close
مجتمع فنی تهران
رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت دوم
loading...

رمان فا

   به‌محض این‌که مستخدمش دررا باز کرد وچشمش به موهایم افتاد زیرلب غرولندی کرد که کاملاً شنیدم:    ـ"جلّ الخالق! این‌ها چشونه…

رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 203 سه شنبه 09 آذر 1395 : 12:3 نظرات ()

   به‌محض این‌که مستخدمش دررا باز کرد وچشمش به موهایم افتاد زیرلب غرولندی کرد که کاملاً شنیدم:

    ـ"جلّ الخالق! این‌ها چشونه آخه؟ این‌که مو رد نمی‌کنه با اون زری خیرندیده!"

    دلم از این حرف به شدت گرفت و از سیلی تلخ حقیقت برای چندمین بار به خود پیچیدم، ولی امان که شخصاً برای استقبالم تا دم در حیاط آمده بود، بی‌آن‌که توجهی به او کند با فروتنی به من خوشامد گفت و حتی دستش را روی کمرم گذاشت و محترمانه به داخل ساختمان دعوتم کرد.

    احساس کسی را داشتم که فاتحانه به قلعه‌ی دشمن شماره یک خود نفوذ کرده، باورم نمی‌شد روزی پا به حریم دست‌نیافتنی‌اش بگذارم، همه‌چیز برایم جلوه و شکوه عجیبی داشت....

    حیاط پر از گل و گیاه و درختان تزیینی بود که بعضی‌هایشان به خواب زمستانی رفته و بعضی گونه‌ها نیز همچنان زیر پوششی از برف با رنگ سبز خود می‌درخشیدند، روی دیوارها نیز رزهای رونده‌ی زیبایی به چشم می‌خورد که به طرزی باورنکردنی گل داشتند، یک حلقه‌ی بسکتبال هم روی یکی از دیوارها وصل شده و بر زمین مقابلش ذوزنقه‌ای بزرگ‌تر از حد استاندارد به چشم می‌آمد که دیدن چنین چیزی درخانه‌ی ستاره‌ی تیم اصلاً دور ازانتظار نبود............................



 

    بی‌آن‌که حرفی بزنم با راهنمایی امان وارد پذیرایی شدیم. دوستان نفرت‌انگیزش که همواره باعث تحریک حس گزنده‌ی حسادت در وجودم می‌شدند روی مبل‌ها نشسته و مشغول بحث درباره‌ی سؤالات درسی‌شان بودند، متوجه حضور سوده و شیوا نیز در این جمع نامانوس شدم که به‌محض ورودم بحثشان را موقتاً قطع کرده و سلام وعلیک گرمی میانمان ردوبدل شد، بااین‌حال پریسا و آذر بدبینانه به من می‌نگریستند و باورشان نمی‌شد که تا این حد به امان نزدیک شده باشم؛ مخصوصاً این‌که وقتی روی یکی از مبل‌های خالی دونفره نشستم، امان هم آمد ودقیقا کنارمن نشست و تیرخشم را به خوبی حس کردم که از میان اخم‌های گره‌خورده‌ی پریسا به‌سویم شلیک شد و عجیب دلم را خنک کرد! از آن بدتر حالت نفرتبار و کینه‌توزانه‌ی بهروز بود که واقعاً درک نمی‌کردم چه دلیلی برای این‌همه بیزاری از من دارد تا جایی که تنها فرد این جمع بود که با من سلام و علیک نکرد!؟ برعکس او فرشاد بود که برای چندمین بار متوجه نگاه مشتاق و حریصش به خود شدم و حالتی شبیه چندش در من پدید آمد! دوستان امان به‌راستی جمع اضداد بودند؛ یکی با نگاهش می‌خواست مرا درسته ببلعد و دیگری اگر امکانش را داشت سر از تنم جدا می‌کرد!

    حضور امان در فاصله‌ای چنین نزدیک باعث هیجانی غیرقابل‌توصیف در عمق جانم می‌شد ولی به‌هرحال سعی داشتم برخودم مسلط باشم و جلوی او و همکلاسی‌های کنجکاوم بند را به آب ندهم. نگاهم بی‌اراده به گوشه و کنار خانه خزید و یک لحظه احساس کردم شاید موفق به دیدن مادرم در این مکان شوم؛ ولی این‌طوری به نتیجه نمی‌رسیدم مسلّماً!

    قبل از این‌که شروع کند سرم را نزدیک گوشش بردم و جوری که دیگران نشنوند پرسیدم:

    ـ" امان؛ پدرت خونه ست؟"

    او نیز کمی سرش را جلوتر آورد و آهسته جوابم داد، با گره‌ای میان ابروانش:

    ـ"خبرمرگش تولدشه، رفقای آشغال‌تر از خودش یه جشن مزخرف براش گرفتن توی دربند.... زری هم هست!...."
    این آخری مثل نیش عقرب بود بیش‌تر‌؛ ولی من حتی این نیش را هم حس نکردم چراکه عطر موهایش عجیب مشامم را درگیر کرده بود! حضور من در این جمع و در نزدیک‌ترین فاصله‌ی ممکن به او بیش از آن‌که باعث رفع اشکالاتم باشد باعث شد تا به‌اندازه‌ی کافی موضوع جهت خیال‌پردازی‌های عاشقانه برایم جور شود و البته گذشت زمان را مطلقاً حس نکردم.

    ساعتی بعد که همه خسته شده وحالا یکی‌یکی خداحافظی می‌کردند و می‌رفتند، امان فشاری به بازویم آورد و چشمک کوچک و نامحسوسی زد که معنی‌اش را به‌خوبی فهمیدم؛ او دوست داشت آخرین نفری باشم که خانه‌اش را ترک می‌کنم، من نیز اشاره‌ای به سوده کردم که فعلاً نرود؛ چون از تنها ماندن با امان وحشت داشتم.

    وقتی همه رفتند امان کمی دوستانه‌تر به روی‌مان لبخندی پاشید و از ما خواست قدری صبر کنیم تا شخصاً با قهوه‌های مخصوصش پذیرایی‌مان کند، ولی سوده با هیجان گفت:

    ـ"چیزی نمی‌خواهیم امان، فقط می‌شه اجازه بدی کتابخونه‌ت رو ببینم؟!"

    شکیبایی خاصی در رفتار امان مشهود بود:

    ـ"کتابخونه‌ی اصلی‌مون توی اتاق پدرمه، ولی من اونایی رو که دوست داشتم بردم اتاق خودم، اگه بخوای می‌تونی ببینی‌شون."

    دست سوده را فشردم و آهسته گفتم:

    ـ"سوده این‌قدر بی‌ملاحظه نباش، این بنده خدا خسته شد."

    امان که داشت کتاب و جزوه‌هایش را از روی میز جمع می‌کرد و تا حدی متوجه شده بود که دارم سوده را سرزنش می‌کنم سعی کرد مانعم شود:

    ـ"اشکالی نداره، بفرمایید... از این‌طرف!"

    و به راه‌پله‌هایی که به طبقه‌ی بالا می‌رسید اشاره‌ای کرد:

    ـ"شما برید بالا، من هم الآن میام."

    هردو با تأنی از پله‌ها بالا رفتیم، در اتاقش باز بود و ما نتوانستیم تا قبل از آمدنش جلوی کنجکاوی خود را بگیریم و فکر کردیم شاید اشکالی نداشته باشد که دزدانه نگاهی به اتاقش بیندازیم....

    عجب اتاقی!!.....

    رنگ دیوارها کاملاً تیره بود که به خاطر نوع رنگ‌آمیزی زمینه‌اش در نظر اول شبیه دیوارهای یک کلبه‌ی چوبی به نظر می‌رسید و رنگ غالب تزیینات اتاق مثل پرده‌ها و روتختی قرمز بود. بی‌اراده قدمی به داخل اتاق برداشتیم که آرام‌آرام حسی غریب مرا در برگرفت و حتی در زمزمه‌های سوده نیز هاشوری از تحیّر پدیدار شد:

    ـ"وای خدا، اینجا خود جهنمه!......"

    .....روی دیوارها شعله‌های آتش نقاشی شده و برفرازشان نقوشی کوبیستی از صورت‌های خشمگین ودرحال فریاد به چشم می‌خورد، گویی جهنّمیان برخدای خود شوریده باشند! در این میان ناگهان چشمم افتاد به تابلویی که دقیقاً مقابل تخت امان به دیوار آویزان بود؛ نقاشی هنرمندانه‌ای بود از بالاتنه‌ی نیمه عریان دختر جوانی که بی‌هوش و بی‌رمق بر روی دستان عفریته‌ی مخوفی افتاده وگیسوان بلند و طلائی‌اش از پشت سر بر زمین آویزان بود و عفریته دندان‌هایش را درون گردن ظریف و ل*خ*ت دختر فروبرده و خونش را می‌مکید!*

    اظهارنظر سوده تا مرز جنونم کشاند:

    ـ"چه قدر شبیه توئه!"

    __________________________________________________________
    *این طرح درواقع برداشت آزادی است از «کنتس الیزابت باسوری دی ایکسید» زاده ۷ اوت ۱۵۶۰، درگذشته ۲۱ اوت ۱۶۱۴) از خانواده اشرافی باتوری در پادشاهی مجارستان. معروف است که این زن در وانی پر از خون دختران دختر دوشیزه، حمام می‌کرد تا جوانی خود را حفظ نماید. بنابراین دو نام خودمانی به دست آورد: "کنتس خون"، و "بانوی خونین کاستیک". درواقع او مبدأ الهام داستان‌های دراکولا است و می‌توان گفت نخستین خون‌آشام واقعی!
   

    تنم لرزید و نگاه هراسانم را به‌صورت مبهوت سوده دوختم که داشت با نگرانی به خباثت پنهان در پشت این نقاشی هنرمندانه می‌اندیشید....

    احساس کردم پا به کابوسی وحشتناک گذاشته‌ام و هرلحظه ممکن است شیاطین روی دیوارها به‌سویم حمله کنند، آخر این چه جور انتخابی است که پسری در این سن و سال باید داشته باشد؟! در آن کله‌ی مرموزش چه رازی نهفته که چنین سلیقه‌ی خشن و وحشیانه‌ای داشت؟ شاید توقع داشتم - یا ترجیح می‌دادم- عکسی از زنان زیبا و معروف یا قهرمانان کشتی کج ببینم نه این‌همه خشونت دیوانه‌وار و غیرمنطقی که بیش‌تر‌ به رفتارهای وحشیانه‌ی یک شیطان‌پرست می‌مانست تا انسانی که اندک بویی از عشق یا اقلاً ه*و*س برده باشد....

    با صدای امان یک قد از جا پریدیم:

    ـ"بفرمایید!"
    و به مبلمان راحتی نیم‌ستی که وسط اتاق چیده شده و رنگ سرمه‌ای‌اش هارمونی شگفت‌آوری با پرده‌ها ایجاد کرده بود اشاره کرد. به نظر می‌رسید دارد با وحشت و تحیّر ما تفریح می‌کند؛ چراکه آن لبخند نامحسوس شیطنت‌آمیز را به‌خوبی حس کردم؛ وقتی چشمان کشیده و گوشه‌دارش را از ما برمی‌گرفت!

    هردو نشستیم و امان به‌سوی کتابخانه‌ی کوچکش رفت که از پشت درهای شیشه‌ای‌اش می‌شد کتاب‌های قطور و نفیس را دید. هنوز نتوانسته بودم با این اتاق مخوف کنار بیایم ولی سوده حواسش به کتاب‌هایی که امان پیشنهاد می‌داد جلب شده و حالا برخاسته و کنارش ایستاده بود و با ولعی عجیب زیر و رویشان می‌کرد. چشمم افتاد به قاب عکسی که روی عسلی کنار تختش بود، نزدیک گلدانی کوچک که درونش نوعی کاکتوس کمیاب قرار داشت. بی‌اراده برخاستم و به‌سوی تختش رفتم و رویش نشستم و عکس را به دست گرفتم و محو تماشای زیباترین منظره‌ی روی زمین شدم.....

    بلوز سرمه‌ای به تن داشت با تبسّمی بی‌نظیر که بیش از لب‌هایش چشمانش را دل‌انگیز و خواستنی کرده بود، تپش‌های قلبم بالا گرفت و نفسم را با صدا فرودادم، انگار که سوراخ بینی‌ام برای دریافت اکسیژن کفاف نمی‌داد که دهانم نیز برای بلعیدن هوای تازه بی‌اراده باز می‌شد، با صدایش به خود آمدم:

    ـ" خودم اینجا هستم؛ رؤیا!"

    عکس را فوراً سرجایش برگرداندم و به‌صورت خرسندش نگریستم که شیطنت و خباثت را یکجا پنهان می‌داشت. سوده هم حالا دیگر دست از ورق زدن کتاب موردعلاقه‌اش «ربه کا» برداشته و کنجکاوانه به ما می‌نگریست. نمی‌دانم چرا به خودم اجازه دادم تا پایم را از گلیمم درازتر کنم:

    ـ"می‌دیش.... به من؟!"

    صندلی میزتحریرش راکمی جلو کشید و رویش نشست و نگاه متبسّمش را که شباهت فراوانی به حالتش در این قاب عکس داشت به من دوخت:

    ـ"از این عکس فقط همین یکیو دارم، ولی اگه تو بخوای حرفی نیست.... فقط باید معامله مون پایاپای باشه!"

    حاضر بودم جانم را برای داشتن این عکس بدهم:

    ـ"قبوله."
    ابرویی بالا انداخت:

    ـ"هرچی باشه؟!"

    عجب سؤال سختی!

    ـ"خب.... هرچی!"

    می‌توانست هر قیمتی برایم تعیین کند، این را از برق شیطنتی که برای یک‌ لحظه در چشمانش پدیدار شد فهمیدم، ولی خودش جواب ناگفته‌های ذهنم را منصفانه داد:

    ـ"ترجیح می‌دم زیاد فتیله رو نکشم بالا؛ فردا یکی از عکس‌هات رو برام بیار."

    نگاهم با نگاه سوده تلاقی کرد، لبش را گزید و لبخندش را پنهان کرد و دوباره مشغول تماشای صفحات کتاب شد. امان قاب عکس را باز کرد و عکس درونش را سخاوتمندانه به من تقدیم داشت.....

    برش گرداندم، پشتش خالی بود، بی آن‌که حرفی بزنم دوباره به دستش دادم، متوجه منظورم شد و خودکاری از روی میزش برداشت و پشتش یک بیت شعر نوشت:


    هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
    ثبت است در جریده‌ی عالم دوام ما*

    و نامش را نوشت و امضا کرد. عکس را با اشتیاق به دست گرفتم و با احتیاط لای کتابم جا دادم. من از امروز گنج باارزشی داشتم که حاضر بودم تمام زندگی‌ام را به پایش ببازم... تمام زندگی‌ام را...

    روز بعد طبق قرآرمان زیباترین پرتره‌ام را تقدیمش کردم که لبخندی زد و تشکر کرد. حس می‌کردم آن‌قدر که من از دریافت عکسش خوشحال شده‌ام او نیست و این کمی ناامیدم می‌کرد، ولی بلافاصله غافلگیرم کرد:

    ـ"می‌ره جای اونی که الآن پیش توئه!"

    ولی من نمی‌توانستم مثل او تمام رازهایم را به نمایش بگذارم، عکس امان لای جلد کتاب محبوبم از فریدون مشیری جا گرفته بود، حالا اگر کسی کتابم را به دست می‌گرفت نمی‌توانست حدس بزند گنجی باارزش‌تر از تمام هستی در آن مخفی است!

    به خود جرأتی دادم تا سؤالی کاملاً خصوصی از او بپرسم، درحالی‌که واقعاً اجازه‌ی چنین کاری نداشتم:

    ـ"توقع داشتم یه عکسی.... از مادرت.... توی اتاقت می‌دیدم."

    لبخندش محو شد و خشمی ظریف در نگاهش نشست، نمی‌دانم اگر بر خودش تسلط نداشت چه چیزهای دیگری ممکن بود بشنوم:

    ـ"دلم نخواسته این کارو بکنم."

    فوراً لبم را گزیدم و عذر خواستم:

    ـ"منظوری نداشتم.... ببخشید!"

    و بی‌آنکه منتظر جوابی از سویش باشم قصد رفتن کردم ولی با گرفتن دستم مانعم شد و حرف عجیبی زد که فهمیدم بازهم درباره‌اش اشتباه کرده‌ام:

    ـ"تو منو از خودم گرفتی و خودت نشستی جام، امکان نداشت به کسی جز تو چنین اجازه‌ی بدم؛ حتی مادرم!"
    کمی طول کشید تا معنی حرفش را بفهمم، چرا این‌قدر غیرقابل‌پیش‌بینی است این بشر؟ تا همین لحظه خیال می‌کردم دردنیای شخصی‌اش با داغی سرد نشده درگیر است، اما حالا می‌بینم به کسی جز خودش نمی‌اندیشد، حتی من هم با اجازه‌ی خودش محلی از اعراب دارم و کافی است تصمیم بگیرد مرا نیز حذف کند....

    چرا؟.... چرا حتی حالا که عشقش را سرتاپا خودخواهی می‌بینم بازهم نمی‌توانم برای دل کندن از او تلاشی کنم؟ چرا این خودخواه‌ترین آدم ‌روی زمین شده تمام وجودم؟.... چرا خدایا؟.....

    *****

    ______________________________________________________________________________________

    *حافظ
    

    «بمب ساعتی»

    رابطه‌ی من و امان همچنان در لفافه‌ای از شرم و پرهیز درحال گرم‌تر شدن بود، ما حتی گاهی سرچیزهای مختلفی شرط می‌بستیم و یک باردرحضور عباس و سوده باختم و طبق شرطی که بسته بودیم همگی را مهمان کردم به بستنی شکلاتی آن هم وسط برف و سرما!.... حس می‌کردم دوره‌ی انجماد احساسی‌مان تمام شده و همان طور که برف سنگین زمستان زیرپای اعتدال بهاری ذوب می‌شود در قلب من و او نیز گرمی و نور می‌تابد، ولی من ساده بودم.... زیادی ساده!

    یک روز بابا از صبح زود زن و بچه‌هایش را برده بود پارک خرّم*، هرچند که این وقت سال لوناپارک* بسته بود ولی گویا فقط می‌خواستند از فضای سبز و امکانات دیگرش استفاده کنند. به‌هرحال وقتی‌که من گفتم حالم خوب نیست و دلم درد می‌کند دیگر اصراری نکردند و تمام هنرشان این بود که به صنم بسپارند مراقبم باشد! حس می‌کردم حتی اگر بمیرم کسی کم شدنم را از دنیا حساب نخواهد کرد. خَرم به چند اصلاً؟!

    آن‌قدر احمق بودم که با خود فکر کردم بد نیست به بهانه‌ی سؤالات جبر زنگ بزنم به امان و اگر موقعیت مناسبی پیش آمد امروز را با او بگذرانم، او یک خط اختصاصی در اتاقش داشت که فکر می‌کنم واقعاً از این لحاظ موقعیّتش خیلی بهتر از من بود؛ چراکه من حتی اجازه نداشتم توی این خراب‌شده تلفن جواب بدهم تا چه رسد به خط اختصاصی! چه می‌دانم؟! لابد چون پسر است زورش به‌هرحال می‌چربد! شاید هم پدرش به این وسیله خواسته حواس او را از کارهایش پرت کند و به همین دلیل برایش امکانات ویژه‌ای در نظر گرفته.
    روی تختم به شکم دراز کشیدم و گوشی را برداشتم، انگشتانم به طرزی باورنکردنی شماره‌ها را از حفظ گرفت.... هرچه بوق می‌خورد کسی برنمی‌داشت، با فاصله‌ی چند دقیقه دو سه بار دیگر هم زنگ زدم تا بالاخره صدای خشن مستخدمش را از آن‌سوی خط شنیدم:

    ـ"بله؟!"
    مانده بودم حرف بزنم یا نه؟!

    ـ"سلام.... با امان کار دارم."

    ـ"سلام، شما؟!"

    کافی بود می‌فهمید همان موطلایی شبیه زری‌ام که آن روز حاضر بود پوستم را بکند! کمی بدجنسی به خرج دادم:

    ـ"من.... پریسا هستم."

    مکثی که آن سو ایجاد شد کمی‌نگرانم کرد:

    ـ"چرا دروغ می‌گی؟ پریسا که الآن با آقا امان رفتن پیست توچال؟!"

    ناگهان چیزی مثل هزاران ظرف بلورین درون سینه‌ام شکست و فروریخت.... بی‌آن‌که چیز دیگری بگویم گوشی را سرجایش گذاشتم.... پس او یارغار دیگری دارد، من کجای دنیایش هستم؟....

    درد بیش‌ازپیش بر تمام جانم مستولی شده و ناامیدی بر آن دامن می‌زد. سعی کردم دیگر به او فکر نکنم ولی مگر می‌شد؟ می‌شد آن عروسک موخرمایی را کنار امان تصور نکرد و خنده‌هایش را نشنید؟.... بی‌اراده تصویرخون‌آشام ودخترموطلایی پیش چشمم زنده شد، من برای امان شاید فقط طعمه‌ای باشم؛ همین!

    شب بود که همه خسته ولی شاد و پر انرژی برگشتند، ولی من دلیلی نمی‌دیدم به استقبال‌شان بروم. بچّه‌ها از بس شیطانی کرده بودند هریک در آغوش یکی از والدینشان به خوابی ناز فرورفته و صنم نیز بلافاصله کمکشان کرد که آن‌ها را توی اتاق‌هایشان بخوابانند. من با لبخندی تلخ در اتاقم را بستم و به پشت روی تختم افتادم تا با خیال‌پردازی‌های همیشگی کمی از درد و رنجم بکاهم، اما وحشتناک بود که دیگر ذهنم همراهی نمی‌کرد و هر بار به‌جای آنچه که دلم می‌خواست تصور کنم، چهره‌ی شاد وخندان پریسا را به خاطر می‌آوردم و بغض بر گلویم چنبره می‌زد...

    به یاد دارم آن شب وقتی همه‌ی اهل خانه به خواب فرورفتند بابا آهسته و بی‌صدا از پله‌ها بالا آمد و وارد اتاقم شد، شاید خیال می‌کرد خوابیده‌ام درحالی‌که تازه داشت خوابم می‌برد، آنگاه با لمس دست‌های مردانه و گرمش به‌کلی خواب از سرم پرید، اما بدون این‌که چشمانم را باز کنم وبه او بفهمانم که بیدارم منتظر ماندم تا ببینم چه کار می‌خواهد بکند، او داشت پس از سال‌ها بی‌اعتنایی و ارائه‌ی رفتارهای سرد و بی‌روح در آن شب خیال‌انگیز قلبم را با محبت خود به تپش می‌انداخت، از شدت دردی که در دل و کمرم می‌پیچید می‌خواستم فریاد برآورم اما هیجانی غیرقابل‌توصیف دردم را به فراموشی می‌سپرد، هیچ نگفت؛ هیچ!... فقط خم شد و ب*و*س*ه‌ای بر گونه‌ام زد و درحالی‌که آرام‌آرام به موهایم دست می‌کشید، زیر لب به تلخی گفت:

    ـ" طفلک بیچاره‌ی من!...."

    و برخاست و همان‌طور بی‌صدا و خاموش از اتاق بیرون رفت، درست مثل یک سایه، مثل یک خواب تعبیر شده.... آه چه قدر به او احتیاج داشتم! می‌دانم حتماً می‌خواسته حرف‌های بیش‌تر‌ی بزند ولی وقتی چشمان مرا به دروغ بسته دید، مهر سکوت بر لبانی زد که می‌دانستم یک دنیا جواهر پشتشان پنهان است.

    وقتی رفت، پتو را کنار زدم و درجایم نیم‌خیز شدم؛ خیره به دری که بسته شده ودیگرهیچ رؤیایی در خود نداشت... دلم درد می‌کرد، سرم گیج می‌رفت، بغض تلخی راه گلویم را بسته بود، «بابا! کجا رفتی؟ چه زود تنهایم گذاشتی! کاش تمام دنیایم می‌شدی تا آن را به بیگانه‌ای وانگذارم. دوستت دارم.... دوستت دارم»......

    ******
    ___________________________________________________________________________
    *پارک خرّم - لوناپارک: پارکی که به نام مالک آن: رحیم علی خرّم معروف شد و بعداز انقلاب مالکش هنگام خروج از ایران دستگیر و اعدام شد و پارک مصادره و به تملک بنیاد مستضعفان انقلاب اسلامی درآمد و نامش نیز به «ارم» تغییر یافت. این پارک دارای یک دریاچه و سه شهربازی به نام‌های لوناپارک 1و2و3 ویک باغ‌وحش بود.
    

    روز بعد با این‌که حالم هنوز خوب نشده و حتی اشتهایی برای خوردن صبحانه و یا حوصله‌ای برای رسیدن به خودم هم نداشتم برخاستم و رفتم پایین و فقط برای این‌که ناشتا نباشم، چایم را شیرین کردم و یکجا سر کشیدم و هرچه الهه اصرار کرد که یک لقمه نان یا تکه‌ای کیک هم بخورم، نپذیرفتم و همان‌طور که او زیرلب بی‌دلیل غر می‌زد به جانم که چرا دیروز در گردش خانوادگی همراهی‌شان نکرده‌ام و این‌قدر دماغم را بالا گرفته‌ام، بی‌حوصله و خاموش کیفم را روی دوشم انداختم و به‌طرف مدرسه به راه افتادم.

    توی حیاط متوجه فرشاد شدم که قدم‌هایش را به‌سویم تند کرده و به نظر می‌رسد کاری با من دارد، همان‌طور که آرام‌آرام به‌سوی کلاس می‌رفتم منتظر شدم تا برسد، سلامی کرد که مثل صورتش یخ و بی‌نمک بود، من نیز جوابش را به سردی دادم....

    ـ"می‌تونم چند دقیقه وقتت رو بگیرم؟"

    ابرویی بالا انداختم:

    ـ" خواهش می‌کنم!"

    برای گفتن حرفش کمی مردّد بود:

    ـ"راستش.... می‌خواستم بگم.... امان.... لایق هیچ عشقی نیست هرقدرم که خوش‌قیافه باشه!...."

    با تعجب نگاهی توی صورتش انداختم، اصلاً توقع این حرف را نداشتم؛ زیرچشمی نگاهم کرد و با صدای خنک و بی‌روحش ادامه داد:

    ـ"شاید به نظرت احمقانه بیاد ولی می‌خوام ازت خواهش کنم...."

    وحرفش را فرو داد، منتظر بقیه‌ی حرفش بودم، کمی مکث کرد وبعد ادامه داد:

    ـ"می‌دونم پیش خودت ممکنه فکر کنی که یه بچه داره این حرفا رو بهت می‌زنه، اما چشم به هم بذاری هردومون به اندازه‌ی کافی بزرگ می‌شیم؛ فقط... یه کمی صبر.... یه کم!...."

    تقریباً منظورش را فهمیده بودم اما تا خواستم چیزی بگویم به ناگاه درمقابلم ایستاد و با تمام جرأتش گفت:
    ـ" خواهش می‌کنم با امان ازدواج نکن! رؤیا خیلی دوستت دارم، خیلی...."

    آنگاه دیگر نایستاد و سعی کرد به سرعت از من فاصله بگیرد، نتوانستم تحمل کنم و پشت سرش داد زدم:
    ـ"از کجا می‌دونی که من امان رو انتخاب کرده باشم؟"

    ایستاد و نگاه گریزانش را به من دوخت و چندبار به حالتی عصبی پلک زد:

    ـ"مطمئنم.... چون حتی مهرداد هم برات یه شوخیه نه چیز دیگه."

    از این‌که به عمیق‌ترین احساساتم دسترسی دارد متحیّر شدم ولی خشم برمن غلبه کرد:

    ـ" من به هرکی فکرکنم مطمئناً تو یه نفرو اصلاً آدم حساب نمی‌کنم! برو با بزرگ‌ترت بیا کوچولو!"

    بی آن‌که جوابی دهد نگاه ناخوانای خود را از من برگرفت و به‌سوی حیاط رفت، به طرز غیرمنتظره‌ای حس کردم که نشانه‌ای از دلخوری در نگاهش نیست، سر درنمی‌آوردم؛ او اول صبحی چه مرگش شده که توپ می‌بندد وسط حال خراب و داغانم؟! انگار همه‌ی مشکلاتم حل شده و فقط همین یکی مانده که باید یک گوشه‌ای از دلم را برای جا دادنش پیدا کنم....

    وقتی به کلاس وارد شدم، امان و پریسا با دوستانشان راجع به اسکی دیروز حرف می‌زدند وچه‌قدر هم بهشان خوش گذشته بود! این را نیز فهمیدم که آذر و عباس و بهروز هم با آن دو بوده‌اند و خاطرات مشترکشان هرقدر برای خودشان شیرین و لذت‌بخش بود، برای من گرد اندوه به همراه داشت..... نمی‌دانم؛ شاید فرشاد را نبرده بودند که اول صبحی انتقامش را به‌نوعی از امان گرفته مثلاً!

    سعی کردم دلخوری‌ام را پنهان کنم و برخوردی معمولی با او داشته باشم، ولی به طور غیرارادی سرد شده بودم و حتی سوده هم این را فهمیده بود و گاهی سعی می‌کرد غیرمستقیم علتش را جویا شود که من هم فقط نیمی از دلیل را گفتم که مربوط به جسمم بود نه روح آسیب دیده‌ام.

    کاش خاطره‌ای از بیرون رفتن با امان نداشتم تا کم‌تر‌ رنج می‌کشیدم، فقط خدا می‌داند چقدر به پریسا خوش گذشته!

    زنگ بعد ورزش داشتیم که تصمیم گرفتم با مشغول شدن به بازی درد و رنجم را پنهان سازم اما بی‌فایده بود و جسم و روحم با هم درد می‌کشیدند. به هرحال یک آکسار* بی‌خاصیت خوردم و ناامیدانه به انتظار تأثیری هرچند ناچیز ماندم.

    امان با بچّه‌های تیم مشغول تمرین و بازی با سروصدای زیادی بودند و صدای برخورد توپ بسکتبال با تخته و حلقه واضح‌تر از هر صدای دیگری به گوشم می‌رسید، گاهی هم بچه‌های والیبال برای هر امتیازی که می‌گرفتند چنان سروصدا راه می‌انداختند که انگار تاج* به پرسپولیس گل زده!

    مثل همیشه ترجیح دادم بروم و مثل چند نفر دیگر از بچه‌ها از کنار زمین‌بازی امان را تماشا کنم ولی او آن‌قدر غرق کارش بود که کوچک‌ترین توجهی به اطراف نداشت، حتی ندید که از کی به تماشایش نشسته‌ام.

    حیاط دور سرم می‌چرخید و سرمای شدیدی درونم رخنه می‌کرد، آرنج‌هایم را روی زانوانم گذاشتم و برای چند لحظه سرم را میان کف دست‌هایم گرفتم و چشمانم را برهم فشردم....

    نمی‌دانم چه قدر گذشت که یک‌دفعه صدایش را درست از کنارم شنیدم؛ درحالی‌که از بس دویده بود حالا نفس‌نفس می‌زد:

    ـ" چی شده؟ حالت خوب نیست؟"

    احوال‌پرسی‌اش بیش‌تر‌ باعث بغضم می‌شد تا تسکین روحم، بی آن‌که سرم را بلند کنم جوابش دادم:

    ـ" چیز مهمی نیست."

    _____________________________________________________________________
    *آکسار: قرص ضددرد و تب بر که نصفش سفید بود و نصف دیگرش صورتی و تنها کاری که نمی‌کرد تسکین درد بود!

    تاج: نام باشگاه استقلال پیش از انقلاب. این باشگاه به نوعی سلطنتی بود و طرفداران خاص خودش را از اقشار مرفّه داشت، مثل تیم رآل مادرید در اسپانیا، درمقابلش تیم پرسپولیس یک تیم مردمی بود که طرفدارانش به‌مراتب بیش‌تر‌ از تاج بودند که چندان دل خوشی از نهادهای حکومتی نداشتند، این تیم را نیز می‌توان به بارسلونا در اسپانیا تشبیه کرد.


    کمی آب از قمقمه‌اش که نزدیکم افتاده بود نوشید و بعد آن را سرجایش برگرداند و دستم را آرام کنار زد و حرارت پیشانی‌ام را با پشت دستش چک کرد:

    ـ"‌چه قدر یخی! سردرد داری؟"

    در عوض دست او داغ بود، مثل همیشه:

    ـ" نه؛ دلم درد می‌کنه."

    دستش را عقب کشید....

    ـ"کمکی ازم برمیاد؟ نکنه آپاندیس اینا باشه؟"

    ـ" نه؛ طبیعیه."

    منظورم را فوراً فهمید و سری تکان داد:

    ـ" آها!...."

    از این‌که مسئله‌ای تا این حد خصوصی را به او گفته‌ام از خودم متعجّب شدم، سعی کرد به شیوه‌ی خودش کمکم کند:

    ـ"چرا نمی‌ری تو کلاس یه کمی استراحت کنی؟"

    ـ"کلاس خالیه، به نظرت کار درستی باشه؟"

    سری به تحسینم تکان داد، احتمالاً متوجه منظورم شده بود! بعد هم برخاست و کاپشن سرمه‌ای رنگش را از روی میله‌ای که به دیوار آویزان بود برداشت و روی کمرم انداخت:

    ـ"خودت رو گرم نگه دار، من می‌رم از مدیر اجازه‌ت رو بگیرم بری خونه."

    فوراً حرفش را قطع کردم، با لحنی نسبتاً اعتراض‌آمیز:

    ـ"نه؛ لازم نیست.... من هیچ میلی به خونه رفتن ندارم."

    و کاپشنش را تنگ‌تر دورم پیچیدم...

    زیاد تعجب نکرد:

    ـ"می‌دونم، ترجیح می‌دی توی جهنم باشی تا اون خونه؛ ولی تو نیاز به استراحت داری."

    خیلی مطمئن بود که درباره‌ی علت مقاومتم اشتباه نکرده؛ ولی من صدایم را کمی بالا بردم:

    ـ" فقط بیست دقیقه فرصت می‌خوام تااین مُسکّن روم اثر کنه و دردم ساکت شه، خواهش می‌کنم درکم کن!"
    ریشخندی به طرفی نامعلوم کرد:

    ـ"چرا نباید درک کنم؟ فکر کردی وضع خودم بهتر از توئه؟ باشگاه، کلاس زبان، کوه، پیاده‌روی، استخر.... همه‌ش بهونه ست واسه فرار از اون خراب‌شده."

    آنگاه دسته‌ای ازگیسوانم را که بر روی شانه‌ام ریخته بود، با ظرافتی اغواکننده میان انگشتانش گرفت و مشغول بازی با آن شد، صدایم از فشار غم و اندوه لرزید و شاید هم کمی غمزه چاشنی‌اش بود:

    ـ" چرا ما دوتا این‌قدر بدبختیم امان؟"

    برای گفتن حرف دلش کوچک‌ترین ملاحظه‌کاری و تردیدی نداشت:

    ـ" چون مادرت اون جایی که باید باشه نیست...."

    حرف دردناک و تلخی بود ولی حقیقت داشت، نمی‌توانستم از صراحتش گله‌مند باشم چرا که به چیزی جز صمیمیت پنهان شده در این گفت‌وگوی نه‌چندان خوشایند نمی‌اندیشیدم.

    از بازی کوتاهش با موهایم دست کشید و به روبه‌رو خیره شد، جایی که هنوز بچه‌های تیم مشغول تمرین بودند:

    ـ"هرکسی نتیجه‌ی اشتباهات خودش رو توی زندگی می‌بینه ولی از اول کجای کار من وتو اشتباه بود که بایستی چوب خطاهای دیگران رو بخوریم؟ هیچ کدوممون نخواسته بودیم که توی همچین جهنمی دنیا بیاییم."

    مگر شیاطین نیز از جهنم گریزانند؟!..... لبخندی به تلخی احوالم زدم و دیده از او گرداندم. دستش را بین پاهایش به هم قلاب کرد:

    ـ"گاهی می‌گم کاش فقیر بودم و لباس بابام بوی گند عرق می‌داد، ولی این نبود حال و روزم.... کاش هرکس دیگه‌ای پدرم بود، جز ایرج....."

    در حال حاضر برایم اصلاً مهم نبود که پدرم کیست و مادرم کجاست، فقط صدبار در دل گفتم: «من اینجام امان.... فقط من»!

    همچنان حدیث دل خویش را بازمی‌گفت؛ بی‌ملاحظه‌ی احوالم:

    ـ"دلم می‌خواد دار و ندارم رو بدم و از این خراب‌شده برم، برم یه جایی که دیگه هیچی از این زندگی نکبت‌بار یادم نیاد، مثلاً بوستون؛ پیش خاله‌م..... فقط حیف که حتی اون هم با تمام علاقه‌ش به من تابه‌حال به‌صورت جدی ازم نخواسته برم پیشش."

    فوراً برگشتم و نگاهی به نیم رخ جذّابش انداختم:

    ـ" اگه بخواد می‌ری؟"

    او نیز کمی به سویم چرخید:

    ـ" آره، حتماً! بمونم اینجا که چی بشه؟ هرروز چشمم تو چشم اونایی باشه که به این روزم انداختن؟!"

    سکوت کردم تا بتوانم دلخوری‌ام را از این‌همه بی‌رحمی‌اش نسبت به خودم پنهان کنم، مثل این‌که چیزی یادش آمد که پرسید:

    ـ"راستی، تو چرا نروژ نموندی؟"

    باری روی بارم گذاشته و عین خیالش هم نبود:

    ـ" نتونستم....."

    همچنان بی‌رحم:

    ـ" چرا؟ ایران خیلی داره بهت خوش می‌گذره؟"

    این‌بار نگاهم رنگی از خشم به خود گرفت:

    ـ" جاتو تنگ کردم؟!"

    کاملاً برآشفت درحالی‌که باور نمی‌کرد چنین برداشتی از حرفش داشته باشم:

    ـ" این چه حرفیه؟ من منظورم این نبود، فقط برام عجیبه که چه طور شد منصرف شدی درحالی‌که شنیدم نوردلند قطعه‌ای از بهشته. تو چنین نظری نداری؟"

    لحظاتی نه چندان کوتاه سکوت کردم تا بتوانم برخشمم غلبه کنم وجوابی درخور حالش دهم:

    ـ" اونجا سردم بود!"

    متحیّر و گیج تمام اعضای صورتم را تک‌به‌تک از زیر نگاه موشکافش گذراند:

    ـ" الآن گرمی؟!"

    این بار دیگر حتی ثانیه‌ای مکث نکردم:

    ـ" نه به گرمی تو!"

    متوجه کنایه‌ام شد، کمی صبر کرد تا جواب مناسبی پیدا کند، اگرچه هر حرفی که می‌زد بر دلخوری‌ام می‌افزود:

    ـ" آره خب من خیلی گرمم؛ چون بد آتیشی توی دلم روشنه.... من به‌زودی انتقام خودم رو از همه‌ی اونایی که به این روزم انداختن می‌گیرم."

    پس این بود آن بخاری چهارفصلی که به لطف من در تنش روشن بود! من چقدر ساده‌ام که حرارتش را از عشق پنداشته بودم.....

    نگاه نیمه مرطوبم را به چشمانش دوختم که آبستن خشمی وحشی بود:

    ـ" انتقام چه فایده‌ای داره؟ بهتره به‌جای این‌که وقت‌مون رو واسه انتقام تلف کنیم، به فکر ساختن زندگی خودمون باشیم، دیگه مثل اونا زندگی نکنیم و جوری باشیم که بچه‌هامون بهمون افتخار کنن."

    ریشخندی کرد و سری به تأسف تکان داد:

    ـ"شوخیت گرفته رؤیا؟ هنوز به این مزخرفات انسانی اعتقاد داری؟ من الآن مثل بمب ساعتی‌ام، هر آسیب دیگه‌ای می‌تونه درجا منفجرم کنه، بعدش دیگه فقط خودم نیستم که متلاشی می‌شم بلکه هرچیزی که اطرافمه با خودم نابود می‌کنم."

    نگاهم به نگاه دلخور مهرداد افتاد که به همراه فریمان به‌سویمان می‌آمدند....

    ـ" ضامن این بمب دست خودته، به‌جای فکر کردن به خرابی به فکر ساختن باش، مااگه بخواهیم می‌تونیم خوب زندگی کنیم، اگه نه می‌شیم یکی مثل اونا."

    این حرف اصلاً به مذاقش خوش نیامد:

    ـ" مگه تاحالاش دست خودمون بوده که بعد از این باشه؟! اصلاً خوب زندگی کردن توی این دنیای کثیف لعنتی چه معنایی داره؟"

    تحمل طرز فکرش را نداشتم؛ داشت رخوت دلپذیری را که برتنم فروریخته بود، به نابودی می‌کشاند، دیگر به چه زبانی باید به او می‌فهماندم که مایلم به خودمان و زندگی مشترک آینده‌مان فکر کنیم؟!

    ـ"به نظر آدم خطرناکی میای، ازت می‌ترسم...."

    خیره نگاهم کرد و ابرو در هم کشید:

    ـ" ولی من به تو هیچ آسیبی نمی‌رسونم!؟"

    و به نرمی دستم را فشرد، خشم و دلخوری لحظه‌به‌لحظه بیش‌تر‌ برمن غالب می‌شد و حتی دستم را بیرون کشیدم تا بیش از این اغوایم نکند:

    ـ"چراکه نه؟ تو از من متنفری؛ حتی بیش‌تر‌ از زری!"

    ـ"چرا این فکرو می‌کنی؟"

    ـ"دلیلی نداره غیر از این فکر کنم! آدم چه طور می‌تونه از کسی که شباهت دیوانه‌واری به سارق خوشبختیش داره متنفر نباشه؟"

    ـ"پس تو هم به همین دلیل از من متنفری؟"

    با تحیّر نگاهش کردم، نمی‌توانستم حرف‌های امروز صبح فرشاد را فراموش کنم، درعین‌حال هنوز قادر نبودم مستقیماً نظرش را تغییر دهم:

    ـ"جالبه، ظاهرا دوستات که جور دیگه‌ای فکر می‌کنن!"

    کمی دستپاچه شد ولی وانمود کرد که کاملاً برخودش مسلط است:

    ـ"دوستامو ولشون کن... اونا توی توهّم به سر می‌برن."

    تعجب کردم که چرا پی‌گیر این نیست که کدام دوستش چه جوری فکر می‌کند و از کجا به اطلاع من رسیده؟ خواستم به پروپایش بپیچم و سر از کار او و فرشاد درآورم که بلافاصله گفت:

    ـ"کسی توی این مدرسه نیست که نفهمیده باشه من عاشقتم ولی تو ازم فراری و بیزاری!"

    مکثی کردم تا آنچه را که گفته بود در ذهنم آنالیز کنم....

    ـ"تصویری که از تو توی ذهن منه فقط متعلق به امانه و هیچ‌کس دیگه‌ای با امان توی این تصویر شریک نیست؛ اما تو با دیدن من اول یاد زری می‌افتی بعد رؤیا رو می‌بینی، حالا کدوم‌مون باید از اون یکی متنفر باشه؟ من یا تو؟!"

    هنوز جوابی نداده بود که مهرداد در چند قدمی‌مان ایستاد و مرا مخاطب قرار داد:

    ـ"نمیای تمرین؟"

    سری به نشانه‌ی جواب منفی تکان دادم:

    ـ"حالم زیاد خوب نیست."

    نگاه ناراضی‌اش را برای لحظه‌ای به نگاه خشمگین و انحصارطلب امان دوخت و بی‌آن‌که چیز دیگری بگوید سراغ کارش رفت. امان که به نظر می‌رسید عصبانی‌تر از لحظاتی پیش است بی‌دلیل صدایش را کمی بالا برد:

    ـ"کی می‌خوای باور کنی که عاشقتم؟"

    ریشخند برای این حرف ناقابل بود! «واقعاً باور کردم عاشقمی! مخصوصاً وقتی در اولین فرصت ممکن قصد داری ترکم کنی و بروی پیش خاله جانت!» بااین‌حال ضعفی از خودم نشان ندادم:

    ـ"یا نفرتت از مادرم دروغه یا عشقت به من، بهم حق بده، چه طور انتظار داری عشقت رو باور کنم؟"

    سکوت کرد و دیده از من برگرفت، هم چنان خیره به گوشه‌های کشیده‌ی چشمانش می‌نگریستم و اگر ناگهان از جا بر نمی‌خاست حتماً بی‌هوش می‌شدم....

