close
مجتمع فنی تهران
رمان تولد یک احساس قسمت سوم (آخر)
loading...

رمان فا

  (نیلوفر)    وااای.این باز دوباره جو گرفتش؟؟؟چه طور بشناسمش؟چرایه هو عوض می شه؟تمام راه رو تا خونه ساکت بودیم تانیا باز خوابید ولی…

رمان تولد یک احساس قسمت سوم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 260 دوشنبه 08 آذر 1395 : 14:45 نظرات ()

  (نیلوفر)
    وااای.این باز دوباره جو گرفتش؟؟؟چه طور بشناسمش؟چرایه هو عوض می شه؟تمام راه رو تا خونه ساکت بودیم تانیا باز خوابید ولی من دیگه دلم نمی خواست بخوابم می خواستم مناظر رو ببینم.حال خوشی توی راه داشتم ولی....یه نگاه به اشکان کردم هنوز اخمو بود.شاید خسته بود ما خوابیدم ولی اون همش داشت رانندگی می کرد....نگاهم روبه جاده میخ کردم.کم کم مسیر واسم آشنا شد. رسیدیم خونه کیف تانیا و خودم رو بردم حواسم به تانیای خواب الود بود که نخوره به درو دیوار وارد خونه شدیم تانیا رفت تو اتاقش منم رفتم تا کیفم رو بذارم تو اتاقم.اشکان اومد توی خونه دستاش پر بود همه ی چمدون های من و تانیار و خودش رو آورده بود و سوسیچ و عینک و کیف پولش توی اون دستش بود تا منو دید چمدونم رو گذاشت کنارو گفت:چیزی توی ماشین نداری؟میخوام ببرمش کارواش.چمدون رو برداشتم و بی حرف به طرف اتاقم کشوندم که صداش رو برد بالاتر وگفت:توی ماشین چیزی داری یا نداری؟منم برگشتم و باهمون تن صدای خودش و با اخم گفتم:نه...ندارم...ندارم...اشکان میخ شده بود و باتعجب نگاهم می کرد منم نگاهش می کردم.سعی کردم حس اون موقعم رو توی چشمام بریزم.ناراحت بودم ازش از کسی که دلم میخواست بهش نزدیک تر باشم.آره اعتراف میکنم من از روز اولی که تانیا گفت خیلی بی میل نبودم و این علاقه به مرور زمان بیشتر شد.ولی الان احساسم قوی تر بود.دلم می خواست حداقل باهام نرم نیست و مهربون نیست اینجوری سرد هم نباشه یه هو چمدون هارو با پا پرت کردو رفت بیرون.................................



 
    رفتم توی اتاق احساس کردم همون یه دقیقه کلی انرژی ازم گرفته .ساعت رو نگاه کردم 4عصر بود اخه الان که کارواشی باز نیست...شونه ای بالا انداختمو گفتم شایدم هست .لابد میدونه که رفته .رفتم بیرون از اتاق چمدون هارو برداشتم و توی اتاق تانیا و اشکان گذاشتم.برگشتم توی اتاقم لباس های کثیف رو برداشتم و گذاشتم توی سبد وسایلم و لباس های تمیز هنوز توی چمدون بودن ولی اصلا حوصله ی کار نداشتم چمدون رو گذاشتم پشت تخت و دراز کشیدم همش به اشکان فکر کردم به نگاه متعجبش به لحضه پرت کردن چمدون هاو.....

