close
مجتمع فنی تهران
رمان از غرور تا عشق قسمت چهارم
loading...

رمان فا

  یه پرتغال فروکردم تودهنش وگفتم:شمادوتام که همش ازاین لوس بازیادربیارید.    باران:هان؟چشم نداری ببینی؟    _نه خوبم دارم تاچشت…

رمان از غرور تا عشق قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 365 سه شنبه 09 آذر 1395 : 11:22 نظرات ()

  یه پرتغال فروکردم تودهنش وگفتم:شمادوتام که همش ازاین لوس بازیادربیارید.
    باران:هان؟چشم نداری ببینی؟
    _نه خوبم دارم تاچشت دراد.هنوز روز تولدش رویادم نمیره من نمیدونم اون لباسای گلدار روستایی و اون عینک استکانیی روازکجا اورده بودی.بیچاره مادراتون چقدرحرص خوردن.
    _عزیزم خوب اون لباس مخصوص زمانی که خاستگار میادبرام.البته برای اون موقع ها بود.الانا مامان میادتواتاقم همونجور دست به سینه میشینه تا من حاضرشم.
    _یعنی توجلوی خاستگارا اونو میپوشیدی؟بااون جورابای مردونه؟
    باران:اره دیگه باید یه جورایی فراریشون میدادم دیگه..................................



 
    _راستی اون خاستگارتو که همسایتون بود چه جوری رد کردی؟
    باران خندیدوگفت :وای اونو دیگه نگو.بابا ومامان گفته بودن که بایدبه همین بله روبگی.اخه نیست همه چیزش خوب بود منم که اینده نگر بودم دیگه واسه همین ردش کردم.
    _وامگه چش بود بیچاره پول نداشت که داشت.خانوادش خوب نبودن که بودن.خونه وماشینم نداشت که داشت . قیافه نداشت که...
    باران:نه دیگه قیافه نداشت.
    _واخل شدی؟پسر به اون جذابی.
    باران:مگه مامان باباش روندیدی چقدر زشت بودن.خوب خنگه وقتی ننه باباش انقدر زشتن که پسره قشنگ نمیشه.طرف با عمل زیبایی این شده بود تازه باباشم کچل بود.
    _چه ربطی به باباش داره اخـــــه؟
    باران:جیغ نزن الان میگم.وقتی باباش کچل باشه پسره هم دراینده کچل میشه بعداگکه دوباره بچم به اون بره،اونم کچل میشه.اقا من پدرشوهر وشوهروبچه ونوه ونتیجه کچل نمخوام.کوفت شماهم هی نخندید دیگه.
    _خاله حق داره ازدستت حرص بخوره.حالا این که هیچی اون پسره که دکتربود روچی میگی؟
    باران مظلوم گفت:خوب توکه خودت اونشب اونجابودی دیدی حق بامن بود؟
    _اونشب ما که توپذیرایی بودیم ازصدات کرشدیم چه برسه به اون بدبخت.او حالا یکم مشکل شنوایی داشت توکه نداشتی هی به بدبخت میگفتی بلندتربگو چقدراروم میگی و تصویر دارما صداتونو ندارم و...بدبخت اخرگلو درد گرفت اومد به مامانش گفت:مامان مثل اینکه ماباهم تفاهم نداریمو...خلاصه در رفت.
    باران:خوب من تاحالا ازنزدیک بایه ادم کم شنوا انقدر نزدیک حرف نزده بودم هول شده بودم .فکر میکردم منم باید مثل خودش باشم اینجوری تفاهم بیشتری هم داشتیم . نمیدونم خاک توسر اخرچراگفت ماباهم تفاهم نداریم.
    سیا:واای پس اراد توشانس اوردی شب خاستگاری صحیح وسلامت برگشتیا بعد زد زیرخنده منم خندیدیم.فقط باران واراد ساکت بودن
    باران:بسه بسه بیخیال خاستگاری اینا یکی اون ضبط رو زیادکنه.
    اراد ضبط وزیادکرد ومنوبارانم که رقاص شروع کردیم به رقصیدن.
  
    ««اراد»»
    ازتوی ایینه بهشون نگاه کردم.سرموبه نشونه تاسف تکون دادمودوتاخل وچل بهم افتادن خدا اخر وعاقبت ماروبااینا بخیر کنه.
    دوباره باران ازشیشه اویزون شد.صدای ضبط روکم کردم.
    _باران بیا تو اخر میوفتی .
    جوابمو نداد.چون باهم سنگین بودیم دیگه بهش چیزی نگفتم فقط هر ازگاهی ازتوی ایینه نگاهش کردم.سیاضبط روزیدکرد.
    سیا:نگران نباش نمیوفته.
    _نگران نیستم.
    سیا:کاملا مشخصه که نگرانشی.
    _نه نیستم فقط میترم خدایی نکرده اتفاقی براش بیوفته ومن جلوی خانوادش شرمنده بشم.
    سیا:منم که عرعر.
    چیزی نگفتم .وسطای راه به یه رستوران محلی رسیدیم.ستی وباران سریع پیاده شدن.
    سیا:اراد؟
    _هوم؟
    سیا:بنظرت میشه بچه هامون به مامانشون برن؟
    _بچه هامون؟؟حالت خوبه؟تب نداری؟
    سیا:اره مسخره جدی میگم.خیلی دوست دارم بچه هام به مامانشون برن.دوست دارم مثل ستایش دوست داشتنی باشند.توچی؟
    _نظر خاصی ندارم.راستی توکی میخوای بری خاستگاریش؟اگه دوستش داری چرا انقدر دست دست میکنی؟
    سیا:میخوام مطمئن بشم که اونم دوستم داره بعدبرم خاستگاریش.
    _اونم تورودوست داره زودتر دست به کار شو تاکس دیگه ای زودتر از تو دست به کارنشده.
    سیا:غلط کرده.میکشم کسی روکه بخواد بهش نظر داشته باشه.
    _خیله خوب نمیخواد غیرتی بشی.بدوپیاده شو که گرسنمه.
    داخل رستوران که شدیم دیدم کیانی به باران خیره شده.اگه میدونستم این هست عمرا میزاشتم باران بیاد.
    من نمیدونم این دختر چرا انقدبا نازمیخنده که یکی مثل کیانی بهش خیره بشه.
    وجدان:اراد باز حرصت ازکیانی گرفت به این بدبخت گیردادی.
    بیخیال وجدانم شدم وروبه روی کیانی نشستم تادیگه نتونه به باران نگاه کنه.باعصبانیت نگاهم کردو بلندش رفت بیرون.چه بهتر.
    بعدازاینکه ناهارمونروخوردیم بلندشدیم که بریم.چشمم خوردبه باران.شالش رفته بودعقب ونصف موهاش دیده میشد.ناخداگاه اخم کردمو به بهونه گرفتن دستمال رفتم سمتشون.پیش چندتا ازدخترا نشسته بود و میخندید.
    _میتونم دستمال بردارم؟
    نسرین نصرتی بانازگفت:بله بفرماییدبردارید.کنار باران خم شدم ودرهمون حال درگوشش گفتم:شالت داره میوفته.خودت درستش میکنی یاخودم درستش کنم؟
    بعددستمال وبرداشتمو گفتم ممنون.
    باران باتعجب نگاهم میکرد که باچشم به شالش اشاره کردم.سریع شالش رودرست کردو روش رو اونور کرد.

    پول ناهار ستی وسیا روهم حساب کردم وبه اون خانومه باران وستی رو نشون دادموگفتم که بهشون بگه ازقبل حساب شده.بعدش باسیارفتیم بیرون پیش بچه ها.یکی زدم توسر ارش.
    ارش:الهی دستت بشکنه اگه به دوست دخترم نگفتم.
    _گمشو بابا توهم بادوست دخترات.توخجالت نمیکشی عین میمون ازشیشه اویزون میشی؟
    ارش:نه برای چی خجالت بکشم؟
    _زشته ادم هویت خودشوبه همه نشن بده.
    ارش:اهای خود میمونی.
    _عه من کی گفتن میمونی؟ببین خودت اعتراف کردیا.
    بعدش رفتیم سوارماشین شدیم.باران وستی هم 5دقیقه بعداومدن بیرون.داشتن سمت ماشین میومدن که کیانی جلوی باران ایستاد وسد راهش شد.خواستم پیاده شم تا تکلیفمو با این جوجه فوکولی روشن کنم که سیا نذاشت.
    سیا:ارادولش کن ارزشش رونداره.بارانم ازصحبت کردن با او راضی نیست پس بیخیال.
    _نگران نیستم ققط میخوام تکلیفم روباش روشن کنم
    سیا:ولش کن.دیگه هیچی نگو ستی وباران اومدن.هی هم به این بدبخت گیرنده.
    سوارکه شدن باسرعت حرکت کردم.توی مسیر سیا هی میخواست بخوابه ولی باران وستی باروش های مختلف نمیزاشتن که بخوابه. .اخرشم سیا بیخیال خواب شد.
    گاهی به اینکه 21سالشون باشه شک میکنم.بالاخره بعدازچندساعت رسیدیم.
    ویلا کنار دریا نبود ولی بازم به دریا نزدیک بود.
    سامان:پس بقیه کجان؟
    _هنوز نسیدن مازودترازبقیه رسیدیم.
    سامان:اره مخصوصا توکه پاتوازروی گازبرنمیداشتی.
    ستی:اقای تهرانی میشه درصندوق روبازکنید؟
    دروبازکردموگفتم:بفرمایید.
    ستی چمدون خودشوبرداشت خواست برای باران روهم برداره که نتونست.
    ستی:باران چی توی این ریختی؟نمیشه بلندش کرد.
    باران:وای چقدر غرمیزنی؟یه کاررفتی برام انجام بدی هااا.بیااینورببینم.
    دسته ی چمدون روکشیدولی دریغ ازیک ذره تکون.
    ستی:دیدی خودتم نتونستی؟
    باران:من به خاطرتو یه کاری کردم که منم نتونم تاغرورت نشکنه.
    ستی:توکه راست میگی.جدیدا چقدربه فکرمنی.من میرم تا تو نگران من نباشی باخیال راحت چمدونت روبلندکنی.
    باران:من همیشه به فکرتم عزیزم.برو.
    ستی:توبه فکر اذیت من نباش بقیه پیشکش.
    ستی رفت داخل.باران دوباره سعی کردولی نتونست.دستشو ازچمدون جداکردمو بایه حرکت چمدون روگرفتم وگذاشتم پایین.درصندوق روبستمو چمدونش رو بر داشتم و بردم داخل.
    باران:بدیدمن خودم میبرم.
    ...
    باران:باشمام میگم چمدونم روبدید من...
    چمدون رومحکم گذاشتم روزمین وباصدای بلندگفتم:بس کن دیگه خسته شدم ازبس توی این هفته اینجوری رفتارکردی وهی منو فعلاتوجمع بستی انگارمن دونفرم.
    باران انگشت اشارش روروی بینی اش گذاشت وگفت:هیس یه وقت کسی میشنوه.
    _تونمیخوادنگران باشی همه بیرونن.فهمیدن هم به درک.فقط تموم کن این مسخره بازیارو.
    باران:این مسخره بازی نیست وقتی تو...
    ادامه نداد.
    _وقتی من چی؟چرانمیخوای بفهمی توزنمی.زنــــم!می فهمی؟مگه تومسلمون نیستی؟مگه به خدااعتقادنداری؟خداکی گفته که یه مردحق نزدیک شدن به زنش رو نداره؟ هااان؟چراهمش لجبازی میکنی؟چراهمش ساز مخالف میزنی؟منم نمیخواستم اون شب همچین اتفاقی بیوفته ولی تو باحرفات و کارات منوعصبانی کردی.من تو اوج عصبانیت به اروم شدن توسط تو نیاز داشتمو پشیمونیم فقط ازاین بابت که...
    با باز شدن در سالن حرفموادامه ندادمو اشکای باران روازصورتش پاک کردمو بدون توجه به بقیه که تازه داشتن میومدن داخل رفتم بیرون.
    ««باران»»
    همینجوری بابهت به جای خالیش نگاه میکردم و حرفاش روتوی ذهنم مرور کردم. حرفاش بوی حقیقت داشت.حرفایی که خودمم توی این مدت پیش خودم گفته بودم ولی بالجبازی ازذهنم بیرون میکردم.یه لحظه ازخودمو خودخواهی هام بدم اومد ولی ارادم بایددرک کنه منو. او نباید اون کارومیکرد.
    وجدان:توچی؟تونباید اونودرک کنی؟
    _وجدان عزیزم دودقیقه اون دهن مبارکت روببندعصاب ندارم.
    وجدان :هرموقع حرف ازحقیقت میشه توعصاب نداری.اراد بااون همه غرورش بهت گفت که پشیمونه حالاباز تولجبازی کن.
    _بروبابا وجدانم وجدانای قدیم.من نمیدونم توچرا انقدر پرحرفی؟
    باخوردن دستی به شونم بیخیال بحث باوجدان عزیزم شدم.
    ستی:کجایی تو؟هرچی صدات میزنم جواب نمیدی.هیـــــی گریه کردی؟بازاراد چیزی بهت گفته؟
    _نه .بروبابا گریه کجابود.توی فکر بودم توهم هی اراد اراد نکن یه وقت کسی میشنوه.وسیله هاتوکجاگذاشتی؟
    ستی:باشه نگومنم که اصلا ازتغیر رنگ چشات وسرخیشون نمیفهمم گذاشتم طبقه بالا اتاق سوم.
    بعدباناراحتی رفت.هوووف.حالا یکی بایدبره منت کشی این.حیف من که گیرچه خل وچلایی افتادم.
    دسته ی چمدونم روکشیدمو سمت پله هارفتم.حالا اینوچطوری ببرم بالا؟
    اراد الهی نگم چی بشی تو که تا اینجا اوردی حداقل تابالا میبردی دیگه.حالا خوبه اون موقع براش ناز میکردمااا.
    دستشوگرفتم تابلندش کنم دریغ ازیک ذره تکون.بیخیال می کشم ومیبرم فوقش چرخاش خراب میشه دیگه.
    چندتاپله رو بازور باچمدون بالارفته بودم که یکدفعه دیدم وزن چمدون کم شد وتودلم قربون صدقه ی اراد رفتم.برگشتم عقب.عه اینکه کیانی.
    حیف اون قربون صدقه هایی که برات رفتم اراد.چمدون روکشیدم تاولش کنه ولی ول نکرد.
    کیانی:بزارکمکت کنم.
    _پسرخاله نشیدنیازی به کمکتون نیست.ممنون خودم میتونم.
    کیانی:باشه پسرخاله نمیشم همسرت میشم.
    باچشمای گردنگاهش کردم.
    _من یه بارتوی عمرم یه غلطی کردم که برای هفت پشتم بسته.
    اینواروم گفتم ولی قسمت اولش رو شنید.
    کیانی:یه بارچی؟
    _هیچی ولکنید.بعدکشیدم سمت خودم.دوباره کیانی کشیدسمت خودش.
    انقدروسط پله هاچمدون روکشیدیم که اخرازدست هردوتامون ردشد وازپله ها قل خوردوافتادپایین.
    _ببینید چیکارمیکنید.اه.
    ازپله هااومدم پایین.چمدونم روکه یه ور شده بود صاف کردم.همون موقع درسالن باز شد واراد اومدتو.
    سیا:باران سالمی؟
    اراد:چه خبراینجا؟
    _خبرسلامتی.سیاوش چمدونم افتاده منکه نیوفتادم.
    کیانی:شرمنده من نمیخواستم اینطوری بشه.
    _خواهش میکنم بعدطوری که فقط خودش بشنوه گفتم:ازاین به بعدلطف کنید به من کمک نکنید.
    مثل اینکه چندنفری که اطرافمون بودن شنیدند.
    ساراسلیمانی:وا باران جون می خواستن کمکتون کنن تونوقت شماازشون طلبکارید؟
    _ساراجون پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگم،152سال عمرکرد.حالا اگه گفتی چرا؟
    سارا:چون ازمردم طلبکاربود؟
    _نه عزیزم چون توی کارهایی که بهش مربوط نبود دخالت نمیکرد.بعضی وقتاخوبه ازبقیه درس بگیریم.البته واسه ی تو که فکرکنم خودت زودترخود کشی کنی اخه میدونی فکرنکنم طاقت دیدن صورت پرازچروکت رونداری.
    همه زدن زیر خنده.ساراهم یه پشت چشم برام اومدو رفت.به بچه هایی که دورمون جمع شده بودن نگاه کردم.کیانی روندیدم.بهتر.درچمدونم روتانصفه بازکردم وبادیدن داخل چمدون اشک توی چشام جمع شد.دستموگذاشتم روی سرم و گفتم:وای نه.
    ستی:باران چیشده؟
    سیا:حالت بده؟
    نسرین:باران جون چیشده؟
    _ستی؟
    ستی:جانم؟
    _ستی
    ستی:بله؟
    _ستی؟
    ستی:بنال دیگه.
    _شکست.
    ستی:چی؟
    _کادوی باربد.
    ستی:همونی که ازامریکابرات اورده بود؟
    _اره.بعدزدم زیرگریه.یه لحظه نگاهم به ارادخورد.باچشمای گردنگاهم میکردم.وسط گریه خندم گرفت.
    ستی:باران خوبی؟یاابولفضل دختر خل شده.معلوم نیست داره گریه میکنه یامیخنده.
    _هردو.
    نسرین:وااا.
    _والا.
    ارادباصدای بلندگفت:توداری واسه ی این گریه میکنی؟
    یه لحظه گریم بنداومد.
    _سرمن داد نزنااا.
    بعددوباره گریه کردموگفتم اره.
    ارادیه دونه ازاون لبخندهای دخترکشش روزدوگفت:اخه اینم گریه داره؟خودم برات عین همون میگیریم.
    بچه هاهمه باتعجب به منواراد نگاه میکردند.
    _مسخرم میکنی الان؟بعدشم نمیشه اون ازامریکا برام گرفته بود.
    اراد:نه به خدامسخره چیه.خوب منم برات ازامریکامیگیرم.حالا دیگه گریه نکن.
    چشاموریز کردمو باشک نگاهش کردموگفتم:راست میگی؟
    اراد:اره. اخه من کی بت دروغ گفتم که این دومین دفعم باشه.
    یه جیغ ازخوشحالی کشیدمو پریدم بغلش.ارادم دستشودورکمرم حلقه کرد بعددوتاسرفه کرد.
    بهش نگاه کردمو سرموبه معنی چیه تکون دادم.باچشم به بقیه اشاره کرد.یهومتوجه ی موقعیتمون شدموسریع ازبغلش اومدم بیرون.نمیدونم پام به کجا گیر کرد که افتادم.سریع بلندشدم ویه لبخند ازنوع ژاپنی زدم وازخجالت سرموپایین انداختمو رفتم داخل یکی ازاتاقا.
    
