close
مجتمع فنی تهران
رمان از نسل آفتاب قسمت اول
loading...

رمان فا

   نام رمان: از نسل آفتاب    نویسنده: ثـمین    ویراستاران: نازآفرین، مریم صناعی، ماهتاب:)، Saeed S.K    سخنی با خواننده:    این رمان ادای دینیست به مردم مظلوم، دردمند و مقاوم خطه آذربایجان خصوصا مردم غریب سردشت، به امید فردایی که در آن استشمام گاز خردل…

رمان از نسل آفتاب قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 352 یکشنبه 14 آذر 1395 : 17:43 نظرات ()

   نام رمان: از نسل آفتاب
    نویسنده: ثـمین
    ویراستاران: نازآفرین، مریم صناعی، ماهتاب:)، Saeed S.K

    سخنی با خواننده:
    این رمان ادای دینیست به مردم مظلوم، دردمند و مقاوم خطه آذربایجان خصوصا مردم غریب سردشت، به امید فردایی که در آن استشمام گاز خردل نفس های هیچ زن و مرد و کودکی را در هیچ کجای دنیا زخمی نکند. با آرزوی محو شدن تمامی تبعیض ها، گروهک ها ، رنج ها و نسل کُشی ها درسراسر گیتی. به امید یک دل شدن تمام کسانی که قلبشان برای خاک، ناموس و ایران عزیز میتپد . با آرزوی برآمدن آفتاب عاطفه و وزیدن نسیم محبت در کالبد این اقلیم سرفراز و بعد ....اگر خدا بخواهد آمدن آن یگانه نجات بخش.

    خلاصه:
    این رمان روایتگر قصه زندگی دختری از اهالی کردستان به نام اَوین هست که فریب یه گروهک تروریستی می خوره و به امید فردایی بهتر برای خودش و خانواده فقیرش، به عضویت اون گروهک درمیاد.این تصمیم اشتباه چنان تاثیر عمیقی روی زندگیش می گذاره که دختر در خواب هم نمی دیده .در مدت کوتاهی بعد از ورود به اردوگاه و مسلح شدن، اوین متوجه می شه نه تنها اون آرمان هایی که بخاطرش عضو گروهک شده هرگز معنای واقعی نداشته، بلکه آبرو و پاکدامنیش هم هر لحظه در خطره. اوین از دانیار، که از بستگانش هست و چندین سال پیش عضو گروهک شده ، برای فرار از اردوگاه تقاضای کمک می کنه.دانیار هم حاضر می شه به فرارِ اوین کمک کنه اما در مقابل از اون دختر می خوادکه اگه موفق به فرار شد کاری واسش انجام بده و اون کار چیزی نیست جز....

    مقدمه :

    از نسل آفتابم...
    نواده ی زنان و مردان غیور و نترسی که شجاعتشان زبانزد خاص و عام است...
    از نسل شیر دلان حماسه ساز...
    همان هایی که با خون خود وفاداریشان را بر خاک این مرزو بوم امضا زده اند...!
    نسل من همنشین عاشقان بی ادعاست...
    همانانی که حرفشان سند است...
    همان کُرد های پارسین...
    همان هایی که زنانشان هم پای مردان می جنگند...
    سرشت ایرانی و نسل کُرد ؛ شگفتا....
    خدا ، به چه خلقتی دست زده است ...!.........................

    نام رمان: از نسل آفتاب
    نویسنده: ثـمین
    ویراستاران: نازآفرین، مریم صناعی، ماهتاب:)، Saeed S.K

    سخنی با خواننده:
    این رمان ادای دینیست به مردم مظلوم، دردمند و مقاوم خطه آذربایجان خصوصا مردم غریب سردشت، به امید فردایی که در آن استشمام گاز خردل نفس های هیچ زن و مرد و کودکی را در هیچ کجای دنیا زخمی نکند. با آرزوی محو شدن تمامی تبعیض ها، گروهک ها ، رنج ها و نسل کُشی ها درسراسر گیتی. به امید یک دل شدن تمام کسانی که قلبشان برای خاک، ناموس و ایران عزیز میتپد . با آرزوی برآمدن آفتاب عاطفه و وزیدن نسیم محبت در کالبد این اقلیم سرفراز و بعد ....اگر خدا بخواهد آمدن آن یگانه نجات بخش.

    خلاصه:
    این رمان روایتگر قصه زندگی دختری از اهالی کردستان به نام اَوین هست که فریب یه گروهک تروریستی می خوره و به امید فردایی بهتر برای خودش و خانواده فقیرش، به عضویت اون گروهک درمیاد.این تصمیم اشتباه چنان تاثیر عمیقی روی زندگیش می گذاره که دختر در خواب هم نمی دیده .در مدت کوتاهی بعد از ورود به اردوگاه و مسلح شدن، اوین متوجه می شه نه تنها اون آرمان هایی که بخاطرش عضو گروهک شده هرگز معنای واقعی نداشته، بلکه آبرو و پاکدامنیش هم هر لحظه در خطره. اوین از دانیار، که از بستگانش هست و چندین سال پیش عضو گروهک شده ، برای فرار از اردوگاه تقاضای کمک می کنه.دانیار هم حاضر می شه به فرارِ اوین کمک کنه اما در مقابل از اون دختر می خوادکه اگه موفق به فرار شد کاری واسش انجام بده و اون کار چیزی نیست جز....

    مقدمه :

    از نسل آفتابم...
    نواده ی زنان و مردان غیور و نترسی که شجاعتشان زبانزد خاص و عام است...
    از نسل شیر دلان حماسه ساز...
    همان هایی که با خون خود وفاداریشان را بر خاک این مرزو بوم امضا زده اند...!
    نسل من همنشین عاشقان بی ادعاست...
    همانانی که حرفشان سند است...
    همان کُرد های پارسین...
    همان هایی که زنانشان هم پای مردان می جنگند...
    سرشت ایرانی و نسل کُرد ؛ شگفتا....
    خدا ، به چه خلقتی دست زده است ...!

    (مقدمه به قلم زیبای نازی بانو عزیز)​



    به نام او...​

    خورشید با تمام عظمتش پشت کوه های سر به فلک کشیده "قندیل" خود را پنهان می کرد . دخترک در ارتفاعات آن رشته کوه آشنا ایستاده بود و گیسوان لَختِ روشنش را به دست بادهای گرم جنوبی سپرده بود . اوین نگاه براقش را به چراغ های سوسوزنِ خانه های دور دوخت . پلک های خسته اش را بر هم گذاشت و در عالم رویا، اَوین هشت ساله ای شد.

    همان اَوین پر شر و شوری که دست هایش را پروانه وار باز می کرد و بر دامن پر گل کوهستان می دوید و سرخوش، می خندید. همان دخترکی که با استشمام عطر گل های بهاری، مـ ـست می شد و دامن پر چین و رنگ رنگش را روی دشت پهن می کرد ،می چرخید و می رقصید و صدای خنده اش در صدای دخترکان هم نسلش، گم می شد .
    همان دخترکی که مادر دست لای موهایش می کرد و از آن گیسوان آشفته در دست باد، گیسی می بافت و منظم پشت سرش می انداخت. همان که شیفته بـ ـوسه مادر بر پیشانی اش بود.
    گویی آن روزهای دور، تمام دارایی اش ، تمام همّ و غمش، همان لحظه هایی بود که می ترسید حتی صدمی از ثانیه اش را هم از دست بدهد. آن روزها ، به رسم بچگی خوش بود و می دانست که به اندک قناعت کند ، قنوت بگیرد و غرق در لحظه های اکنون باشد.
    اما افسوس که کودکی گذشت. اَوین هشت ساله دیروز، دو هشت سال دیگر از زندگی را تجربه کرد .زندگی آن قدر جدی شد که دیگر نه رنگ سرخ شقایق های عاشقِ وحشی، خیره اش کرد و نه عطر دل انگیز بابونه های سپید، مـ ـستش!
    دخترک، شد یک اَوین جدی ..یک اَوین ناراضی ِتلخ .
    آن سال نه آسمان با او و مردم سردشت، سر سازش داشت و نه زمین. محصول کشاورزی اشان که تنها راه تامین معاش خانواده اش بود را باران بی موقع و باد های تند فصلی ساقه شکاند ، سیل به دل زمین هایشان زد و ‌تگرگ مانند سنگ از آسمان بارید و هر آنچه محصول به جا مانده بود را سنگسار کرد و از بین برد. پدرش ماند و مزرعه بی محصول و شرمندگیِ عیال و فرزند.
    بازارچه های مرزی را که بستند، برادرانش، همان مردان جوانی که در آرزوی وصال با دخترانی که زیر چشم داشتند ، سال ها به صبوری لب فرو بسته بودند و دندان سر جگر گذاشته بودند از کار بیکار شدند و دخترانی که چشمان منتظرشان برای ورود مردانی که دل در گرو مهرشان داشتند ، به در خشک شد. انگار در آن اقلیم نفرین شده، ملخِ بی تدبیری، به جان اقتصاد آن شهر یورش آورده بود و تخم پول را خورده بود .
    تلخی ایام ، تنگی دست پدر، نیش تیزِ زخم زبان های برادران به پدر بر سر ریز و درشت زندگی، کم کم نهال امید و آرزوی دخترک را رو به خشکی و فساد کشاند و از دخترکِ شادِ هشت ساله ی دیروز، جوانی دردمند و حسرت به دل ساخت که مـ ـستاصل ، برفراز کوه های قندیل ایستاده بود و از مدینه فاضله ی پوشالی اش ، به آن دردهایی که از آن فرار کرد بود ،به شرمندگی پدر، به بیماری اعصابِ مادر بعد از جنگِ صدام شرور و به برادران همیشه خسته و ناراضی اش، لبخند کج می زد .دخترک بغض هایش را یکی پس از دیگری با نفس های عمیقش فرو فرستاد.

    اَوین با این که بارها این دردها را دیده بود اما همیشه دندان سر جگر گذاشته و دم برنیاورده بود .اشک های از سر نگرانی مادر و چینِ شرمندگی ِ پیشانی پدر را دیده بود اما دم نزده و بغض هایش را خورده بود.
    اما عاقبت یک روز که بیهوا از درد گرسنگی، نداری، بیچارگی نالید ، مادرش اختیار اعصاب، از کف اش خارج شد و سیلی محکمی بر گوش دختر جوانش نواخته بود .اوین از خانه بیرون زده و به سمت جنگل های بلوط اطراف شهر دویده بود . بیهوا از جنگل عبور کرده و از کوهستان بالا رفته و آنقدری پیش رفته بود که زانوانش به زُق ُزق افتاده بود . بالاخره کنار پرتگاهی عمیق، از نفس افتاد و زانو زده و بغض هایش را تلخ گریسته بود . فریاد کشیده و از حق مسلم خودش و مردمش گفته بود .از امید و آرزوهای بر باد رفته آن نسل سوخته . از عدالتی که نبود .از امیدی که به فرداها نداشت ،شکوه کرده بود.
    این فقر ، حق او و مردمان مظلوم اقلیمش نبود. تا به کی فقر و درد و نداری؟ تا بوده که در خطه اش جنگ بوده و درد و از دست دادنِ عزیز و بمب شیمیای و گاز خردل بوده و هزار درد بی درمان که صدامِ لعنتی برای او و مردمش به ارمغان آورده بود . حالا درد بیکاری و بی پولی و حسرت پشت حسرت هم به کوله بار آلام آن مردم مظلوم اضافه شده بود!
    دقیقا یک ماه از آنروز می گذشت .آنروز،لب پرتگاه، پس از ماه ها خون جگر خوردن و دم برنیاوردن،بالاخره دردهایش را فریاد کشید و کمی آرام گرفت اما وقتی سر بلند کرد ، تازه متوجه افرادِ مسلحی که دوره اش کرده بودند، شد. افرادی با لباس مردانه کُردی، به رنگ سبز چرک، با صورت هایی که زیر دستمال های تیره پوشانده بودند و اسلحه های کِلاشی که به سمت آن دخترِ بی پناه نشانه رفته بودند . آنروز ، اولین ملاقات دخترک با افرادی بود که ادعای آزادی کردستان را داشتند . حال یک ماهی می شد که به عضویت گروهک درآمده بود اما نه تنها مثل روزهای اول از این تصمیم راضی و خشنود نبود، بلکه بعد از سه هفته آموزش فشرده و سنگین در کوه های مرزی قندیل ،در خاک کشور عراق، به شدت از کرده خود پشیمان و نادم بود.
    اوین درباره گروهک های تروریستی و چریک ها، از مردم شهرش چیزهایی شنیده بود. از بستگانش هم افرادی به عضویت گروهک ها درآمده بودند ، زن و زندگی را رها کرده بودند و به زندگی مخفی در کوه های سربه فلک کشیده آذربایجان و رشته کوه های قندیل عراق، روی آورده بودند.
    اوین این را هم شنیده بود که هرگاه جنازه ای که به طرز مشکوکی کشته شده بود پیدا می شد ، مردم می گفتند که توسط گروهکی ها کشته شده.
    همه این ها را دیده و شنیده بود اما در آن غروب نحس، در مجاورت پرتگاه عمیقی که زانو زده بود، استدلال های آن افراد درباره مبارزه برای آزادی، برابری حقوق زن و مرد و لزوم مبارزه و پیوستن به گروهک برای محکم شدن قوای رزمی ارتش آزادی خواه کردستان ، در ذهن دخترک، تحریک کننده و جذاب می آمد. آنچنان جذاب، که نجات خود و خانواده و مردمش را آن زمان در گرو آرمان های پوشالی گروهک می دید و انگار راه نجاتی برای رهایی از مشکلات یافته بود، راهی که حال بعد از یک ماه تازه می فهمید که بیراهه بوده و به ناکجاآباد می رود.
 

    دخترک آن روز خام شد و فریب شعارهای بی محتوای آن افراد را خورد و به دلیل ماهیت مخفی گروهک ، به آن ها اجازه داد که او را با چشمان بسته به مقر گروهک ببرند. چشم که باز کرد یک شبانه روز بر او گذشته بود.سران گروهک به عمد چیزخورش کرده بودند تا دخترک را یک شبانه روز دور از خانه و خانواده نگه دارند و با یک تیر دو نشان بزنند؛ هم آبروی اوین را پیش خانواده اش بریزند و هم خبر فرار اوین همچون چماغی بر سر خانواده اش شود و ننگ دزدیده شدن و یا فرار کردن دخترشان از خانه ، تا ابد بر پیشانیشان بماند . آن ها خوب می دانستند این تنها راهی است که می شود دخترک را تا ابد پیش خودشان نگه دارند .بی آبرویی، زنجیر محکمی بر پای اوین شد و بعد از آن همه ساعت بی خبری ،دخترک دیگر نه روی بازگشت به خانه را داشت و نه جسارتی برای گریختن از چنگ گروهک و بازگشت به آغوش خانواده.از طرفی، قوانین گروهک به هیچ کدام از اعضاء، اجازه زنده برگشتن پیش خانواده را نمی داد. در قوانین گروهک فرار از اردوگاه، مساویِ مرگ بود.
    بعد از سه هفته آموزش در خاک عراق ، یک هفته ای می شد که به ارتفاعاتِ گرده سور ِ سردشت بازگشته بود و اوقاتش را در اردوگاه و میان مابقی همرزمانش می گذراند .پس از بازگشت به وطن، دخترک حس می کرد که می تواند تا خودِ صبح استدلال های مزخرفی که در این مدت به اسم وطن ،آزادی و برابری ،که مدام به ذهنش خورانده بودند ، تا خود صبح استفراغ کند.
    آخر مگر از آزادی، جز عریان شدن موهایش ، به تن کردن همان لباس مردانه کردی سبز چرک و مسلح شدن به سلاح های سرد و گرم و هر روز تمرین کینه ورزی و خشونت، چه نصیبش شده بود؟!
    حتی فکر این که تا ابد باید پوشیدن لباس زنانه کردی با آن رنگ های شادِ درخشان را ترک کند هم به اندازه کافی دردناک بود.با خود فکر کرد که دستمال زری دوزیش به جای پیچ و تاب خوردن در ملودی شاد سرنا و سازهای محلی و هلهله زنان کُرد، در تنهایی گنجه خواهد پوسید . خیال خام عاشقی و ازدواج و خانواده داشتن را به دلیل مغایرت با آرمان های گروهک باید ترک کند.حتی فکر این ها هم به اندازه کافی تلخ و بغض آور بود.
    نفس کلافه ای کشید ... چند تارِ مزاحم از خرمن موهایش را با کلافگی پشت گوش زد و برای چندمین بار در این مدتِ اسارت، حس کرد از زنانـ ـگیِ وجودش، فقط پوسته ای ترک خورده مانده، که آن هم به زودی پودر می شود و بر باد می رود.
    زندگیش یه ماهی بود که متفاوت از گذشته، می گذشت. دیگر مانند گذشته ،مادرش صبح به صبح از موهای لختش گیس های بلندی نمی ساخت و دیگر دست های پینه بسته پدرش، بر نرمی موهایش نمی نشست..حتی دیگر صدای جرو بحث برادرانش بر سر مشکلات زندگی و بیکاری، زخمی بر دل لحظه هایش نمی گذاشت.
    آهی کشید و دست های آفتاب سوخته اش را به بغـ ـل زد. خودش هم نمی دانست چرا تا به این اندازه، برای دردهای دیروزش دلتنگ است؟ چرا دلش برای برگشتن پیش همان خانواده فقیر پر مشکل، لَه َله می زند؟ حالا می فهمید تیرگی مطلق که می گویند بالاتر از آن رنگی نیست،وضعیت الان زندگیش است و نه بد اقبالی های گذشته !
    خودش را مجبور کرد به پرهیز، به پرهیز از فکر کردن به عزیزانش و سعی کرد به این دل خوش کند که شاید در نبود او ، پدر به اندازه ی یک نگاه کمتر، شرمنده آب و نان عیالوارانش باشد و مادرش حتی شده یک بار کمتر بابت عصبی شدن های ناخواسته اش و کتک زدن بی هوای تنها دخترش، خجالت زده شود .
    در آن اردوگاه نظامی، صبح به صبح جای صدای قرآن خواندن پدر، صدای برخورد خشن پوتین های نظامی در گوش اوین می پیچید .اوین و لشکر پنجاه نفره ای از دختران و پسران کرد ،مردانه و با صلابت، سلاح بر شانه هایشان می گذاشتند و هم صدا با هم می شمردند یک،دو،سه،چهار و آن قدر این شمارش را تکرار می کردند و آن قدر گام برمی داشتند تا آفتاب نزده ، کوهستان را با نظمِ نظامیِ خاصشان زیر پا می گذاشتند . این برنامه ی هر روزه صبحگاهِ گروهک در آن خطه از خاک مادری ، شهر بمب و خون و خمپاره، سردشت بود.