    (اشکان)
    رفتم توی ماشین نمیدونم عصبانی بودم یا ناراحت ولی دنبال چیزی بودم که حسم ویاحرصم روسرش خالی کنم حالا بچرخ تا بچرخیم.
    ماشینو روشن کردم همش به این فکر میکردم که نیلوفر از چی ناراحت شد.چرا یه هو اون هم صداش رفت بالا چرا حس کردم جلوش مثل یه متهم ایستادم نگاهش پر از نفرت بود چش شد یه هو من که امروز کاری نکردم..شاید چون داد زدم. خب اون هم جوابی نداد ...اه اصلا به من چه به درک که ناراحته قرار نیست که لی لی به لالای اون بذارم رفتم سمت کارواش سپردم ماشین رو تمیز کنن داخل کابین هم جارو بکشن رفتم نشستم روی صندلی بعد از ربع ساعت ماشین رو تمیز کردن و صدام زدن واسه تحویل ماشین.وقتی خواستم به مسعولش پولشو بدم یه پلاستیک بهم داد و گفت کارگرمون توی ماشین روی صندلی شاگرد پیدا کرده نگاهش کردم گوشواره بودومطمعن بودم واسه نیلوفر بود.تشکر کردم و خارج شدم .این همونی بود که میخواستم .حالا حالاها باید دنبال این بگردی خااانم رفتم خونه وقتی وارد اتاق شدم متوجه ساکم شدم که داخل اتاق کنار دیوار بود.
    اعصابم خورد نبود تازه بخاطر گوشواره خوشحال هم بودم ولی خودمو اخمو نشون دادم و عصبانی رفتم تلوزیون رو روشن کردم فیلم بود یه هو از تو آشپزخونه صدای تانیا اومد.
    _سلام بابایی...خسته نباشی
    فقط سرمو تکون دادم.اومد کنارم نشست و خودشو چسبوند بهم و خودشو لوس کرد نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم نیلوفر هم اومد سلام کردبرگشتم نگاهش کردم.به گوشواره اش خیره شدم ...آره واسه خودش بود.سرمو تکون دادم و دوباره به تلوزیون نگاه کردم یه هو تانیا گفت وااای نیلوفر بیا بشین همون فیلمی که دوست داریم تا اینو گفت کانال رو عوض کردم فوتبال بود تانیا با دلخوری گفت:اااااههه بابا...منم صداش رو زیاد کردم و مشغول تماشای فوتبال شدم.
    (تانیا)
    از کار بابا خیــلی بدم اومـد.پاشدم و رفتم توی آشپزخونه نیلوفر داشت منفجر می شد.معلوم بود به نیلوفر هم بر خورده
    _نیلو بی خیال
    _فیلمه مهم نیست رفتار بابات مهمه
    _همینه دیگه درست نمیشه...غذا چی داریم؟
    _نمی دونم چی دوست داری؟؟
    _من عاشق ماکارانی ام ولی بابا نمی خوره...بهتره لازانیا درست کنیم.
    _نه همون ماکارانی منم ه*و*س کردم
    _ولی بابام نمی خوره هااا
    _نخوره.یه شب غذا نخوره جاش میوه بخوره.
    _عــه نیلو بــابــامـه هــاااا
    _بابات باشه.باید یادبگیره بچه بازی نکنه.همه که قرار نیست طبق میل اون بخورن و رفتار کنن
    _نـیـــلوفر؟؟از چیزی ناراحتی؟؟
    _آره ولی نپرس چی بدو گوشت بیار تا من به کارام برسم
    _باشه
    باهم کلی کارکردیم.بعضی کارهارو
    می سپرد به من ولی من چون زیاد بلد نبودم کارخرابی می شد و می خندیدیم.بعد از یک ساعت ماکارانی اماده شد.داشتیم سالاد درست می کردیم که بابا اومد توی آشپزخونه تابلو بود واسه کنجکاوی اومده بود رفت سمت یخچال و آب خوردماهم می خندیدیم نیلوفر گفت:همه چیز آمادس بریم میزو بچینیم.بابا رفت نشست پشت میز تا چشمش به دیس پراز ماکارانی افتاد گفت:ایــن چـیـه؟؟؟
    نیلوفر:ماکارانی
    بابا:تانیا تو نگفتی من نمی خورم ماکارانی رو؟
    نیلوفر:گفت ولی ما دلمون ماکارانی خواست
    بابا:پاشو برو یه چیز دیگه درست کن من گرسنمه
    نیلوفر:آدم گرسنه سنگ هم می خوره.
    تا نیلوفر اینو گفت بابا بلند شدو داد زد:جمعش کن برو یه چیز درست و درمونی که همه میخورن درست کن.
    نیلوفرهم صداش رو کنترل شده بالا بردو گفت:فعلا همین هست باید بدونی ممکنه همه چی طبق میلت نباشه
    بابا گفت لابد توی دهاتی می خوای یادم بدی .پس یادت بندازم ازکجا اومدی و کی هستی.رتبه و مقام خانوادگیتو یادته؟
    توکه اینجا تو ارامش نشستی دیگه باید بدونم یا ندونم آرامشت از منه.
    از خونه ی من.
    مطمعن بودم نیلوفر ناراحت میشه وسط حرف ها و داد های بابام مدام صداش میزدم.اون می گفت و من آخر هر جمله اش بلند میگفتم:بـــابـــا
    دوباره داشت زیاده روی می کرد می دونستم پشیمون میشه.
    نیلوفر پاشد و اروم گفت:من این چیزا رو میدونم ولی شمایی که نمیدونی این غذایی که سرش دادو بی داد می کنی غذای مورد علاقه ی دخترته...کسی که من به خاطر اون اینجام نه بخاطر شما.
    صدای نیلوفر داشت اوج میگرفت و ادامه داد.
    _یادتون میاد روزی که به من گفتید اولویت اولم باید تانیا باشه؟
    صداش داشت می لرزید.دستاش.چشماش.کل بدنش می لرزید.به بابا نگاه کردم از چشماش خون می بارید اصلا نمی دونم چش بود چرا بخاطر یه موضوع ساده ناراحته؟
    نیلوفر به سمت اتاقش رفت...خیلی ناراحت بودم.روکردم به سمت بابا و گفتم:بازم زیاد از حد رفتی.
    بابا هم رفت توی اتاقش اهی کشیدم و همونجا توی پذیرایی روی مبل نشستم رفتم تو فکر به رفتارای های بابا که عوض شده بعد از ربع ساعت که فکر کردم و به نتیجه ای نرسیدم رفتم پیش خود بابا.
    درو باز کردم دیدم روی تختش دراز
    کشیده و دستشو گذاشته روی پیشونیش..وقتی متوجه ی حضورم شد نگاهم کرد.
    چشماش هنوز قرمز بود.
    _تو اینجا چه کار میکنی؟
    _باهات حرف دارم بابا.
    _بزار برای بعد الان سرم درد میکنه
    _باید الان بگم
    _بگو ولی کوتاه
    _کوتاهش میشه این من ((اشتباه کردم))
    سریع برگشت و نشست روی تختو گفت:انوقت این یعنی چی؟
    _من باعث این زندگی توام.باعث این زندگی نیلوفر...
    _ما فکر کردیم و تصمیم گرفتیم از اول هم قرار بود مهر و محبت
    _آره.قراربود مهرو محبت نباشه ولی قرار نبود دعوا هم باشه
    _چی میخوای بگی؟
    _مقصرمنم...
    می خواستم از اتاق برم بیرون که گفت:
    _نه مقصر منم.
    نمی دونم چرا جلوی زبونم رو نگرفتم.با این که می دونستم ناراحت می شه گفتم:
    _این حرفا آب رفته رو به جوی بر نمی گردونه
    _درستش می کنم...تو بروتوی اتاقت...غذات هم بخور...
    (اشکان)
    تانیا از اتاق رفت.حالا چطوری میتونم از دلش دربیارم؟حرفم بد بود ولی خب باید برم و از جایی شروع کنم....آهااا از گوشواره اش...
    پاشدم و رفتم به سمت اتاقش،در زدم...صدایی نیومد.دوباره در زدم...بازهم صدایی نیومد.درو بازکردم.کسی نبود.باورم نمی شد.یعنی کجاس.رفتم توی اتاقش...روتختی صاف بود...حلقه اش روی میز توالت بود.وسایلش جمع بود.درکمدو بازکردم.ساکش هم نبود.یعنی رفته؟؟اونم منو ول کرد؟؟ازاتاق رفتم بیرون.رفتم سمت آشپزخونه.اونجاهم نبود... حمام دستشویی هم چک کردم ولی هیچ خبری نبود...رفتم توی اتاقم شمارشو گرفتم.صدای موبایلش از توی خونه می اومد...حتما گوشیشو نبرده...
    وااای خدایا...چه کارکنم نکنه رفته.نکنه اون هم ترکم کنه.قلبم تند میزد. بد استرسی افتاده بود تو جونم توی اتاق راه میرفتم. یه هو حس کردم هوا کم اوردم رفتم سمت پنجره و در تراس رو باز کردم و رفتم توی تراس یه نفس کشیدم و خودمو به نردها رسوندم .دستم رو به نردها گرفتم و سرم رو آوردم پایین آخه کی تونست بره؟مگه منو تانیا چند دقیقه حرف زدیم!!؟یه هو روم رو برگردوندم و شوکه شدم دیدم نیلوفر روی نیمکت چوبی اون یکی تراس نشسته...بدو از اتاقم رفتم بیرون و رفتم توی اتاقش..در تراس رو باز کردم.آره...خانم لم داده و چشماشو بسته و داره با هندزفری آهنگ گوش میده..نشستم کنارش یکی از هندزفری هاش رو درآوردم.چشماش رو بازکرد و باتعجب نگاهم کرد...منم گفتم با اجازه و گذاشتمش تو گوشم...همون اهنگ شب عقد بود...یه لحضه جا خوردم و با تعجب نگاش کردم..صورتی ساده و زیبا..و با آرامش ملایمی که همیشه داشت...
    _چرا حلقه ات دستت نیست!؟
    با تعجب نگاهم کرد.حلقه ام رو که توی انگشتم بود رو نشونش دادم و پرسیدم
    _حلقت کجاس؟؟!!
    _روی میزه
    _مگه من واسه میز حلقه خریدم؟
    چشماش روبست و چیزی نگفت...هندزفری وMP4 رو ازش گرفتم و گفتم:برو دستت کن و بیا کارت دارم...
    بلند شد و رفت و من به چراغ های روشن و چشمک زن شهرنگاه کردم فکر کردم به خیلی چیزها..اون جا آرامشی داشت که می شد که می شد توی اون آرامش مشکل ترین مشکلات هم واسش راحل پیدا کرد..شاید آرامشی که نیلوفر نیاز داشت اینجا بود..امشب با اون حرفم گند زدم..آخه مرد گنده چرا روی زبونت کنترل نداری؟...زمان زیادی از رفتن نیلوفر گذشته بود ولی برنگشته بود.هندزفری و MP4رو گذاشتم رو نیمکت و بلند شدم.
    رفتم توی اتاق نیلوفر،نیلوفر چهار زانو روی تخت نشسته بود و پشتش به من بود رفتم جلوتر.حلقه اش هنوز روی میز بود.عصبی شدم.حلقه اش رو از روی میز برداشتم و تند رفتم روبه روش ایستادم و محکم گفتم:این چیه و حلقه رو کف دستم نشونش دادم.سرش رو اورد بالا شوکه شدم...