    داخل اتاق تاریک تاریک بودهیچ پنجره ای هم نداشت.کلیدبرق روزدم وبادیدن اسکلتی که فاصلش بامن یک قدمم نبود جیغ بنفش زدم.اسکلت هم جیغ زد.دوباره من جیغ زدم.اسکلت هم جیغ زد.انقدرجیغ زدیم تاگلومون دردگرفت.تازه صدای اراد وستی وبقیه روشنیدم که هی درمیزدن وصدام میزدم.باترس به اسکلت نگاه کردم که دستش وبرد بالا و روی سرش گذاشت.باترس چشامو بستم.باشنیدن یه صدای اشنا که گفت:عه تویی؟ چشاموبازکردم.
    بادیدن ارش که کلاهی روکه شبیه سراسکلت بودازسرش دراورده بود،هم عصبانی شده بودم هم تعجب کرده بودم.به خودم اومدم کلاه روازدستش گرفتمو محکم زدم توی سرش.
    ارش:ای چرامیزنی؟
    _اماده باش که بایدبیشترازاین بخوری.بعدافتادم دنبالش.
    اراد:باران؟دروبازکن چه خبره اونجا؟.
    _نترسید من خوبم امایه نفردیگه الان قراره بمیره.
    اراد:چی میگی؟بیادروبازکن ببینم.
    _هیچی بیخیال.
    دورتادور اتاق دنبالش دویدم.هی ازاینوربه اونور میرفت منم دنبالش رفت سمت در دستگیره روگرفت کشید ولی دربازنشدمنم ازفرصت استفاده کردمو کلاه روپرت کرد سمتش.
    یهو دربازشد وکلاه خوردبه یکی دیگه صدای اخش روشنیدم ولی نمیدیدم کیه. جلوتر که رفتم دیدم ارادسرشونگه داشته باحرص داره منونگاه میکنه. بچه هاازخنده روی زمین ولوشده بودن وحرکات موزون میرفتند.
    قیافمو مظلوم کردم وگفتم:اخ ببخشید خوردبه تو؟میخواستم به اون ارش گور به گوری بزنم.
    دوباره کلاه روبرداشتم رفتم دنبالش.انقدر دنبال هم کردیم که اخرخسته شدیمو هرکدوممون یه گوشه ولوشدیم.ارش سرش پایین بودمنم ازفرصت استفاده کردموکلاه روپرت کردم سمتش این دفعه قشنگ خوردتوسرش.
    ارش:نکبت امازونی نمیگی بچه هام بی پدر میشن؟
    _گمشو توکی زن گرفتی که بخوای بچه داربشی؟
    ارش باقیافه ی جدی گفت :مگه نمیدونستی همین چندوقت پیش.
    _خیلی بیشعوری خجالت نمیکشی عروسیت منودعوت نکردی؟برو دیگه نبینمت.حالااسمش چیه؟
    ارش:نه چراخجالت بکشم؟اسمش منیژست.
    دمپایی توی پام رودراوردم وپرت کردم سمتش.جای خالی دادونخورد بهش.
    _توادم نمیشی نه؟
    ارش:فرشته هاکه ادم نمیشن.
    _همچین میگه فرشته حالاخوبه یه ازراعیل بیشترنیستی.
    ستی:واا...اای تروخدا ساکت شیددلم دردگرفت انقدرخندیدیم.
    ارش:فقط به خاطرتوعجقم.
    _عق دستشویی کدوم طرفه؟
    ستی:اونوره عزیزم بعدخندید.
    به بچه هاکه هرکدوم یه طرف ولوبودن نگاه کردموگفتم:خدایی الان یه مجلس ختم میرفتین اصلا یه قطره اشک ازناراحتی میریختید؟
    همه سرشونو به معنای نه تکون دادن.
    _مشخصه.فقط بلدید بخندید؟
    دوباره همه سرشونو به معنای اره تکون دادن.
    _احیانا شمازبون ندارید؟اخبار ناشنوایان دارن اجرامیکنن خداشفاتون بده.
    رفتم سمت چمدونم.عه پس چمدونم کو؟رفتم بالادیدم کنا ریه درهستش.چمدون روکه برداشتم متوجه دستمال مارک اراد شدم.ازروی زمین برش داشتم تادیدمش بهش بدم.
    لباسام روباشلوار دمپای مشکی ومانتو گلبه ای با شال گلبه ای ومشکیم عوض کردم.سیوشرت صورتی پررنگم رودورکمرم بستمو کتونی های صورتی پررنگمم روبرداشتم تاپایین بپوشم.خلاصه یه پلنگ صورتی جیگری برای خودم شده بودم.
    باصدای داد ارادو سیا وچندتاازبچه ها دومتر پریدم بالا.
    ارش:گل زدن توی فوتبال دستی که کاری نداره به خاطرش انقدر ذوق کردین.
    اراد:داداش اگه کاری نداره پس چرا تاحالا نتونستین گل بزنید؟راست میگی.حالا یه گل خوردن توی فوتبال دستی که انقدرافسردگی نداره.
    ستی:تروخدانگاهشون کن عین این بچه هادارن سر یه گل بحث میکنن.
    _یه گلم براشون یه گل.
    ستی:اوهوم.حالاتو کجاشال وکلاه کردی؟
    _میرم یه ذره قدم بزنم میای؟
    ستی:نه خستم مواظب باش گم نشی .
    یکم نگاهش کردم وگفتم:نترس گم نمیشم.خدافظی.
    هنذفریم روتوی گوشم گذاشتم ومسیردریاروپیش گرفتم.
    خوبه باتو ایند
    خوبه ارومیم باه
    خوبه باخیال راحت بایه حرف ساده کنارت میخندم.
    دست من نیست حس وحالم به توعشقم بی اندازه
    این محاله که بتونم یه روزی دورازتوباشم
    بیخیال اهنگ شدمو هنذفری رودراوردم.بعدازچنددقیقه به دریا رسیدم.مثل همیشه شلوغ.روی یک تخته سنگ نشستموبه صدای امواج دریاگوش سپردم.تمام اتفاق هایی روکه توی این مدت افتاده بود رومرور کردم.زندگی مجردی کجا و این زندگی کجا
    واقعاچیشد که به اینجارسیدیم؟اولین باری که اراد رودیده بودم اصلا فکرشم نمیکردم که یه زمانی شوهرم باشه.اون موقع ها حتی ازفکرشم حس بدی بهم دست میداد اخه متنفربودم ازش اماالان...
    نه متنفرم نه دوستش دارم نمیدونم فقط میتونم به عنوان یه دوست وشایدهم همسر بهش فکرکنم وباهاش کناربیام. ولی واقعا چیشد که زندگیم اینجوری شد؟پرازپستی وچاله؟
    اگه بخوام کمی منصفانه به قضیه نگاه کنم.همشم پستی وچاله نبود گاهی هم بلندی داشت.فقط به خاطرحرفای دروغ پریسا نبود؟بود؟
    نه همشم بخاطراون نبود.مگه پدرومادرم منو عقایدم رونمیشناختن؟مگه پریسارونمیشناختن؟یا مگه پدرجونو مادرجون اراد رونمیشناختن؟
    میشناختن.خیلی خوب هم پریسا رومیشناختن هم منواراد رو.اوناخودشون بااین ازدواج موافق بودن.حرفای پریسافقط بهونه ای برای مطرح کردن این موضوع بود.
    بالرزش گوشیم نگاموازدریاگرفتمو جواب دادم.
    _جانم؟
    ستی:سلام باران کجایی؟
    _سلام کناردریام چیزی شده؟بنظرمیادناراحتی.
    ستی:صاحب ویلا به استادزنگ زده وگفته چندتاازفامیلاشون دارن میان ازخارج وقراره برن ویلاشون خلاصه اینکه بایدبرگردیمو اینجاروتخلیه کنیم.
    _عه چه بد.من الان میام اونجاباهم حرف میزنیم.خدافظی.
    گوشی روقطع کردموبلندشدم وسمت ویلا راه افتادم.
    _یعنی همین الان دارن میان
    سارا:نه عزیزم یه سال دیگه میان.
    _هه نمکدون منکه اینجانبودم.
    استاد:متاسفانه کاری ازدستمون برنمیادمن زنگ زدم به چندتاازاشناها امااوناهم نتونستن جایی روبرای ما پیداکنن.
    نسرین:اه یعنی چی خوب؟
    _بچه هاچقدرغر میزنید؟صاحب اینجا هم که نمیتونه مهموناشو بفرسته هتل.
    ازکنارشون ردشدمورفتم داخل اتاق تاوسایلم روجمع کنم.بازخوب شد چمدونم روبازنکردما.شارژر وادکلنم روگذاشتم داخل چمدون.چمدون روبرداشتمو اومد بیرون.
    سیا:کمک نمیخوای؟
    _اره ممنون میشم کمکم کنی.چرامیخندی؟
    سیا:ازبس بی ادب ومغروری باورم نشدکه انقدرمحترمانه ازم تشکر کنی.
    _نگاه هی من میخوام باادب باشم شمانمیزارین.هردوتامون خندیدیم.
    سیا چمدون روگذاشت.
    _مرسی
    سیا:خواهش
    سنگینی نگاهی رواحساس کردم برگشتم عقب دیدم سارا داره منونگاه میکنه بعدش یه چیزی درگوش نسرین میگه .نسرینم منونگاه کردوسرشوتکون داد.بیخیالشون شدموکنارستی رفتم.صدای زنگ موبایلم بلندشد بابا بود.
    _سلام بابا جونم خوبی؟
    بابا:سلام دختر گلم ممنون تو چطو...
    باربد:سلام باران جونم خوبی؟
    _سلام قربونت توخوبی؟
    باربد:فدات.چه خبر؟ارادکو؟
    _سلامتی.اونم هست سلام میرسونه.
    باربد:سلامت باشه خوشتون اومد؟
    _ازچی؟
    باربد:سوپرایزمون
    _سوپرایز؟
    ادری:چرت وپرت میگه راستی سلام.
    _سلااام.زن وشوهر عادت دارید گوشی رواز دست بقیه بگیریداا.اون ازباربد که نذاشت با بابا حرف بزنم.اینم ازتوکه نذاشتی با باربدحرف بزنم.
    ادری خندیدوگفت:بخاطرهمین تفاهما بهش بله دادم دیگه.گوشی بابا.
    پدرجون:سلام دخترم.خوبی؟ارادخوبه؟خوش میگذره
    _ممنون.ارادم خوبه سلام میرسونه.اره خیلی جاتون خالی.
    پدرجون:اتفاقا جای شماهم خیلی خالیه باهم اومدیم بیرون.
    _عه پدرجون بدون من؟دلتون میاد؟
    پدرجون:نه بابا جان.ازشون قول گرفتم که یه روزم باعروس گلم همه باهم بریم بیرون.
    یکم باپدرجون و مادرجون حرف زدم بعدقطع کردم.
    ستی:کس دیگه ای نبود که باهاش حرف بزنی
    _نه نبود.
    ستی:حیف شدکاش خونه ای چیزی داشتیم بیشترمیموندیم.
    _اره.
    یهو یه فکری به ذهنم رسید.
    _ستی ارادکجاست؟
    ستی:حیاط پشتی دارن والیبال بازی میکنن.حالا چیشد توسراغ اراد رومیگیری؟
    _کارش دارم حالا بیام برات میگم.
    بعدسریع رفتم حیاط پشتی. بعضیاشون تاپ ورکابی وبعضیاهم تیشرت تنشون بود.پشت دیوار ایستادم اروم پیس پیس کردم تااراد که نزدیکم بودبشنوه ولی سروصدای زیادشون مانع رسیدن صدام بهش میشد.اراد رفت اونورتر تاخواستم دوباره صداش بزنم،توپ با سرعت زیاد سمت صورتم اومدوبامواظب باش بچه ها سریع سرموخم کردم.خداروشکر نخوردبهم.
    ارش:دیونه اگه الان بهت میخورد.دماغتوبایددوباره عمل میکردی.
    باجیغ گفتم:ارش هزاربارمن دماغمو عمل نکردم.اصلا کی عمل کردم که توندیدی؟
    ارش:همون موقع که داخل شکم عمه بودی.
    اراد:ارش دومین ببنددهن مبارکت رو.شمااینجاچیکارمیکنی؟مگه قرارنبوددخترانیان؟
    _خوب اگه کارت نمیداشتم که نمیومدم.
    اراد یه ابروشوبالاداد وگفت:منظورتون کارتون هست؟
    منکه میدونم این داره تلافی این مدت روکه محلش نمیزاشتم،داره درمیاره.
    باحرص گفتم:بله حالا میشه چندلحظه تشریف بیارید؟
    اراد:برای چی؟
    باحرص گفتم:عرض کردم که کارتون دارم حالا میاید چندلحظه؟
    اراد:نه الان وقت ندارم.
    شیطون میگه جوری بزنمش که بچسبه به دیوار باکاردک جعمش کننا.
    _به درک.
    یهویه صدایی ازکنارگوشم اومد که باعث شدبترسم وبرگردم سمتش.همینکه برگشتم سمتش چون فاصلمون خیلی کم بود یه قدم رفتم عقب که به اراد خوردم. ولی تکون نخوردم.
    کیانی:کاش بامن کارمی داشتیدمطمئنن مثل ایشون ناز نمیکردم.
    بالا وپایین شدن سینه اراد روازحرص حس میکردم.خواستم بهش بگم فعلا که باهات کارندارم اما یهوکرمم گرفت که یکم اراد روحرص بدم وتلافی چنددقیقه پیش رودربیارم.
    _اووم.نمیدونم اقای تهرانی که افتخارندادن شایدشمابتونید کاری بکنید.
    همون موقع اراد یکی ازدستام که کنارپام بود روتوی دستش گرفت وفشارداد.ازشدت درد فقط اروم گفتم اخ.
    کیانی:چیزی شده؟حالتون مثل اینکه زیادخوب نیست
    اراد فشاردستشوکم کردوگفت:چیزی نشده نمیخوادشمانگران باشی بعدمنوبرگردوند سمت خودش.از دیدن اراد بااون تاپ جذبش که عضله های بازو وسینش رو به خوبی نشون میداد اونم توی این فاصله ی کم یکم خجالت کشیدم ویکم رفتم عقب تر.
    اراد:کارت روبگو.
    مثل خودش گفتم:منظورتون همون کارتون هست دیگه؟
    اراد باحرص وعصبانیت نگاهم کردوگفت:بله کارتون روبگید.
    _نه دیگه الان وقت ندارم.بعدباشیطنت نگاهش کردم.اراد باعصبانیت نگاهم کرد.بعداستین مانتوم روگرفت ودنبال خودش کشید.
    سیا:بازشروع شد.اراد؟کجامیری؟
    اراد:الان میام.
    سامان:پس بازی چی میشه؟
    اراد:نمیام خودتون ادامه بدید.
    بعدرفتیم اون حیاط منوبرد پشت دیوار انباری که ته حیاط بود.منوچسبوند به دیوار وخودشم فاصله ی بینمون روازبین برد. دیگه داشت نفسم میگرفت دستامو روی سینش گذاشتمو هلش دادم عقب.اوهم فهمیدکه نفسم گرفته ازم جداشد. دستمو روی لبم گذاشتم.یه ذره درد میکرد.
    اخمامو تو هم کردموگفتم:بازتوعصبانیتت روسرمن خالی کردی.
    هیچی نگفت.اروم شده بودانگار.دیگه خبری ازعصبانیت توی چشماش نبود. رومو برگردوندم خواستم برم که دستشو دورکمرم حلقه کردونذاشت.
    اراد:حالانمیخواد قهرکنی کارتوبگو.
    ناخوداگاه اخمام بازشدوگفتم:ارااااد؟
    اراد:بله؟
    _میدونی که قرار ازاینجابریم؟
    اراد:اره چطور؟
    _میگم نظرت چیه بریم ویلای شما؟
    اراد:همونی که جزئی ازمهریت بود رو می گی؟
    _اره نظرت چیه؟
    به چشماش نگاه کردم.یه ذره به چشام نگاه کردوگفت:موافقم.
    ازخوشحالی یه جیغ زدمو ازگردنش اویزون شدم.ارادم دستاشو دورکمرم حلقه کرد ودرگوشم گفت:توهمیشه یه نفر خوشحالت میکنه میپری بغلش؟
    _اووم نه بستگی داره تااون نفرکی باشه.
    یکدفعه انگار یادچیزی افتاد چون یکدفعه اخماش رفت توهم.
    اراد:باراخرت باشه باکیانی اونجوری حرف میزنیا.باشه؟
    نمیدونم توی چشماش چی بود که سریع گفتم باشه.گردنشو ول کردم ولی اوهنوز منو نگه داشته بود.
    _میشه ولم کنی؟
    منوگذاشت زمین وگفت:میرم به استادبگم.
    ««اراد»»
    ازوقتی با باران حرف زدم رفتارش بهترشده.اوهم فهمیده که اشتباه کرده ولی اینوبه زبون نیاورد ومن ازچشماش فهمیدم.
    _استاد میتونم چندلحظه وقتتون روبگیرم؟
    استاد:البته.جانم بگو.
    _راستش مایه ویلا توی شمال داریم یهوبه ذهنم رسیدکه باشمامطرح کنم.میتونیم این چندروزهم اونجاباشیم ودیگه برنگردیم.
    استاد:عالیه فقط چندروزمزاحمتونیم.
    _مزاحم چیه زیادم ازاینجا دورنیس فقط نزدیک یکساعت طول میکشه اگه الان بریم قبل ازساعت8اونجاییم.
    استاد:خوبه میرم به بچه هاخبربدم.که زودتر بریم.
    _منم میگم تامابریم اونجاروبرامون اماده کنن.
    استاد:شرمنده ارادجان زحمتت دادیما.
    _عه نگیددیگه استاد.
    سریع به اقا محمد سرایدارمون زنگ زدمو گفتم اونجارو اماده کنند نگفتم که بابچه هاداریم میریم. اخه خانومش زانو درد اگه میگفتم بیشترخودشو اذیت میکرد.
    بچه هاچون ازقبل وسیله هاشونو جمع کرده بودند اماده بودند برای همین سریع حرکت کردیم.از توی ایینه به باران نگاه کردم.سرشو به پنجره تکیه داده بودو خوابیده بود.امروز چنددفعه شنیدم که بچه هاراجب زیباییش حرف میزنند ولی نمیدونم چرا من نسبت بهش هیچ حسی ندارم. تنهاحسم بهش اینه که مثل قبل ازش متنفر نیستم وسعی کردم به عنوان یه دوست شایدم همسر بپذیرمش ولی هیچ علاقه ای بهش ندارم.
    سیا:توفکر چی هستی؟
    _هیچی.
    صدای ضبط روکم کردوگفت:وقتی هردوتاشون خوابن چقدرساکته.چقدرمظلومن توخواب.حالا بیدار بشن نمیشه کنترلشون کرد.
    _تصمیمت چیه؟منظورم اینه که اخرستی رومیخوای یانه؟
    سیا:میخوامش وقتی برگردیم توی اولین فرصت میرم خاستگاریش.حس میکنم باران داره کم کم باهات کنارمیاد.
    _اره منم همین حس رودارم.
    سیا:یعنی دیگه طلاق نمیگیرین؟
    _طلاق ماکه سرجاشه.درسته که تقریبا باهم کناراومدیم ولی عاشق هم که نیستیم و هیچ علاقه ای بینمون نیست یعنی ازجانب من نیست.
    سیا:من نمیفهمم شمادوتاچرابیخیال غرورتون نمیشید وبهم یه فرصت نمیدید؟شاید عاشق شدید.
    _عشق چیه بابا.بیخیال.
    سیا:ولی مزه زندگی باعشق عوض میشه مثلا من ازوقتی که عاشق ستی شدم دنیام یه شکل دیگه شده وزندگیم به شیرینی خودش رسیده.الان فقط وفقط ستایش برام مهمه.تاعشق روتجربه نکنی حرفای منودرک نمیکنی.
    7:30رسیدیم ویلا.با بوق من،اقامحمد دروبازکرد ماشین روبردم داخل خواست دروببنده که گفتم درونبنده بقیه هم دارن میان.
    اقامحمد:پس چرااقازودترنگفتید تاشوکت غذادرست کنه؟الان میرم بهش خبرمیدم.
    _نه نمیخواد شوکت خانوم خستن پاهاشونم که درد میکنه.ازبیرون میگیریم.
    اقامجمد:نه اقا به دخترم سحرمیگم نگران نباشیداوهم دستپختش خوبه.
    بعدتابچه هابیان اقامحمد باباران وستایش اشناشد .وقتی فهمید باران زنمه خیلی خوشحال شد.کلی هم گله کرد که چرامثل قبل منو سیا بهش سرنمیزنیم.
    بچه هاکه اومدن سمت ساختمان حرکت کردیم که یکدفعه باصدای پارس ونوس ایستادم.بعدش صدای جیغ یه دختر اود.صدای جیغ هرلحظه بیشترمیشد همه داشتن با تعجب به این صدا فکرمیکردن.
    یکدفعه بلند گفتم:باران.صدای بارانه.
    چمدون خودمو باران رو انداختم زمین بادوسمت صدارفتم.ولی هرچی نگاه کردم باران وونوس روندیدم.یهو یه نفر ازپشت گلخونه اومدبیرون.جلوترکه رفتم دیدم باران. ونوس هم دنبالش.
    _ندووو.
    باران:چی؟
    _دارم بهت میگم ندو همون جا وایستا.ونوس وایستا ونوس ...
    بعدسوت مخصوصش روزدم.ونوس ایستاد منم رفتم سمت باران.
    _باران حالت خوبه؟
    جوابی ندادوفقط باترس به ونوس نگاه کرد.دستشوگذاشت روسرش.
    _سرگیجه داری؟
    سرشو به معنی اره تکون داد.بدون توجه به بچه ها دستشوگرفتم.سرد بود.فشارش افتاده بود.
    _اقامحمد یه اب قندی چیزی لطفا بیارید فشارش افتاده.
    بچه هادور ونوس جمع شده بودند دختراجیغ میکشیدن ونوس روبیشتر عصبانی میکردند.شوکت خانوم که اومد باران روسپردم بهش خودم رفتم پیش ونوس.
    ونوس بغل سیاوش هم اروم نمیگیرفت.ونوس دوباره پارس کرد که دخترادوباره یغ کشیدن.
    بادادگفتم:جیغ نکشید دارید عصبانیش میکنید.
    ونوس روازبغل سیاگرفتم.
    _سلام ونوسم.این کاراچیه پسر؟عه زشته اروم باش اروم.افرین.
    ونوس رونازکردم اوهم منوبومیکشید وقتی که اروم شد ازبغلم پریدپایین.همه یه قدم عقب رفتن.ونوس جلوم پام نشست ودمش روتکون میداد.هرموقع میخواست ازدل کسی دربیاره این کار رو میکرد.
    _باشه بخشیدمت ولی بایدازاون خانوم هم معذرت خواهی کنی.
    بردمش پیش باران.باران باترس یک قدم عقب رفت.
    _باران نترس کاریت نداره.بهم اعتماد کن خوب؟
    به چشم هام نگاه کردو اروم گفت:باشه.
    لبخندزدم بهش گفتم :ممنون که بهم اعتمادکردی.
    ««باران»»
    اراددستمو روگرفت وبرد جلوی ونوس.ونوس خیلی خوشگل بود یه سگ پاکوتای پشمی سفید باچشمای درشت مشکی.ولی چکارکنم که ازسگ ها خاطره ی خوبی ندارم. چشماموبستم بعدازچندثانیه باحس یه چیز نرم زیر دستم چشمام روبازکردم.ونوس ساکت نشسته بودو باچشمای مشکیش نگاهم میکرد.چنددقیقه توی اون حالت موندیم تاترسم ریخت.اراد به خاطراینکه معطل شدن ابراز شرمندگی کرد.البته غیرمستقیم.
    منو ستی وسیا ونسرین وسامان واراد جلوترازبقیه بودیم.چمدونم دست ارادبود.شوهرکردم پس برای چی؟
    وجدان:بیچاره اراد که گیرتوافتاده؟
    _ببند عزیزم.اززیبایی های اینجا لذت ببر.
    لامصب یه تیکه ازبهشت.اراد درسالن روبازکرد.تاچنددقیقه همینطوری مات بودم.به اراد نگاه کردم.اونم بهترازمن نبود یهو ارادبه خودش اومدودر رو بست.سامان ونسرین هنوز داخل نیومدن ولی داخل رودیدن.دورتادور خونه عکسهای عروسی وعقد وعکسهایی که یه هفته قبل به اسرار ادری وباربدگرفته بودیم، بود.روی زمین وپله ها هم پربود ازشمع وگلبرگ گل رز.
    _اینا اینجا چیکارمیکنن؟
    اراد:نمیدونم.
    چشمم خورد به یکی ازعکسها.پیرهن سرخابی خیلی کوتاه تنم بود که قدش تایک وجب بالای زانوم بودو جلوشم که نگم بهتره.اراد دستاشو ابراز احساسات کرده بود و روم خم شده بود،منم دستامو روی شونش گذاشته بودم.ازخجالت نمیتونستم سرموبلندکنم.سیاوش تاحالا منو اینطوری ندیده بود.فکرکنم خودشم فهمید به خاطر اون خجالت کشیدم .
    سیا:داداش من میرم پیش بچه ها.شمام زودتراینار.جمع کنید.
    ارادفقط سرشوتکون داد
    ستی:وای چه رمانتیک.
    _رمانتیک بخوره تو سرم بدوبیاایناروجمع کنیم تابیشترازاین ابروم نرفته.
    هرسه تامون دست بکارشدیم.تاجایی که قدم میرسید عکساروبرداشتم.ارادم بقیه روبرداشت.ستی هم شعم هاروخاموش کرد وشوکت خانوم ودخترشم گلبرگ هاروجمع کرد.
    _اراد اینارو کجابزارم؟
    اراد:ببر بالا توی اتاقم.بالا دومین اتاق که روبه دریاست.
    سریع بردم بالا بدون توجه به اتاقش گذاشتم واومدم.بعدازاینکه جمع وجور شد اراد دروبازکرد.
    اراد :بفرمایید تو.شرمنده اینجایکمم بهم ریخته بود.تامرتبش کنیم یکم طول کشید.بفرمایید.
    سامان:شما دوتا باهم...باهم ازدواج کردید؟
    اراد:اره.
    یه چیزی افتادزمین.سرمواوردم بالا دیدم چمدون کیانی افتاده وداره با بهت مارونگاه میکنه.
    ازهیچ کس صدایی درنمیومد.فقط ستی وسیا وارش بی خیال بودن.
    اراد:شوکت خانوم؟شوکت خانوم؟
    شوکت خانوم:بله اقا
    اراد:دوستان روراهنمایی کنید.
    ارادچمدون خودموخودش روبرداشت وبردبالا.
    سحر:اقا بدیدمن براتون میارم.
    اراد:نمیخواد سنگینه نمیتونی.
    سحر:میخواید بابا روصدابزنم؟
    اراد:نه نمیخواد هی پیرمردبیچاره روازاون سر باغ بکشونی اینجا خودم میبرم
    شوکت خانم بچه هاروبرد طبقه پایین.منم همون جور بلاتکلیف بودم .ترجیح دادم برم ببینم اراد چمدونم روکجاگذاشته.ازپله هاکه بالا رفتم یهودراتاق اراد بازشدو باقیافه ی برزخی اومدبیرون.بدون توجه ببه من باعجله سمت پله هارفت.خیلی عصبانی بود.دنبالش رفتم.
    _اراد؟
    ...
    _ای بابا اراد چیشده؟یه دقیقه وایستا.
    اراد باداد شوکت خانم روصدازد که من به جای اون بدبخت سکته زدم
    شوکت خانم باترس گفت:بله...اقا؟
    اراد بلندگفت :کی توی اتاق من بوده؟
    شوکت خانم: من فقط برای نظافت رفتم وگرنه کسی داخل اتاقتون نمیره.
    اراد:پرسیدم کی داخل اتاقم بده؟بوی عطرزنونه میده
    شوکت خانوم باترس گفت:هی..چ کی اقا.حتما بوی عطر باران خانوم بوده.
    اراد:یعنی من بوی عطر خانومم روتشخیص نمیدم؟باران ازاین عطرا نمیزنه.
    دختر:من بودم.
    برگشتم عقب .مانتوی قرمز کوتاه با شال وشلوار مشکی که شالش روی شونش افتاده بودو موهای شرابی رنگش باز روی شونش ریخته بود.انقدر ارایش داشت که نمیشد قیافه اصلیش روتشخیص داد.اراد باعصبانیت نگاهش میکرد.خون چشاشوگرفته بود باچندقدم رفت سمتش.
    اراد باداد گفت:تو اینجاچه غلطی میکنی؟
    دختر:به این مدل حرف زدنت عادت ندارم.
    اراد:یه زمانی قابل احترام بودی اونم فقط به خاطرفرزاد بودالان حت یارزش نگاه کردن هم نداری
    دختر:اراد چرابامن اینطوری حرف میزنی؟
    اراد:یعنی توخودت نمیدونی؟
    دختر:نه من ...من ازکجابدونم.من فرزادرودوست داشتم.
    اراد یقش رو گرفت ومحکم به دیوار پشت سرش کوبید.اروم جیغ زدم.ارادبدجور عصبانی بود.اشک توی چشام جمع شده بود.میترسیدم بزنه دختررو بکشه.
    اراد:اسم فرزاد روبه دهن کثیفت نیار فهمیدی؟
    دوباره دختر رو کوبید به دیوار.همش نگران بودم بلایی سرش بیاره.چندقدم رفتم عقب بعد بادو ازپله ها رفتم پایین.بدون توجه به اطرافم.باصدای بلند سیا روصدا زدمو هرچی دربود، زدم.نمیدونستم توی کدوم اتاقه.چندتاازبچه هاازاتاقاشون اومدن بیرون.سیاوشم باعجله ازیه اتاق اومد بیرون.
    سیا:باران چیشده؟چراداری گریه میکنی؟این سروصداهاچیه؟بااراد دعوات شده؟
    _نه سیاوش بدو تا...نکشتتش.
    سیا:چی؟ کی رو؟
    _نمیدونم ...یه...دخترس که من نمیشناسمش.
    سیا یکم فکرکردو گفت:یاابولفضل.باران اروم باش گریه نکن.بعدباعجله ازپله هارفت بالا منم دنبالش رفتم.
    سیا:ژیلا؟
    پس ژیلا این بود.اون شب که خونه مادرجونشون بودیم رفته بودن دنبال اراد اما باشنیدن حرفاشون همونجاایستادم.خیلی ازدستش ناراحت شده بودم برای همین سریع رفتم داخل دیگه ادامه ی حرفاشون رونشنیدم.
    ژیلا:سیاوش توبهش بگو که من عاشق فرزاد بودم اون فقط یه اتفاق بود.
    سیا:من عادت ندارم دروغ بگم.
    ژیلا:یعنی تومیگی حرفام دروغه؟توهم منوباورنداری؟
    سیا باداد گفت:نه منم دیگه باورت ندارم.چطور تونستی انقدرخوب نقش بازی کنی ؟هان؟
    ژیلا:اره راست میگی اون موقع من عاشقش نبودم ولی ازش متنفرم نبودم.اماالان عاشقشم.حالامیفهمم که چقدردوستش داشتم.
    اراد:تازه فهمیدی که چقدر دوستش داشتی وعاشقشی؟یکم دیر نیست؟توالان فرزادی رواینجامیبینی؟حالا که نیست فهمیدی عاشقشی؟الان نبایدبرای من توضیح بدی. بایدبرای اونی توضیح میدادی که مثل چشماش بهت اطمینان داشت.اون حیوون چهارپاهم که فکر میکنی ماییم.خودتی.توازاولم بخاطرپولای فرزاداومدی سمتش وحتی الانم اومدی دنبال بقیش.اماباید بهت بگم که فرزاد همه ی داراییش رو وقف خانه ی سالمندان وکودکان بی سرپرست کرد.اگه الانم میزارم ازاینجا زنده گورتوگم کنی بخاطر فرزاد.
    ژیلا:فرزاد؟
    اراد:اره حتی توی وصیت نامشم ازتو نوشته بودگفت اگه دیدمت بهت بگم که اون حلالت کرده فقط امیدوار خداهم ازدل شکسته ی او واشک هایی که بخاطرنامردبودنت ریخت،بگذره وببخشتت.گفت بگم که تقاص اشک های مادرشو دل خون پدرشو پس میدی وحیف که اون اون روز نیست که تاوقتی ازخداگله کردی بهت بگه ایناتمام تقاص هایی که بایدپس میدادی.حالا هم برو.
    ژیلا:اره شماراست میگید.من فقط بخاطرپول بهش نزدیک شدم حتی الانم فقط بخاطر پول بود.همیشه سعی کردم نقش یه عاشق روبازی کنم ولی شماهم اون ادمی نبودید که گول بخوریدولی اونی که باید گول میخورد،بدجورم گول خورد.
    اراد خواست بزنه توی دهنش که سریع رفتم جلوش ایستادم ودستشوگرفتم.
    اراد:باران ولم کن.
    _اراد بخاطرمن.باشه؟
    اراد:اخه...
    _باشه؟
    اراد یکذره نگاهم کردو دستشو اوردپایین وبعدباقدمای بلند رفت بیرون.
    _خانوم شماهم بفرمابیرون دفعه دیگه اینجاپیدات بشه باپلیس طرفی.
    ژیلایکم بانفرت نگاهم کردوبعدرفت بیرون.منم بعدش ازویلازدم بیرون تااراد روپیداکنم بااون حالش میترسیدم بلایی سرخودش وبقیه بیاره.حسم میگفت رفته دریا.منم به حسم اعتمادکردمو رفتم کناردریا.روی تخته سنگسی نشسته بودو سرشو توی دستاش گرفته بود. منم بی حرف کنارش نشستم.
    ««سیاوش»»
    ستی:سیاوش؟هنوزم نمیخوای چیزی بگی؟این دختر ژیلا کیه؟
    _چقدرتوهولی عزیزم.چشم الان میگم.
    منواراد وفرزاد سه تادوست صمیمی بودیم.ازهمون بچگی باهم دوست بودیم.فرزادعلاوه براینکه دوست و پسردای بود،داداش هم بود.وقتی منو اراد 6_7سالمون بود دایی وزندایی بایه پسر که تقریبا همسن مابود ،اومدن خونه پدربزرگم وبه منواراد گفتن که باهاش بازی کنیم واذیتش نکنیم وازاین به بعد اوپسردایی ماست.فرزادپسر ساکت ومظلوی بود.درست برعکس ما.اونروز مابدون توجه به حرف دایی وزندایی تاتونستیم اذیتش کردیم بماندکه برای این کارمون مجبورشدیم کل باغچه های بابابزرگ روبیل بزنیم.کاری که همیشه ماازش متنفربودیم.
    خلاصش میکنم بعدازاون تنبیه دیگه ازفرزادمتنفرشدیم تااینکه یه روزارادگفت گ*ن*ا*ه داره وتنهاست بیاریمش تو اکیپ خودمون.بهش گفتیم اونم قبول کرد.دایی ازاینکه فرزادهمش باماست نگران بود والحق هم نگرانیش بی موردنبود.سال هاگذشت ودوستی ما قوی ترشد.تااینه یه مدت دیگه فرزاد فرزاد قبل نبود.ساکت ترازهمیشه بودو همشم توی فکر بود.فرزادعاشق هم دانشگاهیش شده بود اونم توی یه نگاه.دختر ایرانی بود ولی برای تحصیل امریکااومده بودوهمونجازندگی میکرد.اونموقع ما19سالمون بودو فرزاد21.منواراد سعی کردیم تافرزادبیخیال این حس بشه ولی اون این حس روتقویت کرد وتصمیم گرفت باهاش دوست بشه.ازاون به بعدکم کم پای ژیلا هم به اکیپمون بازشد.دختر بدی نبود اماخوبم نبود.بااینکه بافرزاددوست بودوتصمیم داشتن باهم ازدواج کنن،ولی همش نگاهش به منو ارادبود.
    فرزادوژیلا تصمیم گرفتن برای زندگی بیان ایران.واین برای ماکه بیشتر وقتامون روباهم میگذروندیم،خیلی سخت بود.یه روز فرزاد به اراد زنگ زدوبااولین پروازخودمون روب رسونیم .خیلی نگران بودیم.وقتی رسیدیم هرچی زنگ گوشی وخونشون رومیزدیم جواب نمیداد.درحالی که همه ی برقاروشن بودو کفشش جلوی دربود.دروشکستیم همه ی جاها رو گشتیم ولی خبری ازفرزاد نبودتارسیدیم به اتاق اخر فرزاد...فرزاد...اون...
    ستی:سیاوش اگه نمیتونی اذیت میشی ادامه نده.
    _نه میگم میخوام خالیشم.فرزاد غرق خون روی زمین افتاده بود.نامه ای که توی دستش بود وبادستای لرزون گرفتیموخوندیم.داخلش ازخیانتی که ژیلا بهش کرده بود نوشته بود.ژیلا توحالت بدی توی خونه ی خودش با همکارش دیده بود.فرزاد یه مجنون واقعی بود ولی ژیلا...
    برگشتم سمت ستایش دیدم داره گریه میکنه.
    _لیلی من چراگریه میکنه؟
    ستی:لیلی من؟!
    بارعدوبرقی که یکدفعه زد،ستی ترسید وبیشترازقبل بهم نزدیک شد.
    _ستایش میخوام به مجنون بودنم اعتراف کنم،به دوستاشتنت.توخیلی وقته لیلی من شدی دیگه نمیخوام ازم دورباشی.
    ««ستی»»
    باتعجب به سیانگاه کردم.باورم نمیشد.یعنی سیاهم منو ...وااای خداجونم عاشقتم.باخیس شدن پیشونیم سرمواوردم بالا.قطره های بارون باسرعت بیشتری روی صورتم فرود میومدن.بادیدن جعبه ی مخملی جلوی چشمم نگاهمو ازاسمون گرفتم.
    سیاوش :ستایش بامن ازدواج میکنی؟
    نمیتونستم چیزی بگم فقط باتعب نگاهش میکردم.
    باران:عروس رفته گل بچینه شهرداری گرفتتش.
    سیا:برای باردوم عرض میکنم بامن ازدواج میکنی؟
    باران:عروس رفته باافتابه گلاب بیاره.
    سیاوش باخنده گفت:عروس خانوم برای بارسوم عرض میکنم بامن ازدواج میکنی؟
    اراد:عروس زیرلفظی میخواد.
    سیاوش:ای بابا اگه گذاشتید بله روبگیرم.
    بعد سرشو اورد و من و ب*و*س کرد.
    _فعلا اینوبه عنوان زیرلفظی داشته باش.حالا جواب چیه من متظرم خانومی.
    ازخجالت سرمو انداختم پایین.اخه این بشر چقدربی حیاست.
    باران:سکوت نشانه ی رضایت.
    بعد او اراد دست زدن.سیاوش هم حلقه رودستم کردکه باز صدای جیغ وسوت اینارفت هوا.
    سیا:خوب حالا نوبت شماست.
    اراد:چی
    سیا:حالا نوبت شماست که حلقه هاتون رودست همدیگه کنید.
    باران:مسخرمون کردی
    _راست میگه دیگه.الانم که همه فهمیدن زودباشید.
    باران حلقه ی ارادوگرفت ودستش کرد.ارادم حلقه ی باران رو اززنجیرش جداکردو دستش کرد.حالانوبت مابودکه دست بزنیم.
    سیا:بچه هابیاید مسابقه.
    _زیربارون؟
    سیا:اره میاین؟
    _اره.
    باران:اره.
    اراد:منم ...اره.
    سیا:من ستایش روکول میکنم توهم باران رو.هرکی زودتربرسه ویلا برندس.اونی که ببازه باید یه شب شام مهمونش باشیم.
    اراد:اخه اینم...باشه.
    سیاوش واراد روی زمین نشستن.من دستمودورگردن سیا حلقه کردم.بارانم همینکارروانجام داد.بعدباشمارش م.نوباران حرکت کردن.
    _وای سیا تندتربرو.
    سیا:چشم منومحکم بگیر.
    


