close
مجتمع فنی تهران
رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت پنجم
loading...

رمان فا

  «بزم خوبان»    حدودا دو ماه بعدازآن دیدار بود که‌ یک روز سپهر به خانه‌ام آمد تا کارت دعوتی‌ برایم بیاورد، او را به داخل…

رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 183 پنجشنبه 11 آذر 1395 : 11:1 نظرات ()

  «بزم خوبان»

    حدودا دو ماه بعدازآن دیدار بود که‌ یک روز سپهر به خانه‌ام آمد تا کارت دعوتی‌ برایم بیاورد، او را به داخل دعوت کردم ولی‌دعوتم را رد کرد و گفت که خیلی‌ کار دارد و باید چند جای‌ دیگرهم برود، به کارت عروسی‌ نگاه کردم و لبخندی بر لبم نشست...

    ـ" سوده‌ی ‌خوشگل من می‌خواد عروس بشه؟"

    ـ" آره دیگه! بالاخره این سوده خانم خوشگل شما سوار خر مراد شد."

    ـ" ایشااله مبارکش باشه، امیدوارم خوش‌بخت بشن ولی ‌سپهرجون من نمی‌تونم بیام."

    ـ" چی؟! نمی‌تونی؟ برای‌ چی؟"

    ـ" آخه من عزادارم."............................



 
    ـ" ازعزا هم درت می‌آریم! اصلاً این حرف‌ها کدومه عزیز من؟ مثلاً تو فکر می‌کنی ‌مادر از این‌که سوده عروس بشه وتو هم توی‌ جشن عروسیش شرکت کنی و خوش‌حال باشی ناراحت می‌شه؟!"

    ـ" خب نه؛ ولی..."

    ـ" دیگه ولی ‌و اما و اگه نداره، اگه نیای ناراحت می‌شیم، مگه سوده چندتا دوست گل مثل توداره؛ شازده خانم؟!"

    ـ" ممنون، لطف داری.... باشه سعی ‌می‌کنم بیام."

    ـ"سعی‌ معی رو وللش؛ همین‌جا حاضر می‌شی خودم میام دنبالت، از شب قبلشم بیا که بساط عیش و نوش فراهمه و روحیه‌ی ‌تو هم سرجاش میاد. فرداشم کله سحر با سوده خانم تشریف می‌بری آرایشگاه جهت تزیینات ساقدوش!"

    از لطفش ممنون بودم ولی حتی تصور یک صدم این برنامه هم کلافه ام می‌کرد:

    ـ" نه دیگه اگه خیلی ‌هنرکنم از همون روز عروسی‌ بیام، حوصله‌ی ‌سر و صدا ندارم."

    ـ"رؤیا! حیف تو به این خوشگلی نیست که این‌همه افسرده‌ای؟ بابا بخند بذار دنیا هم به ‌روت بخنده."

    سپهر از بچگی مثل برادرم بود، می‌دانستم اصلاً از این حرف‌ها منظوری ندارد، بااین‌حال اعتراضی نه چندان جدی کردم:

    ـ"حیا کن پسر این حرفا چیه؟"

    ـ" ای‌ بابا! ما جای‌ داش کوچیکه‌تیم ولی ‌باشه؛ حالا چون خیلی‌خاطرآبجی‌گلم رو می‌خوام، یه ببخشیدم می‌ذارم تنگش اشانتیون!!"

    خنده ام گرفت:

    ـ" تو چرا این‌قدرچاله میدونی ‌حرف می‌زنی ‌داداش کوچیکه؟ یکی ‌ندونه فکرمی‌کنه بچه تیر نازی‌آبادی!"

    خنده‌ی‌ نسبتاً بلندی‌ تحویلم داد:

    ـ" از سوسول بازی‌ و کلاس ملاس یه نمه خسته شدم، دلم می‌خواد یه چند وقتی ‌هم بچه پایین شهر باشم. علی المخصوص که اون داش امیر بامعرفت شوما حسابی مریدمون کرده!"

    چقدرجالب است که امیرآقا با یکی دو برخورد توانسته نظر مساعد همه را جلب کند! لبخندی زدم:

    ـ" راستی ‌که خیلی‌ عجیب وغریبی!"

    ـ" عجیب، غریب، قاطی، پاطی....دربست نوکرتیم رؤیا جون!"

    آنگاه چشمکی‌ با لبخند تحویلم داد وخداحافظی‌کرد و رفت. چقدر این بچه شیطان و آتش پاره است، اصلاً به سوده نکشیده!

    به کارت دعوتی ‌که دردستم بود نگاه کردم و کارت را از درون پاکت بیرون کشیدم:

    «سوده دربندی» و «رضا براتی»....

    ******
    

    سپهر با تمام مشغله‌ای‌ که صبح عروسی ‌می‌تواند برای ‌برادر عروس خانم وجود داشته باشد طبق قولی ‌که داده بود به دنبالم آمد و از در خانه‌ام تا خانه‌ی ‌خودشان مرا رساند، در طول مسیرهم کلی‌ مخم را به کار گرفت، گاهی ‌می‌زد زیر آواز و بادابادا مبارک بادا می‌خواند، گاهی‌ هم از کار و بارم می‌پرسید و سعی می‌کرد مرا به حرف بگیرد، یا این‌که سربه‌سر ایلیا می‌گذاشت، جوک‌های‌ دست اول و غیرتکراری ‌زیادی ‌هم داشت که تا فرصتی‌ پیدا می‌کرد یکی‌ از آن‌ها را به خوردم می‌داد و اندکی‌ مرا می‌خنداند، خلاصه این‌که خیلی ‌سعی ‌می‌کرد روحیه‌ی ‌خسته‌ام را به نشاط بیاورد اما شاید نمی‌دانست که این کارهایش مرا به‌یاد کسی‌ می‌اندازد که ‌یاد آوری‌اش سخت دل‌تنگم می‌کند....

    آقارضا در لباس دامادی برازنده تر از آن بود که فکرش را می‌کردم، اولین دامادی بود که با ریش و بدون کراوات می‌دیدم! بااین‌حال نورانیت چهره‌اش اولین چیزی بود که به چشم می‌آمد.

    وقتی‌ سوده را در لباس باشکوه عروسی‌ کنار دامادش تماشا کردم قلبم در سینه به تپش افتاد، گاهی لذت‌های زندگی آن قدر بی‌تکلفند که کاری به قبل و بعدت ندارند، فقط می‌خواهند برای همین لحظه شادت کنند، فقط همین لحظه!

    آقارضا سعی داشت نگاه محجوبش را از من و دیگر خانم‌های نامحرم با وجود پوشش مناسبی که داشتیم پرهیز دهد، من نیز هنگام سلام و علیک با او دیده بر زمین افکندم تا معذب نشود.

    ـ"تبریک می گم. امیدوارم خوشبخت بشید."

    ـ"ممنونم رؤیا خانم! خیلی خوش اومدید. واقعاً سرافرازمون کردید."

    سوده دستش را به‌سویم درازکرد و آن را محکم فشرد:

    ـ"رؤیا جون همه‌ی این مهمونی یه طرف، تو یه طرف عزیزم! واقعاً خوشحالم که اینجایی."

    درجوابش فقط لبخندی زدم و دستهای یکدیگر را فشردیم. ایلیا هم خودش را از پشت سرم جلو کشید و سعی کرد با احتیاط لباس زیبای سوده را لمس کند، آنگاه دربرابر لبخند مهربان سوده با خوشحالی خندید.. درواقع سوده اولین عروسی بود که او می‌دید و شاید همین باعث شده بود که خیلی برایش خاص باشد، شاید هم اصلاً فکرش را نمی‌کرد که این همان خاله سوده ‌ی ‌خودمان باشد! آقارضا که مثل همیشه با ایلیا دلسوزانه رفتار می‌کرد، دستی به موهای لطیفش کشید و سعی کرد کمی مزاح کند:

    ـ"چه طوری دوماد کوچولو؟!"

    ایلیا متوجه منظورش نشد و نگاه استفهام آمیزی به من انداخت، من هم اشاره‌ای به کت و شلوار تیره و پیرهن سفیدش کردم:

    ـ"خب دوماد شدی دیگه! لباس‌هاتم شبیه آقارضاست."

    هرچند بعید می‌دانستم بازهم چیزی فهمیده باشد ولی لبخند سخاوتمندش را مثل همیشه به رویمان پاشید. آقارضا که واقعاً در جمع خانم ها معذب بود و بعضی از دختران فامیل هم هیچی حالی شان نبود و بدون حجاب همه‌جا حضور داشتند، عذرخواهی مختصری از ما کرد و با اجازه‌ی عروس خانمش رفت بیرون، من نیز کنار سوده نشستم و مشغول صحبت شدیم.

    خانم‌ها انگار که از بندهای نامرئی خلاص شده باشند بلافاصله ریختند وسط و شروع کردند به رقصیدن با صدای موزیک بی‌کلامی که پخش می‌شد. البته اکثرا بسیار ناراضی بودند چرا که فکر می‌کردند این عروسی به هرچیزی شبیه است الا مجلس شادمانی! آن‌ها طرزفکر سوده و آقارضا را درک نمی‌کردند و شاید ما هم درک درستی از آن‌ها و عقایدشان نداشتیم که به‌جای لذت بردن از همنشینی با هم فقط عذاب می‌کشیدیم. تازه دارم معنی این آیه‌ی قرآن را می فهمم که چرا بهشتیان با سلام از کنار هم می‌گذرند، آن‌ها احساس شادی بی‌انتهایی دارند چراکه از طرف همدیگر کاملاً در امنیت و سلامتند! ما نهایتا اگر هیچ کاری به هم نداشته باشیم با چشم غره و غیبت‌های درگوشی از خجالت هم درمی‌آییم! حالا اوضاع کسانی که مخالف ما هستند که مشخص است، آن‌ها جهنمی‌اند!! ما که خیرسرمان اهل بهشتیم چرا هرگناهی مثل غیبت از جهنمیان را با توجیهات غیرعقلانی مباح می‌شماریم؟!

    هم نشینی با سوده کم‌کم سرحالم آورد و موقتاً از آن فضای دلگیر دنیایم فاصله گرفتم و سعی کردم کمی از موقعیت‌های جدید لذت ببرم، تاجائی که مشتاق شدم قصه‌ی عاشقانه‌ی صمیمی‌ترین دوستم را بشنوم، او نیز با کمال میل ‌راجع به روابط خواهرانه‌ی ‌خودش و برادر دینی ‌اسبق و شوهر فعلی‌اش صحبت کرد که از بس لحن سوده طنزآمیز بود و خاطرات را باشیطنت موذیانه ای دستکاری می‌کرد، به‌جای این‌که لحظات سوز و گداز عاشقی برایمان تداعی شود، فقط از ته دل خندیدیم و کمی هم حرف‌های فمنیستی زدیم که اصلاً جدی نبود!
    

    فک وفامیل‌های ‌عروس و داماد اکثرا خوش لباس وشیک بودند، البته من هم از لباسی‌ که برای‌ خودم دوخته بودم کاملاً رضایت داشتم چراکه از بعضی‌ صحبت‌ها متوجه شدم مدل ورنگش خیلی ‌مورد توجه مهمان‌ها قرارگرفته و حتی ‌بعضی ‌ازآن‌ها ازمن اجازه گرفته وبا دقت به آن می‌نگریستند و زیر و رویش می‌کردند تا مدلش را برداشته و برای‌ خودشان یکی ‌شبیه همین راسفارش دهند؛ حالا یا به خیاط خودشان و یا به خودم، به‌هرحال اگرچه خیلی شیک و گرانقیمت به نظر می‌رسید ولی من فقط پول پارچه‌اش راداده بودم که زیاد هم برایم سنگین تمام نشد واکنون خوش‌حال بودم که جلوی ‌ایل و طایفه‌ی ‌سوده و شوهرش کم نیاورده‌ام! بااین حساب فکر می‌کنم این مجلس علاوه بر منافع بی‌شماری که برای سوده داشت، یک فرصت شغلی مناسب هم برای من مهیا کرد که با یک بغل سفارش بروم خانه و به اندازه‌ی سه ماه درآمدم را یکجا درو کنم!

    درآرایش موهایم برای‌ اولین بار از گل سری‌ که تنها یادگار امان از دوران راهنمایی بود استفاده کردم، سوده نیز کاملاً به خاطر داشت لحظه‌ای را که امان توی حیاط مدرسه با اشتیاق آن را به موهایم بسته و من فقط اخم تحویلش داده بودم، چرا که هنوز بابت دروغش درباره‌ی انصراف از تیم بسکتبال مدرسه دلخور بودم و او نمی‌خواست بفهمد که چقدر روحیه ام لطمه دیده....

    دستش که آهسته پیش می‌آمد تا گل سرم را لمس کند مرا از خیال غم‌انگیز کودکی ام بیرون کشید، آنگاه به تلخی گفت:

    ـ" جاش واقعاً خالیه؛ نه؟!...."

    ومن فقط لب‌ هایم را که از فشار بغض به لرزه افتاده بود برهم فشردم و چشمانم را از او گرداندم تا با تماشای ر*ق*ص مهمان‌ها فراموش کنم هجوم خاطرات بی امانم را.....

    متوجه شدم که بعضی‌ از فک و فامیل‌های ‌سوده و آقارضا خیلی ‌از من خوششان آمده وتصمیم گرفته‌اند توی ‌همین مجلس برای ‌پسر یا برادرشان مرا لقمه بگیرند، گویا فکرش را هم نمی‌کرده‌اند که ایلیا بچه‌ام باشد و او را برادر من یا چیزی ‌شبیه همین پنداشته بودند، مهم نیست که حتی زیربار تلخی های زندگی چینی زیبایی ام ترک برنداشته، حقیقت تلخ این بود که هرکس می‌فهمید ایلیا پسرمن است از من منصرف می‌شد، حالا بازهم اگراین بچه سالم و معمولی‌ بود شاید مشکل چندانی‌ نداشت؛ اما گمان نمی‌کنم کسی ‌حاضر باشد سرپرستی‌ یک کودک عقب مانده را بپذیرد هرچند که عاشق ریخت و قیافه‌ی ‌خودم شده باشد، ضمن این‌که همواره اولین چیزی ‌که با دیدن کودکی‌ با این وضعیت به ذهن هرکسی‌ می‌رسد این است که لابد مشکلی ‌ژنتیکی ‌وجود دارد که برمی‌گردد به خود والدین! به‌هرحال کم‌کم داشتم باور می‌کردم که‌ یا باید از خودم وجوانی‌ام بگذرم یا از ایلیای‌ بیچاره‌ام، راه دوم امکان پذیر نبود اما راه اول...

    گذشتن از جوانی وخوش‌بختی برای کسی می‌تواند معنی داشته باشد که نیازمند ازدواج باشد ولی تا وقتی‌که عشق یک مرد درمن انگیزه ایجاد نکند نیاز به ازدواج بی‌معنی خواهد بود، مطمئناً هیچ مردی‌ نمی‌تواند جایی ‌در قلب من برای‌ خود بازکند، چه‌طور می‌توانستم با داشتن آن تجربه‌ی ‌شوم از ازدواج باردیگر به مردی‌ بیندیشم؟ گو این‌که حتی ‌دفعه‌ی ‌قبل هم همسرم جایی ‌در قلب من نداشت، نه این‌که بگویم به خاطر اذیت و آزارهایش بلکه من اصلاً نمی‌توانستم مردی ‌را دوست بدارم حالا این مرد هرکه می‌خواهد باشد.

    به‌هرحال فعلاً نه تنها ایلیا سرنوشت مرا رقم می‌زد بلکه خودم نیزتمایلی ‌به مردان اطرافم نداشتم مخصوصاً باآن‌همه وسواس و سخت‌گیری‌ که در خود سراغ دارم، فقط نیاز مالی ‌و موقعیت ناجور اجتماعی‌ام می‌توانست مرا به صرافت ازدواج بیندازد نه عشق و عاطفه و مهر زنانه، با این حساب من با هرکسی که ازدواج می‌کردم به معنای واقعی کلمه یک ستمگر بی وجدان بودم!

    این موضوع به لحاظ عاطفی مستأصل و بی‌چاره‌ام کرده بود، مثل پرکاهی درطوفان سرگردان و حیران بودم، حتی نمی‌توانستم رؤیایی از عشق در ذهن خود داشته باشم، زندگی برایم کاملاً پوچ و بی‌معنی بود، چه فایده دارد که آدم زنده باشد بدون هیچ عشقی؟ تنها چیزی‌که در آن روزهای‌ تلخ اندکی ‌مرهم به دل خسته وناامیدم می‌گذاشت زیارت بود، زیارت شاه عبدالعظیم و مزار مادر، هم‌چنین امامزاده صالح و....

    وقتی ‌سرقبرامان می‌نشستم قادر نبودم چیزی ‌بگویم، حتی ‌از خواندن فاتحه نیز عاجز بودم، فقط ساکت وآرام می‌نشستم و به سنگ قبرش خیره می‌شدم و به فکر فرو می‌رفتم، اندوه وصف ناپذیری ‌از فراقش احساس می‌کردم اما اجازه نمی‌دادم بغضم سربازکند، شاید بی‌آن‌که بدانم هم‌چنان در برابرش مغرور و چموش بودم یا شاید این را متوجه شده بودم که اگر اجازه دهم زخم غمش سرباز کند مرگ خویش را پذیرفته‌ام و آخرین پوسته‌ی عمارت ویران وجودم فرو خواهد ریخت، البته چنین مرگی برای خودم پایان دردورنج بود ولی ایلیا را چه می‌کردم؟.....

    *****

    «پدرانه»

    حدود شش ماه از فوت مادر گذشته بود که یک روز سلمی تلفنی با محل کارم تماس گرفت و بعد از حال و احوال معمول گفت:

    ـ"رؤیا جان اگر بدانی خدا چقدر به من رحم کرده. یه موتور آورده بودن برای تعمیر توی مکانیکی، اونوقت این سعدان احمق بی اجازه سوارش شده رفته یه دور بزنه که از شانس گندش همون موقع یه ماشین از فرعی درمیاد و می‌زنه بهش...."

