close
مجتمع فنی تهران
رمان تولد یک احساس قسمت دوم
loading...

رمان فا

    در اصل جواب منفی من به خاطر شما بود .چون حق شماس که یکی در حد خودتون رو انتخاب کنید... نمیدونم شاید ندونید.. پدر من یه قصابه دو تا خواهر و یه داداش و یه مادر شیطون دارم.. کلی شاد هستن و آرامششون رو توی شادی و سر و صدا پیدا میکنن . ولی من نه.. شای چون بزرگترم و زمان بیشتری تنهه…

رمان تولد یک احساس قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 322 دوشنبه 08 آذر 1395 : 14:38 نظرات ()


    در اصل جواب منفی من به خاطر شما بود .چون حق شماس که یکی در حد خودتون رو انتخاب کنید... نمیدونم شاید ندونید.. پدر من یه قصابه دو تا خواهر و یه داداش و یه مادر شیطون دارم.. کلی شاد هستن و آرامششون رو توی شادی و سر و صدا پیدا میکنن . ولی من نه.. شای چون بزرگترم و زمان بیشتری تنهه بودم ولی مثل اونا نیستم.. واسه همین سخته واسم مخصوصا که اتاق خصوصی ای ندارم و منو دوتا خواهرم تو یه اتاقیم.. خیلی ها با خواهراشون تو یه اتاق هستن ولی من با فضا و روحیاتشون جور نیستم زندگی توی خونه ی شما یه آینده ی متفاوت پیش روم میذاره ولی جواب من ...
    در اصل من جواب منفی ای که دادم از طرف شما بود.. نمیخوام خودمو کوچیک بدونی یا کم نشون بدم ولی حقایق رو نمیشه کتمان کرد ................



    رو کردم بهش و گفتم ..
    -یعنی جواب منفی شما به خاطر سطح زندگی هامون بود؟
    -تقریبا
    -خب این به گذشته مربوطه و نمیشه تغییرش داد ولی آینده رو خودمون میسازیم.. من فکر میکنم شما میترسی... از اینکه در آینده من گذشته ات رو یاد آوریت کنم.... درسته؟
    -این هم هست..
    -خب به هر حال من از شما کامل باخبر بودم از گذشته و شغل پدرتون و در آمدتون .
    -ولی نمیدونستید جواب مثبت من به خاطر فرار از اون شرایطه..
    -اتفاقا واسه منی که فقط به خاطر دخترم میخوام ازدواج کنم شرایط خوبی بود.. شرایط من و تو با هم جور بود تو به دلیلی ازدواج میکردی و من هم به دلیلی
    - یعنی شما مخالفتی ندارید با این موضوع؟
    -نه
    -خب یعنی با این شرایط منو قبول میکنی ؟
    -قبول میکردم ... ولی شما جوابت رو دادی ... من هم جوابتون رو قبول کردم.
    یه لحظه تعجب کرد و مات توی چشمام زل زد. یه هو بلند شد و گفت :
    -پس بیشتر مزاحمتون نمیشم
    -به سلامت
    از در رفت بیرون یه هو صدای تانیا اومد.
    -تو که گفتی با شرایطش مشکلی نداری...؟
    -تو کی بیدار شدی؟
    بلند شد و اومد سمتم و پشت میز ایستاد.
    -بابا تو چرا گفتی تو که جوابت منفی بود؟ اون که شرایطش رو گفت اون فکر نمیکرد که از چیزی با خبر باشی.. فک میکرد اگه بفهمی جا میزنی واسه همین گفت ..
    -بسه خودم میدونم..
    -چرا گفتی بابا؟
    -نمیدونم شاید عصبانی بودم از دیروز...
    -بابا تو کینه داری؟
    -بسه تانیا.. غذات رو بردار برو تو ماشین.

    رفتیم خونه . تا شب موقع خواب تمان فکرم شده بود حرفای امینی. شاید آرامشی که میخواد واسه تانیا هم خوب باشه.... شاید فکر کرده من قبول نمیکنم.. .. شاید از وضع زندگیشون خجالت می کشید .. شاید بهترین فردی که شرایطم رو قبول میکنه و میفهمه چی میگم امینی باشه .
    رفتم توی اتاق تانیا تا شماره ی امینی رو ازش بگیرم ولی پشت در ماتم برد صدای گریه ی تانیا بود.. دخترم گریه میکرد.. چند دقیقه ایستادم توی دلم آشوب بود . دخترم ... امید زندگیم گریه میکرد.. زندگیم رو خودم با ه *و*س خرابش کردم... از وقتی یادم میاد پدر بودم ..... تقصیر تانیا چی بود. میتونست شاد باشه و آروم... برگشتم دیگه دلم نمیخواست اونجا باشم برگشتم تو اتاقم روی تخت نشستم و به تانیا مسیج دادم :
    فردا با من بیا شرکت میخوام یه نیلوفر شرایطم رو بگم اگر قبول کرد من هم حرفی ندارم ...
    بعد از یه دقیقه در اتاقم به صدا در اومد.. و یه هو در اتاقم باز شد.. لباش میخندید ولی چشماش اشک آلود بود.. اومد پیشم ایستاد و گفت:
    -بابا این اس ام اسی که فرستاد ی
    -آره دخترم این کار رو انجام میدم.
    آروم کنارم نشست بغلم کرد رو کردم بهش و گفتم:
    -نبینمت گریوون.. نی نی شدی؟ از اونا که چیزی که میخوان به دست نیارن گریه میکنن؟
    -آره من از همون نی نی هام... (خندید )من میرم بخوابم ولی فردا شرکت بیا نیستم..
    -چرا تو که عشق شرکت اومدن بودی.
    -عه چیزه... من.. اها من فردا با سارا میرم کوه.
    -کوه؟ تنها؟
    -نه نه مامانش هم هست
    -باشه برو
    -شب بخیر خوابای نیلوفری ببینی
    -شب بخیر شیطون
    از اتاق رفت بیرون متوجه شدم داره دروغ میگه ولی چرا شو نمیدونستم.
 
    صبح شد .. توی شرکت امروز غوغا بود.. دو تا جلسه مهم داشتیم من و آقای محمدیان توی اتاق کنفرانس منتظر بودیم.
    خانم امینی و خانم رستمی (منشی خودم ) و آقا کاظم ( آبدارچی ) مدام در حال رفت و آمد بودن تا اوضاع رو مرتب کنن و سالن رو آماده ی جلسه کنن .. قرار بود با 2 تا پیمان کار مختلف جلسه بذاریم تا راجب به پروژه هایی هم کاری و مشورت کنیم.
    جلسه اول تمام شد و پیمانکار اول رفت قرار شد یک ساعتی استراحت کنیم و بعد برای جلسه ی دوم آماده شیم.
    امینی اومد توی سالن من و محمدیان در حال حرف زدن بودیم یه هو محمدیان با لحن عصبی گفت پس کو کاغذ و خودکارا ؟ امینی که داشت میز رو تمیز میکرد دست از کار کشید و با لبخند گفت اول وسایل پذیرایی رو می چینیم که کاغذا کثیف نشن .... محمدیان لبخندی زد و گفت پس یادتون نره... امینی یه لحظه به من نگاه کرد و سرش رو تکون داد .. من هم سرم رو تکون دادم ... سریع میز رو تمیز کرد و داشت می رفت بیرون که آقا کاظم با عجله اومد تو و بهش چیزی گفت .. امینی هم یکی زد رو پیشونیش و از در رفت بیرون.. آقا کاظم اومد و آب معدنی های کوچک رو از باکس در آورد و یکی یکی گذاشت روی میر و رفت.
    محمدیان سرش توی گوشیش بود، من هم خسته بودم و نیاز به استراحت داشتم رو کردم بهش و گفتم می رو توی اتاقم... از در رفتم بیرون .. رفتم سمت اتاقم ، خانم رستمی رو دیدم که روی میزش خم شده و سرش رو گذاشته روی دستش تا صدای کفشم رو شنید سرش بلند کرد ... هول شده بود:
    اا... سلام تهرانی.. نه .. یعنی اقای تهرانی. خسته بودم ببخشید، از صبح داشتم کار میکردم توی جلسه هم یه ریز گزارش می نوشتم....
    -راحت باش..
    رفتم توی اتاق بعد از نیم ساعت رفتم بیرون رستمی هنوز داشت استراحت می کرد. زدم روی میز و گفتم 10 دقیقه ی دیگه جلسه شروع میشه یادت نره، اون هم ایستاد و گفت.. بله بله.. الان میام
    رفتم توی سالن کنفرانس همه چیز مرتب بود. صندلی ها ، گل ها، سالن ... جلوی هر صندلی برای هر نفر مقداری میوه ، شیرینی ، بطری آب کوچک ، لیوان یکبار مصرف و کاغد و خودکار هایی با ارم شرکت بود.
    سری چرخاندم ولی خبری از محمدیان نبود .. در همین حین امینی اومد توی سالن . رو کردم بهش و گفتم :
    -مهندس محمدیان کجا هستن؟
    -رفتن برای استراحت
    -شما استراحت نکردی؟
    -نه .. آقا کاظم دست تنها بود کمکش کردم
    -خوبه... خسته نباشی
    -مرسی
    رفت و از روی میز جلوی کاناپه لیوان های چای رو برداشت و رفت بیرون.. از قیافش معلوم بود خسته اس
    محمدیان و پیمانکار ها با هم وارو سالن شدن بعد هم رستمی و امینی اومدن برای گزارش نویسی..من و محمدیان چون شریک بودیم توی شرکت هر کدام جداگانه گزارش می خواستیم....
 
    نیلوفر.
    وااای خدا تا کی می خوان حرف بزنن. من دارم دیگه تحلیل می رم. ضعفی توی دلم حس می کردم . از وقتی بیدار شدم فقط آب و یه لیوان چای خوردم . دیگخ نمی تونم تحمل کنم.
    با صدایی به خودم اومدم . آقای تهرانی بود که ختم جلسه رو اعلام کرد. بعد از اعلام ختم جلسه همه بلند شدن با هم دست دادند و گفتند و خندیدند آقا کاظم دوباره اومد تا چای تعارف کند.
    محمدیان با یک نفر روی کاناپه نشسته بود و حرف میزد، تهرانی هم ایستاده بود و با دو نفر حرف می زد . نگاهش کردم ، وااای چه خوشتیپه . ابن با این تیپش دست روی هر دختری بذاره طرف زود قبول می کنه اون وقت من دست دست کردم. کاش از همون اول ماجرا رو می گفتم.
    خیلی خسته بودم توان تکون خوردن نداشتم ولی نمیشد باید می رفتم مخصوصا حالا که الهه (رستمی) داشت می رفت ، بلند شدم .... با دوست به میز تیکه دادم. بعد از کمی مکث به طرف در رفتم نمی دونم اون دو قدم راه چرا این قد ناهموار و طولانی شده؟
    دستگیره در رو گرفتم و در رو باز کردم.. دوست داشتم همونجا بشینم.. رفتم بیرون .
    آقا کاظم سینی به دست منتظر بود مهان ها بیرون برن تا ظرف ها رو جمع کنه و سالن رو تمیز کنه.
    -آقا کاظم من می رم تو اتاقم بعد میام کمکتون
    -حالت خوبه؟!!؟ رنگت زرد شده
    -آره چیزی نیس یکم خسته ام
    -دستت درد نکنه اگه نبودی من از پا می افتادم.
    به روش لبخند زدم و راه افتادم که الهه رو پشت میزم دیدم
    -عه اینجایی؟
    -آره اتاق تو نزدیکتر بود.
    -باشه راحت باش
    -.....
    - الهه راستی گزارش های جلسه ی اول منو آوردی؟
    -گزارش؟
    -آره که گفتی یه جا زو حواست نبوده جا موندی.خواستی از گزارش من بنویسی
    -آهااا... تو اتاقمه
 