    خداشاهده فکرکنید داره بارون میادو الان ماخیس خیسیم.اصلا مدیونیدفکرکنید عقلمون سالمه.باورکنید راضی نیستم.خدانگم بارانو چیکارکنه که ایناروانداخت توی دهنم
    باران:ستی بازتوداری منونفرین میکنی؟
    _واااعلم غیب داری؟ازکجافهمیدی؟
    باران:اولا یه حسی بهم گفت دوما هرموقع توکسی رونفرین میکنی قیافت شبیه چینی هامیشه.چشاتوریز میکنی وزیرلب باخودت حرف میزنی.
    اینوگفت زدزیرخنده.
    _حناق،کوفت،زهرمار،نکبت.
    باران:تموم شد؟
    _نه اشغال رونگفتم
    باران:دیگه نبود؟
    _عوضی کروکدیل.
    باران:اخرین فرصته هااا
    _بیشعور.
    باران:دوست عزیز فرصت شمابه پایان رسید.باید به اطلاعتون برسونم که اینجانب یعنی من فرشته هستم وتمام فحش هایی که گفتید همون القاب خودتون بوده است.این نکته انحرافی بود.
    _باران خداخفت نکنه دومین ببند دلمون دردگرفت.
    سیا:باحرف خانومم موافقم.
    اراد:منم که طابع جعمم.
    باران یکی زد تو سراراد وگفت :منم طابع کتک زدن توهستم.
    اراد:منم طابع...
    بقیش رواروم گفت که نشنیدم.
    باران:هییی اراد خیلی پرو وبی حیایی.بچه هااااا؟
    همه باهم گفتیم :بله؟
    باران:من بستنی میخوام.
    اراد:توی این بارون؟
    _راست میگه منم میخوام.اره مگه چشه؟خیلی هم میچسبه توی بارون.
    سیا:همین مونده که مریض بشید.
    هردوتاشون همزمان به ویلارسیدن.
    سیا:حالا که هردوتامساوی شدیم یه شب مهمون تو ویه شبم مهمون من.حالا بیایدپایین زشته جلوی بچه ها
    باران:نه تابرامون بستنی نخرید نمیایم.مابستی میخوایم یالا.
    _مابستنی میخوایم یالا.
    خواستن ماروبزور پایین بزارن که منوباران باجیغ گفتیم:نـــــه!
    اراد:عه این چه وضع جیغ زدنه؟
    سیا:فردابایدبرم سمعک بگیرم.
    اراد:یه دونه هم برای من بگیر.حالا هم بیاید پایین فرداواستون میگیریم.
    منوباران:نـــه.
    باران:ماالان میخوایم.
    اراد:ویارندارید که.
    باران:بی ادب به هرحال همبن الان میخوایم.
    سیا رفت کنار اراد و یه چیزی درگوشش گفت ارادم سرشوتکون داد.
    ««باران»»
    _اوووی درگوشی نداشتیمااا.بلندبگیدماهم بشنویم
    اراد:گفتن به بچه هانگید.درضمن مردونه بود.
    _گفتن به بچه نگید نگفتن که به مانگید.!
    اراد:اتفاقا همین روگفتن.
    باحرص اروم زدم به پشتش.هردوتاشون سمت ساختمون رفتن.
    _عه کجا؟مابستنی میخوایم.
    ستی:راست میگه.تابستنی بهمون ندید ماپایین نمیایما.
    سیا:اتفاقا ازخدامونه اتفاقا الان میخوایم بریم بخوابیم شمام که بامایید خواب بیشترمیچسبه
    ستی:خیلی خیلی خیلی پرو وبی ادبید.
    ارادوسیاوش خندیدند ورفتن تو دروبستند.چندتاازبچه هاباتعجب و بعضی هام باحرص وکینه نگاهمون میکردند.
    اراد:شوکت خانوم؟شوکت خانوم؟
    شوکت خانم:بله اقا؟اوا خدامرگم بده شمادوتاچرااینجوری کردید؟خانومابیایدپایین کمرشون دردمیگیره.
    اراد:نمیان.بستنی داریم؟
    شوکت خانم:بله اقا الان میارم براتون.
    _نــــــــه!!!
    شوکت خانوم:وای خانم جان قلبم اومد تودهنم.چراجیغ بنفش میزنید؟
    لبخندزدم وگفتم:این بستنی نه.مابستنی میخوایم.
    ستی:بستنی بستنی بستنی.
    هردوتامون جیغ میزدیمو میگفتیم بستنی.همه ساکت بودن وچهارچشمی فقط به مانگاه میکردند تنهاصدای جیغ ما بود.یهوارادو سیا باداد گفتن:بسه!
    به معنای واقعی خفه شدیم.سرمو کج کردم واوردم کناراراد و اروم گفتم:بستنی.
    اراد نفسش روباحرص بیرون دادواروم گفت:ازدست تو.
    بعدبلندبه سیاگفت:سیاوش بایبریم براشون بگیریم وگرنه تاصبح ولمون نمیکنن.
    سیا:باشه فقط بریم لباسامون روعوض کنیم که خیس خیسیم.
    _واقعا الان میریم؟
    اراد:اره.
    ذوق کردم درحدچی. یه لحظه حواسم نبود دستامو ازدورگردنش بازکردم.ازپشت نزدیک بودبیوفتم که اراد سریع منو گرفت منم گردنش روچسبیدم.
    اراد:حواست کجاست؟الان میوفتادی.
    _حالا که نیوفتادم.الکی دادنزن.بستنی شکلاتی میگیری دیگه؟
    اراد:نخیر توی ماشین دوتانایلون پر شکلات خوردین ضررداره واستون
    _عه اراد.اذیت نکن دیگه من ه*و*س بستنی شکلاتی کردم.
    اراد:هوووف باشه.
    _وای مرررسی.بعدسرموخم کردمو لپش روبوس کردم.اراد جاخورد.توقع نداشت بوسش کنم اونم جلوی بقیه.خودمم ازکارم تعجب کردم هرموقع خیلی ذوق میکنم،کنترلی دیگه روی رفتارم نداره.ازخجالت سرمو انداختم پایین وگفتم:اوووم..میشه منوبزاری پایین.
    ارادخم شد ومنم ازش جداشدم ورفتم بالا داخل اتاق اراد تاچمدونم روبر دارم. دروکه بستم چندثانیه همونجا به رفتارم فکرکردم.منم ازوقتی بااراد گشتم بی حیا شدمااا. از وقتی که داستان فرزاد ودلیل متنفرشدنش ازدخترا روشنیدم سعی کردم یکذره باهاش کناربیام تاحداقل هرروز دعوامون نشه وبفهمه همه ی دخترامثل هم نیستن. باشنیدن صدای پا ازدر فاصله گرفتم.چمدونم روکه بازکردم دیدم خالیه . کمد اراد روبازکردم.لباسای اراد یک طرف بودو لباسای من یک طرف دیگه.چشم خورد به بلیز ابی فیروزه ای اراد.تاحالا توی تنش ندیده بودم.خیلی دلم میخواست توی تنش ببینم.خواستم لباسش رو براش بزارم تااومد بپوشه ولی دودل بودم.اخر دل و زدم به دریا و لباس روبایه شلوار کتان مشکی گذاشتم روی تخت تااومد بپوشه.
    خودمم یه مانتوی مشکی باشلوار دمپای طرح لی پوشیدم و شال ابی فیروزه ایم روسرکردم.ساعت ابیم روهم دستم کردم.یه رژکمرنگ جیگری به همراه ریمل زدم.برعکس همیشه،ایندفعه فقط یکم ادکلن زدم ورفتم پایین.
    ارادوسیا وسامان داشتند باهم حرف میزدند.
    سیا:عه شما که حاضرید.یه چنددقیقه صبرکنید ماهم الان میایم.
    ارش:ازاونجایی که میدونم طاقت دوری منونداریدمنم باهاتون میام.
    اراد:نه بابا کی گفته؟
    ارش:سامان گفته.
    سامان:تودلت میخواد بری راپای منو وسط میکشی؟
    سیا:ای بابا بحث نکنید.هرکی میخوادبیاد تایه ربع دیگه حاضرباشه ها.
    ««اراد»»
    بادیدن لباسام روی تخت تعجب کردم.البته خوب تعجبم داشت.باران ازاین کارابلدنبود.ولی یه کوچولو توجه کنید فقط یه کوچولو ازاین کارش خوشم اومد.لباسارو پوشیدمو ساعتم رودستم کرد.اتکلنم روزدمو رفتم بیرون.بیشتربچه هاحاضرشده بودن.
    _همه میاین دیگه؟
    نگار:بله.همه میان.
    به سحرگفتم تاشام روبعدازاینکه اومدیم بیاره.باران روی یه مبل دونفره نشسته بودو اخماش توهم بود.رفتم کنارش نشستم ودستمو دور شونش حلقه کردم زیرچشمی به بچه ها زیرچشمی نگاه کردم.چقدرحال میده حرصشون بدیا.
    باران باتعجب نگاهم کرد که باچشم به بچه هااشاره کردم. اونم یه لبخندزوری زد.
    _چته؟چرااخمات توهمه؟
    باران:هیچی.
    _واسه ی هیچی اخمات توهمه.
    باران:اوم...چیزه...میدونی توکه نبودی...اصلا بیخال.
    بعدروشوبرگردوند.کنجکاوشدم تابدونم چیشده لپش رو کشیدم.برشت سمتمو گفت:اخ مرض داری؟
    _اره حالا چقدرمیخوای؟نگفتیس من نبودم چیشد؟
    باران:خب...
    _باران چرا من من میکنی؟من نبودم چیشد؟من من کنی من میدونم باتو.
    باران:خب توکه نبودی چندتاازبچه هاگفتن که چراانقدربیخبرازدواج کردیمو حتما یه چیزی بینمون بوده واتفاق افتاده که مامجبور شدیم باهم ازدواج کنیم.اراد من دوست ندارم که پشت سرمون یه سری حرف مزخرف بگن.
    ازجام بلندشدم.بارانم سریع بلندشد.
    _کی این حرفا روزده؟اصلا به چه حقی راجبمون اینطوری قضاوت کردن؟
    باران:اراد ...
    _باران گفتم کی گفته؟
    باران انگشت اشارش رو روی لبم گذاشت وگفت:هیس!دارن نگاهمون میکنن .اراد ترو خدا باز شربه پانکنیا.
    ازتماس انگشتش به لبم یه جوری شدم. بارانم سریع دستشو کشید.
    _لطفا همه گوش کنید.گرچه نیازی نمیبینم که بهتون توضیح بدم ولی برای اینکه این حرفاتموم شه بایدبگم که منو باران هردوتامون عاشق همیم اگه بی صداهم ازدواج کردیم دلایل خودمون روداشتیم که نیازی نمیبینم توضیح بدم.
    اینوگفتمو رفتم بیرون پیش ونوس.استادواقامحمد رودیدم که داشتن باهم حرف میزدند.
    اقامحمدکاقاجایی تشریف میبرید؟
    _بابچه هاداریم میریم بیرون.شما واستادم بیاید.
    اقامحمد:نه اقا جان.ماپاشیم باشماجونا هلک وهلک بیایم چیکار کنیم.برید به سلامت بهتون خوش بگذره.
    استاد:راست میگه محمداقا.برید بسلامت.
    سوارماشین شدم.چنددقیقه بعدسیا وبارانو ستایشم اومدن.سیارفت پشت وباران اومد جلو.بماندکه چقدرغرزد.باران ضبط روزیاد کرد تاحدی که گفتم الان شیشه هامیریزن پایین.
    تنها که میشی با من، زیر یه آسمون ستاره
    پر میکشه دل من، برای تو دوباره
    چشم تو با دل منه ، همیشه کار تازه داره
    تند میشه نفس هام و بلا سرم میاره
    پاره پاره قلبم، عاشق بیچاره قلبم
    چه بی قراره قلبم، آخه همش رو انتظاره قلبم
    نگو سره کاره قلبم ، نگو دوست نداره قلبم
    دست خودش نیست
    وقتی با تو راه میرم، بارون میگیره
    دل من بی تو آسون میمیره
    میمیرم واسه تو ، نفسم میگیره
    باتو همه چی قشنگ میشه رنگ چشماتو
    من همش دیوونه بازی میکنم تا تو
    شبیه خودم شی ، یکم عاشقم شی
    خسته میکنه این غم منو دارم میمیرم
    عمریه که همین جور توی دستش اسیرم
    باز شدی تو دیوونه ، میخوای عاشق بمونه
    گوش نمیده به حرفم ، همیشه باز همونه
    دونه دونه بارون ، از آسمون ببارون
    رو سقف خونه بارون ، دیدی دست خودم نیست
    عاشقونه بارون ، آخه نامهربونه بارون
    رو سقف خونه بارون ، اینا که کم نیست
    وقتی با تو راه میرم ، بارون میگیره
    دل من بی تو آسون میمیره
    میمیرم واسه تو ، نفسم میگیره
    ««باران»»
    ارش:باران یادته یه روز که خیلی بارون میومد باهم رفتیم بستنی خوردیم اخرشم هردوتامون مریض شدیم؟
    _وای اره.خیلی حال داد تازه سه روزم مدرسه نرفتیم.
    _ چقدرارشیدا فحشت داد.
    _چرا؟
    ارش:اخه خونه بیکاربودم میرفتم داخل اتاقش و وسایلش روخراب میکردم.
    _تو کرم میریزی اونوقت به من فحش میده.خداشفاش بده.
    سیا:بچه هابیایدبریم تو تاخیس نشدیم.
    اراد:بستنی شکلاتی دیگه؟
    _یس.بعدازاینکه بستنی خوردیم بریم اون سوپرمارکت؟
    اراد:باشه.
    همینکه بستنی رواوردن مثل این بچه های پنج ساله به بستنیم نگاه کردم.
    اراد:آ کن عمویی بت بشتنی بدم.اگه بخوری برات ابنبات میگیرما.
    _راست میگی عمو؟
    اراد:اره.
    بستنیامون روکه خوردیم بلندشدیم رفتیم سوپرمارکت.تلفن اراد زنگ خورد.مشغول صحبت شد وحواسشم به من نبود منم تاتونستم لواشک وپاستیل وشکلات برداشتم.فروشنده چشاش شبیه توپ تنیس شده بود.
    فروشنده:همه ی اینارومیخواین؟
    _بله.
    اراد:خوب چی میخواس...باران همه ی اینارومیخوای؟اخرشم مریض میشی.ببین کجابهت گفتم.اقا ازهرکدوم چندتابزار.
    _ارااااد؟
    اراد:خرنمیشم.
    توی دلم گفتم اونکه هستی
    _ارااااد؟قول میدم همه رویکدفعه نخورم باشه؟
    ارادیکم نگام کردوگفت:قول دادیااا.
    _اره قول دادم.
    بعدازاینکه همه روخرید سوارماشین شدیم.
    سیا:اوه خدای من توهمه ی اینارومیخوای بخوری؟
    _نه میخوام قاب کنم بزنم روی دیوار اتاقم یادگاری باشه.
    سیا:حالت بدمیشه هااا.
    اراد:منم بهش میگم گوش نمیکنه باران قول دادی همه رویکدفعه نخوریااا.اصلا اینادست من میمونه هرموقع خواستی بگومن بت میدم.
    _بااااشه.قول دادم دیگه.
    شام روکه خوردم ازشوکت خانم تشکر کردمو رفتم داخل اتاق اراد.عه این عکسارو کی رودیوار زدن که من ندیدم؟سه تا ازعکسامون رو روی دیوار زده بودن.یکی اون عکس که منواراد تیپ اسپرت زده بودیم یکی هم همونی که لباس سرخابی تنم بودو یکی دیگه هم شب عروسی موقع شام لیوان نوشیدنی هامون روازلای دست همدیگه رد کرده بودیم درحالی که به هم نگاه میکردیم میخوردیم.
    بیخیال عکسا شدم وروی تخت خوابیدم انقدرخسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.
    ««ستی»»
    این مدت خیلی خوش گذشت ولی زودترازاونی که فکرمیکردم گذشت.فردا باید برمیگشتیم .بیخیال فکر کردن شدم.یه قابلمه بایه ملاقه از شوکت خانم گرفتم ورفتم جوی دراتاق بچه ها.ملقه روبه شدت به قابلمه زدم.خودم از صداش دومتر پریدم بالا چه برسه به این بدبختا که خوابم هستن.چندبار این کاررو تکرار کردم تا بیدار شدن. بعدازظهر گرفتن خوابیدن تاالان که ساعت10شبه.امروز بابچه رفتیم بازار وشهربازی.ساعت 7اومدیم همه انقدرخسته بودیم که گرفتیم خوابیدیم.
    ارش:مگه مرض داری دختر؟ای بابا داشتم خواب دوست دخترم رومیدیدم نزاشتی که.
    _حالا چی میدیدی؟
    ارش:بدرد سنت نمیخوردکوچولو.
    باحرص نگاهش کردم .سیاوش ازکنارم ردشدواروم گفت:حتی حرص خوردنتم قشنگه.
    باخجالت سرموپایین انداختم.رفتم بالا تاباران شون روصداکنم.دراتاق روبازکردم.دیدم اراد بدون لباس خوابیده ودستشو دور باران حلقه کرده.پس بیخود نیست مامان میگه هرموقع خواستم برم داخل اتاقشون درد بزنم.مامان بابای ماهم بللله!
    دروبستم و رفتم پایین.ترجیح دادم خودشون بیدار شن.داشتم به سحر کمک میکرد که صبحانه روبچینه،همون موقع صدای اراد پشت سرم اود که ازترس چسبیدم به دیوار.
    _اراد چرااینجوری سلام میکنی؟
    اراد:ترسیدی؟
    _پ ن پ ازشدت خوشحالی و ذوق چسبیدم به دیوار.
    اراد:جنابعالی توفکر یار بودی(بعدباچشماش به سیا که داشت میومد سمت مااشاره کرد)متوجه ی من نبودی.
    یه چشم غره بهش رفتمو گفتم:زنت کو؟
    اراد:خواب.
    _بابا این باران به خرس قطبی هم گفته زکی برومن به جات هستم.میرم بیدارش کنم.
    اراد خندیدوگفت:والا به خدا.بروخیرببینی.
    دراتاق رو بازکردمو رفتم داخل.
    _باران؟
    ...
    _باراااان؟
    ...
    _ای بابا.باراااااان؟
    باران سریع پاشد.
    باران:ها چی شده؟کسی مرده؟کسی طوریش شده؟کسی...
    _وای چرا انقدر چرت وپرت میگی.
    باران:تو بودی اینطوری جیغ زدی؟
    باخنده گفتم:اره
    باران ازجاش بلند شد وافتاد دنبالم.سریع ازپله هارفتم پایین.
    باران:جرات داری صبرکن.
    _مگه ازجونم سیرشدم.
    رسیدم پایین دیدم سیاوش وکیانی وارش باتعجب نگاهمون میکنن ارادم بااخم به باران نگاه میکرد.برگشتم سمت باران دیدم باهمون تاب وشلوارک وموهای بازش افتاده دنبالم.حالا اینورخندم گرفته بود اونورم که جلوی اراد میترسیدم بخندم.
    باران سریع بادو ازپله هارفت بالا چنددقیقه بعدارادم دنبالش رفت. وای الان باز دعواشون میشه.اوووف اینا اخر منو دیوونه میکنن.
    _بقیه کجان؟بیاین صبحانه بخوریم تا بارانشونم بیان.

