close
تبلیغات در اینترنت
رمان آندیا قسمت دوم (آخر)
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

  از سکوتی که بینمون بود اصلا خوشم نمیومد.دستمو به طرف پخش بردم و روشنش کردم:    تو رو رنجوندم با حرفام    چقدر حس میکنم تنهام    چه احساس بدی دارم    از این احساس بیزارم    نه نرو تنهام نذار    من عاشقتم    دیوونه وار   …

رمان آندیا قسمت دوم (آخر)

  از سکوتی که بینمون بود اصلا خوشم نمیومد.دستمو به طرف پخش بردم و روشنش کردم:
    تو رو رنجوندم با حرفام
    چقدر حس میکنم تنهام
    چه احساس بدی دارم
    از این احساس بیزارم
    نه نرو تنهام نذار
    من عاشقتم
    دیوونه وار
    نه نه نه نرو تنهام نذار
    من عاشقتم دیوونه وار
    چی شد چشماتو رد کردم
    چی شد من با تو بد کردم
    نمیدونی
    نمیدونم
    ولی بدجور
    پشیمونم
    نه نرو تنهام نذار
    من عاشقتم دیوونه وار
    صدامو میشنوی یا نه
    صدای خستگی هامو
    دلم خیلی واست تنگه
    ببین دستای تنهامو
    نه نرو تنهام نذار
    من عاشقتم دیوونه وار
    نه نه نه نرو تنهام نذار
    من عاشقتم دیوونه وار
    (نه نرو_سیروان خسروی)
    آهی کشیدم.
    خیلی خسته بودم.
    چشمامو رو هم گذاشتم و نفهمیدم کی خوابم برد.........................



 
    ***************
    با حس نوازش دستی روی گونم از خواب بیدار شدم.
    سرمو تکون دادم و خمیازه ای کشیدم.
    چشمامو باز کردم.
    جلوی یه ویلای بزرگ و خوشگل بودیم.
    پیاده شدم و بهش گفتم صندوق عقبو باز کنه.
    
    چمدونمو برداشتم و داخل ویلا شدم.
    حوصله ی دید زدن خونه رو نداشتم.
    7تا اتاق اونجا بود.
    در یکیشو باز کردم و وارد شدم.
    چمدونمو همون جا جلوی در ول کردم و خودمو پرت کردم رو تخت و دوباره خوابیدم.
    **********
    آخیش.
    چقدر خوابیدم.
    از جا پریدم.
    اینجا کجاست؟
    من؟
    اینجا؟
    چی؟
    کجا؟
    کی؟
    یکم فکر کردم یادم اومد.
    اوف.
    حالا چرا من با لباس خوابیدم.
    تنبلم دیگه،نمیشه کاریش کرد.
    کش و قوصی به بدنم دادم و از جا بلند شدم.
    دست و صورتمو شستم.
    لباسامو از چمدون درآوردم و تو کمد دیواری که اونجا بود آویزون کردم.
    از بین لباسام یه شلوار مشکی و تونیک مشکی بیرون کشیدم و پوشیدم.
    موهامو شونه کردم و محکم با کش بستم.
    دلم داشت ضعف میرفت از گشنگی.
    رفتم از اتاق بیرون.
    هیچ کس نبود تو سالن!
    وارد آشپزخونه شدم.
    همه اونجا بودن.
    دیگه عصر بود و نمیشد نهار خورد.
    منم که اون موقع خواب بودم.
    نامردا خودشون خوردن به من ندادن.
    

    سلام کردم و نشستم روی یه صندلی.
    سانی برام یه تیکه کیک و یه فنجون قهوه آورد.
    داشتم قهوه میخوردم که آقای بهنودی رئیس بیمارستان با خوش حالی اومد تو آشپزخونه و گفت:حدس بزنید چی شده...واسه یه سمینار پزشکی در آمریکا دعوت شدیم و من تصمیم گرفتم دکتر رادفر و دکتر وثوق رو بفرستم
    با این حرفش قهوه پرید تو گلوم.
    وای نه!!!!!!
    یعنی چند روز آویدو نمیبینم؟؟!!
    سانی که کنارم نشسته بود محکم چند بار زد پشت کمرم.
    سرفم که بند اومد گفتم:مرض بگیری...مغزم اومد تو دهنم...آروم تر
    سانی_ایش...بیا و خوبی کن
    بهنودی_باید جشن بگیریم...بلند شین...زود باشین
    زیرلب گفتم:جشن بخوره تو سرت...خپل
    سانی که این حرفمو شنیده بود با صدای بلند زد زیر خنده.
    کووووفت.
    اوف.
    خدا رو شکر کسی تو آشپزخونه نبود.
    اینا رو چه آهنگی هم گذاشتن برا خودشون.
    ایش.
    حالا انگار چی شده.
    از آشپزخونه خارج شدم و رفتم نشستم روی مبل.
    ولی خودمونیم ها.
    چه آهنگ با حالیه:
    بازم نشستی رو به روم
    منو دیوونه میکنی
    گوشه کنار قلبمو
    پر از نشونه میکنی
    میخوای که عاشقم کنی
    داری منو راضی میکنی
    بازم داری با حس من
    یه جورایی بازی میکنی
    تو مال من میشی
    منو میکشی با این کارات
    این دل بیچاره
    شده دیوونه رفتارات
    تو مال من میشی
    آره همه اینو میدونن
    نباشی میمیرم
    دیگه چیزی نمیمونه از من
    بازم داری با اون چشات
    حالمو بدتر میکنی
    میای و این فاصله رو
    کم تر و کم تر میکنی
    با خنده های زیرلب
    به من اشاره میکنی
    با این کارات قلب منو
    تیکه و پاره میکنی
    (تو مال من میشی_آراد)
    یهو برق رفت.
    ای بابا.
    همینو کم داشتیم.
    بهنودی_اشکال نداره بریم ساحل اونجا آتیش روشن میکنیم
    اوووووف.
    دلم میخواست خفش کنم.
    چه دل خوشی داره این دوباره.
   
