close
مجتمع فنی تهران
رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت چهارم
loading...

رمان فا

  طی شدن روال قانونی ثبت عقد و متعاقبش اخذ هویت برای ایلیا دست کم چیزی حدود دوماه زمان می‌برد و ما فعلاً در اواسط راه بودیم. گاهی که شعله‌های…

رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 172 پنجشنبه 11 آذر 1395 : 10:55 نظرات ()

  طی شدن روال قانونی ثبت عقد و متعاقبش اخذ هویت برای ایلیا دست کم چیزی حدود دوماه زمان می‌برد و ما فعلاً در اواسط راه بودیم. گاهی که شعله‌های دلتنگی ابی سر به آسمان می‌نهاد رزیتا دوباره می‌آمد دنبالم تا ساعاتی مهمانش باشم و با ابی هم حرف بزنم، اگرچه خودش دیگر واقعاً میلی به دیدنم نداشت و مشخص بود که اگر مأموریت به عهده‌اش نگذاشته بودند حتی یک ثانیه هم کنارم نمی‌ماند. شاید درصد زیادی از این بی‌میلی برمی‌گشت به وضعیت ایلیا، این را از گفت‌وگویی که یک بار با ابی داشتم فهمیدم، او بعدازآن که کلی قربان صدقه‌ام رفت و از درد فراق اشک ریخت و نالید، تازه یادش آمد که مطلب مهمی را می‌خواسته بگوید:

    ـ" رؤیاجان، رز راست می‌گه که ایلیای من عقب مونده ست؟"........................



 
    دلم برایش می‌سوخت ولی چاره‌ای جز بیان حقیقت نداشتم، بااین‌حال گویا عذاب وجدان داشت که کمی به خودش بدوبیراه گفت:

    ـ"رز می‌گفت دلیلش نوشیدنی غیر مجاز خوردن منه، آره رؤیا؟ واقعاً این‌جور بوده؟ من احمق خاک برسر این بلا رو سر بچه‌مون آوردم؟"

    و دوباره هق هق مردانه‌اش بلند شد. آه خدایا، این مرد چرا این‌قدر بچگانه رفتار می‌کند؟ بهتر دیدم تمام حقیقت را بگویم و نگذارم عذاب وجدان ‌هم به دردهای دیگرش اضافه شود، حتی یک جورهایی از کار خودم شرمسار بودم:

    ـ"نه ابی، مزخرف گفتم تا سر رزیتا رو شیره بمالم.... تمامش هم تقصیر تو نیست، دکتر گفته یا یکی از والدینش نوشیدنی غیر مجاز می‌خوردن یا داروهای مضر موقع بارداری مصرف شده..... درواقع هردوتا احتمال برای ایلیا هست چون نه تنها تو نوشیدنی غیر مجاز می‌خوردی بلکه من هم....."

    وحشت در صدایش موج خورد:

    ـ"رؤیا.... نگو که قصد داشتی بچه رو بندازی؟"

    فوراً از خودم دفاع کردم:

    ـ"نه من غلط کنم.... کدوم مادری بچه‌ی خودش رو می‌کشه؟ فقط...."

    ـ"فقط چی؟"

    ـ"اون روزهایی که توی خونه می‌لنگیدم و بهت گفتم زمین خوردم.... من تیر خورده بودم و چندساعت توی اتاق عمل بیهوش بودم بدون این‌که خبر از وجود این بچه داشته باشم! شاید.... من بیش‌تر‌ از تو مقصر باشم!"

    برعکس این‌که فکر می‌کردم گفتن حقیقت عصبانی‌اش کند، با تمام وجود شروع کرد به قربان صدقه رفتنم:

    ـ"رؤیا تو چه وقتی این‌قدر صداقت پیدا کردی عزیزدلم؟ همه‌ی دنیا رو به پای تو و پسرم می‌ریزم. مهم نیست که اون چه وضعیتی داره رؤیا، من خودم خاک زیرپای شما هستم.... می‌دونی چقدر منتظر چنین صداقتی ازت بودم عشق من؟"

    در سکوت به حرف‌هایش گوش می‌دادم که با هرکلمه‌اش انگار زخمی تازه به روحم می‌نشاند...

    ـ"درسته که من هم مثل تو مهره‌ی شطرنج الهه بودم ولی باورکن که تو همه‌ی دنیامی... رؤیا هراتفاقی که افتاد اعتمادت رو به من ازدست نده. من الآن دستم بسته ست، هنوز توی کمپ معطل اخذ پناهندگی‌ام و هیچ راه دررویی از اینجا ندارم وگرنه شده باشه اعدام رو به جون می‌خرم تا فقط یه بار دیگه روی ماهت رو ببینم! رؤیا قول بده که پیشم بیای.... من بهت نیاز دارم! رؤیا می‌شنوی صدامو؟"

    .....نه، نمی‌شنیدم.... دیگر چیزی نمی‌شنیدم، هق هق گریه شانه‌هایم را به لرزه انداخته و نه چشمانم جایی را می‌دید و نه گوش‌هایم صدایی می‌شنید، او آن سوی خط می‌گریست و من این سو، هردو درمانده و مستأصل، هردو بی‌چاره و بی‌پناه..... کاش می‌شد جَمَره ای از او ساخت و روز و شب رمی‌اش کرد، ولی قسم می‌خورم که ابی دروغ نمی‌گفت، او دروغ نمی‌گفت..... نمی‌گفت.....

    *****
    حرف‌های ابی تمام ساعات آینده توی گوشم می پیچید، انگار داشت خبر شومی به من می‌داد، غیرمستقیم حرف از نقشه‌های الهه زده بود و بازی شطرنجی که هردوی ما مهره هایش بودیم.... حالا که باورش کرده بودم دیگر نمی‌توانستم حتی لحظه‌ای به چیزی شبیه طلاق غیابی بیندیشم، حتی اگر شناسنامه‌ی ایلیا جور شود و دیگر نیازی به او نداشته باشم، حتی اگر هرگز نتوانم ببینمش....

    دو سه روز گذشت و خبری از رزیتا نشد. می‌دانستم که نباید توقع بیجایی از او داشته باشم، همین اندازه که به من لطف کرده بود واقعاً کافی به نظر می‌رسید. تا دو سه هفته‌ی آینده طبق وعده‌ای که وکیلمان داده بود عقدم توی شناسنامه‌ام ثبت می‌شد ومی‌توانستم مراحل اخذ شناسنامه را طی کنم وبالاخره شرّ این ماجرا را بکنم.

    بالاخره روز چهارم بود که تمایلی درخودم حس کردم تا با ابی صحبت کنم و این بار از او بخواهم هرچه درباره‌ی الهه و نقشه‌هایش می‌داند به من بگوید تا درکنار هم بتوانیم آن‌ها را خنثی کنیم و بازی خودمان را انجام دهیم. حتی از سوده اجازه گرفتم که اگر لازم شد شماره‌اش را به ابی بدهم تا درمواقع ضروری یک راه تماس با هم داشته باشیم و این‌قدروابسته به حضور رزیتا نباشم.

    ورودم به هتل مساوی بود با فهمیدن این موضوع که رزیتا دیگر اینجا نیست!

    وحشتی عمیق تمام وجودم را پر کرد و دانستم که بازهم برای هزارمین بار از الهه رودست خورده ام.....

    حتی روزهای آینده نیز خبری از رزیتا نشد و من که هیچ راه ارتباطی با عمه‌جان یا الهه یا ابی نداشتم از یافتنش ناامید شدم و دست از پا درازتر به زندگی سابق خویش برگشتم، با این تفاوت که حالا به لطف همان حضور چند هفته‌ای رزیتا و کارهایی که به خاطر ایلیا کردیم، من اکنون همسر عقدی، شرعی و قانونی ابی بودم، مردی که هویتش در شناسنامه‌ام خودنمایی می‌کرد ولی خودش فرسنگها دور از وطن، درمیان غریبه‌ها پناه گرفته بود و هنوز تک‌تک کلمات غم‌انگیز آخرین مکالمه‌مان درگوشم زنگ می‌زد.

    تلاش کردم تا از طریق سفارت با خانم رافنات تماس بگیرم اما متوجه شدم به خاطر حمله به سفارت آمریکا و متعاقبش قطع ارتباط بسیاری ازکشورها با ما، نروژ نیز سفرای خود را فراخوانده و تمام کارکنان سابق نیز ایران را ترک کرده‌اند.

    من، کودکی ناقص، همسری در آن سوی دنیا..... و یک معمای بزرگ و حل نشده که ممکن بود تا ابد به شکل گره‌ای کور در ذهنم باقی بماند....

    ******



    «بی امان»

    سوده که مثل همیشه درجریان کارهایم قرار گرفته و حالا مصیبت جدیدم را نیز فهمیده بود صلاح دید به‌جای همدردی‌های بی‌فایده سعی کند مرا به زندگی بازگرداند:

    ـ"دیوونه، واسه چی نشستی غصه می‌خوری؟ اصلاً اشتباه کردی از اول گذاشتی اسم ابی بیاد توی شناسنامه‌ت، وقتی عقدتون جایی ثبت نشده بود می‌تونستی مثل آب خوردن عقدتون رو فسخ کنی ولی حالا یه مقدار مجبوری برو بیای قانونی رو تحمل کنی تا طلاق بگیری."

    مات و مبهوت بودم از این‌همه اتفاق سنگین و پر رمز و راز ولی هنوز می‌توانستم روی پایم بایستم:

    ـ"من پشیمون نیستم سوده، عوضش تا یکی دوهفته‌ دیگه ایلیا شناسنامه داره.... اگه تا آخرعمرم بابت این عقد ثبت شده‌ی بی‌فایده فلاکت بکشم، ارزش اینو داشت که بچه‌م برچسب نخوره وآینده‌ای داشته باشه."

    آهی کشید و شاید یک جورهایی با حرکت سرش داشت تأییدم می‌کرد:

    ـ"خب دیگه، حس مادرانه ست کاریش نمی‌شه کرد! حالا می‌خوای چیکار کنی؟"

    ـ"نمی‌دونم...."

    ـ"رؤیا ببخشید این‌جوری می‌گم، می‌دونم ناراحت می‌شی ولی... فقط برو تو فکر طلاق و به هیچ چیز دیگه‌ای فکر نکن! تو الآن می‌تونی با خیال راحت جدا شی چون دیگه هیچ دلیلی واسه ‌موندنت توی این وضعیت وجود نداره. رؤیا بیش‌تر‌ از این عمر و جوونیت رو تلف نکن."

    کدام عمر و جوانی؟! من تازه به سن قانونی رسیده‌ام! جدا شوم؟! چگونه می‌توانم از مردی جدا شوم که عشقش را از پشت آن‌همه آهن و سیم روی خیالی از شانه‌هایم گریسته بود؟!

    ـ"نه سوده، اون عاشقمه! مطمئنم که دروغ نمی‌گفت.... نمی‌تونم ازش جدا شم. من اگه ازش جداشم بهش ظلم کردم."

    ـ"کدوم ظلم؟! تو یه احمقی رؤیا، یه احمق واقعی! آخه کی می‌خوای یه کمی به خودت فکر کنی؟"

    صدایم را بالا بردم:

    ـ"یه عمر به خودم فکر کردم که وضعیتم شده این! سوده بهتر نیست یه کمی هم به بقیه فکر کنم؟!"

    ـ"من حرفتو قبول ندارم، تو نمی‌تونی این‌قدر بی‌فکر باشی رؤیا! الآن هرکی جای تو بود فقط به جدایی فکر می‌کرد. گور بابای ابی، اگه دوستت داشت نمی‌ذاشت این‌قدر اذیت شی."

    ـ"اگه می‌تونست نمی‌ذاشت، ولی اون هم مثل من بازی خورده...."

    ـ"یعنی دوستش داری رؤیا؟ می‌خوای هرجور هست بری پیشش؟"

    فکر پیوستن به کسی که نه دوستش داشتم و نه حتی نشانه‌ای از او دراختیارم بود تنم را به لرزه می‌انداخت، ولی آیا نباید به او فرصت می‌دادم تا هرجور هست دوباره برای رسیدن به من اقدامی‌کند؟ من هرگز نمی‌توانستم به جدایی از ابی فکرکنم.... این یک حقیقت تلخ است که ازاعتراف به آن به شدت شرم داشتم وآن این‌که هنوز هم ته دلم وسوسه‌‌ای‌ شیطانی ‌است که هنگام جدایی ‌از ابی مشتاق امانم می‌‌سازد....

    ...من از میل کهنه‌‌ای ‌که نسبت به او هم‌چنان بر دلم چنگ می‌زد شرمسار بودم، حتی بارها در خواب و رؤیاهایم هجوم بی‌‌شرمانه‌‌ی افکاری را تجربه کرده بودم که از برزبان آوردن‌شان شرم دارم، من نمی‌توانستم به طلاق بیندیشم چرا که اگرچه او به خواست خودم برای همیشه خداحافظی کرد اما اکنون یک گوشه‌ای از این دنیاست و جادوی ‌سیاهش هنوزهم چشم به راه من است واشتیاقش از دلم بیرون نمی‌رود، درچنین شرایطی انگیزه‌ و دلیل ‌من برای‌ طلاق هرگز به اندازه‌ی ‌وحشتم از گ*ن*ا*ه قدرتمند نمی‌شد، شاید بیش ازحد وسواسی‌ به نظر برسم؛ ولی ‌احساس مرا نسبت به امان جز خدا کسی‌ نمی‌داند، بنابراین شاید هر زن متدین دیگری‌ هم جای‌ من بود همان کاری ‌را می‌کرد که من کردم، نمی‌دانم.... شاید هم شیطـان زیادی ‌داشت روی‌ معصومیتم مانور می‌داد، مطمئناً راهی ‌وجود داشت که این‌قدرها هم برمن سخت گرفته نشود؛ ولی ‌من هنوز نمی‌شناختمش.

    در اوج ناامیدی و سرخوردگی واستیصال پی‌گیر کارهای شناسنامه شدم و بالاخره توانستم آن را بگیرم... ایلیا ثابت، نام پدر ابراهیم ثابت متولد تهران، نام مادر رؤیا تاجبخش متولد نروژ..... ای وای از این سرنوشت شوم و سرگذشت دردناک! بی چاره ایلیا، بی‌چاره ابراهیم، بی‌چاره رؤیا!....

    *****



    شاید این هزارمین بار بود که در برزخی از بلاتکلیفی دست وپا می‌زدم و راه به‌جایی نداشتم. از یکسو دسترسی‌ام به همسر وخانواده‌ام قطع شده و از سوی دیگر نیازمند شروع یک زندگی دوباره بودم، از همه‌ی اینها بدتر این‌که نمی‌توانستم التماس‌های ابی را فراموش کنم وقتی‌که ازمن می‌خواست باورش کنم و بروم پیشش.... یعنی اگر یک درصد احتمال می‌دادم که او از محدودیت‌ها آزادشود یا بگریزد و هرجور هست خودش را به من برساند، حق این را نداشتم که با طلاق غیابی دستش را از دامان خویش کوتاه کنم، مخصوصاً وقتی می‌دانستم همین روزها امان برمی‌گردد....

    کاش هیچ اجنبی که دلم به اشتیاقش ضربان بگیرد وجود نداشت تا بی‌توجه به ابی و احساسش نسبت به خودم از او جدا شوم و خود را از این غل و زنجیرهای نامرئی نجات دهم.

    اما این‌بار هم من باید تن می‌دادم به بهایی سنگین برای رسیدن به خواسته‌هایم....

    عصریک روزسرد آذرماه بود که سـوده به مدرسه آمد، هرچه اصرارش کردم که داخل بیاید نپذیرفت، به خاطر بارانی بودن هوا بچه‌ها را برده بودند سالن مدرسه و کسی توی حیاط نبود. او اصلاً شاد به نظر نمی‌رسید، انگار که اتفاق بدی‌ برایش افتاده باشد، بالاخره دلم طاقت نیاورد و پرسیدم:

    ـ" چیزی‌ شده سوده جون؟ چرا این‌قدر توهمی؟"

    روی نزدیک‌ترین سکو وارفت ولب‌های ‌بغض‌آلودش رابرچید، من نیزکنارش نشستم ودستی ‌به گونه‌اش کشیدم تا به این ترتیب دلجویی‌ و نوازشش کرده باشم، نگاهی ‌به چشمانم انداخت وبه تلخی ‌گفت:

    ـ"دیروز ‌رفته بودم واسه یه کاری دفتر آقارضا، می‌دونی کیو دیدم؟!....."

    باید شخص مهمی را دیده باشد که این‌جوری قصد غافلگیر کردنم را داشت، اما چرا این‌قدر گرفته و درهم بود؟!

    ـ"کیو دیدی سوده؟"

    ـ"عباس.... اومده بود پیش آقارضا.... یه کاریش داشت....."

    یاد خاطرات شیطنت آمیزی ‌که از ‌سوده وعباس درمدرسه داشتم باعث شد بی‌اختیار برای ‌لحظه‌ای‌ خنده‌‌ام بگیرد؛ اما چهره‌ی ‌عبوس و جدی ‌سوده جرأت شوخی‌ را ازمن گرفت، ادامه داد:

    ـ"می‌خواست..... یه خبر بده...."

    ـ"چه خبری؟ توکه خفه‌‌م کردی‌ با این حرف زدنت! مگه چی ‌شده آخه؟"

    یک‌دفعه بغضش ترکید ودرحال گریه پاسخم داد:

    ـ"دوهفته پیش دکترملکی با امان و یه گروه از امدادگرا با دوتا ماشین از سردشت مجروحا رو می‌‌بردن مهاباد، که چریک‌های کرد بهشون شبیخون زدن و یکی از ماشین‌ها رو منفجر کردن و ماشین دیگه رو هم تیربارون کردن.... یه سری از مجروحای بدبخت و دکترملکی رو بردن اسارت و بقیه رو هم کشتن، امان هم توی همون ماشینی بود که.... منفجرش کرده بودن....."

    میان حرفش یک‌دفعه بی‌اختیار خندیدم؛ اصلاً نفهمیدم چرا دارم می‌خندم!؟.... همین خنده‌ی ‌بی‌جهت و بی‌موقع سوده را به خشم آورد تا جایی ‌که سرزنشوار به من توپید:

    ـ"می‌خندی رؤیا؟! بی ‌انصاف داری ‌می‌خندی؟!..."

    و صدایش از شدت اندوه لرزید و اشک از چشمانش فروچکید:

    ـ"امان... امان کشته شده رؤیا، می‌فهمی چی می‌گم؟!.... می‌دونم دل خوشی ازش نداری ولی اون..... اون مرده! شهید شده می‌فهمی؟!....."

    هنوزهم قادرنبودم خنده‌ی ‌بی‌صدایم را کنترل کنم:

    ـ"چی می‌گی دیوونه؟! شهید شدن امان هم از اون حرفاست ها؟! یعنی... یعنی‌ امان.... مرده واقعاً؟ خدایا!"

    وناگهان قهقه خنده را سردادم! دست‌هایم را جلوی‌ صورتم گرفتم ودیوانه‌‌وار ‌خندیدم، از ته دل..... دیوانه وار! سوده با نگرانی ‌برخاست ودرمقابلم ایستاد.....

    ـ"حالت خوبه رؤیا جون؟!"

    بی‌چاره خیال کرد شوکه شده‌‌ام! دستم را از مقابل صورتم برداشت وبه چهره‌ام که از شدت خنده به سرخی ‌گراییده بود نگاه کرد، هم‌چنان داشتم می‌خندیدم، بانگاه استفهام‌آمیز و متعجبش دوباره گفتم:

    ـ"معلومه که خوبم! یعنی ‌اون واقعاً مرده؟! سوده مرگ اون سند آزادی ‌منه! حالا.... حالا دیگه می‌تونم به فکر طلاق باشم، دیگه از چشمای منتظرش..... از این که بهش تاابد حروم بشم.....خدایا.... یعنی‌ امان، امان...!

    ..... امان؟؟.....

    .... نه خدایااااااااااااااا!"

    و به ناگاه تمام خنده‌هایم تبدیل شد به فریادی‌ عجیب.... زانوانم ازحس وحال رفت ودرحالی‌که روی‌ زمین می‌نشستم و برسنگفرش حیاط چنگ می‌زدم، ازته دل گریه سردادم.....

    سوده نیز وحشتزده ونگران بازوانم راگرفت وسعی‌ کردکمکم کند، تلخ بود که باورکنم حق با سوده است ومن دچار یک شوک عصبی‌ شده ‌ام! به ناگاه خود را ازدست‌‌هایش بیرون کشیدم و بی‌هیچ واهمه‌ای ‌باصدای‌ بلند نعره کشیدم:

    ـ"دیگه همه چی ‌تموم شد! امان مُرده؛ مرده؛ مرده! می‌فهمی ‌یعنی ‌چی؟ یعنی‌ اون دیوونه بعد از یه عمرعذاب دادنم حالا مُرده! ولی‌ چرا؟... چرابه همین سادگی؟ اون باید تقاص پس می‌داد! چرا؟ چرا به این زودی‌ درد ورنجش تموم شد؟"

    و کف دست‌هایم را روی گونه‌هایم کشیدم، انگار دنبال چیزی بررویشان بگردم:

    ـ"من.... من نمی‌خواستم اون الآن بمیره، حالا... حالا باید چیکار کنم؟ من هیچ‌وقت مرگشو ازخدا نخواسته بودم!... اون الآن کجای ‌این دنیاست؟..... نه خدایا اونو به من برش گردون! آه امان!..."

    و دوباره گریه وناله سردادم و روسری از سرکندم و وحشیانه برگیسوان پریشانم چنگ زدم ومثل مشتی ‌علف خشکیده ازریشه جداکردم و به باد دادم.....

    سوده نمی‌دانست چه مرگم شده؟ از یکسو مثل عزیز از دست داده‌ای ‌ضجه می‌زدم و از سوی ‌دیگر بد و بیراه نثارش می‌کردم، بی‌آن‌که بفهمم داشتم در اعماق وجودم به دنبال بهانه‌ای ‌غیر از عشق برای ‌این ناراحتی ‌عمیق می‌گشتم، نمی‌توانستم باور کنم مرگ امان مرا چنین دچار تحیر و سرگشتگی‌ کرده باشد.

    سوده دست‌ هایم را گرفت، درحالی‌که از نگرانی و وحشت نزدیک بود سکته کند:

    ـ"تورو خدا رؤیا بگو که خوبی؟! این حرفا ازسر کینه نیست، نه؟! تو شوکه شدی.... مطمئنم شوکه شدی!"

    درحالی‌که دست‌هایش را با سرگشتگی‌ می‌فشردم عاجزانه ناله‌هایم فروکش کرد:

    ـ"سوده! اون جونور مردنش هم الکیه من مطمئنم، دلم بهم دروغ نمی‌گه، اون توی ‌دروغگویی‌ لنگه نداره، الآن‌ هم می‌دونم، می‌دونم، به خدا می‌دونم که ‌یه گوشه‌ای‌ از این دنیا به کمین من نشسته تاازم انتقام بگیره، اون قول داده بود که تاکفنم نکنه نمیره، قسم خورده بود، به خدا راست می‌گم! شماکه نمی‌شناسینش؟ ولی ‌من خوب می‌شناسمش؛ حتی‌ بهتر از پدرش! من یه عمره که باهاش زندگی کردم! یه عمره سوده....."

    ـ" داری‌ دیوونه‌م می‌کنی ‌رؤیا! بسه.... توروخدا بسه! آروم باش!"

    انگار اصلاً سوده را نمی‌دیدم و حرف‌هایش را نمی‌شنیدم:

    ـ" تو قبرش رو دیدی؟ با چشم خودت دیدی؟"

    سری ‌به نشانه‌ی‌ جواب مثبت تکان داد، عجولانه گفتم:

    ـ"پس بریم قبرش رو نشونم بده تا باورم بشه، بریم!"

    این را گفتم وبی‌معطلی ‌به راه افتادم، چادرم راسرکردم و به یکی از مستخدمین سپردم که مراقب ایلیا باشد تا مادر کارش تمام شود، آنگاه به همراه سوده ازمدرسه خارج شدیم.

    او مرا به امامزاده صالح برد، میان قبرها گشتیم وگشتیم بدون این‌که حتی ‌کلامی‌ با یکدیگر ردوبدل کنیم، بالاخره به سنگ قبرسیاهی ‌رسیدیم که رویش نام امان را نوشته بودوتاریخ تولد وشهادتش را ودیگر هیچ...

    بر سنگ قبرش غباری‌ غم‌انگیز نشسته و بی‌عبورتر از هر قله‌ی‌ یخ‌زده و تنهایی ‌می‌نمود، کنارش زانوزدم، چادرم کاملاً خاکی ‌شده بود اما بدان توجهی ‌نداشتم، یعنی ‌آن چهره‌ی ‌زیبا وبی‌نظیراکنون زیرخروارها خاک سیاه خفته؟! خدایا! او الآن کجاست؟... باید همین دوروبرها باشد؛ نه؟! او چه‌‌طورمی‌تواند از دو هفته پیش مرده باشد درحالی‌که من روز و شب حضورش را حس‌ کرده‌ام؟! همیشه هوایی که تنفس می‌کردم بوی امان را داشت، چه ‌طور ممکن است او مرده باشد و من نفهمیده باشم؟ یعنی زکام شده‌ام؟!

    چیزی ‌مثل بختک پنجه درگلویم افکنده و راه نفسم را بسته بود، داشتم خفه می‌شدم، دستی‌ برروی ‌سنگ قبر سیاهش کشیدم و آهسته زمزمه کردم:

    ـ"باشه تو بازهم بردی!... غلط کردم که گفتم برای ‌همیشه برو.... حالادیگه بسه، باشه؟... بیش‌تر‌ از این اذیتم نکن! حاضرم یه عمرزندونی ابی ‌باشم ولی‌ نمی‌خوام آزادیم به قیمت مرگ تو باشه، چه جوری‌ توی‌ دنیایی ‌زندگی‌ کنم که تو توش نباشی؟ تونباشی من هم نیستم دیگه، دیگه طاقت ندارم، پاشو امان! پاشو! چشم‌های ‌سیاهت رو به چشمام بدوز و بگو که این سنگ سیاه دروغه، بگو مثل همیشه دروغ می‌گی، بگو که دروغکی ‌مردی! هیچ‌وقت مثل حالا به دروغت نیاز نداشتم، تورو خدا بگو امان! امان من! امان بیچاره‌ی ‌من...."

    و بی‌اختیار پیشانی‌ام را روی‌ سنگ قبرش نهادم.....

