close
مجتمع فنی تهران
رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت سوم
loading...

رمان فا

    ـ"فرصتی‌ نشد که بهت تبریک بگم... معلومه که خیلی‌ خوشبختی؛ چون همسرت به ایمانت احترام گذاشته، کاری ‌که من احمق نکردم... ببین…

رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 200 پنجشنبه 11 آذر 1395 : 10:45 نظرات ()

    ـ"فرصتی‌ نشد که بهت تبریک بگم... معلومه که خیلی‌ خوشبختی؛ چون همسرت به ایمانت احترام گذاشته، کاری ‌که من احمق نکردم... ببین چه پرده‌ی ‌سیاهی‌ روی ‌قشنگی‌هات کشیده! کجاست اون اندام زیبا و اون موهای ‌طلائی؟! آره آره همین‌ جوری خوبه؛ حالا دیگه هرکس وناکسی نمی‌تونه رؤیای‌ منو مثل یه لاشخور بو بکشه..... کاش من هم بنده‌ی‌ خدای‌ تو بودم عشق من!...."

    کم‌کم موقعیت خویش را بازیابی می‌کردم، پلک هایم به سختی باز مانده و حتی صدایم در پایین‌ترین حد ممکن خش برداشته بود:

    ـ" اگه می‌دونستم به خاطر فرار از جونوری‌ مثل تو گرفتار چه هیولایی ‌می‌شم، اون سوسک توی ‌قوطی ‌کبریتت رو با اشتها می ‌بلعیدم؛ امان....."........................................





    نیازی نبود انتهای جمله‌ام را به نامش آذین ببندم، اما چیزی شبیه دلتنگی مرا وا می‌داشت باردیگر تکرارش کنم، یک بار با کلمات و صدها بار در ذهن آشفته‌ام....

    قدمی به‌سویم برداشت:

    ـ"تو خوش‌بخت نیستی؛ رؤیا؟!"

    شاید او نیز بی دلیل در پی تکرارم بود، کدام تکرار؟.... کاش می‌دانست در تک تک لحظاتم ردپای خنجری که به آبرویم فرو کرده تکرار می‌شود....

    ـ"چی‌ دوست داری‌ بشنوی؟"

    قدمی‌دیگر پیش آمد و بی‌دلیل گوشه‌ی چادرم را لمس کرد....

    ـ" کاش بهم فرصت می‌دادی...."

    سری تکان دادم:

    ـ"تمام فرصت‌های زندگیم تومشت تو بود، ولی قدرش رو ندونستی.... تو همیشه بدترین راه‌ها رو واسه ‌نزدیک شدن به من انتخاب کردی‌. کاش امان.... کاش می‌فهمیدی...."

    نگاهش از عمق چشمانم بر زمین افتاد و لب‌هایش لرزید و جز زمزمه‌ی نامم پاسخ دیگری نداد. صورت شکسته‌اش چیزی بیش از عبور یک سال از عمرش را فریاد می‌زد، بی‌آن‌که بفهمم چه می‌کنم، با یک نیروی ناشناخته‌ی درونی واداشته شدم قدمی به‌سویش بردارم وکاملا روبه ‌رویش بایستم، آن‌گاه دستم را تا صورتش بالا آوردم و ناگهان متوجه اشتباهم شدم و آن را روی لایه‌ای ازهوا برخیالی از گونه‌اش کشیدم:

    ـ"تو چرا این‌قدر داغون شدی؟ فقط یک سال گذشته امان؟! چی به سرت اومده؟"

    همان‌طور که باحسرت نگاهم می‌کرد، اشکی از چشمان بی‌نهایت زیبایش فروچکید و برای لحظه‌‌ای غیرقابل پیش‌بینی سرش را اندکی پیش آورد و بر نوک انگشتانم ب*و*س*ه نشاند...

    ـ" فراق تو برای نابودیم کافی بود."

    دستم را پایین آوردم حال آن که حتی حس نمی‌کردم شاید گناهی به خاطر لمس او مرتکب شده باشم، درست مثل این‌که او جزء لاینفکی از وجودم باشد...

    ـ"نه امان، من توروخوب می‌شناسم؛ باهات زندگی کردم!.... فقط فراق من نه، یه چیز بیش‌تر‌ی حس می‌کنم..... تو «شکنجه شدی»!"

    لبخند تلخی بر لبش نشست:

    ـ"چه طور هیچ‌وقت عاشقتم نبودی، اما رفتارت با من این‌قدر مادرانه ست....!؟"

    تلخی کلامش کامم را آزرد، چه آن قسمت که حقیقت بود و چه قسمت اشتباهش....

    ـ" امان؟!...."

    هنوز طفره می‌رفت:

    ـ"شکنجه‌ای بالاتر از درد فراقت نبود. از این‌که به فکر انتقام بودم متأسفم رؤیا."

    ـ"می‌بینی؟ پرپرکردن یه گل زیادهم خوشایند نیست، نه؟!"

    ـ"از چی رنج می‌کشی رؤیا؟ ابراهیم ثابت..... اذیتت می‌کنه؟!"

    از این‌که روزی این نام را با تردید بیان می‌کرد و امروز با طعنه، حس بدی یافتم....

    ـ"شاید هم من اذیتش می‌کنم، کسی چه می‌دونه؟!"

    ناگهان حرفی زد که مو به تنم سیخ شد:

    ـ"دوستش نداری، نه؟!"

    با چه اطمینانی می‌پرسید، انگار احساسات من برایش مثل یک کتاب گشوده بود....

    سخت بود جواب دادن به کسی که تیشه به ریشه‌ی آبرویم زده بود ولی اکنون مثل زمانی که باهم دوست بودیم دلم می‌خواست با او درددل کنم، با همراز تنها راز ناخواسته‌ی زندگی‌ام...

    ـ"وقتی تو آبرومو فرستادی بالای دار، اون بود که کمکم کرد.... احساس من مهم نبود، من به کمکش نیاز داشتم! حالاهم احساسم کوچک‌ترین اهمیتی نداره، اون نگهبان آبروی منه...."

    آهسته و زیرلب شرمساری اش را زمزمه کرد:

    ـ"متأسفم رؤیا.... متأسفم....."

    و اشک ازدیدگانش فرو ‌چکید. به چشمانش خیره شدم مثل تشنه‌ای که به سراب می‌نگرد، تصویر زلال این چشمه سیرابم نمی‌کرد فقط دردم را افزایش می‌داد..... آهسته چادرم را در مشت خود فشرد و به دهانش نزدیک کرد وبوسید.... کدام‌‌مان گ*ن*ا*ه بیش‌تر‌ی‌ داشتیم؟ کدام‌مان بیش‌تر‌ سزاوار سرزنش بودیم؟ اگر او تا این ‌حد سزاوار لعن ونفرین است، پس چرا هم‌چنان دلم ازاشک‌هایش به درد می‌آید؟ چرا این اشک‌ها را باور می‌کنم؟ آیا واقعاً دروغی‌ درکار اوست؟ آیا هنوز هم قصد دارد حیله‌ای‌ برایم سوارکند؟ کی باور می‌کنم که آن‌همه بلا را همین مردی برسرم آورده که اشک‌هایش دلم را شرحه شرحه می‌کند؟...

    نتوانستم احساس خود را نسبت به او و اشک‌هایش تحمل کنم، از خودم بدم می‌آمد، چادرم را به آرامی ‌از مشتش بیرون کشیدم....

    ـ"تو دردناک‌ترین خاطره‌ی زندگی منی امان، کاش هیچ‌وقت باهات آشنا نشده بودم....."

    دیگر چیزی‌ نگفت، فقط به دیوار تکیه زد وگریست، او را به حال خود رها کردم وبه راه افتادم، درامتداد کوچه‌ی خلوتی که انگار همه‌چیز در آن تابلوی یخ زده‌ی نقاشی بود، حتی پرنده‌ای نبود که با صدایش کرختی احساسم خش بردارد، شاید هم من نمی‌دیدم و نمی‌شنیدم چرا که تمام ذهنم درگیر نقش دل‌انگیز او بود.....

    کاش دوباره نمی‌دیدم ‌اش و خطوط چهره‌اش از یادم می‌رفت، چرا نتوانستم حتی شکسته شدنش را تحمل کنم؟ باچنین روحیه‌ای چگونه دم از انتقامی متقابل می‌زنم؟ نه خدایا! من حتی راضی نیستم اشکی از چشمش فروچکد، من به‌جای مادری که برایش جزخاکستری سرد نیست برایش نگرانم، من به‌جای پدری که جز به عیاشی‌هایش نمی‌اندیشد به خوش‌بختی‌اش می‌اندیشم، من به‌جای تمام نداشته‌‌هایش شرمسارم....

    ******
    

    تمام گفت و گوی آن روز من و امان درزمانی کم‌تر‌ از سه دقیقه به وقوع پیوسته بود حال آن که خبر نداشتم چه عاقبت شومی به خاطر این توقف کوتاه احمقانه در انتظارمن است.....

    حوالی عصر وقتی به خانه برمی‌گشتم طبق معمول چادرم را برخلاف میلم پشت درخانه از سر برداشتم و باعجله تایی زدم و درون کیفم گذاشتم ولی تا کلید را به در انداختم که وارد حیاط شوم ناگهان در از آن طرف بازشد و چهره‌ی خشمگین ابی درمقابلم قرار گرفت، دستپاچه و نگران سلامش کردم ولی او بی‌هیچ جوابی با عصبانیت مچ دستم را گرفت و با خشم به درون حیاط کشید و در را محکم بست، نیازی نبود از او سؤالی کنم، حالاتش داد می‌زد که.... که چی خدایا؟!......

    یعنی به طریقی متوجه ملاقات من و امان شده؟!.....

    ای وای.... چه اشتباهی کردم!

    ـ"توی جمع دوستانه‌تون که هیچ پسری هم نیست، چی یادتون می‌دن؟ این‌که چادر سر کنید و خودتون رو از همه‌ی مردم بپوشونید ولی توی کوچه‌های خلوت با دوست پسراتون دل بدین و قلوه بگیرین؟!"

    هرچندکه حتی جرأت دهن بازکردن هم نداشتم ولی تا خواستم چیزی بگویم و ذهنیتش را اصلاح کنم با پشت دستش محکم توی دهانم کوبید و درد ناشی از این ضربه‌ی ناجوانمردانه درتمام تنم پیچید و اشک از چشمانم سرازیر شد...

    ـ"توجیه نکن لعنتی؛ فقط یه احمق می‌تونه باورکنه که هیچی بین تو واون پسره‌ی حرومزاده نیست! رؤیا من چه کارت کنم؟ کم از وجودم، غیرتم، آبروم برات گذاشتم؟ کم مواظبت بودم؟ کم عاشقت بودم؟ چرا رؤیا؟ لیاقت تو همونه که بهت تجاوز کرد و گردن نگرفت؟! نگو تجاوزش ساختگی بود، مهم تجاوز به آبروت بود که هیچیش ساختگی نبود!! تو دختر دوشیزه نبودی رؤیا، چون قلبت، وجودت، احساست، حتی آبروت دختر دوشیزه نبود! تو همه‌ی اینا رو دو دستی دادی به اون عوضی و من احمق خواستم از لجن بکشمت بیرون....."

    حالا دیگر او نیز می‌لرزید و اشک را دیدم که آشکارا در چشمانش حلقه زده، من از شرمساری آب می‌شدم ولی حتی قادر به عذرخواهی نبودم، زهر حقیقت ذره ذره داشت مرا از پا می‌انداخت و حتی یک دلیل قانع کننده برای خودم یا او پیدا نمی‌کردم که دست کم برای تسکین یکی از ما دونفر دست‌وپایی بزنم، همانجا روی زمین زانو زدم و سرم را زیر انداختم و اشک ریختم و هق زدم.....

    سکوتم دردش را بیش‌تر‌ می‌کرد، این‌که تقلا نمی‌کنم برای رفع اتّهام از خویش، این‌که با شرمساری‌ام ذهنیتش را تأیید می‌کنم، می‌سوخت و شعله‌های خشم از اعماق وجودش سر بر آسمان می‌نهاد، رو کرد به آسمان ولی خدایی را نمی‌پرستید که این‌جور مواقع رو به‌سویش کند و فریاد بزند: «کجایی ای خدا؟ می بینی درد و رنجم را؟ حقم این بود ای خدا؟!.....» کدام خدا را باید به رگبار گلایه‌هایش می‌بست؟ فقط نعره زد:

    ـ"واااای ای وااااای....!!!"

    و به موهایش چنگ زد وعقب عقب رفت و به دیوار چسبید و مثل یک پسربچه‌ی کتک خورده گریه کرد و شانه‌هایش لرزید. سر از زمین بلند کردم، طره‌های پریشان و خیسم را پشت گوشم فرستادم و برخاستم و به‌سویش رفتم و درمقابلش ایستادم و دستم را روی صورتش گذاشتم:

    ـ"ابی خواهش می‌کنم خودت رو اذیت نکن.... ابی.... عزیزم!"

    دیوانه‌وار چنگ انداخت و با هردو دستش دست‌هایم را گرفت و خیره به چشمانم نگریست:

    ـ"چیکار کنم باهات که این‌قدر دروغ‌گو و خائنی؟ چیکار کنم که دیگه به اون پسره‌ی لش فکر نکنی؟ چیکار کنم رؤیا؟ چیکار کنم؟ چیکار کنم که فقط مال من باشی رؤیا!!"

    دیگر صلاح ندانستم بیش از این بگذارم آزار ببیند، من که این‌همه دروغ گفته‌ام، این را هم می‌گذارم کنارش:

    ـ"ابی جونم اشتباه می‌کنی! من هیچ علاقه‌ای به اون عوضی ندارم، اتفاقی دیدمش.... سرراهمو گرفت.... از این‌که باهات خوشبختم داشت رنج می‌کشید، من هم بهش گفتم که..... که چقدر دوستت دارم! ابی من فقط مال توأم شک نکن..."

    به طرز عجیبی داشت آرام می‌گرفت این دیوانه‌ی روانی:

    ـ"راست نمی‌گی، می‌گی؟! می‌خوای آرومم کنی، آره؟"

    ـ"نه، چرا باید دروغ بگم؟ ابی تو همه کس منی!"

    انگار آبی بود که برآتش ریخته شد، بااین‌حال درک نمی‌کردم که چه طور این‌قدر به سرعت تغییر جهت می‌دهد:

    ـ"این بار واسه دیدنت سرراهت وایساد، دفعه‌ی بعد واسه این‌که تو رو از من بگیره نقشه می‌کشه..... رؤیا دیگه نمی‌تونم این وضعیت رو تحمل کنم! می‌فهمی؟"

    احمقانه دنبال چاره‌ای برای آرام کردن اوضاع می‌گشتم:

    ـ"تو بگو چیکار کنم؟"

    انگار منتظر همین بود:

    ـ"هر کاری بگم می‌کنی؟ هر کاری؟"

    وحشت همه‌ی وجودم را گرفت، بوهای خوبی به مشام نمی‌رسید، ولی چاره‌ای جز تأیید نداشتم:

    ـ"هر کاری که تو بگی...."

    مثل این بود که تمام جواب‌هایش را از قبل آماده کرده و فقط منتظر موقعیت ویژه‌ای برای ابرازش باشد:

    ـ"بیا از اینجا بریم! بریم یه‌جایی‌که دیگه هرگز دست امان به تووزندگیم نرسه. اصلاً ازکشورخارج می‌شیم!"

    خون در رگ‌هایم خشکید.....

    ـ"چی می‌گی ابی؟ مگه به همین سادگی‌هاست؟"

    انگار نه انگار که لحظاتی پیش داشت به حریم نادیده‌ی آسمان چنگ می‌انداخت....

    ـ"عمه جان..... عمه جان منتظرمونه، بهش قول دادم رؤیا.... وقتی توی نامزدیمون نروژ بودیم ازم قول گرفت که تو رو ببرم پیشش.... اون بهت نیاز داره، حاضره داروندارش رو بده تا تو کنارش باشی."

    عشق و محبت عمه جان چیزی نبود که تازه خبرش به گوشم رسیده باشد، اما یک چیزهایی این میان حس ششمم را تحریک می‌کرد، چیزی که خودم هم درست از آن سردرنمی آوردم و در آن شرایط بازیابی‌اش در تاریکخانه‌ی ذهنم ناممکن می‌نمود.

    دستم را بیش‌تر‌ فشرد و سعی کرد نانش را به تنور داغ بچسباند:

    ـ"باشه رؤیا؟ خودتم که دوست داشتی بریم نروژ، نه؟ یادمه اونجا که بودیم به عمه جان گفتی برمی‌گردیم."

    بله، حق با او بود، ولی این برمی‌گشت به زمانی که می‌خواستم دست امان به من نرسد، نه حالا که.....

    دربرابر سکوتم که رضایتش می‌پنداشت هیجان‌زده ادامه داد:

    ـ"اول تو رو می‌فرستم بری، چون مشکل اقامت نداری، کارهامو اینجا راست و ریس می‌کنم و میام اونجا برای اقامت اقدام می‌کنم. بچه‌مون که دنیا بیاد من هم دیگه می شم شهروند رئین...."

    بادهان نیمه باز برنامه‌هایی را که یکی یکی قی می‌کرد از ذهنم می‌گذراندم، چه مرگش شده خدایا؟!

    ـ"ابی گوش کن، من....."

    ـ"هیچی نگو! همین کاری که گفتم می‌کنیم..... وگرنه می‌فهمم دروغ گفتی."

    نمی‌دانستم باید چه کار کنم، به‌هرحال برای هرنوع واکنشی به زمان احتیاج داشتم، باید خوب فکرهایم را می‌کردم که ببینم دقیقاً چه کاری بیش‌تر‌ به نفع من است؟

    ابی که خیالش از بابت برگشتنم به خانه راحت شده وحالا زهر بازجویی را نیز به کامم ریخته بود و کار دیگری نداشت، دوباره برگشت سرکارش. من هم به اتاقم رفتم و دو سه ساعتی در سکوت فقط فکر کردم.....

    چشمانم را که بستم چهره‌ی امان دوباره در ذهنم نقش بست، قلبم از درد فشرده شد و به سینه ام چنگ زدم، تحمل این وضعیت را نداشتم، من خواسته یا ناخواسته فعلاً همسر ابی بودم ولی دلم هرگز برایش نلرزیده بود. او نیز می‌دانست که من درباره‌ی احساسم نسبت به خودش و امان دروغ می‌گویم ولی به طرز رقّت‌انگیزی خودفریبی می‌کرد....

    «آه خدایا راهی پیش پایم بگذار....»

    ******
    

    ابی خیلی زود به فکر تهیه ی بلیط و جور کردن ملزومات سفرم به نروژ افتاد، او با چنان اشتیاقی کارها را سروسامان می‌داد که حس می‌کردم موضوعی مهم‌تر از نگرانی‌اش بابت امان و یا چشم به راهی عمه جان این میان وجود دارد. سعی کردم به طریقی برای خودم تمایلی به این سفر ایجاد کنم، با یادآوری مناظر زیبا و بهشتی رئین، آفتاب نیمه شب، شفق قطبی، هوای پاکیزه و بی‌همتا، خلیج‌های زیبا و برفی..... ولی هیچ کدام از این‌ها نمی‌توانست دلم را آرام کند، من نگران بودم و حالا هرچه می‌گذشت این نگرانی عمیق‌تر وعمیق‌تر می‌شد.....

    سه چهار روز بعد از آن دیدارم با امان بود که دوباره موقعیتی برای گریز از خانه و پناه بردن به مادر یافتم، این بار دیگر حرفی از شیرین‌کاری‌های انقلابی‌مان نزدم و فقط از نگرانی‌ام بابت وضعیت جدیدی که ایجاد شده گفتم، مادر که فکرش را هم نمی‌کرد بخواهد به این ترتیب از من برای همیشه جدا شود، بغضش را فروخورد و سعی کرد دلگرمم کند:

    ـ"اگه اونجا احساس خوشبختی می‌کنی من هم.... فقط برات دعا می‌کنم...."

    احساس خوشبختی؟! وقتی تکه‌تکه‌های قلب شکسته‌ام روی این خاک می‌تپد، کجای دنیا خوشبختی به چنگم می‌آید؟

    نتوانستم چیزی بگویم، فقط اشک بود که از دیدگانم فرو می‌چکید و دل مادر را غرقه به خون می‌کرد....

    ـ"این‌که کجای این دنیا باشم مهم نیست، فقط از این می‌ترسم که ابی برای شکنجه‌ی روحی و روانی من دست بازتری پیدا کنه، اینجا یه کمی از بابا حساب می‌بره، اونجا به کی پناه ببرم وقتی می‌خواد روز و شب تفتیش احساساتم کنه؟"

    فهمید که موضوعی بسیار مهم‌تر از یک تمایل ساده برای مهاجرت درمیان است:

    ـ"چی شده مادرجون؟ تفتیش احساسات واسه چی؟"

    ـ"من احمق چند روز پیش امان رو توی مسیر خونه دیدم، حالا به زمین و زمان مشکوک شده و فکر می‌کنه لابد اون هنوز چشمش دنبال منه! از اون بدتر این‌که فکر می‌کنه..... فکر می‌کنه من هم....."

    واژه کم آوردم برای بیان آنچه که مدنظرم بود، نهایتا سری به تأسف تکان دادم و دستپاچه و عصبی ادامه دادم:

    ـ"خدایا یه آدم چه قدر می‌تونه احمق باشه که یه درصد احتمال بده آدمی با شرایط من می‌تونه حتی ذره‌ای علاقه به یه متجاوزی مثل امان داشته باشه؟!"

    مادر چشمان ریزش را به من دوخت و عمیق نگاهم کرد، حس بدی یافتم، انگار چیزی می‌دانست.....

    ـ"به شوهرت حق بده دخترم! کاری ندارم که اون چه‌جورآدمیه، ولی داره درمورد امان درست فکر می‌کنه."

    دلهره به جانم هجوم آورد و نگاه مضطرب و گریزانم را به چشمان مطمئن مادر دوختم:

    ـ"چ.... چطور مگه؟"

    آهی کشید و سری تکان داد و نگاهش را از من گرفت، حس کردم برای گفتنش مردّد است، اصرار کردم، برایم مهم بود هرآنچه که به نحوی با امان مرتبط باشد:

    ـ"مادر خواهش می‌کنم بگو چی شده؟"

    نگرانی‌ام را که دید، فکر دیگری پیش خودش کرد که ظاهرا مصلحت اندیشی را ترجیح داد:

    ـ"اینی که می‌گم یه گوش‌ات درباشه یه گوش‌ات دروازه؛ ولی امان چشمش دنبال توئه هنوز. دو سه روز پیش اومده بود پیشم....."

    قلبم داشت از حرکت می‌ایستاد، عرق از گوشه‌ی پیشانی‌ام سر خورد و تنم رعشه‌ای خفیف گرفت، تصور این‌که امان تا اینجا آمده و با مستخدم پیری که یک روز تمسخرش می‌کرد حرف زده باشد مرا دچار احساساتی ضدونقیض می‌کرد.

    مادر تسبیحش را یک دور بی هدف و بی‌ذکر چرخاند و بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش آنچه را که شروع کرده بود به پایان رساند:

    ـ"وقتی دیدمش تعجب کردم، ولی به‌هرحال مهمونم بود.... پذیرائیش کردم اما سرسنگین...... درباره‌ی تو سؤال کرد، گفتم با زن شوهردار چیکار داری؟ گفت..... "

    بازهم مکثی آزاردهنده و استغفاری که زیرلب برای شخصی نامعلوم می‌کرد انگار..... می‌دانستم دنبال حرف مناسبی می‌گردد که مجبور به پرده دری نباشد، نتوانستم فرصت بیش‌تر‌ی دهم:

    ـ"چی گفت مادر؟ بگو توروخدا! دارم از نگرانی جون می‌کنم!"

    اخم هایش را درهم کشید و نگاه ملامتگری به من انداخت:

    ـ"آروم باش مادرجون! نگرانی نداره که؟ مگه من بچه‌م که بذارم بازیم بده؟ اون فکر می‌کنه تو مجبور شدی واسه حفظ آبروت فرار کنی و زن ابراهیم بشی، ولی قلبت با اون مرد نیست! واسه همینم فکر می‌کرد می‌تونه منتظر باشه- استغفرالله...- تا تو زندگیت ازهم بپاشه و پاشو دوباره توی زندگیت بذاره....."

    ضربان قلبم چنان از وحشت و اضطراب بالا گرفت که چشمانم را بستم و دندان به هم ساییدم...

    ـ"ای وای....."

    مادر کمی آب در لیوان ریخت و به دستم داد:

    ـ"نترس مادرجون! فقط اینی که می‌گم بدون خیروصلاحته، فرار کن از این آدم..... باید از همچین کسی ترسید! سابقه‌ش که خرابه، مطمئن باش بعد از این هم ممکنه دست به هر کاری بزنه تا دوباره زندگی تورو توی مشتش بگیره. ابراهیم داره بهترین کارو می‌کنه، مردها زود خطرو بو می‌کشن، هرچی که ناموسشون رو تهدید کنه فوری می‌فهمن. ابراهیم هرقدرهم که ناسازگار باشه با روحیاتت، ولی خیرخواهته، دوستت داره..... هرکجا می‌گه برو، حتی اگه از دلتنگی برای تو بمیرم هم خیالی نیست، سرت سلامت باشه مادرجون...."

    دوست داشتم سرم را روی سینه‌اش بگذارم و هق هق کنم، ولی فقط سینه‌ام را چنگ زدم و نفس‌نفس‌های عصبی‌ام را فروخوردم، حالم اصلاً خوب نبود، سرم برزمین فروافتاده و قطرات عرق همچنان از گوشه‌ی صورتم به پایین راه می‌گرفتند. تک‌تک کلماتی که مادر ازملاقاتش با امان گفته بود مثل ناقوس در ذهنم صدا می‌کرد، اومنتظرمن است... منتظراست تازندگی‌ام از هم بپاشد.... او می‌داند که ابی راهی به قلبم ندارد، در پی فرش قرمزی است که برایش پهن کنم تا دوباره سرنوشتم را درچنگال بی‌رحم خویش بگیرد....

    خدایا چه کار کنم؟ باید بگریزم؟ کجا بگریزم که او نباشد؟....

    وقتی ابی مثل تمام لحظات این چند روز پر از انرژی و نشاط به خانه برگشت و تند وتند مشغول ردیف کردن برنامه‌هایش شد، من روی کاناپه زانوانم را بغل گرفتم و با بی‌میلی به صورتش چشم دوختم، حتی نفهمیدم چه دارد می‌گوید و موضوع صحبتش چیست؟ اونیز فهمید حواسم به هرجایی هست الا آنچه که می‌گوید، با نگرانی جلو آمد و کنارم نشست و خیره به صورتم نگریست....

    ـ"کجایی رؤیا؟ می‌شنوی چی می‌گم؟"

    بی‌آن‌که جوابی دهم دهانم را میان زانوانم پنهان کردم و به قالیچه‌ی ابریشمینی که کف زمین پهن شده بود خیره شدم. دسته‌ای از گیسوانم را که شلخته وار از کنار صورتم فروریخته ونیمرخم را از نگاهش مخفی می‌کرد کنار زد و سرش را پیش‌آورد:

    ـ"عزیزم از چیزی ناراحتی؟"

    آماده شدم تا دوباره آسمان وریسمان به هم ببافد و سرم را ببرد، بهتر بودخودم یک‌جایی تمامش می‌کردم:

    ـ"من نمی‌تونم از بابا و آرزو و آرش دل بکنم، بفهم ابی!"

    لبخندی کج کنج لبش نشست:

    ـ"نگران نباش، اون‌ها هم دیر یا زود به ما ملحق می‌شن!"

    با تعجب نگاهش کردم:

    ـ"چی می‌گی تو؟!"

    آهی کشید و صاف نشست و تکیه داد:

    ـ"مگه نمی‌بینی اوضاع مملکت به هم‌ریخته؟ خیلی‌ها می‌گن نظام سقوط می‌کنه، دنبال این هستن که تا اوضاع آشفته‌تر نشده داروندارشون رو جمع کنن و از کشور خارج شن..... پدرت هم یه سرمایه دار بزرگه، به نفعش نیست که توی این آشفته بازار بایسته وکار کنه. اینجوری پیش بره داروندارش رو از دست می‌ده. تازه؛ کتی جون هم کاراش رو کرده که بره آمریکا پیش عمه‌م اینا..... ولی من همون جایی رو ترجیح می‌دم که تو خوش باشی! نروژ...."

    او چه می‌فهمید از خوشی‌ها و ناخوشی‌هایم؟ حرف‌هایش آن‌قدر برایم سنگین بود که نمی‌توانستم هضمش کنم، حالا باید به چه بهانه‌ای می‌ماندم؟ اصلاً چه اهمیتی دارد که پدرم یا هرکس دیگری کجای این دنیاست؟

    دیگر حتی حوصله‌ی حرف زدن با او را نداشتم، دنبال راهی می‌گشتم که از شرّ زندگی با ابی خلاص شوم، از یک زمانی به بعد دیگر نمی‌توانستم حضورش را در فضای زندگی‌ام تحمل کنم، نمی‌دانم دقیقاً از چه زمانی، فقط دیگر نمی‌خواستمش، حتی اگر بهترین مرد روی زمین می‌شد و صددرصد مطابق میلم رفتار می‌کرد. بااین‌حال هیچ دلیل محکمه پسندی نداشتم، حتی دلیلی که بتوانم آن را دستاویز طغیانم قرار دهم، دلم می‌خواست این بهانه جور می‌شد، به هرقیمتی که باشد....
    


    ابی سرمای چنبره زده بر رفتارم را به خوبی حس می‌کرد، نگران بود ولی به روی خودش نمی‌آورد، چندبار خواست خبرمرگش با ابراز احساسات سرحالم بیاورد ولی با واکنش تند و عصبی‌ام کنار کشید، نمی‌فهمید چه مرگم شده که حتی از آن تسلیم پراکراه نیز در رفتارهایم خبری نیست. او که سهل است، من خودم هم دقیقاً نمی‌دانستم الآن چه مرگم شده و چه از جان خودم و او می‌خواهم؟

    جواب من به درخواست‌های عاطفی یا طبیعی‌اش اغلب منفی بود و او هم دیگر داشت به این وضعیت عادت می‌کرد و کمبودهایش را درپناه نوشیدنی غیر مجاز تسکین می‌داد. نوشیدنی غیر مجاز؟!.... چه بهانه‌ی خوبی خواهد شد اگر در آن زیاده روی کند!

    وقتی می‌دید کتاب خواندن را دارم ترجیح می‌دهم به هم‌صحبتی با او یا حتی تماشای تلویزیون در کنارش، با ناامیدی عقب نشینی کرد. روشن است که می‌توانست رفتارم را بگذارد پای این‌که همچنان به خروج از ایران بی‌میلم، اما مردّد بود که دلیل این بی‌میلی دقیقاً چیست؟

    بااین‌حال این آرام شدن او برایم کمی عجیب بود، توقع داشتم مثل اوایل زندگی روزگارم را تیره و تار کند و آنقدر به پروپایم بپیچد که به غلط کردن بیفتم و با پای خودم بروم به خلوتش، ولی حالا که اونیز بی‌سروصدا می‌رفت سراغ کارهای شخصی‌اش و رفتارهای محافظه‌کارانه از خودش نشان می‌داد مرا به شک انداخت که حتماً ککی به پاچه دارد!

    یکی از همان روزها بود که بازهم تصمیم گرفتم سری به دوستان حزبی‌ام بزنم، فرنگیس خدمتکار میانسال و بدعنقم که کاملاً به ابی وفادار بود، به من اخطار داد که این بیرون رفتن‌ها بالاخره کار دستم خواهد داد. من بی‌توجه به او کیف و چادرم را برداشتم و به حیاط رفتم، نزدیک ظهر بود و ناگهان یادم آمد که وضو نگرفته‌ام، ممکن بود وقتی می‌رسم بچه‌ها نماز جماعت را شروع کرده باشند و من نمی‌خواستم از دستش بدهم.

    برگشتم داخل ساختمان درحالی‌که فرنگیس سرش را فرو کرده بود توی فر و مشغول پخت و پزش بود و متوجه برگشتنم نشد، من هم بی‌سروصدا رفتم توی دستشویی که وضو بگیرم، تازه جوراب‌هایم را درآورده بودم و با وسواس داشتم فرقم را باز می‌کردم که صدای ابی از بیرون آمد، یک لحظه دست‌وپایم ازحرکت ایستاد چون اصلاً پیش بینی نمی‌کردم این وقت روز بیاید به خانه.

    ـ"رؤیا کجاست؟!"

    ـ"سلام آقا! رفتن بیرون."

    کمی تند شد:

    ـ"چی؟! باز دوباره کدوم گوری رفت؟ مگه بهت نگفتم چارچشمی مراقبش باش؟"

    ـ"آقا باورکن تقصیر من نیست، خانم که اصلاً به حرفم گوش نمیدن؟ من با دیوار تو این خونه فرقی ندارم براشون."

    ـ"خبه خبه ننه من غریبم درنیار. منو باش به کی اعتماد کردم."

    خودم را آماده کردم تا قبل از این‌که حسابی عصبانی شود بروم بیرون و بگویم که من همین جا هستم، ولی با دیدن کیف و چادرم که الآن کنار روشویی بود چه جوابی داشتم که بدهم؟ با خودم گفتم کمی صبر می‌کنم تا ببینم فرجی می‌شود یا نه، برخلاف انتظارم بدون این‌که حرف دیگری با فرنگیس بزند رفت و صدای بسته شدن در آمد که احتمال دادم به اتاق شخصی‌اش رفته باشد، دیدم بهترین فرصت است که اول کیف و چادرم را ببرم بگذارم توی کمدم و بعد خودم را نشانش دهم....

    ناگهان پشت دراتاق‌خواب صدای گفت‌وگو شنیدم، گوش‌هایم تیزشد، داشت تلفنی باکسی حرف می‌زد:

    ـ"دارم کارهامو می‌کنم، نگران نباش...."

    .....

    ـ"من چه غلطی می‌تونم بکنم وقتی معلوم نیست چی توی اون کله شه؟"

    ......

    ـ"دیگه باید چی بهش بگم وقتی براش حتی اهمیتی نداره که عمه جان منتظرشه؟ انگار اصلاً این پیرزن بدبخت رو نمی‌بینه!"

    به نظر می‌رسید یک نگرانی ساده بابت اوضاع من باشد، ولی حسم می‌گفت فقط این نیست، چیزی که بیش‌تر‌ نگرانم می‌کرد هویت کسی بود که آن سوی خط حضور داشت و من نمی‌دانستم کیست، حتی ذهنم به‌سوی زنی دیگر کشیده شد، دریک لحظه با تمام وجود دعا کردم پای زنی دیگر درمیان باشد تا در کوتاه‌ترین فرصت با یک دلیل محکمه پسند راهم را از او برای همیشه جدا کنم، آنگاه به فکر عجیب و غیرعادی‌ام پوزخندی زدم، شاید درتمام دنیا من تنها زنی باشم که به معشوقه‌ی احتمالی شوهرم حتی کوچک‌ترین حسادتی ندارم!.....

    ـ"می‌دونم.... من هم نگران ‌همین موضوعم، اگه مریضی عمه‌جان برگرده دیگه بردن رؤیا چه فایده‌ای داره؟ اون رؤیا رو الآن که سرحاله می‌خواد، نه وقتی‌که توی بستر مرگ افتاد..."

    چرا منظورش را نمی‌فهمم؟ مگر بسته‌ی پستی‌ام که می‌خواهد هرچه زودتر مرا تحویل عمه جان بدهد؟!

    ـ"چی؟! بهش بگم؟! یعنی تو واقعاً نمی‌شناسیش؟ یه عمر باهاش زندگی کردی و هنوز نفهمیدی چه قدر چموش و لجبازه؟ کافیه بفهمه تا تمام عشق و عاشقیمو ببره زیرسؤال!...."

    ظاهرا طناب پوسیده‌ای که من خود را از گردن به آن آویخته‌ام تا به دره سقوط نکنم، یک سرش دست عمه جان است و سردیگرش در دست ابی، من این وسط چه‌کاره‌ام؟ اصلاً ماجرا چیست که این‌قدر اصرار دارد مرا برساند به عمه‌جان؟ چرا باید عشق و عاشقی‌اش زیرسؤال برود وقتی ظاهرا دارد یک کار خیرخواهانه انجام می‌دهد و به شاد کردن دل یک پیرزن می‌اندیشد؟ باید باور کنم که این تازه به دوران رسیده‌ی جاه طلب بدون کم‌تر‌ین نفعی این میان دارد خدمات بشردوستانه ارائه می‌دهد؟!

    دوباره گوش هایم را تیز کردم، هرچند که نیازی به این کار نبود و او بی‌خبر از حضور من صدایش را کاملاً بلند کرده بود:

    ـ"من دارم تمام گندکاری‌هاشو تحمل می‌کنم تا فقط پامون برسه به رئین، همین حالا هم رفته پیش اون رفقای آنارشیستش! تحملش سخت شده الهه، ولی من تا آخر این خطو می‌رم!"

    با شنیدن نام جادوگر قصه‌ام لبخندی تلخ کنج لبم نشست، می‌دانستم دورو و حقه باز است، ولی نه تا این‌حد که با زندگی و سرنوشتم گرگم به هوا بازی کند....

    باید می‌فهمیدم موضوع اصلی چیست، ولی صحبتش تمام شد و دستم خالی ماند، شاید لازم بود همچنان ظاهرسازی کنم تا در فرصتی مناسب از زیرزبانش حرف بکشم!

    فرنگیس با سینی چای در دست از سه پله‌ی کوتاهی که محدوده‌ی اتاق خواب‌ها را از سالن جدا می‌کرد به این سو می‌آمد، فوراً مثل یک سایه پشت دیوار خزیدم تا از دیدش پنهان بمانم، وارد اتاق شد و صدای ابی را دوباره شنیدم:

    ـ"سعید رو فرستادی دنبالش؟"

    ـ"من نه آقا، ولی سپردم هر وقت دید از در می‌ره بیرون فوراً بره دنبالش. الانم هرجا باشه سعید مراقبشه."

    با این حساب کلاهم پس معرکه است، چون سعید خواهد گفت که مرا ندیده که خارج شوم! تصمیم گرفتم در اولین فرصت از آنجا بگریزم و رنج بازخواست بعد از بازگشتم به خانه را به جان بخرم، نباید می‌فهمید که صحبت‌هایش را شنیده‌ام وگرنه مسیر پنهان‌کاری را با دقتی مضاعف در پیش می‌گرفت، من باید از طریقی دیگر خبردار می‌شدم که قضیه‌ی مهاجرت ما به رئین چیست و تاچه حد مربوط به آن بهانه‌ی کذائی است که ابی آورده؟

    حالا که می‌دانستم پسر نوجوان فرنگیس مأمور زیرنظر گرفتن من شده است، بهتر می‌توانستم مراقب اوضاعم باشم، این‌بارمقصدم پاتوق نبود، به اولین کیوسک زردرنگ تلفن عمومی که رسیدم، یک دوزاری* از توی کیفم بیرون آوردم ودرون قلکش انداختم و شماره‌ی خانه‌ی پدرم راگرفتم. خوشبختانه صنم جواب داد و به‌محض شنیدن صدایم با خوشحالی حالم را پرسید، من فرصت زیادی نداشتم و فقط درباره‌ی پدرم سؤال کردم که جواب داد فعلاً ایران است ولی آخر هفته قرار است دوباره برود فرانسه.

    __________________________________________________________________________________

    *دوزاری: دوریالی، سکه‌ی رایج آن زمان که برای تماس از تلفن عمومی نیز استفاده می‌شد و حکم کارت تلفن را داشت. امروزه با سقوط سرسام آور ارزش ریال، سکه‌ی دو ریالی در برابر سکه های پنج هزار ریالی بیش‌تر‌ شبیه یک شوخی تلخ است!
   

    از او تشکر کردم و با یک تاکسی خودم را به محل کار پدرم رساندم. توی راه پله‌ها می‌خواستم چادرم را بردارم تا پدرم با دیدنم حیرت نکند، ولی دیدم این کار دیگر از من برنمی‌آید، آن قدر وابسته به حجابم شده بودم که حس می‌کردم اگر تمام دنیا را به من بدهند یا از من بگیرند حاضر نیستم حتی برای یک بار دیگر آن را کنار بگذارم، به هردلیلی...

    منشی دفترش که برای اولین بار بود مرا می‌دید با تعجب به سرتاپایم نگاه کرد و چهره درهم کشید:

    ـ"بفرمائید؟!"

