close
مجتمع فنی تهران
رمان از نسل آفتاب قسمت دوم
loading...

رمان فا

   امیر علی سر قول و وعده اش ماند.بعد از ترخیص کیان از بیمارستان که حدودا تا عصر طول کشید او را به جگرکی برد تا به قول خودش به یاد ایام گذشته،…

رمان از نسل آفتاب قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 193 یکشنبه 14 آذر 1395 : 17:54 نظرات ()

   امیر علی سر قول و وعده اش ماند.بعد از ترخیص کیان از بیمارستان که حدودا تا عصر طول کشید او را به جگرکی برد تا به قول خودش به یاد ایام گذشته، جگر بخورند و صفا کنند.

    هر دو پشت میز نه چندان تمیز جگرکی نشستد .نگاه کیان از خیابان آن‌سوی شیشه عبور کرد و در چشمان روشن و براق امیر علی قفل شد.پوزخند امیر علی حرف های مگو داشت

    -کجایی رفیق؟

    گوشه لب های کیان جمع شد

    -همین‌جا...در خدمت خسیس ترین رفیق دنیا

    امیرعلی- چون بجای رستوران آوردمت جیگرکی می‌گی که خسیسم؟

    -دقیقا

    خم شد کلاه کیان را برداشت . دستش را روی سر بی موی کیان کشید و گفت

    -ای جان ... یاد سربازیمون افتادم .آخه با این تیپ خزی که تو برای خودت ساختی ، ببرمت رستوران های کلاس که خیلی ناجوره...........................

 
    کیان دست امیر را از سر تراشیده اش برداشت و با شیطنت گفت :

    - قبلا فقط زبل خان بودی از بس زرنگ بازی بلد بودی ، اسکروچ هم لقب جدیدتِ ... حرف هم نباشه!


    امیرعلی-ای بابا عجب گیری دادیا .. اصلا تقصیر سر کچل خودتِ. آخه شپش زده بود به خرمن زلفات که دروشون کردی؟

    کیان- لازم بود!

    -واسه همون ماموریت کذاییی؟

    کیان-دقیقا

    امیر به کتف کیان اشاره کرد و به مزاح گفت :

    -آفرین... همین‌طور راست دماغت رو بگیری و تو همین مسیری که داری میری جلو، پیش بری جای شیرینی وصلت باید بیایم خرمای ختمت رو بخوریم!

    کیان با نگاهش سقلمه ای نثار رفیق شفیقش کرد و در جواب شوخی امیر گفت:

    -توی دهنت یه "خدایی نکرده" و"دور از جون " که نمی‌چرخه ...اما ما بیدی نیستیم که به این بادا بلرزیم، داداش!

    امیر ابرو بالا انداخت و با شیطنت گفت :

    -بله .. شما شیری...البته از نوع پاکتی و پاستوریزه !

    کیان خندید و ترجیح داد بحث را عوض کند تا مثل همیشه امیر کنجکاوی‌اش تحریک نشود ،از ماموریت مخفی او نپرسد و او را در معذوریت نیندازد .

    کیان -خب...رفتی قاطی مرغا خوش میگذره؟

    چشمان رفیقش از شادی برق زد اما لب هایش نالید:

    -ای بابا...گرفتاری و فشار زندگی رو آدم تازه بعد از ازدواج می‌فهمه!

    کیان پوزخندی زد و هم‌زمان لپ آویزان امیر را کشید

    -چقدر هم گرفتاری و فشار زندگی بهت ساخته! ... هم تیپ داغونت بهتر از قبل شده و هم چند کیلویی وزن گرفتی! .. به نظرم تو همون بهتر که زیر فشار زندگی بمونی و درنیایی!

    امیر علی خندید ...خنده هایش کیان را برد به خاطرات نوجوانی شان و یادش آمد که خنده های معروف امیر همیشه جوک محافل دوستانه شان بود .

    کیان از ته دل خندید و میان خنده اش گفت:

    -استارت پیکان؟

    و با این حرف صدای خنده شاد و سرخوش امیر که هنوز هم بی شباهت به استارت پیکان نبود،کیان را هم به خنده واداشت .

    امیرعلی، اشک هایی که از خنده اش نتیجه شده بود را از چشم گرفت و گفت:

    -آخ که چقدر خندیدم ...یادش به خیر اون روزها......محله قدیمی مون و گل کوچیک ...دبیرستان و اذیت کردن ناظم و معلم ها ... رفیق های بی معرفتمون که معلوم نیست کجای این شهر سرشونو فرو کردن تو لاک زندگیشون و حالی از ما نمی پرسن!

    امیر آهش را پر صدا ادا کرد و با حسرت گفت :

    -هر کی رفت پی زندگیش..

    و بعد از علی گفت، از اینکه بعد از سربازی دیگر او را ندیده. از احسان مهدوی و مهران ضیایی که سه سال پیش در بانک محل کارش، آن ها را دیده و از افرادی که برای کیان دیگر فقط یک اسم بودند و حتی خاطره هایشان را هم فراموش کرده بود .

    امیر می گفت و می خندید .از اتفاقاتی از گذشته که کیان به طرز عجیبی آن روز حوصله ی شنیدنشان را نداشت.سرگرد جوان افکار پیچیده تری در ذهنش می گذشت . افکاری که از آن دو چشم زنانه شروع می شد و به همان ها هم ختم می شد.
    همان چشمانی که وقتی کیان صاحبشان را از کف اتاق بغـ ـل زد و روی تخـ ـت خواباند ،یک لحظه، فقط یک لحظه نگاهشان را به نگاه مردانه او دوخته بودند و بی گناهی و معصومیت اوین را پیش نگاه مردد کیان اعتراف کرده بودند . چقدر برای کیانِ دیرباور، این‌که تحت تاثیر آن نگاه قرار گرفته بود عجیب بود .

    امیر علی سرفه ای کرد و کیان را از عالم افکارش بیرون کشید .

    -نیستی کیان ! کجاها سیر می‌کنی؟ پیاده شو با هم بریم!

    کیان آرنجش را خم کرد و روی میز گذاشت . کف دستش را روی سر بی مویش کشید .

    امیرعلی- این‌طور اخم کردی ، داری به چی فکر می کنی؟

    کیان بی هوا اقرار کرد:

    -به چشماش..

    امیر علی با ذهن منحرفش فورا تا ته ماجرا را خواند. لبخند شیطنت بارش را از لب برداشت و بازیرکی تمام زیر زبان کیان رفت.

    -مگه چی تو چشماش بود ؟

    کیان نفس کلافه ای کشید و لب زد:

    -معصومیت .... بی گناهی!

    امیرعلی پلک هایش را تنگ کرد و نگاه مشکوکش را روی تک تک اجزای صورت کیان چرخاند.

    -خب لابد بی گناهه بی‌چاره!

    کیان آرنجش را از روی میز برداشت .تکیه اش را به پشتی صندلی داد و خودش را محکم بغـ ـل کرد.

    -من قاتل و آدم کش زیاد دیدم، هیچ‌کدوم شاخ و دم ندارن اما.... یه شرارت ،یه حالت خاص تو نگاهشون هست ...اما... اما ..... اون دختره چشماش برق معصومیت داشت.

    امیر علی که اقرار کیان را شنیده بود و بسی هم لذت برده بود که بالاخره حرفی از زیر زبان رفیق دهان قرصش کشیده بالودگی گفت:

    -می‌گم.... بپا درگیرش نشی!

    کیان نگاه جدی اش را به چشمان شوخ امیرعلی دوخت .رگه های شیطنت را که در نگاه او دید ،پوزخندی زد و با تمسخر گفت:

    -مگه بچه ام!

    امیر علی با لبخندی شیطنت بار در صورت کیان دقیق شد.

    -می‌گم .... طرف خوشگله ؟

    صورت نمکین اوین لحظه ای جلوی چشمان کیان آمد.تحت تاثیر نگاه خندان امیر ، خنده اش گرفت . شانه اش را بالا انداخت و محض عوض کردن بحث گفت:

    -بی‌خیال امیر !

    امیر دوز شیطنت نگاهش را بیشتر کرد.

    -می بینم که روش غیرت هم داری !

    کیان که امیر را سمج تر از این حرف ها می دید ،صادقانه اقرار کرد

    - دختره کورده!

    ابروهای امیر بالا رفت.لبـ ـانش خندید.

    -آهان ... پس رگ غیرتت برای همین ورم کرد! عذر می‌خوام از محضرتون .

    کیان جدی شد.دستانش را روی میز به هم گره زد و صادقانه گفت:

    -غیرت تو خون ما کردهاست...برای خاک و ناموس جون می‌دیم ...بی منت... بی حاشیه!

    امیر به زبان نیاورد اما برای صدمین بار به دوستی با کیان افتخار کرد. از پشت میز بلند شد . دستش را به شانه کیان فشرد و با لبخند گفت :

    -ای کُرد غیور، حالا چی سفارش بدیم؟

    کیان پوزخندی زد .نگاه شیطانش را در چشمان امیر انداخت و با خنده گفت :

    -اخه اسکروچ عزیز .... دلبندم ... وقتی اومدیم جیگرکی، پیترا که نمی‌شه سفارش داد! می‌شه ؟

    امیر همان‌طور که از شوخی کیان قاه قاه می خندید، برای سفارش سیخ های جگر از او دور شد

    ***
    بعد از صرف جگر ، امیر علی کیان را به خانه رساند و رفت پی نامزد بازی‌اش .

    کیان بعد از چند روز غیبت در آپارتمان شخصی‌اش دوش گرفت و حوله بر سر با موهایی مرطوب ، از حمـ ـام بیرون آمد .کش و قوسی به تن خسته اش داد و سنگینی وزنش را روی کاناپه بزرگ سالن انداخت .خسته تر از آن بود که حتی بتواند پلک هایش را باز نگه دارد . باز همان ماجرای همیشگی .جای خوابش عوض شده بود و شب ها در خانه جدیدش نمی توانست بخوابد . از شانس بدش تا می خواست به تخـ ـت و اتاق جدیدی عادت کند ، ماموریتش تمام می شد و با شروع ماموریت بعدی دوباره روز از نو روزی از نو .

    حوله را تا روی صورت پایین کشید و پلک های سوزانش را بر هم گذاشت .به اندازه چُرت کوتاهی برای خود وقت کنار گذاشت .همین که پلک هایش گرم شد ، یک‌باره صدای زنگ تلفن در گوشش طنین انداز شد .
    حوله را از روی صورت برداشت و پلک زد .
    نگاهش را که به صفحه ال سی دی تلفن انداخت ، شماره موبایل مادرش را شناخت.

    نفس عمیقی کشید . پلک هایش را بست و سعی کرد آرام باشد.

    بعد از چند بار زنگ خوردن ، صدای مادر را روی پیغام گیر شنید.

    "کیان گیان ... ایمه له شمالین ...جیت خالی ازیزم.....اگات له خو بیت روناکاوی چاووم "

    (کیان جان ... ما شمال هستیم ... جات خالیه عزیزم ...مراقب خودت باش نور چشمم)
    غم صدای مادر ، حال و هوای دلش را بدجوری خراب کرد.

    پوفی کرد و حوله را با بی حوصلگی از روی صورت برداشت و در دست گرفت.
    روی زانوانو خم شد و دوباره و چند باره کلام مادر در گوشش تکرار شد " اگات له خو بیت روناکاوی چاووم "


    نفسش را با حرص بیرون داد و کلافه زمزمه کرد

    - نورچشمی هات درست جفتتن مادر من !

    وقت غرق شدن در گذشته را نداشت . دستش را به زانو زد و از جا برخاست .

    دل مردانه اش پرهیز می‌خواست .پرهیز از یاد کردن گذشته و یک دل سیر تنهایی.

    ساکی برداشت و آن را از وسایل شخصیش پر کرد .

    روی رکابی سفیدش لباس های گل و گشاد نقش دار پوشید . تیپ مضحکش را با کلاه جین رنگ و رو رفته ای تکمیل کرد و عازم خانه محل ماموریتش شد.

    نیم ساعت بعد وقتی کلید را در قفل در چرخاند، در واحد کناری یک‌باره باز شد.

    اوین دست به سیـ ـنه با موهایی آزاد و رها شده روی شانه ، جفت در ایستاده بود و با ژستی طلبکار نگاهش می کرد.

    دخترک یک تای ابرویش را بالا انداخت و با لحنی طلبکار پرسید:

    -هی.. حالا که چشم مامانت رو دور دیدی هی راه می‌افتی می‌ری اینور و اونور؟

    کیان که هنوز هم به طرز غریبی تلخ و بی حوصله بود زهر خندی زد و جواب دندان شکنی به اوین داد.

    - الان که مامانم نیس باید به تو جواب پس بدم ؟

    چشمان اوین از شدت تعجب گرد شد .همسایه خُلش چه زبانی درآورده بود و چه برای او آدم شده بود !

    اوین اخم هایش را در هم گره زد و زیر لب غرید:

    - هی! ... این جای تشکرتِ؟ ...
    خم شد و نایلون سنگین خرید را از پشت در برداشت و به سمت او گرفت و دلخور گفت :
    -بیا اینم خریدهات !

    کیان نایلون خرید را از اوین گرفت و بی هیچ کلامی وارد واحدش شد.اما هر چه کرد، در بسته نشد .

    اوین همان‌طور که دست به بغـ ـل ایستاده بود پایش را لای در گذاشته بود تا مانع بسته شدن آن شود.

    کیان بی حوصله به پای اوین اشاره کرد:

    اوین -خب؟

    کیان-می‌خوام برم بخوابم

    دختر پوزخندی زد و با لبخندی پیروزمندانه گفت :

    -پامو بر می‌دارم اما .... قبل از رفتن چـــــی باید بگی؟

    کیان لبخندی دندان نما زد و دقیقا با همان لحن کشیده و زنانه اوین تکرار کرد

    -چــــــــــی باید بگم؟

    اوین حرص خورد و زیر لب واژه "خنگ " را ادا کرد

    مرد با دیدن چهره عصبی دختر ، خنده اش گرفت .

    اوین انگشت اشاره اش را بالا گرفت و خیلی واضح و تاکیدی گفت:

    - تشکر! ... باید از من تشکر کنی که واست خرید کردم

    کیان لبخندی دندان نمایش را تکرا کرد و بعد یک تای ابرویش را بالا انداخت و با زیرکی خاص خودش گفت:

    -یعنی تو به تشکر من نیاز داری؟

    اوین که انتظار شنیدن این حرف را نداشت چشمانش از تعجب گرد شد.

    فورا سرش را به نفی تکان داد و گفت:

    - معلومه که نه!

    کیان خیلی رک و ساده گفت :
    -پس، بی خیال !

    نگاه اوین هنوز روی لبخند دندان نما و حرص درآر کیان بود که مرد با نوک کفشش پای او را آرام از لای در پس زد و خیلی زودتر از آنچه اوین بتواند واکنشی نشان دهد ، او را پشت در تنها گذاشت و رفت .


    ***
    اوین، دست هایش را به پهلو زد. ماست هایش را کیسه کرد و شروع کرد با خود غرغر کردن: این چش بود ؟ ... چی؟ جای تشکر منو از خونه اش پرت کرد بیرون ؟ اووووف !... دیگه دارم دیونه می‌شم از دست این یارو خله !

    با کف دست صورت خود را باد زد و زیر لب فحشی نثار دل صاحب مرده اش کرد که برای هر کس و ناکسی به رحم می آمد . با یادآوری مجدد حرف های حرص درآر کیان، لب ورچید و دلخور به درِ بسته ی او خیره شد.حیف آن همه خرید که برای قدرناشناسی چون او انجام داده بود.

    چند نفس که هوا بلعید ، آرام تر شد .

    چانه اش را میان انگشت شست و اشاره گرفت و متفکرانه با خود گفت : واقعا چش بود ؟ چرا این‌طوری کرد ؟ نه به صبح نه به الان ! ... نکنه بابت اینکه مامانش تنهاش گذاشته و اون رو نبرده سفر ناراحته؟! ... نکنه احساس میکنه که پس زده شده و ...

    اوین پوفی کرد .اصلا به او چه که همسایه ی دردسر سازِ حرص درآرش که با یک کاسه پر از آش افتاده بود وسط شلوغی زندگی او، الان چه مرگش است و غم چه دارد و چرا رفتارش در فاصله ی یک نصفه روز این همه تغییر کرده است ؟!

    چند ثانیه بعد اوین دیگر نه تنها از رفتار سرد و حرص درآر همسایه ی خل و چلش، ناراحت نبود بلکه برای خودش متاسف بود که از یک ناقص العقلِ معلول الحال ، انتظار رفتاری متعادل و مطلوب طبع، داشته است.

    شهریور ماه داغ راهرو با دانه های ریز و درشت عرق بر صورت و گردن دخترک خود را نشان داد .

    اوین با حرص هوا را بلعید . انگشتانش را لای موهایش کرد و آن ها را بالا نگه داشت .از جیب شلوار جین طوسی رنگش،کش مو ی پهن البالویی رنگش را بیرون کشید . موهایش را بالای سر بست و آبشاری از موهای روشنش پشت سر روان کرد.

    وارد خانه که شد، اخم هایش ذره ذره از چهره اش افتاد . در را بست و مسیر راهرو را پیمود . همین که وارد آشپزخانه شد ، صدای معده اش درآمد.

    در یخچال را باز کرد .خم شد و داخل طبقات را با نگاه ،گشت زد. نگاهش روی همان آش کذایی ثابت ماند. با اینکه سرد شده بود و از دهن افتاده بود اما بوی عاطفه و محبت مادری که آن را پخته بود، مشام قلب اوین را نوازش کرد.

    آش دَلَمه شده را در کاسه ی پریکس برگرداند و روی شعله، داغ کرد .آن بوی آشنای لذت بخش ، خاطرات آشنایانش را برایش زنده می کرد.

    هر قاشقش را که به دهان گذاشت ، هزار خاطره پیش چشمش ردیف شد .وقتی لبریز از خاطرات شد و بغضش گرفت ، دست کشید و پرهیز کرد..از گذشته ..از آدم های گذشته و از هر چه به امروز زندگیش تعلق نداشت !

    فاصله گرفت .از خود واقعیش و از خاطراتی که مرور کردنش دیگر دردی از او درمان نمی کرد.

    آن‌سوی سالن روی مبل نشست . زانویش را بغل زد و در مبل فرو رفت.

    نفسش را با آهی جگر سوز بیرون داد . خم شد و کنترل را از روی عسلی برداشت و سعی کرد با بالا و پایین کردن کانال ها، احساسات به غلیان افتاده اش را گیج کند.

    خودش را گول زد : حالا بهترم!

    دستش را متفکر زیر چانه زد و نگاهش را میخ صفحه تلویزیون کرد .

    خودش آنجا بود و فکرش هرجایی، جز آنجا .

    رطوبتی روی صورتش نشست .فورا با پشت دست آن را از صورت زدود.نباید ..نباید ..نباید زنانگی می کرد .

    رطوبت بعدی و نباید هایی قاطع تر و بی اثر تر.

    دلش تنگ زنانه های وجودش بود.دلش برای طبع لطیفش پر می‌زد.

    اشک بعدی که چکید این‌بار انگشتانش آرام و نوازش وار روی گونه ی خیسش سر خورد

    آخ که چقدر دلش برای همین زنانگی ها تنگ بود.آخ که چقدر دلش برای خودش، برای اوین ،برای دختر هشت ساله رقصانِ میان دامن گلدار دشت، تنگ بود. آه که چقدر دلش برای ب*و*س*ه های مادر، برای نوازش های مادرانه ،برای آغوش پر مهر مادرش تنگ بود.

    گونه اش را حریصانه بر انگشتان خود فشرد. دل زنانه اش آنقدر برای حضور گرم پدر،برای برادران غیورش تنگ شد که حس کرد اگر باز هم پرهیزکند، اگر باز هم پرهیزکند و همین حالا بغض های خفه کننده اش را با هق هق های بلندی بیرون نریزد، از بی هوایی، از بی کسی، از درد، خواهد مرد .

    دست از پرهیز کردن برداشت.بعد از ماه ها دست از پرهیز کردن ،از خودش نبودن برداشت وبه اشک هایش اجازه چکیدن داد. اجازه داد بغض ها از غم های بی پایانش ، آبشاری روان روی گونه های سرخش نقاشی کنند .

