close
مجتمع فنی تهران
رمان از نسل آفتاب قسمت سوم
loading...

رمان فا

    صدای جیغ اوین از لای انگشتان به هم فشرده کیان که درست جلو دهانش نشسته بود، راهی به بیرون پیدا نکرد .    کیان کنار اوین زانو…

رمان از نسل آفتاب قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 235 یکشنبه 14 آذر 1395 : 17:56 نظرات ()


    صدای جیغ اوین از لای انگشتان به هم فشرده کیان که درست جلو دهانش نشسته بود، راهی به بیرون پیدا نکرد .
    کیان کنار اوین زانو زد و با نگاه آرام و اطمینان بخشش در چشمان وحشت زده اوین خیره شد . با همان نگاه با او حرف زد و آرامش کرد.بعد آهسته دستش را از روی لب های اوین جدا کرد و با بسته و باز کردن پلک هایش به او این اطمینان را داد که دیگر نگران هیچ چیز نباشد.
    کیان که خیالش از بابت اوین راحت شده بود ، به سمت مامور بی هوش رفت و وضعیتش را بررسی کرد. اوین هم به زحمت روی پا ایستاد و خودش را بالای سر مامور رساند و مضطرب پرسید:مرده؟
    کیان فورا ایستاد و دستان خاکیش را تکاند :
    -نه...به گیج گاهش ضربه زدم...اینجا جونش در خطره...باید از محل انفجار دورش کنم
    خم شد و پوتین مامور را گرفت و جسم بی هوش او را تا فاصله ای دور روی زمین کشاند و از محل خطر دور کرد...................



    با احتیاط به سمت اوین دوید : بسته رو بده....
    اوین فورا ساک حاوی بمب را به کیان تحویل داد
    نگاه کیان روی موبایل اوین ثابت شد :اونم بده
    -این دیگه واسه چی؟
    -نظرم عوض شده ... تو هم قراره تو همین انفجار کشته بشی!
    با این حرف کیان ،چشم های اوین از وحشت گرد شد و نفسش لحظاتی در سیـ ـنه حبس ماند.
    کیان که تازه متوجه شده بود چه شوک به اوین وارد کرده ، خندید و منظورش را توضیح داد: منظورم صحنه سازیه نه اینکه واقعا بخوام به کشتنت بدم!
    اوین با خیالی راحت نفسش را بیرون داد و به کیان نگاهی اخم آلود انداخت.هنوز هم بابت اینکه دستش انداخته بود و با نقش بازی کردن، دزدانه به حریمش وارد شده بود بسیار از او دلخور بود.از حماقت خودش بیشتر از هر چیز عصبانی بود.چطور نتوانسته بود بفهمد سرگرد جوان دارد نقش یک مرد کودن را بازی می کند؟!
    خنکی پارکینگ و ترس هر دو لرز بر اندام زنانه اش انداخته بودند.با کف دست روی بازویش رفت و برگشت کرد و با تعجب نگاهی به اطراف انداخت. :راستی ...اون همه مامور کجا رفتن؟
    کیان حین بررسی بمب خیلی سریع توضیح داد : یه مورد مشکوک تو سالن سخنرانی به رئیسشون گزارش شد و همه جمع شدن اون جا....تک و توک تو پارکینگ ها و زیرزمین موندن.
    اوین با لحنی کنایه آمیز گفت: اون گزارش دروغ هم کار تو بود؟
    کیان دلخوری اوین را درک کرد .لبخند زد و به علامت تایید سر تکان داد
    اوین لب ور چید و با خودش فکرکرد که چطور یه آدم می تونه تو این موقعیت خطرناک ریلکس باشه و لبخند بزنه؟"
    کیان فورا سرش را بالا گرفت و نگاهش را به نگاه متعجب اوین دوخت .سوالی که ذهن اوین را مشغول کرده بود ذهن او را هم مشغول کرد : چیه؟ چرا این طوری نگام می کنی؟
    اوین تابی به ابرویش داد و با تعجب پرسید: درک نمی کنم چطور یه آدم می تونه وقتی بمبی تو بغـ ـلشه که شاسیش زیر انگشت یکی دیگه اس، بخنده و ریلکس لبخند بزنه؟
    کیان باز خندید و گفت : وقت آب از سر بگذره چه یه وجب چه صد وجب!
    اوین دلخور اخم هایش را در هم کرد : یادم نمی یاد ازت خواسته باشم بیای واسم بمب گذاری کنی و جونت رو به خطر بندازی!
    کیان به چهره دلخور اوین دوباره خندید و محض پرت کردن حواس او گفت :خود ِ تو به مراتب از این بمب خطرناک تری...

    حجم اخم های اوین دوچندان شد.کیان بی توجه به او گفت:
    - وقتی که قبول کردم کمکت کنم پی همه چیزو به تنم مالیدم پس نگران این چیزا نباش!
    اوین لب ورچید .کیان فورا ایستاد و اوین را به سمت پلکان خروج اضطراری راهنمایی کرد:برو اون سمت و دقیقا پنج دقیقه دیگه ، خبر متصل شدن بمب رو به رابطت بده تا فورا بمب رو منفجر کنه!
    اوین حیرت زده پرسید: تو از کجا می دونی به محض این که بهش خبر بدم بمب رو منفجر می کنه؟
    کیان که نگرانی و استرس اوین را دید ، لبخند مهربانی زد و گفت: حسم بهم می گه که این کارو می کنه...می خوای شرط ببندیم؟
    نگاه اوین روی صورت ریلکس کیان ثابت شد. اخم غلیظی کرد و معترض گفت: اگه منظورت از این خنده ها و لبخند ها اینه که بهم بگی که فهمیدی من دارم از ترس پس می افتم و کم آوردم ،آره..حق با توِ....ترسیدم ...به حد مرگم ترسیدم .حالا می شه بس کنی؟

    کیان جدی شد و زمزمه کرد : کیه که از مرگ نترسه و با وجود یه بمب که هر آن ممکنه بترکه و تیکه تیکه اش کنه بتونه لبخند بزنه ؟... اما منی که قول دادم پشتت بایستم، اگه بخوام ترسم رو بهت نشون بدم ، اون وقت تو به مراتب بیشتر می ترسی و بیشتر از این آسیب می بینی!
    لب های اوین از هم فاصله گرفت . بابت افکار اشتباهش متاسف شد و سرش را زیر انداخت.

    کیان به صورت شرمنده اوین لبخند مهربانی زد و گفت: زودباش این گوشی رو بگیر و برو ...وقت زیادی نداریم!
    اوین پا تند کرد و بعد یک هو در جا متوقف شد.به سمت کیان برگشت و گفت : پس تو چی؟
    کیان لبخندش را تکرار کرد : بادمجون بم آفت نداره...عجله کن و برو !
    اوین که رفت، کیان فورا روی زمین غلط زد و زیر ماشین فرمانده بمب را به بدنه ماشین متصل کرد .بعد فاصله گرفت و دور از چشم مامورانی که پارکینگ را می پاییدند با سرهنگ تماس گرفت:
    -سلام جناب سرهنگ . دختره همین الان با من تماس گرفت و به عنوان وصیت یه موارد مهمی رو بهم گفت
    سرهنگ گوشی را روی گوشش جابه جا کرد.آب دهانش را قورت داد و فورا گفت:
    -بگو سرگرد... به گوشم.
    -قربان مثل اینکه هدف بمب گذاری سالن سخنرانی نبوده...دختره گفت که ماشین فرمانده رو بمب گذاری کرده و به من گفت که خودش هم همراه بمب خودکشی می کنه .... معلوم نیست کی بخوان بمب رو منفجر کنن ولی تخلیه پارکینگ ها و محوطه سالن تو اولویته .
    -باشه سرگرد رضایی .ممنون که زود خبر دادی
    -موفق باشید قربان
    و کیان صدای سرهنگ را شنید که به رئیس تیم عملیات دستور داد افرادش را از محوطه پارکینگ ها دور کنند و فرمانده را فورا از سالن سخنرانی خارج کنند.
    در آن سوی سالن اوین با رابطش تماس گرفت و خبر بمب گذاری موفقش را به اطلاع رساند.
    مرد بعد از پایان تماس رو به دستیار فربه اش کرد و دستورداد : همین الان بمب رو منفجر کن!
    -چی فرمودید قربان؟
    -مگه نشنیدی ؟ ... گفتم شاسی انفجار بمب رو فشار بده!
    -اما قربان ... الان که فرمانده تو سالنِ و هنوز سوار ماشینش نشده که بخوایم ...
    مرد میانسال کلافه دستش را در موهای جو گندمیش فرو کرد و محض اطلاع او گفت :
    -دانیار خان دیشب تماس گرفت ... گفت که نقشه ترور فرمانده فعلا منتفیه... فعلا هدف اون دخترهِ، اوینه ....گویا دانیار خان بهش شک کرده ...
    -بهش شک کرده؟یعنی چی؟
    مرد کلافه تر از قبل با تن صدای بلندتری گفت: منم از جزییات اطلاعی ندارم...فقط گفت که نمی تونه به کسی که یه بار به گروهک خ*ی*ا*ن*ت کرده ، اعتماد کنه...به صراحت گفت ؛بکشیدش!
    دستیارش غرغر کنان زیر لب گفت : اگه قرار بود بکشیمش پس این همه زحمت و دردسر و مقدمات برای چی بود؟
    مردِ رابط، لبخند شرورانه ای به لب آورد و انگشت اشاره اش را از زیر سبیل های پرپشتش رد کرد : دانیار خان فکر همه جاشو کرده...این یه تیر با دو نشونه ... با این بمب گذاری هم از شر دختره ی خائن راحت می شه و هم فرمانده رو یه تهدید جدی می کنه...چشم در برابر چشم...دندان در برابر دندان ... این ترورها صدای اعتراض گروهک به حکومتِ....این اعتراض درست مثل یه بمب صدا می کنه .
    دستیارش لبخند کریه ای زد و بلافاصله شاسی بمب را فشرد.
    ***

    صدای انفجار و جیغ های خفه ی اوین در هم پیچید.دختر چشم هایش را بسته بود و دستش را روی دهانش گذاشته بود و جیغ می کشید.فضا پر از گرد و خاک شده بود و چشم چشم را نمی دید.
    انفجار مهیبی نبود اما ماشین فرمانده و تعدادی از ماشین های اطراف آن، آتش گرفته بود و هر آن ممکن بود باک بنزینشان بترکد و آتش سوزی مهیب تری ایجاد شود.
    کیان همان طور که با آستین روی بینی و دهانش را پوشانده بود به سرعت می دوید تا خودش را به اوین برساند .بوی دود و سوختن مواد نفتی نفس کشید را دشوار کرده بود . کیان با دیدن اوین که در خود مچاله شده بود و رنگ به رخ نداشت، فورا آن چند پله را بالا رفت و کنار او زانو زد .در عدسی لرزان چشمان اوین خیره شد و محض آرام کردنش گفت : نترس... دیگه همه چی تموم شد..فقط کافیه از ساختمون هتل بریم بیرون ... حاضری باهام بیای؟
    اوین که با زنده دیدن حامی اش امیدی دوباره در کالبدش دمیده شده بود لب های خشکیده اش را تر کرد و به زحمت روی پا ایستاد .هنوز چند پله بالا نرفته بودند که کیان برگشت و خجالت زده به به شکم برآمده اوین اشاره کرد : چیزه ... بهتر اونو ... منظورم اینه که بهتره یکم تغییر ظاهر بدی.
    اوین فورا گفت : تو سرویس بهداشتی طبقه همکف، واسم لباس گذاشتن.
    کیان تایید کرد و گفت : باشه... هواتو دارم تا بری و برگردی!
    چه واژه شیرینی بود "هواتو دارم " .آن کلام کیان آنقدر شیرین و لذت بخش بود که حتی توانست لبخند روی لب های اوین بنشاند.حسِ داشتن یک تکیه گاه ،یک ناجی ، آن هم در آن لحظات سخت، برای اوین شیرین ترین حس ممکن بود.
    کیان که زودتر از اوین به طبقه همکف رسیده بود ،از لای در ، وضعیت آشفته طبقه همکف را از نظر گذراند.صدای انفجار و لرزش ساختمان همه مهمان ها را وحشت زده کرده بود و همگی برای خروج ازهتل عجله داشتند . فضای اطراف هتل و خیابان مجاور کاملا امنیتی شده بود .گارد ویژه و پلیس ناجا جلوی در هتل صف کشیده بود و اجازه ورود هیچ کس به هتل نمی داد.دسته دسته جمعیت هراسان از هتل خارج می شدند و این کنترل وضعیت را برای پلیس سخت کرده بود .
    مردم عادی با موبایل فیلم می گرفتند و در صفحات احتماعی به اشتراک می گذاشتند و فلش دوربین خبرنگارها نوید این را می داد که در کسری از ثانیه اخبار این بمب گذاری رسانه ای شود .
    کیان همان طور که پشت به اوین ایستاده بود به او اشاره کرد که می تواند بالا بیاید.اوین پا به طبقه همکف گذاشت .کیان جلو تر رفت و با اشاره دست دختر را به پیش آمدن دعوت کرد .اوین با اسکورت کیان خود را به سرویس بهداشتی رساند.سریع شکم بارداریش را حذف کرد و شال و مانتوش را پوشید و بیرون آمد.
    کیان در حالی که پشت ستونی مخفی شده بود نگاهش روی صورت مامورانی که همگی زیر دستانش بودند,مدام رفت و آمد می کرد . نگاه مامور یک لحظه روی صورت اوین که داشت به سمت کیان می آمد ثابت شد.نگاه مامور بین صورت اوین و عکسی که در دستش بود جابه جا شد . کیان فورا فهمید که آن مرد به اوین مشکوک شده .مرد با قدم هایی بلند به سمت اوین حرکت کرد .کیان یقه کاپشنش را بالا داد و زیپ آن را تا روی لب هایش بالا کشید تا صورتش شناخته نشود .همانطور که پشتش به مامور بود دستش را دراز کرد و اوین را فورا به سمت خود کشید .در کسری از ثانیه اوین در آغـ ـوش کیان پرت شد .چشم های اوین از تعجب گرد شد و دهانش از تعجب وا ماند.فورا برای بیرون آمدن از آغـ ـوش کیان تقلا کرد: هیچ معلومه چه غلطی داری می کنی؟
    کیان همان طور که اوین را محکم در آغـ ـوش گرفته بود به سمت گوش اوین خم شد و زمزمه کرد:
    -فقط یه لحظه آروم بگیر و جم نخور،یه مامور درست پشت سرته!
    مامور با دیدن این صحنه عاطفی, گیج شد و قدم بعدی را برنداشت . صدای کیان را خطاب به آن زن شنید:
    -عزیز دلم...دیگه نترس...همه چیز به خیر گذشتِ ..الان می برمت بیرون .بهتری الان؟
    اوین که از ترس خون در رگ هایش یخ زده بود ,فقط توانست پلک هایش را روی هم فشار بدهد و خدا خدا کند که گیر نیفتد
    مامور ترجیح داد دخالتی نکند .کیان دستش را پشت کمـ ـر اوین زد . او را به سمت جلو هل داد و با لبخندی مهربان گفت:
    -بریم عزیزم.
    اوین که هنوز از ترس تمام عضلات تنش منقبض شده بود به زحمت قدم های سستش را برداشت.
    جلوی در هتل کیان آهسته زمزمه کرد:
    -فک کنم به خیر گذشت.... اما بهتره تا کاملا از هتل دور نشدیم صورتت رو بپوشونی و از کنارم جم نخوری
    اوین اطاعت کرد.شالش را جلوتر کشید و نیم رخش را در کاپشن کیان فرو کرد
    کیان همانطور که دست دور کمـ ـر اوین انداخته بود از در هتل خارج شد .کلاه بافت مشکیش را تا روی ابرو پایین کشید و به کمک ماموران از جمعیت عبور کرد.
    صدای آژیر ماشین آتش نشانی و آمبولانس در هم پیچید و کیان از این آشفتگی فضا, برای فراری دادن اوین نهایت استفاده را کرد.
    وقتی به اندازه کافی از هتل دور شدند کیان دستش را از دور کمـ ـر اوین برداشت و روبه روی او ایستاد
    -حالت خوبه؟
    اوین پلک زد و یک قطره اشک در چشمانش برق زد .به حد مرگ ترسیده بود اما به علامت مثبت سر تکان داد.
    کیان که تاب دیدن چهره رنگ پریده آن دختر را نداشت؛ لب هایش را بر هم فشرد و گفت: الان می برمت یه جای امن که دیگه هیچ کس و هیچ چیز تهدیدت نکنه ...اما ... مجبور نیستی اشکات رو نگه داری... گریه کن ...شوک بزرگی بهت وارد شده و حق داری که گریه کنی و آروم بشی.


    کیان از جلوی درب آسانسور کنار رفت و با حرکت دست به اوین تعارف کرد که او اول وارد شود.اوین هنوز نمی دانست که کیان او را کجا آورده.مردد وارد اتاقک آسانسور شد و دوباره پرسید : اینجا خونه کیه؟
    کیان که اصرار اوین را می دید، این بار جوابش را داد: چه فرقی می کنه ...تو بهش به عنوان یه مخفیگاه امن نگاه کن.
    مرد رمز عبور در را جلوی اوین وارد کرد و تاکید کرد : سعی کن رمز عبور رو به ذهن بسپاری.
    اوین این مدل قفل های رمزی را فقط در فیلم ها و سریال ها دیده بود.همان طور که محو تماشای صفحه کلید آن شده بود ،به حرکت آهسته انگشتان کیان روی دکمه اعداد، خیره شد و اعتراف کرد : من حافظه ی خوبی ندارم !
    کیان لبخند کجی زد : می دونم
    اوین لب ورچید و دلخور شد: این جور مواقع نباید بگی "نه ! ..اختیار داری! ...شکسته نفسی نکن! ...هوش و حافظه شما روی هارد دیسک کامپیوترو کم کرده و از این جور تعارف ها ؟"
    کیان خنده کوتاهی کرد و بعد نگاه شیطنت باری به اوین انداخت و جواب دندان شکنی به او داد:
    -اگه قصد مخ زنی داشتم ، آره .اما متاسفانه یا خوشبختانه همچین قصدی ندارم!
    اوین لب ورچید و نگاهش را از آن مرد حاضر جواب گرفت.کیان با شیطنت گوشه لبش را گاز گرفت و گفت :
    -چیه؟... نکنه انتظار این جواب رو نداشتی !
    اوین ترجیح داد سکوت کند و همان طور دلخور و اخمو بماند.همین که خواست جلوتر از کیان وارد آپارتمان شود، کیان راه او را سد کرد.چشمانش راتنگ کرد و من من کنان گفت : الان می ریم تو... اما چیزه .... یه کم اوضاع اینجا بی ریخته ...یعنی خونه به هم ریخته اس!...
    اوین با علامت سر تایید کرد.یعنی درک می کند و وقتی که کیان از جلوی رویش کنار رفت ، وارد شد. از کنار در ورودی تا روی کاناپه های چرم سالن، روی کانتر آشپرخانه و هر جا که چشم اوین دسترسی داشت، لباس و حوله و خرت و پرت اضافه ریخته شده بود.
    کیان همان طور که تند تند ریخت و پاش هایش را جمع می کرد، نیم نگاهی به چهره متعجب اوین انداخت. مصلحت آمیز خندید و گفت : چیز خاصی نیست ... فقط یه زلزله شش ریشتری اومده اینجا!
    اوین دستانش را به بغـ ـل زد و چند قدم به سمت کیان رفت : بذارشون همین جا...نگران اینا نباش... من عادت دارم به دیدن ریخت و پاش های مردونه ..داداش هام ..
    مکثی کرد و حرفش را خورد. این کیانِ جدید برایش آن قدری غریبه بود که اوین نخواهد زندگی شخصیش را با او درمیان بگذارد. حالا آن دختر خوب می دانست که دیگر حتی به چشمانش هم اعتماد نکند.
    اوین دستش را از بغـ ـل برداشت و به سمت پیشانی داغش برد .با تُن صدای خسته اش زمزمه کرد:
    - خودم بعدا واست مرتبشون می کنم .
    کیان سماجت کرد : نه بابا.. خودم جمع و جور می کنم ...
    اوین شرمنده سرش را زیر انداخت : این کمترین کاریه که می تونم برای جبران لطفت انجام بدم !
    قدرشناسی اوین خستگی این روز سخت را از تن سرگرد جوان بیرون کرد.قند در دلش آب شد و گاف بدی داد:
    - صاحب خونه ای گفتن، مهمونی گفتن!
    اوین در هوا گاف کیان را گرفت : پس حدسم درست بود.اینجا واحد شخصیته!
    کیان با نوک انگشت پیشانیش را خاراند.گافی داده بود که دیگر نمی شد جمعش کرد.صادقانه گفت:
    -اوهوم... اما می تونی تا آب ها از آسیاب بیوفته اینجا بمونی و ...
    اوین نفس کلافه ای کشید و میان حرف کیان پرید : ممنون... یکم استراحت می کنم و قبل از تاریک شدن هوا می رم پی کارم.
    کیان دست به کمـ ـر زد و شماتت بار نگاهش کرد و زیر لب غر زد : چه می رم می رمی هم راه انداخته! ..
    بلندتر گفت : می شه بگی دقیقا کجا می خوای بری؟
    اوین اخم هایش را در هم گره زد: چه می دونم ... هتل..مسافرخونه!
    کیان لنگه ابرویش را بالا داد : محض اطلاعتون می گم ... یه دختر تنها رو نه هتل پذیرش می کنه نه مسافرخونه ! پس امشب همین جا می مونی
    فکرهای ناجوری از ذهن اوین گذشت... از کوره در رفت و بی هوا گفت:
    -ببینم ... تو درباره من چی فکر کردی؟...
    کیان با انگشت شست پلک هایش را فشرد ، اخم کردو سرش را به نفی تکان داد
    اوین بی توجه به عکس العمل کیان،او را به رگبار اتهام بست : نکنه فکر کردی حالا که از خونه زدم بیرون همه کاره هم هستم...نه جناب ...اشتباه گرفتی...این خونه هم مبارک صاحبش باشه!
    اوین کیفش را از روی کاناپه برداشت و چند قدم به سمت در برداشت که کیان راه او را سد کرد و عصبانی گفت:
    -ببین دختر خانوم ... هر چی دلت خواست به ریش من بستی ...اما نمی تونم بزارم بری..چون جونت رو راحت نجات ندادم که بذارم مفت مفت بری و تو شهر بچرخی و خودتو به کشتن بدی!
    اوین اخم کرد و کیان بدجور دلش می خواست همان تلنگر هایی که اوین به پیشانیش زده بود را میان دو ابروی دختر، تلافی کند
    اما انگشت اشاره اش را در حصار انگشتانش قفل کرد .نفسی تازه کرد و با تن آرامی توضیح داد:
    -خوب گوش بده ببین چی می گم ... من اغلب اوقات تو ماموریتم و کمتر از این خونه استفاده می کنم ..برای امشبم یا می رم خونه مادرم یا پیش رفیقم می مونم ..پس خیالت راحت ...قصدی جز کمک ندارم .اوکی؟
    برق اشک در چشان اوین دوید .بغض در صدایش موج زد:
    -چرا متوجه نیستی؟! ...نمی خوام بیشتر از این تو رو درگیر زندگی نحس خودم بکنم...تا همین جاشم خیلی مدیونتم و می فهمم که چه کار بزرگی واسم کردی اما ...
    کیان دلش برای دل نگرانی های اوین کباب شد.لبخند مهربانی زد و گفت:
    -اما بی اما... به موقعش می ری...اصلا خودم می فرستمت بری...هم از این شهر و هم از جلوی چشم همه اونایی که می خوان بکشنت اما...یه دقیقه اروم بگیر ببینم اوضاع چطوره وبچه ها تونستن رابطتت رو دستگیرکنن؟
    اوین قانع شد.کیفش را از روی دوش برداشت. لباس های کیان را از روی مبل کنار زد و نشست.کیان که اوین را رام و مطیع دید، گوشی موبایلش را برداشت .همانطور که شماره همکارش را در لیست مخاطبان جستجو می کرد نیم نگاهی به اوین انداخت .
    صورت رنگ پریده و مضطرب اوین را که دید گفت : می دونم زشته از مهمون بخوام چیزی واسم بیاره...اما... میشه یه پارچ شربت درست کنی...فک کنم قند خونم داره می افته!
    اوین کف دستش را صادقانه به کیان نشان داد: اما... من جای هیچی رو نمی دونم
    -یه کم تو کابینت ها بگردی همه چیزو پیدا می کنی.حالا شکر هم پیدا نکردی، با قند شربت درست کن.
    اوین از حرف کیان به خنده افتاد و بی صدا خندید
    کیان نفس راحتی کشید. لبخندمهربانی زد و گفت: خوبه ...فکر کردم بعد از اتفاقات امروز دیگه هیچ وقت نتونی بخندی!
  

