close
مجتمع فنی تهران
رمان از غرور تا عشق قسمت سوم
loading...

رمان فا

مامان ایناخداحافظی کردندورفتن.منم منتظربودم ادریناخانوم ازباربدجونش دل بکنه بیادبریم.    _ادرینا؟کجایی؟رفتی کیفت روبرداری یابسازی؟   …

رمان از غرور تا عشق قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 389 سه شنبه 09 آذر 1395 : 11:20 نظرات ()

مامان ایناخداحافظی کردندورفتن.منم منتظربودم ادریناخانوم ازباربدجونش دل بکنه بیادبریم.
    _ادرینا؟کجایی؟رفتی کیفت روبرداری یابسازی؟
    ادریناباعجله ازپله هااومدپایین.
    ادری:ارادبازمن دودقیقه دیرکردم توغرغرات روشروع کردی؟.
    _اره جون خودت فقط دودقیقه.
    باربد:عه به جون زن من چیکارداری به جون خودت.
    _چراجون من؟جون خودت.
    باربد:چرامن؟اصلا جون زنت.
    اخمام رفت توهم اصلا خوشم نمیومد دم به ساعت هی این موضوع رویاداوری میکردند.
    ادری:باران منظورش به توبودااا.
    باران:نچ گفت زنش من که هنوز زنش نشدم.
    بعدباشیطنت به باربدنگاه کرد...............



  
    باربد:مرده شورچشمای گربه ایت روببرن که حواس ادم روپرت میکنه نمیفهمه چی میگه.
    باران:توحواست معلوم نیس کجاست به چشمای من چیکارداری؟
    باربد:داشتم تفاوت های تو وگربه رومیشمردم دیدم لامصب یه تفاوت هم ندارین همش شباهته واسه ی همین حواسم پرت شد.
    باران پرتغال روبرداشت وپرت کردسمت باربد باربد جای خالی دادو پرتقال خوردبه تابلویی که پشت باربدبود وتابلوافتادزمین وصدای بلندی داد. مادرجون وپدرجون بانگرانمی اومدن سمتمون.
    مادرجون:ای وای چیشد؟
    باربد:هیچی دیگه میبینی که دست گل دخترته.
    مادرجون:بارااان.
    باران:دروغ میگه عین گربه.خودت اول شروع کردی اگه من گربه ام توهم گربه ای چون من شبیه توهم.
    باربدسرشوخاروندوگفت:راست میگیا!ارادتو خجالت نمیکشی به باران میگی گربه؟چون شبیه منه فرشتست.اگه شبیه من نبودباهات موافق بودم.
    باران:باربدمواظب باش باز دست وپات کبودشد نگی چراها
    باربد:وای باز میخوادبیشکون بگیره.
    مادرجون:ببین تروخدا ایناتاهمو نکشن ولکن نیستن.بزارین فردایی هم بخیر وخوشی بگذره بعدش هرکاری دوست داریدبکنید.ماوبقیه هم ازدستتون راحت بشیم.اقا علیرضا شمام به جای اینکه بخندی یه ذره نصیحتشون کن.
    پدرجون:واالهام خانوم؟این چه حرفیه؟ایناکارشون ازنصیحت گذشته.
    مادرجون سرشوبه نشونه ی تاسف تکون دادوگفت:خوب شدگفتی یادم رفته بود.
    روبه ادری که کنارباربدازشدت خنده روی زمین نشته بود گفتم:ادری بلندشوبریم مامان اینامنتظرن.بعدازخداحافظی باهاشون سوارماشین شدیم.
    بابا:چراانقدرطولش دادین؟
    ادری:تقصیر دامادو عروستونه دیگه انقدرباحالن ادم دلش نمیادتنهاشون بزاره بعدشروع کردبه تعریف کردن.
    _اه ادری میشه ساکت شی سرم روبردی.
    والا عصابموخوردکردتوی ده تاکلمش نه تاشو میگفت باران یاعروست.نیست خیلی بهش علاقه دارم واسه اینه اینم یه بندمیگه.
    ازتوی ایینه به ادری که باقهرروشوبرگردونده بودنگاه کردم.جلوی درایستادم.
    بابا:چرااینجاایستادی؟مگه ماشینونمیاری تو؟
    _جایی کاردارم.
    مامان:ساعت نزدیکه یکه اونوقت توکجاکارداری؟
    _مامان تروخداگیرنده عصاب ندارم باسیاکاردارم.
    مامان:صددفعه گفتم اسم این بچه رودرست بگو.زودبیاییا.
    ادری خواست پیاده شه که صداش زدم.منتظربهم نگاه کرد.
    _نمیخواستم اون حرف روبگم درکم کن.
    ادری:همین؟خوب توکه چیزی نمیگی تادرکت کنم.
    _اره.بعضی ازحرفاگفتنی نیست.حالامیتونی بری همینوخواستم بگم بت.
    ادری:واقعا که میدونستم مغرورترازاونی که بخوای عذر خواهی کنی.
    پیاده شدودررومحکم بست.تانزدیکای دو وسه توی خیابونادور میزدمو عصبانیتم روبامشت زدن به فرمون خالی میکردم.به سیاهم اس دادم تابعدامامان ازش پرسید سوتی نده.تاحدودی اروم شده بودم رفتم سمت خونه.بدون صدا داخل شدمورفتم داخل اتاقم.
    ««باران»»
    باتکون های شدی ازخواب بیدار شدم ولی چشاموبازنکردمو پتو رو روی سرم کشیدم.دوباره همون کارقبلی روتکرارکرد.
    _ااه مامان نکن دیگه دیشب تاصبح بیداربودم خوابم میاد.
    ستی:خجالت نمیکشی به من میگی مامان؟تاصبح بیداربودی چه غلطی میکردی؟اهااان نمیخوادبگی فهمیدم.بابا لازم نیست انقدراز شب تاصبح به یار فکر کنی.
    _یه ذره نفس بگیر خفه نشی.یارکدوم خریه دیگه؟اه ستی بروگمشوبزار بکپم.
    ستی:بازتوبدخواب شدی ادبت یادت رفت؟البته ازهمون اولم نداشتی خنگه اراد رومیگم دیگه.
    _من مثل توالرایمر ندارم که ادبم یادم بره.اه هرچی میکشم ازدست این پسرس.چی میشد همون خارج میموندونمیومد ایران؟
    ستی:وااای چی میکشی؟شیشه ؟باران معتادنبودی که اونم شدی.حالانمیخوادهی ازصبح تاشب .ازشب تاصبح به اون بدبخت فحش بدی.اونم والا الان انقدرخوشحال نیست که مجبوره باتوسرکنه.
    _هوی هوی نشنیدم ازخداشم باشه دختر به این خانومی گلی خوشگلی نازی جیگری عسلی نباتی و...
    ستی:اه بسه توهم ولت کنم هی ازویژگی های نداشتت میگی.بلندشوزود برو حموم که ساعت 10ارایشگاه نوبت داری.زودباش سپیده جون خیلی روی تایم حساسه کارتوانجام نمیده ها.حالا لباست کو؟
    _بهتر انجام نده عقدم صورت نمیگیره.نمیدونم کجاست اصلا لباسم ایناروندیدم مامان ایناخریدن.
    ستی دستموکشیدوهلم دادتوی حموم وگفت:خاک توسرت یعنی من کشته مرده ی اون ذوق وهیجانتم.
    دستموگذاشتم روی زنگی که توی حموم ود.
    ستی:چته:بابا سکتمون دادی که.فکرکردم فقط زنگ خونه رواینجوری میزنی نگوخانوم کلا بازنگ مشکل داره.
    _وای ستی چقدر غرمیزنی؟اون حوله ی منوبده.بازمن زنگ خونمون رومیزنم نه مثل توکه میخوای بوق بزنی انگار دستتو باچسب دوقولو بهش چسبوندن.
    ستی:توهنوز یادنگرفتی وسایلتواماده کنی بعدگمشی بری حموم.
    _اوووی بی ادب بی نظاکت بده دیگه.
    حولموداد بعدازاینکه لباسام روپوشیدم وموهام رو به اسرار ستی مامان خشک کردم ،دولقمه صبحانه خوردمو وسیله هاموبرداشتمو بااراد رفتیم ارایشگاه.موقع خداحافظی چون جلوی ستی بود بالبخندازم خداحافظی کرد تادوساعت عین این منگلا زل زده بودم بش خلاصه ستی منوکشوندوبردداخل ارایشگاه.
    روی صندلی نشسته بودمو سپیده جون بعدازکلی غرزدن به خاطر تاخیرمون مشغول درست کردن موهای بنده شد.من نمیدونم داره سه ساعت چیکارمیکنه.نمیزاره هم خودموتوی ایینه ببینم.اخرش بنده خدا طاقت نیاوردو بهم گفت:دختر توچقدروول میخوری دودقیقه صبرکن تموم شد دیگه.
    _وا سپیده جون شماازهمون اولی که اینجانشستم هی میگید دودقیقه دیگه والا نمیدونم این دودقیقه چراتموم نمیشه.
    سپیده جون خندیدوگفت:تکون نخور خراب میشه هااا.
    نیمساعت بعدارادبرای ماوسپیده جون ایناغذااورد.بعدازخوردن غذا دوباره سپیده جون مشغول شد.یه لحظه رفت بیرون خواستم برگردم خودموتوی ایینه ببینم که مچموگرفتو نزاشت. منکه میدونم اخرش منو عین این هیولا ها درست میکنه. حداقل بزارمن الان خودموتوی ایینه ببینم تا امادگی شوداشته باشم.موهام که تموم شد بعدازارایش کردنم منوفرستاد تاناخنامو درست کنن.
    
    دختر:تموم شد حالا میتونی بری داخل اون اتاق لباستوتن کنی بعدم خودتو توی ایینه ببینی.
    لباسموباکمک دختر تن کردم.یه پیرهن دکلته ی قرمز که تقریبا بیشترش تور بود وروی سینش چندردیف سنگ های مشکی براق کارشده بود.پشت لباس بلندترازجلوبودو دنباله داشت.جلوش بلندیش یکم بالا ترازمچ پام بود.کفشامم که یه کفش قرمزومشکی بودپاکردم ودراخررفتم سمت ایینه.ستی بادیدنم چندلحظه مات نگاهم کرد.
    _زشت شدم نه؟بزارین خودموتوی ایینه ببینم باورکنیدطاقتشودارم.
    ستی:باران تو...تو...خیلی خوشگل شدی.دیوونه زشت چیه.گمشوببین خودتو.
    جلوی ایینه ایستادم وای باورم نمیشه ازهیولایی که توی ذهنم ازخودم تصورکرده بودم به یه فرشته تبدیل شده بودم.همونجوری مات خودم بودم که باضربه ای که ستی زدبهم برگشتم سمتش.
    _نکبت چرامیزنی خوالان قرمز میشه دیگه.چته؟چراحالایهورم کردی؟اوی باتواما؟
    ستی:گمشوتوهم داشتم توی دلم میگفتم چقدرزشتی تو.اخه هرچی صدات نکردم جواب ندادی برای همین مجبورشدم بزنمت حالا بدوبیابریم که اراداومده
    یه شنل قرمزکه خیلی بلندبودانداخت سرم.
    _چه خبره چراهمه چیو قرمز مشکی کردین؟این چراانقدبلنده؟
    ستی:بده میخواستیم ست بشه.بایدیه جوری پاهاتوبپوشونه دیگه.
    _خوب یه چیزبلندمیگرفتین که ادم مجبورنباشه اینوتحمل کنه.قدم اولو گذاشتم که دنباله ی لباس رفت زیر پام.
    _وای الان میوفتادمااا.تااون موقع نیوفتم صلوات.
    یهوکل مشتریهایی که توی ارایشگاه بودن صلوات فرستادن.
    ستی اروم گفت:خاک برسرت ببین ابروواسه ی ادم نمیزاری.
    ستی دستموگرفت خواست ولم کنه که گفتم:وای ستی جون مادرت دستمو ول نکن.شنل که اومده توی صورتم قدشم که بلنده بامخ میرم توی زمینا.خدایا خودمواول به توبعدبه این دیونه میسپارم.
    باکلی سلاموصلوات ازپله هااومدم پایین.
    ستی:اراداوناهاش.
    _کو؟
    ستی:زیراون درخته؟
    _کدوم درخته؟
    ستی:باران بیست سوالیه مگه؟الان من بگم تومیبینی نه اخه تومیبینی
    یدفعه باذوق گفت:اواشورم اومده .بعدبه ارادسلام کردم رفت .منوارادهم بهم اروم سلام کردیم.
    نمیدونم چرایه لحظه از اینکه اراد منوتوی این لباسو ارایش واینا ببینه خجالت کشیدم .اخه من تاحالا هیچوقت توی مهمونیایی که نامحرم باشه اینطوری نمیگشتم و اراد تنها مرد نامحرمی بودکه قراربود بهم محرم بشه ولی واسه ی دلم هنوزم نامحرم بودواجازه ی ورود به قلبم رونداشت.
    بعدازچنددقیقه که فیلمبردار ازمون عکس وفیلم ایناگرفت وماهم کلی غربه جونش زدیم ولکنمون شد.رفتیم سوارماشین شدیم البته جاداره یه تشکری هم از فیلمبردار عزیزکنم اخه به اراد گفت کمکم کنه ودردباز کنه تاسواربشم وگرنه من با زمین یکی میشدم.جلوی در دفتری که قراربود عقدکنیم ایستاد.ازماشین پیاده شدودرسمت منوبازکرد ودستموازروی شنل گرفت.مامان وبقیه اومده بودن جلوی درایستاده بودن.مامان برامون اسپنددود کرد بعدش رفتیم بالا.اینجافقط فامیلای درجه یکمون اومده بودن.
    عاقد دوبار پرسیده بودکه هربار ستی مسخره بازی دراورده بودو همه روبه خنده انداخته بود.عاقدبرای بارسوم پرسید ومن هنوز ساکت بودم.یه جورایی هم ترسیده بودم وهم تردیدداشتم.یکدفعه ضربه ی محکمی ازجانب ارادبه پهلوم خورد برگشتم سمتشوتقر یبا بلندگفتم:بله؟
    ارادم بله روگفت.
    عاقد:مبارک باشه انشالله.بیایداینجاروامضاکنید.یکذره شنلمودادم بالا وامضاش کردم.ستی کنارم ایستاد.
    _ستی من کی بله روگفتم؟
    ستی:وااا باران خل شدی؟همین الان گفتی.
    _من؟!اراد زدبه پهلوم من به اون گفتم بله.نه واسه ی این.
    ستی زدزیرخنده.اروم به ستی گفتم مرگ روی یخ بخندی.بعدهمراه بااراد بلندشدمورفتیم سوارماشین شدیم وسمت خونمون رفتیم ارادهنوز منو ندیده بود ومن ازاین بابت خوشحال بودم.
    اراد درو واسم بازکردودستموگرفت وکمکم کردبیام پایین.دسته گلم روکه ازگل های رزقرمز بود روازدست اراد کشیدم بیرون.ادب نداره که خودش بده که.بعدازسلام واحوالپرسی بامهمونا که ناگفته نمانددهنمون کف کرد باکمک ستی ادری رفتیم داخل اتاقم.
    _ستی چیکارمیکنی؟میخوای یه شنل دربیاریا.
    ستی:وای چقدرغرمیزنی صبرکن چنددقیقه بندش گره خورده.
    _جون هرکی دوست داری زودترخفه شدم این زیر.
    ادری:واعروس انقدرغرغرو.
    _ادری جوری میزنمت که نتونی بلندشی نمیدونی که ازصبح تاحالا چی کشیدم.
    مامان ومادرجون اومدن داخل اتاقم.
    ستی:وای ادری نمیدونی یه لحظه زیردست ارایشگربندنمیشد صداش تابیرون میومد دیگه کم مونده بود بزنه دکوراسیون طرف روبهم بریزه.
    _ایش خوب راست میگم دیگه خسته شدم.
    ستی:بفرمااینم ازاین.بعدشنلودراورد برام.
    مادرجونو مامان وادری باتعجب نگام میکردند.
    _چرااینجوری نگاه میکنین؟خیلی زشت شدم.
    مامان:زشت چیه خیلی خوشگل شدی.
    مادرجون:راست میگه همینجوریش قشنگ بودی الان ماه شدی.
    _لطف دارین
    ستی:بسه هرچقدراین اردک زشت روتحویل گرفتید بریم پایین.
    _ستی یه کاری نکن باهمین پاشنه هابیام توسرتا.
    ستی:بشین بینیم باو تو همینجوری با همین پاشنه ها بزور راه میای اونوقت میخوای بیای توسرم؟
    _نشنوم صداتو اییش.
    بعدباهم رفتیم پایین.یه دخترجای من نشسته بودوبااراد حرف میزد ادری دستمو گرفت وباهم رفتیم سمتشون.
    ادری:نیلو تو کی اومدی؟
    نیلو:یه چنددقیقه ای میشه.
