close
مجتمع فنی تهران
رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت ششم (آخر)
loading...

رمان فا

    نیشش تا اعماق سینه ام فرورفت:    ـ"اون موقع فکرشم نمی‌کردم. علم غیب که نداشتم؟؟"    ـ"حالا علامه‌ی دهر شدی؟"    نمی‌شد اصلاً با این بشر حرف زد!    ـ"همین قدر می‌دونم که محبت شما ترحّمه نه علاقه. من آینده و سرنوشت بچه‌م رو فدای احساسات…

رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت ششم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 335 پنجشنبه 11 آذر 1395 : 11:7 نظرات ()


    نیشش تا اعماق سینه ام فرورفت:

    ـ"اون موقع فکرشم نمی‌کردم. علم غیب که نداشتم؟؟"

    ـ"حالا علامه‌ی دهر شدی؟"

    نمی‌شد اصلاً با این بشر حرف زد!

    ـ"همین قدر می‌دونم که محبت شما ترحّمه نه علاقه. من آینده و سرنوشت بچه‌م رو فدای احساسات احمقانه نمی‌کنم امیرآقا!"

    لبخند بی‌موقعی به لبش نشست که در آن لحظه‌ی خاص اصلاً توقعش را نداشتم، لحنش نیز حسابی غافلگیرم کرد:

    ـ"امیر هلاکته رؤیا! هلاک خودت و پسرت...... بسه از خر شیطون بیا پایین."

    زبانم قفل شد و خیره نگاهش کردم، نتوانست به رانندگی ادامه دهد و گوشه‌ی خیابان پارک کرد و چشم به من دوخت، رنگ نگاهش به کلی برگشته بود، فهمید دستپاچه و به هم‌ریخته‌ام وحتی قادر نیستم کلمه‌ای بگویم...........................



    ـ"هرچی بخوای، هرچی بگی، دربست نوکرتم، فقط بذار هم این بچه به مراد دلش برسه هم این امیر گردن شکسته..... تو عاقلی، باکلاسی، فهمیده‌ای، باشه..... اصن احساسات من و این بچه احمقانه!..... فقط تو رو به خاک مادرت این‌قدر خودخواه نباش."

    بغض گلویم را گرفت، چرا نمی‌فهمید زندگی بچه بازی نیست؟ این مرد چه جور سرد و گرم روزگار را چشیده که نمی‌داند کنار آمدن با یک بچه‌ی عقب مانده گلادیاتور می‌طلبد؟

    ـ"بسه امیرآقا! این بارِ کج رو نذارید روی شونه‌ی من و خودتون..... نه مادر و خواهرتون به این ازدواج راضی می‌شن نه من می‌تونم شما رو به چشمی غیر از برادری نگاه کنم."

    نتوانست همچنان آرام و سرمست رفتار کند وقدری صدایش را بالا برد:

    ـ"حالا من به درک، پ ایلیا کجای حساب و کتابهاته؛ ها؟!"

    با شرمساری دیده از او برگرفتم....

    ـ"اون می‌خواد که من و شما رو با هم داشته باشه، نه که منو ببخشه به شما! حتماً باید یه روز پنجه تو صورتتون بندازه تا باورکنید با آدم سالم فرق داره؟"

    لبخند دیگری کنج لبش را قلقلک داد که انگار بدش نیامده از خیال تصاحب من!

    ـ"قول می‌دم نذارم اذیت شه، تو فقط منت سرم بذار و اجازه بده رسماً بیام خواستگاری. راضی کردن عزیز و شری هم بامن. کاری می‌کنم یه رؤیا بگن و صدتا از لب ولوچه‌شون چیکه کنه. رؤیا.... ببین منو!؟"

    دلم لرزید و چشمانم بی‌اختیار بسته شد، نه از محبت، از وحشت و نگرانی:

    ـ"نمی‌تونم امیرآقا، خواهش می‌کنم اصرار نکنید."

    نگاه شیدایش را از من گرفت، دوباره ماشین را روشن کرد و راه افتاد. نزدیک خانه که رسیدیم قبل از پیاده شدن رو کرد به من:

    ـ"واسه هفتم میای دیگه؟"

    کمی مکث کردم:

    ـ"نمی‌دونم، باید ببینم وقت می‌شه یا نه."

    ـ"سوسن خواهر نداره، تو که تاحالا از خواهری کمش نذاشتی، حالام تنهاش نذار."

    سری به نشانه‌ی موافقت تکان دادم و در را باز کردم که پیاده شوم، دوباره گفت:

    ـ"میام دنبالتون."
   
    فوراً مخالفت کردم:

    ـ"نه، اصلاً نمی‌خوام این طرفا آفتابی شید. تا همین الانش کم دردسر نداشتم با حماقت‌های ایلیا."

    ـ"اگه دل ناگرون حرف و حدیث مردمی، یه راه بیش‌تر‌ نداری، این‌که سایه یه مرد بالاسرت باشه."

    اعصابم به هم‌ریخت و پر شدم از تنفر و خشم:

    ـ"من اگه زیر رگبار حرف و حدیث و تهمت‌ها جون بکنم حاضر نیستم برم زیر سایبون مرد جماعت!!"

    و «مرد» را چنان با تغیّر ادا کردم که انگار یک واژه‌ی خنده‌دار و بی‌مصداق است....

    پایم را بیرون گذاشتم که با همان حجم از خشم ماشین را ترک کنم، ساعدم را از روی چادر گرفت و نگهم داشت:

    ـ"چی به سرت آوردن که از مرد جماعت این‌قدر بیزارشدی؟"

    نگاه بغض گرفته‌ام از چشمانش بر روی دستم لغزید که مورد بی‌حرمتی یک نامحرم واقع شده بود، انگار پیامم را گرفت که فوراً دستش را پس کشید... برای لحظه‌ای تمام ستم‌های «مردجماعت» را از خاطر گذراندم، آن تجاوز خیالی، پافشاری برای اثبات متجاوز بودن رقیب، هزاران نقشه‌ی دقیق برای ورود به زندگی‌ام فقط و فقط به خاطر میراث چشمگیر عمه جان.... و حالا....

    ـ"همین که بی‌اجازه‌م دست بهم می‌زنی، یعنی مردجماعت یه خوی تجاوزگری توی وجودش داره که نمی‌تونه ازش بگذره!"

    این اولین بار بود که دیگر فعل جمع برایش به کار نمی‌بردم و این نه از سر صمیمیت، بلکه نشان از تَرَک برداشتن دیوار حرمت بین ما داشت....

    با شرمساری دیده از من برگرفت و دنده را روی یک گذاشت و آماده شد که پایش را از روی کلاج بردارد:

    ـ"روم سیاه آبجی.... حلالمون کن!"

    جوابی ندادم و در را بستم، پیش از من ایلیا پیاده شده و منتظر بود که من و امیرآقا هم زودتر حرف‌مان را تمام کرده و همراهش شویم.

    نماند تا به خاطر زحمتی که کشیده بود از او تشکر کنم، بلافاصله حرکت کرد و از ما دور شد.

    ایلیا که حسابی حالش گرفته شده بود ازپرسش‌های تک‌کلمه‌ای شروع کرد و به دادو بیداد رسید. بی‌هیچ توضیحی دستش را گرفتم و مثل یک سبد خرید به دنبال خودم کشیدم، حال‌آن‌که او جیغ‌زنان خودش را روی زمین می‌کشید و اشک می‌ریخت ونگاه مردم کوچه‌ وخیابان را به دنبالمان روانه می‌ساخت....
    بالاخره ایلیا نیز طاقتش حد و اندازه‌ای داشت و وقتی دید بهانه‌گیری‌هایش هیچ فایده‌ای ندارد و من به شدت دراین‌باره بی‌رحم شده‌ام دست از لجبازی برداشت.

    برای مراسم هفتم بردمش توانبخشی و از مربّی‌اش خواستم به اسم کلاس اضافه نگهش دارد. او نیز پذیرفت و من باخیال راحت رفتم مسجد. خوش‌بختانه شوکت خانم و شری را این‌بار ندیدم وحتی‌الامکان جوری آمدم و رفتم که با امیرآقا نیز برخوردی نداشته باشم. وقتی جلسه تمام شده و سیل جمعیت راهی خانه‌هایشان می‌شدند من نیز رویم را کیپ گرفته وسر به‌زیر انداختم و رفتم جایی که تاکسی‌ها می‌ایستادند، هنوز لحظاتی بیش نگذشته بود که پیکان آشنای سفیدرنگ را دیدم و از ناراحتی چهره درهم کشیدم. تقصیر او نبود اگر احساسات من با شرایطم در نبردی نابرابر است، دوستش داشتم ولی بیش از این قادر نبودم تحملش کنم....

    وقتی دید نسبت به او بی‌اعتنایی می‌کنم شیشه‌ی سمت شاگرد را پایین داد و کمی خم شد:

    ـ"سوار شو خوبیت نداره جلو مردم."

    پشت چشمی نازک کردم:

    ـ"ممنون، بفرمایید شما!"

    ـ"از خر شیطون بیا پایین رؤیا!"

    نیم نگاهی به اطراف کافی بود تا بفهمم مسافرانی که مثل من منتظر تاکسی هستند یک جور خیلی بدی نگاهمان می‌کنند، بلافاصله برای خلاصی از این شرایط تحمیلی با عصبانیت در را بازکردم و نشستم صندلی عقب. اعتراضی به این‌که چرا جلو ننشسته‌ام نکرد و راه افتاد. سرم را جوری رو به شیشه چرخاندم که بفهمد هیچ تمایلی به هم صحبتی با او ندارم، او نیز چند دقیقه‌ای به من فرصت داد تا بر خودم مسلط شوم، آنگاه سکوت را شکست:

    ـ"آقام کارگر چیت سازی بود، مادرم شری رو باردار بود که آقام عمرشو داد به شوما. ازش همین اتول و اون خونه موند یادگار. من توی پونزده سالگیم شدم مرد خونه، بابای خونه! جای آقام واستودم کارخونه و پی‌گیر سهامش شدم که فهمیدم تا گوش سرمون کلاه رفته و بدهکار بنیاد نباشیم طلبمون پیشکش! از صبح تا شب مثل خر جون کندم تا آبجی بزرگه، شهرزاد رو بفرسم خونه بخت، خرج عزیز وآبجی کوچیکه رو هم درآرم و یه چندرغازم پس انداز کنم، نه که خیال زن گرفتنم باشه، نه بابا... مارو چه به این غلطها؟! واسه شراره.... که اونم آبرومندانه بفرسم بره پی زندگیش. شدم مثل باباها؛ نه؟! پ حق بده که عادت کنم به همه بگم بابا! من سی وپنج سالمه رؤیا، ولی عادت بابا گفتن از پونزده سالگی رو زبون صابمرده‌مه. وقتی ایلیا برعکس همه‌ی آدمایی که می‌شناختم رسمیت داد به بابا بودنمون، دلم لرزید.... تو بچه سالی بابا، نمی‌خواستم به چش زنم نگات کنم، غلط زیادی کردم.... ولی روم سیاه که دلم تاب نیاورد...."

    نتوانستم این‌همه ملامتگری به جانب خودش را تحمل کنم:

    ـ"بسه امیرآقا! شما هم مثل هر مرد دیگه‌ای حق دارید به ازدواج فکر کنید، من این‌همه احساس پاک رو تحسین می‌کنم، شما یه مرد واقعی بودید برای همه‌ی اطرافیانتون.... فقط.... درمورد ایلیا هردومون به بد دردسری افتادیم...."

    ـ"واسه چی دردسر بابا؟ راه حلش خعلی ساده س."

    حرفش را بریدم، با لحنی که کمی اوج می‌گرفت:

    ـ"نه، ساده نیست! من حق ندارم به چیزی شبیه ازدواج فکر کنم."

    ـ"چرا؟ مگه تو چته؟"

    بغض گلویم را گرفت ولی سعی کردم بر آن غلبه کنم:

    ـ"تا وقتی مادر بچه‌ای مثل ایلیا هستم...."

    صدایش را تقریباً بالا برد و حرفم را قطع کرد:

    ـ"یه جور حرف می‌زنی انگار این بچّه بار اضافه س! خدا قهرش میاد دختر، این‌جوری حرف نزن."

    ـ"شما از سر لطف زیاد این‌جوری می‌گید، ولی من مادر اون بچّه‌م، بهتر از هرکسی می‌دونم زندگی با یه همچین بچه‌ای چه قدر سخته."

    ـ"ببخشیدا؛ اما بذار رک باشم، از کجا می‌دونی اگه سالم بود مثل باباش راه غلط طی نمی‌کرد؟"

    حرفش تنم را لرزاند، ساده بود ولی معانی عمیقی در خود پنهان داشت. تا به حال از این زاویه نگاه نکرده بودم که ایلیا پسر ابراهیم ثابت است و پتانسیل تمام اشتباهات پدرش را داراست، ولی این عقب ماندگی او را عقب انداخته از هرچه استعداد منفی ارثی است!

    کمی آرام گرفتم و آهی از سر آسودگی کشیدم، بقیه‌ی راه در سکوت طی شد. سرکوچه که رسیدیم نگه داشت. تشکر کردم و پیاده شدم، او نیز پیاده شد و آمد مقابلم ایستاد. نمی‌دانستم حرکت بعدی‌اش چیست، دست کرد در جیبش تا چیزی بیرون بیاورد، آنگاه مشتش را مقابل سینه‌ام گرفت و بازش کرد، چند تا شکلات کف دستش بود، یعنی ‌می‌خواهد به نوعی ‌از من جوابش را بگیرد؟! نگاهی ‌به چشمان بی‌تابش انداختم، آنگاه به دست منتظرش... سپس بی‌آن‌که کلامی‌ بگویم یا حتی ‌تشکرکنم یکی ‌از شکلات‌ها را برداشتم، حالا دیگر کاملاً دندان‌های ‌سفیدش از زیر سبیل‌های ‌پرپشت وسیاهش برق می‌زد، نمی‌دانست چگونه باید خوش‌حالی‌ خود را ابراز نماید، شور‌ وهیجان انگار که داشت بالای ‌ابرها پروازش می‌داد، نهایتا بی‌آن‌که بتواند حتی‌ لحظه‌ای‌ آن لبخند شاد را از لبانش دور کند مثل همیشه فقط گفت:

    ـ" نوکرتم!"....

    ******
    «خواستگاری ‌به شیوه‌ی ‌کاملاً مرسوم!»

    تا چند روز از حماقت خودم غرق تعجب بودم، من چه طور راضی شده‌ام به این ازدواج مسخره؟ از هر طرف که به موضوع نگاه می‌کردم چیزی جز سماجت ایلیا برای خزیدن زیر سایه‌ی پدرانه‌ی امیر نبود که مرا وا می‌داشت به قبول این ازدواج، وگرنه من حتی ذره‌ای تمایل و اشتیاق به این کار نداشتم. چه طور می‌توانستم دل ببندم به هر مردی که اطرافم بود وقتی هنوز قلبم در دستان یک مرده می‌تپید؟

    نمی‌دانم امیرآقا برای راضی کردن مادروخواهرش چه تدبیری اندیشیده بود، ولی به‌هرحال یک روز صبح که سرکار بودم سلمی تماس گرفت و بعد از کلی ورّاجی کردن رفت سر اصل مطلب:

    ـ"امیرآقا خواست ازم که یه وقتی رو تعیین کنی برا خواستگاری."

    ـ"چرا مادرش زنگ نزد؟"

    ـ"همین قدر که راضی شده وعده بگیره بسه دیگه، چقدر مته به خشخاش می‌ذاری دختر!"

    می‌دانستم که الآن وقت حرف اضافه زدن نیست، شاید لازم بود این‌بار سنگ‌هایم را با امیر در مجلس خواستگاری وا بکنم تا خودش به چشم ببیند عمق فاجعه تا چه حد است. این شد که برای جمعه‌ی آینده حوالی عصر وعده دادم.

    بلافاصله با سوده تماس گرفتم تا به عنوان بزرگترم در مجلس حضور پیدا کنند، سوده آن قدر پشت تلفن جیغ جیغ کرد و مسخره‌بازی درآورد که پشیمان شدم از کارم! بعدازآن با هتل محل اقامت بابا تماس گرفتم و از او خواستم بیاید، بدون این‌که توضیح خاصی درمورد شاه داماد آینده بدهم. بابا که حسابی غافلگیر شده و تا حدی لحن صدایش خبر از غمی عمیق می‌داد، فقط گفت:

    ـ"امیدوارم این‌بار تصمیم درستی گرفته باشی و ازچاله درنیای بیفتی توچاه. من به‌خاطر همه‌ی کوتاهی‌هایی که در حقت کردم این بار میام، هرچند که نگرانتم."

    من نگرانی‌های او را درک می‌کردم، حق داشت. به‌هرحال لازم نبود کسی به رویم بیاورد که حضور ایلیا یعنی همان بار اضافه‌ای که امیر انکارش می‌کرد، ولی نگرانی بابا به خاطر طرف مقابلم بود نه من.

    بابا از من خواست مراسم را در جایی بهتر از آن سوراخ موش برگزار کنیم ولی من ناراحت شدم و اعتراض کردم:

    ـ"هرکسی که قراره با من ازدواج کنه باید از این نقطه شروع کنه، نمی‌خوام یه ابی دیگه وارد زندگیم بشه. لطفا شما هم پیشینه‌ی اشرافیتون رو توی مجلس خواستگاری من فراموش کنید تا بدونم کی منو به خاطر خودم می‌خواد."

    فکر می‌کنم این حرف بابا را قانع کرد که دیگر چیزی در این‌باره نگفت.

    تا روز خواستگاری خبری از بابا نشد، نمی‌دانستم آیا به وعده‌اش عمل می‌کند و به دیدنم می‌آید یا این‌که مثل همیشه کارهای مهم‌تری برایش پیش آمده و به من ترجیح‌شان داده است؟ حالا از یکسو هیجان و دلواپسی روز خواستگاری را داشتم و از سوی دیگر اشتیاق دیدار بابا تمام وجودم را پر کرده بود.

    روز خواستگاری برای این‌که ایلیا دوباره با رفتارهای احمقانه‌اش برایم شر درست نکند گذاشتمش توانبخشی.

    سوده و آقارضا قبل از همه رسیدند و همان‌طور که سعی داشتند راهنمایی‌ام کنند تا مراسم را به نحو احسن اداره کنم، قدری نیز راجع به پدرم حرف زدیم. از فخری خانم و دخترش نیز خواستم با حضورشان به من افتخار دهند که خیلی مؤدبانه دعوتم را رد و برایم آرزوی خوش‌بختی کردند.

    صدای زنگ که به صدا درآمد، قلبم از شدت نگرانی و اضطراب شروع به تپیدن کرد، پایین رفتم تا شخصاً دررا به رویشان بازکنم، اولین کسی که خودش را انداخت جلو سلمی بود که سلام و روبوسی گرمی با من کرد و بدجنسانه به رویم خندید! با دیدن امیرآقا که پشت سر سلمی ایستاده بود بی‌اختیار خنده‌ام گرفت، بنده خدا کلی زحمت کشیده و به سلمانی‌ رفته بود تا موهای‌ فرفری‌اش را اندکی‌ مرتب کند وصورتش راهم آب وجارویی‌ نماید (فقط سبیل‌هایش به رسم مردانگی هم‌چنان ‌دست نخورده باقی‌ مانده بود!)

    دسته‌گل را از دستش گرفتم و دعوتشان کردم بالا، مادر و خواهرش هم لبخندی زورکی به رویمان زدند و با مشقتی جانکاه برایمان آرزوی خوشبختی کردند! کاش همه‌ی ‌آدم‌ها فقط اندکی ‌از آن‌همه علاقه‌‌ای‌ که به نفس خود دارند به دیگران تقدیم می‌کردند، آن‌ وقت دیگر نه کینه ودشمنی ‌معنایی ‌داشت نه حسادت و تنفر.

    امیرآقا و آقارضا کنار هم نشستند و مشغول گپ ‌و گفت‌وگو شدند وسلمی هم رفت کنار سوده تا مخش را به کار بگیرد. غیر از یک مشت تعارف که تکه پاره می‌شد حرف خاصی شکل نگرفت چرا که حفظ احترام پدرم در این مجلس ضروری بود.

