close
مجتمع فنی تهران
رمان از غرور تا عشق قسمت پنجم (آخر)
loading...

رمان فا

    حتما میخواست بانسرین تماس بگیره.اره همینطور.صدای اس ام اس گوشی اراد بلندشد.گوشی روکه زیرصندلی انداخته بودم برداشتم.بازم نسرین بود.(عزیزم…

رمان از غرور تا عشق قسمت پنجم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 409 سه شنبه 09 آذر 1395 : 11:28 نظرات ()


    حتما میخواست بانسرین تماس بگیره.اره همینطور.صدای اس ام اس گوشی اراد بلندشد.گوشی روکه زیرصندلی انداخته بودم برداشتم.بازم نسرین بود.(عزیزم هنوز نرسیدی؟نکنه باز میخوای منو قافلگیر کنی ورفتی گل بخری برام؟بابا توخودت گلی گل نمیخواد که.بدوبیا خونتون منتظرتم.)
    پس اقا رفته بود برای نسرین جونش گل بخره.یه لحظه به نسرین حسودیم شد.دروغ چرا ته دلم دوست داشتم که...
    وجدان:باران لطفا ساکت شو.چرابایدبرای توگل بخره؟مگه توعشقشی؟
    _نه زنش که هستم.
    وجدان:دلت خوشه ها چندروز دیگه که طلاق بگیرید نسرین میشه زنش.
    وایستا ببینم منظورش ازخونتون کدوم خونه هست؟تااونجایی که من یادمه اراد اینجافقط یه خونه داره که اونم خونه ی خودمون.نکنه...
    سریع ازماشین پیاده شدم...........................



