close
مجتمع فنی تهران
رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت اول
loading...

رمان فا

   نام نویسنده:لیلی تکلیمی    نام رمان:گل حسرت    ژانررمان: اجتماعی عاشقانه    خلاصه:    گل حسرت روایت زندگی…

رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 275 سه شنبه 09 آذر 1395 : 11:52 نظرات ()

   نام نویسنده:لیلی تکلیمی
    نام رمان:گل حسرت
    ژانررمان: اجتماعی عاشقانه


    خلاصه:
    گل حسرت روایت زندگی دختری است به نام رؤیا که در مدرسه ای مختلط پیش از انقلاب تحصیل کرده و با یکی از همکلاسی هایش به نام امان دچار مشکلی غیرقابل حل شده است، مشکلاتی که ریشه در روابط غلط والدینشان دارد. او برای حفظ آبرویی که امان به خطر انداخته مجبور به انتخابی می شود که تمام زندگی اش را درگیر می کند.....

    مقدمه:

    نگارش این کتاب در سال 1379 هجری شمسی آغاز شد، ابتدا فقط شصت صفحه بود که استخوان بندی داستان را تشکیل می‌داد، سپس درطول پانزده سال به یاری خداوند پروبال گرفت و با وسواس و دقت بسیار ویرایش و بازنویسی شد تا محصول آن رمان حاضر شده و تقدیم شما خوانندگان محترم می‌گردد.
    مطمئناً این اثر به عنوان اولین رمان بلند من دارای کم وکاستی های بسیاری است که امیدوارم دوستان و عزیزان مرا بابت چنین قصوری ببخشند.
    سالهاست با شخصیت های این داستان زندگی کرده‌ام و به آن‌ها عشق ورزیده ام و امیدوارم این احساس ناب را توانسته باشم به قلب مهربان شما هدیه کنم.


    لیلی تکلیمی
    مهرماه 1394
    تهران


    مکانهای توصیف شده دراین داستان منطبق با واقعیت جامعه ی پیش و بعداز انقلاب اسلامی ایران است ولی اتفاقاتی که درآنها رخ داده وشخصیت‌های نام برده شده هیچکدام حقیقی نبوده وصرفاً زاییده‌ی تخیل نویسنده است............................



 
    «پیش درآمد»

    گاهی فکر می‌کنم همه‌ی گل‌های روی زمین زیبا و خیال‌انگیزند و بوی عشق وزندگی با خود دارند و هر دختری که به دنیا می‌آید مثل یک گل است؛ گلی بارنگ و بوی مخصوص خودش، یکی زیباتر است ویکی خوشبوتر، یکی عمرش طولانی‌تر است و دیگری خاصیت اش بیشتر...
    .....ولی نمی‌دانم چرادرمیان تمام این گل‌ها من باید گل حسرت باشم؟! یک گل‌کوچک که با همه‌ی زیبایی‌اش همواره بوی جدایی وغم ودلتنگی با خود دارد، تنها گلی که هرگز نمی‌تواند یادآور طراوت و شادی باشد و قصه‌ی تلخ شکست همیشه بر گلبرگ‌های معصومش باقی می‌ماند...
    خیال می‌کردم زمستان رخت بربسته و بوی بهار به مشام زندگی سرد و یخزده‌ام خورده است، پس با اولین نسیمی که مژده‌ی بهار داشت شکفتم؛ اماعمرخوشبختی من خیلی کوتاه بود، به بهار نرسیدم که پرپرشدم و ذرات بی‌جان وجودم بر خاک ریخت تا شاید بهار آینده را دریابد، بهاری که هرگز برایش وجود نداشته ونخواهد داشت. کاش اندکی؛ فقط اندکی دیرتر سر از خاک تنهایی برآورده بودم مثل گل‌های دیگر، همان‌هایی که می‌دانند دامن سبز بهار یعنی چه....
    *****

    «جدایی»

    مادروپدرم زندگي مشترکشان را با عشقی اسطوره‌ای آغازكردند وثمره‌ي اين عشق را فرسنگ‌ها دور از وطن به دنيا آوردند؛ در سرزمین خورشيد نیمه‌شب: «نروژ». چهارساله بودم كه به ايران برگشتيم وآرام‌آرام همه‌چیز تغيير كرد.....

    ما به خانه‌اي برگشتيم كه پدرم قبل از ازدواج خريده ومدتي از دوران مجردی‌اش را در آن گذرانده بود و به همين سبب بامادرم كه همسايه‌اش بود آشنا شده وكارشان به ازدواج رسيد، پدرم شخصیت عجیب وشگفت‌انگیزی داشت، تاجائی که می‌دانم از زندگی اشرافی و قیدوبندهای مربوط به آن فراری بود و همین امر او را از خانه‌ی پدري‌اش جدا کرد. در زندگی جدیدش نیز تا حد زیادی شبیه مردم عادی زندگی می‌کرد و غیر از یک خدمتکار قابل‌اعتماد که هم مونس مادرم بود وهم کارهای خانه را انجام می‌داد کس دیگری را استخدام نکرد، حتی می‌دانم که مادرم در کارهای خانه به‌طورشایسته‌ای به او کمک می‌کرد و هرگز دست‌تنهایش نمی‌گذاشت، بعدها برادر همین پیشخدمت مهربان و بی‌ریایمان نیز به جمع خانواده‌ی ما پیوست و باوجودی که پسری نوجوان بود اما نگهداری از باغچه‌های عمارت‌مان را داوطلبانه به عهده گرفت و پدرم نیز به جهت نیازی که او به یک جای خواب امن و درآمد مختصر داشت به او اجازه‌ی خدمت به خانواده را داد، اما زندگی خوب و صمیمانه‌ی ما زیر این آسمان نیلوفری چندان دوامی نداشت و خیلی زود تیرگی و سیاهی بر سرمان بارید...
    نمی‌دانم درباره‌ی مادرم چه به گوش پدرم رسید که به‌یک‌باره همه‌چیز به هم‌ریخت؟ تا آنجا که به خاطر دارم یکسره دعوا بود و قهر و نفرین و کینه...من فقط شش سال داشتم که بهار زندگی ما خزان گردید؛ برای همین هم آن موقع سر درنیاوردم که چرا این اتفاق افتاد؟ به این زودی هم کسی آن را برایم توضیح نداد فقط از گوشه و کنایه‌های کسانی که هیچ اهمیتی به احساسات لطیف یک دختربچه‌ی بی‌گ*ن*ا*ه و ستم‌کشیده نمی‌دهند تا حدی پی بردم به اینکه مادرم قبل از ازدواج با پدرم نامزدی داشته که به خاطر پدرم رهایش کرده و حالا آن عوضي كمر به بازستاندن محبوبه‌ي خائن خود نموده و دست مادرم را از راهي كه هرگز نفهمیدم چه بود براي پدرم رو كرده است.
    البته همسایگی خانواده‌ی ما با آن عاشق شکست‌خورده در این امر بی‌تأثیر نبود و باعث سرعت این جریانات فجیع وأسفبار می‌شد، پيش از آن‌كه مادرم ازدواج كند نامزد سابق او به همراه پدرش درعمارتی بزرگ و قدیمی كه ميراث اجدادي‌شان بود زندگي مي‌كرد اما پس از آن‌كه مادروپدرم ايران را ترك كردند و چند سالی دور از وطن گذراندند او نیز ازدواج كرد و سرخانه و زندگي جديدش رفت، ولي پس‌ازاینکه پدرش براثر سكته‌ي قلبي درگذشت این عمارت به‌علاوه‌ی کلیه‌ی دارائی‌هایشان به او که تنها وارث این خاندان بود رسید، او نیز همسرش را به همراه تنها فرزندش به عمارت پدری‌اش آورد و درهمان جا منزل گزید كه همین کوچ شوم همسایگی دو خانواده واتفاقات ناگوار بعدي را در پي داشت.
    دعواهای فجیع و جنون‌آمیزی که میان مادروپدرم روی می‌داد در لوح ذهن و روحم حک می‌شد و احساس ناامنی و بی‌پناهی تمام وجودم را در برمی‌گرفت، مدام شاهد جنگ‌ودعوا و زدوخورد میانشان بودم و دیگر امنیت روانی نداشتم، تنها کاری که در این‌گونه مواقع می‌توانستم انجام دهم این بود که مثل مرغکی پربسته گوشه‌ی اتاق بخزم و درحالی‌که از وحشتی موهوم به خود می‌لرزیدم گریه و ناله سر دهم ونومید و سرگشته برای خاتمه‌ی این جدالِ وحشیانه التماس و زاری کنم، هرچند که صدای ناله و اشک و آهم در امواج طوفانی فریادهای گوش‌خراش پدرم و ضجه‌های دردناک مادرم می‌شکست و فرومی‌ریخت و محو می‌شد و وجود ناچیز و کوچکم آهسته وبی صدا به فراموشی می‌پیوست، باید می‌پذیرفتم که دردانه‌ی این خانه دیگر هیچ ارزشی ندارد.....
    هرگز از یاد نمی‌برم که این‌جور مواقع تنها پناهگاه امن من «صنم» خدمتکار باوفا و مهربان و کم حرف‌مان بود؛ زنی تنها ومؤمن و باخدا که هرگز نماز و روزه‌اش ترک نمی‌شد، آن موقع حدوداً چهل سال داشت ولی صورت شکسته‌اش او را بیش از پنجاه سال نشان می‌داد، آن زن پاک طینت و دلسوز جان خسته‌ام را مادرانه درآغوش می‌گرفت ودست‌های پینه بسته‌اش را نوازش کنان برسرم می‌کشید وسعی می‌کرد آرامم کند ولی من می‌ترسیدم، نمی‌خواستم آواره و دربه‌در شوم، نمی‌توانستم باآن قلب حساس و روح کوچکم آن‌همه تشنج بی‌سابقه را در فضای مخوف خانه وکاشانه‌مان تحمل کنم، با دست‌هایی لرزان و یخ‌زده به روسری نخی صنم چنگ می‌زدم وآن را بر صورت اشک آلودم می‌کشیدم تا دیگر چیزی نبینم...

   


    روسری نخی و چادرنماز گل دار او تنها خاطره‌ی خوشی است که از آن ایام پررنج واندوه برایم باقی مانده؛ تنها چیزی که به روح و قلبم آرامش می‌بخشید وشاید از همان موقع بود که ته وجودم نوعی اعتماد وعلاقه نسبت به این پوشش ساده و معصومانه- یعنی چادر و روسری- پیدا کردم وگمان می‌کردم هرکه مثل صنم لباس بپوشد خوب ومهربان و قابل‌اعتماد است آن‌هم درزمانی که حجاب معمول ومرسوم نبود؛ دست کم نه دربین اطرافیانم.


    تابستان ‌همان سالی که قرار بود برای اولین بار به مدرسه بروم و درکلاس اول ابتدایی مشغول تحصیل شوم پدرم آب پاکی ریخت روی دست مادرم و طلاقش داد، من هم که تکلیفم روشن بود؛ باید پیش بابا می‌ماندم چون او نمی‌خواست تنها دخترش زیردست زن ناپاكي چون مادرم بزرگ شود و تعلیم ببیند، او می‌خواست سرنوشت کسی را که آن زمان برایش خیلی عزیز بود از نابودی ابدی نجات دهد غافل از این‌که از همان اولین روز تولدم نابودی و ناکامی برپیشانی‌ام حک شده و من محکوم بی‌گناهی هستم که هیچ راه گریزی از سرنوشت شوم خویش ندارم.


    اگرچه جدایی از مادر در ابتدای امر برای کودکی به آن سن و سال سخت و رنج‌آور و طاقت‌فرساست، ولی باید به این جدایی غم‌انگیز عادت می‌کردم، از یک‌سو علاقه‌ی شدیدی به پدرم داشتم و حاضر نبودم حتی به قیمت آغوش مادرم از او جدا شوم و از سوی دیگر محبت و عشق مادرانه‌ی کسی که اکنون همه‌ی اطرافیانم به باد نفرین و ناسزا گرفته بودند هرگز از قلبم بیرون نمی‌رفت و در حسرتش می‌سوختم و دم برنمی‌آوردم.


    اما به‌هرحال من حق انتخاب نداشتم و این بابا بود که برایم تصمیم می‌گرفت؛ درحالی‌که فهم کوچک من به این قد نمی‌داد که بفهمم پلیدی و بی‌بندوباری و خ*ی*ا*ن*ت یک زن یعنی چه؟ من نمی‌توانستم مثل بابا یا هر کس دیگری از او به جرم خ*ی*ا*ن*ت متنفر باشم چراکه در هیچ‌یک از مادرانه‌هایش خ*ی*ا*ن*ت را برایم معنی نکرده بود، من او را دوست داشتم همان‌طور که هر کودک هفت‌ساله‌ی دیگری می‌تواند مادر خود را دوست بدارد، حتی دلیل این جدایی را هم درک نمی‌کردم و در طوفانی از حسرت و غم اسیر و سرگردان بودم. خاطره‌ی لبخند شیرین و ملیحش همواره گوشه و کنار ذهنم به طرز غم‌انگیزی سوسو می‌زد و یاد نوازش‌های گرم و صدای فرشته‌وارش مثل لالایی چشمه و نسیم در عمق جانم جاری بود و من شب‌ها با اشک دیده و حسرت یادش به خواب می‌رفتم....


    نمی‌دانم پس از طلاق چه بر سر مادرم آمد جز این‌که بعدها سربسته دانستم سرنوشت خوبی در انتظارش نبود و او هرروز بیش‌ازپیش مسیری جهنمی را طی می‌کرد، او بی‌اندازه زیبا بود، ازاین‌رو همواره مردان زیادی در دام عشقش گرفتار بودند، درواقع جامعه‌ی آزاد آن دوره همه‌چیز را برای به گند کشاندنش مهیا کرده بود و طعم آزادی‌های فردی آن‌هم پس از سال‌ها فشار مذهبی و سنتی بر بانوان جامعه‌ی ایرانی بدجور سرمست و بی‌تاب‌اش کرده بود، هرچند که اکنون دیگر فکر می‌کنم تفاوتی نمی‌کند چنین فردی در چه جور جامعه‌ای زندگی کند و این جوهره‌ی وجود آدم‌هاست که انتخاب‌هایشان را شکل می‌دهد.


    نمی‌دانم آیا هرگز تلاشی برای به دست آوردنم کرده بود یا نه، ولی فقط می‌دانم که بابا پس از طلاق دیگر حال خوشی نداشت، گاهی با یادآوری آن حالات پریشان بی‌اختیار دلم می‌گیرد و احساس می‌کنم به‌راستی دور از معشوقه‌ی زیبای خود رنج بسیاری را تحمل کرده و زخم این خ*ی*ا*ن*ت بر روح و روانش بسیار کاری‌تر از آن بوده که بشود حتی تصورش را کرد، بااین‌حال او از سر کینه و خشم تمام عکس‌های مادرم را از بین برد و حتی تکه‌ای از آن‌ها را هم نگه نداشت، پس با گذشت زمان چهره‌ی او کم‌کم برایم رنگ باخت ودرهاله‌ای از ابهام فرورفت، خیلی سخت است که کسی را از جان بیشتر دوست بداری و ناگهان بدون هیچ توضیحی تو را به‌زور از آغوشش جدا کنند و حتی نتوانی صورتش را در خیال خود نقاشی کنی! سال‌های بعدازآن جوری شد که دیگر حتی در خیالم نیز مثل یک پریزاد شناور بود و به‌جای صورتش مهتاب می‌درخشید...


    یادم می‌آید هر وقت بابا از سرکار به خانه برمی‌گشت با همه‌ی خستگی‌هایش مرا نزد خود فرامی‌خواند و در آغـوشم می‌گرفت و روی پاهایش می‌نشاند و صورتم را میان دو کف دستش می‌گرفت و به چشمانم خیره می‌شد، آنگاه بر گیسوان طلائی و بلندم چنگ و بر گونه‌هایم ب*و*س*ه‌هایی گرم وجانفزا می‌زد و تلخ‌ترین اندوه زندگانی‌اش را پشت نگاه مغرور و زیبایش پنهان می‌ساخت.....


    نمی‌دانستم در آن لحظه به چه می‌اندیشید؟ به بیچارگی تنها فرزندش یا به بخت شوم و غیرمنصفانه‌ی خودش؟ شاید هم باغم عشق دیوانه‌واری که در آبی چشمان مادرم و لابه‌لای حلقه‌های طلائی گیسوانش گم کرده بود، هم چنان می‌سوخت و درمانی برای دل مجنون و بی‌قرار خویش نمی‌یافت.....


    دیگر هیچ امیدی برای دیدار مادرم نداشتم، حتی خانواده‌ی مادرم نیز باوجودی که در نزدیکی ما خانه داشتند اندکی بعد از طلاق خانه‌ی خود را فروخته و به‌جایی که هرگز نفهمیدم کجاست کوچیدند، ازآنجاکه سن و سالم کمتر از آن بود که دلیل این کوچ نابه هنگام را دریابم بارها وبارها از خودم پرسیدم که به چه جرمی باید برای همیشه از دیدار مادربزرگ و پدربزرگ مادری‌ام محروم گردم؟ تا این‌که بالاخره یک روز صنم گره از این راز گشود و با ناراحتی به من فهماند که آن‌ها برای رها شدن از ننگ بدنامی دخترشان برای همیشه رفته‌اند و به هیچ‌کس نام ونشانی از خود نداده‌اند....


    *****



    دوستان، باعرض شرمساری بنا به دلائلی ترجیح دادم قسمت های قبلی گل حسرت رو دوباره پست به پست بذارم. اینجوری بهتره چون بعضی از دوستان می تونن بخونن و با ما همراه بشن.
    دوستانی که قبلا این رمان رو دنبال می کردن کمی صبرکنند، انشالله تا دوهفته دیگه قسمت های جدید رمانم رو براشون آپ می کنم.
    خوشحال می شم حالا که تعدادمون کمه، تشکرهامون رو از هم دریغ نکنیم چون واقعا انگیزه بخشه.
    منتظر نقدها ونظراتتون هستم، صفحه نقد هم خواهم زد چون خیلی دوستش دارم ولی اگه کسی قبلا رمانم رو دنبال می کرده توقع ندارم دوباره توی نقدها شرکت کنه.


    «نسخه‌ی دوم»


    یک ماه از مدرسه رفتنم گذشته بود که بابا برای فراموش کردن آن بت شوم دوباره ازدواج کرد، آن موقع حدود چهار ماه از جدایی او و مادرم می‌گذشت؛ فشار روحی ناشی از این جایگزینی که به‌یک‌باره بر من تحمیل شد قابل‌بیان نیست و سرخوردگی تنها هدیه‌ی جشن باشکوهشان به من بود!


    نمی‌فهمیدم که چرا باید این‌همه بلا یک‌دفعه سرم بیاید؟ اولش ناز و نعمت بود وپدرومادری مهربان و بی‌همتا اما ناگهان آسمان خانه‌مان ابری شد و طوفان و زلزله بنیاد هستی‌مان را از جا کند و فروریخت و در آخرهم گوشه و کنایه‌ها مثل طاعون برجان خسته‌ام پیچید، حالا این زن جدیدی که به‌جای مادر مهربانم به خانه‌ی ویران ما آمده سعی دارد همه‌چیز را تصاحب کند و مرا از ساده‌ترین حقوقم نیز محروم سازد تا جائی‌که دیگر توی خانه هم محور اصلی و کسی که حرف اول و آخر را می‌زند کسی نیست جز خودِ سیاست‌مدارش!


    من با همه‌ی کوچکی و معصومیتم آینه‌ی دق او شده بودم آن‌هم بدون اینکه خودم از این موضوع چیزی بدانم یا بفهمم، آخر از کجا باید می‌دانستم که او هر بار چشمش به من می‌افتد خاطره‌ی عاشقانه‌ی زندگی سابق پدرم را در ذهن خود زنده کرده و بی‌اختیار در خرمن سوزانی از شعله‌های سرکش و جهنمی حسد می‌سوزد؟!


    ابتدا تصور دیگری از ازدواج مجدد پدرم داشتم؛ چراکه همه متقاعدم کرده بودند که قرار است زنی بسیار بهتر و مهربان‌تر از مادرم به زندگی ما بیاید، حال آن‌که هرروز پرده‌ی دیگری از نمایش خصمانه‌ی آن غریبه در خانه برایم به اجرا درمی‌آمد و به‌راستی نمی‌دانستم که باید به کدامین سو پناه برم؟


    او به‌هیچ‌عنوان کاری نمی‌کرد که وجهه‌ی خود را نزد پدرم از دست بدهد بلکه دور از چشم او و حتی صنم تحقیر و توهینم می‌کرد و مدام به من سرکوفت نکبتی را که مادرم آن بیرون داشت به بار می‌آورد به من بدبخت بی‌خبر از همه‌جا می‌زد! درحالی‌که من واقعاً چیزی سر درنمی‌آوردم و اصلاً نمی‌توانستم بفهمم که او دارد راجع به چه موضوعی حرف می‌زند و این حرف‌هایی که درباره‌ی مادرم می‌گوید اساساً چه مفهومی‌دارد؟ حتی اگر هم می‌فهمیدم بازهم قادر نبودم عمق فاجعه را درک نمایم و یا ارتباطی میان این موضوع با شخص خودم بیابم، بنابراین تنها تغییری که در روح و روان من رخ می‌داد احساس کینه و انزجار نسبت به موجودی بدخواه و حسود و دروغ‌گو بود که نزد پدرم یک چهره داشت و دور از چشم او چهره‌ای دیگر.


    تنها موضوعی که اکنون به آن می‌اندیشم این است که به‌راستی آیا به من ربطی داشته یا دارد که مادرم چه‌کاره بوده و یا هست؟ اصلاً آیا او تنها زنی بوده که در آن روزگار چنین وضعی داشته؟ راستی که بعضی از این مردم عجب سطح فکر پایینی دارند!


    دریکی از روزها که به همراه صنم به پارک نزدیک خانه‌مان می‌رفتیم، مرد جوانی با سبیل‌های تابدار و هیکل ورزشی سر راهمان سبز شد و درحالی‌که موقتاً راهمان را سد کرده بود مرا به رفیقش (که دست‌کمی از خودش نداشت) نشان داد:


    ـ"دختر زریه ها؟!"


    رفیقش هم سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد:


    ـ" آره شناختمش، انگاری نسخه دومشه لامصب!"


    ـ" اسمت چیه عروسک؟"


    وحشت تمام وجودم را پرکرد و خودم را به صنم چسباندم، صنم هم به هر دوی‌شان توپید:


    ـ" برید پی کارِتون، چیکارش دارید؟"


    اما آن یکی فوراً جواب داد:


    ـ" باشه بابا انگار تحفه ست، بای بای رؤیا کوچولو!"


    و لپم را نوبتی کشیدند و با چشمکی وقیحانه از کنارم گذشتند، دیده بر زمین افکندم و چیزی نگفتم.... حتی من هم با آن سن و سال کم می‌فهمیدم چه قدر شرم‌آور است که دوتا گردن‌کلفت این‌جوری راجع به مادرم نظر بدهند! هرگز کسی مرا با این صراحت نسخه‌ی دوم مادرم عنوان نکرده بود، تازه فهمیدم چقدر به مادرم شباهت دارم، شنیده بودم کـه بی‌اندازه زیباست اما دانستن اینکه حالا دیگر من هم شبیه اویم اصلاً شادم نکرد....


    به یاد دارم که آن روز وقتی به خانه رسیدم، قبل از هر کاری به‌طرف آینه رفتم و خودم را با دقت در آن نگریستم، من شبیه مادرم هستم؟! پس هر بار که در آینه بنگرم بی‌بروبرگرد او را به خاطر خواهم آورد؛ نگاه نازنین و لبخند ملیح و خرمن پرپشت گیسوانی که وقتی به آن‌ها شانه می‌کشید انگار اکلیل بر زمین می‌ریخت.....


    کف دستم را بالا بردم تا خیال گونه‌های مادرم را نوازش کنم ولی به ناگاه سردی سخت آینه دستم را پس زد، با درماندگی سرم را بر میز آرایش فروافکندم و اشک‌هایم بر پشت دست‌هایم چکید... احساس می‌کردم بی‌چاره‌ترین کودک روی زمینم!


    به یاد دارم که دیگر بعدازآن طی تمام سال‌های کودکی‌ام به آینه نگاه نکردم تا مبادا مادرم را ببینم و نتوانم لمسش کنم.....


    حالا دیگر کم‌کم علت انزجار الهه را نیز از خود درمی‌یافتم، شباهتم به مادرم آتش کینه و حسد را در دل بیمارش دامن می‌زد، مخصوصاً وقتی‌که پدرم با همه‌ی خستگی‌هایش به‌محض ورود به خانه مرا نزد خود فرامی‌خواند و پنجه در گیسوان بلندم می‌افکند و ب*و*س*ه‌بارانم می‌کرد می‌توانستم به‌روشنی بغض و کینه را در نگاه لبریز از تنفر این زن موذی و مکار ببینم؛ آن‌هم درحالی‌که مزوّرانه صدایش را نازک می‌کرد تا بگوید:


    ـ" بسه دیگه بابایی؛ جوجه طلایی منو که خوردی؟!"


    و پدر ازهمه‌جابی‌خبرم لبریز سرور می‌شد که همسرش چه قدر مهربان و دوست‌داشتنی است!..... ای‌کاش الهه می‌دانست که پدرم چه قدر دوستش دارد و ای‌کاش این را می‌فهمید که اگر زیبایی مادرم می‌توانست دلیل خوبی برای یک عشق پایدار باشد حالا او و پدرم جدا و دور ازهم زندگی نمی‌کردند! شاید اگر این‌ها را می‌فهمید دیگر آن‌همه آزارم نمی‌کرد.


    بااین‌حال اکنون به این فکر می‌کنم که تنفر او از من دلیل دیگری هم داشته و آن این‌که مثل خیلی‌های دیگر تصور می‌کرد چون من فرزند زری و بی‌اندازه شبیه اویم به‌زودی راه هلاکت بار او را در زندگی پیموده و از همین حالا که کودکی بیش نیستم سزاوار توهین و تحقیرم! عجب منطقی واقعاً!؟


    راستی به کسی که بخواهد عقده‌ها و کینه‌های وجودش را بر سر یک کودک بی‌گ*ن*ا*ه و معصوم خالی کند چه می‌توان گفت؟ برای چنین کسی واقعاً چه اهمیتی دارد که سرکوفت زدن‌های پی‌درپی و تلقین حرف‌های ناامیدکننده‌ای که در خود کوله‌باری از عصیانگری‌های احتمالی آینده را در بر دارد تا چه حد می‌تواند ویران‌کننده باشد و بر آینده‌ی کودکی که درحال یادگیری مداوم است تأثیر منفی بگذارد؟ البته کاملاً قابل‌درک است، من که زاده‌ی خودش نبودم تا بترسد مبادا با شنیدن چنین حرف‌های شنیعی پرده‌ی حیا و شرمم دریده شود و حقیقتاً به همان دره‌ای سقوط کنم که مادرم «زری» بدان افتاده بود! حتی اگر این سقوط فقط از سر لج و لجبازی با آدم‌های دوروبرم باشد.


    با همه‌ی این‌ها گذشت زمان به من فهماند که وضع من به‌مراتب می‌تواند از این هم بدتر باشد، با مشکلی که به‌مرور در دبستان با آن دست‌به‌گریبان شدم، فهمیدم که در برابر مشکلات لاینحل اجتماعی‌ام نه غم دوری مادر برایم دردی محسوب می‌شود و نه آزار و اذیت زن بدطینت و کینه‌توزی که جانشین اوست. این مشکل در آغاز چندان جدی به نظر نمی‌رسید اما بعدها بزرگ و بزرگ‌تر شد و تمام سرنوشت و هستی‌ام را تحت تأثیر قرار داد، به جایی رسیده ام که وقتی برمی‌گردم و به گذشته می‌نگرم، به درد و رنج های مربوط به فضای خانه و کاشانه ام پوزخند می‌زنم!.....


    ******
    «مادر»

    پیش از انقلاب مدارس مختلطی درسرتاسر کشور وجود داشت که من نیز در یکی از بهترین‌هایشان* مشغول تحصیل شدم. باوجود این‌که همه‌ی مدارس دولتی بچه‌ها را ملزم به پوشیدن لباس فرم بایقه و روبان سفید می‌کردند ولی ما در پوشیدن لباس تقریباً آزاد بودیم، فقط باید لباس‌های یک شکلی می‌پوشیدیم ولی در جزئیاتش سخت‌گیری نمی‌شد. با این‌حال من نبودم که تصمیم می‌گرفتم چه باید بپوشم، بلکه چه در مدرسه و چه خانه الهه بود که هرچه دلش می‌خواست تنم می‌کرد وهرجور دوست داشت موهایم را می‌آراست و چنان ولعی در تجربه‌ی انواع و اقسام مدل‌های مو روی سر من بینوا داشت که حس می‌کردم تبدیل شده‌ام به عروسکی برای پرکردن اوقات فراغتش! مخصوصاً این‌که اصلاً حق اعتراض هم نداشتم و اگر زیردستش چرتم هم می‌برد، نباید صدایش را در می‌آوردم تا او با آسایش کامل به تفریحش ادامه دهد! این رفتار او با نفرتی که نسبت به من ابراز می‌کرد در تناقض آشکار بود، با این‌حال ترجیح می‌دادم کاردستی‌اش باشم تا این‌که بخواهد دوباره خودم و مادرم را به فحش و توهین بگیرد.

    درس خواندن درمدرسه‌ای که پسر و دختر باهم روی یک نیمکت می‌نشستند برای افراد عادی که زندگی بی‌دغدغه‌ای داشتند اصلاً مشکلی نبود ولی برای من که مشکلات بزرگی را از همان ابتدای کودکی تجربه کرده بودم همین مسئله باعث ایجاد دردسرهایی حل نشدنی گردید....

    نمی‌دانم چه شد که ناگهان شدم منفور همکلاسی‌هایم؟! آن‌ها معلوم نبود از کجا شنیده‌اند مادرم زنی فاسد است که با همان زبان‌های کوچک وناقص خود، زخم زبآن‌هایی دوبرابر هیکلم بارم می‌کردند وچنان کلمات وقیحی دراین باره به کار می‌گرفتند که زبان ازگفتن‌شان شرم دارد.

    این پرده دری‌های بی‌شرمانه گوشه‌هایی از واقعیات را به من فهماند و کم‌کم متوجهم ساخت که زنبابایم درلفافه می‌خواهد چه مطلبی را به من بفهماند؟

    ابتدا خیلی سعی کردم ازحیثیت رو به زوالم دفاع کنم ولی به‌مرور فهمیدم که بی‌فایده است و یک نفر این میان دارد برضد من ومادرم سم پاشی می‌کند، این شدکه من هم دیگر از این تلاش مذبوحانه دست برداشتم و در لاک سکوت فرورفتم. به‌هرحال درهمین مدت کوتاهی که از عمرم گذشته بود به‌روشنی دریافته بودم که دربرابر آوار بی‌انصافی‌ها تسلیم و خاموش باشم و به هرآنچه که برمن تحمیل کنند مهجورانه تن دهم و توی دلم بریزم و خفه شوم چراکه نه ازجیغ و فریادهایم نتیجه‌ای دیده بودم و نه کسی به من آموخته بود که برای دفاع از حقوق خود باید چه کار کنم؛ اصلاً آیا حقی هم دارم؟!

    تقریباً حدس زده بودم که قضایا ازطرف چه کسی آب می‌خورد و همه‌ی این فتنه‌ها زیرسر کیست، ولی قادر نبودم با او مبارزه کنم و فقط در دل تخم کینه و نفرت کاشته و خود را دلخوش می‌داشتم به فرا رسیدن روزی که قادر باشم انتقام خویش را از او بگیرم. خب این هم یک جور فرافکنی است دیگر!

    او پسری بود کینه‌توز وبدذات که در همسایگی ما زندگی می‌کرد و به نظر می‌رسید نفوذی انکارنشدنی در میان بچه‌ها دارد، نامش «امان» بود، اگر چه برعکس نامش با دیدن او حس ناامنی تمام وجودم را پر می‌کرد! خانه‌اش با فاصله‌ی کمی از ما سرنبش خیابان اصلی قرار داشت.

    فکر می‌کنم بهتر باشد همه‌چیز را از اول مرورکنم؛ از همان اولین روزهایی که برخورد میان مان شکل گرفت، این طوری بهتر می‌توانم اتفاقات گذشته را تجزیه و تحلیل کنم، این کار برایم سخت نیست چراکه من هم‌صحبتی نداشتم و نمی‌توانستم با کسی درد دل کنم، بنابراین از همان ابتدا که نوشتن را یادگرفتم برای کسی که شاید آینده‌ی خود من (مثلاً خود چهل ساله‌ام!) بود دل نوشته‌هایم را به یادگار می‌گذاشتم تا شاید اندکی آرام شوم، به این ترتیب جمع آوری خاطرات آن ایام و جهت بخشیدن به آن‌ها برایم آسان و ممکن شده است، کافی ست به سراغ گنجه ی دفتر و کتاب‌هایم بروم و یادداشت های مرتب یا پراکنده‌ام را از گوشه و کنارش بردارم و نگاهی به آن‌ها بیندازم.....

    *****

    امان یک سال از من بزرگ‌تر بود، بنابراین امکان نداشت با او همکلاس شوم ولی وقتی در سال دوم مشغول درس خواندن بودم متوجه شدم که سرتاسر سال غایب است، علت این غیبت را نیز از زبان بچه‌ها می‌شنیدم، گویا مشکلی پیدا کرده و تمام سال را در بیمارستان بستری بود و تحت روان درمانی قرار داشت و خیلی‌ها احتمال می‌دادند که دیگر به مدرسه نیاید، خداخدا می‌کردم که این حقیقت داشته باشد ومن دیگر هرگز همسایه‌ی بدطینت و روانی خود را نبینم و از شرّش در امان باشم چون فکر می‌کردم که او از اول هم جایش توی تیمارستان بوده و به اشتباه وارد جامعه شده است!

    اگرچه در نبود او دوستانش جای خالی‌اش را به خوبی پرمی‌کردند و من همچنان مورد تحقیر و آزار بچه‌ها بودم؛ ولی ترجیح می‌دادم هرکسی مقابلم باشد الا امان، مخصوصاً این‌که این اذیت و آزارها در غیاب امان به طرز محسوسی کاهش یافته و اگر گوشه گیری و پژمردگی خودم نبود می‌توانستم دوستان زیادی پیدا کنم، بااین‌حال ایام خوشی من دوام چندانی نداشت و حتی این غیبت یک ساله پتانسیل بدبختی مرا تا ده ها برابر افزایش داد، چراکه سال بعد او دوباره به مدرسه آمد و چون یک سال از درس وتحصیل عقب مانده بود با من در پایه‌ی سوم ابتدایی همکلاس شد که نهایت بدشانسی من بود.

    به یاد دارم که اوایل آن سال او رنگ و رویی زرد و اندامی نحیف و لاغر داشت و بی‌اندازه عصبی به نظر می‌رسید و به هیچ‌کس هم نمی‌گفت که مشکلش چیست، او دقیقاً مثل دیگ جوشانی بود که درش را کیپ بسته باشند و کوچک‌ترین روزنه‌ای برای خروج انرژی‌های انباشته شده در درونش نداشته باشد و شعله‌های آتش نیز همچنان گرداگردش فروزان باشند، پس بعد از طی یک دوره خمودگی کم‌کم برای تخلیه‌ی روانی خود به آزار و اذیت من روی آورد حال آنکه در آن مقطع زمانی به هیچ روی نمی‌دانستم که مشکلات روحی او به من چه ربطی دارد و چرا ازمیان این‌همه آدم من باید بشوم سیبل تیرهای کینه و نفرت و عقده‌گشایی او؟

    واقعاً پسر عجیبی بود، شرور و بدطینت وشیطان صفت، همیشه هم چندسالی ازدهانش گنده ترحرف می‌زد، در حقه بازی ودوز و کلک نظیر نداشت و همواره برای رسیدن به اهداف مورد نظرش به راه حل هایی جدید و بکر دست می‌یافت شاید به همین دلیل هرگز شرارت‌هایش به ضررخودش تمام نمی‌شد بلکه همیشه به نوعی دیگران می‌بایست تقاص موذیگری‌هایش را پس دهند و به این ترتیب همواره عنوان شاگرد نمونه و مورد احترام را با خود یدک می‌کشید! اغراق نیست اگر بگویم که او باهوش‌ترین دانش آموزی بود که در مدرسه‌ی ما وجود داشت و اولیای مدرسه به طرز اغراق آمیزی دلبسته‌اش بودند.

    او همچنین میل دیوانه‌واری به ریاست گروه دوستانش داشت و البته اطرافیانش نیز با کمال میل ریاست او را گردن می‌نهادند و برای جلب رضایتش با یکدیگر رقابت می‌کردند!

    دریک روز زمستانی جمعی از همکلاسی‌هایم را دیدم که توی حیاط مشغول بازی «تخم مرغ گندیده» اند، از آنجا که این یک بازی دسته جمعی است در خود میل شدیدی یافتم که به آن‌ها بپیوندم و در بازی شان شرکت کنم، اما به‌محض این‌که میان دو تا از دخترها جا گرفتم، دختری که نامش «پریسا» بود بی‌رحمانه دست مرا کشید تا از حلقه پرتم کند بیرون و درعین حال خطاب به آن دو دختر که درباره ام ملایمت به خرج داده بودند غرّید:

    ـ"مگه امان نگفت که نباید هیچ‌وقت با رؤیا بازی کنیم وگرنه آلوده می‌شیم؟!"

    از یکسو دلم شکست و از سوی دیگر نمی‌توانستم معنی این حرف را دریابم، این بود که پرسیدم:

    ـ"آلوده؟ منظورت چیه؟"

    اما به‌جای او امان از پشت سرم ظاهر شد و کینه‌توزانه جواب داد:

    ـ" آره آلوده! نمی‌دونی یعنی چی؟ یعنی به همون اندازه که خودت وننه ت کثافتین بقیه روهم به گند وکثافت و لجن می‌کشونین!"

    ناگهان طاقت از کف دادم و درحالی‌که به‌سویش حمله ور می‌شدم، فحش هایی را که به همت الهه یاد گرفته بودم فریاد کشیدم:

    ـ" کثافت ولجن خودتی؛ بی شعور حمال نکبت!...."

    و این سرآغاز یک درگیری حسابی بود و بلافاصله زدوخوردی ناعادلانه بین مان شکل گرفت. از یکسو من جیغ می‌کشیدم و مشت و لگد و پنجول درحدتوانم به‌سویش حواله می‌کردم و ازسوی دیگر او و طرفدارانش مرا به باد کتک وناسزا گرفته و برسر وسینه ام می‌کوفتند.

    چیزی نگذشت که خون از بینی و دهانم جاری گشت و قسمتی از صورتم خراشیده شد و گل سری که الهه با دقت کنار گوشم نشانده بود با دسته‌ای از موهایم کنده شد وخلاصه این درگیری بی‌رحمانه به نفع عده‌ی بیش‌تر پایان یافت و من تنها و شکست خورده و بی رفیق به گوشه‌ای خزیدم و به تلخی گریستم....

    آخرین نفری که مرا به حال خود رها کرد امان بود که حتی بعد از پیروزی ناحق خود نیزحاضر نبود از آخرین زخم زبانش چشم پوشی نماید:

    ـ"حالا دیدی که من کجام و تو کجایی جوجه؟ یادت باشه که هر بار بخـوای بامن درگیرشی آخرش شکست می‌خوری بدبخت بیچاره!"

    جوابی ندادم و همچنان می‌گریستم، اوهم که هنوز دلش از شکنجه‌ی من خنک نشده بود دوسه قدم جلوتر دوباره برگشت و با لگد به کنار رانم کوبید و فحش رکیکی داد و رفت؛ اساساً من تمام فحش‌های رکیک را برای بار اول از دهان آن موجود خبیث شنیدم.

    نمی‌دانم چراحتی وقتی جوابی به توهین‌هایش نمی‌دادم هم چنان از دستم لجش می‌گرفت؟

    بعد از رفتنش زانوانم را توی سینه‌ام جمع کردم و سرم را رویشان گذاشتم و آن قدر گریستم که نفهمیدم وقت چگونه گذشت و حیاط از وجود بچه‌ها خالی شد، در همان حال یک‌دفعه صدایی مهربان مرا از عالم پررنج و اندوهم بیرون کشید:

    ـ" چی شده دخترنازم؟ چرا گریه می‌کنی مادر؟"

    نگاهش کردم، چقدر دوست‌داشتنی و مهربان بود! گویی سال‌هاست که می‌شناسمش، مستخدم پیر وتنهای مدرسه که وظیفه‌ی نظافت حیاط را به عهده داشت، اما در آن لحظه برایم یادآور آغوش پرمهریک مادربود، چشمان ریز ومیشی‌اش رابه من دوخته ولب‌های رنگ پریده‌اش رعشه‌ای خفیف داشت، میان دندان‌های جلویش فاصله‌ی اندکی به چشم می‌خورد و جای دندان نیش سمت چپش نیز خالی بود.

    دستی به صورتم کشید و لبخند شیرینی به رویم زد:

    ـ" قربون چشمای نازت عروسکم، این‌جور اشک نریز مادر جون! حیف این چشمای آسمونی رنگت نیست که این‌جوری بباره؟ بگو ببینم چی شده مادر؟"

    کلمات مادرانه‌ای که با لهجه‌ی کاشی برای دلجویی‌ام بر زبان رانده بود بی‌اندازه بر من تأثیرگذاشت تا جایی که بی‌اختیار ذهنم روی زیباترین واژه ی هستی قفل شد:

    ـ" بچه‌ها اذیتم می‌کنن مادر!"....

    هرگز فراموش نمی‌کنم که چگونه حالش دگرگون شد و با گرم ترین احساسات مادرانه مرا به آغوش کشید و بر موهایم ب*و*س*ه زد و آرام‌آرام نوازشم کرد:

    ـ" مادر به فدای تو! عزیز دل مادر...."

    به‌روشنی دریافتم که با تمام وجود از این‌که مادر صدایش کرده‌ام غرق سرور گشته، پس دختری یتیم و بی کس از هم اکنون می‌توانست تا هر وقت که بخواهد پیرزنی مهربان و دوست‌داشتنی را «مادر» صدا کند!....

    اشکی را که پشت پلک‌های چروکیده اش جمع شده بود پنهان ساخت و مرا به سمت سرویس بهداشتی گوشه‌ی حیاط برد و دست و رویم را شست، آنگاه لقمه‌ی نان و پنیری را که دردست داشت به من داد:
    ـ" اینو بخور و برو سر کلاست، از اول زنگ تفریح تا حالا جز غصه چیز دیگه‌ای نخوردی عزیز دلم، خدای نکرده ضعف می‌کنی، بخور مادرجون! بخور!"

    با تعجب به صورت گرد وچشمان ریز و دوست‌داشتنی اش نگاه کردم:

    ـ" تو داشتی منو می‌دیدی مادر؟!"

    ـ" آره دخترکم، من همیشه تورو می‌بینم، همیشه بین بچه‌ها حواسم به توئه دخترقشنگم! چرا این‌قدر تنهایی؟ چرا هیچ دوستی نداری؟ این فسقلی‌ها چی می‌خوان از جونت مادرجون؟"

    جوابی نداشتم که بدهم چرا که خودم هم نمی‌دانستم آن‌ها دقیقاً چه مرگشان است؟ به لقمه‌ی ساده‌ی نان و پنیری که اکنون دردست کوچکم جا گرفته بود نگاه کردم، می‌توانست دلچسب‌ترین خوراکی دنیا برایم باشد اما سکسکه‌ای که از گریه‌ی دردناک لحظات پیش برایم باقی مانده و هنوز دچارش بودم نمی‌گذاشت به راحتی دهانم را باز کنم، بااین‌حال سعی خودم را کردم و گازش زدم؛ آن لقمه‌ای که باعشق به من تقدیم شده بود لذیذترین خوراکی دنیا شد به کامم....

    _____________________________________________________________________
    *این مدرسه درسال 1340 شمسی توسط یک فرانسوی در تهران دایر شده و از دو مقطع دبستان و دبیرستان تشکیل شده بود که حدودا ده سال بعد مقطع راهنمایی نیز به آن اضافه شد و شامل امتیازات فراوانی چه به لحاظ تحصیلی و آموزشی وچه تفریحی بود، به همین دلیل افراد معمولی جامعه راهی به آن نداشتند و فقط خانواده های رده بالا ـ ازجمله اشرافزادگان و فرزندان سفرا و درجه داران ارتشی ـ از نعمت تحصیل در چنین مدرسه ای برخوردار بودند. استخر و سالن ورزشی و کلاس های آموزشی موسیقی و باله و پاتیناژ و آموزش اجباری زبان فرانسه از امتیازات خاص این مدرسه و مدارس مشابه در تهران حساب می‌شد که تعدادشان شاید کمتر از انگشتان یک دست بود، ملاک دیگر برای پذیرش دانش آموزان، هوش نسبتاً خوب و نمرات بالا بود و افت تحصیلی می‌توانست باعث اخراج دانش آموزان شود.


    پس از آن به‌مرور زمان مادر شد همه کس من، همه‌ی امیدم و تنها تکیه گاه و پناهی که می‌توانستم توی مدرسه ویا حتی بیرون از آن داشته باشم، فقط او بود که درددل‌هایم را می‌شنید ومی‌فهمید ومرهمی بر زخم‌های کهنه‌ی دلم می‌گذاشت، دوستش داشتم، بیش‌تر‌ از هرکسی که یک کودک بتواند در زندگی دوستش بدارد، کودک تنهایی که تشنه‌ی جرعه‌ای محبت خالصانه و بی تزویر باشد، درواقع مادر به من انگیزه‌ای برای بودن و ادامه دادن می‌بخشید، نگاه مشتاق و مهربانش به من می‌فهماند که من هم می‌توانم مورد علاقه‌ی کسی باشم!