    بابا با اندکی تأخیر رسید، شخصاً به استقبالش رفتم و با عزّت و احترام به داخل دعوتش کردم. او مثل همیشه خوش لباس و با پرستیژ بود و هرکسی می‌توانست با همان نگاه اول بفهمد که هرچه باشد از قشر فرودست جامعه نیست قطعا!

    همه به احترامش برخاستند؛ حتی قبل از آن که معرفی‌اش کنم:

    ـ"ایشون پدرم هستن."

    شوکت خانم و شری نگاه معنی‌داری باهم ردوبدل کردند، شاید برایشان سخت بود باور این‌که من دختر چنین لرد باشکوهی‌ باشم و پا به پای بدبخت‌ترین مردم این جامعه در سخت‌‌ترین مشاغل کارگری کنم.

    بابا جلورفت و با سوده و آقارضا سلام و احوال‌پرسی گرمی ‌کرد، بعد هم رفت به‌طرف امیرآقا که هنوز به احترام پدرم ایستاده و وقتی توجه او را دید به نشانه‌ی ‌ادب سرش را اندکی ‌پایین آورد، بابا سرتاپایش را برانداز کرد و به سردی‌ احوالش راپرسید و خیلی ‌سردتر با او دست داد، آنگاه برگشت و نگاهم کرد و با نگاهش گویا از من پرسید: «بااین؟!» من‌هم جوری‌ نگاهش کردم که ‌یعنی: «دقیقاً با همین!!»

    سلمی‌خودشیرینی توأم با کمی بدجنسی تحویل داد:

    ـ"ماشالله فکر نمی‌کردم پدرتون این‌قدر جوون باشن."

    مطمئناً او را با مادر مقایسه کرده که چنین نتیجه‌ای گرفته! پدرم نگاه نه چندان رضایت‌مندی به سلمی ‌انداخت و به سردی از او روی گرداند.

    نمی‌دانم شوکت خانم چه فکری توی سرش داشت که رو به پدرم لحنی محترمانه به خود گرفت:

    ـ"تسلیت عرض می‌کنم فوت همسرتون رو."

    پدرم با استفهام نگاهش کرد و ابروانش درهم گره خورد:

    ـ"فوت همسرم؟!!"

    هرکس با بغل دستی‌اش نگاهی رد وبدل کرد و آخرسر هم شوکت خانم رو به من غرّید:

    ـ"مگه مادرت همین پارسال به رحمت خدا نرفته؟"

    نمی‌دانستم الآن باید چه خاکی به سرم بریزم، حتی نمی‌توانستم مادر را به عنوان مادربزرگم معرفی کنم چون دیر یا زود دروغ این موضوع هم فاش می‌شد. درحالی‌که تمام روح و روانم درگیر شده و نزدیک بود از ناراحتی بالا بیاورم سعی کردم تمام حقیقت را بگویم؛ حتی اگر به ضررم باشد:

    ـ"اون خانم مادر من نبودن. درواقع هیچ نسبت خونی بین ما نبود ولی از هرمادری بیش‌تر‌ به من محبت کردن."

    برق تحیّر را می‌دیدم که درچشمان همگی می‌درخشید؛ حتی پدرم.

    دوباره سؤال کرد، این‌بار مثل یک مفتّش حرفه‌ای:

    ـ"پس مادر خودت کجاست؟"

    نیم نگاهی به بابا انداختم و لبم را گزیدم:

    ـ"پدر و مادرم وقتی هفت سالم بود جدا شدن، حالا هم خبری ازش ندارم."

    شراره ناگهان پوزخندی زد:

    ـ" این دیگه آخرشه! هم بچه‌‌ی‌ طلاقه هم خودش طلاق گرفته."

    رفتارش کاملاً پدرم را خشمگین کرد ولی پیش از آن که واکنشی نشان دهد امیرآقا بلافاصله نهیب زد:

    ـ"ساکت باش!"

    شری نیز پشت چشمی نازک کرد و روی گرداند.

    رو به شوکت خانم کردم:

    ـ"پیش‌بینی این برخوردها اصلاً برام غیرممکن نبود، اما ترجیح می‌دم اول زندگی با صداقت بیام جلو. من بد یا خوب همینم که هستم، شما هم صاحب اختیارید که چه تصمیمی درباره‌م بگیرید."

    جواب امیرآقا خرسندم کرد:

    ـ"من خودم دربست نوکرتم، هیچی هم نظرم رو عوض نمی‌کنه."

    شری بازهم مثل قاشق نشسته پرید وسط:

    ـ"من و مامانم که اوسون لولو!!"

    ـ"اونش دیگه با خودتونه، یا با کمال میل با دل ما راه میاین، یا بی‌کمال میل، درصورت اول بالای ‌سرین و درصورت دوم همون چیزی ‌که خودت گفتی!"

    اگرچه کلماتی که به کار می‌‌برد چندان دلچسب نبود، ولی‌ پاسخش برای ‌بعضی‌ها واقعاً دندان شکن بود! پس از آن تا لحظاتی‌ بعد سکوتی ‌سنگین بر مجلس سایه گسترده آنگاه بابا پرده‌ی ‌سکوت را درید و رو به امیرآقا پرسید:

    ـ"چند سالته وشغلت چیه؟"

    ـ"کوچیک شما سی‌وپنج سالمه وکارگر چیت سازی‌‌ام."

    ـ"وضع ملک و مرکب و پس‌اندازت چه طوره؟"

    مادر و خواهرش به‌هم نگاه کردند وبدون این‌که چیزی‌ بگویند با چشم و ابرو به‌هم فهماندند که: چه افاده‌ها! یا این‌که: چه پرمدعا (مثلاً!) امیرآقا هم سرش را پایین انداخت وکمی‌ سرخ شد، دلم برایش سوخت، این حقش نبود....

    بالاخره سینه‌اش را صاف کرد و پاسخ داد:

    ـ"خود رؤیا خانم تا حدی ‌درجریان هستن؛ اما چون شومائین خدمتتون عارضم که‌ یه کلبه درویشی‌ داریم تو نازی‌آباد با یه پیکان چهل‌وهفت یادگار بابا خدابیامرزمون که مادرو آبجی‌هام تو جفتش سهم‌الارث دارن، پس‌اندازم اون‌قدری هست که بتونم یه سروسامونی به وضع و اوضاع زندگیم بدم و این خواهر یتیممونم مث اون یکی بفرسم خونه بخت. خلاصه‌‌ی کلوم راس وحسینی‌ داروندار چاکرتون از دنیا همین قلبه که قد یه دریا جاداره واس ‌محبت رؤیا خانم، هرچی ‌هم داریم ونداریم گذاشتیم طبق اخلاص."

    بابا که اصلاً از این جواب خوشش نیامده بود اخم‌هایش را درهم کشید و برخاست که برود، فوراً بلند شدم و با نگرانی مقابلش ایستادم:

    ـ"کجا می‌رین بابا؟"

    همان‌طور که گره کوری به ابروانش داشت رو به من جوری که بقیه هم بشنوند پاسخ داد:

    ـ"من حرفی ندارم اینجا بزنم، توهم بهتره تمومش کنی."

    می‌دانستم حق با اوست ولی پافشاری کردم:

    ـ"چرا آخه؟ مگه چی شده؟"

    ـ"چشمت رو باز کن تا بفهمی! تو فقط از اسب افتادی نه اصل!"

    شوکت‌خانم که منظور بابا را تا حدی فهمیده وحسابی شاکی شده بود بلافاصله تیرش را رها کرد:

    ـ"ما نه اسبی می‌بینیم و نه اصلی! فقط طَبَق طَبَق ادعای تازه به دورون رسیدگیه."

    این‌بار سوده نتوانست به سکوتش ادامه دهد:

    ـ"حاج خانم آقای تاجبخش از اشراف قدیمی تهران هستن."

    هرچند خیلی زورش آمد ولی به‌هرحال محض خالی نبودن عریضه رو کرد به سلمی و نیشی جانانه به‌سوی من حواله کرد:

    ـ" پس بگو چرا دختر دست دومشون واسه پسر صفرکیلومتر مردم این‌همه ادا و اصول داره!!"

    با این حرف برق از سر همه‌ی ما پرید، بابا هم با تغیّر نگاهش کرد:

    ـ"تعجب نمی‌کنم، وقتی دخترم بدون در نظر گرفتن شأن خودش به شما اجازه داده تا اینجا پیش بیایید باید منتظر هر بی‌حرمتی دیگه‌ای هم باشم."

    امیر هم دیگر طاقت نیاورد:

    ـ"ببخشید جناب تاجبخش، بنده دخترمحترمتون رو سوار کالسکه سلطنتی‌ ندیده بودم که پامو از گلیمم درازتر کرده باشم."

    پدرم اصلاً اهل ملاحظه‌کاری نبود:

    ـ"حالا که فهمیدی طرفت رو اشتباهی گرفتی، به سلامت!"

    و دستش را کشید سمت در خروجی.

    شوکت خانم دیگر پاک قاطی‌کرد وبه امیرآقا هم مهلت جواب دادن نداد:

    ـ"چه خبرتونه آقای‌ تاجبخش؟ دوره‌ی اشراف‌بازی گذشته دیگه، گنده‌تونو شوت کردیم از مملکت بیرون، شما که دیگه عددی نیستین! خوب سیاحت کن حال و روز امروز دخترت رو! نکنه خیال کردی‌ نوبر بهاری‌ داری ‌کف دستمون می‌ذاری؟ اگه خیلی‌ مال بودکه خودت و ننه‌ش ولش نمی‌کردین این‌همه سال؟"

    آن قدر حرف‌هایش بی‌ادبانه بود که حتی نمی‌شد حیرت کرد!

    بابا به تمسخر نیشخندی زد:

    ـ"ماشاالله! کمالات توی این خانواده ارثیه! البته سبیل کلفت زیاد مهم نیست، مهم گردنِ کلفته که ظاهرا والده‌ی‌ محترم هم دست‌کمی‌ از پسر چاله میدونی شون ندارن."

    حالا مگر حاج خانم کم می‌آورد؟!

    ـ"بله شاهنشاه آریامهر! شما هم مثل شازده خانم‌تون خیلی‌ خوشگل مامانی ‌تشریف دارید!!"

    اگر امیرآقا دخالت نکرده بود احتمالاً در همین مرحله یک کشته و چند زخمی ‌برجای ‌می‌ماند:

    ـ"من شرمنده م جناب تاجبخش، روم سیاه.... شوما به بزرگواری خودتون ببخشید جسارت مارو."

    و به مادرش جوری نگاه کرد که یعنی اگر همین الآن ساکت نشوی حسابت با کراماالکاتبین است!

    بابا بی‌آن‌که به عذرخواهی امیرآقا وقعی بنهد برخاست و از آقارضا و سوده خداحافظی کرد و بی‌توجه به خانواده‌ی امیرآقا و حتی سلمی از اتاق بیرون رفت. بلافاصله با عذرخواهی مختصری از جمع به دنبال بابا بیرون رفتم.

    . همان‌طور که کفش‌هایش را می‌پوشید سرزنشم کرد:

    ـ"واقعاً متاسفم از این انتخاب احمقانه ‌ت!"

    من هم چادرم را کمی جابه جا کردم وآرام گفتم:

    ـ"حرفای حاج خانم تلخه ولی حقیقت محضه، فکرکردید ‌کی ‌حاضر می‌شه زن بدبخت و بی‌پناهی ‌مثل منو زیر پروبالش بگیره اونم با یه بچه‌‌ی ‌عقب مونده؟!"

    دستش را بر شانه‌ام گذاشت و اندکی فشرد:

    ـ"دیگه نمی‌ذارم تنها بمونی، فقط اینا رو رد کن برن پی کارشون، من خودم زیر پروبالم می‌گیرمت دخترم."

    چه شیرین بود شنیدن «دخترم» از زبان مردی که پدر بودنش آرزوی محالم شده بود....

    ـ"از کجا بدونم که این‌بار برمی‌گردید؟"

    آهی از سر درد کشید:

    ـ"تو که قصه‌م رو شنیدی، دیگه از چی نگرانی؟"

    شاید ناز دخترانه بود که گاهی در برابر پدرم بی‌رحم می‌شدم:

    ـ"نگرانم چون حقیقتِ قصه‌های شما هرچی که باشه برای من یه نفر فقط تکرار بی‌مهری شماست!"

    ناراحت شد، ولی می‌دانست حق با من است:

    ـ"رؤیا جان، این مرد برات مناسب نیست. تو نباید با کسی ازدواج کنی که از نظر فرهنگی باهات دنیا دنیا فاصله داره. ندیدی مادروخواهر بی‌ادبش رو؟ اون هم هرقدر امروز ظاهرسازی کنه از همین قماشه، کافیه دو روز از زندگیت بگذره تا پشیمونی مثل خوره بیفته جونت. همین حالاش بلد نیست با مادر وخواهرش جلوی غریبه‌ها چه جوری حرف بزنه!"

    ـ"با اون دوتا پاچه‌ورمالیده جور دیگه‌ای نمی‌شه حرف زد بابا! اما مطمئن باشید امیرآقا آدم بامرام و خوبیه."

    ـ"حتی اگه اینی که تومی‌گی باشه بازهم باید بترسی، چون دو روز دیگه یه طرفش تویی و یه طرف مادر وخواهرش. لوطی جماعت اگه پای انتخاب بیاد وسط طرف مادروخواهرش رو می‌گیره نه یه غریبه."

    ته دلم به حرف‌‌هایش اعتقاد داشتم ومی‌دانستم این دوتا زن حسودوسنگدل وخودخواه موی‌ دماغم خواهند شد و بعید است بگذارند آب خوش از گلویم پایین برود، هنوز جوابی نداده بودم که درکیفش را بازکرد:

    ـ"بیا دخترم، این قابل تورو نداره، امیدوارم تن به ازدواج با این مردک ندی، اما حتی اگه ازدواج هم کردی درباره‌ی این هدیه چیزی بهش نگو."

    از او تشکر کردم وآن را بی‌‌آن‌که نگاهی ‌به مبلغش بیندازم توی‌ جیب شلوارم جا دادم، امیدوار بودم مبلغش زیاد باشد، فکر نمی‌کنم این امیدواری ‌به قهرمانی‌ام لطمه‌ای ‌بزند!؟

    ـ"ازاونجا که آینده‌ی ‌این ازدواج برام مثل روز روشنه ازت می‌خوام که توصیه‌ی ‌منو جدی‌ تلقی ‌کنی، قول می‌دی‌ که به هیچ‌کس چیزی ‌دراین‌باره نگی؟"

    ـ" قول می‌دم، خیالتون راحت باشه."

    ـ" فعلاً بیش‌تر‌ از این توی دست و بالم نیست. یادته گفتم باید برای برگردوندن یه سری اسناد برم نروژ؟ سه روز دیگه پرواز دارم، اگه برگشتم حتماً دست پر میام پیشت. نمی‌خوام به خاطر نیاز مالی بیش‌تر‌ از این توی مضیقه باشی. هرچه زودتر یه خونه در شأن خودت ردیف کن و برو تا دیگه هرکس و ناکسی واسه تصاحبت نقشه نکشه، من قول می‌دم دفعه‌ی بعد از شرمندگی تمام این سال‌ها دربیام، البته اگه عمرم به دنیا باقی باشه."

    بغض گلویم را گرفت:

    ـ"حالا که تازه به دستت آوردم دم از رفتن می‌زنی بابا؟!...."

    ـ"عزیزم.... حقیقت تلخه، ولی پاک کردن صورت مسئله چیزی رو درست نمی‌کنه. به‌هرحال اگه از این ازدواج منصرف شدی بیا پیش خودم، سعی‌ می‌کنم هرجورکه تو راضی ‌باشی ‌به زندگیت سروسامون بدم."

    چه‌طور می‌توانستم به‌این سرعت به او اعتماد کنم؟ حال‌آن‌که هرگزدیوار قابل‌اعتمادی برای خستگی‌هایم نبوده....

    ـ" نظر من بستگی داره به خواست ایلیا، وگرنه من چه نیازی به مردجماعت دارم؟"

    دلش به حالم سوخت شاید:

    ـ"پس نظر خودت چی می‌شه؟"

    ـ"این چیزیه که خودم خواستم، رضایت ایلیا! همین....."

    ـ"حتی اگه خواست ایلیا باعث بدبختیت بشه خدای نکرده؟"

    جوابی نداشتم که بدهم، فقط نگاهم از سنگینی غم بر زمین افتاد......

    ـ"بازهم بهم سر می‌زنید بابا؟"

    سری ‌به نشانه‌ی ‌جواب مثبت ‌تکان داد:

    ـ"البته، چرا که نه؟"

    ـ"حتی اگه ازدواج کنم؟"

    آهی کشید و کمی مکث کرد....

    ـ" منوببخش اما درکم کن، نمی‌تونم بااین مسئله کنار بیام، هرچه کم‌تر‌ این خانواده‌ی بی‌شخصیت ‌رو ببینم به نفع همه‌ی‌ ماست، اما اگه هم بهم ثابت بشه که این بابا واقعاً آدم خوبیه و تو ازش راضی هستی مطمئن باش که باهاش دشمنی‌ نمی‌کنم و به عنوان یه وصله‌‌ی ناجور می ‌پذیرمش."

    تلخی کلامش را نادیده گرفتم و فقط به شیرینی حضورش دل خوش کردم:

    ـ" باشه، هرجور راحتین!"

    هردو لبخند تلخی زدیم، مکثی کردم و گفتم:

    ـ" آرش و آرزو رو عوض من ببوس، دلم خیلی‌ براشون تنگ شده."

    دستی ‌به سرم کشید ...

    ـ" اتفاقا اونا هم خیلی دلتنگت هستن؛ مخصوصاً آرزو...."

    ـ"چه جالب، مگه منو یادشونه؟"

    ـ"یادشونه دخترم، یادشونه.... هرچند جلوی الهه جرأت ندارن اسمت رو بیارن."

    آنگاه لبخند تلخی‌ زد و صورتم را بوسید...

    ـ"خداحافظ عزیزم! مواظب خودت باش..."

    و باقدم‌‌هایی سنگین از من فاصله گرفت و به نرمی ‌ازپله‌ها سرازیر شد....

    تا لحظه‌ای‌ که ازدرخارج می‌شد، با نگاهم بدرقه‌‌اش کردم تا این‌که پشت در از دیدگانم پنهان شد، به ناگاه غم دنیا دردلم فروریخت، آهی‌ ازسر حسرت کشیدم... «آیا دوباره تو را خواهم دید؟»...

    به آسمان نگاه کردم، ابری‌ تیره وخاکستری‌ همه‌جا را پوشانده بود، بوی‌ باران می‌آمد، کف حیاط با قطرات ریز باران نقاشی‌ ‌شد، بوی ‌رطوبت خاک بینی‌‌ام راقلقلک می‌داد، انگار نفسم داشت بند می‌آمد، بغضی ‌تلخ گلویم را در خود ‌فشرد. بابا؛ چه کرده‌ای بامن؟!...

    نفهمیدم کی ‌وچه وقتی ‌اشک داغی ‌چشمانم را سوزاند و به همراه قطرات سرد باران کف حیاط چکید...

    اشک‌هایم را پاک کردم وبه اتاق برگشتم، به‌محض ورودم پچ‌پچ‌‌های ‌درگوشی ‌قطع شد و نگاه‌ها به جانب من برگشت، عذرخواهی‌ مختصری‌ کردم ونشستم کنارسوده، آنگاه رو کردم به امیرآقا:

    ـ"فکرنمی‌کنم دیگه حرفی باقی مونده باشه، بعدازاین فقط به عنوان میزبان یک مهمانی معمولی درخدمتم."

    امیرآقا حسابی به هم‌ریخت:

    ـ"این‌جوری نگو، من اینجا نیومدم که دست خالی برگردم."

    ـ"شرمنده‌م امیرآقا، ولی دستم کاملاً برای شما خالیه."

    فوراً شوکت خانم پشت چشم نازک کرد:

    ـ"اوه اوه چه غلطها!"