    ـ"حق داری باور نکنی؛ اما کی به من حق می‌ده؟"

    و قمقمه‌اش را برداشت و با خشم از من دور شد.

    دیگر شک نداشتم که درباره‌ی امان اشتباه نمی‌کنم و او عاشقم نیست، اگر هم چیزی می‌گوید دروغ محض است. دریغ از یک رفتار یا دلیل قانع‌کننده که بپذیرم. کمی سرم را میان سینه‌ام فروبردم تا عطر تنش را که درون آستر زردرنگ کاپشنش جاگذاشته بود حریصانه ببلعم، کاش راه نجاتی از این وضعیت أسفبار داشتم، کاش این‌قدر شبیه زری نبودم، کاش هرکس دیگری مادرم بود جز زری....

    ******



    وقتی به خانه برگشتم الهه بی‌خبر از حال و اوضاع آشفته‌ام بلافاصله امر کرد که بعد از شستن دست و رویم بروم سر میز و ناهارم را بخورم، من هم که اصلاً حوصله‌ی خودش و فرامین تکراری‌اش را نداشتم به تلخی گفتم که اشتها ندارم، ولی او اصلاً از این جواب خوشش نیامد و وقتی توی اتاقم لباس‌هایم را عوض کردم و روی تختم دمر افتادم تا با تماشای عکسی که درون جلد کتاب شعرم پنهان کرده بودم کمی تمدد اعصاب کنم، ناگهان بی‌اجازه در را باز کرد و وارد شد و غرّید:

    ـ"چیکار داری می‌کنی؟!"

    بلافاصله کتاب را بستم و نگران از این‌که متوجه چیزی شده باشد نگاه هراسانم را به او دوختم ولی خودم را از تک و تا نینداختم:

    ـ"مگه نمی‌بینی؟ دارم کتاب شعرم رو می‌خونم."

    اصلاً قانع نشد:

    ـ"از کی تا حالا با کتاب شعر خستگی درمی‌کنی؟ لاش چی چیه؟"

    یک لحظه ماندم هاج و واج که چه خاکی به سرم بریزم اگر تصمیم بگیرد به هر قیمتی شده سر از کارم در بیاورد؟ با نهیب دوباره‌اش از دمر به نیم‌خیز تغییر حالت دادم تا اگر لازم شد با تمام وجود از گنجینه‌ی دردسرسازم دفاع کنم:

    ـ" بده ببینم دقیقاً چه غلطی داری می‌کنی که حال‌وروزت شده این؟"

    و دستش را پیش آورد، حاضر بودم قسم بخورم که از همه‌چیز خبر دارد ولی باید هر طور شده بود اوضاع را به نفع خودم تغییر می‌دادم، این شد که به ناگاه حالتی پرخاشگرانه گرفتم و برای اولین بار بر او نهیب زدم:

    ـ"چرا سین‌جیمم می‌کنی؟ اصلاً تو چه حقی داری که بی‌اجازه وارد اتاقم بشی؟"

    و کتابم را گذاشتم بالای کمدم تا موقتاً از دستبردش در امان باشد، چراکه قد او با چهارپایه هم به آن نمی‌رسید!

    او که مطلقاً توقّع چنین جسارتی را در من نداشت حسابی جا خورد و شگفت‌زده نگاهم کرد:

    ـ"تو به چه جرأتی با من این‌طوری حرف می‌زنی؟ من هر وقت که دلم بخواد و لازم بدونم وارد اتاقت می‌شم و هر سؤالی هم لازم باشه ازت می‌پرسم، تو هم حق نداری به من بی‌ادبی کنی!"

    شعله‌های خشمم بیش‌تر‌ زبانه کشید:

    ـ"نشونت می‌دم حق با کیه! صبر کن بابا بیاد خونه تا براش بگم که چه جوری تو دوروی دودوزه باز جلوش دخترم دخترم راه می‌اندازی و وقتی نیست با من مثل یه حیوون رفتار می‌کنی؛ بعد ببینم بازهم جرأت می‌کنی در نزده بیای تو اتاقم؟"

    و تقریباً فریاد زدم:

    ـ"کجایی صنم؟! بیا خانم خونه‌ت رو از جلوی چشمم دور کن تا خودش و زندگیش رو به آتیش نکشیدم."

    صدای جیغ الهه همه‌ی خانه را لرزاند:

    ـ"تو چی گفتی؟!!"

    صنم باعجله خودش را بالا رساند و محترمانه بازویش را لمس کرد:

    ـ"خانم خواهش می‌کنم تشریف بیارید، اگه رؤیا خانم حرفی بزنه آقا مجبورم می‌کنن که حقیقت رو بگم."

    الهه سعی کرد خود را حق به جانب و بی‌گ*ن*ا*ه جلوه دهد:

    ـ"مجبورت کنه، مگه چه اشکالی داره؟ تو می‌تونی چیزی غیر از این بگی که من واسه این شازده خانم بیش‌تر‌ از یه مادر دل سوزوندم تا حالا؟ وقتی اون مادر بی‌عاطفه‌ش اون بیرون مشغول کثافت‌کاریشه، من از یه مادر بهتر دختر بی چشم و روشو تر و خشک می‌کنم و نمی‌ذارم آب تو دلش تکون بخوره، تو چی می‌تونی به آقا بگی جز خوبی من؟"

    صنم که انگار دل و جرأتش از من هم بیش‌تر‌ شده بود، بی‌آن‌که نگاهی به چشمان دریده‌ی الهه بیندازد گفت:

    ـ"یه مادر این‌قدر روحیه‌ی دخترش رو با این حرفا خراب نمی‌کنه، لطفا تشریف بیارید پایین."

    الهه که کاملاً خود را بازنده حس کرده بود به آخرین حربه‌اش متوسل گردید:

    ـ" باشه، حالا که این طوریه پس بهش بگو واسه آقا راجع به اون پسره‌ی لشی هم توضیح بده!"

    حیرت‌زده به دهانش خیره شدم و چهره در هم کشیدم:

    ـ"منظورت چیه؟ از چی داری حرف می‌زنی؟"

    لحن پیروزمندانه‌ای به خود گرفت:

    ـ" از همون حرومزاده‌ای که باباش شرافت ننه و بابات رو به گند کشوند و باعث شرمساری پدرت شد! بازهم توضیح بدم یا خودت فهمیدی که چه دختر خلفی واسه‌مادر لکاته‌ت بودی؟!"

    اصلاً نتوانستم تحملش کنم و بی‌هیچ منطقی فریاد کشیدم:

    ـ"صنم اینو ببرش از اتاقم بیرون!"

    علیرغم تلاش صنم برای خارج کردنش از اطاق، او همچنان ایستاده و سعی داشت بیش‌تر‌ لهم کند:

    ـ" آره آره داد و فریاد کن! اون موقعی که با امیرزاده‌ی قصه‌ت دل می‌دادین وقلوه می‌گرفتین، فکر اینجاش رو دیگه نکرده بودی؛ نه؟! ولی بدون بیچاره، اون پسره به اندازه‌ی تو رؤیایی فکر نمی‌کنه، روزی که مثل یه کرم لهت کرد تازه می‌فهمی که عشقت یه طرفه بوده!"

    نفسم داشت از خشم بند می‌آمد، این را هم می‌دانستم که حرف‌هایش به طرز دیوانه‌واری به حقیقت نزدیک است ولی حاضر نبودم کسی ذهنیتم را نسبت به امان عوض کند؛ مخصوصاً کسی مثل الهه. این شد که قدم پیش نهادم و به‌سویش حمله‌ور شدم، او با آن قد متوسط و بازوان ل*خ*ت گوشتالویش مقابل من ایستاده و حتی اندکی قصد عقب نشینی نداشت، دستم را روی سینه‌اش گذاشتم و به عقب هولش دادم و تمامی خشمم را به‌سویش شلیک کردم:

    ـ"تمام عمرم فضول‌تر از تو ندیدم! اگه یه بار دیگه توی زندگی خصوصیم سرک بکشی و زاغ سیامو چوب بزنی واسه همیشه از این خونه می‌رم تا ببینم بابام با شرمساری جدیدش چه جوری کنار میاد!"

    این بار از تهدیدم ترسید، می‌دانست ترمز بریده‌ام و چنان‌چه بخواهد ادامه دهد راست راستی می‌گذارم و می‌روم، این را هم می‌دانست که این مسئله بیش از آن که برای من یا امان بد تمام شود، به ضرر آبرو و حیثیت پدرم خواهد بود و او را در اذهان عمومی جداً زیر سؤال خواهد برد، هرچند که من تحت هیچ شرایطی حاضر نمی‌شدم مثل یک دختر عوضی بگذارم و از خانه بروم یا اساساً انگیزه‌ای برای اعتماد کردن به پسری مثل امان نداشتم، اما دلیلی نداشت الهه این را بداند، این شد که دست ازسرم برداشت و گورش را از اتاقم گم کرد ومن نیز بعدازآن دائماً در اتاقم راقفل می‌کردم که بیش‌تر‌ باعث خشمش می‌شد.

    حالا دیگر از شکسته شدن حریم امن خصوصی‌ام دچار وحشت گردیده و نمی‌توانستم بفهمم چه کسی آمار مرا این‌جور خصمانه وآکنده از دروغ کف دستش می‌گذارد؟ بی‌اختیار ذهنم به‌سوی کسانی برگشت که نسبت به من حسادت داشتند، از جمله پریسا و اعوان و انصارش، هرچند که سوءظن خودش بدترین گ*ن*ا*ه است ولی نتوانستم جلوی این ذهنیت شیطانی را بگیرم و با خود گفتم هرجور شده باشد ته و تویش را در می‌آورم.
 

    روز بعد، قبل از شروع کلاس‌ها من که تصمیم داشتم راجع به آن جاسوس کذایی با امان صحبت کنم به‌محض این‌که دیدم توی حیاط تنهاست، به‌طرفش رفتم. لبه ی مرمرین باغچه نشسته و مشغول بستن بند کتانی‌اش بود. نزدیکش شدم ولی متوجهم نشد. بی‌اختیار وسوسه شدم طره‌ای را که مقابل پیشانی‌اش بر روی زمین آویزان بود میان دو انگشتم بگیرم و آن را به موهایش برگردانم؛ درهمان حال سلامش کردم، بی‌آن‌که سرش را بلند کند جوابم را داد و حتی توجهی را که به موهایش کرده بودم نادیده گرفت....

    کارش که تمام شد برای جبران تأخیرش، در مصافحه پیشقدم شد، من نیز دستش را فشردم و کنارش نشستم. حس می‌کردم هنوز به خاطر حرف‌هایی که دیروز زنگ ورزش زده بودیم از من دلخور است ولی من خودم را برای دلخوری محق‌تر از او می‌دانستم.

    متوجه شد که کار خاصی دارم، مختصر ومفید جریان دعوایم باالهه را گفتم، آنگاه پرسیدم:

    ـ"امان تو می‌تونی بفهمی کی داره جاسوسی‌مون رو می‌کنه؟"

    شانه‌ای بالا انداخت و با بی‌قیدی جواب داد:

    ـ"چه می‌دونم؟ به‌هرحال هرآدم پولداری می‌تونه هرجا که بخواد واسه خودش آدم داشته باشه."

    ـ" نه هرجایی؛ توی مدرسه‌ای که اکثر بچه‌هاش اعیون و اشرافن کی میاد به خاطر پول آدم فروشی کنه؟"

    ـ" اون اقلّی که اعیون و اشراف نیستن!"

    ـ"ولی این یه فرض نا ممکنه! تازه الهه جوری راجع به رابطه‌ی ماحرف می‌زد که هرکی ندونه فکر می‌کنه چه خبره! کسی که داره براش خبرچینی می‌کنه بهش اینو نگفته که دوستی ما کاملاً ساده و معمولیه و هیچ چیز خاصی بینمون نیست، پس هرکی هست در ازای پول این کارو نکرده بلکه حسادت وادارش کرده با آبرومون بازی کنه."

    کمی با چانه‌اش ور رفت و حس کردم سعی دارد دلخوری‌اش را به نحوی پنهان کند:

    ـ" خب آره این هم هست؛ ولی به هرکدوم از ما که حسادت کنه، به خاطر علاقه‌ش به اون یکیه، پس نمی‌تونه آبروی فرد مورد علاقه‌ش رو ببره!؟"

    به یاد ایامی‌افتادم که او راجع به من و مهرداد شایعه سازی کرده بود، از خود پرسیدم که پس چه‌طور خودش حاضر شده بود آبروی مرا بریزد؟ حالا هم در این مورد کاملاً بی‌تفاوت به نظر می‌رسید، یعنی انگار اصلاً برایش مهم نبود که کسی راجع به ما فکر بدی کند....

    احمقانه پرسیدم:

    ـ"ولی امکانش هست که عشق اون‌قدر چشم طرف رو کور کرده باشه که دیگه به این فکر نکنه که آبروی معشوق بیش‌تر‌ از هرچیزی ارزش داره، نه؟"

    هم‌چنان بی‌هیچ قیدی پاسخ می‌داد حال آن که اصلاً نمی‌توانستم باور کنم منظورم را نگرفته یا اتفاقات سال‌های گذشته را از یاد برده است:

    ـ" نه، چنین چیزی امکان نداره، مگه این‌که طرف عاشق واقعی نباشه."

    نزدیک بود بپرسم پس تو هم عاشق واقعی نبودی، اما صلاح ندانستم خودم را سبک کنم، با صدایش رشته‌ی افکارم پاره شد:

    ـ" شاید الهه به چشم خودش دیده و جاسوسی درکارنیست؟"

    و برخاست و با قدم‌هایی آرام به‌سوی ساختمان مدرسه به راه افتاد، من نیز پشت سرش راه افتادم:

    ـ" آخه کجا می‌خواد دیده باشه؟"

    ـ"ممکنه روزایی که به خاطر امتحان با بچه‌ها اومدی خونه مون....؟ شاید همون موقع‌ها تعقیبت کرده."

    ـ" نه امکان نداره، من حواسم کاملاً جمع بود."

    ـ" صنم چی؟!"

    ـ" نه، اون به من و بابام وفاداره، اصلاً هم از الهه خوشش نمیاد، امکان نداره کاری به نفعش انجام بده."

    ـ"خب.... خود الهه می‌تونسته بیاد مدرسه و یواشکی مارو باهم ببینه."

    نفسم را عصبی و پرصدا بیرون دادم:

    ـ"مثلاً فکر می‌کنی چی گیرش می‌اومد؟ دوتا هم‌کلاسی که بارعایت فاصله‌ی ایمنی راجع به درس و مشق‌شون باهم حرف می‌زنن!"

    یک‌دفعه خنده‌اش گرفت:

    ـ"رعایت فاصله‌ی ایمنی!؟ بی‌شرف!"

    و با صدای بلند خندید...

    بی‌آن‌که حتی لبخندی بزنم نگاهم را به چهره‌اش دوختم که با آن خنده‌ی مقاومت ناپذیر داشت زجرکشم می‌کرد، با نگاه معنی دارم خنده‌اش را جمع کرد و ادامه‌ی بحث را پی‌گرفت:

    ـ" اصلاً ببینم مگه تو به کسی شک داری؟"

    بی‌دلیل نگاهم را از او گرفتم و مشغول بازی با ناخنم شدم:

    ـ" آره تقریباً."

    او نیز نگاهش را به ناخن‌هایم دوخت که به شیوه‌ی فرانسوی* مانیکور شده بود....

    ـ" مثلاً به کی؟"

    ـ" پریسا."

    نمی‌دانم چرا یک‌دفعه بدش آمد و چهره در هم کشید:

    ـ"نه! بی‌خود به پریسا شک کردی، پریسا از بچگی زیر دستم بوده؛ خودم بزرگش کردم، کاملاً می‌شناسمش، شاید به تو حسادت کنه ولی محاله با آبروی من بازی کنه."

    اصلاً خوشم نیامد ولی شاید هم راست می‌گفت؟...

    ذهنم بی‌اراده روی کلمه‌ی آبرو متمرکز شد:

    ـ"ببینم؛ کجای این شایعه به ضرر آبروی توئه؟"

    کمی مکث کرد و بعد به سختی جواب داد:

    ـ"خب کافیه بابام فکرکنه که با دختر معشوقه‌ش سر و سرّی دارم، توهم که فتوکپی مامانتی، اقلّش اینه که بهم می‌گه وقتی خود تو نتونستی در مقابل همچین تیکه‌ای مقاومت کنی، چرا منو به خاطر خودسوزی مامانت سرزنش می‌کنی؟ خب البته حق هم داره دیگه، نه؟!"

    ای وای.... او باتمام وجود داشت لهم می‌کرد! با همین جمله‌های ساده و معمولی پیش پا افتاده‌ترین امیدهای مرا نابود می‌ساخت.... دیگر چه حرفی داشتم که بزنم؟ چه داشتم که بگویم؟ اصلاً اینجا مقابل این بت دست نیافتنی چه غلطی می‌کنم؟

    بی آن که حرفی بزنم مانع از آشکار شدن بغضم گردیدم و دو سه قدم به عقب برداشتم، خیره در نگاه سیاه و بی‌رحمش.....

    کم‌کم آثار نگرانی در نگاه او نیز پدیدار شد و زیرلب صدایم کرد:

    ـ"رؤیا...."
    نتوانستم... متأسفانه نتوانستم جلوی اشک عجول و بازیگوشم را بگیرم و بی‌آن‌که حتی پلک بزنم ناگهان فروچکید، چهره‌ی امان نیز بار دیگر تغییر حالت داد و بی‌دلیل سعی کرد توضیح دهد:

    ـ" رؤیا من.... فقط جواب سؤالت رو دادم که فکر می‌کردی این شایعه به ضرر من نیست، فقط خواستم بدونی کسی که این کارو کرده آدم فروش بوده نه عاشق."

    این بار قطرات بیش‌تر‌ی از چشمم فروچکید، همچنان خیره در نگاهش، بی هیچ پلک زدنی....

    ـ"....رؤیا پریسا دیوونه‌ی منه هیچ‌وقت حاضر نمی‌شه با آبروی عشقش بازی کنه، به هرکسی که می‌خوای شک کن اما به پریسا نه!"

    چرا خفه نمی‌شد این احمق بی شعور؟!

    این بار چشمانم را بستم تا آخرین قطرات اشک نیز پایین بریزد و بعد بی‌آن‌که حتی کلمه‌ای حرف بزنم از او روی گرداندم و از پله‌های ایوان بالا رفتم تا به‌سوی کلاسمان بروم....

    ******
    بعد از درگیری آن روز، الهه دیگر به طرزعجیبی از من پرهیز می‌کرد و فکر می‌کنم تنفّرش از من حالا دلیل دیگری غیر از مادرم هم پیدا کرده بود؛ زبان تند و تیزم! او دیگر می‌دانست ابایی ندارم که احترامش را زیرپا بگذارم و حتی منتظر این نیستم که بابا بیاید و از دخترک کوچک و مظلوم و بی‌پناهش دفاع کند.

    درباره‌ی امان هم دیگر هیچ میلی به ادامه‌ی دوستی نداشتم وحتی همان مختصر رابطه‌ای که به جهت سؤالات درسی یا روابط اجتماعی عادی با او برقرار می‌کردم نیز حذف شد تا خدای نکرده آتو دست پدرش نیفتد!

    با همه‌ی این‌ها باید بگویم وقتی به وجدانم مراجعه می‌کردم به خاطر یک موضوع از الهه ممنون بودم، این‌که از آبروی پدرم پاسداری می‌کند؛ به هرقیمتی که باشد، حتی اگر لازم شود در مقابل من کم بیاورد. دوست داشتم یک بارهم که شده بابت این موضوع از او تشکرکنم، اما غرورم اجازه نمی‌داد بروم سراغش و حرف دلم را بزنم، این شد که سعی کردم به‌جای آن تشکر خشک و خالی که به هیچ دردش هم نمی‌خورد، احترامش را قدری بیش‌تر‌ نگه دارم و دیگر باعث رنجش خاطرش نشوم، ضمن این‌که من می‌بایست لااقل به اندازه‌ی امان که نگران پایمال شدن خون مادرش بود برای آبروی پدرم احترام قائل شوم و اگر لازم شد احساسم را نسبت به امان سرکوب کنم و اجازه ندهم مرا به عنوان تیکه در نظر داشته باشد، چرا که نمی‌توانستم حرف‌هایی که امان درباره‌ی به خطر افتادن آبرویش درمورد من زد را تحمل کنم. شاید هم حق با اوست! رابطه‌ی من و او آیا امضایی بر رابطه‌ی شوم ایرج و زری نیست؟ آیا امان پا روی خاکستر مادرش خواهد گذاشت یا من بر دل شکسته و تکه تکه‌ی پدرم؟ چرا باید اجازه دهم این تمایل زودگذر جاهلانه تبدیل به عشقی پایدار گردد؟

    ای وای نه؛ خدایا! پس چرا من تمام این‌ها را می‌دانم و بازهم به طرز دیوانه‌واری حاضرم همه‌چیز را به خاطر او رها کنم و بر هر دل تکه تکه شده‌ای پا بگذارم فقط و فقط اگر بدانم امان نیز چنین احساسی دارد؟!....

    بسیاری ازشب‌ها درون کابوس‌هایم ردپای شیاطینی بود که تصویرشان را در اتاق امان دیده بودم، دهها بار دختر درون تصویر شدم که دندان‌های هیولای اغواگری چون امان بر رگ‌های گلویم فشرده شده واحساسم را ذره ذره باخونم می‌مکید ومن ـ نیمه عریان و بی‌رمق ـ برحلقه‌ی دستانش افتاده‌ام و نمی‌فهمم آیا وحشتزده‌ام یا غرق لذت؟!.....

    *****
    __________________________________________________________________________________
    *مانیکور فرانسوی: نوعی آراستن ناخن که از رنگ های طبیعی ناخن استفاده می‌شود و درنگاه اول به نظر می‌رسد که خود ناخن است که رنگهای طبیعی‌اش چنین شاداب و زیباست. این مدل مانیکور از قرن هجدهم در فرانسه متداول بوده و بعدازآن در کشورهای دیگر از جمله ایران نیز مورد استفاده قرار گرفت.
    دوستان یه خواهشی ازتون دارم. می شه دنیای پنهان رو بخونید؟ این رمان با زحمت خیلی زیادی نوشته شده و انرژی غیرقابل توصیفی صرفش کردم ولی متأسفانه هیچ کجا دیده و توصیه نشده. بخونید و مطمئن باشید که غرق لذت خواهید شد. واقعا یکی از آرزوهامه که دست کم به اندازه ی پشت کوه دیده بشه.
    منتظر نقدها و نظراتتون هستم.
 

    «نیمه شب»

    دلسردی از امان اتفاق تازه‌ای در زندگی‌ام نبود؛ فقط این بار قدری با همیشه فرق می‌کرد، تا وقتی‌که نفرت و انزجار مهمان قلبم بود می‌توانستم خیلی چیزها را نادیده بگیرم و زندگی طبیعی‌ام راداشته باشم، ولی این بار هرچه کردم نتوانستم از او متنفر باشم، دلیلی نداشتم؛ او پسری بود غمگین وتنها که هیچ قلبی صادقانه به خاطرش در این دنیا نمی‌تپید؛ حتی قلب مادری که امان فکری جز خونخواهی خاکستر بی‌گناهش را در سر نداشت و انگار فراموش کرده بود که پیش از مرگش او را از خود رانده بود. من نیز همواره دربرابر نیازهای عاطفی او دستی کاملاً خالی ارائه داده بودم، ضمن این‌که بودنش با من مساوی می‌شد با پایمال شدن خون مادرش و توجیه تمام کثافت‌کاری‌های پدرش! حالا او باید چه می‌کرد جز این‌که برای جبران نیازهایش مجبور شود به پریسا که تنها دلباخته‌ی بی‌توقع او بود نزدیک شود؟ این کجایش ناعادلانه است که چند تا برچسب بی‌معرفتی و نامردی و پیمان شکنی رویش بگذارم وتلاش کنم بازهم از او متنفر باشم؟! چرا نباید دلیل او را برای تنفرش از خودم و مادرم بپذیرم؟

    سخت است امان و پریسا را در کنار هم ببینی و حتی نتوانی آن‌ها را موجوداتی پست و بی‌لیاقت بدانی، سخت است که دلت ازحسادت آتش بگیرد و هیچ آبی نباشد که خاموشش کنی، سخت است که نتوانی خودت را گول بزنی ولااقل یک دلیل برای برتر بودنت از رقیب بیاوری، سخت است حتی نتوانی تلاش کنی که جای رقیبت را اشغال کنی چرا که نمی‌شود گیاه عشقی را آبیاری کرد که هرگز میوه‌ای به بارنخواهد آورد یا بذر امید را در زمینی لم یزرع کاشت. سخت است که خودت هم باورداشته باشی رقیبت قطعا لیاقت دلدارت را دارد، او به اندازه‌ی کافی از زیبایی، فداکاری و مهربانی بهره‌مند است و جز عشقی بی‌انتها احساس دیگری در دل ندارد. چگونه فراموش کنم که سینی دل او بارها پذیرای اشک‌های غم‌انگیز امان بوده که رنج فراق عشقی غیر از او را در خود داشته؟

    نيمه‌هاي یک شب بی‌مهتاب بود که ناگهان از آشفته‌ترين خواب زندگي‌ام برخاستم، صبح روز قبل وقتی توی آزمایشگاه ایستاده بودیم و به توضیحات معلم گوش می‌دادیم، دستی از پشت سرم آرام موهایم را به بازی گرفت که خیلی زود فهمیدم امان است و درحالی‌که با روح متلاطم وسرگشته‌ی خود کلنجار می‌رفتم اجازه دادم لحظاتی به همان حال بگذرد؛ ولی فکرش را هم نمی‌کردم که همین موضوع به ظاهر ساده و کم اهمیت در رؤیای شبانه‌ام این‌گونه رخ بنماید و تمام احساسات غریزی و غیرغریزی‌ام را درگیر سازد....

    دروغ شیرین و لذتبخشی که توی آزمایشگاه برای لحظه‌ای زیرگوشم نجوا کرده بود مثل ناقوسی در سرم صدا می‌داد:

    ـ"دوستت دارم رؤیا!...."

    دلم بی‌تاب و بی‌قرار شنیدن ابراز علاقه‌های کوچک و گذرایش بود، می‌خواستم بازهم درگوشم عشق و اشتیاقش را نجوا کند، اگرچه به دروغ..... کم‌کم طاقت از کف دادم و بي‌اختيار به‌سوی تلفن رفتم تاشماره‌اش را بگیرم؛ ولی ناگهان به خودم نهیب زدم:

    «زنگ بزنم که چه بگویم؟ مثلاً راجع به درس هایمان حرف بزنم؟ پشت سر زنبابایم دری وری بگویم و رفتارهای معمولی‌اش را آگراندیسمان کنم، یا....!؟....

    آه خدایا کمکم کن که اگر نباشد عنایت تو به یک اشاره‌ی چشمش دل و دین خواهم باخت.... باید راهی باشد که این آتش سوزنده را درخلوت خویش خاموش سازم، مطمئنم که راهی هست اما من نمی‌شناسمش، تنها یک راه بلدم: انکار!.... آری باید انکارش کنم چرا که اگر حتی اندکی به آن تن دهم دربرابرش تسلیم خواهم شد. من در مقابلش کاملاً مسخ شده‌ام و دیگر هیچ اراده‌ای ندارم واگر چیـزی حفظم می‌کند، اعتماد به خیرخواهی خداوندی است که پرهیز را شرط امنیت من قرار داده و این ایمان درعمیق‌ترین لایه‌های وجودم همواره پرتوافشانی می‌کند...»

    با این‌حال در شرایطی قرار گرفته بودم که منطق و احساسم به شدت با هم درگیر شده و چیزی نمانده بود که احساسم غلبه کند. هیچ چیزی نمی‌توانست آرامم کند، طاقتم طاق شده و از درون می‌سوختم و ذوب می‌شدم. دستم بی‌اراده به‌سوی کتاب شعری رفت که حالا با شنیدن نام شاعرش درهرکجا که بود ضمیر ناخودآگاهم قلبم را به تپشی ناموزون وامی‌داشت، وقتی عکس را از لای جلدش بیرون آوردم از عمق چشمان متبسّمش تیری نامرئی قلبم را شکافت و پیشانی‌ام را با درماندگی بر روی کتابم فشردم.... آه امان!.....

    دیگر طاقت تماشایش را نداشتم، جنون در نزدیکی‌ام پرسه می‌زد، تخت‌خوابم را ترک گفتم و کنار پنجره نشستم، هوای خنک نیمه شب همچون خیال گرم دست‌های او موهایم را به عقب می‌راند، آسمان پر از ستاره بود و مخمل شب از همیشه سیاه‌تر. اکنون حفره‌ای درون سینه‌ام وجود داشت که غیاب قلبم را به تعزیه نشسته بود.

    برخاستم و از اتاق خارج شدم. همه خوابیده بودند، توی حیاط هم هیچ صدایی نبود به جز خش خش ملایم برگ‌هایی که یکدیگر را می‌بوسیدند.... امان اکنون کجاست؟ چه کار دارد می‌کند؟ آیا خوابیده؟ یا نه؛ شاید او هم مثل من درحال نبرد با دل بی‌قرار خویش است؟ اصلاً آیا به من فکر می‌کند؟ چه قدر برایش اهمیت دارم؟

    چراغ اتاق صنم روشن بود، گاهی به سرم زده بود که بروم پیشش و مهمانش باشم ولی هیچ‌وقت این کار را نکرده بودم، حالا دلم می‌خواست تجربه‌ی دوستی با مادر را درکنار صنم نیز داشته باشم حال آن که آن‌ها باهم یک دنیا فرق داشتند، تنها شباهتشان ظاهر عبادتشان بود...

    نفهمیدم چه وقتی در اتاقش را به صدا درآوردم؟ لحظاتی بیش نگذشت که صنم باچادرنماز گلدار و مقنعه چانه‌ای که کش آن را از روی مقنعه پشت سرش انداخته بود در آستانه‌ی در قرار گرفت:

    ـ" شب به خیر خانم! چیزی شده؟"

    ـ"می‌تونم بیام تو؟"

    ـ"منت سرم می‌ذارین، قدم تون رو چشم خانم! بفرمائید...."

    با تردید پا به درون اتاقش گذاشتم، قبلا هم اینجا را دیده بودم ولی نه این‌جور خریدارانه! ساده و کوچک بود با چشم‌اندازی از پشتی‌های قرمز تُرکمانی که دورتادور اتاق چیده شده و هیچ مبل و صندلی و میزی درکار نبود، رادیوی قدیمی بزرگی نیز روی طاقچه‌اش قرار داشت، اما هیچ کدام از این‌ها توجهم را جلب نکرد چرا که به‌محض ورود چشمم افتاد به جانماز و سجاده‌ای که روی زمین قدری کج پهن شده و انگار رو به‌سویی داشت؛ همان سویی که مادر قبله می‌نامیدش....

    ـ"نماز می‌خوندی؟"

    ـ"بله خانم! الآن جمعش می‌کنم."

    ـ"نه.... این کارو نکن، می‌خوام نگاش کنم."

    نشستم و دستی به روی محرابش کشیدم....

    می‌ترسم از خرابی ایمان که می برد
    محراب ابروی تو حضور نماز من....*

    هرکجا که می‌نگریستم نشانی از او می‌يافتم، ببین که بت‌پرستی من چگونه به توحیدی عاشقانه رسیده!

    ـ"صنم! وقتی نماز می‌خونی چه حسی داری؟"

    با تعجب به رفتارهای عجیبم می‌نگریست:

    ـ"خانم فقط شما رو به خدا به من بگید این وقت نصفه شب چرا بیدارید؟"

    ـ"نصفه شب‌ها هم نماز می‌خونن؟ من فکر می‌کردم فقط ظهرهاست! آخه نماز خوندن مادرو وقت ظهر دیدم."
    وقتی دید جوابی به سؤال‌هایش نمی‌دهم و سؤالات خودم را می‌پرسم کوتاه آمد و حتی نپرسید که مادر کیست؟
    ـ" نه خانم، سه بار در روز نماز می‌خونیم: صبح، ظهر، غروب."

    ـ"ولی الآن که هیچ کدومش نیست؟"

    ـ" این یه نماز مستحبّیه، یعنی جزو تکلیف ما مسلمونا نیست، فقط هرکی دوست داشته باشه می‌تونه بخونه، بهش می‌گن نماز شب، ثوابش هم خیلی زیاده."

    _____________________________________________

    *حافظ
    



    ـ" ثواب؟ یعنی چی؟"

    ـ"ثواب پاداش کارهای خوبیه که خدا برای بنده‌هاش درنظر می‌گیره، هرکی ثواب بیش‌تر‌ی داشته باشه از نعمت‌های بیش‌تر‌ی توی بهشت برخوردار می‌شه، واسه همین هم کسایی که به خدا و روز قیامت اعتقاد دارن دنبال ثواب بیش‌تر‌ هستن، برعکسش هم هست؛ یعنی هرکی گناهش بیش‌تر‌باشه عذاب جهنّمش هم بیش‌تر‌ه."

    بهشت و جهنّم چه تعریف جالبی دارد!! درست مثل این‌که بچه‌ای را بخواهی با آبنبات چوبی فریب دهی یا از کتک زدن بترسانی....

    ـ" معمولا کیا دوست دارن این وقت شب بیدار باشن و نماز شب بخونن صنم؟ تو می‌دونی؟!"

    ـ"عرض کردم که خانم؛ کسایی که دوست داشته باشن ثواب بیش‌تر‌ی ببرن."

    ـ"یعنی فقط به خاطر ثوابش این وقت شب بیداری و داری نماز می‌خونی؟"

    ـ"نمی‌دونم چی بگم... خب؛.... بله خانم!"

    به طرز ناامیدکننده‌ای داشتم از این حرف‌ها بیزار می‌شدم:

    ـ" ولی من جور دیگه‌ای فکر می‌کردم، با خودم گفتم اگه یه نفر این وقت شب اون‌قدر به یاد کسی باشه که خواب به چشماش نیاد، بلند می‌شه وتوی خونه پرسه می‌زنه، این طرف و اون طرف می‌چرخه، دنبال یه نامی یه نشونی.... یه چیزی که بتونه کمی آرومش کنه، بعد یه دفعه یه نوری تو دل شب نظرش رو جلب می‌کنه، میاد می‌بینه یه سجاده پهنه که محرابش...."

    دیگر چیزی نگفتم، لبم را گزیدم و بغضم را فرو خوردم، نمی‌دانم تا چه حد از حرف‌هایم سردرآورد ولی فقط این را می‌دانستم که اگر روزی نماز بخوانم به خاطر بهشت و جهنّم نیست....

    با صدای محزون صنم دیده از سجاده برداشتم:

    ـ"چی شده خانم گلم؟! چیزی ذهن نازنین شما رو به هم‌ریخته؟"

    ـ" طمع ثواب دلیل خیلی پیش پا افتاده‌ایه واسه کسی که این وقت شب بیداره، ولی من دنبال ثواب نیستم، اومدم اینجا که تو بهم یاد بدی چه جوری با خدا حرف بزنم، اون تنها کسیه که حرف منو می‌فهمه و درد و رنجم رو می‌شناسه، می‌خوام آروم بشم.... تو یادم می‌دی؟"

    ـ"ولی اگه آقا یا خانم بفهمن که من پامو از گلیمم درازتر کردم تنبیهم می‌کنن."

    چهره درهم کشیدم، او داشت تمام باورهای مرا نسبت به خودش نابود می‌کرد:

    ـ"راستی که موجود ضعیفی هستی، من جور دیگه‌ای راجع بهت فکر می‌کردم!؟ به عشق ثواب راز و نیاز می‌کنی، از ترس تنبیه پرهیز می‌کنی که این راز و نیازو یادم بدی! صنم واقعاً به نظر تو همه‌ی زندگی تنبیه و تشویقه؟ یعنی هیچ چیز خارق‌العاده‌ی دیگه‌ای وجود نداره؟"

    نمی‌دانم در حرفم چه بود که ناگهان چادرش را جلوی صورتش کشید و زد زیرگریه....

    ـ"چی شده؟ ناراحتت کردم؟ معذرت می‌خوام!"

    بینی‌اش را بالا کشید و اشک‌هایش را زدود:

    ـ" نه خانم، از خودم خجالت کشیدم! توی این چهل سالی که ازعمرم گذشت هیچ‌وقت به چیزی غیر از تنبیه و تشویق فکر نکرده بودم، شما با این سن کم‌تون منو بیدار کردید، یه عمر نیمه شب‌ها بیدار بودم و نماز خوندم؛ ولی هیچ‌وقت به اندازه‌ی امشبِ شما بیدار نبودم! خانم؛ شما.... به خداوندی خدا که شما یه فرشته‌ای!"
    تحمل شنیدن این حرف رانداشتم. آن‌هم درحالی‌که می‌دانستم فرشتگان هرگز با یاد هم آغوشی پسرِ شرورِ شیطان به خواب نمی‌روند!

    ـ" من فرشته نیستم، فقط یه بیچاره‌م که دنبال دوای دردش می‌گرده، اگه پیش‌ات نیست لااقل نشونیشو بهم بده، فقط بگو چه جوری می‌شه نماز خوند؟ به کسی نمی‌گم که تو یادم دادی، پس نگران هیچی نباش، حتی قول می‌دم جلوی چشمای کسی نماز نخونم فقط یادم بده صنم، خواهش می‌کنم!"

    ـ"چشم خانم! سعی می‌کنم."

    و تمام سعی‌اش را به کار بست و هر آنچه در چنته داشت به من ارائه داد، سپس کتابچه‌ی نسبتاً پاره‌ای در اختیارم گذاشت که هم حمد و سوره را از آن بياموزم و هم اگراحیانا چیزی را فراموش کردم با خواندنش به یاد بیاورم. حال خوبی یافته بودم ولی بیش‌ از یک ساعت گذشته وصنم حتی نتوانسته بود نمازشب‌اش را تمام کند.

    ـ"منو ببخش صنم امشب از نمازخوندن انداختم‌ات."

    ـ" این چه حرفیه خانم جان؟ من افتخار می‌کنم که به شما چیزی یاد دادم، هیچ شبی هم به اندازه‌ی امشب نماز نخوندم، یه رکعت امشب من می‌ارزه به تمام نمازهایی که توی زندگیم خوندم، خدا شما روبرای من نگه داره برای این خونه چون شما برکت و نور این خونه و زندگی هستین."

    جوابی به تمجیدش ندادم و برخاستم و دررا باز کردم....

    ـ"معذرت می‌خوام خانم! اجازه دارم یه سؤال بپرسم؟"

    منتظر سؤالش ماندم:

    ـ" شما امشب جوری صحبت کردید که احساس کردم به کسی علاقمند شدید، می‌دونم که اجازه ندارم بپرسم اون کیه؛ ولی اگه کمکی از من بر میاد به من اعتماد کنید."

    لبخند تلخی زدم:

    ـ" آره؛ تو قابل‌اعتمادی، ولی هیچ کمکی از دست هیچ‌کسی برنمیاد، راهی که پیش رومه شوم و نافرجامه!"

    بعدازآن، حیرت در نگاه صنم و بغض در گلوی من بود، بلافاصله اتاق را ترک گفتم، وقتی به اندازه‌ی کافی از اتاق صنم دور شدم، وسط حیاط برای لحظه‌ای ایستادم و به آسمان چشم دوختم، دبّ اکبر وسط آسمان بود و شعرای یمانی در قلب آن معصومانه می‌درخشید، آیا نماز چاره ساز دل بی‌قرار و سرگشته‌ام خواهد شد؟ بعد از این چه احساسی خواهم داشت؟

    از فردای آن روز وقت و بی‌وقت کتابچه‌ی دعا را باز می‌کردم و می‌خواندم، خیلی چیزها دستگیرم شد ولی هنوز درباره‌ی چارچوب روابطی که می‌توانستم با یک پسرداشته باشم هیچی گیرم نیامده و به‌طور طبیعی چنین ذهنیّتی یافتم که هیچ قانون خاصی دراین باره نوشته نشده و حتی حجاب را هم چیزی شبیه همان نمازشب مستحبی تصور کردم و خیال کردم هرکسی که ثواب بیش‌تر‌ی دلش بخواهد، می‌تواند موهایش را هم از نامحرم بپوشاند! درست مثل راهبه‌های مسیحی.

    مهر و سجاده‌ی کوچکی که صنم به من هدیه داده بود شد همدم تنهایی‌هایم، عجیب بود که به زبانی که نمی‌فهمیدم با خدا سخن می‌گفتم ولی احساس آرامش می‌کردم، من این خدای نادیدنی خاموش را دوست داشتم، خدایی که با زبان چشمه و مهتاب سخن می‌گفت، خدایی که سرپنجه‌ی نوازشگرش در نسیمی پنهان بود که لابه‌لای موهایم می‌پیچید و با خش خش برگ‌های تازه رسته‌ی بهاری نامم را زمزمه می‌کرد....

    حالا دیگر اگر لازم می‌شد، نیمه شب‌ها هم برمی‌خاستم تابه‌جای غرق شدن در خیال او به خدایی فکرکنم که همین نزدیکی است، وقتی حس کنی نیروی برتری وجود دارد که هم خیرخواه توست و هم می‌تواند کمک‌ات کند بی‌تردید آرامش خواهی یافت.

    بهشت و جهنّمی که صنم برایم توصیف کرده بود هنوز هم برایم بی معنی می‌نمود، بهشت من روی امان بود و جهنّمم فراق او.... ولی من اکنون نه در بهشت به سر می‌بردم و نه جهنم، در برزخی دست‌وپا می‌زدم که از یک‌سو او و ابراز علاقه‌های گاه و بیگاهش را داشتم و از سوی دیگر می‌دانستم راهی به‌سویش ندارم و او نیز در فکر نزدیک شدن به من نیست، درست مثل تکه آهنی بودم که در آخرین نقطه‌ی جاذبه‌ی یک آهنربای قوی قرار گرفته و در عین حال نیرویی به همان اندازه قوی از سوی دیگر او را نگاه داشته و اجازه‌ی عبور از این حد وسط و تماس با آهنربا را به او نمی‌دهد.

    ولی با همه‌ی این‌ها بالاخره شرایطی پیش آمد که خیالم را راحت کردو مرا از برزخی که در آن با بلاتکلیفی دست‌وپا می‌زدم، یکراست به میان دوزخی شعله‌ور وسوزان انداخت!!

    ******
    


    «پل صراط»*

    اواسط اردیبهشت بود که یک اردوی پیشاهنگی متشکل از بچه‌های تیم بسکتبال که مقام اول را کسب کرده بودند و همین‌طور شاگرد زرنگهایی که نمرات ثلث سومشان بالای هجده بود ترتیب داده شد. از آن روز خاطرات زیبایی دارم که برخی پررنگ‌تر و برخی غیرقابل اعتناست، اما آن‌چه که بیش ازهمه اهمّیّت دارد زمینه‌ای است که برای اتّفاقات آینده مهیا شد.

    آن روز امان تاپ لیمویی رنگی با نشان تیم شیکاگوبولز* به تن داشت که نگاه دزدانه‌ی اکثر بچه‌ها را به‌سوی خود می‌کشید ولی خودش به هیچ‌کس توجه خاصی نشان نمی‌داد و فقط پی بازیگوشی بود.

    یادم می‌آید که یک بار پریسا را که می‌ترسید از رودخانه رد شود، مثل یک عروسک بلند کرد و با احتیاط و ظرافت کامل از رودخانه عبور داد وبعد به‌محض این‌که او را تحویل بهروز داد وکمکش کردند که در امنیّت کامل پاهایش را روی زمین بگذارد، ناگهان خم شد و یک بغل آب از رودخانه جمع کرد و تاپریسا به خود بیاید، سرتاپایش را خیس آب کرد! این صحنه باعث شلیک خنده‌ی تمام کسانی شد که نظاره‌گر آن صحنه بودند، از جمله من و سوده که روی یک تخته سنگ کنار رودخانه نشسته بودیم، ولی من درعین‌حال که جلوی خنده‌ام را نمی‌توانستم بگیرم، از حرص به خود می‌پیچیدم!

    از قایم باشک وبدمینتون و والیبال وکلبه ساختن با چوب وگل درکنارآب که خسته شدم دوستانم را رها کردم و جای دنجی یافتم تا برای لحظاتی درتنهایی خویش غوطه ورگردم، نیمروز بود و رخوت خواب چشمانم را وسوسه می‌کرد، روی سبزه ها دراز کشیدم وچشمانم را بستم. نمی‌دانم چقدر گذشت که بی اراده به‌سوی برزخ خواب و بیداری کشیده شدم و رؤیایی شیرین به ذهنم هجوم آورد که بیش‌تر‌ شبیه افسانه بود تا حقیقتی دست یافتنی....