    -نوشتی؟؟؟!
    -نه خسته بودم.
    -آخه محمدیان امشب می خواد گزارش ها رو ببره خونه بخونشون.
    -نیلوفر من حال ندارم... روی میزم پیداشون میکنی. جفت گزارش ها رو بیار.
    -من برم؟ ( با تعجب )
    - آره . آخه من خستم و کفشام خیلی پام رو میزنن. پاهام دیگه جون ندارن.
    یه نگاه به پشت میزم و کفشای الهه کردم . کفشاش رو در آورده بود.
    -اینا چیه؟؟ مگه مهمونی بود
    -واای نگو نیلوفر خودمم پشیمونم
    -باشه خودم میرم
    پشت میز الهه بودم . گزارش ها رو پیدا کردم خواستم برم بیرون که در با شدت باز شد . آقای تهرانی بود، از قیافش معلوم بود خیلی عصبی و ناراحته تا من رو دید به حالت عصبی و با صدای بلند گفت :
    -اینجا چه کار میکنی؟؟ اینا چیه داری میبری؟؟
    -ای..ای.. اینا؟؟ گزارش ها س
    گزارش ها رو از دستم کشید بیرون و برگشون زد و یه نگاه عصبی به من کرد و گفت :
    -خانم رستمی کو؟
    -توی اتاق منه
    -بهش بگو فوری بیاد و گزارش های جلسه دوم خودتون هم بهش بدید بیاره
    -چرا؟ گزارش های من برای آقای محمدیانه... قراره ببرنشون خونه
    -یعنی من دلیل کارا و تصمیم هام هم باید بهت بگم؟ شما بدون سوال باید بگی چشم، حالا هم کاری که گفتم رو انجام بده.
    یه نگاه به گزادش ها کرد و گفت :
    -گزارش دوم رستمی کوش ؟
    -من نمیدونم آقای ...
    -این گزارش ها رو کجا میبردی؟
    -برای خانم رستمی.
    - برای خانم رستمی یا آقای محمدیان ؟
    -خانم رستمی
    -بسه. دروغ نگو. من که میدونم محمدیان فرستادت .
    از این همه تحکم و خشم که تو صورتش بود و لحن عصبیش داشت اشکم در می آمد . رفتم بیرون و بدو رفتم سمت اتاقم.

    الهه ایستاده بود و رنگ به صورت نداشت، کفشاش پاش نبود.. کفشاش رو برداشت و اومد سمتم و گفت :
    -وااای محمدیان اومد، خیلی عصبانی بود . وقتی دید نیستی کلی شاکی شد.. بهش گفتم اونجایی، گفت اومدی بری تو اتاقش
    -فکر میکردم مثل تهرانی داد و بیداد میکنه.. نکنه باهات دعوا کنه..
    - نه بابا محمدیان زیاد عصبی نیست. بر عکس رییس تو کلی باهام دعوا کرد. حالا هم گفت بهت بگم بری اونجا و گزارش ای جلسه ی دوم امروز من و خودت رو ببری.
    -وااای ، اون خیلی داغونه. غلط نکنم دعواشون شده
    -آره، منم همین حدس رو میزنم
    -باشه پس گزارشت رو بده
    -من جز به آقای محمدیان گزارشم رو به کسی نمیدم . گزارش اول روخودش ازم گرفت ولی این یکی رو نه
    -وااای گزارش من چی شد؟
    -اون هم دست اونه.
    -اگه ببینه گزارشم ناقصه می کشم.
    -من میرم تو اتاق محمدیان
    -منم می رم. پدرم در اومده اس می دونم.
    رفتم توی اتاق
    -سلام. با من کار راشتید
    -سلام . خانم امینی واسه شب گزارشاتون کامله که ببرم خونه؟
    -بله کامله.
    -به خانم رستمی هم بگید گزارش های اون هم لازمه..اونا هم بگیر ازش.
    یه هو در به شدت باز شد و آقای تهرانی اومد تو و رو به روی من با عصبانیت گفت:
    -چرا گزارشت رو ندادی به رستمی.
    -چون من برای آقای محمدیان گزارش می نویسم
    محمدیان :
    -خانم امینی گزارشتون رو بهش بدید . تا آخر وقت اداری، به خانم رستمی هم برای گزارش ها شون بگید
    -چشم
    -بفرمایید کاری ندارم دیگه .
    از اتاق رییس رفتم بیرون . یک دقیقه بعد آقای تهرانی اومد بیرون و گفت
    -گزارش ها رو سریع بیار اتاقم
    و از اتاقم رفت بیرون ...
    رفتم توی اون بخش که گزارش رو بدن به تهرانی ، الهه داشت گریه می کرد.. گویا تهرانی از اینکه گزارشش کامل نبوده عصبانی بود.
    در زدم و رفتم تو.. داشت با تلفن حرف میزد.
    تهرانی:
    بس کن تانیا .. گفتم امروز میگم، هنوز وقتش نشده.. چه قدر عجولی
    -....
    -باشه آرومم
    -.....
    -بااااشه.. خدافظ
    گوشیش رو کوبید رو میز و نگاهم کرد.
    -شما چرا اینجایی
    -خودتون گفتید گزارش بیارم.
    -بذار رو میز و برو بیرون..
    ..
    رفتم توی اتاقم.. سرم درد میکرد.. گیج میرفت.. سنگین بود.. وااای کی 4 میشه .. نیم ساعت به 4 بود که محمدیان زنگ زد.
    -بله بفرمایید
    -برو گزارش ها رو بگیر.. مطمئن شو توی گزارش ها دست کاری نشده.
    -چشم
    یه نگاه توی شیشه میز کردم و مقنعه ام رو صاف کردم و رفتم..
    الهه رو دیدم چشماش قرمز یود.منو که دید خندید .
    -چی شده که میخندی؟
    - چشمای تو هم که قرمزه
    -وای نگو سر درد بدی دارم ... اومدم گزارش ها رو ببرم
    -واای اسم گزارش رو پیش من نیار.. گند بزنه به هرچی گزارشه... مرتیکه واسه دو خط اشکم رو در آورده.. برو تو اتاقشه... همیشه هم عصبانیه .
    در زدم و رفتم تو.. آروم بود انگار دیگه عصبی نبود. فقط داشت چیزی رو تند تند می نوشت . وقتی به میزش رسیدم با اشاره ی دست چپ بهم فهموند که بشینم.
    نشستم.. هنوز داشت می نوشت تند و تند .. بعد از کمی سکوت گفتم:
    - اومده بودم تا گزارش ها رو...
    نذاشت حرفم تمام شه که دست چپش رو جلوی صورتم گرفت به این معنی که صبر کن.
    بعد از کمی گزارش ها رو داد و گفت
    -امروز می رسونمت خونه اتون.باهات کاری دارم .
    -آخه زحمت میشه.. نه مرسی خودم میرم.
    -میگم کار دارم باهات .. تعارف که نمیکنم ..
    -آخه من جایی هم کار دارم.
    -می رسونمت.
    -باشه
    رفتم و گزارش ها رو به محمدیان دادم.
    وسایلم رو جمع کردم و رفتم توی پارکینگ.. تهرانی توی ماشین منتظرم بود. درسرنشین عقب رو باز کردم و نشستم.
    -سلام .
    -چند بار سلام میکنی ؟
    -چیزه... آخه.. یعنی می خواستم
    -میدونم میخواستی اعلام حضور کنی.
    -....
    -کجا میخواید برید ؟
    -خونه
    برگشت و با تعجب نگاهم کرد...
    -کجا قبل از خونه میخواستید برید.؟
    -آها.. داروخونه.. همون نزدیک خونه امون هست.
    راه افتاد من بیرون رو نگاه می کردم و تهرانی رانندگی می کرد... جدیدا قاطی کرده بود یه بار مخاطب مفرد بودم براش یه بار مخاطب جمع..
 
    اشکان .
    خب باید حرفم رو بهش بزنم . خواستم چیزی بگم..از آینه نگاهش کردم و دیدم چشماش بسته اس.
    شاید از خستگی خوابش برده. منم چیزی نگفتم.
    رسیدیم به دارو خانه ایستادم که دیدم چشماش رو باز کرده یه نگاه به اطراف انداخت که من بهش گفتم رسیدیم به داروخانه. پیاده شد و رفت به سمت دارو خانه
    وقتی برگشت توی ماشین یه پلاستیک دستش بود که توش چند برگه قرص های رنگا رنگ بود.
    تو آینه نگاهش کردم و گفتم :
    - خدا بد نده !
    -خدا که بد نمیده. یکم سر درد دارم واسه اون خریدم.
    -این همه..
    -آره گاهی نیاز به قرص های قوی تری دارم گاهی سبک تر..
    کمی سکوت کردیم..
    -خب واسه این قرار شد برسونمتون که چیزی بهتون بگم.
    -بله. خواهش میکنم.. بفرمایید.
    -راستش چه جوری بگم، من واسه ازدواجم یه سری شرایط دارم
    ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم و شروع کردم به گفتن شرایط و امینی با دقت گوش می کرد ولی چیزی نمی گفت.
    -خب شرایط من خاصه. قبلا ازدواج کردم و الان هم یه بچه دارم و اصلا قصد ازدواج و حوصله ی دردسراش رو ندارم.. الان هم به خاطر تانیا دارم این کار رو میکنم.. پس مهر و محبتی از من نخواهید دید.. اتاقمون جداس.. خرجی خونه با منه.. شما وظیفه ات اینکه که پیش تانیا باشی..پس سر کار نمیری...اولویت اولت تانیاس.. مثلا اگه تشنه بودی و لیوان آب به دست ... لیوان رو کنار میذاری و به تانیا می رسی..این شرایطم بود که با توجه به حرف ها و شرایط شما یر به یر میشیم .. منم اسباب آرامشتون رو فراهم میکنم.
    رسیده بودیم در خونه ی امینی.
    رو کردم به امینی و گفتم :
    این بار لطفا سریع جواب ندید ، یکم فکر کنید.
    ازماشین پیاده شد و از پنجره ی شاگرد صدام زد :
    -آقای تهرانی ممنون از لطفتون چشم من جواب رو به تانیا مسیج میدم .
    -چرا تانیا؟
    -خب اخه شماره ی شما رو..
    -از تانیا شمارت رو میگیرم بهت پیام میدم.
    -باشه.
    -نه یه لحظه صبر کن.
    توی جیبم گشتم و پیداش کردم.. کارت شرکت بود.. شماره ی همراهم رو پشتش نوشتم و دادم بهش..
    -به خودم مسیج بده.
    حرکت کردم و توی راه تمام فکرم به کارم و حرفام بود... رسیدم خونه یه راست رفتم توی اتاقم که لباسم رو عوض کنم صدای اس ام اس اومد . مسیج رو باز کردم
    مسیج: قبول میکنم. نیلوفر
    گوشی به دست خودم رو روی تخت انداختم.. حسم رو نمیتونم تعریف کنم هم خوشحال بودم هم فرقی به حالم نداشت ولی راضی بودم... دوباره مسیجش رو خوندم و خطاب به نیلوفر گفتم باز که عجله کردی.

