close
مجتمع فنی تهران
رمان از غرور تا عشق قسمت اول
loading...

رمان فا

    داخل این رمان، هم غم هست هم شادی. هم ادم های خوب هستن،هم ادم های بد.ولی ادم خوباش بیشترند!!!    این رمان بیشتربه صورت طنز نوشته…

رمان از غرور تا عشق قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 713 دوشنبه 08 آذر 1395 : 14:55 نظرات ()



    داخل این رمان، هم غم هست هم شادی. هم ادم های خوب هستن،هم ادم های بد.ولی ادم خوباش بیشترند!!!

    این رمان بیشتربه صورت طنز نوشته شده وتمام تلاشم براین بوده که رمانی ازاب دربیاد که شمادنبالشین وبهش علاقه دارید،امیدوارم موفق شده باشم
    اسم رمان:ازغرورتاعشق

    شخصیت های اصلی رمان:اراد،سیاوش ،باران،ستایش...

    باران وستی ازاونایی هستن که شیطون روهم درس میدن واراد وسیاوش ازاون افرادی هستن ک غرور جلوشون زانومیزنه ودوست دارن حرص همه به ویژه دخترارودربیارن والحق هم موفق میشن.

    خلاصه:باران خانوم واقااراد مادریک اتفاق نه چندان خوشایند :(برای دوطرف)باهم اشنامیشن ودریک مهمونی که بیشتر به مجلس خاستگاری خواهراقاارادشبیه هست باهم صحبت می کنند.یکی ازافرادفامیل برای اینکه تلافی اذیت هاوازارهای باران رودربیاره به دروغ حرف هایی جلوی بقیه میزنه که .................



    .
    .
    .
    من اسمم ستایش البته دوستام بهم میگن ستی که من کاملامخالف مخفف کردن اسمم
    هســــتم خوب کجابودیم؟؟؟اهاااااا.! دانشجوی دوم دندون پزشکی هستم میخوام دکی دندون پزشک بشم.یکی یه دونه هستم عزیز دل مامان وبابامم.یکی ازاخلاقای خوبم اینه که...عه یادم رفت اخه میدونید انقدرزیاده همش یادم میره.یکی سقف روبگییییره .
    به ساعت نگاه کردم .اوووه خدای من دوباره چشامو باز وبسته کردم دیدم ساعت درسته. ساعت 7:46دقیقه بود ومن ساعت 8کلاس داشتم واین یعنی...یعنــــــــــی دیرم شده.با دو سمت کمدم رفتم ودر روبازکردم.ااااخ فکرکنم حدس اینکه هرچی توی کمدبوداوار شد روی سرمن بیچاره کارسختی باشه.حالابین این همه لباس کدوم روانتخاب کنم؟؟؟سریع یه مانتوسبز باشلوارمشکی برداشتم وپوشیدم ومغنعه مشکیم روهم سرکردم داشتم باادکلن دوش میگرفتم که یهودیدم جوراب پام نیست بدوبدورفتم سمت لباسام ودنبال جورابم گشتم الان یکی ندونه فکرمیکنه رفتم دنبال گنج درجزیره های دوردست . ای خدا من ازکی تاحالا انقدربانمک شدم؟؟؟
    وااااااای من دیرم شده اونوقت دارم باخودم حرف میزنم.میگن یکی یه دونه ها خلن هاااا من باورم نمیشدالبته الان باورکردم بادوبه سمت اتاق رفتم وهمین ک پام روبیرون گذاشتم به سمت پله ها پرت شدم خداروشکر نرده روگرفتم ونیوفتادم برگشتم دیدم چراغ قوه رفته زیرپام. اخه دیشب تا3نصفه شب داشتم گوشه وکنارخونه رومیگشتم تا سوسک های پلاستیکیم روپیداکنم واقعیتش یادم نیست کجاگذاشتمشون. باعجله ازروی نرده سر خوردم . یوهــــــــــو ایــــــنه!یک دفعه باچشمای متعجب وپرازنگرانی مامانم مواجع شدم وبعد فریاد مواظب اون باش .مواظب چی؟؟؟ یهوبادیدن روبه روم چشام چهارتا شد.گلدون قدیمی مامان جونم که به مامانم هدیه داده بود .وااای نه خدااا اخ پرت شدم پایین فکرکنم پام به چهارقسمت مساوی تقسیم شد.
    بادستام گلدون روکه داشت روی سرنازنینم فرودمیومد گرفتم .هوووفـــــ ب خیر گذشتااااا. سریع بلندشدم وبایه خداحافظی سرسری مانع غرغرهای مامانم شدم .دزدگیر 206 خوشگلم شدم ازاونجایی که میدونه من خیلی دوستش دارمواونم منودوست داره بهم چشمک زد.سوارشدم وباسرعت زدم بیرون البته بماند که پام دردمیکنه ونمیتونم خوب ترمز وکلاچ بگیرم توی این هاگیرواگیر صدای زنگ تلفنم بلندمیشه واعلام وجود میکنه .برداشتم دیدم دوست خل وچل ترازخودم باران هست (اگه بدونه بهش گفتم خل وچل بایداون دنیا براتون بای بای کنم)سریع گوشی روجواب دادم چون میدونستم عصبانی بشه تا یه هفته مورداصابت تیکه هاشم .
    من:سلاااام بردوست گلم
    باران:فکرنکن میتونی خرم کنی هاااااا.زودباش دیرمون دیه امروز ماشین نیاوردماااا.
    من: باشه عه اومدم دیگه، ببین سرکوچتونم
    باران:منتظرتم باااای
    من :بابای
    جلوی پاش زدم روترمز یه ذره خیره نگاهم کرد بعدش اومد نشست.
    
    باران:سلام دوست خلم
    من:خل که تویی
    باران:نچ من گلم
    من:بیخیال ،جوابتوبدم تادانشگاه باید کل بندازیم.
    باران:خوبه خودت میدونی .
    بعدضبط روزیاد کردداشتیم بااهنگ میخوندیم که یهو یه سوناتای مشکی اومدجلوم منم که پام چلاق نتونستم خوب ترمزبکنم زدم بهش.البته شدت ضربه انقدزیادنبود ولی همین یکم هم باعث شد ماشین نازنینم داغون بشه.عصبانی پیاده شدم پسره هم پیاده شد.یه لحظه بادیدن پسره محوقیافش شدم خداببین چی افریدیا خوش به حال دوست دختراش باضربه ای که توسط باران به پهلوم خورد فهمیدم خیلی دارم ضایع میکنم به حالت اولم برگشتم وباعصبانیت به پسره گفتم:اقا حواستون کجاست؟ پسره هم باعصبانیت گفت:من حواسم کجاست یا شما؟حتی همین چندلحظه ی پیشم حواستون نیود.
    اول نفهمیدم چی گفت اماباحرف باران منظورش روفهمیدم.باران:حواسش هرجابوده حداقل مثل شما اعتمادبنفسش تااسمون نیست.
    پسره:من باشمانبودم.
    باران:اتفاقا برعکس من باشمابودم.
    پسره:اصلا جنابعالی؟
    باران:فکرنمیکنم لازم باشه بدونید .لطف کنید وظیفتون روانجام بدید مادیرمون شده.
    پسره باتعجب به باران نگاه کرد وگفت:وظیفم؟
    باران:بله وظیفتون زشته یه ادم مقصرباشه وانکارکنه منتظرپرداخت خسارتتون هستیم.
    بادیدن قیافه ی پسره ریز خندیدم سرخ شده بوددرحدچی. به باران نگاه کردم اونم مثل من خندش گرفته بودولی سعی میکرد نخنده.پسره ازپرویی باران دهنش بازمونده بودوباقیافه ی فوق العاده عصبانی بهش نگاه کردوگفت:واقعا که شمازدید به من طلبکارهم هستید؟
    باران:نه تروخدا تعارف نکنید می خواین بدهکار باشیم.
    پسره:تعارف ندارم میل خودتون به هرحال من خیلی دیرم شده وقت صحبت کردن باشماروندارم.
    باران:باشه پس شمابدهکارماطلبکار ماهم علاقه ای به صحبت کردن باشمانداریم پول خسارت هم برای خودتون بندازید داخل قلک.امیدوارم هیچوقت نبینمتون .
    دیگه پسره چشاش داشت درمیومد.باران سوارشد ولی من هنوز تو بهت ضایع شدن پسره بودم که بابوق باران ازبهت اومدم بیرون و زدم زیرخنده سوارماشین شدم وبرای پسره بوق زدم وپاموگذاشتم روگاز.
    من: ایول باران جونم خوب ضایعش کردی.
    باران:خواهش دوستم .
    من:ولی عجب قیافه ای داشتاااامثل هلووودیدی؟نگو مثل همیشه ندیدیاااا
    باران ابروشو بالا انداختوگفت:مثل همیشه ندیدیــــــدم .
    یعنی اون لحظه دوست داشتم باران روازپنجره پرت کنم بیرون اخه خانوم خیلی ضدپسرتشریف دارند وبه هیچ پسری دقیق نگاه نمیکنه ویه نگاه سطحی بهش میندازه اونم اگه خیلی لطف کنه ومنت روسرشون بزاره.
    فکرکنم فکرم روخوندکه گفت:تومنوازپنجره پرت کن بیرون منم همچین میزنمت که عین میخ بری توی زمین.
    چشام گرد شد جاااانم چی گفت؟مثل میخ؟؟؟باران تاقیافم رودید زد زیرخنده.
    من:کووووفت روی اب بخندی.
    باران:دوست ندارم روی اب بخندم همینجا خوبه راحتم .
    من: خیلی سوسکی .ولی من ناراحتم.
    باران:شرمنده ازمن کاری برنمیاد.
    من: حیف که جلوی دانشگاهیم وگرنه حالیت میکردم
    باران:میدونی که نمیتونی.
    ازماشین پیاده شد اومدسمتم یکی محکم زد پس کلم وفرارکرد.منم دویدم دنبالش یه لحظه برگشت عقب وبهم گفت:کوچولوتندتربیا هنوز بزرگ...
    جملش تموم نشده بود که محکم خوردبه یه پسره چون دورترازاونا بودم متوجه ی قیافه ی پسره نشدم تااون صحنه رودیدم بادورفتم سمتشون وزدم زیرخنده همینکه سرمواوردم بالاخندم قطع شد.عه اینکه همون پسرس !بارانم باتعجب نگاهش میکرد یهو به خودش اومدوازبغلش اومدبیرن.
    پسره:اون ازاون تصادف که دوستتون زدبهم اینم ازاین که شماخودتون برخوردکردین بامن حواستون کجاست؟
    ازترس لال شده بودم یهوبادادی که زد پنج مترپریدم بالا.
    پسر:باشمام حواستون روچراجمع نمیکنید؟
    باران یک قدم رفت جلوتر طوری که فاصلشون 10سانت بود .باران هم طبق معمول نتونست جلوی زبون مبارکش روحتی توی این وضعیت هم بگیره زل زدتوی چشماش وگفت:اشتباهاتت رو به پای بقیه ننویس من راه خودم روداشتم میرفتم تو یهو پریدی جلوم درضمن یادت ندادن سربزرگترت نبایددادبزنی؟هاااان؟این هان روبلندگفت.
    پسره هم چشم توچشم باران گفت:به توچی؟به تویادندادن؟درضمن یکم دقت کنی متوجه میشی که مقصر خودتی.
    باران:پسرخاله نشو تونه شما من بزرگتری ندیدم نیازبه دقت نیست وقتی شمامقصری.
    پسرخواست چیزی بگه که پسره ی پشت سرش که من تازه دیدمش واحتمالا دوستشه گفت:ولش کن سیاوش ارزش ندارن که.
    من که تااون موقع ساکت بودم گفتم:اهای اقاهه نکنه توارزشش روداری؟
    پسره:پس چی فکرکردی.
    اون پسره که فهمیدم اسمش سیاوش گفت:ارادتوبه من میگی ول کنم اونوقت خودت ادامه میدی؟
    من:من اصولاراجب شمافکرنمیکنم.اراد:ببین کرم ازخود درخته هااا.اعتمادبنفستون خیلی بالا ست.
    من:بالاترازدوستتون که نیست.
    سیاوش:بازم به پای شماکه نمیرسه.
    اراد:سیابیابرییم دیرمون شداین جوجه هام میخوان برن مهدشون.
    سیاوش:مرگ وسیا دردوسیا صددفعه گفتم اسمم روکامل بگو.
    اراد شونه ای بالاانداخت و گفت:بی خیال سیاجونم.
    بعدخواستن برن که باران گفت:صبرکنیدجوابتونوبگیرید بعدبرید اگه ماجوجه ایم شماهم خروسید .راستی صدای قوقولی قوقوتون رونشنیدم بده خروس صبحاخواب بمونه.خروسم خروسای قدیم.
    بعد از کنارشون ردشدیم وبادوبه سمت کلاس رفتیم بدبختانه باسیرابانی کلاس داشتیم منوباران بهش میگیم سیرابی استادفوق العاده سخت گیریه وبه نظم وانظباط حساسه.
   
    سالن خلوت بود واین نشون دهنده ی این بودکه همه ی استادا رفتن سرکلاساشونو مابدبخت شدیم.درزدیم باصدای کلفتش گفت:بفرمایید
    منوباران اب دهنمون روقورت دادیم وسریع باران روشوت کردم جلو برگشت یه چشم غره به من رفت منم به روی خودم نیاوردم سلام کردیم اونم جواب سلاممون روداد.
    سیرابی:فکرنمیکنیدیه مقداردیرکردین؟
    بعدازاین حرف استاد،صدای سلام یه پسراومد بعدش یکی دیگه هم سلام کردصداشون اشنابودبرگشتیم عقب وبادیدن ارادو سیاوش چشامون گردشدباصحبتای استادفهمیدیم دانشجوی انتقالی هستن که منتقل شدن به دانشگاه ما.باصدای استادکه ازشون دلیل دیررسیدنشون رومیپرسید ،به خودم اومدم.
    اراد:ببخشیداستاد توی راه یه خانوم نابلدکه معلوم نبودازکجاگواهی نامه گرفتن زدن به مابرای همین دیر شد تابیایم.
    استاد:اولین واخرین بارتون باشه من روی نظم وانضباط وسرموقع حاضرنشدن درکلاس حساسم.بفرمایید بشینید.
    بعدازتشکرازاستادرفتن نشستن استاد برگشت سمت ما وگفت:شماعلت تاخیرتون چیه؟
    باران باقیافه ی خونسردوخرکنی گفت:خروسمون قوقولی قوقو نکردوخواب موند.درنتیجه ماهم خواب موندیم.
    همه به غیرازاون دوتاکه باعصبانیت نگاهمون میکردن،زدن زیرخنده.
    استاد:خروستون؟
    باران:بله تازه نمیدونید چه صدای بدی هم داره.
    استاد:مسخره میکنید؟
    باران:نه بابااستاد مسخره چیه؟تازه به خاطرخواب موندن خروسمون پای دوستمم اسیب دید.حالامیتونیم بریم بشینیم؟
    استادکه مات چرت وپتای مابوداروم گفت:بله بفرمایید.
    دوباره همه زدن زیرخنده جزاون دوتا.تنها جای خالی ته کلاس کناراون دوتانره قول بود من سریع تررفتم روی یکی ازصندلی ها نشستم که نزدیک پسرانباشم.باران چپ چپ نگاهم کردوبااکراه روی صندلی نشست ولی کاملا مشخص بودکه اصلا ازاینکه کنارشون نشسته خوشش نمیاد وتاجایی که میتونست صندلی رو کشیدسمت من.
    من:بیابغلم دیگ تعارف نکن.
    باران:نه مرسی تعارف ندارم.
    من:برواونورتر صندلیم یه ورشده الان پخش زمین میشم فقط دوتا پایش روی زمین.باران یه نگاه به من و وضعیتم وصندلیم کرد و زدزیرخنده.
    پسراباتعجب نگامون میکردن.
    من :کوفت.
    باران:درد
    من:زهرمار
    باران:زهرانار
    من:ببند
    باران:اول تو
    باصدای استادصحبتمون روقطع کردیم.
    استاد:اونجا چه خبر؟
    من:خبر خاصی نیست
    باران:خبرسلامتی شماودوستان
    همه به جواب منو باران خندیدن.ارادگفت:استاداین خانوماخیلی حرف میزنندمامتوجه ی حرفاتون نمیشیم.
    باران:استاد وقتی منم حواسم به صحبت های اروم بقیه باشه،منم حواسم پرت میشه این اقامیتونه حواسش اینجانباشه تامتوجه صحبتای شمابشه.
    اراد:بهتون یادندادن سرکلاس نبایدحرف زد؟درضمن اعتماد بنفستون خیلی بالاست مااصلا حواسمون به شما وحرفاتون نبود.
    من:نه به اندازه ی شما .باشه شماکه راست میگید.
    سیایاهمون سیاوش گفت:عه شماازکجامطمئنید که اعتمادبنفستون به اندازه ی مانیست؟
    من:کاملا مشخصه.
    حضوربچه ها واستاد رونادیده گرفته بودیم وباهم بحث میکردیم که اخراستاد طاقت نیاورد وگفت:خانوم کاظمی وبهادری لطفا بفرمایید بیرون.
    پسراداشتندبانیشخندنگاهمون میکردند.
    استاد:اقای ملکی وتهرانی خیلی خوشحال شدم که ازاین به بعد قرارباهم باشیم.شمام خسته نباشید
    بفرماییدبیرون.
    یعنی قیافه ی پسرا دیدنی بودااااا.منوباران خندمون گرفته بود برای همین سریع ازکلاس زدیم بیرون.من دوقدم اونورترپخش زمین شدم وباران همون کناردرپخش زمین شدودلش روگرفته بودومیخندید.پسراباقیافه ی برزخی ازکلاس اومدن بیرون.اراد ب باران گفت:خنده داشت؟
    توی دلم گفتم پ ن پ گریه داشت.
    باران:اوهوم خیلی .
    من:دیونه نیستیم که الکی بخندیم لابدخنده داشت که خندیدیم.
    سیا:اتفاقا من اینطورفکرنمیکنم.
    من:مگه شمااصلا فکرهم میکنید؟
    سیاوش:پ ن پ فقط شمافکرمیکنید.
    باران:یه ذره رومدباشید .پ ن پ دیگه قدیمی شده برای زمان مادربزرگ من بوده.منوباران اروم خندیدیم.
    اراد:خنده ی ماروهم میبینید.
    باران:باشه ماکه بخیل نیستیم شماهم بخندید.
    برای اینکه لجشون رودربیاریم دوباره زدیم زیرخنده.که مارونگاه کردندویه چشم غره ی توپ برامون رفتند. سعی کردیم دیگه نیشمون روببندیم.تازه متوجه ی قیافه ی سیاوش شدم.اینم ک مثل اراد خوشگل . چشاش سبز زاغ بود باضربه ای که باران به بازوم زد نتونستم به کارم ادامه بدم.برگشتم سمتش تا چهارتا چیزبهش بگم که باچشم وابروبه پسرااشاره کرد. منم سعی کردم دیگه ضایع بازی درنیارم.پسراکه ازحرص کبودشده بودندباقدمای محکم ازکنارمون ردشدند ورفتند.منوباران دوباره خندیدیم.
    من:وای دلم دردگرفت.قیافشون یادم میادخندم میگیره.
    باران:منم.فکرکنم ناحالاکسی اینطوری حرصشون رودرنیاورده بود که مادراوردیم.
    من:اره.اوه بدوبیابریم که مامان پنج بارزنگ زده من متوجه نشدم.
    باران:خاک.بریم که منم خونه کلی کاردارم.
    من:نخیربایدبیای خونمون .
    باران:نه مبرم خونه کلی کاردارم.
    من: ببندمیدونی که نیای مامان ناراحت میشه.
    باران:باشه بابا میام توهم به یه چیزی گیربدی ول کن نیستیااا.
    سوارماشین شدیم.توی راه یکدفعه یاد چشم های سیاوش افتادم وگفتم:واااای باران.
    باران:چته؟جن زده شدی؟
    من:نخیرم چشای سیا رودیدی؟
    باران:سیا؟سیادیگه کیه؟اهانکنه اون اهنگ رومیگی ک میگه سیانرمه نرمه سیاتوبه توبه ...اوووم بقیش چی بود؟یادم رفت.
    من:مرگ بگیری دلم دردگرفت نه خنگه اونو نمیگم.سیاوش رومیگم.
    باران:اهاااا اونو میگی خوب ازاین به بعدراهنمایی کن اشتباه نکنم.حالامگه چشاش چی بود؟
    من:رنگش خیلی خوشگل بوددیدی؟
    باران:اره رنگش فکر کنم سبزبودنه؟
    من:اره چشمای ارادرویادته؟
    باران:نه دقت نکردم.
    من:ای مرده شورتو ببرن یااصلا نگاه نمیکنی یااگه نگاه هم میکنی بادقت نگاه نمیکنی من نمیدونم توبه کی رفتی که انقدرضدپسری.
    باران شونش روبالاانداخت وگفت:خودمم نمیدونم.حالا چه رنگی بود؟
    من:طوسی بودفکرکنم زیادرنگش مشخص نبود.جلوی درخونمون ماشین روپارک کردم وبعدش پیاده شدیم. باران طبق معمول دستشوگذاشت روی زنگ ودیگه ول نکرد.مامان دروبازکرد.زودترازباران رفتم داخل.
    من:سلااام.
    مامان:سلام باران هم اومده؟
    من:اره.ازکجافهمیدی بلا؟راستشوبگو باران که قائم شده بودنبینیش ازکجافهمیدی؟
    مامان:ازاونجایی ک فقط اواینجوری زنگ میزنه بعدشم هزاردفعه گفتم به من نگو بلا.
    باران:سلااااام سلام کی ماه کی ستاره؟
    مامان:سلام دخترم خوبی؟خوش اومدی مامان ایناخوبن؟
    باران:سلام خاله ممنون شمتخوبی؟اوناهم خوبن سلام دارندخدمتتون.
    مامان:سلامت باشند.
    من:بابا بیخیال سلام واحوال پرسی بدوبیابریم بالا تالباسی که واسه ی عقدسامان خریدم رونشونت بدم.
    باران:باشه بریم ببینم چی خریدی.
    باهم رفتیم بالا داخل اتاقم ولباسم رونشونش دادم خیلی ازلباسم خوشش اومد.
    باران:فقط جلوش یکم بازهست.
    من:اره هرچی دنبال کت براش گشتم پیدانکردم.
    باران:من یه کت فیروزه ای دارم تقریبا به لباست میخوره میخوای برات بیارم؟
    من:اره اگه زحمتت نمیشه.
    باران:خفه بابا زحمت چیه.
    من:مرسی بارووونم.
    باران:خواهش ستی جونم.مامان برامون شربت وکیک اورد.بعدازاینکه شربت وکیک روخوردیم گفتم:اااه حوصلم سررفت چیکارکنیم؟؟؟
    باران:پاشوقربدیم.
    من:ایول چرابه ذهن خودم نرسید؟
    باران:ازاونجایی که شماخیلی گیج تشریف دارید به ذهنت میرسیدجای تعجب داشت.
    من:باران عزیزم یه لطفی به من کن واون دهن مبارکت رو بسته نگه دار .
    باران:باش.
    باخنده گفتم:مرسی.
    باران:خوایش.
    ضبط روروشن کردم ومشغول رقصیدن شدیم.اهنگ که تموم شد اهنگ بعدیش باباکرم بود باکلی مسخره بازی رقصیدیم وادا دراوردیم اهنگ که تموم شد هرکدوممون یه جاولوشدیم.
    باران:ستی جونم من دیگه برم ساعت 1 توهم الان بابات میادمیخوایدناهاربخورید.
    من:نخیرم ناهار پیش ماهستی.
    باران:نه دستت دردنکنه میرم.
    من:نخیــر بایدبمونی مــــــــامـــــــان،مامااااان.
    مامان سراسیمه اومدتوی اتاق وگفت:چیشده ؟ستایش چرادادمیزنی ؟قلبم اومدتوی دهنم.
    من:مامان باران میخوادبره هرچی بهش میگم بایدناهاربمونی نمیمونه تویه چیزی بگوبهش.
    مامان:راست میگه ستایش بایدبمونی.
    باران:نه ممنون.دیرهم شده اخه به مامان گفتم تا12:30خونم.
    مامان:من خودم به الهام جون زنگ میزنم میگم که ناهار پیش مامیمونی.
    باران:اخه ...
    من:اخه وکوفت.
    باران:ای بابا دارم میگم اخه ...
    من:اخه وزهرمار.
    باران باجیغ گفت:عه ستایش دودقیقه ساکت شو بزار حرفمو بزنم.
    من: خوب باشه بگو.
    باران:اخه ... تاخواستم بگم اخه ومرگ باران دستشو روی دهنم گذاشت وگفت:اخه فرداباید راجب اون موضوع که استاد گفته بود،بایدتحقیق بیاریم تازه وسیله هامم خونس.هوووف بالاخره گفتم بعددستشو ازروی دهنم برداشت.
    من:نمیری الهی نگفتی الان جوون مرگ میشم نگفتی الان میفتم روی دستت بعدتوافسردگی میگیری و خودکشی میکنی نگفتی...
    باران:نه مثل اینکه همون جوون مرگ بشی بهتره.
    بعدخیز برداشت سمتم که پریدم روی تخت.
    من:دستت به من بخوره جیغ میزنماااا.
    باران:حیف من که با چه خل وچلی دوست شدم نچ نچ نچ.
    من:ایـــــش.اخ جوووون پس ناهارپیشمون میمونی بهونه بیاری همین خرس رو ازپهنا توی دهنت میکنمااااا.
    بعدبه خرس بزرگی که روی تختم بود اشاره کردم.
    باران:بشین بینیم بابا بزارنسیم بیاد.
    من:نسییییم کیه؟
    باران:عشقمه.
    بعد ادای گریه کردن رو دراوردم وگفتم:پس چیشد اون همه دوست دارم هایی که بهم میگفتی غلااام ؟ هاااان؟
    باران:واکلثوم حرفایی میزنیاااا من کی به توگفتم دوست دارم الکی چرابرام حرف درمیاری؟
    خواستم چیزی بگم که باصدای زنگ در بیخیال حرفم شدم ورفتم پایین دروبازکردم.من:سلام بابایی جووونم.
    باران:سلام عموجون.
    بابا:سلام دخترای گلم خوبید؟باران جان چه عجب من شمارواینجا دیدم.
    باران:ممنون عموجون شرمنده یه ذره درسامون سنگین شده واسه ی همین کمترمزاحمتون میشم.
    بابا:مزاحم چیه دخترم مراحمی تو.
    من:بابا یه ذره هم منوتحویل بگیری بدنیستااا.
    باباخندید وگفت:توچطوری حسودخانوم؟
    من:عه باباااا.مرسی خوبم راستی چی شده امروزخیلی شادی ؟تازه شیرینی هم گرفتی.
    بابا:حالا میگم بهتون.
    مامان:بچه هاااا بیایدناهار.
    من:باشه مامان جون.
    ایول به مامانم قرمه سبزی درست کرده.منوباران نشستیم کنارهم مامان وباباهم روبه رومون.درحال خوردن غذا بودیم که مامان گفت:نگفتی چیشده که امروزانقدرخوشحالی؟
    منم که فضول به بابانگاه کردم تابفهمم اخر امروزچیشده ک انقدرخوشحاله .به باران نگاه کردم دیدم اونم مثل من فضولیش گل کرده.
    بابا:مریم یه دوست داشتم که یه مشکلی براش پیش اومدوبیخبرازایران رفت رویادته؟
    مامان:اره یادمه فکرکنم فامیلش مولوکی یااملاکی همچین چیزی بود.
    من:فامیل قحط بود؟
    مامان:عه ستایش مسخره نکن.بعدروبه باباگفت خوب میگفتی.
    بابا:خانوم مولوکی و املاکی چیه.فامیلش مَلِکی بود.
    منوباران که داشتیم غذامون رومیخوردیم وحرف میزدیم یه لحظه ساکت شدیم ومن به این فکرمیکردم که این فامیل روکجاشنیدم.یه دفعه چشام گردشدوبرگشتم سمت باران ودیدم اونم باهمین حالت داره نگاهم میکنه.یهو غذاپرید توی گلومون وسرفه کردیم. یه لحظه حس کردم تادودقیقه دیگه خفه میشم ازچشمم اشک میومد
    مامان:خدامرگم بده چیشد؟کامران یه لیوان اب بده بهشون.
    باباسریع یه لیوان اب به منوباران داد.ابعدازاینکه اب روخوردیم ویه ذره بهترشدیم،
    یک دفعه باهم گفتیم: چـــــی؟ملکی؟؟؟
    مامان وبابا باتعجب نگاهمون میکردن .فکرکنم همون حسی روداشتند که یک نفربادیدن دوتادیونه داره.
    بابا:شماکسی روبااین فامیل میشناسید؟
    باران:یه پسره تازه اومده داخل دانشگاهمون فامیلش ملکی هست واسه ی همین تعجب کردیم.
    بابا:نکنه که...
    من:یعنی شمامیخوایدبگید که اون پسرش هست؟
    بابا:تاجایی که من میدونم منوچهر یه پسرداشت که 5سالش بود الان بایدحدودا30سالش باشه.
    مامان:ولی قبل ازاینکه برن فکرکنم ملیحه حامله بودش شایداین پسری که راجبش میگن پسردوم اقامنوچهر
    وملیحه جون باشه شایدمیه نفردیگه باشه وفقط تشابه فامیلی باشه.
    بابا:شاید.
    مامان:حالاچطوری دوستت روبهداز25سال پیداکردی؟
    بابا:امروزماشینم خراب شدبایکی ازکارمندای اداره اومدم.توی راه رسولی بهش زنگ زدوگفت یه مشکلی پیش اومده واسش وبایدبره بیمارستان وکارش رو محمودی انجام بده.محمودی جلوی دریه خونه نوساز وقشنگ نگه داشت ورفت تاببینه مشکل گازشون ازچیه.منم ازماشین پیاده شدم تاببینم کارمندام چطوری بابقیه برخوردمیکنن.داخل خونه که رفتم منوچهر رو دیدم.گفت تازه یه هفته ای میشه که ازامریکابرگشتن ایران ومثل اینکه اون موقع حال مادرش بدمیشه وبایدبرای معالجه ببرتش امریکا این شد که بی خبرمیزاره ومیره.اوه راستی مریم تایادم نرفته بگم که برای فرداشب دعوتشون کردم.
    مامان:خوب کاری کردی.