    نگاه دخترک به چراغ های خانه های دور دست خشک شده بود . نفس کلافه ای کشید و روی تخته سنگ بزرگی که دقیقا بالای دره ای عمیق قرار گرفته بود، نشست . وزن اسلحهِ کلاش را از دوشش کم کرد و آن را کنار خود، روی تخته سنگ گذاشت. آهی کشید و سعی کرد با فکر کردن به خانواده اش، طعم گس لحظه هایش را گس تر از این، نکند . خم شد و پوتینش را کلافه از پا بیرون کشید .بی هوا یاد مادرش افتاد و با تصور چهره نگران و صورت خیس از اشک او، با تمام ناکامی و عصبانیتی که در وجودش موج می زد ،دندان هایش را بر هم سایید و پوتین ها را با حرص،یه نقطه ای کور در پشت سرش پرت کرد.
    هنوز درگیر مرور خاطرات خاک خورده اش بود که حضور فردی را در اطراف خود حس کرد.سریع واکنش نشان داد و دستش را برای برداشتن اسلحه دراز کرد. اما اسلحه ، زیر فشار پوتین های سیاه مردانه ای قفل شده بود . نگاه ترسیده اوین از پوتین بالا رفت، از پای بلند و ازبالا تنه مردانه گذشت و در چشمان تیره ی دانیار قفل شد. با دیدن این مردِ آشنا که تا یک ماه پیش فقط برایش حکم فامیلی دور از اقوام مادری داشت و حال پس از پیوستن به گروهک، حکم برادر،هم عهد و همرزمش را نیز پیدا کرده بود، نفس راحتی کشید. لبخند کجِ روی لب های مردانه ی دانیار، به اوین گوشزد کرد که در این اردوگاه حتی حق ترسیدن هم از وجود زنانه اوین ، سلب شده و آن جا یک زن باید مثل یک مرد فکر کند، مثل یک مرد کار کند، مثل یک مرد طلب کند و در یک کلام در زنانه ، مردانگی کند. آخر زنانگی آنجا ممنوع بود . عاشق شدن، ازدواج، به دید زن و مرد به همرزم نگاه کردن، حرام بود. انگار در آن ارتفاع، حلال های خدا متفاوت از آن پایین ،که شهرش و مردمش بودند، شده بود و اغلب حرام بود. دانیار لبخند پهنش را به مردمک لرزان چشم های اَوین دوخت و پایش را از روی اسلحه او برداشت .دخترک سریع آب دهانش را قورت داد و خودش را فورا جمع و جور کرد . با پشت آستین عرق پیشانیش را گرفت و بعد با صدایی خش دار پرسد: اِ...تویی؟
    دانیار که انگار قصد برداشتن آن لبخندِ مضحک را از چهره نداشت با شیطنت گفت:مثل این که ترسوندمت!
    اوین انگشتان زنانه اش را روی پوست مرطوب گردنش کشید و خرمن موهایش را که روی گردن افتاده بود ، جا به جا کرد : نه..فقط یکم جا خوردم! آخه از بچه ها شنیدم که رفتی ماموریت ...کی برگشتی؟

    -آره. برای یکی-دو روز رفته بودیم ماموریت....چند ساعتیه که برگشتیم....موقع تمرینات عصرگاه دیدمت ....به نظر خسته ای ....اینو واست آوردم ،بگیرش.
    نگاه اوین بالا آمد و روی لیوان فلزی که دانیار به سمتش گرفته بود ثابت شد.دستش را برای گرفتن لیوان دراز کرد .داغی لیوان دستش را سوزاند اما اعتراضی نکرد . زیر لب تشکر کرد و به سیاهیِ کدرِ چای بی عطر و طعمش چشم دوخت. صدای دانیار در گوشش پیچید:

    -چرا یه دختر مثل تو باید این طوری بترسه اونم وقتی که چیزی برای ترس این جا وجود نداره!

    اوین نگاهش را از دو سنگ تیره ی ِ صیقلی چشمان دانیار گرفت .به وضوح پوزخندی زد و باز نگاهش را به خانه های دور دوخت و با خود فکر کرد که اتفاقا این جا همه چیز برایش پر از رنگ ترس و بی حیایی است.

    دانیار حس کرد این دختر چند وقتیست که ناگفته های دارد .کنارش نشست و به نیمرخ اوین زل زد.وقتی چند دقیقه ای گذشت و اوین را همچنان غرق در افکار پریشانش دید، با آرنج سقلمه ای به او زد و محض دلجویی پرسید: چرا این قدر ناامید و درمونده به نظر میای؟... چِت شده اَوین؟
    دخترک بی آن که به او نگاه کند بزرگترین دردش را ، برای تنها آشنایش در آن جمع غریب، اقرار کرد: هر شب یکی واسم پیغام پسغام میفرسته و می خواد باهام باشه!
    دانیار لیوان فلزیش را به لب نزدیک کرد. جرعه ای نوشید و خیلی راحت استدلال کرد: خب... این جا ازدواج ممنوعه اما ... جلوی نیازهای بشری رو که نمی شه گرفت!
    اوین برافروخته شد و عصبی گفت : اما این هدف من از اومدن به این جا نبود دانیار....من اومدم که زندگیم بهتر از قبل بشه نه تا خرخره برم تو گنداب و لجن!

    دانیار چایش را تا ته سر کشید و لیوان فلزی را با صدا روی تخته سنگی که نشسته بود کوفت و عصبی فریاد زد:-یعنی ازدواج... بردگی زن نیست؟ .... با ازدواج یه زن رو محدود می کنن ... تو سری خور می کنن و می فرستن زیر دست مردی که زن رو تو چاردیواری تمایلات نفسانی خودش حبس می کنه و از صبح تا شب زن باید بشورِ و بساوهِ و لابد هر از چند سال هم باید برای اون مرد چندتا توله، ردیف کنه ....نکنه از اینی که هستی ناراضی ای و زندگی ایده آل تو اون ِ؟
    -نه ..ولی...

    دانیار نفسی تازه کرد .گره اخم هایش را شل تر کرد و گفت: ببین ... صدبار بهت گفتم... یه بار دیگه هم می گم ، ما داریم با ظلمی که این حکومت در حق زن کرده مبارزه می کنیم . اگه این جا تفاوتی بین زن و مرد از نظر جسمی و روحی نیست و روابط آزاده ، به دلیل اینه که ما زن و مرد رو موجوداتی یکسانی می دونیم که حق دارن به نیازهای طبیعیشون جواب بدن ... عدالت یعنی همین ..یعنی من و تو دقیقا مثل هم هستیم.
    اوین پلک هایش را عصبی روی هم گذاشت و وا کرد: نه..... عدالت با برابری فرق می کنه .... عدالت یعنی هر چیزی سر جای خودش باشه.... یعنی زن با ظرفیت وجودی خودش و ویژگی های خودش قیاس بشه و مرد هم همین طور ..نه جفتشون مثل هم !

    دانیار عصبی از جا بلند شد و نگاه اوین را دنبال خود بالا کشاند. با تاسف در چشم های مصمم دخترک زل زد و همراه با تاسف عمیقی گفت: اوین ....حرفات روز به روز داره از آرمان های ما دور تر و دورتر می شه و این .....اصلا خوب نیست!
    

    اوین بغض کرده گفت:
    -آخه حس می کنم شدم شبیه به یه مرد خشن.دیگه از من، از اَوین دیروز، هیچی نمونده ...از بُعد زنونه ام هیچی نمونده .حس می کنم تبدیل شدم به یه ماشین جنگی که پر شده از خشم و کینه و انتقام گیری!
    دانیار شانه هایش را بی تفاوت بالا انداخت : اتفاقا ما برای هدفمون ، برای آزادی کردستان، برای احقاق حقوق مردم کرد، باید روحیه جهادیمون رو همیشه حفظ کنیم . اگه لازم باشه ، توی این راه احساساتمون رو هم دور بریزیم..خب، این کارو می کنیم ... تو هم اگه مثل بقیه گروه مدام به حقوق پایمال شده ات ، به وضع نابسامان خانواده ات، به خاک و ناموست فکر کنی متوجه می شی که برای آزادی، این کمترین بهائیه که داری پرداخت می کنی!
    اوین قانع که نشده بود اما خفه چرا ! مخصوصا وقتی دانیار بحث را عوض کرد و با دلخوری به چای بدرنگِ سرد شده اشاره کرد، دیگر فهمید که بهتر است لال شود.
    -چایتو بخور...از دهن افتاد .
    دخترک بغض هایش را با طعم گس چای پایین داد و وقتی نگاهش به غروب خورشید افتاد دیگر شک نداشت که غروب های اردوگاه، حتی از غروب آن پایین که شهر و دیارش و عزیزانش هستند، هم دلگیر تر است.
    با غالب شدن تیرگی بر روشنایی روز غم عالم بر دل دخترک نشست. از فکر تجربه شبی دیگر از شب های اردوگاه، دریافت دوباره پیشنهاد های بی شرمانه و شنیدن صدباره صدای خفه ی گریه های دختران همرزمش که باز هم مجبور به اطاعت از دستور مافوق شده بودند و تن به ذلت داده بودند، چنان ترس و انزجاری به دل اوین یورش آورد که نفهمید چطور به دانیار اعتماد کرد و آن جمله از دهانش بیرون پرید: "می شه...می شه کمکم کنی فرار کنم!"
    با این که از ترس حس می کرد نفس در گلویش حبس شده و ضربان قلبش را دیگر حس نمی کرد اما حالا که حرف دلش را زده بود ،هلاک شنیدن جوابش بود.
    دانیار با چشمانی که از خشم به سرخی می گرایید نگاهش کرد و با لحنی کینه توزانه فریاد کشید:
    -تو ...خُل شدی.... یا از جونت سیری ؟
    اوین وحشت کرد و در خودش فرو رفت .دانیار فورا اطراف را زیر نظر گرفت تا مطمئن شود که کسی حرف اوین را نشنیده باشد.تن صدایش را پایین آورد اما همچنان با عصبانیت دخترک را به باد ملامت گرفت:
    -فکر می کنی چرا بالایی ها گذاشتن بعد از سه هفته آموزش، از قندیلِ عراق برگردی به سردشتی که زادگاهته و مثل کف دست می شناسیش ؟ واقعا نمی دونی ؟! من می گم تا حالیت شه !... چون تو به خواست خودت وارد گروه شدی، بالایی ها می خواستن وفاداریتو بسنجن ..می خواستن بهت فرصت بدن تا ببینن، تو بین گروه و خانواده ات که حالا درست جلوی چشمات هست، کدومو انتخاب می کنی؟...حالا تو به جای اثبات وفاداری ..به جای جلب اعتماد مافوقت... داری از فرار و خ*ی*ا*ن*ت به گروه حرف می زنی ؟ واقعا که!
    دانیار نفس کلافه ای کشید و شروع کرد عصبی قدم زدن.
    اشک بعد از هفته ها داشت راه چشمان دخترک را پیدا می کرد اما بغض هایش را پس زد و ناله کرد :حتی اگه نتونم فرار کنم قبل از اینکه کسی بهم دست بزنه، خودمو می کشم!
    دانیار پلک هایش را عصبی روی هم فشار داد و با حرص گفت:
    - پاک عقلتو از دست دادی !
    بعد از آمدن به اردوگاه، این اولین بار بود که اوین با صورت خیس از اشکش، زنانـ ـگیش را جلوی دانیار به نمایش می گذاشت . وقتی نگاه خیره دانیار را متوجه خود دید ، اشک هایش را با پشت آستین پاک کرد ، بینی اش را بالا کشید : آره. من یه دیونه ام ...یه دیونه که فکر می کرد می تونه دردی از خانواده اش دوا کنه اما ، حالا درست شدم یه درد بی درمون واسه خانواده ام...شدم یه غده سرطانی که حتما بریدنم و دورم انداختن...به نظرت یه دختر فراری چیزی جز این می شه واسه خانواده اش؟ ...حالا فقط می خوام تنها چیزی که واسم مونده رو حفظ کنم ...شرافتم رو می خوام حفظ کنم ... من فرار می کنم حالا یا تو کمکم می کنی یا تنهایی اینکارو می کنم ...پای همه چیز هم وایسادم ، اگه موقع فرار از این جا به بدترین شکل ممکن هم بمیرم اون مرگ ،شرف منه!عزت منه!
    دانیار نگاه خیره و عمیقش را تا دقایقی روی صورت اوین نگه داشت.اشک های دخترک تمامی نداشت و عزمش برای رفتن راسخ تر از آن بود که کاری از دست دانیار یا دیگری برآید.دانیار بالاخره به حرف آمد.کوتاه و صریح حرفش را زد و رفت.
    - فردا شب ...همین موقع.... همین جا باش... اونوقت بهت می گم چیکار کنی!
    دانیار رفت و اوین را در شوک و انتظاری کشنده تنها گذاشت.
    فردای آن روز اَوین در حالی که تمام شب گذشته را نخـ ـوابیده بود خود را به محل قرار رساند و در کمال تعجب متوجه دانیار شد که زودتر از او، به محل قرارشان آمده بود.
    دانیار همین که صدای پوتین های اَوین را شنید به عقب برگشت و نگاه دقیق و موشکافانه ای به صورت دخترک انداخت: اومدی؟
    اوین سرش را به نشانه تایید تکان داد و با حالی آشفته، انگشتان یخ کرده اش را در هم گره زد.هنوز هم پس از یک ماه زندگی در اردوگاه، مانند دیگر دختران، از روبه رو شدن با این مرد پر ابهت، مضطرب می شد. همیشه ابهت و صلابت دانیار،مَثَل خاص و عام بود. شاید اگر آن نسبت خویشاوندی بین دانیار و اَوین نبود، اوین هم مانند بقیه دختران اردوگاه، هنگام روبه رو شدن با آن مرد، از ترس به خود می لرزید و دانیار هم مجبور نمی شد خود را به زحمت بیندازد و با آن دختر متفاوت از دیگران رفتار کند . حتما آن موقع اَوین در این اردوگاه مخفی، از این هم تنهاتر می شد .آن وقت دیگر هیچ گوش شنوایی نبود که حرف های دخترک را بشنود و پاسخگوی ابهاماتِ ذهنِ پرسشگرِش درباره ایدئولوژی و مرام گروهک باشد. اما خواسته یا ناخواسته در مدت این یک ماه، آن مرد سرسخت با آن میمیک چهره خشن و سلطه گر تنها دوست، هم حرف دخترک شده بود.
    دانیار حین نگاه کردن به چشمان شهلای اوین همراه با پوزخندی گفت:
    - فکر نکن حواسم نیست که توی تمام این مدت منو جای یه مافوق ، با همون نسبت خویشاوندی بینمون دیدی و هیچ وقت مراتب نظامی رو رعایت نکردی!
    لحن طعنه آمیزِ دانیار، موجب شد یخ رابطه شان بشکند و لبخندی کج گوشه لب های اَوین بنشیند.
    دانیار نگاهش را از صورت متبسم اوین گرفت و به خانه های دور دوخت ، فرصتی دست داد تا اَوین مضطرب، آب دهانش را قورت دهد و کم کم خودش را آماده شنیدن تصمیم دانیار کند.
    همین که اَوین جلو تر آمد و روی تخـ ـته سنگ کنار دانیار ایستاد، مرد جوان به حرف آمد: خودت که خوب می دونی که ما یه دستور واضح درباره اعضای خائن گروه داریم ..افرادی مثل تو که می گن میخوان از گروهک جدا بشن و راه خودشون رو برن ... از نظر ما خائن هستن و حکم خائن دقیقا مرگِ..نه کمتر نه بیشتر!
    با شنیدن هر کلمه از آن جملاتِ محکوم کننده، تن دخترک بیشتر تحت تاثیر تُن مصمم و بیرحم صدای دانیار به رعشه می افتاد.پس از گفتن آن حرف ها ، مرد جوان حتی به دخترک فرصت نفس کشیدن هم نداد فورا به بازوی دخترک چنگ انداخت .تن اوین را از جا کند و در کسری از ثانیه اَوین را بالای پرتگاه در فضایی مابین مرگ و زندگی معلق گذاشت.
    اَوین آن قدر از این حرکت آنی دانیار شوکه شده بود که فقط توانست با چشمانی براق از اشک که پر از خواهش و التماس برای زنده ماندن بود، به جفت سنگ های صیقلیِ دانیار چشم بدوزد و به علامت نفی سرش را به اطراف تکان دهد.
    بالاخره زبان دخترک از حبس دهان، خارج شد .ملتمسانه گفت :
    - نه دانیار...تو این کارو با من نمی کنی؟
    دانیار به صورت ترسیده دخترک لبخند کجی زد .یک تای ابرویش را بالا انداخت و با لحن مصممی گفت: اگه من هم از دستورات اطاعت نکنم با توِ خائن، هیچ فرقی ندارم و محکوم به مرگ می شم !
    دخترک هنوز میان مرگ و زندگی دست و پا می زد و تنها نقطه اتصالش به زندگی، دست های مردانه و قوی دانیار بود که معلوم نبود هدفش کُشتن اَوین است یا فقط دارد یک اخطار بی نهایت جدی به دخترک و افکار خائنانه اش می دهد!
    اَوین در حالیکه چشمانش را قفل نگاه بی تفاوت دانیار کرده بود من من کنان گفت:
    -یعنی باور کنم تو کسی هستی که قراره زندگیمو تموم کنی؟
    دانیار لبخند شیطنت باری زد و به مشت مردانه اش که به یقه پیرهنِ نظامیِ دخترک چنگ زده بود اشاره کرد و بیرحمانه گفت:
    -مرگ و زندگت تو دست های منه...ازم خواستن کارم رو تمیز انجام بدم!
    دانیار کم کم داشت مشت بسته اش را باز می کرد که اَوین به عقب هل خورد .سنگریزه ها پیش از جسم دخترک، راهی اعماق دره شدند. اَوین که انگار تازه عمق بی رحمی دانیار را باور کرده بود ملتمسانه اشک ریخت و برای زندگیش التماس کرد: این کارو نکن ..خواهش می کنم .
    دانیار سرش را با تاسف تکان داد و با پوزخندی عصبی گفت:
    - لاف می زدی و می گفتی شرف و ابروت واست مهم تر از زندگیته... پس کجا رفت اون شهامت پوشالی ؟
    دانیار همان طور که به چشمان زیبای دخترک خیره شده بود،در کمال خونسردی مشت بسته اش را از هم وا کرد .جسم دخترک در حالی در هوای مرگ معلق شد که هنوز با نگاه خیسش داشت به سنگ های تیره چشمان همرزم،دوست،هم کیش و هم راز خود التماس می کرد .
    تارهای بلند موهای اَوین دور صورت رنگ پریده و وحشت زده اش، پریشان شد .اوین اثر مغناطیس مرگ را روی تک تک سلول هایش به وضوح حس کرد و با سرعت تمام به سمت پایین کشیده شد.