    امیرآقا با عصبانیت رو به مادرش غرّید:

    ـ"می‌شه بس کنی عزیز؟ به اندازه کافی سکه یه پولمون کردی."

    جوری نگاه به پسرش کرد که من به‌جای امیر گرخیدم:

    ـ"تو بس کن که حالیت نیست با سر داری می‌ری تو چاه! رنگ و لعابش دلت رو برده؟ اگه نه چرا ازش نمی‌پرسی واسه چی از شوهرش جدا شده؟ چرا نمی‌پرسی اون بچه برا چی عقب مونده ست؟ اصلاً مگه نگفت می‌خواد بچه ش رو ببره پیش باباش؟ دوروز دیگه که باباش برگشت می‌خوای سر ناموست باهاش گلاویز شی؟ تف به غیرتت امیر!"

    مهلت ندادم احیاناً امیرآقا جوابی دهد، خودم تقریباً صدایم را بالا بردم:

    ـ"تمام سؤالاتون رو جواب می‌دم، نه به این خاطر که توضیحی به شما بدهکار باشم، فقط واسه رفع اتهام از خودم...."

    هیچ‌کس چیزی نگفت و همه منتظر ماندند، حتی امیرآقا که اکنون از شدت شرمساری نمی‌توانست دیده از گل‌های فرش ماشینی‌ام بردارد.

    ـ"من از شوهرم جدا شدم چون راهمون جدا بود، از نظر عقیدتی با هم سازش نداشتیم، شاه که رفت فهمید اوضاع خطرناک‌تر از اونه که فکر می‌کنه، برای همین هم فرار کرد و رفت پناهنده شد به آمریکا ولی من نرفتم چون نمی‌خواستم این‌جوری زندگی کنم. بااین‌حال این اواخر حاضر شده بودم ننگ پناهندگی رو تحمل کنم و بچه‌م رو ببرم پیش پدرش، ولی پدرم تازه بهم خبر دادن که ایشون الآن در قید حیات نیست و متأسفانه به خاطر بیماری فوت شده، وگرنه مطمئن باشید بنا نداشتم تا وقتی‌که زنده‌ست به ازدواج مجدد فکر کنم حتی اگه تا آخر عمرم نخوام ببینمش."

    نمی‌دانم جوابم تاچه حد قانعشان کرد اما بی‌‌بروبرگرد امیرآقا ازاین موضوع بسیارخوش‌حال به نظر می‌رسید، حالا حتی شوکت خانم نیز در سکوت منتظر ادامه‌ی توضیحاتی بود که به‌هیچ‌عنوان به او بدهکار نبودم:

    ـ"ایلیا هم نه مشکل ژنتیکی داره و نه چیز دیگه‌ای، اون به این روز افتاد چون من توی‌ ماه‌های اول بارداریم بدون این‌که از وجودش اطلاعی ‌داشته باشم رفتم اتاق عمل و برای ‌مدتی‌ بی‌‌هوش بودم، همین بی‌هوشی‌ و بعدهم مصرف داروهایی ‌که برای‌ جنین مضره کارو به این‌ جا کشوند که پسرم دچار معلولیت ذهنی ‌بشه."

    این‌بار شوکت خانم نتوانست همچنان ساکت باشد ولی لحنش به طرز محسوسی فروکش کرده بود:

    ـ" اتاق عمل برا ‌چی؟"

    این‌بار من سکوت کردم و سوده جواب داد:

    ـ"هفده شهریور توی ‌حکومت نظامی ‌به فرمان امام ریختیم بیرون و رؤیاجون تیر خورد."

    همه سکوت کرده و نگاهشان آمیخته با تحسین بود، حتی به وضوح دیدم که لبخندی بر لب شوکت خانم جان می‌گیرد ولی ‌آبجی ‌خانم با فضولی بی‌موقعش حال همه را گرفت:

    ـ" ازکجا معلوم راست بگی؟ شاید دو روز دیگه هم بخوای ‌از داداشم طلاق بگیری ‌و اون موقع هم بلد باشی ‌چه جوری‌ سناریو سرهم کنی! واسه حقه ‌بازی که کسی کنتور نبسته؟!"

    آن قدرحرفش کبابم کرد که کاملاً زبانم قفل شد وناباورانه به این دخترک بی‌حیا وزبان دراز خیره شدم، امیرآقا که از شدت ناراحتی سرخ شده بود زیرلب تهدیدش کرد:

    ـ"شری دعا کن نرسیم خونه....."

    شوکت خانم نیز به نظر می‌رسید که حالا طرف من باشد، چرا که رو به دخترش غرّید:

    ـ"اگه حرف نزنی نمی‌گن لالی!"

    ـ"ساکت شم که دو روز دیگه داداش مجبورمون کنه براش مریض داری کنیم؟"

    با تحکّم جوابش دادم:

    ـ"پسر من مریض نیست!"

    سوده که از ناراحتی‌ام دگرگون شده بود به سهم خود اعتراض کرد:

    ـ" اون روزایی که رؤیا داشت پا به پای ما انقلابی‌ها از آسایش و راحتی خودش می‌زد، فکرشم نمی‌کرد که یه روزی به خاطر فداکاری‌هایی که کرده بچه‌ش این‌جور آسیب ببینه که حالا شما این‌جوری راجع به پسرش حرف بزنید! رؤیا نه زاغه نشین بود و نه مستضعف، یه اشراف‌‌زاده بود که با ثروتش می‌‌تونست هرکاری بکنه ولی این‌جور زندگی رو به‌خاطر اعتقاد وایمانش ترجیح داد. یه کمی انصاف بدچیزی نیست."

    گویا این حرف‌ها چندان‌هم بی‌تأثیر نبود که رنگ نگاه شوکت خانم برگشت و جور دیگری خیره شد به من. دوست داشتم زودتر شرشان را بکنند ولی این‌ها به‌هرحال مهمانم بودند و نمی‌توانستم مجددا یادآوری کنم که تنها در خروجی این اطاقک از کدام طرف است!

    ـ"ببخش دختر جون. اگه تلخی کردم منظوری نداشتم. فقط دلواپسی‌های مادرانه ست."

    ابرو درهم کشیدم و درجوابش فقط سکوت کردم.

    امیرآقا هم بالاخره اجازه‌ی اظهارنظر یافت:

    ـ"بچه‌ای که تو شکم مامان انقلابیش صدمه دیده، رو سر ماس، حکم مجروح جنگی داره واسه‌مون. تاحالا فقط تو قلب امیر بودی ولی حالا دیگه تاج سری."

    آن‌گاه به مادرش نگاه معنی‌داری انداخت، او نیز با اندکی اکراه برخاست و جعبه‌ی شیرینی را به دست گرفت:

    ـ"اجازه س؟"

    سکوتم نشان از رضایت نداشت، ولی طبق عادت به همین منظور برداشته شد، او نیز پیش آمد و جعبه را مقابلم نگه داشت:

    ـ"ایشالا خوشبخت شین."

    با تردید یک گل برداشتم، سلمی به رسم جنوبی‌ها کل کشید و همه دست زدند به جز شری که از همه روی گردانده و ناخنش را می‌جوید.

    شیرینی چرخانده شد و همه برداشتند و آرزوی مبارکی کردند. سلمی‌گفت:

    ـ"حالا دیگه بریم سر اصل مطلب؟ تعیین مهریه و این‌ها؟"
    فوراً مخالفت کردم:

    ـ"نه، پدرم الآن حضور ندارن."

    آقارضا ادبم را ستود:

    ـ"احسنت خانم! من هم موافقم که جلسه به وقت دیگه‌ای مؤکول شه که جناب تاجبخش حضور داشته باشن. رؤیاخانم هم خوب فکراشو بکنه."

    حاج خانم با نگرانی رو به آقارضا کرد:

    ـ"ولی اون آقا مخالف ازدواج این دو نفره، یعنی عملا هیچی دیگه."

    جالب بود برایم که حالا شوکت خانم هم نگران فصل است نه وصل! آقارضا اگرچه به آنچه که می‌گفت اطمینان چندانی نداشت ولی محض دلخوشی حاج خانم سری تکان داد:

    ـ"خاطرتون جمع باشه، اگه مراعات پرستیژ اجتماعی ایشون رو داشته باشید و امیرآقا هم بتونه یه سرو سامونی به اوضاع مالیش بده ایشون هم مخالفتی نمی‌کنن. به‌هرحال هیچی براشون مهم‌تر از خوشبختی دخترشون نیست و اگه رؤیاخانم نظرشون مساعد باشه پدرشون نه نمیارن."

    امیر انگار زیر بار این شرط خرد شد که چشمان مظلومش را به آقارضا دوخت:

    ـ"من صبح تا شب جون می‌کنم داداش، از کجا باس به اوضاع مالیم سرو سامون بدم؟"

    سوده این بار جواب داد:

    ـ"جناب تاجبخش مطمئناً اون‌قدر دخترشون رو دوست دارن که ازنظر مالی تمام نیازهاشو برآورده کنن، ولی شما باید ثابت کنید که مرد عملید نه حرف."

    امیرآقا مطلب را گرفت و نگاهش برقی از اطمینان گرفت:

    ـ"از همین فردا درستش می‌کنم!"

    نگران شدم:

    ـ"چه جوری؟ از چه راهی؟"

    فهمید نگرانی‌ام بابت حلال و حرام است:

    ـ"خاطرت جمع، من سر سفره‌ی پدر و مادر بزرگ شدم، حلال و حروم حالیمه. می‌رم سراغ یه کار نیمه وقت که بعداز ظهرم رو پر کنه. نمی‌ذارم جلو بابات سرشکسته بشی."

    نمی‌دانم خوشحال شدم یا ناراحت، ولی حالم اصلاً رو به راه نبود. مهمانی با وعده‌ی یک مجلس دیگر با حضور پدرم تمام شد و همه به خانه‌هایشان رفتند.

    بعد از رفتنشان سوده و آقارضا مشغول صحبت درباره‌ی آخر و عاقبت این وصلت احتمالی شدند، سوده گفت:

    ـ" امیرآقا خداوکیلی خیلی خوبه، ولی ‌مادر و خواهرش وحشتناکن!"

    آقارضا سعی کرد خانمش را از جهنم نجات دهد:

    ـ"عزیزم غیبت کار درستی نیست‌ها؟"

    سوده دست به دامن توجیه شد:

    ـ"مگه نه این‌که یکی از موارد جواز غیبت ازدواجه؟"

    آقارضا لبخند کمرنگی زد و نیم نگاهی به من انداخت و محجوبانه جواب داد:

    ـ"بله، ولی حدش مشخص شده."

    بعد هم رو کرد به من و ادامه داد:

    ـ"رؤیا خانم شما صاحب اختیاری که هر تصمیمی بگیری ولی شأنیت رو در نظر داشته باش. هرچند بنا به ملاحظات ظاهری مثل سطح سواد و تحصیلات و شرایط اجتماعی و اقتصادی کاملاً هم سطحید و شاید حتی امیرآقا یه سروگردن هم از شما بالاتر به نظر برسه چون لااقل یک خونه و ماشینی داره، اما شما به‌هرحال از نظر طبقه‌ی اجتماعی و سطح فرهنگ اصلاً هم کفو نیستید و می‌دونید که دستور اسلام درباره‌ی ازدواج هم کفو بودن طرفین ازدواجه. پس شما قطعا به مشکل برمی‌خورید در آینده."

    سری تکان دادم، این حرف‌ها اگر گفته هم نمی‌شد مثل روز برایم روشن بود ولی چاره‌ای جز قبولش نداشتم، دست کم وقتی دلبستگی عمیق ایلیا را به این مرد به یاد می‌آوردم دیگر نمی‌توانستم به بدیهیات عقلی بیندیشم.

    ناگهان به یاد هدیه‌ی بابا افتادم:

    ـ"راستی، بابا یه هدیه بهم داده، یه چک!"

    هردو با تعجب وخرسندی به دستم نگاه کردند درحالی‌که چک را از جیبم بیرون می‌کشیدم:

    ـ"هنوز ندیدم چقدره! بهم گفت درموردش با کسی حرف نزنم و هرچه زودتر یه جای بهتر از اینجا جفت و جور کنم."

    و پیش از آن که بدهم دست آقارضا به صورت غریزی نگاهی به مبلغش انداختم، دومیلیون تومان! سال شصت و سه با این پول می‌شد خیلی کارها کرد، من درواقع به خواب هم نمی‌دیدم چنین پولی درچنان شرایطی ناگهان به دستم بیاید. آقارضا سری به تأیید تکان داد:
    ـ"پدرتون کاملاً حق دارن. شما نباید به‌هیچ‌عنوان آمار دارائیت رو به همسر آینده‌ت بدی، لااقل فعلاً چنین چیزی صلاح نیست."

    و چک را از دستم گرفت و سری تکان داد:

    ـ"عالیه، باهاش می‌تونی همین اطراف یه خونه صدمتری بخری، یا این‌که مناطق بالاتر جای کوچکتر بگیری."

    توضیح بیش‌تر‌ی طلبیدم، او نیز هرچه می‌دانست در اختیارم گذاشت:

    ـ"الآن سمت شهران می‌شه تا پونصد متر زمین بخری ویه ساختمون درحد اسکلت و سفت‌کاری هم توش سرپا کنی، البته امکانات شهری فعلاً اونجا پایینه، یعنی آب وتلفن ومرکزخرید نداره ولی آینده‌‌ش عالیه."

    ـ"ولی معلوم نیست کی پول دستم بیاد که بسازمش، بعدهم واقعاً به خودم نمی‌بینم که بتونم با همچین امکاناتی زندگی کنم."

    ـ"پس یه کار دیگه می‌کنیم، همین حالا دست به نقد یه ملک حسابی توی اوشون سراغ دارم که مال دوستمه، داره زیر قیمت می‌فروشه، یه جورایی اکازیونه. ساختمونش کلنگیه ونیاز به تعمیر داره با دویست متر زیربنای مفید ولی‌ باغش عالیه وحدود هزارو پونصدمتر می‌شه، یه چاه هم داره که خودش کلی می‌ارزه و همون قیمت ملک رو برده بالا، از نظرموقعیت هم اونجاها نسبت به این محله‌های ‌پایین تهران رشد خیلی ‌بهتری ‌داره، توی‌ آب نمک خوابونده بودمش که‌ یه مشتری ‌خوب براش پیدا کنم، کی ‌بهتر از شما؟ حالا اگه خودت صلاح بدونی حاضرم ازطرف شما اون‌جا رو معامله کنم، حالا فکراتو بکن بهم خبر بده."

    کمی ‌فکر کردم، محله‌های پایین با روحیه‌ام سازگاری نداشت و مطمئناً رشدش هم نسبت به بالاترها بسیار لاک پشتی خواهد بود، شهران‌ هم موقعیتش عالی واستثنایی به نظر می‌رسید و وقتی آقارضا بگوید آنجا پیشرفت چشمگیری خواهد داشت من باید چشم بسته اعتماد می‌کردم، ویلای اوشون هم با آن مناظر بکر کوهستانی‌اش برایم به رؤیا و خواب و خیال شبیه تر بود تا حقیقتی که دم دست است:

    ـ"خدا از بزرگی‌ و آقایی‌ کم‌تون نکنه، شما برادر بزرگ‌ترم ‌وصددرصد خیرخواهم هستید و به هیچ‌کس جزشما این‌همه اعتماد ندارم، ازهمین حالا وکیلید که ویلای اوشون روبرام معامله کنید، می‌تونم یه وکالت‌‌نامه‌‌ی ‌محضری ‌هم بدم."

    چک را به دستش دادم وقرارشد هر وقت آنجا را معامله کرد مرا به‌محضر برده وسند را به نام خودم بزند، به‌هرحال من به سوده و شوهرش بیش ازهرکسی‌ در دنیا اعتماد داشتم و هرگز از این اعتماد پشیمان نبوده و نیستم.

    هرچند که بابا تأکید داشت من هرچه زودتر از این محله بروم و پول را هم بابت همین موضوع به من هدیه کرده بود ولی من وقتی فکر می‌کردم که محل کارم بهارستان است و فخری خانم هم که آزاری به من نرسانده تا بخواهم از این‌جا بروم، نسبت به جمع و جور وسایلم تعلل کردم. با خودم می‌گفتم اوشون را کم‌کم تعمیر می‌کنم و با پول‌هایی که بعدها بابا طبق وعده‌اش به من می‌دهد یک سری وسایل خوب و شیک برایش مهیا می‌سازم و می‌گذارم برای استفاده در ایام فراغت و تعطیلات آخر هفته. من اکنون در نقطه عطف اقتصادی زندگی‌ام قرار داشتم و باید کاملاً هشیارانه تصمیم می‌گرفتم، هرچند حالا که خوب به آن ایام فکر می‌کنم می بینم بدون صلاحدید و مشورت آقارضا هرگز نمی‌توانستم آن‌همه موقعیت خوب را یکجا برای خودم جفت‌وجورکنم. آه.... دلم برای آن‌هایی که دوستی مثل سوده وآقارضا ندارند می‌سوزد!

    ******
    «نارسیس ‌من...!»

    فردای آن روز طبق معمول کنارخیابان اصلی ‌به انتظارماشین ایستادم تا سرکارم حاضر شوم، چیزی ‌نگذشت که ‌یک شورلت نووای سفید و تروتمیز جلویم ایستاد وبوق زد، اولش سعی‌کردم توجهی‌ به آن نکنم چراکه می‌اندیشیدم قصدش مسافرکشی‌ نیست وممکن است نیت بدی داشته باشد، اما وقتی ‌درجلب توجهم اصراری غیرعادی کرد، بی‌اختیار برگشتم وتا ‌چشمم به راننده‌ی ‌متبسّمش افتاد بی‌تردید دریافتم که عباس است! او درجلو را برایم بازکرد ومتواضعانه سلام گرمی ‌تقدیمم داشت، من نیز بالبخندی‌ دوستانه پاسخ مناسبی ‌به سلامش دادم. راستی که چه هیجان‌انگیز است دیدن یک دوست و همکلاس قدیمی!

    هنوز منتظر بود سوار شوم، نمی‌دانم چه حسی‌ بود که مرا واداشت تا به او اعتماد کنم، چقدر مرا یاد امان می‌انداخت.... وقتی‌ با هم روی ‌نیمکت می‌نشستند و درس می‌خواندند؛ وقتی ‌توی‌ حیاط قدم می‌زدند و درددل می‌کردند؛ وقتی ‌آهسته باهم نجوا می‌کردند ومی‌خندیدند؛... هرگزکسی ‌به اندازه‌ی ‌عباس به امان نزدیک نبود....

    «وای‌ خدایا!.... چه‌قدر دلتنگش هستم....حاضرم تمام هستی‌ام را بدهم که فقط یک بار دیگر ببینمش...»

    همان‌طورکه آماده می‌شد راه بیفتد به گرمی‌گفت:

    ـ"حالت چطوره شازده خانم؟!"

    لحنی گله‌آمیز به خود گرفتم:

    ـ" سربه سرم نذار! حالا دیگه کجام شبیه شازده خانماست؟"

    ولی ‌او واقعاً قصد سربه سر گذاشتنم را نداشت:

    ـ" طلا خاکیش هم طلاست! کجا می‌ری؟ برسونمت؟"

    حرف زدنش چقدر شبیه فرشاد بود!

    ـ" نه... راضی‌ به زحمتت نیستم، فقط خواستم یه سلام وعلیکی ‌کنم وبرم."

    ـ" چه زحمتی؟ تا هرجاکه مسیرمون به هم بخوره درخدمتم."

    ـ" مسیرت کجاست مگه؟"

    ـ" می‌رم بهارستان کاری دارم، از اونجا هم می‌رم سمت شاه عبدالعظیم."

    نمی‌دانم چرا حس کردم به تیپ و ظاهرش نمی‌خورد اهل این حرف‌ها باشد:

    ـ" تو و شاه عبدالعظیم؟!"

    با جوابش شرمسارم کرد:

    ـ"زیارت که دیگه آدم خاصی‌ نمی‌خواد؟ حتی ‌ابن ملجم رو هم از خونه‌ی حضرت ‌علی ‌بیرون نکردن!"