    دیگه واینایستادم بقیه ی حرفاشون روگوش کنم وبعدازتشکرازمامان،داخل اتاقم رفتم چنددقیقه بعد باران هم اومد.
    من:وااای باران همینو کم داشتیم که بااینا اشنادربیایم ااه اینم شانسه ماداریم؟
    باران:وای اره کی حوصله داره این نچسب های پرغرور روتحمل کنه؟
    من:وااای اره ایـــش.بازسیاوش بهترازاراد.ارادمغرورترازسیاوش.ارادیه ذره اخلاقش مثل توهست.
    باران:غلط کردی بااون که گفتی اخلاقش شبیه منه.اخلاق من کجا واخلاق این اورانگوتان کجا.
    تاعصرخودمون رو سرگرم کردیم ونزدیک ساعت6:30باران ازخونمون رفت هرچقدربهش اسرارکردم تابمونه باهم انجام بدیم قبول نکرد.
    «باران»
    دستمو روی زنگ گذاشتم.مامان باجیغ ازپشت ایفون گفت:باران اگه ایندفعه هم میسوخت،بابات بایدبرای باردهم درستش میکرد.
    من:مامان عه حالاکمه نسوخت میخوای دروبازکناااا.
    مامان:بیاتو خدارحم کنه بازاین اومدالان همه ی زحمات منوبه باد میده .باران به خداتازه خونه رومخصوصا
    اتاقت روتمیزکردماااا کثیفش کنی من میدونم باتو.
    من:اااه مــــــــامان دروبازکن دیگه.یهوباصدای باربداونم بغل گوشم 5مترپریدم بالا.
    باربد:چته جغله ؟چراجیغ جیغ میکنی ؟کل محل وصدای تو.
    من:جغله عمته گوریل .تقصیرمامانه دیگه دروبازنمیکنه.
    باربد:حقم داره منم جای اون بودم بازنمیکردم.راستی سی دی من داخل اتاق توچیکارمیکرد؟
    من:ســـــــی دی؟توی اتــــــاق من؟وااااا .اصلا سی دی چی هست؟
    باربد:چی هست دیگه باشه الان نشونت میدم که چی هست.
    سریع دروهل دادم ورفتم داخل باربدم دنبالم اومد .دوراستخرداشتم میدویدم که یهو منو هل دادوافتادم توی اب.
    من:باربد میکشمت.الهی سوسک بشی بامگس کش وسوسک کش اتک بکشمت.
    باربد هرهر بهم میخندید.یه لبخندخبیث زدم وقیافم رومظلوم کردم وادای غرق شدن رودراوردم.
    من:باربد تروخداکمکم کن.
    باربد:فکرنکن خرمیشماااا.
    من:اونکه هستی.دارم راست میگم .باربـــدکمکم کن.
    باربدیکدفعه نگران شدو باشک اومد سمتم.دستشوبه طرفم دراز کردمنم سریع دستشو دودستی گرفتم وکشیدمش سمت خودم.اونم که امادگی نداشت وفکر نمیکردهمچین کاری روبکنم،افتادتوی اب.حالامن داشتم هرهر بهش میخندیدم.
    باربد:باران خیلی بیشعوری.نکبت قرارداشتم.
    من:عه باکـــی؟راستشوبگوووهاااا.
    باربد:گمشوتوهم بااون ذهن خرابت باسهیل قرارداشتم.
    من:عه منم که عرعر.راستشوبگوباسهیل قرارداشتی یاباسهیلا؟بعدخندیدم
    باربد:باران میکشمت مسخره.جلوی مامان نگی هاااا باورمیکنه.
    من:مگه دروغ میگم؟
    بعدسریع ازاستخراومدم بیرون که باقیافه ی عصبانی مامان روبه روشدم.
    مامان:این چه سرو وضعی؟زودباشیدبریدتومریض میشید.
    باربدم ازاستخراومدبیرون .هنوز دوقدم برنداشته بودیم که باجیغ مامان سرجامون ایستادیم.
    مامان:با لباسای خیس میخواین برین؟
    باربد:مامـــــــــان ل*خ*ت که نمیتونیم بریم.بیخیال.
    مامان:باشه ولی بعدش خودتون همه جاروتمیزمیکنیدااا.
    منو باربدباهم گفتیم:بااااشه.
    بااون لباسای خیس حسش نبودازپله هابرم بالا وبهترین کار... باربدجونم هست دیگه پس داداش دارم برای چی؟داداشی که به خواهرش سواری نده که داداش نیست.
    من:باربدجونم؟عزیزدل خواهر منومیبری بالا؟
    باربد:باران جونم عزیزدل داداشی نه نمیبرمت خرهم نمیشم.
    اول خیلی خوشحال شدم که داره قربون صدقم میره ولی باشنیدن جمله ی اخرش بدجورخوردتوی ذوقم وبدون توجه بهش ازدوتاپله بالارفتم که یکدفعه دیدم روی هوام..برگشتم دیدم داداش گلم بغلم کرده.اخی الهی.البته وظیفشه هاااااا.
    من:مرسی داداشی.
    باربد:خواهش وقتی مظلوم میشی ادم دلش نمیادباهات مخالفت کنه.
    تودلم قربون صدقه ی قیافه ی مظلومم رفتم.جلوی اتاق منو گذاشت پایین ورفت.مانتوم رودراوردم یهوبادیدن پشتش چشام اندازه ی توپ پینگ پنگ شد.
    من:وااااااااااای نــــــه باربــــــــدمیکشمت.
    صدای خنده ی باربدازپشت دراومدوگفت:فکرنکنم بتونی.
    ای خدا پشت مانتوم روهمه رنگی کرده .دیدم دلش برام سوختاااا نگو واسه ی این بود من نمیدونم این رنگ روازکجاگیراورده.روی تختم نشستم وتوی فکررفتم یکدفعه شیطون اومدسراغم.
    شیطون:باران جونم نمیخوای که کارشوبدون جواب بزاری؟
    من:نه شیطون جونم توفکرکنم یک درصد کارشوبدون تلافی بزارم.
    شیطون:افرین الحق که دست منو هم ازپشت بستی.
 
    ازاتاق یواشکی اومدم بیرون ورفتم سمت اتاقش دیدم نیست.رفتم پایین دیدم داره باتلفن صحبت میکنه وهنوزلباساش روعوض نکرده.
    سریع پریدم توی اشپزخونه و وسیله ی موردنیازم روبرداشتم وسریع رفتم بالا.دراتاقش روبازکردم اوووف خداروشکرهنوزنیومده.سریع رفتم داخل حموم توی اتاقش و درشامپوش روبازکردم وتوش روغن ریختم بعدش درشامپوروبستم وگذاشتم سرجاش بعد سریع ازاتاقش اومدم بیرون خواستم برم پایین تاروغن روبزارم سر جاش .امابادیدن اراد که سرش توی گوشیشه وداره میادسمت پله ها بیخیال روغن شدم وسریع رفتم توی اتاقم.
    روغن روگذاشتم داخل کیفم تامامان اومدداخل اتاقم نبینه بعدش پریدم توی حموم.زیر دوش به اتفاق های امروزفکرمیکردم ازتصادف تاخونه ی ستی واشناشدن سیاوش باستی.البته شایدم به قول خاله فقط یه تشابه اسمی باشه.باصدای درحموم به خودم اومدم.
    مامان:باران سه ساعته توی حموم چیکارمیکنی؟بیازودتربیرون.
    من:عه مامان چرادروغ میگی من تازه یه ربع هست که اومدم حموم.
    مامان:خوب حالاتوهم زودتربیابیرون.
    من:باشه حالا چه ... بافریاداگه دستم بهت نرسه ی باربد حرفم نیمه تموم موند.
    مامان:وای خاک برسرم زهرم ترکید چیشد؟این چرادادمیزنه؟
    من:اینم پرسیدن داره؟داشتن یه پسردیوونه این عواقب روهم داره دیگه.
    حالاداشتم اروم میخندیدم تامامان صدای خندم رونشنوه.الکی مثلا من نمیدونم این چرادادکشید.مدیونید فکرکنید میدوووونمااااا.باورکنیدراضی نیستم.
    مامان:بااااااراااااان صددفعه گفتم داداشت بزرگترازتو بایداحترامش رونگه داری.
    من :باشه بابا اصلا دیگه چیزی نمیگم.
    مامان:کارخوبی میکنی زودتر بیابیرون میخوایم شام بخوریم.
    من:اوکی.
    یک ساعت بعد ازحموم اومدم بیرون وبعدازاینکه لباسام روپوشیدم رفتم داخل اشپزخونه دیدم مامان وبابا دست به سینه نشستن ومنتظرماهستن.
    من:تروخداراحت باشید این باربدپس کو؟
    همون موقع صدای داد باربد ازطبقه یبالا به گوشم رسید.
    باربد:مـــــــآمان یه دونه شامپوبهم بده.
    مامان:وااااا باربدچه خبره؟همین نیمساعت پیش یه دونه شامپوبهت دادم.چیکارداری میکنی؟بیابیرون درضمن دیگه شامپونداریم تموم شد بایدبریم بخریم.
    باربد:ااااه مامان من شامپومیخوام فقط بیام بیرون حالیش میکنم.
    یکدفعه نگاه خیره 4تاچشم رواحساس کردم برگشتم سمتشون وقیافم رومظلومکردم که باباگفت:پس یه کاری کردی که الان موش شدی قضیه چیه؟
    من:عه بابا موش چیه من فرشتم .به جون پریسا هیچی(پریسادخترعمه ی لوس وننرو وسواسی منه که امریکازندگی میکنه ومن به شدت ازش متنفرم)
    بابا ومامان زدن زیرخنده.
    مامان:دیگه مطمئن شدم یه کاری کردی که جون پریساجون روقسم خوردی من نمیدونم این دختر چه هیزم تری بهت فروخته که اون سردنیاهم هست، ولش نمیکنی.
    من:وای مامان یه دختر لوس وازخودراضی وسواسی هست که نگو .نتروخدابیاد و بهم هیزمم بفروشه.
    باصدای سلام باربدبه بابا،برگشتم سمتش.بعد برخلاف همیشه که می نشیت،رفت سرجای مامان
    نشست.
    مامان:باربدچراسرجای من نشستی؟بلندشوبروسرجای خودت بشین.
    باربد:مامان چه فرقی میکنه؟امشب دوست دارم اینجابشینم بیخیال دیگه.
    غیرمستقیم گفت امشب دوست نداره کنارمن بشینه.دروغ چرا؟یکم ازدستش ناراحت شدم تاحالا باهام اینطوری برخوردنکرده بود.نکه دخترلوسی باشماااا.نه! فقط توقع چنین رفتاری روازجانب باربد که خیلی دوستش دارم ،ندارم.
    یه نگاه به موهاش کردم .نتونستم جلوی خودمو بگیرم زدم زیرخنده.قشنگ مشخص بوددوتاشامپوروروی سرش خالی کرده.باربدخیلی روی موهاش حساسه برای همین یه لحظه ازکاری که کردم پشیمون شدم.ولی فقط یه لحظه بوداااا.
    اگه اون به موهاش حساسه خوب منم به مانتوهام حساسم. سرشام هرچقدرنگاهش کردم اواصلا نگاهم نکرد حتی چندباری که باهاش حرف زدم خیلی سردجوابم روداد
    خلاصه شام روکوفتم کرد.ساعت 10بود،برخلاف همیشه که تادیروقت بیدارم،خواب روبهونه کردم ورفتم داخل اتاقم.واقعیتش تحمل بی محلی های باربدرونداشتم.

    ساعت 11:30شد.هرچقدرمنتظرباربدموندم تابیادداخل اتاقم ومثل هرشب شب بخیربهم بگه وبوسم کنه، نیومد.
    داخل تراس رفتم برق اتاقش روشن بود شک داشتم پیشش برم یانه.بالاخره تردیدروکنارگذاشتم وازاتاق بیرون رفتم.دوتاتقه به درزدم .جواب نداد.دستگیره درروپایین کشیدم ولی دربازنشد.دروقفل کرده بود.
    بغض کرده بودم.دیگه نتونستم طاقت بیارم وداخل اتاقم رفتم.روی تختم درازکشیدم وبه رفتارهای باربدتوی این هفته فکرکردم.
    نزدیک به یک هفته هست که اخلاقش عوض شده.کمترپیشم هست وباهام شوخی میکنه.بیشتراوقات داخل اتاقش وهروقت میرم پیشش ودلیل عوض شدنش روازش میپرسم،خرم میکنه وبعدازاتاق بیرونم میکنه.
    البته نه تنها بامن بلکه بامامان وبابا هم همین برخورد روداره.اینم ازماجرای امروز.شایدباربدخیلی به موهاش حساس باشه ولی دیگه نه تااین حدکه بامن قهرکنه.انقدربه رفتاراش فکرکردم که نفهمیدم کی خوابم برد.
    باصدای زنگ ساعتم ازخواب بیدارشدم ولی چشمام روبازنکردم.دوست داشتم مثل همیشه باربد منو باروش های خاص خودش بیدارکنه.چنددقیقه گذشت ولی خبری ازش نشد.یکدفعه یادماجرای دیروز وکم محلیای دیشبش افتادم وفهمیدم نبایدمنتظرش باشم تابیادبیدارم کنه.
    امروزبعدازدانشگاه حتمامیرم پیشش وازش عذرخواهی میکنم کاری روکه هیچوقت نکردم.اوووه دیرم شده اونوقت من الان دارم برنامه ی امروزم رو مرورمیکنم.سریع پریدم داخل دستشویی.خداروشکردستشویی داخل اتاقم بود ومجبورنبودم دوساعت برم پایین.بعدازاینکه دست وصورتم روشستم ومسواک زدم از دستشویی اومدم بیرون وبادوسمت کمدم رفتم ودرش روبازکردم.
    انتظارداشتم مثل همیشه لباسام اواربشن رو سرم واسه ی همین چشاموبستم ودستامو روی سرم گذاشتم.یک دقیقه گذشت دیدم خبری نیست چشام روبازکردم وبادیدن کمدمرتبم چشام چهار تا شد.حتما کارمامانه.سریع یه مانتوی سرمه ای شیک که منم خیلی دوسش دارم روباشلوارلی پوشیدم ومقنعه مشکیم روسرم کردم.بعدازاینکه باادکلن دوش گرفتم،دراتاق روبازکردم ازروی نرده هاسرخوردم که با فریاد مامان نزدیک بودتعادلم روازدست بدم وپخش زمین بشم.
    مامان:صددفعه گفتم ازروی نرده سرنخوردیه وقت خدایی نکرده میوفتی میمیری.
    من:والابافریادهای شمابیشتراحتمال مردن هست تاکارمن.بعدبادوسمت دررفتم.
    مامان:کجا بیاصبحانه بخور.
    من:نه دیرم شده.
    بعدباعجله سوییچ مزدا3خوشگلم روبرداشتم ودویدم سمت در.همینکه دروبازکردم محکم خوردم به باربد.
    من:اخ سلام خوبی؟
    باربد:سلام برو اونور دیگه دیرم شده
    بعد منو هل داداونور ورفت داخل.اشک داخل چشمام جمع شد دیگه داشت شورش رودرمیاورد.باحالی گرفته سوارماشینم شدم و سمت خونه ی ستی حرکت کردم.بهش گفته بودم ماشین نیاره خودم میرم دنبالش. جلوی خونشون ایستادم.یه ذره منتظرموندم تابیادولی نیومد.دستموگذاشتم روی بوق همون موقع یه پیرمرد ازکنارم ردشدو باصدای بوق ماشین چسبیدبه اسمون.
    برگشت سمتم ویه چشم غره بهم رفت وگفت:خدااخروعاقبت جوونای امروزی رو بخیر کنه. بعدسرشوبه نشونه ی تاسف تکون دادورفت.
    بعدازاینکه چندقدم ازماشین دورشدزدم زیرخنده.خداخیرش بده ازدیشب تاحالا نخندیده بودم.بالاخره خانوم تشریف اوردن و حرکت کردم.
    ««ستی»»
    من:سلااام دوست گلم خوبی؟.
    باران:سلام دوست خلم.ممنون بدنیستم توچطوری؟
    من:عااالی.
    باران:خداروشکر.
    به باران نگاه کردم.بدجورتوی فکربود.صدای ضبط روکم کردموگتم:چیشده؟چراحال نداری؟مثل همیشه شادوشنگول نیستی.
    باران یه اه کشیدوگفت:هیچی.
    من:به خاطرهیچی اه میکشی؟
    باران:حس میکنم اخلاق باربدعوض شده.تازه الانم که باهام قهره.
    باتعجب گفتم:چی؟قهره؟شوخی میکینی.شمادوتاکه هیچوقت باهم قهرنمیکردید.
    باران:باورت میشه منم نمیدونم چش شده وبرای چی قهرکرده.
    من:حتماکاری کردی که خیلی ازدستت ناراحت شده وقهرکرده.
    باران جریان دیشب روبرام تعریف کردازبس خندیدم دلم دردگرفت.
    باران:کوفت برات تعریف نکردم که هرهر بخندی.
    من:اخه شمادوتاخیلی باحالید.عین پت ومت میمونید.
    باران فقط یه لبخندکوچیک زدودیگه چیزی نگفت.منم خیلی تعجب کردم اخه باربدهرچقدرم به موهاش حساس باشه باخواهرش که فوق العاده دوستش داره قهرنمیکنه.احتمالا سریه موضوع دیگه ناراحت بوده نااحتیش روسرباران خالی کرده.