    کیان لبخند زد و گفت: خوبه ...فکر کردم بعد از اتفاقات امروز دیگه هیچ وقت نتونی بخندی!
    خنده اوین شد یک لبخند و روی لبش جا خوش کرد.نگاهش را از کیان گرفت و به سمت آشپزخانه رفت.سرگرد جوان سرشار از غرور و سربلندی ، دستش را روی زانویش زد و بلند شد که متوجه نگاه پرسشگر و نگران اوین شد : می رم تو بالکن صحبت کنم ... اون جا آنتن دهی بهتره!
    اوین با علامت سر تایید کرد اما با نگاه نگرانش کیان را تا خود بالکن بدرقه کرد
    سرگرد جوان کنار در بالگن که رسید به سمت اوین برگشت .صورت دخترک مثل گچ سفید شده بود.کیان آمرانه گفت: اون لیوان رو بردار
    اوین با تعجب ، اطاعت کرد و لیوان آب قند را برداشت
    -یه قلوپ بخور
    ابروها اوین تا وسط پیشانیش بالا رفت : چرا؟
    -کاری که گفتم رو انجام بده
    اوین به زور یک جرعه از شربت قندش را فرو داد
    کیان لبخند کمـ ـرنگی زد و با تن صدای آرامش بخشش گفت:نگران هیچی نباش... اگه خدا بخواد همه چیز درست می شه!
    اوین زیر لب زمزمه کرد: امیدوارم.
    -ضمنا ... تا برمی گردم مثل یه دختر خوب بشین و تا ته شربتت رو بنوش.باشه؟
    اوین که بی صبرانه منتظر خبرهایی بود که کیان قرار بود از همکارش بگیرد فورا خواسته کیان را اجابت کرد و شربتش را نوشید و حال و روز بهتری پیدا کرد.کیان که خیالش راحت شده بود شماره همکارش را از لیست تماس ها پیدا کرد و قبل از برقرای تماس ،در بالکن را بست.
    ***​
    اوین شیرینی شربت را چشید.خوب بود . آبلیمو را اضافه کرد و به هم زد .وظایفی که کیان به او سپرده بود را انجام داده بود .احساس کرد زانوهایش توان تحمل وزن تنش را ندارند.فورا روی صندلی ، پشت میز آشپزخانه نشست و انگشتانش را روی میز به هم گره زد . نگاهش روی انگشتان ظریف زنانه اش نشست .از شدت استرس ، ناخن هایش را زیر فشار دندان گاز گرفت .با نشستن نتوانست آرام بگیرد.بلند شد و مساحت آشپرخانه را چند بار قدم زد. زانوهایش که به زق زق افتاد به اجبار نشست.دست هایش را در هم گره زد و باز کرد .این بار وقتی از روی صندلی بلند شد ، با یک لیوان شربت از آشپزخانه بیرون زد. کنار عسلی سالن که رسید ،خم شد و لیوان را با سینی ، روی آن گذاشت و مخفیانه نیم نگاهی به سمت بالکن انداخت . کیان پشت به او ایستاده بود ، دست در جیب زده بود و گرم صحبت بود .
    هزاران سوال که اوین برای فهمیدن جوابش بی تاب بود داشت در ذهنش وول می خورد.
    یعنی دانیار باورش می شه که من تو انفجار کشته شدم؟یعنی می شه دست از سرم بردارن و بذارن زندگیمو بکنم ؟ یعنی پلیس تونسته رابط و دستیارهاشو دستگیر کنه ؟
    اوین ناخن جویدن هایش را ادامه داد و سوالات بیشتری در ذهنش مرور شد.با صدای باز شدن در بالکن، مثل فنر از جا پرید
    کیان نگاهش را از لمینت های کف خانه جمع کرد و تا صورت بیرنگ و مضطرب اوین بالا کشاند . در نگاه مضطرب و پر سوال اوین خیره شد و لب هایش را آهسته بر هم فشرد .باید جوری آن خبر را به اوین می داد که دخترک قالب تهی نکند.
    اوین چند قدم ِسست به سمت او برداشت و وقتی هیچ چیز از نگاه مهروموم شده کیان نفهمید ، برای فهمیدن آنچه در ذهن آن مرد می گذشت پرسید: چی شد؟
    کیان دستی روی ته ریشش کشید و گفت: اول بیا بشینیم
    اوین مانند دختر بچه ای مطیع ، دنبال کیان راه افتاد .منفی ترین فکری که از ذهنش گذشته بود را به زبان آورد
    -نتونستن دستگیرشون کنن .آره؟
    کیان روی مبل نشست و به اوین اشاره کرد روبه رویش بنشیند.
    خم شد و لیوان شربتش را برداشت و گلوی خشکش را با یک جرعه شربت تر کرد .
    سیبک گلوی اوین تند و تن بالا و پایین شد. بغض مثل یک کلوخ بزرگ راه گلویش را بسته بود و ذهن خسته اش آبستن هزاران فکر منفی شده بود.
    کیان به نگاه مضطرب اوین خیره شد و دست از وقت کشی برداشت . لیوانش را نیم خورده در سینی گذاشت .از نگاه آرام و تن آرام بخش صدایش مدد جست .لبخند هم به میمیک آرام صورتش پاشید و بالاخره گفت: مثل اینکه بچه ها تونستن تو آپارتمان روبه روی هتل ، دستیارهای رابطت رو دستگیر کنن و تمام دم و دستگاه هاشون رو ضبط کنن. اون خانومی که تو هتل اومد سراغت ، هم جز چند نفریه که دستگیر شده .
    اوین از شدت شوق به گریه افتاد اما هنوز چند ثانیه نگذشته دست هایش را از جلوی چشم هایش برداشت و ملتمسانه از کیان پرسید : خودش چی؟ منظورم ...اون ... اون مردیه که رابط من و دانیار بود ؟
    کیان دقیقا خدا خدا می کرد که اوین همین را نپرسد.پلک هایش را تنگ کرد و سعی کرد جوری آن خبر ناگوار را به اوین بگوید که اوین پس نیوفتد.
    -مثل اینکه...اون مرد... پلیس تونسته زخمیش کنه اما..
    لب های اوین بی رنگ شد و محسوس لرزید : اما چی؟
    -بچه ها اون یارو رو تعقیب کردن و تقریبا داشتن می گرفتنش اما ...لحظه آخر از چنگشون در رفته اما جای نگرانی نیست...
    اوین دیگر ادامه کلام کیان را نمی شنید.آن مهره مهم توانسته بود از چنگ پلیس فرار کند.اوین می دانست که آن مرد تا زهرش را به او نریزد رهایش نخواهد کرد.آن شوک آخر ، بالاخره توان اوین را از او گرفت.دخترک بیچاره با زانو روی زمین افتاد و جلوی چشم های نگران کیان از هوش رفت.
    ***

    خاطرات اولین دیدارش با اوین دوباره داشت پیش چشم کیان تکرار می شد.اوین مانند چند شب پیش، دوباره بی هوش شده بود و کیان به اجبار با دختر خاله اش ،نازنین، تماس گرفته بود و از او خواسته بود باز هم به کمکش بیاید
    با صدای زنگ در، کیان نگاهش را از صورت رنگ پریده و عرق نشسته ی اوین گرفت و به استقبال نازنین رفت و فورا او را به داخل دعوت کرد.نازنین کیف معاینه را به کیان سپرد و سریع دکمه های مانتوی پاییزه اش را باز کرد و آنرا روی مبل انداخت و به همان تونیک و شلوار جین اکتفا کرد.به احترام کیان شالش را برنداشت ، چون به قول خودش حساسیت های پسر خاله اش را خوب می دانست و دیوار اختلاف عقیده شان بلند بالا بود.
    کیان نگاه شرمنده اش به نازنین انداخت : ببخش... باز هم به زحمت انداختمت و این همه راه کشوندمت اینجا!
    نازنین مزاح را قاطی دلخوری هایش کرد: همین دیگه ...اگه کاری باهامون داشته باشی که بشه زیارتت کرد پسر خاله!
    کیان با نوک انگشت پیشانیش را خاراند.پوستش کلفت تر از آن بود که بخواهد از کنایه نازنین دلخور شود.لبخند معصومانه ای زد و گفت :
    -شرمنده ام به خدا ...این ماموریت تموم بشه ،حتما با مامان می ایم دیدنتون .
    نازی پشت چشمی نازک کرد : ببینیم و تعریف کنیم ...
    دلش نیامد مهم ترین مرد زندگیش را بیش از این آزده خاطر کند.همان طور که نگاهش میخ چشمان خسته و نگران کیان بود،موهایش را زیر شال زد و پرسید:حالا مریضت کجاست؟
    کیان به اتاق خواب خودش اشاره کرد : اون جا ... تو اتاق خواب...
    نازنین پیش افتاد و در اتاق سرک کشید.وقتی به سمت کیان سر چرخاند ، اخم هایش محسوس در هم بود : این که باز همون دختره است!

    کیان بی خیال شانه ای بالا انداخت : خب، آره!

    نازنین دست به کمـ ـر زد و با لحنی دلخور ، طلبکارانه پرسید : راستشو بگو .... دوسـ ـت دخترته؟

    چشم های کیان از تعجب گرد شد : چی؟...نه به خدا...

    مکثی کرد و هیچ توضیح مناسبی برای توجیه رابطه اش با این دختر پیدا نکرد : یه کم توضیحش سخته اما...اما یه جورایی ...

    نازنین عصبی میان کلامش پرید : یه جورایی شدی فرشته ی نگهبانش، آره ؟

    کیان لبخندی مصلحت آمیز زد: نه بابا..فقط ..
    - فقط چی؟ ... با یه نگاه به صورتت و زخم هایی که برداشتی می شه فهمید امروز تو هم به خاطر این دختر روز سختی داشتی!
    کیان مسیر نگاه نازنین را روی صورت خود، با دست دنبال کرد . جایی روی پیشانیش زخمی شده بود و بدجوری می سوخت . با دست پیشانیش را پوشاند و خنده ای مصلحتی کرد : اینکه چیزی نیست...فعلا به این دختر رسیدگی کن که بدجوری رنگش پریده !
    نازنین با لحنی طعنه آمیز پرسید :اون وقت ... این دختر خانوم اسم نداره؟
    کیان روبه روی نازنین ایستاد .یکی از آن لبخند دخترکُشش را روی صورت او پاشید و با تن آرام و مهربان کلامش؛دلسوزانه گفت:
    -ببین نازی جان .... هر چی کمتردرباره این دختر بدونی به نفع خودتِ.
    کیان هرگز نمی دانست با این نگاهش چه آتشی در دل نازنین روشن کرده .نمی دانست که لبخند هایش در دلبری کردن از مخاطب، هیچ چیز کم نمی گذارد.
    نازنین آنقدر آشفته شد که مجبور شد ، به کولی بازی رو بیاورد تا هول شدنش جلوی کیان لو نرود.
    -وای ترسیدم ...باشه ...باشه ... هر چی تو بگی پسر خاله .... اصلا به من چه این دختره کیه و از کجا اومده .
    اما وقتی نگاه نگران کیان را به اوین دید ، از حسادت زنانه اش زهری ساخت و با خنجر زبانش به قلب کیان فرو کرد : و .. هیچم واسم مهم نیست بدونم چرا صاف صاف این خانوم رو ورداشتی آوردی خونه ای که حتی مامانتم آدرسشو به زور داره!
    کیان این بار دیگر کوتاه نیامد . اخم هایش را در هم کرد و خیلی جدی در چشم های نازنین زل زد .همان اندازه که لبخند های این مرد دلبری می کرد ، جدی شدن و اخم هایش مو بر اندام مخاطب سیخ می کرد :
    -نازی... دهن لقی نکنیا! ... مامانم تو این موارد شوخی نداره و خیلی ازم دلخور می شه اگه بفهمه این دختر اینجاست ... بذار یه کم حالش بهتره بشه خودم می فرستمش بره و همه چیز به خیر و خوشی تموم می شه .حالا قول بده هر چی این مدت دیدی و شنیدی رو همین جا چال کنی و بری، فهمیدی؟
    نازنین از لحن توبیخ کننده کیان دلخور شد :
    -باشه ... ببینیم و تعریف کنیم!
    کیان نفس کلافه ای کشید.این همه حساسیت نازنین را درک نمی کرد اما بخاطر اوین و حال خرابش هم که بود کوتاه آمد و پی بحث را نگرفت.
    نازنین با اخم هایی درهم فشارخون و علائم ظاهری اوین را چک کرد.
    کیان جلوتر آمد و درست بالای سر اوین ایستاد و نگران پرسید : حالش چطوره؟

    نازنین با بی خیالی شانه ای بالا انداخت : تعریفی نداره...فشارش پایینه و نبضش هم نرمال نیست..بهتره تو بیمارستان بستری بشه!
    کیان با قاطعیت حرف اول و آخرش را زد : نه ! حرفشم نزن!
    نازنین که انتظار این واکنش تند را از کیان نداشت با تعجب به او خیره شد.نگاه کیان روی صورت بی رنگ و روی اوین ثابت شده بود: این دختر .... به دلیلی نمی تونه پاشو از این خونه بیرون بذاره !
    -خدای من ... نکنه قاتله و تو دستگیرش کردی؟

    -نازنین!

    هشدار کیان به دختر خاله اش آنقدر بلند و قاطع بود که رنگ از رخ آن دختر پراند
    اشک در چشم های میشی نازنین حـ ـلقه زد و آنقدر دلش پر شد که اختیار احساسات زنانه اش از کفش خارج شد : چرا سر من داد می زنی؟ مگه این دختره کیه که اینقدر بهش اهمیت می دی؟
    کیان همان طور که اخم های غلیظش را روی پیشانیش حفظ کرده بود، پلک هایش را روی هم گذاشت و این بار کلافه تر هشدارش را تکرار کرد :
    -نازی!... خواهش می کنم!
    اشک در چشمان میشی آن دختر دوید.سیبک گلویش تند و تند بالا و پایین شد : معلومه تمامِ امروز اون قدر چشمت به این دختره بود که پاک از خودت غافل بودی ... کافیه یه نگاه تو آینه به خودت بنداز تا بفهمی چی دارم می گم ... من این کیان آشفته و مضطرب رو اصلا نمی شناسم....مگه کیه این دختره که اینقدر نگرانشی ... آخرش اگه به خاطر این ،کل زندگی و آینده ات رو به فنا ندادی هر چی خواستی بگو !
    کیان پلک های خسته اش را با پشت انگشت شست و اشاره ماساژ داد .تُن صدایش بالا نبود اما آنقدر خشم مهار شده در کلامش موج می زد که بتواند نازنین را تا سر حد مرگ بترساند و وادار به رفتن کند .شمرده شمرده گفت تا تاثیر کلامش در تک تک سلول های مغز آن دختر نفوذ کند:
    -همین حالا.... از خونه من برو بیرون !
    نازنین همانطور که اشک می ریخت وسائل معاینه را عصبی در کیفش ریخت ، دندان هایش را با خشم روی هم فشرد و با حرص گفت :
    -متاسفم برات کیان ...برای خودمم متاسفم که ... به مردی مثل تو.... دلبسته بودم ...من...من..
    بغض راه صدای نازنین را سد کرد .ترجیح داد سکوت کند و زیر باران اشک هایش با عشق یازده ساله اش وداع کند .
    ***

    اوین به زحمت لای چشمانش را باز کرد .اتاق تاریک بود و تنها روشنایی اش باریکه نوری بود که از لای در ِنیمه باز اتاق راه گرفته بود و تا روی چهره خسته و زخمی کیان، امتداد یافته بود.مرد جوان همان طور که روی مبل ،کنار تخـ ـت ،نشسته بود خوابش عمیق شده بود و سرش روی سیـ ـنه افتاده بود .نگاه اوین به همراه دستمال مرطوبی که آن مرد برای پایین آوردن تب او استفاده کرده بود ، از دست کیان سر خورد و روی زمین افتاد .
    دلش از گرسنگی بدجوری مالش رفت.خواب چندین ساعته انرژی و توان از دست رفته اش را تا حدودی جبران کرده بود اما نگرانی مزید بر علت شده بود و موجب شد، معده خالی اش در هم بپیچد و عق زدن های خشک را در او ایجاد کند.
    اوین دستش را روی معده خالیش فشار داد . به زحمت روی تخـ ـت جابه جا شد و به تاج تخـ ـت تکیه داد . با صدای تیک تاک اعصاب خورد کن ساعتِ اتاق ، نگاهش را از روی کاغد دیواری لیمویی رنگ اتاق خواب کیان، سر داد و روی ساعت ثابت کرد. عقربه ساعت، ده شب را نشان می داد و این یعنی اوین ده ساعتی خـ ـوابیده بود.