    حرفش درمن تأثیر زیادی ‌نهاد، او خیلی‌فرق کرده بود، حتی‌چهره‌اش به کلی‌عوض شده و جذابیتی مردانه‌ وغیرقابل انکار یافته بود، ریش پرفسوری ‌به او می‌آمد! هنوز چیزی‌ نپرسیده بودم که ادامه داد:

    ـ"چیکارا می‌کنی؟"

    از پاسخ دادن ابایی ‌نداشتم:

    ـ"مثل همه.... واسه‌ ‌یه لقمه آسایش جون می‌کنم!"

    ـ" درسته! وضع خیلی‌خراب شده، خدا خودش به این مردم بی‌چاره رحم کنه."

    آنگاه مکثی‌کرد ودوباره پرسید:

    ـ" از سوده چه خبر؟ هنوزهم باهاش در ارتباطی؟!"

    یک روز برفی‌ درذهنم زنده شدکه به همراه امان چهارنفری‌ به کافی‌شاپ رفتیم، یا آن اردوی سولقون که من و امان از کنار چشمه می‌دیدیم‌شان و به ریش‌شان می‌خندیدیم..... دلم می‌خواست با یادآوری ‌همه‌ی ‌آن لحظات شاد و شیرین اشک تلخی‌ بریزم، با این‌حال به آرامی ‌جواب دادم:

    ـ" آره... اون هم خوبه."

    ـ"شنیدم ازدواج کرده، شوهرش چه جور آدمیه؟"

    ـ" به از شما نباشه واقعاً مرد محترم و قابل‌اعتمادیه."

    ـ" امیدوارم خوش‌بخت شده باشه، البته شوهرش که صددرصد خوشبخته؛ چون یه فرشته نصیبش شده."

    برایم عجیب بود که با چنین حسرتی از سوده حرف می‌زند حال ‌آن ‌که هرگزدرخواستی از اوبرای ازدواج نکرده، آنگاه یکدفعه یاد چیزی افتادم؛ همان خبر شومی که سوده از دیدار آقارضا و عباس نقل قول کرده بود:

    ـ"باید دیده باشیش، آقارضاست دیگه!"

    ابرویی بالا انداخت و حالتی کاملا متعجب ازخودش نشان داد:

    ـ"جدّاً؟ چه عالی! آقارضا واقعا مرد محترمیه."

    ـ" بله! به‌هرحال خدا درو تخته رو به هم جور می‌کنه."

    سری تکان داد به نشان تأیید، پرسیدم:

    ـ" تو چیکار می‌کنی؟ شنیدم دانشجویی؟"

    ـ" درسم تموم شده؛ واسه ارشد دارم آماده می‌شم."

    حسرت فرصت‌هایی که از دست داده بودم بیش از همیشه بر دلم سنگین شد:

    ـ"چی ‌خوندی؟"

    ـ"مهندسی‌ عمران."

    ـ"موفق باشی..."

    ـ"ممنون."

    ـ"از بقیه‌ی‌ بچه‌ها خبرداری؟"

    ـ"از بیش‌تر‌شون بی‌خبرم، آذرکه با دائیش رفته استرالیا، مثل این‌که بورس تحصیلی‌ گرفته و شیمی‌ آلی‌ می‌خونه، بهروز هم داره میکروبیولوژی ‌می‌خونه و همزمان توی آزمایشگاه باباش مشغوله، نامزدش هم دانشجوی پزشکیه، فرشاد هم که شنیدم توی ‌یکی‌ از بخش‌های‌ جهادسازندگی ‌مشغوله، از پریسا هم که به کل بی‌خبرم ولی‌ فکر می‌کنم باید با خانواده‌ش آمریکا باشن، دیگه..... آها؛ شیوا و سامان باهم ازدواج کردن، جفتشون ‌هم تربیت بدنی‌ خوندن، می‌دونستی؟"

    برایم جالب بود، شیوا برای امان می‌مرد ولی سامان به خونش تشنه بود و حالا این دو درکنار هم‌اند!

    ـ" چه خوب! به هم میان دیوونه‌ها!"

    در جوابم خندید:

    ـ"همون قصه‌ی دروتخته ست!"

    ـ"بله.... خودت چی؟! ازدواج کردی؟"

    ـ" نه، اما نامزد دارم."

    ـ" به سلامتی، کی ‌هست حالا؟ من می‌شناسمش؟"

    ـ" نه؛ از فامیل‌های ‌مادرمه."

    ـ"امیدوارم خوش بخت شین."

    ـ"ممنون...... خب تو بگو از خودت، شنیدم از شوهرت جدا شدی، دیگه ازدواج نکردی؟"

    فکر کردم حالا که او صادقانه همه‌چیز را به من گفته من نیز وظیفه دارم تا حدی اطلاعات به او بدهم:
    ـ"تازگی تصمیم به ازدواج گرفتم...."

    برق از سرش پرید:

    ـ"جدی؟ به سلامتی.... حالا کی هست این آدم خوشبخت؟"

    لبخند تلخی زدم:

    ـ"یه کارگر بدبخت مثل خودم!"

    ـ"ولی تو لیاقتت بیش‌تر‌ از این‌هاست!"

    پوزخندی زدم:

    ـ"حتماً شوخی می‌کنی!"

    ـ"چرا باید شوخی کنم؟ تو آرزوی دل خیلی‌ها بودی و هنوز هم هستی."

    با تحکّم مخالفت کردم:

    ـ"بودم؛ حالا دیگه نیستم!"

    ـ"صرفا به خاطر یه ازدواج ناموفق؟"

    گردی از غم بر نگاهم نشست و صدایم را نیز متأثر کرد:

    ـ"فقط اون نیست.... خیلی چیزهای دیگه هم هست، مهم‌ترینش آبرویی که برای همیشه از دست دادم."

    منظورم را فهمید، حالا بحث به‌جایی رسیده بود که نمی‌دانستم تا چه حد مایل به ادامه‌اش است:

    ـ"هنوز دلت با امان صاف نشده؟"

    سری به نشانه‌ی جواب منفی تکان دادم، دوباره پرسید:

    ـ"پس هنوزم ازش متنفری.... حتی حالا که مرده!"

    ـ"نه دیگه ازش متنفرنیستم، اون قول دادکه پسرخوبی‌ بشه و به قولش عمل کرد، به‌هرحال ازش ممنونم که مُرد!"

    ولحظه‌ای‌ پیش چشمانم زنده شد که کنار در ایستاد و از من خواست دعایش کنم وآن لبخند زیبای‌ ابدی ‌را به رویم زد و..... رفت..... بغضم را پنهان ساختم، سری‌ به تأسف تکان داد و لبخند تلخی زد:

    ـ"یه زمانی آرزو داشتم جای امان باشم، باهوش و زیرک بود، خوش‌قیافه و جذّاب.... ستاره‌ی تیم بسکتبال مدرسه!..... هیچی کم نداشت، هیچی!.... همه دوستش داشتن و مهم‌تر از همه این‌که خوشگل‌ترین دختر مدرسه مال اون بود و کسی جرأت نداشت حتی بهش فکر کنه!"

    گرمایی از شرم به صورتم دوید و نگاهم را از او برداشتم، همان‌طور که رانندگی می‌کرد و نگاهش به خیابان بود ادامه داد:

    ـ".... اما حالا دیگه خوشحالم که هرگز به‌جای اون نبودم! امان بدبخت‌ترین پسریه که در تمام عمرم می‌شناسم! سخته همه‌ی دنیا تورو بخوان ولی تو دنیات فقط کسی باشه که هیچ‌وقت دستت بهش نمی‌رسه حتی وقتی‌که مُردی!"

    این حرف‌ها نزدیک بود به سرحد جنونم کشاند، بااین‌حال بغض خویش را فرو دادم و با سرسختی‌ غیرمنتظره‌ای ‌گفتم:

    ـ"اگه این حرفا واسه اینه که دعای خیرم رو نثار روحش کنم، خیالت راحت.... من خیلی وقته که سعی کردم ببخشمش و براش طلب مغفرت الهی دارم."

    جواب او غیرمنتظره‌تر از سرسختی ‌من بود:

    ـ"اتفاقا برعکس، به نظرمن این تویی‌ که باید از روحش عذرخواهی‌ کنی ‌و مغفرت الهی‌ رو برای‌ خودت بخری! تو بیش از اون که تصور می‌کنی زجرش دادی، حتی ‌بعد ازمرگش هم نمی‌تونی‌ نظرخوبی‌ نسبت بهش داشته باشی درحالی‌که اون قلبش خیلی ‌شکسته بود."

    نتوانستم تحملش کنم:

    ـ"گوش کن عباس، توفقط بی‌تابی‌های‌ عاشقانه‌ی ‌اونو دیدی ولی ‌خبر از خیلی‌ چیزای‌ دیگه نداری، امان عاشق من نبود بلکه دشمن قسم خورده‌م بود و قصدی جز شبیخون زدن به پاکدامنی من نداشت، لازمه بازهم یادآوری کنم که چه‌طور آبروی منو توی اون مدرسه به لجن کشوند؟!"

    پشت چراغ قرمز ایستادیم....

    ـ"شاید حق با تو باشه، من از خیلی ‌چیزا خبر ندارم ولی‌ دشمنی‌ اونو با تو اصلاً نمی‌تونم باور کنم، چه طور می‌تونست دشمن تو باشه درحالی‌که مثل یه بت می‌پرستیدت؟ وقتی توی کردستان بود، هر وقت باهام تماس می‌گرفت می‌گفت آرزو داره زنده برنگرده چون توگفته بودی برای همیشه بره.... حتی شهادتش به خاطر تو بود!"

    ناگهان طاقت از دست دادم و پیش از آن که چراغ سبز شود در ماشین را باز کردم تا پیاده شوم، چادرم را گرفت و کشید:

    ـ" صبر کن رؤیا! خواهش می‌کنم نرو! من باهات حرف دارم....."

    پاسخ من کاملاً خشن وغیردوستانه بود:

    ـ" فکرنکن تونستی ‌دچار عذاب وجدانم کنی! امان فرصت یه ازدواج خوب رو برای ‌همیشه ازمن گرفت و بلایی ‌سرم آورد که هیچ‌کس حتی‌ با منفورخودش نمی‌کنه چه برسه به معشوقش! این عقیده‌ی خودش بود که یه عاشق هرگز با آبروی معشوقش بازی نمی‌کنه و به موقعش وقتی با آبروم بازی کرد نشون داد که عشقی درکار نیست! بااین‌حال من بارها و بارها بخشیدمش وگمون هم نمی‌کنم که حالا چیزی بهش ‌بدهکار باشم."

    لحنش فروکش کرد و حالتی اغواگرانه به خود گرفت:

    ـ"من چندبار دیدم‌ات که سرخاکش بودی، لااقل نمی‌تونی بگی از مرگش دلتنگ نیستی، می‌تونی؟..."

    شنیدن این حرف مو را به تنم سیخ کرد، بااین‌حال خود را از تک وتا نینداختم:

    ـ"لازمه هر بار که می‌رم زیارت امامزاده صالح یه سر برم پیش دوست قدیمیم و ازش تشکر کنم که یک بار برای همیشه رسم رفاقت رو برام به جا آورد و سایه‌ی شومش رو از سر زندگیم برداشت!"

    دیگر نگاهش آن رنگ دوستانه و صمیمی را نداشت، حتی حس می‌کردم کمی خشمگین و عصبی است:

    ـ"یعنی تو حتی از مرگش متأسف هم نیستی؟"

    سری تکان دادم:

    ـ"نه!"

    چادرم را به آرامی ‌رها کرد، من نیز درحالی‌که هنوز نگاه تند و کینه‌توزانه‌ام را به نگاه معنی‌دارش دوخته بودم با عصبانیت دررا باز کردم وبدون هیچ کلام دیگری پیاده شدم، حتی ‌مایل نبودم با او خداحافظی‌کنم، او نیز با نگاهش تا حدودی ‌بدرقه‌ام کرد، سپس وقتی ‌چراغ سبز شد راه افتاد و رفت...

    تمام مدتی ‌که مسیر دارالترجمه را طی‌ می‌کردم حرف‌های ‌عباس درگوشم زنگ می‌زد و احساس ناخوشایندی ‌داشتم، اصلاً نمی‌فهمیدم کجا هستم ودارم چه‌کار می‌کنم؟ فقط تمام قدم‌هایم را ازروی ‌عادت برمی‌داشتم و مسیر راهم را با ضمیر ناخودآگاهم دنبال می‌کردم.

    «کاش ندیده بودمش! او باعث شده دوباره به هم بریزم، مثل این است که مدرسه تازه تعطیل شده و من در راه برگشت به خانه‌ام، زمان و مکان را به کلی گم کرده‌ام، هرلحظه منتظرم که مقابل چشمانم یک‌دفعه تاریک شود و عطر پیرهنش مشامم را پر کند، آنگاه دست‌هایش را از روی ‌چشمانم بردارم و به او خیره شوم، به او ولبخندی ‌که بر صورت زیبایش نقش بسته... «امان! امان! امان...» حتی ‌لحظه‌ای ‌نمی‌توانم فراموشت کنم....»

    بغض تلخی‌گلویم را در خود فشرد، می‌خواستم از غم فریاد بکشم، ازحرف‌های ‌تلخی ‌که راجع به او زده بودم به شدت رنج می‌کشیدم اما این دلیل نمی‌شد که بخواهم آن‌ها را پس بگیرم ویا نظرکسی‌ را راجع به آن عوض کنم، مطمئناً حتی ‌اگرده باردیگر این دیدار تکرار می‌شد، من نیز تمام آن حرف‌ها را تکرار می‌کردم! مثل این بود که می‌خواهم انتقام تمام درد و رنجم را تنها از امان بگیرم، تنهاوتنها از امان! حالا یا از خودش یا از روحش، برایم قابل تحمل نبود که خودم در این دنیا باشم و او تمام تعلقاتش را بدرود گفته باشد، چه باور کنم یا نه، من تنها تعلق خاطرش بودم، لعنتی‌ حق نداشت بمیرد! آه خدایا! چطور تصمیم دارم دوباره ازدواج کنم وقتی ‌سایه‌ی چشمان ‌سیاهش هنوز هم با من ‌است؟ من تابه حال نتوانسته‌ام در دل خود اشتیاقی ‌نسبت به امیر بیابم حال آن‌که حتی ‌شنیدن نام کمیاب و قشنگ امان هم شیرازه‌ی ‌احساسم را درهم می‌شکند!

    او الآن کجاست؟ اصلاً می‌بیند چه به حال و روزم آمده؟ نه نباید بیش از این یادش راتکرار کنم، باید بر خودم مسلط باشم. باید همه‌چیز را درباره‌ی ‌او فراموش کنم. باید این را بپذیرم که «نارسیس زیبای‌ من مرده...» و اکنون دیگر ازچشمان سیاه و سحرآمیزش افسانه‌ای ‌بیش باقی ‌نمانده....


    «آتش زیرخاکستر»

    دیدار غیرمترقبه‌ام با عباس باعث شده بود آتش زیر خاکستر سردم زبانه کشد و باردیگر هست و نیستم را در خود بسوزاند. دیگر نه شأنیت برایم اهمیتی داشت نه رفتارهای دو زن بی‌فرهنگ یا حتی محبت‌های مردانه و بی‌ریای امیر، دلبستگی ایلیا نیز دربرابر احساسات ضد ونقیضم اهمیتش را از دست داده و من فقط به یک چیز می‌اندیشیدم؛ این‌که حق ندارم با این حجم از عشق و غم فراق مردی که هرگز مال من نبوده تن دهم به همسری امیر یا هر مرد دیگری که روی این زمین زندگی می‌کند. من هرچه باشم اهل خ*ی*ا*ن*ت نبودم؛ پس باید همین حالا سنگ‌هایم را با خود وا می‌کندم.

    من اکنون دو راه پیش رو دارم؛ ازدواج با مردی که اگرچه دستش خالی‌ست اما لیاقت این را دارد که محرم خلوتم باشد، به این ترتیب کم‌کم خاک آن مرده برایم سرد می‌شود و شاید زندگی جدیدی از سر گیرم، اگرچه قلبم هرگز از انجماد درنیاید. راه دوم این‌که به زندگی‌ام ادامه دهم بدون هیچ مردی، این‌طوری آزادم و نیازی نیست نگران افرادی باشم که پا به زندگی‌شان گذاشته‌ام. بااین‌حساب نباید توقع داشته باشم که یخ وجودم رفته‌رفته ذوب شود.

    دوهفته بعد از خواستگاری درست نزدیک ظهر کسی وارد شد و من به خیال این‌که ارباب رجوع است سرم را بلند کردم تا بگویم «بفرمائید» اما با دیدن امیرآقا یکه خوردم و به سردی سلامش دادم. آمد مقابلم روی صندلی نشست:

    ـ"سلام رؤیا خانم. خسته نباشید."

    ـ"سلامت باشید.... امرتون؟"

    تعجب کرد و زیاد هم خوشش نیامد، همان‌طور که روی صندلی مهمان می‌نشست اخم کرد:

    ـ"چقدر رسمی؟ انگاری یه قرارهایی داشتیم‌ها؟"

    کمی مکث کردم و ترجیح دادم همچنان سرد و محکم پاسخش دهم که خیال نکند خبرهایی است:

    ـ"یادم نمیاد قراری با کسی گذاشته باشم."

    نگران شد:

    ـ"گفتی یه روزی تعیین می‌کنی که پدر محترمتون هم باشن. حالا چی شد؟ بِلکُل زدی زیرش؟"

    با خود فکر کردم حق ندارم بی‌جهت امیدوار نگهش دارم، شاید تا همین حالا هم دیر شده باشد:

    ـ"امیرآقا، دفعه‌ی قبلی هم اگه اجازه دادم بیایید به خاطر این بود که با چشم خودتون ببینید که مادر و خواهرتون چه موضعی دارن. اگه هم وعده‌ای دادم واسه این بود که کارناوال خواستگاریتون بیش‌تر‌ از این کش نیاد. واقعاً فکرشم نکنید که من دوباره یه همچین برنامه‌ای بچینم."

    صدایش شکست درعزای غروری که ترک برداشته بود:

    ـ"چرارؤیا؟ مگه چی شده آخه؟ نکنه رگ شاهزادگیت زده بالا و کسر شأنت شده هم‌نشینی با ما غربتی‌ها؟"

    دلم سوخت برایش....

    ـ"نه امیرآقا! اصلاً همچین چیزی نیست..... من شما رو مثل برادر بزرگترم دوست دارم، ولی به عنوان یه زن برای شما هیچی ندارم، هیچی!"

    ـ"نمی‌فهمم دردت چیه؟"

    ـ"بذارید دردم واسه خودم بمونه، فقط بدونید قلبم خیلی وقته یخ زده امیرآقا....."

    ـ"پ ایلیا چی می‌شه؟"

    ـ"هنوز من نمردم که شما نگران ایلیا باشید."

    سرش را اندکی بلند کرد و محتاطانه به من نگریست:

    ـ"چیکار کنم که یه فرصت دیگه بهم بدی؟"

    ـ" آبروریزی‌های دوهفته پیش‌تون کافی نبود؟ فرصت می‌خواین برای این‌که ته مونده‌ی آبروتون رو به حراج بذارید؟"

    درسکوت خیره نگاهم کرد، من نیز بی‌ملاحظه منتظر جوابی ماندم که نداشت، آنگاه سری تکان دادم:

    ـ"نمی‌خوام روی آخرین تصویری که از شما توی ذهنم دارم خاطره‌ی زننده‌ی مادر و خواهرتون بیش از این خش بندازه. اجازه بدین شما رو توذهنم همین‌جور پاک و قابل احترام داشته باشم آقای امیرسروش."

    بی‌آن‌که حرف دیگری بزند برخاست و باهمان چهره‌ی غم گرفته از در خارج شد، حتی قبل از خروجش برنگشت تا نگاه دیگری به من بیندازد. از این‌که دلش را شکسته‌ام ناراحت و معذّب بودم ولی من واقعاً چاره‌ای نداشتم، باید یک‌جوری او را از خودم ناامید می‌کردم.