    صدایم تقریباً شبیه فریادشد:

    ـ"وای! حالش خوبه الآن؟"

    ـ"آره بابا، خود خرش سالمه، موتور یه کمی آسیب دیده بود که صاحبش شاکی شد. کلی رفتم عز و التماسش کردم که شکایت نکنه از پسرم، حتی گفتم تاوونشو می‌دم، یه سفره ابرفض هم نذر کردم که به دلش رحم بیفته. خلاصه شکر خدا گذشت از شکایتش، تاوون هم نگرفت. ولی سعدان اخراج شد."

    احساس کردم شاید می‌خواهد دست به دامنم شود تا کاری برای پسرش جور کنم:

    ـ"خب خداروشکر که به خیر گذشته، ولی حالا سلمی جون چه کاری از دستم برمیاد؟"

    ـ"کاری نمی‌خواد بکنی، فقط پنج شنبه همین هفته نذرم رو ادا می‌کنم. می‌خوام تو هم باشی."

    پذیرفتم و آخر هفته که طبق معمول هر پنج شنبه زودتر تعطیل می‌شدیم کارهایم را انجام دادم و به همراه ایلیا به آدرسی که از او داشتم رفتیم.

    این اولین بار بود که قدم به خانه‌اش می گذاشتم.

    خانه‌ی سلمی جنوبی ساز بود، از در ورودی که می‌آمدیم داخل یک راهروی کوچک و محوطه ای زیرپله ها داشت که جاکفشی قدیمی و پر وپیمانی کنار یک سری خرت و پرت مثل پیت نفت و جعبه آچار جای گرفته بود و از همان ابتدا توی ذوق می‌زد. این راهرو با دو پله می‌رسید به هال که طرف راستش دو تا اتاق کوچک تودرتو بود و طرف چپ یک آشپزخانه با دری چوبی و راه پله های موکت شده ای که به طبقه ی دوم می رفت و توی پاگرد هم یک انباری و حمام به هم چسبیده داشت. حیاط کوچک و نقلی هم پشت ساختمان بود با یک دستشویی در گوشه ی سمت راست و یک باغچه ی باریک نامرتب روبه رویش.

    کاملاً می‌شد فهمید که روح زنانه در این زندگی فرصت هنرنمایی نداشته. شاید همین یک ذره سلیقه هم از طرف نعیمه اعمال شده بود وگرنه اگر من می‌خواستم اینجا را سروسامان دهم مطمئناً اول از همه منظره ی ورودی را چشم نواز می‌کردم.

    از آنجایی که من عمدا کمی زودتر آمده بودم تا در چیدن سفره کمکش کنم، هنوز هیچ‌کسی از مدعوین نیامده بود به جز دختری که تقریباً همسن و سال من به نظر می‌رسید و یک جور خاصی جذاب بود، با چشم و ابروی مشکی و قدی متوسط. ته چهره‌ی آشنایی را می‌شد در ترکیب صورتش یافت که آن لحظه به صرافتش نبودم. با سلمی و دخترک غریبه سلام و علیک کردم و چادرم را گذاشتم سر چوب رختی و موهایم را مرتب کردم و پشت سرم با یک کش بستم و رفتم توی آشپزخانه. دخترک داشت ظرف های سبزی را تزئین می‌کرد و نعیمه هم ظرف های جمع شده را می‌شست، سلمی هم با آن شکم گنده و موهای به هم‌ریخته اش با عجله این طرف و آن طرف می رفت که چیزی از قلم نیفتد.

    ـ"رؤیا جان بچش ببین مزه هاش اندازه ست؟"

    دخترک زیرچشمی نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول کارش شد. ملاقه را برداشتم و آش را کمی هم زدم و چشیدم...

    ـ"عالیه."

    کاسه‌ها را چید روی کابینت‌های تابه تا و بدشکلش که باآن درهای آهنی و زنگ زده بدجور توی ذوق می‌زدند:

    ـ"بیا بکش توی ظرف، یه جور بریز به همه‌ش برسه. شری جان سبزی‌ها که تمام شد بیا کمک رؤیا تزئین کن."

    به نامی که شنیده بودم فکر کردم، احتمالاً شکسته‌ی چیزی شبیه شهرزاد یا شراره است.

    موهای سیاه و فرخورده‌ی شری که پشت سرش جمع کرده بود، بی‌اختیار ذهنم را به‌سوی کسی برد که همسایه‌ی دیوار به دیوار سلمی است ومی‌دانستم که باهم رفت‌وآمد زیادی دارند، دلم می‌خواست از سلمی درباره‌اش بپرسم ولی اساساً عادت نداشتم زیاد سؤال کنم و ترجیح می‌دادم همه‌چیز را به گذر زمان بسپارم.
    شری کنارم روی زمین نشست و من کاسه ها را یکی یکی پر می‌کردم و می‌دادم دستش، او نیز مقابلش می‌چید و با پیازداغ و نعناع و کشک تزئینشان می‌کرد، نعیمه هم می‌برد می‌گذاشت سر سفره. سلمی هم مشغول آماده کردن عدس پلو شد.

    صدای خنده و بازی ربیعه و ایلیا از توی حیاط می‌آمد، حس می‌کردم اولین بار است که پسرم در یک بازی کودکانه پذیرفته شده و از این بابت ته دلم رضایت داشتم ولی می‌ترسیدم کاری دست خودش یا ربیعه دهد و یا مثلاً حیاط را کثیف کند.

    شری باوجودی که در یک کار گروهی معنوی کنارم قرار گرفته بود ولی هیچ تمایلی به گفت و گو با من نشان نمی‌داد و من حس می‌کردم این دختر زیادی مغرور یا بی حوصله است. سعی کردم گاهی وسط کار با یک لبخند دوستانه محبتش را جلب کنم ولی جواب او فقط لبخندی سرد و خالی از اشتیاق بود. کم‌کم متوجه شدم که او ظاهرا با خودمن مشکل دارد و این رفتارش مربوط به بخش ثابت خلق و خوی اش نمی‌شود.

    در یک فرصت کاملاً مناسب که شری حواسش به من و سلمی نبود، با اشاره ی چشم و ابرو از او پرسیدم که این کیست، سلمی هم با حرکت بی صدای دهانش فهماند که «خواهر امیرآقا!»

    ناگهان حس عجیبی به درونم هجوم آورد، چرا این دختر باید از من بدش بیاید؟ آیا مرا می‌شناسد؟ چرا خواهر «امیر سروش» باید از من بدش بیاید؟.... شاید هم بی خودی حساس شده‌ام و او اصلاً هیچ فکری درباره‌ام نمی‌کند یا احساس خاصی ندارد و من گرفتار توهماتی بی پایه و اساسم.

    ـ"شری مامانت دیر کرد چرا؟"

    با سؤال سلمی حواسمان برای لحظه‌ای از کار پرت شد و شری با بی حوصلگی جواب داد:

    ـ"حتماً هنوز بیدار نشده. می‌شناسیش که؟ خواب بعد از ظهرشو با هیچی عوض نمی‌کنه."

    همین کافی بود تا برای لحظه‌ای تنم بلرزد، درحال حاضر ایلیا و ربیعه بیش از حد معمول داشتند سروصدا می‌کردند و توپ پلاستیکی‌شان را به درو دیوار می‌کوبیدند! خانه‌های آن منطقه به قدری کوچک و به هم پیوسته بود که می‌شد کاملاً پیش بینی کرد این دو نفر مزاحمت شدیدی برای استراحت آن بنده خدا ایجاد کرده‌اند.

    برای این‌که نشان دهم آدم بی‌مسئولیتی نیستم از نعیمه خواستم برود و به بچه‌ها تذکر بدهد، او هم کارش را موقتاً رها کرد و رفت توی حیاط:

    ـ"ربیعه؛ حاج خانم خوابه این‌قدر سروصدا نکنید."

    ناگهان صدایی نا واضح از حیاط بغلی بلند شد که به نظر می‌رسید صدای حاج خانم باشد:

    ـ"بله که خوابه! چه جورم خوابه! مگه خواب مرگ باشه که این‌همه سروصدا بیدارش نکنه!"

    شری با نگرانی لب گزید و نگاه نسبتاً سرزنش آمیزی به من انداخت ولی نوک خنجر زبانش را ظاهرا به سمت سلمی‌گرفت:

    ـ"ربیعه که این‌قدر شلوغ نبود؟ چیکارش کردی بچه رو؟"

    سلمی همان‌طور که با عجله کار می‌کرد جواب مختصر و مفیدی داد:

    ـ"همبازی نداشته خب."

    نمی‌دانم چرا سعی داشت نیش بزند این دخترک بی تربیت:

    ـ"تا همبازیش کی باشه!"

    حیف که برای امیرآقا احترام قائل بودم وگرنه حقش را می‌گذاشتم کف دستش، با تمام ناراحتی‌ام به نگاه معنی‌دار و کوتاهی اکتفا کردم و سلمی هم باوجودی که از این بابت شرمسار به نظر می‌رسید، ترجیح داد چیزی نگوید.

    از آنجایی که در ورودی به خاطر سفره باز بود، حاج خانم هم بدون این‌که زنگ بزند وارد شد و از همان دم در یک بند غر زد:

    ـ"ای وای سرم درد گرفت خدا! اینا دیگه از کدوم جهنمی نازل شدن؟"
    به‌محض این‌که پایش به در آشپزخانه رسید همگی بلند شدیم و سلامش کردیم، جواب سلام مان را دست‌وپا شکسته داد و نگاهش روی من ثابت ماند و به طرزی معجزه وار غرغرهایش را از یاد برد:

    ـ"همسایه ی جدیدی؟"

    دل خوش نکردم به این لحن خریدارانه، چرا که می‌دانستم او نیز به‌زودی مثل دخترش پشت چشم برایم نازک خواهد کرد:

    ـ"نه، همکار قدیمی سلمی جون هستم."

    انگار برایش سخت بود که باور کند احیاناً کارگر چیت سازی بوده ام:

    ـ"از سهامدارای کارخونه ای؟"

    این بار به‌جای من سلمی جواب داد:

    ـ"سهامدار کدومه حاج خانم؟ انگار یادت رفته چی آوردن به سر شوهر خدابیامرزت!"

    بعد هم مثل این‌که توضیحی بابت این موضوع به من بدهکار باشد روی صحبتش را به سمت من چرخاند و مثل یک خبرگزاری حرفه ای تمام جزئیات را در چند جمله‌ی ساده و عامیانه بیان کرد:

    ـ"قبل از انقلاب سهام رو هزارتومن فروختن به کارگرا، از حقوقشون ماهیانه کم می‌کردن. بعداز انقلاب بنیاد مستضعفان مصادره‌ش کرد!!"

    تناقضی که میان نام و عملکرد این بنیاد وجودداشت باعث ایجاد موجی از خشم و بیزاری در وجودم شد، انگار تیر دیگری از تفنگ آژانی که شب هفدهم شهریور تعقیبمان می‌کرد رها شد و این بار بر قلبم نشست. حاج خانم فوراً جهت بحث را عوض کرد:

    ـ"سلمی باز تو سخنرانیت گرفت؟"

    بعد هم اشاره ای به شری کرد:

    ـ"نمی‌تونستی اون دو تا تخم جن رو ساکت کنی؟"

    شری شانه ای بالا انداخت:

    ـ"به من چه؟ کدومشون بچه ی من هستن؟"

    حاج خانم کفری شد:

    ـ"من که ننه ت بودم بی چشم و رو!!"

    احساس بدی از این بگومگو یافتم، انگار این ها حالی شان نیست که نباید جلوی یک غریبه بگومگو کنند، حالا هرقدر هم که من خودم را بزنم به آن راه!

    سلمی زیرلب عذرخواهی کرد، من نیز وظیفه ی خود دانستم از دل حاج خانم درآورم:

    ـ"ببخشید، حواسمون به کار بود نشد مراقبشون باشیم. واقعاً شرمنده م حاج خانم."

    دوباره نگاه خریدارانه اش روی من زوم شد و لبخندی نامحسوس کنج لبش نشست:

    ـ" اسمت چیه؟"

    مطمئن بودم اگر ایلیا پسرم نبود همین حالا مرا برای پسرش خواستگاری می‌کرد!

    ـ"رؤیا."

    کم‌کم لبخندش محو شد و بعد از لحظه‌ای مکث یک‌دفعه به طرز غیرمنتظره ای سرک کشید و با دقت به بچه‌ها که توی حیاط بازی می‌کردند نگاه کرد، انگار جواب سؤالات ذهنش همان جا بود!

    حالا دیگر شری هم دست از کار کشیده و نگاهش را بین من و مادرش تقسیم می‌کرد.

    ـ"ببینم، تو بچه داری؟"

    نمی‌دانستم چرا دارد اینطور طلبکارانه چنین سؤالاتی را می‌پرسد، ولی من چیزی برای پنهان کردن نداشتم:

    ـ"بله."

    دهانش را باز کرد تا چیز دیگری بگوید ولی منصرف شد و سری تکان داد و رفت کنار سفره نشست.

    با صدای سلمی رشته ی درهم افکارمان از هم گسست:

    ـ"بشقاب و پیشدست کم میارم!"

    حاج خانم دوباره غر زد:

    ـ"می‌مردی زودتر بگی؟"

    ـ"حواسم به عدس پلو نبود، پلوخوری هیچی ندارم. کلا بیست تا همه شم تابه تا."

    حاج خانم اشاره‌ای به دخترش کرد:

    ـ"پاشو برو خونه هرچی پلوخوری داریم بردار بیار."

    سلمی رویش را زیاد کرد:

    ـ"پس پارچ آب و دیس هم بیار. کفگیر و قاشق هم کم داریم."

    حاج خانم چپ چپ نگاهش کرد:

    ـ"لیوان چی؟"

    مگر سلمی از رو می‌رفت حالا؟

    ـ"چرا چرا اتفاقا لیوان ‌هم می‌خوام!!"

    نعیمه ریز و نخودی خندید، شری هم لبش را گاز گرفت و همان‌طور که چادر سفیدش را روی موهای خوش‌حالتش می کشید گفت:

    ـ" تنهایی که نمی‌تونم؟ بگو خانم سهامدار هم بیان!!"

    از این‌که این‌قدر راحت خودمانی شده وشوخی هم می‌کند متعجب شدم و کمی هم خوشم آمد و خندیدم، ولی به‌محض این‌که خواستم آماده شوم و به همراهش بروم حاج خانم فوراً گفت:

    ـ"امیر خونه ست، بگو کمکت کنه."

    برای لحظه‌ای از این‌که موقعیتی برای دیدار دوباره ی این مرد پیش بیاید قلبم مالامال از شعف شد، ولی وقتی اکراه را در حالات این مادر و دختر می‌دیدم از شادمانی ام شرمسار شدم، تقصیر من نبود؛ من نیز مثل شری نیاز به یک حمایتگر بی غل و غش داشتم....

    دقایقی بعد با صدای یالاه گفتن‌های امیرآقا بلافاصله چادرم را سرم کردم. حاج خانم بار دیگر نگاه خریدارانه‌اش را به من دوخت، مثل این‌که خیلی از رو گرفتنم خوشش آمده بود!
    سلمی ولی با همان روسری که پشت گردنش گره زده بود جلوی امیرآقا ظاهر شد و او را به داخل دعوت کرد. سعی کردم وقتی وسایل درخواستی سلمی را می آورد نگاهش نکنم، فقط به‌محض ورودش به آشپزخانه سلام کردم و او نیز جوابی گرم و محترمانه داد:

    ـ"سلام بابا، چه طوری تو؟!"

    صدای کلفت و مهیبش برایم مثل نوازش بود، لبخندی به لبم نشست و آهسته تشکر کردم. چرا مادر و خواهرش نگرانند که زن بی‌پناهی مثل من نیز نصیبی از پدرانه های این مرد داشته باشد؟

    صدای جیغ و فریاد ایلیا و ربیعه باعث شد تا حاج خانم زیرلب یک ناسزای بی رحمانه بگوید، ولی امیرآقا برعکس او فوراً گل از گلش شکفت و به‌طرف حیاط رفت....

    به بهانه‌ی تمیز کردن سنگ روی کابینت به‌سوی پنجره ی بزرگی رفتم که رو به حیاط باز بود ونگاهی انداختم به شور و شوق ایلیا که خود را در آغوش امیرآقا می‌انداخت. ابروهای نازک و نامرتب حاج خانم حسابی درهم گره خورد و جوری نگاهم کرد که از خجالت آب شدم، دست از تمیز کردن سنگ برداشتم و جهت چیدن سفره کاسه های آش را بیرون بردم.

    حالا امیرآقا دوباره از حیاط برگشته و می‌خواست برود، ایلیا نیز دستش را گرفته و دنبالش می‌آمد. حاج خانم که چهارزانو کنار سفره نشسته و دانه‌های تسبیحش را بدون ذکر رد می‌کرد، نگاه خشمگینش را به‌سوی امیرآقا شلیک کرد و شری هم جوری روی گرداند که انگار صحنه‌ای چندش‌آور را رد کرده است! ولی امیرآقا سرگرم کار خودش بود و اعتنایی به دلخوری مادر و خواهرش نداشت.

    همان‌طور که با دقت و وسواس زیاد سفره را می‌چیدم و تزئین می‌کردم، امیرآقا ایلیا را مثل یک بچه‌ی دو ساله به آغوش گرفت و وسط اتاق ایستاد و همان‌طور که مرا تماشا می‌کرد بلند گفت:

    ـ"آبجی سلمی، کم و کسری نداری بابا؟!"

    سلمی نیز از توی آشپزخانه درجوابش کلی تشکر تکه پاره کرد که نفهمیدم کدامش به عربی بود و کدام فارسی. آنگاه امیرآقا مرا مخاطب قرار داد:

    ـ"از محل کار جدیدت راضی هستی؟!"

    خون گرمی به گونه‌هایم دوید و اندکی شرم زنانه با لحن قدرشناسانه ام درآمیخت:

    ـ"به لطف شما همه چی عالیه. نمی‌دونم چه جوری تشکر کنم."

    ـ"کی گفت تشکر کنی؟ تو خوش باش، همین مارو کفایت."