    اوین پاهایش را از تخـ ـت آویزان کرد و کشان کشان و بی صدا به سالن رفت.فورا به سمت تلویزیون رفت و محض با خبر شدن از اوضاع ،دکمه سرخ کنترل را فشرد.به دنبال خبر ساعت 22 کانال را تغییر داد. اهم اخبار پخش شد و اولین تیتر خبر ماجرای تروریستی امروز بود.
    مجری به انفجار ماشین فرمانده اشاره کرد و مصاحبه با رئیس پلیس را پوشش داد.گزارشگر خبر، در حالی که در محل انفجار هتل ایستاده بود و در پس زمینه اش دود سیاه رنگی مشاهده می شد، گزارشش را آغاز کرد : امروز ساعت 9:30 صبح انفجاری تروریستی در محل هتل اطلس ِشیراز اتفاق افتاد خوشبختانه جز چند نفر از مردم عادی و یکی از ماموران انتظامی ، فرد دیگری جراحتی ندیده.
    مجری ادامه داد :اخبار ضد ونقیضی درباره عامل بمب گذار و سرنوشت او گزارش شده. یکی از افراد پلیس در محل بمب گذاری به یک زن مشکوک شده و بعد توسط همکار یا همکاران آن زن بیهوش شده . به گزارش رئیس تیم بازرسی، پلیس در حال چهره نگاری و بررسی فیلم دوربین های اطراف هتل است و پیش از بررسی شواهد و مدارک ،هیچ اعلام نظر قطعی درباره کشته شدن یا نشدن عامل بمب گذار نخواهد داشت . اما بنا به گزارش مقامی که نخواست نامش فاش شود ، شواهدی وجود دارد که عامل بمب گذار قصد عملیات انتهاری داشته . پزشک قانونی هم اعلام نظر کرد و گفت به علت شدت انفجار، جسد عامل بمب گذار و هویت واقعی او هنوز شناسایی نشده و این کار نیاز به بررسی های بیشتر کارشناسان دارد.پلیس با اعلام اینکه سه نفر از تروریست ها هم اکنون دستگیر شده و در بازداشت پلیس به سر می برند اعلام کرد که چند قبضه سلاح گرم و سرد و دستگاه های پیشرفته مخابراتی از آنان به دست آمده .پلیس هم اکنون در محل هتل مـ ـستقر است و در حال بررسی بیشتر این حادثه تروریستی ایست .... هوشنگی مدیر هتل اطلس ضمن تاسف بابت این فاجعه ، اعلام کرد که محوطه پارکینگ های هتل نیاز به بازسازی مجدد دارد و هتل تا بررسی های بیشتر تیم فنی، به طور کامل تخلیه شده است.وی همچنین مجموع خسارات وارد به هتل را مبلغی ...
    صدای کیان توجه اوین را از تلویزیون گرفت و به او که تازه از اتاق خواب بیرون آمده بود جلب کرد
    -کی بیدار شدی؟
    اوین دسته ای از موهایش را زیر شال زد : همین الان
    کیان پلک هایش را مالید :پس چرا بیدارم نکردی؟
    -به نظر خیلی خسته می اومدیو نمی خواستم تا صبح بیدارت کنم
    صدای مجری خبر نظر هر دو را جلب کرد: گروهک تروریستی طراحی و اجرای این انفجار تروریستی رو برعهده گرفته و تهدید کرده که این فقط یک هشدار بوده و تا کشتن فرمانده به اقدامات خود ادامه خواهد داد.
    کیان به سمت اوین آمد .کنترل را از دستش گرفت و ضمن خاموش کردن آن گفت:
    -حالا متوجه شدی چرا می گم نباید پاتو از این خونه بیرون بزاری و آفتابی بشی؟.... الان نه تنها گروهک بلکه پلیس هم در به در دنبال خودت یا جنازه اتِ!
    اوین زانویشش سست شد و روی کاناپه افتاد : پس ...حق با تو بود ....دانیار دنبال انتقام شخصش از اون فرمانده نبود ... پس ...یعنی قضیه فراری دادن منم زیر سر خود گروهک بود ... اونا منو بازیچه کردن و این قضیه رو انتقام شخصی دانیار نشون دادن تا من فریب بخورم و حاضر بشم این کارو واسشون انجام بدم ....و ... بعد از تهدید جون فرمانده، جون بی ارزش منو هم بگیرن!
    کیان با تاسف اوین را تایید کرد :
    -متاسفانه همین طوره...قدرت انفجاری اون بمب به اندازه ای بود که می تونست کل محوطه هر دو طبقه پارکینگ و حتی طبقه همکف رو دچار آتش سوزی جدی کنه و از افراد حاضر در این محل ها ،فقط یه جسد سوخته باقی بزاره... از اون جا که بلافاصله بعد از متصل کردن بمب، اونو منفجر کردن مشخصِ که در واقع جز ایجاد رعب و وحشت در جامعه ، تهدید جون فرمانده و رسوندن صدای مخالفتشون به جامعه ، یکی از اهداف فرعیشون حذف کردن تو هم بوده و نگرانی هات بی دلیل نبوده ....تو به دلیل خیانتت به آرمان های اون ها ..واسشون حکم یه مهره سوخته رو داشتی که می خواستن بعد از اینکه ازت استفاده کردن از بین ببرنت ....
    کیان مکثی کرد.اوین بدجوری در خودش مچاله شده بود .کیان دلداریش داد
    -اگه یه مدت از جلو چشمشون مخفی بشی ، ممکنه باور کنن که توی عملیات از بین رفتی و برای همیشه دست از سرت بردارن ....
    اوین با ناامیدی زمزمه کرد :امیدوارم این طور که تو می گی باشه!
    کیان حرف آخر را اول زد : اینجا هم موقتا واست امنه... باید بری یه جای دور و مخفیانه و بی حاشیه زندگی کنی!
    نگاه اوین برق اشک گرفت :یعنی تا آخر عمر باید دور خانواده ام رو قلم بگیرم.آره ؟
    کیان با تاسف گفت :
    -متاسفانه شهر خودت واست ناامن ترین جای ممکنه ...چون اونا اول از همه اون جا رو زیر نظر دارن !
    اوین نفس عمیقی کشید و بغض هایش را موقتا پس زد.دلش نمی خواست و به خودش اجازه نمی داد پیش روی این مرد بشکند و گریه کند .بدجوری به مسکن نیاز داشت .برای آن همه درد، برای تحمل زخمی که دانیار بر دلش گذاشته بود به مسکن نیاز داشت.دستش را روی پیشانی داغش گذاشت و سعی کرد باز هم غم هایش را در خود بریزد.
    کیان با دقت نگاهش کرد : مطمئنی حالت خوبه؟
    اوین -سردرد دارم...مسکن داری؟
    -با معده خالی که نمی شه قرص خورد..اول یه چیزی درست می کنم , بعدش قرص بخور !
    اوین با یادآوری دانیار و اعتمادی که به آن مرد ریاکار کرده بود، حس کرد روی قلبش، زخمی به اندازه یک خنجر عمیق وجود دارد .آنقدر آن زخم سوزش داشت که اشک را مهمان ناخوانده چشم های زیبایش کرد.
    لحظاتی فارغ از همه کس و همه جا به گذشته و آدم هایش بازگشته بود که با بالا و پایین شدن کاناپه یک هو به خود آمد ، دستش را از پیشانی برداشت و به مردی که کنارش نشسته بود خیره شد.
    کیان مـ ـستاصل کنار اوین نشسته بود .هیچ از آیین دلداری دادن به زن ها سر در نمی آورد .هزار جمله و کلمه را به ذهن آورد و خط زد .آخرش کلافه شد و ترجیح داد هر آنچه از دلش برمی آید را صاف و ساده با اوین درمیان بگذارد . حاصل صداقتش شد یک جمله کوتاه با تاثیری عمیق.نگاه آرامش بخشش را به نگاه اوین گره زد و زمزمه کرد : اینقدر نگران نباش ... درستش می کنیم!

    تلاقی این واژه قشنگ و برق مهربانی نگاه آن مرد معجزه کرد و بر قلب زخم خورده اوین ، مرحمی از مهر گذاشت.
    ***

    کیان که تاثیر بی نهایت کلامش را در نگاه مایوس دخترک دیده بود یاد کلام خود او افتاد. جلوی روی خودش دم مسیحایی این جمله ،مرده ای را زنده کرده بود.حال دیگر باور داشت که امید دادن به یک ناامید ، قطعا آفرینش دوباره آن آدم بود .حالا نگاه دخترک دیگر مایوس نبود ،برق امید گرفته بود و دوباره می درخشید .آخر یک نفر پیدا شده بود که گفته بود این راه سخت را قدم به قدم با او طی خواهد کرد.یک نفر که هم سختی راه را می دانست و هم خطرات این همسفر شدن را به جان و دل خریده بودو این تمام چیزی بود که آن دختر تنها نیاز داشت ، تنها نماندن در برهوت روزهای تیره و تار آینده .
    کیان خوب می دانست که بغض سنگینی در گلوی دخترک جا خوش کرده که تا نشکند، آزارش خواهد داد.بغضی که دخترک حاضر نشده بود جلوی آن مرد ، بیرون بریزد و از شرش راحت شود.کیان خوب می دانست آن دختر نیاز به تلنگر دارد.
    با نوک زبان لبش را خیس کرد : می گم ... حتما خیلی از اون مرد دلت پره!
    اوین لب هایش را روی هم فشرد و سر به زیر به نقطه ای خیره شد . سعی داشت افسار احساسات وحشی اش را در دست بگیرد.
    کیان تلنگر بعدی را هم زد : راستی اسمش چی بود؟
    اوین لب هایش را به دندان گزید و آهسته زمزمه کرد: دانیار
    کیان که خود خوری اوین آزارش می داد .اخم کرد و معترض گفت:
    -بس کن "دختر"..اینقدر با خودت نجنگ ..اینقدر احساست رو سرکوب نکن ..نشنیدی چی صدات کردم؟... "دختر"!...و این یعنی بس کن این مردونه رفتار کردن رو! ..حتی یه مرد هم گاهی گریه می کنه و این از مرد بودنش هیچی کم نمی کنه ...منم گریه می کنم... چون قبل از اینکه مرد باشم یه آدمم ...... احساس دارم و ..گاهی آسیب می بینم و ...
    اوین از پشت پرده اشک به چهره تار کیان خیره شده بود که یکباره صدای هق هق گریه اش در صدای خسته کیان پیچید. صورتش را پشت حضار انگشتان ظریفش مخفی کرد و های های گریست.
    کیان موفق از اینکه توانسته بغض تلخ دخترک را بشکند ، نفس راحتی کشید .بلند شد و به سمت پنجره رفت .
    بعد از چند شب پشت بام نشینی و ماجراجویی در خیابان، ریه اش به هوای خنکِ شب معتاد شده بود و روحش هم دیگر به تنها ماندن ، دل نمی داد .خوب می دانست که تمام آن لحظاتی که دارد وقت می گذارد و آن دخترک غمگینِ درمانده را شاد می کند و او را از عذاب تنهایی رهایی می بخشید، خودِ دردمندش هم به همراه او احساس التیام می کند.
    دقایقی گذشته بود و گریه های اوین آرام گرفته بود. کیان همان طور که به آسمان شب خیره شده بود آهسته گفت : آسمون هم وقتی بی نهایت دلگیر می شه تا نباره اروم نمی گیره... داره بارون می باره..این باید اولین بارون پاییز باشه!
    اوین با شوق کودکانه ای کنار پنجره رفت .کیان خود را پس کشید و جایش را به اوین داد. دخترک با شوق دستش را دراز کرد و وقتی اولین قطره باران پاییزی کف دستش چکید.لبخند زد و آهسته زمزمه کرد:
    -بابا همیشه می گفت ، بارون نشونه اینه که خدا هنوز از بنده هاش قطع امید نکرده .. هنوز دوستمون داره که رحمتش رو شامل حالشون کرده ... ببین چقدر پاک و زندگی بخشن این قطره ... انگار هر کدوم از این قطره های شفاف، آمینی هستن برای آرزوهای تک تک مردمی که زیر این آسمون زندگی می کنن.
    کیان به احساسات ناب اوین لبخند زد و گفت : پس زودباش خواسته ات رو از خدا بخواه!
    اوین فورا دستش را پس کشید : نه ... من.....من گناهکار تر از اونم که لیاقت دعا کردن داشته باشم! ...من همین امروز قصد داشتم یه آدم رو بکشم...مگه خود خدا نگفته کشتن یه انسان مثل کشتن همه انسان ها هست؟!
    اوین هنوز یک قدم هم از پنجره دور نشده بود که کیان آستین مانتو او را گرفت و مانع از رفتنش شد. مرد جوان به چشمان پر از سوال اوین نگاه کرد.کف دستش را سمت اوین گرفت و طلبکارانه گفت : اگه نمی خوای آرزو کنی ... زود باش سهم آرزوت رو بده به من !
    اوین با آن چشم های خوش حالتش با تعجب به کیان زل زد: چی؟بدمش به تو؟!
    کیان با زیرکی او را توجیه کرد :من امروز نجاتت دادم و نذاشتم مرتکب اشتباه بشی...پس حالا باید به حرفم گوش بدی ...زودباش تو دلت دو تا آرزو بکن یکی واسه خودت یکی هم واسه من !
    اشک در چشمان اوین حـ ـلقه زد :آخه ...حس می کنم خیلی گناهکارم و به همین دلیل خیلی وقته که روم نشده با خدا حرف بزنم!
    - دیگه از خدا مهربون تر و بخشنده تر که نداریم ... مگه نشنیدی که میگن نااميدي از رحمت خدا خودش بزرگترین گ*ن*ا*هِ.. مطمئن باش که خدا منتظره برگردی پیشش.
    -چطوری آخه ؟
    کیان-باهاش حرف بزن...اگه اشتباهی کردی که شایسته ذات خوبت نبوده ، چشماتو ببند و از ته قلبت بهش بگو که پشیمونی و اشتباه کردی .... اصلا یه سوال دارم ازت .. آخرین بار کی نماز خوندی؟ کی باهاش حرف زدی؟
    -خب راستش... یادم نمی یاد!
    کیان-این خوب نیست... خدا محکم ترین حامی و تکیه گاه آدمه...دلت می یاد خودت رو از داشتن این تکیه گاه مطمئن ، محروم کنی؟
    -اما اگه نتونه منو ببخشه چی؟
    کیان-وقتی خودش گفته "شما به سوي من بازگرديد، من بدي هاي شما را به خوبي تبديل مي كنم" چطور ممکنه نتونه یا نخواد ببخشه؟! وقتی گفته بنده ی من، تو یک وجب به طرف من بیا من یک قدم به سوی تو می ام، تو یک قدم به سوی من بیا من هروله کنان سریع وتند به سوی تو می ام!
    -می خوام ... اما روی برگشت ندارم!
    کیان -فقط توبه کن و بگو متاسفی ...بقیه اش رو به عهده خودش بذار... یه چیزی واست تعریف می کنم ، شاید جالب باشه... ا اولش که دیدمت حس کردم این کاره نیستی و اشتباه تو این مسیر افتادی ... این حس ادامه داشت تا شب قبل از بمب گذاری ...اون شب عذاب وجدان داشت خفه ام می کرد.همش حس می کردم یه بی گ*ن*ا*ه رو داریم فدا می کنیم ...برای کمک به تو دودل بودم ... استخاره کردم و خوب آمد ...می خوام بگم ... خدا هواتو داره اوین .هر چند تو بـ ـوسیدیش و گذاشتیش کنار... او تنهات نگذاشته و حواسش بهت بوده . هیشکی الان مفهوم این حرف منو به اندازه تو خوب درک نمی کنه ... اگه می خوای زندگیت تغییر کنه، این دست انتخاب های توِ...انتخاب تو ممکنه فرصتی برات اوج تو ایجاد کنه یا ممکنه به عمق دره بکشوندت ...این بار درست انتخاب کن اوین !
    کیان مکثی کرد و بعد ادامه داد:
    -مثلا تو انتخاب کردی که جای زندگی سخت، جای موندن و جنگیدن پیش خانواده ات، به گروهک بپیوندی. این انتخابِ اشتباه، تو رو تا لب مرگ کشوند .وقتی هم منو دیدی با اینکه دستور داشتی به هیچ کس نزدیک نشی و با هیچ کس اعتماد نکنی ، اما انتخاب کردی که در حق یه آدم ضعیف و درمونده محبت و معرفت به خرج بدی و همین موجب شد حرف هایی که هیچ جا و توی هیچ دادگاهی بدون سند و مدرک ،مورد قبول نیست رو من ازت بپذیرم و در نهایت انتخاب کنم که کنارت بایستم و کمکت کنم ...اگه من الان دارم به تو کمک می کنم که آروم بشی نتیجه لطفیه که تو به من کردی و با حرف هات منو متقاعد کردی که نباید نسبت به مادرم این اندازه بی تفاوت و ناسپاس باشم .به خاطر تو من به مادرم برگشتم و به کمک من تو از مرگ نجات پیدا کردی......می دونی ... من شنیدم که اومدن هر کسی به زندگیت دلیلی داره.... یا تو برای تغییر زندگیت به اون نیاز داشتی یا اون به تو ...اما من در پس تمام این اتفاقات ، خدا رو می بینم که ما رو تو مسیر همدیگه قرار داده ...حتما خدا می خواسته ما تو حال بدمون تنها نمونیم ..حتما می خواسته با دست های ما گره از مشکلات بسته زندگیمون باز کنه...پس وقتی خدا این همه هوامون رو داشته ما نباید قدردان زحمت هاش باشیم ؟
    قطره اشکی از گونه اوین سر خورد و تاییدی شد برای تمام حرف های زیبای کیان
    ***

    کیان همانطور که پاستاهای پنه یِ آبکشی شده را در بشقاب های بزرگ می کشید،برای خودش زیر لب ترانه کردی زمزمه می کرد:
    -ده رمانِ زامان، دَرده گه یْ کاریم ( درمان دردهای زخم کاریم)

    هامْ رازِ نالَه یْ ، شُوان بی داریم ( همراز ناله شبهای بیداریم )

    راحَتی جَستی مِیْنَتْ بارَگَم( آرامش جان محنت بار من )

    مَرحمِ سیـ ـنه یْ پِر ژِه خارَگم( تسکین دل پر ز خار من )


    خیال دُ وِیْ تُاو نیشْتَنِ وَ جَرْگَم ( فکر وخیال تو ناگهانی بر دل من نشست)

    وَه دوریتْ قَسَمْ ، رازیمُ وَ مَرْگَم(به دوریت قسم به مردنم راضیم)

    آیْ شَرطِِمْ شَرطیوَنْ، مَجْنونْ شَرط کَردَ ن (عهد من همان عهدیست که مجنون بسته(

    لِیْلِی مِن تونی تا وِ رویِ مَردَنْ ( لیلی من تو هستی تا زمان مردن)

    کُوا لِیْلی، نیا لِیْلی، چیا لِیْلی ( کجاست لیلی، لیلی نیست، لیلی رفته)
    اوین به ورودی آشپزخانه که رسید ، تک سرفه ای کرد.کیان همانطور که داشت سیـ ـنه مرغ های آبپز شده را که قیمه ای خورد کرده بود، داخل ماهی تابه می ریخت متوجه حضور اوین شد . سر بلند کرد و نیم نگاهی به سمت او انداخت .خواست نگاهش را از او بگیرد اما تیپ جذاب اوین موجب شد دست از کار بکشد و دقیق ،سرتا پای آن دختر را ورانداز کند.
    اوین شرمزده سر به زیر انداخت و آستین بلند لباس را در مشت های بسته اش فشرد. کیان پوقی زد زیر خنده : پیرهنم خیلی به تنت نشسته!
    اوین اخم کمـ ـرنگی کرد : مسخره نکن! ..خودم می دونم لباس هات داره ربه تنم زار می زنه!
    کیان روی لبش انگشت کشید و لبخند را از لب پاک کرد
    اوین آستینش را به بالا تا زد : کمک نمی خوای؟
    -چرا..بیا این مرغ ها رو تفت بده.
    اوین به سمت گاز رفت و حین تفت دادن زیر چشمی کیان را زیر نظر گرفت که داشت با مهارت حبه های سیر را روی تخـ ـته ،خرد می کرد و بعد سیرهای خرد شده را روی چاقو هدایت کرد و به سمت او آمد.اوین عقب کشید و جایش را به آن مرد داد .
    کیان ،کره و سیر را به مرغ ها اضافه کرد و حین شسشتن دست هایش تاکید کرد: زود هم بزن ،سیرها نسوزه.
    اوین داشت آهسته هم می زد که کیان بازگشت و دسته ماهی تابه را گرفت و آن را در هوا تکان داد . با این کارش تمام محتویات آن را به هوا فرستاد.دوباره و دوباره این کار را تکرار کرد و مواد را خوب با هم مخلوط کرد .بار آخر ، روغن در فضا پخش شد و آتش به دل ماهی تابه افتاد.اوین جیغ کشید و فورا پشت کیان مخفی شد: آتیش گرفت!
    جیغ اوین و پناه گرفتنش پشت کیان، دل مردانه کیان را لرزاند و موجب شد شاد و بی دریغ بخندد : نترس..بیا بیرون...می دونم دارم چی کار می کنم!
    آتش ماهی تابه خاموش شده بود . اوین به دقت مراحل کار را نگاه کرد. کیان زیر اجاق را کم کرد و قارچ های نگینی خرد شده را اضافه کرد. کمی نمک و فلفل هم برای طعم دادن به خوراک افزود. بعد از اینکه مواد کمی تفت خورد، آن را خاموش کرد.دستش را با پیش بند آشپزی که به تن کرده بود پاک کرد و خیلی ریلکس گفت:خب... حالا بریم سراغ سس آلفردو!
    اوین دست به سیـ ـنه ایستاده بود که کیان او را به کار گرفت : اون قابلمه رو بیار...
    دختر قابلمه را برداشت و روی شعله گذاشت .
    -یه کم کره توش بریز ... وفتی آب شد خبرم کن!
    چند دقیقه بعد اوین سربلند کرد تا مرحله بعدی را بپرسد که کیان خامه را اضافه کرد و توضیح داد: خوب هم بزن تا کاملا یک دست بشه!
    اوین از مهارت کیان خوشش آمده بود .برایش جذاب بود یک مرد اینقدر دقیق ، در پخت غذا تسلط داشته باشد.لبش را گاز گرفت و لبخندش را خورد.
    کیان پنیر پارمزان را رنده کرد و همراه با فلفل به موارد اضافه کرد: بعد از اینکه کمی خودش رو گرفت خاموشش کن و بعدش بشقاب های پاستا رو بیار کنار فرگاز.
    اوین اطاعت کرد و کیان سس را آرام و با حوصله روی پنه ها ریخت . بعد ترکیب مرغ را روی آن ریخت و توضیح داد:باید سس به تمام پِنه ها برسه و خوب طعم دارشون کنه....خب حالا تزیین غذا با تو!
    اوین روی خوراک را با پنیر پارمسان و گوجه گیلاسی تزئین زیبایی کرد.
    کیان کمی آشفتگی آشپزخانه را جمع و جور کرد و بعد با ذوق به هنرنمایی اوین خیره شد.دست هایش را به هم مالید و با ذوق گفت : خب..بریم دلی از عذاب در بیاریم ؟
    اوین به ذوق کودکانه کیان خندید و با خنده گفت: بله جناب سرآشپز...بریم ببینیم چه کردید!
    کیان یکباره گفت : تا یادم نرفته
    اوین شش دانگ حواسش را به او داد
    کیان لبخند شیطنت باری زد : موقع خوردن مدام آمار انگشتات رو داشته باش...کم و کسر نشه شاکی شی!
    اوین پشت چشمی برای کیان نازک کرد : یعنی تا این حد؟
    کیان چنگال را در خوراک فرو کرد و برای اوین لقمه ای آماده و به سمت دهان او برد:امتحان کن اگه باورت نمی شه !
    اوین چاره ای جز اطاعت نداشت.دهانش را کمی باز کرد و کیان غذا را به دهان او گذاشت و نگاه منتظرش بین لب ها و چشمان اوین چندی بار رفت و آمد کرد.اوین خوب غذا را مزه مزه کرد.طعم و عطر دل انگیزش دل او را برد. کیف کرده بود .نرم زبان روی لب های زیرینش کشید .پلک هایش را لحظه ای بست و مژگان های بلندش را روی هم فشرد .پلک باز کرد. نفسش را از عطر غذا پر کرد و نفس کیان را گرفت . حین بازدم با تمام لذتی که از تست غذا به او دست داده بود، با شوق برای هنرنمایی آن مرد دست زد و اقرار کرد: معرکه بود غذات...عالی...عالی !
    تمام آن حرکات زنانه و شیرین اوین، در چند ثانیه رخ داده بود اما بارها و بارها جلوی چشمان کیان مرور شد.کیان که به سرفه افتاد ، اوین گیج شد...چرا سرفه کرد ؟
    اوین دستپاچه شد ..فورا به سمت سینک رفت .هیچ لیوانی جز لیوان شربتی خودش در سینک نبود.خواست آنرا اول بشوید و بعد آب کند ، که کیان فورا همان را از دستش گرفت و فورا جرعه ای از آب آن نوشید و کم کم سرفه اش آرام گرفت.
    اوین نگران پرسید :چی شد یک هو؟
    کیان اول هول شد و فورا گفت :هیچی! ...
    بعد لبخند شیطنت باری زد و سعی کرد اوین نگران را کمی به سخره بگیرد :راستشو بخوای ... یک هو یادم افتاد که با چنگال دهنیم پاستا به خوردت دادم و...
    اوین جیغ کشید :چی گفتی ؟... تو چی کار کردی؟...
    کیان لب هایش را روی هم فشرد و با بدجنسـ ـی لبخند زد .نگاهش را از نگاه اوین دزدید و در حالی که خودش جلو افتاده بود گفت: زود باش بیا غذاتو بخور... سرد بشه دیگه لطفی نداره .
    اوین فورا در سینک خم شد .... تف کرد و دهانش را با چندین بار با آب شست
    کیان غش غش به او خندید و پشت میز نشست : بسه دیگه ...بیا ...غذات از دهن افتاد
    اوین با لب و دهانی آویزان رفت و پشت میز روبه روی کیان نشست و دلخور گفت : اشتهام کور شد..خودت تنها بخور!
    کیان زیر لب خندید
    اوین اخم کرد : چرا می خندی ؟ نکنه عمدا این کارو کردی؟
    شدت خنده کیان بیشتر شد : نه به جون خودم!
    باز خندید و اوین را حرص داد و موجب شد اوین بگوید : حالا که این طوره بذار منم بگم که تو هم از لیون دهنی من آب خوردی!
    نگاه کیان چند ثانیه روی صورت اوین خشک شد.قبل از اینکه دوباره گلویش خشک شود و به سرفه بیوفتد افکارش را پرت غذای خوشمزه اش کرد .با پشت شست روی لب هایش کشیده اش کشید .ذوقش را خورد و به خوردنش ادامه داد.
    اوین ابروهایش را در هم گره زد : نشنیدی چی گفتم ؟
    کیان حین خوردن نیم نگاهی به اوین انداخت و ریلکس گفت : دیگه گذشته و رفته... تازه ... اگه پاشم تو سینک ده بار دهنم رو بشورم و تف تف کنم ممکنه به تو هم خیلی بربخوره !
    اوین متوجه کنایه کیان شد .شرمنده شد و دقایقی بعد آهسته گفت: ببخشید...من فقط خیلی بد دلم !
    کیان سر تکان داد و محض عوض شدن جو خود را جدی نشان داد و گفت :
    -تکرار نمی کنم ... آمار انگشتات رو داشته باش... برای نفر قبلی که پختم بعد از غذا کسری داشت.
    اوین پوقی زد زیر خنده .کیان لبخند زد وزیر چشمی اوین را پایید.دختر اولین لقمه را بی میل به اجبار فرو داد اما قاشق های بعدی را کم کم با میل و اشتها خورد.
    کیان نفس راحتی کشید . حس کرد هم خودش و هم آن دختر ، بعد از مدت ها دارند با خیال آسوده اوقاتشان را می گذرانند. هنوز میز شام را جمع نکرده بودند که صدای زنگ در خانه رنگ از روی اوین پراند و کیان را متعجب کرد.کیان نگاهی به ساعت مچیش انداخت .دوازده شب .
    اوین نتوانست بنشیند . فورا ایستاد و نگران به در خیره شد:کیه این وقت شب؟
    کیان فورا دهانش را با دستمال تمیز کرد .ازپشت میز بلند شد .کنار اوین ایستاد و در چشمان شهلای او خیره شد و سعی کرد با تن صدای آرام و نرمی نگاهش او را آرام کند:نگران نباش ...می رم ببینم کیه!تو بشین غذاتو بخور!
    اوین با علامت سر تایید کرد اما هرگز نتوانست آرام بماند .آشوبی که به دلش افتاده بود هشدار شروع اتفاقات تازه ای بود.
    ***