    دانیار به سرعت عکس العمل نشان داد .با یک حرکت سریع، مچ اَوین را در لبه پرتگاه گرفت و وجود بی پناه و رها شده ی دخترک را از ناامیدی مطلق به امید دستان مردانه اش گره زد. دانیار همان طور که لبه پرتگاه زانو زده بود و مچ رها را محکم چسبیده بود ،عرق پیشانی اش را گرفت و همراه با لبخند کجی گفت:
    -گفتم که مرگ و زندگیت تو دستای منه ... اما.... من می خوام یه فرصت دیگه واسه زندگی بهت بدم.
    اوین از شدت دردی که در مچ دستش پیچیده بود ، چشمانش را تنگ کرد ،دندان هایش را روی هم فشرد و به زحمت پرسید : فرصت ؟ منظورت چیه؟
    این بار چشمان دانیار هم مانند لب های زمخت مردانه اش خندید : من کمکت می کنم فرار کنی اما به یه شرط!
    اَوین از شدت درد و فشاری که روی مچ زنانه اش بود پلک هایش را بست و ناله کرد:
    -آخ دستم ... مچم داره می شکنه دانیار !
    دانیار که هنوز هم با بیرحمی جسم دخترک را لبه پرتگاه در فاصله مرگ و زندگی آویزان نگه داشته بود لب زد: فقط بگو که شرطمو قبول می کنی ..اونوقت می کشمت بالا!
    میل به زنده ماندن در اَوین غالب ترین حس ممکن شده بود اما زنده ماندن به هر بهایی هم نمی ارزید.به همین دلیل هم بود که میان ناله هایش به زور پرسید: من تا ندونم شرطتت چیه ...قبولش نمی کنم!
    دانیار فشار دستانش را دور مچ زنانه اَوین بیشتر کرد.اَوین از درد به خود پیچید، دانیار بیرحمانه گفت:
    -به هر حال تو حق انتخاب نداری....یا همین حالا می میری یا شرط منو قبول می کنی !
    اشک به چشمان اَوین دوید و ناباورانه لب زد: تو همیشه این قدر بیرحم بودی ؟ منِ احمق چطور به تو اعتماد کرده بودم؟!
    معصومیت کلام و چهره دخترک، دل سخت دانیار را نرم کرد. یک باره به بازوی اوین چنگ زد و با یک حرکت سریع، دخترک را مانند پر کاهی بلند کرد و جسم یخ کرده و لرزان او را روی صخره ، نشاند .هنوز اوین نفس راحتی نکشیده دانیار لبخندی خبیث به چهره خیس از اشک دخترک زد و گفت: من واسه کشتنت همیشه وقت دارم اما.... به نظرم بد نیست که اول یه فرصت بهت بدم و ببینم می تونی کاری که ازت می خوامو انجام بدی؟!
    اَوین همانطور که روی تخـ ـته سنگ نشسته بود و بازو و مچ دردناکش را ماساژ می داد با صدایی خش دار شده از درد زمزمه کرد: می خوای واست چیکار کنم ؟
    دانیار وقتی دخترک را رنگ پریده و هیجان زده دید، بیشتر از این منتظرش نگذاشت . رک و پوست کنده ماموریت اوین را توضیح داد :
    -خیلی وقته که می خوام قاتل پدرم رو بکشم اما... اون فرمانده ای که پدرمو کُشت ،بعد از این که با تیر من برای همیشه ویلچر نشین شد، از این منطقه رفت و الان تو زادگاهش که شیرازِ داره خوش و خرم زندگی می کنه ..
    دانیار آهی کشید وادامه داد : راستش... بالایی ها دستم رو بستن و اجازه نمی دن برای انتقام شخصیم از اردوگاه خارج بشم می گن ... فعلا هیچ برنامه ای برای انتقام از اون فرمانده ی قاتل ندارن...
    با اخم هایی در هم گره خورده به چشمان اوین خیره شد و مصمم گرفت:من می تونم کمکت کنم فرار کنی.....به شرطی که بری و جای من اون لعنتی رو به درک واصل کنی!
    بعد از شنیدن حرف های دانیار درد عیقی در سر اَوین پیچید و پلک هایش برای لحظاتی بسته شد. چهره دانیار به شدت جدی و برافروخته شده بود جوری که اَوین از نگاه کردن به آن صورت خشمگین بیشتر از همیشه مضطرب شد. دانیار نگاه داغش را مانند مذابی سوزنده در کاسه ی چشمان اوین ریخت و با تُن صدای مصممِ مردانه اش گفت:
    -می خوام نقشه فرارت رو توضیح بدم تا باورت بشه که همه چیز تا صداقتم رو باو کنی و بفهمی که چه اندازه نقشه ام دقیق و حساب شده است . بعدش یا قبول می کنی که برای من کار می کنی و زنده بمونی... یا جسدت رو کف دره پیدا می کنن و فردا صبح خبر خودکشیت تو اردوگاه بین گروه، دهن به دهن می چرخه !
    سنگ های درشت چشمان دانیار برق خشم داشت..حالا اَوین با تمام وجود باورش شده بود که اگر جوابش به درخواست دانیار منفی باشد حتما توسط همان خویشاوند مورد اعتماد ، کشته خواهد شد.
    اَوین از مدت ها پیش فهمیده بود که زیاد فهمیدن، زندگی را سخت تر و سخت تر می کند و برای چندمین بار در آن مدت آرزو کرد که ای کاش برای همیشه در تاریکی نادانسته هایش مانده بود و خانه امنش را به امید فرداهایی بهتر ترک نکرده بود و این که ای کاش ماهیت دروغین گروهک را کشف نکرده بود ..ای کاش از چهره واقعی دانیار و هدف مرگبارش آگاه نشده بود . اوین از ته قلب آرزو کرد که ای کاش تمام اتفاقات تلخ این روزهای اخیر، فقط کابـ ـوس تلخ شبانه ای باشد در ذهن آشفته ی زنانه اش که اگر این طور بود، حالا بی شک برای بیدار شدن و رها شدن از آن کابوس ، مشتاق تر از همیشه بود اما افسوس که همه ی آن کابـ ـوسهای تلخ را در بیداری مطلق، دیده بود.
    صدای دانیار در گوشش پیچید و او را از خواب و خیال درآورد. داشت نقشه فرار را مو به مو توضیح می داد:
    -باید تا بازرسی ساعت 12 تو تخـ ـتت بمونی ... نیمه های شب تخـ ـتت رو جوری درست کن که انگار هنوز تو جات خوابیدی... باید تا می تونیم برای فرارت زمان بخریم..من یکی رو می فرستم تا نگهبان های شب رو سرگرم کنه...توی اون فاصله باید جوری که دیده نشی از پست نگهبانی نیمه شب عبور کنی... وقتی رد شدی همدیگه رو کنار جنگل های بلوط می بینیم.. خودت که مثل کف دست این منطقه رو بلدی..می دونی که باید خیلی سریع از جنگل عبور کنی و از شیب تند کوهستان پایین بری.منم پشت سرت میام و اسکورتت می کنم ...هر اتفاقی برای من بیوفته حق نداری برگردی...وظیفه تو فقط اینه که جونتو برداری و بی توجه به همه کس و همه چیز فرار کنی..با تمام توانی که داری بدو و هرگز پشت سرتم نگاه نکن.به جاده فرعی که رسیدی مسیرتو به سمت روستا ادامه بده.باید خورشید نزده برسی اون جا.یه نفر به اسم قمر میاد سراغت و بهت لباس ، پول ، اسب و اسلحه می ده . بعد سریع حرکت کن و خودتو به جاده اصلی برسون. از اون جا به بعد دیگه خودتی و خودت.. تا عصر باید خودتو رسونده باشی به سنندج و بعد برای شیراز بلیت هواپیما بخری و سریع خودتو به شیراز برسون. اونجا رابطتت باهات تماس می گیره و می گه برای اجرای نقشه باید چیکار بکنی.
    دانیار گلنگدن را کشید و اسلحه اش را آماده شلیک کرد .کلاشش را با بیرحمی به جایی میان دو ابروی اَوین نشانه رفت و خیلی مصمم زمزمه کرد: خب حالا کدومو انتخاب میکنی...مرگ یا زندگی؟
    اَوین نگاه ترسیده اش را به اسلحه کلاش دانیار دوخته بود. دانیار با صدایی خسته زمزمه کرد:
    - من دارم جونمو برای اجرای این نقشه به خطر می ندازم ... بنابراین اگه قبول کنی و حین فرار یا بعدش جا بزنی.... مطمئن باش زنده ات نمی زارم ... تا روزی که زنده ای سایه به سایه دنبالت میام و خودم با دستای خودم می کشمت.مفهومه؟
    اَوین نیاز نداشت به چشمان خشمگین دانیار نگاه کند ،تُن جدی و پر از کینه ی کلام آن مرد به تک تک سلول های بدنش تفهمیم کرده بود که دانیار برای کشتن او حتی سر سوزنی شک به دل راه نمی دهد .دخترک چاره ای جز پذیرفتن پیشنهاد دانیار نداشت. سرش را به نشانه تایید تکان داد و با صدایی گرفته و پر درد زمزمه کرد:
    - بعد از کشتن اون فرمانده ، دیگه با هم بی حساب می شیم و می زاری برم دنبال زندگیم ؟
    آن سنگ های تیره بالاخره از شادی برق زدند.دانیار سرش را به نشانه تایید تکان داد و حین بلند شدن و تکاندن پشتش گفت: از اولش که دیدمت این روز رو تصور می کردم...می دونستم تو هم مثل خودم زیادی می فهمی و اینجا موندن رو تاب نمیاری!
    خم شد و قمقمه آب اَوین را از کمـ ـربند پهلوی دخترک برداشت و به سمتش گرفت .همراه با لبخندی شیطنت بار گفت:
    - از اولش که اومدی زیر دستم می تونستم مثل بقیه مافوق ها درخواست بیشرمانه ای ازت داشته باشم و مجبورت کنم تا ازم اطاعت کنی اما وقتی دیدم تو مرگ رو به با بودن با مافوقت ترجیح میدی منم ازت دست کشیدم اما...
    انگشت شست دانیار روی گونه آفتاب سوخته اَوین نشست.با حسرت به چشمان شهلای دخترک نگاه کرد و اقرار کرد: اما می دونم که تا ابد حسرت داشتن تو با من می مونه!
    اَوین با اخم به صورت غمگین دانیار نگاهی انداخت و صورتش را با کراهت از زیر دستان مردانه او پس کشید .. مصمم بلند شد و در کسری از ثانیه از جلوی مَردی که دیگر برایش مُرده بود، محو شد.

    ***

    ***
    ساعت پنج صبح را نشان می داد. مرد جوان طبق عادت همیشگی اش با بالا تنه ای عریان در تخـ ـت خواب گرم و نرمش خزیده بود و در عمق رویاهای مردانه اش به سر می برد که صدای زنگ موبایلش مانند مگسی مزاحم در گوشش وز وز کرد و خواب و آرامش را مختل!
    نفس کلافه اش را با صدا بیرون داد و در عالمی بین خواب و بیداری ، با صدای خَش داری که پر از اثرات خواب بود، کلافه گفت : ای بر خرمگس معرکه لعنت!
    صدای زنگ موبایل همچنان مانند نویزی مزاحم در گوش مرد جوان تکرار شد .یک باره پتو را کنار زد و مثل فنر در جایش صاف نشست.تازه به مغز خسته اش خطور کرده که صدای زنگ گوشی از خط ویژه اش دارد.خطی که از دست دادن حتی یک تماسش هم برای افراد نظامی تبعاتی سنگین در پی داشت.
    در تاریکی مطلق اتاقِ خوابِ واحد مجردیش، تکمه آباژور را به کمک حس لامسه پیدا کرد .فضا که روشن شد گوش تیز کرد و رد صدا را زد و با قدم هایی بلند به سمت کمد لباس هایش رفت .دستش را در جیب کت چرمش زد و گوشی را بیرون کشید.صدایش را صاف کرد :الو؟
    -جناب سرگرد کیان رضایی؟
    -بله خودم هستم ...
    -لطفا منتظر باشید ... جناب سرهنگ عطوفت امر مهمی با شما دارن.
    چند ثانیه بعد صدای سرهنگ عطوفت در گوشی پیچید...صدای گرم پدرانه ای که در تمام این هشت سالی که به استخدام ناجا درآمده بود ،شنیدنش برای کیان لطف روز اول را داشت.لطف جناب سرهنگ که حال سال آخر خدمتش را می گذارند، همیشه شامل حال کیان شده بود.آن قدر کیان برایش خاص و دوست داشتنی بود که حتی سرهنگ پیشنهاد داده بود که از این که او دامادش شود به شدت استقبال می کند .
    کیان صدایش را صاف کرد : امر بفرمایید جناب سرهنگ در خدمتم.
    - کیان جان خبر رسیده که از اردوگاه گروهک، یه نفر نفوذی خارج شده...بچه های اطلاعاتی ردشو زدن...سوژه داره میاد شیراز .خودت که دیگه خوب می دونی که این جور عملیات ها که به تروریست های گروهکی مرتبط می شه چقدر برای بالایی ها حساس و مهمه از اون طرف هم این نوع عملیات مثل سکوی پرتابی برای نیروهای حرفه ای و ویژه ای مثل تو هست که خیلی خوب توانمندی های فوق العاده شون رو به نمایش بگذارن .اگه خوب عمل کنی و بتونی این نفوذی رو تخلیه ی اطلاعاتی کنی ترفیع خوبی در انتظارته.
    کیان طبق عادت نظامی اش صاف ایستاد و سیـ ـنه اش را جلو داد : جناب سرهنگ ناامیدتون نمی کنم و با تمام توان تلاش می کنم که این ماموریت رو به نحو احسن انجام بدم .
    -سرگرد رضایی؟
    -امر بفرمایید قربان
    -درسته که تو بهترین و ارزشمند ترین نیروی من هستی... اما هرگز دشمن رو دست کم نگیر...حتی الان که با طرف حسابت یک زن هست!
    چشم های خواب آلود کیان از تعجب گرد شد : یه زن قربان ؟
    -بله...این بار معلوم نیست قصد چه نوع خرابکاری دارن اما برای رد گم کردن یه دختر بیست و چهار ساله رو مامور کردن تا عملیات خرابکاری رو انجام بده...قافل از اینکه چشمان تیزبین نیروهای اطلاعاتی ما از رصد هیچ کدوم از حرکت های اون ها غفلت نکرده و نمی کنه ...
    سرهنگ پیر نفسی تازه کرد : بگذریم...تا نیم ساعت دیگه راننده میاد دنبالت .مابقی صحبت ها رو تو ستاد از نیروهای ضد اطلاعات دریافت می کنی .
    -چشم قربان.در اسرع وقت خودمو به ستاد معرفی می کنم.
    - مثل همیشه خوش بدرخش سرگرد رضایی.
    کیان احترام نظامی گذاشت و "چشم" قاطعی گفت.
    تماس را قطع کرد و نگاهی به آشفته بازار خانه مجردی اش کرد.اگر مادرش وضع خانه و زندگی اش را می دید نچ نچی می کرد و به کردی می گفت: "همین رو می خواستی که زندگیتو سوا کردی؟"
    لبخند روی لب های مردانه ی کیان ماندگار شد.مادرش هرگز نفهمیده بود این زندگی خاص، برای پسرش که نیروی ویژه پلیس است و مدام در ماموریت های فوق محرمانه شرکت دارد، ضروری است.
    مرد جوان سریع دوش گرفت تا اثرات خواب و کسالت از جسم و ذهن خسته اش برطرف شود.یک ربع بعد با حوله ای بر سر از حمـ ـام بیرون آمد .تکمه کتری برقی را زد .در کابینت ها دنبال قهوه یا نسکافه فوری گشت.
    با شنیدن صدای تِقِ کتری برقی، آب جوش آمده را در لیوان بلور جرم گرفته اش ریخت و پاکت حاوی نسکافه فوری را در لیوان تکاند.درب یخچال را باز کرد ... قامت بلندش را خم کرد و نگاهی به آن بیابان برهوت انداخت.جز تکه ای از کیک شکلاتی هفته گذشته که حال به سختی سنگ شده بود چیز دیگری نیافت.به همان قناعت کرد. کیک را زیر دندان گذاشت .حس کرد دندان هایش را بر فولاد گذاشته است.سطل لبریز از زباله را نشانه گرفت و با یک حرکت سریع کیک را مانند توپ بسکتبال در سبد ،گل سه امتیازی کرد.
    هنوز جرعه ای از نسکافه اش را نخورده بود که صدای ترمز ماشینی توجهش را جلب کرد .از پنجره نگاهی به پایین انداخت... آمده بودند دنبالش . ماموریت جدیدش در قالب یک مامور مخفی ضد اطلاعات استارت خورد.
    ***
    اوین در سالن انتظار فرودگاه سنندج روی صندلی های فلزی منتظر پروازش نشسته بود .بعد از یک روز پر استرسِ سخت، دلش برای یک جرعه آرامش لک زده بود حتی اگه آن آرامش در یک چرت چند دقیقه ای سبک، خلاصه می شد!
    اتفاقات آن روز پر هیجان و پرحادثه مانند یک بارداری ناخواسته مدام در ذهن زنانه اش تکرار می شدو آشفته اش می کرد. کیفش را روی شانه انداخت و برای رهایی از افکار آزاردهنده اش، بی هدف روی سنگ های صیقلی سالن فرودگاه قدم زد.همان طور که کسل و بی جان مسیر نامشخصی را می پیمود بوی عطر قهوه مشامش را نـ ـوازش کرد.در جا متوقف شد . به سمت آن اغذیه فروشی رفت و لیوانی قهوه تلخ سفارش داد.
    از فروشنده چند حبه قند هم طلب کرد.قهوه اش را که در لیوان کاغذی تحویل گرفت با همان قند ها شیرینش کرد .به یاد آورد که آن روز هیچ فرصتی برای خوردن وعده ای غذا پیدا نکرده بود.
    زانوهایش که از شدت درد به زق زق افتاد، یاد ناخن های شکسته و انگشتان به خون نشسته ی پایش افتاد و تازه سوزش دردناکشان را در کفش جدیدش حس کرد.
    لیوان داغ قهوه را مانند جسمی مقدس میان دستانش گرفت و با گرمای دلچسبش گونه و دستان یخ کرده اش را گرم کرد.نفس کشید و از عطر دلپذیر قهوه مـ ـست شد.
    بعد از یک ماه خوردن چای جوشیده و بد ترکیب اردوگاه، حال دوباره عطر و بوی زندگی را می توانست در نفس هایش استشمام کند.
    آهی کشید و باز یادش آمد که تابستان به گروهک پیوسته بود و در آستانه پاییز موفق به فرار شده بود.انگار سیاهی قهوه یادآور روزهای سیاه زندگیش بود...همه چیز این یک ماه نحس چون فیلمی دهشناک، از جلو چشمانش سریع گذشت و روی آخرین خاطره اردوگاه توقف کرد ...یادش افتاد به نیمه شب دیشب که گریخت ...به استرس وحشتناکش موقع گذشتن از پست های نگهبانی اردوگاه...به این که اگر دانیار به دادش نرسیده بود و نگهبان سوم را متقاعد نکرده بود که آن چه شنیده صدای موش های گرسنه ی در جستجوی غذا بوده نه آدمیزاد، حتما لو رفته بود و الان جنازه اش بود که برای عبرت سایرین در ملاء عام به نمایش گذاشته شده بود.
    اوین نفس راحتش را با عطر خوش قهوه فرو داد و به این فکر کرد که همین که زنده مانده و نفس می کشد هم معجزه است.
    هنوز یک جرعه از قهوه اش ننوشید، باز هم خاطرات به ذهن خسته اش هجوم آوردند . یادش آمد که با چه حال خرابی خود را به جنگل های بلوط رسانده بود و منتظر دانیار شده بود.اما دقایقی که گذشت و اثری از دانیار ندیده بود ، تازه فهمیده بود که آن مرد زرنگ تر از آن بوده که دم به تله بدهد.به جای خود، چند مرد مسلح با صورت های پوشیده را فرستاده بود تا دخترک را اسکورت کنند. اوین و همراهیانش هنوز چند قدمی از اردوگاه دور نشده بودند که گزارش غیبت اوین، توسط بازرس نیمه شب رد شده بود و نگهبانان و هم رزمان دیروزش، به قصد کشت روی او و مردان همراهش آتش کشیدند. منظره وحشتناکی بود .
    سه نفر از محافظان، دردم به رگبار بسته شدند و خونشان بر سر و صورت اوین پاشیده شد و صدای جیغ دخترک با صدای ناله های جانساز یارانش در هم آمیخت . گلوله باران ادامه داشت و جز یک نفر از محافظان کسی برای اوین نمانده بود .شاید بخت با اوین یار بود که همان محافظ آخر، موقع جان دادنش سمت او هل خورد و موجب شد اوین در آن شیب تند کوهستانی تعادلش را از دست بدهد .دخترک به زمین خورد و به سرعت هر چه تمام از روی سنگ ها و بوته های سبز کوهستان به پایین کشیده شد و از برخورد گلوله های سربی داغ، در امان ماند.
    جرعه ای دیگر از قهوه اش نوشید و یادش آمد هنوز از درد به خود می پیچید که مجبور شد از ترس جان، روی زانو های زخمیِ دردناکش بایستد و با تمام توانی که برایش مانده بود بدود، آنقدر تند که نه درد پاهایش را حس کند و نه خود پاهایش را!
    صدای نازک و پرناز زن جوان از کیوسک اطلاعات ، شماره پرواز و باز شدن گیت را به اطلاع مسافران رساند و اوین را از عالم افکار پررنجش در آورد.
    کشان کشان به سمت گیت حرکت کرد . درست جفت گیت ورودی ناخودآگاه نگاهش بالا آمد و در آینه پیش رویش که جملات "آیت الکرسی" به خط زیبایی روی آن حک شده بود، افتاد. دخترک احساس کرد در این راه ناپاکی که قدم گذاشته، بی شرمانه است که از خداوند طلب یاری کند پس نگاهش جای مرو آن جملات نابِ آرامش بخش، به صورت برنزه خودش در آینه افتاد. با آن مانتو چرم عنابی رنگ، شلوار جذب مشکی ، نیم بوت چرم و شال همرنگ شلوار، اوینِ متفاوتی شده بود.
    این ماموریت نحس ، هر چه که بود دست از سر بُعد زنانه ای او برداشته بود و به دخترک اجازه می داد از آن لباس های نظامی، اخلاق خشنِ مردانه و مَنِش گروهکی اش فاصله بگیرد و این برای ذات پاک او شیرین و لذت بخش بود.
    نفسی با حرص فرو داد و نگاهش را از اوین زیبای پیش رویش گرفت و از گیت گذشت .تمام امید دخترک این بود که پس از کشتن آن فرمانده قاتل، جواز بازگشت به زندگی عادیش را کسب کند و بتواند با جبران خطاهای گذشته به مردمان کرد و خانوده عزیزش ادای دین کند.دقایقی بعد از پله های هواپیما بالا رفت .شماره صندلی را خیلی زود با چشم پیدا کرد .همین که روی صندلی راحت هواپیما نشست کیف دستی اش را بغـ ـل گرفت و هنوز هواپیما از باند بلند نشده از شدت خستگی خوابش برد و تمام طول راه را خوابید.
    ***