    داشت گریه میکرد یه هو قلبم به تپش افتاد..چرا چشماش این همه اشکیه
    _چرا گریه میکنی؟
    _نمی دونی؟
    _........
    _برو بیرون(صداش ضعیف بود ولی شنیدم)
    _....
    _برو بیرون(ایندفعه بلندتر گفت)
    _اینو دستت کن
    نمی دونم چرا ولی یه حس بدی داشتم.ناراحت بودم ولی نمیدونستم چرا !
    مگه واسه من فرقی هم میکرد که ناراحت باشه یا نه...ولی نمی خواستم دلیل ناراحتیش حرف بی خود من من باشه..بعد از کمی مکث گفت: اینو دستم کنم میری بیرون؟
    _من از اون حرفا منظوری نداشتم
    _کسی که از حرفی منظوری نداره این حرفو نمی زنه.
    _نمی دونم متوجه شدی یا نه ولی وقتایی که عصبانیم نمی دونم چی میگم
    _مگه شما بچه ای که کنترل عقل و زبونتو رو نداری؟
    _....
    _لطفا برید بیرون
    _اینو دستت کن.
    _دستم کنم میری بیرون؟
    _آره
    از کف دستم برش داشت و دستش کرد بعد از کمی مکث گفت:چی شد؟چرا نمیری بیرون؟