    اجازه داد غم حبس شده در هق هق های بلندش، سکوت مبهم خانه ی دلش را خرد کند، از درز دیوارهای فاصله رخنه کند و دل گرفته ی همسایه اش را به آشوب بکشد.
    ***
    صدای هق هق های اوین در دل کیان آشوبی انداخت که موجب شد سرگرد جوان غم های خودش را فراموش کند و از غار تنهایی خود بیرون بیاید و حتی بیشتر از گذشته در گناهکار بودن دخترک، شک کرد.
    سخت در فکر بود که صدای همکار جوانش را در بی سیم شنید
    -قربان ....
    کیان-بله می شنوم
    -جعفری هستم ...
    کیان-بگو ستوان جعفری
    - اجازه می فرمایید یه تجربه شخصیمو با شما درمیون بذارم؟
    کیان بی سیم را از روی میز برداشت: بگو ستوان، می شنوم
    جعفری کلمات را در ذهنش مرور کرد تا خلاصه ترین جملات را برای رساندن منظورش پیدا کند : قربان ... من یک‌سال تمومِ که نامزد کردم ... راستش الان دیگه خیلی از رفتارهای خانوم ها رو می‌شناسم!
    کیان اخم کمـ ـرنگی کرد.همکار جوانش چه می‌خواست بگوید؟
    - ادامه بده ستوان؟
    ستوان-راستش می خوام یه چیزی بگم که ممکنه الان و توی این شرایط به کار بیاد قربان!
    کیان انگشتانش را روی پوست خشک گردن سراند و عضلات منقبضش را چنگ زد : خوبه ،می شنوم.
    صدای ستوان از هیجان لرزید.صحبت با مافوق، آن‌قدرها هم که فکر می کرد ساده نبود.آن هم وقتی مافوق، نیروی تراز اول ناجا باشد که در اوج جوانی به درجه سرگرد رسیده باشد.
    جعفری صدایش را صاف کرد : می‌خواستم بگم که ... که بهترین موقع برای جلب اعتماد خانوم ها ، زمانیِ که دلشون شکسته و توی شرایط عاطفی بدی هستن.
    کیان پلک چشم راستش را تنگ کرد .این عادت را از بچگی موقع فکر کردن با خود داشت : خب،ادامه بده
    صدای هیجان زده ستوان در بی سیم پیچید: از صدای گریه های این خانوم کاملا معلومهِ که تو بد شرایطیِ !
    ابروهای مردانه کیان در هم گره خورد .تا ته ماجرا را خوانده بود .
    پشت انگشت شست را زیر لب زیرینش کشید و لبخند شیطنت باری روی لب های پهنش نقش بست.
    ستوان– ببخشید... فضولیه اما.... چرا نمی رید دل اون دختره رو به دست بیارید؟...خب....جنس زن این‌طوریه که وقتی به مردی اعتماد می کنه و حس می‌کنه کنارش امنیت داره، دیگه راز نگفته ای باقی نمی‌ذاره و از مشکلاتش برای او حرف می‌زنه !
    کیان لبخندی از سر رضایت زد و با خود فکر کرد : "همیشه که ابتکار عمل دست مسئول تیم نیست! مشورت رو برای همین مواقع گذاشتن دیگه ! "
    دکمه بی سیم را فشرد و گفت:
    -کارت خوب بود جعفری .. همین کارو می کنیم . وقت زیادی نداریم ... باید تا دیر نشده دختره رو تخلیه اطلاعاتی کنیم..
    در صدای جعفری شادی و هیجان موج می زد: بله قربان ... در خدمتیم
    ستوان ذوق زدگیش را با یک لبخند گشاد و نشان دادن "اوکی" به همکار دیگرش در ون پلیس، نشان داد .آخر کم اتفاقی که نبود ، ایده اش مقبول افتاده بود و سرگرد رضایی معروف، می‌خواست نقشه او را اجرایی کند .
    کیان بی سیم را روی میز شیشه ای رها کرد .دست در جیب هایش زد و به سمت پنجره راه افتاد. جفت پنجره ی باز سالن که رسید ،فلز خنک دستگیره را لمس کرد،چند نفس از هوای تازه شب بلعید.
    حال که غلیان احساساتش آرام گرفته بود و غم مادر در ذهنش کمـ ـرنگ تر، به این فکر کرد که باید تلاش بیشتری کند تا بتواند زندگی شخصیش را به طور کامل از زندگی حرفه ایش جدا کند .باید با خود تمرین کند که حین کار به افکار مخربش امان ندهد که مثل ساعتی پیش بر او چیره شوند .نباید اجازه دهد دیگر اتفاق امشب تکرار شود و دخترک جای همسایه هالو، او را با رفتار و گفتار ِ واقعی سرگرد کیان رضایی ببیند .
    کیان عزمش را جزم کرد. باید به سراغ دختر می رفت تا اگر شک و شبه ای هم با رفتارش در دل زنانه او موجب شده بود را با نقشِ هالو بازی کردن ، رفع و رجوع کند و دوباره اعتماد همسایه ی تروریستش را جلب کند .
    ***

    اوین زانوهایش را بغـ ـل زد .چانه اش را روی زانوهایش تکیه داد و در حالی که اشک هایش دیگر خشک شده بود به صفحه خاموش تلویزیون خیره ماند.
    نیم ساعتی که در همین حال گذشت یک‌باره صدای زنگ در، در گوشش پیچید. چانه اش را از تکیه زانو برداشت و سرش را به سمت در چرخاند . پلک هایش را روی هم گذاشت و سعی کرد بی خیال آن که پشت در ایستاده شود. صدای زنگ در که بی امان نواخته می شد موجب شد پلک هایش را عصبی روی هم فشار دهد.
    بعد از دو روز زندگی کنار آن همسایه عجیب و غریب، دیگر مدل زنگ زدن او را می شناخت .مدل فشردن بی امان زنگ در، به قصد سوزاندن!
    آنقدر صدای "زینگ زینگ" زنگ روی اعصابش رفت که بالاخره کوتاه آمد.
    کلافه پوفی کرد و پاهایش را از مبل آویزان کرد و در صندل گذاشت .خسته و بی حوصله به سمت در رفت .جلوی آینه ایستاد و به اثرات گریه روی اجزای صورتش نیم نگاهی انداخت.سفیدی چشمانش به رنگ خون شده بود و بینی اش مانند دلقک ها سرخ. با نوک انگشت آخرین قطره اشک را از زیر چشمانش جمع کرد و پرونده گریه زاری‌اش را همان‌جا بست.
    از چشمی در نگاهی به بیرون انداخت. خود خودش بود .همان مزاحم گستاخ ، داشت زنگ در را بی وقفه می فشرد و رحم هم نمی کرد.
    به محض باز شدن در، زنگ قطع شد .نگاه اوین روی نیش تا بناگوش باز همسایه خل وضعش ثابت ماند.
    اوین دست به بغـ ـل روبه رویش ایستاد و به تلافی رفتار تحقیرآمیز او ، نیشخندی زد و طلبکارانه پرسید:
    -امری داشتید؟
    کیان خیلی آنی و بی مقدمه دو لیوان سرامیکی را بالا گرفت و با ذوق کودکانه ای گفت:
    - بیا بریم یه جای بی سقف اینا رو بخوریم !
    ابروهای اوین تا وسط پیشانیش بالا رفت . نگاه متعجبش از پشت بخارات داغ نسکافه ، روی لبخند ژکوند همسایه ناقص العقلش ثابت شد.
    واقعا چه در سر آن مردک می گذشت ؟ اوین را چه دیده بود ؟ یک همزاد ناقض العقل؟ کسی مثل خودش ؟ ..حتما این‌طور بود و الا اوین چه صنمی با او داشت؟
    تا اوین خواست واکنشی نشان دهد ، کیان فرصت هر گونه بهانه آوردن را از او گرفت:
    -اوه اوه داغه .بگیر تا از دستم نیفتاده!
    کیان به عمد لیوان را کج کرد .مقداری از نوشیدنی داغ جلوی پایش ریخت .
    در نقش خود فرو رفت و این‌طور نشان داد که با بی دست و پایی ، پایش را سوزانده
    -سوخت..پام...آخ...پام سوخت
    کیان نیم نگاهی به اوین انداخت و در فرصتی مناسب یکی از لیوان را تقریبا رها کرد
    اوین فورا لیوان را در هوا قاپید
    کیان خود را ذوق زده نشان داد و با حیرت گفت:
    -واوو ... چطور تونستی لیوان رو تو هوا بگیری؟
    اوین به ذوق کودکانه و چهره علامت تعجب شده ی کیان خیره شد .با انگشت شست روی پیشانی مرد جوان فشار آورد و پیشانی او را عقب داد . برای اولین بار پیش روی کیان شاد خندید و با شیطنت گفت:
    -مدیونی اگه فکر کنی شانسی گرفتمش!
    کیان ژست ذوق مرگ شده ها را به خود گرفت و از سر شوق سوت زد.
    اوین با شنیدن صدای زیبای سوت او ، سر شوق آمد و خندید .
    صدای خنده زیبای اوین، توجه کیان را به او جلب کرد. وقتی به صورت بشاش آن دختر خیره شد ، با خود فکر کرد که اولین بار است که خنده آن دختر را می بیند و به این نتیجه رسید که اوین برای خودش جذابیت های زنانه ای هم دارد که پشت چهره عبـ ـوس و همیشه جدیش ، پنهان مانده .
    نگاه خیره کیان از دید اوین دور نماند: باز دیگه چی شده ؟
    کیان یک‌باره به خود آمد .دوباره در نقش خود فرو رفت. لحنی ملتمس به صدایش داد: می‌شه به منم یاد بدی چطور اون کارو کردی؟
    اوین باز خندید .اینبار ساده تر و بی بهانه تر از قبل .
    کیان به برق شادی چشمان اوین خیره شد .صدای زیبای اوین که پر از رگ های خنده بود در گوشش پیچید:
    -باشه یادت می‌دم ... به شرطی که تو هم یادم بدی چطوری سوت می‌زنی. قبوله؟
    کیان هنوز گیج نگاه شیطان بار دخترک بود که اوین کف دستش را به سمت کیان گرفت .با این کارش از او می‌خواست که کف دستش بکوبد و موافقتش را اعلام کند .
    کیان برای فرار از آن موقعیت چالش برانگیز ، از لمس کردن دستان زنانه او طفره رفت. با علامت انگشت شست موافقتش را به او نشان داد و نیشش را تا بنا گوش باز کرد.
    اوین که حس کنفت شدن داشت ، اخم کمـ ـرنگ کرد . دلخور نگاهش کرد و دستش را پس کشید .
    کیان برای عوض شدن فضا فورا به نسکافه ها اشاره کرد: زود آماده شو بریم دیگه! ... نسکافه ها از دهن افتاد .
    اوین مانتو و شالش را به تن کرد . دست در جیب زد و به سمت راه پله راه افتاد . هنوز اولین قدمش را روی پله های به سمت حیاط نگذاشته بود که کیان فورا گفت : نه ...پایین نه!
    چشمان اوین به درشتی گردو شد . پس منظور کیان از "یه جای بدون سقف" اگر حیاط نبود پس کجا بود ؟
    کیان با ذوق و شیطنتی کودکانه لب زیرینش را گاز گرفت . با انگشت اشاره به سمت بالا اشاره کرد .
    اوین وقتی نگاه تخس همسایه ساده لوحش را دید ،حیرت کرد: نکنه منظورت پشت بومِ؟
    کیان ذوق زده سرش را چند بار به علامت تایید تکان داد.
    سدی که اوین جلو احساساتش زده بود ترک برداشته بود ، حال حتی با دیدن رفتارهای ساده لوحانه و ذوق های بچگانه کیان هم می توانست لبخند بزند و بخندد.
    ***

    چند دقیقه بعد کیان و اوین پشت درِ قفل شدهِ پشت بام ایستادند .اوین خم شد و قفل را در دست گرفت : کلیدشو داری؟
    کیان با نوک انگشت پیشانیش را خاراند: چیزه ... نه!
    اوین صاف ایستاد ، دستش را به پهلو زد و نگاه شماتت بارش را به صورت همسایه خنگش دوخت: یادت بود پتو برداری َو این‌طوری خودت رو باهاش بقچه پیچ کنی که خدایی نکرده سرما نخوری اما کلید به این مهمی رو یادت نبود؟
    کیان خجالت زده صورتش را در پتویی که مثل پیله دور خود پیچیده بود فرو برد : خب... یادم رفت بگم در پشت بوم همیشه قفله و.... هر بار همین بلا سر میاد!
    صدای مانند ناله از گلوی اوین بیرون پرید: هر بار؟ هر بار همین بلا سرت میاد و باز هم ...
    پیشانی اوین از خشم گلگون شد .مردک دیوانه با خنگ بازی‌هایش او را هم احمق جلوه داده بود.اوین کلافه، دستش را در هوا تکان داد: ما رو باش با کی اومدیم سیزده به در!
    کیان مانند آرزومندانِ به حاجت دل نرسیده، از زیر چشم به نگاه دلخور اوین خیره شد: حیف شد....حالا اینا رو ....کجا بخوریم ؟
    اوین که دیدن چهره مایوس کیان حال خوشی برایش نگذاشته بود ، لیوان سرامیکش را به سمت کیان گرفت :
    یه لحظه اینو بگیر...
    فکری از ذهنش گذشت . فورا به سمت مرد برگشت و تاکید کرد : اشتباهی به لیوان من دهن نزنیا ! ...فکر تف کردن تو لیوانم هم از ذهنت نگذره! من پشت سرمم یه جفت چشم دارم .... دست از پا خطا کنی حسابتو می رسم!
    کیان خود را ترسیده نشان داد :باشه...باشه...خیالت راحت!
    اوین از گوشه چشم نگاه بی اعتمادی به کیان انداخت .بعد با طنازی خاصی نگاهش را از نگاه ترسیده کیان گرفت و به قفل در دوخت.
    انگشتان باریکش را لای موهاش کرد و از زیر شال یه سنجاق مو بیرون کشید.سنجاق را با دندان صاف کرد و آهسته در قفل چرخاند .گوشش را نزدیک تر برد و با دقت به صدای ناشی از حرکت سنجاق در قفل گوش داد.
    کیان هم به تقلید از اوین به سمت در خم شد. نوشیدنی را هورت کشید و جفت گوش اوین گفت: واقعا می‌تونی بازش کنی؟
    اوین انگشت باریکش را جلوی لب های غنچه اش گرفت اخم کرد : هیس...
    نگاه کیان روی صورت اوین و قفل ، رفت و آمد کرد .مطمئن شد که اوین کارش را خوب بلد است و به زودی از پس آن قفل برمی آید . باز هورت کشید و با این کارش صورت اوین در هم جمع شد .
    کیان لبش را به دندان گزید و خنده اش را خورد. با شنیدن صدای "تق" باز شدن قفل ، لبخند اوین جایزین اخم هایش شد . پیروزمندانه به روی کیان لبحند زد : بفرمایید این هم از در
    کیان با ذوق به افتخارش کف مرتب زد: خیلی باحالی خانوم همسایه ...خیلی باحالی
    اوین به ذوق کودکانه او خندید و با دست به بیرون اشاره کرد .
    کیان ذوق زدگیش را با لبخندی پهن روی صورت حفظ کرد و همین که خواست پایش را روی کاشی های پشت بام بگذارد، اوین از پشت لباس او را گرفت و کشید.
    کیان که از رفتن بازمانده بود ، با قیافه یک ساده لوحِ متعجب به اوین خیره شد
    اوین انگشتش را به نشانه نفی جلوی چشمان او تکان داد : هی... خانوم ها مقدمن !
    کیان گیج سرش را خاراند : مقدمن ؟یعنی چی؟
    اوین به خنگی او خندید : یعنی اول من می‌رم ، بعد تو میای .
    جای انگشت اشاره اوین روی پیشانی کیان رد کمـ ـرنگی انداخت.
    فقط خدا می دانست که کیان تا چه اندازه دلش می خواست یک روز فرصتی دست دهد و بتواند تمام حرصش را سر انگشتان اوین که گاه و بیگاه روی پیشانی مردانه او می نشست ، خالی کند.

    هوای خنک پشت بام در آن شب تابستانی لرز بر اندام می انداخت و لذت را نم نمک زیر پوست تزریق می کرد.

    اوین خود را بغل کرد و حین یادآوری خاطرات خوش ایام کودکی، دقایقی روی پشت بام قدم زد و به چراغ های خانه های دور خیره شد.

    نور مهتاب تنها روشنی آن پشت بام تاریک بود . نیمی از شهر در سایه های تاریک فرو رفته بود .

    کیان در حالی‌که پتوی نازکش را دور تنش محکم می کرد ، به لب بام رفت و از دور نگاه سریعی به اتومبیل همکارانش در آن‌سوی کوچه انداخت .همین که نگاهش را دزدید اوین را دید که با شجاعت ، لب بام نشست و پاهایش را به پایین آویزان کرد .کیان اخم هایش را در هم کرد و زیر لب غر زد: عجب کله خریه این دختره!

    اوین بی توجه به او ، دستانش را باز کرد.نفس کشید و ریه هایش را از هوای خنک شب پر کرد.

    دقایقی بعد سنگینی نگاه کیان توجهش را جلب کرد .به عقب برگشت : چرا همون‌جا خشکت زده ،بیا بشین اینجا خیلی کیف داره!

    کیان اخم هایش را با لبخند پهنی روی لب جایگزین کرد .همین که اوین نگاهش را از او گرفت، کیان در میکروفون رو به همکارانش گفت : دارم می‌رم لب بوم بشینم،نگران نشید.

    صدای همکارش در گوشی پیچید : چشم .مراقب باشید قربان.

    سرگرد با هزار فیلم بازی کردنی که نتیجه اش قهقه های اوین بود بالاخره جفت او لب بام نشست .

    کیان نگاهی دزدانه به صورت اوین انداخت. هنوز اثرات خنده روی صورت اوین دیده می شد. باد خنک شبانه که وزیدن گرفت ، تارهای لَخت موهای دخترک را به ر*ق*ص درآورد .

    کیان نگاهش را از آن همه زیبایی و جاذبه گرفت و به چراغ های سوسوزن شهر دوخت.

    باد گونه ی اوین را با دستان سرد خود نوازش کرد .دخترک لرز بر اندامش افتاد. انگشتانش را دور لیوان داغ حائل کرد .صورت یخ کرده اش را روی بخارات گرم گرفت و با لذت جرعه ای از نسکافه خوش طعمش نوشید.

    نفهمید چرا یکهو یاد چای های جوشیده و بد طعم اردوگاه افتاد .پشت بندش هم یاد آن چای آخر که دانیار برایش آورده بود، افتاد .چایِ گسِ بد ترکیبِ آن آشنای قدیمی.

    یاد دانیار افتاد و به خاطر آورد که در روزهای اخیر دانیار را عامل نجات زندگی خود می دیده اما از امروز و پس از جانفشانی آن سیاه پوش، فرشته نجاتش را هر دوی آن ها می دانست. مردهایی که با خطر انداختن جان خودشان ، از او و جان شیرینش محافظت کرده بودند.

    یکی مثل دانیار در قبال لطفش، ماموریتی خطرناک به او داده بود و یکی مثل آن سیاه پوش بی منت کمکش کرده بود و فعلا چیزی طلب نکرده بود.

    با یادآوری اتفاق فروشگاه و حضور یک‌باره سیاه پوش، لبخندی روی لب های ظریف اوین نشست که از نگاه تیزبین کیان مخفی نماند:نکنه داری به من می‌خندی؟

    صورت اوین به سمت همسایه مهربان اما دست و پا چلفتی‌اش چرخید. سیاه پوش رویاهای او کجا و آن همسایه چلمن کجا!

    اوین پوفی زیر خنده زد. باد لرز بر اندامش انداخت و صدای خنده هایش را با خود برد..

    دستان یخ کرده اش را در جیب مانتواش زد به امید اینکه کمی گرم تر شود اما جسمی که در جیبش مچاله شده بود مانع از ورود دستش شد .

    دست‌کش چرم سیاه را از جیب مانتواش بیرون کشید و لبخندی گرم روی لب هایش ماندگار شد.

    کیان با دیدن لنگه دست‌کشش در دستان اوین، یک لحظه شوکه شد.اما خیلی زود خود را به آن راه زد :این... یه‌کم واست بزرگ نیست؟

    اوین زانوهایش را به بغل گرفت.صورتش را روی زانویش تکیه داد و محو تماشای چهره متعجب همسایه اش شد.

    دل زنانه اش حرف زدن می خواست،درد دل گفتن .آنقدر از آخرین درددل کردنش گذشته بود که حتی یادش نمی‌آمد آخرین بار کِی و با چه کسی حرف زده!

    سادگی و بی ریایی مردی که درست پیش رویش نشسته بود به اوین این مژده را می داد که حرف زدن درباره هیچ‌کدام از افکارش به مقدمه چینی خاصی نیاز ندارد. آخر آن مرد کند ذهن تر از آن بود که بفهمد اوین دارد از افکار جدیدی که امروز ساعت ها در ذهنش وول خورده ، پرده برداری می کند.

    نگاهش را به آن دورها دوخت و به کمک زبان، لب های خشکش را خیس کرد:می گم ... اون چیزی که دیروز درباره فرشته نجات گفتی ....

    کیان پاهیش را جمع کرد و روی کاشی های پشت بام گذاشت و بی خیال لب زد: خیلی چرت بود ؟

    اوین خیلی آنی گفت :"نه" و این صراحت او توجه کیان را جلب شد.دختر دسته ای از موهای لختش را از دست باد گرفت و پشت گوش زد.حین اعتراف مضطرب بود : فکر کنم منم فرشته نجات دارم ..
    نفس کیان که در گلو حبس شد.اوین نفس حبس شده اش را رها کرد : امروز اومد و جونمو نجات داد!

    اوین نگاهش را از چراغ های سوسوزن گرفت و به نگاه کیان گره زد . برق شادی و معصومیت چشمانش ،چشم کیان را زد.

    مرد لبخند پهنی زد و با گفتن "چه خوب" سعی کرد از نگاه کردن به اوین طفره برود.

    اوین انگشتانش را به هم سائید و هیجان زدگیش را به نگاه کیان فهماند : نمی‌خوای بدونی چطوری ؟

    کیان پتوی نازکش را با دقت روی زانو صاف کرد و با این دقت وسواس گونه اش برای رخنه نکردن سرما، اوین را خنداند .اوین میان خنده با تعجب پرسید: این‌قدر سردته ؟

    -من از سرما متنفرم ...

    نگاه کیان روی لنگه دست‌کش چرمی که در واقع هدیه مادرش بود، ثابت شد. فورا چنگ انداخت و دست‌کش را از دست اوین قاپید :می‌شه اینو بدی من بپوشم؟

    اوین سر این یک قلم شوخی نداشت.فورا پشت دست کیان کوبید و دست‌کش را از چنگ او درآورد و آن را مانند جسمی ارزشمند در آغوش خود پنهان کرد و با اخم کیان را تهدید کرد:

    - بار آخرت باشه به این دست می‌زنی ها !

    کیان با لب و دهانی آویزان به صورت دلخور اوین خیره شد : چرا می‌زنی ؟ ....سردمه خب!

    اوین تا نگاهش به دست‌کش افتاد اخمش با یک لبخند گرم و دوست‌داشتنی جابه جا شد .زمزمه وار اقرار کرد :آخه این دست‌کش برای همون مردیه که امروز جونم رو نجات داد...به خاطر همین ....واسم خیلی خاص و ارزشمنده!