    ***
    ساعت بزرگ سالن فرودگاه شهید دستغیب شیراز هفت و ده دقیقه صبح را نشان می داد . کیان خمیازه ای کشید و نگاهش از روی صورت همکار خانمی که در این ماموریت زیر دست او بود گذر کرد.ستوان عظیمی، با آن تیپ و لباس مبدل متفاوت، مانند او بی صبرانه منتظر ورود اَوین به شیراز بود.
    کیان به ستوان عظیمی تاکید کرد:
    -هر وقت بهتون اشاره کردم کاری کنید که کیف دختره از دستش بیوفته ... باید این کارو در نهایت دقت انجام بدید و یکم برای من زمان بخرید تا بتونم ردیاب و میکروفون رو تو کیف کار بذارم،می گن دختره آموزش دیده اس و حرفه ایه ،خیلی مراقب باشید .
    -چشم قربان.مراقبم
    کیان در حالی که خیالش اصلا هم راحت نبود ، نگاهش را از چهره ظریف ستوان عظیمی گرفت .ستوان دوم، رنجبر، در قسمت شمالی سالن انتظار ورود خود را به عملیات اطلاع داد.
    کیان در حالی که آستین هایش را بالا تا کرده بود و میکروفون ریزی برای ارتباط با دو ستوان در آن تعبیه کرده بود از ستوان عظیمی فاصله گرفت و برای چک کردن میکروفونش مچش را نامحسوس سمت دهان گرفت و خطاب به ستوان رنجبر گفت:
    -اگه مشکلی پیش اومد شما ستوان عظیمی رو ساپورت کن و نگذار مشکل بیخ پیدا کنه!
    -چشم قربان...دورادور هوای ایشون رو دارم.
    اطلاعات فرودگاه اعلام کرد " پرواز شماره 2659 سنندج-شیراز هم اکنون در فرودگاه شیراز نشست" .کیان نفسی تازه کرد.زیر لب از خدا طلب یاری کرد .صدایش را صاف کرد و در میکروفون زمزمه کرد:
    -آماده باشید ... تا سوژه رو روئیت کردید به بقیه خبر بدید!
    صدای "چشم" گفتن دو ستوان در گوش کیان پیچید.
    یک ربع در بی خبری و انتظاری کشنده گذشت تا این که صدای زنانه ی عظیمی در گوش کیان پیچید:
    -ورودی دوم، قربان..سوژه روئیت شد...مانتوی چرمِ عنابی رنگ پوشیده!
    همین که کیان خواست دستور بعدیش را صادر کند. صدای مردانه ستوان رنجبر در گوشی پیچید:
    -کدوم؟ من که نفهمیدم کدوم دختر رو می گین ؟نکنه اونی که شال صورتی پوشیده؟
    کیان باز خواست حرفی بزند که صدای زنانه عظیمی در کانال گوشی غالب شد:
    - شال صورتی؟ جناب رنجبر نکنه منظورتون اون خانمیه که تو ردیف اول شال یاسی رنگ پوشیده؟!
    زن نفس کلافه ای کشید و ادامه داد:
    -نه دیگه ...
    کیان تا لب باز کرد این بار صدای رنجبر غالب شد:
    -یاسی، یعنی همون بنفش دیگه !
    عظیمی نچ نچ کنان گفت:
    -نه!!! ... یاسی کجا، بنفش کجا!
    کیان با این که به متانت و صبوری شهره خاص و عام بود اما پلک هایش را عصبی روی هم فشرد و به بقیه جرو بحث دو ستوان گوش سپرد
    رنجبر-نکنه اون خانمی که داره دستشو تو هوا تکون میده و میاد جلو رو می گید؟
    عظیمی-آخه اون که نه مانتو چرم تنشه نه رنگ مانتوش عنابیه!
    رنجبر-اصلا،عنابی مگه همون نارنجی نیست! اینجا که هیشکی نارنجی نپوشیده!!!!
    عظیمی-کی گفته عنابی همون نارنجی ؟...عنابی یه طیف خاصی از ....
    کیان تک سرفه ای کرد و با صدایی که هنوز اثرات حرص خوردن در آن موج می زد گفت:
    -عذر می خوام ...اما می شه این بحث رو بذارید برای بعد!
    ستوان ها که تازه به خود آمده بودند یک باره گفتند :
    -چشم .. عذر می خوایم قربان ..
    یک باره نگاه کیان روی دختری با مشخصاتی که عظیمی گفته بود، ثابت شد.در میکروفونش زمزمه کرد:
    - سوژه رو دیدم ...سمت چپ من ،درست جفت کیوسک اطلاعات ایستاده .جفتتون دیدنش رو تایید کنید.
    ستوان ها با فاصله چند ثانیه تایید کردند که اَوین را دیده اند.
    عظیمی زمزمه کرد:
    -خدای من ،فکر کردم تو عکس معصوم افتاده اما به این دختر ترکه ای زیبا اصلا نمیاد تروریست و قاتل باشه!

    رنجبر که از آن فاصله دور چهره اَوین را به وضوح نمی دید فرصت را غنیمت شمرد و دلخوری دقایقی پیش را فورا با جواب دندان شکنی داد:
    -مگه بقیه ی قاتل ها و تروریست ها شاخ و دم دارن یا روی پیـ ـشونیشون نوشته "من قاتل هستم" ؟
    کیان لبخندش را جمع کرد و برای تمام کردن کل کل آن دو نفر فورا گفت:
    -خیلی خب...ستوان عظیمی به سوژه نزدیک بشو.وقتی بهش تنه زدی و کیفش افتاد، هر جور بلدی حواس دختره رو پرت کن و یکم زمان برای من بخر .ستوان رنجبر شما هم به گوش باش تا خبرت کنم!
    ستوان عظیمی به سرعت به سمت اَوین حرکت کرد و چنان تنه ای به اَوین زد که به سنگ می زد اندک تکانی می خورد اما دخترک نه تکانی خورد و نه کیف از دستش نقش زمین شد.
    کیان با حیرت به نقشه ی ، نقش بر آب شده اش نگاه کرد و به دخترک زیبا که تمام عکس العملش به آن تنه خوردن، فقط سر سوزنی اخم زنانه بود و وقتی ستوان عظیمی عذر خواهی کرد بی هیچ حرفی دست روی شانه ی دردناکش گذاشت ، رویش را آن طرف کرد و خیلی زود از صحنه خارج شد.
    صدای زنانه عظیمی در گوش کیان پیچید:
    -عجب دختری بود ...به سنگ می زدم، محض رضای خدا یه تکون می خورد این دیگه کیه بابا!

    اخم های کیان در هم رفت . باید به هر قیمتی که بود ردیاب و میکروفن را کار می گذاشت تا به کمک آن زمان و مکان دقیق عملیات تروریستی را بفهمد.
    در حالیکه حاضر نبود نگاهش را از دختر پیش رو بگیرد متوجه زنگ خوردن موبایل دختر شد . فورا به رنجبر دستور داد:
    -
    برو جلوتر و ببین از مکالماتشون چیزی دست گیرت می شه!
    -اطاعت قربان.
    -رنجبر، اگه فرصت مناسبی گیرت اومد میکروفون رو نصب کن.
    -چشم.
    کیان دست به سیـ ـنه جفت ستون بزرگ سالن فرودگاه ایستاد و به نزدیک شدن ستوان رنجبر به اَوین چشم دوخت.نگاه دختر که مدام در اطراف سالن می چرخید یکباره به کیان که ده متری دورتر از او ایستاده بود افتاد.مرد جوان نامحسوس خود را پشت ستون مخفی کرد.
    رنجبر-قربان از این فاصله هیچی نمی شنوم .می رم نزدیک تر!
    -باشه اما مراقب باش!
    رنجبر در نزدیکی اَوین ایستاد اما چون چیزی از لهجه کردی نمی دانست فورا خطاب به رئیسش گفت:
    -قربان، سوژه داره به کُردی حرف می زنه ... من نمی فهمم حرف هاشو!
    اَوین که سنگینی نگاه ستوان رنجبر را از دقایقی پیش روی خود حس کرده بود فاصله گرفت و روی ردیف صندلی های سالن نشست و با شک و تردید به آن مرد خیره شد.
    کیان که متوجه تغییر رفتار اوین شده بود فورا به رنجبر دستور داد: از سوژه دور شو..بهت شک کرده!
    -بله قربان !
    کیان نفس کلافه ای کشید .یا دخترک زیادی زرنگ بود یا دو نیروی او زیادی کم تجربه.کیان چاره ی دیگری نداشت.مجبور شد خودش دست به کار شود.با قدم های بلند به سمت اَوین به راه افتاد . ردیف صندلی های فلزی را پیمود و با کمی فاصله از دختر جوان ، پشت سر او نشست. سرش را به عقب خم کرد و خود را خسته نشان داد. ساعدش را روی چشمان بسته اش گذاشت تا اوین چهره او را نبیند. در آن فاصله نزدیک، صدای زنانه اَوین را به وضوح می شنید.
    اَوین به جلو خم شد و دور شدن ستوان رنجبر را نظاره کرد .نفس راحتی کشید و همزمان با جملات کوتاه" آره و نه" آن هم به گویش کردی جواب رابطش را داد.کیان با اینکه کردی می دانست اما از آن جواب های کوتاه دختر چیز زیادی دستگیرش نشد تا این که اَوین در جواب رابطش که داشت آدرس محل قرارشان را به او می گفت روی اسم خاصی تاکید کرد:
    -چی؟ گفتی "کنچنه"؟
    و رابطش توضیح داد :کنچنه نه! چِنچِنه! اسم یه چهاراه معروف تو شیرازِ، زود خودتو برسون این جا ،منتظرتم.
    و کیان همان گاف را در هوا قاپیده بود . وقتی اَوین به عقب برگشت تا نگاهی به اطراف بیندازد ،دیگر اثری از سرگرد کیان رضایی نبود.
    مردجوان همان طور که با اقتدار به سمت خروجی سالن حرکت می کرد مچ دستش را بالا گرفت و با لبخندی حاکی از پیروزی رو به دو ستوان گفت: سوژه رو با دقت زیر نظر بگیرید ، محل قرارشون چهاراه چنچنه اس.من با ماشین خودم می رم شما هم جداگانه تعقیبش کنید . دقت کنید اگه تغییر مسیر داد گمش نکنید.تمام.
    ***

    اتومبیل کیان با فاصله از تاکسی فرودگاه ، سر چهارراه متوقف شد.عظیمی و رنجبر هم در ضلع دیگری از چهارراه، ایستادند . اَوین از تاکسی پیاده شد و نگاهی به اطراف انداخت و بعد به سمت پژوِ سفید رنگ رفت .به محض سوار شدن، اتومبیل از زمین کنده شد و با سرعت هر چه تمام، شروع به حرکت کرد.کیان فورا به ستوان رنجبر که پشت رل نشسته بود دستور حرکت داد.
    تعقیب و گریز حدود یک ربع ادامه پیدا کرد.رنجبر در همان پنج دقیقه اول سه بار خودروِ پژو را گم کرد و هم کیان را حرص داد و هم او را مجبور کرد مدام آدرس را برایش تصحیح کند .
    کیان خیلی زود متوجه شد که رابط اوین هر که هست هم در رانندگی حرفه ای است و هم مسیرها و کوچه پس کوچه های شهر را مانند کف دست، بلد است .
    بالاخره بعد از دقایقی گشت زدن در شهر ، پژو سفید گوشه ای متوقف شد. اَوین که تا پیش از این حتی در مخیله اش هم نمی گنجید که در این شهر، کسی جز افراد دانیار او را زیر نظر داشته باشند، با این اقدام رابط برای رد گم کردن و فرار از چنگ تعقیب کنندگان احتمالی، عمق فاجعه را درک کرد.فهمید که حتی در این شهر دور هم افرادی هستند که باید از آن ها خود را مخفی کند.برای کسب اطلاع بیشتر،از رابطش سوالی پرسید:
    -این همه احتیاط و این فرار واقعا لازم بود؟
    رابطش که مردی حدودا چهل ساله با چهره ای عنق و جدی بود خیلی سرد جوابش را داد:
    -مگه ما کار غیر لازم هم انجام می دیم؟
    اوین انگشتانش را در هم گره زد و من من کنان سوالی دوپهلو پرسید تا شاید مرد در دامش بی افتد و گافی بدهد:
    -یعنی ممکنه هنوز دنبالم باشن؟
    مرد زرنگ تر از آن بود که چیزی بیشتر از آنچه باید،بگوید .در جواب کوتاه گفت:
    -حتما دنبالتن، شک نکن!
    حس اینکه آن مرد داشت چیزی را از او مخفی می کرد اَوین را آزار داد .به همین دلیل باز هم سوال پرسید تا شاید چیزی دست گیرش شود :
    - برای دانیار که مشکلی پیش نیومد؟
    مرد با همان اخم های در همش، سرش را به نفی تکان داد
    -چه مشکلی؟
    -آخه دانیار نقشه فرار منو کشید و ...
    چینی زیر چشمان مرد افتاد و نگاهش برقی زد.اَوین یاد گرفته بود که جوابش را از چهره افراد گروهک بخواند نه از جواب هایشان.گوشه لب مرد که به نشانه خنده کمی جمع شد ، به اَوین این حس را منتقل کرد که آن مرد دارد به دید تمسخر به او نگاه می کند و انگار که دارد به سادگی او می خندد.
    این اولین بار بود که شک و تردید در دل اَوین ریشه می دواند.با خود گفت" نکنه بازیچه دست دانیار شدم و او به عمد من رو وارد این عملیات کرده و اسم انقام شخصی روی این قتل گذاشته؟! نکنه ماجرای فراری دادنم دروغ بوده و همکاری دانیار دروغین بوده ؟ "
    مرد از زیر چشم نگاه دقیقی به چهره رنگ پریده و مـ ـستاصل دخترک انداخت. شک و تردید را که از نگاه خیره دخترک خواند و رنگ عوض کرد .آهی کشید و گفت:
    -دانیار تو قضیه فرار تو تیر خورد و فعلا به همین بهانه از همه ماموریت ها کنار گذاشته شده.بالایی ها خیلی تیزن،لابد به همکاریش با تو شک کردن که برای یه مدت کنار گذاشتنش!
    اَوین وحشت زده به رابطش خیره مانده بود.
    مرد خونسرد قوطی سیـ ـگارش را تکاند و نخی سیـ ـگار بیرون کشید.فندک را از جیب پیرهن برداشت و حین فندک زدن گفت:
    -اون شب منم اون جا بودم ... وقتی دیدمش غرقِ خون بود.
    اوین وحشت زده پرسید:
    - چطور این اتفاق افتاد؟ دانیار که اون شب اون اطراف نبود پس چطور تیر خورد؟
    مرد برای بار دوم تکمه فندک را فشرد و با شعله آبی رنگ، سیـ ـگارش را روشن کرد .نخ سیـ ـگار را گوشه لبش جابه جا کرد و پوک محکمی به آن زد . حین فوت کردنِ آن همه دود در هوای خفه ی ماشین، با حرف هایش اوین را شوکه کرد:
    -دانیار ، خودش به خودش شلیک کرد . خب.. لازم بود به همه ثابت کنه که نه تنها با تو همکاری نداشته، حتی تو تعقیب و گریز تیر خورده ....اگه این کارو نمی کرد متهم اصلی ماجرا می شد و به جرم خ*ی*ا*ن*ت و همکاری با تو ....جونش رو از دست می داد!
    حرف های مرد همگی منطقی بود.دانیار هم مثل اَوین افکار خائنانه ای نسبت به گروهک داشت و اگر به زانوی خودش شلیک نمی کرد نمی توانست خودش را از همدستی با اَوین مبرا کند.اَوین با کف دست صورتش را پنهان کرد و با خود عهد کرد بست که دیگر نسبت به دانیار بدبین نباشد.