    نشستم کنارشو گفتم:
    _من گفتم میرم ولی نگفتم کی...درسته؟
    _روشو برگردوند و گفت:لطفا الان برید
    _باشه ولی بیا صحبت کنیم ببینیم چی شد اصلا
    _چیزی نشد...مثل اینکه شما از اخلاق خودتون خبر ندارید..همه چی طبق میل شماس.هم غذا،هم برنامه های تلوزیون از داد و بیدادها واخم و عصبی بودنتون هم که بگذریم کنترل زبونتونو ندارید..
    _روتو کم کن بچه حالا که می خوام از دلت در بیارم خودتم یه تلاشی کن
    _من..!!؟شما می خوای از دلم دربیاری من چه تلاشی کنم؟
    _واسه چی لج کردی وقتی تانیا گفت من ماکارانی دوست ندارم؟باز ماکارانی درست کردی
    _چونباید متوجه باشی همه چی طبق میل و علاقه شما نیست.
    _معلومه که نیست
    _پس چرا تا متوجه شدید ما اون فیلم رو دوست داریم زود کانال رو عوض کردی؟
    _چون...چون...
    _فکر نکن اقای محترم جوابشو میدونم چون میخواستی بگی همه چی به میل من
    _نه...فقط می خواستم حرصم رو خالی کنم.
    _حرصت؟مگه قرار شما هر حرصی رو سر منو تانیا خالی کنی؟
    _حرصم از تو بود
    _از من؟؟!!
    _آره.
    _مگه من چکار کردم؟
    _چرا وقتی گفتم برو تو ماشین ببین چیزی جا گذاشتی یا نه..داد زدی گفتی ندارم؟
    _آها بگو آقا از چی ناراحتن .مثل اینکه یادت رفته خودت از اول داد زدی
    _خب جوابم رو ندادی
    _خب لابد مطمعن بودم چیزی تو ماشین ندارم
    گوشواره رو از توی جیبم درآوردم و جلوش تکونش دادم وگفتم:فکر نکنم...
    شوکه شد..تازه متوجه گوشواره اش شد که نیست..آروم از دستم گرفتش و تشکر کرد
    اشکان:بابت صدام هم که رفت بالا واسه اینکه اعصابم از جایی خورد بود
    نیلوفر:الان یعنی معذرت خواهی میکنی؟
    اشکان:معلوم نیست؟؟
    نیلوفر:ولی هیچ کدوم از این دلایل دلیل خوبی نیستن واسه حرفی که زدید
    اشکان:می دونم
    نیلوفر:رتبه و مقام تا حدیش بع دست آوردنیه ولی حدیش هم مربوط به طرف نیست..تو شانس آوردی تو خانواده ایی بزرگ شدی که مقام و رتبه ی خوبی داشت.من این شانس رو نداشتم ولی خانواده ام رو دوست دارم..چون دیدم واسه همین هم کلی زحمت کشیدن...همین هم خداروشکر...خیلی ها آرزوشونه یه شب رو مثل خانواده ی من بگذرونن.
    _من که گفتم من منظور خاصی نداشتم...عصبی بودم.وگرنه من اهل کلاس گذاشتن و پز دادن نیستم.اصلا جایی واسه پز دادن نیست وقتی تو این شهر پراز بهترازمنه
    _خداروشکر کن
    _بلند شدم که برم بیرون از اتاق چند قدم رفتم به در که رسیدم گفتم:
    _خداروشکر..شب بخیر.امیدوارم از دلت درآورده باشم
    _هنوز از حرفت ناراحتم ولی نه مثل قبل.
    اشکان:تانیا غذاشو خورد توهم برو بخور..شب بخیر

    نیلوفر
    از اتاق رفت بیرون..اولین باری بودکه باهم کلی صحبت کردیم..هنوز بوی عطرش توی اتاق بود.به گوشواره ام نگاه کردم.توی گوشم گذاشتم و بلند شدم.توی آیینه خودمو نگاه کردم..چشمام هنوز قرمز بود.رفتم بیرون از اتاق.رفتم طرف میز و شروع کردم به جمع کردن میز،متوجه شدم دو بشقاب کثیف شده.پس اشکان هم خورده بود.خوش حال شدم و رفتم توی آشپزخونه آب به صورتم زدم و چند قاشق ماکارانی خوردم..باقیش هم گذاشانم توی یخچال.چراغ رو بستم رفتم سمت اتاق تانیا و در زدم
    _بفرمایید تو
    _تانیا خوابت میاد؟
    _آره ولی اول باید این تمرین رو حل کنم واسه فردا
    _اوکی حل کن من پیشت می مونم
    _از بابام ناراحتی؟
    _راجبش فکر نکن خانومی..منو بابات مشکلاتمون رو خودمون حل می کنیم
    _وقتی دعوا می کنید خیلی ناراحت میشم .اخه من باعث شدم که...
    _تانیا این چه حرفیه؟مگه ما اسباب بازی های توایم؟که به میل خودت جابه جاشون کرده باشی؟ما با،کلی فکر به این نتیجه رسیدیم که وارد زندگی هم بشیم.
    _آره..ولی...
    _ولی تمرینت رو حل کن
    _باشه مرسی که اومدی.
    یه هو دراتاق بازشد..اشکان بود.وقتی منو دید یه لبخند زد و گفت:شب بخیر.
    بعد هم روبه تانیا گفت:زود بیدار شو می رسونمت مدرسه...شب بخیر
    _شب بخیر
    _شب بخیر بابا
    (تانیا)
    2ماه گذشت بی دردسر،احساسم می گفت که بابا و نیلوفر باهم کنار اومدن..شایدهم به هم احساس پیدا کردن..شایدهم من چون دوست داشتم این جوری باشه این جور فکر میکردم ..امتحانام داشت شروع می شد از دی ماه متنفر بودم..هوا سرده تو خونه گرمه.آدم خوابش میاد ولی کلی درس داره و امتحان اه اه اه سارا اومده بود پیشم که درس بخونیم ولی همش حرف می زدیم .ساعت 9شب بود دیگه سارا می خواست بره خونه اون نیم ساعت اخرو درس خونیدیم که حداقل این پیش هم موندنمون یه بازده ای داشته باشه .از 4ساعت شاید روهم 2ساعت شو درس خوندیم .سارا رفت دم در موقع بدرقه اینقدر باهم خندیدیم که بابا عصبی شد
    _حداقل اون درو ببندیدو بخندید مزاحم بقیه دیگه نشید
    _بابا صدا نمیره تو خونه ها
    _نره..توکل ساختمون که می پیچه
    سارا: ببخشید عمو من مقصرم
    بابا:اشکال نداره جوجه..واسه شام بمون
    _اره دیگه بمون
    سارا: نه..نه..مرسی عمو مامانم عصبی می شه
    بابا:شام جوجه داریماااا
    سارا: عمووووو
    بابا: باشه ناراحت نشو ..رفتی سلام برسون...و رفت توی اتاقش.
    _حییف امشب طوفانیه وگرنه میرفتیم پارک
    _هعییی ..خسته شدم از درس
    _چقدرهم مادرس خوندیم
    و دوباره خندیدیم
    _برم دیگه تانی الان بابات باز میاد
    _باشه برو بای جوجه
    _تااانیا میکشمت..بای