    «کجایی‌ امان؟ جادوی ‌چشمانت را کجا پنهان کردی؟ لبخندت، اشک‌هایت...!»

    نمی‌دانم چه‌قدر طول کشید؟ زمان را از دست داده بودم، موقعی ‌به خود آمدم که سوده چادرم را روی ‌سرم کشید و سعی ‌کرد ازجا بلندم کند، وقتی ‌برمی‌خاستم به صورت غمگینش چشم دوختم، به نرمی‌گفت:

    ـ" حالا باور کردی؟"

    سرم را به نشانه‌ی ‌پاسخ منفی ‌تکان دادم، آنگاه سربرشانه‌اش نهادم وبه تلخی ‌گریستم.....

    ******

    خشک بود و خالی و سرد آسمان

    نعره زن اهریمن پیرخزان

    قلب مهر آذین به خون سرنوشت

    مستی خواب و شـــــراب بی امان.....*

    *****
    ______________________________________________________________

    *شعر از نویسنده، لیلی تکلیمی
    
    «قهرمان قصه‌های پریان»

    پس از آن باوجودی که به خاطر شوک ناشی از شهادت امان کاملاً سرگشته و مبهوت بودم و حتی شیرم به خاطر این موضوع پس رفت وخشکید، ولی لحظه‌ای درنگ نکردم و ازطریق دادگاه اقدام به گرفتن طلاق غیابی کردم، نه به این خاطر که دستم برای ازدواج مجدد بازباشد، بلکه دیگر از هرچه مرد در این دنیا بود احساس بیزاری می‌کردم و نمی‌خواستم هیچ چیزی مرا به خودش پایبند کند. قصه‌ی ابی برای من تمام شده بود، همان‌طور که قصه‌ی امان، ولی این دو پایان با هم زمین تا آسمان فرق داشت.....

    همان موقع وکلا و قضات به من اطمینان دادند که این پروسه نزدیک یکی دوسال طول می‌کشد و اگر در این فاصله همسرم بازگردد دیگر نمی‌توانم درخواستم را پی‌گیری کنم و طلاق بعدازآن منوط به رضایت همسرم خواهد بود. تنها چیزی که باعث می‌شد کمکم کنند و زیاد به من سخت نگیرند، همین موضوع پناهندگی ابی به کشوری بود که در آن زمان دشمن شماره یک وشیطان بزرگ نامیده شده و طبیعتا هرچیزی که به نوعی با آن در ارتباط بود مطرود و ناپسند شمرده می‌شد. بنابراین کار من به عنوان یک انقلابی تمام عیار و فعال که حالا اعلام بیزاری از مردی دارم که به دشمن پناهنده شده، از طرف همه‌ی کسانی که پی‌گیر کارهایم بودند مورد ستایش قرار گرفته و برایم احترام خاصی به همراه داشت. نمی‌دانم، شاید هم همین موضوع باعث شد تا کارم زودتر راه بیفتد و کمی کم‌تر‌ از شش ماه به نتیجه برسم!

    زندگی ‌با یک بچه‌‌ی ‌عقب مانده بسیار سخت‌‌تر از آن است که بتوان درباره‌ی ‌آن حرف زد، مخصوصاً که این مشکل به همراه بچه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. پسرکوچولوی ‌من هرروز رشیدتر می‌شد بدون این‌که مغز کوچولویش تغییری ‌کند. اوقادر نبود خواسته‌های خود را به زبان بیاورد و گریه‌های‌ دیوانه‌وارش هربار وحشتناک‌تر می‌شد. او حتی شباهتی به عقب مانده‌های دیگر هم نداشت، چه به لحاظ ظاهر و چه رفتار. مثل یک رادیوی قدیمی بود که تمام گیرنده‌هایش ازکار افتاده و هیچ ارتباطی با بیرون ندارد، دست‌کم گاهی اوقات کاملا مات ومبهوت بود و حالتی شبیه انجماد در نگاهش می شد حس کرد.

    من کم ‌سن و سال‌‌تر از آن بودم که بتوانم این‌همه فشار روحی و جسمی را یکجا تحمل کنم؛ آن‌هم پس از سال‌ها تجربه‌ی رفاه و آسایش ظاهری. چه شب‌ها که مادر صبورانه سعی ‌درحل مشکل داشت و معمولا موفق‌تر از من بود، شایدهم به همین دلیل وابستگی ‌ایلیا نسبت به او روزبه روز بیش‌تر‌ می‌شد.

    حقوق ناچیزسرایداری ‌نمی‌توانست مشکلات عدیده و روزافزون مارا حل کند. همچنین طی‌ این مدت همان‌طور که فکرش را می‌کردم، از پدرم نیز خبری نبود و من دیگر نمی‌دانستم باید دراین باره چه بکنم، سال به سال دریغ از پارسال!

    باید به دنبال کاری می‌گشتم ‌که بتوانم هم از ایلیا مراقبت کنم وهم درآمدی‌ داشته باشم، از این نیازمندی ‌به آن نیازمندی‌ و از این اداره به آن اداره سرک کشیدم. گوشه‌ی ‌اطاق شده بود انبار نیازمندی‌ها! حتی‌ به ‌یکی ‌دوتا دارالترجمه‌ی ‌رسمی ‌سرزدم و گفتم که تقریباً به زبان فرانسه و نروسک مسلطم؛ شاید کاری ‌برایم جور شود، ولی‌ اولین سؤالی ‌که این عزیزان از من می‌پرسیدند این بود:

    ـ" مدرک لطفا!!"

    مدرک؟! یعنی‌ صرفا داشتن تسلط نسبی ‌به زبانی ‌مثل فرانسه برای ‌کار کافی‌ نبود؟ البته که نه! اگرخیلی ‌به من لطف می‌کردند، یک‌سوم دستمزد را در ازای‌ کاری ‌طاقتفرسا به من می‌‌پرداختند که آن‌هم موسمی ‌بود. نه زبان رسمی‌ ما فرانسه یا نروسک بود و نه زبان دوم ‌مان، کتاب‌ها و پروژه‌های ‌دانشگاهی ‌هم آن‌قدر متون سنگین و تخصصی ‌داشت که حتی سر از فارسی‌اش درنمی‌آوردم تا چه رسد به این‌که بخواهم به زبانی دیگرترجمه کنم، حتی ‌یکی ‌دوبار کتاب‌های‌ فلسفی‌ را برای ‌ترجمه به من سپردند که درکمال شرمساری‌ برشان گرداندم واظهار عجز نمودم. نهایتا گاهی‌ کتاب داستان کودکانه‌ای ‌را می‌توانستم ترجمه کنم که البته تحصیل کرده‌های ‌محترم و صاحب مدرک این فن، صد تا غلط ازمن می‌گرفتند و هزارتا لیچار بارم می‌کردند ونهایتا بدون ذکرنام ونشانم به اسم خودشان کار را می‌فرستادند برای ‌چاپ وکلی هم تعریف و تمجید قسمت شان می‌شد! ... بنابراین باید بگویم که این کارموقتی ‌و کم درآمد درحدی‌ که بتوانم بگویم از لحاظ خوراک و پوشاک سربار مادر نیستم برایم پول داشت و نه بیش‌تر‌، راستی ‌که با بیچارگی‌ باکلاسی ‌دست و پنجه نرم می‌کردم؛ نه؟!

    به‌هرحال من همچنان برای ‌یافتن کاری‌ آبرومندانه به هرکجا که می‌شد سرک کشیدم، اما برای‌ زنی ‌با شرایط من کار زیادی‌ وجود نداشت، نه مدرکی ‌داشتم و نه فنی‌ بلد بودم، ‌فعلا هم هیچ کجا برای‌ خیاطی ‌کارگر نمی‌خواستند و نهایتا هرازچند گاهی ‌سفارش خانگی‌ به تورم می‌خورد که با توجه به چرخ خیاطی‌ کهنه‌ای ‌که دراختیار داشتم، این هم دست‌کمی ‌از آن کار داراالترجمه نداشت! پس مجبور شدم به‌ یک سری‌ کارهایی ‌از قبیل تی ‌کشی ‌ونظافت و این‌جورچیزها رضایت دهم.

    حدود یک ماه توی‌ بیمارستانی ‌مشغول کارشدم که چون به این‌‌گونه محیط‌ ها عادت نداشتم، به مریضی ‌سختی ‌دچار شدم و صلاح را در ادامه دادن ندیدم. مخصوصاً این‌که از مریضی‌ من اهل خانه هم بهره مند شدند و هر کدام به نوبت سه چهارروز در بستر تب و لرز افتادیم.

    به‌هرحال تا پیدا شدن کار جدید مجبور بودم به‌ یک سری‌ کارهای ‌موقت از جمله تمیز کردن آپارتمان‌های ‌چندطبقه مشغول باشم، ولی ‌این کارها اصلاً بامذاقم سازگار نبود و از نگاه‌ های ‌سنگین ساکنان آپارتمان‌های ‌مزبوربه شدت زجر می‌کشیدم، علی‌الخصوص وقتی‌که ‌یکی‌ از آقایان نیمه مجرد ساختمان ه*و*س می‌کرد مظنه‌ام کند و برای ‌حل مشکلات اجتماعی ‌و اقتصادی‌ام پیشنهادی کاملاً انسانی(!) برای ازدواج موقت می‌داد، به کلی ‌طاقت ازکف داده و از خودم و زندگی‌ام سیرمی‌شدم، برای‌ همین هم اکثرمواقع خود را همسر مردی‌ معرفی ‌می‌کردم که در یک تصادف قطع نخاع شده وفعلا در بستر بیماری‌ افتاده است، شاید این‌طوری ‌کم‌تر‌ پاپیچم می‌شدند. فکر می‌کنم باید تندیس افتخاری دروغ مصلحتی را به من اهدا می‌کردند بس که بااستعداد بودم به حول و قوه‌ی الهی!!

    ‌یک بارهم شدم قهرمان رؤیایی‌ قصه‌ی‌ یک نویسنده‌ی‌ آماتور که پسرجوان حدودا بیست ساله‌ای‌ بود و اتفاقی ‌توی ‌راهروـ هنگام تمیزکردن پله‌هاـ نگاهمان به هم تلاقی‌ کرده و او به خاطرتضاد آشکار سن و سال اندک و این‌همه کارسنگین جسمانی، سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود، او هرگز حرفی‌ با من نزد؛ ولی ‌ساعت‌‌های ‌متمادی ‌پشت پنجره‌ی‌ اتاقش می‌نشست و چشمان غمگین و ماتمزده‌ی ‌خود را به من که مشغول تمیز کردن حیاط بودم می‌دوخت وگاهگاهی‌ چیزی ‌درون دفترش می‌نوشت که یک بار هم برگ چکنویسش را باد برد و به دست من افتاد......

    او نمی‌دانست که نگاه غمگینش چه قدربرایم سنگین وگران است؛ ولی‌ من حالادیگر می‌دانستم که دارد از شخصیت رنج کشیده‌ی ‌من قصه‌ی‌ خیالی ‌تلخی‌ برای‌ خوانندگان خود رقم می‌زند، قصه‌ای ‌که شاید مثل قصه‌های پریان سرنوشت قشنگ‌تری‌ را برایم رقم می‌زد واگر می‌شنیدمش آرزو می‌کردم همان باشم که او تصور کرده: «پریچهر»! فقط دلم می‌خواست یک بار از او بپرسم آیا می‌تواند آن را که برای ‌همیشه از دست داده‌ام، در قصه‌ی ‌خیالی‌اش به من باز گرداند؟!....

    ******

    روزگارم همین طوری‌ داشت می‌ گذشت تا این‌که عاقبت یک نفرشرکتی‌ رامعرفی ‌کرد که منشی ‌مؤنث می‌خواستند، گفتم شاید بد نباشد سری‌ هم به آنجا بزنم. رئیس شرکت که مردی‌ اطو کشیده وجنتل بود، وقتی‌ چشمش به چادر نه چندان نو و سیاهم افتاد، چنان چهره درهم کشید که احساس کردم اشتباها از چرخدستی‌ یکی‌ از سوپوران محترم شهرداری ‌بیرون افتاده‌ام وخودم خبر ندارم! وقتی‌ حالت چهره‌اش را دیدم، تصمیم گرفتم بدون هیچ حرف وصحبت اضافه‌ای ‌عذرخواهی کنم و بروم، اما هنوز از درخارج نشده بودم که گفت:

    ـ" امرتون رو بفرمائید خانم محترم!"

    برگشتم ونگاهی‌ به چهره‌ی ‌لبریز از انزجارش نگریستم:

    ـ" برای ‌کار اومده بودم، شنیدم منشی ‌می‌خواستین، اما ظاهرا اشتباه اومدم... !"

    کلامم را قطع کرد:

    ـ"دلخور نشید خانم! اگه بی‌اختیار عملی ‌انجام دادم که باعث ناراحتی ‌شما شده، واقعاً عذر می‌خوام. مطمئن باشید که کاملاً بی‌قصد و منظور بوده."

    در سکوت به چشمان گرد و بیرون زده‌اش نگریستم که رنگ قهوه‌ای روشن و نگاهی سنگین و موشکاف داشت...

    سکوتم را که دید دوباره لب به سخن گشود:

    ـ" چند سالته وچه مدرک تحصیلی‌ داری؟"

    ـ" نوزده سالمه و فقط سیکل دارم."

    جلو آمد با نگاهی ‌که نمی‌شد منظورش را دریافت چهره‌ام را کاوید، آنگاه لبخند نامحسوسی ‌روی ‌لب‌‌هایش نشست و شیارهای زیرگونه‌اش به طرز نفرت‌انگیزی عمیق‌تر شد، دستی‌ به صورت از ته تراشیده‌‌اش کشید وسری ‌تکان داد، با تعجب به حالاتش چشم دوختم و منتظر بودم چیزی‌ بگوید، او هم زیاد معطلم نگذاشت:

    ـ" چرا نتونستی ‌به تحصیلت ادامه بدی؟ البته اگه مایلی ‌بگو."

    مایل نبودم ولی‌ شرط ادب را به جا آوردم:

    ـ" چون ازدواج کردم ودیگه لازم ندیدم ادامه بدم."

    چشمانش به طرز ضایعی‌ از تعجب گرد شد:

    ـ" عجب!"

    بعد کمی‌ فکر کرد و دوباره پرسید:

    ـ" مهارت شغلی ‌چی‌ درچنته داری؟ مثلاً تایپ یا...."

    چیز دیگری ‌به ذهنش نرسید، احتمالاً تردید داشت مشاغل خدماتی را هم در مثال‌هایش بگنجاند! درمقابل سکوتش فکرکردم شاید بد نباشد بداند:

    ـ"قدری‌ به زبون فرانسه مسلطم، به همون اندازه هم از نُروِسک سرم می‌شه درحد مکالمه، اگه به دردتون می‌خوره!"

    لبخند ‌مرموزی‌ کنج لب‌‌هایش نشست:

    ـ"چه جالب! نه به اون که مدرک نداری‌ نه به این‌که دوتا زبون خارجی‌ بلدی! یه قدری ‌مرموز می‌زنی؛ دقت کردی؟!"

    شانه‌ ای ‌بالا انداختم:

    ـ" چی‌ بگم؟ از بد روزگار هرچی‌ توانایی ‌واستعداد داشتم کال از شاخه افتاد، بااین‌حال فکر نمی‌کنم انصاف باشه که فقط به خاطر نداشتن مدرک به چشم یه آدم ناکارآمد دیده بشم."

    ـ" البته ما این‌ جا نیاز چندانی ‌به زبان فرانسه و نروسک نداریم مگه این‌که بنا بشه با یه شرکت نروژی یا فرانسوی قرارداد ببندیم، ولی ‌به‌هرحال این نشون می‌ده که مستعد و باهوشی، حالا اسمت چیه؟"

    ـ" تاجبخش."

    ـ" اسم کامل!"

    ـ" رؤیا تاجبخش."

    اسمم را زیرلب مضمضه کرد:

    ـ" رؤیا... "

    آنگاه کمی‌ فکر کرد و دوباره پرسید:

    ـ" اسمت اشرافی می‌زنه، فن بیانت هم تقریباً عالیه، می‌تونم بپرسم کجا درس خوندی؟"

    نام مدرسه‌ام را که گفتم چشمانش داشت شاخ درمی‌آورد:

    ـ"عجب!! پس واسه همین به فرانسه مسلطی، درواقع دیپلم همچین مدرسه‌ای در زمان شاه فرقی با لیسانس دانشگاه ها نداشت! بعد شما چنان مدرسه‌ای رفتی و چنین حال و روزی داری؟"

    دیگر داشت کفرم بالا می‌آمد:

    ـ" فکر کن مثلاً دختر سرایدار اون مدرسه بودم که لطف کردن و اجازه دادن اونجا درس بخونم، بازهم حرفیه؟!"

    ـ" نه، لابد راست می‌گی دیگه! ولی تاجبخش چی؟ من شک ندارم که این یه اسم اشرافیه."

    جوابی ندادم، این آدم نزده می‌رقصید.... دربرابر سکوتم فضولی را از سر گرفت:

    ـ"ببینم، شوهرت مگه سر کار نمی‌ره که مجبور شدی‌ کار کنی؟"

    ـ" فرقی‌ می‌کنه؟"

    ـ" البته!"

    ـ" خب.... من طلاق گرفتم!"

    ظاهرا این یکی ‌عضلات کنار لب‌‌هایش را قلقلک داد:

    ـ" پس الآن تنهایی!"

    ـ" نه کاملاً؛ یه بچه‌ ی ‌دو ساله هم دارم."

    ـ"عجب! یه خانم جوان وزیبای نوزده ساله، مسلط به دو زبان خارجی شیک و باکلاس که یه بچه‌ی دو ساله داره! می‌تونستی ‌موقعیت‌های‌ بهتری‌ داشته باشی، حالا چه عجله‌ای ‌برای ‌ازدواج داشتی؟"

    تعریفش از شکل و ظاهرم عصبی‌ام می‌کرد، مایل نبودم هیچ مردی زیبایی‌ام را ستایش کند:

    ـ"عذر می‌خوام آقای‌ محترم، من اینجا برای‌ مشاوره‌ی ‌ازدواج نیومدم! به قدرکافی توی زندگی خصوصیم کنجکاوی کردی، ظاهرا اینجا کاری ‌برای ‌من وجود نداره و حضورم فقط واسه دائرة المعارف اطلاعات عمومیتون کاربرد داره، مرحمت شما زیاد!"

    این را گفتم وخواستم بروم که بلافاصله گفت:

    ـ"اخلاق جسورانه‌ت بدجور جذبم کرد، ‌تو دقیقاً همون کسی ‌هستی ‌که به درد منشیگری ‌این شرکت می‌خوره، فقط باید یه لطفی ‌کنی ‌و یه مانتوی‌ نو و تر وتمیز با یه روسری‌ مناسب تهیه کنی ‌و از هر زمانی‌ که دوست داشتی مشغول بشی، ضمنا اینجا طی‌ چندجلسه به شما منشیگری ‌وتایپ هم آموزش داده می‌شه که بهتر بتونی ‌از امکانات اینجا بهره‌ مند بشی ‌و کارآیی ‌بیش‌تر‌ی ‌برای ‌شرکت داشته باشی."

    اصلاً فکرش راهم نمی‌کردم که به همین سادگی‌ کاری‌ به این خوبی ‌برایم جورشود، این‌همه می‌گویند جوانان بیکارند، دروغ است یعنی؟!

    خیلی ‌خوش‌حال شدم، اصلاً یادم رفت که تمجید چندلحظه پیشش چه جوری اعصاب و روانم را به هم‌ریخته بود، بی‌اختیار لبخندی ‌زدم و از او تشکر کردم، اما لبخندم خیلی ‌زود رنگ باخت:

    ـ" اما... من هیچ پولی ‌ندارم که بتونم لباس‌های ‌مورد نظرشما رو تهیه کنم!"

    سخاوتمندانه پاسخ داد:

    ـ"اصلاً اشکالی‌ نداره! من خودم این مبلغ رو در اختیار شما قرار می‌دم البته به عنوان قرض، بعد هم سر برج از حقوقت کم می‌کنم، اشکالی ‌که نداره؟"

    ـ" البته... خب؛ نه دیگه!"

    اما او به‌جای‌ پول یک نامه و آدرس یک فروشگاه را به من داد، لابد فکر می‌کرد چون چادری‌ام احیانا سلیقه‌ی‌ درست و حسابی‌ نمی‌توانم به خرج دهم که به فروشنده‌ی ‌مورد نظرش هم از قبل سفارش کرده بود که باید چگونه لباسی ‌به من پیشنهاد شود، اما من نه مانتویش را پسندیدم و نه روسری‌ اش را، آن‌ قدر جلف بود که حسابی ‌توی ‌ذوقم خورد.

    آخرسرهم آن مانتو و روسری ‌را که خودم می‌‌پسندیدم ومتناسب شانم بود خریداری ‌نمودم، یک مانتو شلوار مشکی رنگ به سبک کت و شلوار که مانتویش تا زانویم بود و از دوخت بسیار شیک وجنس مرغوبی برخوردار بود و انگار به تنم دوخته شده بود، روسری زیبایی با ترکیب فیروزه‌ ای و مشکی نیز انتخاب کردم که چون پهنای خوبی داشت، می‌شد آن را طوری بست که به اندازه‌ی مقنعه سروسینه وشانه‌هایم را بپوشاند، به‌هرحال من درمحل کارم نمی‌توانستم چادرسرکنم پس باید لباس‌‌هایم به اندازه‌ی‌ کافی ‌پوشیده و سنگین باشد.

    رئیس اگرچه توقع داشت خیلی مکش مرگ من تیپ بزنم، ولی با دیدن سلیقه‌ام و این‌که باوجود ظاهر نه چندان متمولم مثل یک ملکه خرید کرده‌ام‌ و جنس و مدلی این ‌چنین خوب را به قیمتی بالا ولی مناسب انتخاب نموده‌ام لبخندی زد و گفت:

    ـ"پر از تناقضی، با ظاهر فقیرانه وسلیقه و رفتار اشرافی! قطعا یه جای کار درمورد تو می ‌لنگه ولی نمی‌دونم چرا نمی‌خوای چیزی بگی."

    به‌هیچ‌عنوان مایل نبودم کنجکاوی‌اش را پاسخ گویم، نهایتا وقتی سکوتم را دید گفت:

    ـ"رنگ روسریت با چشمات تناسب باشکوهی داره، موهاتم طلاییه، نه؟!"

    با تحیّر نگاهش کردم، یادم نمی‌آمد از زیرچادر و روسری حتی یک رشته هم بیرون گذاشته باشم.... آشفتگی‌ام را که دید فوراً گفت:

    ـ"فقط حدس زدم! چون چهره‌ت مثل اروپاییاست! کاش کمی هم به صورت و موهات می‌رسیدی!"

    ولی من توجهی به آرزوی محالش نکردم و مشغول کارم شدم، بی‌شعور جوری حرف می‌زد انگار اینجا مزون لباس عروس است! نمی‌دانم شیطان بود که زیرگوشم می‌گفت اهمیتی به این رفتارها ندهم یا از سر بدبختی بی‌حدوحسابم بود که خودم را توجیه می‌کردم برای ادامه‌ی کار؟

    از همان روزبه بعد، ایلیا را می‌گذاشتم پیش مادر و خودم هم سرکارم حاضر می‌شدم، کار سختی ‌نبود، بیش‌تر‌ باید پرونده‌ها را مرتب می‌کردم و البته ‌یک سری‌ کارهایی ‌ازقبیل ثبت اسناد و بایگانی ‌نیز به عهده‌ی من بود، به کمک یکی ‌از کارمندهای‌ شرکت به کار منشیگری‌ وماشین‌ نویسی‌ نیز تا حدی ‌وارد شدم که تجربه‌ی‌ شیرین و هیجان‌انگیزی برایم ‌بود.
    

    خود را به شرکت مدیون می‌دانستم، از یک‌سو مقداری‌ از حقوقم را پیش پرداخت کرده و از سوی ‌دیگر به من آموزش رایگان داده بودند، با همه‌ی‌ این‌ها محیط شرکت اصلاً با روحیه‌ام سازگاری‌ نداشت، از رئیس شرکت (آقای ‌ارجمند) گرفته تا کارمندانش همگی‌ لامذهب و لیبرال بودند ولی برخلاف چارچوبهای لیبرالیستی خود که باید طبیعتا به تمامی عقاید احترام بگذارند، گاهگاهی‌ که باهم صحبت می‌کردند به طرز آزاردهنده‌ای‌ مقدسات را به تمسخرگرفته ودرباره‌اش هجو می‌گفتند، بااین‌حال سعی ‌می‌کردم با آن‌ها در این‌ باره کل‌ کل نکنم و به‌هیچ‌عنوان درگیر مبارزه با افکارشان نشوم، یعنی ‌درواقع ترجیح دادم سرم به کارخودم گرم باشد تا این‌که بخواهم وکیل مدافع خدا و پیغمبر و امامانش باشم! به‌هرحال من تازه داشتم طعم کار راحت و حقوق خوب را می‌چشیدم و نباید آن را به همین سادگی ‌از دست می‌دادم، وانگهی از نظر من آن‌ها اصلاً ارزش این را نداشتند که بخواهم وقت خود را صرف هدایتشان کنم، چه بسا موضعگیری‌ من می‌توانست آن‌ها رادر اهانتشان جری‌تر نماید چون خفته را می‌شود بیدار کرد ولی ‌کسی ‌را که خودش را زده به خواب.....؟! البته من باید اعترافی هم بکنم و آن این‌که اصلاً سوادم درحدی نبود که بتوانم شبهات وحشتناک‌شان را پاسخ بدهم بنابراین تنها کاری که از دستم برمی‌آمد قاطی نشدن در بحث‌شان و برکشیدن دامنم از این آتش فروزنده بود.

    یک ماه ازشروع کارم گذشته بود که حقوق بسیار خوبی ‌به من پرداخت کردند حال آن که من هنوز تحت آموزش بودم، همین موضوع باعث تعجبم شد، ولی‌ به‌زودی‌ علت این‌همه توجه و لطف بی‌حد وحساب را دریافتم...