    نیلوفر.

    وقتی رسیدم خونه هیجان داشتم قلبم تند تند میزد.. بدو رفتم پیش بابا و ماجرا رو بهش گفتم ولی ناراحت شد..
    - تو واسه آرامش داری زندگیتو تباه میکنی.میدونی زن و شوهر بینشون محبت نباشه یعنی چی.. علاقه پیش نمیاد.. یعنی جهنم.
    -بابا .. پیش میاد.. اینو گفته که فوری ازش طلب عشق نکنم.. یا چه میدونم... اصلا این همه آدم بی عشق شرو کردن حالا بی هم میمیرن مگه نیستن.
    -آره زیادن... ولی هیچ کدومشون با این شرط ازدواج نکردن.
    سرم درد گرفته بود.. فک نمیکردم بابا ناراضی باشه.. بالاخره بابا راضی شد که خودم تصمیم بگیرم.. فک کنم متوجه هم شد که بی میل به این ازدواج نیستم چون هی میگفت تو تهرانی رو دوست داری ....منم هی میگفتم نه واسه تجربه میخوام ازدواج کنم واسه آرامش .. خلاصه کلی بهانه تراشیدم ولی قبول کرد.
    صدای در اومد.. واای خدا این دوقلو ها باز دارن دعوا میکنن و جیغ میزنن ، من دیگه تحمل ندارم گوشی رو در آوردم و کارت شرکت رو گرفتم دستم شماره ی تهرانی رو وارد کردم شماره رو سیو کردم بعد هم متن مسیج رو نوشتم:
    قبول میکنم . امینی
    اما پشیمون شدم دیگه من نباید امینی باشم پس تصحیحش کردم:
    قبول میکنم. نیلوفر
    و برای تهرانی فرستادم.. بعد از فرستادنش به شک افتادم.. یعنی درست بود یا نه.. کاش یکم صبر میکردم مثلا فردا میگفتم بهش..
    اگه واقعا علاقه و عشق پیش نیاد چی؟ البته من میتونم عاشق یکی مثل تهرانی شم. درسته اخلاقش یکم تنده.. ولی هم مغروره که من دوس دارم هم ظاهرش خوبه.. یعنی خیلی خوبه که باز من دوس دارم.. همین الان هم بی میل نیستم تو این چند وقت که بهش فک کردم متوجه شدم که مثل قدیم نیستم و با دیدنش حسم عوض میشه .
    تانیا .
    قراره امشب بریم خواستگاری نیلوفر ..رفتم از توی کمد بابا براش کت و شلوار سرمه ای رو در آوردم و با یه پیرهن سفید ست کردم و آماده کردم و گذاشتم روی تختش در حموم رو زدم و به بابا گفتم :
    -باااباااااا
    -چیه؟
    -چه کار میکنی یه ساعته اون تو هستی دیر شد که.
    -الان میام
    -لباساتون رو آماده کدم روی تخت گذاشتم.
    -باشه. دستت درد نکنه
    -زود آماده شی هاااا دیر شده ساعت 7 شده.
    اوووکی.
    از اتاقش رفتم بیرون.. وااای ساعت 6:50 بود ساعت 8 قرار بود اونجا باشیم داره دیر میشه.
    صدای در حمام اتاق بابا اومد.. مشخص بود از حمام اومده بیرون در اتاقش رو باز نکردم.. فقط از پشت در داد زدم.. بابا عجله کن گل و شیرینی هم مونده.
    پریدم توی اتاقم.. خب یه آرایش که چه عرض کنم یه برق لب زدم و یه ریمل.. هم اینکه وقت نبود.. هم خب من کوچیکم هنوز پس رفتم سر مانتوهام. یه مانتوی شیری ساده.. یه شلوار قهوای و روسری ساتن قهوایم رو انتخاب کردم و پوشیدم.. آماده شدنم زیاد طول نکشید در حد 5 دقیقه از اتاق اومدم بیرون که بابا رو دیدم که داشت دکمه های نقره ایه ست سر آستین کتش رو می بست.
    -به به شادوماد.. کی این همه خوشتیپت کرده
    -دختر شیطونم
    -دخترتو موش بخوره
    -بدو بدو بریم که دیره
    رفتیم و سوار ماشین شدیم سر راه شیرینی و گل هم گرفتیم یه سبد گل با گل های رز آبی و سفید سفارش دادیم که به زیبایی تزیین شده بود. بعد از اون هم رفتیم دنبال ماما جون و بابا جون که تا خونه ی نیلوفر اینا غر زدن و شکایت کردن که ما بی معرفتیم و سراغی نمیگیریم ازشون . البته ماما جون خوشحال بود که بابا داره یه زن ایرانی میگیره یه زن عقدی.
    رسیدیم به خونه ی نیلوفر .. وقتی با مامانش سلام احوال پرسی میکردم متوجه شدم که فکر کرده من خواهر بابام هستم..ولی وقتی فهمید دخترشم هنگ کرد .. ولی بابای نیلوفر انگار می دونست و رو به من گفت ، به به تانیا خانم ماشالله چه دختر زیبا و خانمی هستی شما.. خجالت کشیدم و سرم رو انداختم پایین و سلام کردم نمیدونستم ادامه اش چیزی بگم یا نه آخه بابا گفته بود حق ندارم حرفی بزنم و به این شرط منو آورده بودن. وقتی بحث مهریه شد بابا گفت هر چیزی که آقای امینی گفتن ، آقای امینی هم گفتن هر چیزی که خود نیلوفر مد نظرش هست. نیلوفر هم یه تشکر از پدر من و پدر خودش کرد و رو به بابا گفت 14 سکه .
    که بابا تعجب کرد و ساکت بود ... سکوت از تعجب بود ولی همه از رضایت برداشت کردن.. گرچه مادر نیلوفر ناراضی بود و پدرم به احترام مادرش 100 سکه اضافه کرد و قرار شد توی یه هفته عقد کنن و منم خیلی خوشحال شدم. قرار شد جهیزیه ای نیارن فقط خرید های قبل از عقد رو انجام بدن.
    رفتیم خونه و من کل شب رو از خوشحالی دور بابام میگشتم و میبوسیدمش.
    ...

    امروز صبح قرار شد نیلوفر بیاد که بریم خرید ولی بابا باز بد اخلاق بود ... هر کاری کردم راضی نشد.. گفت من چیزی نیاز ندارم.. خودت و نیلوفر برید هر چی میخواید بخرید.
    -نیلوفر جون؟
    -جونم تانیا.؟
    -بابام گفته نمیاد واسه خرید.
    -چرا؟
    -گفت چیزی نیاز نداره ما بریم هرچی خواستیم بخریم.
    -باشه مهم نیس.
    -نیلوفر جون ناراحت شدیا..
    -نه گفتم گه مهم نیس
    -وقتی بگذره متوجه میشی بابام چه قد مهربونه.. جونش هم میده واسه کسی که دوسش داره.
    -منو که دوس نداره
    -بعدنا.. نه الان..
    -بعدنا رو بعدا مشخص میکنه نه الان
    -تو دوس داری بابام دوست داشته باشه
    -کیه که دوس نداره شوهرش دوسش داشته باشه.
    -پس خودتم باید تلاش کنی.
    -چه تلاشی..
    -از روش های زنانه.. عشوه و ناز و این چیزا دیگه..
    -زیاد اهل این کارا نیستم .
    -خب اهلش شو..
    نگاهم کرد و خندید..
    -نیلوفر جون خجالت رو بذار کنار..
    -بحث خجالت نیس.. تو نمیخواد به این چیزا فکر کنی خودم درستش میکنم.فکر خرید باشیم بهتره.
    -باشه
    اول رفتیم واسه لباس عقد من هرچی گفتم لباس مجلسی نیلوفر گفت نه مانتو راحتره وقتی جشن و عروسی ای در کار نیس.. خب راست هم میگفت. بابا گفته بود من دیگه حوصله و وقتش رو ندارم.. یه عقد بعدش هم میریم سر خونه زندگی .. به جاش پول یه عقد و عروسی مفصل رو به نیلوفر میده..
    نیلوفر یه مانتو شلوار شیک شیری رنگ که روی کمرش کلی منجق دوزی شده بود گرفت با یه روسری ساتن سفید با طرح های نسکافه ای.. کفش و کیف ست سفید.
    بعدش هم خرید لوازم آرایش رفتیم که نیلوفر فقط یه ریمل خرید با یه کیف لوازم آرایش.. هر چه اصرار کردم گفت نه تازه خرید کردم کلی دارم.. دیگه رفتیم سراغ خرید لباس خواب البته به اصرار من.. چون از نظر نیلوفر نیاز نبود .. واسه بابا یه لباس خواب سورمه ای خرید واسه خودش هم یه لباس خواب سفید و یکی هم سورمه ای.. که هر دو یه مدل بودن یه لباس کوتاه از جنس ساتن که یه روپوش بلند هم رنگش که روی روپوش طرح های سنتی کار شده بود..
    -تانیا جون به بابا زنگ نمیزنی بیاد واسه خرید حلقه.
    -نه واسه حلقه قراره فردا با هم برید.. فعلا خرید ها مونو کامل کنیم.
    -قرار رو با من باید بذاره یا تو.... دیگه چی باید بخرم؟
    -خب لباس خونگی . و یکم وسایل بهداشتی مثل شامپو و صابون و حوله و این چیزا دیگه.. فقط ترو خدا نگو دارم که میکشمت.. باید نو باشه متوجه که هستی.. نو عروسی .
    -باشه بابا حالا کی خواست بگه دارم
    خندیدیم و بقیه رو هم خریدیم..