    گاهی مرا به تک اتاق کوچک خویش می‌برد که درگوشه‌ی حیاط مدرسه جهت سرایدار ساخته بودند، گاهی نیز باهم می‌رفتیم به آبدارخانه نزد همکاران جوان‌ترش، آنگاه درحد توانش پذیرائی ام می‌کرد، با چای و گاهی نان و پنیر و سبزی و یا شکلات و آبنبات قیچی، هرچند که پدرم پول توجیبی‌های قابل توجهی به من می‌داد و صنم نیز هرچه میل داشتم برایم در کیفم می‌چید و حتی در مدرسه هم تغذیه‌ی نیم چاشت مجانی به‌علاوه‌ی ناهار داشتیم؛ ولی محبتی که از دست مادر می‌گرفتم صدها بار برایم ارزشمندتر ازهمه‌ی چیزهایی بود که دیگران به من می‌دادند.

    هنگام ظهر که اغلب بچه‌ها به ناهارخوری مدرسه می‌رفتند و بایکدیگر مشغول تفریح و استراحت می‌شدند، من دوان دوان به اتاق مادر می‌رفتم و با اشتیاق به صحنه‌ای نگاه می‌کردم که بار اول برایم عجیب بود اما حالا دیگر آن را جزئی از زندگی مادر در این ساعت روز می‌دانستم؛ مادر با چادری گلدار و خوشبو به عبادت ایستاده و تعظیم دربرابر پادشاهی نادیدنی را به خاطر کمردرد و پادردش اندکی سخت به جا می‌آورد و من هیجان زده از این‌که مگر این کارها که مادر نماز می‌نامدشان چه خاصیتی دارد که این پیرزن با تمام خستگی و دردهایش این‌جور با لذت به آن‌ها می‌پردازد؟

    فهمیده بودم که هر وقت سرنماز است جواب مرا نمی‌دهد و من باید آهسته و بی‌سروصدا بیایم گوشه‌ی اتاقش بنشینم تا نمازش تمام شود و به رویم لبخندی بزند و من بدانم حالا می‌توانم بااو صحبت کنم! همیشه درتمام مدتی که او نماز می‌خواند من هم با قلوه سنگ‌های کوچکی که ازتوی نان سنگک بیرون آورده و برایم نگه داشته بود بازی می‌کردم، آنگاه بعد از نمازش غذایی را که برای خودش پخته بود بامن تقسیم می‌کرد و بعد به درخواست من قدری یه قل دوقل باهم بازی می‌کردیم یا نقطه‌بازی و دوز. برایم مهم نبود که توی ناهارخوری چه غذاهای پررنگ و لعاب و جورواجوری درانتظار ماست و پدرم هزینه‌ی خدماتش را قبلا پرداخته است، من حتی اشکنه و آبگوشت مادر را به چلوکباب ناهارخوری ترجیح می‌دادم.

    شاید منطقی باشد این‌طور فکر کنم که او خودش آن قدر تنها و بی‌کس بود که دلش به تنهایی و بی‌کسی من سوخته و سعی داشت مرهمی بر زخم‌هایم باشد، ولی ب*و*س*ه‌های گاه و بیگاهش مطمئنم می‌کرد که تنها دلسوزی نیست؛ بلکه مثل فرزندی برایش شیرین و خواستنی‌ام.

    محبتی را که با رفتن مادرم گم اش کرده و با آمدن الهه برایم تبدیل به خواب و خیال شده بود اکنون درآغوش گرم این پیرزن تنها و پاک طینت که نور ایمان در صورت مهربانش می‌درخشید یافته بودم، از بودن در کنارش آرامش می‌گرفتم و از حرف زدن با او احساس سبکی می‌کردم، سکوت سنگینم فقط در مقابل او می‌شکست و گره کور اخم‌های همیشه درهمم فقط با دستان نوازشگر او باز می‌شد.

    کم‌کم بعضی از بچه‌ها از سربدجنسی وشرارت - و البته به تشویق وتحریک وقصه پردازی امان- دوستی مرا با مستخدم پیرمدرسه به تمسخر گرفتند وهرچه ازدهانشان درآمد بارم کردند، ولی نه تنها این مسخره بازی‌ها کوچک‌ترین تأثیری در عشق ومحبت من نسبت به مادر نداشت بلکه برایم این حقیقت را اثبات کرد که هرکسی که مورد تمسخر و اهانت مشتی موجود بی‌ارزش و احمق قرار بگیرد بی‌تردید انسانی والا و بزرگ است.

    احساس بسیار خوبی نسبت به نحوه‌ی پوشش و رفتار مادر داشتم، صنم مستخدم قدیمی خانه‌ی ما نیز مانند مادرحجاب می‌کرد و تازگی ها متوجه شده بودم که وقتی توی اتاق خودش هست مثل مادر چادرنماز گلدار به سر می‌کند و برسرسجاده می‌ایستد، ته قلبم یقین داشتم که این پوشش و رفتار فرشتگان است، فرشتگانی که پناه کودکان بی گ*ن*ا*ه و تنهایند....

    ******

    «تهدید سیاه»

    دوستی ورفاقت من با مادر اگرچه به روح و روانم آرامش می‌بخشید ولی باعث نمی‌شد از اذیت و آزار امان و دوستانش در امان باشم، بلکه برعکس؛ حالا دیگر دوستی من و مادر را هم به لیست اهانت‌هایش افزوده بود!

    کم‌کم آب زیرپوستش افتاد و قیافه‌اش از آن حالت نزارو رقت انگیز بیرون آمد، فکرکنم شکنجه‌ی من به مذاقش خیلی ساخته و شاید درد و رنج اصلی‌اش را کلا داشت فراموش می‌کرد!

    سه چهار ماه اول سال او آن طرف کلاس بود و من این طرف، ولی نمی‌دانم چه شد که ناگهان تصمیم گرفت کنار من بنشیند؟ این شد که بغل دستی‌ام - سیمین - را خیلی محترمانه به‌جای دیگری فرستاد و خودش به‌جای او نشست، اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که او با این‌همه تنفر و انزجارش تصمیم بگیرد تا این حد به من نزدیک شود، البته از بس ساده بودم نفهمیدم که او قصد دارد به این وسیله بهتر و بیش‌تر‌ به من دسترسی داشته باشد تا خوب زجر و شکنجه‌ام دهد.

    در یکی از روزها مارمولکی را یواشکی درون جامدادی‌ام گذاشت که دردسر بزرگی برایم ایجاد کرد، وقتی بی‌خبر از همه‌جا به قصد برداشتن مداد تراشم دست به جامدادی‌ام بردم، ناگهان مارمولک به طرز چندش‌آوری از روی دستم دوید و بلافاصله صدای جیغ وحشت زده‌ام همه‌ی کلاس را به هم‌ریخت.

    معلم‌مان - خانم سلطانی- باصدایی جیغ مانند سعی کرد ساکتم کند:

    ـ"چه خبرته تاجبخش؟ کلاس رو گرفتی رو سرت!؟"

    از شدت وحشت دوبله حرف می‌زدم:

    ـ"خا... خانم... تق... تق.... تقصیر اصلانیه!"

    و واقعاً نتوانستم توضیح بیش‌تر‌ی دهم. لب‌هایش را به طرز مضحکی به صورت غنچه‌ای با یک عالمه چروک ریز درآورد و چشمانش نیز از حدقه زد بیرون:

    ـ"برو از کلاس بیرون دخترخانم! از جلوی کلاس هم یه قدم اون ورتر نمی‌ری تا یاد بگیری کلاس جای مسخره بازی نیست."

    سعی کردم از بی گناهی‌ام دفاع کنم:

    ـ"ولی اصلانی مارمولک گذاشت تو کیفم، من تقصیری ندارم!"

    امان دست به سینه یک ابرویش را بالا انداخت:

    ـ"با چشم خودت دیدی که من گذاشتم؟!"

    سرم را احمقانه به نشانه‌ی جواب مثبت تکان دادم، پوزخندی زد و دیگر چیزی نپرسید، درست مثل یک دادستان حرفه‌ای! به‌جایش خانم سلطانی حکم فرجام را قرائت کرد:

    ـ"پس چرا همون موقع اطلاع ندادی؟!"

    حالا بیا و درستش کن!

    دستش را کشید و انگشت اشاره اش را مستقیماً رو به در کلاس گرفت:

    ـ"بیرون لطفا!"

    من صددرصد مطمئن بودم که این کار امان است ولی نمی‌دانم چرا خانم سلطانی نمی‌خواست باور کند؟ قسمت وحشتناک ماجرا آن جاست که نمی‌دانم درغیاب من امان چه کار کرد که خانم سلطانی او را نیز به نزد من فرستاد، غافل از این‌که اتفاقا او هم همین را می‌خواهد! درواقع این سرآغاز یک دردسر طولانی و طاقتفرسا بود، دردسری که آثار و بقایایش تا سال‌ها بعدازآن نیز ادامه داشت....

    به‌محض این‌که پایش را از در کلاس بیرون گذاشت موذیانه خندید وچشمکی به رویم زد، اما من اخم‌هایم را درهم کشیدم وکینه‌توزانه ازاو روی گرداندم. حالا نه جرأت داشتم بگریزم ونزد مادر بروم و نه حوصله‌ی او را داشتم، پس مجبور بودم تحمل کنم و تنها عکس‌العمل من دربرابرش اخم و قهر و ابراز انزجاربود ولی او بدون توجه به حالاتم هولم داد و به ته راهرو چسباند و تا خواستم سروصدایی کنم دستش را محکم روی دهانم فشرد:

    ـ" صدات در بیاد سروکارت با اون چیزیه که توی جیبم دارم."

    از ترس ساکت شدم و تن صدایم به طرز احمقانه‌ای پایین آمد:

    ـ"چی؟"
    سعی کرد لحن ترسناکی به خود بگیرد:

    ـ"حیوون خونگی دوست داری؟! از اون سیاه پرداراش!! نمی‌دونم چرا این‌قدردوست داره بیاد تو یقه‌ت!!؟"

    وحشتی موهوم سراپای وجودم را در برگرفت، هیچ راه گریزی از دست این موجود شرور نداشتم و می‌دانستم که او بی‌رحم تر از آن است که دلش به حال زارم بسوزد، پس حتماً این کاررا می‌کرد، آنچه را که با خود داشت بی‌تردید درون لباسم می‌انداخت....

    وقتی از وحشتم سیراب شد، لبخند تمسخرآمیزی کنج لبش نشست و دوانگشتش را به طرزچندش آوری روی گردنم راه برد و تا روی لب‌هایم آورد و با نوک سبابه‌اش لب پایینم را اندکی به سمت بیرون کشید و برای چند لحظه خیره به لب‌هایم ماند.

    بی‌اختیار به لرزه افتادم، هرگز چیزی دردنیا وجود نداشته که بیش از این جانور کثیف بتواند ترس و وحشت را در وجودم بریزد، شاید او هم کاملاً اطمینان داشت که چنین عکس‌العملی را ازمن دریافت خواهد کرد چرا که من این ترس فوبیایی را از مادرم به ارث برده ام وامان از این موضوع خبرداشت. دست‌وپای مذبوحانه ای زدم که به خودم القاء کنم شاید دروغ می‌گوید:

    ـ" واقعاً یه سوسک همراته؟"

    ـ" میتونم نشونت بدم!"

    پس از این حرف ازتوی جیبش یک قوطی کبریت بیرون آورد، همان‌طور که انتظارش راداشت بلافاصله زبانم به التماس و قدری هذیان گویی گشوده شد:

    ـ"باشه باشه داد نمی‌زنم! قول می‌دم، توروخدا... درش نیار! ببرش عقب! هرچی تو بگی... می‌ترسم...."

    و دست‌هایم رامحکم به دهانم فشردم....

    چنان از این موفقیت، شاد وسرمست گشت که گویا فاتح همه‌ی زمین و آسمان شده است، بااین‌حال همه‌ی عکس‌العملش در مقابل وحشتم فقط لبخندی بود سرشار از رضایت وخرسندی و البته بیش از لب‌هایش این چشمانش بود که داشت می‌خندید، چشمانی وحشی ومرموز با رنگ سیاه ترسناک و گوشه‌های کشیده‌اش که انگار تا شقیقه‌هایش امتداد داشت و یادآور نیرنگ ابلیس بود، بی‌رحم ودیوانه، مرموز و حیله‌گر... مثل این بود که تمام سرمه‌دان را توی چشمانش خالی کرده باشد ولی حقیقتاً سرمه‌ای درکار نبود و این فقط تأثیر تیرگی بیش از حد مژه‌های به هم فشرده‌اش بود....

    دستش را از روی سینه‌ام برداشت و با اندکی فاصله در برابرم ایستاد، زیرچشمی نگاه تردیدآمیزی به او انداختم، با این نگاه شکست خورده قیافه‌ی شجاع و پیروزی به خود گرفت:

    ـ"خوب شد که التماسم کردی وگرنه الآن شاخک‌های دراز سوسک سیاه وملوس من روی گردن نکبتی تو بود! بیچاره خاله سوسکه! نمی‌دونی قراربود چه کثافتی گیرت بیاد، یه چی بدتر از همه‌ی گندو آشغال توی چاه‌ها!"

    زبانم بند آمده وهیچ نمی‌گفتم، بی‌آن‌که توجهی به آن‌همه اهانت داشته باشم فقط آب دهانم را به سختی فرودادم و به قوطی کبریت دربسته‌اش خیره شدم، صدای خش خش چندش‌آور سوسک درونش را به راحتی می‌شد شنید، کاش می‌دانستم که همین موجود کوچک بی‌آزار به‌زودی نقطه‌ی آغازین کابوسی تلخ و بی‌انتها خواهد شد! کاش می‌توانستم این شرّ دامنگیر را از همان ابتدا در نطفه خفه سازم، اما عقل و توانایی من هنوز به آن حد نرسیده بود که بتوانم این‌همه بی‌چارگی را پیش بینی کنم و تدبیر مناسبی به کار بگیرم، در آن لحظه فقط ترس بود و دیگر هیچ.... و این ترس کودکانه هنگامی‌شدت یافت که او نوک زبانش را جوری از یک طرف دهانش بیرون فرستاد که انگار می‌خواهد هسته‌ی اتم بشکافد، بعد هم انگشت سبابه‌ی خود را پشت در کشویی قوطی کبریت انداخت و اندکی آن را به جلو راند تااگراحیانا کورسویی از شهامت در بخش مصلحت‌اندیشانه‌ی ذهنم روشن است به کلی خاموش شود، ناگهان شاخک‌های بلند سوسک به همراه قسمتی از سرش نمایان شد و از درقوطی بیرون زد.....

    .....عرق سردی پوستم را پوشاند ونفسم بندآمد، پاهایم را محکم به هم فشردم وتا جایی که می‌شد به دیوار چسبیدم بی‌آن‌که قادر باشم کنترلی براعضای بدنم داشته باشم، به ناگاه احساس کردم پاهایم خیس شد، شاید وحشت‌زده‌تر ازمن در آن لحظه همان سوسکی بود که این طور مرا به زانو درآورده و باعث بی‌چارگی‌ام شده بود، او شاخک‌های خود را بی وقفه تکان می‌داد وبا حرکات سریع وحساب شده‌ی خود سعی داشت از قفس کوچک قوطی بگریزد اما درست مثل من راه گریزی نمی‌یافت و به ناچار تسلیم می‌شد.

    یک آن نگاه بی‌رحم امان متوجه جوراب شلواری سفید رنگم که اکنون آشکارا خیس شده بود گردید و حجمی از آن رطوبت ناخواسته از کنار کفش‌های سرخ رنگم راهی باریک به سراشیبی گرفت که امان نیز در همان مسیر بود، بلافاصله حالتی تحقیرآمیز به خود گرفت و بی‌آن‌که خودش را از مسیر آن کنار بکشد غرید:

    ـ" هی بچه شاشو! خودتو جمع وجورکن کثافت بوگندو!"

    وجوری چهره درهم کشید که ازخودم بدم آمد و پاهایم را محکم‌تر‌ به هم چسباندم.... و همین سرآغاز یک تنفر دیوانه وار وغیرقابل توضیح نسبت به او در اعماق وجودم شد، چیزی که هرگز نتوانستم فراموش کنم و به خاطر همین تحقیر ناعادلانه همواره درکمین فرصتی بودم تا طعم تلخ حقارت را به او نیز بچشانم....

    بی‌توجه به بلائی که سرم آورده با شعفی ساختگی گفت:

    ـ" هی! می‌خوای همین جا جلوی چشمات بخورمش؟"

    و چشمکی به رویم زد...

    ناگهان بی‌اختیار التماسش کردم:

    ـ" توروخدا این کارو نکن! نه...."

    و دستم راجلوی دهانم گرفتم و عق زدم. قوطی را لای دو انگشت سبابه‌اش نگه داشت ولحن دلسوزانه‌ای به خود گرفت:

    ـ"خیله خب این‌قدر التماس نکن! باشه به خاطر تو نمی‌خورمش، چه قدرم نگران خواهرتی، آخی!..."

    با ناراحتی وخشم به دهان وقیحش چشم دوختم که چگونه مرا به باد تمسخر و تحقیر گرفته!

    ـ"راستی، می‌دونستی؟! می‌گن مامانت هم از ترس سوسک به خودش می‌شاشیده، بابام تعریف می‌کنه که یه بار یه گردنکلفت ایکبیری یه سوسک زنده رو باشاخک گرفته جلوش و همون جور که اون سوسکه زور می‌زده در بره، اون یارو گردنکلفته مادرت رو مجبور می‌کنه که ببوسدش، البته به نظر من اصلاً نیازی به سوسک نبود، چون ننه‌ت اصلاً از این کار بدش نمی اومد!..."

    این‌بار دیگر نتوانستم چنین تحقیری را از جانب او تحمل کنم و با عصبانیت غریدم:

    ـ" خفه شو نکبت حمال عوضی! غلط می‌کنی از مامانم این‌جوری می‌گی!"

    اصلاً خوشش نیامد و ابروانش به هم گره خورد و قوطی‌اش را مقابل صورتم گرفت:

    ـ"مثل این‌که ه*و*س کردی از نزدیک ببینیش؛ آره؟!"

    و فوراً انگشتش را پشت درکشویی قوطی گذاشت و آماده شد که آن را به جلو هول دهد، رنگم مثل گچ شده و دریک لحظه قدرت هرگونه دفاعی ازمن سلب شد، دست وپایم یخ زد و انگار قفل سنگینی از بناگوش تاگردنم بسته شد و خیره ماندم به کلمه‌ی بی‌معنایی که روی قوطی کبریت نوشته بود: «بی‌خطر»!!

    وحشتزده قدمی به عقب برداشتم اما بلافاصله پشتم به دیوار چسبید و فهمیدم که دیگر راه گریزی ندارم، اوهم به چشمان وحشت زده‌ام خیره شده ومنتظر فرصتی بود تا به من بفهماند که در برابر قدرتش هیچی نیستم! لبخند وحشت انگیزی کنج لبانش نشست و آمرانه گفت:

    ـ"بهت مهلت می‌دم که معذرت خواهی کنی شاشو جان!"

    لال شده بودم، اصلاً قادر نبودم حتی کلمه‌ای به زبان بیاورم ولی به هرزحمتی که بود قفل زبانم شکست:

    ـ" معذرت می‌خوام، اصلاً هرچی تو بگی، فقط تورو خدا؛ تورو خدا دیگه ولم کن..."

    بلافاصله معذرت‌خواهی‌ام را پذیرفت و قوطی سوسکش را به جیبش برگرداند اما پیش از آن که فرصت یابم نفس راحتی بکشم، دستش را روی دیوار کنار سرم گذاشت و گفت:

    ـ" نمی‌خواستم به این راحتی ببخشمت ولی چون زیادی دلرحمم این بار کاریت ندارم، به کسی هم نمی‌گم که راهروی مدرسه رو با توالت اشتباه گرفتی، البته برای این‌همه بزرگواری که خرجت کردم فقط معذرتخواهی کافی نیست!"

    سپس صورت نفرت‌انگیزش را پیش آورد....

    ـ" منو ببوس!"

    اگرچه برایم چندش‌آورترین کار روی زمین بوسیدن صورت کسی بود که از او به شدت منزجر بودم ولی چاره‌ای نداشتم چراکه از آن چندش‌آورتر خزیدن یک‌سوسک سیاه کثیف بر روی بدنم بود، سوسکی که درحال حاضر فاصله‌ی چندانی با من نداشت.

    هنوز دستش توی همان جیبی بود که سوسک را درونش نگهداری می‌کرد، شاید این‌بار دیگربرای درآوردنش فرصتی به من نمی‌داد، صورتش را کاملاً جلو آورده و با حالتی آکنده از غرور منتظر ب*و*س*ه‌ام بود، یک حس دلگرم کننده‌ی بی‌خودی ته دلم می‌گفت که اوضاع همیشه این طوری نمی‌ماند و به‌زودی نوبت التماس و زاری او نیزخواهد رسید، اما فعلاً برگ برنده دست اوست و من چاره‌ای جز تسلیم ندارم، از این رو با کراهت‌بارترین حال ممکن ب*و*س*ه‌ی کوچکی بر گونه اش زدم....

    لبخند وقیحی لب هایش را ازهم گشود:

    ـ" آفرین دخترخوب! حالا شدی اون چیزی که می‌خواستم."

    چه ساده دلانه فکر می‌کردم:

    ـ" حالا دیگه ولم می‌کنی؟"

    زیادخوشش نیامد:

    ـ" مگه باد معده ای که ولت کنم؟"

    البته به‌جای «باد معده» از مترادف بسیار زشتی استفاده کرد و من باور نمی‌کردم که این‌همه کلمه‌ی ممنوعه را یکجا از این موجود آدم نما دریافت کنم!

    به حالتی تحقیرآمیز دسته‌ای ازگیسوانم را دردست گرفت و به آرامی دورانگشتش پیچید و ادامه داد:

    ـ" یادت باشه که باید همیشه از من اطاعت کنی چون ازحالا به بعد من رئیستم، هم از تو قوی تر و زرنگ تر و باهوش‌تر و شجاع‌تر و.... تر و تر و ترترم، هم ازت دو سال بزرگ‌ترم."

    و انتهای موی بلندم را مثل سبیل گذاشت پشت لبش که به طرز مسخره ای غنچه اش کرده بود!

    ذهنم درگیر این سؤال شد که او فقط یک سال مدرسه نیامده، چه می‌گوید اصلاً؟!....

    ـ"چرا دوسال؟ مگه رد شدی؟"

    ـ"معلومه که نه؛ ولی من نیمه دوم دنیا اومدم، پس از شما نیمه اولی ها یه سال بزرگ‌ترم."

    ـ" تو از کجا می‌دونی که من نیمه اولی‌ام؟"

    ـ" چیزی تو این دنیا نیست که امان ندونه، می‌خوای روز تولدت روهم بگم شاشو کوچولو؟!"

    اصلاً سردر نمی آوردم که او از کجا می‌تواند این‌همه اطلاعات داشته باشد، چشمکی تحویلم داد:

    ـ" پنجم مرداد هزاروسیصد وچهل ویک!"

    واقعاً از حیرت داشتم شاخ در می‌آوردم:

    ـ" تو از کجا....؟ چطور ممکنه آخه؟! مگه علم غیب داری؟"

    با تواضعی ساختگی سرش را کج کرد:

    ـ" خب دیگه!"

    دانستم که در این باره جواب بیش‌تر‌ی به من نخواهد داد، ادامه داد:

    ـ" من هم مثل تودقیقا پنجم دنیا اومدم، منتها پنجم اسفند سال سی و نه، روز تولدم سپندارمذگانه!"

    باتعجب لب ولوچه ای برچیدم:

    ـ"سپندار مج.... چی چی دیگه چیه؟"

    قیافه‌ی استادانه‌ای به خود گرفت:

    ـ"سپندارمذگان، روز باستانی عشق. این چیزا به گوش ات نخورده تاحالا بی‌سواد؟! فقط شاشیدن توی راهرو بلدی؟ معلومه! چون مثل من یه کتابخونه پر از کتابای باحال نداری که؟! تازه من دیوان منوچهری دامغانی رو هم دارم!"

    کمی فکرکردم، دیگر رویم نشد بپرسم این منوچهری دامغانی دیگرکیست؟ فقط به کلمه‌ی عشق می‌اندیشیدم:

    ـ" خوبه روز عشق دنیا اومدی و این‌قدر حال به هم زنی!"

    برخلاف توقّعم اصلاً عصبی یا دست به قوطی نشد!

    ـ" به موقعش می‌فهمی کی حال به هم زنه، به‌هرحال تو الآن نُه سالته؛ ولی من یازده سالمه پس سرورتم، هرچی نباشه دو تا لباس زیر بیش‌تر‌ از تو پاره کردم!"

    وقتی دیدم درمقابل جواب های تندم کاملاً آرام است، با این جواب طنزآلودآخرش هم اندکی جری‌تر شدم:

    ـ"خب هر چندسالت که می‌خواد باشه، این‌که پز دادن نداره؟ تازه لباس پاره کردنت هم حتماً از شلختگی‌ته!"

    با چشمان ترسناکش خط و نشانی برایم کشید:

    ـ"حواس‌ات هست که داری ازمهربونی من سوءاستفاده می‌کنی؟ سوسکه داره کم‌کم از استراحت خسته می‌شه‌ها شوشو؟!"

    دیگر از دستش خسته شدم:

    ـ" امان به جون بابام می رم پیش خانم مدیر همه چی رو بهش می‌گما؟"

    ـ"چه غلطا! من اون دلقک خانم هم رو یه انگشتم می‌چرخونم فسقلی! خیال کردی مثل تو بی‌دست‌وپا و احمقم؟"
    ـ"وقتی ازمدرسه اخراجت کرد، اون وقت می فهمی!"

    ـ"اون همچی غلطی نمی‌کنه! تازه اگه هم بکنه واسه‌تو یه نفر هیچ فرقی نداره چون انتقامی که بعدش ازت می‌گیرم، در برابر این سوسک هیچی نیست! بالاخره که یه جایی تنها گیرت می‌اندازم همسایه؟! پس فکر چقلی کردن پیش این و اون رو برای همیشه فراموش کن، حالا دوباره معذرت بخواه تا حالتو جا نیاوردم."

    و انگشتش را جوری کنار لپش حرکت داد که یعنی با مخلفّات!!

    ـ" این باردیگه چرا؟ من که چیزی نگفتم؟"

    ـ" دلیل خاصی نداره؛ همین جوری واسه دل خودم!"

    نمی‌دانم چه شد که دیگر این بار سعی نکردم مقاومت را تجربه کنم، بی‌آن‌که کوچک‌ترین حرف دیگری بزنم اندکی روی پنجه‌ام بلند شدم تا قدم به قدش برسد و بتوانم برگونه‌ی مغرور و منتظرش دومین ب*و*س*ه‌ی پر انزجارم را نیز بنشانم و به این ترتیب ضعف و وحشت و بی‌پناهی خود را به احمقانه‌ترین وجه ممکن نشانش دهم، حال آن که اوحتی زحمت خم شدن را نیز به خودش نمی‌داد! آنگاه سری به نشانه‌ی رضایت تکان داد و وقیحانه گفت:

    ـ"آفرین خوبه، همین جوری برو جلو! حالا می‌تونی مامان بیچاره‌ت رو درک کنی وقتی‌که مجبور شد اون لات ایکبیری رو ببوسه، حالا تو که وضعت خوبه؛ چون شاخ نباتی مثل من طرف حسابته!! تازه باید ازخداتم باشه، می‌بینی؟ زیاد هم دور از ذهن نیست، به‌هرحال من فکر می‌کنم می‌شه همه‌ی دخترهای روی زمین رو با یه سوسک،... آره فقط با یه سوسک کوچولوی بی آزار مجبور به هر کاری کرد"...

    خسته ودرمانده به دیوارتکیه دادم و لب هایم از بغض لرزید، برای لحظاتی کوتاه خیره در چشمان بی شرمش ماندم آنگاه دست‌هایم را درمقابل چشمانم گرفتم و اجازه دادم از تماشای گریه‌ام غرق لذت شود....

    پس از آن دیگرتسلیم محض امان گردیده و به هیچ روی قادرنبودم ازدستش فرارکنم، اوکاملا جسم مرا در سیطره‌ی خود گرفته وحتی لحظه‌ای دست از سرم برنمی‌داشت، مرا مثل یک برده به بند کشیده و گاه و بیگاه با رفتاری سراسر تحقیر و تنفر وادارم می‌کرد به انجام کارهایی که می‌خواست و نمی‌خواستم.

    عطش او برای زجر و شکنجه‌ی من تمامی نداشت، در واقع حتی اگر نیازی نداشت کاری برایش انجام دهم، این نیاز را به صورتی کاملاً مصنوعی ایجاد می‌کرد، بنابراین اکثر اوقات اجازه نداشتم به حال خودم باشم، مثلاً اگر کاردستی‌اش خوب از آب درنمی‌آمد، کاردستی مرا تصاحب می‌کرد و مال خودش را به من می‌انداخت یا اگر شب قبل تنبلی کرده و مشق‌هایش را ننوشته بود این من بودم که باید جور او را کشیده و مشق‌هایش را با دست خطی شبیه خودش می‌نوشتم، اگرهم کم‌تر‌ین اشتباهی می‌کردم تنبیه سختی در انتظارم بود، خودش هم تمام مدتی که زنگ تفریح را برمن حرام کرده و به انجام کارهای عقب افتاده اش وامی‌داشت با دوستانش مشغول بازی و تفریح می‌شد، اصلاً مانده بودم هاج و واج که اوچه طور با این وضع درس خواندنش همیشه هم شاگرد ممتاز است؟ یک بار هم در کمال حماقت از او پرسیدم:

    ـ"توکه این‌قدر باهوشی چرا جهشی نمی‌خونی که بری بالاتر من هم از شرّت خلاص شم؟"

    ولی جواب او به این خواسته‌ی من کاملاً بی‌منطق و سربالا بود:

    ـ"به تو چه؟ دلم می‌خواد سر همون کلاسی بشینم که تو می‌شینی، ناراحتی یه سال ردشو! تازه اونجوری هم فکر نکن ولت می‌کنم، چون من هم رد می‌شم که بیام بغل دستت بشینم!"

    من هم یاد گرفتم بعد از این اول سؤالم را مضمضه کنم بعد به زبان بیاورم تا بیش از این تحقیر نشوم!

    *****
 
    «سهم عباس»!

    سال چهارم ابتدایی هم متأسفانه با امان همکلاس شدم و بازهم مجبور بودم اورا روی نیمکت خودم تحمل کنم، اخلاق و روش او باسال گذشته هیچ فرقی نکرده بلکه بدتر هم شده بود، شاید او می‌توانست شبی را بدون خواب یا غذا سپری کند، ولی محال بود که یک ثانیه بدون آزار من برایش بگذرد، مثل تشنه‌ای درکویر بود که به دنبال جرعه‌ای آب از این سراب به آن سراب می‌دود؛ غافل از این‌که تا به حال هیچ سرابی نتوانسته تشنه‌ای را سیراب سازد.

    دراین میان تنها دلخوشی من درمدرسه مادر بود، ولی با همه‌ی اعتمادی که به این فرشته‌ی مهربان داشتم هنوز نتوانسته بودم راجع به امان وسوسک‌هایی که برای به زانو در آوردن من به همراه خود می‌آورد چیزی بگویم چراکه امان بسیار جدی به من اخطار کرده بود که اگر در این باره بخواهم به کسی حرفی بزنم بالاخره یک جایی که تنها گیرم بیاورد، با تعداد زیادی سوسک به جانم خواهد افتاد. کاملاً واضح است که این تهدید برای یک دختربچه‌ی ده ساله چقدر جدی و وحشتناک است، به‌جایی رسیده بودم که حتی جرأت نداشتم از مدیر بخواهم مرا به کلاس دیگری منتقل کند یا از پدرم بخواهم که نامم را در مدرسه‌ی دیگری بنویسد چراکه همه‌ی این موارد مشمول خشم امان می‌شد و من به هیچ وجه امید رهایی از چنگال بی‌رحم کسی را نداشتم که همسایه‌ی نزدیک ما بوده و دسترسی به من برایش بسیار آسان بود، از این رو همواره خود را در یک فضای بسته وتاریک یا خلأی غیرقابل گریز احساس می‌کردم.

    راستی که عجب دختربچه‌ی دست‌وپا چلفتی و کم‌روئی بودم؛ نه؟! البته هرکسی حق دارد چنین فکری درباره‌ام کند؛ چون ازدریچه‌ی دید یک انسان معمولی وسالم حداقل می‌توانستم یک نفررا درجریان بگذارم، اما وقتی‌که خوب فکر می‌کنم و دست‌نوشته‌های پر دردورنجم را می‌خوانم، می‌بینم که زیاد هم مقصر نبودم، من هرگز دفاع از خویش را نیاموخته وراه گرفتن حقم را از دیگران نمی‌شناختم؛ حتی از پدر و مادرم! اصلاً چگونه می‌توانستم با کسی مشکلم را در میان بگذارم وقتی‌که همواره به آتش گ*ن*ا*ه نکرده سوخته و پیش از هر اثبات جرمی گناهکار شناخته می‌شدم؟ البته این از مواهب الهه بود؛ کافی بود بفهمدکه با کسی مشکل دارم تا بلافاصله تقصیرها را گردن من انداخته و قبل از این‌که اجازه دهد توضیحی بدهم هرچه توهین وتنبیه که حقم نبود نثارم کند، پدرم هم که به خاطر مسائل و مشکلات کاری‌اش وقتش همواره صرف مسافرت‌های طولانی به شهرهای بزرگ دیگر و یا خارج از کشور می‌شد و برای من بیش‌تر‌ یک خواب و خیال بود تا یک پدرهمیشه دردسترس وحامی، او مرا با خیال راحت به همسری که فکرمی‌کرد مثل یک مادر غمخوار ودلسوزم است سپرده و خودش در پی تجارتش بود، با این اوصاف می‌ماند صنم که نفوذی درخانه نداشت تا قادر باشد مشکلم را حل کند و مادر که فکر می‌کردم چنانچه بخواهم حرفی به او بزنم پیش ازآن‌که به حق خود برسم سر وکارم با سوسک‌های امان خواهد افتاد، درواقع مادراصلا صاحب نفوذ نبود تا بتوان به عنوان یک حامی رویش حساب کرد، حتی حالا هم که سال‌ها از آن موقع می‌گذرد این توداری و مهجوری از نظر خودم کاملاً موجّه است وشاید اگر صدبار دیگر هم آن روزها اتفاق بیفتد، من بازهم همان واکنش‌ها را داشته باشم.

    حالا امان که جای خود داشت و شمشیرش را برایم از رو بسته بود، از آن بدتر حامی‌پوشالی منحصر به فردی بود که به لطف ازدواج مجدد بابا یافته بودم!....

    الهه خواهری ازجان عزیزتر داشت که نان ونمک سفره‌ی ما به مذاقش ساخته و گویا تصمیم داشت نیمی از عمرش را درمنزل ما سپری کند، البته من با این خانم مشکل خاصی نداشتم واساسا به او فکر نمی‌کردم ولی او پسری داشت که تقریباً هشت سال از من بزرگ‌تر بود و همه «ابی» صدایش می‌زدند، او از همان اولین روز دیدآرمان که بعد از ازدواج خاله‌اش با پدرم بود برخوردهای عجیب وغیرقابل هضمی با من داشت کما این‌که پیش بینی کرده بود در آینده تین پرنسس* خواهم شد ومدعی شده بود که هیچ‌کس جز او موفق به کشف زیبایی‌های بالقوه‌ی من نشده! او برخلاف دیگر اعضای خانواده‌اش نسبت به من توجه و علاقه‌ی زیادی ابراز می‌کرد و حتی یک بار از من خواست او را به عنوآن‌همراز خود بدانم و هر مشکلی که برایم پیش می‌آید به او بگویم تا برایم رفع و رجوعش کند، اما من مطلقاً به او اعتماد نداشتم و حس می‌کردم اصلاً آدم درستی نیست، یک جورهایی امان و اذیت‌هایش را ترجیح می‌دادم به پسری مثل او که لنگه‌ی مادر و خاله‌ی نفرت‌انگیزش بوده و مطمئناً فعلاً فقط مجذوب ظاهرم شده بود وگرنه از بدطینتی چیزی کم نداشت.

    در تمام آن روزهای تلخ و تاریک دبستان امان با سوسک‌هایش شده بود کابوس خواب و بیداری‌ام، حتی شب‌ها در خواب می‌دیدم‌اش که سوسکش را به جانم انداخته وبه ناگاه از ته دل فریاد می‌زدم و اهل خانه را زابراه می‌کردم.

    امان سه دوست صمیمی‌داشت؛ بهروز و عباس و فرشاد که فکر می‌کنم خیلی دلشان می‌خواست مثل امان باشند؛ البته آن‌ها هرگز نمی‌توانستند مثل او ظاهرمقبول و غلط اندازی از خود ارائه دهند چرا که هیچ جانوری قادر نبود آن‌همه رنگ عوض کند و تمام راه ورسم فریبکاری را از بر باشد.

    آن‌ها برخلاف خودش زیاد سربه سرمن نمی‌گذاشتند و بیش‌تر‌ به بازی با خودشان و یا شوخی با بچه‌های دیگر سرگرم بودند، اوایل خیلی برایم عجیب بود که چنین بچه‌های شرور و شیطانی از بچه‌ی کتک خوری چون من چشم پوشی نمایند اما بالاخره یک روز دلیلش را فهمیدم....

    آن روزعباس غافلگیرم کرد و یک‌دفعه از پشت موهایم را کشید، من هم عصبانی شدم و مشتی به سینه اش کوبیدم و فحشی نثارش کردم، تا خواست جوابی درخورحالم دهد بلافاصله فرشاد دستش را کشید و گفت:

    ـ" هی چیکار داری می‌کنی؟ مگه یادت رفته که اون مال امانه؟ قرارشد تو به سهم خودت قانع باشی و به بقیه کار نداشته باشی، برو سراغ اون سوده‌ی خنگ دست پاچلفتی!"

    سپس خودش به‌طرفم آمد و انگشت اشاره اش را به‌سویم گرفت و شتابزده و فوری گفت:

    ـ"حیف که رئیسمون دستور داده بهت نزدیک نشیم وگرنه من می‌دونستم و تو!"

    بعدهم مثل این‌که گ*ن*ا*ه بزرگی مرتکب شده باشد بلافاصله از من دور شد و گریخت.

    برایم اصلاً عجیب نبود که رفقایش هم چنین حرف‌های گنده‌تر ازدهنی بزنند، خب حتماً داشتند زیر دست رئیس بی‌شرف‌شان تعلیم می‌دیدند! شاید هم به‌زودی یاد می‌گرفتند که چه طور باید شرارت کنند بدون این‌که مورد بازخواست و توبیخ احدی قرار بگیرند وخدای نکرده به موقعیت اجتماعی شان لطمه‌ای وارد شود! به‌هرحال تا وقتی‌که آن چهار مارمولک باهم بودند من می‌توانستم نفس راحتی کشیده و زنگ تفریح را به دلخواه خودم بگذرانم.

    اوایل آن سال برای اولین بار باب رفاقت صمیمانه‌ی من با یکی از همکلاسی‌هایم باز شد؛ «سوده» دخترک چشم و ابرو مشکی و ملوسی که نیمکت جلویی‌ام می‌نشست و بسیار کم حرف و محجوب بوده و زیاد جلب توجه نمی‌کرد، با این‌حال وقتی حس کردم که درمیان بچه‌ها تنها اوست که حالتی معصومانه دارد و از طرف دیگر درتمام این سال‌ها که می‌دیدم و می‌شناختم‌اش هرگز نیش وکنایه و زخم زبانی به من نزده بود، نظرم به او جلب شد و با چند بار لبخند محبت آمیز و دوستانه که بین مان ردوبدل شد، آن دخترک مهربان وخوش قیافه شد دوست وهمبازی من.

    _________________________________________________________________________________________
    *تین پرنسس: دختری که از یک گروه سنی خاص که به رأی مردم و باتأیید هیأت داوران به عنوان شایسته ترین دخترسال انتخاب می‌شد و ملاک انتخابش اعم بود از زیبایی طبیعی، توانایی های فردی مثل مهارت در یک رشته ی هنری یا ورزشی یا درسی، برازندگی (به لحاظ رفتاروسلیقه) و هم چنین سلامتی جسمی.

    عجیب است که من بعد از این‌همه سال تازه دوست پیدا کرده بودم؛ نه؟ ولی برای خودم اصلاً عجیب نیست! چرا که گذشته از انزواطلبی ذاتی خودم، امان نیز کاری کرده بود که هیچ‌کس جرأت یا تمایل دوستی با مرا نداشت، کما این‌که سوده هم درهمان اولین گفتگویمان ابراز کرد که همیشه از من خوشش می‌آمده ولی از نزدیک شدن به من می‌ترسید. هرچند او دلیل ترس خود را نگفت ولی خودم حدس می‌زدم از کجا آب می‌خورد.

    سوده موهای سیاه و نیمه مجعد خود را همیشه کوتاه وتا بالای شانه‌اش می‌زد و روبان پارچه‌ای خوش رنگی را بالای چتری‌هایش مثل تل می‌بست، قد وقواره‌ی متوسطی داشت و اندکی از من کوتاه‌تر و به طرز نامحسوسی تپل‌تر بود. با همه‌ی صمیمیتی که بین ما دونفر ایجاد گشته و هرروز بیش‌تر‌ می‌شد هنوز جرأت نکرده بودیم کنار هم بنشینیم چراکه امان هرگز اجازه نمی‌داد کس دیگری جایش را درکنار من بگیرد، هرچند که خودم از این هم‌نشینی اجباری به شدت بیزار وفراری بودم ولی به نظر می‌رسید امان بغل دست مرا کاملاً حق خود می‌داند.

    متوجه شدم که عباس برخلاف انتظارم زیاد هم کاری به کار سوده ندارد وترجیح می‌دهد توپ بازی کند تا مردم‌آزاری! فقط بعضی وقت‌ها که شیطنت اش سر می‌رفت کمی سربه سرش می‌گذاشت، با این حساب باید بگویم شیشه خرده ریختن‌های دوستان امان بیش‌تر‌ یک تقلید احمقانه بود تا اینکه اصالت داشته باشد، جالب این جاست که یک روز سوده گفت:

    ـ"عباس خیلی سعی می‌کنه بدجنس باشه ولی ازش نمی‌ترسم، اگه هم رو بهش می‌دم از ترس امانه!"

    من که حسابی بهت زده شده بودم پرسیدم:

    ـ" مگه امان تورو هم اذیت می‌کنه؟"

    و جوابش میخکوبم کرد:

    ـ"نه؛ اذیتم که نکرده تاحالا، ولی از نگاهش می‌ترسم، چشماش ترسناکه! همه‌ش فکر می‌کنم اگه باعباس دربیفتم امان حالمو جا میاره!"

    او حق داشت، من هم از چشمان سیاه و کشیده‌ی امان که حالتی شیطانی داشت به شدت می‌ترسیدم.

    یک روز هم برای حل معمای نه چندان مهم عباس و سهمش، پیش از شروع کلاس‌ها رو به امان کردم و پرسیدم:

    ـ" اذیت وآزار خودت به من کمه که واسه رفیقات هم از بین دخترها سهم انتخاب می‌کنی؟"

    او با مدادی در دست چپش مشغول حکاکی طرح گنگی روی میز بود ومن از این‌که او همواره برای نوشتن و همین‌طور بیش‌تر‌ کارهای دیگر ـ مثل پوست کندن میوه و یا پرتاب توپ و دارت وگرفتن راکت ـ ازدست چپ‌اش استفاده می‌کند قدری متعجب بودم:

    ـ" داری از کی حرف می‌زنی؟"

    ـ"عباس و سوده."

    برای لحظه‌ای مکثی کرد وضمن این‌که همچنان مشغول کارخودش بود، یکی از ابروهای خوش‌حالتش را که انگار وسمه کشیده بود به طرز جالبی بالا انداخت و با بی‌قیدی خاصی گفت:

    ـ"به من چه؟ اون عباس پفیوز به من حسودیش می‌شد که چطور می‌تونم تو رو مجبور کنم مشقامو بنویسی و ازم اطاعت کنی، واسه همین هم پیله شده بود که یکی هم واسه اون جورکنم، من هم هرچند می‌دونستم نه کسی مثل تو ترسو و احمقه و نه کسی مثل من شجاع و جسور و زرنگ، ولی بااین حال گفتم که باشه؛ سوده مال تو تا ببینم چه گهی می‌خوری! ولی حالا خودش هم فهمیده که عرضه نداره ازش سواری بگیره. خلاصه همین روزاست که خسته شه و یاد بگیره که دیگه پا توکفش آقا امان نکنه!"

    خیلی بدم آمد:

    ـ" از خود راضی! کم مونده قربون خودت بری!"

    دست از کنده کاری برداشت و چشمانش را به من دوخت و درحالی‌که لبخند کوچک و رضایت آمیزی بر دهان نیمه بازش می‌نشست، گفت:

    ـ"تو جای من باشی از خودت راضی نمی‌شی؟!"

    آنگاه بینی‌ام را لای دو انگشتش چنان فشرد که حس کردم استخوانش قرچی شکست!

    آنقدر دردم آمده بود که تا چند دقیقه بی‌خودی از چشمانم آب می‌رفت، اما این صحنه گویا باعث تفریح امان شده بود که با اشتیاق عجیبی به دماغ سرخ شده‌ام نگاه می‌کرد و لب‌هایش را مثل شیری که روی سینه‌ی شکارش نشسته باشد می‌لیسید!