    منم بادیدن حال باران دپرس شدم وبیخیال شوخی شدم چون میدونستم وقتی حوصله نداره عصابم نداره ووقتی عصابم نداره دیگه بهتره نگم چی میشه وگرنه همتون
    تاچهارروزبایدداخل تیمارستان بستری بشید.ماشینو پارک کرد همینکه ازماشین پیاده شدیم وباران دراروقفل کرد یه بی ام و طوسی رنگ باسرعت اومدوبقل ماپارک کرد.
    من:طرف دیونس دیدی چطوری ماشین روپارک کرد؟
    باران:والااینی که من دیدم کارش ازدیونه گذشته تیمارستانی هست.به حرفش خندیدم.اراد وسیاوش ازماشین پیاده شدند.پس اینابودن.
    باران:ستی نمیدونی وقتی دست فرمون بعضیارومیبینم،به اونایی که پنج باربرای گرفتن گواهینامه میرن امیدوار میشم.بعدش خندید منم خندیدم غیرمستقیم بااونابود.
    اراد:خوبه که ادم بادیدن خودش ورانندگیش به اونایی که پنج باربرای گرفتن گواهینامه میرن امیدوارباشه.
    باران:اصولا بادیدن رانندگی افتضاح بقیه به اوناامیدوارمیشم.بعدروکرد به من و گفت:بیا بریم دوست ندارم این دفعه هم جام بدباشه.
    ردیف اخررفتیم و نشستیم.دوتاصندلی کنارمن خالی بود.دعامیکردم که اونانیان اینجابشینن.خوشبختانه یامتاسفانه براورده شدودوتاازدخترای لوس وچندش کلاس که منو باران ازشون متنفریم،کنارم نشستن.دودقیقه بعدارادوسیاوش هم اومدن وردیف جلوی مانشستن.دقیقاماپشتشون بودیم.بااومدن استاد همه ساکت شدند.به باران نگاه کردم.اخماش توهم بوداصلا ازاین استادخوشش نمیومد بنده خدا بدنبودفقط یکم زیادی هیز بود.چنددفعه ای هم به باران پیشنهاددوستی داد که باران قبول نکردوخوردتوی ذوقش.موقع حضور وغیاب به باران که رسید یه لبخند چندش اور زد و گفت:باران خانوم؟
    باران:استاد بهادری هستم .دوست ندارم غیرازاشناهام کسی منو به اسم صداکنه.
    معلوم بودکه بهش برخورده ولی به روی خودش نیاورد.
    استاد:ایشا... به وقتش ماهم اشنامیشیم.
    باران:فکرنکنم چون اون دنیاهم راهمون جداست من داخل بهشتم وشما احتمالا پیش مانمیستی.
    استاد:حالاچرا اون دنیاوقتی این دنیا هست؟
    باران:برای اینکه تازندم همچین اتفاقی نمیوفته.
    من:ایول داری بارووونم سوسکش کردی.
    باران:سوسک بود.
    بعدش هردوتامون زدیم زیرخنده.استاد:خانومااگه خنده ای دارید یا ندارید بفرمایید بیرون.
    بااین جمله بندیش خندمون شدیدترشدمن نمیدونم این چطوری استاد شده وقتی نمیتونه یه جمله ی کوتاه رودرست بگه.
    باران ازجاش بلندشد.باتعجب نگاهش کردم که گفت:عزیزم استاد راحتی مارومیخوان بلندشوبریم دلشو نشکن.
    همه ی کلاس که تااون موقع ساکت بودند،خندیدین.منم باخنده بلندشدم ودنبال باران رفتم.وقتی داشتیم ازجلوی استاد ردمیشدیم باران گفت:بابیرون کردن مافکرنکنم ازشدت حرصتون کم بشه هااااا.
    استاد:خانوم بهادری بفرماییدسرجاتون بشینید پشیمون شدم.منکه حریف شما ودوستتون نمیشم بفرماییدبشینید.
    من:چشم استادایندفعه به خاطر اینکه دلتون نشکنه میریم میشینیم.
    دوباره همه خندیدند استادسرشوبه نشونه ی تاسف برامون تکون داد.اراد وسیاوش باتعجب نگاهمون میکردن چشماشون داشت میخندید اماوقتی دیدن ماداریم نگاهشون میکنیم اخم کردند و روشون رو برگردوندند. خداشفاشون بده.امین. (شماهم توی دلتون امین بگید.)
    به محض اینکه استاد خسته نباشید گفت منو باران عین چی ازروی صندلیمون پاشدیم باران داشت درکلاس روبازمیکردکه استادگفت:باران خانوم چیزی شده امروزخیلی ساکت بودیدبرعکس همیشه.
    اراد که دوقدم اونورترازماایستاده بود به سیاوش گفت:اوه این ساکتش اینطوریه بخوادشلوغ کنه چی میشه دیگه.
    سیاوش:والا منم نمیدونم.
    باران:اقای ...اقای ...فامیلتون رویادم رفت حالا مهم نیست عرضم به حضورتون که این به درخت میگن.
    اراد:نچ نچ نچ ازالان الزایمرگرفتید؟تهرانی هستم.اراد تهرانی.درضمن شمام دست کمی ازدرخت ندارید
    باران باحرص نگاهش کردوگفت:کافرهمه رابه خویش خودپندارد.
    بعدروبه استادکرد وگفت:بهادری هستم.اگه هم مشکلی باشه ازعهده ی غریبه ها برنمیاد ممنون.
    بعداز کلاس زدبیرون.چندتاازدختراپشت چشم نازک کردندورفتندپیش استاد وباکلی نازولوس بازی ازش سوال پرسیدندواستادهم بانیش باز جوابشون روداد.باعجله ازکلاس زدم بیرون ورفتم سمت باران.
    من:هوووف میمیری دودقیقه صبرکنی تامنم بهت برسم نفسم سوخت به جون تو.
    باران:به جون خودت بیشعور سوسک نکبت نکبت نکبت.
    من:باز نوارت گیرکرد؟
    باران:بروبابا.
    من:ااااه باران مرده شورت روببرن یه لبخندبزن بابا دلم پوسید.

    باران:وااا خاک توسرکورت کنن منکه کل ساعت نیشم بازبود.
    من:نه منظورم اینه که مثل همیشه باش.الهی نگم این باربدچی بشه که توالان اینجوری دپرسی.
    باران:اووووی راجب باربدحرف زدی نزدیااا
    من:خوب حالا توهم.الان یکی ندونه فکرمیکنه عشقته.
    باران:اشتباه هم فکرنمیکنن باربدعشقمه.ولی خدایی خیلی نگران باربدم.نمیتونم رفتاراشودرک کنم.
    من:حالا میخوای چیکار کنی؟
    باران:کاری روکه تاحالا نکردم.میرم دفترش وازش عذرخواهی میکنم.
    من:نــــه!شوخی میکنی؟تو ومعذرت خواهی؟اصلا باهم جوردرنمیاد
    صدای اراد رونزدیکم شنیدم.اراد:بعضیاچقدر دوست پسرشون رودوست دارنااا.
    سیاوش:اره خدابده شانس ولی بعیدمیدونم پسر هم عاشقش باشه.
    من:باران من نمیدونم چرابعضیا فقط قدوهیکل رسوندن؟درحالی که هنوزنمیدونن فالگوش ایستادن کارخوبی نیست وجالبت تراز اون اینه که خودشون دوست دختردارن و اونوقت فکرمیکنن همه مثل خودشونن.
    باران:اره والا همه که مثل خودشون نیستند فقط کاش اینو بفهمن.
    من:بیابریم که کلی کارداریم واسه ی امشب.
    باران:مگه امشب چه خبره؟
    من:مهمونی داریم دیگه .دوست بابام اقای ملکی.
    باران:اهاااا.
    من:راستی میتونی اون کت روتابعدازظهر بهم بدی؟ اخه پنج شنبه مراسم هست.
    باران:عه چه خوب پس فرداکلی قرمیدی.ایشا... خوشبخت بشن.اره میارم برات حالا بدوسوارشوکه بایدبرم منت کشی خان داداشم.
    من:اخی خیلی سخته انجام کاری که تاحالا نکردی نه؟
    باران:اوهوم خیلی.باران باسرعت ازدانشگاه خارج شد.یکدفعه یه بی ام و طوسی باسرعت اومدجلوش.اگه باران ترمز نمیکرد بهشون میزد.
    من:ازرانندگی من ایرادمیگیرن خودشون رونگاه کن عین چی پریدن جلومون.
    باران دستشو روی بوق گذاشت وگفت:عین چی؟
    من:عین چی دیگه.
    باران:تروخداراحت باش بگو عین گاو دیگه.
    من:خوب حالا عین گاو. من محترمانش روگفتم.اوه باران اراد ازماشینش پیاده شد.
    باران:اره دیدمش.مگه این سوناتا نداشت؟
    من:چمیدونم حتماعوض کرده دیگه.
    اراد اومد سمت ما ودوتاتقه به پنجره زد.باران شیشه روپایین دادو گفت:بفرمایید؟
    اراد:میشه بگی چرادستتو روی بوق گذاشتی؟
    من:کلا فکرکنم توعادت داری دستتو روی زنگ یابوق بزاری وبرنداری.
    باران یه نگاهی بهم انداخت که مفهومش همون خفه شوی خودمون بود.بعددوباره روشوکردسمت ارادوگفت:بوق خودمه.فکرنمیکنم مشکلی باشه.وقتی یکی بارانندگی بدش بیادجلوت بایدبراش بوق بزنی دیگه.
    اراد:نه بوقی که صداش شبیه بوق کامیون هست.
    من:شمابوق ماشین ماروباماشین خودتون یکی میکنید؟اخ ببخشید که یادم رفت شما ودوستتون عادت دارید کارهای خودتون روبه بقیه نسبت بدید.
    اراد:خواهش میکنم.سعی کنیددیگه یادتون نره.
    بعدش رفت.من:پسره ی بیشوووول.بعداداش رودراوردم.چقدراین پروهستش.
    باران:اره این به ماهم گفته زکی برید من به جاتون هستم.
    من:بی خی خی بیابریم.راستی باران بنظرت سیاوش ممکن پسراقای ملکی باشه؟
    باران:نمیدونم فامیلاشون که یکیه ولی شاید اون نباشه.
    دیگه حرف خاصی بینمون زده نشد.جلوی درخونمون ایستاد.من:ممنون راستی بعدازظهریادت نره.
    باران:باشه فعلا.
    بیشعورنذاشت جواب خداحاقظیش روبدم وسریع گاز دادورفت.مثل اینکه خیلی عجله داشت تابا باربد اشتی کنه.بیچاره باران که گیر یه داداش خل وچل ترازخودش افتاده.

    ««باران»»
    باعجله پامو روی گازگذاشتم وفرصت خداحافظی روبهش ندادم.سریع جلوی یه گلفروشی ایستادم.یه دسته گل رزقرمز خوشگل گرفتم به فروشنده گفتم که روش بنویسه تقدیم به داداش خل وچلم.مرد باتعجب نگاهم میکردوالان میگه این دختر دیوونس.بگه خوب.چیکارکنم؟منم راست میگم دیگه داداشم خل وچل.
    حساب کردم بعدش رفتم چهارتامغازه پایین تر.یه کادوی خوشگل وبامزه گرفتم وسمت شرکتش رفتم.داداشم یه شرکت خوشگل داشت معماری خونده بودمنم دوست داشتم برم معماری ولی این ستی کثافت نذاشت.
    به نگهبان سلام کردم بیچاره بانگرانی نگام کرد.ازخداکه پنهون نیست ازشماچه پنهون سابقم ابکش.دودفعه یه شری درست کردم که ازاون به بعدهردفعه میام اینجا بنده خدااسترس داره.بادوسمت اسانسوررفتم وطبقه ای 16 روزدم.بیچاره باربد فکرکنم اسانسورشون که خراب بشه بخواد باپله بره،خدایی نکرده جنازش میرسه اون بالا.بااهنگ اسانسورزمزمه میکردم که طبقه 16ایستاد.البته زمزمه نه هاااا بیشترداشتم اهنگ پلنگ صورتی رومیخوندم.بعلللله پس چی فکرکردین پلنگ صورتی روهم باکلی زحمت میخونم چه برسه به این.زنگشون روزدم.مش رمضون دروبازکرد.یه مدت به این بدبخت مش صفرمیگفتم چقدربیچاره حرص میخورد.خوب صفرو رمضون چه فرقی داره هر دوتاشون اسم ماه هستند دیگ.
    من:سلام مش صفر عه چیزه مش رمضون بعدنیشموبراش بازکردم.
    مش رمضون:بیاتودخترنمک نریز.این عادت زنگ زدنت روهم ترک کن نزدیک بودسکته کنم.
    من:باشه شکرمیریزم.
    مش رمضون سرشوبه نشونه ی تاسف تکون دادوگفت:الحق که فقط داداشت حریفت میشه البته راجب اونم شک دارم.
    خندیدم و پیش منشی رفتم.واااای بعدپریساازاین دختره ی لوس وناز نازی بدم میاد.اه باربدتوی هرچیزی سلیقه داره توی انتخاب منشی سلیقش صفر.هی داره خودشوبه باربدنزدیک میکنه خوشم میادباربدم اصلا محلش نمیده.نه تروخدابیادومحلم بده.
    من:سلام خانوم سلیمی برادرم هست؟
    سلیمی:نخیرنیستند
    
    همون موقع سهیل دوست صمیمی باربد که همکارش هم هست ازاتاقش اومدبیرون.یه پشت چشم برای این سلیمی چغندراومدم ورفتم سمت سهیل.
    من:سلام سهیل اقا.خوبی؟
    سهیل:به به باران خانوم مرسی توچطوری اجی؟کم پیدایی هااااا.
    من:درگیر درس ومخشیم.
    سهیل:اخی کوچولو.
    من:کوچولوعمته.باربدهست؟
    سهیل:اره من بایدبرم بیرون کاردارم فعلا باش تامن بیام.
    من:باشه حالا ببینم چی میشه وبعدازخداحافظی ازسهیل.رفتم سمت اتاق باربد که این چغندر(همون سلیمی)گفت:باران جان باربدجون مهمون دارند.
    جاااااااانم؟؟؟؟بارررربدجووون؟؟؟ن م ن؟بااخم گفتم:منظورتون اقای بهادری دیگه.دوستاش هستند؟
    سلیمی اخم کردوگفت :بله دوستاش هستند.فرصت ندادم ادامه ی حرفشوبگه.اروم بادستم روی درزدم ورفتم داخل.بلندگفتم سلاااااام.باربدداشت بایه مرد که تازه دیده
    بودمش حرف میزد،که باورود من حرفش روقطع کرد.یهوباربدباعصبانیت سرم دادزدو گفت:صددفعه گفتم بدون اجازه واردنشو.
    سلیمی:بله اقا منم بهشون گفتم که شمامهمون دارید ونبایدبیان داخل ولی توجهی به حرفم نکرد.
    خیلی برام گرون تموم شد بغض کرده بودم.باربد:شمام نمیخوادپیازداغش رواضافه کنید خود شمام بدون اجازه اومدید .
    چغندرکه بدجور خوردتوپرش باناراحتی وحرص گفت:ببخشید بااجازه و اتاق رف بیرون.
    باربد:باران هزاردفعه گفتم میخوای بیای تو اول دربزن.
    من:منکه درزدم...
    باربد:درزدی ولی اجازه ی ورود ازطرف من رونشنیدی.
    من درحالی که اشک توی چشام جمع شده بود کادو و دسته گل رو روی میز گذاشتم وگفتم:داداشمی درست ولی حق نداری سرم داد بزنی.توکه اینجوری نبودی توی این
    یک هفته چت شده؟دیگه باربد ثابق نیستی عوض شدی.
    باربد:نه من عوض نشدم.
    دوستش:باربدجان من برم دیگه انشا...بعدا راجب اون موضوع باهم حرف میزنیم.
    باربد:باشه بعدتاجلوی درراهنماییش کرد.
    من:باربد من ...من ...راستش من میخواستم که...که ازت معذرت ... خواهی کنم.مخصوصابابت کاراون شبم ولی قبول کن توهم مقصر بودی توهم مانتوم رورنگی کردی. اشکام که توی چشام جمع شده بود روی گونه هام ریختن.
    من:من باربدقبلی رومیخوام من داداش خودمو میخوام نه اینی که جلوم ایستاده.بعدروی مبل توی اتاقش نشستم و گریه کردم دودقیقه بعدبلندشدم وسوچ ماشینم روکه
    روی میزش گذاشته بودم روبرداشتم خواستم برم که دستموگرفت وکشیدسمت خودش.باعث شدبیوفتم توی بغلش.
    باربد:راست میگی من خیلی تغییر کردم خدامنونبخشه که اشک خواهرگلم رو دراوردم.بعدمنوازخودش جداکردو کادودسته گل روازروی میزبرداشت وازاتاق رفتیم بیرون. سهیل داشت میرفت سمت اتاق خودش که بادیدن مااومدسمتمون.
    سهیل:وای باران چیشده؟گریه کردی؟
    من:هیچی نشده.
    سهیل:باربداذیتش کردی؟
    باربد:متاسفانه اره.
    سهیل اخم کردو جدی گفت:غلط کردی تو باراخرت باشه خواهرم رواذیت میکنیااا.
    باربد:مثل اینکه توبیشترازباران عصبانی شدیااا.دیگه غلط کنم اذیتش کنم.سهیل ماداریم میریم بیرون حواست به کاراباشه.
    سهیل:باشه داداش خوش بگذره.
    بعدازخداحافظی باسهیل سوارسانتافه ی باربد شدم.اوهم سوارشد
    وحرکت کرد سمت پارک(...) .من خیلی اون پارک رودوست داشتم.ماشین روپارک کردو کادو ودسته گل روبرداشت ودراروبست.روی یه نیمکت نشستیم.
 