    ....کنار میزناهارخوری نشسته وکودکی درآغوشم بود که کمی تب داشت و من سعی داشتم سوپ را با قاشقی کوچک دردهانش بگذارم، امان با حوله ای روی شانه های پهنش به‌سوی میز آمد و روبه‌رویم نشست، موهایش هنوز مرطوب بود و چشمانش اندکی خواب آلود؛ تبسمی سحرانگیز برلبانش نشست ومن درحالی‌که نگران کودک تبدارم بودم، از داشتن جذاب ترین مرد روی زمین غرق شعف بودم که....

    ....ناگهان یک پارچ آب یخ روی سرم ریخت وبه طرز فجیعی مرا ازخواب و خیال بیرون کشید و حسابی شوکه‌ام کرد، همان‌طورکه از موها ومژه‌هایم آب می‌چکید، بادهانی کاملاً باز نفس عمیق و صداداری بلعیدم وبا دلخوری نگاهش کردم:

    ـ" امان خیلی بدجنسی!"

    خندید....
    ـ" اگه دیگه خوابت نمیاد بریم کنار چشمه."

    کفرم درآمد:

    ـ"توی دهات شما این‌جوری آدمو از خواب بیدار می‌کنن روانی؟!؟"

    بازهم خندید، آنگاه دست‌هایم را کشید تا بلندم کند و باهمان سر و وضع خیس به همراه خود بکشاند کنار چشمه، هنوز نیمی از موها وجلوی تی‌شرتم خیس بود و باد خنک کوهستان باعث می‌شد لرزم بگیرد، ولی از این‌که بعد از این‌همه بی‌اعتنایی به‌ سویم آمده ومرا برای لحظاتی هرچند گذرا برگزیده غرق شعف و خرسندی بودم.

    دقایقی بعد هردو کنارهم مشغول تماشای بچه‌ها بودیم که با یک حرکت غیرمنتظره حسابی غافلگیرم کرد؛ دستش را درون آب چشمه فروبرد و مقابل دهانم گرفت، من نیز بی آن‌که به عواقب این کار فکر کنم لب‌هایم را نزدیک بردم و قدری از آبی که کف دستش باقی مانده بود نوشیدم، ناگهان صورتم را میان دو کف دستش گرفت و همان‌طور که آب از دو طرف صورتم به روی لباس‌هایم می‌ریخت مستانه گفت:

    ـ"رؤیا دیوونه‌تم!...."

    نگاه سرگردانم را به چشمانش دوختم، قدرت هرنوع واکنشی از من سلب شده و وحشت و هیجان در درونم به هم آمیخت، چرا دروغ بگویم؟ ته دلم تمایلی شیطانی بود برای این‌که او وادارم کند به ابراز احساسات‌ای هرچند کوتاه، تا بار تمام این معصیت را بر دوش خودش بگذارم و با خیالی آسوده خود را تطهیر کنم، اما او بی آن‌که تعدّی کند آرام دستش را عقب کشید و همان‌طور که چشم از صورتم برنمی‌داشت دوباره گفت:

    ـ"از چیزی ناراحتی؟"
    _________________________________________________________________________________

    *پل صراط: پلی که از جهنم می گذرد و به بهشت منتهی می شود و هرکس بتواند از آن عبور کند به رستگاری رسیده است.

    *شیکاگو بولز: یکی از تیم های برتر لیگ بسکتبال حرفه ای آمریکا NBA که مقر آن در منطقه مرکزی کنفرانس شرق قرار دارد. نشان این تیم سر سرخ رنگ گاومیش نر است.
    



    سری به نشانه‌ی جواب منفی تکان دادم ولی قانع نشد و سؤالش را جور دیگری مطرح کرد:

    ـ" ولی سرحال نیستی، دوست هات رو قال می‌ذاری، تنها می‌گردی، به طبیعت بی‌اعتنایی، چی شده رؤیا؟"
    تعجب کردم که چه طور این‌همه حواسش به من است درحالی‌که تاهمین حالا یقین داشتم هیچ توجهی خرجم نمی‌کند.

    در برابر سکوت و نگاه خاموشم گفت:

    ـ"خوش‌حالم که امروز اون عقب مونده‌ی دیلاق نیومده، البته معلومه که هیچ‌وقت نمره‌هاش نمی‌تونه از هفده بالاتر بیاد! اصلاً این‌همه عقاب این جاست؛ چه احتیاجی به اون دماغ عقابی؟!"

    دیگر نتوانستم ساکت بمانم و حسابی از دستش عصبانی شدم:

    ـ" ساکت شو دیگه امان!"

    آشکارا به خشم آمد:

    ـ"چیه؟ واسه چی ازش دفاع می‌کنی؟"

    نمی‌دانستم چگونه باید این بساط را جمع‌وجور کنم درحالی‌که کاملاً مشخص بود عمداً خواسته عصبی‌ام کند:
    ـ"خسته نشدی این‌قدر کله‌پاچه‌ی اون بی چاره رو بارگذاشتی؟ اگه به نظرت زشته نقاشش یکی دیگه ست."

    حرفم را قطع کرد:

    ـ"نقاش همچین طرح نفرت‌انگیزی سرزنش کردن هم داره دیگه!"

    فوراً ادامه دادم:

    ـ"پس یه نگاه به خودت هم بنداز، هردوتونو یه نفر نقاشی کرده!"

    باتعجب به حرف هایم فکر کرد و برای لحظاتی ساکت ماند، آنگاه تحیّر وتحسین در لحنش به هم درآمیخت:

    ـ"چه مخی داری تو دختر! نه؛ خوشم اومد!...."

    سکوت کردم و دیده از او برگرفتم، کمی دورتر از ما عباس داشت یک چیزهایی به سوده می‌گفت که کفری‌اش می‌کرد، بی‌اختیار خنده ام گرفت ولی دوباره لبخند ازلبم رفت و نابود شد، امان که مسیر نگاهم را گرفته و حالا او نیز لبخندی بی‌اختیار به لب داشت، به چشمانم خیره شد و دوباره تلخی کلامش کامم را گزید:

    ـ"من به نقاش هیچ اعتقادی ندارم، نقش من و اون ایکبیری بدریخت هم هیچ ارتباطی به هم نداره."

    من نیز با خشم جوابش را دادم:

    ـ"اعتقاد تو برای من هیچ اهمیتی نداره، این دفعه خواستی پشت سر کسی حرف مفت بزنی برو سراغ گوشی که واسه دری وری هات شنوا باشه."

    و برخاستم و با عصبانیت از او فاصله گرفتم، بلافاصله پشت سرم جستی زد و از پشت چنان مرا میان بازوانش گرفت که کاملاً به تنش چسبیدم.... برای رهایی از این وضعیت دست‌وپایی زدم؛ ولی او محکم‌تر‌ نگهم داشت و صورتش را به موهایم چسباند:

    ـ" چرا اعتقاد من برات هیچ اهمیتی نداره؟"

    نمی‌دانستم در برابر این‌همه حساسیّت‌اش چه بگویم:

    ـ"واسه این‌که به من ربطی نداره، اصلاً چرا باید مهم باشه؟"

    ـ"برات مهم نیست که شریک زندگی و احساست به چی فکر می‌کنه؟"

    خنده‌ام گرفت؛ خنده‌ای از سر بی‌چارگی....

    ـ"شریک زندگی و احساس؟! ببینم؛ ماقراره ازدواج کنیم؟"

    ـ"نه خب؛ ولی می‌تونیم که تا ابد کنار هم باشیم؟"

    نامرد حتی از دادن وعده‌ای محال هم دریغ کرد! دلم خیلی شکست.... خود را از آغوشش رهانیدم و قدمی به عقب برداشتم و باحرکت سرم موهایم را که باد بی مهابا به صورتم پاشیده بود به عقب راندم:

    ـ"نقطه‌ی اشتراک ما کجاست که ما رو به هم متصل نگه داره؟"

    نمی‌دانم خودش را به حماقت می‌زد یا واقعاً احمق بود؟

    ـ"می‌خوای بگی درباره‌ی علاقه‌ت نسبت به خودم اشتباه می‌کنم؟"

    خیلی سخت بود که برخودم مسلط باشم تا بتوانم چیزی بگویم که دوباره شر درست نشود:

    ـ"تو یه همکلاسی خوب و دوست‌داشتنی هستی؛ همین!....."

    ابروانش درهم گره خورد:

    ـ"تو هم یه آتشفشانی که فقط یخ تحویل می‌دی! تو دروغگوترین عاشق روی زمینی."

    از سر درماندگی و عجز آهی کشیدم و سری تکان دادم:

    ـ"چرا سعی می‌کنی آزارم بدی امان؟ من عروسک نیستم که تا وقتی نابالغی باهام بازی کنی و بعدش که بزرگ شدی پرتم کنی کنج فراموشی! من آدمم، احساس دارم؛ نمی‌تونم بشم بازیچه‌ی دست کسی که منو واسه‌تنوع تو رابطه‌هاش می‌خواد و با این‌که می‌دونه قرار نیست باهم ازدواج کنیم ولی ازم می‌خواد کنارش بمونم."

    گره ابروانش بازشد و سعی کرد لحن مهربان‌تری به خود بگیرد:

    ـ"ولی تو داری اشتباه می‌کنی رؤیا، تنوع کدومه؟ تو اولین وآخرین عشق منی که هرلحظه بهت نیاز دارم."
    سخت بود کنترل این بغض لعنتی:

    ـ" چرت وپرت نگو امان، رفتار تو با گفتارت زمین تا آسمون فرق داره، من احمق نیستم."

    ـ"تو اون‌قدر از من فاصله می‌گیری که اصلاً بهم فرصت نمی‌دی مطابق میلت رفتارکنم عزیزم!"

    «عزیزم»اش خنجری بود که بر باقی مانده‌های قلبم نشست:

    ـ"فاصله می‌گیرم چون باید به این فاصله عادت کنیم، این حرفا رو نگفتم که تو به تکلّف بیفتی، درواقع من از توهیچ انتظاری ندارم، نه عاشقتم و نه می‌خوام که باشم، توهم نه عاشقمی و نه موظفی که باشی چون عشق بین دختر زری و پسر ایرج احمقانه‌ترین عشق روی زمینه!"

    و گلویم از فشار بغض درد گرفت....

    سری به درماندگی تکان داد وغرید:

    ـ"بسه رؤیا حالت خوب نیست، دیگه نمی‌خوام چیزی بشنوم...."

    حرفش را بریدم و با حرارت بیش‌تر‌ی ادامه دادم:

    ـ"خودت خواستی بحث به این جا بکشه پس بایدگوش کنی!"

    با نگاهی استفهام آمیز به من چشم دوخت؛ حال آن که نه قادربه سکوت کردن بودم و نه بغض مجال حرف زدنم می‌داد:

    ـ"امان؛ من وتو محکومیم به سرنوشتی که از پیش نوشته شده، چه بخواهیم چه نخواهیم...."

    سری به تأسف تکان داد:

    ـ"باور نمی‌کردم که این‌قدر ضعیف باشی، اراده ی آدم می‌تونه کوه رو از جا بکنه!"

    کمی صدایم را بالاتر بردم:

    ـ"آره؛ ولی مانعی که سر راه ما دوتاست با هیچ اراده‌ای تکون نمی‌خوره."

    سعی کرد بازهم اغوایم کند، با چشمان فتّان و لبخند گستاخی که مطلقاً از سر رضایت نبود:

    ـ" اگه عاشق بودی این حرفو نمی‌زدی، با عشق می‌شه به ریش همه‌ی موانع خندید، عاشق حتی اگه نتونه مانع رو تکون بده دورش می‌زنه."

    ـ"بحث عشق نیست؛ امان من و تو دوتا خط موازی هستیم که می‌تونیم پابه پای هم تا آخر دنیا بریم؛ اما هیچ‌وقت به هم نمی‌رسیم...."

    لبخندش جمع شد و خشم در نگاهش نشست و کینه‌توزانه انگشت اشاره‌اش را به‌سویم گرفت:

    ـ"پس ازت فاصله می‌گیرم و راهم رو برای همیشه ازت جدا می‌کنم تا دیگه خط موازیت نباشم....."

    بی‌اختیار در ذهنم نقطه چینی از انتهای خطوطمان رسم شد که جایی درون وهم و مجاز ما را به هم متصل می‌کرد، شاید امان هم به چنان تقاطعی اندیشید که چنین تصمیمی‌گرفت....

    فرصت نکردم چیز دیگری بگویم، چرا که بی هیچ ملاحظه‌ای پای بر روشنایی کف چشمه کوبید و از آنجا دور شد. به چشمه‌ای که آب زلالش تبدیل به مشتی گل و لای شده بود خیره شدم و درحالی‌که بر روی سنگی درهمان نزدیکی می‌نشستم، با درماندگی دور شدنش را نگریستم.....

    می‌دانستم ما هیچ راهی برای رسیدن به یکدیگر نداریم و تنها معجزه‌ای می‌تواند مشکل میانمان را حل کند، ولی زندگی قصه‌ی پریان نیست، شاید دوباره برگردد به‌سویم، ولی واقعاً چه فایده‌ای دارد که منتظرش باشم؟ چرا خدایا، چرا اصلاً نمی‌توانم بپذیرم که وقتی دستم به او نمی‌رسد، مجبورم فراموشش کنم؟

    ******
    

    وقتی برگشتیم حتی حوصله‌ی سلام کردن به کسی را هم نداشتم؛ فقط وقتی آرزو با شیرین زبانی خود را در آغوشم افکند، در مقابل نگاه کنجکاو و ناراضی الهه دستی به موهایش کشیدم و با شکلاتی خرش کردم که برود پی نخودسیاه...

    تا شب از اتاقم خارج نشدم و مثل مرغ سرکنده بال بال می‌زدم، حتی برنامه‌ی موردعلاقه ام «شبکه صفر» نیز قادر نبود مرا میان جمع خانواده بکشاند، نفهمیدم چه وقتی شب از نیمه گذشت، فقط سکوت دل‌انگیز خانه بود که اعلام کرد همه خوابیده‌اند، فضای عمارت دلگیر ما بی صدای الهه خیلی باشکوه می‌شد! کاش به‌طور کامل از صحنه‌ی زندگی ما محو می‌شد تا از این هم با شکوه‌تر شود!

    «اصلاً ولش کن، بود و نبودش چه فرقی دارد؟ امان الآن کجاست؟ چه کاردارد می‌کند؟ آیا هنوز از دستم دلخور است؟ اگر به او زنگ بزنم، چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر خوابیده باشد چه؟ شاید دارد لابه‌لای کتاب‌های نفیسش سیروسیاحتی می‌کند، شاید هم مشغول تماشای فیلم‌های مثبت هجده یا ومپایرهای خشن است! لعنت به پنج شنبه‌ها، ازپنج شنبه متنفرم، انگار زمان ازحرکت می‌ایستد چرا که تلخ‌ترین روز هفته درانتظارم است، یک جمعه‌ی طولانی و کسل کننده.....»

    به‌سوی تلفن رفتم، انگشتانم از مصلحت اندیشی‌ام تمرّد می‌کردند، سه تا بوق که خورد برداشت:

    ـ" بله بفرمائید."

    حسی شبیه فلجی زودگذر در فک وتجهیزات گفتاری‌ام حس کردم امانمی‌خواستم بعدازاین هرکه زنگش زد و مثل من لال شد بگذارد به حساب من؛ پس بی‌مقدمه رفتم سراصل مطلبی‌که خودم هم نمی‌دانستم دقیقاً چیست:

    ـ"هنوز اون‌قدر دوست هستیم که واسه امتحان یکشنبه بتونم روت حساب کنم؟"

    از آنچه که بر زبان رانده بودم حیرت کردم، اصلاً امتحان برایم مهم نبود؛ فقط دنبال راهی بودم که مجبور نباشم برای دیدنش تا یکشنبه صبرکنم؛ چرا که این هفته روز شنبه هم به مناسبتی تعطیل بود و ما دو روز تعطیلی پشت هم داشتیم.

    ـ"من درخدمتم."

    همین جواب سرد و بی‌روح نیز برایم یک غنیمت ناچیز حساب می‌شد:

    ـ"می‌تونی فردا عصر بیای کتابخونه یا پارک نیاوران باهم کار کنیم؟"

    جوابش غافلگیر و تا حدی ناامیدم کرد:

    ـ"نه شرمنده‌م؛ راستش فردا چند تا از بچه‌ها دارن میان خونه‌م واسه همین کار، بهشون قول دادم، نمی‌تونم بزنم زیرش.... اما اگه مایلی تو هم بیا."

    از این‌که به چنین ضیافت دسته جمعی دعوتم کرده بود، ذوق مرگ شدم:

    ـ"باشه، چه ساعتی؟"

    ـ" چهار.... پس منتظرت باشم؟!"

    آهی سرد بی‌صدا از نهادم برخاست:

    ـ"اگه بتونم بهونه‌ی قابل قبولی بیارم...."

    ـ"باشه، شب بخیر!"

    و نپرسید کار دیگری هم دارم یا نه؟ حتی نگذاشت تشکری خشک و خالی کنم.... خیلی زود تماس را قطع کرد تا یقین پیدا کنم که بازهم زمستان رابطه‌اش بامن فرا رسیده! بی‌چاره پرستوی دلم که یخ زدن در سوز و سرمای امان را ترجیح می‌داد به کوچی زندگی بخش....

    گوشی را سرجایش گذاشتم و به پشت روی تخت‌خوابم افتادم، موهای بلندم تمام سطح بالش را پوشانده بود، برای لحظه‌ای چشمانم را بستم و احساس کردم امان کنارم دراز کشیده و انگشتانش میان موهایم سرگردانند، آهی کشیدم و به پهلو غلتیدم، هنوز امان در کنارم بود......

    ******

    مجاب کردن الهه اصلاً کار راحتی نبود، پدرم در آن هفته به کلکلته مسافرت کرده و ما تنها بودیم، الهه هم برای این‌که تنهایی اذیتش نکند چمدانش را جمع کرده و تصمیم داشت به ویلای خواهرش درلواسان برود تا دو روز تعطیلی را درکنار خانواده‌ی خواهرش دسته‌جمعی خوش بگذرانند، خواهرش - که همه موظف بودند اورا «کتی جون» صدابزنند- از همان صبح به همراه ابی آمده بودند خانه‌ی ما و اصرار داشتند که حتماً من هم با آن‌ها در این مسافرت همراه شوم، من که قصد چنین کاری را نداشتم، به‌هرحال توانستم راست و دروغ را به هم بافته والهه را قانع کنم که در خانه‌ی یکی از دوستان یک گردهمایی ویژه برای امتحان روزیکشنبه داریم، او هم اگرچه حاضر نبود اجازه دهد ولی خودش هم می‌دانست که من صرفا قصدم اطلاع رسانی بوده وگرنه او را عددی حساب نمی‌کنم تا بخواهم برای برنامه‌هایم اجازه‌اش را کسب کنم. بی‌چاره به خاطر من مجبور شد از کتی جون بخواهد که معطل ما نشوند و بروند و بعد از این‌که من از خانه‌ی دوستم برگشتم ما هم راه می‌افتیم و به آن‌ها در ویلا ملحق می‌شویم.

    توی اتاقم با اشتیاق مشغول رسیدگی به خودم شدم، سارافون بدون آستین فیروزه‌ای رنگی که کاملاً غالب تنم بود و بلندی‌اش تا زانویم می‌رسید پوشیدم ولاکم را نیز با آن ست کردم، به موهایم نیزاجازه دادم بی‌هیچ نظمی دورم بریزند و با خرسندی خودم را در آینه برانداز کردم، «مطمئنم امان با دیدنم دیوانه خواهد شد!» رژ لب صدفی را برداشتم و خیلی لطیف و نامحسوس بر روی لب‌هایم کشیدم که یک‌دفعه در اطاق باز شد.... با عصبانیت برگشتم و با چهره‌ای درهم کشیده اعتراض کردم:

    ـ"شما خانوادگی عادت ندارین در بزنین؟"

    ابی به رژلب میان انگشتانم نگاه کرد و بعد به لب‌هایم که برای اولین بار چنین تماسی را تجربه کرده و حالا از همیشه با طراوت‌تر می‌نمود....

    ـ"این چه گردهمایی ویژه‌ایه که لازمه‌ش این‌همه خوشگل شدنه؟!"

    از دستش عصبانی شدم و در رژلبم را بستم و به کشو برگرداندم.

    جلوتر آمد و نگاه حریص و بی‌حصارش را روی پیکرم لغزاند، آنگاه دستش را پیش آورد تا بازوی عریانم را لمس کند که خود را عقب کشیدم و غرّیدم:

    ـ"چه غلطی داری می‌کنی؟ حد و حدودت رو یادت ندادن؟"

    نگاهش بیمارتر از آن بود که معنی حرف‌هایم را بفهمد:

    ـ"تو مال منی.... همین روزاست که عروسم شی! تنها چیزی که از حد و حدود می‌شناسم همینه."

    ریشخندی کردم و نگاه پراکراهم را به نگاه شیدایش دوختم:

    ـ"کورخوندی! من صاحب دارم، پس فکرمو از سرت برای همیشه بیرون کن."

    حرفی به این سادگی برایش گران‌تر از آنچه که می‌اندیشیدم تمام شد:

    ـ"کیه صاحبت؟!"

    شاید لازم بود بگویم پدرم صاحب اختیار من است که خوشبختانه با وصلت ما مخالف است! ولی اجازه دادم در یک بن بست عاطفی منحصر به فرد خود را زنده بگور کند:

    ـ"عاشقی؟ آره؟ سلطان قلبت صاحبته؟... حرف بزن رؤیا!"

    آه خدای من! کتی جون چرا مراقب این بچه نیست که این‌همه فیلم فارسی نبیند؟ طفلک به کل از دست رفته!

    وقتی سکوت آمیخته با ریشخندم را دید آشکارا به لرزه افتاد و رنگ از رخش پرید:

    ـ"به خودت قسم رؤیا اگه راست گفته باشی رگ دستم رو همین امشب می‌زنم!"

    انگشت اشاره‌ام را به‌سوی در کشیدم:

    ـ"کتی جون منتظرته، هررری!"

    با همان حال خراب و رنگ و روی نابود، خیره به من عقب عقب رفت تا به در اتاق رسید بعد هم آب دهانش را به زحمت فرو داد، به نگاه افسارگسیخته‌اش با اکراه چشم دوختم، به چهره‌ی معمولی و رفتارهای سبکسرانه‌اش.... او با چه رویی مرا مال خودش می‌داند؟ گیرم که دیوانه‌ی آن سلطان وجاهت نبودم، این مردک چه امتیازی داشت برای دل بردن از من؟ ای وای امان...

    مهمان‌های نفرت‌انگیزمان که رفتند، کتاب و جزوه‌ی فیزیکم را برداشتم و مثل پرنده‌ای که از قفس آزاد شده باشد سبکبال و شاداب به‌سوی حیاط رفتم. الهه که مشغول بازی با آرزو و آرش بود نیم نگاه تحسین‌آمیزی به سرتاپایم انداخت ولی علی‌رغم حسی که درون چشمانش غلغله می‌کرد اخمی میان ابروانش نشاند تا نشان دهد که از کارم راضی نیست، ولی من بی‌توجه به او یا حتی آرزو از میان حیاط زیبایمان که پذیرای عطر دلنشین رطوبت بود گذشتم و درست کنار بوته‌ی رز صورتی توقف کردم، غنچه‌ی نیمه باز شادابی را با ظرافت از شاخه جدا کردم و بوییدم، مقداری نم روی گلبرگ‌های ظریفش باقی مانده بود که جلوه‌ی خاصی به آن می‌داد، توی راه شاخه را از تیغ‌های کوچکش زدودم و روی کتابم جوری گذاشتم که از دید رهگذران پیدا نباشد.

    عبور نسیم از کنار پوست عریانم لذت و طراوت عجیبی به وجودم تزریق می‌کرد، بی‌دلیل سعی داشتم بهترین لحظات ممکن را درکنار امان به آینه‌ی تصورم درآورم.

    زنگشان را که زدم، همه‌ی اطراف و اکناف را می‌پاییدم که احیاناً کسی مرا آنجا نبیند و برایم حرف درنیاورد، البته اگر بچه‌ها قبل از من آمده باشند زیاد شک برانگیز نخواهد بود.

    پیشخدمت عبوس و بدبرخورد امان با دیدنم جوری توهم رفت که انگار باهم پدرکشتگی داریم، ظاهرا او بیش از امان نفرت زری را در دل می‌پروراند که قادر نبود در برابر من ظاهرسازی کند. تاخواستم چیزی بگویم مؤدبانه گفت:

    ـ"بفرمائید، خوش آمدید."

    و من مطمئن بودم که این احترام گذاشتن مصلحتی است نه از ته دل.

    ـ"بقیه‌ی بچه‌ها کجان؟"

    صدایش سخت و منجمد بود، مثل جسمی بی‌روح:

    ـ" وقتی بارون یه نم زد آقا بردشون داخل، بفرمائید خانم! منتظرتون هستن."

    و زیرلب یک چیزی شبیه فحش به زری داد!

    قدم زنان به‌سوی در عمارت پیش رفتم، درمیانه‌ی حیاط امان به استقبالم آمد، شلوار لی روشن وتی‌شرت سرمه‌ای با ببر معروف تایگر* بر روی سینه‌ی چپش به تن داشت.

    به رویش لبخندی زدم وسلام و مصافحه‌ی گرمی‌ کردیم، آنگاه گل رزی را که برایش آماده کرده بودم، از روی کتابم برداشت بی آن‌که تعارفش کرده باشم:

    ـ"ممنون، خیلی قشنگه درست مثل خودت."

    سر به زیر افکنده، شرمی را که با خون به درون صورتم دویده بود پنهان کردم و زیرلب گفتم:

    ـ" قابلت رو نداره."

    طره‌ای از کنار صورتم را میان دو انگشتش گرفت و با ظرافت به عقب راند...

    ـ" داشتم کم‌کم از اومدنت ناامید می‌شدم، یه جورایی غافلگیرم کردی!"

    و به ساعت مچی گرانقیمت و زیبایش اشاره کرد، دقیقاً نیم ساعت تأخیر داشتم....

    ـ" خیلی وقته شروع کردین؟"

    در برابر شرمساری آشکارم بی‌تفاوت می‌نمود:

    ـ"نه؛ فقط یکی دوتا مسئله کار کردیم که بعدا واسه‌تو هم توضیح می‌دم."

    و دستش را روی گودی کمرم گذاشت که به ناگاه حسی شیرین و گزنده تک تک سلول‌هایم را پر کرد...

    ____________________________________________________________________________________

    * (tiger)برند معروفی که در آن سال‌ها رقیب جدی لاکوست محسوب می‌شد
    


    پا به پای هم به‌سوی درعمارت رفتیم، بعد از این‌که وارد سالن شدیم در ورودی را پشت سرم بست، حتی خدمتکارش هم داخل نیامد، یک‌دفعه دلم شور افتاد.....

    ـ"امان.... پس..... بچه‌ها کجان؟"

    کاملاً آسوده و آرام بود:

    ـ" توی پذیرایی."

    گیج و بهت‌زده نگاهش کردم، کم‌کم داشتم می‌ترسیدم که به نرمی‌گفت:

    ـ"بیا دیگه؛ بچه‌ها رو نمی‌شه زیاد منتظر گذاشت."

    ناگهان به خود آمدم و طعنه‌ای زدم:

    ـ"منظورت دقیقاً کدوم بچه‌هان؟!"

    لبخندی برلبش نشست که به اندازه‌ی نگاهش جهنمی و فریبنده بود، من به خلوت شیطان آمده بودم؛ بی آن‌که خودم بفهمم چه رودستی خورده‌ام!

    اگرچه امان همواره برایم غیرقابل‌اعتماد بوده و خواهد بود، اما باور نمی‌کردم از چنین حقه‌ی کثیفی برای به دام انداختنم بهره جسته باشد. من اشتباه کردم که دیشب با او تماس گرفتم؛ ولی او حق نداشت.... حق نداشت چنین بازی کثیفی با قلب و احساساتم راه بیندازد....

    پیش از آن که تصمیم به گریز بگیرم به در تکیه داد و با کلیدی که دردست چپ داشت قفلش کرد، با تمام وجود وحشت را حس کردم، هرگز تا این حد نترسیده بودم، حتی اگر تمام سوسک‌های دنیا روی سرم می‌ریختند وصف لحظه‌ای وحشتم نمی‌شد.... با درماندگی قدم به عقب برداشتم ونفس نفس زنان به او خیره شدم، حالا دیگر شرف و پاکدامنی‌ام را بر بادرفته تلقی می‌کردم و هیچ امیدی به رهایی از این دام نداشتم، حتی قادر نبودم کلمه‌ای به زبان بیاورم، وحشتم را جرعه جرعه نوشید ولی لبخندی آسوده به رویم زد وبا لحنی آرام و با طمأنینه زمزمه کرد:

    ـ"نترس نازنین، من اذیتت نمی‌کنم."

    به قدری ترسیده بودم که حتی خشم هم کاری نمی‌توانست از پیش ببرد، ولی حرفش باعث شد اندکی دل و جرأت به دست بیاورم؛ فقط اندکی:

    ـ"نباید.... نباید بهت اعتماد می‌کردم، تو.... به اعتماد من خ*ی*ا*ن*ت کردی.... درست مثل همیشه!...."

    و واقعاً نتوانستم چیز بیش‌تر‌ی بگویم.

    در برابر حیرت و ناباوری‌ام کلید را بالای درگذاشت و خیره در چشمانم آرام پلک زد:

    ـ"هر وقت که بخوای می‌تونی بری، ولی قبلش باید به حرف‌هام گوش بدی."

    و اشاره‌ای به کلید کرد که یعنی کاملاً در دسترس است!

    خیالم اندکی راحت شده و وحشتم داشت رنگ می‌باخت، رفتار او بیش از حد اطمینان بخش بود....

    ـ"چی می‌خوای بگی؟ خب زودتر بگو می‌خوام برم!"

    و هنوز مثل پرنده‌ای که توی قفس افتاده باشد می‌لرزیدم....

    دست پیش آورد و کتاب را از آغوشم جدا کرد و جوری روی میز کناری پرت کرد که انگار شیئی کاملاً بی‌ارزش است!

    ـ"مگه صبح به خیره که زودی بگم و بریم پی کارمون؟"

    صلاح دیدم به‌هیچ ‌عنوان خشمگینش نکنم، پس در لحن حرف زدنم کمال ادب را لحاظ کردم:

    ـ"قول می‌دی... قول می‌دی...."

    نتوانستم جمله‌ام را تمام کنم، ولی خودش کارم را راحت کرد:

    ـ"قول می‌دم که همه‌چیز مطابق میل تو باشه عزیزم!... بیا بشین!"

    ولبخند اغواگرش را بار دیگر سخاوتمندانه تقدیمم داشت... آنگاه تماسی بسیار کوتاه میان کف دستش و کمرم ایجاد شد که صرفا جهت هدایتم به سمت مبل‌های پذیرایی بود. پاهای لرزانم که با وجود جوراب شلواری انگار یخ زده بود به زحمت از مغزم پیروی می‌کرد، مرا روی یک مبل دو نفره نشاند و خودش نیز بر روی مبل یک نفره‌ای که بامن زاویه‌ی نود درجه ساخته بود نشست و پیشدست‌هایی را که جهت پذیرایی چیده شده بود درمقابل خودش و من گذاشت و فنجان‌ها را نیز چید و قوری خوش نقش و نگار چینی را به دست گرفت و نگاهم کرد:

    ـ"قهوه؟!"

    ـ"نه ممنون، میل ندارم...."

    ـ" کاملاً بی‌اعتماد!"

    هنوز وحشتزده بودم:

    ـ"تو توی شرایط من باشی اعتماد می‌کنی؟"

    ـ" البته! چون توی تمام دنیا عاشق دیوونه‌ای وجود نداره که توی یه عمارت بزرگ معشوقه‌ش رو در اختیار داشته باشه و باهاش مثل یه قدّیسه رفتار کنه."

    حق با او بود؛ ولی من هنوز هم نمی‌توانستم باورش کنم:

    ـ" به شرطی که این آرامش قبل از طوفان نباشه."

    لبخند گیج کننده‌اش را به جدّیّتی رعب‌آور بخشید:

    ـ"یک بار گفتم قول می‌دم همه‌چیز مطابق میلت باشه، پس بیش‌تر‌ از این منو احمق فرض نکن!"

    با تحیّر نگاهش کردم:

    ـ"احمق؟!"

    یکی از ابروانش را بالا انداخت:

    ـ"اون چیزی که درباره‌م توی ذهنته کاملاً فراموش کن، چون فقط یه احمق می‌تونه با دست درازی عشقش رو برای همیشه از دست بده."

    این تنها حرفی بود که برایم آرامش کامل را به همراه داشت، دیگر دلیلی برای رد کردنش نداشتم، اوهم وقتی دید مردد نگاهش می‌کنم چشم از من برداشت و درون فنجان‌ها قهوه ریخت.

    همچنان تماشایش می‌کردم که چه طور تلاش می‌کند به نحوی شایسته از من پذیرایی کند، ولی این سؤال ذهنم را سخت درگیر کرده بود که آخرش چه می‌کند با من؟ همه‌ی اینها مقدمه‌ای است برای فریبم یا واقعاً همان‌طور که قول داده، قرار است همه‌چیز مطابق میلم باشد؟

    بی‌اختیار حس کردم وسط قصه‌ی برّه و گرگم، همیشه از خودم می‌پرسیدم کدام گرگی پیش از دریدن طعمه‌اش با او حرف می‌زند؟ آیا اساسا هیچ صیدی فرصت فریفتن صیادش را دارد؟ حقیقت چیزی غیر از قصه‌هاست، بره فقط یک راه دارد، این‌که با تمام سرعت بگریزد حال آن‌که حتی یک درصد شانس فرار از چنگال گرگ را نخواهد داشت! ولی من، بره‌ای که گرگ روی سینه‌اش نشسته و برای دریدنش دندان تیز کرده، به طرز غیرقابل توضیحی به گرگم اعتماد کرده بودم، چرا که او با تمام شکارچی ها فرق داشت.....

    او خیلی بزرگ‌تر از سنش رفتار می‌کرد، نمی‌توانستم ردپایی از یک پسر شرور بدطینت را در وجودش بیابم جز وقتی‌که چشمان سیاهش را به من می‌دوخت و من برقی مسحور کننده در اعماقش حس می‌کردم و تمام وجودم ازوحشت درهم می‌پیچید، شاید هم وحشت نبود، من بیش ازآن‌چه که فکرش را بکنم شیفته‌اش بودم....

    وقتی دید ساکتم، خودش لب به سخن گشود:

    ـ"از خودت بگو، چه خبر؟"

    ....و تکیه داد و پا روی پا انداخت و کمی از قهوه‌اش نوشید، من نیز یک قاشق شکر درون قهوه‌ام ریختم و مشغول هم زدن شدم و ترجیح دادم مثل خودش خیلی عادی شروع کنم:

    ـ"هیچی، امروز مهمون داشتیم. واسه همین هم راضی کردن الهه اصلاً راحت نبود!"

    بعد هم ریشخندی به‌سویی نامعلوم کردم و زیرلب برای خودم غر زدم:

    ـ"بدبخت فکر می‌کنه الآن کنار دوستام دارم درس می‌خونم!"

    نگاه معنی‌دارش را به من دوخته و منتظر بود با خودم یک جوری کنار بیایم....

    ـ"کی بود این مهمونت؟"

    حس کردم سؤالش بویی ازنگرانی با خود دارد....

    ـ"خواهر الهه..."

    ظاهرا جزئیات را خوب به خاطر داشت:

    ـ"مادر ابراهیم ثابت؟"

    موجی از هیجان و شعف دل و درونم را درنوردید، او حواسش به همه‌ی آنچه که فکرش را نمی‌کردم بوده! نتوانستم لبخندی که موذیانه کنج لبم را قلقلک می‌داد بیش از این پنهان کنم و با مختصر تکانی که به سرم دادم فهماندم که درست حدس زده.

    کمی‌ دیگر از قهوه‌اش را نوشید و من متعجب بودم که این قهوه‌ی تلخ غلیظ را چگونه بدون شکر تحمل می‌کند؟ من نیز قدری مضمضه‌اش کردم، بی آن‌که چشم از من بردارد منتظر توضیحات بیش‌تر‌ی بود...

    نیرویی ناشناخته مرا وا می‌داشت مطابق میلش عمل کنم؛ شاید هم قدری مطابق میل و نیت قلبی خودم:

    ـ"اون هیچ شانسی نداره، بی خودی داره دست‌وپا می‌زنه!"

    بی هیچ لبخندی نگاهش را به من دوخته و حتی هنگام نوشیدن قهوه‌اش نیز چشم از من برنمی‌داشت، برعکس من که قادر نبودم نگاه گریزان و سرگشته‌ام را حتی برای لحظه‌ای به او بدوزم....

    ـ"چرا هیچ شانسی نداره؟"

    حالا که دست از این سکوت معنی دار کشیده بود احساس راحتی بیش‌تر‌ی می‌کردم:

    ـ"چون پدرم مخالفه...."

    این‌بار برای پرسیدن سؤال بعدی معطلش نکرد:

    ـ"خودت چی؟ دوستش داری؟"

    نمی‌توانستم منظور پشت این سؤالات را درک کنم، من بره‌ی احمقی بودم که به جای فریفتن گرگم داشتم تحریکش می‌کردم:

    ـ"احساس من هیچ اهمیتی نداره، اختیارم دست پدرمه، مثل تمام دخترهای دیگه."

    نگاهش رنگی از تمسخر گرفت و گوشه‌ی لبش به طرز تحقیرآمیزی تکان خورد:

    ـ"تو از چنین وضعیتی راضی هستی؟"

    لبم را گزیدم، هنوز می‌ترسیدم نگاهش کنم:

    ـ"آره خب.... به نفعمه؛ اون جوری دیگه مجبور نیستم تو روی الهه و خواهرش بایستم، چون با پدرم طرف حسابن نه من."

    چشمانش را قدری تنگ کرد و نگاهش رنگ ملامت به خود گرفت، نمی‌دانستم از این‌که درباره‌ی ابی حرف زده‌ام ناراحت است یا به خاطر کرنشی که در برابر پدرم و خواسته‌اش نشان می‌دهم؟

    نگاهش را از من گرفت و فنجان خالی را روی میز گذاشت و درون مبل فرورفت، لحظاتی به همان حال بودیم و من نمی‌دانستم آیا گفتن این حرف‌ها کار درستی بوده یا نه؟ آنگاه به سردی گفت:

    ـ"ممنون از این‌که دعوتم رو قبول کردی، من هنوز واسه امتحان فردا چیزی نخوندم، با اجازه!"

    ودستش را مؤدّبانه روی دستم نهاد و مختصری فشرد و برخاست و رفت، حیرتزده به دورشدنش نگریستم، نمی‌توانستم دلیل این رفتار را بفهمم ولی فعلاً جایی برای واکاوی رفتار او نبود، گرگ من بی آن‌که برای فریفتنش زحمتی کشیده باشم به من فرصت گریز داده بود و من باید از آن استفاده می‌کردم وگرنه به او فهمانده‌ام که برای پاکدامنی‌ام بهایی قائل نیستم....

    کتابم را از روی میز برداشتم و به‌طرف در رفتم تا بازش کنم، دستم را بالای در کشیدم تا کلید را پیدا کنم ولی از آن بالا افتاد روی زمین، ناگهان یک نیروی درونی شگفت‌انگیز بی هیچ دلیل روشنی مرا واداشت تا قبل از برداشتن کلید برای لحظه‌ای مکث کنم و برگردم، همان جا کنار راه پله‌هایی که به طبقه‌ی بالا می‌رفت ایستاده و تردیدم را با لذت تماشا می‌کرد!

    آرام‌آرام به‌سویم پیش آمد درحالی‌که حتی ذره‌ای محبت در نگاهش نبود، مثل یک لرد جذّاب سنگدل رفتار می‌کرد، انگار نه انگار ادعای عاشقی دارد! دوباره وحشت کردم و پشیمان شدم از این مکث احمقانه، همین یک لحظه درنگ کافی است تا گرگم به راحتی مرا بدرد، تلاش کردم بگریزم ولی در آن لحظه‌ی خاص تمام اعضای بدنم از فرمان عقلم سرپیچی می‌کرد....

    با تحکّمی آمیخته به نامهربانی زبان گشود:

    ـ"اگه حرف‌های دیروزت درباره‌ی «سرنوشت از پیش نوشته شده» به قدر کافی جدی بود، امروز من وتو می‌تونستیم یه راه حل مناسب واسه‌مشکلمون پیدا کنیم."

    وقتی دیدم ادامه نمی‌دهد، پرسیدم:

    ـ"پیدا کردیم؟"

    ـ"کدوم مشکل؟!"

    کمی فکرکردم، حرف زدن با او بی‌نهایت دشوار می‌نمود!

    ـ"امان چی می‌خوای بگی؟"

    با خشمی پنهان نگاهم کرد، جاذبه‌اش بیش از هروقت دیگری گیجم می‌کرد تا جایی که دیگر به این راحتی قادر نبودم ترکش کنم و بروم پی کارم....

    ـ"تو با کمال میل تسلیم این سرنوشت از پیش نوشته شده‌ای، پس احمقم که فکر کنم دنبال حل مسئله‌ای هستی که بین ماست."

    همچنان مات ومتحیّر نگاهش می‌کردم و سرگردان بودم بین کلماتی که از دهانش خارج می‌شد و یک جایی به هم ربط پیدا می‌کرد....

    ـ"حرفایی که راجع به ابی زدی بهانه بود، روی صحبت تو دقیقاً با خود منه! خوش‌حالی که مانعی مثل پدرت سر راهمونه؛ نه؟!"

    فهمیدم که بیش از تصورم نکته سنج است! بالاخره قفل زبانم شکست:

    ـ"حتی اگه این حرف‌ها رو نمی‌زدم هردومون خبر از این مانع داشتیم، نه تنها پدرم، بلکه حتی به خاطر و زری و ایرج هم نمی‌شه به ازدواج فکر کرد، پس چه پیشنهادی واسه حل مسئله‌مون داشتی؟"

    لبخندی آرام به رویم زد:

    ـ"می‌خوای بگی تو به چیزی شبیه ازدواج فکر کردی و حالا دوست داری راه حل منو بشنوی؟"

    بدجور مچم را گرفته ودستم را داشت رو می‌کرد ومن مثل یک احمق نفهم دقیقاً همان حرف‌هایی را تحویلش می‌دادم که منتظرش بود:

    ـ"مگه تو بهش فکر نکردی؟"

    منظورم کاملاً روشن بود، ولی ظاهرا او قصد داشت پیروزی‌اش را بر ویرانه‌های قلبم جشن بگیرد:

    ـ"ازدواج من وتو یعنی این‌که چمدونت رو جمع کن تا شبونه از اینجا فرار کنیم! اون‌قدر عاشق هستی که قید همه چیو بزنی؛ حتی پدرت رو؟"

    وقتی حس کردم تا حقارت کامل فاصله‌ای نیست به راه حل همیشگی متوسل شدم:

    ـ"عاشق؟!.... یعنی تااین‌حد رقّت‌انگیز شدم که فکر کردی عاشقتم؟"

    قدمی به‌سویم برداشت، متعاقبش قدمی به عقب برداشتم.... اکنون ازتمام آنچه که بر زبان رانده بودم پشیمان و شرمسار بودم؛ حال آن‌که او بی‌بی دل را شکار کرده و دیگر برایش مهم نبود که چه بر زبان می‌آورم....

    دستش را کنار دیوار، درست آن جایی که ایستاده بودم گذاشت و اندکی بر رویم خم شد و پیروزمندانه نجوا کرد:

    ـ"رؤیای من؛ خودت رو گول نزن، تو دیوونه‌می!....."

    به چشمانش نگریستم که افسونش قوی‌تر از همیشه بود... نتوانستم چیزی بگویم، لال شدم انگار!

    ـ"تو که نمی‌خوای منتظر بمونی تا پدرت به‌زور بنشوندت سرسفره عقد با مردی که هر بار نگاهش می‌کنی افسوس منو بخوری؟"

    قلبم از سینه در آمده و حتی تصور چنین چیزی به مرز جنونم می‌کشاند، این خودپسند مغرور خیلی خوب احساسم را شناخته و حتی می‌توانست تصاویر ذهنی‌ام را برملا کند.....