    آخ که چه قدر دلم می‌خواست پوز این از خودراضی را به خاک بمالم، ولی تعارف که نداریم؟! جرأتش را نداشتم.

    با وجود سوده دیگر زیاد احساس تنهایی نمی‌کردم، هرچند که نتوانم درکنار دوست تازه ام بنشینم. به‌هرحال واقعیت این بود که قلب یخ‌زده‌ام داشت محبّت و عشق جدیدی را تجربه می‌کرد؛ عشق به دخترکی دوست‌داشتنی که همسن و سال خودم بود. ما آن‌قدر به هم علاقمند شده بودیم که گاهی وسط درس برای رفع خستگی به یکدیگر نگاه می‌کردیم و لبخند دوستانه‌ای به روی هم می‌زدیم. یک بارهم سوده برگشت و دستش را به‌سویم دراز کرد و من نیز مدادم را روی دفترم رها کردم ودستش را فشردم وبه هم لبخندی سرشار از علاقه زدیم ولی امان خیلی آرام و موقّرانه دست مرا گرفت و جدا کرد و رو به سوده گفت:

    ـ" این دفعه خواستی به اموالم دست بزنی قبلش اجازه بگیر!"

    از این‌که مرا با شیء بی‌جانی هم‌شان می‌داند حسابی حرصم گرفت؛ ولی سوده که گویا برای اولین بار جرأت کرده بود مستقیم توی چشمان امان نگاه کند یک‌دفعه سرخ شد و درحالی‌که باقیمانده‌ی لبخندش را می‌گزید با شرمساری دیده از او برگرفت و برگشت! معنی این حال را نفهمیدم ولی وقتی به صورت امان نگریستم لبخند نامحسوس و باشکوهی را پشت لب‌هایش پنهان می‌کرد و از همیشه مغرورتر می‌نمود....

    ******

    «قربانی»

    یکی از روزهای سرد زمستان بود و آسمان بی‌وقفه می‌بارید. باوجود این‌که ساعت ناهار بود بچّه‌ها توی حیاط مشغول برف بازی بودند، آن روز سوده به خاطر سرماخوردگی به مدرسه نیامده و من دعوت سیمین و شبنم و شیوا را برای برف بازی رد کردم، آن‌ها به واسطه‌ی سوده با من دوست شده بودند چون پیش از این دوستان صمیمی او بودند.

    تصمیم داشتم مثل همیشه پیش مادر بروم، دلم پرمی‌کشید برای دراز کردن پاهایم زیر کرسی ذغالی وسط اتاقش و خوردن کدوحلوایی و تخمه بوداده هایی که می‌دانستم الآن بو و برنگش توی اطاقک بخار گرفته‌اش پیچیده....

    هنوزبه میانه‌ی راه نرسیده بودم که ناگهان کسی ازپشت دستم را محکم گرفت، وحشتزده برگشتم، امان بود که گویا تصمیم داشت بار دیگر خوشی‌های کوچکم را لگدمال کند، نارضایتی خود را با نگاهی تند واخم‌هایی گره خورده به او نشان دادم ولی در چهره‌ی او کوچک‌ترین تغییری نمی‌شد دید، انگار نه انگار که احساس من نسبت او حتی اندکی برایش مهم باشد، با عصبانیت گفتم:

    ـ" باز دوباره چی ازجونم می‌خوای روانی؟"

    ولی جواب او مثل همیشه کاملاً آمرانه و تحقیرآمیز بود:

    ـ" حرف زیادی موقوف! راه بیفت ببینم، حوصله‌ی جرّوبحث ندارم!"

    کم آوردم....

    ـ" ببین؛ من کار دارم، بعدا هر کاری داشتی برات انجام می‌دم، فقط الآن بذار برم."

    اشاره ای به ساعت مچی گرانقیمتش کرد....

    ـ" همون طورکه اگه دلم بخواد ساعتم رو می‌بندم به مچم و هرجا بخوام می‌برمش، توروهم هر وقت وهرجاکه بخوام می‌برم، پس خفه شو و راه بیفت."

    ـ" لعنتی من ساعت مچی نیستم!"

    ـ" آره؛ مطمئناً به این گرونقیمتی نیستی، ولی تو هم مثل این ساعت مال منی، فهمیدی؟ یا لازمه که از خاله سوسکه بخوام برات توضیح بده؟!"

    مطمئناً این حس تملکش هیچ بویی از علاقه نداشت بلکه یک جور تحقیر آشکار بود. نمی‌دانم چرا بیش از آن جرأت مقاومت نداشتم، به‌هرحال محکوم به اطاعت بودم ودرمقابل اهانت‌های روشنش مجبور به سکوت، همچون همیشه....

    درحالی‌که دستم دردستش اسیر بود به دنبالش کشیده شدم، سطح پالتوهای کلاهدآرمان پراز برف شده ونوک بینی‌هایمان از سرما به سرخی می‌گرایید، تا وقتی‌که درکنار او بودم احساس سرمای شدیدی می‌کردم و هر ب*و*س*ه‌ی برف برصورتم دردناکتر از ضربه‌های شلاق می‌نمود. وقتی به گوشه‌ی دنجی رسیدیم و ازچشم دیگران مخفی گشتیم، هردو برروی یک سکوی سنگی که زیر سایبانی مورّب قرارگرفته بود نشستیم، منتظربودم ببینم این بار دیگر چه نقشه‌ای برای سلب آسایشم کشیده و کدام یک از پرت وپلاهای هذیان وارش را می‌خواهد به خوردم دهد؟

    لحظاتی کوتاه بی هیچ صحبتی سپری شد، از آنجایی که جزو اموال شخصی اش بودم بدون اجازه‌ی خودم دست پیش آورد و کلاه پالتویم را ازسرم انداخت وموهایم را با یک حرکت دستش از زیر پالتویم بیرون ریخت و انگار که اولین بار موهایم را دیده باشد، خریدارانه براندازشان کرد، آنگاه خیره در چشمانم لحنی بی سابقه به خود گرفت:

    ـ" رؤیا! تو دوستم داری؟"

    از این سؤال عجیب وغیرمنتظره حسابی غافلگیرشدم ولی بلافاصله ابروانم را درهم کشیدم:

    ـ" عجب سؤالی! خب معلومه که نه، روانی! من اون‌قدر ازت بدم میاد که همه‌ش دعا می‌کنم زودتر بمیری تا از دستت راحت شم!"

    انتظارهرحرکت انتقامجویانه وخشمگینی را از اوداشتم الا اینکه لبخند ملایمی تحویلم دهد و حتی لحنش نیز نرم‌تر شود:

    ـ"کورخوندی! من تا تو رو کفن نکنم محاله بمیرم."

    سپس دیده از من برگرفت ومشغول بازی با دستکش ضخیم و سیاهش شد، نمی‌توانستم دربرابرآن سؤال عجیب و این جواب غیرمنتظره بی‌تفاوت باشم:

    ـ"چرا اینو پرسیدی؟ با این‌همه هوش‌ات چه طور هنوز نفهمیدی که ازت متنفرم؛ زورگوی بی‌ادب؟"

    اما پاسخ او لبخندی تلخ وغمگین بود و نگاهی کوتاه که ازگوشه‌ی کشیده‌ی چشمانش به من تقدیم داشت، آنگاه دردمندانه دیده بر زمین افکند وهیچ نگفت.

    دیگر دوست نداشتم بیش از آن تحملش کنم، برایم مهم نبود که با چه احساسی درحال دست و پنجه نرم کردن است، حتی مایل نبودم بدانم چه دردلش می‌گذرد، فقط به مادر و لحظاتی که از هم‌نشینی با او داشتم از دست می‌دادم می‌اندیشیدم، این بود که برخاستم و قصدگریختن کردم ولی با همان اولین قدمی که خواستم بردارم ناگهان سنگینی دستش را بر بازوی خود حس کردم و با خواهش عجیبش درجا میخکوب شدم:

    ـ" رؤیا نرو! خواهش می‌کنم...."

    برایم عجیب بود که او با آن‌همه سابقه‌ی زورگوئی حالا برای ماندنم دارد از یک خواهش مهرآمیز استفاده می‌کند! از آن عجیب‌تر نیازی بود که به منفورترین آدم زندگی‌اش داشت ابراز می‌کرد! هرگز او را در برابر خودم این چنین ملایم ومهربان ندیده بودم، شاید هم به همین دلیل بود که بدون هیچ مقاومتی سر جایم نشستم و سعی کردم تحملش کنم.

    دستکش‌هایش را درآورد و توی جیب پالتوی سرمه‌ای رنگش گذاشت، بعدهم دستم را گرفت ودستکش‌های سرخ رنگ مرا نیز درآورد وتحویلم داد که ناگهان با هجوم سرما احساس بدی یافتم؛ ولی وقتی دستم را دردست بی‌اندازه داغ خود فشرد دیگر اثری از سرما حس نکردم. واقعاً شگفت‌انگیز است که درچنین سرمایی تا این حد داغ باشد!

    اندکی بعد مشغول بازی با ناخن‌هایم شد، کاری که از آن به شدت چندشم می‌آمد، ولی مجبور بودم مثل همیشه این یکی را هم تحمل کنم چرا که او داشت از اینکار آشکارا لذت می‌برد، آنگاه مثل این‌که باخودش درحال حرف زدن باشد زیرلب گفت:

    ـ"پدرسوخته عجب ناخن های خوش فرمی‌داره، انگار مانیکورش کردن!"

    تعریفش اصلاً خشنودم نکرد، حتی دوست نداشتم زیبائی‌هایم راببیند، درحالی‌که دیگر پاک حوصله‌ام سر رفته بود به خود جرأتی دادم:

    ـ" امان! من دارم از دستت دیوونه می‌شم، تو چی از جون من می‌خوای؟ چرا به یکی دیگه نمی‌چسبی؟"

    لحنش ملایم و محزون بود، حالتی که اصلاً با کلامش تناسب نداشت:

    ـ" من با کسی کاری ندارم؟ می‌خوام از «تو» انتقام بگیرم."

    برق از سرم پرید!

    ـ" انتقام؟! آخه برای چی؟ مگه من چیکارت کردم؟"

    غم مبهمی در چهره‌ی مرموز و تاریکش نشست، غمی که تا آن روز به این وضوح ندیده بودم‌اش، بي‌ترديد صدایش نیز متأثر از همین اندوه عمیق و جانسوز بود:

    ـ"به خاطر مامانت..... اون لعنتی نابودم کرد! ولی من هنوز نتونستم انتقامم رو از خودش بگیرم."

    از یک‌سو متعجب وحیران و از سوی دیگر ناراحت و دل شکسته گردیدم:

    ـ"می‌دیدم همیشه از مادرم بدمی‌گی، ولی چرا؟ مگه اون چیکارت کرده؟"

    خشم وتنفر پنهان شده در نگاهش را نه به جانب من؛ که به چشمان غایب مادرم شلیک نمود:

    ـ"قبل از اینکه با پدرت ازدواج کنه رفیق بابای من بوده، وقتی‌که از نروژ برگشتین، دوباره یواشکی با هم ارتباط برقرار کردن، بعدش هم که گند کاراشون دراومد و بابات طلاقش داد، دیگه همه چی پاک به هم‌ریخت..... مامانم که متوجه شد، گذاشت و رفت اون سر دنیا! وقتی ازش خواستم منو هم با خودش ببره گفت از هر چی اصلانیه حالم بهم می‌خوره! حتی نگران نبود که چی به سر من میاد! از دو تا مست عوضی چه توقعی می‌شه داشت؟ یه چیزایی دیدم و شنیدم که هیچ کدوم از همسن و سالام ندیدن و نشنیدن. حالام اینه حال و روز من! وقتی دوستام پی بادبادک بازی و قایم موشکن، من مثل آدم بزرگا فکر می‌کنم، هیچ‌کس هم درکم نمی‌کنه و نمی‌دونه چی داره به حال و روزم می‌گذره...."

    جملات آخرش برایم قابل‌درک نبود و فقط گوش می‌دادم، بااین حال دست درازی‌های افسارگسیخته‌اش در ناخودآگاه ذهنم یک جورهایی توجیه شد! آنگاه صدای غمگینش از تأثیر بغضی ناگشودنی به لرزه افتاد اما برخلاف ظاهر رقّت انگیزش لحنی کینه‌توزانه به خود گرفت و همان‌طور که به حالتی عصبی فشار بیش‌تر‌ی به ناخن‌هایم می‌آورد، ادامه داد:

    ـ"..... یه خُرده که گذشت، مامانم پشیمون شد و برام پیغوم فرستاد که بیا پیش خودم، بابام که از خداش بود برم ولی من جوابش ندادم، می‌خواستم بفهمه چقدر ازش دلخورم. ولی من اشتباه کردم چون اون تحمل این یکیو دیگه نداشت.... برگشت خونه، اما نه واسه این‌که پیشم بمونه و برام مادری کنه..... تو می‌دونی خودسوزی یعنی چی؟ یعنی نفت بریزی سرتاپات ویه کبریت بکشی و بعدش هم.... پوف!!......" (و دستش را مثل دود به هوا فرستاد)

    ـ"....من می‌دیدمش و نمی‌تونستم هیچ کاری کنم، پدرم هم واسه نجاتش هیچ کاری نکرد؛ هیچ کاری! هیچی..... جز این‌که به‌زور دهنم رو با دستش بست وکشون کشون بردم توی اتاق و درو به روم قفل کرد و.... گذاشت تا.... مامان قشنگم بسوزه و جزقاله بشه.... بعدش دیگه جیغ نزدم، حرف هم نزدم... آتیش که تموم شد من هم ساکت شدم، ساکت...... یه سال تمام دوا ودرمونم کردن، تو راست می‌گی، من روانی‌ام.... ولی اصلاً می‌دونی تماشای این منظره بایه بچه‌ی هشت ساله چیکار می‌کنه؟... نه! مطمئنم که نمی‌دونی، هیچ‌کس نمی‌دونه....."

    .... و پس ازگفتن این حرف‌ها برای لحظاتی دست‌هایش را بر روی پیشانی‌اش فشرد و ساکت شد. مطمئن بودم که دارد گریه می‌کند ولی اشتباه می‌کردم و او صبورانه داشت بغض تلخش را فرو می‌خورد، به شدت متأثر شدم و درحالی‌که گریه‌ام گرفته بود دستم را به نرمی پشت دستش کشیدم و آرام گفتم:

    ـ" معذرت می‌خوام...."

    برای خطای کسان دیگری من عذر می‌خواستم!

    بلافاصله دستی را که مشفقانه بر دستش گذاشته بودم فشرد وتامقابل دهانش آورد و روی لبش گذاشت، حس غریبی داشتم.... لحنم معجونی از همدردی و محبّت بود:

    ـ" پس به خاطر همین یه سال مدرسه نیومدی؟"

    دوباره به بازی با ناخن‌هایم مشغول شد، این بار بسیار ملایم‌تر و دور از هر خشونتی....

    ـ"اون روزای اول دیگه نمی‌خواستم حتی زنده بمونم چه برسه به این‌که بخوام مدرسه بیام، ولی خب؛ من هرقدرهم صدمه دیده باشم هیچ‌وقت تسلیم نمی‌شم، حتي وقتي يه بار تصميم گرفتم رگ دستم رو بزنم با خودم فكر كردم می‌مونم و انتقام می‌گیرم، از همه‌ی اونایی که منو به این روز انداختن.... ولی وقتی با هزار بدبختی موفق شدم سرپا بشم و اومدم مدرسه...... چشمم افتاد به توکه بی‌خیال دنیا نشسته بودی وداشتی کتابت رو ورق می‌زدی، هوم! دختر زری! درست با همون قیافه.... دوست داشتم همون جا گلوت رو توی دستم بگیرم وخفه‌ت کنم!"

    با بغض نگاهش کردم، او نیز جزئیات چهره‌ام را از زیر نگاه خشمگینش گذراند و با حرف‌هایش روحم را خراشید:

    ـ"می‌دونی؟ اون‌قدر از مادرت کینه ونفرت دارم که می‌خوام تیکه تیکه‌ش کنم، همون آتیشی رو که مادرم توش سوخت بندازم به جون اون کثافت، ولی حیف که دستم بهش نمی‌رسه، ولی تو اون‌قدر شبیهشی که گاهی فکر می‌کنم خود خودشی! واسه همین هم دلم می‌خواد تو رو به‌جای مادرت آتیش بزنم؛ لعنتی!"

    نمی‌دانستم دلم باید به حال اوبسوزد یاخودم؟! نه به آن رفتارهای محبت‌آمیزش نه به این کلمات نفرت‌بارش!

    ـ" تقصیرمن چیه؟ من هم مثل تو بی‌گناهم امان! تو می‌خوای از من انتقام بگیری که دلت خنک شه؛ من از کی انتقام بگیرم؟!"

    هجوم بغض صدایم را به تلاطم انداخت ولی او بلافاصله چهره درهم کشید و توپید:
    ـ" گریه نکنی‌ها؟ اصلاً حوصله گریه‌ی بچه رو ندارم!"

    من هم کم نیاوردم و بلافاصله بغضم را فروخوردم و لحن تندی به خود گرفتم:

    ـ" نخیرم! هیچم گریه نمی‌کنم، اصلاً هم بچه نیستم، اوم!"

    لبخندی زد و برای لحظاتی با ولع به صورتم خیره شد؛ درحالی‌که من قصد نداشتم نگاهم را از زمین برگیرم و نگاهش کنم، من این آدم را نمی‌فهمیدم، کسی که یک لحظه با خشم براندازم می‌کرد و لحظه‌ای دیگر شیفتگی از نگاهش می‌چکید..... لحظاتی بعد دوباره پرسیدم:

    ـ" یعنی امان.... مادر من الآن با پدر تو ازدواج کرده؟"

    پوزخندی زد:

    ـ" تو چقدر ساده‌ای کوچولو! خیال کردی هرکی با هرکی بود حتماً زن وشوهرن؟ نه دیگه، مادرت حاضرنیست بازهم خودشو توی هچل بندازه، به نظرش داشتن یه رفیق احمق پول خرج کن خیلی بهتر از شوهره چون این‌جوری حداقل اختیارخودشو داره ومجبور نیست به یه کسی آمار کثافتکاری هاشو پس بده، واسه همین هم بابام فعلاً دلش خوشه به رفاقت با اون ه*ر*ز*ه."

    حتی شرم داشتم که جلوی بی ادبی‌اش را نسبت به مادرم بگیرم.... درمقابل سکوت تلخم هذیان وار ادامه داد:

    ـ"بعضی وقتا شب ونصفه شب که دوتایی ازکافه برمی‌گردن نمی‌دونم چه مرگشونه که اصلاً حالی‌شون نیست چه غلطی دارن می‌کنن، این‌جور موقعا تنها چاره‌ی من فراره، می‌رم تو اتاقم و درش رو می‌بندم. ولی تو بگو، تا کی می‌تونم فرار کنم؟! حتی اگه از ریخت کثیف‌شون فرارکنم از صداشون.... از صدای آشغالی‌شون به کی به کجا پناه ببرم؟!"

    بازهم برایم قابل‌درک نبود که منظورش از این حرف‌ها چیست و فقط برداشت‌هایی ساده وسطحی ازموضوع داشتم:

    ـ"اگه اینجورکه تو می‌گی مامانم مدام به خونه‌ی شما رفت وآمد می‌کنه پس چطور من تاحالا ندیدمش؟"

    ـ"معلومه چرا؛ چون معمولا یواشکی این کارو می‌کنه، بیش‌تر‌ وقتا نصفه شب وقتی‌که یه بچه باید خواب باشه، ولی واسه‌من خواب معنی نداره. چون یاخودشون مثل دوتا هیولا جلوی چشمامن یا کابوس شون...."

    آنگاه برگشت و نگاهی به صورتم انداخت و لبخند تلخی زد:

    ـ"...گاهی دلم می‌خواد جای تو باشم، اون‌قدر چشم وگوش بسته‌ای که آدم واقعاً بهت حسودیش می‌شه! دلیلش هم اینه که تو پیش پدرت موندی، پدری که عاقله و از انسانیت هنوز یه چیزایی سرش می‌شه، حتی زنبابات هم به پدر من شرف داره، در واقع تو یه پله از من جلوتری، حداقل یکی از والدینت طردت نکرد وپناهت داد."

    حرفش مرا به فکر واداشت، برای اولین بارحق با او بود! درحالی‌که به این ترتیب داشتم به طرزی غیرارادی جذبش می‌شدم دستم را رها کرد و قوطی کبریت محتوی سوسکش را از جیبش بیرون آورد ودرحالی‌که اندکی به جلو خم شده وآرنج ها را برروی زانوانش گذاشته بود، قوطی را درمیان دو انگشت سبابه‌اش نگه داشت و کمی با آن بازی کرد وبه شاخک‌های سوسکی که معلوم نبود چه طور در آن سوز وسرمای سخت دوام آورده ور رفت، با خود فکرکردم شاید سوسک بی‌چاره مرده، ولی به‌هرحال او حتی با جنازه‌اش هم می‌تواند مرا بترساند، بی‌اختیار خود را کمی عقب کشیدم، لحظاتی بعد همان یک ذره شکی هم که داشتم برطرف شد، چون برای لحظه‌ای به خاله سوسکه اجازه داد بیرون بیاید که ناگهان به شدت ترسیدم و برخاستم وبه عقب دویدم، ولی او بی‌آن‌که از چیزی بترسد، لبخند ملایمی بر لبش نشست و بانگاهش سوسک را که سعی می‌کرد از بازویش بالا برود تعقیب کرد و آن را کمی بالاتر از آرنجش دوباره توی مشتش گرفت و به قوطی برگرداند.....

    نفسم بند آمده وپاهایم از ترس بی‌حس شده بود، بااین‌حال به نظرم آمد که امان دراین لحظات خاص به طرز انکارناپذیری جذّاب بوده! نگاهی به صورت رنگ پریده‌ام انداخت و آرام امر کرد که بنشینم، من نیز با ترس و لرز دوباره کنارش نشستم و جهت اطمینان گفتم:

    ـ" امان جون، توروخدا دیگه درش نیاری ها؟ باشه؟!"

    ولی او جوابی نداد و لبخند کم‌رنگش به کلی محوشد و ازمن دیده برگرفت، صدای خش خش چندش آور سوسک مو را به تنم سیخ می‌کرد ولی او انگارکه داشت با پوست یک شکلات ور می‌رفت که عین خیالش هم نبود! آنگاه درحالی‌که دوباره نگاه غمگینش را به قوطی دوخته بود، بدون این‌که حتی اندکی لحن آمرانه به خود بگیرد دستور همیشگی‌اش را به آرامی ابلاغ نمود:

    ـ" بوسم کن!....."

    فوراً از فرصت استفاده کردم:

    ـ" مگه نگفتی که ازم متنفری؟ پس چراهمه ش ازم می‌خوای که ببوسمت؟"

    به صورت یخ زده‌ام خیره شد و تک تک اجزایش را از نظر گذراند:

    ـ"... آره؛ تو اونقدر شبیه مادر کثافت‌تی که من حتماً باید ازت متنفر باشم!"

    قیافه‌ی حق به جانبی به خود گرفتم:

    ـ"مامانم باعث مرگ مامانت شده قبول، گ*ن*ا*ه من چیه خب؟"

    ـ"عجله نکن! توهم یه روزی بالاخره همون آشغالی می‌شی که مادرت شد، كسي چه می‌دونه؟ شاید ننه‌ت هم بچگیش خیلی خوب بوده؟! شنیدی می‌گن عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود؟"

    خیلی از این حرف‌های نیش‌دار بدم آمد، چهره درهم کشیدم وحسابی عصبانی شدم:

    ـ"نه که بابای خودت خیلی پاک ومعصومه؟! بهتره واسه خودت نگران باشی!"

    ـ"چی فکرکردی؟ همین حالاش هم می‌تونم ثابت کنم که از ایرج خان یه سر و گردن بالاترم! اگه اون تو جوونی یه زن رو از راه به درکرد من ازهمین بچگیم می‌تونم آتیش بسوزونم، خب آخه هرچی نباشه من چیزایی تو بچگیم دیدم که بابام هیچ‌وقت ندیده! یه تیکه‌ای هم زیردستمه که زری باید جلوش لنگ بندازه!"

    و نیشگونی از گونه ام گرفت، فریاد کشیدم:

    ـ"هرغلطی که دلت می‌خواد بکن ولی درباره‌ی من کورخوندی! بروسراغ یه آشغال مثل خودت!"


    خواستم آنجا را با همان عصبانیت ترک کنم که ناگهان مرا سرجایم نشاند و بافشاری که به گلویم می‌آورد، سرم را به دیوار چسباند...

    ـ"پدرسوخته واسه‌من دم درازی نکن! اصلاً می‌دونی چیه؟ تصمیم دارم هر طورشده تلافی مادرت رو سرت درآرم، تا عمردارم نمی‌ذارم آب خوش از گلوت بره پایین، کاری می‌کنم که مجبورشی مثل مادرم خودت رو آتیش بزنی تا دلم یه کمی خنک شه!"

    به زحمت دستش را ازروی گلویم پس زدم درحالی‌که به شدت احساس دلشکستگی وسرخوردگی می‌کردم، او احساس خوشایندی را که دقایقی پیش درمن ایجاد شده بود بااین حرف‌ها نابود ساخته و به طرز غیرقابل توضیحی ناامیدم کرده بود....

    ـ" فکرکردی هرقدر هم زجر و شکنجه‌م بدی مامانم طوریش می‌شه؟"

    ولی او هیچی حالی‌اش نبود، یک روانی تمام عیار...

    ـ" من هیچی حالیم نیست! هرکی می‌خواد گ*ن*ا*ه کرده باشه، اصلاً من زده به سرم؛ خل شدم! چی می‌گی؟ هر بلایی هم که دلم بخواد سرت میارم، یالا بوسم کن تا بیش‌تر‌ از این روانی نشدم!"

    و هم‌زمان با این خطاب تهدیدآمیز قوطی سوسکش را تا مقابل صورتم بالا آورد، همه‌ی جرأتی را که تا دقایقی پیش به دست آورده بودم به‌یک‌باره از دست دادم و ناله درگلویم خشکید، خودش هم فهمیدکه هرقدرهم شجاعت و جسارت داشته باشم بازهم درمقابل سوسک‌هایش به راحتی تسلیم خواهم شد، بااین حال او می‌توانست بدون هیچ اجباری و حتی بدون نیاز به آن سوسک مرا کاملاً به بند بکشد اگر و فقط اگر جرقه‌ی احساسی راکه دردلم ایجاد کرده بود به ناگاه خاموشش نمی‌کرد.... به همین خاطر دیگر نمی‌توانستم ببخشم‌اش، اما او که غافل بود از یک شکست ابدی به خاطر این پیروزی موقّت لبخند رضایت بخشی کنج لبانش نشست، آنگاه قوطی سوسکش را عقب کشید و خیره درچشمانم به انتظار اجرای فرمانش نشست و درعین حال گفت:

    ـ"یادت باشه بعد از این وقتی با زبون خوش بهت گفتم بوسم کن معطلش نکنی، کدومش بهتره؟ اینکه وانمود کنی داری باکمال میل و از روی محبت وعلاقه این کارو انجام می‌دی یا این‌که بهم بفهمونی ترسو و احمق و دست‌وپاچلفتی و بی‌عرضه‌ای و می‌شه به کارهایی که دوست نداری مجبورت کرد؛ حتی بوسیدن کسی که ازش متنفری؟"

    بغضم را فروخوردم، بزرگ شده بودم، خیلی بزرگ:

    ـ"حاضرم نشون بدم ترسو و احمقم ولی هیچ‌وقت وانمود نمی‌کنم که بهت حتی ذره‌ای علاقه دارم!"

    بی‌چاره خیال می‌کرد باهوش است، نبوغش فقط مربوط به ریاضی و زبان و علوم می‌شد، ولی در روابطش یک احمق تمام عیار بود:

    ـ" باشه هرجور راحتی، احساس تو برام اهمیتی نداره فقط نتیجه‌ی دستوراتم مهمه، یالا دیگه معطلش نکن!"

    درحالی‌که با تمام وجود از بزدلی ابلهانه‌ی خود شرمسارگشته و از خودم بدم آمده بود، لب‌هایم را آرام‌آرام نزدیک صورت یخزده وسردش آوردم تا ببوسمش....

    هرگز فراموش نمی‌کنم که وقتی با آن‌همه اکراه و انزجار می بوسیدمش بی‌اختیار جذب چشمانش شدم، آن‌قدر رنگش خالص بود که حتی انعکاس سپید برف نیز نتوانسته بود ذره‌ای از سیاهی‌اش بکاهد، اگر آن قدر مرا نیازرده بود زیبایی‌اش حتماً خیلی زودتر از این‌ها به چشمم می‌آمد....

    او راست می‌گفت، من قادر نبودم چیزی را بخواهم یا نخواهم چراکه او در مقابل من هر قدرتی داشت، در واقع کارم به‌جایی رسیده بود که حتی اگر قوطی‌اش هم همراهش نبود، من بازهم برطبق عادت خود را موظف و ملزم می‌دانستم به او کولی مجانی دهم ودستوراتش را اطاعت کنم و در ازای هرنافرمانی کوچک ببوسمش!

    مسخره است؛ نه؟! بوسیدن آن موجود سخیف و بی ارزش شده بود عادت من!....

    با همه‌ی این حرف‌ها بالاخره شرایطی پیش آمد که مجبور شدم در وحشت خود تجدید نظری کنم، درواقع من نیاز به انگیزه ای قوی برای شروع یک مبارزه‌ی واقعی داشتم، انگیزه‌ای که باعث شد با تمام وجود عمق فاجعه را درک کنم و در صدد راهی برای حل مشکلم برآیم....

    ******
    «پری دریایی»


    اتفاقی اواسط سال پنجم ابتدایی افتاد که اکنون فکر می‌کنم می‌توانسته نقطه عطفی برای روحیه‌ی افسرده‌ام باشد و تصمیم‌گیری من می‌توانست آینده‌ی وسوسه انگیزی را برایم رقم بزند، به خوب و بدش کاری ندارم ولی فقط یک نکته وجود داشت وآن‌هم این‌که باتمام وجود فهمیدم اگر دیر بجنبم دیگر حتی حق انتخاب برای زندگی وسرنوشتم را هم نخواهم داشت و اگر برای بازگرداندن حقم چاره‌ای نیندیشم، باید منتظرعواقب شوم آن باشم.

    ماجرا از این قرار بود که یک روز از طرف دفتر مدرسه احضار شدم، من که نمی‌دانستم چه کارم دارند در مقابل چشمان کنجکاو امان برخاستم و از کلاس بیرون رفتم.

    به‌محض ورود به دفتر چشمم افتاد به خانم صدر ـ مسئول امورفرهنگی مدرسه ـ که با لبی خندان و گونه‌هایی چال افتاده منتظر سلام وعرض ادبم بود، من نیزنگاهی به وی افکندم و سلامی‌کردم، به‌جای جواب سلام سری تکان داد، حال آن‌که هنوز لبخند بانمکش را حفظ می‌کرد، سپس از من خواست بنشینم وخودش هم نشست:

    ـ" قراره واسه روزمادر* یه نمایش اجرا کنیم ولی هنوز دوسه تا نقش مونده که شخص مناسبی براشون پیدا نکردیم، تو از نمایش خوشت میاد؟"

    من که عاشق هرچه کار هنری بودم خوشحالی خود را پنهان کردم و با بلند طبعی جواب دادم:

    ـ" بدم نمیاد؛ ولی هرچی شما بفرمائید."

    ـ" خوبه عزیزم!.... راستش برای نقش پری دریایی هیچ‌کسی رو مناسب‌تر از تو ندیدم، یعنی درواقع تو انتخاب من واسه نقش اول نمایشنامه‌ای."

    و برگه‌ای به دستم داد از خلاصه‌ی نمایشنامه که اقتباس آزادی بود از داستان اصلی «هانس کریستین آندرسن»*: پری دریایی که عاشق شاهزاده می‌شود، با کمک جادو تبدیل به انسان شده و با شاهزاده ازدواج می‌کند، ولی اگر شاهزاده یک وقتی به او خ*ی*ا*ن*ت کند، پری دریایی طبق قراردادش با جادوگردریا خواهد مرد؛ مگر این‌که با کمک خنجری طلایی‌ که جادوگر به او داده، قلب شاهزاده را بدرد و دوباره تبدیل به پری دریایی شود و به دریا بازگردد. آن‌ها صاحب فرزندی می‌شوند و شاهزاده برای استحکام روابط دوستانه با سرزمین همسایه، تصمیم می‌گیرد با دختری از اشرافزادگان آنجا ازدواج کند، پری می‌اندیشد که اگر اورا بکشد وخودش به پری دریایی تبدیل شود، فرزندانش پدر و مادر خود را یکجا ازدست خواهند داد، اما اگرخودش نابود شود، آن‌ها دست کم می‌توانند درکنار پدرخود زندگی کنند؛ پس به خاطرعشق به فرزندانش ازکشتن همسرخائن خود صرف نظرکرده و برخلاف قرارداد، خنجر طلائی را به درون آب‌های خروشان دریا پرتاب می‌کند و به استقبال مرگ می‌رود....
    داستان زیبا وتکان دهنده‌ای بود و من با کمال میل پذیرفتم که نقش پری را بازی کنم....

    وقتی به کلاس برگشتم و روی نیمکتم نشستم، امان زیرچشمی نگاهم کرد و پرسید:

    ـ"چه کارت داشتن؟"

    حوصله‌ی درگیری با او را نداشتم، زیرلب گفتم:

    ـ" زنگ که خورد بهت می‌گم."

    و او تا به صدا درآمدن زنگ تفریح اول صبرکرد، آنگاه همان‌طورکه داشتم دفتروکتابم را جمع می‌کردم وتوی کیفم می‌گذاشتم که به حیاط بروم امان مثل یک پادشاه موقّر به پشتی نیمکت تکیه داد و گفت:

    ـ"خب؛ منتظرم!؟"

    بانگرانی موهایم را پشت گوشم فرستادم ونگاه تردیدآمیزی به اوانداختم، نمی‌دانستم چه عکس‌العملی درقبال تصمیم گیری‌ام خواهد داشت ولی چاره‌ای جز گفتنش نداشتم:

    ـ" توی نمایش روز مادر نقش پری دریایی رو بهم دادن."

    چهره درهم کشید:

    ـ" چرا تو؟!"

    اخمی میان ابروانم نشاندم و با بی‌حوصلگی غرّیدم:

    ـ"چه می‌دونم؟ از خودشون بپرس."

    کمی با نگاهش سرتاپایم را مرور کرد و نیشخندی زد:

    ـ"الآن خوشحالی؟"

    چه باید می‌گفتم؟ هرجوابی که می‌دادم به ضررم بود:

    ـ"نه زیاد!"

    انگار جفت شش آورد که چشمانش برقی زد:

    ـ"خب پس برو بگو منصرف شدی."

    درست است که از او می‌ترسیدم ولی قدری خون اشرافی نیز در رگهایم بود به‌هرحال:

    ـ"چرا باید همچین کاری کنم؟ اصلاً دلم می‌خواد برم بازی کنم."

    جوری نگاهم کرد که یعنی راحت باش تا به موقعش خدمتت برسم!!

    اولین روز تمرین امان هم برای تماشا آمد ومن درمقابل او نمی‌توانستم حواسم را جمع کنم ویک جورهایی حتی خجالت می‌کشیدم! ازچشمانش می‌ترسیدم، نمی‌دانم چرا؟ وقتی به من می‌نگریست دست وپایم راگم می‌کردم و آرزو داشتم زودتر برخیزد و برود، نيروی پنهاني در چشمانش بود که آدم را به شدت آشفته می‌کرد.

    ________________________________________________________________________________________________

    *روز مادر: قبل از انقلاب بیست و پنجم آذرماه سالروز تأسیس بنگاه حمایت از مادران و نوزادان که بزرگترین بنگاه خیریه پس ازجمعیت شیروخورشید وشمشیر درایران بود ودرسال 1319 آغاز به کارکرده بود به عنوان روز مادرنامگذاری شد.

    *هانس کریستین آندرسن: نویسنده‌ی توانای دانمارکی (1875-1805) که داستان های کودکانه‌اش بی‌نظیر است.


    دو-سه روز قبل از روز موعود که بیش از یک هفته از شروع تمریناتم می‌گذشت لباس‌هایم را آماده کردند و آوردند بپوشمش تا کم وکسری‌هایش را برطرف کنند، هرچند که دوست نداشتم چنین لباسی را بپوشم ولی چاره‌ای نداشتم و این تکلیف پری دریایی بود که لباسی به آن شکل تنش کند، لباس بی‌آستین چسبانی از پارچه‌ی ساتن براق به رنگ صورتی که روی سینه‌هایش نقشی از دو صدف دریایی برجسته خودنمایی می‌کرد و با توجه به این‌که در آستانه‌ی بلوغ بودم، جذّابیّت تهوّع‌آوری به پیکرم بخشیده بود! دامنش نیز بلند و پولک دوزی شده بود و ضمن این‌که جایی برای بیرون گذاشتن کف پاهایم داشت درانتها جمع شده و به کمک پارچه‌ی حریر آبی و مقداری سیم دم ماهی برایش ساخته بودند که قشنگ‌ترین قسمت لباس به نظر می‌رسید، موهایم را نیز دورم پریشان کردند و قدری فر درشت در دنباله‌ی درخشان موهایم نشاندند که به‌طور طبیعی ل*خ*ت و صاف بود و بلندی‌اش تا کمرم می‌رسید، آرایشم را نیز برای آن روز تا حدی بر رویم اجرا کردند که خودش نوعی تمرین برای گریمورمان حساب می‌شد. آنگاه تمام مسئولین برگزاری جشن با لذّتی آشکار مشغول تماشا و تحسینم شدند، انگار که یک پری دریایی واقعی دیده باشند!

    ظاهرا قراربود افراد مهمی برای دیدن این نمایش به مدرسه‌ی ما بیایند که تا این حد داشتند راجع به بهترین اجرای ممکن سخت‌گیری می‌کردند. به‌جای نقش پرنس جوان پسرنسبتا قدبلندی را از کلاس پنجم ب انتخاب کرده بودند که چهره‌ی خوبی هم داشت و از بچه‌های ثابت گروه تئاتر مدرسه بود.

    آن روز نیز اواسط تمرین بودیم که امان از دروارد شد و روی یک صندلی درردیف دوم تماشاچیان نشست و خیره به من نگریست، احساس خوبی نیافتم، این‌بار دیگر نگاهش اصلاً تحسین‌آمیز یا حتی بی‌تفاوت نبود، هنوز از تمرین‌مان چند دقیقه‌ای نگذشته بود که امان برخاست و به من اشاره کردکه نزدش بروم، وحشت‌زده ازخانم صدر اجازه گرفتم و باهمان لباس پری دریایی به‌طرفش رفتم در حالی که دمش را به دستم گرفته بودم تابه زمین مالیده نشود، همان‌طور که بقیه مشغول کار خود بودند در مقابل امان ایستادم:

    ـ" چیکارم داری؟"

    انگشت اشاره‌اش را با آب دهانش خیس کرد و دربرابر انزجار آشکارم روی سایه‌ی نقره‌ای پشت پلک‌هایم کشید و درهمان حال با لحنی آزاردهنده گفت:

    ـ"عین مامانت شدی، حتی یه مو رد نکردی! شروع خوبیه، آفرین! قول می‌دم ازش بزنی جلو."

    از حرف‌هایش غرق تحیّر شدم ولی سعی کردم از خودم رفع اتهام کنم:

    ـ" چی می‌گی واسه خودت؟ این فقط یه نمایشه نه چیز دیگه‌ای!"

    لبخندی کج تحویلم داد:

    ـ" نه دیگه، اینا که ولت نمی‌کنن؟ تازه ازت داره خوششون میاد بدبخت، چی فکر کردی؟"

    من نیز به سهم خودم دهن کجی کردم:

    ـ"اصلاً بذار خوششون بیاد، به تو چه؟ نکنه حسودیت می‌شه؟"

    دست بردار نبود و حتی ریشخندم را نادیده می‌گرفت:

    ـ"همه اولش همین جوری شروع می‌کنن، بستگی داره چه جور موقعیّتی سرراهشون قرار بگیره. ولی خب، انگار امکانات تو از مامانت بیش‌تر‌ه چون خیلی زودتر از اون شروع کردی!"

    نمی‌توانستم درکش کنم، مگر خودش نگفته بود می‌خواهد مرا به لجن بکشاند؟ حالا ناراحت است یا خوشحال؟!

    ـ"امان دهنتو ببند...."

    نطقم را در نطفه گردن زد:

    ـ"می‌دونی کی اون بیرون داشت با مدیرحرف می‌زد؟ یه کارگردان سینما که عاشقت شده و می‌خواد با تو گیشه‌ش رو بترکونه! به خيالش كه يه شاه ماهی بلوند اروپایی به تورش افتاده!"

    حسابی جا خوردم:

    ـ"چی می‌گی تو اصلاً؟! کارگردان دیگه کیه؟"

    نیشگونی از بازوی عریانم گرفت:

    ـ"کسی که قراره همه کاره‌ت بشه! سرو صاحاب که نداری؟ پدرتم فقط لولو سرخرمنه نه بیش‌تر‌!"

    تقریباً داد زدم:

    ـ"خفه شو به پدرم توهین نکن عوضی!"

    ریشخندی کرد و ادامه داد:

    ـ" نه لولو هم نیست، فقط بلد بود تو رو پس بندازه، ضبط و ربط ناموسش رو بلد نبود دیگه! حریف تو و اون ننه‌ي کثافتت فقط اصلانی‌هان؛ نه کس دیگه‌ای!"

    از اهانت‌هایش طاقتم برید و اشک از هرگوشه ی چشمم سرازیر شد:

    ـ"دهنت رو ببند امان، این‌قدر به من و پدرو مادرم توهین نکن...."

    ـ" توهین می‌کنم؛ چون حقّتونه!"

    همچنان اشک می‌ریختم و جرأت زبان درازی بیش‌تر‌ از این نداشتم.... اوضاعم مطلقاً ترّحمش را بر نمی‌انگیخت، بلکه باعث لذت بیش‌تر‌ش می‌شد:

    ـ"بعد از نمایش منتظرتیم.... منظورم من وخاله سوسکه‌ست، غذای چینی دوست داری؟ البته خام و زنده!"
    منظورش را کاملاً فهمیدم، از این دست تهدیدها قبلا هم کرده ومعنایش را هم برایم شرح داده بود....
    با چشمانی اشک آلود از اوفاصله گرفتم و بی‌آن‌که حرفی به کسی بزنم به رختکن رفتم ولباس‌هایم را پوشیدم و در برابر چشمان متحیّرخانم صدر و بقیّه اعلام کردم که منصرف شده‌ام وقصد ندارم بازی کنم، بعدش هم همان‌طور که امان در میان صندلی تماشاچیان ایستاده بود با دیدگانی اشکبار از مقابلش گذشتم وبیرون رفتم، امان نیز پشت سرم آمد و اگرچه حاضر نبودم حتی کلامی با او حرف بزنم ولی اوحالتی فاتحانه داشت.

    آن روز وسط کلاس دوباره احضارم کردند وتمام وقتی راکه تا زنگ تفریح باقی‌مانده بود مخم راخوردند که چه اتفاقی برایم افتاده که حاضر نیستم ادامه دهم؟ حتی مدیر توانست تا حدی حدس بزند که جریان چیست:
    ـ"بعد از این‌که اصلانی اومد توسالن وباهات حرف زد گریه کردی و بعدش هم منصرف شدی؛ بگو ببینم چی بهت گفت؟ نکنه اون باعثشه؟"

    از تهدید امان به شدت می‌ترسیدم، نباید پای او به میان می‌آمد، مجبور شدم راست و دروغ را به هم ببافم:

    ـ" نه؛ اصلانی فقط گفت که یه کارگردان اینجاست، واسه همین هم ناراحت شدم...."

    چشمان خانم صدر برقی زد:

    ـ" خب آره؛ این کجاش بده؟ اون از وقتی‌که تورو دیده داره بال درمیاره، حاضره دار و ندارش رو بده ولی تو قبول کنی که توی فیلمش بازی کنی، مطمئنه که می‌تونه ازت یه سوپر استار بسازه!"

    وقتی فهمیدم این قسمت ازحرف‌های امان کاملاحقیقت دارد لبخند تلخی کنج لبم نشست که خیلی زود محو شد:

    ـ"بابام هرگز همچین اجازه‌ای نمی‌ده خانم! خودم هم هیچ علاقه‌ای به این کار ندارم."

    و به این ترتیب خانم صدر و آن کارگردان سمج که ناگهان ازسایه درآمده وخودش را داشت نشان می‌داد هرچه تلاش کردند نتوانستند رضایت مرا جلب کنند و نهایتا خسته شدند و رفتند پی کارشان، البته به همین سادگی هم نبود؛ چراکه من بیش‌تر‌ وقت تمرین (حدود یک هفته ونیم) را اشغال کرده بودم وحالا فرصت زیادی برای آماده کردن دختر دیگری نبود، حتی حسابی توبیخ هم شدم و اعتماد اولیاء مدرسه را برای همیشه از دست دادم، ولی به‌هرحال همه‌چیزتمام شد.