    ـ"با جناب تاجبخش کار دارم."

    ـ"شما؟!"

    ـ"دخترشون هستم."

    صلابت کلامم را که دید تقریباً مطمئن شد که راست می‌گویم ولی همچنان متحیّر و ناباور به نظر می‌رسید. برخاست و به اتاق پدرم رفت، با خود اندیشیدم پدرم دختر موقّری را برای این کار انتخاب کرده، کمی ساده‌تر از دختران دیگر به نظر می‌رسید.

    به نیم دقیقه نکشید که برگشت و با احترام به من اجازه‌ی ورود داد. به‌محض این‌که درآستانه‌ی در قرار گرفتم پدرم سرش را بلند کرد و نگاهی به من انداخت و ابروانش برای لحظه‌ای درهم گره خورد، سلام کردم، با مکث جوابم را داد:

    ـ"سلام! عوض شدی؟!"

    توقع نداشتم هرکسی برای اولین بار مرا با چادر می‌بیند برخوردی غیر از این داشته باشد:

    ـ"فقط لباسم عوض شده، ولی همون رؤیام.... البته اگه شما هنوز هم همون بابا باشید!"

    کنایه ام را دریافت، حتی شرم را به وضوح دیدم که در نگاه فروافتاده اش نشست....

    ـ"لابد کار خیلی مهمی ‌داری که اینجایی."

    ـ"شک نکنید!"

    با دستش به مبل راحتی مهمان اشاره کرد، بی‌هیچ تعارفی نشستم و چادرم را اندکی رها کردم. با اشتیاقی که هیچ توضیحی برایش ندارم به موهایم که از زیرچادر برشانه‌هایم فروریخته بود نگریست....

    ـ"فقط یه جواب روشن می‌خوام، من کجای این بازی هستم که الهه و ابی و عمه جان راه انداختن؟"

    آرنج هایش را روی میز مقابلش گذاشت و دست های به هم قلاب شده اش را نقاب دهانش کرد، آنگاه برای لحظاتی کوتاه چشمانش را برهم فشرد.....

    ـ"دیر اومدی....."

    با تحیّر به جواب کوتاهش فکر کردم، منظورش چیست؟

    ـ"من؟!... شما اصلاً فرصتی به من ندادید..... هیچ‌وقت! حتی توی مهم‌ترین روزهای زندگیم که مجبور شدم با اون لعنتی ازدواج کنم....."

    نگاه استفهام آمیزش را به چشمان پر آشوبم دوخت و دستش را پایین آورد:

    ـ"مجبور؟! کی تو رو مجبور کرده بود؟!.... وقتی ازت پرسیدم قلبا مایلی با ابراهیم ازدواج کنی، جواب تو خیلی روشن بود؛ گفتی اون تنها مردیه که دوستش داری و باهاش احساس خوشبختی می‌کنی...."

    برای خودم متأسف بودم....

    ـ"شما هیچ‌وقت مایل به این ازدواج نبودید، پس چرا این‌قدر زود تسلیم خواسته‌ی من شدید؟ چرا احتمال ندادید موضوع دیگه‌ای درمیون باشه؟"

    حالا کمی گلایه در نگاهش بود، جوابش بی‌ربط به نظر می‌رسید ولی کم‌کم ارتباطش را دریافتم:

    ـ"بعد از ازدواج با الهه فهمیدم که خانواده‌ش اشرافزاده‌ی اصیل نیستن، سعی کردم اهمیتی به این موضوع ندم چون الهه ظاهرش رو خوب حفظ می‌کرد..... ولی مادرابراهیم به‌هرحال یه تازه به دوران رسیده بود که هیچی از مناسبات اشرافی نمی‌دونست و رفتارهای خودش و خانواده‌ش مایه‌ی شرمساری من بودن. این تنها دلیل من برای مخالفت بود ولی الهه خبر از علاقه‌ی خواهرزاده‌ش به تو داشت و مدام سعی می‌کرد راضیم کنه به این ازدواج. من گفته بودم که هرگز چنین اجازه‌ای نمی‌دم و اون هم بارها به خاطر این موضوع کامم رو تلخ کرده بود. نمی‌تونستم برای باردوم ننگ طلاق رو بزنم روی پیشونی خودم و بچه‌هایی که از الهه داشتم ولی حاضر هم نبودم سرنوشت تو رو فدای دوتا بچه‌های دیگه‌م کنم..... تا این‌که تو...."

    این بار من بودم که با شرمساری نگاهم را از او برمی‌گرفتم.....

    ـ"تو خودت خواستی که با اون خانواده‌ی سطح پایین وصلت کنی و من دیگه دلیلی برای مخالفت نمی‌دیدم.... گفتم بذار برای اولین بار طعم خوشبختی رو بچشی و به دلخواه خودت زندگی کنی مخصوصاً این‌که خودم هیچ خیری از این مناسبات ندیده بودم و فقط زندگیم یه پوسته بود و هیچ اثری از خوشبختی توش حس نمی‌کردم، پس گفتم بذار تو بادلت پیش بری..... چرا باید زندگی خودم و دوتا بچه‌هام رو به خاطر ناراحتی الهه خراب می‌کردم و از طرف تو هم برای همیشه طرد می‌شدم؟ همون چیزی که تو رو راضی نگه می‌داشت، تضمین کننده‌ی رضایت الهه و آرامش خواهروبرادرت هم بود و من دلیلی نمی‌دیدم این آرامش رو از همه‌ی شما بگیرم."

    آهی کشیدم و افسوس خوردم برتمام آنچه که از دست داده ام....

    ـ"چرا نپرسیدید چه اتفاقی برام افتاده که درست قبل از امتحانات پایان سال تصمیم به ترک تحصیل گرفتم؟ چرا این‌قدر منو نادیده گرفتید که نتونم بهتون پناه بیارم و دردهامو بگم؟ چه طور متوجه نبودید که تمام این سال‌ها از ابی بیزارم؟!"

    باتحکم حرفم را قطع کرد:

    ـ"این خواست خودت بود و من هم به خواسته ت احترام گذاشتم! حالا بین این‌همه زباله‌ی متعفن دنبال چی می‌گردی؟"

    ظاهرا نباید بیش‌تر‌ از این وقتش را می‌گرفتم، پس یکراست رفتم سر اصل مطلب:

    ـ"می‌خوام بدونم نقش عمه جان چیه این وسط؟!"

    نگاهش عمق بیش‌تر‌ی یافت و ترجیح داد کمی سکوت کند، شاید فهمیده بود که یک چیزهایی فهمیده‌ام و دیگر پنهان‌کاری فایده‌ای ندارد، حالا داشت دنبال کم دردسرترین جواب ممکن توی ذهنش می‌گشت....

    صدای تقه‌ای به در آمد و من فوراً چادرم را روی سرم کشیدم، نگاه ملامتگر بابا روی رفتارم چرخید، انگار که جرمی سنگین مرتکب شده باشم! ظاهرا وقتی همه غرق روزمرگی‌هایشان بوده اند جای درست و غلط جابه‌جا شده!

    منشی پدرم با سینی چای و یک ظرف شکلات برگشت و سینی را روی میز گذاشت و با اجازه‌ای گفت و رفت.

    درفاصله ای که سکوت میان مان حاکم شده بود به خود جرأتی دادم تا دوباره سؤالم را بازسازی کنم:

    ـ"ابی اصرار داره منو ببره پیش عمه‌جان، متوجه شدم که فعلاً هیچی براش مهم‌تر از این نیست و به خاطر این موضوع داره چشمش رو روی خیلی چیزها می‌بنده!"

    بالاخره با خودش کنار آمد که جوابی درخورحالم دهد:

    ـ"قرار نبود به این زودی بفهمی، ولی خب.... به‌هرحال ممکنه که فهمیدنش برای خود تو هم خوب باشه، پس بهتره به نیمه‌ی پر لیوان نگاه کنی. شاید بشه گفت کسی که این میون بیش‌تر‌ین استفاده رو می‌بره خود توئی، پس به مسائل دیگه اهمیتی نده."

    سردرنمی آوردم:

    ـ"واضح حرف بزنید بابا!"

    ـ"اون سالی که تو پیش عمه جان موندی ولی بعدش تصمیمت عوض شد....."

    باید حدس می‌زدم همه‌چیز به نوعی به همان سال برمی‌گردد!....

    ـ".....عمه جان اونقدر از حضور تو خوشحال و سرحال شده بود که انگار عمر دوباره گرفت، سلامتیش برگشت؛ با این‌که همه‌ی دکترها ازش قطع امید کرده بودن. از من خواست راضیت کنم که تو بمونی و در عوض نیمی از اموالش رو به نامت کنه."

    درمیان کلامش آمدم:

    ـ"مگه اون نمی‌خواست شما رو به عنوان وارثش معرفی کنه؟"

    سری به نشانه‌ی جواب منفی تکان داد:

    ـ"نه، اون بعد از جدایی من و مادرت، مدام از من می‌خواست که تو رو ببرم پیشش و اجازه بدم که بقیه‌ی عمرت رو درکنار اون باشی، ولی من نمی‌پذیرفتم. تا این‌که قول داد اگه این کارو انجام بدم اموالش رو بین من و تو تقسیم کنه. وقتی تصمیمت برای موندن عوض شد و برگشتی ایران، اعلام کرد هرکسی که بتونه تو رو بهش برگردونه وارث نیمی از ثروتش خواهد بود ونیم دیگه ش هم با حضور خودت بهت تحویل می‌ده. الهه از این موضوع خبرداشت و صددرصد ابراهیم هم بی‌خبر نبوده!"

    حالم از تمام این حرف‌ها به هم می‌خورد، آن قدر برای بابا و بقیه بی‌ارزش بودم که مرا با ثروت عمه‌جان مبادله می‌کردند! حتی عمه جان ‌هم حاضر بود مرا از کسانی که دوستم نداشتند بخرد.....

    انگشتم را توبیخ گرانه به‌سویش گرفتم:

    ـ"شما هم خبر داشتید! از همه چی.... حتی همون سال وقتی منو اونجا بردید امیدوار بودید که از شرّم خلاص شید و به جاش یه ارثیه‌ی کلون گیرتون بیاد؛ نه؟! ولی من همه‌ی برنامه هاتون رو به هم‌ریختم، هوم!"

    از جایم برخاستم و بابا هم دستپاچه و نگران بلند شد و سعی کرد از خودش رفع اتّهام کند:

    ـ"نه چنین چیزی نیست! تو اشتباه منظورم رو فهمیدی، من هیچ‌وقت تلاش نکردم راضیت کنم که بمونی، تو خودت بودی که تصمیم گرفتی...."

    حرفش را بریدم:

    ـ"بسه دیگه..... شما وانمود می‌کنید که به انتخاب های من احترام گذاشتید درحالی‌که فقط دنبال راهی برای از سر بازکردنم می گشتید! واقعا همه تون بازیگرای خوبی بودین، کارتون حرف نداشت!"....

    حرفم را برید:

    ـ"رؤیا اشتباه می‌کنی...."

    حرفش را بریدم:

    ـ"شما براتون مهم نبود ابی از من سوء استفاده کنه، چون خود شما هم دقیقاً همین کارو با من کرده بودید!.... اگه من خامی‌کردم و به ابی‌جواب مثبت دادم، شما که می‌دونستید چرا گذاشتید؟....."

    و نتوانستم بقیه‌ی حرفم را بزنم، انگشت توبیخ گرم فرو افتاد و اشک از هرگوشه‌ی چشمم سرازیر شد و به‌طرف درخروجی به راه افتادم، ولی قبل از این‌که در را باز کنم باکلامش منجمدم کرد:

    ـ"وقتی آبروم برای باردوم داشت می‌رفت باید چه کار می‌کردم؟!.... اون هم به دست تو.... توئی که از همه نظر شبیه مادرت بودی!"

    برگشتم و به گوش‌هایم در آنچه که شنیده بودند شک کردم، یعنی ممکن است موضوع امان را فهمیده باشد؟! ای وای.....

    کمی تن ملایم صدایش بالا رفت، فقط کمی:

    ـ"دیر فهمیدم که تو اواخر سال به‌جای این‌که مدرسه بری با ابراهیم وقت می‌گذروندی...."

    آن قدر این حرف سنگین بود که نتوانستم بابت موضوع امان نفس راحتی بکشم، موجی از ناباوری نگاهم را درنوردید و زبانم بند آمد، فقط سرم را به چپ و راست تکان دادم تا بفهمانم این ها همه دروغ است.... خشمگین ادامه داد:

    ـ"شنیدن این موضوع از زبون الهه اونقدر برام ننگ آور بود که حتی حاضر نبودم با خودت رودررو بشم. ذهن من توی مدرسه دنبال دلیلت برای اون همه اشتیاق می‌گشت، تاجائی که حتی وقتی مریض بودی حاضر نمی‌شدی استراحت کنی.... اما فهمیدم که متأسفانه قضیه بیرون مدرسه ست! ترسیدم ته مونده‌ی آبروی منو برده باشی..... وقتی با عجله زمان عروسیتون رو کم‌تر‌ از دو ماه تعیین کردین یقین کردم که گند زدین!"

    دنیا دورسرم چرخید و خراب شد، خراب کرده بودم، خراب.....

    چشمانم را برهم فشردم و صدایی شبیه ناله از گلویم خارج شد:

    ـ"بهتون دروغ گفته بود.... چنین چیزی حقیقت نداره بابا...."

    صدایش کمی بیش‌تر‌ بالا رفت:

    ـ"حالا که تا اینجا جلو اومدی پس تا آخرش گوش کن! حاضر بودم دنیا رو به پات بریزم به‌جای تمام محبتی که از مادرت توی دلم دفن کردم، ولی تو هم مثل اون زن با آبروی من بازی کردی! هیچ‌وقت نمی‌بخشمت رؤیا! تو برای من از همون موقع که تصمیم به ازدواج گرفتی مُردی!"

    ای وای! او چه می‌داند برای جبران تمام نکبت‌هایی که مادرم در زندگی هردوی ما به بار آورده چه چیزهایی را از دست داده‌ام؟! چه‌طور می‌توانست تا این حد درحقم بی‌انصاف باشد؟!.....

    ـ"من خیلی قبل ترش برای شما مُرده بودم، وگرنه کارم به‌جایی نمی‌کشید که یه مشت عوضی سرنوشتم رو به بازی بگیرن! ابی و الهه دروغ گفتن چون......"

    بابا بی هیچ کلامی ایستاده و کف هردودستش روی میزش بود و با نگاهی که به‌جای سرمای همیشگی، خشمی‌کنترل شده در خود داشت، خیره به پریشانی‌ام می‌نگریست و منتظر بود تا قانعش کنم....

    مردد بودم بین گفتن و نگفتن، اگر می‌خواستم آبرویی را که ابی درمقابل پدرم ریخته بود بازگردانم، باید آبرویی را که امان نابود کرده بود برملا می‌کردم، مخصوصاً این‌که حدس اولیه‌ی اودرباره‌ی اشتیاقم برای مدرسه رفتن صحیح بود.... کدام طرف ترجیح داشت؟ این‌که پدرم تمام تقصیرها را گردن خودم بیندازد و سرنوشت شوم امروزم را دستپخت حماقتی که دربرابر ابی داشته‌ام بداند، یا بفهمد پای پسر ایرج اصلانی در میان است و من و آبرویم و ته مانده‌ی غرور پایمال شده‌اش را یکجا به خاک بسپارد؟! چگونه باید می‌فهمید که من همه‌جا بین خوشبختی خودم یا غرور و آبروی پدرم همواره طرف او را ترجیح داده‌ام؟

    سرم را دردمندانه تکان دادم و دیگر نتوانستم حرفی بزنم و با تمام فلاکتی که یکجا می‌توانست برای دختری مثل من وجود داشته باشد، او را ترک کردم و از اتاق خارج شدم.....

    *****

    شاید بهترین کار همین بود که بی سروصدا می‌رفتم رئین، به عمه‌جان می‌گفتم که بدون حضور ابی می‌خواهم درکنارش باشم و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی می‌کردم، توی بهشتی که نظیرش هیچ کجای دنیا نیست! شاید شاهزاده‌ی سوار بر اسب سپیدم نیز- باکمی کک و مک و شاید موهای کاهی رنگ- به‌زودی سراغم می‌آمد و من همه‌چیز را فراموش می‌کردم، حتی سیاهی شب‌های ایران را....

    ولی من به چیزی غیر از تمام این‌ها می‌اندیشیدم، نمی‌توانستم این‌همه حقارت را از جانب نزدیکانم تحمل کنم، اگر فقط ابی زخم زده بود دردی نداشت، ولی حالا از یکسو پدرم را می‌دیدم که غرق تمام خودخواهی‌های مردانه‌اش است و نهایتا با دو سه تا توجیه مسخره می‌خواهد خیرخواهی‌اش را نسبت به من اثبات کند، از سوی دیگر عمه جان را در نهایت سادگی و سطحی نگری و حماقت می‌دیدم که حتی نمی‌داند مهر دختری مثل مرا نمی‌تواند با پول خریداری کند..... کافی بود صبر می‌کرد تا خودم بعد از جدا شدن از ابی بدون طمع مال و منالش به‌سویش بروم و از او بخواهم مابقی عمرش برایم مادری کند.... اگرچه من خلقیات او را نمی‌پسندیدم ولی دست کم می‌دانستم که به شیوه‌ی خودش دوستم دارد.

    درست یا غلطش را نمی‌دانم ولی به‌هرحال من با پدرم فرق داشتم، همین طور هم با عمه جان، ابی و الهه.... من اهل معامله نبودم، من برعکس تمام این‌ها یک آرمانگرای تمام عیار بودم!

    وقتی به خانه رسیدم هنوز چادرم برسرم بود، قصد نداشتم برش دارم، می‌خواستم دقیقاً از همین نقطه عصیانگری را دربرابرش شروع کنم، حالا که او مرا آنارشیست نامیده بود بگذار بداند راه و رسم آنارشی را تمام و کمال بلدم!.....

    به‌محض ورودم نگاه تند و عصبی‌اش را با تغیّر به‌سویم گسیل داشت، سلام نکردم ومثل خودش فقط نگاه خشمگینم را به چشمانش دوختم...

    ـ"دم درآوردی آره؟! حالا دیگه ظاهرسازیتم گذاشتی کنار و مثل کلاغ سیاه می‌ری و میای؟ این دفعه کدوم قبرستونی بودی سلیطه؟!"

    و خواست با اهانت چادرم را از دستم بکشد که بلافاصله آن را پشت سرم بردم و توپیدم:

    ـ"دستای نجست رو نزن به چادرم! چون دیگه با زمزم و کوثر هم نمی‌شه پاکش کرد!"

    اصلاً توقع شنیدن چنین چیزی را نداشت و چشمانش گرد شد:

    ـ"پس یه چیزی هم طلب داری انگار؟!"

    دندان قروچه ای کردم:

    ـ"دارم، تا ببینم چه غلطی می‌خوای بکنی؟!"

    پیش بینی چنین وضعیتی را مطلقاً نکرده بود و فهمیدم که از خشم و تمرّدم به‌راستی وحشتزده شده، چرا که به سرعت عقب نشینی کرد:

    ـ"تو..... چت شده رؤیا؟! ها؟.... خب اگه از چیزی ناراحتی چرا به خودم نمی‌گی؟ مگه من همراز تو نیستم؟ مگه من ثابت نکردم که....."

    کلامش را با فریادی بریدم:

    ـ"تو فقط یه چیزو ثابت کردی ابراهیم ثابت!.... این‌که خیلی بی‌شرفی....!"

    زبانش بند آمد و با تحیّر به دهانم چشم دوخت، اصلاً منتظرش نگذاشتم:

    ـ"آرزوی ثروت عمه‌جان رو به گور می بری...... شده باشه چشمم رو روی هرچیزی که قراره داشته باشم می‌بندم، ولی نمی‌ذارم به «تو» چیزی بماسه!"

    و «تو» را با چنان حقارتی به سمتش تف کردم که حساب کار دستش بیاید. آنگاه با همان خشم وجذبه به‌سوی اتاقم رفتم، در را بستم و از پشت قفل کردم. ابی سرگشته و حیران وسط هال مانده بود ونمی‌دانست به کدام سو بچرخد، فکر می‌کنم همان دنیایی را که سرم خراب کرده بود، حالا برسرش خراب کرده بودم!

    حالا که فهمیده بود همه‌چیز را درباره‌ی نیات شوم و پلیدش می‌دانم، دستش کاملاً خالی شده و نمی‌دانست چطوری باید راضی‌ام کند یا دست کم مرا به زندگی مشترکش بازگرداند. شاید زیاده روی کردم، ولی تمام این‌ها را حقش می‌دانستم و حتی ذره‌ای عذاب وجدان به دل راه نمی‌دادم. هرساعتی که دلم می‌خواست از خانه بیرون می رفتم، از صبح تا غروب به طرزی اغراق‌آمیز و دیوانه‌وار به آنارشی تن می‌دادم، می‌گویم آنارشی چون هرکاری که قانون شکنی حساب شود برایم لذتبخش و جانفزا گردیده و حضور در کنار عهدیه و سوده و دوستان دیگرم باعث فراموش کردن درد ورنج بی‌انتهایم می‌شد....

    یکی از برادران حزبی کلاس ترتیل برایمان گذاشته بود که ما هم با اشتیاق در آن شرکت می‌کردیم. من پیشرفت خیلی خوبی در قرائت و حفظ قرآن داشتم و آن‌قدر لذت می‌بردم که حتی توی خانه هم با صدای بلند قرآن را با ترتیل می‌خواندم تا حال همه گرفته شود.

    یک بارهم ابی کلافه و عصبی اعتراض کرد:

    ـ"اگه خیلی دوست داری صداتو بندازی تو این خونه بیا بشین پیانو بزن لااقل ما هم لذت ببریم!"

    من هم قرآن را بستم و بوسیدم و از اتاق خارج شدم، مقابل پیانویی ایستادم که یک زمان با عشق پشتش می‌نشستم و برای غرق شدن در خاطرات شیرین گذشته یا در بدترین حالت ممکن برای خوشایند دل ابی می‌نواختم، آنگاه صندلی مقابلش را برداشتم و محکم رویش کوبیدم.....

    ـ"منظورت از پیانو «زدن» همین بود دیگه؟!"

    ابی چنان از این حرکتم برآشفت که حس کردم تا مرز سکته فاصله‌ای ندارد!

    او نه تحمل نماز و قرآن خواندنم را داشت، نه تحمل چادرسرکردنم را، حتی وقتی برادرش می‌آمد من چادررنگی سر می‌کردم و از او رو می‌گرفتم که تا سرحد مرگ عصبانی می‌شد، کتی جون هم بابت این موضوع ابی را مورد ملامت قرار داده و از او خواسته بود در مراقبت از من کمی جدی‌تر باشد! بااین‌حال جواب من به ابی جمله‌ای کاملاً بی‌ادبانه بود:

    ـ"به ننه بلقیس بگو اگه بیل زنه، باغچه‌ی خودشو بیل بزنه و دخالت توی امور بزرگان نکنه!"

    این خطاب من تا دقایقی طولانی باعث تحیّر و گیجی ابی شده و سعی داشت بفهمد از کجا به نام شناسنامه‌ای مادرش دست یافته‌ام؟! ولی من خوشحال از این پیروزی نه چندان بزرگ به این می‌اندیشیدم که باید تا می‌توانم او را به خشم آورم، از هر طریقی که شده!

    بااین‌حال من که از رفتارهای انقلابی خودم درخانه حسابی به وجد آمده و همین روزها منتظر بودم تا ابی گورش را از زندگی‌ام گم کند، فکر اینجایش را نکرده بودم که او نیز دست به مقابله به مثل بزند و برای جبران صدماتی که من به او و متعلقاتش زده‌ام دست بگذارد روی نقطه ضعفم، یعنی مقدّسات!

    اولش از توهین به قرآن و ائمه شروع کرد، وقتی خوب مرا برای شرکت در درگیری‌های لفظی تحریک کرد عملا هم وارد حریم شکنی شد و از پاره کردن قرآنم گرفته تا ریختن نوشیدنی غیر مجاز بر روی چادرنماز و سجاده‌ام دریغ نکرد.....

    فهمیدم شروع بدی داشته‌ام، من شاهد دریده شدن پرده‌های اتاقی بودم که دیوارش با دست های خودم فروریخته بود! حالا اگرعقب نشینی می‌کردم او جری‌تر می‌شد و اگر ادامه می‌دادم بدترش می‌کرد، درعین حال نمی‌توانستم شاهد رفتارهای وحشتناکش باشم، حاضر بودم مرا به باد مشت ولگد و کتک بگیرد ولی به مقدساتم دست درازی نکند.

    بازهم از سر درماندگی به مادر پناه آوردم و او که فکرش به‌جایی قد نمی‌داد از عهدیه خواست کمکم کند. او نیزمرا به آقارضا ارجاع داد که همان استاد ترتیل ما نیز حساب می‌شد. او مرد مؤمنی بود که با وجود سن کم (حدودا بیست و شش سال) توانسته بود علاوه برتحصیل دررشته‌‌ی حقوق ومتعاقبش اخذ مدرک سردفترداری، همزمان درحوزه نیز درس بخواند، چهره‌ای معصوم و روشن داشت با ریش و سبیلی یکدست و مرتب و نگاهی بی‌اندازه محجوب.

    وقتی مشکل مرا شنید با متانت پرسید:

    ـ"الآن شما دنبال چه راه حلی هستید؟"

    کمی فکر کردم..... جز جدایی به چیزی نمی‌اندیشیدم:

    ـ"می‌خوام طلاق بگیرم. ولی شنیدم حق طلاق با مرده و اگه راضی نباشه طلاق باطله، حتی اگه بشه از طریق دیگه‌ای گرفت."

    سری تکان داد:

    ـ" نه خواهرم، همسر شما اهل فسق و فجورهستن و شما رو در معرض گ*ن*ا*ه قرار دادن، بنابراین شما می‌تونید درصورت عدم اصلاح ایشون حاکم شرع رو وکیل قراربدین و حکم طلاقتون رو بگیرید، البته این یه مقدار برو بیای قانونی داره ولی از نظر بطلان خاطرتون جمع باشه."

    حالا من باید دوکار انجام می‌دادم: راه‌ های قانونی را با پول خریداری می‌کردم و راه شرعی را به کمک دوستان مذهبی‌ام پی می‌گرفتم. ابی که باورش نمی‌شد ناگهان چنین تصمیم انتحاری وحشتناکی بگیرم تمام تلاشش را به کار گرفت که منصرفم کند، از عذرخواهی و قول شرف دادن برای ترک اذیت و آزارم گرفته تا برخی رفتارهای سلبی و خشن، مثلاً تهدید کرد که اگر عزمم برای جداشدن جدی است، کاری می‌کند که به خاک سیاه بنشینم و حتی یک قران از مهریه و جهیزیه و نفقه به من نرسد. به این هم اکتفا نکرد و گفت که همه‌چیز را درباره‌ی قصه‌ی آن تجاوز ساختگی به پدرم خواهد گفت، ولی من در هردو مورد به ریشش خندیدم، چرا که نه این مال و منال گندیده برایم ارزشی داشت و نه دیگر نگران غرور و احساسات پدر معامله گرم بودم.

    در این ماجرا الهه نیز پشت ابی قرار گرفته و پدرم نیز چشمش را کاملاً به رویم بسته بود و اگرچه من هیچ درخواست کمکی از او نداشتم، خودش هم قدمی پیش نمی‌گذاشت و فکر می‌کنم بیش ‌از پیش‌بینی‌ام از من دلخور و عصبانی بود و در این یک مورد، حق را کاملاً به ابی می‌داد!

    به‌هرحال من حتی بدون کمک آن دو نفر هم می‌توانستم از پس خودم بربیایم و با گرفتن یک وکیل پایه یک که از دوستان آقارضا بود اولین قدم قانونی برای این جدایی را برداشتم. می‌خواستم تمام حق و حقوقم را در ازای آزادی‌ام ببخشم، ولی عهدیه و سوده و آقارضا در این باره مخالف بودند و فکر می‌کردند به طرز عجیبی دارم احساسی عمل می‌کنم و به عواقب کارهایم نمی‌اندیشم.

    بالاخره یک روز مادر حرف عجیبی زد، حرفی که باعث شد دست و دلم بلرزد برای ادامه‌ی این نبرد نابرابر.... وقتی برایش از کارهایی که انجام داده بودم می‌گفتم، حرفم را قطع کرد و گفت:
 

    ـ"رؤیا، مادر به من راستش رو بگو! واقعاً این‌قدر اهمیت داره که ابی طمع مال عمه جانت رو داشته باشه؟ چرا باهاش راه نمیای دختر؟ واسه چی داری لگد به بخت خودت می‌زنی؟ من نمی‌گم خوبه از آدم سوء استفاده کنن، ولی دیگه این‌قدر هم احساسی رفتار نکن دیگه مادرجون! چه اشکالی داره که اون پیرزن دلش آخر عمری به بودن کنار تو خوش باشه، بعد از مرگشم مال و اموالش برسه به تو و شوهرت؟! دیوانه‌ای که این‌قدر لجبازی می‌کنی؟"

    حرف مادر آنقدر حساب بود که واقعاً جوابی برایش نداشتم، ولی چیزی در اعماق وجودم مرا وامی‌داشت که راه لجاجت در پیش بگیرم:

    ـ"من از ابی متنفرم مادرجون! حاضرم توی فقر و فلاکت دست‌وپا بزنم، ولی اجازه نمی‌دم ابی بعد از این‌همه نقشه‌ی حساب شده به هدفش برسه. رؤیا نیستم اگه زمینش نزنم مرتیکه بی غیرت طماع رو! مادر اون به مقدساتم توهین می‌کنه! نوشیدنی غیر مجاز می‌خوره! زندگیم روگند نجاست برداشته..... می‌گه حق نداره حجاب داشته باشم و نماز بخونم...."

    حرفم را برید:

    ـ"مگه خودت بنای لج و لجبازی رو باهاش نذاشتی؟ تو که تا وقتی پا رو دمش نذاشته بودی اون کاریت نداشت؟ غیر از اینه؟"

    به طرز ناراحت کننده‌ای حق با او بود، ولی من هنوز دنبال حق خودم می‌گشتم:

    ـ"من پا رو دمش گذاشتم چون زیادی دراز بود! مرتیکه نفهم همه‌جای زندگیم بوی کثافتش پیچیده...."

    و کمی مکث کردم تا بتوانم تک تک دلایلم را برای توجیه نفرتم از او بازیابی کنم:

    ـ"روز وشب منو زیرنظر داشته، می‌گه از سر عشق بوده ولی دروغ می‌گه نامرد! اونقدر تمیز مهره‌چینی‌هاشو کرد که به عقل جن هم نمی‌رسید. بعد من احمق شده بودم عروسک خیمه شب بازیش! فکر می‌کردم دارم خودم حرکت می‌کنم درحالی‌که اون داشت به دلخواهش حرکتم می‌داد.... جلوی بابام به دروغ آبرومو ریخته تا اون مجبور شه با ازدواجمون موافقت کنه! چرا باید باور کنم به خاطر حفظ آبروی من بوده؟ می‌دونست موقع دیگه‌ای از من جواب مثبت نمی‌شنوه. تمام مدت که خیال می‌کردم عاشقمه اون پی میراث عمه جانم بود!"

    مادر که دید دست بردار نیستم دوباره حرفم را برید:

    ـ"این‌که واقعاً عاشقت بوده یا نه برات اهمیتی داره مادرجون؟"

    کمی فکر کردم، نه واقعاً.... من حتی ذره‌ای به احساسات او اهمیت نداده ام تا به حال.... سکوتم جوابی روشن بود، ادامه داد:

    ـ"تا قبل از این قصه‌ها هم تو علاقه‌ای به اون بدبخت نداشتی رؤیا! فقط بهونه برای جدا شدن پیدا نمی‌کردی و انگار حالا زیاد هم از این موضوع ناراحت نیستی، فقط داری خودتو گول می‌زنی."

    با حیرت به چشمانش نگریستم، او چه طور این‌قدر خوب احساسات مرا می‌فهمید؟

    ـ"چی می‌خوای بگی مادر؟ یعنی شما مخالف جدا شدنمون هستی؟"

    ـ"زندگی خودته و به من ربطی نداره، ولی کاری نکن که اون پسره دوباره دستش به زندگیت برسه. من بهت گفتم ازش فرار کن و برو هرجایی که شوهرت می‌خواد ببردت، بعد تو اینجا سفت وایستادی و می‌خوای طلاق بگیری تا بشی یه لقمه‌ی چپ اون گربه سیاهه؟"

    این حرف ها به شدت تنم را لرزاند.... سر به تأسف تکان داد و باز هم تنم را لرزاند:

    ـ".... اگه می‌دونستم وقتی می‌گم امان چشمش هنوز دنبالته، کک به تنبونت می‌اندازم که از شوهرت جدا بشی، لال می‌شدم و هیچی نمی‌گفتم....."

    نتوانستم تحمل کنم:

    ـ"ولی مادر، این موضوع هیچ ربطی به امان نداره! آخه من چرا باید به خاطر امان چنین کاری کنم؟"

    کلافه و عصبی بود، هرگز مادر را این طوری ندیده بودم:

    ـ"چی بگم؟ صلاح مملکت خویش خسروان دانند، ولی فقط اینو می‌دونم که اگه به شوق وعده‌ی کسی از شوهرت جدا بشی، تا ابد به اون آدم حروم می‌شی...."

    تنم یخ کرد، این حرف تمام آن چیزی بود که می‌توانست انگیزه ام را یکجا نابود کند..... بااین‌حال هنوز لجوج و خیره سر بودم:

    ـ"مادر کی می‌تونه مشتاق کسی باشه که به آبروش تجاوز کرده و به خاک سیاه نشوندتش؟ من از ابی متنفرم و به‌زودی ازش جدا می‌شم، ولی امکان نداره امان رو به زندگیم راه بدم....."

    نمی‌دانم راست بود یا دروغ، ولی الهی شکری گفت و مشغول سبزی پاک کردنش شد. من هم دانستم که دیگر حرف‌هایم یک مشت جمله‌ی بی‌ربط است که فقط با هم هماهنگ شده‌اند! پس در سکوت سعی کردم دلیلی حقیقی برای جدا شدنم از ابی بیابم، دلیلی که خودم هم باورش داشته باشم....

    راستی چه اتفاقی برایم افتاده که از اواسط اردیبهشت ماه امسال، دقیقاً بعدازآن ملاقات کوتاه سه دقیقه‌ای تمام انگیزه‌ام را برای ادامه‌ی زندگی با ابی از دست داده‌ام؟ چه شد که وقتی مادر آن حرف‌ها را درباره‌ی امان زد ناگهان مترصد بهانه‌ای محکمه پسند شدم که راهم را برای همیشه از ابی جدا کنم؟ ولی مگر امکان دارد؟ کدام احمقی می‌تواند به کسی که باعث و بانی تمام این بدبختی‌هاست تمایلی داشته باشد؟ مخصوصاً این‌که بخواهد به شوق وعده اش از همسرش جدا شود!! مسخره است واقعاً..... خیلی مسخره است!

    به‌هرحال حرف مادر تأثیرش را در من گذاشت و به این نتیجه رسیدم که باید اول به خودم ثابت کنم که هیچ تمایلی نسبت به امان ‌در سویدای جانم نیست، ‌اگرمطمئن می‌شدم که درباره‌ی ‌احساسم دچار افراط و وسواس گشته‌‌ام و امان نه تنها دیگر جاذبه‌‌ای ‌برایم ندارد بلکه تنفرم اکنون بیش از گذشته است، می‌توانستم باخیال راحت طلاقم رابگیرم ونهایتا از این شهرو دیارکوچ کنم تاهرگز دست امان به من نرسد، اصلا یکراست می‌رفتم پیش عمه جان، ولی بدون ابی!....

    .....این‌جوری ‌تنها یک وحشت داشتم: «سوء استفاده‌ ی ‌امان از این جدایی» ولی‌ دیگر نگران یک تحریم ابدی ‌نبودم، هرچند همین نگرانی ‌هم خودش راز و رمزی ‌داشت وبی‌‌جهت نمی‌توانست باشد؛ اگر واقعاً از او متنفرم پس چرا می‌ترسم که تاابد بر اوحرام شوم ودیگر هیچ شانسی ‌برای ‌همسری‌اش نداشته باشم؟!

    پس همان شب عزمم را جزم کردم، باید طلسمی ‌را که از گذشته‌‌ی‌ تاریک ومسخ شده‌ام به ‌یادگار داشتم نابود می‌کردم تا درپیشگاه وجدانم حساب و کتابی ‌نداشته باشم....

    نیمه شب بود که سراغ دفتروکتاب‌های ‌ارزشمندم رفتم و عکس امان را ازلای ‌جلد کتاب شعرم بیرون کشیدم، عکسی ‌که سعی ‌کرده بودم درباره‌اش خودم را به فراموشی‌ بزنم ولی‌ همیشه از وجودش واهمه داشتم، آنگاه بی‌‌سروصدا به آشپزخانه رفتم تا آن را بسوزانم و خاکسترش را به آب بسپارم، بی‌اختیار شعری ‌را که پشتش نوشته بود زمزمه کردم:

    «هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده‌ ی‌عالم دوام ما....»

    آنگاه عکس را برگرداندم تا برای ‌آخرین بارنگاهش کنم، چشمان متبسّمش دوباره جادویم کرد، دست‌‌هایم لرزید... نه؛ همه‌ی ‌تنم به لرزه افتاد ونفسم بند ‌آمد.... یکی ‌از ما باید تکه تکه می‌شد؛ یا عکس یا قلبم.... بله این‌طوری ‌طلسم سیاه‌ترین جادوی‌ زندگی‌ام می‌شکست، ولی ‌وحشتناک بود که نمی‌توانستم از وسط دو نیمش کنم، دست‌هایم حتی‌ ذره‌‌ای ‌از من فرمان نمی‌برد، خدایا این چه معنایی ‌دارد؟ نه خدایا این چه معنایی‌ دارد؟!....

    عکس از دستم رها شد وکف آشپزخانه افتاد، نمی‌خواستم گناهی ‌گردنگیرم شود، مرگ بهتر از خ*ی*ا*ن*ت است، هرچند که ابی ‌لایق هیچ وفایی ‌نبود اما من وظیفه داشتم تا وقتی‌که درعقدش هستم به کس دیگری‌ نیندیشم.

    « چرا باید فکرکنم مسخ چشمان سیاهی هستم که در این کاغذ پاره به رویم می‌خندد؟! پاره کردنش مثل آب خوردن است، زود باش برش دار و در یک لحظه‌ی‌ مهم و حساس نابودش کن، خجالت بکش، این‌قدر سخت است؟! یعنی ‌می‌خواهی‌ بگویی ‌نفرتت از سارق خوش‌بختی‌هایت دروغ است و احساسی‌ درون توست که قادر نیستی‌ بر آن غلبه کنی؟! خاک بر سرت رؤیا! خاک بر ایمانت! خاک بر وجدانت! خاک بر زندگی‌ات.... »

    اکنون وعده‌ای که در ناخودآگاه ذهنم همچون دروازه‌های بهشت به نظر می‌رسید، حکم دعوت به اعماق جهنمی سوزان و گریزناپذیر را یافته بود.....

    نفهمیدم چاقو از کجا به دستم آمد؟ فقط یک لحظه دیدم که شاهرگ گردنم را می‌بوسد، وحشت‌ زده چاقو را روی‌ زمین رها کردم، باورم نشد که قصد خودزنی ‌داشته‌ام! بااین‌حال من در هردو تصمیم‌گیری ‌خویش شکست خوردم؛ در «نابود کردن عکس امان» و «نابود کردن زندگی‌ رنج‌آور ودردناک خویش»، در شکستِ اولم ایمان خویش را شکست داده بودم ودرشکست دوم ایمانم شکستم داد، بااین‌حال یک نقطه‌‌ی‌ مشترک دراین میان وجودداشت:

    «هق هق بی‌ امانی ‌که نمی‌دانم بر کدامین شکستم بارید؟!....»

    ******

    «طعم حقیقی‌ عشق»

    حالا که برای جدایی مردّد شده بودم، نمی‌دانستم باید چه کار کنم، از یکسو می‌ترسیدم طلاق بگیرم و از سوی دیگر نمی‌خواستم ابی این را بگذارد به حساب این‌که او را برنده‌ی بلامنازع این نبرد می‌دانم و برای همین کوتاه آمده‌ام....از سر استیصال به آقارضا پناه آوردم که راه چاره‌ای مقابلم بگذارد و از این وضعیت اسفبار نجاتم دهد.

