close
مجتمع فنی تهران
رمان تولد یک احساس قسمت اول
loading...

رمان فا

  نویسنده: ریحانه لشکری    نام رمان: تولد یک احساس    ژانر: اجتماعی ، عاشقانه    خلاصه:    این رمان درباره زندگی…

رمان تولد یک احساس قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 296 دوشنبه 08 آذر 1395 : 14:37 نظرات ()

  نویسنده: ریحانه لشکری

    نام رمان: تولد یک احساس

    ژانر: اجتماعی ، عاشقانه

    خلاصه:
    این رمان درباره زندگی عجیب دختری به اسم تانیاست ... دختری دورگه با مادری فرانسوی و پدری ایرانی .. مادرش بر خلاف مادر های دیگه خوش گذران است و تصمیم میگیره که از همسر و دخترش جدا شود و به کشور خودش برگردد . بعد از جدا شدن از اشکان و تانیا ، تانیا سعی در عوض کردن وضع زندگی پدر و خود میکند و تصمیم میگیرد .........
..............................



  
    با صدای زنگ گوشی از افکار خودم بیرون اومدم نگاهی به صحفه ی گوشی کردم سارا بود جواب دادم الو؟
    -الو سلام تانیا خوبی؟
    -اره مرسی چه خبر؟
    -سلامتی ... هییم...تانیا پاشو بیا خونمون حوصلم سر رفت
    -قربونه حوصله ی همیشه سر رفته ی تو... باشه ی نیم ساعت دیگه میام
    - خییلی ماهی ب*و*س ب*و*س خداحافط
    -خداحافظ
    بلند شدم قبل از اینکه برم خونشون ی دوش بگیرم خونه سارا ایناهم تو برج ما بود و خونه هامون به هم نزدیک بودن خونه ی سارا اینا پنت ه*و*س بود ماهم یه خونه 180متری تو سعادت اباد تو همون برج داشتیم.همیشه میگفتم خوش به حال سارا یه مامان ایرانی داره مهربون.. با محبت.. حتی به من هم که دخترش نیستم کلی محبت میکنه..اهی سوزناک کشیدم. کاش مامان منم ایرانی بود ... ولی مامان من فرانسوی بود و درواقع دو رگه محسوب میشم . چهره ام ترکیبی از مامان باباست ولی بیشتر شبیه بابام شدم رنگ چشمام قهوه ای بود و موهام قهوه ای تیره مایل به خرمایی.. بابام هم جذاب بود.. چشماش قهوه ای بودن و موهای خرمایی حالت دار و لب و بینی متناسب . مامان من وقتی 15سالش بود منو به دنیا اورد باباهم اون موقعه 17سالش بود آخه جریان داره وقتی بابا 16سالش بود با خانوادش برای یه سفر تفریحی به فرانسه رفت بابام اونجا با مامانم دوست میشه و بعد هم طبق گفته های مامان .. ... یه هو متوجه میشه که .. بعله مامانم روی من باردار میشه بابام هم مجبور میشه که با مامانم ازدواج کنه اخه وقتی مامان به بابا این خبر رو میده پدر بزرگم هم بوده که اون مجبورشون میکنه.. البته خیلی ناراحت بود از این اتفاق و کلی با بابام بد میشن... ولی از اونجابی که مامانم مسیحی بوده و بابام مسلمون مجبور میشن که عقد موقت(صیغه)کنن چون نه مامانم راضی میشد دینشو عوض کنه نه پدربزرگم (پدرمامانم)و به زور قبول کرد که مامانم با بابام ازدواج کنه تنها شرطش هم این بود که مامان مسلمون نشه در غیر اینصورت طرد میشه خلاصه این شد جریان ازدواج مامانو بابام ولی مادر های ایرانی یه چیز دیگه هستن.. نمیدونم چطور توصیف کنم خییلی مهربونن ولی من مامانم همش به فکر خودش و خانوادشه به فکر خوش گذرونی.. حاضره منو سال تا سال نبینه ولی با خواهراش بره خرید ...انگار نه انگار که من بچه اشم مامان سالی 1یا 2 بار میره فرانسه و به خانوادش سر میزنه ومنم باهاش میرم خانواده ی مامان همش منو تحقیر میکنن میگن تو بچه مسلمونی اخه آدم با نوه اش یا با بچه اش مثل دشمن رفتار میکنه؟بس که بهم زخم زبون زدن دیگه تصمیم گرفتم امسالو نرم وقتی میرم اونجا دلم خون میشه تا برگردم .رفتم تو حموم یه دوش گرفتم سریع اومدم بیرون و موهامو خشک کردم و رفتم از تو کمدم ی تونیک آبی آسمانی رنگ پوشیدم با شلوار اسپرت مشکی و ی شال آبی صندل های انگشتیمو پام کردم و رفتم تو آسانسور و طبقه ی 30 رو زدم و قتی رسیدم دم خونشون زنگ رو زدم و مامانش در باز کرد :سلام تانیا خانم چطوری؟
    -ممنون ببخشید مزاحم شدم
    -نه خواهش میکنم عزیزم این چه حرفیه میزنی سارا گفت قراره بیای بیا تو
    با اجازه ای گفتم و رفتم داخل سارا اومد جلومو گفت:به به رفیق بی وفای ما چطوره؟بیا بریم تو اتاقم رفتم تو اتاقش یکم باهم حرف زدیم تا سارا گفت:قراره کی بری فرانسه؟
    -من امسال نمیرم ولی مامانم قراره هفته ی دیگه بره
    -اااچرا نمیری؟
    -اصلا دوست ندارم برم تحقیر های خانواده مامانمو بشنوم و بیام دیگه خسته شدم از قدیم هم گفتن دوری و دوستی
    -یعنی مامانت چیزی بهشون نمیگه؟
    -نه بابا مامانم اتفاقا طرفداری اوناهم میگیره انگار من دشمن خونیشونم تنها کسی هم که طرفداریمو میکنه پسر خالمه
    -اوه اوه پس جالب شد حالا چند سالش هست این پسر خاله ی شما؟
    -18
    -خوشگله؟
    -آره چه جورم
    -به به پس یعنی دوستت داره؟
    -سارا بس کن این مزخرفاتو نگو الان وقت شوخیه؟
    -مگه من شوخی کردم؟
    -اگه هم نکردی ولی چرت گفتی؟
    -وااا کجای حرف من چرت بود؟
    -سارابی خیال
    -باشه باشه-
    میدونی این شانس منه که مامان بی مهر دارم وگرنه خاله هام که این طور نیستند
    -بابات چی؟
    -نه عاشق بابامم یعنی هرچی بی مهری از مامانم میبینم بابام جبران میکنه
    -میگم مامان و بابات چند سالشونه؟
    -بابام32 و مامانم30
    -چه جالب اون وقت ی دختر 15ساله دارن؟
    -دلم واسه بابام میسوزه
    -چرا؟
    -نمیدونم ولی خب از زنش شانس نیاورداین همه زن فرانسوی خوب بعد باید مامانم زنش بشه؟
    -احمق اگه بابات با مامانت ازدواج نمیکرد که تو اون دنیا بود
    -ولی عجیبه ها تا الان مامان شوهرشو تعویض نکرده ها و دوتایی زدیم زیر خنده سارا گفت چرا؟
    -خب اونجا فرهنگشون این طوری که اگه از شوهر یا زنشون خسته شدن توافقی ازهم جدا میشن یکیش مثل دختر خاله ی مامانم تا الان 3تا شوهر تعویض کرده و ازهر کدومشون هم ی یادگاری داره
    -منظورت بچه اس؟
    -آره دیگه خب من دیگه برم
    -کجا؟
    -خونه
    -حق نداری بری تا شام نخوردی
    -نه سارا باید برم دیگه الانا بابا میاد
    -نوچ نمیزارم هر وقت شام خوردی بعد میری
    -خیلی خب باشه بعد از شام رفتم خونه باباهم اومده بود از پریدم بغلش عاااااشقش بودم که گفت:دختر تو هنوزبزرگ نشدی که با این هیکلت میپری بغل من؟
    نع بابایی من واسه تو همیشه بچه ام گونه امو کشیدو گفت:دختر کوچولوی خودمی بلند شدم رفتم تو اتاقم تا لباس هامو عوض کنم بابا با شریکش آقای محمدیان ی شرکت ساختمان سازی داشتن وضع مالی مون هم میشه گفت خوب بود نه خییلی پولدار بودیم نه متوسط رفتم تو پذیرایی بابا مشغول تلوزیون دیدن بود و مامان هم ی گوشه رو مبل نشسته بود و سرش تو لپ تابش بود منم نشستم پیش بابا و مشغول تلوزیون دیدن شدم فیلم قشنگ و هیجان انگیزی بود کم کم دیگه داشت خوابم میبرد نگاهی به ساعت کردم ساعت 1بود به بابا و مامان شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم و تا سرمو گذاشتم رو بالش خوابم برد ساعت 3 از شدت تشنگی بیدارشدم بلند شدم برم آب بخورم که صدای مامان باعث توقفم شد.
 