    نیلوفر.
    واای دیگه نا ندارم بسه دیگه.
    -تانیا کافیه دیگه.
    -اره به خدا مردم
    -باشه پس بریم خونه.
    تانیا رو رسوندم و خودمم رفتم خونه.. خیلی خسته بودم تازه دوقلو ها و مامان اومده بودن تو اتاق و خریدام رو نگاه میکردن و جیغ میکشیدن.. منم خسته بودم و رفتم روی مبل خوابیدم.
    صبح با صدای موبایل بیدار شدم اشکان بود و قرار حلقه خریدن رو گذاشت برای عصر.. چون اون شرکت کار داشت.. منم که دیگه قرار نبود کار کنم و خونه نشین شده بودم.
    ساعت 4 بود مطمئن بودم دیگه از شرکت اومده بیرون تا کاراش رو انجام بده و بیاد میشه 5 یا 6 .. حالم عوض شده بود منتظرش بودم حسم خوب بود ..
    خیلی عصبانی ام ساعت شده 7.5 ولی خبری ازش نیس.. این چشه دیگه چرا نیومد..گوشی رو در آوردم و زنگ زدم.
    یه بوق.. دو بوق.. ای ول
    -الو بفرمایید
    دلم میخواست بزنم تو سرش حیف پیشم نبود کوفت و الو بفرمایید.. اصلا این چرا صداش دو رگه اس
    -الو نیلوفر خانوم کاری داشتی شما؟
    -خواب بودی؟
    -با اجازتون.
    -مگه نمیخواستیم بریم خرید.
    -فردا.
    -فردا چیه.. امشب باید خرید میکردیم من فردا رو میخواستم با خانوادم باشم فقط.. تازه صبحش هم که آزمایش داریم
    -نشد خسته بودم.
    -یعنی چی خسته بودم خسته باشی باید ...
    -باید ی در کار نیس..
    -اونوقت چرا به من نگفتی که حد اقل 3 ساعت با لباس بیرون، آماده منتظر شما نباشم.
    با یه حال خنده دار و لوس گفت:
    -تو چه قدر غر میزنی بچه.
    -بچه چیه.. چته .. چرا اینجوری حرف میزنی. خوابی یا مستی.
    چیزی نگفت.. سکوتش یکم طولانی شد
    -الو اشکان آقا.. هستی؟
    -نه مستم.. با آدم مست هم نمیشه رفت خرید.. خیلی دلت میخواد حلقه؟ خودت برو بخر.
    -یعنی چی خودت برو بخر..
    -یعنی همین که شنیدی.
    خسته شده بودم خیلی بی منطق بود.. چیزی دیگه نگفتم فقط سرم رو انداختم پایین و دستم رو روی پیشونیم گذاشته بودم.. بعد کمی سکوت صداش رو شنیدم:
    -لباس هات رو عوض نکن دارم میام.
    بدون خداحافظی قطع کرد..
    بعد نیم ساعت اومد دنبالم توی ماشین بدون حرف و ساکت نشسته بودیم.. توی پاساژ هم همین طور فقط موقع انتخاب حلقه یا نظر خواستن در حد چند کلمه.. خلاصه خرید کردیم و توی راه برگشت تانیا بهش زنگ زد و با اون هم حسابی دعوا کرد.. کلا آدم عصبی ای بود نمیدونم چه جور قراره کنارش آروم شم.. منو رسوند و فوری رفت حتی صبر نکرد من کلید خونه رو در بیارم تا در ماشین رو بستم گازش رو گرفت و رفت ..
    رفتم توی خونه و دوباره همون ماجرای دیشب حلقه ها رو نشون دادم به بقیه بقیه هم جیغ و هورا.. فقط این بار زود تمام شد.. رفتم روی تخت دراز کشیدم که صدای مسیج اومد.. از طرف اشکان بود مسیج رو باز کردم :
    -ساعت 6 صبح آماده باش.
    منم بهش پیام دادم :
    -اوکی ولی اگه جنابعالی خوابت نبره ..
    فرستادمش.. سریع جواب اومد
    -.
    این چیه.. فقط یه نقطه یعنی چی؟

    یه هو از خواب پریدم متوجه نجمه شدم که داره هی تکونم میده...
    -چیه؟ چی شده نجمه.؟
    -کوفت بگیری با این زنگ موبایلت.. کشتمون شوهر جونت.. خفه کرد خودشو. نمیخوای جواب بدی گوشیتو سایلنت کن.
    -چی میگی تو؟ ساعت چنده؟
    -6.5 .. اه من واسه 7 ساعت گذاشته بودم ولی شوهرت از 5.5 داره زنگ میزنه
    -برووو جدی 6.5 ه؟ آزمایش داشتیم؟
    -آزمایش ساعت 5.5 صبح؟
    -نه 6..
    - 6؟ میگم تو عقل داری؟
    -آزمایشگاها 8 به زور باز میشنا.. شما 6 کجا آزمایش داشتین؟
    -نمیدونم دیشب گفت 6 آماده باش.
    -شما دوتا شیرین میزنیدا.
    -وا؟
    -والا.. حالا تو یه چیزی .. عقلت نمیرسه .. اون چشه..
    صدای زنگ موبایلم اومد نجمه یه نگاه به موبایلم انداخت و گفت..
    -بفرما شوهر جونه.
    موبایلم رو گرفتم و جواب دادم.
    -الو. سلام اشکان
    -سلام.. ساعت از 6 گذشته.
    -آره میدونم.
    -قرار بود 6 آماده باشی.
    -چرا 6؟ الان کجایی؟
    -خونه. تو آماده ای؟
    -نه .تازه بیدار شدم.
    -قرار بود منو خواب ببره نه تو.
    فهمیدم داره لجبازی میکنه.
    -خب خسته بودم.
    -چه طور خستگی واسه من بده واسه تو خوب.؟
    - ...
    -باشه نمیخواد چیزی بگی.. ساعت 9 آزمایش داریم باید یه ربع به 9 اونجا باشیم 8.20 آماده باش.
    -اگه 9 بود چرا گفتی 6؟
    -لابد دلیل داشت.
    -خب دلیلش چیه.؟
    -8.20 میام دنبالت.. فعلا.
    با صدای بوق متوجه شدم قطع کرده تماس رو .. وا؟ چشه این؟ دوباره دراز کشیدم ساعت 6.40 بود میتونم یه ساعت مفید بخوابم.. چشمام رو گذاشتم روی هم و بعد از چند دقیقه باز کردم.. ساعت مثل برق گذشت ساعت 8 بود. پریدم توی حموم و بعد از یه دوش کوچولو آماده شدم.
    تانیا.
    ساعت 12 بود تازه بابا رسیده بود امروز آزمایش داشتن.. سر از پا نمیشناسم فردا عقده و قراره من فردا صبح برم خونه ی نیلوفر اینا تا اونجا با خواهراش نیلوفر رو آماد کنیم و مستقیم بریم محضر.
    البته باز من دوس داشتم بره آرایشگاه ولی گویا خواهراش کمی بلدن و اونا درستش میکنن. البته با مانتو شلوار هم آماده شدن نداره که.
    همه ی وسایلم رو که فردا نیاز دارم گذاشتم توی یه چمدون و چمدون رو گذاشتم کنار.. رفتم بیرون از اتاقم بابا داشت تلویزیون میدید. بیخیال بیخیال بود..
    -بابا لباسات واسه فردا آمادس؟
    جوابم رو نداد.. با صدای بلند تر ..
    -بابا
    -....
    -اشکان تهرانی.
    -بله؟
    -کجایی شما مهندس؟ خبری ازت نیس؟
    -دارم تلویزیون میبینم حواسم نیس.
    -منم باور کردم.. لباسات آمادس.
    -عصر میبرم خشکشویی
    -اوکی. نهار چی داریم.
    -سفارش بده هرچی واسه خودت سفارش دادی واسه منم سفارش بده.
    -حتی ماکارونی؟
    -شیطون نشو.
    به کباب سرا زنگ زدم و دوتا سلطانی سفارش دادم .
    


    صبح با صدای آلارم گوشی بیدار شدم آماده شدم و رفتم خونه ی آقای امینی.. تا رسیدم کلی شاد شدم تمام حیاط چراغونی شده بود..توی خونه که رفتم خواهراش داشتن شعر میخوندن واسه نیلوفر یکی روی در ضرب گرفته بود یکی جلوش ادا در میاورد مادرش هم در حال اسپند دود دادن بود. کل خونه تزیین شده بود با ریسه های سفید و قرمز..
    تانیا -سلام.
    نغمه و نجمه -سلااام
    خانم امینی -سلام دخترم
    نیلوفر-سلام خوش اومدی بیا اینجا بشین.. صبحانه خوردی
    رفتم پیشش نشستم
    تانیا-آره خوردم.. شما کی میخوای آماده شی؟
    خانم امینی-تا لیلا خانم بیاد
    تانیا -لیلا؟
    نیلوفر -آره آرایشگریه که مامان باهاش هماهنگ کرده
    تانیا -عه چه خوب.. مگه قرار نبود دخترا درستت کنن
    نغمه-ما که از خدامونه ولی وقت کمه.. پس خودمون چی؟ دیگه گفتیم لیلا خانم بیاد
    تانیا -مگه قرار محضر ساعت چنده؟
    نیلوفر -10
    تانیا -واااای چه زود..
    نجمه -تانیا جون ما قراره بریم تو اتاق خودمون اماده شیم تو هم بیا.. نیلوفر میره تو اتاق مامان اینا.
    تانیا -باشه بریم
    تا 9 اماده بودیم ...از اتاق اومدیم بیرون.. بابا هم اومده بود دنبالمون بعد از چند دقیقه نیلوفر هم اومد بیرون.. خیلی خوشکل شده بود. سایه ی نقره ای مشکی با خط چشم و ریمل که چشماش رو درشت تر جلوه میداد و یه رژ قرمز شفاف که هم رنگ رز های دسته گلش بود.
    نیلوفر چهره ی ساده و زیبایی داشت و حالا با این آرایش زیبا تر هم شده بود.. رفتیم محضر و بعد از جاری شدن خطبه ی عقد و امضا ها و ماجرا های عقد قرار شد نیلوفر و بابا با ماشین بابا که حالا ماشین عروس بود برن من و پدر بزرگ و مادر بزرگم با هم.. در کل 8 تا ماشین بودیم دو ماشین همکارها ی بابا و نیلوفر.. یه ماشین هم خانواده نیلوفر سه تای دیگه هم فامیل های نیلوفر بودن. چند خیابون رو دور زدیم و برای نهار وارد یه رستوران شدیم که از قبل بابا رزرو کرده بود. بعد از نهار رفتیم خونه ی آقای امینی تا شب دور هم بودیم..گاهی دست میزدیم و می رقصیدیم ، گاهی به خاطرات و ماجرا هایی که تعریف میکردند میخندیدیم..روز شاد و خوبی بود. دیگه شب شده بود و وقت رفتن بود دوباره همه سوار ماشین شدیم و افتادیم تو خیابونا.. نصف شهر رو گشتیم البته بوق نمیزدیم فقط چراغ های چشمک زن ماشین ها (چهار چراغ) روشن بود..
    اشکان
    توی راه رفتن به خونه بودیم. ماشینا پشت سر ماشین ما بیصدا حرکت میکردن ولی میشد دید که توی ماشینا همه در حال دست زدن هستن.. ولی توی ماشین ما سکوت بود به نیلوفر نگاه کردم روش اون طرف بود و از آیننه عقب رو نگاه میکرد. ماشین پدرش هم دقیقا ماشین بعدی بود.. پس حتما داشت ماشین پدرشو نگاه می کرد که یه هو یه اشک از چشم افتاد رو دستش.. زیر این آرامش ظاهریش طوفانی بود.دستم رو دراز کردم و ظبت ماشین رو روشن کردم از وسطای یه آهنگ غمگین شرو میشد.. پیش خودم گفتم اوه اوه الانه که شرو کنه به هق هق زدن که خاموشش کردم.. نگاهم سمتش رفت..
    لبخند زد و گفت:
    -فکر نمی کنید این آهنگه غمگین مناسب این مجلس نیست؟
    -فکر من مهم نیس مهم اینه همین یکی رو تو ماشین دارم.
    دوباره لبخند زد.. صورت ساده ولی جذاب بود..
    -چی شد که از اون خانومتون جدا شدید؟
    -چرا الان واست مهم شد و پرسیدی؟
    -حتما دوسش داشتید که همین یه آهنگ غمگین رو فقط توی ماشین دارید.
    -نه نداشتم.. یعنی داشتم ولی اونقدر نبود که باید بین زن و شوهرا باشه. واسه آهنگ هم.. ی مدت مورد علاقم بود..
    -چون مورد علاقت بود همین یکی رو گذاشتی؟
    -آره که فقط همین رو پخش کنه.
    با صدای بلند خندید .. بعد از کمی سکوت گفت:
    -اگه بینتون علاقه ی معمول نبود چرا باهاش ازدواج کردی؟
    -چون اون موقع علاقم بیشتر بود..
    -پس چی شد که علاقه کم شد؟
    -دلیلی نمیبینم که شما اینا رو بدونی ...
    -آها.. ببخشید نمی دونستم ناراحت می شید.
    -آره، ناراحت می شم . لطفا از گذشته نپرس.اصلا دلیل این سوالات چیه؟
    -آخه شما با علاقه شروع کردید و این شد.. ما که علاقه ای هم بینمون نیس..
    -از آینده می ترسی؟ نترس من به خاطر خودم نگرفتمت که به خاطر خودم هم طلاقت بدم.
    -نه نمیترسم.. کنجکاوی بود.. شاید دنبال یه پیش بینی میگشتم.
    -نگرد.. آدما با هم فرق دارن.. اون منو ترک کرد و حالا هم ازدواج کرده...
    بقیه راه رو ساکت بودیم.
    همه داشتن میرفتن که دیدم تانیا هم داره میره.. رفتم و بهش گفتم تو لازم نیست بری.. خوشحال شد ولی با حرف مادرم دوباره ناراحت شد .
    -تانیا امشب میاد خونه ی ما
    -لازم نیس مادر.
    -یعنی من نباید نوه امو یه شب ببرم پیش خودم.
    -فردا میفرستمش تا دو روز پیشت باشه
    تانیا اومد و دستم رو گرفت .
    تانیا
    رفتم دست بابا رو گرفتم.. از اینکه اجازه نداد امشب با مادر بزرگم برم خیلی خوشحال بودم.. امشب بار اولی بود که نیلوفر میومد خونه امون.. دوست داشتم باشم پیشش.
    از امشب تنها نبودم و اون هم بود.. تا آخر تابستون هم یه ماه مونده بود و الان با حضور نیلوفر حتما خوش میگذشت.
    رفتم کمک نیلوفر.. باقی مونده ی وسایل رو هم بردیم توی اتاقش.. فعلا تا یه زمان بخصوص که خود بابا تعیین میکنه اتاق مهمان واسه نیلوفره .. البته قرار نیس جز ما 3 تا کسی بدونه.
    -نیلوفر جون.. میشه امشب پیشت باشم.
    -میشه از فردا؟
    آروم گفتم
    - من فردا میرم خونه مادر بزرگ اینا دو سه روز دیگه بر میگردم.. بعدا که اومدم بیام پیشت؟
    - آره بیا.
    رفتم توی اتاقم.. لباس هامو عوض کردم آرایشم رو پاک کردم لباس خوابم رو پوشیدم چراغ رو خاموش کردم و داشتم میرفتم توی تخت که صدای در اومدو بعد صدای نیلوفر.
    -تانیا؟ بیداری هنوز ؟
    -آره.آره.. بفرما نیلوفر جون کاری داشتی..؟
    -نه. اومدم پیشت بخوابم بالشتم هم آوردم.. یکم حرف بزنیم.. یکم بخندیم ...
    -یکم آمار باباتو بدی
    با هم خندیدیم
    -تاحدودی.
    -من فردا قراره برم.. دلم نمیخواد.. دلم میخواد پیشت باشم.
    -من که اینجام.. برو و زود بیا..
    -آره دو روزه میرم میام
    -خوبه..
    -خودتو نمیخوای به بابا نزدیک کنی؟
    -الان زوده عزیزم.. تو نگران نباش خودمون حلش میکنیم.. شرط و شروطی گذاشتیم و تو هم میدونی..
    -باشه.. ولی ترو خدا تو هم سعی کن....کاش زودتر این شرط ها رو از بینتون پاک کنید.
    -فعلا نمیشه نه من میخوام شرطا نباشن نه بابات حالا هم بحث رو عوض کنیم.
    -واای امشب عالی بود چه خواهرات باحالن..
    -آره همش در حال کل کل و خنده و جیغ و شیطونی هستن.