    هرگاه آقای ‌ارجمند برای‌ سرکشی‌ به کارها می‌آمد، به‌جای ‌اینکه به توضیحاتم گوش کند، خیره به صورتم نگاه می‌کرد ولبخند مرموزش را پنهان می‌ساخت، اوایل زیاد به این حرکاتش توجهی‌ نمی‌کردم ولی‌ کم‌کم دچار نوعی‌ نگرانی ‌و تشویش خاطر گشتم و احساس کردم درباره‌ی ‌این آقا زیادی ‌دارم اغماض وچشم پوشی‌ به خرج می‌دهم، بااین‌حال سعی‌ کردم تا وقتی‌که اتفاق خاصی‌ نیفتاده من هم به روی ‌خودم نیاورم وهم‌چنان خودم رابزنم به آن راه، یک روز هم وقتی‌ برای‌ کاری ‌به اومراجعه نمودم و او را مثل همیشه «آقای‌ارجمند» خطاب کردم با خوشروئی‌ اغواکننده‌ای گفت:

    ـ"تو «شهرام» صدام کن عزیزم!"

    ولی ‌من که هیچ خوشم نیامده بود، چهره درهم کشیدم و ازخیرکاری‌ که داشتم گذشتم، بعد هم تا دقایقی‌ طولانی ‌هم‌چنان به این می‌اندیشیدم که بااین مشکل تازه چه کنم؟ ازیکسو کار پردرآمد و خوبی ‌بود و از سوی ‌دیگر به شرکت مدیون بودم و نمی‌توانستم به همین سادگی ‌بگذارم وبروم.

    تازگی‌ها دو دخترخانم بسیارشیک و امروزی را به عنوان بازاریاب استخدام کرده و جو شرکت را از آن فضای سنگین مردانه درآورده بود، اما آن دو به قدری ازنظر افکار و رفتار با من زاویه داشتند که اصلاً کنارشان احساس راحتی نمی‌کردم، من اساساً آدمی نبودم که کاری به کسی داشته باشم و برایم مهم نبود که دیگران چه روشی را برای زندگی خود انتخاب کرده‌اند، به‌هرحال درک می‌کردم که از نظرموقعیت و امکانات با بسیاری از این‌ها فرق دارم و مراحل جورواجوری را در زندگی تجربه کرده‌ام که دیگران شاید نصف من هم ندیده باشند، اما تحمل این ‌را هم نداشتم که مورد تمسخر وتحقیر دیگران قرار بگیرم و اعتقاداتم زیرعلامت سؤال‌ شان باشد، مثلاً یکی از این دخترخانم‌ها که سه سال از من بزرگ‌تر بود، با چنان آرایش غلیظی می‌آمد سرکار که واقعاً آرزو داشتم یک بار چهره‌ی واقعی ‌اش را ببینم، حتی سفیدی چشمانش از شدت ریمل و موادشیمیایی جورواجوری که مصرف می‌کرد اغلب به سرخی می‌زد و پوستش به خاطر مصرف بیش ازحد کرم پودر و پنکیک واقعاً داشت طراوت و شادابی‌اش را از دست می‌داد، بعد این خانم جوری از بی‌استعدادی و کج سلیقگی و اُملی من پشت سرم حرف می‌زد (ومن هم کاملاً اتفاقی می‌شنیدم!) که انگار خودش الهه‌ی زیبایی و شکوه است!

    این دختر اسمش پوپک بود و آن یکی بیتا که فکر می‌کنم هردوی آن‌ها بسیار مایل بودند یک جوری بروم گورم را گم کنم، چرایش را نمی‌دانم واقعاً.

    اواسط تیرماه پنجاه ونه بود که بحث اجباری شدن حجاب بر سر زبان‌ها افتاد و پوپک و بیتا که اصلاً نمی‌توانستند چنین وضعیتی راتحمل کنند، با روزنامه‌ی کیهان و آن شماره‌ی معروفش که اوایل انقلاب منتشر شده بود آمده بودند اداره و جوری غیرمستقیم سر من بدبخت دق دلی خالی می‌کردند که انگار من قانون را نوشته‌ام:

    ـ"این‌ها یعنی چی؟ در و دیوار پر شده از شعار مرگ بر بی‌حجاب! مگه اینجا ننوشته که واسه حجاب، هیچ اجباری درکار نیست؟"

    و البته آقایان‌هم کاملاً تأییدشان می‌کردند:

    ـ"بله، خرشون از پل گذشته آخه."

    ـ"مملکت شده تابلو اعلانات! صدسال طول می‌کشه تا این کثیف کاریهای روی در و دیوار پاک شه!"

    ـ"راستی که خیلی مردم متمدنی داریم، همه‌ی حرفاشون رو با قوطی رنگ روی درودیوار می‌نویسن!"

    یکی دیگر ازآقایان هم پوزخندی زد:

    ـ"هع! می گن یا روسری یا توسری! این چه فرقی داره با کشف حجاب رضاخانی؟ اون زور بود اینم زوره دیگه."

    بیتا هم پشت چشمی نازک کرد:

    ـ"اون موقعش هم زنها اعتراض کردن، ولی ظاهرا قرار نیست حرف ما راه به جایی ببره. سه روز پیش شورای انقلاب تصویب کرده دیگه اجازه ندن زنها بی‌حجاب بیان اداره. خاک برسر هر زنی که بخواد زیربارشون بره."

    نمی‌دانستم باید جواب نگاه‌های خشم آلودی که به درمی‌خورد تا دیوار مستفیض شود را چگونه بدهم، من واقعاً با چنین چیزهایی موافق نبودم ولی تقصیری هم دراین‌باره نداشتم. هرچندکه وقتی فکر می‌کردم بعد از این شاید تازه به دوران رسیده‌هایی شبیه این دو نفر مجبور شوند تا حدی خودشان را بپوشانند، دلم کمی خنک می‌شد و بدم نمی‌آمد تا حرف حزب اللهی ها به کرسی نشانده شود.

    گویا آن‌ها هم احساسات مرا از سکوت آمیخته با رضایتم دریافت کرده بودند که بیش‌ازپیش شمشیر زبانشان را برایم آب دادند تا به موقعش بر فرق سرم فرود آورند. مثلاً با انداختن متلک‌های ناجور و به تمسخر گرفتن چادری که هنگام ورود یا خروج از اداره سرم می‌گذاشتم....

    پوپک به همراه خود یک ویولن می آورد که بعد از اتمام ساعت کاری مستقیم برود کلاس موسیقی و برای این کار بهانه داشت که خانه‌اش از اینجا دور است و کلاس موسیقی فقط دوخیابان آن‌ طرف‌تر از اینجاست، او با این ویولن به شدت احساس باکلاس بودن می‌کرد و گاهی جوری راجع به نت‌ها و اکتاوها صحبت می‌کرد که حس می‌کردم قصد دارد تحقیرم کند و به من بفهماند خیلی عقب مانده‌ام! اما من اهمیتی به این موضوع نمی‌دادم تا این‌که یک روز موقعیت خاصی پیش آمد....
    

    همه از او خواستند برای رفع خستگی قدری هنرنمایی کند و اوهم با کمال میل پذیرفت، بعدهم تأکید کرد که می‌خواهد سوناتی از بتهون اجرا کند که قرار است از او امتحان بگیرند، آنگاه غیرمستقیم اشاره‌ای کرد به من:

    ـ"هرکی فکر می‌کنه مزقون ما می بردش جهنم همین حالا پاشه بره بهشت!"

    البته، مشخص بود که عمدا از لفظ «مزقون» استفاده کرده بود تا عقب ماندگی‌ام را به رخ جمع بکشد! ولی من صاحب حرفی نبودم که زمین افتاده بود، پس بی‌توجه به اودست به سینه توی صندلی‌ام فرورفتم.

    نگاه غیردوستانه‌اش را از من برداشت و شروع کرد به نواختنی نه چندان حرفه‌ای، من که از یکسو اعصابم متشنج شده و از سوی دیگر بدم نمی‌آمد حالی از او بگیرم و نشانش دهم امل بودن به چادرسرکردن و آرایش نکردن نیست، موقعیت را مناسب یک خودنمایی حساب شده و هدفمند دیدم:

    ـ"پوپک جون سازت درست کوک نیست گلم!"

    جوری نگاهم کرد که یعنی تو چی می‌گی که هیچی بارت نیست، و من هم طوری جواب نگاهش را دادم که یعنی حالا می‌بینیم!

    لبخندی کج روی یک ور لبش نشست:

    ـ" اون وقت رؤیا جون شما از کجا متوجه چنین نکته‌‌ی دقیقی شدی؟!"

    ـ"رو سیم «لا» خارج می‌زنی، البته تقصیری هم نداری."

    حرصش کاملاً درآمد:

    ـ"خوبه، یه نت لا رو هم احیاناً به خاطر بوق تلفن یاد گرفتی!!"

    و بیتا ریزریز خندید و سعی کرد یک جوری که نه سیخ بسوزد نه کباب به دفاع از دوستش برخیزد:

    ـ"ایراد گرفتن خالی که فایده نداره، چرا کمکش نمی‌کنی استاد؟!"

    بی‌آن‌که جوابی به این متلک‌ها دهم برخاستم و درمقابل چشمان حیرت‌زده‌ی همکاران اعم از خانم و آقا مزقونش(!) را ازدستش گرفتم و کوک سیم لا را کمی دستکاری کردم و بعد آن را روی شانه‌‌ی چپم گذاشتم و آرشه را به نرمی برروی سیم‌‌ها کشیدم و به اندازه‌ی چند ثانیه از قطعه‌‌ی مورد نظرش را نواختم و دوباره سیم را چک کردم ونواختم و دوسه بار این کار را تکرار کردم تا آن چیزی شد که باید می‌شد....

    درعین‌حال حس عجیبی آکنده از سرخوشی تمام وجودم را گرفته و بی‌اختیار یاد روزهای مدرسه در ذهنم زنده شده بود و لحظاتی که امان دست به زیرچانه‌اش می‌زد و با اشتیاق اجرایم را تماشا می‌کرد....

    ناگهان با صدای حیرتی که برخاست دست از نواختن برداشتم.... مردها همه دست می‌زدند و شهرام ارجمند هم نزدیک بود بیاید جلو و بغلم کند! بیتا که فکرش راهم نمی‌کرد چنین چیزی را از من ببیند با صدای بلند شروع به تشویق و کف زدن کرد که نشان از ریاکاری ظریفی دررفتارش داشت، بقیه هم به پوپک که بغض کرده و با تنفر نگاهم می‌کرد سفارش کردند مدتی پارکابی‌ام باشد تا راه بیفتد!

    من که به هیچ وجه قصد جلب توجه آقایان را نداشتم و فقط دغدغه‌‌ام به خاک مالیدن پوز این دوتا دختر قرتی بی‌ملاحظه بود، از این‌که باعث شدم بعد از این آقایان نسبتاً محترم به خاطرم غش وضعف کنند یک لحظه ازکارم پشیمان شدم ولی به‌هرحال ارزش این را داشت که دیگر برچسب املی نخورم!

    ویولن را به پوپک برگرداندم:

    ـ"امتحان کن!"

    درحالی‌که قطره اشکی درچشمش می ‌لرزید آن را گرفت و باحالتی تأثرانگیز شروع به نواختن کرد، همه تشویقش کردند وگفتند که دیگر واقعاً خارج نمی‌زند و اجرایش خوب شده ولی او حتی نمی‌خواست صدای کسی را بشنود و خشم و بغض در صورت بانمکش به هم آمیخته بود.

    بیتا که داشت در رفتار مزورانه ‌اش زیاده روی می‌کرد، به اصرار ازمن خواست بگویم دیگر چه سازهایی را می‌توانم بنوازم، ولی من طفره می‌رفتم و دیگر قصد نداشتم بیش از این جلوه گری کنم.

    درهمین موقع صدای رئیس همه را میخکوب کرد:

    ـ" قسم می‌خورم که تو یه پرنسسی!"

    همه‌ی ما تا لحظاتی ساکت و مبهوت نگاهش می‌کردیم، در برابر سکوت ما ادامه داد:

    ـ" ظاهرت با اون چیزی که هستی هم خونی نداره، تو کی هستی رؤیا؟"

    احساس کردم اشتباه بزرگی مرتکب شده‌ ام، کافی بود همه می‌‌فهمیدند فرزند یکی از پولدارترین تجار تهرانم تا برای ثروت افسانه‌ای پدرم کیسه بدوزند و برای به چنگ آوردنم به هر دوز و کلکی متوسل شوند، ترجیح می‌دادم همانی باشم که پیش از این درباره‌‌ام فکر می‌کردند، دخترفقیری که از سر ناچاری برای یک لقمه نان جان می‌کند تا فرزندش سرگرسنه زمین نگذارد، شاید اگر کسی از این میان مرا خواست، به خاطر خودم بخواهد نه ثروت پدرم....

    بی‌اختیار شمشیر زبانم را از نیام برکشیدم:

    ـ"دوره‌ی پرنسس‌ها ورافتاده جناب ارجمند! اون چیزی که از من توی ذهنت نقش بسته توکتاب قصه‌‌ها‌ی پریان پیدا می‌شه نه پشت میز منشی جنابعالی."

    ولی او دست بردار نبود:

    ـ"تو یه دروغگوی قهاری عزیزم، ولی باوجودی که حتی یه روده‌ی راست تو شکمت نیست هنوز نتونستی جوری دروغ بگی که بشه باورش کرد، با یه ظاهرفقیرانه اومدی اینجا درحالی‌که آموزش‌های مخصوص اشراف رو ‌دیدی، می‌گی فقط سیکل داری درحالی‌که حتی لیسانسه‌‌هاشم مثل تو باسواد نیستن، توقع نداشته باش قصه‌ی ازدواج و بچه‌دار بودنت روهم باور کنم!"

    ـ"ولی من دروغ نگفتم، البته همه‌ی راست رو هم نگفتم، دلیلی نداره که بگم ولی درمورد ازدواج وبچه‌ هیچ دروغی نگفتم و اساسا این یک موضوع کاملاً شخصیه وبه شما وبقیه‌ی کارمنداتون هم هیچ ربطی نداره آقای رئیس!"

    همه با حیرت نگاهمان می‌کردند و باورشان نمی‌شد با رئیس دارم این طوری صحبت می‌کنم ولی رئیس بیش از این‌ها صبور می‌ نمود:

    ـ" لازم نیست به من بگی رئیس، غرور و تکبر شاهانه‌ت هم برام زیباست پرنسس من، خیلی زیباتر از تواضع قشر فرودست!"

    دیگر داشت شورش را درمی ‌آورد!

    ـ"حتی اگه پرنسس هم باشم، از این نمد هیچ کلاهی واسه‌تو یکی دوخته نمی‌شه، پس خودتوخسته نکن."

    ـ" من نیازی به کلاه ندارم، فقط می‌خوام مطمئن باشم تو همونی هستی که فکر می‌کنم."

    بی ‌آن که جواب دیگری دهم به سراغ میزم رفتم و وانمود کردم که قصد دارم کارهای عقب افتاده‌ام را انجام دهم، بقیه هم که دیدند نمایش تمام شده رفتند سراغ کارشان ولی پوپک همچنان ایستاده و باخشم نگاهم می‌کرد، لازم دیدم حالا که کسی نیست یک جمله به او بگویم و تیرخلاص را بزنم به هدف:

    ـ"حجاب و دینداری و سادگی نشانه‌ی املی نیست؛ باشه؟!..."

    حتی قادر نبود جوابم را بدهد، نگاه تحقیرآمیزم را از او برگرفتم و به کارخودم مشغول شدم، به طرز غریبی حس می‌کردم با شیطان رجیم یک نسبت نزدیک دارم ولی دقیقاً نمی‌دانستم چه نسبتی، قدرت زبانم را شناخته بودم و از آن برای دریدن هرقلبی که صلاح می‌دانستم بهره می‌گرفتم، زندگی از آن دختر کوچولوی وحشتزده و بی‌پناه یک افعی ساخته بود که نیش زبانش کشنده‌تر از زخم شمشیر بود...


    فردای آن روز یکی از همکاران به نام آقای بخشی به‌طرفم آمد و درحالی‌که متواضعانه یک لیوان چای به همراه شیرینی روی میزم می‌گذاشت، گفت:

    ـ"یه پیشنهاد برات دارم."

    بابت چای و شیرینی از او تشکر کردم و منتظر ماندم ادامه دهد:

    ـ"یه خواننده‌ی تازه‌کار و جوون هست که دنبال نوازنده‌ی خوب می‌گرده، تو هم که به ویولن مسلطی کاملاً به کارش میای، می‌خوای بهش معرفیت کنم؟ البته اگه کارت رو بپسنده پول خوبی هم بهت می‌ده."

    پیشنهاد فوق‌العاده وسوسه‌کننده‌ای بود، ولی:

    ـ" من خیلی وقته که دیگه با هیچ سازی کار نمی‌کنم، یه جورایی دیگه باروحیه‌‌م سازگار نیست، به‌هرحال ممنون از پیشنهادتون."
    ـ"چرا؟ نکنه تو هم ساز و آواز روحرام می‌دونی؟"

    ـ"نه من چنین عقیده‌‌ای ندارم ولی می‌تونم حدس بزنم با چه محیط‌هایی سروکارخواهم داشت، فکر نمی‌کنم کسی یک نوازنده‌‌ی چادری رو بپسنده!"

    ـ" اوکی؛ هرجور میلته عزیزم."

    دیگر ازاین کلمه (عزیزم) حالم داشت به هم می‌خورد، انگار مردان این خراب شده نمی‌فهمیدند که این کلمه تقدس دارد و فقط باید میان زوج‌های عشقی ردوبدل شود.

    مشغول نوشیدن چای شدم که دوباره گفت:

    ـ"دین واقعاً چیز دست‌وپا گیریه، مجبوری به خاطر عقایدت دروازه‌های خوش‌بختی رو به روی خودت ببندی و تمام شانس‌های زندگیت رو یکی یکی لگدمال کنی، ترجیح می‌دم هرگز مقید به هیچ دینی نباشم تا این‌که تمام زیبایی‌‌ها رو توی حصار خط قرمزها ببینم و مجبور باشم چشمم رو به روشون ببندم، به قول صادق هدایت: بهشت جاییه که بعضی‌ها به خاطرش دنیا رو جهنم می‌کنن!"

    حرف‌های لیسانس به بالایش برای دخترکی به سن وسال من واقعاً اغواکننده بود، اگرچه او صادق هدایت می‌خواند و من کتابهای مطهری و شریعتی را، ولی او بی‌تردید قادر بود با ادامه دادن به این بحث به کلی دین و ایمانم را متزلزل کند، وحشتزده از ادامه‌ی این بحث نافرجام سعی کردم از فن بیان مخصوص خودم بهره بگیرم:

    ـ" شما هرجور دوست داری فکر کن، کاری هم به بعضی‌ها نداشته باش."

    دست بردار نبود و برای از راه به در کردنم از شیطان مصمم‌تر به نظر می‌رسید:

    ـ" واقعاً می‌خوام بدونم دلیلت واسه این‌که به خودت این‌همه سخت‌ می‌گیری چیه؟ چیزی وجود نداره که تو ازش محروم باشی، هم زیبایی رو درنهایت کمال داری و هم شخصیت جالب و پخته‌ای داری و به نظر می‌رسه از نظر امکانات مادی هم توی شرایط فوق‌العاده خوبی بزرگ شدی، حالا کاری ندارم که الآن سعی داری چه جوری وانمود کنی اما مطمئناً تو با این‌همه مهارت که فقط طبقه‌ی مرفه ازش برخوردار بودن بایدمتعلق به همین طبقه باشی، پس چه دلیلی داره که تمام درها رو به روی خودت بستی و داشته‌هات روکنارگذاشتی؛ فقط به خاطر ایمان به یه خدای موهوم و ساختگی؟!"

    باید دست کم فیلسوف می‌بودم تا بتوانم جواب این سؤال‌ ها را بدهم! درجا تصمیم گرفتم اگر امکان ادامه تحصیل پیدا کردم حتماً فلسفه بخوانم، بااین‌حال مهارتی که درآینده می‌توانستم کسب کنم در آن لحظه هیچ فایده‌ای برایم نداشت و من یک راه بیش‌تر‌ به نظرم نرسید: توسل به حضرت زهرا برای این‌که از حالت استیصال به درآیم...

    ظرف چند ثانیه نمی‌دانم از کجا استدلالی به ذهنم رسید که احساس کردم باید تا آخرش را بروم:

    ـ" شما راجع به آدم‌های خودپسند و خودپرست چه نظری داری؟"

    ـ" خب به نظرم غیرقابل تحمل و نفرت‌انگیزن."

    ـ"عشق و پرستش یکیه، آدم یا عاشق خدا می‌شه یا عاشق غیرخدا، غیرخدا که یا شیاطین هستن یا خودمون یا انسان‌هایی که مثل خودمونن، انسان‌های دیگه قدرتشون با خودمون هیچ فرقی نمی‌کنه و پرستش اونا به اندازه‌ی پرستش خودمون نفرت‌انگیزه، شیاطین هم که حسابشون معلومه و جز به هرچیزی که خلاف وجدان و فطرت ما آدماست به چیز دیگه‌ای دستور نمی‌دن، آخرش می‌بینی خداست که اگه بپرستیش همه چی داری."

    ـ"الکی مغلطه می‌کنی، این‌که دلیل نمی‌شه؟! آدم می‌تونه هیچ‌کسی ‌رو نپرسته، من نه خودپرستم نه خداپرست نه شیطان پرست نه آدم پرست، مشکلی هم ندارم."

    بی‌اختیار به یاد بحثی که پیش از این با امان درباره‌ی خودپرستی‌اش کرده بودم افتادم و دلم لرزید.... فکر نمی‌کنم بحث با آقای بخشی یا هرکس دیگری سخت‌تر از بحث با امان بوده باشد:

    ـ"چرا کسی رو نمی‌پرستی؟"

    ـ"چون پرستش دستمو می‌بنده، مدام باید به دستورات یکی دیگه گوش کنم، خب نمی‌خوام گوش به فرمان کسی باشم، می‌خوام آزاد باشم، می‌خوام از زندگیم و داشته هام لذت ببرم، بهشت من همین جاست ومن حاضر نیستم با یه بهشت ندیده و خیالی معاوضه‌ش کنم، ضمنا پرستیدن آدم‌ها هم خیلی مسخره ست چون دیگه باید تمام حواسم جمع باشه که عشقم بهش برنخوره و ناراحت نشه، ترجیح می‌دم درحدی که به نفعم باشه عشق بورزم نه بیش‌تر‌."

    حرفش را قطع کرد و نگاه متعجبی به من انداخت که با دقت به انگشتانم نگاه می‌کردم و به‌طور آشکاری داشتم حساب یک چیزی را می‌کردم، آرام گفت:

    ـ" مشکلی پیش اومده؟"

    ـ" نه، فقط داشتم تعداد «من»هایی که توی همین یه بند صحبتت آوردی می‌شمردم، چیزی حدود بیست و یک بارش رو تونستم بشمرم..... شما یه خودپرست تموم عیاری آقای بخشی!"

    ناگهان سکوت کرد و به فکر عمیقی فرورفت، سپس برخاست و تا دم اتاقش رفت، بعد دوباره برگشت به‌طرف میزم، احساس می‌کردم به طرز آزاردهنده‌ای گیج شده است، ناگهان توی چشمانم چشم دوخت و گفت:

    ـ" رؤیا، مطمئنی که تا اول دبیرستان خوندی؟!"

    خنده‌ی بی‌اختیارم را فروخوردم، خیال می‌کرد این‌ها را از خودم گفته‌ام درحالی‌که آن لحظه نه زبانم تحت اختیارم بود و نه افکارم.... دوباره گفت:

    ـ"اصلاً کار ندارم که حرفات برام قابل قبوله یا نه، ولی من.... باور نمی‌کنم تو حتی دیپلم هم نداشته باشی، ببینم گفتی نوزده سالته؟! یعنی این هم حقیقت داره یا یکی دیگه از پنهون کاری‌هاته؟"

    ـ" آقای بخشی به قیافه ‌م میاد که بیش‌تر‌ از نوزده داشته باشم؟"

    ـ"البته به قیافه‌ت که هجده سال بیش‌تر ‌نمیاد، ولی به معلومات وطرزصحبتت نمیاد کم‌تر‌ از چهل ‌سال داشته باشی!"

    ـ"یعنی راست راستی منهدمم کردیا؟"

    لبخندی با لبخندم مبادله کرد ولی همچنان حیرت از نگاهش می‌بارید، سپس بی‌آن‌که چیزدیگری بگوید سراغ کارش رفت.

    حقوق خوبی از شرکت گرفته بودم که توانستم بعد از مدت ها سفره‌ای رنگین برای مادر و پسرکم فراهم کنم. خوش‌حال بودم از این‌که مادرخوب و شایسته‌ای شده ‌ام و دوست نداشتم این کار را با همه‌ی معایبی که داشت از دست بدهم، نگاه‌های سنگین و هوسبار شهرام ارجمند و ابرازعلاقه‌های ناگهانی‌اش باعث آزارم می‌شد، تازگی‌ها هم که کمتر از «پرنسس من» خطابم نمی‌کرد! بگذریم از صمیمیت ازحد گذشته‌ی همکاران مرد و رفتار حسادت‌بار و کینه‌توزانه‌ی خانم‌‌ها، بااین‌حال سعی کردم تا جایی که می‌شود نسبت به این‌ها بی‌اعتنا باشم و هم‌چنان سرم به کار خودم باشد.

    کم‌کم متوجه شدم که بیتا بیش از حد با ارجمند صمیمی‌شده و حتی یکی دوباربه‌طور کاملاً اتفاقی شاهد صحنه‌هایی بودم که اصلاً هضمشان برایم راحت نبود، مثلاً او وقت و بی‌وقت به اتاق رئیس می‌رفت و صدای خنده‌های پراز اشوه ونازش به گوش می‌رسید، صبح‌ها از همه زودتر سرکار می‌آمد و تا شروع ساعت کاری معلوم نبود توی اتاق رئیس چه غلطی می‌کند، سلام و خداحافظی‌ هایشان ‌هم با چاشنی مصافحه و کارهای دیگر همراه شده بود که البته این کارهای دیگر را دور از چشم بقیه انجام می‌دادند و فقط یک بار که حواس هیچ‌ کدامشان نبود، جای رژلب بیتا بر روی قسمتی از یقه اش قضیه را لو داد که اتفاقا کلی هم مورد استقبال همکاران مرد قرار گرفت و آن‌ها سر این موضوع کلی شوخی و مسخره بازی درآوردند و سربه سر رئیس‌ شان گذاشتند! هرچند که رئیس به خاطر از دست ندادن نظر مساعد من مدام انکار می‌کرد و دلائل بی‌ربط برایش می‌تراشید و یک چشمش به بیتا بود و چشم دیگرش به من که چه واکنشی نشان می‌دهم؟ خب من هم جز فروخوردن خنده‌ام نمی‌توانستم کار زیادی انجام دهم، ولی همین او را عصبی‌تر می‌کرد....