    نمی‌دانم آیا وضعیت امروزم را مدیون امانم یا همان‌طورکه آن موقع فکر می‌کردم او فقط همه‌چیز را خراب کرده بود؟ اما به‌هرحال تنها احساسی که آن روزها داشتم، کینه وتنفرو انزجار درمقابل رفتارهای ظالمانه وسلطه جویانه‌اش بود، من محال بود حتی آرزوی بازی درسینما را داشته باشم ولی نمی‌خواستم آنچه که مانعم می‌شود اراده‌ی «امان» باشد؛ چراکه او حق نداشت به خاطر تفریحی که از زجر دادنم می‌کرد، هرسرنوشتی را که دوست داشت برایم رقم بزند، حالا چه این سرنوشت به نفعم باشد یا به ضررم. شاید هم این‌ها بهانه باشد و قرارگرفتن درشرایطی که جذابیت کار از همه طرف احاطه‌ام کرده بود، خواه ناخواه نظر نامساعدم را نیز دچار تغییر می‌کرد و در مسیری قرارم می‌داد که دیگر مایل به بازگشتن از آن نبودم. کافی بود کارگردان چند بار دیگر هم اصرار می‌کرد، من که از وضعیت داخلی خانواده‌ام دچار دلزدگی شده بودم و سن وسالم به این قد نمی‌داد که خیر و صلاحم را تشخیص دهم، قطعا این را بهترین راه فرار می‌دیدم و شاید می‌پذیرفتم و معلوم نبود آینده ام در آن فضای به شدت باز فرهنگی چه می‌شد..... مطمئنم پدرم هم مخالفتی نمی‌کرد چون او اساساً آدم متعصبی نبود.

    روز نمایش متوجه شدم که دخترخوش قیافه‌ای را به‌جای نقش من انتخاب کرده‌اند ولی موهای او طلائی نبود بلکه ترکیبی بود از خرمائی و رنگ‌های مصنوعی موقتی‌که اندکی درخشان‌ترش کرده بودند، بادیدنش اشک ازچشمانم جاری شد و احساس تنفر از امان بیش از هر وقت دیگری در قلبم شعله‌ور شد، دلم می‌خواست قدرت این را داشتم که کمرش را بشکنم و پوزش را به خاک بمالم، ناگهان وحشت ازسوسک در مقابل آینده‌ی تاریکی که حاصل واگذاری اختیارم به یک اجنبی بی‌رحم و بی‌ملاحظه بود رنگ باخت و به شدت مضحک شد؛ از همان لحظه تصمیم گرفتم فکری اساسی برای فوبیایم از او وسوسکش کنم، باید تمامش می‌کردم، باید به او می‌فهماندم که دیگر یک دخترک دست وپا چلفتی احمق توسری خور نیستم و می‌توانم برای زندگي خودم تصمیم بگیرم....

    مرگ یک بار و شیون و ناله هم یک بار، تا کی باید مرگ را هرلحظه تجربه می‌کردم و شیون و زاری برمزار آرامش ازدست رفته ی خود سر می‌دادم؟

    اکنون کینه‌ام از امان بیش‌ازپیش شده و هیچی نمی‌توانست رفتارش را برایم توجیه کند، پس خود را برای یک مبارزه‌ی تمام عیار آماده کردم.

    *****
    


    «پاشنه آشیل»

    روز بعد ازنمایش درگوشه‌ی خلوت و بی‌عبوری ازحیاط مدرسه چنده نشسته بودم پای دیوار و بی هدف به بچه‌ها می‌نگریستم، صبح زود بود و هنوز خیلی‌ها نیامده بودند؛ ازجمله سوده. بی‌اختیار به صدها موضوع درهم و برهم فکر می‌کردم، به این‌که اگرقدرت تصمیم گیری داشتم سرنوشتم تا کجا پیش می‌رفت؟ تا رهایی از قیدوبندهایی که هیولاهای زندگی‌ام ـ امان و الهه ـ برایم ساخته بودند؟ تا این‌که نامم برسرزبان‌ها بیفتد وهمه با حسرت یادم کنند و برای امضا گرفتن از من سرو دست بشکنند؟ تا استقلال زود هنگامی که مرا حتی ازپدرم نیز سر و گردنی بالاتر می‌برد، یا همان‌طور که امان گفته بود این تازه یک شروع بود برای تبدیل شدن به کسی چون زری؟!....

    یک‌دفعه سایه‌ی سیاه کسی بالای سرم افتاد، آهسته سرم را بلندکردم تانگاهش کنم، نور تند و آبی آسمان صبحگاهی چشمانم را زد، امان روبه رویم ایستاده و منتظر سلام وعرض ادبم بود ولی من نه سلامی‌کردم و نه از جایم برخاستم، مقابلم نشست و برای اولین بار درسلام کردن پیش‌قدم شد؛ اما پاسخ من بازهم سکوت بود، مدتی خیره نگاهم کرد، نوعی نگرانی ته چشمانش پیدا شد و لبخند موذیانه اش کم‌کم ناپدید گردید، او آسیب پذیرتر ازآن بود که به نظر می‌رسید و من این حقیقت را درهمان لحظه به سرعت دریافتم.

    ـ"چیه؟ چرا جواب نمی‌دی؟.... رؤیا؟"

    وقتی دید بی‌فایده است و من سکوتم را نمی‌شکنم دوباره همان رفتار سلطه‌وار آمیخته به طنز را ارائه داد:

    ـ"خیله خب اگه می‌خوای حرف نزنی نزن، اونقدر بزرگوار هستم که ببخشمت، به‌هرحال همیشه بخشش از بزرگانه!"

    آنگاه برخاست و دستم را گرفت و خواست بلندم کند که مقاومت کردم و دستم را بیرون کشیدم وبرخاستم و با عجله از او دور شدم که دنبالم آمد و دو دستی بازوانم را چسبید تا به این ترتیب متوقفم کند، نتوانستم بیش از آن شجاعت به خرج دهم، به‌راستی در آن لحظه اصلاً بحث سوسک و وحشت از آن نبود بلکه به‌روشنی دریافتم که مشکل من خود امان است و همین هم اندکی نگرانم کرد....

    دستم را رها کرد و مقابلم ایستاد، هوا کاملاً سردشده و آبستن سرمای سخت زمستان بود، وقتی نسیم طره‌ای از گیسوانم را به صورتم پاشید، حالت مرموز و ناشناخته‌ای درصورتش پدیدارگشت ودرحالی‌که سعی می‌کرد با لبخند و نگاه نسبتاً قشنگی همه‌ی احساسش را به‌سویم روانه سازد، گفت:

    ـ"مثل پریایی!"

    اما من بی هیچ پاسخی فقط ابروانم را درهم کشیدم و با حرکت سریع سرم موهایم را به عقب راندم و از او روی برتافتم، ولی اوقصد نداشت پاسخ کینه‌توزانه‌ی مرا زیاد هم جدی بگیرد، هنوز قصد نداشتم حتی نگاهش کنم اما او همچنان چشمان مشتاقش را به من دوخته وچیزی نمی‌گفت، دیده بر زمین افکندم ومنتظر بودم ببینم بالاخره چه کار می‌خواهد بکند؟ پس از سکوت و نگاهی طولانی آهسته گفت:

    ـ"... هنوز از من.... دلخوری؟"

    جوابی ندادم، برای اینکه دلم را به دست بیاورد لبخندی به رویم زد وگفت:

    ـ" راستی؛ برات یه چیزی آوردم!"

    ‌‌ وفورا در کیفش را باز کرد و از داخلش یک شکلات خارجی تخته‌ای درآورد ودرمقابلم گرفت، ازهمان‌هایی که خیلی دوست داشتم و به تازگی وارد مغازه‌ها شده بود، اگرچه با دیدنش دهان هربچّه‌ای آب می‌افتاد، ولی من تحویلش نگرفتم و از او روی گرداندم، آن را گذاشت توی دستم و با کرنشی آکنده از مهر گفت:

    ـ" از هدیه‌م خوشت نیومد؟ بیا بگیرش دیگه! واسه‌توآوردمش، فکرکردم خوشت بیاد."

    وقتی دید جوابی نمی دهم ناامیدانه سر به زیر افکند و دیگرچیزی نگفت، شکلاتش هنوز توی دستم بود، ازآنجا که مایل نبود بغضش را ببینم و در نتیجه ضعیفش پندارم بی‌آن که سر خود را بلند کند ونگاهی به من بیندازد با لحنی که تأثیرگرفته ازگریه‌ای قریب‌الوقوع بود گفت:

    ـ" بامن حرف بزن رؤیا..."

    ولی من که به هیچ روی نمی‌توانستم تحملش کنم باعصبانیت شکلاتش را روی زمین جلوی پاهایش انداختم و قصد رفتن کردم؛ ولی تا خواستم قدمی از قدم دیگر بردارم بلافاصله از جا جهید ومحکم مچ دستم را گرفت و درحالی‌که سعی می‌کرد بر ناراحتی خود مسلط باشد گفت:

    ـ"چی شده رؤیا؟ چرا با من حرف نمی‌زنی؟!"

    در برابراین لحن آکنده از نیاز ناگهان از ته دل فریاد برآوردم:

    ـ" نمی‌خوام دیگه باهات حرف بزنم! دیگه از دستت خسته شدم! برو گورتوگم کن لعنتی!"

    اگرچه تا لحظاتی پیش به نظرمی‌رسید که عنقریب است در مقابلم زانو زده وعاجزانه بگرید، ولی بااین برخورد خشن و تندم ناگهان ازکوره دررفت:

    ـ" چیه؟ هنوز ناراحتی که جلوی کثافتکاریتو گرفتم؟"

    دیگر به اندازه‌ی کافی جرأت حاضر جوابی داشتم:

    ـ"تو کاره‌ای نیستی که واسه‌من بخوای تصمیمی بگیری کثافت!"

    ناگهان مثل دیوانه‌ها شد:

    ـ" چی گفتی چی گفتی؟ دم درآوردی واسم؟ زنبابات رو به عزات می‌شونم مادربه خطا!"(و به جا مادر به خطا لفظ بسیار زشتی به کار برد.)

    تقریباً فریاد زدم:

    ـ" تو بعد از این هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی."

    بلافاصله به آخرین دستاویزش متوسل شد، قوطی سوسکش را بیرون آورد ودرمقابلم گرفت و تهدیدم کرد:

    ـ" یالا هر گهی خوردی فوری تخ کن! یالا یالا توله سگ!"

    راستی که عجب آدم رقّت‌انگیزی بود! لحظه‌ای شیفتگی از سر و رویش می‌بارید ولحظه‌ای بعد یک‌دفعه روانی می‌شد و هرچه با ظرافت ساخته بود با یک لگد ویران می‌ساخت! به‌هرحال من کاملاً پیش‌بینی این لحظات را کرده بودم چون به خوبی می‌شناختم‌اش، اگرچه حقیقتاً ته دلم داشتم دوباره به وحشت می‌افتادم ولی خود را نباختم چرا که تصمیم گرفته بودم تا آخرش بروم و دیگرهیچ چیزی جلودار خشم خروشنده‌ی من نمی‌شد:

    ـ" آرزوشو باید باخودت به گورببری آشغالِ کثافتِ کثافتِ کثافت!"

    سعی کرد با دامن زدن به حالت تهدیدآمیز خود وحشت پنهانم را روکند:

    ـ" نشنیدم چی گفتی؟"

    ـ"گفتم کثافت‌تر از اون سوسک توی قوطیت هستی، می‌خوای بازهم بگم یاهنوز گوش‌هات کره و نمی‌شنوه؟!"

    ـ" نه دارم یه چیزایی می‌شنوم! گفتی غذا چینی دلت می‌خواد؛ آره؟!"

    دیگر زده بودم به سیم آخر و به هیچی جزبه زانو درآوردنش نمی‌اندیشیدم، پس آخرین تلاش خود را برای نشان دادن شهامتم به کار بستم و از ته دل فریاد برآوردم:

    ـ" آره درست شنیدی! اون سوسکو ترجیح می‌دم به تو، لعنتی ازت متنفرم متنفرم!"

    صورتش درهم شد و دندان به هم سایید:

    ـ" خیله خب.... خودت خواستی!...."

    درحالی‌که خشم و وحشت هم‌زمان تمام تنم را به لرزه انداخته و دنیا داشت دورسرم می‌چرخید، دست‌هایم را مقابل صورتم گرفتم وسعی کردم آن وحشت موهوم را از او پنهان سازم و درعین حال نبینم که سوسکش چگونه به من حمله‌ور می‌شود، در آن لحظه به هیچ وجه حاضرنبودم حتی قطره اشکی در برابر این تندیس سنگدلی و خباثت بریزم و با تمام وجود وحشت‌زده‌ام آماده شدم تا پریدن یک‌سوسک - یا بهتر بگویم: حشره‌ای هم‌ردیف پروانه؛ نه یک‌سوسک سیاه- را بر بدن خود تحمل کنم، آنگاه همه‌چیزتمام خواهد شد، همه‌ی کابوس‌های تلخ کودکی، همه‌ی فشارهای سنگین روانی...

    ولی متوجه شدم که هیچ کاری نمی‌کند حال آن‌که اگرمی‌خواست تهدید خودرا عملی سازد این‌همه معطلش نمی‌کرد، این تأخیر باعث تعجب وحیرتم شد، دست‌هایم را با احتیاط ازمقابل صورتم برداشتم و زیرچشمی نگاهش کردم، آنگاه درکمال شگفتی وحیرت متوجه شدم که لب‌هایش از بغضی تلخ وسنگین دارد می‌لرزد....

    به ناگاه قوطی کبریت محتوی سوسکش را برروی زمین پرت کرد و پایش را محکم بر رویش فشارداد تا مُهر بندگی من درهمان زندان کاغذی‌اش له شود و بمیرد؛ آنگاه صدای لرزانش دل و درونم را لرزاند:

    ـ"تو.... یه سوسک رو به من ترجیح می‌دی؟ یعنی این‌قدر برات بی‌ارزشم؟!"...

    از میان تمام کلماتش «برات» برایم رنگ دیگری داشت.... در کمال تحیّر شاهد فروغلتیدن یک قطره اشک از عمق تاریک چشمانش شدم، بی هیچ پلک زدنی یا حتی لرزشی که مخصوص بغض و گریه است، خیره در چشمان بهت زده‌ام، با ابروانی که چون دو مار سیاه به هم پیچیده بود، دومین قطره نیز چکید و سومین هم....

    هرگز باور نمی‌کردم روزی برسدکه اشک‌های هیولایی با پوست پولادین را ببینم، اشک‌های غم‌انگیزی که انگار از بغض یک عمر تیره روزی سرچشمه گرفته بود و تقلا می‌کرد صاحب این چشمان غمزده را به زانو درآورد ولی هنوز ناموفق بود!

    دلم لرزید و صدایم فروکش کرد؛ با این‌که هنوز از انبوه نفرتم نسبت به او چیزی کم نشده بود:

    ـ"دیگه از زورگویی هات خسته شدم؛ می فهمی؟"

    انگار حرفم تسلاّی دلش بود که برخاست ودرمقابلم ایستاد....

    ـ"آره؛ من زیاده روی کردم ولی باورکن اون نمایش لعنتی..."

    حرفش را بافریادی دوباره بریدم:

    ـ"دیگه هیچی نگو امان! من همه چیو فراموش می‌کنم، فقط دست از سرم بردار و گورتو برای همیشه گم کن!"
    قدمی به‌سویم برداشت و طره‌ای سرگشته را از مقابل صورتم کنار زد:

    ـ"نمی‌تونم رؤیا.... دوستت دارم!"

    شاید او به بلوغ زودرس رسیده بود، ولی این حرف برای من مطلقاً معنایی نداشت و لبخند تمسخرآمیزی بر لبم نشاند:

    ـ" آره جون خودت! دوستم داری که آسایش برام نذاشتی!"

    ـ"دیگه هیچ کاریت ندارم، فقط بگوکه الکی گفتی ازم متنفری، بگو باهام دوستی، قول می‌دم دیگه هیچ‌وقت اذیتت نکنم، هیچ‌وقت!..."

    و خم شد و ب*و*س*ه‌ای متواضعانه بر پیشانی‌ام نشاند، ولی من که هم چنان جز نفرت احساس دیگری نسبت به او نداشتم فوراً با پشت دست صورتش را به عقب راندم و دو سه قدم عقب رفتم:

    ـ" نخیرم! هیچم الکی نگفتم، خیلی هم جدی ام، توهم اگه واقعاً می‌خوای با کسی دوست باشی برو اول راه دوست شدن رو یاد بگیر."

    بلافاصله فرصت را غنیمت شمرد:

    ـ" باشه! هرچی توبگی... هر کاری که بگی انجام می‌دم تا تو باهام دوست باشی، فقط بگو چیکارکنم؟"

    باور نمی‌کردم این همان امان زورگو باشد! همان کسی که روزگارم را سیاه کرده بود..... چه وقتی این‌همه قابل ترحّم شده؟ آه خدایا یعنی بی‌آن که بدانم پاشنه آشیل او را یافته ام!؟.... ببین چگونه شیر درّنده تبدیل شده به بچه گربه‌ای بی پناه!

    تمام عقده‌های تلنبار شده در دلم تنها برای لحظه‌ای کوتاه از پیش چشمانم گذشت و به ناگاه لذتی وصف ناپذیر از اعماق جانم تا ذره ذره‌ی پوست و گوشتم را درنوردید... حالا وقتش بود؛ وقتش که انتقام تمام این سال‌ها را از او بگیرم و زجرکشش کنم!

    ـ"نه دیگه، هیچ‌وقت باهات دوست نمی‌شم. ولی می‌تونم ببخشم‌ات اگه قول بدی که بری گم شی و دیگه سراغم نیای، حتی واسه سلام واحوال‌پرسی!"

    بلافاصله سعی کرد از این موقعیت بهره برداری کند:

    ـ"باشه، اگه برم گم شم تو باور می‌کنی دوستت دارم؟ اون وقت دوباره باهام دوست می‌شی؟"

    آه.... طفلک بی‌چاره!... متأسفم که دارم از آزردنت این‌قدر لذت می‌برم! من کی این‌همه بی‌رحم شدم خدایا؟!

    ـ"تو فقط گم شو؛ همین!"

    پس از این حرف مغرورانه او را به حال خود رها کردم و رفتم، با درماندگی به دیوار چسبید و سراپا حسرت به دور شدنم نگریست، بی‌چاره مثل شمعی بود که دردست باد خاموش می‌شود...

    دیگر دنبالم نیامد، حتی وقتی زنگ خورد وهمه سرکلاس‌هایشان رفتند، بی‌سروصدا سر میزمان آمد و بدون این‌که کوچک‌ترین حرفی با من بزند یک سری وسایلی را که از روز قبل توی جامیزی گذاشته بود برداشت و رفت کنار فرشاد نشست. اگرچه از این کارش اندکی متعجب شدم ولی فهمیدم که دیگرتصمیم گرفته طبق خواست من رفتارکند و همین موضوع بسیار خوش‌حالم کرد، باور نمی‌کردم که به‌راستی دست از سرم برداشته باشد ولی این حقیقت داشت وحالا دیگر من آزاد آزاد بودم!....

    بلافاصله از فرصت استفاده کردم و از سوده خواستم بیاید کنارم بنشیند، اوهم ازخدا خواسته پذیرفت، حالا دیگربه آرزویم رسیده بودم ومی‌توانستم با خیال راحت کنار دوست عزیزم باشم.

    از آن به بعد امان دیگرکاری به کارم نداشت، فقط هرروز صبح متواضعانه سلامم می‌کرد و چه جوابش می‌دادم یا نمی‌دادم آرام از کنارم می‌گذشت، کاملاً بی روح شده و آثارغم وافسردگی درتک تک سلول‌هایش مشاهده می‌شد. من او را از اندک غروری که بدان می‌نازید پایین کشیده و لهش کرده بودم، من پسری را که زندگی به گ*ن*ا*ه نکرده فرجامش داده بود ذره ذره نابود کردم....

    اما وجدانم نهیبی بر من نزد، چرا که یک حس ناشناخته‌ای بی‌جهت خیالم را راحت می‌کرد از حضور کسانی که داوطلبانه بازسازی‌اش کنند، مثل پریسا که خیلی به او علاقه داشت و فکر می‌کنم درحال تجربه‌ی پیش درآمدی از عشق و دلبستگی شدید نسبت به او بود، دخترک به‌محض این‌که دید امان رهایم کرده سعی کرد به او نزدیک شود و جای خالی مرا برایش پرکند، آن‌ها باهم درس می‌خواندند و گاهی بازی می‌کردند ولی روابط‌شان از این حد تجاوز نمی‌کرد، به‌هرحال نه پریسا هرگز آزاری را که من ازامان می‌دیدم می‌دید و نه امان آن تنفری را که در چشمان من می‌خواند ازپریسا دریافت می‌کرد، بلکه برعکس؛ پریسا آن قدر به او محبت می‌کرد که هر پسری آرزوی داشتن چنین مونس وهمدمی‌داشت، او برای این‌که به امان عشق بورزد؛ از او اطاعت کند و به خاطرش از هیچ نوع فداکاری دریغ نکند نه نیاز به مهربندگی داشت و نه تهدید و زور... او باتمام وجود امان را دوست داشت وهمین علاقه‌ی بی غل وغش برای توجیه بندگی‌اش کافی بود، بااین‌حال امان بنده‌ای نمی‌خواست، او فقط و فقط مرا می‌خواست!....

    نمی‌توانم انکار کنم که گاهی احساس می‌کردم دلم برایش می‌سوزد و وقتی می‌دیدم که دیگر از آن‌همه شرارت و موذی‌گری در او اثری باقی نمانده درمی‌یافتم که دیگر چندان به فكرانتقام نیستم، با این وجود هرگز نمی‌توانستم بدی‌هایش را از خاطر بزدایم، من شاید می‌توانستم نفرتش را کم‌رنگ کنم اما کینه‌اش را نه، پس برخلاف آنچه که او به من ابراز داشته بود من هرگز نمی‌توانستم علاقه را جایگزین نفرتش در دلم سازم، حالا بی‌تفاوتی را شاید!


    سه ماه تابستان به اندازه‌ي یک سال برایم طولانی و طاقت فرسابود، برای بازشدن مدارس لحظه شماری می‌کردم، نه این‌که خیلی درمدرسه به من خوش گذشته باشد بلکه هرچه بود از محیط کسالت‌بار و یخ‌زده‌ی خانه خیلی بهتر بود، پیله کردن‌های الهه دراین روزهای دراز و گرم بسیار بیش‌تر‌ بود تا روزهای کوتاه مدرسه، از همه مهم‌تر در مدرسه مادر و سوده را داشتم که دلم به آن‌ها خوش باشد، درخانه به چه کسی می‌توانستم دلخوش باشم؟

    با همه‌ی گوشت تلخی‌های الهه بامن وسرمای بی‌حد و حصر رابطه‌ام با پدرم یک موضوع نسبتاً جدید مرا نسبت به خانواده‌ام داشت دلگرم می‌کرد وآن حضورخواهرکوچکم «آرزو» بود، اگرچه برادر سه ساله ام «آرش» نیز بسیار دوست‌داشتنی وعزیز بود، ولی متأسفانه آن‌قدر از تلقینات منفی مادرش نسبت به من متأثر شده بود که اصلاً نظر خوبی درباره‌ام نداشت، همین امر باعث ایجاد شکاف عمیقی میان من و او شده بود، شاید هم بی‌انصافی باشد که همه‌چیز را به الهه ربط دهم و در واقع علت بیگانگی ما نشأت گرفته از این باشد که وقتی او به دنیا آمد من در بحرانی‌ترین روزهای زندگی‌ام به سرمی‌بردم و به هیچ روی نمی‌توانستم به موجود تازه از راه رسیده‌ای که بی‌بروبرگرد داشت جای مرا درقلب پدرم تصاحب می‌کرد نظر خوبی داشته باشم، وقتی هم وضعیت روحی‌ام تقریباً بهتر شد و توانستم با شرایط جدید کناربیایم آرش دیگرتقریبا بزرگ شده و نه تنها در این مدتی که از عمرش می‌گذشت هیچ محبتی از من ندیده بود بلکه حتی از طریق مادرش هم امواجی منفی را در رابطه با من دریافت می‌کرد که به‌هرحال تأثیرش را در احساسات آن بچه می‌گذاشت.

    ولی موضوع درباره‌ی آرزو کاملاً فرق می‌کرد، من او را دوست داشتم و نمی‌توانستم به او نیز به چشم موجود اشغالگری نگاه کنم که دردامان جانشین مادرم بزرگ می‌شود ودرقلب پدرم نیز ته مانده‌ی جای مراخواهد گرفت، من به اوبه چشم یک دوست یک همدم و یک گل خوشبو و باطراوت می‌نگریستم، گل‌کوچکی که در باغچه‌ی کوچک احساسم روئیده تابه کابوس تیره‌ی زندگی‌ام رنگ روشنی ازامید بزند، دوستش داشتم و این محبت بی‌ریا و خالص هرروز پابه پای او بزرگ‌تر می‌شد و ریشه‌های خود را در قلب یخ‌زده‌ام استحکام می‌بخشید.

    اوایل تابستان آن سال هنوز شش ماهش بود، وقتی مرا می‌دید خودش را در آغوشم افکنده و با زبان بی‌زبانی توجهم را می‌جست، درحقیقت او تنها کسی بود که به من اعتماد به نفس می‌داد و باعث می‌شد حس کنم قادرم درکسی وابستگی عاطفی ایجادکنم. سرتاسر تابستان کارم شده بود همین که بدون رضایت الهه او را در آغوش گیرم و با او بازی کنم یا به گردش ببرم، الهه به هردری می‌زد و صد مدل بهانه جور می‌کرد که نگذارد زیاد به او‌ نزدیک شوم وبا یکدیگر انس بگیریم ولی من که از توجه وعلاقه‌اش نسبت به خود سرمست ومدهوش بودم خودم را پاک به آن راه می‌زدم و اصلاً و ابدا به روی خودم نمی‌آوردم که او با چه کسی است؟! اوهم دیگر به راستي كم آورد و نتوانست کاری از پیش ببرد و آرزوی عزیزم را هم مثل آرش از من جدا کند برای همین هم دیگر ما را به حال خودمان گذاشت وحتی اگر می‌خواستم اجازه دهد آرزو را در طول شب نزد خود بخوابانم مخالفتی نمی‌کرد، خب مگر برای او بد می‌شد که یک پرستار مفت ومجانی بیست وچهارساعته کودکش را ضبط وربط کند وخمی هم به ابرو نیاورد؟ نمی‌دانم.... شاید هم لازم است درمورد آنالیز احساسات الهه در آن شرایط کمی منصفانه‌تر برخورد کنم!

    دوسه بار وقتی به همراه آرزو بیرون رفتم تا درکوچه وخیابان بگردانمش و یا به پارک نزدیک محل مان ببرم به امان برخوردم که نمی‌دانم آن لبخند نامحسوس و ملایمی که کنج لب‌ها و ته چشمانش می‌نشست به خاطر دیدن من بود یا آرزو که حتی از غریبه ها هم دلبری می‌کرد؟

    یک بار هم اتفاق ناخوشایندی افتاد؛ وقتی آرزو را توی کالسکه گذاشته بودم وداشتم به پارک می‌بردم، امان را دیدم که کوله‌ی ورزشی‌اش را یک بندی روی دوشش انداخته وداشت از باشگاه به خانه برمی‌گشت با یک عدد نان تافتون گرم که سرراهش خریده بود. برایم جالب وعجیب بود که شیوه‌ی زندگی اواصلاشبیه بچه پولدارهای آن محله نیست و گاهی خریدهایی از این دست برای خانه انجام می‌دهد؛ انگارنه انگارکه خدمتکاری در آن خانه زندگی می‌کند! شاید هم عادتش بود که به‌محض دریافت عطر نان تازه دست وپایش شل می‌شد و یکی برای خودش می‌خرید که معمولا هم نصفش را در راه خورده بود!

    وقتی به ما رسید درمقابل کالسکه مکثی کرد و نشست و لپ آرزو را کشید و کمی نازش کرد، آرزو هم با خنده‌هایی کودکانه حسابی دلربایی کرد، آنگاه به هوای نان دست کوچک و تپلش را دراز کرد که امان بلافاصله تکه‌ای از نان را جدا کرد و به دستش داد، پس از این بازی مختصرکودکانه برخاست و نگاه کوتاه و عمیقی به من انداخت و بی‌آن‌که حرفی بزند رفت، خیلی جالب است که پسری به این بدطینتی بتواند کودکی را دوست بدارد و به او محبت کند، شیطانی دربرابر یک فرشته!

    آن روز به‌محض این‌که به خانه برگشتم الهه چنان مرا مورد ملامت قرار داد که حسابی جا خوردم، او با عصبانیت هرچه تمام تر فریاد کشید:

    ـ" تو به چه اجازه‌ای گذاشتی اون حرومزاده به دختر من نزدیک بشه؟ انگار دُمب تو و اون ننه‌ی عوضیت رو به اصلانی‌ها بستن!؟ خوبه والا خجالت هم خوب چیزیه، چشم اون بابای بی چاره‌ت روشن!! بعد از این واسه کثافتکاری‌هات با اون ایکبیری حق نداری که دخترم رو واسطه کنی، فهمیدی چی گفتم؟!"

    و طبیعی است که بعد از آن تا مدت های مدیدی دیگر اجازه نداد آرزو را با خودم به گردش ببرم، فقط مانده بودم که او از کجا این‌قدر زود فهمید بیرون از خانه چه اتفاقی افتاده است؟! لابد عین زنبابای سفیدبرفی آینه‌ای جادویی داشت که همه‌چیز را نشانش می‌داد!

    *****
    


    «زیرنورماه....»

    همان ماه اول برای مشخص شدن اعضای جدید تیم‌های ورزشی مدرسه ـ مثل والیبال و بسکتبال وپینگ پونگ ـ یک تست کلی از داوطلبین کلاس‌های اول ودوم راهنمایی که قبلا هم درزمینه‌ی مورد نظرشان کارکرده بودند گرفتند، من وسوده هم که عاشق بسکتبال بودیم دراین تست شرکت کردیم ونسبتا هم خوب ظاهر شدیم، قرار شد آخر هفته نتیجه را سرصف اعلام کنند، دلم ازشدت هیجان درسینه آرام وقرار نداشت ودرفاصله‌ای که تا اعلام نتایج مانده بود هرشب خواب می‌دیدم قبول شده‌ام و دوره‌ی جدیدی ازروزگار پرخاطره‌ی مدرسه برایم آغاز گردیده.

    شاید کمی احمقانه به نظر برسدکه اعتراف کنم گذشته ازعلاقه‌ام به این ورزش درواقع خواهان این بودم که در آینده ستاره‌ی تیم باشم و دست‌کم درمحدوده‌ی مدرسه‌ای که درس می‌خواندم محبوب ومشهورشوم، شاید در آن صورت رؤیای شیرین داشتن دوستانی بی‌شمار برایم تعبیرشده و به روزگار تیره‌ی تنهائی‌هایم نقطه‌ی پایان گذاشته شود، درواقع این دقیقاً همان دلیلی بود که به خاطرش نقش پری دریایی را نیز می‌خواستم، انگار میل به ستاره شدن و اشتها به شهرت چنان در وجودم شعله‌ور بود که یارای ایستادگی در برابرش را نداشتم، هرچند که آن موقع امان با تهدید و همچنین حرف‌های نیش‌دار و تلخش راه تصمیم‌گیری را برمن سد کرد و امکان ستاره شدن را از من گرفت ولی شاید این بار می‌توانستم در زمینه‌ای دیگر به آرزویم برسم.

    روزی که قرار شد اسامی قبول شدگان اعلام شود همه بی‌صبرانه منتظر شنیدن نام خود بودیم، بدیهی ست که انتخاب سه نفر ازمیان حدود پانزده نفرکه در تست شرکت کرده بودند کار راحتی نبود، می‌توان گفت که امان از همه‌ی بچه‌هایی که تست داده بودند خونسردتر به نظر می‌رسید، حالا نمی‌دانم آیا مطمئن بود که قبول می‌شود یا این‌که اصلاً برایش مهم نبود.

    نگاه خاموش او حتی لحظه‌ای از من برنمی‌گشت، ساکت وآرام به من چشم دوخته وگویا بیش ازشنیدن نام خودش از پشت بلندگو دیدن عکس‌العمل من دربرابر قبولی یا عدم آن برایش اهمیت داشت، دومین نفری که نامش اعلام شد من بودم، به‌محض شنیدن نامم چنان از خود بی‌خود شدم که از خوشحالی بالا و پایین پریدم، سوده هم اگرچه دراین آزمون قبول نشده و از این بابت زیاد راضی به نظر نمی‌رسید ولی درشادمانی‌ام شریک شد، اما این حال خوش زیاد ادامه پیدا نکرد و مثل جرقه ای بود که خیلی زود خاموش شد چون وقتی‌که اسامی منتخبین دختر به پایان رسید ونوبت پسرها شد، اولین اسمی که مثل یک پتک برسرم فرود آمد اسم نفرت‌انگیز «امان اصلانی» بود....

    با شنیدنش مثل خمیری وا رفتم و در جواب سوده که می‌پرسید: «چت شد یهویی؟» فقط سکوت کردم، همان تنها کسی که مرا کاملاً زیرنظر داشت علت تغییرحالات مرا نیز به خوبی فهمید....

    برای لحظه‌ای برگشتم وبه انتهای صفشان نگاه کردم، به من خیره شده ودربرابر به دست آوردن این موفقیت بزرگ کوچک‌ترین واکنشی نشان نمی‌داد، انگارنه انگارکه اتفاقی افتاده حال آن که می‌دانستم ته دلش چقدر از این پیروزی خرسند است؛ شاید هم اصلاً چیزی جز پیروزی در همه‌ی کارهایش پیش‌بینی نمی‌کرد.
    به‌محض این‌که نگاهمان به هم گره خورد فوراً چهره درهم کشیدم و از او روی گرداندم وتا آخروقت سعی کردم دیگر نگاهش نکنم، من اصلاً دوست نداشتم با او در یک تیم یا حتی درمقابلش و در تیم دیگری بازی کنم، چرا که اصلاً نمی‌خواستم با او همبازی باشم، نمی‌خواستم کوچک‌ترین امکانی وجود داشته باشد که ما به هم نزدیک شویم، هرچند این تنها شانس من برای پیشرفت در امورات ورزشی حساب شود و به هیچ وجه عاقلانه نباشد که از دستش بدهم، ولی عزمم را جزم کردم که انصراف دهم؛ فقط و فقط به خاطر فرار از امان....

    *****

    با تردید و ناراحتی قدم برمی‌داشتم تا این‌که خود را درمقابل اتاق ورزش دیدم، دراطاق بسته بود واز ورای آن صدای ظریفی از اصابت توپ پینگ پونگ به میز وراکت به همراه گفتگوی نامفهموم خانم افشار وگروه‌های دونفری بچه‌ها به گوش می‌رسید، بانگرانی دست پیش بردم تا در را به صدا درآورم واجازه‌ی ورود بخواهم ولی این کار اصلاً برایم آسان نبود، لحظاتی درنگ کردم وبا خود کلنجار می‌رفتم که چه کنم وچگونه این تصمیم ابلهانه را مطرح سازم؟

    درهمین احوال ناگهان دستی به شانه‌ام خورد، ازآنجاکه به هیچ روی انتظار حضور کسی را درکنارم نداشتم به شدت غافلگیر شدم و سریع برگشتم، امان پشت سرم ایستاده بود....

    خیلی وقت بود که دیگر حتی کلمه‌ای میان‌مان رد و بدل نشده بود، نمی‌دانستم قصد دارد چه بگوید؟ چهره درهم کشیدم و دیده بر زمین افکندم بی‌آن‌که مایل باشم سرگفت‌وگویی دوباره میان مان باز شود.

    با صدایی که تقریباً دورگه شده ورسیدنش به مرز بلوغ را نشان می‌داد مرا از کشاکش تردید بیرون آورد:

    ـ" می‌خوای چه کار کنی؟"

    این صدای ناهنجار برایم غریب و تا حدی آزار دهنده بود، گویا با آدم جدیدی سروکارم افتاده باشد، به اکراه و اجبار پاسخ سردی دادم:

    ـ" به تومربوط نیست."

    ـ" باشه مهم نیست، هرقدردلت می‌خواد بهم دهن کجی کن، ولی من می‌دونم چی تو اون کله‌ ته، من تو رو بهتر از خودت می‌شناسم کله شق بی‌عقل!"

    خیلی بدم آمد، اخم‌هایم رادرهم کشیدم وبه تندی نگاهش کردم ولی پیش از آن که فرصتی یابم تا جوابی به بی‌ادبی‌اش دهم دوباره گفت:

    ـ"با شنیدن اسمم کیف ات به هم‌ریخت؛ آره؟ ولی زیاد ناراحت نباش چون قبلا جامو دادم به یکی دیگه!"

    حیرتزده به چشمان مرموزش خیره شدم، آیاقصد داشته بزرگواری به خرج دهد یادلیل دیگری داشت؟....

    ـ" چرا؟ واسه چی این کارو کردی؟"

    سر پنجه‌هایش را به جیب شلوار لی‌اش فرو برد و درحالی‌که با نوک کتانی کپسول‌دار سرمه‌ای رنگش آشغال‌های کف راهرو را این طرف وآن طرف می راند زیرلب پاسخ داد:

    ـ" چون می‌خواستم خوشحال بمونی...."

    بااین حرف مرا در طوفانی از بهت و ناباوری به حال خود رها کرد و به‌طرف پله‌هایی که به طبقه‌ی دوم می‌رسید به راه افتاد، فاصله‌ی میان اتاق ورزش و راه پله‌ها راهروی پهن و درازی بود که از هر دو طرف در اطاق‌های مختلفی به آن باز می‌شد، در فاصله‌ای که امان راهرو را طی کند و به پله‌ها برسد به اندازه‌ی کافی فرصت برای فکر کردن و کلنجار رفتن با خودم داشتم اما یک‌دفعه به خود آمدم و دیدم که اگر دیر بجنبم او به پاگرد اول خواهد رسید، باعجله به دنبالش دویدم و از پایین پله‌ها صدایش زدم:

    ـ" صبر کن امان!"....

    با شنیدن صدایم ایستاد حال آن که چشمانش برق عجیبی داشت.....

    ـ" من نمی‌خواستم به خاطرمن این کارو بکنی!"

    لبخند تلخی زد:

    ـ"دیگه مهم نیست، همه چی تموم شده، دیگه حتی اگه بخوام هم نمی‌تونم انصرافم رو پس بگیرم."

    نمی‌دانستم چرا تا این حد تحت تأثیر این لطف وگذشت وفداکاری قرارگرفته‌ام وباتمام وجود احساس شرمساری می‌کنم؟... سر به زیرافکندم ولبم را گزیدم و با ناراحتی گفتم:

    ـ" تو..... حق نداشتی به خاطرمن شانس خودت رو از دست بدی.... دیوونه؛ برای چی این کارو کردی؟"

    با لحنی مهربان و تأثیرگذار قلب و روحم را به بازی گرفت:

    ـ" بزرگ‌ترین شانس زندگی من توئی، اگه به روم لبخند بزنی!"

    آنگاه مرا با روح متلاطم وهیجان زده‌ام به حال خود رها کرد و از پله ها بالا رفت. چه طور می‌تواند این‌جور با بازی کلمات روح و روان آدم را به بازی بگیرد؟ نمی‌دانم چرا یک‌دفعه دگرگون شدم!... با این‌همه نمی‌توانستم این وضع را تحمل کنم، برایم سخت بود که پاهایم بردوش او باشد و بخواهم بالا بروم، این بود که بار دیگر با کلام خود مانع از رفتنش شدم:

    ـ"برام فرقی نمی‌کنه که تو بتونی پس بگیری یا نه، من هم می‌رم وانصراف می‌دم."

    یک‌دفعه نهیب زد:

    ـ" نه! نباید این کارو بکنی! من فقط به خاطر تو کنار کشیدم، همه چیو خراب نکن دختر! من نیازی به عضویت ندارم، ولی فقط برام خوش‌حالی تو مهمه می‌فهمی؟"

    خیلی بی دلیل بدم آمد:

    ـ"من هم نیازی به این چیزها ندارم، دیگه‌م هیچی نمی‌تونه خوش‌حالم کنه؛ هیچی...."

    از اوجدا شدم وبه‌سوی اتاق ورزش به راه افتادم، اوهم دیگر سعی نکرد برای بازداشتن‌ام از این کار اصرار کند، فقط سری به تأسف تکان داد و چهره درهم کشید و درحالی‌که با مشت به دیوار کنارش می‌کوبید، با عجله به‌سوی کلاسش رفت؛ روانی خودآزار!

    نمی‌دانم شاید اشتباه بزرگی بود، اصلاً شاید بودن در کنار امان آن قدرها هم که خیال می‌کردم بد نباشد، به‌هرحال او دیگر کاملاً با گذشته‌اش فرق کرده، اماخب؛ آن موقع لجبازتر از آن بودم که بخواهم به صلاح و مصلحت کارم بیندیشم، آن‌قدر از امان کینه در دل داشتم که حتی اگر معصوم‌ترین فرشته‌ی روی زمین هم می‌شد بازهم نمی‌توانستم نظرخوبی نسبت به او و کارهایش داشته باشم ودرنتیجه مدام از او می‌گریختم، مخصوصاً این‌که بخواهد به خاطر من گذشت وفداکاری هم بکند! راستی چگونه می‌توانستم حتی برای لحظه‌ای منّت موجود فرصت طلب و بدطینتی مثل امان را بر سر خود بپذیرم؟

    وقتی خانم افشار قید کرد که به‌هیچ‌عنوان نمی‌توانم انصرافم را پس بگیرم و درخواست دوباره برای ورود به تیم بدهم، شانه‌ای بالا انداختم و گفتم که در تصمیم‌گیری‌ام کاملاً جدی‌ام! فکر کنم خیلی بدش آمد، چون زیرلب یک فحش فرانسوی داد و ابروهای نازکش را حسابی درهم گره زد و نامم را حذف کرد!

    همین بزرگواری بهانه‌ی خوبی به دست امان داد تا دوباره خود را به من نزدیک سازد، مخصوصاً موقعی جسارتش بیش‌تر‌ شد که یک بار قبل از این‌که هرکدام از ما وارد کلاس خود شویم دم در نگاه‌مان به یکدیگر تلاقی کرد، همان لحظه لبخند مهربانی به رویم زد که از بس قشنگ بود بی‌اختیار لب‌های مرا نیز به لبخندی گشود وبعد بلافاصله گوشه‌ی لبم را گزیدم و به داخل کلاسم خزیدم، اگرچه هیچ حرفی میانمان رد و بدل نشد، ولی انگار همین واکنش کوتاه و زودگذر که کاملاً ازحیطه‌ی اختیارم خارج بود برای او این معنی را درپی داشت که من طبق درخواست آن روزش دلخوری‌ها را کنار گذاشته‌ام و تصمیم دارم بعد از این به رویش لبخند بزنم! این شدکه خلاصه او هم دیگر بیکار نماند وهربار به یک بهانه‌ای خود را به من چسباند و رشته‌ی نازک این دوستی وعلاقه‌ی یکطرفه‌ی سرتاپا دروغ را به زحمت و باسماجت زیاد هر بار گره‌ای زد و سعی کرد محکم نگهش دارد که یک وقتی از دستش درنرود! من هم که به خاطر آن گذشت ومردانگی درواقع خود را به نوعی مدیون وی می‌دانستم، اصلاً نمی‌توانستم انزجار قلبی خود را نسبت به او نشان دهم و به ناچار تحملش می‌کردم و حتی اگر لازم می‌شد به رویش لبخند هم می‌زدم. اگرچه آن گذشت و فداکاری دراصل برتصمیم‌گیری‌ام خللی وارد نساخت ومن همچنان آرزوی بازی درتیم بسکتبال مدرسه را در دل خود زنده به گور می‌کردم ولی به هرجهت او هم از نظرمن کار خودش را کرده و شایسته‌ی تقدیر بود.

    رفتار او نسبت به دوران دبستان از این رو به آن رو شده بود، اصلاً یک جورهایی باورکردنی نبود که این همان امان قبلی باشد ولی من هنوز هم سرسخت بودم و نمی‌خواستم بپذیرم که آن کینه‌ی قدیمی تأثیر خود را نسبتاً از دست داده و حقیقتاً دیگر چندآن‌هم از او متنفر نيستم....

    مرا هرجا می‌یافت بلافاصله خود را رسانده و تا آخرین لحظه‌ای که می‌شد کنارم باشد، مخم راحسابی به کار می‌گرفت و تا می‌توانست حرف می‌زد، البته حرف‌هایش زیادهم بد نبود، بیش‌تر‌ وقت‌ها از شیرین‌کاری‌های خودش و دوستانش صحبت می‌کرد و چنان صحنه پردازی‌های اغراق‌آمیزی از وقایع ساده ارائه می‌داد که سنگ را هم به خنده وا می‌داشت، گاهی وقت‌ها هم گوشه‌هایی از فیلم‌هایی را که درسینما دیده بود با آب وتاب باز می‌گفت و درهمان اثنا متوجه شدم هرقدرکه ازفیلم‌های عاشقانه‌ی هندی و فارسی بدش می‌آید میل عجیبی به تماشای فیلم‌های ومپایر دارد؛ که اصلاً از شخصیت خشن و بدطینتش دور از انتظار نبود!

    گهگداری هم خوشمزگی‌اش گل کرده و با مهارتی فوق‌العاده ماجرایی خنده داریا لطیفه وجوک دست اول و بامزه‌ای تعریف می‌کرد و بعضی وقت‌ها هم ادای معلم‌های مختلف را درمی‌آورد وچنان در این کار مهارت داشت که واقعاً قادرنبودم جلوی خنده‌ام را بگیرم، او هم هر وقت می‌دید که چطور در خنداندن من موفق شده کلی کیف می‌کرد، گاهی وقت‌ها متوجه می‌شدم که درمقابل خنده‌های بلندم نگاهش رنگ غریبی به خود می‌گیرد که از مشاهده‌ی این وضع ناگهان احساس دلپذیر و ناشناخته‌ای دراعماق وجودم پدیدار می‌گشت که سابقه نداشت، چیزی که اصلاً دوست نداشتم از دستش بدهم! به‌هرحال او به خوبی می‌فهمید که تغییرحال او در من نیز تأثیری انکار نشدنی دارد، بنابراین سعی داشت احساساتش را بیش‌تر‌ از طریق چشمان مکارش به من منتقل سازد تا کلامش....