    مامان : اشکان من تصمیم خودمو گرفتم میخوام برم تانیا هم میزارم پیش خودت
    بابا:بروکسی جلوتو نگرفته تو اگه بخوای تانیا رو با خودت ببری من نمیزارم تو کی براش مادری کردی؟بودونبودت تو زندگیش تاثیری نداره.
    -خییلی خب پس هفته ی دیگه که من خواستم برم میریم صیغه رو فسخ میکنیم
    -باشه قبوله
    دیگه به ادامه ی حرفاشون گوش ندادم دلم گرفت یعنی دیگه هیچ وقت مامانمو نمیبینم؟با اینکه همش بهم بی مهری میکرد مامانم بود ی جورایی دوستش داشتم قید آب خوردنو زدم نشستم رو تختو اشک ریختم اخه خدایااا گ*ن*ا*ه من چی بود که از مادرشانس نیاوردم؟چرا من نباید واسه مامانم تو زندگیش مهم باشم؟انقدر گریه کردمو از به خدا گله کردم تا خوابم برد صبح که از خواب بیدار شدم رفتم دست و صورتمو شستم اصلا اشتها نداشتم صبحانه بخورم رفتم تو پذیرایی مامان داشت ی فیلم خارجی نگاه میکرد دوست داشتم این 6روز آخرو پیشش باشم نگاهی بی تفاوت بهم انداخت و گفت :چشمات چرا قرمزه؟نتونستم جلوی بغضمو بگیرم بهش گفتم مامان داری میری؟-آره چطورمگه؟
    -واسه همیشه؟
    -اره
    -یعنی من دیگه نمیبینمت؟
    -نمیدونم
    -مامان میشه نری؟ حالت نگاهش عوض شد میشه گفت ی جور دلسوزی که تا حالا ازش ندیده بودم تونگاهش موج میزد گفت :نه نمیشه باید برم ولی هر وقت دلت تنگ شد میتونی باهام تماس بگیری تو دلم گفتم :همش همین؟؟؟؟فقط بهش زنگ بزنم؟؟ یعنی اون دلش واسم تنگ نمیشه؟بلند شدم رفتم تو اتاقمو درو بستم این 6روز مثل برق و باد گذشت امشب مامان ساعت 11به فرانسه پرواز داره نگاهی به ساعت کردم ساعت 8بود و مامان ساعت 9حرکت میکردبره فرودگاه با خودم گفتم بهتره این1ساعتو پیشش باشم همش به چهره اش نگاه میکردم چون این آخرین باری بود که میدمش اون که دل تنگ من نمیشه بیاد بهم سر بزنه به بودن مامان پیشم عادت کرده بودم از اینکه قراره نبینمش واهمه داشتم اشک تو چشمام جمع شده بودو بغض گلمو میفشرد بالاخره ساعت 9شد و آیفون به صدا دراومد مامان بلند شد و توی آیفون نگاه کرد و گفت : تاکسیه و،وسایلشو جمع کرد و رفت مامان رفت منم باید عادت میکردم به این زندگی و ازش دل میکندم برام سخت بود فراموشش کنم خییلی سخت بود.
    1ماه بعد
    از رفتن مامان یک ماه میگذره و حال منم بهتر شده بود بابا هم از اون موقع بیشتر بهم توجه میکرد و منو سعی میکرد با بیرون بردن سرگرمم کنه منم سعی میکردم که ناراحتیمو بروز ندم که بابا ناراحت بشه. صدای گوشی اومد بابا بود جواب دادم
    -الو سلام بابایی-سلام خوبی عزیزم؟-آره بابایی جونم تو خوبی؟-آره عزیزم زنگ زدم بهت بگم که وسایلتو جمع کن واسه 3روز قرار بریم شمال منم از خدا خواسته قبول کردم گفت:پس من منتظرتم تا نیم ساعت دیگه در خونم-باشه -فعلا-خداحافظ گوشی رو قطع کردن خوش حال بودم بالا خره قرار بود بعد از یک ماه برم سفر تو کوله ام وسایل مورد نیازو گذاشتم رفتم از تو کمدم لباسامو در آوردم ی تیپ اسپرت سبز فسفوری و سرمه ای زدم بعد از اینکه دیدم کامل وسایلمو جمع کردم رفتم تو پذیرایی نشستم که بعد از 3-4دیقه صدای آیفون اومد بابا بود بهش گفتم الان میام پایین رفتم پایین بابا توجنسیسش منتظر من نشسته بود آخی الهی بمیرم چقدر تنهاست رفتم در ماشینو باز کردم و سوار شدم
    -سلاااام بابایی خوجلم چطوره؟
    -سلااام خااانم خوبی دخترم؟
    -اره بابایی جونم بزن بریم
    بابا حرکت کرد منم دیگه سعی کرده بودم مامانو فراموش کنم و تا ی جاهایی هم موفق شده بودم یکم حالم بهتر شده بود برای اینکه جو رو عوض کنم هم بابارو بخندونم و هم بدونه من دیگه ناراحت نیستم نیستم گوشیمو در آوردم بهترین و با مزه ترین جوک هامو گفتم و بقیه راهو هم اهنگ گوش کردیم و حرف زدیم دوست داشتم به بابا بگم که ی زن دیگه بگیره
    آخه بابا چی گناهی کرده؟هم جونه هم بزنم به تخته خوشگل و خوشتیپ و وضع مالیش هم که خوبه باید ی زن بگیره که هم برای خودش زن زندگی باشه و هم بتونه برای من مادری کنه و بتونه جای مادر نداشته ام رو برام پر کنه من که مامانم باهام خوب نبود حداقل ی نا مادری خوب داشته باشم تو همین فکر بودم که بابا جلوی در ویلا نگه داشت و گفت :تانیا خانم نمیخوای پیاده بشی؟-چرا چرا الان پیاده میشم یه ویلای کوچیک جلوی دریا تو رامسر داشتیم گاهی وقتا میومدیم اینجاتصمیم گرفتم امشب یا فردا این موضوع رو به بابا بگم.
    پیاده شدیم و وسایلو بردیم داخل بعد از اینکه وسایلو بردیم تو و چیدیم بابا گفت:
    -من یه یک ساعتی میرم بخوابم خسته ام
    -باش
    نگاهی به ساعت کردم ساعت 5 بود. منم توی اون موقعیت بهترین سرگرمی این بود که برم تلوزیون ببینم تلوزیون رو روشن کردم و نشستم روی مبل یه فیلم سینمایی پلیسی نشون میداد خییلی با حال بود وقتی فیلم تمام شد اومدم بزنم یه کانال دیگه که دیدم بابا از اتاق اومد بیرون گفتم:عصر بخیر بابایی دستشو گذاشت رو دهانش و خمیازه ای کشید و گفت :عصر توهم بخیر
    -باباییی؟
    -این جور صدا کردنت یعنی ی چیزی میخوای نه؟
    -نه خب خواستم بگم میای عصرونه رو بریم لب دریا بخوریم؟
    -خییلی خب پاشو برو وسایلو اماده کن تا بریم
    -اخ جون من رفتم اماده شم
    سریع رفتم بساط عصرونه رو جمع کردم بهترین موقع بود که با،باباصحبت کنم وقتی لباسامو پوشیدم رفتم تو پذیرایی و گفتم :بابامن آماده ام-پس بزن بریم رفتیم کنار دریا نشستیم و یکم شوخی کردیم و صحبت کردیم که گفتم:بابا!
    -جونم؟
    -میدونی یه مردی که پول داره،خوش تیپه،خوش پوشه ومطمعنا کلی خاطر خواه داره چی بهش پیشنهاد میکنم؟
    -چی؟
    -بره ازدواج کنه
    -آره خب پیشنهادت خوبه ولی ماجرا بو داره...بگو ببینم چی میگی؟
    -خب تو هم همه ی اون شرایط رو داری به اضافه ی اینکه یه دختر هم داری پیشنهادم اینه که ازدواج کنی
    یه هو برزخی شدو عصبانی
    -توغلط کردی زیاد از حد لوست کردم که بدون خجالت تو صورت پدرت نگاه کنی و اینو بگی
    از عصبانیتی که تو چشماش بود ترسیدم مخصوصا اینکه من مخاطبش بودم سرمو انداحتم پایین و گفتم:بابایی من الان مادر میخوام تورو خدا یکم فکر کن و به فکر منم باش منم تو زندگیت سهمی دارم من نتیجه ی اشتباه 15سال پیشت بودم اشتباهی که هرروز و هرسال بزرگ تر میشد یهو سرمو بلند کردم و تو چشمش نگاه کردم سعی کردم مظلومانه ترین نگاهمو بهش بکنم و گفتم:باباتو چند تا اشتباه کردی یکی اینکه یه مرد ایرانی زن ایرانی نیاز داره چون توی زندگی ایرانی حجب و حیا حرف اولو میزنه ولی مامان من تو زندگیش رفتاراش باب زندگی ایرانی نبود من همیشه حسرت یه مادر ایرانی رو میخوردم حداقل اگه میخواستی یه زن فرانسوی رو انتخاب کنی یکی رو انتخاب میکردی که به زندگی پایبند تر باشه اشتباه بعدیت هم من بودم هین گفتن این جمله اشکی از چشمم افتاد و من موندن رو جایز ندونستم و رفتم طرف ویلا تا آبی به دست و صورتم بزنم تو آشپزخونه رفتم و لیوان آبو گرفتم زیر آب سرد کن یخچال و یه نفس سر کشیدم و بعد هم رفتم طرف ظرفشویی آبی به سرو صورتم پاشیدم از خودم خجالت کشیدم بابا تازه بحران مامان رو پشت سر گذاشته بودحق نداشتم خودخواهانه الان این مسعله رو پیش بیارم می خواستم برم و از دلش در بیارم که یه هو به چیزی خوردم نگاه کردم بابام بود. اومدم بگم ببخشید دهنم باز شد و آروم گفتم:بابایی که بابام بغلم کرد و گفت دلم میخواد جبران کنم . از بغلش بیرون اومدم وبا بهت گفتم:واقعا؟-سرشو تکن دادو گفت آره با خوش حالی دستامو بهم کوبیدمو گفتم:
    تو می تونی بابامی تونی من فقط یه هم دم میخوام یکی که مثل مادر کنارم باشه یکی که راز دار باشه.کمکم کنه.مشورت کنم باهاش.راهنماییم کنه بابا برگشت و گفت:دخترم بزار یکم فکر کنم من دیگه از ریسمون سیاه و سفید هم میترسم
    -می دونم می دونم مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید هم میترسه
    -لپم رو کشید و گفت:آفرین دختر عاقل توکی بزرگ شدی؟
    -یه روزه
    و باهم خندیدیم
    این سه روزی که شمال بودیم هم روحیه ی من بهتر شده بود هم بابا،بابا این چند روز هم خیلی فکر کرد.امروز رفته بود شرکت حوصله ام سر رفته بود رفتم تلفن خونه رو برداشتم و زنگ زدم به سارا:الو سلام سارا خوبی؟-سلااام خانم چه عجب یادی ازما کردی؟-آره ببخشید سارابا،بابارفته بودیم شمال الان زنگ زدم بگم اگه وقت داری بیا خونمون-باشه تا5دقیقه دیگه تو خونتونم-فعلا چند دقیقه بعد صدای زنگ اومد رفتم در رو باز کردم سارا بود
    -سلااااام تانی جوووون
    -سلام بیاتو
    اومد داخل نشست رو مبل تو پذیرایی منم واسش شربت ریختم و بردم گفت:راستی تانی مامانت رفت؟
    اهی کشیدمو گفتم:آره رفت ولی برای همیشه
    -چیییی؟یعنی قید توهم زدو رفت؟
    -متاسفانه آره با،بابارفتن صیغه رو فسخ کردن و رفت
    -چه بد
    -آره بی خیال منم دارم سعی میکنم همه چی رو فراموش کنم
    -بیچاره بابات
    -اره ولی بهش یه پیشنهاد دادم
    -چه پیشنهادی؟
    -که بره یه زن دیگه بگیره
    -چیییی !!!تو چیکار کردی؟آخه کدوم دختری دوست داره باباش زن بگیره؟
    -من
    -واقعا خییلی خری تانیا من اگه جات بودم اصلا همچین فکری نمیکردم چه برسه به پیشنهاد
    -اره ولی بابای من شرایط شو داره .درسته تو بچه گی یه اشتباهی کرده ولی حق هر آدمه که یه نفر رو داشته باشه که بهش محبت بکنه و دوستش داشته باشه. مامان من نتونست براش زن خوبی باشه برای منم نتونست مادری کنه بهش گفتم که بره زن بگیره که هم برای من مادری کنه و جای مادر نداشته ام رو پر کنه هم برای خودش بشه یه مونس و همدم
    -آره خب حرفات منتقی هستن بابات چی گفت؟
    -اولش عصبانی شد ولی بعدش که حرفامو بهش زدم گفت که روش فکر میکنه
    -کاش اون تصمیمی رو بگیره که به نفع هردوتاتون باشه
    -خداکنه
    -میگم تانی امشب قراره سارینا(خواهرسارا) با دوستاش شام رو بره بیرون میای منو تو هم باهاشون بریم؟
    -نه اگه واسه ناهار بود شاید میومدم دوست ندارم شب که بابام اومد خونه شامشو تنها بخوره
    -اووو حالا یه شب بدون بابات شام بخور
    -نمیشه ازگلوم پایین نمیره
    -خییلی خب زیاد بهت اسرارنمیکنم توکه افتخارنمیدی با ما بیای بیرون
    -نه دیونه اینطوری فکر نکن اصلا بیا یه کاری کنیم.
    -چه کار؟
    -بیا امشب منو تو و بابام بیریم بیرون بابام اهل حاله مطمعاهستم بهمون خوش میگذره
    -باااشه پس امشب با شما و بابات بیرونیم اوکی؟
    -اوکی
    -ناهاربابات میاد خونه؟
    -نه فکر نکنم
    -خب پس پاشو بریم خونه ی ما ناهار بخوریم
    -نه الان زنگ میزنم بیارن تو بمون
    -تعارف میکنی؟
    -نه بابا فکر کن من با تو تعارف کنم.درحالی که میرفتم سمت تلفن گفتم:چی میخوری؟
    -جوجه
    زنگ زدم و 2پرس جوجه واسه خودمو سارا سفارش دادم باهم حرف زدیم تا غذاهارو آوردن بعد از خوردن نهار ساراگفت:مرسی بابت غدا خوشمزه بود
    -نوش جان
    -خب من دیگه برم
    -کجا بودی حالا
    -نه دیگه میرم شب ساعت 8میام
    -باش
    -فعلا