    به‌هرحال این کارهای چندش‌آور تا زمانی که به من ربطی نداشت قابل نادیده ‌گرفتن بود، اما آرام‌آرام همه‌چیز تغییر کرد....
    

    رئیس از همه‌ی کارمندان خواست تا یک کپی شناسنامه و عکس پرسنلی بیاورند تا برای بیمه‌‌ی اجباری ما اقدام کند، من که ته دلم عروسی گرفته بودم و فکر این‌که از خدمات بیمه هم بهره‌مند بشوم قند را توی دلم آب می‌کرد، همراه بقیه‌ی همکارانم مدارک مورد نظر را تحویلش دادیم، یکی دوساعت بعدش تلفنی مرا به اتاقش فراخواند؛ آن‌هم با این خطاب:

    ـ" رؤیا جون! لطفا یه لحظه بیا توی اتاقم!"

    بی‌آن‌که حرفی بزنم گوشی را گذاشتم و به اتاقش رفتم، از پشت میزکارش موشکافانه نگاهم می‌کرد و لبخندش قصد نداشت محو شود.

    ـ"چه کارم داشتید آقای ارجمند."

    با کرنشی‌هوسبار پاسخم داد:

    ـ" تو چرا شهرام صدام نمی‌کنی عزیزم؟!"

    سعی ‌کردم رویش را کم کنم:

    ـ"مگه من دخترخاله‌تم که شهرام صدات کنم؟ در ضمن اگه‌ یه بار دیگه بهم بگی‌ عزیزم..."

    تاخواستم چیز دیگری بگویم، کلامم را قطع کرد:

    ـ"آروم باش عزیز دلم! بیا بشین! بیا دیگه!..."

    آدم بشو نبود این بشر....

    ـ" نه ممنون، همین جا خوبه! امرتون رو بفرمائید تا من هم رفع زحمت کنم."

    کپی شناسنامه‌‌ام را از میان مدارک بالا گرفت:

    ـ"حالا می‌فهمم چرا گفتی به نروسک هم مسلطی؛ چون متولد نوردلندی، فقط بگو چه جوری سر از ایران درآوردی؟"

    آن‌ قدر عصبی شده بودم که به‌جای جواب دری وری تحویلش دادم:

    ـ" مادرم گوسفند هوا می‌کرد حواسش پرت شد افتادم تو کانال آب سر از جاجرود درآوردم، شرمنده!"

    از عصبانیتم خیلی خوشش آمد و باصدای بلند خندید، ولی من مثل یک دختربچه‌ی لوس برایش پشت چشم نازک کردم و نگاهم را به دیوار انداختم، خنده‌اش که تمام شد سینه‌ای صاف کرد:

    ـ"اصلاً تعجب نمی‌کنم که حتی یه وایکینگ باشی، مخصوصاً با این روحیه‌ی مبارز وجنگ‌طلبی که داری!"

    دیگر کارم از بالا آمدن کفر و این حرف‌ها گذشته بود:

    ـ" آقای محترم، چشماتون رو بازکنید و غیر از زادگاهم اسم و مشخصات پدرومادرم رو هم بخونید، من آریایی‌ام نه وایکینگ، فقط نروژ به دنیا اومدم، همین!"

    ـ"ولی تو نه آریایی هستی و نه وایکینگ، چون اصالتت رو فراموش کردی وشدی مدافع تمام قد افسانه‌های عرب تازی!"

    تحیّر کم‌تر‌ین حسی بود که می‌شد بیانش کرد:

    ـ"منظورت چیه جناب ارجمند؟"

    ـ"شنیدم شرکت رو کردی کلاس درس دینی؟"

    کنایه ‌ی تلخش نیش زهرآگینی داشت و بدجور به عقایدم داشت توهین می‌کرد:

    ـ"شما به کارمندای محترم‌ تون بفرمایید جلسات تفتیش عقاید راه نندازن تا من هم مجبورنشم ارشادشون کنم!"

    بی‌اختیار لبخندی زد...

    ـ"بهتره کلاس دینی رو تعطیل کنی چون من کلاس مفیدتری بهت پیشنهاد می‌کنم!"

    ـ"منظور؟"

    ـ"می‌تونی ‌از امروز یه وقتی ‌برام بذاری‌ تا فرانسه‌ یاد بگیرم؟ راستش قراره با یه شرکت فرانسوی قرارداد ببندیم، می‌خوام ضمن این‌که درسفرها و جلساتم به عنوان مترجم همراهیم می‌کنی به خودم هم یه چیزهای ضروری یاد بدی تا بتونم یه مقدار ارتباط برقرار کنم با طرف‌های خارجی."

    ـ"یعنی ‌بشم معلم خصوصیت؟"

    ـ"البته دستمزدت رو جداگانه پرداخت می‌کنم."

    پیشنهاد وسوسه‌انگیزی بود، ولی هنوز آن قدر احمق نشده بودم که منظور نهفته در این پیشنهاد به ظاهر کاری را نفهمم:

    ـ" نه ممنون! به همین کار منشی‌گری ‌هم از سر ناچاری ‌تن دادم."

    ـ" نکنه درباره‌ی ‌تسلطت به زبون فرانسه غلو کردی؟ می‌ترسی‌ دستت رو شه؟"

    کاملاً زیرو رو شدم و دیگر هیچی برایم مهم نبود:

    ـ" آره اتفاقا، من غلط اضافه کردم که قپی ‌اومدم! اونی ‌که بلدم ترکی ‌با لهجه‌‌ی‌ رشتی ‌بود که چون نصفش کردیه اشتباهی ‌فکر کردم مجموعا بهش می‌گن فرانسه."

    ازجای خود برخاست و به‌سویم آمد:

    ـ" عاشق همین چموشک بازی ‌هاتم، سرزبون دار و حاضرجواب و سنگدل! ولی برای اعتراف دیره عزیزم! الآن طرف فرانسوی میاد پشت خط و من هم روت حساب کردم!"

    و با این حرف گوشی سیار را به دستم داد، کاملاً هول شدم و آب دهانم را به سختی فرودادم، تقریباً مطمئن شد که درباره‌ی غلو کردن راست می‌گویم، با این‌حال قصد داشت تا آخرش برود، یا زمینم می‌زد یا به مقصدش می‌رسید، درهرحال هیچی به ضررش نبود و کسی که مثل همیشه بازی دوسر باخت انجام داده بود من بودم!

    گوشی را با تردید به دست گرفتم و روی اولین مبل دونفره ‌ای که نزدیکم بود نشستم، اوهم کنارم نشست و منتظر ماند، دقایقی بعد تلفن زنگ خورد، با اشاره‌‌ی چشم ارجمند فهمیدم که باید جواب دهم، آنگاه مشغول مکالمه با مردی شدم که با لهجه‌ی سلیس فرانسوی صحبت می‌کرد و اصطلاحاتی نسبتاً تخصصی را به کار می‌گرفت، بااین‌حال توانستم از عهده‌‌اش برآیم و تقریباً سربلند شدم، آنگاه دربرابر نگاه تحسین‌آمیز ارجمند گوشی را به دستش دادم و نتیجه‌ی این گفت‌ وگو را برایش شرح دادم:

    ـ"....ظاهرا شما از تجهیزات ارتوپدی‌شون استقبال کرده بودین، یه گروه سه نفره قراره چند نمونه از کارهاشون رو بیارن و اگه پسندیدین تا چهارشنبه‌ی همین هفته واسه عقد قرارداد میان....."

    بسیارخوشش آمد و گوشی را روی میزمقابلش گذاشت و با لبخندی ه*و*س‌آلود گفت:

    ـ" تو باشکوه‌ترین پارادوکس روی زمینی! زیبا و خیال‌انگیز اما بداخلاق وتند و خشن، به شدت مذهبی با ظاهری متحجر ولی فوق ‌العاده شیک و باکلاس! می‌گی دختر یه سرایداری که مورد لطف مدیران مدرسه واقع شدی ولی قطعا یه شاهزاده‌‌ای که مورد کم‌ لطفی اطرافیانت قرار گرفتی، می‌دونی چیه رؤیای من؟ خیلی‌ها رو دیدم که بیش‌تر‌ شبیه بیتا و پوپی بودن، امروزی و سانتی مانتال ولی پوچ و توخالی! اما تو باوجودی ‌که حتی ‌یه کرم مرطوب کننده هم به پوستت نمی‌زنی از همه ‌شون باشکوه‌ تری... با اینکه می‌گی ‌یه بچه داری، اصلاً باور نمی‌کنم تو حتی ‌ازدواج کرده باشی، این اندام زیبا و موزون چطور می‌تونه متعلق به ‌زنی باشه که زایمان رو تجربه کرده؟ تو بیش‌تر‌ شبیه یه مانکن یا بیوتی کوئین هستی، راستی تاحالا کسی‌ بهت نگفته بود که شگفتی ‌خلقتی؟!"

    وحشت سراپای‌ وجودم را در برگرفته بود، او داشت بانگاه خود مرا درسته می‌بلعید و در ابراز احساسات و تعریف و تمجیدش زیاده‌روی می‌کرد! نمی‌توانستم کوچک‌ترین جوابی ‌بدهم و زبانم کاملاً قفل شده بود، ادامه داد:

    ـ" از روزی ‌که پاتو تو ‌این شرکت گذاشتی خواب و آروم ازم رفته، حتی ‌یه شب فارغ از خیال تو سرم رو روی‌ بالش نذاشتم، هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم که وقتی‌ بار اول چشمم به چشمای‌ خوش رنگت افتاد نزدیک بود از حیرت سکته کنم، صدبار از خودم پرسیدم که این پرنسس بی‌نظیر باچنین پوشش نازیبایی ‌توی‌ شرکت من چه می‌کنه؟ مثل این بود که اشتباهی ‌رخ داده باشه و بزرگ‌ترین شانس زندگی ‌به من رو کرده باشه، دیگه نمی‌تونم پنهون کنم رؤیا! من بهت احتیاج دارم، اینو می‌فهمی؟"

    رنگ از رویم پریده و دست‌وپایم از وحشت می‌‌لرزید، ادامه داد:

    ـ"چنانچه بخوام از اون دوتایی که اون بیرون هستن کامجویی کنم با کمال میل خودشون رو دراختیارم می‌ذارن ولی من هرگز به اونا رغبتی‌ پیدا نکردم، اما درباره‌ی ‌تو باید بگم خودم می‌دونم که تو به طرز مسحورکننده‌ای دست نیافتنی هستی، فقط بگو؛ بایدچیکار کنم که کام دلم رو روا کنی ‌عشق بی ‌نظیر من؟"

    بالاخره قفل زبانم شکست و شدم همان رؤیای تند و آتشین مزاج بی‌ملاحظه:

    ـ"این یه ه*و*س شیطانی ‌کثیفه، من هم به هیچ وجه حاضر نیستم کام دلت رو روا کنم عوضی! اگه از سرنیاز مجبور نبودم این‌جا کار کنم همون روزای ‌اول که نگاه هیز و بی‌ شرمت رو دیدم حتماً می‌ذاشتم و می‌‌رفتم، ولی‌ باور نمی‌کردم تا این حد گستاخ باشی ‌که این‌جوری ‌ازکسی‌ کامجویی کنی."

    آنگاه لجوجانه از جا برخاستم و به‌سوی ‌در رفتم و همان طور که دستگیره را می‌گرفتم که به موقع بازش کنم به سمتش چرخیدم:

    ـ"تو درست فکرکردی، یه اشتباهی ‌رخ داده و من جام اصلاً اینجا نبوده! اگه من این‌قدر پست و پلید باشم که به موجود بی‌ارزشی‌ مثل تو بخوام جواب بدم، خیلی ‌سال پیش‌تر از اینا باید می‌رفتم شهرنو یه شغل دولتی‌ برای‌ خودم دست‌وپا می‌کردم! الآن‌ هم هرقدر بدهکار تو و شرکت لعنتیت هستم بگو تا خبر مرگم جورش کنم و برای‌ همیشه از این خراب شده برم!"

    این راگفتم و در را باز کردم و علی‌رغم خواهش والتماس دیوانه وارش ازاطاق خارج شدم، آنگاه دربرابر نگاه کنجکاو و پر استفهام پوپک و بیتا و آقای بخشی چادرم را سرکردم، کیف و لوازمم را بسرعت برداشتم و کارهایم رانیمه‌کاره رها کردم و از ساختمان خارج شدم. بااین‌حال رئیس دست از سر من برنداشته و به دنبالم روانه شد و وقتی ‌موفق شد توی ‌راه پله‌ها به من برسد بازویم را از روی ‌چادر محکم گرفت و لب به التماس گشود:

    ـ"خواهش می‌کنم جسارتم روندیده بگیر! قسم می‌خورم که از راهش وارد شم، اگه با خواستگاری ‌حل می‌شه توی ‌اولین فرصت حتماً به خواستگاریت میام، همه‌ی ‌زندگیم رو به پات می‌ریزم، به هرجای ‌دنیا که دوست داشته باشی ‌می ‌برمت، از خونه و زمین و سهام شرکت و هرچی‌ که دلت بخواد به نامت سند می‌زنم، خوشبختت می‌کنم رؤیا! قسم می‌خورم، فقط نرو..... بمون."

    همه را گفت به جز همان که برایم مهم بود؛ ایمانم.....! نگفت که به ایمانم احترام می‌گذارد، نگفت....

    ـ"تو به درد من نمی‌خوری من هم به درد تو نمی‌خورم، از این ه*و*س شیطانی‌ پرهیز کن، دیگه‌م بعد از این تیر نگاهت رو همچین خلاص نکن که تا یکی‌ از گرد راه رسید و خواست از سر بیچارگی ‌برای ‌شرکتت کار کنه عاشق چشم و ابروش بشی‌ و از خونه وماشین و شرکت و کوفت و زهرمار به نامش کنی! این‌جوری‌ محتویات چاه توالت شرکتتم برات نمی‌مونه؛ جناب ارجمند!"
    

    خواستم بروم که محکم‌تر‌ نگهم داشت و به چادرم چنگ زد:

    ـ" رؤیا نرو، من به چی به کی قسم بخورم که باورکنی عشقم به تو ناپاک نیست؟ رؤیا بعد از تو من دیگه نمی‌تونم قیافه‌ی هیچ زنی رو تحمل کنم، خواهش می‌کنم کمی منصف باش عزیزم، من بیش‌تر‌ از یک ماهه که دارم عشق تورو تحمل می‌کنم، اگه غیر از این بود که همون روز اول سراغت می‌اومدم! رؤیا تو اون‌قدر واسه‌من محترمی که حتی نمی‌تونم بهت به چشم منشی نگاه کنم، تو فقط شایستگی اینو داری که ملکه‌ی من باشی... "

    صورت کریهش رابرای لحظه‌ای از نظر گذراندم، تمام رفتارهای غیراصولی‌ و وقت‌گذرانی‌‌های ه*و*س‌‌آلودش با بیتا از ذهنم عبور کرد، او بعد از این نمی‌توانست «قیافه‌ی» هیچ زن دیگری را تحمل کند! این تمام آسیبی بود که از نبودن من می‌خورد.... خودم و شخصیتم و هویتم نیز هیچ ارزشی برایش نداشت، فقط همان موضوعی مهم بود که مربوط به خودش و غرایز پلیدش می‌شد! به قدری از او وشخصیتش بیزار بودم که حاضر نمی‌شدم حتی به قیمت صاحب‌ مکنت شدن خود را اسیر زندگی پلید او کنم، ابی صدها بار به او شرف داشت ولی من نتوانسته بودم با او کنار بیایم، من از این طایفه وقماش نبودم و زندگی در کنارشان برایم غیرممکن بود، دیگر توان مبارزه با یک مشت کافر خودپرست به خاطر صیانت از ایمانم نداشتم، صرفنظر از ازدواج، حتی کارکردن در این‌ جا هم دیگر برایم امکان پذیر نبود چراکه لابد بعد از این باید بازهم نگاه‌های ه*ر*ز*ه و آلوده‌ی این اجنبی و کارمندانش را بر اجزای صورت واندامم ببینم و تحمل کنم! نه، من دیگر نمی‌توانستم حتی به قیمت خوش‌‌بختی ایلیا و مادر در این جهنم تاریک توقف کنم، شاید نگاهم به او بیش از چند لحظه طول نکشید، بسیار امیدوار بود که التماس‌هایش در من اثر کرده و نظرم را تغییر داده باشد، بدون این‌که کوچک‌ترین حرفی بزنم چادرم را از مشتش بیرون کشیدم و با عجله از شرکت گریختم....

    ******

    این تجربه‌ی تلخ اگر هیچی برایم نداشت، به من فهماند که بیش از این‌ها باید نسبت به رازهای زندگی‌ام پنهان کار باشم، من دیگر به هیچ قیمتی حاضر نمی‌شدم به کسی بفهمانم که چه گذشته‌ی پررنگ و لعابی داشته‌ام، بگذار همه فکر کنند فقط دختر یک سرایدار پیرم که هرگز رنگ اشرافیت را به خود ندیده‌ام، بگذار مرا امل و عقب مانده بدانند، این طوری کم‌تر‌ در معرض تعرض دیگران خواهم بود.

    به‌هرحال اگرچه نسبت به شغل منشی‌گری ‌نظر بدی‌ یافتم و ترجیح می‌دادم بروم تی‌کشی‌ بیمارستان‌ها تا اینکه قرار شود بار دیگر با رئیسی‌ همچون شهرام ارجمند سر و کارم بیفتد؛ اما خوب که گشتم وهمه‌جارا زیر و رو کردم دریافتم که تنها شغلی ‌که درحال حاضر می‌تواند برایم وجود داشته باشد همان منشیگری ‌است، حتی‌ به دوسه تا از مطب‌ها هم سر زدم و نا امید و شکست خورده باز گشتم، اکثر شرکت‌های ‌خصوصی ‌معتبر و ادارات دولتی ‌هم که اصلاً نیرویی‌ مثل من لازم نداشتند، حداقل شرایط منشی ‌مورد نظر آن‌ها داشتن تحصیلات مناسب وحداقل دوسال سابقه‌ ‌کارموفق بود، البته یکی دوجا هم از من آزمون گرفتند که ببینند چه قدر به زبان فرانسه مسلطم تا به عنوان مترجم استخدامم کنند ولی درکمال ناباوری متوجه شدم که من برای سطوح تخصصی به‌هیچ‌عنوان شایستگی کافی و لازم را ندارم واز این رو نمی‌توانم مثل یک مترجم حرفه‌ای و تحصیل‌کرده عمل کنم، شرکت‌های ‌خصوصی‌ کوچک هم که‌ یک چیزی‌ بودند شبیه ‌همان شرکت آقای ‌ارجمند، یعنی ‌منشی ‌بزک کرده و امروزی ‌می‌خواستند که هروقت لازم شد با خواسته‌ی ‌رؤسای ‌مربوطه خیلی ‌راحت کنار بیاید، اتفاقا این مشکل درباره‌ی ‌من دوچندان بود چرا که همان اول کار شکل و قیافه‌ام مورد پسند واقع می‌شد و فکر می‌کنم از نظر اکثر آن‌ها به شکل یک لقمه‌ی ‌چرب و چیلی ‌دیده می‌شدم نه یک زن که از حداقل شئون انسانی بهره‌مند است.

    خلاصه، ما هم این‌طوری‌ فهمیدیم که چرا می‌گویند جوانان بیکارند وکار خیلی ‌سخت گیر می‌آید! درواقع همه‌چیز به همان سادگی ‌که در ابتدا می‌اندیشیدم نبود، راستی ‌که چقدر احمق بودم! من بعدازآن نیز تا مدت ها مجبور شدم به کارهای خدماتی تن دهم تا وقتی‌که کاری شایسته گیرم بیاید، کاری که دیگر ایمانم در معرض خطر نباشد، این باارزش ترین ثروت زندگی‌ام بود و تحمل سختی‌ها تنها در سایه‌ی ایمانم برایم ممکن می‌شد.

    ******
    
    «شادمانی بهشتی»

    به این ترتیب یک سال دیگر هم گذشت حال‌آن‌که بهترین روزهای‌ نوجوانی‌‌ام به تلخ‌ترین کابوس‌ها گذشته بود وحالا جوانی‌ام نیز چون کوه‌ یخ ذره ذره آب می‌شد و از دست می‌رفت. سه سال بود که تنها به عشق ایلیا نفس می‌کشیدم اما این عشق کوچک ناتوانم حتی ‌یک کلمه محض دلخوشی‌ام بر زبان نرانده و همچنان گیرنده‌های ارتباطی‌اش در حد یک نوزاد بود، دیگر به کلی ‌از تکلمش نا امید گشتم واحساس می‌کردم نه او را به دنیای ‌ویران من راهی‌ست و نه مرا به دنیای‌ کوچک او... حال آن‌ که او هم‌چنان شادی‌های ‌ساده‌ی ‌خود را با لبخندی ‌ساده‌تر ابراز می‌کرد و خواسته‌های ‌خود را با فریاد و گریه طلب می‌نمود. او حتی قادر نبود ادرارخود را بگوید و خدا می‌داند که من و مادر چه می‌کشیدیم از دستش! آخرش هم شرطی ‌شد، یعنی‌ اگرچه تا اواسط سه سالگی‌ بالاخره‌ یاد گرفت توی ‌دستشویی‌ جیش کند نه توی‌ شلوارش، ولی‌ هنوز درکی ‌از این موضوع نداشت و من خودم در یک بازه‌ی زمانی مشخص باید او را فورا به دستشویی می‌بردم تا کارخرابی نکند.

    دریک روز سرد و برفی ‌که دلم ازغصه داشت منفجر می‌شد، هردو زیر کرسی‌ نشسته بودیم ومن سرش را به دامن گرفته بودم وبه موهای‌ روشن بلوطی‌‌اش دست می‌کشیدم، آه... که این نازنین می‌توانست خیلی‌ زیباتر از این باشد ولی‌ عقب ‌ماندگی‌ ذهنی ‌برای ‌امثال اوچون یورش بی‌رحمانه‌ی ‌ملخ هاست درباغ و سبزه‌زار. گرچه ترکیب صورتش هیچ ایرادی ‌نداشت ولی‌ خنده‌های بی‌دلیل، عدم توانایی ‌در فروبردن آب دهان وحرکات غیرارادی ‌دیگر به هرکسی ‌می‌فهماند که‌ یک بچه‌ی‌ سالم وطبیعی ‌نیست، چشمان معصومش حالتی‌ خمارداشت به رنگ قهوه‌ای ‌روشن وپوستش بی‌اندازه لطیف وسپید بود، اما موهایش... شاید زیباترین نعمتی‌ باشد که خدا به اوبخشیده، احدی‌ نبود که از کنار او بگذرد ومجذوب موهای ‌زیبایش نشود، درون دسته‌های ‌بلوطی ‌رنگش رشته‌هایی‌ از سرخ وطلائی ‌خودنمایی می‌کرد؛ درست مثل این‌که با دقت آن را مش کرده باشند، بی‌تردید رنگ موهای او ازموهای من هم زیباتر بود.

    از پشت پنجره‌ی‌ بخارگرفته می‌شد ریزش ملایم برف را تماشا کرد، میان من وپنجره چراغ خوراک پزی‌ بود با یک قابلمه‌ی کوچک اشکنه که آهسته رویش تل تل می‌کرد و کمی آن‌طرف‌تر سماور ‌و قوری‌ کهنه‌ای‌ که بخارغلیظ خودرا به فضای‌سرد اتاق می‌بخشیدند. توی‌حیاط، دخترها زنگ ورزش خود را با شادمانی ‌سپری ‌می‌کردند. ریزش برف آن قدری ‌نبود که آن‌ها را از بازی‌ درحیاط منصرف سازد، بعداز انقلاب چه‌قدر همه‌چیز تغییرکرده بود، حتی‌لباس بچه مدرسه‌ای‌ها هم جور دیگری‌شده بود، مانتو شلوارهای‌ سرمه‌ای ‌و مقنعه‌های ‌مشکی.... می‌توانست از این شادتر باشد، یا لااقل توی مدرسه که از جنس مخالف خبری نیست قدری به دخترها آزادی بیش‌تر‌ی بدهند تا گیسوان زیبای خود را پریشان کنند و به دست باد وآفتاب دهند و با لباس‌های قشنگ خانه توی حیاط باهم بازی کنند و درعین‌حال اجازه ندهند که هیچ مردی به حریم این دخترکان وارد شود و آرامششان را به هم بریزد. یک جورهایی دلم برایشان می‌سوخت، نسل بچه‌های بعداز انقلاب زیادی قانع و مظلوم بودند و همه‌چیز را به سادگی می‌پذیرفتند و حتی به ستم نیز تن می‌دادند، نسلی که سوخته می‌نامندشان و یادآوری تمام شعله‌های ستمی که دربرگرفته بودشان دل هر انسان آزاده‌ای را نیز به سوختن وا می‌دارد، نسلی که هیچ چیز را انتخاب نکرد و فقط تن داد به هرآنچه که دیگران برایشان خواستند، حتی صبح ها نیز به جای اجرای مراسم شاد بالارفتن پرچم و خواندن سرود ملی آنها را واداشتند تا مرگ را برای دیگران آرزو کنند و مثل یک ضبط صوت بی‌جان تمام آنچه را که برآن‌ها دیکته می‌کنند تکرار کنند و تکرار و بازهم تکرار.....

    گروهی ‌از بچه‌ها کنار سبد بسکتبال ناشیانه بازی ‌می‌کردند و می‌خندیدند و به ازای ‌هر توپی ‌که به حلقه می‌خورد و برمی‌گشت، یک جیغ جانانه می‌کشیدند....

    .....ناگهان پرتاب بلندی‌ از چهارـ پنج متری ‌حلقه به گل نشست.... امان باهمان تاپ زردرنگی‌ که سر سرخ‌رنگ گاومیش نر بر آن نقش بسته و نشان تیم موردعلاقه‌اش بود، دوان دوان به‌سوی‌ توپ برگشت و با چند دریبل بلند بازگشت تا پرتاب ‌های ‌دیگرش را هم امتحان کند، من و سوده روی‌ سکویی ‌نزدیکش نشسته و تماشایش می‌کردیم، ولی‌ او چنان گرم تمرین تیمی‌اش بود که وقت نداشت توجهی ‌به ما کند....