    ادری:باران این نیلوفردختر عمومه ونیلو بارانم که میدونی زن داداشمه.
    نیلو:خوشبختم.
    _منم همینطور
    یه لحظه نگام به ارادخورد.داشت باتعجب منونگاه میکرد.خندم گرفته بود.
    نیلو:ارادحواست به من هست؟
    اراد:اره اره میگفتی.
    ادری:نیلوعزیزم خوش میگذره بهت؟اگه جات بده بگوبهم.
    نیلو:نه عزیزم راحتم.
    عه دختره ی پروشیطونه میگه جوری بزنمش که دیگه نتونه ازجات بلندشه ها.
    _نیلوفرجون مادرت داره صدات میکنه.
    ازجاش بلندشدوگفت:واقعا؟
    بادستم هلش دادم انور رو نشتم.
    _نمیدونم دقیق.منکه مادرتون رونمیشناسم.اوا جانداریدشما؟اونجاخالیه بفرمایید بشینید.
    نیلوفر باحرص از پیشمون رفت وچهارتایی زدیم زیرخنده.
    ادری:دمت جـــیز.
    اراد:دمت جیز؟؟؟!
    ادری:زنت بهم یادداده.
    ارادبرگشت سمتمو چشم غره بهم رفتونچ نچ کرد.
    منم سریع نیشموبستمو گفتم:بسه بسه پاشیدبریدکه الان ابرومون رومیبرید.
    ستی:البته اگه ابرویی هم داشته باشید.
    مادرجون اومدسمتمون وگفت فیلمبردار توی باغ منتظرمونه.
    بااراد رفتیم بیرون.
    خانوم:خوب بایدازتون چندتاعکس بگیرم.خوب اقاداماد شمادستتون رودور عروس خانوم حلقه کنیدوعروس خانوم شمام یه دستتون روبزارید روی شونشونوبهم نگاه کنید.
    _نمیشه...
    خانوم:چی نمیشه؟
    اراد:نمیشه بیخیال عکس بشید؟
    خانوم:شرمنده نمیشه خانواده هاتون خیلی سفارش کردن.
    کاری روکه گفت انجام دادیم.چندتاعکس دیگه هم گرفت که هربارمن سرخ ترمیشدم.
    ازمون چندتاعکس گرفت وبالاخره راضی شد که ولمون کنه.تاموقع شام بابچه هاحرف زدمو موقع شام اراد اومد.شام روبا غرغرهای فیلمبردار خوردیم.هی میگفت اینطوری نه اول شما بهشون بدید بعدشماغذابدید بهشون.وای اینطوری نه لیوان روتوی این دستتون بگیریدو....اوووف خلاصه شاموکوفتمون کرد بعدشام اهنگ انداختنو همه ریختن وسط ازجمله منواراد.اراداروم ومردونه میرقصید منم سعی کردم بهتر ازقبل برقصم.بعدش یه اهنگ دیگه گذاشتن قرار شد تانگوبرقصیم.
    باانگشتم زدم به پهلوش سرشو اوردپایین.حتی بااین کفشم قدم خوب بهش نمیرسید وسرم تاگردنش بود درحالت عادی تاشونش ایناهستم فکرکنم.
    _میگمااا...من نمیتونم بااین کفش ها تانگو برقصم.
    اراد:مجبوری ازاین کفشها بخری؟
    _شرمنده که نمیتونم کفش کتونی بپوشم وبیام برقصم.
    اراد:دشمنت شرمنده.
    دستشودورکمرم حلقه کردومنم دستم رو روی شونش گذاشتم داشتیم میرقصیدم یهودنباله ی لباسم رفت زیرپامونزدیک بود بیوفتم که ارادسریع منوروی دستش خم کرد و باتموم شدن اهنگ ازهم جداشدیم.
    ساعت نزدیک2:30بودکه همه ی مهمونارفتن.فقط مادرجونشون مونده بودند.
    مامان:فرشته جون میگم الان که دیروقته تابرسین خونه هم دیرمیشه شب روهمینجابمونید.
    مادرجونو پدرجون قبول نمیکردنداخرمامان اننقدراسرار کردتاقبول کردند.مادرجون وپدرجون داخل یه اتاق وادری وباربدهم پیش هم ارادم که...متاسفانه پیش من.همش تقصیراین باربد دیگه انقدر اسرارکرد تاادری بره پیش اون وگرنه ادری میومدپیش من.
    ازداخل اتاقم ادریناروصدازدم.
    ادری:بله؟
    _ادری این زیپ رومیتونی برام بازکنی.
    ادری:بزارببینم.
    _چیشد؟بازنشد؟
    ادری:نه زیپش گیرکرده بزاربه اراد بگم .
    تاخواستم مخالفت کنم ازاتاق رفت بیرون.
    ««اراد»»
    ادری:اراد؟
    _بله؟
    ادری:یه لحظه بیا بالاباران کارت داره.
    ابروهام رفت بالا.
    _چیکارداره؟
    ادری:زیپ لباسش گیرکرده هرکاری کردم بازنشد.
    _باش اومدم.
    به مامان اینانگاه کردم دیدم دارن توگوش هم پچ پچ میکنن ولبخندمیزنن.رفتم بالا بدون اینکه دربزنم دروبازکردم.
    باران:ادری سه ساعته رفتی بیرون چیکارکنی؟بیایه باردیگه امتحان کن شاید...
    بادیدن من اونم نزدیکش یه جیغ کوتاه زدوبرگشتم سمتم.
    _چیشده؟
    باران:توچرا هی عین جن میای داخل؟
    _فکرنمیکنم برای ورود به اتاق زنم نیازی به درزدن باشه.
    باران باحرص زمزمه کرد:باز شروع کرد.
    _چی رو؟
    باران:هیچی
    _پشت کن
    باران:چی؟
    _میگم پشت کن.مگه نگفتی بیام زیپ لباستو بازکنم؟
    باران:نه ادری خودش اومد اینو...اینوبلندگفت یافقط به خودت گفت؟
    _نه دیگه بلندگفت.
    باران یکی زدتوی سرش وگفت:اااخ مرده شور این گیره هاروببرن سرم داغون شد.واای ابروواسه ی ادم نمیزارن که.
    بعدلباشوغنچه کردوبعدمشغول کندن پوست لبش شد وباقیافه ی ناراحت به خودش توی ایینه نگاه کرد.اخرش طاقت نیاوردموگفتم:هوی لباتواینجوری نکن.
    باران:دوست دارم.اصلا به توچه؟اه
    _مودب باش به خاطرخودت گفتم که بازخون نیاد.
    باران:نمیخوام دوست ندارم اینم به توربطی ندا...
    نذاشتم ادامه بده وفاصلمون روازبین بردم.بابهت نگاهم میکرد.به خودش اومدوهولم داد و ازم فاصله گرفت.
    باران:توچه غلطی کردی؟
    _مودب باش مطمئنن نه من نه خودت دوست نداریم این اتفاق دوباره تکراربشه پس بهتر عصبانیم نکنی.
    زیپ لباسش روبازکردمو بدون نگاه کردن بهش ازاتاق اومدم بیرون.لباسایی که باربدروی مبل گذاشته بود روبرداشتموبعدازتعویض لباسام رفتم داخل اتاق باران.
    باموهای خیس روی تخت خوابیده بود منم کنارش خوبیدم.یکدفعه چشاشوبازکردوبرگشت سمتم.
    باران:برای چی اینجاخوابیدی؟
    _میشه لطف کنیدبگیدکجاباید بخوابم؟
    باران:هرجایی به جز اینجا روی کاناپه هم میتونی.
    _شرمنده نمیتونم.
    باران:عه پاشوببینم.
    _باران بیخیال شوبگیر بخواب.
    باران:تاوقتی که تواینجایی من نمیتونم بخوابم.اصلا من نخوام تو نزدیکم باشی باید کی روببینم؟
    _منو البته به شرطی که چشات شورنباشه چشمم بزنی.
    باران:حالا نیست خیلی تحفه ای بخوام چشمتم بزنم اه.
    بااخم خم شدم سمتش که رفت عقب تر.
    _مواظب حرف زدنت باش من ازاینجاتکون نمیخورم.
    باران:درک خودم میرم .
    داشت بلندمیشد که دستشوکشیدم سرش افتاد روی سینم.
    _توهم جایی نمیری برای اینکه این ازدواج صورت نگیره خیلی خانواده هامونو اذیت کردیم.بزارفکر کنن خوشبختیم تابیشترازاین ناراحت نشن.نمیخوام بفهمن که همین شب اول باهم اختلاف داریم.توهم نترس همچین مالی نیستی که بخوامت حالا عین بچه ی ادم بگیربخواب.
    دستشو ول کردموپشتموبهش کردموگرفتم خوابیدم.
    ««باران»»
    بعدازتعویض لباسام ازاتاق رفتم بیرون.
    _سلام همگی صبحتون بخیر.
    همه جوابمودادن. مادرجونو مامان وادری رو ب*و*س کردم.
    بابا:عه پس ماچی؟
    باباوپدرجون روهم ب*و*س کردم.
    باربد:یعنی چی؟چرامنوبوس نکردی؟همینه دیگه حق ادم رومیخورید یه نوشابه هم روش ادم افسرده میشه دیگه.
    _باربدبازتوشروع کردی؟بعدباشیطنت گفتم:توروکه بایدیکی دیگه ب*و*س کنه.
    باخنده ی ماادری سرشوازخجالت پایین انداخت.
    باربد:منتظرم.
    ادری:چی؟
    باربد:میگم منتظرم بوسم کنی.
    ادری باحرص گفت:پرو سواستفاده نکن.
    باربد:همینه دیگه افسرده میشم توهم بی شوهرمیمونیااا نگونگفتی.
    ادری:عه خدانکنه دیوونه
    خواست چاییشوبرداره که باربدگرفتو نذاشت برداره.
    ادری:باربد بدش من.
    باربد:نچ اول بوسم کن افسرده میشماااا.
    ادری:الهی نگم چی بشی بااین زبونت باشه ابروبرای ادم نمیزاری که.
    بعدسریع گونش روبوس کرد وچایی روازش گرفت.
    ادری:حل شد؟
    باربد:اره حل حل شد.مامان بیشترمیاوردی اشتهام بازشد.
    مامان:باربدیه وقت توخجالت نکشی؟نترس یه عالمه هست همینوبخورتموم کردی میارم برات.
    _باربد خداخفت نکنه اول صبحی دلدرد گرفتم.
    باربد:داداش میبینی؟یه کارخیرهم میکنی اینومیگن.واقعاکه.
    اراد: اره نیست توهم دست بخیرت خوبه واسه این میگن.
    سریع دوسه لقمه خوردموبلندشدم برم حاضرشم.
    مامان:کجا؟توکه چیزی نخوردی؟
    _چراخوردم دیرم شده کلاس دارمااا.
    مادرجون:یه امروز رونرودانشگاه.
    _نمیشه مادرجون استادمون خیلی سختگیره.
    مادرجون:ارادمگه توکلاس نداری
    اراد:اره.
    مادرجون:خوب برودیگه دیرتون میشه.
    اراد:بیخیال دیرنمیشه.
    _نیمساعت دیگه شروع میشه من رفتم حاضرشم توخود دانی.
    بیخیال اراد شدمو رفتم داخل اتاقم تندتند حاضرشدمواومدم بیرون.

    _ارااااد بیادیگه 10دقیقه به 10.
    جلوی ماشینش ایستادمو منتظراقاشدم.چنددقیقه بعداومد.بیاااا ما دیرمون شده اقا رفته واسه من سه ساعت تیپ میزنه.بلیز نسکافه ای باشلوارقهوه ای.بامن ست کرده بود.
    _این لباساکجابود؟
    اراد:صبح رفتم خونه عوض کردم.
    چرامن سرصبحانه ندیدم؟بیخی ستی میگه کورم باورم نمیشه.
    اراد:کمربندت روببند.
    _نمیخوا...
    یکدفعه ماشین سرعت گرفت سریع کمربندمو بستم.
    _حاضرم دیربرسم ولی نمیرم اروم تربروو.
    تابرسیم کلی سلام وصلوات فرستادم.به محض اینکه ماشینوپارک کردهردوتامون بادوبه سمت کلاس رفتیم.
    _حالا به این سیرابی چی بیم؟
    اراد:سیرابی
    _ای بابا این سیرابانی رومیگم.
    ارادخندید.
    _هیس ارومترالان میشنوه
    بعدباانگشتم محکم زدم به شکمش.شکمش سفت بودطوری که انگشتم فقط یه کوچولوتوی شکمش فرورفت.
    بابهت وتعجب نگاهش کردم که خندیدوگفت:کوچولوبه اینامیگن عضله بگوعضله.بگی عضله عموبهت شوشولات (شکلات)میدما.
    _پرو کوچولوعمته.
    دوتاتقه به درزدم.سیرابی برگشت سمتم
    _سلام...اوم..چیزه استادخوبین؟خانواده خوبن؟پدرومادرچطورن؟
    استاد:ممنون اوناهم خوبن پدرومادر فوت شدند ولی مثل اینکه شمابهتری؟نه؟
    _خدابیامرزتشون کنه منم خوبم.
    استاد:معلومه.خدارفتگان شماروهم بیامرزه.
    _خدا اقای نعیمی (پدر معاون دانشگاهمون بود)روهم بیامرز.
    صدای خنده ی بچه ها باردیگه بالارفت.ارادهم پشت درخندید.
    استادباحرص گفت:بله خداایشون وبقیه رفتگان روهم بیامرز.کی اون بیرونه؟
    دروکامل بازکردم تازه استادمتوجه ارادشد.
    اراد:سلام.
    استاد:به به اقای تهرانی حالابودید پشت در؟
    اراد:نفرماییداستاد.
    استاد:بسه مزه نریزید 10دقیقه تاخیرداشتید
    اراد:استادخودشماهم امروز تاخیرداشتید
    استاد:فکرنمیکردم خبرا انقدرزودبرسه امروز رو استثناعا(درست نوشتم؟؟؟..) بفرمایید بشینیدولی دفعه ی دیگه خبری ازبخشش نیست
    بعدازاتمام کلاس منوستی رفتیم بیرون
    ستی:راستی باران بچه ها میگن پسر نعیمی گفته شایدماروچندوقته دیگه ببرن شمال.خداکنه ببرن خیلی خوش میگذره.
    _وای اره.خداکنه ببرن.خوب من دیگه برم حوصله ی این زنه روندارم خداحافظ.
    ستی:خدافظ
    ««ستی»»
    _سیاوش چقدراروم میای.
    سیا:والا هرکی جای من بودازاین ارومترمیومد.
    _غرنزن پسرخوب یباش افرین.
    سیا:ستی یکی ازاین لباساروبگیردیگه خسته شدم به خدا ازصبح تاالان پاساژا رو متر کردیم.اخرشم هیچی به هیچی.
    _خوب میخوام یه لباس خاص بگیرم برای عروسی خاص ترین دوستم.
    سیا:اوه چه خاص توخاص شد.ستی اونوببین.اون لیمویی رومیگم.چطوره؟
    _خیلی قشنگه سیا بدوبیابریم امتحانش کنم بدوبیادیگه.
    پیرهن روپوشیدم بی توجه به اعتراض های سیاوش برای اینکه دروبازکنم تالباس روتوی تنم ببینه،لباس رودراوردمورفتم بیرون.
    سیا:خیلی بدجنسی میدونستی؟
    _اوهوم بعدخندیدم.
    یه باردیگه به لباس نگاه کردم.لباس بلندودنباله دار که پایین سمت راست یه چاک تانزدیکای زانوم میخورد ولی موقع راه رفتن زیاددیده نمیشد اماتوی نشستن بایدیکذره مواظب باشم.روی سینشم پرازنگین بود.بعدازاینکه سیا لباس روحساب کردباهم رفتیم چندتاکفش فروشی ودراخر به یه کفش پاشنه 5سانتی لیمویی براق که وسطش شکل گل بود بسنده کردم.
    سیاوش جلوی خونه ایستاد.
    _مرسی سیاوش امشب خیلی خوشگذشت.
    سیا:خواهش به منم باوجودتوخیلی خوشگذشت فردازودترمیام دنبالت مثل اینکه قرار فیلمبرداری بشه موقع حاضرشدن باران وچیزای دیگه.
    _اره باران گفته بود منتظرتم خدافظ.
    سیا:خداسعدی.
    بعدازاینکه دروبازکردم سیاوش هم رفت.واردخونه شدم یکدفعه یادیکی ازجوک هایی که سیاگفته بودافتادم،زدم زیرخنده.
    مامان:ستایش؟؟؟
    _هااا؟یعنی بله؟چیشده؟کسی چیزیش شده تروخدامامان بگوهامن طاقتشودارم.
    مامان:وااای چراچرت وپرت میگی؟خدانکنه عه.دیدم یه جاخیره شدی وباخودت داری میخندی واسه همین صدات زدم.حالا به چی میخندیدی؟
    _صدازدی؟نه جان من صدازدی یاداد زدی؟زهره ترک شدم به خدا.هیچی یادیه جوک افتادم حالا بیخیال این چیزا بیا ایناروببین چطور؟منم میرم بخوابم خسته شدم برای شامم صدام نکنید بیرون خوردم.