    نزدیک‌تر شد و دهانش را کنار گوشم گذاشت و آهسته‌تر ادامه داد:

    ـ"ما می‌تونیم مال هم باشیم بدون این‌که کسی بفهمه!"

    و درهمان حال ب*و*س*ه‌ای نرم برگونه‌ام نشاند و در چشم به هم زدنی در برم پیچید.... برای چند ثانیه زمان و مکان را گم کردم و از هر واکنشی عاجز شدم و او که سکوت توأم با التهابم را می‌دید هرلحظه حلقه‌ی بازوانش را تنگ‌تر می‌کرد؛ وای خدایا این همان رؤیای خواب و بیداری‌ام بود، کاش می‌شد درهمین وضعیت جان دهم و لحظه‌ی جدایی از این آغوش برایم وجود فیزیکی نداشته باشد، من همان جایی ایستاده بودم که به خاطرش لحظاتی سرشار از جنون را تجربه کرده بودم؛ بر سر پلی که قطعا صراط نبود؛ چرا که از بهشت عبور می‌کرد و به جهنم ختم می‌شد....

    دریک لحظه به خود آمدم و از او وآن حس شیطانی که درونم زبانه می‌کشید فاصله گرفتم و فریاد زدم:

    ـ"ازم دور شو لعنتی!"

    و دستپاچه خم شدم که کلید را از روی زمین بردارم؛ درحالی‌که هنوز مدهوش آن آغوش ازدست رفته بودم، او نیزخم شد و دستم را گرفت و درحالی‌که ماهرانه کلید را ازمشتم بیرون می‌کشید به نرمی‌گفت:

    ـ"وقتشه که با سرنوشت از پیش نوشته شده‌مون بجنگی رؤیا!"

    وحشتزده به خاطر از دست دادن کلید سعی کردم باخشم اعتراض کنم:

    ـ"بجنگم؟! به خاطر کسی که حتی به ازدواج فکر هم نمی‌کنه؟"

    ولی او همچنان ملایم و سرمست بود:

    ـ" تو اشتباه می‌کنی عزیزم! این فقط یه مقدمه ست برای بستن دهن بابات، واسه این‌که نتونه به من نه بگه، اگه واقعاً دنبال راه چاره‌ای به من دست یاری بده، فقط یک لحظه مال من باش تا یک عمر مال تو باشم."

    سادگی است این فکر که حتی ذره‌ای انسانیت در وجود فرزند خلف ابلیس باشد!

    ـ"هرگز حاضر نیستم با طناب پوسیده‌ی تو برم توچاه، خیلی‌ها همین‌جوری خام شدن و الان مثل یه آشغال زندگی می‌کنن!"

    ـ" احمقانه ست اگه فکر کنی می‌تونم حتی یه لحظه بدون تو به زندگیم ادامه بدم، من ترکت نمی‌کنم رؤیا قسم می‌خورم، خودت رو با دیگران مقایسه نکن!"

    ـ" قسم خوردنت چه دردی از من دوا می‌کنه؟ فکر نمی‌کنی دیگران ‌هم گول همین حرف‌ها رو خوردن؟ فکر نمی‌کنی همه‌ی اونایی که به خاک سیاه نشستن یه روزی رؤیای امانی مثل تو بودن؟!"

    ـ"هیچ‌کسی مشکل من و تو رو نداره، چند نفر توی دنیا هستن که پدر و مادرشون رابطه‌ای مثل پدرومادر ما رو دارن و راه وصال بچه‌هاشون رو بستن؟ رؤیا به خودت نگاه کن، ببین می‌تونی ترکم کنی که من بتونم تو رو ترک کنم؟ بهم اعتماد کن نازنین! من حاضرم هرتضمینی که بخوای بدم تا باورکنی تا ابد به تو وفادارم، هر تضمینی که قانعت کنه."

    سرم را با استیصال تکان دادم:

    ـ"حتی اگه اون‌قدر احمق باشم که بهت اعتماد کنم، بگو چه تضمینی وجود داره که خدا به خاطر این گ*ن*ا*ه بزرگ از من خشمگین نشه؟"

    ناگهان ورقش برگشت و به طرز حقارت‌آمیزی چهره درهم کشید:

    ـ"چی؟ گ*ن*ا*ه؟!! تو واقعاً به این چرندیات اعتقاد داری؟ چی به سرت اومده؟!...."

    هرچند شنیدن این حرف‌ها از ابلیسی چون او بعید نبود ولی سخت متحیر شدم:

    ـ"....باورم بشه که دخترزری داره راجع به گ*ن*ا*ه حرف می‌زنه؟ راستی که خنده داره! یعنی حتماً باید یه جشن مزخرف گرفته بشه ویه عده مفتخور تاخرخره کوفت کنن تا وصال ما دیگه گ*ن*ا*ه نباشه؟"

    جواب دادن به او به قدری مشکل بود که مجبور شدم چند ثانیه مکث کنم تا کلمات را درذهنم بچینم...

    ـ"تو قول دادی همه چی طبق میل من باشه، ولی داری طرزفکرم رو تمسخر می‌کنی، اشتباه بدی کردی امان!"

    حسابی برآشفت وسعی کرد با پافشاری برحرفش شانس پیروزی خود را افزایش دهد:

    ـ" این تویی که اشتباه می‌کنی، تو دنیا رو داری جهنم می‌کنی ازترس یه جهنم خیالی، واقعاً فکر می‌کنی یکی اون بالا توعرشش بیکار نشسته که اگه دختری مثل توخواست باعشقش خلوت کنه حسودیش بشه وببردت پیش خودش؟"

    تمام وجودم از این‌همه وقاحت لرزید:

    ـ"خیلی بی‌شرمی امان! حتی خدای توی ذهنت هم عین خودت بیمار و هوسبازه!"

    ـ" من هیچ خدایی ندارم تا صفاتی هم داشته باشه! توهم حواست باشه که گنده‌تر از دهنت حرف نزنی؛ وگرنه نشونت می‌دم هوسباز و بیمار یعنی چی!!"

    وحشت زده سکوت اختیار کردم، دست کم در این یک مورد حق با او بود، اگر اکنون می‌خواست گرگ وحشی غ*ر*ی*ز*ه‌اش را رها کند بره‌ی احمقی چون من که تمام فرصت‌های گریزش را سوزانده چه غلطی می‌تواند بکند؟ سکوتم را که دید ادامه داد، با اندکی آرامش که سعی می‌کرد مجددا به لحن صحبتش بازگرداند:

    ـ" ازگناه نترس عزیزم، کسی نیست که به خاطر چیزی که تو اسمش رو گ*ن*ا*ه می‌ذاری مجازاتت کنه. خدا رو یه عده آدم دروغ‌گو خلق کردن تا به وسیله‌ی اون امثال تو رو وادار کنن مطابق میلشون رفتار کنی."

    نتوانستم ساکت باشم و تقریباً داد زدم:

    ـ"اما خدا هست!!"

    او نیز صدایش را بالا برد:

    ـ"پس بگو بدونم گ*ن*ا*ه این خدایی که می‌گی توی کدوم نامه‌ی عمل نوشته می‌شه وقتی بتی مثل تورو می‌سازه و به من دستور می‌ده که نپرستمت؟"

    ذهنم قفل کرد و دیگر نفهمیدم چه می‌گویم:

    ـ"تو کسی رو جز خودت نمی‌پرستی، کاش واقعاً بتی داشتی!...."

    ـ"تو هم یه فریبکار حرفه‌ای هستی که فقط خودت رو گول می‌زنی!"

    هنوز فرصت نکرده بودم به این جمله‌ی ظاهراً بی ربطش فکر کنم که یک‌باره مشتش را تا مقابل سینه‌ام بالا گرفت و آن را باز کرد، کلید کف دستش برق می‌زد، نگاهی به کلید انداختم و دوباره به چشمانش نگریستم که دیگر هیچ اشتیاق و محبتی در آن دیده نمی‌شد. مکثم را که دید به سردی گفت:

    ـ" بهت قول داده بودم همه‌چیز مطابق میلت باشه، هنوز هم سر قولم هستم، بامیل خودت اومدی اینجا، با میل خودت هم این‌جا رو ترک کن."

    عجب پیشنهاد عجیبی! آن‌قدر رفتارش شگفت‌انگیز و باورنکردنی بود که تعلّلم در برداشتن کلید بیش از اندازه طول کشید و من همچنان در ذهنم رفتارش را سبک سنگین می‌کردم و در ارائه‌ی یک واکنش عاقلانه عاجز بودم...

    مکث و تردیدم را که دید، دوباره گفت:

    ـ"اگه بخوای می‌تونی برگردی و تا هر وقت که مایل بودی کنارم باشی، اگه هم نه به سلامت؛ هیچ اجباری در کار نیست."

    مادرمی‌گفت شیطان نیز روز قیامت چیزی شبیه همین را می‌گوید، لبخندی تلخ کنج لبم جا خوش کرد:

    ـ"تو خود خود شیطونی! می‌دونستی اون هم روز قیامت همین حرف‌ها رو می‌زنه؟ من دعوتشون کردم، نه اجبار!"

    ـ"من فقط برات زیادی احترام قائلم که بهت حق انتخاب می‌دم، همین!"

    کلید درون دستش مقابلم بود و لحنش بی‌اندازه آرام و تأثیرگذار و جاذبه‌اش هولناک و باورنکردنی.... آه خدایا چرا این‌قدر شیطان را جذّاب و وسوسه‌اش را مؤثر و مقاومت ناپذیر آفریده‌ای؟ چنان جذب رفتار موقرانه‌اش شده بودم که باتمام وجود دوست داشتم با پای خود به وعده گاه جهنمی‌اش بازگردم و خودم را با این ترفند فریب می‌دادم که حتی اگر روی آن مبل بنشینم او بدون اجازه‌ی من کوچک‌ترین دست درازی به دامانم نخواهد کرد....

    تردیدم را یکسره کرد:

    ـ"می‌بینی؟! هنوز با خودت روراست نیستی! همون اول می‌تونستی بری ولی موندی..... دلیل موندنت مهم نیست، ولی تو وقت خودم و خودت رو با یه مشت چرندیات بی سرو ته گرفتی و هنوز وانمود می‌کنی هیچ احتیاجی بهم نداری!"

    باتمام وجود احساس شرمساری کردم.... ادعای خداپرستی داشتم و حریصانه در خلوت شیطان ایستاده بودم به این بهانه که حرف‌های الهی‌ام را به کرسی بنشانم!!.... گاهی شیاطین از مدعیان ایمان صادقانه‌تر رفتار می‌کنند، ما فقط خودمان را فریب می‌دهیم!

    برای یک لحظه به خود آمدم وچشم ازکلید کف دست او و دل از افکار اغواکننده‌ی خویش کندم وکلید را در آرامش و امنیت کامل از دستش برداشتم و قفل در را باز کردم، آنگاه کلید را همان جا روی در جاگذاشتم و چند قدم از او فاصله گرفتم، برگشتم و نگاهی به او انداختم، مغرورانه به چارچوب در تکیه داده و با نگاهم لبخندی مسحورکننده برلبانش نشست وتیری از عمق چشمانش قلبم را به طرز دردناکی شکافت، در تمام دنیا من تنها بره‌ای بودم که از شکارچی‌ام به سختی دل می‌بریدم.....

    ـ"تو یه جادوگری امان! با این جادوی سیاهت می‌تونی هر کاری بکنی، قدم به قدم می‌خواستی بکشونیم جایی که به شیطانی‌ترین خواسته‌هات هم نتونم نه بگم، ولی این راهش نبود امان! خراب کردی.... خراب!"

    جوابش دم دست و روشن بود:

    ـ"تو رو به سادگی یه بچه‌ی چهارساله می‌شه فریب داد و هربلایی سرت آورد، این‌بار شانس آوردی که طرف حسابت من بودم؛ وگرنه معلوم نبود الآن توی کدوم کثافت دست‌وپا می‌زدی!"

    حقیقت این حرف چنان گزنده بود که مثل خنجری جگرم را درید.....

    نتوانستم این‌همه حقارت را تحمل کنم و برای جبران ضعفم بی‌منطق صدایم را بالا بردم:

    ـ"خیال نکن به هر درخواستی جواب می‌دادم، اگه این‌بار اومدم چون طرف حسابم «تو» بودی لعنتی! تویی که هر بار ازت زخم خوردم ولی بازهم بهت اعتماد کردم....."

    از این‌که اعتمادم لگدمال شده اصلاً ناراحت به نظر نمی‌رسید:

    ـ"تو به‌زودی با میل خودت به یه دام دیگه پا می‌ذاری حتی اگه تمام حواست رو جمع کنی."

    حرفش را با بغض و خشم بریدم:

    ـ"نه دیگه کورخوندی، آرزومو به گور می‌بری امان!"

    کم‌کم داشت عصبانی می‌شد و حتی لبخند تمسخرآمیزش نیز رنگ می‌باخت:

    ـ"چاره‌ای جز آغوشم نداری، چون به‌زودی بلایی سرت میارم که واسه جمع کردن آبروت به همه‌جای زمین نوک بزنی!"

    همین حالا وسط یک فاجعه بودم و به راحتی فرصت گریز به من می داد، پس حتما بالاتر از سیاهی در انتظارم است! وحشتی که این تهدید به جانم ریخت می‌توانست تا سرحد مرگم بکشاند، ولی هنوز ته مانده ای از شهامتی بی‌فایده در زهر صدایم باقی بود:

    ـ"صبر نمی‌کنم تا تو برام خط به خط نقشه پیاده کنی!"

    او نیز بلافاصله صدایش را بالا برد و انگشت تهدیدگرش را به‌سویم گرفت:

    ـ"ولی من صبرم خیلی زیاده رؤیا!".....

    و در برابر عجز و ناتوانی‌ام در پاسخ‌گویی تکیه‌اش را از چارچوب در برداشت و به من پشت کرد و در را به رویم بست، قلبم شکست و اشک از چشمانم فروچکید و به‌سوی حیاط دویدم تا ازعمارت باشکوه اصلانی‌ها برای همیشه بروم....

    اکنون این فکر مثل خوره به جانم افتاده بود که چطور توانست بر خواهش دلش افسار بزند و به دامانم کوچک‌ترین دست درازی نکند؟ حتی لحظه‌ی آخر دربرابر فریادم می‌توانست همان‌جا آن روی سکه‌اش را نشانم دهد، ولی فقط به تهدیدی اکتفا کرد و رفت. آیا این نشان از صداقت او ندارد؟ یا شاید من اشتباه می‌کنم و او فقط خواسته تحقیرم کند؟ شاید هم تمام این ها مقدمه‌ای باشد برای نیت پلید و شومی که در سر دارد....

    کی خدایا؟!..... کی خواهم فهمید که جنس احساس امان نسبت به من چیست؟!

    ******
 
 

    «تزویر»

    درحالی‌که همچنان به خاطر اتفاقات لحظاتی پیش شوکه بودم، از همان لحظه که واردخانه شدم به اتاقم رفتم و فقط اشک ریختم. زندگی برایم به نقطه‌ی آخر رسیده و آن‌همه بارتحقیر که کشیدم کمرم راخرد کرده بود، نفرت و انزجار عجیبی از امان حس می‌کردم و این‌بار دیگر تصمیم نداشتم حتی ذره‌ای با او کنار بیایم.

    الهه حسابی از دستم عصبانی بود، چرا که رفتار گوشه گیرانه‌ام در سراسر روز او را از برنامه‌ی سفر به ویلای خواهرش عقب انداخته و به ناچارمجبور شده بود تا فردا صبح صبر کند که ببیند بالاخره سرعقل می‌آیم تا یک روز باقیمانده از تعطیلات را به کام او و خانواده‌ی خواهرش زهر نکنم؟

    آن شب سرساعت نه همگی به اتاق‌هایشان رفتند چون باید زود می‌خوابیدند که فردا سپیده نزده برخیزند و حرکت کنند، حول و حوش ساعت یازده شب بود و من هنوز نتوانسته بودم بخوابم، فکر و خیال به شدت عذابم می‌داد و روح و روانم آشفته بود، ناگهان صدای زنگ تلفن بلند شد، به دلیلی نامعلوم فکر کردم هیچ‌کس این موقع شب زنگ نمی‌زند و شاید امان است که این ساعت را انتخاب کرده چون می‌داند به این زودی خوابم نمی‌برد، از این‌رو هنوز زنگ دوم نخورده بود که با عجله به‌طرف گوشی رفتم و برش داشتم:

    ـ"بله بفرمایید؟"

    صدایی از آن سوی خط نیامد، قلبم به تپش افتاد و تقریباً مطمئن شدم که خود امان است، نفرتی که سراسر روز دردلم حس می‌کردم جایش را به اضطراب وتمایلی عجیب بخشید....

    صدای نفس‌هایی عمیق از آن سوی خط می‌آمد و حالتی شبیه گریه‌ای خفه به گوشم رسید که تنها نامم را با نجوا می‌گفت، نتوانستم تشخیص دهم که این صدا واقعاً متعلق به کیست فقط بی اراده نام امان در زمزمه‌های دلم می‌پیچید و نتوانستم تحمل کنم:

    ـ"چرا حرف نمی‌زنی لعنتی؟ چی از جونم می‌خوای؟ واسه امروزم بسه دیگه...."

    همین باعث ایجاد ذهنیتی صحیح در کسی شد که آن سوی خط بود و حالا بعد از لحظاتی مکث تصمیم گرفته بود هویتش را از سایه بیرون بکشد:

    ـ"منتظر کسی بودی رؤیای من؟! اون کیه که این‌همه اذیتت کرده و بازهم این‌قدر بی‌قرارشی؟"

    قلبم از جا درآمد و وحشت همه‌ی وجودم را پرکرد...

    ـ"توئی ابی؟"

    ـ"آخ که شنیدن اسمم از لب‌های توی چه‌قدر لذت‌بخشه، خوش‌حالم که توی آخرین لحظات عمرم صدای قشنگ تو رو می‌شنوم عزیزم!"

    این ابرازعلاقه به قدری نفرت‌انگیز بود که بی‌اختیار چهره درهم کشیدم:

    ـ"ساکت شو، تو چه حقی داری که منو عزیزم صدا بزنی؟"

    ـ" اشکالی نداره، بزن و بشکن وداغون کن، ولی من همچنان مستم ازشراب خیالت.... رؤیای من، اونی که منتظرش بودی کیه؟ چرا منتظرش بودی؟"

    فکرش را بکن این عوضی بخواهد به الهه حرفی در مورد احساسات پنهانی‌ام بزند، یعنی بدبخت شده‌ام به معنای واقعی کلمه....

    ـ"اولا که به توربطی نداره، درثانی دهنتوببند دیگه حالم داره ازاین خیال‌پردازی‌های احمقانه‌ت به هم می‌خوره."
    فراموش کردم بپرسم منظورش از آخرین لحظات عمرش چیست، ولی خودش اصرار داشت نظر مرا به همین نکته جلب کند:

    ـ" لااقل بذار این دم آخری احساس کنم که برات اهمیت دارم، رؤیا می‌شه آخرین آرزوی یه اعدامی رو برآورده کنی؟

    ـ"منظورت چیه؟ لابد این هم یکی دیگه از سیا بازی‌هاته؟"

    ـ" نه عشق من، اگه تا امروزصبح فکر می‌کردم فقط واسه از سر بازکردنم گفتی که صاحب داری و به خاطر همین کمی تردید داشتم که رگم رو بزنم، حالا دیگه مطمئن شدم که راست می‌گفتی، دیگه این زندگی برام ارزشی نداره، فقط می‌خوام آخرین صدایی که از این دنیای لعنتی توی گوشم باقی می مونه صدای قشنگ تو باشه پری موطلایی من...."

    از حرف‌هایش به شدت وحشت کردم، نه این‌که مرگش زیاد برایم مهم باشد، بلکه می‌ترسیدم که او چیزی از خود باقی بگذارد تا دست من برای همه رو شود و چون همه می‌دانند که او دیوانه‌ی من است، لابد بعد از خودکشی‌اش یک عمر باید تقاص گ*ن*ا*ه نکرده را در دادگاه عدل الهه بپردازم! این شد که کاملاً به هم‌ریختم:

    ـ"چی می‌گی روانی؟! می‌خوای چه غلطی کنی؟"

    ـ"رؤیا برای آخرین بار ازت خواهش می‌کنم با من مهربون باش، یه جمله‌ی محبت‌آمیز به من بگو تا با آرامش ترکت کنم."

    به درجه‌ای از استیصال رسیده بودم که باید به این موجود نفرت‌انگیز التماس می‌کردم:

    ـ"ابی بسه خواهش می‌کنم تمومش کن، تو الآن کجایی؟"

    ـ"برات فرقی هم می‌کنه؟"

    ـ"گفتم بگو کجایی!؟"

    ـ"جایی که باید باشم."

    ـ"مگه با کتی جون نرفتی ویلا؟"

    جوابی برای سؤالم درنظر نگرفت؛ به‌جایش حرف خودش رازد:

    ـ"صبحی بهت گفته بودم رگ دستمو می‌زنم، مَرده و قولش!"

    ـ"به این فکرکردی که مامان وخاله‌ت بعد از این کار احمقانه‌ت چی به روزگارم میارن؟ اینه ادعای عشق و عاشقیت لعنتی؟"

    از سکوتی که آن سوی خط بود وحشتم دوچندان شد:

    ـ"الو؟ ابی!؟ ابی احمق داری چه غلطی می‌کنی؟ ابی‌جواب بده.... توروخدا این کارو نکن...."

    وصدایم از بغض لرزید و اشک هایم جاری شد، انگار همین را می‌خواست و از رنج کشیدنم لذت می‌برد:

    ـ"خوشحالم که واسه اولین بار هم تو ازم خواهش کردی، هرچند که آخرین بارهم هست، عاشقتم رؤیا، خداحافظ برای همیشه عزیزم..."

    ـ"ابی، گوش کن چی می‌گم دیوونه! ابی!"....

    گوشی را قطع کرده بود و داد و فریاد من فایده‌ای نداشت، بلافاصله گوشی را سرجایش گذاشتم و باعجله از اتاق بیرون آمدم و به‌سوی اتاق الهه دویدم و باشتاب دررا باز کردم، الهه با صدای در از خواب پرید و آثار خشم در صدایش پدیدار شد:

    ـ"چی شده؟! چه خبره این وقت شب؟"

    نفس نفس زنان در آستانه‌ی درایستادم:

    ـ"ابی با کتی جون اینا نرفته ویلا؟"

    ـ"بیدارم کردی که اینو بپرسی؟"

    ـ"الهه جوابم رو بده، زود باش تا اتفاق وحشتناکی نیفتاده."

    فهمید موضوع جدی است و وحشت برش داشت و درجایش نشست:

    ـ"تاجائی که من می‌دونم ابی باهاشون نرفته تا فردا صبح با ما بیاد، چه طور مگه؟"

    ـ"پاشو، پاشو وقت نیست الآن اون خواهرزاده‌ی روانیت کار دست خودش می‌ده."

    مطمئناً هر وقت دیگری بود کلی فحش بارم می‌کرد اما در آن لحظه‌ی خاص فقط وحشت کرده بود و به‌طور غریزی خود را ملزم به اطاعت از آن چیزی می‌دانست که می‌گفتم، با عجله ازروی تخت پایین پرید و به دنبال من که شتابان به‌سوی اتاقم می‌رفتم دوید و توی راه به حالتی هیستریک پرسید:

    ـ"رؤیا چی شده؟ حرف بزن رؤیا؟ رؤیا دیوونه‌م کردی چی شده رؤیا؟"

    با عجله از توی کمد، لباسم را بر داشتم و پوشیدم:

    ـ"ابی می‌خواد خودکشی کنه، بایدخودمونو برسونیم، توراه برات می‌گم، زودباش برولباستو بپوش اینجا وانستا."
    محکم روی گونه‌اش زد و باعجله به‌طرف اتاقش رفت، کم‌تر‌ از سه دقیقه بعد هردوی ما حاضر و آماده جلوی درایستاده بودیم و برادرصنم نیز با همان پیژامه‌اش مجبور شد بنشیند پشت فرمان، بی‌چاره بدجور خواب آلود بود ولی مجبور شد به دستورما گوش کند، صنم هم نصفه شبی دوان دوان خود را به ساختمان ما رساند تا مراقب آرزو و آرش باشد.

    خیابان‌ها خلوت بود و هاتف با سرعت می‌راند، شاید سرجمع پنج دقیقه بیش‌تر‌ طول نکشید تا رسیدیم، در طول راه مختصری از صحبت‌های ابی را تا آنجا که لازم بود گفتم، الهه رسماً داشت دیوانه می‌شد و زیرلب برای این‌که اتفاق بدی نیفتد دعا می‌کرد. وقتی رسیدیم من دستم را روی زنگ گذاشتم و درعین حال از هاتف خواستم که سریع بپرد روی دیوار، هاتف هم اطاعت کرد و مثل یک گربه بالای دیوار پرید و دررا به روی ما باز کرد، هرسه شتابان از حیاط نه چندان بزرگ‌شان گذشتیم و وارد ساختمان شدیم، درقفل بود و هاتف مجبور شد شیشه را با آرنجش بشکند، آنگاه هرسه به وضع نسبتاً فجیعی از طریق جای خالی شیشه وارد راهرو شدیم و الهه به‌سوی اتاق خواب‌ها دوید، ولی من که می‌دانستم قرار است به چه شیوه‌ای خودکشی کند به‌طرف حمام رفتم، حدسم درست بود و با صدای فریادم الهه و هاتف خودشان را رساندند و ابی را از میان وان حمام غرق به خون بیرون کشیدند، الهه قلبش را گرفت و روی زمین افتاد، من که دیدم او دیگر توان انجام کاری را ندارد به کمک هاتف شتافتم، محل بریدگی‌اش را با تکه پارچه‌ای محکم بستیم و باهم اورا به‌طرف ماشین بردیم، نمی‌توانستیم حتی به اورژانس زنگ بزنیم چون ممکن بود تا رسیدن آمبولانس تلف شود، نیمه‌جان بود و قدرت هیچ عکس‌العملی را نداشت. وقتی روی صندلی عقب نشاندیمش و من سرش را روی پایم گرفتم تا الهه خودش را برساند، برای یک لحظه چشمش را باز کرد و نامم را گفت، درجوابش گفتم:

    ـ"آروم باش ابی، الآن می‌رسونیمت بیمارستان."

    و آرام موهایش را نوازش کردم، لبخند بی‌رنگی روی لبش برای لحظه‌ای آشکار شد ودوباره از هوش رفت، من بااو مهربان رفتار کردم چون می‌خواستم برای زنده ماندن انگیزه داشته باشد و بامرگ مبارزه کند، مرگ او مساوی بود با بدبختی ابدی من، او بیش از آنچه که بتوان فکرش را کرد برای کتی جون و الهه عزیز بود و برایش هزاران آرزوی بزرگ در سر داشتند، من نه سنگدل بودم که بتوانم اجازه دهم درد و رنجی چنین عمیق و غیرقابل تحمل بر این‌ها عارض شود و نه خاطره‌ی خوشی از برخوردها و رفتارهای غیرمنصفانه‌ی الهه داشتم که ایمن باشم از نوک تیز سرزنش‌ها و انتقامجویی‌های بعدی که بی‌تردید رو به‌سویم خواهد داشت. البته باید اعتراف کنم رفتار کتی بامن هرگز خصمانه نبود که دلیلی برای تنفر و بیزاری از او داشته باشم، او بیش از حد به من توجه و محبت نشان می‌داد وهمین موضوع هم قدری مرا با او درمنگنه‌ی شرم و حیا قرار می‌داد.

    به‌هرحال خطر از بیخ گوش‌مان گذشت و ساعتی بعد حال ابی بهتر شد. برای بستری کردنش لازم بود یک سری مدارک ضروری را به همراه داشته باشیم که همین موضوع باعث شد متوجه مطلب بسیار جالبی شوم؛ نام مادر ابی در شناسنامه‌اش «بلقیس» بود! دراین هیروویری بی‌اختیار با فهمیدن این موضوع خنده‌ام گرفته وفکر می‌کردم سوژه‌ی جالبی برای سربه سر گذاشتن ابی درآینده به دستم آمده! نه این‌که اسم بلقیس ایرادی داشته باشد، بلکه اصرار این تازه به دوران رسیده‌ها برای این‌که کتی جون صدایش بزنند خنده‌آور بود.

    روی نیمکتی که در طول راهرو قرار داشت نشسته و به سؤالات افسرتجسس بیمارستان جواب می‌دادیم تا روند قانونی برای بررسی پرونده‌ی مشکوک ابی طی شود. او خیلی متواضعانه از ما خواست با او همکاری کنیم تا کارها سریع‌تر سامان یابد و ما هم بدون این‌که نگران چیزی باشیم هر کاری که می‌گفت انجام دادیم و بعد همان‌طور که موقتاً ما را به مأموری سپرده و رفته بودند سراغ بقیه‌ی کارها، من و الهه نیز منتظر گذشت زمان نشستیم.

    الهه یکسره اشک می‌ریخت و بابت به خیرگذشتن این بلا شکرگزاری می‌کرد، آخرسر رو به من کرد و متواضعانه گفت:

    ـ"مرسی رؤیا جون، اگه تو نبودی الآن خواهرم داغدار شده بود."

    این‌را گفت و دوباره به گریه افتاد، سرش را با اکراه به سینه گرفتم و گفتم:

    ـ"خودت رو اذیت نکن، حالا که به خیر گذشته، خداروشکر."

    و او نیز هم‌چنان اشک می‌ریخت و بی‌هدف کلمات مثبتی به زبان می‌راند که هیچ‌کدام ربطی به دیگری نداشت. با خود فکر کردم امروز به اندازه‌ی تمام عمرم مزوّرانه رفتارکرده‌ام؛ چراکه محبتی نداشته را نسبت به الهه وخواهرزاده‌ی نفرت‌انگیزش ابراز داشته‌ام! هرچند که برای اولین بار الهه را درمقابل خودم یکرنگ می‌دیدم.

    الهه صلاح ندید خواهرش را نصفه شبی نگران کند، پس باید خودمان آنجا می‌ماندیم تا ببینیم چه می‌شود و آیا می‌توانیم ابی را با خود ببریم یا نه؟ حدود دوساعت بعد پرستار بخش آمد و گفت:
    ـ"رؤیا خانم کدوم‌تون هستید؟"

    من برخاستم، الهه نیز با چشمان سرخ شده از گریه به پرستار نگاه کرد.

    ـ" اگه می‌شه یه لحظه با من بیایید."

    بی‌هیچ حرف وصحبتی به دنبالش راه افتادم، مرا به اتاقی برد که ابی در آن بستری بود، از من خواست به خاطر درخواست بیمار چند دقیقه کنارش باشم ولی خیلی زود بیایم بیرون.

    به‌محض این‌که وارد اتاق شدم، چشمان بی‌رمقش را باز کرد و لبخندی از سرشوق برلب نشاند.... با اکراه جلو رفتم و کنار تختش ایستادم، دستش را که خون به آن وصل بود پیش آورد تا دستم را بگیرد، چهره درهم کشیدم و به اکراه دست پیش بردم، فقط یک کلمه گفت:

    ـ"ممنونم...."
    و دوباره چشمان بی‌فروغش را بست...

    حالا که ابی به هوش آمده و خطر از سرش دفع شده بود، اقرارش کار را بر ما ساده‌تر کرد و پرونده‌ی خودکشی‌اش که به سبب شکست عشقی بود بسته شد، ولی ساعت‌های طولانی از نیمه شب ما به همین اوضاع آشفته گذشت و پزشک معالجش اجازه‌ی ترخیصش را هم تا بیست و چهار ساعت آینده نداد.

    نزدیک صبح باخستگی توانفرسایی به خانه برگشتیم و از شدت بی‌خوابی تقریباً بی‌هوش شدیم. حول‌وحوش ساعت ده بود که زنگ تلفن به صدا درآمد، همان‌طور بی‌حال و خواب‌آلود از اتاقم بیرون آمدم و متوجه شدم که الهه دارد با خواهرش صحبت می‌کند و ماجرای شب گذشته را برایش توضیح می دهد، بی‌چاره کتی جون وقتی فهمید که چه خطری از سر پسرش دفع شده، بلافاصله به تهران برگشت و یکراست آمد خانه‌ی ما، آنگاه مرا درآغوش کشید و تشکربارانم کرد، به نظر می‌رسید خوش‌حال است کسی که به پسرش کمک کرده «من» هستم! بوی دردسر می‌آمد، آن‌هم چه دردسری!

    مطمئناً من مهرداد را به کسی مثل ابی ترجیح می‌دادم، ولی مشکل من این بود که هیچ‌کدام از این‌ها نمی‌توانست احساسم نسبت به امان را تحت الشعاع قرار دهد، امان حتی حالا که تحقیرم کرده بود هنوزهم تنها نقشی بود که بر خاطرم می‌بست....

    *****
    

    «کلید شادی»

    رفتارهای قهرآمیز من و امان پس از آن ماجرایی که در خانه‌اش داشتیم تقریباً به همه فهماند که بین ما اتفاقی افتاده، سوده که با وجود پرسش‌های مکرر نتوانسته بود بفهمد موضوع چیست، نهایتا از این‌که روزهای خوش گذشته به صندوقچه‌ی خاطرات قدیمی بپیوندد متأسف شد اما همچنان رابطه‌ی دوستانه‌اش را با امان و عباس حفظ می‌کرد. خیلی وقت‌ها متوجه می‌شدم که سوده و امان دارند یواشکی یک چیزهایی به هم می‌گویند که به نظر می‌رسید رازی میانشان است، این موضوع به شدت ناراحتم می‌کرد و حتی یک‌بار هم بابتش اعتراض خفیفی به سوده کردم که گذاشت پای یک جور انحصارطلبی دوستانه نه چیزی شبیه حسادت عاشقانه مثلاً!

    برای همین هم سعی کرد این‌جوری توجیهم کند:

    ـ"رؤیا تو درباره‌ی امان اشتباه می‌کنی، اون پسر بدی نیست. باور کن اگه باهاش خوبم به خاطر خوبی‌هاشه، به خاطر این‌که بیش‌تر‌ از وظیفه‌ش به دیگران لطف می‌کنه.... رؤیا حتی فکرشم نکن که من دارم به دوستیمون پشت می‌کنم، همه‌ی دنیا یه طرفه برام، تو یه طرف."

    من نیز ترجیح دادم بگذارم با همین برداشت اشتباهی، قدری عذاب وجدان داشته باشد و به‌طور بی‌اراده سعی در اثبات و ابراز محبت بیش‌تر‌ی نسبت به من کند تا این‌که بخواهد چیز بیش‌تر‌ی از احساسات درونی‌ام نسبت به امان بداند!

    در آن چند روز تیره و تار حتی کوچک‌ترین کلامی میان‌ من و امان رد و بدل نشده بود. مهرداد هم که تاپیش از این فکر می‌کرد خیلی وقت است اسمش را ازچکنویس احساسم خط زده ام و تمام روزهای گذشته به خاطر احترام به من حتی نزدیکم نشده و یا سؤالی در این باره نپرسیده بود، تادید بین من و امان شکراب شده بی‌کار نماند و سعی کرد به هرشکلی که شده قلب مرااز چنگال قدرتمند او بیرون کشیده و در اختیار خویش گیرد و برای این هدف ازروش ذکاوتمندانه‌ای بهره جست....

    او می‌دانست که مادر و پدرم ازهم جدا شده‌اند ودرحال حاضر من ازمحبت مادرم محرومم، این شد که به هر بهانه‌ای مادرش را می‌کشاند مدرسه تا همدیگر را ببینیم؛ شاید دلم با محبتش نرم شود. اتفاقا مادرش هم عجیب به دل پسرش راه می‌آمد و از مادرانه‌هایش برایم کم نمی‌گذاشت، از ابراز محبت‌های کلامی‌ گرفته تا عمل. مثلاً گاهی دسرهای محلی درست می‌کرد و می‌فرستاد مهرداد برایم بیاورد یا حتی گاهی زنگ می‌زد خانه‌ی ما تا با من کمی صحبت کند و کم و کسری‌های عاطفی‌ام را جبران نماید. به‌هرحال من نیز نسبت به او کم‌کم محبتی عمیق در دل احساس کردم و واقعاً دوست داشتم چنین زن مهربانی برایم مادری کند.

    اگرچه از نگاه‌های خشمگین و برخی واکنش‌های زیرپوستی امان به خوبی می‌فهمیدم که این نزدیک شدن دوباره‌ی من و مهرداد برایش گران تمام می‌شود، ولی به‌هرحال عکس‌العمل آشکار و مشخصی بروز نمی‌داد.
    کم‌کم هفته های پایانی سال تحصیلی از راه رسید و بچه‌ها برای امتحانات اصلی ثلث سوم مهیّا می‌شدند. افسوس می‌خوردم که چرا دیگر نمی‌توانم مثل بقیه ی دوستانم بازهم برای درس خواندن سراغ امان بیایم یا حتی توی کلاس از او مسئله ای بپرسم، خلاء حضور مفیدش این روزها بیش از همیشه حس می‌شد ولی این فقط قسمتی از ماجرا بود؛ من داشتم آتشی بس مهیب را از زیر خاکستر احساس امان بیرون می کشیدم و خبر نداشتم یا وانمود می‌کردم که ندارم.....

    حالا که خوب به آن روزها فکر می‌کنم می بینم به‌راستی سزاوار سرزنش و توبیخم، من حق نداشتم بار دیگر بازی موش و گربه راه بیندازم و برای تسکین آلام روحی‌ام از مهرداد بهره کشی کنم. من درحق تمام آن‌هایی که دوستم داشتند بی‌رحمانه رفتار کرده‌ام، امان را لایق بدترین انتقام‌ها می‌دانستم و از مرگ کسی مثل ابی احساس ناراحتی نمی‌کردم و به مهرداد نیز نگاهی ابزاری داشتم.... بی‌چاره مهرداد که بی‌جهت امیدوار شده بود به آینده‌ای نه چندان دور که قلبم را در اختیارش بگذارم!

    اگر یک بار دیگر زمان برگردد و آن روزها تکرار شود دیگر چنان رفتاری نخواهم کرد، شاید این‌بار از امان تشکرکنم به‌خاطر حق انتخابی که در خانه‌اش برایم قائل شد و به پاکدامنی‌ام تعرض نکرد؛ این‌که دلیلش چه بود مهم نیست، من امنیتی را که کنارش داشتم نادیده گرفته و تنها نیمه‌ی خالی لیوان را می‌دیدم. امان حق داشت مرا محک بزند، حق داشت به خاطر ساده لوحی‌ام به من اخطار دهد، حق داشت حتی تنها راه وصال ما را به من نشان دهد، اما من هیچ‌کدام این‌ها را ندیدم و فقط به بارحقارتی که بر دوش کشیده بودم می‌اندیشیدم، حال آن‌که اگر تفکر امروزم را داشتم همان روز باید به او می‌گفتم که حتی اگر هیچ راهی برای رسیدن به هم نداشته باشیم تا آخر دنیا به انتظارش می‌نشینم؛ نه تن به رابطه ی نامشروع می‌دهم و نه به فکر ازدواج با او یا هرکس دیگری خواهم بود.... ولی من به‌جای تمام این‌ها به او پشت کردم و دست‌های خائنم را در دست شیدای مهرداد گذاشتم تا غیرت نگاه امان را به بازی بگیرم و او را وادار کنم در برابرم زانوی تسلیم به زمین زند. من برای این‌که او را در آینده ای نسیه به شکل شرعی و قانونی در اختیار خویش داشته باشم، نقد حال خویش را از دست دادم و برای این شکست سنگین دنبال مقصری غیر از خویش می‌گشتم.

    گاهی که به‌طور اتفاقی متوجه می‌شدم امان و پریسا باهم مشغول صحبتند، گوش می‌ایستادم و می‌شنیدم حرف‌هایی که مثل خنجر در قلبم فرو می‌رفت.... آن قدر صمیمانه درباره‌ی مهمانی‌های خانوادگی یا تفریحات مشترکشان حرف می‌زدند که آتش حسد در دلم زبانه می‌کشید و تمام وجودم را می‌سوزاند....

    ـ"مامان می‌گفت امان اونقدر خوشگله که حتی اگه گونی هم بپوشه بازهم جذابه...."

    ـ"اوه؛ مرسی مامان پروین!...."

    مامان پروین! مامان پروین.....

    و بی‌اختیار نفرتش را از زری به خاطر می‌آوردم!

    می‌شنیدم و نمی‌توانستم کاری کنم، می‌دیدم و جز درد و رنج نصیبی نداشتم، من این‌بار بدجور باخته بودم و دیگر راه بازگشتی نداشتم.....

    گاهی با خود فکر می‌کردم امسال که تمام شد می‌روم پیش عمه جان و دیگر هرگز باز نمی‌گردم به این خراب شده که جز اندوه چیزی برایم ندارد. داشتم نسبت به تمام دنیا وآدم‌هایش بدبین و بی‌اعتماد می‌شدم، حتی گاهی فکر می‌کردم سوده هم در دوستی خود صادق نیست، یعنی هیچ‌کس در این دنیا بویی از صداقت نبرده مگر آن کسی که دشمنی خود را آشکار می‌کند مثل الهه یا پریسا، وقتی چشمان بی‌قرار امان تا این‌حد به من دروغ گفته، چه طور توقع داشته باشم که کس دیگری راست بگوید؟!

    *****

    روزهای تلخ پایانی سال به سرعت می‌گذشتند و من ناامیدانه شاهد گذشتن روزهایی بودم که بی‌دلیل حس می‌کردم حسرتی عمیق برایم به دنبال دارند. زنگ‌های ورزش که همواره برایم تداعی کننده‌ی زیباترین خاطرات سال تحصیلی بود، این روزها حجم اندوهم را بیش‌تر‌ نمایان می‌کرد. دیگر حوصله‌ی بازی و شیطنت نداشتم و به‌محض این‌که چشم خانم افشار را دور می‌دیدم دفترخاطراتم را برداشته و یک گوشه‌ی دنجی از حیاط خلوت مدرسه برای ثبت واگویه‌های تلخ ذهنم می‌نشستم....

    «اکنون امان اینجا نیست که اشک‌هایم را ببیند، هرچند نمی‌دانم که اگر هم ببیند تاچه حد متأثر خواهد شد؟ الآن توی حیاط پشتی مدرسه ام و فقط صدایش را می‌شنوم و غمی سنگین برگلویم چنبره زده، این است حال و روزی که آن لعنتی برایم ساخته و حالا خودش فارغ از هردرد و رنجی دارد با بچه‌ها وسطی بازی می‌کند. صدای پرتاب توپ و فریاد شادی تمام حیاط را پرکرده، راستی که خیلی بدبختم! ببین که صمیمی‌ترین دوستانم نیز از حال من غافلند و دارند در کنار امان سرخوشانه بازی می‌کنند! کسی نمی‌داند چه به حال و روزم آمده، مثل ناخدایی هستم که کشتی‌اش را وسط اقیانوس از دست داده و مسافرانش با قایق‌های نجات گریخته باشند و من تنها وخسته و درمانده بر تخته پاره ای خزیده و چشم به آسمان دارم که یا به ساحلم رساند، یا جانم بستاند....»

    ـ"چی شده رؤیا جون؟ آخه تو چرا این روزا این‌قدر غمگینی؟ رؤیا من طاقت اشک‌هات رو ندارم! تو رو خدا بگو چی داره عذابت می‌ده؟!"

    سرم را از برگه‌ای که پذیرای درددل هایم بود برداشتم، از این‌که یک نفر هنوز به یاد من است.... نه حقیقتاً هیچ احساسی نیافتم! اگرچه او تنها کسی بود که نمی‌شد دروغ‌گو به حسابش آورد ولی وحشتناک است که اعتراف کنم هیچ چیز در مورد مهرداد یا هرکس دیگری برایم اهمیتی نداشت!

    در سکوتی که مایل به شکستنش نبودم دفترم را بستم و بینی ام را اندکی بالا کشیدم....

    ـ"رؤیا به خاطر امان ناراحتی؟!"

    سرم را به نشانه‌ی پاسخ منفی حرکت خفیفی دادم؛ ولی او باور نکرد...

    ـ"هیچی نمی‌تونه روی من تأثیر بذاره، نه علاقه ت به اون عوضی نه قهرتون، فقط یه چیزه که عذابم میده اونم این‌که کسی باعث بشه چشم‌های تو گریون بشه!"

    و اشکم را با نوک انگشت سبابه‌اش زدود، لحظاتی بعد دربرابر سکوت دردناکم ادامه داد:

    ـ"رؤیا التماست می‌کنم... نذار اون آشغال اینجوری تحقیرت کنه!... من بالاخره انتقام تو رو ازش می‌گیرم، پدرم اون‌قدر توی ارتش نفوذ داره که بتونم با یه پرونده سازی امنیتی خودش و دودمانش رو به فنا بدم، مطمئن باش که این کارو می‌کنم!"