    کیان حال عجیبی شد. هیچ‌وقت تا این اندازه حس غرور نکرده بود .
    درک اینکه قهرمان زندگی کسی باشد، تکیه گاه مطمئن یک زن بشود، به معنای واقعی حس فوق العاده ای بود و برای هر مردی مخصوصا او غرورآفرین و ناب بود.
    سرگرد جوان انگشت شستش را روی لب های درشتش کشید و لبخندش را از لب پاک کرد و به این فکر کرد که تا به این لحظه تمام فرصت هایش برای رفتن زیر زبان دختر و تخلیه اطلاعاتی او ، را از دست داده بود.نباید بیش از این تعلل می کرد.دیگر این پا و آن پا نکرد.رک و راست پرسید: می شناختیش؟
    اوین با تعجب چینی به پیشانیش داد : کیو؟
    -همون مردی که امروز جونت رو نجاتت داد دیگه!
    لبخند شیرین اوین مانند یک تب مسری به صورت کیان هم اثر کرد و وقتی به اوین خیره شد حس کرد روح اوین انگار از آنجا رفته بود و در عالم رویاها سیر می کرد.
    دختر آه کشید و در جواب کیان که پرسیده بود ، فرشته نجاتش را شناخته یا نه جواب عجیبی داد : نه! ... مگه فرشته ها رو میشه دید ؟
    آن‌قدر آن جواب خواستنی و شیرین بود که کیان اینبار نتوانست مقاومت کند و لبخندش را از صورت جمع کند .گذاشت آن حال خوش بماند و رسوایش کند.
    نگاه کیان پی چشمان اوین رفت .در نگاه دخترک اشک و لبخند، نطفه بسته بود.
    اوین انگار که بخواهدحاجت بزرگ دلش را مخفیانه پیش معبودش زمزمه کند با صدای آهسته و خش دار گفت:
    -یعنی می‌شه؟...می‌شه اون مرد کمکم کنه و از این .. از این بدبختی ای که که توش گیر کردم نجاتم بده ؟!
    اوین خیال می کرد این راز سر به مهر و این آرزوی بعید را فقط با خدای خود در میان گذاشته اما خواسته یا ناخواسته کیان هم آن لحن آرزومند را شنیده بود .
    اوین این را وقتی فهمید که کیان از او پرسید: کدوم بدبختی؟
    قطره اشک درشتی بی اجازه از چشمان دختر چکید : من...من سر زندگیم دوئل کردم ...
    کیان چشمانش را تنگ کرد و با دقت میمیک چهره اوین و حرف هایش را تحلیل کرد.
    دختر قطره اشکش را فورا با پشت دست پاک کرد.بینی اش را بالا کشید و به نقطه ای از عینک، که حس می کرد پشت آن چشم های کیان باشد؛ خیره شد .
    با اینکه خیلی دلش می خواست تمام حرف های دلش را بگوید و از فشار آن همه توده چرکینِ انبار شده روی قلبش رها شود اما ، روی احساساتِ به قلیان افتاده اش درپوش گذاشت و لب زد:
    -فقط ... فقط همینو می‌تونم بهت بگم!
    کیان باز در نقش خود فرو رفت و خود را به خنگی زد و برای بیشتر دانستن تقلا کرد : این که می‌گی خطرناکه ؟
    لب های اوین محسوس لرزید .عدسی چشمانش سوخت و قطره اشک بعدی چکید.
    دختر همان‌طور که سرش را تکان می داد با حالی زار زمزمه کرد:
    -به احتمال زیاد آخر این راه مرگِ

    اوین اشک بعدی را میانه راه، از صورت پاک کرد.
    چه داشت می گفت ؟ برای چه از این راز با آن مرد حرف می زد؟ اصلا حرف بزند که چه شود؟ آن مرد مقرب درگاه الهی بود ؟ معجزه می توانست بکند ؟ عصای موسی و دم مسیحا داشت که به او بدهد ؟ آن بی‌چاره ی خدا زده ، اگه قدرتی داشت و کاری از دستش برمی آمد که حال و روزش این نبود! ... آن بی‌چاره حتی از پس خودش و امورات شخصیش هم برنمی آمد چه برسد به باز کردن گره کور زندگی او !
    اوین پوفی کرد و به خود نهیب زد : "خل شدی اوین ...دم آخری پاک خل شدی...آخه این مرد شد هم صحبت ؟ اصلا می فهمه داری چی می‌گی ؟ می‌فهمه دردت چیه ؟ می فهمه ..؟ "
    و بعد سریع بحث را عوض کرد. میان گریه خندید و سوال تلخی پرسید. شاید می خواست از دیوانه حالیش مطمئن شود و جواب خودش را با جواب آن مرد چک کند : می گم... تو هم مثل من از مرگ می‌ترسی؟
    کیان نگاهش را روی تک تک اجزای صورت اوین چرخاند. چشمان قهوه ای دخترک از غم ، سیاه شده بود و صورتش مانند صورت میت، بی‌رنگ بود .احساس کرد اگر با او حرف نزد، اگر دل به دلش ندهد ،دخترک تا صبح با غم هایش خواهد مرد.
    سوال آخر اوین را در ذهن جستجو کرد ... دختر پرسیده بود که از مرگ می ترسد یا نه ؟
    -ترس؟ .... نه!.... اما هر بار به مرگ فکر می کنم می‌گم ...نه!.... الان وقت رفتن نیست!
    اوین تلخ خندید. او هم مشابه همین افکار را داشت.پس داشت دیوانه می‌شد و خبر نداشت!
    -نگران خانواده ام هستم ...
    اوین خودش هم شوکه شد وقتی این اعتراف را از زبان خودش شنید .
    هرگز نمی‌خواست از افکار تلخش حرف بزند اما دست خودش نبود . غم هایش چون مذابی داغ، از آتشفشان ناآرام قلبش می جوشیدند و روی لبـ ـانش جاری می شد.
    -همش با خودم می‌گم .... خانواده ام چطور با مرگ من کنار میان ؟مامانم....بابا...داداش هام...
    دقایقی می شد که شمار اشک هایی که می چکید و روی گونه اش روان می‌شد ، از دستش در رفته بود.
    کیان نفهمید اشک های درشت و بی امان اوین دل مردانه اش را به رحم آورده، یا خونش از دیدن دردهای یک هم خون، به جوش آمده .هر چه که بود ، غیرتش اجازه نداد اعترافات آن کُرد زاده را نامحرمان بشنوند.
    انگشتش را روی دکمه ریز فرستنده گذاشت و ارتباط را قطع کرد. فورا هشدارش را هم دریافت کرد: قربان صدای دریافتی قطع شد!
    نه به آن و نه به هشدارها ی بعدی اهمیتی نداد .آن‌شب به طرز غریبی دلش نافرمانی کردن می‌خواست...به طرز عجیبی دلش از دست قوانین خشک نظامی دلگیر بود.... دلش دل سرگرد کیان رضایی وظیفه شناس نبود ،دل یک هموطن بود،یک هم خون ،یک کٌرد غیور .

    اوین اصلا حواسش نبود به اینکه بعد از ماه ها دارد گریه می کند.اصلا حواسش نبود که چقدر از گریه کردن پیش روی غریبه ها ، خصوصا مردها خجالت می کشد.حتی حواسش نبود که چقدر جواب های کیان، از یک شخصیت ساده لوح بعید است .
    نگاه خیس قهوه ایش روی صورت کیان نشست: تو چی؟ اگه نباشی، کسی غصه میخوره؟
    کیان به عقب خم شد و وزن تنش را روی دستش انداخت .آهی کشید . همانطور که به آسمان تیره و تار زندگیش خیره شده بود ،لبخند تلخی زد و با صدایی خش دار اقرار کرد: هیچکس... شاید مامان!
    کیان دستمالی از جیبش درآورد و به اوین داد.اوین حین پاک کردن اشک هایش پرسید : و هنوز از تنها کسی که واست مونده، دلخوری؟
    کیان تکیه اش را از دستانش گرفت .صاف نشست و این بار زانویش را بغـ ـل کرد : از خودم دلخورم.. از اینکه هنوز تو زندگیشم !
    نگاه اوین مانند طلوع آفتاب گرم و مهربان شد : چرا؟
    کیان نگاهش را از آفتاب ِسرخِ نگاه اوین گرفت .خیز برداشت و ایستاد .پشتش را تکاند و غمگین گفت:
    -وقتی نمی تونی به اونی که دوستش داری لبخند بدی... بهتره تو زندگیش هم نباشی!
    اوین زهر خندی زد . او هم به همین دلیل از خانه گریخته بود.به همین دلیل به گروهک پیوست .به همین دلیل آواره شد و به همین دلیل الان لبه ی پرتگاه زندگیش ایستاده بود و در انتظار مرگ بود.
    آه سوزانش را با نفس هایی سرد بیرون داد : تو هم که داری اشتباه منو تکرار می کنی!
    نگاه کیان روی صورت اوین دقیق شد.دختر اما نگاهش را به ناکجا آبادی در انتهای شب دوخته بود :
    - منم فکر می کردم با رفتنم .... با نبودنم .... می تونم کاری کنم که دوباره لبخند رو لبشون بشینه...اما ...نه تنها هیچ کاری از پیش نبردم ... راه رو اشتباه رفتم و به این نقطه آخر رسیدم.
    کیان دستش راروی پوست داغ گردنش کشید .آنقدر تحت فشار احساسات متناقضش بود که ترجیح داد در افکار مردانه خود غرق شود .
    نفهمید چند دقیقه در سکوت گذشت که صدای اوین اورا به خود آورد:
    - نکنه تو هم مثل من حس می کنی وجودت دیگه واسه کسی اهمیتی نداره ؟
    عجب تیری به هدف زده بود آن دختر .کیان در ظاهر انکار کرد و اما دلش بدجوری مچاله شد.
    جای او اوین به حرف آمد:
    -منم اونروز از مامانم سیلی خوردم ..حال خودمو نمی فهمیدم ، مثل دیونه ها از خونه زدم بیرون...فکر میکردم لابد دوستم نداشته که خوابونده تو گوشم ...اما...الان مطمئنم که باز بیماری عصبیش عود کرده بود ..آخه میدونی؟ موقع جنگ موج خمپاره ها اعصاب مامانو داغون کرد ... دست خودش نبود گاهی می رفت تو خودش و گاهی خشمشو بروز میداد ...روزی یک کیسه دارو ....مامان بیچاره ام ...چی کشیده بعد از گم و گور شدن من ...حالا که عقلم سرجاش اومده ...الان که دیگه آب از سرم گذشته ، حس می کنم که دوستم داشته ..حس می کنم که الان به حد مرگ نگرانمه ...مطمئنم و این اطمینان رو نه کسی بهم داده، نه کسی درباره اش با من حرف زده... فقط یه صدایی,یه چیزی تو وجودم فریاد می زنه که دوستم داشتن ..همشون ..هنوزم دوستم دارن با اینکه به اون ها پشت کردم و با رفتنم و کارهای اشتباهم واسشون آبرو نذاشتم..بازهم دوستم دارن!
    اوین بینی اش را چلاند و رو به کیان گفت:
    -کسی چه می دونه تو قلب دیگری چی می گذره ! شاید تو ...همین تویی که حس میکنی ترد شدی.... تمام انگیزه مامانت برای تحمل روزهای زندگیش باشی!
    کیان چشم هایش را از نگاه قهوه ای اوین مخفی کرد . در زاویه ی بسته نگاه او که ایستاد زمزمه او را شنید:
    - من... الان خانواده ام رو از دست دادم .. تنها دارایی که واسم مونده جونم ِ.ارزش بودن و زندگی کردن رو منی خوب می فهمم ، که فقط یه قدم با از دست دادنش فاصله دارم ... پس ازت خواهش می کنم که هیچوقتِ خدا، راضی به نبودنت نشو...یه آدم معروف حرف قشنگی میزنه ، میگه "شاید تو برای خودت یه نفر باشی اما برای یه نفر دیگه ، ممکنه تمام دنیاش باشی"... دنیای مامانت رو ازش نگیر!
    کیان زیر فشار بی رحمانه بغض هایش ، لب زیرینش را به دندان گرفت.اوین بی توجه به آشوبی که در دل کیان انداخته بود ، آن دستکش عزیز را مانند گنجی گرانبها جلوی رویش گرفت و باز هم موقع نجواهایش، حضور کیان را فراموش کرد :
    -الان فقط یه آرزو دارم و یه امید ... کاش قبل از مرگم می ذاشت بفهمم کیه ... کاش می گفت چرا نجاتم داده ... ازش پرسیدما... اما جوابمو نداد ... دیگه شاید هیچوقت نبیمش... اما... اما ازش ممنونم که توی این روزهای سخت با حضورش ...با بودنش ، به من حسِ خوب آرامش داد ...
    این را گفت و بعد انگشتان ظریفش را آهسته در دستکش فرو کرد: حالا هر بار اینو می پوشم حتی اگه خود خود زمـ ـستونم باشه ، یه حس تابستونی ناب بهم دست میده.. آروم می شم و می تونم لبخند بزنم .ای کاش می تونستم یه بار...فقط یه بار هم که شده با اون سیاه پوش حرف بزنم... ای کاش می تونستم بهش بگم که توی این موقعیت سخت .... چقدر به کمکش نیاز دارم !
    سنگینی نگاه کیان را روی صورت حس کرد.نگاهش را به جایی در میانه عینک مرد دوخت و غمگین گفت:
    -تو حالِ منو نمی فهمی ... هیشکی نمی فهه ... حالِ کسی که تا خرخره تو مرداب فرو رفته و فقط یه نفس با مرگ فاصله داره رو هیشکی نمی فهمه ...این آدم برای زنده بودن حاضره دست هر غریبه ای رو بگیره ...فقط به این امید که یه روز دیگه ،یه ساعت دیگه ،یه دقیقه و یه ثانیه بیشتر زنده بمونه ..می دونی چرا ؟...چون حس می کنه هنوز زوده...هنوز وقت رفتن نیست ..هنوز کلی کار نکرده داره ..کلی حرف نزده ..کلی...
    هق هق اوین دل مردانه کیان را به درد آورد .مرد جوان پتوی نازکش را از دور خود برداشت و روی شانه اوین انداخت و تمام نگرانیش را کرد یک جمله کوتاه و تقدیم نگاه خیس اوین کرد :سرده.... سرما میخوری!
    اوین میان گریه هایش شکسته شکسته گفت : مگه ...نگفتی...نگفتی که تحمل سرما رو نداری؟
    کیان آهی کشید و با لبخندی غمگین به اشک های معصومانه دخترک خیره شد و گفت:
    -چیزی هست که بیشتر از سرما داره اذیتم میکنه ...
    اوین میان گریه خندید و گفت:
    -واقعا که خنگی ...یعنی فکر میکردی من این همه وقت به خاطر اینکه سردم بوده، داشتم گریه میکردم؟
    کیان زیر لب زمزمه کرد: دیدن اشک های یه بی گ*ن*ا*ه، از تحمل سرمای زمـ ـستون هم واسم سخت تره.
    ***

    -قربان؟
    -...
    ساعت هشت و چهل دقیقه صبح بود اما سرگرد جوان بی هوا خوابش برده برد . هنوز هم خواب شبانه آرامی در محل زندگی جدیدش نداشت. صدای همکارش باز هم در بی سیم تکرار شد:
    - قربان صدامو می شنوید ؟
    کیان باز هم داشت آن کابـ ـوس لعنتی را می دید.عرق های ریز و درشت روی صورتش ظاهر شده بود و سرش با حالت متشنج و عصبی تکان می خورد.
    از دیشب که از اوین جدا شده بود ، تا خود صبح بارها و بارها این کابـ ـوس تکرار شده بود. به اوین فرمان ایست داده بود .بارها دخترک ایستاده بود و به حالت تسلیم دست هایش را بالا برده بود . برگشته بود به سمتش و برق بی گناهی چشمانش را در چشمان تیره او انداخته بود. هر بار او وسط پیشانی دختر را نشانه رفته بود و هنگامی که دخترک از اطلاعت سر باز زده بود و به قصد فرار به سمت مخالف دویده بود، او در کمال بی‌رحمی ماشه را چکاند بود ، تیرش مغز دخترک را سوراخ کرده بود ،دخترک در دریای از خون خود غلتیده بود و جان داده بود.
    باز هم به اینجای کابـ ـوس که رسید آشفته از خواب پرید و نفس نفس زد.
    -جناب سرگرد .صدامو می شنوید ؟
    دستان لرزانش را به سمت بی سیم دراز کرد و دکمه آن را فشرد . صدای خش دارش در بی سیم پیچید:
    -ستوان،به گوشم!
    -قربان... رابط دختره چند دقیقه قبل باهاش تماس گرفت.اون مرد خیلی حرفه ای عمل کرد و ما نتونستیم رد تماسش رو بگیریم.این‌طور که ما شنیدیم ، قراره یکسری اطلاعات مهم رو واسه دختره ایمیل کنه.
    کیان به کمک دستمال، عرق های روی پیشانی و گردنش را گرفت: هر طور شده باید بفهمیم محتوای اون ایمیل چیه...
    نفسی تازه کرد و فورا گفت :
    -چقدر زمان لازم دارید برای هک کردن سیستمش و بیرون کشیدن اطلاعات اون ایمیل ؟
    ستوان سوال او را با مسئولِ تیم ضد اطلاعات، در میان گذاشت و فورا جواب داد:
    - بچه ها می‌گن این کار یه‌کم زمان بر هست .از طرفی باید اول "آی پی" سیستم دختره رو به دست بیارن و بعد از طریق اون به رابطش که به نظر می‌رسه مغز متفکر این عملیات هم هست برسن.
    کیان عضلات منقبض گردنش را چنگ زد : خیلی خب... الان می‌رم سراغش ... از طریق سیستمش یه ایمیل واسه بچه ها می فرستم . "آی پی" رو که بدست آوردید ، دیگه معطل نکنید ... هر وقت به اطلاعات اون ایمیل دسترسی پیدا کردید، کپیشو واسم بفرستید.
    -اطاعت قربان.اوامرتون اجرا می‌شه.
    ***

    کیان با عجله عینک گردش را روی چشمانش زد .کلاه جین مسخره اش را برداشت ، سریع از خانه بیرون رفت و درِ خانه اوین را بی وقفه کوبید.
    چند لحظه بعد این اوین بود که ترسیده نگاهش می کرد :چی شده؟
    کیان خودرا آشفته حال نشان داد و با هیجان گفت: مامانم..مامانم
    اوین دلش هری ریخت : چی شده... اتفاق بدی واسشون افتاده؟
    کیان آب دهانش را قورت داد : آره ...یعنی نه.... لپ تاپ داری؟
    اوین گیج و آشفته حال به سمت لپ تاپش که روی میز بود چرخید .دوباره رو به کیان کرد و مضطرب گفت:
    - آره خب...ولی لپ تاپ داشتن من چه ربطی به قضیه ی مامانت داره ؟
    کیان هیجان صدایش را بیشتر کرد : واسم عکس فرستاده... می‌خواستم ببینم اما .... همون لحظه کامپیوترم خراب شد و...
    اوین که تحت تاثیر استرسی که کیان به او داده بود ، زهره ترکانده بود ، با شنیدن کلام آخر اوین آه از نهادش برآمد . دست به پهلو زد.پوفی کشید و با اخم گفت:
    -واقعا که! ... قلـ ـبم اومد تو دهنم ...همه این هول ولا واسه چند تا عکس ناقابل بود؟
    کیان مانند خنگ ها سر تراشیده اش را خاراند: مگه چیه؟
    شانس آورد که اوین با این حرف او یاد شخصیت "پسر خاله" افتاد و خنده اش گرفت .گوشه لبش را گزید و خنده اش را خورد .
    بعد یهو یاد چیزی افتاد. نگاه مشکوکی به کیان انداخت و گفت:
    -ببینم ... من فکر می‌کردم که از مامانت دلخوری اما... الان انگار نه انگار ! ...نکنه من دیشب با یکی دیگه بالای پشت بوم حرف می‌زدم ؟!
    نفس کیان در گلو حبس شد .حتی فکر این‌که شک اوین برانگیخته شده باشد هم به اندازه کافی برای نقشه اش بد بود.
    دقایقی فضا در سکوت مرگ آوری فرو رفت.
    هنوز نگاه کیان میخ صورت اوین بود که دخترک پقی زد زیر خنده و قاه قاه به ریش او خندید .بعد با انگشت اشاره، به صورت کیان اشاره کرد : قیافشو! ...مگه چی گفتم این‌طوری کُپ کردی؟
    کیان نفس حبس شده اش را رها کرد . کلاه جینش را از سر برداشت . سرش را زیر انداخت و به نشانه خجالت ، دست روی سر تراشیده اش کشید و اسکل وار لبخند زد.
    در همین لحظه ، صدای همسایه طبقه بالا در راهرو شنیده شد و پشت بندش صدای قدم های درشت ِمردانه ای که داشت از پله ها پایین می آمد.اوین فورا آستین کیان را گرفت و سریع او را به داخل خانه اش کشاند . به علامت سکوت انگشت اشاره اش را روی لب فشرد:هیس....هیچی نگو!
    در را فورا بست و از چشمی بیرون را زیر نظر گرفت .دقایقی بعد وقتی از رفتن مرد مطمئن شد، نفس راحتی کشید و به سمت کیان برگشت و تکیه اش را به در داد.
    کیان فورا لبخند پهنی زد و درخواستش را خیلی مظلومانه مطرح کرد: می‌شه .... عکس های مامان رو نشونم بدی؟
    اوین موشکافانه نگاهی به سرتا پای کیان انداخت.کیان زیر نگاه مشکوک اوین به من و من افتاد:
    -خب...چیزه ... دلم ....واسه مامانم تنگ شده...همین !
    اوین با به یاد آورن خل بازی های اخیر همسایه اش ، احتمال این‌که او هم خطری برایش محسوب شود را در ذهن رد کرد . بالاخره لبخند زد و با علامت دست او را به داخل راهنمایی کرد .