    وقتی‌ توپش در یک موقعیت خاصی جلوی ‌پایم افتاد، فقط نگاه کوتاهی ‌به من انداخت که معنی‌‌دار و عمیق بود، آنگاه دوسه قدم به‌طرفم آمد ودستش را دراز کرد که توپ را برایش پرت کنم؛ من برخاستم و به او پاس دادم.... با تمام وجود امیدوار بودم از من بخواهد وارد بازی‌اش شوم؛ ولی‌ او فقط چشمکی زد و تشکر ‌کرد و برگشت و از من و رؤیاهایم دور شد.....

    ....آنگاه من ماندم و خیال غم‌انگیزی ‌که آهسته آهسته محو می‌شد....

    نمی‌دانم آیا یکی ‌ازاین دخترها احساسی ‌را که من درنوجوانی‌ تجربه کرده‌ام می‌شناسد یا نه؟ فقط صدبار با خودم می‌گویم که ای‌کاش من هم مثل این‌ها نسل سوخته بودم و از بهترین روزهای عمرم خاطره‌ی باشکوهی نداشتم، ولی هیچ‌یک از آن اتفاقات تلخ و شیرین گذشته برایم رخ نمی‌داد....

    آه خدایا، او واقعا شهید شده؟ مگرمقام شهادت را به کسی که حق‌الناس برگردن دارد هم می‌دهند؟! من که هنوز نتوانسته‌‌ام اورا ببخشم، تازه ازدل مهردادهم خبر ندارم..... شاید هم با بلایی که سرهنگ سرش آورد با مهرداد بی‌حساب شده باشد؛ کسی چه می‌داند؟!.... اصلاً چرا نباید باور کنم که او شهید شده؟ من چه حقی ‌دارم که به بنده‌ای ‌از بندگان خدا نمره بدهم؟ نکند دارم خودم را گول می‌زنم؟ این‌که می‌گویم نبخشیدمش آیا یک دروغ آشکار نیست؟ این را می‌گویم که باور نکنم شهید شده وگرنه درآخرین دیدارمان مثل ملائک بود!.... حتم دارم الآن تمام حوریان سیه چشم بهشتی مبهوت چشمان سیاه اویند....

    درچنان شرایطی هجوم بغضی فروخورده بدترین اتفاقی بود که می‌توانست بیفتد، فکر می‌کردم ایلیا آن‌قدر گنگ است که ازغم ورنج من چیزی‌ درک نمی‌کند، برای همین هم توقعی ‌نداشتم جز این‌که در برابر زمزمه‌های نامفهوم و سوزناکم مثل همیشه به نقطه‌ای ‌نامعلوم خیره شود وساکت بماند.

    کاش زمان برایم در همان آخرین سال مدرسه منجمد می‌شد، قشنگ‌ترین روزهای ‌زندگی‌ام؛ درکنار تنها بهانه‌ی ‌زندگی‌ام، اکنون برای چه زنده‌ام؟ چه فایده دارد توی مدرسه‌ای باشم که او در آن غایب است؟!...

    خمی‌ که ابروی ‌شوخ تو در کمـــان انداخت

    به قصد جــان من زار ناتــــوان انداخت

    به ‌یک کرشمه که نرگس به خودفروشی ‌کرد

    فریب چشم تو صد فتنه درجهان انداخت*

    ناگهان در برابر چشمان حیرت زده ‌ام، دست‌های ‌لاغرو کوچکی‌ تا گونه‌هایم بالا آمد؛ درحالی‌که اشک را از پای ‌چشمانم می‌زدود....

    ـ"... ما مما....ماما ....!"
    ناباورانه نگاهش کردم، از خود بیخود شدم ودرحالی‌که بی اراده ازسرشوق فریاد می‌کشیدم اورا تنگ در آغوش فشردم:

    ـ"ایلیا! ایلیای ‌قشنگم! توگنگ نیستی؟ تو می‌فهمی، حتی می‌تونی ‌حرف بزنی؛ می‌تونی! خدایا... چه جوری ‌ازت تشکر کنم؟..."

    وگریه‌ ی ‌شوق سردادم.... چیزی‌ نگذشت که مادر کارش تمام شد و درحالی‌که ازشنیدن صدایم نگران شده بود، با عجله داخل اتاق شد و با دیدن حالم متعجبانه پرسید:

    ـ" چی ‌شده دختر؟ تو که منو حسابی ‌نگران کردی!"

    ـ" مادر جون! بیا...بیا ببین ایلیای ‌من می‌تونه حرف بزنه! اون صدام کرد، به من گفت مامان!"

    مادر که به اندازه‌ی ‌من ذوق زده شده بود، با عجله به ما نزدیک شد و صدایش از فرط هیجان لرزید:

    ـ"خدایا شکرت! حرف بزن مادر جون! حرف بزن گلکم! بذار اون صدای‌ ماهت رو بشنوم."

    ایلیای‌ معصوم وزیبایم مثل فرشته ها خندید، با تمام اشتیاقم صورتش را غرق ب*و*س*ه کردم:

    ـ" یه چیزی‌ بگو نازنینم! بذار مادر ببینه که تو می‌تونی ‌حرف بزنی."

    نا امیدمان نکرد، با اشاره‌ی انگشت ظریفش به مادر تمام توانش را به کار گرفت:

    ـ"مـ... ما ددد.....در."

    اتاق پر شد از فریاد شادمانی‌ من ومادر، هر دو او را‌ بوسیدیم و به آغوش فشردیم، انگار تازه از مادر متولد شده بودم. من داشتم بهترین لحظات عمرم را تجربه می‌کردم، تنها وقتی‌که در آن از ته دل خندیدم، هرگز به خاطر نمی ‌آورم که روز دیگری ‌را آن طور شاد بوده باشم، همیشه کنار خنده‌هایم غم تلخی‌ نهفته بود ولی‌ گویی ‌آن روز شادی‌ام از جنس خوشی‌های ‌بهشتی ‌بود؛ خالص و ناب و بی‌دغدغه.....

    ******

    __________________________________________________________________________

    *حافظ
    
    «همکلاسی»

    من درمورد گیرنده‌های ایلیا اشتباه کرده بودم و این فرستنده‌هایش بود که ایراد اساسی داشت! اگرچه در بحث گیرایی نیز بی‌اشکال نبود. به‌هرحال وقتی فهمیدم ایلیا آموزش پذیراست وعقب‌ماندگی ‌ذهنی‌‌اش به آن شکلی که فکرمی‌کردم نیست، کمر همت بستم تا آنجا که در توان دارم اورا تحت تعلیم و تربیت قرار دهم. از این‌رو روز وشب کارم شد آموزش دادن به کودکی‌ که همه‌ی‌ هستی ‌من بود، حالا دیگر نظاره‌گر تغییرات ریز و نامحسوسش نیز بودم، او هرچه بزرگ‌ترمی‌شد درک وفهم بیش‌تر‌ی ‌نسبت به اطرافش می‌‌یافت و با اصرارمن و پشتکار خودش سعی در برطرف کردن ضعف‌هایش داشت. حالا دیگر هر شیئی ‌را با نام خودش تلفظ می‌کرد و همین باعث امیدواری‌ام شده وسعی ‌می‌کردم کمکش کنم که اسامی ‌را درست تلفظ کند.

    نهایتا تصمیم گرفتم اورا به توانبخشی‌ بفرستم تا آن چنان که شایسته است توسط اساتید این فن آموزش ببیند، البته این کار هزینه هم برمی‌داشت که با درآمد اندک من ومادر اصلاً جور درنمی‌آمد، گذشته از این‌که همین طوری ‌هم کلی ‌سربارش بودیم و برای ‌خورد و خوراکمان ‌هم تا حدی ‌درمانده، حقوقی هم که جهت سرایداری نیمه‌وقت از مدرسه می‌گرفتم آن‌قدرناچیز بود که به زحمتش اصلاً نمی‌ارزید، به‌هرحال نمی‌شد بیکارنشست ودست روی‌ دست گذاشت، این‌بار خدا هم روی خوش نشانم داد و بالاخره اتفاقی بسیار خوب برایم افتاد....

    کاردرآشپزخانه‌ی ‌یک اداره‌ ی ‌دولتی ‌که ‌یکی‌ از زیرمجموعه‌ های ‌سازمان جهاد سازندگی‌ بود، درواقع ما بایستی ‌روزانه چیزی ‌حدود ده کیلو برنج و به همان نسبت خورشت بار می‌گذاشتیم که البته من بیش‌تر‌ کارهای‌ مربوط به مقدمات ومؤخرات غذا را انجام می‌دادم و پخت و پز اصلی‌ را مرد میانسال و با تجربه‌ای ‌انجام می‌داد که بسیار کم‌حرف و مهربان بود؛ به نام «حاج حسین» که همه «حاجی» صدایش می‌زدند.

    غیر از سرآشپز سه همکاردیگر داشتم که ‌یک مرد و دو زن بودند، باوجودی‌ که کار سنگین و طاقتفرسایی ‌بود و دود و دم عنقریب بود که سینه‌ام را کاملاً خراب کند، ولی ‌خوش‌حال بودم که می‌توانم روی ‌حقوق سر برجم حساب کنم، هرچند که این حقوق بسیار کم‌تر‌ از زحمتی‌ بود که همه‌ی‌ ما می‌کشیدیم، سه هزارو پانصد تومن دربرابر دوازده هزار تومن که شهرام ارجمند به من می‌داد، ولی ارزشش را داشت.

    حالا دیگر تنها رؤیای ‌من رسمی‌شدن در این اداره‌ی ‌دولتی‌ بود ولی‌ نمی‌دانستم تا چه حد این رؤیا به حقیقت بدل خواهد شد؛ حال آن ‌که خیلی‌ از همکارانم مدعی‌ بودند که سال‌هاست دراین اداره مشغولند وهنوز ازحد پیمانی ‌یا قراردادی ‌بیش‌تر‌ تجاوز نکرده‌اند، من هم که روزمزد بودم و تقریباً وضعم از همه بدتر می‌نمود، فقط حاج حسین رسمی‌ بود که البته او هم می‌گفت زمانی‌ که روزمزد بوده حقوق بیش‌تر‌ی ‌دریافت می‌‌کرده است!! انصافا این عین بهره‌کشی از قشر مستضعف است و با آرمان‌های امام و شهدای انقلاب هیچ تناسبی ندارد، شاید به همین دلیل بود که می‌دیدم اکثر کارمندان و کارکنان جهاد و زیرمجموعه‌‌هایش افرادی به شدت عصبی و افسرده‌اند.

    برای ‌کارکنان اداره سرویس رفت وبرگشت هم موجود بود، همه‌چیزداشت خوب پیش می‌رفت تااین‌که ‌یک روز توی ‌سرویس یک چهره‌ی آشنا دیدم که سه تا صندلی پشت سرم نشسته بود....

    از دیدنش حسابی‌ تعجب کردم؛ «فرشاد» و این اداره؟!....

    او که متوجه نگاه من شده بود لبخندی ‌به رویم زد و مؤدبانه سلام کرد، من نیز جواب سلامش را نه چندان گرم دادم و دوباره برگشتم.

    تا وقتی‌که به محل زندگی‌ام رسیدم و پیاده شدم هیچ حرفی ‌میان‌مان رد و بدل نشد، چراکه جوّحاکم بر کارکنان اداره‌ی ‌جهادسازندگی به طرز افراط‌آمیزی‌ مذهبی‌ بود، از این رو اگر زن ومرد نامحرم بیش ازحد نیاز گفتگو می‌کردند و یا به‌ هم نزدیک می‌شدند به لحاظ حیثیتی وحتی شغلی برایشان بسیارگران تمام می‌شد، به همین دلیل هرکه درآنجا کار می‌کرد، چه مقید بود و چه غیرمقید حتماً می‌‌بایست همرنگ دیگران شده و بسیاری‌ ازمسائل شرعی‌ و حد وحدودها را رعایت می‌کرد، البته این جوّ مذهبی کاملاً موافق طبعم بود و در آن احساس راحتی می‌کردم ولی‌ کسی‌ مثل فرشاد نمی‌دانم چگونه با آن کنار می‌آمد؟ نمی‌دانم، شاید اوهم تغییر کرده باشد درست مثل من!

    به‌محض این‌که اتوبوس نگه داشت، ابتدا من و بلافاصله پشت سرم هم فرشاد پیاده شد و با اندکی ‌فاصله به دنبالم روانه شد، هرگز یادم نمی‌رفت که درمدرسه راجع به احساسش نسبت به من وهمچنین درباره‌ی امان چه گفته بود، برای همین اصلاً نظر خوبی‌ درباره‌اش نداشتم و ترجیح می‌دادم حتی الامکان نادیده‌اش بگیرم. در برابر بی‌اعتنایی آشکارم نسبت به خودش برای احوالپرسی پیش‌قدم شد:

    ـ"حالت چه طوره همکلاسی؟!"
    
    با بی میلی جوابی کوتاه و مختصر دادم:

    ـ"ممنون...."

    ـ"فکرشم نمی‌کردم اینجا ببینمت!"

    البته، من هم احساس مشابهی را تجربه می‌کردم:

    ـ" من هم!"

    سری تکان داد:

    ـ"من الآن یه ساله اینجا کار می‌کنم، تازگی‌ها منتقل شدم شهید شیرودی، شدم معاون اداری بخش."

    این همان واحدی بود که خودم در آن کار می‌کردم، سؤالی به ذهنم رسید که این روزها دغدغه‌ی اصلی همه‌ی کارمندان بود:

    ـ"رسمی ‌شدی؟"

    ـ"نه، پیمانی‌ام ولی به‌زودی رسمی می‌شم، قولش رو بهم دادن."

    آنگاه نوبت او بود که بپرسد:

    ـ"تو توی‌ کدوم بخش کار می‌کنی؟"

    برایم سخت بود که جواب دهم ولی ‌عار که نبود؟

    ـ"توی ‌آشپزخونه."

    ـ"چرا اونجا؟!"

    ـ"پس توقع داشتی ‌با این تحصیلاتی‌ که دارم ریاست شیلات رو بهم واگذار کنن؟"

    با گیجی لبخند زد:

    ـ" خدای ‌من هنوزهم زبونت تند و تیزه، تو اصلاً عوض نشدی ‌رؤیا!"

    جوابی‌ ندادم، دوباره گفت:

    ـ"شوهرت چه طوره؟"

    مطمئناً حال شوهرم اصلاً برایش مهم نبوده، فقط می‌خواست غیرمستقیم از وضعیتم مطلع شود، من نیز ترجیح دادم حقیقت را بگویم:

    ـ"خبر ندارم، خیلی وقته جدا شدم."

    چشمانش از تعجب گرد شد:

    ـ"واقعاً؟! چرا آخه؟"

    این بار ترجیح دادم فقط قسمتی از حقیقت را بگویم:

    ـ"توی شلوغی‌های پنجاه و هفت، پناهنده شد به آمریکا، دلم نمی‌خواست مثل اون زندگی کنم."

    سری تکان داد و ظاهرا قانع شد، آنگاه دوباره پرسید:

    ـ"پس الآن تنهایی؟!"

    ـ"بله...."

    دوست داشتم از وضعیت تأهلش بپرسم، ولی حس کردم به من ربطی ندارد و ممکن است او را درباره‌ی من به اشتباه بیندازد، ناچار سکوت کردم ولی لحظاتی بعد با صدایش رشته‌ی افکارم دوباره گسست:

    ـ"خیلی‌ خوش‌حالم که دوباره می‌بینمت، راستش دلم خیلی‌ برات تنگ شده بود."

    حتی ‌ابراز محبتش هم به طرز خنده‌آوری ‌خنک و بی‌‌مزه بود! این بشر چرا هرگز عوض نمی‌شود؟!

    ـ"چرا؟ مگه من وتو باهم رفاقتی‌ داشتیم؟"

    ـ" نه؛ ولی‌ من خیلی‌ دوستت داشتم!"

    ناگهان احساس بدی ‌یافتم، نکند بعد از این نوبت بازی ‌او باشد؟ جوابی به ابراز محبتش ندادم، از حالتی ‌که درچهره‌ام پیدا شد، فهمید که زیاد هم ازحرفش خوشم نیامده، این شد که فوراً جهت بحث راعوض کرد:

    ـ" مگه خونه‌ی ‌پدرت نیستی؟ پس چرا داری ‌از این راه می‌ری؟"

    ـ" نه خونه‌ی‌ پدرم نیستم."

    ـ" پس کجایی؟"

    ـ" مجبورم جوابت رو بدم؟"

    ـ" نه خب... ولی؛ چه جوری ‌بگم؟ یه جورهایی‌ دارم ازوضع وحالت متعجب می‌شم آخه تو یکی ‌از پولدارترین بچه‌های‌ مدرسه بودی‌، اما حالا...؟! رؤیا چی ‌به‌سرت اومده؟ چرا این‌جور به هم‌ریختی‌ دختر؟!"

    بغض تلخی‌ گلویم را گرفت، بااین‌حال سعی ‌کردم ضعفی‌ از خود نشان ندهم، درستش این بود که من باید کمی ‌از اندوخته‌‌هایم رابردارم وبلافاصله سر و وضع خودم را اصلاح کنم تا این‌جور تحقیر نشوم، حداقل باید یک چادر مرتب وآبرومندانه برای ‌بیرون ازخانه داشته باشم که؟! نه این‌که الآن چادرم خیلی افتضاح باشد، بلکه مناسب شأن من نبود، بااین‌حال‌ حس می‌کردم اصلاً منصفانه نیست که پسرم یک دست لباس گرم ومناسب نداشته باشد یا مادرتمام لباس‌هایش وصله وپینه باشد بعد آن وقت من به فکر سر و وضع خودم باشم و بخواهم به‌جای یک چادر خوب، یک چادر عالی سر کنم... سکوت آکنده از بغضم فرشاد را متأثر نمود ودوباره گفت:

    ـ"می‌دونم توکسی ‌نبودی ‌که به خودت نرسی، ولی‌ واقعاً نمی‌تونم درک کنم که چی‌ شده؟ نمی‌خوای‌ حرفی ‌بزنی ‌تا اگه ازدست من کاری‌ برمیاد..."

    کلامش رابریدم:

    ـ"فرشاد! من هیچ نیازی ‌به کمک تو یا کس دیگه‌ای ‌ندارم، همین روزها هم با پولی ‌که دستم رو می‌گیره، یه فکری ‌واسه ‌سر و وضعم می‌کنم تا دیگه مجبور نباشم به همکلاسی‌های ‌قدیمیم سین جیم پس بدم! اصلاً ببینم، خونه‌ی شما که این وری نیست، پس چرا داری‌ دنبالم میای؟"

    ـ"از پدرم اینا جدا شدم یه خونه اجاره کردم همین اطراف."

    ـ"خب برام فرقی ‌نمی‌کنه که کجا زندگی‌ می‌کنی، فقط اگه می‌شه لطفا مسیرخونه‌ی ‌خودتو دنبال کن؛ چون اصلاً دوست ندارم بیش‌تر‌ از این همراهیم کنی!"

    حسابی ‌تعجب کرد:

    ـ"برای ‌چی؟ نکنه فکر می‌کنی ‌برات مزاحمتی ‌ایجاد می‌کنم؟"

    ـ" نخیر! ولی ‌دوست ندارم واسه حال و روز من دل بسوزونی، اونم حال و روزی ‌که اون رفیق قدیمیت برام ساخته!"

    چهره درهم کشید:

    ـ" منظورت امانه؟"

    قلبم از درد فشرده شد:

    ـ" بله! همون امان....."

    ـ"شنیدم مرده!"

    چه‌قدر خشک و بی‌روح درباره‌ی مرگ دوست صمیمی‌اش حرف می‌زد! دوست داشتم دربرابر آن لبخند یک وری تمسخرآمیزش از ته دل فریاد بزنم، ولی فقط زمزمه‌ای کوتاه بر لبم نشست:

    ـ"....من هم درحال حاضر دیگه فرق زیادی ‌با یه مرده ندارم، خداحافظ!"

    خواستم بروم که صدایم زد، ایستادم ونگاه غیردوستانه‌ای‌ به اوانداختم....

    ـ"رؤیا بدون..... هرجورکه باشی ‌و با هرشرایطی بازهم از نظر من بی‌نظیری! هیچی نمی‌تونه روی اصالت تو اثری بذاره، حتی فقر!....."

    جواب من تنها تلخندی ‌کوتاه بود، سپس بدون هیچ حرف وصحبت دیگری‌ به‌سوی‌ مدرسه به راه افتادم، نمی‌دانم آیا همان موقع دنبالم آمد یا وقت دیگری ‌این کار را کرد؟ اما به‌هرحال فهمید که نزد مادر زندگی ‌می‌کنم و همین باعث شگفتی ‌ازحد گذشته‌اش شد، بااین‌حال من دلیلی ‌نمی‌دیدم که به سؤالاتش درباره‌ی ‌وضع زندگی‌ام جواب روشنی ‌بدهم، اما تقریباً هرروز او را توی ‌سرویس می‌دیدم بی‌آن‌که حرفی‌ میانمان ردوبدل شود.

    بالاخره ‌یک روز طاقتش طاق شد و بعد از این‌که ازسرویس پیاده شدیم دوباره به دنبالم آمد و از من خواست چند دقیقه وقتم را دراختیارش بگذارم، بعد هم کمی ‌پابه پایم آمد و سعی ‌کرد با زبانی ‌ساده و به غایت محترمانه عشق خود را نسبت به من ابراز دارد، اگرچه به‌هیچ‌عنوان بی‌ادبی ‌و جسارتی ‌در کلامش نبود اما نمی‌دانم چرا ناگهان عصبانی ‌شدم:

    ـ" تودیگه چه مرگته؟! نکنه می‌خوای ‌جای ‌خالی ‌رفیقت رو برام پرکنی؟"

    اوهم که حسابی ‌ازاین رفتارخشن جاخورده بود، چهره درهم کشید وبا ناراحتی ‌پاسخ داد:

    ـ"من جای‌ خالی‌ هیچ خری ‌رو نمی‌خوام پرکنم، اگه هم اون موقع بهت نزدیک نمی‌شدم ازترس همونی‌ بود که تو این‌همه ازش متنفری وگرنه همیشه خاطرت رومی‌خواستم، الآن‌ هم خوش‌حالم که اون مُرد و رفت به درک! از روزی ‌که بعد از سال‌ها دوری ‌دیدمت، احساس می‌کنم یه عمره که عاشقتم.... رؤیا مطمئن باش هیچ مردی‌ نمی‌تونه قد من خاطرت رو بخواد، خواهش می‌کنم بامن ازدواج کن!"

    پیشنهاد بدی‌ بود؟! با این شرایط وخیمی که داشتم آیا بهترنبود درباره‌اش کمی‌ فکر می‌کردم؟ ولی‌...

    ـ" فرشاد؛ تومی‌دونی ‌که من یه پسر سه ساله دارم؟"

    ـ" آره... خب، می‌دونم."

    ـ" اینم می‌دونستی ‌که اون عقب موندگی‌ ذهنی ‌داره؟"

    ـ" نه...! این یکیو دیگه نمی‌دونستم!"

    ـ" پس برو بشین راجع بهش فکر کن!"

    این راگفتم وتنهایش گذاشتم، اوهم رفت وفکرهایش راکرد وبعدهم درکمال وقاحت تصمیم گرفت از من بخواهد که ایلیا را به ‌یک آسایشگاه معلولین ذهنی‌ سپرده وخودم درکنارش خوشبختی‌ درو کنم!

    خدایا فهمیدن این موضوع که قادر نیستم پسرک بی‌گناهم را ترک کنم این‌قدر سخت است؟! اگرچه برای‌ رهایی ‌از این وضع ناجور‌ به ازدواج نیازداشتم ولی دربرابر خواسته‌ی بیجایش مقاومت نشان دادم و از اوخواستم که دیگر برای ‌همیشه فراموشم کند. اما او دست بردار نبود و حتی موضوع را با مادر نیز درمیان گذاشت، مادر هم دلسوزانه از من خواست ایلیا را به او بسپارم و خودم بروم دنبال زندگی وآینده‌ام، ولی من نمی‌توانستم بپذیرم، اگر روزی قرار باشد ازدواج کنم فقط به خاطر ایلیاست، ازدواج من چه فایده‌ای دارد وقتی ایلیا از آن نه تنها سودی نمی‌برد بلکه متضرر هم خواهد شد؟

    حالا فرشاد می‌دانست که پاشنه آشیل من ایلیاست و از این راه می‌تواند به سادگی مرا به چنگ بیاورد، ولی هرگز دراین باره فریبی به کار نبرد و من از این‌همه صداقتش قلبا ممنون بودم. بعدازآن دیگر مزاحمتی برایم ایجاد نکرد، هرچند که دیدار گریزناپذیرش در سرویس همچنان باعث آزردگی‌ام می‌شد ولی دیگر هیچ کاری به کار هم نداشتیم جز یک سلام و جواب گذرا و کوتاه.....


    «ماه شب چهارده!»

    آن اواخر زندگی در اطاقک قدیمی ‌مادر برای‌ زندگی‌ هرسه‌‌ی‌ ما نامناسب وغیرقابل تحمل گشته بود و به این ترتیب مدام یا مادر مریض بود و یا ایلیا، از سوی ‌دیگر با عوض شدن مدیرمهربان وقبلی‌ مدرسه و آمدن یک مدیر جدید وتا حدی بدخلق مشکل اصلی‌ ما شروع شد، چراکه او دلیلی ‌نمی‌دید یک مستخدم پیر و ازکار افتاده را به همراه دوتا موجود غیرکارآمد برای ‌مدرسه دراطاق مخصوص سرایدار نگهداری‌ کند، این شد که به ما اخطار داد در اسرع وقت به فکر تهیه‌‌ی ‌مکان وشغل مناسب دیگری‌ برای ‌خود و مادر پیرمان باشیم بعدهم بلافاصله عمله بنا آورد که اطاقک را ترمیم کنند و در این فاصله ما را توی ‌آبدارخانه جا داد، وسایلمان راهم یک گوشه‌ی‌ حیاط چید که وقتی ‌جا پیدا کردیم جمعشان کنیم وبرویم پی ‌کارمان.