    _اقا دربست؟
    راننده:خانم ولی...
    _باشه هرچی کرایش باشه میدم .
    راننده:بفرما سوار شید.
    ادرس رودادم.
    _اقالطفا سریع تربرید.
    راننده:جسارت نباشه چیزی شده؟رنگتون مثل گچ شده.
    _نه فقط کمی نگرانم.
    بااینکه هیچ علاقه ای به اراد نداشتم ودوست داشتم زودتر ازش جدابشم ولی نمیدونم چرااز واقعیت ترس داشتم ودعامیکردم نسرینی نباشه.
    رسیدیم جلوی درخونمون.برقا روشن بود.خواستم پیاده بشم که درباز شد ونسرین اومد بیرون.
    راننده:دخترم حالتون خوبه؟
    بدون اینکه نگاهمو ازنسرین بگیرم گفتم:اقا تروخدا برو.بروبه این ادرس فقفط سریع تر.
    راننده:باشه شمام گریه نکنید انشالله مشکلتون حل میشه.
    جلوی درخونه ی مامان ایناایستاد.کرایه روحساب کردمو دادم بهش.زنگ روزدم.
    مامان:بله؟
    _مامان منم باز کن.
    مامان:باران تویی؟مگه قرارنبود تو واراد...هیچی بیا تو.
    اون لحظه انقدر حالم بدبود که اصلا به اینکه مامان یه چیزی روداره ازم پنهون میکنه توجه نکردم.
    مامان:سلام دخترم.خوش...یاحضرت عباس بارن چیشده؟چراداری گریه میکنی؟
    _هیچی.فقط ترو خدا تروجون من وباربد اگه اراد زنگ زد نگو من اینجام.مامان قسمت دادم.
    مامان:باران جان چی شده؟داری نگرانم میکنی؟به منی که مادرتم نگی به کی میخوای بگی؟
    بعدبغلم کرد کلی تو بغلش گریه کردم وقتی یکم خالی شدم از بغلش اومدم بیرون.
    مامان:وایستا کجامیری؟
    _اتاقم میخوام تنهاباشم.
    دروبستم وقفل کردم.خواستم اهنگ بزارم که همون موقع گوشیم زنگ خورد.ستی بود.اول خواستم جواب ندم ولی دوست نداشتم نگرانش کنم.
    _بله؟
    ستی:بله و...استغفرالله چرا جواب نمیدی؟ کجایی تو؟تلفن خونتون هم زنگ زدم کسی جواب نداد به ارادم زنگ زدم گفت فکر میکرده تواومدی پیش من.حالا بیخیال الان کجایی؟
    _خونه.
    ستی:باش پس من تا نیم ساعت دیگه اونجام.
    _ستایش خونه ی خودمون نیستم خونه ی مامان اینام.
    ستی:چرااونجایی؟
    _اونجا دیگه خونه ی من نیست.
    ستی:باران چیشده؟داری نگرانم میکنی. بازتو واراد دعواتون شده؟
    _نه ولی ازاین به بعد قرار هرکدوممون راه خودمون روبریم.
    ستی:عین ادم حرف بزن ببینم.منظورت ازاین حرف چیه؟
    _طلاق.ماازاولشم قرارمون همینه بود.حالا یکم زودتر که به کسی برنمیخوره.تازه هردتامون،مخصوصا اراد،خیلی خوشحال میشیم.ستایش بخدابفهمم تو راجب طلاق واینایی که بهت گفتم یه کلمه به اراد گفتی نه من نه تو.
    ستی:باشه نمیگم.ولی باران شمامیتونید باهم...
    _نه د.دیگه منو اونوباهم جمع نبند.ماراهمون جداست.
    ستی:اخه چرااا؟
    _لعنتی برای اینکه اویکی دیگه رودوست داره.
    تلفن روقطع کردم.همون موقع دوباره زنگ خورد واسم اراد روی صفحه نمایان شد.ریجکت کردم.چندبار دیگه هم زنگ زد جواب ندادم اخرین بار باعصبانیت گوشی روسمت دیوار پرت کردم که افتاد زمین و چهل تیکه شد.روی تخت نشستم وسرموتوی دستام گرفتم.خدایا منکه گفتم باشه هرچی توبگی.منکه گفتم اگه صلاحه باشه چشم.منکه بهت اعتماد کرده بودم.منکه دلم گرم تو بود.منکه داشتم باهاش کنار میومدم.چیشد یکدفعه عاشق شد؟اونم کی ؟!نسرین!دختری که ازش دل خوشی نداشت.خوب ازمنم دل خوشی نداشت ،پس چراعاشق من نشد؟
    وجدان:اگه عاشق تومیشد تو پسش نمیزدی؟به قول خودت،خودتم دوست داشتی هرچی زودتر ازش طلاق بگیری.اونوقت باچه امیدی عاشق تومیشد؟
    ولی من همه جوره ازنسرین سرترم.خیلی هم دلش بخواد.
    وجدان:ولی او...
    اره ولی او دلش منونمیخواد نسرین رومیخواد.باصدای در اشکامو پاک کردم.
    باربد:فسقلی دروبازکنم ببینم.باز تواینجا پلاس شدی؟گفتم شوهرکردی دیگه ازدستش راحت شدیم نگو خانوم تصمیم گرفته هرروز اینجا چتربشه.زودباش باز کن زیرپام علف سبز شد.
    دروباز کردم.
    باربد:الهی داداش فدات شه چشات چرااینجوریه؟انقدرگریه کردی خسته نشدی؟
    _باربد؟
    باربد:جانم؟چرابغض داری خوشگلم؟
    خودمو انداختم توی بغلش .
    باربد:عزیزم گریه نکن...با اراد دعوات شده؟
    _اسم ..اونوپیش...من نیار.
    باربد:اسمشو نگم چی صداش کنم؟
    _دراکولا.
    باربد:شیطون توهنوز بهش میگی دراکولا؟حالا این اقای دراکولا پایین منتظر خانومشه.این اقای دراکولا بدجوری عصبانی ونگران خانومشه.
    نه باز اون اومده عصبانیتش روسر من خالی کنه.نگران؟!هه! چه واژه ی عجیب غریبی.جلل خالق اصن معنیش چیه؟
    _نمیخوام ببینمش.
    باربد:دلت میاداینجوری برگرده بره خونه؟باران به من نمیگی چیشده؟
    نه دلم میگفت نه ولی یه حس دیگه میگفت اره تنها بره.واین حس چه خوب تونست حرفشو به کرسی بشینه.
    _اره دلم میاد اخه دلم خیلی پره ازش.باربد نپرس خواهش میکنم.باربد دوست ندارم اینجاببینمش وچیزی ازش بشنوم وگرنه من ازاینجاهم میرم برو یه جوری ردش کن وبگودیگه نیاد.
    بعددست وصورتمو شستم رفتم پیش مامان وبابا.به بابا سلام کردم.اونم جوابمو داد.
    باربد یه ربع بعداومد وگفت:باران شوهر نکردی نکردی اخر بایه ادم کنه شوهرکردی مگه میرفت ازاینجا.مامان شام روبیار دیگه گرسنگی مردم.
    مامان:خدانکنه پسر شکموی من.
    باربد:باران میبینی؟اینااز اثرات حضور توهستااا.نگاه مامان چه مهربون شده؟
    مامان:پسرم منکه همیشه مهربونم.
    باربد:نه دیگه دیدی گفتم مهربون شده؟
    مامان:تولیاقت همونه که بهت بگم خل.
    باربد مامانروبغل کرد وگفت:اها این شدمامان خودم.کجابودی تو؟نبودی یه خانومی الان اینجابود خیلی مهربون بود خیلی هم خوشکل.میگم نکنه بابا سرت هوو اورده؟
    مامان:باربد گمشواونور دیونه ی خل خفه شدم ولم کن.ازهمین الان دلم برای ادرینامیسوزه بدبخت چطورمیخوادتحملت کنه؟
    باربد:ازنظر بغل کردن وخفه شدن میگید یا.... اخ پدرمن چرامیزنی؟
    بابا:توبه کی رفتی انقدر بی حیایی؟
    باربد:نفرمایید دست پرورده ی خودتونم.بیاید اینم زنتون نخواستیم اصلا من میرم همون ادرینای خودمو بغل میکنم.زن شمام خیلی نازنازی هستنا.
    مامان:باربدخجالت بکش بی حیا.باران توهم به جای اینکه همش به کارای این بی ادب لبخند بزنی بیاکمک.
    همه کنار هم روی مبل نشسته بودیم وفیلم میدیدیم.
    بابا:راستی باربدبرات یه کاری دارم میتونی انجامش بدی؟
    باربد:چه کاری؟
    بابا:مثل قبل بایدبری امریکا وبه شرکت سربزنی و...خودت میدونی که!
    باربد:بابا میشه من نرم؟اخه توی این هفته جلسه ی مهمی دارم که حتمابایدحضورداشته باشم.نمیشه به کس دیگه ای هم بگم.
    بابا:مطمئنی که نمیشه؟اخه درجریانی که یه جلسه ی مهم اونجابرگزارمیشه و باید همه ی شرکت ها حضورداشته باشند.اگه من کمرم درد نمیکرد خودم میرفتم.
    _من میرم.
    همه باتعجب نگاهم کردند.
    _چرااینجوری نگاه میکنید؟چندبارم با باربد رفتم بلدم که باید چیکار کنم.
    بابا:نه نمیتونم توروتنهابفرستم.علاوه براون اراد هرگز اجازه نمیده که بری.
    _قرار نیست اراد بفهمه که.
    مامان:یعنی چی؟بدون اجازه ی شوهرت حق نداری بری.
    _اه مامان میشه هی شوهرت شوهرت نکنی؟این جلسه خیلی مهم حالا که کسی نمیتونه بره خودم میرم.
    بابا:نه نمیتونم این اجازه روبهت بگم.درضمن خدایی نکرده زبونم لال اتفاقی برای توبیوفته جواب اراد روچی بدیم؟
    بلندگفتم:بس کنید هی اراد اراد نکنید.د اخه اون یکی دیگه...هیچی بیخیال شب بخیر.
    ««اراد»»
    هی ازاین پهلو به اون پهلو میشدم ولی خوابم نمیبرد.دروغ چرا به حضور هرازگاهیش کنارم عادت کرده بودم حالا میخواد بازور و اجباربوده باشه ولی عادت کرده بودم.باامشب نزدیک دوهفته هست که خونه نیست.هنوزم دلیل رفتارش رونمیدونم.حتی درخواست طلاق هم داده.فقط وای به حالش اگه بفهمم الکی زده به سرش که قهرکنه وطلاق بگیره،من میدونم با او.برای بار چندم به گوشیش زنگ زدم بازم خاموش بود.مثل تمام روز های این دوهفته.هنوز یادم نمیره وقتی باشور وذوق از گل فروشی اومدم بیرون امابادیدن جای خالیش دسته گل ازدستم افتاد.سیا میگه احتمالا موضوع جدی ترازاین چیزاست وگرنه باران اون ادمی نیست که بخواد الکی قهرکنه وبره خونه ی باباش.ستایشم که سیاوش قربونش بره شده کوه یخ لام تاکام حرف نمیزنه.امشبم رفتم جلوی خونشون باربدگفت یکم دیگه بهش فرصت بدم.به گفته ی خودش باران هیچی به اونم نگفته بود.هنوز هیچکس ازدرخواست طلاقی که باران داده جز سیاوش واحتمالا ستایش خبرنداره.همه فکرمیکنن یه اختلاف کوچیک بینمون هست ولی...چقدربد ندونی قضیه چیه.
    شیطونه میگه پاشم برم بیارمش تامیخوره بزنمشاااا.
    وجدان: شیطون غلط میکنه باتو.چشمم روشن.میخوای روی زنت دست بلندکنی؟بابا باغیرررت!
    _باعصاب ادم بازی میکنه دیگه.اصلا به منچه هرموقع خواست بیاد نخواستم که...که...چه بهتر.
    وجدان:باشه پس بره یه سال دیگه برگرده یااصن برنگرده.هان؟نظرت؟
    _غلط میکنه .اصلاچه معنی داره؟!همین فردااگه دست من بود برش میگردوندم اصن تااخرهمین هفته ی بعدی بایدبیاد.توجه داری بااااید!
    وجدان:فکرمیکردم خود درگیری داری ولی دیگه نه تااین حد!تعادل نداریااا همین دومین پیش گفتی بره به درک و...
    _اصلا به توچه.تورو سننه؟بحث باتوبی فایدس.
    صدای اس ام اس گوشیم اومد.سیا بود.نمیدونم چرا ولی دوست داشتم که باران میبود.البته نکه ندونماااا ولی....هعی امان ازدست غرور!
    ((سیا:سلام جناب اخمو وبی عصاب.اگه پارچه قرمز جلوت نیست ومنو نمیخوری شماره فرهاد رو اس کن برام.))
    توی اس ام اس ها دنبال شماره ای بودم که فرهادقبلا بهم اس داده بودو من فراموش کرده بودم که سیوش کنم.چندتاشماره سیو نشده بود.اولی روبازکردم باخوندن متنش متوجه شدم اقای سلیمانی .دومی هم یه بنده خدای دیگه.همینطوری اس ام اس هارومیخوندم تا شماره ی فرهاد وپیداکردمو برای سیا اس کردم.خواستم اس ام اس بعدیش روهم که شماره ی نااشنابود پاک کنم ولی یه لحظه پشیمون شدم.ترجیح دادم اول بخونمش بعدبپاکمش.
    وجدان:بپاکمش؟؟؟!!!بدبخت معین وفردوسی و...!طفلیا انقدرزحمت نکشید که تواخرش به پاک کنم بگی بپاکم.الهی من به قربون فردوسی برم چقدرادم زحمت کش!
    _یه کلمه از جاری عروس!(...!)تو انقدر قربون صدقه ی معین وفردوسی و... رفتی، شبیه صندوق صدقات شدی.
    وجدان:نمکدون منکه حریف زبونت نمیشم.اصلا زبون نیست که اتوبان تهران _کرج!بزارباران بیاد میگم انتقاممو ازت بگیره.فقط اون حریفته.
    _هه!باران...اگه میخواست بیاد که توی این مدت اومده بود.
    بیخیال بحث باوجدان عزیزم شدمو پیام روبازکردم.باتعجب به کلمات نااشنا نگاه کردم.من اینوکی خوندم که یادم نمیاد؟عجیبا قریبا شگفتا...
    بقیه اس ام اس هارو که ازاون شماره بود خوندم.به اسمی که اخر اس بود نگاه کردم.هرچی فکرکردم یادم نیومد که طرف کیه
    دوباره اس ام اس هاروخوندم.منظورش ازاون دخترکیه؟نزدیک تهرانید؟!برای من گل بخری؟!نسرین...اوووف نکنه این همون نسرین خودمونه؟
    منظورش ازاون دخترهم احتمالا باران بود.وقتی جلوی گلفروشی ایستاده بودم باران اونقدر ناراحت نبود حتی میشد برق چشماشو دید.اما بعدش دیگه نبود،رفته بود.گوشیم روی صندلی بود اما اون موقع که ازش پرسیدم گفت که نمیدونه...ساعت پیام هارو رونگاه کردم دقیقا همون ساعتی بود که برای ناهار ایستاده بودیم وبعدی برای زمانی بود که جلوی گلفروشی ایستاده بودیم.یعنی باران فکر میکنه که...
    فوری به سیا زنگ زدم.
    سیا:هااا؟
    _سیا خوابی یابیدار؟
    سیا:بنظرت کسی ساعت3:30صبح بیداره؟
    _اره من بیدارم.خودتم تاچنددقیقه پیش بیداربودیا.
    سیا:خوب قضیه ی توفرق میکنه توعقلت کمه.منم لابدهمنشینی توروم تاثیر گذاشته ومثل توعقلم کم شده که تاالان بیدارم.حالا چیکارداشتی؟
    _میخوام ادرس خونه ی نسرین روبرام گیربیاری.
    سیا:نسرین دیگه کدوم خریه؟خواب زده شدی؟
    _سیا حوصله ندارم همین دختره ی ...استغفرالله که توی دانشگامونه.
    سیا:باشه ولی چرا؟
    _سوال اضافه ممنوع.
    ****
    ماشینم روجلوی شزکتششون پارک کردم.سیا ادرس شرکت وخونشون روبرام پیداکرده بود.
 