    من:باربد؟
    باربد:جونم؟
    من:نمیخوای به من بگی این مدت چیشده؟
    باربدیه آه کشید و گفت:با بچه ها رفته بودیم بیرون با دوست جدیدم دوستم پسرخالش و دختر خالش رو هم آورده بود کوه.
    من:یعنی واقعا که من رو نبردی کوه؟؟؟
    باربد:جغله وسط حرفم نپر به خاطر نیما گفتم نیای میدونی که با چشم پاک نگاهت نمیکنه واسه همین دوست نداشتم بیایی.من از خجالت سرخ شدم که باربد خندید و لپمو کشید .
    باربد:بچه ها دوست دختراشون رو آورده بودن همشون از اون دخترای پر افاده و مامانی عین پریسا همشون با اینکه دوست پسر داشتن ولی بازم نگاهشون پیش من بود ولی آدرینا باهاشون فرق داشت نگاهش فقط پیش داداشش و پسر خالش بودبه هیچکس دیگه ای نگاه نمیکرد حتی به من !
    منی که توی خوشکلی پیش بچه ها تکم همون اول حس کردم که یه حسی بهش دارم ولی خب پیش خودم گفتم من؟باربد یه پسر مغرور که به هیچ دختری نگاه نمیکنه چطور میتونه در یک دیدار از یک دختر خوشش بیاد یا یه حسی نسبت بهش داشته باشه؟ ولی این حس بیشتر از اونی که فکرشو کنم قوی بود با یه نگاه نیما همه وجودمو خشم میگرفت حتی یه دفعه هم باهاش دعوام شد
    دختر خوشگلی بود خیلی ها با نگاهشون اونو دنبال میکردن دختری با صورت سفید و چشمای طوسی که به طور دقیق معلوم نبود که چه رنگی هست با لبای پرو بینی خوش تراش.خوش پوش بود ولی حجابشو رعایت میکرد موهاش بیرون نبود اصلا همه ی اینا شده بود یه ویژگی مثبت.اون روز با تموم اتفاق های شیرین و تلخش گذشت وقتی رسیدم خونه کلافه بودم اعصابم خورد شده بود انگار یه چیزی پیش اون دختر جا گذاشته بودم که همش کلافم میکرد مخصوصا چشماش همش میومد جلوی چشمام.اصلا چشاش گیرایی خاصی داشت.
    4روز گذشت تا اینکه دوستم اومد شرکت همراه با داداشش که تا به حال ندیده بودم ازم تو ساخت یه ویلا توی شمال کمک خواستن منم قبول کردم وقتی رفتیم پایین با دیدن آدریناتوی ماشین که با برادرش نشسته بود دلم یه جوری شد تا ما رو دیدن اومدن سلام کردن که ناخودآگاه خیره شدم تو چشماش محو چشماش بودم اونم داشت نگام میکرد که با سرفه برادرش به خودمون اومدیم خجالت کشیدم ازدوستم و پسر خالش ولی دست خودم نبود ازشون خدافظی کردم و سوار ماشین شدم ولی دیدم با این وضع نمیتونم رانندگی کنم زدم یه گوشه همش به آدرینا فکر میکردم متوجه گذر زمان هم نبودم تا به خودم اومدم دیدم ساعت11:30 شبه به گوشیم نگاه کردم دیدم کلی تماس بی پاسخ از طرف تو مامان و بابا و خونه داشتم یادته؟
    من سرمو تکون دادمو گفتم:آره همه نگران بودیم سابقه نداشت جواب تلفن و ندی اگه هم نمیدادی چند دقیقه بعدش زنگ میزدی همه خیلی نگران بودیم به سهیل زنگ زدم که گفت ساعت 6 رفته بودی نزدیک 12:30 صدای ماشینت اومد وقتی اومدی تو با قیافه کلافه و بی حوصله ات روبه رو شدیم کارو بهونه کردی ولی من باور نکردم از اون روز کمتر میومدی بیرون با بچه ها کمتر تفریح میرفتی در واقع همش تو اتاقت بودی واین مارو نگران میکرد ومخصوصا رفتار دیشب که...
    ادامه ندادم که اومد نزدیک تر و لپمو ب*و*س کرد وگفت:معذرت میخوام آبجی گلم ...بعد از اون دیدار چند دفعه دیگه دیدمش آخرین روزی که دیدمش رفتم پیشش گفتم میخوام باهاتون حرف بزنم اون مخالفت کرد ولی بعد دید قصد بدی ندارم قبول کرد با کلی مکافات از علاقم بهش گفتم ودر آخرش خواستگاری کردم که با جواب نه مواجه شدم خیلی ناراحت شدم حالم اصلا دست خودم نبود تحمل شنیدن جواب نه رو ازش نداشتم فرداش که تو اون کارو کردی تموم دق و دلی هامو سر تو خالی کردم من واقعا شرمنده ام هم بابت رفتار قبلم و هم رفتار امروزم منو میبخشی؟
    من:اگه تکرار نشه و منو ببری شهربازی باشه.
    باربد:من مخلص شما هم هستم
    من:چاکرم داداشم.باربد چشاش گرد شد و گفت:جااانم؟اینو از کی یاد گرفتی؟
    من:از متین.(متین پسر عموم هست که یک سال ازم کوچکتره)
    باربد:اگه گیرش نیارم.
    من:نمیخوای کادوت رو باز کنی؟؟؟؟
    باربد:چرا اتفاقا.کادو روباز کرد خواست در جعبه رو باز کنه که بلند گفتم نه که نزدیک بود کادو از دستش پرت شه پایین برگشت و نگام کرد وگفت:چته؟چرا داد میزنی؟چی نه؟؟؟؟
    من:باید سرتو ببری جلو بعد باز کنی اینجوری بیشتر کیف میده.یه لبخند خبیث هم روی لبم بود که باربد و به شک انداخت اما بادیدن خونسردی و هیجانم در جعبه رو باز کرد.همین که جعبه باز شد کاغذ رنگی ها همه افتادن زمین و دلقکی که توش بود پرید بالا و باعث شد به بینی باربد بخوره ودادش بره هوا. بینیش قرمز شده بود آخی.
    باربد:نباید به اون لبخند کج و کولت اطمینان میکردم.من فقط میخندیم.
    باربد:کوفت مرگ درد
    من:زهرمار تو جونت حالا پاشو بریم شهر بازی.
    باربد:بذار به مامانشون اطلاع بدم شام هم نیستیم نگران نشن. بعد از این که اطلاع داد یاد کت ستی افتادم بلند گفتم:وااای نه
    باربد:چی شده؟؟؟
    من:به ستی قول دادم کتم رو براش ببرم.
    باربد:پس شام نمیریم بیرون؟
    من: نمیدونم کوتا شام تازه 5 فعلا بیا بریم شهربازی که تا قبل 7 باید پیش ستی باشم
    باربد:باشه پیش به سوی هیجان.
    من:هورااااا.سوار ماشین شدیم ضبط و زیاد کردم و با سرعت سمت شهرباز رفتیم.
    باربد رفت بلیط ترن بگیره منم رفتم بستنی بگیرم وایستاده بودم که مرده بستی ها رو بده که یه پسره اومد کنارم فاصله ام رو بیشتر کردم ولی اون هی کمتر میکرد آخر طاقت نیاوردمو گفتم:آقا لطفا برید اونورتر فاصله رو رعایت کنید
    پسره:چرا جیگر؟حیف نیست از آدم خوشگلی مثل تو فاصله بگیرم؟همه آرزو دارن جای من باشن.
    من یه نگاه خبیث به اطرافم انداختم که دیدم دوستاش دارن با حسرت نگاش میکنن برگشتم با همون لبخند خبیث گفتم:البته تا چند دقیقه دیگه کاری میکنم که حسرت یه
    چیز دیگه رو بخورن.پسره متعجب و با خنگی نگام میکرد که آبمیوه تو دستش رو هل دادم که ریخت رو صورتش همون موقع باربد هم اومد.
    باربد:کجایی سه ساعته رفتی... با دیدن پسره زد زیر خنده در حالی که میخندید پول بستنی رو هم حساب کرد دستم رو گرفت و از مغازه خارج شدیم با خنده گفت:چیکارش کردی؟
    من:پاشو از گلیمش درازتر کرده بود و خلاصه رو گفتم.
    باربد دیگه پخش زمین بود انگار نه انگار که 27 سالشه هاااااا.
    من:باربد زشته الان مردم میگن اینا خلن.
    باربد:مگه دروغ میگن؟
    من:راجب من آره .
    باربد:نه بابا؟
    من:آره بابا بیا برین ترن سوار شیم بستنی هامون داره آب میشه
    باربد:ترن و بستنی قیفی رو عشقه.
    چپ چپ نگاش کردم که گفت:البته خواهر منم چپ چپ نگاه نکنه عشقه.
    خندیدم یکمی از بستنی خوردم رفتیم سوار ترن بشیم که مسئولش گفت بستنی ها رو بخوریم بعد سوار شیم اما همین که حواسش پرت شد سوارترن شدیم.
    بستنی خوردن توی ترن هم عالمی داشتااااا.ترن بالا و پایین میشد بستنی هم هی بالا و پایین میرفت چند دفعه نزدیک بود بریزه رو لباسامون.
    ابنقدر جیغ و داد کردیم که گلومون درد گرفت لحظه آخر بود که سرعتش کم شد بعدش یهو با سرعت به سمت پایین رفت یکدفعه بستنی از دستم افتاد و ریخت رو سر یه نفر برگشتم دیدم همونیکه آبمیوه روش ریختم بستنیم روی سرش افتاده. اینقدر خندیدم که اشکم در اومد باربد با گیجی در حالی که از خنده من خندش گرفته بود نگام میکرد که سرمو خم کردم و پسره رو نشونش دادم همین که پسره رو دید منفجر شد
    .باید پیاده میشدیم زمانش تموم شده بود ولی نه من و نه باربد توانشو نداشتیم آخرم مسئولش با عصبانیت پرتمون کرد بیرون. واااای پسره رو از دور دیدم که داشت به باعث و بانیه اون کسی که این کارو کرده فحش میداد اصلا کنترلی رو خندمون نداشتیم باربد به زور وسط خندش گفت:با نفرینایی که این کرد دیدی کفن گیرمون بیادخیلیه.
    من:آره وای دلم درد گرفت نمیری الهی.
    باربد:شک دارم با نفرینای این زنده بمونیم .
    من:آره واقعا.ساعت 6:48 شده بود که به باربد گفتم :واااای باربد دیر شد مهمون دارن زشته باید زودتر بدم بهش تامهموناشون نیومدن.
    باربد:غمت نباشه میرسونمت
    من:پس ماشینم چی؟؟فردا کلاس دارم میخوام
    باربد:با ستی برو من بعدا واست میارم.
    من:نه ماشین ستی خراب شده.
    باربد:خوب میخوای ماشین منو ببرمن برگشتنی خودم واست میارم.
    من:باشه.
    باربد:فقط عین آدم رانندگی کنی هاا.
    من:عه باربد!
    باربد:ساکت جغله.پنج دقیقه بعدمنوجلوی خونشون پیاده کرد و گفت برگشتنی میاد دنبالم بعدش رفت.
    «ستایش»
    واای معلوم نیست این دختره کجاست؟از بعد از ظهر تا حالا منتظرشم دلم هزار راه رفت گوشیشم که جواب نمیده میخوام به خونشون زنگ بزنم اما میترسم یه وقت مامان باباش نگران بشن .
    مامان:ستایش بیا ببین مزه این سس خوبه؟
    من:آره فقط یکم فلفلش کمه.
    مامان یکم فلفل اضافه کرد و گفت: فکر کنم دیگه خوب شد.
    باصدای زنگ در خبالم راجت شد فهمیدم بارانه آخه درجریانید دیگه مثل آدم که زنگ نمیزنه.بدو بدو رفتم درو باز کردم پنج دقیقه بعد اومد تو معلوم بود مسافت بین حیاط تا خونه رو دویده.حیاط ما بزرگ بود یه استخر خوشگل هم داشت وقتی در باز میشد سنگ فرش بود تا در سالن.
    در سالن رو براش باز کردم که گفت:ببخش دیر کردم باباربد بیرون بودیم.
    من:سلام ای مرده شورت وببرن از4:30 تا الان منتظرت بودم اونوقت شما بدون من رفتین عشق و حال؟؟؟؟
    باران:خوب حالا تو هم بیا بریم برات تعریف کنم چی شد؟ بعد از سلام و احوالپرسی با مامان رفتیم تو اتاق .
    من:راستی کت رو آوردی؟
    باران:اخ یادم رفت بزارالان به باربد زنگ میزنم بیاره.
    من: باشه راستی نگفتی چرا دیر کردی؟
    باران:آخ گفتیا رفتم شرکت باربد.......
    من:وااای نمیری دلم درد گرفت.
    باران:تازه خلاصه شرکت تا شهر بازی رو تعریف کردم فقط باید خودت میبودی و میدیدی منو باربد پخش زمین بودیم.صدای زنگ در اومد بعدش مامان اومد بالا و گفت:باران جان این کت رو آقا باربد آورد.
    باران:مرسی خاله
    مامان:خواهش عزیزم آماده بشین که مهمونا تو راهن.
    باران:نه خاله منکه میرم خونه.
    مامان:نه عزیزم مگه میذارم بری از آقا باربد اجازتو گرفتم گفت به مامان اینا اطلاع میده.
    من:واای چه عالی خیلی خوشحالم که هستی.
    باران:ببخشید دیگه این مدت همش مزاحمتون شدم.
    مامان:عه این چه حرفیه.باصدای زنگ در مامان رفت پایین تو راه داد زد:بچه ها مهمونا اومدن زود باشین بیایین.
    من:باران؟
    باران:ها؟
    من:میگم نکنه حدسامون درست باشه؟
    باران:کدوم حدسا؟
    من:اااااااه همین که سیاوش پسر اینا باشه دیگه.
    باران:خوب باشه اگه هم حدسمون اشتباه بود که چه بهتر ولی اگه درست حدس زده باشیم هم بازم اتفاقی نمی افته.ستی من لباس ندارم یه چیز بده بپوشم.
    من:میخوای همون تونیکی که سه روز پیش خریدی و خونمون جاگذاشتی روبدم بهت؟
    باران:آره بده خوب شد جا گذاشتم خونتونااااااا. لباسا رو دادم بهش.لباسارو تن کرد
    باران:چطور شدم؟یه لحضه دهنم باز موند چه قدر ناز شدش
    من:خیلی هلو شدی.
    باران:نه دیگه مثل تو زرد آلو
    من:نه جدی گفتم ناز شدی خیلی.
    باران:منم جدی گفتم تو هم خیلی با نمک شدی.
    یه نگاه به خودم کردم یه تونیک مشکی جذب که روش با اکلیل های طلایی نقش های خوشگلی کشیده شده بود با شال مشکی-طلایی باشلوار دمپای مشکی پوشیدم با یه کفش طلایی عروسکی پاکردم آرایش هم فقط یه رژلب و کرم و ریمل و مداد زده بودم به قول باران ناز شده بودم البته او هم خوشگل بود الان خوشگل تر شدش بهش نگاه کردم شال زرشکی تونیک مدل کتی مشکی و زرشکی شلوار دمپای کتان مشکی و کفش های عروسکی پاشنه سه سانتی زرشکی.آرایشش هم یه کرم و رژلب و ریمل.
    باران:هوووی چشاتو درویش کن جیگر خانم خوشگل.
    من:نه دیگه به اندازه تو خوشگل هلووو.
    باران:بسه زیادی قربون صدقه هم رفتیم زود باش بریم پایین.
    همین که رفتیم پایین مهمونا در حال نشستن بودن که ما سلام کردیم همه با خشرویی جوابمون رو دادن خانومی که مامان ملیحه جون معرفیش کرد ما رو بغل کرد و گفت:مریم جون نگفتی دوتا فرشته داریاااا.همون موقع درباز شد و مردی همراه با خانم که فکر میکنم زنش بود وارد شد.اصلا از این دختره خوشم نیومد البته در نگاه اول.سلام کردیم بهشون.


    ملیحه جون:این سپهر پسر گلمه اینم(به دختره اشاره کرد)عروس نازم نازنین هستش بعد سمت ما اومد و گفت:این دو تا فرشته هم دخترای مریم جون و آقا کامران هستند.
    مامان اینا خندیدند که بعدش مامان گفت:ملیحه جون ستایش دخترمه باران جان(به باران اشاره کرد)دوست ستایش هست البته خدا میدونه اندازه دختر خودم دوسش دارم.
    باران:ممنون خاله شما لطف داری.
    مامان:واقعیته عزیزم.مردا با هم حرف میزدند ملیحه جونم با مامان گرم گرفته بود ما هم داشتیم با این دختره افاده ایه حرف میزدیم.
    باران:نازنین جون من تورو مثل پریسا دوست دارم.
    همین که اینو گفت من ترکیدم از خنده بارانم میخندید همه با تعجب نگامون میکردند نازنینم با خنده ما خندید.وااای خیلی جالب بود آخه هرکی ندونه من که میدونم باران چه قدر از پریسا متنفره .
    باران:خب داشتم میگفتم کجا بودم؟...آها داشتم میگفتم من تورو مثل پریسا جون دوست دارم.که باز من زدم زیر خنده
    ملیحه جون:همیشه به خنده باشه ولی کنجکاوم بدون واسه چی میخندین؟نازنین با کلی عشوه برای مادرشوهرش گفت: ملیحه جون باران جان داشتن بهم میگفتن منو مثل پریسا دوست دارن ولی نمیدونم چرا ستایش جان خندید.
    نازی(نازنین) تا اینو گفت مامان چایی تو گلوش گیر کرد آخه از تنفر باران او هم خبر داشت یه چشم غره اساسی بهمون رفت که نیشمون بسته نشد که هیچ بدتر باز شد.نازی هم دید که ما ول کن نیستیم رفت پیش سپهر نشست.من داشتم شکلات تعارف میکردم بارانم شیرینی.نوبت به نازی رسید که گفت: نه باران جون شیرینی نیمخورم.
    باران:چرا عزیزم یه دونه بردار.
    نازی:نه ممنون.
    من:پس شکلات بردار.
    نازی :مرسی هیکلم بهم میریزه.یه نگاه بهش کردم توکه همه جات پروتزه چیت میخواد بهم بریزه نمیدونم.
    باران:عزیزم فکر نکنم اینا روی پروتز تاثیر بذاره بخور یه دونه.
    وای باران الهی خفه نشی داشتم از شدت خنده طلف میشدم.سریع رفتم سمت آشپزخونه که پشت به مهمونا بود رفتم.نشستم روی زمین و شروع کردم به خندیدن غیر مستقیم بهش گفت همه جات پروتزی و عملیه .یک دقیقه بعد بارانم اومد اونم پخش زمین شد ادای نازی رو بامسخره بازی در آورد:مرسی هیکلم بهم میریزه وااای مامانم ایناا
    منم ادای باران و در آوردم: نازی جون من تورو مثل پریسا دوست دارم آخ دلم.باران دلشو چسبیده بودو میرفت سمت دستشویی منم پشتش رفتم.
    من:باران بدو دستشویی دارم.باران:صبر کن اومدم.اومد بیرون بعدش من رفتم و زود اومدم بیرون دیدم باران داره یواشکی به حال نگاه میکنه رفتم کنارشو گفتم:به چی داری....نذاشت جملمو کامل کنم گفت:هیس نگاه کن نگاهشو دنبال کردم واااای دیگه تحمل ندارم آخ مامان دلم بارانم کنارم نشست و شروع کرد به خندیدن سپهر میوه پوست کنده بود و تیکه تیکه با چاقو میخواست بذاره تو دهن نازی که نازی هی ناز میکرد آخرم بلند شد سپهرم با بشقاب میوه دنبالش.واااااای خدا از این صحنه ها قسمت همه کن هههه آخ خداااا دلمممممم. مامان داشت میرفت طرف دستشویی که یهو مارو دید زد تو صورتش .
    مامان:اوا خاک بر سرم این چه وضعیه؟بلند شین زشته درضمن کمتر بخندیدن.
    من:مامان اونجارونگاه کن... مامان هم بادیدنشون خندش گرفت بایه استغفرالله پاشدرفت.
    ماهم خودمون روجمع وجور کردیم ورفتیم پیش بقیه سعی کردیم نگاهمون به اون دوتانخوره منظورم(سپهروستایش)بابا واقای ملکی انقدرگرم صحبت بودندانگار دارن تموم این 25سال رولحظه به لحظش روبرای همدیگه تعریف میکنند.
    منوباران میزروچیدیم.مامان وملیحه جون رفتن بقیه روبرای شام صداکنند.
    ملیحه جون:افرین دختراچه میز باسلیقه ای چیدید.معلومه خوش سلیقه هستید.
    من و باران باهم گفتیم:ممنون.بهم نگاه کردیم ولبخندزدیم بهم اگه بحث ابرونبودمثل همیشه ازسروکول هم دیگه اویزون میشدیم وهرکی زودترموی اون یکی رومیکشید شوهرنداشتش خوشگلتربود.که اکثرمواقع هردوتاباهم موهای همدیگه رومیکشیدیم.
    مامان برای بقیه غذاکشیدبه نازی که رسید دیدبشقاب نداره خواست بره بیاره که نازی بشقاب سپهررودادبه مامان گفت:نمیخواد بریدبیارید منو سپهرهمیشه داخل یه بشقاب غذامیخوریم.
    سپهرباچشمای گردبه نازی نگاه کردکه نازی براش لبخندژاپنی زدتابیشترازاین ضایع نکنه.توی دلم داشتم میخندیدم بارانم یه لبخندعمیق زده بودکه مشخص بودسعی داره بالبخندزدن جلوی خندش روبگیره.
    سپهر:ماکی...همون موقع نازی یه دونه زدبه پای سپهرتاادامه نده.
    سپهر:اخ پام گرفت.
    سرموانداختم پایین ومیخندیدم ومثل باران ازخنده ر*ق*ص بندری میرفتم.
    باران اروم بهم گفت:ستی اینادست هرچی زوج خوشبخته روازپشت بستن.البته بمانکه کمی چندش هم هستن.اون ازمیوه خوردنشون اینم ازشام فکرکنم صبحانه هم یه لقمه این به اون میده یه لقمه هم اون به این میده.فرض کن چایی هم توی یک لیوان بخورن.یه قلپ این میخوره یه قلپ اون.اگه بخوایم برای یک ماه تعدادلیوان هارودرنظربگیریم فکرکنم توی یک روز حداکثرش از5تالیوان توکل شبانه روزشون استفاده کنندواین روش خیلی خوبی برای صرفه جویی درمصرف اب هست.
    نخند توهم یادبگیرازشون وقتی شوهرکردی 5ساعت واینایستی ظرف بشوری.بعدخودش خندید بازخوبه مابی صدامیخندیما وگرنه ابرومون میرفت.باران به بهونه ی اینکه باگوشیش بایدیه تماس بامامانش بگیره بلندشدورفت.منم داشتم بلندمیشدم که مامان گفت:شماکجا؟
    من:چیزه میدونیدباران گوشیش شارژنداره باگوشی من بایدزنگ بزنه برم گوشی روبدم بهش.بعدسریع ازاشپزخونه امدم بیرون.باران روی پله هانشسته بودومیخندیدمنم کنارش نشستم وخندیدم.
    بعدازاینکه خنده هامون روکردیم رفتیم داخل اشپزخونه.داخل اشپزخونه که شدم بادیدن صحنه ی مقابلم زدم زیرخنده بارانم خنده ی منو بهونه کردوخندید.الکی مثلا اوا زخنده ی من خندش گرفته خداشاهده فکر کنید که برای یه چیزدیگه بودکه خندش گرفته بود باورکنیدراضی نیستم.دست نازی وسپهردوتالیوان بودکه یکیشون دوغ اون یکی هم نوشابه بودنوبتی یکم ازین یکم ازاون بهم میدادن.خلاصه تااخرشب یه چندش بازی دراوردن که اصلا نگم بهتره.
    باران:ستی فکر کنم حدسمون اشتباه بوداینابچه ای به اسم سیاوش ندارند.
    من:اره خداروشکرکه حدسمون اشتباه بود.
    باران:اره من دیگه برم ساعت 11به باربدزنگ زدم دیگه بایدپیداش بشه.
    من:شب روپیشمون میموندی.
    باران:نه مرسی این مدت خیلی توی زحمت افتادین.
    من:ببندباو.ایش اصلا ازبس بی ادبی بعضی وقتا بادب میشی شک میکنم ک خودتی.
    باران:ببین من هی میخوام باادب باشم ببین تومیزاری.همون موقع صدای زنگ ایفون اومد.
    باران:خوب من دیگ برم باربد چه حلالزاده است.بعدازمامان اینا واقای ملکی خداحفظی کرد.اقای ملکی:کامران جان جمعه شب یه مهمونی به مناسبت اومدنمون به ایران گرفتم منتظرتونم باران جان شمام حتماهمراه خانواده تشریف بیارید.
    باران:ممنون دستتون دردنکنه دیگه مزاحم نمیشیم.
    اقای ملکی:این چه حرفیه نیای ناراحت میشم.
    باران:اخه...
    اقای ملکی:اخه نداره.باران ازماخداحافظی کردورفت بیرون منم دنبالش رفتم جلوی درکه رسیدیم اقای ملکی شون هم ازخونه اومدن بیرون.
    ««باران»»
    باربدبادیدنمون ازماشین پیاده شد.ستی:سلام.
    باربد:به به علیک سلام ستی جون کم پیدایی
    ستی:مرگ وستی منکه هستم باربی جون(باربدجون).
    باربد:مرگ وباربی بچه پرو.
    من:علیک سلام شرمنده که وسط حرفتون اعلام وجودکردماااا.
    باربد:سلام عشق داداش خداببخشه.
    من: هه هه خندیدم.نمکدون.
    اقای ملکیشون اومدن بیرون.خاله وعموهم اومده بودن.خاله تاباربدرودیدگفت:سلام باربدجان خوبی؟مامان ایناخوبن؟
    باربد:ممنون شماخوبی؟اوناهم خوبن سلام دارن خدمتتون بعدش باعموهم سلام واحوالپرسی کرد..
    سپهر:عه باربد تویی؟
    باربد:سلام نه روحشم.
    سپهر:تواینجا چیکارمیکنی؟
    باربد:اومدم دنبال خواهرم.سپهربهم اشاره کردوگفت:باران خانوم خواهرته؟نمیدونستم.
    باربد:اره بعدباسپهرپیش اقای ملکی وملیحه جون رفت وبهشون سلام کرد.منوستی هم رفتیم پیششون.
    اقای ملکی:نمیدونستم باران جان خواهرته ماشا...قدرشوبدون.من:لطف دارین شما.
    باربد:حتمامگه میشه قدراین جغله روندونم؟
    اقای ملکی:جمعه شب به مناسبت وردودمون به ایران جشن کوچیکی گرفتم.شماهم تشریف بیاریدالبته به باران جان گفتم وازشون قول گرفتم که به همراه خانواده تشریف بیارن.
    باربد:ممنون مزاحم نمیشیم.
    اقای ملکی:این چه حرفیه؟نیایدناراحت میشم.منتظرتون هستیم.
    باربد:چشم خدمت میرذسیم.بعدخداحافظی کردیم وسوارماشین شدیم باربدبراشون بوق زدو راه افتاد.توی ماشین سکوت برقراربودحتی ضبط هم روشن نبودواین ازباربدبعیدبود.
    من:باربدچیزی شده؟نگونه که باورنمیکنم.
    باربدکناراتوبان ایستادوازماشین پیاده شد.منم ازماشین پیاده شدم.ولی جلو نرفتم. باربدسرشوروبه اسون گرفت وبابغض اسم خداروفریادزد.
    اشک توی چشام جمع شدتاحالاندیده بودم باربدبغض کنه.بااینکه ساعت11:45بود ولی هنوزم شلوغ بودوصدای فریادباربدبین صدای ماشین هاگم شده بود.
    باقدم های اهسته رفتم پیشش.روی جدول نشسته بود وسرشوتوی دستاش گرفته بود وموهاش رومیکشید.دستم روگذاشتم روی دستش.سرش رواوردبالا وبه چشمای خیسم نگاه کرددستموگرفت ومنوکنارخودش نشوند.چنددقیقه ای توی سکوت گذشت.
    من:باربدتوچت شده؟چراانقدرداغون شدی؟
    باربد:توهم اگه عاشق کسی میشدی که بهش نمیرسیدی بهترازمن نمیشدی.
    من:ازکجامعلوم که بهش نمیرسی؟
    باربد:باوجودمامان وعمه بایدم امیدداشته باشم که بهش میرسم.
    من:مامان وعمه؟!
    باربد:اره.همون بحث همیشگی.من نمیتونم باپریساازدواج کنم اگه عاشق نبودم شایدیه جوری باهاش کنارمیومدم اماحالا...چندلحظه مکث کردوگفت:اماحالااصلا نمیتونم نگاهش کنم.
    من:به مامان بگوعاشق شدی شایدبیخیال بشه.
    باربد:امشب بعدشام گفتم.گفت داری ادادرمیاری توکه همیشه میگفتی به عشق علاقه نداریواین حرفا.اخرشم دیدمن کوتاه بیانیستم گفت تایک ماه وقت داری تابله روازاون دختربگیری اگ ازیک ماه بگذره بایدباپریساازدواج کنی.تازه خبرخوب ترازاین موضوع اینه که خانوم باخانوادش جمعه صبح میادایران.
    من واقعانمیتونستم باربدرودلداری بدم چون تاحالاخودم اعاشق نشدم وبدترین خبری که باشنیدنش دل ورودم قاطی شدوبه دستشویی نیازداشتم اومدن پریسابه ایران اونم خونه ی مابود.
    سعی کردم باربدرودلداری بدم.من:باربدتونگران چی هستی؟تومگه همونی نبودی که زیربارحرف زور نمیرت؟پس جای نگرانی نداره توهیچوقت هیچوقت هیچوقت با پریسا ازدواج نمیکنی تاالانم زیادی دست روی دست گذاشتی ودست دست کردی.بایدبری سراغش سعی کنی دلشوبدست بیاری.منم کمکت میکنم.
    