    ******

    تقریباً یک هفته بعدازآن دیدار بود که زنگ خانه‌مان به صدا در آمد. منتظر کسی نبودم پس بدون توجه به سرو صدایی که پایین به خاطر گفت‌وگوی فخری خانم با یک زن دیگر ایجاد شده بود مشغول کار خودم شدم، کوک زدن پیرهنی که سفارش گرفته بودم، ایلیا نیز پشت سرم روی مبلی که به آن تکیه داده بودم نشسته و موهایم را شانه می‌زد و به دلخواه خود می‌آراست و به هم می‌ریخت.

    متوجه شدم که کسی از پله‌های آهنی بالا می‌آید، بعدهم چند ضربه به در خورد، به خیال این‌که فخری خانم است و احیاناً نذری یا چیزی شبیه آن از در و همسایه آورده بلند گفتم:

    ـ"بفرمایید."

    در باز شد و پرده کنار رفت و با دیدن شوکت خانم خشکم زد.....

    بلافاصله بلند شدم تا حرمت بزرگتر را نشکسته باشم، از من خواست بنشینم و فقط پیشانی ام را بوسید و مقابلم روی یک مبل نشست. من نیز سرجایم نشستم و با عذرخواهی مختصری مشغول کارم شدم:

    ـ"ببخشید، من باید این سفارش رو تا فردا تحویل بدم."

    لبخندی زد که انگار زورکی بود:

    ـ"اشکالی نداره، راحت باش."

    ایلیا که دفعه‌ی قبل خاطره‌ی چندان خوشی از او نداشت به او اخم کرد و دوباره مشغول ور رفتن با موهایم شد. شوکت خانم حریصانه به من چشم دوخت درحالی‌که نمی‌توانستم معنی کارهایش را بفهمم. قصد نداشتم بپرسم برای چه کاری آمده حتی اگر صدسال دیگر اینجا می‌نشست و در سکوت خیره نگاهم می‌کرد. بالاخره خودش خسته شد و از یک دستور روتین شروع کرد:

    ـ"ایلیا، یه لیوان آب برام بیار، گلوم خشک شده با این قرص‌های وامونده‌ی قلب."

    ایلیا نگاهی به من کرد ومن با بستن چشمانم فهماندم که باید اطاعت کند. او نیز راه افتاد و از اتاق بیرون رفت تا آب بیاورد. شوکت خانم از این فرصت کوتاه استفاده کرد:

    ـ"نمی‌دونم باید چی بگم که دلت راضی شه، ولی من اگه بد کردم، اگه تلخی کردم، تو نذار پای پسرم. حساب اون از من و خواهرش جداست. ما ظاهرمون تلخه و تو دلمون هیچی نیس، ولی امیر ظاهر وباطنش همینه که می‌بینی، پاک و یکدست. مرد و لوطی. رؤیا..... ببین منو رؤیا...."

    با اکراه نگاهم را از پیرهن گرفتم و به چشمان نگران شوکت خانم دادم که حالا دیگر ناراحتی قلبی‌اش برایم کمی پررنگ شده بود....

    ـ"رؤیا تو تنها زنی هستی که بعده مرگم خاطرم جمعه واسه امیرم زن زندگیه. تو که عطای شاهزادگیت رو به لقاش بخشیدی و پابه پای ما پایین شهریا جون می‌کنی واسه یه لقمه زندگی، زن که نه؛ یه پا مردی واسه خودت."

    عجب! معلوم نیست امیرآقا چه حال و روزی پیدا کرده که مادرش این‌طور به هول وولا افتاده! چه کسی فکرش را می‌کرد که آن زن بدخلق و بددهن حالا این‌جوری برایم نقل و نبات بریزد؟

    ایلیا با یک لیوان آب برگشت درحالی‌که شوکت خانم همچنان سخنرانی می‌کرد:

    ـ"حالا که دل خودت و پسرت با پسرمه، من کی باشم که نه بیارم؟"

    از این‌که مدام خودش و پسرش را می‌بیند و حتی ابراز محبت کردنش سمت و سویی خودخواهانه دارد بسیار بدم آمد:

    ـ"مرسی که این‌قدر دست به صدقه دادنتون خوبه حاج خانم! واقعاً این‌همه لطف شما رو کجای دلم بذارم؟ چقدر منت دارید شما و پسرتون سر من و پسرم!!"

    فکرش را نمی‌کرد که گیر بدهم به این مسائل جزئی، تازه یک جای حرفم هنوز مانده بود:

    ـ"ضمنا، من مرد نیستم واسه خودم، یه زنم که جایگاه زن بودنم رو خوب شناختم. چرا هرکی قوی باشه و بتونه رو پای خودش وایسه نهایتا از نظر شما یه مرد به حساب میاد؟"

    نمی‌دانست حالا که شمشیر زبانم را این‌طور بی‌مهابا کشیده‌ام چگونه باید برش گرداند به غلاف؟!

    ـ"حالا چرا این‌قدر بدت اومد؟ من اصلاً منظوری که تو می‌گی رو نداشتم. من سوادم کجا می‌رسه به این حرفای مُند بالا؟" (منظورش همان مد بالا بود)

    جوری حرف می‌زند انگار فهمیدن بعضی مسائل نیاز به سواد بالا دارد! کافی است آدم کمی فکر کند. آهی از سر بی‌حوصلگی کشیدم و دوباره مشغول کوک زدن شدم، بی‌آن‌که حتی تعارفش کنم به چای یا میوه‌ای.

    آب را از دست ایلیا گرفت و یک نفس نوشید، انگار از خشکسالی آمده بود!

    ایلیا کمی منتظر ماند تا تشکری از جانب او دریافت کند ولی وقتی دید خبری نیست بی‌سرو صدا رفت سراغ ماشینش و نگاه شوکت خانم هم به دنبالش روانه شد.

    وقتی دید ظاهرا قصد ندارم حضورش را جدی بگیرم دوباره شروع کرد:

    ـ"امیر یه هفته ست لب به آب و غذا نزده....."

    با گوشه‌ی چشم نگاهش کردم، تازه داشت یاد می‌گرفت با من چه طوری صحبت کند! هنوز ادامه نداده بود که ایلیا فوراً بل گرفت:

    ـ"بابا؟"

    و با حرکت سرش از او تأیید خواست، شوکت خانم که معلوم نبود انصافش را از کدام بقالی می‌خرد فوراً سری تکان داد:

    ـ"آره پسرم، بابات!"

    فوراً سعی کردم ذهنیتش را اصلاح کنم:

    ـ"بابا نه، عمو!"

    ایلیا لجبازی همیشگی‌اش را ادامه داد و شوکت خانم هم همراهی‌اش کرد، با لحنی نسبتاً تند تا حدی که بی‌ادبانه نباشد اعتراض کردم:

    ـ"حاج خانم پسر من بازیچه‌ی دست شما نیست که هربار برای رسیدن به مقصودتون وسیله‌ش کنید، یه بار که نخواستید بهش ابرو کج کنید و حالام که می‌خواید حلوا حلواش کنید!"

    سعی کرد از موضع ناحقش دفاع کند، البته با قدری استدلال‌های خام زنانه:

    ـ"من که از این قصدا نداشتم ولی منم مثل تو مادرم، دردم میاد که می‌بینم پسرم به خاطر شرط شما رفته سراغ شغل دومش، ولی حالا می‌بینه دستش رو گذاشتید تو پوس گردو. خدارو خوش میاد رؤیا؟"

    ترجیح دادم دربرابر این اطلاعات جدید سکوت کنم تا مرتکب قضاوت ناصحیح نشوم. وقتی دید منتظرم ادامه دهد لحنش کمی رقّت‌انگیزتر شد:

    ـ"شب تا دیروقت سرکاره، نمی‌دونم.... مثل این‌که یه آبکاری پیدا کرده، بعد از ظهر که چیت سازی تعطیل می‌شه می‌ره اونجا، ساعت یک ونیم، دو نصفه شب میاد خونه، خسته وکوفته.... هرچی بهش می‌گیم یه چیزی بخور، یه چیزی بگو، استراحت کن.... به کتش نمی‌ره. تا قبل این‌که دست رد به سینه‌ش بزنی سرحال و قبراق بود، انگارنه‌انگار که هردوتا کارش فیل رو از پا می‌اندازه، ولی حالا دیگه با یه مرده فرقی نداره..... دیروز به هوای این‌که خسته‌س ممکنه واسه نماز صبح خواب بمونه رفتم صداش بزنم، می‌دونی چی دیدم؟"

    همچنان نگاهش می‌کردم تا قصه‌اش را تمام کند:

    ـ"سر سجاده ش نشسته بود و....."

    می‌توانستم حدس بزنم آنچه که حاج‌خانم تردید دارد برای گفتنش اشک‌های معصومانه‌ی مردی است که تمام زخم‌های تنش از ناجوانمردی روزگارش بوده. دلم آتش گرفت و بالاخره سکوتم را شکستم:

    ـ"الآن اومدین پی درمونش؟"

    اصلاً رودربایستی نداشت:

    ـ"همون قدر که دردشی درمونش باش! نمی‌دونم چقدر از عمرم به دنیاست، نمی‌خوام با بار سنگین برم. یه عمر جوونیش رو ریخت به پای من و بچه‌هام، حالا که دلش پیش تو گیره دلم رضا نیست نه بیارم."

    لبخندی کج کنار لبم نشست و نگاهم را از او گرفتم و به پیرهنی دادم که بار بی‌اعتنایی این لحظاتم را بر دوش می‌کشید:

    ـ"امیرآقا باید چقدر خوش‌حال باشه که مامان باوجدانی مثل شما داره! خیلی خوبه واقعاً."

    کمی صدایش را بالا برد، به‌هرحال زن بود و طاقتش حد و مرزی داشت:

    ـ"چیکار کنم که به‌جای نیش زدن نوش باشی؟"

    چشمانم راتنگ کردم و سعی کردم بر عذاب وجدانش بیفزایم:

    ـ"نوش بودم حاج خانم، شما زهرم کردید! شما و اون دختر آتیش پاره‌تون که الحق خوب اسمی براش گذاشتید! شما اصلاً شروع خوبی نداشتین، اصلاً!"

    مجبور بودم این‌ها را بهانه کنم، وگرنه عذر اصلی‌ام را چه کسی می پذیرفت؟ اصلاً چه باید می‌گفتم که شرم‌آور نباشد؟ بهتر است زهر باشم تا نوشدارویی که حتی بعد از مرگ سهراب هم نمی‌آید!

    دهانش بسته شد و زبانش بند آمد، من نیز پیرهن را که کوک زدنش تمام شده بود، بردم تا بیندازمش زیر چرخ هندلی کهنه‌ای که گوشه‌ی اتاق همواره آماده به کار بود.

    حالا پشتم به حاج خانم بود و لباس زیر سوزن چرخ خیاطی. برخاست که برود، من نیز همچنان با بی‌محلی‌ام بدرقه‌اش می‌کردم. دم در ایستاد و سعی کرد آخرین حیله‌های زنانه‌اش را برای به چنگ آوردن دلم به کار بندد:

    ـ"....تو که یه عمری واسه ایلیات هم مادر بودی هم پدر، اگه یکی از راه برسه و قلبش رو بشکنه چه حالی می‌شی؟"

    دست از دوختن برداشتم و برگشتم و نگاهش کردم، وقتی حس کرد حرفش تا حدی بر رویم تأثیر گذاشته دوباره سعی کرد:

    ـ"دل امیرم رو نشکن، هرچی بکاری همون درو می‌کنی."

    از فکر شکسته شدن قلب ایلیایم تنم لرزید، همین حالا وقتی در کوچه و خیابان بچه‌های بی‌ملاحظه درگوش هم پچ پچ می‌کردند و به ریش نداشته‌ی ایلیایم می‌خندیدند دلم هزار پاره می‌شد. ای وای خدایا این زن چه از جانم می‌خواهد؟

    با رفتن حاج خانم فهمیدم که لباس دوختن درحال حاضر مسخره‌ترین کاری است که می‌توانم انجام دهم، تکیه دادم به دیوار و سرم را میان پنجه‌هایم اسیر کردم و صدبار از خودم پرسیدم حالا چه خاکی به سرم بریزم با این دل شکسته‌ی امیرآقا و نفرین زیرپوستی مادرش؟ گفت قرص قلب می‌خورد....؟ اگر من باعث شوم کارش به بیمارستان بکشد درپیشگاه خداوند چه پاسخی دارم که بدهم؟

    نه...... امیر حقش نیست این‌قدر زخمش بزنم! دست کم موظّفم در ازای تمام خوبی‌هایش حقیقت را تا حدی بازگو کنم تا یک عمر از مادر و خواهرش کینه نداشته باشد بابت دلسردی من. کسی چه می‌دانست که هیچی در این دنیا دلیل طبیعی حس‌وحالم نیست!؟ همه از بیرون می‌نگرند و خبر از درون یکدیگر ندارند، من که در نوجوانی زنده به گور شده‌ام چه فرقی دارد به حالم که مثلاً یکی خنجر می‌زند و دیگری مرهم می‌نهد؟ وقتی دستم برای لمس چشمان سیاه متبسّمی دراز می‌شود که همواره در هاله‌ای از اندوهم محو می‌گردد دیگر چه فایده‌ای دارد که دست دیگری برای گرفتنش پیش بیاید یا نه؟ تنها چیزی که در تمام این دنیای دیوانه برایم هنوز اهمّیّت داشت حقّ‌النّاسی بود که خداوند وعده داده هرگز نخواهد بخشید.

    تماشای ایلیا وقتی‌که در سکوتی غم‌انگیز با یادگار امیر که همان فورد آهنی قرمز رنگ بود بازی می‌کرد باعث می‌شد از خودم و احساساتم بیزار شوم. از این‌که بازهم خودخواهانه رفتار می‌کنم و احساسات کودکم را در نظر نمی‌گیرم شرمنده بودم. من این توانایی را داشتم که اگر خودم چیزی را بخواهم با چنگ و دندان به دستش آورم، ولی من امیر را نمی‌خواستم و برای نخواستنش صدها بهانه جور می‌کردم....

    ******
   

    «درخانه‌ای ‌اشرافی ‌با لباس‌هایی ‌باشکوه سر میزناهارخوری‌ بزرگی‌ نشسته‌ام و همان‌طور که کودکی‌ زیبا و شش ماهه را دربغل گرفته‌ام، مشغول کشیدن غذا برای ‌خودم و ایلیا و مردی‌ دیگر هستم که هنوز سر سفره نیامده، کودکم بی‌قراری ‌می‌کند و من سعی‌ دارم با تکان‌هایی ‌آرام ساکتش کنم...

    ـ" نه عزیزدلم، علی‌ جون آروم باش مامانی...."

    مرد بلندقدی ‌که تازه دوش گرفته وموهایش هنوز اندکی ‌مرطوب است، به‌سوی‌ میز می‌آید و روبه رویم می‌نشیند و من او را مخاطب قرار می‌دهم:

    ـ"علی‌ خیلی ‌داره بی‌قراری ‌می‌کنه امان! فکرکنم می‌خواد دندون دربیاره...."

    و به صورت زیبایی ‌که مقابلم است می‌نگرم.... قلبم به شدت درد گرفته، دلم به هم می‌پیچید، کودکم دارد از آغوشم ناپدید می‌شود و لباس‌های ‌گرانقیمت ایلیا دوباره جای ‌خود را به آنچه که داشت می‌دهد، تنها من مانده‌ام و خیالی ‌ازامان که روبه رویم نشسته و آرام لبخند می‌زند....

    از روی ‌صندلی‌ بلند می‌شوم تا به‌سویش بروم و چنگ به موهای ‌سیاه و نیمه مرطوبش بزنم؛ تنگ در آغوشش کشم و اجازه دهم دست‌هایش را برای نوازشم رها کند....

    ـ"بگو رؤیا، به دروغ هم که شده بگو دوستم داری!"

    ـ"دوستت دارم! عاشقتم! عاشقتم....."

    سرم گیج می‌رود، برروی ‌زمین می‌افتم، برروی‌ سبزه‌های ‌خنک ومرطوب سولقون.... وبه ناگاه ‌یک پارچ آب یخ روی ‌صورت و لباس‌هایم می‌ریزد....

    وحشت‌زده از خواب می‌پرم، نه آن خانه‌ی ‌اشرافی ‌است و نه هوای‌ خنک سولقون و نه امان وپارچ آبی ‌که خیسم کرده باشد، فقط منم وعرقی سرد وحسرتی‌ جانسوز که به قلبم چنگ می‌زند. اکنون ریه‌هایم بیش از همیشه آکنده است از هوایی که شمیم دل انگیز تو را دارد. چرا این‌قدر نزدیکی ولی من نمی‌بینمت؟ کجایی سیه چشمانم؟ حالا که اجازه‌ام دست پدرم نیست، کجای این دنیایی بی‌مروّت؟»

    ******

    «هجرت»

    روز بعد بی‌آن‌که حتی کلامی از کتاب روبه رویم بفهمم فقط سطورش را می‌خواندم و ورق می‌زدم و منتظر بودم تا سوسن کاری به من محوّل کند.

    او که هنوز در داغ برادرش سیاهپوش بود وقتی دید من بدتر از خودش در ماتم فرورفته‌ام تصمیم گرفت در ساعتی که می‌خواست کمی خستگی در کند بیاید توی سالن انتظار و با من حرف بزند....

    ـ"خسته نباشی رؤیا جون"

    سرم را از کتابم برگرفتم و لبخندی تصنّعی به رویش پاشیدم:

    ـ"سلامت باشی، همچنین."

    و کتابم را بستم. نگاهش را به نگاهم دوخت و آهی کشید و درصندلی مهمان فرورفت و بی‌مقدمه رفت سر اصل مطلب؛ نمی‌دانم شاید هم مقدّمه بود:

    ـ"این هفته پنج شنبه ساعت دو مراسم چهلم داداشمه، میای دیگه؟"

    سری به نشانه‌ی جواب مثبت تکان دادم:

    ـ"بله حتماً، چرا که نه؟"

    ـ"مرسی رؤیا جون، تو خواهری رو در حقم تموم کردی."

    ـ"وظیفه مه سوسن جون. منّتی سرت ندارم. شهدا به گردن همه‌مون حق دارن."

    آهی کشید و به تأییدم سری تکان داد:

    ـ"حتماً خودت هم خانواده‌ی شهیدی که این‌قدر ارادت قوی داری نسبت بهشون."

    کمی فکر کردم و غمی سنگین بر دلم نشست، آیا با وجود امان خانواده‌ی شهید حساب می‌شوم؟ فرصت خوبی بود تا به نوعی دلیل دلسردی‌ام از عشق را بیان کنم و او به گوش امیرآقا برساند ولی بازهم نتوانستم، من در حفظ اسرارم به طرز بیمارگونه‌ای وسواس داشتم:

    ـ"لازم نیست آدم حتماً خانواده‌ی شهید باشه. امروز اگه ما باخیال راحت داریم اینجا زندگی می‌کنیم به لطف اوناست که الآن جونشون کف دستشونه. تمام مردم ایران خانواده‌ی شهدان."

    بغض کرد و اشکی از چشمش فروچکید، حق هم داشت، باید خواهر باشی تا بدانی داغ برادر جوان چقدر بر سینه سخت و سنگین است....

    کمی که برخودش مسلط شد بینی‌اش را با صدایی خفیف بالا کشید و رازدل گفت:

    ـ"من و داداش ساسانم خیلی به هم وابسته بودیم. همه‌ی حرفای دلمون رو به هم می‌زدیم. داداشم عاشق شهرزاد شد ولی قبل از این‌که فرصت کنه به امیر بگه، یه روز شنید که شهرزاد شوهر کرده. اونقدر این موضوع ناراحتش کرد که دیگه هیچ‌وقت به ازدواج فکر نکرد."

    امیر؟!..... چرا این‌قدر نامش را عریان بر زبان می‌راند؟ شاید صمیمیتی بین آن‌هاست که من تا همین لحظه بی‌خبر بوده‌ام! بی‌آن‌که چیزی بگویم منتظر شنیدن بقیه‌ی حرف‌هایش ماندم....