    _باخانم نصرتی کارداشتم
    منشی:شما اقای؟
    _تهرانی.
    منشی:چندلحظه صبرکنید...بفرمایید.
    همون موقع دراتاقی توسط نسرین بازشد.
    نسرین:به به ببین کی اینجاست.سلام ارا...
    بادستم محکم هلش دادم داخل ودروبستم ودر اخر قفلش کردم.
    نسرین:چه غلطی میکنی؟بازکن درو.
    _ببنددهنتو.
    نسرین:سرمن دادنزن.
    _شرمنده که نمیتونم با اشغال ها اروم حرف بزنم.این چه غلطی بود که کردی هان؟اون مزخرفات چی بود که به باران گفتی؟اشغال باتوام .به خداقسم به جون باران اگه نگی میدونم باهات چیکارکنم.
    نسرین:باشه باشه.تروخدا دادنزن خواهش میکنم.بابام شرکته.
    _فقط راستشو بگو.
    نسرین:خوب شاید تو اشتباه میکنی باور کن من این کار رو...
    _کری؟گفتم راستشو بگو.انگار که نمیخوای بگی شایدبابات بهتر بتونه از زیر زبونت بکشه بیرون.
    نسرین:نه!الان میگم.ازوقتی شما یعنی تو و...
    _تو نه شما!
    نسرین:داشتم میگفتم ازوقتی شما واقای ملکی به دانشگاهمون اومدید،چشمای خیلیا دنبالتون بود وتوی قلب خیلیا راه پیداکرده بودید.ولی شما به هیچکی توجه نمیکردید.یکی ازاون افزاد من بودم.تا به خودم اومدم دیدم من...من...به شماعلاقه دارم.اماشما...شماهمه توجهتون به باران بود.وقتی شنیدم شما میخواید برید شمال منم اومدم.حتی اونجاهم همه حواستون به باران بود.بعدافهمیدیم که شماباهم ازدواج کردید.خیلی سعی کردم که بینتون روبهم بزنم باحرفام باکارام... ولی اونقدر موفق نبودم.دفعه اول انقدر موفق نشدم چون شما بازم باهم بودید وهردوتاتون مثل قبل عاشق بودید ولی ایندفعه انگار یه جورایی موفق ش...
    باسیلی که توی صوتش زدم ساکت شدو باتعجب نگاهم کرد.
    _فقط وای به حالت یعنی وای به حالت یه مو ازسر باران کم شده باشه کاری میکنم که ازروی زمین محو بشی.زندت نمیزارم.فقط دعاکن چیزیش نشده باشه.
    دروبازکردم واومدم بیرون همه کارمندا جلوی درایستاده بودن بدون توجه بهشون ازشرکت زدم بیرون.
    ««باران»»
    بالاخره باصحبتای باربد واسرار من مامان وبابا راضی شدن که برم.ازشون خواهش کردم وقسمشون دادم که چیزی به اراد نگن.باباهم فهمیده بود که مسئله جدی ترازاین حرفاست دیگه بهم گیرنداد که با اراد اشتی کنم و برگردم سرخونه زندگیم و...
    توی این مدت خطم رو عوض کرده بودم.ازهرچی که باعث میشد اراد منو پیداکنه دورشدم.
    نمی دونم تو تنهاییت ...واسه من جایی هست یا نه
    میون ما یه دیواره ...بگو میشه شکست یا نه
    توی هر ساعت و هر روز... توی هر روز هر هفته
    تو آتیشی به پا کردی ... که دودش تو چشَم رفته
    خیالت تخته از اینکه ... تو فکرم جز تو هیچ کس نیست
    واسه فهمیدن دردم ... سکوت هرشبم بست نیست
    مث کابوس میمونه ... همه شب های بی خوابی
    چه سخته نیستی و دیگه ... کنار هم نمیخوابیم
    با همه ی سختی هام ... چیزی توی زندگیم
    غیر نبودن تو ... منو نشکسته
    همه ی کوچه هایی که بی تو پا میزارم
    خیلی وقته واسه من مثل بن بست
    با همه ی سختی هام... چیزی توی زندگیم
    غیر نبودن تو... منو نشکسته
    همه ی کوچه هایی که بی تو پا میزارم
    خیلی وقته واسه من مثل بن بست
    باکشیده شدن هنزفریم ازگوشم سرمو اوردم بالا.
    دانیال:بارانا بدوبیا دیگه.حواست کجاست؟هی دارم صدات میکنم ولی انگار نه انگار.
    _وااای دانیال هزاردفعه باران نه بارانا!
    دانی:حالا چه فرقی داره؟!بارانا الکی گیر میدیا.
    _هوووف فرق که زیاد داره منتها تونمیفهمی.من نمیدونم چرا تو ادم بشو نیستی؟!
    دانی:اِملی هم همش بهم میگه توهیچ وقت ادم نمیشی.
    _پسرخوب اِملی چیه؟!مادرته ها!
    دانی:بیخیال. منو اون که این حرفاروباهم نداریم.بارانا اون لباس رو نگاه کن.خیلی خوشگله.
    به لباس سرخابی رنگی که دانیال اشاره کرد نگاه کردم.یکم زیادی باز بود. یاد لباس خودم و عکس منو اراد افتادم.
    "عکاس:اقا دستتون رو دور کمر خانومتون حلقه کنید.
    اراد:ای بابا خانم بگیردیگه.باربد و ادری بزارید تموم شه شمادوتارو ادم میکنم.
    باربد:حرفای خارجی میزنیاااا.باران بابا بخند اون اخماتو هم باز کن .
    _منکه میدونم باشمادوتاچیکارکنم....بیا خووب شد؟اوووف.
    عکاس:عالیه همینطوری بایستید...1...2..."