    دقایقی که بر اوین مانند سالی گذشت، بالاخره سپری شد. کیان گوشی آیفن را در جایش گذاشت . آنقدر در فکر بود که دخترک نگران را ندید و از جلوی او عبور کرد و به سمت اتاق خوابش رفت .اوین به صفحه نمایش رنگی آیفن چشم دوخت و با دیدن چهره زنی میانسال که از نگرانی روی پا بند نبود انگشتانش را مضطرب روی دهانش گذاشت .در دلش کسی با خشونت رخت می شست و وردهای ناامیدی می خواند .
    کیان با کت پاییزه اش به سالن برگشت و با چهره نگران اوین و سوال او روبه رو شد : این خانوم کیه؟
    کیان تظاهر کرد که آرام است و مشکلی نیست.بی خیال شانه بالا انداخت : مامانمِ
    ابروی اوین تا وسط پیشانی بالا پرید و دلش یکباره فروریخت : چی؟
    -یه مادراومده به پسرش سر بزنه ....اینقدرغریب الوقوعِ؟
    اوین ترسیده گفت : یه وقت نفهمه من اینجام!
    کیان حین برس کشیدن به موهایش خیلی عادی گفت : می دونه!
    دهان اوین از تعجب باز شد اما نفس از گلویش بالا نیامد .کیان از آینه نگاهی به او که درست پشت سرش ایستاده بود انداخت.گچ سفید تر از این دختر بود یا او سفید تر از گچ ؟
    کمی توضیح داد تا شاید رنگ به رخسار او بازگردد : نازنین آمارتو بهش داده!
    لب های ظریف اوین محسوس لرزید. "نازنین" را بارها در ذهن جستجو کرد .هنوز هم نمی دانست، سعی در به یادآوری کسی دارد که هرگز ندیده است : نازنین؟ می شناسمش؟
    -دختر خاله ی بنده و آتیش بیار معرکه...می دونم الان هزارتا سوال دیگه هم داری که می خوای بپرسی ... اما الان مامانم تو سرما ایستاده و منتظرمه ..وقتی برگشتم واست همه چیز رو توضیح می دم.اوکی؟
    کیان فورا در خانه را باز کرد .هنوز یک قدم دور نشده بود که اوین سعی کرد او را صدا کند اما به خاطر آورد که حتی اسمی هم از آن مرد نمی داند.دستش به سمت او در هوا دراز ماند اما صدایی از گلویش درنیامد.
    مصمم شد پیش از رفتن مرد، حرفش را به او بزند و سنگ هایش را وا بکند . به سرعت به سمت در رفت و آستین کیان را گرفت . ملتمسانه چشمانش را ریز کرد و گفت : دلم نمی خواد بخاطر من دوباره بینتون کدورتی پیش بیاد...به مامانت بگو که من فردا از اینجا می رم و ...
    کیان انگشت اشاره اش را میان لبخند زیبایش گرفت : هیس...
    و بعد همان لحن دوستانه یِ آرام کننده یِ دختر کش را در کلامش ریخت و با برق مهربانی نگاهش،ذره ذره آرامش را به روح آشفته اوین تزریق کرد:
    - اینقدر نگران نباش...مامانم هیولا نیست که اینقدر ازش ترسیدی و رنگت پریده ...منم سی سالمه ...بچه نیستم که بخوام از کوره در برم و چیزی بگم که مامانم رو برنجونه .... الانم قصد دارم درباره تو ، همه حقیقت رو بهش بگم ....اگه می بینی نگرانِ و پاشده اومده اینجا ، به خاطر آتیشیه که نازنین به دلش انداخته و گرنه مامان به من و کارهام اعتماد داره .معلوم نیست نازی چه خزعبلاتی به خوردش داده که طفلی مامان نصفه شبی زابه راه شده.
    نگاه اوین برای چندمین بار بین چشم های کیان و تنها دکمه ی باز مانده کت او، رفت آمد کرد . کیان داشت به کمک پاشنه کش کفش هایش را به پا می کرد که اوین به سمت او رفت .دست دراز کرد و حین بستن آن دکمه لجوج ، با لحنی شرمنده زمزمه کرد : می فهمم که همه این دردسرها بخاطر کمکیه که به من کردی ...
    نگاه براق از اشکش را تا خود چشمان کیان بالا کشید : تا همین جاش هم خیلی مدیونتم...و نمی دونم باید چطوری این همه لطفت رو جبران کنم و ...
    کیان به علامت تسلیم کف دستش را جلوی اوین گرفت و با شیطنت گفت : خیلی خب..حالا که اینقدر مدیونمی پس بهتره زیر دین نمونی ...تا برمی گردم یه دستی به آشپزخونه بکش و ...اوضاع اتاق ها و سالن و اینام که خودت دیدی،روی میدون جنگ رو کم کرده ...
    پیشانیش را خاراند و به چهره کج و کوله اوین لبخندی دندان نما زد :
    -آهان ... راستی کلی هم رخت و لباس چرک تو سبدِ حمـ ـامِ که همشون با هم دست هاتو می بـ ـوسن ...فکر نکنی تموم شده ها ... بازم کار واست دارم ، فعلا به همین ها برس تا بعد که برگردم !
    اوین لب ورچید و "پررویی" زیر لب نثار کیان کرد.
    کیان خندید و فورا گفت: شنیدم !... دفعه بعد که خواستی فحش بدی تو دلت بگو.ضمنا ... پررو هم خودتی!
    بعد تا چشمان گرد از تعجب و لب و لوچه آویزان اوین را دید ، قاه قاه خندید و میان خنده ، به علامت خداحافظ برایش دست تکان داد .اوین "چیش" غلیظی گفت و بعد از بستن در نگاهش را روی آشفته بازاری که آن مرد شلخـ ـته راه انداخته بود چرخاند و خنده اش گرفت .
    آن مرد در خیلی چیزها تک بود.در شلخـ ـتگی... در به گند کشیدن یک آشپزخانه بزرگ برای تهیه دو بشقاب پاستای ناقابل..در ایجاد طعم های بی نظیر ...در قانع کردن یک دنده ای چون اوین....و بارز ترین هنرش که حتی اوین هم کاملا به آن اذعان داشت ، دلپذیر کردن طعم تلخ ترین و پراسترس ترین لحظه ها و ثانیه های زندگی آن دختر بود! کیان در این کار فوق العاده بود و خبرگی یک مرد دنیا دیده را داشت.
    ***
    اوین با نوک انگشت، آهسته لای پرده را باز کرد و نیم نگاهی به کوچه انداخت .محلِ قرار مادر و پسر، داخل پژو سفیدی بود که پایین پنجره پارک شده بود .اوین داشت دزدانه زاغ سیاه آن دو را چوب می زد که یکباره در اتومبیل باز شد و مادر و پسر به سمت در ورودی آپارتمان حرکت کردند.اوین هول شد و با خودش گفت : نکنه مامانش داره می یاد بالا؟ !
    فورا نگاهی به سر و وضعش انداخت .چون هیچ لباس راحتی همراه نداشت، گرمکن کیان را قرض گرفته بود که آن هم از شدت گشادی روی تنش زار می زد و منظره نازیبایی از او ساخته بود .صدای زنگ آیفون هشداری بود برای آن دختر و مفهومش این بود که فقط چند دقیقه تا رو به رو شدن با مادر کیان زمان دارد .دقایقی که آن مادر و پسر را از ورودی ساختمان تا پشت در واحد می رساند.
    اوین هرگز نمی خواست در اولین دیدار با مادر ناجی زندگیش، آشفته حال و شلخـ ـته جلوه کند .شاید چون دوست نداشت آن زن مهم، برداشت اشتباهی درباره او بکند .
    فورا وارد راهرو ِباریکِ منتهی به اتاق ها شد.به اتاقی که درست روبه روی اتاق خواب کیان بود رفت .کیان کمد آنجا را موقتا برای او خالی کرده بود و اتاق را دربست در اختیارش گذاشته بود.
    اوین به کمد نگاهی انداخت .تنها همان مانتویی که موقع فرار از هتل به تن کرده بود ،برای پوشیدن داشت. نه وقتی برایش مانده بود و نه انتخابی دیگر! سریع همان مانتو تیره ی کتان را به تن کرد و حین بستن دکمه ها از اتاق بیرون زد و به حمـ ـامی که در انتهای راهرو بود قدم گذاشت .نیاز داشت آبی به سر و صورت بزند تا حالش جا بیاید.حمـ ـام روشویی و آینه بزرگی داشت و جان می داد برای آرایش کردن .اما افسوس که هیچ لوازم آرایشی همراه نداشت.امروز تنها چیزی که توانسته بود با خود بردارد و فرار کند،جانش بود!
    کشوی دراور زیر روشویی را کشید.در خانه یک مرد مجرد هیچ چیزی پیدا نمی شد که بتواند رنگ پریدگی و آشفته حالی اوین را بپوشاند.
    پوفی کشید و مشتی آب به صورت زد .حرصش را سر گونه هایش خالی کرد .با کف دست روی گونه های برجسته اش ضربه زد تا شاید کمی خون زیر آن ها جمع شود و رنگ آدمیزاد بگیرد.
    با انگشت خیس زیر چشمان خوش حالتش خط کشید و همین موجب شد مژگان های بلندش با خیسی آب تر شود و با حالتی زیبا بالای تیله های قهوه ای براقش، سایه بانی زیبا بسازد.
    انگار آب و هوای شیراز به پوستش ساخته بود ... آفتاب سوختگی کوه های قندیل و ارتفاعات گرده سورِ سردشت ، برطرف شده بود و حالا پوستش یک دست سفید و مهتابی شده بود .نگاهش پایین تر آمد ... نوک بینی یونانی اش از سرما کمی صورتی شده بود . نگاهش سر خورد پایین تر ... لب های غنچه اش بدجوری بی رنگ و رو شده بود .لب هایش را روی هم فشرد و دلش برای رژلب قرمز مرجانی اش پر کشید.جای سرخش روی لب های بی رنگش، بدجور خالی بود.در همین فکر و خیال ها بود که با صدای زنگ ، هری دلش پایین ریخت.
    فورا به سالن برگشت .دست مرطوبش را روی مانتو کشید .نگاهی به دور و اطراف خانه انداخت .در آن نیم ساعت گفتگوی مادر و پسر ،اوین همه چیز را جمع و جور کرده بود . عسلی ها ..کانتر...مبل ها از تمیزی برق می زدند .کف سالن را با جارو دستی تمیز کرده بود تا صدای جاروبرقی در آن نیمه شبِ پاییزی، همسایه ها را را به راه نکند.
    با قدم هایی سست و لرزان به سمت در رفت .هیچ چیز درباره مادر کیان نمی دانست و همین ندانستن، به مرغ پریشان حال افکارش، اجازه می داد هر لحظه روی شاخه ی خیال جدیدی اتراق کند و هزاران پیش داوری غالبا منفی، از لحظه های آینده داشته باشد.بزرگترین ترس اوین این بود که به محض ورود، مادر کیان یک کشیده آبدار او را مهمان کند و مجبورش کند تنها مامن و تنها تکیه گاهش را رها کند و برود.
    با تمام استرسی که از خیالات منفی اش متبادر شده بود ، دستان یخ کرده و لرزانش را روی دستگیره در گذاشت.در دل، دست به دامن خدا شد ، توسلی جست و در را باز کرد. اولین چیزی که بعد از باز کردن در دید ،صورت آرام کیان بود .اما این کمک زیادی به آرام شدن اوین نکرد .چون آن مرد اغلب اوقات همین اندازه آرام بود و آن لبخند کمـ ـرنگ روی لب هایش هم دلیل خوبی برای اثبات اینکه "همه چیز خوب است" نبود!
    نگاه اوین از پس شانه های ستبر کیان، روی صورت زنی حدودا پنجاه ساله ... با چشمانی روشن و نگاهی گیرا ، پوستی سفید و لب و بینی متناسب با چهره ظریف و مهربانش ثابت ماند. مادر کیان با نگاه کنجکاوش از پشت هیکل پسرش ،پی اوین می گشت و این نشانه آن بود که مشتاق دیدار آن دختر است.
    در کمتر از چند ثانیه ، نگاه اوین از روی صورت مادر روی صورت پسر چرخید .کیان پلک هایش را آرام روی هم گذاشت و وا کرد و همین "نگران نباش " بی کلام مرد ، کمک کرد اوین از شدت استرس پس نیفتد و در آخر "سلام" تنها واژه ای بود که از لای دندان هایبه هم قفل شده ی اوین توانست راه به بیرون بیابد و چه خوب بود که این واژه به اندازه کافی حرف در خودش داشت . هم خودش آغاز کننده کلام بود و هم خوشبختانه نیاز به تقدم و تاخری نداشت ... بی حرف اضافه بود و به اندازه کافی مختصر و مفید و راهگشا .
    اوین از شدت استرس ، همان واژه را هم به زحمت ادا کرده بود ... اما نفهمید معجزه آن واژه بود یا لحن پر از تشویشش آن زن را تا این حد احساساتی کرد؟! به خودش که آمد میان بازوان مادر کیان قرار داشت. هنوز شوکه ..هنوز گیج ..هنوز ناباور .صدای احساس آن زن عطر و بوی گریه گرفت.اوین را مادرانه در آغـ ـوشش فشرد و با گویش ِشیرینِ کردی کنار گوش اوین سوزناک زمزمه کرد:
    -سلاو أزیزم...بمرم بوت بقوربان ...چت کیشاوه هتا استا دایه گیان !
    (سلام عزیزم....بميرم واست عزيزم...چه ها که نکشیدی تو این مدت عزیزم!)
    اوین همان طور که بغ کرده ،چانه اش روی شانه مادر اوین گذاشته بود و نگاه بهت زده و ناباورش را به کیان دوخت که پشت سر مادر و روبه روی خودش ایستاده بود و داشت با لذت به این صحنه عاطفی نگاه می کرد. کیان نگاه پر از سوال اوین را که دید به حرف آمد.با دست به مادرش اشاره کرد :
    -مادره دیگه...تا فهمید چه روزهای سختی داشتی و گیر کیا افتاده بودی ،اصرار کرد که باید بیاد ببیندت ... گفت می خواد جای مادرت که پیشت نیست، بغـ ـلت کنه و بهت آرامش بده!
    این حرف کیان آنقدر اوین را متاثر کرد که بغضش شکست .صورتش را در چادر سیاه آن زنِ مهربان، فرو کرد و عطر مادرانه او را بو کشید . با صدای گریه آن زن هم صدا شد و در آغـ ـوش مهربانی او ، کوله باری غمی که هفته ها بود روی دلش سنگینی می کرد را زمین گذاشت و های های گریست . گویی سفیرمهربانی از سوی عزیزانش به سوی او آمده بود تا دل تنگِ داغ دارش را مرحم صبر بگذارد.
    ***

    کیان ، خانم ها را به داخل دعوت کرد و متوجه شد اوین همه جا را خوب مرتب کرده و آبروی او را خریده.لبخند روی لب هایش جا خوش کرد و نفس راحتی کشید.مطمئن بود این بار دیگر مادر مواخذه اش نخواهد کرد .
    سرخوش به سمت آشپزخانه رفت و گفت:
    -تا شما آبی به سرو صورتتون بزنید منم یه چای تازه دم اعلی واستون می یارم.
    روناک خانوم،مادر کیان ، به سمت دستشویی رفت و اوین روی اولین مبل سالن نشست و همان طور که نگاهش پی آن زن مهربان بود ،با دستمال اشکش را گرفت و نوک بینی اش را چلاند.
    کیان به سمت اوین خم شد و حین برداشتن کتش از روی میز آهسته زمزمه کرد: دست گلت درد نکنه .
    اوین نگاهش را از در روشویی گرفت و به نگاه سپاسگزار کیان دوخت .گیج و سوالی به چهره راضیِ کیان چشم دوخت .
    کیان با حرکت چشم به اطراف اشاره کرد: آبروی یه پسرو جلوی مادرش خریدی...همیشه بهم غر می زد و می گفت خیلی شلخـ ـته ام .
    اوین پوزخندی زد و با شیطنت گفت : حق داره...شلخـ ـته ای !
    کیان با لب و دهنی آویزان گفت : به همین زودی تو رو هم خرید ؟
    اوین پشت چشمی برایش نازک کرد و دل کیان را یک دور در سیـ ـنه لرزاند : ما خانوم ها اصولا پشت همو خالی نمی کنیم !
    کیان خود را حرص خورده نشان داد و دستش را چنگال مانند سمت اوین آورد: ای آدم فروش!
    -دستتو ببر عقب ... جیغ می زنم تا مامانت بفهمه داشتی اذیتم می کردیا !
    کیان -جیغ بزن! ...فکر کردی وقتی شازده پسرش سر و مرُ و گنده اینجا واستاده ، طرف تو رو می گیره و حق رو می ده به تو !
    اوین با ناز زنانه اش گوشه پلک هایش را به هم نزدیک کرد : بعله... چی خیال کردی؟!
    -امتحانش مجانیه!
    اوین دست به بغـ ـل نشست و خودش را در اختیار کیان قرار داد .دستان کیان به اوین نزدیک تر شد .اما اوین یک هو نگاهش را بالا کشید و به نگاه کیان دوخت . برقِ شیطنت چشم های اوین ،کیان را گرفت و چنان شوکی به او وارد کرد که حتی ریتم تپیدن قلبش را هم تغییر داد .
    کیان فورا احساس خطر کرد .پا پس کشید و صاف در جا ایستاد .
    حس کرد سرعت گردش خون در رگهایش دوبرابر یا شاید هم سه برابر قبل شده. انگار تمام خون بدنش در صورتش جمع شده بود و صدای تپیدن قلبش واضح تر از همیشه توی گوشش بود .حس کرد روی پیشانی اش عرق نشسته .آهسته روی پیشانی دست کشید اما پلک هایش از سوزش زخم، روی هم مچاله شد و صدای آخ مبهمی از گلویش بیرون پرید.
    اوین که تمامِ امروز به صورت کیان دقیق نشده بود ،تازه متوجه زخم پیشانی او شد.دلسوزانه پرسید:
    -ببینم ... پیـ ـشونیت زخم شده ؟
    کیان نفهمید چرا... اما دلخور بود .زیر لب غر زد : چه عجب که تو هم بالاخره دیدیش!
    اوین که به زحمت قدش به شانه کیان می رسید آمرانه گفت : خم شو ببینم چه بلایی سرت اومده
    کیان سرش را خم کرد و اوین حین بررسی زخم ،نیمی از غرغر او را شنید : منظورت چیه؟
    کیان انگار آن کیان همیشه نبود.بی هوا اقرار کرد: نازنین تو نگاه اول دیدش ...

    اما اوین نه به نازنین حساسیت نشان داد و نه به کنایه کیان اهمیت ! فقط سعی داشت تمام آموخته های پزشکی اش را برای کمک به کیان به کار ببندد : بذار واست پانسمانش کنم...
    بعد هم انگشت اشاره اش را گوشه لب گذاشت و متفکر گفت :پنبه ... بتادین و چسب زخم می خوام .داری؟
    کیان نگاه خیره اش را از پشت پلک های اوین آب و جارو کرد.دخترک حتی محض دلداری هم که بود ، نگاهش نمی کرد.
    چقدر دل نازک شده بود و چقدر زود دلخور می شد از بی توجهی های دختری که همین امروز عزیز ترین دارایی اش،جانش، را برای نجات او کف دستش گرفته بود .کیان تمام این کارها را کرده بود اما هنوز وجودش برای اوین خیلی خیلی خیلی عادی بود و او آن شب به طرز عجیبی خودخواه شده بود و این عادی بودن را نمی خواست.