    از اینجا تا ساحل 5 دقیقه راه بود.
    پیاده به سمت ساحل به راه افتادیم.
    هوا خیلی خوب بود.
    آتیش روشن کردیم و دورش نشستیم.
    شهاب(دکتر وثوق )که دوست صمیمی آوید بود گفت:آوید برو گیتارتو بیار بخون برامون
    آوید_نه حوصله ندارم
    همه اصرار کردن که بخونه برامون.
    ناچارا از جا بلند شد و 10 دقیقه بعد با گیتارش اومد.
    نشست سر جاش و دستشو یه بار روی سیم ها کشید.
    همه ساکت شدن.
    دستاش به حرکت در اومدن و شروع کرد به زدن آهنگی که واقعا عاشقش بودم:
    من عاقل نمیش...
    شهاب_صبر کن داداش...این آهنگ به صدای یه خانومم احتیاج داره
    سانی_آندیا صداش محشره
    چشمامو گرد کردم و تهدید وار به سانی نگاه کردم که با بدجنسی ابروهاشو بالا انداخت.
    بعدا به حسابت میرسم.
    شهاب_پس بسم ا... آندیا خانوم
    با من من گفتم:ر...راستش من حالم خوب نیست
    شهاب_هیچ عذری قبول نیست...بفرمایید
    و از جای خودش که کنار آوید بود بلند شد.
    این یعنی برم بشینم پیش آوید؟!!!
    آب دهنمو قورت دادم آروم از جام بلند شدم.
    هر قدم که بهش نزدیک میشدم قلبم بیشتر و بیشتر خودشو به سینم میکوبید.
    نفس عمیقی کشیدم و کنارش با فاصله نشستم.
    حتی نگاهمم نمیکرد.
    شروع کرد به زدن و خوندن:
    من عاقل نمیشم و
    تصمیمم عوض نمیشه
    از این عشق
    تو هم مثل من باش
    خوبه همین که کنارمی
    ندیدم شبیهت
    آیندم تضمینه
    کنارت
    چه عجیبه
    نگاهت
    چه رویایی
    میسازم با دستات
    چه شب هایی سر میشه با
    نور چشمات
    حالا نوبت من بود که بخونم:
    یکم یکم
    نگاه کن به من به من
    دیوونه میشم
    فریاد میزنم
    پرواز میکنم
    یه دم یه دم
    بس بود که عاشقت بشم
    درگیر توام
    تو رو هر ثانیه
    احساس میکنم
    باز صدای گرم و خوش آهنگ آوید تو گوشم پیچید...چقدر این آهنگ به موقعیت الان ما شبیه:
    دوسم داره
    چه خوبه دنیا کنارت
    چه خوبه هستم تو قلبت
    چه خوبه امشب بوی عطرت
    بغلم کن
    تا عاقل شم یه ذره
    عاشق تو
    الان دیوونه ی شهره
    با همه وجودم خوندم:
    یکم یکم
    نگاه کن به من به من
    ( التماس توی صدام موج میزد...آوید چرا دیگه نگاهم نمیکنی؟ )
    دیوونه میشم
    فریاد میزنم
    پرواز میکنم
    یه دم یه دم
    بس بود که عاشقت بشم
    درگیر توام
    تو رو هر ثانیه
    احساس میکنم
    ( یکم یکم_ساسی و سحر)
  
    همه برامون دست زدن و منم سریع رفتم جای خودم نشستم.
    اوف.
    پریسا_بیاید مشاعره بازی کنیم
    همه موافقت کردن.
    البته ما جوونا.
    اونایی هم که سنشون بالاتر بود داشتن درباره ی کار حرف میزدن.
    من شروع کردم:بارون داره هدر میشه بیا با من قدم بزن...دلم داره پر میزنه واسه تو و قدم زدن
    سانی_نگو با من دیگه از غم...نگو دیگه از یاس و ماتم
    پوریا(دکتر سلیمی)_من بی تو خستم نه نمیتونم اصلا...رسما رو همه آدما چشامو بستم
    شهاب_من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره...همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره
    پریسا_هم نفسم شو همه کسم شو...دنیا رو میخوام همراه با تو
    همینطور ادامه دادیم که همه باختن و من موندم و آوید.
    _پریای من نازنین عاشق...عزیز دلم تو همه دقایق
    آوید_قلبم نمیشه باورش آخرش اینجوری خراب شد...اون رفت نقشه هام نقش بر آب شد
    تو چشماش نگاه کردم و با تمام وجودم گفتم:دوست دارم،دوست دارم حتی اگه همه دنیا...بگن که اشتباهه دوست دارم
    ساکت شده بود و فقط به چشمام زل زده بود.
    بچه ها شمارش معکوسو شروع کردن:5_4_3_2_1
    و این من بودم که بازی رو بردم.
    آوید بلند شد و بدون هیچ حرفی به رفت.
    پویا_خانوم محبی میشه چند لحظه باهاتون صحبت کنم؟
    این دیگه چی میگه؟
    ایش.
    _بله بفرمایید
    پویا_اگه میشه قدم بزنیم
    پووووف.
    بلند شدم و همراهش رفتم.
    پویا(اه چه اسمی هم داره یاد شبکه پویا میوفتم همش)_راستش من به شما علاقه دارم
    از حرکت وایسادم.
    تو شوک بودم.
    چه بی مقدمه.
    اُه خدایا واقعا مرسی(با کنایه)
    کم بدبختی دارم.
    اینم اومد روش.
    رو به روم وایساد و گفت:آندیا با من ازدواج میکنی؟
    مونده بودم چی بهش بگم که دستی ابراز احساسات شد و صدایی گفت:متاسفم ولی اون نامزد داره
    نگاه پویا قفل شده بود رو دستی که ابراز احساسات شده بود.
    با بهت گفت:م...من نمیدونستم...ببخشید...خوشبخت بشین
    و سریع ازمون دور شد.
    این دیگه خیلیه.
    با عصبانیت دستشو از دورم باز کردم و گفتم:این چه حرفی بود زدی؟برای چی اینو گفتی؟
    یه دستشو تو جیب شلوارش فرو کرد و خونسرد گفت:بهت گفته بودم که نمیذارم مال کسی بشی...تو مال منی...فقط من
    از حرفش ذوق کردم ولی نشون ندادم.
    خیلی کار زشتی کرد.
    پشتمو بهش کردم.
    آوید_آندیا چرا عشقمو قبول نمیکنی؟ میدونم که تو هم دوسم داری...چرا مقاومت میکنی؟
    با درموندگی چشمامو بستم.
    خودمم نمیدونستم که چرا قبولش نمیکنم.
    شاید...
    شاید یه حس مثل ترس.
    ترس اینکه بره و منو تنها بذاره.
    ولم کنه.
    صدای دادش تنمو لرزوند:د لعنتی چرا نمیفهمی دوست دارم؟
    برگشتم سمتش و مثل خودش داد زدم:منم دوست دارم
    خشک شد.