    بابرخورد دستی به بازوم بغضم و قورت دادم وبرگشتم سمتش.
    دانی:خوبی؟
    _اره.بار اخرت باشه به من دست میزنی!
    دانی:باشه عصبانی نشو ببخشید فکر نمیکردم ناراحت بشی.
    "اینجا چه راحت همه ازهم عذر خواهی میکنند...غرور اینادرمقابل جوونای ما انگار هیچی نیست...گفتم غرور...حتی دلم برای غرور مردونه ی مردم هم تنگ شده...
    وجدان:مردت؟!همونی رونمی گی که درخواست طلاق ازش رو دادی؟!
    جوابی جز سکوت نداشتم مثل تموم این مدت.
    _این برای هردومون بهتره.
    وجدان:برای توهم بهتره؟برای قلبت که هرتیکه اش یه جا افتاده چی؟واسه اونم بهتره؟
    _واسه اون بهتر که باشه واسه من وقلبمم بهتره...!"
    دانی:بارانا؟باراانا؟
    _ها؟بله؟
    دانی:حالت خوبه؟بخدا نمیخواستم...
    _هیس دانی من خوبم.
    دانی:اگه اون لباس رومیخوای بگم برات بیارن؟
    نگاهمو ازلباس گرفتم...ازهجوم خاطرات میترسیدم!
    _اخه من به تو چی بگم؟!این بنظرت بدرد اونجامیخوره؟تازه میدونی که من ازاین لباسا نمیپوشم.
    دانی:اوه حواسم نبود!
    _دااانی اون کت وشلوار مشکی چطور؟
    دانی:بارانا خیلی خوشگل.فکر کنم خیلی بهت بیاد.بیا بریم داخل
    سایزمو به فروشنده گفتم وچنددقیقه بعدلباس رو برام اورد.داخل پرو پوشیدمش. حق با دانی بود خیلی بهم میومد. یکم دیگه خودمو توی اون لباس نگاه کردم.
    یاد اون روزایی افتادم که با اراد میرفتیم خرید...یامیگفت خیلی تنگه یا استینش چرا انقدر کوتاهه؟مانتو یا تیشرت؟...این چرا انقدر قدش کوتاهه؟...این لباس چراانقدر باز؟و... اون موقع ها ازدستش عصبانی میشدم وحرصم میگرفت اما الان...دوست داشتم اینجابود...حتی شده به همه ی لباسا گیربده...!
    اهی کشیدم ولباس رودراوردم ورفتم بیرون.
    دانی:چطور بود؟
    _عالی.همینو میگیرم.
    دانی:کفش و وسایل دیگه چی؟
    _اوه بیخیال دارم.نیاز نیست دوباره بخرم.
    دانی:بارانا بایه ناهار توپ توی یه رستوران توپ بایه اقای خارجی خوشگل وجذاب و زیبا و...چطوری؟
    _یکم دیگه بیشترازخودت تعریف میکردی پسرخارجی!کارخونه ی پپسی ورشکسته شد به جووون تو!نه نمیتونم دعوتت رو قبول کنم باید برای فردا اماده بشم.
    دانی:باشه اسرار نمیکنم دختر ارایی. اوم...منظورت ازکارخونه ی پپسی چی بود؟
    _یه اصطلاح که ما ایرانیا بکار میبریم.حالا مونده تاایناروبفهمی.ممنون پسرخارجی همین سرکوچه وایستا میخوام بقیه روپیاده برم.
    دانی:باشه بفرمایید بارانا خانوم...
    _خدافظی اق پسر.
    دانی:وات؟ (?what)
    _Nevermind(بیخیال)
    دانی:اوکی خداحافظ.
    ازماشین پیاده شدم وتاهتل پیاده رفتم.توی این مدت هیچ خبری از اراد نداشتم.هر موقع ستی میخواست راجبش صحبت کنه بحث روعوض میکردم.واقعیتش میترسیدم که بشنوم اراد بانسرین ازدواج کرده.حتی فکرشم اذیتم میکنه چه برسه به اینکه...
    وارد اتاقم شدم.خسته شدم از بس که داخل هتل موندم.دلم خونه ی خودمو میخواد...خونه ی من و اراد...اگه هنوزم جایی برای من باشه ونسرین...لعنت بهت نسرین ... لعنت بهت!
    وجدان:باران بیخیال این حرفا برو خودتو اماده کن.تافرداکاملا اماده باشی.
    برای خودم قهوه درست کردم وپای تلویزیون نشستم.اینترنت لپتاپم رو روشن کردم.همون موقع ستی چت تصویری کرد.
    ستی:سلام بی معرفت.خوبی؟
    _سلام تپلو.چاق شدیا.ممنون توخوبی؟سیاوش جونت خوبه؟
    ستی:اره اونم اینجاست داره تلفن صحبت میکنه.داری قهوه بدون من کوفت میکنی؟
    _اره میخوام بخورم چشم نداری ببینی؟
    صدای سیا میومد.
    سیا:اره...اره...بابا دختر انقدر ماهه که نگو
    ستی:چشم که دارم.اما از اونجایی که توچشم نداری ببینی،نمیبینی.چه خبرا؟بدون من خوش میگذره؟
    _سلامتی.اره انقدرخوش میگذره که نگووو.
    ستی:بیشعوری دیگه کاریتم نمیشه کرد.
    سیا:باور کن خاله...میگم ارادم دختر رومیخواد..
    قهوه پرید توگلوم.اینور سرفم گرفته بود اونور هم بغضم.توی چشام اشک جمع شده بود.پس بالاخره میخوان ازدواج کنن
    ستی:وای باران چیشد؟خوبی؟
    _اره.چقدر داغ بود قهوش!بعد یه لبخندتلخ زدم.
    سیا:خاله اسمش منیژست...نه من مگه جرات دارم شماروسرکاربزارم؟باشه باشه غلط کردم خدافظ.
    _اونجا چه خبره؟
    ستی:هیچی بابا این سیاوش گور به گوری هی داره خالش رواذیت میکنه وخودش هرهر میخنده.
    یعنی الکی بود؟...!!!یعنی سیا داشت شوخی میکرد...؟!؟!وای خداجووون مرسی.
    _ستی من دیگه برم.
    ستی:برو مراقب خودت باش.خدافظی.
    _خدافظ.
    بیخیال قهوم شدم و یه اهنگ گذاشتم.

    بگو برای چی...یهویی همه چی
    خراب شد سرچی...خراب شد همه چی
    (واقعا برای چی یهویی همه چیز بینمون خراب شد؟چیشد یکدفعه؟)
    بگو برای چی حرف بزن زود باش...یعنی اون تورو بیشتر ازمن دوست داشت
    (یعنی واقعا اوهم انقدر تورو دوست داره که همیشه و همه جا حتی دور از تو هم نگرانت باشه و همیشه به فکرت باشه؟)
    باصدای در اهنگ روقطع کردم.
    _کیه؟
    دانی:منم بارانا.
    _الان باز میکنم.
    سریع لباسام روعوض کردم وشالم رو روی سرم انداختم وبعد دروبازکردم.
    دانی:سلام بارانا میدونم که ازدیدنم خوشحال شدی.بیااین غذاهاروبگیر ازم.گفتی رستوران نمیای نگفتی که اینجاهم غذانمیخوری.
    _سلام.اخه من ازدست تو چیکارکنم دانی؟
    دانی:همون کاری روکه توی این دوهفته کردی.حالا بدوبیا بخوریم که هردومون فردا روز پرمشغله ای داریم.
    ناهار روکه خوردیم دانی رفت منم رفتم تابه کارام برسم.
    اوووف خسته شدمااا.بلند شدم رفتم ازیخچال یه سیب برداشتم وگاز زدم.تاخواستم دومین گاز روهم روی سیب بدبخت بزنم حس کردم حالم داره بهم میخوره سریع رفتم داخل دستشویی.
    بی ادبی نباشه هرچی خوردم بالا اوردم.خدالعنتت نکنه دانی. معلوم نیست غذاهارو ازکجاگرفته که الان مسموم شدم.اونم زمانی که فرداش یه جلسه مهم دارم.بیخیال بقیه ی سیب شدمو گرفتم خوابیدم.