    سارا رفت نگاهی به ساعت کردم ساعت 3بود.باباساعت 4میومدنشستم پا تلوزیون و خودمو با تلوزیون سرگرم کردم تا بابا اومد
    -سلاااام بابایی
    -به سلام دخترلوس خودم
    -بابامن لوسم؟؟؟
    لپم رو کشید و گفت:کم نه
    -بابا برو استراحت کن قراره شب منو سارا رو ببری بیرون و بهمون حال بدی
    -چه واسه خودشون برنامه چیدن
    -یعنی نمی بریمون؟
    -مگه میشه تو بگی و من نبرمتون؟
    -آخ جون پس برو استراحت کن که شب باید خوب بگردونیمون
    -ای به چشم امر دیگه
    -نه دیگه برو بخواب
    -بچه پرو چه دستور هم میده
    بابا بلند شد رفت تو اتاقش تا بخوابه معمولا بابا 2ساعت میخوابید منم باید توی این دوساعت خودمو سرگرم میکردم بلند شدم و گفتم بهتر برم یه دوش بگیرم رفتم ی دوش نیم ساعته گرفتم اومدم بیرون و لباسامو پوشیدم و موهامو خشک کردم رفتم سمت کتابخونه ی اتاقم جدیدا چند تا کتاب رمان خارجی گرفته بودم یکی از کتاب هارو درآوردم و مشغول خوندن شدم رمان قشنگی بود اینقدر غرق رمان شدم که نفهمیدم بابا کی بیدار شده رفته دوش گرفته و اومده بیرون نگاهی به ساعت کردم وااااوساعت 7:30بود.کتاب رو بستم رفتم تو پذیرایی بابا گفت:یه نفر قراربود با دوستش ساعت8بره بیرون ولی هنوز آماده نیست
    -باباتوکی بیدارشدی؟
    -بیشتر یک ساعتی میشه ولی جنبعالی غرق در کتاب بودی
    -آره اصلا حواسم به ساعت نبود
    -خب حالا برو آماده شو که تا نیم ساعت دیگه باید تو ماشین باشی فس فس نکنی ها
    -باشه باشه
    سریع رفتم از تو کمدم لباسامو درآوردم یه مانتوی صدفی که نه کوتاه بود نه بلند پوشیدم با یه شلوار تنگ طوسی یه روسری ساتن هم که زمینه ی صدفی داشت و گل های ریز مشکی و طوسی داشت سرم کردم.گوشیمو برداشتم و شماره ی سارا رو گرفتم
    -سلام سارا آماده شدی؟
    -آره من آماده ام
    -خب پس بیا پارکینگ .
    -باشه من اومدم
    -فعلا
    رفتم از اتاق بیرون و گفتم: بابا من آماده ام به ساراهم زنگ زدم گفتم بیاد پارکینگ
    -باشه بریم
    بابام هم بزنم به تخته چه تیپی زده بودا تاحالا هیچ وقت ندیده بودم تپیش بد باشه همیشه به روز میرفت جلو رفتیم پارکینگ سارا هم اومد بابا به طرف یکی از بهترین رستوران های شهر رفت وقتی شاممون رو خوردیم بابا بردمون شهربازی و بعدش هم رفتیم پیاده روی تو پارک و بستنی خوردیم وقتی رسیدیم خونه ساعت 1بود خییلی خوش گذشت حتی ساراهم گفت فکر نمیکردم تفریح با،بابات انقدر بهمون خوش بگذره خییلی خسته شده بودم سریع رفتم لباسامو درآوردم و مسواک زدم و به بابا شب بخیر گفتم رفتم تو اتاقم تا سرمو گذاشتم رو بالش خوابم برد.
    صبح که از خواب بیدار شدم، ساعت 10 بود . بابا رفته بود شرکت منم رفتم آبی به دست و صورتم زدوم و به خودم گفتم ، امشب باید از بابا بپرسم ببینم فکراشو کرده ، یا نه؟
    باید بهش بگم دیگه خسته ام از تنهایی... از فست فود، از غذا های آماده.. تا کی باید این جوری باشه..
    چرا مامانم باید این جور تنهام بذاره.. چرا نباید صبح ها اون منو از خواب بیدار کنه.. درد و دل کنم باهاش.. باهاش خرید برم.. من که مقصر نبودم..
    یه هو متوجه شدم گونه هام گرم از اشک شده.. واسم سخت بود دیگه تحمل این همه تنهایی...
    تو اتاقم پشت میز تحریرم در حال طراحی بودم.. یه هو گوشیم زنگ خورد به هوای اینکه ساراس پریدم رو تخت و گوشیم رو تو دست گرفتم.. ولی دیدم اولیور (پسره خاله ماری بود ) زنگ زده.. با شوق خاصی جواب دادم به فرانسوی گفتم :
    - سلام اولیور
    -سلام تانیا خوبی؟
    -مرسی اولیور عزیز ؟ تو خوبی؟ خاله خوبه؟
    - من خوبم. همه خوب هستند.. چرا با مامانت نیومدی ..
    -چون پدر و مادرم از هم جدا شدن .
    -اره خاله گفت.. خیلی ناراحت شدم..
    -راستش بابام بیشتر به فکر منه تا مامانم.. منم تصمیم گرفتم با بابام بمونم
    -اوهوم.. دوس ندارم بگم ولی انتخاب خوبی کردی.. مطمئن باش که با اینکه توی خانواده ی مادریت کسی پشتیوانت نیست ... ولی من همیشه حواسم بهت هست و هواتو دارم.
    - از اینکه منو درک کردی واسه انتخاب پدرم خوشحال شدم..
    -خب روز خوبی داشته باشی..من دیگه باید قطع کنم. خداحافظ..
    -مرسی که زنگ زدی.. خداحافظ.
    گزینه ی پایان تماس رو لمس کردم و گوشیمو انداختم روی تخت.. رفتم پشت میز تا طراحیم رو ادامه بدم..
    حقیقتش این بود از اینکه اولیور مستقیم بهم گفت اونجا توی خانواده ی مادریم کسی خواهانم نیست ناراحت شدم..
    سعی کردم از این فکر ها بیام بیرون..
    هیییییم حالا چه کار کنم... ؟ نگاه به میز کردم.. نه دیگه حوصله ی طراحی ندارم... رمان هم حسش نیست... از تلویریون و تغییر کانالا هم خسته بودم... موبایلو برداشتم و تو نت یه چرخی زدم ولی باز خسته از وب گردیگوشیمو پرت کردم گوشه تخت... چه قدر روزای من تکراری و کسل بودن.. دلم میخواست با سارا برم کوه.. بگم بخندم شیطون باشم... برم خرید ولی بابا اجازه نمیداد.. حتما باید یا راننده ی سارا اینا باشه یا مامانش... کاش میشد یواشکی بریم.... نه نه اکه بابا بفهمه روزگارم سیاهه.. دوباره نشستم پا تلویزیون... صدای چرخش کلید اومد.. قلبم ریخت... تند تند میزد ... واای چه جوری بحث رو باش باز کنم.. بابا اومد تو... یه هو ایستادم جلوش.. و گفتم :
    -سلام..
    -سلام به رنگ پریدت...
    -رنگم؟
    -بله رنگ شما... چی شده؟
    -هی .. هیچی...
    اومد نزدیکم دستاشو گذاشت رو لپام.. چشماش قرمز بود از خستگی.. با ارامش گفت:
    -دخترم چی میخواد از باباش...
    -میخواد باهاش حرف بزنه...
    -اوه .. اوه ... باید ترسید ازت
    دستشو برداشت و گفت.. من میرم دوش بگیرم تا بیام چای رو حاضر کن .. بعد حرف میزنیم ... و رفت...منم برگشتم و دست به کمر گفتم : بدون لطفا؟
    کتش رو در آورد گفت .. نه اتفاقا با لطفا و ارادت خاص ..
    رفتم تا چای درست کنم .. تمام فکرم این بود چه جوری به بابا بگم که باز عصبانی نشه ... بعد از اینکه کتری برقی آلارم زد آب جوش رو ریختم روی کیسه ی چای توی لیوان ..
    بابا رو به روی تلویزیون نشسته بود. رفتم کنارش نشستم و نگاهش کردم.. وااای خدا چه جوری بهش بگم.....
    بابا:
    -فکر کنم این چای واسه منه..
    -واای .. آره ببخشید.. بفرمایید.
    -تانیا؟!؟!
    -بله؟
    -چی می خوای بگی که این همه استرس داری.. کم کم دارم نگران میشم.
    -.....
    - بگو چی میخواستی بگی..
    -راجب اون پیشنهادم فکراتو کردی بابا؟
    به مبل تکیه داد و لیوان رو برد سمت لبش.. و گفت کدوم پیشنهاد... میدونستم متوجه شده کدوم پیشنهاد ولی چیزی نمیگه.. شاید داره هنوز فکر میکنه ..
    -ازدواج دوباره.
    اخم کرد لیوان رو برداشت که بره توی اتاقش.. برگشت و گفت دارم فکر می کنم و رفت توی اتاقش... وااای باز ناراحت شد.. خیلی ناراحت شدم که باز ناراحتش کردم.. تازه از سر کار اومده بود و خسته.. شاید الان وقتش نبود.
    شب شد... غذا هایی که سفارش داده بودم رو آورده بودن.. دو ضربه زدم به در اتاق بابا.. و گفتم که شام آوردن..
    بابا اومد بیرون و پشت میز نشست .
    -تانیا؟
    -بله.
    -غذات رو بخور.. بعدش با هم حرف بزنیم.
    -اگه راجب حرفای عصر منه . من...
    -آره .راجب اونه .. و من فکرامو کردم ولی باید یه چیزایی بهت بگم.
    بعد از غذا بابا میز رو جمع کرد و من ظرفا رو چیدم توی ماشین ظرف شویی بعد برگشتم پیش بابا و منتظر نشستم.. وااای مطمئن بودم میگه نه و باز دعوام میکنه.. ولی چرا چیزی نمیگه.. همش داره فکر میکنه.. که یه هو نگاهم کرد.. نمیتونستم دیگه نگاهش کنم.. دستم رو نگاه کردم و با ناخن هام بازی میکردم که گفت :باشه
    سرم رو آوروم و نگاهش کردم که ببینم منظورش چیه ؟ چی باشه چیزی نگفت .
    -بابا.. چی باشه.
    -جوابم به پیشنهادت مثبته
    چشمام گشاد شده بود.. ولی نمیدونستم چی بگم.. کم کم لبخند زدم و بعد خندیدم و پریدم که بغلش کنم که یه هو گفت
    -ولی شرط داره
    -چه شرطی بابا؟ هر چی باشه قبول
    -چون من وقت این که برم بگردم دنبال کسی واسه ازدواج رو ندارم و البته خوشم هم نمیاد. شما باید دنبالش باشی..
    -شما؟ یعنی کیا؟
    -یعنی جنابعالی و مادر بزرگت
    -نه بابا خودت هرکسی رو که خوشت اومد به ما نشون بده.
    -من برم بگردم ببینم از کی خوشم میاد؟
    - اره دیگه..
    -وقت ندارم کلی کار دارم و گفتم که خوشم نمیاد.
    -اصلا یه چیز دیگه.. ما میگردیم شما هم مورد خوب دیدی به من بگو من میام و نظر میدم..
    -این هم خوبه.. حالا پاشو بریم بیرون یه گشتی بزنیم و بستنی بخوریم...
    -آخ جون بستنی.. باش بدو بریم شاید امشب کسی پیدا کردیم ..
    خندیدیم... من از خوشحالی برای تصمیم بابا.. که میدونستم بر خلاف میلشه.. و بابا از بچگانه بودن فکر و حرفم راجب پیدا کردن یه مورد اون هم امشب..
    اشکان (پدر تانیا)
    وقتی رسیدیم خونه تانیا سریع رفت خوابید معلوم بود خسته شده رفتم تو تراس از طبقه ی بیست و دوم تقریبا میشد همه جارو دید ماشین ها زیاد رد نمیشدن خیابون ها خلوت بود..به آسمون نگاه کردم صاف بود و مهتابی . کاش زندگی تانیا هم مثه این آسمون صاف و روشن باشه حتی تو شب..امروز بخاطر تانیا تصمیم گرفتم دوباره ازدواج کنم ، اولش وقتی این پیشنهاد رو به من داد واقعاشوکه شدم بعدش هم عصبانی شدم .
    ولی برای چند لحضه خودم رو جای تانیا گذاشتم دیدم واقعا تنهاست وقتی من شرکتم خودش تو خونه تنهایی سر میکنه کسی پیشش نیست ولی من تو شرکتم و متوجه گذر وقت نمیشم واقعا نیاز به کسی داره بتونه حرف های دلش رو به بهش بزنه ، تو سن تانیا یه هم صحبت نیازه.. که از خودش بزرگتر باشه و بتونه تو سختیا راهنماش باشه.. درسته من هستم ولی یه هم جنس واسش نیازه.. اونقدر نیاز داره که خودش هم ابراز کرده.. ولی الان کمتر کسی پیدا میشه که واقعا بتونه نقش مادر واقعی رو بازی کنه همش از این میترسم اگه با کسی ازدواج کردم ممکنه بعد از ازدواج تانیا رو اذیت کنه برای همین خواستم خودش هم نظر بده.. اون معیار هایی رو که میخواد رو مد نظر بگیره.. به خاطر سختی روزگار و بی مهری مادر زود بزرگ شده.. میخوام یه بار زندگیمو بسپرم بهش تا مسیرشو عوض کنه . مثه من که مسیر زندگی اونو به اینجا کشیدم.. شاید اگه این کارو نمیکردم تانیا الان نبود .. ولی زندگیش هم پر از ناراحتی و تنهایی هم نبود..
    رفتم توی اتاقم در کمد رو باز کردم.. اینجا هنوز پره از لباسهای سوفیا ( مادر تانیا ) باید این ها رو ببخشم به نیازمند.. دلم نمیخواد اینجا باشن دیگه..
    رفتم و دو سه تا کیسه آوردم.. تمام مانتو ها و لباس های تو کمد .. کشو .. شامپو هاش و لوازم جا مونده اش رو ریختم تو کیسه ها.. و گذاشتم گوشه اتاق . رفتم دراز کشیدم ، تو فکر بودم .. به گذشته ، به آینده..نفهمیدم کی خوابم برد .

    (تانیا)
    10 روز از موافقت بابا می گذشت که امروز زنگ زد و گفت که یه راننده می فرسته دنبالم که برم شرکت ظاهرا باید یکی رو ببینم و نظر بدم باید آماده می شدم.
    از حموم که اومد بیرون موهام رو خشک کردم و حستبی تیپ زدم صدای آیفون اومد همون راننده ای بود که بابا فرستاده بود سریع رفتم پایین و سوار شدم دم شرکت پیاده شدم سریع رفتم بالا خانم رستمی نشسته بود پشت میز .
    - سلام تانیا خانوم .
    -سلام الهه جون خوبید شما.
    -مرسی عزیز دلم.. بفرما برو داخل اتاق انگار بابا منتظره
    -ممنون الهه جون
    رفتم داخل دفتر بابا یه خانمه هم نشسته بود با دیدن من لبخند دندون نمایی زد و گفت : سلام عزیزم تو باید تانیا باشی درسته؟
    یه لبخند زورکی زدم و گفتم بله
    بلند شد دستشو دراز کرد و گفت خوشبختم شراره هستم
    -سلام شراره جون ، بفرمایید راحت باشید.
    بهش میخورد 27-28 سالش باشه خوشم نیومد ازش قیافه اش یه جوری بود.. نگاهش طرز حرف زدنش.. پر از لوندی بود.. لوندی ای که ساختگی باشه.. زیادی هم خودشو به بابا نزدیک کرده بود اصلا تیپ درستی هم نداشت موهاشو شرابی کرده بود دماغ عملی و لب های پرتز شده یه رژلب انابی هم زده بود چشم هاش هم که فکر کنم لنز طوسی بود مانتو نه یه کت آستین سه ربع تنش بود که تمام هیکلش معلوم بود ولی عجب هیکلی بود ، دختره هیچیش طبیعی نبود مژهاش هم مصنوعی بود .. روی هم رفته عروسک قشنگی بود.. من نمیدونم بابا رو چه حسابی اینو انتخاب کرده اونم بابای من که اینقدر این چیزا واسش مهمه.. همیشه به من میگه ساده باش. جلب توجه نکن. صدای شراره منو به خودم آورد و گفت:عزیزم نمیای بشینی؟
    لبخند مصنوعی زدم و رفتم پیشش نشستم گفت: بابات درباره ی من با تو صحبت کرده؟
    -نه
    -خب من شراره هستم گویا قراره مامانت باشم. یعنی مثل مامانت بشم گلم قراره با بابات عروسی کنم و اون موقع با هم میریم بیرون و خوش میگذرونیم.
    حس کردم منو بچه فرض کرده و میخواد گولم بزنه. هه هه گفتم:
    -ازکجا اینقدر مطمئن ی؟
    -منطورتو نمیفهمم
    -چون پدرم گفته نظر من خیلی مهمه.. گویا به شما نگفته.. تا من نظر ندم عروس بابام نمیشی
    -یعنی چی یعنی تو
    نذاشتم ادامه ی حرفشو بده گفتم:متاسفم بلندشد و گفت :اشکان آقا این چی میگه
    بابا گفت:منم متاسفم تا تانیا زنی رو نپسندیده منم نمی پسندم
    -مگه من مسخره ام
    -نه ولی من بهتون گفتم که نظر تانیا خیلی برام مهمه
    رو به من گفت:حالا میتونم بپرسم چرا ازمن خوشتون نمیاد تانیا خانم؟
    -نمی دونم به دلم ننشستی
    -واقعا خیلی بی منطق هستین و با نفرت نگاهی به من انداخت و از اتاق بیرون رفت .