    اتومبیل چند دقیقه بعد جلوی یک آپارتمان مسکونی در محله ای خلوت و تمیز متوقف شد.
    اَوین ، بعد از آن مرد جدیِ اخمو پیاده شد.مرد به محله اشاره کرد و گفت:
    -این جا رو واسه سکونتت انتخاب کردیم چون خلوته و همسایه ها کاری به کار هم ندارن.توی این دو هفته ای که تا عملیات مونده، اینجا می مونی بعد از عملیات دیگه آزادی هر جای دنیا که می خوای بری زندگی کنی.
    مرد نیم نگاهی به اَوین انداخت و به لبخند واضحِ روی لب های کوچک دخترک، لبخند کجی زد.سوالی از ذهن اوین گذشت برای پرسیدنش یکباره به سمت مرد برگشت و وقتی ته مانده های آن لبخند کج را بر صورت او دید، دوباره دل چرکین شد و نکند های زیادی به ذهنش هجوم آورد.
    دست خودش نبود اما حس کرد که مفهوم آن لبخند تمسخرآمیز این است که بر خلاف چیزی که آن مرد می گوید، قرار نیست او از این عملیات جان سالم به در ببرد و طعم آزدی را باز دیگر بچشد .دخترک اخم هایش را در هم کشید و با خود عهد کرد که هر طور که شده در این عملیات زنده بماند تا بتواند از راه صحیحی دینش را به مردمش ادا کند.
    ***
    ساعت مچیش یک ظهر را نشان می داد که کیان به همراه دو همکارش وارد ستاد فرماندهی ناجا شدند.کیان با حرکت انگشت،موهای آشفته اش را روی سر مرتب کرد و بعد از مرخص کردن دو ستوان،برای گزارش دهی عملیات امروز، به سمت اتاق سرهنگ عطوفت به راه افتاد.پشت در اتاق که رسید منشی سرهنگ مثل فنر از جا پرید و سلام و احترام نظامی را به جا آورد
    کیان رو به سربازی که منشی سرهنگ بود پرسید:
    -سرهنگ تو اتاقشون تشریف دارن؟
    سرباز به من و من افتاد:
    -بله ...بله... تشریف دارن اما...
    بعد خم شد.دستش را سایه بان دهانش کرد و آهسته جوری که صدا به داخل درز نکند زمزمه کرد
    -از بالا مهمون ویژه دارن
    کیان طبق عادتی که موقع فکر کردن داشت پلک هایش را تنگ کرد و در حالیکه از گوشه چشم به سرباز خیره شده بود شاخک هایش جنبید و حس کرد اگر همین الان وارد اتاق نشود باید هم قید این پرونده جذاب را بزند و هم قید ارتقای رتبه ای که تمام ماه های گذشته برایش جان کنده را !
    بنابراین تعلل نکرد ، در مقابل چشمان گرد شده ی سرباز، تقه ای به در زد و بعد بی معطلی وارد اتاق سرهنگ شد . در مقابل چهره متعجب سرهنگ و مهمان ویژه اش که مردی درشت هیکل با سیمایی بسیار جدی بود احترام نظامی را به جا آورد. سرهنگ که از شوک ورود آنی کیان در آمده بود ، انگار که فرشته نجاتش را پیش رو دیده باشد، به چهره نیروی محبوبش لبخندی پدرانه زد و با آغـ ـوشی باز او را به جمع دونفرشان دعوت کرد.
    کیان با قدم های بلند و مصمم مسیر منتهی به ردیف صندلی های چرم را پیمود .از پشت میز شیشه ای با احتیاط عبور کرد و حین نشستن روی صندلی ها، سنگینی نگاه آن مهمان ویژه را به جان خرید.
    دروغ چرا ؟ در مقابل آن سیمای پر ابهت و نگاه بی اعتماد، اعتماد به نفس مردانه اش افول کرد.
    کیان مخفیانه نفسی تازه کرد و سرش را بالا گرفت . نگاه تیره ی مصممش را در چشمان قهوه ای مردِ پیش روی انداخت .انگشت هایش را که به هم گره زد ، صدای آشنای سرهنگ در گوشش پیچید:
    -ایشون همون جناب سرگرد رضایی هستن که به دستور مـ ـستقیم من مسئول پرونده موسوم به "دختر تروریست " شدن و از همین امروز کارشون رو شروع کردن.
    کیان نگاهش را از نگاه بی اعتماد آن مهمان ناخوانده گرفت و نظر آن مرد را رک و صریح درباره خود شنید:
    -به نظر خیلی جوان هستی .بیشتر از سی سال نداری درسته؟
    سرگرد جواب دندان شکنی به او داد:
    -بعد از این همه سال خدمت یاد گرفتم که به نیروهای ویژه ام اعتماد کنم و به جای سن و سال ،به مهارت هاشون نگاه کنم .نیروهای من بهترین نیروها هستن و من باور دارم که سرگرد رضایی هم از پس این ماموریت به خوبی برمیاد.
    مرد میانسال ابتدا لبخند کجش را نثار چهره کیان کرد سپس به جدی ترین حالت ممکن رو به سرهنگ پیر گفت :
    -جناب سرهنگ، بچه های ما هر روز دارن اطلاعات بیشتری درباره این عملیات به دست می یارن .شنیده های ما حاکی از اینه که اون دختر ماموریت کشتن یه فرد نظامی بالا رتبه ی نظام رو داره و این اگر اثبات بشه یعنی یه پرونده فوق محرمانه ی نظامی که مسئول اجراش ناجا نیست و تیم ویژه ای زیر نظر وزارت کشور و وزارت اطلاعات مسئولیت جمع کردن این خرابکاری رو بر عهده می گیره.
    مرد ابروان پرپشتش را تنگ تر از قبل در هم گره زد
    -من الان این جام که فقط بهتون هشدار بدم کاری نکنید که آب گل آلود بشه و ادامه کار برای نیروهای ما سخت ! چون به زودی با حکم ویژه میام و پرونده رو شخصا در دست می گیرم.
    مرد وزنش را روی دسته چوبی صندلی انداخت و حین برداشتن کلاه دو ستاره اش از روی میز شیشه ای، لبخندی که بی شباهت به پوزخند نبود بر لب آورد و گفت:
    -بهتره مهارت های نیروهای جوان شما صرف ماموریت های شهری ،دزدی های خیابونی و سرقت های منازل بشه ما با افراد فوق حرفه ایمون این خرابکاری رو هم مثل هزاران مورد مشابه در نطفه خفه می کنیم.
    انگشتان کیان در مشت بسته اش فشرده شد و این حرکت او از نگاه تیزبین سرهنگ پیر مخفی نماند.
    به محض خروج آن مهمان ناخوانده از اتاق ،سرهنگ دستش را روی مشت گره خورده کیان گذاشت.نگاه مرد جوان در نگاه سبز سرهنگ گره خورد.دست دیگر مرد میانسال روی شانه های ستبر و بزرگ کیان ضرب گرفت.سرهنگ لبخندی چاشنی صحبتش کرد و با کلامی که پر از رنگ تجربه بود گفت:
    -پسرم اگه خودباوری نداشتی باشی هیچ کس دیگه ای هم باورت نمی کنه.
    کیان منظور سرهنگ را فورا درک کرد و خود را جمع و جور کرد. صاف ایستاد.سیـ ـنه اش را جلو داد و مصمم گفت:
    -قربان، در خدمتتون هستم برای ارائه گزارش عملیات امروز.
    سرهنگ دستش را از روی شانه های کیان برداشت اما لبخندش را روی لب هایش برای او جا گذاشت.به تایید که سر تکان داد کیان گزارشش را داد:
    -امروز سوژه رو از فرودگاه تا مخفی گاهی که گروهک براش در نظر گرفته تعقیب کردیم.
    سرگرد جوان پاکت کاغذی را از زیر بغـ ـلش بیرون کشید و محتویاتش را چک کرد.چند قطعه عکس از اوین و رابطش به سمت سرهنگ گرفت
    -این عکس ها از لحظه ورود دختر تا ملاقاتش با رابطش رو نشون میده
    سرهنگ با نگاهی سراسر لطف و سپاس به نیروی محبوبش خیره شد و کار خوبش را تایید کرد.
    -کارت خوب بود سرگرد رضایی اما....
    سرهنگ مکثی کرد . نگاهش چند ثانیه ای بین چشمان کیان ، عکس ها و دوباره چشم های مرد جوان رفت و آمد کرد
    -می بینی که!... اگه نجنبیم و زودتر این پرونده رو جمع نکنیم، حساسیت ها بیشتر و بیشتر می شه و ممکنه پرونده رو از به طور کامل از دست بدیم ... اگر خدایی نکرده ، چیزی که نباید اتفاق بیوفته و کسی توسط اون دختر کشته بشه قضیه خیلی بغرنج تر هم می شه ... اون وقت باید جای ترفیع مقام منتظر توبیخ جدی باشی ... این ها رو گفتم که دستت بیاد که این ماموریت چقدر حساسیتش بیشتر از پرونده های قبلیت هست ... بنابراین بی فوت وقت فقط بگو برای پیش بردن کارت و تخلیه اطلاعاتی دختره به چیا نیاز داری ؟
    کیان که پیش تر به این مسئله فکر کرده بود لیستی از تجهیرات شنود،فیلم برداری و ... را در کاغذ سفید تا خورده ای نوشته بود را به سمت سرهنگ گرفت.سرهنگ مروری کرد و با تعجب گفت:
    -همین ؟ پس نیروهای پشتیبانی چی؟ اسلحله و مهمات چی؟
    کیان با اعتماد به نفس شانه ای بالا انداخت و گفت:
    -خیر قربان .فعلا نیازی نیست . در مواقع لزوم از ستوان رنجبر و عظیمی استفاده می کنم. اما فعلا نقشه ای دارم که باید شخصا پیش ببرمش!
    تمام چین های پیشانی سرهنگ از هم وا شد.متعجب گفت:
    -کیان؟ منظورت اینه که میخوای خودت با اون تروریست رو به رو بشی؟ رخ به رخ ؟
    کیان با شجاعت لبخند زد و قاطع گفت:
    -بله قربان...اگه اجازه بدید همین کارو می خوام بکنم.
    سرگرد جوان چهره نگران مافوقش را که دید تصمیم گرفت برای جلب حمایت او نقشه اش را توضیح دهد.
    -نگران نباشید قربان...اگه اجازه بدید نقشه ام رو واستون توضیح می دم .
    سرهنگ مشتاق شنیدن شد.دستش را از جیب بیرون کشید و به ردیف صندلی ها اشاره کرد:
    -بشین ببینم چی تو سرتِ؟
    کیان اطاعت کرد و روبه روی سرهنگ نشست و نقشه اش را مو به مو برای آن مرد با تجربه توضیح داد.یک ربع بعد در چهره سرهنگ پیر علائم خوشنودی موج می زد .از نقشه کیان راضی بود اما همچنان از این که نیروی محبوبش تا این حد به یک تروریست نزدیک شود نگران بود.
    کیان حین جمع و جور کردن محتویات پاکت رو به سرهنگ گفت:
    -پس لطفا همینکه بچه ها واحد کناری اون دختره رو برای سکونت من آماده کردن، به من اطلاع بدید تا هر چه زودتر به اون خونه نقل مکان کنم و به کمک نیروهای فنی تجهیزات شنود رو اون جا پیاده سازی کنیم.
    سرهنگ وقت زیادی برای تصمیم گیری نداشت. وقتی کیان را مصمم دید دستان زمخت پرچین و چروکش را روی دستان مرد جوان گذاشت.پدرانه نگاهش کرد و اقرار کرد:
    -خیلی مراقب باش کیان... نمی خوام تو رو از دست بدم!
    کیان لبخند گرمی نثار فرمانده محبوبش کرد . فورا در جا ایستاد و احترام نظامی به جا آورد .سپس با قدم هایی بلند و محکم به سمت در به راه افتاد.کنار در که رسید ، به سمت سرهنگ پیر بازگشت و لبخندی قدرشناسانه به مافوقش زد اما حس کرد سرهنگ، حتی از آن زمان که درخواست دامادیش محترمانه توسط او رد شده بود ، هم ناراحت تر است. انگار سرهنگ برای دومین بار داشت آن مرد شایسته را از دست می داد.
    ***

    ساعت چهار بعد از ظهرِ آخرین روزهای شهریورماه بود .
    هوای خنک کولر ماشین رخوت و خستگی را به جان سرگرد جوان نشانده بود. یک ساعت پیش از این، واحد کناری اوین برای سکونت کیان آماده شده بود. از شانس خوب پلیس، زوجی که ساکن آن واحد بودند بگو مگویشان بالا رفته بود و قبل از موعد تخلیه ، خانه را تخلیه کرده بودند و در شرف طلاق بودند .
    در فاصله ای که کیان برای خرید لباس های مبدلی که برای پیشبرد نقشه اش لازم داشت به خرید رفته بود ،نیروهای فنی پلیس، با احتیاط کامل تجهیزات شنود از فاصله دور را در واحدش کار گذاشته بودند تا به کمک آن ، کیان ماموریت تخلیه اطلاعاتی اش را به بهترین شکل ممکن انجام بدهد.
    سرگرد جوان بعد از دو هفته بی خبری، به مادرش زنگ زده بود و با سفارش آش دوغ کردی که به مادرش داده بود، او را حیرت زده کرده بود. مادر بیچاره اش نمی دانست پسرش آش را هم برای پیشبرد هدفش و برای نزدیک شدن به سوژه جدیدش لازم داشته.
    نیم ساعت بعد وقتی آپارتمان را از نیروهای فنی پلیس تحویل گرفت ،خانه ی مبله ی او بیشتر شبیه شنودگاه پلیس بود تا محل زندگی او.
    سرهنگ عطوفت علاوه بر تجهیزاتی که کیان درخواست کرده بود، یک عدد ون مجهز به گیرنده و فرستنده رادیویی و امکانات ردیابی و مکان یابی و دو نفر نیروی کارآزموده پلیس را در آن محله مـ ـستقر کرده بود .ماموران ساکن ون، مسئولیت گزارش رفت و آمد های مشکوک را به سرگرد جوان داشتند و هم اطلاعات به دست آمده توسط کیان را در لحظه، به مرکز گزارش می کردند .
    بدین ترتیب عملا کیان تا اطلاع ثانوی نیازی به رفت و آمد به ستاد پلیس برای ارائه گزارش نداشت و می توانست با خیال راحت نقش همسایه ی واحد کناری اوین را ایفا کند و تمام تمرکز و تلاشش را روی نزدیک شدن به دخترک بگذارد.

    نگاهش از روی مبل های مدورِ چهار نفره سالن گذشت و تا آشپرخانه جزیره ای خانه ، سرک کشید.
    واحد شیک و جمع و جوری بود.کاغذ دیواری ملایم دیوار آرامش لذت بخشی به فضا بخشیده بود.به سمت پنجره بزرگ سالن که رو به سوی کوچه و درب ورودی آپارتمان داشت ، قدم زد. گوشه پرده ی مخمل سبز رنگ را گرفت و به اندازه یک نگاه انداختن به بیرون دو لبه ی پرده را از هم وا کرد.نگاهی دقیق و موشکاف به ردیف خانه های دو طبقه ی ویلایی که آن طرف کوچه مـ ـستقر شده بودند انداخت.کوچه ی خلوت آن روز گرم تابستای را از نظر گذراند و به نقطه ای خیره ماند و به فکر فرو رفت.اولین قدم برای آشنایی با دخترک را باید با احتیاط کامل برمی داشت.
    باید آن قدر متفاوت از آن چه بود ،رفتار می کرد که دخترک حتی در مخیله اش هم نگنجد که بزرگترین تهدید زدگیش درست دیوار به دیوار او دارد زندگی می کند . باید این اولین گام را محکم و با احتیاط برمی داشت.
    دو لبه پرده را به هم رساند .چراغ های خانه به اندازه ای نور در فضا پخش می کردند که سرگرد جوان دل از روشنایی بیرون بکند و به آن نورهای مصنوعی دل خوش کند .قدم های رفته تا پنجره را بازگشت و تن خسته اش را روی اولین مبل چرمی سالن رها کرد و با دیدن ادوات شنود اخم هایش دوباره در هم رفت و دوباره یاد آخرین کلام نیروهای فنی افتاد "بتون ریزی چند لایه دیوارهای ضخیم این دو واحد، امکان شنود را مختل کرده" و این یعنی کیان باید خودش شخصا ابتکار عمل را در دست می گرفت و میکروفن را در خانه دخترک جاسازی می کرد .
    مرد جوان به سمت حمـ ـام رفت .لباس هایش را کند و در آینه حمـ ـام نگاهی به چهره خودش انداخت . زیادی چهره اش سنگین و با وقار بود .نگاهش از صورت به پایین تر سر خورد و روی بازوهای برآمده و بالا تنه ورزیده اش افتاد.باید تمام این واقعیت های جذاب را از نگاه دخترک پنهان می کرد.برای پوشاندن هیکل خوشفرمش چندین دست لباس گلو گشادِ بد منظر خریداری کرده بود.لباس های با تن های جیغ ،گلدار و چند دست هم شلوار گشاد با رنگ هایی تند که موقع پرو گشادی و بدریختیش بارها پوزخند روی لب های مردانه اش نشانده بود .