    آقارضا به‌محض دیدنم، قبل از آن که فرصتی برای صحبت کردن به من بدهد بلافاصله گفت:

    ـ"وکیل شما با من صحبت کرده، این‌طور که مشخصه وکیل همسر شما برگ برنده داره، اون تونسته حکم نشوز* و عدم تمکین برای شما اخذ کنه و به این ترتیب شما دیگه هیچ شانسی برای بردن دادگاه نخواهی داشت. اگه محکوم بشی می‌تونه طلاقت رو نده و وادارت کنه که بشینی سر خونه و زندگیت، درنتیجه شما مجبور به طلاق خلع* یا نهایتا مبارات* می‌شید که در این صورت مجبوری تمام حقوق قانونی از جمله مهریه رو ببخشی، درواقع شما به این ترتیب هیچ شانسی برای بردن دادگاه نداری خواهرم."

    کمی به جملات سنگین حقوقی که به زبان می‌آورد فکر کردم، انگار خیلی بیش‌تر‌ از آنچه که فکرش را می‌کردم از غافله عقبم!

    ـ"یعنی چی نشوز و عدم تمکین؟ من سردرنمیارم، خب دعوا که توی هرخونه ای می‌شه، اگه بدون دعوا و مرافعه باشه که اصلاً کسی طلاق نمی‌گیره؟"

    ـ"نشوز با دعوا و مرافعه فرق داره، شما اگه بدون اجازه‌ی همسرت منزل رو ترک کنی یا از حقوق زناشویی که خداوند برای شوهر درنظر گرفته سرپیچی و تمرّد کنی یعنی ناشزه‌ای! در این صورت نه تنها توی دادگاه، بلکه حتی در پیشگاه عدل خداوند هم باختی، چون مرتکب حرام الهی شدی! از دوستان شما شنیدم که توی منزل هم احکام دینی رو با لجبازی انجام می‌دی و همسرت رو به خشم میاری. این درست نیست که دین خدا وسیله‌ی انتقامجویی در دستان شما باشه! این‌جوری مقدسات رو در معرض اهانت کفار قرار می‌دی و گناهش گردن خود شماست!"

    با تحیّر به آنچه که می‌گفت گوش دادم، حتی تصور ارتکاب به حرام نیز تنم را می لرزاند، بغض گلویم را گرفت، من این‌همه خطا کرده‌ام و خوشحالم از این‌که در مسیر هدایت گام برمی‌دارم؟!....

    ـ"یعنی یه زن تا این حد محدوده به خواست شوهرش؟!"

    ـ"خب.... طبق آموزه‌های دین ما، مرد صددرصد حق ولایت بر زن داره و هر کاری که ازش بخواد زن موظفه که انجام بده، مگه این‌که امر به حرام یا ترک واجبات کنه، در این صورت زن مجاز به سرپیچیه."

    بلافاصله یک نتیجه‌ی سطحی از تمام حرف‌هایش گرفتم:

    ـ"من هر بار که از خونه بی‌اجازه خارج شدم یا به خاطر دیدن مادر بوده یا برای شرکت توی کارهای انقلابی. حالا دیگه برای دیدن مادر ازش اجازه می‌گیرم، ولی جهاد درراه خدا چی؟ مگه الآن وظیفه‌ی همه‌ی مردم مبارزه کردن با ظلم و ستم نیست؟ با این حساب اگه اجازه‌ی خروج از خونه بهم نده یعنی منعم کرده از واجب خدا، غیر از اینه؟"

    کمی فکر کرد، این بار خودش هم به شک و تردید افتاده بود و افسوس که او نیز مثل من به اشتباه حکم الهی را استنباط کرد، مثل همه‌ی مردمی که شور انقلابی ذهنشان را محدود کرده بود، پس جوابش مطابق میلم بود:

    ـ"فکر می‌کنم توی این یه مورد نیازی به اجازه‌ی همسر نباشه...."

    و به این ترتیب یک نتیجه‌ی باطل گرفتیم از مقدمات باطل! ما جای حرام و حلال را نشناخته بودیم و داشتیم حکم استخراج می‌کردیم، مبارزه را فرض می‌دانستیم و مقدّماتی که براین مبنا ساخته شده باشند را مباح؛ بلکه واجب!! ای وای از این استدلال فاسد که آن روزها ذهن اکثریت مردم را دربر گرفته بود.....

    تازه می‌فهمم که چه کودکانه لباس زهد ودینداری به تن کرده بودم و نمی‌دانستم این کارم خ*ی*ا*ن*ت به دین است! من باید اول اطلاعاتم را در این باره کامل می‌کردم و بعد تن می‌دادم به تمام آن کارهایی که برایم جذابیت فوق‌العاده داشت، غافل از این‌که صرف جاذبه داشتن برای تن دادن به کاری کافی نیست، من باید فلسفه‌ی دین را می‌آموختم قبل از عمل به احکام دین! وگرنه وضعم این نمی‌شد که حالا تسبیح العفو به دست بگیرم و شرمسار درگاه الهی باشم به خاطر حریم شکنی‌هایی که خودم باعثش بوده‌ام و وضعیتی که امروز بعد از سال‌ها مثل طاعون به جان زندگی‌ام افتاده و دست بردار نیست.....

    با خود اندیشیدم حالا باید چه کار کنم؟ به طلاق خلع و مبارات تن دهم؟ مگر من اینجا نیامده‌ام که اعلام کنم منصرف شده‌ام؟ آن‌هم نه به خاطر حق و حقوق و مهر و نفقه‌ام، به خاطر این‌که به شوق وعده‌ی امان داشتم از همسرم جدا می‌شدم و حالا می‌ترسم که تا ابد بر او حرام شوم....

    بی‌آن‌که حرفی درمورد نیات درونی‌ام بزنم، فقط انصرافم را اعلام کردم، ولی ابی‌ که خبر از درونم نداشت، به اشتباه فکر کرد لابد از ترس فضاحت باختن دادگاه تن به مصالحه داده‌ام! او حالا فاتحانه بر قله‌ی پیروزی ایستاده و ریشخندم می‌کرد، حال آن که من به‌راستی ‌چاره‌ ای ‌جزتسلیم و سکوت نداشتم.

    بااین‌حال ابی بهتر از آن بود که فکر می‌کردم، نه تنها سرکوفتی به من نزد، بلکه با آغوش باز پذیرای حضور دوباره‌ام در زندگی‌اش شد و حتی به افتخارسرعقل آمدنم تا مدتی ‌دیگراذیتم نکرد، مثلاً نخواست که درپارتی ‌های‌ مادرش با اوهمراه شوم، وقتی از او خواستم به حجاب و نمازم کاری نداشته باشد خیلی محترمانه پذیرفت، حتی از این هم بهتر عمل کرد و باکس‌های مشروبش را در انباری گذاشت و از من خواست به‌جای تمام نیازهای روحی‌‌اش به اومحبت کنم تا نوشیدنی غیر مجاز را برای همیشه کنار بگذارد، من هم جدّاً تصمیم گرفتم طبق خواسته‌‌های منطقی‌اش رفتار کنم با قدری چاشنی محبت و دیگر اسمی ‌از طلاق نیاورم. باید با خودم مبارزه‌ای جدی شروع می‌کردم تا برای همیشه سایه‌ی حضور امان را در پس زمینه‌ی ذهن و زندگی‌ام محو و نابود کنم....

    فقط تنها چیزی که باعث دل چرکینی‌ام از این زندگی می‌شد، همان بحث عجله‌ی او برای سفر به رئین بود، او هنوز هم دست از آمال و آرزوهایش نکشیده وحالا دیگر بی‌هیچ ملاحظه کاری مرا ترغیب می‌کرد به این‌که همراهی‌اش کنم و این‌قدر بدقلق نباشم. با توجه به حرف‌های مصلحت اندیشانه‌ی مادر، من هم حالا دیگر نسبت به این موضوع زیاد حساس نبودم و می‌گفتم به جهنم؛ بگذار ابی هم از کنار من چیزی گیرش بیاید! اصلاً چه اهمیتی دارد که او مرا دوست داشته باشد یا تمام نقشه‌هایش برای تصاحب من مرتبط با میراث عمه جان باشد؟ مگر این مرد «امان» است که علاقه داشتن یا نداشتنش برایم اهمیتی داشته باشد؟ آه خدایا.... چه کار کنم که تصویر او از ذهنم پاک شود؟ چه کار کنم که این‌قدر در هرشرایطی او را با امان مقایسه نکنم؟ کاش به‌جای قلب، یک تکه فولاد توی سینه داشتم....

    حالا دیگر بی‌اجازه‌ی ابی از خانه خارج نمی‌شدم، حتی برای شرکت در مبارزات هم یک کلاه شرعی برای خودم بافتم، چرا که پشتم به آن استدلال فاسد گرم بود و مطمئن بودم مرتکب خطا نمی‌شوم! برای همین یک روز با لحنی اغواگرانه از ابی درخواست کردم:

    ـ"می‌شه اجازه بدی هر وقت دوره‌های دوستانه داشتیم، من هم برم پیششون؟"

    او که هنوز هم نسبت به من مشکوک بود، راه احتیاط در پیش گرفت:

    ـ"منظورت همون رفقای آنارشیستته؟"

    چهره درهم کشیدم:

    ـ" نه به جون تو! من فقط به همکلاسی‌های قدیمیم سر می‌زنم، سوده و این‌ها."

    مثلاً فکر کردم به این ترتیب خود را از ننگ دروغگویی رهانیده‌ام، چرا که فقط قسمتی از حقیقت را گفته‌ام و مابقی را رها کرده‌ام! بی‌چاره ابی هنوزهم برای مواجهه با کرنش دروغینم دست‌های خود را به عمد خالی نگه می‌داشت:

    ـ"باشه، اجازه داری دیدن دوستت سوده بری، چون می‌دونم خیلی صمیمی بودین. ولی جای دیگه اجازه نداری بری."

    تا مدت‌ها بعد از این صدور مجوّز، من فقط سوده را در خانه‌ی پدری‌اش می‌دیدم و نمی‌رفتم مسجدالنبی نارمک، چون حس می‌کردم هنوز هم ابی باید مرا زیرنظر داشته باشد و احتمالاً سعید هنوز هم طبق خواست اربابش مرا تعقیب می‌کند. سوده هم هرچه لازم بود همان‌جا به من می‌رساند و نیازی نبود مستقیماً با عهدیه و بچه‌های گروه در ارتباط باشم. بااین‌حال متوجه شدم که ابی بیش‌تر‌ از آنچه که فکرش را می‌کنم سرش گرم کارهای مهاجرت است و وقت ندارد مرا بیش‌تر‌ از این زیرنظر بگیرد، من اینجا برای آرمان‌هایم می‌جنگیدم و او در سودای تصاحب اموال عمه جان به آب و آتش می‌زد....

    پدرم که تمام این مدت دارائی‌هایش را یکپارچه کرده و برای سفر به نروژ برنامه‌ریزی کرده بود، با یک خداحافظی مختصر و بدون هیچ مهمانی یا مراسمی به همراه همسر و فرزندانش از کشور خارج شد. حالا در ایران فقط یک ویلا در نوشهر داشت و همین خانه‌ای که به صنم و برادرو عروسشان سپرده بود تا در نبودنش از آن مراقبت کنند. قدری زمین و باغچه هم در اطراف جاجرود داشت که آن را نیز به شخص امینی سپرد و تمام اسناد و مدارک را با خود برد. به ابی هم سفارش کرد که هرچه زودتر در اولین فرصت به آن‌ها ملحق شویم چرا که اوضاع کشور آشفته‌تر از آن است که بتوان تعلل کرد. بااین‌حال کار ابی یک گره اساسی داشت و به نظر می‌رسید خروجش با اندکی مشکل مواجه شود. دلیلش را نمی‌دانستم و پی‌گیرش هم نبودم، چون با مسائل مهم‌تری به زعم خویش درگیر بودم.

    ______________________________________________________

    *نشوز: اصطلاحی در فقه و حقوق اسلامی به معنی تمکین نکردن، نافرمانی و عدم ایفاء وظایف زناشویی از طرف زن.

    *طلاق خُلع ومُبارات: دو نوع طلاق توافقی در فقه و حقوق اسلامی است که در آن زن با واگذاری مالی به شوهر از وی طلاق می‌گیرد. این طلاق مربوط به زمانی است که زن از شوهر به قدری تنفر پیدا کرده باشد که حاضر شود با پرداخت پول از قید همسری وی رها شود. این مال ممکن است مهریه زن یا معادل آن باشد. فرق خلع با مبارات در این است که تنفر در مبارات دوجانبه است و زن و شوهر هردو از یکدیگر متنفرند، از این رو عوض طلاق نمی‌تواند مبلغی بیش از مهریه داشته باشد.


    هفده شهریورهمان سال بود که آن فاجعه‌ی ‌معروف روی داد، در آن شب اتفاقی اتفاد که نقطه ‌‌عطف دیگری‌ بود در زندگی ‌سراسر درد و رنجم.

    ازابتدای ‌آن روز من وعهدیه وسوده باهم بودیم، حتی ‌وقتی‌که مأموران امنیتی ‌برای ‌سرکوب شورش به جان مردم افتادند وهمه را به خاک وخون کشیدند، ما باهم گریختیم و به ‌یکی ‌ازفرعی‌ها پناه بردیم، تااین‌که بالاخره توی‌ همان فرعی‌ با دوسه تا ازمأموران امنیتی درامتداد یک خط مستقیم قرارگرفتیم وآن‌ها هم بی‌معطلی ‌چند گلوله به ‌سویمان شلیک کردند، من وعهدیه تیرخوردیم و‌متأسفانه عهدیه‌ی ‌نازنین با اصابت گلوله به سرش درجا کشته شد ولی من پوست کلفت جان سالم به دربردم، نام عهدیه را فریاد زدم ولی سوده دست مراکشید و اصرار کرد که نباید بایستم.

    حالا دیگر یکی‌ از عزیزترین‌های ‌زندگی‌ام را از دست داده بودم، اما برای ‌این‌که دست آن نامردها به ما نرسد بی‌تردید به فرارخود ادامه دادیم ومجبورشدیم آن نازنین رابه حال خود رها کنیم، می‌دانستم که دیگر کاری ‌ازدستمان بر نمی‌آید و او به شهادت رسیده، پس اصلاً صلاح نبود که به خاطرش بایستیم، ضمن این‌که تیری به پای چپم خورده و خون به شدت از آن فوران می‌کرد و به سختی ‌می‌توانستم بگریزم.

    مأموران ‌همچنان در پی ‌ما بودند و ردّ خونی ‌را که از من بر زمین می‌ماند دنبال می‌کردند، دریکی ‌از کوچه‌‌ها بلافاصله سوده روسری‌ام را برداشت و زخم پایم را موقتاً بست ودوباره به دویدن ادامه دادیم، به این ترتیب رد خونینم درهمان نقطه قطع شد وتوانستیم تغییر مسیر دهیم وبه کوچه‌ی ‌بن بستی ‌که به ناگاه سر راهمان سبزشده بود پناه ببریم. دیگر هیچ امیدی ‌به رهایی ‌نداشتیم، دیر یا زود باید طعمه‌ی ‌آنها می‌شدیم.

    پایم به شدت درد می‌کرد و احساس می‌کردم به‌زودی ‌خواهم مرد و از این بابت بسیار راضی وخرسند بودم، اگر جان امانت الهی نبود و حفظش واجب، امکان نداشت برای حیات دست وپا بزنم، حالا وظیفه‌ام را انجام داده بودم و درعین‌حال به‌زودی از تمام درد و رنج‌های این دنیا خلاص می‌شدم و خبرمرگم به گوش تمام کسانی ‌می‌رسید که در زندگی عذابم داده بودند، ولی ‌درست درهمان لحظه‌ای ‌که دیگرهیچ امیدی به رهایی ‌نداشتیم، ناگهان‌ همه‌چیز تغییر کرد؛ در یکی‌ از خانه‌ها بازشد وصدای ‌لطیف دختربچه‌ای‌ حدودا هشت-نه ساله ما را به خود آورد:

    ـ" بیاین تو! زودباشین!"

    بی‌آن‌که کم‌تر‌ین تردیدی ‌به دل راه دهیم بلافاصله به داخل حیاطشان خزیدیم، او هم بی‌‌صدا وآرام دررا بست، صدای ‌پای ‌مأموران به طرز‌ رعب‌آوری گاهی ‌نزدیک می‌شد وگاهی ‌دور، کف حیاط نشستم وبه صورت دلکش آن دختر نازنین نگاه کردم و نجوا کنان از او تشکرکردم، لبخند زیبایی ‌به رویم زد و درکنارم ایستاد.

    قد متوسطی داشت و اندکی لاغر اندام بود، یک روسری سبزرنگ به سرداشت و موهای خرمایی رنگش از زیرآن پیدا بود، با چشمانی به رنگ روسری‌اش.....

    بی‌حال و بی‌رمق پرسیدم:

    ـ" اسمت چیه نازنین؟"

    به نرمی‌ پاسخ داد:

    ـ"زهره."

    و من بی‌ آن ‌که چیز دیگری ‌بگویم، احساس کردم به‌راستی ‌او ستاره‌ی‌ درخشانی ‌است که روی ‌زمین، میان باغچه‌ی باصفا و کوچک آن خانه نورافشانی‌ می‌کند.

    سوده فوراً پرسید:

    ـ"می‌تونم از تلفن استفاده کنم؟"

    دخترک با حرکت سرش جواب مثبت داد:

    ـ"از این طرف بفرمائید!"

    سوده بی‌معطلی به داخل اتاق رفت، هیچ‌کس توی ‌خانه‌ نبود، آن موقع نفهمیدم که سوده رفت به چه کسی‌ زنگ بزند؟ فقط دنبال جوابی ‌برای ‌این پرسش می‌گشتم که دراین اوضاع آشفته خانواده‌ی ‌این دختر کجا هستند؟

    دیگر ضخامت روسری‌ام نیز، قادر نبود جلوی‌ فوران خون را بگیرد، گوشه‌ی‌ چادرم رامچاله کردم ودرحالی‌که از شدت درد می‌خواستم نعره بکشم، ساکت وبی‌صدا آن را برروی‌ زخمم فشردم، ‌داغی گلوله را لای ‌گوشت و رگم حس می‌کردم، حالم هرلحظه بدتر می‌شد، مأموران کاملاً ردم راگم کرده بودند اما هنوز همان دور و اطراف پرسه می‌زدند.

    با صدای‌ زهره به خود آمدم:

    ـ"زخمی ‌شدی؟"

    نتوانستم جوابی ‌دهم، حالم بدتر از آن بود که بتوانم لب ازلب بگشایم، خیلی ‌سخت بود که حتی ‌نتوانم ناله‌‌ای ‌کنم، حدود یک ساعت مهمانش بودیم تا آب‌ها ازآسیاب بیفتد و مأموران شرّشان را بکنند و بروند.

    آنگاه وقتی امنیتی نسبی سایه گسترد، زهره از لای ‌در به بیرون نگاهی ‌انداخت و گفت:

    ـ" مثل این‌که رفتن."

    سوده که انگار فکر همه‌جا را کرده بود، برای ‌دقایقی ‌از خانه بیرون رفت و بعد به همراه چند نفر دیگر از دوستانش برگشت، بلافاصله به کمک آن‌ها مرا به‌طرف کادیلاک سرمه‌ای‌ رنگی ‌که ظاهرا به خاطر من آمده بود بردند.

    شدت درد، سرگیجه، تهوع و سیاهی ‌رفتن چشمانم که هرلحظه بدتر و شدیدتر می‌شد نگذاشت متوجه شوم چه طوری ‌سوار ماشینم کردند؟ فقط همین ‌قدر فهمیدم که همراهان سوده خیلی‌ زود ترک مان گفتند و هردوی‌ ما را به راننده سپردند، دیگر حتی‌ نای‌ ناله کردن نداشتم، فقط من بودم وسوده و راننده...

    خواستم چیزی ‌بگویم، ولی ‌ناگهان پیش چشمانم سیاه و تاریک شد و از هوش رفتم... دیگر نمی‌دانم که دقیقاً چه برسرم آمد و مرا کجاها بردند؟ شاید ساعت ها طول کشید؛ شایدهم چند دقیقه‌ای‌ بیش‌تر ‌نبود، ولی ‌برای‌ من فقط به اندازه‌ی ‌یک چشم برهم زدن گذشت.

    وقتی ‌به هوش آمدم خیلی ‌درد داشتم، آن قدر زیاد که واقعاً قادربه گفتن چیزی ‌نبودم، زمان ومکان به کلی برایم نامفهوم شده و نمی‌توانستم فاصله‌ی سوارشدن به آن کادیلاک و این لحظه که در آن بودم را به خاطر بیاورم، چرا که تمامش فقط یک لحظه برمن گذشته بود!

    با داروهای ‌آرام بخشی‌ که به من تزریق نمودند، دوباره به خواب رفتم، نمی‌دانم چه قدر طول کشید؛ اما وقتی ‌ازخواب برخاستم درد کم‌تر‌ی ‌داشتم، سرم گیج می‌رفت وسرمی‌ به دستم وصل بود، با دیدگان تارم سوده را توانستم کنار تخت خود تشخیص دهم، وقتی‌ نگاهمان به هم گره خورد لبخندی ‌به روی ‌یکدیگر زدیم، پنجره در تیررس نگاهم بود، کنار شوفاژ مردی‌ با قیافه‌ای ‌کاملا آشنا ایستاده وبیرون را تماشا می‌کرد، عجب قد و بالای محشری ‌داشت! شانه‌هایی‌ پهن وبازوانی‌ ورزیده وموهایی‌ پرپشت وخوش‌حالت....

    نمی‌توانستم باور کنم، آب دهانم را به سختی فرو دادم، حس عجیبی داشتم، بی آن که چیزی بگویم به مردی چشم دوختم که بهشت و جهنمم را یکی کرده بود، به کسی که دنیا و آخرتم را برزخ کرده بود.... هم‌چنان داشت از پنجره بیرون راتماشا می‌کرد و هنوز متوجه نشده بود که به هوش آمده ام، ازنیم‌رخ سایه روشنش تنها مژگان بلندش پیدا بود و بینی ‌قلمی ‌و بی‌نقصش... لعنت به این درد بی‌امان، گویا دارو هم نمی‌تواند جای ‌زخم این گلوله را تسکین دهد....


    زیرلب نامش را زمزمه کردم، سوده که حالم را متوجه شده بود، سرش را نزدیک آورد و به حالتی شبیه نجوا گفت:

    ـ"وقت نشد بهت بگم، مدتیه به زخمی‌ها امدادرسانی ‌می‌کنه، یکی ‌ازدکترهای ‌این بیمارستان دوست صمیمی‌شه، اون توی ‌گزارش‌های‌ پزشکیش حرفی‌ ازگلوله خوردن مجروحاش نمی‌زنه، یه پرونده‌ی ‌اورژانس با نام مستعار براشون تشکیل می‌ده واصلا پرونده‌ی ‌بخش هم درست نمی‌کنه که دردسری‌ ایجاد بشه، واقعاً خدا امان رو برامون رسونده و الاّ خدامی‌دونه چی ‌به سرمجروحامون می‌اومد."

    هنوز ازتأثیر آن‌ حس نیرومند قدیمی‌ عرق سردی ‌برپوست داغم قل می‌خورد ونفس‌هایم شمارش‌ عادی ‌نداشت. اطاقی‌که من در آن بستری‌ بودم سه مریض دیگر را نیز در خود جای‌ داده بود، همهمه‌ی ‌مبهمی‌ ازگفت‌وگوی ‌بیماران و همراهانشان فضای ‌اطاق راپرکرده بود، بااین حساب بعید می‌دانستم که امان چیزی‌ ازحرف‌های ‌ما را شنیده باشد، آهسته گفتم:

    ـ" یعنی‌ حتی ‌امان؟... اون که فکر می‌کرد انقلابی‌ها یه مشت ول معطل نا آگاهن!"

    نگاه کوتاهی ‌به امان انداخت وجوابم داد:

    ـ" ‌اون هنوزهم از این درگیری‌ها ناراحته، می‌گه کاش می‌شد راه حل بهتری ‌برای مشکل این مردم پیدا کرد تا این‌همه انسان بی‌گ*ن*ا*ه به خاک وخون کشیده نشن، به نظر اون مردم دارن قربونی ‌یه بازی ‌سیاسی می‌شن، واسه همین هم وارد هیچ حزب و دسته‌‌ای نشده و فقط یه امدادگره، براش مهم نیست که داره به کی ‌خدمت می‌کنه، حتی‌ اگه ازگروه‌های‌ مذهبی ‌نباشه، می‌گه کسی حق نداره باجون آدم‌ها بازی کنه صرفا به این خاطر که تفکر سیاسیش مخالف با تفکرحاکمه، با کسی‌ هم زیاد حرف نمی‌زنه مگه درحد لزوم."

    فوراً چیزی به ذهنم رسید:

    ـ"تا حالا شده گیربیفته؟"

    سری به نشانه‌ی جواب مثبت تکان داد:

    ـ"آره، یه بار پنج- شش ماه پیش گیر افتاد. ازقضا پرونده‌ش افتاد زیردست سرهنگ؛ پدر مهرداد! اون هم نامردی نکرد ویکراست فرستادش بازجویی بدون این‌که اسمش رو توی لیست زندونی‌های سیاسی بذاره، کلی هم شکنجه‌ش کردن! بعدا پدر امان از یه جایی خبردار شد و با استناد به این‌که پسرش زیرسن قانونی بوده و کسی حق نداشته چنین بلایی سرش بیاره، یه درگیری حسابی با سرهنگ راه انداخت، ولی نتونست علیهش کاری کنه، فقط تونست امان رو از اون وضعیت نجات بده، هرچند که خیلی آسیب دیده بود...."

    برق از سرم پرید، پس درست حدس زده بودم که شکنجه شده! ولی چرا طفره می‌رفت از گفتن حقیقت؟ چرا نگفت که اگرنه یک انقلابی، دست کم یک امدادگر است؟!

    ـ"از کجا فهمید که من نیاز به کمک دارم؟"

    ـ"ازتوی ‌خونه‌ی ‌همون دختره بهش زنگ زدم وگفتم که به کمکش نیاز داریم، توی ‌این فاصله هم به دکتر سفارش کرد وهم خودش با ماشینش اومد دنبالمون."

    لبخند تلخی زدم، سوده دستم را آهسته فشرد و سعی کرد از موقعیت پیش آمده استفاده کند:

    ـ"رؤیا... ببخشش! حالا که این‌قدر تغییر کرده....."

    بغض گلویم را فشرد، حالا که او اینجاست چه کنم با این دل سرگشته وبی‌قرار که حلال وحرام نمی‌شناسد؟...

    درهمین لحظه امان برگشت و نگاهم کرد، شاید اتفاقی ‌بود؛ شاید هم آخرحرف‌هایمان را شنید، از پنجره فاصله گرفت و کنار تختم ایستاد، آنگاه با شرمساری‌ دیده بر زمین افکند و با صدایی که طنینش از همیشه زیباتر بود با من سخن گفت:

    ـ"رؤیا منو ببخش... به خاطر همه‌ی ‌اون ظلم‌هایی ‌که درحقت کردم پشیمون و شرمسارم، مخصوصاً به خاطر این آخری..... بگو که منو بخشیدی تا این وجدان معذبم یه کمی ‌آروم بگیره."

    به زحمت پاسخش گفتم:

    ـ" دیگه پشیمونی‌ چه فایده‌ای داره؟ می‌تونی آبروی از دست رفته‌م رو برگردونی، یا روزهای مدرسه‌م رو؟ با پشیمونیت سرنوشتم از چنگ ابی بیرون میاد امان؟! آره؟ بیرون میاد؟!"

    صدایش از هجوم بغض لرزید...

    ـ"لعنت به من! کاش هرگز به دنیا نمی‌اومدم..."

    این را گفت وصورتش را درمیان دست‌هایش پنهان کرد تانبینم که اشک‌ چگونه ازهرگوشه‌ی ‌چشمانش سرازیر گشت... برای ‌مدتی ‌کوتاه میانمان سکوت بود وغمی ‌سنگین. با همه‌ی ‌ستم‌هایی ‌که درحقم کرده‌ اما گریه‌هایش روشن و زلال بود، تنها چیزی ‌که در او بوی‌ حقیقت داشت. اشک یک مرد هرگز جاری ‌نمی‌شود مگر اینکه اندوهی ‌سنگین دلش را شکسته وکمرش راخم کرده باشد، مهم نیست که این مرد چه کسی‌ باشد، حتی ‌امان...

    حالا سوده هم چادرش را جلوی صورتش کشیده و بی صدا اشک می‌ریخت، فقط من مثل تکه سنگی سخت که از درون خورده شده و به‌زودی پذیرای جوشش چشمه خواهد بود به شانه‌هایش می‌نگریستم که چگونه از بار غم می‌لرزید...

    وقتی توانست برخود مسلط شود دستش را از مقابل صورت خیسش برداشت و به سکوت میان‌ مان خاتمه داد:

    ـ" ما هردومون قربونی ‌اشتباهات بزرگترهامون شدیم ولی ‌من دیگه نمی‌خوام مثل اونا زندگی ‌کنم، می‌خوام مثل تو باشم، تو راهو درست تشخیص دادی، بین اون همه دیو فقط تو یه فرشته بودی ‌رؤیا! ..."

    جوابی‌ ندادم، سرم گیج می‌رفت، ازابتدای‌ مصاحبتمان تا به آن لحظه نگاه شرمسارش به من حالت گریز داشت، اما وقتی‌ سکوتم در برابرش طولانی ‌شد، خیره به چشمانم نگاه کرد و دوباره گفت:

    ـ"همیشه عاشقت بودم، ولی خودخواهیم شدیدتر بود.... وقتی ‌احساس کردم ممکنه دیگه چشمات به روی این دنیا بازنشه، فهمیدم که بی ‌تو هیچی ‌نیستم! هیچی... بگو رؤیا، بگو من باید چیکارکنم که تو منو ببخشی؟"

    به تلخی ‌پاسخش گفتم درحالی‌که جواب دادن در آن شرایط برایم مثل جان کندن بود:

    ـ" گذشته ‌ها گذشته، اگه بخشش من دردی ‌ازت دوا می‌کنه حلالت کردم. دیگه گریه نکن، فقط برو... برو دنبال زندگیت و دیگه هرگزسراغم نیا، حتی ‌نمی‌خوام بعد از این احوالمم بپرسی، این تنها چیزیه که ازت می‌‌خوام."

    صدایی خفیف از زیر لب هایش برخاست:

    ـ" هرچی ‌تو بگی."

    آنگاه خم شد و برکف پایم ب*و*س*ه زد تا کرنش وتواضع‌ خویش را به‌ این نحونشانم دهد، سپس ‌دوباره ‌نگاهم ‌کرد:

    ـ"حتی ‌اگه تا آخرعمرم نبینمت، ولی‌ همین که بدونم تو یه جایی از این دنیا هستی ‌و شمع وجودت روشنه برام کافیه، دیگه هرگز آزارت نمی‌دم.... خداحافظ برای ‌همیشه...!"

    بانگاه ناباورم که شیدایی را در خود گردن می‌زد بدرقه‌اش کردم، تا دم دررفت و ایستاد و برگشت، چشمانش هنوز مرطوب بود وگوشه‌های ‌کشیده‌اش پر از سایه روشنی ‌دل‌انگیز که تا شقیقه‌هایش امتداد داشت... نگاهی ‌کوتاه اما پرمعنی ‌به من انداخت:

    ـ"برام دعا کن!"

    اتاق سراسر لبریز از سکوتی ‌آزاردهنده شد، حتی ‌تمام بیماران و همراهانشان ‌که دراطاق بودند درسکوت آن لحظه را تماشا کرده و حالا داشتند به ما می‌نگریستند، بغضی‌ تلخ‌تر از رنج فراق گلویم را می‌فشرد، بااین‌حال لبخندی‌ به رویش زدم و با لحنی ‌محبت‌آمیز آخرین کلامم را تقدیمش کردم:

    ـ" برو به امان خدا؛... امان!..."

    دلش آرام گرفت، لبخند زیبایی ‌زد؛ زیباتر از تمام لبخندهایی ‌که تا به آن روز در چهره‌اش دیده بودم....

    ...و رفت...!

    حالم اصلاً خوب نبود، آخرین لبخندش روح وروانم را به هم‌ریخته بود، نمی‌توانستم فراموشش کنم، بغض تلخی ‌از سر درماندگی ‌گلویم را سخت فشرد، علی‌رغم این‌که عقلم به من می‌گفت دیگرنباید به او بیندیشم ولی‌ اشتیاق غریبی‌ برای‌ دیدار دوباره‌اش احساس می‌کردم، هرگز چهره‌اش را تا این ‌حد روشن وشفاف ندیده بودم، اگر پیش ازاین خودخواهی ‌را با عشق اشتباه نمی‌گرفت بی‌تردید می‌توانست تنها مرد زندگی‌ام باشد، افسوس که دیگر خیلی‌ دیرشده و من و او یکدیگر را برای ‌همیشه از دست داده‌‌ایم...

    ******

    زهرا عنبرستانی عزیز، این پست تقدیم شما که نگران بودی

    «سپیده دم»

    هنوز تصویر آخرین لبخند امان از صفحه‌‌ی ‌غمزده‌ ی ‌ذهنم پاک نشده بود که به ناگاه با صدای‌ سوده به خود آمدم:

    ـ" دکترمی‌گفت گلوله به بدجائی ‌خورده بود، یکی ‌ازعروق مهم‌ پات روپاره کرده بود و از کنار استخون رد شده بود، این‌جور که می‌گفتن یکی‌ از بدترین حالت‌های ‌ممکن برای‌ یه مجروحه و ظرف دوسه ساعت خونریزی‌ از پا درش میاره، خیلی‌شانس آوردیم که زود تونستیم یه راهی‌واسه فرارپیدا کنیم وگرنه الآن دیگه تودوست نازنینم پیش ما نبودی، آه... فکرشم نمی‌تونم بکنم که بدون تو چی ‌به سرم میاد، رؤیا خیلی‌ دوستت دارم!"

    این را گفت ودرحالی‌که روی‌ صندلی ‌کنارتختم نشسته بود، سرش را روی ‌سینه‌‌ام گذاشت و چشمانش رابست، با دستی ‌که سِرُم به آن وصل نبود نوازشش کردم وبغض خویش رافروخوردم، خواستم بگویم که ای‌کاش چنین شانسی‌ نیاورده بودم و با همین جراحت از دنیا می‌رفتم؛ اما نتوانستم چراکه سوده به خاطر زنده بودنم در دل مهربانش جشن گرفته بود، چطور می‌توانستم ناامیدش کنم؟

    قلبم مالامال از دردورنجی‌ بی‌انتها بود؛ جسمم اینجا و روحم جایی دیگر پرسه می‌زد، تأثیر داروی بی‌هوشی و مسکن‌های قوی کاملاً بی‌حس و حالم کرده بود، میان خواب وبیداری سیلی ازخاطرات گذشته به ذهنم هجوم می‌آورد، دلم تنگ دوستانه‌های زودگذری بود که درروزهای آرامشم درکنار امان داشتم، خنده‌هایمان، دست در دست هم قدم زدن‌هایمان، برف‌بازی‌هایمان، کل‌کل‌هایمان دربسکتبال و پینگ پونگ و بدمینتون... روزی که یادم داد چگونه با نخ تور بسازم و من به تلافی تمام روزهایی که به شرط‌بندی‌اش با پریسا حسادت کرده بودم با او شرط بستم با این که می‌دانستم می بازم و باختم، آنگاه به همراه سوده و عباس رفتیم بستنی شکلاتی خوردیم، ولی آخرسر پولش را امان حساب کرد و هرچه اصرار کردم زیربار نرفت.... هنوز هم خاطره‌ی آن روز لبخند به لبم می‌آورد، چهار نوجوان پر شروشور که در یک روز برفی بستنی می‌خوردند و سر به سر هم می‌گذاشتند! بعد از آن‌هم رفتیم به پارک نیاوران و حسابی برف بازی کردیم و روی کپه‌ای از برف‌های دست نخورده پروانه زدیم.....

    این‌ها از کجا به ذهنم می‌آید خدایا؟ چرا حالا که باید برای همیشه فراموشش کنم تا این حد نزدیک و گرم است؟ چرا حالا که رفته، فانوس خاطره‌اش در ناخودآگاه ذهنم سوسو می‌زند؟.... اصلاً این‌ها اتفاق افتاده یا نه؟! کجایی امان؟! آیا دوباره تو را خواهم دید؟!.....

    بیدارکه شدم سوده کنارم نبود، لحظاتی بعدبه اتاق برگشت درحالی‌که آثار نگرانی درنگاهش پدیدار بود:

    ـ"ابی کجاست رؤیا؟!"

    نگرانی‌اش به من نیز سرایت کرد، ولی فقط جواب سؤالش را دادم:

    ـ" از صبح رفته مسافرت، نگفت کجا می‌ره ولی فکر می‌کنم واسه رفع و رجوع گیرهای قانونیشه تا بتونه از ایران خارج شه. احتمال داره تا آخر هفته هم کارش طول بکشه."

    نفس راحتی کشید:

    ـ"پس دعا کن کارش طول بکشه، چون دکترت اجازه‌ی ترخیص نمی ده. فکر کنم حسابی شانس آوردی!"

    با او موافق بودم، دست کم در این یک مورد واقعاً بخت با من یار بوده!

    می‌شد صدای ‌مبهم وجسته گریخته‌ای ‌از الله اکبر گفتن مردم را از روی‌ پشت بام‌ها و خیابان‌های دور و نزدیک شنید. رو به سوده کردم:

    ـ" تو برو خونه، مامانت اینا ممکنه نگران بشن، فردا صبح خودم برمی‌گردم خونه ‌مون."

    سوده سری‌ تکان داد با لبخندی‌ که مثل خودش قشنگ بود:

    ـ"نه؛ هیشکی‌ منتظر اومدنم نیست، تازه مامان کلی هم نگرانته، بهش خبردادم و گفتم که ممکنه امشب اصلاً خونه نیام. تازه، اگه با این اوضاع بری خونه تون فکر می‌کنی می‌تونی سرفرنگیس شیره بمالی؟ اون خط‌به‌خط آمارت روکف دست ابی می‌ذاره. پس باید فعلاً بیای خونه‌ی ما تا اوضاعت روبه راه بشه. بعدش که تونستی راحت راه بری یه جوری فرنگیس رو دست به سرمی‌کنیم تا نفهمه چی به سرت اومده."

    حق با او بود...

    ـ" فکر کنم با این کارهای انقلابی‌مون حسابی مامان و بابات رو توی دردسر انداختیم!...."

    سری به نشانه‌ی توافق تکان داد:

    ـ"خب مامان و بابا زیاد موافق انقلاب نیستن، یه جورایی با امان هم‌عقیده‌‌ن و می‌گن باید با رفرم کارو تموم کرد، ولی این دلیل نمی‌شه که نسبت به قتل عام مردم بی‌تفاوت باشن، اونا هم تو کار امدادرسانی هستن، مثل امان...."

    کاش می‌دانست هربارکه بی هیچ منظورخاصی نام امان را بر زبان می‌آورد، قلبم چگونه از درد درهم می‌پیچد....

    زمزمه‌‌ی ‌مبهم کارگر نظافتچی‌ از داخل حیاط بیمارستان به گوش می‌رسید، از سوده خواستم پنجره را باز کند، باد خنکی‌ به همراه صدای‌ غم‌انگیز پیرمرد به داخل اتاق خزید...

    سحر می‌شه، سحر می‌شه سیاهی‌هــا به در می‌شه

    نخواب آروم تویک لحظه که خون خلق هدرمی‌شه

    چه آتش‌ها به پـا می‌شه چه خون‌‌ها که هدر می‌شه

    ولی ‌آخر مسلمانان! جهان ازظلم به در می‌شه....

    بی‌اختیاریاد عهدیه دردلم بیدارشد، آن قدردلم گرفته بود که بغض فروبسته‌‌ام به سادگی ‌شکست و اشک از دیدگانم جاری ‌شد، چه لحظه‌ی‌ دردناکی ‌بود لحظه‌ی ‌جان سپردنش...

    دست های‌ مهربان سوده اشک را ازدیدگانم زدود وصدای ‌مهربانش درگوشم پیچید:

    ـ"چیه عزیزم؟ چراگریه می‌کنی؟"

    ـ"آخ!... عهدیه..."