    می‌خواستم از او خواهش کنم که چنین فکر بی‌رحمانه‌ای را ازسرش بیرون کند ولی قادر نبودم جوابی دهم، دستم را در دست گرفت و همان‌طور که نوازش می‌کرد ادامه داد:

    ـ"می‌دونم که قیافه‌م هیچ تناسبی با تو نداره وشایدهم قیافه‌ی امان باعث شده باشه سلیقه‌ت دیگه هرکسی رو نپسنده، اینم می‌دونم که غلط زیادیه اگه ازت بخوام منو به‌جای اون بپذیری و وقتی به اندازه کافی بزرگ شدیم و دیپلم گرفتیم باهام ازدواج کنی، ولی..."

    این‌بار سکوتم را شکستم و باصدایی گرفته و خش دارحرفش را بریدم:

    ـ"بس کن مهرداد! من الآن هیچ جوابی نمی‌تونم برای هیچ احساسی داشته باشم...."

    بی‌آن‌که چیزی بگوید با حالتی آمیخته به شرمساری سربه زیر افکند، نگاهی به صورت معصوم و مهربانش انداختم که مردانه و دوست‌داشتنی بود.... او محترمانه از من درخواست ازدواج در زمانی مناسب کرده، کاری که امان حتی به آن فکر هم نمی‌کند! ولی آیا می‌توانستم مهرداد را برای یک عمر زندگی دوستش بدارم؟ چه کسی مؤدب‌تر و بالیاقت‌تر از اوست؟! قطعا از نظر من او برتمام پسرهای دوروبرم ترجیح داشت و من شاید می‌توانستم درکنارش به همه‌ی آرزوهایی که یک دختر می‌تواند داشته باشد برسم، ولی....

    درهمان لحظه ناگهان امان را دیدم که نفس‌نفس زنان و سرتاپا خیس عرق می‌خواست وارد حیاط خلوت شود، اما با دیدن ما برای لحظه‌ای تردید ومکث نمود، موهای نیمه مرطوبش با آشفتگی گیج کننده‌ای به هم پیچ وتاب خورده وحتی از موقعی که مرتب بود هم قشنگ‌تر به نظر می‌رسید، نگاه ناراضی‌اش را به هردوی ما انداخت و بی‌آن‌که چیزی بگوید از آمدن منصرف شد و برگشت به حیاط. هردوی ما دیدیمش، مطمئنم فهمیدکه داشتم گریه می‌کردم ولی هیچ‌کدام چیزی نگفتیم، چه‌طور می‌توانستم یک عمرکنار مهرداد باشم و اورا فراموش کنم؟ خود مهرداد چه طور می‌توانست مرا همسرخود بداند حال آن که باور نمی‌کرد درباره‌ی احساسم به امان راست بگویم؟ چرا؟! چرا نگاهش دلم را می‌لرزاند؟ چرا موهای نیمه مرطوب و به هم‌ریخته اش این طور مستم می‌کند؟ چراخنده هایش از خود بی‌خودم می‌کند؟ چرا لحظاتم هرگز از نام اوخالی نبوده؟ گاهی کینه؛ گاهی انزجار؛ گاهی تنفر؛ گاهی خنده و شیطنت؛ گاهی عشق و احتیاج.... ای وای؛ چرا این‌همه به او فکر می‌کنم....؟

    با صدای مهرداد رشته‌ی تخیلم ازهم گسست:

    ـ"این‌که احساست نسبت به من یا امان چیه برام مهم نیست، چون از تمام آرزوهای دنیا فقط یه چیز می‌خوام، این‌که تو شاد باشی رؤیا! فقط حیف که کلید شادی تو دست امانه و امان هم پست فطرت تر از اونه که بشه چیزی ازش گدایی کرد.... ای‌کاش فقط یه راه می‌شناختم که بتونم خوش‌حالت کنم."
    وحشتناک است که مهرداد به این خوبی احساسات مرا درباره‌ی او فهمیده، تصویر کلیدی که در دست امان بود و به من اجازه‌ی رفتن می‌داد قلبم را فشرد....

    اشک‌هایم را زدودم و سعی کردم بر صدای گرفته‌ام مسلط باشم:

    ـ" راجع به امان این‌جوری نظرنده؛ تو خیلی چیزا درباره‌ش نمی‌دونی."

    ـ"داری ازش دفاع می‌کنی؟ باور کنم که دربرابر تمام بدی‌هاش هنوز این‌قدر خوبی؟"

    ‌ ـ"تو داری اشتباه می‌کنی مهرداد. من و امان هردومون قربونی یه اتفاق شوم هستیم، اتفاقی که تبدیل شده به یه راز مشترک و ناخواسته، هردوی ما توی این ماجرا بی‌گناهیم و داریم عذاب می‌کشیم، نمی‌تونم درباره‌ش چیز زیادی بگم، ولی فقط بدون که مشکل بین ما حل نشدنیه!"

    دلسرد شد و شکست و فرو ریخت:

    ـ" باید حدس می‌زدم.... به‌هرحال من کم‌تر‌ از اونم که همراز تو باشم... خوش به حال امان که درحد یه راز مشترک توی زندگی تو جایی داره."

    باید به او می‌فهماندم که اشتباه می‌کند، هرچند تلاشم بی‌فایده باشد:

    ـ"هیچ‌وقت آرزو نکن که جای یکی از ما باشی چون خیلی عذاب کشیدیم، باید اعتراف کنم که سهم امان از این عذاب خیلی بیش‌تر‌ از من بوده."

    احساساتش به طرز آشکاری منطقش را گردن زده بود:

    ـ" ولی هر رازی می‌تونه دونفرو به هم نزدیک کنه، مطمئنم که امان از این‌که به تو نزدیک باشه راضیه حتی اگه این نزدیکی به قیمت یه راز ناخواسته باشه."

    ـ"نه اشتباه می‌کنی، اگه این راز وجود نداشت مطمئناً خیلی چیزهای دیگه هم تغییر می‌کرد، اون وقت دیگه نه من این رؤیایی بودم که کنارتو نشسته و نه اون امانی بود که تو یه موجود پست می‌بینیش."

    برای مهرداد اصلاً قابل‌درک نبود که من دارم راجع به چه موضوعی حرف می‌زنم، بااین‌حال مطمئنم که تا آخرین لحظه‌ی حیاتش حسرت راز ندانسته‌ای را خواهد خورد که میان من و امان است.

    گفت و گوی آن روز ما دور از تمام بچه‌هایی که مشغول بازی و شیطنت بودند برای امان گران تمام شد، هرقدر مهرداد از وجود یک راز مشترک بین من و امان ناراحت بود، امان نیز اشک‌های مرا که بوی دردودل می‌داد در کنار مهرداد بر نمی‌تابید، دست‌هایم که پذیرای نوازش‌های مهرداد بود برای او بوی خ*ی*ا*ن*ت داشت، امان حتی اگر از من دوری می‌کرد بازهم خودش را مالک تمام وجودم می‌دانست و من این را نمی‌فهمیدم یا نمی‌خواستم باور کنم.


    «چشمان کاملاً بسته!»

    روی تخت آرام و بی حرکت دراز کشیده بودم و نگاه مست و شیدایم را بی‌حال و بی‌رمق به چشمان سیاهش دوخته بودم و او دستم را در دست گرفته و می‌بوسید و من آرام‌آرام مثل فانوسی که نفتش تمام می‌شود رو به خاموشی می‌گذاشتم.....

    ...ناگهان فهمیدم که ب*و*س*ه‌ای درکار نیست؛ بلکه دارد از رگ‌های دستم خون تازه می‌مکد و درست در همین لحظه‌ی ترسناک بود که فهمیدم بیدار نیستم....

    حالا هرچه می‌کردم نمی‌توانستم فراموشش کنم! هنوز سوده و شیوا وسیمین نیامده بودند و من هم در گوشه‌ی کاملاً خلوتی ازحیاط مدرسه بی‌هدف قدم می‌زدم و تمام ذهنم درگیر کابوس دیشب بود. حس می‌کردم اصلاً پیام خوبی برایم ندارد، دلم گواهی بد می‌داد و هرقدر به خودم تلقین می‌کردم که این کابوس به خاطر پریشانی افکار و احساسات ضدونقیضم است، بی‌فایده بود....

    در همین احوال ناگهان کسی از پشت چشمانم را گرفت، حسابی غافلگیر شدم و اصلاً هم حوصله‌ی شوخی دوستانم را نداشتم:

    ـ"آی!... اذیت نکن بی نمک!..... سوده؟.... شیوا؟..."

    سکوت یعنی حدسم اشتباه است، دستم را روی دست هایش نهادم تا با لمسش متوجه شوم که چه کسی است ولی دریافتم که این دست ها اصلاً دخترانه نیست! نگرانی و تردید در لحنم به هم درآمیخت:
    ـ"مهرداد؟..."
    و بازهم جوابی نشنیدم...

    ناگهان حس عجیبی شبیه وحشت و هیجان سراپای وجودم را پرکرد، اولین چیزی که به ذهنم رسید بوی خنک و شیرین عطری بود که امان غالبا به خود می‌زد....

    به نفس نفس افتادم، درحالی‌که دست هایش را از روی چشمانم برمی‌داشتم و بر روی کتف هایم می‌نهادم، آهسته برگشتم و به حالتی شبیه وحشت دست‌هایش را رها کردم؛ حال آن‌که از لمسشان دچار احساس عجیب و شگفت‌انگیزی شده ونمی‌توانستم حتی کلامی برزبان بیاورم.

    با نگاه ناباور وحیرانم چنان لبخند زیبایی زد که تمام تنم بی حس شد و پاهایم قدرت تحمل جسم خسته‌ام را از دست دادند.....نگاه بی‌قرارم به چشمان فریبنده‌اش دوخته شده و قادر نبودم از او دیده برگیرم، حتی نمی‌توانستم برخورد بد یا قهرآمیزی داشته باشم.

    ای وای! چه قدردلم برای لبخندش تنگ شده بود!

    «این همان ابلیسی است که می‌تواند تا اسفل السافلین دوزخم کشاند، بلعیدن میوه ی زقوم برایم لذیذتر از صبر دربرابرچنین بتی است! نه خدایا؛ مرا به‌حال خویش وامگذارکه اگررهایم کنی هلاکش خواهم شد!»

    نمی‌دانم چندثانیه طول کشید که ناگهان به خود آمدم وخواستم از او فاصله بگیرم، ولی او همان‌طور که هر دو دستش برکتف هایم بود مرا آرام به‌طرف خودش کشید و به سینه چسباند... عطر تنش از خود بیخودم کرده و نفس‌هایم به شماره افتاده بود و همه‌جارا تار می‌دیدم، زمزمه‌ی لطیفش را به گوشم دوخت:

    ـ"پیشم بمون رؤیا! بهت نیاز دارم... عاشقتم.... عاشقتم....."

    حالم غیرقابل توصیف بود، مستم کرده بود از ش*ر*ا*ب کهنه‌ی عشقی که جز درد و رنج حاصلی برایم نداشت، می‌دانستم که این آرامش لذیذ زودگذر چه عواقب شومی برایم درپی دارد، چگونه می‌توانستم به او اعتماد کنم؟ به سختی دل از آغوشش کندم و آرام از او فاصله گرفتم:

    ـ"برو امان... دیگه نمی‌خوام ببینمت!"

    هنوز دستش را از کتفم جدا نکرده و درعین‌حال قصدنداشت بازهم به آغوشم کشد، فقط به تلخی گفت:
    ـ"کجا برم که خیال تو نباشه؟"

    چه حرف لذت بخشی! آن‌هم بعد از این‌همه دلتنگی برای صدایش، نفس‌هایش، عطر تنش.... حتی این انگشت‌های از ریخت افتاده و این بانداژ کشی که دور مچش پیچیده و نشان از ضربه‌های بی‌ملاحظه‌ی توپ بسکتبال دارد.....

    ـ"ما حرفامونو قبلا زدیم امان، دلیلی نداره تکرارشون کنیم."

    مثل همیشه بی‌رحم و بی‌ملاحظه بود:

    ـ"می‌خوای باور کنم حرفت با دلت یکیه؟ رؤیا تا کی می‌خوای با دست پس بزنی و با پا پیش بکشی؟"

    رخوتی که از مستی حضورش برایم حاصل شده بود، رفته رفته رنگ می‌باخت و وضعیتم قابل تحمل‌تر می‌شد، خیره به چشمانش نگاه کردم:

    ـ"من با تو کاری ندارم!؟ خیالات برت داشته!"

    آثار خشم در نگاهش هویدا شد:

    ـ"کاری نداری، ولی داری از عشقم جون می‌کنی!"

    چشمانم را تنگ کردم:

    ـ"این تویی که داری ازعشق خودت دیوونه می‌شی نارسیس!*"

    کنایه‌ی تلخم را برنتابید، چهره درهم کشید و به شیوه‌ی خاص خودش اعتراض کرد:

    ـ"نارسیس؟! هع! پس لابد اون مهرداد آب زیرکاه حقه بازهم آدونیسه؟*"

    از این‌که در هرموضوعی پای مهرداد را وسط می‌کشد عصبی شدم:

    ـ"امان تو چته؟ چرا این‌قدر به خاطر مهرداد آشفته‌ای؟"

    با تمسخر انکار کرد، حال ‌آن‌که نمی‌توانست سر من یکی شیره بمالد:

    ـ"واسه چی باید آشفته باشم؟ اصلاً اون چی چی داره در برابر من؟!"

    آهی سرد از نهادم بلند شد، من چه بگویم به این آدم خودخواه و خودپرست؟!

    ـ"شاید درست بگی، ولی حقیقت اینه که تو نمی‌تونی از داشته‌هات استفاده‌ی درستی کنی درحالی‌که مهرداد می‌دونه چه طور باید از کم‌تر‌ین امکاناتی که در اختیارشه بهترین استفاده رو بکنه".

    چهره درهم کشید و غرورش در برابر هجمه‌ای از نگرانی رنگ باخت:

    ـ"یعنی می‌خوای بگی لیاقتش از من بیش‌تر‌ه؟"

    به‌جای جواب فقط دیده از زمین برگرفتم و به چشمانش خیره شدم، چه می‌توانستم بگویم؟ کاملاً به هم‌ریخته بود:

    ـ"یعنی تو راست راستی مهرداد رو به من ترجیح دادی رؤیا؟!"

    آنچه که بلافاصله به ذهنم رسید دقیقاً همانی نبود که امان به آن فکر می‌کرد:

    ـ"ترجیح؟! تو واقعاً فکر می‌کنی من «دو» تا انتخاب دارم که حالا یکی‌شون رو ترجیح بدم؟!"

    ـ"البته که نه، تو فقط یک انتخاب پیش روته و اون هم منم!"

    تقریباً صدایم را بالا بردم:

    ـ"امان اگه من هزارتا انتخاب هم داشته باشم امکان نداره یکی‌شون تو باشی!"

    ازحرفم برداشت دیگری کرد که اصلاً منظور من نبود، دقیقاً همان چیزی که او از درکش عاجز بود کاملاً به خشم آوردش:

    ـ"تو غلط می‌کنی کسی غیر از منو انتخاب کنی!"

    در سکوت به هم نگاه کردیم، کامم از تک تک حرف‌هایش تلخ و بدطعم شده بود:

    ـ"چی از جونم می‌خوای وقتی نفرت از مادرم تمام وجودت رو پر کرده؟"

    حرفم را برید و صدایش کمی فروکش کرد:

    ـ"ولی من عاشقتم رؤیا نمی‌تونی انکارش کنی....."

    حرفش را بریدم:

    ـ"نه، امکان نداره! عشق تو به دوست دخترت به‌مراتب باورکردنی‌تره تا عشقت به من!"

    کمی مکث کرد تا منظورم را بگیرد؛ بعد هم ریشخندی کرد:

    ـ"کی گفته من عاشق پریسام؟"

    برای خودم واحساس احمقانه‌ام متأسف بودم ولی تیری که ازچله‌ی زبانم رهاشده بود دیگرباز نمی‌گشت:
    ـ"لازم نیست کسی بگه، خودم دارم می‌بینم."

    گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت:

    ـ"مشکلت پریساست حسود؟!"

    از ریشخندش برآشفتم و از این‌که در چنین شرایطی به پریسا اشاره کرده‌ام از خودم ناامید شدم، برای جبران این حقارت با حالتی اکراه آمیز تمسخرش کردم:

    ـ"تو کی هستی که به دختر مورد علاقه‌ت حسادت کنم؟"

    وانمود کرد لبخند تحقیرکننده‌اش را فرو می‌خورد، آنگاه درحرکتی غیرمنتظره موهایم را از پشت سرم کشید و سرش را کاملاً نزدیکم آورد، هیچ حرکتی نکردم و فقط نگاهم را به چشمانش دوختم که فاصله‌ای بسیارکم با چشمانم داشت، شاید به راحتی می‌توانست لرزش هزاران دیاپازون کوچک در سلول‌هایم را حس کند، مکثی کرد و نگاهش را میان اجزای صورتم تقسیم کرد، آنگاه نفسی آتشین از عمق سینه‌اش بیرون فرستاد:

    ـ"می‌تونی درباره‌ی احساسم نسبت به خودت هرفکری بکنی، ولی درهر صورت من برای به دست آوردنت هر کاری که لازم باشه می‌کنم، فقط اگه یه بار دیگه ببینم که بازهم با اون ایکبیری داری می‌گردی وای به روزگارت!"

    جرأتی به خود دادم تا نیشخندش را تلافی کنم:

    ـ"حالا کی حسوده، من یا تو بدبخت؟!"

    موجی از مستی چشمانش را درنوردید وهمان‌طور که موهایم را رها می‌کرد لبخند تلخی کنج لب‌های خوش تراشش نشست:

    ـ"آره، من هم حسودم هم بدبخت، ولی تو فقط یه چیزی: «بی لیاقت»!"

    بی آن‌که حرکتی کنم یا قادر باشم چیزی بگویم، به صورتش خیره شدم، چشمانش را بر هم فشرد و به تلخی ادامه داد:

    ـ" لیاقت می‌خواد معشوقه‌ی کسی باشی که واسه لبخندت می‌میره، حتی اگه این لبخند از تمسخر باشه..."
    دیگر اثری از آن لبخند تمسخرآمیز بر لبانم نبود، در عوض محو چشمانش شدم که طلسم شومی در خود پنهان می‌داشت و ابروان سیاهش چون دومار وحشی بر فراز گنج افسانه وارش کمینی کمان‌گونه گرفته بود....

    مکثی کرد و یکی از ابروان بی‌اندازه زیبایش را بالا انداخت و ادامه داد:

    ـ" این آخرین اخطارمه، این بار واسه آبروت نقشه دارم عزیزدلم! فقط اگه یک بار دیگه اون لندهورو دور و برت ببینم رؤیا؛ فقط یک بار دیگه!....."

    و بعدانگشتش رابه حالتی تهدیدآمیز به‌جای چاقویی فرضی روی رگ گردنم کشید ولب‌هایش را نزدیک لب هایم آورد ولی بی آن‌که ببوسد سرش را عقب کشید و مرا با خراب‌ترین حالی که می‌توانستم تجربه کنم رها کرد و رفت....

    بارفتنش نفس حبس شده در سینه‌ام را به‌یک‌باره رها کردم و چشمانم را برهم فشردم و تازه فهمیدم که داشت چه می‌گفت؟! ضربان قلبم چون چکش برقفس سینه‌ام می‌کوبید و نفس‌هایم هنوز ریتم عادی خود را به یاد نیاورده بود، می‌توانم بگویم که حتی بعد از رفتنش هم تا دقایقی طولانی همچنان مسخ چشمانش بودم و قدرت هر نوع حرکتی از من سلب شده، دلم مست وخراب ب*و*س*ه‌ای بود که درآخرین لحظه خیالی از آن برلب هایم نشست....

    گوشه‌ی دیوار در خود فروریختم و پاهای لرزان و بی رمقم را در سینه جمع کردم و بی آن‌که حتی کلامی از تهدیدش در ذهنم باقی مانده باشد، تا آخرین دقایق آن روز ـ ساکت و خاموش ـ فقط به چشم و ابرویش اندیشیدم و کلمات شیرینش را که ردی از حقیقت نداشت هزاربار مرور کردم...

    «پیشم بمون رؤیا، بهت نیاز دارم، عاشقتم.....عاشقتم....»

    عاشقتم....

    عاشقتم.....

    _____________________________________________________________________
    *نارسیس: در افسانه های یونانی پسربسیار زیبایی که عشاق خود را به تمسخر می‌گرفت، او بنا به درخواست دختران عاشق از خدایان چهره‌ی خود را در آب دید و عاشق زار خویش گشت، از آنجا که امکان وصالی برایش وجود نداشت هرروز ضعیف تر می‌شد تا این‌که کنار چشمه رفت و برای در آغوش کشیدن خویش به درون آب فرورفت و غرق شد. از کنار چشمه گلی رویید که به همان نام معروف گردید و در فارسی به آن نرگس می‌گویند.

    *آدونیس: در افسانه های یونان معشوق آفرودیته خدای عشق است. وقتی به دست آرس که به او حسادت می‌کرد کشته می‌شود، از خونش شقایق می روید و آفرودیته به غم مبتلا می‌گردد. او از پرسفونه که ملکه ی حیات زیرزمینی است خواست که آدونیس هرسال چهار ماه در بهار زنده شود و به زمین بازگردد و از این رو آدونیس مظهر تجدید حیات و رویش طبیعت است.

    می گن دل به دل راه داره، راست می گن؟!
    من دلم براتون تنگ شده دوستای قدیمی من..... خیلی دلتنگم، خیلی!
    
    روز بعد مادر مهرداد جهت بررسی وضعیت تحصیلی پسرش دوباره به مدرسه آمد و من و سوده هم به همراه مهرداد به دیدنش رفتیم و دقایقی با گفت‌وگو و شادمانی سپری کردیم. او قدری کتلت محلی هم برایمان آورده بود که عطرش آدم را گیج می‌کرد. ما که برای خوردنشان بی قرار شده بودیم از او خداحافظی کردیم و قبل از آن که زنگ بخورد به کلاس برگشتیم که ناگهان با واکنش منفی امان رو به رو شدیم، در حالی که با لحنی تمسخرآمیز و صدایی کاملاً بلند و رسا خطاب به عباس می‌گفت:

    ـ" آره دیگه! جونم برات بگه که یه مدل دیگه خواستگاری هم هست که دیگه نه از سینی چایی خبریه و نه اتاق پذیرایی، تو همین سالن اجتماعات مدرسه ست و به بهونه‌ی بررسی وضعیت تحصیلی بچه‌ها، این‌جوری آقا داماد گرامی با یه تیر می‌زنه دو تا چشم رو کور می‌کنه!"

    مهرداد که فهمیده بود منظورش چیست، بلافاصله با استفاده از همان شیوه ی تمسخرآمیزی که او در پیش گرفته بود، وسط حرفش آمد:

    ـ"شاید هم سه تا، کسی چه می‌دونه؟!"

    هرچند از این حاضرجوابی خوشم آمده بود ولی دستش را کشیدم و با صدایی نه چندان آرام اعتراض کردم:

    ـ"بیا بابا، شر درست نکن!"

    امان که خیلی بدش آمده بود نگاه خشمگینش را بین ما دونفر تقسیم کرد وجوابی داد که بیش‌تر‌ تهدیدآمیز بود تا دندان شکن:

    ـ"شاید هم اون سومی بخواد چشماشو ببنده، منتها کسی چه می‌دونه رو چی می‌بنده؟!"

    و دوستانش تأیید کردند:

    ـ"آره دیگه... کسی چه می‌دونه؟"

    با تنفر از او روی گرداندم و به همراه مهرداد که دلیلی برای جواب دادن به او نمی‌دید سرجایمان نشستیم. دیگر برایم اهمیتی نداشت که چه تصمیمی برایم گرفته، مگر از سیاهی بالاتر هم رنگی هست؟ اکنون برای کسی که غرق در سیاه‌ترین سیاهی‌هاست چه چیزی برای از دست دادن وجود دارد؟

    لحظاتی بعد سه تایی نشستیم سر کتلت ها و همان‌طور که مشغول خوردن بودیم، درباره‌ی طرز پختش هم صحبت کردیم اما رفته رفته کآرمان به مسخره بازی و شوخی و سر به سرگذاشتن یکدیگرکشیده شد و سر هر لقمه‌ای که خوردیم، کلی خندیدیم، مثل این بود که نیرویی از درونم مرا وا می‌داشت به این‌که بی‌جهت خودم را سرحال و شاداب نشان دهم و دست از خودخوری و افسردگی بردارم. شاید هم هنوز نفهمیده بودم که تمام این بازیگری‌ها به خاطر ابراز علاقه‌ی دیروز اوست.

    امان که مشغول مرور کتابش بود، وقتی ما را در آن‌حال دید حسابی بدش آمد ولی هیچ عکس‌العمل خاصی نشان نداد و از ما روی گرداند، شاید متوجه نبود که در تک تک لحظاتم او وحالاتش را زیرنظر دارم وبا هر نفسی که می‌کشد، زنده ام، بااین‌حال من تنها بهانه‌ی زندگی‌ام را با رفتارهای حساب نشده‌ام داشتم به خشم می‌آوردم و فکر می‌کردم اتفاق خاصی نمی‌افتد و همه‌چیز مثل همیشه است.... کاش این را می‌فهمیدم که لذت از رنج دیگران بی‌شرمانه‌ترین اتفاقی است که می‌تواند برای قلب کسی رخ دهد.

    زنگ بعد مهرداد برای دقایقی کوتاه پشت سرم نشست و مشغول بافتن موهایم شد، بی‌هیچ آینده نگری روشنی این اجازه را به او دادم و مشغول حل نمونه سؤالات ریاضی وخوردن اسمارتیزهایم شدم، درعین حال مشغول مرور خاطراتی شیرین از نوازش دست‌های امان بر گیسوانم بودم، انگار نه انگار کسی که پشت سرم نشسته مهرداد است نه امان....

    به‌محض این‌که امان وارد کلاس شد، با دیدن ما در آن وضعیت به شدت عصبانی شد تا جایی که از نگاه خشمگینش به‌یک‌باره ترسیدم و از مهرداد خواستم رهایم کند..... ولی او مستقیماً با هیچ کداممان برخوردی نکرد و بی هیچ حرف و صحبتی رفت سرجایش نشست.

    اکنون حال دختری را داشتم که پدر سختگیرش از نافرمانی‌اش خبردار شده وتنبیه سختی برایش در نظر گرفته باشد، یا زنی که شوهرش بفهمد در غیابش خیانتی بزرگ مرتکب شده و بخواهد حق نشوزش را کف دستش بگذارد! شایدهم از هردوی این موارد درمانده‌تر بودم.#

    آن ساعت ورزش داشتیم که چون اواخر سال تحصیلی بود و خانم افشار هم از بچه‌ها امتحان می‌گرفت، هرکس برای خودش گوشه‌ای ازحیاط ولو شده و یا مشغول بازی دلخواهش بود. اول تا آخر هم امان و دوسه تا از بچه‌های تیم کنارش نشسته و به اوکمک می‌کردند و سعی داشتند هرطور شده نمره‌ی بیش‌تر‌ی برای بچه‌ها بگیرند، خانم افشار هم فوقش یکی دو تا ایراد می‌گرفت ودرنهایت تسلیم قضاوت خیرخواهانه ی امان و دوستانش می‌شد. گاهگاهی هم یکی این میان ازخانم افشار فاصله می‌گرفت تا با بچه‌هایی که هنوز نوبتشان نشده تمرین کنند و چیزهایی یادشان دهند.

    یادم می‌آید وقتی نوبتم شد، امان و علی و بهروز با دوسه نفر از دخترهای تیم در دو ردیف کنار و پشت سر خانم افشار نشسته یا ایستاده بودند و منتظر بودند تا ببینند چه می‌کنم، خانم افشار که موهایش را بالای سرش گوجه‌ای بسته و داشت با دقت به دفتری که مقابلش باز بود نگاه می‌کرد و چیزهایی درونش می‌نوشت، از من سؤال می‌پرسید و من نیز جوابش را می‌دادم، آنگاه پیش از آنکه خانم افشار سرش را بلند کند و نگاهی به من بیندازد بی‌اختیار امتداد نگاهم را گرفتم و به امان که پشت سرش روی یک صندلی نشسته بود و به من خیره شده بود نگاه کردم، حتی کوچک‌ترین اثری از لبخند یا رضایت در چشمان ترسناکش نبود و من به طرز غریبی دست‌وپایم را گم کردم و یکی از سؤالات را هم از دست دادم....

    نهایتا نمره‌ی نه چندان دلچسبی گرفتم چون امان هیچ تلاشی نکرد تا برای من هم نمره بگیرد، درحالی‌که خیلی از بچه‌ها حقشان کم‌تر‌ از من بود ولی با وساطت امان نمره‌ی بیش‌تر‌ی گرفته بودند!

    من که بعد از امتحان حسابی خسته شده بودم، رفتم که آبی به صورتم بزنم. سر و وضعم حسابی به هم‌ریخته و شرشر عرق می‌ریختم، فریمان و مهرداد گوشه‌ای نشسته و مشغول گفت وگو شدند و سوده هم نامش برای امتحان صدا زده شد، در همین لحظه که اطرافم کاملاً خالی بود، شبنم را دیدم که دوان دوان به‌طرفم می‌آید:

    ـ"رؤیا کجایی؟ یکی رفته سراغ کیفت و زیرو روش کرده، دفترخاطراتت هم توی راهرو زیر پله‌ها افتاده بود!"
    با تحیّر و ناباوری دفترم را که در دست شبنم سرگردان بود قاپیدم:

    ـ"تو از کجا فهمیدی؟"

    ـ"آذر بهم گفت...."

    نام آذر مطلقاً حس خوبی به من نمی‌داد و مطمئن بودم کاسه‌ای زیرنیم کاسه است ولی فرصتی برای فکر کردن به این چیزها نداشتم و بی‌معطلی از او جدا شدم. خواستم سوده را هم درجریان بگذارم؛ ولی دیدم خانم افشار هنوز دارد از او امتحان می‌گیرد، امان نیز هم چنان پشت سرخانم افشار ایستاده ومهرداد هم توی نوبت بود وهمه داشتند به سوده می‌نگریستند.

    بدون این‌که منتظر اتفاق دیگری بنشینم، باعجله به‌طرف کلاس خالی رفتم و از همان دم در کیفم را دیدم که مثل جگر زلیخا دل و روده‌اش بیرون ریخته، با عصبانیت به‌طرف میزمان رفتم و همان‌طور که زیرلب به عامل این خرابکاری فحش می‌دادم، مشغول جمع وجور لوازم کیفم شدم که ناگهان صدای پایی شنیدم و تا برگشتم دیدم که امان وارد کلاس شده و به سرعت دارد در را می‌بندد، چنان وحشت کردم که قدرت گفتن هرحرف و کلامی به کلی از من سلب شد و چیزی جز لحظه‌ی موعود انتقامجویی‌اش از ذهنم عبور نکرد....

    «این دفعه واسه آبروت نقشه دارم عزیزم!....»

    او که کاملاً خشمگین به نظر می‌رسید، برگشت و به در بسته تکیه داد:

    ـ"گفته بودم با پای خودت به مهلکه‌ی بعدی میای؛ نگفتم؟ اینم گفتم که دیگه این‌بار بهت رحم نمی‌کنم..."

    به ناگاه به خود آمدم و فریاد کشیدم:

    ـ"چی ‌از جونم می‌خوای؟"

    بلافاصله تهدید کرد:

    ـ"می‌دونی که خفه کردنت هیچ کاری واسه‌م نداره، پس خفه شو و کار خودت رو سخت تر نکن."

    مطمئن بودم که دربرابراو هیچ شانس بُردی ‌ندارم، از سوی دیگر تجربه‌ی رفتار پرهیزگارانه‌‌ی آن روز در خانه‌‌اش نیز به من اطمینان می‌داد که اتفاق چندان بدی نخواهد افتاد.

    از روی ‌نیمکتم برخاستم و نزدیک تخته سیاه ایستادم تا اگر احیاناً خواست آزاری ‌به من برساند به راه فرار نزدیک‌تر باشم، او که هم‌‌چنان به درتکیه داده وقصد نداشت جلوتربیاید، چهره درهم کشید و با لحنی ‌خشن گفت:

    ـ"مگه بهت نگفته بودم که دیگه نمی‌خوام با اون لندهور ببینمت؟ فقط دربرابر من قدیسه‌ای؟ چه طور به اون مرتیکه اجازه می‌دی مثل یه لاشخور موهاتو بو بکشه؟"

    دهن واکردم که جوابی ‌دهم؛ نطقم را در نطفه گردن زد:

    ـ"خفه شو با من جرّو بحث نکن، فقط به گهی ‌که خوردی‌ وغلطی‌ که کردی‌ اعتراف کن ومعذرت بخواه!"

    درجوابش فقط سکوت کردم و دیده از او برگرفتم، باتمام وجود دلم می‌خواست ازاوعذرخواهی ‌کنم ولی ‌نتوانستم....

    مشتش را به تخته کوبید و تقریباً داد زد:

    ـ"یالا معذرت بخواه عوضی، زیاد فرصت نداریم!"

    راست می‌گفت، شاید اگرکسی متوجه غیبت ما دونفر می‌شد بلافاصله دنبالمان تمام مدرسه را زیر و رو می‌کردند، چرا که اینجا یک مدرسه‌ی مختلط بود و مراقبت‌های امنیتی‌اش نسبتاً ازتمام مدارس تک جنسیتی دیگر بیش‌تر‌.... به‌هرحال من نیز با اشراف به این موضوع سعی‌کردم کمی وقت‌کشی کنم تا دیگران سر برسند:

    ـ"معذرت می‌خوام؛ اما نه از تو، ازخدا معذرت می‌خوام....."

    از نظر او شروع خوبی داشتم، ولی پایانش مثل یک سیلی دردناک بود... با دندان قروچه‌ای دهن کجی‌ام را به خودم بازگرداند:

    ـ"خدای ‌تو فقط یکیه اون هم منم!"

    از کفرش برآشفتم:

    ـ"دهنتو ببند!"

    ـ" نه تو ببند؛ این دفعه هم به خدات زبون درازی کنی جهنمو جلوی چشمات روشن می‌کنم! یالا سجده کن، به خدات سجده کن، به عشقت سجده کن ‌وگرنه گردنت رومی‌زنم!"

    مانده بودم چه خاکی به سرم بریزم:

    ـ"چی از جونم می‌خوای؟"

    ـ"قلبت رو، عشقت رو، خودت رو!"

    و به خودش اشاره کرد تا بفهمم منظورش از عشق چیست...

    بی‌دلیل جسارت یافته بودم درحالی‌که هیچ راه گریزی از دام درهم تنیده‌ی خشمش نداشتم:

    ـ"تا کی می‌خوای عشقی رو گدایی کنی که غیرممکنه؟!"

    درعمق چشمانش چیزی مثل صاعقه برای لحظه‌ای پدیدار شد ولی غرّش این صاعقه از برقش تأخیر نداشت:

    ـ" عوضی من چیزی که حقمه گدایی نمی‌کنم؛ به‌زور به چنگ میارم!"

    و پیش از آن که فرصت زبان درازی دیگری داشته باشم به‌سویم حمله‌ور شد و یقه‌‌ام راگرفت وهولم داد و به دیوار چسباند:

    ـ"فرار کن دیگه، معطل چی ‌هستی؟"

    نومیدانه دست‌وپایی ‌زدم و جمله‌‌ای ‌بی‌اختیار از دهانم بیرون پرید:

    ـ"ولم کن!...."

    ـ"یاد گرفتی ‌با بزرگترت چه جوری ‌حرف بزنی؟"

    نفس نفس زنان به چشمانش خیره شدم و قدرت هر واکنشی به کلی از من سلب شد....

    ـ"چه مرگته که بهم رکاب نمی‌دی؟ چه طورمی‌تونی اون مهرداد لندهورو بهم ترجیح بدی؟"

    برای ‌لحظه‌ای‌ کوتاه نگاهمان بهم دوخته شد، هردو درسکوت به چشمان هم خیره شدیم، درچشمانش رنگی ‌جز سیاهی‌ دیده نمی‌شد. سیاه سیاه! به سیاهی ‌تردید، جادوئی‌‌ترین رنگی‌ که در تمام جهان خلقت می‌تواند وجود داشته باشد، باشکوه وحیرت‌انگیز، مرموز و دست نیافتنی.... می‌توانستم در این آینه‌ ی ‌سیاه و براق، تصویر وحشتزده‌ی ‌دخترکی ‌را ببینم که در تاریکی ‌موهوم چشمانش داشت راه خود را برای‌ همیشه گم می‌کرد...

    ـ"اعتراف کن رؤیا، اعتراف کن که عاشقمی و بعد از این تسلیم خواسته‌هامی! اعتراف کن که یکه شناسی و فقط منم که می‌تونم ازت رکاب بگیرم!"

    لعنتی حتی شانی انسانی برایم قائل نیست و مرا با یک اسب همسان می‌داند!... با حرص دندان به هم ساییدم:

    ـ"دروغ چه دردی ازت دوا می‌کنه؟"

    به طرز غیرمترقبه ای لحنش فروکش کرد و آن‌همه خشم جایش را به نیازی عمیق بخشید:

    ـ"دروغ هم باشه مهم نیست.... به دروغ بگو دوستم داری..... منِ احمق به دروغتم دلخوشم!..."

    و تمام دردهای نهفته در زندگانی تیره و تارش پشت سیاهی چشمانش به سوسو نشست.....

    تصمیم ‌گیری در این لحظات سرنوشت ساز ‌برایم بی‌اندازه دشوار بود، درست مثل همان روزی‌ که باسوسک سیاهش برای ‌اولین بار مرا وادار به اطاعت نمود...

    «حالا نوبت چشمان سیاهش است! آیا اگر امروز هم تسلیمش بشوم بعدها خودم را سرزنش نخواهم کرد؟...»

    تنها یک نفس فاصله داشتم که دوزخ وصالش را بر تمامی ‌جنات زمین و آسمان ترجیح دهم؛ لب‌هایم داشت از اراده واختیارم خارج می‌شد؛ ولی......

    ....گفتم آنچه را که قلبم باور نداشت:

    ـ" ازت متنفرم امان!"

    به ناگاه از ته دل فریاد برآورد:

    ـ" بیچاره ‌ت می‌کنم عوضی! بیچاره‌‌ت می‌کنم!"

    وبلافاصله بعد از این حرف گرمکن‌ام را ازیقه گرفت و چنان محکم کشید که زیپش از وسط شکافت و تا خواستم واکنشی نشان دهم وجیغ بزنم دهانم را با دهانش بست و امکان هرنوع فریاد را از من سلب کرد و در چشم برهم زدنی از توی ‌جیبش یک تیغ موکت بری‌ بیرون آورد و از سوی دیگر با هردو دست آزادش شلوار ورزشی‌ام را به همراه لباس زیرم از قسمت کمر برید وآن‌قدر سریع این کار را انجام داد که قسمتی‌ از پوستم خراشیده شد و قطرات خون بر لباسم چکید....


    برای‌ لحظه‌ای‌ اصلاً نفهمیدم چه شد!؟ تقلایم برای رهایی از ب*و*س*ه‌ی ترسناک ومرگبارش - که درشرایطی غیر از این می‌توانست لذت‌بخش‌ترین اتفاق زندگی ‌ام باشد- بی‌نتیجه مانده و در این جدال ناعادلانه که تمامی اعضای بدنش را به کار گرفته و تمام اعضای بدنم را قفل کرده بود انتظارهرنوع حمله‌ی ‌دیگری ‌را از جانب او به خود داشتم وصددرصد مطمئن بودم که قدم بعدی او تجاوز است و من حتی ذره‌ای امکان مقاومت دربرابر قدرت انکارنشدنی‌اش را ندارم؛ قدرتی که حتی چند مرد جنگی هم حریفش نبودند تا چه رسد به دخترک ضعیفی مثل من، اما درکمال حیرت متوجه شدم که او قصدی غیر از تجاوز دارد؛ چون به‌محض این‌که شلوارم را برید، دهانم را رها کرد تا هرغلطی می‌خواهم بکنم و احیاناً فریاد هم اگر خواستم بزنم، آنگاه پارچه‌ی نازکی را که دور دسته‌ی تیغ پیچیده بود با یک حرکت بازکرد تا تیغ خون آلود درهوا فر بخورد و میان نیمکت‌ها رها شود، بعد هم پارچه را به جیبش برگرداند و بدون کوچک‌ترین حرفی باعجله به‌سوی ‌دررفت و ازکلاس خارج شد. من هم فهمیدم که حتی اگر الآن فریاد بزنم فقط به ضرر خودم تمام خواهد شد، پس این‌بار خودم با دستم دهانم را بستم....

    تمام این اتفاق ها در کم‌تر‌ از چهاردقیقه به وقوع پیوسته و حالا وارد پنجمین دقیقه می‌شدم درحالی‌که باعث و بانی این حادثه اکنون حضور نداشت...

    اصلاً نفهمیدم منظورش از این کار چه بود؟ خدایا او با من چه کارکرد؟ اگر کسی‌ مرا با این لباس‌های ‌از هم دریده و نسبتاً خون آلود ببیند چه فکری‌ درباره‌ام می‌کند؟!.... معلوم نبود چه نقشه‌ای ‌زیر سر دارد که مرا با این وضع فجیع رها کرده و می‌رفت؟ بلافاصله به‌سوی‌ میزم دویدم تا شلوار لی ‌و بلوزم را به‌جای‌ لباس‌های ‌ورزشی ‌تکه پاره شده‌ام بپوشم، ولی‌ درکمال شگفتی‌ دیدم که هیچ اثری ‌از آن‌ها نه درمیزم هست و نه درکیفم!....

    نمی‌دانستم باید چه خاکی‌ به سرخودم بریزم؟ انگشتانم آلوده به خونی‌ چسبناک شده و پاهایم قدرت حرکت نداشتند، این کار او دقیقاً صحنه سازی‌ از یک تجاوز بود و لعنتی ‌فکر همه‌جایش را هم از قبل کرده! کاش آخرین اخطارش را جدی گرفته بودم، حالا ببین که پیش از هر اقدامی چگونه شرایط را به نفع خود و ضرر من تغییر داده؟ به فرض که رفتارخشنش به خاطر خشمش از نافرمانی‌ام باشد و فرضا اگر می‌گفتم دوستش دارم عصبانی نمی‌شد وچنین رفتاری نمی‌کرد؛ در ازای ‌ناپدید شدن لباس‌‌هایم که نشان ازنقشه‌ای قبلی داشت چه توضیحی ‌وجودداشت؟ آیا ریختن آبروی‌ معشوق دررسم همه‌ی ‌عاشق‌های ‌دنیاست؟!

    هرچه گشتم بی‌فایده بود، فرصت زیادی ‌نداشتم، نباید آنجا درنگ می‌کردم، باید هرطور شده بود، می‌گریختم. شاید هنوز امیدی‌ باشد، شاید راه فراری‌ باشد، شاید کسی‌ مرا نبیند، خواستم لباس سوده را بی‌اجازه‌اش قرض بگیرم ولی اصلاً اندازه‌ام نبود، دست درازی به لباس‌های دیگر همکلاسی‌هایم نیز به‌هرحال دیر یا زود معنایی جز بی آبروشدنم نداشت؛ دختری که برای پوشاندن صحنه‌ی تجاوز از لباس همکلاسی‌هایش بهره گرفته!

    در همان حال تردید و بی‌چارگی حس کردم صدای پای شتابانی از توی راهرو می‌آید، دیگر درنگ را جایز ندانستم، کیفم را برداشتم ودرحالی‌که سعی‌ می‌کردم جلوی ‌افتادن شلوارم را ازپایم بگیرم، شتابان از درکلاس خارج شدم؛ ولی‌ ناگهان توی ‌راهرو مهرداد را دیدم که داشت باعجله به‌سوی‌ کلاس می‌آمد، نمی‌دانستم بااین یکی باید چه خاکی ‌به سر کنم، از یک‌سو دست خونینم به شلوار پاره و از سوی‌ دیگر به گرمکن بی‌ زیپم بود که زیرش فقط یک تاپ نازک به تن داشتم و حالا از قسمت ناف به پایین پاره شده بود....