    ««باران»»
    مامان:همه چیزوبرداشتی؟
    _وای اره مامان بارهزارم بودکه پرسیدی من رفتم.
    مامان بغلم کردوبااشک بهم خیره شد.
    مامان:باورم نمیشه انقدربزرگ شدی وحالا داری میری خونه ی بخت.اشکاشو پاک کردوگفت:برو برو اراد خیلی وقته منتظرته
    بعدازخداحافظی بامامان سوارماشین شدم.
    _چراهی بوق میزنی؟
    اراد:4ساعته پایین منتظرتما دیگه میخواستم برم.
    _خوب میرفتی .
    اراد:ایشالله دفعه بعدی.
    جلوی ارایشگاه ایستاد.
    اراد:کارت تموم شد زنگ بزن.
    _باشه خداحافظ.
    به سپیده جونو شاگرداش سلام کردم.اوناهم جواب سلامم رودادن.چنددقیه بعدستی همراه با فیلمبردار اومد.سپیده جون قبل ازاینکه فیلمبرداری بشه یه ارایش خیلی مات برام کرد طوری که دیده نشه.اما قرارشد اون موقع پررنگش کنه.فیلمبردار هرازگاهی فیلمبرداری میکرداز ارایش کردنم ودرست کردن موهام.وقتی کارم تموم شد باکمک ستی وادرینا که یکم دیرتراز ستی اومده بود، لباسم روپوشیدم موقع بستن زیپ پشتش که قراربود ادری ببنده فیلمبردار فیلمبرداری کرد توی همون ارایشگاه ومحوطه ی بیرونش هم ازم فیلم وعکس گرفت.وقتی کارمون تموم شد زنگ زدم به ارادکه بیاددنبالمون.
    منم تاارادبیاد ازفرصت استفاده کردم و رفتم جلوی ایینه اصلا نذاشتن من دودقیقه قشنگ خودموببینم تامیرفتم جلوی ایینه منو میکشوند دنبال خودش که اینکاروکن حالا این ژستوبگیر خلاصه منم توی دلم یه عرض ادبی هم با جدوابادش کردم.
    موهامومدل بسته درست کرده بود فقط یکم بازگذاشته بودومدل داده بودبهش یه تاج پرازنگین روهم روی سرم گذاشته بود.خوب شدموهامو رنگ نکردما اول به سرم زدکه رنگ کنم ولی بعدپشیمون شدم.لباسمم که دکلته بود و روی سینش پرازنگین بود دامنشم که پفی وبزرگ بود.روی دامنش بعضی جاها چین خورد بودویه گل روی اون قسمت بود و وسطشم نگین داشت.بادستم دنباله ی لباس روگرفتمورفتم تاسپیده جون تورم روبرام بندازه.
    سپیده جون:بدوعروس خانوم اقادوماد اومدند.
    بعدازتشکرازسپیده جون اروم همون طوری که فیلمبردارگفته بود ازپله ها اومدم پایین. اراد پشتش به من بود.دست راستمو روی شونه ی راستش گذاشتم برگشت سمتم وبااشاره ی فیلمبرداربغلم کرد.بعدازاینکه ازهم جداشدیم ارادچندلحظه خیره نگاهم کرد.بعدازچندلحظه به خودش اومددسته گلم روکه پرازگلای قرمز بودبهم دادو شنلم روتنم کرد.
    کلاش روهم انداخت سرم تاجایی که میتونست کشید جلو. خداروشکراین مثل شنل عقدم نبود که بلندباشه.تابالای زانوم بود.دستمو اززیرشنل گرفت وسمت ماشین رفتیم.باکمکش سوارشدم .اوهم سوارماشین شدوحرکت کرد.یه ذره جلوترایستادتافیلمبردارهم بیاد.اخه قراربودوقتی ماحرکت کردیم ازپشت فیلم بگیره بعددنبالمون بیاد.
    شیشه های ماشین اراددودی بود طوری که داخل خیلی واضع دیده نمیشدپس باخیال راحت شنلم رودراوردم.اخیش گرمم شده بودااااا.اراد زیرچشمی نگاهم کرد فکرکنم فهمید گرممه واسه ی همین کولر ماشین روروشن کرد.زیرچشمی نگاهش کردم.یه کت وشلوارمشکی براق بایه بلیز سفید پوشیده بود وپاپیون مشکی روهم روی یقش زده بود.موهاشم که نگم بهتره فکرکنم هرچی ژل وتافت و...داشت روی موهاش خالی کرده بودوموهاش روبالایی داده بود.تاخواستم دستشوببینم که حلقه دستش یانه ازماشین پیاده شد.برگشتم عقب دیدم رفته پیش فیلمبردار ایستاده وداره به حرف هاش گوش میده.بعدازچنددقیقه اومد سوارماشین شدوحرکت کرد.تمام این مدت اصلا باهم یک کلمه حرف نزدیم و به صدای اهنگی که پخش میشد گوش میدادیم
    این خوبه که چشمات شده همه ی دنیام
    من جزتو و عشقت هیچکس رونمیخوام
    این خوبه کنارم بازم تورودارم
    تویی تمام دنیام بی توبی قرارم
    این روزای خوبو به تومدیونم
    من عاشقت شدم تورونمیدونم
    برام شدی انگار عزیزترازجونم
    خیلی دوستت دارم تورونمیدونم
    بعد ازنیم ساعت رسیدیم به یه جاده ی سرسبز وخلوت.اراد برام توضیح داد که فیلمبردار چی گفته ومن بایدچه کارکنم.اراد سرعتش روکمترکرد تا اونا جلو بیوفتن.بعدشیشه ی ماشین رو پایین دادم و سرموازشیشه اوردم بیرون ودسته گلم روتکون دادم ارادم صدای ضبط روزیاد کرده بودوبوق میزد.باسرعت از کنارشون ردشدیم.
    بعد از پنج دقیقه فیلمبردار فیلم روقطع کرد.اراد ماشین روداخل باغ برد ازماشین پیاده شدم وشنلم رودراوردم.خداروشکرفیلمبردارخانوم بود.یه چندتاعکس ازمنوارادگرفت که توی هرعکس من سرخ تر میشدم واراد کلافه تر.
    فیلمبردار:حالا این دفعه ازپشت عروس خانوم روبغل کنیدعروس خانوم شماهم سرتون روبه سمت اقادامادبرگردون وهمدیگه روببوسید.
    جااااااااان؟این چی میگه؟؟؟کم ژستاش توش بغل داشت ماچ وبوس هم اضافه شد.
    اراد:یعنی چی خانوم این مسخره بازیا چیه؟
    خانم(فیلمبردار):وااااا.اقامسخره بازی چیه؟من قرار ازتون فیلم بگیرم خودمم میدونم باید چی کارکنم.شمام بهتره به جای بحث زودتر عکساتون روبگیرید تادیر به مراسم نرسید.به اراد که با عصبانیت فیلمبردار رونگاه میکرد،نگاه کردم. اوه الان که بره بزنتش بچسبه به درخت پشت سرش.یه نفس عمیق کشید وازپشت بغلم کرد.منم سرموبه سمتش برگردوندم ودستمو درحالی که میلرزید روی بازوش گذاشتم.سرشواوردجلو وفاصله ی بینمون روازبین برد.هردوبه چشمهای همدیگه خیره بودیم که باصدای فیلمبردار به خودمون اومدیم.
    فیلمبردار:اقا؟خانوووم؟باشمام حواستون کجاست؟بعدزیرلب گفت:خوبه تا دودقیقه پیش نمیخواستنا میخواستن دیگه چی میشد.اراد فوق العاده عصبانی شد وخواست بره سمتش که بازوشو گرفتم.
    _ولش کن زشته دوست ادری ومادرجون .
    ارادبازوشوازدستم بیرون کشیدو سمت ماشین رفت.وااا پسره ی روانی ازدست اون عصبانی سرمن خالی میکنه.به من چه خووووو.منم پشت سرش رفتم وسوارماشین شدم.ازباغ بیرون اومدیم ساعت 8 بودکه رسیدیم باغ.
    شنلم روسرم انداختم.اراد دروبرام بازکرد.ازماشین پیاده شدم ودستم و دوربازوی اراد حلقه کردم.ادری گلبرگ های گل رز رو روی سرمون ریخت.بماند که نقل ایناهم جزوشون بودوسرمون داغون شد.بعدازسلام واحوالپرسی بامهمونایی که توی باغ بودن،داخل سالن رفتیم.باکمک ادری وستی شنلم روبازکردم با اراد میز به میز رفتیم وبهشون خوش امد گفتیم.داشتم باستی وادری حرف میزدم که بازاین دختره ی نچسب اومدپیش اراد.
    نیلوفر:وااای ارادجون چقدرخوشگل شدی کاش باکسی ازدواج میکردی که درحدت بودولیاقتت روداشت البته کمترکسی پیدامیشه که درحدتوباشه ولیاقتت روداشته باشه.
    اراد:ممنون نمیدونم شایداینطوری ک تومیگی باشه.
    بعدبه من نگاه کردویه ابروش روبالا انداخت.
    _اره نیلوفرون حق باتوهست.اراد بایدباکسی ازدواج میکردکه درحدخودش دیونه باشه نه یه فرشته.
    بعد منم به ارادنگاه کردم ویه ابرومو بالا انداختم.ارادباحرص روشوبرگردوند.
    پریسا:واااای باران جون توچراانقدرزشت شدی؟چشام چهارتاشد.
    ستی:واااا پریساجون اتفاقا همه اززیبایی باران جان تعریف کردن.شمااونجانبودی؟
    ادری:خوب شدنبودیاااا وگرنه ممکن بودبرعکسش روبرای توبگن تازه عزیزم خوب نیست ادم همه رومثل خودش ببینه.
    نیلوفر:پریساجون اینا زیادی اعتماد بنفسشون بالاست ولشون کن بیابریم برقصیم.بعدش رفتن.
    _روانی هایه مدت پریسارفته بودخونه ی فامیل پدرش راحت شده بودما.
    ستی:روانی روخوب اومدی خداروشکرفرداپروازدارند.راستی شوهر عمت نیومداخر؟
    _نه کاری براش پیش اومدنتونست بیادعمه اینا هم فردامیرن دیگه.
    مادرجون:بسه چقدرحرف میزنید سرعروسم روبردید.
    اراد:عروستون سرمارونبره ماسراونو نمیبریم.
    مادرجون:اصلا عروسم کارخوبی میکنه.
    بلندشدم ومحکم گونه ی مادرجون روبوس کردم.
    مادرجون:بسه دختر رژیم کردی.
    خندیدموگفتم:مگه اینکه شماازمن طرفداری کنیدبعددوباره بوسش کردم.
    مادرجون:اخی الهی مظلوم گیرت اوردن؟اذیتت کردن بهم بگو گوششون روبپیچونم.
    _اره خیلی اذیتم میکنن.باشه
    ادری:عه مامان گولش رونخوراااا این یک مارمولکی که شیطون هم جلوش کم میاره.
    من:عه مارمولک چیه؟منکه میدونم میخواستی بگی فرشته یهویی ازدهنت در رفت.
    مادرجون:ازدست شماها.بسه هرچی گفتید وخندیدید نوبت ر*ق*ص عروس دوماد پاشید ببینم.
    _چـــــی؟؟ر*ق*ص؟نه تروخدا
    مادرجون:چرانه؟همه دوستدارن باعشقشون برقصن تودوست نداری؟
    حالا چی بگم بهش؟خوب راستشومیگم دیگه.میگم ازکنارپسرشما بودن خوشم نمیاد.نه اینطوری ناراحت میشه که.
    _چیزه...عه خوب میدونید...کفشهام اذیتم میکنه.
    مادرجون:منکه میدونم خجالت می کشی.اخه کی ازشوهرش خجالت میکشه؟ بعد دستمو گرفت و بلندم کرد.
    مادرجون:عه اراد تو که هنوز نشستی بلندشو دیگ.
    اراد:اخه منکه ر*ق*ص بلدنیستم...
    مادرجون:بروخودتو رنگ کن من تا قبل ازاینکه تو بدنیا بیای ر*ق*ص بلد نبودم، از تویاد گرفتم.
    باخنده گفتم:واقعا
    مادرجون:باورکن زود باشید همه منتظرتونن.
    نفسمو باحرص بیرون دادم وباهم رفتیم وسط.شروع کردم به رقصیدن.ازهمون بچگی عاشق ر*ق*ص بودم والحق هم عالی میرقصیدم(کارخونه ی پپسی ورشکسته شدازبس برای خودم نوشابه بازکردم...)اراد یه گوشه ایستاده بود وبرام دست میزد مامان دست اراد روگرفت و کشید وسط یه ذره باهامون رقصید وبهمون شاباش دادورفت.
    چند نفردیگه از جمله نیلوفر وپریسای لوس هم با مارقصیدن.البته بامنکه نه!بیشتربا اراد رقصیدن.ارادچند تا تراور پنجاه تومنی بهم دادو رفت کنارفیلمبردارایستاد.منم یه ذره رقصیدم ورفتم نشستم ارادم رفت مردونه.
    ستی:اااه عروسم انقدرتنبل؟پاشوببینم.
    _ستی توروحت منکه تازه نشستم.
    ستی:نخیر ببندعزیزم.خیلی وقته تمرگیدی پاشو.
    _اوووی بی ادب همین کارارومیکنی که سیاوش نمیادخاستگاریت.
    ستی:اتفاقا میاد منو میگیره تاچشات دراد.
    ادری:عه شمادوتااینجایید؟سه ساعته دارم دنبالتون میگردم.
    _اهان میشه بگی کجاها رو دنبالمون گشتی؟
    ادری:داخل باغ واشپزخونه وتازه پیدات نکردم داخل انباری هم گشتم.
    فقط با تعجب نگاهش کردم.
    ادری:باران خوبی؟چرا اینجوری نگام میکنی؟
    _احیانا یک درصد فکرنکردی که من داخل اشپزخونه وانباری چه کار میکنم؟
    ادری:نه مگه من فضولم؟
    ستی:اره توفضول نباشی پس کی فضول باشه؟
    ادری:تو...
    _عه ببندید دیگه .
    یکم دیگه بابچه ها وفامیلا رقصیدم وتا موقع شام ازجام تکون نخوردم.موقع شام اراد اومد. شنلم روسرم انداختم ورفتیم پشت باغ.
    یه کلبه ی چوبی که جلوش یه میزوصندلی دونفره ی چوبی و اونور ترهم یه ابشارمصنوعی بود.درنگاه اول هیچکس فکرنمیکرد که مصنوعی.دورتا دورکلبه و روی میز وحتی روی زمین پر بود ازشمع های کوچولو.چندتا فانوس هم به درختا اویزون کرده بودند.
    _وای چقدراینجاقشنگه..عاشقشم.بعد یه دور دورخودم چرخیدم.
    اراد:بسه ندید بدید بازی درنیار.
    باحرص نگاهش ردموروم روبرگردوندم سمت ابشار.
    فیلمبردار:عروس خانوم این حرکتتون عالی بودحتما این قسمت رو داخل فیلمتون میزارم.بعدبهمون گفت روی صنلی بشینیم تافیلم بگیره.بعدازاینکه نشستیم همینکه قاشق روبرداشتم فیلمبردارباصدای بند گفت:نه نه عروس خانوم اقا داماد باید بهتون بدن و...کلی دستوربهمون داد که چه کارکنیم وچه کارنکنیم.اینم ازشام عروسیمون که کوفتمون شد.بعدش رفتیم داخل.
    ادری:عه شمادوتایهوکجاغیبتون زد؟
    _فضولی موقوف.
    ادری:اهـــــــاگرفتم.
    _گمشومنحرف.
    ادری:وامنکه چیزی نگفتم ببین ذهن خودت منحرفه ها.
    _ذهنتوخوندم بچه ماخودمون یه عمرذغال فروشیم.
    اراد:چی میگیدشمادرگوش هم؟
    ادری:هیچی به دردتونمیخوره.
    اراد:ادری توایناروازکی یادگرفتی؟توکه بلدنبودی.
    ادری:اززنت.
    اراد:حدس میزدم.
    _اوووی چی میگید شمادوتا؟منواین حرفا؟مظلوم ترازمن توی دنیا پیدا نکردید؟ بعد الکی شروع کردم به گریه.
    ادری:هیییی باران ناراحت شدی؟؟؟گریه نکن ارایشت خراب میشه ارادنمیتونه نگاهت کنه ها.
    _دلشم بخواد.
    ستی:چیشده؟
    ادری:ستی باران ازدستم ناراحت شده وداره گریه میکنه.
    ستی:کی؟باران؟گریه؟بعد زد زیرخنده.
    ادری:ستی جدی میگم
    ستی:منم جدی میگم باران بسه انقدرفیلم بازی نکن تا دودقیقه دیگ اشکش درمیاد.منکه میدونم داری ازخنده میمیری ولی بزورجلوی خودتوگرفتی.