    بعد هم رو کرد به ایلیا که همچنان توی بغلش مشغول بازی با سبیل هایش بود:

    ـ"شنیدم شلوغ کردی؟ آره بابا؟!"

    ایلیا صادقانه سرش را تکان داد و کلی به خودش فشار آوردتا ماجرا را به شیوه‌ی خودش تعریف کند:

    ـ"ربیهه، توپ بازی! تق!!"

    و موقع گفتن تق دست‌وپایش را جوری تکان داد که انگار یک توپ فرضی را در هوا شوت کرده است.

    امیرآقا لبخندی به رویش زد:

    ـ"پس مارادونایی!"

    مطمئناً ایلیا اصلاً متوجه منظورش نشد ولی محض احتیاط یک لبخند پت و پهن تحویلش داد.


    حاج خانم که اصلاً حوصله‌ی دیدن فیلم هندی نداشت بلافاصله بدقلقی کرد:

    ـ"چه طوره جایزه بهش بدی؟ نه که قشنگ دهن آدمو پرچین می‌کنه سر ظهری!؟ تازه حالام جلو مهمونا قراره خیمه شب بازی راه بندازه واسه‌مون!"

    برای لحظه‌ای شک کردم به گوش‌هایم، خداوکیلی فقط سبیل کم داشت!

    امیرآقا که طبیعتا به اندازه‌ی من از طرز حرف زدن مادرش متعجب نبود بینی کوچک ایلیا را لای دو انگشتش فشرد و کمی تکانش داد:

    ـ"خیالی نیست؛ می برمش بیرون که شوما رو اذیت نکنه."

    ربیعه که تازه ازحیاط آمده و با بی دقتی دمپایی هایش را به هوا پرت می‌کرد فوراً خودش را قاطی کرد:

    ـ"منم میام منم میام. کجا قراره بریم؟"

    حاج خانم هنوز فرصت نکرده بود موافقت یا مخالفتش را اعلام کند که ایلیا نظرش را گفت:

    ـ"داراخ!!"

    برای لحظه‌ای همه ساکت و مبهوت به آنچه که شنیدند فکر کردند، امیرآقا هم ابروانش را درهم کشید:

    ـ"داراخ؟!"

    نوبت من بود که با شرمساری حرف پسرکم را ترجمه کنم:

    ـ"منظورش درخته؛ به پارک می گه درخت."

    شری با صدای بلند خندید و لبخند پرتردیدی نیز بر لب نعیمه و سلمی‌نشست، ولی حاج خانم حالتش از همه آزاردهنده تر بود، جوری گوشه ی لبش با تمسخر بالا رفت و از ما روی گرداند که انگار از یک استاد دانشگاه اشتباه فاحشی گرفته باشد!

    امیرآقا پیشانی ایلیا را بوسید و گفت:

    ـ" باشه باباجون، می‌ریم داراخ!"

    و لبخندی زد که تمام دندان‌هایش از زیر سبیل‌هایش درخشید!

    ایلیا ذوق زده از بغل امیرآقا پایین پرید و به‌طرف کفش هایش دوید. حاج خانم چپ چپ به پسرش نگاه کرد، شری هم زیرلب غر زد:

    ـ"خدا شانس بده!!"

    تا خواستم مخالفتی کنم، امیرآقا مؤدبانه رو به من کرد:

    ـ"اجازه ست آبجی رؤیا؟!"

    به‌جای من حاج خانم جواب داد:

    ـ"بچه‌ی مردم مسئولیت داره امیر!"

    امیر نگاه از من برنمی‌داشت تا جوابم را بشنود ولی انگار تنها کسی که فرصت جوابگویی نداشت من بودم، این بار سلمی اظهارنظر کرد:

    ـ"خب تنها راهش همینه دیگه، هم بچه‌ها راضی می‌شن هم دیگه سرو صدا نیست که شما کلافه بشی حاج خانم."

    و بازهم شری:

    ـ"خب ببردشون توی خونه مون."

    ایلیا که متوجه اختلاف نظرها شده بود به‌طرف من آمد و چادرم را گرفت و تکان تکان داد:

    ـ"داراخ؛ با بابایی!!"

    ناگهان انگار خنجری در قلبم فرورفت، گویا حاج خانم و شری هم حس مشابهی داشتند که با چشمان از حدقه بیرون زده به ایلیا و من و امیر نگریستند، سلمی و نعیمه هم زیرچشمی نگاهی با هم ردوبدل کرده و لبخند شیطنت آمیزی بر لبانشان نشست. امیرآقا که حسابی خوشش آمده بود آهسته زمزمه کرد:

    ـ"ای جونم!"

    باورم نمی‌شد درست جلوی چشم مادر و خواهر موشکافش چنین اتفاق وحشتناکی بیفتد، ایلیا امیر را «بابا» صدا زده و این نشان می‌داد که به اشتباه افتاده است! او بی‌عقل‌تر از آن بود که مثلاً امیرآقا را در جایگاهی پدرانه حس کرده باشد، به خلاف من که می‌دانستم مادر نسبتی با من ندارد ولی مادرانه‌هایش او را برایم از دیگران متمایز می‌کرد و مادر خطابش کردم. وقتی ایلیا می‌گوید «بابا» یعنی بی بروبرگرد فکر کرده این مرد پدرش است!

    وقتی عمق رضایت امیرآقا را در برابر نارضایتی مادروخواهرش حس کردم دست به دامن ترفندهای ضعیف مادرانه شدم:

    ـ"ایلیا خجالت بکش! باید بگی عمو، فهمیدی؟"

    ایلیا در موضع نفهمی اش ثابت و استوار بود:

    ـ"نــــــه!! بابایی."

    ـ"ایلیا تنبیه می شی ها؟ اون وقت دیگه من مامانت نمی شم."

    انگشتش را رو به من گرفت و با تحکّم حرفش را به کرسی نشاند:

    ـ"مامانی!.... (و رو به امیرآقا گرفت).... بابایی!!!"

    داشتم حالت تهوع پیدا می‌کردم، نمی‌دانستم باید چه خاکی به سرم بریزم، امیرآقا هم نمی‌دانم این‌همه بدجنسی در کجای وجودش نهفته بود که ناگهان گوشه‌ای از آن را نشانم داد:

    ـ"ضدحال نزن دیگه رؤیا! اقلکن بذار با بابا گفتناش حال کنیم!!"

    خون در رگم خشکید و نگاهم با ناباوری رویش قفل شد، اولین بار بود که نامم را بی پسوند و پیشوند می‌آورد، انگار ایلیا باعث شده بود این مرد زیادی خودمانی شود! حاج خانم زیرلب استغفار کرد، شری اما کارش از استغفار و نگاه ناباور گذشته بود:

    ـ"مبارکه داداش! به سلامتی بچه دار هم شدی."

    حاج خانم با خشم رو به دخترش غرّید:

    ـ"حرف نزنی نمی گن لالی بچّه!"

    میان حرفشان روی صحبتم فقط با امیرآقا بود:

    ـ"نکنید این کارو امیرآقا! این بچه درک و فهم یه آدم سالم رو نداره، نذارید چنین فکری به سرش راه پیدا کنه، به نفع هیچ‌کسی نیست."

    انگار نه انگار به زبان آدمیزاد صحبت می‌کنم، انگار اصلاً امیرآقا وارد وادی دیگری شده بود:

    ـ"امیر نیستم اگه براش پدری نکنم. نگران هیچی نباش."

    نتوانستم این‌همه بی ملاحظگی را تحمل کنم، آن‌هم وقتی هرگز حرفی راجع به ازدواجمان نشده بود:

    ـ"شما چه وظیفه ای درقبال ایلیا دارید که به فکر پدری کردن براش هستید؟"

    مطمئنم که قصد داشت چیز دیگری بگوید، ولی جلوی زبان خودش را گرفت، چون جوابی داد که هیچ سنخیتی با هیجان نگاهش نداشت:

    ـ"من خودم شاهد فوت پدرم بودم، می‌دونم بی پدری بد دردیه. اونم واسه یه بچه. فقط می‌خوام حس نکنه تنهاست، همین."

    از فرصت نهایت استفاده را کردم:

    ـ"ایلیا پدرش نمرده، زنده ست! فقط نمی‌تونه برگرده ایران چون پناهنده شده..... من هم دستم تنگه و دارم پس انداز می‌کنم که ببرمش پیش پدرش...."

    خودم می‌دانستم که دارم چرند می بافم وگرنه حتی لحظه‌ای به ابی و ملحق شدن به او فکر نکرده بودم. انگار همین دروغ مصلحتی خیال حاج خانم را راحت کرد که بلافاصله تغییر موضع داد:

    ـ"خب دیگه سخت نگیر حالا. با حلواحلوا گفتن که دهن شیرین نمی‌شه؟ بذار این طفل معصوم هم بگه بابا. ایشالا خدا پدرش رو سلامت نگه داره."

    حس کردم دنیا روی سر امیرآقا خراب شده، دیگر نشانی از آن شور و هیجان در نگاه و رفتارش نبود، بااین‌حال وقتی دوباره برای بردن ایلیا اصرار کرد فهمیدم که این بچه ی نصفه و نیمه را به خاطر خودش دوست دارد نه این‌که احیاناً این علاقه بهانه ای برای جلب توجه من باشد:

    ـ"باشه هرچی شوما بگی، حالا اجازه س ببریمش؟"

    ـ"لازم نیست، اگه نگران سروصداش هستید کارم که تموم بشه می رم."

    ـ"چرا تو بری بابا؟! مگه نیومدی حاجت بگیری؟ همین جا باش واس مام دعا کن. یاعلی!"

    و جوری دستش را به‌طرف ایلیا دراز کرد که دیگر نتوانستم دربرابر خوشحالی کودکم مقاومت کنم، حالا که قرار است بعد از این امیرآقا مرا یک زن متأهل فرض کند، چرا ایلیا را از دریافت یک محبت خالصانه و سرتاپا صداقت محروم سازم؟ دست کم اکنون مادر و خواهرش دیگر آن نگاه بدبینانه را روی من و ایلیا ندارند و شاید دست از سر امیرآقا هم بردارند و به هرحرکت کوچکش مشکوک نشوند.

    آن روز سر سفره برای خوشبختی امیرآقا دعا کردم، برای شادی روح مادر، عهدیه و امان.... ازخدا خواستم فقط یک بار دیگر پدرم را به من بازگرداند، نه برای این‌که بازخواستش کنم یا گله وشکایتی، فقط می‌خواستم سر بر سینه‌اش بگذارم و بگویم دوستت دارم.....

    ******
    وقتی مراسم تمام شد و همه به خانه هایشان برگشتند، من و شری و دوتا از دخترهای همسایه که همسن و سال شری بودند جهت کمک به سلمی برای نظافت و جمع و جور ماندیم. امیرآقا هم بچه‌ها را دم غروب از پارک برگرداند؛ که از مسابقه‌ی میان دو وروجک برای تعریف خاطره‌های کودکانه‌شان فهمیدم حسابی بهشان خوش گذشته.

    ایلیا که توانایی‌اش برای حرف زدن محدود و ناچیز بود وقتی می‌دید ربیعه تند و تندحرف می‌زند و به او راه نمی‌دهد، عصبانی شد و با مشت و لگد به جانش افتاد! همه‌ی ما جا خوردیم و من تلاش کردم او را به روش مخصوصی آرام کنم، ربیعه که شوکه شده بود همان‌جور بی‌حرکت با دهان باز و چشمان گرد به ایلیا خیره شده و باورش نمی‌شد چنین رفتار خشنی از او ببیند، شری و دوستانش جوری با هم نگاه‌های معنی‌دار و پر از اکراه ردوبدل می‌کردند که نزدیک بود من هم به شیوه ی ایلیا بر هرسه نفرشان بتازم! ولی نعیمه که نمی‌دانم این‌همه فهم و شعور را چه وقتی کسب کرده بود فوراً به‌طرف خواهرش رفت و دستی روی موهایش کشید و آهسته گفت:

    ـ"درکش کن...."

    ربیعه که بعدازآن شوک اولیه دچار بغض شده و لب‌هایش می‌لرزید سرش را توی سینه‌ی نعیمه فرو کرد و هیچ نگفت....

    ایلیا که تازه داشت مختصر مشاعرش را بازیابی می‌کرد، دست از تقلا درمیان آغوشم برداشت و آرام برگشت و نگاهی به ربیعه انداخت و تازه فهمید چه گندی زده! بعد هم نگاهی به من انداخت تا کسب تکلیف کند:

    ـ"ناحته؟!"

    امیرآقا که مطمئناً به اندازه‌ی من شرایط را درک نمی‌کرد سعی کرد بر خنده‌ی بی موقعش مسلط شود:

    ـ"نه بابایی؛ اشک شوقه!"

    شری و دوستانش هم ریز ریز خندیدند.

    ایلیا با قدم هایی آرام به‌سوی ربیعه رفت و برخلاف لحظاتی پیش که نزدیک بود چشم و چال این بچه را درآورد ناگهان محکم در آغوشش کشید و شروع کرد به بوسیدنش! بی‌چاره ربیعه هنوز از شوک رفتار قبلی‌اش درنیامده بود که باید رفتار جدید را هم تجربه می‌کرد! تلاش دیگران برای جدا سازی ایلیا از او بی‌ثمر بود ونهایتا وقتی ربیعه با خنده فریاد زد که «بخشیدمت» رهایش کرد.

    می‌دانستم این تازه شروع دردسرهای من و ایلیا با اطرافیانمان است، من راه درازی در پیش داشتم پر از سنگلاخ و بیراهه. درک اوضاع و شرایط من برای هرکسی راحت نبود، من باید از حالا خودم را برای یک تنهایی ابدی آماده می‌کردم. حضور من و ایلیا برای دیگران مساوی بود با اکراه و گریز، پس باید حد خودم را می‌شناختم و پا را از آن فراتر نمی‌گذاشتم.

    وقتی می‌خواستم برگردم خانه ام، امیرآقا در برابر ممانعتم اصرار کرد که خودش مرا می‌رساند. البته او وسیله نقلیه شخصی نداشت ولی ظاهرا نیت کرده بود سنگ تمام بگذارد و یک ماشین دربست برایمان گرفت و خودش هم جلو نشست.

    تمام راه سکوت کردیم و قبل از پیاده شدن تشکر مختصری کردم، دیگر دست و دلم به این نمی رفت که محبتی از جانبش بپذیرم، شاید به خاطر مادر و خواهرش و شاید برای این‌که با پیش کشیدن موضوع پدرایلیا آب پاکی را روی دستش ریخته و اصلاً هم قصد نداشتم ذهنیتش را در این باره اصلاح و بازسازی کنم.

    ایلیا اما مصلحت اندیشی های عاقلانه ام را برنمی تابید، او امیرآقا را حق مسلم خودش می‌دانست و حتی موقع خداحافظی چنان از گردنش آویزان شده و اصرارش می‌کرد به همراه ما بیاید خانه که هردوی ما معذّب شدیم، آخرش هم امیرآقا مجبور شد دروغ بگوید؛ یک دروغ مصلحتی!!

    ـ"باشه بابا جون، باید الآن برم سر کار، بعدا میام پیش تون."

    ایلیا هم این یکی را خیلی خوب درک کرد، چون هرروز شاهد سرکار رفتن و برگشتن من به خانه بود، پس آرام گرفت و مثل یک پسر خوب و سر براه وارد خانه شد....

    تمام شب با شکیبایی گوش سپردم به تعاریف بی‌سرو تهی که نصفش را نمی‌فهمیدم و نصفه دیگرش را با کلی پس و پیش ماجرا توی ذهنم به هم می‌بافتم....

    ـ"ربیهه..... تاب تاب تاب...... من، بابایی..... بابایی ببسی!! (منظورش بستنی بود)..... کیو کیو!! تق، پوپ آخ!....."

    میان تمام حرف هایش «بابایی» هر بار مثل خنجری در قلبم فرو می‌رفت. کاش آن قدر می‌فهمید که وقتی چشمانم را می‌بندم قصدم دالی بازی نیست، دیگر نمی‌خواهم چیزی ببینم یا بشنوم.....

    متأسفانه او درتمام طول شب و حتی روز بعد هم بی‌صبرانه انتظار آمدن امیرآقا را می‌کشید و من تازه می‌فهمیدم که این دروغ مصلحتی آبستن هرچیزی هست الا مصلحت!

    روز بعد وقتی خسته و کوفته از سرکار برگشتم و یک دل سیر خواب و استراحت می‌خواستم، ایلیا هم با سرویسش به خانه برگشت و دردسرهایم شروع شد! اولش از سؤال‌های کوتاه شروع کرد و بعد کم‌کم بهانه گیری اش قوت گرفت و امان از وقتی‌که چیزی را می‌خواست و نمی‌توانست بفهمد که دست یافتنی نیست. آن قدر گریه کرد و بابایی و داراخ و ربیهه را صدا زد که من نیز کلافه و درمانده روی زمین نشستم و زانوانم را به بغل گرفتم و زدم زیر گریه.....

    سخت است خودت در اوج نیاز به یک آغوش گرم و پرمحبت باشی و حالا دستت خالی باشد از برآوردن نیاز کودکی که تمام وجودش به وجودت بسته است....

    حالا پسرکم با گریه ی من ناگهان ساکت شده و وحشتزده نگاهم می‌کرد، شاید لحظه‌ای حس کرده بود تنها تکیه‌گاهش فروریخته، برای همین چهاردست‌وپا به‌طرفم آمدودست کوچکش را روی موهایم گذاشت و با تردید صدایم زد، می‌دانستم برای اولین بار است اشک هایم را می بیند و شاید طاقتش را نداشته باشد، من حتی در سوگ مادر نیز جلویش اشک نریخته بودم مبادا احساس بی‌پناهی کند، ولی حالا.....

    نگاه اشک آلودم را به چشمان بی‌گناهش دوختم، ای وای..... ببین چه بار سنگینی به دوش می‌کشد که تمام ناله‌هایش فروخفته و در جستجوی شکیبایی ویران شده‌ام یکی یکی اشک‌هایم را می‌کاود!