    باربد:چجوری میتونم دلشوبدست بیارم درحالی که اصلابهم توجه نمیکنه؟
    من:نمیدونم ولی بایدبتونی.اولین کاری که بایدبکنی اینه که اونوفقط وفقط بخاطرخودش بخوای نه زیباییش وچیزای دیگه من میدونم که تواونو فقط برای خودش میخوای ولی اونکه اینونمیدونه بایدبهش ثابت کنی.بایدباکارات نشون بدی که دوستش داری فقط به زبون اوردن کافی نیست.بایدکاری کنی که بهت اعتمادکنه وبتونه بهت تکیه کنه نه اینکه نسبت بهت بی اعتمادبشه وفکرکنه توهم مثل بقیه هستی.منم بامامان صحبت میکنم وسعی میکنم راضیش کنم.کارتوهم ازفرداشروع میشه.
    باربد:چه کاری؟
    من:خنگه خدااینکه دلشوبدست بیاری و...
    باربد:اهابعدش بغلم کردوگفت:من تورونداشتم چی میشد؟
    من:ازبدبختی توی خیابونا اواره بودی.شایدم خودکشی میکردی.
    باربد:بسه بسه پرونشو اتفاقا اگه تونبودی درارامش زندگی میکردم.
    خواستم جوابش روبدم که باشنیدن اژیرماشین پلیس اونم نزدیکی ماساکت شدم.کنارماشین باربدایستادوازماشین پیاده شد.اوه اوه اینوباعسل که هیچی باکارخونه ی شیرین عسل هم نمیشه خورد.
    وااااا چراداره اینجوری نگامون میکنه؟به خودمون نگاه کردم که یهومتوجه شدم منوباربدهنوزتوی بغل همیم.سریع ازهم جداشدیم وبه پلیس سلام کردیم.اونم عین این دراکولاهاجوابمون روداد(این یک مزاح وقصدتوهین ندارم...)
    پلیس:خانوم چه نسبتی باشمادارند؟
    باربد:خواهرم هستند جناب سرگرد.
    من:عه دروغ میگ جناب سروان.
    پلیس:خانوم اولا که سرگردهستم دومااقاشماخجالت نمیکشیدزیرنورماه به من دروغ میگید؟
    باربد:عه جناب سرگرد باورکنیددروغ نگفتم خواهرمه.
    من:دروغ میگه جناب سروان.عزیزدلشم.
    باربد:عه کی گفته؟
    من:عه باربدتوخودت اون دفعه گفتی خواهرم عزیزدلمه.
    باربد:نه یادم نمیاد.
    من:میدونستی خیلی دراکولایی؟
    باربداروم ب پلیسه اشاره کردوگفت:ن مثل اون دیگه.زدیم زیرخنده.
    پلیس که ازبحث ماخسته شده بودبلندگفت:ساکت.خانوم سرگردهستم نه سروان درضمن وقتی رفتیم کلانتری مشخص میشه کی عزیز دل که وکی دراکولاست.
    منوباربدباهم گفتیم:چی؟کلانتری؟
    باربد:نمیخوادجناب سرگردهمین الان مشخص شد ماهردوتامون عزیزدل همدیگه ایم دراکولاهم بماند.
    پلیس نفسش روبیرون دادالبته باحرص وگفت:خداروشکرباهم به توافق رسیدید بریم کلانتری ماهم به توافق میرسیم.
    من:اقا پلیسه به خدااین داداشمه.
    باربد:نکبت این به گراز میگن.خواستم جواب بدم که سروان نه اها سرگرد یهوداد زد گفت:بسه یه کلمه دیگه حرف بزنیدوقتی رسیدیم مستقیم میفرستمتون بازداشگاه درضمن احمدی هستم.
    من:بازداشگاه برای چی اقای پلیس؟
    احمدی:عرض کردم که احمدی هستم.
    خواستم بگم عرض چیه طول کردی که احمدی هستی.امابرای اولین بارجلوی دهنم روگرفتم وفقط زیرلب گفتم که خداروشکرفقط باربدشنیدکه خندید.
    احمدی:وقتی رفتیم کلانتری خنده هاتونم ازیادتون میره.
    ماروبه سمت ماشین پلیس وسوارشدیم هرچی بهش گفتی اقابه خدااشتباه گرفتی و... جواب اون فقط سکوت بود.
  
    به کلانتری که رسیدیم رفتیم داخل سمت یه اتاق رفت به ماگفت بشینیم تابیادوبه سربازسفارشمون روکرد.5دقیقه بعد ازاتاق اومدبیرون وگفت فقط من برم داخل.
    رفتم داخل اتاق برعکس این احمدی اخمو.یه اقای خیلی مهربونی نشسته بود.میگیدازکجافهمیدم مهربونه؟ازقیافش فهمیدم دیگه تااون حدهم که باربد وستی میگن خل وچل نیستماااا.
    بامهربونی ازم پرسیدکه من اونجاپیش باربدچیکارمیکردم وچه نسبتی باهاش دارم.بعدشم که غذا ورنگ موردعلاقه ی باربدروپرسید.اول خواستم سربه سرش بزارم ولی چون مهربون بوددلم نیومد همچین ادم دلنازک ومهربونی هستم.واقعیت روبراش گفتم باربدتوی غذاها قرمه سبزی وتوی رنگ ها ابی ومشکی توی گل ها گل رزقرمز ونرگس رودوست داشت بعدازم پرسیدمن ازچی بدم میاد که گفتم بهش.من ازسبزی پلو وماهی وخورشت کرفس وتوی رنگ هاازقرمزوزرد وبنفش بدم میاد.بعدش من رفتم بیرون وباربد رفت تو.بعدش دوباره من رفتم تو.مثل اینکه تاحدودی فهمیده بودن که راست گفتیم ولی برای اطمینان بیشتربه بابازنگ زد.وقتی باباهم تاییدکردکه ماباهم خواهر و برادریم بایه عذرخواهی ازمون وگفتن اینکه بهشون حق بدیم بیخیالمون شدند.
    باربد:امشب کم دپرس بودیم کلانتری رفتنمون هم اضافه شد.
    ساعت نزدیک 2بودکه رسیدیم خونه.
    مامان:دیرترمیومدید خونه.
    من:نگفته بودیدکه وگرنه دیرترمیومدیم اینوکه گفتم مثل اون اقاپلیسه یاهمون دراکولای خودمون نگام کرد.طفلی پلیس بدی نبودافقط یکم عصاب نداشت.
    مامان:کلانتری چیکارمیکردید؟
    باسانسورحرف های باربدبراش تعریف کردم.ازخستگی داشتم میمردم برای همین سریع بعدازاینکه برای مامان تعریف کردم رفتم توی اتاقم وکپه ی مرگم روگذاشتم.چیزه همون خوابیدن خودمون.باربدمیگه بی ادب شدی میگم نه.
    نزدیکای 12ظهربودکه ازخواب بیدارشدم.باربدبهم میگه به خرس قطبی گفتم زکی باورنمیکردم که الان باورکردم.داخل اشپزخونه که رفتم دیدم مامان یادداشت گذاشته که میره برای جمعه خریدکنه.رفتم داخل اتاق باربددروبازکردم دیدم متکاش روطوری بغل کرده که انگارادریناس.تازه ادریناجون هم میگفت توی خواب.الهی نترشه که باعث شداول صبحی کلی بخندم البته بگم ظهری.
    این باربدکه به منم گفته زکی 12:15شدواین هنوزخوابه.خوب شدصبحانه خوردم ومنتظر این نشدم وگرنه زخم معده میگرفتم ازگشنگی تااقابیداربشه.دوبارصداش زدم جواب نداد.نه مثل اینکه اینوبایدباروش های خودم بیدارش کنم یه بارخواستم عین ادم بیدارش کنماااا شماشاهدباشیددیدید که بیدارنشد.
    رفتم داخل اتاقم ویه بوق خوشگل که بچه بودم داشتم وتاالان نگهش داشتم روبرداشتم صداش مثل بوق کامیون 18چرخ هست.تاسه شمردم وکنارگوشش توی بوق فوت کردم.صدای نچندان ارومی دادمن جای باربدسکته کردم چه برسه به او.حقشه میخواست عین ادم بیداربشه.باربد یکدفعه ازتخت پرت شدپایین وبادیدن منکه روی زمین ازخنده ولوبودم فهمیدکارمنه خواست بلندشه که سریع بلندشدم وصحنه ی جرم روترک کردم.
    داشتم ازروی مبل ها میپریدم وفرارمیکردم که اخرمنوگرفت وانداخت روی مبل وشروع به قلقلک دادنم کرد.منم که فوق العاده قلقلکی.دیگه داشتم به شکرخودن میوفتادم که ولم کردورفت توی اشپزخونه تایه چیزی کوفت کنه.منم رفتم توی اتاقم بادیدن گوشیم که 49تاتماس بی پاسخ از طرف ستی داشتم متوجه شدم که امروز کلاس داشتم .ولی مگه امروز 5شنبه نیست؟نه بابا5شنبه کجابود.دیروزسهشنبه بود پس امروز... امروز 4شنبه است.سریع حاظرشدم رفتم سمت سوییچم که پیداش نکردم سریع سوییچ باربدروبرداشتم وبلنددادزدم:باربدمن کلاسم دیرشده باماشین تومیرم بعدازخونه اومدم بیرون.
    
    باسرعت میروندم نزدیکای دانشگاه بودم که گوشیم بندری رفت.
    من:بله؟
    ستی:بیشعور نکبت خر روانی روان پریش سوسک دراکولا خنگ نفهم...
    من:همه خودتی نزدیکم بای.
    خداروشکر فقط دوساعت رو ازدست داده بودم.البته بهتر درس چرتی داشتیم.سریع ماشین روپارک کردم 5دقیقه دیگه کلاس شروع میشد. اگه ایندفعه هم دیربرم دیگه رام نمیده. بادومیرفتم سمت کلاس که دیدم استادداشت میرفت داخل.ستی بیرون کلاس بودتامنو دید رفت پیش استاد وبه بهونه ی سوال سرشوگرم کردمنم سریع ازپشتشون ردشدم ورفتم داخل کلاس مثل همیشه پرسروصداسلام کردم.
    من:سلام دختراااا.
    ارش مقدم که یکی ازبچه های شوخ وشیطون کلاسمون به علاوه پسردای خل وچل بنده بودالبته کسی ازاین موضوع خبرنداشت، گفت:ماهم که چغندرپسراخندیدن.
    یه چشمک براش زدم وگفتم:اره ازکجافهمیدی؟ایندفعه دختراخندیدن.
    ارش:ازاونجاکه من فرشتم همه چیو زود میگیرم.
    من:اخی پس ازراعیل که میگن تویی؟
    ارش:اره اومدم جونتوبگیرم.
    من:ولی متاسفانه میدونی که توانایی انجام این کاررونداری.
    بااومدن استادماهم ساکت شدیم داشتم میرفتم سرجام که طبق معمول ته کلاس بشینم ازکنارارش که کنارارش وسیاوش که ردیف یکی مونده به اخرردمیشدم که ارش گفت:راستی باران شنیدم که عشقت داره ازالمان میاد.بعدزدزیرخنده.چندتاازبچه هاجلوی استادایستاده بودند ومانع دیداستاد به مامیشدن.باکیفم زدم رو سرارش واصلا حواسم به اون دوتا (ارادوسیا)که کنارارش نشسته بودند نبود.
    من:ارش به خدایه باردیگه این حرف روبگی ایندفعه به جای اینکه باکیف بزنم توسرت همین کیف وتوی حلقت میکنمااا دیگه هم باهات بیرون نمیاااام .
    ارش:نیاستایش باهام میاد.
    ستی:اوی چی میگیدشمادوتا انکارنکنیدکه شنیدم اسمم روگفتید.
    ارش:هیچی داشتم میگفتم ستایش نه گل نه خل دیوونست.
    ستی:باران اینو جمع کناااا.منکه حریف این خل وچل نمیشم.
    باصدای استادکه ازمون میخواست سرجامون بشینیم رفتیم سرجامون نشستیم.
    استاد:قراره گروه بندی بشیدتادرباره ی موضوعاتی که بهتون میگم تحقیق کنید.گروه هاروخودم مشخص میکنم وکسی هم حق اعتراض نداره.
    بچه ها:اخه استاداینطوری که نمیشه.
    استاد:ساکت اعتراض نکنیدلطفا.شروع میکنم.اقایون منصوری،کیانی یحیایی وخانم هاخیرالدین عبدالشاه وکاشفی.
    خواستن اعتراض کنند که استادگفت:اعتراض مساوی است باحذف این درس.مثل اینکه تهدیدش موثربود چون کسی دیگه اعتراض نکرد.
    استاد:خانم بهادری .خانم کاشی.خانم کاظمی.اقای مقدم.اقای تهرانی واقای ملکی گروه بعدی ...
    چشام داشت ازکاسه درمیومدهرچهارتاییمون بلندشدیم وگفتیم:استاد.
    استاد:گفتم که اعتراض مساوی است باچی پس لطفابفرمایید. ولی من کله خرتر ازاین بودم که زیربار حرف زور برم برای همین کوتاه نیومدم وگفتم:ولی من نمیخوام داخل این گروه باشم.
    ستایش هی میزدبه پام که بیخیال بشم ارش هم هی برام چشم وابرومیومد ولی من توجهی به هیچکدومشون نکردم.
    اراد:استادمنم باایشون موافقم.
    ستی:منم.
    سیا:منم همینطور.
    استاد:این تحقیق برای من خیلی مهمه وبایدخوب انجام بشه بخواین هی اعتراض کنین درساتون روحذف میکنم.همه ساکت شدیم.
    من:باشه قبوله.بعدکیفم روازروی صندلی برداشتم .همه باتعجب نگاهم میکردند بدون توجه بهشون خواستم برم سمت در که ارش گفت:باران دیوونه شدی؟
    من:نمیدونم تو اسمش روبزاردیوونگی.
    استاد:من نمیزارم شمادرستون روحذف کنیدبفرماییدبیرون چندلحظه باهاتون کاردارم.
    استاد:فکرمیکنم بااقای ملکی وتهرانی مشکل دارید درسته؟
    من:بله.
    استاد:مشکلاتتون روبادرس جداکنید. این تحقیق نمره ی خیلی زیادی داره نمیتونم بزارم که بالجبازی این فرصت روازدست بدی.توشاگرد زرنگ وبی انظباطی هستی.سعی کن باعقل تصمیمت روبگیری .حالابفرماییدتوی کلاس.
    دیدم استادراست میگه من کلی زحمت کشیدم تاانجارسیدم ونبایدبزارم بالبجبازی زحماتم ازدست بره.پس به جای اخم لبخندزدم ورفتم داخل کلاس.من:باشه اعتراضی ندارم.
    استادخندید وگفت:خداروشکرراضی شدی.بعدشروع به درس دادن کرد.صدای درکلاس اومد.استاد:بفرمایید؟
    دربازشد وب اربداومد داخل.ازدیدن باربداونم اینجاباحال پریشون هم تعجب کردم وهم نگران شدم.ستی وارش باتعجب بهم نگاه کردم که شونمو به نشونه ندونستن بالا انداختم. دختراداشتن باچشماشون باربد رو قورت میدادن.
    باربد:سلام.
    استاد:سلام بفرمایید.
    باربد:ببخشیدبا باران کارداشتم.
    استاد:خانم بهادری رومیگید؟
    باربد:بله با خانوم بهادری کارداشتم میشه چندلحظه تشریف بیارند؟
    استاد:شرمنده نمیشه نیم ساعت دیگه کلاس تموم میشه .
    باربد:کارواجبی دارم باهاشون.
    استاد:عرض کردم که...
    من:استاد سریع برمیگردم.
    استاد:باشه فقط چندلحظه متوجه هستیدکه چندلحظه.
    همه به جز ارش وستی باتعجب به منوباربدنگاه میکردند.منم جای اونابودم تعجب میکردم اخه منی که به هیچ پسری توجه نمیکنم یهویه پسربیادوبگه بامن کارداره.جای تعجبم داره.
    من:حتما استادسریع میام.
    رفتم بیرون بانگرانی گفتم:باربداتفاقی افتاده؟کسی طوریش شده؟بی حرف دستموگرفت وبردسمت ماشینم که دستش وبودوسوارم کردبعدش هم خودش سوارشد.سرشوگذاشت روی فرمون.
    من:باربدبگوچی شده ازنگرانی مردم به خدا.
    باربد:امروزبازم راجب ادرینابه مامان گفتم بازم همون حرفای قبلی روزد.امروزخوشتیپ ترازهمیشه رفتم شرکت قراربودادریناپیش ماکاربکنه سهیل استخدامش کرده بود.به خاطربحث بامامان دیرترازهمیشه رفتم شرکت.ازسهیل سراغش روگرفتم که گفت دوساعتی میشه که رفته ولی کیفش روجا گذاشته منم که حس وحال شرکت رونداشتم کیفش روبرداشتم واومدم بیرون یهونمیدونم چیشدکه خوردم به یه نفرداشت میوفتادکه گرفتمش وافتادتوی بغلم سمواوردم بالا تادق و دلیم روسرش خالی کنم که بادیدن ادرینا حرفام یادم رفت.دوست نداشتم ازخودم جداش کنم ولی نمیخواستم ازاین موقعیت سواستفاده کنم خلاصه میکنم که زودبه کلاست برسی.بهش گفتم که باهاش حرف دارم امااون مخالفت کردانقدراسرارکردم بهش تاقبول کرد رفتیم رستوران روبه روی شرکت.