    تا شراره از اتاق رفت بیرون رو کردم به سمت بابا و گفتم :
    پوووووووف ... بابا این رو از کجا پیدا کردی...... از همین الان جنگ داره..
    -آره این یکی رو به لطف تو شانس آوردم
    -بابا این چه سر و وضضی بود که این داشت بیشتر شبیه دخترهای تازه به دوران رسیده بود بابا پوفی کرد و گفت والا نمیدونم منم فکر کردم مورد مناسبیه آخه یه آدم خوب معرفش بود .. یکی دو بار هم دیدمش.. خوب بود.
    با کنایه گفتم:پس معلومه خوب طرف رودرست نمیشناسی مهندس ...
    -این چه طرز حرف زدن با پدرته تانیا
    -خب خب.. ترش نکن.. ببخشید .من برم خونه دیگه
    -یه نیم ساعت دیگه وایسا من یه سری ازکارامو کنم بعد باهم میریم
    -خیییلی خب
    رفتم نشستم رو صندلی داشتم بابا رو نگاه میکردم که داشت چیزایی تو برگه یاداشت میکرد که صدای در اومد بابا گفت:بفرمایید
    یه خانم قد بلندوخوش اندام وارد اتاق شد منو که دید لبخندی زد و رفت پیش بابا قیافه ی نازو مهربونیو البته زیبا داشت نمیدونم چرا خوشم اومد ازش هم مهربون بود هم خوش قیافه بعد از امضا هایی که بابا کرد دوباره به من لبخندی زد و رفت بیرون وقتی رفت هی این پا اون پا میکروم از بابا سوال کنم که این خانمه کیه
    با ناز گفتم :بابااااا!!
    فهمید میخوان از یه چیزی بپرسم که الکی نیست تیز نگاهم کرد وگفت :چی میخوای بگی ورپریده که اینطور صدام میکنی؟
    گفتم اون خانمه که الان اومد تو؟
    -خوب؟
    -کی بود؟
    -برای چی؟
    -خب تو اول بگو
    -منشی آقای محمدیان بود
    -مجرده؟
    -برای چی این سوال هارو میپرسی؟
    -خب بابا تو اول بگو بعد منم جواب همه سوالاتو میدم
    -نمیدونم ولی فکر کنم آره مجرده
    -باباجونم؟؟؟
    -باز چی میخوای بپرسی؟
    -میگم اینم خوبه ها !!
    -همون جور که داشت با پروندهای روبه روش ور میرفت گفت واسه چی؟
    -برای زن زندگی
    یه دفعه تیز نگاهم کرد و با عصبانیت گفت:این چرت و پرتا چیه میگی؟من با منشی ازدواج کنم؟
    -مگه منشی ها چشونه؟
    -چشون نیست؟من نمی خوام با منشی شریکم ازدواج کنم اونم من اگر بخوام با کسی ازدواج کنم با کسی در سطح و فرهنگ خودم ازدواج میکنم
    با مظلومیت نگاهش کردم و گفتم:آخه
    نذاشت ادامه ی حرفمو بدم گفت:آخه بی اخه همین که گفتم گفتی زن بگیرم گفتم باشه بخاطر تو راضی شدم گفتم تو هم باید کمکم کنی ولی نه دیگه آدم های سطح پایین .
    گفتم:بابا واقعا که تو که اینقدر ظاهر بین و سطحی نگر نبودی؟
    -آره بخاطر سطحی نگر من تو به دنیا اومدی دلم نمیخواد باز اشتباه کنم..
    دلم شکست یعنی من مشکلش بودم؟من فقط بخاطر خودم که این تصمیم رو نگرفتم بخاطر اونم بود بابا بعد از این حرفش که فهمید چی گفته اومد پیشم رو صندلی نشست و دستشو انداخت گردم و گفت:چی شده شیطون کوچولو؟ چرا آرومی؟چرانمیری تو جلدم؟
    گفتم :با زبون بی زبونی گفتی کاش نبودی دیدی گاهی پدرا دل دختراشونو میشکنن ؟؟؟الان از همون گاهی هاس
    بابا جلوم ایستاد یکم نگاهش کردم کردم که گفت:چی میگی تو؟روش رو برگردوند و گفت:اگه دلم به زندگی خوشه دلیل داره اونم تویی....برگشت به میز تکیه داد و گفت :دیگه اینجوری فکر نکن ...چون من به اینا میگم توهم حالا دختر خوبی شو بیا بغل بابات .ازجا پریدم و رفتم پیشش به میز تکیه دادم و گفتم:اگه دوست نداری مجبور نیستی ازدواج کنی که...سرمو انداختم پایین تا الان تحمل کردم حالا هم تحملم رو بیشتر میکنم
    بغلم کرد و گفت :تو تموم زندگی منی
    دیگه بیشتر از این شیرین زبونی نکن وسایلاش رو جمع کرد و را افتادیم تو راه سکوت بود وقتی رسیدیم خونه رفتم تو اتاقم و لباسام رو عوض کردم نیاز به یکم آرامش داشتم رفتم یه لیوان چایی ریختم بخورم بلکه اعصابم بهتر بشه همیشه وقتی از چیزی ناراحت میشم یا عصبانی یه لیوان چای یا قهوه میخوردم یکم بهتر میشون ناخواسته اشکم می ریختم بابا تو حال نبود به احتمال زیاد تو اتاقش بود بعد از خوردن چایی سریع رفتم تو اتاقم دراز کشیدم وسریع خوابم برد.
    (اشکان)
    تا رفتیم خونه تانیا سریع رفت تو اتاقش. خیلی از دست خودم عصبی بودم.. واقعا نمیدونم چی شد که اینو گفتم.. یکم به در اتاقش نگاه کردم و بعد رفتم تو اتاقم نشستم روی تخت آرنجمو روی زانوهام گذاشتم ، با دستام به موهام چنگ زدم ..لعنت به من... لعنت به من بلند شدم و رفتم کنار پنجره. پرده رو کشیدم کنار... لعنت به من که .. اخه کی به دخترش .. تنها بچه اش اینجوری میگه؟ لعنت به موقع حرف زدنم.. اصلا من برای چی همچین حرفی رو بهش زدم من که حاضرم برای دلخوشیش از زندگیم بگذرم چرا به این فکر نمیکنم که حرفم ممکنه چه منظوری داشته باشه؟
    یا چی ازش برداشت میکنه
    لعنت به من.. اخ خدایا.. حالا چه طوری از دلش در بیارم؟من که به خاطر اون حاضر شدم تن به همچین خواسته ای بدم اینم روش من که گفتم اصلا اون تو انتخاب کمکم کنه مثل اون موقع چرا عصبانی شدم؟ تانیا عاقله اونقدر سختی کشیده و هیچی نگفته که پخته شده.. دلم می سوزه واسش.. اخه دخترای این سن و سال باید حواسشون به بازی هاشون باشه. .. به مدل دفتر هاشون..به دنیای دخترونه اشون... نه که فکر های بزرگ کنن.. نه که به یه نگاه بفهمه کی بده.. به درد زندگی نمیخوره.. من فکر میکردم تانیا از شراره خوشش بیاد.. ولی خوشش نیومد.. چون عاقل شده.. دستم رو گذاشتم رو قلبم و به زبون آوردم.. بابایی تو کی بزرگ شدی؟
    چه جوری جبران کنم ؟..
    حداقل به خاطر دلخوشیش هم که شده امشب روش فکر میکنم و فرداشب بهش جواب رو میدم نمیدونم چی می خوام فقط دلم میخواد تانیا خوش حال باشه همین ..

    (تانیا)
    چشمامو باز کردم و نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم اوه اوه ساعته 7یعتی 3ساعت خوابیدم؟؟؟
    چقدر خسته بودم ولی الان کاملا شارژم کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم و دست و صورتمو شستم رفتم تو پذیرایی بابا ،با تلویزیون سرگرم بود سلام کردم اونم اونم تا منو دید لبخند زد و جوابمو رو داد گرسنه بودم ظهر ناهار نخورده بودم رفتم تو آشپزخونه دو لیوان شیر ریختم و از تو یخچال دو قاچ کیک درآوردم و گذاشتم تو بشقاب لیوان شیر و وبشقاب کیکو گذاشتم تو سینی و رفتم تو پذیرایی و گذاشتم روی میز و نشستم پیش بابا ،باباگفت:عزیزم،دخترم، قشنگم از من ناراحتی؟؟؟
    گفتم:نه،چون نمیخواستم فکر کنه بچه ام و این که دیگه واقعا ناراحت نبودم گفت:نمیدونم چه طور از دهنم پرید ببین تانیا من خییلی دوستت دارم درسته زیاد نشون نمیدم ولی تو واسم عزیزی تو دنیا هیچکس به اندازه ی تو واسم اهمیت نداره گفتم:یعنی مامان جون و باباجون نذاشت ادامه حرفمو بدم گفت:اون بحثش جداست اوناهم خیلی زیاد دوست دارم ولی تو رو بیشتر دوست دارم .
    لبخندزدم گفت:تو چشم منی .ازمنی .پاره تنمی .چشمات که غمگین بشه دنیام نابود میشه نمی خوام دیگه غمگین بشی باور نکن حرفایی که تو ناراحتی و با عصبانیت می زنم. خوش حال شدم که همچین پدری دارم که براش مهمم خوش حالم که پدرم مثل مامانم نشد باهم دیگه عصرونه رو خوردیم و صحبت کردیم و باهم شوخی کردیم شب خوبی بود دیگه دیر وقت شده بود بلند شدم و شب بخیر گفتم و رفتم سمت اتاقم که وسط راه ایستادم یادم افتاد که بابارو نبوسیدم برگشتم که دیدم داره نگاهم میکنه یه هو خندید گفت:فکر کردم نمی خوای بوسم کنی
    -بابا اگه بوست نکنم که خوابم نمیبره
    بوسیدمش و رفتم تو اتاق و لالا کردم
    صبح که از خواب بیدار شدم یه روز کسل کننده ی دیگه بود واقعا نمیدونستم از بیکاری چکار کنم هنوز اون قدر بزرگ نشده بودم که بتونم با سارا برم پارک،رستوران،پاساژو..... دوست داشتم زودتر مهرماه بیاد و مدرسه برم بهتر بود حداقل خودم رو با درس سرگرم میکردم این یا همش باید رمان بخونم یا تلویزیون نگاه کنم یا زل بزنم به در دیوار حوصله ی کلاس های تابستونی هم اصلا ندارم.رفتم زنگ زدم به اولیور باهاش صحبت کردم و اون خبر ازدواج مامانو بهم داد خیییلی ناراحت شدم بخاطر خوش گذرونی هاش مارو ول کرد رفت اونجا واسه خودش عشق حال بعد از کمی صحبت با اولیور خداحافظی کردم خییلی عصبانی شدم دیگه کم کم داشتم حس تنفر به مادرم پیدا میکردم مادری که فقط اسم مادری رو یدک میکشید رفتم تو آشپز خونه و یه قهوه واسه خودم درست کردم و بی توجه به این که داغه یه نفس خوردمش سوووختم ولی این که چیزی نیست من که قلبم آتیش گرفته اینم روش نیازی به یه دوش آب سرد داشتم تا از این شک در بیام بعد از دوش آب سرد اومد لباسامو پوشیدم و موهامو خشک کردم نشستم یکم اهنگ گوش دادم یکم که گوش دادم خسته شدم نشستم یکم رمان خوندم و بعد از رمان خوندن یکم به در دیوار زل زدم تا بابا اومد .
    بهش سلام کردم اونم جواب سلامم رو با خوش رویی داد و رفت سمت اتاقش تا لباساشو عوض کنه .

    (اشکان)
    اومدم تو اتاق تا لباس هامو عوض کنم بعد از عوض کردن لباس هام روی تخت دراز کشیدم فکر کردم به شب تصمیم گرفتم که اون چیزی که تانیا میخواد رو انجام بدم من که کاری به منشی ندارم فقط و فقط قصد ازدواجم باهاش اینه که تانیا تنها نباشه به منشی میگم پیشنهادمو که اگه قبول کرد که کرد اگرم نکرد به درک تازه بهتر هم میشه میگردم یکی پیدا میکنم که هم تانیا خوشش بیاد هم من خنده ام گرفت انگار اونقدر هم که نشون میدادم بی میل نیستم .چشمامو بستم و خوابم برد ساعت 6 از خواب بیدارشدم رفتم تو روشویی ابی به دست و صورتم زدم و بعد رفتم سمت پذیرایی تصمیم رو گرفته بودم حاضر بودم برای بچه ام هم از خودم بگذرم صداش زدم تا نظرمو بگم
    -تانیا؟
    -بله؟
    -بیا تو پذیرایی کارت دارم
    -باشه بابا الان میام
    از اتاقش اومد بیرون و گفت:
    -بابا کارم داری؟
    -اره بیا بشین مهمه
    نشست و نگاهش کردم که یه هو گفت:
    -می دونم بابا اولیور بهم گفت
    با تعجب گفتم:چی گفت؟؟؟چشماشو روی هم گذاشت و گفت ماجرای مامان رو ایستادم و با حیرت گفتم:مامانت چی؟با بهت نگاهم کرد چشماش پره اشک شد سرش رو پایین انداخت و اروم گفت:ازدواج کرده شل شدم .دوسش داشتم یانه فقط شکه شدم یه هو خودم رو ول کردم رو مبل تاتیا ترسید بلند شد و اومد سمتم که به خودم اومدم به خودم گفتم اون تونست منم میتونم رو کردم به تانیا و گفتم:به من ربطی نداره یه خبر دیگه دارم چشماش از این همه خونسردی من گشاد شد و گفت:چی؟؟؟
    -من تصمیم رو گرفتم
    -کدوم تصمیم؟؟
    -درباره ی همون منشیه خانم امینی
    -اها خوب
    -تصمیم گرفتم اون چیزی رو که تو گفتی رو انجام بدم ولی فقط و فقط بخاطر تنهایی تو این تصمیم رو گرفتم وگرنه محال بود همچین تصمیمی رو بگیرم.
    چشماش برق زد از خوش حالی پرید بالا و دستاشو بهم کوبید و گفت:واااایی بابایی راست میگی؟لبخند تلخی به شادی تانیا زدم و گفتم:
    -اره فقط دیگه بقیه کاراش با تو
    -باشه باشه اصلا من از فردا میام شرکت باهاش آشنا میشم بعد یه مدت هم خودم این مسئله رو مطرح میکنم
    -باشه دیگه میسپرمش به خودت
    خوش حال بود ولی یه هو نگاهش افتاد به منو آروم شد .صبح با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم سریع رفتم دست و صورتم رو شستم رفتم تو آشپزخونه تا یه چیزی بخوردم که دیدم میز صبحانه امادهه تانیا هم پشتش به من بود و سرش تو یخچال بهش گفتم :به به چه بساطی راه انداختی کله اش رو از یخچال آورد بیرون و لبخند زد و گفت:آره دیگه واسه بابایی خودم صبحانه آماده کردم نشستیم صبحانه رو خوردیم رفتم آماده شدم اومدم بیرون دیدم تانیا هم آماده تو پذیرایی نشسته سر مبل نگاهی بهش انداختم و گفتم:
    -جایی میخوای بری؟؟؟؟
    -آره مگه قرار نشد من از امروز بیام شرکت که با خانم امینی آشنا بشم؟؟؟
    -به این زودی؟ عجله داری هااا
    -آره خیلی عجله دارم
    با یاد آوردی دیروز پوفی کردم و گفتم :باشه پس بریم .سوار آسانسور شدیم و رفتیم پایین تو پارکینگ و سوار ماشین شدیم و به طرف شرکت حرکت کردم