    مادر از این وضعیت بسیار ناراحت شده ونزدیک بود ازغصه دق کند، من نیز از یکسو تلاش می‌کردم به او دلگرمی دهم و از سوی دیگر نگران آینده و وضعیت‌مان بودم، درحال حاضر تنها راه چاره‌ام فروختن طلا و جواهراتم بود که با فروش آن‌ها پول خوبی‌ برای ‌رهن یک خانه‌ درهمان منطقه ‌دستم را می‌گرفت اما مادر اجازه نداد همه‌ی ‌طلاهایم را بفروشم چراکه مطمئن بود قیمت طلا نوسانی غیرعادی دارد وهرلحظه ممکن است با فروش آن‌ها دچار ضرری جبران ناپذیر شویم، خصوصا این‌که آن روزها اصلاً قیمت طلا بالا نبود و نمی‌شد روی معادل ریالی‌اش حسابی باز کرد. بنابراین ‌همه‌ی آن‌ها را به صندوق امانات بانک سپردم وفقط یک سینه ریز زیبا و سنگین را فروختم، هرچند پولش به اندازه‌ای ‌نشد که بتوانیم توی ‌همان محله‌ی‌ خودمان خانهای ‌تهیه نماییم، دور و بر ولیعصر وانقلاب که محل کارم درآنجا بود هم نتوانستم جایی ‌پیدا کنم، به ناچار راضی‌ شدم پایین شهر بگردم بلکه خانهای ‌درخورحالمان پیدا شود.

    هرکس می‌دید بیوهای ‌حول وحوش بیست سالم، نگاهی ‌به سرتاپایم می‌انداخت و خیلی ‌راحت می‌گفت:

    ـ"نه!"

    البته معمولا با مردهایشان از این نظر مشکلی‌ نداشتم ولی ‌خانم‌هایشان واقعاً از حضور من درخانه‌های‌ خود وحشت داشتند، شاید هم نگران بودند قاپ شوهران تحفه و تبرکشان را بدزدم وبشوم زن دومشان مثلاً! البته پر بیراه هم فکر نمی‌کردند؛ چرا که خودم متوجه می‌شدم بعضی‌ از این آقایان نگاه خریدارانه‌ای ‌به من دارند وبه شدت حس بشردوستانه و انسانی‌ درونشان درحال قلیان جهت دستگیری از یک مستضعف بی‌چاره است! واضح است که در این‌جور مواقع خودم فرار را بر قرار ترجیح می‌دادم و حاضر نمی‌شدم پا به خانه‌ای ‌بگذارم که قیمتش را باید از آینده و سرنوشت خودم یا یک زن بدبخت‌تر ازخودم بپردازم، کار برایم خیلی ‌سخت شده بود و از این‌که بیوه‌ای ‌جوانم به شدت احساس ناراحتی ‌و ناامنی ‌می‌کردم.

    عاقبت بعد از دوماه گشتن و این در و آن در زدن، توانستم اطراف میدان شهدا (ژاله سابق) طبقه دوم یک خانه شمالی‌ ساز را که متعلق به بیوه‌ای ‌مسن و دختر ازدم بخت گذشته‌اش بود اجاره کنم و خیلی ‌زود اسباب و اثاثیه ‌ ‌اندکمان را به آنجا منتقل کردیم، به‌هرحال این بهترین حالت ممکن برای ‌همه‌ی ‌ما بود، هیچ مردی‌ در آن خانه رفت وآمد نداشت و کسی ‌از وجود دیگری‌ احساس ناامنی‌ نمی‌کرد، خوش‌حال بودم که دیگر سرویسم عوض شده و مجبور نیستم هرروز فرشاد را تحمل کنم؛ حتی با این‌که دیگر حرفی با من نمی‌زد ولی هم چنان غیرقابل تحمل بود. خلاصه تا مدتی ‌توانستم نفس راحتی‌ بکشم اما این بار نیز عمرشادمانی ‌من کوتاه بود...

    نمی‌دانم چه شد که بحث تعدیل نیرو پیش آمد وهرکسی‌ که غیررسمی‌ بود عذرش خواسته شد، من هم که از اول به صورت روزمزد استخدام شده بودم جزو اولین کسانی ‌بودم که محترمانه شوتم کردند بیرون، آن قدر از این موضوع ناراحت شدم که احساس می‌کردم واقعاً بدشانسترین آدم روی‌ زمینم.

    اگرچه بعد از تغییرمحل زندگی مان فرشاد تقریباً گمم کرده بود، ولی‌ بعد از اخراجم از اداره به‌طور کامل مرا از دست داد و این مسئله هرقدر که برای ‌من خوشایند بود باعث ناراحتی او شد، یکی از همکاران جهادی در آخرین تماس تلفنی بامن حرفهایی دراین مورد زد که متوجه شدم گویا فرشاد حسابی این در وآن درمی‌زند تا رد ونشانی ازمن بیابد ولی ‌تیرش هرباربه سنگ خورده وحالا حسابی ناامید شده است، بااین حال او هرگز از پیدا کردن من منصرف نگشت....

    به مادرهیچ حرفی‌ راجع به اخراجم ازاداره نزدم چراکه نگران قلب ضعیف وناتوانش بودم و می‌ترسیدم تحمل شنیدنش را نداشته باشد. آخر او این مدت، فشار روحی ‌بسیاری ‌را تحمل کرده و بیماری ‌قلبی‌ـ ریوی‌ مزمنش نسبت به قبل شدت بیش‌تر‌ی ‌یافته بود.

    به وضع بدی ‌دچار گشته بودیم، حقوق بازنشستگی‌ مادر آن قدر کم بود که بیش‌تر‌خرج دوا و درمان خودش می‌شد، از یکسو شهریه‌ی ‌ایلیا و پول سرویسش و از سوی‌ دیگر بدهکاری‌هایی ‌که طی‌ این مدت دچارش شده بودم و از همه بدتر اجاره‌خانه که به مخارجمان اضافه شده بود مرا وا داشت تا مجددا مشغول کارهای خدماتی در منازل اعیان و اشراف شوم تا شاید فرجی شود و کار مناسبی پیدا کنم.

    درباره‌ی این موضوع به مادر حرفی نزدم چون نمی‌خواستم به قلبش فشار بیاید، فقط طبق معمول هرروز از خانه می‌رفتم بیرون وسرهمان ساعتی‌ که اداره تعطیل می‌شد برمی‌گشتم، اگرهم کارم طول می‌کشید می‌گفتم که اضافه کاری‌ مانده‌ام.

    راستی‌ که خیلی‌ سخت است آدم از اوج به هضیض برسد، یک زمانی‌ خودم اعیانزاده بودم وکلفت و نوکر داشتم؛ حالا کارم به‌جایی‌ رسیده که باید افادههای ‌طبق طبق یک مشت تازه به دوران رسیده را تحمل کرده وبرایشان جاروـ پارو می‌کردم! بااین‌حال من همواره نسبت به مستخدمین خودم بسیار مهربان و ملایم بوده‌ام، اما حالا..... خانم‌های ‌جوان جوری‌ با من رفتار می‌کردند که انگار یک حرامزادهام و به دست گدایان پرورش یافتهام، خانمهای‌ مسن‌تر هم بر من ترحم می‌کردند....

    خدایا کمکم کن تا درهرشرایطی‌ که هستم خصلت انسانی‌ام دستخوش تغییر نگردد و رضایت تو را هرگز از دست ندهم! 

    دوسه هفته ای ‌بیش‌تر‌ نگذشته بود که درهای رحمت خدا مجددا به رویم باز شد، یکی ‌از همکاران جهاد که همچنان با یکدیگر رابطه‌ی ‌تلفنی ‌داشتیم به من اطلاع داد که شنیده است توی کارخانه‌ی ‌چیت سازی شهرری تعدادی ‌کارگر استخدام می‌کنند، دیگربرایم فرقی‌ نمی‌کرد که چه جورکاریست و تا چه حد طاقتفرسا و غیرقابل تحمل می‌تواند باشد؟ همین که به همین زودی ‌یک کار آبرومندانه پیدا کرده باشم، مرا سر ذوق می‌آورد.

    دراولین فرصت به آنجا مراجعه کردم وخیلی‌ راحت استخدام شدم، دیگر لزومی‌ نمی‌دیدم که مادررا بی‌خبر بگذارم؛ پس بدون اشاره به آن دوران خلأی‌ که مجبوربه کلفتی‌ شده بودم تغییر شغلم رابرایش شرح دادم ولی نگفتم که تعدیل نیروشده‌ام وبدون میل وخواست خودم از آنجا بیرون آمدهام، اوهم که خیال می‌کرد به خاطر فرار از فرشاد شغلم را تغییر دادهام نصیحتم کرد:

    ـ"مادرجون هرجور خودت صلاح می‌دونی، ولی از من می‌شنفی این‌قدر به این عاشقای پرمدعا اهمیت نده و به خاطرشون آینده‌ت رو به خطر ننداز. آخه چرا باید به خاطر فرار از فرشاد شغل به اون خوبی رو عوض کنی و بری توی اون کارخونه که مثل جهنم داغه؟"

    الهی بمیرم برای دلواپسی‌هایت!

    ـ"چشم مادر، قول می‌دم این بار آخرم باشه، ولی جهنمی که توش فرشاد یا هر عاشق سینه چاک دیگه‌ای نباشه ترجیح می‌دم به بهشتی که این عوضی‌ها باشن."

    ـ" تو ماشالله با این برو رویی که داری، از کجا خاطرت جمع شده که جای دیگه بری از اینها سر راهت سبز نشه؟ تا کی می‌خوای فرار کنی؟"

    کاش می‌توانستم به او بگویم که این خواست قلبی من نبوده است.....

    ـ"اونجا کسی به این چیزها فکر نمی‌کنه، هرکسی پی بدبختی خودشه.... آدم اگه مستأصل نباشه که یه همچو جایی کار نمی‌کنه؟"

    به‌هرحال از نظر مادر کار از کار گذشته بود و نصیحت فایده‌ای نداشت جز نمک پاشیدن به زخم، من نیز ترجیح می‌دادم دراین‌باره بیش از این توضیح ندهم و یک جوری فرار کنم، از آن بدتر این‌که مجبور بودم برای جلوگیری ازپیش آمدن مجدد این‌جور بحث‌ها وانمود کنم که خیلی ازمحل کارم و شغل جدیدم راضی‌ام ولی فقط خدا می‌دانست که چه قدر سخت و رنج‌آور بود....

    رفته رفته تغییرمکان و وضعیت زندگی‌مان به مذاق مادرساخت وحالش رو به بهبود نهاد، او درنبود من شده بود پرستار دلسوز ایلیا، البته توانبخشی ‌هم سرجایش بود و او هرروز با سرویس به مدرسه‌‌ی‌ مخصوص خودش می‌رفت و با همان سرویس هم برمی‌گشت.

    مادر رابطه‌ی نسبتاً خوبی هم با صاحبخانه و دخترش پیدا کرده بود و این سه زن تنها و بینوا اوقات فراقت خود را با پاک کردن سبزیجات، رب درست کردن و بسیاری کارهای دیگر از این دست پر می‌کردند و از همصحبتی با هم لذت میبردند، یک بار هم صاحبخانه به من گفت:

    ـ"عجب مادر فهمیده و با کمالاتی داری! به خلاف بقیهی پیرزنها خیلی کم حرف و آرومه...."

    جالب این‌جاست که آن‌ها فکر می‌کردند اخلاق من هم برعکس قیافهام کاملاً به مادرم کشیده و او در تربیت خود بسیار موفق عمل کرده است! برایم جالب بود که مادر چه جوابی به سؤالات احتمالی این دو خانم پرچانه درباره‌ی من و خودش و پدر احیاناً مرحومم داده است که آن‌ها هیچی راجع به حقیقت نسبت ورابطهی من و مادر نمی‌دانند؟ مخصوصاً این‌که می‌دانستم مادر اهل هیچ دروغی نیست، حتی دروغ مصلحتی! او معتقد بود هرگز حرام الهی نمی‌تواند مصلحتی درخود داشته باشد و این عقل ناقص ماست که شرّی را مصلحت می‌پنداریم، همیشه هم یک مثال را در این‌باره تکرار می‌کرد:

    ـ"اگه دروغ مصلحتی داشتیم، جناب ابوذر به نگهبانایی که قصد جون نازنین پیامبرو داشتن نمی‌گفت توی کیسه‌ای که روی دوشمه پیامبرو گذاشتم! مصلحت ازاین بالاترم داشتیم مگه؟!"

    *****
    
    توان‌بخشی‌ برای ‌ایلیا خیلی ‌خوب ومفید بود و باعث پیشرفت قابل توجهی‌ در او می‌گشت، حالا دیگر خیلی بهتر می‌توانست صحبت کند وچند تا کلمه هم یاد گرفته بود، عکس حیوانات را هم که نشانش می‌دادیم صدایشان را درمی‌آورد وجای چشم و گوش و دهان و بینی این حیوانات را یاد گرفته بود، از همه بهتر این‌که آب دهانش را هم دیگر می‌توانست جمع وجورکند، بازی‌ با لگو وخمیر مجسمه سازی ‌را هم تا حدی ‌یاد گرفت، یعنی ‌حداقل می‌دانست باید آن‌ها را چگونه به ‌کار گیرد، اما خب؛ بدیهی ‌است که قادر نبود شکل معنی‌داری ‌به آن‌ها بدهد، مثلاً یک بار گلوله‌ی ‌کج وکوله ای ‌را نوک ‌یک چوب کبریت زد و با خوش‌حالی‌ گفت: «مامان یورا!» (همان مامان رؤیا به زبان ایلیایی) من هم دیدم واقعاً اگر این شکلی‌ باشم حق با شهرام ارجمند بوده که ادعا می‌کرد شگفتی ‌خلقتم!

    در‌محل کارجدیدم خیلی زود جا افتادم، به محیطش عادت کردم وباخوب وبدش می‌ساختم، هوای ‌داخل کارخانه به جهنم گفته بود زکی! هرقدرهم که دستگاههای ‌تهویه با تمام نیرو کارمی‌کردند بازهم نمی‌شد گرمای‌ طاقت‌فرسایش را حتی‌ در وسط زمستان و برف وکولاک با یک لایه لباس نخی ‌تحمل کرد، حالا ما زنها که دیگر جای‌ خود داشتیم چرا که علاوه برلباسهای‌ معمولی ‌تنمان مجبور بودیم روپوش هم بپوشیم و حجاب کنیم، هرچند که روپوشها همه نخی‌ وسفید بودند وما هم زیرشان فقط یک بلوز خنک می‌پوشیدیم، اما بازهم عرق شرو شر از سر و رویمان می‌ریخت و نفسمان از شدت گرما بند می‌آمد.

    ماه رمضان جزو سخت ترین ایام کارمان بود و حتی بعضی از کارگران با عذر شرعیِ رنج و تعب، از گرفتن روزه خودداری می‌کردند و عده‌ای پوست کلفت‌تر مثل من هم که حاضر نبودند هیچ عذرشرعی را بپذیرند گاهی وسط روزه حالمان بد می‌شد و دچار ضعف شدیدی می‌شدیم، بااین‌حال خدا بسیار لطف داشت که توانستیم روزهی ماه مبارک را نیز به جاآوریم و من این‌را بزرگ‌ترین پیروزی زندگی‌ام می‌دانستم و به آن افتخار می‌کردم و مطمئن بودم با غلبه بر چنین امتحان دشواری قطعا قادر خواهم بود مشکلات دیگر را نیز به یاری خدا پشت سر بگذارم.
    حدود یک سال از شروع کارجدیدم گذشت حال آن که بهترین روزهای ‌جوانی‌ام داشت باعرق ریختن کنار دستگاه های ‌پرسروصدای‌ نساجی ‌و همچنین ضبط وربط کودک عقب ماندهام سپری ‌می‌شد بی‌آن‌که قادر باشم این وضعیت را تغییری‌ دهم، این میان تنها چیزی‌ که هرروز پوسیده‌تر و دورانداختنی‌تر می‌شد قلب یخ زده و خالی ‌ازعشق و امید و هیجانم بود، نه برای‌ خودم می‌توانستم آینده‌ای تصورکنم و نه برای ‌فرزند نصفه ونیمه‌ام که همه‌ی ‌زندگی ‌من بود. حالا دیگر حتی ته مانده‌ی امیدی هم برای پیوند با خانواده‌ام نداشتم، چراکه حالا دیگر حتی رزیتا یا الهه هم نشانی ازمن نداشتند که درصورت پشیمانی بفرستند سراغم.
    
    در یکی ‌از روزها که خسته وکوفته و سراپا خیس عرق روی‌ یکی ‌از صندلی‌ها ولو شدم تا برای‌ لحظاتی ‌کوتاه استراحتی‌ کنم، ‌درزمانی غیرمنتظره مقابل خود یکی ‌از همکارانم را که مرد درشت هیکل و پشمالویی ‌بود دیدم، او طبق عادت همیشگی‌اش یک زیرپوش سفید رکابی پوشیده و موهای‌ زمخت و پرپشت سر و سینه و دستهایش به طرز‌چندش آوری خودنمایی ‌می‌کرد. نگاه بی‌تفاوتی ‌به اوانداختم و با گوشه‌ی ‌روسری‌ عرق پیشانی‌‌ام را زدودم ومتوجه شدم که متأسفانه قدری ‌از موهایم از زیر روسری‌ گریخته که فوراً جمع وجورشان کردم، لیوان آبی ‌را که دردست داشت مقابلم گرفت و با صدایی‌ کلفت و مهیب که لرزه برجان آدم می‌انداخت گفت:

    ـ" بفرمائید خانم تاجبخش!"

    نگاهی ‌غیردوستانه به چهره‌ی ‌ناخوشایند وسبیلهای ‌کلفتش انداختم و خیلی ‌سرد جوابش دادم:

    ـ" نمی‌خوام ممنون."

    اما او قصد نداشت این ردّ احسان را چندان جدی‌ بگیرد، پس با همان لحن مخصوص خودش که کاملاً چاله میدانی ‌و داش مشدی‌ بود اصرار ورزید:

    ـ" آب نطلبیده مراده آبجی؛ بگو یا حسین و نوش جون کن!"

    دیدم زیاد صلاح نیست بیش از این تندی‌ به خرج دهم، با تشکری ‌مختصر و کوتاه لیوان آب خنکی‌ را که حسابی ‌داشت چشمک می‌زد از دستش گرفتم ومقداری ‌نوشیدم و زیرلب برسیدالشهدا سلام گفتم، راستی‌ که درآن گرمای ‌جهنمی مثل نسیمی ‌از بهشت بود. آنگاه لیوان خالی‌ را به دستش دادم اما او همچنان روبه رویم ایستاده و انگار قصد رفتن نداشت....

    ـ" چیزی‌ می‌خواین ‌بگین ‌آقای ‌سروش؟"

    سرش را به نشانه‌ی‌ جواب منفی ‌تکان داد:

    ـ" نه!..."

    ....و از آنجا دور شد و رفت سراغ کارخودش.

    نمی‌دانم چرا این‌قدر قیافه‌اش‌ توی‌ ذوقم می‌زد؟! مرا بی‌اختیار یاد یک انسان نخستین می‌‌انداخت که با تبری ‌از عهد پارینه سنگی ‌ریش‌هایش را زده و الباقی‌ را به امان خدا رها کرده باشد! یک توپ گرد پشمالو با سبیل‌های ‌کلفت و قدری ته ریش و سری‌ پوشیده از موهای ‌فرفری ‌سیاه و نامرتب، پوست نسبتاً تیره‌ای‌ داشت و قدی‌ متوسط؛ چیزی ‌حدود صدوهفتاد سانت (که به زحمت هم‌قد من می‌شد) ولی ‌بسیار عضلانی‌ و نیرومند به نظر می‌رسید. می‌گفتند وزنه بردار بوده اما با یکی ‌دوتا حرکت اشتباه دیسک کمرش آسیب دیده و دیگر نتوانسته ادامه دهد، گویا چند تا مدال هم گرفته بود اما این‌که مدالهایش چه قدر می‌ارزیده خدا می‌داند، ما همین قدر می‌دانیم که اگر به دردش می‌خورد مجبور نبود حالا بایستد پای‌ این دستگاههای ‌پر سروصدا وگرمای‌ طاقت‌ فرسای ‌چنین جهنمی‌ را تحمل کند، مخصوصاً که او بیش از بقیه گرمایی ‌به نظر می‌رسید و هیچ‌وقت لباس کارش را روی ‌آن زیرپوش نخی‌ چرک و چندش‌آورش نمی‌پوشید و کسی ‌هم کاری به کارش نداشت!

    چنان بوی ‌تندعرقش انزجار آور بود که سعی می‌کردم حتی‌الامکان از او دور باشم، از دو متری‌ آدم که رد می‌شد انواع و اقسام روایحش را به مشام می‌رساند، نمی‌دانم آیا با حمام رفتن مشکل داشت یا اساساً ساختار بدنش جوری ‌بود که چنین بوی ‌گندی ‌از او ساطع می‌شد؟ گاهی ‌باخود فکر می‌کردم که واقعاً زنش چه جوری‌ تحملش می‌کند؟ احتمالاً زنش هم بایستی‌ یک چیزی‌ باشد تو ‌مایههای ‌مادر فولاد زره! اگرچه خیلی ‌زود فهمیدم که با وجود سن‌وسال نسبتاً بالایش زن هم ندارد، گویا وضع زندگی‌‌اش هم بدک نبود و خانه‌ای داشت توی ‌نازی ‌آباد و با مادر وخواهرش زندگی ‌می‌کرد. همه‌ی ‌این اخبار ناب و دست اول را یکی‌ از همکاران به نام «سلمی»* سخاوتمندانه دراختیار من وهمکاران دیگرمان قرارداده بود، خبرگزاری کارخانه!

    ______________________________________________________
    *سلمی: سَلما خوانده می شود
    

    اصالتا آبادانی بود، در جنگ همسرش را از دست داده و به همراه چهار فرزندش به تهران کوچ کرده و حالا همسایه‌ی دیوار به دیوار آقای سروش بود. دو دختر داشت و دو پسر، «سعدان» دوازده سال داشت و «قاسم» هم ده ساله بود، دخترانش «نعیمه» و«ربیعه» نیز به ترتیب هشت وچهار سال داشتند. قاسم هم درس می‌خواند و هم توی‌ پارک‌ها کفش واکس می‌زد و آدامس می‌فروخت، سعدان ‌هم شاگرد مکانیک سر خیابان‌شان بود وحقوق بسیار اندکی ‌از این راه دریافت می‌کرد، نعیمه و ربیعه هم کوچک‌تر از آن بودند که بتوانند برای ‌تأمین مخارج بالای ‌زندگی‌شان نقشی‌ ایفا نمایند و فقط در کارهای خانه کمک حال مادرشان بودند.

    او واقعاً ‌زن بانمک وتودل برویی‌ بود، مثل اکثر زنان عرب هیکلی‌ درشت وشانههایی ‌پهن داشت و قیافه‌اش عجیب ‌به دل می‌نشست، پوستی ‌داشت سبزه سوخته با لب‌های ‌درشت قلوه‌ای و گونه‌های برجسته و یک چاه زنخدان توی ‌چانه‌اش، از همه قشنگ‌تر ابروان هشتی و چشمان آهویی‌اش با آن رنگ قهوه‌ای روشن بود که به طرز غریبی او را دقیق وموشکاف نشان می‌داد و بچه‌هایش نیز کمابیش به خودش شبیه بودند.

    با لهجهی غلیظ عربی ‌صحبت می‌کرد و من تا مدت‌ها کم‌تر‌ از ده درصد حرفهایش را می‌‌فهمیدم، اما بعدها کم‌کم عادت کردم، خصوصاً این‌که ازحرف زدن هم سیر نمی‌شد وهمین برایش یک تمرین شبانه‌روزی‌ زبان فارسی ‌حساب می‌شد. او هزاران حرف برای‌ گفتن داشت، به هر دری می‌زد و توی ‌هرسوراخی‌ انگشت فرو می‌کرد وخبری ‌نبود که از چشمان تیزبینش مخفی ‌بماند، برای‌ همین هم خیلی ‌زود بین همکاران به «خبرگزاری ‌سلمی‌پرس» معروف شد!

    اگرچه چنین اخلاقی را نمی‌پسندم، ولی نمی‌دانم چرا از سلمی بدم نمی‌آمد؟ شاید به این خاطر که او درکنار این‌همه فضولی خارج ازحد، دست به خیر هم بود و اگر می‌فهمید کسی نیازی دارد بلافاصله برای رفع و رجوعش اقدام می‌کرد. گویا روابط مسالمت‌آمیزی ‌هم با آقای ‌سروش برقرار کرده بود و هرکجا نیاز به کار خیری‌ پیش می‌آمد فوری ‌می‌رفت سراغ این بنده خدا، اوهم به‌هرحال کم نمی‌گذاشت وتا جایی ‌که از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد طوری ‌که مدام سلمی ‌بیخ گوش من از آقایی ‌و لوطی‌گری ‌او دادسخن می‌داد، گاهی ‌هم خیلی ‌بامزه می‌گفت:

    ـ"عجب مرد ماهیه!!"

    که البته باید بگویم این آقای ‌سروش به نظر من هر چیزی‌ می‌توانست باشد الا «ماه»!

    یک‌بار هم پایش را از گلیمش درازتر کردو همان‌طور که حواسش به کار دستگاهش بود رو به من گفت:

    ـ"هعی دختر، خدا به هرکسی شانس نمی‌ده، برو خداروشکر کن که شاه ماهی به تورت خورده!"

    من که از خستگی حتی حوصله‌ی خودم را هم نداشتم، ابرو درهم کشیدم و منتظر توضیحش ماندم، حس می‌کردم باید یک ربطی به ماه شب چهارده داشته باشد! اتفاقا حدسم درست بود:

    ـ"امیرآقا خاطرخوات شده!"

    منظورش همان آقای سروش بود....

    من نمی‌توانستم حتی فکرش را هم به سرم راه دهم که چنین مرد لوطی‌منشی نظری غیر از برادری به من داشته باشد، چرا که حتی یک‌بار ندیدم چشم چرانی کند یا رفتار سبکسرانه‌ای از خودش نشان دهد:

    ـ"سلمی برو استراحت کن، حالت خوب نیست!"

    ولی او دست بردار نبود:

    ـ" نه به جان سعدان! ازم یک بار پرسید این شوهر داره؟ من هم گفتم جدا شده و یه پسر هم داره. خب مرض نداره که بپرسه؟ حکما خاطرت رو می‌خواد دیگه."

    و با چشم و ابرویش قروقمیش مزخرفی آمد که حتی در اوج عصبانیت هم نزدیک بود خنده‌ام بگیرد:

    ـ"سلمی دفعه آخرت باشه جای من جواب می‌دی، اگه لازم باشه خودم می‌گم."

    او که هیچ‌وقت مرا این‌قدر جدی ندیده بود عذرخواهی مختصری کرد و دیگر حرفی نزد.