    درآغوشش گرفتم و اطمینان دادم که مشکلی نیست، او نیز به سینه‌ام چنگ زد و آرام گرفت، ولی درحقیقت فقط داشت دردهایش را در سینه دفن می‌کرد و هیچ چیزی رو به راه نبود.

    کم‌کم به همان روشی که می‌شناختم سعی کردم به او بفهمانم که من و امیرآقا هیچ نسبتی با هم نداریم، ولی بی‌فایده بود و چند روز بعد وقتی برای بررسی اوضاع ایلیا به آموزشگاه رفته بودم، از مربّی‌اش حرف عجیبی شنیدم:

    ـ"پسرت چی می‌گه خانم تاجبخش؟"

    به حالتی استفهام آمیز نگاهش کردم:

    ـ"چه طور؟"

    ـ"بچه‌ها که باباشون میاد دنبالشون دست و پا شکسته می‌گه اونم یه بابای قوی پرزور داره!! به سلامتی خبریه؟"

    ای وای!.... این دیگر نهایت فلاکت برای کسی مثل من بود.....

    ـ"نه به خدا، آخه مگه من دیوونه‌م؟!"

    ـ"وا؟! مگه ازدواج دیوونگیه؟"

    نمی‌دانستم منظورم را چه طور برسانم:

    ـ"اون احمقی که حاضر شه با وجود ایلیا با من ازدواج کنه به نظرت اصلاً ارزش فکر کردن داره؟!!"

    آهی کشید:

    ـ"چرا از این زاویه نگاه نمی‌کنی که چقدر یه مرد باید مرد باشه که چنین مشکلی رو به جون بخره و پا پیش بذاره؟"

    سری به نشانه‌ی جواب منفی تکان دادم:

    ـ"نه خانم نجفی! من از ترحّم متنفرم! فقط عشق برام قابل قبوله ولی حالا با این شرایط هیچ عشقی رو باور نمی‌کنم...."

    چشمانش را کمی تنگ کرد:

    ـ"پس اون بی‌چاره‌ای که دلش بند زلف تو شده باشه باید چه خاکی به سرش بریزه؟"

    بغضی تلخ گلویم راگرفت ودیگر نتوانستم حرف‌هایش را تحمل کنم. او چه می‌دانست از عشق و زلف و بند اسارت؟ آن‌ها که در آتش عشقم می‌سوختند الآن کجای این دنیا هستند؟ واقعاً که دل خوشی دارد.

    من نتوانستم ایلیا را از محبّت امیرآقا منصرف کنم، هرروز که می‌گذشت او بیش‌تر‌ و بیش‌تر‌ بهانه می‌گرفت و من دیگر حاضر نبودم برای ساکت کردنش از آن شیوه‌ی وحشتناک بهره بگیرم، گریه کند و خودش را از نظر روحی سبک بگرداند بهتر است تا این‌که اشک‌های من هم دردی بشود روی درد بی درمانش.

    کارم به‌جایی رسید که مجبور شدم با سلمی تماس بگیرم و از او بخواهم ربیعه را بیاورد پیش ایلیا بلکه بهانه اش کم‌تر‌ شود. سلمی هم پذیرفت و به همراه دخترانش به دیدنم آمدند. هرچند این دیدار تأثیرمثبتی روی ایلیا داشت ولی بعدها فهمیدم حرف هایی که به ربیعه درمورد بابای قوی پرزورش (امیرآقا) گفته زمینه ساز دخالت های بی مورد سلمی در روابط میان من و امیرآقا شده و این مطلقاً چیزی نبود که من بخواهم.

    ‌یک روز جمعه حدود ساعت یازده بود که زنگ خانه به صدا درآمد، منتظر کسی ‌نبودم، گفتم شاید با صاحبخانه کار دارند ولی‌ آن‌ها هم خانه نبودند، آیفونی ‌هم نداشتیم تا از همان بالا در را باز کنم، به ناچار چادرم را سرکردم و رفتم پایین، از پشت در با صدای‌ بلند پرسیدم:

    ـ"کیه؟"

    بلافاصله صدای ‌مردانه وآشنایی ‌از آن طرف در بلند شد:

    ـ" منم آبجی!" ....

    لرزیدم..... خدایا! بازکنم یانه؟ درخانه به جز من و ایلیا کس دیگری‌ نبود، اگرکسی‌ اتفاقی ‌او را پشت در می‌دید چه فکری ‌می‌کرد؟ همسایه‌های این‌جا اصلاً شباهتی به همسایه‌های خانه‌ی پدری‌ام نداشتند، حتم داشتم حتی آمار حضور و غیاب صاحبخانه را هم دارند، یعنی فاتحه‌ی آبرویم خوانده است! تصمیم‌گیری ‌برایم بسیار مشکل بود، پس از اندکی‌ مکث به خود آمدم و از ترس آبرویم مجبور شدم در را بازکنم، سلامی ‌محترمانه به همان شیوه‌ی ‌مخصوص خودش تقدیم کرد، من هم به سردی ‌جواب سلام کوتاهی ‌دادم.

    ـ" اجازه‌س بیام داخل؟"

    هرچند که خیلی بدهکارش بودم ولی لحنم سرد و معترضانه بود:

    ـ" چاره‌ای ‌جز این ندارم چون اگه کسی‌ شما رو این‌جا ببینه واسه‌من خیلی ‌بد می‌شه، بفرمایید؛ اما فقط توی ‌حیاط، لطفا هرچه زودتر هم برید."

    تشکر و عذرخواهی کرد و روی ‌پله‌ای ‌که جلوی‌ در بود ایستاد، بعدهم در را آرام بست و از پله پایین آمد و در برابرم ایستاد، وحشت و دلهره‌ی ‌عجیبی ‌به جانم افتاده بود و نمی‌توانستم براعصابم مسلط باشم، اوهم چندان روبه‌راه نبود و به نظر می‌رسید از چیزی ‌کلافه است، دست‌هایش را جلوی ‌شکمش چند بار بهم قلاب کرد و دوباره بازشان کرد و بالاخره وقتی ‌از یک مبارزه‌ی ‌تمام عیار باخودش خسته شد گفت:

    ـ"می‌تونم شازده پسرت رو زیارت کنم؟"

    با دلخوری چهره درهم کشیدم:

    ـ" مگه پسر من امامزاده ست؟"

    قدری جا خورد:

    ـ"از چی دلخوری بابا؟!"

    نزدیک بود بغضم بترکد:

    ـ"از همین بابا گفتنت!!"

    رنگش کمی برگشت و نگاهش را از من به روی زمین انداخت و بازدمی عمیق بیرون فرستاد....

    ـ" به خاک آقام نمی‌خواستم دردسرت شه، این بچه عزیز از دست داده، خواستم کم‌تر‌ زجر بکشه."

    اشک در چشمانم جوشید ولی با سماجت مانع فروچکیدنش شدم و به تندی در چشمانش نگریستم:

    ـ" ازحسن نیت شما ممنونم، ولی شما این‌جور بچه‌ها رو نمی‌شناسید! منطقشون کار نمی‌کنه، فقط احساساتشون قویه، به خاطر همین هم وقتی شما پدرانه خطابش می‌کنید یک سری باورهای غلط پیدا کرده! خواهش می‌کنم امیرآقا، بیش‌تر‌ از این وابسته ش نکنید."

    او نیز به خود جرأتی داد و دوباره به چشمانم نگریست:

    ـ"حالا فکر می‌کنی نذاری ببیندم حله؟!"

    نمی‌دانستم چه بگویم....

    ـ"البته، طول می‌کشه تا فراموشتون کنه ولی بهتره که هرچی هست همین جا تموم شه."

    ناگهان با جوابش دنیایم را از حرکت بازداشت:

    ـ"این راهش نیست رؤیا، بذار پدرش باشم!....."

    زبانم قفل شد و با ناباوری خیره نگاهش کردم، او چرا دوباره به خودش اجازه می‌دهد این‌قدر صمیمانه خطابم کند؟ چند ثانیه طول کشید تا بتوانم جوابی از گوشه و کنارهای ذهنم برایش جور کنم:

    ـ"همیشه فکر می‌کردم نگاهتون به من پدرانه ست...."

    کمی صدایش را پایین آورد تا همسایه ها چیزی نشنوند:

    ـ"مگه چقدر ازت بزرگترم که نباس خاطرت رو بخوام؟"

    دیگر تاب نگاه بی قرارش را نداشتم، آرام از او روی گرداندم و سعی کردم بر خودم مسلط باشم:

    ـ"سن و سال مهم نیست، من روی مردونگی‌تون بیش‌تر‌ از این ها حساب باز کرده بودم که به چشم خاطرخواه نگاهم کنید...."

    ـ"خاطرخواهی جرمه مگه؟!"

    داشتم آچمز می‌شدم، اما هنوز یک حرکت دیگر برایم باقی بود:

    ـ"نه، ولی مگه من نگفتم شوهر دارم؟!"

    ـ"گفتی زنده ست، اما مگه جدا نشدی؟ سلمی پ چی می گه؟"

    ـ"جدا شدم؛ چون مجبور شد پناهنده بشه."

    دلیلم اصلاً قانعش نکرد:

    ـ" اگه نمی‌خوای راه بهم بدی خیالی نیس، صاحب اختیاری..... ولی خواهشا مارو نپیچون!"

    هنوز جوابی نداده بودم که از توی جیبش یک فوردآهنی قرمز رنگ درآورد و به‌طرفم گرفت:

    ـ"آبجی سلمی‌گفت ایلیا بی‌قراری می‌کنه، خواستم آروم شه اما ریش و قیچی دست شوماست.... ببوسش از طرف من، اینم بهش بده."

    قدمی به عقب برداشتم و سرم را به نشانه‌ی جواب منفی تکان دادم:

    ـ"نه، ایلیا نیازی بهش نداره!"

    اصراری نکرد و نگاه غم گرفته اش را از من برداشت و به‌سوی ‌در رفت، اما درست درهمین موقع سروکله‌ی ‌ایلیا پیدا شد و در نهایت بی‌احتیاطی از پله های‌ خطرناک آهنی‌ پایین دوید تا خود را به ما برساند، یک لحظه هردوی ‌ما بی‌اختیار به‌طرفش دویدیم و هم‌زمان فریاد زدیم:

    ـ" یا ابالفضل!!..."

    و وقتی ‌ایلیا به طرز ‌معجزه واری سالم به حیاط رسید، نفس راحتی ‌کشیدیم ودرجا ایستادیم، آنگاه با لحنی ‌سرزنش‌وار گفتم:

    ـ" آخه این چه جور راه اومدنه بچه؟ نمی‌گی ‌خدای‌ نکرده می‌افتی ‌دست‌وپات می‌شکنه؟"

    ایلیا بدون توجه به دلسوزی‌ تکراری ‌من که برایش اصلاً قابل‌درک نبود، شتابان خودش را پرت کرد توی بغل امیرآقا، او نیز همان‌طور که لبخند برلبش نشسته و چشمانش از اشتیاق می‌درخشید او را به هوا بلند کرد:

    ـ"چطوری تو؟! یه ماچ آبدار رد کن بیاد!"

    آنگاه اورا مثل یک بچه‌ی ‌دوـ سه ساله دربغل گرفت وبوسید، ایلیا نیز چنان محکم دستش را دور گردن او حلقه کرده و می فشرد که گفتم الآن خفه اش می‌کند.

    حسابی ‌گیج شده بودم، او تنها مردی‌ بود که مرا با پسرم می‌خواست، خود را بابای ‌او خطاب می‌کرد و محبتش را جرعه جرعه در کامش می‌ریخت، امکان نداشت تمام این ابراز محبت ها دروغین باشد، وقتی او نیز مثل من دلش لرزید به خاطر بی احتیاطی این بچه، فریاد یا ابالفضلش زیادی پدرانه بود.....

    غرق افکار پریشان خویش بودم که امیرآقا نگاه گله مندش را به‌سویم روانه داشت:

    ـ"به خودت رحم نمی‌کنی به این طفل معصوم رحم کن! این بچه بابا می‌طلبه، چرا خودتو گول می‌زنی؟"

    آن گاه دست به جیب داخل اورکتش برد و هدیه‌اش را جلوی چشمان ایلیا گرفت، انگار دنیا را به ایلیا داد که به‌محض دیدنش گل از گلش شکفت وبا ذوق وشوقی‌ کودکانه گفت:

    ـ" آم آم!! گورمِز!" (منظورش قرمز بود که آخرش نفهمیدم با کدام لهجه‌ و ازکجا یادش گرفته!)

    وخود را از بغل امیرآقا پایین کشید و همان جا کف حیاط چهار زانو نشست به بازی‌کردن....

    امیرآقا که کاملاً از شیرین کاری‌های خودش خوشحال و راضی به نظر می‌رسید دل از ایلیا کند و به من خیره شد، چرا این‌قدر مطمئن است که در خلوت خویش می‌پذیرمش؟ خب شاید من مجبور شوم به خاطر ایلیا چشمم را به روی خواسته‌های واقعی‌ام ببندم و تن به خیلی از ناملایمات بدهم، ولی تا چه حد صحیح است که آینده‌ی دو خانواده‌ی کاملاً ناهمگون را بسپارم به احساسات احمقانه‌ی یک کودک خردسال عقب مانده؟ می‌ترسیدم از هر اتفاقی ‌که ممکن بود بیفتد، اما ایلیا با آن شادی ‌تازه به دست آمده‌اش همه‌چیز را داشت در درونم به‌ هم می‌ریخت.

    هنوز داشتم در میان تردید و نگرانی دست‌وپا می‌زدم که امیرآقا دست از نگاه طولانی‌اش برداشت وبا لحنی فاتحانه گفت:

    ـ"نمی‌دونم خیر و صلاح این بچه رو به چی‌چی می‌دونی، ولی من..... من فقط نوکرتم رؤیا.... نوکر خودت و ایلیات...."

    چیزی نگفتم و ازشرم دیده بر زمین افکندم. برای‌ آخرین بار ایلیا را درآغوش گرفت و بوسید و قول یک دیدار دوباره در آینده‌ای نزدیک به او داد که حسابی کلافه‌ام کرد، آنگاه پشت در ایستاد، برگشت و آخرین نگاهش را به من دوخت و با مکثی‌ کوتاه آن را گشود و رفت.

    بابسته شدن در به آن تکیه دادم وچشمانم رابستم، قلبم از حسی ‌عجیب فشرده شد وهیجانی زودگذر تمام سلول‌هایم را درگیر ساخت، همان لحظه ‌ایلیا با آن زبان ناتوانش به زحمت گفت:

    ـ" بابا...ر...رف؟"

    دستش راگرفتم و او را به خود چسباندم، خدایا باید چه‌ کارکنم؟....

    من می‌توانستم امیر را ـ حتی حالا که به خود جرأت ابراز علاقه داده ـ بیش ازهرمرد دیگری ‌بستایم و قابل دوست داشتن بدانم ولی‌ نه برای ‌زندگی ‌و عشق؛ می‌توانستم آرزو کنم که ای‌کاش پدر یا برادری ‌مثل او می‌داشتم اما شوهری‌ مثل او نه.... این احساس با آن‌چه که سابقا در روزگار نوجوانی ‌نسبت به مهرداد داشتم تقریباً یکی‌ بود، مهرداد هم برایم از یک‌سو قابل احترام بود و از سوی‌ دیگر قادر نبود قلبم را تصاحب کند.

    چقدر مسخره است که برای فرار از ازدواج با جوانمردی مثل امیر، زنده بودن پسرک ترسویی را بهانه کنم که به بیگانه پناه برده! چرا خدایا؟.... چرا هربارکه تصمیم گرفتم به سایه‌ی این مرد پناه ببرم، یک جفت چشم سیاه متبسّم دست و دلم را لرزاند؟ ای وای امان، چرا هرجا نظر می‌کنم ردپای توست؟ حتی حالا که در این دنیا نیستی دنیایم هم‌چنان به دست تو ویران است! تو چه مُرده‌ای هستی که خاکت سرد نمی‌شود؟ من برای عشق ورزیدن به قلبم نیاز دارم ولی تو آن را با خود به گور برده‌ای.....

    ******

    «زنده به گور»

    دیگر دلم نمی‌خواست دربرابر بی‌قراری‌های ایلیا دست به دامن سلمی ودخترانش شوم، برای همین اگر فرصتی کوچک به دستم می‌آمد به پارک‌های نزدیک خانه‌مان می‌بردمش تا دیگر این‌قدر بهانه‌ی ربیهه و بابایی و داراخ خراب شده را نگیرد. من با خود عهد بسته بودم که هم مادرش باشم و هم پدرش، پس وظیفه داشتم بیش‌تر‌ از قبل برایش وقت بگذارم و کارهایی کنم که معمولا یک پدر مهربان برای بچه‌اش انجام می‌دهد. یک روز عصر وقتی از پارک برگشته بودیم، فخری خانم از پشت پنجره‌ی باز اتاقش صدایم زد:

    ـ"رؤیا دوستت سوده خانم زنگ زد. مثل این‌که کار واجب باهات داره."

    این یعنی باید حتماً همین حالا با او تماس بگیرم نه این‌که مؤکولش کنم به فردا و محل کارم، من قبلا به همه‌ی دوستانم از جمله سوده گفته بودم که شماره‌ی فخری خانم را فقط برای کارهای بسیار ضروری استفاده کنند چون نمی‌خواهم باعث زحمتش باشم. به‌هرحال تشکر کردم و ایلیا را فرستادم بالا و خودم با کلی شرمساری رفتم داخل اطاقک محقر صاحبخانه‌ی مهربانم....

    شماره‌ی سوده را که گرفتم بی‌سلام و علیک ناگهان جیغ کشید:

    ـ"رؤیا خفه نشی الهی! می‌میری یه تماس با من بگیری؟"

    سعی کردم هجوم این‌همه محبت را یک جوری مدیریت کنم:

    ـ"باشه بابا مگه چی شده حالا؟ سلام."

    نمی‌دانم چه چیزی این‌قدر باعث بی‌قراری‌اش شده بود:

    ـ"یا همین حالا بیا خونه‌مون یا میام خونه‌تون!"