    اوین پشت میز آشپزخانه نشسته بود و داشت پیشانی کیانی که روبه رویش نشسته بود را پانسمان می کرد که روناک خانوم سر رسید .اوین به چهره نگران او لبخندی پر مهر زد : نگران نباشید...فقط یه خراش سطحیه.
    کیان رو ترش کرد : اونی که من دیدم اینقدرا سطحی که می گی هم نبود!
    اوین پوزخندی زد . پنبه را به بتادین آغشته کرد و همین که آن را دور زخم کیان کشید،صدای ناله کیان بلند شد
    -آخ ... آروم تر!
    روناک خانوم دستش را روی موهای کوتاه کیان گذاشت و عاشقانه به قربان فرزندش رفت : مادر به فدات ...درد داره نور چشمم؟
    کیان خود را برای مادر لوس کرد و شانه اش را به تن مادر فشرد: اوهوم
    مادرش خم شد و روی موهای پسرش بـ ـوسه زد و سر او را در آغـ ـوش گرفت و نگه داشت
    دست اوین مـ ـستاصل در هوا جا ماند . همان طور که پنبه بتادینی را بالا نگه داشته بود منتظر بود که کیان از آغـ ـوش مادر درآید و به پانسمان زخم او ادامه دهد.
    مرد گنده، داشت خودش را برای مادر لوس می کرد .متوجه نگاه اوین که شد برای او ابرو بالا انداخت
    اوین خنده اش گرفت اما رو ترش کرد و دور از چشم روناک خانوم ، "لوسی" نثار آن او که خود را به تمارض زده بود کرد.
    دقایقی بعد وقتی که اوین داشت مراحل آخر پانسمان زخم را انجام می داد ،روناک خانوم با تعقیب نگاه پسرش مچ او را گرفت .از نگاه های پسرش به آن دختر جوان چیزهایی دست گیرش شد که موجب شد لبخند سمجی روی لبش رفت و آمد کند.

    نیم ساعتی از حضور روناک خانوم می گذشت و تقریبا یخ جمع آب شده بود که مادر کیان در حالی که با محبت مادرانه ای دستان ظریف اوین را در دست گرفته بود و نگاه مهربانش مدام دور چشمان زیبای او طواف می کرد رو به کیان پرسید :کیان جان ... برای کمک به دخترمون چه کار می تونی بکنی؟

    کیان نگاهش را از تلویزیون گرفت و همان طور که پوست نارنگی را در پیش دستی جلوی رویش می گذاشت ،متفکر به صورت اوین خیره شد : ایشون یه هویت جدید لازم دارن و.......باید جایی زندگی کنن که به هیچ عنوان اعضای گروهک نتونن ردشو بگیرن !
    روناک خانوم چشم هایش را ریز کرد : منظورت از هویت جدید... یعنی... یه شناسنامه با اسم و فامیل جدید ؟

    کیان تایید کرد و تبصره ای مهم به جمله مادر افزود : آره ... البته می دونید که به جعل کردن شناسنامه هرگز نباید فکر کنید.. چون... خیرِ سرم بنده پلیس این مملکتم و باید تابع قوانین و مقررات باشم !
    روناک خانوم تایید کرد و دستان یخ کرده اوین را در دست فشرد .سوال بعدیش خیلی آنی بود :راستی ؟... هنوزم می شه به تبعیت از همسر نام فامیل رو تو شناسنامه تغییر داد ؟
    کیان که سرگرم تماشای مـ ـستند و میل کردن نارنگی اش بود بی آنکه به منظور مادرش از این سوال فکر کرده باشد، جوابش را خیلی عادی داد:آره ..چرا نشه؟!
    و دوباره نگاهش را به تلویزیون دوخت .روناک خانوم دستان اوین را در بین دستانش جابه جا کرد و خطاب به کیان گفت : پس ... کاش همین کارو بکنیم!
    با این حرف او ، اوین و کیان هر دو گیج و سوالی به چهره خندان روناک خانوم خیره شدند .کیان پَر دیگری از نارنگی را با حرکتی آرام به دهان گذاشت و همان طور که به چشمان مادر خیره شده بود و فکر می کرد ، منتظر شد مادرش توضیح بیشتری دهد.
    اما پس از شنیدن پیشنهاد مادر ،چنان هول شد که نارنگی به گلویش پرید و سخت به سرفه افتاد.
    روناک خانوم به سمت کیان رفت و همان طور که به پشت او می زد، قربان صدقه اش رفت : الهی فدات بشم ،خوبی عزیزم ؟
    کیان با علامت سر تایید کرد و کم کم سرفه اش آرام گرفت .با صدایی خش دار ، حیرت زده پرسید: شما الان چی گفتید؟
    روناک خانوم صاف و ساده کف دستش را به کیان نشان داد و خیلی عادی گفت :هیچی... اگه عقدش کنی... اوین می تونه با فامیلی تو، واسه خودش شناسنامه بگیره.
    کیان فهمید که درست شنیده بوده . واقعا مانده بود چه بگوید و چه عکس العملی نشان داد .اوین را دید که با دهانی از تعجب وا مانده نگاهش به قامت روناک خانوم خشک شده .بعد هم که از شوک درآمد، سرش را زیر انداخت و هول و عصبی با ناخن هایش بازی بازی کرد .
    کیان با اشاره به اوین و حال خرابش اشاره کرد و هشدار دهنده به مادر گفت : مامان!
    روناک خانوم گوشش بدهکار این حرف ها نبود .انگار می دانست ته دل پسرش کیلو کیلو قند دارد آب می شود : اما نداره عزیزم ! ... یعنی شناسنامه جدید گرفتن از اون کاری که امروز کردی سخت تر و غیرممکن تره، عزیزم؟
    جواب دندان شکن روناک به کیان موجب شد کیان ساکت شود و جوابی برای گرفتن نداشته باشد .نگاهش به اوین افتاد که در خود جمع شده بود و به شدت معذب بود : مامان خواهش می کنم بس کنید و ...
    اوین میان کلام کیان پرید : روناک خانوم ،من واقعا از شما ممنونم و می دونم نیتتون کمک به منه اما... من به اندازه کافی به پسر تون مدیون هستم .... خدایی نکرده نمی خوام جسارتی کرده باشم ... اما همون طور که شما مثل مادرم می مونید ...پسرتون هم دقیقا مثل داداشم می مونه و ...
    کیان دیگر هیچ چیز نشنید ... حرف های اوین به مذاقش تلخ آمد و حرف تلخ هم که شنیدن نداشت.احساس کرد پَر آخر نارنگی، طعم زهرمار گرفته و کامش را تلخ تلخ کرده !
    نفهمید چرا، اما نتوانست بنشیند و آنچه باب میلش نبود را بشنود .به بهانه ای واهی ، سالن را ترک کرد و مـ ـستقیم به اتاق خوابش رفت .عصبی به عضلات گرفته گردنش چنگ زد و صدای مادرش خطاب به اوین را شنید: مهرت به دلم افتاده .
    کیان پوفی کشید.روی تردمیل روشن ایستاد و هندز فری را در گوشش گذاشت و دکمه اجرای موسیقی را فشرد .سرعت دویدن و صدای موسیقی را آنقدر بالا برد تا خود را مجبور کند به هیچ کس و هیچ چیز فکر نکند. اما صدای مادر مدام در گوشش تکرار می شد "مهرت به دلم افتاده "...."مهرت به دلم افتاده "...

    روناک خانوم مسیر رفتن پسرش را تا پشت در اتاق، دنبال کرد .مادر بود ! ناراحتی پسرش را دیده بود و دلش در سیـ ـنه مچاله شده بود .نگاهش به صورت معصوم اوین افتاد .لبخندی مصلحت آمیز زد : مهرت به دلم افتاده ،اوین جان.
    اوین عضلاتش را از آن حالت منقبض خارج کرد و مخفیانه نفس راحتی کشید: شما هم خیلی خوب و مهربونید..راستشو بخواید اصلا انتظار این رفتار خوب رو نداشتم...شما با مهربونیتون غافلگیرم کردید .
    روناک دست اوین را در دست فشرد : آره ... وقتی دخترِ خواهرم بهم گفت که کیان با یه دخترِِ...
    مکثی کرد و در ذهن دنبال مترادف مناسبی برای واژه "مشکوک" که نازنین استفاده کرد بود گشت .دقایقی بعد به نگاه منتظر اوین لبخند زد : آره ... بدجوری دلم آشوب شد...البته اینطور نیست که پسرم رو نشناسم اما ... یهو وقتی نازنین اون جوری واسم گفت ،تو دلم خالی شد .
    تن صدایش را آهسته تر کرد و نیم نگاهی به در بسته اتاق کیان انداخت:آخه ...پسرم اهل دختر و ... اینا هیچ وقت نبوده و همیشه سرش به درس و بعدش هم کار گرم بوده ... تعریف نباشه ...چشم دل پاکِ و سرش به کار خودشِ...خب..خیلی تعجب کردم و به همین دلیل هم اومدم اینجا تا همه چیزو از زبون خودش بشنوم...
    لبخند روناک پررنگ تر شد : خوشبختانه وقتی واسم توضیح داد دلم بیشتر و بیشتر آروم گرفت .اما وقتی کرد هستی ...مخصوصا وقتی گفت تو دام گروهک افتادی و الان هیچ جا برای رفتن نداری و حتی باید دور خونه و خانواده ات رو هم خط بکشی دلم آشوب شد ..دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم ...به کیان اصرار کردم که باید حتما بیام و ببینمت ...
    اوین لبخند غمگینی زد : ممنونم..لطف کردید.
    - راستشو بخوای داداش منم اسیر کینه گروهک آزادی خواه کردستان شد و جوون جوون کشتنش.مادر بیچاره ام هم نتونست داغ تنها پسرش رو تاب بیاره و اونم خیلی زود پرپر شد و از دست رفت ....خانواده امون از هم پاشید بعد از اون اتفاق تلخ ... هنوز هم که هنوزه داغ تنها داداشم رو دلمِ...
    روناک خانوم آه جانسوزی کشید و چشمش تر شد . این بار اوین بود که دل به دل آن زن داد و دست او را با محبت فشرد . لب تر کرد و آهسته گفت : خدا بیامرزدشون..

    روناک لبخند پررنگی نثار چهره اوین کرد و : چقدر خوب شد که اومدم دیدمت ...دیگه مطمئن شدم که پسرم راه درست رو انتخاب کرده و به آدم درستی کمک کرده...
    اوین از واژه "کمک" دوباره شرمنده شد و لبه ی مانتو اش را در مشت بسته اش فشرد
    روناک خانم دلسورانه گفت : نه عزیز دلم ...شرمنده نباش .. پسرمن پلیسِ...کارش حفظ جون و مال و ناموس مردم این کشوره ... در باره تو هم وظیفه اش رو انجام داده!
    اوین لبخند زد اما زیر نگاه خیره روناک خانوم روی بلند کردن سر نداشت .ترجیح داد جو را عوض کند . سینی چای را جلو کشید و : چای میل دارید ؟
    روناک خانوم به تایید سر تکان داد : بله.. ممنون عزیزم.
    دقایقی بعد نگاه منتظر اوین روی در بسته اتاق کیان ثابت مانده بود که صدای روناک خانوم را شنید : نمی یاد...منتظرش نباش!
    اما اوین دلش می خواست کیان بیاید و این جو سنگین را با حضورش عوض کند.مگر یک زنگ زدن به همکار، چقدر طول می کشید ؟
    اوین دلخور از غیبت کیان ،فنجان چای روناک خانم را پیش رویش گذاشت که صدای آن زن در گوشش طنین انداخت : بمیرم برای پسرم که اینقدر تنهاست ... بعد از ازدواج من ،مادرش رو هم از دست داد ...
    جرعه ای از چای داغ نوشید و بغض های خفه کننده اش را پس زد :خیال می کردم دارم واسش پدر می یارم ..سایه سر می یارم ...اما نه شوهرم به چشم پسر به این بچه نگاه کرد و نه بچه ام جای خالی پدر، واسش پر شد...کم کم اونقدر ازم فاصله گرفت و دور شد که واسه هم شدیم دو تا غریبه ی هم خون !
    اوین دل به دل آن مادر داد و برای همدردی گفت : اما ... خیلی دوستون داره!
    روناک تایید کرد .اوین با لبخند شیرینی رو به او گفت : اونقدر از شما واسم گفته که مطمئنم که تنها فکر و دغدغه زندگیش فکر شما هست و بس!
    روناک خانوم لبخند شیطنت باری زد: آره..تا پیش از این من تنها زنی بودم که نگرانم بود اما ... حالا قضیه فرق کرده!
    اوین از برق نگاه آن زن چیزهایی دست گیرش شد و ترجیح داد تا ماجرا بیخ پیدا نکرده، بحث را عوض کند.ناشیانه پرسید: راستی شما دختر هم دارید؟
    که شنید - الان نگران تو و آینده ات هم هست
    نفسش در سیـ ـنه حبس شد.حس کرد باید توضیح دهد ... من من کنان گفت: من ..واقعا ..نمی خواستم ...
    -خوشبختانه این اتفاق افتاده!
    اوین با این حرف آنی ساکت شد .لب هایش از هم فاصله گرفت و در سکوت به برق شیطنت در نگاه روناک خانوم خیره شد.

    روناک خانوم به درِ بسته اتاق کیان خیره شد و در کسری از ثانیه گل شادی در نگاهش خشکید .آهی کشید و سَرِ دردِ دلش باز شد: شوهرم بازنشسته شده .... اصرارداره برای زندگی برگردیم سنندج ...هنوز این خبر رو به کیان ندادم ... وقتی ما بریم ...وقتی تو هم از این خونه بری ، یهو خیلی تنها می شه پسرم ..تنها تر از همیشه ی زندگیش!
    نگاه اوین از چشمه ی غمگین نگاه روناک خانوم تا پشت در بسته اتاق کیان ، جریان گرفت و لبخندی غمگین روی لب های بی رنگش نشست .
    روناک یکباره نگاهش را به صورت اوین دوخت و خیلی آنی و بی مقدمه پرسید :تو...دلت جای دیگه اس؟
    رنگی به روی اوین نمانده بود که بپرد.عرق بر تنش نشست و قلبش با هیجان در سیـ ـنه کوفت . لبـ ـانش لرزید و زبانش به لکنت افتاد : نه...یعنی .. .نمی دونم ...اما ...فکر کنم آره!
    حدس آن مادر ِنگران درست از آب درآمده بود.دل دخترک جای دیگری بود . آهی کشید و انگار که حضور اوین را فراموش کرده باشد ،به نقطه ای مبهم خیره شد و با خود بلند بلند فکر کرد : چقدر خوب می شد اگه می تونستی کنارش بمونی... راستشو بخوای.... خیلی دلم می خواست که کیان یکی از دختر خاله هاشو برای ازدواج ، انتخاب کنه و از تنهایی دربیاد اما ... او هیچ توجهی به اون دوتا نشون نمی ده ...
    سرش را آهسته بالا گرفت و مـ ـستقیم به چشمان زیبای اوین چشم دوخت : اولین نفری هستی که می بینم این طوری نگاهت می کنه...آخه کیان معمولا با هیچ دختر غریبه ای گرم نمی گیره ... هیچ وقت بیشتر از حرف های ضروری با دختر خاله هاش حرفی نمی زنه... اما با تو شوخی ...سر به سرت می زاره ... اونقدر تو رو محرم دونسته که ناپرهیزی کرده و درباره خودش و زندگی شخصیش باهات حرف زده ...حتما تو رو شایسته شنیدن دونسته ...حتما اونقدر خوب تونستی اعتمادش رو جلب کنی که از من و زندگیم واست گفته ..کیانِ من، دیر به آدم ها اعتماد می کنه و هنوزم برام عجیبه که چطور اینقدر زود تو رو به حریمش راه داده ..شاید این به دلیل معصومیت چهره ات ِ
    گل لبخند روی لب های آن زن شکوفه زد: خوشبختانه تو مهارت خوبی توی تغییر قلب آدم ها داری.حتی منم خیلی زود شیفته رفتار و ذات خوبت شدم...اصلا چرا راه دور بریم .. همین که توی این موقعیت سخت ، حاضر نیستی کسی رو درگیر مشکلاتت بکنی..همین که به عشقی که تو دلت ِ متعهدی و حاضر نیستی یکی دیگه رو درگیر خودت بکنی ... نشون از شخصیت خوبت داره و واقعا تحسین برانگیزه .....من سی سال سعی کردم به دانش آموزام همین صفات پسندیده رو آموزش بدم و .... اونقدر دخترای رنگ وارنگ تو زندگیم دیدم که چشم بسته بگم تو خوبی و شایستگی اینو داری که تا آخرش عروس من و همسر پسرم باشی!
    اوین حس کرد تمام خون بدنش در صورتش جمع شده .خجالت زده از آن همه تعریف سر به زیر انداخت:نظر لطفتونه اما...
    اوین مکثی کرد .روناک خانوم که با دقتِ یک معلم به او خیره شده بود ،چشمانش را ریز کرد و عاجزانه تقاضا کرد: نمی شه یه فرصت به کیان من بدی؟ ...شاید تو هم بهش علاقه مند شدی و ...
    -ببخشید اما ...
    روناک خانوم با اصرار بیشتری گفت : من راضیش می کنم با تو عقد کنه ...تو هم لااقل تا زمانی که واست شماسنامه جدید می گیره پیشش بمون و بهش فرصت بده ... گمون کنم یک ماهی طول بکشه تا شناسنامه ات به دستت برسه ... تا اون موقع پیشش بمون و بهش فرصت بده دلت رو به دست بیاره... اگه نتونست ...اگه نشد.... تو برو سر زندگیت و اونم بره دنبال سرنوشتش...موافقی؟
    اوین دنبال بهانه ای معقول بود ... مطمئن بود که می خواهد درخواست روناک خانوم را رد کند اما آن زن و نگاه ملتمس را چه می کرد ؟! به دلِ آن مادر نگران که بخاطر پسرش به او التماس کرده بود چگونه دست رد می زد ؟! مگر مدیون آن ها نبود ؟! دینش را چگونه ادا می کرد ؟! آخرش هم آن زن و نگاهش کار خودش را کرد . "نه" ای که تا سر زبان اوین آمده بود زیر نگاه آن زن ،هرگز مجالی برای ادا شدن پیدا نکرد.
    اوین شرمش شد جواب آن همه لطف و خوبی را با ناسپاسی بدهد .با آنکه می دانست که این کارِ درستی نیست اما مجبور به سکوت شد و با سکوتش رضایتش را به آن زن ابلاغ کرد .روناک خانوم هم به پاس این جواب مثبت ، اشک شوق ریخت ،لبش را به دندان گزید و با شوق گفت : راستشو بخوای ... من مطمئنم که کیانِ من ، خیلی زود دلِ تو رو به دست می یاره ...می دونم درست نیست از پسرم تعریف کنم اما ...به خدا هواخواه زیاد داره .درسته که کارمند ناجاست و از مال دنیا چیزی نداره اما در عوض اخلاق خوبی داره ...
    زن بی هوا با کف دست به پیشانی اش زد: چی دارم می گم من؟! ... تو خودت یه مدت باهاش ارتباط داشتی ...حتما یه چیزهایی درباره اش دست گیرت شده ..هر چی من بگم می شه تکرار مکرراتِ...
    روناک مانند یک دختر نوجوان ِ سرمـ ـست ِ شادی، روی پا بند نبود .برای پسرش ، دختری را خواستگاری کرده بود که توانسته بود چشمش را بگیرد .همان طور که از کنار اوین بلند می شد، خم شد و گونه اوین را بـ ـوسید و سپاسگزار گفت :ممنونم عزیز دلم ... ممنونم دخترم ..می رم باهاش صحبت کنم و بهش بگم که تو رضایت دادی ...
    روناک خانوم انگار روی ابرها قدم میزد .فورا در اتاق کیان را کوبید و داخل شد . اوین مطمئن بود که روناک خانوم به هر روش ممکن "بله " کیان را هم خواهد گرفت . حس کرد تب دارد .کف دستش را روی گونه ی داغش گذاشت و با نگرانی به در بسته اتاق کیان چشم دوخت ،آنجا جایی بود که قرار بود ادامه تقدیرش رقم بخورد !
    ***
    ***
    صدای باز شدن درِ اتاقِ کیان، موجی از استرس و تشویش را به دل اوین انداخت .تا سرش را بلند کرد کیان با یک کت خردلی رنگ مردانه ، درست پیش رویش ایستاده بود و با اخم های کمـ ـرنگ و چهره ای جدی نگاهش می کرد :لطفا پاشو بریم بیرون ..باهات حرف دارم!
    نگاه اوین بین چشمان مادر و پسر چرخید.آب دهانش را قورت داد و با تایید روناک خانوم از جا بلند شد و با کیان همراه شد.
    جلوی در آسانسور کت بزرگ کیان را پوشید و در حالیکه سکوت سنگین کیان ،دانه دانه مهره های تشویش را ته قلبش می انداخت ،در سکوت با او قدم در کوچه گذاشت.شب خنک پاییزی بوی باران و خاک رطوبت دیده گرفته بود. با لذت ریه اش را پر از هوای خنک شب کرد و محض شکاندن آن سکوت سردِ سنگین با شوق بچه گانه ای گفت : عجب هوای تمیزی...یاد هوای پاک کوه های قندیل افتادم ...
    کیان به سکوت سنگینش ادامه داد .اوین می دانست که بعد از پچ پچ های مخفی روناک خانوم با او و کیان ، حالا نوبت حرف های مگوی او و آن مرد شده.با هم در کوچه خلوت و روشن قدم می زدند .کیان ترسناک شده بود و خودخوری هایش تشویش اوین را بیشتر و بیشتر می کرد .یه ربع در سکوت قدم زدند و درست زمانی که اوین خواست زبان به اعتراض باز کند کیان نفس کلافه کشید.ایستاد .صاف در چشمان اوین زل زد و خیلی رک و جدی پرسید : تو دقیقا چه جوابی به درخواست مامانم دادی؟
    اوین لب زیرینش را مخفیانه گاز گرفت .نگاهش را به زیر انداخت .کیان صورتش را جلوت آورد و مصمم تر از قبل گفت : راستشو بگو اوین ؟ هیشکی تو رو نمی تونه مجبور به کاری بکنه! تو همین یک ساعت پیش نگفتی من مثل داداشت می مونم؟
    اوین چشمانش را تنگ کرد : گفتم اما...
    کیان از طفره رفتن اوین کلافه شد : ببین منو ... آوردمت بیرون تا جلوی مامان تو معذوریت نیوفتی و راستشو بهم بگی.حالا رک و راست بگو دقیقا چی به مامانم گفتی!
    -من..فقط نتونستم بهشون "نه" بگم.همین !
    کیان کلافه به موهایش چنگ زد.اوین تا به حال کیان را آنقدر کلافه و عصبی ندیده بود.سرش را با تاسف به علامت تایید تکان داد و دلخور گفت :حدس می زدم که مامان به زور ازت خواسته باشه با من بمونی ..اما... بی خیال ...خیال کن امشب هیچ چیز نشنیدی.همه چیزو همین جا چال کن ...ما به هم هیچ ربطی نداریم و بهتره ربطی هم پیدا نکنیم .
    اوین حس کرد ناجی محبوبش را رنجانده .کسی که برایش مانند برادری عزیز بود : کیان ... تو مرد خیلی خوبی هستی ... من خیلی واست ارزش قائلم ... تو امروز کاری کردی که شاید برادر خونیم هم در حقم نمی کرد ... اونقدر کارت ارزشمند بود که من خیلی زود تونستم اون نقش بازی کردن هات رو فراموش کنم ...تو واسم هر کسی نیستی...یه مرد ارزشمندی ...یه برادر فوق العاده ..و من به هیچ زبونی نمی تونم بگم که چه اندازه ازت ممنونم و تو جز اون افرادی هستی که هیچ وقت نمی تونم فراموشت بکنم ... اما...این حق تو ِ که اینو بدونی ... من قبل از اینکه تو رو ببینم ... قبل از اینکه بفهمم کیان واقعی چه پلیس وظیفه شناس با ارزشیه ، دلمو پیش یکی دیگه جا گذاشتم ... الان که بهش فکر می کنم می بینم ... خیلی وقته که شیفته اون مرد شدم و .... دقیقا به همین دلیل ِ که هیشکی جز اون مرد ، نمی تونه نظرمو جلب کنه! خیلی واسم گفتن این حرف ها سخته ...خیلی واسم سختِ پیش خودم و تو اقرار کنم عاشق یه مرد شدم اما ...این حق توِ که بدونی تا دیگه بهم اهمیت ندی!
    کیان کرده به صورت اوین زل زده بود ..حتی پلک هم نمی زد...بغض گلویش را مسدود کرده بود .برای او هم که امشب تازه فهمیده بود چه احساسی به آن دختر دارد،شنیدن از رقیب قدری که تمام قلب دختر محبوبش را در چنگ داشت ، خرد کننده بود .اوین زیر نگاه نافذ و خشمگین کیان به شدت تحت فشار بود .
    کیان که اوین را مجذوب عشق دیگری می دید ، پلک هایش را عصبی روی هم گذاشت.تمام توانش را به مدد گرفت تا بگوید "بس کن و همه چیزو فراموش کن" که اوین بی هوا حرف عجیبی زد
    -من...گمون کنم عاشقِ ..اون مرد شدم...عاشق فرشته نجاتم ...همون سیاه پوشِ مرموز...همون که تنها دلیل و اشتیاق زندگیم اینه که پیداش کنم و ازش بپرسم چرا منو نجات داده و حاضر شده به خاطر من آسیب ببینه؟!...
    دردی در کتف کیان پیچید .دردی که مانند صاعقه ای در آسمانِ دل کیان خروشید و برق خیره کننده اش ،موجی از نور و شادی روانه وجود ناامید کیان کرد و به کویر ِ خشک چشم های آن مرد، را مژده باران داد .جان کند و با لب هایی لرزان زمزمه کرد:واقعا عاشق اون سیاه پوش شدی؟
    اشک در چشم های اوین حـ ـلقه زد: وقتی بهش فکر می کنم قلـ ـبم یه جور دیگه می تپه ... حتی همین الان که اسمشو آوردم ...قلـ ـبم داره از سیـ ـنه ام می زنه بیرون ...اینا ...مطمئنم می کنه که جوابم "آره" اس.
    کیان گوشه لبش را گاز گرفت و طبق معمول لبخندش را از لب پاک کرد .با شوقی عجیب در چشمان اوین خیره شد و دلش برای در آغـ ـوش کشیدن دخترک پر زد.هر دو عاشق هم شده بودند و اوین خبر نداشت !
    کیان خیلی آنی گفت : بیا کاری که مامان خواسته رو انجام بدیم
    -چی؟ چی کار کنیم ؟
    -نامزد می کنیم و من واست شناسنامه می گیرم و...
    رنگ از روی اوین پرید.دخترک بیچاره،بی خبر از همه کس و همه جا نالید : برگشتیم سر خونه اول که !
    کیان با زرنگی گفت : مگه نمی گی من مثل داداشت می مونم ... باشه ... من به همین هم راضیم !
    ابروهای اوین تا وسط پیشنیش رفت.دو ،دو تایش هر کار کرد چهارتا نشد: مثل اینکه متوجه منظورم نشدی ... من قصد دارم تمام مدت بگردم دنبال اونی که دوستش دارم...می خوام هر وقت پیداش کردم برم پیشش...اگه دوستم داشته باشه می خوام همه زندگیمو وقف اون کنم ...متوجه شدی ؟
    کیان خیلی عادی و ریلکس گفت :باشه ...می دونم
    -بعدا نزنی زیرش؟
    با علامت سر تایید کرد : باشه ... نمی زنم!
    -تب داری؟ ... شاید حالت خوب نیست؟!ببینم
    اوین دستش را به سمت پیشانی کیان دراز کرد.کیان خودش را پس کشید: هی ..چی کار می کنی؟تا عقدت نکردم حق نداری بهم دست بزنی
    اوین لب ورچید و زیر لب غر زد: مطمئنم تب داری..فردا که عقلت سرجاش بیاد می زنی زیر همه چیز...
    بلند تر گفت : آخه کدوم مردِ بی غیرتی حاضر می شه زنش رو بده دست یکی دیگه ؟
    -بعد از عقد ،برو هر کاری دوست داری بکن...واسم اهمیت نداره .
    -داری مسخره ام می کنی ؟دوربین مخفیه؟ نکنه داری امتحانم می کنی؟
    کیان کلافه از سوالات بی وقفه اوین ،پلک های خسته اش را فشرد : عزیز ِ من... وقتی دلت جای دیگه اس و منو مثل داداشت می بینی چه غلطی باید بکنم ؟ من فقط می شم یه اسمم تو شناسنامه تو ...اگه خودمو بکشم و بگم تورو خدا اونو ول کن و منو دوست داشته باش،این کارو میکنی؟
    اوین صادقانه اقرار کرد : نه
    -قربون آدم چیز فهم ... پس همین فردا می ریم دنبال آزمایش خون و عقد کنون بعدشم من به مدت ده روز واسه خودم می رم ماه عسل،ماموریت ...خونه هم مبارک خود خودت باشه !
    اوین نفس راحتی کشید.حس کرد تمام مشکلات و دغدغه هایش یکباره حل شده.حس کرد بی اندازه از این کیان عجیب غریب و متضاد امشب سپاسگزار است .قدرشناسانه به کیان نزدیک شد و خیره در چشمان لرزان مرد گفت: تو خیلی خوبی کیان ...
    کیان خود را عقب کشید : هی مراقب باش ،هنوزمحرم نیستما
    اوین دستش را مشت کرد و حرصش را با لگدی نثار پای کیان کرد که کیان فورا پایش را با مهارت پس کشید.اوین از این جاخالی کیان بیشتر حرص خورد.پای چپش را برای لگد زدن عقب برد که کیان قاه قاه خندید و گفت: بس کن اوین..
    اوین گوشش بدهکار نبود.لگد بعدی هم با جاخالی کیان به هدف نخورد.اوین اخم هایش را در هم کرد .کیان به سمت اوین خم شد .صورتش را به صورت اوین نزدیک کرد و درست در فاصله ی چند میلیمتری از صورت آن دختر متوقف شد.اوین ترسیده در چشم های تیره و نافذ کیان زل زد و من من کنان گفت : داری چی کار می کنی ؟
    -دارم زور می زنم تا به یه دختر خنگ بگم که...
    اوین مضطرب گفت :
    -بگی چی؟
    کیان عقب کشید و از اوین کمی فاصله گرفت .حرفش را خورد و جای آن گفت: بگم که دیروقته ...زودباش بریم خونه تا یخ نزدیم!
    به سمت اوین آمد و نگاهش به گونه و بینی یخ کرده اوین افتاد .دو لبه کت را برایش به هم نزدیک کرد و با نگاهی عجیب به اوین خیره شد : خیلی دلم می خواد یکی از بدهی هامو جبران کنم .اجازه هست؟
    اوین به خیال آنکه چیز خوبی قرار است نصبش شود با شوق تایید کرد و کیان نامردی نکرد.یکی از آن تلنگرهای میان دو ابرو را نثار پیشانی اوین کرد و در دلش گفت " زدم چون جلوی روت ایستادم و نمی تونی منو تشخیص بدی"
    اوین "آخی " گفت و با اخم های درهم و واژه هایی نه چندان مودبانه کیان و صد نسلش را گل باران کرد
    کیان همان طور که جلوتر از اوین راه می رفت خندید و گفت : خیلی بلند فحش می دی ...همشو شنیدم !
    و بعد قاه قاه خندید و گفت: هوا عالیه امشب...عالی کمه ... فوق العادست ...فوق العاده !
    اوین اما نچ نچی کرد و زیر لب گفت :"طفلی... پاک عقلشو از دست داده "
    صدای خنده شاد کیان در گوشش پیچید:اینم شنیدم ...
    اوین به خنده افتاد .دستش را در جیب کت مردانه ای که به تن داشت فرو کرد و به دنبال آن مرد راه آمده را بازگشت.
    ***