    همه چیوبهش گفتم امانظرش همونی بودکه قبلا بودوجوابش هم تغیری نکرده بود.انقدربهش التماس کردم که گفت بهش فکرمیکنه.
    اینجوری نگاهم نکن میدونم باورت نمیشه که من بهش التماس کرده باشم ولی من بهش التماس کردم من برای رسیدن بهش غرورم که هیچی حتی جونمم براش میدم.
    خواستم برسونمش اول قبول نکرداماانقدرگفتم که الان تاکسی پیدانمیشه واین حرفاقبول کردتابرسونمش.همین که نشست توی ماشین اخماش توی هم رفت.شک کردم که چیزی توی ماشین بوده باشه که ناراحت شده سوارکه شدم دیدم بوی عطرجنابعالی هستش اونم فکرکنم فهمیده بوی عطردخترونس فکرای بدکرده.براش قضیه ی صبح روتعریف کردم وگفتم این ماشین توهستشوگفت:خواهرشیطونی دارید درست مثل خودتون بالبخندنگاهش کردم که سرخ شد.
    جلوی یه فروشگاه گفت نگه دارم خواستم باهاش برم که گفت نمیخواد وخودش میره منم بعدازخداحافظی باهاش ودادن کیفش رفتم شرکت.دوساعت بعددیدم باچشمای اشکی اومد شرکت وگفت مادرتون راجب من چی فکرکرده و...منم که ازهمه جابیخبر بهش گفتم متوجه ی حرفاش نمیشم وبرام توضیح بده.مثل اینکه مامان وقتی میبینه تیپ زدم ورفتارام تعقیرکرده تعقیبم میکنه ومیبینه با ادریناقرارداشتم وقتی پیادش میکنم میره باهاش حرف میزنه ومیگه که اوباعث شده من توروی مامان وعمه بایستم و...دراخربهش میگه که به من گفته که یک ماه فرصت دارم تاباهاش ازدواج کنم .
    میگه یاقبول کنه یابکشه کناررو راه روبرای پریسابازکنه.ادریناهم میگه بایدفکرکنه ومیادپیش من.من بهش گفتم بمونه وباپریسا مبارزه کنه بازم هرتصمیمی بگیره برام عزیزه حتی اگه پای کس دیگه ای درمیون باشه وازنظرمن اون فردخوب وشایسته ای باشه وبتونه خوشبختش کنه من میکشم کنارهمه ی ایناروباسختی بهش گفتم.بهش گفتم اگه مشکل خانوادشه هرکاری میکنم تاقبول کنندفقط اودلش بامن باشه وپشتم روخالی نکنه.باران پروازعمه ایناجلوافتاده یعنی امشب میرسن خواهش میکنم سعی کن مامان روراضی کنی باشه خواهری؟من نمیتونم ازعشقم بگذرم حتی فکرش هم داغونم میکنه چه برسه به...
    خدای من شونه های داداشم داره میلرزه.منم پابه پاش اشک ریختم ازهمون که شروع کردبه گفتن تاالان ولی نبایداین وضع ادامه داشته باشه اشکاموپاک کردم.
    من:باربدی بسه هرچی پیازپوست کندیم من برم که این سیرابی منومیکشه.
    باربدلبخندزدوگفت:ممنون که هستی باران.لپش روبوس کردم وبادوسمت کلاس رفتم .اشکامو پاک کردم ودرزدم.
    استاد:بفرمایید.
    رفتم داخل.
    استاد:اتفاقی افتاده؟قراربود زودبیاید.
    من:نه اتفاقی نیوفتاده بعدرفتم سرجام نشستم بچه هاهمه باتعجب نگاهم میکردند.
    ارش بانگرانی زل زدتوی چشام وخواست ازطریق چشام بفهمه که رومواونطرف کردم.ستی هی می پرسیدکه چیشده ولی من حس توضیح دادن رونداشتم.کلاس که تموم شدازجام بلندشدم یهوسرم گیج رفت نزدیک بودبا مخ برم توی زمین که یکی نگهم داشت.سرمواوردم بالا که دیدم اراد منونگه داشته یه لحظه خیره شدیم به چشم های همدیگه باسرفه ی ارش به خودمون اومدیم دستاش روشل کرد ولی ولم نکردسریع خودمو ازبغلش کشیدم بیرون.
    یکدفعه ارش باصدای بلند گفت:باران معلوم هست این مدت توچت شده؟این ازتو اونم ازاون.اونکه دائم یاتوی اتاقشه یاخودشوسرگرم کار کرده وهمه ی برنامه هاروکنسل میکنه اینم که ازتو ارشیدامیگفت یه مدت حال وحوصله نداری ودیگه بابچه هابیرون نمیری.
    من:ارش من خوبم چیزی نشده الکی نگرانی .اون هم یه مشکلی براش پیش اومده که به زودی حل میشه.
    ارش بلندترازقبل گفت:نه دیگه خوب نیستی.توهم داری همراه اون قوزمیت غصه میخوری.اصلا امشب بیاخونم حرف میزنیم.
    من:نه نمیتونم امشب بیام امشب ازامریکامیان پروازشون افتادجلو.توبیا.
    ارش:اوکی .
    شیما کاشی که یکی ازاون افرادی که همیشه بامن مشکل داره متاسفانه داخل گروهمون هم هست گفت:بچه ها مثل اینکه باران جان بااقای مقدم نسبتی دارن درست نمیگم؟همه کنجکاویم بدونیم.
    توی کلاس کاشی وستی و اقای عباسی واراد وسیاوش وچندتاازبچه های دیگه بودند همه باکنجکاوی بهمون نگاه کردند.
    ارش:فکرنمیکردم روابط مابه کسی ربط داشته باشه ولی برای اینکه به افکارمنحرفتون پروبال ندید وازکنجکاوی دق نکنیدخصوصاشماخانوم کاشی من پسردایی باران هستم.
    سامان که دوست ارش بود گفت:خیلی نامردی ارش پس چرالونداده بودی؟
    ارش:نیازی نمیدیدم.بعددست منو ستی روگرفت وبردتمون بیرون .کلامخالف بودم کسی دستمو بگیره که بهم نامحرم باشه امابرای ارش مخالفتی نمیکردم چون واقعا برام مثل باربد بود ارش وسهیل(دوست باربد) منو مثل خواهرشون میدیدن منم اونارومثل برادرم دوست داشتم.
    ارش:باربدچی گفت که انقدراشفته شدی؟
    من:ارش نمیتونم چیزی بهت بگم بایدازباربداجازه بگیرم میدونی که سگ بشه چطوری میشه.
    ارش:اوه اوه اره عین گرگ میشه.
    من:خوب من برم دیگه امشب این پریساشون میان اه اه دختره ای ازدماغ شترافتاده.
    ارش:یعنی ضرب المثلات ازپهنا توی حلقم خنگه روانی اون دماغ فیل نه دماغ شتر.
    من:خوب حالا چه فرقی میکنه دماغ دماغ دیگه.فعلا به ارشیدا دایی ایناسلام برسون شب میبینمت.
    ازستی هم خداحافظی کردم وسوارماشین شدم.جلوی یه پاساژ ایستادم.هرچیز خوشگلی دیدم خریدم.یه مانتوی سرمه ای که مدل قشنگی داشت بادکمه های طلایی بزرگ ویه کفش سرمه ای پاشنه 5سانتی وشال وشلوار مشکی.چندتارژلب وادکلن و...هم خریدم.
    درخونه روبازکردم باصدای بلندسلام کردم باشنیدن جیغ وداد مامان وباربدباعجله ونگرانی رفتم رفتم بالا.
    باربد:مامان این حرف روتوی گوشتون فروکنید.حتی اگه بهم جواب نه هم بده من با...پریسا...ازدواج...نمی...کنم مامان رفت جلویکی زدتوی گوش باربد.
    سریع وسایل روروی زمین گذاشتم وسمت مامان رفتم.
    من:مامان واقعا که.باربدسریع سوییچ ماشینش روکه کناروسایل انداخته بودم برداشت وباعجله ازپله هارفت پایین منم دنبالش رفتم.
    من:باربد صبرکن منم بیام.
    باربد:نمیخواد.
    من:بزاربیام.
    باربد:گفتم که نمیخوادبعدرفت بیرون ومحکم دروبست.
    کنارپنجره ایستادم ورفتنش روباچشمای اشکی نگاه کردم.
    وقتی از باغ خارج شدبرگشتم سمت مامان وگفتم :واقعا بنظرت پریسالیاقت باربدروداره؟باربداین همه سال ازدواج نکرد که اخرش باکسی مثل پریساازدواج کنه.
    برفرض اینکه باربدباپریساازدواج کرد.بایدهمیشه عذاب وجدان داشته باشه که چرا قلبش دست زنش نیس ودست یکی دیگه است یاهمش به جای شمای پریسا یاد چشمای یکی دیگه میوفته.چطور میتونه باکسی زندگی کنه که نتونهبه صورت طرف نگاه کنه تامبادا به عشقش خ*ی*ا*ن*ت کرده باشه.
    مامان توخودت روبزار جای پریسا.دوست داری شوهرت فکرش که پیش تونیست هیچی حتی قلبش هم دست خودش نباشه؟میتونی تحمل کنی که شوهرت بهت نگاه نکنه تابه عشش خ*ی*ا*ن*ت نکنه؟میتونی مامان؟چرانمیزاری باربدخودش همسرش روانتخاب کنه؟کاری که باباهمانجام داد خودشماگه کسی مجبورتون کنه باکسی که دوستش نداریدازدواج کنید دوست نداشتن که هیچی ازش متنفر هم میشید.
    مامان پریسا ملاک ها وویژگی هایی که باربد برای همسرایندش درنظرداره رونداره بزارخودش تصمیم بگیره هم خودتو هم باربدروهم پریساروبدبخت نکن.نزارخودت یه عمرعذاب وجدان اینکه زندگی پسرت رونابودکردی راداشته باشی.همه ی ایناروباگریه میگفتم خودمامانم گریش گرفته بود.
    مامان:باشه امافقط تا1ماه فرصت داره فعلا دست نگه میدارم امابعد1ماه قول نمیدم.سریع حاضرشوکه بریم فرودگاه.
    من:من نمیام.
    مامان:نمیشه باران جان عمت روکه میشناسی من حوصله ی یه بحث دیگه روندارم نیم ساعت دیگه بایدحاضرباشی.این پسره ی یه دنده کجارفت دیگ؟
    من:مامان اون دیوونه روولش کن.بزاریه امروزهم ازندیدن پریسا شادباشه.
    مامان:بارااااااان.
    من:باشه بابا نزن منوحالا.
    لباسایی که خریده بودم روپوشیدم رژلبم روباکرم وریمل زدم بعدازاینکه ادکلنم روزدم رفتم پایین تابریم استقبال اون شلغم(پریسا).
    بابابراش کاری پیش اومده بود نمیتونست بیادباربدهم معلوم نیس کجاست .مبالاخره پریسارودیدم سعی کردم چهره ای روکه ازش به یادم موندخه بودروزیرچندمن ارایش پیداکنم که اخرموفق نشدم چون علاوه برارایش زیادش چندتاعمل زیبایی هم کرده بود.عمه منوبغل کردوابرازدلتنگی کرد.بعدش پریسااومدسمتم فقطبهم دست دادیم.
    پریسا:اوه دخترتوچقدرپیرشدی.بعدیه لبخندحرص درار زد.
    منم مثل خودش لبخند زدم وگفتم:عزیزم من پیرنشدم .توپیرچشمی داری همه روپیرمیبینیولی توپلاستیکی ترشدی گونه وبینی ولب و...یه لحظه دهنتوبازکن ببینم یه وقت مثل این پیرزنادندون طلا نکاشته باشی.راستی توکه این همه عمل کردی چراچشماتوعمل نکردی؟
    ازعصبانیت سرخ شده بودبایه پوزخندازکنارش ردشدم.نمیدونم مامان من چرابه این دختره ی عملی پلاستیکی که روی اب بزاری شناورمیمونه گیرداده.سوارماشین شدیم.
    مامان:پریساجون اخردکتر چی شدی؟یادمه بچه بودی دوست داشتی دکتر دل و روده بشی اینوکه مامان گفت ریزخندیدم عمه چون کنارم نشسته بود دیدوبهم چشم غره ی خفن رفت.
    قبل ازاینکه پریساجواب بده گفتم:شایددکترای دامپزشکی روگرفته.بعدش خندیدم.مامان وعمه بااخم نگاهم کردم.
    خواستم درستش کنم گفتم:عزیزم ناراحت نشو الان کلاس داره ندیدی میگن طرف دامپزشک شده چون خودش رومثل بیماراش میدیده میتونه رابطه ی خوبی باهاشون برقرار کنه.
    واااا ایناچرادارن اینطوری نگاهم میکنن؟فکرکنم گندزدم مثلا خواستم درستش کنماااابدترگندزدم.
    پریساباحرص گفت:وا باران جون این شغلاکه اینقدربرات کلاس داره چرادنبالش نرفتی؟
    من:اخه میدونی پریساجون این شغل روبایدکسی انتخاب کنه که همونطورکه توضیح دادم بتونه رابطه ی خوبی برقرارکنه نه واسه ی کسی مثل من که فقط بافرشته هامیتونم ارتباط برقرار کنم.بعدادامه دادم:چیزی شده پریساجون صورتت قرمزشده میخوای بریم دکتر؟
    پریسا:نخیرلازم نیست
    منم تودلم کلی خندیدم وضبط روزیادکردم.همینکه خواستم در روباریموت ببندم صدای بوق ماشینی اومد بعدش اومدداخل بادیدن ارش وارشیدا ودایی وزندایی بادوسمتشون رفتم همه روبه جزارش بقل کردم.
    ارش:نامردمنم میخوام.
    من:نچ شرمنده کوچولو نامحرمی.بعدازاینکه دایی اینابه عمشون خوش امدگفتن رفتیم داخل.
 
    ارشیدا:چه عجب ماشمارودیدیم.
    من:خفه منکه همیشه هستم.
    ارشیدا:اره فقط نمیدونم من چرانمیبینمت.
    من:واسه ی اینکه عینکت رونزدی.ارشیداعینکی بودولی چون خوشش نمیومدنمیزد.
    ارشیدا:کوفت درد زهرمار نخنددیگه.
    ارش:چه خبرا؟
    من :خبرکه زیاده.بعدماجرای ضایع شدن پریساروبراشون تعریف کردم چون بدبختانه وسط نشسته بودم ارش سرشوروی شونه راستم وارشیداروی شونه ی چپم گذاشته بودندومیخندیدن.حالانخند کی بخند.بالاخره ساکت شدند.
    ارشیدا:راستی شوهرعمت وپسر عمت کجان؟
    من:نیومدن عمو(شوهرعمم)که کارداشت پرهامم که نمیدونم.مامان برای شام صدامون کرد.قرمه سبزی ودونوع ژله درست کرده بود.
    منتظرباربد بودیم تابیادشروع کنیم.ولی هرچقدرمامان بهش زنگ میزدجواب نمیداد اخرشم مامان :بفرمایید شما غذاتون یخ کرد.باتعارف هاواسرارهای مامان مشغول خوردن شدیم.البته منکه دوقاشق بیشترنخوردم .نگران باربدبودم بدون اون توی جمع هیچی میلم نمیشد.غذاروبازورنوشابه قورت میدادم.زودکنارکشیدم وبعدازتشکرازمامان رفتم داخل اتاقم وبه باربدزنگ زدم دوبارزنگ زدم جواب نداد این دفعه هم بوق اخربودکه جواب داد.
    باربد باصدای خسته گفت:چیه جغله؟چراهی زنگ میزنی؟
    من:علیک سلام.کجایی تو؟نگرانت شدیم.
    باربد:شرکتم حوصله ی بحث بامامان ودیدن پریساروندارم.
    من:کی میای؟شام خوردی؟
    باربد:شب روهمینجامیمونم نه میدونی که بدون خواهرم میلم نمیشه توهم لابدنخوردی نه؟
    من:نه چندقاشق بزورنوشابه خوردم.منم بدون تومیلم نشد باربدمیخوام بیام پیشت.
    باربد:نه نمیخوادبیای ب مامان اینام چیزی نگوکه شرکتم.
    من:نچ میام.باشه چیزی نمیگم منتظرم باش خدافظ.
    باربد:میگم... سریع تلفن روقطع کردم وفرصت خداحافظی روبه ندادم.شایدحق بامامانه که میگه وابستگی بین منوباربدخیلی زیاد واین اصلا خوب نیست.سریع حاضرشدم ورفتم پایین.
    مامان:این وقت شب کجاشال وکلاه کردی؟
    من:دارم میرم خونه ی یکی ازدوستام حالش خوب نیست احتمالا شبم همونجا میمونم.
    مامان:کدوم دوست؟حداقل صبرکن بابات بیادبعدبروخوب نیست ساعت11شب رانندگی کنی..
    من:فکرنکنم بشناسیش.نگران نباش خداحافظ.
    مثل همیشه باسرعت حرکت کردم وتوی راه دوتا پیتزاخریدم.برای نگهبان شرکتشون بوق زدم اونم برام دست تکون داد بعدازاینکه ماشین روپارک کردم سوار اسانسور شدم.
    توی ایینه اسانسورداشتم مسخره بازی درمیاوردم که یهو دربازشدویه پسرخوشتیپ اومدداخل بادیدن من خندش گرفت .سریع خودموجمع وجورکردم ودستامواوردم
    پایین.اسانسورایستاد.
    زنگ شرکتشون روزدم چنددقیقه بعد باربدباقیافهه ی بامزه ای دروبازکرد.بادیدنش زدم زیرخنده.
    باربد:چته چرامیخندی؟
    من:وای قیافتودیدی موهات همه بهم ریخته لباساتم که چروک کرواتتم که عین این لاتا که زنجیرمیگیرن ،توی دستت گرفتی.
    باربدهم خندیدوگفت بیاتوجغله.برای چی این موقع شب پاشدی اومدی؟
    من:دوس میداشتم بعدزبونم روبراش دراوردم.
    باربد:به مامان وبابا چیگفتی؟
    منم خلاصه روبراش گفتم .وقتی ضایع شدن پریساروبراش تعریف کردمکلی خوشحال شد.بعدازاینکه پیتزامون روباخنده خوردیم روی کاناپه هایی که توی اتاقش بودخوابیدیم.
    ««ستی»»
    مامان:ستایش؟ستایش؟بلندشوچقدرمیخوابی؟
    من:امان ولم کن خوابم میاد.
    مامان:بلندشواومدم نبینم خوابیاساعت11مثلا عقدسامان هاااا.
    اوووف خداروشکررفت پایین تازه داشت چشام گرم میشدکه باصدای جیغ مامان اونم بغل گوشم اخواب پریدم وتوی جام سیخ نشستم.
    من:اخ کمرم فکرکنم قولنجاش دررفت بااین بلندشدنم.قشنگترم میتونستی بیدارم کنیااا.
    مامان:ببخشید که عین ادم بیدار نمیشی.بسه هرچقدرغرغر کردی زودباش پاشو.
    تختم روکه مرتب کردم رفتم پایین بعدصبحانه رفتم حموم زیراب داشتم اهنگ میخوندم که یه چیزی محکم خوردبه دروبعدش صدای مامان اومد.
    مامان:ستی بهت گفتم بروحموم خودتوبشورنه اینکه حموم روبااکادمی گوگوش اشتباه بگیری زودباشه نیم ساعت دیگه بایداونجاباشیا.
    سریع خودموشستم اومدم بیرون بعدازناهار باصدای بوق فرینا(دخترخالم)رفتم بیرون.
    من:سلام فری جونم.
    فرینا:فری ومرگ صددفعه گفتم اسمم روعین ادم بگو.
    من:این حرفای بد و کی بهت یادداده فری جون؟
    فرینا:همون خری که توی ماشینه.
    من:عه مگه ادم به خودشم حرف بدیاد میده؟البته ادم خرارونمیدونم شایدبه خودشون یادبدن ازخرهیچی بعیدنیست.
    فرینا:من خرم؟نه من خرم؟اگه من خرم تو.هم کرخری.
    من:یعنی تومامان منی؟
    فری که دیدحریفم نمیشه گفت:اره من ننه اتم بعدصدای ضبط روزیادکرد.
    ***
    دیگه حوصلم سررفته بود لیلاجون(دوست مامان)نزدیک به یکساعت بودکه داشت باموهام ورمیرفت.
    لیلاجون:تموم شد.
    موهام روشینیون بازوبسته کرده بودیه تاج کوچولوهم به صورت کج گذاشته بود.ابروهاموکه قبلا گرفته بودم روبرام کوتاه ترش کرد.خط چشم وریمل وسایه ی فیروزه ای هم برام زد بایکم رژگونه.
    فرینا:وای چقدرنازشدی.
    من:توهم خیلی نازشدی نکبت.
    بعدازتشکرازلیلاجون رفتیم سمت تالار.به خاله ایناسلام کردم.خاله ومامان هم خیلی نازشده بودن.دوساعت بعدسامان وعاطفه(زن سامان)اومدند.
    ساعت نزدیکای 1:30بودکه رسیدیم خونه.
    من:وای چقدرخسته شدم ولی خیلی خوش گذشت.
    بابا:منم همش وسط بودم بهم خیلی خوش میگذشت.
    من:عه بابا شماازکجامیدونی؟
    بابا:دیگه دیگه خبرازودمیرسه.راستی فرداشب خونه ی منوچهرشون دعوتیمایادتون نره.
    تابرسیم خونه به مهمونی فرداشب فکرکردم .همینکه سرم به بالش رسید خوابم برد.
    ««باران»»
    وای چقدرهیجان دارم امروزقراربرم دیدن دختری که باربدبه خاطرش اسمون وزمین رویکی کرد.
    سریع حاضرشدم وطبق معمول فقط یه رژوریمل زدم وبه سمت کافی شاپی که باهاش قرارگذاشته بودم رفتم.دیشب کلی رومخ باربدرفتم تاباادریناقرارگذاشت.
    ماشین روپارک کردم وباقدمای اهسته سمت کافی شاپ رفتم ودروبازکردم.خوب حالا بایدبگردیم دنبال زن داداش ایندم.چقدرزودبرای خودم دوختم وبریدماااا.اهم اهم اشتباه شدمنظورم همون بریدم ودوختم بود.خوب درک کنیددیگه ایناازاثرات دیدن زنداداشمه وگرنه منکه اصلا سوتی نمیدممم.
    یه دخترتنهانشسته بودرفتم سمتش ودستمو روی شونش گذاشتم برگشت سمتم بادیدن چشماش حدس زدم او باشه ولی باایحال گفتم:ادریناخانوم؟
    ادرینا:بله؟
    من:من بارانم عزیزم.ادرینابلندشدوبهم دست داد.بعدازسفارش قهوه گفتم:خوب راستش همونطورکه احتمالا حدس زدی اومدم تاراجب باربدوعلاقش به تو صحبت کنم.
    ادرینا:بابد شماروفرستاده؟
    باشنیدن اسم باربد بدون پسوندیه لبخندعمیق زدم.خوب مثلاینکه ازباربدبدش نمیادشاید دوستش نداشته باشه ولیازش متنفرهم نیست.ادرینا تافهمیدچی گفته سرخ شدوسرش روانداخت پایین وسعی کردتوجیح کنه.
    ادرینا:خوب...راستش...
    دستموروی دستش گذاشتم ومانع حرفش شدم.
    من:ادریناداداش من خیی دوست داره تاحالا به هیچ دختری چشم نداشته وباکسی دوست نشده.چجوری بگم؟خوب راستش داداش من یکم بیشعور تشریف داره.
    ادریناباچشمای گردنگاهم کردکه خندیدم وگفتم:اخه دخترارو ادم حساب نمیکنه نمیدونه که دخترافرشتن.
    ادریناخندیدوگفت:اهاازاون نظر.ولی وقتی باربد چیزه اقاباربدراجب شمامیگفت انگارداره راجب یه فرشته ی محترم میگفت.خیلی برات احترام قائل بودازلحن حرف زدنش مشخص بوددوست داره.
    من:راحت باش شما چیه هی میگی؟باربدتوی دخترا فقط به من خیلی توجه میکنه وبعدش به ارشیدا ودوستم ستایش.بابقیه ی دختراخیلی سردبرخوردمیکنه به غریبه هاهم که اصلا فکرنکنم نگاه کنه.سوتفاهم نشه هااینکه میگم به ارشیداوستی توجه میکنه منظورم اینه که اوناروهم تقریبامثل من میدونه.
    وقتی ازصحبتای باربدفهمیدی که منو چقدر دوست داره حتما متوجه شدی که چقدربهت علاقه مند ودوستت داره. باربد به خاطرتو غرورش روزیرپا گذاشت توی روی عمه ومامانم ایستاد باربد به خاطرتوخیلی کاراکرده وخیلی هم زجرکشید از دوریت.اینایی که میگم فکرنکن منت هست نه! دارم اینارومیگم تابفهمی باربدچقدردوستت داره.حتی بامنم به شدت دعواکرد ونمیزاشت به دیدنت بیام میگفت میخوادتو از ته دلت اورو قبول کنی نه به خاطر حرف ها وصحبت های من. دوست نداشت بااومدنم توی تصمیم گیریت مشکلی پیش بیاد. اگه جوابت مثبت بودکه باربدباداداشت وخانوادت صحبت میکنه واگه هم منفی بود که ...
    ادامه ندادم میدونستم اگه جوابش منفی باشه باربدداغون میشه.اون برای رسیدن بهش همه چیزش روکنارگذاشت حتی غرورش رو.اگه جوابش منفی باشه باربدطبق قول وقرار هایی که بین او ومامان بسته شده بایدباپریساازدواج کنه.
    قطره اشکی که روی گونم افتادروپاک کردم ولبخندتلخی زدم وباصدای گرفته گفتم:اگه هم جوابت منفی بودایشالله خوشبخت بشی وکسی که باهاش ازدواج میکنی حتی بیشترازباربددوست داشته باشه واروم زیرلب گفتم خداهم یه صبری به منو خانوادم بده که باربدروانقدرداغون نبینیم.میدونم که داغون میشه.
    سرمو اوردم بالا دیدم باناراحتی داره نگاهم میکنه پس شنید چی گفتم.برای عوض کردن جو زدم زیرخنده.
    ادریناباچشمای گردنگاهم کرد.پشتش روبهش نشون دادم اونم مثل من خندید.پسر که موهاش عین سبزی عیدبود به کنار داشت قهوه میخورد که دوستش زدزیردستش همه ریخت روی ریشش که مثل اخوندا بلندکرده بود بادستمال سعی میکردتمیزش کنه.
    ادرینا:باران جان من دیگه بایدبرم.
    من:ماشین داری؟
    ادرینا:نه عزیزم نیاوردم بااژانس اومدم.
    من:بیامن میرسونمت.
    ادرینا:نه خودم میرم مرسی.
    من:تعارف نکن دختراین ساعت ماشین سخت گیرمیاد بعددستشوگرفتم وبه سمت ماشین رفتیم وبه اعتراضاش گوش ندادم.سوارماشین که شدگفت:ببخشید مزاحمت شدم.
    من:عه نبینم بامن تعارف داشته باشیا ایشالله به همین زودی زن داداشم میشی دوست ندارم تعارف داشته باشی. بعدش ضبط روزیادکردمکه شیشه هانزدیک بودبشکنه .عاشق این اهنگ مرحوم مرتضی پاشایی ام.
    بازم بایه لبخند دلبسته دلم
    باکارای ساده وابسته دلم
    اخ ازدست دلم
    ازدست دلم
    مجنون پریشون دیونه دلم
    هرجایی که میرم میمونه دلم
    بی خونه دلم بی خونه دلم
    دل من سربه راه نمیشه عاشق همیشه
    میگم اخه بسته میگه اخریشه
    دل من باخودم غریبس
    بازمیمونه بی کس
    خسته میشم ازبس
    بی هواچه سادس
    یهوصدای ضبط کم شد باتعجب نگاهش کردم که ادریناگفت:موبایلت داره زنگ میخوره.ازش تشکرکردم وجواب دادم اق داداشم بود
    من:سلاااااااام.ادریناباصدای بلندم پریدبالا وزیرلب گفت کوفت منم مثل خودش گفتم شنیدم چی گفتی.
    باربد:کوفت چه وضع سلام کردن.
    خندیدم وگفتم:جوووون چه تفاهمی.
    ادریناسرخ شد باربد:یعنی چی؟
    من:یعنی قبل ازاینکه توبگی یکی دیگه گفتش.
    باربد:منکه نفهمیدم چی میگی.کجایی؟چراانقدردیرجواب دادی؟
    من:ازبس خنگی ضبط زیادبودنشنیدم دارم ادریناجون رومیرسونم.
    باربد:چــــــــی؟ادرینااونجاست وتوداری اینطوری رانندگی میکنی؟رانندگی خرکی نکن اروم برو.اصلا بگوکجایی بیام دنبالت؟
    گوشی روازگوشم دورکردم وگفتم:روانی چراداد میکشی ؟دنبال من یایکی دیگه؟نترس عشقت روسالم میرسونم یه وقت حال منم نپرسیاااا باورکن به جون پریساراضی نیستم.خوب کاری نداری؟منم ندارم بای داداش خل وچلم سلامم میرسونم اونم سلام میرسونه.ادریناباچشای گردنگاهم کردکه براش لبخندژاپنی زدم.
    باربد:چی میگی؟باران به خدااگه خوب رانندگی...
    نذاشتم حرفشوادامه بده گوشیوقطع کردم.
    ادرینا:من کی سلام رسوندم؟؟؟
    من:توکه نرسوندی دلت رسوند.
    تمام مدتی که داشتم باباربد صحبت میکردم حواسم به ادری(ادرینا)بود. بالبخند به مکالمه ی منو بارید گوش میداد حالا میگم70% اوهم باربدرودوست داره دوباره ضبط روزیادکردم وادامه ی اهنگ روگوش کردم انگارنه انگارکه باربدکلی سفارش کرده بودکه عین ادم برم.
    ادری کوچشون رونشونم داد خواستم برم داخل کوچه که گفت نمیخوادخودش میره.
    من:ادری؟
    ادرینا:ادری؟؟؟
    خندیدم وگفتم:عادت دارم اسمارومخفف کنم ناراحت نشدی که؟
    ادری:نه خوشم اومدتاحالاکسی اینطوری صدام نزده بود.
    من:ادری تصمیمت روگرفتی؟چی بگم بهش؟مطمئنم که الان دل توی دلش نیست.
    ادری:خوب راستش...ساکت شدوسرشوانداخت پایین.
    من:سکوت نشونه ی رضایت دیگه؟باخجالت سرشوتکون داد.یه لحظه ساکت شدم بعد جیغ زدم.باترس سرشواوردبالا ونگاهم کرد.
    من:اهای دختراینجوری نگام نکن خوب خیلی خوشحالم تازه عقلمم سالمه هردوتامون خندیدیم.بعدازخداحافظی ازهم پیاده شدمنم سمت خونه رفتم .