    آه تلخ ودردناکی ‌کشید:

    ـ" خدا بیامرزدش، دیگه نتونستیم براش کاری‌ انجام بدیم، فقط خدا رو شکر که دست اون نامردها نیفتاد، شنیدم که بلافاصله بچه‌ها جنازه‌‌ش رو برداشتن و بردن یه جای ‌امن."

    ـ" خدارو شکر..."

    شاید این شکرگزاری به خاطر این بود که بدتر از این نشد، شاید هم چون عهدیه به آرزویش رسید و در راه آرمان‌هایش کشته شد. آن روزها کسی آرزویی جز این نداشت، زندگی به معنایی که امروز جاریست آن روزها مفهومش را به کلی از دست داده و جایش را مرگی دلچسب گرفته بود. همین هم باعث می‌شد حتی بازماندگان نیز تحملی فراتر از انتظار داشته باشند، آن‌ها با غرور و سربلندی به مرگ عزیزانشان افتخار می‌کردند و آن‌ها را هدیه‌ای در راه خداوند می‌پنداشتند....

    با یادآوری مادر باردیگر دلم فشرده شد:

    ـ" طفلک مادر.... چه جوری‌ باید بهش بگیم که تنها همدمش برای‌ همیشه رفت؟"

    چهره‌اش برای لحظه‌ای درهم شد، ولی حرفش عجیب تکانم داد:

    ـ"غصه‌‌ی ‌اونونخور مثل کوه می‌مونه، تازه مگه عهدیه تنها کسش بود؟ پس توچی؟ نکنه‌ تصمیم داری‌ تنهاش بذاری؟!"

    ـ" نه نه...! امکان نداره، من دیگه غیر از مادر کیو دارم تو ‌این دنیا؟ سوده دلم بدجوری‌ شور می‌زنه."

    ـ" چرا؟ مشکلت چیه؟"

    ـ" دقیقاً نمی‌دونم، فقط دل توی ‌دلم نیست، انگار تموم نگرانی ‌های‌ دنیا رو یه جا ریختن تو ‌دلم، نمی‌تونم آروم و قرار بگیرم، یعنی ‌چی‌ می‌شه؟"

    ـ" آخه به خاطر چی؛ به خاطر کی‌ ناراحتی؟"

    جوابی‌ نداشتم بدهم، خودم هم نمی‌دانستم، شاید این یک جور دلشوره ‌ی ‌مادرانه بود برای کسی که از جان عزیزتر می‌داشتم....

    ******

    فردای ‌آن روز بعد از ساعت شش صبح که حکومت نظامی‌ تمام می‌شد، با کمک سوده به خانه‌‌اش رفتیم، دو روز مهمانش بودم ودراین فاصله دکتری ‌که دوست صمیمی ‌امان بود و بسیارمهربان وفداکار، به‌طور پنهانی ‌به خانه‌ی ‌سوده می‌آمد وخودش داروهایی ‌را که برایم لازم بود به من تزریق می‌کرد ومراقبت‌‌های ‌پزشکی‌ لازم را از من می‌نمود.

    حضورخواهروبرادر کوچک‌تر سوده حسابی سرحالم می‌آورد، مخصوصاً سپهر که دوسال از ما کوچک‌تر بود و در آن شور و حال نوجوانی‌اش قدری شیطنت پسرانه نیز دیده می‌شد. او آن‌قدر شوخ طبع وسرزنده بود که نمی‌شد یک دقیقه کنآرمان بنشیند و خنده به لب‌مان ننشاند.

    سمانه هم با آن صورت بشّاش و زیبایش مثل یک جواهر در دل این خانه می‌درخشید. او حدودا ده سال داشت ولی احساسات و عواطفش بسیار بیش‌تر‌ از سن و سالش به نظر می‌رسید. وقتی فهمید چقدر به شعروشاعری و مخصوصاً اشعار فریدون مشیری علاقمندم، به‌محض این‌که فرصتی گیر می‌آورد می‌آمد کنارم می‌نشست و یک کتاب شعر را باز می‌کرد و برایم می‌خواند و نظرم را می‌پرسید.

    او به شدت مرا یاد کودکی‌هایم می‌انداخت، برای همین هم به او پیشنهاد دادم از این احساسات وعواطف شاعرانه اش خوب استفاده کند و حتی روزمرگی‌هایش را مانند من بر روی کاغذ بیاورد و یک گوشه‌ای بایگانی کند برای یک سمانه ی چهل- پنجاه ساله.

    او آن قدر از پیشنهادم به ذوق آمده بود که فوراً شروع کرد و یک دفتر دویست برگ با جلد اعلا را نشانم داد و از من برای شروعش کمک خواست، من هم شعر کوتاهی از فریدون مشیری را نوشتم:

    من نمی‌گویم درین عالم
    گرم پو، تابنده، هستی بخش
    چون خورشید باش
    تا توانی
    پاک، روشن
    مثل باران
    مثل مروارید باش*....

    ____________________________________________________________

    *فریدون مشیری

    پدر سوده را فقط یکی دوبار دیدم که خیلی زود ازخانه بیرون رفت، ولی مادرش نیز آن قدر محبت و لطف داشت که حس می‌کردم خوشبخت تر از سوده در تمام دنیا وجود ندارد! اگرچه من نیز درحال حاضر از این محبت فزاینده نصیبی بس فراوان داشتم، ولی فکر این‌که همه‌چیز به صورت عاریتی در اختیارم است و به‌زودی باید از تمام این ها دل ببرم دلم را می لرزاند و غمگینم می‌کرد. او با وجود مشغله ای که داشت، برایم آبمیوه ی تازه می‌گرفت و سوپ های خوشمزه می پخت. شاید بهترین روزهای زندگی ام همین یکی دو روز بود، به خاطر دلخوشی هایی که برای بقیه ی دخترآن‌همسن و سالم کاملاً عادی و معمولی است، ولی برای من یک خیال شیرین و دست نیافتنی بیش نیست.....

    اگرچه هنوزکارمداوایم به پایان نرسیده بود ولی‌ دیگر بیش از آن نمی‌توانستم پیش سوده بمانم؛ چراکه می‌ترسیدم هر لحظه ابی ‌از مسافرت به خانه برگشته ومتوجه ‌یک چیزهایی ‌بشود، برای همین هم از سوده وخانواده ‌ی ‌مهربانش تشکرکردم و به خانه ‌ام برگشتم، اما پیش از آن که به خانه برگردم اول از همه نزد مادر رفتم، مطمئناً تا به حال خبر شهادت عهدیه را شنیده بود و شاید نیاز به حضور کسی داشت که دراین لحظات تلخ شریک غم هایش باشد، اما او صبورتر از آن بود که فکرش را می‌کردم، عجیب است که سوده مادر را بهتر از من شناخته بود، راستی ‌چرا این‌قدر در شناختن آدم ‌ها ضعیف و ناپخته ‌ام؟!

    به‌محض این‌که مرا در آستانه ی در اتاقش دید، پیش از آن که چیزی بگویم سرم رابه سینه اش گرفت و زیرلب آیه ای‌ خواند: «انالله و انا الیه راجعون....»

    وهردو بی‌هیچ حرف وصحبت دیگری ‌تا ساعت ها آرام و بی ‌صدا در حسرت فراقش اشک ریختیم، حالا دیگر من همه‌ی ‌دنیای ‌مادر بودم، او غیر از من هیچ عزیز دیگری ‌نداشت و من نیز غیر از او....

    ******

    بستن دهن فرنگیس خیلی ساده تر از آن بود که فکرمی‌کردم، ظاهرا پسرش را یکی دوبار فرستاده بود آمارم را درآورد و او هم گفته بود که خانه‌ی دوستم هستم! با حساب این‌که هیچ مرد جوانی در این خانه زندگی نمی‌کرد، فرنگیس هم فکر کرده بود لابد از تنهایی در خانه حوصله ام سرمی رفته که این چند روز کنار دوست صمیمی ام بوده ام.

    دو سه روز بعد از این‌که به خانه رفتم، ابی‌ هم از سفر برگشت و چیزی که از آن می‌ترسیدم به سرم آمد، وقتی پانسمان روی پایم را دید ازمن درباره‌اش سؤال کرد و من هم گفتم:

    ـ" زمین خوردم زخمی‌شدم."

    کمی فکر کرد و بعد با عصبانیت گفت:

    ـ"باز داری دروغ می‌بافی؟ تو منو احمق فرض کردی؟ کی از پله می‌افته و این‌جوری صدمه می‌‌بینه؟ یا راستش رو می‌گی یا خودم بازش می‌کنم و سراز موضوع درمیارم."

    من که نمی‌دانستم باید چه خاکی به سرم بریزم تنها راه پیروزی را در الم شنگه دیدم:

    ـ" تو مگه به من قول ندادی دیگه نسبت بهم بدبین نباشی و به زمین و زمان شک نکنی؟ ابی تو بیماری! باید تحت مداوا قرار بگیری! یعنی اصلاً دست خودت نیست، من دیگه بهت فرصت مجدد نمی‌دم و این‌ بار دیگه به هیچ کدوم از قول و قرارات اعتماد نمی‌کنم، تو اولین فرصت هم طلاقم رو می‌گیرم و از شر این بدبینی‌‌هات خلاص می‌شم!"

    اتفاقا تیرم به هدف نشست و قیل و قالم جواب داد و ابی از ترس این‌که دوباره بروم توی همان فاز قبلی دست از استیضاحم برداشت و به خود قبولاند که من به او دروغ نمی‌گویم.

    ولی وقتی زخم‌هایم خوب شد و پانسمان را باز کردم، با دقت به‌جای گلوله نگاه کرد و گفت:

    ـ" نگی بدبین و شکاکم ها؟ ولی رؤیا این جای یه زمین خوردن ساده نیست!!"

    من نیز از موضع خود کوتاه نمی‌آمدم، این شد که نگاه معنی‌داری به او انداختم:

    ـ" من خیلی بد زمین نخوردم که آسیب جدی ببینم، فقط موقعی که افتادم بی‌هوا یه میله نوک‌تیز که معلوم نبود از کجا زده بیرون فرورفت تو پام، حالا می‌شه دست ازسرم برداری شکاک؟!"

    هرچند که خیلی بدش آمد ولی برای این‌که دوباره نروم روی دنده ‌ی لج دیگر چیزی نگفت.

    آن روزها می‌توانستم به خوبی حالت گیجی و سردرگمی را در او ببینم، حتی وقتی‌که درحال خوردن غذا بودیم زیاد حرف نمی‌زد و تا ساعت‌ها به فکر فرو می‌رفت. یک شب هم سر میزشام گفت:

    ـ"آخر هفته می‌فرستمت بری نروژ. بابا می‌گفت حال عمه جان زیاد رو به راه نیست."

    من که هنوز ته دلم بابت رفتار حیله‌گرانه‌اش دلخور بودم چهره درهم کشیدم:

    ـ"تنها می‌فرستیم؟ پس خودت چی؟"

    کمی این دست و آن دست کرد....

    ـ"من.... یه گیر قانونی دارم نمی‌تونم فعلاً از کشور خارج شم...."

    سعی کردم بلوا راه بیندازم تا حقیقت را از زیر زبانش بیرون بکشم:

    ـ"می‌شه بگی چه غلطی کردی که داری خودتو به در و دیوار می‌زنی تا راه فرار پیدا کنی؟! کلاهبرداری کردی؟ قتل کردی؟!!! شاید هم قاچاق..."

    دید اگر حرف نزند منهدمش می‌کنم:

    ـ"خب خب! چه خبره؟! تا کجاها رفتی؟!"

    انگشتم را توبیخ گرانه مقابل صورتش تکان دادم:

    ـ"یعنی فقط بفهمم مثل همیشه کک به پاچه ته و داری دروغ سرهم می‌کنی!"

    چشمانش از تحیّر گرد شد:

    ـ" مثل این‌که خودت هم کم پنهون کار و دروغ‌گو نیستی‌ها؟! شاید هم واسه اینه که سخت اعتماد می‌کنی، چون همه رو هم کیش خودت می‌پنداری!"

    کنایه‌اش برای ایجاد یک الم شنگه کافی بود:

    ـ"تمام پنهون کاری‌ها و دروغ هامو جمع کنی، قد یه دروغی که اول زندگیمون گفتی نمی‌شه!"

    او نیز ظاهرا دل پری داشت:

    ـ"نه که خودت خیلی با صداقت رفتار کردی! عجب پرروئی هستی‌ها رؤیا؟! تازه شم، نمی‌تونی منکر این بشی که من دیوونه‌ی احمق قبل از این‌که صحبت از میراث عمه جان بشه عاشقت بودم وعشقمو به صد ترفند نشونت دادم!"

    تقریباً حق با او بود، پس ترجیح دادم بحث را کش ندهم:

    ـ" باشه رومئو، حالا طفره نرو، بگو ببینم چیه این گیر قانونیت؟"

    ـ"چه فرقی می‌کنه؟ تو یه چند وقتی می‌ری نروژ، من هم بعدش کارهامو انجام می‌دم و میام پیشت."

    لبخندی یک وری روی لبم جا خوش کرد:

    ـ"من بدون تو هیچ جا نمی‌رم همسر عزیزم!"

    جوری شده بود که نه راه پس داشت و نه پیش:

    ـ" معلومه ژولیت!!"

    جوابم برای این حاضرجوابی جالب فقط لبخندی بود از سر ناچاری!

    آهی کشید وقاشقی دیگر به دهان گذاشت و بعد از این‌که به‌زور نوشابه پایین فرستاد ترجیحا علت ممنوع‌الخروجی‌اش را بازگفت:

    ـ"من سربازی نرفتم، گیرم همینه..... ولی نمی‌تونم وایسم تا کارت معافی یا پایان خدمتم رو بگیرم، با این اوضاع مملکت همه‌ی کله گنده‌ها دارن فرار می‌کنن..... نمی‌تونم صبرکنم...."

    سعی کردم شمشیر زبانم را تا دسته در شکمش فرو کنم:

    ـ"الآن کله ت خیلی گنده ست مثلاً؟!"

    منظورم را خیلی خوب فهمید، درتمام مدتی که داشتم آتش به زندگی‌ام می‌کشیدم تا به وصال امان برسم اشرافیتم را کوبانده بودم سر تازه به دوران رسیدگی‌اش! نه این‌که خودم خیلی افتخار کنم به اشرافزادگی، بلکه چون او رویش حساس شده بود می‌خواستم زجرش دهم و خشمش را شعله‌ور کنم! بااین‌حال نمی‌دانم چرا سعی نکرد جوابی دهد، جرعه‌ای از نوشابه‌ام را فرودادم و یک‌دفعه چیزی یادم آمد:

    ـ"پس پارسال چه طوری تونستی بیای نروژ؟"

    ابرویی بالا داد:

    ـ"من پارسال دانشجو بودم ها؟! یادت نیست مگه؟ معافیت موقت و مشروط داشتم. ولی الآن دیگه از این خبرها نیست...."

    کمی فکر کردم، با این حساب....

    ـ"این‌جور که معلومه مجبوری قاچاقی از کشور بری بیرون؛ آره؟!"

    نگاه گریزانش را از من دزدید....

    ـ" شاید.... مجبور شم! ولی به‌هرحال باید برم...."

    صدایم را بالا بردم:

    ـ"خب دیوونه، این‌جوری که مجبوری پناهندگی بگیری!"

    سری به استیصال تکان داد:

    ـ"باید یه راست برم آمریکا پیش کتی جون، اون داره کارهامو سرو سامون می ده و فقط می‌مونه خروج من.... که اونم قاچاقی از مرز رد می‌شم.... پناهندگی که گرفتم، میام نروژ پیش تو."

    قاشقم را کوبیدم وسط بشقاب:

    ـ"مسخره م کردی؟! خب چرا نمیای نروژ پناهندگی بگیری؟"

    نگاهش را به چشمانم دوخت:

    ـ"عصبانی نشو عزیزم، خب..... چه طور بگم؟! نمی‌خوام بابات موضوع رو بفهمه.... الهه می‌گفت اگه بفهمه اجازه نمی ده..... می‌گه پناهندگی براش عاره!"

    نیشخندی زدم:

    ـ"حقم داره! من هم ننگمه بگم شوهرم رفته به اجنبی‌ها پناهنده شده! از اون بدتر این‌که وقتی پناهنده بشی مجبوری هزارتا غلط دیگه واسه دولت اون کشور انجام بدی. بعدهم اگه من بخوام شش ماه از سال رو توی ایران باشم، باید بی‌سرو صاحب بیام و برگردم؟!"

    کلافه شده بود و حتی دیگر نمی‌توانست غذایش را بخورد، کمی سرش را به چپ و راست حرکت داد، انگار دنبال چیزی در این فضای تهی بگردد....

    ـ"به‌هرحال این مشکل منه و یه جوری حلش می‌کنم، بستگی به شرایط داره، اصلاً شاید هم یکراست اومدم نروژ پناهندگی گرفتم، ولی به‌هرحال تو دیگه بیش‌تر‌ از این صلاح نیست بمونی، وگرنه رأی عمه جان بر می‌گرده و یه ارث درست و حسابی از چنگت می‌ره!"

    شانه‌ای بالا انداختم:

    ـ"برام مهم نیست! هزار تا از این ارث و میراث‌ها گنده ترش هم چشمم رو چهارتا نمی‌کنه."

    دستش را روی میز به هم قلاب کرد و خودش را روی میز به سمتم جلو کشید تا تأثیرحرفش را مثلاً بیش‌تر‌ کند:

    ـ"خر نشو رؤیا! بعدا به حرف‌های این روزهات گریه می‌کنی ها؟! تو اگه الآن نری هم بابات بلده چه جوری با چرب زبونی ارث و میراث عمه جان رو بالا بکشه، ولی اون جوری دیگه این هم مثل بقیه‌ی دارائی پدرت تقسیم می‌شه بین چهار نفر که تو فقط یکیشون هستی! اون هم نه حالا دست به نقد، بلکه باید صبرکنی تا زبونم لال پدرت طوریش بشه! همین حالا تا پات برسه اون طرف، نصف میراث عمه جان بی حرف و حدیث مال توئه! رؤیا چیکار کنم که خر نباشی؟!"

    از توهین هایش چهره درهم کشیدم ولی به‌هرحال حرفش حساب بود، وقتی دید جوابی نمی‌دهم با ناراحتی برخاست و غذا را نیمه‌کاره رها کرد و از آشپزخانه بیرون رفت. در تنهایی مشغول وررفتن با سالادم شدم و به فکر فرورفتم، درست است که در شرایط روحی خاصی قرار گرفته بودم که تقریباً در آن دوران ‌همه گیر شده بود، مال دنیا از چشم خیلی‌ها افتاده و آرمان‌هایی عجیب و عقیدتی جایش را گرفته بود، خیلی‌ها به مال و ثروت فامیلی‌شان پشت کرده و دنبال آخرت رفته بودند و از این‌جور حرف ها، من هم خیلی وقت بود حس می‌کردم مال دنیا وبال گردنم شده و کارم به‌جایی رسیده که به صداقت تمام آنهایی که ابراز علاقه نسبت به من دارند مشکوک باشم و فکر کنم به خاطر مال و ثروتم است، بااین‌حال می‌ترسیدم بیش از این در برابر خواسته‌ی عمه جان مقاومت کنم و بعدها پشتم خالی شود و همه سرزنشم کنند که چرا حماقت کرده‌ام؟

    فردای آن روز پدرم با خانه‌ی ما تماس گرفت، برایم عجیب بود چون او معمولا سالی یک بار هم زنگ به ما نمی‌زد. از آنجایی که قبل از ظهر و هنگامی تماس گرفته بود که ابی طبیعتا باید سرکار باشد، فهمیدم که با خودم کار دارد و همین باعث شد کمی دلم بلرزد، چون گذشته از علاقه‌ی گریزناپذیری که نسبت به پدرم داشتم، از این‌که دربرابر خواسته‌اش مقاومت به خرج دهم می‌ترسیدم و یا شرم داشتم....

    بیش از یک سلام و احوالپرسی ساده گرم نگرفت، البته عادت داشتم! کمی هم عصبی به نظر می‌رسید:

    ـ"من نمی‌دونم ابراهیم کی می‌تونه گیر کارهاشو برطرف کنه و برام هم مهم نیست، فقط خودت هرچه زودتر بیا وگرنه مجبور می‌شم کسی رو بفرستم دنبالت. عمه‌جان زیاد حالش خوب نیست ومی‌خواد هرچه زودتر ببیندت."

    فکر کردم یک نیش جانانه کسی را از پا نمی‌اندازد و فقط دلم را کمی جلا می‌دهد:

    ـ"نگران من هستید، یا عمه جان، یا میراثش؟"

    حسابی عصبانی شد:

    ـ"احمق نشو! فعلاً چیزی مهم‌تر از این نیست که تو اینجا باشی، هرچه زودتر بلند شو بیا و قائله رو تمومش کن. این حرف‌های رمانتیک رو هم بذار واسه بعد."

    بغض گلویم را فشرد، بغضی بی‌ربط و مسخره:

    ـ"چرا عمه جان به خودم نگفته که برم پیشش؟ چرا باید از زبون شما بشنوم که چه قصدی داشته؟ الآن توقع داره مثل یه کرکس گرسنه بیام پیشش و بهش بفهمونم که چقدر پست و حقیرم؟!"

    آهی کشید و مکثی کرد:

    ـ"اون تو رو خیلی خوب شناخته! می‌دونست اگه به خودت بگه می‌ری رو دنده‌ی لج. وقتی فهمید که بهت همه چیو گفتم حسابی از دستم ناراحت شد و گفت اگه می‌خواستم بفهمه به خودش می‌گفتم."

    پس این طور! مرا باش که خیال می‌کردم بی چاره از سر سادگی چنین درخواستی کرده، درحالی‌که خیلی خوب می‌داند پیشنهادش چه معنایی می‌توانسته داشته باشد:

    ـ"معلومه، من که چتر نیستم پول بده بخردم!"

    صدایش را کمی بالا برد:

    ـ"برام مهم نیست که تو چه فکری می‌کنی، فعلاً وقت و فرصت این حرف‌ها نیست. برامون هم بهتره که ابراهیم اینجا نباشه، پس معطلش نکن!"

    تقریباً فهمیدم که ساخت وپاخت‌هایش را باعمه جان کرده و حالا دیگر ابی مزاحمی بیش نیست!

    ـ"ها؛ پس به توافق رسیدید که به‌جای این ابی مادرمرده، نصف دیگه‌ش هم بشه حق دلالی شما! خیلی جالبه...."

    آنقدر عصبانی بود که می‌توانست از پشت تلفن گردنم را قطع کند:

    ـ"رؤیا بهت اخطار می‌دم، اگه یه بار دیگه بخوای مزخرف بگی از ارث محرومت می‌کنم. برام هم اصلاً مهم نیست که تو چه نگاهی به این ماجراها داری، تکلیفت روشنه، یا پامی‌شی میای اینجا، یا دیگه فراموش می‌کنی که دختر فرامرز تاجبخشی."

    بازهم آن بغض احمقانه‌ی رمانتیک:

    ـ"ترجیح می‌دم اسم هیچ پدرومادری روم نباشه تا این‌که واسه یکیشون نقش روی دیوار باشم و واسه اون یکی سفته و سند!"

    کمی برخودش مسلط شد و صدایش را دوباره پایین آورد:

    ـ"من نمی‌دونم درد این پیرزن چیه که درمونش فقط حضور توئه، وگرنه برام هیچ کاری نداشت که توی این فاصله راضیش کنم به نفع خودم..... نمی‌گم به خاطر مال و اموالش بیا، فقط بیا که با دل خوش از این دنیا بره، من دشمنت؛ قبول! این پیرزن فقط عاشقته، همین! اگه یه ذره انسانیت توی وجودت هست دست از خیالپردازی‌های احمقانه ت بردار و پاشو بیا."

    آهی کشیدم:

    ـ"تنها چیزی که می‌تونست از اول راضیم کنه همین بود، ولی شما دیر گفتید چون حتی قد همون پیرزن هم منو نشناختید..... به‌هرحال سعیم رو می‌کنم تا فقط برای دلخوش کردنش بیام اون جا نه چیز دیگه‌ای."

    همین مقدار هم برای جلب رضایتش کافی به نظر می‌رسید، پس با خداحافظی نسبتاً گرمی تماس را قطع کرد، زهرخندی زدم به حال و روز عمه جان و خودم....

    حالا باید پا روی آرمان‌هایم می‌گذاشتم و عازم این سفر می‌شدم، باید چشم می‌بستم روی تنهایی مادر و به پیرزنی فکر می‌کردم که در آن سوی دنیا چشم به راه من است و با مرگ فاصله‌ی چندانی ندارد.

    ابی دوباره عازم سفر شد، این بار به کردستان.... گفت تا دو سه روز دیگر برمی‌گردد، رفته بود تا یکی از قاچاقچی‌های کاربلد را ببیند و باکمکش از مرز خارج شود، یکی از رفقایش به او معرفی کرده و اطمینان داده بود که کارش حرف ندارد. نگران این نبودم که چه به سرش می‌آید و از این‌همه سردی احساسم نسبت به او شرم داشتم، ولی فقط یک چیزی شبیه عذاب وجدان تازگی‌ها آزارم می‌داد، من ابی را در حد یک هم خانه‌ی قدیمی دوست داشتم نه بیش‌تر‌، مطمئن بودم که هربلایی سرش بیاید نهایتا کمی متأسف خواهم شد و بعدش به سرعت او را از یاد خواهم برد، حتی شاید خوش‌حال شوم که دیگر مجبور نیستم درخلوتش حاضر شوم حال آن که سودای دیگری در سویدای دل دارم....

    با دوستان حزبی‌ام درمیان گذاشتم که برای مدتی مجبورم ایران را به مقصد نروژ ترک کنم، آن‌ها نیز برایم آرزوی موفقیت کردند و من افتادم دنبال کارهایی از قبیل تهیه‌ی بلیط و ملزومات سفر. با حساب این‌که ابی معلوم نبود کی برگردد، نمی‌توانستم پدروعمه‌جان را زیاد معطل بگذارم. به خاطر تبعیت دوگانه‌ام طبق معمول مشکلی بابت ویزا و پاسپورت نداشتم، اما نزدیک‌ترین بلیطی که می‌توانستم برای پرواز به اسلو تهیه کنم مربوط به دو هفته بعد بود؛ حدودا اواسط مهرماه.

    از این‌که با هرکس در این رابطه سروکارم می‌افتاد متعجبانه و گاهی با تحقیر و تمسخر به حجابم می‌نگریست حس بدی داشتم، نه به خاطر این‌که حجاب دارم، بلکه به خاطر طرزفکر دیگران. دوست داشتم به انتخابم احترام بگذارند و با نگاه ها و رفتارهای تحقیرآمیز آزارم ندهند. مخصوصاً این‌که برای سفر به نروژ واقعاً پوششم نامناسب به نظر می‌رسید و من هم قصد نداشتم به هیچ دلیلی کنار بگذارمش، نهایتا شاید کمی متناسب‌ترش می‌کردم، مثل پوشیدن کت‌ودامن بلند و روسری به شیوه‌ی لبنانی‌ها! راستی، چه طور می‌توانستم با این‌همه تضاد آشکار به زندگی در نروژ و کنار کسانی که از نظر عقیدتی درکم نمی‌کردند ادامه دهم؟!....

    وقتی ابی از سفر برگشت، من با بی‌میلی مشغول چیدن چمدان سفرم بودم اگرچه او از این بابت کاملاً خشنود و راضی بود ولی بابت کارهای خودش نگران و آشفته. همان اول هم افتاد دنبال کارهایی از قبیل فروختن خانه، آن‌هم با تمام لوازمش! این موضوع کمی‌نگرانم می‌کرد، چون دست کم این لوازم جزو جهیزیه‌ی من بودند و حاضر نبودم به همین راحتی از دستشان بدهم، ولی اوضاع و شرایط جوری نبود که بتوانم از این بابت زیاد پاپیچش شوم. به‌هرحال اگر قرار بود بعد از این خارج از کشور زندگی کنیم چاره‌ای جز این نداشتیم هرچند کار به همین راحتی هم نبود.

    یک روز همان‌طور که داشتم لباس‌های مناسبی برای چیدن در چمدانم پیدا می‌کردم آمد روی تخت نشست و مشغول تماشایم شد. نیم نگاهی از گوشه‌ی چشم به او انداختم و به کارم ادامه دادم:

    ـ"چی شد؟ مشتری پیدا کردی؟"

    آه سردی کشید:

    ـ"کاش به همین راحتی بود! هرکی دستش به دهنش می‌رسه داره جمع می‌کنه و میره از کشور بیرون، اونایی هم که موندن اگه پول داشتن می‌رفتن! یه جورایی فقط باید منتظر معجزه باشیم."

    پوزخندی نثارش کردم:

    ـ"خدا رو قبول نداری، بعد دنبال معجزه شی؟"

    حوصله‌ی گوشه وکنایه‌های بی‌رحمانه‌ام را نداشت:

    ـ"فکر نمی‌کنم عقاید من به تو ربطی داشته باشه، همون طور که من کاری به کارت ندارم!"

    پشت چشمی نازک کردم و دیگر جوابی ندادم، هرکه نداند خودم که می‌دانستم فعلاً پیله نمی‌کند چون برایش مهم است بروم پیش عمه جان، وگرنه آن قدرها هم روشنفکر نیست که عقایدم را محترم بداند!

    سکوتم را که دید ادامه داد:

    ـ"به الهه سپردم پنهون از چشم بابات دنبال کارهای پناهندگیم باشه، فعلاً قول داده ولی هنوز خبری نیست. از اون طرف کتی جون می‌گه آمریکا مشکلی نیست و می‌تونم برم. فقط مونده که چه جوری از کشور خارج شم..."

    سری تکان دادم:

    ـ"دلم برات تنگ می‌شه!"

    خودش هم فهمید که لحن سردم هیچ تناسبی با جمله‌ای که گفته‌ام ندارد، ولی عادت داشت دلش را به همین دروغ‌های کوچک خوش کند:

    ـ"من که از همین حالا دارم نابود می‌شم.... حتی تصور این‌که تا مدت ها دیگه نمی‌تونم ببینمت دیوونه‌م می‌کنه! رؤیا سعی کن بهت خوش بگذره، از بودن کنار بابا و خواهر و برادرت و عمه جان تا می‌تونی لذت ببر.... به فکر من هم نباش، به‌محض فروختن خونه با کمک همین آشنای دوستم قاچاقی می‌زنم بیرون و بعدش دیگه.... میام پیشت!"

    و جمله‌ی آخر را چنان با احساس گفت که یک لحظه دلم برایش سوخت و برگشتم و نگاهش کردم.... این مرد چه کم داشت که نمی‌توانستم دوستش داشته باشم؟

    لباس‌هایم را رها کردم و آرام به‌سویش رفتم، فهمید که به قصد دلجویی‌اش آمده‌ام، بلافاصله دستم را در دست فشرد و ب*و*س*ه‌ای برآن زد:

    ـ"می‌دونم برات اهمیتی ندارم، ولی تو همه‌ی زندگی منی رؤیا! خواهش می‌کنم منتظرم بمون.... خواهش می‌کنم!"

    سری تکان دادم و کنارش نشستم تا بتواند سرم را به سینه بگیرد و موهایم را نوازش کند، بغضی تلخ گلویم را در خود فشرد، واقعاً قرار بود دیگر هرگز برنگردم؟! چه قدر شانس دیدار دوباره‌ی این مرد را دارم؟ شاید بتوانم این‌بار روی خودخواهی‌هایم پا بگذارم و کمی نیز ابی را ببینم، می‌گویم خودخواهی؟! هرچه در«خود» می‌نگرم «او»ست، اویی که برای همیشه رفته و خود مرا نیز با خود برده....

    در این دو سه روز باقی مانده تا پروازم ابی هرچه از خانه و زندگی‌مان لازم داشت درون یک چمدان بزرگ ریخت و توی کمد گذاشت تا بعد از فروش خانه بتواند بی‌دردسر برش دارد و ببرد و خانه را با بقیه‌ی لوازمش بسپارد دست خریدار. بعد هم با من خداحافظی کرد و برای دیدن یک مشتری در شهری دور دوباره به سفر رفت. من هم هرچه لوازم شخصی مهم داشتم توی چمدانم چیدم که چیزی جا نماند، به‌هرحال این احتمال را می‌دادم که شاید دیگر نتوانم برگردم، هرچند تصور جدا شدن از دوستان انقلابی‌ام آن‌هم در این بحبوحه‌ی نبرد که تا پیروزی فاصله‌ای نداشتیم واقعاً سخت و غیرممکن بود، ولی به‌هرحال من این بار نیز مجبور بودم کمی مصلحت اندیشی کنم.

    فقط مانده بود خداحافظی آخر با سوده و بعد هم یک استراحت مختصر در آخرین شب سیاه وطنم و بعد عزیمت به فرودگاه و ملحق شدن به خانواده‌ی پدرم در نروژ.....

    فرنگیس که دیگر مطمئن شده بود دارم می‌روم، یک خداحافظی گرم و جانانه با من کرد و کلیدها را تحویلم داد و به همراه پسرش رفتند سراغ زندگی‌شان.

    تصمیم گرفتم زنگ بزنم به پدرم و اطلاع دهم که فردا پرواز دارم و بیایند به هوایم فرودگاه، ولی دفترچه تلفن را نتوانستم پیدا کنم، همان‌طور که دنبالش می‌گشتم زنگ خانه را زدند، با آیفون جواب دادم، از شنیدن نام کسی که پشت در بود حیرت کردم، هرچند که می‌توانستم حدس بزنم دوست صمیمی‌ام برای آخرین دیدارم پیش قدم شده.....

    در را باز کردم و خودم هم با عجله به‌سوی حیاط دویدم، درحالی‌که لبخندی بر لبم می‌نشست:

    ـ"سوده جونم! چه بی‌خبر اومدی؟!"

    برخورد سوده اصلاً شبیه کسی نبود که برای خداحافظی آمده باشد....

    با نگاهی که از یک جور وحشت پنهانی دو دو می‌زد به من خیره شد و چادرش را کمی جمع و جور کرد و به‌طرفم دوید:

    ـ"یه خبر وحشتناک دارم، یه سری از بچه‌هامون لو رفتن، نمی‌دونم نفوذی داشتیم یا دهن لق بینمون بوده و زیر شکنجه مقر اومده؛ ولی به‌هرحال چند نفرو لو داده...."

    قلبم از سینه درآمد، این بدترین اتفاقی بود که در چنین شرایطی می‌توانست برایم بیفتد:

    ـ"کسی روهم گرفتن؟"

    ـ"نه خداروشکر، بچه‌ها به موقع خبردار شدن و در رفتن، فقط..... یه چیزی....."

    جانم داشت بالا می‌آمد:

    ـ"چی؟ بگو خب؟!"

    سعی کرد برخودش مسلط باشد:

    ـ"ببین؛ فهمیدی که آیت الله خمینی رفته پاریس؟!... دو سه نفر از بچه‌ها داشتن می‌رفتن دیدن ایشون، خب؟!"

    ـ"خب؟!"

    ـ"هیچی دیگه، حالا پروازهای خارجی تحت نظره، الآن اگه اسم تو رو هم توی مسافرهای خارجی پیدا کنن ممکنه بگیرنت... چه جوری بگم؟ تو الآن باید یه جای امن و مطمئن قایم شی، نباید جایی مثل فرودگاه بری، مگه این‌که بتونی پاسپورت جعلی جور کنی و.... حجابتم بذاری کنار واسه‌ مصلحت."

    دندان به هم ساییدم:

    ـ"آخه چه جوری می‌تونم یه شبه پاسپورت جعلی جور کنم؟ تازه.... کاری که بخواد با حرام الهی شروع بشه، همون بهتر که اصلاً انجامش ندم. حالا.... مطمئنی که اسم من هم بین اون اسامیه که لو رفتن؟"

    سری تکان داد:

    ـ"آره، متأسفانه مطمئنم، اگه گیر بیفتیم بدبخت می‌شیم... ساواکی‌ها رحم ندارن، مخصوصاً اگه دستشون برسه به دختری مثل من و تو!"

    دیگر دوست نداشتم چیز بیش‌تر‌ی در این‌باره بشنوم، حتی فکرش هم وحشتزده‌ام می‌کرد:

    ـ"الآن باید چیکار کنم؟"

    سعی کرد برخودش مسلط باشد:

    ـ"ما هم مثل بقیه باید یه جای مطمئن پیدا کنیم و فعلاً آفتابی نشیم تا آب‌ها از آسیاب بیفته."

    کمی فکر کردم، واقعاً جایی را نداشتم!

    ـ"ولی من کسی رو ندارم؟! دار و ندارم توی این دنیا مادره که اون هم الآن فکر می‌کنم از همه‌جا ناامن‌تر باشه، به خاطر عهدیه."

    لبش را گزید:

    ـ"یه ساعت پیش رفته بودن در خونه‌ی ما، ولی پدرومادرم گفتن که خبر ازم ندارن، بهشون زنگ زدم کاری داشتم، مادرم فقط گفت فرار کن یه جای امن و خونه برنگرد.... گفت حتی دیگه زنگ هم نزنم چون ممکنه تلفن هامون رو کنترل کنن. رؤیا سریع حاضر شو، باید فرار کنیم!!"

    انگار داشت برایم لالایی می‌خواند، گیج ومنگ با دهانی باز ماتش مانده بودم و صداها در سرم انعکاس می‌یافت، دوباره صدایش را بالا برد:

    ـ"رؤیا عجله کن! آقامهدی توی ماشین منتظرمونه، عجله کن!!"

    با تلنگر آخرش مثل آدمی که از خواب پریده باشد باعجله به درون اتاق دویدم و لباس مناسبی پوشیدم که اگر لازم شد چادرم را کنار بگذارم به اندازه‌ی کافی پوشیده باشد، آنگاه چادرم را سرکردم و کیف دستی‌ام را که پر بود از اسناد و مدارک مهم و لوازم شخصی ضروری برداشتم و با عجله به همراه سوده از در بیرون رفتیم....

    نمی‌دانم پشت سرم چه اتفاقی افتاده و آیا مأمورین در خانه‌ام نیز رفته‌اند یا نه؟ فقط به روبه رو نگاه می‌کردم و به دنبال سوده می‌دویدم، سرکوچه زیر تیر چراغ برقی خاموش، یک آریای سفید رنگ پارک کرده و مرد میانسالی که سوده «آقامهدی» نامیده بودش منتظرمان بود، با عجله توی ماشین نشستیم و سلام کردیم، بعد از جواب سلام بلافاصله گفت:

    ـ"چادرهاتون رو بردارید، اگه می‌تونید بدون حجاب بشینید تا بهتون شک نکنن، اگه هم نه یه چیزی شبیه کلاه بذارید روی سرتون."

    و اشاره ای به شیشه ی عقب کرد، دو کلاه ساده و شیک که گویا از قبل برای ما تدارک دیده بودند به صورت شلخته وار پشت شیشه افتاده بود، فوراً برشان داشتیم و به سر گذاشتیم و موهایمان را زیرش پنهان کردیم، بااین‌حال هنوز هم حس می‌کردم بسیار معذبم.

    سوده توضیح داد که آقامهدی برادرسرایدار مسجدی بوده که ما در آن تجمع می‌کردیم، با آقارضا دوست است ولی عضو هیچ‌یک از احزاب و گروه‌های انقلابی نیست و این حرکت امشبش فقط در راستای حس وظیفه شناسی و انسانیت است. بدون این‌که خطری متوجه ما باشد، تا گاراژ شرق تهران رفتیم و بعد توقف کرد و کاغذی به دست سوده داد:

    ـ"سوار مینی‌ب*و*س‌های دماوند شید و برید تا بومهن، امشب رو توی خونه‌ای که آدرسش رو اینجا نوشته بمونید، فردا صبح با اتوبوس حرکت کنید به سمت بابلسر، این هم آدرس ویلاست. همون جا می‌مونید تا آقارضا باهاتون تماس بگیره. مدارک شناسایی نباید همراهتون باشه، هرچی هست الآن به خودم تحویل بدین تا برسونم دست برادرم یه جای امن پنهنشون کنه. با چادر هم بیرون نرید و سعی کنید تا جایی که می‌تونید از ویلا خارج نشید و اگه مجبور شدید، فقط از کلاه استفاده کنید. یاعلی! برید به امان خدا."

    هرچه توی کیف مان از مدارک شناسایی داشتیم درون پارچه‌ای پیچیدیم و دادیم دستش، او نیز آن‌ها را توی داشپورت گذاشت و ما تشکر کردیم و پیاده شدیم.