    صدای نفس های منظمِ روناک خانوم لبخند واضحی روی لب های اوین نشاند.همان طور که کنار آن زن مهربان روی زمین خـ ـوابیده بود ،به پهلو چرخید . دست هایش را بالش سر کرد و به چهره ظریف و زیبای آن زن چشم دوخت .تازه مجالی دست داده بود که به قیاسی بین چهره مادر و پسر بپردازد .خیلی زود به این نتیجه رسید که کیان همه چهره اش را از پدر به ارث برده است چون جز پوست روشنش، هیچ از چهره مینیاتوری مادر به ارث نبرده بود. کیان چشم های درشت تیره رنگ داشت و چشم های آن زن ترکیب زیبایی از سبز و عسلی بود.لب و بینی زن ظریف و تراش خورده بود اما کیان لب های درشتی داشت و بینی عقابی اش مانند بینی دانیل رادكلیف بازیگر هری پاتر بود و این شباهت این دو شخصیت ، توانست آن وقت صبح اوین را بخنداند.
    صدای زنگ هشداری که کیان برای نماز صبح گذاشته بود،اوین را زودتر از کیان از اتاق بیرون کشاند . از راهرو عبور کرد و به سالن وارد شد .نگاهش روی کاناپه های نرم که به شکل اِل دور هم چیده شده بودند ثابت شد.هنوز گیج ِ خواب بود و شعله های آبی شومینه او را تسخیر کرد و به آن سو کشاند.تن خسته اش را روی مبلِ کنار شومینه انداخت و پاهایش را در شکم جمع کرد.
    صدای زنگ هشدار برای دومن بار تکرار شد و این بار کیان را بیدار کرد .کیان کش و قوسی به اندامش داد و در حالی که متوجه اوینِ مچاله شده روی کاناپه نشده بود از وسط سالن رد شد .وضو گرفت و به سال برگشت و حالا که خواب از سرش پریده بود ، اوین را دید و با تعجب پرسید: خوبی؟
    اوین سر بلند کرد . پلک هایش را گشود و با صدایی پر از اثرات خواب آلودگی،صادقانه گفت:نه... یه جوریم!
    کیان سرش را کج کرد و مشتاق به صورت خسته ی دخترک خیره شد : چه جوری؟
    اوین بیشتر در خود مچاله شد :حسم ...حس عنکبوتیه که تارش نمی آد...حس کبوتریه که جون باز کردن پرهاشو نداره ...حس مرغیه که...
    کیان با خود فکر کرد که آیا این اوینِ طناز امروز صبح ، همان دخترک خشمگین پاچه گیر روز اول است؟ آن روی دیگر اوین، مردانه و خشن بود و این رویش زنانه و پر از کشش و جذابیت . فقط خدا می دانست چه اندازه این اوینِ زیبا با آن چشمان خمـ ـار و زمزمه های آرام هزیان گونه ، برای کیان جذابیت داشت.مرد جوان بی صدا خندید و با شوق گفت : ای بابا.. حالا می خوای کله سحری کُلِ جَک و جونور ها رو جلوی چشمم ردیف کنی؟ ... بگو ببینم باز تو اون مغزِ فندقیت چی می گذره که تارِت نمی یاد و جونِ پرواز نداری؟
    -هر چی به یه راه حل برای پیدا کردن اون مرد فکر می کنم هیچی به ذهنم نمی یاد...
    حدس کیان درست از آب درآمده بود .اوین هنوز صبح فردا نیامده ،به فکر پیدا کردن کسی است که چند بار جانش را نجات داده !
    صدای اوین دوباره در گوشش پیچید : بعد از اون روزهای سخت و پر استرس، تازه یادم می اومده که چقدر خنگ بازی درآوردم و به یک سری چیزها اصلا دقت نکردم
    کیان تمام توجهش را به اوین داد و فورا پرسید: مثلا به چی دقت نکردی؟
    کیان یک هو چیزی یادش آمد.جدی شد و صاف روی مبل نشست و آن دسته مویی که روی پیشانیش ریخته شده بود را زیر شال زد : اول بزار یه چیزی بپرسم بعد جواب سوالت رو می دم ....اون شبِ اول....منظورم همون شبیه که تازه به اون خونه رفته بودم و.... حالم بد شد ، خیال می کردم که سیاه پوش اومده و نجاتم داده؟در واقع تو بودی که به دادم رسیدی.آره؟
    -اوهوم .نازنین اون بار اومد و کمک کرد حالت بهتر بشه.
    -درباره من چی بهش گفتی؟
    -گفتم همکارمی و ...حین عملیات فشارت افتاده.اون بار قبول کرد اما این بار که دید بازهم تویی و تو خونه من بی هوش شدی ، دیگه دروغمو باور نکرد و فورا گذاشت رفت.بعدش دلش به رحم اومد و پیامک داد که فلان دارو رو بده و حتی مجبور شدم خودم سُرم واست وصل کنم.
    -تو ... آموزش اولیه پزشکی دیدی؟
    -یه چیزایی ...تا اگه حین عملیات ضربه سخت خوردم بتونم تا رسیدن تیم پشتیبانی و پزشکی، خودمو زنده نگه دارم ....حتما شما هم تو آموزش هاتون داشتید دیگه؟!
    -آره .من یک ماه تو کوه های قندیل، تو خاک عراق، آموزش های مختلف دیدم....بیشتر دفاع شخصی.. کار با اسلحه و تیر اندازی و کمی هم کمک های اولیه و تا دلت بخواد سخنرانی های پوچ و مسخره درباره آزادی کردستان و منافعش برای کردها و کوبوندن نظا حاکم و ..
    کیان با علامت سر تایید کرد و سوال دیگری پرسید : راستی اونجا از نظر خوردو خوراک و بهداشت بهتون می رسیدن؟
    -آره... درسته مقر گروهک تو کوه های قندیل و ارتفاعات گرده سورِ اما بودجه های خوبی برای گروهک ها و نیروهای چیریکی دیگه خرج می کنن و گروهک هم برای جلب توجه اعضا ،خوب واسمون خرج می کرد . حتی من تونستم چند بار غیر مـ ـستقیم برای خانواده ام پول بفرستم و خبر سلامتیمو بهشون بدم ...اونا از من خواستن که بگم عضو گروهک شدم و حتی خانواده و عزیزانم رو تشویق کنم به حزب آزادی خواه کردستان بپیوندن !
    -خانواده ات جوابی هم به نامت دادن
    اوین آه جانسوزیی کشید و چشم های براق از اشکش را از نگاه کیان دزدید.شانه بالا انداخت و با صدایی لرزان گفت :
    -نه... نیاز به جواب نیست...می دونم طردم کردن و تا زنده ان نمی خوان ریختم رو ببینن...پدرم نظر مثبتی درباره گروهک نداشت و من حالا می فهمم چرا !
    کیان که لرزش صدای اوین را دید بحث را عوض کرد و با اشاره به موضوع قبلی ذهن اوین را از فکر خانواده اش منحرف کرد: داشتی یه چیزی می گفتی... اینکه یادت اومده که به یک سری چیزها بی دقتی کردی.مثلا چی؟
    -آهان...آره ... خیلی چیزها ... مثلا اینکه اون سیاه پوش شماره منو از کجا آورد که به من پیامک داد؟
    نفس ِکیان در گلو حبس شد . هیچ جواب مشخصی برای جواب دادن به اوین نداشت .شانه ای بالا انداخت و گفت: لابد یه جوری پیدا کرده دیگه!
    اوین با دقت در چشمان کیان خیره شد.جوری که کیان به خودش شک کرد و حس کرد اوین به او شک کرده است .لب زیرینش را داخل کشید و مکید و سعی کرد در کمترین زمان ممکن ،جواب خوبی برای کنجکاو ی اوین پیدا کند.
    کیان وقتی دید که اوین سخت به این قضیه مشکوک شده لب تر کرد و خیلی عادی گفت :خب ...به دست آوردن شماره تلفن یه نفر، هزارتا راه داره ... لزوما هم نیاز نیست پلیس باشی که بدونی...طرف با یه جستجویِ ساده تو اینترنت،می فهمه که چطوری شماره ای که می خواد رو به دست بیاره!
    اوین چشمانش را ریز کرد :اما توی همه اون راه ها، سیاه پوش مجبور بوده گوشی منو برداره و از طریق گوشیم کد یا شماره ای رو گرفته باشه!
    -خب...آره
    -اما اون مرد که حتی دستش هم به گوشی من نخورد!
    کیان شانه ای بالا انداخت : الان حتی یه کیف قاپ هم بعد از یه مدت آموزش، می تونه جوری کیفتو بقاپه که نفهمی چی به چی شد.وقتی به خودت می یای که دیه کار از کار گذشته و ... اون مرد هم شاید توی حادثه فروشگاه، یه لحظه گوشیت رو برداشته و ... سه سوت کد شماره بین المللی رو گرفته و شماره ات رو حفظ کرده .
    اوین به فکر فرو رفت و با یادآوری آن روز تلخ، شکسته شکسته گفت : حق با توِ... حتما اونجا بوده ... اون روز اونقدر حادثه وحشتناکی اتفاق افتاد که من اصلا حواسم به گوشی و کیفم نبود.
    کیان نفس راحتی کشید.ظاهرا اوین کاملا به جواب او رضایت داده بود .کیان خواست زودتر از جلوی چشم اوین دور شود که اوین آنی پرسید: یه چیز دیگه ...چه اتفاقی برای گوشیم افتاد؟
    -سیم کارتت رو سوزوندم تا اعضای گروهک نتونن ارتباطی باهات برقرار کنن... اما گوشیت سالمه و الان پیش منه .بیا دم در اتاقم و بگیرش
    اوین ذوق زده از روی مبل پایین پرید. پشت سر کیان به سمت اتاق او رفت .کیان به دنبال گوشی، دست در جیب کتش کرد و موبایل صدفی رنگ اوین را به سمتش گرفت.اوین ذوق زده گوشی را روشن کرد و با دیدن شماره سیاه پوش که همان روز بارانی که با او قرار داشت ، روی حافظه گوشی ذخیره کرده بود ، امیدی نو در قلبش دوید و لبخند گشادی روی لب هایش جا خوش کرد.کیان به ذوق زدگی اوین لبخندی مخفی زد: برو یه کم بخواب...فردا صبح عقد کنونتِ ..می خوای با این چشم های سرخ بشینی سر سفره عقد ؟
    اوین به فکر فرو رفت :راستی ... مگه برای عقدِ دختر، اجازه پدر لازم نیست ؟
    کیان پلک های خسته اش را با انگشت شست مالید :اتفاقا دیشب با مامانم درباره این قضیه صحبت کردم ....مامان می گه چون هر دو اهل تسنن هستیم و شرایط خاصی هست که امکان اجازه گرفتن از پدرت نیست ، فعلا چاره ای نیست جز اینکه به مذهب حنفی که اجازه عقد بدون اجازه پدر می ده عقد کنیم تا بتونیم برای شناسنامه ،عقدنامه رو ارائه بدیم .
    اوین خیالش راحت شد.چه خوب بود که آن مادر و پسر فکر همه چیز را کرده بودند و برعکس او به این وصلت مشتاق بودند.این واقعا معجزه بود که روناک خانوم به جای طرد کردن او ،حامی شماره یکش شده بود.اوینِ بد شانس دیروز،این روزها داشت روی خوش اقبال را هم تجربه می کرد.
    جواب کیان را تایید کرد : باشه.... چقدر طول می کشه شناسنامه دستم برسه؟
    کیان از این همه عجله اوین برای پایان دادن به وصلتی که هنوز صورت نگرفته بود ، دلخور شد و بی حوصله گفت : یک ماه ... شاید یه کم بیشتر یا کمتر!
    اوین نفس راحتی کشید و بی توجه به دلخوری کیان گفت :خوبه ... .منم توی این مدت تمام تلاشم رو می کنم که اون مرد رو ملاقات کنم ...
    ذوق زده روی پاشنه پا چرخی زد و یک قدم مانده به در،یاد بی حواسیش افتاد .از کیان تشکر نکرده بود .فورا به سمت کیانِ عبـ ـوس چرخید و با لبخندی زیبا گفت :
    -راستی.... یادم رفت تشکر کنم ... ممنونم که گوشی رو بهم برگردوندی...اگه لجبازی می کردی و اینو بهم نمی دادی، دیگه هیچ راهی برای پیدا کردن سیاه پوش پیدا نمی کردم ..واقعا ممنونم که داری اجازه می دی راهم رو برم و مانعم نمی شی
    کیان اما از حجم اخم هایش کم نکرد .همان طور که به اوین خوشحالِ پیش رویش زل زده بود ،سوال سختی از او پرسید:
    -اگه اون مرد رو ملاقت کنی و بگه هیچ علاقه ای بهت نداره و تو براش یکی هستی مثل هزاران نفر دیگه ...اون موقع چی کار می کنی؟
    لب های اوین از هم فاصله گرفت ... انتظار جواب رد شندین از ناجی مهربانش را حتی در سوال کیان نداشت چه برسد به دنیای واقع!
    آشفته شد و وقتی دقایقی زی نگاه مـ ـستقیم کیان ،به هیچ جواب مشخصی نرسید صادقانه اقرار کرد :
    -نمی دونم....واقعا نمی دونم چی کار باید بکنم ... راستش الان واقعا امیدوارم که اون طور نشه ...یا لااقل اگر می خواد دست رد به سیـ ـنه ام بزنه،لااقل یه دلیل خوب برای کمک هاش بهم بگه ...
    سر به زیر و غم زده به گل های درشت قالی زل زد.دل کیان برای غم صورت اوین پرپر شد.خواست دلداریش بدهد که اوین سر بلند کرد و با نگاهی براق در چشمان کیان خیره شد .آهی کشید و گفت : به هر حال.... بهتر نیست تا این علاقه ی یک طرفه بیخ پیدا نکرده ،دلیل کمک هاشو بفهمم ؟
    کیان لبخند زدو اوین را تایید کرد و نصیحت خوبی به اوین بلاتکلیف کرد : پس برو و به خودت فرصت بده تا به این جواب مهم برسی....الان زمانیه که تو باید تصویر روشنی از گام هایی که می خوای در آینده برداری داشته باشی!
    حق با کیان بود . اوین واقعا بلاتکلیف بود و نمی دانست دقیقا در این مقطع از زندگی دنبال چه چیزی است .اتفاقات عجیبی که تا همین دیروز جانش را به شدت تهدید کرده بود ، از بیخ گوشش گذشته بود و حالا اوین باید برای روزهای آینده اش ،برای دلیل فرارش از خانه ،برای آن چه برایش می خواست بجنگد تصمیم مشخصی می گرفت.باید باور می کرد که حتی بدون داشتن حمایت کیان و سیاه پوش، می تواند روزهای آینده اش را سپری کند و به آرمان هایش برای خانواده و مردمش برسد.
    اوین نگاه مـ ـستقیمی به کیان انداخت .برق محبت از نگاه آن مرد زبانه می کشید و اوین را شرمنده وجود آن مرد می کرد .شهامتش را جمع کرد و آب پاکی را روی دست کیان ریخت تا بیش از این درگیر احساس نشود : تو ... تا کجا می خوای پاسوز من بشی؟ ... تا اینجا که من فهمیدم تو پلیسی هستی که با نگاه کردن به مهارت هات می تونم بفهمم لااقل سروان دوم این مملکتی..مطمئنم که برای رسیدن به این جایگاه ، کلی زحمت کشیدی...کلی آموزش دیدی.. عملیات موفق انجام دادی و ترفیع گرفتی .... نمی خوای همه چیزهایی که به این سختی به دست آوردی رو سر یه دلبستگی عاطفیِ ، فدا کنی؟!
    کیان نگاهش را از نگاه اوین دزدید.غافل شده بود که اوین حالا از احساس تازه جوانه زده ی او خبر دارد . هول شد و من من کنان گفت :نمی دونم ...منم الان به اندازه تو گیجم ...
    اوین لب هایش را با تاسف روی هم فشرد
    کیان جرئت کرد و به چشم های اوین زل زد و اقرار شیرینی کرد :فعلا فقط اینو می دونم که نمی تونم بی خیال تو و آینده ات بشم
    اوین نگاه سپاسگزاری را به وجود با غیرت کیان تقدیم کرد : پس بهتره بعد از عقد،از هم دور باشیم و به هم فرصت بدیم که خوب به آینده فکر کنیم ...کیان..خواهش می کنم منطقی تر به راه و هدفت فکر کن... من واقعا ازت ممنونم ..تو مرد فوق العاده ای هستی ... اما عاجزانه ازت می خوام که از اون دوری برای دل کندن از این دلبستگی اشتباهی،کاملا استفاده کنی .... چون .... من واقعا نمی خوام اتفاق بدی برات بیوفته....منظورمو می فهمی؟
    حرف های دختر محبوبش کام کیان را تلخ کرده بود اما صداقت مواج در کلام آن دختر ، وجود کیان را در جاذبه و دافعه این میدان مغناطیسی معلق گذاشته بود و این کشمکش عاطفی لحظات سختی را برای سرگرد جوان ایجاد کرده بود .اوین به چهره کج شده او خیره مانده بود و منتظر عکس العمل و جوابی از سوی او بود
    کیان کلافه، کف دستش را روی صورت کشید و با اخم هایی در هم نگاه نافذش را به صورت اوین دوخت : خودم می دونم که راه سختی رو انتخاب کردم ...شاید منم مثل اون سیاه پوش بیشتر از این نتونم توی این مسیر همراهیت کنم ...
    دل اوین آشوب شد.تمامی دیوارهایش داشتند پشتش را خالی می کردند و تنهایش می گذاشتند.به خود نهیب زد که نباید کم بیاورد .باید قوی باشد ... دیوار خودش باشد و تکیه گاه خودش و دلش را به دیوار دل هیچ مردی آویزان نکند.
    پشتش را به کیان کرد و با قدم هایی سست از در خارج شد. حسش،حس و حال غریب ِبادکنکی بود که نخش از میخ دیواری محکم رها شده و حالا به این معلق بودن ،به این سرگردانی در خلاء دیوارها عادت ندارد.
    اوین دستش را روی دستگیره اتاق روبه رویی گذاشت .بی حس تر از همیشه آن فلز را لمس کرد و چرخاند .آنقدر بی انگیزه و ناامید که حتی درِ اتاق هم به اراده پوچ او اهمیتی نداد و باز نشد .صدای کیان در گوشش پیچید و وجود معلق و آویزان اوین را دوباره میخکوب دیوار خود کرد:
    -نمی دونم تصمیم نهاییم چی باشه اما ....فعلا فقط اینو می دونم که...هر کی بخواد آزارت بده اول باید از رو جنازه من رد بشه !