    او تا مرا دید، شگفت زده پرسید:

    ـ"چه اتفاقی‌ برات افتاده رؤیا؟ علی ‌گفت با من کار داشتی..."

    و نگاهش ناباورانه روی شلوارم لغزید....

    باورم نشد که امان تا این‌حد موذی‌گری‌ کرده باشد، اشک از هرگوشه‌ی چشمم سرازیر شد و سرزنش‌وار بر او توپیدم:

    ـ"توچرا گول رفیق اون امان کثافت روخوردی؟ برامون دام گذاشته! مهرداد سریع از این‌جا دور شو، برو!"

    با دستپاچگی بی‌هدف به دست‌های‌ خود نگاه کرد و یک قدم به عقب برداشت، آنگاه زیرلب گفت:

    ـ"ای‌ وای...!"

    ....و مات ومبهوت به اطرافش نگریست، تعدادی ‌از بچه‌ها داشتند باعجله و سروصدای زیاد از پله‌ها بالا می‌آمدند، خانم افشار هم جلوتر از همه بود، با شناختی‌ که از افشار وذهنیتی‌ که از روابطش با امان داشتم صددرصد یقین کردم که فاتحه‌‌ام خوانده است!

    نمی‌دانستم آیا باید به کلاس برگردم و با تلاشی‌ مذبوحانه دوباره به دنبال لباس‌های ‌گم‌شده‌ام بگردم، یا لباس‌های بچه‌ها را بپوشم یا هرطور شده بگریزم؟! درواقع من حتی یک ثانیه فرصت برای تصمیم‌گیری نداشتم و فعلا فقط غ*ر*ی*ز*ه‌ام حکم می‌کرد نه عقلم، سرم گیج رفت و به تلخی‌ نالیدم:

    ـ"لعنت به تو امان! بی‌چاره شدیم....!"

    مهرداد هم ازسر درماندگی ‌التماسم کرد:

    ـ"توروخدا بهشون بگو که من همین الآن اومدم و خود امان بود که....."

    حرفش را با تشری ‌بریدم:

    ـ" بگم خود امان بود که چی،‌ دیوونه؟! اصلاً می‌ فهمی‌ چی‌ داری‌ می‌گی؟ آخ خدایا! دیگه کی‌ باور می‌کنه که من یه دختر دختر دوشیزه باشم؟"

    این را گفتم و نالان وگریان و شتابان از کنارش گذشتم و بچه‌های ‌مات و مبهوتی را‌که از پله‌ها بالا می‌آمدند، پشت سرگذاشتم و با آبروی ‌خود برای‌ همیشه خداحافظی ‌کردم....

    دیگر حتی برایم مهم نبود که بر سر مهرداد بی‌چاره چه خواهد آمد؟ بدون این‌که دیگر اهمیتی ‌دهم که چه کسی‌ مرا با آن حال و روز ببیند یا خانم افشار مدام صدایم کند و بپرسد که چه اتفاقی‌ افتاده، از مدرسه گریختم.....
    نمی‌دانستم باید به کدام سو پناه برم؟ اگر الهه ‌یا کس دیگری‌ از اهل خانه مرا در آن ساعت روز با آن وضع و لباس می‌دید، چه فکری‌ می‌کرد؟ آیا الهه همواره درپی‌ فرصتی‌ نبوده که مرا فرزند خلف مادرم بنامد و از چشم همه‌ی ‌اطرافیانم بیندازد؟ فرضا که باور می‌کرد بی‌گناهم و متجاوز را گناهکار تلقی می‌کرد، آیا بادانستن این‌که فرد متجاوز «امان» است مشکلم صدچندان نمی‌شد؟! آیا راه نجاتی‌ برایم وجود داشت؟ من که‌ یک عمر چوب گ*ن*ا*ه نکرده را خورده بودم، حالا چه‌ طور می‌توانستم بروم و برایشان ‌همه‌چیز را توضیح دهم؟... اصلاً دیگر چه کسی‌ باور می‌کرد که من بی‌گناهم و یا حداقل پاکدامن باقی‌ مانده‌ام؟ مطمئناً بعد از این دیگر همه منتظرخواهند ماندکه ببینند آیا شکم دختر زری ورم خواهد کرد؟!....

    در این شرایط هولناک و فرصت اندک فقط یک راه به ذهنم رسید؛ باید سراغ مادر می‌رفتم و چاره‌ای ‌از او می‌جستم.....

    خوش‌بختانه فقط بچه‌هایی که ورزش داشتند توی حیاط مقطع ابتدایی بودند که هیچ‌کدام مرا نمی‌شناختند، از گوشه‌ی دیوار مدرسه که تا حدی با بوته‌های شمشاد پوشش داده شده بود دوان دوان به‌سوی اطاقک سرایداری رفتم و در را کوبیدم.


    بی‌چاره پیرزن وقتی‌ مرا با آن حال و روز دید نزدیک بود سکته کند! چای ‌و آبقند برایم آورد و از من خواست همه‌چیز را مفصل شرح دهم، من نیز از سیر تا پیاز ماجرا را برایش گفتم و صدجور قسم و آیه آوردم که او اگرچه آبروی‌ مرا پایمال نمود ولی ‌دامنم را نیالود، به‌هرحال مادرکاملا حرف‌های‌ مرا باور کرد، فقط اوهم به اندازه‌ی ‌من از این‌که چه طور امان از فرصتی‌ که در اختیار داشته برای ‌یک تجاوز واقعی ‌استفاده نکرده سخت شگفت‌زده و متعجب گشت و اگر برصداقتم یقین نداشت شک نمی‌کرد که دارم دروغ می‌گویم.

    به‌هرحال فکر می‌کنم هرکس دیگری‌ هم که این مطلب را بشنود، حق دارد به اندازه‌ی ‌مادر متعجب شود و آن را باورنکند، با این حساب شکی‌ نیست که دختر دوشیزه بودن من درذهن همه زیرسؤال رفته باشد و این برای‌ یک دختر آبرودار یعنی‌ فاجعه! یعنی من دقیقاً قربانی یک تجاوز جنسی واقعی و حقیقی بودم و این صحنه سازی به لحاظ اثرات اجتماعی هیچ فرقی با نوع واقعی آن نداشت.

    کمی‌ که آرام شدم مادر مقداری‌ پول از توی صندوقش بیرون آورد و به من داد:

    ـ"این ‌همه‌ی‌ حقوق دو ماه گذشته‌مه، برو برای‌ خودت یه پیرهن مناسب تهیه کن، این‌جوری‌ تو‌ خونه کم‌تر‌ بازخواستت می‌کنن، شاید هم کسی‌ متوجه تغییر لباست نشه."

    ـ"اما مادر؛ پس خودت چی؟ تو به این پول خیلی ‌نیاز داری..."

    ـ"امروز که نیاز ندارم مادرجون؟ توهم هر وقت که تونستی به من برش گردون، غصه‌ی ‌هیچی‌ رو هم نخور دخترم! سر بی‌گ*ن*ا*ه تا پای دار می‌ره ولی بالای دار نمی‌ره، از من می‌شنوی به مدرسه‌ت برگرد."
    ـ"نه! اونجا دیگه آبرویی ‌برام باقی ‌نمونده، تازه من هم که برگردم دیر یا زود اخراجم می‌کنن. بعدش هم.... دیگه نمی‌خوام امان رو ببینم."

    ـ"حداقل باید از حیثیت وشرافت خودت دفاع کنی‌ دخترم؛ باید ثابت کنی‌ که هنوز هم دختر دوشیزه‌ای. حتی شاید لازم باشه از امان شکایت کنی."

    ـ"وای نه، حتی فکرشم تنم رو می لرزونه! جلوی همکلاسی‌هام وایسم و.... حرف از.... دختر دوشیزه بودنم بزنم..... تو جای من باشی می‌تونی مادر؟ تازه به کی پشتم گرم باشه؟ همه‌چی تو اون مدرسه خلاف اینو ثابت می‌کنه، الهه هم واینمیسه که ببینه دختر زری چه جوری داره از شرافت و پاکدامنیش دفاع می‌کنه!"

    آهی کشید:

    ـ"باشه حداقل پرونده‌ت رو بگیر و توی ‌یه مدرسه‌ی‌ دیگه ثبت نام کن!"

    ـ"اگه بابام پاش برسه به دفتر مدیرمون واون هم همه چی‌ رو براش بگه من بایدچه خاکی‌ به سرم بریزم؟"

    ـ"حالا شاید به گوش مدیرتون نرسه."

    ـ"نه؛ من می‌دونم، امان لعنتی‌ فکر همه‌جاشو کرده، وقتی‌ به این تمیزی‌ نقشه‌ی ‌بی‌آبروکردن من و اون مهرداد بی‌چاره رو کشید، مگه ممکنه که این رو به گوش مدیر هم نرسونه؟ تازه؛ معلم ورزشمون هم همه چی‌ رو دید، حتی ‌اگه نمی‌دید هم چشم بسته حرف امان رو قبول می‌کرد، اون با چند تا دیگه از بچه‌ها حتی‌ دیدن که دارم از مدرسه فرار می‌کنم، زنگ که هنوز نخورده بود؟ قسمت وحشتناک ماجرا این‌ جاست که اگه پدرم بفهمه پای امان وسطه می‌دونی چه جهنمی به پا می‌شه؟ پدرم با اصلانی‌ها دشمن خونیه، قسم می‌خورم که اگه بفهمه سرهردوی ما رو می‌بره. هیچ کاری هم که با ما نکنه، خودش.... نابود می‌شه!"

    مادر نتوانست آنچه راکه بالاجبار راجع به خصومت پدرم با اصلانی‌ها گفتم درک کند و دراین‌باره سؤالی هم نکرد چون شرایط پاسخ دادن به سؤالات متفرقه و حاشیه‌‌ای را نداشتم، فقط کمی فکر کرد و گفت:

    ـ"نمی‌دونم، چی‌ بگم دیگه؟ خودت می‌دونی...."

    کسی درک نمی‌کرد که تصمیم گیری در آن شرایط برای دختری کم سن و سال و وحشتزده تا چه حد غیرممکن است.

    فرصت زیادی‌ نداشتم که آنجا بمانم، به‌زودی‌ زنگ خانه به صدا درمی‌آمد، باید خیلی‌ زود لباسی‌ تهیه می‌کردم و به خانه بر می‌گشتم اما با آن لباس‌ها دیگر نمی‌توانستم توی‌ کوچه و خیابان ظاهر شوم.

    مادر از بهترین لباس‌هایی که داشت به‌علاوه‌ی چادر تیره رنگ و کهنه‌ای ‌به من داد و از من خواست سرم کنم. لباس‌ها را پوشیدم که اصلاً نه به سنم می‌خورد و نه اندازه‌ام بود، ولی به‌هرحال بهتر از لباس‌های از هم دریده و خونین خودم بودند.

    چادر را برداشتم و سرم کردم، تاحدی‌ اندازه‌‌ام بود چون من بلندتربودم ولی مادر چاق‌تر. ناگهان احساس آرامش عجیبی‌ به من دست داد، انگارکه درمکان امنی ‌قرار گرفته باشم!

    از او تشکرکردم و به‌سوی‌ بوتیکی‌ که همان نزدیکی‌ بود رفتم، خوشبختانه چون لباس‌هایی که برای مدرسه می‌پوشیدم تا حدی ساده بودند توانستم شلوارلی ‌و بلوزی‌ تقریباً شبیه مال خودم پیدا و خریداری‌ نمایم، هرچند که اگرکسی‌ دقت می‌کرد می‌توانست تفاوت هایی‌ را احساس کند از جمله این‌که لباس‌هایم یک روزه این‌همه نو شدند یا این‌که اصلاً برند نیستند! بااین حال تصور می‌کنم من کم‌تر‌ از آن مورد توجه اهل منزلمان بودم که بخواهند به لباس تنم دقت کنند.

    زنگ خانه که خورد، بی‌معطلی ‌روانه‌ی ‌خانه شدم؛ حال آن که توی ‌راه با صدجور فکر و خیال دست وپنجه نرم می‌کردم.

    *****

    «اولین نسیم بهاری»

    روز بعد که از بی‌‌خوابی ‌واضطراب شب پیش حسابی ‌خسته وخواب‌آلود شده بودم، لباس‌‌هایم را پوشیدم ومقداری پول ازتوی ‌صندوقم برداشتم و از خانه خارج شدم، قصد نداشتم به مدرسه بروم، من از آنجا گریخته بودم ومعلوم نبود چه تصمیمی ‌برایم گرفته باشند. نگران مهرداد بودم، دلم برایش شور می‌زد، با خود اندیشیدم که سراغ سوده بروم و از او بپرسم که چه شد؟ هرچند که حتی ‌روی ‌این را نداشتم که بخواهم سوده را ببینم، تنها کاری‌ که کردم این بود که بروم پیش مادر، پولی ‌را که ازاو قرض گرفته بودم پس دهم وتا ظهر توی ‌اطاقش مهمان باشم، امیدوار بودم مدیر به خانه‌مان زنگ نزد و غیبتم را اطلاع ندهد، به‌هرحال بعید نبود از او، چرا که این مدرسه با همه‌ی خوبی هایش قوانین سفت و سختی داشت.

    تمام مدت به این می‌اندیشیدم که تنها یک راه چاره دارم، این‌که از پدرم بخواهم مرا بفرستد نروژ تا بقیه‌ی ‌عمرم را در کنار آن پیرزن مهربان و مشتاق بگذرانم، ولی ‌مطمئن بودم که پدرم قبل از هرچیزی ‌خواهد پرسید: چرا حالا که سال دارد تمام می‌شود و قراراست به‌زودی ‌امتحانات برگزار گردد؟! آن وقت من چه جوابی‌ داشتم که بدهم؟ حداقل یکی‌ دوماه دیگر فرصت لازم بود که من چنین درخواستی‌ را مطرح سازم که قطعا تصمیم داشتم این کار را انجام دهم، ولی «حالا» باید چه می‌کردم؟ دقیقاً «همین حالا»؟!

    قبل از این‌که زنگ بخورد از مادر خداحافظی کردم و باقی مانده‌ی زمان را توی پارکی که همان نزدیکی بود گذراندم، وقتی ‌زنگ خورد و صدای‌ همهمه‌ی ‌بچه‌هایی‌ که از مدرسه به‌سوی‌ خانه‌هایشان می‌‌رفتند به گوشم رسید بغض سختی ‌گلویم را درخود فشرد، سراپا حسرت آرام‌آرام به درپارک نزدیک شدم و به بچه‌های ‌شادی ‌که درگروه‌های ‌دونفره ‌یا بیش‌تر‌ به‌سوی ‌خانه‌هایشان می‌رفتند و از اتفاقات جالب مدرسه برای‌ هم تعریف می‌کردند و بلند می‌خندیدند چشم دوختم، خداحافظ زنگ‌های ‌تفریح! خداحافظ لحظات پرالتهاب انتظار و عشق! خداحافظ هم‌کلاسی ‌های‌ شوخ وشیطانم! مهین، شیوا، سیمین، شبنم....

    خداحافظ سوده، بهترین دوست من!....

    من داشتم همه‌ی‌ لحظات باارزش مدرسه را ازدست می‌دادم، داشتم از همه‌ی ‌ارزش‌‌هایی‌ که می‌توانست به سبب درس وتحصیل درجامعه برایم وجودداشته باشد فاصله می‌گرفتم، اکنون شاهد نابودی‌ باشکوه‌‌ترین روزهای ‌نوجوانی‌ام بودم که می‌شد درکنار هم‌سن وسالانم بگذرانم وحسرتی ‌جانسوز وغیرقابل توصیف در روح و جانم شعله می‌کشید، تمام ساعات زنگ تفریح، وقت ناهار، زنگ‌های ورزش و هرلحظه‌ای که در آن زیرچشمی امان را پاییده بودم که حرکتی امیدوارکننده از او ببینم، تمام روزهای تعطیل که برخلاف دیگر همسن و سالانم برایم تلخ‌تر از زهر گذشته بود، همه وهمه از پیش دیدگان ماتم ‌زده ‌ام عبورمی‌کرد، من همه‌چیز راازدست داده بودم، همه‌چیز را.....

    وقتی ‌بچه‌ها دورشدند، من هم به خانه برگشتم حال آن که دراعماق گردابی ‌از وحشت وهراس ودلهره دست‌وپا می‌زدم وهرلحظه بیش‌تر‌ درآن فرومی‌رفتم. یک معجزه؛ تنها یک معجزه می‌توانست در آن شرایط سخت وهولناک به نجاتم بیاید.

    تا مرزدیوانگی ‌فاصله‌ای ‌نداشتم، درطول خیابان اشک می‌ریختم وقدم می‌زدم، ماشین‌هایی ‌که رد می‌شدند بوق می‌زدند و چراغ روشن می‌کردند اما من توجهی‌ به آن‌ها نداشتم، مادر گفته بود گرگ توی ‌این جامعه فراوان است، باید شش دانگ حواسم جمع اطرافم باشد، او می‌گفت:

    ـ"هیچ‌وقت فکرنکن که دیگه چاره‌ای ‌برات باقی‌ نمونده، مبادا فکرکنی ‌که فقط یه رنگ وجود داره و اونم سیاهه؟ مبادا توی‌ سیاهی‌هایی ‌که دوروبرت هستن غرق بشی‌ وتن به نابودی ‌بدی؟"

    شاید مادر نمی‌دانست تنها رنگ زندگی من سیاه است، سیاه سیاه سیاه....

    *****

    عصر همان روز صنم آمد بالا توی ‌اطاقم، بعدهم دررابست وخیلی‌ آهسته گفت:

    ـ"رؤیا جان، شما مگه مدرسه نرفتی؟"

    وحشت‌زده پرسیدم:

    ـ"چطورمگه؟!"

    ـ"امروز مدیر مدرسه‌تون تماس گرفت...."

    قلبم از جا درآمد، وقتی فهمید حسابی ترسیده ام، دستی ‌به موهایم کشید....

    ـ"نگران نباش عزیزم.... ظاهرا که به خیر گذشت، خانم برخوردش به نظرم کمی غیرمنتظره بود...."

    تحیّر و ناباوری در ذهنم جولان می‌داد:

    ـ"مگه..... چی گفت؟"

    ـ"من تا خواستم جواب بدم خانم از توی هال گوشی رو ورداشت، من هم شنیدم چی می‌گن. مدیرتون گفت شما امروز مدرسه نیومدی و لازمه که پدرت تشریف ببرن مدرسه تا باهاشون صحبت کنن، خانم هم گفت یه قدری کسالت دارید، بعد هم گفت آقا تا آخر هفته ایران نیست، به‌محض این‌که برگرده می‌گم بیاد مدرسه! همین....."

    از یک‌سو خوشحال شدم و از سوی دیگر ترسیدم، این روی الهه را واقعاً نشناخته بودم، یعنی من درباره‌اش اشتباه می‌کردم که او یک زنبابای موذی و بدجنس است؟ یعنی او راست می‌گوید که از یک مادر برایم دلسوزتر است؟ ولی یک چیزی این میان جور نیست، دست کم او می‌بایست از من بازجویی می‌کرد تا مطمئن شود خطا نمی‌روم....

    هنوز حتی نتوانسته بودم جوابی دهم که دوباره گفت:

    ـ"راستی؛ امروز سوده و امان اومدن دم درخونه و از من سراغت روگرفتن."

    (امان دیگر چرا؟) خیلی‌ نگران شدم، ولی ‌به صنم می‌شد اعتماد کرد:

    ـ" امان؟! اون عوضی اینجا چیکار داشت؟"

    از توی پیرهنش کاغذی درآورد و به من داد:

    ـ" نمی‌دونم، فقط ازم حال شما رو پرسید، بعدهم خواهش کرد این یادداشت رو بهتون بدم..."

    می‌دانستم از اصلانی‌ها متنفر است، ولی به طرز عجیبی درباره‌ی امان آرام صحبت می‌کرد. کاغذ را گرفتم و باتمام نفرتم ریز ریز کردم و انداختم توی سطل آشغال، صنم با حیرت فقط نگاه می‌کرد....

    ـ"هرکی ‌اومد دنبالم بگومریضه، حال نداره، یا این‌که بگو خونه نیست."

    ـ"باشه، ولی‌ مواظب باش که باخودت دشمنی ‌نکنی ‌دخترم!"

    حرفش خیلی ‌تکان دهنده بود، ولی ‌من وضعم وخیم‌تر از آن بود که بتوانم معنی‌ واقعی ‌آن را دریابم، افسوس که مسائل خیلی‌ درنظرم بغرنج وپیچیده جلوه می‌کرد، شایدهم واقعاً بغرنج و پیچیده بود....

    حالا دیگرهمین قدرمی‌دانستم که دوست عزیز و مهربانم ـ سوده ـ برایم نگران است وآن جانور پلید و موذی ‌ـ امان ـ هم لابد باز نقشه‌ ای‌ برایم کشیده وخوابی ‌برایم دیده، خدایا او از جان من چه می‌خواهد؟ چرا دست ازسرم برنمی‌دارد؟ از این‌همه آزار و اذیت چه عایدش می‌شود؟

    بیش از همیشه از او متنفر بودم، حتی‌ اگر تمام فرشتگان آسمان شفیعش شده و ازطرف اوقول شرف می‌دادند که دیگر اذیتم نکند و در رفتارخود با من صداقت داشته باشد باور نمی‌کردم، سراپای‌ وجود او با دروغ سرشته بود، راستی ‌که عجب موجود نفرت‌انگیز و وهم آلودی ‌بود، مرموزترین کسی‌ که توی‌ زندگی‌‌ام می‌شناختم، من حق داشتم که به صداقتش ایمان نیاورم، باید باور می‌کردم که او واقعاً عاشق من است؟ پس چه‌‌طور حاضر شده آبروی‌ معشوقه‌ی ‌خود را این‌جور بی‌رحمانه بریزد؟ آیا این نظر شخصی‌اش نبود که ‌یک عاشق هرگز با آبروی ‌معشوقش بازی‌ نمی‌کند؟ آیا این تنها دلیل محکمه پسند او برای‌ رفع اتهام ازپریسا نبود؛ وقتی ‌شک کرده بودم که او داردجاسوسی‌مان را می‌کند؟ پس این آبروریزی‌ چه معنایی‌ می‌توانست داشته باشد الا این‌که این عشق اصلاً حقیقت نداشته وتوجهش نسبت به من فقط زمینه‌ای برای انتقامجویی بوده؟ ولی چرا؟! مگر من چه گناهی کرده بودم؟

    این بار نفرتم از امان با همیشه فرق داشت، نفرتی حقیقی و قاطع، بدون ته رنگی از عشق و نیاز، درست مثل نفرتی که یک زن از قاتل فرزندش دارد....

    تا آخرشب الهه اصلاً به‌رویم نیاورد که امروز مدرسه نرفته‌ام، من نیز جرأت نداشتم پرده‌ی سکوتی را که میانمان حریم ایجاد کرده بود بشکنم، فقط بی‌سروصدا شامم راخوردم و شب بخیری گفتم وبه اتاقم رفتم.

    می‌ترسیدم....

    از این‌که رفتار الهه آرامش پیش از طوفان باشد، از این‌که مدیر درباره‌ی امان و مهرداد چیزی گفته باشد، از این‌که هرلحظه الهه تصمیم بگیرد درباره‌ی این دو روز نفسگیر از من سؤالی کند....

    می‌ترسیدم....

    فکر این‌که این‌همه عاشق سینه‌ چاک درزندگی‌ام داشتم وحالا که لازمشان دارم هیچ‌کدامشان به دردم نمی‌خورند اعصابم را به هم می‌ریخت، واقعاً این عشق که همه دم از آن می‌زنند کشکی بیش نیست!

    روزبعد تصمیم گرفتم خودم را به مریضی بزنم و درخانه بمانم، اما وقتی فکر کردم که الهه فرصت بیش‌تر‌ی برای بازجویی از من خواهد داشت منصرف شدم و همان‌طور که در اضطراب ونگرانی‌ام دست‌وپا می‌زدم برخاستم و مثل همیشه آماده شدم و این بار به پارکی که نزدیک خانه‌مان بود رفتم.

    حضور من در این پارک می‌توانست خیلی خطرناک باشد، هرکسی به خوبی می‌فهمید که من یا از خانه فرار کرده‌ام یا مدرسه.... وحشت همه‌ی وجودم را پر کرده بود و زیرلب برای وقوع یک معجزه دعا می‌کردم، حال آن‌که حتی نمی‌دانستم دقیقاً باید چه چیزی از خدا بخواهم؟! فقط می‌گفتم خدایا کمکم کن و همان چیزی را سرراهم بگذار که به صلاحم است.

    تا ظهر ازسایه‌ی خودم هم می‌گریختم، حتی می‌ترسیدم دوباره بروم پیش مادر، هرچند که او در سرایداری قسمت دبستان بود که با دبیرستان فاصله‌ی کمی نداشت، ولی جوری شده بودم که حس می‌کردم همه‌جای مدرسه برای پیدا کردنم مأمور گذاشته‌اند!

    بازهم سرهمان ساعتی که همیشه تعطیل می‌شدیم به خانه برگشتم درحالی‌که تقریباً مطمئن بودم الهه می‌داند به مدرسه نرفته‌ام، ولی باوجودی که هرلحظه منتظر وقوع زلزله وطوفانی ‌قابل پیش‌ بینی ‌ازجانب او بودم، ناگهان برعکس همیشه دیدم که با چهره‌ای‌ مهربان و خندان آمد به استقبالم و حتی آرزو را نیز صدا زد که بیاید به استقبالم:

    ـ"آرزو، بدو بیا خواهری اومده! بیا بهش بگو چش چش دو ابرو کشیدی!"

    و من گیج و متحیّر و ناباور لبخندی به روی آرزو زدم که با پاهای کوچکش دوان دوان به‌سویم می‌آمد و برگه‌ی چروک شده‌ای میان انگشتان ظریف و تپلی‌اش بود. ورقه را ازدستش گرفتم وبا دیدن چش چش دو ابروی کج و کوله‌اش به حالتی تشویق آمیز صدایم را نازک کردم:

    ـ"الهی قربونت بشم! چه قدر ناز کشیدیش...."

    و در آغوش فشردمش، حال آن که زیرچشمی الهه را می پاییدم که ببینم چه اتفاقی برایش افتاده و چرا در بدترین روزهای زندگی‌ام این‌قدر مهربان شده؟!

    دم عصر بود و من توی اتاقم مشغول مطالعه بودم که با یک سینی پیشدستی و ظرف میوه آمد بالا و مثل همیشه در نزده وارد اتاقم شد....

    فوراً به احترامش نیم خیز شدم و حتی اعتراضی به ورود بی‌اجازه‌اش نکردم:

    ـ"مرسی الهه جون، خب می‌گفتی صنم برام می‌آورد!"

    لبخندی بی‌اندازه مهربان بر صورتش نشست، راستی تابه حال توجه نکرده بودم که وقتی می‌خندد چقدر گونه های برجسته‌اش قشنگ می‌شوند!

    ـ"خواهش می‌کنم گلم! صنم چرا؟ مگه من مُردم؟"

    دستپاچه و متعجب فقط توانستم قدری تعارف کنم:

    ـ"خدا نکنه، این چه حرفیه؟"

    و پاسخ او فقط لبخندی دیگر بود!

    داشتم از تعجب شاخ درمی‌آوردم، باتوجه به این‌که بابا فعلاً به خانه برنگشته بود رفتار او را نمی‌شد ظاهرسازی و فریفتن بابا تلقی کرد، خدایا یعنی ‌خورشید ازکدام طرف طلوع کرده؟ نکند ملائک به خوابش آمده و سفارش مرا به او کرده‌اند؟

    اگربه افسانه ‌ها اعتقاد داشتم شک نمی‌کردم که فرشته‌‌ی ‌نجات ‌سیندرلا همین دوروبرها قایم شده و دارد کارها را بر وفق مرادم راست وریس می‌نماید! با این حساب تنها یک شاهزاده‌ی ‌سوار بر اسب سفید کم داشتم؛ که خدا عاقبتم را به خیر کند!

    روی یک مبل تکی مقابلم نشست و کمی حال و احوالم را پرسید، با تحیّر به چشمانش خیره شده و منتظر بودم برود سر اصل مطلب، من او را می‌شناختم، حتماً دارد زمینه چینی می‌کند برای چیزی که حتی اگر برای من هم فایده‌ای داشته باشد بی‌تردید ده‌ها برابر به او سود خواهد رساند!

    نگاهش را برای لحظاتی از من برداشت و بی‌دلیل به ناخن‌های آراسته‌اش دوخت...

    ـ"راستش می‌خوام باهات یه کمی صحبت کنم."

    سری تکان دادم و منتظر ماندم، بوهای خوبی به مشام نمی‌رسید ولی حالت مهربانش برایم اطمینان بخش بود. به‌هرحال خیلی زود جواب سؤالم را گرفتم، درواقع نه پری مهربانی ‌در کار بود و نه فرشته‌ی نجاتی، فقط همان شاهزاده ‌ی ‌سوار بر اسبی ‌که از آن می‌ترسیدم خوابم را دیده بود و البته الهه هم با جادو و جمبل مشغول تزیین یک کدوحلوایی ‌گندیده برای‌ کالسکه‌‌ی ‌عروسی‌ام بود!

    ـ" از اون شبی که باعث نجات جون ابی شدی تا امروز اسم تو از زبون کتی جون نیفتاده، همیشه دوستت داشت ولی حالا بیش‌تر‌ از همیشه دوستت داره و مطمئنه که اگه توهم به پسرش علاقه نداشتی اون‌ طور نصفه شبی براش فداکاری نمی‌کردی..."

    قلبم ازجا درآمد، حتی فکر این‌که یک سر تمام محبت‌هایش به آن شب وصل می‌شود می‌توانست دیوانه‌ام کند...

    درمقابل سکوتم ادامه داد:

    ـ" دیشب دوباره کتی ‌جون موضوع تو رو مطرح کرد و ازم خواست یه قراری بذاریم واسه بلی‌ برون، من هم تلفنی پدرت رو راضی کردم وحالا همه‌چیز بستگی به تصمیم خودت داره، راضی هستی بگم بیان؟!"

    کمی فکر کردم، انگار یکی ازعاشق‌هایی که فکر می‌کردم در شرایط بحرانی به دردم نخورده‌اند خواب‌نما شده است! من از ابی خوشم نمی‌آمد ولی مهم این بود که لااقل درشرایط فعلی داشت نقش یک منجی را بازی می‌کرد و احساسات من درقبالش اهمیت چندانی نداشت. از الهه فرصت خواستم تا کمی فکرکنم و او با خرسندی آشکاری پذیرفت.

    سردرنمی‌آوردم که چرا این‌قدر الهه مشتاق این وصلت است؟ درواقع من به هرچیزی فکر می‌کردم الا این‌که او قصدش خوش‌‌بختی من باشد! یعنی ممکن بود مثلاً به فکرخواهروخواهرزاده‌ اش باشد یا بخواهد رابطه‌ی فامیلی‌‌اش را با پدرم مستحکم‌تر‌ کند ویا خیلی چیزهای دیگر، اما مطمئناً خوش‌بختی من اولویت آخرش بود وچه بسا اگر الآن ابی را ردمی‌کردم او دوباره همان الهه‌ی بدخلق عصبی بی‌ملاحظه می‌شد.

    به‌هرحال شرایط عجیبی پیش آمده و همه‌چیز به معجزه شباهت داشت، ابی به قدری سربزنگاه و به موقع موضوع بلی بران را مطرح کرده بود که خوارزمی هم الگوریتمش را به این دقت نمی‌توانسته طراحی کرده باشد!

    حالا نه لبخندهای ‌فریبکارانه ‌ی ‌الهه می‌توانست درتصمیم‌ گیری ‌من نقشی ‌داشته باشد و نه فرضا علاقه و عشق ابی، تمام مدت که الهه روبه رویم نشسته وداشت آسمان وریسمان به هم می‌بافت وبا پرحرفی‌های ‌مخصوص این‌جور مواقع سعی‌ می‌کرد دوستی‌ و محبت وخیراندیشی ‌خود را نسبت به من ثابت کند و تشویقم نماید به قبول این ازدواج، من فقط وفقط به ‌یک چیز می‌اندیشیدم وهمه‌ی‌ افکارم برروی ‌آن متمرکز بود: «امان!»....

    بله امان! ...

    فقط به او و این‌که حالا؛ همین حالا وقتش رسیده است که ازدستش برای‌ همیشه فرار کنم، برای ‌همیشه... حالا وقتش رسیده که سرنوشت خود را ازدست‌های ‌پلیدش نجات ورهایی ‌بخشم.

    «آره رؤیا! حالا وقتشه! این خودشه؛ بهارته! همون معجزه‌ای ‌که منتظرش بودی، همون اتفاقی ‌که باور نمی‌کردی‌ به همین زودی ‌بیفته، توی‌ این دوسه روزی‌ که هر لحظه‌ش برات به اندازه‌‌ی ‌صدسال بدبختی ‌و دربه دری ‌و سیاه روزی‌ گذشت، کِی ‌فکرشو می‌کردی ‌که ‌یکی ‌فانوس به دست، تو‌دل سیاه شب‌های ‌تنهائیت، صدات کنه؟ رؤیا بهارت رسیده، دیگه قصه‌ی‌ سرد انجماد داره برات به پایان می‌رسه، به این معجزه شک نکن! سر از خاک نکبت و تنهایی ‌بیرون بیار، شکوفه کن رؤیا! گل کن! گل....»

    قبول کردم!

    بله؛ به همین سادگی.....

    پسر نفرت‌انگیز خواهر الهه را قبول کردم.....!

    ...و الهه چه ‌قدر خوش‌حال بود که کلکش گرفته و رنگ ونیرنگش برمن اثر گذاشته، غافل از اینکه من نه فریب قیافه‌ی دوستانه‌ی ‌او وخواهرش راخورده‌‌ام و نه کم‌تر‌ین اعتمادی‌ به اطرافیانم دارم؛ بلکه دارم فرار می‌کنم، فرار از همه‌ی ‌نکبت‌‌هایی ‌که دامانم را گرفته بود...

    آخر هفته بابا از سفر برگشت درحالی‌که اصلاً راضی به نظر نمی‌رسید، بااین‌حال خیلی کوتاه و مختصر درباره‌ی احساساتم نسبت به ابی جویا شد تا مطمئن باشد که از روی عجله یا تحت فشار تصمیم نگرفته‌ام:

    ـ"گوش کن رؤیا، اگه الهه اصرار بی‌مورد کرده یا نگرانی این پسره دوباره یه بلایی سرخودش بیاره بگو، تو موقعیت‌های خیلی بهتری برای ازدواج می‌تونی داشته باشی، عجله نکن!"

    البته؛ من درحال حاضر مطلقاً چنین عقیده‌ای نداشتم، پس حق بازیگری را تمام و کمال به جا آوردم:

    ـ"شرمنده م بابا..... ولی من از خیلی سال پیش‌تر از اینها دوستش...... داشتم!"

    تقریباً عصبی شد:

    ـ"پس چه طور من حس می‌کردم که چشم دیدنش رو نداری؟"

    نگاه دروغگویم را به چشمانش دوختم و خیلی زود از سر شرمساری روی گرداندم:

    ـ"به خاطر شما بود..... نمی‌خواستم ناراحتتون کنم، ولی..... دیگه بیش‌تر‌ از این نمی‌تونم نقش بازی کنم. خواهش می‌کنم به خوشبختیم اهمیت بدین و بذارین ازدواج کنیم.... ابی تنها کسیه که می‌تونم کنارش احساس خوشبختی کنم!"

    و حالم به هم خورد از این‌همه دروغ چندش آور که باعث شد بابا نیز چهره درهم بکشد و از من فاصله بگیرد.

    او که انگار تمام دنیا روی سرش خراب شده بود، بدون این‌که بیش‌تر‌ از این سؤال پیچم کند رضایتش را اعلام کرد و آن‌ها نیز خیلی زود برای بلی بران آمدند.

    وقتی چشمم به ابی افتاد صورتش از شادی می‌درخشید، اما من حتی نتوانستم لبخندی ناچیز به رویش بزنم و تمام وجودم از آن حالت فاتحانه اش درد کشید. درواقع من اصلاً نمی‌توانستم او را به عنوان ‌همسر بپذیرم، من هرگز به او علاقه‌ای نداشتم و حالا که مجبور به قبول این ازدواج شده بودم قادر نبودم یک شبه به او دل ببندم.....

    موضوع این نیست که ابی خوش قیافه یا خوش تیپ نباشد، بلکه من با تمام مردها مشکل داشتم، درواقع من همیشه بدون این‌که خودم هم بفهمم و یا توجهی ‌داشته باشم، هرکه را می‌دیدم در ضمیر ناخودآگاه خود به نحوی‌ با امان مقایسه‌اش می‌کردم که البته درهرصورت فکرمی‌کنم هرگز هیچ مردی ‌را ندیدم که از نظر قیافه و ظاهر نسبت به او امتیازی ‌داشته باشد؛ حتی حالا که منفورترین شخص نزد من بود.

    آن زمان ابی دانشجوی‌ سال آخرمهندسی ‌شیمی بود ودریک شرکت داروسازی نزد یکی از دوستان پدرش مشغول کار بود، قد بلندی ‌داشت و چشمانش قهوه ‌ای‌ وکاملا معمولی بود (یعنی ‌نه ریز، نه درشت) و از بس با ولع تماشایم کرده بود واقعاً از نگاهش بیزار بودم، می‌توان گفت تنها جذابیت صورتش بینی قلمی‌اش‌ بود، همیشه ریش وسبیلش را از ته می‌تراشید و طبق مد روز می‌گشت و یک حس اشتباهی مطمئنش کرده بود که با مدلینگ‌های معروف تفاوت چندانی ندارد!

    مادروخواهرش آرایشگر بودند، البته آن‌ها فقط برای ‌اشرافزادگان کارمی‌کردند و به این ترتیب جایی ‌برای‌ خود در دل خانواده‌ های ‌اشرافی ‌وسلطنتی ‌بازمی‌کردند. البته باید بگویم کار آن‌ها باتمام پز و فیس‌شان اصلاً احترام مرا برنمی‌انگیخت و یک جورهایی‌ باعث دلزدگی‌ام می‌شد ولی‌ مهم نبود، فعلاً هیچی ‌مهم نبود...

    برادرش آرمان هجده سال داشت و بسیار اهل ولگردی و وقت تلف کردن با دوستانش بود وفکر می‌کنم سیگار هم می‌کشید که از این اخلاقش بسیار بدم می‌آمد ولی او از من خیلی خوشش می‌آمد و از این‌که می‌دید تصمیم دارم عروس‌‌شان شوم بسیار خوش‌حال به نظر می‌رسید و مثل پروانه دورم می‌گشت.

    خواهرش «رزیتا» فوق دیپلم طراحی‌ پارچه ولباس داشت و باوجودی‌ که بیست و شش سال از سنش می‌گذشت تن به ازدواج نداده بود، دلیلش را هرگز نفهمیدم چرا که اساساً از رزیتا خوشم نمی‌آمد و او نیز احساس مشابهی نسبت به من داشت، تاجائی ‌که معمولا درمهمانی ‌های ما شرکت نمی‌کرد که کم‌تر‌ مجبور به دیدنم باشد، درست برعکس مادر و برادرانش.

    پدرشوهر عیاشم نیز سال‌ها پیش براثر زیاده روی در نوشیدن الکل عمرش را داده بود به خانواده اش، که با این حساب فکر می‌کنم کلکسیون افتخارات فامیلی ابی تکمیل بود دیگر!

    ‌مادر همیشه می‌گفت درجهنم مارهایی هستند که جهنمیان از ترس آن‌ها به اژدها پناه می ‌برند، دقیقاً آن زمان من چنین وضعی داشتم، آن ‌قدر در زندگی ‌کوتاهم اتفاقات ناگوارچشیده بودم که اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که از این بدتر بشود، اگر قرار بود بتوانم عاشق ابی شوم ده سال فرصت داشتم که صرف‌نظر از سال‌های کودکی‌ام، دست‌کم پنج سال باقی می‌ماند ولی تا کنون چنین اتفاقی نیفتاده بود، بااین‌حال امیدوار بودم در متن زندگی مشترک قادر باشم به او دل ببندم. به‌هرحال من در این سال‌ها به خاطر حضور امان فرصتی برای فکر کردن به دیگران نداشتم اما حالا دیگر امان برایم وجود خارجی نداشت پس امکانش هست که ابی مالک قلبم شود هرچند که حتی با نبودن امان هم من کسی مثل مهرداد را به ابی ترجیح می‌دادم اما متأسفانه در آن شرایط نمی‌توانستم روی‌ مهرداد حساب کنم، چون گذشته از این‌که برخوردش با موضوع صحنه‌ سازی ‌امان بسیاردلم را زده بود، سنش هم آن‌ قدر بالا نبود که بشود روی‌ ازدواج با او حساب کرد و فعلاً دراین روزهای ‌بحرانی‌ نیز نمی‌توانستم از او انتظارداشته باشم که با دسته گل و شیرینی‌ بلند شود بیاید خواستگاری‌ام!

    ******
    از همان روزی‌ که بی‌چون وچرا حاضرشدم عروس خواهرزاده‌ی الهه شوم، دیگرعلنا به مدرسه نرفتم و ابراز بیزاری از درس ومدرسه کردم و حتی به پیشنهاد ابی اعلام کردم که هرچه زودتر می‌خواهم بروم سرخانه و زندگی ‌خودم، هیچ‌کس هم به من نگفت که مثلاً حالا فعلاً برو امتحاناتت رابده تابعد.

    ‌ بابا که خیلی از رفتارهای من متعجب شده و از بابت تصمیم گیری‌ام برای ازدواج با ابی هنوز هم دل چرکین به نظر می‌رسید، شاید یک سری احتمالات نادرست در ذهنش داده بود که برای تماس با مدرسه کمی تعلل کرد و آن را به تأخیر انداخت. بااین‌حال من برای این‌که بابا مجاب شود که فعلاً مایل نیستم دوستانم تا روز عروسی درباره‌ی ازدواجم چیزی بدانند، مجبور شدم کلی سناریو سرهم کنم که به‌هرحال در آن مقطع زمانی نقشه‌ام جواب داد.

    بالاخره اواسط هفته‌ی دوم غیبتم از مدرسه بود که بابا تلفنی ‌با مدیر مدرسه تماس گرفت و موضوع ترک تحصیل مرا به اطلاعش رساند و به‌جای این‌که حرف از ازدواجم بزند به او گفت تصمیم دارم به زادگاهم (نروژ) بروم، اوهم ظاهرا دیگرچیزی‌ درباره‌ی‌ موضوع تجاوز نگفته بود، چون اگر می‌گفت بالاخره بابا یک جوری به رویم می‌آورد و به پروپایم می‌پیچید، شایدهم مدیر حس کرده بود گفتن ونگفتنش دیگر فرق چندانی‌ باهم ندارد، از این گذشته اگر موضوع تجاوز به‌ یک دختر در آن مدرسه سرزبان‌ها می‌افتاد، برای‌ موقعیت مدرسه لطمه‌ی‌ جبران ناپذیری ‌درپی‌‌‌داشت، پس این‌جوری‌ برای ‌مدرسه هم بهتر بود که من بی‌سروصدا بروم پی‌ کارم و بزرگ‌ترهایم هیچ تمایلی به صحبت درباره‌ی مشکلات پیش آمده در مدرسه نشان ندهند. نمی‌دانم؛ شاید هم فکر کرده بود بهترین راه را برای گریز از بی‌آبرویی برگزیده‌ام!


    ‌دوسه روز بعد از تماس بابا با مدرسه، تلفن خانه به صدا درآمد و صنم گوشی‌ را برداشت، سپس با اشاره از من پرسید که آیا مایلم با سوده حرف بزنم یانه؟ من هم که دلم واقعاً برایش تنگ شده بود و دیگر نمی‌توانستم به این قایم باشک بازی‌ با او ادامه دهم، بلافاصله به اتاقم دویدم و گوشی را همزمان که صنم سرجایش می‌گذاشت برداشتم، صدای‌ مهربان سوده رنگی‌ از بغض فروخورده داشت:

    ـ"سلام رؤیا جونم! توکجائی‌ دختر؟ پاک مارو گذاشتی ‌تو خماری!"

    ـ"سلام سوده جون! مگه چاره‌ی‌ دیگه‌ای ‌هم جز این داشتم؟ مطمئنم که حتی ‌خود تو هم باور نمی‌کنی‌ که دامنم آلوده نشده، تاچه برسه به بقیه."