    اوین جلوی چشم های متعجب کیان به سمت لپ تاپش رفت و حین روشن کردنش نیم نگاهی به او که هنوز دم در ایستاده بود انداخت: پس چرا خشکت زده...بیا نشونم بده ببینم راست می‌گفتی مامانت خوشگله یا فقط لاف زدی!
    کیان عینک را تا جای ممکن عقب داد و با شوقی کودکانه به سمت اوین دوید و جفت او روی مبل نشست.
    سیستم عامل لپ تاپ که بالا آمد ، موقع وارد کردن پسورد ایمیل ، کیان رو کرد به اوین و گفت:
    -چیزه ... روت رو اونور کن ... می‌خوام رمزم رو وارد کنم
    ابروهای اوین تا وسط پیشانی بالا رفت ...دهانش از تعجب باز شد . خندید و با حیرت گفت : موقع تلفن زدن و رمزوارد کردن واسه من آدم می‌شی،هان؟! ...خیلی خب بابا... برای جبران نسکافه دیشب،می‌رم واست شیرکاکائو میارم،راحت باش .
    کیان لبخند زد . سر تکان داد و از فرصت گرانبهایی که اوین در اختیارش گذاشته بود نهایت استفاده را به نفع پلیس کرد .
    فورا یک ایمیل خالی برای همکارش ارسال کردد . خیالش از بابت این کار که راحت شد نیم نگاهی به اوین انداخت .مشغول داغ کردن شیر بود .فورا فلش مموری کوچکی به شکل فندک از جیبش بیرون کشید و در پورت لپ تاپ زد . فایل حاوی برنامه جاسوسی را با فشار چند کلید ترکیبی روی لپ تاپ اوین اجرا کرد تا همکارانش به کل اطلاعات موجود روی هارددیسکِ لپ تاپ او، دسترسی داشته باشند .
    کارش را در کمتر از 3 دقیقه انجام داده بود و هنوز تا بازگشت اوین کمی وقت داشت .
    نگاهش را در اطراف چرخاند . جسمی براق از زیر کوسن برق میزد.خم شد. دستش را روی مبل خزاند و با نوک انگشت آن فلز براق را بیرون کشید .حدسش درست بود .گوشی اوین بود که زیر کوسن مخفی شده بود .
    با ذهن خلاقش ، نقشه دیگری طرح کرد .سریع تک زنگی از شماره اوین، روی گوشی خودش انداخت و رد آن تماس را هم پاک کرد. به سرعت متنی که به ذهنش امده بود را در موبایل خودش نوشت و آن پیام را آماده ارسال به اوین کرد.
    با نزدیک شدن صدای پا، کیان خیلی سریع گوشیش را در جیب پشت زد و لبخند دندان نمایی را به نگاه کنجکاو اوین زد.
    دختر لیوان سرامیک گلدار را به دست کیان داد .میز را دور زد ، دامنش را با دست جمع کرد .تن خسته اش را روی مبل انداخت و با کنجکاوی پرسید : پس چی شد؟ تونستی عکس های مامانت رو ببینی؟
    کیان یک نفس نیمی از نوشیدنیش را فرو داد و لیوان حاوی شیرکاکائوی نیم خورد را روی میز سر سراند و وفورا ایستاد:
    -چیزه...الان یادم اومد که مامان گفت عکس ها رو می‌فرسته به تلگرام که رو گوشیمِ...
    انگشتانش را در هم گره زد .گره انگشتانش را باز کرد و بعد به چشمان گرد از تعجب اوین زل زد : چیزه .. این ایمیل و جیمیل و اینا رو یکم با هم قاطی می کنم بعض وقتا !
    اوین با حرص زیر لب واژه "خنگ" را ادا کرد
    کیان برای منحرف کردن افکار اوین ، پیامی که آماده ارسال کرده بود را به گوشی اوین فرستاد .
    و همان لحظه زنگ پیامک موبایل او به صدا درآمد .کیان خود را به خنگی زد و گفت:
    -اِ... پیامک ..پیامک بود ..حتما مامانمه!
    و فورا دستش را به دنبال گوشی در جیب زد
    اوین که از خنگ بازی های کیان به ستوه آمده بود کلافه گفت : خنگول جان ... صدای پیامک گوشی من بود نه تو !..حالا هم بهتره بری خونه ات و تلویزیونت رو ببینی!
    همان‌طور که کیان با لب و دهانی آویزان به سمت در می رفت اوین پیامکش را باز کرد و خواند
    "این پیام از طرف کسیه که دیروز جونت رو نجات داد. اگه هنوزم می‌خوای منو ببینی ، تا نیم ساعت دیگه بیا به آدرسی که واست می فرستم. "
    اوین با ذوق جیغ کشید : خودشه... خودشه ..خدایا تو چقدر خوبی!
    کیان وحشت زده به سمت اوین برگشت : خودش کیه؟
    اوین از شدت هیجان و شادی دستش را پناه صورتش کرد و به گریه افتاد .در جواب نگاه نگران کیان فقط توانست شکسته شکسته بگوید : همون... همون فرشته نجات...همون سیاه پوش
    بعد گوشی را جایی روی قلبش گذاشت .پلک هایش را بست و آهسته لب زد : ممنونم خدا...ممنونم ازت!
    قطره اشکی از گوشه پلک های اوین جوشید ، روی گونه اش سر خورد و با فرودش دل مردانه کیان را فروریخت. مرد جوان سخت منقلب شده بود .چه باید می کرد با این همه شور، با این همه نیاز ، با دنیا دنیا امیدی که دخترک به او و دستانش بسته بود؟!
    ***


    نگاهش روی ساعت مچی زنانه اش نشست.فقط بیست دقیقه وقت داشت خودش را به محل قرار برساند.جلوی آینه ایستاد و با وسواسی خاص آخرین نگاه را به چهره اش انداخت.به لطف آن آرایش محو ،زیباییش چند برابر جلوه می کرد .خودش هم دقیقا نمی دانست چرا دارد آن همه وسواس به خرج می دهد .
    در همین فاصله ، چندین دست مانتو از کمد برداشته بود و جلوی آینه پوشیده بود و خود را ورانداز کرده بود و آخرش هم اغلب آن ها را برای آن قرار مهم نپسنیدیده بود و با مانتو بعدی تعویضشان کرده بود .موقع انتخاب شال هم همین ماجرا بارها و بارها تکرار شده بود.خوب بود که آن سیاه پوش وقت بیشتری به او نداده و گر نه اوین تا صبح فردا، می‌خواست شال و مانتو با هم ست کند و مدام وسواس به خرج دهد.
    باالاخره این محدودیت زمان بود که مجبورش کرد اتاق خواب درهم برهمش را ترک کند. خیز برداشت و از روی لباس ها و کفش های تلنبار شده کف اتاق، پرید و سریع از در خانه بیرون زند .
    محل قراری که برای اوین پیامک شده بود ،یکی از خیابان های شلوغ شیراز بود که فقط یک چهاراه با خانه فاصله داشت. اوین وقتی از در خانه بیرون زد تازه متوجه آسمان گرفته و ابری شهر شد . بوی خاک و نم باران را که در مشامش پیچید یک نفس عمیق هوا بلعید ،پلک هایش را با لذت روی هم گذاشت و آرزو کرد که بتواند با سیاه پوش رخ به رخ صحبت کند و دور از چشم دانیار و رابطش،از سیاه پوش طلب کمک کند.
    اوین برای اولین تاکسی دست تکان داد و وقتی روی صندلی جلو نشست و کمی خیالش راحت شد، تازه متوجه تپش های متفاوت و غریب قلبش شد.چه شور و هیجان غریبی با او بود .خود را قانع کرد که چون دارد به دیدار ناجی زندگیش می رود این همه شور و اشتیاق دارد و این طبیعی است. اما تا به ذهنش امان می‌داد بخش هایی از آن روز و ملاقات آنیش با سیاه پوش یادش می آمد و هزار سوال بی جواب در ذهنش ردیف می شد .
    "اون مرد کی بود ؟ یهو از کجا پیداش شد؟ چرا جونشو به خطر انداخت و جونم رو نجات داد ؟"
    و بعد یاد لحظاتی خاص می افتاد .خاطراتی شیرینی که حال یادآوریش موجب می‌شد چیزی در دل زنانه اش فرو بریزد و سرعت جریان خون در رگ هایش بیشتر شود. خاطرات مهربانی دست هایش، آغـ ـوشش .
    لبخند برای نشستن روی لبش لجبازی می کرد .دستش را در جیب زد تا کرایه اش را حساب کند که دست‌کش چرم کیان دستانش را لمس کرد. حس لمس شدن دوباره دستانش توسط آن سیاه پوش آن‌قدری خیال شیرینی بود که به آن لبخند لجوج اجازه بدهد روی لب هایش جا خوش کند و رسوایش کند .
    تاکسی سرچهاراه نگاه داشت .اوین با دست و دلی لرزان پیاده شد و به اطراف نگاهی انداخت. کیان عجب جای شلوغی با او قرار گذاشته بود .خیابان درآن ساعت از روز ،مملو از جمعیت بود.
    اوین بغضش گرفت.میان این همه آدم چطور می‌توانست سیاه پوشش را پیدا کند.
    وقتی یک ربع تمام از زمان قرارشان گذشت و او را ندید حجم بغض هایش سنگین تر از همیشه شد.بدتر از بغض هایش، سنگینی نگاهی بود که روی صورت خود حس می کرد اما از صاحب آن نگاه هیچ اثری از صاحبش نبود.
    اوین آهی کشید . با هزار امیدو آرزو خود را به محل قرار رساند بود و هیچ نصیبش نشده بود.پوفی کرد و با نوک کفش، سنگریزه کف خیابان را شوت کرد.بند کفشش وا شده بود و او هیچ انگیزه ای برای بستن آن ها نداشت.
    در همین لحظه باد تندی وزید و بوی نم باران را در مشام اوین ریخت.پاییز داشت کم کم قد علم می کرد .خنکی باد، لرز بر اندام زنانه اش انداخت. دستش را در جیب زد و آن لنگه دست‌کش را بیرون آورد و با دیدنش بغضش شکست. ابرهای متراکم آسمان، فضای شهر را تاریک و تاریک تر کردند و نوید باران دادند.
    صدای رعد و برق و صاعقه که به گوش رسید، کم کم جمعیت را به سمت فضاهای سرپوشیده و تاکسی ها روانه کرد.عجب ههمهه ای بود .مردم هیجان غریبی برای رفتن و رسیدن داشتند، درست برعکس دخترک، که با آن‌که ابلیس ناامیدی مدام داشت در گوشش رجز می‌خواند، هنوز ایستاده بود و زیر تازیانه باد خودش را مکم بغـ ـل کرده بود .
    رطوبت اولین قطره باران را که روی گونه اش احساس کرد، اشک هم در چشمش نطفه بست.
    قطرات بعدی تند تر و بی رحمانه تر باراید . مردم سایه بانی از دست هایشان ، روی سر ساخته بودند و به سرعت خیابان را خالی از جمعیت می کردند .به دقیقه نرسیده ، باران تندی باریدن گرفت .
    ناامیدی طعم تلخ زهرمار می داد.درست به همان تلخی..درست به همان بدمزگی. عجب بازی بی رحمانه ای کرده بود کیان با دل آن دختر .عجب امیدی از دختر گرفته بود .
    باران مانند سیل بر سر و صورت اوین فرود می آمد .آب از فرق سرش راه می گرفت ،روی صورتش جاری می شد و حال آشفته آشفته اش را آشفته تر می کرد . دیدش که تار شد چشم هایش را بست و در تنهایی خیابان گریه کرد.
    حسش حس یک فریب خورده بود ، آخرین امیدش هم به او پشت کرده بود و نیامده بود .حس می کرد در جدال با مرگ ،از اوین قوی و مصمم دیروز جز پوسته ای شکننده هیچ نمانده.حس می‌کرد مرگ را زیادی کوچک و حقیر می دیده حال آنکه مرگ فقط یه واژه غریب نبود، حال مرگ را غولی شکست ناپذیر می دید که برای زمین زدن او انگیزه ای آهنین داشت.
    دقایقی که به تلخی گذشت کم کم بوی عطر مردانه ای در مشام دخترک پیچید . یک بوی آشنا و دوست داشتنی.حس کرد دیگر هیچ بارانی روی سرش نمی‌چکد.حس کرد تمام حس های بدش از بین رفته.حس کرد جان داده و راحت شده. آخر شنیده بود که مرگ پایان غم های دنیاست ،پس راست گفته بودند ..همه غم هایش رفته بود و یک عالم حس خوب آمده بود .

    دل زنانه اش تماشای دنیای جدیدِ جلوی چشمانش را می خواست .دخترک آرام آرام پلک هایش را از هم وا کرد .
    اما دنیا که همان دنیا بود ،باران که هنوز شلاق می زد .باد هم که هنوز وحشی بود . اما کسی کنارش بود که مانند یک طلسم همه تلخی ها را به شیرینی بدل می کرد.کسی که سهم اوین از دیدنش، فقط یک جفت پای مردانه بود و بس. اشک هایش یهو بند آمد .با پشت دست صورت خیسش را پاک کرد و دوباره پلک زد .انگار می خواست مطمئن شود که درست دیده .
    و درست دیده بود . خودش بود.سیاه پوشش به دیدنش آمده بود و حالا درست در فاصله یک قدمی ،روبه رویش ایستاده بود و خیره خیره نگاهش می کرد.
    اوین هم برای دیدار آن مرد تشنه بود . اما همین که خواست گردنش را راست کند و با ناجی زندگیش چشم در چشم شود، آن مرد دست روی شانه ی دختر گذاشت و او را به سمتی دیگری چرخاند .حال در این زاویه بسته اوین از دیدن صورت آن مرد کاملا محروم بود.
    بغضش گرفت.آن مرد یا به او اعتماد نداشت و یا نمی‌خواست شناخته شود .
    کیان چتری که بالای سر جفتشان نگه داشته بود را به دست اوین سپرد. خم شد و جلوی پای اوین زانو زد و بعد آرام آرام بند باز شده کفش دخترک را برایش بست .
    دست به زانو زد و بی هیچ حرفی دوباره کنار اوین ایستاد و دوباره چتر را بالای سر جفتشان گرفت.خود را به دخترک نزدیک تر کرد تا از گزند باران درامان بماند.
    دقایقی طولانی کنار دخترک ماند و اجازه داد قلب بی تاب اوین کنار فرشته نجاتش به آرامش برسد .دخترک هم به قانون آن مرد احترام گذاشت.بی آن‌که سرش را به سمت او بگرداند ، دست‌کش را آهسته به سمت کیان گرفت و حین گفتن "این دست‌کش پیش من جا مونده بود " جان کند و تازه فهمید که چقدر حرف زدن با کسی که برایش دنیا دنیا ارزش و اعتبار دارد، سخت است.
    باران هنوز می بارید ،باد هنوز شلاق سردش را به جسم خیس دخترک می نواخت اما حال که اوین زیر چتر حمایت آن مرد ایستاد بود، آن‌قدر حس و حالش خوب بود که حتی می توانست لبخند هم بزند .
    ***

    اوین لباس های خیس و باران خورده اش را در لباسشویی ریخت .پودر و مایع نرم کننده را در مخزن ماشین ریخت و دکمه شروع به کار ماشین را فشرد.خیالش از بابت لباس ها که راحت شد موهای بلندش را در حوله پیچید ، لیوان چای داغش را از روی کانتر برداشت و به سمت مبل های سالن رفت.
    تن خسته اش را روی مبل انداخت و به عضلات گرفته ی گردنش آهسته چنگ زد.
    با یادآوری خاطره صبح بارانی , سیاه پوش و چتر ، لبخندی سمج روی لبش جا خوش کرد. موهایش مرطوبش را روی شانه پریشان کرد . پلک هایش را روی هم گذاشت و جرعه ای از چای خوش عطرش نوشید .
    هنوز از افکار شیرینش کام نگرفته بود که صدای زنگ گوشی ‌اش او را از عمق خیالات خوشش بیرون کشید.لیوان چایش را روی عسلی رها کرد .دست به زانو زد و بلند شد . به دنبال صدای زنگ تا خودِ اتاق خواب رفت و رد صدا را از درون کیفش که روی شلوغی تخـ ـتخواب ، رها شده بود، زد.
    به محض دیدن شماره رابطش مضطرب شد و فورا تماس را برقرار کرد: سلام..
    مرد با لحنی پرخاشگر جوابش را داد : هیچ معلومه کدوم جهنم دره ای هستی؟
    نفس اوین در گلویش حبس شد.نکند رابطش رد او را زده باشد و از ملاقاتش با سیاه پوش باخبر باشد؟
    از شدت ترس ، زانویش بی حس شد و فورا روی مبل افتاد: من ..همـ...همین...جا بودم
    جمله بعدی مرد، گر چه خشن تر از قبل ادا شد اما لااقل به اوین فهماند که رابطش چیزی از قرار امروز صبح اوین نمی داند : چرا تماس هامو جواب نمی‌دی؟
    اوین نگاه لرزانش را به صفحه گوشی و 4 تماس از دست رفته انداخت .من و من کنان گفت: متوجه نشده بودم....ببخشید.
    مرد فریاد کشید : متوجه ایمیل هم نشدی؟ لابد اونم هنوز چک نکردی؟
    اوین از ترس چشمانش را تنگ کرد: همین الان چک می کنم
    مرد که از عصبانیت به سر حد جنون رسیده بود تهدید وار گفت:
    -خوب گوشاتو باز کن ، ببین چی می‌گم...اینجا که اومدی خونه خاله نیست و ما هم وقتمون رو از سر راه نیاوردیم همین حالا می‌ری ایمیل رو با دقت می‌خونی .تمام اطاعاتی که بهش نیاز داری اونجا هست.امروز راس ساعت 8 شب میای به آدرسی که واست می فرستم.لباس هایی که همین حالا پیک واست میاره رو می‌پوشی و میای. اگه جرئت داری یه دقیقه دیرتر بیا تا خودم جون بی ارزشت رو بگیرم .
    تماس که قطع شد ،دستان اوین موازی تنش پایین افتاد و صورتش مثل گچ سفید شد.
    ***

    ساعتی قبل از زمان قرار ،اوین بسته را از پیک تحویل گرفته بود .یک عدد چادر مشکی، تمام چیزی بود که رابطش برایش فرستاده بود . نمی دانست چرا باید با چادر سر قرار برود اما خود را قانع کرد که لابد رابطش که مردی میانسالیت لابد می خواسته اوین با تیپ و ظاهری ساده سر قرار با او بیاید و زیاد جلب نظر نکند .
    اوین برای ناهار، از رستوران غذا گرفته بود.یک پرس هم برای آن همسایه بی دست و پایش که لابد تا لنگ ظهر می خوابید، پشت در واحدش گذاشته بود.
    هر چه به زمان قرار نزدیک تر می‌شد استرسش شدت می گرفت.می دانست که آدم های دانیاز از او جدی تر و سخت گیر تر نباشند، کمتر از او هم نیستند و از اشتباه امروز او هم نمی گذرند.می دانست که بابت تاخیر امروزش در دریافت ایمیل مجازاتی در انتظارش است.
    همان‌طور که با خیالی ناراحت در حال مطالعه فایل های ضمیمه ایمیلش که حاوی اطلاعات کاملی از محل کار، محل زندگی و بیوگرافی کامل فرمانده ای که قرار بود ترورش کند بود ، نیم نگاهی به ساعت انداخت ساعت هفت و پانزده دقیقه را نشان می داد . لپ تاپش را بست و به سرعت مانتو و روسری‌اش را پوشید .بر خلاف صبح که برای انتخاب لباس وسواس زیادی به خرج داده بود این‌بار سریع انتخابش را انجام داد .ظاهر ساده اش را با پوشیدن چادر سیاه کامل کرد و از خانه بیرون زد.
    به محض قدم گذاشتن در راهرو کیان که مکالمه تلفنی او را از دستگاه های شنود شنیده بود در قالب همسایه خل و چل در چارچوب در ظاهر شد اما با دیدن اوین در این هیبت جدید لحظه ای مات و مبهوت نگاهش کرد.
    چقدر تضاد زیبای بین پوست سفید دخترک و سیاهی چادر ایجاد شده بود.چه اندازه آن چادر ،دخترک را معصوم و چون فرشته ها کرده بود .
    بالاخره صدای اوین او را از عمق افکارش بیرون کشید: چه عجب بیدار شدی،دم ظهر اومدم خونه و هر چی زنگ زدم در رو وا نکردی،حدس زدم که گرفتی خوابیدی!
    در نقش خود فرو رفت و سر بی مویش را خاراند : اوووف خیلی خوابیدم...تو داری می‌ری خرید؟
    اوین که برای رفتن عجله و استرس داشت کوتاه جوابش را داد : نه!
    در خانه را قفل کرد .کلید را در کیفش انداخت و داشت کش چادرش را روی سر جابه جا می‌کرد که کیان خندید و گفت:
    -نمی‌دونستم چادری هستی!
    اوین شانه ای بالا انداخت : نیستم!
    و بعد به سمت آسانسور رفت و بعد از فشردن دکمه منتظر آمدنش شد، که شنید:
    - خیلی بهت میاد!
    اوین در جواب ابراز لطف کیان به عقب چرخید : آره کلی خانوم شدم
    هنوز آثار خنده در چهره دختر هویدا بود که کیان لبخندی دندان نما زد و گفت:
    -راستی ...ممنون
    اوین-بابت چی؟
    -ناهار امروز
    اوین به سمت کیان رفت و به شوخی روی شانه کیان زد. صورت کیان از دردی که در کتفش پیچید، جمع شد
    اوین متوجه او و درد عمیقش نشد .لبخند زد و گفت:
    -برو داخل و مراقب باش خرابکاری نکنی ...شاید وقتی برگشتم ،شام هم مهمونت کنم .
    با باز شدن درب آسانسور داخل رفت و برای کیان که نگاهش می کرد، دست تکان داد.
    به محض رفتن اوین، کیان سریع لباس هایش را عوض کرد .
    لباس های یک دست سیاهش را پوشید و سریع خود را به همکارانش که در ماشین منتظرش بودند رساند .
    ماشین دیگری زودتر رفته بود و داشت سایه به سایه اوین را تا یکی از جنوبی ترین محله های شیراز تعقیب می کرد .نیم ساعت بعد وقتی سرگرد و سه نیرویش از ماشین پیاده شدند .سرباز جلو دوید و حین احترام نظامی گفت:
    -قربان ما تا اینجا ردشون رو زدیم .دختره همین‌جا پیاده شد و همین الان از اون سمت رفت .
    کیان کلاهش را جلوتر کشید و به مسیری که سرباز نشانش داده بود خیره شد: خیلی خب... من و این سه نفر می‌ریم دنبال دختره .تو و همکارت هم همین‌جا بمونین.اگه رفت و آمد یا مورد مشکوکی دیدید فورا گزارش کنید
    -چشم قربان!
    کیان رو به نیروهایش کرد و گفت : این محله پر از کوچه و گذرهای پیچ در پیچه . بهتره متفرق بشیم.هر کی زودتر سوژه رو روئیت کرد به بقیه اطلاع بده .
    با دستور کیان افرادش متفرق شدند.خودش هم مسیری را انتخاب کرد و با خود عهد بست که از این فرصت عالی برای به دست آوردن رد و نشانی از هویت واقعی و محل زندگی رابط اوین،بهترین استفاده ممکن را بکند.
    ***