    ***
    کیان روناک خانوم و اوین از محضر خارج شدند. روناک خانوم روی اوین را برای چندمین بار بـ ـوسید و کنار گوش عروسش زمزمه کرد: عروس قشنگم، مراقب پسرم باش...
    اوین شرم زده شد و گونه اش گل انداخت: چشم ..خیالتون راحت باشه .
    روناک ، به سمت پسرش چرخید و او را مخاطب قرار داد : حواست به امانتی عزیزمون باشه مادر ...مثل چشمات ازش مراقبت کن.
    کیان انگشت روی چشم گذاشت : چشم خیالت راحت باشه قربونتون برم ... .شما هم خیلی مراقب خودتون باشید
    روناک خانوم به ماشینش اشاره کرد : من دیگه می رم... کلی خرت و پرت باید جمع کنم و کم کم بسته بندی کنم کنار بذارم .
    و تازه آن وقت بود که اوین فهمید روناک خانوم ماجرای بازگشتشان به سنندج را به اطلاع کیان رسانده.
    روناک خانوم خداحافظی کرد و با چهره ای بشاش آن دو را ترک کرد و رفت .
    کیان که بعد از جاری شدن صیغه عقد ،سد محافظی که جلوی رویش بود شکسته بود ،دیگر با بهانه و بی بهانه خود را به اوین می چسباند ، دست او را لمس می کرد و اوین را معذب می کرد .این بار به بهانه رد شدن از خیابان زیر بازوی اوین را گرفت و حین رد کردن او از خیابان کنار گوشش زگفت : باید برم سر کار اما اول تو رو می رسونم خونه.
    اوین سر به نفی تکان داد : نه ...یه کم این اطراف خرید دارم ،بعد خودم برمی گردم خونه.
    -پول داری
    اوین فورا گفت : آره ،خوشبختانه کارت حسابم همراهم بوده
    - این همون کارتی نیست که گروهک به حسابش واریز انجام می داد؟
    آه از نهاد اوین برآمد : نگو که باید اینم از بین ببریم؟
    -دقیقا...هر تراکنش بانکی نشونی از زنده بودن توِ..این جوری حتی می تونن ردت رو بگیرن و بفهمن کجایی!
    -خدای من ... خطر از بیخ گوشم گذشت!
    -اوین حواستو خوب جمع کن ...نمی خوام بترسونمت اما ....اولین اشتباهت ممکنه بشه اخرین اشتباهت!
    آنقدر نگاه کیان نگران بود که اوین حس کرد باید بابت اشتباهش عذرخواهی کند
    سر به زیر انداخت : اصلا حواسم نبود ...ببخشید!
    کیان نفسش را به بیرون فوت کرد : آدرس خونه رو بلدی؟
    -اوهوم
    -بیا این کارت رو بگیر ... رمزش هم برعکس رمز خونه اس...فعلا از این خرج کن!
    -اما...
    -هیس... اما بی اما... اگه می خوای بگی دینت بیشتر می شه اینطور نیست...تا قرون آخرش رو می زنم پای بدهکاریت ،پس با خیال راحت هر چیز لازم داری بخر ...اوکی؟
    -باشه...قول می دم همه رو بهت برگردونم.
    کیان لبخند ش را از روی لب برداشت .اوین خواست برود اما دست ها کیان، جفت بازوهایش را گرفت و او را به سمت خود کشید.صورتش را در صورت اوین فرو برد و همراه با نگرانی ای که در چشمانش موج میزد زمزمه کرد:مراقب خودت باش"
    دل اوین در سیـ ـنه لرزید.غم و نگرانی این مرد جوان، برایش بی اندازه ستودنی بود و موجی از شادی را در رگ های اوین تزریق کرد .
    لبخند مهربانی به صورت کیان پاشید و برای رها شدن از حصار دستان آن مرد زمزمه کرد : ممنون که نگرانمی اما مطمئن باش می تونم از خودم مراقبت کنم
    کیان فشار دستانش را از بازوی اوین برداشت و در حالی که از نگرانیش ذره ای کم نشده بود ،ساعت را نگاه کرد.سرگرد منظم و دقیق دیروز، برای اولین بار در زندگیِ کاریش تاخیر داشت.
    اوین متوجه شد: دیرت شد...بهتره بری!
    کیان دست روی شانه اوین گذاشت و با چشم های تیره اش در چشم اوین زل زد: پس دیگه خیالم راحت باشه؟
    اوین لب های ظریفش را روی هم فشرد و به علامت سر تایید کرد.
    کیان همان طور که به سمت اتومبیلش می رفت ،برگشت و رفتن و دور شدن اوین را برای آخرین تماشا کرد .بالاخره مجبور شد از دختر محبوبش دل بکند و به ماموریت جدید و تیم جدیدش ملحق شود.

    ***

    امیر علی تلنگری به کتف کیان زد: بهتره؟
    کیان با کف دست، کتف مجروحش را لمس کرد : فعلا آرومِ که ..خیلی اذیتم نمی کنه ...فقط مکافاتش اینه که همش باید به پشت بخوابم .
    -شب ها درد نداری؟
    کیان-چرا اتفاقا... بیشتر مواقع،دردش شب ها شروع می شه که اونم با مسکن حله...می سازیم با این درد!.
    امیرعلی سوئیچ ماشینش را در دست جابه جا کرد.در وقت اداری آمده بود به محل کار کیان تا هم دیداری تازه کند و هم پمادی که مادرش چند سال پیش از سفر حج با خود آورده بود و خاصیت ضددرد داشت را به کیان بدهد.

    -راستی مادر گرامی سلام رسوند و گفت این پماد مومیایی 15 گیاهِ که برای درد عضلانی خیلی عالیه بهت بدم و بگم پیرشدی جوون و زن نگرفتی،از بس بی عرضه ای...گفت یه نگاه به این امیر علی شاخ شمشاد بنداز، نصفه توِ اما اونقدر تیز و زرنگ و باهوشِ که خیلی زود زن گرفت و راهی خونه بخت شد ...

    کیان پوزخند زد : اون وقت همه اینا رو حاج خانوم گفت دیگه؟! یه نامزد کردن این همه باد به غبغب انداختن داره ؟ ...همچین می گه راهی خونه بخت شدم که...استغفرالله !

    امیر خندید .همان خنده معروف غرابه ای : حالا ولش کن این حرفا رو ...دور از شوخی ، بجنب جناب سرگرد.... بجنب که داره دیر می شه و دیگه دخترای خوب رو گلچین می کنن و سرت بی کلاه می مونه ! ...راستشو بخوای عیال بنده هم همش تیکه بارونم می کنه و می گه ، تو چطور مردی هستی که هیچ رفیق متاهلی نداری تا بشه باهاش رفت و آمد کرد! ....می دونی که نه من خواهر و برادر دارم نه عیال محترم ..دوستای خانومم که همشون از دم ترشیدن ...

    پوزخند کیان پررنگ تر شد:حالا منظور؟

    -چندباری جلوی مادر خانوم، اسمت رو آوردم و اون ها هم وقتی فهمیدن چهار ستون بدنت سالمهِ و دستت هم به دهنت می رسه و مجرد موندی، پاشون رو کردن تو یه کفش که الا و بلا دعوتش کن خونه ...حالا شوما از من نشنیده بگیر اما گوشی دستت باشه که می خوان یکی از اون ترشیده ها رو ببندن به ریشت..خلاصه ... اگر داری هـ ـوس کرب و بلا بسم الله !
    کیان کلافه صفحه تلفن همراهش را برای چندمین بار روشن و خاموش کرد.نگاهش را از صفحه گوشی تا چشم های امیرعلی بالا کشید : خیر...لطف کنید به عیال محترم و مادر خانوم گرامیتون بفرمایید که برای من از این لقمه ها نگیرن!
    و بعد نجوا کنان گفت : آدم زنده که وکیل وصی نمی خواد!
    امیرعلی برای جسارت و شجاعت نوظهور کیان در امر ازدواج سوتی زد: یعنی تو می تونی یکی واسه خودت لقمه بگیری؟نه بابا!
    -مگه چمِ؟ وقتی به توِِ اسکروچ دختر دادن ...به من یکی چشم بسته می دن !
    امیر به نشانه حیرت سوت دوم را زد :نه بابا... خوشم اومد...کلی داداشمون پیشرفت کرده و ما خبر نداشتیم!
    کیان خندید و برای چندمین بار به صفحه گوشی خیره شد.امیرعلی فورا پرسید: منتظر تماسی؟
    کیان سریع انکار کرد و گوشی را هول در جیب فرو کرد : نه!چطور مگه؟
    -همش سرت تو گوشیِ..نکنه خبرایی شده و من بی خبرم
    کیان به شیطنت امیر خندیدو خواست انکار کند که همان لحظه بالاخره انتظار کشنده اش به پایان رسید و گوشی اش زنگ خورد.
    شماره ای ناآشنایی که با شماره سیم کارت ِدوم گوشی کیان تماس گرفته بود ،کسی جز اوین نمی توانست باشد.این شماره اعتباری،همان شماره سیاه پوش بود که کیان به دخترک داده بود . امیر علی گردن دراز کرد تا صفحه گوشی را ببیند که کیان کف دستش را به سیـ ـنه او زد و به علامت سکوت انگشتش را جلوی بینی نگه داشت :امیر ... باید جواب بدم ..الان برمی گردم !
    از امیر دور شد و تماس رابرقرار کرد.صدای نفس های آشفته و لحن مضطرب اوین دلش را لرزاند :الو؟

    صدای نفس کشیدن کیان که همراه با ریتم قلبش،ناموزون شده بود، تنها صدایی بود که از حضور او خبر می داد و به گوش اوین می رسید. اوین، ان سوی خط لب هایش را آهسته گاز گرفت تا بر خود ناآرامش مسلط شود، تمام حرف هایی که یک ساعتِ تمام پشت هم و با نظم خاصی ردیف کرده بود ، به یک" آن" از ذهنش پاک شده بود .فقط توانست هول و آشفته سلام بدهد.
    کیان قند در دلش ذره ذره آب شد و جواب سلام اوین را آنقدر آهسته داد که هرگز از محدوده دلش خارج نشد .دخترک شوریده حال، وقتی جوابی نشنید آشفته تر از قبل هم شد: ببخشید ...ص...صدای منو می... شنوید؟
    صدای مبهمی از بوق بوق ماشین ها و شلوغیِ خیابانی که پیش روی کیان بود ،اوین را مطمئن کرد که مخاطبش تماس را قطع نکرده و هنوز دارد به او گوش می دهد .آن وقت بود که مطمئن شد سیاه پوش عزیزش تمایلی به شنیده شدن صدایش ندارد .
    سیبک ظریف گلویش بار بالا و پایین شد :خیلی خب .... شما فقط گوش بدید ...من حرف می زنم!
    اوین کف دستش را روی داغ پیشانیش گذاشت و گوشی را محکم به گوشش چسباند به امید اینکه لااقل تک واژه ای از دهان کیان بیرون بپرد و با آن دلتنگی روزها و ساعت هایش را پر کند .اما یک هو به ذهنش خطور کرد که شاید سیاه پوش او را نشناخته که حاضر به حرف زدن نیست.لب تر کرد : ببخشید...فراموش کردم خودمو معرفی کنم ... من همونیم که ... همون که ... چند بار جونش رو نجات دادید...همون که ...
    اوین از این حال آشفته ،از سکوت تمام نشدنی کیان کلافه تر شد، انگشتش را زیر خط رشد موهایش کشید و عرق پیشانیش را پاک کرد.حس کرد با این حرف های بی سر و ته به آن مکالمه گند زده است.بغض کرد و ناامیدانه گفت :خدای من ... دارم چی می گم ؟...ببخشید اما... انگار همه حرف هایی که می خواستم بهتون بگم از ذهنم رفته...
    کیان به آن همه آشفته حالی اوین، لبخند مهربانی زد .کیان این حس و حال را این اواخر تجربه کرده بود ، هول شدن و دست و پا گم کردن ،خاصِ عاشقان شوریده حال بود.
    سرگرد جوان هر چقدر در زندگی کاریش موفق بود، در زندگی شخصی مخصوصا در ارتباط عاطفی گرفتن با جنس مونث، کمترین تبحری نداشت.احساسش بکر بکر بود و همیشه بر غرائز مردانه اش سرپوش گذاشته بود و ترجیح داده بود جوانی سالم و کم خطری داشته باشد و به همین دلیل شوریده حالی و تپیدن های گاه و بیگاه این روزها ، برایش تجربه شیرینی ، لذت بخش و تازه ای بود. صدای لرزان اوین دلِ کیان را لرزاند:
    -راستش...راستش...فقط زنگ زدم بگم .... زنگ زدم بگم که ...هوا داره سرد می شه....لطفا...لطفا مراقب خودتون باشید ...

    نفس کیان در سیـ ـنه حبس شد.صدای اوین هول تر از همیشه در گوشی پیچید:...خدانگهدار
    اوین فورا تماس را قطع کرد و همان طور که گوشی صدفی رنگ میان انگشتان عرق نشسته ی لرزانش گرفته بود ،دستش روی قلبش نشست.زانوهایش کرخ شده بود .روی نیمکت پارک نشست .قلبش مثل قلب یک گنجشک، تند و تند به سیـ ـنه می کوفت و خون را با سرعت در رگه های سرخ احساسش می چرخاند . نفسش سنگین بالا می آمد ... چند بار نفس گرفت و بازدم داغ درونش را به بیرون فوت کرد تا شاید حالش کمی جا بیاید.
    در آن سو امیر علی کم کم به سمت کیان رفت .می دانست دقایقی هست که تماس رفیقش تمام شده و متعجب بود که چرا کیان به سمت او برنمی گردد. دست روی شانه کیان،که پشت به او ایستاده بود ، گذاشت .کیان همان طور که به سمت دوستش می چرخید،هنوز داشت لبخند می زد و بی صدا می خندید.نگاه خیره امیر علی را که مقابل چشم های خود دید ، انگشت اشاره اش را خم کرد و شیطنت بار زیر بینی کشید .لبخند گشادی که روی لب های پهنش نشسته بود از ذوق زدگی عمیقش حکایت می کرد.لحن امیر علی شیطنت داشت: کی بود؟
    کیان گیج پرسید: هوم؟!
    -پرسیدم این خانوم کی بود که تونست نیشت رو اینطوری باز کنه و ذوق مرگت کنه؟
    کیان-خانوم؟کدوم خانوم؟
    -خودم صدای زنونه شنیدم ...ای بلا! .. تو هم آره؟!
    کیان سعی کرد توپ را در زمین حریف بیندازد: برو عامو ،حالت خوش نیست!...توهم زدی؟!..واجب شد ببرمت تست اعتیاد ...نکنه قرص توهم زا استفاده می کنی ؟
    -خیلی خب نمی خوای بگی نگو ... به وقتش خودم مچتو باز می کنم !
    این بار گوشی امیر علی زنگ خورد . کیان از غفلت امیر علی استفاده کرد و به فکر فرو رفت .چقدر شیرین بود تحلیل مسائل عاشقانه و حل معادلات احساسی با معلومات و مجهولات شیرینش.
    کیان تجربه شیرینی را آن روز تجربه می کرد . اینکه وجودش،سلامتش برای دختری ارزشمند است و آنقدر مهم که ریز رفتارش در ذهن زنانه ای تحلیل شده و دختر محبوبش دانسته که او از سرما بیزار است و به همین دلیل هم از او خواسته بود تا در این روزهای سرد، مراقب خودش باشد . آن تقاضا ،ساده ترین و شیرین ترین جمله ای بود که کیان در تمام عمرش از زنی شنیده بود .زنی که حالا داشت کم کم و دانگ به دانگ ؛ سند مالکیت قلب او را به نام خود می زد .بعد از آن تلفنِ کوتاه ، به طرز غریبی دل کیان هوایی شده بود و برای دیدن اوینی که هنوز چند ساعتی از دوریش نمی گذشت تنگ بود.فورا به خاطر آورد که برای راحتی اوین به او گفته بود که بعد از عقد، یک هفته ی تمام به ماموریت خواهد رفت در حالی که ماموریتشان یک روزه و آن هم در حوالی شیراز بود. دروغ گفته بود و حالا باید جور و تاوانش را پس می داد.لب تر کرد: امیر
    امیر علی نگاهش را از صفحه گوشی گرفت و به صورت او دوخت :جانم؟
    -چیزه ... یه هفته مهمون می خوای؟
    -معلومه که نه!
    کیان-بی معرفت، تو که همش می اومدی خونه من تلپ می شدی حالا که بهت نیاز دارم ،دست رد به سیـ ـنه ام می زنی؟
    -مگه خودت خونه زندگی نداری؟
    کیان با نوک انگشت سرش را خاراند : چرا ...اما فعلا مهمون ِ مامانم اومده اونجا و نمی خوام مزاحمش بشم!
    -اوکی....اگه این طوریه که حرفی جداست ... امشب که گفتی داری می ری ماموریت،فردا شب در خدمتیم جناب سرگرد...بساط منقل رو استاد می کنم تو با جوجه زعفرونی بیا .
    کیان سرش را به تاسف تکان داد و خندید:یعنی از وقتی شدی تحویلدار بانک " اسکروچ" تر از همیشه شدی! ... واقعا که رفتی جایی که بهش تعلق داری... زبل خان.
    امیر علی خنده دندان نمایی کرد : مخلصیم !
    ***
    اوین بعد از چند ساعت خرید و رفتن به آرایشگاه با صورت و ابرویی اصلاح شده وتنی خسته به خانه برگشت .ناهار مختصری خورد و بعد خسته و بی جان روی بزرگترین کاناپه سالن،زانوهای دردناکش را بغـ ـل کرد و نشست. پلک های خسته اش را مالید ونگاهش روی کاموا و قلاب بافتنی که کناربقیه خریده های آن روز ،روی کانتر گذاشته بود ، ثابت ماند.