    طبیعتا تا وقتی‌که با امان بودم، دوستان ما نیز سروکله شان پیدا می‌شد، همین هم نشینی‌های ساده باعث شد تا رابطه‌ی نسبتاً دوستانه‌ای نیز بین من وسوده با عباس وفرشاد شکل بگیرد از قبیل سلام واحوال‌پرسی و مصافحه، فقط بهروز بود که گویا از من هیچ خوشش نمی‌آمد و برای همین هم حتی اگر داخل جمع ما بود کوچک‌ترین کلامی میان‌مان رد و بدل نمی‌شد؛ حتی یک سلام ساده، دلیلش را هرگز نفهمیدم چون اصلاً برایم مهم نبود.

    دوستی من و امان تا جایی پیش رفت که هرسؤال درسی داشتم به خوبی برایم توضیح می‌داد و همین باعث شد که حسابی بابت این موضوع از گُرده‌اش کار بکشم؛ مخصوصاً شب امتحان! به این ترتیب ایام امتحان برای امان جزو قشنگ‌ترین روزهای مدرسه به حساب آمده وحتی گاهی وقت‌ها بی‌آن‌که متوجه باشد اشتیاق عجیب وغیرمعمول خود را از داشتن امتحان به طرز فاحشی نشان می‌داد که تا حدی باعث تعجب دیگران می‌شد؛ چون کسی معمولا ازامتحان خوشش نمی‌آید!

    به این ترتیب آن کینه‌ی عمیق و ریشه‌داری که از امان در دل داشتم وتصور می‌کردم تا ابد ادامه یافته و به هیچ طریقی از بین نرود، به‌مرور زمان تخفیف یافته وتقریبا داشت فراموش می‌شد، شاید خیلی طول کشید، شاید هم فکر می‌کنم خیلی طول کشید تا من هم احساس کنم دیگر از همنشینی با اوبدم نمی‌آید و چه بسا وقتی‌که می‌دیدم غایب است تازه متوجه می‌شدم که برخلاف آنچه که می‌اندیشم ته دلم زیاد هم نسبت به او بی تفاوت نیستم!

    باید اعتراف کنم که او در کار خود استادانه عمل کرده و داشت موفق می‌شد هرآن‌چه را که میان‌مان بود به بهترین شکل ممکن تغییر دهد، راستی چه‌طور امان به همین سادگی می‌توانست در احساسات من تأثیر بگذارد و در یک لحظه همه‌چیز را تغییر دهد؟!....

    گاهی فکر می‌کردم او طلسمی شبیه مهره مار دارد که با آن می‌تواند هرکسی را مسحور کند، شاید هم آن چه که دردوران ابتدایی مرا به بند می‌کشید نه سوسک درون قوطی‌اش بلکه همین مهره مارش بوده!

    باوجودی که دیگر کینه‌ام به علاقه‌ای صمیمانه دگردیسی یافته و فکر می‌کردم همه‌چیز مرتب و آرام است، موضوعی پیش آمد که باتمام سادگی و ناچیزی‌اش ضربه‌ای مهلک به روح و روانم وارد کرد و رؤیاهایم همچون قصر باشکوهی از حباب با تلنگری کوچک فروریخت.....


    تقریباً سه ماه از سال تحصیلی گذشته بود که متوجه شدم برخلاف تصورم هنوز توی تیم بسکتبال مشغول است و چند بارهم شاهد تمرینات قبل ازمسابقه و یا غیبت‌هایی که جهت اردوی ورزشی داشت بودم، این باآن چیزی که در آن روز سرنوشت ساز به من گفت اصلاً قابل جمع و تطبیق نبود، اوایل فکر می‌کردم این تمرین‌ها صرفا یک بازی دوستانه درکنار بچه‌های تیم است و ربطی به عضویت او ندارد اما کم‌کم موضوع را جدی‌تر از این‌ها یافتم، عاقبت نتوانستم تحمل کنم ویک روز از او پرسیدم:

    ـ" ببینم؛ موضوع چیه؟ مگه خودت نگفته بودی که به خاطرمن از تیم کنارکشیدی؟"

    ولی او با همان حیله گری خاص خودش سعی کرد قضیه را ماست مالی کند:

    ـ"دروغ نگفتم که!؟ انصراف داده بودم، ولی تو که نمی‌دونی؟ این افشار سمج اون‌قدر بهم پیله شد و پیغوم و پسغوم فرستاد که دیوونه‌م کرد، اصلاً نمی‌خواستم بدون تو برگردم ولی دیدم توکه از خر شیطون پایین نمیای افشار هم که دست بردار نیست، تو اگه جای من بودی برنمی‌گشتی؟"

    حرصم درآمد:

    ـ"من اگه جای توبودم ازهمون اول راستش رو می‌گفتم و یه ملتی رو علاف خودم نمی‌کردم!"

    در پیچیدن به کوچه فرعی استاد بود:

    ـ" منظورت چیه؟"

    چشمانم را تنگ کردم:

    ـ"مگه توکی هستی که خانم افشار التماست کنه؟"

    بی‌دلیل با موهای پشت کله‌اش ور رفت....

    ـ"حالا چون تو همیشه منو دست کم می‌گیری توقع داری بقیه هم مثل خودت فکرکنن؟ افشار خبر داشت که عضو یه باشگاه هستم، کی بدش میاد بچه‌های تیمش قوی باشن؟ من چهارساله که دارم بسکتبال کار می‌کنم و تازه دعوتنامه از تیم نوجوانآن‌هم دارم، ولی قبول نکردم که به درسم لطمه نخوره."

    من که به هیچ روی قانع نشده بودم سعی کردم با لبخندی تمسخرآمیز ناباوری‌ام را به فرقش بکوبم:


    ـ" احیاناً نوجوانان بوستون سلتیکز* دیگه؟!"

    کاملاً منظورم را گرفت، لبخند غیرارادی‌اش را رفع و رجوع کرد و به شوخی گفت:

    ـ" نه دیگه تا اون حد؛ نهایتا میامی هیت*!"

    و لبخندی بی‌نمک از سرناچاری تحویلم داد، من هم بانگاه معنی داری که کاملاً غیردوستانه بود به او فهماندم که «کلاً خرخودتی!» و فوراً ترکش کردم.

    از آنجا که اصلاً نمی‌توانستم باورکنم خانم افشار با آن‌همه غرور و ابهتش منّت یک الف بچه را کشیده باشد و تمام حرف‌هایش را مشتی دروغ می‌پنداشتم در اولین فرصتی که پیش آمد شروع به تجسس کردم و ته و توی قضیه رادر آوردم، نتیجه این شد که یکی از بچه‌های تیم درپاسخ سؤالم پوزخندی زد و با بی‌قیدی گفت:

    ـ"چی؟! غلط کرده پفیوز! انصرافش کجا بود؟ افشار کسیه که منت یه عنترو بکشه؟! اون بچه‌ها رو به چیزی نمی‌شمره چه برسه به این‌که بخواد التماس شون هم بکنه! تاجائی هم که ما یادمونه از همون روز اول تمرینا امان هم بود."

    بعدهم یکی دیگر از بچه‌های تیم را صدا زد و گفت:

    ـ"علی، امان کی از تیم کنارکشیده؟"

    اوهم که اصلاً حواسش به گفت و گوی ما نبود و داشت روی یک برگه‌ی کوچک چیزهایی می‌نوشت با گیجی سرش را بلند کرد و با لحنی استفهام آمیز گفت:

    ـ"کنار کشیده؟! یعنی دیگه نمی‌خواد بیاد؟ پس کی کاپیتان می‌شه؟!"

    کلا ترجیح دادیم بگذاریم سرش را توی همان یادداشتش فرو کند. درهمین لحظه سامان که داشت بند کتانی‌هایش را می‌بست با شنیدن گفت وگوی ما بلافاصله سرش را بلندکرد و با حالتی تمسخرآمیز گفت:

    ـ" زکی! ما که از وقتی یادمونه این پسره از خود راضی توی تیم بود، تازه از همون اول هم شد کاپیتان! اُزگَل خوب بلد بود چه جوری رأی افشارو بزنه، کاش جدی جدی کنار می کشید تا ما هم نفس بکشیم!"

    بغض کردم:

    ـ" پس.... به من.... دروغ گفته؟"

    همگی خندیدند:

    ـ" بعله! اون هم چه دروغی!"

    و سامان که گویا فرصت را غنیمت دیده بود آخرین ضربه را هم به اعتمادم زد:

    ـ"این‌که خوبه حالا، مراقب باش جور دیگه بهت دروغ نگه!"

    حق با او بود، آه خدایا عجب کلاه گشادی سرم رفته!

    احساس می‌کردم بدجوری رو دست خورده‌ام، او همه‌ی این مدت منت کاری را که اصلاً به خاطر من انجام نداده بود به سرم داشت و به این وسیله چقدر خوب توانسته بود از احساسات من سوء استفاده کند و خود را به من بچسباند! حالا ببین چقدر ته دلش به ریشم خندیده که تا این حد احمق بوده‌ام و با آن سابقه‌ی ناخوشایندی که از اعمال و رفتار و روحیاتش داشتم، بازهم چنین بزرگواری و گذشتی را از جانب او نسبت به خود باورکرده‌ام! حتماً موقعی که آن حرف‌ها را می‌زد و از انصراف دروغینش می‌گفت سنگ مفتی را به جانب گنجشک مفتی پرتاب نموده ودقیقا همان انتظاری را داشت که من برایش ساده لوحانه برآورده ساخته بودم، بعد هم با خود اندیشیده که خب؛ با رفتارهایش مجذوبش می‌شوم و فراموش می‌کنم که چه بلاهایی سرم آورده و حتی اگر دروغش هم آشکار شود بازهم تأثیری در احساسم نسبت به او نخواهد داشت.

    آه... من چطور نفهمیدم دستی که از این توپ سنگین نارنجی رنگ جدا نمی‌شود و سرتاسر زنگ‌های ورزش را با آن می‌گذراند، هرگز به خاطر یک علاقه‌ی دروغین نمی‌تواند رهایش کند؟ او درتمام مدتی که می‌دیدم مشغول بازی است، درحال تمرینات تیمی بوده و من احمق نمی‌دانستم! حتی پیش از این بارها خودم را سرزنش کرده و از این‌که باعث شده‌ام او با این‌همه مهارت و پشتکار از بازی تیمی در ورزش موردعلاقه‌اش فاصله بگیرد دچار عذاب وجدان شده بودم....

    دوباره آن کینه‌ی قدیمی به دلم بازگشت، این‌بار رنگ دیگری داشت، اصلاً نمی‌توانستم نظرخوب و مساعدی نسبت به اوداشته باشم، وقتی می‌دیدم‌اش لجم می‌گرفت، دیگر به هیچ روی نمی‌توانستم نسبت به او خوشبین باشم. اما این احساسات اغراق آمیز من در برابر این اتفاق ساده و کم اهمیت ریشه در یک دلیل محکم داشت، همان موضوعی که سامان هم تلویحا به آن اشاره کرده بود، درواقع من اصلاً از او توقع نداشتم که این‌جوری احساسات مرا به بازی بگیرد و با دروغ و نیرنگ سعی کند جایی برای خود درقلبم بازکند، عضویت او درتیم ابداً برایم مهم نبود بلکه تمام ناراحتی وخشم من از دروغش بود، دروغ! اوحالا دیگر قلب مرا شکسته بود، قلبی را که مدتی بود داشتم با سخاوت وخلوص برایش مهیا می‌کردم تا دو دستی تقدیمش نمایم، برای همه‌ی هدیه‌هایی که دراین دوره‌ی کوتاه دوستی‌مان به من داده بود جایی بهتر ازسطل آشغال ندیدم وبرای محبتش نیز تنها دستمالی را می‌شناختم که قبرستان اشک‌هایم بود....

    وقتی اولین دور مسابقات بین مدارس برگزار شد و برای تماشای آن ما را هم به باشگاه بردند، نمی‌توانستم او را درحال بازی ببینم وخشم خود را مهارکنم، جالب است که با وجود همه گیر بودن تب فوتبال بین اغلب نوجوانان، در مدرسه‌ی ما بسکتبال پرطرفدارترین تیم ورزشی بود وهرکسی این‌را به خوبی می‌فهمید که دلیلش حضور امان است؛ پسری خوش قیافه و جذّاب که در اندک زمانی موفق شده بود دل‌های بی‌شماری را مجذوب خویش کند، او همواره قادر بود تحسین همگان را برانگیزاند حال آن‌که من درطوفانی ازخشم و سرخورردگی دست‌وپا می‌زدم، او چه‌طور توانسته دربرابر تمام بدبختی‌هایی که از کودکی احاطه‌اش کرده این‌جور موفق عمل کند و سری بین سرها درآورد تاجائی‌که همه به موقعیتش غبطه بخورند؟ پس چرا من این‌قدر رقّت‌انگیزم؟!

    بین دو کوارتر برای تضعیف روحیه‌ی تیم مقابل چند پشتک و واروی حرفه‌ای زد و فریاد حیرت بچه‌ها را به تشویق خود بلند کرد و من فهمیدم آن موقعی که داشتم در باتلاق غم‌هایم دست‌وپا می‌زدم، او مشغول افزودن مهارت‌هایش بوده و معلوم نیست بعدها چه برگ آس دیگری را برای غافلگیر کردنم رو خواهد کرد؟ من احمق ناخواسته به دنبال ترحّم بوده‌ام درحالی‌که او فقط نگاه شیفته و پرحسرت دیگران را می‌طلبید. حالا من کجا هستم و او کجا؟!

    خیلی دردناک بود این حقیقت تلخ که وقتی همه برای تصاحب موقعیتی هرچند ناچیز نزد او سر و دست می‌شکنند، من مجبورم علی‌رغم میل درونی‌ام تا می‌توانم از او فاصله بگیرم..... آه خدایا، چه طور دلش آمده این‌همه مدت با یک دروغ ساده مرا بفریبد؟

    مطمئناً او می‌دانسته که ماه پشت ابر نمی‌ماند، با این حساب منتظر دیدن چه صحنه‌ای زیر نورماه بوده است؟! لابد حالا دارد ته دلش به ریش من می‌خندد و خوش‌حال است از این‌که دوباره زمینم زده و حالم را جا آورده! آخر خدایا او چه از جان من می‌خواهد؟!... چرا؟! چرا نمی‌گذارد دوستش داشته باشم؟....

    ******

    _______________________________________________________________________________
    *بوستون سلتیکز: تیمی از منطقه‌ی آتلانتیک کنفرانس شرق، قهرمان لیگ حرفه ای بسکتبال آمریکا (N.B.A) در دهه‌ی هفتاد، این تیم رکورد دار بیش‌تر‌ین تعداد قهرمانی و همچنین قهرمانی های پشت سرهم در این لیگ است.

    *میامی هیت: تیمی از کنفرانس شرق N.B.A که تا سال 1995 نتوانسته بود موفقیت چندانی به دست بیاورد.
    


    «سوء تفاهم»

    دلخوری من از امان بیش‌تر‌ باعث آزردگی و رنج خودم بود تا شرمساری او، حتی یک بار هم سعی نکرد علت سردی رفتارم را بپرسد، شایدهم خودش فهمیده بود چه گندی زده وتصمیم نداشت هم‌اش بزند اما قسم می‌خورم که اگر فقط یک بار به غلطی که کرده اعتراف می‌کرد و از من می‌خواست که ببخشم‌اش آن قدر از دوستی با او خاطره‌ی خوب داشتم که به خاطرشان عذرش را بپذیرم ولی هرچه منتظر ماندم انگارنه انگار!

    فقط یک بار که داشتم از دستشویی به کلاسم برمی‌گشتم توی راهرو صدایم زد و من که نمی‌دانستم درحال دست و پنجه نرم کردن با چه جور احساسی هستم ایستادم تا ببینم چه کارم دارد.

    ـ"با خانم افشار صحبت کردم.... اگه بخوای می‌تونی برگردی به تیم. مرجان که بازیش خوب نبود رو کنار گذاشتم و تو رو به جاش معرفی کردم."

    برای یک لحظه ذهنم قفل کرد؛ یعنی چه؟! این چه دارد می‌گوید؟ مگر چه‌کاره‌ی تیم است که این‌قدر با اعتماد به نفس راجع به عزل ونصب بچه‌ها حرف می‌زند؟ قطعا اگر قرار باشد وارد تیم شوم، این خود افشار است که تصمیم‌گیری می‌کند و هیچ نیازی هم به وساطت شخص امان نیست، ولی انگار او قصد دارد از همین توجه خانم افشار نسبت به من هم سوءاستفاده و وانمود کند که به خاطر میانجی‌گری خودش قرار شده چنین اتفاقی بیفتد!

    با خود اندیشیدم شاید اگر او موضوع ورود به تیم را این‌گونه مطرح نمی‌کرد من هم به‌زودی وارد تیم می‌شدم ولی حالا دیگر حتی اگر از طرف خود خانم افشار هم پیشنهادی به من می‌شد بی‌تردید آن را رد می‌کردم تا مبادا یک عمر منت کارِ نکرده‌ی جانوری مثل امان را برسرداشته باشم.

    به خودم فشار آوردم که خشمم را تحت کنترل درآورم و نتیجه‌اش قدری دندان ساییدن بود:

    ـ"امان وقاحت هم حدی داره! تا کی می‌خوای دروغاتو به خوردم بدی؟"

    اصلاً خوشش نیامد و کمی هم تعجب کرد:

    ـ" کدوم دروغ؟ من چه دروغی دارم که بهت بگم؟"

    ـ" کنار کشیدنت از تیم دروغ نبود؟ حالا هم می‌خوای وانمود کنی که به لطف «تو» قراره وارد تیم بشم؟ بسه دیگه حالم داره از این‌همه حقه‌بازی به هم می‌خوره!"

    کاملاً مستأصل شد:

    ـ" رؤیا تو داری درباره‌ی من اشتباه می‌کنی...."

    انگشت سبابه‌ام را به‌سویش گرفتم:

    ـ"این توئی که داری درباره‌ی من اشتباه می‌کنی امان!"

    ....و درحالی‌که بغض گلویم را می‌فشرد فقط انگشت توبیخ‌گرم را در برابر صورتش یک تکان بی‌خود دیگر دادم و بی‌هیچ حرف دیگری برگشتم و از او دور شدم، او نیز فقط گیج و مبهوت به دور شدنم نگریست....

    به‌هرحال من خیلی زود متوجه شدم که امان چندآن‌هم بیراه نگفته و تأثیر عجیبی روی افشار و تصمیم گیری‌هایش درباره‌ی تیم و نحوه‌ی چینش بازیکنانش دارد، همین هم باعث ایجاد یک سری رفتارهای کینه‌توزانه بین امان و بعضی از اعضای تیم شده بود که به نوعی امان را مانع پیشرفت خود حس می‌کردند.
    این موضوع کمی‌نگرانم کرد و حتی برای اطمینان دل خودم یک بار رفتم پیش افشار تا از او بخواهم اگر امکانش هست مرا در تیم بپذیرند ولی او جوابی تند و سرزنش آمیز داد:

    ـ"فرصت شما گذشته خانم! جای مرجآن‌هم با شیوا پر شد، شما هم بعد از این اول خوب فکر کن و بعد تصمیم بگیر!"

    این یک توضیح کاملاً روشن بود، یعنی امان دست‌کم دومین بار به من دروغ نگفته.... با این‌حال حاضر نبودم حتی بابت این بدبینی از او عذر بخواهم، بگذار تا جایی که امکانش هست از او دور شوم، امان جز دردسر برایم چیزی نداشته تا امروز.....

    به‌هرحال یک تمایل درونی مرا وا می‌داشت تا برای فعالیت در یکی دیگر از تیم‌های ورزشی تلاشم را به کار بگیرم:

    ـ"والیبال و پینگ پونگ چه‌طور؟ نمی‌شه عضو یکی از این دوتا باشم خانم؟!"

    او متعجبانه نگاهم کرد و من مطمئنم دلیل این‌همه اصرارم را نمی‌فهمید، نمی‌فهمید که می‌خواهم جلوی امان کم نیاورم و اگر او می‌درخشد من نیز قدری بدرخشم، لااقل به اندازه‌ی ستاره‌ای کوچک در آسمانی که ماه درونش یکه تازی می‌کند....

    ـ"والیبال که ظرفیتش تکمیله، حتی ذخیره‌هاش هم پر شدن. ولی واسه پینگ پونگ برو پیش مهرداد یه تست ازت بگیره، اگه قبولت کرد عضو شو."

    هرقدر پیش از این دلمرده و ناراحت بودم، با این حرف جان تازه گرفتم، از این‌که طرف حسابم «مهرداد» باشد کاملاً رضایت داشتم چون او یک پسر آرام و بی دردسر بود و به طرز عجیبی اعتماد آدم را بر می‌انگیخت.

    وقتی وارد اتاق ورزش شدم پرستو و مریم روی یک میز بازی می‌کردند و مهرداد و سعید روی میز دیگر، سهیل و مینو و فریمآن‌هم که عضو تیم نبودند صرفا به عنوان تماشاچی درآن‌جا حضور داشتند و زمزمه‌ی خفیفی از گفت‌وگوهایشان درفضای بسته‌ی اتاق ورزش به همراه صدای تند و تیز راکت و توپ انعکاس می‌یافت. باهیچ کدامشان دمخور نبودم ولی می‌دانستم سابقه‌ی درخشانی درمسابقات قبلی از خود نشان داده‌اند و بازیکنان قابلی هستند، مخصوصاً مهرداد که بازی‌اش آدم را میخکوب می‌کرد.

    با آن‌که صندلی خالی برای نشستن وجود داشت، همان‌جا کنار فریمان ایستادم و به دیوارتکیه دادم، فریمان برای لحظه‌ای کوتاه از پشت عینک نمره بالایش با نگاهی خریدارانه براندازم کرد و بعد لبخندی زد که بی‌اندازه ساده و صمیمی بود ولی من توجهی به او نکردم و دست به سینه به تماشای بازی بچه‌ها ادامه دادم، می‌خواستم صبر کنم تا بازی مهرداد تمام شود و بعد موضوع را مطرح کنم ولی درهمین حال مثل این‌که متوجه شده باشد کارش دارم دست از بازی کشید و نگاهی به من انداخت:

    ـ" می‌خوای بازی کنی؟"

    سعی کردم بر خجالتم درمقابل این پسر باشخصیت غلبه کنم:

    ـ"خانم افشار گفت ازم تست بگیر، اگه قبولم کردی عضو تیم بشم."

    با اندکی شرمساری جواب داد:

    ـ" ولی ظرفیت تکمیله...."

    و نگاهی با اعضای تیم رد و بدل کرد که معنی‌اش کاملاً روشن بود، هیچ‌کس حاضر نبود به خاطر من کنار بکشد. ظاهرا چاره‌ای نداشتم پس با ناامیدی نگاهم را از نگاه شرمسارش گرفتم:

    ـ"باشه.... مهم نیست!"

    و خواستم از اتاق خارج شوم که گویا دلش سوخت:

    ـ"حالا بیا ببینم بازیت چه طوره؟"

    وسخاوتمندانه راکتش را به من سپرد وخودش کنار ایستاد تا بازی‌ام را تماشا کند، دو سه دقیقه بعد گفت:

    ـ" عالیه؛ براوو!"

    وبه نشان تشویق دوسه بار کف دستش را به هم کوبید. پژمرده سر به زیر افکندم و درحالی‌که راکت را به دستش می‌دادم، گفتم:

    ـ"چه فایده وقتی نمی‌تونم عضوی از تیم باشم!؟"

    ـ"چرا که نه؟ تیم به بازیکنی مثل تو احتیاج داره."

    لحنم معجونی از حالت ناامیدی و قدری ناز خرکی بود:

    ـ" مگه نگفتی ظرفیت تکمیله؟"

    ـ"اشکالی نداره، فعلاً می‌ذارمت جزو ذخایر تیم، اگه کسی بازیش ضعیف‌تر از تو شد جاتونو با هم عوض می‌کنم. اگه هم نه که جای خودم بازی می‌کنی."

    آن‌قدر خوشحال شدم که نمی‌دانستم با چه کلامی تشکر کنم:

    ـ"وای مرسی مهرداد! هیچ‌وقت این لطفت رو فراموش نمی‌کنم!"

    ـ" نیازی به تشکر نیست، فقط اگه می‌شه یه لطفی درحقم بکن."

    حتی اگر قصد باج‌گیری داشت باتمام وجود حاضر بودم بپردازم:

    ـ"باکمال میل هر کاری که از دستم بربیاد واسه‌ت انجام می‌دم."

    ـ"من توی درس ریاضی مشکل دارم، اگه می‌شه کمی از وقتت رو بذار با هم کار کنیم."

    بسیار خوشحال شدم که می‌توانم محبتش را به نوعی پاسخ گویم، به‌هرحال من هرگز این لطفش را در حق خودم فراموش نمی‌کردم چرا‌که بعد از مدت‌ها درحال تجربه‌ی یک حس خوب و عالی بودم.

    ******

    ما به‌زودی درس خواندن با یکدیگر را در زنگ‌های تفریح شروع کردیم و این سرآغاز یک دوستی محکم و صمیمانه میان من و پسر متین و موقّری بود که تا به آن روز حتی یک بار هم سربه سرم نگذاشته و اذیتم نکرده بود، در واقع او امسال به این مدرسه آمده و من پیش از این با او همکلاس نبودم، از اولین روز ورودش هم جز یک سلام و علیک ساده و محترمانه کار دیگری با دخترها نداشت و من حالا اولین دختری بودم که تا این حد به او نزدیک می‌شد.

    درمورد پینگ پونگ راهنمای بسیار خوبی برایم بود ولی باوجودی که مهارت زیادی در این ورزش داشت نمی‌دانم چرا هنوز عضلات بازویش رو نیامده بود؟ شاید به خاطر لاغری زیادش که مربوط می‌شد به نوعی مشکل هورمونی مادرزادی یا شاید به اندازه‌ی کافی ورزش‌های مکمل را انجام نمی‌داد وفقط خودش را محدود به پینگ پونگ کرده بود، درست برعکس امان که ورزش می‌خورد و عضله قی می‌کرد! اما او برخلاف امان که تمام جذابیتش به قیافه وظاهر اغواکننده‌اش محدود می‌شد، شخصیتی دوست‌داشتنی داشت، با چهره‌ای کاملاً معمولی و چشمان قهوه‌ای متوسط و پوستی گندمگون؛ بینی‌اش نیز اندکی خمیده بود که حالتی سیاستمدارانه و اشرافی به چهره‌اش می‌بخشید، روی هم رفته جذابیت مردانه‌ی خاصی در چهره و ظاهرش وجود داشت که در کنار وقار و کم‌حرفی‌اش تحسین برانگیز بود.

    مدت زیادی از این دوستی نگذشته بود که او شمه‌ای ازگذشته‌ی خود باز گفت و بدین ترتیب فهمیدم که اصالتا همدانی هستند و پدرش سرهنگ است اما سال گذشته ترفیع درجه گرفته و به تهران دعوت شده‌اند و قرار است فعلاً همین جا ساکن باشند، جدائی از دوستان وآشنایان و همکلاسی‌های قدیمی و شهر و دیار و خانه‌ای که سال‌های کودکی‌اش را در آن گذرانده بود برایش ضربه‌ی روحی سختی در پی داشته و در تهرآن‌هم نتوانسته با کسی به جز فریمان که اصالتا شیرازی است ارتباط برقرار کند؛ چون زیاد از روحیات بچه‌های تهرانی خوشش نمی‌آید، با این‌حال او اعتراف کرد که من ذهنیّتش را نسبت به تهرانی‌ها تغییر داده‌ام وحالا یک تارمویم را با دنیا عوض نمی‌کند!

    درد و دل‌های صمیمانه‌اش مرا به او نزدیک‌تر ساخت و با خود فکرکردم شاید بتوانم با محبت بی‌ریای خود نگذارم غربت را احساس کند، من نسبت به او احساس خوبی داشتم، هرگز در زندگی‌ام پسری نتوانسته بود احترام مرا برانگیزاند اما مهرداد کاری کرده بود که مایل بودم همواره درکنارش باشم و هر وقت با هم بودیم احساس سبکبالی وشادمانی عجیبی داشتم.

    با این‌حال چنین نبود که ما کل ساعات را با یکدیگر باشیم، او نیز مثل من اغلب با دوست صمیمی‌اش می‌گشت که همان فریمان بود و برایش حکمی‌داشت شبیه سوده برای من، فریمان با آن قد متوسط وعینک نمره بالایش قیافه‌ی بچه درسخوان‌ها را داشت ولی خب؛ نمره‌هایش معمولا از حد متوسط بالاتر نمی‌آمد.

    به‌هرحال هم‌نشینی ودوستی با مهرداد علاوه بر محبتی که در بین ما ایجاد می‌کرد پیامد دیگری هم داشت....
    وقتی امان چندبار مثل همیشه به بهانه‌ی سر زدن به بهروز به کلاس ما سرک کشید و اتفاقا مرا در کنار مهرداد کاملاً سرخوش و راضی یافت که درحال درس خواندن یا گفت وگو هستیم، حالش دگرگون شد و شراره‌های خشم از نگاهش جهیدن گرفت، دوسه باری به روی خودش نیاورد اما بالاخره یک روز طاقتش طاق شد و به‌طرفم آمد وناگهان وسط توضیحاتم دستش را روی کتابم کوبید و با این کار حواس من ومهرداد را کاملاً پرت کرد، با دلخوری نگاهش کردم اما هنوز فرصت نکرده بودم چیزی بگویم که خودش کینه‌توزانه غرّید:

    ـ" از کی تا حالا معلم خصوصی شدی؟!"

    خیلی جا خوردم اما تا خواستم جوابی دهم بلافاصله ادامه داد:

    ـ"تا همین چند وقت پیش شاگرد خودم بودی، حالا هر لقمه‌ای ازم گرفتی می‌دی به خورد یکی دیگه؟!"

    چهره درهم کشیدم:

    ـ"مواظب حرف زدنت باش! به توچه که من چه کار می‌کنم؟"

    نخواست جلوی مهرداد ادامه دهد، با دست‌های پرقدرتش چنگی به بازویم انداخت و در یک حرکت مرا از جا کند و به دنبال خود کشید، زورآزمایی دربرابر او بی‌فایده بود و مثل کاهی در درستش بودم، مهرداد که حسابی نگرانم شده بود فوراً برخاست و حالتی حمایت گرانه به خود گرفت ولی امان دم درکلاس به عقب هولش داد:

    ـ" تو کجا؟!!"

    مهرداد ترجیح داد با گفت و گو حلش کند:

    ـ"چیکارش داری؟"

    امان ابراز احساسات و مرا به خود چسباند:

    ـ"تو کاری که بهت ربط نداره دخالت نکن!"

    این توهین بزرگ برای مهرداد گران تمام شد و نتوانست جلوی فوران خشمش را بگیرد:

    ـ"بدبخت؛ اون ریختت رو نمی‌خواد ببینه، حالا هرقدر می‌خوای دنبالش موس موس کن!"

    امان به قدری عصبانی شد که اگر کاردش می‌زدی خونش در نمی‌آمد، اما تا خواست به‌سویش حمله‌ور شود فوراً از پشت دستم را دور پهلوهایش حلقه کردم و به‌طرف خودم کشیدم و درعین‌حال فریاد زدم:

    ـ" مهرداد از اینجا برو! دیگه هیچی نگو...."

    ولی این حرکتم امان را بیش‌تر‌ عصبی کرد، این‌بار به خودم برگشت و محکم هولم داد و به دیوار کوبید:

    ـ" چته؟ ترسیدی اوخش کنم؟"

    چهره درهم کشیدم و با فشار دستم به سینه‌اش سعی کردم حریم شکننده‌ی امنی برای خودم ایجاد کنم:

    ـ"چرا حرف مفت می‌زنی دیوونه؟ فقط نمی‌خوام مثل دو تا وحشی بیفتید جون هم، مگه شخصیت نداری؟"

    عرق از گوشه‌ی موهایش به پایین راه گرفته و طره‌ای مقابل چشمانش سرگردان شده بود:

    ـ"در مقابل تو باید لات بود، شخصیت واسه آدم می‌ذاری با این کثافتکاری‌هات؟"

    نتوانستم بی‌انصفافی‌اش را تحمل کنم:

    ـ"درس خوندن چیش کثافتکاریه؟"‌

    نیشخندی به رویم زد:

    ـ"درس می‌خونید!؟ من هم باورم شد! کجام شبیه الاغه، ها؟!"

    و فرصت نداد چیز دیگری بگویم و دستم را کشید و با خود برد، مهرداد هم پیرو دستوری که از من دریافت کرده بود دیگر به دنبالمان نیامد و به کلاس برگشت. طولی نکشید که یک کلاس خالی پیدا کردیم و مرا واداشت که داخل شوم، در را بست و به آن تکیه داد که فوراً در برابرش گارد گرفتم و به‌سویش دویدم:

    ـ" داری چه غلطی می‌کنی روانی؟ چرا درو بستی؟"

    ولی او روی اولین نیمکت دم دستش هولم داد و فرصت باز کردن در را از من گرفت....

    ـ"از من فاصله می‌گیری که با بقیه دوست شی؟! اون چیش از من بهتره؟ استخوناش، یا دماغ عقابیش؟"

    فهمیدن منظورش برایم راحت نبود:

    ـ"امان چرا پرت و پلا می‌گی؟ ما فقط با هم داریم درس می‌خونیم. فکر کردی من هم مثل خودتم؟"

    دوباره عصبانی شد و موهایم را از پشت گرفت وکشید:

    ـ" مگه من چمه؟ ها؟"

    نزدیک‌ترین وضعیت ممکن بین صورت هایمان بود و نگاهم خیره در چشمان خشمگینش:

    ـ" هیچی! فقط زیادی حالیته! همین...."

    دوست نداشتم بیش از این بازش کنم، ولی خودش فهمید که منظورم چیست:

    ـ"تو که حالیت نیست از کجا فهمیدی من حالیمه؟!"

    بدجور داشت با روح و روانم بازی می‌کرد این نابغه‌ی وحشی:

    ـ"ببین امان، من حوصله‌ت رو ندارم، برامم مهم نیست که حالیته یا نه، فقط می‌خوام برم سرکلاسم!"

    کوتاه نمی‌آمد:

    ـ"ولی واسه‌من مهمه، فکر کردی احمقم که یه گوشه بشینم تا هرکور و کچلی از راه رسید تو رو ازم بقاپه؟"

    لبخندی تمسخرآمیز کنج لبم نشست:

    ـ"منو از «تو» بقاپه؟! چی فکر کردی امان؟! تو اصلاً واسه‌من عددی نیستی!"

    ...و او را هول دادم و به‌سوی درکلاس رفتم تا بازش کنم، دستم راگرفت ونگذاشت بار دیگر شانس خود را امتحان کنم:

    ـ"که عددی تو زندگیت نیستم! پس بگو این پسرشهرستانیه ازکجا می‌دونست تو ریخت منو نمی‌خوای ببینی! خوبه که لااقل حرفای دلتوپیش اون می‌گی، جلوی من‌که همیشه لالی، پس راست راستی دلتو زدم."

    دل به دریا زدم و هرچه در دل داشتم با صدایی بلند و لحنی کاملاً تند بر زبان آوردم:

    ـ" من اصلاً آدم حسابت نمی‌کنم که بخوام با کسی مثل مهرداد درباره‌ت حرف بزنم، اون خودش از رفتارم فهمید چیزی رو که تو هنوز نفهمیدی، واقعاً با این‌همه نبوغت چرا درباره‌ی احساسم این‌قدر خنگی؟ امان من ازت متنفرم؛ سعی کن اینو بفهمی!"

    چنان از این حرفم حالش دگرگون شد که احساس کردم چیزی نمانده سکته کند. رهایم کرد، عقب عقب رفت و روی اولین صندلی دسته داری که وسط کلاس به حال خود رها شده بود ولو شد، از فرصت استفاده و در را بازکردم اما پیش ازآن‌که ازکلاس خارج شوم برگشتم ونگاهی به او انداختم، چشمانش دیگر نمی‌درخشید، دهان نیمه بازش انگار کلام خود را گم کرده بود، حتی سعی نکرد دوباره مانع از رفتنم شود، با نگاهم آهسته و زیرلب گفت:

    ـ" از جلوی چشمام دورشو... دیگه نمی‌خوام ببینمت!"

    با این حرفش یک تکان خفیف توی دلم حس کردم، اما بی هیچ حرف وصحبت دیگری از او دیده برگرفتم و از کلاس خارج شدم، حالا دیگر من هم او را از خود رنجانده بودم و این دقیقاً همان چیزی بود که همیشه می‌خواستم، زمین زدن امان همه‌ی آرزوی من بود اما برای شکست کاملش هنوز به زمان احتیاج داشتم. کمی دلم خنک شد، فقط کمی....

    ولی آرامش من دوام چندانی نداشت و به‌زودی حرف‌های شرم‌آوری درباره‌ی من و مهرداد بر سر زبان‌ها افتاد که خیلی زود فهمیدم از کجا آب می‌خورد، هرچند سن و سال‌مان کم‌تر‌ از آن بود که چنین وصله‌های ناجوری به ما بچسبد، ولی امان به‌هرحال همه را به کیش خود می‌پنداشت و حتی با یک سری حرف‌هایش داشت چشم و گوش خیلی از بچه‌ها را هم مثل خودش باز می‌کرد!

    من که نمی‌دانستم با این آبروریزی تازه باید چه کنم، فقط توانستم ناامیدانه سکوت کنم و هرچه می‌شنوم بگذارم روی بقیه‌ی دردهایی که در دلم سنگینی می‌کرد. طبیعی است که این بازی دوام چندانی نداشت و کم‌کم از ذهن بچه‌ها پاک شد، ولی برای قلب من مثل زخمی عمیق بود که حتی بعد از التیام نیز اثرش باقی ماند.

    امان درد و رنج مرا دید، ولی پشیمان نشد، او نه تنها قدمی برای پایان دادن به این کدورت برنمی‌داشت بلکه کاری هم نکرد که نشان دهنده‌ی پشیمانی‌اش باشد، اما با همه‌ی این‌ها هرکجا که بودم چشمان تاریکش همیشه به دنبالم بود....

    ******

    «برمزارگل سرخ»

    تعطیلات تابستان برای همه شروع استراحت و تفریح بود و برای من هجوم افکار پریشانی که اگرچه ریشه‌ی مشخصی برایش نمی‌یافتم ولی از هر طرف نگاهشان می‌کردم به امان ختم می‌شد. برای فرار از این پریشانی گاهی به دفترهای شعر و نقاشی‌ام رو می‌آوردم و خود را به آن‌ها مشغول می‌کردم، گاهی هم کتاب رمانی را با دقت وحوصله می‌خواندم و در خلال ماجراهای عاشقانه‌اش به دنبال ردپایی از حرف‌های بی‌شرمانه‌ی امان می‌گشتم تا کمی سطح اطلاعاتم را بالا ببرم، گاهی نیز تک و تنها می‌رفتم پیش مادر و قدری کنارش می‌ماندم تا کمی روحیه‌ام را بازیابم....

    یکی از همان روزها بود که در مسیر برگشت به خانه شاخه‌ی گل سرخی جلوی پایم افتاد، وقتی آن را برداشتم و به اطراف نگاه کردم متوجه شدم که امان از پنجره‌ی اتاقش آن را برایم انداخته، بااین‌حال نمی‌دانم چرا غنچه‌ی نیمه باز را نگه داشتم و دلم نیامد آن را دور بیندازم؟! شاید با این کار خود امان رابه اشتباه انداختم، چه اشتباهی بالاتر از این‌که فکرکند احساسش از طریق آن گل به من منتقل شده ومرا متأثر ساخته است؟!

    *****

    سال تحصیلی جدید با همان ترکیب کلاس‌ها آغاز شد و من متوجه شدم که اکثر بچه‌ها حسابی استخوان ترکانده‌ و قد و بالایی به هم زده‌اند! جوری شده بود که دیگر کم‌تر‌ کسی می‌توانست تشخیص دهد دبیرستانی هستیم یا راهنمایی؟ البته بعضی‌ها هم هنوز بند انگشتی بودند؛ مثل پریسا که در مقابل من زیادی کوچولو به نظر می‌رسید و قیافه‌اش هنوز به طرز دلخواهی ظریف و کودکانه بود.

    او نسبت به سال گذشته وضع بهتری داشت چرا که بالاخره موفق شده بود به حریم امان راه یابد و می‌دیدم که با هم حسابی صمیمی‌شده‌اند و عین فیل و فنجان کنار هم‌اند؛ یا مشغول بگو و بخندند یا درس می‌خوانند، گاهی هم مشغول بازی دونفره‌ای مثل بدمینتون می‌شدند که این‌جور مواقع با بی‌تفاوتی دروغینی نگاهشان می‌کردم و نیشخندی به احتمالات توی ذهنم می‌زدم!

    از آن سال هیچ خاطره‌ی قابل ذکری ندارم، چرا که دیگر خاطره‌هایم را ثبت نمی‌کردم و حوصله‌ی نوشتن نداشتم. حس می‌کردم مثل نهالی هستم که به‌محض سر برآوردن از خاک، گرفتار طوفانی سهمگین شده و شاخ و برگش درهم شکسته. حتی تمرینات تیمی با مهرداد نیز سرحالم نمی‌آورد و مدام صدای هولناکی از درونم فریاد می‌زد که برای چه تقلا می‌کنی؟!..... شاید برای همین هم بود که هرگز در این مسابقات مقامی کسب نکردم، حتی وقتی‌که مهرداد به من امید می‌بست و مرا به‌جای خودش می‌فرستاد برای مسابقه....

    ....من درمقابل چشم تمام بچه‌هایی که برای تشویقم می‌آمدند بدترین بازی‌ام را ارائه می‌دادم، تماشاچیانی که هرگز امان میانشان نبود.

    طبیعی است که این پژمردگی روی درس‌هایم نیز بی‌تأثیر نبود و نمراتم افت قابل توجهی پیدا کرد، پدرم که نمی‌دانست موضوع چیست و فکر می‌کرد از نظر هوشی در سطح مورد توقعش نبوده‌ام، سرتاسر تابستان برایم معلم خصوصی گرفت تا ضعف‌هایم را جبران کند. حتی کلاس‌های ویژه‌ای جهت آموختن پیانو و زبان فرانسه نیز برایم درنظر گرفت که وقتی دیدم پوستم دارد کنده می‌شود ترجیح دادم موقتاً از لاک افسردگی بیرون بیایم و خودم را نشان دهم، به این ترتیب همه‌ی معلم‌های خصوصی با رضایت خانه‌ی ما را ترک کردند و همگی بدون هماهنگی قبلی این جملات قابل پیش‌بینی را تقدیم پدرم نمودند:

    ـ" اصلاً اول کار باور نمی‌کردیم که این‌جوری جواب بده، اون فوق‌العاده باهوش و بااستعداده فقط ببینید چه چیزی باعث شده که نخواد ادامه بده؟!"

    طبیعی است که بلافاصله پدرم از در دوستی وارد شد تا دردم را بفهمد، ولی من وانمود کردم که با الهه مشکل دارم و پدرم هم قول داد کمی حواسش را جمع‌تر کند، هرچند هردوی ما می‌دانستیم که این یک وعده‌ی پوچ و توخالی است، ولی واقعاً چه اهمیتی دارد؟ اصلاً الهه کیلو چند؟....

    *****

    سال سوم راهنمایی نیز با همان ترکیب سال‌های پیشین شروع شد. آن سال با حساب این‌که درس‌هایمان سنگین‌تر شده بود، امان را نیز خیلی کم می‌دیدم، فکر می‌کنم دیگر به اندازه‌ی کافی از مرز بلوغ گذشته بود که دیگر ناهنجاری‌های این دوره در او به چشم نمی‌خورد، ولی من هنوز از او متنفر وبیزار بودم آن‌هم بی‌هیچ توجیه روشنی، دیگر زیاد شیطانی نمی‌کرد و معمولا مشغول درس خواندن یا تمرینات تیمی‌اش بود.

    همواره بغضی ناگشوده درگلویم لانه می‌کرد، مثل آسمانی ابری بودم که به هیچ روی قصد بارش ندارد، دلم می‌خواست کوله بار سفرم را ببندم و به‌جایی بروم که هیچ‌کس مرا نشناسد، همیشه این فکر به من آرامش عجیبی می‌بخشید اما پای رفتن وگریختن نداشتم، از عواقبش می‌ترسیدم، فکر جدا شدن از آرزو ومادر و سوده سخت نگرانم می‌کرد، همیشه یک دلبستگی کوچک مانع از فرار و گریز یک انسان خسته می‌شود.

    روزی را به یاد دارم که آسمان ابری و گرفته بود؛ درست مثل دل غمگین من. زنگ ناهار بود و کلاس خالی از بچّه‌ها، حتی سوده هم رفته بود ناهارخوری ولی من حوصله‌ی بیرون رفتن نداشتم.

    پنجره را باز کردم، باد سردی لابه‌لای موهایم پیچید، تماشای دوردست میل پرواز را در ضمیر ناخود آگاهم بیدار می‌ساخت، اکنون تنها بودم؛ تنهای تنها! گویی کلاس مال من بود؛ فقط مال من! مثل یک دنیای خالی از آدم یا یک جزیره‌ی متروک ولی در ابعادی کوچک‌تر و در فضایی بسته‌تر، کاش می‌شد آن قدر از همه دور شوم که دیگر هیچ اثری از خاطرات شوم گذشته درذهنم باقی نماند، کاش می‌شد آن قدر از این هیاهوی غریب و آزار دهنده فاصله بگیرم که دنیا و آدم‌هایش برایم سرابی بیش جلوه نکنند.