    دانی:اوه بارانا حالت خوبه؟رنگت حسابی پریده.میخوای بریم دکتر؟
    در دستشویی روبستم و گفتم:نگران نباش یه مسمومیت سادس.خوب میشم انقدر نگران نباش پسرخارجی.
    ازبس توی این مدت غذای بیرون خوردم پدر معده ی بیچارم در اومده.
    دانی:اگه حالت...
    _دانی گفتم خوبم دیگه بریم.
    دانی:باشه اگه خوبی بریم که الان همه جمع شدند.
    شالمو درست کردمو گفتم:خوب گزارش کارا رو بهم بده.
    دانی:الان؟
    _میخوای فردا بده هاا تعارف نکن.اره الان بده.میخوام یه وقت مشکلی نباشه.
    دانی:بسیار خوب،اوم...جک راجب اون موردی که بهش گفته بودی تحقیق کرد و بیل هم ...
    دانی حرف میزد ومن نمیشنیدم ونگاهمو به چشمای طرف مقابلم دوختم.کسی که ازهر غریبه ای اشناتر و ازهر اشنایی غریبه تر بود.خیره شدم توی چشمایی که از هر رنگ طوسی وخاکستری ،خوشرنگ تر بود.نمیدونم توی نگاه اون چیبود ولی توی نگاه من تعجب،ناراحتی،دلخوری،دلتنگی و...عشق موج میزنه.چمشاش حرفای زیادی داشت ولی توی اون شرایط توانایی خوندنش رونداشتم.
    دانی که دید من ایستادم برگشت سمتم.یه چیزایی میگفت ولی چشمای اراد نیرویی داشت که باعث میشد فقط به اون فکر کنی نه چیز دیگه.
    دانی:هی دختر ایرانی باتواما.بارانا؟بااارااانا؟
    _هاا..ااان؟
    دانی:حالت خوبه؟
    _ا...اره بریم.
    اراد باقدمای محکم سمتمون اومد .باهمون ژست خاص خودش.باهمون جذبه اش که نفس ادم رو توی سینش حبس میکنه.
    منم باقدمای محکم رفتم سمتش.دستام رومشت کردم تالرزششون معلوم نشن.
    یک قدم...
    دوقدم...
    سه قدم...
    حالا هردوتامون کنارهم بودیم بدون نگاه به همدیگه ازکنارهم رد شدیم.
    نرو بی خداحافظی، نگو بار آخره
    تو رو جون هر دومون، نگو جدایی بهتره
    قول میدم همین روزا همون که تو میخوایی بشم
    قول میدم از این به بعد نازتو بیشت بکشم
    همینکه اراد ازپیچ راه رو رفت پایین،پاهام سست شد.سرم گیج رفت.دوباره حالت تهوع بهم دست داد ودراخر تعادلم روازدست دادم وبازانو افتادم زمین...سریع دستم رو به گلدون بزرگی که اونجا بود،رسوندم ولبه اش روگرفتم.
    تنهایی میشینم، عکساتو میبینم
    میری و میدونم که به تو مدیونم
    دلتو میشکستم، دلخوری از دستم
    من دارم میسوزم، بگذر از دیروزم.
    باچشمای اشکی به زمین خیره شده بودم .همش تصویر اراد میوومد جلوی چشمم.وقتی داشت ازکنارم رد میشد بیشتراز قبل جذبه داشت.طوری که اون لحظه نفس نمیکشیدم.من بغض داشتم.او مردمک چشمش میلرزید.من دستام میلرزید .او نفس عمیق میکشید.در اخر ازکنار هم ردشدیم.
    باهمه ی سختی هام... چیزی توی زندگیم
    غیر نبودن تو ... منو نــشکــستــه
    اراد نبودنت منو نابود کرده.قلبمو غرورمو باهم شکسته.دیگه محکم نیستم . بدعادتم کرده شونه هات.اون موقع ها اشکام پیرهنتو خیس میکرد ولی الان...زمین رو...!

    دانی:بارااانا؟چیشده؟حالت خوبه؟بزار کمکت کنم.
    بدون اینکه کمکی ازش بگیرم بلندشدم.
    _ا...اره خوبم...یکدفعه نمیدونم پام به چی گیر کرد که افتادم زمین.
    وجدان:باران توی این مدت به پینوکیو و چوپان دروغگو هم گفتی زکی!من به جاتون هستم...
    _وجدان،حوصلتو ندارم هیچی نگو.
    دانی:بارانا خانوم به قول خودت اون حیوون چهارپایی که فکر میکنی منم خودتی.!هی بهت میگم بیابریم دکتر گوش نمیکنی که.
    _دانی چراعصبانی میشی؟باباحالم خوبه نیازی به دکتر نیست که.یه مسمومیت سادس.تازه توی این مدتم همش غذاهای بیرون خوردم معدم عادت نداره برای ...
    دانی باصدای بلند گفت:دروغ نگو اگه یه مسمومیت سادس چراخوب نمیشی وهرازگاهی سرگیجه وضعف داری؟الانم که چندروزه حالت تهوع داری ودیروزم بیشتر شده.همین الان میریم دکتر .نگران جلسه هم نباش .بچه ها حواسشون هست.
    دستمو گرفت خواستم دستمو ازدستش بکشم بیرون که محکم تر دستمو نگه داشت.
    _دانی دستمو ول کن.
    ...
    _دانیال باتوام میگم دستمو ول کن خودم میام.
    بعدبزور دستمو ازدستش کشیدم بیرون و جلوترازاو راه افتادم.سوار ماشینش شدیم.دانی جلوی یه بیمارستان ایستا.
    دانی:دستت روبده من از پله هایه وقت نیوفتی.
    _خودم میتونم.
    دانی به انگلیسی چیزی به پرستار گفت که من نمیشنیدم.بعدپرستار ودانی ازکنارم ردشدن وپرستار یه دری رو به دانی نشون داد. با دانی روی صندلی هایی که اونجابود نشستیم تانوبتمون بشه.دوباره افکار مزاحم سراغم اومد.
    یعنی اراد اونجا چیکارمیکرد؟بایاد اوری چیزی یکی زدم روی پیشونیم.اخ که چقدرمن خنگم.وقتی همه ی شرکت های معماری هستند باید اونم باشه دیگه.
    گوشیمو دراوردم و سریع به ستی زنگ زدم.
    ستی:بله؟
    _تو میدونستی اراد هم توی این جلسه هست وچیزی بهم نگفتی؟
    ستی:علیک سلام خانوم.منم خوبم.توخوبی؟
    _مسخره بازی درنیار جواب سوالمو بده.
    ستی:اره...میدونستم
    _چـــی؟!پس چرا به من نگفتی؟واقعا که!
    گوشی روقطع کردم.
    دانی:بارانا چیزی شده؟
    دوباره گوشیم زنگ خورد.
    _بله؟
    ستی:توچیزی نمیدونی غلط میکنی هم خودتو هم منو ناراحت میکنی.
    _بگو تابدونم.
    ستی:یادت رفته هروقت میخواستم راجب اراد باهات حرف بزنم تو یا بحث رو عوض میکردی یا مستقیم میگفتی که راجبش چیزی بهت نگم.اخرین باری که بهت زنگ زدم خواستم بهت بگم ولی تو باجدیت برخوردکردی.دیروز رونمیگم.سه روز قبل رومیگم.
    _اه لعنت به من.
    ستی:حالا دیدیش؟
    _اره.
    گوشیو قطع کردم.
    دانی:بارانا؟باراانا؟هی!
    _هان چیه؟
    دانی:عصاب نداریا.میگم اون پسره ... کی بود که بهش خیره شده بودی؟
    پرستار:خانوم بهادری بفرماایید داخل(همه رو به انگلیسی گفتا)
    _صدامون کردند بهتره بریم.
    هرمشکلی که داشتم رو برای دکتر گفتم.
    دکتر:خوب خانم ایناهمه طبیعی.
    _دانی دیدی حق بامن بود؟دیدی یه مسمومیت سادس.
    دکتر:نه خانم منظور من این نبود.مگه شما نمیدونید حامله هستید
    _چـــــــــــی؟حا...مله؟من...من حامله ام؟شوخی میکنید؟
    دکتر:نه .کاملا جدیم بله شماحامله اید.
    _اخه...وای خدا.وای.
    باورم نمیشد .امکان نداشت.اونم الان توی این موقعیت.دانیال با تعجب نگاهم میکرد انگاراونم باورش نمیشد.
    دانی:اقای دکترشمامطمئنید؟
    دکتر:بله کاملا مطمئنم.بااین...
    ازاتاق اومدم بیرون.دیوار رو چسبیدم وباقدمای اهسته سمت در خروجی رفتم.هرکسی منو میدید باتعجب وترحم نگاهم میکرد.دستمو روی شکمم گذاشتم.ازبچگی عاشق بچه بودم ولی نه حالا نه توی این موقعیت که زندگیم روهواست.
    باورم نمیشه این تو یعنی بچه ی منو اراد هست؟بچه ی منو اراد؟!ارادی که منودوست نداره حالا پدر شده؟!چقدر حضمش سخته...!
    اون این بچه رومیخواد؟نه...مطمئنا نمیخوادش.این بچه خون من توی رگ هاشه . عمرا بچه ای روبخواد که ازمادرش متنفره.
    ازبیمارستان اومدم بیرون.بارون نم نم میومد.رعدوبرق میزد ولی هیچکدوم از اینا مهم نبود.مهم الان...من بودم...!این بچه بود...!وپدری که هم بود و هم نبود!صدای بوق ماشینی میومد ولی اونم مهم نبود.
    بازوم کشیده شد.دانی باقیافه ی عصبانی وچشمایی که لبریز ازنگرانی شده بود نگاهم میکرد،حرف میزد،تکونم میداد.ولی ایناهم مهم نبودند.
    با برخورد دستی روی گونه ام،اشکام شروع به ریختن کرد.هرقطره باسرعت بیشتری از قبلی میرخت روی صورتم وزمین.انگار باهم مسابقه گذاشته بودند.تازه ازشوک درومده بودم.زار میزدم به بخت خودم،به سرنوشتم،به سرنوشت این بچه!
    گوربابای مردمی که دورمون جمع شده بودند.بیخیال نگاهاشون.
    دانی:بارانا؟حالت خوبه؟بارانا دارم میمیرم ازنگرانی یه چیزی بگو.بیا بریم هتل بایداستراحت کنی.
    _نه بریم شرکت.
    دانی:توباید...
    بادادگفتم:دانیال گفتم بروشرکت.
    دانی باشه ای گفت وسوارماشین شدیم.زندگی من که داغون شد،دیگه نمیزارم این شرکت هم بخاطر کارهای من داغون بشه.جلوی شرکت ایستاد.چندلحظه هردوتامون ساکت نشسته بودیم.انگار هیچکدوممون نمیخواستیم پیاده شیم ازیه چیزی وحشت داشتیم.من ازاین وحشت داشتم که اراد بفهمه وبعدازطلاقمون بچه روبگیره ازم.بچم بره زیر سایه ی نامادری.و دانی... نمیدونم.
    دانی:اون...بچه...؟
    _بیخیال.
    ازماشین پیاده شدم.دانی هم پشت سرم اومد.
    دانی:یعنی چی بیخیال؟
    بدون اینکه جوابشو بدم به چشمای سرخم توی ایینه اسانسورنگاه کردم.اسانسور ایستاد.زودتراز دانی اومدم بیرون وبه چندتاازمدیرای شرکتای دیگه که میشناختمشون سلام کردم.
    دانی:بارانا؟
    _بله؟
    دانی:ازت پرسیدم پدراون بچه کیه؟هااان؟
    _من فکرنمیکنم به...
    باتعجب به ارادی که ازچهرش هیچی معلوم نبودو پشت دانی ایستاده بود،نگاه کردم.اب دهنمو به سختی قورت دادم.دانی وقتی دید ادامه نمیدم،نگاهمو دنبال کرد که اراد رودید.مشکوک به منو اراد نگاه کرد.بدون توجه به هردوتاشون رفتم سمت اتاقی که همون نزدیکیا بود.وارداتاق شدمو دروبستم.
    یعنی شنیده؟خدایا صدتا صلوات نذر میکنم که نشنیده باشه.نه نه صدتاکمه،هزارتا،نه دوهزارتا فقط اراد نشنیده باشه.
    شالم روازسرم دراوردم و کلیپسم روبازکردم.دستمو توی موهام کردم وباهاشون ورمیرفتم.دربازشد و دانی اومد تو.چندلحظه خیره نگاهم کردبعد باصدای صدای بلند وقیافه ی عصبانی گفت:نکنه...نکنه پدر بچه اون...
    اراد:اره منم.
    بادیدن اراد که باعصبانیت منو نگاه میکرد،عین چی ترسیدم وسریع شالم روسرم کردم.
    دانی:عه پس تویی!
    اراد:حالا که شناختی میتونی زحمتت روکم کنی.بازنم دوکلمه حرف خصوصی دارم که بدرد بچه های فضول نمیخوره.
    دانی:زنت؟
    اراد:بیست سوالی راه انداختی؟اره حالا میتونی بری.