    رفتم پیش نیلوفر داشت غذارو می کشید رفتم و روی صندلی میز غذا خوری نشستم و گفتم:
    _اوووم چه بویی میاد
    نیلوفر نگاهم کردو خندید.لبخند زیبایی داشت کلا قیافه اش زیبا و ساده بود.یه قیافه ی معصوم..پوست لطیف و نگاهی نافذ نگاهی که از احوال درونش خبر می داد .اگه ناراحت هم باشه و به روی خودش نمیاره..نگاهش داد میزد که ناراحتم..دوباره گفتم:
    _من عاااشق پلو هویجم.کلا هویج رو خیلی دوست دارم
    _منم هویج رو خیلی دوست دارم ولی خامش رو از پخته اش خوشم نمیاد
    _پس چرا اینو درست کردی؟
    _چون تو دوست داری.درضمن چون دوست ندارم دلیل نمیشه که نخورم
    _اها از اون لحاظ
    _آره از همون لحاظ..برم لباسمو عوض کنم توهم برو بابات رو صدا بزن
    و از آشمزخونه رفت بیرون بعد از کمی یه رعد و برق شدید اومد و قعطی برق یه هو ترسیدم و شروع کردم به جیغ کشیدن با نوری که توی صورتم خورد چشمامو باز کردم .بابا بود با نور گوشیش تا اینجا اومده بود سریع بغلم کردو آروم شدم.بعداز چند دقیقه سکوت رو شکستم و نیلوفر رو صدا زدم ولی جوابی نشنیدم
    _نیلوفر.._نیلوفر..._بابا نیلوفر کجاس؟
    _نمیدونم من مستقیم اومدم اینجا
    _رفته بود لباس عوض کنه
    _حتما توی اتاقشه .میرم دنبالش
    _منم میام
    _بیا
    رفتیم از آشپزخونه بیرون من پیراهن بابارو گرفته بودم و دنبالش میرفتم از تاریکی میترسیدم و سرم رو به کمر بابا چسبونده بودم.یه هو بابا ایستاد.حس کردم ضربان قلبش بالا رفته گفتم:بابا چیزی شده؟ برگشت و نور موبایلش رو به طرف صورتم گرفت و بعد اروم روی زمین نور رو حرکت داد.از چیزی که دیدم شوکه شدم.توی اون تاریکی فقط قرمزی خون رو میدیم و جسم بی حرکت نیلوفر
    یه هو برق اومد .نیلوفر روی زمین افتاده بود گلدون کریستال خورد شده بود و از رون نیلوفر خون میومد با داد بابا به خودم اومدم
    _برو زنگ بزن اورژانس
    و به طرف گوشی دویدم
    یک روز بعد
    با بابا وارد اتاق نیلوفر شدیم .نیلوفر تا مارو دید لبخند زد
    نیلوفر:چه خوب که زود اومدید حوصله ام اینجا سر میره
    من: خوبی نیلو فر جون؟
    نیلوفر:مرسی عزیزم
    من: دیشب خیلی ترسوندیمون
    بابا:سلام
    نیلوفر :سلام
    بابا: پزشکت گفت که مرخصی
    نیلوفر: جدی؟ چه خوب...من هنوزم میگم نیاز به موندن اینجا نبود تو اصرار کردی
    بابا: بهتر بود بمونی.حالا هم وسایلتو جمع می کنم که بریم خونه.
    وقتی رسیدیم خونه ساعت 4عصر بود من وسایل نیلوفر رو برداشتم و گفتم :یه دقیقه صبر کنید الان میام کمک نیلوفرو پریدم بیرون و شروع کردم به دویدن طرف آسانسور سریع در خونه رو باز کردم و وسایل رو گذاشتم داخل و اومدم برم سمت آسانسور...وااای..کی آسانسور رو زد.چند بار کلید آسانسور رو زدم.آسانسور داشت می رسید طبقه ی ما در آسانسور باز شد سریع خودمو انداختم تو آسانسور ولی یه هو متوجه بابا شدم .نیلوفر رو بغل کرده بود و داشت نگاهم می کرد به خودم اومدم پریدم بیرون و باباهم پشت سرم اومد.