    من:بــــــــــاربـــــد؟؟؟باربد؟؟؟؟؟
    بابا:چته دخترچراهی جیغ جیغ میکنی؟
    من:بابا باربدکجاست؟
    بابا:توی اتاقشه.باعجله پله هارورفتم بالا.من:باربد؟؟؟؟باربد؟؟؟بار...
    باربدسراسیمه ازاتاقش اومدبیرون.نگران وپرازاسترس گفت:چیشد؟
    من درحالی که قرمیدادم وباباکرم میرفتم گفتم: بله روگرفتم بله روگرفتم.
    باربداولش باورش نشدیکی زدتوی صورتش بعدازاینکه دیدخواب نیست گفت:جون من؟
    من:جون تووو.
    بعدمحکم بغلم کرد و منو چرخوندکلی هم قربون صدقم رفت.بعدش مثل من شروع کرد به جوادبازی که یهوباصدای خنده ی مامان وبابا پشت سرمون به خودمون اومدیم.
    بابا:چیشده انقدرشادید؟
    باربد:بابا بله روگرفتممم شماهم بیاقرش بده بعددوباره شروع کردبه مسخره بازی.
    من:باربدیه وقت خجالت نکشی؟چقدرتوپروویی.
    باربد:ایشالله توبه جای من جبران میکنی.
    یه لحظه دهنم ازپروییش بازموند.
    بابا:مواظب باش مگس توش نره.
    من:بااااباااا.
    بابا:جونم؟
    من:واقعا که.
    مامان:باربدمسخره بازی روبزارکنلاربیااینجابشین باهات حرف دارم.بعدادامه دادمن فکرمیکردم که ازروی لجبازی بامن وعمت مخالف ازدواج باپریسابودی ولی الان...
    مامان:بادیدن عشق توی چشمات وخوشحالیت فهمیدم که واقعا عاشق شدی وپریسارونمیخوای.امیدوارم خوشبخت بشی بعدهمدیگه روبوسیدن منم عین این جوگیرادست زدم.
    ««ستی»»
    لباسام روپوشیدم ورفتم پایین .یه لباس طلایی پوشیده بومدم که رنگش خیلی بهم میومد.موهامم رودرست کرده بودم که اگه شالم رودراوردم مشکلی نداشته باشم.مانتوی مشکیم روکه بلندیش بالای زانوم بودروهمرام باشلوارمشکی پوشیده بودم وشال طلاییم روهم سرم کرده بودم.
    سوارماشینم شدیم بعدازنیم ساعت رسیدیم خونشون اونقدرام ازخونمون دورنبود.دهنم بازموند خدایی خونشون خیلی قشنگ بود خونه نبودکه قصربود.خواستم برم داخل که باصدای باران متوقف شدم وصبرکردم تااونم بیاد.چقدرنازشده بود.رنگ سرمه ای واقعا بهش میادالبته همه رنگ ها بهش میومدااا اماسرمه ای یه چیزدیگه بود شایدچون رنگ چشاش تقریبا این رنگی بوداینطوری فکرمیکردم.بعدازسلام به همدیگه وخانواده هامون همه باهم رفتیم داخل به ملیحه جونو اقامنوچهروعروس وپسرش سلام کردیم باراهنمایی یکی ازخدمتکارا رفتیم داخل یکی ازاتاق هاولباس هامون رو عوض کردیم.
    من:وااای باران بیشعور چقدرخوشگل شدی.
    باران:مرسی توهم خیلی نازشدی.
    به باران نگاه کردم.دختری باپوست سفیدوچشمای سرمه ای که رگه های خاکستری داره.هوموقع ناراحت یاگریه میکنه رنگ چشاش روشن ترمیشه.البته دقیق نمیتونم بگم که چه رنگی میشه و...اخه باران معمولا گریه نمیکنه جلوی بقیه.
    موهای خرمایی که توش رگه های طلایی داشت درست مثل ابروهاش.ابروهاش رونگرفته بودفقط زیرش روتمیزکرده بودولی هرکی میدید فکرمیکردابروهاشوگرفته.بینی خوشتراش ولب توپر.منکه دختربودم دلم براش میرفت چه برسه به... اهم اهم... کجابودیم؟؟؟
    یه لباس سرمه ای که تاروی زانوش بود و یه کمربندقهوه ای که پاپیون داشت لباسش درعین سادگی شیک وقشنگ بود.کلا باران بیشتربالباسای ساده حال میکنه خیلی شلوغ باشه بدش میاد.
    بعدازاینکه ساپورتش روپوشیدوشالش روروی سرش میزون کردوبرخلاف همیشه که موهاشوبیرون نمیزاشت ایندفعه یه مقدارازموهاش روبه صورت کج ریخته بودتوی صورتش واین باعث شده بودخیلی تعقییرکنه.منم بعدازتعویض لباسام موهام روریختم بیرون البته نه خیلی هااا.
    باران:ستی این رنگ ولباس خیلی بهت میاداااا.
    من:ملسی عشقم توهم خیلی خوشگل شدیامنکه دخترم دلم میخوادبخورمت.
    باران:اهم اهم ...نزدیک من نمیشیا فاصله ی اسلامی روهم رعایت میکنی.
    بعدش هردوتامون خندیدیم همینکه پامون روبیرون گذاشتیم خوشکمون زد.باخنده داشتندازپله هامیومدن پایین که چشمشون به ماخورد حال اونام بهترازمانبود.
    باران: ستی این دوتادراکولا اینجاچیکارمیکنن؟بسه خودتوجمع وجورکن دارن میان سمتمون.
    به حالت عادیمون برگشتیم.ارادوسیاوش اومدن جلومون وبهمون سلام کردند ماهم خیلی کوتاه جوابشون رودادیم.
    کنار مامان ایناایستادیم.اقای ملکی داشت بابابا و عموعلیرضا(بابای باران)صحبت میکرد ومامانامون هم باملیحه جون حرف میزدند.چنددقیقه بعدارادوسیاوش وباربدهمراه یه خانوم واقا اومدن سمتمون بعدازاینکه ملیحه جون معرفیشون کردفهمیدم پدرومادراراد هستن.
    ملیحه جون به سیاوش اشاره کردوروبه ماگفت این گل پسرم که پسردوم منه که اونشب کاری براش پیش اومده بودنتونست بیاددست بوستون.بعدمنو باران روبه اونامعرفی کرد خواست اراد رو معرفی کنه که ارادگفت:بله میشناسیمشون باهم داخل یه دانشگاه وکلاس هستیم.
    بابا:واقعا؟
    من:بله.
    باران اروم زمزمه کرد:بله متاسفانه.
    ارادشنیدومثل باران گفت:و بدبختانه.
    منوباران داشتیم به صحبتای مامان ایناگوش میدادیم که یهو باران به یه جاخیره شدوسریع ازجاش بلندشدوگفت:وااااااای ادری جونم.
    سرباربد و اراد و سیاوش وسپهرکه اون لحظه اومده بودپیششون برگشت سمتم تابدونن چرایکدفعه باران مثل جن زده ها ازجاش بلندشد،که به نشونه ی ندونستن شونموبالاانداختم وبه باران که بایه دخترخوشگل حرف میزدنگاه کردم.