    ««باران»»
    یکی محکم زدم توسرم.عه عه دیدی چیشد؟بااین لباس وبااین موها رفتم پایین جلوی ارش اینا.حالا ارش وسیا به درک.این پسره ی چلغوز روبگو.همین مونده بود کیانی منو اینجوری ببینه.اراد رودیگه نگو.همونجا جاداشت جوری میزدتم که بچسبم بادیوار باکفگیرجهازم منوجمع کنن.
    درباز شد واراد باقیافه ی عصبانی اومدتو.ازروی تخت بلندشدم.اراد هی میومد نزدیکتر من هی میرفتم عقب تر.اخر خوردم به دیوار.
    اراد:این چه وضعی بود که اومدی پایین؟اصلا کی به توگفت این لباس روبپوشی؟اصلا این به کنار توعقلت نمیرسه که وقتی اینجورلباسا تنت وروسری نداری بچه بازی درنیاری؟هان؟
    _اراد...خوب من حواسم نبود...حالا که چیزی نشده انقدربلندحرف میزنی وعصبانی
    اراد:اره اصلاا هیچی نشده.اون پسره ی ...استغفرالله.داشت باچشماش قورتت میداد اونوقت هیچی نشده؟
    _ای بابا اراد من...
    با داغ شدن لبم،یادم رفت اصلا چی میخواستم بگم.یه دستش روی بازوم بود ویه دستشم توی موهام.نفسم داشت میگرفت وارادهمینجور داشت به کارش ادامه میداد.لبش روگازکرفتم .دستم روگذاشتم روسینش وهلش دادم عقب.اراد ازم جداشد.
    اراد:باران باراخرت باشه اینجوری میای بیرون.دفعه یبعدی اینطوری برخوردنمیکنم.
    بعدباهمون اخمش رفت بیرون.
    دستمو روی لبم گذاشتم کم درد میکرد.رفتم جلوی ایینه دیدم بله...بدجوری ضایعه میشه اینجوری برم پایین.قشنگ مشخص میشه.پسره ی ...استغفرالله نگاه بالبم چیکارکرد.هووف.
    لباسام روعوض کردمو مجبورشدم رژم روپررنگ تربزنم تاکمتر دیده بشه.جای دستشم روی بازوم مونده بود.بهش میگم دراکولا.میگین چرا.موهاموبستمو شالم رو سرم کردمورفتم پایین.
    همه سرمیز بودن.صندلی بین ارادوارش خالی بود.رفتم همونجانشستم.اراد هنوز اخماش توهم بود.
    ارش درگوشم گفت:اوه اوه بدجوری ازدستت عصبانی پیشنهادمیکنم امروز اصلا سربه سرش نزار.
    منم مثل اون گفتم:واقعا انقدر یعنی عصبانی؟بابا اتفاق مهمی نیوفتاد که اینجوری عصبانیه.
    ارش:شماخانما متوجه نمیشید ولی مردا این چیزا براشون مهمه واین ازدوست داشتنشون.
    توی دلم گفتم کجای کاری این ازم متنفرنباشه دوستمم نداره.خبرنداره که چندوقت دیگه بایدطلاق بگیریم.ته دلم یه جوری شد.اصلا بهتر که طلاق بگیریم ازدست این دراکولا و وحشی بازیاش راحت میشم.
    همه داشتن شامشون رومیخوردندو فقط منواراد داشتیم باغذامون بازی میکردیم.البته اراد داشت بازور میخورد و وانمود میکرد که خیلی هم گشنشه.
    ستی زیرلب گفت:باز شمادوتا چتون شده؟
    منم مثل خودش گفتم: هیچی.