    با صدای آروم تری گفتم:منم دوست دارم ولی اگه تنهام گذاشتی چی؟ من میترسم
    دستشو رو گونم گذاشت و گفت:روزی که تنهات بذارم اون روز، روز مرگمه...تو عشقمی آندیا واسه همیشه هم عشقم میمونی...قبولم کن
    _یکم بهم وقت بده...باید با خودم کنار بیام
    **********
    یه هفتست که ما برگشتیم و تو این مدت اصلا بیمارستان نرفتم.
    لبخندی رو صورتم نقش بست.
    دیگه جدایی بسه.
    لباسامو پوشیدم و از عمارت خارج شدم.
    به طرف ماشین خوشملم به راه افتادم.
    خودمو انداخت رو کاپوتش و گفتم:عزیزم...دلت برا مامانی تنگ شده بود آره؟
    سوارش شدم و از خونه زدم بیرون.
    الان یه آهنگ شااااااااااد میچسبه.
    دستمو به طرف سیستم بردم و روشنش کردم:
    ساقیا می می می می مونو بگیر
    بگیرش موز نداریم بدیم به دستش بگیرش
    جعفری کیک کیک کیک کیک کیکو بلیس
    کثافت کاری نکن کیکو خیلی قشنگ بلیس
    کس ندارد چیست امشب، امشب ما چرا
    پس بدون معطلی بخور قیمه را
    آی من و تو جوجه کباب چلو کباب
    شیکم میشه این هوا
    منو محتاج هویجیست امشبا
    تو هویجم شو عزیزم هویجم شو
    تو هویجم شو عزیزم هویجم شو
    ( ساغیا_جعفر )
    وای خاک به سرم.
    آبروم رفت.
    شیشه های ماشین همه پایین.
    صدا زیاد.
    خودتون حدس بزنید دیگه چی میشه.
    زدم زیر خنده.
  
    الان میگن این دختره چه دیوونه ایه.
    سریع زدم آهنگ بعدی تا بیشتر از این آبروم نرفته:
    عشق چیز عجیبیه جدا تا ابد تو دلت نمیمیره
    هم بهت حس زندگی میده هم ازت زندگیتو میگیره
    فکرت همیشه درگیره قلبت همیشه آشوبه
    عاشق نشی نمیفهمی این حال بد چقد خوبه
    عشق یعنی یه درد رویایی
    یعنی فقط تو زیبایی یعنی شک نکن به جنون من
    عشق یعنی کسی رو تو دنیا
    به غیر تو نمیبینم بعنی درد تو توی جوون من
    عشق چیز عجیبیه جدا
    عشق چیز عجیبیه جدا
    عشق چیز عجیبیه جدا
    هم مثل درده هم یه درمونه
    یا تورو خیلی میبره بالا
    یا به خاک سیاه میشونه
    فکرت همیشه درگیره قلبت همیشه آشوبه
    عاشق نشی نمیفهمی این حال بد چقد خوبه
    عشق یعنی یه درد رویایی
    یعنی فقط تو زیبایی یعنی شک نکن به جنون من
    عشق یعنی کسی رو تو دنیا
    به غیر تو نمیبینم یعنی درد تو توی جوون من
    عشق چیز عجیبیه جدا
    عشق چیز عجیبیه جدا
    عشق یعنی یه درد رویایی
    یعنی فقط تو زیبایی یعنی شک نکن به جنون من
    عشق یعنی کسی رو تو دنیا
    به غیر تو نمیبینم بعنی درد تو توی جوون من
    عشق چیز عجیبیه جدا
    عشق چیز عجیبیه جدا
    عشق چیز عجیبیه جدا
    عشق چیز عجیبیه جدا
    (عشق چیز عجیبیه جدا_کامران و هومن)
    واقعا عشق چیز عجیبیه.
    هی.
    رسیدم.
    در کافی شاپو باز کردم و وارد شدم.
    دیدمش که سر یه میز نشسته بود و کلافه پاشو به زمین میزد.
    لبخندی زدم.
    صندلی رو به روشو بیرون کشیدم و روش نشستم.
    _سلام
    از تو چشماش معلوم بود چقدر استرس داره.
    آندیا بمیره برات.

    آوید_سلام
    گارسون اومد و سفارشامونو گرفت.
    من بستنی وانیلی با قهوه سفارش دادم و آوید هات چاکلت.
    تعجب کرده بود که دوتا چیز سفارش دادم.
    وقتی گارسون سفارشا رو،رو میز گذاشت گفتم:خب...
    پرید وسط حرفم و بی طاقت گفت:جوابت چیه؟
    لبخندی زدم و گفتم:اگه قهوه رو بخورم جوابم منفیه اگه بستنی رو بخورم مثبته
    به صندلی تکیه داد و گفت:یعنی چی؟این دیگه چه جورشه؟
    جوابی ندادم.
    فنجون قهوه رو برداشتم و به طرف لبم بردمش.
    زیرچشمی نگاهش کردم.
    بدبخت وا رفت.
    خخخ.
    نرسیده به لبم پایینش آوردم و قهوه رو تو ظرف بستنی خالی کردم.
    خوبه که گفتم قهوه سرد باشه وگرنه الان بستنیا آب شده بودن.
    با قاشق همشون زدم و گفتم:به به من چقدر بستنی با طعم قهوه دوست دارم
    گیج شده بود.
    حق داره.
    آوید_الان جوابت مثبته یا منفی؟
    لبخند پت و پهنی زدم که جواب گوی سوالش بود.
    **********
    _نرووووو
    آوید_عزیزم میخوام برم که بابا پدر و مادرم درباره ی تو حرف بزنم...که هرچه زودتر به هم برسیم
    باگریه گفتم:نه نباید بری تلفنی بگو بهشون خب...من دلشوره دارم...حس خوبی نسبت به رفتن تو ندارم
    بغلم کرد و سعی کرد آرومم کنه:عشقم هر روز بهت زنگ میزنم از اونجا...قول میدم...تا چشم به هم بزنی تموم شده و من برمیگردم
    با هق هق گفتم:تنهام نذار
    با دستاش صورتمو قاب گرفت و گفت:بهت گفتم که روزی که تنهات بذارم روز مرگمه...من بدون تو نمیتونم زندگی کنم
    _منم بدون تو نمیتونم زندگی کنم
 