    برای اصلاح موهایش به ماشین اصلاحش نیاز داشت . از حمـ ـام بیرون زد و به سراغ چمدان وسائلش رفت.ماشین اصلاح را که پیدا کرد ،آن را از کاورش بیرون کشید وچند دقیقه بعد مصمم روبه روی آینه حمـ ـام ایستاد. با موهای تیره ی خوش حالتش که نیمی از جذابیت چهره اش بود، خداحافظی تلخی کرد.
    تیغه ی فلزی دستگاه اصلاحش را روی سرش گذاشت و دکمه روشن را زیر انگشت شستش فشرد .
    دسته دسته موهای تیره سرگرد جوان در سپیدی کاسه دستشویی فرود می آمد.چند دقیقه بعد موهای سرش او را یاد کیان رضایی در روزهای سربازی انداخت.

    عینک فریم گرد با شیشه ی ته استکانی را که از جمله خرید های امروز، برای ظاهر جدیدش بود را روی چشم امتحان کرد. با ملاحظه چهره جدید و متفاوت خود نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. قاه قاه خندید .همان شده بود که در نظر داشت. حال برای ملاقات با دخترک به اندازه یک دوش گرفتن فاصله داشت.
    ***
    اوین جلوی کمد لباسی ایستاده بود و داشت همان اندک لباس هایی که "قمر" با سلیقه ی خودش برای او تهیه کرده بود را در کمد لباسی می چید که صدای زنگ در خانه شوکه اش کرد. این جا، در این شهر دور ، انتظار دیدار هیچ آشنایی را نداشت.
    جلوی آینه قدی اتاق خواب ، انگشتانش را در خرمن موهای روشنش فرو کرد و موهای مرطوبش را روی سر مرتب کرد .پاورچین به سمت در به راه افتاد.تنها حدسش این بود که رابطش به دیدنش آمده باشد که از آدم محتاطی مثل او این حرکت بعید بود.
    با چهره ای متفکر، چانه اش را با نوک انگشت خاراند و از چشمی در نگاهی به بیرون انداخت. با دیدن چهره ی مردی غریبه ، کلا قید باز کردن در را زد و بی صدا فاصله گرفت و روی اولین کاناپه ی سفیدِ سالن نشست و دستانش را در هم گره زد و سعی کرد حواسش را پرت چیزی دیگر کند تا آشفتگیش آرام بگیرد. نگاهش را به تکه فرش فانتزی زیر پایش انداخت. تُن قهوه ای –کرم فرش و طرح های مدرن آن را با دقت از نظر گذراند. پایش را از صندل بنفش رنگش بیرون کشید و پرز های بلند و نرم فرش را زیر انگشتان پا لمس کرد.
    صدای زنگ در که تکرار شد نگاه اوین دوباره روی درب تیره ی خانه برگشت.
    صدایی از پشت در گفت:
    -واستون آش آوردم. می شه در رو باز کنید؟
    صدای قرقر شکمش که بلند شد وسوسه ی باز کردن در، در او تقویت شد.
    با تمایلاتش لجبازی کرد . زانوهایش را بغـ ـل زد . نگاهش را از در گرفته و از پنجره به بیرون انداخت.
    صدای زنگ برای سومین و چهارمین بار هم نواخته شد.عجب سمجی بود، همسایه!
    صدای پسر را از پشت در شنید:
    -می دونم خونه هستید .می ذارمش پشت در اما تا آشتون سهم یکی دیگه نشده برداریدش. مامانم واسه خوشامد گویی پخته واستون.
    اوین یاد حرف رابطش افتاد و زیر لب غرید:
    -که محله ی خلوت و دنجیه؟! کسی هم متوجه رفت و آمدها نمی شه؟!
    اوین نفس کلافه ای کشید.صدای بسته شدن در واحد کناری را که شنید،آهسته زنجیر در را انداخت و به آهسته ترین حالت ممکن لای در را باز کرد.
    اما همین که دستش سینی زیر کاسه آش را لمس کرد، متوجه سنگینی نگاهی شد. فورا سرش را به سمت واحد کناری خم کرد .نگاه ترسیده اش بالا رفت و روی لبخند گشاد همان پسر عینکی افتاد.کیان با آن لبخند مسخره، اوین را یاد شخصیت های خنگ کارتون های دوران کودکی انداخت و موجب شد اوین در دل به او بخندد.
    دختر جوان سریع دستش را عقب کشید .به سمت خانه خیز برداشت و همین که خواست در واحد را ببند، پای پسر همسایه مانع بسته شدن در شد. فورا زنجیر را انداخت و مانع باز شدن در شد.این همه چابک و تیز بودنش را مدیون آموزش های سخت ِ نظامی گروهک بود. اما پسر اسکل همسایه هم کم فرز عمل نکرده بود! اوین از آن چهره پخمه همچین قدرت مانوری انتظار نداشت .او هم خیلی سریع پایش را لای در گذاشته بود و مانع مخفی شدن اوین شده بود.
    نگاه اخم آلود و شکاک دختر جوان بر روی عینک گرد همسایه عجیبش نشست. با آن حفاظ ته استکانی ِدرشتی که مرد روی چشمانش گذاشته بود، اوین هیچ از آن دو چشم تیره نمی توانست بخواند.
    نگاه زنانه اش پایین تر آمد و روی لبخند گشاد همسایه جوانش نشست.چون هیچ گونه آثاری از خصومت و دشمنی در چهره مظلوم آن پسر نمی دید، پس جایی برای ترس از او نمی ماند. همانطور که با اخم نگاهش می کرد خیلی جدی گفت:
    -پاتو بردار تا لهش نکردم!
    همسایه جوانش هیجان زده شد و انگشتش را به سمت اوین نشانه رفت و با شوق کودکانه ای گفت:شما کُردی؟! ...لهجه داری ...مامان منم اصالتا کُرد هست.
    و بعد کیان به این فکر کرد که عجب دروغِ راستی هم به همسایه تروریستش گفته !
    از گیج بودن اوین نهایت استفاده را کرد. با نوک انگشت در آپارتمان خودش را بست و وانمود کرد که از بسته شدن آنی در، شوکه و نگران شده. چون کودکی مضطرب خود را برای باز کردن درب بسته آپارتمان به آب و آتش زد و در حالیکه با عجز به در، ناخن می کشید زجه زد:
    -خدایا..حالا چیکار کنم...مامانمم منو می کشه!
    اوین با حیرت به عکس العمل دخترانه و دور از انتظار همسایه خنگش خیره ماند.آنقدر عجز در کلام پسر بود که اوین هم ناخوداگاه واکنش نشان داد:مگه مامانت خونه نیست؟
    کیان بغض را هم در مخلوطِ همگن احساسات کودکانه اش ریخت و به صدایش پاشید:نه... رفت واسه شوهرش و بچه های اون مرد آش ببره !
    کیان پلک هایش را با حرص روی هم گذاشت . از دست خودش کلافه بود.چرا برای دروغ گفتن تلاش بیشتری نمی کرد و داشت همه عقده های زندگی خودش را به اوین تحویل می داد؟! واقعیت ازدواج مجدد مادرش، این که مادرش جای وقت گذرانی با او، ده سالیست دارد دختر و پسر شوهرش را تر و خشک می کند.

    اوین با خودش فکر کرد که به اندازه کافی گرفتاری و مشکلات لاینحل دارد که نخواهد در مشکلات فردی دیگر، سهیم شود. از فرصت پیش آمده نهایت استفاده را برد . حالا که پای مرد از لای در آپاتمان او کنار رفته بود با قصاوت تمام در را به رویش بست . پشت به همسایه ی عاجزش کرد و سنگینی جسم خسته اش را روی در انداخت به آن تکیه داد. پلک های سوزان و خواب آلودش را روی هم گذاشت .اما وقتی نفسش با عطر آش همسایه پر شد ، عذابِ وجدان به سراغش آمد و برای آن مرد بیچاره دلش سوخت.مخصوصا وقتی همسایه اش از فرط بیچارگی و بی دست و پایی مدام به در خانه اش می زد عذاب وجدانش بیشتر و بیشتر هم شد: می شه در رو باز کنی ...لااقل بزار یه زنگ به مامانم بزنم ؟
    اوین به خود نهیب زد که نباید در این ماموریت خطرناک درگیر احساسات شود .قاطعانه "نه" گفت
    کیان ، خودش هم از رفتارهای این شخصیت دروغین خنده اش گرفته بود.اما برای جلب اعتماد دخترک و ورود به خانه او باید بیشتر از این تلاش می کرد.
    باز در نقشش فرو رفت . پیشانیش را به در چسباند وانگشتش را مـ ـستاصل روی در کشید:
    -خواهش می کنم ...بزار یه تلفن به مامانم بزنم و بهش بگم تو چه وضعی گیر افتادم ،شاید زودتر بیاد سراغم!
    دل زنانه اوین با به یاد آوردن حرف های همسایه ی ساده دلش به رحم آمد .در ذهنش تکرار شد "مامانش ازدواج کرده و جای رسیدگی به این بیچاره شیرین عقل ، رفته سراغ شوهرش و بچه های اون مرد؟"
    با این که احساساتش برانگیخته شده بود اما باز محض احتیاط ، پرهیزکرد .موهایش را به در سائید و بی رحمانه گفت :
    -یکم رو پله ها بشین ... مامانت که تا ابد اون جا نمی مونه ... به زودی میاد سراغت!
    صدای خش دار همسایه بیچاره اش در گوشش پیچید
    -اگه بهش زنگ نزنم ممکنه تا فردا و پس فردا هم برنگرده...مامانم که پیش من زندگی نمی کنه !
    اوین نفس کلافه ای کشید.هر چقدر هم می خواست خود را بی تفاوت و سرد نشان دهد، جنس زنانه دلش نمی گذاشت.به خودش که آمد در را باز کرده بود و نگاهش روی لبخند گشاد همسایه ساده اش نشسته بود
    اوین نفس کلافه ای کشید و کلافه تر گفت :
    -خیلی خب،بیا تو
    از جلوی در کنار رفت ، پسرک همسایه با ذوق کودکانه ای داخل آمد. اوین به سمت او برگشت ، انگشت را به لبه فرش که نیم متری جلوتر از در پهن شده بود اشاره رفت و با تاکید گفت:
    -از اون فرش جلوتر نیا ، الان گوشی رو واست میارم !
    لبخند گشاد همسایه نهایت تشکر و سپاسش را به لطف او بود.
    اوین، وقتی از جلوی آینه قدی راهرو رد شد تازه متوجه شد که طبق عادتی که گروهک در او ایجاد کرده، موهایش را از همسایه جوانش نپوشانده.اخم هایش بیشتر در هم رفت اما خیلی زود خودش را قانع کرد که این پسرکِ شیرین عقل که دیگه رو گرفتن ندارد، او حتی از پس خودش هم برنمی آید چه برسد به او !
    اوین به دنبال تلفن سیار ، نگاهش را در سالن چرخاند . نگاهش از روی عسلی ها ،مبل ها و مجلات انباشته روی میز سر خورد و سرانجام روی کانتر، گوشی تلفن را دید.کلافه به گوشی چنگ زد و به سمت همسایه پردردسرش رفت.
    احساس کرد لبخند های آن خروس بی محل بدجوری روی اعصابش است . خیلی رک و صریح گفت:
    -زود تلفنت رو بزن و برو...خیلی خسته ام!
    کیان زیر لب غرید:
    - چقدر بد اخلاق!
    اوین کلام او را شنید . یک تای ابرویش را بالا انداخت و محض زهره چشم گرفتن از کیان قاطعانه گفت:
    -چیزی گفتی؟
    حس کرد همسایه اش زهره ترکاند.
    -نه ، نه ...چیزی نگفتم ... چیزه... با این تلفن ها سخته کار کردن، نه؟
    اوین پوزخندی به رنگ پریدگی او زد و دانست ، پسرک آنقدر بی دست و پاست که حتی راه و روش شماره گیری با آن گوشی نسبتا ساده را هم نمی داند.
    به سمت کیان چرخید. گوشی را فرز از دستان مردانه او چنگ زد و گفت:
    -شمارتو بگو ..خودم واست می گیرم!
    کیان که آثار خستگی و کلافگی را در چهره اوین دیده بود، سرش را زیر انداخت با شرمندگی ،
    دزدانه نگاهش کرد و من و من کنان گفت:
    -می شه . با مامانم تنها صحبت کنم!
    اوین پشت دستش را روی پیشانی تب دارش کشید .
    چقدر در این مدت فشار و استرس روی آن دختر بی نوا بود. دوز قرص های آرامشبخش بالا رفته بود و درصد آرامشی که از قرص ها می گرفت، روز به روز کمتر و کمتر می شد . به روی خود نمی آود اما در درونش غوغایی بود.او را چه به کشتن؟ آن هم کشتن یک فرد نظامی والا رتبه ! حتی فکرش هم دیوانه اش می کرد چه برسد به انجام آن ترور!
    اوین آهش را میان نفس های بی رمقش پنهان کرد. حس کرد تحت تاثیر داروها خوابش گرفته است .شماره را برای جوانک همسایه گرفت و او را با تلفن و مخاطبش تنها گذاشت .همین که پای اوین به اتاق خوابش رسید، کیان سریع عینکش را بالا زد و روی موهایش تکیه داد . دستش را در جیب زد و جسمی شبیه به جاکلیدی بیرون کشید. با نوک انگشت از لای درزهای آن،پیچ گوشتی بسیار ظریفی بیرون کشید . پشت گوشی را به کمک آن پیچ گوشتی باز کرد و با مهارت و دقت ، دستگاه شنود را در تلفن کار گذاشت و امتحان کرد .
    لبخند رضایت که روی لبـ ـانش نشست ،سریع درپوشش را بست و در قدم بعدی به وارسی تماس های دریافتی و ارسالی اوین پرداخت.
    شاسی دوربین میکرو را که جای دکمه روی جیب پیرهنش تعبیه شده بود را چرخاند و از شماره ها عکس گرفت. از محیط خانه هم برای احتیاط عکس هایی برداشت تا در گام بعدی محل بهتری برای دستگاه شنود در نظر بگیرد.
    ماموریت امروزش با موفقیت انجام شده بود .عینک ته استکانیش را روی چشم برگرداند.
    نگاهش در اطراف چرخی زد.جلوی پایش راهرویی بود که به سالن منتهی می شد سمت راستش آینه و میز کنسول را دید.خم شد و گوشی را روی میز کنسول گذاشت و در آینه، نگاهی به چهره جدیدش انداخت . دست روی موهایش تراشیده اش کشید و به چهره ساده لوح جدیدش لبخندی از سر رضایت حواله کرد.به شدت از کیان واقعی دور شده بود و این تغییر چهره و شخصیت هالو به کامش خوش آمده بود .
    چند دقیقه ای که گذشت و خبری از صاحب خانه نشد، کیان تک سرفه ای کرد .باز هم خبری از اوین نشد.
    صدایش کرد:
    -خانوم همسایه؟
    جوابی نشنید..همسایه تروریستش احتمالا خـ ـوابیده بود و خانه اش را برای هر گونه سو استفاده پلیسی به دست این پلیس زیرک سپرده بود .
    کیان صندل رو فرشی را از پا درآورد . پاورچین پاورچین سالن را پیمود و به اتاق خواب دخترک نزدیک شد .با دیدن جسمِ ساکن دخترک روی تخـ ـتخواب، شکش به یقین بدل شد. انگار دنیا را به کیان بخشیده بودند.از فرصت به دست آمده باید نهایت سواستفاده را در حق دخترک می کرد. ابتدا کل خانه را چک کرد و از نبود شنود و دوربین گروهک مطمئن شد و بعد خانه ی اوین را چنان با انواع دستگاه های شنود و دوربین پلیس پوشش داد بود که حتی صدای نفس کشیدن دختر، در اتاق خوابش هم برای او و پلیس مخابره می شد.
    ***
    ساعت هفت عصر بود و هوا رو به تاریکی رفته بود. کیان آخرین گشتش را در خانه همسایه تروریستش زد و از تمام نقاطی که برایش اهمیت داشت دیدن کرد و عکس برداشت . به سمت پنجره های بزرگ سالن رفت.با نوک انگشت لای پرده را باز کرد و کوچه را از نظر گذراند. هیچ چیز مشکوکی وجود نداشت.
    با همکارانش در ون پلیس تماس گرفت و آهسته گفت:
    -کارم این جا تموم شده.برمی گردم خونه
    صدای همکارش در گوشش پیچید:
    -خسته نباشید سرگرد.اما قبل از برگشتن ، میکروفون اتاق خواب رو دوباره چک کنید .کیفیت صدای دریافتی ضعیفِ.شاید به خاطر فاصله ی زیاد ما از خونه این طوریه. اما حالا که فرصت داریم و دختره خوابه ،لطفا چکش کنید.
    -الان می رم چکش می کنم.
    تماس را قطع کرد و میکروفون را دوباره زیر تای آستینش مخفی کرد .با قدم های بلند مردانه اش ، فاصله ی سالن تا اتاق خواب را پیمود.
    به محض ورود به اتاق متوجه ناله های اوین شد. کیان از گیجی دخترک استفاده کرد و سریع به سمت کمد رفت .تا دستش را برای چک کردن میکروفونِ جاسازی شده دراز کرد، صدای ناله دخترک بلند تر شد و هشیاریش بیشتر. کیان، فورا دستش را پس کشید تا محل میکروفون لو نرود .
    ترک کردن اتاق در اولویت بود. نباید اوین را به خود مشکوک می کرد.
    هنوز اولین قدم را برنداشته بود که صدای بازخواست کننده اوین در گوشش پیچید:
    -هی... تو این جا چیکار می کنی؟
    آه از نهاد کیان برآمد
    کیان ، عینکش را عقب تر فرستاد .خود رابه دستپاچگی و خنگی زد و من من کنان گفت:
    -من...چیزه... مامانم گوشی رو برنداشت و ..
    اوین اخم هایش را در هم کشید و بی رحمانه گفت:
    -زود برو بیرون...هم از این اتاق ، هم از خونه ام !
    کیان که انگار تازه متوجه عرق های ریز و درشت صورت اوین شده بود، لحظاتی به او خیره ماند .صورت دخترک مثل گچ سفید بود و لب هایش کبود و بی رنگ .کیان گیج صورت رنگ پریده دخترک بود که اوین سرش فریاد زد:
    -ایستادی بِر و بِر چیو نگاه می کنی ؟ ... گفتم برو برو ... نشنیدی؟
    کیان چشم هایش را بر روی بد حالی دخترک بست و به سمت در راه افتاد .هنوز قدمی برنداشته بود که صدایی بلند شد.سریع نگاهش را به دخترک دوخت که به زحمت داشت وزن سنگین تنش را تحمل می کرد.زانوی اوین سست شد و با در زمین و هوا معلق شد. کیان قدمی به سمت اوین برداشت .
    چشمان اوین سیاهی رفت و صدای افتادن اوین روی زمین با فشرده شدن پلک های کیان روی هم ، همزمان شد . دستان مردانه ای که برای کمک ،به سمت دخترک دراز شده بود، در نیمه راه ، ناامید در هوا متوقف شد.
    ***

    وقتی اوین دوباره چشمانش را باز کرد ، صبح روز بعد بود. روی تختخواب غلتی زد و کش و قوسی به اندامش داد . روی تخت نشست و تکیه اش را به تاج تخت داد .