    یکم که خورد بعدازتشکر ازسحر وشوکت خانم رفتم داخل اتاقم.
    ده دقیقه بعدارادم اومد.رژم پاک شده بود.دوباره پررنگ زدم.
    اراد:پاکش کن خیلی پررنگه.
    _نمیخوام.
    اراد:باران لج نکن میگم پاکش کن.
    _لج نمیکنم نگاه کن چیکارکردی اخه؟(رژم روپاک کردمولبم رونشونش دادم)حالا این هیچی بازومو نگاه.کبود کردی.
    اراد:توهم عصبانیم کردی حالا ناراحت نباش دیگه.بیااینا مال توهست.
    به لواشکای توی دستش نگاه کردم.
    اراد:نمیگیری؟
    خواستم نگیرم ولی بدجوری چشمک میزدن.
    دستمو دراز کردم تابگیرم ولی اراد ول نکرد.
    اراد:قول بده که اینجوری دیگه جلوی بقیه نری باشه؟مخصوصا این کیانی.
    _باشه. بعدلواشک واز دستش گرفتمو خوردم.
    اراد:یه وقت تعارف نکنیااا.
    _حالا گریه نکن بیا بگیر ببین چه خاله ی مهربونی داری
    اراد:اره دیدم همه چی هس الا مهربون.
    _بده بده من اصلا نمیخوادبخوری ایییش.
    صدای دراومد.
    اراد:بله؟
    سیا:اراد؟
    اراد به من اشاره کرد تا مانتومو تن کنم وشالم رو سرم کنم.بعد گفت:بیاتو.
    سیا:بچه هارفتن جلوی ساحل اتیش روشن کردن.شمام بیاین.
    اراد:باشه بروماهم اومدیم.