    کیان نفس کم آورد.ایستاد و روی زانو خم شد .همان‌طور که نفس نفس می‌زد صدای همکارانش را یکی پس از دیگری در بی سیم شنید
    -قربان .انگار آب شدن رفتن تو زمین .هیچ اثری از دختره نیست
    -قربان منم هیچ ردی نه از دختره و نه از رابطش نمی بینم
    کیان صاف ایستاد و بی سیم را تا جلوی دهان بالا برد : بسیار خوب.فعلا همین اطرافو بگردید تا ببینیم خبری می شه؟!
    -اطاعت
    دویدن های بی امان چندین و چند دقیقه ای و ضربه ای که اوین به کتف او زده بود درد کهنه مرد را تازه کرده بود .
    کیان با دست چپ، کتف راستش راثابت نگه داشت و به راهش ادامه داد. از خم کوچه که گذشت، پشت خرابه ای که درست سمت چپش بود، سایه ای دید.
    از سوراخی که روی دیوار آجری بود، مخفیانه سرک کشید و با دیدن اوین که به سمت همان مرد میانسال می رفت، نفس راحتی کشید.آخر اگر امروز موفق نمی شد رد رابط اوین را بزنند،دیگر بعید بود که تا زمان ترور، همچین فرصت گران بهایی تکرار شود.
    کیان همان‌طور که به لحظه ملاقات اوین و رابطش چشم دوخته بود بی سیمش را بالا گرفت. وقتی که دختر جلوی مرد ایستاد کیان زمزمه کرد: سوژه ها روئیت شدن ... توی یه خرابه هستن .درست ابتدای کوچه شمار...
    صدای کیان با دیدن صحنه دلخراشی که پیش رویش اتفاق افتاد، در گلو خفه شد . مرد میانسال چنان در گوش اوین کوبید که دخترِ بی‌چاره روی زمین پرت شد و در خاک و خاشاک آن ویرانه غلتید.
    انگشت های کیان به سرعت کف دستش مشت شدند.رگ گردنش متورم شد. با اخم هایی در هم گره خورده به رابط و مرد قوی هیکلی که همراهش آمده بود، خیره شد.
    صدای همکار کیان در بی سیم پیچید: قربان...صداتون یهو قطع شد..مجددا آدرس رو می فرمایید؟
    کیان آنقدر متاثر بود که حتی صدای همکارش را هم نشنید و همان‌طور با اخم های در هم ، به صحنه های دردناک جلوی رویش خیره شد. مرد میانسال چیزی مثل فحش رکیک نثار اوین کرد . پشت بندش مرد قوی هیکل، لگدی در شکم اوین کوبید.کیان چشم هایش از شدت درد، تنگ شد .صدای ناله اوین دلش را خراش داد.سرگرد جوان از شدت خشم دندان قروچه کرد و یک لحظه عنان اختیار از کفش خارج شد .همین که خواست برای دفاع از اوین قدمی جلو بگذارد با شنیدن صدای همکارش به خودش آمد : قربان ..حالتون خوبه؟ ...صدای منو دارید؟
    کیان با حرص مشتی بر دیوار کوبید و به خودش هشدار داد که هرگز نباید دخالت کند.
    بی سیم را جلوی دهنش گرفت .صدای گرفته اش در گوش همکارش پیچید : من خوبم..دختره کتک خورده اما به نظر می‌تونه از پس خودش بربیاد... من مراقبشم .شما با دقت اون دو نفر دیگه رو تعقیب کنید .اگه امروز هم بتونن قسر دربرن، خیلی برامون بد می شه.
    -چشم قربان.. خیالتون راحت باشه ...اینبار دیگه حتما از محل اختفاشون سردرمیاریم .
    کیان نگاه نگرانش به اوین افتاد. بعد از رفتن آن دو مرد داشت به زحمت از زمین بلند می شد و از ظاهرش معلوم بود بدجوری درد دارد.
    سرگرد صدای همکارش را شنید :راستی قربان پرینت اطلاعات ایمیل رو مشاهده کردید؟
    -بله. کار بچه ها تو هک کردن ایمیل عالی بود.
    همکارش من و من کنان گفت:
    -قربان ... جسارتِ... اما حالا که فهمیدیم قصدشون ترور هست و هدفشون سرهنگ پاسدار، نوروزی هست ، بهتر نیست یه گزارش مکتوب به جناب سرهنگ عطوفت ارائه کنیم و موفقیت های اخیرمون رو با ایشون طلاع بدیم ؟
    کیان تا کتف دردناکش را تکان داد ، چشمانش از درد بسته شد.با صدایی خش دار شده از درد گفت :هنوز دو روزی تا روز ترور زمان باقی مونده .باید هر طور شده امشب رد و نشونی از این رابطِ به دست بیاریم ، بعد می تونم گزارش مکتوب عملیات رو تقدیم سرهنگ کنم.از طرفی سرهنگ دورادور در جریان اخبار این عملیات هستن.
    -بله قربان.متوجه شدم . ان شا الله با دست پر و خبر خوش برمی گردیم خدمتتون.
    -مراقب خودتون باشید .ضمنا این دو نفر سوار ماشین شدن و رفتن.
    -بله قربان ما همین حالا روئیتشون کردیم و داریم با فاصله تعقیبشون می کنیم.
    کیان همان‌طور که نگاهش روی گونه های سیلی خورده و لب به خون نشسته اوین بود برای همکارانش آرزوی موفقیت کرد .اوین دستش را روی شکم دردناکش گذاشته بود و با آن چادر سرتاسر خاکی کشان کشان جلو می آمد. درست تا کنار دیواری که کیان آن‌سویش ایستاده بود، پیش آمده بود که یک‌باره درد امانش را برید و با زانو روی زمین افتاد .
    دختر سرش را به دیوار خرابه تکیه داد .کیان هم پشت به اوین به همان دیوار تکیه زد . نشست و زانویش را در سیـ ـنه جمع کرد .باید زودتر تصمیمش را می گرفت.یا کنار دختر می ماند و اجازه نمی داد او بیشتر از این آسیب ببیند یا مانند دنیا ، مقابل او می ایستاد و چشمش را به روی دختر و درد هایش می بست.
    ***
    اوین همان‌طور که تکیه اش به دیوار بود، خوابش برده بود .وقتی به خود آمد و سرش را از روی زانو برداشت و بالا گرفت ،هوا کاملا تاریک شده بود .ساعت حدود ده شب بود و در این دو ساعت دردهایش کمی ،تسکین پیدا کرده بود .به زحمت پاهای خواب رفته اش را تکان داد و گزگز شدن انگشتانش را تحمل کرد. ایستاد و آهسته، در کوچه باریکی که به خیابان اصلی منتهی می شد قدم زد.
    کیان دست هایش را در جیبش زده بود و آهسته و متفکر،با فاصله ای کم، اسکورتش می کرد. سرگرد جوان خوب می دانست که این محله این موقع شب هیچ امنیتی ندارد.
    سوز پاییزی، هوای آن آخرین شب تابستانی را تحت تاثیر خود قرار داده بود .کیان یقه کاپشن پاییزه اش را بالا داد و سرش را در یقه فرو برد.بدجوری از سرما بیزار بود.سرما برایش یادآور خاطرات تلخی بود،خاطرات مرگ پدرش که قطعه مهمی از پازل زندگیش بود و بعد از او هیچ‌کس نتوانست آن حجم خالی را پر کند.
    نفس کلافه ای کشید و ریه اش را از هوای خنک شب پر کرد. همین که به خیابان رسیدند، اوین چادر پاره و کثیفش را از سر کند و در اولین سطل بازیافت خیابان انداخت و بعد جلوی اولین ماشین عبوری دست تکان داد.مسیرش به مسیر راننده نخورد . منتظر ماشین بعدی شد.اما آن خیابان در آن موقع شب ، به طرز غریبی سرد و خلوت شده بود.
    کیان همان‌طور که در تاریکی سایه ای پنهان شده بود، از دور اوین را می پایید.یک‌باره با شنیدن صدای جیغ و هیاهوی چندین دختر و پسر که مشخص بود در حالت عادی نیستند،نظرش به ماشینی که از دور می آمد جلب شد.راننده که تعادل روانی نداشت، پایش را روی گاز گذاشته بود و قدرت ثابت نگه داشتن فرمان را نداشت .اوین که تا آن لحظه، هنوز متوجه آن ماشین نشده بود، داشت کشان کشان از عرض خیابان رد می‌شد که یک‌باره متوجه سرعت سرسام آور ماشین و عدم تعادل راننده در کنترل وسیله اش شد.
    صدای موسیقی و جیغ کر کننده دخترها گوش را خراش می داد و هر لحظه بلندتر و نزدیک تر می شد.اوین با آن درد وامانده ، میان خیابان شب، مانده بود و از شدت ترس و ناامیدی انگار پاهایش به زمین میخ شده بود .با آن سرعت وحشتناکِ اتومبیل دیگر اوین نه راه پس داشت و نه راه پیش.
    کیان که متوجه ناتوانی اوین شد ،کلاهش را جلو کشید و با سرعت هر چه تمام تر به سمت اوین دوید . کتف دردناکش را زیر بازوی اوین انداخت و او را از زمین کند و اوین را تا چمن وسط بلوار حمل کرد .وقتی اوین را روی زمین میگذاشت صدای ناله اش در صدای جیغ و هلهله سرنشینان اتومبیلی که درست از بیخ گوششان رد شدند،گم شد.
    کیان یک قدم جلوتر ،پشت به اوین ، روی زمین زانو زده بود و داشت از شدت درد دندان هایش را بر هم می فشرد.
    اوین که ناجی سیاه پوشش را تازه شناخته بود، حیرت زده گفت: باز هم تو. داشتی منو تعقیب می‌کردی ؟
    کیان کف دستش را روی زمین گذاشت و به زحمت بلند شد.هنوز اولین قدم را برنداشته بود که صدای التماس اوین در گوشش پیچید
    -صبر کن ...خواهش می‌کنم!
    کیان قدم بعدی را بی توجه به او برداشت اما لحن نگران اوین قدم هایش را سست کرد
    -تو زخمی شدی؟!
    کیان همان‌طور که پشت به او ایستاده بود قدم بعدی را برداشت .
    اوین فورا ایستاد و قدمی به سمت کیان برداشت .صدایش عجیب گرفته و بغض دار بود : چرا؟ چرا وقتی حتی حاضر نیستی یک کلمه باهام حرف بزنی میای و جونمو نجات می‌دی؟
    کیان سکوتش را رعایت کرد و با دور شدنش اوین رابه گریه انداخت
    -تو حتی نمی‌خوای ازم بپرسی که چی ازت می‌خوام!
    کیان نتوانست جوابی ندهد.ایستاد و بالاخره به حرف آمد : تو از من یه کار غیرممکن می‌خوای که از دست من ساخته نیس!
    اوین اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و با احساسی که مخلوطی از شوق،حیرت و اشتیاق بود گفت:
    -تو از کجا می‌دونی چی ازت می‌خوام ؟
    صدای آرام کیان در باد پیچید: می‌خوای تا آخر این ماجرا کمکت کنم و جونت رو نجات بدم ...اما من تا همین‌جا که از دستم برمی اومد کمکت کردم.
    اوین دستانش را روی صورتش گذاشت و بی صدا اشک ریخت.
    کیان با وجدانش سخت درگیر شد و بعد بی هوا زمزمه کرد
    -اگه کمک منو می‌خوای فقط یه راه داره .... باید بی گناهیتو ثابت کنی

    اوین میان گریه خندید و گفت: توی حرف آسونه ...اما من چطور بهت ثابت کنم که من مجبور به این انتخاب شدم؟ چطور بهت ثابت کنم که چون نتونستم مثل بقیه هم‌رزم هام تبدیل بشم به یه ماشین جنگی و به اسم آزادی بکشم،کنار کشیدم؟ ...چطور بهت ثابت کنم که به همین دلیل و هزار دلیل دیگه ،به کمک یه دوست از اون اردواگاه لعنتی فرار کردم ... می‌دونم می‌دونم که محاله حرف هامو باور کنی... اما به چی قسم بخورم تا باور کنی بهت دروغ نمی‌گم؟
    کیان با تاسف به دختری که جلوی پاهای او روی زمین زانو زده بود و صدای هق هق گریه اش کل خیابان را برداشته بود، نگاه کرد .
    حق با اوین بود کیان نمی توانست حرف های او را باور کند .وقتی ته قلبش هنوز بی گناهی اوین را باور نداشت ،آیا بهترین کار ممکن رفتن نبود؟
    سرگرد جوان هم احساس می کرد ، برای کمک به دختری که ماموریت ترور یک شخصیت بالا مرتبه نظامی را قبول کرده و هزاران مدرک بر علیه اش وجود دارد ،هیچ کاری از دستش برنمی آید . کیان داشت راهش را می رفت که باز این اوین بود که مانع رفتنش شد
    -صبرکن ...هنوز حرفمو نزدم ...

    کیان که ایستاد اوین به حرف آمد

    -آره حق با توِ ...هیچکی جز خدا نمی تونه حکم نوشته شده مرگ یه نفرو ،برگشت بزنه ... اما گریه الان من از خوشحالیه...از خوشحالی این‌که حتی اگه قراره بمیرم خیلی خوشبخت بودم که قبل از مرگم تو رو ملاقات کردم .

    نفس در گلوی کیان حبس شد.چه داشت می گفت دخترک؟!

    -شاید خیلی دیره اما ....من حالا می‌فهمم که اصلا مهم نیست چند نفر تو روزهای خوش زندگیت دور و اطرافت باشن ، مهم اینه که لااقل یکی رو تو روزهای سختت کنار خودت داشته باشی
    اوین یک لحظه مکث کرد.بغضش را فرو داد و زمزمه کرد:
    -می‌دونی؟!...من الان می‌فهمم که آدم ها چرا از مرگ می‌ترسن ...چون مرگ یه حقیقت رازآلوده...یه حقیقت رازآلودِ ترسناکِ که مجبوری خودت به تنهایی باهاش رو به رو بشی و دونستن اینکه هیشکی قرار نیست اون لحظه آخر کنارت باشه و این‌که مجبوری تک و تنها باهاش مواجه بشی ، بیشتر ترسناکش می‌کنه ...
    اوین آهی کشید و زیر پلک های خیسش دست کشید و با بغض خفه کننده ای اقرار تلخش را به زبان آورد:
    -چون احتمالادیگه هرگز نبینمت می‌خوام یه چیزی رو پیشت روت اقرار کنم .... تو با حضورت...با بودنت... به من این قوت قلب رو دادی که این روزهای آخر رو با امید زندگی کنم .به نظرت امید دادن به یه آدم از دنیا بریده ی ِناامید ، یه آفرینش دیگه اون آدم نیست؟

    برق اشک در چشمان کیان درخشید.عجب بازی ای با احساسات کیان راه انداخته بود دخترک!

    میان گریه ،خندید و گفت:
    -آره ... تو منو دوباره زنده کردی و به زندگی برگردوندی.من تنها حسرتم الان اینه که نمی‌تونم این لطف و محبت تو رو واست جبران کنم و نمی‌دونم چطور باید بابت این امید دوباره ازت تشکر کنم .علت گریه ام ترس از مرگ و نیست و نابود شدن نیست .پس هیچ‌وقت از این‌که منو رها کردی و رفتی متاسف نباش.من فقط تاوان اشتباه خودمو دارم پس می‌دم .همین !
    کیان بغضش گرفت. صحبت کردن با اوین، حس حرف های آخر یک اعدامیِ در انتظار مرگ را به سرگرد جوان منتقل کرده بود. اعدامی ای که با هر واژه سبک و سبک تر شده بود و مخاطبش را سنگین و سنگین تر کرده بود.حرف های صادقانه اوین و حسِ غریبِ تشکر قبل از رفتنش، آشوبی در دل مردانه کیان انداخت که آرام شدنی نبود . این‌بار این اوین بود که رفت و کیان را با دل آشوبه هایش تنها گذاشت.
    ***
    ساعت دوزاده و پنج دقیقه شب را نشان می‌داد .اوین کوسن را بغـ ـل کرده بود و روبه روی صفحه سیاه تلویزیون ال ای دی آپارتمانش نشسته بود و دستش را زیر چونه زده بود . ترجیح داده بود آخرین ساعت هایی که برایش مانده را این‌طور زندگی کند ، در حسرت گذشته و با نگرانی برای آینده.
    با صدای تق باز شدن در خانه کیان، توجه اوین به آن‌سو جلب شد. به خود نهیب زد که تا زنده است باید زندگی کند و کارهای نیمه تمامش را تمام کند. دستی روی گونه ی خیسش کشید و کوسن را از از بغـ ـلش بیرون داد . کلاه سوییشرتش را روی سرش گذاشت و به سمت در رفت. فکری که از ذهنش گذشت لبخند بر لبـ ـانش نشاند . چند دقیقه بعدبه تقلید از کیان ، دارکوب وار در خانه همسایه اش را کوبید و از این شیطنت سرشوق آمد.شیطنت کردن چه لذتی داشت و او تجربه کرده بود!
    چند ثانیه بعد کیان با همان تیپ خل وضع اما با چهره ای جدی دم در ظاهر شد.اوین غم هایش را پشت لبخندی پررنگ پنهان کرد : شام خوردی؟
    کیان سکوت سنگیش را نشکاند اما به علامت نفی سر تکان داد
    اوین با شوق کف دستش رابه هم کوبید : عالی شد... حالا میای بریم یه جایی که سقف نداره نودل داغ بخوریم؟
    کیان نگاهش را به چشمان سرخ اوین، که پر از آثار گریه بود، دوخت.آن‌قدری به اوین خیره ماند که بالاخره دختر، سکوت کیان را علامت رضایتش تفسیر کرد و با شوق کودکانه ای گفت : پس ده دقیقه دیگه اون بالا می بینمت .
    هنوز داخل نرفته به عقب خم شد و به طنز گفت : راستی ... پتو یادت نره کلید رو من میارم !
    چشمکی به کیان زد و بعد خندید و رفت.
    بیست دقیقه بعد وقتی کیان پا روی پشت بام گذاشت اوین زیر انداز پهن کرده بود دو کاسه نودل داغ آماده کرده بود و داشت به آسمان و ستاره باران آن‌شب نگاه می کرد .کیان آهی کشید و سیـ ـنه اش را از فشار غم سبک کرد.
    اوین تا متوجه‌اش شد برایش دست تکان داد و لبخند زد .کیان با خود فکر کرد: " این دختر خشن و تلخ روز اول، اخیرا چقدر تغیر کرده "
    کیان به زور لبخندی زد و روبه روی اوین نشست.دختر با ذوق در ظرفش را برداشت : به به ... عاشق نودلم!
    گاهی زورکی لبخند زدن و خندیدن از هزار شیون بیشتر درد منتقل می کند.کیان هم آن همه غم را خوب می فهمید.اوین آخرین هایش را با او جشن گرفته بود.آخرین بزم دونفره...آخرین خنده ها ...آخرین نودلی که می‌گفت عاشق است ... آخرین شب و آخرین ستاره باران زندگیش!
    دختر صورتش را در کاسه فرو کرده بود و رشته های لیز را با ولع بالا می‌کشید.
    اوین همان‌طور که با اشتها غذایش را می‌خورد ، سنگینی نگاه کیان را حس کرد.همسایه اش حتی لب به غذایش نزده بود :پس چرا نمی‌خوری؟
    کیان لبخند کمـ ـرنگی زد
    -نکنه دوست نداری؟ باور کن خوشمزه‌س و تو این هوا خیلی می چسبه.
    نگاه کیان همان‌طور روی سرخی گونه اوین ثابت مانده بود : چرا صورتت این‌جوری شده؟
    اوین با کف دست گونه اش را پوشاند .خنده ای تصنعی کرد و گفت: چیزی نیست،غذاتو بخور!
    کیان در ظرف غذایش را برداشت .بخارهایِ داغِ بی رنگ، در هوای خنک شب پیچ و تاب خورد و در سیاهی غالب شب محو شد.

