.
    با حسرت نگاهش کردم.
    رژ عزیزم خیلی دوست داشتم.
    بالاخره سرنوشت تو هم این بوده.
    هی خدا.
    با رژلبم رو شیشه جلو نوشتم تا تو باشی به من نگی مو قرمزی خوش بگذره آقای آوید رادفر.
    رژلبم گذاشتم رو کاپوت ماشینش.
    بذار یادگاری نگهش داره.
    سوار ماشینم شدم و از بیمارستان خارج شدم.
    تو طول مسیر عین دیوونه ها میخندیدم.
    تصور چشمای گرد شدش موقع دیدن ماشینش خیلی خنده دار بود.
    رسیدم خونه.
    همه چیزو واسه مامان تعریف کردم.
    البته تصادف دیشب رو فاکتور گرفتم.
    مامان زد تو صورتشو گفت:آخه دختر این چه کاری بود کردی؟حالا پسر بیچاره با چی برگرده؟
    گوشیم زنگ خورد.
    ناشناس بود.
    جواب دادم.
    _بله؟
    _میکشمت دختره خیره سر
    اوا!!!!!
    این که آویده!!
    _سلام دکتر...حال شما؟...شماره منو از کجا آوردین؟
    آوید_اونش دیگه به تو ربطی نداره...چه بلایی سر ماشین نازنینم آوردی؟ببینمت خفت میکنم
    با لحن حرص دراری گفتم:حرص نخورین دکتر آروم باشین چرا انقدر خشونت؟
    آوید_من تو رو آدم میکنم
    _آخه اگه من آدم بشم که تو تنها میمونی
    _نشونت میدم
    و گوشی رو قطع کرد.
    زدم زیر خنده.
    مامان_کی بود؟
    همونطور که میخندیدم گفتم_همون دکتره
    سری به نشونه تاسف تکون داد و رفت تو آشپزخونه.
    وا!
    ولش کن بابا.
    بسی شاد شدیم.
    رفتم تو اتاقم و لباسامو با یه شلوار زرشکی و تاپ سفید عوض کردم.
    موهامو باز کردم و دورم ریختم.
    ساعت9شب بود.
    از اتاق بیرون اومدم.
    خواستم وارد آشپزخونه بشم که دیدم ای دل غافل.
    این دوتا رو نگاه.
    چه عاشقانه همو چسبیدن.
    خب میریم که داشته باشیم...
    با صدای بلند گفتم:بابا بی خیال...یه ذره رو خودتون کنترل داشته باشین اینجا دختر مجرد زندگی میکنه
    دوتاشون از جا پریدن و برگشتن سمتم.
    مامان که صورتش سرخ شده بود.
    بابا_میگم..چیزه...من میرم تو اتاقم یه ذره کار دارم
    _بابا جون کجا میری؟الان میخوایم شام بخوریم
    بابا_کارم زود تموم میشه...میام
    و سریع رفت تو اتاقشون.
    به مامان نگاه کردم:خوش گذشت؟
    با حرص گفت:به تو چه دختره بی حیا؟نمیتونستی یه ذره دیرتر بیای؟
    دهنم باز مونده بود.
    به جای اینکه خجالت بکشه میگه نمیتونستی یه ذره دیرتر بیای؟؟!!
    خدایا خودت صبر بده
    ***************
    با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم.
    بالشو رو سرم فشار دادم.
    ای خدا.
    گوشی رو برداشتم و جواب دادم.
    _بله؟چیه؟چیکار داری؟مگه تو کار و زندگی نداری که اول صبحی مزاحم میشی؟
    _الو
    چقدر صداش آشناست!
    _شما؟
    _یکم فکر کن
    هین!این که آویده!!!!
    گوشی رو قطع کردم.لیوان آبی رو که همیشه روی عسلی کنار تختم میذاشتم رو برداشتم.
    یکم خوردم.
    دوباره زنگ زد.
    سرفه کردم تا صدام صاف بشه.
    _بله؟
    آوید_سلام خانوم کوچولو...خواب بودی؟
    _گیریم که علیک...فرمایش؟درضمن کوچولو
    جمله رو ادامه ندادم و گفتم:عمه داری؟
    آوید_نه ندارم
    _خب پس...کوچولو عمع نداشتته
    آوید_آنشرلی با موهای قرمز زود بیا بیمارستان...مریضت باید سریع عمل بشه
    _کسه دیگه نبود خبر بده؟
    خواست جواب بده که گوشی رو قطع کردم.
    آهان.
    دلم خنک شد.
    پسره گوساله.
    منو از خواب نازم بلند کرده.
    حالا ساعت چنده؟
    به ساعت روی دیوار نگاه کردم.
    یه ربع به10.
    اووووف...اگه گذاشتن ما یه روز بخوابیم.
    دست و صورتمو شستم.
    موهامو شونه کردم و محکم بستم.
    یه مانتو کرمی پوشیدم با شال و شلوار قهوه ای.
    کفش پاشنه پنج سانتی کرمی هم پام کردم.
    امروز حال آرایش کردن نداشتم.
    وللش.
    رفتم پایین.
    مامان با دیدنم گفت:کجا به سلامتی؟
    _سلام عرض شد.
    مامان_خیلی خب...سلام...کجا میری؟
    _زنگ زدن که عمل دارم باید برم
    مامان_باشه برو موفق باشی
    سریع یه صبحونه سر پایی خوردم و بعد از خداحافظی سوار ماشین شدم و راهی بیمارستان شدم.
    ***************
    خدا رو شکر عمل موفقیت آمیز بود ولی خیلی طول کشید.
    خسته شدم.
  

    داشتم از جلوی اتاق آوید رد میشدم که در باز شد و آوید اومد بیرون.
    بی توجه بهش خواستم راهمو ادامه بدم که دستمو کشید و بردم تو اتاقش.