    ««اراد»»
    دانی:بارانا نگفته بود شوهرداره.
    بااخم به باران نگاه کردم .سرشو انداخت پایین.توی چشمای پسر نگاه کردم وباپوزخندگفتم:اره مشخصه.چون اگه میگفت تو دور و برش نبودی.اگه بحث کمک واینجور چیزاس که مطمئنن واسه ی ثوابش این کاررو نکردی.
    خواست چیزی بگه که پشیمون شد یه نگاه غمگین به باران انداخت و رفت بیرون.در روهم محکم بست.پسره ی سه تانقطه فکر کرده نمیفهمم به باران نظر داره.
    _سنمت بااین یارو چیه؟
    باران:فکر نمیکنم به تومربوط باشه.
    یه قدم رفتم جلو که اونم یه قدم رفت عقب.هنوزم مثل اون موقع ها بااینکه ازم میترسید ولی زبونش ازکار نمیوفتاد.
    _عه اینجوریاست؟
    باران:اره...اینجوریاست
    خیز برداشتم سمتش.خواست فرار کنه که بازوشوگرفتمو چسبوندمش به خودم.
    _میدونی سه هفته پیش باخودم گفتم فقط اگه ببینمت جوری میزنمت که نتونی از جات بلند بشی ولی الان...حیف که حامله ای.حالا واقعا حامله ای؟
    باران:اره...
    دلم ازبغض توی صداش یه جوری شد.سرشو به سینم چسبوندم وبا دستم موهاشو به بازی گرفتم.
    باران:ولم کن.برای چی منوبغل میکنی؟
    _تورو بغل نکردم که.بچم روبغل کردم.
    باران:بچه ی تو بچه منم هست والانم توشکم منه.
    _خوب باشه.این دلیل نمیشه که بچم روبغل نکنما.
    باران اروم گفت:هنوزم مثل اون موقع ها زورگو و لجباز .
    اروم گفت ولی من شنیدم ونتونستم جلوی لبخندم روبگیرم.خوشحالم که هنوزم فکرمیکنه.خوب شد سرش روی سینمه وصورتم رونمیبینه.
    باران:بسه ولم کن.بچه روهم بغل کردی دیگه.
    کاش میتونستم بهش بگم بچه بهونس دلم برای خودت تنگ شده .دلم هوای تورو کرده نه بچه رو.وای گفتم بچه.یعنی باران حاملس؟یعنی یه فسقلی از خون من و باران توی وجودش هست؟اخ خداجونم مرسی.منو این همه خوشبختی محاله! کاش میتونستم جلوی لبخندم روبگیرم.باران سرشو ازروی سینم برداشت وبه من نگاه کرد.
    باران:به چی میخندی؟
    _هیچی.
    باران همونطور که سمت در میرفت گفت:خداشفات بده.
    توی دلم گفتم:الهی امین...!
    _کجا؟
    باران:بااینکه به توربط نداره ولی ...اوم...دارم میرم بیرون.
    _کورنیستم دارم خودم میبینم.منظورم اینه که بااین موها میخوای بری بیرون؟
    باران:اره دوست دارم اینجوری برم.
    _بیخود.زودباش موهاتوببندوشالتم قشنگ سرت کن.