    ـ"مامانم همیشه فکر می‌کرد ما یه بده بستون بین خودمون داشته باشیم، یعنی شهرزاد عروس ما بشه و من بشم عروس...... اونا! حتی شوکت خانم هم بی‌میل نبود من رو برای امیر خواستگاری کنه ولی یه بار به مامانم گفت که امیر دستش خالیه، دوست نداره زنش یه سروگردن از خودش بالاتر باشه چون من هم تحصیلکرده‌م هم پولدار..... هه!.... می‌بینی رؤیا؟ جرمم اینه که درس خوندم و کار کردم و آدم موفقی بودم! ما زن‌ها حتی وقتی به هزار بدبختی محدودیت‌هامون رو زیرپا می‌ذاریم و رشد می‌کنیم.... تازه باید از مردهایی که قدشون به ما نمی‌رسه زخم زبون بخوریم! یعنی فرقی نمی‌کنه که تا کجا پیش بری، همین که زن باشی کافیه برای تحقیرشدنت."

    حرف‌هایش درد داشت، قبول داشتم که حتی مردهای لوطی منشی مثل امیرآقا هم اشتباهات فاحشی دارند، از جمله این‌که برایشان افت دارد زنشان یک سروگردن بالاتر از خودشان باشد.


    سکوتم را شکستم:

    ـ"تو به طرزفکر بقیه چیکار داری؟ هرکسی چه زن باشه چه مرد فقط یه بار فرصت زندگی کردن داره پس نباید هیچی مانع پیشرفتمون بشه. مردها بذار هرچی می‌خوان بگن، تو بلندپرواز باش."

    ـ"حرفت قشنگه، ولی نمی‌بینم بهش عمل کنی."

    ـ"چطور؟"

    ـ"یه بار قبلا بهت گفتم موقعیت خوبی داری واسه ادامه تحصیل، اما جدی نگرفتی."

    نفسم را با صدا بیرون دادم و مکث کردم...

    ـ"موقعیتش پیش بیاد بهش فکر می‌کنم ولی حالا گرفتارم."

    ـ"لابد به خاطر این‌که اولویتت ازدواجه! بعدش حالا هرچی پیش اومد خوش اومد، نه؟!"

    با استفهام نگاهش کردم، منظورش را واقعاً نمی‌فهمیدم، خودش توضیح داد:

    ـ"آدمی مثل امیر با همه‌ی خوبی‌هایی که داره ولی راه پیشرفتت رو می‌بنده، چون خودش گفته براش عاره زنش ازش سر باشه. می‌خوای همه‌ی عمرت مادر بچه‌های قد و نیم قد امیر باشی و استعدادهات رو نادیده بگیری؟"

    اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که چنین فکری درباره ام کند!

    ـ"منظورت چیه سوسن؟ کی گفته من قصد دارم با امیرآقا ازدواج کنم؟"

    ـ"کسی نگفته، خودم چشم دارم می‌بینم. از همون موقع که امیر اومد پیشمون ازم خواست تو رو اینجا به عنوان منشی استخدام کنم یه بوهایی بردم که این زن بی‌پناهی که امیرآقا می‌گه حتماً خیلی براش مهم و عزیزه که به خاطرش این‌جوری به آب و آتیش می‌زنه. بعدش که تو اومدی..... راستش..... شاید درست نباشه بگم ولی با دیدنت دیگه یه ذره شک‌ام هم برطرف شد. مگه می‌شه این‌همه زیبایی وملاحت توی یه زن جوون جمع باشه و نشه عاشقش شد؟!"

    نظر لطفش بود ولی من حتی تعارف هم نکردم....

    ـ"توی مراسم سوم داداش ساسانم پسرخاله‌م فکر کرده بود امیر ازدواج کرده و حتی با آب و تاب می‌گفت بهش نمی‌اومد یه همچین زن کم سن و سال و خوشگلی داشته باشه!

    دلم تکانی شدید خورد و حالم بد شد، دلیلش را خودم می‌دانستم ولی بی‌جهت پرسیدم:

    ـ"چرا؟ رو چه حسابی؟"

    لبخندی یک وری زد:

    ـ"به خاطر وابستگی پسرت به امیر. صداش می‌زد بابا!"

    پس موضوع این است! رفتارهای ایلیا که در سطحی وسیع آبرویم را به خطر انداخته....

    ـ"سوسن، ایلیا رو خودت دیدی، نیاز نیست توضیح بدم که اون بچه عقب موندگی ذهنی داره، هیچی بین من و امیرآقا نیست، لطفا این فکرها رو از ذهنت بیرون بریز."

    ـ"ولی ظاهرش زیاد نشون نمی‌ده عقب مونده باشه، آخه اونایی که عقب مونده هستن قیافه شون یه جور خاصیه، مثلاً فاصله چشماشون یا....."

    ـ"چون سندروم داون نداره. مشکلش ژنتیکی نیست، به خاطر مصرف داروهای مضر موقع بارداری آسیب دیده. توی قیافه‌ش خیلی کم اثر گذاشته ولی تا اینجایی که دکترش می‌گفت و خودم هم متوجه شدم ایلیا تا حد زیادی درک کلیات نداره و فقط جزئیات رو درک می‌کنه. واسه همینم وقتی امیرآقا طبق عادتش که همه رو با لفظ بابا خطاب می‌کنه باهاش همین‌جوری حرف زده، اونم فکر کرده باباشه واقعاً.*"

    ـ"از این بابت واقعاً متأسفم. ولی به‌هرحال دیدم که امیر اون روز اومده بود دیدنت....."

    ______________________________________________________

    *شاید بیماری اوتیسم آن زمان به این وسعت شناخته شده نبود و برای همین از لفظ عقب ماندگی برایش استفاده شده. درک کلیات به این معناست که بعضی امور جزئی اند مثل آب درون لیوان، یا آب چشمه. ذهن یک انسان سالم می‌تواند به‌طور طبیعی و غریزی از جزئیات یک امر کلی را استنباط کند، مثلاً در مثال فوق «آب» همان امر کلی است. ولی شخصی که به اوتیسم مبتلاست چنین ادراکی ندارد. بیماری اوتیسم درجات مختلف دارد، از ضعیف گرفته تا قوی. ممکن است بعضی نشانه ها در یک بیمار اوتیسم بسیارکم باشد و در بیمار دیگر شدید. بعضی از آنها تا آخر عمر قادر به تکلم نیستند و بعضی ها کمابیش با اطرافیان خود ارتباط برقرار می کنند. حتی دربین بیماران اوتیسم افراد تحصیلکرده نیز وجود دارند ولی محدودیت هایی برای انجام کارهایشان لحاظ می شود، مثلا یک پزشک مبتلا به اوتیسم اجازه ی انجام عمل جراحی خواهد داشت. درمجموع اوتیسم درمان مشخصی ندارد ولی مبتلایان حتی اگر علائمشان شدید باشد با آموزش های خاص می‌توانند تا حدی زندگی معمولی داشته باشند که ایلیا نیز به خاطر توجه و مراقبت رؤیا روند رو به رشدی را تجربه می‌کند.

    تا تهش را خواندم:

    ـ"حرفامونم شنیدی؟"

    فوراً سعی کرد خودش را اثبات کند:

    ـ"منو همچین آدمی‌شناختی که گوش وایسم؟"

    ذهنیتش را بلافاصله اصلاح کردم:

    ـ"اگه چنین فکری درباره‌ت می‌کردم که چنین سؤالی نمی‌پرسیدم، چون اگه شنیده بودی الآن باید می‌دونستی که من صریحا بهش جواب رد دادم."

    هرچند کمی‌خوشحال به نظر می‌رسید ولی این چیزی از دلخوری اش کم نمی‌کرد:

    ـ"چه فرقی می‌کنه؟ به‌هرحال اون بهت فکر می‌کنه و دوستت داره.... چون از نظر اون هم سطحین."

    هم‌سطح؟! واقعاً او چه می‌دانست از طبقه‌ی اجتماعی من؟! دستم را زیرچانه‌ام زدم و چشمانم را کمی تنگ کردم:

    ـ"تو همیشه این‌قدر زود قضاوت می‌کنی؟"

    ـ"چه طور مگه؟"

    ـ"هیچی اصلاً ولش کن..... ببینم، تو باوجودی که از طرف اون رد شدی بازهم بهش فکر می‌کنی؟"

    دوباره ازهمان لبخندهای یک وری اش زد که از بس این کار را کرده بود گاهی به نظرم صورتش کمی نامتقارن به نظر می‌رسید:

    ـ"معلوم نیست؟"

    صاف نشستم و به پشتی صندلی تکیه دادم، حس روانشناس‌ها را پیدا کرده بودم و این فکر باعث می‌شد کمی‌خنده‌ام بگیرد:

    ـ"نمی‌تونی از طرزفکر دیگران ایراد بگیری وقتی خودت تا این حد داری به کسی مثل امیرآقا بها می‌دی."

    بازهم همان لبخند یک وری که روی اعصاب وسواسی‌ام بود:

    ـ"علاقه این چیزها سرش نمی‌شه، من حاضرم شغل و امکانات و تحصیلاتم رو رها کنم ولی زن مردی مثل امیر باشم، یه مرد باغیرت و مؤمن و دلسوز. ولی مشکل اینجاست که اون باهام مشکل داره!"

    با دقت بیش‌تر‌ی نگاهش کردم، چشمان قهوه‌ای درشت و صورت کشیده و گونه‌های برجسته..... تقریباً قشنگ بود به شرطی که صورتش را نامتقارن‌تر از این نمی‌کرد. می‌توانست آینده‌ی بسیار روشن‌تری داشته باشد تا این‌که زن مردی شود با اختلاف سنی نسبتاً زیاد و طبقه‌ی اجتماعی متفاوت و سواد ابتدایی:

    ـ"عجیبه که این‌همه وقت پیشت بودم و نشناختمت! همیشه فکر می‌کردم از اون دخترایی هستی که دنبال پیشرفت و یکه‌تازی‌ان. تحسینت می‌کردم وقتی می‌دیدم این‌قدر محکمی و رو پای خودت ایستادی و هرروز موفق‌تر می‌شی. ولی حالا ناامیدم کردی!"

    چهره درهم کشید:

    ـ"چرا؟ مگه آدمی با شرایط من نمی‌تونه به فکر ازدواج باشه؟"

    ـ"چرا که نه؟ ولی به کسی فکر کن که طرزفکرش بهت بخوره، نه این‌قدر سنّتی و بسته."

    ـ"مگه آدم می‌تونه انتخاب کنه که عاشق کی باشه؟"

    ـ"نه، ولی دست‌کم می‌تونی سقف پرواز دلت رو مشخص کنی. تو هیچ‌وقت عاشق یه مرد فاسد می‌شی؟"

    ـ"معلومه که نه."

    ـ"پس عاشق کسی هم نشو که معتقده زنها ضعیفه‌ن و باید همیشه یه سروگردن پایین‌تر از مردشون باشن."

    به فکر فرورفت و حس کردم با نگاهش تحسینم می‌کند! از نفاقی که درونم حاکم بود بیزار شدم، من شایستگی هیچ تحسینی را نداشتم چرا که فکر و عملم یکی نبود. آیا من عشقم را انتخاب کرده بودم؟ چرا حالا داشتم نسخه‌ای برایش می‌پیچیدم که خودم باورش نداشتم؟

    ـ"مرسی رؤیا جون، حرفات بهم انرژی عجیبی می‌ده ولی.... راستش..... دیگه کار از کارم گذشته! موفقیت و پیشرفت موقعی برام ارزش داره که مردی که دوستش دارم کنارم باشه. متأسفانه من هیچ مردی رو به غیر از امیر دوست ندارم."

    بعد از گفتن این حرف برخاست و رفت به اتاق خودش. حس کردم این حرف‌ها فقط برای این بوده که به نوعی به من بفهماند که من در حریم احساسش یک مزاحم واقعی حساب می‌شوم و بهتر است هرچه زودتر شرّم را کم کنم. شاید تا پیش از این‌که موضوع علاقه‌ی امیر را به من بداند واقعاً دوستم داشت ولی حالا دیگر چنین حسی را در نگاهش نمی‌خواندم.

    ******

    برای مراسم چهلم طبق وعده‌ای که داده بودم حاضر شدم، البته ایلیا را این‌بار بردم پیش سوده و او نیز باکمال میل پذیرفتش. تمام حواسم جمع بود که یک وقتی با امیرآقا روبه‌رو نشوم، ولی دیدن شراره و شوکت خانم در میان خانم ها باعث شد حس‌وحال بدی پیدا کنم. شوکت خانم کنار سوسن و مادرش نشسته بود و شراره نیز جلوی ورودی مشغول پذیرایی با خرما بود. وقتی وارد شدم با سلامی سرد سینی را مقابلم نگه داشت، نگاهی به خرماهای تزئین شده انداختم که هسته‌هایشان با گردو جایگزین شده و رویشان کمی پودرنارگیل ریخته بودند. یکی برداشتم و تشکر کردم، فوراً گفت:

    ـ"ایلیا رو نیاوردی؟"

    برایم عجیب بود که او هم حالا حضور ایلیا برایش مهم شده باشد!

    ـ"نه، گذاشتمش پیش دوستم."

    ـ"ترسیدی بهونه‌ی داداشم رو بگیره؟"

    نگاه معترضم را به نگاه معنی‌دارش دوختم و بی‌هیچ جوابی از کنارش گذشتم. هنگام سلام و علیک با سوسن و مادرش مجبور شدم با شوکت خانم نیز سلامی‌کنم که او فوراً دستم را گرفت و از من خواست کنارش بنشینم. مادرسوسن با چشمانی که از شدت گریه سرخ و بی‌جان شده بود زیرچشمی نگاهمان می‌کرد و حس کردم اصلاً از این توجه شوکت خانم نسبت به من راضی نیست. به ناچار کنارش نشستم و او همان‌طور که محکم دستم را گرفته و انگار مواظب بود فرار نکنم رویش را به‌سویم چرخاند و آرام جوری که کسی نشنود گفت:

    ـ"فکراتو کردی مادر؟"

    مادر!..... چقدر بعضی از آدم‌ها راحت رنگ عوض می‌کنند!

    ـ"الآن وقت این حرف‌ها نیست حاج خانم."

    ـ"پس دیگه کی حرفشو بزنیم؟ از کجا گیرت بیارم؟ شدی عین ماهی همه‌ش سر می‌خوری از دستم."

    تپش قلبم بالا گرفته بود و رنگم داشت سرخ و برافروخته می‌شد. نمی‌دانستم باید با این اوضاع و احوال چه طوری از دستش بگریزم. به فکر راه فراری بودم که دیگر تا ابد چشمم به او یا پسرش نیفتد.

    ـ"من و پسرتون به درد هم نمی‌خوریم."

    ـ"اون وقتا که با کرشمه‌ت دل ودین پسرم رو بردی فکر حالا رو می‌کردی. حالا دیگه دیره واسه پشیمونی."

    حرصم درآمد:

    ـ"من هیچ‌وقت به ازدواج با پسر شما فکر نکردم که حالا پشیمون شده باشم. تنها چیزی هم که تو زندگی یاد نگرفتم کرشمه اومدنه!"

    پوزخندی زد:

    ـ"لازم نیست یاد بگیری، همین قیافه‌ت واسه از راه به در کردن پسرای مردم بسه."

    نمی‌دانم این حرف‌ها را برای چه می‌زد ولی اصلاً حس خوبی نسبت به آن نداشتم. با یک عذرخواهی ساده از کنارش بلند شدم و رفتم کنار سوسن. دیگر تا آخر مجلس جز همان نگاه‌های گله‌مند بین من و شوکت خانم و شراره رد وبدل نشد و من پیش از آن که امیرآقا فرصت دیدارم را پیدا کند از آنجا رفتم.

    به ایلیا خیلی خوش گذشته بود چون سپهر وسمانه به دیدن خواهرشان آمده و حسابی او را به بازی گرفته بودند. با خمیر مجسمه سازی و بقیه‌ی وسایل کاردستی هفت هشت تا مامان ساخته بود. با خود فکر کردم حتماً این هم به خاطر عجزش از درک کلیات است که آدم نمی‌سازد بلکه تمام ساخته‌هایش یک فرد مشخص هستند. از سوده و خواهر و برادر شوخ و سرزنده‌اش تشکر کردم و از ایلیا پرسیدم:

    ـ"چی کارا کردی مامان جون؟"

    جوابش مثل همیشه یک گزارش دو سه کلمه‌ای بود:

    ـ"سِپِه، توپ، خمیرباجی، مامان یورا مامان یورا مامان یورا مامان یورا......"

    و تک تک مامان یوراهایی را که ساخته بود با انگشت نشان داد و تکرار کرد. می‌دانستم که نباید جلوی تکرارش را بگیرم، دست خودش نبود و اگر می‌خواستم دراین‌باره حتی تذکری دهم خشمگین می‌شد و جیغ و فریاد می‌کرد. او گاهی در یک حالت خاص منجمد می‌شد انگار و درآوردنش از آن حالت غیرممکن بود. سپهر که از مامان یورا گفتنش خیلی لذت می‌برد دماغ کوچک ایلیا را بین انگشتانش فشرد و گفت:

    ـ"آخه چقدر تو نازی بچه!"

    ناز؟! تا به حال کسی ایلیای مرا ناز ندیده بود..... چقدر از این بی‌تکلفی‌اش خوشم می‌آمد، سپهر هرچه باشد اهل ریا و ظاهرسازی نبود پس حتماً ایلیا به نظرش ناز است!

    سوده که برای آوردن وسایل پذیرایی موقتاً ترک‌مان کرده بود همان‌طور که جلو می‌آمد شروع کرد:

    ـ"یه خبر خوب خوب دارم برات ولی می‌خواستم از ختم که برگشتی بهت بگم تا ذهنت درگیر نشه."

    ـ"خوش خبر باشی!"

    سینی چای را مقابلم گذاشت و روی مبل نشست و دست‌هایش را به هم زد:

    ـ"حدس بزن!"

    ـ"درمورد بابامه؟"

    ـ"نه، هنوز تماس نگرفته. بعدی."

    ـ"بیست سؤالیه؟"

    ـ"نه، بعدی."

    ـ"واسه سمانه خواستگار اومده؟"

    سمانه یکی زد روی دهانش:

    ـ"اوا خاک برسرم! خدانکنه خواستگار بیاد برام، مگه احمقم به این زودی ازدواج کنم؟ من هنوز دیپلم نگرفتم همه‌ش شونزده سالمه، رشته‌م ریاضیه، علاقمند به کارهای هنری از جمله موسیقی و نقاشی، به رنگ لیمویی بسیار علاقمندم و متولد سال میمون و برج سرطان یا همون خرچنگم!"

    همه‌ی ما جوری نگاهش کردیم که یعنی کاملاً معلوم است که نیت ازدواج ندارد، من هم سعی کردم شوخی‌اش را به شکلی مناسب جواب دهم:

    ـ"انتظارتون از همسر آینده‌تون چیه؟"

    ـ"اونا رو دیگه به خودشون می‌گم بااجازه‌ی بزرگترها."

    سوده به شوخی یکی زد پس کله‌اش، بعد هم رو کرد به من:

    ـ"ول کن این دیوونه‌ها رو. ببین؛ آقارضا ویلا رو برات زیرقیمت معامله کرده. همین حالا خستگیت که در رفت آماده شو سپهر می‌بردت مدارکت رو برداری و برید دفترخونه تا سند رو بزنن به اسمت. البته فعلاً به اسم آقارضا معامله شده چون طرف می‌گفت فقط به خودت می‌فروشم!"

    آن قدر خوش‌حال شدم که بی‌اختیار سوده را در آغوش کشیدم و غرق ب*و*س*ه ساختم:

    ـ"الهی‌ قربونت برم سوده جونم واقعاً نمی‌دونم چه جوری‌ باید از شما تشکر کنم."

    ـ" این حرف‌ها کدومه؟ وظیفه‌مون بود، ما از توممنونیم که تا این حد بهمون اعتماد داشتی ‌که دار و ندارت رو سپردی ‌دستمون، هر کاری ‌که برات بکنیم کم کردیم."

    بلافاصله بعد از خستگی درکردن سپهر مرا رساند به خانه تا مدارکم را بردارم، بعد هم رفتیم سراغ دفترخانه آقارضا.