    درو بست و قفل کرد.
    ترسیده بودم ولی به روی خودم نیاوردم.
    دستمو از دستش کشیدم بیرون و چند قدم رفتم عقب.
    _برادر فاصله اسلامی رو رعایت کن...رو خودت کنترل داشته باش من مثل دخترای دیگه نیستما
    آوید_چه خبره ترمز کن...پیاده شو باهم بریم...چه اعتماد به سقفی داری تو...من اصلا دور و بر دخترایی مثل تو نمیام
    _مگسم دور و بر گل نمیاد...توهم الان دقیقا نقش مگسو داری
    چشماش گرد شد.
    آوید_تو واقعا پررویی...من نمیدونم مامان بابات به چیه تو دل خوش کردن؟بی چاره ها چی میکشن از دستت
    _فضولو بردن جهنم
    تهدیدوار گفت:پا رو دم من نذار...بد میبینی
    _پس دمتو جمع کن که نرم روش
    ***************
    هوف.
    بالاخره تموم شد.
    لباسمو عوض کردم.
    نزدیکای خونه بودم که گوشیم زنگ خورد.
    _سلام خر مگس چطوری؟
    سانی_مرض...خرمگس اون داداش نداشتته
    _بگو چیکار داری که مزاحم شدی؟
    سانی_فردا شب خاستگاری سحره
    _درووووووغ!!!!کی؟
    سانی_عرفان
    جیغی از سر خوش حالی کشیدم.
    _ایول...چقدر دلم ه*و*س عروسی کرده بود
    سانی_خب بسه زیاد حرف زدی
    _بچه پررو...بای
    سانی_بای
    رسیدم.
    ماشینو بردم تو پارکینگ.
    خیلی خسته بودم.
    سریع شاممو خوردم و رفتم لالا.
    ***************
    با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم.
    کش و قوصی به بدنم دادم و رفتم دستشویی.
    بعد از انجام عملیات لازم رفتم تو آشپزخونه.
    صبحونه رو خوردم و رفتم تو اتاقم تا آماده بشم.
    شلوار دمپای مشکی با مانتو و مقنعه مشکی.
    کفش پاشنه5سانتی مشکیمو هم پام کردم.
    چقدر دلم برای آنو تنگ شده.
    دیروز وقت نکردم ببینمش.
    ***************
    ماشینو پارک کردم.
    وارد بیمارستان شدم و بدون اینکه لباسمو عوض کنم رفتم تو اتاق آنو.
    نبودش!!!!!
    رفتم از اتاق بیرون که الی رو دیدم.
    _الی آنو کوش؟
    جوابمو نداد و سرشو پایین انداخت.
    چرا هیچی نمیگه؟
    _الی چرا جواب نمیدی آنو کجاست؟
    الی_خ...خب
    _حرف بزن دیگه
    الی_حالش بد شد...الان تو اتاق عمله
    پاهام سست شد.
    خدایا.
    برای اینکه نیوفتم دستمو به دیوار گرفتم.
    به سختی گفتم:چرا بهم زنگ نزدی؟
 

    الی_حالش خیلی بد بود...نمیتونستیم صبر کنیم...دکتر رادفر الان دارن عملش میکنن
    ***************
    مادرش نشسته بود رو صندلی و برای بچش ضجه میزد.
    پدرشم با این که حالش خوب نبود سعی داشت همسرشو آروم کنه.
    رفتم پیششون.
    مادرش با دیدن من بلند شد.
    دستمو گرفت و با گریه گفت:خانوم دکتر بچم...بچم
    نتونست ادامه بده و گریش شدت گرفت.
    سعی کردم آرومش کنم:خانوم فراهانی آروم باشین...دکتر رادفر جراح خیلی خوبی هستن...آنوشا خوب میشه من مطمئنم.
    همون لحظه دراتاق عمل باز باز رشد و آوید اومد بیرون.
    پدر آنو رفت جلوش و گفت:چی شد آقای دکتر؟
    با لبخندی که زد نفس راحتی کشیدم.
    آوید_نگران نباشین...حالش خوبه خوبه
    و رفت.
    کم کم داشتیم به تابستون نزدیک میشدیم.
    سه روز مونده بود تا تابستون.
    داشتم از جلوی پذیرش رد میشدم که صدای انکر الاصوات دکتر سلیمی به گوشم رسید:خانوم محبی؟
    برگشتم سمتش.
    آوید کنارش وایساده بود ولی نگاهم نمیکرد.
    درک.
    _بله کاری دارین؟
    سلیمی_شماهم شنیدین؟
    _چی رو!؟
    سلیمی_برای تابستون قراره با چندتا از دکترا بریم شمال...شما هم میاین؟
    آخ جون شمال.
    عاشق دریام.
    _حالا تا ببینم چی میشه
    آوید پوزخندی زد.
    درد.
    پشت چشمی براش نازک کردم و رفتم سمت اتاق سانی.
    طبق معمول بدون در زدن وارد شدم که...
    اه...دختره بیشعور.
    آخه بیمارستان جای این کاراست؟
    چون درو آروم باز کردم نفهمیدن که تو اتاقم.
    داد زدم:اینجا جای این کاراست؟
    دوتا شون از جا پریدن.
    به زور داشتم خندمو کنترل میکردم.
    آخه خیلی با مزه شده بودن.
    نتونستم طاقت بیارم و پقی زدم زیر خنده.
    دلم رو گرفته بودم و میخندیدم.
    وای خدا مردم.
    همینطور داشتم میخندیدم که...
    _آخ


    سانی زده بود تو سرم.
    الهی که از جوونیت خیر نبینی.
    سر نازنینم درد اومد.