    سرش درد می کرد .کف دستش را بر مرکز سرش گذاشت . هنوز هیچ تصویر روشنی از شب گذشته در ذهنش نبود . حس کرد گوشه پیشانیش ورم کرده.انگشتش را که به محل درد نزدیک کرد ، صورتش جمع شد و تازه متوجه بانداژ سرش شد.دست روی بانداژ کشید و به زحمت از تخت پایین آمد . سلانه سلانه تا جلو آینه اتاق خواب پیش رفت .روبه روی آینه که ایستاد، نگاهش از صورت رنگ پریده اش روی باند سفید تور، سرخورد.

    ذهنش را مجبور به یادآوری اتفاقات شب گذشته کرد . یکهو به خاطر آورد که دیشب،تحت تاثیر استرس های اخیر و کم خوابی ها، چشمانش سیاهی رفت و حین زمین خوردن، پیشانیش به شدت با لبه ی تخت برخورد کرد و این زخم ناجور به وجود آمده بود .

    ترجیح داد کوفتگی را جای بانداژ، زیر موهای خوش حالتش مخفی کند . قیچی را که پیش تر در کشو میز جا داده بود ، برداشت . از موهای جلوی سرش ، دسته ای جدا کرد .موها را تا زیر بینی اندازه زد و از همان نقطه آن ها را به یک باره چید . از موهای خوشرنگش چتری هایی زیبا ساخت و با انگشت روی پیشانی مرتبشان کرد. هم طبع تنوع پسندِ زنانه اش ارضا شده بود و هم کبودی پیشانیش مخفی . لبخند رضایت، غنچه سرخ لب هایش را از هم شکفت.

    سوالی که در ذهن دخترک نقش بسته بود هر لحظه پررنگ و پررنگ تر می شد "این بانداژ کار کی می تونه باشه ؟" جوابی که در ذهنش آمد آن قدر مضحک بود که پوزخندی پررنگ روی لب های ظریف دخترک نقاشی کرد و آن قدر دور از باور، که پس از مدت ها توانست حتی اوین را وادار به خندیدن کند .خندید، مثل روزهای دور و بعد خنده اش را خورد و با خود گفت : "نه! محاله کار اون پسره باشه...محاله "
    تنها راه فهمیدنِ جواب ،رفتن و پرسیدن بود. اوین مانتو نخی کرم و شال زرشکیش را از کمد لباسی برداشت و همانطور که مانتو را به تن می کرد،به سمت در راه افتاد . آپارتمان محل سکونت اوین یک ساختمان چهار طبقه بود که در هر طبقه دو واحد داشت.دخترک دنباله ی شالش را روی دوش انداخت و زنگ در واحد کناری را فشرد.
    صدای افتادن و خرد شدن جسمی شکستنی از داخل خانه، به اوین فهماند که همسایه دست و پا چلفتیش در خانه است و باز خسارت جدیدی به بارآورده.پوزخندی روی لب های اوین نشست.
    وقتی چند لحظه گذشت و خبری از پسر همسایه نشد ، دخترک زنگ را برای دومین بار فشرد و پشت بندش گفت:
    -می دونم خونه ای، چرا در رو وا نمی کنی؟
    صدای کیان درست از پشت در ، در گوشش پیچید:
    - هنوز عصبانی هستی؟
    -عصبانی ؟ چرا باید عصبانی باشم؟
    کیان- آخه دیشب مدام داشتی داد می زدی و می گفتی " برو از اتاقم بیرون" .."برو از خونه ام بیرون"...منم ترسیدم و از خونه ات زدم بیرون و ...زدم بیرون و ...
    اخم های اوین در هم رفت . پسرک چه گُل دیگری به سر اوین زده بود که این طور بابتش به من و من افتاده بود ؟
    اوین فورا پرسید:
    -خب؟ چیزی می خوای بگی ؟
    همسایه اش با لحنی مضطرب و آشفته اقرار کرد:
    -خب..راستش، فکر کنم ...فکر کنم دیشب یادم رفت در خونه ات رو ببندم و....
    گره اخم های اوین تنگ تر شد . جیغ کشید:
    -چی؟ ... در خونه منو وا گذاشتی و رفتی ؟
    همسایه اش از ترس نفس هم نمی کشید
    اوین با کف دست بر در بسته همسایه اش کوبید.
    ملاحظه کاریش را از کف داد و عصبی او را به باد انتقاد گرفت :
    -واقعا که خیلی خنگ و دست و پا چلفتی هستی..اگه دزدی ، آدم نااهلی میومد سراغم و بلایی سرم میورد تو جوابگو بودی؟ هان ؟ ... با توام ...
    پشتش به در کرد و تکیه اش را به آن داد . سرش را بر در سائید .کمی بعد که بر اعصابش مسلط شد ،از رُک گویی اش معذب شد . سرش را به علامت تاسف به اطراف تکان داد و با وجدانش درگیر شد."نباید خنگ و دست و پا چلفتی خطابش می کردم!"
    محض جبران با لحنی دلجویانه گفت:
    -حالا چرا در رو باز نمی کنی؟
    پسرک بیچاره صادقانه جوابش را داد:
    -آخه قیافه ات خیلی ترسناک شده ..ازت می ترسم!
    اوین خنده اش گرفت.
    -نترس...کاریت ندارم
    صدای مضطرب پسرکِ همسایه در گوشش پیچید و بیشتر به خنده اش انداخت
    -از کجا معلوم ؟
    اوین همان طور که تکیه اش به در بود . با اخم گفت:
    -هی...وقتی بهت می گم در رو وا کن ، بگو چشم !
    پسرک "چشمی " گفت و ناغا فل در را باز کرد .با باز شدن یک باره در، اوین که تمام نقطه اتکایش به در بود، تعادلش را از دست داد و به داخل خانه هل خورد و محکم با نشیمن گاهش روی زمین افتاد .
    خیلی دردش گرفته بود و حسابی از همسایه خنگش شاکی بود . دوباره اخم های اوین روی پیشانیش برگشت و نگاه خشمگینش روی عینک ته استکانی و چهره اسکل وار جوانکِ دردسر ساز، ثابت ماند.
    اوین از پس پرده خشم، پسرکی پیش رویش می دید که انگار فقط قد و هیکل درشت کرده بود و هیچ آثاری از بلاغت و مردانگی در وجودش نبود .پسرکی که از شدت دستپاچگی دستش را روی لب هایش گذاشته و صدای "هین" بلندش موقع افتادن اوین ، از وحشت و اضطراب زنانه هم غلیظ تر بود.

    محال بود رسیدگی دیشب، آن بانداژ حرفه ای ، آن سِرُمی که جای سوزنش هنوز روی دستش کبود بود، کار اسکلی چون آن مرد باشد. پسرک از ترس نگاه خشمگین او مدام عقب عقب می رفت و از او فاصله می گرفت
    اوین، حال زار طفلک را که دید، از شماتت کردنش انصراف داد.خیز برداشت و از زمین بلند شد.پشتش را تکاند و تمام دلخوریش را با یک واژه ادا کرد " حدس می زدم کار تو نباشه.حالا مطمئن شدم "
    ساعت دیواری پاندل دار سالن ، عدد ده صبح روز جمعه را نشان می داد .اوین هنوز به شدت کنجکاو بود که چه کسی دیشب به او کمک کرده .هر چه بیشتر فکر می کرد کمتر نتیجه می گرفت . الان ، تنها حدسش فقط رابطش بود.اما از آن جا که رابطش مردی بسیار محتاط بود، هرگز حاضر نمی شد بخاطر جان بی ارزش اوین ،خود را به خطر بیندازد و این اطراف آفتابی شود . اوین با خودش گفت " محاله کار اون مرد عبوس و بی رحم باشه .پس کی به داد من رسیده؟ "

    چون عقل به جایی قد نداد ، پوفی گفت و روی مبل های پسته ای رنگ سالن نشست .همین که به سمت میز خم شد ، نگاهش روی لپ تاپ سفیدی که جزو اندک امکاناتی بود که افراد دانیار در اختیارش گذاشته بودند، ثابت شد.

    تقریبا هیچ چیز در آن خانه پیدا نمی شد. هم به لباس نیاز داشت و هم مواد غذایی و خیلی چیزهای ریز و درشت دیگر. یک باره فکری از ذهنش گذشت . همان طور که روی مبل نشسته بود خود را به سمت میز سراند . لپ تاپ را باز کرد و در اینترنت، آدرس یک هایپر استار بزرگ را جستجو کرد. فروشگاه بزرگی را که مدنظرش بود را پیدا کرد و برای رفتن به خرید، آماده شد.

    همان مانتوی چرم عنابی رنگ و کیفو کفش و شال مشکی که همگی یک الی دو سایز هم از تنش بزرگ تر بود را سریع به تن کرد .جلوی آینه ایستاد ، به صورت آفتاب سوخته اش کرم مالید ، ریمل زد و رژش را کم رنگ روی لب مالید .به لطف "قمر" که زنی سی ساله بود و در سنندج دستی به سر صورت و لباس های اوین کشیده بود ، تیپ و چهره اوین دوباره شاداب و زنانه شده بود .لبخند رضایت روی لب های کوچکش نشست .

    از آینه دور شد و حین جمع و جور کردن کیفش ، با آژانس تماس گرفت و تقاضای سرویس کرد.

    دوباره جلوی آینه ایستاد و با عطر محبوبش دوش گرفت. رایحه شیرین و خنک با ساختار چوب و اقیانوس عطرش، آرامشی خاصی به او می داد.آن قدر برایش این عطر خاطر انگیز و دوست داشتنی بود که از غرفه ای در فرودگاه سنندج آن را خریده بود .

    به سرعت کلید را در قفل چرخاند . در عالم خود بود که یکهو سر همسایه ی دردسر سازش از لای در بیرون آمد و با حضور یک باره اش اوین را غافلگیرو شوکه کرد

    -جایی می ری؟

    دست اوین روی قلبش نشست

    -آه..خدای من

    ابروهای خوش حالت دخترانه اش را در هم کشید و گفت:

    -ببینم ، تو توی راهرو زندگی می کنی؟

    پسرک نیشش را وا کرد و گفت

    -صدای تق تق کفش شنیدم ... گفتم شاید مامانم اومده اما دیدم تویی!

    -خیلی خب...برو داخل.می بینی که منم نه مامانت !

    کیان-جایی می ری؟

    -اوهوم

    کیان-کجا؟

    -خرید

    کیان -امروز جمعه اس و خیابونا خلوته ... میخوای باهات بیام تنها نباشی ؟

    اوین لبش را به دندان گزید تا آثار خنده اش بیشتر از این هویدا نشود .صدایش اما می خندید

    -تو ؟ ...نه عزیزم .. یکی باید بیاد خود تو رو جمع و جور کنه! برو داخل تا مامانت بیاد!

    همسایه اش سمج بازی درآورد

    -پس می شه واسه منم خرید کنی ؟ مامانم کارتشو بهم داده اما هر چی فکر می کنم رمزشو یادم نمیاد ! بخاطر همین نمی تونم برم خرید !

    اوین با احساساتش جنگید و "نه" غلیظی در ذهن به سوال کیان داد .مشکلات آن همسایه ی مزاحم ِ دردسرساز به او چه ارتباطی داشت؟

    اخم هایش را در هم کرد و رک و صریح گفت:

    -نه .نمی شه . الانم برو داخل ... منم باید برم، آژانس الانه که برسه

    کیان ژست بیچاره ها را گرفت و ملتمسانه گوشه آستین دخترک را گرفت :

    -خواهش می کنم واسه منم خرید کن ..هیچی تو خونه ندارم.

    اوین از شدت کلافگی ، کف دستش را روی چتری های پیشانیش گذاشت و عصبی پرسید:

    -پس مامانت کو؟ ..کجاست ؟هان؟

    کیان در خود فرو رفت و با بیچارگی زمزمه کرد:

    -برای یک هفته همراه شوهرش و بچه هاش رفتن سفر

    ابروهای اوین از شدت تعجب بالا رفت

    -یک هفته ؟

    -...

    -تو رو به امون خدا ول کردن و رفتن مسافرت؟

    کیان-خب...چیزه ... شوهرش از من خوشش نمیاد . مامانم هم منو گذاشته توی این خونه که جلوی چشم حسن آقا نباشم و زندگیشو خراب نکنم .

    دل زنانه اوین به رحم آمد.سرش را با تاسف به اطراف تکان داد و با صدای خش دار از ناراحتی و بغض گفت:

    -خیلی خب... خریداتو زود واسم لیست کن !

    کیان با هیجان کودکانه ای به هوا پرید و گفت :

    -هورا... تو خیلی خوبی خانوم همسایه!

    بغض در گلوی اوین نشست.مدت ها بود که به این درک رسیده بود که از خوبی ها فرسنگ ها فاصله گرفته !

    صدایش لرزید.چشمان ترش را از نگاه حبس شده پشت عینک مرد مخفی کرد و گفت:

    -اشتباه می کنی.. من اصلا آدم خوبی نیستم !

    کیان لبخندی زد و بی هوا گفت:

    -چرا ، هستی! من آدم های خوب رو خیلی زود می شناسم!

    پورخند تلخی به کلام شیرین کیان زد.همین که پشتش را کرد و عزم رفتن کرد، یکهو چیزی از ذهنش گذشت.فورا برگشت و گفت:

    - مامانت!

    مکثی کرد و ادامه داد

    -یه شیرزنه!... تو شاید فکر کنی دوست نداره که تنهات گذاشته ، اما من مطمئنم که اون زن تو رو از خودش دور کرده تا زیر نگاه سنگین شوهرش اذیت نشی ...اون زن می خواد پسرش با سر بلندی بزرگ بشه .

    اَوین حرفش را که زد لبخند زد و بی خیال پله ها را پایین رفت و هرگز ندانست که با حرف هایش چه بغض خفه کننده ای مهمان گلوی آن مرد جوان کرده.

    کیان در را که بست سریع لباس های گل و گشاد گلدارش را با یک دست کت چرم و شلوار کتان مشکی که خیلی شیک روی تنش نشسته بود عوض کرد.از رخت آویز کلاه نقاب دارش را برداشت و سر تراشیده اش را با آن پوشاند . با این تیپ و ظاهر متفاوت ، برای تعقیب دخترک آماده شد.

    وقتی در آینه با چشمان تیره ی جذاب خود ، چشم در چشم شد، یکباره یاد حرف های اَوین افتاد " مامانت یه شیرزنه و ... " اخم هایش در هم رفت و چشمانش از اشک برق زد .

    دخترک درست دست گذاشته بود روی نقطه ضعف او و حرفی زده بود که دل مردانه ی کیان را لرزانده بود . آخر کیان هیچ گاه نتوانسته بود از این دید به قضیه ازدواج مجدد مادرش نگاه کند. روزی به زبان، رضایتش را با ازدواج مجدد مادر اعلام کرده بود اما در دل هیچ گاه مادرش را نبخشیده بود که بعد از پدرش مردی دیگر را وارد زندگیشان کرده .مردی که نه تنها برایش تداعی یاد و خاطره پدر نبود ، برایش پدری نکرد و جای او را پیش مادرگرفت و موجب شد او و مادرش روز به روز از هم دورتر شوند تا آن جا که کیان به محض پیوستن به پلیس، قصد ترک خانه کرد و مادرش هم کمی بعد به این جدایی رضایت داد .

    کیان با همان اخم های در هم گره خورده ، دستکش چرم مشکیش را با حرص از جیب کتش بیرون کشید و به دست کرد .الان وقت خوبی برای نبش قبر کردن از گذشته نبود.

    خیلی سریع از خانه بیرون زد . پله های راهرو رو دوتا یکی پیمود و خطاب به همکارانش در ون پلیس گفت:

    -سوژه از کدوم سمت رفت ؟

    -سمت راست قربان .الان درست کوچه رو رد کرد و وارد خیابون اصلی شد.

    به محض خروج کیان از ساختمان ، راننده با اتومبیل ، در انتظار کیان بود. کیان به سرعت در ماشین نشست و عینک آفتابیش را روی چشم زد و و خطاب به راننده گفت:

    -سریع برو سمت خیابون اصلی

    -قربان، پراید طوسی رنگ رو می بینید؟ از خیابون اصلی گذشت و پیچید سمت بزرگراه.

    -بله ، تو محدوده دیدمون هست

    بیست دقیقه این تعقیب ادامه داشت .اَوین هایپر استار بزرگ شهر را برای خرید انتخاب کرده بود

    صدای همکار کیان در گوشش پیچید

    -قربان ، سوژه وارد هایپر استار شد .دستور چیه؟

    کیان-خودم می رم داخل. اگه مورد مشکوکی دیدید گزارش کنید .

    -چشم قربان

    کیان نقاب کلاه را پایین تر کشید و صورتش را مخفی کرد و به دنبال اَوین وارد هایپر استار شد.

    کیان که از دور اَوین را زیر نظر گرفته بود ، هر چند دقیقه یک بار محل استقرار جدیدش را به پلیس گزارش می داد و از وضعیت بیرون هم گزارش دریافت می کرد . اَوین هم با خیال راحت برای خودش گشت زد و خرید کرد ، از بخش پوشاک مانتو و پیرهن جدید خرید .شال برداشت و با مانتو و شلوارش ست کرد و ساعتی بعد به طبقه سوم که مواد غذایی بود رفت و با گاری خرید بزرگی، مشغول گشت زدن در لاین های مختلف فروشگاه شد.