    از اتاقم پریدم بیرون نیلوفر هم پشت سرم اومد رفتیم توی اتاقش با دست دستگیره های کشوی لباس رو گرفتم و نگاهش کردم اون هم با پلک زدن بهم اجازه داد .
    کل لباس هاش رو گشتم یه لباس خواب که با هم خریدیم اونو گرفتم تو دستم و گفتم:
    -این خوبه.. اینو بپوش.
    -نه نمیشه زشته..
    -زشته چیه شوهرته ها
    از دستم کشیدش و پرتش کرد تو کشو
    -ما شرط گذاشتیم.
    -مرده شور شرط گذاشتنتون... طلاقت که نمیده شرطو زیر پا بذاری که.
    -گفتم نه تانیا..
    -اوکی این یکی که خوبه ... اگه خدا بخواد زشت نیست؟
    یه تونیک بود توی دستم و جلوش گرفتم.
    -نه زشت نیست یه ساپورت هم دارم واسه این مناسبه
    -ساپورت نمیخواد بلنده که.
    -هیسسسسس همین که گفتم..
    -خو مانتو بپوش چه کاریه این؟
    -خودتو مسخره کن..
    -نیلوفر؟
    -جونم...
    -تو اصلا بابام رو دوس داری؟
    -جان؟؟؟ این سوال یه هو از کجا اومد.
    -آخه هر کی میبینتش خوشش میاد جز تو
    -کی گفته من خوشم نمیاد
    -کسی نگفته حس میکنم.... کنجکاوم... راست می گم دیگه .. خیلی ها دور بابام بودن.. که بابا یه نگاه ساده بهشون کنه..
    -خب... بابات هم نگاهشون می کرد؟
    -آررررررره... کلی... با نصفشون دوست میشد.. چند باری هم باهاشون میرفت بیرون.
    -جدی؟
    -آره.. خوشکل هم بودن لامصبا
    -اسماشونو یادت هست .
    -اسمهاشون چرا؟
    -که بریم تو اینستا و فیسبوک ببینم چه شکلی بودن
    -آها فک کردم میخوای بکشیشون.. عکس میخوای تو گوشی بابام هست ازشون.
    -جدی میگی؟ هنوز عکساشون رو داره؟
    واای قیافه نیلوفر دیدنی بود.. تو آیینه هی به خودش نگاه میکرد.. عصبی بود.. اونجا بود که فهمیدم بابام رو دوس داره و حساس شده.
    دست از اذیت کردنش برداشتم..
    -شوخی کردم بابا
    یه هو برگشت
    -الکی گفتم نیلوفر جون.. بابام حتی نگاهشون هم نمیکرد چه برسه بره دوس شه.
    یه نگاه طولانی بهم کرد و گفت..
    -شیطون شدیااا
    -تو هم شوکه شدیاااا
    -من؟ نه... مهم نبود.
    -آره از قیافت هم اتفاقا معلوم بود که مهم نیس واست
    -خوبه خوبه.. پاشو وقت خوابه
    -پیش هم بخوابیم دیگه.
    -حالا که بالشت منم تو اتاقته پتو هم برمیدارم میام اونجا..
    -خوبه بریم .

    نیلوفر
    عصر تانیا رفت و من موندم و اشکان.. میدونستم جلوی تلویزیون نشسته... منم تو اتاقم بودم و میخواستم لباسام رو عوض کنم و برم برای پخت غذا.
    یه تونیک تنگ بدون آستین قرمز تنم بود و تا یکم پایین تر از وسط رونم بلندیش بود و یه ساپورت که تا وسط ساق پام بلندیش بود . موهام هم دو تیکه کردم و تیکه ی بالا رو با کش بستم.. خجالت می کشیدم.. دل رو زدم به دریا و رفتم.. از جلوش رد شدم و رفتم توی آشپزخونه.. هزار بار سرخ و سفید شدم تا رسیدم..مشغول آشپزی شدم .. برای خودم عادی شده بود یه بار که از آشپز خونه اومدم بیرون یه هو چشمم بهش افتاد .. شوکه شده بود و با چشمای متعجب نگاهم میکرد . چنان اخمی کرد که یه لحظه شک کردم.. نکنه به هم محرم نیستیم.. هول شدم و برگشتم توی آشپزخونه.. به دیوار کنار در تکیه دادم.. خودمو جمع جور کردم.. و از آشپز خونه زدم بیرون. موقع برگشت به آشپز خونه باز نگاهش کردم.. سرش پایین بود ولی اخم داشت یه هو سرش رو بالا آورد و با عصبانیت نگاهم کرد..بدو رفتم توی آشپزخونه ...
    چشه این؟ یه نگاه به لباسم کردم نکنه پاره اس یا کثیفه ولی اوکی بود لباسم.. خدایااا..
    از ترسش رفتم توی اتاقم.. اونروز غذا رو سرو کردم و گذشت..
    روز بعدش هم همینجوری ساده گشت.. نه حرفی نه بحثی من همش توی اتاقم بودم ولی واسه پخت غذا و خوردن غذا که میدیدم اخم داشت.
    تانیا اومد .. سریع اومد پیشم و بغلم کرد.
    -واای دلم همش اینجا بود تنگ شده بود
    -عزیزم.. دل من هم تنگ شده بود .
    -خوش گذشت.
    -بد نبود..
    -چی شد.؟
    -هیچی..
    -یعنی هیچیه هیچی؟ نزدیک نشدید.
    -حرف هم نزدیم.. فقط بابات اخم کرده بود همش
    -اون همیشه اخمه... نگاه عادیشه.. وقتی دقت میکنه اخم میکنه
    -پاشو بریم غذا آماده اس دیگه
    -چی پختی
    -خورشت قیمه
    -با برنج دیگه؟
    -مگه قیمه بدون برنج هم مزه داره؟
    -آخ جون.. عاشقشم
    .
    بعد از جمع کردن ظرفای شام و چیدنشون تو ظرفشویی چای درست کردم... بع از چند دقیقه توی سینی چای و شکلات گذاشتم و از آشپزخونه اومدم بیرون و سینی رو گذاشتم جلوی اشکان و تانیا.
    تلویزیون تماشا میکردیم 2 ساعت داشتیم مستند حیات وحش میدیدیم که دیگه کم کم خسته شدم ... بلند شدم و شب بخیر گفتم و رفتم توی اتاقم

    تانیا
    نیلوفر بعد از گفتن شب بخیر رفت توی اتاقش ، بابا هم فوری تلویزیون رو خاموش کرد و رفت تا مسواک بزنه.. منم رفتم سمت اتاق که بابا صدام زد
    -میخوای بخوابی؟
    -بله
    -پس بیا مسواک بزن
    -حسش نیس بابا
    -آره میدونم حسش نیس.. ولی بدون دوباره دندون درد گرفتی واسه منم حسش نیس ببرمت دکتر.
    -عجب آدم گیری هستی...
    -چی گفتی
    -میگم مرسی که به فکرمی
    -دفعه ی بعدی با پدرت اینجور حرف زدی فرصت تصحیح بهت نمیدم.
    -بله .. مرسی.. ممنون ار لطفتون واسه اولتیماتوم.