    دستمو به سرم گرفتم و گفتم:دختره ی وحشی طلبکارم هستی؟اگه یه نفر دیگه به جز من اومده بود چی؟
    سانی_درد...مرض...حناق24ساعته...اون دست بی صاحابتو یه ذره تکون بده در بزن...قلبم اومد تو دهنم
    _چقدر تو پررویی دختر...در کاسه بازه حیای گربه گو؟
    _اولا که تنم به تن تو خورده پررو شدم بعدشم در قابلمه بازه حیای گربه کجاست نه در کاسه بازه حیای گربه کو
    خواستم یه چی بگم که پرهام گفت:نخیر دوتاتون اشتباه گفتین در دیگ بازه حیای گربه کجاست
    هرسه نگاهی به هم کردیم و زدیم زیر خنده.
    چه بامزه.
    وقتیم که باشه وقت کرم ریزیه.
    _میگم شیطونا...خوب حال میکنینا
    خندشون قطع شد.
    رو به سانی ادامه دادم:نمیدونی که چه صحنه باحالی بود...پرهام دستشو دور کمرت حلقه کرده بود تو هم دستاتو فرو کرده بودی تو موهاش...بی شرفا چه با احساسم عمل میکردین.
    سانی صورتش قرمز شد.
    اُه اُه.
    الان منفجر میشه.
    شمارش معکوس...5...4...3...2...1.
    و صدای جیغ بلند سانی که تو گوشم پیچید:می کشمت
    سریع از اتاق رفتم بیرون.
    درو بستم و دستگیره درو محکم نگه داشتم که نتونه درو باز کنه.
    _به خودت مسلط باش...یه ذره جلوی شوی آیندت آبرو داری کن
    سانی_مگه دستم بهت نرسه
    خندیدم و برگشتم که دیدم کسایی که تو راه رو بودن دارن با چشمای گرد شده نگاهم میکنن.
    یه لبخند مسخره زدم و سریع رفتم تو اتاقم.
    تازه یادم افتاد باید برم و از اون پسره بیشعور تشکر کنم.
    وای خدا.
    حالا چقدر میخواد قیافه بگیره واسم.
    ولی خب چاره ای نیست.
    از اتاقم بیرون رفتم و راه اتاق آویدو در پیش گرفتم.
    خواستم برم تو که در به شدت باز شد و یه دختر گریون از اتاق بیرون اومد.
    رفتم تو اتاق ولی درو نبستم و داشتم به دویدن دختره نگاه میکردم.
    _وا!حالش خوب نبودا
    درو بستم و برگشتم که از خنده غش کردم.
    خندم که بند اومد رفتم نزدیکش.
    از روی میزش یه دستمال برداشتم و به طرفش رفتم.
    روش خم شدم و دستمالو به لبش کشیدم و گفتم:لبتون رژلبی شده بود
    انگار که تازه به خودش اومده باشه نگاه گیجی بهم انداخت.
    موزیانه گفتم:دکتر حالتون خوبه؟مثل اینکه هنوز تو کفینا
    در یه لحظه به عقب هلم داد و از جاش بلند شد.
    تهدید وار گفت:وای به حالت اگه به کسی چیزی بگی
    خونسرد گفتم:دکتر آروم باشین...من فقط برای این اینجام که برای نجات دادن جون آنو ازتون تشکر کنم و برای جبران اینکه شما وظیفه ی من رو به دوش کشیدین به کسی چیزی نمیگم
    بهش نزدیکتر شدم و آروم گفتم:دکتر از من به شما نصیحت از این کارا تو بیمارستان نکنین قباحت داره
    آوید_یه روز به مرگم مونده باشه تو رو آدم میکنم
    _تو اول برو خودتو آدم کن
    آوید_پس من آدم نیستم دیگه نه؟
    _دقیقا
    لبخند جذابی زد.
    وای!
    یکی بیاد منو جمع کنه.
    چه خوشمل میخنده.
    آوید_باشه خودت خواستی
    اومد نزدیکم که یه قدم رفتم عقب.
    و فکر میکنین چی شد؟
    به خودتون زحمت ندین خودم میگم چی شد.
    بدبختانه پشتم به میز خورد.
    ای بابا.
    من فکر میکردم این چیزا فقط تو رمانا اتفاق میوفته.
    جلو اومد و بهم چسبید.
    دستاشو دو طرفم رو میز گذاشت.
    بوی عطرش واقعا دیوونه کننده بود.
    جوری که نفهمه نامحسوس یه نفس عمیق کشیدم.
    تو چشماش نگاه کردم و گفتم:برو عقب...انقدر به من نچسب...برو عقب دیگه
    ولی انگار نمیشنید و فقط به چشمام نگاه میکرد.
    سرشو جلو آورد و...
    عین برق گرفته ها ازم جدا شد.
    با تعجب بهم زل زده بود و من با بهت نگاهش میکردم.
    با لکنت گفت:م...من...من
    دستمو به معنی این که چیزی نگه بالا آوردم.
    مخم هنگیده بود.
    آروم از اتاق بیرون اومدم.
    به محض اینکه درو بستم دویدم طرف اتاقم و واردش شدم.
    مثل دیوونه ها به در و دیوار زل زدم.
    چی شد الان؟
    چیکار کرد؟
    چرا؟
    دستامو زیر مقنعه ام کردم و انگشتامو فرو کردم تو موهام.
    دارم دیوونه میشم.
    حالا چطوری باهاش رو به رو بشم؟
    چرا جلوشو نگرفتم؟
    چرا دوتا چک خوشگل مهمونش نکردم که دیگه از این غلطا نکنه؟
    چرا؟
    ***************
    یه هفته از اون روز کذایی میگذره و تو این مدت من و آوید اصلا طرف همدیگه نمیرفتیم.
    وارد تابستون شده بودیم و هوا خیلی گرم بودو
    انقدر تو بیمارستان کار سرم ریخته بود که وقت هیچ چیزی رو نداشتم.