    راستی اگر اینجا یک جزیره‌ی خالی وخلوت باشد...؟! آن وقت چه کسی حضورمرا در این دنیا فرض خواهد کرد؟ در این صورت عشق یا تنفر من چه اهمیتی می‌تواند داشته باشد؟ درست مثل همین حالا... حتی در آن صورت نیز تنها با یک فکر می‌توانم دلخوش باشم، این‌که یک نفر درساحل انتظار به یادم نشسته و در هرموج خسته‌ای که به ساحل می‌نشیند، نشانی از من بجوید و قطره اشکی به دریا تقدیم کند.... ولی آیا در این صورت به رؤیای فاصله‌ی ابدی از دنیا وآدم‌هایش وفادار مانده‌ام؟!

    نه! هیچ خیالی نمی‌تواند دلتنگی‌ام را درمان کند، برای من حتی رؤیای صادقانه‌ای وجود ندارد، هرگز نمی‌توانم احساس شادی کنم چراکه غم با تار و پودم سرشته است، هرکجای دنیا که بگریزم قلب خسته‌ای نیز با من است، قلبم را چه کنم؟

    وقتی به حیاط نگاه کردم امان و پریسا با هم بدمینتون بازی می‌کردند، برای لحظه‌ای امان دست از بازی کشید و به سوده و شیوا و سیمین نگریست که به نظر می‌رسید تازه از ناهارخوری آمده باشند. آن‌ها همان‌طور که از مقابل نگاهش می‌گذشتند، مؤدبانه سلامش کردند، او نیز با حرکت سرش جواب سردی به سلام شان داد و بعد دوباره توپ را بالا انداخت و با یک سرویس قاشقی به بازی ادامه داد ولی متوجه این نشد که سوده و بقیه به‌محض این‌که از او فاصله گرفتند هرسه محتاطانه برگشتند وشیوا به حالتی رمانتیک و احساسی ب*و*س*ه‌ای کف دستش زد وبه‌سویش فوت کرد و بعد هرسه جوری غنج زدند که انگار واقعاً او را بوسیده‌اند! نمی‌دانستم آیا شیوا فقط ازجانب خودش این کار را کرده یا به نمایندگی از دوستانش هم؟! چه فرقی می‌کند حتی اگر سوده ـ دوست صمیمی من ـ نیز ته دلش براي امان ضعف کند؟ آخرچه کسی می‌داند که این نوجوان خوش قیافه چه قلب تاریک و روح پلیدی دارد؟....

    بچه‌ها توی حیاط هریک به کاری مشغول بودند، یکی درس می‌خواند، یکی قدم می‌زد، یکی والیبال بازی می‌کرد، ولی من نمی‌توانستم بیش از یک نگاه گذرا و بی‌تفاوت توجه دیگری به کسی داشته باشم چرا که بی‌اختیار نگاهم در پی امان بود، درست مثل کسی که هر لحظه حرکت بعدی حریف شطرنج‌بازش را زیر نظر دارد، نمی‌دانم چرا باید بین این‌همه آدم اوضاع او را رصد کنم؟ گورپدرش هرجاکه هست و هر کاری که می‌کند؛ نه؟!.... آه چه قدر بیزارم از این‌که نگاهم از خواسته‌هایم سرپیچی کند!

    کمی بعد امان آرام سرش را بلند کرد وبه پنجره‌ی کلآسمان نگاهی انداخت و نگاهش بر رویم ثابت ماند، راه گریزی نداشتم، اگرکنار می‌رفتم فکر می‌کرد دارم زاغ سیاهش را چوب می‌زنم، اگر هم می‌ماندم ممکن بود خیال کند حتماً خوشم می‌آید که بایستم تا تماشایم کند، پس بی‌آن‌که بخواهم نگاهمان به هم گره خورده بود، گره‌ای کور... با این‌حال خیلی طول نکشید که پریسا سرویسش را زد و حواسش را به ادامه‌ی بازی پرت کرد و نگاهش را از من ربود.

    از پنجره فاصله گرفتم و تمایلی در خودم یافتم که من نیز بروم پایین چیزی بخورم، ولی هنوز از سالن طبقه‌ی اول عبور نکرده بودم که به طرز غیرمنتظره‌ای چشمم افتاد به او که داشت با عجله به سالن وارد می‌شد ولی خوش‌بختانه مرا ندید، بلافاصله در تاریکی پشت دیوار ایستادم تا با او روبه رو نشوم اگرچه می‌دانستم خواه ناخواه ظرف چند ثانیه به آنجایی که هستم می‌رسد و مرا‌ می‌بیند.

    صدای بلند پریسا را به راحتی می‌توانستم بشنوم:

    ـ" صبر کن امان! چی تو کله‌ته؟"

    ـ" هیچی!"

    ـ" پس چته؟"

    ـ" خوبم!"

    حالا دیگر کاملاً به دیواری که من پشتش ایستاده بودم نزدیک شده بودند، با واکنشی غیرارادی کتابم را جلوی دهانم گرفتم، اصلاً نمی‌خواستم او مرا آنجا با رنگ و رویی پریده ببیند.

    خوش‌بختانه پریسا موفق شد او را از پیش‌تر آمدن منصرف سازد و برای لحظه‌ای متوقفش کند، هردو ایستادند و من بقیه‌ی گفت و گوی آن‌ها را بی‌آن‌که قصد استراق سمع داشته باشم از پشت دیوار شنیدم؛ حال آن‌که تصویر مبهمی از هر دوی آن‌ها بر روی رنگ روغنی دیوار مقابلشان نقش بسته و می‌توانستم حدودشان را تشخیص دهم، خداخدا می‌کردم که زودتر از همان‌جا برگردند به حیاط، پریسا با لحنی عصبی گفت:

    ـ"خوب نیستی، خودت هم می‌دونی!"

    ـ"چی می‌گی؟! برو بابا!"

    ـ"برم که دوباره بری سراغ اون بی‌لیاقت؟!"

    ـ"چی الکی زر می‌زنی؟ من با دختر اون زنیکه هرجایی چیکار دارم اصلاً؟"

    چنان قلبم هزار تکه شد که حس کردم صدای شکستنش به آن سوی دیوار هم اصابت کرد.... چه حقیقت تلخی! چه زبان گزنده‌ای....

    ـ"خیال می‌کنی نفهمیدم؟ خودم دیدمش پشت پنجره، تو هم واسه همین مثل برق گرفته‌ها شدی."

    ـ" پری تو هم؟!"

    ـ" من هم چی؟ خب راست می‌گم دیگه! این‌قدر خودت رو سبک نکن! اگه صدبار دیگه هم بری منت‌کشی بازهم یه تودهنی تحویلت می‌ده وحالتو جامیاره، اون مهرداد رو دوست داره نه تو رو!"

    ـ"چی؟! خودت هم باورت شده این چرندیاتمون رو؟!"

    پس حدسم کاملاً درست بود.... لعنت به تو امان!

    ـ"کثافتکاری‌هاشون دروغ باشه، عشق‌شون که حقیقت داره؟"

    چشمانم را با دردمندی بر هم فشردم، تحمل این‌همه بی‌انصافی را نداشتم....

    ـ"خفه شو دهنتو ببند!"

    و دوباره قصد حرکت کرد، اما پریسا دودستی کمرش را چسبید و درعین حال صدایش از بغض به لرزه افتاد:

    ـ"امان تورو جون رؤیا صبر کن! گفتم جون رؤیا؛ صبر کن دیگه؟! ببین چی بهت می‌گم..."

    جان مرا قسم‌اش می‌دهد؟! یعنی این آخرین در بسته‌ای است که می‌کوبد و امید باز شدن‌اش را دارد؟!....

    ـ" دیگه فراموشش کن، خواهش می‌کنم... نذار این‌قدر تحقیرت کنه. به خدا حیفی امان، خیلی حیفی! هرچی که تو بگی؛ هرچی که بخوای... من خودم با کمال میل قبول می‌کنم، فقط دیگه طرف اون نرو...."

    امان نومیدانه به دیوار چسبید ودرحالی‌که با کمر برآن سر می‌خورد و روی زمین می‌نشست بادرماندگی نالید:

    ـ"نمی‌تونم پری... دوستش دارم!"

    و آرام سر بر زانوان خود نهاد.... تمام چرندیاتش با همین یک جمله‌ی ساده مثل نقشی از حباب محو شد، پریسا نیز به نرمی دستش را داخل موهای سیاه امان فرو برد و بغضش ترک برداشت و صدای هق هق نازکش بر سکوت غم‌انگیز امان پنجه کشید....

    سرگشته و مات و مبهوت به کلآسمان برگشتم، نمی‌توانستم جملات مهرآمیزش را باور کنم اما ردپایی از دروغ را هم در آن نمی‌دیدم، اصلاً چرا باید به راست و دروغ بودنش اهمیت دهم؟ چه مرگم شده که این‌قدر احساسات این موجود بی‌ارزش و نفرت‌انگیز را واکاوی می‌کنم؟....

    می‌توانستم دوباره از پنجره ببینم‌اش که تک و تنها بر روی سکو نشسته و با بی‌رغبتی آشکاری به بازی پریسا و عباس می‌نگرد.....

    کتاب شعر فریدون مشیری را که همیشه به همراه داشتم باز کردم، صفحه‌ای که شعر «گل خشکیده» در آن خودنمایی می‌کرد پذیرای غنچه‌ی نیمه باز گل سرخی بود که یک روز گرم تابستان امان از پنجره‌ی اتاقش جلوی پایم انداخت، کاملاً خشک شده ولی هنوز عطر خفیفی داشت و درخششی بس غم‌انگیز. نمی‌دانستم کی و چه وقتی آن را لای کتابم گذاشته‌ام؛ ولی آن لحظه با دیدن‌اش حال کسی را داشتم که بر مزار کودک از دست رفته‌اش نشسته باشد!

    پیش چشمم تار شد و قطره‌ای که نمی‌دانم از کدامین ابر جدا شده بر روی کتابم چکید...

    چشمان مکار او همه‌جا دنبالم بود، حتی وقتی‌که درس می‌خواند، حتی وقتی‌که با پریسا بدمینتون بازی می‌کرد، حتی وقتی اصلاً نگاهم نمی‌کرد!.....

    تا آخرآن سال هیچ کاری با من نداشت و کلمه‌ای با هم حرف نزدیم، ولی هرروز از او بیزارتر می‌گشتم....
    بیزار.....
    بیزار.....

    *****


    بر نگه سرد من به گرمي خورشيد
    مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت
    تشنه‌ي اين چشمه ام چه سود، خدا را
    شبنم جان مرا نه تاب نگاهت
    جز گل خشكيده اي و برق نگاهي
    از تو در اين گوشه يادگار ندارم
    زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم
    يك نفس از دست غم قرار ندارم.....
    من دگر آن نيستم به خويش مخوانم
    من گل خشكيده ام به هيچ نيرزم
    عشق فريبم دهد كه مهر ببندم
    مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم*
    *****
    _______________________________________________________________________________________________
    *گل خشکیده- فریدون مشیری


    «خورشید نیمه شب»

    سرم به شدت درد می‌کند، باید برخیزم و به‌زور انواع داروهای مسکّن اندکی از دردهایم بکاهم ولی داروهای مسکّن دیگر روی من تأثیر زیادی ندارند، این دردی که درون سینه ام لانه کرده حتی بعد از گذشت چندین سال هم به همین سادگی‌ها التیام نمی‌یابد. شاید درست نباشد که مدام تقصیرها را گردن امان بیندازم و از خودم فرشته‌ای بی‌گ*ن*ا*ه به تصویر بکشم، به‌هرحال این‌ها همه خاطرات من است و هرکسی می‌تواند درون داستانی که از خاطرات تلخ و شیرینش رقم می‌زند یک قهرمان یاحتی اسطوره باشد، حتی دیگران هم به راحتی می‌توانند فریب چنین داستان دروغینی را بخورند و با تمام وجود با این قهرمان خیالی همذات پنداری نمایند، اما حقیقت چه می‌شود؟! آیا کسی می‌تواند به خودش هم دروغ بگوید؟

    درست است که امان نقطه‌ی شروع بسیاری از مصائب و مشکلات در زندگی‌ام شد و حتی این شخصیت متزلزل و ضعیف من نیز از آثار همان دوره است ولی به‌هرحال خود من هم در دامن زدن به این‌همه بی‌ثباتی چندان بی‌تقصیر نبوده‌ام، این‌جا منم و محکمه‌ی درونم و خدایی که شاهد و ناظر تمام وقایع است، باید پیش از آن که جز افسوس چیزی برایم باقی بماند، خودم هست و نیستم را به محاسبه کشانم تا ببینم آن که باید ببخشد و آن‌که باید بخشیده شود کدام‌مان هستیم؟....

    آن بیرون برف ریز و پرپشتی بی‌صدا و آرام بر زمین می‌نشیند و پرده‌ی نازکی از بخار سطح شیشه‌ها را پوشانده و دیدگان آسمان سرخ و خسته است، سکوت خیال انگیز نیمه شب با به هم خوردن ورق‌های کهنه‌ی دفتر خاطراتم می‌شکند، صدای نفس‌های طولانی و عمیق ایلیا از اتاقش به گوش می‌رسد تا به یادم بیاورد که زندگی همچنان جاری است حتی اگر باورش نکنیم، طفلک بی آزارم!

    هنوز هم غم سنگینی بر دلم نشسته و هرچه می‌گذرد نگرانی‌ام بیش‌تر‌ و بیش‌تر‌ می‌شود.....

    *****

    از آنجا که مدرسه‌ی راهنمایی و امتحانات نهایی را با نمرات عالی به اتمام رساندم و به همراه سوده و بهروز شاگرد اول هم شدم، پدرم تشویق ویژه‌ای برایم درنظرگرفت و درکمال خرسندی مژده داد که سرتاسر تابستان در مسافرت اروپا خواهیم بود، هرچند که این خبر ناخوشایند واقعاً توی ذوقم زد و بیش‌تر‌ به نظر می‌رسید برای تشویق الهه است تا من، ولی به‌هرحال سعی کردم وانمود کنم که از این هدیه سپاسگزارم.

    از این رو اوایل مردادماه همان سال به دعوت عمه جانم از نروژ همگی راهی اروپا شدیم، او بزرگ‌ترین عمه‌ی پدرم بود و مریضی سختی را در روزهای کهنسالی‌اش تحمل می‌کرد و یک جورهایی از بهبودی‌اش قطع امید شده بود، برای همین هم دوست داشت در این روزهای پایانی بستگانش در کنارش باشند، ازسوی دیگر چون فرزندی نداشت تصمیم گرفته بود پدرم را تنها وارث خویش معرفی نماید، دراین خصوص برایش فرقی نمی‌کرد که عمو وعمه‌ی من از دستش دلخور شوند؛ چرا که ظاهرا پدرم تنها کسی بود که به خاطرش زحمت زیادی کشیده و برای درمان بیماری‌اش به آب وآتش زده بود، همان زمانی که من درگیر مشکلات شخصی‌ام بودم او در سفرهای خارجی خود پیش عمه جانش هم می‌آمده و به او رسیدگی می‌کرده، با این حساب معلوم می‌شود که این مسافرت تشویقی برای پدرم نیز بوده است! حالا نقش من و نمرات عالی‌ام این وسط چیست؛ فقط خدا می‌داند!

    عمه جان در منطقه‌ی بسیار زیبا و خوش آب و هوایی زندگی می‌کرد، روستایی به نام رئین از استان لوفوتن که در مجمع الجزایر نوردلند واقع در غرب نروژ است، آنجا با این‌که تقریباً نزدیک قطب و درعرض شصت و هشت درجه‌ی شمالی است و حتی بسیاری از مناطق آن غیرقابل سکونت هستند، ولی به طرز غیرقابل باوری هوای لوفوتن عالی و منحصر به فرد است که مطمئناً به خاطر جریان گرم گلف استریم در آتلانتیک شمالی است، اگرچه حتی با این وجود هم دمای هوا درگرم ترین روز تابستان نهایتا به هفده تا بیست درجه می‌رسد.

    آن جا بهشتی بود برای خودش، مخصوصاً این‌که عمه جآن‌هم با آن ثروت افسانه‌ای همسر مرحومش جزو اشراف منطقه حساب می‌شد وشاید وضعیت زندگی‌اش برای خیلی‌ها رشک برانگیز بود. اما کسی واقعاً نمی‌داند چه به حال و روز این پیرزن خسته گذشته وقتی تمام سال‌های زندگی‌اش درکنار آن مرد عقیم با حسرت در آغوش کشیدن یک کودک روزگار می‌گذرانده.

    سفر رضایت بخشی بود؛ چرا که غریبه‌های آن دیار باغریبه‌های وطنم خیلی فرق داشتند، وقتی به آنجا پا می‌گذاری خودت می‌دانی که یک بیگانه‌ای ولی اینجا در وطن آباء و اجدادی‌ات اگر غریبه وتنها باشی خیلی سخت است؛ خیلی! حالا بگذریم از این‌که آنجا کسی برایم حرف در نیاورد، کسی پشت چشم برایم نازک نکرد و توهین وتمسخر بارم ننمود وبه گ*ن*ا*ه مادرم ملامتم نکرد، ولی وقتی توی خانه‌ی خودم امنیت و آرامش نداشتم و از در و دیوار کوچه‌ها وخیابان‌هایی که یک عمر در دلشان زیسته بودم وحشت وهراس داشتم دیگر واقعاً به کدامشان می‌توان گفت «غربت»؟ آنجا به پدرومادر و جد وآبادت کاری ندارند، ولی اینجا اگر پسرعمه‌ات یک لیوان آب بخورد پای تو می‌نویسند!

    درکنار این‌ها شاید اغراق‌آمیز نباشد اگر بگویم یک جور پیوند غیرقابل توصیفی نسبت به زادگاهم حس می‌کردم،. من این هوا را در کودکی استشمام کرده‌ام و کمابیش خاطراتی کمرنگ از آن موقع در ذهن دارم و این مسافرت باعث شد که خاطراتم جان بگیرند و حال و هوایی نوستالژیک برایم زنده شود؛ دورانی که من در آغوش گرم پدر و مادرم بی هیچ دغدغه‌ای طعم خوش‌بختی را می‌چشیدم، کاش هرگز به ایران برنمی‌گشتیم که نامردی چون ایرج خوش‌بختی من و فرزندش را به خاطر خودخواهی‌اش به یغما ببرد، کاش هرگز به ایران برنمی‌گشتیم تا با پسری مثل امان آشنا شوم، حال آدم و حوّا را دارم وقتی‌که از بهشت رانده شدند....

    اخلاق عمه جان یک مقدار اروپایی بود، با تعارف وتکلف میانه‌ای نداشت وچیزی را که به نظرش درست می‌آمد بی‌هیچ ملاحظه‌ای مطرح می‌کرد، مثلاً یادم است که چندبار صحبت مادرم را پیش کشید که نزدیک بود شر به پا شود و حتی یک بارهم الهه لج کرد وبه پدرم گفت که یا هتل برایش بگیرد یا با اولین پرواز برمی‌گردد ایران؛ ولی نمی‌دانم پدرم چه به گوشش خواند که منصرف شد و مثل یک دخترخوب وحرف گوش کن برگشت پیش عمه جان و کلی هم در رفتارهایش چاپلوسی لحاظ کرد! همین موضوع می‌توانست برای من باعث خرسندی شود ولی دریغ از یک لبخند ناچیز که روح و روانم را جلا دهد....

    عمه جان از همان اول نسبت به من توجه خاصی داشت، این موضوع اندکی معذبم می‌کرد، مخصوصاً این‌که قبلا فکر می‌کردم مثل بقیه از مادرم دل خوشی ندارد و او را باعث و بانی تیره روزی برادرزاده‌اش می‌داند ولی فهمیدم که اشتباه می‌کردم.

    یک بار که توی اتاقش مشغول استراحت بود، از خدمتکارش خواست مرا پیشش ببرد، وقتی با هم تنها شدیم، مدتی در سکوت خیره نگاهم کرد و بعد دست لرزان و چروکیده‌اش را پیش آورد و دسته‌ای از گیسوانم را نوازش کنان میان انگشتانش گرفت و به تلخی گفت:

    ـ" تو خیلی شبیه مادرتی، افسوس که اون مدت زیادی پیش ما نموند..."

    با تعجب و اندوه نگاهش کردم، ادامه داد:

    ـ" اون زن زیبا ومهربونی بود، وقتی توی این خونه قدم می‌زد مثل یه پریزاد بود، لبخندش هرگز ازیادم نمی‌ره."
    اشک شفافی روی چشمانش نشست و کلماتش که مثل خنجر به قلبم می‌نشست ادامه یافت:

    ـ" باور نمی‌کنم که توی دعوای اون وپدرت مقصربوده باشه، عجیبه.... آدم چه چیزها که نمی‌شنوه! الهه با اون دوروئی چندش آورش شده شریک زندگی برادرزاده‌ی نازنینم، ولی اون فرشته‌ی مهربون دیگه هیچ جایی نداره!.... تو همین جا به دنیا اومدی، یه عروسک کوچولو که کاملاً شبیه مادرش بود و امروز می‌بینم که قد و بالاش مثل پدرشه! همیشه از مادرت می‌خواستم که تورو بیاره پیشم، نمی‌دونم به خاطر داری یا نه؟ ولی من اون‌قدر با تو بازی می‌کردم که خسته می‌شدی وخوابت می‌گرفت، بعد تو رو توی آغوش خودم می‌خوابوندم.... مادرت خیلی با من میونه‌ش خوب بود، اون همیشه می‌گفت که من برات مثل یه مادربزرگم، افسوس می‌خوردم از این‌که بچه‌ای ندارم تا نوه‌ای داشته باشم؛ ولی وجود تو ومادرت حس مادر یا مادربزرگ بودن رو به من می‌بخشید ومن از این بابت خیلی از مادرت ممنون بودم..... همیشه دوست داشتم تو کنارمن باشی، بزرگ شدنت رو ببینم وموقع ازدواجت کنارت باشم، نمی‌دونم می‌تونم ازت بخوام که بقیه‌ی عمرم رو پیشم بمونی؟"

    سکوت بر لبانم چنبره زده و قادر نبودم حتی کلامی بگویم، این درخواست شیرین برایم قدری تلخ و گزنده بود، اینجا بمانم؟ پیش این پیرزن مهربان که خود را مادربزرگ من می‌داند؟!.... پس مادر؛ دوستانم؛ مدرسه‌ام؛ شهر و دیار وخانه و کاشانه‌ام چه می‌شود؟.....

    «چه اهمیتی دارد؟ مگر من خواهان دوری از همه‌ی آن‌ها نیستم؟ مگر تهران با تمام کوی وبرزنش برایم جز خاطراتی تلخ و سیاه چیز دیگری دارد؟ چرا نباید اینجا بمانم و درحال وهوای کودکی‌ام به زندگی ادامه دهم؟! پیش تنها خویشاوندم که به من صادقانه ابرازعلاقه می‌کند و اتفاقا یک جور دلبستگی غیرقابل توصیف نسبت به او حس می‌کنم که احتمالاً برمی‌گردد به همان خاطرات کمرنگ کودکی!

    خدایا الآن چه باید بگویم؟ اصلاً چرا باید به این پیشنهاد فکر کنم؟ چه دلیلی دارد که جواب این درخواست محترمانه را با خوش رویی یا حتی اوقات تلخی بدهم؟.... بعید می‌دانم که احساسات کودکانه‌ام مرا برسر این دو راهی تسلیم کند؛ موضوعی بس قدرتمندتر از آن درمیان است....»

    دربرابر سکوت معنی دارم اصرار ورزید که چیزی بگویم:

    ـ" چرا هیچی نمی‌گی دختر؟ ناراحتت کردم؟ پیشنهادم اذیتت کرد یا ازچیز دیگه‌ای ناراحتی؟ تو مادرت رو به خاطر داری؟ آره حتماً دوستش داری؛ درست مثل فرامرز بیچاره‌ی من! مطمئنم که هنوز به یادشه؛ ولی نمی‌تونه چیزی بگه به خاطر این مارهفت خط که زنشه.... من هم نباید این حرفا رو بهت می‌گفتم؛ چون تو هیچ گناهی نداری، تو محکوم نیستی به اینکه خاطره‌ی مادرت رو زنده کنی، ولی به من بگو هرچی که توی دلته، بگو! بگو حتی اگه از الهه متنفری!...."

    بازهم چیزی نگفتم و نگاهم از چشمان ریز و مرطوبش به روی پتویش خزید، موهایم را از کنارگوشم نوازش کنان به عقب راند:

    ـ"چرا این‌قدر غمگینی؟ از وقتی‌که اومدین اینجا ندیدم حتی یه بار لبخند بزنی، فرا باید بدونه که دخترش افسرده ست، اون باید یه کاری کنه حتی اگه لازم باشه با الهه بجنگه، با اون دیوی که پری کوچولوی منو غمگین کرده! چرا هیچی نمی‌گی؟ ممکنه به پیشنهادم فکر کنی؟ امکان داره که پدرت هم راضی باشه و مطمئناً الهه از این‌که توکنارش نباشی کاملاً خوش‌حال بشه، ولی هیچی به اندازه‌ی رضایت تو مهم نیست، دور شدن از زنبابای بی‌وجدانت به اندازه‌ی کافی برات شیرین نیست؟ می‌تونی این پیرزن تنها روتا آخرعمرش همراهی کنی؟ رؤیا! جواب بده."

    تنها چیزی که توانستم بعد از این مثنوی هفت من کاغذ بگویم همین بود:

    ـ" من.... من از.... (از الهه متنفر بودم؟!.... نه زیاد....).....معذرت می‌خوام؛ می‌تونم برم؟!"

    ودرمقابل نگاه استفهام آمیز و ناراضی‌اش اتاق را ترک کردم....

    ولی این جواب دست‌وپا شکسته باعث نشد عمه جان دست از تلاش بکشد، بلکه سعی کرد یک جوری به من نزدیک شود و پیشنهادش را به راه‌های مختلف دوباره تکرار کند.

    آخر همان هفته قرار بود به ایران برگردیم، دوماه از تابستان باقی مانده ومن به خیال خودم حیاتی‌ترین تصمیم زندگی‌ام را گرفتم و اعلام کردم که می‌خواهم درکنار عمه جان بمانم، ازآنجایی که من تبعیت دوگانه‌ی ایرانی و نروژی داشتم ماندنم باهیچ مانعی روبه رو نمی‌شد به جز میل پدرم؛ چرا که این موضوع برخلاف انتظارم برای او نگران کننده و ناخوشایند بود وحتی صریحا گفت که نمی‌تواند دوری از مرا تحمل کند ولی من می‌دانستم که دروغ می‌گوید و من هیچ جایگاهی در قلب او ندارم؛ دست کم نه تا زمانی که الهه و فرزندانش یکه تاز میدان هستند! اهمیت من برایش آنقدر زیاد است که عمه جان با یک نگاه افسردگی‌ام را فهمیده ولی او که یک عمر بامن زندگی کرده حتی یک بار نمی‌پرسد چه مرگم است؟!

    بااین‌حال پیش بینی می‌کردم که الهه اورا راضی کند ولی متوجه شدم که حتی الهه نیزناراحت است، بلافاصله حدس زدم که می‌ترسد میراثی چنین گرانبها را از پدرم به سرقت ببرم چرا که به اندازه‌ی کافی فرصت دارم قلب عمه جان را با محبت خویش رام کنم. احمق بی‌چاره خبر نداشت که چشم تاجبخش‌ها از مال دنیا سیر است تا جایی که قادر نیستیم طمع او را درک کنیم.

    باتمام این‌ها عمه جان که از شدت خوش‌حالی حتی بهبودی نسبی یافته و از رختخوابش هم بیرون آمده بود در مقابل پدرم ایستاد وگفت برای نگه داشتن من هر کاری که لازم باشد خواهد کرد، نهایتا پدرم وهمسرش در کمال نارضایتی مرا درنروژ به عمه جان سپردند و به ایران برگشتند.

    روزهای اول حالم خوب بود، هوای خنک نروژ را دوست داشتم، هرروز بعد از ظهر به همراه عمه جان کنار دریا می‌رفتیم و به خورشید سرگردان درافق می‌نگریستیم و باهم صحبت می‌کردیم، ماهیگیران محلی عصرها از خلیج‌های پرپیچ و شکن و بعضا یخ زده به سمت روستا باز می‌گشتند، اگرچه به سختی می‌توانستم تفاوتی میان عصر و نیمه شب دراین روزهای باشکوه تابستان ببینم که خورشید مثل یک پری تنها و غمگین نیمه شب در دریای سرد آبتنی می‌کرد تا صبح روز بعد بتواند سرحال و شاداب در زلال آبی آسمان گیسوان نیمه مرطوبش را پریشان سازد.

    عمه جان به من وعده‌ی تماشای شگفت‌انگیزترین رویداد طبیعی در این منطقه یعنی شفق قطبی را می‌داد که به‌زودی در روزهای سرد وتاریک پاییز طولانی (وقتی‌که خورشید به سفری چند ماهه می‌رود) نظاره‌گرش خواهم بود و احساس می‌کرد شاید به این ترتیب قدری سرحال بیایم، خاطرات مبهمی از چهارسالگی‌ام در ذهنم باقی مانده بود که با مادر و پدرم روی تپه‌ها می‌ایستادیم و در سوز وسرمایی گزنده محو تماشای این منظره‌ی بی بدیل می‌شدیم؛ اوایل کمی دچار وحشت می‌شدم و خودم را به آغوش مادرم می‌فشردم، ولی کم‌کم مجذوبش شدم. اکنون دیگرهیچ اشتیاقی به دیدنش نداشتم؛ دست کم نه به قیمت این‌همه سرما که در وجود یخ زده‌ام لانه کرده و قصد نداشت رهایم کند.

    این پیرزن مهربان زیادی خاطره تعریف می‌کرد؛ تاجائی که حس کردم بیش ازتعداد روزهای عمرش خاطره دارد، حرف‌هایش به قدری طولانی و خسته کننده بود که من معمولا نود درصدشان را نمی‌فهمیدم و حتی اگر یک خاطره را ده بار تعریف می‌کرد بازهم جزئیاتش را به خاطر نمی‌آوردم، تمام مدت که او حرف می‌زد من به خورشید می‌نگریستم و دلم ایران بود، نه پیش الهه یا در خانه‌ای که جز فشار روحی چیز دیگری را در آن تجربه نکرده بودم، توی مدرسه و کنار سوده و مادر... ولی نه..... این هم نبود!....

    راستی اگر مدرسه‌ها باز شوند و امان ببیند که دیگر دختر «آن زنیکه هرجایی» به مدرسه نمی‌آید چه حالی خواهد شد؟ شاید این بدترین انتقامی باشد که من خواهم توانست از او بگیرم، تصور درماندگی امان لبخندی بی‌اراده کنج لبانم می‌نشاند که عمه جان را به اشتباه می‌انداخت و او به خیال این‌که خاطره‌اش برایم جذاب بوده، آب و تاب و هیجان بیش‌تر‌ی به مطلبش می‌افزود!

    او به‌زودی از پیشکارش خواست تا اسم مرا در بهترین دبیرستان شهر بنویسند، تاحدودی به زبانشان که زیرشاخه‌ای از آلمانی است آشنایی داشتم و در این دو سه ماه تسلطم بیش‌تر‌ شده بود، مخصوصاً به لطف یکی از پسرآن‌همسایه که وقت و بی‌وقت به بهانه‌های مختلف سراغم می‌آمد ومرا به حرف می‌گرفت. گاهی از ایران می‌پرسید و گاهی سعی می‌کرد چیزی یادم دهد، کم‌کم کارش از این حرف‌ها گذشت و به ابرازعلاقه کشید! ولی او نمی‌دانست که با این کار تا چه حد باعث انزجارم می‌شود.

    مدارس از اوایل سپتامبر(تقریباً نیمه‌ی شهریور) باز شد، ولی تحمل آن‌همه دختر و پسر رنگ پریده و کک مکی که از نوادگان وایکینگ‌ها هستند برایم غیرممکن بود! بعد از گذشت یک ماه از شروع مدارس هنوز حتی نمی‌توانستم با یکی از این‌هایی که هیچ کدام‌شان چشمانی سیاه ونگاهی گرم و موهایی تیره ندارند دوست شوم، من واقعاً میلی به ماندن نداشتم، اصلانمی‌توانستم حرف‌های عمه جان را راجع به مادرم تحمل کنم، نمی‌توانستم شهر ودیارم را فراموش کنم و پیش این زن باشم که شب‌ها با سگ مو بلند زیبایش دریک اتاق می‌خوابد، نمی‌توانستم به‌جای تماشای ستارگان در دل سیاه شب‌های شهرم نظاره‌گر تک ستاره‌ی سرد وغمگینی باشم که در افق نیمه شب دنبال جایی برای خواب می‌گردد.....

    نمی‌توانستم!

    من خسته‌تر از آن بودم که حتی حوصله‌ی فکر کردن به آن چیزی را داشته باشم که پیرزنی مثل عمه جان به آن می‌اندیشید، من خسته‌تر از آن بودم که بتوانم در این دیار فرسنگ‌ها دور از خانه و کاشانه و مدرسه‌ام برای چیزی یا کسی دلتنگ باشم، من بی‌حوصله‌تر از آن بودم که بخواهم برای آینده‌ام آجرهایی از خیال ببافم و روی هم بگذارم و ببینم آخرش چه جور برجی از آب در می‌آید؟

    من...... من از.... معذرت می‌خواهم؛ می‌توانم بروم؟!....آه خداوندا کجا بروم؟ کجا بروم که سایه‌ی سیاه امان نباشد؟!

    عاقبت به پدرم زنگ زدم و از او خواستم برایم امکانی را فراهم کند تا دوباره برگردم ایران. او از خوش‌حالی درپوست خود نمی‌گنجید وحتی گفت که ثبت نامم در دبیرستان را قبلا انجام داده چون مطمئن بوده برمی‌گردم، ولی عمه جان کاملاً از دستم دلخور شده و مدام التماسم می‌کرد که بمانم، من حتی نمی‌توانستم به او توضیحی دهم یا دلش را به دست بیاورم، فقط می‌گفتم که نمی‌توانم...

    پدرم شخصاً دنبالم آمد و سومین هفته‌ی مهر بود که به ایران برگشتیم و من در تمام این مدت به یک نتیجه‌ی دردناک رسیده بودم: همه‌جای دنیا برایم زندانی تاریک و بی‌عبور است، پس حتی آن جاده‌ی آرمانی‌ام نیز نمی‌تواند برایم در انتهای جادوئی خود امید و اشتیاقی پنهان داشته باشد! آری؛ حتی «سرزمین خورشید نیمه شب» هم نتوانست اندوه بی پایان شب های سیاه ویلدائی ام را اندکی کاهش دهد.

    دلم تنگ بود، همه‌جا سیاه وتاریک بود، سیاه سیاه سیاه.... آنچه که من به دنبالش می‌گشتم انگار توی این دنیا نیست اصلاً....

    ******
    
    «دوئل»

    به‌محض این‌که به ایران برگشتم یکراست رفتم به اتاقی که از در و دیوارش بوی مادر می‌بارید، همان تنها آغوشی که برایم سرشار ازآرامش و عشق بود، ولی افسوس.... حتی گرمای خورشید اونیز نتوانست یخ وجودم را ذوب کند و غنچه‌ي پژمرده‌ی هستی‌ام را سیراب سازد، آن بی‌چاره وقتی دید تمام مدت کنارش نشسته‌ام و وانمود می‌کنم که از بودن با او خشنودم ولی نگاهم غرق ماتم است، حسابی نگران شده ولی نمی‌دانست باید چه بگوید؟ شاید این یکی از تلخ‌ترین ملاقات‌های من و مادر تا به آن روز بود، بااین‌حال پشتم به دعاهایی که خالصانه بدرقه‌ی راهم کرد گرم شد.

    نمی‌دانستم واقعاً من چه مرگم شده؟ مگر نه این‌که بهانه‌ام برای برگشتن به ایران مادربود وسوده و دوستانم؟ پس چرا درکنار مادر این‌همه دلتنگ بودم؟ حتی اولین روزی که به مدرسه آمدم نیز باوجودی که دوستانم با جیغ و فریاد زیاد درآغوشم کشیدند و از اینکه برگشته‌ام ابراز خوشحالی کردند، من مثل یخ فقط لبخندهای سرد تحویلشان دادم.

    سوده درحالی‌که گاه و بیگاه قطره‌های بی‌اراده‌ی اشکش را با دستمال کاغذی می‌زدود برایم تعریف کرد که وقتی بعد از برگشتن خانواده‌ام آمده درخانه‌ی ما که مرا ببیند وشنیده که چه تصمیمی‌گرفته‌ام، تمام تابستان به خاطرم گریه کرده و هرروز در مدرسه جای خالی‌ام را با اشک‌هایش شسته وحالا باورنمی‌کند که دوباره باهم روی یک نیمکت نشسته باشیم! حالا هردوی ما دوباره مثل همیشه نشسته بودیم میزدوم ردیف کنار پنجره‌ای که رو به حیاط باز می‌شد.

    در آن لحظاتی که من و سوده باهم حرف می‌زدیم و دوستان‌مان دورم جمع شده و همه ابراز خرسندی می‌کردند، من زیرچشمی بچه‌هایی رانگاه می‌کردم که سال گذشته همکلاس من نبودند ولی امان درمیانشان نبود و من عجیب دوست داشتم بی‌آن‌که سؤالی کنم سوده درباره‌ی او حرفی بزند، ولی وقتی دیدم اصلاً به صرافت این نیست عمدا نگاه کشداری به جانب عباس انداختم و پرسیدم:

    ـ"انگار ترکیب کلاس‌مون با پارسال فرق کرده؟"

    سوده که مسیرنگاهم را گرفته و برای لحظه‌ای چشمش به عباس و بقیه‌ی دوستان امان افتاده بود برگشت و گفت:

    ـ"آره، خیلی‌ها ازاین مدرسه رفتن، یه‌سری هم افراد جدید اضافه شدن. تقریباً نصف بچه‌ها رو نمی‌شناسم."

    چیزی از درون وجودم کم شد؛ وقتی حس کردم شاید امان هم جزو همان‌هایی باشد که رفته‌اند! چرا که نه؟ لابد وقتی دیده من نروژ مانده‌ام دیگر انگیزه‌ای برای ماندن در این مدرسه نداشته!؟ اگر از این جنبه نگاه کنیم خیلی هم عالی است و این نشان می‌دهد نبودنم زهر خودش را به کام او ریخته؛ ولی اگر دلیلش چیز دیگری باشد....؟! اصلاً چه اهمیتی دارد که دلیل نبودنش چیست؟ او حالا دیگر نیست؛ فقط همین....

    بچه‌ها بعد از این‌که کمی از احوالاتم جویا شدند یکی یکی رفتند سرجایشان ودورم خلوت شد، سوده هم که دید خیلی سرد برخورد می‌کنم دیگر زیاد سؤال نکرد و مشغول یک کار بیهوده شد و من گهگاه نیم نگاهی به درکلاس می‌انداختم تا کسانی را که وارد می‌شوند از نظر بگذرانم....

    با ورود امان به کلاس یک‌باره قلبم از جا کنده شد و لرزشی عجیب وموهوم سرتاپایم را دربرگرفت و برای لحظه‌ای سرگیجه گرفتم وحسی که مدتها بود گم‌اش کرده بودم آرام و موذیانه به وجودم پا گذاشت.

    به‌محض این‌که پایش به کلاس رسید با نگاهش چرخی توی نیمکت‌ها زد و تا چشمش به من افتاد لبخندی سراسر رضایت و شگفتی بر لبانش نقش بست که هیچ واژه‌ی مناسبی برای توصیفش سراغ ندارم، آنگاه با قدم هایی آرام و شمرده به‌سویم آمد....

    در این سه چهارماهی که ندیده بودمش چه قدر تغییر کرده بود! قدش بلندتر از قبل شده و هیکلش کاملاً روی فرم آمده و نگاهش پر از اشتیاق وهیجان بود حال آن که از من جز نگاهی نفرت آلود و خشمگین نصیب دیگری نداشت، شاید خیال می‌کرد توی این مدتی که حتی یک بار همدیگر را ندیده‌ایم احساسم نسبت به او یک تکانی خورده؛ مخصوصاً که صددرصد مطمئن بود دیگر هیچ مردی نمی‌تواند ادعا کند به جذّابیّت اوست؛ غافل از این‌که نفرتش با هیچ بهای دیگری در دلم داد وستد نمی‌شود.

    وحشت ونگرانی عجیبی به جانم افتاده و نمی‌دانستم با این موجود تازه‌ای که به اندازه‌ی کافی بالغ شده و نگاهش بی‌بروبرگرد دل را به لرزه می‌افکند باید چه کنم؟

    حالا دیگر صدایش نیز تقریباً جا افتاده و طنین زیبا ودل انگیزی یافته بود:

    ـ"به به؛ ببین کی اینجاست!؟"

    و وقتی دید من با نگاهی تهی به او خیره شده‌ام و قصد ندارم چیزی بگویم برای لحظه‌ای نگاهش را از من گرفت و سلام و احوال‌پرسی صمیمانه‌ای با سوده رد وبدل کرد:

    ـ" احوال سوده خانم گل؟!"

    سوده که مشغول کندن اسم خود برروی نیمکت بود نگاه ملیحی به او انداخت وبا لبخندی قشنگ جواب داد:

    ـ" مرسی!"

    و دوباره نگاه خود را بر روی میز انداخت. او در برابر امان زیادی کرنش می‌کرد، نمی‌دانم چرا؟ شاید به خاطر شرم، یا شاید همان کاریزمایی که امان تقریباً بین تمام بچه‌ها ایجاد کرده بود!

    پیش از آن که چیز دیگری بگوید دخترهایی که پشت سرمان نشسته بودند مشتاقانه به او سلام کردند، او نیز مثل همیشه جواب غرورآمیزی که سعی داشت سخاوتمندانه جلوه اش دهد تحویلشان داد و دست‌هايي را كه براي مصافحه پیش آمده بود به نرمی فشرد و بعد همان‌طور که ایستاده بود، غرورخود را برای چندمین بار در مقابلم شکست:

    ـ" حالت چطوره پریزاد من؟"

    ولی من نمی‌توانستم جوابی دهم، زبانم قفل شده و کینه‌ی عمیق و اغراق‌آمیزی از او در دل خود احساس می‌کردم که شاید بی‌دلیل بود یا دلیلی داشت که خودم نیز گم‌اش کرده وحضورذهن نداشتم که به‌راستی چیست و از كي اتفاق افتاده؟ اما زخم این کینه به همین سادگی ها التیام نمی‌یافت، شاید هم اساساً من احساس مبهم و ناشناخته‌ای را با کینه وتنفر اشتباه گرفته بودم ودرک درستی از آن نداشتم؛ نمی‌دانم.... همین قدر می‌دانم که نیروی عجیبی مرا وادار می‌کرد با تمام وجود سعی کنم از او فاصله بگیرم؛ چیزی شبیه نیروی گریز از مرکز که نه از جاذبه‌اش رهایی داشتم و نه می‌توانستم به آن ملحق شوم!

    کیف چرمی‌اش را گذاشت روی میزم و خودش هم بغل دستم نشست، کمی هم با پهلوی خود به داخل نیمکت هولم داد تا جای بیش‌تر‌ی برای نشستن داشته باشد، به‌هرحال او فقط می‌توانست تا آمدن معلم مهمان ما باشد اما حتی تحمل همین چند دقیقه را هم نداشتم، حتی نمی‌توانستم این‌همه آرامش و تأنی‌اش را درک کنم حال آن‌که توقع داشتم با دیدنم خیلی بیش‌تر‌ از این‌ها هیجان زده شود؛ ولی او کاملاً بی‌تفاوت به نظر می‌رسید و رفتارش بیش از آن که عاشقانه باشد، سخاوتمندانه بود و همین ناامیدم می‌کرد.

    لبخندی کنج لبانش نشسته و با چشمان افسونگرش حریصانه براندازم کرد، چشمانی که دیگر به‌راستی نمی‌شد در مقابلشان بی‌تفاوت بود!

    ـ"جات خیلی خالی بود، خوشحالم که برگشتی!"

    همین؛ لعنتی؟!.... من به تمام داشته‌های بهشتی‌ام درسرزمینی که رؤیای دست‌نیافتنی خیلی‌هاست پشت کرده‌ام و برگشته‌ام به جهنمی که حوّا هم به خواب نمی‌دید و تو فقط با من تعارف تکه پاره می‌کنی؟

    در مقابل سکوت ونگاه خشمگینم لبخندش را تمدید کرد و آرنجش را روی میز گذاشت:

    ـ"تصمیم نداری یه قدم عقب نشینی کنی بداخلاق؟"

    و برای لحظه‌ای ابروانش را درهم گره کرد که با لبخندش تناسبی شگفت‌انگیز می‌آفرید. بازهم جوابی جز نگاهی نفرت آلود نداشتم، چشمانش را مستانه برهم زد و با نوک انگشتانش دکمه‌ی بلوزم را به بازی گرفت و نجوا کرد:

    ـ"باشه؛ خودم میام جلو، تا هرجا که لازم باشه.... فقط اگه بدونم هنوزهم یه کوچولو جا توی قلبت واسه‌م نگه داشتی."

    و اشاره‌ی فیزیکی دقیقی به قلبم کرد که داشت بی‌هیچ ریتم منظمی به در و دیوار سینه‌ام می‌کوبید....

    نتوانستم تحملش کنم، من گنجایش این‌همه فشار عاطفی را نداشتم، دوست داشتم فریاد بزنم و اشک بریزم ولی در ازای تمام اینها فقط لب‌های پربغضم را برهم فشردم و آهسته گفتم:

    ـ" جلو نیا امان.... هیچ‌وقت!...."