    مرد همان‌طور که نگاهش به زیر بود با صدایی گرفته گفت:
    -کتک خوردی؟
    نگاه اوین خیلی زود روی صورت کیان سرخورد و روی نقطه ای مبهم که کیان چشم دوخته بود ، ثابت شد
    -اوهوم .... یه خورده
    کیان نگاهش را بالا کشید. در چشم های اوین اشک بود اما لبش می خندید
    آن صدای بغض‌دار در گوشش طنین انداخت : چون کتک خوردی، می‌خندی؟
    دختر پوزخندی زد و با پشت دست اشکش را گرفت : امروز روز عجیبی بود ... چشمم روی خیلی از واقعیت ها وا شد و یه کشف خیلی مهم هم داشتم .... امروز فهمیدم فقط و فقط یه فرشته نجات دارم و بس.
    لب های کیان از هم فاصله گرفت.لب زد:
    -قبلا نگفتی دوتا؟!
    اوین باز خندید و باز مجبور شد قطره اشک بعدی را هم از گونه حذف کند.صدایش را بغض گرفته بود: نه ...یکیش امروز تو زرد از آب دراومد!
    غذا در گلوی کیان پرید و سخت به سرفه افتاد.اوین با دست روی کمـ ـر او زد :یه‌کم آروم تر بخور!
    صدای سرفه های کیان که قطع شد اوین به نقطه ای مبهم خیره شد و سفره دلش را پیش کیان باز کرد
    -امروز سیاه پوش اومد ... تعقیبم کرده بود!
    کیان-ازش دلخوری؟
    اوین لبخند شیرینی زد و آهسته نجوا کرد
    -نه .....اصلا.... چرا باید از اون مرد فوق العاده ناراحت باشم ؟ .... امروز اومد و اجازه داد یه روز دیگه هم طعم زندگی رو بچشم .
    شیرینی کلام اوین لب های کیان را گل‌باران کرد
    اوین هم به لبخند او لبخند زد .آه کشید و روی بازوی یخ کرده اش دست کشید : به لطف اون مرد من الان اینجا کنارت نشستم و دارم از نودل داغم لذت می‌برم.اگه اون مرد نبود من همون شب اول از شدت ضعف از دست رفته بودم.
    لبخند اوین پررنگ تر شد.برق نگاهش براق تر از همیشه
    -فرشته ی من هر روزی که پیشم اومده ، به اندازه یک روز بیشتر ، زندگی به من هدیه داده و رفته .هیچ وقت بهش نگفتم اما....خیلی به این‌که هست ...به این‌که کنارمِ افتخار می‌کنم !
    کیان احساس غرور کرد. زنی در زندگیش پیدا شده بود که به او و حضورش افتخار می‌کرد و اوین هرگز نمی‌دانست با حرف هایش چه دلبری ای از کیان کرده و چه شوری به دل آن مرد جوان انداخته .
    دختر بی آن که بداند که آن‌که پیش رویش نشسته، همان سیاه پوش رویاهایش است، ناگفته های دلش را پیش مرد محبوبش اقرار کرده بود و با این کار، کیان را وادار کرده بود که ده ها بار بیشتر از قبل، نسبت به این زن قدرشناسِ بی تکیه گاه، احساس مسئولیت کرد.
    کیان روی لبش انگشت کشید و لبخند شیرینش را از لب پاک کرد. اما قندی که اوین در دلش انداخته بود هنوز سرجایش بود و داشت ذره ذره در دل مردانه او آب می شد.


    صدای زنانه اش از شوق لرزید : امروز سیاه پوش با من حرف زد....باورت می‌شه؟
    کیان باز هم سکوت کرد .شاید می ترسید کلامی حرف بزند و اوین فورا صدای او را به خاطر بیاورد
    -اومدنش مثل خواب بود ، مثل یه رویای قشنگ..
    اوین از سیاه پوشش گفت.از این‌که امروز آمده و نجاتش داده اما حواس کیان پی زخم های صورت اوین بود
    نفهمید اوین کی و کجای ماجرا حرفش را قطع کرد .کیان اخم کرد و خیلی جدی گفت:
    - از اولشم نباید می‌ذاشتم تنها بری...
    جدی بودن با آن شخصیت طنزی که برای خودش ساخته بود، جور در نمی آمد و همین موجب شد که اوین با خنده بگوید :نکنه منظورت اینه که تو رو هم با خودم می‌بردم؟
    کیان دلیلی برای خنده نداشت . همان‌طور با اخم به اوین نگاه کرد و با یادآوری صحنه کتک خوردن اوین انگشت هایش دوباره مشت شد.
    اوین این‌بار دیگر با دیدن چهره برافروخته کیان ، دست روی دلش گذاشت و خندید...میان خنده هایش شکسته شکسته گفت:
    -این...این روحیه ی جهادیت... منو کشته!
    کیان کلافه و جدی نگاهش کرد .اوین بالاخره کم آورد و کم کم خنده اش را خورد : حالا دور از شوخی ، از مرام و غیرتت خوشم میاد ... اما..... یادته چند شب پیش همین بالا چی بهت گفتم ؟ ... گفتم حالا که مامانت نیست و کسی رو نداری، نمی‌ذارم آسیب ببینی و قول دادم ازت مراقبت کنم ... توی این مدت هم در حد توان خودم، ازت مراقبت کردم.... اما... این به این معنی نیست که من دینی به گردن تو دارم و تو مجبوری این‌کارو واسه منم انجام بدی... من بدون مراقبت تو هم حالم خوبه!
    کیان با پوزخند به زخم های اوین اشاره کرد : این‌جوری؟
    اوین لبخند تلخی زد و سرش را پایین انداخت .درد داشت.بدجوری هم درد داشت.مخصوصا حالا که سیاه پوش گفته بود فقط تا همین‌جا مراقبش بوده و دیگر منتظر آمدنش نباشد.
    اوین چشمانش را تنگ کرد تا مانع چکیدن اشکش شود.آخر گریه کردن چه دردی از او دوا می کرد؟
    کیان دستش را در جیب زد و چسب زخم شفافی که همین چند دقیقه پیش برای اوین خریده بوده را از جیبش بیرون کشید:یه لحظه سرت رو بگیر بالا ..
    اوین با تعجب سرش را بالا گرفت تا ببیند همسایه بی دست و پایش چه می گوید.کیان فورا چسب را با نوک انگشت روی خون مردگی کنار لب اوین چسباند .چشم اوین از سوزش زخم یک لحظه بسته شد
    مرد بالاخره رضایت داد و اخم هایش را از هم وا کرد : حالا بهتر شد.
    اوین با نوک انگشت چسب را لمس کرد و حیرت زده پرسید: چسب از کجا آوردی این وقت شب؟
    و با این سوال کیان را مجبور کرد که دروغ شاخ داری بگوید:
    -مگه نمی‌دونی من چقدر بی دست و پام؟! ... من اغلب خودمو زخمی می‌کنم. مامانم کلی از اینا تو خونه گذاشته و همیشه یکی دوتاش تو جیبم پیدا می‌شه!
    اوین گیج سرش را خاراند و در همین لحظه کلاه سویشرتش از روی سرش پایین افتاد. باد موهای روشن و بلندش را به بازی گرفت.نگاه کیان همراه با موهای اوین در هوا تاب خورد .
    اوین شاد خندید و با یادآوری ظرف شکستن های کیان گفت : آره خب... تو یه خورده بی دست و پایی.چند بار صدای شکستن ظرف و ظورف از خونه ات شنیدم.
    کیان به لبخندی قناعت کرد و بعد نگاهش را به زیر انداخت و بزرگ ترین دلخوری امشبش را مرور کرد
    -باز هم می‌گم... نباید تنها می‌رفتی
    اوین کلافه گفت:
    -ای بابا ... اگه منظورت اینه که توِ گیج رو هم می‌کشیدم و با خودم می‌بردم که صد بار گم شده بودی
    کیان-گم می‌شدم ؟
    -پ نه پ! ....چون خوشگلی، می‌اومدن و می‌دزدیدنت!
    اوین خندید و کیان بی هوا گفت :
    -تو که خوشگلی، نمی‌ترسی بدزدنت؟!
    لب های اوین از هم فاصله گرفت.دهانش از تعجب وا ماند : چی؟
    کیان گاف بدی داده بود اما پشیمان هم به نظر نمی رسید . به سمت اوین خم شد .اوین تنش را عقب کشید :چیکار می‌خوای بکنی دیونه !

    کیان لبخند شیطنت باری زد : یه کار خوب
    و بعد فورا کلاه اوین را برداشت و روی سر دختر انداخت و موهای اوین را زیر کلاه پوشاند
    اوین اخم کرد و معترض گفت:
    -هیچ معلومه توِ خل و چل امشب چت شده ؟ اصلا تو مگه این چیزا حالیت می‌شه؟
    کیان لبخند دندان نمایی زد .نگاهش را به نگاه دلخور اوین دوخت و زمزمه کرد:
    - درسته که عقل درست و حسابی ندارم اما نکنه فکر کردی کور هم هستم ؟!
    اوین موهایش را داخل کلاه زد و کلافه گفت:
    - هر وقت میایم این بالا خیلی عجیب و غریب می‌شی! یه جورایی ازت می‌ترسم !
    کیان پقی زد زیر خنده و از ته دل خندید .جوری که اوین هم به خنده افتاد: چرا می‌خندی دیونه ؟
    -به تو می‌خندم .... آخه تو از منم عجیب و غریب تری!
    اوین با تعجب به سمت خودش اشاره کرد :من؟
    -یادت نیست اولش چقدر خشک و خشن بودی ... هربار که می‌دیدمت از ترس زهره ترک می‌شدم ... اما..خب... بعدش یه خورده تغییر کردی!

    اوین لبخند زد و گفت:
    - آره ...من دیر به آدم ها اعتماد می‌کنم و به هر کسی اجازه نمی‌دم بهم نزدیک بشه اما... وقتی هم یکی رو به حریم خودم راه بدم دیگه نمی تونم نسبت بهش بی تفاوت باشم ...اگه بگم حاضرم از جونم هم واسش مایه بذارم دروغ نگفتم!
    سوالی از ذهن کیان گذشت .سرگرد جوان نگاه نافذش را به نگاه اوین دوخت و شمرده شمرده سوالش را پرسید:
    -اگه ... یکی رو به حریمت راه بدی و بعد .... بفهمی تمام مدت بهت دروغ گفته اون‌وقت چی‌کار می‌کنی؟

    اوین با این سوال یاد دانیار افتاد .یاد دروغ شرم آور اخیرش . یک‌باره چشم هایش از اشک پر شد . معصومانه به نقطه ای نامعلومی از عینک، که حدس می‌زد پشت آن، چشم های کیان باشد، نگاه کرد و غمگین زمزمه کرد:
    -بستگی داره به اون آدم و..... بستگی داره به دروغی که بهم گفته.....آخه ، نه همه ی آدم ها واسم مثل همن و نه همه دروغ ها ،یه جور مجازات داره !

    اوین روی زیر انداز دراز کشید و دستش را بالش سر کرد .ریه اش را از هوای خنک شب پر کرد و به آسمان پر ستاره شب چشم دوخت. کیان به حس و حال خوب او لبخند زد و پرسید:
    -اگه یه ماشین زمان داشتی ، دوست داشتی بری به آینده یا برمی‌گشتی به گذشته؟
    اوین پلک هایش را روی هم گذاشت .لبخند غمگینی زد : اول.... برمی گشتم به گذشته و اشتباهاتمو پاک می‌کردم ، حتی اگه به حد مرگ هم کتک می‌خوردم از خونه فرار نمی کردم ... اگه هیچ راهی برای کمک به مردمم به ذهنم نمی رسید باز هم به آرمان های پوشالی گروهک دل نمی بستم و هرگز گولشون رو نمی‌خوردم ... حتی اگه از گشنگی و بدبختی هلاک می‌شدیم این راهش نبود که من رفتم ...زمانی که همه این اشتباهات رو پاک بشه اون‌وقت می‌تونستم آینده ای هم داشته باشم
    برای کنترل احساسات به قلیان افتاده اش لب هایش را بر هم فشرد.
    نگاهش را به آن دور ها دوخت ....به ستاره های چشمک زن آسمان تاریک شب .به یاد رویاهای برباد رفته اش افتاد و در سوگ آرزوهای دورش ، دقایقی سکوت کرد .
    دقایقی بعد آهسته با خودش زمزمه کرد:
    -آینده برای من زمان خیلی دوری نیست... همه ی چیزهای مربوط به من، به زودی تموم می‌شه!
    قهوه ای چشمانش پیش چشمان کیان ، تیره و تار شد و به سیاهی زد.یک‌باره لب های خاموشش به لبخندی از هم وا شد:
    -اما .... اگه می تونستم برگردم به گذشته، برمی گشتم به همین چند ساعت قبل ... و به ناجی زندگیم می‌گفتم که ....خیلی دلم می‌خواد قبل از این‌که اون کار وحشتناک رو انجام بدم..... قبل از این‌که برای همیشه برم و از دستش بدم .......فقط یه بار دیگه ببینمش.
    نگاه کیان از لبخند پر درد اوین تا خودِ عدسی چشمش بالا رفت و سوال سختش را از آن چشم ها پرسید :
    -مگه نمی‌گی کاری که می‌خوای انجام بدی وحشتناکه ، پس چطور می‌تونی بخندی؟
    اوین عصبی خندید : به خودم و حماقتم می‌خندم ... به خودِ احمقم که تا امروز فکر می‌کردم که دانیار ناجی زندگیم بوده اما...اما امروز مطمئن شدم که اون مرد، دقیقا همون کسیه که واسم دام پهن کرده بوده ....امروز مطمئن شدم که او هم مثل افرادش، به هیچ چیز جز اجرای درست نقشه شون ، فکر نمی کنن.
    آهی کشید : برای اون ها جون من و امثال من هیچ ارزشی نداره.
    آه بعدی حین بالا آمدن جگرش را سوزاند : قبلا به دلم افتاده بود که ته این ماجرا اتفاق خوبی در انتظارم نیست و همش دلشوره داشتم اما امروز ، وقتی اون یارو گردن کلفته با لگد کوبید تو شکمم، از دهنش پرید و حرفی زد که نباید می زد.
    رنگ اوین مثل گچ سفید شد.کیان برای دانستن کنجکاو تر از همیشه بود.می‌خواست بداند اوین چه شنیده که این‌طور منقلب شده.از گیجی اوین نهایت استفاده را برد و سوالش را پرسید : مگه بهت چی گفت؟
    لب های اوین محسوس لرزید : بهم گفت.... " حق با دانیار خانِ... از همین حالا باید تو رو مرده فرض کنیم ". این..این رو که شنیدم برق از سرم پرید... دیگه مطمئن شدم اون دانیار عوضی من رو فریب داده... کمکم کرد فرار کنم و با این کار با یه تیر دو نشون زد ... اون مرد هم قصد داره نقشه اش رو عملی کنه و انتقام شخصیشو از اون یارو بگیره ....و هم دست منو به خون آلوده کنه و به یه شکلی منو حذف کنه و بکشه. مثل روز برام روشنه که اگه کاری که خواسته رو واسش انجام ندم، آدم هاش هر طور شده منو گیر می‌ندازن و تحویل او نامرد می‌دن .
    -چرا باید با تو این کارو بکنه؟ مگه چه هیزم تری بهش فروختی؟
    اوین نگاه مضطربش را از آسمان گرفت و به صورت کیان دوخت :
    -خودش که می گفت این کار، یه انتقام شخصیه که تو گروه بارها مطرحش کرده و مافوق هاش با انجامش مخالفت کردن .اگه اون ها بفهمن که دانیار منو از اردوگاه فراری داده و این عملیات هم نقشه خود ِدانیار بوده، کارش خ*ی*ا*ن*ت به گروهکِ و خ*ی*ا*ن*ت هم مجازاتی کمتر از مرگ نداره...نمی‌دونم ... شاید می‌خواد به کشتنم بده تا خیالش راحت باشه که بهش خ*ی*ا*ن*ت نمی کنم و نقشه هاشو لو نمی‌دم.
    -چطور به یه همیچین آدمی تونستی اعتماد کنی؟
    اشک های اوین جوشید و جاری شد و قطره قطره در موهای شقیقه اش فرو رفت : دقیقا چیزی که به حد مرگ ازش ناراحتم همینه....برام خیلی سخته که باور کنم ، دانیار با من این‌کارو کرده...
    باران اشک های اوین سیلابی شد.میان هق هق گریه اش شکسته شکسته گفت :
    - من و دانیار از یه خون و یه طایفه هستیم...هرگز فکرش هم نمی کردم بخواد از من این‌طوری سواستفاده کنه....اون نامرد از دوست داشتن می‌گفت ..از این‌که تا ابد حسرتِ داشتنم به دلش می‌مونه، اما انگار قبل از این‌که به من اهمیت بده به خودش و انتقام گریش بها داده.
    اوین خیسی اشک را از صورتش گرفت و تمام آنچه در ذهنش وول می‌خورد را اقرار کرد : دانیار یه مخالف تندروِ...یه انتقام گیر درجه یک ....تو اردوگاه به کینه شتری معروف بود.... بارها شنیده بودم که درباره اش می‌گفتن که وقتی کینه یکی به دلش بیفته تا نکشتش ولش نمی‌کنه اما.... اما انگار تازه می‌فهمم که چه اشتباه بزرگی کردم که بهش اعتماد کردم ....با طناب پوسیده اش از چاله دراومدم و افتادم تو قعر چاه!
    لب های اوین لرزید.سرش را به نفی تکان داد و سعی کرد انکار کند تا شاید بار غمی که آن هم خون بر دلش گذاشته بود سبک تر شود : نه ...باورم نمی‌شه ... باورم نمی‌شه که اون مرد از من یه احمق ساخته و برای اجزای انتقام شخصیش از وجودم سوء استفاده کرده!
    کیان که از شنیدن اقرار اوین متاثر شده بود ، با فاصله ، موازی اوین روی زیر انداز دراز کشید و پشت دستش را روی چشمانش گذاشت و یاد ملاقات ساعتی پیشش با سرهنگ عطوفت افتاد. محل اختفای رابط اوین همراه با گزارش مکتوب پیشرفت کار و تخلیه اطلاعاتی اوین را با مـ ـستندات تحویل داده بود و یک‌بار دیگر سرهنگ به داشتن نیروی زیرکی مثل او ، افتخار کرده بود .
    کیان لبخند رضایت سرهنگ را دیده بود اما نتوانسته بود حتی ذره ای شاد باشد.احساسش از همان اولین دیدار ،به بی گناهی اوین بود اما با تمام دلایل و مدارکی که برای اثبات بی گناهی آن دختر داشت نمی توانست حکم برائت برای او بگیرد.
    حتی وقتی ساعتی پیش برای سرهنگ توضیح داد که اوین طعمه است و افراد دیگری پشت پرده هستند ،سرهنگ روی شانه کیان زده بود و از او خواسته بود درگیر احساسات نشود و به منافع کشور فکر کند.

    به هر حال اوین پرونده تیره و تاری داشت.عضویت در یک گروهک ضد نظام و مسئولیت ترور یک فرمانده والا رتبه ارتش را در پرونده داشت و این کم خطایی نبود .
    کیان پلک هایش را روی هم فشرد .بدجوری دو دل بود.بدجوری نمی‌دانست کار درست کدام است.از ابتدای این آشنایی دودل بود اما امشب که دیگر آخرین ساعت های قبل از به فنا رفتن آینده دخترک بود، بیشتر از همیشه کیان نسبت به اجرای دستور مافوقش دودل بود .
    چطور می توانست بعد از شنیدن این اقرار ها ،بعد از دیدن اشک های دخترک مظلوم ، او هم مثل تمام دنیا به اوین پشت کند و چشم هایش را به روی او و آینده اش ببندد؟!
    انگار که از رویارویی با آن تیله های قهوه ای رنگ شرمنده باشد، با کف دست صورتش را پنهان کرد .بدجوری کلافه و مـ ـستاصل بود.
    در عوالم تیره و تارش سیر می کرد که اوین با انگشت تلنگری روی پیشانی او زد
    کیان دست هایش را از روی صورت برداشت و به چشمان خندان اوین دوخت
    -هی ... این‌قدر زندگی رو جدی نگیر..من از خود تو یاد گرفتم که توی همین لحظه زندگی کنم ..حالا پاشو یه سورپرایز دارم واست ...

    اوین با ذوق بسته ای از کیفش بیرون کشید : همیشه تو بچگی دلم می‌خواست این‌کارو انجام بدم...با اینکه امشب حس وحال خوبی نداشتم اما با هزار زحمت رفتم و اینا رو گیر آوردم ...دلم می‌خواست این کار رو هم تو زندگیم تجربه کرده باشم.

    نگاه کیان روی بسته ی فشفشه ثابت ماند . اوین اولین فشفشه را به دست کیان داد و دومی را خودش برداشت .با فندک فشفشه کیان را روشن کرد .حال حتی صدای فش فش سوختن فشفشه هم می توانست آن دختر آرزومند را ذوق زده کند .
    اوین خندید و با ذوق گفت : الانه که یه آتیش بازی حسابی راه بندازم .صاف بگیرش بالا و به آسمون نگاه کن
    کیان به ذوق کودکانه آن دختر چشم دوخت و بغضش را فرو داد .اوین شاد خندید و گفت :چرا زل زدی به من ...بالا رو نگاه کن ببین چه می‌کنم!
    نگاه کیان از لب های خندان اوین تا خود آسمان شب بالا رفت.فشفشه منفجر شد و در دل آسمان ،نقش های زیبایی از دایره ای بزرگ نورانی نارنجی رنگ افتاد .اوین با ذوق جیغ کشید و کودکانه بالا و پایین پرید :خیلی خوشگل بود ...عالی بود.

    کیان که ذوق کودکانه اوین را دید ، فشفشه های بعدی را پی در پی روشن کرد و آتش بازی رنگارنگی را جلوی چشمان مشتاق اوین به نمایش گذاشت. نوربارانی رویایی به پا گردند .اوین ذوق می کرد و مدام می خندید و از دیدن آن همه نورهای رنگارنگ براق ، کیف می کرد و کیان چه شور غریبی داشت وقتی اوین را میان نور باران و خنده های شادش می دید.
    دقایقی طولانی نوربازی کردند ، قاه قاه خندیدند ، خوش گذراندند ، مانند دو کودک تخس شیطنت کردند ، دنبال هم دویدند و از تلخی های زندگی رها شدند تا این‌که اوین از دویدن و شیطنت نفس کم آورد .دوباره روی زیر انداز نشست و نفس نفس زنان قوطی نوشابه را باز کرد و جرعه ای نوشید.نوشابه خنک بود و حس خوب نوشیدنش ، کامش را شیرین می کرد.
    کیان آخرین فشفشه را هم شلیک کرد.اوین جرعه ای دیگر از نوشیدنیش خورد و به نورباران آخر، با حسرت خیره شد.هنوز آثار خنده روی لب های اوین بود که اشک هم در قهوه ای چشمانش برق زد
    کیان متوجه تغییر حال اوین شد : یهو چی شد؟
    اوین لبخند تلخی زد : فکر می‌کردم دنیا خیلی زشت و بی‌رحمه اما انگار چیزهای خوبی هم داشته و من دیر فهمیدم
    -...