    **********
    دو هفته از رفتن آوید میگذره.
    تقریبا هر روز باهم حرف میزنیم.
    دارم دیوونه میشم.
    امروز هرچی زنگ میزنم جواب نمیده.
    خدایا.
    نکنه اتفاقی براش افتاده باشه.
    نه آندیا.
    زبونتو گاز بگیر.
    مثبت فکر کن.
    اون حالش خوبه.
    فقط گوشیش سایلنته واسه همین جواب نمیده.
    آروم باش دختر.
    گوشیمو برداشتم و باز شمارشو گرفتم.
    بعد 5 بوق برداشت:سلام عشقم
    خدا رو شکر.
    با عصبانیت جیغ جیغ کردم:سلامو کوفت...سلامو زهر مار...سلامو درد...چرا هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی؟
    زدم زیر گریه و گفتم:تو اصلا به من فکر میکنی؟ از صبح تا حالا آروم و قرار ندارم...هزارتا فکر تو سرم اومد
    آوید_عزیزم دلم...همه کسم...عشقم...ببخشید گلم بیمارستان بودم
    هول کردم:بیمارستان؟ برای چی؟ چت شده؟ تصادف کردی؟ جاییت نشکسته؟ چرا حرف نمیزنی؟
    صدای خنده آرومش تو گوشم پیچی.
    آوید_فرصت بده خانومی...تو اصلا نمیذاری من بگم چی شده...بچه دختر خالم به دنیا اومده رفته بودیم ببینیمش...وای اگه بدونی چقدر خوردنیه
    نفس راحتی کشیدم.
    هوووف.
    چقدر امروز استرس بهم وارد شد.
    _پس چرا گوشیتو جواب نمیدادی؟
    آوید_گوشیمو تو ماشین جا گذاشته بودم
  
    _وای...خیلی ترسیدم که نکنه اتفاقی برات افتاده باشه
    آوید_نگران نباش عزیز دلم من خوبم...راستی یه خبر خوب...پس فردا با خانواده میرسیم خدمتتون
    دستمو رو دهنم گذاشتم و جیغ خفه ای کشیدم.
    _باورم نمیشه داریم به هم میرسیم
    **********
    _عروس خانوم آقا داماد منتظره ها
    به طرف آرایشگر که این حرفو زده بود برگشتم و لبخندی زدم.
    با کمک سانی شنل لباسمو پوشیدم.
    خیلی استرس داشتم.
    سانی_برو که عشقت منتظره...یار مبارک بادا ایشالا مبارک بادا
    یکی زدم تو سرش:خاک برسرت انقدر مسخره بازی درنیار
    سانی_ایش اگه به آوید نگفتم دستت هرز میره
    خواستم جوابشو بدم که به طرف در هلم داد و گفت:زر نزن برو آوید منتظره جنگل زیر پاش سبز شد
    رفتم بیرون.
    واو.
    چقدر خوشگل و خوش تیپ شده.
    آندیا به فدات.
    دست گلو به دستم داد و باهم به طرف ماشین قدم برداشتیم.
    درو برام باز کرد و کمک کرد بشینم.
    تا راه افتادیم جیغ بلندی کشیدم که یه متر به هوا پرید.
    آوید_چته دختر؟زهره ترک شدم چرا جیغ میکشی؟
    _خیلی خوش حالم آوید...انگار خواب میبینم
    آوید_منم خیلی خوش حالم...واقعیته خواب نیست مطمئن باش

    ساکت شدیم و هردو به آهنگی که پخش میشد گوش سپردیم.
    همون آهنگی که باهم خوندیم تو شمال:
    من عاقل نمیشم و
    تصمیمم عوض نمیشه
    از این عشق
    توهم مثل من باش
    خوبه همین که کنارمی
    ندیدم شبیهت
    آیندم تضمینه
    کنارت
    چه عجیبه
    نگاهت
    چه رویایی
    میسازم با دستات
    چه شب هایی سر میشه با
    نور چشمات
    یکم یکم
    نگاه کن به من به من
    دیوونه میشم
    فریاد میزنم
    پرواز میکنم
    یه دم یه دم
    بس بود که عاشقت بشم
    درگیر تو ام
    تو رو هر ثانیه
    احساس میکنم
    ( آوید رو فرمون ضرب گرفته بود و زیرلب آهنگو زمزمه میکرد )
    دوسم داره
    چه خوبه دنیا کنارت
    چه خوبه هستم تو قلبت
    چه خوبه امشب بوی عطرت
    بغلم کن
    تا عاقل شم یه ذره
    عاشق تو
    الان دیوونه ی شهره
    یکم یکم
    نگاه کن به من به من
    دیوونه میشم
    فریاد میزنم
    پرواز میکنم
    یه دم یه دم
    بس بود که عاشقت بشم
    دگیر توام
    تو رو هر ثانیه
    احساس میکنم
    (یکم یکم_ساسی و سحر)
    حس خیلی خوبی بهم میداد این آهنگ.
    با شروع شدن آهنگ بعدی جو گرفتم.
  