    سامان:به به مرغ وخروس عاشق چه عجب تشریف اوردین.
    اراد:اولا که جملت موردداشت بایدمیگفتی دوفرشته ی عاشق.دوما پس چرابرامون فرش قرمز پهن نکردید؟
    سامان:روتو برم میخوای گوسفندم برم بخرم بیارم برات جلوی پاتون قربونی کنم؟
    اراد:نه تاوقتی ارش هست چرا بری بخری؟
    ارش:دستت دردنکنه اراد جان.اخه چقدر ارادت! چقدر لطف !چقدر بزرگواری!باران شوهرت روجمع کن تاکتلتش نکردم.
    _بله؟بله؟نشنیدم.شوهرمنوکتلت کنی؟یه زن داره مثل شیر.ناخنت بهش بخوره من میدونم باتو.
    اراد:مرسی حمایت.مرسی شیر زن.مرسی طرفداری.واسه ی همینه دیگه فداتم.
    ته دلم یه حسی میگفت کاش بازی نبود.کاش این حرفاالکی نبود.اما عقلم میگفت چقدرعالیه که الکی ایناهمه برای قصه هاست.وطبق همیشه عقلم پیروز میدان شد.
    ارش:همینه دیگه ادم افسرده میشه .مردمم دخترعمه دارن ماهم داریم.
    _ارش چقدرغرمیزنی اون سیب زمینی روبده.
    ارش سیب زمینی روازاتیش گرفت وداد بهم.
    ارش:بگیر بخور باز نگو ارش بده.
    _من غلط کنم بگم توبدی پسردایی به این خلی کجای دنیامیتونم پیداکنم.
    ارش:باران پامیشم بااین چوب سیاهت میکنما.
    _بروبابا.
    وای این انقدرداغه که نمیشه نگهش داشت چه برسه به اینکه پوستش کند.همونطور که سیب زمینی روهی ازاین دستم به اون دستم پاس میدادم، بهش فحشم میدادم.
    اراد:باران به کی داری فحش میدی؟
    _به این سیب زمینی دیگه.هیجوری خنک نمیشه.
    اراد:کوچولوبسه هرچقدر بهش فحش دادی.بده من.الان دودقیقه دیگه به جدوابادشم فحش میدی.
    _دفعه اخرت باشه به من میگی کوچولوها.
    اراد:حرص نخور کوچولو من زن چاق نمیخوام.
    _درک که نمیخوای.ایـــش.
    اراد خندیدوگفت:باشه دیگه طلاقت دادم ضعیفه حالیت میشه.
    طلاق!واقعا کی میشه تموم شه این بازی.بازی که تمام حرفا ومحبتای توش الکی.بعدازاینکه سیب زمینی روپوست کند بهم داد.
    _مرسی.
    اراد:خواهش فسقلی.
    فقط چپ چپ نگاهش کردم.خندیدوبلندشد.
    _کجامیری؟
    اراد:میرم گوشیمو بیارم.