    باران:نمیخوام شالمم خوبه.
    دستش سمت دستگیره رفت.سریع دستشو کشیدم سمت خودم.شالشو دراوردم وموهاش رو باکلیپس جمع کردم وبراش بستم.هی تقلا میکرد که ولش کنم اخرشم طاقت نیاوردم وبلندگفتم:میشه عین ادم بایستی؟
    بابغض نگاهم کرد.شالش روهم سرش انداختم.بعدلپش رومحکم ب*و*س کردم.
    _مادر شدنت مبارک.
    دیگه نایستادم تاعکس العمل باران روببینم سریع ازاتاق اومدم بیرون.
    اوفــــــ. خداروشکر تموم شد.بعداز خدافظی با چندتاازدوستام اومدم بیرون.
    عه باز که این پسره چسبیده به باران.به کنه هم گفته زکی برومن به جات شیفتی هستم.شیطون میگه جوری بزنمش که بچسبه به دیوارپشت سرش باکاردک جمعش کنناااا (...!).بااخم رفتم سمتشون انگار داشتن باهم دعوامیکردن.
    ««باران»»
    _دانیال این حرفا واین کارا یعنی چی؟تو که تاقبل ازاینکه بیایم اینجاخوب بودی چیشد یکدفعه؟
    دانی:کاملا مشخصه.اخه تاقبل ازاینکه بیایم اینجا راجبت یه فکر دیگه میکردم اما حالا...
    _حالا چی؟دانیال حرفتوکامل بزن.
    دانی:من همیشه فکر میکردم تویه دخترپاک وخوبی هستی و واقعا هم درظاهراینجوری نشون میدادی ولی درباطنت...
    باچشمایی که توش اشک جمع شده بودبه چشماش نگاه کردم وگفتم:توراجب من چی فکر میکنی؟نکنه فکر میکنی منم مثل اون دخترام؟هاااان؟دانیال باتوهستم.
    دانیال باصدای بلندگفت:این بچه نمیزاره که مثل قبل فکر کنم.اون دفعه هم که ازت پرسیدم باهمین پسر رابطه داشتی و...
    اراد:وقتی میخوای راجب زن وبچه ی من حرف بزنی قبلش دهنتو اب بکش که بوی سگ نده.هیچ چیز باران به توربطی نداره فهمیدی؟دفعه ی دیگه ببینم دور وبر باران پریدی به خدا جوری میزنت که بازمین یکی بشی.
    دانی:هیچ غلطی نمیتونی بکنی.توکه این همه زنم زنم میکنی پس این همه مدت کدوم گوری بودی؟تو اگه مرد بودی که زنت رو سه هفته تنها نمیفرستادی کشور غریب. حالاهم که فهمیدی گندبالا اوردی ،اومدی کنارش؟هان؟
    اراد یکدفعه سمتش خیز برداشت ویقش روچسبید و یه مشت زد روی صورت دانی.
    اراد:وقتی چیزی نمیدونی الکی دخالت نکن .
    دانی:مگه دروغ میگم؟
    حوصله ی دعواهاشون رونداشتم برگشتم برم که باصدای اراد متوقف شدم.
    اراد:من ازهمون اول به باران علاقه داشتم...ازهمون اول عاشق خودش،عاشق چشماش ،عاشق همه چیزش شده بودم.من عاشقش بودم وهستم...حالا که فهمیدی دورشو خط بکش.
    کسی جزتـــو تو فکر و قلبم نیست
    علاقم به چشمای تـــو کم نیست
    از اون روزی که چشمـاتـو دیدم
    کسی مثل تـــو زیبا ندیدم
    منم که به عشق تـــو دل بستم ... تـــو هرجا بری من با تـــو هستم
    نمیزارم باشی دور از چشمام ... تـــو رو از خودمم بیشتر می خوام
    دانی رو ول کردو برگشت سمتم.
    _تو چی..گفتی؟دوباره...بگو...
    اراد:باران...من...من دوست دارم.یعنی ازهمون اولم دوست داشتم ولی فکر میکردم یه وابستگی وعادت!
    _پس ...پس نسرین...؟


    اراد:اسم اون اشغال رونیار که هرچی این مدت سختی عذاب کشیدیم،تقصیر اون بود.باورکن من اصلا حتی یکبارم باهاش حرف نزده بودم چه برسه به اینکه...باران؟باران خوبی؟چیشد یکدفعه باراان؟
    اراد صدام میکرد ولی من نمیتونستم جوابش روبدم.حس کردم که روی زمین وهوامعلق شدم.اراد سریع منوگرفت.بااینکه تصویرش تار بود ولی چشماش رو که لبریز ارزعشق و نگرانی بود میدیدم.خیره شده بودم توی چشماش.کم کم سیاهی جای چشماش روگرفت
    همه جا سیاه بود ولی یه صداهایی میومد.
    دکتر:…I told her
    (من به اوگفته بودم...)
    اراد: ...Yes,thanks for you're help
    (بله،ممنون بابت کمکتون)
    دکتر: ...You're welcome.I should go.have good time
    (خواهش میکنم.من بایدبرم.اوقات خوبی روداشته باشی.)
    اراد: …Thanks a lot. you too
    (خیلی ممنون.شماهم همینطور.)
    اروم چشامو باز کردم.
    اراد:چه عجب خانوم چشماشون روباز کردن.
    بعدیهو اخم کرد.من هی میگم این تعادل روانی نداره ها باز شما باورنکنید.
    اراد:توچراانقدر ضعیف شدی؟دکتر گفت خیلی ضعیف شدی واین واسترس و عصبانیت اصلا برای هیچکدومتون خوب نیست.
    _کی میتونم ازاینجابرم؟
    اراد:سرمت که تموم شده فقط پرستار باید بیاد درش بیاره.میرم صداش کنم.
    اراد رفت پرستار روصداکنه.باورم نمیشه.یعنی همه چی تموم شد؟پس چراهنوز دلم شور میزنه؟
    بااراد توی پارک جلوی بیمارستان قدم میزدیم.یهو یاد عذاب و سختی هایی که این مدت که ازاراد دور بودم افتادم .گریم گرفت.
    اراد:عشق من چرا گریه میکنه؟
    باگریه گفتم:اراد...اون...حرفایی که زدی...راست بود؟
    اراد:کدوم حرف؟منکه یادم نمیاد حرفی زده باشم.
    باجیغ گفتم:ارااااد.
    اراد:جانم؟نمیدونی چقدر دلم برای جیغ زدنت و شیطنتات وچشمات وخودت تنگ شده بود.اره همش راست بود.فقط یه دختر تونست قلب یه پسرمغروری مثل من رو که به عشق وعاشقی هیچ اعتقادی نداشت،روبدست بیاره و اون یه نفر تو بودی. حالا نوبت توهست که اعتراف کنی...
    _من...من...میگما هواچقدر خوبه نه؟
    اراد:اره خیلی خوبه خوب نگفتی توچی؟
    سکوت کردم.
    اراد درگوشم گفت:این سکوتت روپای چی بزارم؟
    _اراد...منم...اوووم...منم تورو دوست دارم.
    اراد بادستش سرمواورد بالاوگفت:خیلی وقت منتظر شنیدن این جمله ازطرف توبودم.
    بعدیکم به چشمام نگاه کرد.انگار ازم اجازه میخواست.منم با بازو بسته کردن چشمام این اجازه روبهش دادم.اراد فاصله ی بینمون رو ازبین برد.ایندفعه من هم برعکس همیشه همراهیش کردم.