    تو جام تکون میخوردم و دستامو تکون میدادم:
    با من باش
    واسه خستگی هام
    طاقت باش
    واسه من همون خود
    سادت باش
    تو برام قشنگ ترین
    عادت باش
    با من باش
    واسه هر حال بدم
    مرهم باش
    تو همیشه شاد و
    دور از غم باش
    تو برام قشنگ ترین
    عادت باش
    مثل امروز
    بمون فردارم
    تو میدونی من دوست دارم
    ببین با تو
    چقدر خوشبختم
    ببین با تو چقدر خوبه حالم
    این دو روز زندگی
    با من باش با من باش
    نیمه ی کامل من
    با من باش با من باش
    هر نفس توی سینم
    هر قدم تو مسیرم
    مثل امروز
    بمون فردارم
    تو میدونی من دوست دارم
    ببین با تو
    چقدر خوشبختم
    ببین با تو چقدر خوبه حالم
    (با من باش_علی رحمتی و سوفیا)
    مسخره بازی درمیاوردم و آویدم به این کارام میخندید.
    بعد از رفتن به آتلیه و عکس گرفتن به باغی که عروسی اونجا برگزار میشد رفتیم.
    تا وارد شدیم صدای دست و صوت بلند شد.
    چه خبره بابا؟!!!
    اینا بیشتر از ما ذوق دارن که.
    خخخ.
    بعد از خوش آمد گویی به مهمونا رو مبل مخصوص عروس و داماد نشستیم.
    دختر پسرا میرقصیدن و هرکس تو حال خوش بود.
    مامان آوید به طرفمون اومد گفت:بلند شین ببینم مثل ماست نشستین دارین نگاه میکنین...پاشین یکم خودتونو تکون بدین
    عاشقش بودم.
    خیلی آدم باحالی بود.
    جون چه مادر شوهری گیرم اومده.
    با رفتن ما به پیست ر*ق*ص همه کنار رفتن.
    وای ننه.
    الهی فدات بشم چه خوشگل و مردونه میرقصی.
    رو به روی هم میرقصیدیم و نگاه از نگاه هم برنمیداشتیم.
    دستمو گرفت و یه دور چرخوندم.
    با تموم شدن آهنگ جلو اومد آروم پیشونیمو بوسید.
    **********
    _جیییییییییییییییییییییییغ
    با جیغی که کشیدم آوید که خواب بود از خواب پرید و شروع کرد به دویدن دور اتاق.
    آوید_چیه؟چی شده؟
    زدم زیر خنده.
    وای خدا.
    انقدر خندیدم که دلم درد گرفت.
    حس کردم رفتم رو هوا.
    _ بذارم زمییییین
    آوید_چی شده نیم وجبی؟سکتم دادی با اون جیغی که زدی
    دوباره یادم اومد.
    _وای آوید آوید آوید آوید آوییییید
    آوید_جون آوید کوچولوی من؟
    با جیغ گفتم:داری بابا میشی...هورااااا
    با تعجب گفت:چییییییی؟
    سرمو به سینش چسبوندم و آروم گفتم:تو داری بابا میشی من مامان
    یهو همونطور که تو بغلش بودم شروع کرد به چرخوندنم.
    _بذارم زمین...وای الان بالا میارم
    گذاشتم رو زمین و بغلم کرد.
    آوید_عاشقتم مامان کوچولو
    **********
    
    _نمیشه نری حالا؟
    آوید_عزیزم خودت میدونی که نمیشه...مجبورم
    _خب بگو یکی دیگه رو به جای تو بفرستن
    آوید_هرکس کار خودشو داره عشقم نمیشه که برنامه شونو به هم بزنن به خاطر ما
    _قول بده مواظب خودت باشی...من و کوچولومون منتظرت میمونیم
    آوید_فدای دوتاتون میشم
    ب*و*س*ه ای رو شکمم زد و گفت:بابایی مواظب مامان باش تا من برگردم اذیتش نکنی ها
    سرشو بالا آورد و گفت:خب دیگه برم
    _بذار حداقل تا فرودگاه باهات بیام
    آوید_با این وضعت کجا پاشی بیای؟ خطرناکه برات
    _ایش خیله خب
    موهامو بوسید و گفت:خدافظ عشقم
    _خدافظ مراقب خودت باش
    لبخندی زد و از خونه بیرون رفت.
    **********
    _وای پروا جون تو رو خدا ول کن دارم میترکم
    پروا جون(مامان آوید )_نخیر تا آخرشو باید بخوری فردا که این پسر اومد میگه به زنم نرسیدید غرشو به جون من میزنه بخور ببینم
    وای.
    به زور چند تا قاشق آخرو خوردم و کنار کشیدم.
    حس میکردم الانه که بالا بیارم.
    تو این یه هفته که آوید نبود پروا جون خیلی بهم میرسید و انواع و اقسام غذا ها و خوراکی های مفیدو به خوردم میداد.
    با صدای زنگ گوشیم از فکر در اومدم و گوشیمو از رو میز برداشتم.
    مال ایران نبود.
    شماره ای هم که آوید باهاش زنگ میزد نبود.
    جواب دادم_الو
    زنی به انگلیسی گفت:سلام...شما از آشنا های آقای رادفر هستین؟
    وای خدایا.
    این کیه؟
    _بله شما؟
    _متاسفانه هواپیمایی که ایشون درش بودن سقوط کرده و هیچ کس زنده نمونده
    نفسم قطع شد.
    این چی داره میگه؟
    آوید من...م...مرده؟!!!
    گوشی از دستم سر خورد و افتاد زمین.
    سرم تیر کشید و بعدش دیگه هیچی نفهمیدم.
    **********
    خودمو رو سنگ قبرش انداختم و زار زار گریه کردم.
    _آوید بلند شو...بلند شو ببین چه بلایی سرم اومده...چطور دلت اومد من و بچمونو ول کنی بری؟...دیگه کی شبا با کوچولومون حرف بزنه؟...چطوری بدون تو بزرگش کنم؟...د لعنتی پاشووووو
    انقدر با سوز و مظلومانه گریه میکردم که هرکی منو میدید به گریه میوفتاد.
    مامان بغلم کرد و گفت:دخترم...عزیزدلم آروم باش
    _مامان چطوری آروم باشم؟...چطوری بدون آوید زندگی کنم؟...جواب این بچه رو چی بدم؟...آخ خداااااااا...چرا آویدمو ازم گرفتی؟...بچم یتیم شد...
    انقدر گریه کردم و جیغ کشیدم که آخر تو بغل مامان از هوش رفتم.
    **********
    آخ.
    چه لگدی میزنه.
    وای.
    هشت ماهم شده بود و خیلی چاق شده بودم.
  