    اینوکه گفت دستموازجلوی صورتم برداشتم وزدم زیرخنده
    ادری:تو..تو خیلی بیشعوری اراد یه چیزی به زنت بگوهااا.
    اراد:نچ نچ نچ خداهمتون روشفابده بعد رفت نشست.
    منم باخنده رفتم کنارش نشستم
    اراد:چته شنگولی؟
    _چشم نداری ببینی؟
    اراد:اتفاقا دارم طوسیشم دارم
    من:بروباباخودشیفته.
    صدای اهنگ قطع شد وارش گوربه گوری گفت:حالانوبتی هم باشه نوبت ر*ق*ص دونفره ی عروس ودوماد اقا اهنگ روبزاردیگ.باران بااینکه الان اونجانیستم ولی اگه فحش بهم دادی بایدبگم خودتی.
    بیا همه پسردایی دارن ماهم پسردایی داریم.اهنگ که پخش شدصدای دست وجیغ بقیه هم بلندشد.
    فیلمبردار:پاشیددیگه شماکه هنوزنشستید.
    منواراد چپ چپ نگاهش کردیم وبلندشدیم.حیف که بچه اینجاست وگرنه جای دماغ وگوش این فیلمبردار روعوض میکردم.اوه منم چه خشن شدمااا.ای ام بروسلی.ای ام جکی جان.خندم گرفته بود منم واسه ی خودم خلو چلی هستما.
    اراد:برای خودت جک می گی؟
    _هااا؟
    اراد:هیچی .
    _چیزه..
    اراد:چی چیزه؟
    _خب چیزه دیگ.
    اراد:خوب چی چیز دیگه؟
    _من ازاین رقصابلدنیستم البته نه که بلدنباشما بااین کفش ها نمیتونم
    اراد:بله میدونستم همون روزعقدمشخص بود.
    باحرص نگاهش کردم که گفت:حرص نخورشیرت خشک میشه.
    _خیلی پرو و بی ادبی.
    اراد:یه چیزجدید بگو.
    _بیشعورهم هستی
    اراد:جدیدتر.
    _روانی.تیمارستانی...
    اراد:اوه بسه جلوتونگیرم ترورشخصیتیم میکنی.
    یکدفعه منوروی دستش خم کردکه جیغ ارومی زدم ولبه ی کتش رو چسبیدم. _ازاین به بعد قبلش اطلاعی بدی بدنیستا.
    اراد:اینجوری کیفش بیشتره.
    _اره فقط قلبم اومدتوی حلقم.
    باتموم شدن اهنگ ر*ق*ص ماهم تموم شدوازهم جداشدیم.اصلاهیچی ازاهنگ نفهمیدم ازبس که ازدست اراد حرص خوردم.چندنفردورمون حلقه زده بودند و دست میزدند.
    یهویکی گفت:عروس دومادوببوس یالا.
    جانم؟؟؟امردیگه ای؟تروخداتعارف نکنید.میخواید....استغفرالله.بعدش همه باهم گفتن و منو توی منگنه گذاشتن .یقه ی کتش روگرفتم وسمت خودم کشوندمش بعدلباموروی لپش گذاشتمو سریع برداشتم.همه دست زدن.به ارادنگاه کردم دیدم باشیطنت داره نگاهم میکنه نگام سرخورد روی لپش.جای رژلبم روش مونده بود باخجالت ازروی میزی که کنارمون بود دستمال برداشتم ودادم بهش باتعجب نگاهم کرد با چشام به لپش اشاره کردم.خندید وجاشوپاک کرد.
    ساعت نزدیکای 1:30 بود که تموم شد.سوارماشین شدیم ارادحرکت کرد.بقیه هم دنبالمون حرکت کردند. توی راه غریبه هاهم برامون بوق میزدن و ارزوی خوشبختی برامون میکردن.
    یه جای خلوت که رسیدیم سیا پیچید جلومون.اراد محکم زدروی ترمز.سیا پیاده شد وبه دنبالش چند تا دختروپسردیگه پیاده شدنوشروع کردن به رقصیدن بعداز ده دقیقه دوباره همه سوارشدنو حرکت کردیم.ارادجلوی درخونه ایستادازماشین پیاده شدیم امشب تولدپدرجونو بابا بود برای باباروکه میدونستم ولی برای پدرجون رواتفاقی فهمیدم ویه فکری به ذهنم رسیدکه به ارادگفتم اونم موافقت کرد.
    اراد:یه لحظه لطفا به من گوش بدید.واقعیتش امشب ما به مناسبت تولد پدرجون وپدر براشون سوپرایز داریم.
    همه دست زدن ومشتاق بهمون نگاه کردند
    اراد:اماده ای؟
    _اره .
    گیتارشوازماشین دراوردوشروع کردبه گیتارزدن
    اراد:بهترین شبه زندگیمه.........پدرم توکنارمونی
    بهترین شبه زندگیمه...........پدرم توپناهمونی
    همون شبی که ارزوش رومیکردی همیشه
    شب دومادیمه پدرم نورچشممونی
    بهترین شبه زندگیمه بزرگ خونه
    امشب میخونم دنیابدونه
    من بازحمت دستای پینه بسته ی توقدکشیدم
    شب دومادیمه مردنمونه
    بعدباهم گفتیم:سروری بابا........سالاری بابا
    روی چشم ما.......جاداری باب
    سایه سرم........تویی مهربون
    بابای خوبم.......همیشه بمون
    من درحالی که اشک توی چشام جمع شده بودبه باباوپدرجون که اشک شوق توی چشممشون جمع شده بود نگاه کردم وگفتم:
    حالا توی این شب قشنگ
    اشکای شوقه توی چشات
    قدرتومیدونم بابا
    بابت رنج وسختیات
    احساس خوشبختیمو من
    مدیون قلب خستتم
    من همیشه عاشق اون
    دستای پینه بستتم
    باهم گفتیم:سروری بابا.....سالاری بابا
    روی چشم ما......جاداری بابا
    سایه ی سرم......تویی مهربون
    بابای خوبم......همیشه بمون
    ارادیکم دیگه گیتارزد و قتی تموم شد همه دست و جیغ وسوت میزدن.همسایه ها هم اومده بودن بیرون وکنسرت2:30نصف شب ماروتماشا میکردن.
    بابا وپدرجون اومدن سمتمون وبغلمون کردن بابا درگوش اراد یه چیزی گفت که من نفهمیدم ولی فک کنم سفارش منو بهش کرد.
    هه سفارش منو به دشمن خونیم کرد.بعدش که از بغل پدرجون اومدم بیرون بابا بغلم کرد.توی بغلش همینجوری داشتم گریه میکردم.توی دنیاعاشق باربد وبابا بودم وطاقت دوریشون رونداشتم واین دوطرفه بود.ارادبازوموگرفت ومنوازبغل باباکشید بیرون.
    بابا:من...من واقعا نمیدونم چطوری ازتون تشکرکنم این بهترین هدیه ای بودکه توی این شب قشنگ میتونستم بگیرم.
    پدرجون:حق باعلیرضاست.من به داشتن عروس گلی مثل باران وپسرگلی مثل اراد افتخارمیکنم.فقط میتونم بگم مرسی.
    همه دوباره دست زدن.ازبقیه خداحافظی کردیم ورفتیم داخل البته بماند که من چقدرتوی بغل باربد گریه کردم وادری توی بغل ارادگریه کرد.توی ایینه اسانسور به چشای قرمزم نگاه کردم.
    باز شانس اوردم ارایشم ضد اب بودوگرنه خودمم نمیتونستم به قیافم نگاه کنم چه برسه به بقیه.
    اراد:چشاشو نیگاااا.
    _چشای خودتم بهترازمن نیست.
    اراد:واسه ی من ازبی خوابی.
    _اره توکه راست میگی.
    اسانسورایستاد.
    جلوی درخونمون پربود ازگلبرگ های گل رزو شمع.خونمون تک واحدی بود و خونه ی دیگه ای توی طبقه ی ماوجودنداشت اراد در و باز کرد و منتظرشدتا اول من برم داخل بازخوبه هرچقدرباهم مشکل داریم میفهمه که باید با یه خانونم متشخص چطوری رفتارکنه.
    رفتم داخل اونم پشت سرم اومد ودرو بست .وای چقدراینجابزرگ وقشنگه.با کنجکاوی که بیشتربه فضولی شبیه بودهمه جای خونه رودیدم.خوب اینجاکه سه تا اتاق داریم طبقه بالاهم یه تراس بزرگ وحمامو دستشویی دوتا تا اتاق دیگه هست.رفتم داخل اتاق مشترک منواراد که ست مشکی بود.
    اوهوع این گلرگ های گل رز اینجا چی میگه؟؟؟گلبرگ هاروازروی تخت پایین ریختمو روی تخت نشستم وبه دوتا ازعکسای عروسیمون که زودترازبقیه درست کرده بودند نگاه کردم.همونجوری که به عکسها خیره بودم حس کردم تخت تکون کرد.
    سرمو برگردوندم عقب دیدم مثل همیشه درست حدس زدم.الهی مامانش قربونش بره که همیشه درست میگه.منم نصفه شبی خل شدم.مدیونید فکر کنید خل بودما خداشاهده راضی نیستم.
    اراد:بسه هرچقدر نگاهم کردی وزیرلب قربون صدقم رفتی.
    _جاااانم؟من کی قربون صدقه ی تورفتم؟داشتم برای شفات دعا میکردم.
    اراد:بسه نمیخوادانکارش کنی من مریضی ندارم که بخوای برای شفام دعاکنی.
    _کی گفته؟خودشیفتگی خودش بدترین مرض هستش.
    اراد:هه هه نمکدون. من گفتم.برق روخاموش کن میخوام بخوابم.
    _به برق چیکارداری؟بروسرجات بخواب بعد ارومترگفتم توی اتاق خودمم ارامش ندارماااا.
    اراد:من سرجام خوابیدم شرمنده که اینجااتاق منم هستا.
    _چــــی؟اتاق تو؟
    ««اراد»»
    _پ ن پ اتاق تو.
    باران:پس چی.بروبیرون میخوام لباسم روعوض کنم
    _اتاق شما اتاق روبه رویی مزاحم خوابیدن منم نشوافرین کوچولو. بعدروموبرگردوندم.تاچشاموبستم صدای جیغش اومدوباعث شدسریع چشمامو باز کنم .
    باران:عـــــه بروبیرون ازاتاقم.
    بدون حرف چشاموبستم.
    باران:الو.
    چیزی نگفتم اومدنزدیک تروانگشت اشارش روروی بازوم زد.
    باران:الووووباتوهستما.
    _مگه تلفن میگی الو؟
    باران:نه داشتم سمعکات روتست میکردم ببینم سالمه یانه که خداروشکرسالمه فقط نمیدونم چراهرچی بهت میگم بروبیرون نمیری.
    _اخه سمعکای من پیشرفته است حرف های مزخرف رونمیشنوه.
    باران:حرف های من مزخرفه؟درک نروخودم میرم.
    _اوی مودب باش.
    درحالی که اراتاق میرفت بیرون گفت:بروبابا


    بعد دراتاق روبه رویی روبازکرد ومحکم بست.دختره ی روانی به گوش من رحم نمیکنی به همسایه ها رحم کن.چشاموبستم سعی کردم خوابم ببره.باتکون های کسی چشاموبازکردم.
    باران:اراد؟
    _هوم؟چیشده؟ نصفه شبی هی اراد اراد میکنی؟
    باران:چیزه...میگمااا...خوب...
    _ااااه باران بگودیگه.
    باران:میشه زیپ لباسموبرام پایین بکشی؟بعدسرشوانداخت پایین.
    _خوب چرا ازاین مدل لباساخریدی که خودت نمیتونی زیپشوبازکنی
    باران:نخواستم اصلا. خودم باهمین میخوابم.
    _خوب توهم چقدرزود بهت برمیخوره بیابرات بازکنم.
    روی تخت نشست نیم خیز شدم وزیپشوکشیدم پایین یه لحظه دستم بهش خوردیه جوری شدم سریع دستموکشیدم عقب واونم پاشدرفت.بعدش منم گرفتم خوابیدم .با صدای بدی ازخواب پریدم.صدای زنگ دربود.
    باران:پاشو.پاشومامان ایناپشت درن.
    دوباره گرفتم خوابیدم وگفتم:خوب دروبازکن.
    باران:چی رودروبازکن؟بدوبیا کمک کن وسیله هام روبیارم اینجانمیخوام بفهمن ما ازهم جدامیخوابیم.بلند شودیگ.
    _اوه راست میگی چرادادمیزنی بلندشدم دیگه.
    بعدسریع بلندشدم وچمدونی که باربد دیروزاوردوبا لباس عروس باران روبرداشتم واوردم داخل اتاق بارانم بقیه چیزارواورد.رفتم دروبازکردم وبهشون سلام کردم.
    مامان:پس عروس گلم کو؟
    _خوابه.
    مادرجون:چیروخوابه؟پسرم بروبیدارش کن مثلا امروزپاتختی هستااا.نیمساعت دیگه هم ارایشگرمیرسه.
    _چشم الان میرم بیدارش میکنم.
    رفتم داخل اتاق ودروبستم.
    _بدواینجاهاروجمع وجورکن مثل اینکه امروز پاتختی هست.
    باران یکی زدروی پیشونیش وگفت:وای اره بدوبیاکمک.
    سریع اتاق رومرتب کردیم.ازتوی ایینه نگاهش کردم یه تیشرت وشلوارک ابی تنش بودموهاشم بازبود.خواست بره بیرون که دستشو گرفتم.دستشوازدستم کشیدبیرون.
    _صبرکن بااین وضع میخوای بری؟مثلا تازه عروسی ها.
    باران:اخ خوب شدگفتی اصلاحواسم نبود
    منم لباسام روکه یه تیشرت لیمویی مشکی بودوباشلوارکتان مشکیم داخل حموم عوض کردم.اومدم بیرون دیدم داره باموهاش ور میره.
    _چیشده؟
    باران:هووف گره خورده.
    شونه روازدستش بیرون کشیدم وموهاش روبراش شونه کردم.گره اش روکه بازکردم شونه رودادم بهش ورفتم بیرون.
    ادری:پس باران کو؟
    _الان میاد.رفتم توی اشپزخونه
    _چرازحمت کشیدید؟خودمون یه چیزی میخوردیم.
    مادرجون:پسرم این یه رسمه.
    دستمو دراز کردم تا کاچی روبردارم که مامان بادستش زدپشت دستم.
    _اخ مامان چرامیزنی؟بعدبه ادری که داشت میخندیدگفتم:کوفت.
    مامان:کاچی برای تونیستش که میخوای بخوری.
    _پس برای کیه؟
    مامان:برای باران هستش دیگ.
    _چه فرقی میکنه؟خوب برای اونم نگه میدارم.
    مامان:نخیرهمش برای اونه.
    _چرا؟
    مامان:یعنی نمیدونی؟
    _نه والا.
    مامان :دیشب...ادامه نداد.
    _دیشب چی؟
    باصدای سلام باران مامان بیخیال جواب من شد.باران یه بلیزاستین کوتاه مشکی که لیمویی هم توش داشت باشلوارمشکی پوشیده بودوباکش لیمویی موهاش روبسته بود.خواستم توی این فرصت که مامان ومادرجون وادری درحال دل وقلوه دادن با باران هستن یواشکی بخورم که یهو مامان گفت:ازاون نمیخوریااا مخصوص عروسمه.
    _مامان ملایم تر بگوچراداد میزنی؟اخرنگفتی چرا.
    مامان:ای بابا دیشب....
    عین این خنگا نگاهش کردم که گفت:پسرتوچقدرگیجی باباعروسم سرخ شدازخجالت.
    به باران نگاه کردم یهو دوهزاریم افتاد.
    _اهااا خوب زودتربگید.
    مامان:والا ماسه ساعته داریم میگیم تو گیجی متوجه نمیشی.
    _دستت دردنکنه مامان.
    مامان:خواهش عزیزم.
    بعدازاینکه صبحانه خوردم مامان وادری ومادرجون منو ازخونه انداختن بیرون.هرچی بهشون گفتم ساکت یه گوشه میشینم یامیرم داخل یه اتاق دروهم میبندم قبول نکردن.اخرشم منوبه زورفرستادن بیرون.حوصلم سررفت ازبس توی خیابونادور دور کردم.به سیا اس دادم که دارم میرم پیشش.
    ««باران»
    هوووف بالاخره این هم تموم شد.
    مامان:باران شوهرکردی ولی هنوز یاد نگرفتی ازحموم میای بیرون باید موهات روخشک کنی؟
    _بی خیال مامان.اخ سرم دردگرفت خوب شدزودتموم شدااا. مامان:چقدرغرمیزنی؟بروحاضرشوبا اراد بیایدناهارخونمون.
    _نمیشه...
    مامان :نه نمیشه.
    _حداقل میزاشتین حرفمومیزدم بعد میگفتید نه.باشه.