    رفتم کنار بابا ایستادم و مشغول مسواک زدن شدم.. بعد از تمام شدن کارم رو به بابا گفتم:
    -شما که این همه حس مسواک زدن داری چرا واسه خودت مسواک شارژی خریدی؟ چرا مثل من مسواک ساده استفاده نمیکنی
    -چی گفتی؟
    -اوووو چه زود بهت هم بر میخوره.. یکم کار کن رو خودت دیگه بابا دختر که نیستی.
    با اینکه سعی کرد پنهونش کنه ولی لبخندشو دیدم.. از کنار روشویی رفتم کنار.. با حوله ی صورتم داشتم صورتن رو خشک می کردم که گفت:
    -واسه وسایل شخصی انتخاب نوعش با خودته.. من که نباید برم واست مسواک بخرم.. بزرگ شدی دیگه.. اگه خیلی دلت میخواد بار بعدی مسواک شارژی بخر واسه خودت .
    -باشه.. شب بخیر
    -شب بخیر

    صبح که بیدار شدم خیلی بی حال بودم دوس داشتم هنوز بخوابم که صدای پایه ی مبل اومد.. یادم افتاد نیلوفر خونه اس و بدو از تخت اومدم پایین..
    -به به نیلوفر جو...... اینجا چه خبره؟
    -صبح بخیر..تغییر دکوراسیونه.. خوب شده
    -عالی شده ولی به بابا گفتید از تغییر های یه هویی بدش میاد
    -بدش اومد همه چیزارو میذاره سر جاش..
    -آهااای من دخترشما.
    -عه خوشبختم منم خانومشم.
    با هم خندیدیم میز رو نشونم داد و گفت
    -برو یه چیزی بخور ولی قبلش صورتت رو بشور.
    -پس تو چی
    -خوردم عزیزم..
    -بیا پیشم بشین..
    -نه اون طرف سالن هنوز نیاز به تغییرات و گرد گیری داره
    -باشه من برم دست و صورتم بشورم بعد صبحانه میام کمکت
    -باشه بدو که کار داریم واسه اتاقت هم نقشه دارم.
    -ای ول.. خسته شده بودم دیگه ازش..
    وقتی پشت میز نشسیتم نیلوفر ددشت تابلو ها رو تمیز میکرد و بهشون نگاه میکرد.
    -قدیمی هستن نیلوفر جون حد اقل واسه 15 یا 16 سال پیش
    -ولی قشنگن.. هیچ وقت از تابلوی رنگ روغن خوشم نیومد.
    -منم .. میخوای هصر به بابا بگم بریم تابلو بخریم بذاریم جا اینا..
    -آره تغییر هم میکنه.. تابلو فرش شیک تره.

    وقتی بابا اومد کلی اخم کرد.. منتظر بودم یه چیزی بگه.. مطمئن بودم حرفاش تا سر زبونش میومد و باز حرفشو میخورد..
    -بابا خوب شده از صبح دور این کارا اییم اتاق منم تغییر کرده
    -چی بگم.. آره خوبه.
    -ولی یکم وسیله نیاز داریم مثلا چند تا تابلو.. چند تا گلدون.. اها اتاق منم چند تا وسیله تزییناتی میخواد و یه رو تختیه جدید..پارچه هم میخوام بخرم واسه پرده ی اتاقم..
    - واسه اتاقت هر چی میخوای بخر ولی اینجا دیگه جای تابلو نیست که شلوغ میشه.
    -نه اینا رو بر میداریم..
    -بی خود.. من اینارو دوس دارم.
    -قدیمی شدن دیگه.
    -اینا نقاشی هاییه که عموت کشیده بچه.. قد 10 تا تابلوی نفیس واسه من با ارزشه
    -خدا بیامرزتش. .. منم نگفتم که بندازیمشون
    -حرف نباشه..
    نیلوفر پرید تو حرف بابام و گفت
    -حق با پدرته تانیا اینا یادگاری هستن..
    بعد هم رو کرد به بابا و گفت
    -شرمنده من نمیدونستم یادگاریه وگرنه حرفی نمیزدم که
    -حالا که فهمیدی دیگه نقشه نکش واسشون.
    نیلوفر ناراحت شد ولی چیزی نگفت.. بابا هم متوجه ناراحتیش شد ولی خودش بیشتر ناراحت بود.. رفت سمت اتاقش.. در اتاقش رو باز کرد و یه هو بزگشت سمتمون.
    -مگه اتاق من جزء این خونه نبود همه جا رو تمیز کردید جز اینجا؟
    نیلوفر -آخه خودتون نبودید من هم نمیدونستم وسایل ها رو کجا بذارم.
    بابا -کار خوبی کردی منتظر بودم یه کاغذ تو اتاقم جا به جا شده باشه تا باهاتون دعوا کنم.
    و رفت توی اتاق.. من و نیلوفر هم با بهت همدیگه رو نگاه کردیم و بعد یه هو زدیم زیر خنده..
    -تانیا بابات همیشه اینجوری بود..
    -نه والا واسه منم جدیده. انتظار داشت اتاقش رو تمیز کردهوباشیم که دعوامدن کنه.. ولی وقتی دید تمیز نشده اس بهش برخورده .
    -....
    -نیلوفر جون کی بریم بازار..؟
    -امروز رو بی خیال
    -اوکی..
    -ماجرای عموت چیه؟
    -بیا بریم واست تعریف کنم.
    رفتیم توی اتاق نیلوفر تا از عموم بگم..
    -عمو کامران 5 سال بزرگتر از بابا اشکان بوده.. اون بر خلاف بابا آدمی احساساتی بود .. هنرمند بود.. نقاش.. این تابلو هایی که میبینی توی خونه هس چند تا کار از کارای اونه.. حتی تو خونه ی مادر بزرگ و پدر بزرگم هم همه ی تابلو ها نقاشش عموم بوده.
    -چه جالب.
    - آره .. نمیدونستی؟
    -نه کسی بهم چیزی نگفت..
    -منم تازگی ها متوجه شدم.. یعنی میدونستم یه عمو داشتم ولی نمیدونستم چه جوری مرده..
    -چه جوری؟
    -توی دعوا با پسر عموش
    -جدی؟ وااای...
    -آره . عمو اصلا اهل دعوا نبوده ولی خب میزنه و دعوا میشه و پسر عموشون که بد عصبی بوده میزنه با چاقو عمو رو مجروح میکنه.. بعدش هم که از خون ریزیه زیاد میمیره.
    -واای.. اون پسر عموشون چی میشه.
    -به اصرار عمو . عمه های بابا پدر بزرگ از خونش میگذره ولی دیگه با کل خواهر برادراش قطع رابطه میکنه.. علنا تنها میشن چون مادر بزرگ هم یه داداش داشت که اون هم فرانسه بود ..
    -آخی خیلی سخته که.. یه هویی همه از دکرشون دور میشن.
    -آره 3 تاشون افسرده میشن.. که بابا بزرگ تصمیم میگیره به عنوان یه تغییر برن فرانسه پیش دایی بابا.. دایی بابا خیلی خوش برخورد بوده ولی خب ازدواج نکرده بود اون موقعها واسه همین با بابا میرفتن بیرون و میگشتن.
    -هنوز هم ازدواج نکرده..
    -والا تا لحظه ی آخر زندگیش مجرد بود.
    -واقعا مگه از دنیا رفته..
    -آره
    -چرا؟
    - سکته ... از مادر بزرگ ، بزرگ تر بود.
    -چه بد
    -توی فرانسه بود که بابا با سوفیا دوست شد و بعدش هم صیغه کردن.
    -چرا صیغه.
    -چون دو مذهب مختلف بودن. نمیشد عقد دائم بشن.
    صدای در اومد و بعدش هم صدای بابا..
    بابا-مگه نمیخواد برید بازار؟
    -نه بابا فردا میریم
    بابا-غذا چی سفارش بدم؟
    نیلوفر -هیچی الان میام یه چیزی میپزم.
    رو کردم به نیلوفر و آروم گفتم.
    -عه ول کن خسته ایم بذا سفارش بده.. من ه*و*س پیتزا کردم.
    با صدای بلند گفتم..
    -بابا پیتزا سفارش بده
    دو روزی بود که مدرسه ها باز بودن.. من و سارا با هم میرفتیم مدرسه.. امسال اول دبیرستان بودیم.. از ابنکه از امسال دبیرستانی هستم حس بزرگ بودن بهم دست داده و هی ذوق میکنم. وقتایی که برمیگشتم خونه دیگه نگران غذا و کار خونه نبودم.. نیلوفر بود.. به خاطر اختلاف سنی کم بینمون مثل خواهر بودیم.. یه خواهر بزرگ و یه خواهر کوچکتر .
    دوسش داشتم ولی میدونستم زیاد بهش خوش نمی گذره.. البته خودش میگفت که اون آرامش رو به دست آورده ولی رابطع اش با بابای یه دنده و عزیز من که با هیچ چیز کنار نمیومد میتونست بهتر باشه البته بابا هم مثل قدیم گرفته و اخمو نیس.میدیدم که نیلوفر بی حس نیس به بابام. .. نمیگم عاشق بابامه یا دوسش داره ولی بی حس نبود.. برعکس بابای من که بی حسیه مطلق بود.. یعنی این چیزی بود که ما در رابطه با نیلوفر میدیدیم وگرنه عشق و محبتش نسبت به من اثبات شده بود.
    چون اوایل مهر بود درس ام هنوز سنگین نشده بود.. تصمیم گرفتم به عنوان یه تفریح یه سفر دو روزه برنامه ی شمال بریزم.. باید به بابا میگفتم ، البته من و سارا اکثرا میرفتیم پارک پیش خونه امون ولی شماله که حال آدم رو جا میاره.
    صدای گوشیم در اومد.سارا بود
    -الو تانی سلام
    -سلام سارا خوبی؟
    -نه حوصله ام سر رفته.
    - جدی ؟ مسائل ریاضی رو حل کردی؟
    - آره بابا... فعلا که ساده بودن
    -ولی میگن سخت میشه کم کم.
    -کدوم درسه که سخت نمیشه .. بی خیال اصلا حوصله بحث راجب درس ندارم.
    -میخوای بریم پارک پیست اسکی؟
    -هیم خوبه.. به مامانم میگم خبرت میکنم.
    -باشه پس منم برم به بابام بگم.
    سارا بعد از چند دقیقه پیام داد که مامانش اجازه داده و قرار گذاشت نیم ساعت دیگه جلوی در آپارتمان باشیم .
    آمادا شدم اتاقم اومدم بیرون.. بابا نبودش حدس زدم تو اتاقش باشه.. در زدم و رفتم توی اتاقش داشت با تلفن صحبت میکرد.. کنار کمدش ایستاده بود و یه سری پرونده توی دستش بود . برگشت و منو نگاه کرد و حین حرف زدن من و لباسم رو برانداز میکرد. داشت با آقای محمدیان حرف میزد
    - بهروز جان من توی جلسه ها صدا ظبت میکنم که بعدش گزارش بنویسم این خانم رستمی همیشه سهل انگاری میکرد تو گزارش نویسی. الان من گزارشا رو به رومه... کلا خانم رستمی تو ی گزارشش از تاریخ چیزی ننوشته.. نه تاریخ شروع قرار داد نه پایان.
    -..
    - من همون اول که گفتی رستمی به جای نیلوفر بهت گفتم دقتش از نیلوفر کمتره.
    -...
    -باشه فردا میارم برات.
    -..
    -شب خوش.
    همون جور که نگاهم میکرد و گوشیش رو گذاشت روی تخت و گفت.
    -کجا به سلامتی؟
    -پارک.. با سارا میرم حوصله امون سر رفته..
    -تکالیفت رو انجام دادی
    -اول مدرسه اس تکلیف زیادی نداریم 2 تا مسئله ریاضی بود حلش کردم.
    -قبل شام برگرد.
    -باشه.. بابا یادم بنداز باهات کار مهمی دارم. -باشه... برو خوش بگذره