    خیلی سنگین شدم.
    انگار بچه تو گلومه.
    به زور راه میرفتم.
    دو قدم که برمیداشتم به نفس نفس میوفتادم.
    امروز حس خیلی عجیبی داشتم.
    انگار که یه اتفاقی قراره بیوفته.
    حالا خوب یا بد نمیدونم.
    رفتم تو اتاقم.
    امروز خیلی دلم هوای آویدو کرده بود.
    دستمو رو شکمم گذاشتم و آروم رو تخت نشستم.
    به عکسش که روی عسلی کنار تخت گذاشته بودم نگاه کردم.
    برش داشتم و دستی روش کشیدم.
    آویدم.
    چطور تونستی از پیشم بری؟
    از اونجا منو میبینی مگه نه؟
    میبینی چقدر دلتنگتم؟
    میبینی بی تو چه رنجی میکشم؟
    لبخندی زدم.
    میبینی چه چاق شدم؟
    بغض کردم.
    بچمون خیلی شیطونه آوید.
    زدم زیر گریه اونم با صدای بلند.
    چقدر دلم براش تنگ شده.
    حتی نتونستم برای آخرین بار صداشو بشنوم.
    با دستام صورتمو پوشوندم و با شدت بیشتری گریه کردم.
    صدای در اومد و بعدش صدای ساناز که حالا با پرهام ازدواج کرده بود و یه زندگی عالی داشت.
    سانی_آندیا
    دستامو از رو صورتم برداشتم و با چشمای اشکیم بهش نگاه کردم.
    عصبانی شد و گفت:دیگه شورشو در آوردی...فکر خودت نیستی به فکر اون بچه باش...اون دیگه نیستش میفهمی؟...با گریه های تو برنمیگرده...به خودت بیا
    جیغ کشیدم:برو بیرون...دست از سرم بردارید...تنهام بذارید...برو بیرووووون
   
    رفت و درو محکم به هم کوبید.
    رو تخت دراز کشیدم.
    هنزفری رو تو گوشم گذاشتم و آهنگی که بعد مرگ آوید همیشه گوش میکردم رو پلی کردم:
    نمیدونم تو تنهاییت
    واسه من جایی هست یا نه
    میون ما یه دیواره
    بگو میشه شکست یا نه
    توی هر ساعت و هر روز
    توی هر روزِ هر هفته
    تو آتیشی به پا کردی
    که دودش تو چشمم رفته
    خیال تختِ از اینکه تو فکرم
    جز تو هیچ کس نیست
    واسه فهمیدن دردم
    سکوت هرشبم بست نیست
    مث کابوس میمونه همه
    شب های بی خوابی
    چه سخته نیستی و دیگه
    کنار هم نمیخوابیم
    با همه ی سختی هام
    چیزی توی زندگیم
    غیرِ نبودن تو
    منو نشکسته
    همه ی کوچه هایی
    که بی تو پا میذارم
    خیلی وقته واسه من
    مثل بُن بستِ
    با همه ی سختی هام
    چیزی توی زندگیم
    غیر نبودن تو
    منو نشکسته
    همه ی کوچه هایی
    که بی تو پا میزارم
    خیلی وقته واسه من
    مثل بُن بستِ
    گفتم این روزا میگذره دیگه
    گفتم مشکلات حل میشه میره
    اما تو نه واست آخر قصه بود
    سخت بود دیگه واست باور حسمون
    هنو بده تو گیجم گُمم
    هرشب کابوسام بیشتر شدن
    گفتم بمون حیفش نکن
    گفتم به رفتن هی فکر نکن
    این زندگی بعد از رفتنت
    هریک ثانیش یکسال میگذره
    عکست حرفامو انگار میشنوه
    بگو دستات کی باز پیشمه
    هی میخواستم از دست نره
    این زندگی برزخ نشه
    که رفت که شد
    من موندم و یه عکس یه بغض
    ترسم از اینه
    نتونم دووم بیارم
    همه ی دلواپسیامو
    آخرش به روت بیارم
    جایی ندارم توی
    دنیای شلوغت
    باید خاطره هامو جا بزارم
    با همه ی سختی هام
    چیزی توی زندگیم
    غیر نبودن تو
    منو نشکسته
    همه ی کوچه هایی
    که بی تو پا میزارم
    خیلی وقته واسه من
    مثل بُن بستِ
    با همه ی سختی هام
    چیزی توی زندگیم
    غیر نبودن تو
    منو نشکسته
    همه ی کوچه هایی
    که بی تو پا میزارم
    خیلی وقته واسه
    من مثل بُن بستِ
    (ترس_25 باند)