    ســه ســــــــــــــــــــال بــعــد.
    ««باران»»
    _ اراد زود باش.دیرشد.
    اراد:خانوم من که حاضرم.اگه تو واین وروجکا بیاید.اخ ایسان نکش موهامو پدرسوخته تازه درستشون کردم.دختر تو به کی رفتی؟باراااان؟
    ایسان:هییی بابایی تو دوختی؟
    اراد:چی؟
    ایسان:دوختی.خودت الان دفتی پدر دوخته.
    ارادخندیدو لپ ایسان رومحکم ب*و*س کردوگفت:نه بابایی نسوختم.بعدشم دوختی نه سوختی!.ایسانی میگم دوست داری ول کن موهامو.
    ایسان:نه دوس ندالم.
    اراد:چیکارکنم که کارات کپی مامانته.
    _وای اراد چیه شلوغش کردی؟
    اراد:توکه اینجانیستی ببینی این وروجک چجوری داره موهامو میکشه.بیابگیرش.
    _اخی الهی مامان فداش بشه.نمیتونم دارم لباس ارسام روتنش میکنم.ارسام رومحکم دوبار بوسش کردم وادامه دادم :خوب ارسامی پاشو بروپیش بابا وایسان منم میام الان.
    ارسام:مامان بلام جل نزدی!
    _چی نزدم؟
    ارسام:جل دیگه.از همونایی که دایی بالبد وبابا میزنن دیگه.
    _اهان ژل رومیگی؟
    ارسام:اره.
    جلـــــــل خالق.ماهم بچه بودیم اینام بچن.اون موقع ها تاکی به سیب زمینی میگفتیم بیب زمینی.اصلا عین چی میشستیم پوست خیار میخوردیم...(...!)حالا اینا...هعی به کجاچنین شتابان؟
    وجدان:چه ربطی داشت الان؟
    _یه ربطی داشت که تو متوجه نمیشی من نمیدونم توچرابیخیال من نمیشی اوووف.
    _ ارسامی برو به بابایی بگو برات بزنه.
    ارسام:اخ ژووون.
    رفتم پیش اراد.همونطوری باایسان درگیر بود.
    _اراد ولش کن.لپش قرمز شد ازبس بوسش کردی بدش من.عه نگاه کن گیساش روهم خراب کردی.بدش من دخترمو.
    تا ارسام واراد بیان،سریع دوباره موهای ایسان روبراش بستم.
    سوار ماشین شدیم وسمت خونه باربدشون رفتیم.امروز تولد آرنیکا،عشق عمه است.زودتر رفتم تایکم کمکش کنم.اخه ارنیکا نمیزاره کاراش روبکنه.زنگ درروزدم.
    ادرینا:بله؟
    _منم ادری.
    ادری:بفرمایید تو.
    ادری درسالن روبازکرد وباچشم به ارنیکا که پشت درقائم شده بود،اشاره کرد.
    _ادری عشق من روندیدید؟
    ادری:نه عشقت کیه؟
    _یه دختر تپلو سفید باچشمای طوسی که میخواد عمش روبترسونه.
    ادری:اوووم فکر...
    یکدفعه ارنیکا بااون ماسک وحشتناکش اومد بیرون.نگم ترسیدم عین چی دروغ گفتم.
    وجدان:عین چی؟
    _عین...عین یه فرشته.
    واجدان:اها.بعــــله!
    _چهار دست وپات نعــــله!
    وجدان:شوخی شوخی بامنم شوخی؟
    _اوهوم.
    _هیییییییییی.عمه خدانکشتت که لنگه ی اون باباتی.ترسیدممم.
    ارنیکا روی زمین نشسته بود ومیخندید.دلم براش رفت بغلش کردم ومحکم بوسش کردم.ارنیکا قیافش،ترکیبی از قیافه ی ادری وباربد بود
    ادری:اراد بیااین بادکنک هاروبزن تامنم برم باربد روبیدارکنم.
    _نه بیدارش نکن گ*ن*ا*ه داره بزاربخوابه.بیچاره داداشم خسته اس.
    ارنیکا و ایسان وارسام باهم بازی میکردن واراد بادکنک هارومیچسبوند ومنم توی اشپزخونه به ادری کمک میکردم.
    _اراد بچه ها کجان سروصداشون نمیاد.
    اراد:رفتن اتاق باربد.
    ادری:مگه اینکه باربد رواینابیدارکنن.
    پنج دقیقه بعد ستی وسیاوش با پسر کوچولوشون یاسین اومدن وکم کم بزرگتراهم اومدن.
    مامان:ادرینا جان باربد کو؟
    ادرینا:امروز تادیروقت شرکت بود،خسته شده بود اومده تاالان خوابه بچه هارفتن بیدارش کنن.برم ببینم چیشد پس.
    ادری داشت سمت در اتاقشون میرفت که یکدفعه صدای داد باربد وجیغ بچه هااومد.
    باربد:اگه دستم بهتون نرسه وروجکاااا.
    دربازشد وبچه هااومدن بیرون به دنبالشونم باربداومد.دیدن باربد همانا و منفجر شدن ماهم همانا.
    بچه هاباماژیک روی صورتش نقاشی کرده بودن هرکسی هرچی تونسته بود کشیده بود.جای خالی روی صورتش نبود . روی موهاشم گیره زده بودند.
    _وای باربد تا حالا به این قیافت فکر نکرده بودم.
    باربد:کوفت هرچی میکشم ازدست بچه های تو دیگه.
    _حلال زاده به داییش میره.
    باربد دمپاییش روپرت کرد سمتم که توی هواگرفتمش.
    موقع فوت کردن شمع توسط آرنیکا،به خودمون وزندگی که الان داریم فکرکردم.چقدرزود گذشت.انگار همین دیروز بود که ستایش وسیا وبعدشون باربد وادری ازدواج کردن. انگار همین دیروز بود که خدا یه دختروپسر دوقولو وخوشگل به اسم ایسان وارسام بهمون هدیه داد.به ایسان وارسام که باذوق میخندیدن وباخوشحالی دست میزدند نگاه کردم.ارسام ترکیب صورتش بیشتر به اراد رفته بودو رنگ چشماش مثل اراد بود.و ایسان بیشترشبیه من بود،رنگ چشماش به من رفته بود همینطور رنگ موهاش.ارسام مشکی بودو ایسان بور.به یاسینی که یک ماه پیش تازه یکسالش شده بود،نگاه کردم.مثل سیا وستی خوش خنده بود. خاطراتمون اومد جلوی چشمام.هممون پخته تر ازقبل شده بودیم وخیلی ازرفتار های غلطمون رواصلاح کرده بودیم.بزرگتر ازقبل شده بودیم وتمام تلاشمون این بود که تکیه گاه خوبی برای همسرامون و بچه هامون باشیم.وامروز برای بار هزارم یاشایدم بیشتر خدارو بابت تمام ادم های دوست داشتنی که توی زندگیم دارم،شکرکردم وارزوکردم این خوشبختی برای هممون تاابد ادامه داشته باشه.با دست وسوت بقیه که حاصل فوت کردن شمع دوسالگی آرنیکا بود،به خودم اومدم.به ارادی که داشت بهم نگاه میکرد واهنگ روزمزمه میکرد،لبخندی ازجنس عشق زدم و منم همراهیش کردم.
    " تو دلتنگیای من همه ی دنیای من تو شدی رویای من وای من
    منو خاطره های تو رنگ چشمای تو کسی نمیاد جای تو جای من
    تو رو قدر تموم دنیا می خوام عزیزم واسه تو من اینجام
    به کسی جز تو نمیگم عشقم نه بیا برگرد که خیلی تنهام
    انقدر عزیزی عزیزم که چیزی یه ریزم نمی تونه دور کنه تو رو همه چیزم
    تو خواستی که واستی همه جوره خواصی خود احساسی واسه من عزیزم عزیزی
    انقدر عزیزی عزیزم که چیزی یه ریزم نمی تونه دور کنه تو رو همه چیزم
    تو خواستی که واستی همه جوره خواصی خود احساسی واسه من عزیزم عزیزی
    چشم تو چشمت می گیرم دستتو من حسم یه چیز دیگست به تو
    من نمیدم دلت و پس به تو عشقت می خوادت دیوونست به تو
    تو, تو خیالمی تو هر نفس خوشحالم سایت تو زندگیم هست
    دوست داشتن تو یه چیز دیگست قلبم می خوادت همین و بس , همین و بس
    انقدر عزیزی عزیزم که چیزی یه ریزم نمی تونه دور کنه تو رو همه چیزم
    تو خواستی که واستی همه جوره خواصی خود احساسی واسه من عزیزم عزیزی
    انقدر عزیزی عزیزم که چیزی یه ریزم نمی تونه دور کنه تو رو همه چیزم
    تو خواستی که واستی همه جوره خواصی خود احساسی واسه من عزیزم عزیزی "
    ( عزیزی _ علیرضا طلیسچی)
    ««پـــــــــایــــــــان»»
    (baran…_17:30)

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 363
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,203
  • بازدید ماه : 14,161
  • بازدید سال : 141,264
  • بازدید کلی : 11,638,404