    آن روز ظهر که مثل همیشه کار را موقتاً تعطیل کرده و آماده‌ی ناهار و نماز می‌شدیم، وسط راه به‌طور اتفاقی آقای سروش را دیدم که دکمه‌های پیرهنش باز بود و آستین‌هایش به سمت بالا تاخورده و معلوم بود که تازه وضو گرفته است. او همیشه به نماز اول وقت اهمیت زیادی می‌داد و به‌محض شنیدن اذان کار را رها کرده و به نمازخانه می‌‌رفت ولی من معمولا از شدت ضعف و خستگی ترجیح می‌دادم نماز را بعد از ناهار به جا بیاورم، حالا با دیدن او از خودم شرمسار شده و تصمیم گرفتم راهم را به‌سوی وضوخانه کج کنم که صدایم زد:

    ـ"عذر می‌خوام خانم تاجبخش، می‌تونم یه چند لحظه وقت شریفتون رو بیگیرم؟"

    حس کردم این مدل کلاس گذاشتن اصلاً به لحن چاله میدانی‌اش نمی‌آید:

    ـ"بله، بفرمایید."

    مشغول پایین کشیدن آستین‌هایش شد و رطوبت صورتش را با پشت دست گرفت:

    ـ"راسیاتش هر وقت می‌بینم با این سن و سال کم پا به پای مردهای این کارخونه واستادی عرق می‌ریزی، به خودم می‌گم امیر تف به غیرتت! این دختر الآن باس بیشینه تو خونه خانومی ‌کنه، حقش این‌همه ستم نیس!"

    از سخنرانی غرّایش حس خوبی نیافتم، من از ترحّم بیزار بودم:

    ـ"مشکلی نیست آقای سروش، خودم خواستم این‌جوری باشه. شما چه تقصیری دارید؟"

    ـ"ببین بابا؛ آبجی کوچیکه هم‌سن و سال خودته، البت برام حکم اولاد داره تا آبجی. دروغ چرا؟ نمی‌شه تو اون جهنم ببینمت و آبجی خودمو یاد نکنم. شنیدم بچه کوچیک هم داری، خداروخوش نمیاد.... شوما الآن باس بالاسر بچه‌ت باشی بابا."

    تازه فهمیدم دلیل این‌که درباره‌ی وضعیت تأهلم پرس‌وجو کرده چیست! بدبخت سلمی که هرموضوعی را از زاویه‌ی بسته‌ی نگاه زنانه‌اش می‌بیند! هرچند بسیار جوان‌تر از آن به نظر می‌رسید که مرا مثل دخترش بداند ولی وقتی این طور پدرانه خطابم می‌کرد یک جورهایی اطمینان بخش بود و حتی باعث می‌شد در لحن نسبتاً خشنم قدری تجدید نظر کنم:

    ـ"خب که چی آقای سروش؟ لابد چاره‌ای ندارم وگرنه کیه که این جهنم رو ترجیح بده به خونه داری یا به قول شما خانمی‌کردن؟"

    با تمام وجود متأثر شده و می‌شد عرق شرم را روی پیشانی‌اش دید:

    ـ"روم سیاه؛ اگه کاری از دستم برمیاد بگو که نذارم اینجا تلف شی. می‌دونم مناعت داری عارت میاد کسی دستشو واسه کمک دراز کنه جلوت، ولی دیگه غیرتم بیش‌تر‌ از این نذاشت ساکت باشم."

    ممنون بودم از محبت پدرانه‌اش و متأسف به خاطر اوضاع ترحم برانگیزم....

    ـ" من مشکلی ندارم، یاد گرفتم رو پای خودم وایسم، این کارها برام سخت نیست، دست‌کم نه سخت‌تر از لطفی که ناچار باشم قبول کنم...."

    منظورم را فهمید و برای اولین بار درتمام این لحظات هم‌صحبتی سرش را بلند کرد و نگاهی توی چشمانم انداخت، چشمان درشتش مهربان و زیبا بود.....

    ـ"تحصیلات داری، نه؟"

    سری به نشانه‌ی جواب منفی تکان دادم:

    ـ" نه، فقط سیکل دارم."

    ابروانش به هم گره خورد و دوباره نگاهش را از من برداشت:

    ـ"آها؛ آخه دیپلم به بالاحرف زدی، گفتم اگه این طوریاس که یه جای بهتر سراغ دارم، ولی حالا که می‌گی نه...."

    حس کردم شانس به من رو کرده:

    ـ" خب.... مدرک ندارم ولی هم به زبان فرانسه یه قدری مسلطم، هم تایپ بلدم."

    ـ" تو این خراب شده که تا مدرک نداشته باشی سوادت رو جایی نمی‌شمرن، ولی این تایپی که گفتی.... واستو ببینم چیکار می‌تونم برات بکنم....."

    و سری تکان داد:

    ـ"تو فکرت هستم بابا، اگه جور شد خبرت می‌کنم. فعلاً با اجازه...."

    وخواست برود که تشکر کردم:

    ـ"ممنونم آقای... سروش! همین که نگرانم هستید برام یه دنیا ارزش داره.... اگه جور شد که چه بهتر، اما اگه نه.... اصلاً خودتون رو اذیت نکنید."

    دستش را به حالت خداحافظی تکانی داد:

    ـ"این حرفا کدومه؟ وظیفه س."

    و دیگر نماند تا احیاناً تعارف دیگری تکه پاره کنم. از این‌که گاهی خدا در لباس بندگانش هوای آدم را دارد پر شدم از حسی خوب و دلپذیر. آنگاه به سمت دستشویی زنانه رفتم تا وضو بگیرم....

    این اولین بار بود که نماز خواندنم همزمان شده بود با نماز خواندن او، اکنون می‌توانستم از پشت پرده‌‌ای که بین زنانه و مردانه کشیده بودند صدای‌ بلند ذکر رکوع و سجود و قنوتش را بشنوم که تمام فضای‌ نمازخانه را پر کرده، با آهنگی ساده و عامیانه و لالایی وار، نه مثل قاریان قرآن با ترتیل و نه مثل افراد خجول بی‌آهنگ و بی‌حس.... به ناگاه ته وجودم احساس خوبی ‌نسبت به او پیدا ‌کردم؛ احساسی‌ توأم با آرامش واعتماد که قلبم را لبریز می‌کرد از محبتی وصف ناپذیر وهیچ ربطی به زنانگی‌هایم نداشت، بلکه برمی‌گشت به دخترانه‌هایم در برابر پدری که وجودش برایم در حد این مرد هم نبود.....

    حالا باید منتظر می ماندم تا او برایم کاری کند و از این جهنم نجاتم دهد، شاید کاری شبیه منشی‌گری در محیطی بهتر، مطمئناً او با این‌همه تغیّر و مردانگی هرگز حاضر نمی‌شد دستم را جای ناامنی بند کند، پس جای امیدواری است!
    سلمی که معلوم نبود از کجا متوجه گفت و گوی کوتاه ما دونفر شده، بعدازآن مخم را به کار گرفت که الا و للا باید بگویی چه جوری ازت خواستگاری کرد؟ دلم می‌خواست موهای این جانور دوپا را یکی یکی بکنم از بس اعصابم را با پیاده رو اشتباه گرفته بود. آخر مجبور شدم تهدیدش کنم:

    ـ"سلمی اگه از این حرفای مفت پیش بقیه‌ی همکارا بزنی و حرف تو دهن این و اون بذاری خدا شاهده می‌ذارم از اینجا می‌رم، بعد تو می‌مونی و عذاب وجدانت بابت شکم گرسنه ی پسرم و مادر پیر و مریضم!"

    همین ننه من غریبم بازی حساب شده برای این‌که پشت دستش داغ شود کافی بود. بعدازآن‌هم دیگر سعی کرد حدسیاتش را برای خودش نگه دارد و هر وقت شاهد برخوردهای اتفاقی کوتاه یا بلندی بین من و آقای سروش بود نهایتا یک لبخند بدجنسانه از دور تحویلم می‌داد و دیگر هیچ!

    از آن‌جایی که محیط کارخانه تاحد زیادی مردانه بود، برای بیوه زن کم سن و سالی مثل من انواع واقسام خطرات موجود بود، مخصوصاً اگر کارگر جوانی را به صورت روزمزد استخدام می‌کردند و از قضا چشم ناپاکی هم داشت دیگر کارم واویلا بود!

    این‌جور مواقع حضور امیرآقای سروش بسیار برایم فایده داشت، تا‌جایی‌که تقریباً کارگرهای جدید فکر می‌کردند او یک نسبتی با من دارد و از ترسش به من نزدیک نمی‌شدند! یکی دوبار هم حق کسانی را که حدود خویش را رعایت نکرده بودند کف دستشان گذاشت که حساب کار دست بقیه بیاید.

    من با تمام وجود از این مرد سپاسگزار بودم و حتی برایم فرقی نمی‌کرد که دیگران چه فکری می‌کنند، هرچند که تقریباً همه می‌دانستند حمایت‌های او از سر لوطی‌گری و غیرت است نه چیزی شبیه عشق و عاشقی مثلاً. او می‌دانست من اگر مرد بالای سرم داشتم هرگز تن به کارگری در چنین جایی نمی‌دادم، برای همین همه جوره هوایم را داشت و هرچند وقت یک بار از من می‌پرسید:

    ـ"کم و کسری نداری بابا؟!".....

    و من فقط به خوشبختی مادر و خواهرش می‌اندیشیدم که سایه‌ی چنین مردی بالای سرشان است و برای سلامتی‌اش دعا می‌کردم....

    ******

    «رنگ غروب»

    درباره‌ی امیرآقا و خوبی‌هایش گاه گاهی با مادر صحبت می‌کردم، او که نه این مرد را دیده و نه شناختی ‌رویش داشت، تنها راهنمایی ‌مفیدی ‌که کرد این بود:

    ـ" خدا خیرش بده، سایه ش ایشاالله بالاسر مادر و خواهرش باشه.... ولی مادرجون، بازهم مراقب باش....."

    من مراقب بودم ولی نمی‌توانستم مراقب همه‌چیز باشم، من حتی گاهی به خاطر روزمرگی‌ها غافل می‌شدم از نعمتی که درکنارم بود و هرلحظه احتمال داشت دیگر نباشد....

    رفته رفته حالات بیماری ‌مادر بازگشت نمود، ابتدا فکر‌کردم مربوط به قلبش است و با دارو و درمان دوباره خوب می‌شود، حتی ‌با خودم فکر می‌کردم اگر این بیماری‌ قلبی ‌ـ ریوی، همانی ‌باشد که مادرِخودش هم به آن مبتلا بوده، اگرچه آزارش خواهد داد و او را اسیر رختخواب و لگن خواهد کرد، ولی ‌زنده خواهد ماند و من پرستاری‌‌اش را تا پایان عمرم با جان و دل خواهم کرد، اما موضوع خیلی‌ جدی‌تر از آن بود که ‌به نظر می‌رسید.

    با انجام آزمایشات مختلفی‌ که پزشکان متخصص پیشنهاد کردند، به‌یک نتیجه ‌ی ‌تلخ و جانسوز رسیدم: مادر دچار سرطان پیشرفته‌ی ریه شده وهیچ درمانی در این مقطع ‌برایش وجود نداشت... شاید آن‌همه گرد و غباری‌ که از رفت و روب مدرسه نصیبش می‌شد در این امر بی‌تأثیر نبود، به‌هرحال دلیلش زیاد هم اهمیتی‌ ندارد، مهم شمع وجود تنها کسم بود که اکنون روبه خاموشی‌ نهاده وشب‌های ‌تاریک زندگی‌ام را تیره‌تر از قبل می‌کرد.

    خدایا من بدون او چه کنم؟ دیگر به چه کسی‌ دلم خوش باشد؟ ایلیا... ایلیا با این‌همه دلبستگی‌اش به مادر چگونه باید با او وداع کند؟ او‌که هرشب با طنین لالائی‌‌اش به ‌خواب رفته و هرروز صبح با بدرقه‌ی او سوار سرویس مدرسه‌اش شده بود، حالا با جای ‌خالی‌اش باید چگونه کنار بیاید؟

    درمورد بیماری ‌کشنده‌اش چیزی ‌به کسی ‌نگفتم حتی‌ به خود مادر و ایلیا، اما با این درد جانسوز می‌سوختم ودم برنمی‌آوردم، هرچه ازدستم برمی‌آمد برای ‌مداوایش انجام دادم وتا جائی‌که لازم بود حتی مقداری از طلاهایم را فروختم و برای درمانش خرج کردم، ولی‌ این دوا ودرمان‌ها سودی ‌به‌حالش نداشت وفقط زجر و عذاب واپسین ایام عمرش را بیش‌تر‌ می‌کرد.

    باوجودی‌ که آن نازنین خیلی ‌سعی ‌می‌کرد دردهایش را بروز ندهد تا مبادا باعث نگرانی ‌من وایلیا شود، اما رفته‌رفته مقاومت خود را ازدست داد و در بستر افتاد....

    دیگر با کسی ‌سخن نمی‌گفت (یاشایدهم قادرنبود چیزی ‌بگوید) روی ‌لب‌های ‌خشکیده‌اش ذکر بی‌صدای خدا بود و بس.... چشمان بی‌فروغش گاهی‌ به ‌من دوخته می‌شد وگاهی‌ به ایلیا، آنگاه بی‌حال و بی‌رمق برروی‌ هم می‌افتاد، خدا می‌داند چه دردی ‌را به جان خسته می‌کشید ولی‌مثل همیشه صبور و آرام بود؛ مثل یک کوه، یک قله‌ی ‌بی‌عبور...

    دیگر به اشک‌های‌غم‌انگیزم جوابی ‌نمی‌داد، سر بر بالینش نهاده و همه‌ی ‌دردهای ‌دلم را برای ‌تنها همدم خویش باز می‌گفتم، ازغم فراق وهجرانش اشک حسرت ریخته وبا آن‌که می‌دانستم اوهیچ نقشی ‌درمرگ و زندگی ‌خویش ندارد هم‌چنان از او می‌خواستم که مرا دراین دنیای ‌دیوانه‌ی ‌وحشی بی‌رحم تنها نگذارد...

    لحظه‌های ‌آخر انگار نوری‌ درچهره‌ی ‌خسته‌اش بود، مرگ برایش آخرین نقطه‌ی ‌درد و رنج بود ولی ‌برای ‌من سرآغاز تنهایی ‌وحسرت...

    آخرین لبخندش را به روی ‌ایلیا زد، ایلیا هم ندانست که این لبخند آخر است، او نیز ساده دلانه به ‌رویش خندید! طفلک خیال می‌کرد مادر دوباره برخواهد خاست وبا او بازی ‌خواهد کرد، اما مادر آرام وبی‌صدا چشمانش را بست و دیگر حرکتی ‌نکرد، آخرین خواب او آن‌قدر عمیق و شیرین بود که هرگز به انتها نرسید...

    خیلی ‌سخت بود که به خاطر ایلیا جلوی ‌ریزش اشک‌هایم را بگیرم ووانمود کنم که هنوز هیچ اتفاقی ‌نیفتاده، این‌که داشت آرام و بی‌صدا با ما وداع می‌کرد کوله باری ‌از رازهای‌ مرا برشانه‌های ‌خسته‌اش داشت، رازهایی‌ که هرگز نزد کسی ‌برملایش نکرده‌ام، چگونه می‌توانست به همین سادگی‌ تنهایم بگذارد؟

    ببین چه راحت خوابیده! مثل کسی ‌که ‌یک نیم‌روز بهاری‌ را درآغوش چمن‌زاری‌ سرسبز و پرگل درازکشیده و زمزمه‌ی جویبار درگوشش ترانه‌ی عشق بخواند...

    وقتی‌سر بر سینه‌اش نهادم دیگر صدایی‌از قلبش برنمی‌خاست، تنها قلبی‌که به عشق من می‌طپید، اکنون به خواب ابدی‌ فرورفته بود، خواب ابدی...

    ******


    وقتی ‌از کوچه‌ ی‌ ما

    رخت هجرت بستی

    وقتی‌ از زندگی‌ من رفتی

    عشق هم با توبرفت...

    خنده ‌ی‌ هستی ‌مرد

    نغمه هایم خشکید دفتردل پژمرد

    خانه سرشار شد از ماتم تو

    جاده لبریز شد از هجرت تو

    کوچه ها افسردند شاپرکها مردند

    بلبلان پیکر گل به خزان می‌ بردند...!

    من وتومی ‌رفتیم تو به شهر لبخند

    من به‌ یغمای ‌خزان تو به فصل پیوند

    رنگ من رنگ سکوت رنگ غم، رنگ غروب

    رنگ تو رنگ بهار رنگ سبز دیدار...*

    ******
    ______________________________________________________________

    *شعر از نویسنده (لیلی تکلیمی)
    

    «دریچه‌ی رحمت»

    مراسم ختم و چهلم را با حضور همکاران و دوستان نزدیکم درحدی آبرومندانه برگزار کردم درحالی‌که سوده و سلمی بهترین یاور و همراهم بودند. امیرآقا هم واقعاً سنگ تمام گذاشت و درکنار آقارضا که از طریق سوده خبردار شده و برای سرسلامتی آمده بود، تمام کارهای سنگین و برو بیاهای مردانه را انجام دادند تا فشار کم‌تر‌ی رویم باشد. عجب قصه ی عجیبی بود! همه‌ی ما بدون هیچ نسبت خونی برای هم از جان و دل مایه می گذاشتیم و کاری می‌کردیم که آشنایان شاید درحق هم نکنند!

    یک بار که ایلیا گوشه‌ای کز کرده و در میان آمد و شدهای معمول ختم همچنان منتظر بازگشت مادر بود، امیرآقا بعد از جا به جا کردن یک دیگ پر از برنج کمر راست کرد و به‌سویش آمد، بعد هم در آغوشش گرفت و مشغول ناز و نوازشش شد؛ حال آن که طبق عادتی همیشگی او را نیز پدرانه خطاب می‌کرد:

    ـ"چه طوری بابایی؟! ماشالا مردی هستی واسه خودتا؟!...."

    و عقب ماندگی آشکارش را کاملاً نادیده گرفت.....

    ایلیا که به طرز غریبی از محبت بی ریای او متأثر گشته بود، با احتیاط نگاهش کرد و دستش را برای لمس صورت زبر و سبیل های پرپشتش پیش برد و لبخندی از سر سادگی غریزی اش زد، جوری که چشمانش کمی جمع شد. امیرآقا نیز از ارائه ی یک لبخند دندان نما به او دریغ نکرد..... لحظه‌ی عجیبی بود، بی‌اختیار به یاد اولین روزی افتادم که مادر با خطاب مادرانه اش همه‌ی دنیایم شد، شاید ایلیا نیز حالی شبیه حال مرا تجربه می‌کرد.

    ای وای.... چقدر جایش خالیست!

    مراسم که تمام شد، همه‌ی غم های عالم به تنهایی ام هجوم آوردند. زندگی‌ بدون مادر برایم غیرقابل تحمل بود، داشتم دیوانه می‌شدم، احساس بی‌کسی‌ و بی‌پناهی ‌می‌کردم، من که تا پیش از این دلم همواره به حضور اوگرم بود، حالا مثل کسی‌ بودم که سقف خانه‌اش به‌یک‌باره فروریخته و آسمانی ‌آبستن باران را بالای ‌سرخود داشته باشد، وضع وحال ایلیا هم بهتر از من نبود، او که روز وشب منتظر بازگشت مادر به خانه بود، وقتی رفت و آمدها تمام شد و ‌فهمید که بعد از این باید خودمان دونفر بدون حضور مادر ادامه دهیم، بنای‌ بی‌قراری ‌راگذاشت وشاید این سخت ترین آزمون الهی بود برای هردوی ما. در واقع زخمی‌که از فراق مادر برقلب کوچک ایلیایم کاشته شد هرگز و با هیچ دارویی ‌التیام نیافت، شب‌ها مثل گرگ زخمی‌ وگرسنه‌ای ‌که در میان کوهستانی‌ برفی‌ گرفتار آمده باشد تا صبح زوزه می‌کشید و ناله می‌کرد، می‌دانستم که هرگز کسی ‌برای ‌او نخواهد توانست جای ‌خالی ‌مادر را پرکند حتی ‌من!

    بااین‌حال خیلی‌سعی‌کردم با محبت وتوجه بیش‌تر‌خود نسبت به او درد ورنج این جدایی‌را برایش آسان ترکنم، همین هم شد که وابستگی‌ او به من صدچندان شد وهمواره ازاین‌که روزی ‌مراهم مانند مادر ازدست بدهد وحشت‌زده و بیمناک بود، حتی‌ توی ‌کلاس‌هایش هم دیگر به‌راحتی ‌بند نمی‌شد ومدام بهانه‌ی ‌مرا می‌گرفت، برایش خیلی ‌زود بود که مجبور باشد چنین مصیبت سنگینی ‌را تحمل کند، مادر همه کس ما بود....

    حالا جدایی‌ از مادر یک طرف، وحشت از این تنهایی ‌جدیدی ‌که دامنگیرمان شده بود درد و رنجی ‌دیگر داشت، شب‌ها از ترس خوابم نمی‌برد، آخر هنوز به این‌همه تنهایی‌عادت نکرده بودم، هرصدایی‌ مرا به وحشت می‌انداخت، نمی‌توانستم برای‌ ایلیا هم پناهگاه امنی ‌باشم چرا که نیازمندکسی بودم تا به خودم پناه دهد...

    من و اوهرروز به‌یکدیگر وابستگی ‌شدیدتری ‌پیدا می‌کردیم، شاید هردوی‌ ما محبت گمشده‌ی ‌مادر را به نوعی ‌در وجود یکدیگر می جستیم، شب ها در آغوشم آرام می‌گرفت و دسته ای از گیسوان بلندم را دورمشتش می پیچید تا به این ترتیب احساس امنیت کند، من نیز به این هم آغوشی‌کودکانه نیاز داشتم و تا وقتی‌که حضورش را کنارم حس می‌کردم کم‌تر‌ دچار وحشت و اضطراب می‌شدم.

    صاحبخانه که دلش به حال ما می‌سوخت، اوایل چندبار از من خواست اگر می‌ترسم دخترش را بفرستد پیشم، ولی من نمی‌خواستم خودم را به آن‌ها تحمیل کنم و برای همین درخواست محبت‌آمیزش را رد کردم،

    بااین حال فکر می‌کنم بزرگ‌ترین خدمت او به ما این بود که لطف کرد و اجازه داد تا هر چند سال که خودم مایلم قرارداد اجاره را تمدید کنم و آواره و دربه در این خانه و آن خانه نشوم و من عمیقا از او سپاسگزار بودم.

    روزهای ‌غم‌انگیز و تیره وتارمان‌ هم‌چنان از پی‌هم می‌گذشت وتنها مأوا و پناه قلب خسته‌ی ‌ما قبرمادر بود که خودش درزمان حیاتش آن را در شاه عبدالعظیم خریداری‌ نموده بود، اکنون اودرکنار این سید بزرگوارحسنی ‌خفته و ازضیافت مهمانانش بهره می‌جست، خیالم راحت بود که اوخوب جائی‌است، هرچه باشد او محبّ اهل بیت بود.
   

    از طرف کارخانه وام قرض‌ الحسنه‌‌ای ‌که مبلغ چندانی‌ نداشت به قید قرعه به چند نفر از کارگران اعطا شد که من نیز یکی ‌از آنان بودم، به این ترتیب اولین کاری‌ که کردم این بود که مقداری به پول پیش خانه طبق عرف جاری افزودم تا صاحبخانه ‌ام به خوش‌حسابی‌ام دلگرم شود، بعدهم ‌یک دست لباس مناسب و شکیل برای‌ خودم و ایلیا تهیه نمودم تا وقتی‌ ازخانه بیرون می‌رویم به نظرنرسدکه خیلی ‌وضع مالی ‌خرابی ‌داریم و احیاناً ترحم دیگران را نسبت به خود برانگیزانیم، همچنین یک سری‌ وسایل لازم برای ‌خانه خریداری ‌کردم و در این کار سعی ‌کردم نهایت سلیقه رابه خرج دهم.

    وقتی صاحبخانه‌ام ‌به همراه دخترش آمد بالا و‌چشمش به دکوراسیون ساده وشیک خانه افتاد نگاه معنی‌ داری‌ به من انداخت و پرسید:

    ـ" قبلا کجا زندگی‌ می‌کردی؟"

    من که ازسؤالش نه سردرآورده و نه خوشم آمده بود چهره درهم‌کشیدم وسؤالش را باسؤالی ‌دیگرجواب دادم:

    ـ"چه ‌طور مگه؟"

    قصدداشت کاملارک وپوسکنده صحبت کند:

    ـ" سلیقه‌ت خیلی‌ بالاشهریه!"

    از این تمجید ساده لوحانه ‌خوشم آمد و لبخندی زدم:

    ـ" نظر لطفتونه!"

    دخترش هم که حسابی ‌جوگیر شده بود باذوق و شوقی‌کودکانه اظهارنظر کرد:

    ـ" قیافه تم بالاشهریه! عین شاهزاده‌ خانم‌های ‌تو‌قصه‌هایی!"...

    شایدحق باآنها بود، اما واقعاً چه اهمیتی داشت؟ من فرق چندانی ‌با یک شاهزاده خانم افسانه ای ‌ندارم؛ شاهزاده‌ای ‌که از قصر باشکوه پدرش رانده شده وکرکس‌های ‌پیرو پلید برسرتاسرآن قصر چنبره زده ومنتظرند تا در یک فرصت مناسب چشمان پادشاه وفرزند بی‌گناهش را درآورند و بر داروندارش حکومت کنند... عجب قصه‌ی ‌تلخی‌ست! همه‌چیزداشتم و هیچ چیز نداشتم، در اوج تنگدستی بودم وهنوز رنگ و لعاب زمان شاهزادگی‌ خود را یدک می‌کشیدم!...

    اکنون من نیز با وجود آن پشتوانه ی عظیم ثروت پدری نزدیک بود مثل اغلب مردم زیر بار زندگی‌ له شوم، از یکسو جنگ ومحاصره‌ی‌ اقتصادی ‌وخرج ومخارج کمرشکن و از سوی‌ دیگر کار،کار،کار... بدون این‌که چیزی‌ دستم را بگیرد! از همه بدتر این‌که حالا دیگر مخارج ایلیا ده برابر شده بود و وابستگی‌اش به من صدبرابر! ارزش پول به طرزی ‌باورنکردنی‌ درحال تنزل بود و هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد که بعدها وضع از این هم بدترشود، یعنی‌هربار که قیمت ها صعود می‌کرد و ارزش پول سقوط همه می‌گفتند که دیگر از این بدتر امکان ندارد ولی ظرف مدت کوتاهی متوجه می‌شدیم که اتفاقا کورخوانده‌ایم!