    ازآن دومیلیون مقداری باقی مانده بود که آقارضا گفت برای تعمیرات ساختمان و شوفاژخانه لازم است، خودش شخصاً مسئولیت آن را به عهده گرفت و افرادی را که معتمدش بودند استخدام کرد. حدودا دو ماه طول کشید تا خانه کاملاً آماده‌ی استفاده شد، دو ماه طاقتفرسا و پر از فشار روحی و روانی. تماس‌های وقت و بی‌وقت سلمی که شده بود پیک شخصی امیرآقا و برخوردهای سرد و معنی‌دار سوسن...... دیگر از همه‌چیز خسته شده بودم و دلم می‌خواست جایی بروم که دست هیچ‌کدامشان به من نرسد. این‌جوری شاید امیرآقا هم فراموشم می‌کرد و سوسن نیز موفق می‌شد خودش را یک جوری جا کند!

    از پدرم بی‌خبر بودم و این بی‌خبری تا سرحد مرگ شکنجه‌ام می‌کرد. قرار بود هر وقت برگشت با سوده تماس بگیرد ولی هنوز این اتفاق نیفتاده بود. می‌ترسیدم که الهه بویی از ارتباط من و پدرم برده و حالا با ترفندهای مخصوص خودش مانع بازگشتش به ایران شده باشد.

    آقارضا می‌گفت بخش وسیعی از دارایی پدرم مصادره شده و قابل بازگشت نیست، ازجمله یک کارخانه‌ی بسته بندی چای و زمین وسیعی که حالا معلوم نیست مالکش کدام نهاد حکومتی است. ولی امید داد که خانه‌مان به‌زودی احیا خواهد شد.

    در این فاصله چندبار به همراه آقارضا و سوده رفتیم ویلا را از نزدیک دیدیم و آقارضا برایم توضیح داد که قصد دارد چه‌کارهایی برای بهتر شدن خانه انجام دهد. من سلیقه ومصلحت اندیشی او را تمام و کمال پذیرفته و بابت تمام زحماتی که می‌کشید از او و سوده ممنون بودم. به‌هرحال خانه آماده شد، چند کارگر استخدام کردیم تا همه‌جا را تمیز کنند و به باغ سرو سامانی دهند. حالا وقتش بود که با فخری خانم وداع کنم؛ بهترین صاحبخانه‌ای که در تمام عمرم می‌شناسم.....

    او و دخترش محبوبه موقع خداحافظی در آغوشم کشیده و اشک می‌ریختند، به خاطر تمام الطافی که در این مدت به من و مادر و ایلیا داشتند از آن‌ها تشکر کردم و اسباب و اثاثیه‌ی اندکم را با یک خاور فرستادم به ویلا. بعدهم نوبت سوسن و سلمی بود. اول برای تسویه رفتم پیش سوسن، او که باورش نمی‌شد من ناگهان قصد ترک دارالترجمه را بگیرم حیرتزده گفت:

    ـ"واسه چی رؤیا؟ مگه از من بدی دیدی؟"

    ـ"من از تو جز خوبی و خانمی ندیدم سوسن جون. ولی به این جابه‌جایی نیاز دارم. به خاطر همه‌ی زحمت‌هایی که برام کشیدی ازت ممنونم. ببخش که بی خبر ترکت می‌کنم."

    او بسیار از این موضوع ناراحت بود ولی به‌هرحال چاره ای جز پذیرفتنش نداشت. از همان‌جا تماس گرفتم با کارخانه و منتظر ماندم تا سلمی بیاید. بعد از سلام و علیکی گرم و صمیمانه گفتم:

    ـ"فعلاً بنا به دلائلی نمی‌تونم بهت آدرس بدم، اگه خیلی کار ضروری داشتی با سوده تماس بگیر. به نفع خودت و امیرآقاست که ندونید من کجام، بذار یه زندگی جدید رو بدون من شروع کنه. هر وقت دلت تنگ شد، اول هرماه قمری میام زیارت شاه عبدالعظیم، امیدوارم ببینمت."

    و سلمی اگرچه بسیار دلخور شده بود ولی او نیز چاره‌ای جز خداحافظی نداشت.

    به این ترتیب زندگی جدید من شروع شد، در بهشتی که نظیرش را هیچ کجای دنیا ندیده‌ام......

    ******


    خانه‌ام چهاراطاق خواب دوازده متری‌ داشت که درِ همه‌ی ‌آن‌ها رو به‌ یک راهروی‌ بزرگ باز می‌شد، این راهرو هم یک سرش به حمام ودستشویی‌ ختم می‌شد و سر دیگرش به هال و پذیرایی می‌خورد، هال هم برای ‌این‌که پرشود نیاز به حداقل چهارفرش دوازده متری ‌ویک سری‌ مبل وصندلی‌ داشت، تازه بااین‌حال دور و بر فرش‌ها از چهار طرف به عرض نیم مترخالی ‌می‌ماند، با تمام ‌این‌ها چون سرتاسرخانه پوشیده از کف پوشی تیره با طرح چوب بود، گرم و صمیمانه به نظر می‌رسید، مخصوصاً این‌که با رنگ شکلاتی مبل‌هایم تقریباً هم‌خوانی داشت. به‌هرحال فعلاً برای خرید کم وکسری هایم عجله‌ای نداشتم و می‌توانستم از دسترنجم آن‌ها را به‌مرور تهیه کنم.

    آشپزخانه نیز با مساحتی حدود بیست متر سمت راست هال قرار گرفته بود که کاشی‌های تیره و سرمه‌ای رنگش با رنگ سفید کابینت‌ها هارمونی دل‌انگیزی ایجاد می‌کرد. یک پنجره‌ی ‌بزرگ هم روی ‌یکی‌ از دیوارهایش بود که روبه باغ باشکوه وزیبای ‌خانه باز می‌شد وچشم‌اندازی ‌عالی‌ داشت، هال هم دروپنجره‌ی ‌بزرگ وسرهمی‌داشت که کل دیوار روبه حیاط را گرفته و به بهارخواب باصفای‌ خانه باز می‌شد، بهارخوابی‌ مستطیل شکل به مساحت تقریبی بیست متر‌ که نرده‌های چوبی سه طرفش را احاطه کرده و با چهار پله‌‌ی عریض‌ به حیاط راه می‌یافت. ‌اطاق‌خواب‌ها نیز پنجره‌هایی رو به حیاط پشتی‌ داشتند که دست‌کمی‌ از باغ اصلی‌ نداشت، نمای ‌بیرونی ‌ساختمان وحیاط وپله‌ها تماما از قلوه سنگ‌هایی به بزرگی یک موزائیک معمولی بود که هنرمندانه تراشیده شده وتداعی‌گر سواحل سنگی ‌رودخانه بود و باشکوه‌ترین قسمت خانه به حساب می‌آمد.

    وقتی روی‌ ایوان می‌نشستم به راحتی ‌می‌توانستم عبور رودخانه‌ی ‌زیبایی ‌را که درفاصله‌ای ‌نه چندان دور از پای‌ کوه می‌گذشت ببینم، ازدر فرعی حیاطم تا کنار رودخانه مسیری سراشیبی و مستقیم کشیده شده بود که عبور از آن دو سه دقیقه بیش‌تر‌ زمان نمی‌برد، ساحل این رود پر از سنگریزه‌هایی ‌بود که برای‌ بازی ‌بچه‌ها جان می‌داد و صدای رودخانه سرتاسر شب مثل زمزمه‌ی شیرین یک لالایی مادارنه دلچسب و جانفزا بود.

    باورنمی‌کردم که بهشت تااین‌حد به من نزدیک بوده ومن درجهنم دست وپامی‌زدم!

    «إنّ مع‌العُسریُسرا»...

    دیگرحاضرنبودم این آرامش تازه به دست آمده‌ام را با هیچ چیز دیگری ‌عوض کنم، احساس می‌کردم سال‌های ‌سال دراین مکان زیبا زیسته‌ام وبا آن انس والفتی‌ ناگسستنی‌ دارم. می‌دانستم که بارسیدن فصل سرما مشکلات ماهم آغازخواهد شد، چون آن‌جا منطقه‌ای ‌ییلاقی ‌وکوهستانی بوده وسرتاسر پاییزو زمستان چون زمهریر سرد و بی‌عبور می‌گردد، ولی‌ با همه‌ی ‌این‌ها دوستش داشتم وحاضربودم تمام مشکلاتش را به جان بخرم ولی هرگز این بهشت زیبا را با جهنمی ‌دیگرعوض نکنم، این‌جا احساس امنیت وآرامش می‌کردم، همه‌چیز زیبا و بکربود، تمام سختی‌های گذشته به واقع برایم جان باخته بود جزیک درد بی‌درمان که هرکجای این دنیا می‌رفتم همراهم می‌آمد و راه گریزی از آن نداشتم.....

    این میان حال‌واحوال ایلیا هم خیلی‌ تماشایی ‌بود، او مثل این‌که اززندان رها گشته باشد، ازشدت خوش‌حالی ‌مدام جیغ وداد وسروصدا می‌کرد وهرچندوقت یک بارخود را درآغوشم می‌انداخت ومرا می‌بوسید ونازم می‌کرد؛ یعنی ‌خیلی ‌ازمن راضی‌است که او را به اینجا آوردم! او توی ‌این خانه برای‌ بازی ‌به اندازه‌ی ‌کافی ‌سرگرمی‌داشت، هرچندنگران بودم که دوباره به ‌یاد ربیعه یا امیرآقا بیفتد و بهانه‌گیری‌هایش را ازسربگیرد.

    بهترین سرگرمی‌اش بازی ‌با مورچه‌های‌ باغ بود که هرچه نگاهش کردم نتوانستم بفهمم چه جور بازی‌ای ‌می‌کند که تااین حد برایش وقت می‌گذارد و سیر نمی‌شود؟ البته چشمه‌ی‌ فصلی‌کوچکی‌ که از ابتدای ‌پاییزتا اواخر بهاردرگوشه‌ی‌ پایینی ‌باغم می‌جوشید و مسیررودخانه را درپیش می‌گرفت و از دیواره‌ی ‌باغ بیرون می‌ریخت در این بازی‌های‌ کودکانه سهم چشمگیری ‌داشت وحتی‌ گاهی‌خود من هم وسوسه می‌شدم تا کنارش بنشینم و بازی‌های‌ بچگانه کنم! این چشمه‌ی‌کوچک خانگی‌ که در سال‌های ‌پربارش حتی ‌تابستان‌هم قدری‌ آب داشت یکی‌ از امتیازات بزرگ این باغ ویلای‌ باشکوه بود که مکمل آن چاه نیمه عمیق پرآب به حساب می‌آمد. درواقع من برای آبیاری باغم نیاز به خرید سهم آب نداشتم.

    وقتی ‌در ویلا تا حدی جاافتادم و وضعیت ظاهری خانه سروسامان نسبی یافت، از پول پیش خانه‌ی قبلی به اضافه‌ی قدری از پس‌اندازم برای خرید یک چرخ خیاطی ژانومه به همراه سوده و مادرش به بازار رفتم تا از مهارت ساراخانم برای انتخاب یک چرخ بی‌نقص و عالی بهره بگیرم.

    بعدازآن برای ‌یافتن کاربه چندجا سرکشی‌ کردم که خیلی ‌سخت ‌بود و توی‌ خود اوشون هیچ کاری‌ پیدا نمی‌شد؛ ولی‌ بالاخره توانستم توی ‌یک تولیدی ‌پوشاک زنانه و بچه‌گانه در شمال شرق تهران کاری‌ پیداکنم، قرارشد هفته‌ای ‌یکی‌ دوبار به آنجا بروم وسفارشات مربوطه را تحویل بگیرم وتا جلسه‌ی ‌بعدی ‌آماده کنم، بنابراین تحت هرشرایطی‌ مجبوربودم حداقل هفته‌ای ‌یک بار به تهران بیایم وفقط در یک پنجم موارد به سوده سر می‌زدم یا به زیارت امامزاده صالح و شاه عبدالعظیم می‌رفتم، اما این رفت وآمد اجباری برای ایلیا بسیار خسته کننده بود هرچند که اوکوچک‌ترین اعتراضی به هیچی در این زندگی جدید نداشت.

    کم‌کم اهالی ‌محله‌ی‌ زندگی‌ام نیز خبردار شدند که خیاطی‌ام خوب است و سفارش خانگی ‌هم می‌پذیرم و تقریباً از این نظرهم وضعم خوب شد و وقتی‌ کارهایم را دیدند پسندیدند وسفارشـاتم زیاد شد، با این‌همه صلاح نمی‌دیدم کار تولیدی‌ را رها کنم و صرفا سفارش خانگی‌ بپذیرم، به‌هرحال این سفارشات موسمی‌ هستند وگاهی ‌زیاد می‌شوند وگاهی‌ به صفر می‌رسند ولی ‌کار تولیدی‌ این‌جور نیست، مثل آب باریکه‌ای ‌همیشگی ‌است هرچند کم، حتی مدیر تولیدی به من قول داد که اگر چندماه با جدیت درآنجا کارکنم و کارهایم مورد پسند مشتریان قرار بگیرد، به‌زودی بیمه‌ام کند.

    کم‌تر‌ از یک ماه از آمدن‌مان به ویلا نگذشته بود که ‌یک روز زنگ خانه‌ام به صدا درآمد، چادرسفیدم را سرکردم و جلوی ‌در حاضر شدم، مرد میانسالی ‌که حدودا چهل ساله می‌نمود سلام وعرض ادبی کرد و ورودمان به اوشون را خوشامد گفت، تشکرکردم ومنتظر ماندم ببینم چه می‌خواهد بگوید؟ معطل نکرد و خیلی ‌زود رفت سراصل مطلب:

    ـ"این روستا برای‌ تازه واردها زیاد جای ‌امنی‌ نیست؛ دزدهایی‌که مال این محل نیستن ممکنه قصدتجاوز به خونه‌تون روبکنن وتوی ‌فصل‌های ‌سرما هم حیوانات درنده مثل گرگ خطربزرگی ‌هستن، وظیفه‌ی ‌خودم دونستم که به شما گوشزد کنم که حتماً از وسایل و تجهیزات ایمنی‌ استفاده کنین، دزدگیر یا سگ تا حدی ‌می‌تونن مفید باشن؛ ولی‌ داشتن نگهبان برای ‌شما ضروریه؛ مخصوصاً این‌که شما یه خانم جوان و تنها هستین."

    حرف‌هایش به شدت تکان دهنده و ترس‌آور بود، از اوتشکر کردم و در اولین فرصت آقارضا را درجریان گذاشتم، او نیز با مقداری ‌از پس اندازم که برای ‌روزمبادا بود حصار و باروی ‌محکمی‌ برای ‌دورتادور باغ فراهم آورد و ازسیم‌های ‌خارداری‌ که به برقی نه چندان قوی وصل بودند برای ‌بالای ‌دیوارها استفاده کرد وحتی ‌جواز تفنگ شکاری‌ را نیز برایم گرفت که بسیار مفید وارزنده بود.

    درمورد سگ ترجیح دادم حتی‌ فکرش را هم نکنم چون چیزی‌ دردنیا به اندازه‌ی ‌نجاست پریشانم نمی‌کرد و فکرمی‌کنم این‌جورمواقع سگ بیش‌تر‌ باعث دردسر است تا این‌که مفید باشد؛ چون دزدها اغلب خوب می‌دانند یک سگ را چه جوری‌ کله پا کنند. با این حساب من باید روز و شب نگران ایلیا می بودم که سگ را به آغوش نکشد و این موضوع عصبی‌ام می‌کرد.

    با همه‌ی ‌این‌ها آن آقا که بعدها فهمیدم پسر مجرد یکی ‌از همسایه‌های ‌دیوار به دیوارمان به نام مریم خانم است، بی‌آن که از او خواسته باشیم، دورادور مراقب ما بود و هرمورد مشکوکی‌ را با غیرتی‌ ستودنی ‌دفع می‌کرد، این موضوع با این‌که به نفع من بود از این جهت که مرا به نوعی ‌مدیون او می‌ساخت باعث آزردگی‌ خاطرم شده بود چرا که مرا به یاد دلسوزی‌های امیرآقا و آن آخر و عاقبت نسبتاً ناجور می‌انداخت، ولی ‌به روی ‌خودم نمی‌آوردم و فقط گاهی ‌ازخودش یا مادرش بابت این رفتاردلسوزانه ‌تشکر می‌کردم.

    البته مادرش هم خیلی نگذاشت شرمنده‌اش بمانم و شروع کرد به دادن انواع سفارشات برای پارچه‌هایی که احیاناً از عهد صفویان به این طرف در چمدانش مانده وحالا یک خیاط مفتکی پیدا کرده بود که با کم‌تر‌ین دستمزد ممکن بهترین لباس‌ها را با آن عتیقه‌ها برایش بدوزد و باید اعتراف کنم که چنان دستمزدی فقط باعث می‌شد او زیرمنت من نباشد وگرنه با کار مفت هیچ فرقی نداشت!

    برای نگهبانی فعلاً درآمد چندانی نداشتم که بتوانم از پس هزینه‌هایش برآیم، بنابراین آن را به بعد مؤکول کردم، به زمانی که شاید دوباره لطف خدا شامل حالم شود و روزی‌ام گسترش یابد.

    ******
    روزها می‌گذشتند ومن توی‌ کارم پیشرفت می‌کردم، ایلیا را هم به ‌یک مدرسه‌ی‌ استثنایی ‌فرستادم که راهش دور بود وباید با سرویس می‌رفت که هزینه ی نسبتاً بالایی برایم درست می‌کرد و باید هرچه زودتر یک وسیله‌ی نقلیه تهیه می‌کردم. به‌هرحال امکانات برای یک زندگی دائمی و چهارفصل درآنجا اندک بود ولی‌ هردوی‌ ما کاملاً راضی‌ بودیم و با مشکلاتش خیلی ‌خوب کنار می‌آمدیم.

    یک روز دخترهای ‌روستا یک اکیپ تشکیل دادند و آمدند درخانه‌ام و سرزبان دارترین‌شان که دختری‌ موقرمز و کک مکی ‌بود ازمن خواست برایشان کلاس خیاطی‌ بگذارم، پذیرفتن این پیشنهاد اصلاً به نفعم نبود و دیر یا زود یکی‌ از بااستعدادترین‌شان می‌توانست مشتری‌هایم را بُر بزند، بااین‌حال می‌دانستم که روزی‌رسان خداست و دلیلی ندارد که نگران قطع روزی‌ام باشم، پس منصفانه ندیدم که دست رد به سینه‌شان بزنم و باتعیین مبلغی ‌یک ساعت‌ در روز را برای‌ آموزش خیاطی ‌گذاشتم که ظرف یک هفته شاگردهایم به چهارده نفر رسیدند!

    خودم هم باورنمی‌کردم تااین حد مورد توجه قرار گرفته باشم، دخترها نه تنها ازکارم بلکه گویا از خودم هم بسیارخوششان آمده بود که دنبال بهانه‌ای ‌می‌گشتند برای‌ نزدیک‌تر شدن به من؛ حال آن‌که من هم‌چنان گوشه‌گیرو مردم‌گریز بودم واصلا دوست نداشتم با فرد جدیدی ‌از آدم‌ها دوست شوم.

    ایلیا هم این میان رفیق خودش را پیدا کرد و با دوتا از پسرهای ‌هم‌سن‌وسالش که به همراه خواهرانشان به خانه‌ام می‌آمدند سرگرم شد، اگرچه آن‌ها اولش احساس کردند که ایلیا به لحاظ عقلی در حدواندازه‌ی خودشان نیست، اما بازی با او خیلی زود به همه‌ی آن‌ها فهماند که یک همبازی بسیار خوش‌اخلاق و مهربان یافته‌اند که اتفاقا بازی‌های بسیارجالبی بلد است ومهارتش در کاردستی قطعا بهتر از خودشان است!

    قیافه‌ی ایلیا تماشایی بود وقتی کارهایی را که از ربیعه و سپهر آموخته بود با سربلندی به دوستان جدیدش ارائه می‌داد و برایشان معلم بازی درمی‌آورد! آن طفلکی‌های ساده هم حسابی مجذوب معلم کوچکشان شده بودند! عجیب است که شباهتی به بچه‌های تهرانی نداشتند و حتی یک بار ایلیایم را مسخره نکردند.