    انقدر ازدست ارش وسامان خندیدیم که دلمون درد گرفت.
    سیا:باران اراد کجاست؟
    _نمیدونم رفت گوشیشو بیاره نمیدونم چرا نمیاد میخوای برم صداش کنم؟
    سیا:اره.
    ازسحر سراغشوگرفتم گفت داخل اتاقش.اروم اروم ازپله هارفتم بالا میخواستم بترسونمش.دراتاقش یه کوچولو بازبود خواستم دروبازکنم که باشنیدن صدای یه دختر همونجاایستادم.هرچقدرسعی کردم بشنوم که چی میگن،نتونستم خیلی اروم حرف میزدن وسروصدای بیرون نمیزاشت که بشنوم.رفتم جلوتر.ازلایه در داخل اتاق دیده میشد.چیزی روکه میدیدم باورنمیکردم.اخه چطور میتونست انقدر پست باشه؟!
    نسرین باموهای باز وتاپ جذب سفیدوشلوار مشکی جلوی اراد ایستاده بود.ارادم فقط یه رکابی تنش بود.نگاهم رفت سمت دستای نسرین که روی بازوی اراد گذاشته بود وارادهم ...ارادهم بازوی نسرین روگرفته بود.دیگه طاقت نیاوردم ودر وکامل باز کردم.نسرین باپوزخندنگاهم کرد واراد هم باتعجب،حتما ازحضور من وسط غشق بازیشون تعجب کرده.
    باچشمایی که توش اشک جمع شده بود،به چشماش نگاه کردمو گفتم:فکر نمیکردم انقدر پست باشی.بین ما هرچی بود خ*ی*ا*ن*ت نبود.بود؟
    اراد:باران...
    باداد گفتم:اراد بود یانبود؟!
    اراد :نبود.
    مثل قبل ادامه دادم:بابا ومامانم اگه میدونستن که اینطور ادمی هستی عمرا مجبورم میکردن.د اخه لعنتی تو که اینو میخواستی پس چراهردوتامون روبدبخت کردی؟اخه چراااا؟تو که منونمیخواستی پس چرا کاری کردی که بهت اعتمادکنم؟ دوست داشتی زودترطلاق بگیریم،خوب میومدی به خودم میگفتی.دیگه لازم نبود این کارا.فقط میتونم بهت بگم متاسفم.نه برای تو برای خودم که باوجود تمام شرایطی که توی زندگیمون بود بهت اعتمادکردم.
    اشکامو پاک کردم ورومو برگردوندم تابرم که باصدای اراد ایستادم.
    اراد:باران باورکن اونجوری که تو فکر میکنی نیست بزار برات توضیح بدم.
    برگشتم سمتش وگفتم:فقط تا سه میشمرم تاتوضیح بدی.تابعدانگی نذاشتی توضیح بدم.1...
    اراد:باورکن اونطوری که توفکرمیکنی نیست...
    _1.5...
    نسرین:چرادروغ بهش میگی؟
    _2...
    اراد:دهن کثیفت روببند.
    نسرین:چرا؟میترسی بهش بگم که فقط برای رفع نیازات باهاش بود؟
    بابغضی که هرلحظه قوی تر میشد گفتم:2.5...
    اراد:باران باور کن اصلا اینطوری نیست
    _3...
    پشتمو بهش کردم وازاتاق اومدم بیرون.
    اراد:باران منکه برات توضیح دادم کجامیری دیگه؟
    برگشتم سمتش وگفتم:توضیح ندادی فقط خودتو توجیح کردی
    اراد سرمو روی سینش گذاشت وگفت:کوچولو دیگه بهم اعتماد نداری؟
    خودمو ازبغلش کشیدم بیرون وگفتم:دیگه نه.
    بعد سریع ازپله هارفتم پایین.
    اراد:بارااااان؟
    بدون توجه به صدازدناش ازویلا رفتم بیرون.اشکامو پاک کردمو رفتم پیش بچه ها.
    سیا:عه اومدی پس اراد کو؟
    دیگه ازاسمشم بدم اومده.ادما چه راحت بایه کار بایه حرف تمام باورهای طرف مقابلشون رونابود میکنند.
    _پیداش نکردم.
    ستی:چیزی شده
    _نه.
    ستی:چشات قرمز.
    جوابی بهش ندادم.خیلی سخت بود وقتی هی اشک توی چشات جمع میشه وبغض توی گلوت هی بزرگ وبزرگتر میشه،بتونی خودتو جلوی بقیه کنترل کنی.
    ستی:عه ارادم اومد.
    نگاهش کردم.نگاهم کرد.تونگاش یه چیزی بود که مانع میشد بیشتر ازاین نگاش کنم.
    روموبرگردوندم ونگامو به اتیش دوختم.دستمو گذاشتم روی قلبم وتودلم گفتم:هیس اروم باش. چندوقته دیگه ازدستش راحت میشیم.باز میشیم خودم و خودت.بی اراد، بی نسرین وبدون هرادم دیگه ای.اروم نشد،تندتر ازقبل میکوبید.انگار ازحرفم خوشش نیومده بود.
    عقلم میگفت به قلبم توجه نکنم اگه بخوام به حرفش گوش بدم هرروز همین اش وهمین کاسه است.
    قلبم میگفت به عقلم گوش نکنم.اون منو ازقلبم قافل میکنه.ریشه ی احساساتمو خشک میکنه وهروز بی احساس ترازقبل میشم.
    عقلم میگفت فکر کردن به احساسات خودم وبقیه هرروز بیشتر اسیب بهم میرسونه وبیشترازقبل میشکنتم.میگفت شما که قصتون هنوز شروع نشده بود،پایانش رو باهم گفتید ونوشتید.پس چراناراحتی؟اخرقصه ی شما طلاق.هم خودت اینومیدونی هم اون.حالا میخواد بهت خ*ی*ا*ن*ت کنه یا میخواد دوست داشته باشه هیچکدومش مهم نیست وقتی اخرش طلاق.توی قصه ی شما بودن کنار هم وعشق وعاشقی معنایی نداره.پس الکی رفتاراشو حرفاشو برای خودت معنی نکن.
    سنگینی نگاهی روحس کردم سرمواوردم بالا با کیانی چشم توچشم شدم.همیشه فکر میکردم کیانی بدتر از اراد اماحالا...تنها تفاوتشون اینه که کیانی ظاهر وباطنش یکیه و اراد...
    وجدان:چی داری میگی؟خودت میدونی که بدترازکیانی نیست.تازه اونکه بهت ابراز علاقه نکرده که.فقط یه مدت نقش شوهرت روبازی کرده تازه چی بهتر از این؟حالا زودتر میتونید طلاق بگیرید.
    یه چیزی خورد توی سرم.سرمو اوردم بالا دیدم ستی بانیش باز داره نگاهم میکنه.
    ستی:کجایی تو؟پاشو بریم بخوابیم همه رفتن.
    ازجام بلندشدم وسمت ویلا رفتم.