    (تانیا)
    سوار ماشین شدیم به طرف شرکت بابا میرفتیم هیجان داشتم . تا وقتی رسیدیم شرکت حرفی نزدیم وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدیم و با،بابا رفتیم تو شرکت،شرکت بابا طبقه ی 17بود وقتی داخل شدیم منشی بابا با کلی عشوه و ناز گفت:سلام آقای تهرانی بابا هم با سر جواب سلامشو داد گفتم:بابایی؟
    -بله؟
    -میگم منشی اقای محمدیان جاش کجاست؟یعنی منظورم اتاقشه
    با انگشتش بهم راه رویی رو نشون داد و گفت :از این راهرو مستقیم برو بعد سمت چپ که بری اتاق آقای محمدیانه خانم امینی هم همونجاست گفتم :مرسیییی چیزی نگفت و رفت تو اتاقش احساس کردم امروز رو فرم نبود یعنی بخاطر منه؟؟؟شونه ای بالا انداختم و با خودم گفتم:بعدا باهاش صحبت میکنم رفتم به طرف اتاق اقای محمدیان وقتی که رفتم یه میز بود که خانم امینی پشت اون میز نشسته بود رفتم جلوی میزش و با لبخند سلام کردم سرش تو برگه ها بود که با شنیدن صدای من سرشو بلند کردو بالبخند گفت:سلام عزیزم خوبی؟
    -ممنون شما خوبید؟
    -مرسی به لطف شما
    -خواهش میکنم . من تانیا تهرانی هستم دختر آقای تهرانی
    یه دفعه چشماش درشت شد و گفت:واقعا؟
    -آره
    -ولی من فکر کردم آقای تهرانی زن هم نداره چه برسه به دختر .
    خندیمو با شیطنت گفتم :زن که اره نداره یعنی مامانم از بابام جدا شد ولی من پیش بابام موندم
    -مگه اختلاف سنی شما با آقای تهراتی چند ساله؟
    -17سال
    چشماش درشت شدو گفت:واقعا؟چقدر کم من اون روز که اومدم تو اتاق پدرتون شمارو دیدم فکر کردم از اقوام آقای تهرانی هستید اصلا 1درصد هم احتمال نمیدام ممکنه دخترشون باشی لبخند زدم و گفتم :آره چون بابا خیلی جوونه کسی باورش نمیشه حتی تو مدرسه دوستام باورشون نمیشد
    -آره خب دوستات حق دارن باور نکنن
    -خب حالا من خودمو معرفی کردم شما خودتو معرفی نمیکنید؟
    -ای وای ببخشید حواسم نبود من نیلوفر امینی هستم 22سالمه دانشجوی رشته حساب داریم
    -خوشبختم . فقط میشه من شمارو نیلوفر صداکنم؟
    -آره عزیزم اشکالی نداره
    داشتم تو ذهنم میگفتم حالا چه طوری از زیر زبونش بکشم بیرون که مجرده یا نه با خودم گفتم تو چقد خنگی خو دنبال حلقه بگرد دیگه جونت بیاد بالا باچشمام دنبال حلقه تو دستش گشتم که متوجه کنجکاویم شد به دستش نگاه کرد و گفت:چیزی شده؟
    -نه نه خواستم ببینم اگه کار دارید مزاحم نشم
    لبخند زدو گفت:مراحمی من این کارا رو کنم دیگه کاری ندارم آخه آقای محمدیان هموز نیومده
    سرمو تکون دادمو گفتم خوبه اخه امروز با،بابا اومدم گفتم حوصله ام سر میره
    به انگشتر توی دست راستش اشاره کردم و گفتم:نامزد دارید؟
    که با تک خنده گفت:نه این الکیه خودم خریدم
    -ببخشید پرسید اخه نه هرکی نامزد داره میزاره دست راستش منم واسه همین پرسیدم
    خندید گفت:کنجکاو شدی؟
    منم با لبخند گفتم :آره
    کلی باهم گفتیم و خندیدیم وسط هاش نیلوفر هم جواب تلفن ها رو میداد و هم کاراشو میکرد تا ساعت 3پیشش بودم که گفتم :اوه اوه من برم شرمندها اذیت شدی
    -نه بابا خوب که هم من کارمو کردم هم تنها نبودم
    یه هو گفتم:سه شنبه دعوتی رستوران تعجب کرد و گفت :کی دعوت کرده؟
    گفتم :من
    -به چه دلیل...
    -به دلیل اشنایی باتو .شوخی میکنم بادوستم قراره بریم گفتم تو هم بیای وگرنه نه جشنه نه تولد.نه شیرینی .خندیدوگفت:باشه میام.
    شمارشو گرفتم ازش و بعد خداحافظی کردم و رفتم باید با،بابا حرف میزدم .

    رفتم سمت اتاق بابا به منشیش گفتم:کسی تو اتاق بابا نیست؟
    -باید یه 10دقیقه ای صبر کنی
    -باشه مشکلی نیست
    نگاهی بهم کرد و گفت:میگم مگه اختلاف سنی شما و آقای تهرانی چقدره؟
    بهش نگاه کردمو گفتم:17سال ابرهاش پرید بالاو گفت :بامادرتون؟
    -15سال
    -من تاحالا مادرتون رو دیدم؟
    -نه خیر مادرم از پدرم جدا شدن فکر نمیکنم اون موقعه که هنوز از پدرم جدانشده بود اینجا اومده باشه
    با این حرفم انگار چشماش برق زد و گفت :اههه چه جالب
    -بله؟چی جالبه؟
    -ا هه هه هیجی میگم چه بد شد.
    -هعی اره بد شد
    نیش خندشو که دیدم شک کردم نکنه نقشه می کشه؟منم گفتم :اگه خدا بخواد داره ازدواج میکنه. باتعجب نگاهم کردو پرسید :ازدواج دوباره؟
    -اره مشکلی داره؟
    -نه نه به سلامتی
    احساس کردم دلش میخواد خفم کنه .
    دراتاق باز شد و و یه اقای جوونی که تقریبا 27یا28ساله بود اومد بیرون بعد از رفتنش رفتم تو اتاق بابا و دربستم
    -بابا؟
    -بله؟
    احساس کردم ازم ناراحته
    -ازم ناراحتی؟
    -نه چطور مگه؟
    -الکی یه هو از فکرم گذشت
    آروم زد تو سرمو گفت :مگه خنگی بچه؟واروم سرمو ناز کرد
    گفت:نه عزیزم این چند روز کارام زیاده فکرم مشغوله
    -خیلی خب بابا من دارم میرم خونه
    -باشه
    -راستی با خانم امینی دوست شدم اسمش نیلوفره .شماره هم ازش گرفتم قرار شد پنج شنبه با سارا بریم رستوران البته شماهم باید بیایی هااا
    -حالا میام خونه حرف میزنیم
    -باشه خداحافظ
    -خداحافظ
    وقتی رسیدم خونه لباسامو عوض کردم و با خودم گفتم:حالا چکارکنم؟؟اهااا سارا از وقتی که مامان رفته بود با سارا خیلی صمیمی تر شده بودم
    نگاهی به ساعت انداختم ساعت 1بودبرم زنگ بزنم ببینم سارا از شمال اومد یا نه رفته بود خونه مادربزرگش شمال رفتم تلفن خونه رو برداشتم و تند تند شماره خونه سارا اینارو گرفتن بعداز چند بوق جواب داد
    -الو؟
    -الو سلام سارا خوبی؟
    -اهه تانیا تویی؟
    -نه په خواستگارم
    -خب حالا توهم مسخره
    -اسم بابات اصغره
    یه جیغ کشید که تا مغزم نفوذکرد صداش :بیشوور کثافط ایشاالله که شوهرت بره زیر تریلی 18چرخ
    -بیشور عبضی چیکار شوهر من داری؟
    -نکنه داری؟
    -ببند. زنگ زدم بگم بیا خونمون کارات دارم
    -چی کار؟
    -به توچه بچه پرو میگم بیا بت میگم
    -چیشش باشه حالا توهم
    -فعلا
    -خدافس
    بعد از10دیقه این سارای بی فرهنگ پیداش شد این الاغ یه دستش رو زنگ بود با یه دستش هم میکوبید تو در رفتم در باز کردم
    -هوووی چه خبرته درخونه از جا کنده شد -بکش کنار هیکل قناصتو میخوام بیام تو
    -بیشور
    -عمه اته
    رفتم کنار تا خانم تشریف اوردن داخل خودشو پرت کرد رو مبل و گفت :یه چیزی بیار کوفت کنیم
    -چشم امر دیگه؟؟
    -نه فعلا یه چیزی بیار اگه کارت داشتم میگم
    -پرووو
    رفتم از داخل یخچال یه ظرف میوه اوردم گذاشتم جلوش تا کوفت کنه یه پرتقال برداشت و شروع کرد به پوست کندن درحالی که پوست میکند گفت:خب حالا چیکارم داشتی؟
    -یادته گفتم به بابا پیشنهاد ازدواج دوباره رو دادم؟
    -اره
    -با،بابا کلی صحبت کردم تا فعلا به اسرار من راضی شد
    -به به مبارکه
    -یه دیقه ببند دراون جهنمو تا حرفمو بزنم
    پشت چشمی نازک کردو گفت :خوبنال
    -هیچی یه روز که رفتم شرکتش منشی اقای محمدیان شرکیش اومد داخل اتاق نمیدونم چیشد که مهرش به دلم نشست به بابا پیشنهاد کردم که نیلوفر رو برای ازدواج روش فکر کنه ولی عصبی شد گفت من با منشی شریکم ازدواج کنم؟منم گفتم چه اشکالی دار؟خلاصه با کلی مخ زنی راضی شد امروز رفتم شرکت با نیلوفر اشنا شدم واقعا دختر مهربونی بود شمارشو گرفتم واسه پنج شنبه شب دعوتش کردم رستوران گفت مناسبتش چیه؟منم گفتم میخوام با دوستم برم حالا باید بابا هم راضی کنم که باهامون بیاد من بیشتر هدفم اینه که بیشتر رودر روی هم قرار بگیرن
    -خب حالا با کدوم دوستتون قراره بری رستوران؟
    -بایه الاغی که روبه رومه
    -الاغ عمه ی نداشتته... بیشعوور چرا بدون هماهنگی با من گفتی میخوام با دوستم بیام
    -چون دلم خواست
    -دلت غلط کرد
    -خفه بابا
    -خب حالا من چی بپوشم؟
    -توکه تا چند ثانیه پیش داشتی منو قورت میدادی که چرا گفتم با دوستم میام؟
    -من گفتم چرا بدون هماهنگی با من بعدش چیکار کنیم دیگه باید به نفر باشه تا کار خرابی های تو رو بپوشونه یا نه؟
    -سارا جون... تو که قرار نیس بیای...
    - پس قرار چیه؟
    -الکی مثلا قراره مامانت اجازه نده.. اونوخ بابای من برای اینکه تنهایی نرم رستوران باهام بیاد..
    - ای خسیس.. نمیشد منم بیام ..؟
    - نع..ولی سه شنبه با هم میریم خرید..
    -خب من برم گورمو گم کنم تا سه شنبه
    -برو گمشو
    -خیلی دهنت ول شده
    -خب وقتی دوستی مثل تو دارم میخوای باادبو نزاکت باشم؟
    -احمق
    -خودتی
    -بیشور
    -خودتی
    -عبضی
    -خودتی
    یه جیغ کشیدو گفت خییلی بیشوری
    -خخخ خودتی
    -من رفتم
    -بودی حالا
    -چیش همنشینی با تو باعث میشه بی ادب بشم فعلا بلند شدو یه چشمک زدو گفت بای تاسه شنبه
    خندیدمو گفتم:خداحافظ