    حس می‌کردم هوا سردتر از آن است که نشان می‌دهد، تمام تنم از وحشت می‌لرزید، این یک فشار جدی و بی‌رحمانه بود، روح کوچکم طاقت بیش از این را نداشت....

    مینی‌بوسی که نصیب ما شد آن قدر آهسته و پرسروصدا حرکت می‌کرد که حس کردم دل و روده‌ام دارد بیرون می‌ریزد. من حتی شام هم نخورده بودم و حالا حالت تهوع شدیدی داشتم که خیال می‌کردم حتماً به خاطر گرسنگی است. تحمل این وضعیت سخت‌تر از آن بود که به وصف درآید ولی به‌هرحال با آبنبات‌های نعنایی که سوده هر چند دقیقه یک بار به من می‌داد کمی حالم بهتر شد....

    سرم را به پشتی صندلی تکیه داده و چشمانم را بسته بودم و آبنبات را توی دهانم می‌چرخاندم که سوده دستی به پیشانی‌ام کشید و موهایم را نوازشگرانه داخل کلاهم داد:

    ـ"چی شده خواهری؟ به خاطر اضطرابه که این‌جوری شدی؟"

    با گوشه‌ی چشم نگاهش کردم:

    ـ"از این بدترهاشو کشیدم ولی این‌جوری نشدم، الآن حال خیلی بدی دارم.... نمی‌دونم چرا، ولی حتی همین آبنبات هم داره کم‌کم حالت تهوعم رو شدیدتر می‌کنه."

    کمی فکر کرد....

    ـ"نکنه به خاطر ماهانه ست؟"

    ناگهان چیزی در ذهنم جرقه زد و اضطرابم شدیدتر شد:

    ـ"نمی‌دونم.... حالا که خوب فکر می‌کنم می بینم سه ماهه که خبری نیست!"

    و نگاه وحشتزده‌ام را به چشمان سوده دوختم، فکر این‌که شاید جنینی دربطن داشته باشم می‌توانست تحت هر شرایطی موجی از شادمانی ایجاد کند ولی حالا تنها تأثیرش دو جفت چشم نگران و ناباور بود!

    ـ"ای وای! سوده نکنه.... نکنه....؟!"

    چشمانش را برهم فشرد و دستم را در دست گرفت:

    ـ"نگران نباش عزیزم! ایشالا که چیزی نیست، ولی اگه هم باشه قدمش خیره. تو که نمی‌تونی به خواست خدا نه بگی؟ اونی رو که خدا بخواد، می‌شه ما نخواهیمش؟"

    حرفش اگرچه درست و اطمینان بخش بود ولی من فعلاً به چیزی بیش از این همدلی‌های دوستانه نیاز داشتم. حالا کم‌کم حس می‌کردم دیواری میان من و خانواده‌ام کشیده شده که هیچ راه نفوذی به آن سو ندارم. اگر دیگر امکان دیدار با ابی را پیدا نمی‌کردم باید چه خاکی به سرخودم و این بچه می‌ریختم؟ پس فعلاً تنها دعایم این بود که اشتباه کرده باشم و بچه‌ای در کار نباشد.

    به پاسگاه جاجرود که رسیدیم مأموری آمد داخل مینی‌ب*و*س و چشم چرخاند بین مسافرها. نمی‌دانم وحشت را در صورت من و سوده حس کرد یا به او نشانه‌ای از قیافه‌ی بلوند من و مشکی سوده داده بودند که از همان‌جا با صدای بلند پرسید:

    ـ"خانم ها کجا می‌رن؟"

    من جواب دادم:

    ـ"می‌ریم بومهن."

    ـ"مدارک شناسایی؟!"

    ـ"همراهم نیست."

    ول کن معامله نبود، کیفم را گرفت و زیپش را بازکرد و به‌محض دیدن جعبه‌ی جواهراتم اخم‌هایش را درهم کشید:

    ـ"اینا چیه؟"

    نگاهی به سوده انداختم تا ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم؟ سوده فوراً حل مسئله کرد:

    ـ"حنابندون دخترخاله مونه. خب لازمشون داشتیم."

    سری تکان داد و رفت. نفس راحتی کشیدیم و به هم نگاه کردیم، بااین‌حال نمی‌توانستم بی‌تفاوت از کنار دروغی که گفته بود بگذرم:

    ـ"سوده چرا دروغ گفتی؟"

    پشت چشمی نازک کرد:

    ـ"باید می‌گفتم داریم از دست ساواک فرار می‌کنیم؟"

    ـ"نه، ولی آخه..... دروغ گناهه!"

    سری تکان داد:

    ـ"آره، ولی دروغ مصلحتی عیبی نداره."

    دروغ مصلحتی؟!..... هزاربار این واژه را در ذهنم زیر و رو کردم، اولین بار بود که چنین چیزی می‌شنیدم. دروغ مصلحتی.... دروغ مصلحتی......

    نمی‌دانم سوده این واژه را از کجا یاد گرفته بود ولی یک چیزی ته دلم می‌گفت هر کاری که با گ*ن*ا*ه شروع شود راه به‌جایی نمی‌برد، چه فرقی می‌کند که این گ*ن*ا*ه برداشتن حجاب باشد یا گ*ن*ا*ه کبیره‌ی دیگری؟ دروغ هم شمشیر کشیدن به روی خداوند است. از نظر من مصلحتی و غیرمصلحتی‌اش فرقی نداشت ولی گویا باید برخلاف فطرتم قدم برمی‌داشتم و این واژه را به قاموس لغات جدیدم می‌افزودم تا به موقع از آن بهره برداری کنم....

    *****
    پیرزنی که در بومهن میزبان ما بود، جواب سلام ما را فقط با حرکت سرش داد، او تمام مدت نه حرف می‌زد و نه جواب می‌داد، حتی یک لحظه حس کردم شاید ناشنوا و گنگ است ولی از واکنشش به صداهای اطراف دریافتم که چنین نیست، فقط زیادی کم حرف و ساکت است یا شاید مصلحت ایجاب می‌کند که چنین باشد.

    شب تا صبح زیر کرسی که با منقلی ذغالی گرم می‌شد خوابیدیم. هوا زیاد سرد نبود ولی به‌هرحال با تمام خستگی و اضطرابی که داشتیم یک خواب نه چندان راحت تا پنج صبح داشتیم.

    برای نمازصبح که بیدار شدیم صبحانه را آماده کرده بود. بی حرف و صحبت نشستیم سر سفره و بدون حضورش خوردیم و بعد هم از مهمان نوازی اش تشکر گرمی‌کردیم و عازم بابلسر شدیم.

    توی اتوبوس جا گرفتیم بدون این‌که چادر سرمان کنیم. آهسته پچ پچ کردم:

    ـ"چرا این‌قدر آقارضا اینا اصرار دارن با اتوبوس و مینی‌ب*و*س بریم؟"

    سوده نیز آهسته جواب داد:

    ـ"امن‌ترین وسیله فعلاً همین‌هاست. ماشین‌های شخصی به شدت کنترل می‌شن."

    آهی کشیدم:

    ـ"به نظرت اون مأموری که نزدیک بود دستمون رو رو کنه کشک بود؟"

    سوده لب و لوچه‌ای برچید:

    ـ"فکر می‌کنم طبیعی بود، معمولا یه بازرسی سطحی همیشه هست.... ولی خب، شانس آوردیم!"

    سری تکان دادم وسعی کردم ساعات باقی مانده تا بابلسر را بخوابم بلکه خستگی و بی‌خوابی شب پیش هم به نوعی جبران شود. سوده هم ظاهرا مثل من فکر می‌کرد چون او هم فوراً چشمانش را بست و به دقیقه نرسیده هردو به خواب رفتیم.

    دو دختر جوان، بدون چمدان یا ساک مسافرت، فقط با دو کیف دستی و یک کاغذ حاوی نشانی ویلا در دست توی شهری سرگردان بودیم که به هیچ‌کسی نمی‌توانستیم اعتماد کنیم. پیشنهاد دادم اول به یک بوتیک برویم و قدری لوازم موردنیاز از قبیل لباس و کلاه بخریم تا وضعیت قابل‌قبول‌تری داشته باشیم.

    بعدازآن پرسان پرسان به ویلا رسیدیم و سوده با کلیدی که به همراه نشانی از آقامهدی گرفته بود در آهنی را باز کرد. ویلای کوچکی بود، شاید سرجمع صدمتر حیاط و باغچه با یک ساختمان جمع‌وجور دوطبقه که وقتی داخلش شدیم متوجه شدیم دوبلکس است. فضای داخلی ساختمان ‌هم جمع و جور و مفید بود، یک هال و پذیرایی صدمتری با مبلمانی شیک و ساده و پله‌های چوبی خوش نقش و نگاری کنار آشپزخانه که به طبقه‌ی بالا و اتاق خواب‌ها می‌رسید.

    نگاهم را در فضای لطیف و آرامش بخش اتاق چرخاندم:

    ـ"قراره فقط من و تو اینجا قایم بشیم یا کس دیگه هم هست؟"

    سوده کیف دستی‌اش را روی صندلی میزناهارخوری چهارنفره رها کرد وکلاهش را از سر برداشت و دستی به موهای سیاه و به‌هم‌ریخته‌اش کشید وهمان‌طور که جواب سؤالم را می‌داد به سمت آشپزخانه رفت:

    ـ"فعلاً فقط خودمون هستیم و یه رابط قابل‌اعتماد که مایحتاج ضروری‌مون رو فراهم می‌کنه."

    آن‌گاه دریخچال ده فوتی را باز کرد و سری تکان داد:

    ـ"خوبه، ظاهرا فکر همه‌جاشو کرده! دستش درد نکنه."

    کنار آشپزخانه‌ی بدون در ایستادم و به دیواری که فضای آشپزخانه را از هال جدا می‌کرد پهلو زدم:

    ـ"این ویلا مال خود آقارضاست؟"

    ـ"بله! ویلای خانوادگیشونه."

    دلم لرزید:

    ـ"خانواده‌ش در جریان هستن که ما اینجاییم؟"

    پارچ آب سرد را به همراه شیشه‌ی شربت خانگی از درون یخچال بیرون آورد و درجوابم شانه‌ای بالا انداخت:

    ـ" آقارضا به ما دستور داده اینجا باشیم و ما هم اینجاییم! فقط همین... باقیش به من وتو هیچ ربطی نداره."

    چشمانم را تنگ کردم:

    ـ"آقارضا آدم عجیبیه، گاهی فکر می‌کنم خیلی بیش‌تر‌ از یه مرد بیست و چهار-پنج ساله نفوذ داره. رئیس حزب نیست ولی همه ازش حساب می‌برن."

    نمی‌دانم درست فکر کردم یا نه، ولی لپ‌های سوده داشت گل می‌انداخت. حس کردم از این تعاریف دارد غنج می‌زند، لبخندی کنج لبم نشست ولی تصمیم نداشتم تا وقتی‌که خودش چیزی از احساساتش بروز نداده به رویش بیاورم و آغازکننده‌ی صحبتی دراین‌باره باشم. به‌هرحال ما از این لحظه تا زمانی نامشخص فرصت داشتیم که اوقات خسته کننده‌ی شبانه روز را با گپ‌های صمیمانه سپری کنیم.

    فکر این‌که باید مثل موش توی سوراخ بچپیم و از ترس ساواک دیگر حتی فعالیت انقلابی هم نداشته باشیم عصبی‌ام می‌کرد. شاید هفته‌ی اول با بودن در کنار سوده و قدم زدن کنار باغچه‌های کوچک ویلا یا حتی کنارساحل طوفانی دریا می‌توانستیم تاحدی خوش باشیم، ولی رفته‌رفته این وضعیت ما را دچار کسالت روحی می‌کرد. البته شرایط مادونفر باهم کاملاً فرق داشت، خانواده‌ی سوده درجریان وضعیتش بودند ودعای خیرشان در پی او بود، ولی من... همین حالا نگران بدبینی همسرم و پدرم بودم، ای وای اگر عمه جان کارش به بستر مرگ می‌کشید و من هنوز نتوانسته باشم به دیدنش بروم..... قطعا پدرم تا ابد مرا طرد خواهد کرد. چه توضیحی دارم برایش؟ برای ابی....؟! او که روز عادی‌اش هم مدام به من مشکوک بود، خدا می‌داند حالا چه فکری درباره‌ام خواهد کرد....

    ویلا یک خط تلفن داشت ولی ما به دلایل امنیتی اجازه‌ی استفاده از آن را نداشتیم، مرد میانسالی که گاهی طبق وظیفه‌اش به ما سرمی‌زد، گفته بود که آقارضا خودش تماس می‌گیرد. بعد هم دو سه تا سفارش ساده ولی مهم کرد؛ مثلاً این‌که نباید پشت تلفن اسم کسی را بیاوریم و یا اگر کسی تماس گرفت که آقارضا نبود ما باید بگوییم که کارگر نظافتچی هستیم و برای کمک به سرایدار ویلا آمده‌ایم.

    آن روز قبل از این که ترک‌مان کند من کلید خانه‌ام را دادم دستش و از او خواهشی کردم:

    ـ"اگه امکانش برای شما هست، لطفا کسی رو بفرستید بره خونه‌م، چمدون سرمه‌ای رنگی که وسایل ضروریم رو چیدم از توی کمد دیواری اتاق خوابم برداره و ببره پیش مادر، سرایدار مدرسه‌مون. محتویات اون چمدون خیلی برام مهمه و نمی‌خوام حتی دست همسرم بیفته."

    او نیز پذیرفت و اطمینان داد که خیلی سریع ترتیب این کار را خواهد داد.

    من و سوده می‌توانستیم هرکدام یک اتاق خواب اختصاصی داشته باشیم، ولی ترجیحا در اتاق خوابی که یک تخت دو نفره داشت کنار هم تاصبح سپری می‌کردیم. سرمان پر بود از سؤالات بی‌پاسخ، یک بار هم همان‌طور که سوده دراز کشیده و چشمان غمگینش را به من دوخته بود با صدایی لرزان پرسید:

    ـ"نکنه سر آقارضا بلایی اومده؟ وگرنه باید تابه حال تماس می‌گرفت!"

    و من پیش از آن که جوابش را دهم، متوجه قطره اشکی که بی‌اجازه فرو می‌چکید شدم، دستم را دور پهلویش انداختم و سعی کردم به او دلگرمی دهم:

    ـ"نگرانش نباش، اون حتماً خوبه! زبل‌تر از این حرفاست که گیر بیفته، مطمئن باش...."

    ولی سوده نتوانست جلوی لرزیدن لب‌هایش را بگیرد، ناگهان سرش را توی سینه‌ام فرو برد و هق‌هقی تلخ شانه‌هایش را لرزاند و من نمی‌دانستم به حال بد خودم بگریم یا سعی کنم برای او پشتیبانی قوی و محکم باشم که بزرگ‌ترین دغدغه‌اش سلامتی آقارضا بود؟

    من حالا یاد گرفته بودم که چگونه بجنگم و برخودم مسلط باشم، دیگر به این راحتی‌ها اجازه‌ی فروچکیدن اشک‌هایم را نمی‌دادم. می‌خواستم یک شیرزن باشم، مخصوصاً حالا که تکان‌های ضعیفی درون شکمم حس می‌کردم، طبیعتا این بچه نباید بیش از سه ماه داشته باشد ولی عجیب حسش می‌کردم. دیگر حالت تهوع نداشتم، یک‌جور دلبستگی عمیق مادرانه که فقط برای خودم قابل تفسیر بود داشت جای تمام درد و رنجم را می‌گرفت.....

    هفته‌ی دوم بود که تلفن ویلا زنگ خورد، دو دل بودم که گوشی را بردارم یا نه، به‌هرحال دل به دریا زدم و جواب دادم:

    ـ"بفرمایید."

    صدایی که آن سوی خط بود باعث شد از خوش‌حالی دلم به تپش بیفتد:

    ـ"سلام خواهر! ببخشید که نتونستم زودتر تماس بگیرم."

    لبخندی بزرگ صورتم را پوشاند و سوده که به‌محض شنیدن صدای زنگ خودش را داخل اتاق رسانده بود هیجان‌زده به صورتم نگاه کرد....

    ـ"سلام! حال شما خوبه؟ ما که مردیم از نگرانی."

    ـ"ممنون، خوبم. شما چه طورید؟"

    ـ"ما هم خوبیم، شکر...."

    حالا سوده کنارم ایستاده و از ذوقش روی پنجه‌ی پا بالا و پایین می‌شد و دست‌هایش را مقابل گلویش به هم قلاب کرده بود، اشاره کردم که می‌خواهد به‌جای من صحبت کند، ولی او سری به نشانه‌ی جواب منفی تکان داد....

    ـ"گویا همسر شما از سفر برگشته و فهمیده نرفتی پیش پدرت، رفته سراغ پدرومادر همین دوستت که الآن پیشته. فکر می‌کنم از طریق پسرخدمتکارتون تونسته پیداشون کنه. اونا هم شک کردن و گفتن که هیچ خبری ازتون ندارن، هرچند که به واقع هم خبری ندارن."

    این حرف ها مثل خنجری بود که دمادم بر شاهرگ هستی‌ام فرود می‌آمد....

    ـ"یعنی... الآن خونه ست؟"

    ـ"بله. یه وقتی فکر تماس باهاش به سرتون نزنه؟...."

    منظورش را فوراً گرفتم:

    ـ"بله من متوجهم، خیالتون راحت باشه."

    ـ"چیزی کم و کسر ندارید؟"

    ـ"نه، به لطف شما و زحمتی که سرایدارتون می‌کشه واقعاً چیزی کم وکسر نداریم. جز این‌که خسته‌ایم."

    او نیز منظورم را فهمید، بااین‌حال کاری از دستش برنمی‌آمد که برای خستگی ما انجام دهد:

    ـ"توکل‌تون به خدا باشه. ایشالا به‌زودی همه چی درست می‌شه."

    ـ"تا کی باید مثل احمق ها زندگی کنیم؟"

    ـ"چاره‌ای نیست، حتی فکرش هم نکنید که اجازه بدم بیفتید دست اون از خدابی خبرها."

    حق داشت.... خودم هم حاضر نبودم چنین خطر بزرگی را امتحان کنم....

    ـ"بله، حق باشماست... راستی، کسی رو فرستادید به هوای چمدونم؟"

    ـ"بله، تحویل مادر دادیم. خیالت راحت."

    ـ"خیلی ممنونم از شما.... حالا شما خودتون.... مشکلی ندارید؟"

    ـ"نه، ما هم خوبیم. نگران نباشید. سلام برسون، خدانگهدار."

    ـ"خدانگهدار....."

    گوشی را که سرجایش گذاشتم، سوده با اشتیاق می‌خواست از سیرتاپیاز این مکالمه را شرح دهم، ولی من مثل یک مجسمه مات و مبهوت به چشمان پرفروغش نگریستم:

    ـ"سوده.... ابی برگشته! دیدی چه خاکی به سرم شد؟ حالا باید چه جوری.... براش توضیح بدم؟...."

    تمام اشتیاقش فروخفت...

    ـ"نکنه می‌خوای بهش بگی کجایی؟"

    ـ"نه مگه دیوونه‌م؟ ولی.... اون همین جوریش به اندازه‌ی کافی به من مشکوک هست، چه توضیحی می‌تونم برای این نروژ نرفتنم بهش بدم؟ اصلاً بهش بگم کجام؟ ویلای دوستم؟ نمی‌گه برای چی؟ سوده.... من الآن چه خاکی به سرم بریزم؟ به نظرت می‌شه از مخابرات باهاش تماس گرفت؟"

    استیصالم را به خوبی درک می‌کرد ولی این درک متقابل به هیچ دردم نمی‌خورد، فقط یک همدرد برایم جور می‌شد و دیگر هیچ....

    ـ"ببین، الآن ممکنه همه‌ی تلفن‌ها تحت کنترل باشه، حتی اگه مخابرات هم بری می‌تونن ردگیریمون کنن. بهتره بهش اصلاً فکر هم نکنی."

    فکر این‌که ابی را ببینم و ندانم باید چه بگویم مثل خوره به جانم افتاده بود، اگرنه حالا، اما بالاخره که یک روزی باید می‌دیدمش؟ شده باشد به خاطر این بچه‌ی بی‌گناهی که به پدرش نیاز دارد.... چگونه می‌توانستم یک عمر به فرزندم دروغ بگویم و یا از حضور ابی در این دنیا فرار کنم؟


    دوباره حالت تهوعم برگشته بود. این بار بیش از آن‌که به خاطر تغییرات هورمونی و وجود یک نطفه در بطنم باشد، به خاطر اضطراب و نگرانی بیش از حد بود. حتی اگر آن‌قدر بی‌رحم باشم که طلب مرگ ابی را از خدا کنم تا از این شر خلاص شوم، پدرم را چه کنم؟ او که الآن قطعا خبر دارد من به ابی گفته‌ام می روم نروژ ولی نه به خودش خبری داده‌ام و نه واقعاً رفته‌ام.... لابد همگی فکر می‌کردند من یک زن پلید و عوضی‌ام که مثل مادرم به خانواده‌ام خ*ی*ا*ن*ت کرده‌ام. طلب مرگ چند نفر دیگر را می‌کردم که گند کارهایم را بپوشانم؟ من چرا چنین اشتباهی کردم خدایا؟ چه کسی هزینه‌ی این‌همه سرمایه راکه باخته‌ام تقبل خواهد کرد؟ اگر این قیام ما نتیجه ندهد که عمر وهستی‌ام را باخته‌ام به پای یک قمارباخته؛ ولی حتی اگرنتیجه هم بدهد، چه کسی خواهدفهمیدکه به سرکسی مثل من چه آمده تااین حرکت به ثمر برسد؟

    حالا از یک‌سو دلم به حال زار خودم خون بود و از طرف دیگر به خاطر بچه‌ام و پدرش.... به طرز وحشتناکی دلتنگ و بی‌قرار شده بودم و حس می‌کردم برای اولین بار در تمام زندگی‌ام نگران ابی هستم. حالا به خوبی می‌فهمیدم که تصور درماندگی و رنجی که این مرد به خاطر کارهایم می‌کشید می‌تواند تا سرحد مرگ پشیمانم کند.

    گاهی درمیان خواب و بیداری می‌دیدمش که گریه می‌کند، من صدایش می‌زنم اما نمی‌شنود، به پایش می‌افتم و عذرتمام تقصیرهایم را می‌خواهم ولی او هنوز سر بر زانوانش گذاشته و می‌گرید.... تا به‌حال گریه‌ی ابی را ندیده بودم، راستی.... ابی همین شکلی گریه می‌کند؟ بی‌چاره مردی که به هیچ خدایی عقیده نداشت ولی دست به هیچ نوع خیانتی در حقم نزده بود. می‌توانست مثل خیلی از هم مسلک‌هایش روابط آزاد و نامشروع داشته باشد ولی هرگز نداشت.... ابی با همه‌ی بدی‌ها و اشتباهاتش در حق من مرد بود، یک مرد صبور و قابل‌اعتماد..... حتی اگر صبوری‌اش را بگذارم به حساب این‌که می‌خواسته هرجور هست به میراث عمه‌جان دست پیدا کند، پاکدامنی‌اش را چگونه توجیه می‌کردم؟ وفاداری و نردعشق باختنش را به چه حسابی می‌گذاشتم؟ ای وای ابی.... می‌ترسم آه دل شکسته‌ات دامنگیر تمام هستی‌ام شود....

    من دیگر طاقت این‌همه عذاب وجدان را نداشتم و دو سه بار که به همراه سوده رفته بودیم خرید، سعی کردم با پرداخت مبلغی برای جلب رضایت مغازه‌دارها تماسی با خانه‌ام بگیرم، تنها شماره‌ای که حفظ بودم! بااین‌حال هر بار تیرم به سنگ خورد و کسی گوشی را برنداشت، این توقع زیادی است که بخواهم ابی روز و شب توی خانه به انتظار من نشسته باشد!.....

    آن روزها اگرچه می‌توانست آبستن خاطراتی زیبا و دوستانه برای من و سوده باشد ولی عملا جز دلشوره و اضطراب و وحشت چیزی برایم نداشت. من تمام شبانه روز را با کابوس سپری می‌کردم و حتی دوستانه‌های سوده نیز دردی از من دوا نمی‌کرد. از آن بدتر رشد جنینی بود که حالا دیگر تردیدی برایم باقی نگذاشته بود از وجود خود و من نمی‌دانستم به خاطر تمام کوتاهی‌هایم درحقش، چه توضیحی دارم که به او بدهم؟ سوده اگرچه سعی می‌کرد قربان صدقه‌اش برود و با او با زبانی کودکانه سخن بگوید، ولی این کارها فقط بر بغض و دلتنگی‌ام می افزود.

    ما با تمام ناشی‌گری هایمان توانستیم بالاخره بدون نیاز به خدمتکار پخت و پز کنیم و کارهایی از قبیل نظافت را دست‌وپا شکسته انجام دهیم. اوایل غذاهایمان افتضاح بود ولی کم‌کم یاد گرفتیم. البته آقاتقی هم اگر حضور داشت کمی راهنمایی‌مان می‌کرد یا خانمش را می‌فرستاد کمک‌مان تا هم باری از دوش‌مان بردارد و هم نکته‌های ظریف خانه‌داری را یادمان دهد.

    به این ترتیب حدود دوماه گذشت بدون این‌که حتی میلی به یادآوری خاطرات آن روزها با تمام جزئیاتشان داشته باشم. اواسط آذرماه بود که آقارضا بالاخره اطمینان داد که آب‌ها ازآسیاب افتاده و تغییرات شگرفی در وضعیت سیاسی مملکت رخ داده، تاجایی‌که خیلی از کله گنده‌ها فرار کرده‌اند و حکومت مرکزی تضعیف شده و سر مأمورین ساواک هم گرم پی‌گیری سران انقلابی شده و خرده پاهایی مثل من و سوده تقریباً فراموش شده‌ایم. حتی آن‌طور که او می‌گفت جوّ نظارتی بر خانه‌هایمان نیز شکسته است.

    ما مثل پرنده‌هایی که از قفس آزاد شده باشند به تهران برگشتیم. قبل از این‌که جدا شویم سوده گفت:

    ـ"بیا چند روزی خونه‌ی ما، معلوم نیست ابی زنده بذاردت."

    تلخی نگاهم را از او پنهان کردم:

    ـ"ازکجا معلوم که ابی اصلاً باشه؟ شاید رفته باشه از ایران. گفته بود که می‌ره...."

    سعی کرد به من دلگرمی دهد:

    ـ"شاید هم هنوز نرفته باشه. شاید...."

    حرفش را بریدم:

    ـ"بی‌فایده ست سوده! این حرف‌ها دلم رو آروم نمی‌کنه..... خودت رو خسته نکن!"

    لبش را گزید و فهمیدم که مثل من بغض دارد:

    ـ"باشه، پس.... اگه احساس کردی بی پناه شدی بیا پیش ما. اونجا خونه‌ی خودته."

    نگاهم را به نگاهش دوختم:

    ـ"بی پناه نیستم، خدا رو دارم. زیرسایه‌ی خدا هم مادر هست.... اگه زبونم لال اتفاقی برای مادر افتاده باشه میام پیش شما. فقط دعا کن برام...."

    سوده سری تکان داد و مرا به آغوش کشید. روی شانه‌هایش احساس بهتری داشتم، ما داشتیم جدا می‌شدیم و مطمئناً دلم برایش تنگ می‌شد....

    ـ"بهت عادت کردم رؤیا، دیگه نمی‌دونم بدون تو چه جوری زندگی کنم."

    ـ" من هم....."

    و بیش از آن نتوانستم چیزی بگویم.

    جلوی درخانه‌ی خودمان که رسیدم دست‌هایم می لرزید، کلید را بیرون آوردم و در قفل انداختم ولی.....

    ....این قفل دیگر پذیرای کلیدی که در دست داشتم نبود!
    فهمیدم همه‌چیز تمام شده و داروندارم را در این یکی دوماه باخته‌ام، بااین‌حال آخرین در بسته را هم کوبیدم و زنگ را به صدا درآوردم. صدای زنی غریبه از آن سوی آیفون آمد:

    ـ"بله؟"

    ـ"سلام.... ببخشید، این‌جا خونه‌ی من بوده، مسافرت بودم و تازه برگشتم، می‌تونم بپرسم شما کی هستید؟"

    صدای آن زن رنگی از تأثر گرفت:

    ـ"متأسفم خانم، ظاهرا یکی سر شما کلاه گذاشته، ولی ما بی‌تقصیریم. این خونه رو از خود صاحبخونه خریدیم. اگه دونستنش براتون مفیده، اسمش ابراهیم ثابت بود. خونه هم به اسمش بود ظاهرا، ولی....."

    حرفش را بریدم:

    ـ"مهم نیست خانم! مبارکتون باشه. اون شخص کلاهبردار نبوده، ولی فقط لطفا بگید چند وقته که این خونه رو خریدین؟"

    انگار خیالش آسوده شد که لحن صدایش نیز برگشت:

    ـ"دوهفته‌ای می‌شه."

    ـ"الآن با آقای ثابت در ارتباطید؟"

    ـ"نه، ارتباط ما همون موقع قطع شد. ایشون ظاهرا عازم سفر خارج بودن. البته، ما به نصف قیمت اینجا رو با لوازمش خریدیم ولی چون پول نقد دادیم راضی شدن. دیگه ازشون هیچ خبری نداریم."

    آهی از تأسف کشیدم..... پس ابی الآن با پول‌های این خانه جایی آن سوی آب‌هاست...

    ـ"ممنونم خانم، لطف کردید که جواب سؤال‌هامو دادید. فقط می‌تونم خواهش کنم اگه کسی با شما تماس گرفت که احیاناً سراغی از رؤیاتاجبخش بگیره، بهشون بگید با دوستم سوده تماس بگیرن؟ شماره‌ش رو می‌نویسم و می‌اندازم پشت درحیاط."

    ـ"بله حتماً! راستی، اگه جایی رو نداری می‌تونی امشب اینجا مهمون ما باشی."

    ـ"نه ممنون، مزاحم شما نمی‌شم. خدانگهدار."

    ـ"به سلامت عزیزم!...."

    با دلی شکسته و سری پر از سؤالات بی‌جواب به‌سوی خانه‌ی پدری‌ام به راه افتادم. حتی نمی‌دانستم فرنگیس و پسرش را چگونه باید پیدا کنم. امیدوار بودم صنم و آصف هنوز به عنوان سرایدار در خانه‌ی ما حضور داشته باشند، ولی هرچه در زدم کسی جواب نداد. نه کلیدی داشتم و نه راهی به درون این عمارت باشکوه که اکنون مثل قلعه‌ای دست نیافتنی بود.....

    درتمام عمرم این‌جور دربه در و آواره نشده بودم، حالا میراث عمه‌جان و تمام آن شکوه و جلال و جبروتی که روزی در خانه‌ی پدر و نیز همسرم تجربه کرده بودم مثل یک آب گوارا برای جان تشنه‌ام بود که یادآوری‌اش فقط تشنه‌ترم می‌کرد. آرزو داشتم زمان به عقب برگردد و من این‌بار بی‌هیچ گفت وشنودی عازم نروژ شوم و مثل یک بچه گربه درون آغوش عمه جان جای بگیرم!

    نمی‌دانم سنگینی باری که در شکم داشتم بود یا بار اندوه و حسرت از توانم خارج شده بود که جلوی در نیمه باز مدرسه زانوانم از حس و حال رفت و به دیوار تکیه دادم و نشستم.....

    پسربچه ی ده- یازده‌ساله‌ای که از کنارم می‌گذشت نگاهی به قیافه‌ی به هم‌ریخته‌ام انداخت و با شیطنت گفت:

    ـ"منتظر کسی هستی؟ یه هفته ست بچه‌ها هرروز مدرسه رو به دلخواه خودشون تعطیل می‌کنن! فتیله، بازهم تعطیله! بگومرگ بر شاه!!!"

    نمی‌دانم این بچه چرا چنین جرأتی دربرابریک غریبه به خرج می‌داد؟ شاید هم از ظاهر نسبتاً محجبم چنین برداشت کرده بود که می‌توانم از قماش انقلابی‌ها باشم! این فکر که بچه‌ها نمی‌دانند ایام درس و مدرسه چه غنیمت بزرگی است دلم را به درد آورد. حالا به بهانه‌ی انقلاب، تن به شورش و ایجاد هرج و مرج می‌دادند، فردا که همین قانون شکنی‌ها به دهانشان مزه کرد چه می‌کنند با شرایط جدید؟ اصلاً چه‌قدر خبر دارند که حتی یک روز هم نمی‌توان درس و مدرسه را تعطیل کرد چه برسد به یک هفته؟

    برخاستم و تن خسته و رنجورم را داخل حیاط مدرسه کشاندم و دست به دیوار تا اتاق سرایداری رفتم. با دیدن چادرنماز گلدار سرمه‌ای و سفید مادر آهی از سر آسودگی کشیدم و منتظر ماندم تا نمازش تمام شود. به‌محض این‌که سلامش را داد، با دیدنم پشت شیشه نگاه متحیّرش را به دور و اطراف چرخی داد تا حضورم را باور کند، آنگاه برخاست و لنگ لنگان تا جلوی در آمد، ای وای! چرا می‌لنگد؟ بمیرم برای زانوان فرسوده‌اش....

    ـ"آخ تو کجا بودی مادر؟ من که تا خود خدا صدات کردم! بیا جلو، بیا!.... چی به سرت اومده عروسکم؟"

    ـ"آخ مادر...."

    نمی‌دانم من در آغوشش فرورفتم یا او در آغوشم؟ ولی اشک از هرگوشه‌ی چشمان‌مان راه گرفت و قادر نبودیم دل از این آغوش گرم برگیریم.....

    کمی که حس و حال مان تعدیل شد، کنارش زیر کرسی پاهایم را دراز کردم و گفتم هرآنچه را که او می‌پرسید. آنگاه نگاه خسته‌ام را به چشمان خیس و گریانش دوختم و پرسیدم:

    ـ"کسی اینجا سراغم نیومد؟"

    سری تکان داد به نشانه‌ی جواب منفی. دلم می‌خواست یک بار دیگر حرفی از..... امان می‌زد!

    ـ"مادر، من الآن چیکار کنم؟ نمی‌دونم شوهرم کجاست، خونه رو فروخته، پولش رو کجا برده..... هیچ شماره‌ای که بتونم با پدرم یا ابی تماس بگیرم ندارم. دفترچه تلفنم گم شده..."

    اشاره‌ای به ساکم که گوشه‌ی اتاقش از پشت پرده پیدا بود کرد:

    ـ"شاید توی اون گذاشته باشی."

    آهی کشیدم:

    ـ"نه، می‌دونم که اون‌جا نیست."

    ـ"چی توی این چمدونه که این‌قدر برات مهمّه؟"

    برخاستم و به‌سوی چمدانم رفتم. پاهایم از هجوم سرمایی که بعد از کرسی حس می‌کردم، تیر کشید.....

    کنار چمدانم نشستم و درش را باز کردم، کتاب شعر فریدون مشیری و گنجینه‌ای که درون جلدش داشتم، تمام دفترهای خاطراتم از کودکی تا به امروز، هرکجا که ورق می‌زدم محال بود نامی از امان نبرده باشم.... در تک تک لحظاتم او بود، و حالا که نیست..... بازهم انگار هست!

    بغضم شکست و کتاب شعرم را درآغوش فشردم....«چرا امان؟ چرا با من چنین کردی؟....»

    حالا دست‌هایم خالی‌تر از همیشه بود. دسترسی‌ام به تمام اعضای خانواده‌ام قطع شده و آن‌ها نیز راهی برای تماس با من نداشتند. تنها امیدم این بود که پدرم زنگ بزند به صاحبان جدید خانه‌ام، آن‌ها نیز لطف کنند و شماره‌ی سوده را بدهند و پدرم از طریق سوده از اوضاع و احوالم باخبر شود.

    روزبعد که به همراه سوده می‌خواستیم سری به پاتوق بزنیم، متوجه حقیقت وحشتناکی شدم، در نبود ما ساواکی‌ها ریخته بودند مسجد و سرایدار را با تمام مدارکی که پیشش بود برده بودند. حالا من در قعر فلاکت بودم و فکر این‌که بعد از تولد این بچه چگونه برایش شناسنامه بگیرم بیش از هرچیزی ذهنم را می‌آزرد.

    خواستم برای بازپس گیری مدارک یا گرفتن المثنی اقدام کنم که آقارضا و بقیه‌ی دوستان منعم کردند، این آخر حماقت بود که با پای خودم بروم پیش کسانی که دوماه از آن‌ها گریخته و به کنج عافیت پناه برده بودم!

    حالا مثل همیشه داروندارم مادر بود، این‌بار قدری با بقیه‌ی مواقع فرق داشت، من حالا نه مهمان یک ساعته و یک روزه بلکه مهمان چندین روزه‌اش بودم و معلوم نبود این مهمانی ناخواسته تا کی طول بکشد. هرچند سوده هم اصرار می‌کرد که پیش آن‌ها باشم، ولی من ترجیح می‌دادم کنار مادر و منت‌دار لطف بی‌منت او باشم تا این‌که به نوعی طفیلی زندگی دوستانم شوم.

    *****

    روزهای عجیبی بود آن روزها، حتی لالایی مادرانه‌ی ما نیز شده بود انقلابی:

    لای لای لای لای گل پونه گل پونه

    بابات رفته دلم خونه دلم خونه

    بخواب آروم چراغ من

    گل شب بوی باغ من

    بخواب تا صبح بیدار بشی

    تفنگ به دوش سوار بشی

    ویرون کنی کاخ ستم

    لای لای لای لای گل انجیر گل انجیر

    بابات داره به پاش زنجیر به پاش زنجیر

    لالا لالا سحر می‌شه

    سیاهی ها به در می‌شه

    خراب می‌شه در زندون

    بابات میاد شاد و خندون.....

    .......

    حالا دیگر هرکجای شهر می‌دیدی یکی زیرلب شعر و ترانه‌ای انقلابی را زمزمه می‌کند، از زمزمه‌هایشان می‌شد فهمید که هوادار کدام گروه انقلابی‌اند؟ مجاهدین؟ توده‌ای‌ها؟ فدائیان؟ حزب‌الله؟!....

    ****

    زده شعله در چمن، در شب وطن، خون ارغوان‌ها

    تو ای بانگ آزادی، خوشه ی شادی، در چمن بروید

    بسوزان قفس را، رها کن پرندگان را، رها کن پرندگان را

    ببین آن کبوتررا، شاخه ای به لب، سوی میهن آید.....

    «مجاهدین خلق...»

    .....

    به پرنیان شفق، به خون شراره دمید

    که سرخی شرری، به هر کرانه رسید

    بگو به میهن که خون بیژن ستاره گشت و وزان

    چسان شراره دمید.... چسان شراره دمید

    به سرخی هر ستاره اکنون نشسته در دل شب

    نشان صبح سپید، نشان صبح سپید....

    «سازمان چریک های فدایی خلق- شاخه ای از حزب توده.....»

    ......


    زندانی، چشم ما به راه آزادی

    آزادی، نام تو ترانه ی شادی

    پر شود فلک، از ستاره ها

    موج می‌زند، سر به خاره ها

    پشت میله ها می‌کنی نگاه

    شب خموش و سرد تنگ و تیره راه

    بر زمین قسم، بر سما قسم بر قدر قسم بر قضا قسم

    بر وفا قسم بر صفا قسم، بر پیمبران خدا قسم

    بر شهید کربوبلا قسم

    که تا آخرین نفس یادت را زنده خواهیم داشت ای آزاده، زندانی زندانی.....

    «حزب فدائیان اسلام....»

    ......

    امام خمینی دستور داد همه‌ی گروه ها متّحد و یکصدا شوند تا انقلاب به ثمر برسد، آنگاه همگی سهمی در این پیروزی خواهند داشت....

    به‌هرحال آن روزهای سخت و وحشتناک گذشت و ما پیروز شدیم ودوره‌‌ی‌ جدیدی ‌از تحمل رنج‌ ها و سختی‌ها را با جشنی‌ باشکوه آغاز کردیم؛ بی‌‌آن‌که بدانیم این تازه اول سختی‌‌هاست وما داریم دردنیایی ‌زندگی ‌می‌کنیم که متمدن ‌ترین درندگان به نام حقوق بشری‌ که اصل و ریشه ‌اش را از کوروش کبیر وام گرفته‌اند، دربرابرما ایستاده ونمی‌خواهند آن چه را که ما به حق یا ناحق می‌خواستیم.