    سحرم خدا رو شکر با کیان عقد کرد.
    البته بعد از کلی ناز کردن سحر.
    پس فردا هم قراره جشن نامزدیشونو بگیرن.
    تو اتاقم بودم و داشتم پرونده مریضامو مرتب میکردم که پیجم کردن.
    ***************
    هوف.
    مثل همیشه موفقیت آمیز بود.
    از اتاق عمل خارج شدم که خانوادش رو دیدم که با خارج شدن من به سمتم حجوم آوردن.
    یه خانوم که بهش میخورد40 یا 45ساله باشه با نگرانی گفت:خانوم دکتر حال پدرم چطوره؟
    با خوش حالی لبخندی زدم.
    همیشه از این که به خانواده بیمارام خبر خوشی بدم خوش حال میشدم.
    _خدا رو شکر حالشون خوبه...چند دقیقه دیگه به بخش منتقلشون میکنیم
    خانومه_خدا خیرت بده دخترم...خیلی ممنونم
    لبخندی زدم و از اونجا دور شدم.
    لباسای اتاق عملو در آوردم و به اتاقم رفتم.
    جونم داشت درمیومد.
    رو مبل تو اتاقم دراز کشیدم و نفهمیدم چجوری خوابم برد.
    ***************
    وای یخ کردم.
    عین برق گرفته ها تو جام نشستم و به اطراف نگاه کردم.
    آویدو دیدم که یه لیوان دستشه و با یه لبخند منو نگاه میکنه.
    از سرما میلرزیدم.
    شمارش معکوس...3...2...1.
    جیغ فرا بنفشی کشیدم و افتادم دنبالش.
    _پسره ی بیشعور مگه مرض داری؟بزغاله...من از دست تو آرامش ندارم؟
    دور اتاق میدویدیم که یهو وایساد و برگشت و چون غیر منتظره بود و منم با سرعت میدویدم خیلی شیک و مجلسی افتادم تو بغلش.
    به همین راحتی.
    به همین خوش مزگی.


    سریع خواستم از بغلش بیرون بیام که نذاشت.
    یاد اون روز افتادم.
    تقلا کردم که از بغلش بیرون بیام ولی مگه میشد؟!
    خسته شدم.
    دست از تقلا برداشتم و نگاهش کردم که داشت میخندید.
    با حرص گفتم:کوفت...به چی میخندی؟
    آوید_سلام آنشرلی با موهای قرمز
    _درد...خب من چه گناهی کردم که موهام قرمزه؟چه گرفتاری شدم...فکر کنم آخرش باید رنگشون کنم
    آوید_ا...رنگشون نکنیا
    ابروهامو بالا دادم و با تعجب نگاهش کردم.
    حس کردم دستپاچه شده.
    آوید_چیزه...یعنی...خب چیزی که خدا آفریده رو که نباید توش دست برد
    _آهان...خب برای چی اومدی تو اتاقم و اون کار احمقانه رو کرده؟
    آوید_خب چیکار میکردم؟هرچی صدات زدم انگار نه انگار...مجبور شدم
    _خب حالا کارتو بگو
    آوید_پرونده اتاق400رو میخوام
    یه ابرومو انداختم بالا و گفتم:چرا؟
    آوید_از این به بعد من دکترشم
    با تعجب گفتم:چرا؟
    آوید_خب دیگه خواسته من دکترش باشم
    _چرا؟
    آوید_قرص چرا خوردی؟گفته اگه من دکترش نباشم عمل نمیکنه
    مشکوک نگاهش کردم.
    مریض اتاق400؟
    یه دختر بود که همه جاش عملی بود.
    خیلی هم عشوه خرکی میومد.
    با پوزخند نگاهش کردم.
    _پس بگو...چشمش تو رو گرفته...تو هم که از خدا خواسته
    آوید_برداشت بد نکن...اون روز خیلی تصادفی اون اتفاق افتاد که منم باهاش برخورد کردم...اگه دقت کرده باشی خیلی عصبانی و گریون از اتاق بیرون رفت
    نمیدونم چرا ولی خوش حال شدم از این حرفش.
    _صبرکن الان میارمش
    آوید_خب بیارش
    _اگه ولم کنی میارمش
    دستشو از دورم باز کرد.
    کشوی میزم رو باز کردم و بعد چند دقیقه کوتاه پرونده رو پیدا کردم.
    پرونده رو به طرفش گرفتم.
    دستشو رو دستم گذاشت که سریع نگاهش کردم.
    یه دستشو گذاشت پشت کمرم و منو به سمت خودش کشید.
    از دستم گرفتش و گفت:ممنون...خانوم آنشرلی کوچولو
    با خشم نگاهش کردم و گفتم:حد خودتو بدون من مثل دخترای دور و برت نیستم
    آوید_میدونم مثل دخترای دیگه نیستی...ولی اینو بدون برای من حد و مرزی وجود نداره خانوم آنشرلی
    سرشو جلو آورد و....
    از عصبانیت میلرزیدم.
    _بار آخرت باشه همچین کاری کردی
    آوید_مثلا میخوای چیکار کنی؟
    یکم فکر کردم.
    خب واقعا من در برابر این غول چیکار میتونم بکنم؟
    ساکت شدم و تو چشماش زل زدم.
    خواست سرشو جلو بیاره که با دست زدم به پیشونیشو گفتم:فقط یه بار دیگه این کارو بکن ببین چیکارت میکنم
    با لجبازی سرشو جلو آورد و دوباره اون عمل نفرت انگیزو انجام داد.
    تقه ای به در زدن.
    هل شدم.
    سریع از بغلش بیرون اومدم.
    وای.
    دور لبش رژلبی شده بود.