    بالاخره پنج شنبه رسیدو باید امروز با،بابا صحبت میکردم
    وقتی این موضوع رو بش گفتم بازم عصبانی شد و دعوام کرد ولی چکار میتونستم بکنم من قراررو گذاشته بودم
    دیدم بابا ساک ورزشیش رو برداشت و خواست بره بیرون هم زمان که در رو باز کرد گفت : شاید من نیومدم یعنی اصلا قرار نیست که باشم چون نه سارا و نه خانم امینی نمی دونه قرار گذاشتی من بیام....
    وااای بابا من این همه فکر کردم و تلاش کردم بیا دیگه
    - هنرکردی تو به این میگی فکر و تلاش من که میگم حماقت
    باز عصبانیه و حواسش به حرفاش نیست.
    گفتم ولی قرار نیس سارا بیاد.. قراره مثلا مامانش نذاره اونوقت شما مثلا منو میرسونی رستوران و یه جا میشینی که موقع برگشت منو برسونی..
    -خب پس این چه کاریه.. دلیل اومدن من چیه.. من که باهاش برخوردی ندارم.
    -به ظاهر اینه..
    -خب در اصل پس چیه؟
    -در اصل یکم که میگذره من به شما میگم بیای پیشمون و بعد غذا نیلوفر رو میرسونیم..
    -مغز فندقیه من.. اخه این چه سودی داره واسه تو یا من....
    -از هیچی که بهتره...
    -نه نیس.. دقیقا مثل همون هیچیه..
    - خب شما که میتونی بهتر نقشه بکشی بفرما.. من در همین حد بلدم و میدونم کم کم باید جلو رفت ..
    -زبون درازی نکن .. رو من هم جساب نکن. .
    منم سرم رو انداختم پایین خواستم برم تو اتاقم که گفت: برو کارات رو کن .که زود آماده بشی میام باهات ولی اخرای ماجرا صدام بزن ..
    ساک ورزشیش رو انداخت و رفت تو اتاقش.. خیلی خوشحال شدم.. پریدم هوا و دست زدم و شرو کردم به حرکات موزون و میخوندم.. اخ جون.. جونمی جون.. اخ جون جونمی جون..
    یه هو در اتاق بابا باز شد.. منم خشکم زد..
    -چت شده تو چرا ادای میمونارو در میاری..
    -بابایی من لباس واست انتخاب کنم باشه؟
    -خیر... الان منو تبدیل میکنی به پلنگ صورتی..
    -باشه .. پس روشن بپوشیا..
    -باشه..
    خواست در رو ببنده که یه لحظه مکث کرد و با خنده به من گفت.. زود آماده شو.. دیر اماده بشی خودم تنها میرما..
    -اوهوووو چه هولی بابا.. (چشمک )
    -درست صحبت کن ...
    -باشه ببخشید..
    پریدم تو اتاقم.. .. وااااا خب خودش شوخی رو شرو کرد دیگه..
    بهتره زنگ بزنم به نیلوفر و بهش یاد آوری کنم.. گرچه دو روز پیش هم بهش مسیج داده بودم هم ادرس رستوران رو هم ساعتش رو.. شماره اش رو گرفتم.
    -الو..
    -سلام نیلوفر جون..
    -سلام .. شما؟
    -ای بابا هنوز شماره ی منو سیو نکردی شما؟ تانیا هستم.
    -ای واای ببخسید تانیا جون شرمنده..
    - دشمنتون .. زنگ زدم یاد اوری کنم واسه امشب.
    -بله بله.. خاطرم هست..
    -پس مزاحم نمیشم
    -مراحمی گلم..
    -فعلا
    -فعلا
    تماس رو قطع کردم و گوشی رو گذاشتم رو میز.. خودم رو پرت گردم رو تخت.. خوشحال بودم... به کارام فکر کردم... یکم استراحت کردم.. چشمام رو بستم.. چشمام گرم شدن و ناخواسته خوابم برد.. یه هو چشمام رو باز کردم.. ترسیدم وقت گذشته باشه.. ساعت رو نگاه کردم.. واااای خیالم راحت شد 1 ساعت وقت دارم.. پاشدم رفتم دست و روم روشستم..
    خب حالا باید اماده شم.. چی بپوشم.. اها همون مانتوی که با سارا دو روز پیش خریدم خوبه.
    یه مانتوی کتی جگری یه یه لباس مشکش هم زیرش.. با شلوار کتونی و روسری مشکی و کیف و کفش جگری..
    اماده بودم.. ولی یه چیزی کم بود.. تو این رنگای تیره صورتم بی روح شده بود.. با یه رژ تیره و ریمل حلش کردم.. اومدم از اتاق بیرون واااو بابا چی شده بود..
    یه لباس مردونه کرمی و شلوار شیری.. کتش هم رو دستش بود.. یه کت اسپرت شکلاتی.. رو کرد به من و گفت..
    - تو به میگی روشن خودت تیره میپوشی.؟
    - من مهم نیستم امشب تو مهمی ... بریم؟
    -بریم ولی قبلش رنگ رژتو عوض کن.. تو توی سنی نیستی که از این رنگا استفاده کنی..
    -... ... ( با تعجب نگاهش کردم)
    -.. بدو دیگه..
    با دلخوری رفتم تو اتاق کلا رژم ر پاک کردم و رفتم بیرون.. بابا منو دید و لبخند زد و گفت..
    -خانوم کوچولوی من .. حالا ناز شدی.. فقط اخمات رو باز کن ..
    لبخندی زدم و رفتیم..

    یه ربعی رو منتظرش موندم... خسته شده بودم.. بابا هم معلوم بود کلافه اس.. بهش برخورده انگار... تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنن.. گوشیو در اوردم و شماره ی نیلوفر رو گرفتم.. بعد از دو بوق..
    -الو!!
    -الو سلام نیلوفر جون.. تانیا هستم.
    -سلام تانیا جون خوبی..
    -مرسی زنگ زدم بگم من تو رستورانم شما چرا دیر کردید.. نکنه از یادتون رفته بود قرار رو....؟
    -نه نه.. تا دو دقیقه دیگه میرسم.
    -باشه منتظرم.
    رو به بابا کردم و با تکون دادن لب هام بی صدا بهش گفتم داره میاد.. اون هم سرشو تکون داد و نگاهشو گرفت..
    یک ساعتی بود با نیلوفر حرف میزدیم.. از همه چی. غذا مون هم داشت تمام میشد که رو به نیلوفر گفتم.. من که خوردم تمام.. برم دستامو بشورم و به بابام بگم بیاد اینجا که کم کم بریم..
    -مگه بابات اینجاس
    -اره دیگه گفتم که دوستم نیومد و بابام آوردم.
    -وای چه بد شد.. خب میگفتی ایشون هم میومد اینجا..
    -اونوخ اونقدر اخم میکرد که نمیتونستیم حرف بزنیم.. من الان بهش میگم بیاد.
    رفتم پیش بابا بهش گفتم ..
    -بابا برو پیشش
    -تو کجا؟
    -عه؟! خب برم دستامو بشورم ..
    -مگه با دست غذا خوردی؟
    -بابا.. خب شما هم یکم تنا باشید تعارف تیکه پاره کنید.. من برم میزا رو هم حساب کنم..
    - تو؟ لازم نیس خودم حسای میکنم
    -نه .... مهمون من بودید شما..
    -برو بچه.. یه وقت که من نبودم مهمونی بده..
    خندیدم و رفتم ..وقتی برگشتم پیش میز گفتم خب بریم دیگه که نیلوفر گفت..
    - مرسی تانیا جون.. شب خوبی بود با اجازه اقای تهرانی.. شب خوش..
    -عه نیلوفر جون کجا میرسوندمتون..
    -نه گلم مزاحم نمیشم
    --(بابا گفت )نه خانم امینی این چه حرفیه با تانیا برید تو ماشین تا من حساب کنم و بیام.
    سوییچ ماشین رو داد به من و خودش رفت واسه حساب کردن میزا..

    2ماه بعد
    الان 2 ماه که با نیلوفر جون دوستم دیگه بیشتر اخلاق هاش رو میدونم دختر خیلی خوب و آرومی هست... میخوام امروز برم شرکت پیش بابا که بهش بگم دوباره... دیشب که به بابا گفتم : اولش عصبانی شد بعد بهش گفتم بابا بالاخره که باید این پیشنهاد داده بشه
    منم الان دیگه تقریبا روش شناخت دارم هم دختر سنگینیه و هم آروم و مهربون از این دخترا نیست که آویزون باشه دیگه هیچی نگفت الان هم دارم اماده میشم که همراه ،بابا برم شرکت برم بهش بگم وقتی رسیدم شرکت بابا بدون هیچ حرفی مستقیم رفت تو دفتر خودش منم رفتم پیش نیلوفر...
    گفتم :سلااااام سرشو بالا آورد تا منو دید یه لبخند زدو گفت:سلام خوبی؟
    -مرسی چه خبرا؟
    - سلامتی.. تو چه خبر..؟
    - والا خبر که... میخوام باهات حرف بزنم..
    -در خدمتم در باره ی چی؟
    -میخوام باهات درمورد یه موضوع مهم صحبت کنم
    -بگو عزیزم میشنوم
    یکم مکث کردم تا دلمو زدم به دریا و گفتم :نیلوفر جون نظرت راجب ازدواج چبه؟
    هنگ کرد فقط زل زد تو صورتم بعد گفت :من من چی بگم والا.. واسه چی میپرسی؟
    -راستش چه جوری بهت بگم.. یکم سخته.. یعنی فک نمیکردم این قدر سخت باشه..
    -راحت باش... نظر من هم راجب ازدواج بد نیس.
    -یعنی قصدشو داری؟
    -اگه شرایطش پیش بیاد اره..
    -شرایطت چیه..
    -مشکوکیا... چرا میپرسی..
    -واسه کسی دنبال یه خانوم خوب میگردم..
    -تو میگردی؟ پس خودش ؟
    -خودش خواسته که بگردم....
    -چرا تو؟
    -چون دخترشم..
    شوکه شد.. قشنگ معلوم بود توی هنگه.. -چی میگی تو.. واسه بابات؟
    -اره دیگه بابام.. نظرت راجب ازدواج با بابام چیه..
    -این چیزی نیس که تو بگی...
    -پس کی بگه؟
    -خود بابات... تازه اگه بخواد..
    -باشه اونم میگه .. میدونم بد مطرحش کردم.. ولی من همینقدر بلدم.. کمکم کن.. هم منو هم بابامو.. خسته ایم از تنهایی.. یکم فکر کن.. یکم وقت بذار و رو پیشنهادم فکر کن.. رو حرفی که بابام قراره بهت بزنه...
    مکث کرد.. سرم رو آوردم بالا و نگاهش کردم.. داشت نگاهم میکرد.. ازش پرسیدم..
    -فکر میکنی؟
    - باشه.. فکر میکنم..
 
    (اشکان)
    مشغول کار بودم که در اتاق باز شد دیدم تانیا اومد تو و در اتاق بست گفت:بابا بهش گفتم
    - خب؟
    - میگه خودت باید بگی..
    -ههه چه خوش خیال من برم بهش پیشنهاد ازدواج بدم؟؟
    عمرا
    اخم کردم و گفتم:به من مربوط نیست
    - اههه بابا اگه خودت بودی باور میکردی؟؟
    بعدشم اون گفت اگه بابات بگه روش فکر میکنم نگفت که باهاش ازدواج میکنم
    پوووفی کردم و گفتم:خب حالا میگی چکار کنم؟؟
    - برو بهش ... بگو دیگه..
    مظلومانه نگاهم کرد میدونستم این حربه ش نمی خواستم خودمو کوچیک کنم ولی...
    - خیلی خب باشه
    چشماش خوشحالیشو نشون میدادگفت:
    خب بلند شو برو دیگه...
    -الان تو محیط کار؟؟
    - آره دیگه
    - نه تو برو خونه عصر خودم بعد از وقت اداری بهش میگم
    - مطمئن؟
    خندم گرفته بود هنوز باور نمیکرد
    - آره مطمئن حالا هم من زنگ میزنم با راننده برو خونه
    - باش پس خداحافظ
    -خداحافظ

    بعد از رفتن تانیا نشستم فکر کردم ....
    حالا چه جوری برم بهش بگم که غرورم له نشه و فکر نکنه خبرایی؟ اههه ببین یه بچه چه جور میبرتت زیر سوال؟
    بعداز کارام نگاهی به ساعت کردم ساعت4بود الان دیگه وقت رفتنه وسایلمو جمع جور کردم و رفتم بیرون که خانم امینی رو دیدم الان وقتشه که بهش بگم
    گفتم:ببخشید خانم امینی؟ برگشت نگاهم کرد
    - میشه چند لحضه بیاید تو ماشین؟؟کارتون دارم بعد خودم هم میرمرسونمتون سرش پایین بود گفت:نه ممنون خودم میرم
    - من تو ماشین منتظرتونم
    منتظر جوابش نشدم رفتم تو ماشین نشستم .بعد از چند دقیقه اومد در ماشینو باز کرد و نشست ماشینو روشن کردم و به راه افتادم .دل تو دلم نبود.چی بهش بگم اخه؟؟تانیمه های راه سکوت بود تا اینکه من سکوتو شکستم و گفتم:صبح تانیا باهاتون صحبت کرد؟
    -بله
    -خب پس من منتظر جوابتونم .نمی خوام زود جواب بدید فقط یه سری چیزارو باید بهتون بگم. اول اینکه تنها قصدم از این ازدواج اینه تا تانیا از تنهایی بیرون بیاد من مخالف بودم ولی خب به اسرار تانیا کوتاه اومدم .راستش خودمم تنهام ولی این تنهایی واسه من لازمه.شاید تاوان تصمیم از روی ه*و*س و عجولانه منه چند نفری رو پیشنهاد دادم به تانیا اوناهم کامل و زیبا بودن ولی تانیا از شما خوشش اومده
    تا اون موقع ساکت بود ولی یه هو برگشت و گفت : شما رو نمیدونم ولی من به خاطر یه بچه زندگیم رو تباه نمیکنم شاید شما خودتون رو مقصر بدونید ولی من بی گناهم .یکم مکث کرد و ادامه داد منم ارزوهایی دارم تا الان که ناکام بودم واز زندگی هیچی نفهمیدم ولی به بعد از ازدواجم امیدوارم. می دونید....واسش برنامه دارم. امیدوارم مشکل شماهم به بهترین شکل حل بشه.
    سرش رو پایین انداخت و با بند کیفش بازی میکرد تو ماشین سکوت بود که من ترمز گرفتم و ایستادم شکه نگاهم کرد اونقدر غرق فکر بود که متوجه نشد رسیدیم به خونه اشون اشاره کردم و گفتم رسیدیم یه لحضه به خودش اومد.حینی که کمربندش روباز میکردتشکر کرد و پیاده شد شیشه رو اوردم پایین و گفتم تا دو روز دیگه جوابم رو بدید روی تمام حرفام خوب فکر کنید بعد از این دوروز جواب می خوام فعلا.
    که یه هو گفت من فکر کردم شما منظور حرفام رو متوجه می شید .
    گنگ نگاهش کردمو گفتم کدوم حرفا؟
    به یه حالت سردرگم گفت:آرزو و برنامه برای بعد ازدواج دیگه با خجالت گفت:خب من دلم میخواد اولین زن تو زندگیش باشم نه اینکه اختلاف سنیم با دخترش زیر 10سال باشه.البته می دونم که که شما خودتون سنتون بالا نیست و جونید ولی خب.....بازهم کمی سکوت کردکه من از این سکوت استفاده کردم و با یه تحکم گفتم:من گفته بودم دو روز دیگه فعلا.
    وحرکت کردم تو راه تمام فکرم این بود که مگه شرایط زندگی من رو نمی دونه که میگه آرزو دارم.اگه بیاد تو زندگی من که به آرزوهاش می رسید.من همه چی دارم رایسم و اون فقط یه منشی ساده تازه از یه خانواده ی سطح پایین .
    عصبی شدم .ازاین که یکی مثل امینی به من بگه نه عصبانی میشدم.