    لبخند از لبش رفت و نگاه لبریز از استفهامش درون چشمانم به دنبال پاسخی روشن گشت، چه داشتم به او بگویم وقتی حتی خودم هم نمی‌دانستم چه مرگم شده؟ آثار دلخوری در نگاهش پدیدار شد ولی برخاست و بی آن که چیز دیگری بگوید کیفش را برداشت و رفت...

    ناگهان بی آن که بخواهم چندقطره اشک بر روی گونه‌ام چکید، سوده که تمام مدت به‌طور نامحسوس ما را زیرنظر داشت با دیدن اشک‌هایم آهسته نجواکرد:

    ـ" چته رؤیا؟"

    جوابی ندادم و چشمانم را برهم فشردم تا بیش از این رسوایم نکند، وقتی دید پاسخی نمی‌دهم، با تعجب شانه‌ای بالا انداخت و دوباره مشغول کار خود شد. پشت چشمان بسته‌ام تصویری از او مرور کردم و آنچه را که مایل بودم ببینم در ذهن خود پرداختم، عجیب است که نتیجه‌ی اولین برخورمان در خیالم طور دیگری رقم خورد و ختم به هرچیزی شد که بند بند دلم را سست می‌کرد....

    می‌ترسیدم....

    از اتفاق ناشناخته‌ای که شاید به‌زودی می‌افتاد می‌ترسیدم.....

    از احساسی که ناخواسته داشت برملا می‌شد می‌ترسیدم....

    از امان، از امان می‌ترسیدم....

    آه خدایا چرا تمام مدتی که منتظر بودم او از در کلاس وارد شود حواسم نبود که مهرداد هنوز نیامده؟ چرا اصلاً به صرافت کسی غیر از او نیستم؟ حالا که مهرداد نیز سروکله‌اش پیدا شده و مثل همه‌ی بچه‌ها متوجه حضور مجددم شده بود، تازه یادم آمد که آدم‌های دیگری نیز در زندگی‌ام وجود دارند!

    مسلما برخورد او بسیار گرم‌تر از امان بود و به شدت صمیمانه؛ من نیز رفتار ریاکارانه‌ای با او در پیش گرفتم، چرا که به خوبی فهمیدم امان کاملاً ما را زیر نظر دارد و اصلاً هم راضی به نظر نمی‌رسد.

    مهرداد همان‌طور که سعی داشت اشتیاق و هیجانش را تحت کنترل درآورد، موقتاً در جای خالی نیمکتی که همردیف من بود نشست:

    ـ"کجا بودی دختر؟ داشتم دیوونه می‌شدم! حتی فکر این‌که دیگه نخوای برگردی ایران تا حد مرگ می‌بردم... وای باورم نمی‌شه رؤیا؛ خودتی یعنی؟!"

    از ابراز محبتش خرسند شدم و چون حتی لحظه‌ای برایش احساس دلتنگی نکرده بودم برای فرار از تلخی حقیقت حرف دیگری پیش کشیدم:

    ـ"خب... چیکار کردی با ریاضی؟"

    با خوش‌حالی ابروانش را بالا انداخت:

    ـ"عالی! شونزده شدم، حتی فکرشم نمی‌کردم."

    من نیز به تشویقش سری تکان دادم:

    ـ" آفرین! معلومه که دیگه نیازی به معلم خصوصی نداری."

    ـ"اتفاقا اگه کمک تو نبود هیچ‌وقت ریاضی رو نمی‌فهمیدم، اگه بعضی‌ها حسودیشون نمی‌شد و می‌ذاشتن ادامه بدیم الآن وضعم از این هم بهتر بود."

    نمی‌دانم چرا در اعماق وجودم دنبال دلیلی برای رنجاندن امان می‌گشتم:

    ـ" هنوز هم دير نشده، امسال ديگه چشم هرچي حسوده از كاسه درمياريم!"

    و دست‌هاي راستمان را به نشانه‌ی توافق به هم كوبيديم وخنديديم.

    وقتی حس کردم امان هم‌چنان مارا با نگاه خشمگینش زیرنظر دارد و لحظه‌به‌لحظه بر خرمن احساسش شعله‌های حسد پایکوبی می‌کند، فکر کردم بهترین راه انتقامجویی از امان استفاده‌ی بهینه از مهرداد است! به‌هرحال دقايقي بيش نگذشت كه امان کینه‌توزی خود را با حرکتی حساب نشده به رخ همه کشید و رو به عباس که داشت با صدای بلند ازعلت ریزش بعضی دانش آموزان سال سوم راهنمایی و بالا بودن سطح هوش و استعداد مقطع دبیرستان این مجموعه‌ی آموزشی سخنرانی می‌کرد گفت:

    ـ"کی گفته این مدرسه پذیرای استعدادهای خاصه؟ نکنه سرهنگ‌زاده‌های عقب مونده هم جزو خواص هستن؟!"
    مهرداد که به اندازه‌ی من وبقیه از این اهانت جسورانه جا خورده بود، نگاه معنی داری به او انداخت و در مقابل سکوت سنگین کلاس جواب دندان شکنی داد:

    ـ"سرهنگ‌زاده‌ها شاید؛ ولی حرومزاده ها صددرصد!!"

    وصدای شلیک خنده‌ی من و متعاقبش چندنفردیگر!..... امان ناباورانه به من چشم دوخته و با نگاه خود دنبال دلیلی برای این‌همه کینه‌ام می‌گشت، ولی قصد نداشت قافیه را ببازد:

    ـ"عجب وارده بابا!؟ چه اطلاعاتشم تکمیله!"

    و دوستانش هم تأیید کردند:

    ـ"آره خب، هم نوعاشو می‌شناسه!"

    ولی مهرداد نیازی به جواب دادن ندید، چون هر کسی به خوبی می‌فهمید که جوابش به‌مراتب دندان شکن‌تر بوده و بعد از این هرکس دست وپا بزند فقط خودش را ضایع کرده.

    آن ساعت گذشت و زنگ تفریح که به صدا درآمد، دست سوده را گرفتم و او را با خود به حیاط کشاندم، سوده مدام سعی می‌کرد با منقاش خاطرات نروژ را از زیر زبانم بیرون بکشد ولی من واقعاً چیز زیادی به ذهنم نمی‌رسید جز منظره‌ی زیبای خورشید نیمه شب و بازگشت ماهیگیران از خلیج.... اما این حرف ها سوده را راضی نمی‌کرد، او دلش اطلاعات دیگری می‌خواست:

    ـ"راستشو بگو، چی شد که تصمیم گرفتی برگردی؟"

    نگاه چپ چپی به او انداختم:

    ـ"معلومه دیگه دیوونه! به خاطر تو و مادر و آرزو."

    لب و لوچه‌ای برچید:

    ـ"حالا مادر و آرزو یه چیزی، ولی فکر نمی‌کنم من اون‌قدرها هم برات مهم باشم، چون امروز یه کمی سرد برخورد کردی... راستش توقعش رو نداشتم ازت."

    جوابی برای این ناز خرکی دوستانه نداشتم، از سوی دیگر می‌ترسیدم حرفی از دلتنگی‌ام برای سیاهی شب بزنم و دستم برایش رو شود، ولی ناگهان حرفش میخکوبم کرد:

    ـ"به خاطر مهرداد برگشتی؛ نه؟!"

    برای لحظه‌ای زمین و زمان برایم ازحرکت ایستاد، چه می‌گوید این دیوانه؟ چه خبردارد از دل سرگشته‌ی من؟
    ـ"سوده تو چی فکر می‌کنی راجع بهم؟"

    نمی‌دانم چرا این‌قدر بی مهابا شده بود:

    ـ"می‌خوای بگی عاشق نیستی؟"

    تقریباً عصبی شدم:

    ـ"من به تنها چیزی که فکر نمی‌کنم عشقه! عشق....؟ هوم! واقعاً که مسخره ست!"

    آن قدر صورتم درهم و آشفته شده بود که دیگر اصرار نکرد و تقریباً پذیرفت که در این باره حتی ذره‌ای دروغ درکارم نیست؛ دست کم نه در مورد مهرداد!
    

    هنوز مقداری از زنگ تفریح باقی مانده بود که تصمیم گرفتیم به کلاس برگردیم، داشتیم درباره‌ی شکل و قیافه‌ی یکدیگر نظر می‌دادیم و دلمان الکی خوش بود؛ سوده پیشنهاد داد قدری پایین موهایم را فر بزنم، ولی من گفتم خوشم نمی‌آید وقتم را تلف کنم، بعد هم کمی با طره‌هایی که صورتم را قاب گرفته بود ور رفت و مثلاً مرتبشان نمود و درعین‌حال کلی از باحال بودنش تعریف کرد، همین تعریف و تمجیدهای دوستانه اندکی مرا به نشاط آورد و باعث شد تا من هم مثل همه‌ی همسن و سالانم برای لحظاتی از آن افسردگی عمیق درآیم و کمی به خودم برسم، عجیب بود که داشتم به طرز سحرآمیزی سرحال می‌آمدم و دلتنگی‌هایم بی‌صدا وآرام دور می‌شدند، خودم هم توجهی نداشتم که حالم تغییرکرده، کسی چه می‌داند؟ شاید هم بی‌اختیار تحت تأثیر بازگشت مجدد امان به‌سویم بودم، منت‌کشی‌اش سرحالم آورده بود و داشتم به طرز بیمارگونه‌ای مجذوب خودم می‌شدم!

    اگرچه تا پیش از این میلی به ایستادن در برابر آینه نداشتم، ولی اکنون حس عجیبی مرا به‌سوی انعکاس تصویرم می‌کشاند، ته دلم برای امان نقشه می‌کشیدم و با خود می‌گفتم که باید تا آنجا که می‌توانم بیچاره‌اش کنم، اشتیاق دیوانه‌واری در خود یافته بودم که سرتاپا به آتش بکشانم‌اش و درهمان آتش سوزان تنهای تنها رهایش کنم تا به مرگی دردناک و أسفبار بمیرد! این احساس جنون‌آمیز نشاط بیش‌تر‌ی به من می‌بخشید و سخت هیجان زده‌ام می‌کرد، چراکه به خوبی حس می‌کردم قادرم هرمردی را که نشان کنم به جنون بکشانم، درست مثل مادرم...

    دوست داشتم انتقام تمام روزهای یخ‌زده‌ای را که در نروژ سپری کرده بودم از او بگیرم، حتی انتقام خورشیدی که گیسوان طلایی‌اش رنگ باخته و نیمه شب‌ها در افق، بی‌صدا خون می‌گریست و من نمی‌دانستم باید برایش چه کار کنم؟!

    درگیر و دار همین افکار شیطانی دم درکلاس از سوده جدا شدم و او به‌سوی نیمکت‌مان رفت و من نیز دستم را به کش موهایم بردم و با یک حرکت سریع موهای ل*خ*ت و بلندم را دورم رها کردم و به‌طرف پنجره‌ی کلاس رفتم که کاملاً باز بود و به خاطر فضای تاریک پشتش مثل یک آینه‌ی نه چندان شفاف عمل می‌کرد، سپس درحالی‌که آخرین تکه‌ی ساندویچم را به دهان می‌گذاشتم، مشغول مرتب کردن پیچ وشکن‌های گیسوانی شدم که می‌دانستم چه کسی بیش از همه با پریشانی‌اش پریشان می‌شود!

    «....خورشید خانم، حالا چه طوری؟! دیگه گریه نکن، وقتشه که بخندی! اونم چه خنده‌هایی!...»

    تصور درماندگی امان چنان بی‌قرار وذوق زده‌ام کرده بود که درذهن خود صدها بار برتشنه کامی‌اش آب حیات را بستم و مستانه خندیدم، او را بی‌چاره‌ی خود وخود را فاتح قلب وقاتل احساساتش می‌دیدم وسراپا شعف وهیجان بودم.

    شبیه هیولا به نظر می‌رسم؛ نه؟! چه کنم که هنوز فراموش نکرده‌ام آن بار حقارتی که به دوش کشیده‌ام....

    تمام این افکار موهوم و تاریک دقیقه‌ای بیش طول نکشید، همان‌طور که حواسم به کار خودم بود و به طرز نامحسوسی آمد و شد بچه‌ها را نیز در انعکاس شیشه زیر نظر داشتم و انتظار امان را می‌کشیدم، به ناگاه دیدم‌اش که وارد کلاس می‌شد و به‌طرف پنجره می‌آمد، آه که چه بی‌صبرانه منتظر چنین لحظه‌ای بودم و حالا با هرقدمی که او برمی‌داشت دلم بااشتیاقی بی‌سابقه به در ودیوار وجودم می‌کوبید! من چه وقتی این‌قدر سرحال آمده‌ام؟ چه وقتی با افسردگی بیگانه شده‌ام؟ ضربه‌های دردناک قلبم چرا باید این‌قدر لذتبخش شده باشد؟!

    بی‌هیچ عجله‌ای قدم زنان به‌سوی پنجره آمد و به شوفاژی که پایینش بود تکیه داد و نگاه مغرورش را حریصانه به من دوخت.

    فوراً دست از بازی با موهایم برداشتم و پشت چشمی برایش نازک کردم ومثل کسی که با دوست صمیمی‌خود الکی قهر کرده، با دلخوری از او روی گرداندم، اما تا خواستم به‌طرف نيمكتم بروم، به تمسخرم گرفت:

    ـ" آره؛ بیش‌تر‌ به خودت برس! این‌جوری مجبور می‌شه چشمای ریزش رو یه ذره گشادتر کنه تا بهتر ببیندت!"

    از این حرفش جاخوردم چون حتی لحظه‌ای از ذهنم نگذشته بود که به خاطر مهرداد به خودم برسم. ایستادم و به خاطر طرز فکر رقّت‌انگیزش متعجبانه نگاهش کردم، بانگاهم بلافاصله چشمانش را تنگ کرد:

    ـ"آدم فقط باید شانس داشته باشه، چون اگه همه‌ی خوشگلی‌های دنیا روهم داشته باشی ولی شانس بهت نداده باشن، کافیه یه کور و کچل و چلاق خوش شانس از گرد راه برسه!"

    هرچند که دوست نداشتم دهن به دهنش بگذارم، ولی مجبور شدم اعتراض کنم:

    ـ"که چی حالا؟ می‌خوای بگی خیییییییلی خوشگلی مثلاً؟!"

    يكي از ابروان سیاه و خوش‌حالتش را بالا انداخت و نگاه عاقل اندر سفيهي نثارم كرد:

    ـ" البته «کور ار نبیند این گنه آفتاب نیست»؛ ولی منظورم خودم نبود، دلم واسه‌تو می‌سوزه، آخه از قدیم وندیم گفتن سیب سرخ نصیب چلاقه! مطمئن نیستم به اندازه‌ی کافی توی زندگیت شانس بیاری، مخصوصاً وقتی اصرار داری با دم شیر بازی کنی!"

    سعی کردم تمسخرش را تلافی کنم:

    ـ" دُمت رو می‌بینم؛ ولی راجع به کدوم شیر حرف می‌زنی؟!"

    آن‌هایی که میز اول نشسته و تقریباً گفت و گوی ما را کامل شنیده بودند، با این حرف یک‌دفعه زدند زیرخنده، امان هم سعی کرد کم نیاورد؛ اگرچه به واقع کم آورده بود:

    ـ" فعلاً اون روی سکه‌م نشسته؛ هرگز نمی‌بینیش مگه این‌که این رومو بخوای بازهم خط خطی کنی!"

    بچه‌هایی که تا همین چند لحظه پیش داشتند به دم آقا شیره می‌خندیدند، نیم نگاهی به من انداختند تا شاید دلیل موجّهی بیابند برای این‌همه اعتماد به نفسم! بی‌توجه به آن‌ها لحنی تحقیرآمیز به خود گرفتم:

    ـ" تو هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی، چون شیر یا خطت به‌هرحال دو روی سکه‌ی سیاهه!"

    بی آن که در صدد جوابی برآید با دلخوری روی گرداند و از پنجره مشغول تماشای بيرون شد و من پوزخندی زدم به این‌همه عجزش دربرابرم آن‌هم در حالی که سعی داشت سرورم باشد.

    ******

    به‌هرحال زیاد طول نکشید که بفهمم امان علیرغم میل غیرقابل انکاری که به‌سویم دارد به شدت اهل محافظه کاری است، من برق اشتیاق را در عمق نگاه مغروری که گهگاه به‌سویم گسیل می‌داشت به‌روشنی درمی‌یافتم ولی نه حرفی می‌زد و نه قدم پیش می‌گذاشت. جز صحبت یا رابطه‌ای ضروری و گذرا در همان حد همکلاسی هیچ کاری با من نداشت و نسبت به سردی رفتارم شکیبایی به خرج می‌داد. بااین‌حال به طرز ناخوشایندی نسبت به مهرداد بی انصاف بود، مثلاً وقت و بی وقت به او نیش می‌زد یا در برابر بقیه‌ی بچه‌ها تحقیرش می‌کرد. هرچند که مهرداد هم همیشه جواب‌های دندان شکن برایش آماده داشت، ولی بیش‌تر‌ به نظر می‌رسید که امان از این موش و گربه بازی دارد لذت می‌برد تا این‌که به خاطر روابط دوستانه‌ی من و مهرداد شاکی باشد. این اصلاً دلخواه من نبود و باعث فوران خشمم می‌شد؛ چون من یک نبرد مردانه می‌خواستم نه یک مشت بچه بازی احمقانه، ولی امان احساس مرا نمی‌فهمید و رفتارهای خشنم را می‌گذاشت پای دفاعم از مهرداد. به‌هرحال من در پی توضیح هیچ چیزی نبودم و حتی تصمیم نداشتم به‌طور واضح و روشن هیچ کدام‌شان را حذف کنم و فقط ترجیح می‌دادم اجازه دهم با هم همچنان دشمن باشند. دلیل این سکوت هم چیزی نبود جز این‌که عاشق مهرداد نبودم تابخواهم به خاطرش خودم رابا امان درگیر سازم و به امان هم اصلاً اعتماد نداشتم تا بخواهم به خاطرش مثلاً مهرداد را ازصفحه‌ی زندگی‌ام خط بزنم، احساس من دیگر با سال‌های گذشته کاملاً فرق کرده بود و کلی هم کیف می‌کردم که دوتا لرد به خاطر من دوئل راه انداخته و من هم عین سوگلی قصه‌های پریان فقط شاهد و ناظرم و از این نمایش عاشقانه غرق غرور و سرور و سکوت! ولی هرقدر مهرداد به خاطرم سینه چاک می‌کرد امان دربرابر انتظارات بی‌شماری که از او داشتم احمق بود، احمق و نفهم!

    شاید لازم باشد اعتراف کنم که در آن مقطع زمانی فرق زیادی با یک هیولا نداشتم، زندگی از من دختری خودخواه و بی‌رحم و بی‌وجدان ساخته بود که به هیچ‌کس و هیچ چیزی جز خودم اهمیت نمی‌دادم، حتی در برابر مهرداد نیز بی‌رحم بوده‌ام، دست کم می‌توانستم عاشقش باشم یا اگر نمی‌توانستم باید اورا در جریان می‌گذاشتم تا به امیدی بیهوده انرژی اش را هدر ندهد، ولی برایم فرقی نمی‌کرد که چه کسی قربانی شود تا من به خواسته‌ام برسم، امان باید شکنجه می‌شد تا من اندکی آرام گیرم؛ به هرقیمتی که شده....

    *****


    دریک روز بارانی که از دستشوئی بیرون آمده بودم وحیاط کاملاً خلوت شده بود، چشمم به امان افتاد که داشت قمقمه‌اش را از شیر آب پرمی‌کرد، من نیز آستین‌هایم را بالا زدم و مشغول شستن دست‌هایم شدم، بی‌جهت منتظر ایستاد تا کارم تمام شود و با هم به‌سوی کلاس راه بیفتیم، قطرات ریز باران بر صورت و موهایمان می‌پاشید و بوی رطوبت به مشام می‌رسید؛ نفسم داشت بند می‌آمد، همیشه از بوی رطوبت نفس تنگی پیدا می‌کردم، این‌بار بیش‌تر‌ از همیشه!

    با اندکی فاصله پابه پایم به راه افتاد وبرای این‌که بهانه‌ای منطقی برای همراهی‌ام بیابد صحبتی را پیش کشید:

    ـ" شنیدی قراره یه معلم شیمی جدید برامون بیاد؟"

    وانمود کردم از هم صحبتی با او اکراه دارم:

    ـ" کی گفته؟"

    ـ" مگه نمی بینی آقای آشوري سه ـ چهار جلسه ست که نمیاد؟"

    شانه‌ای بالا انداختم:

    ـ" مگه هرکی دو سه جلسه غایب بشه عوضش می‌کنن؟"

    ـ" نه خب؛ ولی این یکی فرق می‌کنه، آخه می‌گن گرفتنش و انداختن زندان تا یه کمی آب خنک بخوره."

    خیلی جا خوردم:

    ـ" به چه جرمی؟"

    ـ" نگی به کسی ها؟ (اندکی سرش را پیش آورد وتن صدایش فروکش کرد).... کارای سیاسی می‌کرد، توده‌ای بود (و دوباره سرش را عقب کشید).... از همین ول معطل‌هایی که خیال می‌کنن امکان داره وضع از این بهتر بشه! از این بازی‌های س.ی.ا.س.ی حالم به هم می‌خوره، قربونیش هم یه مشت آدم بی‌گ*ن*ا*ه و ساده دلن!"

    می‌دانستم که پدرش قبلا در سفارتخانه کار می‌کرده، اما این‌همه بینش س.ی.ا.س.ی شگفت‌زده‌ام کرد:

    ـ" تو این چیزا رو از کجا می‌دونی؟"

    ـ" مگه فکر کردی من هم مثل توأم که سرت فقط تو لاک خودته و بقیه رو اصلاً آدم حساب نمی‌کنی؟"

    از این‌جور حرف‌ها نه سر درمی‌آوردم و نه خوشم می‌آمد، فقط برای لحظه‌ای داشتم به بوی ترکیب شیمیایی جدیدی که لحظاتی پیش به مشامم خورد فکر می‌کردم؛ «ته مانده‌ی عطر شامپو با آب مقطر؛ یعنی باران!»
    ـ"پس معلم شیمی نداریم امروز!"

    ـ"چرا اتفاقا، رفتم از مدیر پرسیدم گفت همین امروز جایگزینش میاد."

    ـ"تو می‌دونی کیه؟"

    به راه پله‌ها رسیده بودیم وحالا داشتیم شانه به شانه‌ی یکدیگر قدم برمی‌داشتیم، همچنان که دستم را روی نرده‌ها می‌کشیدم و بالا می‌رفتم، منتظر جوابش ماندم، کمی مکث کرد و بعد هم لب و لوچه‌ای برچید و بی‌آن‌که نگاهم کند جواب داد:

    ـ"نه نمی‌شناسمش ولی فکر کنم همون آقای قدکوتاه وچاقالوئه؛ تا همین امروز ندیده بودمش، صبحی داشت توی دفتر دبیرا چایی هورت می‌کشید، اون‌قدرهم هول بود که نصفش رو ریخت رو شلوارش مرتیکه گره گوری!! انگاری تازه به این دنیا اومده؛ یه جورایی از این تازه به دورون رسیده هاست که معلوم نیست یه شبه از کجا آدم حسابی شدن!"

    سپس دستی به موهای موّاج و خوش‌حالتش کشید تا قطرات باران را تا حدی از رویشان بزداید، من هم بی‌اختیار همین حرکت را تقلید کردم، داشتم درباره‌ی معلم جدیدمان فکر می‌کردم و این‌که چه قدر امان راجع به او نظر بدی داردکه ناگهان دستم را در دست گرفت وچشمان نافذش را به نگاهم دوخت، تحمل دگرگونی حالم را نداشتم، خواستم دستم را بیرون بکشم ولی انگشتانش را محکم‌تر‌ لای انگشتانم جای داد و مرا با خود به‌طرف کلاس برد، دیگر مقاومتی نکردم و به دنبالش روانه شدم، گویا از گرفتن دستم هیچ قصد دیگری جز همراهی تا کلاس نداشت، با این‌حال درچند قدمی کلاس ایستادم و صدایم در دو راهی اشتیاق و تردید لرزید:

    ـ" دستمو ول کن امان، نمی‌خوام این‌جوری بریم تو."

    و دستم را بی‌هیچ زحمتی آزاد کردم. لحن ملایم صدایش را غمی سنگین دربرگرفت:

    ـ" چه اشکالی داره که دستتو بگیرم؟ مگه می‌خوام بخورمت؟"

    ـ"نمی‌خوام هیشکی فکر کنه خیلی باهم رفیقیم."

    ـ"مگه نیستیم؟!"

    پوزخندی زدم و سرم را به چپ وراست تکان دادم، به‌محض دریافت این پاسخ چهره درهم کشید:

    ـ"رفاقت با من چه ضرری بهت می‌زنه؟"

    ـ"دوستی با من چه سودی بهت می‌رسونه؟"

    ـ" من دوستت دارم، همین که با تو باشم مثل اینه که توی بهشتم."

    ـ" ولی تو برای من کابوس جهنمی!"

    جوابی نداد و خيره نگاهم كرد.... ادامه دادم:

    ـ"هرکاری می‌کنم از رو نمی‌ری؛ سمجی؛ پررویی! خودت بگو؛ باید چی‌کار کنم که تو دست از سرم برداری؟"
    صدایش طنینی غم آلود یافت:

    ـ" من چی کار کنم که تو بهم دست رفاقت بدی؟"

    بی رحم بودم، بی رحم و دیوانه:

    ـ"چی رو می‌خوای ثابت کنی؟ این‌که بهم علاقه داری؛ یا زورت بهم می‌رسه؛ یا یه سرو گردن از ایرج خان بالاتری؟... ها؟ کدومش؟!"

    با تعجب نگاهم کرد وجوابی نداد، شاید فکر می‌کرد چنین تعبیری چگونه به یادم مانده هنوز؟!

    در برابر سکوتش سری به استیصال تکان دادم:

    ـ" آرزویی جز این ندارم که دنیای بدون تو رو هم تجربه کنم، از دستت خسته شدم! هرطرف که می‌رم سایه‌ی شوم تو هست، چرا راحتم نمی‌ذاری امان؟ آخه تو چی از جونم می‌خوای؟"

    دربرابر این‌همه حرف تلخ انگشت اشاره‌اش را میان سینه‌ام گذاشت و اندکی فشرد....

    ـ" قلبت رو می‌خوام نازنین، قلبت رو...."

    و دوباره آن را عقب کشید. درخواست شاعرانه‌اش را سنگدلانه پاسخ گفتم:

    ـ" دست‌وپا زدنت بی‌فایده ست؛ تو قلب من جایی برای تو وجود نداره، امان تو هیچ راهی به قلب من نداری؛ هیچ راهی!"

    صدایش از اندوهی عمیق سنگین شد و لرزید:

    ـ"چرا دوستم نداری رؤیا؟ اون مهرداد بدترکیب استخونی چی چی داره که این‌قدر باهاش مهربونی ولی از من بیزاری؟ آخه مگه من چی کم دارم؟"

    انگشتانم را به قصد شمردن یکی یکی باز کردم:

    ـ" تو دروغگویی، مکاری، بی رحم و خودخواه وحسود و هوسباز و کینه‌توز و بدجنس و موذی و نامردی!!.... نه امان؛... تو هیچی کم نداری؛ هیچی!...."

    و هر ده انگشتم که حالا کاملاً باز شده بود، مقابل صورتش قرار گرفت، به‌یک‌باره چهره درهم کشید و دو سه قدم به عقب برداشت و درحالی‌که سعی می‌کرد بغضش را سرکوب کند، انگشت اشاره‌اش را به سويم گرفت:

    ـ" پس صبر کن تا تموم این‌هایی رو که گفتی نشونت بدم!...."

    و برگشت و به داخل کلاس رفت.

    این پایان ناخوشایند باعث اضطرابم شد ومن تا مدتی طولانی از این‌که چنان برخورد بدی با او داشتم پشیمان و ناراحت بودم و برای تسکین وجدان خود سعی می‌کردم هزاران دلیل بی‌ربط بتراشم که مطمئن باشم آن رفتار ناشایست حقش بوده است، ولی هیچی نمی‌توانست توجیهم کند، حتی گذشته‌ی تلخمان، حتی دشمنی‌اش با مهرداد و یا غرور لعنتی‌اش... هرچند در این یک مورد قادر نبودم تشخیص دهم که آیا او واقعاً دارای غرور و نخوت است یا عزت‌نفس دارد؟!

    خدایا من چه مرگم است؟ این پسر چه دارد که حتی وقتی سزاوار بدترین تلافی‌هاست همچنان دربرابرش احساس گ*ن*ا*ه می‌کنم؟....

    به‌هرحال براي تسکین وجدانم سعي كردم فكر كنم که این عصبانیت او موقتی است وچیزی نمی‌گذرد که دوباره مثل دفعات پیش منت‌کشی را از سر بگیرد و بازهم موی دماغم شود و البته این بار دیگر اجازه می‌دهم کمی در بهشت رؤیایم قدم بزند، ولی من اشتباه می‌کردم و او کسی نبود که به همین راحتی قافیه را ببازد؛ تا جایی‌که به‌راحتی می‌توانست وانمود کند که دیگر رفتارهای من کم‌تر‌ین اهمیتی برایش ندارند....

    ....دیگر سعی نکرد با بذل عشق یا حتی ارائه‌ی رفتاری گله‌آمیز سعی در جذب و تصاحب قلبم کند بلکه او نیز بنای بی‌محلی را گذاشت و دیگر تحت هیچ شرایطی نکوشید به من نزدیک شود، حتی مایل نبود مثل سال‌های گذشته با نگاهی عاشقانه و پرنياز علاقه وتوجه خود را نشانم دهد یا بفهماند که اگر از من فاصله گرفته به خاطر درخواست خودم است، بلکه این‌بار کاملاً ترکم کرد؛ باتمام وجودش، حتی دیگر سلام‌های متواضعانه و بی‌جواب هرروزه‌اش را نيز تکرار نکرد و هر بار از کنارم سرد و بی‌تفاوت رد می‌شد و می‌رفت.

    او هرچه می‌گذشت جذّاب‌تر می‌شد ونگاه مشکل‌پسندم را بی‌اراده به‌سوی خود می‌کشید تاجائی‌که حس می‌کردم هرگز او را این‌جور دقیق ندیده‌ام، هیچ‌وقت نامرتب وآشفته نبود و در رسیدگی‌های روزانه‌اش به خود ظرافت و دقّتی فوق‌العاده به خرج می‌داد، موهای درخشان وسیاهش را با آن نیم جعدهای دل‌فریب جوری می‌آراست که زیباتر از آن قابل‌تصور نبود، درشرایطی که پسرهای نوجوان به سبیل‌هایشان کلی می‌نازیدند و آن را نشانه‌ی مرد شدن می‌پنداشتند او بدون این‌که اهمیتی به این طرز فکر دهد همواره صورتش را اصلاح می‌کرد، او درمیان پسران هم‌ردیف خودش به‌راستی ممتاز و بی‌نظیر بود؛ یا شاید فقط به چشم من این‌قدر باشکوه می‌آمد؛ نمی‌دانم!....

    حس می‌کنم وصف جذّابیّت‌های او همواره به طرز شگفت‌انگیز و ناامیدکننده‌ای مرا به هیجان می‌آورد و واژه‌ای سراغ ندارم که بتواند حق مطلب را درباره‌اش ادا نماید، بااین‌حال نمی‌فهمیدم چرا هرقدر به جذّابیّتش اعتراف دارم نسبت به عشقش گریزانم؟ آیا هر فرد زیبایی این شایستگی را دارد که معشوق آدم باشد و یا هر معشوقی الزاماً باید زیبا باشد؟! مسلّماً نه؛ پس چرا؟ چرا نمی‌توانم مثل سابق ستم‌هایش را بهانه کنم وهمچنان از او بیزار باشم؟!

    او کاری می‌کرد که حس کنم اصلاً مرا نمی‌بیند وحضور و غیابم برایش کاملاً مساوی‌ست؛ حتی اگر برای محک زدنش جایی حضور می‌یافتم که او بود، آن‌قدر نادیده‌ام می‌گرفت که در اندک زمانی ترجیح دهم برخیزم و بروم پی کارم، بعد هم چه می‌ماندم چه می‌رفتم اصلاً انگار نه انگار! هیچ تغییری در رفتار و اعمالش ایجاد نمی‌شد وحتی نیم نگاهی بدرقه‌ی راهم نمی‌کرد! مثلاً به تماشای بازی تیمی‌اش می‌نشستم به حضورم هیچ اهمیتی نمی‌داد، یعنی برعکس گذشته نه ماندنم در او میلی به خودنمائی بیش‌تر‌ برمی‌انگیخت و نه رفتنم از انگیزه‌اش می‌کاست؛ اگرچه فقط اندکی، یعنی رسماً با خطوط روی دیوار هیچ فرقی برایش نداشتم.

    بی‌محلی‌هایش برایم گران تمام می‌شد، مخصوصاً این‌که خودم به‌طور مرموز و ناخواسته‌ای درغیابش کلافه بودم. حتی اگر محلم نمی‌گذاشت بودنش بهتر از نبودنش بود؛ چون ته دلم به خود دلگرمی می‌دادم که دارد برایم فیلم بازی می‌کند و امکان ندارد این‌جور از چشمش افتاده باشم....

    نمی‌دانم چرا این‌قدر برایم مهم شده بود، نمی‌دانم.... به‌هرحال احساس تازه‌ای نسبت به او در وجودم جریان پیدا کرده بود که اصلاً چیز خوبی به نظر نمی‌رسید! یک جورهایی داشتم کم می‌آوردم و هرچه می‌گذشت بیش‌تر‌ اعتراف می‌کردم به این شکست تلخ و گزنده.....

    گاهی زنگ ورزش خانم افشار (که به خاطر موفّقیّت‌هایش در تیم بسکتبال از مقطع راهنمایی به دبیرستان منتقل شده بود) بچه‌ها را گروه‌بندی کرده و هرگروه را به دست فرد زبده‌ای می‌سپرد که بی‌بروبرگرد دردانه‌اش امان پای ثابت این انتخاب بود، من یکی دو بار سعی کردم وانمود کنم که به‌طور اتفاقی درگروهی قرار گرفته‌ام که تحت نظارت امان است، بااین‌حال او اصلاً درقبال این موضوع عکس‌العمل خاصی نشان نمی‌داد و با من همان جوری رفتار می‌کرد که با بقیه.

    یک بار هم سوده از او که داشت با گروه کوچکی از بچه‌ها بازی می‌کرد خواست که او را نیز بازی دهد، امان به من که بافاصله‌ی نه چندان کمی از آن‌ها ایستاده بودم نگاهی انداخت وگفت:

    ـ"الآن هر تیم چهار نفر داره؛ به اون هم بگو بیاد تا دوتا تیم پنج نفره بشیم."

    من که از همان فاصله متوجه آن گفت‌وگو شده بودم بی آن‌که ذوق‌زدگی‌ام را آشکار کنم، با بی‌میلی ساختگی پذیرفتم ودرتیم مقابل امان یارکشی شدم، فکر کردم فرصت خوبی به دستم آمده تا او را محک بزنم و ببینم وقتی تا این حد به او نزدیکم تا چه حد قادر است احساساتش را لگام بزند؟

    وسط بازی لحظه‌ی نفس‌گیری پیش آمد که توپ را دو دستی گرفته و نه یاری برای پاس دادن در مقابلم داشتم و نه حلقه آن‌قدر نزدیک بود که شوت کنم و به‌ناچار برای پرهیز از دبل درجا ایستاده و نمی‌دانستم باید چه کنم، او که به‌عنوان مدافع درست مقابلم قرارگرفته بود راهنمائی‌ام کرد:

    ـ"پی وُت بزن و به پشت سرت پاس بده، شیوا دفاع نداره."

    و با چشم و ابرو به شیوا اشاره کرد. به ناگاه برای اولین بار اتفاق عجیب ومرموزی درونم رخ داد؛ حس كردم چيزي در اعماق سينه‌ام آتش گرفت وذوب شد وضربان نبض‌هایم صدها برابر شد و ضعفی عمومی تمام سلول‌هایم را دربرگرفت! متعاقبش حسابی رنگ‌به‌رنگ شدم:

    ـ" پی وُت بلد نیستم....."

    به من فرصت کافی داد که هم یاد بگیرم وهم تجربه‌اش کنم حال آن‌که می‌توانست به‌جای همه‌ی این‌ها به‌راحتی توپم را بزند:

    ـ"روی پایی که ثابت بوده بچرخ؛ از این‌طرف!"

    و با فشار مختصری که به بازویم آورد جهت درست را نشانم داد و نوک پنجه‌ی پایش را به همان پایم زد که باید به سمت عقب حرکت می‌کرد، فوراً کاری را که گفته بود انجام دادم، ته دلم از سخاوتش در آموختن آنچه که نمی‌دانستم بی‌اندازه سپاس‌گزار بودم و امیدوار شدم که به‌زودی اتفاقی که منتظرش بودم بیفتد و او دوباره مهربانی و توجهش به مرا از سر بگیرد؛ ولی او در آن لحظه نگاه ویژه‌ای به من نداشت چراکه به نوعی خود را موظّف می‌دانست به بچّه‌ها درحد توانش آموزش دهد. به‌هرحال سه چهار دقیقه بيش‌تر از ورود من و سوده به گروه نگذشته بود که امان هدایت بازی را به شیوا سپرد و خودش به همراه علی بازی را رها کردند و رفتند سراغ خانم افشار که با بچه‌های تیم پسران مشغول برنامه‌ریزی برای مسابقه‌ی آینده بود....

    دیگرحوصله نداشتم به بازی ادامه دهم، بااین‌حال سعی کردم نسبت به این بی‌حوصلگی بی‌توجه باشم، ولی چند دقیقه‌ای نگذشت که با احساس حالت تهوع بازی راترک کردم....

    «شاید زنگ تفریح پرخوری کرده‌ام و حالا سردلم سنگین شده، يا شاید هم بیش از ظرفیتم فعالیت بدنی کرده‌ام وحالا کم آورده باشم؛ یعنی آمادگی جسمانی من این‌قدر کم شده؟!... نه؛ این دیگر نهایت ناامیدی‌ست! رفتار اوبا من حتی قهرآمیز هم نیست تا بگویم که موفّق شده‌ام اعصابش را به هم بریزم و چون راهی به قلبم ندارد بنای خشم و ناسازگاری را گذاشته! راستی که او خیلی از من زرنگ‌تر است، کاری می‌کند که فکر کنم این من هستم که دیگر راهی به حریمش ندارم و حتی اگر دست‌وپایی بزنم جز این‌که بیش‌تر‌ خودم را سبک کنم نتیجه‌ی دیگری در پی نخواهد داشت! باز اگر این‌طور باشد که خیلی خوب است، می‌ترسم دیگر اصلاً برایش فرقی نکند که چه فکری می‌کنم، انگار اشتیاق او برای جلب‌توجه من مربوط به گذشته‌ها بوده و من با دست خود همه‌چیز را خراب کرده‌ام، به‌هرحال حالا دیگر هیچ اسلحه‌ای دردستانم نیست که به رؤیای شیرین انتقام جامه‌ی عمل بپوشانم و باید اعتراف کنم که بازهم برای چندمین بار از این لعنتی رودست خورده‌ام.....»


    آن روزها رابطه‌اش با پریسا برایم زیادی پررنگ شده بود، بسیاری از مواقع لحظاتی هرچند کوتاه را در کنار او سپری می‌کرد؛ حالا یا در جمع دوستانش و یا دوتایی تنها. شیرین‌ترین فکر این بود که بگویم می‌خواهد به این وسیله مرا ریشخند کند و لجم را دربیاورد، ولی مطمئناً بی‌جهت بود این فکر، چراکه دوستی آن‌ها امری تازه نبود، آن‌ها از همان نخستین روزهای کودکی دوستی محکمی باهم داشتند و اصلاً دلیلی نداشت توجه او را نسبت به پریسا یک جوردهن کجی به خود تلقی کنم، مخصوصاً این‌که من سه سال همکلاس این دو نبودم و احیاناً داشتم همان چیزی را می‌دیدم که در این مدت میانشان گذشته و فقط از دید من مخفی مانده است.

    رابطه‌ی آن‌ها ساده و محبّت آمیز بود نه عاشقانه یا حتی ه*و*س آلود، مثلاً درس می‌خواندند، با هم پینگ پونگ یا بدمینتون بازی می‌کردند، گاهی هم با نخی که دو سرش را به شکل حلقه گره زده بودند با حرکات ظریف دستشان تور می‌ساختند و آن را از لای انگشتان هم می‌گرفتند و اگر یکی از آن‌ها حرکت اشتباهی انجام می‌داد که باعث باز شدن تور شود، می‌باخت. چند بار هم سر همین بازی شرط بستند و من هرگز نفهمیدم سرچه چیزهایی بود که وقتی پریسا می‌برد از شادی فریاد می‌کشید! به‌هرحال تمام این‌ها می‌توانست حسادت آدم را برانگیزاند، (این‌که می‌گویم «آدم» به این خاطر است که هنوز هم برایم سخت است باورکنم من نیز دچار این احساس تلخ می‌گشته‌ام!)

    همین موضوع هم بدبینی مرا درباره‌ی امان کاملاً موجّه جلوه می‌داد تا جائی‌که دیگر احساس کردم درباره‌اش هرگز دچار اشتباه نشده‌ام و این آدم خودپسند ومغرور جز فریبکاری شور دیگری درسر ندارد و علاقه‌اش نسبت به من دروغ محض است، شاید هم تنها اشتباه من این باشد که فکر می‌کردم بی‌علاقگی‌اش ساختگی است حال‌آن‌که تنها صداقت او احیاناً درهمین یک مورد بوده است!

    «حالا اصلاً چه فرقی می‌کند؟ به جهنم، بی‌اعتمادی یا اعتماد؛ صداقت یا دروغ؛ همه‌ی این‌ها موقعی ارزش دارد که پای احساسی ارزشمند در بین باشد، حس تنفّر کوچک‌ترین ارزشی ندارد تا چه رسد به این‌که حتی قابل اهمّیّت دادن باشد، بهتر است من هم بعدازاین اوراق به‌هم‌ریخته‌ی خاطراتم را با تعریف ماجراهایی دیگر از افرادی دیگر پرکنم؛ اصلاً چه دلیلی دارد حتی حالا که همه‌چیز بین ما تمام‌شده بازهم از او بنویسم؟ مثلاً سوده یا سیمین یا شیوا یا اصلاً مهرداد.... مگر نه این‌که این‌ها بهترین لحظات دوستانه را برایم ایجاد می‌کنند که به‌اندازه‌ی کافی می‌تواند جالب باشد؟!

    چند روز پیش توپ بدمینتون ما افتاده بود بالای درخت و چه قدرمسخره بازی درآوردیم تا بالاخره سیمین توانست آن را بیاورد پایین و بعد هم صدای فریاد پیرمرد باغبان باعث شد بزنیم به چاک!..... (نه؛ خیلی بی‌نمک است! اصلاً چیز خاصی ندارد)....

    دیروز جشن تولد شیوا بود و او بیش‌تر‌ دخترهای کلاس را دعوت کرده بود، بساط بزن‌وبرقص حسابی فراهم بود و چون از پسرها کسی دعوت نداشت، یک دانسینگ دخترانه هم راه انداختیم که من و سوده باهم کوپل شدیم و از بس خندیدیم نفهمیدیم چه جوری رقصیدیم، خودمانیم؛ سوده واقعاً ر*ق*ص افتضاحی دارد، بی‌چاره شوهر آینده‌اش! دوسه بارهم پایش به پایم گیر کرد که نزدیک بود بیفتیم وسط معرکه و صدای خنده‌ی کوپل‌های دیگر را درآوردیم!...... (حتی یادآوری این روز هم لبخند به لبم نمی‌آورد و تمام خنده‌هایم ساختگی و مزوّرانه بود...)

    امروز مهرداد یک صدف بزرگ و زیبا آورد که صدایی شبیه امواج دریا از تویش می‌آمد و به من گفت رنگ دریا همیشه چشمان مرا به یادش.... (ولش کن! اصلاحوصله ندارم چیزی بنویسم....)

    ....این روزها غرورم را شکسته‌ام و خودم سلامش می‌کنم ولی او جوابش کوتاه و زیرلب وسربالاست، دیگر وسط بازی من و دوستانم راکت را از طرف مقابل نمی‌گیرد تا با به رخ کشیدن تفرعن خود غنج به دلم بنشاند. دیگر لبخندهای بی‌نظیرش را به رویم نمی‌پاشد، دیگر چشمان سیاهش حریصانه براندازم نمی‌کند..... دیگر... دیگر..... آه لعنتی! قرار بود من تحقیرت کنم؛ حالا ورق بازهم به نفع تو برگشته؟ از تو متنفرم امان! متنفرم....

    هرچه توی تخت‌خوابم از این پهلو به آن پهلو می‌شوم بی‌فایده است، خبرمرگم فردا امتحان شیمی‌داریم و من باید استراحت کنم ولی نه می‌توانم بخوابم و نه دست و دلم به درس خواندن می‌رود، یک چیزی درونم گم شده که هرچه می‌گردم پیدایش نمی‌کنم، بعد هم خسته از تقلاّیی بی‌فایده ناگهان مثل یک عروسک کهنه به پشت روی تختم رها می‌شوم، انگار صاحبم دیگر مرا نمی‌خواهد. بی‌اراده ذهنم درگیر خاطراتی می‌شود که از یک‌سو دربرابرشان ایستادگی می‌کنم و از سوی دیگر مایلم تسلیم لذّت عمیقی شوم که این خاطرات لعنتی به من می‌بخشد.....