    مامان:بازمیخواستی غربزنی دیگه ومن رفتم پایین.فرشته جونو ادریناپایین منتظرم هستند.
    بعدازخداحافظی بامامان رفتم داخل اتاق اراد وروی تخت دراز کشیدم.اخیش به این میگن تخت.دیشب اصلا نتونستم بخوابم.همونجوری که دراز کشیده بودم چشام گرم شدوخوابم بردوباتکون های شدیدی ازخواب پریدم.
    _چیه؟چیشده؟وای زلزله اومده؟سقف اوارشده روی سرم؟یاامامزاده بیژن سالم بمونم من کلی ارزودارم.
    اراد:باران چراچرت وپرت میگی
    _توبودی؟
    اراد:اره.
    من:باملایمت هم میتونستی بیدارم کنی.
    اراد:اتفاقاامتحان کردم ولی جواب نداد پاشوحاضرشوهمه منتظرماهستن بعدش هم میریم دانشگاه.تانیم ساعت دیگه پایین باش.
    بعدش رفت.به تیپش نگاه کردم یه بلیز ابی وشلوارلی پوشیده بود.منم یه مانتوی ابی باشلوار سرمه ای وسال سرمه ای پوشیدم.ازاونجایی که موقع خریدهمه ی لباسامون روحتی لباسای خونه روست خریدن،برای همین همه ی لباسامون باهم سته.سریع ارایش کردم وساعت وحلقم رودستم کردم ووسیله هایی روکه میخواستم برداشتم ورفتم پایین توی ماشین منتظرم بود .
    سوارکه شدم حرکت کرد.طبق عادت همیشگی دستم روگذاشتم روی زنگ.
    اراد:بسه سوخت.
    باربدازپشت ایفون گفت:عه تویی؟گفتم شوهرکردی ادم میشی ماهم ازدستت راحت میشیم.ولی دیدم همون خری که بودی هستی.
    _کوفت،درد،زهرمار خرخودتی دروبازکن بیام توحالیت میکنم.
    باربد:نچ نمیخوام.
    _باربد میزنم لهت میکنماااا دروبازکن.اراد:باربدنمیخوای دروبازکنی؟خسته شدم
    باربد:فقط به خاطرتوعشقم.صدای جیغ ادری ازپشت ایفون اومد.
    ادری:باربدبه کی گفتی عشقم؟بامن حرف زدی نزدیااااا.
    باربد:الهی عشقم فدات بشه.این چه حرفیه که میزنی.
    ادری باجیغ گفتت:بازگفت عشقم.عشقت کیه؟هاااا؟
    باربد:عشقم تویی دیگ.
    ادری:اها الهی عشقم فدات بشه.انقدرتوماهی.
    یهوباربدصداش جدی شدوگفت:عشقت کیه؟انکارنکن خودت گفتی.بامن حرف زدی نزدیاااا.
    بعدایفون روگذاشت.ااااخ دلم دردگرفت ازبس خندیدم.ارادم داشت میخندید
    _خداخوب دروتخته روباهم جورکرده ها.
    اراد:بااین حرفت کاملا موافقم.نکبت دروهم بازنکرد.دوباره زنگ روزد.
    باربدباحرص گفت:بازچیه؟
    اراد:خیلی شرمندم که دروبازنکردید.من واقعا معذرت میخوام.
    باربد:اوه ببخشید بیاید تو بعد دروبازکرد.درسالن که بازکردم یه چیزی محکم خوردتوی صورتم.
    من:اااخ.
    سرمواوردم بالادیدم کوسن مبل خورده توی صورتم.به ادری وباربدمشکوک میزدن،نگاه کردم.ادری بادستش به باربداشاره کرد.باربدهم قیافش روعین این بچه های مظلوم کرد که مثلادلم براش بسوزه امامن این مارمولک روخوب میشناسم برای همین بدون توجه به قیافه ی مظلومش کوسن مبل وسمتش پرت کردم که جای خالی دادوخورد به گلدونی که پشت سرش بوداگه باربدنمیگرفتتش هزارتیکه شده بود.مامان باعصبانیت به منوباربدنگاه کرد.
    من:صددفعه گفتم جای گلدون که داخل خونه نیست.
    باربد:والا.
    مامان:واقعا نمیدونم بایدبهتون چی بگم؟تاهمینجاشم ازدستتون دیوونه نشدم خیلی.
    باخنده به مادرجون وپدرجون وبابا سلام کردیم.رفتم بالا توی اتاق سابقم.اخی چقدتوی این دوروز دلم برای اینجاتنگ شده بود درتراس روبازکردم وروی تاب نشستم یادم باشه به اراد بگم اینوببریم خونمون.
    ازروی تاب بلندشدموبرگشتم تابرم داخل که بادیدن ارادیه جیغ بلندکشیدم.اراد:چته تو؟من:توچراعین جن هامیای داخل؟بادستمن به بازوش زدم وازکنارش رد شدم
    اراد:میزوچیدن مادرجون گفت بیام صدات کنم.
    من:باشه.ارادرفت پایین منم مانتومودراوردم وموهام رودوباره بستم ورفتم پایین.
    من:اخ جون فسنجون .رفتم کناراراد نشستم.مامان یه بشقاب خیلی پر بهم داد.
    من:مامان اینکه خیلی زیاده.مامان:برای تووارادریختم.
    من:چی؟من...اراد ران پام روبیشکون گرفت ونذاشت ادامش روبگم.مامان:باران چیشد؟چراقرمزشدی؟
    من:هیچی زبونم روگازگرفتم.
    مامان:مواظب باش.یه ذره خورشت روی برنج ریختم وهمونطوری که قاشقم روپرمیکردم اروم گفتم:مرض داری بیشکون میگیری؟بیشعور.
    ارادبادستش اززیرمیز یدونه زدبه همونجایی که بیشکون گرفته بود.اراد:مودب باش.
    من:ای نزن دردداره
    اراد:بچه ی مودبی باش تانزنم بعدش مگه نگفتم که مامان اینانفهمن که مابزرورهمدیگه روتحمل میکنیم؟
    من:خوب حواسم نبود.
    اراد:ازاین به بعدباشه.باحرص نگاهش کردم.
    ««اراد»»
    اخ که چقدرحرص دادنش باحال.
    باربد:هوی شمادوتاچی درگوش هم میگید؟
    من:این فضولی هابه تونیومده.
    باربد:درک نگو.ناهارمون روکه خوردیم نیم ساعت دیگه هم موندیم بعدش ازهمه خداحافظی کردیم.یکم پایین ترازدانشگاه نگه داشتم.
    باران:چرااینجاایستادی؟دانشگاه که جلوتره.
    من:نه بابا جدی گفتی؟مثل اینکه قراربودکسی نفهمه ماباهم ازدواج کردیم.
    باران:اهان خوب زودتربگو.
    من:فکرمیکردم مغزت کارمیکنه خودت میفهمی اماالان میبینم نمیشه ازت توقعی داشت.
    باران باحرص ازماشین پیاده شدو درومحکم بست .منم باسرعت ازجلوسش ردشدم که باعث شدابی که داخل گودال بود بریزه روش ازتوی ایینه نگاهش کردم که یه سری چیزامیگفت که من نمیفهمیدم احتمالا داشتش بهم فحش میداد.
    ازماشین پیاده شدم وحلقم روازدستم دراوردم وداخل جیبم گذاشتم.داشتم سمت کلاس میرفتم که باشنیدن فامیلم ایستادمو برگشتم .
    خانوم کاشی:سلام اقای تهرانی حالتون خوبه؟
    من:ممنون .کاری داشتیدکه صدام زدید؟
    کاشی:بله راستش ازسیاوش ببخشیداقای ملکی سراغتون روگرفتم که گفتن نیومدید.من جلسه ی قبل غائب بودم اگه میشه لطف کنید جزوتون روبهم بدید.برم کپی بگیرم براتون میارم.
    همون موقع باران هم اومدبادیدن منوکاشی نزدیک بهم ایستاد وچندلحظه نگاهمون کردبعدش اخم کردوبدون نگاه کردن به ماازکنارمون ردشد.
    کاشی:اقای تهرانی؟اراد؟
    باعصبانیت نگاهش کردم وگفت:باراخرتون باشه که اسمم روبه زبون میارید.فهمیدید
    کاشی باتعجب وکمی ترس نگاهم کرد.
    بلندترگفتم:فهمیدید؟
    کاشی:بله...بله
    ازکنارش ردشدم ورفتم داخل کلاس رفتم سرجای همیشگیم بشینم که دیدم باران کیفش رو روی صندلی گذاشته.
    من:خانوم بهادری میشه کیفتون روبردارید؟
    باران:شرمنده نمیشه خوب شمابریدیه جای دیگه بشینید.
    من:شرمنده نمیشه بعدکیفش روازروی صندلی برداشتم وانداختم روی پاش.
    باران:اوووی این چه وضع کیف دادن؟برویه جادیگه بشین.
    من:اگه عینکتون رومیزدید میدیدیدکه بقیه ی جاهاپره.
    باران:اگه سه ساعت باخانوم کاشی صحبت نمیکردید الان جاها پرنبود.
    من:حتماحرف مهمی بوده که سه ساعت پیششون ایستادم.
    باران:هیچوقت فکرنمیکردم توی این موارد انقدربی سلیقه باشی.
    من:کدوم موارد؟اگه انتخاب همسررومیگید که بایدبگم اره بی سلیقم که بعدارومم گفتم اومدم توروگرفتم.
    باران بلندگفت:میدونستی توخیلی پرویی؟ازخداتم باشه.
    سیا:بازشمادوتاشروع کردید
    ارش:سیاوش داداش ولشون کن ایناادم نمیشن.
    من:هوی ببندیدجفتتون
    ستایش:ای خدامن نمیدونم چه ظلمی کردم که گیرایناافتادم.
    باران:ازخداتم باشه.
    ستایش:بیشعور
    باران:نفهم
    ستی:روانی
    باران:تیمارستانی
    یکدفعه منوسیاوش باهم گفتیم اااه که همه برگشتن نگاهمون کردند.بااومدن استاد همه بلندشدند و بحث ستی وبارانم تموم شد.بلاخرهدوساعت گذشت.
    من:همونجایی که پیادت کردم منتظرتم وبعد باسیاوش ازکلاس زدیم بیرون
    سیا:ارادبصبر ستی وباران هم بیان.
    من:باشه بریم اونجابشینیم تابیان.
    ««باران»»
    ستی:شمادوتاباهم ازدواج کردید اماهنوزم مثل اون موقع عاباهم کل کل میکنید.
    من:هیــــس الان یکی میشنوه.
    ستی:خوب چرامخفیش کردید؟میدونی الان چندتاازدخترای دانشگاه توکف ارادن؟؟؟اونوقت تو باهاش ازدواج کردی وباهاش یه جازندگی می کنی ولی ازش متنفری و بدتر از خودت میرونیش.وهمینطوربرعکس .
    من:ارزونی همون دخترا.اخه نیست خیلی باعشق وعلاقه باهم ...
    باشنیدن سلام یک نفرحرفم نصفه موند.سرمواوردم بالاوسروش کیانی رودیدم.
    من:سلام بعدکولم روانداختم روی دوشم واز کنارش ردشدم.
    کیانی:باران؟
    همونطورکه به راهم ادامه میدادم گفتم:خانومش روجاانداختید.من برای شما فقط خانم بهادری ام.
    ستی:باران من میرم توهم بیا.
    من:بصبرباهم میریم.
    کیانی:بله حواسم نبودکه برای ماخانم بهادری هستیدوبرای بقیه باران.
    ایستادم وبرگشتم سمتش وگفتم:منظورتون ازبقیه چیه؟
    جلوی درکلاس بودم خواستم برم بیرون که کاشی گفت:باران جون منظورشون اقای ملکی واقای تهرانی هست.
    رفتم جلوتروگفتم:عزیزم ایشون خودشون زبون دارندممنون میشم شماچیزی نگی.
    کیانی:بله خانوم کاشی درست گفتندمنظورم هموناست.
    من:برفرض هم که شمادرست بگیدولی من هرچی فکرمیکنم دلیلی نمیبینم که به شمامربوط باشه ونگرانش باشید.
    ستی:باران بی خیال بیابریم.
    من:توعجله داری میتونی بری.
    ستی:اخه...
    کیانی:اتفاقا من هم باخانوم بهادری موافقم.روی خانم بهادری تاکیدکرد.
    من:کسی ازشمانظرنخواست.
    کیانی جلوتراومدوگفت:بفهم داری چی می گی.
    من:من متوجهم که به افرادی که توی مسائلی که بهشون ربط نداره دخالت میکنن چی میگم.کیانی بازم اومدجلوتر طوری که نفسهاش قشنگ به صورتم میخورد واین حالم روبدمیکرد.یه قدم عقب تررفتم که بازاومدجلو ومچ دستمو توی دستش گرفت وفشارداد.
    من:دستتوبکش چندشم شد اه.
    کیانی:حالاحالاها مونده تاچندشت بشه.منم بلدم باکسی که حرف های بزرگترازسایزدهنش میزنه چطوری رفتارکنم.
    اراد:چطوری مثلا میخوای رفتارکنی؟
    کیانی هیچی نگفت.
    ارادباصدای بلندگفت:نشنیدی چی گفتم؟
    کیانی به خودش امد و گفت:به به اقااراد ذکرخیرتون پیش باران اخ یادم نبود برای ماخانوم بهادری هست ،بودش
    اراد:ذکرخیرنمیخوام فقط یه کاری کن دیگه نبینمت.
    کیانی:داری تندمیریا..
    اراد:توخیلی اروم میای.
    کیانی:صبرکن تابهت برم پس...
    اراد:توتندتربیا.
    کیانی:اقاپسرطرف من تونیستی که...!البته نکه نباشیافقط یه بخشش هستی.
    اراد:هه....لابد طرفت باران...!!!؟
    کیانی:اوووه.... چه باران بارانی هم میکنه. اره طرف من اونه توروسننه؟؟!
    اراد جلوتررفت وگفت:مراقب حرف زدنت باش جوجه.. ..
    کیانی هم جلوتر امد یقه ی اراد رو گرفت. که من بلند گفتم:هییییییی..!!! ارادم یقشوگرفت.
    کیانی:مراقب نباشم چی میشه؟؟ جوجه هم خودتی.
    اراد:وقتی طرف حسابت یه خانومه جوجه که هیچی تخم مرغی. اینوکه گفت یهو زدم زیرخنده.
    اراد و کیانی برگشتن نگام کردند.کیانی باخنده ی من بیشترعصبانی شدوبامشت به صورت ارادکوبید.اراد فکر نمیکردکه بخوادهمچین کاری روبکنه کیانی خواست دوباره بزنتش که اراددستشو گرفت و با مشت زدتوی صورت کیانی . کیانی خواست دوباره بزنه که اراد مچ دستشوگرفت و پیچوند.بعدهم یکی زدتوصورتش
    به بچه هانگاه کردم همه باتعجب به دعوای اونا نگاه میکردند.بایدخودم جلوشونوبگیرم تانزدن همدیگه رو بکشن.جلورفتم کنارارادایستادم .
    من:اقای تهرانی؟ جوابمونداد.یعنی اینقدرمحو دعوا بود که اصلا متوجه ی من نشد.دوباره صداش زدم.بازم جواب نداد. اصلا انگارنه انگار که دارم صداش میزنم.
    من:اقای تهرانی
    بازم جواب نداد بادادگفتم:ای بابا باتوام اراااااااد.
    هردوتاشون دست اززدن برداشتن ومثل بقیه باتعجب نگاهم کردند
    دوباره مثل قبل بادادگفتم:بس کنیددیگه.
    ارادانگشت اشارش روجلوی صورت کیانی تکون داد وگفت:سعی کن دیگه دوروبرم نبینمت البته دوروبرمون!
    کیانی:بروبابا.
    ارادخواست بره سمتش که سیاوش جلوش روگرفت.ارادسیاوش روکنارزدومچ دستموگرفت ومنودنبال خودش کشوند.
    من:هوووی دسته
    ...
    من:باتواماااا.
    اراد:هان؟چی میگی؟
    من:دستم دردگرفت خو.عین این... ادامه ندادم.
    اراد:عین چی؟
    من:عین این دیگ.
    اراد:کدوم؟
    من:ااه ول کن توهم دیگه عین همون دیگه.
    اراد:خوب بگوعین همون یعنی چی
    من:یعنی...اهایعنی عین این مریضا عین این اسکاریس هادست منوگرفتیو...
    اوه اوه این چراعین اژده هانگاه میکنه؟فکرکنم بدترش کردم.
    اراد:باران به نعفته الان هیچی نگی
    من:خوب فقط یه چیز بگم؟
    ارادنفسش روباحرص وعصبانیت بیرون دادوگفت:بگو
    من:فقط عین چی دستم و نکش تازه زشته ول کن همه دارن نگاهمون میکنن.
    اراد:به درک.عین چی؟
    من:همون دیگه.