    درو که باز بود باز تر کردم.تا بابا و نیلوفر برن داخل بابا آروم اومد داخل منم وسایل رو برداشتم و در رو بستم ولی بابا کاری کرد که از تعجب نمی تونستم تکون بخورم بابا نیلوفر رو برد توی اتاق خودش و گذاشتمش روی تخت و از اتاق اومد بیرون و رو به من گفت
    _امروز کم کم وسایل نیلوفر رو بیار توی اتاق من.منم چندتا از کمدهامو خالی می کنم ..فعلا اینجا باشه بهتره
    _فکر نکنم فکر خوبی باشه
    _چرا؟
    _خوده نیلوفر راضی نمیشه
    _با رضایت اون این تصمیم رو گرفتیم
    بگم چشمام قد گوجه شد دروغ نگفتم فقط سرمو تکون دادم و گفتم :چه خوب
    رفتم و لباس های کثیف رو انداختم توی لباس شویی و لباس شویی رو روشن کردم .لباس های خونی هم گذاشتم توی پلاستیک و گذاشتم کنار زباله یه پارچ آب و دوتا لیوان و آب میوه پاکتی رو گذاشتم توی سینی و گذاشتم روی عسلی کنار تخت بابا.نیلوفر تشکر کرد.نگاهش کردم روبه نیلوفر کردم و با لحنی سرد گفتم :بالاخره هم اتاق بابام شدی
    _فکر نمی کنم
    _چرا؟
    _نمیدونم ولی فکر کنم بره تو سالن یا اتاق من بخوبه
    _بابام جز اینجا جایی نمی خوابه حتی اگر دشمنش اینجا باشه.
    لبخند زد و چشماش رو بست. یکم نگاهش کردم و رفتم سمت اتاقم. حس بدی داشتم .شاید هم حسادت بود
    همیشه دوست داشتم پیش بابام باشه و شاد باشن ولی با حس اینکه بابا دوسش داره یا ممکنه دوسش داشته باشه یه حس ناراحتی بهم دست می داد.
    از اتاق اومدم بیرون می خواستم کیفم رو از روی اپن بر دارم که دیدم بابا رو مبل یه نفره نشسته و دستاش رو گذاشته پشت سرش و سرش رو تکیه داده و چشماشو بسته
    رفتم کنارش نشستم چشماش رو باز کرد و نگاهم کرد
    خسته بود
    دوست داشتم کنارش باشم
    میدونستم خیلی دوستم داره ولی باز جایگاهم رو در خطر میدیدم
    سرم رو گذاشتم روی پاش و چشمام رو بستم با دستش توی موهام می کشید حس میکردم دارم آرومتر میشم
    سبکتر میشم
    اشکان:
    توی فکر این اتفاقات اخیر بودم . توی بیمارستان همش تو این فکر بودم که من باید مراقب نیلوفر باشم باید حتما قربانی بدم .خداروشکر که ماجرای کامران برای نیلوفر پیش نیومد هنوز هم کامران رو با همون لباس خونی یادم میاد وقتی اون شب نیلوفر رو دیدم حس کردم کامرانه تصمیم گرفتم یه مدت بیاد توی اتاقم
    ازش پرسیدم و اون هم قبول کرد.. چند وقتی بود درگیر فکرش بودم
    احساس میکردم محبت هاش و نگاه هاش گرمه و به من احساس داره
    منم خودم رو گول میزدم آروم بودم ولی همیشه زیر نظرم بود
    تا این اتفاقات فهمیدم مهمه و احساس دارم
    وقتی دیدمش قلبم داشتاز جا در میومد
    تو همین فکرا بودم که تانیا اومد پیشم سرش رو گذاشت رو پام و خوابید
    بلند شدم و بردمش تو اتاقش یکم هم اونجا پیشش موندم.
    تانیا بارها زندگی من رو نجات داده بود .اینبار هم مثل یه ناجی منو به زندگی برگردوند
    دیگه از اون زندگی کسل و اون روزهای تکراری خسته بودم. حالا میتونم احساس جوان بودن رو حس کنم .
    زندگی های بیشتری به زندگی من وابسته است
    رفتم تو اتاقم نیلوفر بیدار بود ولی معلوم بود گیجه شاید داره کم کم خوابش میبره. شاید هم اثر مسکن هاو آرامش بخش هاس . روی صندلی کنار تختم نشستم و نگاهش کردم اون هم نگاهم کرد چشماش بی حال بود مطمن ام جلوی خوابیدن رو گرفته
    دستش رو اورد بالا و یه چیزی گفت
    اما من متوجه نشدم
    پتو رو کشیدم روش و گفتم بخواب
    آروم چشماشو بست و خوابید
    به ساعت نگاه کردم ساعت 6 بود باید به خانواده نیلوفر خبر میدادم به پدرش زنگ زدم و ماجرا رو گفتم اون هم گفت سریع میاد
    رفتم توی آشپزخانه و وسایل مهمونی رو آماده کردم
    بعد از یه ساعت پدر ومادر نیلوفر اومدن
    پدرش با من توی سالن نشست ولی مادرش رفت توی اتاق پیش نیلوفر
    ماجرا رو کامل برای پدرشگفتم
    _ دو سه ساعت پیش از بیمارستان اومدیم