    با همه‌ی این ها گاهی یک رفتار تکراری از ایلیا باعث می‌شد قلبم از درد و رنج فشرده شود، او همچنان در خلوتش فقط به همان فورد آهنی قرمز رنگ علاقه نشان می‌داد و من می‌دانستم اگر روزی آن را از دست بدهد آخر عمرش خواهد بود.....

    ******

    حدود دوماه از کوچم به ویلا گذشته بود که یک روز آقارضا و سوده به دیدنم آمدند، از دیدنشان مثل همیشه خوش‌حال شدم ولی آن‌ها با همیشه فرق داشتند، شاد نبودند و چیزی را پشت نگاهشان پنهان می‌کردند که می‌شد فهمید اصلاً خوب نیست....

    من که هنگام پذیرایی از آن‌ها متوجه وخامت اوضاع شده بودم بالاخره تعارف و تکلف را کنار گذاشتم و رو به سوده کردم:

    ـ"اتفاقی افتاده سوده؟ حس می‌کنم یه جور خاصی شدی!"

    درجوابم فقط نگاهی به آقارضا انداخت که بیشتر شبیه کسب تکلیف بود، دلم بیش از پیش لرزید و صدایم کمی بالا رفت:

    ـ"چی شده سوده؟ چرا این‌قدر دست دست می‌کنید؟ خب بگید ببینم دوباره چه خاکی به سرم شده؟"

    سوده لبش را گزید تا بغضش را کنترل کند، با حرکت سر آقارضا که گویا به او اجازه‌ی سخن گفتن می‌داد بالاخره دل به دریازد:

    ـ"پدرت....."

    دنیایم از حرکت ایستاد، مطمئنم این بار حامل خبری شوم و دردناکند، مطمئنم این بار پدرم......

    نه؛ حتی تصورش دیوانه‌ام می‌کرد! دوست داشتم بگویند اشتباه می‌کنی، صبرکن!.....

    ـ"بگو، هنوز خیلی پوستم کلفته، نترس..... بگو بابای نازنینم چی شده؟"

    سوده برخاست و کنارم نشست و سرم را روی شانه‌اش گذاشت وشروع کرد به گریستن، تمام شده؛ نه؟! دیگر حتی مقدمه چینی هم جواب نمی‌دهد؛ سوده یکراست رفته سر اصل مطلب!

    آقارضا نیز بالحنی غمگین سعی کرد سرسلامتی‌ام دهد:

    ـ"براتون آرزوی صبر و سلامتی دارم. امیدوارم روحشون شاد باشه....."

    سری به استیصال تکان دادم:

    ـ"قرارمون این نبود آقارضا! من روز و شب چشم به راهش بودم که برگرده، این انصاف نیست......"

    او که می‌دید درحال فروپاشی‌ام شروع به شرح ماجرا کرد:

    ـ"وکیلشون سه روز پیش با مامان سارا تماس گرفت، گفت ایشون ماه گذشته همه‌ی کارهاشون رو کرده بودن که تشریف بیارن ایران ولی متأسفانه ناراحتی قلبی‌شون پیشرفت کرده بود و دکترشون اجازه‌ی پرواز نمی‌داد. وکیلشون اومد شخصاً کارها رو انجام داد وخونه‌ی پدریتون که داشت مصادره می‌شد برگشت و حالا به نام پدرته منتها صنم و برادر و عروسشون رو فرستادن اونجا که دیگه به بهانه‌ی خالی بودن خونه مجددا اون قضایا اتفاق نیفته. ایشون تصمیم داشتن به‌محض این‌که عمل قلبشون با موفقیت انجام شد و دکتر اجازه‌ی پرواز داد برگردن ایران و شخصاً به امورات شما رسیدگی کنن ولی متأسفانه چند روز بعد از عمل جراحی فوت شدن و مبلغی که برای شما کنار گذاشته بودن تا شخصاً به دستت برسونن توسط الهه ضبط شده و رفته توی ورثه. گویا مبلغ خیلی بزرگی بوده که حتی نمی‌تونستن توسط وکیلشون ارسال کنن و الهه هم نتونسته ازش چشم پوشی کنه."

    نه آن مبلغ برایم مهم بود و نه ضبط شدنش، من اکنون چیزی را از دست داده بودم که با هیچی جبران نمی‌شد، من تمام عشق و آرزویم را یکجا از دست داده‌ام حال آن‌که تازه به چنگش آورده بودم. به همین سادگی یک شبه پشتم خالی شد و تمام رنج‌های دنیا بر سرم فرود آمد. تنها حامی دلسوز و بی‌ریای من اکنون دیگر نبود....

    *******

    ای صدای عشق
    ای هوای باغ
    ای همیشه در نفس جاری
    کاش می‌گفتی
    دوستم داری....
    کعبه ی آمال من بودی
    در سکوت آن نگاه سرد و غمگینت دلم افسرد
    و شور زندگی
    در کنج این زندان که دل نامند
    ناگه مرد
    سخن ها دارم از آغوش پرمهر تو ای فانوس شب هایم!
    تو از آن دور می‌آیی
    از دل خورشید آن نیمه شب غمگین رؤیایی
    ولی آنگه که عزم بازگشتن می‌کنی
    ای‌کاش باز آیی....
    تو دوری از من و از حال زار من
    ولی اندوه عشق بی ریایت تا ابد
    شمع مزار من*



    _________________________________________________________________________

    *شعر از نویسنده: لیلی تکلیمی- با اندکی تغییر در متن اصلی شعر

    «بازگشت»

    خبر فوت بابا به قدری روح و روانم را به هم‌ریخته بود که دیگر نمی‌توانستم آرام و قرار گیرم. حالا پدرم فرسنگ‌ها دور از وطن زیر خاک سرزمین خورشیدنیمه‌شب خفته بود ومن دلم یک بلندی می‌خواست برای استشمام عطری که نسیم شمالی از دوردست‌ها می‌آورد. سوده برای این‌که بتوانم روی پا بایستم چند روزی درخانه‌ام ماند و من هرروز صبح ایلیا را به امید او رها می‌کردم و از رودخانه می‌گذشتم و می‌رفتم بالای کوه، آنگاه در خلوت ملال آور خویش آن قدر می‌گریستم تا آرام می‌شدم و برمی‌گشتم پایین.

    سوده می‌دانست به این تخلیه‌ی روحی نیاز دارم، برای همین مانعم نمی‌شد و تنها کاری که می‌کرد مراقبت از ایلیا بود تا من ناله‌هایم را در تنهایی بزنم و برگردم. او خودش حالا باردار بود و من می‌دانستم که فشار روحی می‌تواند به مسافرکوچولویش آسیب برساند، برای همین سعی کردم حقیقت را با تمام تلخی‌اش بار دیگر بپذیرم و باور کنم که زندگی همچنان جریان دارد و من نه تنها در برابر خودم و پسرک بی‌گناهم، بلکه حتی در قبال دوستان مهربانم نیز مسئولم. پس به خواهش عزیزانم لباس عزا از تن درآوردم و باردیگر زندگی از سر گرفتم....

    اوستا کارم با این‌که حسابی از دستم شاکی بود ولی وقتی فهمید چه دوره‌ی سختی را پشت سرگذاشته‌ام با من کنار آمد و گفت:

    ـ"فقط چون کارت از همه‌ی این خانم‌ها سکه دارتره و همیشه به موقع تحویل می‌دی این بارو می‌بخشمت، می‌تونی برگردی سرکار، ولی اگه از آسمون شهابسنگ اومد و صاف افتاد وسط فرق سرت دیگه حق نداری کارت رو رها کنی، شیرفهم؟"

    بله شیرفهم! من الآن دیگر حتی نمی‌توانم امیدی به بهبود شرایط اقتصادی‌ام داشته باشم چراکه تنها حامی من اکنون در قید حیات نیست و چشم امیدی هم به سهم‌الارث نمی‌توانستم داشته باشم چراکه قوانین ارث درخارج ازکشور خیلی فرق می‌کرد و معلوم نبود تا همین الان چه جوری تقسیم و رصد شده باشد، من از قافله‌ی الهه و وکلای پدرم عقب مانده‌ام و بازهم همان کارگر ساده‌ام که فقط تغییر شغل داده‌ام.

    ******

    با شروع فصل سرما ومسدود شدن راه‌ها ودردسر تهیه‌ی ‌سوخت زمستانی مشکلات ما به اوج خود رسید، ویلا با شوفاژ گرم می‌شد که از این نظرخوب بود وهمه‌جا هوایی‌ یکسان پیدا می‌کرد، ولی ‌تهیه‌ی ‌گازوئیل درکنارنفت وهیزم برای‌ شومینه کار چندان راحتی‌ نبود، گاهی مجبور می‌شدم برای صرفه جویی در مصرف گازوئیل در اتاق خواب‌ها را ببندم و شوفاژ را خاموش کنم و به‌جایش از کرسی برقی وتویست و چراغ خوراک پزی توی هال استفاده کنم، اگر هم برق قطع می‌شد (که یک اتفاق معمولی و پرتکرار بود) یک لگن پر از ذغال داشتم که کرسی سرد نشود.

    اگرراه‌ها بسته نمی‌شدند و تاحدی‌ می‌شد ازگردنه‌ی ‌کوهستانی ‌عبورکرد، سوده و آقارضا به دیدنم می‌آمدند و دو سه روزی ‌پیشم می‌ماندندکه بسیار باعث خوش‌حالی‌ام می‌شد. گاهی ‌خانواده‌ی سوده هم می‌آمدند که بیش‌تر‌خوش می‌گذشت. آن‌ها همیشه درصندوق‌عقب ماشینشان‌هم تاحدامکان گازوئیل ونفت برایم بارمی‌کردند ومی‌آوردندکه از این بابت هم ممنونشان بودم؛ هرچند معمولا فروشندگان دوره گرد نفت و گازوئیل به موقع سرمی‌رسیدند و هیچ‌وقت انبارم خالی نمی‌ماند.

    این روزها بیش‌تر‌ خاطرات مادردرذهنم زنده می‌شد و هر وقت سماور نفتی ‌قدیمی ‌مادررا (که با خود همه‌جا می‌بردم) روشن می‌کردم، با صدای‌ قل قل آب وبوی‌ دلپذیر چای چهره‌ی‌ مهربانش را با یک لبخند زیبا تجسم می‌کردم و بی‌اختیار به رویش لبخند می‌زدم، گاهی نیز یاد اولین صبحانه‌ی پایین شهری با پدرم می‌افتادم و لذتی که بی‌هیچ تکلفی ابراز می‌کرد. این جور مواقع تنها چیزی‌ که دلم را آرام می‌کرد خواندن قرآن برای‌ روح پاک وفرشته وار آن دو عزیز از دست رفته‌ام بود. کاش کمی بیشتر فرصت داشتم تا بازهم او را به یک صبحانه‌ی زمینی با نان سنگک تازه و پنیر تبریزی وگردو دعوت کنم، کاش لذت‌های کوچک زندگی‌ام اینقدر زودگذر نبود....

    ******

    «شمیم یار»

    بهار سال شصت و پنج خرامان از راه رسید و این شاید اولین بار بود که درتمام عمرم لذت لمس بهار را حس می‌کردم، هوا آرام‌آرام گرم می‌شد و زمین جان تازه می‌گرفت. خدا به سوده و آقارضا یک دختر شیرین و زیبا داد که نامش را «سمیّه» گذاشتند و چهل روزش گذشته بود که اولین مسافرت زندگی‌اش را با مامان و بابایش تجربه کرد. پذیرائی‌ گرمی ‌از آن‌ها کردم وساعتی ‌بعدکه آقارضا با ایلیا رفتند بیرون برف بازی ‌کنند، من هم نشستم به دوختن بقیه‌ی‌ لباسی‌ که روی‌ دستم مانده بود وباید زود تحویلش می‌دادم، درعین‌حال با سوده به گفت وگونشستیم، اولش سوده کمی‌ ازکارم تعریف کردوهندوانه زیربغلم گذاشت، بعدهم گفت:

    ـ"چه خوبه آدم یه همچین جاهایی ‌فک وفامیل داشته باشه‌ها؟ هر وقت که دلش بخواد سوروسات سفرش جوره."

    من هم با لبخندی‌ پاسخش گفتم:

    ـ" شما خیلی‌ بیش‌تر‌ از اینا به گردن من حق دارین، هرچی ‌که دارم ازمحبت شماست، آقارضا که درحقم برادری ‌کرده تو روهم مثل یه مادر دوست دارم." (که البته آخری‌ را به شوخی‌گفتم.)

    اوهم کم نیاورد:

    ـ" قربون دخترگلم برم! شیرم حلالت مادر جون!"

    ـ"باشه حالا فعلاً شیرت سر نره، دخملت داره نق نق می‌کنه."

    همان‌طور که به شوخی‌ام می‌خندید برخاست وسمیه را به آغوش گرفت و سینه در دهانش گذاشت....

    ـ"می‌دونی چیه رؤیا؟ آدم با یه دوست صمیمی که از دوران مدرسه براش مونده هیچ‌وقت احساس پیری نمی‌کنه. انگار اصلاً گذشت زمان روی دو تا همکلاسی که همیشه با همن تأثیری نداره."

    حق داشت، من نیز تا وقتی‌که سوده کنارم بود غرق نوجوانی‌ام بودم، اگرچه سایه‌ی شوم و سیاهی بر آن سنگینی می‌کرد ولی این حقیقت دارد که زیباترین خاطرات نوجوانی متعلق به نسل من و سوده است.

    کمی از خاطراتمان گفتیم و بهترین‌ها را گلچین کردیم، آنگاه ناگهان حرفی زد که مو به تنم سیخ شد:

    ـ"رؤیا، دلت واسه مهرداد تنگ نمی‌شه؟"

    جوابم سکوتی تلخ بود، نمی‌دانم چه برداشتی کرد که دوباره پرسید:

    ـ" همیشه دوست داشتم ازت بپرسم.... اگه اون اتفاق‌ها نمی‌افتاد، تو با مهرداد ازدواج می‌کردی؟"

    بازهم جوابی‌ ندادم، فقط صدایی‌ از دورترین خاطرات نوجوانی‌ام در گوشم طنین انداخت:

    «یعنی راست راستی تو اونو به من ترجیح دادی رؤیا؟....»

    فهمید که آزرده شده‌ام، دستم را در دست فشرد و لبخندی ‌زد:

    ـ" ببخشید! بی‌خیال بابا، اصلاً من اشتباه کردم، الآن که وقت این حرفا نیست؟"

    من نیز لبخندی‌زدم:

    ـ" مهم نیست.... به‌هرحال گذشته‌ی ‌شوم من با همه‌ی‌ تلخی‌هاش گنج‌های ‌باارزشی ‌داشته که برای‌ از دست دادنشون حتی‌ تأسف هم کافی‌ نیست.... "

    اگرچه منظورم را کاملاً درنیافت اما دیگراصراری بر دانستن احساسم نکرد و گذاشت اندکی آرام بگیرم.

    ******

    یادآوری خاطرات گذشته باعث شد دلتنگ شوم و دلم به هوای زیارت پر بکشد، شاید هم زیارت بهانه بود ودلم خاک مرده ای را می‌خواست که تا ابد برایم سرد نمی‌شد.

    ایلیا که مثل همیشه بی‌هیچ اعتراضی به دنبالم می‌آمد وقتی فهمید بعد از زیارت می‌رویم پیش سوده خوشحال شد و فقط یک کلمه گفت:

    ـ"سُمی!"

    این عروسک کوچولو ظاهرا برای ایلیا بیش از هرچیز دیگری جذابیت داشت که تمام خوشحالی‌اش را با نام او بروز می‌داد. مثل همیشه نزدیک یک ساعت توی حرم نشستم به زیارتنامه و نماز مستحبی و دعا. آنگاه با خود اندیشیدم اگر از من بپرسند حاجتت چیست چه دارم که بگویم؟ خوشبختی خودم؟ پسرم؟ شفای پسرم؟ سلامتی پدر و مادرم؟

    نگاهی به ایلیا انداختم که بی‌هیچ حرف و صحبتی فورد قرمز رنگش را در دست می‌فشرد و به بچه‌هایی که بین زائرین بازی می‌کردند می‌نگریست. دست پیش بردم تا آن را لمس کنم ناگهان با نگاهی خشمگین به من خیره شد و فوردش را پشت کمرش پنهان کرد. دلم گرفت و پیشانی‌اش را بوسیدم تا خیالش از بابت من راحت باشد، آنگاه زیرلب گفتم:

    ـ"من و تو شاید حاجتمون شبیه هم نباشه، ولی هیچ کدوم به اون چیزی که می‌خواهیم نمی‌رسیم..... نه تو به بابایی خیالیت می‌رسی، نه من به تنها بهانه‌ی زندگیم....."

    آنگاه برخاستم و دستش را گرفتم تا برویم برمزار قلب شکسته‌ام.....

    همان‌طور که آهسته و قدم زنان پیش می‌رفتیم از دور صحنه‌ی عجیبی دیدم، یک زن جوان با دختری حدودا هفت هشت ساله سر قبر امان نشسته بودند و زن گل‌ها را روی سنگ قبر پخش می‌کرد و با دستمالی سفید اشک‌هایش را می‌زدود. نمی‌دانستم آیا صلاح است جلو بروم یا نه، ولی یادم نمی‌آمد امان بین نزدیکانش یک خانم چادری و مؤمن داشته باشد. همان‌طور که من نزدیک‌تر می‌شدم آن‌ها نیز بی‌خبر از حضور من برخاستند و به ‌طرف حرم رفتند.

    ضربان قلبم از ریتم عادی خارج شده ونمی‌دانستم الآن باید بدوم دنبالشان تا ببینم کیستند یا همان‌طور بایستم که بروند؟ نکند عباس فقط قسمتی از حقیقت را درباره‌ی امان گفته و او قبل از شهادتش همسر و فرزندی داشته؟ با این حساب اگر آن‌ها مرا ببینند برای امان شاید بد شود، هرچند که او حالا دیگر در قید حیات نیست ولی قلب همسر و فرزندش به‌هرحال جریحه دار خواهد شد.

    وقتی با آن‌همه تردید نزدیک شدم آن‌ها رفته و میان جمعیت ناپدید شده بودند. اکنون بوی خوش عود و گلاب به هم درآمیخته و شمع‌های سیاه دوطرف سنگ قبر می‌سوختند. هرگز قبر امان را به این باشکوهی ندیده بودم. نگاهی به سنگ قبر انداختم که پوشیده بود از گلبرگ‌های پرپر شده، اما به نظرم رسید سنگ قبر تازه است و رنگش نیز تغییر کرده، گلبرگ‌ها را کنار زدم و از خواندن نوشته‌هایش شوکه شدم.....

    از نام امان خبری نبود و به‌جایش نام شهید دیگری نوشته شده بود!

    گیج و سردرگم و حیران برخاستم و به اطرافم نگریستم، عجب حماقتی کرده‌ام که گذاشتم آن دو بروند، حالا از کجا بفهمم که موضوع چیست؟

    شتابزده سنگ قبرهای اطراف را وارسی کردم، شاید مرتکب خطای جهت یابی شده‌ام، ولی اینجا کاملاً آشنا بود و دقیقاً سنگ قبر امان عوض شده بود!

    به‌سوی حرم دویدم بلکه آن زن جوان را پیدا کنم ولی من حتی قیافه‌ی آن‌ها را ندیده‌ام، چه طور بین این‌همه خانم چادرمشکی می‌توان چنین کسی را یافت؟ حتی یادم نبود دخترش چه لباسی پوشیده......

    دوباره به‌سوی سنگ قبر برگشتم و نفس نفس زنان به اطراف نگریستم و باردیگر سنگ قبر را وارسی کردم، خواب و خیالی در کار نبود، خطای دید و چیز دیگر هم نه.....

    نسیم از کنار صورتم عبورکرد و چادرم را به بازی گرفت، چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم، اشتباه نکرده‌ام، به خدا قسم اشتباه نکرده‌ام....



    «پایان جلد اول»

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 519
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,777
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 397
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,658
  • بازدید ماه : 44,105
  • بازدید سال : 317,541
  • بازدید کلی : 11,814,681