    ـ"حق با توئه، الآن دیگه همه فکر می‌کنن به تو تجاوز شده، اما اگه تو بگی ‌که چیزی‌ نبوده من باورم می‌شه چون بهت اعتماد دارم، بگو رؤیا! چه اتفاقی ‌برات افتاده؟"

    مختصرا همه‌چیز را برایش شرح دادم، بعد از شنیدن حرف‌هایم با تعجب و تأثر گفت:

    ـ"پس همه‌ش زیرسر امان بوده؟ خاک برسرش! فکرشم نمی‌کردم این‌قدر موذی‌ باشه، توحق داشتی که هرگز بهش اعتماد نکردی ولی من چه ساده بودم که فکر می‌کردم اشتباه می‌کنی، اون ازکجا تونست یه همچین نقشه‌ی ‌حساب شده‌ای ‌بکشه؟"

    ـ"متأسفانه وقتی ‌یه آدم شرور این‌همه باهوش و جسور باشه دیگه فاتحه‌ی ‌طرف حساباش خونده ست، حالا به سرمهرداد بی‌چاره چی ‌اومد؟"

    ـ"اون هرکاری ‌کردکه ثابت کنه بی ‌گناهه و امان متجاوزه کسی ‌حرفش رو باورنکرد، پریسا ودارودسته‌ش هم که شهادت دادن امان از اول تا آخر پیششون بوده و اصلا جایی ‌نرفته، حتی‌ خانم افشار هم می‌گفت که امان کنارش بوده وداشتن با هم از بچه‌ها امتحان می‌گرفتن وکلی ‌هم کمکش کرده، حالا نمی‌دونم واقعاً یادش رفته بود که امان برای‌ مدتی ‌غیبش زده یااین‌که اونم مثل بقیه حواسش به این غیبت کوتاه نبوده یا کلا به خاطر امان حتی حاضر شده دروغ بگه، حالا اینا ‌همه ‌یه طرف این روهم اضافه کن که تقریباً نصف بچه‌ها به اضافه‌ی ‌خانم افشار مهرداد رو دیده بودن که روبه روی ‌تو وایساده بود و داشتین باهم بگومگو می‌کردین وتوهم با اون وضع فجیع موردحمله قرار گرفته بودی، حتی بعضی از بچه‌ها که بدجور سینه چاک امان هستن با آب و تاب تعریف می‌کردن که تو داشتی تقلا می‌کردی از دست مهرداد فرارکنی! الآن درحال حاضر فقط یه راه برای ‌مهرداد وجود داره که بی ‌گناهیش ثابت بشه اون هم این‌که خود تو بیای ‌مدرسه و به مدیر وناظم همه چی ‌رو بگی."

    شنیدن حرف‌هایش باعث شد تمام تنم داغ شود و گر بگیرد، حتی اگر ذره‌ای تردید داشتم با این حرف‌ها کاملاً مصمم شدم در راه گریزی که انتخاب کرده‌ام:

    ـ"توهم که چه‌قدر ساده‌ای ‌دختر! کی‌ دیگه حرف منو باور می‌کنه؟ اونا حاضر نیستن به شاگرد ممتاز مدرسه وستاره‌ی ‌تیم بسکتبال‌ شون کسی‌ از گل کم‌تر‌ بگه! فکرمی‌کنی‌ نمی‌تونن یه کمی‌ تحقیق بیش‌تر ‌درباره‌ی ‌این موضوع کنن وببینن اصلاًچرا مهرداد داره پای‌ امان رو وسط می‌کشه؟ من دیگه هیچ‌وقت تو اون مدرسه پامو نمی‌ذارم چون نمی‌تونم نگاه‌‌های‌ بدبین بچه‌ها روتحمل کنم، تواگه جای‌ من باشی‌ چیکار می‌کنی؟"

    ـ"حق باتوئه رؤیا، ولی ‌مهرداد چی ‌می‌شه؟ من دلم براش خیلی ‌می ‌سوزه."

    بغضم را فروخوردم:

    ـ" دیگه برام مهم نیست چون فهمیدم که درباره‌ی ‌اون هم اشتباه می‌کردم.... اگه پاش بیفته اون هم فقط به فکرخودشه... دیوونه داشت ازم می‌خواست....(صدایم لرزید).... به همه بگم که خود امان بود که بهم تجاوز کرد! حالا هم که ظاهرا تمام تلاشش رو به کار گرفته تا این موضوع رو ثابت کنه! انگار نه انگار که...."

    فشار بغض و ناراحتی مکثی چند ثانیه‌ای را برفضای میانمان تحمیل کرد، سوده هم ساکت ماند تا بقیه‌ی ‌حرفم را بزنم، وقتی‌ دید نمی‌توانم برخشم وبغض خود پیروز شوم به نرمی‌گفت:

    ـ"شاید گفتن این حرف‌ها به ناراحتی ‌تو دامن بزنه؛ ولی‌ رؤیا.... رفتن توهمه چی‌ رو خراب کرد.... بی‌چاره مهرداد مجبور شده برای امتحانات ثلث سوم بره یه مدرسه‌ی دیگه، اون هم تازه چون پدرش بانفوذه تونسته یه کاری براش بکنه وگرنه معلوم نیست چی به سرش می‌اومد. اون باوجودی‌ که از فرارت خیلی‌ ناراحت ودلخوربود اما می‌گفت حاضره با تو ازدواج کنه تاهمه چی‌ تموم بشه ولی ‌پدرومادرش خیلی‌ از این موضوع عصبانی‌ بودن وگفتن دختری‌ که اجازه داده گ*ن*ا*ه کس دیگه‌ای ‌رو به گردن یه بی‌گ*ن*ا*ه بندازن و نمونده شهادت بده که خطاکار کیه، لیاقت این رو نداره که عروس این خانواده بشه، مادرش به خودش لعنت می‌فرستاد که چه‌طور تونسته بود تا این‌حد به توعلاقمند بشه وتو رو دخترخودش حساب کنه، اون قسم خورده که دودمان امان روبه باد می‌ده، حتی ‌گفته به نفع رؤیاست که هیچ‌وقت جلوی‌ چشممون آفتابی ‌نشه وگرنه پشیمون می‌شه، درواقع به خاطر عشق وعلاقه‌ی‌ مهرداد به توئه که کارخاصی‌ برعلیهت انجام نمی ‌ده.... "

    دلم به شدت شکست، مخصوصاً بایادآوری مهربانی‌های از دست رفته‌ی مادرمهرداد، من خیلی بیش‌تر‌ از آنچه که فکرش را می‌کردم از دست داده‌ام، خیلی بیش‌تر‌.....

    ـ"پس بااین حساب فاتحه‌ی‌ هرسه ‌مون خونده ست! درواقع من هردوتا عاشق گردنکلفت و انحصارطلب خودم رو یکجا ازدست دادم! هوم! واقعاً که خنده داره، هرگزباور نمی‌کردم عشق تااین‌حد مسخره باشه! وقتی‌ پای‌ منافع شخصی‌ میاد وسط همه‌یادشون می‌ره که....."

    ولبخندی‌ تلخ‌تر ازهمه‌ی‌ اشک‌ها برلبم نشست.....

    ـ"عزیزم خودت روناراحت نکن، راستش من هم الآن باتوهم عقیده‌م ولی‌ بازهم فکرمی‌کنم تو باید برگردی.... رؤیا به مهرداد و خانواده‌ش حق بده!"

    حق می‌دادم، ولی دلم شکسته بود، دست خودم نبود اصلاً.....

    ـ"من هرگز برنمی‌گردم چون دیگه کاری ‌از دست هیشکی ‌برنمیاد."

    ـ"راستش بعد از تماس بابات سرو صداها یه کمی‌خوابید، ولی الآن بعضی ‌از خانواده‌ها تصمیم دارن نذارن سال بعد بچه‌هاشون به این مدرسه بیان، مامان و بابای ‌من هم می‌گن امکان نداره سال بعد بفرستنم به‌ یه دبیرستان مختلط، همین‌طور هم خواهر و برادرم رو."

    ـ"یعنی‌ آبرو و حیثیت من توی سطح وسیعی پاک به باد فنا رفته!؟"

    ـ"هرچند گفتنش اصلاً برام راحت نیست،... ولی‌ رؤیا این حقیقت داره! حالا دیگه ازهرکس و ناکسی‌ توی این مدرسه می‌شنوی ‌که می‌گن: شنیدی ‌اون دخترخوشگله موطلائیه..... !؟! آخ رؤیا کاش از آبروی ‌خودت دفاع می‌کردی! وقتی این ‌جا کسی نیست که از پاکدامنی تو دفاع کنه و دعواها فقط سر اینه که متجاوز اصلی کیه، فرار تو یعنی تأیید تمام تهمت‌ها، تو اگه بیای من ومهرداد هم می‌تونیم کنارت بایستیم ولی وقتی نباشی کاری از دست ماهم برنمیاد، تو نباید از ترس بری‌ توی‌ سوراخ موش و اجازه بدی‌ آبروت این‌جوری ‌لکه دار بشه، تو یه عمر می‌خوای ‌بین این مردم زندگی‌ کنی! مثل بچه‌ای ‌نباش که به خاطر درد یه آمپول حاضر می‌شه تن به‌ یه بیماری‌ مهلک بده..."

    برای لحظه‌ای وسوسه شدم به حرفش گوش کنم، اگربتوانم درمدرسه حاضرشوم هم بی‌گناهی‌ و پاکدامنی خودم و مهرداد را ثابت می‌کنم و هم از این بحران عبور می‌کنم و تن به ازدواجی زودرس و چندش‌ آور نخواهم داد، ولی...

    ـ"گفتنش هیچ کاری ‌نداره؛ ولی‌ سعی‌ کن درک کنی‌ که انجام این کار برام چقدر سخته! درواقع من ترجیح می‌دم مثل خونواده‌ی‌ مادر بدنامم برم یه جایی‌ که هیچ‌کس منو نشناسه و هیچ نام و نشونی ‌ازم نداشته باشه تا اینکه بخوام وایسم و به همه ثابت کنم که دختر دوشیزه‌م!.... اون هم با این‌همه شانسی ‌که واسه پیروزی ‌دارم!"

    و دلیل اصلی‌ام مهم تر از این‌ها بود، کافی‌ست پدرم بفهمد «امان» متهم ردیف اول آبروی من است....

    ـ" نمی‌دونم.... چی ‌بگم؟ شاید حق با تو باشه ولی ‌حداقل اگه برگردی شاید مهرداد رو از دست ندی ‌و نظر مادرو پدرش هم عوض شه."

    ـ"اصلاً حرفشم نزن، راستش دیگه نمی‌خوام حتی ‌اسمی ‌از مهرداد یا هرخر دیگه‌ای ‌که تو ‌اون مدرسه ادعای‌ عشق وعاشقی‌ واسه‌م داشت رو بشنوم، درواقع من اصلاً به خاطر ازدست دادن مهرداد متأسف نیستم چون چیزی رو از دست دادم که با هیچی جبران نمی‌شه...."

    جوابی جز سکوت نداشت، وقتی دیدم هنوز چیزی نمی‌گوید پرسیدم:

    ـ"حالا.... الآن اون عوضی داره چه غلطی‌ می‌کنه؟ امان بی ‌شرف رو می‌گم."

    ـ"اون اهمیتی ‌به شاخ وشونه کشیدن‌‌های ‌سرهنگ نمی‌ده فقط مدام ازمن سراغ تورو می‌گیره، می‌گه چند بار سر‌راهت منتظر بوده که ببیندت وباهات صحبت کنه اما موفق نشده، این‌جور که معلومه کم‌کم داره دیوونه می‌شه... اون حتی‌ یه بارجلوی ‌من اشک ریخت.... می‌گفت که طاقت دیدن جای‌ خالیت رو توی ‌کلاس نداره. من سردرنمیارم؛ اون واقعاً چشه رؤیا؟ اگه این‌همه عاشقته، پس چه‌طورحاضر شده که آبروت رو بریزه؟"

    دلم به طرز ناخواسته‌ای لرزید، حتی حالا که ازاومتنفر بودم، اما این لرزیدن بی‌تردید دلیل دیگری داشت، شاید تأسف به خاطر هرچیزی که اکنون از دست رفته بود....

    ـ"من که می‌گفتم اون مارمولک رو هیشکی ‌نشناخته تاحالا؟! مطمئن باش که بعد از این هم کسی ‌نمی‌شناسدش، این عقیده‌ ی ‌خودش بود که‌ یه عاشق هرگز با آبروی ‌معشوقش بازی‌ نمی‌کنه، ولی ‌خودش بامن چی‌ کار کرد؟ اون لعنتی ‌توی‌ مکروحیله دومی ‌نداره، عشق و علاقه‌ش هم به من مثل سرتاپاش دروغه، بشنو و باور مکن!"

    نمی‌دانم چه از جانم می‌خواست که دست بردار نبود:

    ـ"دیروز التماسم می‌کرد که ‌یه کاری‌ کنم بتونه با تو یه دیداری‌ داشته باشه. رؤیا باورت می‌شه که اون سرش ‌رو توی ‌دامنم گذاشته بود و مثل یه بچه‌ی ‌کوچولوگریه می‌کرد؟! من نوازشش می‌کردم و می‌گفتم تو روجون رؤیا دیگه گریه نکن، ولی‌ اون فقط اسمت رو تکرار می‌کرد و اشک می‌ریخت، اون‌قدر گریه کرد که آخرش من هم زدم زیر گریه، فکرکنم اگه نبیندت همین روزا دقمرگ بشه."

    تصور این‌که امان سرش را توی‌ دامن سوده ـ صمیمی‌ترین دوست من ـ گذاشته و آن‌طور گریه کرده بود، حالم را دگرگون می‌کرد، می‌توانستم دست‌های ‌مهربان سوده را ببینم که روی ‌موهای ‌درخشان و خوشبویش کشیده می‌شد؛ و اشک‌هایی که از چشمان سیاهش....

    بغض خویش را فرو دادم وصدایم از بغضی تلخ لرزید:

    ـ"به جهنم که دقمرگ می‌شه! مثلاً می‌خواد ببیندم که چی‌ بگه؟ اون‌قدر از این حرف‌های ‌تکراریش به خوردم داده که همه‌شو از برم، اگه راست می‌گه پس چرا نمی‌ره به مدیرهمه چیو بگه؟ چرا یه کاری نمی‌کنه هم آبروی من حفظ بشه و هم مهرداد تبرئه شه از این تهمت ناروا؟"

    ـ" خب این هم یه حرفیه، ولی‌ شاید می‌ترسه.... شاید یه کاری کرده از روی عصبانیت و بعدش پشیمون شده ولی جرأت نداره حرفی بزنه.... رؤیا واقعاً نمی‌خوای ‌بذاری ‌فقط برای‌ یه باردیگه ببیندت؟! شاید بتونی ببخشیش و یه جوری این موضوع ختم به خیر بشه، اصلاً شاید باهات ازدواج کنه و همه چی...."

    حرفش را با پریشانی قطع کردم:

    ـ"بس کن سوده؛ خواهش می‌کنم ادامه نده، ازدواج من و امان به همون اندازه ممکنه که یخ و آتیش کنارهم باشن و هیچ کدوم نابود نشن، فقط از طرف من بهش بگو دیگه به آرزوی‌ همیشگیش رسیده و بالاخره این بازی‌ لعنتی ‌رو برد، اما دیگه بعد از این نوبت منه که ازش انتقام بگیرم."

    ـ"هرچند که گفتن این حرفا برام سخته؛ ولی ‌باشه حتماً بهش می ‌گم، رؤیا امان یه نامه برات داده، سربسته و مهر و موم شده ست، می‌ذاری ‌برات بیارمش؟!"

    نگرانی تک تک سلول هایم را پر کرد به خاطر تردیدی که می‌توانست در من ایجاد کند:

    ـ" سوده اگه دوستم داری‌ این کارو نکن! اون جادوگر لعنتی ‌هنوزهم امیدی ‌واسه‌مسخ کردن من احمق داره ومطمئن باش که جادوش هنوز به اندازه‌ ی‌ کافی‌ قوی ‌هست! کافیه نامه ‌ش به دستم برسه تا دوباره زندگیم زیرورو شه، پس اون نامه رو بدون این‌که بازش کنی‌ بندازش توی‌ آتیش تا بسوزه و پودر بشه، باشه؟"

    ـ"باشه هرچی توبگی، حالاببینم توکه دیگه مدرسه نمیای‌ می‌خوای‌ چه کارکنی؟ خانواده ت بازخواستت نمی‌کنن؟ نمی‌گن یهو چی شد که قید مدرسه رو زدی؟"

    همه‌چیز را درباره‌ی‌ تصمیمی‌ که برای ‌ازدواج گرفته ‌ام گفتم، حسابی ‌متعجب شد ودرسکوت کامل گوش فرا داد، آنگاه جوری‌ که مو به تنم سیخ شد آهسته گفت:

    ـ" ولی‌ رؤیا، بعد از امان.... چه ‌طور می‌تونی‌ عاشق مرد دیگه‌ای.... باشی....؟!"

    با این‌که هرگزحرفی‌ از علاقه‌ام به امان پیش سوده نزده بودم، ولی ‌او با چه اطمینانی‌ آن علاقه‌ی ‌لعنتی‌ را به ‌یادم می‌آورد!؟....

    ـ"این سرنوشتی‌ نبوده که من خواهانش بوده باشم، واقعاً لازمه که این چیزها رو بگم؟! حداقل فکر می‌کردم تو یه نفر بتونی ‌درکم کنی ‌و با چنین حرفی ‌زجرم ندی!"

    ـ" من... من قصد ناراحت کردنت رو ندارم رؤیا، کار زشت امان روهم اصلاً توجیه نمی‌کنم، ولی‌ باور کن که این یه جنون زودگذر بوده، هردوی ‌شما خیلی ‌زود از کار خودتون پشیمون می‌شین، رؤیا! یه حسی‌ بهم می‌گه تو وامان نباید... نباید باهم.... این کارو بکنین!...."

    احساسش مسلما در من تأثیری ‌انکار نشدنی ‌داشت....

    ـ"سوده من درحال حاضر و با شرایط فعلی هیچ اعتقادی‌ به حس توندارم چون امان قبل از این‌که خشمش غلبه کنه واسه قربونی کردن نشونم کرده بود، کسی که دچار یه جنون زودگذر شده روی چه حسابی از قبل لباس‌هامو قایم کرده که نتونم اون افتضاح رو بپوشونم؟! بعدش هم اون مهرداد بدبخت رو بندازه توی هچل... نه سوده، این بار قبول کن که داری اشتباه می‌کنی....."

    جوابی نداد و شاید داشت با خودش کلنجار می‌رفت، ادامه دادم:

    ـ"...سوده اگه واقعاً دوست منی، موضوع ازدواجم رو ازهمه پنهون کن چون کافیه به گوش امان برسه تا این بارهم روزگارم رو سیاه کنه، هرکی‌ هم راجع به من پرسید، بگو رفته نروژ. سوده می‌دونم تو رازدار خوبی‌ هستی، خواهش می‌کنم این‌بار هم نگهبان رازم باش."

    ـ" باشه رؤیا جون هرچی‌ توبگی، منتها هنوز نمی‌دونم تاچه حد کارِت درسته و اصلاً تصمیمت واسه ‌این ازدواج عاقلانه ‌ست یا ازسر‌عجله، ‌فقط همین ‌قدر می‌دونم لااقل خیالم راحت شد که حالت خوبه، رؤیا جونم عاشقتم!..."

    ـ" من هم همین ‌طور سوده جونم...."

    پس از این حرف بغض مجال مان ندادکه بیش‌تر‌ با هم سخن بگوییم، نتوانستم جلوی‌ ریزش اشک‌هایم را بگیرم، سرم رامیان حلقه‌ی ‌دستانم گرفتم وشروع به گریستن کردم، مطمئن بودم سوده نیزاکنون سر بر زانوانش نهاده و دارد می‌گرید، من او را خوب می‌شناختم، او نیمه‌ی‌ دیگر قلب من بود...

    آن‌قدر آن حالت محزونش درمن تأثیرگذاشت که تا مدت‌ها قادر نبودم آن گفتگوی ‌تلفنی ‌را از یاد ببرم و همواره با یادآوری ‌اش اشک از دیدگانم سرازیر می‌گشت، حالا از سوده وتمام خاطرات تلخ وشیرین نوجوانی‌ ودرس و مدرسه تنها یک عکس دسته جمعی‌سیاه وسفید از کلآسمان درون دفترخاطراتم باقی‌ مانده بود که پارسال قبل ازشروع امتحانات ثلث سوم از بچه‌ها انداخته بودند و همه‌ی‌ همکلاسی‌هایمان ‌هم از آن یکی ‌داشتند.

    من و سوده میز دوم ردیف کنارپنجره نشسته و لبخندی ‌شیرین برلب‌هایمان بود، انتهای ‌کلاس هم معلم‌هایمان ایستاده و همه راضی ‌به نظر می‌رسیدند، مهین و شیوا و مریم وسیمین نیز صورتشان واضح و قابل تشخیص بود، همچنین مهرداد و فریمان.... امان و پریسا و عباس و فرشاد و آذر در این عکس نبودند چون از گروه شرورشان تنها بهروز پارسال با ما هم کلاس بود، با این حساب به‌زودی ‌چهره‌هایشان از یاد می‌رفت چرا که هیچ عکسی ‌از آن‌ها نداشتم؛ غیر از امان که قصد داشتم به ‌زودی خدمت عکسش برسم و تمام خاطراتش را به خاک بسپارم....

    آخرهمان هفته ترتیب یک مهمانی‌ مفصل خانوادگی ‌داده شده و من و ابی با هم نامزد شدیم. وقتی ابی اعلام کرد که می‌خواهد مراسم عروسی‌ام یک ماه دیگر یعنی روز تولدم برگزار شود همه با تحیّر دلیلش را می‌جستند، دلیل ابی برای این کار کاملاً قانع کننده بود، هرلحظه امکان داشت که من منصرف شوم یا پدرم از اجازه‌ای که داده پشیمان شود، به‌هرحال من در این مورد کاملاً بی‌تفاوت بودم و دیگر برایم فرقی نمی‌کرد که ضرب الاجل تکمیل تمام بدبختی‌ها تیره روزی‌هایم چه زمانی باشد.....

    حقیقت این بود که هیچی باعث نمی‌شد که حتی ‌اندکی‌ احساسم نسبت به ابی تغییرکند، من به زحمت می‌توانستم دوستش بدارم آن‌هم فقط و فقط برای ‌این‌که رسم عاشقی را به طرز به دردبخوری به جا آورده وبه موقع سروکله‌اش پیداشده بود و درحالی ‌دست خودرا به‌طرفم دراز کرد که داشتم به اعماق گرداب هولناکی‌ ازهراس و تردید و بی‌آبرویی ‌فرو می‌رفتم وراه نجاتی ‌نداشتم، وگرنه حاضر بودم یک نفر مرا با تبر از وسط به دو قسمت مساوی تقسیم کند ولی دیگر مجبور نباشم در ازای عاشقانه‌های لبریز از رضایتش لبخندهای مزورّانه بزنم....

    از خودم بدم می‌آمد، او مرا تک ستاره‌ی آسمان عشق خود می‌نامید و من وانمود می‌کردم خوشبختم، او مرا در آغوش می‌گرفت و من از تصور درماندگی امان بعد از شنیدن خبر ازدواجم غنج می‌زدم، او از دلتنگی‌های عاشقانه‌اش می‌گفت و من پایکوبی خویش را بر تکه‌تکه‌های قلب امان جشن می‌گرفتم، او مدام مرا تکرار می‌کرد و من درنجواهای پنهانی‌ام امان را، فرقی نمی‌کند که نفرت باشد یا عشق، امان به طرز غیرقابل توضیحی تمام لحظاتم را پر از خودش کرده بود.....

    «آه امان.... تو که با یک خیال خام از ‌رابطه‌ ی ‌من و مهرداد آن ‌طور آشفته شدی، حالا اگر بفهمی که دارم ازدواج می‌کنم چه حالی‌ خواهی شد؟!...»

    ******

    شاید کمی‌ عجیب باشد که چطور می‌شود خبر ازدواج من در این مدت به گوش او که همسایه‌‌ی‌ نزدیک‌ مان بود نرسیده باشد، اما با در نظرگرفتن شرایط موجود درمحله‌ی ما و همچنین شیوه‌ی زندگی‌ خاص طبقه‌ی اجتماعی‌مان شایداین تعجب مرتفع شود، درواقع همسایه‌‌های‌ ما غالبا سرشان به کارخودشان بود و به کسی‌ کاری ‌نداشتند، ضمنا آمد و شدهای ابی وخانواده‌اش به خانه‌ی ما اصلاً چیز جدیدی نبود که جلب توجه کسی را کند، به‌هرحال آن‌ها نزدیک‌ترین افراد فامیل الهه بودند.

    شاید دقیقاً به همین دلیل خبر بی‌آبرویی‌ام در مدرسه‌ای که می‌رفتم به نظر می‌رسید قرار نیست حتی با مرور زمان به گوش پدرم برسد، درواقع او سطح برخوردش با مردم بسیار کم بود و اغلب کارها را وکلایش در دفتربازرگانی‌اش انجام می‌دادند درحالی‌که معمولا خودش در سفرهای خارجی به سر می‌برد و دغدغه‌های شغلی و تجارت برایش به‌مراتب مهم‌تر از مسائل مربوط به اعضای خانواده‌اش به نظر می‌رسید. اگرچه حس می‌کردم مطلب دیگری نیز این میان هست که باعث می‌شود پدرم دور از قضایا بماند، انگار عمدی در این اتفاق وجود داشت که من درکش نمی‌کردم....

    بلافاصله بعد از نامزدی از پدرم خواستم برای چند روز من و نامزدم را بفرستد پیش عمه جان، این‌جوری‌ برایم خیلی‌ بهتر بود چون دیگر احتمال برخورد امان با من یا هرچیز دیگری که به ازدواجم مربوط می‌شد کاهش می‌یافت و این پنهان کاری اولین اولویت من بود. پدرم پذیرفت، به شرط این‌که خیلی زود برگردیم، به‌هرحال ما باید جهیزیه جور می‌کردیم و ابی هم باید مقدمات مراسم عروسی را می چید.

    الهه با ما نیامد، چرا که تلویحا بی‌میلی مرا نسبت به انتخاب جهیزیه دریافته و حالا پول بی‌زبان پدرم را نیز گرفته بود و به همراه خواهرش بازار را زیرپا می‌گذاشتند. او نه تنها از این‌که سفر نروژ را از دست داده مطلقاً ناراحت نبود، بلکه کلی هم ذوق می‌کرد که اگرچه نماینده‌ی خانواده‌ی عروس است ولی می‌تواند همه‌چیز را مطابق میل و سلیقه‌ی خواهرش جفت و جور کند.

    ‌برایم اصلاً اهمیتی نداشت که الهه یا دیگران چه کار می‌کنند و در چه حال و هوایی هستند، هیچ‌کس خبر ازدلم نداشت که مثل یک قناری ‌زخمی ‌در قفس سینه‌ام داشت پرپر می‌زد و هم‌چنان چهچه دروغین بهاری‌اش به گوش می‌رسید... دیگر مثل سابق از همه کناره نمی‌گرفتم و سر به بالین غم نمی ‌نهادم اگرچه بیش ازهمیشه غمگین بودم، سعی ‌می‌کردم با عمه جان و ابی بگویم وبخندم ووانمود کنم که معنی ‌خوش‌‌بختی ‌را دارم می ‌فهمم، ولی ‌موش‌های‌ سیاه تردید و ناامیدی ‌از درون داشتند عمارت ویران وجودم را می‌خوردند و بی‌صدا پیش می‌آمدند تا عاقبت روزی‌ با تلنگری ‌درخود فرو ریزم.....

    گاهی آرزو می‌کردم مرگی شیرین مرا در بربگیرد و جنازه‌ام در زادگاهم مدفون شود، اگرچه همین حالا هم فرق زیادی ‌میان من ویک مرده نبود، جز این‌که من زنده به گوری‌ متحرک بودم و حتی ‌بهشت و دوزخ و حساب و کتاب هم برایم بیم وامیدی ‌درخود نداشت.

    خاطراتی که از مسافرت سال پیش داشتم به شدت عذابم می‌داد، گاهی با یادآوری روزهای شادی که پس از بازگشتم به ایران داشتم لبخندی تلخ کنج لبم می‌نشست که خیلی زود محو می‌شد. من و این پری دلتنگ سرگردان در افق دریا رازهای ناگفته‌ای از فراق شب سیاه داشتیم....

    آرام و قرار از وجودم رفته بود، هنوز سودای شب‌های سیاه ایران در سرم بود، آه.... کاش چشمانش آن‌همه سیاه نبود!...

    ******

    «بازنده»

    اگرچه عمه جان از بازگشت ما اصلا راضی نبود ولی ما قول دادیم در اولین فرصت کارهایمان را جفت و جور کنیم و دوباره برگردیم پیشش. مهم‌ترین برنامه‌ی ما عروسی بود که حالا مقدماتش کاملا چیده شده و فقط حضور خودمان را کم داشت.

    عروسی‌ مفصل و باشکوهی ‌برگزار شدکه مجلس عقدکنان را بنا به درخواست خودم درعمارت خودمان برگزار کردیم و مراسم عروسی‌هم مفصلا در تالار و بعد از آن‌هم درخانه‌ی ‌داماد ادامه می‌‌یافت که فاصله‌ی ‌زیادی ‌با خانه‌ی ‌ما نداشت.

    سروصدای ‌مهمان‌ها کل منطقه را برداشته بود، همسایه‌های دیوار به دیوار یا روبه رویی که به حیاطمان اشراف داشتند، از پشت پنجره یا بالکن می‌توانستند به تماشای‌ ر*ق*ص و پایکوبی ‌مهمان‌هایمان در زیرنور چراغ‌های ‌رنگی ‌عمارت بپردازند و احیاناً سرکی‌ بکشند و ببینند دختر زری‌ در لباس عروسی‌ چه شکلی‌ شده؟ شبیه سیندرلا یا ملکه‌ی ‌برفی؟!

    از میان دوستانم فقط سوده را به همراه خانواده‌اش دعوت کرده بودم، همچنین مادر را که متأسفانه نیامد، دلیلش را نمی‌دانم ولی به‌هرحال فقط به من تبریکی ‌گفت و عذرخواست حال آن‌که غمی ‌مبهم را پشت نگاه مهربانش پنهان می‌کرد، راستی ‌که جای ‌خالی‌اش در این مجلس خیلی ‌برایم آزار دهنده بود.

    از آنجا که خانواده‌ی ‌ما برای‌ خودش شئوناتی‌ داشت و هرترکیب ولباسی‌ راجلوی‌ هرکسی‌ نمی‌‌پذیرفت، من از لباس نسبتاً پوشیده‌ای استفاده کردم که رضایت عمیق پدرم و نارضایتی خانواده‌ی ابی را به همراه داشت، پیرهنی از ساتن اعلی که درقسمت گردن و سینه و دست‌هایم گیپورکار شده و آرایشم نیز به آن غلظت نبود که کسی صورتم را ببیند و نفهمد قبلا چه شکلی بوده‌ام، فقط به طرز آشکاری زیباتر به نظر می‌رسیدم.

    تمام مدت ابی مثل قحطی زده‌ها چنان به من می‌تابید که دیگر دل و روده‌ام داشت به هم می‌ریخت، چندبار از اوخواستم ندیدبدیدبازی را کنار گذاشته و موقرانه رفتار کند ولی او گوشش بدهکار نبود و حتی چندبار جلوی چشم همه مرا بوسید که مهمان‌ها هم انگار به عمرشان چنین صحنه‌ای ندیده‌ باشند فریاد شادی کشیدند!

    خلاصه وقتی ‌مراسم عقد به پایان رسید و قرار شد به تالار برویم، دیگر دل توی‌ دلم نبود، نه از شوق زفاف با مردی ‌که نتوانسته بود علاقه‌ی‌ مرا به خود جلب کند؛ بلکه فقط و فقط به خاطر این‌که روزها و شب‌های ‌بس درازی ‌منتظر بودم تا ببینم وقتی ‌پوز امان به خاک مالیده می‌شود، چه حالی‌ می‌شود و چه حالی ‌می‌شوم؟!....

    بی‌رحمانه است ولی ‌من داشتم برای‌ اولین بارخود را روی‌ قله‌های ‌فتح وپیروزی ‌احساس می‌کردم، نگران بودم که نکند امان بی‌خبر مانده و امشب در پی برنامه‌ای دیگر باشد؟ اما وقتی چشمم به او افتاد دیگر دل توی دلم نبود..... ‌او داشت از کنار تیرچراغ برق نزدیک خانه ‌شان تماشایم می‌کرد که توی ‌لباس باشکوه و سپید عروسی‌ درکنار ابی‌ ایستاده‌ ام و دستم دردست اوست، می‌توانستم آثار پریشانی و درماندگی را در صورتش ببینم، وقتی ‌ازکنارش می‌ گذشتم، فقط برای ‌یک لحظه نگاهش کردم، کاملاً خیره در چشمان سیاهش.....

    ...آنگاه درحالی‌که شعله‌های ‌سرکش انتقام از اعماق وجودم زبانه می‌کشید، سرشار از کینه و تنفر، دلبرانه لبخندی ‌به رویش زدم تا به او بفهمانم که چقدر از زجرکشیدنش خوش‌حالم!...

    ...آنگاه توانستم او را به راحتی ‌دریابم وقتی ابروان بی‌نهایت زیبایش ازخشم درهم گره خورده و از عمق تاریک چشمانش تیرهای کینه را به‌سویم شلیک می‌کرد و ‌نفس‌نفس‌های‌ عصبی‌ راه هرگونه عکس‌العملی ‌را بر او بسته و عرقی‌ سرد مثل رودخانه از کنار صورتش جاری‌ بود....

    اما من در برابرآن حالات تأثرانگیزش باخونسردی ‌کامل نگاه بی‌رحم وغمزه آفرین خود را از او برگرفتم و دست دردست مرد تازه‌ی ‌زندگی‌ام به‌سوی‌ ماشین گل‌باران شده‌ی‌ عروسی‌مان قدم زدم، شاید ابی ‌آن‌قدرحواسش به اطرافش پرت شده بود که متوجه آن ارتباط زودگذر ما نشد و حتی‌ نفهمید که عمدا دستش را کشیدم و به آن سمتی‌ از ماشین هدایتش کردم که حتی‌الامکان بتوانم از کنار آن پسر خوش‌قیافه و جذاب رد شوم، شاید هم فهمید ولی‌ خودش را زد به آن راه تا به موقع راجع به آن سین جیمم کند، اما حال دردناک وأسفبار امان را کسی ‌جز من نفهمید چراکه فقط من میان آن‌همه آدم تمامی توجهم به او بود؛ فقط او.....

    هرلحظه منتظر بودم تا از میان جمع بسان ببری‌ زخمی ‌به‌سویم حمله‌ور شود و تور عروسی‌ام را کفنم سازد، ولی ‌خب؛ او مثل همیشه عاقل‌تر از آن بود که خود را مضحکه‌ی ‌آن جمعیت آشنا و غریبه سازد؛ و البته هرگز غرور چون کوهش را برای هیچ چیزی نمی‌شکست....

    وقتی‌که داخل ماشین می‌شدم وگوشه‌ی‌ بلند دامنم را جمع می‌کردم، باردیگر نگاهی ‌به او انداختم چراکه هیچ چیز در آن لحظات نمی‌توانست به اندازه‌ی ‌تماشای ‌درماندگی‌ او قلبم را لبریز از شادمانی‌ و رضایت سازد و من واقعاً نمی‌خواستم لحظاتی ‌را که ‌یک عمر منتظرش بودم به همین سادگی ‌از دست بدهم، قلبم بی ‌تاب ‌تر از همیشه ‌می ‌تپید و ضربان‌هایش را آشکارا حس می‌کردم، امان هرلحظه حالش بدتر از قبل می‌ نمود و درحالی‌که پشتش را به تیر چراغ برق چسبانده و دیدگان بارانی ‌خود را به من دوخته بود، با نگاهم آب شد و خرد شد و له شد... انگار جادوی‌ چشمانش می‌رفت تا برای‌ همیشه باطل گردد! آنگاه باهمان حال پریشانش مرا با کوچه‌ی ‌چراغان ومهمان‌های‌ شاد وشلوغ به حال خود رها کرد و از لای‌ جمعیت به‌سوی ‌خانه‌ی ‌خودشان راهی ‌باز کرد و داخل حیاط شد و در را به شدت به هم کوبید...

    ....ومن شادمانه لبخند می‌زدم! چرا که این دقیقاً همان صحنه‌ای‌ بود که این شب‌های ‌آخر در افکار جنون‌آمیز خود برای‌ او ترسیم کرده و دمادم مست می‌شدم از جامی که زهر بود و من شرابش می‌پنداشتم، مثل این بود که اصلاً فقط به خاطر همین لحظات هیجان انگیز تن به این ازدواج لعنتی ‌داده باشم.

    «حقت بود امان؛ حقت بود! باید چنین بلایی ‌سرت می‌آوردم تا انتقام همه‌ی ‌آن سال‌های‌ زجروعذاب را ازتو گرفته باشم، آه امان... نمی‌دانی دیدن ناکامی ‌مرد بدطینت و پلیدی ‌چون تو چه قدر شیرین ولذت بخش است! تو نقشه کشیدی ‌که بر زمینم بزنی، ولی‌ باورت نمی‌شد که این‌ طوری ‌رودست بخوری؛ نه؟...

    ای ‌وای... چرا من این‌قدرسنگدل و بی‌ رحم شده‌ ام؟ کجاست آن‌همه معصومیت ولطافتی ‌که در روحم بود؟ انگار دارم تبدیل به هیولا می‌شوم.... شاید هم بودم و خیال می‌کردم فرشته ام.... مهم نیست، فقط بگذار دوباره از پشت این شیشه‌ی‌ شفاف به خاطره‌ی ‌عجزو بی‌چارگی‌اش بنگرم، اکنون که مرکب گلباران ما به نرمی ‌در میان خیل مهمان‌ها به‌سوی‌ بزرگراه سرنوشتم راه خود را می‌پوید، من برای ‌همیشه از کابوس سیاه او فاصله خواهم گرفت.....

    کجایی ‌امان؟! چرا به این زودی‌ جشن وپایکوبی ‌مرا ترک کردی؟ کاش به این زودی‌ نمی‌رفتی تا برای‌ آخرین بار بی‌چارگی‌ات را بنوشم و سرمست گردم! بازگرد امان؛ بازگرد....؛ بازگرد.... بازگرد....»

    تمام شد! همه‌ی‌ آن شور وهیجانی ‌که در لحظات تاریک و سرد انتقام برایم متولد گشته بود به ناگاه مرد... حالا تمام تأثیری ‌که آن لحظه‌های‌ شعفناک بررویم داشت، تنها لبخندی ‌بود سرد وبی‌روح که نمی‌دانم آیا از ته دل بود یا از سر لج و لجبازی؟ شاید خودم هم نمی ‌فهمیدم که خنده‌ها وشادی‌ها و لذت‌ بردن‌هایم همه وهمه دروغ است دروغ...! شاید اگر به‌جای‌ همه‌ی‌ آن‌ها اشک می‌ریختم برایم خیلی ‌بهتر بود، ولی ‌من هنوز هم داشتم از پشت شیشه‌ی ‌ماشین که نورهای‌ کوچک اطراف بلوار را به سرعت پشت سر می‌‌گذاشت به نقشی ‌که از خاطره‌ی ‌رنج‌ امان بر روی‌ بخار شیشه نقش بسته بود می‌نگریستم و به پیروزی ‌دروغین خود لبخند می‌زدم، لبخندی‌ که داشت رفته رفته رنگ می‌ باخت....

    «پیشم بمون رؤیا! بهت نیاز دارم! عاشقتم... عاشقتم...»

    دیگرحال خود را نمی‌فهمیدم و زمان و مکان را به کلی‌ گم کرده بودم، ر*ق*ص و پایکوبی مهمان‌ها حتی ذره ای شادم نمی‌کرد، ‌طوری‌ شده بودم که هربار به دامادم می‌نگریستم به ناگاه چشمان امان را توی ‌صورتش می‌دیدم و لرزه برجانم می‌افتاد... اما هم‌ چنان سعی ‌می‌کردم بخندم! بخندم! بخندم....

    حالم لحظه‌به‌لحظه بدترمی‌شد، چیزی ‌شبیه حالت تهوع، سرگیجه، نمی‌دانم!... قابل توصیف نیست... تالار با همه‌ی ‌مهمانانش دور سرم می‌چرخید، میان نفس کشیدن و نالیدن، فرقی ‌نمی ‌فهمیدم.... و قلبم.....

    «....قلبت رو می‌خوام نازنین؛ قلبت رو....»

    درهوا چنگ زدم تادستی را که از میان سینه‌ام عقب کشیده می‌شد نگه دارم، نگاه ابی که متعجبانه روی دستم افتاد با شرمساری دیده بر زمین افکندم و دستم فروافتاد، می‌خواستم ازته دل فریاد وناله برآورم و همچون عزیز ازدست داده‌ای ‌مویه کنان برسر و رویم چنگ زنم و گیسو پریشان سازم و چنان سر به دیوار غم بکوبم که جامه‌ی ‌سپید عروسی ‌کفن آرامشم شود، این‌طوری ‌مهمان‌ها هم کارشان راحت‌تر می‌شد، یکراست مرا تا منزلگه ابدی‌ام بدرقـه می‌کردند و تمام جشن‌های‌ زندگی‌ام یکی‌ می‌شد.... ولی ‌همه‌چیز فقط در درونم اتفاق می‌افتاد وهیچ‌کس از من جز ظاهری‌آرام وخرسند نمی‌دید.

    «حالاچه خواهد شد؟ آیا بعد از این لبخند برلبانم جاودانه خواهد ماند؟ یا امان تاابد خواهد گریست...!؟»

    چرا نفهمیدم که باخودم چه کردم؟ آن روز باور نمی‌کردم که باهمین دست‌های‌ خود چاه بدبختی ‌ابدی ‌خویش را کنده باشم، من خود را از چاله به چاه انداختم.....

    اواخرآن شب به قدری حالم بدبود که بهانه‌ای مرتبط با پریودم آوردم تا از خلوتش بگریزم، ابی هم اگرچه نگاه مشکوکی به من داشت اما پذیرفت و اجازه داد خودم تصمیم بگیرم، من از این موضوع خرسند شدم ولی خبر نداشتم که او با این کارش دارد مرا محک می‌زند....


    برای ماه عسل به شمال رفتیم و من تمام هفته را به همان بهانه از بودن با او خودداری کردم، تا این‌که تقریباً روز ششم وقتی با هم کنار رودخانه‌ای زیبا نشسته بودیم، پرده از رازی برداشت که به شدت متحیرم کرد...

    شروع صحبتش مثل همیشه بود:

    ـ"هیچ‌وقت فکرنمی‌کردم روزی برسه که تو به من جواب مثبت بدی، درواقع من اصلاً خودمو در حد و اندازه ‌ی تو نمی‌دیدم، توئی که مثل دخترشاه پریون برازنده و باشکوهی، پس هیچ امیدی نداشتم، تا اون روزی که رگ دستمو زدم و تونجاتم دادی.... اون موقع فکرکردم توهم بهم‌علاقمندی و با این حساب وصالت غیرممکن نیست."

    با بی حوصلگی جواب دادم:

    ـ" اینا رو صدبار تاحالا گفتی."

    ـ" خب آره، باید حرفای جدیدتری بگم اما قبلش می‌خوام به سؤالم جواب بدی، چی شد که تو یک‌دفعه بدون هیچ مقاومتی به من جواب مثبت دادی؟"

    این همان سؤالی بود که به شدت از آن می‌ترسیدم:

    ـ"چون می‌ترسیدم دوباره خر شی و خودکشی کنی."

    دروغم را باور نکرد:

    ـ"رؤیا صادقانه جوابم رو بده، اگه من مثلاً یه سال دیگه می‌ اومدم خواستگاریت یا شش ماه پیش ازت خواستگاری می‌کردم تو بازهم بهم جواب مثبت می‌دادی؟"

    واقعاً چندش آور بود که بخواهم به دروغ بگویم حتماً!!

    ـ" آره حتماً، جواب مثبت می‌دادم!"

    ـ"دقیقاً چرا؟"

    وای! او امروز از کدام دنده بلند شده؟!

    ـ"چرا که نه؟ مگه ما باهم بزرگ نشدیم؟ خب اگه کتی جون به‌جای تو یه گربه هم می ‌آورد خونه‌مون طبیعی بود که کم‌کم بهش علاقمند بشم!!"