    انقدر گریه کردم که بی حال شدم و به خواب رفتم.
    حس کردم یکی داره موهامو نوازش میکنه.
    _آندیا؟
    چشمام تا آخرین حد ممکن گرد شد.
    _عشق من؟
    دستمو رو شکمم گذاشتم و آروم نشستم.
    نگاهمو دور اتاق چرخوندم.
    خشک شدم.
    نه نه نه!!!!!
    امکان نداره!!!!
    این خوابه من مطمئنم دارم خواب میبینم!!!!
    آوید!!!!
    آوید_نمیخوای بیای بغلم؟
    با لکنت گفتم:تـ...تـ...تو...
    بغلم کرد و با صدای آرومی گفت:هیس...همه چیو توضیح میدم عشقم...آروم باش
    جیغی از روی نا باوری کشیدم و از حال رفتم.
    **********
    _آوییییییییییییید
    دلم خیلی درد میکرد.
    فکر کنم وقتشه.
    این چرا بلند نمیشه؟
    وای.
    _آویییییییییییییییییییییییییییییییییید
    یهو از جا پرید و با ترس گفت: چی شده؟
    _فکر کنم وقتشه
    آوید_وای
    **********
    آوید_آندیا نفس عمیق بکش
    _نمیتونم خیلی درد دارم
    آوید_عشقم سعی کن...آروم نفس های عمیق بکش
    رسیدیم بیمارستان بغلم کرد و سریع راه افتاد.
    مدام و پشت سر هم جیغ میکشیدم.
    بمیرم برای آویدم.
    فکر کنم کر شد.
    بردنم اتاق عمل و بعدش دیگه هیچی نفهمیدم.
    **********
    آوید_خانومم
    چشمامو آروم باز کردم.
    یکم تار میدیدم.
    بعد چند بار پلک زدن دیدم واضح شد و آویدو دیدم که با لبخند زیبایی داشت نگاهم میکرد.
    زمزمه کردم:بچم...
    آوید_الان میارنش...وای اگه ببینیش...کپی برابر اصل خودمه
    آروم خندیدم و گفتم:یه آوید دیگه
    آوید_گفته باشم اگه اونو بیشتر از من دوست داشته باشی حسابتو میرسم
    _حسود
    خواست جواب بده که در باز شد و پرستار با بچه ای به بغل وارد اتاق شد.
    پرستار_خانوم خوشگله نمیخوای بچه کوچولوت شیر بدی؟
    و آروم بچه رو تو بغلم گذاشت.
    اشک تو چشمام حلقه زد.
    دقیقا شبیه آوید بود.
    تکون کوچیکی خورد و آروم چشماشو باز کرد.
    دلم ضعف رفت براش.
    دوباره در باز شد و فک و فامیلا عین قوم مغول حمله کردن به طرفم.
    یا بسم ا...
    به آوید نگاه کردم که با چشمای مهربونش بهم زل زده بود.
    لب زد:مرسی عشقم
    **********
    از یاد آوری گذشته لبخندی روی لبم نشست.
    چه روزای خوبی بودن.
    دلینا_وای مامان چه عشقی بینتون بوده...یعنی میشه زندگی منم مثل شما بشه؟
    دانیال با شیطنت گفت:چرا که نه؟!با وجود آقا پاشا مگه میشه همچین زندگی نداشته باشی؟
    دلینا یکی محکم زد تو پهلوی دانیال که دانیال گفت:جوجه کوچولو به خودت فشار نیار زدنای تو مثل نوازش میمونه واسم...سعی بی خودی نکن
    لبخند مرموزی زدم.
    پاشا پسر ساناز بود.
    میدونستم که دلینا پاشا رو دوست داره.
    ولی به روش نمیاوردم.
    _ای شیطون ماجرا چیه؟
    دلینا_هیچی مامان...این زیادی حرف میزنه.
    دانیال_دروغ میگه مامان...پاشا رو دوست داره...تازه...پاشا ازش خواستگاری کرده
    دلینا سرشو انداخت پایین و سرخ شد.
    آروم رو به دانیال گفت:بعدا به حسابت میرسم...خودتم میبینیم
   
    دستامو محکم به هم زدم که دوتا شون از جا پریدن.
    _آخ جون یعنی قراره مادر زن بشم...ای جونم
    با تعجب نگاهم کردن.
    خندیدم.
    به دنیا اومدن دانیال زندگیمونو کامل و به دنیا اومدن دلینا کامل ترش کرد.
    پسرم که الان 26 سالشه و برای خودش کسی شده.
    یه شرکت معماری خیلی بزرگو اداره میکنه.
    افتخار میکنم بهش.
    دختر کوچولوم که 20 سالشه و دانشجویه معماریه.
    و پاشای 25 ساله که قراره دامادم بشه.
    به به.
    چه داماد خوشتیپی گیرم اومده.
    وای.
    مادر زن میشم.
    هورااااا.
    با صدای در بلند شدم و به استقبال مرد زندگیم رفتم.
    با دیدنم لبخند خسته ای زد.
    _سلام عزیزم خسته نباشی.
    با شیطنت گفت:سلام...اگه بوسم کنی خستگیم در میره.
    با صدای دانیال هردو برگشتیم سمتشون.
    دانیال_بابا رعایت کنید مجرد اینجا نشسته...ای بابا
    آوید بغلم کرد و گفت:به تو چه بچه؟من نمیتونم یه دقیقه با زنم خلوت کنم؟
    رو به من گفت:نگاه کن...از اول گفتم این هووی منه
    دانیال_پدر من هوو کجا بود؟خب نمیگید آدم دلش زن میخواد؟اونم کی؟پریسا
    همه با چشمای گرد شده نگاهش کردیم.
    خودش فهمید چه سوتی داده.
    دستی به موهاش کشید و گفت:خب...یعنی...چیز...اممم
    یهو خونه رفت رو هوا.
    زمینو داشتم گاز میزدم.
    خودشم خندش گرفته بود.
    دلینا بشکنی زد و گفت:آخ جون...سوژه
    دانیال زد تو سرشو گفت:خدا...حالا کی میخواد جلوی اینو بگیره؟
    **********
  