    _اخه چرا نمیشه شوکت خانوم؟
    شوکت خانم:خانم به خدااقا گفته هیچ اتاقی روبهتون ندیم.اگه غیرازفرمایششون عمل کنم مطمئنن ازکار بی کارم میکنه.
    نفسم وباحرص بیرون دادم راه اتاق اراد روپیش گرفتم.من نخوام توی اتاق اون استراحت کنم باید کی روببینم؟!اااه.
    وارداتاق شدم اراد توی بالکنی که داخل اتاقش بود،بود و دریا رو نگاه می کرد.بدون توجه بهش لباسامو برداشتم وداخل حموم عوض کردم. وقتی اومدم بیرون اراد روی تخت نشسته بود بدون توجه بهش موهامو جلوی ایینه شونهکردم.تموم این مدت نگاهم میکرد.سعی کردم به روی خودم نیارم.
    روی تخت دراز کشیدم پشتمو بهش کردم.چنددقیقه بعدبلندشدو لباساش روعوض کرد وکنارم خوابید.تازه داشت چشام بسته میشد که دستش دورم حلقه شدو منوکشید سمتش.برگشتم سمتش تاچیزی بهش بگم که بادیدن عضله هاش حرفم یادم رفت بیخود نیست هرموقع میزنمش دست خودم درد میگیره.اصلا چه معنی داره این لباس تنش نمیکنه؟!سعی کردم خودمو ازبغلش بیرون بکشم ولی اون محکم ترازقبل بغلم کرد طوری که اصلا نمیتونستم تکون بخورم.
    وجدان:من نمیدونم این چرا نمیره نسرین روبغل کنه.
    _ چه معنی داره که بره نسرین روبغل کنه؟
    وجدان:ای حسود...
    _نه بخاطر خودشون میگم اونوقت بچه ها پشت سرشون حرفا ی مزخرف میزنن.اصلا به توچه بگیر بخواب. اه.
    نمیدونم تاکی داشتم باوجدانم بحث میکردم که خوابم برد.
    بابرخورد چیز محکمی به درازخواب بیدارشدم.
    _بله؟
    ستی:سلام صبحت بخیر خانم احیانا شماباخرس قطبی نسبتی ندارید؟
    _سلام.کاری داشتی؟
    ستی:بابا پاشو بیا بریم صبحانه بخوریم همه جمعشون جمع خلشون کم.پاشو.
    _ستی حال ندارم برو بگو بیارن اینجا.همینجامیخورم.
    ستی:چیزی شده؟
    _نه فقط بگوبیارن اینجا.
    ستی :باشه.
    چنددقیقه بعد شوکت خانم صبحانه روبرام اورد.

    شوکت خانم ازم حالم روپرسید که گفتم فقط یکم احساس بی حوصلگی میکنم و...واقعیتش دوست نداشتم اون دراکولا روببینم که ازشانس خوبم همون موقع درباز شدو دراکولا اومد تو.به شوکت خانم گفت که بره بیرون.شوکت خانم باترس ونگرانی بهم نگاه کرد که زیر لب گفتم نگران نباشه وبره.شوکت خانوم که رفت اراد در اتاق روبست وقفل کرد.
    اراد:این مسخره بازیا چیه درمیاری؟
    _فعلا که من بایدازتو بپرسم.چته اول صبحی داد میزنی؟
    اراد:گفتم این مسخره بازیا چیه؟
    _کدوم مسخره بازی؟
    اراد:همینکه هی داخل اتاقی ورفتارات سرد و برای صبحانه هم نمیای پایین؟
    _اولا که داد نزن کر شدم.دوما نیست برای توهم خیلی مهمه؟!
    اراد:نه.اتفاقا نه تو نه رفتارات هیچکدوم برای من اهمیتی نداره.چیه دو روز باهات خوب بودم لابد فکر کردی دوست دارم وعاشق چشم وابروت شدم؟نکنه یادت رفته که ته ماجرای ما طلاق وجدایی نه عشق وعاشقی.شمادختراهمتون عین همید.تایکی بهتون نگاه کنه فکر میکنید طرف عاشقتونه البته تقصیر خودتونم نیست زیادی دل نازک و ضعیفین.
    _نه فکر نکردم که عاشقمی ودوستم داری. اخه من اصلا به توفکرنمیکنم.لیوانم اگه سرد وگرم بشه میشکنه چه برسه به دل ما دخترا که به قول خودت خیلی دل نازکن.دل نازک وضعیف بودنشونم ازمهربونی های بیش ازحدشون.چون طاقت دیدین ناراحتی کسی روندارن.اما همیشه توی این مورد اشتباه کردیم.ماکه بهم علاقه ای نداریم واخرش طلاق ولی ازاین بعه بعد خواستی به کسی خ*ی*ا*ن*ت کنی به این فکر کن که بهت اعتماد کرده وفکر میکنه توبابقیه فرق داری.به این فکر کن که وقتی توداری وقتت روبااین و اون میگذرونی اون داره ازخوبیات پیش خودش وبقیه میگه.حواست باشه گند نزنی توی اعتمادش.
    صداموصاف کردمو گفتم:دروبازکن.
    اراد:باران من بهت خ*ی*ا*ن*ت نکردم.سیب زمینی روکه برات پوست کندم دستم سیاه شده بود حواسم نبود مالیدم به بلیزم .داشتم لبایسم روکه عوض میکردن نسرین بااون وضع اومد پیشم وگفت که بیخیال توبشم و یه سری مزخرافات دیگه... اون موقع هم میخواست بغلم کنه که من ازخودم دورش کردم .توهم همون موقع اومدی و راجبمون اشتبباه فکردی.
    شاید... شاید حق با اراد باشه و زود قضاوت کرده باشم.سعی کردم مثل همیشه خوشبینانه فکر کنم وبیشتر ازاین این مسئله روکش ندم. هرچندکه هنوز ازته دلم حرفاش روباور نکرده بودم.
    اراد:هنوز به حرفام شک داری؟
    _نه حالا دروبازکن.
    اراد:نچ بایدتنبیه بشی.
    بیا باز بهش رو دادم پروشد.
    _دروبازکن وگرنه جیغ میزنما...
    اراد:باشه دروباز میکنم ولی به قول خودت مدیونی فکر کنی بچه ها صدای ما و دعوامون شنیدن.
    خواست دروباز کنه که بلند گفتم:نــــه!همش تقصیر توهستش دیگه.
    اراد:باران میگم اگه ...اگه بهت بگم الکی گفتم و بچه ها وقتی رفتن من اومدم چیکار میکنی؟
    یکم نگاهش کردمو یکدفعه جیغ زدمو با متکاافتادم به جونش.ارادم متکای خودشوبرداشت ومنو زد.انقدرهمدیگه روزدیم تامتکاها پاره شد وپرهایی که توشون بود همه پخش شد.تازه متوجه ی صدای درشدیم.اراد دروبازکرد .همون موقع مشت ستایش خورد توی سراراد.

    ستی:وای ببخشید خوبی تو؟
    اراد:بهتر ازاین نمیشم حالا کارداشتی؟
    ستی:هیچی صدای جیغ باران روشنیدم نگران شدم اومدم بالا.
    _بقیه هم شنیدن؟
    ستی:اره
    اراد:خوب شد الان دیگه همه فهمیدمن همیشه تومنو مظلوم گیرمیاری ومشکل روحی وروانی داری.
    همون موقع شوکت خانم جاروبرقی اورده بود تا اتاق روتمیز کنه.سریع لوله ی جاروبرقی رو ازش جداکردم وافتادم دنبال اراد.
    _جرات داری وایستا تاببینم کی مشکل روحی و روانی داره.
    اراد سمت پله هارفت.منم دنبالش
    _عه بهت میگم وایستا.
    اراد:مگه دیونم.
    _دسته کمی هم ازدیوونه نداری.
    بچه ها پایین پله هاایستاده بودند و باتعجب نگامون میکردن.
    ارش:اقا تسلیت.اناللله وانا علیه راجعون.
    اراد:بیشعور یه خدانکنه هم بگی بدنیستا.
    ازنرده هاسرخوردم اینطوری زودتربه اراد میرسیدم.نمیدونم یهوچیشد که تعادلم روازدست دادمو افتادم زمین.ازشدت درد چشاموبستمو لبم روگازگرفتم.بچه هااومدن سمتم.
    ارش:باران خوبی؟
    سرموبه معنی نه تکون دادم.ارش خواست بلندم کنه که همون موقع اراد رسیدبهم وخودش بغلم کرد.
    ارادبا عصبانیت گفت:صددفعه بهت گفتم ازروی نرده هاسر نخور.خوبی الان؟کجات درد میکنه؟
    بغضم بیشترشدویه قطره اشک ازچشام ریخت.اراد بادیدن اشکم بغلم کرد و گفت:خیلی دردت اومد؟
    _نه فقط پام فکر کنم پیچ خورده خیلی درد میکنه.
    اراد:باشه گریه نکن.
    منوبردبالا وروی تخت گذاشت.نیم ساعت بعد دکتراومد گفت که چیزی نشده وفقط پیچ خورده یه مدت استراحت کنه خوب میشه.

    ««ستی»»
    سیا:راستشو بگوچیشده ازوقتی که سوارماشین شدیم خوشحالی
    _هیچی.
    سیا:منکه میدونم بخاطر اینه که من اومدم عقب نشستم.
    _نه...عه دارم میگم نه بازداره نگاه میکنه.
    سیا:باشه بابا منکه چیزی نگفتم ولی منکه میدونم تو...
    باجیغ گفتم:سیاوش
    باران:چی میگید شمادوتا بهم؟
    سیا:هیچی به جون اراد فقط...
    _سیااااااوش.
    اراد:نکبت جون خودت.حالا دعوانکنید برید پایین که گشنمه.باران بهتر تونیای پات درد میکنه.چی میخوری برات بگیرم؟
    باران:هرچی برای خودت گرفتی برای منم بگیر.
    اروم درگوش باران گفتم:خبریه؟
    باران:نه چه خبری؟
    _اره توگفتی منم باور کردم من هی میگم اراد تورو دوست داره میگی نه رفتاراش رونگاه کن.
    باران:منم صددفعه به توگفتم که اشتباه میکنی.
    ستی:باشه توراست میگی ولس من هنوزم میگم که...
    باران:ستایش برو سیاوش منتظرته.
    ««سیاوش»»
    _ممنون که انقدرزوداومدی.
    ستی:داشتم با باران حرف میزدم.
    _حالا چی میگفتید؟
    ستی:حالا.
    _اتفاقا منم باشمایه صحبتایی دارم.
    ستی:چه صحبت هایی؟
    _حالا.
    ستی:ادای منو درمیاری؟
    _نه مگه مثل تو میمونم؟
    ستی:خیلی بیشعوری میمون خودتی.
    روشو برگردوند خواست بره که دستشو گرفتم و اروم گفتم:فرداشب منتظرمون باش میخوایم بیایم خاستگاری.
    ستی:یعنی...
    اراد:چی میگید شمادوتا سه ساعته بیاید داخل دیگه.

    ««باران»»
    داشتم بیرون رونگاه میکردم که صدای گوشی اراد بلند شد.بدون توجه بهش مشغول دیدن اطرافم شدم.اه طرف چقدر سمجه ول کنم نیست.گوشیش روبرداشتم.کنجکاو شدم ببینم کیه.شماره ناشناس بود.احتمالا اشتباه گرفته.تماس قطع شد.گوشیش هنوز توی دستم بود که اس ام اس ازهمون شماره براش اومد.چون گوشیش قفل نداشت راحت تونستم برم داخلش.پیام روباز کردم(سلام عزیزم،درکت میکنم که نخوای جلوی اون دختر باهام حرف بزنی.رسیدی تهران باهام تماس بگیر.دوستدار همیشگی تو نسرین.)
    چندبار دیگه خوندم.باورم نمیشد راد انقدر پست باشه.یعنی بازم بهم دروغ گفت؟
    عقلم:عاشق جمالت نیست که بخواد بهت راست بگه.
    قلبم:نه اون هیچوقت بهت دروغ نمیگه.
    اخه بی انصاف نمیشد صبرکنی طلاق بگیریم بعدبری دنبال عشقت؟منه خرروبگو که توی این مدت همه جوره باهاش کنار اومدم.
    باصدای در سریع اشکامو پاک کردم.دیگه تموم شد.
    اراد:باران بیا ببین برات چی گرفتم همونی که دوست داری.
    _ممنون ولی الان میل ندارم.
    ارادباعجب نگاهم کرد حتما ازلحن سردم تعجب کرده حالا حالا ها مونده تاتعجب کنی اقا.باباز شدن در هردوتامون ساکت شدیم.
    ستی:وای باران نبودی ببینی سیاوش چطوری به کیانی لاپایی داد وپخش زمین شد.
    _وامظلوم گیرش اوردین؟پسر به این...
    اراد باعصبانیت برگشت سمتم ونگاهم کرد.بی توجه بهش ادامه ی حرفم روگفتم:پسر به این خوبی.
    سیا:باران الان داری راجب کیانی حرف میزنی؟توکه قبلا یه چیز دیگه ای مگفتی.
    _اره خوب منم قبلا اشتباه میکردم.
    اراد باسرعت حرکت کرد طوری که صدای ستایش وسیاوش روهم دراورد.ولی من باخونسردی تمام که سعی داشتم مشخص نشه ظاهری هست،به بیرون نگاه میکردم
    وقتی به تهران رسیدیم اراد ستایش و سیاوش روپیاده کرد وبه جای مسیر خونمون ازمسیر دیگه ای رفت.جلوی مغازه ی گلفروشی نگه داشت.
    اراد:باران توگوشیمو ندیدی؟باید حتما با کسی تماس بگیرم.
    _نه ندیدم.
    اراد ازماشین پیاده شد ورفت داخل مغازه.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 369
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,209
  • بازدید ماه : 14,167
  • بازدید سال : 141,270
  • بازدید کلی : 11,638,410