    وقتی رسیدم به خونه تا در خونه رو باز کردم تانیا جلوم ظاهر شد و گفت :
    -گفتی؟
    سرم رو تکون دادم .
    - چی گفت ؟
    -دو روز دیگه جواب میخواستم ...
    بدون اینکخ منتظر باشم چیزی بگه رفتم سمت اتاقم و در رو محکم بستم.. هنوز هم عصبی بودم.. لباسام رو عوض کردم و ریدم روی تختخواب.
    صبح وقتی از خواب بیدار شدم تانیا بیدار بود.. خیلی خوشحال بود. میدونستم دلیل خوشحالیش چیه رو کردم سمتش و گفتم.
    -خیلی خوشحالیه..
    -سلام بابایی صبح به خیر
    -صبح تو هم به خیر..
    -از خوشحالی نمیدونی چی کار کنی هاااا..
    -اره بابا خیلی خوشحالم.. تا فردا که امینی جواب بده دل تو دلم نیست .. هزار تا برنامه دارم بابا...
    -وااای برنامه های تو خطر ناکه .
    -ااااا بابا..
    -من می رم .
    -صبر کن منم میام ..
    -لازم نیست تو بشین پا کارات و برنامه هات..
    - باشه... پس ب*و *س .. ب *و *س .. بای بای..
    -خداحافظ .
    تمام روز توی دفتر بودم از صبح یه سره دارم کار می کنم ساعت 4 بود، خواستم برم خونه که امینی رو توی راه رو دیدم. اومد سمتم انگار کارم داشت ... اومد و کنارم ایستاد و سرش پایین بود. رو کردم بهش و گفتم.
    -کاری داشتید؟
    -بله اگه میشه باهاتون خصوصی حرف بزنم.
    - بیا پارکینگ من تو ماشین منتظرم.
    رفتم سمت پارکینگ و بعد از چند دقیقه اون هم اومد.. به طرف ماشینم اومد و من شیشه رو کشیدم پایین.
    -سلام
    -ما که تازه سلام دادیم به هم خانم امینی..
    -ببخشید هول شدم یه لحظه...
    - خب چیزی خواستید بگید؟
    - بله... راستش من خواستم بگم که جوابم منفیه .. گفتم زیاد معطل من نشید...
    بهم برخورد.. نمیدونستم چی کار کنم حس کردم دارم خورد میشم.. منم نگاهم رو ازش گرفتم خیلی خشک و جدی گفتم باشه خداحافظ و سریع حرکت کردمو گاز میدادم.. عصبانی بودم .خیلی از اینکه از طرف یکی مثل امینی رد شم ناراحت و عصبی بودم.. تو راه همش به این فکر بودم که ببین با طناب یه بچه افتادم تو چه چاهی...
    رسیدم خونه تانیا تو اتاقش بود و با موبایلش حرف میزد و میخندید.. در اتاقش رو باز کردم.. اونقدر محکم در رو هل دادم که محکم خورد به دیوار و برگشت. تانیا روی صندلی میز کامپیوترش نشسته بود و می خندید و صندلی رو تاب میداد.. از صدای برخورد در و دیوار برگشت و از ترس یه هو ایستاد و با تعجب نگاهم میکردو تلفن رو دوباره برد سمت گوشیش و گفت سارا بهت زنگ میزنم. و تلفن رو قطع کرد.
    تلفن رو گذاشت روی میز و اومد سمتم و با تعجب گفت:
    -بابا... چی شده.. چرا انقدر عصبی هستی
    با داد جوابش رو دادم...
    - گفت نه.... امینی گفت نه... یه منشی رده پایین به من گفت نه... فکر نکنی خوشم میومد ازش الان ناراحتم... فقط ناراحت این هستم که با حرف تو داره ابروم میره... چرا به عقل یه بچه اعتماد کردم.. چی شد که قبول کردم.. ؟؟؟
    برگشتم و خواستم از در برم بیرون که یه هو برگشتم و انگشتمو اوردم بالا و داد زدم: میگه ارزو دارم ... یکی نیس بگه بهش اونایی که واسه تو ارزو هس تو خونه ی من داره خاک میخوره... از فردا با دمش گردم میشکنه تهرانی خواهانم بود و من گفتم نه..
    تینا خشکش زده بود ... از حیرت با چشمای گشاد نگاهم میکرد .. گاها که صدام میرفت بالا یه تکون میخورد از ترس..
    از در داشتم میرفتم بیرون که با صدایی اروم گفتم اینا همش تقصیر توعه.. دیگه فکر ازدواج منو از سرت بنداز بیرون...

    تانیا.
    رفتم شماره نیلوفر رو گرفتم، بعد از چند تا بوق جواب داد..
    -الو.؟
    - الو . نیلوفر جون تانیام.
    -خوبی عزیزم.. شناختمت
    -ممنون نیلوفر جون؟
    -بله.. چیزی شده؟
    -چی شد که جواب منفی دادی؟
    -.....
    -چی شد؟
    -تانیا من واسه پدرت توضیح دادم و دلیلم رو گفتم..
    -به من هم بگو....
    بعد از کمی مکث ادامه داد.
    -تو خودت هم دختری درک میکنی چی میگم.. من دلم میخواد همسر آینده ام به خاطر خودم بیاد و بهم پیشنهاد بده.. واقعا دوسم داشته باشه از شرایط زندگی ایم بدونه.. ولی پدر تو مستقیم بهم گفت به خاطر تو میخواد ازدواج کنه.. اونم نه با من با هر کی شد..
    -این آرزوت بود که به بابام گفتی؟
    -تانیا عزیزم تو درک کن.. تو هنوز کوچیکی شاید نتونی متوجه حرفم شی.. ولی پدرت حرفای منو شنید و درک کرد.
    - ولی الان ناراحته..
    -ناراحته؟ اون که به نظر ناراحت نمیومد حتی دلیل جوابم رو ازم نخواست و رفت.
    -ولی الان هم ناراحته هم عصبانی. همش داره داد میزنه.
    - ناراحتیش بر طرف میشه.. تو هم ناراحت نباش.. نگران تنهاییت هم نباش قول میدم مثل یه دوست کنارت باشم..
    -تنهایی من با بدون دوست بودن فرق داره.. من دوست دارم همسایه امون هم هست ولی منظورم این تنهایی ای نیست ..... نیلوفر خانوم؟
    -بله عزیزم.
    - تو هر ارزویی داری واست مهیا میکنیم..
    -ببین تانیا، بعضی ها هستن به هم نمیخورن.. با هم جور نمیشن . مثل من و بابات.. شنیدی که میگن کبوتر با کبوتر باز با باز؟
    -آره شنیدم.
    -من کبوترم بابای تو باز... نه تنها از نظر مقام و ثروت از نظر رده ی اجتماعی هم خانواده ی تو بالا تره.. پدر من ...
    -تفاوت همه جا هست... همه متفاوتیم.. درسته که اینا مهمه ولی به این فکر کن می تونی زندگی خودت و ما رو تغییر بدی...
    -نگران زندگی من نباشید.. ولی واسه زندگیه شما کلی مورد خوب هست واسه بابات..
    -بابام گفته دیگه فکر ازدواجش رو از سرم بیرون کنم.
    -شماره ام رو به بابات بده واسش توضیح میدم..
    -میشناسمش اون زنگ نمیزنه بهت.
    -شماره ی بابات رو بهم بده..
    -باشه الان میفرستم پس فعلا..
    -باشه منتظرم خداحافظ.
    تماس رو قطع کردم و شماره رو واسش فرستادم.. یکم منتظر ایستادم.. دلم میخواست پبش بابا باشم که نیلوفر زنگ میزنه.. رفتم سمت اتاق بابا.. در زدم یکم مکث کردم که دیدیم جواب نداد ساعت تازه 7 بود پس خواب نیست.. دوباره در زدم این بار محکم تر.. که یه هو صدای بابام رو شنیدم...
    -چی میخوای.. خسته ام تانیا..
    -کارت دارم بابا..
    -برو تو اتاقت فعلا عصبانی ام.
    -بابا... من به نیلوفر زنگ زدم..
    بعد از چند ثانیه در به شدت باز شد.. و بابا با قیافه ی عصبانی نگاهم میکرد.. من یه قدم نزدیک تر شدم که با داد گفت...
    -تو چی کار کردی؟ زنگ زدی به امینی؟
    -اره .. گفتم چرا جوابت منفیه تو هر ارزویی داشته باشی اینجا واست مهیاس..
    ارومتر شد و گفت :
    -خب اون چی گفت..
    -گفت بابات بازه من کبوتر... گفت فاصله زیاده هم از نظر ثروت هم رده و مقام..
    -باز خوبه اینا رو میدونه خودش..
    -گفت دوس داره همسرش خودش رو بخواد نه از اجبار ..
    -این که رویای همه ی دختراس ولی گاهی طبق رویا پیش نمیره..
    تلفنش زنگ خورد برگشت توی اتاق.. صبر کردم ببینم نیلوفره یا نه.. که فهمیدم یه تماس کاریه.. در اتاقش رو بستم و رفتم توی آشپزخونه.

    نیلوفر.
    وای خدا این دیگه چه گرفتاری ایه. چرا آرامش نمیاد سراغم ...
    صدای مامان بلند شد..
    -نیلوفر.. ذلیل نمیری کجایی تو.. چرا نمیای کمکم... کمرم شکست دختر بیا .. بیا تحمل ندارم دیگه ....
    -چشم مامان ... الان میام..
    رفتم توی حیاط وااای مامان جارو به دست داره حیاط رو اب و جارو می کشه..
    -مامان اینجوری که تمیز نمیشه جارو کثیف میشه آب می پاشه همه جا نجس میشه که..
    -چه کار کنم پس.. این گند کاری رو چه جوری تمیز کنم... ده بار گفتم مرد نکن این کارو .. همه جا رو نجس کردی.. نایست اونجا بیا شلنگ رو بگیر آب پاشی کن..
    -چشم..
    مامان داشت هنوز غر میزد..
    -چند بار بگم مرد گوسفند میکشی دور تا دور حیاط نچرخونش.. تمام خونه شد خون و کثافت گوسفند. . تا کی بشورم اخه.. فرضا تمیز شد بوی گندشو چه کار کنم.
    - مامان غر نزن.. همینه دیگه .. شغلش اینجوریه.. کدوم قصاب رو دیدی بوی خون نده.. خدا رو شکر کن
    -درست بشور حرف نزن..
    ناهید و نجمه از مدرسه اومدن...
    ناهید-اه اه بازم خون
    نجمه -سلام مامان.. نیلو سلام..
    مامان -سلام.. برید تو نچرخید تو حیاط.. لباساتون رو عوض کنید بیافتید دور کارا شام.. امشب غذا با شماس.
    ناهید - عه داشتیم مامان خانوم؟ امشب نوبت ما نبود که....
    نجمه -راست میگه.. تازه فردا ما امتحان داریم..
    مامان که عصبی شده بود داد زد..
    مامان -با من بحث نکنید.. گفتم با شماس یعنی با شماس.. منو نیلوفر داریم این حیاط رو میسابیم بسه دیگه خسته شدیم .
    نجمه -بله بله ما هم گفتیم که با شماس..
    مامان دست زد به کمرش و داد زد :
    -چی!!!!!؟
    ناهید-حق رو میگه دیگه حق با شماس..
    اون دوتا بدو رفتن توی خونه تو همین حین بابا اومد توی خونه..
    مامان - خسرو.. بیا اینجا پرو پاچه ات رو بشور
    بابا هم با لبخند اومد و پول گوسفندی که کشت رو به مامان داد و گفت چشم.. شما جون بخواه..
    بعد از شستن حیاط رفتیم توی خونه.. حوصله ی خونه رو نداشتم پر بود از سر و صدا رفتم توی اتاق ..
    خونه امون زیاد بزرگ نیس واسه همین من و نجمه و ناهید توی یه اتاقیم .
    داشتم توی اتاق به پیشنهاد تانیا فکر میکردم که یه هو نجمه و ناهید با سر و صدا وارد اتاق شدن.
    وای من اعصاب این همه سر و صدا رو ندارم و این دو تا با داد و جیغ میزنن تو سر و کله ی هم.. صدای داد و مامان هم میومد که از توی اتاق داشت با بابا که رفته بود دوش بگیره حرف میزد..
    دیگه تحمل سخت بود واسم. . سر درد هام کم کم زیاد شده بود و فاصله هاشون کم شده بود .اعصابم خورد میشد ولی نجمه و ناهید چون خودشون شاد و شیطون بودن از فضای خونه خوششون میومد و میگفتن فضای خونه نیازی به تغییر نداره تو زیادی افسره ای ولی من افسرده نبودم فقط آرامشم کم بود ... رفتم توی حیاط و روی سکوی دم در نشستم و آروم پام رو تکون میدادم.. به آسمون نگاه کردم صدا های مبهمی از رفت و امد ماشین ها به گوش میرسید .. این صدا برام لذت بخش بود..چشمام رو بستم.. الان وقت فکر کردم بود .. هنوز ماجرای تانیا و آقای تهرانی و پیشنهادشون رو به کسی نگفته بودم..
 