    _کاش زودتر بهم میگفتی اشکان جان

    _ اتفاقا نمی خواستم نگران شید

    _تو خودت دختر داری در جریان هستی که یه پدر چقدر دختراش براش اهمیت داره..درسته شما یک دختر داری و من 3تا ولی دلیل نمیشه فکر کنید اهمیتش کم میشه..باید همون موقع می گفتید..فکر می کنید الان گفتید من نگران نمیشم؟
    _حق با شماست..ولی دیشب دیر وقت بود ماهم نذاشتن زیاد اونجا باشیم
    _دکترش چی گفت؟
    _گفت چون جوونه بافت رونش زودتر ترمیم میشه ولی ماهم باید با دارو و پماد باید کمک کنیم به زودتر ترمیم شدنش
    _چندتا بخیه خورد؟
    _12تا
    _زیاده...
    _آره زیاده .خون زیادی هم از دست داد
    _فردا واستون جیگر میارم .واسش کباب کن.
    _چشم دستتون درد نکنه
    _همون موقع هم مادر نیلوفر هم اومد بیرون و نشست کنارم
    _پسرم ،این چرا این همه گیجه؟
    _بخاطر آرامش بخش هاست
    _فردا واسش آناناس بخر بده بخوره.
    _چشم
    _چشمت بی بلا
    یه هو پرید و بایه دستش دستم رو گرفت و با یه دستش صورتم رو گرفت و چرخوند به سمت صورتش به چشماش نگاه کردم پر از اشک و غصه یکم نگاهم کرد و گفت :_پسرم قول بده حواست بهش هست اون خیلی مظلومه مظلوم ترین بچمه
    دستاشو برداشت و زد روی رونش
    _کاش پاهام از اینجا قطع می شد و این روز رو نمیدید.دختر آرومم دختر خوشگلم
    نگاهم کرد و گفت:
    _همیشه آروم بود.با آرامش حرف میزد ولی الان نمی تونست یه جمله هم بگه گیج گیج بود.بگو بگو که حواست بهش هست بگو پسرم بگو حواست به زنت هست.
    توی دلم آشوب بود.حرکات و حرفای مادر نیلوفر غصه ام رو بیشتر کرد رو کردم سمتش و دستش رو گرفتم
  
    _چشم مادر. چشم.حواسم بهش بود و هست.مثل تانیا مراقبشم
    _مرسی پسرم.خدا عمره با عزت به خودت و پدر مادرت بده.
    _مرسی.میشه یه خواش کنم؟
    _بفرما
    _میشه واسش یه سوپ درست کنید؟
    _حتما حتما
    و رفت توی آشپزخونه تا آخر شب پدر و مادرش پیشمون بودن.نیلوفر هم سرحال تر شدو مادرش سوپی که درست کرده بود رو بهش داد..ولی تانیا مثل همیشه نبود.خیلی آروم شده بود.شاید بخاطر حظور پدرمادر نیلوفر بود .بعداز اینکه پدر مادرش رفتن تانیا سریع شب بخیر گفت ورفت توی اتاقش بعد از ربع ساعت رفتم سمت اتاق تانیا و در زدم
    _بفرمایید
    _دختر خوشکلم چطوره؟
    _چطور باشم؟خوبم.
    _چرا دپرسی؟دخترم اتفاقی افتاده؟احساس میکنم ناراحتی.
    _بابا،موهامو شونه میزنی؟
    _بله که شونه میزنم
    نشست روی تخت و من برس رو برداشتم و موهاش رو شونه زدم یه هو برگشت دستمو گرفت...شوکه شدم
    _بابایی؟
    _جانم دخترم چیشده؟
    _امشب تو اتاقت می خوابی؟
    مکث کردم و جواب دادم :چطور مگه؟
    _شما جواب بده..
    _آره..چرا پرسیدی؟
    _همینجوری...یعنی پیش نیلوفر میخوابی؟
    _آره حالش خوب نیست کمک نیاز داره..اونجا بخوابم میتونم کمکش کنم
    _دوسش داری؟
    _چرا میپرسی؟چیشده؟
    روش رو برگردوند حس کردم حالت قهره دوباره شروع کردم به شونه کشیدن
    _تورو بیشتر دوست دارم
    _مگه من بچم؟فقط خواستم بدونم
    _بگم آره خوشحال میشی یا بگم نه؟
    _راستشو بگی خوشحال میشم
    _خب دیگه مثل قبلا نسبت بهش بی تفاوت نیستم.حسم میکنم دوسم داره و میشه دوسش داشت
    _اون از اول دوست داشت
    _جدی میگی؟
    _آره
    _چرا تا الان نگفتی؟
    _تا الان اگه میگفتم فرقی هم به حالت داشت؟فقط دورتر میشدی ازش.
    _حالا منظورت از این حرفا چیه؟ این بحث به ناراحتی تو مربوطه؟
    _آره
    _چرا؟