    از نودل و غذاهای نیمه آماده گرفته تا شوینده ها ، گوشت و سبزیجات و میوه برداشت و وقتی سبدش تقریبا پر شده بود و داشت به سمت صندوق ها می رفت، گوشی کیان یک باره زنگ خورد .

    کیان قوطی آب میوه ای که نوش جان کرده بود را به سمت سطل زباله نشانه رفت و باز هم گل سه امتیازیش را تکرار کرد. بعد از زنگ پنجم گوشی ، خود را پشت ستونی مخفی کرد و همان طور که اَوین را زیر نظر داشت ،اسم "امیر علی " را روی صفحه گوشی خواند و لبخندی روی لب های درشت مردانه اش نشست . در سلام به رفیق چندین و چند ساله اش پیش قدم شد

    -سلام بر رفیق بی معرفت خودم

    -سلام بر ستاره سهیل ..هیچ معلومه تو این روزها کجایی که یادی هم از ما نمی کنی ؟

    کیان –جات خالی... وسط ماموریتم!

    -اوه..اوه ..از همون ماموریت های سری همیشگیت ؟

    -دقیقا!

    -ای بابا .. پس باز تو رو نمی شه دید؟

    کیان-چرا... برای تو همیشه وقت خالی می شه جور کرد ..حتی وسط ماموریت !

    -پس شام ، همون جای همیشگی، مهمون ...

    کیان حاضر جوابی کرد

    -مهمون تو! چیه؟ ... نکنه اعتراضی داری؟

    امیرعلی خندید و تا خواست بهانه تراشی کند، کیان پیش دستی کرد و با لحنی شوخ گفت:

    -ای نارفیق... نامزد کردی ، دعوت نکردی حالا هم می خوای از شیرینی دادن تفره بری؟!

    امیر علی خندید و گفت:

    -باشه... هر چی تو بگی رفیق...ساعت 9 خوبه ؟

    کیان همان طور که سر شوق آمده بود و می خندید یک باره نگاهش روی قفسه ی بزرگی که اَوین داشت از جفتش عبور می کرد، یکی از پرسنل فروشگاه که در مسیر حرکت اَوین ، بالای نردبان ایستاده بود و داشت قفسه را پر از اجناس شکستنی می کرد و همینطور روی کالسکه ای که از دست کودکی شیطان و بازیگوش رها شده بود و داشت مستقیم به سمت نردبان می رفت، رفت و آمد کرد.

    تخمین کیان داشت کاملا صحیح از آب در می آمد . چیزی نمانده بود که کالسکه بی سرنشین به نردبان برخورد کند و آن مرد بالای نردبان ، روی سر اَوین بیفتد و اتفاق وحشتناکی رقم بخورد.

    صدای امیر علی که جوابی از کیان دریافت نکرده بود دوباره در گوشی تکرار شد:

    -کیان ؟...شنیدی ؟ اوکی هستی با قرار امشب؟

    کیان- یه لحظه گوشی امیر جان...

    و بعد سریع گوشی را در جیب زد.نقاب کلاهش را جلو کشید و به سرعت باد به سمت کالسکه ای که حال در فاصله یک متری نردبان بود، دوید. کودکی حدودا 5 ساله همان لحظه در مسیر دویدن کیان ،مانع ایجاد کرد . کیان با چابکی خیز برداشت .مسیرش را کمی عوض کرد و از روی سر دختر بچه پرید و وقتی خیالش از بابت دختر بچه راحت شد ،مجددا مسیرش را به سمت جلو ادامه داد .

    اما همان زمانی که بابت تغییر مسیر، از دست رفته بود، موجب شد که کیان با اختلاف چند ثانیه دیرتر به کالسکه برسد ،کالسکه با نردبان به شدت برخورد کرد ،مرد بالای نردبان تعادلش را از دست داد و به شدت به سمت قفسه هل خورد و در اندک زمانی محتویات شکستنی قفسه که بطری های کوچک و بزرگ روغن زیتون وارداتی بود ، در حجمی زیاد، به پایین قفسه که دقیقا محل رد شدن اَوین بود، پرتاب شد.

    اَوین تا صدای برخورد کالسکه به نردبان را شنیده بود، سریع واکنش نشان داده بود و دستش را به حالت ضربدر روی سرش گذاشته بود. در همان ابتدای برخورد ، بطری هایی که به پایین سقوط کرده بود را اَوین با دستانش محار کرده بود . اما وقتی مرد هم همراه با مابقی بطری ها داشت روی سرش هوار می شد دیگر حتی اَوین آموزش دیده هم قادر به کنترل آن وضعیت هولناک نبود. دخترک فقط توانست پلک هایش را محکم روی هم فشار بدهد،دستانش را مشت کند ،در خود جمع شود و در انتظار یک برخورد بسیار دردناک، ثانیه های تلخ آینده را انتظار بکشد.

    کیان اما تسلیم نشد .خیلی سریع کتش را از تن درآورد و آن را سایبان سرش کرد و به سرعت برق و باد، به سمت اَوینی که تسلیم شده و مضطرب در چند قدمیش ایستاده بود ، دوید و همین که دستش به کمر دخترک رسید، او را قدمی به جلو هل داد .اَوین که انتظار این ضربه را نداشت، تعادلش را از دست داد و دور تر از نقطه خطر، به شدت روی زمین پرتاب شد. کیان به سمت دخترک پرید ،روی تن زنانه او خیمه زد و جسم ورزیده و عضلانی خودش را سایبان سر اَوین کرد.

    بطری ها مانند باران های مرگ آور در طرفین و گاه، جفت کیان فرود می آمدند و کیان خیلی خوش شانس بود که کتش را امروز به همراه آورده بود تا هم ضربات را بهتر تحمل کند و هم جسمش از باران خرده شیشه ها محفوظ بماند.

    همه آن اتفاقات در کمتر از نیم دقیقه رخ داده بود . مردی که بالای نردبان بود هم از آن ارتفاع دو متری سقوط کرد و جسمش روی انبوه خرده شیشه ها افتاد و صدای ناله اش در صدای جیغ و فریاد و هیاهوی جمعیتی که برای دیدن سانحه دلخراش جمع شده بودند، گم شد .

    باران خرده شیشه ها که تمام شد، کیان سرش را با احتیاط از زیر کتش بیرون کشید و به صحنه دردناک سقوط مرد خیره شد. در همین لحظه بود که نردبان هم که موقتا به قفسه ها گیر کرده بود در هوا معلق شد و قبل از برخورد به زمین با شانه کیان برخورد کرد و صدای ناله ضعیف کیان در گوش اَوین پیچید . صدای معصومیت آن مرد ، قلب زنانه اوین را خون کرد.
   
    اَوین که تحت تاثیر شوک ناشی از حادثه، هنوز پلک هایش را از هم وا نکرده بود، با شنیدن صدای ناله کیان یک باره پلک هایش از هم باز شد . همزمان صدای ناله ی دلخراش مرد، که همان لحظه از بالای نردبان سقوط کرد و روی خرده شیشه ها افتاد و بعد صدای جیغ و فریاد جمعیت ، اَوین را کنجکاو به دیدن آن صحنه های دهشناک کرد . به زحمت در حصار تنگ آغـ ـوش کیان جم خورد و سرش را بالا کشید.

    کیان دستش را پشت سر اَوین گذاشت و صورت دخترک را روی سیـ ـنه ی مردانه اش فشرد و با این کار امکان دیدن آن صحنه های دلخراش را از دختر گرفت .

    اَوین برای رهایی از زندان بازوان کیان به تقلا افتاد و معترض گفت :

    -ولم کن ..چرا این طوری می کنی؟

    کیان که مخفی ماندن چهره اش و لو نرفتن عملیات برایش بینهایت اهمیت داشت ، به سرعت ، کتش را از روی سر اوین پس زد و در یک حرکت آنی از اَوین فاصله گرفت و در زاویه بسته نگاه او ایستاد.

    با ایستادن کیان ، خبر سلامت او و اوین به چشم های منتظری که به آن ها خیره شده بودند مخابره شد و ذوق و شادی جمعیت را در برگرفت. کیان نقاب کلاهش را پایین کشید و همان طور که پاهای زخمی اش را روی زمین می کشید و از اوین دور می شد، صدای زنانه اوین در گوشش پیچید :

    -تو کی هستی؟

    -...

    - چرا نجاتم دادی؟

    -...

    همکاران کیان که تا به آن لحظه به کمک تیم حراست فروشگاه، مانع از نزدیک شدن جمعیت به محل حادثه و حادثه دیدگان شده بودند با دیدن کیان پیش آمدند .کیان با اشاره چشم از آن ها خواست که به سراغ اوین بروند و او را از محل دور کنند.

    همان طور که کیان به سمت جمعیت انبوهی که آن ها را محاصره کرده بودند می رفت ، صدای فریاد اَوین را شنید:

    -هی ... با تو هستم! .. چرا نجاتم دادی؟هان؟

    کیان در حالی که از شدت درد کتفش بی طاقت شده بود ، به کمک همکارش جمعیت را پس زد و همین که خواست در بین جمعیت گم شود دست زنانه ای، دست آویزانِ دردناکش را محکم در دست گرفت و فشرد . با این کار اوین ، نفس کیان در گلو حبس شد و عرق سردی بر تنش نشست. از شدت درد دندان هایش را بر هم فشرد .

    کیان برای مخفی ماندن چهره اش ، سرش را به زیر انداخت و از گوشه چشم به پاهای زنانه ای که جلوی رویش ایستاده بود خیره ماند .حدسش درست بود... اَوین بود که به دستش چنگ انداخته بود و نفسش را گرفته بود.

    صدای زنانه رنگ خواهش نداشت .آمرانه بود .صدای کسی بود که هلاک دانستن است!

    -تو کی هستی؟ صورتت رو نشونم بده ... می خوام بدونم کی هستی !

    همکار کیان خیره به صورت او مانده بود و منتظر اندک اشاره مافوقش بود تا حساب دخترک را تسویه کند .

    کیان به علامت نفی برای همکارش سر تکان داد .

    به هر جان کندی بود ،کتف دردناک و آسیب دیده اش را پس کشید اما اوین آنقدر دستکش او را محکم چسبیده بود که کیان در عمل راه به جایی نبرد .

    سرگرد جوان خوب می دانست اگر اجازه دخالت به همکارانش بدهد هم ممکن است شخصیت مبهم خودش لو برود و هم اوین تقلای بیشتری کند و توسط همکارانش آسیب ببیند . دل مردانه اش به رحم آمد . راه مسالمت آمیز را در پیش گرفت .دستش را در دستکش سراند و انگشتانش را از حصار تنگ دستان اوین خلاص کرد.

    کیان خیلی فرزتر از آنچه اَوین حتی فکرش را بکند، از چنگ او گریخت و در میان جمعیت گم شد. اَوین بهت زده به صحنه رفتن آن مرد سیاه پوشی که جانش را نجات داده بود خیره شد.

    نفهمید چرا در آن لحظات پر هیجان و استرس، یک باره یاد حرف های همسایه مشنگش افتاد :
    " هر کسی یه فرشته نجات داره که تو مواقع خطر به دادش می رسه . حتما اونی که دیشب کمکت کرده فرشته نگهبانت بوده، خانوم همسایه ! "

    دقیقا همان جمله ای که آن روز صبح ،قبل از آمدن به هایپر استار، پوزخند روی لب های اوین نشانده بود ، حال و تنها پس از گذشت چند ساعت توانسته بود لبخندی گرم و کمـ ـرنگ روی آن لب های غنچه بنشاند.

    اوین با همان لبخند ساده و شیرین به دستان خالیش نگاه کرد . حال او مانده بود و یک یادبودی ارزشمند از ناجی زندگیش .نگاهش را از دستکش چرم کیان گرفت و به مسیری که دیگر به آن مرد سیاه پوش منتهی نمی شد چشم دوخت ... لبخند زد.

    ***
    همکاران کیان سریع او را به بیمارستان ناجا منتقل کردند. کیان همان طور که با بالا تنه بازش روی تخـ ـت بیمارستان دراز کشیده بود و در انتظار اعلام نظر دکتر معالج بود، با امیر علی تماس گرفت. رفیقش که ساعتی پیش سر و صداهای آن واقعه دلخراش را از پشت گوشی تلفن شنیده بود و حسابی نگران کیان شده بود ، بعد از شنیدن خبر سلامت کیان از آسمان به زمین آمد و برای عیادت کردن از کیان، اصرار کرد و به محض گرفتن آدرس بیمارستان ،به راه افتاد.

    تقه ای به در اتاق خورد.کیان تا سرهنگ را پشت سر دکتر دید، فورا دو لبه باز پیرهنش را به هم نزدیک کرد و همین که خواست از حالت خوابیده به نشسته درآید ، دردی شدید در کتفش پیچید.

    سرهنگ عطوفت سریع به سمت کیان رفت . با دلسوزی پدرانه ای گفت:

    -نه سرگرد... دراز بکش و راحت باش

    و بعد از جواب دادن به "سلام"کیان، دستش را در دست آلوده به خون کیان گذاشت و با محبت آن ها را فشرد.

    -بهتری سرگرد؟

    کیان-بله قربان.چیز مهمی نیست!

    نگاه سرهنگ لبریز از نگرانی بود

    -باید محتاط تر عمل می کردی کیان.البته بچه ها گفتن که دختره خیلی مهارت داشته .مثل این که دو تا از نیروهای حراست هایپر استار رو هم زده و زخمی کرده .

    در همان لحظه نگاه کیان از در گذشت و روی چهره باندپیچی شده ی یکی از آن حراستی ها ثابت شد. مرد با آن هیکل درشت و پر جذبه اش از یک دختر که نصف جسه ی او را نداشت کتک خورده بود.

    کیان پوزخندی زد و با اشاره به جناب هیکل که بیرون از در نشسته بود و از درد به خود می پیچید گفت:

    -آره ... دختره خیلی راحت از سد دوتاشون گذشت و بعد اومد سراغ من !

    چین و چروک های زیر چشم سرهنگ از هم وا شد.کلامش رنگ طنز گرفت

    -پس دختره شانس آورد که مشتشو سمت تو نشونه نرفت والا چنان ضربه فنیش می کردی که نفهمه از کجا خورد!

    کیان هم با خنده سرهنگ و دکتر همراه شد اما چند ثانیه بعد با یادآوری معصومیت آن چشم ها، قاه قاه خنده اش شد لبخند ،شد یک لبخند محو و خیلی زود از لبش افتاد .

    نگاه سرهنگ از یقه باز لباس کیان گذشت و روی کوفتگی ناجور کتف او ثابت شد .قلبش از درد فشرده شد و پلک هایش تنگ شد.

    دکتر که نگرانی را در چهره سرهنگ دیده بود ، رو به کیان کرد و تشخیصش را اعلام کرد:

    -خوشبختانه تو عکس ها ، اثری از شکستگی و دررفتگی ندیدم ... اما ضرب دیدگی کتفتون شدید هست ! باید یه مدت کار سنگین از دستتون نکشید ، جسم سنگین هم به هیچ وجه هل ندید ،بلند و جابه جا هم نکنید.

    یکی از پرسنل مرد که گویا پرستار بود ، با کتف بند طبی وارد اتاق شد. با اجازه دکتر ، پیرهن کیان را در آورد و بعد مشغول بستن کتف کیان شد .صورت کیان از درد جمع شد.چشمان سرهنگ هم.

    پزشک ناجا رو به سرهنگ که در واقع مافوق او هم محسوب می شد کرد و گفت:

    -از نظر پزشکی نیاز ِ که برای ایشون یه دوره مرخصی استهلاجی بنویسم .اجازه می فرمایید قربان؟

    سنگینی نگاه کیان موجب شد که نگاه سرهنگ روی صورت کیان بچرخد .

    آن طور که دکتر پیش از ورود به اتاق گفته بود ، نیروی محبوب او داشت درد زیادی را تحمل می کرد و لب نمی زد.

    کیان که از نگاه سرهنگ چیزهایی خوانده بود فورا صاف در جایش نشست و خیلی قاطع گفت:

    -قربان، من خوبم، نگران من نباشید.لطفا اجازه بدید تا زمان داریم و پرونده رو از دستمون نگرفتن به ماموریتم ادامه بدم

    سرهنگ که اشتیاقی که در چهره آن نیروی مورد اعتماد دیده بود را در کلامش هم دید ، رو به پزشک پرسید:

    -دکتر، اگه مواردی که گفتید رو رعایت کنه ،چه مدت طول می کشه سلامتش رو به دست بیاره ؟

    دکتر به بازو و بالا تنده ورزیده کیان اشاره کرد و با لبخند گفت:

    -خوشبختانه چون اغلب نیروهای ناجا اهل ورزش هستن و بدن آماده ای دارن ، به کمک همکارم در طب ورزشی و با انجام حرکت هایی که به ایشون می دن جناب سرگرد هم می تونن روند درمانشون رو تسریع کنن... خب... زمان دقیق که نمی تونم بدم اما.... اگه خوب به توصیه ها گوش کنن شاید یک ماهِ خوب خوب بشن.

    سرهنگ با لب و دهنی آویزان نگاهش را از دکتر گرفت و متفکر به زمین چشم دوخت. هرگز در مخیله اش هم نمی گنجید یک ماه تمام بی خیال کیان شود .آن هم در موقعیتی که اندکی تعلل موجب می شد پرونده را از دست بدهند . سرهنگ در دوراهی سلامتی کیان و پرونده ای به این مهمی و حساسیت گیر افتاده بود . به کیان خیره شد.

    کیان حس کرد سرهنگ می خواهد تصمیم نهایی را به عهده او بگذارد. کیان به علامت نفی، سر تکان داد تا به سرهنگ بفهماند به هیچ قیمتی نباید او را از ماموریت حذف کند.

    سرهنگ کلام آخر را جدی و قاطع گفت و از در خارج شد "سرگرد رضایی... برگرد سر ماموریتت و.... دیگه آسیب نبین! "

    کلام قاطع سرهنگ، مو بر اندام پزشک و پرستار سیخ کرد و لبخندی شیرین را به سرگرد رضایی هدیه داد. لبخند هنوز از روی لب های کیان محو نشده بود که امیر علی با ورود آنیش به اتاق، لبخند را دوباره و با رنگی پررنگ تر روی صورت مردانه کیان نقاشی کرد .

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 10
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 510
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,719
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 389
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,600
  • بازدید ماه : 44,047
  • بازدید سال : 317,483
  • بازدید کلی : 11,814,623