    نمی‌دانم از کی این‌قدر خارجی شده بودم:

    ـ"الآن خسته‌م، حرفشم نزن. نه حوصله‌ی مهمون دارم نه حوصله‌ی مهمونی رفتن."

    حسابی تعجب کرد:

    ـ"شوخی می‌کنی، نه؟ تو واسه دیدن من حاضری از جونت بگذری، غیر از اینه؟"

    سعی کردم کمی سربه سرش بگذارم:

    ـ"اونی که واسه‌ت جون میده رضاجونته!!"

    او هم انگار بدش نمی‌آمد کمی آتش بسوزاند:

    ـ"تا چشت درآد!"

    بازدمم را با کلافگی بیرون فرستادم:

    ـ"زنگ زدی چش و چالم رو درآری؟"

    ـ" نه دیوونه، فکرشم نمی‌تونی بکنی واسه چی زنگ زدم! یه خبر خیلی خیلی خیلی مهم!"

    حاضر بودم هرکس دیگری جز سوده حامل خبرهای مهم باشد؛ اوهمیشه آدم را تاسرحد مرگ می‌ترساند و خبرهایش نیز معمولا وحشتناک بودند، هرچند معلوم نبود الآن خوشحال است یا ناراحت:

    ـ"تو که دیوونه‌م کردی، خب بگو دیگه."

    ـ"باید آماده ت کنم که تحمل شنیدنش رو داشته باشی...."

    حرفش را بریدم، با لحنی که کاملاً خشمگین و عصبی بود:

    ـ"من سگ‌جون‌تر از این حرفام سوده، دست کم تو یه نفر باید کاملاً اینو فهمیده باشی!"

    دستپاچه شد:

    ـ"باشه باشه، گوش کن...."

    و نفسی گرفت:

    ـ"پدرت....."

    پدرم درآمد با این حرف! نکند زبانم لال خبر بدی از او دارد؟! خدایا تحملم را زیاد کن برای شنیدن هر اتفاق ناگواری که بعد از این‌همه سال مستحق شنیدنش نیستم....

    انگار خودش هم فهمید تا مرز سکته فاصله ای ندارم که بلافاصله حرفش را اصلاح کرد:

    ـ"نگران نباش حالش خوب خوبه....."

    نفس آسوده‌ای کشیدم.... هرچه باشد دیگر مهم نیست، پدرم حالش خوب است، همین کافی است!....

    ـ"با مامان اینا تماس گرفته...."

    نمی‌توانستم آنچه را که می‌شنوم باور کنم، یعنی خداوند این‌قدر زود حاجتم را سر سفره‌ی نذری سلمی‌ داده است؟

    ـ"سوده داری سربه سرم می‌ذاری؟ پدرم؟..... تماس گرفته؟... آخه چه جوری؟"

    ـ"نفهمیدم قصه چیه، فقط دو روز پیش زنگ زده خونه‌ی مامان اینا، ازشون پرسیده خبر از رؤیا دارید یا نه، مامان هم گفته بی‌خبر هم نیستیم. بعدش هم همه چیو درباره‌ت گفته....."

    دنیا دور سرم می‌چرخید، چه اتفاقی افتاده که پدرم بعد از این‌همه سال سراغ دخترک بی‌پناهش راگرفته؟

    ـ"وای خدایا شکرت! شکر...."

    او نیز خوش‌حال بود از خوش‌حالی‌ام:

    ـ" خداروشکر که بالاخره خبری شد ازشون. تبریک می‌گم رؤیا جونم!"

    شادی‌ام با هجومی از نگرانی خش برداشت، انگار یادم رفته بود که نمی‌خواستم به چیزی جز محبتش فکر کنم:

    ـ"ولی سوده، تجربه بهم ثابت کرده پدرم و زنش فقط موقعی سراغم رومی‌گیرن که بخوان یه منفعت مادی ازطریق من ببرن، امکان نداره اونا نگران من شده باشن! پدرم فقط می‌تونسته ازطرف الهه خبردار شده باشه که تنها راه تماس با من خونه‌ی مامان ایناست! چی شده که الهه تصمیم گرفته چنین کاری کنه؟"

    آهی کشید، او کاملاً درکم می‌کرد:

    ـ"این‌بار به دلت بد راه نده، هرچی هست امیدوارم خیر باشه، به‌هرحال همین مهمه که می‌تونی بابات رو ببینی؛ نه؟"

    برق از سرم پرید:

    ـ"ببینمش؟! کی؟ مگه اومده ایران؟"

    مکثی کرد که به هیجانم دامن زد:

    ـ"آره.... به مامان گفته توی اولین فرصت میاد ایران..... واسه.... واسه دیدن تو!"

    باور کنم؟ باورکنم که روزهای سخت انتظار به پایان رسیده و می‌توانم درآغوشش آرام گیرم؟! مهم نیست برای چه می‌خواهد بیاید، حتی مهم نیست اگر بازهم نقشه‌ای برایم زیرسر داشته باشد.....

    نمی‌دانستم چه کسی را باید درشادی‌ام شریک کنم، مادر که داروندارم بود حالا دیگر نیست، به سلمی و دیگر همکارانم نیز راجع به خانواده‌ام چیزی نگفته بودم. حتی فخری خانم هم چیزی دراین‌باره نمی‌دانست و من ترجیح می‌دادم همچنان نداند وگرنه اگر می‌فهمید دختر یک اشرافزاده هستم به اوضاعم مشکوک می‌شد و ممکن بود دیگر اجازه ندهد بیش از این در خانه‌اش بمانم.


    تمام آن روزهای پرهیجان و التهاب را درانتظار آمدن پدرم لحظه شماری می‌کردم، هر وقت ایلیا بازهم چرت‌و‌پرت گفتن درباره‌ی بابائی خیالی‌اش راازسرمی‌گرفت من نیزغرق خیال پدری می‌شدم که حضورش همواره برایم فقط حسرت بود و اندوه ولی هرگز نتوانستم درسینه‌ام مهری جایگزینش کنم....

    صبح جمعه ی همان هفته بود که زنگ خانه به صدا درآمد، حس عجیبی مرا واداشت تا بی‌اختیار ازجا برخیزم، چادرسفیدم را روی سرم بکشم و روی‌ ایوان بایستم تا ببینم چه کسی‌ می‌تواند این طور بی خبر آمده باشد؟ ازگوشه‌ی حصیری که مقابل نرده‌ی ایوان آویزان کرده بودم تا حریم خانه‌ام از دید مخفی باشد نگاهی به در ورودی انداختم، توی دلم قیامتی برپا بود، حضورش را آن قدر نزدیک حس می‌کردم که با نفس‌هایم درآمیخته بود.....

    صاحب‌خانه دررا گشود....

    ....وبرای لحظه‌‌ای تمام هستی به تسخیر ابهت بی‌‌بدیل مردی درآمد که پشت درایستاده بود!

    خدایا چقدر دلتنگش بودم، چقدر!..... اگرچه از او یک دنیا گلایه داشتم ولی این مرد تمام زندگی من بود؛ تمام زندگی‌ام!

    فخری‌ خانم به‌محض دیدن بابا با آن تیپ وظاهر ‌اعیان واشرافی‌ حسابی ‌جا خورد و به تته پته افتاد:

    ـ" بله آقا؟ چه فرمایشی ‌دارین؟"

    مطمئناً این زن به هرچیزی فکر می‌کرد الا این‌که آدمی ‌با این سرووضع با من بینوا کاری ‌داشته باشد! به‌هرحال او خیلی ‌زود جوابش را گرفت چون پدرم بالحنی ‌نسبتا خشن گفت:

    ـ"با رؤیا کار دارم! به من گفتن خونه‌‌ش اینجاست."

    فخری ‌خانم پاک گیج شده و شاید هم از این‌که نامم چنین عریان برزبان این مرد جاری شده افکاری اشتباهی به سرش راه یافته بود که به نظر می‌رسید زیاد هم خوشش نیامده:

    ـ" بالا زندگی‌ می‌کنه، برم صداش کنم؟"

    ـ" لازم نیست خودم می‌رم پیشش."

    و نگاه کنجکاو و تحسین ‌آمیز فخری خانم تا جایی که امکانش بود به دنبالش روانه شد.

    چه طور تاحالا دقت نداشتم که پدرم چه ‌قدر زیبا و بی‌‌نظیر است؟! موهای پرپشت و خرمایی رنگش حتی اندکی نریخته یا مغلوب سفیدی نشده بود، وقتی ‌آرام‌آرام ازپله‌‌ها بالا می‌آمد دل توی‌ دلم نبود، کجا بودی ای مرد؟ کجا بودی که دلم در حسرت آغوشت لحظه‌ای آرام و قرار نداشت؟.....

    حتی فرصت نکردم به اتاق برگردم و ایلیا را از خواب بیدار کنم و بگویم چه کسی اینجاست، ‌وقتی ‌بابا با آن قد رعنایش بالای پله‌ها درمقابلم ایستاد همه‌چیز تمام شد... دلم می‌خواست خود را به آغوشش افکنم ولی‌ من کجا وآغوش او کجا؟....

    سکوتی که تا سلام لرزانم میان‌مان سایه افکنده بود کاملاً طبیعی به نظر می‌رسید، هیچ کدام ما باور نمی‌کرد دیگری را مقابل خود ببیند، اشک را از پشت پلک‌هایم پس زدم تا ضعیف و قابل ترحم به نظر نیایم:

    ـ"سلام..... بابا..... "

    او نیز با اشکی که در عمق بی‌انتهای چشمانش می‌لرزید مبارزه می‌کرد، ولی ضعیف‌تر از آن بود که به نظر می‌رسید، چرا که من حسش کردم ولی او دلتنگی‌ام را ندید:

    ـ"رؤیا! تو اینجا چیکار می‌کنی‌ دختر؟ این چه جور زندگیه که واسه خودت ساختی؟..."

    نتوانستم این دلسوزی بی‌رحمانه را تحمل کنم:

    ـ"من کجای دنیای شما بودم که حالا از زندگیم می‌پرسید؟!"

    قدمی جلو نهاد و دستش را بر شانه‌هایم گذاشت:

    ـ"چقدر بزرگ شدی.... تو رؤیای منی؟!"

    بغض برگلویم چنبره زد، من رؤیای هرکه باشم، رؤیای او نبودم مسلما! فراموش کردم تمام عهد و پیمان‌هایم با خدا سر سفره‌ی ابالفضل را و زبانم بی‌اراده به گله‌های کودکانه بازشد:

    ـ"خیلی سخت بود، ولی بالاخره باورکردم که برای شما نهایتا یه سفته، یا سند امضا شده‌م! پس بی‌مقدمه بگید، این‌بار دیگه واسه قبولش مقاومتی نمی‌کنم.... قراره کجا بیام، چیکار کنم تا شما احیاناً به چیزی شبیه میراث عمه جان برسید؟"

    آه خدایا، من حتی نمی‌دانم الآن حال عمه جان چه طور است؟!

    غم بر چهره‌اش نشست وتلاش کرد غرور پوشالی‌اش را از ورای تمام شکست‌هایش به نمایش بگذارد:

    ـ"داری اشتباه می‌کنی.... همون‌طور که من همه‌ی این سال‌ها درباره ت اشتباه کردم! بذار خستگی یه عمرم رو توی خونه‌ت در کنم، برات همه چیو می گم....."

    ـ"اینجا زیادی برای شما ناقابله، ولی اگه می‌خواهید شریک تمام اون چیزهایی باشید که با زحمت خودم درستشون کردم، قدمتون روی چشمم...."

    و کنار رفتم تا وارد اطاقک محقرم شود، برخلاف انتظارم در برابر تمام گوشت‌تلخی‌هایم مهربان می‌نمود، قدم دیگری پیش گذاشت و از زیرچادرم موهایم را چنگ زد و مرا تنگ درآغــوش کشید....

    آغــوشش.... تمام آرزو و نیاز من، همان آغــوشی که بارها و بارها در خیال و رؤیاهایم درآن غرق شده واشک ریخته بودم، یک دختر حتی اگر صدسالش شود برای پدرش دخترکی پنج ساله است! آنقدر این رؤیای تعبیر شده زیبا بود که دوست نداشتم به همین زودی تمام شود، چنگ به سینه‌اش زدم و خود را به آن فشردم، مهم نیست؛ بگذار بگوید دخترم فقط شعار می‌دهد....

    نمی‌دانم چقدر طول کشید تا بالاخره با تمام نیازی که به آغـوش گرم وپدرانه‌اش داشتم آهسته خود را بیرون کشیدم و بی آن که نگاهش کنم لب‌های بغض آلود و لرزانم را از هم گشودم:

    ـ"بفرمایید...."

    و دوباره گزیدمشان تا به پایین سرنخورند و ضعف یک شاهزاده‌ی مطرود را به رخ این شاه مخلوع نکشند، انگشت سبابه‌اش را روی لب‌هایم گذاشت و عاشقانه زمزمه کرد:

    ـ"زیبای من!.... زیباترینم!"

    و باردیگر در آغوشم کشید، دیگر نتوانستم.....

    اشک لجوجانه از پلک‌هایم گریخت و سینه‌اش را خیس کرد، نمی‌دانم درست حس کردم یا نه، ولی صدای تپش قلبش هماهنگ و میزان نبود، یک بار تند می‌زد و یک‌بار درمیانه‌ی راه می‌ایستاد انگار!.... قلبش، قلبش تمام آرزوهای برباد رفته‌ام بود..... تمام آنچه که می‌خواستم و نداشتم، تمام عشق دخترانه‌ام، قلب بابایم..... اگر من برای او فقط یک‌بار اضافه و نهایتا یک سند معتبر اقتصادی بوده‌ام، او برای من عشق و آبرو و اعتبار بود، حضور او این‌جا به معجزه بیش‌تر‌ می‌مانست و من نمی‌دانستم از کجا به اینجا رسیده.

    
    وقتی ‌پرده را کنار زد و پایش را روی فرش اتاق گذاشت با شرمساری ‌گفت:

    ـ"خاک برسر من که این وضع خونه وزندگی‌ دخترمه..."

    و نگاهش روی رختخواب پسرکم ثابت ماند.... اینجا اتاق خواب و هال و پذیرایی یکی بود، شاید انباری صنم درمقابل این خانه به ویلا می مانست! چه اهمیتی دارد؟ اینجا با قطره‌های اشک و خون جگرم برپا شده، این جا هرچه باشد خانه‌ی من است....

    کنار رختخواب ایلیا زانو زد و دستی به موهای نرم و بلوطی رنگش کشید:

    ـ"این نوه‌ی منه؟!"

    شاید امیدوار بود جواب منفی از من بشنود، هیچ میلی در چشمانش برای درآغوش کشیدن و نوازش این بچه نمی‌دیدم، یا او واقعاً بی‌احساس است یا گیرنده‌های حسی من از کار افتاده! دلم خون شد از این‌که پسرکم نیز مثل من از محبت بابا بی‌نصیب است، این توجه کوتاه و لبریز از ترحّم نمی‌توانست روحم را اقناع کند....

    ـ"بله.... می‌بینید؟ مثل تمام چیزهایی که دارم ناقصه!"

    نمی دانم چرا این را گفتم درحالی که بابا از چهره‌ی خفته‌اش نمی‌توانست چیزی درباره‌ی نقصان عقلش حدس زده باشد. با استفهام نگاهم کرد ولی من لب گزیدم و دیده به زیرافکندم.

    ـ"ناقص؟"

    سری به نشانه‌ی جواب مثبت تکان دادم و توجیه کردم:

    ـ"دیر یا زود شما هم مثل بقیه می‌فهمین، پس بهتره خودم بگم.... عقب موندگی ذهنی داره."

    حتی آهی نکشید تا رنجم را بیش از این نبیند، فقط انقباض عضلات صورتش را درلفافه‌ی لبخندی تلخ پنهان کرد:

    ـ"مهم نیست، به هرحال نوه مه! موهاش شبیه توئه، حتی قشنگ‌تر!"

    این حرف شادم کرد، از ته دل.... من نیز بالاخره بعد از تمام این لحظات پرهیجان لبخندی به رویش پاشیدم که غرق سرورش کرد. حالا که چادرم از سرم افتاده بود با ولعی آمیخته با حسرت به موهای باز و پریشانم می‌نگریست:

    ـ"چطور تونستن چنین کاری باهام کنن؟!"

    و دست پیش آورد و گیسوانم را نوازشگرانه میان دو انگشتش گرفت، لحظاتی‌ سکوت میان‌‌مان سایه افکند، ته چشمان زیبایش غمی‌ سنگین موج می‌زد، حتی‌ می‌توانستم قطره ‌ ‌اشکی ‌را که سعی ‌داشت پشت مژه‌های ‌بلندش پنهان کند ببینم....

    ـ"رؤیا تو از تمام دنیا برام عزیزتری، اما چیکار کنم که هر زنی‌ پا به زندگی ‌من گذاشت یه شیطان بود، حیف که دیگه خیلی دیرشده و حالا مسئول دوتا بچه‌‌ی بی‌‌گ*ن*ا*ه مثل تو هستم و نمی‌تونم بیش‌تر‌ از این شکست رو قبول کنم، وگرنه حتی لحظه‌ای اجازه نمی‌دادم اون عفریته توی زندگیم باقی بمونه....."

    نمی‌توانستم باور کنم که اتفاقی شبیه سریال‌های تلویزیونی در مرد ستمگر قصه‌ام افتاده و ناگهان از این رو به آن رو شده! قطعا قصه‌ی من و بابا پیچیده‌تر از این حرف‌ها بود، لبخندی ‌به رویش زدم ودرحالی‌که تحت‌تاثیر قرار گرفته بودم گفتم:

    ـ"همیشه دوستتون داشتم، بعد از این هم سعی می‌کنم ببخشمتون و دوستتون داشته باشم، حتی اگه یه عالمه علامت سؤال توی ذهنم بی‌جواب مونده باشه...."

    فهمید که غیرمستقیم جویای جواب سؤالاتم هستم، نگاهش را با شرمساری از من برگرفت:

    ـ"می‌گم بهت، همه چیو می‌گم.... فقط بهم فرصت بده!"