    _نمیدونم..میدونم دوسم داری ولی حس میکنم جایگاهم درخطره
    _جایگاهت؟؟
    _آره منظورم دوست داشتن و ایناس
    _خب اینا باهم فرق داره.
    _چه فرقی؟
    _ببین..فکر کن دوتا لباس داری یکی آبی. یکی صورتی.اگه آبی کم رنگ باشه به صورتی مربوطه؟
    _چه ربطی داره؟
    _آفرین ربطی نداره یعنی آبی و صورتی بهم ربطی ندارن .تا وقتی که هرکدوم یه لباس جدا هستن.تو ونیلوفرهم جدا از همید.تو دخترمی.اون همسرم
    _اگه یه دختر آورد چی؟اونجوری هردوتامون دختریم
    _ببین به کجاها فکر میکنی..بازم ربطی نداره دوتا لباس صورتی یا آبی هستید.
    _نه بابا...اگه یه دختر بیارید اونو بیشتر دوست داری.چون مادرش هم دوس داری و باهات مونده.
    _من مادرتوهم دوس داشتم.خیلی هم دوسش داشتم.
    _ولی نموند باهات
    _ولی اون دوسم نداشت اگه داشت میموند پیشم و نمی رفت
    _همون دیگه..ولی نیلوفر دوست داره.
    بلند شدم و با انگشتم یکی زدم رو بینیش:کم فکر های منفی بکن..تو نیاز نیست غصه ی آینده رو بخوری و نظریه پردازی کنی .من تو رو دوستدارم .خیلی زیاد.اونقدر که جونم هم میدم ولی یه خدشه بهت وارد نشه.تو تمام زندگیمی..دلیل خوش بختیمی..تو بارها منو به زندگی برگردوندی. دلیل وجود نیلوفر تو زندگیم تویی دلیل تولد دوباره احساسم تویی .هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه علاقه ام رو نسبت بهت کم کنه دخترم.
    _دوست دارم بابا خییلی..
    _منم دختر خیال پردازم .بخواب و به اینا فکر نکن...شب بخیر.
    _شب بخیر

    یک سال بعد
    (تانیا)
    الان داریم با،بابا و نیلوفر به طرف هتل میریم .اومدیم کیش که هم نیلوفر استراحت کنه و هم من به انتخاب رشته ی سال آیندم فکر کنم.راستی ما داریم یه خانواده ی پنج نفره میشیم.تارا و تیام دوقلوهای وروجک که قراره عضوی از خانوادمون بشن .بعد از اون ماجرا که اتاق بابا و نیلوفر یکی شد.رفتار بابا و نیلوفر کم کم باهم بهتر شدکه تا الان با دوقلوهاشون سفر تشریف داریم.
    با بشکنی که بابا جلوی صورتم زد به خودم اومدم
    _تانیا نمیخوای پیاده بشی؟
    _عهه رسیدیم؟
    _پ ن پ بیا پایین دیگه
    خندیدم و با،بابا و نیلوفر به طرف آسانسور رفتیم.راه رفتن نیلوفر خیلی باحال شده بود..جدیدا هم حوصله نداشت بخاطر بارداریش و نمیشد باهاش شوخی کرد وگرنه این راه رفتنشو سوجه میکردم :)بخاطر اینکه زن باردار نمیشد با هواپیما بیاد مجبور شدیم یه قسمتی از راهو با ماشین و یه قسمتی هم با کشتی بیایم .خدمتکار هتل بعداز اینکه چمدون هارودراتاق گذاشت بعداز یه سری از توضیحات که موقع صبحانه و ناهار و شام و...رفت.دراتاق رو که باز کردیم من سریع پریدم و اتاق خودمو زود انتخاب کردم.بعداز این همه راه به یکم استراحت نیاز داشتم.لباس هامو عوص کردم و بعد از جاگیر کردن وسایلام پریدم روی تخت و چشمامو بستم و دیگا نفهمیدم چی شد....
    ********
    3روز بعد
    این 3روزی که اینجا بودیم خیلی خوش گذشت راستی منم انتخاب رشته ام رو کردم تصمیم گرفتم برم رشته ی تجربی و بعد هم برم یکی از شاخه های پزشکی
    دوهفته ی دیگه هم این وروجکا به دنیا میان و من سرگرم این دوتا میشم .امشب کلی تفریح کردیم واقعا هیچ وقت انقدر شاد و سر خوش نبودیم .هم من هم بابا هم نیلوفر.با صدای جیغ نیلوفر بالا پریدم .واای خدا چیشده؟نکنه...وای این که دکترش گفت دوهفته دیگه سریع دویدم سمت اتاق بابا و نیلوفر،بابا هل شده بود گفت:تانیا بدو زن بزن اورژانس بدوو...
    *******
    دیشب آجی و داداش خوشکلم به دنیا اومدن.وایی تیام کپ باباست.عین خود باباهم بداخلاقه.همش نق میزد و می خواست بهش توجه کنیم.ولی تارا قیافش ترکیبی از بابا و نیلوفره دیشب بعداز اینکه نیلوفر رو آوردیم بیمارستان بخاطر زایمان زود رس سزارین شد بابا صدام زد
    _تانیا؟
    _بله بابا
    _بدو بیا می خوایم یه سلفی پنج نفره بگیریم
    سریع رفتم سمت اتاق تارا تو بغل نیلوفر بود با ورود من نیلوفر لبخندی زد و گفت:تانیا دیدیشون؟
    _ارهه خعلی خوشگلم
    بابام که پسرشو تو بغلش گرفته بود گوشیشو داد به من و گفت:تانیا تو عکس بگیر من دستم بنده
    _بعله چه جوورم و سه تایی خندیدم

    بگذار عشق خاصیت تو باشد
    نه رابطه ی خاص تو با کسی

    پایان

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 436
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,276
  • بازدید ماه : 14,234
  • بازدید سال : 141,337
  • بازدید کلی : 11,638,477