    خیلی جا خورد:

    ـ"یعنی من و گربه یه اندازه تو دل تو احساسات ایجاد می‌کنیم؟"

    ـ"نه دقیقاً، گربه یه کمی بیش‌تر‌ جذبم می‌کنه!"

    از حالت چهره‌ام حس کرد که دارم شوخی می‌کنم درحالی‌که من صادقانه نظرم را ابراز کرده بودم!

    ـ"خب دیگه شوخی بسه، ازت یه کلمه حرف راست می‌خوام، تو همیشه از دیدن من فرار می‌کردی و وقتی من طرفت می ‌اومدم با اکراه برخورد می‌کردی، هرقدر که من دیوونه‌ی تو بودم تو نفرتت رو خیلی صریح و رک به رخم می ‌کشیدی.... رؤیا چه طور شد که بدون هیچ مقاومتی با اولین درخواست رسمی ما حاضر شدی جواب مثبت بدی؟"

    ـ"ابی این‌قدر زر نزن داری کلافه‌م می‌کنی، خبرمرگت یه جواب مثبت می‌خواستی که دادم، دیگه چرا دنبال آسترش می‌گردی؟"

    ـ"مثل این‌که تو نمی‌فهمی من ازت صداقت می‌خوام."

    ـ"مثل این‌که تو هم نمی‌فهمی که دیگه حوصله‌ت رو ندارم!"

    ـ"رؤیا، یه عالمه سؤال توی ذهنمه که اگه بخوای سربالا جوابمو بدی کلاهمون می‌ره توهم."

    کم‌کم نگرانی بر تمام وجودم مستولی می‌شد:

    ـ"می‌شه دقیقاً بگی چی از جونم می‌خوای؟"

    ـ" فقط صداقت!"

    قصه داشت خطرناک می‌شد:

    ـ"ببین ابی، من تقریباً از رفتارهایی که توی این ده سال آشنایی ‌مون ازت دیدم فهمیدم که یه مقدار روان پریشی، ولی دیگه تا این حدتصور نمی‌کردم رو اعصاب باشی، اگه همین حالا تمومش نکنی واسه همیشه تمومش می‌کنم، اوکی؟"

    ـ"عشق تو روان پریشم کرده بی‌رحم!"

    راست می‌گفت، واقعاً بی‌رحم بودم:

    ـ"نخیر، موضوع برمی‌گرده به قبل از تولدت، هیچ ربطی هم به عشق من نداره."

    دندان قروچه‌ای کرد:

    ـ"رؤیا تو جواب خوبی به اعتماد من ندادی، بنابراین بعد از این مشکل بتونم بهت اعتماد کنم."

    بی‌اختیار به یاد روزی افتادم که اصرارداشت بداند عشقم کیست، واقعاً تا چه حد می‌توان چنین آدم شکاکی را تحمل کرد؟ مخصوصاً اگر شکش ریشه در حقیقت محض داشته باشد!

    ـ"ابی دارم ازانتخابت پشیمون می‌‌‌شم، حق با تو بود، تواصلا شایستگی جواب مثبتم رو نداشتی، من حماقت بزرگی کردم که فکر کردم عاشق صاف و ساده‌ای هستی و می‌شه بهت اعتماد کرد، اما از حالا دیگه همه چی بینمون تموم شده، به‌محض این‌که پامون برسه تهران ازت جدا می‌شم تا یاد بگیری با زنت چه جوری صحبت کنی."

    چشمانش برقی زد که اصلاً حس خوبی نسبت به آن نداشتم:

    ـ" تو این کارو نمی‌کنی، یعنی امکان ‌همچین کاری نداری."

    هنوز نمی فهمیدم که در مرکز گردابی هولناک واقع شده‌ام و سعی داشتم به‌جای تسلیم شدن همچنان از دروغ‌هایم دفاع کنم:

    ـ" چرا اون وقت؟"

    ـ" به همون دلیلی که به من جواب مثبت دادی!"

    وحشتی عمیق تمام سلول هایم را پر کرد....

    ـ" ابی چی می‌خوای بگی؟"

    قدری سکوت کرد و به دوردست چشم دوخت، آن گاه با حالتی فاتحانه گفت:

    ـ"شاید اصلاً برات مهم نبود تا بدونی محل کارم نزدیک مدرسه تونه، شاید هم می‌دونستی ولی به صرافتش نبودی. من همیشه تورو به شیوه‌ی خاص خودم زیرنظر داشتم، واسه همین هم دقیق‌ترین زمان رو برای خواستگاری رسمی از تو انتخاب کردم، وقتی‌که تو جرأت نه گفتن نداشته باشی!"

    هنوز باور نمی‌کردم ابی موضوع را فهمیده باشد، آن‌هم دقیقاً همان روز حادثه که بعدش بلافاصه موضوع خواستگاری را مطرح کند، یک چیزهایی توی ذهنم جور درنمی‌آمد، پس همچنان مذبوحانه مقاومت کردم:

    ـ"من چرا نباید جرأت نه گفتن به تو داشته باشم؟"

    ـ"چون آبروت در خطر بود!"

    رنگ از رخم پرید:

    ـ" تو چی می‌دونی راجع به من؟"

    لبخند موذیانه‌ای برلبش نشست:

    ـ"می‌دونم اون چیزی رو که تو ازم پنهونش می‌کنی، من ازت خواستم باهام صادقانه رفتار کنی ولی تو پشت سرهم بهم دروغ گفتی، حالا آخرین فرصت رو بهت می‌دم، باوجودی که تقلب حساب می‌شه و تو الآن صددرصد مطمئنی که من همه چیو راجع به اتفاقات گذشته می‌دونم، اما بازهم بهت فرصت می‌دم که صادقانه بهم بگی چه اتفاقی افتاد که تو با عجله جواب مثبت بهم دادی؟"

    عاقلانه این بود که دست از مقاومت بردارم، ولی من اصلاً آدم عاقلی نبودم:

    ـ" هیچ اتفاقی نیفتاده، خیالاتی شدی، یه قدری هم زیادی رمان خوندی زده به سرت! فکر کنم تو از اون دسته آدما باشی که ادعا می‌کنن آدم فضایی ‌ها براشون شنود گذاشتن!"

    ـ"رؤیا وادارم نکن احترامت رو زیرپا بذارم، دست از تمسخر من بردار چون من حالا هم شوهرتم و هم نگهبان آبروت، گذشت اون روزهایی که من دنبالت موس موس می‌کردم و تو با تمام وجود تحقیرم می‌کردی، حالا دیگه آبروی تو کاملاً تومشت منه واگه نمی‌خوای نابودش کنم، مثل یه بره مطیع و رام من باش، فهمیدی؟"

    حق با او بود، معجونی از وحشت و شرم مرا در برگرفت، بااین‌حال ذره‌ای از زهر زبانم کم نشده بود:

    ـ"من نمی‌دونم توچی شنیدی، اماهرچی ‌شنیدی دروغه، بهت اجازه نمی‌دم بامن مثل آقابالاسرها حرف بزنی!"

    ناگهان دستش را بالابرد وسیلی محکمی توی گوشم خواباند و به این ترتیب رجز خوانی‌ام را نیمه‌کاره گذاشت، از این رفتار غیرمترقبه دردی دوچندان در قلب شکسته‌ام حس کردم، اگرچه می‌دانم حقم بود....

    دستم را برروی جای انگشتان بی‌رحمش گذاشتم و بغضی درگلو صدایم را به لرزه انداخت:

    ـ" تعجب نمی‌کنم.... کسی که به خودش رحم نکنه به کس دیگه‌ای هم رحم نمی‌کنه، لعنتی زور بازو رو بهت دادن که حامی ناموست باشی یا ازش برضد جنس ضعیف‌تر از خودت استفاده کنی؟"

    اصلاً از کاری که کرده بود پشیمان نشان نمی‌داد:

    ـ" جواب آدم پررو و مغرور ودروغگو چک و لگده، من هم ازش استفاده می‌کنم تا زمانی که یاد بگیری با شوهرت صادقانه رفتار کنی، حالا می‌گی چه اتفاقی افتاده یا خودم به فضاحت بکشونمت؟"

    حالا که آب از سرم گذشته بود، ترجیح می‌دادم طفره بروم، اگرچه امید بیهوده‌ای ته دلم کورسو می‌زد که شاید چیزی غیر از واقعیت را شنیده است....

    ـ" تاحالا این روی سکه‌ت رو ندیده بودم."

    ـ" حالا کجاشو دیدی؟! یالا! منتظرم که ماجرا روتعریف کنی تا بیش‌تر‌ از این خر فرضم نکنی و واسه فرار از زفافم بهونه‌ی پریودت رو نیاری."

    پس از این حرف برگشت و به چشمانم زل زد، هرگز تااین ‌حد از او احساس تنفر نکرده بودم، مثل مار کبری بود که طعمه‌اش را به دام انداخته....

    ـ"من توی دومین روز غیبتت از مدرسه خواستگاری رو مطرح کردم چون فهمیدم دچار مشکل شدی، تحقیق کردم و ماجرا رو از زبون هم‌کلاسی ‌هات شنیدم، بازهم می‌خوای انکار کنی؟"

    ـ"اونا بهت دروغ گفتن."

    ـ" تو از کجا می‌دونی که چی گفتن؟"

    جوابی ندادم وفقط اشک‌هایی را که بی‌اختیار بعد از آن سیلی ازچشمانم سرازیر می‌شدند، یکی ‌یکی پاک می‌کردم...

    ـ"دقیقاً به همین دلیله که تو ازم فرار می‌کنی چون می‌ترسی که بفهمم دختر دوشیزه نیستی درسته؟"

    خنجر آن تجاوز خیالی را با تمام وجود حس کردم که اکنون تاروپود هستی‌ام را شکافته و در قلب آبرویم نشسته بود....

    ـ" این حرفا چرنده!"

    ـ" نه اتفاقا، عین حقیقته! به تو تجاوز شده، درسته؟"

    ـ" تجاوزی درکار نیست، فقط یه صحنه سازی بوده واسه انتقامجوییِ یه روانی عین تو!"

    ـ" البته درک می‌کنم؛ هرکی با تو طرف حساب باشه روانی می‌شه، اما جالبه که اتفاقا هردونفری که متهم به تجاوزگری شدن هم مثل تو خطاشون رو انکارکردن و به گردن هم انداختن، تو فرارکردی چون دیگه آبرویی نداشتی، به من جواب مثبت دادی چون تنها طنابی بودم که موقع سقوطت از دره به‌طرفت پرتاب شدم، حالا هم با این‌که از سر ناچاری همچنان به من آویزونی اما با وقاحت تمام تمسخرم می‌کنی و بهم دروغ می‌گی و سعی داری مثل گذشته‌ از بالا باهام برخورد کنی، من فراموش نمی‌کنم که چقدر تحقیرم کردی، حالا نوبت منه شازده خانم!"

    ـ" من ننگ بدنامی رو ترجیح می‌دم به زندگی با تو فرصت طلب عوضی."

    ـ" پس من هم به فرامرزخان خواهم گفت که «امان» به تو تجاوز کرده!"

    ناگهان با شنیدن این حرف تمام تنم یخ کرد....

    ـ" نه، نمی‌تونی تا این حد وقیح باشی!"

    ـ" البته، نه به وقاحت تو!"

    به تلاش مذبوحانه‌ام برای حفظ ته مانده‌ی آبرویم ادامه دادم:

    ـ" ابی خیلی زود می فهمی که تجاوزی درکار نبوده، بیش‌تر‌ از این منو از خودت بیزار ومتنفر نکن."

    ـ" تنفر و بیزاری تمام چیزیه که تو واسه همسرت داری؟ خب البته باید هم همینطور باشه، تو تا همین لحظه به عنوان ‌همسرم کنارم موندی چون چیزی برات مهم‌تر از حفظ آبروت نبود، اما فراموش کردی که همسرت هم حق حیات داره و تنها توقعش از تو صداقته!"

    در سکوت به حرف هایش فکر کردم، داشتم ته دلم کم‌کم حق را به او می‌دادم، نگاهش رنگی از محبت گرفت، اگرچه خیلی زود محو شد:

    ـ"من ده ساله که با تو زندگی کردم، یا کنارت بودم یا با خیالت شب وروزم رو گذروندم اما تمام این مدت هرگز ازت روی خوش ندیدم، پس به‌هیچ‌عنوان توقع نداشتم که تو ناگهان تصمیمت عوض شه و به من دل ببندی، مخصوصاً این‌که من بارها شاهد قدم زدن تو در کنار پسری بودم که جذابیتی انکارنشدنی داشت...."


    دلم لرزید، اما این‌بار عشقی درکار نبود، از حرف‌هایش حس عجیبی یافتم، حس کسی که بلیط برنده‌ی لاتاری‌اش را باد برده....

    ـ".....اما رؤیا عشق تو کورم کرده بود و هیچی جز تونمی‌خواستم، فقط دوست داشتم روزی که به من از سر بی‌چارگی جواب مثبت می‌دی، منو به عنوان ‌همرازت انتخاب کنی و بهم بگی که مشکلی داری و به این سبب ناگهان حاضر شدی به انتظار طولانی من پایان بدی، در این صورت من هم تصمیم عجیبی می‌گرفتم؛ یه تصمیم باورنکردنی! من برای تو نقش یه نجات دهنده رو بازی می‌کردم، دقیقاً کاری که تو اون شب برای من کردی و از مرگ نجاتم دادی، بعدش که توفان فروکش می‌کرد وخطر از سرت می‌گذشت، تو می‌تونستی درتفاهم کامل با من نامزدیت رو به هم بزنی، ولی تو این کارونکردی، تو به من دروغ گفتی و با دروغ وارد زندگیم شدی، تو با وجود این‌که هرگز عاشقم نبودی و مورد تجاوز عشقت قرار گرفته بودی اما حاضر شدی با آینده‌ی عاشق ساده دلی مثل من بازی کنی تا خودت رو نجات بدی، رؤیا هنوز هم عاشقتم ولی ازت کینه دارم!"

    حرف‌هایش باعث شد از یکسو چشمه‌ی اشکم بخشکد و از سوی دیگر خونم از جریان باز ایستد، واقعاً ابی داشت بامن چه کار می‌کرد؟....

    این میان هیچی به اندازه‌ی حرف‌هایش راجع به قدم زدن من و امان برایم پررنگ نبود:

    ـ" ابی این تو بودی که واسه الهه خبرچینی منو می‌کردی و از رابطه‌ی من و اون پسر - به قول خودت- جذاب قصه سرهم می‌کردی؟"

    تعجب کرد از این‌که چرا از میان تمام حرف ‌هایش فقط به همین موضوع اهمیت داده‌ام:

    ـ" البته که نه، من چرا باید چنین کاری می‌کردم وقتی می‌دونستم الهه میونه‌ی خوبی باتو نداره و ممکنه بابت این کار مانع ازدواج ما بشه؟ حتی روزی که فهمیدم از مدرسه فرار کردی به الهه زنگ زدم و گفتم رؤیا پیش منه، ولی ازش خواهش کردم که به روت نیاره. گفتم اگه از مدرسه سراغت رو گرفتن یه جوری دست به سرشون کن، چون نمی‌خواستم بفهمه صحبت از تجاوز به توئه، در این صورت امکان نداشت اجازه بده تو همسر خواهرزاده‌ی عزیزش بشی! رؤیا من تا این حد هواتو داشتم ولی..... حالا می‌بینم که قصه‌ی تو و اون پسره ریشه دارتر از این حرف‌هاست و من احمق این گوشه و کنارها دنبال جایی واسه خودم می‌گشتم!"

    باید به خاطر تمام اینها از او ممنون می‌بودم، ولی درحال حاضر ذهنم آشفته‌تر از این حرف‌ها بود:

    ـ" تو مریضی ابی، هرکلمه‌‌ای که از دهنم درمیاد یه سناریو براش می‌ سازی."

    ـ"سناریویی درکار نیست و تمام این‌ها حقیقت داره، تو به‌هیچ‌عنوان قابل‌اعتماد نیستی، راستش گاهی فکر می‌کنم عاشق دختر زیبایی مثل توشدن حماقت محضه چون بقیه هم دنبال زیباترین ‌ها هستن، شاید برای همین هم تو دنبال اون پسر جذاب و خوش قیافه بودی، کسی که امروز می‌دونم مادرت هم به خاطر پدرش به پدرت خ*ی*ا*ن*ت کرد! یعنی من باید هرلحظه منتظر یک خ*ی*ا*ن*ت از جانب تو باشم چون ظاهرا چنین چیزی توی خونتونه و قلب تو و مادرت توی چنگ اصلانی هاست!"

    ای وای.... او داشت با این حرف های وحشتناک نابودم می‌کرد....

    ـ" هنوز دیر نشده، هرچه زودتر طلاقم رو بده تا بیش‌تر‌ از این نگران خ*ی*ا*ن*ت من نباشی."

    درچشم برهم زدنی بالگد روی زمین پرتم کرد و درحالی‌که از درد به خود می پیچیدم مثل بختک خودش را رویم انداخت و دربرابر ناله‌ام بی رحمانه گفت:

    ـ" تیکه تیکه ‌ت می‌کنم اما طلاقت نمی‌دم، تو باید تقاص تک‌ تک تحقیرشدن ‌هام رو بپردازی، اگه همین حالا هم ازم عذرخواهی می‌کردی و می‌خواستی که بهت رحم کنم اونقدر احمق بودم که بپذیرم! تو تک تک فرصت‌هات رو سوزوندی دختره چموش خیره سر!"

    تازه فهمیدم شاه کلید همه‌ی قفل ها توی مشتم بوده و شعور استفاده از آن رانداشته ام، برای اولین بار در تمام عمرم غرورم را شکستم و لب به التماس گشودم:

    ـ"باشه ابی، غلط کردم! ازت خواهش می‌کنم..... بهم رحم کن و تمام اشتباهاتم رو ببخش! اجازه بده.... اجازه بده یه خاطره‌ی قشنگ ازت توی ذهنم بمونه...."

    کمی آرام گرفت و عقب کشید، دستش را به‌سویم دراز کرد تا از زمین بلندم کند.....

    ناباورانه دستم را در دستش گذاشتم و خیره به چشمانش نگریستم، او داشت روح وروانم را به بازی می‌گرفت....

    بلندم کرد و درآغوشم کشید، سرم را روی سینه اش گذاشتم و تپش‌های نامنظم قلبش را رصد کردم، من اینجا درون قفس پولادین سینه‌ام قلبی از سنگ داشتم و او برایم نفس نفس می‌زد، من خون تمام رگ‌هایم را درکام خون آشامی بی‌رحم ریخته بودم و او ذره ذره محبت به جانم می‌ریخت، من....

    ـ"چی می‌خوای ازم؟ فقط لب تر کن! حتی همین حالا هم فرصت داری تا اعتراف کنی که من بهترین همرازتم و هر کاری که دوست داشتی برات انجام بدم....."

    آنگاه کمی آغوشش را شل کرد تا سرم را بیرون بیاورم، با کف هردودستش صورتم را قاب گرفت و نگاه شیدایش را به چشمانم دوخت؛ حال آن که عنبیه ی قهوه‌ای رنگش میان چپ وراست چشمم سرگردان بود:

    ـ"من دیوونه‌م آره؟! دیوونه‌م که فقط با یه ببخشیدت حاضرم حتی..... با تفاهم ازت جدا شم!"

    لب‌هایم لرزید، اشکی گرم پلک‌هایم را سوزاند و این بار خودم سرم را میان سینه اش فرو بردم:

    ـ"نه ابی..... تنهام نذار! بهت.... نیاز دارم...."

    آغوشش تنگ‌تر و تنگ‌تر شد و نامم را صدبار تکرار کرد و به موهایم چنگ زد، او دیوانه‌ام بود، دیوانه‌ی دیوانه....

    آن روز او با خیال این‌که در بهترین شرایط عاطفی نسبت به او به سر می‌برم، مرا به خلوتی عاشقانه برد که اگر هیچ خیری برای من نداشت، به خودش ثابت کرد دست کم دراین مورد حق بامن است وقصه‌ی آن تجاوز، واقعاً ساختگی بوده و صرفا یک صحنه‌سازی بی‌رحمانه برای به گند کشاندن آبرویم، ولی این تأثیر چندانی در وضعیت رابطه‌ی ما نداشت و متأسفانه ننگی که امان روی پیشانی‌ام کاشته بود به همین سادگی‌ها پاک نمی‌شد.
   

    اگرچه ابی آبرویی را که امان لگدمالش کرد با کیاست خویش خرید و با حفظ آن مرا به چنگ آورد، ولی او نیز از نظر من با امان فرقی نداشت، اوهم خودخواه بود و اگر نیازم را مطابق میلش اعلام نمی‌کردم و از او نمی‌خواستم تنهایم نگذارد، مطمئناً باردیگر ضربه‌ای برمن وارد می‌کرد و می‌گفت که بازهم فرصت دیگری را سوزانده‌ام! من او را خوب می‌شناختم، دیوانگی او قبل از این‌که برگردد به عشق آتشین من، ریشه در خودخواهی عمیق خودش داشت. به‌هرحال من دیگر نه حالی داشتم نه فرصتی که بخواهم در رابطه با عواطف میان من و او فلسفه ببافم، من خواه ناخواه درگیر زندگی با کسی شده بودم که عشق یا خودخواهی به مرزی از جنون کشانده بودش که به‌جای تأمین شرایط خوب و آرامش بخش برای من، یک جور ناامنی روانی برایم ایجاد کرده بود. از یک‌سو نگران بود که همچنان عشق امان در سویدای وجودم جا مانده باشد و از سوی دیگر عطش عجیبی داشت برای این‌که از من بشنود همیشه عاشقش بوده‌ام، حتی وقتی‌که دختربچه ای ده ساله بودم و یا نگاه‌هایم رنگ نفرت و بیزاری داشت، من در تمام احوال فقط و فقط به او فکر کرده‌ام و تمام رفتارهای انزجارآمیزم ناز و نیاز عاشقانه بوده است! روزی نبود که با این اعتراف‌گیری حال به هم زن روزگارم را سیاه نکرده باشد. داشتم از خودش و عشق‌ورزی‌های احمقانه‌اش خسته می‌شدم.... از همه بدتر این‌که وقتی بر حالت تهوع روحی‌ام غلبه می‌کردم و به دروغ آنچه را که خواهانش بود به زبان می آوردم، تازه دردسرهایم شروع می‌شد چون از من توضیح می‌خواست بابت امان! این‌که احساسم با او تا کجا پیش رفته و سال‌هایی که با اعترافات گندیده‌ام عشق ابی را در سینه پرورانده ام(!) با امان چه می‌کردم؟ من هم مجبور بودم مدام تأکید کنم که هرگز حاضر نبوده و نیستم احساساتم را به کسی تقدیم کنم که حضورش برای پدرم ضربه‌ای مهلک و کشنده است. ولی نمی‌دانم چرا باوجودی که هرآنچه را می‌خواست از زبانم می‌شنید، قانع نمی‌شد و بابت این موضوع اعصاب و روانم را به بازی می‌گرفت. حتی یک بار عصبانی شدم و بر او نهیب زدم:

    ـ"تو از مرد بودن فقط یه جسم مردونه داری، برای یه بار هم که شده نشون بده که یه جو غیرت مردونه هم توی وجودت هست، مثل دختربچه‌های چهارده ساله همه‌ش از عواطف قدیمیم تفتیش می‌کنی.... خجالت بکش ابی! حتی اگه چیزی هم نباشه تو با این حرف‌ها داری به وجود میاریش. داری آتیش می‌اندازی توی انبار باروت!"

    طبیعی است که او به‌جای این‌که حق را به من بدهد و دست از سین جیم کردنم بردارد، گیر داد به انبار باروت! این‌که درست فکر می‌کرده و پتانسیل عشق ورزیدن به امان حتماً در من وجود داشته است که حالا اگر شعله‌ای بیفتد فاجعه رخ می دهد!....

    ابی یک دیوانه‌ی تمام عیار بود، یک دیوانه‌ی بی‌مغز و نفهم.....

    او که می‌دانست تمام عمرمشغول گول زدن خودش بوده و حتی اعترافات دروغین من هم دردش را التیام نمی‌بخشید، فشار روانی حاصل از ناکامی‌‌اش را درپناه الکل تسکین می‌داد و آن قدر در این کار زیاده‌روی می‌کرد که نمی‌توانستم حتی از دو متری ‌اش رد شوم چرا که بوی الکل دل و روده ام را بیرون می‌ریخت.

    بااین وجودمن جرأت نداشتم پیش پدرم بروم و از ابی و شرایط ناجوری که برایم ایجاد کرده‌ شکایت کنم، چرا که کافی بود الهه بدبینی‌های اورا درمورد من بشنود و بی بروبرگرد طرف خواهرزاده‌‌اش را بگیرد و اونیز مرا هدف تیرتهمت‌هایش قرار دهد یا حتی تیرخلاص را بزند وموضوع امان را فاش کند، پس من من محکوم بودم که فقط بسوزم و بسازم...

    کاش هرگز با امان درگیر نشده بودم، کاش اجازه نمی‌دادم خشمش شعله‌ور شود و هستی‌ام را این‌گونه برباد دهد، کاش فاصله‌‌ام را با مهرداد به اندازه‌ی کافی حفظ می‌کردم تا مجبور نباشم تقاص خ*ی*ا*ن*ت به امان را این‌گونه پس دهم، می‌دانم که او دروغگویی بیش نبود و اگر واقعاً عشق مرا در دل داشت حاضر به ریختن آبرویم نمی‌شد، اما من باید احتیاط می‌کردم، باید آن قدر کجدارومریز با او رفتار می‌کردم تا نهایتا درشرایطی کاملاً عادی و نرمال با مردی لایق و سالم ازدواج کنم....

    ******
   

    «آنارشی»*

    چهارـ پنج ماه از ازدواج من و ابی‌ گذشته بود که انقلاب ایران‌ به اوج خود رسید، البته اطراف ما زیاد خبری‌ نبود، هرچه نباشد یک مشت از طبقه‌ی‌ اعیان واشراف دور واطرافمان زندگی‌ می‌کردند که اساساً با شاه و سلطنت خصومتی‌ نداشتند. کسی هم اگر به چیزی معترض بود، طبق نگرش خاص این طبقه از جامعه اصلاً به چیزی شبیه هرج و مرج فکر نمی‌کرد بلکه به دنبال رفرم یا همان اصلاحات بود. من نه به هرج ومرج می‌اندیشیدم نه رفرم، سرم به بدبختی خودم گرم بود و هرروز نگران این‌که دوباره ابی از سر کار به خانه برگردد و با ابرازعلاقه‌های مسخره‌اش که نهایتا منجر به آن بگومگوهای تکراری می‌شد اعصاب و روانم را متشنج کند.

    یکی از همین روزها دلم بی‌اندازه هوای ‌مادررا کرد، بدون این‌که ابی را درجریان بگذارم کارهایم را رها کردم تا دیداری تازه کنم با کسی که بهترین یار و همدم تنهایی‌هایم حساب می‌شد. مادر وقتی ‌صدایم را از پشت دراطاقش شنید، آن قدر ذوقزده شد که مدام روی ‌سینه‌اش می‌زد وقربان صدقه‌ام می‌‌رفت، به‌محض این‌که چشممان به هم افتاد، یکدیگر را سخت درآغوش کشیدیم وبعد از یک سلام واحوال‌پرسی‌ گرم و صمیمانه رفتیم داخل اطاقی‌ که برایم صدها خاطره‌ی‌ شیرین از تلخ ترین روزهای‌ زندگی‌ام داشت.

    ______________________________________________________________________

    *آنارشی: اقتدارگریزی، سرورگریزی، نظام اجتماعی‌وسیاسی فاقد دولت، درمعنای کلی به هرج و مرج و قانون گریزی اطلاق می‌شود درحالی‌که آنارشیست‌ها خود راخواهان هرج‌ومرج نمی‌دانند ومعتقدند همکاری داوطلبانه وایجاد گروه‌های خودمختار مردمی درست است و درنتیجه با هرگونه حاکمیتی مخالفند. با این حال به نظر می‌رسد که نتیجه‌ی طرزفکرشان چیزی جز هرج‌ومرج نیست.

    با ورودم به اطاق متوجه حضور دختری قدبلند و خوش قیافه شدم که انگار صدسال بود مرا می‌شناخت، چون با دیدنم لبخندی زد و برای مصافحه با من پیش قدم شد. همان‌طور که دست یکدیگر را می فشردیم نگاهی به مادر انداختم تا سؤالی درباره‌ی او بپرسم ولی خودش جواب آنچه را که ازذهنم گذشته بود داد:

    ـ"من عهدیه هستم! تعریفت رو از عمه زینب زیاد شنیدم، یه دختر موطلایی خوشگل و مهربون!"

    باتعجب نگاهم را به چشمان تیره و خوش‌حالتش دوختم:

    ـ"شما برادرزاده‌ی مادر هستید؟!"

    توقعی جز این نداشت که عمه اش را «مادر» صدا بزنم، گویا همه‌چیز را درباره‌ی من و مادر می‌دانست:

    ـ"بله عزیزم! البته شرمنده م که مثل شما هوای مادر رو نداشتم! با این‌که من برادرزاده شم ولی کسی که نسبت خونی باهاش نداره از من و خانواده‌م بامحبت‌تره."

    ـ"این‌جوری نگو عهدیه جون. مطمئنم که شما هم خیلی بامحبتی وگرنه الآن اینجا نبودی."

    این بارمادر میان گپ دوستانه‌ی ما آمد:

    ـ"بله، عهدیه تنها کسمه که هواموداره، الانم شکست نفسی می‌کنه. البته بابا و مامانش تقصیری ندارن، گرفتارن."

    دوست داشتم بپرسم تا به حال کجا بوده اند که من اصلاً ندیدمشان؟ ولی ظاهرا امروز نیاز نبود اصلاً زحمت سؤال کردن به خودم بدهم، چرا که بازهم جوابم را پیش از پرسیدن گرفتم، مادر همان‌طور که برایمان از قوری چینی روی سماور چای می‌ریخت دوباره گفت:

    ـ"برادرم تا همین چندماه پیش کاشون بود، ولی چندوقتیه که کارش جور شده اومدن نزدیک ما. یعنی نزدیک نزدیک که نه؛ الآن نارمک می‌شینن. این شد که عهدیه‌ گلم منت سر عمه‌ی پیرش گذاشته و میاد زود زود بهم سر می‌زنه."

    و چای خوشرنگ را مقابل‌مان گذاشت و با چنان نگاه شیفته‌ای به عهدیه چشم دوخت که یک لحظه به او حسودی‌ام شد:

    ـ"وای چه عالی! پس من از حالا هر وقت بیام اینجا می‌تونم ببینمش."

    عهدیه ابرویی بالا انداخت که عجیب مرا یاد ابرو انداختن امان انداخت.....

    ـ"البته اگه اومدنمون همزمان بشه، چرا که نه؟"

    چشمان سیاه عهدیه، نمک می‌پاشید روی زخمی که از سیاهی چشمانی بس بی‌رحم دردلم جا مانده بود....

    ـ"خیلی خوش‌حال می‌شم اگه این همزمانی اتفاق بیفته!"

    برای دل بستن خیلی زود بود، ولی عجیب به او علاقمند شده بودم. اونیز احساس مشابهی نسبت به من داشت. هر بار که به چشمان سیاه و مژه های پرپشت و بلند عهدیه می‌نگریستم بی‌اختیار دلم می‌لرزید. من طاقت این‌همه سیاهی را نداشتم.....

    هرچند آمده بودم اینجا که کمی با مادر درددل کنم، ولی حضور عهدیه باعث شد جهت بحث وصحبت‌هایمان به سمت و سوی دیگری کشیده شود. این‌طور که به نظر می‌رسید، عهدیه ‌یک انقلابی تمام عیار بود! شنیدن اخبار انقلاب برای ‌روح خسته‌‌ام جذابیت چندانی ‌نداشت چراکه نه تنها با مسائل سیاسی ‌هرگز میانه‌ای ‌نداشته‌ام بلکه اساساً حوصله‌ی‌ دردسر هم نداشته و ندارم، هرچند که متأسفانه همیشه محکومم به انواع واقسام دردسرها.

    بااین‌حال صحبت‌های عهدیه باعث شد کمی نظرم عوض شود، چرا که او نه از جنبه‌ی‌ سیاسی؛ بلکه از بُعد مذهبی ‌به نارضایتی‌ها نگاه می‌کرد و ازاهداف گروه‌های‌ مذهبی‌ می‌گفت، این‌که تصمیم دارند نگذارند از مراکز فساد اثری‌ مانده و حدود شرعی ‌را برمعاصی‌ کبیر وفاحش همچون شرابخواری جاری ‌سازند.

    محل زندگی آن‌ها دربحبوحه‌ی‌ انقلاب جزو یکی ‌از شلوغ‌ترین مناطق تهران بود و می‌توان گفت که مرکز اساسی‌ترین حرکت‌های ‌انقلابی ‌به شمار می‌آمد.

    این‌طورکه او تعریف می‌کرد، گویا به همراه گروه‌های ‌مذهبی ‌وانقلابی ‌دیگر، کلی‌ کارهای ‌جالب و مخاطره‌انگیز انجام می‌دهند و بعدهم با زیرکی ‌قسر در می‌روند بدون این‌که کوچک‌ترین رد و اثری ‌ازخود برجا بگذارند و به این ترتیب هربار دست مأموران ساواک را می‌گذارند توی‌ پوست گردو.

    او توضیح مختصری هم راجع به گروه‌های دیگر انقلابی که تقریباً با آن‌ها آشنایی کامل داشت به من داد، مثلاً مجاهدین خلق، چریک‌های فدایی، توده ای ها و یک سری خرده پاهایی که گرایش‌های متفاوت‌تری داشتند. با خود فکر ‌کردم هدف گروه او با آرمان و آرزوی ‌من تقریباً یکی ‌است چراکه من از فساد وبی ‌بند وباری ‌ضربه‌ی مهلکی خورده بودم ودلم می‌خواست روزی‌ را ببینم که همه‌ی ‌مردم از این نکبت به کلی‌ پاک شده باشند. به‌هرحال آن زمان هرکس که دراین شورش مردمی‌ شرکت می‌جست هدفی‌ بالا ومهم برای‌ خودش داشت، هرچند که همیشه بهترین میوه‌ ها ممکن است گرفتار بدترین آفات ‌شوند، ولی ‌روز اول که باغبان نهالش را درخاک می‌نشاند به قصد پرورش آفات این کاررا انجام نمی‌دهد. درواقع من غافل بودم از این‌که آن زمان پوسته‌ی دین مورد حمله قرار گرفته و حتی تصورش را هم نمی‌کردم که بعدها شاید مغزش را از ما بگیرند در ازای پوسته‌ای ناچیز!

    این شد که ته دلم نوعی اشتیاق عجیب پیدا کردم برای این‌که دراین باره بیش‌تر‌ با عهدیه ارتباط داشته باشم. حتی وقتی فهمیدم سوده پیش مادر آمده و از بی‌وفایی من گله کرده، تصمیم گرفتم به او هم بگویم که چه برنامه‌هایی برای آینده ام دارم! حس می‌کردم زندگی‌ام رنگ و بوی دیگری یافته و حالا برای خودم هدفی دارم که خیلی ارزشمند است....

    نمی‌دانم دنبال کدام آزادی و در پی کدام حماسه پرپر می‌زدم، ولی پیوستم به آن گروهی که عهدیه و دوستانش مخفیانه اداره می‌کردند. حرف‌ها و رفتارهای آن‌ها به طرز عجیبی ذهن را به سمت و سوی مورد نظرشان می‌کشاند و کم‌کم در من نیز بی‌آن‌که اختیار چندانی از خود داشته باشم تغییر وتحولی‌ اساسی ‌روی ‌داد و همه‌ی این‌ها در زمانی کم‌تر‌ از یک ماه اتفاق افتاد.

    از شعارها و القاء عقاید دینی که بگذریم، جوّ دوستانه‌ی ‌گروه به من شور زندگی ‌می ‌بخشید و تا وقتی‌که درکنارجمع صمیمی‌خواهران مبارزم ‌بودم اصلاً احساس غم و ناراحتی ‌نمی‌کردم، همین دلبستگی‌‌ام به این فضای دوستانه، عقاید ما را هم هربار به هم نزدیک‌ترمی‌ ساخت تاجائی‌ که من نیزشدم یک بچه مذهبی‌ پرشورانقلابی!

    این خواهران محترمه چارچوب های خاصی نیز در رابطه با برادران حزبی داشتند که برایم خیلی جالب بود، مثلاً یادم می‌آید که یک بار وقتی می‌خواستم یک دسته اعلامیه را از دست یکی از برادران بگیرم، چادری مشکی سرم انداختم و با انگشتم نقابی موقتی ساختم، جوری که هنگام ردوبدل کردن اعلامیه نه او قیافه ی مرا دید و نه من چهره‌ی او را! امنیتی که از این شرایط حس می‌کردم آنقدر مرا به وجد آورده بود که تا مدت‌ها خاطره اش را از یاد نمی‌بردم و دوست داشتم شرایطم جوری باشد که دیگر چشم هیچ مردی من و زیبایی‌هایم را نبیند. چه فایده دارد آن قدر زیبا باشی که هرکفتاری به طمع شکارت دندان تیز کند و از عشق و عاشقی مردان اطرافت نصیبی جز بدبختی و فلاکت نداشته باشی؟

    دیگربرایم مهم نبود که بقیه‌ی شعارهای‌ انقلابی چیست یا توجهی‌ نداشتم که چه افراد و گروه‌‌هایی ‌برای‌ تصاحب مملکت دندان تیز کرده‌اند وشورمذهبی‌ وانقلابی ‌مردم را نردبان ترقی ‌خود ساخته‌اند، فقط و فقط به این می‌اندیشیدم که وقت و بی‌وقت از غیبت ابی در خانه استفاده کنم و بروم سراغ دوستان انقلابی‌ام. البته من جرأت نداشتم درنحوه ی پوششم تغییری ایجاد کنم، چرا که ابی کافی بود بفهمد انقلابی شده‌ام تا زنده زنده پوستم را بکند! بنابراین فقط موقعی چادر سرمی‌کردم که در جمع دوستان بودم. این چادرسیاه ساده برایم دنیایی رمز و راز شده بود، یک عمر امنیتم را درونش یافته بودم و حالا بیش‌تر‌ از همیشه مشتاق و دلبسته‌اش بودم.....

    به‌زودی‌ سوده هم به جمع ما ملحق شد، نمی‌دانم انگیزه‌اش چه بود ولی‌ به‌هرحال روشن است که در آن زمان هرکسی‌ برای‌عملکرد انقلابی ‌خود واقعاً انگیزه ‌ی ‌مهمی‌داشت، پدرومادرسوده هم اگرچه اوایل دخالت مستقیم در این جریانات پیچیده و مرموز نداشتند اما کم‌کم تحت تأثیرحرف‌ های ‌سوده قرارگرفتند وحتی‌ بعدها اورا مورد تشویق هم قرار دادند، بعد هم چیزی‌ نگذشت که خودشان شدند یک پا انقلابی ‌تمام عیار! خوش به حالش که حتی جلوی چشم اعضای خانواده‌اش نیز می‌توانست چادر بپوشد....

    خوش‌حال بودم که باردیگر می‌توانم با سوده ارتباطی ‌نزدیک وصمیمانه داشته باشم، اگرچه او همواره مایل به ادامه‌ی ‌دوستی‌مان بود ولی‌ مشکلات زندگی ‌خصوصی‌ من مانع تحقق این آرمان شده بود، به‌هرحال دست تقدیر بار دیگر ما را در کنار هم قرارداد و دوستی‌ما این بار با قوت وانگیزه‌ی ‌بیش‌تر‌ی ‌نسبت به آن ارتباط کودکانه وسطحی ‌ادامه ‌یافت، ارتباطی صمیمانه با درونمایه‌ای از ایدئولوژی مشترک.

    پاتوق ما مسجدالنبی ‌هفت حوض نارمک بود و به این ترتیب هرزمان که لازم می‌شد دورهم جمع و دستورات مربوط به خود را دریافت می‌کردیم. بااین‌حال کم‌کم شرایط برمن سخت شد چرا که ابی به رفت و آمدهایم مشکوک شد....


    یک روز وقتی به خانه رسیدم متوجه شدم که ابی زودتر از همیشه از سرکار برگشته و به‌محض دیدنم با چادری که تازه از سر برداشته بودم، بی‌هیچ ملاحظه‌ای شروع به بازخواستم کرد:

    ـ" هیچ معلومه سرت توی کدوم آخوره؟"

    چهره درهم کشیدم و مثل همیشه ساده‌ترین راه را برای فرار از دردسر انتخاب کردم:

    ـ"می‌رم به دوستام سرمی‌زنم، نمی‌تونم که مثل زنای آفتاب مهتاب ندیده از صبح تا شب توی پستو باشم؟"

    سری تکان داد:

    ـ"باشه حرفی نیست، اگه این‌قدر روشنفکری پس واسه چی تومهمونی‌های کتی جون شرکت نمی‌کنی؟"

    حتی تصور آن دورهمی‌های دوستانه‌ی مختلط که توسط این زنک تازه به دوران رسیده و دختر بی‌قیدوبندش برگزار می‌شد حالم را به هم می‌زد! فراموش نمی‌کردم که یک بار از من هم دعوت کردند و من آن روز مجبور شدم ر*ق*ص مزخرف زن و مردهای نامحرمی را تحمل کنم که خیلی احساس خارجی بودن به آن‌ها دست داده و به چیزی شبیه تعهد اخلاقی اصلاً فکر نمی‌کردند!

    چهره درهم کشیدم و مجبور شدم دست بگذارم روی نقطه ضعفش:

    ـ"تو که دلت نمی‌خواد کتی جون بگه بلند شم با پسرهای جوون و احیاناً خوش تیپ مهموناش برقصم و نوشیدنی غیر مجاز کوفت کنم؟"

    البته؛ او مطلقاً چنین چیزی را برنمی تابید!

    ـ"معلومه که نه!"

    حس کردم برنده شده‌ام:

    ـ"خب پس لطفا کاری به کارم نداشته باش تا من هم از دورهم نشینی با دوستانم به یه شیوه‌ی خیلی محترمانه‌تر لذت ببرم. ما فقط دختریم و هیچ پسری بینمون نیست!"

    ظاهرا قانع شد و قبول کرد، ولی من متوجه نبودم که او زرنگ‌تر از این حرف‌هاست که به گفته‌هایم اعتماد کند، هرچند که شش دانگ حواسم را جمع می‌کردم که احیاناً کسی موقع خروج از خانه تعقیبم نکند، ولی متأسفانه نمی‌دانستم که بیش‌‌ از همیشه زیر ذره بین کنترل نامحسوسش هستم!....

    اواسط اردیبهشت ماه هزاروسیصد وپنجاه وهفت بود که سری به مادر زدم و ساعتی کنارش بودم، عهدیه هم آنجا بود و کلی حرف برای گفتن داشت. او یک سری کتاب به من داد و گفت:

    ـ"می‌دونم خوراکت این‌جور کتاب‌هاست، اصلاً دنیا و آخرتت رو می‌سازه اینها."

    نگاهی به کتاب‌ها انداختم، چند جلد کتاب بود از دکترعلی شریعتی، مجموعه شعرش را به دست گرفتم آن‌قدر خوشحال شدم که انگار دنیا را به من داده‌اند، دست انداختم دور گردن عهدیه و صورتش را بوسیدم و از او تشکر کردم، او نیز از کارش کاملاً راضی به نظر می‌رسید.

    درراه برگشت به خانه همچنان که سرم پایین بود وتوجهی ‌به آدم‌های ‌اطرافم نداشتم، ناگهان کسی ‌راهم را سد کرد و تا خواستم ازکنارش رد شوم صدای ‌آشنایش با لحنی بی‌اندازه غمگین به گوشم خورد:

    ـ"کجا می‌ری خواب و خیالم؟...."

    بی‌اختیار نگاهم به صورتش افتاد، خدای‌ من!... یک سال بود که چشمم به چشمان سیاهش نیفتاده بود، چشمانی که اکنون قصه‌ی ‌طولانی‌ رنج وماتم را در خود جای‌ داده و دیگر از آن شرارت گذشته خبری‌ نداشت، خسته وبیمار و غمگین...

    حسی را که از دیدنش یافته بودم نمی‌شناختم، مثل آدمی بودم که برای لحظه‌ای دچار فراموشی شده و زمان و مکان را از دست داده است، فقط خیره به دوچشمی بودم که روزگارم را به رنگ خویش کرده بود!

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 60
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 241
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,092
  • بازدید ماه : 18,050
  • بازدید سال : 145,153
  • بازدید کلی : 11,642,293