    اراد:کدوم دیگه؟اااه اصلا تونمیخواد چیزی بگی.بعد دوباره دستموکشید.
    خواستم چیزی بگم که ارادباداد به کسایی که درمون جمع شده بودند ونگاهمون میکردند گفت :چیه؟به چی نگاه میکنید؟بفرمایید
    سیاوش:اراد ولش کن.
    اراد:سیاوش لطفا دخالت نکن.
    ستی:اون پسر یه حرفی زد چه ربطی به باران داره؟ارادبدون اینکه جواب ستی روبده بازوموگرفت وسوارماشین کردوخودشم سوارشدوباسرعت حرکت کرد.ارادجلوی خونه ایستاد از ماشین پیاده شدیم.داخل اسانسور که رفتم صدای موبایلم بلندشد.ستی بود
    من:بله؟
    ستی:باران خوبی؟
    من:علیک سلام من خوبم توخوبی؟
    ستی:سلام مسخره بازی درنیارخدایی خوبی؟
    من:وامیگم اره دیگه برای چی بدباشم؟
    ستی:وای خداروشکر مردم ازنگرانی والا اونطوری که ارادعصبانی بودوتوروبردگفتم الان میزنه میکشتت.
    من:نه زندم هنوز کاری نداری؟
    ستی:نه فقط باران جون من سربه سرش نزار این کله خرتراز تو هست.حکمتت روشکر اوس کریم دوتاکله خر روگیر هم انداختی.
    من:باشه بابا نترس نمیتونه کاری کنه خداحافظ.
    منم از آسانسور بیرون اومدم جلوی در ایستاده بود و منتظر بود اول من برم خوبه حداقل یه ذره شعور داره.
    رفتم تو اونم اومد داخل و در و بست بدون حرف رفتم داخل اتاقو درو بستم به در تکیه دادم اشک تو چشمام جمع شده بود ولی اجازه ریختن و بهشون ندادم اون نباید جلوی همه اینطوری رفتار میکرد و سرم داد میزد اون همچین حقی رو نداشت.
    وجدان:نه باران اشتباه نکن اون شوهرته!!
    من:تو خفه شو شوهرم هست که هست دلیل نمیشه سرم داد بزنه و آبرومه ببره مگه من چیکار کردم که اینطوری جلوی بقیه رفتار کرد منی که به هیچ پسری توجه نمیکنم وبه هیچکس اجازه دخالت تو کارامو نمیدادم چه برسه به اینکه کسی بخواد سرم داد بزنه آراد همه ی باور های منو زیر سوال برده.
    اشکامو پاک کردم اشکای منم چقدر خود سر شدنااا هرچی سعی کردم جلوشونو بگیرم بیشتر شدن اما الان وقت گریه کردن نبود باید زودتر حاضر میشدم یه پیرهن کوتاه و تنگ مشکی براق که آستینای سه ربع داشت با ساپورت مشکی پوشیدم یه رژجیگری زدم ریمل و خط چشمم و هم کشیدم یه کوچولو رژ گونه هم زدم مانتوی بلند جیگری رو هم تن کردم همراه شال مشکی یه نگاه تو آینه به خودم کردم خوب جیگر شده بودم یه ب*و*س برای خودم تو آینه فرستادم
    وجدان:عه باران این چه کاریه؟ مثلا خیر سرت شوهر داری.
    من:وجدان عزیزم میشه لطفا چیزی نگی.
    کیف و کفش جیگری رو هم برداشتم رفتم داخل آشپزخونه تا آب بخورم یواشکی به اتاق آراد نگاه کردم درش باز بود هرچه قدر نگاه کردم ندیدمش البته مدیونید اگه فکر کنید فضولی میکنماا نخیر فقط برای اینکه ببینم چه قدر کارش طول میکشه که با صدای کسی 6متر پریدم هوا...
    آراد:دنبال کسی میگردی؟
    من:هییییییی ترسوندیم چرا اینجوری میایی نخیر دنبال کسی نمیگردم
    آراد:کاملا مشخصه
    خداروشکر گوشیم همون موقع زنگ خورد وگرنه نمیدونستم دیگه چی بهش بگم.یه نگاهی به گوشی کردم شماره ناشناس بود
    من:بله
    .....!کسی چیزی نگفت.
    من:الووو؟خاک تو سر مزاحمت کنن.
    کیانی:او چه بی ادب؟شناختی؟
    من:آقای کیانی؟
    کیانی:آفرین باهوشم که هستی.
    من:خوب همه مثل خودتون که نیستن.زیر چشمی به آراد که وانمود میکرد حواسش اینجا نیست نگاه کردم.
    کیانی:میدونی من از دخترای زبون دراز خوشم میاد؟
    من:شما چی؟میدونستید اونا از شما خوششون نمیاد.
    کیانی:ولی تجربه یه چیز دیگه ثابت کرده.
    من:تجربه ..... یکدفعه یکی گوشی رو از دستم بیرون کشید برگشتم دیدم آراده دست به سینه و با حرص نگاش کردم آراد گوشی رو زد رو بلند گو.
    کیانی:باران خانوم؟الووو باران جون کم آوردی؟تازه داشتم فیض میبردم.
    آراد:اتفاقا منم دارم از صحبتای جنابعالی فیض میبرم.
    کیانی:به آقا آراد آقا جریان چیه؟آراد تو دانشگاه پیش باران موقع زنگ پیش باران اصلا آراد اینجا آراد آنجا آراد همه جا.
    آراد:هه من نمیدونم که به تو گفته خیلی با نمکی؟نمکدون یاد بگیر تو مسائلی که بهت ربط نداره دخالت نکنی بیشتر از اینم وقتمونو نگیر.
    کیانی:راستشو بگونکنه مزاحم کارهای.... میفهمی که؟
    آراد:آره اتفاقا همینه که تو میگی دفعه دیگه مزاحمت ایجاد کنی با من طرفی.بعد گوشی رو قطع کردو پرت کرد روی میز دستشو لای موهاشو برگشت سمتم.
    آراد:بهتره این مشکل و زودتر حل کنیم نمیخوام بازم مزاحم وقت با ارزشم بشید. تو که میخواییش چرا زودتر نگفتی که هر دوتامون گیر هم نیوفتیم؟
    من:کدوم دوست داشتن؟من هیچکس و دوست نداشتم و نخواهم داشت .اون فقط مزاحم بود.
    آراد:اون مزاحم بود ولی تو بساط شادیشو فراهم کردی.
    من:چی؟
    آراد:وقتی باهاش کل کل میکنی نشون میدی که بهش بی میل نیستی اونم مزاحمت ایجاد میکنه.
    من:من فقط از حق خودم دفاع کردم.
    آراد:دفاع تا دفاع داریم.
    من:بسه میشه اینقدر داد نزنی؟خواست چیزی بگه که تلفنش زنگ خورد.
    آراد:الو؟
    .....
    آراد:سلام جانم؟
    .....
    آراد:شرمنده یه کاری پیش اومد الان دیگه میاییم.
    ....
    آراد:چشم چشم
    ...
    آراد:گفتم که میاییم اینقدر حرص نخور
    ....
    آراد:باشه اونم سلام میرسونه خداحافظ
    آراد:مامان سلام رسوند
    بعد رفت داخل اتاقش.ای خدا نگم چیکارت کنه کیانی ببین چه بساطی برامون درست کردیا.دودقیقه بعد آرادم بیرون اومد بدون توجه به من رفت بیرون منم پشت سرش رفتم کفشمو پا کردم و سوار آسانسور شدم اوهم بعد از قفل کردنه در سوار آسانسور شد.ما چه عروس دامادی هستیما
    هنوز دوروز نگذشته دعوامون شد البته بهتر هم هست موقع طلاق تفاهم نداشتن و بهونه میکنیم.سوار ماشین شدیم بعد از نیم ساعت رسیدیم آراد ماشین رو داخل برد زودتر از آراد پیاده شدم و جلوی در منتظرش شدم تا بیاد بعد سه دقیقه اومد درو باز کردم و رفتیم داخل آراد منتظر نگاهم کرد.
    من:چیه؟چرا نگاه میکنی؟ آراد به بازویش اشاره کرد با حرص بازوشو گرفتم و با ناخونام فشار دادم.
    آراد:بچه خودتو خسته نکن این عضله ها به راحتی درست نشده که.
    من:برو بابا.
    مادرجون:کجایین شما؟چشمم به در خشک شد
    آراد:سلام ما هم خوبیم.شرمنده فرشته جونم گفتم که کاری پیش اومد.
    مادرجون:خاک عالم حواس واسه آدم نمیذارید که دخترم تو خوبی؟
    من:ممنون مادرجون شما خوبید؟مادرجون بغلم کردوبوسم کرد
    مادرجون:آره عزیزم.یهو یکی عین چی پرید تو بغلم.
    آدری:کدوم گوری تووو؟
    من:اوووی بی ادب علیک سلام(گفت و گوی عروس و خواهرشوهرو دارین؟ماشالله چه باادبن)
    آدری:سلامممممممممم باران جونم بدو بیا لباستو عوض کن بعدشم بریم با دوستام آشنات کنم.
    من:باشه کجا میتونم لباسمو عوض کنم؟
    آدری:خونه خودته هرجا دوست داری اتاق قبلی آرادم هست میخوای برو اونجا.
    من:باشه.رفتم داخل اتاقش مانتومو در آوردم و شالمم روی سرم انداختم و درست کردم رژمو و دوباره زدم و از اتاق رفتم بیرون.
    «آراد»
    ستایش:راستی باران کجاست؟
    من:رفته لباسشو و عوض کنه
    ستی:عه اونا هاش داره میاد چقدر ناز شده بعدش رفت پیش باران با این حرف ستی برگشتم و به باران نگاه کردم.بد نشده بود.چیه آراد؟بازغرورت نذاشت بگی قشنگ شده.
    من:وجدان عزیزم لطفا خفه.
    سیاوش:آراد؟
    من:باز چی میخوای بدونی اینجوری صدام میزنی؟
    سیا:میخوای باهاش چیکار کنی؟
    من:باکی؟
    سیا:با باران دیگه؟
    من:هیچی آخرش طلاقه.
    سیا:چی؟
    من:چته چرا دا میزنی؟بیا بریم بیرون حرف بزنیم.رفتیم داخل حیاط پشت درختا جایی که کسی نباشه.
    سیا:نگفتی؟
    من:گفتم دیگه تهش طلاق
    سیا:شوخی که نمیکنی؟
    من:نه کاملا جدیم.
    سیا با داد:واقعا که فکر نمیکردم اینقدر نامرد و بی غیرت باشی!خودت میدونی تو جامعه یه زن مطلقه آرامش نداره توکه خودت میدونی به یه زن مطلقه چه جوری نگاه میکنن میدونی یا نمیدونی؟
    منم با داد گفتم:آره میدونم ولی این تصمیمیه که هر دوتامون گرفتیم.
    سیا:اوچی؟اومیدونه؟اومیدونه بعد از طلاق چه آدمایی تو لباس بره بهش نزدیک میشن؟هااااااااااان میدونه؟چیزی نگفتم یعنی چیزی نداشتم که بگم چی باید بهش میگفتم.
    سیا:پس طرفداری امروزت چی؟جلوی کیانی ایستادنت چی؟عصبانیتت چی؟منو بگو فکر کردم عاقل شدی و با این ازدواج اجباری کنار اومدی.
    من:چیه؟انتظار داشتی بذارم همینجوری به حرف های مزخرفش ادامه بده من بی غیرت نیستم سیا غیرتم اجازه نمیده درسته دوسش ندارم شایدم ازش متنفر باشم ولی هر کاری کنم اون الان زنه منه.
    سیا:آراد چرا نمیخوای عاشقش باشی؟چرا نمیخوای عاشق شی؟اون که آرزوی هر مردی هست بذار آرزوی تو هم باشه؟مگه چی کم داره؟ هااااااان؟
    من:بس کن سیا من نمیخوام عاشق بشم و مطمئنم که نمیشم.
    سیا:چرا؟چرا نمیخوای؟نه نمیخواد بگی بذار خودم حدس بزنم واسه این نمیخوای عاشق بشی چون فکر میکنی همه مثل ژیلان؟
    من:اسم اون کثافتو جلوی من نیار.باشنیدن صدای پا هردوتامون ساکت شدیم.
    سیا:فکر کنم کسی داره میاد بعدا با هم صحبت میکنیم بیا بریم داخل مثلا پاگشایی شماست.
    سرمو تکون دادم و باهم رفتیم داخل.یهو یکی زد روشونم برگشتم عقب و اشکان و دیدم.
    اشکان:به به به آقا آراد کجایی پسر سه ساعته دنبالتم
    من:سلام داخل حیاط بودم.
    اشکان:زندگی با یه پری دریایی چطوره؟بعد به باران که پیش آدری و ستی و باربد بود اشاره کرد.بااخم نگاش کردم.
    من:عالی.
    اشکان:بایدم عالی باشه اصلا چرا باید بد باشه؟منم یه پری دریایی خوشگل و خوش اندام میداشتم بهم خوش میگذشت.
    من:اشکان بهتره مواضب حرف زدنت باشی دفعه بعد قول نمیدم شام اینجا بمونی باید شام بیمارستانو بخوری البته اگه زنده بمونی.
    اشکان:اوووه چرا عصبانی میشی؟من برم برمیگردم.
    من:نیومدی هم نیومدی اه اه اه پسره لوس.
    سیا:واقعا هم لوس برازندشه چندش اگه به خاطر دایی زندایی نبود پامو جایی که این پسره بود نمیذاشتم.
    من:بیا بریم پیش باربد.
    سیا:منم که عرعرباشه بریم پیش باربد البته مدیونی اگه فکر کنی پیش کس دیگه ای هم میریماااا.فقط میریم پیش باربد
    من:آره دیگه فقط باربد.
    از کنار دوتا پسره رد شدیم که با شنیدن حرفشون ایستادم سیاوشم ایستاد.
    پسر اولی:جوووون لبو داری؟
    پسر دومی:اوووف نگو دلم آب شد جیگری هم هست منم جیگر دوووست.نگاهشو دنبال کردم ورسیدم به باران.خواستم برم بزنم لهشون کنم که سیا نذاشت
    سیا:ولشون کن ارزشش رو نداره.
    من:مگه نشنیدی چی گفت؟شیطونه میگه جوری بزنمش که جیگرو دل و قلوه ببینه.
    سیا:آراد جون من شر به پا نکن بیا بریم.نفسمو با حرص بیرون دادم رفتیم پیش باربدشون.
    باران:آااااخ جون منم میام.
    من:کجا؟باران بدون توجه به من جواب داد.
    باران:فردا ثبت نام میکنم.تو هم میایی دیگه؟
    ستی:آره
    من:پرسیدم کجا؟
    باربد:اعصاب نداریا مگه خودت نمیدونی؟
    من:به نظرت میدونستم میپرسیدم؟
    سیا:قراره از طرف دانشگاه واسه اردو ببرنمون شمال.
    من:شمال؟؟؟؟کی گفتن؟؟؟
    ستی:آره شما رفتین اعلام کردن.تو هم میایی دیگه؟
    من:نه
    ستی:عه چرا؟پس باران تو تنها میایی؟
    من:بارانم قرار نیست بیاد.
    باران:کی گفته من قرار نیست برم؟
    من:من گفتم.
    باران:تو خیلی...
    من:چرا ساکت شدی؟من چی؟
    باربد:بچه ها زشته عه دارن نگاهمون میکنن.
    من:باران بالا تو اتاقم منتظرتم.
    باران:میخوای منتظر باشی باش ولی من قرار نیست بیام.
    من:مجبورم نکن خودم ببرمت.
    باران:برو بابا.بازوشو گرفتم و دنبال خودم کشیدم سمت پله ها.
    باران:هوووی وحشی ولم کن.
    من:بهتره عین آدم بیایی همه دارن نگاهمون میکنن.یه لبخند زورکی بهش زدمو دنبال خودم کشیدمش در اتاقو و باز کردم و هولش دادم تو.
    باران:آخ دستم چتو تو؟اگه میخوای راجب شمال بگی باید بگم بی فایده است من میرم.
    من:اونم به وقتش الان حرف دیگه ای دارم.
    باران:بگو.
    من:تو خجالت نمیکشی اینجوری جلوی پسرا میگردی؟هااااان؟
    باران:مگه من چی کار کردم؟ همه موهاشون بیرونه و لباسای تنگ و کوتاه تنشونه منکه شالمم سرمه و لباسمم پوشیده است.
    من:لباستم اینقدر پوشیده نیست جذب تر از این نداشتی تن کنی؟
    باران:برو بابا بعد از بغلم رد شد که بازوشو کرفتم.
    من:پاکش کن.
    باران:چیرو
    من:رژلبتو. رژتو و پاک کن بعد برو
    باران:نمیخوام ولم کن.دستشو یه ذره فشار دادم
    من:تا پاک نکنی نمیذارم بری.
    باران:تو به من چی کار داری؟اصلا کی هستی که به من میگی این کارو کن اونکارو کن دستمو ول کن.