    -امشب خیلی چیزها به اون مرد گفتم اما اصل کاری رو بهش نگفتم... بهش نگفتم که ....با این‌که خیلی کم ملاقاتش کردم اما همون هم برای اینکه تمام ذهنمو درگیر خودش کنه، کافی بود.
    لب های کیان از هم فاصله گرفت. همین که اوین به صورت رنگ پریده او خیره شد کیان سرش را زیر انداخت
    -یعنی اون مرد هم به من فکر می‌کنه؟
    گلوی کیان خشک شد و به سرفه افتاد
    اوین نوشیدنی را برای کیان باز کرد و دستش داد:بگیر و یه‌کم بخور
    کیان میان سرفه هایش قوطی نوشابه را از اوین گرفت و یک جرعه نوشید و نگاهش را از صورت اوین دزدید
    اوین به نقطه ای مبهم خیره شد و هزیان های ذهن آشفته اش را به زبان آورد
    -حتما ...حتما منم واسه اون مرد مهمم ...
    کیان اخم کمـ ـرنگی کرد و حین پس دادن قوطی نوشابه آهسته اما صریح گفت:
    -خیالاتی نشو
    اوین دلخور شد :
    - اگه زندگیم واسش اهمیت نداره..اگه دوستم نداره... پس چرا مدام میاد و نجاتم می‌ده؟ هان ؟
    کیان هیچ جوابی برای این سوال اوین نداشت.سکوت کرد.
    لب های اوین محسوس لرزید و هزیان بعدی ذهن تب کرده اش را هم به زبان آورد
    -فقط همین هم نیست...
    کیان آنقدر از شنیدن این حرف اوین شوکه شد که صورتش را چرخاند و اوین را خیره خیره نگاه کرد .اوین با شور و التهابی ناپیدا زمزمه کرد :
    -من ..من حس می‌کنم ...اگه بیشتر فرصت داشتم ....حتی .... حتی بعید نبود ....عاشق ...
    دهان کیان از تعجب وا ماند... تنش یخ کرد ... انگشت اشاره اش را تا کنار لب های اوین برد و با این‌کارش اوین را شوکه و خاموش کرد.
    - دیگه حتی یک کلمه هم نگو!
    اوین که از حرکت آنی کیان هنوز شوکه بود خودش را عقب کشید و اخم کرد: تو یهو سیمات اتصالی می‌زنه ها..دستتو بکش عقب !... اصلا دلم می‌خواد حرف بزنم ،حتی شده برای توِ که می‌دونم هیچی از حرف هام حالیت نمی‌شه...اگه خسته شدی می‌تونی بری.
    کیان رفتن را به ماندن ترجیح داد.هنوز قدمی از اوین دور نشده بود که صدای غمگین اوین در گوشش پیچید
    -بهش دروغ گفتم.... گفتم اشکم ، اشک شوقِ ...گفتم واسه اینه که از ملاقات با اون مرد خوشحالم ...اما فقط به‌خاطر این نبود....گریه هام به‌خاطر این بود که....رفتن و دل کندن ازش سختِ.
    کیان پلک هایش را با تاسف بر هم فشرد و همان‌طور که پشتش به اوین بود صدای بغض گفته اوین را شنید: من چه مرگم شده ؟ هان ؟ توبگو !
    اوین ایستاد بود و به کیان که پشت به او ایستاده بود و جمب نمی خورد ، با چشمان براق از اشکش نگاه می کرد. کیان یک‌باره به عقب برگشت و پتویش را از روی شانه اش برداشت ، چند قدم بلند به سمت اوین رفت، پتو را دور تن اوین پیچید و با خنده ای تلخ گفت:
    -تو فقط سردت شده ، نه هیچ چیز دیگه ... منم همین‌طوریم ... وقتی دلم پر از غمه، خیلی سردم می‌شه .آخه غم خیلی سرده و آدم وقتی سردشه همش توهم می‌زنه و چرت و پرت می‌گه ...منم از سرما متنفرم چون من رو یاد تنهایی هام می‌ندازه و بیشتر و بیشتر سردم می‌شه.می‌دونی تنهایی خیلی سرد و تاریکه... بیا ... حالا با این پتو حسابی گرم می‌شی ... هیچ‌وقت نذاز غم تو دلت تلنبار بشه ...اون‌وقت مثل من از سرما متنفر می‌شی ها.
    اوین با شنیدن حرف های کیان و پتو پیچ شدنش توسط او ، میان گریه خندید و گفت:
    -این عالیه ... پر از گرمای وجود توِ... حالا احساس می‌کنم یخ دلم داره وا می‌شه
    انگشت های کیان کف دستش مشت شد.میل عجیبش برای در آغـ ـوش کشیدن آن دختر بی پناه را در دل مردانه اش کشت و فورا پشتش را به اوین کرد و با گفتن " می‌رم بخوابم" از او چندین قدم دور شد .
    اوین بلند صدایش کرد
    -هی... صبر کن... پتوت رو که نبردی
    کیان در جا خشک شد و این اوین بود که به سمتش دوید و پتورا به دستش داد .سرش را یه زیر انداخت آهسته و غمگین زمزمه کرد :
    -فردا آخرین روز منه .... می‌خوام تنها باشم ... تنهای تنها ....ببین ... احتمالا دیگه هیچ وقت دیگه همدیگه رو نمی بینیم اما باید اقرار کنم که ...دوست خیلی خوبی بود...شنونده فوق العاده ای بودی .... نمی‌دونم ...شاید چون نمی‌فهمیدی چی دارم بهت می‌گم باهات خیلی راحت بودم و این فوق العاده بود که می‌تونستم هر چی به فکرم میاد رو با تو درمیون بذارم ...
    اوین سرش را بالا گرفت و با محبت به کیان نگاه کرد :خیلی مراقب خودت باش .... بیشتر به مامانت اهمیت بده.من که دارم می‌رم و دیگه کنارت نیستم ... باز تو می‌مونی و مامانت. مثل چشمات از این دارایی آخرت مراقبت کن.
    اوین لبخند زد، دست تکان داد و رفت اما خاطره آخرین لبخندش ، تا ابد در ذهن کیان ماندگار شد.
    ***

    آخرین شب اقامت در همسایگی اوین، بدترین شب زندگی کیان شد.تا خود صبح بیدار بود و آرامش نداشت .احساس می کرد بعد از این ماجرا دیگر هیچ مسکنی دردش را تسکین نخواهد داد .حتی تا صبح بارها به خودش وعده داده بود که بعد از این عملیات استعفایش را تحویل سرهنگ بدهد .حتی در طی بی‌خوابی شبانه، متن استعفایش را نوشته بود و کنار گذاشته بود .بدجوری از سرهنگ هم دلخور بود. مافوقش او را متهم کرده بود که در این عملیات ، درگیر احساس شده و عقلانی فکر نمی کند.اما کیان تمام آنچه باید می شنید را از اوین شنیده بود و دیگر با تمام وجود ، باور داشت که آن دختر بی گ*ن*ا*ه است .کیان تا به حال از هیچ یک از باورهایش دست نکشیده بود . انکار بی گناهی اوین برایش به شدت گران تمام شده بود.
    باور داشت که اوین مانند گلی‌ست که برای زنده ماندن محتاج ذره ای نور و امید است . کافی بود دستی دستش را بگیرد و به او بگوید که آن خطا را انجام ندهد، دخترک پا پس می کشید و به خطا نمی رفت .آن دختر مدت ها بود به دانیار و آرمان های پوشالی گروهک پشت کرده بود .
    زنگ هشدار موبایل کیان هنگام نماز صبح زنگ خورد .کیان که تازه خوابش برده بود ، دوباره داشت کابـ ـوس دستگیری و کشتن اوین را می دید که با صدای زنگ گوشی، وحشت زده از خواب پرید .
    روی صورتش دست کشید و خیسی اشک و عرق را از چهره اش زدود. خیز برداشت و روی تخـ ـت نشست و تکیه اش را به تاج آن داد .دستش را دراز کرد و گوشی را از پاتخـ ـتی برداشت و زنگ هشدار را قطع کرد .
    با اینکه تشنه خواب بود ، قید خوابیدن و دوباره کابـ ـوس دیدن را زد. بلند شد و به سمت روشویی رفت.چند مشت آب به صورتش پاشید .همین که سرش را بلند کرد، در آینه روشویی ، تصویر محوی از لبخند اوین دید .بی خوابی های اخیر ، ذهنش را خسته کرده بود.دلش برای آرامش و خواب راحت تنگ تر از همیشه بود.تا پلک زد ، آن تصویر محو شد.

    کلافه ، سرش را زیر شیر آب گرفت و سعی کرد با خنکی آب ، اعصاب ناآرامش آرامش پیدا کند.وضو گرفت و حوله را روی سر انداخت .کشان کشان خود را تا سالن رساند و تن خسته اش را روی مبل های چرم رها کرد.
    تا پلک هایش را بست یاد آن نگاه و لبخند آخر افتاد . آن لبخند زیبا داشت دیوانه اش می کرد. همه جا همراهش بود.تمام دیشب بی خوابش کرده بود.یاد آن خداحافظی که دیگر معنی دیدار مجددی نمی‌داد، مدام بر بار عذاب وجدانش اضافه می کرد.
    یاد حرف های آخر اوین و سفارشش درباره مراقبت از مادرش افتاد.بغض به گلویش چنگ انداخت. حس کرد اگر همین حالا با کسی که خوب درکش می‌کند، حرف نزند غمباد خواهد گرفت .باورش نمی‌شد اما دقایقی بعد این او بود که داشت بعد از مدت ها به مادر زنگ می‌زد.خوب عادت مادرش را می‌دانست ؛آن زن، این وقت صبح ، برای نماز و قران خواندن همیشه بیدار بود.
    شماره مادرش را گرفت . گوشی چندین بار زنگ خورد و کسی پاسخی نداد.تماس را قطع کرد و دستانش همراه با گوشی به موازات بدنش پایین افتاد .ناامید و خسته دست به دامن خدا شد.نماز خواند و بعد از نماز قرآن کوچک لای سجاده اش را برداشت و از ته قلب از خدا طلب یاری کرد.سه بار سوره اخلاص را خواند .سه صلوات ختم کرد.لای قرآن را باز کرد و اشکش چکید.استخاره اش خوب از آب درآمد و اشکش را درآورد.
    "به نام خداوند بخشنده ي مهربان ، المص، اي رسول كتابي بزرگ براي تو نازل شد پس تو دلتنگ ورنج خاطر (از انكار مردم) نباش - ايات 1 و 2سوره ي اعراف"
    اشک هایش مانند دانه های الماس روی آن صفحه باز چکیدند.
    دقاقی که گذشت و دلش سبک تر شد، صدای زنگ گوشی بلند شد..قرآن را بـ ـوسید و کنار گذاشت. شماره ، شماره مادر بود و صدا همان صدای آرامش‌بخش همیشگی
    -کجایی کیان جان؟

    پلک هایش را بست و نفس کشید . هیچ وقت این اندازه دلتنگ صدای مادرش نبود: ماموریتم مامان...
    -دیشب خوابت رو می دیدم ...دلم آشوب شد.گفتم یه ساعت دیگه بهت زنگ بزنم و حالت رو بپرسم که وسط نماز بودم و زنگ زدی ...وقتی دیدم پسر عزیزم بوده ، دلم شاد شد .بگو مادرجان....حرف بزن تا صدای قشنگت رو بشنوم پسرم
    کیان با پشت دست رطوبت اشک را از چهره اش گرفت. مهر مادرانه کلام آن زن ،سخت متاثرش کرده بود . آخرین بار موقع تشیع جنازه پدرش گریه کرده بود و حالا بعد از سال ها اشک با چشمانش آشتی کرده بود.چقدر خوشحال بود که این اشک ها را بیش از این به تعویق نیانداخته و در غم از دست دادن آخرین عزیزش، آن ها را نمی ریزد.
    کیان صدایش را صاف کرد اما می دانست که آن‌سوی خط مادری نشسته که بهتر از هر کسی حالش را می فهمد: فردا همه چیز تموم می‌شه ...دوتایی با هم می‌ریم بیرون.باشه؟
    غم کلام اوین دل مادرش را آشوب کرد : چرا این همه درد و غم تو صداتِ؟ چرا وقتی قراره همه چیز تموم بشه خوشحال نیستی قربنت برم؟
    کیان سرش را خم کرد و با کف دست پیشانیش را مالید : چون همیشه تموم شدن یه ماجرا ،بهترین اتفاق ممکن نیست.
    -یه جوری بگو منم بفهمم چی می‌گی کیان جان !
    کیان آهی کشید و گفت: مامان... نمی‌دونم باید چیکار کنم ... تو بگو کدوم راه رو برم ...
    مادرش سکوت کرد و همه وجودش سر و پا گوش شد
    - اگه...اگه با تمام وجودم مطمئن باشم که کاری که همه می‌گن غلطه ،درستِ و با انجامش خودم متهم به خ*ی*ا*ن*ت بشم باید چی‌کار کنم ؟
    مادرش سکوت کرد و اجازه داد صدای نفس های شمرده اش ، دل آشوبه ی پسرش را آرام کند.
    صدای مادر، مانند لالایی موزون عاشقانه ،کودک ناآرام احساس کیان، را رام کرد.
    -اون‌کارو انجام بده پسرم.... آره ..درست شنیدی... چون اگه انجامش ندی، حتی اگه همه دنیا هم تاییدت کنن اما تا آخر عمر تو شرمندگی خودت و وجدانت می‌مونی و هیچ‌وقت یادت نمی‌ره که حقی رو ناحق کردی و ترفیع گرفتی.
    لب های کیان آهسته آهسته به لبخندی از هم گشوده شد.همان لحظه به بزرگی کلام خدا و گشایش دعای مادر متوسل شد و با قلبی مطمئن و خاطری آرام زمزمه کرد:
    -ممنون مامان..ممنون... پس همین‌کارو می‌کنم که شما گفتی ...بایدهمین الان برم و تا دیر نشده کمکش کنم ...مامان این ماموریتم که تموم شد ،حتما میام دیدنت و یه دل سیر باهات حرف می‌زنم.خوبه؟
    صدای مادرش از شوق لرزید .از تمام دنیا همین را کم داشت ...پسرش را ،پاره تنش را برای کامل شدن خوبختیش کم داشت .
    -عالیه پسرم ... عالیه ... برو قربونت برم ... برو مادرت به فدات
    -مامان ...
    -چیه عزیزم؟
    می خواست به "دوست داشتن" او اقرار کند، حتی تا نوک زبان هم آورد اما ترجیح داد اول دست مادرش را ببـ ـوسد و بعد در چشمان براق و مهربانش خیره شود و بعد از احساسش بگوید
    جای آن واژه زیبا ، آرزومندانه گفت : " برام دعا کن، مامان "
    صدای نفس های مادر در گوشش پیچید و قلبش را آرام کرد.
    مادرش تمام عشقش را به او پیش کش کرد : " خوشم دهه وی ، روناکاوی چاووم " (دوستت دارم ، نور چشمم)
    کیان لبخند شادی زد .گوشی را بـ ـوسید و زمزمه کرد : به قوربانت بم دایه (قربونت برم مامان )
    وقتی گوشی را قطع کرد هنوز لبخند بر لبـ ـانش بود و به این فکر می کرد که باید از اوین ممنون باشد که بهانه ای برای دوباره نزدیک شدن او و مادرش به هم شده بود .
    ***

    سرگرد جوان، پشت در خانه اوین ایستاده بود و آرام تر از همیشه می نمود.رنجِ این دگردیسی را شب ها و روزهای گذشته تجربه کرده بود و حالا که از تصمیمش مطمئن شده بود ، آرام گرفته بود.
    با همان تیپ خل وضعش پشت در واحد اوین رفت و به رسم همیشگی، دارکوب وار،بی وقفه بردر کوبید و پشت هم زنگ در را فشرد. صدای غرغر اوین که مجبور شده بود از رختخواب دل بکند، با هر قدمی که پیش می آمد ، بلدتر و مفهوم تر می شد.
    -بهش می‌گم امروز می‌خوام تنها باشم اون‌وقت مردک، کله ی سحر پاشده اومده دم در...
    به محض این‌که اوین با صورت پف کرده و خواب آلودش دم در ظاهر شد ، کیان انگشتش را به علامت سکوت روی لب گذاشت :هیس...
    اوین طبق عادت همیشگی او را جدی نگرفت و با اخم غر زد: عجب پررویی هم هستیا ..هیچ می‌دونی هنوز هفت صبح هم نشده ؟ ... این وقت صبح بدخوابم کردی و هیس هیس هم می‌کنی !
    کیان که دید اوین بس نمی‌کند و غرغرهایش تمام شدنی نیست ، مجبور شد همانجا دست‌کش های نخی مشکی رنگش را بپوشد.
    اوین همان‌طور که موهای آشفته اش را زیر کلاه سوییشرتش می‌زد با چشمانی که به زحمت نیمه باز مانده بود، به خل بازی کیان خیره شد .اولش هم خیال کرد درست نمی بیند .خمیازه ای کشید و پلک هایش را دوبار باز و بسته کرد .اما خواب نبود،همسایه خل و چلش سر صبحی او را زا به راه کرده بود و جلوی رویش دست‌کش می‌پوشید : اینارو می‌خوای چیکار ؟ زودترهم بگو چی‌کارم داری می‌خوام برم کپه ی مرگمو بزارم
    کیان از غفلت و خواب آلودگی اوین سو استفاده کرد ، در یک حرکت آنی مچ اوین را گرفت و او را نیم دور چرخاند . کف دستش را روی دهن اوین قفل کرد و سر او را از پشت به سیـ ـنه اش محکم تکیه داد . مانند گروگان گیری ماهر،اجازه هر گونه حرکتی را از گروگانش گرفت.صدای جیغ جیغ های خفه اوین و تقلایش برای رها شدن از چنگال کیان راه به جایی نبرد.کیان اوین را تا حمـ ـام خانه کشان کشان برد. صدای جیغ و داد اوین پشت سد دست های مردانه کیان خفه می شد.
    کیان در حمـ ـام را به کمک پا بست و همان‌طور که دستش هنوز روی دهان اوین بود، دختر را به سمت خودش چرخاند و با چهره خشمگین و برافروخته اوین رخ به رخ شد.
    صورتش را به صورت اوین نزدیک کرد ،با چشمان درشتش را در تیله های قهوه ای رنگ او انداخت و شمرده شمرده گفت:
    -به نفعته به حرف هام گوش بدی ... اگه قول بدی آروم باشی ، هم دست هامو برمی دارم و هم همه چیزو واست توضیح می‌دم اما اگه جیغ بکشی و همکارامو خبر کنی دیگه کار جفتمون تمومِ! شنیدی چی گفتیم؟
    گره اخم های اوین محکم تر شد و چشمان زیبایش از تعجب و حیرت گرد گرد شد .درست شنیده بود؟ کیان از همکارانش گفته بود؟ یعنی او درتمام این مدت همین اندازه جدی و آدم حسابی بوده و تا الان نقش خل و چل را بازی می کرد ؟آه از نهاد اوین برآمد
    کیان با همان تیله های تیره اش جدی ترین نگاهش را به چشمان اوین دوخت : با شماره 3 دستم رو برمیدارم
    کیان-یک....
    به شماره دو نرسیده صدای آخ کیان در فضای حمـ ـام اکو شد
    کیان فورا دست دردناکش را از زیر فشار دندان های اوین بیرون کشید و در هوا تکان داد
    اوین دیگر جرئت نگاه کردن به جهنم به پا شده در چشمان کیان را نداشت.حالا که از چنگ آن مرد رها شده بود ، فورا از او فاصله گرفت و مقابل او ایستاد و گارد دفاعی گرفت.
    کیان پوفی کشید و دستش را کلافه به کمـ ـر زد:-این دیگه چه کاری بود!
    - توِ عوضی کاملا معلومه چه قصدی داری که منو کشوندی اینجا
    کیان-هی... یه دقیقه به حرفم گوش کن و این‌قدر فکرای ناجور نکن....
    اوین-برداشتی صاف منو آوردی تو حموم و توقع داری چه فکر خوبی تو ذهنم بیاد
    اوین با حرکات تکواندو به سمت کیان حمله کرد تا شاید بتواند راه فراری برای خروج از حمـ ـام باز شود . کیان مجبور شد گارد دفاعی بگیرد و حملات او را دفع کند
    اوین بارها حمله کرد و کیان با جاخالی دادن سعی کرد به او آسیبی نزند.بار آخر وقتی اوین با نوک پا به زانوی کیان ضربه زد،کیان کلافه شد و مچ پای اوین را در دست گرفت . اوین که تعادلش را از دست داده بود با پشت روی کاشی حمـ ـام افتاد و صدای ناله اش بلند شد.
    کیان فورا کنارش نشست و نگران پرسید: حالت خوبه؟
    اوین همان‌طور که روی زمین افتاده بود ،خودش را روی زمین عقب کشید و با خشم به کیان خیره شد: دستت به من بخوره زنده ات نمی‌ذارم!
    کیان از این همه جسارت اوین خنده اش گرفت.با انگشت شست روی لبش کشید و خنده اش را خورد.بعد جدی شد و در چشمان ترسیده اوین نگاه مهربانی انداخت و سعی کرد با لحن آرامش دختر را مجاب کند
    - آوردمت اینجا چون توی اکثر جاهای خونه ات دستگاه شنود کار گذاشتیم
    دهان اوین از تعجب وا ماند :شنود؟ تو برای کی کار می‌کنی؟
    کیان پیرهن گل و گشاد مضحکش را درآورد و گوشه حمـ ـام انداخت و به همان تی شرت سرمه ای رنگی که خوب روی تنش نشسته بود و هیکل عضلانیش را به نمایش می گذاشت اکتفا کرد .عینکش را که روی موهایش تکیه داده بود از روی چشم برداشت و روی پیرهن گوشه حمـ ـام انداخت .خم شد تا شلوار گشادش را هم دربیاورد که اوین صورتش را پوشاند و ترسیده جیغ کشید: هیچ معلومه داری چه غلطی داری می‌کنی؟
    کیان شلوار گشادش را که روی جین زغالی رنگ پوشیده بود درآورد و روی مابقی لباس ها انداخت و در آینه نگاهی به موهای تراشیده اش که حال به زحمت ارتفاعشان به یک سانت می رسید انداخت و نچ نچ کنان زمزمه کرد:
    -به خاطر این عملیات مجبور شدم موهای عزیزمو بتراشم
    اوین مضطرب تر از همیشه به کیان خیره شد : پرسیدم برای کی کار می کنی؟
    -برای تو چه فرقی داره .مهم اینه که من الان در حال سرپچی از فرمان مافوقم هستم
    لب های اوین از شدت ترس کبود شد.رنگ از رخسارش پرید : نکنه..نکنه تو هم آدم دانیاری؟
    کیان انگشت اشاره اش را به نفی تکان داد و خیلی ریلکس گفت : نه ... هیچ از اون نامرد خوشم نمیاد.
    اوین تنها یک احتمال دیگر به ذهنش خطور کرد .حتی فکرش هم به حد مرگ ترساندش . من من کنان لب زد: نکنه...نکنه پل...یسی؟
    کیان چهره متفکری به خود گرفت و مبهم جواب اوین را داد: خب... این حدس بهتریه!
    اوین ترسیده جیغ کشید: پلیسی؟
    کیان انگشتش را به علامت سکوت روی لب گذاشت و آهسته توضیح داد : خب اگه بخوام باهات صادق باشم باید بگم که ... آره ... در واقع من پلیسم... ماموریتم این بود که در نقش یه آدم خل و چل به تو نزدیک بشم و تو رو تخلیه اطلاعاتی کنم
    اشک به چشمان اوین دوید .ترجیح داد این واقعیت فجیع را انکار کند.خنده ای عصبی کرد: داری شوخی می‌کنی دیگه ! نکنه ...نکنه دوربین مخفیه؟
    خودش هم می دانست انکار هیچ فایده ای به حالش ندارد . اشک هایش بی وقفه از چشمان ناامیدش می چکید روی گونه اش سر می‌خورد و روی کاشی های حمـ ـام می‌چکید
    کیان نگاه متاسفش را به صورت خیس از اشک اوین دوخت.همان‌طور که سرش را به زیر می انداخت زمزمه کرد: متاسفم... نمی‌خواستم بازیت بدم.
    اوین ضجه زد: اما بازیم دادی...تو از اعتماد من سو استفاده کردی و خیلی بی شرمانه منو بازی دادی!
    نفهمید با کدام توان توانست دوباره روی زانو هایش بایستد .خودش را بغـ ـل کرد ، و هزیان های عصبی گفت :خدای من...دارم عقلمو از دست می‌دم...نکنه اینم ادامه کابـ ـوس های دیشبِ..نکنه هنوز دارم خواب...آره حتما دارم خواب می‌بینم ...آره این یه کابـ ـوسِ
    اوین فورا شیر آب روشویی رو باز کرد و مشت مشت آب روی صورتش ریخت و بعد که مطمئن شد خواب نمی بیند .دستش را به دو سمت روشویی تکیه داد و به طرز دردآوری گریه کرد
    کیان که تاب دیدن این صحنه دردناک را نداشت. مچ دستش اون را گرفت و او را که دیگر مانند پر کاهی سبک و از خود بی‌خود شده بود ،به سمت خودش چرخاند.نگاهش لبریز از آرامشش را به نگاه سرخ و نگران اوین دوخت و لب زد: این‌قدر خودتو اذیت نکن....اگه می‌خوای ازم متنفر بشی ،این‌کارو بکن ...اما خواهش می‌کنم قبل از اون یه بار دیگه به من اعتماد کن !