    شاید حق با او بود، برایم اصلاً سخت نبود پیش‌بینی کنم مثل همیشه شنیدن حقیقت مثل خنجر قلبم را شرحه شرحه خواهد کرد، پس ترجیح دادم توضیحات احتمالی‌اش را درفرصتی بهتر بشنوم، اگرچه واقعاً دیگر میلی به شنیدنش نداشتم.... این یک حقیقت تلخ است که خانواده‌ام هرگز مرا به عنوان یک انسان که نیازمند محبت بی‌دریغ آن‌هاست ندیده‌اند، پس چه دلیلی دارد که گوش بسپارم به توجیحاتی که هرگز قانعم نکرده‌اند؟!

    برخاستم و از چای تازه دمی که برای صبحانه گذاشته بودم برایش ریختم، سفره را نیز با نان سنگک و قدری پنیرتبریزی و گردو پهن کردم:

    ـ"من هنوز صبحونه نخوردم، همراهیم می‌کنید؟!..."

    او نیز با آن‌که تا به حال روی زمین ننشسته و چنین پذیرایی فقیرانه‌ای را به خواب هم نمی‌دید بدون این‌که اعتراضی کند جلو آمد و کنار سفره نشست و لبخندی به رویم پاشید:

    ـ"مگه می‌شه چنین صبحونه‌ی وسوسه‌انگیزی رو از دست داد!؟ به به.... چه عطری داره این سنگک."

    خوشحال شدم از این‌که پدرم اوضاعم را تاحدی درک کرده و سعی دارد به این ترتیب کمبودهایم را نادیده بگیرد، ولی او برخلاف تصورم واقعاً داشت از خوردن این صبحانه‌ی پایین شهری لذت می‌برد.
    

    بعد از صبحانه و گپ‌های مخصوص این لحظات که برایم به خواب وخیال بیش‌تر‌ شبیه بود تا واقعیتی که بتوان باورش کرد، هردو روی مبل‌های راحتی نیم‌ست که در بهترین قسمت خانه چیده بودم نشستیم و برای لحظاتی به خروپف ایلیا نگاه کردیم.

    نمی‌خواستم آغازکننده‌ی صحبتی باشم که قرار بود فقط شنونده‌ی توضیحاتش باشم، او نیز به سکوتم عادت داشت و می‌دانست تا وقتی‌که نخواهم لب ازلب نمی‌گشایم، پس صحبت را ازجایی شروع کرد که یقین داشت بزرگ‌ترین دلبستگی‌هایم به آن تعلق دارد:

    ـ"بیدار نمی‌شه؟"

    سری تکان دادم:

    ـ"نه، عادت داره تا هشت بخوابه. هرقدر هم که صدا کنیم براش فرقی نداره."

    ـ"پس می‌تونیم راحت حرف بزنیم؟"

    لبخندی تلخ کنج لبم نشست:

    ـ"راحت راحت! اون حتی اگه بیدار هم بشه چیزی از حرفامون سردر نمیاره...."

    غم در نگاهش نشست و با تأسف به صورت پسرم نگریست که عقب ماندگی ذهنی بر ذهن و زیبایی‌اش پنجه انداخته بود....

    ـ"چرا گذاشتی این‌قدر فاصله بین‌مون بیفته؟ من باید از کجای این دنیای خراب شده پیدات می‌کردم؟"

    فهمیدم که هنوز قسمت بزرگی از حقیقت را نمی‌داند، سعی کردم برخودم مسلط باشم:

    ـ"چند سال پیش به هزار بدبختی شماره تماس با عمه جان رو پیدا کردم، متأسفانه الهه گوشی رو برداشت، کسی که حرفامو شنید ولی به‌جای کمک به من کاری کرد که دیگه هیچ راهی برای ارتباط با شما نداشته باشم."

    درسکوت به فکر فرو رفت و سری برای خودش تکان داد، انگار که گره‌ای برایش باز شده باشد....

    ـ"پس این‌طور.....! کافی بود به‌جای اون افکار بچه‌گانه به حرفم گوش می‌کردی و می‌اومدی نروژ. اون وقت دیگه الهه نمی‌تونست این‌همه جنایت کنه در حق من و تو."

    انگار ابهامات ذهنی بابا به خیلی قبل‌تر از این‌ها برمی‌گردد!

    ـ"الهه هیچی نگفته به شما؛ نه؟!"

    ـ"اگه هم گفته باشه.... فکر می‌کنی چند درصدش راسته؟"

    حق با او بود، الهه نمی‌توانست راستگو بوده باشد، دست کم نه درمورد من! پس تاجایی‌که می‌شد برایش گفتم؛ از حوادثی که پشت سرهم برایم افتاد و باعث شد دستم از دامان خانواده‌ام کوتاه شود....

    بادقت گوش کرد وگردی از شرم و درد بر چهره‌اش نشست، کاملاً حسش کردم و شاید خیال کردم خاستگاه چنین شرمی را شناخته‌ام ولی اشتباه می‌کردم و دلیل او برای شرمساری چیز دیگری بود:
    
    ـ"عمه جان پاشو تو یه کفش کرده بود که تا تو رو پیشش نبریم تکلیف میراثش رو مشخص نمی‌کنه، ما هم که هرقدر گشتیم و پیدات نکردیم و از اومدنت ناامید شدیم، آخرش الهه راضیم کرد که باید متوسل به یه دروغ بشیم؛ به عمه جان گفت که تو توی درگیری‌ها کشته شدی... من هم ترجیح می‌دادم عمه جان چنین فکری کنه تا این‌که مثلاً بخوام براش توضیح بدم تو چه‌طور بی‌خبر غیبت زده و معلوم نیست کجای این دنیایی؟! خبر کشته شدنت شوک بزرگی بود برای عمه‌جان ولی به‌هرحال راضی شد که از خیر دیدارت بگذره و به هرکدوم از ما سهمی از ارثش بده، بعد نمی‌دونم چی شد که فهمید زنده‌ای و دوباره رأیش برگشت، من اون موقع واسه یه سفر کاری رفته بودم کلکته و تصمیم داشتم هرطور هست به ایران بیام تا پیدات کنم، تا این‌که الهه بهم خبر داد عمه جان توی بستر مرگ افتاده و تکلیف ارثش رو هم روشن کرده. وقتی رسیدم عمه جان فوت کرده بود...."

    دلم از غم فشرده شد، بی‌چاره عمه جان.... من حالا می‌دانستم چه طور تکلیف ارثیه‌اش در غیاب پدرم روشن شده بود، همان موقع که تلفنی به او گفتم الهه سعی دارد مرا به نروژ بکشاند وعده‌اش را عملی کرد.... شاید برای همین دیگر الهه دلیلی ندیده از رزیتا بخواهد برای برگرداندنم تلاشی کند.

    ـ"همین که تکلیف ارث عمه جان روشن شد شما هم بی‌خیال این شدید که پیدام کنید، نه؟!"

    این حرف باعث دلخوری‌اش شد:

    ـ"نه این‌طور نبود.... حقیقت اینه که..... من به الهه اعتماد کامل داشتم ولی اون از این اعتماد سوء استفاده کرد، کاش به من هم می‌گفت تو کشته شدی، این‌جوری برای پیدا کردن قبرت هم که شده بود برمی‌گشتم ایران، ولی اون به من خبر وحشتناک‌تری داد......"

    به خوبی می‌توانستم بفهمم که گفتن این جمله‌ها چقدر برایش گران تمام می‌شود، ولی در سکوت فقط منتظر بودم تا حرفش را تمام کند:

    ـ"اون گفت که تو با...... تو با پسر ایرج فرار کردی!...."

    ناگهان دنیا روی سرم خراب شد... یک زن چقدر می‌تواند سنگدل شود که دختر بی‌گناهی را در قلب پدرش زنده به گور کند؟! بهای این‌همه قساوت چیست؟ واقعاً ارزشش را دارد که به خاطر متاع بی‌ارزش دنیا تن دهیم به چنین پستی و رذالتی؟!

    حتی نتوانستم اعتراضی کنم، فقط لب‌هایم لرزید و چیزی شبیه ریشخند و تأسف در گوشه‌ی لبم به هم درآمیخت، هنوز برای شنیدن بقیه‌اش ته مانده‌ای از تحملم باقی بود....

    ـ"همین کافی بود که دیگه نخوام تا ابد ببینمت، ولی من پدرت بودم، نمی‌تونستم نسبت بهت تا این حد بی تفاوت باشم، من باید می‌دیدمت و برای التیام دلم هم که شده بدی‌هات رو توی صورتت می‌کوبیدم تا بدونی چه زجری کشیدم از بی وفائی تو و مادرت.... به‌هرحال بعد از دو سال تصمیم گرفتم پا روی دلم بذارم و به بهای دیدنت ننگ هم صحبتی با ایرج رو تحمل کنم!"

    دیگر دلی نداشتم که ازهیجان یا خشم بلرزد، فقط در سکوت گوش می‌دادم تا ببینم او با قضاوت‌هایش به کجاها رسیده؛ حال آن‌که خودم را مستحق این‌همه ظلم نمی‌دانستم....

    ـ"به الهه در این‌باره هیچی نگفتم چون می‌دونستم حتماً حیله‌ای به کار می‌بره تا مانعم بشه. توی سه چهار تا سفری که به ایران داشتم مستقیم رفتم خونه‌ی ایرج، ولی هربار با در بسته رو به رو شدم، هیچ‌کس اونجا نبود حتی سرایداری که بتونم ازش سراغ ایرج یا پسرش رو بگیرم...."

    زبانم بند آمده بود و نمی‌توانستم حتی بگویم کدام پسر؟! کسی که در خون خود غلتیده به جرم کمک به همنوعانش؟!

    ـ"بالاخره بار آخری که اومدم ایران، تقریباً سه ماه پیش.... موفق شدم ببینمش...."

    می‌توانستم بار حقارت و نفرتی را که به خاطر من از دیدار رقیب دیرینش به دوش کشیده بود حس کنم، حتی جای زخمش درست روی سینه‌ام ذق ذق می‌کرد....

    ـ"ازش پرسیدم پسر نامردش کجاست؟ تعجب کرد.... فکرشم نمی‌کرد که تااین‌حد رابطه‌ی احتمالی پسرش با دخترم نگرانم کرده باشه که یه چنین قصه‌ی مسخره‌ای تحویلش بدم.... اون درمقابل تمام توهین‌هام فقط گفت که پسرش.... سال‌ها پیش توی کردستان کشته شده!.... و برای اولین بار توی عمرم.... گریه و عجزش رو دیدم!.... من.... متأسفم رؤیا!"

    جوابی ندادم، منتظر بودم بقیه‌اش را بگوید، شرمساری او دردی از من دوا نمی‌کرد....

    ـ"از این‌که تا این‌حد اجازه دادم الهه درباره‌ی تو بهم دروغ بگه با تمام وجودم شرمنده‌م.... هم پیش تو، هم پیش.... امان!"

    ای وای امان.... امان بی‌چاره‌ی من!

    من نیز پا به پای پدرم اشک ریختم، او به خاطر شرمساری و من از غم فراق کسی که حتی شنیدن نامش سرگشته‌ام می‌کرد....

    ـ"....ایرج که فهمید همه‌ی این راهو به خاطر تو اومدم، نذاشت دست خالی برگردم، بهم گفت که چندسال پیش به هوای گرفتن یه شماره از عمه جانت اومدی سراغ مادرت، اون موقع بهش شماره‌ی سوده رو داده بودی و اون هم کاملاً یادش بود، فقط چون نمی‌دونست این شماره رو دقیقاً کجا یادداشت کرده ازم فرصت خواست تا بگرده و اگه پیداش کرد بهم خبر بده.".....

    با این حساب ایرج ثابت کرده که در این مورد هم یک سروگردن از پدرم بالاتر است! او می‌توانست خبری از من به پدرم ندهد، مخصوصاً با آن‌همه اهانتی که احیاناً به پسرمرحومش کرده و دلش را شکسته. آیا پدرم این نکته‌های ریز را می‌فهمد؛ یا مثل خیلی از موارد دیگر سرسری از کنارشان می‌گذرد؟.....

    ـ"یک هفته پیش بود که بالاخره موفق شد پیداش کنه و با شماره‌ای که ازم داشت خبرم کرد، من هم بلافاصله با خانواده‌ی دوستت تماس گرفتم و اون‌ها بهم همه چیو درباره‌ی تو، محل زندگیت و این‌که این سال‌ها چه قدر سختی کشیدی گفتن...... حتی گفتن که تو تصمیم داشتی با تمام تنفرت از ابی بری پیشش و شریک ننگ پناهندگیش بشی!"

    تمام مدت در سکوت کامل به حرف‌هایش گوش می‌دادم، حرف‌هایی که اگرچه ختم به تبرئه‌ی من از تمام تهمت‌ها شده ولی هنوز دردم را التیام نبخشیده بود.... سکوتم نگرانش کرد:

    ـ"نمی‌پرسی چی به سر ابراهیم اومده؟"

    نه دیگر، برایم هیچی مهم نبود، هیچی.... ادامه داد:

    ـ"چندسال پیش خواهرش به هوای پیدا کردن تو اومده بود ایران...."

    بله! خیلی خوب به خاطر دارم آن روزهای شوم را....

    ـ".... نمی‌دونم وقتی برگشته بود راجع به تو چی به برادرش گفته بود که...."

    این‌بار طاقت نیاوردم:

    ـ"که چی؟!"

    از این‌که بالاخره سکوتم را شکسته ام لبخند تلخی بر لبش نشست:

    ـ"خودکشی کرد..... رگش رو زد، به این امید که تو برگردی و نجاتش بدی، بی‌چاره دیگه نمی‌تونست فرق خیال و واقعیت رو تشخیص بده.... ابراهیم دیوونه شده بود....."

    دلم به درد آمد و اشک بر چشمانم نشست، حتی نمی‌توانستم خوشحال باشم از این‌که راحت شده، امیدوارم خدا در حقش مهربانی کند، او هرگز روی خوش از زندگی ندید....

    ـ"من هم مثل کتایون فکر می‌کردم حتماً گند قضیه‌ی تو و..... پسر ایرج دراومده و رزیتا در این‌باره حرفی به برادرش زده که اون بدبخت مردن رو ترجیح داده به زندگی، حتی کتایون قسم می‌خورد به هرقیمتی که شده به ایران میاد و انتقامش رو از تومی‌گیره، اما بعد نفهمیدم چی شد که آتیشش فروکش کرد.... ظاهرا یه نامه از ابراهیم پیدا کردن که برای تو نوشته، ولی اونو به کسی نشون ندادن، فقط دیگه به فکر انتقام گرفتن ازتو نیستن. شاید هم چیزی رو فهمیدن که من خیلی دیرتر از اون‌ها متوجهش شدم، بی‌گناهی تو!"

    عجیب است که محتویات آن نامه برایم کم‌تر‌ین جذابیتی نداشت! قطرات اشک که بر گونه‌ام چکید بابا برخاست، کنارم نشست و با سرانگشت مهربانش آن را زدود، آنگاه به نرمی ‌گفت:

    ـ"خدارو شکر می‌کنم که بیش‌تر‌ از این به حرف‌های الهه اکتفا نکردم و خودم برای پیدا کردنت دست به کار شدم، وگرنه هرگز نمی‌فهمیدم چه رودستی بهم زدن..... رؤیا، منو می‌بخشی دخترم؟!"

    بـوسه‌ای بر انگشت سرگردانش زدم، من او را خیلی وقت پیش بخشیده بودم.
    ـ"یه نامرد فرصت طلب به اسم کاهش اختلاف طبقاتی خونه و یک سری از املاک مون رو که این مدت خالی بوده مصادره کرده و به نفع خودش و هم پیاله‌هاش بالا کشیده، دنبالش هستم که احیاش کنم، باید یه سر هم برگردم نروژ و اسناد و مدارکم رو بیارم واسه ارائه به دادگاه. به‌محض این‌که بتونم حقم رو بگیرم خبرت می‌کنم که بیای کنار خودم زندگی کنی، اگه قبول کنی من دیگه برنمی‌گردم نروژ، بذار الهه با هرچی که به خیالش به چنگ آورده دلخوش باشه...."

    عجب پیشنهاد وسوسه انگیزی بود! ولی من بابا را خوب شناخته بودم، سکوتم باردیگر شکست:

    ـ"پس آرش و آرزو چی می‌شن؟"

    با تحیّر نگاهم کرد:

    ـ"تو نگران هرچیزی هستی غیر از خودت؟"

    لبخند تلخی گوشه‌ی لبم را کمی تکان داد:

    ـ"از من گذشته که بخوام بابای اون دوتا طفل صغیرو تصاحب کنم، حتی اگه برای شما مهم نباشه که دوتا رؤیای دیگه ازشون بسازین...."

    نیشم تا اعماق سینه‌اش فرورفت!

    ـ"خیلی هنرمندانه خودخواهیمو دربرابر فداکاری خودت به رخم کشیدی!"

    ـ"من آرتیست نیستم بابا، فقط خیلی خوب یاد گرفتم چه جوری بدون شما به زندگیم ادامه بدم، ولی اونا بهتون نیاز دارن."

    ـ"سهم بزرگی از اموالم رو به نامشون زدم تا دیگه نیازی بهم نداشته باشن، به‌هرحال اونا بچه‌های الهه هستن، من براشون چیزی بیش‌تر‌ از دستگاه چاپ پول نیستم!"

    این حرف‌ها به شدت آزرده‌ام کرد:

    ـ"انگار این همون چیزیه که خود شما می‌خواهین، وگرنه سعی می‌کردید جوری بارشون بیارید که عاشقتون باشن."

    ـ"همیشه سعی کردم، ولی واقعیت اینه که من هرگز معشوق کسی نبودم، نه الهه و بچه‌هاش، نه زری و دخترش...."

    وقتی نام مادرم را بر زبان آورد، حسرت عمیقی را دیدم که در نگاه غمگینش نشست، او هنوز در سودای عشق مادرم می‌سوخت و وانمود می‌کرد که دیگر احساسی جز تنفر نسبت به او ندارد!