    امروز صبح که داشتیم تند وتند از نوشته های روی تخته سیاه نت برمی‌داشتیم ناگهان درحال نوشتن به‌طور کاملاً اتفاقی چشممان به هم افتاد و نگاهمان به هم گره خورد و هردوی ما حسابی غافلگیر شدیم، من که اصلاً فرصت این را نیافته بودم که نگاهم را ازاو پنهان سازم بی‌اختیار لبم را گزیدم وسعی کردم لبخند بی‌موقعم را فرو دهم، او هم بلافاصله چشمکی سریع و کوتاه به همراه لبخندی کوچک ومسحورکننده به رویم زد و خیلی زود دیده از من برگرفت و به نوشتن ادامه داد، بااین عکس‌العمل حساب شده پاک به هم‌ریختم وآن احساس عجیب وناشناخته برای هزارمین بار به من دست داد. باید بگویم که دیگرتقریبا تا آخرکلاس جرأت نکردم سرم را بلند کنم. دلم می‌کوبید، بی‌امان می‌کوبید، بی‌امان.....

    آن قدر آن لبخند بر قلب و روحم تأثیر گذاشته که هرگز ازذهنم پاک نمی‌شود و فکر می‌کنم آن قدر ظاهرم فالش شده بود که هرکسی به سادگی می‌توانست بفهمد حال عادی ندارم. او حق دارد بعد از این دیگر نفرت مرا نسبت به خودش دروغی بیش نداند. من برای پوشاندن این ضعف آشکار و انکارناپذیر سعی کردم اصلاً نگاهش نکنم و به روی خودم نیاورم که چه اتفاقی در درونم رخ داده؛ اما به‌طور عجیبی حواسم از درس و مشق پرت شده وبه‌جای اینکه به بقیه‌ی یادداشت‌ها بپردازم، چشمک و لبخند به یاد ماندنی‌اش را صدها بار در ذهن خود مرور کردم و موقعی به خود آمدم که یک مشت دری وری توی دفترم نوشته و مجبور بودم دفتر سوده را یک روز تمام قرض بگیرم! بایداعتراف کنم که تمامی بهانه ها وانگیزه های بی‌شمار من برای تنفر از او رفته رفته دارد قدرت خود را دربرابر جادوی سیاه چشمانش از دست می‌دهد....

    این ماجرا با تمام شور و حالی که برایم ایجاد کرده پایان دلچسبی نداشت، چون وقتی‌که زنگ خورد بدون این‌که حتی نیم نگاه دیگری به من بیندازد، دفتر و کتاب‌هایش را توی کیفش ریخت و با دوستانش خداحافظی کرد و علی و فرید را با اشاره‌ای به‌طرف خود فراخواند و کلاس را به قصد اردوی تیمی ترک کردند و من دانستم ساعات باقی مانده تا زنگ خانه را باید درحالی سپری کنم که هر بار به میزش نگاه می‌کنم عباس تک وتنها نشسته وجای خالی‌اش چون تیر بر چشمم می‌نشیند.....»

    *******
    

    «تب»

    نمی‌دانم به خاطر فشار روحی بیش از حد بود یا چیز دیگری که علی‌رغم اشتیاقم برای رویارویی دوباره با امان و تکرار آن لبخند و نگاه استثنایی، صبح روز بعد از شدت تب و لرز حتی نتوانستم چیزی بخورم. الهه که مثل یک عقاب مرا زیرنظر داشت با دیدن حال و روزم به صنم دستور داد که مرا به اتاقم ببرد و رسیدگی‌های لازم را انجام دهد، ولی من نمی‌خواستم.... من برای حضور در مدرسه تقریباً طاقت از کف داده بودم ولی طبیعی است که زورم به الهه نچربید و او با خشونتی غیرقابل باور مرا وادار کرد از او اطاعت کنم و حرف اضافه نزنم! با بغضی در گلو و دردی در تمام استخوان‌هایم که دربرابر تپش‌های نامنظم قلبم هیچ هم به حساب نمی‌آمد از خودم پرسیدم که چرا اگر قصد دارد کاری برایم انجام دهد زبان ملایم‌تری به کار نمی‌گیرد؟ چه از جانم می‌خواهد که حتی رسیدگی‌هایش نیز با اخم و تشر و بدخلقی است؟

    به‌هرحال من برای کنار آمدن با این شرایط تحمیلی نیاز به انگیزه ای قوی داشتم، وقتی فکر کردم امان امروز جای خالی مرا توی کلاس می‌بیند و برای یک بار هم که شده حال مرا از غیبت‌های مکرر خودش درک می‌کند لبخندی بی‌اراده بر لبم نشست و بالاخره دربرابر خواست الهه تسلیم شدم و به اتاقم رفتم.

    حالا حتی به چیز بیش‌تر‌ی هم فکر می‌کردم؛ این‌که به بهانه‌ی همین مریضی دو سه روز غایب شوم و حسابی امان را بگذارم توی خماری!

    نمی‌دانم آیا حتی ذرّه‌ای از رنجی که آن روز تا غروب کشیدم به تن امان ماسید یا نه؟ زمان برای من تقریباً متوقّف شده بود و به جرأت می‌گویم که حتّی داروهای مسکن و آرام بخش هم قادر نبود باری از دوشم بردارد. گاهی به خود می‌آمدم و می‌دیدم بالشم خیس از اشک شده و بعد به حماقت خودم می‌خندیدم! چه مرگم شده که حتی خودم را در کفنی پوشیده از گل سرخ تصور می‌کنم و امان را با سری فرو افتاده و اشک‌هایی روان بر سرجنازه‌ام؟!......

    نزدیک عصر وقتی روی تخت‌خوابم به پشت خوابیده و چشمان دردناکم را به سقف دوخته بودم، صنم پیغام آورد که دوستم به ملاقاتم آمده، دیدن سوده در این شرایط روحی وخیم می‌توانست بهترین اتفاق ممکن باشد، مخصوصاً این‌که می‌توانستم غیرمستقیم از حال و احوال امان در غیابم جویا شوم.

    به‌محض این‌که وارد اتاقم شد بازوانش را برای درآغوش کشیدنم گشود:

    ـ" ای وای رؤیای من! چی به سرت اومده خواهری؟! الهی سوده فدات بشه!"

    من نیز با صدایی که از فشار بغضی ناگشوده می لرزید پاسخش دادم:

    ـ" چیزی نیست؛ یه کمی سرما خوردم...."

    بر بالینم نشست و بر صورت داغم ب*و*س*ه زد:

    ـ"خیلی امروز جات خالی بود، بچه‌ها همه نگرانت شده بودن، وقتی گفتم میام دیدنت همه برات سلام رسوندن."

    چنان اشتیاقی بردلم نشست که حتی سوده هم متوجهش شد:

    ـ" بچه‌ها!؟ مثلاً کیا؟"

    خودم هم نمی‌دانم چرا چنین سؤال ترحّم انگیزی پرسیدم!؟ زیاد به خودش فشار نیاورد تا اسم کسانی را که نگرانم بودند به یاد بیاورد:

    ـ"‌خیلی‌ها؛ سیمین، مهین، شبنم، شیوا، مهرداد، حتی عباس! بعد دیگه:..... فرشاد، فریمان، امان...."

    به اینجا که رسید، بلافاصله کلامش را قطع کردم:

    ـ" امان؟!"

    یک جورهایی تعجب کرد ولی سردرنیاورد که چرا این یک مورد برایم مهم بوده است:

    ـ" آره خب!" (....؟)

    صدای کوبش قلبم را به وضوح می‌شنیدم:

    ـ" چی می‌گفت مثلاً؟!"

    لب و لوچه‌ای برچید و جوابی داد که اگر نمی‌شنیدم خیلی بهتر بود:

    ـ" هیچی؛ وقتی تو دفتر کلاس اسم غایب‌ها رو می‌نوشت ازم پرسید چرا رؤیا نیومده؟ من هم گفتم نمی‌دونم."

    تمام اشتیاقم به‌یک‌باره فروخفت:

    ـ" همین؟!"

    به‌جای جواب سرش را تکان داد و شاید هم ازگفتنش پشیمان شد! لبخند تلخی به حال خود زدم:

    ـ" یخ خ خ خ!.... ولش کن؛ دیگه چه خبر؟"

    فوراً فرصتی برای فراموش کردن آن چه که گفته بود یافت:

    ـ" امروز زنگ دوم معلم نداشتیم، خانم رهگذر مریض شده بود، به جاش امان باهامون مثلثات کار کرد...."

    مثل این بود که یادش آمد دوباره دارد گند می‌زند به حالم ولی فوراً راست و ریسش کرد:

    ـ" نمونه سؤالایی که باهامون کار کرد خیلی عالی بود؛ من هم واسه‌ت آوردمشون،.... بیا.... این جاست...."

    و از توی کیفش دفتری بیرون آورد و به دستم داد. همان‌طورکه ورق می‌زدم و به سؤالاتش می‌نگریستم سعی کردم امان را هنگامی که پای تخته با دست چپش سؤالات را می‌نوشت و توضیح می‌داد تصوّر کنم، مطمئنم که سوده فهمیده بود چه احساسی دارم و چرا اسم امان را توی هوا قاپیدم ولی اصلاً نقطه ضعفم را به رخم نکشید، او از من جز ابراز تنفر نسبت به امان نشنیده بود و من هرگز از تحولاتی که درونم رخ می‌داد با او سخن نگفته بودم، اما رفتار او در قبال تمام پنهان‌کاری‌های من سرشار از حس همدردی و تفاهم بود....

    ـ"رؤیا؛ من..... فکر می‌کنم...."

    بی‌صبرانه منتظر شنیدن چیزی بودم که مطمئناً به امان مرتبط بود، تردیدش به مکثی طولانی تبدیل شد:

    ـ"مطمئنم اون هم دلتنگته!"

    با تحیّر به دهانش چشم دوختم، حرفش را صدبار در ذهنم مرورکردم تا معنی «هم» را بفهمم؛ به نظر می‌رسید سوده متوجه دلتنگی‌ام شده که سعی داشت نوعی درک متقابل را به امان نسبت دهد!

    جوابی نداشتم که بدهم و او نیز انتظار شنیدن درددلی از سویم نداشت....

    با رفتنش من ماندم و کوهی از دلتنگی که بر قلبم سنگینی می‌کرد. تا وقتی‌که دفتر سوده پیشم بود با دست چپم کنار تمرین‌هایم نام امان را سیاه مشق می‌کردم و موقعی به خود آمدم که حتی یک جای خالی توی ورق چکنویسم باقی نمانده بود....

    تمام ساعات باقی‌مانده تا صبح فردا مثل مرغ سرکنده توی جایم بال بال زدم و مغزم پربود از چیزهایی که حتی نمی‌خواستم به آن‌ها فکر کنم. وقتی الهه وضعیت مرا چک می‌کرد که در صورت لزوم بازهم در خانه زندانی‌ام کند، این بار با تمام وجود از او خواستم دست از سرم بردارد، چرا که دیگر انگیزه‌ای برای خانه‌ماندن نداشتم وفکر می‌کردم بود ونبودم برای امان مساوی‌ست و فقط خودم را دارم زجر می‌دهم:

    ـ"الهه من خوبم، می‌شه بیش‌تر‌ از این باعث نشی از درسام عقب بیفتم؟!"

    ولی او از این خیره سری‌ام اصلاً خوشش نیامد:

    ـ"بی‌چشم و رو که می‌گن توئی‌ها؟ باید می‌ذاشتم بری مدرسه تشنّج کنی تا بفهمی چه خدمتی در حقّت کردم!"
    صدایم را بالا بردم:

    ـ"من اگه نخوام تو دلت واسه‌من یه نفر بسوزه باید کیو ببینم؛ ها؟!"

    با عصبانیت از روی تختم بلند شد و به‌طرف در اتاقم رفت و در عین‌حال غرغری کرد:

    ـ"به درک، هر قبرستونی که می‌خوای برو، دختره چشم سفید!"

    البته من از این موفّقیّت خوشحال بودم وبلافاصله برخاستم و به سر ووضعم حسابی رسیدم و بلوز و شلواری چسبان و زیبا که تمامی جلوه‌های دخترانه‌ام را به رخ می‌کشید به تن کردم، حتی یک لاک خوش رنگ نیز بر ناخن‌های بلند و آراسته‌ام نشاندم که سابقا امان می‌پرستیدشان، ولی فکرش را نمی‌کردم که پدرم از مسافرت دو هفته‌ای‌اش دقیقاً همین نیمه شب گذشته برگشته باشد و ناگهان در آستانه‌ی در اتاقم ظاهر شود:

    ـ" همین جا باش، صنم داره صبحونه ت رو میاره."

    بادهان باز به صورت جدی واخموی پدرم خیره شدم وحتی نتوانستم سلامش کنم یابه آغوشش فروروم:

    ـ"ولی من خوبم؛ نمی‌خوام خونه بمونم، خواهش می‌کنم بابا!"

    نگاه خریدارانه‌اش را با اخمی از میان ابروان به هم گره خورده‌اش معاوضه کرد ودستور به ساکت شدنم داد، من که دیگر مطمئن بودم این‌جوری حرفی از پیش نمی‌برم، تا حدّی که بی‌ادبی تلقّی نشود، صدایم را بالا بردم:

    ـ"نمی‌خوام! شما نمی‌تونین بیش‌تر‌ از این توخونه نگه‌ام دارین، حتی اگه دم مرگ هم باشم مدرسه می‌رم!"

    پدرم حدسی زد که خیال می‌کرد بر واقعیّت انطباق صددرصد دارد:

    ـ"ببین؛ الهه هم مثل من نگرانته ولی اگه با حضورش مشکل داری خودش رو با بچه‌هاش به بهونه‌ی گردش می‌برم بیرون!"

    هنوز صدایم از بغضی ناگشوده می‌لرزید:

    ـ"نمی‌خوام بابا، خواهش می‌کنم بیش‌تر‌ از این آزارم ندین، من باید برم مدرسه، یه امتحان مهم دارم!"

    ـ" اجازه‌ت رو از مدرسه می‌گیرم."

    ـ" نه نه نه! نمی‌خوام! راحتم بذارید...."

    و با عجله کیفم را روی دوشم انداختم که از این زندان بلورین فرار کنم....

    این بار دیگر شک کرد و پنجه در بازویم افکند:

    ـ"چی توی مدرسه‌ست که این‌جوری جذبت کرده؟!"

    من که با فشار دستش متوقّف شده بودم نگاهم را به چشمان زیبایش دوختم بی‌آن‌که جوابی دهم..... چنگی به موهایم زد و زیرلب گفت:

    ـ" کافیه بفهمم این بار دیگه کی قصدداره موطلائی منو ازم بگیره!...."

    به ناگاه احساس بسیار بدی یافتم، درچشمان غمگین بابا تصویر من نبود که منعکس می‌شد!.... درحالی‌که خود را از میان دستانش بیرون می‌کشیدم، بی‌اختیار نالیدم:

    ـ"خوب نگام کن فرامرز! من زری نیستم، نیستم!"....

    ودرحالی‌که به تلخی می‌گریستم او را دربهت و ناباوری رها کردم و ازخانه بیرون دویدم....

    ******
    «جادوی سیاه»

    هنوز اندکی از آثار گریه بر صورتم مانده و احساس خیسی در بیخ مژگانم داشتم، بینی‌ام را با صدایی خفیف بالا کشیدم و درست در آن لحظه‌ای که دست به دستگیره‌ی در کلاس بردم ناگهان در از داخل باز شد و امان به طرز غیرمترقبه‌ای روبه رویم قرار گرفت که باعث شد بازهم برای یک لحظه آن درد تکراری ناشناخته را در میان سینه‌ام حس کنم که لذّتی توصیف ناپذیر به تک تک یاخته‌های وجودم می‌بخشید....

    مکث میان‌مان ثانیه‌ای بیش طول نکشید و من درحالی‌که به نرمی‌دیده از او بر می‌گرفتم سلامی‌گفتم و توقّع داشتم بعد از یک غیبت یک روزه خیلی تحویلم بگیرد؛ ولی او جواب سلام مرا فقط با یک سلام سرد وخالی داد و به راحتی از کنارم گذشت و رفت که دفترکلاس را از مدیر بگیرد، حتی نپرسید که چرا غایب بوده‌ام یا حالم چه طور است؟!

    دقایقی بعد به کلاس برگشت و دفتر حضور و غیاب را روی میز گذاشت ومشغول نوشتن یک چیزهایی درونش شد و در همان اثنا بی‌آن‌که سرش را بلندکند باصدایی رسا گفت:

    ـ"شریفی و تاجبخش و صالحان برای موجّه کردن غیبتشون تشریف ببرن دفتر مدیر!"

    اعصابم به هم‌ریخته و لجم در آمده بود، زیر لب فحشش می‌دادم و دوست داشتم تکه تکه اش کنم، ولی او چه می‌دانست که چه به حال و روزم دارد می‌آید؟ شاید هم فکر می‌کرد که همه‌چیز برایم روال عادی خود را طی می‌کند و حتی از این‌که دیگر مزاحمم نمی‌شود خوش‌حالم!

    به‌هرحال خیلی زود موقعیّتی پیش آمد که بتوانم کینه‌ام را یک جوری تسکین ببخشم و رفتار سردش را تلافی کنم....

    تیم بسکتبال پسران مدرسه‌ی ما در دور مقدماتی مسابقات بین مدارس منطقه صعود کرده و آن روز قبل از ساعت آخر قرار بود اولین مسابقه از دور دوم بین تیم ما و منتخب منطقه‌ای دیگر درسالن مدرسه برگزار شود. من و مهرداد هم با هم تبانی کردیم که در برابر امتیازاتی که تیم مقابل می‌گیرد فریاد شادی سردهیم ولی تیم خودمان را تشویق نکنیم تا حال کاپیتانمان گرفته شود! در همین اثنا چند باری شاهد نگاه خشمگین امان به‌سوی خودم و مهرداد بودم که همین را غنیمت دانستم و در تشویق وارونه‌ام مصمم‌تر عمل کردم!

    بعد از مسابقه که با نتیجه‌ی شگفت‌انگیزی به پایان رسیده و تقریباً چهل درصد امتیازات را امان شخصاً با سه امتیازی‌های بی‌نظیرش کسب کرده بود، من تک و تنها به کلاس برگشتم و روی نیمکتم نشستم و مشغول مرور کتاب شعر مورد علاقه‌ام از فریدون مشیری شدم.

    ناگهان درکلاس باز شد و امان همان‌طور که حوله‌ی سفید ونازکی روی دوشش داشت و موهایش به طرز خوشایندی به هم‌ریخته و نیمه مرطوب بود وارد کلاس شد و متوجه شدم که به همراهانش اجازه‌ی ورود به کلاس نداد، دلم از شدت هیجان نزدیک بود کف کلاس بیفتد ولی پیش بینی می‌کردم که کاری با من ندارد و مثل همیشه می‌آید تاپ و شلوارک ورزشی‌اش را عوض می‌کند و می‌رود، ولی او دربرابر دیدگان متحیّرم ناگهان به‌سویم آمد و کتاب را از دستم کشید و بر روی سینه‌ام کوبید و در عین حال حرفی زد که یک عمر ذهنم را درگیر کرد:

    ـ" تو از اون آدمایی هستی که حاضرن به خاطر لجبازی وخودخواهی شرفشونم به باد بدن، این تیم مدرسه‌ی تو بود؛ حتی اگه از کاپیتان متنفری!"

    ....بی آن که بخندم یا جوابی دهم، حیرت زده به دهانش چشم دوختم که رازهای شگفت‌انگیزی را درباره‌ی من و آینده‌ام برملا می‌کرد، هرچند که در آن لحظه‌ی خاص تنها احساس نگرانی کردم وجان کلامش را نفهمیدم، شاید من همواره برای درک امان و حرف‌هایش بیش از حد کوچک بودم....

    برای لحظاتی نه چندان کوتاه خیره به چشمان هم بودیم، قطرات درشت عرق از کنار صورتش پایین می‌چکید و به حالتی عصبی نفس نفس می‌زد، تا مرز بی‌هوشی کامل فاصله‌ی چندانی نداشتم و نفهمیدم چقدر محو و مسخ نگاهش بوده‌ام، آنگاه بی‌آن‌که چیز دیگری بگوید مرا در آن حال پریشان رها کرد و به‌سوی درکلاس رفت ولی من مثل کسی که ناگهان از خواب پریده باشد بی هیچ تأملی برخاستم و به‌طرفش دویدم و پیش از آن‌که بیرون برود صدایش زدم:

    ـ" امان؛ من....."

    ایستاد و حالتی شبیه ناباوری در نگاهش پدیدار شد، «باور کنم که او نیز تمام این مدت منتظر اشاره‌ای از سوی من بوده؟ باور کنم که آن جور که فکر می‌کردم دربرابرم بی‌تفاوت نیست؟...»

    نزدیک‌تر آمدم و مقابلش ایستادم، برای لحظاتی نگاه شیدا و بی‌قرارم را به چشمان بی‌نهایت زیبایش دوختم، آنگاه به نرمی‌دیده بر زمین افکندم؛ چگونه می‌توانستم اقرار کنم به این‌که تمام این کارها به خاطرجلب توجهش بوده؟! آه این غرور لعنتی.....

    ـ" من.... فقط خواستم....."

    و زبانم قفل شد، هنوز در سکوت منتظر بود تا با خودم کنار بیایم، چگونه برخودم مسلط باشم وقتی خال سیاه درشتی روی بازوی عریانش خودنمایی می‌کرد و رطوبت موهایش هوش از سرم می‌پراند؟....

    ـ" خواستم چیزی رو بفهمی.... که.... که نفهمیدی!....."

    زیادی جلو رفته بودم، حتی خودم هم فکرش را نمی‌کردم تا این حد پیش روی کنم ولی رضایت داشتم چرا که کارم را انجام داده و بعد از این نوبت او بود که قدمی پیش بگذارد.

    لبم را گزیدم و خواستم بروم که نزدیکم شد و دستم را در دست گرفت....

    ـ"درد من هم همینه، قصه‌ی لیلی و شکستن ظرفه؛ ولی این راهش نیست عزیزم...."

    .....و ب*و*س*ه‌ای سراسر محبّت و احترام بر پیشانی‌ام نشاند و در آشفته‌ترین حالی که می‌توانستم داشته باشم رهایم کرد و از در خارج شد.

    نگاهم به‌جای خالی اش دوخته شده و نفس نفس زنان چشم برهم فشردم، «شاید هنوز تب دارم ونمی‌فهمم، شاید این تب اصلاً ربطی به سرما خوردگی ندارد، به من گفت عزیزم؟!...»

    دیگر پس از آن هیچ میلی به آزردنش نداشتم، حتی دیگر دوست نداشتم با او رقابت کنم، همه‌چیز جایش را به میل شدیدی بخشیده بود که برای نزدیک شدن به او داشتم ولی هنوز هم می‌ترسیدم که فاصله‌ها را بشکنم، این بار دیگر نه از او؛ که از دل خودم می‌ترسیدم، دلی که داشت رفته رفته مرا در مقابل او به زانو در می‌آورد....

    *****

    روی نیمکتم نشسته بودم و به نوشته‌های دوستانم که توی دفترخاطرات مخصوصی نوشته بودند می‌نگریستم، یک مشت شعر بی‌محتوا با ظاهری آراسته و نقاشی‌های انتزاعی تکراری و کپی شده. آن روزها اکثر بچه‌ها از این دفترهای خاطرات داشتند و به این ترتیب یک یادگاری نفیس از دوستان و همکلاسی‌هایشان برای سال‌هایی که فارغ‌التحصیل می‌شوند درست می‌کردند.

    بیش‌تر‌ بچه‌ها به خاطر زنگ تفریح توی حیاط بودند و تعداد کمی توی کلاس مانده و آرام‌آرام با هم حرف می‌زدند، لحظاتی نگذشته بود که امان آمد و کنار میزم ایستاد و دستش را روی دفترم گذاشت..... بی آن که نگاهش کنم به انگشتان درشت و خالی از ظرافتش خیره شدم که براثر ضربات پی‌درپی توپ بسکتبال کمی از فرم خارج شده بود ولی همین بدفرمی تأثیری بس شگرف در دلم می‌انگیخت که در هیچ توضیحی نمی‌گنجید.

    «چرا هر چیزی که متعلّق به اوست تا سرحدّ جنونم می‌کشاند؛ حتی اگر یک جور نقص حساب شود؟!...»

    لبم را گزیدم و نگاهم را از دست‌هایش به چشمانش سراندم، بی‌هیچ لبخندی فقط نگاهم کرد، بعد هم دفترم را فاتحانه از مقابلم برداشت و رفت نشست سرجایش و مشغول نوشتن در آن شد.

    تمام آن ساعت که معلم تاریخ قصّه‌های راست و دروغ کتاب درسی را به خوردمان می‌داد، دفترم در دست او بود و داشت از حفظ چیزی درونش می‌نوشت، زنگ که خورد آن را آورد و در مقابلم گذاشت به همراه یک دفتر فانتزی کوچک:

    ـ" هرچی دوست داری برام بنویس!"

    و بی آن که منتظر جوابی برای این تحکّم دوستانه‌اش باشد رفت سراغ کار خودش....

    دفترش را گشودم و نگاهی به آن انداختم، همه‌ی صفحات کاملاً سفید بود، گویا من اولین نفری بودم که قرار بوده درونش چیزی بنویسم، به جز برگ اولش که سیاه قلم عاشقانه ای از نام من ساخته بود، طوری که هریک ازحروف نام من به انگلیسی در دل یکی از حروف کلمه ی LOVE جور شده بود و در نگاه اول نمی‌شد به‌روشنی تشخیص داد که آیا نام من است یا کلمه‌ی مذکور؟ راستی که طرح جالبی بود، کاملاً ابتکاری و بدون کپی برداری. باوجودی که عمیقا تحت تأثیر سلیقه‌ی عاشقانه‌اش قرار گرفته بودم ولی با خود اندیشیدم که آخر چه می‌توانم برایش بنویسم؟ هرشعرو نوشته‌ی دوستانه‌ای می‌تواند احساسم را لو دهد، چه لزومی‌دارد که همه‌چیز را همین اول کار کف دستش بگذارم؟ شاید هم این یک راه منطقی برای یک دستی زدن باشد؟! به‌هرحال ترجیحا در دومین برگ دفترش فقط آخرین بند یکی از سروده‌هایم را نوشتم:

    عاشقونه‌ها می‌میرن

    تو دلای پر ز کینه

    قلبا مثل دستا بسته

    آره؛ همدلی شیرینه!...*


    _______________________________________________________________________________________________
    *شعر از نویسنده (لیلی تکلیمی)


    زنگ که خورد بلافاصله به‌طرف میزش رفتم تا دفترش را تحویلش دهم، نگاهم به میزش افتاد، روبه روی خود نام مرا باحروف انگلیسی حک کرده بود، از شیارهای اطرافش مشخص بود که گویا هر بارهم با نوک خودکار یا مدادش آن را عمیق‌تر می‌کرده است.....

    احساس عجیبی به من دست داد و با احتیاط نگاهی به چهره‌ی سردش انداختم، آرنج‌هایش روی میز بود و انگشتانش را مثل نقابی مقابل دهانش بهم قلاب کرده و به من می‌نگریست، شاید فهمید که متوجه نام خودم بر روی میزش شده‌ام، احساس تلخ وغم‌انگیزی داشتم و او نیز چیزی مشابه آن را پشت نگاه مغرورش پنهان می‌کرد، دفترش را مقابلش روی میز گذاشتم و بی‌آن که دیده از او برگیرم، دوـ سه قدم به عقب برداشتم، چشمانش را به نرمی‌بست و برهم فشرد.... هیچ حرفی میانمان ردوبدل نشد؛ حتی یک کلمه.... قبل از این‌که از درکلاس خارج شوم برگشتم تا دوباره نگاهش کنم، چشمانش را بسته و مشت‌هایی را که لحظاتی پیش درمقابل دهانش داشت اکنون برروی پیشانی‌اش می فشرد....

    به یاد دارم که امان تا آخر ساعت نه به درس گوش داد، نه باکسی حرف زد و نه حتی نگاهی به من انداخت، فقط تمام مدت دفترش را مقابلش گذاشته و مات و خیره به نوشته‌ی یخ زده ام بود، نمی‌دانم چه احساسی داشت؛ ولی مطمئنم که غمگین‌تر از همیشه بود. فکر می‌کنم بدجور قلبش را شکسته بودم، با دیدن حال و روزش حسابی به هم‌ریخته و دلشوره‌ی عجیبی حس می‌کردم، شاید فهمید نگرانش هستم، شاید هم....

    ******

    تا وقتی که به خانه برسم سعی کردم بر وسوسه‌ی خواندن آنچه که امان درون دفترم نوشته بود غلبه کنم، می‌خواستم در بهترین شرایط ممکن بخوانمش.

    تصور دیدن نوشته‌های امان حالم را دگرگون می‌ساخت، پیش از آن‌که بخواهم آن‌ها را بخوانم سعی کردم حدس بزنم چه چیزهایی می‌توانم بیابم؟ مطمئنا او ازجملات سبکسرانه‌ای استفاده نکرده است، حتی عاشقانه‌هایش نیز مانند خودش باید آکنده از غرور و مناعت طبع باشند....

    بالاخره آخر شب بود وبرای خوابیدن مهیا می شدم، که تصمیم گرفتم دفتر خاطراتم را بیرون بیاورم، روی تخت خوابم دراز کشیدم و دفترم را گشودم، دستخط زیبایی داشت که انحنای چشم نواز خطوطش مخصوص قلم یک چپدست بود....

    نوشته‌اش چندان طولانی نبود؛ ابیاتی از منظومه‌ی «لیلی‌ومجنون» نظامی را به تناسب حالش برگزیده بود:


    ای شمع نهانخانه‌ی جان
    پروانه‌ی خویش را مرنجان
    ای درد وغم تو راحت دل
    هم مرهم وهم جراحت دل
    هم چشم بدی رسید ناگاه
    کزچشم تو اوفتادم ای ماه!
    بس میوه ی آبدار چالاک
    کز چشم بد اوفتاد بر خاک
    ای راحت جان من کجائی؟
    در بردن جان من چرائی؟
    جرم دل عذرخواه من چیست؟
    جز دوستی‌ات گ*ن*ا*ه من چیست؟
    از پای فتاده‌ام چه تدبیر؟
    ای دوست بیا و دست من گیر
    بر وصل تو گرچه نیست دستم
    غم نیست چو برامید هستم.....*


    دفترم را به دست گرفتم و به‌سوی پنجره رفتم، کتیبه‌ی مخملین سرخ رنگش را کنار زدم و لب آن نشستم....

    آسمان تاریک و سیاه بود، نورهای کوچک شهر اجازه نمی‌داد ستاره‌های آسمان دیده شوند، دوباره دفترم را گشودم و چندین بار دیگرهم نوشته‌ی او را خواندم، نمی‌دانم؛ شاید ده بار یا حتی بیش‌تر‌... انگار که منتظر باشم چیزی به آن اضافه شود!

    تا صبح دفترم را به روی سینه‌ام گذاشتم و به آینده‌ی مبهم خویش اندیشیدم، از این‌که چرا در بازگرداندن دفتر خاطراتش عجله به خرج داده‌ام سخت احساس پشیمانی می‌کردم....

    نباید آن طور بی رحمانه دلش را می شکستم، راستی جرم دل عذرخواه او چیست واقعاً؟ تاکی باید به او و خودم دروغ بگویم؟ با خود گفتم که فردا حتماً ازدلش یک جوری درمی آورم، شاید با این فکر بود که توانستم اندکی آسوده به خواب روم، با این‌حال تا صبح بی‌قرار و عصبی بودم و به هیچ روی خواب راحتی نداشتم.

    روز بعد پیش از شروع کلاس‌ها توی حیاط با سوده وشیوا کمی برف بازی کردیم، آن سال‌ها آسمان زیادی دست ودل باز بود و هنوز زمستان بهار نشده و هرچیزی سرجایش قرار داشت، گاهی آن‌قدر پشت سر هم برف می‌آمد که دیدن آفتاب کیمیا می‌شد! برای همین هم هیچ‌وقت تعطیلی به خاطر بارش برف نداشتیم؛ حالا به خاطر یخبندان شاید.

    وقتی حس کردم دیگر تحمل سرما را ندارم، از آن‌ها جدا شدم و به کلاس برگشتم، به‌محض ورودم امان را دیدم که درکنار سه چهار تا از بچه‌های یخ‌زده‌ی کلاس به شوفاژ تکیه داده و طبیعتا با ورودم نظرشان به من جلب شد، من از همان دم در به روی امان لبخندی زدم و سلامش کردم که او نیز جوابم را با لبخندی ملایم داد، می‌دانستم به خاطر آدابی که از ابتدای ورود به این مدرسه آموخته بودیم، هرگز در برابر یک خانم برای مصافحه پیش‌قدم نمی‌شود، پس دستم را پیش بردم و او نیز مؤدبانه آن را فشرد. اوضاع عادی به نظر می‌رسید و نگاهش همان برق همیشگی را داشت، زیرلب گفتم:

    ـ" وای چه سرده!"

    و انگشتان یخ زده‌ام را بین لایه‌های طوسی رنگ رادیاتورـ درست کنار او ـ جای دادم ولی او آرام دست‌هایم را دردست گرفت و تا وقتی‌که کاملاً گرمشان کرد بی‌آن‌که کوچک‌ترین حرفی بزند به چشمانم خیره شد.

    کم‌کم خون تازه به رگ‌هایم دوید و خیلی زودتر از تصورم گرمایی لذتبخش در تنم رخنه کرد....

    لحظاتی به همین حال بودیم تا این‌که آهسته پرسید:

    ـ" اون شعرو کی گفته؟"

    کمی‌گیج نگاهش کردم؛ یک‌دفعه دو زاری ام افتاد و فهمیدم که منظورش شعری بوده که توی دفتر خاطراتش نوشته بودم، هجوم آدرناین گونه‌هایم را متأثر کرد....

    ـ" از خودم بود."

    آن گاه با شرمساری دیده بر زمین افکندم و خود را برای یک معذرتخواهی آماده کردم، همان‌طورکه دستم را در دست می‌فشرد و انگشت‌هایم را آرام‌آرام ماساژ می‌داد گفت:

    ـ"خیلی بهش فکر کردم، تو دختر باهوشی هستی!"

    پس از دستم دلخور نیست، فقط شعر من او را به فکر فرو برده! بلافاصله از فرصت به دست آمده بهره جستم:

    ـ"ازم دلخور نیستی امان؟!"

    چشمانش را مستانه برهم زد و دستم را روی گونه‌اش گذاشت:

    ـ"نه دیگه.... جبرانش کردی!"

    برایم مهم نبود که بچّه‌های دوروبرمان زیرچشمی ما را زیرنظر دارند، حتی مهم نبود که صدای مهرداد از توی راهرو بیاید و حس کنم همان‌طور که پشت به در کلاس ایستاده‌ام احتمالاً با ورودش به کلاس و دیدن صحنه‌ی پیش رویش صدای صحبتش را قطع کرده، برایم هیچی جز امان و بودن در کنارش مهم نبود، هیچی....

    لحنی مادرانه به خود گرفتم، حال آن‌که قصدم به واقع ناز و نیاز بود:

    ـ"سرما خوردی؟"

    با حالتی که در چشم و ابرویش ایجاد شد فهمیدم که منظورم را نگرفته، خودم توضیح دادم:

    ـ" آخه انگار تب داری، دستت خیلی داغه."

    لبخندی زد:

    ـ"نه این دمای طبیعی بدنمه، دست تو زیادی یخه."

    ـ"خب.... هوا خیلی سرده، تو چه طور این‌قدر داغی هنوز؟"

    یکی از ابروانش را بالا انداخت:

    ـ"به لطف تو یه بخاری چهارفصل توی تنم روشنه!"

    تمام تنم از این حرف داغ شد، او نیز نگاه عمیقش را به من دوخت و لبخند از لبش کنار رفت، تحمل چنین نگاه سنگین و سکوت معنی داری را نداشتم، مثل طعمه‌ای که مار بوآ به دورش پیچیده باشد درگیر ابروان سیاهش بودم، از یکسو دلم می‌خواست زمان درست در همین لحظه متوقف شود و تا دنیا دنیاست به همین حال کنارش باشم و از طرف دیگر دنبال راهی برای گریز از جاذبه‌ی مهلک چشمانش می‌گشتم....

    کم‌کم داشت اتفاق خطرناکی درونم می‌افتاد که از حیطه‌ی اختیارم تمرّد می‌کرد، اکنون من به طرزی ناخواسته در کنار او آکنده از هیجان و اشتیاق بودم و از لذت بی‌اختیاری که دامنگیرم می‌شد وحشت داشتم، من نمی‌توانستم همیشه با او باشم ولی هرجا که بودم حضورش را حس می‌کردم.

    نمی‌دانم چه مرگم شده بود که برای دیدار و یا هم صحبتی با او طاقت ازکف داده و او را حریصانه در تک تک لحظاتم می‌خواستم. چشمانش چنان مسخم کرده بود که مطمئن بودم هرگز به هوش نخواهم آمد، درست مثل تأثیری که جادویی شیطانی و سیاه بر قربانی خود بگذارد، برای همین هم زیاد جرأت نداشتم به چشمان عصیانگرش خیره شوم، همیشه نگاهم کوتاه و گذرا بود ولی جادوی او.... طولانی و تأثیر گذار!

    آن اواخر حالات عجیبی درمن شکل گرفته بود که سابقا نظیرش را در خود سراغ نداشتم، مثلاً بیش‌تر‌ وقت‌ها دوست داشتم ساعت‌ها توی اتاقم تنها باشم ودراین فاصله به‌جای این‌که مثل همیشه به کارهای روزمره‌ام برسم ویا مشغول تفریحات مورد علاقه‌ام ـ ازجمله نوشتن خاطره و شعر یا خواندن رمان- باشم، روی تختم مثل جسم بی‌جانی بیفتم وغرق خیال گردم، آنگاه تک تک لحظات مدرسه را در ذهن خود مرور وخاطرات واقعی‌ام را به نحو دلخواهم دستکاری می‌کردم تا آن‌چه را که در واقع بدان دسترسی نداشتم در خیال خود به چنگ آورم، دراین میان بارها وبارها گفت وگوها و مراودات معمولی‌ام با امان ختم به ابرازاحساساتی عمیق می‌شد و لذّتی دل انگیز به جانم فرومی‌ریخت، حتی اگر پلک‌هایم سنگین می‌شد، خواب را ازخویش می‌راندم که بیش‌تر‌ به او فکر کنم؛ به کسی که هنوز هم نمی‌توانم بفهمم چگونه و از کی تمام وجودم راتسخیرکرد؟

    گاهی درجواب اطرافیانم مجبور می‌شدم به دروغ بگویم که سرم درد می‌کند وحالم خوب نیست تا مرا به حال خودم بگذارند، شرم‌آور است؛ نه؟! ولی من واقعاً حالم خوب نبود!

    _____________________________________________________________________________________________

    *لیلی و مجنون-نظامی
         اکنون ده‌ها دست نوشته از خاطرات واقعی یا دستکاری شده‌ام را از گوشه و کنار کتاب و دفترهایم پیدا کرده‌ام که بیان‌شان برای این قضاوت نامه هیچ فایده‌ای ندارد و من شاید بعدها همه را در یک دفترچه‌ی مجزّا جمع آوری کنم، ولی اکنون فقط به دنبال این هستم که بدانم چه شد کارم به اینجا کشید؟ هرپیشامد به ظاهر ساده‌ای که در وضعیت امروزم دخیل باشد برایم حکم سندی ارزشمند دارد و من نمی‌توانم حتی یک واو از آن را بیندازم و حالا نیز تنها در پی بیان ‌همین قسم از خاطراتم هستم؛ نه آن یادداشت‌های خصوصی از ریز و درشت برخوردهایم با امان که البته مرورشان بی‌نهایت لذتبخش است برایم.

    آن روزها خانواده‌ی ابی بیش‌تر‌ به خانه‌ی ما می‌آمدند و من هر بار برای فرار از دیدن آن موجود نفرت‌انگیز به اتاقم پناه می‌بردم و حاضر نمی‌شدم جز برای شام و ناهار بروم پایین. نه این‌که الهه هم کاری به کارم نداشته باشد؛ بلکه آن‌قدرمی‌آمد و می‌رفت و سرم غر می‌زد که معمولا مجبور می‌شدم قدری بدخلقی نثارش کنم و حتی دست به حرمت شکنی بزنم! زورکه نبود؟! تحمل دیدن آن پسرک چشم چران را نداشتم، او آن قدر بی‌حیا بود که به‌محض گیر آوردن یک فرصت مناسب به من ابراز عشق می‌کرد؛ شده باشد درفاصله‌ای که بقیّه برای چیدن میز به کمک صنم رفته باشند و مافقط به مدت نیم دقیقه تنها بمانیم! مایل نیستم آن جملات تهوع‌آور عاشقانه‌اش را به زبان بیاورم چراکه او برای من جزئی از دکوراسیون خانه بود نه بیش‌تر‌.

    یکی دوبار هم خواست خیر سرش مثلاً کمکم کند که از لاک خودم بیرون بیایم و وقتی دید عجیب به درس و مدرسه اهمّیّت می‌دهم (!) یک سری پلی کپی‌های محتوی سؤالات امتحانی را که از زمان مدرسه نگهداری کرده بود برایم آورد و گفت هرسؤالی دارم از او بپرسم، ولی نهایت کاری که من کردم این بود که تشکر کنم و پلی کپی‌ها را تحویل بگیرم تا روز بعد با اشتیاق بروم سراغ امان و از او بخواهم در حل شان کمکم کند! جالب است که امان از این سؤالات خیلی استقبال کرد و حتی یک بار از من پرسید:

    ـ"این‌ها خیلی عالی‌ان، از کجا میاری شون؟"

    و من اگرچه میل چندانی به پاسخگویی نداشتم، ولی وقتی فکر کردم که می‌توانم به این وسیله کمی روح و روانش را به بازی بگیرم و از این حالت مغرورانه درش بیاورم، کمی بدجنسی چاشنی جوابم کردم:

    ـ"خواهرزاده‌ی الهه؛ الآن دانشجوئه؛ اینا سؤالات زمانیه که مدرسه می‌رفت."

    و او بدون این‌که بپرسد جنسیت این خواهرزاده‌ی کذائی چیست، نگاهش زوم شد روی اسمی که بالای برگه‌ی امتحانی نوشته شده بود: «ابراهیم ثابت»....

    خدا می‌داند از تماشای آن حس گزنده درون چشمانش چه حال خوبی یافتم! او هنوز هم نسبت به من حس تملک داشت حتی اگر حاضر به اعترافش نمی‌شد.

    نمی‌دانم روی چه حسابی از من خواست اگر می‌توانم بازهم از این سؤال‌ها برایش بگیرم، که البته من هم پذیرفتم، هرچند سخت‌ترین کار روی زمین برایم رو انداختن به ابی بود، ولی به خاطر امان و بودن در کنارش حاضر شدم موجبات رضایت و خرسندی ابی را هم فراهم کنم و چند باری از او سؤالات امتحانی‌اش را درخواست کنم، او هم شده باشد از زیرسنگ برایم بهترین و کامل‌ترین سؤالات را جور می‌کرد و از این بابت همه‌چیز به نفع من تمام می‌شد! امان هم چنان سعی می‌کرد دراین‌باره بی‌تفاوت رفتار کند ولی من می‌فهمیدم که از حضور ابراهیم ثابت در زندگی‌ام اصلاً راضی نیست!

    ******

    امتحانات میان ثلث* دوم از اواسط بهمن شروع شد که طبق معمول زحمت اکثر بچه‌ها افتاد روی دوش امان؛ چون خواه ناخواه هرکس اشکالی داشت می‌آمد سراغ او، جوری شده بود که برای بعضی دروس مشکل‌تر مثل هندسه و فیزیک و جبر به‌جای رفتن به ناهارخوری می‌نشستیم توی کلاس و او برایمان سؤالات اضافه‌ی بسیار سختی را به همان شیوه‌ی منحصربه‌فردش توضیح می‌داد. مشخص بود که خیلی خسته می‌شود ولی اصلاً خمی به ابرو نمی‌آورد و همین باعث محبوبیت روزافزونش در میان بچه‌ها شده بود، تاجائی‌که دیگر کسی به او به چشم یک دانش‌آموز معمولی نگاه نمی‌کرد و میان تمام بچه‌ها حس مشترکی از کرنش و تسلیم در برابرش به چشم می‌آمد، اعتراف می‌کنم که او به حق شایستگی چنین کاریزمایی را داشت.

    کار به‌جایی رسید که دو سه باری مجبور شد گروه ثابت دوستانش را به خانه‌اش دعوت کند تا ساعات استراحتش در مدرسه بیش از این گرفته نشود؛ چرا که واقعاً فشار زیادی را تحمل می‌کرد. من و سوده هم که دیدیم این‌جوری خیلی عقب می‌افتیم و دیگر شانسی برای استفاده از معلومات بالای او نداریم یک بار رفتیم سراغش تا غیرمستقیم تمایل خود را به حضور درمیان دوستانش اعلام کنیم، اوهم بی‌چون‌وچرا پذیرفت و محترمانه دعوتمان کرد که هر وقت نیاز داشتیم با هماهنگی قبلی به خانه‌اش برویم، یادم می‌آید اولین بار که برای امتحان فیزیک به آنجا رفتم، بیست و ششم بهمن بود.....

    ____________________________________________________________________________

    *میان ثلث: هرسال آموزشی در نظام گذشته از سه ثلث تشکیل شده بود که هرکدام شامل سه ماه می‌شد و علاوه بر امتحانات پایانی ثلث، امتحاناتی نیز اواسط هر ثلث برگزار می‌شد که تأثیر مستقیم در کارنامه اصلی داشت. (چیزی شبیه میان‌ترم فعلی)

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 426
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,266
  • بازدید ماه : 14,224
  • بازدید سال : 141,327
  • بازدید کلی : 11,638,467