    خیال کردیم سحر دمیده و سیاهی‌ها به در شده؛ ولی‌ کسی‌ باور نمی‌کرد که چه سال‌های ‌خونینی‌ پیش روخواهیم داشت، اکنون در سرزمینی ‌که به‌زودی موسیقی و ر*ق*ص ممنوع می‌شد، زنان و مردان توی کوچه و خیابان برای ‌آزادی «ر*ق*ص و‌پایکوبی» ‌می‌کردند، هیچ‌کس فکرش را نمی‌کرد که بعدها بچه‌های ‌ما که خبر از این‌همه رنج وسختی که کشیده ایم ندارند، سرمان فریاد خواهند کشید که چه حقی‌ داشتید به‌جای ‌ما تصمیم بگیرید؟

    حالا دیگر به‌جای آن‌همه سرود انقلابی رنگارنگ، تنها صدای یک حزب شنیده می‌شد و یک سرود!

    الله الله، لا اله الا الله

    ایران ایران ایران رگبار مسلسل ها

    ایران ایران ایران کشته شده بر میدان.....

    «حزب الله!»

    ......

    و این نقطه‌ی شروع سهم خواهی‌ها بود!

    ******

    اکنون من حامل فرزندی بودم که با پیروزی انقلاب پا به عرصه‌‌ی وجود گذاشت و او حامل تمام رنج‌هایی بود که من ناخواسته و نادانسته در جریان مبارزاتم بر او تحمیل کردم. رنجی که اکنون با تماشای خطوط روشن صبح اندکی التیام می‌یافت و در انتظار صبح صادق بود که از افق سربرآورد.....

    ******
    «ساقه و برگ»

    پاییز و زمستان بی برف و باران آرام‌آرام می‌گذشت و هنوز حتی بعد از رفتن شاه هم این شعر بی‌محتوا درکوی و برزن زمزمه می‌شد:

    «به کوری چشم شاه زمستونم بهاره.....»

    نفت نایاب شده بود و گرمای هوا در این وانفسای زمستان غنیمت حساب می‌شد، ولی من دلتنگ آن برف سنگینی بودم که با آن آدم برفی می‌ساختم قد خودم! دلتنگ تمام آن خوشی‌های کوچکی که قدرشان را ندانستم و حالا افسوس می‌خوردم برای هر ذره‌اش....

    راستی، چرا جز افسوس و حسرت چیزی یاد نگرفته‌ام؟ اگرچه دربدترین شرایط ممکن قرار داشتم ولی برای لحظه‌ای تصمیم گرفتم سپاسگزار نعماتی باشم که از کنارشان بی‌تفاوت می‌گذرم، پس حالا هم دل خوش می‌کنم به کودکی که با هرضربه‌اش نوید زندگی دوباره می‌دهد به جان خسته‌ام....

    اواخر بهمن سال پنجاه و هفت بود که درد زایمانم آغاز شد و مادر که مرا بی کس و تنها می‌دید، به سوده تلفنی ‌اطلاع داد که برای ‌همراهی‌‌ام به بیمارستان بیاید، به‌هرحال برای‌ دخترکی‌ به آن سن و سال ترس و وحشت از اولین زایمان امری‌ کاملاً طبیعی ‌است، مخصوصاً این‌که من شرایط روحی و جسمی ‌بسیار بدی را گذرانده بودم و به نظر می‌رسید که دچار زایمان زودرس هم شده باشم، هرچند که تاریخ دقیقی به ذهن نداشتم و آنچه که زمان زایمان را تعیین می‌کرد، همین دردی بود که به‌یک‌باره بر جسم و جانم فرو می‌ریخت.

    بااین‌حال زیاد طول نکشید و خیلی ‌راحت وضع حمل کردم، حتی قبل از این‌که سوده و مادرش برسند. راستی که خدا خیلی مرادوست دارد، درست است که به‌هرحال درد زیادی ‌کشیدم ولی ‌زمان درد کشیدنم بسیار کوتاه بود، عجب بچه‌ی‌ خوبی؛ چقدرهوای‌ مادرش را داشت! مخصوصا این که من در تمام مدت بارداری ام فقط همین یک بار آمده بودم پیش دکتر و هیچ مراقبتی از او نداشتم. البته مادر و دکترم معتقد بودند که من هم آستانه‌ی تحمل بالایی دارم و خیلی خوب از پس دردهایم برمی‌آیم.

    وقتی ‌سوده ومادرش «ساراخانم» رسیدند، یک ساعت بود که بچه به دنیا آمده ومن هم مشغول استراحت بودم، آن‌ها بایک دسته گل وارد اتاقم شدند و ضمن سلام و علیک و دیده بوسی با مادر، به‌سویم آمدند و با ظاهری ساختگی خود را متعجب نشان دادند:

    ـ" اوا؟ توکه از ماهم سرحال‌تری؟!"

    بعدهم سعی‌کردند کمی با شوخی و سربه سر گذاشتنم مرا از آن لاک اضطراب و ناراحتی بیرون بکشانند. به‌هرحال زیاد هم احساس تنهایی وبی‌کسی نمی‌کردم، سوده و مادر می‌توانستند برای‌ من همه کس باشند، مگر بقیه‌‌ی ‌مردم چه کسی‌ را دارند و اساساً کس وکارهایشان برایشان چه تخم دوزرده‌‌ای ‌نیمرو کرده‌اند که حالا من بخواهم غصه‌‌ی‌ نداشتن‌شان را بخورم؟ تازه بقیه باید به من غبطه بخورند که دوستی‌ مثل سوده ومادری ‌همچون «زینب خانم» دارم!

    میان صحبت‌ هایمان سوده گفت:

    ـ"واقعاً شرمنده شدم که نرسیدیم به زایمانت، یعنی‌ در واقع نوشداروی ‌بعد ازمرگ سهراب بودیم."

    ـ"خواهش می‌کنم. به‌هرحال شما زیادم تقصیری ‌ندارین، کوچولوم زیادی‌ عجله داشت!"

    دوست داشتم هرچه زودتر کودکم راببینم و گاه‌گاهی چشم به در می‌دوختم و منتظر پرستارها بودم، هنوز نیاورده بودند که شیرش دهم، سوده پرسید:

    ـ"حالا پسره‌ یا دختر؟"

    ـ" پسر."

    ـ" ماشااله! خدا حفظش کنه وزیرسایه‌ ی ‌پدرومادرش باشه و.... از این حرفا!"

    وقتی دیدم قصد شوخی دارد، من نیز با تمام بی‌میلی‌ام بی‌جوابش نگذاشتم:

    ـ" خواهش می‌کنم وزنده باشین و.... از این جوابا!"

    مادر و ساراخانم که مشغول تماشایمان بودند با این حرف‌ها خندیدند و ساراخانم گفت:

    ـ" اوا این چه مدل تبریک گفتنه؟"

    سوده جواب داد:

    ـ" کار ما دیگه از تعارف تیکه پاره کردن گذشته مامان جون! خب حالا اسمش رو چی‌ گذاشتی؟"

    ـ" ایلیا."

    ـ" به به؛ ایشااله نامدارباشه وازاین حرفا!"

    ـ" ممنون و... همین جوابا!"

    دوباره هردوخندیدیم....

    ـ" چه اسم قشنگی! خارجکیه؟"

    ـ" نه بابا، ازحضرت علی ‌توی ‌انجیل وتورات به اسامی ایلیا وشنتیا یاد شده."

    ـ" ازکجا می‌دونی؟ مگه تورات وانجیل می‌خونی؟"

    ـ" مگه نمی‌دونی ‌قبلا یهودی ‌بودم؟!"

    و بازهم بی‌جهت خندیدیم...

    ـ" حالا ببینم، مگه قرآن خودمون چه اشکالی ‌داره که رفتی ‌سراغ تورات وانجیل؟"

    ـ" آخه هرچی ‌گشتم توی‌ قرآن اسم حضرت علی‌ نبود!"

    ـ" شوخیت گرفته؟"

    کمی مکث کردم و بازهم هجوم بغضی لعنتی:

    ـ"سوده چه توضیحی بدم به این بچه؟ بگم از زیر بته عمل اومدم؟ بگم نه خودم بابا و ننه دارم و نه تو بابا بالاسرته؟ سوده چرا این‌قدر بدبختم؟ چرا شوهرم گذاشت و رفت؟ چرا بیش‌تر‌ دنبالم نگشت؟....."

    سوده لب گزید تا هجوم بغضی را که به خاطر من داشت پنهان کند:

    ـ"فکرشو نکن، ایشالا یه خبری می‌شه."

    دلم بیش از آن درد داشت که با این همدلی‌های کوچک آرام شوم:

    ـ"من الآن توی برزخم، هیچ راهی ندارم که بفهمم الآن پدرم کجاست، ابی کجاست، چه فکری الآن درباره‌م می‌کنن، عمه جان..... عمه جان حالش خوبه؟!.... نکنه.... دیر کردم و با دل شکسته رفته باشه؟"

    و نفهمیدم چندقطره اشک چگونه بی‌هیچ سوزشی از چشمم فروچکید....

    موهای بی‌نظم و آشفته‌ام را به قصد نوازش مرتب کرد و روی شانه‌ام انداخت:

    ـ"باید یه راهی باشه، شاید یه چیزی هست که فراموشش کردی... مثلاً خانواده‌ی پدرت.... هیچ شماره‌ای، نشونی چیزی ازشون نداری؟ شاید اون‌ها بتونن کمکت کنن."

    ـ"ما خیلی کم رفت و آمد می‌کردیم. هر وقت هم که مهمون خونه‌هاشون بودیم من یه بهونه‌ای می‌آوردم و نمی‌رفتم. حتی به صرافت این نبودم که کجان و چه‌کاره‌ن؟ الآن‌هم حتی نمی‌دونم توی کدوم محله بودن که برم با سؤال و جواب از مردم پیداشون کنم."

    سارا خانم گفت:

    ـ"عیبی نداره، تو که پیش‌بینی نمی‌کردی یهو تویه همچین وضعیتی قرار بگیری. حالا اصلاً سفارت سر زدی؟ تو مگه اقامت دائم واسه رئین نداری؟ خب چرا نمی‌ری از مددکار اجتماعی‌شون کمک بگیری؟ یه خبری از عمه جان بگیر لااقل."

    ـ"رفتم ساراخانم.... گفتن که باید مدارک ببرم. من هم که مدارکم گم و گور شده و تا الآن جرأت پی‌گیری نداشتم. حالا تا دوباره سرپا بشم و بتونم برم دنبالش.... تنها چیزی که هست، یه خانمی به اسم «رافنات» بهم قول داده کمکم کنه، چون دید تقریبا مسلطم به زبون نروسک فهمید دارم راست می‌گم. ولی اون هم گفته باید توی اولین فرصت مدارک جور کنم ببرم تا ترتیب مهاجرتم رو بده."

    مادر که تا آن لحظه ساکت بود با حالتی گرفته میان حرفم آمد:

    ـ"یعنی می‌خوای بری برا همیشه؟"

    دلم سوخت برایش، می‌دانستم بیش از هرچیزی خیر و صلاح مرا می‌خواهد، ولی او هم انسان بود و حق داشت برای تنها کسش دلتنگ شود:

    ـ"نه مادرجون.... اگه بشه فقط می‌رم یه چندوقتی پیش عمه‌جان و پدرم، باید براشون توضیح بدم که نسبت به خواسته‌شون بی توجه نبودم ولی مجبور شدم فرار کنم یه جای امن. مطمئنم پدرم کمکم می‌کنه حتی اگه از دستم عصبانی باشه."

    همه با حرکت سرشان تأییدم کردند ولی ناگهان سوده حرفی زد که میخکوب شدم:

    ـ"شاید مامانت.... اون‌قدر که رابطه‌ش با عمه جان خوب بوده، یه شماره ازش داشته باشه!"

    تا لحظاتی طولانی بی‌هیچ حرفی متحیّروگیج نگاهش می‌کردم، دیدن مادرم بعد از ده سال یک طرف، باید او را کجا ملاقات می‌کردم؟ توی خانه‌ی اصلانی‌ها؟ بروم آنجا و به امان یا ایرج بگویم که ترتیب یک ملاقات حضوری میان من و مادرم را بدهند تا مشکلاتم حل شود؟ ای وای..... چه راه سختی!

    از همان لحظه قلبم بی مهابا شروع به تپیدن کرد، شاید این تنها راه دستیابی به عمه جانم باشد، اما دیدن مادرم، دیدن ایرج، امان..... وای امان!......

    چشمانم را برهم فشردم و به حالتی عصبی سرم را تکان دادم، سوده فهمید چه حالی دارم که ناگهان لب‌هایش لرزید:

    ـ"بمیرم برات رؤیا..... این حقت نبود!.... کی می‌دونه تو چی کشیدی؟"

    و بی‌آن‌که اختیاری از خود داشته باشد به ناگاه اشک از چشمانش سرازیر شد.

    سعی کردم دربرابر این همدلی دردناک بغضم را تحت اختیار خویش درآورم، چشمانم را بستم و سرم را به متکا تکیه دادم. بی‌آن‌که چشم بازکنم می‌توانستم دست‌های مهربان سوده را روی موهایم حس کنم....

    ساراخانم رو به مادر گفت:

    ـ"مادرجون، شما تشریف ببرید مدرسه، کارهاتون زیاده. ما مراقب رؤیا هستیم."

    مادر نیز تعارفی کرد:

    ـ"نه ساراخانم جان. این حرف‌ها چیه؟ دخترمه، خودم مراقبشم روی چشمم."

    الهی من فدای این مادری شوم که هیچ پیوند ژنی با من نداشت ولی ازهر مادری مادرتر بود برایم....

    سعی کردم ساراخانم را از تکلف نجات دهم:

    ـ"نه ساراخانم، من می‌رم پیش مادر. اونجا راحت‌ترم."

    ساراخانم اصرار کرد:

    ـ"نه مامان جان، الآن اتاق شما سرده برای بچه، باز خونه‌ی ما شوفاژ هست، تا این ده روز بگذره. بعدش هم خدابزرگه دیگه."

    از این‌که مثل سوده مرا «مامان جان» خطاب کرد دلم لرزید، بی‌چاره این دلم که این‌قدر راحت می‌لرزد:

    ـ"ولی من پیش مادر راحت‌ترم. بچه هم زیرکرسی می‌خوابه، مشکلی نیست.... ازحالا باید عادت کنه!"

    هنوز فرصت نیافته بودند جوابم را دهند که با ورود پرستاری ‌که نوزادم را آورده بود هر سه ساکت شدیم وبه چرخ دستی‌ حامل نوزادم نگاه کردیم، حال عجیبی ‌یافتم، اگرچه تا پیش از این فکر می‌کردم حضور این بچه در شرایط فعلی جز دردسر نیست، اما وقتی ‌چشمم به صورت کوچک وضعیفش افتاد به ناگاه دلم چنان از اشتیاق تپید که احساس کردم درتمام زندگی‌ام هرگز کسی‌ را تااین حد دوست نداشته‌‌ام....

    من به وجود او نیازمند و تشنه بودم، صدای‌ تپش قلبش به من انرژی ‌می‌بخشید، گریه‌هایش سرذوقم می‌آورد، مادر شده بودم! در چه شرایطی مهم نیست، مهم این بود که‌ یک احساس تازه داشت درونم شکل می‌گرفت، درمیان آغوشم موجود کوچکی‌ بود که زندگی‌ اش بسته به وجود من بود، سراپا نیاز وخواهش!... لب‌‌هایش شیره‌ی ‌جانم را می‌جست و دست‌های‌ کوچکش دربرابر محبتم کرنش می‌کرد، مال من بود، مال خودم.... نیاز من و او به هم شبیه نیاز ساقه و برگ به ‌یکدیگر بود، هردو بی‌هم پژمرده و بی‌روح بودیم...

    موهای ‌کرک مانندش زرد جوجه‌ای بود وچشمانش به رنگ نوک مداد، سوده می‌گفت حتماً طوسی می‌شود که خیلی رنگ خاصی است، اما من احتمال زیادی می‌دادم که بعدها قهوه‌ای‌ شود درست مثل چشمان آرزو، اوهم وقتی‌ به دنیا آمد چشمانش نوک مدادی ‌بود، خیلی‌ ها ـ از جمله الهه ـ گفتند هم رنگ چشمان من خواهد شد؛ اما بعداً قهوه‌ای ‌شد و الهه از این بابت بسیار ناراحت و شاکی شده بود! آخ آرزو! خواهر زیبایم.....
    

    علیرغم اصرار ساراخانم و سوده، از بیمارستان یکراست رفتم پیش مادر. می‌دانستم که برایش سخت است از من پرستاری کند، ولی من خودم را به او تحمیل نکردم. مثل یک دختر تازه بالغ جست و خیز می‌کردم و کارهایم را خودم انجام می‌دادم. عجیب احساس سبکی می‌کردم، باری سنگین بعد از نه ماه از جسم خسته‌ام برداشته شده و حتی شکمم مثل قبل از بارداری صاف و کوچک شده بود. از تماشای اندامی که به حالت قبل بازگشته بود احساس خوشایندی داشتم و این به من انرژی برای فعالیت بیش‌تر‌ می‌داد.

    از پوشک و تغذیه‌ی آنچنانی و رسیدگی‌های اشرافی خبری نبود، من باید خودم کهنه‌های بچه‌ام را می‌شستم، آن‌هم نه توی یک حمام گرم و شیک، جایی توی دستشویی‌های مدرسه که درحالت عادی هم بدم می‌آمد از آن‌ها استفاده کنم ولی حالا با تمام این شرایط جدید داشتم سازگار می‌شدم. من که یک روز دست به سیاه و سفید نزده بودم،حالا وضعیتم حتی از خدمتکارهایمان‌هم أسفناک تر بود! دست کم آن‌ها توی یک خانه‌ی بزرگ و اشرافی خدمت می‌کردند ولی من.....

    بازهم خدا را شکر که دربه در و بی‌سرپناه نبودم. مادر نیز در این روزها وقتی زیرکرسی استراحت می‌کردیم کمی از گذشته‌اش می‌گفت که باعث می‌شد خستگی ازتنم بیرون برود و سختی‌هایی که از صبح کشیده بودم، مقدمه‌ای برای لذتی وصف ناپذیر باشند. او برعکس عمه جان اصلا پرحرف نبود، مختصر و مفید می‌گفت و هرگز یک خاطره را دوبار تعریف نمی‌کرد و همین باعث می‌شد با دقت بیش‌تری به حرف‌هایش گوش دهم مبادا ذهنم از نکته‌ای ارزنده جا بماند.

    ـ"پونزده سالم بود که با سیدابالفضل ازدواج کردم، خدابیامرزدش، مرد خوبی بود. ولی خب؛ بچه‌م نشد و اون هم یه زن دیگه گرفت، با خوب و بدشون ساختم تا این‌که آقاسید به رحمت خدا رفت و هووم پاشو کرد تو یه کفش که باید خونه رو بفروشیم و سهم بچه‌ها رو بدیم. حرفی نداشتم؛ مال یتیم که خوردن نداشت. هرکی سهمشو برداشت و رفت سی خودش. اون‌قدری دستمو نگرفت که به دردم بخوره، هرچی بود و نبود گذاشتم وسط و مصرف شد. بااین‌حال بازهم خونه مادرم سربار بودم، چون برادرم کار می‌کرد و خرجشونو درمی‌آورد. فهمیدم باید یه فکری به حال خودم کنم. خواستگاری داشتم به اسم حاج رسول که پنجاه و هفت هشت سالش بود، یعنی تقریباً سی سال از خودم بزرگتر. بی‌حرف وحدیث رفتم که نشم خارچشم زن برادرم. چندسالی که گذشت اون هم به رحمت خدا رفت و من شدم پرستار مفت و مجانی مادرشوهرم که توی رختخواب افتاده بود. پشت بندش هم مادرم افتاد تو رختخواب و مادرشوهرم که خلاص شد، رفتم تا حق اولادی واسه‌مادرخدابیامرزم به جا بیارم. سلاطون* همه‌ی جونش رو گرفته بود. هرچی از شوهرم بهم ارث رسیده بود خرجش کردم و آوردمش تهرون، ولی فایده نداشت. من که مونده بودم تنها و دست خالی توی ‌همین تهرون گشتم دنبال یه کارو بعدش توی ‌همین مدرسه استخدام شدم. خداروشکر! راضیم به رضاش، این‌هم از لطف و کرمش بود که نذاشت دربه‌در کوچه وخیابونا بشم و همین شغل و جا روهم برامون مهیا کرد وبهم بدن سلامت داد که سربار کسی نباشم....."
    باید درس استقامت را از این پیرزن می‌گرفتم، با این‌همه سختی ببین که چگونه خدارا شاکر است! او از گذشته‌ی تلخش آن قدر ساده و بی‌تکلف حرف می‌زد که حس نمی‌کردی چه غم سنگینی پشت این‌همه ماجرا نهفته است.

    ******

    _______________________________________________________________________

    *سلاطون: سرطان. معمولا افراد کهنسال و بی سواد این واژه را به این شکل ادا می‌کنند.
    «پدرخوانده!»

    بوی عید آن سال زودتر از همیشه خودنمائی می‌کرد، اگرچه امسال ننه سرما لحافش را به شوق دیدار عمونوروز ندوخته بود که احیاناً پنبه‌هایش روی زمین بریزد و عشقش را رسوا کند، پیرزن همان موقع که فریاد بهارخواهی مردم سربرآسمان نهاد، غمگین و افسرده کوله بارش را بست و رفت.... این به هم‌ریختگی نظم طبیعت خیلی دلچسب به نظر می‌رسید حال آن که به واقع آبستن خشکسالی و رنج بود، رنجی که به‌مرور زمان در سالیان آینده خود را نشان می‌داد نه حالا که همه‌چیز گل و بلبل بود....

    ایلیا را برای ساعتی به مادر سپردم و بی‌آن‌که نیازی به پوشیدن لباس گرم داشته باشم، چادر مشکی‌ام را سر کردم و راهی کوچه‌هایی شدم که کنج هر دیوارش خاطره‌ای از روزهای مدرسه‌ام جا مانده بود.

    جلوی خانه‌ی باشکوه اصلانی ها دلم لرزید... نمای آجری با آن پیچک‌های افسارگسیخته مثل دیوارهای یک سیاهچال جادویی باستانی به نظر می‌رسید، انگار پریان و شاهزادگان در اینجا اسیر گشته اند....

    آیا کسی دراینجا زندگی می‌کند یا اهل این خانه نیز ایران راترک کرده‌اند مثل خیلی ازاهالی قدیمی این محله‌ی اشراف نشین؟!

    زنگ را به صدا درآوردم و در دل خداخدا می‌کردم که شانس دیدار دوباره‌ی کسی از گذشته‌ام را داشته باشم، اگرچه می‌ترسیدم با دیدن امان ته مانده‌ی ایمانم بر باد رود؛ آن‌هم حالا که همسرم نیست.....

    کم‌تر‌ از یک دقیقه گذشت تا این‌که در باز شد، همان مستخدمی که پیش از این با نفرت براندازم کرده بود، اکنون در آستانه‌ی در ایستاده و سعی می‌کرد مرا به خاطر بیاورد، شاید چادرم اجازه نمی‌داد بشناسدم، ولی من از دیدنش بی‌اندازه خوش‌حال شدم، چون دانستم که هنوز امیدی برای دسترسی به مادرم هست:

    ـ"سلام مینا خانم. من همسایه‌ی قدیمی این خونه هستم."

    مثل این‌که چیزی کم‌کم به خاطرش بیاید ابرو درهم کشید ولی لحن مؤدبانه‌اش را حفظ کرد:

    ـ"سلام خانم. بله شما رو یادمه، دوست آقا امان بودید....."

    شنیدن این نام مثل کشیده شدن خنجربه قلب پاره پاره‌ام بود:

    ـ"می‌تونم کمی با شما حرف بزنم؟"

    ـ"چرا؟ کمکی از من ساخته ست؟"

    ـ"بله! تنها امیدم شما هستید."

    کمی عقب رفت:

    ـ"بفرمائید داخل."

    با تردید قدم به درون حیاط گذاشتم و نگاهم را بی مهابا دور حیاط بزرگ چرخاندم، انگار سال‌هاست همه‌چیز به حال خود رها شده و کسی دست و دلش به سروسامان دادن اینجا نرفته است...

    مرا به‌سوی میز و صندلی های حصیری شکلی که کنار باغچه بود دعوت کرد، روی یکی از آن‌ها نشستم و او نیز مقابلم ایستاد:

    ـ"من می‌رم چای بیارم."

    ـ"نه؛ لطفا فقط به سؤالم جواب بدین... ایرج خان؛ یا آقاامان.... اینجا هستن هنوز؛ یا.... یا رفتن....؟"

    ـ"از آقا امان خبر ندارم، ولی ایرج خان هستن. کارشون داری؟"

    از فشاری که تپش نامنظم قلبم وارد می‌کرد، دست‌وپایم شروع به لرزیدن کرد و حتی فکم انگار به هم قفل شد:

    ـ"زری..... هم...... اینجاست؟"

    اخم‌هایش را درهم کشید و چیزی شبیه بغض را پشت لب‌های نازک و خشکیده‌اش پنهان کرد:

    ـ"می‌خواهید به ایرج خان بگم بیان اینجا با خودشون صحبت کنید؟"

    برق از سرم پرید:

    ـ"مگه الآن خونه تشریف دارن؟"

    سری تکان داد:

    ـ"بله.... لطفا صبرکنید تابرم بهشون اطلاع بدم."

    بی‌هیچ مخالفتی تلاش کردم تا بتوانم هنگام دیدنش برخودم مسلط باشم؛ پدر امان..... نمی‌دانستم چه حالی از دیدن او خواهم یافت، چهره‌اش از یادم رفته بود، درواقع مثل این بود که هرگز ندیده باشم اش، آخرین باری که دیده بودمش آن قدر کوچک بودم که درخاطرم نمانده.

    دقایقی بعد چشمم مردی چهارشانه را رصد کرد که آرام و با طمأنینه پای در ایوان باشکوه عمارت می گذاشت و مثل کسی که کوهی بر دوش دارد سنگین و خسته پیش می‌آمد....

    هرچه نزدیک‌تر می‌شد تپش قلبم شدت می‌یافت، برخاستم و با دقت براندازش کردم، چهره‌اش شبیه امان بود ولی جا افتاده‌تر، با موهایی پرپشت و سیاه که به یک طرف شانه شده و رگه‌هایی از نقره ای در آن خودنمایی می‌کرد. چین‌های عمیق کنارچشمش یادآور گوشه‌های کشیده‌ی چشمان امان بود که اکنون گذر زمان را تجربه کرده و می‌شد فهمید که پیش از این همواره در اوج جذابیت بوده است، البته نه به زیبایی و جذابیت پسرش....

    نزدیک‌تر که رسید نگاه سیاه و عمیقش را به من دوخت و پاسخ سلام دستپاچه‌ام را داد:

    ـ"سلام عزیزم! خوش اومدی. بشین!"

    و اشاره‌ای به صندلی کرد. دوباره نشستم حال‌آن‌که حال خویش را نمی‌فهمیدم، نمی‌دانستم از او متنفرم یا دوستش دارم؟ این همان مردی است که زندگی را به کام امان زهر کرده و مادر مرا از پدرم دزدیده بود! ولی چرا.... چرا این‌قدر دوست‌داشتنی است؟ حروفی مثل «س» و «ز» را به طرزدلچسبی از پشت دندان‌های نیشش تلفظ می‌کرد که طنین صدایش را خاص و دلنشین کرده بود.

    سکوتم را که دید دوباره گفت:

    ـ"زودتر از این‌ها منتظرت بودم دخترم....."

    و سیگاری روشن کرد و پاهایش را روی هم انداخت و ژست خاصی گرفت. نگاهم را از صورتش برداشتم و سعی کردم بر خودم مسلط باشم:

    ـ"نیومدم که پدرخونده‌م رو ببینم! ضرورت و بی‌چارگی به اینجا کشوندم."

    ابروانش کمی بالا رفت و لبخندی نامحسوس کنج لب‌های گوشتی‌اش نشست:

    ـ"عجب زبونی! خب؟! چیه این ضرورت؟"

    و پکی دیگر به سیگارش زد. نیرویی شیطانی مشتاقم می‌کرد کلماتی را که دارای این دو صدای خاص است، بیش‌تر‌ و بیش‌تر‌ تکرار کند!

    ـ"می‌خوام.... زری رو ببینم."

    لبخندش این بار طعمی تلخ داشت:

    ـ"چرا فکر می‌کنی ممکنه اینجا ببینیش؟"

    نزدیک بود عصبانی شوم و بار دیگر خنجر زبانم را از غلاف برکشم:

    ـ"اینجا قبرستون خوشبختی من و امانه! همون قدر که پسرتون مادرش رو به خاطر زری از دست داد، من هم مادرم رو به خاطر شما از دست دادم!"

    توقع داشتم پوزخندی بزند یا حرفی که از آمدن پشیمانم کند، ولی گویا شکیبایی جزء لاینفکی از ژنتیک این خاندان بود؛ درست مثل چشمان سیاه:

    ـ"از اونایی هستی که وقتی بچه بودی، زمین که می‌خوردی بزرگترهات زمین و در و دیوارو می‌زدن تا دیگه اوفت نکنن!"

    منظورش را نتوانستم به‌روشنی دریابم، ولی خودش بعد از مکثی کوتاه توضیح داد:

    ـ"هرکسی مسئول زندگی خودشه، دنبال مقصر نگرد دخترکوچولو."

    نتوانستم زهرکلامش را تحمل کنم:

    ـ"من و امان چه گناهی کرده بودیم که باید مسئولیتش رو بپذیریم؟"

    گویا تصمیم داشت او نیز مثل من بی‌ملاحظه باشد:

    ـ"اگه پدر و مادرهای شما زندگی دلخواهشون رو انتخاب کردن، شما دوتا چرا این کارو نکردید؟"

    این تلخ‌ترین واقعیتی بود که توی صورتم کوبیده می‌شد.....

    ـ"چون ما مثل شما فکر نمی‌کردیم. الآن‌هم نیومدم اینجا که درباره‌ی.... زندگی دلخواهم.... یا..... امان صحبت کنم."....

    بغضی تلخ گلویم را فشرد، چقدر نبودن امان به چشم می‌آمد....

    او سکوت کرد و من ادامه دادم:

    ـ"می‌خوام از زری یه شماره بگیرم، شماره‌ای که برام حکم مرگ و زندگی داره و یه جورایی آینده م گره خورده بهش. می‌تونید کمکم کنید؟"

    کمی فکر کرد و در سکوت مشغول پک زدن به سیگارش شد، آنگاه دوباره چشمان بی‌اندازه زیبایش را به من دوخت و ابروانش در هم گره خورد:

    ـ"پس دلتنگ مادرت نشدی! دنبال حل مشکلی می‌گردی که فقط نشونیش دست اونه."

    لبخندی کج روی لبم نشست:

    ـ"باید دلتنگش می‌شدم؟"

    آهی کشید و دودی غلیظ که به نظرم آبی رنگ می‌آمد همراه بازدمش در هوا محو شد:

    ـ"بی‌چاره زری! از همه طرف باخته."

    نمی‌خواستم دوباره بحث مادرم را پیش بکشد، با آن منطق داغان خودش:

    ـ"الآن کجاست؟ چه جوری می‌تونم ببینمش؟"

    دوباره نگاهم کرد:

    ـ"نمی‌تونی فعلاً ببینیش، ایران نیست. ولی اگه دوست داری بگو شماره‌ی چه کسی رو می‌خوای تا اگه تماس گرفت بهش بگم."

    دلم شکست و فروریخت:

    ـ"می‌شه شماره‌ش رو بهم بدین خودم تماس بگیرم؟"

    ـ"فعلاً شماره‌ای ازش ندارم، تازه از ایران خارج شده، قرارشده وقتی رسید بهم خبر بده."

    ـ"کجا رفته؟"

    ـ"فرانسه."

    نگاهم از صورتش روی میز سر خورد، مینا هم در این فاصله آمد و سینی چای و ظرف شیرینی را روی میز گذاشت و رفت.

    ـ"عمه‌ی پدرم نروژ زندگی می‌کنه. اینو فهمیدم که رابطه‌ی خیلی خوبی بامادرم داشتن. عمه‌م با حسرت زیادی ازش یاد می‌کرد و فکر می‌کنم مادرم هم بهش علاقه داشته..... ممکنه شماره‌ای از عمه خانم داشته باشه؟"

    سری تکان داد و سعی کرد امیدوارم کند:

    ـ"باشه، تماس که گرفت ازش می‌پرسم."

    ورقه‌ای که رویش شماره‌ی سوده را با اجازه‌ی خودشان نوشته بودم به دستش دادم تا اگر مادرم تماس گرفت به من اطلاع دهد، درعین‌حال نمی‌دانم روی چه حسابی این سؤال به ذهنم آمد:

    ـ"شما هم می‌رین فرانسه؟"

    همان‌طور که خم شده و چای را مقابلم می‌گذاشت، از پایین نگاه متبسّمش را به نگاهم دوخت، یک آن شیطنت خاص امان را درونش دیدم ودلم شرحه شرحه شد.... حالا لبخندی نامحسوس نیز دوباره پشت لب‌هایش خودنمایی می‌کرد:

    ـ"نه عزیزم! من جایی نمی‌رم که این انقلابی‌ها به اسم کاهش اختلاف طبقاتی بریزن دارو ندارم رو مصادره کنن! زری هم آب‌ها که از آسیاب بیفته برمی‌گرده."

    نتوانستم دست از مقایسه‌ی میان او و پدرم بردارم، چرا این‌قدر این دو نفر با هم فرق داشتند؟ این مرد شجاعت ذاتی خاصی داشت که پدرم از آن بهره‌ای نبرده بود، نوعی ظرافت موذیانه در طرزحرف زدن و نگاهش پنهان بود که می‌توانست طرف مقابلش را به جنون بکشاند! پدرم به لحاظ ظاهر در یک نگاه شاید از او سر بود، ولی رفتارش مطلقاً چنین فریبندگی و شکوهی نداشت! او ساده و محکم حرف می‌زد و شاید گاهی مثل شیر می‌غرّید، ولی در پس این استحکام پوشالی‌اش هیچ قدرتی خودنمائی نمی‌کرد، ایرج اما مثل مار بود؛ جذابیّت خزنده‌اش طعمه را مسخ می‌کرد و در اوج مستی نیشش را می‌زد.....

    برخاستم که بروم، ولی تعارفم کرد به نوشیدن چای. تعارفش را رد کردم و به‌سوی در حرکت کردم، بدرقه‌ام کرد و من با هر قدمی که برمی‌داشتم امان را حس می‌کردم که جایی این گوشه و کنارها ایستاده و تماشایم می‌کند، درست کنار در برگشتم و نگاهی به حلقه‌ی بسکتبال انداختم، تورش کمی پاره شده و مقداری برگ خشکیده روی زمین مقابلش ریخته بود....

    نگاه بغض گرفته‌ام را که دید سؤال نپرسیده‌ام را پاسخ گفت:

    ـ"اگه ازش خبری شد بهم بگو.... دلتنگشم."

    با تحیّر نگاهش کردم، مگر می‌شود پدری از پسرش بی‌خبر باشد؟ بااین‌حال نفهمیدم این حیرت به خاطر «دلتنگی» این مرد برای پسر بی‌چاره‌اش است یا از «بی‌خبری»اش؟

    ـ"چه طور ازش خبر ندارید؟ اون پسر شماست!"

    نگاهش رنگی از اندوه گرفت:

    ـ"تو که باید بهتر بشناسیش؟ اون هیچ علاقه‌ای به من یا نگرانی‌های پدرانه‌م نداره."

    سرم را تکان دادم:

    ـ"چرا فکر می‌کنید باید بهتراز شما بشناسمش؟"

    بی‌دلیل دنبال نشانه‌ای از عشق و دلبستگی‌های پیشین می‌گشتم، شاید سؤالم بهانه‌ای بود برای این‌که او حرفی از علاقه‌ی پسرش به من بزند:

    ـ"اینو مادرت باید جواب بده! چون احساس مشابهی روتجربه کرده."

    دلم از تلخی حقیقت درهم پیچید، گره کوری میان ابروانم نشست و با خشم غرّیدم:

    ـ"پس مادرم هم از شما متنفره!"

    با تحیّر نگاهم کرد و در سکوت به خروجم از درحیاط نگریست، حس کردم این بار آچمزش کرده‌ام، لبخندی تلخ کنج لبهایم نشست، من به او فهمانده بودم که برخلاف تصورش از امان متنفرم! این می‌توانست کمی دلم را جلا دهد، من و امان اگر متحمل رنج جدایی شدیم به خاطر ایرج و زری بود، ما به آب و آتش زدیم تا این دونفر هرگز خیال نکنند که حق داشتند به هم دل ببندند چون فرزندانشان‌هم به یکدیگر دل‌بسته‌اند! مطمئنم امان هرگز به پدرش درباره‌ی عشقش نسبت به من حرفی نزده، وگرنه امروز او حرف از احساس مشابه «من» و مادرم نمی‌زد، بلکه از احساس مشابه «امان» با خودش می‌گفت....

    *****


    خب دوستان عزیز و همراهانی که در سایت قبلی هم بامن همر اه بودید، پست های نودهشتی همین جا تموم شد و بعد از این با پست های جدید درخدمت شما هستم. امیدوارم تعداد کم همراهان به خاطر همون تکرار شدن پست ها باشه و بعد از این حضور پررنگ و زیباتون رو داشته باشم، چه توی تشکرها و چه توی صفحه ی نقد. فراموش نکنید نویسنده ای که پیش از این دست کم دویست نفر همراهیش می کردن، برای ادامه دادن با شرایط جدید به انگیزه ای قوی نیاز داره، پس کنارم باشید و لطفتون رو دریغ نکنید. من سعی می کنم بهترین نوشته ها رو تقدیم تون کنم و شما هم بهترین مخاطب دنیا باشید.

    این پست رو به روح آقای محمد جوشنی تقدیم می کنم که اگه اون اتفاق ها نیفتاده بود، الان این پست رو باید توی سایت خودش می ذاشتم.
    با این حال منکر این نیستم که همین حالا هرقدر که شناخته شدم، مدیون سایت نودهشتیا هستم. به برادر محترمشون و همچنین خانواده ی داغدار ایشون تسلیت عرض می کنم و بقای عمر و سلامتی و صبر جمیل براشون از خداوند منان خواستارم.
    برای شادی روحشون صلوات.

    این هم اولین پست جدید از رمان گل حسرت که خیلی از شما عزیزان منتظرش بودید.

    «تماس»

    روزهای آینده همان‌طور که دنبال برگه‌های احراز هویت خودم و پسرم بودم، گهگاه با سوده تماس می‌گرفتم که ببینم ایرج خان تماسی گرفته یا نه؟ اما هربار جوابش منفی بود و من ناامید و خسته به زندگی پر از اضطرابم ادامه می‌دادم. راستی اگر مادرم شماره ای هم از عمه جان داشته باشد، چقدر احتمال داشت که پدرم در آن خانه‌مانده باشد؟

    آقارضا که به خاطر سوابق انقلابی‌اش حسابی مورد توجه بعضی از ارگان‌ها قرار گرفته بود، قول داد کمکم کند که دوباره مدارکم را پیدا کنم یا المثنی بگیرم. بااین‌حال می‌دانستم که زمان زیادی لازم دارد و به همین سادگی هم نیست. درحال حاضر تنها جایی که می‌شد به کپی مدارکم دست پیدا کنم، مدرسه‌ام بود که حالا مدیرش هم عوض شده و اسم و رسمش داشت تغییر می‌کرد. بااین‌حال پی‌گیر کارهایم شدم تا از یک‌سو بتوانم مدارک قانونی خودم و پسرم را جفت و جور کنم و از سوی دیگر پاسپورتم را احیا کنم، کما این‌که مشاور اجتماعی‌ام در سفارت نیز قول مساعد داده بود که به‌محض جور کردن مدارک اثبات هویتم، برای پاسپورت کمکم خواهد کرد.

    حدودا یک ماه بعد از آن دیدار بود که سوده سراغم آمد و گفت که ایرج خان تماس گرفته....

    از یکسو دلم به شوق آمد و از سوی دیگر نگرانی و ناامیدی از هرطرف به ذهنم هجوم آورد:

    ـ"چی.... گفت؟!"

    ـ"مادرت تماس گرفته، این هم شماره‌ی عمه جان...."

    به برگه‌ای که توی دستم بود نگاه کردم، چقدر احتمال داشت که شانس هم صحبتی با پدرم را داشته باشم؟ مادرم.... آیا وقتی فهمیده با او کاردارم دلش برای یک لحظه نلرزیده؟ آیا اوهم مثل من آرزو نکرده کاش مستقیماً شماره را به خودم داده بود؟!...