    ساعت حدود نه صبح روز عملیات بود و اوین مضطرب تر از همیشه روبه روی هتلِ محل سخنرانی فرمانده، ایستاده بود که رابطش با او تماس گرفت:
    -بسته رو دریافت کردی؟
    اوین -بله.
    -الان کجایی؟
    اوین-روبه روی هتل اطلس .
    -یه بار دیگه باهات مرور می‌کنم ... تمام کاری که باید انجام بدی اینه که قبل از تموم شدن سخنرانی ، اون بمب رو به زیر ماشین فرمانده بچسبونی.
    اوین زهر خندی زد و با خود گفت :کاش به همین سادگی که گفتی، بود !
    صدای رابطش در گوشی پیچید : - ماشین مورد نظر یه بنز مشکی رنگه که تو پارکینگ شماره "اف 26" زیرزمین دومه و دو نفر سرباز مسلح تو ورودی پارکینگ ایستادن و اجازه هیچ ورود و خروجی نمی‌دن ...دو نفر گارد ویژه هم دارن تو محوطه پارکینگِ زیرزمین اول و سه نفر نیروی مسلح هم دارن اطراف هتل گشت می‌زنن ... تعداد نیروهای امنیتی تو طبقه همکف که سالن سخنرانیِ به مراتب بیشتره.بچه ها تخمین می‌زنن جمع لباس شخصی ها و گارد ویژه نزدیک بیست نفری باشه.درست به همین دلیلِ که ما کاری به سالن سخنرانی نداریم و مـ ـستقیم می‌ریم سراغ پارکینگ ها !
    اوین مضطرب نگاه منتظرش را به ابتدا و انتهای خیابان انداخت : باشه.همین کارو می‌کنم
    -همین حالا راه بیفت و برو تو هتل .... کلید اتاق 305 رو از اطلاعات هتل بگیر و مـ ـستقیم برو اتاقت ...این اتاق رو به اسم ماریا حمیدی واست رزو کردیم.شناسنامه و مدارک هویتی جدیدت که همراهت هست؟
    اون -بله...همین‌جاست ... تو کیفمِ
    -خیلی خب...برو به اتاقت و همون‌جا منتظر بمون ... زنی با لباس خدمه و میز سرو غذا ، میاد سراغت و کمکت می‌کنه به شکل یه زن حامله گریم بشی .وقتی کارت تموم شد راس ساعت 9:20 خودت رو می رسونی به طبقه زیرزمین .ما برق کل هتل رو قطع می کنیم .30 ثانیه طول می‌کشه تا سیستم برق اضطراری فعال بشه.تو همون فاصله سریع باید در آسانسور رو با ابزار باز کنی و خودت رو به محوطه پارکینگ زیرزمین دوم ،یعنی همون جا که ماشین فرمانده هست برسونی.
    راس ساعت 9:30 بچه ها یه آتیش سوزی ساختگی راه می‌ندازن و آژیر خطر به صدا درمی آد .تو باید از غفلت مامورها استفاده کنی و به ماشین مورد نظر نزدیک بشی .بعد از طریق آهنربایی که ته بمب تعبیه شده ، بمب رو به زیر ماشین متصل کنی.به محض اینکه کارو انجام دادی، خبرشو بهم بده .
    عدسی چشم های اوین از ترس لرزید.نفسش در سیـ ـنه حبس شد.
    صدای مرد دوباره در گوشی پیچید :راستی...یادم رفت یه مورد خیلی مهم رو بهت تذکر بدم ...اون بمب به صورت کنترل از راه دور فعال می‌شه.حتی یک ثانیه هم بعد از متصل کردنش تعلل نکن و زود بهم خبرشو بده ... شیر فهم شدی چی گفتم؟
    اوین-بله.خیالتون راحت باشه...اما ...اما بعد از عملیات کجا برم و چطور از دست مامورها فرار کنم؟
    -بعد از این‌که کارت تموم شد تو سرویس بهداشتی طبقه همکف ، تو مخزن آب سیفون ، یه پلاستیک تیره اس که توش یه دست لباس و کلاه گیس واست گذاشتیم،سریع تغییر ظاهر بده و از در پشتی هتل بیا بیرون.اگه همه چیز اوکی باشه یکی از بچه ها با یه کرولای سفید میاد و جلوی پیتزا فروشی معروف پشت هتل ، تو رو سوار می‌کنه و به یه جای امن می رسونه.
    اوین یهو یاد لپ تاپ و وسایل شخصی اش که در خانه جا گذاشته بود افتاد.فورا پرسید :
    -وسایل شخصیم که تو آپارتمان بود چی می‌شه ؟
    - همین امروز صبح ، اونجا رو پاکسازی کردیم و همه وسایلت رو به محل دیگه ای منتقل کردیم .تو بهتره رو کارت تمرکز کنی و بقیه چیزها رو به ما بسپاری ... ..
    اوین وارد محوطه هتل شد و مدارک شناسایی جدیدش را به پذیرش داد و آخرین تهدید رابطش را شنید و دلش آشوب شد :
    -می‌خوام اینو بدونی که اگه مثل سری قبل نسبت به اجرای نقشه سهل انگاری کنی و با گیج بازیهات کارمون رو خراب کنی،این‌بار دیگه طرف حسابت ما نیستیم که بهت راحت بگیریم و زنده ات بذاریم ... این‌بار دیگه با خود دانیار خان طرفی و .... که مجازات هاش شهره خاص و عام ِ.شیر فهم شد؟
    اوین مضطرب "چشم" ی گفت و تماس را قطع کرد .کارت اتاقش را گرفت و با قدم های سست و ناموزون به سمت آسانسور رفت و دکمه مربوط به طبقه سوم را فشرد .قلبش از شدت هیجان داشت از سیـ ـنه اش بیرون می زد . سر به زیر ایستاده بود و ناخن هایش را می جوید.وقتی نگاهش را بالا کشید و در آینه آسانسور ، نگاهش به چهره رنگ پریده و مضطرب خودش افتاد حس کرد با مرده ی اوین چشم در چشم شده .صورتی بی رنگ ..لب هایی کبود و نگاهی مات و خیره.اگر کیان بیش از این منتظرش می‌گذاشت و یا امروز سر عهد و پیمانش نمی ماند ،اوین بدون شک از ناامیدی جان می داد.

    ***

    کیان گوشی را روی بلندگو گذاشته بود و با عجله داشت لباس هایش را می پوشید . صدای سرهنگ عطوفت در فضای اتاق پیچید:
    -حالا که این‌قدر درد داری که می‌گی قادر به هدایت عملیات نیستی ،چاره ای نیست!... پس خوب استراحت کن و ادامه کار رو با به ما بسپار.
    کیان با صدایی خش دار ، تظاهر به بیماری و درد کرد:
    -باز هم عذر می‌خوام جناب سرهنگ ... خواهش می‌کنم امروز تمام تلاشتون رو بکنید و همه افراد پشت پرده رو دستگیر کنید...و لطفا نگران من نباشید .... حیف شد ... اگه اون دختره ی نادون دیشب به کتفم ضربه نزده بود، داشتم با دردم می ساختم اما مثل اینکه حق با دکتر بوده و یه مدت مجبورم خونه شین بشم.... درد شدیدی دارم که حتی با مسکن قوی هم از دیشب تا حالا آروم نشده!
    سرهنگ سعی کرد کیان را آرام کند:
    -خودت رو ملامت نکن ...من از اولشم نباید به اصرار هات توجهی می کردم ... نباید اجازه می‌دادم به خاطر این عملیات این همه تحت فشار باشی و به این حال و روز بیفتی ...اما خیالت از بابت عملیات راحت باشه ... ان شا الله امروز به خوبی و خوشی همه چیز تموم می‌شه و بعد از ارائه گزارش ، پرونده ی یه عملیات تروریستی دیگه هم بسته می‌شه.
    کیان همان‌طور که جلوی آینه با لباس های اسپرت تیره اش ایستاده بود و مچ بندش را روی دست محکم می‌کرد، نگاهش را روی ساعت سراند.9:05 صبح و این یعنی فقط پانزده دقیقه وقت داشت خودش را به هتل اطلس برساند.
    برای پایان دادن به مکالمه برای سرهنگ آرزوی موفقیت کرد :موفق باشید قربان.
    و صدای نگران مافوقش در گوشش پیچید:
    -خوب استراحت کن و یه مدت از جات جمب نخور...به امید دیدار سرگرد رضایی.
    کیان-چشم قربان.خدانگهدار.
    سرگرد جوان فورا از در آپارتمان شخصی‌اش خارج شد .در پارکینگ سریع روی موتورش پرید . کلاه ایمنی را روی سر گذاشت و با سرعت هر چه تمام تر به سمت محل قرارش با اوین حرکت کرد.
    ***
    اوین طبق نقشه ای که کیان طراحی کرده بود ، بسته حاوی بمب را به اتاقی که درست روبه روی اتاق 305 بود تحویل داد .کیان گفته بود که مردی که بمب را تحویل می گیرد، در خنثی کردن بمب سررشته دارد و یکی از بهترین های این حرفه است. کاری که کیان از آن مرد خواسته بود این بود که در کمتر از10 دقیقه آن بمب را خنثی کند .
    هنوز چند دقیقه از ورود اوین به اتاق 305 نگذشته بود که زنی با چهره ای جدی و رفتاری سرد، در لباس خدمه هتل، آمد و در سکوتی سنگین شکم برآمده 9 ماه ای برای اوین ساخت و به کمک هنر گریم، ظاهری متفاوت برای او نقاشی کرد و بعد از انجام کار، خیلی سریع وسایلش را در میز بار مخفی کرد و از در خارج شد .
    اوین نگاهی به ساعت انداخت .دو دقیقه وقت داشت تا خودش را با آسانسور برساند و بمب دست‌کاری شده را تحویل بگیرد.کیان به او گفته بود که بمب جدید، قدرت انفجاری بسیار کمتری خواهد داشت و به اوین این مژده را داده بود که بعد از انفجار بمب آسیبی به او نخواهد رسید.
    اوین سریع از اتاق خارج شد و کنار در آسانسور ، بسته جدید را تحویل گرفت.در همین لحظه در آسانسور باز شد و نگاه اوین در نگاه دختری زیبا رو قفل شد.نگاه دختر سریع به پایین سرخورد و روی شکم برآمده اوین ثابت شد.مرد مسنی که کنار دختر ایستاده بود و به نظر پدر او می آمد کنار رفت تا فضای بیشتری برای ورود اوین باقی بماند.اوین نگاهش را از آن دو نگاه دزدید و آهسته وارد آسانسورشد .وقتی در آینه آسانسور نگاهش به خودش افتاد به سختی خودش را شناخت .
    با آن شکم برآمده ، پوست برنز ، لنزهای طوسی رنگ و موهای تیره ای که حالا به طرز زیبایی فر خورده بود و کنار صورتش آویزان افتاده بود، بسیار متفاوت از اوین همیشگی شده بود .
    زیر نگاه های پدر و دختر کمی جابه جا شد و دکمه پارکینگ را فشرد و بعد ژست حاملگی گرفت و دستش را به پهلو تکیه داد و همان‌جا نگه داشت.
    با پایین رفتن آسانسور بار سنگینی نگاه ها هم کمتر شد.یخ جمع شکست و دختر خطاب به پدرش گفت:
    -مثل اینکه تو سالن کنفرانسِ هتل، سخنرانی مهمیه...از اول صبح دارن همه مهمون ها رو تفتیش بدنی می‌کنن و جدیدا دیگه اجازه ورود و خروج به سالن به هیشکی نمی‌دن.
    مرد با تُن آهسته ای گفت :
    -حتما آدم های مهمی دعوتن که این همه جو هتل امنیتی شده
    دختر در آینه آسانسور آخرین نگاه را به خودش انداخت و لبخندی از سر رضایت زد و گفت:
    -آره حتما طرف از اون کله گنده هاس!
    نگاه مضطرب اوین روی ساعت گوشی‌اش سرخورد . 9:19 دقیقه .آسانسور در طبقه همکف متوقف شد.
    روبه روی آسانسور یک مامور لباس شخصی ایستاده بود و ورود و خروج مهمان ها را چک می‌کرد :لطفا از آسانسور خارج بشین ...کسی اجازه ورود به پارکینگ نداره.
    مامور کنار رفت تا پدر و دختر خارج شوند.اوین فورا دکمه بسته شدن در را مخفیانه فشرد.اما جلوی مامور این‌طور نشان داد که قصد دارد از آسانسور پیاده شود اما عملا آن‌قدر در تکان دادن خودش فس فس کرد تا بالاخره درب آسانسور جلوی بهت و حیرت مامور بسته شد.
    اوین لحظه آخر مامور را دید که به سمت در دوید و وقتی نتوانست مانع از بسته شدن در شود ، در گوشی‌اش خبر جاماندن اوین را به همکارانش اطلاع داد.
    چند لحظه بعد از بسته شدن در و راس ساعت 9:20 ،برق کل هتل قطع شد و آسانسور پیش از باز شدن بین طبقات متوقف شد .اوین در آن تاریکی مطلق که چشم چشم را نمی دید فقط خدا خدا می کرد که این قطع بر آنی، ماموران را گیج کرده باشد و درست پشت در آسانسور کمین نکرده باشند .
    در حالی‌که صدای قلب مضطربش در گوشش بود ، گوشش را به در آسانسور چسباند.صدای افرادی از آن دور ها می آمد . خیالش کمی راحت شد .
    طبق برنامه به کمک چراغ قوه و ابزاری که زیر برآمدگی شکمش مخفی کرده بود ، باید در آسانسور را باز می کرد.چراغ قوه را بین دو دندان های دو فکش ثابت کرد و با آن ابزار قفل در آسانسور را باز کرد و با کف دست آهسته دو لنگه ی در را از هم باز کرد .خوشبختانه کسی آن‌سوی در منتظرش نبود .
    چراغ قوه اش را خاموش کرد و بی صدا فاصله بین کف آسانسور تا سطح زمین را پایین پرید و به محوطه پارکینگ قدم گذاشت .آب دهانش را قورت داد .می دانست که به زودی سیستم برق اضطراری روشن خواهد شد.پشت ستونی مخفی شد و دزدانه اطراف را از نظر گذراند. هنوز از ستونی به ستون بعدی نرفته بود که تعداد کمی از چراغ های پاکینگ ، چشمک زنان روشن شد و فضا از تاریکی مطلق درآمد . اوین با دیدن اولین مامور گارد ویژه نفسش در سیـ ـنه حبس شد . مامور درست در فاصله چند متری او قدم می‌زد .اوین پلک هایش را روی هم گذاشت و برای هزارمین بار خدا خدا کرد که کیان سر عهد و پیمانش بماد و در اجرا این نقشه و فرار دومش کمکش کند.
    هنوز قلبش آرام نگرفته بود که صدای آژیر هشدار آتش، سکوت مطلق پارکینگ را شکاند و قلب اوین را از جا کند .اوین نگاهی به ساعت انداخت و زمزمه کرد : درست راس ساعت 9:30.
    حالا باید یک طبقه پایین تر می رفت و خودش را به پارکینگ دوم می رساند .سرش را از پشت به ستون تکیه داد وسعی کرد به خود دلداری بدهد."اگه فقط تا ستون بعدی برم، بعدش راه پله درست سمت راستمه ....و این یعنی این‌که نیمی از نقشه رو با موفقیت انجام دادم ...من از پسش برمیام...من حتما می تونم این‌کارو درست انجام بدم "
    با صدای آژیر هشدار آتش، جو دوباره متشنج شده بود و ماموران گیج و حیران پست های نگهبانی‌شان را ترک کرده بودند .اوین از همین آب گل آلود ماهی‌اش راگرفت.به خودش که آمد ازراه پله گذشته بود و قدم به طبقه زیرین گذاشته بود.نفسی تازه کرد و سعی کرد بر هیجان درونش سرکوب بگذارد.
    کمی که گذشت ،اعتماد به نفسش برگشته بود.داشت قدم به قدم به محل قرار گیری ماشین نزدیک می شد که یک‌باره ، با شنیدن صدای ماموری که به او فرمان ایست داد خون در رگ هایش منجمد شد.تمام چیزی که از آن می ترسید اتفاق افتاده بود. دیده شده بود؛ آن هم نه هرجایی ،درست نزدیک ماشینی که مرکز توجه همه ماموران بود.اوین دستانش را به علامت تسلیم بالای سر گرفت .
    مامور همان‌طور که اسلحه اش را به سمت اوین نشانه رفته بود ، از پشت سر به او نزدیک شد:دستاتت رو بگیر بالاتر و آروم برگرد سمت من .
    اوین آهسته چرخید و با دیدن مامور مسلح، مو بر اندامش سیخ شد و اشهد خودش را خواند . مرد با دیدن شکم برآمده اوین مردد شد:با این وضعیتت اینجا چی‌کار می‌کنی؟
    اوین تنها چیزی که به ذهنش رسید ، تمارض بود .سریع در نقشش فرو رفت و از درد به خود پیچید و خود را روی زمین انداخت و شروع کرد به ناله کردن و خود را دردمند نشان دادن : آخ ... آیـــــــــی...بچه ام ...بچه ام داره به دنیا میاد ...شوهرم.... گفت می‌ره ماشینو بیاره اما برق آسانسور قطع شد و من جاموندم و ... وقتی برق دوباره وصل شد من اشتباهی اینجا پیاده شدم.. مگه اینجا پارکینگ 1 نیست؟
    مامور قدمی دیگر هم به اوین نزدیک شد و خیلی جدی پرسید: اون چیه دستته؟
    اوین لب های خشک و لرزانش را خیس کرد و من من کنان گفت : هیچی... ساک وسایلمه
    - بازش کن
    مرد قدمی دیگر هم به او نزدیک شد .نگاه اوین روی اسلحه مرد ثابت و بی تحرک مانده بود ... مرد بی‌رحمانه تکرار کرد:
    -نشنیدی چی گفتم؟..... ساک رو باز کن
    چشمان دختر از ترس سیاهی رفت و همین که خواست از ترس قالب تهی کند یک باره جسم مامور درست جلوی پای اوین نقش بر زمین شد.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 93
  • آی پی دیروز : 156
  • بازدید امروز : 837
  • باردید دیروز : 1,273
  • گوگل امروز : 26
  • گوگل دیروز : 50
  • بازدید هفته : 4,513
  • بازدید ماه : 16,471
  • بازدید سال : 143,574
  • بازدید کلی : 11,640,714