    چشمام رو بستم و فکر کردم.. به این فکر کردم که بشم عروس خونه ی تهرانی.. یه خونه ی بزرگ به رنگ طلایی بود و پر از نور شاید چون تو ذهنم دست نیافتنی بود برام و آروم.. حس میکردم آرامشم بیشتر شده با این فکر.. چون توی اون خونه آرامش بر پا بود... ومن تنها کنار پنجره های بزرگ.. ولی مگه میشه چرا من تنهام پس آقای تهرانی و تانیا کجا بودن توی رویای من.. نکنه دارم خودخواهانه رویا میسازم..
    باید با کسی حرف میزدم.. کی بهتر از پدرم... تو همین فکرا بودم که صدای بسته شدن در از پست سرم اومد.. برگشتم و بابا رو دیدم باحوله روی دوشش اومده بود بیرون.. چشماش قرمز بود نمیدونم سر درد داشت یا به خاطر حموم بود..
    -سر درد داری بابا؟
    -من الان سر ندارم دیگه.. مامانت خوردش
    خندیدیم و نشست کنارم و گفت..
    -تو هم فرار کردی از سر صدای اون شیطونا؟ اومدی خلوت کردی؟
    -اره .. بابا میدونید چی شده؟
    -نه.. چی شده؟
    -چند وقت پیش توی شرکت یه دختر اومد که دختر اقای تهرانی بود ....
    یه هو صدای در خونه اومد و من کلامم نصفه موند.. نوید بود که اومده بود خونه نوید داداشم بود که از من کوچیک تر بود و تو یه شرکت کار میکرد و یه شرکت خدمات اینترنتی ... تا ما را دید هم زمان که در رو کامل باز میکرد که ماشین رو بیاره تو خونه داد زد عه عه عه باز این داره پاچه خواری میکنه.. بعد هم رفت بیرون و ماشین رو آورد توی حیاط..
    وقتی رسید بهمون رو به بابا گفت ..
    نوید- این رخشت باز منو لنگ خودش گذاشت..
    بابا - چی شد باز ؟
    نوید- پنچر شد رفتم یه لاستیک جدید خریدم تا بعد کم کم اون 3 تای دیگه هم عوض کنم.
    بابا - زحمت کشیدی پسرم.. خودم رسیدگی میکنم..
    نوید-قابلی نداشت .
    رو کرد به من و گفت..
    -تو چه قدر پاچه خواری خواهر..
    -سلام نوید.. داشتم اینجا دوپینگ میکردم که تا اخر شب اونجا دوام بیارم.
    - بیا توی خونه پیشمون خودم چسب میزنم رو دهن اون دوتا..
    بعد هم با سر و صدا رفت تو و ناهید و نجمه رو صدا میزد و میگفت چسب کجاس...
    بابا خندید منم با خنده گفتم
    -این خودش چسب لازمه
    -خب .. دخترم چی میخواستی بگی
    ماجرای تانیا و پیشنهادش و حرفای اقای تهرانی و حرف های من به تانیا.بعد از تمام شدن حرفام بابا نگاهی کرد بهم. یه نگاه مبهم.. حس کردم ناراحته
    - خب نیلوفر ببین خوبه که حدت رو میدونی و فوری خودت رو گم نکردی اما..
    -اما چی بابا .... من نمیدونستم.. کمک میخواستم.. اینده ی منه درست، ولی سخته. اون خونه آرزوی خیلی هاس منم یکی مثل خیلی ها.
    دلم میخواست که بابا طرف من باشه.. دلم نمیخواست اونم به شکل قاطع بگه تهرانی نه ... که بابا ادامه داد..
    -دخترم.. حرفم نصفه موند که...
    -ببخشید بابا
    -ادامه بدم؟
    -بفرمایید...
    - اما بهتر بود به آینده ی خودت یه فرصت میدادی
    خوشحال شدم.. نمیدونم چرا ولی خودم هم 100 درصد مخالف نبودم 50 ..50 بودم.به بابا گفتم..
    - الان داشتم فکر میکردم یه خونه ی بزرگ و عالی پر از آرامش.. ولی تنها بودم.. این خ*ی*ا*ن*ت نیس بابا؟ هم به خودم هم اونا.. اونا میتونن کسی رو انتخاب کنن که اون فرد دوسون داشته باشه.. و من که میتونم کسی رو انتخاب کنم که من تنها گزینه اش هستم.. که دوسم داره که بار اوله ازدواج میکنه.؟ حس میکنم به اونا کششی ندارم..
    - نه دخترم خ*ی*ا*ن*ت نیس.. ما از آینده بی خبریم...این سرنوشته.. شاید این دوستی پیش بیاد.. به هر حال من نمیگم بگو نه یا بله میگم شانس بده هم ..شرایطت رو بگو.. کشش هم پیش میاد .. خیلی ها کششی ندارن و ازدواج میکنن ولی بعدش بی هم نمیتونن و جونشون واسه هم میره ..
    -منم داستان زیاد اینجوری خوندم ولی داستان بودن
    -داستان یه نویسنده داره که مطمئن باش اون هم خیلی فکر میکنه.. و همه اشون هم داستان نیس... ازدواج های قدیم هم اکثرا اینجوری بودن..
    -پس تفاوت ها چی؟
    -تفاوت رو که همه جا میبینی... مثل منو مامانت.. اون شلوغی دوس داره و منظم هم هست... ولی من نه..آرامش دوس دارم و شلخته ام... ولی بی هم نمیتونیم..
    دخترم حالا که میخوای بهش زنگ بزنی و شرایطت رو بگو.. .. بذار اون بهت بگه نه، نه که خودت فرصت زندگی بهتر رو از خودت بگیری و بعد حسرت بخوری..
    -بابا من حسرت نمیخورم .. فک نکن پول اون مرد..
    بابا پرید تو حرفم و گفت
    - درسته پول همه چیز نیس ولی کم چیزی هم نیس.. من تو رو میشناسم دخترم..
    بلند شد و گفت من نمیگم قبول کن یا نه.. میگم شرایطت رو بگو..
    منم بلند ش دم و دستشو گرفتم و گفتم..
    -چشم بابا..

    تانیا.
    ساعت رو نگاه کردم وااااای ساعت 9.5شده اگر 10 به بعد زنگ بزنه بابا عصبی میشه باید بهش بگم... گوشیم رو برداشتم و بهش مسیج دادم :
    نیلوفر جون قبل از 10 زنگ بزنیا...
    بعد از یه دقیقه جواب فرستاد ..
    فردا توی شرکت رو در رو باهاش صحبت میکنم.
    تو دلم دلهره افتاد .. وااای بابا عصبانی میشه مطمئن ام بد اخلاقی میکنه... فردا منم باید با بابا برم شرکت.کارهام رو انجام دادم و سریع به تخت خواب رفتم که بخوابم... طول کشید ولی بالاخره خوابم برد...
    صبح زود بیدار شدم... رفتم توی آشپزخونه بابا داشت لیوان خودش رو میذاشت توی ماشین ظرف شویی..
    -صبح بخیر بابا
    -صبح بخیر
    -بابا من امروز کاری ندارم میخوام بیام شرکتتون..
    -من دارم میرم آماده شم.
    برگشت نگاهم کرد و گفت..
    -زود آماده شو عجله دارم.
    صبحونه رو بی خیال شدم رفتم که آماده بشم.. در طول آماده شدنم همش به این فکر میکردم که امروز چی میشه.. و حتما باید قبل از نیلوفر با بابا حرف بزنم. رفتم بیرون بابا به ستون تکیه داده بود و یه دستش توی جییش بود و با اون یکی چونش رو ماساژ میداد.. میدونشتم داره فکر میکنه اخه این ژست فکر کردنش بود رفتم جلو و گفتم
    - من آماده ام
    -باشه بریم
    سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم. توی راه بهش گفتم..باید آماده میشد.. این جوری شوکه نمی شد و شدت واکنشش کمتر میشد.
    -بابا نیلوفر خانوم امروز قراره باهات صحبت کنه
    -چی؟؟!!!
    -قراره صحبت کنه
    -که چی بشه...؟ چی بگه؟
    -نمیدونم دیشب خواست زنگ بزنه که گفت نه توی شرکت باهات حرف میزنه
    -لازم نیس
    -بابا.. لازمه... ما که نمیدونیم چی میخواد بگه....فقط
    -فقط؟
    -وقتی داره صحبت میکنه بد اخلاق نشو
    عصبانی بود... داد زد
    -چرا دخالت میکنی تانیا.... دخالت نکن.. تو منو انداختی تو این درد سر.. یه لحظه نمیتونم به این ماجرا فکر نکنم.. از الان تا برسیم لطف کن و ساکت باش.
    رسیدیم شرکت از وقتی حرف هاش رو توی ماشین زد دیگه باهام حرف نزد. منم فقط دنبالش میرفتم.. توی اتاقش نشست پشت میز.. من هم نشستم پشت میز کنفرانیس واشتم فکر میکردم
    به من چه اون بهش گفت نه.. خب اختیار خودش رو داره.. من هم نظر دادم... یعنی اجازه ی نظر دادن هم ندارم ، حالا نظرم خوب یا بد.. اصلا اشتباه.. هیچکس اشتباه نمیکنه؟ از پشت میز بلند شدم رفتم سمت میز بابا.. تند و محکم بهش نگاه کردم سعی کردم توی صورتم اخم باشه

    از پشت میز بلند شدم رفتم سمت میز بابا.. تند و محکم بهش نگاه کردم سعی کردم توی صورتم اخم باشه.. از صدای پام سرش رو بالا آورد و نگاه کرد.. اون هم اخم داشت ، یعنی کلا از اول هم اخمش باز نشده بود هنوز..رفتم و از زیر دستش چند تا برگه A4 سفید کشیدم از توی جامدادی هم یه مداد نوکی برداشتم و از توی کشو هم یه پاک کن .. اوه اوه اخمش بیشتر رفته بود توی هم.. رو کردم بهش و من هم با اخم نگاهش کردم و رفتم سر جام نشستم صدای در اتاق اومد برگشتم سمت در بابا گفت بفرمایید در باز شد نیلوفر بود با کلی کاغذ.
    نیلوفر -آقای محمدیان گفته بیارم پیش شما
    برگشت که بره که یه هو منو دید لبخند زد و با سر سلام دادم اون هم سرش رو تکون داد .. رفت سمت در دستش واسه گرفتن دستگیره بالا رفت که بابا گفت؟
    - شما میخواستی با من حرف بزنی؟
    نیلوفر جا خورد.. تعجب کرده بود.. زیر چشمی بهم نگاه کرد داشتم زیر نگاهش آب میشدم.. بعد از یه مکث طولانی بابا گفت:
    اشکان -خب گوش می دم
    نیلوفر - اگه اجازه بدید آخر وقت و بدون حضور تانیا..
    در رو باز کرد که بره ولی بابا با صدای بلندی گفت :
    اشکان - نه... نمیشه تانیا باید باشه
    نیلوفر - آخر وقت
    و رفت.. اونقدر هول بود که در رو نبست.. رفتم و در رو بستم و رو کردم به بابا
    - شاید جلوی من نتونه حرفی بزنه
    - بتونه نتونه مشکل خودشه...تو باید باشی دسته گلیه که تو به آب دادی ( اونقدر بی خیال بود لحنش که شوکه شدم )
    رفتم و پشت میز نشستم ، حوصله ام سر رفته بود ،، به نقاشیم نگاه کردم هنوز پاها و ریزه کاری های اقا خرسه مونده بود.. گرم کشیدن بودم پاهاش رو کشیدم دستم رو گذاشتم رو میز چونه ام رو گذاشتم رو دستم و نگاه کردم به نقاشی...

    اشکان
    ساعت 12.30 بود کم کم باید می رفتم واسه نهار ..ولی تانیا پشت میز خوابش برده بود، زنگ زدم گفتم امروز غذا رو بیارن توی اتاقم و این که دخترم هم هست و 2 پرس بیارن.
    بعد از 10 دقیقه غذا ها رو آوردن و مشغول خوردن شدم ولی تانیا هنوز خواب بود . پیش خودم گفتم یعنی با بوی غذا هم بیدار نشد؟ این که صبحونه هم نخورد. فکر کردم شاید بیداره با من قهره..غذاش رو بردم پیشش ولی باز بیدار نشد.
    ساعت 3.30 شد که صدای در اتاقم رو زدن بخاطر اینکه تانیا خواب بود به جای داد زدن و گفتن بفرمایید رفتنم و در رو باز کردم . خانم امینی بود در رو بار گذاشتم و رفتم پشت میزم نشستم. اومد توی اتاق و نشست روی صندلی کنار میز ،به تانیا اشاره کرد و گفت خوابه؟ نگاه کردم به تانیا و گفتم آره .. ناراحت بود .سرم رو انداختم پایین و خودکار رو دستم گرفتم و گفتم : واسه خاطر شما امروز کلی باهاش دعوا کردم،
    یه هو با عجله گفت اتفاقاً منم واسه ....
    سرم رو آوردم بالا ...مکث کرد و با آرامش ادامه داد : اومدم بگم تانیا رو ناراحت نکنید ، شاید اونقدر که وظیفه ی یه پدره ، به نیاز های عاطفیش توجه ندارید که دنبال محبت یکی دیگه اس .
    به تانیا نگاه کردم و گفتم:تانیا توی شرایط بدی هست ولی نه با خاطر بی توجهی من به نیاز های عاطفیش .. تانیا بی مهری از مادر دیده مادری که حتی از مادر بودنش هم سواستفاده کرده . بعد جدایی منو مادرش حتی زنگ هم نزده .. شاید هر مرد دیگه ای از پیشنهاد تانیا خوشحال میشد ولی...
    یه هو به خودم اومدم چرا دارم اینا رو میگم برای امینی.. اصلا ربطی نداره بهش..
    -البته هیچ کدوم از اینا به شما ربطی نداره. حرفتون رو بزنید.
    -تانیا مقصر تصمیم من نیست حالا چه مثبت ...چه منفی . چرا باید با اون برخورد کنید.. چرا به خودم چیزی نگفتید.
    -اون مقصر کل این ماجراس .. اگه واسه این حرف اینجا اومدید بدونید من دلم نمیخواد کسی تو رابطه ی من و دخترم دخالت کنه حتی اگه رابطه امون تو بدترین شرایط باشه
    -من دیشب با پدرم صحبت کردم..
    -تا دیشب نگفته بودید؟
    -نه نگفتم ...
    - خب
    -از دلیل جوابم منفی ای که بهتون دادم گفتم و گفت باید با دلیل بهتون جواب میدادم از اونجایی که امروز قرار بود جواب بدم .. جوابم وابسته به یه سری شرایطه...
    -شرایط؟ چه شرایطی؟
    من می دونم آرزوی هر کسی ازدواج با فرد موفقی مثل شما س ولی من و شما یه سری فرق ها داریم که باید بهشون توجه کرد.. زندگی من پره از آشوب و هیجان و نا آرامی..
    ساکت شد.. دست به سینه به پشتی صندلی تکیه دادم تا به ادامه ی حرفاش گوش بدم
    -نمیگم ناراضی ام ولی اون آرامش دل خواهم نیست توی زندگیم در اون حد نا آرامم تو خونه که سر کار بودن رو خیلی بیشتر دوس دارم ..... از وقتی این پیشنهاد پیش اومده مدام خودم رو تو خونه ی اروم میبینم ولی تنها ... نه شما هستی نه تانیا... راستش ترسیدم نکنه من فقط به خاطر ارامش خودم بخوام ازدواج کنم.. یا اینکه شاید بخاطر شرایط مادی شما باشه.. اینجوری این خ*ی*ا*ن*ت محسوب میشد از نظر خودم به شما و تانیا.. شاید این فکرا به خاطر تفاوت شرایط زندگی بود یا چیز هایی که میدونم تو خونه ی شما هست که عمرا اگه تو خونه ی ما باشه.. خدا میدونه من قصدم بد نیس.. واسه همین گفتم نه چون مثل هم نیستیم .. البته این تمام شرایط نیس.. شاید شما هم مثل من بخوای شریک زندگیت دوست داشته باشه ..

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 392
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,232
  • بازدید ماه : 14,190
  • بازدید سال : 141,293
  • بازدید کلی : 11,638,433