    نیلوفر
    بعد از اینکه تانیا رفت بیرون، رفتم توی آشپزخونهظرفای کثیف روی میز رو گذاشتم توی ماشین ظرف شویی یه دستمال برداشتم تا میز رو تمیز کنم دستم خورد به جاقاشقی روی میز و چپ شد و یکی از چاقوها افتاد روی زمین.. خم شدو چاقو رو برداشتم موقع بلند شدن دردی رو تو سرم حس کردم ،و چون شدت ضربه ی میز با سرم زیاد بود دوباره افتادم.
    -آخ...
    دستم رو روی سرم گذاشتم.. اونموقع متوجه شدم که دستم هم خونیه.. نگاه کردم کف دستم یه زخم ایجاد شده بود.. قسمت بالایی زخم عمیق بود ولی کم کم از عمقش کم میشد..
    چشمم رو از درد بستم و توی دلم غر میزدم که یه هو یه صدا منو شوکه کرد..
    -چیزی شده؟
    -....
    -چیزیت شده؟این خون چیه؟
    -چیزی نیست سرم خورد به میز افتادم چاقو دستم رو پاره کرد..
    رفت از توی کابینت جعبه ی کمک های اولیه رو آورد و گذاشت کنارم..
    -دستت رو بیار تا زخمت رو بشورم..
    -لازم نیس میتونم خودم.
    -خونش زیاده ها
    -میدونم...
    مشغول تمیز کردن زخم شدم و بعدش یه چسب زخم زدمروی زخم
    -چسب زخم کمه.. بهتره گاز استریل بزنی و ببندیش
    - آره ولی اونجوری جلوی کار کردنم رو میگیره و راحت نمیتونم دستم رو تکون بدم..
    -اونجوری لازمه.. یا عوضش کن و پانسمانش کن یا خودم این کارو میکنم.
    نمیخواستم فک کنه ضعیفم چون احساس میکردم خودش یه کم دستپاچه شده.. با سر نایید کردم و چسب زخم رو در آوردم که باز شرو به خونریزی کرد. .. مشغول کار بودم که صداش رو شنیدم.. روی صندلی رو به روی من نشسته بود..
    -از خون نمیترسی؟
    -چرا بترسم؟
    -آخه خیلی ها با دیدن خون میترسن.. یا ضعف میکنن.
    کار پانسمان تموم شده بود .. نگاهش کردم و با لبخند گفتم.
    - بابای من قصابه، اگه قرار بود با دیدن خون بترسم روزی چند بار باید میرفتم بیمارستان.. واسه این موضوع نترسیدن هم مدیون بابام هستم.
    سرشو انداخت پایین و با حرکت آروم سرش تایید کرد.
    -ولی تو در کل دختر قوی ای هستی . این خیلی خوبه
    سرش پایین بود و من نگاهش میکردم.. اصلا نمیدونستم چی باید بهش بگم.. یه هو سرش رو آورد بالا و با نگاه غمگینی گفت..
    -ولی باید بترسی.. بودن آدمایی که از خون ریزی مردن
    یاد داداشش افتادم.. پس داشت به اون فکر میکرد.. منم با لبخند گفتم
    -تو بدن ما کلی خون هست (به دست پانسمان شده ام اشاره کردم و ادامه دادم ) با این زخم کوچیک هیچی نمیشه
    لبخند زد ... بعد از کمی مکث گفت
    - چه کار میخواستی انجام بدی
    - غذا رو روی گاز گذاشتم.. فقط سالاد رو باید درست کنم.
    -غذا چیه؟
    -پلو استمبولی ..
    -پس سالاد لازمه.. تو برو استراحت کن من درست میکنم..
    -نه لازم نیس میتونم..
    -نمیتونی ...
    بلند شد و رفت سمت یخچال منم تصمیم گرفتم اندازه ی یه سالاد به خودم استراحت بدم..
    از رفتار اخیرش تعجب کرده بودم.. نشده بود زیاد با هم حرف بزنیم.. یعنی من اکثرا توی اتاقم یا توی اتاق تانیا بودم.. کمتر همو میدیدیم که بخواد حرفی بزنیم.
    روی تختم دراز کشیدم و به نگاه غمگین اشکان فکر میکردم .. به نگاهی که دلیلش مرگ کامران بود.
 
    تانیا اومد توی اتاق که بیدارم کنه ولی من از قبل بیدار بودم.
    -خوابالو جون.. بیدار شو شام حاضره.
    -الان میام میز رو میچینم.
    -من که از بیرون اومدم بابا داشت می چیده .. غذا هم الان داره میکشه تو دیس.. شما بیا فقط بخور و ببین بابام چه سلیقه ای تو میز چیدن داره
    پتو رو زدم کنار و نشستم تو جام که صدای تانیا بلند شد..
    -چی شده؟
    -چی شده؟
    -دستت...
    -اها.. هیچی برید.. با چاقو..
    -وای.. بد بریده؟ عمیقه؟
    -نه بابا.. چیزی نیس من خوبم بریم که گرسنه ام....
    با هم از اتاق اومدیپ بیرون.. تازه وارد آشپزخونه شده بودم که میز غذا خوری توجهم رو جلب کرد.. چه با حوصله چیده شده بود.. مثل رستوران های شیک کنار هر بشقاب توی دستمال سفره قاشق و چنگال به شکل زیبایی پیچیده شده بود.. وسط میز هم یه گلدون کریستال بود ...که قبلا توی دکور بالای فر بود.
    -خیلی خوب شده چیدمان میز .. ممنون
    اشکان -خواهش میکنم.. این هم از یه دیس پر از پلو استمبولی..
    تانیا -این هم سالاد
    نشستیم و شرو کردیم به خوردن غذا چیزی نگذشته بود که تانیا رو به اشکان گفت.
    تانیا- بابایی.. من که هنوز درسام سخت نشده.. بیا و برنامه بریزیم چهارشنبه تا جمعه مارو ببر شمال.
    اشکان چیزی نگفت ولی معلوم بود داره فکر میکنه
    تانیا -بابا بریم دیگه.. تابستون هم نرفتیم.. همه ی دوستام حد اقل یه هفته رو رفتن اونجا.. اونایی هم که ویلا نداشتن یا رفتن هتل یا کرایه کردن.. اونوقت ما که خودمون ویلا داریم نرفتیم.
    اشکان -بعد از شام حرف میزنیم.
    انگار که مخالف بود.. تانیا هم چیزی نگفت ولی منم دلم میخواست بریم شمال خیلی دریا رو دوس داشتم.. توفکر بودم که صدای تانیا رو شنیدم.
    تانیا -نیلوفر جون تو دوس نداری بریم؟
    -منم دوس دارم ولی خب تو تنها نیستی باید دید که پدرت هم سرش خلوت هست یا نه ..
    به اشکان نگاه کردم نگاهش به بشقابش بود و مشغول غذا خوردن ولی یه لحظه و کوتاه نگاهم کرد.. توی نگاهش هیچ چیز نبود .. تنها یه نگاه سرسری
    چرا تو نگاهش به من هیچی نیس .. کم کم سیر شدم.. پا شدم و بشقابم رو برداشتم تا آب بکشم و بذارم تو ظرفشویی.. وقتی تانیا هم بشقابش رو آورد اشکان بلند شد و گفت واسه چهار شنبه آماده باشید میریم شمال .. تانیا جیغی از خوشحالی کشید و اشکان رو بغل کرد و تو بغلش هی بالا پایین میپرید.. اشکان هم با لبخند دختر شیطونش رو نگاه میکرد. بعد هم با هم از آشپزخونه رفتن بیرون.
    تانیا.
    وسایلم رو گذاشتم توی چمدونم و در چمدون رو بستم و بابا رو صدا زدم تا بیاد ببره.. آخه از ساعت 4 که اومده بود داشت غر میزد که شما ها آروم آماده میشید.. تو سالن نشسته هی داد میزنه چی هست ببرم...
    -بابا .. لطفا بیا و زحمت اینو بکش.
    صداش از پشت در میومد..
    -چه عجب بعد 10 ساعت شما وسایلت جمع شد.
    در و باز کرد و بعد از کمی مکث با تعجب گفت..
    -این چیه..؟ مگه میخوای بری سفر قندهار.. منم بودم این همه طول میکشید ..
    -عه بابا خب وسایلم زیاد بود.
    -دو روزه ها بابا .. قرار نیس که بریم بمونیم
    -باشه حق با شماس ولی چه کار کنم..
    همینجور که داشت نگاهم میکرد به ذهنم رسید دست بذارم روی نقطه ضعفش.
    -اوکی الان بازش میکنم وسایلم رو کم میکنم میچینم تو اون کوچیکه.
    -نه .. دست نزنی ها.. همین خوبه.. حالا 10 ساعت دیگه هم باید صبر کنیم..
    بلندش کرد و رفت بیرون
    ساعت 6 بود که کم کم حرکت کردیم.. تمام راه رو خواب بودم .. یه هو تکون های شدیدی حس کردم که از خواب پریدم.. بابا داشت بیدارم میکرد..
    -بیدار شو دیگه تانیا..
    -رسیدیم.
    -با اجازه ی خانوم خوابالو.. همه ی وسایل هم گذاشتم توی نشیمن.. وسایلت رو ببر تو اتاقت ..
    -چشم. ممنون
    از ماشین پیاده شدن و رفتم و کسایلم رو بردم توی اتاقی که دو تا تخت داشت..
    ویلای ما ویلای قشنگی بود نزدیک دریا هم بود یه کوچه با دریا فاصله داشت ولی کوچیک بود... دو تا اتاق داشت .. واشه همین قرار بود نیلوفر هم توی اتاق من باشه و من از این موضوع خوشحال بودم.
    نیلوفر طبق معمول توی آشپزخونه بود.
    -نیلوفر جون.. چه کار میکنی؟
    -دارم واسه پدرت یه لیست حرید نهیه میکنم که بخره.
    -آخ جون منم باش میرم. یکم هم تنقلات بنویس.. لپ تاپ آوردم شب فیلم ببینیم..
    -ای شیطون.. باشه.
    -راستی نیلوفر.. بیا و شام بندری بخوریم.
    - باشه.. خودمم به ه*و*س افتادم.پس باید سوسیس و باگت هم توی لیست بنویسم.
    لیست رو کامل کرد و داد به من که ببرم برای بابا و بریم خرید..

    بعد از شام وسایل روی میز رو جمع کردم و رو به نیلوفر و بابا گفتم. من خوابم میاد شب بخیر..بابا فوری گفت شب بخیر و بلند شد و رفت توی نشیمن روی مبل نزدیک اپن نشست یه چشمک به نیلوفر زدم که اون هم سرش رو انداخت پایین و خندید .. دو باره سرش رو آورد بالا و گفت شب بخیر .. با چشم پلاستیک تنقلات رو نشون دادم.. اون هم با تکون دادن سر باشه ای گفت..