    دستم را روی دست مردانه‌اش گذاشتم:

    ـ"ولی من عاشق شما هستم بابا...."

    نگاهش را به نگاه بارانی‌ام دوخت، شاید این حرف‌ها باید خیلی زودتر گفته می‌شد، غرور مردانه‌اش دربرابرم تکه تکه شده ولی باشکوه‌تر از همیشه بود برایم.... مرا در آغوش کشید و شانه‌هایش از فشار اندوه لرزید:

    ـ"عزیزمی رؤیا.... حیف که الآن دستم خالیه وگرنه همین حالا از اینجا می‌بردمت! من حتی پول زیادی نتونستم با خودم بیارم، هرچی اینجا دارم غیرمنقوله. درکم می‌کنی؟"

    سرم را از سینه‌اش برداشتم و به چشمانش خیره شدم:

    ـ"نه، درکتون نمی‌کنم بابا.... همین حالا گله می‌کردید که برای بچه‌هاتون دستگاه چاپ پول هستید، چرا فکر می‌کنید باید بابت اموال منقول و غیرمنقولتون به من توضیحی بدید؟ همین که کنارم هستید و نوازشم می‌کنید کافی نیست؟!"

    آن‌قدر تحت‌تأثیر قرارگرفته بود که نمی‌توانست جلوی ریزش اشک‌هایش را بگیرد. نمی‌دانم چه بر سر غرورش آورده‌اند؛ ولی مطمئناً درد مرا در قسمت عمیق سینه‌اش پنهان می‌کرده که تااین‌حد شکننده شده!

    درست سر ساعت هشت ایلیا بیدار شد، غـریزه‌ی عریان و دست نخورده‌ی او دقیق‌تر ازآن بود که بشود فکرش را کرد، حتی زمان بندی طبیعی‌اش به طرز شگفت‌آوری بی‌نیاز از مصنوعات بشری بود!

    به‌محض این‌که چشمانش را بازکرد با دیدن بابا چهره درهم کشید و سؤالی نگاهم کرد. لبخندی به رویش زدم:

    ـ"صبح بخیر ایلیا! ایشون بابابزرگ هستن."

    فوراً لبخندی بر لبش نشست و بی‌آن‌که نیازمند توضیح بیش‌تر‌ی از جانبم باشد، صرفا به خاطر بوی آشنایی که همان غ*ر*ی*ز*ه‌ی بی‌اندازه دقیقش دریافت کرده بود به‌سوی بابا آمد و دستی به صورت اصلاح کرده‌اش کشید:

    ـ"سلام! صُب خِی."

    بابا خیلی از ادب او خوشش آمد و لبخندی به رویش زد و بـوسه‌ای برپیشانی‌اش نشاند:

    ـ"سلام پسرقشنگم! صبح شما هم بخیر."

    ایلیا که هنوز از وارسی صورت بابا ناامید نشده بود بالاخره حرف دلش را زد:

    ـ"ای.... این موه کو؟"

    و اشاره به‌جای خالی سبیل‌های بابا کرد. بابا برایش توضیح داد که آن‌ها را تراشیده است، ولی ایلیا زیربار نمی‌رفت و تأکید داشت که باید حتماً اینجا «موه» باشد!

    به‌هرحال تا حد زیادی می‌توانستم بفهمم چرا بعضی‌ها مردانگی را فقط به ریش وسبیل می‌دانند، احتمالاً آن‌ها هم در همین حد و اندازه‌ی ایلیا فکر می‌کنند نه بیش‌تر‌!

    اگرچه بابا زیاد پیش‌مان نماند ولی همان حضور اندکش کلی به ایلیا روحیه بخشید و باعث شد مهرش در دل یخ‌زده‌ی پدرم بنشیند. خوش‌حال بودم که او با تمام همنوعانش فرق دارد و به طرز عجیبی می‌تواند در دلها جایی برای خود باز کند. مطمئناً این هم ازلطف خدا بود که هرگز تمام درها را به رویم نمی‌بست.
    شماره‌ی فخری خانم و همچنین محل کارم را به بابا دادم و قرار شد حتی‌الامکان از طریق محل کارم باهم درارتباط باشیم. بابا خودش فعلاً شماره‌ی ثابتی نداشت غیر از هتل محل اقامتش که معلوم نبود چند ساعت از روز آن‌هم فقط برای استراحت در آنجا باشد ولی محض اطمینان آن را هم گرفتم.

    دیدار با پدرم و رفع تمام اتّهاماتی که برعلیهم وجود داشت باعث شد آرامشی که در تمام این سالها گمش کرده بودم به‌سویم بازگردد. حالا باید خودم سفره می‌انداختم؛ چرا که حاجتم را تمام و کمال گرفته بودم. از آنجایی که خانه‌ام برای این‌کار واقعاً کوچک بود، فقط تعداد محدودی از دوستان و همکارانم را خبر کردم و با کمک سوده و سلمی مجلس به خوبی برگزار شد.

    وقتی همه رفتند، دو دوست صمیمی‌ام هنوز داشتند کمکم می‌کردند. برای رفع خستگی یک سینی چای ریختم و دور هم نشستیم و مشغول بگو وبخند شدیم. سلمی که طبق یک قانون ناشناخته وظیفه‌ی مجلس گرم کردن را به عهده داشت، دیگر به من و سوده راه نداد و شروع کرد به شیرین زبانی:

    ـ"خسته نباشی خانم! همه چی عالی بود، مرحبا! فقط بگم، شوکت خانم حسابی ازت شاکی بود، الآن دیگه شده شاکی خانم!"

    و به واج آرایی مزخرف خودش قاه قاه خندید. ابرو در هم کشیدم و نگاه استفهام آمیزی با سوده رد و بدل کردیم:

    ـ"شوکت خانم کیه بانمک؟"

    ـ"حاج خانم دیگه؛ مادر امیرآقا."

    قندجهید به گلوی سوده ووسط سرفه وخنده سرخ شد، من‌هم دوتازدم پشت‌کمرش و روکردم به سلمی:

    ـ"واسه چی شاکیه خب؟ مگه من چه هیزم تری بهش فروختم؟"

    همان‌طور که سوده نفسش سرجا برمی‌گشت جوری بدجنسانه به سلمی نگاه کرد که تا آخر خط را خواندم، گویا او زودتر از من در جریان خیلی چیزها قرار گرفته بود:

    ـ"تا فهمید سفره داری منتظر بود بگم دعوتش کردی، ولی کفری شد وقتی دید تحویلش نگرفتی!"

    قدری صدایم را بالاتر بردم:

    ـ"واسه چی گفتین بهش؟ خب اگه می‌خواستم دعوتش کنم که خودم می‌گفتم!"

    خیلی راحت و بی تکلف یک گل شیرینی توی دهانش گذاشت و مشغول نوشیدن چایش شد و درعین حال فرصت برای حرف زدن را هم از دست نداد:

    ـ"من که نگفتم؟! خب ربیعه توی عالم بچگیش نفهمیده گفته داریم می‌ریم خونه‌ی ایلیا اینا سفره‌ست. اونم پرسیده ما قابل نبودیم خبرمون کنه؟"

    چهره درهم کشیدم:

    ـ"من آخه با اونا چه صنمی ‌دارم!؟"

    با آب و تاب توضیح داد:

    ـ"تازه تا اومدیم بیرون جلوی در خونه‌شون وایساده بود، به ما گفت سلام برسونید بگید قبول باشه، حاجت روا شی ایشالا!!"

    سوده نتوانست بیش از این خودداری کند و صدای خنده‌اش کل اتاق را برداشت. دوست داشتم لیوان چای را بکوبم وسط صورتش ولی خیلی سعی کردم بر اعصابم مسلط باشم:

    ـ"سلمی انگار غیبت بدجور به دهنت مزه کرده ها؟"

    عذر بدتر از گ*ن*ا*ه آورد:

    ـ"خب حقیقته دیگه، تو روش هم می‌گم."

    سوده که هنوز نتوانسته بود خنده‌اش را جمع‌وجور کند با این حرف یک‌دفعه کپ کرد:

    ـ"سلمی جون، اون وقت چیو تو روش هم می‌گی؟!"

    سلمی کمی فکر کرد و فهمید انگار زیادی بی‌ربط گفته، بعد هم خندید و با چشمکی جبرانش کرد که باعث شد دوباره سوده بخندد!

    فشار عصبی‌ام را روی سوده خالی کردم:

    ـ"می‌شه بگی از چی داری روده بر می‌شی؟"

    سلمی واقعاً بی‌تکلف بود، او اساساً عادت نداشت به کسی فرصت پاسخگویی بدهد:

    ـ"امیرآقا به حاج خانم سفارش کرده واسه حاجت دلش اونم یه سفره برداره، ولی حاج خانم که فهمیده حاجت دل پسرش چیه عصبانی شده که اگه شاهرگش قطع شه سفره واسه‌تو یه نفر نمی‌اندازه. تا شنید تو هم سفره گرفتی دیگه خودت برو تا آخرش!! فکر کنم دوست داشت خبرش کنی که بیاد حسابی حالت رو جا بیاره جلوی همه!"

    اگر تا این لحظه به شوخی عصبانی می‌شدم این‌بار خشم تمام وجودم را گرفت:

    ـ"فقط یه درصد احتمال بده که نذر من ربطی به اون پسر گردنکلفتش داشته باشه!!"

    سلمی که حسابی جا خورده بود، نگاه مرددی به سوده انداخت و سعی کرد یک جوری از دلم درآورد:

    ـ"ما که نه، ولی خب شوکت خانم فکر کرده شما دو تا باهم ساخت‌وپاخت کردین و دست اونارو گذاشتین تو پوست گردو! قبول کن بد موقعی شد خب؛ درست همون موقع که امیر نذر کرده واسه حاجت دلش!"

    و دوباره دستش راجوری جلوی من تکان داد که کاملاً مشخص بود منظورش ازحاجت دل کدام مفلوک خدازده‌ای است! این‌بار ولی سوده نخندید، چون می‌دانست وقتی عصبانی شوم هیچی جلودارم نیست:

    ـ"رؤیا جون، حالا چه اهمیتی داره خواهری؟ فکر کن اون بنده خدا هم دلش به شازده پسرش خوشه و واسه خودش خیال می‌بافه. سلمی هم یه کم روغن داغشو زیاد می‌کنه، به دل نگیر."

    دلم بدجور شکسته بود و به هیچ روی آرام نمی‌گرفت:

    ـ"سلمی من سر سفره‌ت حاجت گرفتم، این سفره‌ایه که بعد ازحاجتم پهن شده نه قبلش. خدا خیلی بهت نظر داره که سفره‌ت حاجت دل بینوای منو داده! پس قدر خودت رو بدون به‌جای این خاله زنک بازی‌ها."

    سلمی که از یکسو شرمسار شده و ازسوی دیگر خوشحال بود بابت نظر کردگی احتمالی‌اش دستش را روی زانویم گذاشت و لحنی دلجویانه به خود گرفت:

    ـ"قربون حاجت دلت! پس واسه‌من هم دعا کن چون خدا به تو هم نظر داره. حالا نمی‌گی چی خواستی که این‌قدر زود گرفتی؟"

    نگاهی به سوده انداختم، لبخند معنی‌دارش نشان می‌داد خیلی خوب مطلب را گرفته، من اما نتوانستم حتی لبخندی بزنم:

    ـ"یه عزیزی توی سفر داشتم که به سلامت برگشته. سال‌ها چشم انتظارش بودم."

    دستش را رو به آسمان گرفت:

    ـ"الهی همه‌ی مسافرا بی خطر باشن. پس چشمت روشن."

    ******

    «ناز و نیاز»

    خبرگزاری سلمی‌پرس خیلی زود موضوع حاجت دل مرا نزد شوکت خانم و بچه‌هایش برملا کرد تا احیاناً سوء‌تفاهم‌ها را برطرف کند، ولی متأسفانه این موضوع باعث نگرانی امیر شده و بی‌چاره فکر کرده بود منظورم از «عزیزی که از سفر برگشته» لابد پدر ایلیاست! به این ترتیب سلمی سرگرمی جدیدی پیدا کرد و به صورت کاملاً خودجوش تبدیل شد به پیک میان من و امیرآقا. آخرش هم مجبور شدم بگویم که پدرم از سفر برگشته تا خیال خودش و بقیه راحت شود ولی چیزی راجع به مرگ ابی نگفتم تا فکر نکنند احیاناً این یک چراغ سبز است برای ورود خواستگار!

    باید اعتراف کنم امیرآقا باغیرت‌تر از آن بود که وقتی بی‌میلی مرا برای ازدواج ببیند مثل جوانک‌های تازه بالغ به پروپایم بپیچد و مزاحمت برایم ایجاد کند، او حتی دیگر به خودش اجازه نداد که پایش را اطراف خانه‌ام بگذارد اگرچه به بهانه‌ی تأمین نیازهای روحی ایلیا. از سوی دیگر حتی وقت گذاشتن‌ها و فداکاری‌های جدید پدرانه‌ام در حق ایلیا چندان کارساز نیفتاد و او همچنان گهگداری بهانه‌ی بابای کذائی‌اش را می‌گرفت! یک بار هم وقتی پدرم آمده بود دنبالمان که یک روز تعطیل را کنارهم بگذرانیم یک‌دفعه با دیدن یک آلاسکا* دردست دختربچه‌ای کوچک انگار توی ذهنش تداعی اولین تجربه‌ی خوردن این نوع خاص از بستنی یخی درکنار امیرآقا را به یاد آورده بود که شروع کرد به بهانه گیری. پدرم که از حرف‌های دست وپا شکسته‌ی این بچه یک چیزهایی دستگیرش شده بود با تعجب از من پرسید:

    ـ"منظورش کدوم باباست؟"

    توضیح این مطلب سخت‌تر از آن بود که در توضیح بگنجد، به‌هرحال من هم مثل همیشه فقط قسمتی از حقیقت را گفتم تا یک وقتی فکر ناجوری درباره‌ام نکند:

    ـ"یکی از همکارای قبلیمه. آدم بامحبتیه، عادت داره همه رو بابا خطاب می‌کنه، این بچه که چیزی حالیش نیست؛ باورش شده اون لابد باباشه!"

    دیگر چیزی نپرسید ولی معلوم بودکه قانع نشده و نگران است که من زبانم لال به دام بابای مذکور بیفتم.

    کار احیای خانه و املاکی که به طرزی غاصبانه مصادره شده بود به کندی پیش می‌رفت ولی پدرم بارها تأکید داشت که بالاخره همه‌چیز درست خواهد شد. او مجبورشد سرکیسه را شل وسبیل خیلی‌ها را چرب کند تا حقش را پس بگیرد. من سر از این چیزها در نمی‌آوردم و نمی‌دانستم چرا مصادره شده‌اند و حالا چه طوری دارند برمی‌گردند؟ فقط گاهی افکاری خودخواهانه به سراغم می‌آمد و دوست داشتم این پروسه کمی بیش‌تر‌ طول بکشد تا فرصت بیش‌تر‌ی برای دیدن پدرم داشته باشم. من بارها از او خواستم تا وقتی‌که در ایران است خانه‌ی من باشد ولی او بهانه می‌آورد و رد می‌کرد، شاید کسرشأن خود می‌دانست که در آن خانه و محله ولو برای مدتی کوتاه زندگی کند. افسوس که من پدرم را هرگز نشناختم و ندانستم اولویت‌هایش را چگونه انتخاب می‌کند؟

    ________________________________________________________

    *ورژن قدیمی‌بستنی یخی که با آب و مواد طعم دهنده و رنگی درست می‌شد ومعمولا در پارک ها فروش خوبی داشت.
    ایلیا وقتی دید درخواست‌هایش برای دیدار مجدد امیرآقا بی‌فایده است و اثری در من ندارد، توی لاک سکوت فرورفت و دیگر چیزی در این باره نگفت، بااین‌حال تماشای او وقتی‌که با فورد آهنی قرمز رنگش بازی می‌کرد و غم دنیا در نگاهش موج می‌خورد برایم غیرقابل تحمل بود، حاضر بودم گریه و زاری کند وبهانه بگیرد ولی اینجور توی خودش نریزد. خوب که به موضوع نگاه می‌کردم می‌دیدم من نیز مدتی است دلتنگ این مرد و محبت‌های بی‌ریایش شده‌ام. ابرازعلاقه‌اش برای ازدواج با من دلیل کافی نبود که از او بیزار شوم، من حتی در خلوت خودم حاضر نبودم کم‌تر‌ از «امیرآقا» به او بگویم چرا که او آقا بودنش را تمام و کمال ثابت کرده بود.

    مجبور شدم گاهی ایلیا را با خودم به محل کارم ببرم تا کم‌تر‌ احساس دلتنگی کند، هرچند که حتی این هم بی‌فایده بود و او خیلی زود حوصله‌اش سر می‌رفت و گاهی با بی‌قراری‌اش اذیتم می‌کرد. تازه خدا خیرش بدهد خانم سعیدی را که همه جوره با من راه می‌آمد و حتی مشکلی با حضور ایلیا نداشت.

    رابطه‌ی من و خانم سعیدی خیلی زود از فرم رئیس و مرئوس درآمد و دوستانه شد تاجایی‌که به پیشنهاد خودش یکدیگر را به اسم کوچک صدا می‌زدیم. سفارش‌هایی که برایمان می‌آمد اغلب مربوط به زبان انگلیسی می‌شد و او نیز ترجیح می‌داد چنین کارهایی را بپذیرد چرا که تسلط کافی به زبان فرانسه نداشت، بااین‌حال یک بار جزوه‌ای به زبان فرانسه آوردند و سوسن کمی بالا و پایینش کرد و وقتی حس کرد از پس چنین چیزی برنمی‌آید تصمیم ‌گرفت آن را بازگرداند ولی من از او فرصت خواستم برای این‌که معلوماتم را برای یک‌بار هم که شده در بوته‌ی سنجش گذاشته و اگر لازم شد آن را ارتقا دهم. او هم اگرچه در ابتدا مثل اکثر مردم عادی با توجه به مدرک تحصیلی‌ام فکر می‌کرد توانایی‌هایم در این زمینه محدود ومختصر است، ولی اعتماد کرد و کار را به من سپرد. عجیب است که با تمام مشکلات و گرفتاری‌هایم توانستم از پس ترجمه‌اش برآیم و این کار بسیار نفسگیر بود، چرا که مجبور شدم کلی لغات جدید از دیکشنری استخراج و حفظ کنم.