    سریع با انگشتم پاکشون کردم و گفتم:زود باش برو یه جا قایم شو...حالا چیکار کنیم؟
    دستپاچه شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم که خونسرد گفت:آروم باش
    با حرص و استرس گفتم الهی بترکی...تو چرا عین خیالت نیست؟
    رفتم درو باز کردم و جوری وایسادم که تو اتاق معلوم نشه.
    سانی بود.
    _سلام کاری داری؟
    سانی_سلام آره بذار بیام تو بهت میگم
    خواست بیاد تو اتاق که جلوشو گرفتم و بلند گفتم:نه
    با تعجب بهم نگاه کرد که گفتم:چیزه...خب...خب...آهان من خیلی کار دارم بذار برای بعد...بای
    و درو بستم.
    دستمو رو قلبم گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم.
    _اوووف...بخیر گذشت
    آوید_حالا چرا هل شدی؟
    برگشتم سمتش.
    _ببین منو...ببند دهنتو...نزدیک بود آبروم بره
    آوید_حالا که نرفته
    _چقدر تو پرروی بشر...برو بیرون و دیگه هم طرفم نیا
    آوید_باشه عزیزم میرم بیرون ولی قول نمیدم دیگه طرفت نیام
    دلم میخواست سرشو بکوبم به دیوار.
    دستمو مشت کرده بودم و از حرص و عصبانیت لبمو به دندون گرفته بودم.
    اومد جلو و پیشونیمو بوسید.
    سرشو عقب برد و لبخند جذابی زد.
    آوید_خداحافظ خوشگلم
    _درد،مرض،کوفت،زهر مار،خبر مرگتو برام بیارن،مرده شورتو ببرن...
    انگشتشو رو لبم گذاشت و گفت:عزیزم انقدر از فکت کار نکش آخه میترسم لبات کج بشه
    چشمامو ریز کردم و بهش نگاه کردم.
    اومدم بزنمش که رفت بیرون.
    پسره بیشعور،عوضی،سه نقطه،روانی،تیمارستانی،دیوونه،در...(اه بسه دیگه)
    نشستم رو مبل و سرمو بین دستام گرفتم.
    حالا خودمونیما همچین بدمم نمیاد.
    یکی زدم تو سرم.
    خاک بر سرت آندیا.
    یعنی خاک بر سرت کنن.
    وای مــــــــــامـــــــــان!
    دستمو رو قلبم گذاشتم.
    چرا انقدر تند میزد؟!
    چندتا نفس عمیق کشیدم و بلند شدم تا به بقیه کارام برسم.
    ***************
    امشب جشن نامزدی سحره.
    این سانی بیشعور کله سحر منو از خواب نازم بلند کرده به زور آوردتم آرایشگاه.
    الانم این زنیکه ایکبیری افتاده به جون موهام و فرت و فرت تافت خالی میکنه رو موهام.
    هی روزگار.
    دیگه داشت اشکم درمیومد که بالاخره تموم شد.
    حالا نمیدونم چطوری موهامو درست کرده.
    پارچه رو آینه کشیده بود.
    خب حالا که چی؟
    مثلا میخواد سورپرایز شم شم؟
    برو بابا سورپرایز کیلو چند؟
    بذار بریم به کارمون برسیم.
    شروع کرد به آرایش صورتم.
    وقتی تموم شد گفت:خوشگل خانوم بلند شو لباستو بپوش بعد بیا خودتو تو آینه ببین
    ایش.
    خودم میدونم خوشگلم نیاز به گفتن تو نبود.(خودشیفتست دیگه...نمیشه کاریش کرد...شما ببخشین)
    رفتم تو رختکن و لباسمو پوشیدم.
    لباسم انقده خوشمل بود.
    یه پیراهن بلند به رنگ شرابی که از زیر سینه تا بالا گیپور بود و از زیر سینه به پایینساتن براق.
    آستیناشم سه ربع بود.
    کفش پاشنه ده سانتی شرابیمو پام کردم و از رختکن خارج شدم که سانی رو دیدم.
    واو.
    اولالا.
    چه جیگری شده.
    دیدم داره با دهن باز نگاهم میکنه.
    _چیه چرا اینطوری نگاه میکنی؟
    سانی_اوووووو چه خبرته بابا...میخوای آمبولانس پشت سرت راه بندازی؟چه پسر کشونی بشه امشب
    _خودت پی پس؟امشب پرهام کشون داریم فقط مواظب خودت باش
    سرخ شد و گفت:بی ادب بی حیا
    خندیدم و رفتم که خودمو ببینم تو آیینه.
    هین!
    این منم؟!
    نه بابا شاید یکی دیگست.
    خیلی تغییر کرده بودم.
    موهامو خیلی خوشگل شنیون کرده بود.
    آرایشمم سایه شرابی مشکی...خط چشم مشکی...مژه های ریمل خوردم که چشمامو قاب گرفته بودن...رژگونه قهوه ای ملایم و رژلب شرابی.
    چه هلویی شدم من.
    چون هوا گرم بود و لباسمم بلند و پوشیده بود دیگه مانتو روش نکردم و فقط شال شرابیمو طوری که موهام خراب نشه رو موهام انداختم.
    وسایلامو برداشتم.
    با سانی از آرایشگره تشکر کردیم و از آرایشگاه خارج شدیم.
    با ماشین من اومده بودیم.
    سوار شدیم و راه افتادیم.
    نمیدونم چرا فاذ آهنگ گرفته بودم.