    به دعوت سوده به خانه‌اش رفتم تا با شماره‌ای که داشتم تماس بگیرم.

    چند بوق که خورد گوشی را برداشتند، صدای زنی که از مدت‌ها پیش برایم غریبه شده بود به گوشم رسید:

    ـ"الو؟!"

    بی‌اختیار ذوق کردم:

    ـ"سلام الهه جون....."

    لحظاتی نه چندان کوتاه مکث کرد، گویا باورش نمی‌شد صدای مرا شنیده باشد، با اشتیاقی افزون‌تر دوباره گفتم:

    ـ"منم، رؤیا...."

    و بازهم سکوت....

    این بار نگران شدم:

    ـ"الهه جون، نمی‌خوای چیزی بگی؟"

    جوابش آن قدر دردناک بود که آرزو کردم کاش همچنان سکوت می‌کرد:

    ـ"چی دارم که به حرومزاده‌ای مثل تو بگم؟ کدوم گوری بودی عوضی؟ می‌دونی این چند ماه چی به حال و روز پدرت گذشته؟ می‌دونی چه بلایی سر خواهرزاده ی سیاه بختم آوردی؟"

    دلم داشت از تپش می ایستاد، توقع برخورد بد داشتم ولی نه دیگر تا این حد:

    ـ"خواهش می‌کنم اجازه بده توضیح بدم! من که نمی‌خواستم این‌جوری بشه؟ مجبور شدم فرار کنم...."

    حرفم را قطع کرد:

    ـ"خفه شو! با هر آشغالی که فرار کرده بودی بمون و دیگه اسم مارو هم نیار. همون طور که مادرت زخم زد و گم و گور شد، توهم زخمت رو زدی رفتی به جهنم!"

    ـ"ولی الهه جون، من دارم کارهامو می‌کنم که بیام پیش شما، فقط مدارکم مفقود شده، دنبال المثنی هستم که...."

    حرفم را برید:

    ـ"لازم نیست به خودت زحمت بدی، اینجا دیگه کسی چشم به راهت نیست! اونی که تا آخرین لحظه‌ی عمرش منتظرت بود حالا دیگه سه ماهه که رفته..... پیرزن بی‌چاره چشم‌هاش به انتظارتو سفید شد و تو دختره احمق واسه حقه بازی ماها شعر می‌گفتی!"

    این خبر چنان سنگین و غیرقابل تحمل بود که بی اراده به لرزه افتادم:

    ـ"جدی نمی‌گی؟ نه؟ ای وای نه.... خدایا.... نمی‌خواستم منتظر بمونه، به خدا قسم داشتم می اومدم الهه! وای حالا چه جوری جواب دل شکسته‌ش رو بدم خدایا؟!"

    ـ"چی شده که یادت اومده اونی که واسه خاطر دیدنت حاضر بود تمام دار و ندارش رو ببخشه دلی هم داشته که ممکن بوده بشکنه؟!!"

    صدایم مثل تک‌تک سلول‌های تنم به رعشه‌ای آشکار افتاده بود:

    ـ"الهه بفهم که من دل نگران خانواده‌م هستم، دل نگران خواهر و برادرم، پدرم، شوهرم.... حتی تویی که نیش زدن به من عادتت شده!"

    ـ"عجب! پس به پدرت و شوهرت هم فکر می‌کردی و خبر نداشتم! خیلی جالب شد."

    حاضر بودم همین حالا بمیرم ولی او بیش‌تر‌ از این کنایه بارم نکند:

    ـ"الهه جون، فقط بگو چی به سر عزیزام اومده؟ بابا.... بابا حالش خوبه؟"

    ـ"فکر کن خوبه، به تو چه؟!"

    ـ"خب اون پدرمه، سلامتیش برام مهمه، این‌که درباره‌ی من چه فکری می‌کنه...."

    ـ"کسی اینجا درباره‌ی تو فکری جز این نمی‌کنه که رفتی پی کثافتکاریت."

    ـ"ولی این بی‌انصافیه!"

    ـ"پس فکر کردی وقتی شوهرت بدون تو از کشور خارج شد وهیچ خبری از وجود نحست نداشت، می‌شد جور دیگه‌ای هم فکر کرد؟"

    بین تمام نیش‌های زهرآگینش وضعیت ابی برایم مهم شد:

    ـ"فقط بگو.... ابی.... حالش خوبه؟"

    پوزخندی زد که تلخی‌اش را حتی از پشت این گوشی هم می‌شد حس کرد:

    ـ"از مرز که رد شد، توی ترکیه یه مشت عوضی به خاطر پول‌هایی که همراهش بود به قصد کشت زدنش، بعد هم ولش کردن به خیال این‌که مرده، ولی اون زنده موند و دیگه نتونست بیاد نروژ، فقط به هرفلاکتی که بود با کمک آشناهای مادرش خودش رو رسوند آمریکا، الآن زنده ست، ولی اگه به یه مفلوک روانی بشه گفت زنده.... کتی گفته دستش به تو برسه زنده نمیذاردت. رؤیا به نفعته که دیگه اینجا تماس نگیری."

    دلم از درد به هم می‌پیچید:

    ـ" الهه... من بچه دار شدم، الآن با پسرم توی شرایط خیلی سختی داریم زندگی می‌کنیم، لااقل به خاطر نوه ی خواهرت یه کمی انصاف داشته باش."

    ـ"هه! پس بگو چی شده که یاد عمه جان افتادی! تا حالا که میراثش اخی بود؟! به فلاکت افتادی که یادت اومد عمه جانی هم توی این دنیا وجود داشته!"

    ـ"هنوزهم به تنها چیزی که فکر نمی‌کنم میراث اون خدابیامرزه. اونی که روزی رسونه خداست نه تو یا بابا یا عمه جان! الهه بفهم که من به محبت خانواده‌م نیاز دارم، دلم داره واسه آرش و آرزو پرپر می‌زنه...."

    ـ"لازم نکرده به فکر خانواده‌ت باشی، توی فلاکت کنار پسر حرومزاده‌ت که معلوم نیست باباش ابی باشه بمیر! این همون روزگاری بود که خودت خواستی!"

    حس کردم می‌خواهد قطع کند، بلافاصله صدایم را بلند کردم؛ حال آن‌که چاره‌ای جز بیان سرسری و بی‌حساب و کتاب قسمتی از حقایق نداشتم:

    ـ"الهه قطع نکن، تو رو خدا بهم تهمت نزن! من هیچ خطایی نکردم جز این‌که خواستم برای اولین بار توی زندگیم هدف داشته باشم، گیر افتادم توی شرایطی که فکرشو نمی‌کردم.... از ترس ساواک در رفتم و قایم شدم، من مثل مادرم نیستم، هیچ خیانتی به ابی و بابا نکردم...."

    ـ"پس ابی حق داشت که می‌گفت آنارشیستی!"

    شرایط جروبحث با او را نداشتم، بگذار هرچه می‌خواهد بگوید و خودش را سبک کند:

    ـ"باشه، تو بگو آنارشیست.... بهتر از اینه که پاکدامنیم رو ببری زیر سؤال. حالام اگه سلامتی ابی برات مهمه حداقل یه شماره ازش بده تا باهاش حرف بزنم... شاید اگه بفهمه که تمام مدت بهش وفادار بودم حالش خوب شه.... من و ایلیا به درک، به خاطر ابی.... کمی منصف باش."

    ـ"مگه نمی‌گم کتی حتی سایه‌تم با تیر می‌زنه؟ حالا شماره هم می‌خوای ازم دختره پررو؟"

    مطمئناً اصرارم برای تماس با ابی از سر علاقه و اشتیاق نبود، شاید عذاب وجدان واژه‌ی مناسب‌تری برای حالتم دربرابر ابی باشد. حالا که می‌دانستم او یک گوشه‌ای از این دنیا خوب یا بد دارد به زندگی‌اش ادامه می‌دهد، به طرز عجیبی دلم می‌خواست او یا هرکسی که به نوعی مرتبط با اوست مرا پس بزند تا با خیال راحت از او جدا شوم، من نمی‌خواستم به زندگی سردی که تمام پرده‌های حرمتش دریده شده بود، با او ادامه دهم آن‌هم فرسنگ ها دور از وطنم که برای بهتر شدنش آن‌همه مصیبت کشیده بودم. از آن گذشته..... دردی در سینه‌ام لانه کرده بود که بی‌تردید درمانش نزد ابی نبود....

    ـ"باشه، من دیگه اصراری نمی‌کنم. همچین دل خوشی هم از ابی ندارم که به خاطرش بیش‌تر‌ از این تحقیرهات رو تحمل کنم. اگه براتون مهمه، من فعلاً پیش همون خانم سرایداری هستم که توی مدرسه‌مون بخش ابتدایی خدمت می‌کرد. توی همون اتاق سرایداری. خدانگهدار."

    او نیز بی‌آن‌که حتی جواب خداحافظی‌ام را بدهد مکالمه را قطع کرد.

    دلم گریه‌ای از ته دل می‌خواست، ولی آن‌قدر برای خودساختگی از غرورم هزینه کرده بودم که دیگر به این راحتی‌ها اشک به چشمانم نمی‌آمد، فقط روی همان مبلی که نشسته بودم پاهایم را توی بغلم جمع کردم و سرم را گذاشتم روی زانوانم. سوده نیزکنارم نشست و آرام‌آرام نوازشم کرد:

    ـ"عزیزم! فراموش کن هرچی شده..... اگه اونا نمی‌خوان رد و نشونی از ابی بهت بدن، تو هم طلاق غیابی بگیر و زندگیت رو از نو بساز. شما که هیچ‌وقت خوشبخت نبودین، حالا اصرارت واسه چیه آخه؟"

    سرم را بلند کردم و نگاهم را به چشمان مهربانش دوختم:

    ـ"اصرارم واسه اینه که نمی‌خوام تا آخر عمر عذاب وجدان داشته باشم. ابی هنوز شوهرمه، حقشه که بدونه این مدت کجا بودم.... اون واقعاً شوهر بدی نبود سوده! اشکال از من بود که نتونستم دوستش داشته باشم."

    ـ"خب تو الآن تلاشت رو کردی، دیگه بعد از این اگه هیچ راهی برای ارتباط با ابی نداشته باشی مقصر نیستی."

    به واژه ای که سوده لحظاتی پیش به زبان آورده بود اندیشیدم؛ طلاق غیابی.....! راستی چنین امکانی برای من وجود دارد؟ چه‌قدر عالی می‌شد اگر می‌توانستم این بار را از روی دوشم بردارم و با خیال آسوده در فکر ازدواجی سالم و دور از استیصال و درماندگی باشم....

    بی‌آن‌که میلی به ادامه‌ی این همدردی دوستانه داشته باشم، برخاستم و چادرم را از روی دسته‌ی مبل برداشتم و سرم کردم که بروم، بلافاصله سوده و سارا خانم که با یک سینی چای به ما ملحق می‌شد اصرار کردند که کمی بیش‌تر‌ بمانم. بعد هم ساراخانم گفت:

    ـ"عزیزم به هرکسی که لازم دونستی می‌تونی شماره‌ی اینجا رو بدی. الآن‌هم اگه دوست داری دوباره زنگ بزن به الهه و شماره‌ی اینجا رو بده که اگه خواست به شوهرت بگه."

    سری تکان دادم:

    ـ"نه، می‌ترسم بعدها باعث ایجاد دردسر بشه براتون. این‌جوری بهتره. اگه کسی رو فرستاد سراغم که هیچی، وگرنه واسه‌من بهتر!"

    اما جواب من قانع کننده نبود و آن‌ها سعی کردند به من بفهمانند که درحال حاضر بهترین راه برای ارتباط با ابی، مکالمه‌ی تلفنی است. بالاخره من هم برای دومین بار پا روی غرورم گذاشتم و شماره‌ی عمه جان را گرفتم، یک بار، دوبار، ده بار....

    دیگر جواب نمی‌داد!

    فهمیدم که دیگر راهی برای ارتباط با پدرم یا ابی یا هرکس دیگری ندارم، چرا که تیغ الهه روی رشته‌ی پوسیده‌ی این ارتباط نه چندان صمیمانه بود و هرآن که اراده می‌کرد می‌توانست آن را از هم بگسلد.

    حتی روزهای آینده هم سماجت به خرج دادم و بارها و بارها با شماره‌ای که داشتم تماس گرفتم ولی ظاهرا خط را به کس دیگری واگذار کرده یا ازگوشی جدا کرده بودندکه هرچه زنگ می‌خورد کسی برنمی‌داشت.

    نمی‌دانم غیبت من به لحاظ مالی چه ضربه‌ای به الهه و بابا زده بود که تا این‌حد نسبت به من بی‌رحمانه رفتار می‌کردند، مطمئناً اگر عمه جان دار و ندارش را به پدرم بخشیده باشد، الآن الهه باید خیلی خوشحال‌تر به نظر برسد، چرا که اگر می‌رفتم الآن نیمی از آن ثروت مال من بود و الهه دیگر نصیبی در آن نداشت، پس می‌شد پیش‌بینی کرد که عمه جان سهم مرا به هیچ‌کس، یا دست کم به الهه و پدرم واگذار نکرده! هرچند دلیلی هم وجود ندارد که این مال را برای من کنار گذاشته باشد، به‌هرحال من که انتظارش را برآورده نکرده بودم و او تا آخرین لحظه چشم انتظارم بوده....

    حالا من شاهزاده‌ای بودم که ناگهان با لباس فقرا برتنم از قصر باشکوه خویش رانده شده و تنها پناهگاه و مأمنم اتاق یک سرایدار پیر و نسبتاً بیمار بود. اکنون باید بی هیچ امید و اشتیاقی با این زندگی جدید پر از فقر و کمبودهای مادی و روحی می‌ساختم، من تمام آنچه را که پیش از این داشتم، با آرمان‌هایم تاخت زده بودم و حق اعتراضی برایم وجود نداشت....

    *******

    حالا که هیچ‌کس در نروژ منتظرم نبوده و عمه جان‌هم کمابیش مرا از ارث خود بی‌نصیب گذاشته بود، دیگر دلیلی برای پی‌گیری کارهایم برای مهاجرت به نروژ نمی‌دیدم، فقط همان جور کردن سند و مدرک و امضا برای بازپس گیری شناسنامه و مدارک مفقود شده‌ام یا اخذ المثنی کافی به نظر می‌رسید. با این‌همه، هیچ سندی از ابی دراختیار نداشتم که بتوانم با احراز هویت ایلیا، شناسنامه‌ای برایش بگیرم و این بزرگترین دردسر زندگی‌ام بود. به‌هرحال اواخر بهارپنجاه‌وهشت بود که باکمک آقارضا موفق شدم مدارک شناسائی‌ام را به صورت المثنی دریافت کنم، هرچند که برای مشکل شناسنامه‌ی ایلیا نتوانستم کاری از پیش ببرم.

    تقریباً یک ماه از آن گفت‌و‌گوی تلفنی‌ام با الهه می‌گذشت وهیچ خبری از کسی که احیاناً بخواهد سراغی از من بگیرد نبود؛ نه پدرم و نه ابی. حالا دیگر برای گرفتن پاسپورتم مشکل چندانی نداشتم و فقط باید تا سفارت می‌رفتم. خانم رافنات مشاور اموراجتماعی سفارت به‌محض این‌که مرا دید با روی باز از من استقبال کرد. بااین‌حال بسیار متأسف بود که تصمیم دارد ایران را ترک کند، چون باوجودی که نروژ تقریباً جزو اولین کشورهایی بود که جمهوری اسلامی را به رسمیت شناخت، ولی عملا روابط دو کشور داشت رو به سردی می‌رفت و یک سری از قدیمی‌ها ایران را ترک می‌کردند و شاید گروه جدیدتری به‌جایشان می‌آمدند.

    از اوضاع و احوالم پرسید و من که دیگر اشتیاقی به مهاجرت نداشتم شانه‌ای بالا انداختم:

    ـ"متأسفانه حالا که دیگه عمه خانم فوت کردن من هیچ دلیلی ندارم که برم نروژ. فقط فکر می‌کنم لازمه پاسپورتم رو دوباره بگیرم، شاید بعدها لازم باشه از امتیاز اقامتم استفاده کنم."

    بسیار متأثر شد و حالتی ناباورانه به خود گرفت:

    ـ"خدای من؟ واقعاً؟! خیلی متأسفم... خبر ناگواری بود عزیزم. کاری از دستم برمیاد که برات انجام بدم؟"

    ـ"فکر نمی‌کنم دیگه بشه کار زیادی انجام داد، فقط نمی‌دونم امکانش هست که بفهمم عمه جان چه کسی رو به عنوان وارثش معرفی کرده؟"

    سری تکان داد:

    ـ"البته، حالاکه مدارکت کامل شده، من هم دستم بازتره برای پی‌گیری. حتماً می‌پرسم و بهت اطلاع می‌دم."

    ـ"فقط.... اگه می‌شه یه جوری تحقیق کنید که زنبابام متوجه نشه، می‌دونید.... راستش حس می‌کنم ممکنه همه چیو خراب کنه و نذاره ما به جواب سؤالامون برسیم."

    ـ"حتماً! خیالت راحت باشه."

    شاید زیاد مهم نبود، ولی فقط می‌خواستم بفهمم الهه درچه حال‌وهوایی است که این‌قدر با من بدرفتاری می‌کند و چه به سر میراث عمه‌ام آمده که حتی پدرم تمایلی به دیدنم ندارد؟ اصلاً مگر چه قدر این مال دنیا ارزش دارد که پدرم باید به خاطرش مرا رها کند؟

    ******
    «وارث رنج»

    کم‌کم متوجه حقیقتی تلخ درباره‌ی ایلیا شدم، به نظر می‌رسید رشدش اختلالی آشکار دارد، حرکات و پیشرفت‌های طبیعی یک کودک پنج- شش ماهه را نداشت، اگر درخوشبینانه‌ترین حالت می‌خواستم خودم را فریب دهم، او یک بچه‌ی کندذهن بود....

    به پیشنهاد سوده و مادرش او را نزد پزشک بردیم و او بعداز انجام معاینات اولیه و چند پرسش ساده درباره‌ی روند رشدش، با کمال تأسف عقب ماندگی‌ ذهنی ‌او را اعلام نمود وگفت که میزان این عقب ماندگی ‌بعدها با قابلیت یادگیری‌ او مشخص خواهد شد و فعلاً در این‌‌باره نمی‌توان نظر دقیقی ‌داد.

    با شنیدن این خبر دنیا برایم تیره و تار شد و به سختی توانستم کلمات را در دهانم ردیف کنم:

    ـ"علتش.... چی می‌تونه باشه؟!"

    او که انگار تجربه‌ی بدتر از اینها را هم داشت، خیلی عادی و راحت جوابم را می‌داد:

    ـ" سه تا علت می‌تونه داشته باشه، یا یکی ‌از والدینش مشروبات الکلی ‌مصرف می‌کنن، یا مادر از داروهای ‌مضر و ممنوعه ‌ضمن بارداری‌ مصرف کرده، یا این‌که ناشی‌ از اختلالات ژنتیکی ‌می‌تونه باشه که البته با توجه به سابقه‌‌ی‌ خانوادگی ‌والدینش احتمال سوم از نظر من بعیده."

    احتمال داشت که ابی‌ آن اواخر پنهان از چشم من بازهم نوشیده باشد، ولی ‌احتمال تأثیر داروهای ‌مضرهم کم نبود، وقتی‌ به اتاق عمل رفتم، سه ماه بود که باردار بودم و خودم از آن اطلاعی‌ نداشتم، پس در این صورت هردوی ‌ما در مورد ایلیا مقصر بودیم، با این فرق که ابی ‌از روی‌ ه*و*س نوشیدنی غیر مجاز می‌نوشید و من کاملاً ناخواسته به اتاق عمل کشیده شده بودم. خدارا از این جهت شکر گفتم که ابی اکنون کنار ما نیست تا بابت این مطلب به جان یکدیگر بیفتیم و انگشت اتهام به‌سوی هم بگیریم، حالا فقط خودم بودم و یک دنیا بدبختی تازه که فقط و فقط متعلق به من و جزیره‌ی متروکه‌ی زندگی‌ام بود....

    مادرکه می‌دید به خاطر وضعیت ایلیا کاملاً آشفته شده‌ام، سعی کرد با دلداری‌های معنوی و مذهبی باری از دوشم بردارد و انصافا هم این‌جور دلگرمی‌ها عجیب جواب می‌داد، مثلاً از امتحان‌های سخت الهی سخن می‌گفت و از من می‌خواست سعی کنم از پس این امتحانات سخت بربیایم. به من وعده‌ی بهشت در ازای تحمل سختی‌ها می‌داد و بسیاری چیزهای دیگر که اگر به بچه‌های امروز بگویند شاید جوابشان تنها یک ریشخند باشد، ولی به من آرامش می‌بخشید و مرا درعشق ورزیدن به خدای نادیدنی‌ام مصمم‌تر می‌کرد.

    زندگی داشت ناجوانمردانه آن روی سکه اش را نشانم می‌داد، به من درمانده‌ای که پیش از این همواره در خانه‌های اشرافی زندگی کرده بودم و نوکر و کلفت داشتم، اما حالا خودم شده بودم پرستار بیست و چهارساعته‌ی کودکی عقب مانده که مشکلات خاص خودش را داشت، بی‌هیچ امکانات خاصی بلکه حتی بدون دم دستی‌ترین و ساده‌ترین تجهیزات زندگی....

    اکنون به‌جای‌ برنج درجه‌ ‌یک گیلان، برنج‌ های ‌کوپنی ‌خارجی ‌با پایین‌‌ترین کیفیت کم‌تر‌ ازهفته‌ای یک بار‌ زینت بخش سفره‌ی‌ فقیرانه‌مان بود، ماهی‌ یک باریا کم‌تر‌ گوشت می‌خوردیم و بقیه‌‌ی وعده‌‌های غذایی را با سبزیجات و سویا سرهم می‌کردیم وبه همین هم رضایت داشتیم، ازهمه سخت‌تر سروصدای‌ سرسام‌آور بچه‌های ‌مدرسه بود؛ تاجایی‌که نه تنها کله‌ی سحر ساعت شش باید ازخواب برمی‌خاستم، بلکه حتی حسرت یک خواب نیمروزی‌ درست وحسابی ‌به دل من وایلیای ‌مادرمرده مانده بود. او که درشرایط عادی هم با بی‌قراری های غیرعادی اش هوش و اعصابم را پرانده بود، با سروصدای بچه‌ها تا مرز دیوانگی نعره می‌زد. وقتی می‌گریست هیچی نمی‌توانست ساکتش کند حتی سینه‌ای که در دهانش می‌گذاشتم، این جور مواقع به نظر می‌رسید که هیچ ارتباطی با هیچ کسی نمی‌گیرد و حتی ممکن بود گریه‌اش تا دو سه ساعت طول بکشد، آن هم گریه‌ای دیوانه‌وار..... این حالتش شبانه روز هم نمی شناخت و من هرشب قبل از خواب کلی نذر و نیاز می‌کردم که امشب بیدار نشود و تا صبح خواب را برمن ومادر حرام نسازد. به این ترتیب تسبیحی که با آن یک دور صلوات می‌فرستادم تا حاجت هرشبم را بگیرم یکسره کنار بالشم بود.

    با تمام این‌ها دلم خوش بود، چراکه اینجا ـ کنار مادرـ تنها جایی ‌بود که احساس آرامش وامنـیت می‌کردم، من اینجا همان رؤیایی بودم که خودم می‌خواستم نه دیگران و این همان احساس شیرین و لذتبخشی ‌بود که هرگز در آن خانه‌‌های‌ بزرگ اشرافی ‌نداشتم، وقتی ‌مادر پیشم می‌نشست و با همان لحن مهربان ‌همیشگی ‌می‌پرسید: «چیزی‌ کم وکسر نداری؟» احساس می‌کردم دیگر هیچی ‌کم وکسر ندارم....

    ******

    از مدیر مدرسه ممنون بودم که با حضور ما در این اتاق سرایداری مشکلی ندارد، بااین‌حال باید هرچه زودتر به فکر چاره‌ای می‌افتادم و کاری برای خودم دست‌وپا می‌کردم. مادر که می‌دید ایلیا به اندازه‌ی کافی برایم دردسر درست کرده، دلسوزانه از من می‌خواست فقط به بچه‌ام فکر کنم و دغدغه‌ی خورد و خوراکمان را نداشته باشم، ولی من بیش از این نمی‌توانستم بی تفاوت بمانم.

    به هرحال مادر راضی‌ام کرد که در کلاس‌های تابستانی مدرسه شرکت کنم و از آموزش‌های نیمه رایگانش بهره‌مند شوم. من هم صلاحدیدش را جدی گرفتم و دربعضی از ساعت های روز ایلیا را به او سپردم و مشغول آموختن هنرهای زنانه و دررأس آن‌ها خیاطی شدم. اتفاقا استعدادم در این زمینه بسیار خوب بود و فهمیدم که دستم به قول اهل فن «سکه» دارد. در ازای این کار، من نیز تدریس موسیقی را به عهده گرفتم؛ هرچند که با اعلام حرمت موسیقی، کلاس‌ها در این رشته تعطیل شد و دست من هم ماند توی پوست گردو! به‌هرحال پیشنهاد بعدی مدیر مدرسه تدریس فرانسه درهمان حد کلاس‌های تابستانی بود که این را نیز پذیرفتم و مشکل پرداخت شهریه‌ام حل شد.

    یک ماه ازتابستان گذشته بود که یک روز به سفارت رفتم تا پی‌گیر جواب همان سؤالی شوم که از خانم رافنات پرسیده بودم، او به‌محض دیدنم با لحنی هیجان زده گفت:

    ـ"تو گفتی بپرسم عمه خانم چه کسی رو به عنوان وارث انتخاب کرده؟ ولی عمه خانم هنوز زنده ست!"

    برق از سرم پرید و با تحیّر به آنچه که می‌گفت فکر کردم، منظورش چیست؟!....

    ـ"یعنی..... ایشون زنده ست؟!"

    ـ"بله، زنده ست! وصیتنامه‌ای هم تنظیم کرده و ظاهرا پدر شما رو به عنوان وارث خودش معرفی کرده، اما تا وقتی‌که زنده ست وصیتنامه می‌تونه تغییر کنه."

    بقیه‌ی حرف‌هایش را نگفته خواندم! پس الهه برای همین به من دروغ گفته؟ ترسیده عمه جان با دیدن من رأیش عوض شود و نیمی از این مال از چنگش برود بیرون؟ خاک بر چشمانت الهه که مال دنیا سیرش نمی‌کند....

    فکر کردم حق ندارم با الهه پنجه درپنجه شوم، باید او را راحت بگذارم تا دلش خوش باشد به هرآنچه که خوشبختی خویش را در آن می‌بیند. نباید با حضور دوباره‌ام آرامش او و پدرم را به هم بریزم، ولی بلافاصله خانم رافنات باهیجان ادامه داد:

    ـ"وکیل عمه خانم از من پرسید این اطلاعات رو برای چه کسی می‌خوام، من هم درباره‌ی شما همه چیو گفتم..."

    بادهان باز به صورت گرد و کک مکی اش چشم دوختم، نمی‌دانستم درحال دست و پنجه نرم کردن با چه احساسی شده‌ام؟ آیا از این موضوع که عمه خانم بداند پی‌گیر اوضاع واحوالش هستم باید خوشحال باشم یا از این‌که احیاناً نبردی دیگر میان من و الهه آغاز شود باید برخود بلرزم؟

    سکوتم را که دید کمی‌نگران شد:

    ـ"خوشحال نشدی؟"

    با دستپاچگی چندبار پلک زدم:

    ـ"چرا؛ خوشحالم که حال ایشون خوبه و هنوز فرصت دارم که دلشون رو به دست بیارم ولی..... نمی‌دونم چه جوری می‌تونم با این وضعیت ناجوری که برام پیش اومده یه مسافرت به نروژ داشته باشم؟"

    جهت همدردی یک مشت حرف تکراری ردیف کرد:

    ـ"تو تلاش کن تا شناسنامه‌ی پسرت رو بگیری، یا این‌که پسرت رو به کسی بسپری و خودت عازم بشی، البته اگه تونستی مبلغ لازم برای مسافرت رو جور کنی."

    ایلیا را باید پیش چه کسی می‌گذاشتم؟ مادر بی‌چاره تا همین حالا هم بیش‌تر‌ از حد توان و ظرفیتش خرجم کرده بود، نمی‌توانستم نسبت به او این‌قدر بی‌ملاحظه باشم. سوده هم اگرچه دوست صمیمی من بود ولی شک نداشتم که اگر مدام برایشان زحمت و دردسر ایجاد کنم قطعا باعث سردی روابطمان خواهد شد. از این گذشته، نمی‌توانستم کودک عقب‌مانده‌ام را درجایی شبیه آسایشگاه رها کنم که بعضا با کودکان عقب مانده و بی‌سرپرست مثل حیوان رفتار می‌کنند، او پاره‌ی تن من بود و به محبتم بیش از یک بچه‌ی معمولی و سالم نیاز داشت.... حالا جور کردن هزینه‌ی مسافرت بماند!

    به‌هرحال من باوجودی که خوشبختانه توانسته بودم طلا و جواهرات و قدری پول نقدم را حفظ کنم ولی این‌ها را برای روز مبادا نیاز داشتم و نمی‌توانستم به خاطر یک مسافرت که تهش به آن مارهفت خط می‌رسید از دستشان بدهم، علی الخصوص این‌که واقعاً نمی‌دانستم پایم برسد نروژ شانس برگشتن به ایران را دارم یا نه، که حالا بخواهم موقتاً ایلیا را به کسی بسپارم.

    با‌این حساب چاره‌ای نداشتم جز این‌که هرطور شده شناسنامه‌ای برای ایلیا بگیرم که ظاهرا این کار غیرممکن می‌نمود، چون علاوه برعدم دسترسی به ابی، مشکل دیگری هم داشتم که این روزها بدجور خودنمائی می‌کرد...

    از آنجایی که طبق قانون حمایت از خانواده* سن قانونی ازدواج برای دختران، هجده سال عنوان شده بود ومن فقط پانزده سال داشتم که ازدواج کردم، عقد من و ابی به صورت محضری ثبت نشده و قرار بود
    دادگاهی در این باره تشکیل شود تا بتوانیم از تبصره‌ی «تشخیص مصلحت» استفاده کنیم و جواز ثبت را بگیریم، اما وقتی من حس کردم تصمیم به جدایی دارم، این دادگاه را پشت گوش انداختم تا بهتر بتوانم کارم را پیش ببرم و اسم کسی هم توی شناسنامه‌ام نیامده باشد! خب این یک جور کلاه گذاشتن سر دیگران بود که بیشتر سر خودم رفت و متأسفانه امروز داشت به شکل بسیار بدی خودش را نشان می‌داد. حالا تنها سندی که از ازدواج مان داشتیم، دست نوشته‌ای بود که ابی با خودش برده و نمی‌دانستم الآن کجای این دنیاست. حالا با کدام سند قانونی باید ثابت می‌کردم که ازدواج کرده‌ام و این بچه حاصل یک ازدواج شرعی و صحیح است؟

    توی بد دردسری افتاده بودم و واقعاً نمی‌دانستم چه خاکی به سرم بریزم و راهی جز توکل و توسل به خداوند نداشتم، خدایی که گویا آن روزها چندان‌هم به وجودم در این دنیا اهمیتی نمی‌داد ولی من همواره حس می‌کردم مورد آزمایش قرار گرفته‌ام و جزو بندگان برگزیده‌اش هستم لابد! پس به‌هیچ‌عنوان دل به ناشکری نمی‌دادم و حتی بابت اعطای این کودک ناقص‌العقل سرتاپا دردسر نیز از خداوند ممنون بودم؛ چرا که حس می‌کردم کسی را که خدا بخواهد من برای خواستن و نخواستنش کاره‌ای نیستم و قطعا خیر و صلاحی در این شرّ ظاهری برایم نهفته است. تنها دعایم این بود که آبرویم را حفظ کند و بیش از این به گردباد حوادث روزگارم نسپارد.

    ******

    ________________________________________________________________________

    *قانون حمایت ازخانواده (1041): این قانون بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب توسط امام خمینی باطل اعلام شد که اعتراضات مدنی گروه هایی از بانوان و مدافعین حقوقشان را نیز به همراه داشت. درواقع این تنها قانونی بود که از هرلحاظ به نفع بانوان وضع شده و ابطال آن یعنی بازگشت به بهره کشی از دختران کم سن و سال و بازشدن دست مردان برای ازدواج های متعدد و صیغه بدون حد و مرز.

    «تمام دنیای من....»

    باوجود تمام مشکلاتی که آن روزها گریبانم را گرفته بود، امیدی ته دلم سوسو می‌زد که این وضعیت دوام چندانی ندارد و به‌زودی پدرم سراغم خواهد فرستاد یا عمه‌جان مرا زیر پروبالش خواهدگرفت. شماره‌ی سوده را به خانم رافنات داده بودم تا هروقت خبرمهمی‌شد با من تماس بگیرد، ولی فعلاً هیچ خبری نبود. البته من هم توقع نداشتم که کسی با این‌همه مشغله وگرفتاری، یکه بیفتد دنبال کارهای من!

    بالاخره یک عصر گرم مردادماه سوده به دیدنم آمدو بعد ازخوردن یک لیوان شربت خنک آبلیمو گفت:

    ـ"خانم رافنات باهام تماس گرفت."

    چشمانم گرد شد و هیجان‌زده پی‌گیر ادامه‌ی صحبتش شدم:

    ـ"خب؟! چی گفت؟"

    ـ"نمی‌دونم، اونقدر دست‌وپا شکسته و غلط غولوط فارسی حرف می‌زد که نصف حرفاشو نفهمیدم، فقط از سرو ته حرفاش اینجور متوجه شدم که داره از ایران می ره..."

    دستم را روی سینه ام فشردم، جایی که قلبی شکسته داشت برای تپش التماسم می‌کرد....

    ـ"بعدش گفت احتمالاً قراره از طرف سفارت بفرستنش یونسکو، برای همین اطمینان نداشت که بتونه تا رئین بره ولی گفت اگه توی این فاصله‌ی جابه‌جایی بتونه، با عمه خانم تماس می‌گیره."

    بیش‌تر‌ شبیه وعده‌ی سرخرمن بود، ولی من نمی‌توانستم حساب چندانی رویش بازکنم، او نه وکیلم بود و نه رفاقتی باهم داشتیم که توقع کار دوستانه ازاو داشته باشم، هرکاری هم که تا به حال برایم انجام داده از سر انسانیت و فهم بالایش بود، نه این‌که وظیفه‌ای در قبالم داشته باشد. به‌هرحال امیدوار بودم دست‌کم یک درصد قادر باشد به قول دوستانه‌اش عمل کند و هرطور شده مرا از این وضع اسفبار نجات دهد.

    ******

    روی لبه‌ی مرمرین باغچه نشستم و دفترم را بازکردم، خیلی وقت بود که دیگر چیزی درونش ننوشته بودم. نمی‌دانستم چقدر طول می‌کشد تا ایلیا ازخواب سبک نمیروزی‌اش بیدارشود و خانه را دوباره روی سرش بگیرد، ولی من نیاز داشتم به این خلوت کوتاه و سکوت دل‌انگیز.....

    نسیم خنکی می‌وزید و گوشه‌ی روسری‌ام را به بازی می‌گرفت، چشمانم را بستم وعطری را که نسیم به همراه خود می‌آورد بوکشیدم، انگار دربستری از زمان قرارگرفته بودم که نه حال بود و نه گذشته....

    ....بادی نه چندان ملایم گیسوانم را به بازی گرفته و ازروی کمرم بر شانه‌ها و صورتم می‌پاشید، دستم از سرما بی‌حس شده بود ولی این حال را دوست داشتم، رخوتی دل‌انگیزکه تا مغز استخوانم نفوذ می‌کرد....

    صدای همهمه‌ی بچه‌ها از فاصله‌ای نه چندان نزدیک گوشم را پرکرده ولی ذهنم پر بود از کلماتی که حریصانه بر روی کاغذ می‌نوشتم و تمام صداها را در گوشم خفه می‌کرد:

    «.... دو روز پیش خیلی اتفاقی با امان توی مسیر مدرسه برخورد کردم و با این که نگران بودم نادیده ام بگیرد ولی تا مدرسه کمی با من حرف زد. وقتی دید حسابی نگران امتحان شیمی هستم از توی کیفش سه تا برگه درآورد و گفت همین‌ها را بخوانم انگار تمام این مبحث را خوانده ام، بعد هم از من خواست کپی برای خودم بگیرم و سریع به او برشان گردانم. قبل از این که زنگ بخورد انجامش دادم، دل کندن از دست خطش سخت بود برایم. رفتم که ورقه‌ها را تحویلش دهم، مشغول صحبت با عباس بود و من همان طور که تشکر می‌کردم آن‌ها را روی میزمقابلش گذاشتم، برگشت تا جوابی مختصر و سرسری به من دهد و بعد یکدفعه متوجه چیزی شد و یک لبخندمعنی دار روی لبش نشست: نسخه‌ی کپی شده‌ش رو به خودم می‌دی؟....»

    ناگهان سایه‌ای روی دفترم افتاد و سرم را بلند کردم، نگاهش را از روی کلمات دفترم برداشت و با لبخندی نامحسوس به چشمانم نگریست، فوراً دفترم را بستم و نگاهم را روی زمین انداختم، نمی‌دانم تا چه حد توانسته بود بخواند، آیا چشمانش آن قدر تیز هست که از چنان فاصله‌ای بتواند ببیند؟

    کنارم نشست درحالی‌که هنوز به خاطر تمرین طولانی‌اش نفس‌های عمیق می‌کشید و صدای کوبش قلبش را می‌توانستم از این فاصله بشنوم، سینه‌اش از زیر لباس تیمی‌اش بالا و پایین می‌شد و من چقدر تشنه‌‌ی سرنهادن بر آن بودم.....

    دستش را به سویم دراز کرد:

    ـ"بده بخونمش."

    از این‌که تا این حد بی تکلف است متعجب نشدم، گاهی از این هم نزدیک‌تر شده بود....

    ـ"خصوصیه...."

    ـ"ولی من اسم خودم رو دیدم...."

    دلم لرزید از این‌که دستم رو شود:

    ـ"خب.... خاطره می‌نوشتم!"

    ـ"کدوم خاطره؟"

    ـ"خاطرات روزانه.... همون چیزهای ساده‌ای که هرروز اتفاق می‌افته!"

    ـ"ولی هرقدر فکر می‌کنم دو سه روزه که من و تو حرف نزدیم، پیش نیومده یا به صرافت نبودیم.... پس اسم من توی خاطرات روزانه‌ت چیکار می‌کرد؟"

    نمی‌توانستم مچ‌گیری اش را تحمل کنم، اما داشت حقیقت را می‌گفت!

    ـ"مگه حتماً باید حرف بزنیم تا باشی؟....."

    نگاهم کرد، آن قدر عمیق که می‌شد در میان آن‌همه سیاهی غرق شد:

    ـ"من کجای خاطراتتم؟"

    نتوانستم جوابی دهم، کاش قادر بودم بگویم خاطره که سهل است، تو همه‌جای زندگی‌ام بوده ای.... اما نتوانستم، مثل همیشه زبانم قفل بود و دلم بی‌تاب! نگاهش را از من گرفت و به نقطه‌ای دور در فضای تهی حیاط بخشید و آهسته زمزمه کرد:

    ـ"بنویس؛ امان کنارم نشسته و داره می‌گه: نمی‌دونم من کجای دنیاتم، ولی تو همه‌ی دنیای منی....."

    .....

    ناگهان صدای جیغ ایلیا از پشت پنجره‌ی نیمه باز اتاق سرایداری مرا از عمق رؤیایی‌ترین خیالم بیرون کشید، باورم نشدکه درهمین چندثانیه‌ی کوتاه غرق خواب‌وبیداری شده باشم، چشمانم خیس از اشک‌هایی ناخواسته شده و سینه‌ام از فشار شیرتازه درد می‌کرد، برخاستم و خودکار و دفتری را که نتوانسته بودند حتی پذیرای کلمه‌ای از ذهنیاتم باشند برداشتم و دوان دوان به اتاق برگشتم.

    من چه مرگم شده خدایا؟ چرا هربار به این حیاط بزرگ و غم‌انگیز نگاه می‌کنم بی‌قرار و دلتنگ می‌شوم؟ چرا باید درمیان تمام دردهایم زخم او تا این حد ذق ذق کند؟ کجایی امان؟ کجای دنیایت جا مانده ام که فراموشم کرده‌ای؟ چشمانت..... هنوز هم به راه من است؟!