    نیلوفر
    تانیا یه فیلم رمانتیک گذاشت که ببینیم.. خودش که خیلی خسته بود تا تیتراژ اول فیلم تمام شد خوابید.. توی خواب هم از قیافش شیطنت میبارید. شیطنتاشم دوست داشتم.. نمیدونم اونجوری که میخواد هستم یا نه ولی معلومه اون هم دوستم داره..
    مادرش.... چی شد که رفت..؟ چه طور قید همچین بچه ای رو زد...؟ قید شوهرش رو... مردی به این کاملی.. هم تیپ هم قیافه هم کار و در آمد.. شاید اخلاقش بد بود...ولی نه اشکان گفت علاقه مند بوده بهش.. پس محبتش هم بوده... چشمم رو بستم و به این فکر کردم که چه خونه و خونواده ی آرومی دارم.. آرامش توش هست..
    چشمم رو باز کردم که چشمم خورد به صفحه ی نمایش لپ تاپ یاد فیلم افتادم و ادامه ی فیلم رو تنهایی دیدم.. وسطای فیلم بود که از دست حرف های دختره گریه ام گرفت..
    صبح که بیدار شدم هنوز تانیا خواب بود.. بلند شدم و توی آینه خودم و دیدم ... وااای این منم؟ انگار زنبور صورتم رو نیش زده..
    کلی آب یخ پاشیدم به صورتم اونقدر که دیگه لرز گرفته بودم از سرما.. صورتم خیلی بهتر شده بود.. فوری مسواک زدم و رفتم توی آشپزخونه که صبحانه درست کنم.. بعد از اینکه چای دم کشید صدای در اومد... اشکان بود.
    -صبح بخیر.. تانیا بیدار نشد؟
    -صبح بخیر ... نه خوابه هنوز..
    -میرم بیدارش کنم..
    رفت سمت اتاق و بعد از چند دقیقه با تانیا اومد.. تانیا به بازوش آویزون بود .. اومدن و دور میر نشستن و مشغول صبحانه خوردن شدن... بعد از صبحانه من توی آشپزخونه موندم .. تانیا رفت توی اتاقش.. اشکان هم رفت توی نشیمن..کارای اشپزخونه رو انجام دادم و رفتم سمت تلویزیون روی کاناپه ی رو به روی تلویزیون نشستم و تلویزیون رو باز کردم برنامه ی کودک بود.. داشت کارتون نشون میداد.. منم با ذوق نشستم پای کارتون و چهار چشمی میدیدم که صدای نیشخند از پشت سرم اومد.. برگشتم نگاه کردم .. اشکان بود روی صندلی نشسته بود لپ تاپش روی پاش بود و به تلویزیون نگاه میکرد.. منم به روی خودم نیاوردم و دوباره به تلویزیون زل زدم..

    یه هو چشمام رو باز کردم.. من چرا خوابم برده بود.. یه نگاهی به اطراف انداختم.. اشکان هنوز همونجا بود و مشغول کار بود.. با ایستادنم نگاهش به من افتاد.. توی صورتش اخم بود.. نمیدونم از دیدن من بود یا کلا چون مشغول کار بود داشت دقت میکرد به قول تانیا.. دوباره سرش رو خم کرد و به لپ تاپش نگاه کرد..
    -نه که دیشب دیر خوابیدم.. بازم خوابم گرفت.
    -برو بیرون.
    -چی؟
    -تانیا بیرون منتظرته.. گفت بیدار شدی بهت بگم.. کنار دریاس
    از این طرز حرف زدنش اصلا خوشم نمیاد..اه.. همین کارا رو کردی زنت ولت کرد..
    تانیا رو توی ساحل پیدا کردم..
    -چه کار میکنی؟ اینا چیه؟
    -مخفف اسما رو با صدف نوشتم خوشکله؟
    -نیلو که منم تانی هم که توای ولی اشی کیه؟
    -بابا اشکان.. اگه ببینه میکشتم..
    با صدای بلند خندیدیم.
    کمی قوم زدیم و عکس گرفتیم هوای عالی بود باد آرومی هم می وزید...
    -تانیا.. بریم بادبادک درست کنیم؟
    -بادبادک؟ بلدی مگه؟
    -آره بابا خوراکمه.
    -خب بریم... چه چیزایی میخواد؟
    -چسب و کاغذ و نخ و ماژیک .... قیچی و البته چوب
    -خب اینارو نداریم که..
    -توی آشپزخونه چسب قطره ای دیدم.. اون خوبه قیچی اشپزخونه هم هست.. نخ هم من آوردم.. چوب هم که توی ویلا پره...میمونه ماژیک و کاغذ..
    -بریم ببنیم چی هست.
    رفتیم توی ویلا .. اشکان نبودش لابد توی اتاقش بود ..
    -نیلوفر جون.. من میرم ببینم ماژیک و کاغذ داریم با نه..
    -اگه خودکار و روزنامه هم بود اشکال نداره..
    رفتم توی اشپزخونه و وسایل رو گذاشتم کنار.. واسه نهار هم ه*و*س کتلت کرده بودم.. موادش رو درست کردم و گذاشتم توی یخچال..
    تانیا.
    خب کاغذ کجا میتونم پیدا کنم.. کل خونه رو گشتم.. تا توی نشیمن زیر لپ تاپ بابا چند تا کاغذ آ4 دیدم.. چند تاش رو برداشتم.. ولی باید به بابا هم میگفتم شاید لازمش بود.. توی گشتنم توی خونه متوجه شدم بابا رفته دوش بگیره.. رفتم پشت در حمام ..
    -بابا .... بابا
    -بله؟
    -بابا چند تا برگه نیاز دارم از برگه های زیر لپ تاپت بردارم؟
    -آره فقط مطمئن باش که کاملا سفید باشن.یعنی توش چیزی ننوشته باشم.
    -چشم.
    برگه ها رو گرفتم دستم.. خودکارش هم برداشتم.. چون چند تا خودکار آورده بود واسه این یکی اجازه نگرفتم...
    رفتم پیش نیلوفر.. توی اشپزخونه مشغول رنده کردن سیب زمینی بود..برگه ها و خودکار رو نشونش دادم
    -اینا رو پیدا کردم.
    -عالیه.. حالا برو چند تا چوب پیدا کن سعی کن صاف باشن..
    رفتم بیرون و چند تیکه چوب صاف پیدا کردم و رفتم پیش نیلوفر.. اون هم تایید کرد و گفت وقتی کارش تمام شد میریم دور درست کردن بادبادک.

    بادبادک رو درست کردیم.. بادبادکمون توی اون نسیم اوج گرفته بود، بعد از کمی شرو کرد به پایین اومدن
    -تانیا بدووو... بدوو.. داره می افته.
    -نمیره بالا دیگه نمیتونم بیشتر بدو ام.
    بادبادک افتاد توی دریا
    -نیلوفر..
    -تانیا.. بیا بریم توی ویلا دیگه.. باید غذا رو درست کنم..
    -تو برو من همینجام ..
    -باشه پی فعلا.
    داشت می رفت سمت ویلا که بابا رو دیدم.. .
    چشه این.. چرا عصبانیه.. از نیلوفر رد شد و اصلا نگاهش نکرد همش نگاهش به من بود.نیلوفر برگشت.. با تعجب منو نگاه میکرد.. کاملا مشخص بود هنگ کرده.. واای بابا نزدیکم شد.. چرا اینقدر عصبانیه.. رسید بهم.
    -تانیا از تو انتظار نداشتم.
    -چی شده بابا
    وااای لابد واسه کاغذاس.. ولی من مطمئنم چیزی توشون ننوشته بود.. واای بادبادک هم نیستش که بهش نشون بدم.. با لکنت گفتم...
    -ب...با. .بابا... به حدا کاغذا سفید بودن.. یه خط هم نبود توش..
    -کجاس؟
    -افتاده ...
    -کجا افتاده (باتعجب)
    -توی دریا..
    بابا لحنش آروم شد..
    -یعنی دیگه بالا نمیره..
    نیلوفر رسید بهمون و با دست بادبادک رو نشون داد که رو موج ها داشت میومد.. گفت
    -نه اون دیگه بالا نمیره.. داره میاد.
    -نامردا
    با تعجب به بابا نگاه کردیم
    -بابا چی شده چرا عصبی بودی
    با یه لحن بامزه ای گفت..
    -منم دلم میخواست بادبادک هوا کنم.. بدون من ساختید و خوش گذروندید.به من هم نگفتید.
    -بابا تو که منو کشتی.. مردم از ترس
    بلند خندید و گفت
    -از قصد این کارو کردم.. بریم دیگه کتلتا سرد میشه
    نیلوفر-کتلتا؟
    بابا-بله... چیش عجیبه؟
    نیلوفر-من که سرخشون نکردم..
    بابا-من سرخشون کردم از تو پنجره کنار گاز متوجه بادبادکتون شدم اون موقع که من اومد بالا بود.. تا رسیدم افتاد.حالا عجله کنید سرد میشن.
    

    امروز باید برمی گشتیم.اصلاحوصله ندارم.کصلم باباقراربود تا یکشنبه نره شرکت ولی باید بفکر یه منشی باشه تا کاراش کمتر بشه فعلا انگار سرش شلوغه اخه منشی شو فرستاده واسه محمدیان کارکنه به جا نیلوفر تا دیگه نیلوفر کار نکنه وسایل رو جمع کردیم و سوار ماشین شدیم تا سوار ماشین شدیم من دراز کشیدم و حوابیدم.اصلا حوصله ی جاده رو نداشتم.
    (اشکان)
    تانیا خوابید..منم صدای ضبط رو کم کردم هوا ابری بود.گاهی نم نم بارون هم میزد نیلوفر هم اروم بود و داشت مناظر رو نگاه میکردی یه نگاه به عقب کرد تانیارو نگاه کردکتم رو که روی صندلی بود روی تانیا انداخت. برگشت شیشه سمت خودش رو اورد پایین چشماش رو بست و لبخند زد .از بادی که به صورتش می خورد لذت می برد.
    دستش رو از پنجره بیرون برد معلوم بود داره آرامش رو از طبیعت می گیره.خوش حال بودم .آیا واقعا اون آرامشی رو که می خواست با ما داره؟!!!!
    واقعا حس خوبی داره یا نه؟
    توفکر بودم که حواسم پرت جاده شد وارد ترافیک شدیم به تانیانگاهی کردم هنوز خواب بود.به نیلوفرنگاه کردم اون هم خواب بود سرش رو به پنجره تکیه داده بود شالش عقب تر رفته بودو موهاش تو باد رها شده بودمسیر نگاهم یکم به چپ منحرف شد که دیدم راننده ی ماشین جفتی نگاهش رو نیلوفره عصبی شدم هر چقدر نگاهش کردم اصلا حواسش به من نبود دستم رو بردم جلو و به علامت چیشده چرخوندمش یه لحضه به خودش اومد و نگاهم رو که دید سرش رو برگردوند دوباره ترافیک روان شد با سرعت پایین حرکت می کردم هر چقدر سعی کردم از اون پرشیای طوسی رنگ دور بشم باز اون سعی میکرد خودش رو نزدیک کنه تنها راه این بود که نیلوفر بیدار بشه حالا چطوری بیدارش کنم؟؟یه هو ماشین جلویی حرکت کردو یه فکر به سرم زد گذاشتم بره جلو و من ایستادم تا ماشین ها بوق بزنند بلکه بیدار بشه ولی با بوق هم بیدار نشد تصمیم عوض شد یه هو پا مو گذاشتم روی گاز و بعد ترمز ..باتکون ماشین نیلوفر بیدار شد ولی صدای تانیا منو به خودم اورد
    _وااای بابا چی شد؟
    _هیچی دخترم ببخشید.
    اصلا حواسم به تانیا نبود.نیلوفر بیدارشد رو کردم بهشو گفتم پنجره رو ببر بالا
    از لحن سرم شکه شد می دونستم تند رفتم ولی مجبور بودم با ابرو بهش اشاره کردم که شالتو بکش جلو تعجب کرده بود ولی بدون هیچ حرفی اروم شالشو کشید جلو بعد هم به راهم ادامه دادم
    _داریم میرسیم دیگه نخوابید
    

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 509
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,702
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 389
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,583
  • بازدید ماه : 44,030
  • بازدید سال : 317,466
  • بازدید کلی : 11,814,606