    دستم به طرف سیستم رفت و روشنش کردم:
    ساقیا می هی هی هی هی بریز
    بنویس گر که نرقصم گله مندی بنویس
    ساقیا پیک پیک پیک پیک پیک بریز
    بنویس گر که نرقصم گله مندی بنویس
    کس نداند چیست امشب،امشب ماجرا
    پس بدون معطلی گوش کن بادرا
    وای منو تو خال لبات باد صبا
    عیش و نوش تو این هوا
    منو محتاج طبیبیست امشبا
    تو حبیبم شو عزیزم طبیبم شو
    تو حبیبم شو عزیزم طبیبم شو
    وای ساقیا می هی هی هی هی بریز
    بنویس هر که نرقصد گله مندی بنویس
    حال خراب است گر حرام است
    من به می لب نزنم تو لبات جام ش*ر*ا*ب است
    یا رب چه یاری یا رب چه نگاری
    چه زلف پریشونی عجب مهره ی ماری
    باز توبه شکستم
    پیمانه به دستم
    هی وای وای وای وای وای چه مستم
    ساقیا می هی هی هی هی بریز
    بنویس گر که نرقصم گله مندی بنویس
    ساقیا پیک پیک پیک پیک پیک بریز
    بنویس هر که نرقصد گله مندی بنویس
    وای دیگه بسه
    تا کجا مسته
    ساقیا ناز شستت
    (ساقیا_ساسی)
    ساعت8رسیدیم.
    پیاده شدیم و وارد باغ شدیم.
    رفتیم تا یه گوشه بشینیم.
    به سمت یه میز میرفتیم که خوردم به یکی.
    برگشتم تا عذرخواهی کنم که...
    این اینجا چیکار میکنه؟
    با تعجب به هم نگاه میکردیم.
    هم زمان گفتیم:تو؟!
    سانی_سلام آقای رادفر شما اینجا چیکار میکنین؟
    آوید_سلام...من دوست کیانم و شما؟
    سانی_من خواهر عروسم
    آوید_که اینطور...تبریک میگم
    سانی تشکری کرد و رفت تا لباسشو عوض کنه.
    تو چشمام نگاه کرد و گفت:شما خوب هستین؟
    هنوز با تعجب نگاهش میکردم که لبخند خوشگلی زد و گفت:چیه؟
    _عجب عجیب شگفتا
    آوید_چرا انقدر تعجب کردی؟
    _تو واقعا دوست کیانی؟دروغ که نمیگی؟
    آوید_میشه بگی چرا باید دروغ بگم؟
    _خب...چیزه...اصلا هیچی من برم
    خواستم از کنارش رد شم که دستمو گرفت.
    قلبم از جا کنده شد.
    زمزمه کرد:خوشگل شدی

    تازه وقت کردم به تیپش نگاه کنم.
    مای گاد.
    کت و شلوار طوسی و پیراهن سفید که هر لحظه انتظار داشتم تو تنش پاره بشه.
    بس که این پسر هیکلیه.
    کروات طوسی با خط های مورب مشکی.
    موهاشم رو به بالا مدل داده بود و صورتشم که اووووف سه تیغ گذشته.
    آوید_به چی نگاه میکنی؟
    تو چشماش نگاه کردم.
    حس میکردم الانه که قلبم سینمو بشکافه و بزنه بیرون.
    دستمو کشید و با خودش به یه اتاق برد.
    درو که بست بلافاصله به در چسبوندم و...
    هنوز تو شوک بودم.
    دستشو دو طرف سرم روی در گذاشت و ازم جدا شد.
    مسخ شده نگاهش کردم.
    آوید_چرا انقدر خوشگل شدی؟میخوای منو دیوونه کنی؟آره؟
    اشک تو چشمام جمع شد.
    _چرا این کارو میکنی؟چرا با من و احساساتم بازی میکنی؟چه فکری کردی؟که منم مثل اون زنای هرجایی آمریکام آره؟جواب بده
    و زدم زیر گریه.
    تا به خودم اومدم تو آغوش گرمش فرو رفته بودم.
    هق هقمو تو سینش خفه کردم.
    خدایا مگه من آدم نیستم؟
    احساس دارم.
    یه دخترم مثل همه دخترا با کلی حسای دخترونه.
    مگه من چقدر تحمل دارم؟
    در گوشم خیلی آروم گفت:من باتو بازی نمیکنم...اینو مطمئن باش
    با چشمای اشکیم تو چشماش زل زدم.
    آوید_اینو یادت باشه هیچ وقت جلوی من گریه نکن
    و با انگشتش آروم اشکمو پاک کرد.
    از اتاق رفت بیرون.
    نفس عمیقی کشیدم.
    جلوی آینه ای که تو اتاق بود وایسادم.
    خدارو شکر نه آرایشم خراب شده بود نه چشمام قرمز شده بود.
    از اتاق رفتم بیرون.
    عروس و داماد اومده بودن.
    رفتم و بهشون تبریک گفتم.
    پووووف.
    خدا یه امشب رو بخیر کنه.
    ***************
    آی ننه پام.
    از بس رقصیدم پاهام خیلی درد میکرد.
    خدمتکار اومد و همه رو به صرف شام دعوت کرد.
    آخ جون.
    من میمیرم برای این بخش عروسی.
    غذاااااااا.
    از هرنوع غذا یکم برداشتم و رفتم تو باغ.
    یکم اطرافو نگاه کردم.
    آهان همونجا خوبه.
    رفتم ته باغ.
    یه میز و دوتا صندلی اونجا بود.
    کسی خیلی به اینجا دید نداشت.
    شروع کردم با اشتها خوردن.
    لپام باد کرده بود.
    عین گاو میخوردم.
    البته بلانسبت من.
    همینطور مشغول خوردن بودم که...
    _آروم...خفه نشی
    غذا پرید تو گلوم.

    از بس سرفه کردم اشک تو چشمام جمع شد.
    دستی محکم به کمرم خورد.
    آی کمرم شکست.
    دستت بشکنه هرکی هستی.
    بعد چند ثانیه سرفه ام بند اومد.
    هوف.
    داشتم خفه میشدما.