    راستی که بوی کتاب بعد از سال‌ها دوری چقدر دلچسب و لذت بخش بود! تمام مدت حس می‌کردم می‌توانم با مطالعه معلوماتم را افزایش دهم و ذهنم را از حالت رکود درآورم و زندگی علمی را جایگزین کارگری محض کنم. من درحق خودم و استعدادهایم واقعاً ظلم کرده‌ام!

    وقتی کارم به بهترین نحو ممکن انجام شد و طرف مقابل هم کاملاً اعلام رضایت کرد و مبلغ خوبی بابت این کار پرداخت، یک جور شعف وصف ناپذیر برای چشیدن طعم پیروزی حس کردم و سوسن هم اعتماد و علاقه‌اش نسبت به من وکارم صدچندان شد. او حتی پیشنهاد داد دیپلمم را متفرقه بگیرم و ادامه تحصیل دهم در رشته‌ی مترجمی زبان فرانسه، ولی من واقعاً نه وقتش را داشتم و نه امکان مالی‌اش را. البته اگر حضور ناگهانی بابا در زندگی‌ام نشان از یک جهش اقتصادی مثبت برایم بوده باشد شاید می‌توانستم روی این موضوع هم کمی متمرکز شوم، ولی مطمئناً پدرم شرایطش جوری نبود که ناگهان قصر بلور برایم مهیّا کند! او این طرف گرفتار بازگرداندن ثروتی بود که بی‌دلیل از دستش ربوده بودند و این‌جور هم که از ظواهر امر برمی‌آمد آن سوی مرزها نیز الهه بر داروندارش حکومت می‌کرد! با این حساب نمی‌شد زیاد انتظار تحول داشته باشم.


    اواخر اسفندماه بود که عملیات معروف بدر اتفاق افتاد و درکنار فرماندهانی همچون شهید باکری، یک سری بسیجیان جوان نیز به شهادت رسیدند، برادر سوسن نیز که از ابتدای سال شصت و سه عازم جبهه شده بود، جزو شهدای این عملیات به تهران منتقل شد و وقتی خبرش آمد سوسن از شدت ناراحتی چند روز کار را تعطیل کرد. من نیز سعی کردم تا آنجا که می‌شود تنهایش نگذارم و شریک واقعی غمش باشم.

    اکثر دوستان آن مرحوم یا زورخانه ای بودند یا وزنه بردار، امیرآقا هم که رفاقت دیرینه‌ای با او داشت و هم باشگاهی قدیمی‌اش حساب می‌شد، درمیان دوستان صمیمی‌اش حضور داشت. او به رسم رفاقت و برادری پا به پای صاحبان عزا زحمت می‌کشید و اوضاع را در قسمت مردانه تا حد زیادی مدیریت می‌کرد همان‌طور که من خواهرانه کنار سوسن بودم و هرچه از دستم بر می‌آمد انجام می‌دادم.

    تا جایی که می‌شد سعی داشتم جوری بیایم و بروم که با او برخورد نداشته باشم، هرچند که به‌هرحال گریزی از دیدار مادر و خواهرش نداشتم و همان‌طور که آن‌ها مثلاً تحویلم نمی‌گرفتند من نیز سرسنگین برخورد می‌کردم و جز درحد ضرورت کلامی میانمان ردوبدل نمی‌شد.

    مراسم ختم شب سوم در مسجد برگزار ‌شد و ما نیز برای مقدمه چینی و سامان دادن اوضاع زودتر از بقیه راهی مسجد شدیم. از همان لحظه‌ی ورود چشمم افتاد به امیرآقا که در قسمت ورودی مردانه به رسم احترام به مهمانانی که جهت عرض تسلیت می‌آمدند کنار برادر و عموی سوسن ایستاده بود و آهسته صحبت می‌کردند.

    ایلیا در چشم به هم زدنی دستش را از دستم بیرون کشید و دوان دوان رفت کنارش و پاهایش را دربغل گرفت، او نیز با حفظ ظاهر غمگین سعی کرد ناز و نوازشش کند، هرچه ماندم پسرک چموشم حاضر نشد بیاید پیشم. این وضعیت برایم غیرقابل تحمل بود و بالاخره مجبور شدم برای بازگرداندنش بروم جلوتر، امیرآقا هم برای این‌که کم‌تر‌ در معرض دید آقایان باشم خودش به همراه ایلیا چند قدم به‌طرفم آمد و تقریباً میانه‌ی راه با کمی فاصله از هم ایستادیم.....

    سعی کردم مؤدبانه رفتار کنم اگرچه کاملاً معذّب بودم:

    ـ"سلام."

    ـ"سلام بابا. چه طوری تو؟"

    تشکر کردم و دستم را به‌سوی ایلیا گرفتم:

    ـ"بیا مامان جان، زشته عزیزم. مزاحم امیرآقا نشو."

    از خر مرادش پایین نمی‌آمد که نمی‌آمد:

    ـ"نه؛ بابایی!"

    از خشم دندان به هم ساییدم که از نگاه امیرآقا دور نماند و فوراً میانه را گرفت:

    ـ"اینجا وانستا بابا، خوبیت نداره. من حواسم بهش هس. مراسم که تموم شد میارم تحویلت می‌دم."

    نگاه گله‌مندم را به نگاهش دوختم:

    ـ"مردم چی می‌گن امیرآقا؟ این چه نسبتی با شما داره که کنارتون باشه؟"

    ـ"مردم بلانسبت غلط می‌کنن حرف مفت بزنن."

    نمی‌دانم چرا نمی‌خواست بفهمد که وضعیت اجتماعی من بحرانی‌تر از این حرف‌هاست؟
    ـ"شاید برای شما مهم نباشه، ولی من از حرف و حدیث می‌ترسم. کافیه دوبار صداتون کنه تا دیگه نه آبرویی واسه من بمونه و نه اعتباری واسه شما."

    ایلیا را به سمتم جلو کشید و مخاطب قرارش داد:

    ـ"برو ایلیا، می‌شنفی که مامانت چی می‌گه؟ برو اذیتش نکن."

    ایلیا سرش را به نشانه‌ی جواب منفی بالا انداخت، این بار امیرآقا کمی اخم کرد و تشر زد:

    ـ" من کار دارم بچّه، برو مزاحمم نشو، حالیته؟"

    این رفتار نسبتاً خشن همان اندازه که ایلیا را به هراس انداخت دل مرا نیز لرزاند، باورم نمی‌شد وقتی جذبه بیاید این‌قدر ترسناک شود!

    گوشه‌ی لب‌های ایلیا آویزان شد و چشم درچشم امیرآقا سینه‌اش از فشار بغض تکان تکان خورد، فشار اندوه را در نگاه امیرآقا به خوبی حس کردم، زیرلب لااله الاللهی گفت و نگاه گله مندش را به من دوخت:

    ـ"همینو می‌خوای دیگه؟ حالا خوبت شد؟"

    و رو به خدایی کرد که انگار فقط در آسمان‌هاست:

    ـ"خدایا خودت شاهدی که نخواستم دل یتیم رو بشکنم."

    ایلیا را به آغوشم چسباندم و لحنی قدرشناسانه به خود گرفتم:

    ـ"مرسی امیرآقا.... می‌دونم حتی همین هم از محبتتونه، ولی درکم کنید."

    سری تکان داد و دستش را به سمت زنانه دراز کرد و غیورانه غرّید:

    ـ"یاعلی! برید اینجا وانستید. فعلاً!"

    و برگشت به سمت مردانه و از ما دور شد. سعی کردم یک جوری از دل ایلیا درآورم:

    ـ"خودم پیشت می‌مونم، قربون پسر قشنگم...."

    ایلیا که هنوز از ناباوری با بغضش درگیر بود یک‌دفعه دو سه تا مشت روی شکمم کوبید و از من دور شد و رفت یک گوشه حیاط روی زمین نشست. حالا امیرآقا از دور زیرنظر گرفته بودش و کاملاً می‌شد فهمید که اگر نه بیش‌تر‌ از من، کم‌تر‌ هم نگران نیست.

    کنارش چنده نشستم و سعی کردم ناز و نوازشش کنم:

    ـ"با مامان قهری؟ من دوستت دارما؟ می‌خوای تنها بمونم؟"

    این‌بار لگدش را به سمتم پرت کرد و می‌دانستم قدم بعدی نوبت جیغ‌های گوش‌خراش و غیرقابل کنترلش است. من این بچه را حفظ بودم، او اگر چیزی را می‌خواست و به دست نمی‌آورد، زمین و زمان را به هم می‌دوخت.

    مستأصل و درمانده ایستادم و به اطرافم نگاه کردم که یک وقتی کسی ما را در آن وضعیت نبیند، سعی کردم با احتیاط بیش‌تر‌ی او را راضی کنم تا به همراهم بیاید، حتی قول داراخ و بستنی و لواشک و پفک و هرچه خوردنی وسوسه‌انگیز است به او دادم ولی ناگهان ‌همان کاری را کرد که از آن به شدت وحشت داشتم؛ با جیغ وحشتناکی حیاط را گذاشت روی سرش!

    امیرآقا با شنیدن صدای ایلیا با عجله به ‌طرف‌مان آمد و همان‌طور که ایلیا جیغ‌جیغ کنان به من حمله می‌کرد او را از زمین بلند کرد و به آغوش کشید، انگار پسرکم همین را می‌خواست که بلافاصله سرش را روی شانه‌ی او گذاشت و آرام گرفت. حالا فقط اشک‌هایش بود که می‌چکید، امیر باهمان نگاه اخم آلودش سرزنش وار نگاهم کرد و فقط یک جمله‌ی کوتاه امری تقدیمم داشت:

    ـ"برو شما!"

    و همان‌طور که گریه‌ی ایلیا را بر شانه‌اش تحمل می‌کرد رفت به سمت مردانه.

    حالا دیگر من هم نمی‌توانستم جلوی ریزش اشک‌هایم را بگیرم. دردی که درسینه داشتم با هیچی التیام نمی‌یافت، من اکنون خودم را در دوراهی سخت انتخاب ایلیا و نیازهای خویش یافته و راه گریزی از اجبار نداشتم. انگار قسمتم این بود که هر بار یک نفر برای آینده و سرنوشتم تصمیم بگیرد، چرا خدایا؟ چرا هرگز این امکان را نداشته‌ام که به میل خودم زندگی کنم؟

    تمام مدت که مجبور بودم به خاطر سوسن و خانواده‌اش در مسجد حضور داشته باشم بی‌صدا اشک می‌ریختم و از خدا راه نجاتی برای خویش می‌طلبیدم. اگرچه مهمانان فکر می‌کردند گریه‌ام به خاطر این شهید بزرگوار و تمام شهدای جنگ تحمیلی است که بی‌گ*ن*ا*ه درخون خود غلتیده اند. گریه برای شهدا آن روزها امری کاملاً طبیعی بود ولی شرایط زندگی با من کاری کرده بود که حتی از کسب فیض در این‌باره نیز محروم شده بودم و باید شهدا را بهانه می‌کردم و به خاطر ایلیا می‌گریستم!!

    تصمیم گرفتم تا گند کار ایلیا بیش‌تر‌ از این درنیامده و آبرو وحیثیتم جلوی غریبه و آشنا نرفته از سوسن عذرخواهی کنم و زودتر از بقیه مسجد را ترک گویم.

    نزدیک ورودی مردانه ایستادم و وقتی دیدم خبری نیست، با انگشتم از زیر چادر یک نقاب موقتی درست کردم و رو به جوانی که نمی‌شناختمش مؤدبانه گفتم:

    ـ"ببخشید، می‌شه بگید پسرم بیاد؟ ایلیا...."

    جوان اطاعت کرد و صدایش را با اندکی ملاحظه کاری بلند کرد:

    ـ"امیرآقا، خانمتون!!"

    با این حرف انگار دنیا بر سرم کوبیده شد! این دیگر نهایت بدبختی و فلاکت است....

    لحظاتی بعد امیرآقا آمد جلوی در و با استفهام نگاهی به بیرون انداخت و با دیدن من رنگش برگشت! گویا او نیز از این‌که دیگران فکر کرده بودند خانمش هستم غافلگیر شده بود منتها احساس او صددرصد با احساسات من فرق داشت، او الآن با دمش گردو می‌شکست درحالی‌که من دوست داشتم زمین دهن باز کند و مرا ببلعد.

    ـ"ببخشید، می‌شه بگید ایلیا بیاد؟ باید بریم خونه کارداریم."

    بلافاصله رفت داخل و به همراه ایلیا برگشت، او هم از خجالت ته مانده‌ی آبرویم درآمد و همان‌طور که دست امیرآقا را می‌کشید به شیوه‌ی خودش اصرار ورزید که به همراه ما بیاید:

    ـ"بابا، خونه!"

    امیرآقا نگاه محتاطانه ای به اطراف انداخت و آرام درگوش ایلیا گفت:

    ـ"باشه، شما برید تو ماشین من الآن میام."

    و سوئیچش را به‌سویم گرفت. فوراً مطلبی را یادآوری کردم:

    ـ"پس مادرتون اینا چی؟"

    نگاهی به ساعت مچی‌اش انداخت:

    ـ"حالا نیم ساعت دیگه مونده، میام دنبالشون."

    دقیقاً از بهارستان تا شهدا حدود یک ربع راه بود. چاره‌ای نداشتم و باید زودتر از زیر نگاه کنجکاو کسانی که دزدانه نگاهمان می‌کردند می‌گریختم.

    ایلیا با دیدن سوئیچ توی دستم فهمید که موفق شده بابایی‌اش را با خودش همراه کند و بدون کم‌تر‌ین چموش بازی کنارم به‌سوی پیکان چهل ویک سفیدرنگ و داغان امیرآقا راه افتاد.

    به دقیقه نکشید که امیرآقا هم آمد و وقتی دید هنوز ایستاده‌ام سوئیچ را از دستم گرفت و درجلو را برایم بازکرد و از من خواست بنشینم، ولی من قصد داشتم یک جوری سر ایلیا شیره بمالم:

    ـ"نه دیگه، ما می‌ریم ممنون."

    ـ"تعارف نکن بابا، باز این بچه کل بهارستان رو می‌گیره رو سرش."

    ـ" از این به بعدش مهم نیست. شما برگردین. اگه تا خود خونه هم جیغ بزنه اهمیتی نمی‌دم."

    اخمی غلیظ تحویلم داد:

    ـ"خداروخوش نمیاد بابا! چرا این‌قدر سنگدلی تو؟"

    و ایلیا را نشاند صندلی عقب و خودش هم نشست پشت فرمان. من نیز به ناچار نشستم و سعی کردم یک جوری با این شرایط تحمیلی کنار بیایم. ساندیسی از توی داشپورت درآورد و داد دست ایلیا و ماشین را روشن کرد. قدری که گذشت ایلیا چرتش برد و قوطی خالی ساندیسش روی پایش افتاد.

    جوری زیرلب غرولند کردم که خودم از خودم بدم آمد:

    ـ"آبرو برام نذاشت این بچه."

    از توی آینه نگاهی انداخت به ایلیا.....

    ـ"چاره چیه؟ باس می‌ذاشتیم معرکه بگیره جلو غریبه‌ها؟"

    نیم نگاهی به ته ریش زمخت و سبیل‌های زیادی بلندش انداختم و انزجار تمام وجودم را درنوردید:

    ـ"اگه می‌دونستم واسه آبروم کفن دوخته غلط می‌کردم پامو بذارم جایی که شما هستید!"

    حسابی ناراحت شد:

    ـ"چند وخته همو ندیدیم؟ بهونه نگرفت؟ یادش رفت منو؟"

    ـ"نه، ولی کم‌کم یادش می‌ره. بهتره شما هم نگرانش نباشید، من مادرشم بالاخره قلقش دستم میاد."

    ـ" دِ اگه قلقش دستت بود که واس خاطر منِ غریبه مشت و لگد حواله‌ت نمی‌کرد؟"

    حقیقت زیادی تلخ و گزنده بود، تقریباً عصبانی شدم:

    ـ"آدمش می‌کنم تا دیگه بیش‌تر‌ از این با آبروم بازی نکنه. شما هم بهتره محبتتون رو قطع کنید و باهاش جدی باشید تا ناامید شه ازتون. این به نفع همه‌مونه."

    آن‌قدر بدش آمد که کاملاً ابروان پرپشتش را به هم گره زد:

    ـ"تو چرا این‌قدر خودخواهی رؤیا؟ ما دیگه آدم نیستیم؟ من باید سگ شم و پاچه‌ی این طفل معصومو بگیرم و اونم بریزه تو دلش و خفه خون بگیره که تو یه نفر می‌خوای مرکز عالم باشی واسه‌ش؟ نمی‌ترسی خدا قهرش بیاد؟ اصن بهت نمیاد این‌قدر ستم باشی."

    سعی کردم سرد و بی‌رحم جلوه کنم:

    ـ"من هرچی هستم مهم نیست، فقط دیگه لازم نیست این‌قدر به این بچه ترحّم کنید! محبت شما از روز اول به این بچه اشتباه بود."

    سعی کرد آرام و با طمأنینه رفتار کند:

    ـ"یعنی وقتی مادربزرگش به رحمت خدا رفت واین بچه مثل قناری کز کرده بود کنج حیاط، باس می‌ذاشتم درد بکشه؟ تو که قلق بچه‌ت دستته؛ نمی‌تونستی همون موقع بگی امیر تو یکی نمی‌خواد غلط اضافه کنی؟!! والا اگه مادری اینه خداروشکر که مادر نیستم."

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 93
  • آی پی دیروز : 156
  • بازدید امروز : 833
  • باردید دیروز : 1,273
  • گوگل امروز : 26
  • گوگل دیروز : 50
  • بازدید هفته : 4,509
  • بازدید ماه : 16,467
  • بازدید سال : 143,570
  • بازدید کلی : 11,640,710