    من:مثل اینکه یادت رفته من شوهرتم.تاوقتی من شوهرتم نباید اینجوررژبزنی و کارای دیگه انجام بدی.بعد طلاق هر کاری دوست داشتی انجام بده مثل اینکه تو هم بدت نمیاد اون دوتا پسر عوضی راجبت اینجوری حرف بزنن.
    باران:چیه جو گرفتت خودت بهتر میدونی که ما به هم هیچ علاقه ای نداریم بعد دستشو به زور از دستم بیرون کشید و رفت پایین.
    منم پنج دقیقه بعد رفتم دنبال باران گشتم دیدم پیش اشکان نشسته اشکانم با نیش باز داره نگاهش میکنه و چیزی رو براش تعریف میکنه.شیطونه میگه برم جفتشونو جوری بزنم که بچسبن به دیوار بعد با کاردک جمعشون کنیم واا امشب من چه خشن شدماا همش تقصیر این بارانه اعصاب نمیذاره واسه آدم که اااااه.
    منم رفتم کنار باران نشستم و دستمو و دور گردنش حلقه کردم.
    من:اشکان چی داری به نفس من میگی؟باران جوری برگشت منو نگاه کرد که گفتم گردنش شکست.
    اشکان:چه عجب ما دیدم آراد هم از این حرفا بزنه پس بگو تو جمع رو نمیکردی.
    من:پس چی ؟فکر کردی میام جلوی تو میگم تا چشم و گوشت باز شه.
    اشکان:هه هه هه خودتو مسخره کن لوس باران جان فعلا
    باران:فعلا.بعد رو به من گفت:کلا خانوادتن پرویین نه؟پسر داییتم مثل خودت زود پسر خاله میشه.
    من:زیاد محلش نذار.باران از جاش بلند شد و رفت پیش ستایش نیم ساعت بعد شامو آوردن بعد شام پیش پدرجون و بابا نشستیم گفته بودن کارمون دارن.
    بابا:خوب آخر نگفتید برای ماه عسل کجا میخوایید برید؟من تو آمریکا یه هتل خوب براتون رزرو کردم تا یه وقت هتلا پر نشه فقط فردا میمونه که فردا براتون تهیه میکنم بازم اگه جای دیگه دوست دارید برید به من بگید.
    من:نه ما......باران پرید وسط حرفم و نذاشت ادامه بدم.
    باران:ببخشید ولی ما نمیخواییم آمریکا بریم.
    پدرجون:پس کجا میخوایید برید؟
    باران:مامیخواییم شمال بریم.با بهت به باران نگاه کردم ما کی میخواستیم بریم که من نمیدونم؟؟؟؟
    بابا:شمال؟؟شمال که همیشه میتونید برید بازم هرطور مایلید.
    باران:آخه از طرف دانشگاه تا چند روز دیگه میخوان ببرن شمال واز اونجایی که آراد نمیتونه تصمیم گرفتیم بریم شمال.سعی کردم جلوی خودمو بگیرم تا جلوی بابا و پدرجون کاری نکنموچیزی بهش نگم فقط با عصبانیت نگاهش کردم اونم به روی مبارک خودش نیاورد.
    مامان:شما چرا اینجا نشستید؟مهمونا دارن میرن برید بدرقشون.
    باران:چشم.جلوی در ایستادیم تا با همه مهمونا خدافظی کنیم.

    «باران»
    داشتم با ستی خدافظی میکردم که یه صدایی کنار گوشم گفت:جیگری خیلی بهت میاد خانومی.
    من:جیگری؟؟؟؟
    پسره:اوهوم.بعد به لبم اشاره کرد.باعصبانیت نگاهش کردم
    پسره:آآآخ.
    با تعجب به پسره نگاه کردم نگاهم به دستش افتاد که دستی داره اونو میپیچونه سرمو آوردم بالا و دیدم آراده.بگم ازش نترسیدم دروغ گفتم فوق العاده عصبانی بود.امشب تا تونستم حسابی حرصش دادم خدا بهم رحم کنه
    آراد:ببین جوجه حیف که پدر و مادرت پشتن وگرنه استخونا تو میشکستم برو دیگه نبینمت.
    پسره دوتا پا داشت دوتا دیگه هم قرض گرفت و رفت منم تصمیم گرفتم پسره رو الگو قرار بدم و فرار کنم جرات نگاه کردن به آراد و نداشتم.
    من:آآآخ که چه قدر سرم درد میکنه.
    مادرجون که نزدیکم بود گفت:چرا عزیزم؟ حتما خسته شدی برو استراحت کن عزیزم برو.
    آراد:مامان باران یه ذره حالش مساعد نیست ما بریم دیگه
    مادرجون:آره ولی حالا چرا برید همین جا بمونید
    من:آراد مادرجون بد هم نمیگه.آراد یه نگاهی بهم کرد که ترجیح دادم دهن مبارک و بسته نگه دارم تا وقتی که بریم.
    مادرجون:آره بمونید ماهم خوشحال میشیم بارانم که حرفی نداره
    آراد:نه مامان من فردا باید برم سر کار همه وسیله هام خونست.
    آدری:خوب تو برو باران پیش ما میمونه.
    آراد:نه نمیشه من بدون باران خوابم نمیبره.
    آره جون عمت اصلا من موندم این چرا نرفت بازیگر بشه من مطمئنم استعدادشو داره.
    پدرجون:درکت میکنم خانوم ولشون کن اینجام خونه خودشونه خونه غریبه که نیست هروقت دوست داشت بیان اینجا.
    آراد:مگه اینکه شما منو و درک کنید.
    پدرجون:بسه هندونه زیر بغلم نذار.آراد خندید و از مادرجون و پدرجون خداحافظی کرد و گفت میره ماشین و روشن کنه تا من برم وااااای حالا من چیکار کنم؟؟؟نیاد منو بخوره؟وااا باران خل شدی؟مگه لولو خرخره است؟ والا کمتر از اونم نیست
    آدری:هووووووی باران کجایی؟
    من:هیچی یه لحظه رفتم تو فکر
    آدری:برو آراد منتظرته منتظرش نذار بدجور عصبانی میشه هااا.
    من:داداش تو هم تعادل روانی نداره هااااااامن برم دیگه خدافظ
    آدری:نه که اخوی جنابعالی داره به خاطر اینه.خدافظ.
    از پدرجون و مادرجونم خدافظی کردم و رفتم داخل حیاط سوار ماشین شدم عین این بچه مظلوما تا خونه ساکت نسشتم حتی یه کوچولو ول هم نخوردم ماشین رو پارک کرد سریع پریدم پایین و سوار آسانسور شدم
    ای بابا پس من این کلید و کجا گذاشتم همون موقع آراد هم از آسانسور اومد بیرون سریع کفشامو در آوردم و با دو رفتم سمت اتاقم داخل که رفتم خواستم در و ببندم که چ سرمو آوردم بیرون ببینم چیه که چشمم خورد به یه دمپایی مردونه بالاترو نگاه کردم یه شلوارو بلیزو....عه اینکه آراده.زور زدم تا درو ببندم ولی مگه زورم میرسید بهش درو محکم هل داد طوری که پخش زمین شدم اومد داخل اتاق منم به روی خودم نیاوردم و بلند شدم دکمه های مانتومو باز کردم و مانتوم رو در آوردم منتظر به آراد نگاه کردم تا بره بیرون لباسمو عوض کنم ولی او همچنان با اخم و عصبانیت داشت نگام میکرد آب دهنمو به زور قورت دادم و لباسمو برداشتم تا برم یه جا دیگه عوض کنم بازومو و گرفت و نذاشت برم.
    آراد:کجا؟
    من:ولم کن
    آراد:شرمنده من حالا حالاها با شما کار دارم
    من:آرااااد ولم کن.دستشو آورد زیر شالم و شالمو از سرم کشید.وااای خدا نکنه بخواد کارای بد انجام بده از فکر کردن بهش هم تنم میلرزه اون میدونه من از این چیزا متنفرم نکنه لج کنه باهام؟
    من:آراد دستمو ول کن.
    آراد:نمیخوام
    من:تو حق نداری اینطوری باهام رفتار کنی.
    آراد با داد:برای بار هزارو یکم من شوهرتم هر کاری دلم بخواد انجام میدم چطوربقیه حق دارن و منی که شوهرتم ندارم هان؟ تا حالا هم خیلی بهت لطف کردم که کاری به کارت نداشتم.
    من:جرئتش رو نداری.
    آراد:عه میخوای بهت نشون بدم جرئتش رو دارم یا نه؟هاااااان؟میخوای؟
    من:آراد من...من...من منظوره من این نبود.
    آراد:اتفاقا منظورت همین بود.من خیلی شوهر بدی هستم نه؟اگه شوهر بدی نمیبودم همون شب اول باید حالیت میکردم که من چه حق هایی رو دارم الانم دیر نشده
    و منو به روی تخت هل داد تموم مدت به گریه و صدای زدنای منم توجهی نکرد نزدیکای صبح از خونه بیرون زد بعد از اینکه آراد رفت با سختی از جام بلند شدم و خودمو به حموم رسوندم فقط تا یک ساعت زیر آب گریه میکردم بعد از نیم ساعت از حموم اومدم بیرون همون موقع صدای بسته شدن در اومد و صدای پا که کسی به غیر از آراد نمیتونست باشه.دیگه ازش متنفر نیستم یه حسی فراتر از تنفر بهش دارم .
    در اتاق باز بود دیدم داره به این سمت میاد با دیدینش یاد چند لحظه پیش افتادم و اشک تو چشمم جمع شد آرادم اشک توی چشممو دید اونموقع هم دید ولی توجهی بهشون نکردو ساده ازشون رد شد با دو رفتم سمت در و درو محکم بستم.بستم تا نبینم کسی که مسبب این حال منه این دفعه بر عکس قبلا به اشکام اجازه ریزش دادم اشکایی که تاحالا هیچکس ندیده بود لباسام رو پوشیدم و پایین تختی که غرور و آبروم ریخته شد زجه زدم اینقدر به حال خودمو سرنوشتم گریه کردم تا خوابم برد با صدای گوشیم از خواب پریدم عه من چرا زمین خوابیدم؟ یه نگاهی به دوروبرم کردم تا یادم اومد چی شده به پتویی که روم بود نگاه کردم احتمالا کار آراده پتو روم نبود یادم باشه از این به بعد در اتاقو قفل کنم البته چه فایده ای دره؟تلفنم همینجوری داشت زنگ میزد با عجله بلند شدم تا جواب بدم که قطع نشه ولی از شدت درد یه جیغ بلند زدم روی تخت نشستم.آراد سراسیمه درو باز کرد اومد تو
    آراد:چیشده؟ جوابشو ندادم اومد کنارم نشست.
    آراد:میگم چیشده؟خواستم بلند شم که از شدت درد جیغی زدم و گریم گرفت
    آراد:درد داری؟
    فقط سرمو تکون دادم
    آراد:صبر کن لباستو بیارم تن کن بریم دکتر
    من:برو بیرون.
    آراد:چی؟؟؟؟؟
    من:گفتم برو بیرون تنهام بذار اونموقع هرچی بهت گفتم گوش ندادی حداقل الان گوش بده.
    خواست چیزی بگه که انگار بعدش پشیمون شدبلند شد و رفت بیرون بعد پنج دقیقه صدای در اومد آخیش رفتش.بلند شدم برم آشپزخونه مسکنی چیزی بخورم که دوباره گوشیم زنگ خورد جواب دادم
    من:بله؟
    ستی:بله و بلابله و مرگ نکبت بیشعور عوضی خیلی گاوی کجایی تو؟؟چرا کلاس نیومدی؟باااااران؟؟؟؟هووووی چرا چیزی نمیگی؟
    من:مگه تو میذاری؟
    ستی:چرا صدات گرفته چیزی شده؟
    بغض کردم.من:میام بهت میگم.کلاست که تموم شد بیا کافی شاپ روبه روی دانشگاه من الان نمیتونم باهات بحرفم حالم خوب نیست فعلا.
    بدون اینکه منتظر جواب اون باشم گوشی رو قطع کردم رفتم داخل آشپزخونه قرص خوردم یه چند لقمه صبحانه هم خوردم زیاد اشتها نداشتم رفتم اتاقم تا حاضر شم چیزی به تموم شدن کلاس نمونده بود احتمالا وسطای کلاس یواشکی بهم زنگیده بود بی حوصله درکمدو باز کردم اولین مانتویی که دیدم و برداشتم مونتو آبیم بود شلوار دمپا مشکیم هم پام کردم شال مشکیم رو هم سرم انداختم.
    حوصله ی آرایش نداشتم فقط یه رژلب کمرنگ زدم تا صورتم از این بی روحی در بیاد ساعتم رو هم دست کردم رفتم پایین سوار ماشین شدم.باسرعت تو خیابونا میروندم صدای ضبط و زیاد کردم و به اشکام که تو چشمام جمع شده بود و دیدم رو تار میکرد اجازه ریختن دادم
    ببین بی جهت نیست
    که من ناامیدم
    تو اوج جونی به پیری رسیدم
    ببین بی جهت نیست
    که من بی قرارم
    دیگه بیشتر از این
    تحمل ندارم
    ببین بی جهت نیست
    که بغضم گرفته
    میدونی چه کردی
    با این قلب خسته
    ببین بی جهت نیست
    که چشم انتظارم
    آخه منکه جز تو کسی رو ندارم
    من از تو یه بارم محبت ندیدم
    تو شاید ندونی که من چی کشیدم
    من اونقدر غریبم که گفتن ندارد
    تو خوش باش عزیزم تو ومن نداره
    ماشین رو پارک کردم از ماشین پیاده شدم و وارد کافی شاپ شدم پایین خیلی شلوغ بود رفتم بالا اونجام شلوغ بود ولی بازم بهتر از پایین بود یه میز خالی پیدا کردم و روی صندلی نشستم.
    «ستی»
    وای پنج دقیقه دیگه مونده پامو از استرس تکون میدادم سیاوش سرشو خم کرد و در گوشم گفت:چیشده؟چرا اینقدر بی قراری؟
    من:وااای سیاوش چرا کلاس زودتر تموم نمیشه؟وقتی رفتم بیرون به باران زنگ زدم از بعد مهمونی دیشب گوشیشو جواب نمیداد نگرانش شدم و مطمئنم نگرانیمم بی خود نیست.
    سیاوش:چرا همچین فکری میکنی؟آرادم گوشیش خاموشه احتمالا دیشب شارژش تموم شده دیگه نزدتش به شارژ.
    _وااای خدا از دست این دوتا.فکرنمیکنم مطمئنم.چون بهش زنگ زده بودم صداش گرفته بود ومشخص بودگریه کرده باران هیچپوقت گریه نمیکنه مطمئنم یه چیزی شده.
    باخسته نباشیداستادسریع ازجام بلندشدم.همون موقع ارش هم اومدپیشم.
    ارش:ستایش باران روندیدی؟هرچی بهش زنگ میزنم جواب نمیده.
    _نه منم بهش زنگ زدم جواب نداد.الان میخوام برم پیشش.دیدمش میگم باهات تماس بگیره.
    ارش:میخوای منم بیام؟
    _نه خودم میرم فعلا.
    سیاوش:ستی بیاسوارشومیرسونمت.
    _نه نمیخوادباهاش همین کافی شاپ روبه روی دانشگاه قرارگذاشتم توبرو منم برم که دل تودلم نیست
    سیاوش:عزیزم چراالکی نگرانی؟بروانشا...چیزی نشده.فقط کلاس بعدی میای؟
    _نمیدونم من دیگه برم فعلا.
    منتظرجواب سیاوش نشدم وبادوسمت کافی شاپ رفتم باعجله در و باز کردم . با نگاهم دنبالش گشتم پیداش نکردم.باقدمهای سریع ازپله هایی که به بالاختم میشد، بالا رفتم.بالاخره کنارپنجره دیدمش.بدجوری توی فکربود.
    بلندگفتم سلام.
    باران:علیک.این چه وضع سلام کردنه قلبم اومد توی دهنم.
    _مرسی منم خوبم توخوبی؟وای که چقدرمنوتحویل میگیری.
    باران:ستی حوصله ندارما.
    _مشخصه صداشونگاه.چیشده؟چراهرچی زنگ میزدم جواب نمیدادی؟
    یهوتوی چشماش اشک جمع شدوبابغض گفت:ستی؟
    _جانم؟چیشده؟تروخدابگو.
    باران:من خیلی بدبختم نه؟حتی ازاینی که هستم بدبخت ترشدم.بنظرت کی نفرینم کرده که اینطوری بدبخت وسیاه بخت شدم؟هان؟مگه گناهم چی بود که سرنوشتم اینه؟
    _باران جون من جون باربد بگوچیشده.دارم ازنگرانی میمیرم.
    باران باگریه برام تعریف کرد.اون اشک میریخت ومنم پابه پاش اشک میریختم. اصلا باورم نمیشد که اراد اینطوربی رحمانه همچین کاری کرده باشه درسته که اونم حق داشته ولی...