    خب حالا کی بود که مزاحم غذا خوردنم شد؟
    به پشت سرم نگاه کردم که آویدو دیدم.
    خداااااا.
    من از دست این بلا نسبت بشر نباید آرامش داشته باشم؟
    هان؟
    نشست رو صندلی رو به روم و ظرف غذاشو رو میز گذاشت.
    _تو اینجا چیکار میکنی؟
    آوید_وای خسته شدم چرا همش این سوالو ازم میپرسی؟
    _چرا هرجا میرم تو هم هستی؟
    آوید_اتفاقا برعکس...چرا هرجا میرم تو هم هستی؟
    بحثمون داشت بالا میگرفت.
    نمیخوام امشب رو به خودم زهر کنم.
    _بی خیال...بهتره امشب بحثمون بالا نگیره
    آوید_موافقم
    مکثی کرد و بعد گفت:چرا غذاتو نمیخوری؟
    همینطور که قاشق رو از غذا پر میکردم گفتم:اصلا تو رو که دیدم اشتهام کور شد
    و قاشق رو تو دهنم گذاشتم و با ولع خوردم.
    پوزخندی زد و گفت:دارم میبینم
    چشم غره ای بهش رفتم و مشغول خوردن بقیه غذام شدم.
    اونم دیگه حرفی نزد.
    غذا رو که تموم کردیم با هم رفتیم تو خونه.
    از هم جدا شدیم.
    رفتم گوشه سالن و روی مبل نشستم که همون موقع آهنگ لایتی پخش شد و دختر پسرا جفت جفت رفتن تو پیست ر*ق*ص.
    وای.
    منم میخوام.
    داشتم با حسرت به جمع رقصنده ها نگاه میکردم که یکی دستمو کشید و بلندم کرد.
    این آوید خر چرا منو ول نمیکنه؟!
    _هو چته؟دستمو کندی
    آوید_بیا بریم برقصیم
    مبهوت گفتم:برقصیم!!!
    آوید_آره دیگه
    گیج گفتم:کجا؟
    پوفی کرد و گفت:خدا عقل که نمیده هیچ شفا هم نمیده
    این با منه؟
    غلط کرد مرتیکه.
    _اوی پسره بهت رو میدم پررو نشو
    آوید_چیه؟نکنه بلد نیستی؟
    حرصم گرفت.
    عین بچه ها پامو کوبیدم رو زمین و گفتم:نخیرم...خیلی هم بلدم
    از این حرکتم خندش گرفت و گفت:پس نشونم بده
    و دستمو کشید و رفتیم بین جمعیت رقصنده ها.
    از این همه نزدیکی مغذب بودم.
    هه.
    چه چیزا میگما.
    من و این مرد تو شرایط بدتر از اینم بودیم.
    تو چشمای هم زل زده بودیم و خیلی آروم همراه با آهنگ تکون میخوردیم که برقا خاموش شدن.
    حس کردم سرش داره نزدیک میشه.
    تو دلم نالیدم: دوباره نه!
    ولی لباش که به پیشونیم برخورد کرد موجی از آرامش وجودمو در بر گرفت.

    برقا که روشن شد سریع ازش جدا شدم و رفتم طبقه بالا.
    وارد اتاقی که وسایلامو توش گذاشته بودم شدم.
    شالمو سرم کردم و وسایلامو برداشتم.
    رفتم پایین و بعد از خداحافظی از بقیه راهی خونه شدم.
    ***************
    با صدای مامان که مدام صدام میزد از خواب بیدار شدم.
    مامان_آندیا...بلندشو دیگه...ای خدا منو مرگ بده بلندشو گوشیت خودشو کشت
    و صدای در اتاقو شنیدم که با شدت بسته شد.
    سرمو از زیر پتو در آوردم.
    گوشیمو برداشتم و دوباره سرمو زیر پتو کردم.
    _بله؟
    آُه اُه صدارو.
    صدام بر اثر خواب گرفته بود.
    _فکر نمیکنی دیر کردی؟
    چشمام گرد شد.
    کوشی رو از گوشم فاصله دادم.
    آوید!!!
    آوید_هی دختر کجا رفتی؟
    _همین جام
    آوید_کاملا معلومه...هنوز خوابی؟یه نگاه به ساعت بکن
    به ساعت روی دیوار که نگاه کردم مخم سوت کشید.
    بی حواس گوشی رو قطع کردم.
    رفتم حموم و خودمو گربه شور کردم.
    از حموم که بیرون اومدم لباسامو پوشیدم و سریع از اتاق بیرون رفتم.
    از نرده ها سر خوردم و به طرف در رفتم که صدای سیم سیم جونو شنیدم:آندیا کجا میری؟هنوز که چیزی نخوردی
    داد زدم:وقت ندارم سیم سیم جونم..بای
    سوار ماشین شدم و به سمت بیمارستان روندم.
    ***************
    وای چقدر خسته شدم.
    نمیدونم چرا دلم میخواست برم پیش آوید.
    سرمو تکون دادم.
    بی خیال.
    حتما دیوونه شدم.
    رفتم تو اتاقم.
    تا درو بستم احساس کردم تو یه جا گیر افتادم.
    صدایی نزدیک گوشم گفت:سلام خوشگلم
    فقط یه نفره که به من میگه خوشگلم.
    _میدونستی شورشو در آوردی؟
    آوید_نه نمیدونستم...ممنون که گفتی
    با عصبانیت دستشو از دورم باز کردم و برگشتم طرفش:تو چته؟هدفت از این کارا چیه؟
    داد کشیدم:دردت چیه؟
    بازوهامو تو دستاش گرفت و محکم فشار داد و بلندتر از خودم داد زد:دردم تویی
    ماتم برد.