    ««باران»»
    داشتم به صحبتای فرشته جون(مامان اراد)گوش میدادم که یهومات شدم وازجام بلندشدم وباذوق اسمشوصدازدم.اونم باتعجب داشت نگاهم میکردرفتم سمتش بغلش کردم واروم درگوشش گفتم:زنداداشم چطور؟
    اخی خجالت نداره که دخی جووونم بیچاره سرخ شد.خندیدم وگفتم:باباهنوززوده واسه ی سرخ شدن اوهم خندید و زد روی دستم.
    من:وااا عروسم عروسای قدیم والا .
    ادری:کوفت
    من:توجونت
    ادری:تودلت
    من:تو تموم سلول های بدنت.
    ادری:الهی مار زبونتو نیش بزنه.
    من:عه ادری دلت میاد؟
    ادری:فعلا که میادبیابریم به بقیه سلام کنین.
    من:کجابودی؟ندیدمت.
    ادری:داشتم درس میخوندم.
    من:بابا درس خون بابا پرفسور.انیشتن.گالیله...ادری خندیدوگفت:ازدست تو.
    به همه سلام کردوقتی بیه باربدرسید اصلا نگاهش نکرد و باخجالت بهش سلام کردو رفت.
    پسره ی پرو خجالتم خوب چیزیه که این ازش بی بهرس.با ارنجم محکم زدم به پهلوش تا انقدرخیره نشه بهش.
    باربد:هوی چته؟چرامیزنی.
    من:باباخجالتم خوب چیزیه دخترمردم روکه خوردی.باربد:نوش جونم بعد رفت پیش پسرا.
    ادری کناراراد ایستاده بود.
    من:ستی ادری چراکناراین دراکولا ایستاده؟
    ستی:نمیدونم.اصلا این ادری کیه؟
    من:ادرینا دوست دخترباربد.
    ستی:چــــــــی؟
    همه برگشتم سمتمون ازجمله اونا .باربدکه به کارامون عادت داشت فقط سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد.
    من:خاک برسرت ابروی نداشتمون روبه باد دادی.الان میگن این دخترخنگه.البته دروغم نمیگن.بعدش خندیدم.
    ستی:مرگ تقصیرتو هستش دیگه الکی شوخی میکنی.
    من:شوخی نکردم خدایی دوست دخترباربد تازه دیشب ازش بله روگرفتیم البته فعلا کسی نمیدونه.حالا بی خیال اینا.ستی جووونم؟بعدابروهامو بالاوپایین انداختم.
    ستی:اصلا حرفشم نزن امشب روبیخیال مردم ازاری شو.همینجوریش کلی ابرمون رفته.
    من:نترس چیزی نمیشه.بعدرفتم سمت پسرا و لبخند ژاپنی زدم و قیافم رومظلوم کردم همه باتعجب نگاهم میکردند.
    باربدمشکوک نگاهم کرد وگفت:کاری بکنی خودت بایدجواب مامان وبابا رو بدیا من طرفداریتونمیکنم.
    مظلوم گفتم:ایییش اولا که کاری نمیخواستم بکنم دوما خیلی هم دلت بخواد طرفداری منوکنی.
    یه لحظه نگاهم به ارادافتادکه باچشمای گردنگاهم میکردنزدیک بودخندم بگیره اماخودموکنترل کردم ویواشکی گوشی ارادروکه یکم ازجیبش بیرون اومده بودروگرفتم وخودموهل دادم سمتش بعدسریع گوشیو ازجیبش کشیدم بیرون.اراد با خنده ای که سعی درکنترلش داشت نگاهم کرد.سریع انگشتمو روی بینیم گذاشتم وزیرلب گفتم هیس.
    باربد:چیشد؟مواظب باش.
    من:هیچی یه لحظه پام گیرکرد.
    باربد:همیشه سربه هوایی.
    من:خو چیکارکنم؟مگه دست منه؟
    اراد:نکنه دست پاهاته؟
    من بشکنی همراه باچشمک زدم وگفتم:دقیقا!
    ستی فقط پشتش به مابودومیخندیداینو ازشونه های لرزونش فهمیدم.باربدبا انگشتش زد به ستی وگفت:ستی جونم راحت باش بخند.
    ستی برگشت و ترکیداز خنده ارادهم که منتظرفرصت بودخندید.منم خندیدم.ادری که رفته بودپیش یکی ازفامیلاشون اومدپیشمون و روبه ارادگفت:داداش به چی میخندی؟
    یکدفعه خندم قطع شدوشروع کردم به سرفه کردن.باچشمای گردگفتم:داداش؟
    ادری اومدسمتم وگفت:چیشدباران؟اراه اراد داداشمه.
    من:نه عزیزم چیزی نشدمن الان میام رفتم سمت باربد ودستشو گرفتم وبزورکشیدمش اونورتر.
    باربد:عه چرا همچین میکنی؟
    من:باربــــد چرانگفتی ادری خواهراین دراکولاست؟
    باربد:جانم؟دراکولا؟بعدش زدزیرخنده.
    باحرص گفتم:بله خیلی ازاین دراکولاخوشم میاد قرارباهاش فامیلم بشیم اه اه اه.
    باربد:مگه بیچاره چیکارت کرده؟
    من:اییییش پسره ی مغرور خودشیفته ی دراکولا کجاش خوبه؟
    باربد:اها بله خانوم ازغرورش واعتمادبنفسشون خوشش نیومده حرصش گرفته.انکارم نکنیاااا.
    من:بروبابا.ازکنارش ردشدم ورفتم پیش ستی وادری.
    من:ادری واقعا این دراکولا داداشته؟
    ادری:دراکولا؟؟؟
    من:وااای چیزه...نه دراکولا چیه الکی روی جوون مردم عیب میزاری گفتم درا...درا...اها گفتم دراکومبیلی.
    ادری:دراکومبیلی چیه؟
    من:یعنی...یعنی...ای بابا منکه معین نیستم معینشوازم میپرسی اصلا من چمیدونم .
    ادری باخنده گفت:نکش خودتوبابا توجیح نخواستیم اره اون دراکولا داداش منه.
    بااین حرفش ستی بلندترخندید.
    من:کوفت درد زهرمار هی میخنده یهو یاد گوشی باربدافتادم ومثل بچه هایی که ذوق میکنن پریدم بالا یه جیغ اروم زدم.سریع گوشیشو در اوردم ورمزش روزدم خداروشکر عوض نکرده بوداول رفتم داخل مخاطبینش.
    من:خاله سوسکه کیه دیگه؟شمارش روکه دیدم زدم زیرخنده.ستی گوشیروازم گرفت وگفت:باربدمیکشمت من خاله سوسکه ام دیگه؟
    من:بشین باو الان لومون میدی خاله قزی کیه دیگه؟اها این شماره ی ارشیداست.وجغله کیه؟ بادیدن شماره چشام چهارتاشد.
    من:حالیت میکنم اصغرجون.
    ستی وادری باهم گفتن:اصغرجون؟
    گفتم:باربد رومیگم.بعددوباره هردوباهم گفتن اها.
    من:امشب شماچراباهم حرف میزنید؟
    دوباره هردوگفتن:نمیدونیم
    هرسه تامون خندیدیم سریع ازگوشیم یه اهنگ برای باربدریختم.بعدش که کارم که تموم شد گوشی روگذاشتم داخل جیبم .
    هرچقدرم ستی وادری اسرارکردن تاببینن چیکارکردم نذاشتم.رفتم سمت باربدکه روی مبل نشسته بود به بهونه ی تمیزکردن کشم خم شدم وگوشیش روانداختم زیرمبل که ازچشای خندون اراد دورنموند.بی توجه بهش بلندشدم وگفتم:عه باربد.همه برگشتن سمتم یه لبخند خجالت زده بهشون زدم.
    باربد:خداخفت نکنه اگه امشب تو وستی ابرومون رونبردید.
    من:حالا نیست که چقدرم ابروداری.حیف من که خواستم بهت بگم گوشیت زیرمبل افتاده.
    باربد صداشو عین دختراکردویه پشت چشمی نازک کرد که نگو وگفت:اوا زودترمیگفتی عشخم.پسراخندیدن.
    سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم وگفتم:توی اون موردا که خجالت نمیکشی حداقل توی این موردخجالت بکش خیرسرت اندازه ی اسب پیغمبرسن داری. بیچاره کسی که میخوادزنت بشه.
    باربدبه ادری نگاه کردادری هم سرشوانداخت پایین وعین لبوشد.
    ارادباکنجکاوی به ادری وباربدنگاه کرد وبعدش به باربداخم کرد ولی باربدهنوز به ادری خیره بود.برای اولین بار از اخمش ترسیدم توی دلم گفتم فاتحت خوندس باربد.
    سیاوش باخنده گفت:اقاسوال برام پیش اومدبرام باربدکدوم مورد که تو خجالت نمیکشی؟
    باربد:داداش گفتن به بچه نگیدتازه نمیشه گفت.
    همون وقع یکی از خدمه ها اومد خواست برای شام راهنماییمون کنه که سیا گفت نمیخواد خودش اینکارومیکنه.
    وارد یه سالن بزرگ شدیم وای چقدرغذاهای خوشمزه اینجاست بشقابم روبرداشتم وفقط کمی زرشک پلو وبا سالادماکارانی وترشی ریختم منتظر شدم تا ستی وادری هم بیان.
    اومدن کنارم ایستادن همون موقع باربد واراد و سیا(سیاوش)هم اومدن کنارمون ایستادند همون موقع گوشیمو دراوردم به باربدزنگ زدم ازشانس خوبم اون لحظه همه ساکت شده بودندو اروم حرف میزدند یکدفعه صدای مــــــــیگ میـــــــگ توی سالن پیچید.زدم زیرخنده.همه ی اونایی که اونجابودمن هم خندیدند.باربدبایه لبخندکه از صدتافش هم بدتره بهم نگاه کرد وبعدجواب داد.
    باربد:جانم؟
    من:سلام خوبی؟
    باربد:توبهتری.
    من:باهوش شدی.
    باربد:توهم بلاشدی.
    بعدروبه بچه هاگفت:کوفت خنده داره؟همه سرشون روبه نشونه ی اره تکون دادن .باربدبیشترحرصش گرفت تلفن روقطع کرد.
    سریع براش اس دادم که باربدلجش گرفته.یه لشکر مورچه گازش گرفته حالا وای وای.وای وای وای.بعدشکلک خنده گذاشتم وبراش فرستادم.
    اس رو باز کردخوندیه ذره به اس نگاه کردو گفت:باران میکشـــــمت.افتاددنبالم.
    من اینورمیزبودم اون اونور هی جامون عوض میشد.حالا من اونورمیزبودم وداشتم به بچه هاکه روی زمین ولوبودن ومیخندیدن نگاه میکردم که نمیدونم چیشد که یه لحظه خیره شدم توی چشای اراد .اونم توی چشام نگاه میکرد.حق باستی بود رنگ چشماش خیلی قشنگ بود اصلا ناخواسته محوش میشدی.
    اییییش اصلا هم اینطورنیست اینکه خودش خودشیفتس کافی اینوجلوش بگم دیگه خدامیدونه چی میشه.همونطوری خیره شده بودیم بهم که باربدبغلم کردو شروع کردبه قلقلک دادنم.منم که حساس!!!
    من:باربدنکن ای دلم باربد الهی سوسک بشی باتارومار بکشمت.ای خدادلم دردگرفت نکن دیگه.
    باربد:سوسک که تویی بگوغلط کردم تاولت کنم.
    درحالی که ازشدت خنده ازچشام اشک میومدگفتم:سوسک که ستی.عمرابگم.
    ستی:عه چراازمن مایع میزاری؟سوسک خودتی.
    درحالی که ازشدت خنده نمیتونستم خوب حرف بزنم گفتم:عه ستی..منو..تو..ندار..نداریم که اصلا ادریناست.
    باربد:عه چرابه مردم نسبت میدین اخه؟اقا سوسک خودسوسک بیخیال دیگه.
    درحالی که میخندیدم براش چشم وابرواومدم که بهم چشم قره رفت.
    ستی:باربدولش کن دوستموکشتی.
    باربد:بگه غلط کردم ولش میکنم.
    من:غلط کردی.بیشتر قلقلکم داد.
    من:باشه...باشه قلقلک نده بگم.نیم خیزشدم که باربدبادستاش منوگرفت وگفت:کجا تانگی نمیزارم بری.
    یه پسره که ازاول بحثمون به من خیره شده بوداومد جلوگفت:گ*ن*ا*ه داره ولش کن.
    باربداخمی کردوگفت:فکرنکنم ازتون نظری خواسته باشم.
    پسره بدون اینکه جوابش روبده به من خیره شد.حس خوبی زیرنگاه خیرش نداشتم اخماموتوی هم کشیدم باربدازروی زمین بلندشدودستشوبسمتم درازکرد.دستشوگرفتم وبلندشدم.
    پسر هنوزداشت خیره نگاهم میکردکم مونده بود باربد بره بخوابونه توی صورتش.
    اراد:اشکان زندایی داره صدات میکنه.
    عه پس اسمش اشکان.اینم اسم رو بچشون گذاشتن. ادم یاد اشی مشی میوفته والا...
    اشکان:فکرنمیکنم اراد من چیزی نشنیدم.
    وبعددوباره خیره نگاهم کرد.دیگه داشت حوصلم روسرمیبرد.
    یه اه بلندکشیدم وگفتم :تروخداناراحت نباشین ایشالله درست میشه
    اشکان بانیش بازگفت:چی درست میشه؟
    من:مثل اینکه منظورم رودرک نکردیدم عرض کردم ناراحت نباشید خداشفاتون میده.
    اشی(اشکان):برای چی شفام بده؟
    بچه هاداشتندباکنجکاوی نگاهم میکردند.
    باناراحتی گفتم:بله مشکل بیناییتون رومیگم .ماهم یه همسایه داشتیم مثل شما چشماش اینطوری بود همش به کسی یاچیزی خیره میشدالبته دست خودش نبووودا مدل چشاش اینطوری بود خلاصه دکتراقطع امیدش کرده بودند ولی شمانگران نباشیدمن دلم روشنه که شفاپیدامیکنید اخه میدونید اون اقا اصلا پلک هم نمیزد شماجای امیدواری داریدکه پلک میزنیدحداقل.
    بچه هارودیگه نمیشد ازروی زمین جعمشون کرد.اشی بااخم ازکنارم ردشد.خوب تقصیرخودشه میخواست بهم خیره نشه.
    ستی:باران عاشقتم به خدا.براش یه ب*و*س وچشمک فرستادم وکنارشون روی زمین نشستم وغذاموخوردم خواستم برم نوشابه بریزم برای خودم که ارادگفت:اگه زحمتی نیست یه لیوان هم برای من بیارید.
    بااینکه محترمانه گفته بود اما یه جورایی دستوری هم بود.خواستم بهش بگم به منچه خداروشکر دست و پاتم که سالمه پاشو برای خودت بریز پسرخوب اما یکدفعه چیزی به ذهنم رسید بهش لبخند زدم و گفتم:البته چه زحمتی.
    بیچاره خودشم کپ کرده بود ستی وباربدهم باتعجب نگاهم میکردند اخه ندیدن من تاحالا به پسر غریبه لبخند بزنم اونم لبخند که چه عرض کنم ازفکری که توی سرم بودنیشم تابناگوشم بازشده بود.
    خواستم ازش بپرسم چه نوشابه ای رومیخوره ولی بعدش باخودم گفتم به منچه منکه گارسون نیستم پس همون مشکی روبراش ریختم یه نگاه به بچه ها کردم دیدم کسی حواسش به من نبود.سریع نمکدون روگرفتم وتاتونستم ریختم توی نوشابه ی ارادجوووون. بعدسریع باقاشق هم زدنم ورفتم پیشش.
    من:بفرمایید.
    اراد:ممنون.
    من:خواهش میکنم بعدش رفتم کنارستی نشستم خواست قاشقش روبزاره توی دهنش که گفتم چنددقیقه صبرکن چون حدس زدم توی گلوش گیرمیکنه بیچاره کوفتش میشه.
    مشکوک نگام کردمنم زیرچشمی به ارادکه لیوان روبه لبش نزدیک میکردو به حرفای اشی که جلوش نشسته بودگوش میداد.
    یه مقدارازنوشابه روخوردکه یهوچشاش 5تاشد عه چیزه منظورم همون چهارتا شدبودااا.بعدهرچی که توی دهنش بود روتوی صورت اشکان خالی کردیکی باید میبود فقط ماروازروی زمین جمع کنه.
    اراد:این چی بود
    من:مابهش میگیم نمک شمارونمیدونم.
    اراد:منظورم اینه که چراریختی این تو؟
    من:بده به فکرسلامتیتونم؟نوشابه ی گازدار خوب نیست یه کوچولوریختم تاگازش بره.
    اراد:این یه کوچولوبود یا کل نمکدون رو خالی کردی؟
    درحالی که سعی میکردم نخندم گفتم:نه دیگه فقط یه کوچولوبود.
    ارادبااخم به بچه هانگاه کرد همه ساکت شدن.بعدبه من نگاه کردکه ناخوداگاه نیشم بسته شد اخه خیلی بداخم میکرد.بلندشدم دست ادری وستی روکشیدم و با هزار مکافات از روی زمین بلندشون کردم.باهم رفتیم بیرون.چشم به نازی که افتادزدم زیرخنده ستی هم نگامو دنبال کردواونم خندید.
    ادری:چتونه چرامیخندید؟
    من:یادخاطره ای افتادیم.
    ادری:به منم بگید.
    من:قول بده ناراحت نشیا.
    ادری:ناراحت نمیشم بگیددیگه.
    من:خیله خوب قضیه ی لوس بازی نازی وسپهر روبراش تعریف کردم.ادری انقدرخندیده بودکه ازچشاش اشک میومد.
    ادری:ازدست توحالا بزار من یه چیزی روبراتون تعریف کنم بیشتربخندیم.
    یه روز خونه ی خاله ایناکه بودیم...
    ستی:خاله اینا؟
    ادری:اره دیگه خونه ی سیاوش اینادعوت بودیم.
    من:یعنی سیاوش پسرخالته؟
    ادری:اره خبرمرگتون میزارید بگم یانه؟
    منوستی باهم گفتیم:بنال دیگه خوب.
    ادری :بی ادبا.خوب میگفتم دعوت بودیم این نازی خانوم میره دستشویی که سوسک درمیاد چون ترسیده بودهل کرده بودونمیتونست قفل دروبازکنه.هی جیغ میکشید سپهرهم سعی داشت دروبازکنه وقتی دید نمیشه به نازی گفت حشره کش روبرداره وبزنه.
    هیچی دیگه نازی هم همون کاری که سپهرمیگه رومیکنه ولی سوسک نمیمیره. سپهربهش میگه دیگه نزن ممکن مریض بشه بعدازیه ربع وررفتن خانوم باقفل در ،خانوم موفق میشه تادروبازکنه وقتی سپهر میره داخل تاسوسک روبکشه کاشف به عمل میادکه خانوم به جای حشره کش خوشبو کننده روبرداشته وزده...
    ستی:اخ دلم دردگرفت.
    من:می تو.
    ستی:راستی باران مگه پریسا و عمت نیومدن؟
    من:چرا اومده بودن الانم خونمون هستن هرچی اسرارکردیم بیان گفتن نه خسته ایم و...ولی اون مارمولک عجیب دلش میخواست بیاد ولی یهویادش افتاده که چمدون لباسای مجلسیش رونیاورده.وقت خریدهم نبودازاونجایی که یکم تپل لباسای منم اندازش نمیشه وبهترکه نیومد.
    خداکنه مانیستیم نره توی اتاقم فضولی کنه البته بعیدمیدونم تا اتاق باربدهست بااتاق من کاری داشته باشه.تازه رفته توی اتاق باربدوسایلش روگذاشته.باربد بفهمه خون به پامیکنه.
    ادری بااخم گفت:بیخود چه غلطاااا.باربدکجا بوده که رفته داخل اتاقش و اونمیدونه؟
    من:اوه عروسمون چه غیرتیه.باربدمیدونسته اینامیان خونه نیومده یه شب که شرکت بوده بقیشم خونش.
    ادری:خونه ی مجردی داره؟
    من:اره.انقدرم خوشگله فقط من دیدم البته مامان ایناهم دیدن امااینی که الان داره درست میکنه واسه ی خانومش روفقط من دیدم.ادری سرخ شد و منو ستی خندیدیم.
    باربد اومدنزدیکمون وگفت:چی به خانوم من میگید که هی سرخ میشه؟ادرینا اینابیشعورن ببین اغفالت نکنن.
    من:باشه اگه دیگه باهات حرف زدم.تازه هرچی هم گفتیم بدرد سنت نمیخوره اینجوری که تونگاهش میکنی بدترسرخ میشه بهتره حواست به اخم برادرزنت هم باشه ها.
    بعدبه اراداشاره کردم.هردوتاشون هل کردن منوستی فقط خندیدیم.یهوباصدای بلنداهنگ دومترپریدم بالا.جووناهمه ریختن وسط وباربدهم دست ادری روگرفت وباخودش بردوسط اصلا هم به اعتراضاش توجه نکرد.اراد باقیافه ی فوق العاده عصبانی ازکنارم ردشدورفت سمتشون بادوخودمو بهش رسوندم ومانعش شدم.
    ارادبالحنی عصبانی گفت:بیا اینور.
    من:حرف دارم...
    اراد:بعدا
    من:نمیشه
    بعدگوشه ی استینش روگرفتم و بزور دنبال خودم کشوندمش سمت حیاط البته حیاط نمیشه گفت برای خودش باغ.تموم این مدت که دنبالم میکشیدمش نگاهش به اون دوتا بود یعنی ولش میکردم میرفت خرخرشون رومیجوییدااا.یه گوشه که خلوت بود ایستادم.منتظر بهم نگاه کرد.
    من:ولشون کن اوناهردوتاشون همدیگه رودوست دارند.
    اراد:ازکجامیدونی؟
    من:خودم با ادری قبلا صحبت کردم.
    اراد:ازکی تاحالا؟
    من:باربدازخیلی وقت پیش دوسش داشته وداره ولی ادری رو نمیدونم تازه دیشب ازش بله روگرفتم.قرار بودباربد سرفرصت بیاد باهات صحبت کنه وبعدش بیادخاستگاری.
    اراد:ولی ادری بایدبهم میگفت.(ادری توی دهن اینم افتاداااا)
    من:شاید خجالت کشیده و منتظر بود که باربد بهت بگه و بعدش بیادبهت بگه.گ*ن*ا*ه دارن سنگ جلوی پاشون ننداز.واقعا دلم نمیخواد داداشم دوباره اذیت بشه.
    اومدم داخل دیدم بـــله!ستی جون داره با سیاجون نانای میکنه .همون میرقصه خودمون.تااخرشب هرچقدرستی اسرارکردکه برقصم ولی خب من قبول نکردم اصلا دلم نمیخواست جلوی این همه پسر که اختیار چشمشون روندارند برقصم.کم کم مهمونا قصد رفتن کردن و همینطور ما.بعدازخداحفظی ازهمه سوارماشین شدیم وسمت خونه حرکت کردیم.
    

    ««اراد»»
    هـــوفــــــ بالاخره همه رفتن نشستم روی مبل وبه خونه ی بهم ریخته ی خاله نگاه کردم.احتمالا بایدتاصبح اینجاباشیم واینجاروتمیزکنیم. یه اخلاقی که مامان وخاله دارن اینه که کارهیچ خدمتکاری روقبول ندارندوبایدخودشون انجام بدند.سیاوش کنارم نشست وگفت:اراد وسایلتوگذاشتم داخل اتاق همیشگیت بااین وضع تاصبح بیداری.
    من:اره اتفاقا خودمم همین حدس روزده بودم.بعدچشامو بستم دودقیقه بعدسیاسکوت روشکست وگفت:اراددیدی شانسو؟اون ازدانشگاه واینم ازاینکه اشنادرومدیم.
    من:اره راست میگی اون ازتصادف اون ازدانشگاه اینم ازاینکه اشنادرومدیم وحالا مثل اینکه قرار فامیل بشیم.
    سیا:تصادف؟فامیل؟هاااا؟
    من:اره اونروز که بهت گفتم تصادف کردم با این دختر ستایش یابه قول دوستش ستی تصادف کردم فامیلم که...مثل اینکه ادرینا وباربدهمدیگه رو دوست دارندوالانم باهم دوستن.قرارباهم ازدواج هم کنن.
    سیا:دروغ میگی!!!پس چرا ادری چیزی بهمون نگفت؟
    من:نمیدونم ادری چیه ادرینا.
    سیا:ازبس این دختر ادری ادری کردافتاد توی زبونم.ولی عجب قیافه ای داشتناااا.
    من:خدابرای خانواده ودوست پسراشون حفظشون کنه.
    سیا:فکرنمیکنم دوست پسرداشته باشن.تازه اونطوری که ازباربدشنیده بودم خواهرش کلا با پسرانمیسازه.
    من:ایییش دختره ی پروتزی مغرور.
    سیاچشاش گردشدوگفت:چی پروتزی؟
    من:اره دیگه کلا همه جاش عملی بود.گونه ودماغ ولب.
    ادرینا:اهای راجب کی داریدغیبت میکنید؟
    منکه از دستش دلخور بودم جوابش روندادم.
    سیا:راجب این دخترباران حرف میزنیم.
    ادری باذوق نشست وگفت:وای دیدین چقدرخوشگل بود؟دوستش همینطور.
    من:اره زیادی عملی وشیطون ومخصوصا مغرور.
    ادری:چی عملی؟
    سیا:اره ارادمیگه عمل زبایی انجام داده.
    اراد:تازه موهاش وابروهاشم رنگ گذاشته بودمن نمیدونم این رنگش چرانمیره؟
    ادری:یعنی خاک برسرتون که فرق عمل وچیزی که خدا خدادادی داده رونمیفهمید.جهت اطلاع عملی انجام نداده رنگ موهاشم مال خودشه.حالا بیخیال این بحث ها.بیاین براتون یه چیزی بتعریفم.
    من:بتعریفم چیه دیگه؟خو بگوتعریف کنم.
    ادری:حالا نیس خودت هیچوقت اینطوری نمیگی.وسط حرفمم نپرید....
    باچیزایی که ادریناگفت نمیدونستم بخندم یاتعجب کنم. واقعا این دختر شیطونه درواقع یه تختش کمه انگار فرش (...که میگم یه تختش کمه.
    سیا:ایول خوب حال زن داداش ماروگرفتن.
    خاله ملیحه:بسه هرچقد ازسر مهمونی تا الان خندیدید بلند شید بیاید کمک.
    من:ملیحه جون الهی سیا فداتون بشه بیخیالمون شو.فردابایدبریم سرکارتازه منکه تاحالا ازاینکارانکردم هیچی بلدنیستم.
    سیا:کوفت وسیا ازجون خودت مایع بزار.
    من:بروبابا.
    مامان:نخیر منو ملیحه تنهایی نمیتونیم .توهم بلندشو یادبگیر چندروزدیگه ازدواج کردی کمک زنت کنی.بلندشوووودیگه.من برم ارمان واقا منوچهر رو صداکنم.
    من:فرشته جونم ادری فدات بشه سیاخاک زیر پات بشه من تاج روی سرت بشم به خدا چشام دیگه بازنمیشه تازه فردا جلسه ی مهمی هم دارم.
    سیا:خاله نگاش کن هی جون منو قسم میخوره جون خودت.
    مامان:ای بابا بس کنید دیگه خیرسرتون 25سالتونه هااا.بعدشم طفلی خواهرزادم راست میگه چراهی جون اونو قسم میخوری؟
    من:حالا چه فرقی میکنه خوب به جون ادری.
    مامان:ادری ؟؟؟
    من:اره مخفف اسم ادرینا.
    مامان:وا تو که از مخفف کردن اسما بدت میومد حالا چیشد یهو؟
    من:ازبس این دختره ادری ادری کرد افتادتوی دهنم.
    خاله که داشت میومدسمتمون گفت:کدوم دختر؟
    من:دختر اقای بهادری باران رومیگم.
    خاله:وااای انقدردخترای خوشگل ومهربون وخوبین.هم اوهم دوستش ستایش.
    سیا:عه مامان کجاش خوشگلن؟بدسلیقه شدی جدیدا.
    ادری:عه خاله پسرتو نگاه کن.تا الان داشت میگفت چقدرستایش و باران خوشگلن حالا داره اینطوری میگه.اصلا چشم نداره ببینه یکی قشنگ تراز خودشه.
    سیا هی به ادری چشم وابرو میومد ادامه نده ولی ادری بدون توجه بهش حرفشو زد.مامان و خاله یه نگاه به منو سیاوش کردنو بعدبهم نگاه کردنو خندیدن.
    من:به چی میخندین؟نکنه نصف شبی توی دلتون جک گفتین؟
    مامان:به دردسنتون نمیخوره.
    بعدش رفتن داخل اشپزخونه.شونم وبالا انداختم وازفرصت استفاده کردم وبه سمت اتاقم رفتم.تصمیم گرفتم قبل ازاینکه بخوابم باادری صحبت کنم.خیلی ازدستش ناراحت بودم.ولی سعی کردم جلوی مامان ایناباهاش خوب برخوردکنم.دروبازکردم ورفتم جلوی پله ها و ادرینا رو صدازدم.
    ادری:بله داداش؟
    من:بیابالا کارت دارم.همین الان!منتظرتم.بعد رفتم داخل اتاق و درو بستم.
    صدای دراومد.من:بیاتو.ادری درحالی که سرش پایین بود اومدتو.معلوم بود استرس داره چون هی بادستاش ورمیرفت.
    من:بشین.
    روبه روم روی کاناپه نشست.بااخم گفتم:منتظرم.
    ادری با خنگی نگاهم کرد.من:ازکی تا حالا با باربد درارتباطی و باهاش دوست شدی؟
    سکوت کرد سرشوانداخت پایین.باصدای بلندگفتم:جوابی نشنیدم.وقتی ازت چیزی میپرسم بایدجواب بدی.
    ادری باترس بهم نگاه کردودوباره سرشوانداخت پایین. ادری:خوب...راستش...چیزه...چطوربگم....راستش من یعنی ما...
    حوصلم سررفت.
    من:چرامن من میکنی؟شماچی؟
    ادری:ماهمیدگه رو...دوس...دوست داریم.بعدش نفس عمیق کشید.
    من:نبایدبه من چیزی میگفتی؟
    بعدباناراحتی گفتم:فکرمیکردم محرم اسرارتم ولی حالا... لطف کن بروبیرون میخوام بخوابم.بی توجه بهش روی تخت پشت بهش دراز کشیدم.
    اومدروی تخت نشست.بابغض گفت:داداشی؟
    جوابش روندادم دوباره صدام کردبرگشتم نگاش کردم ودوباره رومو برگردوندم.ادری دستشو توی موهام کرد.بچه پرو میدونست من ازاین کارخوشم میادوخر میشم اینکار و میکنه(البته دورازجونمااا)
    ادری:داداشی ببخشیددیگه به خداشرمندتم روم نمیشدبیام بگم راستش خجالت میکشیدم قراربودباربد بیاد باهات صحبت کنه.
    بعدباصدای ارومی ادامه داد:بعدش اگه اجازه دادی بیادخاستگاری. بغضش شکست وگریه کرد.طاقت گریش رونداشتم برگشتم سمتش ودستشوگرفتم وکشیدمش سمت خودم .سرش روروی سینم گذاشتم وگفتم:داداش فدات بشه گریه نکن.اگه بدونم اونم تورو انقدری که تودوسش داری دوست داشته باشه مخالفتی ندارم حالام گریه نکن خوشگل خانوم دماغو.
    ادری خندید و اشکاشوپاک کرد و گفت:مرسی که انقدخوبی.حالادیگه ازدستم ناراحت نیستی؟
    من:نچ البته به شرطی که داداشت رویه ب*و*س محکم کنی.
    ادری:چشم ولی خدایی اراد همیشه از موقعیت ها سو استفاده میکنیااا.بعدمحکم لپم روبوس کرد.
    ادری:حله؟
    من:حله.
    

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 292
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,143
  • بازدید ماه : 18,101
  • بازدید سال : 145,204
  • بازدید کلی : 11,642,344