    همین فشار بی وقفه ی زندگی باعث شده بود مردم نسبت به اوضاع گله‌مند و شاکی‌ شوند و داد خود را بر سر هر حق و ناحقی‌ بکشند، البته داد که نمی‌شود گفت؛ غرغرهایی‌ که از گوشه و کنار عوام بگوش می‌رسید و هم خودشان می‌دانستند و هم دیگران که این حرف‌ها به هیچ کجا نمی‌رسد و هیچ گره‌ای ‌هم باز نمی‌کند، مردم قبلا فریادهایشان را با شعارهای انقلابی زده و خون عزیزانشان را تقدیم کرده بودند و دیگر رمق و یا انگیزه‌ای برای فریاد زدن نداشتند، حالا هم نمی‌دانم روی چه حسابی منتظر بودند جنگ تمام شود و روزهای خیلی بهتری از راه برسد، حال آن که ما پازل مملکتی را که طی سه هزارسال قطعه قطعه چیده شده بود یک شبه برهم زده بودیم و حالا می‌خواستیم از نو بچینیم!.....


    به‌هرحال دو سه ماهی از فوت مادر گذشته بود که خدا بالاخره دلش برایم به رحم آمد و موقتاً از بستن درهای حکمتش دست برداشت و یک دریچه ی رحمتی هم نشانم داد!

    یک روز به‌محض تعطیل شدن کارخانه، امیرآقا درچند قدمی‌ام ایستاد وهمان‌طور که داشتم چادرمشکی‌ام را روی سرم می‌کشیدم گفت:

    ـ" خسته نباشی بابا...."

    فوراً جوابش را با متانت دادم:

    ـ"سلامت باشید، شما هم همچنین."

    فهمیدم که کار مهم تری دارد، پس عمدا کمی معطلش کردم تا حرفش را بزند:

    ـ"خواهر یکی از رفقای قدیمیم چند وقتیه دارالترجمه زده، یه منشی کاربلد لازم داره که هم ماشین نویسی بلد باشه هم زبون خارجه سرش بشه. گفتی دو تا زبون مسلطی، نه؟"

    اگر حوصله‌ای برایم مانده بود حتماً از خوشحالی می رفتم روی ابرها!

    ـ"بله، فرانسه و انگلیسی بلدم.... در حد مکالمه البته، نه مترجمی."

    ـ"مهم نی، همون هم بیش‌تر‌ به کارشون نمیاد."

    فکر کردم با هر واژه ای که سراغ دارم باید از او قدردانی کنم، هرچند واژه کم آورده بودم:

    ـ"ممنونم امیرآقا، واقعاً نمی‌دونم چه جوری ازتون تشکر کنم. شما در حقم برادری رو تمام کردید."

    ـ"این حرفا کدومه؟ روم سیاه.... اگه راه داشت، به دست بریده ی ابلفض که نمی‌ذاشتم غیر خانومی کار دیگه کنی، ولی باز اون جا واس شوما خیلی بهتره، محیطش زنونه ست، مجبور نیستی کارگری کنی، خلاصه که کم‌تر‌ ستم می کشی بابا...."

    اگر قسم هم نمی‌خورد باور می‌کردم، او بیش از آن خوب بود که بتوان حتی به وصفش آورد....

    قرار شد در اولین فرصت مرخصی ساعتی بگیرم و بروم برای گزینش.

    قبلا تمام سفارش هایش را کرده و از روغن داغش هم کم نگذاشته بود. وقتی رسیدم کلی تحویلم گرفتند و بعد از چند سؤال و جواب ساده و درخواست یک سری کپی مدارک، از من خواستند کارم را بلافاصله شروع کنم. حقوقش تقریباً همان قدری بود که از کارخانه می‌گرفتم ولی سختی کار حتی به یک صدم اش هم نمی‌رسید. به‌محض این‌که خیالم از بابت کار جدید راحت شد، کارخانه را تسویه کردم و از تمام همکاران دوست‌داشتنی ام خداحافظی گرمی‌کردم و درمقابل امیرآقا ایستادم....

    ـ"تا عمر دارم مدیون محبت شما هستم امیرآقا...."

    سرش را پایین انداخت وانگشت‌های کلفت وپینه بسته‌اش را به هم قلاب کرد ورنگش کمی به سرخی گرایید...

    ـ"این حرفا کدومه؟ کم‌تر‌ین کاری بود که می‌شد واسه گل روی شوما کرد.... فقط......"

    منتظر ماندم تا آنچه را که برای گفتنش تردید دارد به زبان بیاورد....

    ـ" فقط.... دلم خعلی برات تنگ می‌شه!"

    نگاهم را آهسته بالا آوردم و به چشمانش دوختم، باورم نمی‌شد اشک را درون چشمان کسی ببینم که برایم تمام معنای مردانگی و ابهت بود.....

    برای این‌که بیش از این دربرابرم نشکند چشم از من دزدید و سعی کرد به‌سویی دیگر نگاه کند، من نیز لب گزیدم و دیده بر زمین افکندم، ادامه داد:

    ـ"مهر پسر کوچولوت بدفرم به دلم نشسته..... ببوسش از طرف من!"

    عجیب است که گاهی ایلیا نیز سراغ از او گرفته بود.... آن قدر از محبتش متأثر گشتم که دوست داشتم از او بخواهم گاهی سری به ما بزند، ولی می‌دانستم که دور از شأن است و می‌تواند باعث سوء برداشت شود:

    ـ"دستتون رو می بـوسه، هیچ‌وقت لطفتون رو فراموش نمی‌کنم، نه من نه پسرم....."

    ****
    «نقش روی شیشه»

    شغل جدیدم علاوه بر این‌که از توان جسمی‌ام بهره‌ی کم‌تر‌ی می‌گرفت، فراغت بال بیش‌تر‌ی نیز برایم ایجاد کرده بود تا جایی که می‌توانستم اوقات فراغتم درخانه را با پذیرفتن سفارشات خیاطی‌ پرکنم، البته طول کشید تا جا بیفتم اما حتی‌ وقتی ‌به اندازه‌ی ‌کافی ‌هم جا افتادم و میان اهل محل به خیاطی‌ که دستش سکه دارد معروف شدم، بازهم سفارش آن‌قدر زیاد نبود که بتواند چاله‌‌ی ‌عمیق کمبودهایمان را پرکند، بی‌چاره مردم این منطقه پولشان کجا بود که بخواهند لباس آنچنانی ‌بدوزند و دستمزد آنچنانی ‌بدهند؟ حالا در مناطق بالای‌ شهر اوضاع قدری‌ فرق می‌کند، مردم آنجا دست کم آن‌قدر به مد اهمیت می‌دهند که مقداری‌ از درآمد خود را به آن اختصاص دهند، اما این جایی که من زندگی‌ می‌کردم اغلب مردمش حتی ‌به نان شب شان محتاج بودند؛ لباس و مد کیلو چند؟! البته من هم شرط انصاف را به جا آورده و دستمزدی بسیار پایین‌تر از آن‌چه که حق کیفیت کارم بود تعیین کرده بودم اما حتی از پس همین هم بر نمی‌آمدند و آن قدر چانه سر جزئیات دستمزدم می‌زدند که دیگر حالم بد می‌شد.

    حالا همه‌ی این ها بماند، رنج فراق مادر و سروکله زدن با ایلیا و بهانه‌های ‌تمام نشدنی‌اش را نمی‌شد به این راحتی تحمل کرد، دیگر کم‌کم داشتم دچار ضعف اعصاب می‌شدم، حوصله‌ی ‌حرف زدن با کسی‌ را نداشتم وترجیح می‌دادم سکوت کنم تا خشم و غضب بر من مستولی نگردد. کلافه‌ی ‌چیزی ‌بودم که دقیقاً نمی‌دانستم چیست؟ دچار نوعی‌ افسردگی‌ مزمن شده بودم که نمی‌توانستم دلیلش را تشخیص دهم، گاهی ‌برای ‌یافتن دلیل این افسردگی به گذشته‌ی ‌خود می‌اندیشیدم اما راستش آن‌قدر خسته بودم که حتی‌ حوصله‌ی ‌فکرکردن به گذشته ها را هم نداشتم، وقتی ‌سراغ یادداشت‌های ‌روزانه ودفترهای ‌خاطرات قدیمی‌ ام می‌رفتم، هنوز چند کلمه‌ای ‌بیش‌تر‌ نخوانده بودم که میل و رغبت در من می‌مرد و ناامیدانه آن‌ها را برروی ‌هم رها می‌کردم....

    « برای ‌چی؟! به خاطر کی؟! اصلاً دیگر چه فایده‌ای ‌دارد؟...»

    به جایی رسیده بودم که داشتم دچار یک جورفرافکنی‌ معرفت شناسانه ‌می‌شدم، یعنی خیال می‌کردم همه‌چیز وهم و رؤیاست و هیچ‌ چیز واقعی ‌وجود ندارد! البته بعدها فهمیدم که این مبنای ‌یک جور تفکر فلسفی‌ در غرب نیز قرار گرفته و کلی ‌هم طرفدار دارد، مثلاً می‌گویند هیچ درختی که توی جنگلی باشد موجود نمی‌شود مگر این‌که یک شخص آن را رؤیت کند، یعنی درصورت عدم رؤیت این فرد اصلاً چنین درختی وجود ندارد!! با این حساب فکر می‌کنم یا من زیادی ‌فیلسوف بودم یا بنیانگذار این تفکر هم مثل من در تنگنایی‌ عاطفی‌ قرار گرفته و برای‌ فرار از حقایق پیرامونش دست به دامن چنین فرضیه‌ ‌ای ‌شده است!

    به‌هرحال تا وقتی‌که فطرت و طبیعتم به من ثابت نمی‌کرد که هیچ اوهامی ‌درکار نیست و همه‌ی ‌آن‌چه که مجبور به تحمل‌شان هستم کاملاً واقعی‌اند احساس شیرینی ‌بود و می‌توانستم قدری‌ درسایه‌ی ‌این خیال‌پردازی ‌ابلهانه بیاسایم، این‌که فکرکنم هیچ‌وقت هیچ‌چیزی ‌وجود نداشته وبعد از این‌هم همه‌چیز نقشی ‌است برآب، اما؛... پس خود «آب» چی؟!....

    متأسفانه درحال حاضرهیچ فلسفه‌ یا سفسطه‌ای ‌به دادم نمی‌رسید، من درمقابل خودم و فرزند ناتوانم مسئول بودم وحق نداشتم با این افکارمسخره از زیر بارمسئولیت شانه خالی‌ کنم، حتی‌ اگردرخوش بینانه‌ترین حالت ممکن می‌خواستم به این امیدوار باشم که درخوابی‌ طولانی ‌و عمیق فرورفته‌ام وتمام این اتفاقات تلخ و دردناک به‌زودی‌ تمام خواهد شد، بازهم دردی ‌از من دوا نمی‌شد و فعلاً محکوم بودم که این کابوس تلخ را تحمل کنم و درهر شرایطی که هستم طبق وظیفه‌ام عمل کنم.

    ‌یکی ‌دو بار تصمیم گرفتم به‌ روانشناس مراجعه کنم، اما حس می‌کردم روانشناسان به‌جای حل مسئله سعی در زدودن صورت مسئله دارند، هیچ مشاوره ای نمی‌توانست کمبودهای عظیم مرا جبران کند، پس بهتر بود خودم برای ‌درمان اقدام می‌کردم وبه آن چیزهایی‌ رو می‌آوردم که مورد علاقه‌ام بوده وروح سرگشته‌ام را تاحدی‌ به نشاط می‌آورد؛ مثل نماز و زیارت و توسل و این‌جور چیزها، چراکه حتی ‌در بدترین شرایط روحی‌ نیز یاد خدا و اولیائش آرامش عجیبی ‌به ‌من می‌بخشید، درواقع ایمان به خدا تنها سرمایه‌ای ‌بود که در دستان تهی‌ خویش داشتم و بهترین مشاور من قرآن بود.

    مدتی بود که به ‌یاد محله‌ی‌ سابق زندگی‌ام افتاده بودم ودلم حسابی ‌هوای ‌آن‌جا را کرده بود، این شد که تصمیم گرفتم به تنها مکان زیارتی ‌آن منطقه بروم و به این ترتیب اندکی‌ از بار دل‌تنگی‌هایم بکاهم. یک روزجمعه بود که تصمیم خود را عملی ‌ساختم، با این‌که تعطیل بود اما می‌توانستم ایلیا را به توانبخشی بسپارم چرا که آن‌جا همواره به روی مددجویانش باز بود و ایلیا هم به مربی‌اش عادت داشت و کم‌تر‌ بهانه می‌گرفت.

    قبل از زیارت قصد خانه‌ی ‌سوده را کردم، راستی ‌که قدم زدن درکوچه‌هایی‌ که با لحظه لحظه‌ی ‌کودکی‌ام آشنا بودند چه حالی‌ به من می‌داد! احساس می‌کردم دوباره ‌یک دخترک دبیرستانی ‌شده‌ام که دارم به‌سوی ‌مدرسه‌ام می‌روم... از کنار خانه‌ی ‌پدری‌ام که می‌گذشتم بغض تلخی‌ گلویم را در خود فشرد، اینجا خانه‌ای است ‌که روزی‌ مأوا و پناهم بود و با همه‌ی ‌اذیت وآزارهایی ‌که از آن جادوگر حقه باز می‌دیدم اما کلیدش دردستم بود و اطاقی‌ از آن اختصاص به خودم داشت، اما حالا حتی نمی‌دانستم پادشاه این ملک کجای این دنیاست و چرا به همین راحتی فراموشم کرده؟!.....

    اندکی ‌جلوتر از خانه‌ی ‌پدری‌ام ـ درست سرنبش خیابان اصلی‌ـ عمارت اصلانی‌ها قرار داشت، پنجره‌ی ‌اطاق امان بسته بود، برای ‌لحظه‌ای ‌ایستادم و به شیشه‌های ‌تمیزش چشم دوختم.... امان را دیدم که پیرهن سفیدی ‌به تن داشت و می‌خواست شاخه‌ی ‌گل سرخی‌ را برایم پرتاب کند، اما شاخه‌ی‌ گل سرخش به زمین نرسید و پیرهنش جزئی ‌از ابرهای ‌سپیدی ‌شد که عکسشان روی‌ شیشه افتاده بود....

    ....دیدگان خسته‌ام را به آرامی ‌ازپنجره‌ی ‌اطاقش برگرفتم و به‌سوی‌ خانه‌ی ‌سوده به راه افتادم....خانواده‌ی ‌سوده با دیدن من بسیار خوش‌حال شدند، برادر وخواهرش حالا دیگر قد و بالایی به هم زده و استخوان ترکانده بودند. آن موقع سوده ترم ششم مترجمی زبان انگلیسی می‌خواند و دانشجوی ‌موفقی‌ هم بود، خواهرش سمانه هجده ساله بود وکلاس چهارم دبیرستان ـ رشته‌ی ‌ریاضی‌ـ درس می‌خواند، برادرش سپهر نیز با بیست سال سن خیلی ‌زود سد کنکور را شکسته و در اولین سال مهندسی‌ مکانیک، مشغول تحصیل بود.

    سپهروسمانه برعکس سوده ومادر و پدرشان خیلی ‌امروزی ‌وسوسول بودند با این‌حال می‌دانستم که به خاطر تربیت صحیح‌شان هرگز از چارچوب های مذهبی فاصله نگرفته‌اند، اگرچه مثلاً پوشش و ظاهرشان مورد تأییدم نبود..... ای وای خدایا اصلاً به من چه؟ من همین قدر که هنر کنم و مراقب نامه ی اعمال خودم باشم کافی است، کسی که مرا مسئول نمره دادن به کارنامه ی بقیه نکرده؟!

    از ابتدای‌ ورودم آن‌قدر این دو وروجک پرحرفی‌ کردند و مزه پراندند که اصلاً وقت نشد درست و حسابی‌ بنشینم و با سوده دلی‌از عزا درآورم، به‌هرحال آن‌ها درک درستی‌ از اندوه بی‌پایان من نداشتند و آن‌قدر دلشان خوش بود که باور نمی‌کردند کسی‌ هم در این دنیا هست که طعم بدبختی‌ را به معنای‌ واقعی ‌چشیده.

    بالاخره سوده که احساس کرد از شیرین زبانی های خواهر و برادرش چندان خشنود نیستم، یک جوری ‌دست به سرشان کرد و مرا به اتاق خودش برد و آن‌جور که مایل بودم با من به گفت‌وگو نشست.

    از تغییر شغلی که به لطف امیرآقا نصیبم شده بود گفتم و سوده هم فوراً ابراز خوشحالی کرد:

    ـ"وای چه عالی! واقعاً دستش درد نکنه..... می‌گم این امیرآقا هم انگار بدش نمیاد سایه‌ بالاسرت باشه‌ها؟!"

    از این‌که او نیز مثل سلمی فکر می‌کند حرصم گرفت:

    ـ"سوده از تو دیگه توقع نداشتم! چه وقتی این‌قدر خاله زنک شدی؟"

    ریز و نخودی خندید و اصلاً نگران برچسبی که به او می‌زدم نبود و سعی داشت مثل امیرآقا با لحن چاله میدانی سر به سرم بگذارد:

    ـ"باشه اصن تو خوب! پَ این داآش ما رو چی فرض کردی که توی ختم عینهون تاراکتور ازش کار می‌کشیدی؟!"

    نمی‌توانستم حتی به شوخی هایش بخندم، خیلی زود متوجه اندوهم شد و آرام‌آرام شیطنتش فروکش کرد:

    ـ"امیر آقا مرد خوبیه..... خیلی خوب! آقارضا حسابی شیفته ی مرامش شده....."

    آقارضا؟! چرا حس می‌کنم سوده زیادی به آقارضا نزدیک است؟ چه اشکالی دارد که کمی درباره‌اش بپرسم یا سربه سرش بگذارم؟! نه..... حوصله‌ی شنیدن هیچ عاشقانه ای را ندارم.....

    ـ"رؤیا.... بخند!.... خواهش می‌کنم...."

    نتوانستم..... جوابم فقط سکوت بود و بغضی فروخورده......

    دست پیش آورد و طره ی بازیگوشی را از کنار صورتم آهسته عقب راند:

    ـ" هنوز نتونستی با غم ‌مادر کنار بیای؟"

    چشمانم را برهم فشردم و لب‌هایم به لرزه افتاد:

    ـ"چطور می‌تونم سوده؟ من دیگه غیر از اون کیو داشتم تودنیا؟"

    سرم رابه سینه‌اش گرفت و آرام نوازشم کرد:

    ـ"غصه نخور رؤیای من...."

    و منتظر ماند کمی‌گریه کنم، ولی من خیلی زود سرم را برداشتم تا مغلوب گریه نشوم:

    ـ"پاشو آماده شو بریم امامزاده صالح."

    فوراً پذیرفت و کم‌تر‌ از پنج دقیقه وضو گرفت و لباس مناسب پوشید و چادرش را سرکرد....

    همان‌طور که قدم زنان به‌سوی هرم می رفتیم قفل سکوت را شکست:

    ـ"هیچ‌وقت نپرسیدی، ولی من و آقارضا....."

    شاید منتظر بود برای یک بار هم که شده چیزی بپرسم، فقط نگاهش کردم، نگاهی خالی از اشتیاق، اگرچه قلبا به خاطرش خوشحال بودم....

    ـ"مبارکه! امیدوارم خوشبخت شید."

    سری تکان داد و لبخند تلخی زد:

    ـ"نمی‌تونم از دستت دلخور باشم، حق داری.... سخته لبخند بزنی وقتی تمام زندگیت رو غم گرفته. همیشه دوست داشتم از خاطرات عاشقانه مون برات بگم، ولی تو.... اصلاً شرایط روحی مساعدی نداشتی."

    واقعاً متأسف بودم از این‌که این‌قدر دوست بدی هستم:

    ـ"مثل اینه که همیشه می‌دونستم، انگار یه عمره که نامزد بودین، از همون روز اول مبارزاتمون..."

    آهسته زمزمه کرد، انگار داشت با خودش حرف می‌زد:

    ـ"من هم می‌دونستم، حتی وقتی چیزی درباره ش نمی‌گفتی......"

    نیاز نبود توضیح بیش‌تر‌ی دهد، قلب ما آیینه ی ناگفته هایی بود که حس شان می‌کردیم. گاهی بعضی چیزها را نباید گفت، باید فهمید!

    بعد از زیارت هردوبه‌طرف چنار قدیمی*‌ که درمیان حیاط خودنمائی ‌می‌کرد رفتیم، دقایقی ‌چند کنارش ایستادیم و آمد وشد زائران را تماشاکردیم، هیچ‌کدام چیزی ‌نمی‌گفتیم، پینه دوز پیر بی آن که توجهی به اطرافش داشته باشد درون تنه ی خشکیده ی درخت مشغول واکس زدن یک جفت کفش بود.

    ______________________________________________________________

    * یکی از معروف‌ترین چنارهای کهن‌سال ایران که قدمت دست‌کم هشتصدساله داشته است در محوطه این امامزاده واقع شده بود که در آثار جهان‌گردان خارجی نیز بدان اشاره شده است. ژان دیولافوا درباره‌اش می‌نویسد: «محیط آن تقریباً به ۱۵ متر می‌رسد، هریک از شاخه‌های آن مانند تنه درخت کهن‌سالی بر فراز بنای مسجد و اطراف آن سر به آسمان کشیده است. این درخت عده کثیری را در سایه خود پناه می‌دهد. مؤمنین در زیر آن نماز می‌خوانند. مکتب‌دار کودکان را در آنجا جمع کرده و درس می‌دهد. قهوه‌چی سماور و استکان و لوازم خود را درون حفره پایه درخت جای داده است.» درسال 1363 به خاطر ریزش قناتی که این درخت برفرازش استوار بود، حیات درخت به مخاطره افتاد و طبق دستورالعملی که از سازمان ملی حفاظت آثار باستانی ابلاغ شده بود، خاک برداری برای قنات انجام شد و مجرا با سیمان و آجر پی بندی گردید ولی به‌هرحال با تمام تلاش های صورت گرفته، این درخت خشک شد و در سال 1379 با مجوز سازمان میراث فرهنگی بریده شد. (منبع: ویکی پدیا)

    صدای آرام سوده سکوت سنگین ذهنم را شکست:

    ـ" نمی‌خوای‌ سر قبرش یه فاتحه‌ای ‌بخونی؟"

    چرا جوری ضمیر اشاره آورد که انگار ساعت هاست درباره‌اش حرف می‌زنیم؟ شاید بازهم ناگفته هایم را شنیده باشد....

    به صورتم نگریست، دنبال جوابی برای سؤالش می گشت، اما من بدون این‌که نگاهی‌ به او بیندازم به تلخی ‌سری تکان دادم:

    ـ" نمی‌تونم."

    ـ" چرا؟"

    ـ" نمی‌دونم!..."

    ـ"رؤیا..."

    بی‌هدف نامم را گفته بود، منتظر شنیدن جوابی ‌نبود، احساس می‌کردم سردم شده، شنیده بودم که این چنار قدیمی ‌قبلا آتش گرفته، ای‌کاش اکنون نیز یک بار دیگر آتش می‌گرفت و مرا در خود خاکستر می‌کرد!

    گرمای ‌دست سوده را بر دست خود احساس کردم، منتظر نماند تا نظرم را باردیگر بداند، به راه افتاد و مرا هم به ‌دنبال خود به‌سوی ‌قبر او کشاند، قبر متروک وتنهایش.... دیدن این‌همه تنهایی‌ و غربت دلم را به لرزه ‌انداخت، چه‌قدر من و او شبیه هم بودیم با این تفاوت که من ایلیا را داشتم و او هیچ‌کس را...

    سوده نشست و برایش فاتحه خواند اما من هم‌چنان ایستاده بودم و هرلحظه انتظار داشتم تا او سر از خاک سیاه برآورد و چشمان مرموز و سحرانگیزش را به من بدوزد و بگوید: «واقعاً فکر کردی مُردم؟ کورخوندی! تا تورو نکشم، محاله بمیرم!...»

    لبخند تلخی ‌کنج لب‌هایم را قلقلک داد، صدایم در گلو شکست، زیر لب خواندمش، مثل یک زمزمه‌ی ‌نومیدانه، یک ترانه‌ی ‌تلخ وغم‌انگیز.... و دیگر نتوانستم چیزی‌ بگویم، بغض تلخم قصد باریدن نداشت، شاید امان صدایم راشنید، ممکن است که او همین نزدیکی‌ها پشت دیواری‌ پنهان شده و افسردگی‌ام را قطره قطره می‌نوشد، یا شاید هم خیلی ‌دور باشد، دورتر از آن که حتی‌ بتوان فکرش را هم کرد، اما ‌مطمئنم که صدایم را شنید...

    «می‌بینی امان؟! دنیا بدون تو چه خالی ‌وبی‌معنی ‌است! درست مثل روزهایی ‌که درمدرسه غایب می‌شدی، آن روزها هم کاملاً کلافه وعصبی‌بودم وبا نوک مدادم حتی‌ یک جای‌ سالم برای ‌میز چوبی‌ام باقی‌ نمی‌گذاشتم، حالا هم فرقی‌ نمی‌کند، دیگر هیچ انگیزه‌ای ‌برای ‌طپیدن درقلب یخ‌زده‌ی ‌خود نمی‌بینم، من واقعاً مرگ تو را هرگز از خدا نخواسته بودم، هرنفرینی ‌هم که می‌کردم فقط از سرلجبازی‌ بود و کینه وغضب، وگرنه از ته دل می‌خواستم که باشی، اگر چه هرگز همدیگر را نبینیم اما می‌خواستم باشی...»

    ـ" آرزویی‌ جز این ندارم که دنیای ‌بدون تو روهم تجربه کنم، جدّاً از دستت خسته‌م، تورو خدا راحتم بذار امان! آخه تو چی ‌از جونم می‌خوای؟"

    ـ" قلبت رو می‌خوام نازنین! قلبت رو..."

    ـ" دست وپا زدنت بی‌فایده ست! توی‌قلب من جائی‌برای‌تو وجود نداره، حتی‌ اگه به‌زور بخوای‌ جسمم رو تصاحب کنی! امان تو هیچ راهی ‌به قلب من نداری، هیچ راهی!".......

    .....هیچ راهی!!.....

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 93
  • آی پی دیروز : 156
  • بازدید امروز : 839
  • باردید دیروز : 1,273
  • گوگل امروز : 26
  • گوگل دیروز : 50
  • بازدید هفته : 4,515
  • بازدید ماه : 16,473
  • بازدید سال : 143,576
  • بازدید کلی : 11,640,716