    ******

    وقتی سوده مثل همیشه به دیدنم آمده و سعی داشت با ایلیا به شیوه‌ی خودش بازی کند، دلم می‌خواست هرلحظه صحبتی پیش بکشد که یک سرش وصل به امان باشد، بااین‌حال او که خبر از ذهن آشفته و دردمندم نداشت از هردری می‌گفت الا آنچه که خواهانش بودم.

    ایلیا دربرابر ناز ونوازش سوده با نگاهی تهی به او چشم دوخته و حتی لبخندی نمی‌زد. این‌همه تفاوتش با پسران شش- هفت ماهه‌ی دیگر دلم را به درد می آورد، بالاخره سوده از خنداندن ایلیا قطع امید کرد و به‌طرفم برگشت:

    ـ"حالا که می‌دونی عمه جان زنده ست، چرا زودتر جور نمی‌کنی بری پیشش؟"

    اشاره‌ای به ایلیا کردم:

    ـ"بذارمش توی ساکم؟!"

    شوخی اش گل کرد:

    ـ"نه خب، توی کیف دستیت هم جا می‌شه!"

    با توجه به این‌که خوراک چندان درستی نداشتم تا شیری پربار تحویل این بینوا دهم، او نیز به‌جای شام و ناهار همراه من دردوغصه می‌خورد و نیمچه گوشتش را آب می‌کرد. دلم گرفت از این شوخی بی‌ملاحظه که بی‌هیچ منظوری فقط از سر سادگی و بی‌فکری به زبان جسته بود.

    ـ" کاش یکی پیدا می‌شد این بچه رو گردن بگیره!"

    با تحیّر به دهانم چشم دوخت، باورش نمی‌شد تا این حد درمانده شده باشم:

    ـ"یعنی تو حاضری اسم یه اجنبی روی پسرت باشه؟"

    بغضی پنهان به صدایم خش انداخت:

    ـ"چیکار کنم؟ پاسپورت و ویزا بخوره تو سرم، دو روز دیگه می‌خوام خبرمرگم بفرستمش مدرسه، با کدوم شناسنامه؟ سوده به‌جایی رسیدم که می‌ترسم دیگه دین و ایمونم هم حصار محکمی نباشه."

    آهی از سر همدردی کشید:

    ـ"خب راست می‌گی، من به جات نیستم که بفهمم چه‌قدر داری زجر می‌کشی. ولی درکت می‌کنم. باورکن اگه می‌شد خودم می‌رفتم یکیو پیدا می‌کردم که....."

    حرفش را نیمه کاره رها کرد، این راهکار مزخرف‌تر از آن بود که حتی بتوان به شوخی به آن اندیشید....

    ـ"ولی آخه مگه فقط یه اسم شناسنامه‌ایه؟ خب دو روز دیگه بحث ارث و میراث میاد وسط، قبول کن که کار راحتی نیست رؤیا!"

    حتی حوصله نداشتم دراین‌باره جوابی دهم، چه بگویم وقتی کاملاً حرف‌هایش را قبول داشتم؟

    درسکوت مشغول خرد کردن سبزی‌هایی شدم که روی تخته‌ی چوبی مقابلم بود، اما سوده انگار نمی‌توانست بی‌خیال این موضوع شود که مدام روح و روانم را به بازی می‌گرفت:

    ـ"اگه حاضر می‌شدی زودتر طلاق غیابی بگیری، الآن می‌تونستی با کسی ازدواج کنی.... خب.... بعدش هم موقع ثبت عقدتون می‌گفتیم که شما از قبل عقد شده بودین، این بچه هم حاصل همین ازدواجه، بعد..... خب..... به خاطر اون قانون حمایت از خانواده بهتون اجازه‌ی ثبت ندادن و..... خب..... هیچی دیگه! همه چی حل می‌شد."

    چشم از سبزی ها برداشتم و نگاه ملامتگری به سوده انداختم:

    ـ"فکر کنم پاک زده به سرت! من اون موقع توی عقد ابی بودم، همسر قانونیش، توی خونه‌ش زندگی می‌کردم.... دو روز دیگه انگشت اتهام هزار نفر که درجریان ازدواج ما بودن به‌طرفم گرفته می‌شه، هرچند حالا که واسه گواهی نیازشون دارم معلوم نیست کدوم گوری هستن!"

    انگار جای ما عوض شده بود:

    ـ"بالاخره که چی؟ تا کی می‌خوای بلاتکلیف بمونی؟"

    ـ"تو بگو چیکار کنم؟"

    کمی فکر کرد.....

    ـ"الآن هیچی مهم‌تر از این نیست که بری پیش عمه‌جان. ایلیا رو بسپر به ما و برو. کارهات رو که سروسامون دادی برگرد و ایلیا رو صحیح و سلامت تحویل بگیر."

    این همان چیزی بود که در خلوتم بارها به آن اندیشیده و رویش خط کشیده بودم....

    ـ"یه ثانیه شم نمی‌تونید تحمل کنید. کافیه بیفته سر دنده‌ی جیغ جیغش. نه سوده جون، مرسی که دل می‌سوزونی برام ولی این راهش نیست."

    ـ"این‌جوری هم داری آینده‌ی خودت و این بچه رو به گند می‌کشونی رؤیا!"

    چیزی نمانده بود بغض سمجم سر باز کند، سوده داشت ته مانده‌ی طاقتم را پایمال می‌کرد...

    ـ"لازم نیست نگرانم باشی. من اگه از پس خودم و این یه الف بچه برنیام باید از مادر بودن استعفا بدم."

    ـ"واسه یه بارهم شده لجبازی رو بذار کنار و به بقیه تکیه کن."

    تقریباً صدایم را بالا بردم:

    ـ"عادت نکردم به کسی جز خودم تکیه کنم. بس کن سوده! بیش‌تر‌ از این عذابم نده. نمی‌تونم؛ بفهم!"

    انگار با خودش حرف می‌زد که زیرلب غرولندی کرد:

    ـ" معلوم نیست این امان گور به گور شده هم منتظر چیه که پیداش نیست...."

    یک‌دفعه قلبم از حرکت بازایستاد و پیش از آن که چاقو دستم را بخراشد آن را رها کردم روی تخته و به سوده چشم دوختم.... گویا فهمید اشتباه کرده که آثار شرمساری در چهره‌اش نمایان شد:

    ـ"معذرت می‌خوام، نفهمیدم چی گفتم."

    ولی من دلم نمی‌خواست حالا که حرف به اینجا کشیده شده به همین راحتی تمام شود، چشمانم را تنگ کردم:

    ـ"مثلاً اگه الآن اینجا بود چه شق‌القمری می‌کرد؟"

    در پی مکثی کوتاه دنبال دلیلی برای توجیه حرفش گشت:

    ـ" دیروز آقارضا رو دیدم....."

    همین جمله‌ی به ظاهر بی‌ربط چنان به اشتیاقم دامن زد که دوست داشتم ته مانده‌ی داروندارم را بدهم و او بیش‌تر‌ بگوید، دربرابر سکوت سرشار از استفهامم ادامه داد:

    ـ"می‌گفت بعد از مدت ها امان باهاش تماس گرفته..."

    دیگر نتوانستم به سکوتم ادامه دهم:

    ـ"حالش خوبه؟"

    با تحیّری آمیخته به خرسندی نگاهم کرد و سرش را به نشانه‌ی جواب مثبت تکان داد:

    ـ"آره، خوبه.... مثل این‌که کوموله‌ها و دموکرات‌ها حسابی شلوغ کردن، امان هم به همراه یه سری از دوستای امدادگرش که همون دکتر معالج تو هم توشونه، رفتن کردستان واسه امدادرسانی...."

    شاید سوده هم فهمید دلم بی‌تاب و بی‌قرار می‌تپد که لبخندی بر لبش شکفت:

    ـ"خیالم راحت شد که حالش خوبه، آخه حتی ایرج خان ‌هم ازش خبری نداشت! بعدش...."

    مکث کوتاهش جانم را به لب رساند، بی‌صبرانه منتظر بقیه‌اش بودم.....

    ـ"بعدش آقارضا گفت که حال تو رو پرسیده، اونم یه مختصری درباره‌ی این‌که ساواکی ها دنبالمون افتادن و من و تو مجبور شدیم مخفی شیم و بعدش تو راه‌های ارتباطیت رو با خانواده ت از دست دادی گفته، امان هم....."

    دیگر تحمل حتی ذره ای مکثش را نداشتم:

    ـ"امان چی؟!.... "

    با خودش کمی کلنجار رفت که بگوید یا نه، بالاخره دل به دریا زد:

    ـ"گفته که.... اگه برگرده نمی‌ذاره دست اون..... (ببخشید)... بی‌غیرت بهت برسه، گفته.... گفته خودش نوکریت رو می‌کنه رؤیا!"

    و چنان با اشتیاق به چشمانم خیره شد که حس کردم جانم همین لحظه از کالبدم خارج شده..... نفس نفس زنان چشمانم را برهم فشردم و به زحمت آب دهانم را فرو دادم.... امان چه گفته؟ انگار همین دیروز که در رؤیای بیداری‌ام حسش کرده بودم او نیز به یاد من بوده! راستی چرا امواج احساسی این‌قدر دقیق و به موقع فضاهای دور و نزدیک را پوشش می‌دهند و به تمام ذرات وجود آدمی پیوند می‌خورند؟

    زبانم قفل شده و قادر نبودم حتی کلمه‌ای در جوابش بگویم، او نیز هر بار پیشروی می‌کرد:

    ـ"تا دیر نشده طلاق غیابیت رو بگیر، از حالا خودت رو متعلق به امان بدون!"

    ناگهان تمام قدرتم را در صدایم جمع کردم:

    ـ" خفه شو سوده!...."

    حسابی جا خورد و با تحیّر نگاهم کرد، سعی کردم برخودم مسلط باشم، انگشت توبیخ گرم را به‌سویش گرفتم و اخم‌هایم را تا آنجا که می‌شد درهم کشیدم:

    ـ"بی‌شعور من هنوز از ابی جدا نشدم، مگه نمی‌فهمی که حق ندارم به مرد دیگه‌ای فکر کنم؟ چرا سوده؟ چرا با من این‌قدر بی‌ملاحظه رفتار می‌کنی؟ چرا یه ذره روی حرف‌هایی که می‌زنی فکر نمی‌کنی لعنتی؟"

    با کف دستش ضربه‌ای کوچک و نمایشی به گونه‌اش زد و لب گزید:

    ـ"خاک برسرم! راست می‌گی رؤیا جون.... تو رو خدا ببخشید! من منظوری نداشتم.... فقط فکر کردم حالا که ابی بلاتکلیفت گذاشته دیگه دلیلی نداره بهش فکر کنی."

    بغضم ترکید واشک از هرگوشه‌ی چشمانم سرازیر شد، من تحمل این‌همه فشار عاطفی که از سوی امان به من تحمیل شده بود نداشتم:

    ـ"من هیچ‌وقت به ابی فکر نکردم، هیچ‌وقت دوستش نداشتم مگه درحد یه همخونه، ولی سوده بفهم که هنوز زن اون ابی دربه در شده‌م! امان هم حق نداره به من فکر کنه، نه دست کم تا وقتی‌که رد و اثر اون تجاوز ساختگیش هنوز توی زندگیم داره خودشو نشون می‌ده!"

    و انگشت اشاره‌ام را به‌سوی ایلیای مادرمرده گرفتم که چیزی نمانده بود بزند زیر گریه.....

    نزدیک آمد و سرم را به سینه گرفت و برموهایم که شلخته‌وار پشتم جمع کرده بودم ب*و*س*ه نشاند:

    ـ"فکر کردم خوشحال می‌شی..... نمی‌دونستم هنوز از امان.... کینه به دل داری...."

    سعی در اصلاح ذهنیتش نکردم، حتی شروع گریه‌ی ایلیا نیز قادر نبود مرا از حالی که بی‌اختیار یافته بودم بیرون بکشد، امان هنوز مرا می‌خواست، امان هنوز چشم به راهم بود..... آه امان....

    ******
    
    «معما»

    از روزی که سوده به دیدنم آمده و آن حرف‌ها را درباره‌ی امان گفته بود، پاک هوایی شده بودم و دیگر قادر نبودم جلوی قلیان احساساتم را بگیرم. حالاکه خبری از ابی نبود و من نیز هیچ دسترسی به او نداشتم، می‌توانستم به چیزی شبیه طلاق غیابی بیندیشم بدون این‌که گناهی متوجهم باشد، اما شرمساربودم از این ‌که دلم این گونه بر طبل خ*ی*ا*ن*ت می‌کوبد و بی‌اختیار نگرانم مبادا این میان دوباره سروکله‌ی ابی پیدا شود!

    هرجا بودم و هر کاری که می‌کردم دلم به کوی و برزنی پر می‌کشید که مال من نبود، من حق نفس کشیدن در هوای او را نداشتم ولی هر بار نفس‌هایم را به شوق عطروجودش عمیق‌تر می‌کشیدم، عمیق‌تر و عمیق‌تر.....

    حالا دیگر پی‌گیری اخبار مربوط به قائله‌ای که کوموله‌ها و دموکراتها راه انداخته بودند برایم اهمیت خاصی یافته بود، بااین‌حال ترجیح می‌دادم غیرمستقیم از اوضاع و احوال کردستان آگاه شوم نه این‌که مثلاً از سوده بپرسم خبر جدیدی از امان داری یا نه؟!

    ******

    اوایل مهرماه پنجاه وهشت بود وکلاس‌های تابستانی تمام شده و من هم دیپلم خیاطی‌ام را گرفتم. هرچه پارچه کهنه توی صندوقچه‌ی قدیمی مادر بود، به لطف من تبدیل شد به یک سری لباس‌های آزمایشی! البته بعضی‌ها قابل استفاده بودند و بعضی‌ها هم به درد قاب دستمال می‌خوردند. مادر با شکیبایی هرچه داشت در اختیارم می‌گذاشت تا سکه‌ی دستم بیش‌تر‌ شود و بتوانم سفارش خانگی هم بپذیرم، هرچند تا آن موقع راهی طولانی درپیش داشتم. بااین‌حال آن‌قدر همتم در این کار بالا بود که در مدت زمانی کوتاه توانستم یک پیرهن مجلسی شیک برای مادر از بهترین پارچه‌ای که داشت بدوزم. طفلک مادر که به عمرش هم چنین چیزی نپوشیده بود، مدام قربان صدقه‌ام می‌رفت و سرو صورتم را غرق ب*و*س*ه می‌کرد و با ذوق و شوق می‌گفت که برای عروسی ایلیا خودم باید برایش لباس بدوزم! البته دراین مورد جوابی جز لبخندی تلخ نداشتم، چرا که می‌دانستم پسری درشرایط ایلیا هرگز حق عاشق شدن ندارد.....

    این زندگی جدید به کامم داشت خوش می‌آمد، به زودی می‌توانستم با پذیرفتن سفارشات خانگی دستمزدهای خوب بگیرم و سروسامانی به وضعیت خودم و مادر بدهم. گذشته‌ی تیره و تارم برایم حکم همین پارچه کهنه‌هایی را یافته بود که باید فقط درحد تجربه مصرف می‌شد و بعد هم می‌ریختمش دور. آن گاه فرصتی داشتم که موقعیت‌های تازه‌ی زندگی‌ام را به دلخواه خویش ببرم و بدوزم و برتن کنم.

    عزمم برای گرفتن طلاق غیابی جزم شده بود و دیگر دلیلی نمی‌دیدم بعد ازیک سال جدایی اجباری همچنان در قید عقد مردی باشم که نهایت هنرش از چاله درآمدن و به چاه افتادن بود و حالا هیچ خبری از هم نداشتیم، حتی به آقارضا سپردم که پی‌گیر کارهایم شود، اما این‌بار هم سکه‌ی سیاه زندگی بر همان روی خط و نشان دارش مقابل پایم افتاد....

    آن روز درمیان شلوغی بی‌حد و حساب بچه‌ها مشغول کار با چرخ خیاطی دستی مادر بودم تا برای ایلیا یک لباس قشنگ بدوزم. توی خیالاتم غرق رؤیای خریدن یک چرخ خیاطی ژانومه بودم که با پدال کار کند و بتوانم با آن دوخت‌های مختلف و شیک بزنم و حتی گلدوزی کنم که ناگهان چند ضربه به شیشه‌ی در اتاق مرا از حال و هوایم بیرون کشید. بلافاصله برخاستم و چادری روی سرم کشیدم و در را باز کردم، با دیدن کسی که بیرون ایستاده بود برای یک لحظه تمام تنم یخ کرد و دلم از حرکت ایستاد.....

    رزیتا بود که ابروهای پهن و آراسته‌اش را درهم کشیده و از پشت مژه‌های ریمل کشیده‌اش با خشم نگاهم می‌کرد.....

    برای این‌که مغزم حضور او را پردازش کند چندثانیه زمان نیاز داشتم، او نیز سخاوتمندانه آن را دراختیارم گذاشت تا این‌که بالاخره زبانم باز شد:

    ـ"سلام رزیتا جون..... باورم نمیشه اینجایی! بفرما داخل."

    جواب او سخت و محکم و مغرورانه بود:

    ـ"سلام! یه چیزی بپوش بیا بیرون. من نمی‌تونم بیام داخل."

    می‌دانستم دلیلی جز اکراه برای نشستن در چنین اتاق فقیرانه‌ای ندارد، بااین‌حال من سمج‌تر از خودش بودم:

    ـ"نمی‌تونم، ایلیا تنهاست...."

    ابروانش از هم باز شد:

    ـ"پس اسمش ایلیاست!"

    و بدون این‌که منتظر تعارف یا توضیحی از جانب من بماند کنارم زد و داخل اتاق شد، بعد هم به‌طرف پسرکم رفت که تمام هنرش مکیدن پستانک بود!

    وقتی کنارش روی زمین زانو زده و با اشتیاق تماشایش می‌کرد من در میان طوفانی از افکار درهم و نامربوط دست‌وپا می‌زدم، بالاخره چشم از او برداشت و به من نگریست:

    ـ"اون همه مال و مکنت رو رها کردی اومدی توی این خرابه مثل جغد زندگی می‌کنی شازده خانم؟ این انقلابتون چی بود که به خاطرش پشت کردین به همه‌ی خوشبختی‌هاتون؟"

    حوصله‌ی بحث با او را نداشتم، درحال حاضر خودم هم نمی‌دانستم تا چه حد به هدفم نزدیک شده‌ام در ازای تمام چیزهایی که باخته‌ام:

    ـ"ابی چه طوره؟"

    از این‌که جهت بحث را عوض کرده‌ام زیاد هم بدش نیامد:

    ـ"مهمه برات؟"

    سعی کردم برخشمم مسلط باشم:

    ـ" ازکجا پیدام کردی؟"

    شانه ای بالا انداخت:

    ـ"الهه جون رد و نشونیت رو بهمون داد."

    ـ"اگه برام مهم نبود به الهه حرفی می‌زدم؟"

    سکوت کرد، جواب سؤالش را تمام و کمال گرفته بود!

    ـ"چرا این‌قدر دیرکردین؟ من سه ماه پیش به الهه گفتم که اینجام."

    به نظر می‌رسید اثرخفیفی از شرمساری در نگاه گریزانش پدیدار شده:

    ـ"الهه جون کم‌تر‌ از سه هفته ست که به ما گفته، وگرنه زودتر می‌اومدیم دنبالت."

    ـ"حالا می‌گی ابی حالش چه طوره یا زیرلفظی می‌خوای؟"

    این بار بدش آمد و چهره درهم کشید، ولی نمی‌دانم چرا سعی داشت با من و لحن بدم مدارا کند:

    ـ"چی بگم؟ توقع نداری که خوب باشه؟ کی می‌تونه با خ*ی*ا*ن*ت زنش کنار بیاد؟"

    نتوانستم بیش از این شکیبایی به خرج دهم:

    ـ"توحق نداری به من تهمت بزنی وقتی از هیچی خبر نداری!"

    ـ"الهه جون همه چیو به ما گفت، لازم نیست خودت رو خسته کنی."

    نفسم را با صدا بیرون فرستادم:

    ـ"چی از جونم می‌خوای؟ اومدی اینجا که زخم بزنی و به روم بیاری که حرفامو باور نکردین؟"

    انگشت سبابه اش را بی هدف میان کف دست کوچک ایلیا گذاشت و سعی کرد به‌جای من، به صورت ایلیا چشم بدوزد:

    ـ" ابی پناهندگی گرفته، نمی‌تونه بیاد اینجا. من از طرفش وکالت تام دارم که ببرمت پیشش. زودتر کارهات رو انجام بده که بریم."

    حتی فکر این‌که بخواهم از ایران بروم تا به ابی ملحق شوم تا سرحد مرگ ناراحتم می‌کرد، اما بهای نه گفتن به رزیتا می‌توانست به قیمت هویت ایلیا تمام شود:

    ـ"ایلیا شناسنامه نداره، نمی‌تونم براش بگیرم."

    دست توی کیفش برد و یک پاکت کرم رنگ بیرون آورد:

    ـ"هرچیزی که برای گرفتن شناسنامه‌ی این بچه لازم داری اینجاست. همین حالا کارهات رو بکن تا شروع کنیم. حتی یه دقیقه وقت رو نباید تلف کرد."

    بی‌اختیار لبخندی زدم، اگر حضور رزیتا هیچ فایده‌ای برایم نداشته باشد برای پسرم یک نعمت بزرگ بود، حالا می‌توانستم برایش شناسنامه بگیرم و هویتش را به او برگردانم. بااین‌حال دلم پر بود از غصه‌ای که جایگزین اشتیاق وصال امان شده و تار و پود خیالم را از هم می‌درید، من ازحالا به‌هیچ‌عنوان حق نداشتم به امان بیندیشم، چرا که او تنها بهانه‌ی ماندنم در ایران است و من جز او دلبستگی دیگری به هیچ کجای دنیا ندارم حتی وطنم.....
    

    از همان لحظه به بعد همتم را به کار گرفتم تا درکنار رزیتا تمام کارهای مربوط به گرفتن شناسنامه و حتی پاسپورت را انجام دهم، او در یک هتل پنج ستاره اقامت گرفته و از من هم خواست تا وقتی‌که در ایران هستیم پیش او باشیم، ولی من نپذیرفتم. هرچه که لازم بود کپی گرفتیم و بردیم ثبت احوال و منتظر ماندیم تا خودشان خبرمان کنند.

    روز سوم بود که مرا به هتل محل اقامتش برد تا با ابی تلفنی صحبت کنم. هیچ میلی به شنیدن صدایش نداشتم، از این‌که توبیخم کند و مرا به باد تهمت بگیرد وحشت داشتم، درعین‌حال می‌دانستم کم‌حوصله‌تر از آنم که بنشینم تا او هرچه دلش می‌خواهد بگوید.

    تماس که برقرار شد گوشی را به دستم داد، صدای ابی درگوشم پیچید، شکسته و خسته و دردمند:

    ـ"رؤیا! حرف بزن...."

    ـ"سلام ابی."

    ـ"سلام عزیزدلم. نمی‌دونی چقدر دلتنگ صدات بودم، دلتنگ روی ماهت... چه طور تونستی بامن چنین کاری کنی رؤیا؟ چه طور تونستی؟"

    و هق‌هق گریه‌اش از آن طرف بلند شد. چشمانم را برهم فشردم و لب گزیدم، چرا حتی گریه‌اش دلم را نمی‌لرزاند؟ چرا این‌قدر سنگ شده‌ام؟

    ـ"بسه دیگه گریه نکن ابی. من که نخواستم این‌طور بشه؟ بدشانسی آوردم."

    ـ"دیگه مهم نیست، فقط زودتر بیا. من بیش‌تر‌ از این طاقت دوریت رو ندارم."

    می‌دانستم که زمان تماس محدود است، پس اجازه دادم تاهرقدر دلش می‌خواهد قربان صدقه‌ام برود و خودم نهایتا به وعده‌ای توخالی اکتفا کردم و گوشی را سرجایش گذاشتم. نگاهم به رزیتا افتاد که کنار ایلیا نشسته و با چهره‌ای درهم و متفکر نگاهش می‌کرد، توی دلم خالی شد؛ چرا که می‌دانستم یک چیزهایی فهمیده....

    زیاد منتظرم نگذاشت:

    ـ"رؤیا، این بچه چرا این‌جوریه؟"

    سعی کردم خودم را بزنم به آن راه:

    ـ"چه جوریه مگه؟"

    لب و لوچه ای برچید:

    ـ"نمی‌دونم، انگار طبیعی نیست!"

    نمی‌دانم چه کسی توی گوشم گفت باید همه‌چیز را بیندازم گردن ابی:

    ـ" دکتر گفت یکی از والدینش نوشیدنی غیر مجاز مصرف می‌کردن. خب... خودت خبر از ابی داری دیگه."

    آشکارا رنگش برگشت، نگاهش را به من دوخت و سعی کرد با استفهام انکاری سر از ماجرا درآورد:

    ـ"یعنی چی؟ چی می‌خوای بگی؟"

    ـ"هیچی.... نوشیدنی غیر مجاز خوردن های باباجونش روی ژنتیکش اثر گذاشته.... عقب مونده ست!"

    مثل این بود که آب یخ رویش ریختند، نتوانست خودداری کند:

    ـ"چرا زودترنگفتی؟"

    چهره درهم کشیدم:

    ـ"اگه زودتر می‌گفتم چیکار می‌کردی؟ مثلاً شناسنامه براش نمی‌گرفتی؟"

    نتوانست جوابی دهد و ترجیح داد فعلاً سکوت کند. او به طرز آشکاری بعدازآن نسبت به ایلیا سرد رفتار می‌کرد و من خیلی خوب می‌فهمیدم که دیگر میلی ندارد خودش را عمه‌ی این بچه‌ی نصفه ونیمه بداند. شاید هم واقعاً پشیمان بود از این‌که شناسنامه‌ی این بچه را به نام برادرش گرفته و ترجیح می‌داد یک جوری او را از سر باز کند.

    وقتی سوده به دیدنم آمد، همه‌چیز را درباره‌ی رزیتا و دلیل آمدنش به او گفتم، در سکوتی آمیخته با تحیّر به فکر فرورفت و بعد احتمالات ذهنش را به زبان راند:

    ـ"فکر نمی‌کنی یه کاسه‌ای زیر نیمکاسه ست؟ بعد از سه ماه تازه الهه بهشون خبر داده و اونا هم بدون اذیت و آزار تو به این راحتی قبولت کردن و اومدن دنبالت!؟"

    لازم نبود کسی چیزی بگوید تا من مطمئن شوم که هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی‌گیرد، بااین‌حال ذهنم یاری نمی‌کرد تا قطعات پازل این معما را درست سرجایش بچینم. هرچه بود به‌هرحال بوی خوبی نمی‌داد.

    ـ"مهم نیست، من این وسط مرغ عروسی و عزام، هر جوری که رفتار کنم نهایتا هیچی به نفعم نیست، پس فقط باید به فکر آینده‌ی ایلیا باشم.... بعدش دیگه هراتفاقی که بیفته نگران نیستم."

    سوده درکم می‌کرد و به من حق می‌داد. دیگر دلم نمی‌خواست به سر و ته این ماجرا بیندیشم، من باید آماده‌ی کوچی ناخواسته از این دیار ماتمزده می‌شدم، سرزمینی که جام پیروزی اش لبریز از خون جوانان وطن بود....

    تصمیم گرفتم حالا که الهه چراغ سبز نشانم داده دوباره تماسی با عمه‌جان بگیرم. ولی نمی‌دانم الهه چه کرده بود با این شماره که امکان تماس با آن وجود نداشت و انگار از سرویس کاملاً خارج شده بود. مجبور شدم از رزیتا بخواهم امکانی برایم فراهم کند تا با الهه حرف بزنم، او هم اگرچه اصلاً از درخواستم راضی به نظر نمی‌رسید ولی ناچار شد برای نشان دادن حسن نیتش درخواستم را جواب دهد، بااین‌حال او جوری شماره گرفت که متوجه نشوم و احیاناً حفظش نکنم!

    بعد ازسلام و گفت و گوی مختصری که با الهه داشت، با بی میلی گفت:

    ـ"الهه جون، رؤیا می‌خواد باهات حرف بزنه....."

    .....

    ـ"نمی‌دونم، به‌هرحال من گوشی رو می‌دم بهش....."

    .....

    ـ"الهه جون اینش واقعاً به من ربط نداره، خود دانی! گوشی!...."

    ...و گوشی را به سمتم گرفت....
  

    ـ"رزیتا جون می‌تونم خواهش کنم چند دقیقه بیرون باشی؟ می‌خوام باهاش تنها صحبت کنم."

    این بار آشکارا چهره درهم کشید ولی بدون این‌که جروبحثی کند از اتاق خارج شد و در را بست.

    بی‌هیچ سلام و علیکی شروع کردم:

    ـ"فقط بگو این بار چه خوابی واسه‌م دیدی که رزیتا رو فرستادی دنبالم؟ اون هم بعد از این‌که به دروغ گفتی عمه‌جان فوت کرده؟!"

    کمی طول کشید تا حرفم را پردازش کند....

    ـ"اگه هنوز قصد داری توی لجن دست‌وپا بزنی حرفی نیست، اما بهتره واسه یه بار هم که شده یه قدم درست توی زندگیت برداری و دست از اون افکار مسخره و مالیخولیاییت برداری."

    به توهین هایش عادت داشتم، دلیلی نداشت واکنشی نشان دهم:

    ـ"باشه، من حاضرم معامله کنم، این بار فقط به خاطر پسرم، به شرط این‌که تو هم واسه اولین بار توی تمام عمر نکبتیت با من صادقانه رفتار کنی و همه‌ی حقیقت رو بی‌کم و زیاد بگی."

    گویا او نیز داشت به توهین هایم عادت می‌کرد که دلیلی برای واکنش نشان دادن ندید:

    ـ"چی می‌خوای بشنوی؟"

    ـ"چرا دروغ گفتی بهم؟ ترسیدی پاشم بیام نروژ و عمه جان یه وصیتنامه‌ی جدید تنظیم کنه؟"

    کمی مکث کرد تا بتواند بهترین جواب ممکن را دست وپاکند:

    ـ"این پیرزن احمق حاضر بود دار و ندارش رو بلاتکلیف رها کنه تا همه‌ش به نفع دولت مصادره بشه، اما زیربار نمی‌رفت که تو هیچ میلی به دیدنش نداری. به‌هرحال وقتی دید خبری از تو نیست توی وصیتنامه‌ش پدرت رو وارث خودش معرفی کرد، ولی تو عوضی دوباره هواییش کردی، با اون وکیل عوضی‌تر از خودت؛ رافنات! حالا که خرابش کردی باید بیای و دوباره درستش کنی. بیش‌تر‌ از این حق نداری عمه خانمت رو اذیت کنی، می فهمی؟!"

    با همه‌ی بچگی و نادانی‌ام می‌فهمیدم که یک جای کار می‌لنگد:

    ـ"من همون موقع بهت گفته بودم که تصمیم دارم بیام نروژ، این خود تو نبودی که گفتی دیگه کسی چشم به راهم نیست؟!"

    واقعاً برای دست‌وپا کردن یک جواب قانع کننده، حتی یک شبانه روز هم برایش کافی نبود! زهرخندی برلبم نشست و این‌بار پیروزی‌ام را به‌جای جشن، عزا گرفتم:

    ـ"حالا چرا یه سراغ گیری کوچولو از جانب من عمه‌جان رو هوایی کرده؟ تو خودت یه همچین خزعبلاتی رو باور می‌کنی الهه؟"

    سکوت که کرد فهمیدم درست حدس زده‌ام، با تحکّم خطابش کردم:

    ـ"گوشی رو بده به بابا."

    ـ"اینجا نیست."

    ـ"کجاست؟"

    ـ"رفته کلکته، تا یک ماه آینده هم برنمی‌گرده."

    این یکی را مجبور بودم باور کنم، برای یک تاجر چای مسافرت به کلکته کاملاً طبیعی و روتین است....

    ـ"خیلی خب، بده به عمه جان."

    ـ"نمی‌شه، داره استراحت می‌کنه."

    ـ"الهه خفه شو و بیش‌تر‌ از این منو احمق فرض نکن، گوشی رو بده هرکسی غیر از خود عوضیت، وگرنه به جون ایلیام محاله پامو از تهران بیرون بذارم."

    کاملاً رگه‌هایی از خشم را درون صدای به ظاهر آرامش حس کردم:

    ـ"حرف زدن تو با بابات یا هرکس دیگه‌ای هیچی رو عوض نمی‌کنه، تو الآن داری توی باتلاق فرو می‌ری و این تنها شانسیه که واسه نجات خودت داری. پس به‌جای این‌که دنبال کارآگاه بازی باشی، مثل بچه‌ی آدم همراه رزیتا پاشو بیا نروژ. ابی هم بعدا میاد همین جا."

    فهمیدم که تهدیدم کارساز افتاده وگرنه به آب و آتش نمی‌زد که قانعم کند، پس پافشاری کردم:

    ـ"گفتم که، تا گوشی رو ندی دست عمه جانم امکان نداره از این‌جا تکون بخورم، حالاهم دیگه نگران شناسنامه‌ی بچه‌م نیستم، چون رزیتا مأموریتش رو تااینجا خوب انجام داده ومن هم دیگه کاری باهاتون ندارم!"

    دست از مقاومت کشید و گفت کمی صبرکنم تا به عمه جان اطلاع دهد.

    لحظاتی بعد صدای محزون و افسرده‌ی عمه‌جان درگوشم پیچید:

    ـ"رؤیا، کجایی دخترم؟"

    آن قدر از حجم اندوه نهفته در صدای این پیرزن غمگین شدم که نزدیک بود به گریه بیفتم:

    ـ"سلام عمه‌جان، حالتون چطوره؟"

    حالا دیگر به خوبی می‌توانستم بغض شکسته‌ی او را نیز از پشت لرزه‌های خفیف صدایش حس کنم:

    ـ"باور کنم؟ باورکنم که تو زنده‌ای؟.... آه خدایا رؤیا، رؤیا بگو که خواب نیست؟"

    باید حدس می‌زدم.... او خیال می‌کرد من مرده‌ام!

    ـ"کی به شما گفت که زنده نیستم عمه جان؟"

    ـ"الهه گفت، گفت که تو توی درگیری‌های ایران کشته شدی.... همه‌ی ما خیال می‌کردیم تو کشته شدی رؤیا! تا این‌که خانم رافنات اومدو به وکیلم گفت تو دنبال من می‌گردی! رؤیا تو دنبال من می‌گشتی؟ تو.... تو هم فکر می‌کردی من مُردم؟"

    دلم می‌خواست همان جا کار الهه را یکسره کنم، آنقدر عصبانی بودم که گوشی توی دستم می لرزید....

    ـ"یعنی چی؟ الهه هم فکر می‌کرده من مُردم یا از خودش درآورده؟"

    گویا پیرزن بی‌چاره را حسابی خام کرده بود:

    ـ"نه، اون هم از کسی شنیده بود. کلی هم به خاطرت گریه کرد."

    نتوانستم جلوی شمشیر زبانم را بگیرم:

    ـ"ولی وقتی سه ماه پیش همین چرندیات رو درباره‌ی شما بهم گفت، اصلاً گریه‌ش نگرفت!!"

    مکثی نه چندان کوتاه از آن سوی خط به من فهماند که اوضاع اصلاً خوب نیست، فهمیدم که حق نداشته‌ام به هردلیلی دل این بی‌چاره را بیش از این خون کنم، یک لحظه زمین و آسمان برایم از‌حرکت ایستاد، من داشتم پیرزنی رو به موت را از آخرین آرامشی که می‌توانست داشته باشد محروم می‌کردم، دستپاچه شدم:

    ـ"الو، عمه جان؟! حالتون خوبه؟"

    به لکنت افتاده بود و این نشان می‌داد که ممکن است هرآن اتفاق بدی برایش بیفتد:

    ـ"اوو...او....ن..... ب... به ت.... تو گ....گف..... گف.....ت...ته م.... من.... من.....م... مردم؟!"

    محکم با کف دستم روی گونه‌ام کوبیدم، این وای.... من با این پیرزن بیمار چه کرده‌ام؟!

    سعی کردم آخرین ترفندهای احمقانه‌ام را برای بازگرداندن اوضاع روحی عمه جان به کار گیرم:

    ـ"عمه جان گوش کنید.... منظورم رو اشتباه متوجه شدید، الهه فقط به من گفت شما با مرگ فاصله‌ای ندارید و اگه بیش‌تر‌ از این بخوام معطلش کنم با آرزوی دیدنم از این دنیا ممکنه برید.... عمه جان! باورکنید خواستم ازش انتقام بگیرم وگرنه اون فقط منو تشویق کرده که بیام پیش شما! مجبور بود بهم دروغ بگه که دارید فوت می‌کنید تا من عجله کنم!"

    انگار همین رفتار دستپاچه و احمقانه نیز کارساز افتاد که آرام‌آرام نفسش برگشت:

    ـ"راست می‌گی رؤیا؟ یعنی قولی‌که به من داده راست بوده؟ اون واقعاً تلاش می‌کرده تا تورو بیاره اینجا؟"

    چاره‌ای نداشتم، اگر حقیقت را می‌گفتم دوباره ممکن بود حالش بد شود:

    ـ"بله عمه جان. اون همه‌ی تلاشش رو کرد. باورکنید راست می‌گم."

    ـ"پس چرا تو نیومدی؟"

    ـ"چون ایلیا شناسنامه نداشت. من مجبور بودم صبرکنم تا یه نفر مدارک ابی رو برام بیاره و بتونم برای ایلیا شناسنامه بگیرم. الآن رزیتا اینجاست، الهه فرستاده تش. همین روزهاست که شناسنامه‌ی ایلیا آماده شه، بعدش حتماً میام پیش شما. قول می‌دم...."

    دلش آرام گرفت و حرفی زد که بعدها فهمیدم اصلاً به نفعم نبوده:

    ـ"پس من به قولی که به الهه و پدرت دادم عمل می‌کنم...."

    لابد منظورش از قول همان تقسیم اموالش بین من وآنهاست است دیگر؟! اگر در چنین شرایطی درباره‌ی این موضوع صحبت می‌کردم عمه جان چه فکری پیش خودش می‌کرد؟ مجبور بودم این قضیه را مسکوت بگذارم و اجازه دهم زمان کار خودش را پیش ببرد و من هم دنبال رفع گره‌ها باشم تا هرچه زودتر به چشم انتظاری این پیرزن مهربان پایان دهم.

    ازعمه‌جان خداحافظی کردم و از اتاق خارج شدم. رزیتا توی لابی نشسته و به‌محض دیدنم از جا برخاست:

    ـ"کجا می‌ری؟"

    ـ"کار دارم، ایلیا تنهاست، خداحافظ."

    سری به نشانه‌ی خداحافظی تکان داد و اصراری برای ماندنم نکرد.

    حالا تمام ذهنم درگیر سناریویی بود که سرو تهش داشت به دست الهه نوشته می‌شد. هیچ کجای این قصه تکلیف من مشخص نبود و حضور بابا نیز مبهم‌تر از سرنوشت من به نظر می‌رسید....

    راستی بابا الآن کجای این دنیاست؟ آیا او هم مثل عمه جان فکر می‌کرده که من مرده ام؟ در این صورت چرا نیامده دنبالم؟ چرا هیچ سراغی از من نگرفته؟ یعنی این‌قدر بی‌رگ است؟!.... شاید هم با الهه دراین‌باره همدست بوده و طمع میراث عمه جان چنان چشمش را کور کرده که دخترش را اینچنین نادیده بگیرد! شاید هم الهه خیلی خوب بلد است چگونه باید با اسب مرادش یکه تازی کند و کار از دست بابا به معنای واقعی خارج شده!؟ مگر این مرد همان فرامرز تاجبخش نیست که به اشرافیت خود پشت کرد تا زندگی‌اش را شخصاً بسازد؟ چگونه باورکنم که حالا بعدازآن‌همه نادیده گرفتن مال و ثروت پدری‌اش ناگهان طمعکار شده و چشم به میراث عمه جانش دوخته؟

    یک چیزی این میان جور نیست.... من دنبال کدام قطعه‌ی گمشده در این پازل پیچیده باید بگردم؟ اصلاً کجای این ماجرا هستم خدایا؟!....

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 422
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,262
  • بازدید ماه : 14,220
  • بازدید سال : 141,323
  • بازدید کلی : 11,638,463