    یعنی چی؟
    چی داره میگه؟
    بی توجه به درد بازوهام گفتم:منظورت چیه؟
    زمزمه کرد:چرا همش تو فکرمی؟چرا دست از سرم بر نمیداری؟چرا به هرجا نگاه میکنم تو رو میبینم؟لعنتی چی از جونم میخوای؟
    جمله آخرشو تقریبا فریاد کشید.
    حالم اصلا خوب نبود.
    آوید_آندیا
    سرم که تا اون موقع پایین بود رو بالا آوردم.
    چشماش پر از عشق بود.
    خدایا من چه جوابی به این نگاه بدم؟
    
    من هنوز خودمم نمیدونم چه حسی بهش دارم.
    آوید_یه چیزی بگو
    _برو
    بهت زده گفت:چی؟
    _برو آوید نباید میگفتی...از اولم نباید میگفتی
    اشک تو چشمام جمع شده بود.
    عقب عقب به طرف در رفت و گفت:نمیذارم مال کسی بشی...تو فقط مال منی...نمیذارم دست کسی بهت برسه...اینو بهت قول میدم
    و سریع از اتاق بیرون رفت.
    هق هقم که تا الان تو گلوم خفه کرده بودمو آزاد کردم و به چشمام اجازه دادم بباره.
    نشستم رو زمین و زانو هامو تو بغلم گرفتم.
    ***************
    امروز قرار بود با چندتا از دکترا بریم شمال.
    خدا رو شکر سانی هم میومد و تنها نبودم.
    چند روز میگذشت و آوید خیلی سرد باهام برخورد میکرد.
    با همه گرم میگرفت به جز من.
    اونم میومد امروز.
    قرار بود با ماشین چندتا از دکترای دیگه بریم و متاسفانه یا خوشبختانه من و یه دختر دیگه با آوید میرفتیم.
    اسم دختره چی بود؟
    ام....آهان!
    پریا.
    انقده ازش بدم میاد.
    یه من آرایش رو صورتشه همیشه.
    عشوه ای در حد المپیک.
    یه آویزون به تمام معنا.
    چطوری تحملش کنم حالا؟
    تو این چند روز فهمیدم که خیلی آویدو دوست دارم و این رفتار سردش قلبمو میشکست.
    با آژانس رفتم بیمارستان.
    راننده چمدونمو از صندوق عقب ماشین بیرون آورد و بهم داد.
    کرایه رو حساب کردم و منتظر موندم.
    تو فکر بودم که یه ماشین آوید با سرعت جلو پام ترمز کرد.
    یه هین بلند گفتم و دستمو رو قلبم گذاشتم.
    در ماشین باز شد و اومد بیرون.
    خر...الاغ...بوزینه...دراکولا.
    با حرص و عصبانیت گفتم:مگه کرم داری؟
    هیچی نگفت و فقط نگاهم کرد.
    زیرلب گفتم:ایکبیری نکبت با اون چشمات
    چشماشو ریز کرد و گفت:شنیدم چی گفتی
    با پررویی گفتم:گفتم که بشنوی
    آوید_خیلی پررویی
    _تنم به تن تو خورده پررو شدم
    با شیطنت گفت:جدی؟ولی هرچی فکر میکنم یادم نمیاد تنت به تنم خورده باشه
    چشمام گرد شد:بی ادب
    اومد جوابمو بده که صدای این زنیکه اجنبی نذاشت:آوید عزیزم
    و اومد بغلش کرد و گونشو بوسید.
    نفس تو سینم حبس شد و قلبم فشرده شد.
    با بهت تو چشماش زل زدم.
    
    پوزخندی رو لبم نشست.
    سری از روی تاسف تکون دادم.
    با صدایی که سعی میکردم لرزشش رو کنترل کنم گفتم:من میرم تو ماشین...اگه میشه چمدونمو بذار صندوق عقب
    و بدون نگاه کردن بهش در عقبو باز کردم و نشستم.
    چشمامو بستم.
    یه قطره اشک از گوشه چشمم چکید رو گونم.
    هه!
    یعنی همه حرفاشو فراموش کرد؟
    همش دروغ بود؟
    چقدر من ساده بودم.
    چه راحت همه حرفاشو باور کردم.
    چشمامو باز کردم.
    کم کم همه اومدن.
    داشتن سلام و احوال پرسی میکردن ولی من حتی جون نداشتم پاهامو تکون بدم.
    در ماشین باز شد و آوید سوار شد.
    پس اون دختره کو؟
    با پوزخند گفتم:آقای رادفر پریا خانوم کجان پس؟
    از تو آینه نگاهم کرد و گفت:زنگ زدن و گفتن پدرشون حالش بد شده و مجبور شدن برن
    با کنایه گفتم:چه بد...حیف شد
    منظورمو گرفت.
    رومو برگردوندم و از شیشه به بیرون نگاه کردم.
    چند ثانیه گذشت.
    وا چرا حرکت نمیکنه؟
    سرمو برگردوندم سمتش و گفتم:پس چرا راه نمیوفتی؟
    آوید_بیا جلو بشین
    _چرا؟
    آوید_مگه من راننده توام که عقب نشستی؟
    _نمیام
    آوید_میای یا خودم بیام بیارمت؟
    اخم کردم:زورگو
    کفشامو در آوردم و دستم گرفتم.
    خودمو جلو کشیدم.
    از وسط صندلی گذشتم و جلو نشستم.
    کفشامو پام کردم و بهش نگاه کردم که داشت با چشمای گرد شده و دهن باز نگاهم میکرد.
    لبخند کج و کوله ای زدم و گفتم:میتونی حرکت کنی.
    نگاهشو ازم گرفت و کلافه نفسشو بیرون داد.
    چیه خب!
    حال نداشتم از در برم بیرون و دوباره سوار شم.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 521
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,806
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 403
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,687
  • بازدید ماه : 44,134
  • بازدید سال : 317,570
  • بازدید کلی : 11,814,710