    دلینا
    راه اتاقمو در پیش گرفتم.
    وارد اتاقم شدم و درو آروم بستم.
    از خوش حالی جیغ خفه ای کشیدم.
    وای.
    باید بهش بگم.
    گوشیمو از روی تختم برداشتم و شماره پاشا رو گرفتم.
    صدای گرمش تو گوشم پیچید.
    پاشا_جانم عشقم
    _وای...پاشا پاشا پاشا پاشا
    پاشا_جانم عزیزم...خانومی چی شده؟خیلی خوش حالی
    _به مامان گفتم
    پاشا_خب؟
    _البته من نگفتم ها...این دانیال دهن لق گفت...حالا دارم براش
    صدای خنده آرومش اومد.
    _مامان که خیلی ذوق کرد
    پاشا_پس...
    هردو ساکت شدیم.
    لبمو به دندون گرفتم و سرمو انداختم پایین.
    پاشا_گاز نگیر
    گیج گفتم:چی؟
    پاشا_میگم گاز نگیر...هروقت خجالت میکشی لباتو گاز میگیری
    آروم گفتم_بچه پررو
    با صدای لاتی گفت:چی؟نشنفتم...ضعیفه به آقاتون میگی پررو؟بیای خونه سیاه و کبودی
    بلند خندیدم.
    پاشا_عاشقتم
    با صدای آرومی گفتم:منم...منم...
    خجالت میکشیدم بگم.
    پاشا_خانومم خجالت نکش بگو حرف دلتو
    نفسمو حبس کردم و تند گفتم:منم عاشقتم
    و نفسمو به شدت بیرون دادم.
    پاشا_دیوونه ی خودمی
    **********
    وای.
    باورم نمیشه قراره با پاشا ازدواج کنم.
    خاله ساناز_خب اگه اجازه بدین این دوتا جوون باهم حرفاشونو بزنن
    مامان_نخیر چی چیو حرفاشونو بزنن اینا قبلا همه حرفاشونو با هم زدن سریع تاریخ عقد و عروسی رو مشخص کنید من میخوام مادر زن شم

    وای مامان.
    اوف.
    خیلی ذوق داره برای مادر زن شدن.
    لبخند مسخره ای زدم.
    بابا_عزیزم صبر کن یکم...بچه ها برین تو اتاق آندیا حرفاتونو بزنین
    الهی فدات شم بابای گلم.
    بلند شدم و همراه من پاشا هم از جاش بلند شد.
    وارد اتاق شدیم.
    همونجور بی هدف وسط اتاق وایساده بودیم.
    داشتم به درو دیوار نگاه میکردم که دستم کشیده شد و افتادم تو بغل پاشا.
    پاشا_باورت میشه؟بالاخره داریم به هم میرسیم.
    لبخند شرمگینی زدم و سرمو پایین انداختم و لبمو به دندون گرفتم.
    با انگشتش لبمو از حصار دندونام آزاد کرد.
    پاشا_چندبار بگم گازشون نگیر هان؟اونا دیگه مال تو نیستن
    _نخیر مال خودمه
    پاشا_نچ...مال آقاتونه
    _آقامون کیه؟
    پاشا_شیطون
    رو دستش بلندم کرد و یه دور چرخوندم.
    پاشا_معلومه دیگه...آقاتون منم
    _وای بذارم زمین الان یکی میاد
    گذاشتم رو تخت و خودشم نشست کنارم.
    پاشا_تو بهترین اتفاق زندگیمی
    لبخندی زدم.
    پاشا_اگه تو نباشی منم نیستم...بدون تو میمیرم
    دستمو رو لبش گذاشتم و گفتم:هیس...حرف از مردن نزن...من همیشه کنارتم...تا آخر عمرم
    دستمو تو دستش گرفت و بوسید.
    چند تا تار موی افتاده رو صورتمو با دستاش کنار زد و گفت:خب بگو ببینم خانوم من چندتا نی نی میخواد؟
    آروم زدم تو سرش:بی حیا الان چه وقت این حرفاست؟
    پاشا_عه خب تو خواستگاری درباره ی همین چیزا حرف میزنن دیگه
    _مگه چند بار رفتی خواستگاری که میدونی درباره ی چی حرف میزنن؟
    باز چشماش شیطون شد.
    پاشا_خیلی
    با چشمای گرد شده نگاهش کردم
    ادامه داد:این آخری که رفتم دختره خیلی خوشگل بود...خانوم با وقار هرچی بگم کم گفتم
    لبام آویزون شد.
    دیگه داشت گریم میگرفت.
    خندید.
    پاشا_قیافشو...میخوای گریه کنی؟دیوونه
    _از من خوشگل تر بود؟
    پیشونیمو بوسید و گفت:منظور من خودتی گلم...تو اولین و آخرین دختری هستی که من اومدم خواستگاریش.
    زدم تو بازوش:خیلی بدجنسی
    لبخندی زد و به چشمام خیره شد.
    نا خود آگاه آروم گفتم:خیلی دوست دارم
 
    هیچی نگفت و فقط نگاهم کرد.
    چند لحظه بعد گفت:و رویای ما به حقیقت پیوست، قلبهای ما به هم پیوست و زندگی آغاز شد به تو رسیدم در اوج آسمان عشق این بود قصه ی من و تو و سرنوشت تو آمدی و دنیا مال من شد همه ی انتظار و دلتنگی ها و غصه ها تمام شد تو آمدی و عشق آمد و پیوند ما در کتاب عشق ثبت شد باور نداشتم مال من شده ای لحظه ای به خودم آمدم و دیدم همه زندگی ام شده ای عشق معجزه نیست، حقیقتیست در قلب ها که پنهان است به پاکی عشق، به لطافت با تو بودن و ما با هم آمده ایم که به همه ثابت کنیم معنای عشق واقعی را ،تو همانی که من میخواستم، مثل تو کسی در دنیا نیست برایم، مثل تو هیچگاه نیامد و نمی آید و نخواهد آمد، تو اولین و آخرینی برایم و با عشق پرواز میکنیم، میرویم به جایی که تنها آرامش باشد در بینمان، تا در یک سکوت عاشقانه و در اوج آرامش بدون هیچ غمی در آغوشت آرام بگیرم اینبار سکوت زیباست، چون درونش یک عالمه حرفهاست، حرفهایی در دلهای من و تو، که هم تو میدانی راز دلم را و هم من میدانم راز درونت را و من ثابت کردم عشق هست، تو همیشه هستی و روزی میرسد که ثابت خواهم کرد از عشقت خواهم مرد و من و تو هم سفران عشقیم تا ابد، این احساسم همیشه در قلبت بماند…
    1395/5/16
    11:55 ظهر

درباره : الف , رمان آندیا ,
بازدید : 375 تاریخ : دوشنبه 08 آذر 1395 زمان : 14:31 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 9
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 2,711
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 752
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2,711
  • بازدید ماه : 2,711
  • بازدید سال : 2,711
  • بازدید کلی : 11,709,283
  • مطالب