    _اصلا باورم نمیشه.
    باران:منم باورم نمیشه.هیچوقت فکرنمیکردم همچین بلایی سرم بیاد.
    _نمیخوام ازش طرفداری کنمااا.ولی خدایی اراد توی این مدت خیلی بهت لطف کرده که بااین همه که تواذیتش میکردی کاریت نداشته .توهم وقتی دیدی عصبانی پارودمش نمیزاشتی و تلافی رفتارش روتوی دانشگاه درنمیاوردی اوهم همچین کاری نمیکرد.حالاهم خودتو اونقدر اذیت نکن بابا اراد که شوهرته غریبه که نیست.
    باران:اره اصلا چیزی نشده که.غرورمو زیرپاش له کرده که اونم اصلا مهم نیست. اشکمو دراورد که اونم فدای سرش.اصلا گوربابای باران.اصلاباران خرکی باشه هان؟
    _هیس باران زشته همه دارن نگاهمون میکنن.
    باران:بدرک بدبخت ندیدن بزارببینن.
    بعدازجاش بلندشدوسمت پله هارفت.
    _باران صبرکن.باران؟
    ای خدااین دخترچراانقدکله شق وتخس؟منم باعجله پش سرش رفتم پایین.
    سوار ماشین شدم.سرش روی فرمون بود و گریه میکرد.
    _باران؟عزیزم؟خواهرگلم؟تروخداگریه نکن انقدرم بی انصاف نباش توفقط داری به بدی های ارادفکرمیکنی یکمم به خوبیاش فکرکن.نمیبینی همه ی دخترا دنبالشن؟ واسه نیم نگاه اراد دارن خودشونوبه اب واتیش میزنن اونوقت اراد توی مشتته چرایه فرصت به خودتون نمیدید؟گریه نکن دیگه میدونی که طاقت دیدن اشکاتوندارم.
    باران:ارزونی همون دخترا.تحفه.بدبخت دخترافقط ظاهرشومیبینن نمیدونن که چطوری پاچه میگیره.باشه دیگه گریه نمیکنم توهم گریه نکن.ولی بگمادفعه دیگه پیش من ازاین عتیقه وخوبی های نداشتش وفرصت واین چرت وپرتانمیگیا.
    _چشم.حالااون تلفنت روجواب بده که سوخت.
    باران بدون اینکه نگاه کنه جواب داد:بله......متوجه نشدم.....نگوتروخدانگران شدی خندم میگیره......به توربطی نداره من کجام....
    گوشی روازدستش گرفتم این الان عصاب نداره همه روترور میکنه.
    _بفرمایید
    اراد:شما؟
    _دوستشم شما؟
    اراد:ستایش تویی؟ارادم.رفتم خونه دیدم نیست زنگ زدم ببینم کجاست...
    چندثانیه ساکت موندوبعداروم گفت:حالش...خوبه؟
    _به لطف شمابهترازاین نمیشه.
    اراد:ستایش تقصیرخودش بود.بهش گفته بودم که باهام لج نکنه.
    _هردوتون هنوز باهم کنارنیومدیدو همش دنبال فرصتید که باهم دیگه لج کنیدو...بیخیال نگران باران نباش حواسم بهش هست هرچندکه فکرنمیکنم نگرانش باشی.
    بعدتلفن روقطع کردم.
    باران:چی میگفت؟
    _هیچی ولی حس میکنم ازکارش پشیمونه.
    باران:پشیمونی بخوره توسرش وقتی که...
    _بی خی عشقم بیابریم برای شمال ثبت نام کنیم.همیشه ازاین خبرانیستااا.
    بارا:اوکی.برومنم الان میام.
    دنبال سیاگشتم.بالاخره دیدمش.عه بازاین کاشی کنه کنارسیاایستاده.تاوقتی ارادباشه میچسبه به اون ارادنباشه میچسبه به سیاوش.اوووف نمیفهمه که صاحاب دارنااا . البته سیاوشم بزودی صاحاب دار میشه ها.الان بایدیکی باشه نیش منوجمع کنه.کنارسیا ایستادم.
    سیا:عه اومدی؟
    اروم گفتم:نه هنوز توراهم.
    کاشی:اقاسیاوش داشتم باهاتون حرف میزدم.
    _من نمیدونم چراصحبتای شماباپسراتمومی نداره.اگه بحث ازدواج که بایدبگم ایشون قصدازدواج ندارومیخواددرسشو ادامه بدن.
    سیاسرشوانداخته بودپایین واروم میخندید.کاشی هم باحرص نگاهم کردوبعدرفت.یه نگاه به دورو وذرم کردم تادیدم کسی حواسش به مانیست یکی محکم زدم توی سر سیا.
    سیاوش:عه چرامیزنی؟
    _تاتوباشی هی بااین دخترحرف نزنی.
    سیاوش:من حرف نزدم که اون حرف زد.
    _توهم اصلا به حرفاش گوش ندادی.
    سیاوش:یعنی دیگه به حرفاش گوش نکنم؟
    _اره حتی نگاهشم نبایدکنی.
    سیاوش:چشم ولی قبول کن حسودیا.
    _نخیرم.
    سیاوش:ولی من حسودیتم دوست دارم.
    خجالت کشیدموسرمو انداختم پایین.
    باران:اوی سیاوش چی به اباجی ماگفتی که گوجه فرنگی شده؟
    سیاوش:من چیزی نگفتم که اون خودش رب شد.
    باران:حالا چی هست؟تبرکه؟
    سیاوش:چی؟
    باران:مگه نگفتی رب شد.دارم میپرسم که ربش تبرکه یاچین چین یا...؟
    _کوفت شمادوتاهم ببندید نیشتونوسه ساعت کدوم گوری
    باران:نچ نچ نچ سیاوش اگه گفتی ستی چراانقدربی ادبه؟
    سیاوش:چون باتو گشته؟
    _فدات چقدقشنگ ضایعش کردی سیا.
    باران:نخیر.مثل من میشدکه خوب بودولی برای یه چیزدیگه است.
    سیاوش:چی؟
    باران:موقعی که خداداشته ادب تقسیم میکرده ستی توی دستشویی گیرکرده بود.
    _هه هه هه نمکدونا باران جرات داری وایستا تایه ادبی نشونت بدم اون سرش ناپیدا.
    باران:نه مگه عقلموازدست دادم.بعدفرارکرد منم دنبالش.
    یکدفعه باران پاش گیرکردومحکم خوردبه کیانی که داشت میومد سمت باران
    باران:اخ مماخم.
    کیانی:مماخت؟
    _منظورش دماغ.
    کیانی هم مثل من خندید.
    باران:بازم تو؟
    کیانی:شرمنده که جلوم روندیدم وداشتم عین این بچه ها بادوستم دنبال بازی میکردم.بازم شرمنده ها.
    باران:خواهش میکنم .فقط ازاین به بعدحواستونو جمع کنیددرضمن چشماتون روهم خوب بازکنیدتا جلوتونوببینید.ویه چیزدیگه به دوستتونم بگیدکه اینجمهدکودک نیست فعلا.
    کیانی:عجب رویی داره ها.کجا؟کارت دارم.
    باران:کارت نه کارتون ولی من کارتون ندارم اگه کارتون واجبه که همینجابگیدوگرنه که هیچی.دوست ندارم دردسرتازه ای درست بشه تاالانم کم برام دردسردرست نکردید.
    کیانی:باشه فقط بریم اونجابشینیم.
    _باران من منتظرت میمونم تاباهم بریم برای ثبت نام فعلا.
    ««باران»»
    بافاصله نشستم.
    کیانی:شمال میخوای بری؟
    چب چب نگاش کردم
    کیانی:اهان یادم رفت.شمال میخواید برید؟
    _بله هرچندبه شمامربوط نیست لطفا زودتر حرفتون روبگید.
    کیانی:خب...خب من...
    _شما چی؟لطفا سریع تربگیداخه کاردارم
    کیانی:من میخوام بامن دوست بشی.
    بعدنفسش رودادبیرون واومد نزدیکتر.همینجوری داشتم باتعجب بهش نگاه میکردم.این چی گفت؟من بااین دوست بشم؟مگه مغزکیانی روخوردم؟(همون مغز خر)
    کیانی:باران خانوم؟باران؟الووو
    _دفعه ی اخرتون باشه اسم منومیگید.شمابه چه حقی به من پیشنهاددوستی میدید؟هااان؟
    کیانی:من نمیخوام شماروازدست بدم.
    یه نفرجلوم ایستادومانع افتابی شدکه روی صورتم میوفتاد.سرمواوردم بالا اراد رودیدم.بگم نترسیدم دروغ گفتم.فقط امیدوارم بلایی سرهم نیارن.
    ارادفقط باعصبانیت نگاهش کردوبعددست منوگرفت بلندم کرد.منودنبال خودش می کشوند مظلوم گیراورده دیگه.ازکیانی که دورشدیم باکلی زور دستموازدستش دراوردم.
    _باراخرتون باشه که به من دست میزنید.
    ارادباتعجب به من نگاه کرد.توقع نداشت همچین حرفی روبهش بزنم.یه پوزخند زدم بهش وباقدمای محکم ازکنارش ردشدم.ستی اومدپیشم.
    ستی:اوی چی به این بدبخت گفتی اینجوری خیره شده به جای خالیت؟
    _به توچه.گفتن به مجردا نگید.
    ستی:بروگمشوکثافت بدوبیابریم ثبت نام کنیم.
    بعدازثبت نام ازستی خداحافظی کردمو سمت خونه حرکت کردم.وارداتاقم که شدم دیدم مرتبه حتمااراد مرتبش کرده.زنگ زدم رستوران غذاسفارش دادم.توی این مدت یه بارم اشپزی نکردم.البته اصلا خونه هم نبودیم که بخوام غذادرست کنم.
    باصدای زنگ، لپتابم روخاموش کردم ورفتم دروبازکردم.اراد اومد داخل ظرف های غذا رو ازدستش گرفتمو بردم اشپزخونه.منتظرشدم تابیادباهم شروع کنیم.ازبچگی ازتنهایی خوردن بدم میومد.
    لباساش روکه عوض کرداومدروبه روم نشست.بدون اینکه بهش نگاه کنم غذاموخوردم بعدظرفشوداخل سطل اشغال انداختمو داخل اتاقم رفتم.
    خواستم دروببندم که ارادگفت:مثل اینکه تو با این پسره کیانی بهتر کنارمیای اخه نیست دوست داره شایدحرف تو روگوش کنه.ازقول من بهش بگوکه یه باردیگه کنارتو ببینمش وحرفای مزخرف بزنه.خودش میدونه.نمیخوام بااین کاراش ابروم روببره واونایی که میدونن بگن شوهرش چقدربی غیرته.
    بدون اینکه جوابش روبدم دروبستم.
 

    ««ستی»»
    اخیش بالاخره یه هفته گذشت.خیرسرشون قراربود سه روزبعدش بریما.گوشیم زنگ خورد سریع جواب دادم.
    _بلــــه؟
    باران:سرتاپات نعلــــه.این چه وضع بله گفتن؟بخوای به سیاوشم اینجوری بله بگی که کرمیشه میمونه رودستت.
    _بیشعور.نترس به اون اینطوری نمیگم باعشق میگم بله.
    باران:نچ نچ نچ دخترم دخترای قدیم حداقل حیاحالیشون بودکه متاسفانه تواونم حالیت نیست.حالابیخیال این حرفابدوبیاپایین جلوی کوچتونیم.
    _هیییییییی!توهمه ی ایناروجلوی ارادگفتی؟
    باران:اره،سیاوش ستی سلام میرسونه.
    _وای خبرمرگت روبرام بیارن الان غیرمستقیم گفتی سیاوشم هست دیگه؟ابرو واسه ی ادم نمیزاری.
    باران:اوهوم بعدخندیدوگفت بدوبیاجلودرتونیم.
    _گمشواومدم بعدازخداحافظی بامامان وبابا سریع رفتم بیرون.درعقب روبازکردم وباصدای بلندسلام کردم.
    سیا:باران پربیراهم نمیگه ها.بخوای اینجوری به من بله بگی که کرمیشم.حالا راست بود گفتی اون موقع باعشق بهم بله میگی؟
    باجیغ گفتم:باران الهی بادستام خفت کنم روبلندگو گذاشته بودی؟
    باران باخنده گفت:اره اخه دیدم سیاوش وقتی فهمید من با توحرف میزنم،دو تا گوش داشت دوتای دیگه هم قرض گرفته بود و میخواست بشنوه توچی میگی.منم که دلرحم گذاشتم روبلندگوتاراحت باشه.
    بعدمنوباران وارادخندیدیم.
    سیا:یعنی ادم اسیدبخوره ولی اینجوری لونره.ممنونم باران جان.
    باران:خواهش میکنم سیاوش جان.
    ارادجلوی در دانشگاه ایستادومنتظرشدیم تااونایی که نیومدن هم بیان.وقتی همه اومدن حرکت کردیم.ارادادرس روازیکی ازاستادا گرفت وحرکت کرد.
    اروم روبه باران گفتم:پیس پیس!
    متوجه نشددوباره گفتم.این دفعه روبه سیاگفت:سیاوش پنجره بازه؟فکرکنم مگسی چیزی اومده هی ویز ویز میکنه.
    سیا:میخوای ببندم؟
    _نه بزاربازباشه.بعدپای باران روبیشگون گرفتم که جیغش درومد.
    ارادوسیا برگشتن باتعجب نگامون کردن که براشون یه لبخند ژاپنی زدیم.اوناهم فکرکنم فهمیدن مایه تخته کم داریم ترجیح دادن بیخیالمون بشن
    باران اروم گفت:خبرمرگت روبیارن الان پام کبودمیشه.
    _گمشو تقصیرخودته دیگه هی پیس پیس میکنم بعدمیگه نمیدونم مگسی چیزی اومده.
    باران زدزیرخنده وگفت:میگم چقدرصدای ویز ویزش اشنابود ،نگوتوبودی حالاچیکار داشتی؟
    _تاحالابهت گفتم چقدربیشعوری؟
    باران:اره فکرکنم.
    _ازدست زبون تو.ببین یه چیزمیگم ضایع نکنااا.میگم راست گفتی که سیا میخواسته حرفای منوبشنوه؟
    باران:اره تازه اون موقع که بحث بله گفتن توبود وقتی شنیدنیشش بازشد.ستی سیاوش دوست داره
    _اره خودمم احساس کردم.احساسم میگه ارادهم تورودوست داره.اگه هم نداشته باشه نسبت بهت بی میل نیست.
    باران:نه دیگه تواین مورداشتباه حس کردی.حالا چیشد که فکرکردی دوستم داره؟
    _نه اشتباه حدس نزدم.کاملا مشخصه همش هواتوداره نمیزاره کیانی حتی یک قدم بهت نزدیک بشه وروت غیرتی میشه وخیلی چیزای دیگه.
    باران:دیدی اشتباه میکنی.اون فقط نسبت به من حس مسئولیت داره هرکسی هم جای من بودباهاش اینطوری رفتار میکرد. به قول خودش نسبت به زنش بی غیرت
    نیست حتی اگه بهش علاقه ای هم نداشته باشه ولی روش غیرت داره. حالابیخال اراد.ارش ونگاه عین میمون ازپنجره اویزون شده.
    _صدرحمت به میمون برومیوه هاروازش بگیر تاپخش زمین نشده.
    شیشه روپایین دادومثل ارش ازپنجره اویزون شدتامیوه هاروبگیره.
    اراد:ستایش اونونگه دار نیوفته یه وقت من نمیدونم این چه وضع میوه دادنه.
    سیاوش:اوووی یه کاری نکن بگم توهم ازاین کاراتوی سفرمیکنیاااا.
    اراد:یعنی من واقعا ازت ممنونم که نگفتی درضمن من پسرم فرق میکنه.او خدایی نکرده بیوفته استخوناش چهل تیکه میشن.
    _اراد بابا اینکه خوبه اینو باربد وارش وقتی باهمن یه خربازی هایی درمیارن که اگه دعاهای مادراشون نبود الان اون دنیابودن.
    باران اومد پایین و گفت:چی داشتید پشت سرم میگفتید؟
    _داشتیم برات دعامیکردیم سالم ااون پنجره بیای پایین.
    _اره توکه راست میگی.ستی میوه هاروبده جلو تاسیاوشم بخوره.
    هنوز با اراد قهربود اخرمن ازدست این لجبازی هاشون دیوونه میشم.
    _یعنی به اراد ندم؟
    باران یه چشم غره بهم رفت وگفت:الان نه داره رانندگی میکنه نمیتونه.
    اراد:نگران نباش میتونم عزیزم.
    باران یه چشم غره بش رفت.
    _اینکه همه پرتقال وخیار.
    باران:الهی دوست دختراش فداش بشن میدونست من چی دوست دارم ازهمونم گذاشته.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 374
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,214
  • بازدید ماه : 14,172
  • بازدید سال : 141,275
  • بازدید کلی : 11,638,415