    آنقدر برای آماده کردن آن دستکش اشتیاق داشت که فورا خواب و خستگی را دست به سر کرد و با شوقی که از عمیق ترین نقطه قلبش نشات می گرفت ، تعدادی دانه،روی میل، سر انداخت و بافتن را شروع کرد .خوب می دانست بدون داشتن اندازه ها تمام زحمت هایش ممکن است بر باد برود و دستکش ممکن است کوچک یا بزرگ از آب دربیاید اما باز هم نتوانست جلوی خودش و اشتیاق بی پایانش را بگیرد .بی وقفه بافت و بافت تا اینکه صدای زنگ در بالاخره متوقفش کرد .

    اخم هایش را در هم کشید .ساعت هفت شب بود و او انتظار کسی را نمی کشید .میل و کاموا را کنار گذاشت و با احتیاط جلوی آیفن ایستاد .وقتی چهره کیان را در نمایشگر آیفن دید، تعجبش بیشتر هم شد.دو دل شد که شال بپوشد یا نه که بالاخره بی خیال شد،ناسلامتی به آن مرد محرم شده بود.

    کمی نگران عکس العمل کیان بابت شال نپوشیدنش بود اما لحظاتی بعد وقتی که دید آن مرد با شوق و دقت متوجه تک تک تغییرات زیبای چهره او شده،گونه اش گل انداخت و شرم زده سر به زیر انداخت .آنقدر نگاه کیان مشتاق بود که اوین دستش را سایه بان صورتش کرد :چرا اینطوری نگام می کنی ؟.... اینقدر عجیب غریب شدم؟!

    کیان فورا گفت :نه...نه عجیب شدی نه غریب ... فقط..فقط تغییر کردی .آهسته در دلش گفت : قشنگ وخواستنی شدی.

    اوین دستش را از جلوی صورت برداشت و با تعجب پرسید:راستی مگه نگفتی قراره برید ماموریت؟

    -اوهوم .. فقط یه سر اومدم خونه تا وسایلم رو بردارم و برم.

    کیان به سمت آشپزخانه رفت و نگاه اوین به دقت او را تحت نظر گرفت .دخترک همان طور که چانه اش را میان انگشت شست و اشاره اش گرفته بود متفکر به سر تا پای کیان خیره شد.

    نگاه خیره اوین موجب شد کیان سنگینی آن نگاه را حس کند :چرا اینطوری نگام می کنی؟

    اوین بلند بلند فکر کرد :چرا تا حالا دقت نکرده بودم ... این دوتا که تقریبا هم هیکل و هم جثه هستن!

    کیان اخم کرد : می شه واضح بگی داری به چی فکر می کنی؟!

    اوین فورا به سمت او راه افتاد .پیش رویش ایستاد :یه لحظه کف دستت رو ببینم

    کیان کف دستش را صاف جلوی اوین گرفت. اوین بی هوا کف دستش را روی دست کیان گذاشت .صدای قلب کیان در آمد و دخترک بی خیال سعی کرد برای اندازه کردن دستکش، تفاوت اندازه ها را از مقایسه سایز دست او با دست خودش به دست بیاورد.

    کیان حس کرد سرعت گردش خون در رگ هایش دو برابر قبل شده و بر تمام وجودش عرق نشسته .اوین بس نمی کرد و مدام دستش را روی دست مردانه او می سراند و قد مچ ،بلندی دست و... را اندازه می گرفت و به خاطر می سپرد.
    صدای قلب کیان آنقد بالا گرفته بود که مطمئنش کرد که نباید در آن موقعیت بماند ، باید هر چه زودتر پاییزِ داغِ آشپزخانه را ترک می کرد .اوین هنوز کارش تمام نشده بود که کیان دستش را پس کشید و هول گفت : چی کار می کنی ؟

    اوین از این رفتار آنی کیان گیج شد و معترض گفت : وا...چرا دستت رو پس می کشی؟ دارم اندازه هات رو برمی دارم ... می خوام دستکش ببافم !
    گل از گل کیان شکفت : اِ... دستت درد نکنه..راضی به زحمت نبودم!
    اوین پلک هایش را جمع کرد : چیزه...این ...واسه تو نیست !
    برق شادی در نگاه کیان خاموش شد : نیست؟
    اوین فورا گفت : این که تموم شد ، واسه تو هم حتما می بافم!
    کیان دلخور شد و رویش را از اوین برگرداند.اوین که دلخوری کیان را دید سعی کرد توضیح دهد تا شاید اوضاع بهتر شود : قول می دم واست ببافم ... بابت تشکر از زحمت هایی که...
    اما کیان بی توجه به او به سمت اتاقش رفت .اوین گیج بود اما حس می کرد گندی زده که نمی شود به این راحتی ها جمعش کرد . کیان در درونش غوغایی بود . به شدت عصبانی بود سعی داشت عصبانیتش را بروز ندهد . نگاه دختر محبوبش، توجهش، تمام عشق و علاقه او به سیاه پوشی معطوف شده بود که کیان با دست های خودش خلقش کرده بود .حسادت احمقانه ای بود اما مفهوم تلخ اینکه اوین به سایه او علاقه مند شده و نه خود او ، کامش را تلخ تلخ کرده بود.
    از آن سو ،اوین که نمی توانست به دلخوری کیان بی اعتنا باشد و به قیمت زندگی دوباره اش مدیون لطف او و کمک هایش بود ، دو دلی را کنار گذاشت و با چند قدم سریع به سمت کیان که روی تخـ ـت اتاقش نشسته بود رفت .هول بود. من من کنان گفت :می گم اگه ...
    کیان در حالی که سعی داشت تُن صدایش پایین باشد، دلخوری مردانه اش را با عصبانیت نشان داد.میان کلام اوین پرید : کار دارم...بهتره بری بیرون !
    اوین که چهره در هم و گرفته کیان آزارش می داد ،به خواست او اهمیتی نداد ویک قدم دیگر به او نزدیک شد .
    کیان برای برداشتن ساک لباسیش که زیر تخـ ـت بود بلند شد و پشت به اوین ،کنار تخـ ـت نشست .همین که دست دراز کرد و خواست ساک لباسی را بیرون بکشد درد وحشتناکی در کتفش پیچید و از شدت درد ، نفسش بند آمد و عرق سردی بر تنش نشست.سرگرد جوان داشت به شدت درد می کشید که اوین دستش را روی شانه او گذاشت و با نگرانی اسمش را صدا زد:کیان...
    کیان از لای چشم هایی که ازشدتِ درد جمع شده بود ،نیم نگاهی به سمتش انداخت و عصبانی سرش فریاد زد : گفتم برو بیرون ... نشنیدی؟
    اوین شوکه به کیان خشمگین پیش رویش خیره شد بود و حتی پلک هم نمی زد.بالاخره تصمیم گرفت حتی یک سانت هم از جایش جم نخورد. به هم فشرده کیان را که دیده بود دیگر مطمئن شده بود آن مرد دارد درد وحشتانکی را تحمل می کند و نیاز به کمک دارد : چرا نگفتی درد داری؟
    انگشتان ظریف اوین داشت آهسته به سمت کتفِ دردناک کیان می رفت که کیان آن ها را با خشونت پس زد .سرگرد جوان نمی خواست دخترک بیش از این کنجکاوی کند و هرگز نمی خواست اوین بفهمد که او برای نجات دادن جانش چه اندازه آسیب دیده است.صدای آخ اوین که در گوشش پیچید دلش از جا کنده شد .از زمین بلند شد و سراسیمه به سمت رفت.
    اوین که در مدت آموزش درد هایی به شدت بدتر ازاین را هم تحمل کرده بود ، این درد حتی اخم هم به صورتش نیاورد
    اما این کیان بود که درد خودش را فراموش کرد بود و نگران دست های اوین را گرفته بود وبا دقت وارسی می کرد . نگاه نگران کیان روی سر انگشتان زخمی و پوست پوست شده اوین ثابت ماند .با همان اخم های در هم که حالا دیگر نشان نگرانی و دلخوری بود اوین را بازخواست کرد: این چه بلاییِ سر دستات آوردی؟
    اوین به فرورفتگی سرخ انگشتانش نگاه کرد.شوریده حال و شوریده دل لبخند زد: اصلا متوجهش نشده بودم ..این ها ردِ میل فلزی بافتیه ...
    کیان، دلخور به چشم های خسته و بی رمق اوین خیره شد: امروز یه بند داشتی می بافتی ...آره ؟
    کیان منتظر جواب اوین نشد . دست های ظریف اوین را در دست گرفت و او را روی تخـ ـتخواب اتاقش نشاند.اوین که به وضوح اخم های در هم کیان را می دید جرئت اعتراض و حرف زدن نداشت .کیان در کشو دراور، پماد را پیدا کرد و بعد فورا دست خودش را به پماد آغشته کرد .همان طور که با حرکت نرم و ماهرانه اش انگشت های اوین را ماساژ می داد ، با دلخوری تمام نشدنی اش گفت : چرا این کارو با خودت کردی ؟
    اوین آب دهانش را قورت داد :خب...یه کم عجله داشتم ...
    -عجله ؟ عجله برای چی؟
    اوین نفسی تازه کرد : آخه... می خواستم زودتر دستکشش رو بهش برسونم ...امسال هوا داره زود سرد می شه و اون مرد هم خیلی سرمائیه!
    کیان در دل دعا کرد که اوین حسادت او را بیشتر از این تجریک نکند .به اندازه کافی برایش سخت بود که در این فاصله نزدیک از دختری که عاشقش بود بنشیند و در آغـ ـوشش نگیرد .به اندازه کافی سخت و کشنده بود که دست های ظریف محبوبش در دستش باشد و انگشتانشان در هم گره خورده باشد و باز هم بتواند پرهیز کند.

    ***
    کیان پیش از طلوع خورشید خود را به مرکز فرماندهی ناجا رسانده بود .ساعتی پیش از دفتر سرهنگ با او تماس گرفته بودند و برای ماموریت جدید ،او را فراخوانده بودند. در اتاق سرهنگ عطوفت ، پشت میز کنفرانس و روی یکی از مبل های چرم قهوه ای ونداک نشسته بود و داشت پرونده ماموریت جدیدش را مطالعه می کرد که صدای سرهنگ را پشت در اتاق شنید .

    آن طور که از مطالعه پرونده پیش رویش دست گیرش شده بود ،ماموریت داشت که به همراه چند نفر از همکارانش یک گروه زورگیر حرفه ای را تعقیب و تشکیلاتشان را در هم بکوبد .کیان از سال ها قبل اسم آن تیم خلافکار را شنیده بود و در جریان مزاحمت ها آن گروه بود .با صدای غژ غژ باز شدن در موجب سرگرد جوان فورا از جا بلند شد و صاف جلو سرهنگ ایستاد و رو به آن پیشکوست احترام نظامی را به جا آورد : سرگرد کیان رضایی.. در خدمتم قربان

    سرهنگ-آزاد...خوش آمدی... کم پیدا شدی سرگرد رضایی

    -عذر می خوام قربان ..باید زودتر خدمت می رسیدم

    -می تونی بشینی

    کیان سر جای قبلی اش نشست و سرهنگ صندلی رو به روی او را کشید .کیان فورا پیگیر پرونده قبلی اش شد: قربان پرونده اون زن تروریست به کجا رسید؟

    سرهنگ عینک بی فریم نزدیک بینش را روی چشم گذاشت و حین مطالعه کاغذی که حکم ماموریت کیان بود ، با تنگ کردن پلک هایش چین و چروک پیشانیش را به نمایش گذاشت : یک سری موارد مشکوک در صحنه جرم پیدا شده و .... همین کار رو برای تیم پزشکی قانونی سخت کرده

    کیان خود را تعجب نشان داد : موارد مشکوک؟

    سرهنگ نگاهش را از کاغذ تایپ شده گرفت و به چشم های کیان دوخت.کیان آن نگاه نافذ را تاب نیاورد .انگار سرهنگ داشت با آن نگاه ته قلب کیان را برای یافتن حقیقت جستجو می کرد.کیان نگاهش را دزدید و سرش را زیر انداخت و با نگاه به پرونده پیش رویش از نگاه کردنِ دوباره به چشم های فرمانده اش طفره رفت . صدای سرهنگ در گوشش پیچید:

    -بعد از گذشت دو روز از اون انفجار،هنوز چیز زیادی از جزییات گزارش نشده ...گمون کنم لااقل یک یا دو هفته دیگه طول بکشه تا نتیجه قطعی به دست بیاد .... اما .... از یکی از افراد تیم پزشکی قانونی شنیدم که...علت تاخیر در ارائه گزارش، خون زیادی که در محل انفجار پخش شده بوده ....مثل اینکه تیم پزشکی فهمیدن که اون خون متعلق به انسان هست .فقط مونده تطبیق خون با دی ان ای اون تروریست که مثل اینکه این فرایند زمانبری هست.

    -یعنی اون حمله انتحاری بوده ؟

    -بله.احتمال زیاد این یه عملیات انتحاری بوده و.... زن تروریستی که تحت نظرت بود، همون طور که خودش هم دم آخر بهت گفته بود ،حامل بمب بوده و در انفجار کشته شده ...یه کم عجیب بود اما وقتی گروهک اعلام کرد که مسئولیت حمله تروریستی رو می پذیره و اشاره کرد که این حمله انتحاری فقط یه هشدار و سوقصد به جان فرمانده بوده این احتمال قوت گرفت که اون همه خون مربوط به دختر تروریست باشه .

    -که اینطور!

    سرهنگ با دقت به صورت کیان زل زد : مامورها یه زن حامله رو در آسانسور دیدن که به طبقه زیر زمین می رفته .. اینطور که معلومه اون تروریست این طور تغییر قیافه داده بوده و به احتمال قوی مواد منفجره رو در جلوی بدنش جاسازی کرده بوده ....

    -که اینطور!

    سرهنگ به اخم های در هم گره خورده کیان چشم دوخت .دستش را دراز کردو روی شانه او گذاشت :ناراحت نباش کیان جان...اون ماموریت حالا دیگه تموم شده

    کیان با تعجب پرسید:پرونده بسته شد؟!

    سرهنگ سر تکان داد : نه... الان دیگه پرونده از دسترس ما خارج شده.

    کیان نفس کلافه ای کشید : پس بالاخره بالایی ها پرونده رو تو دست خودشون گرفتن؟

    -همین طوره.... الان دیگه پلیسِ ناجا مسئول اون پرونده نیست...وقتی گروهک اعلام کردن تا کشتن فرمانده دست از کارشون برنمی دارن ، بالایی ها هم معطل نکردن و پرونده رو از دست ما گرفتن .می دونم که اون ها منتظر نتیجه پزشکی قانونی نیستن و همین حالا هم با چشم های تیز بینشون هه جا دنبال دختره و رابط فراریش هستن و تا جسد این دوتا رو پیدا نکنن راحت نمی شینن .اون دختر اگر هم جون سالم به در برده باشه به زودی گیر می افته چون هرگز نمی تونه از مرز رد بشه ....اگر دختره نتونه خودش رو به مقر گروهک برسونه ،خود گروهک می کشدش تا اطلاعاتش دست نیروهای نظامی و اطلاعاتی ما نیوفته

    کیان با علامت سر تایید کرد.سرهنگ دستش را پس کشید و دوباره روبه روی کیان نشست: بگذریم ..پرونده جدید رو در دست بگیر و فکرت رو روی این کار متمرکز کن!

    -چشم قربان

    سرهنگ لبخند معنی داری به کیان زد: خوشحالم که اینقدر منطقی داری برخورد می کنی....راستشو بخوای با شناختی که ازت داشتم ، می دونستم که وقتی بفهمی پرونده ات رو از تو گرفتن ،خیلی عصبانی بشی اما ... خیلی متفاوت از اون چه فکر می کردم رفتار کردی

    کیان هول شد اما خودش را کنترل کرد : عصبانیم اما... عصبانیتِ من حالا هیچ فایده ای نداره ... کاری از دستم برنمی یاد ، من تلاش خودمو کردم هر چند شرمنده شما و اعتمادتون شدم !

    -نه سرگرد..کارت تو و تیمت خیلی خوب بود.بد شانسیِ ما بود که تو روز حادثه، تو رو کنار تیممون نداشتیم تا بتونیم از اون انفجارِ احتمالا انتهاری جلوگیری کنیم ...

    سرهنگ مکثی کرد.با دقت در صورت کیان زل زد و گفت : بهت حق می دم مایوس و ناراحت باشی؟!... فقط یک قدم تا ترفیع فاصله داشتی ...هیشکی مثل من و تیمت نمی دونه که تو چقدر واسه اون ترفیع و درجه جدید، زحمت کشیده بودی ...اخیرا توی چندین عملیات سخت و نفس گیر،پشت هم موفق شده بودی...اگه بدشانسی نیاورده بودی و اینجا مصدوم نشده بودی....حتما این کارت هم خوب تموم می شد و به آرزوی بزرگت می رسیدی و یک قدم بزرگ برای سرهنگ شدن برمی داشتی و رکورد جوان ترین سرهنگ این مملکت رو یدک می کشیدی!

    سرهنگ چه خوب آرزوهای کیان را می دانست .. چه خوب او را می شناخت. کیان یاد تمام زحمت هایش افتاد .تمام حرف های سرهنگ حقیقت داشت .از وقتی به پلیس پیوسته بود ،هدفش ترفیع بود ،رکورد زنی بود ...اما اوین با حضورش در زندگی او ،علاوه بر احساسات آن مرد ،علاوه بر زندگی شخصیش، حتی آرمان ها و آرزوهای آن مرد را هم تغییر داده بود .حالا دایره اهداف و آرمان هایش گسترده تر شده ، از خودش شروع نمی شد و به خودش ختم نمی شد!
    حالا با تمام دلش می خواست که برای حفظ جان و امنیت مردمش،ایرانش و قومیتی که به آن تعلق داشت ، تلاش کند .مرد جوان لب هایش را روی هم فشرد و گفت: شما خیلی خوب بلدید چطور به من درس زندگی بدید ... حق با شما هست جناب سرهنگ ....قبل از این خیلی خودخواه بودم و موفقیت های پشت هم،به شدت مغرورم کرده بود ....چشم ،این شکست رو می پذیرم اما... تسلیمش نمی شم..دوباره می ایستم و این بار محکم تر ، با اراده تر از قبل برای خاک و ناموس و امنیت ِ مردم کشورم تلاش می کنم ....قربان اجازه مرخص شدن می خوام!

    انوار طلایی رنگ خورشید روی سرامیک های اتاق سرهنگ نورافشانی کرد . سرهنگ با چند قدم بلند و استوار به سمت پنجره بزرگ اتاقش رفت .دستانش را پشت سر به هم قلاب کرد و همان طور که پشت به کیان ایستاده بود ، به منظره طلوع آفتاب خیره شد: -کیان ... پسرم ...هیچ وقت طلوع آفتاب رو فراموش نکن ... یادت باشه که ما هم از همین نسلیم ....از نسل آفتاب.... باید یاد بگیریم که از اعماق تیرگی می شه دوباره طلوع کرد،چون... ما هم مثل خورشید، می تونیم با نور خودمون بدرخشیم و دنیا رو روشن کنیم!
    سرهنگ به سمت کیان چرخید.خورشید چشمانش براق تر از همیشه و چشمه محبتش زلال تر از هر زمان بود : حتی اگه دنیا تاریکِ مطلق هم شد، تو اسیر تاریکی نشو ... تو آفتاب باش...بدرخش ...بدرخش و با نور خودت دنیا رو روشن کن .این کارو انجام بده سرگرد؟

    کیان نفس عمیقی کشید.چقدر به این تایید سرهنگ نیاز داشت.به سرهنگی که هم مافوقش بود و هم پدرش و هم دلسوزش.با تمام ارادتی که به او داشت ،خالصانه ترین احترام نظامی اش را به جا آورد .در چشم های براق آن مرد خیره شد و محکم ترین عهد زندگیش را با او بست : بله جناب سرهنگ ،اطلاعت می کنم !

    ***
    شب پاییزی خنکی بود .کیان در خانه ی پدری امیرعلی،در حیاط خانه، پای منقل ایستاده بود و سیخ های جوجه های زعفرانی را کباب می کرد. مادر امیر علی که کیان حاج خانوم صدایش می زد با سینی بزرگ استیل،از آشپزخانه خارج شد و عروسش ،بهار، سینی را از او گرفت و سبزی و نان و بشقاب ها را با سلیقه در سفره چید. زمزمه های در گوشی و خنده های عاشقانه امیر علی و بهار ،دل مردانه کیان را برای یار و همسفر زندگی خودش تنگ کرد و جای خالی اوین آنقدر بزرگ شد که کیان احساس کرد در جزیزه ای متروکه تک و تنها مانده .آهی کشید و دست های امیرعلی که روی شانه اش نشست، غافلگیرش کرد: چیه رفیق؟ چرا قیافه ات این طوریه؟

    -مگه چطوریه؟

    امیرعلی همان طور که در صدد ناخنک زدن به جوجه ها بود گفت :مثل کِشتی به گل نشسته !

    کیان بی خیال شانه بالا انداخت:چیزی نیست..لابد از خستگیه..این اواخر کارم زیاد بوده.

    امیر جوجه را به نیش کشید:من که می گم از تنهایی و بی زنیه...به حرف رفیقت گوش بده ...زن که بگیری زندگیت یه تکونی می خوره..اصلا انگیزت برای کارت هم بیشتر می شه !

    کیان با پشت دست ،آرام به شکم برآمده امیرعلی زد: آره تو هم تکون خوردی و همه انگیزه هات اینجا جمع شدن؟

    امیر علی از آن خنده های غرابه ایش زد و بعد که جدی شد گفت :دور از شوخی..من خیلی راضیم !

    در همین لحظه بهار ،امیر علی را صدا زد و امیرعلی با شوق به سمت او رفت و دست های او را گرفت و کیان رفت به آن روز و به حس خوب داشتن دست های اوین در حصار دستانش .فقط یک روز دخترک را ندیده بود اما به شدت جای خالیش را در لحظه هایش حس می کرد و دلتنگش بود .عشق با تب ملایمی در او آغاز شده بود و حالا او دائم تب شده بود .دلش برای پرستار نامهربانش تنگ بود.

    باد پاییزی وزید ، ریه اش را از آن هوای خنک سرشار کرد . حال خوشی بود دوست داشتن زنی که او را تکیه گاه و مامن امن خودش کرده بود .با یادآوری آن روز که با بدرقه ی لبخند اوین او را برای ماموریت جدیدش ترک کرده بود ، لبخندی دلنشین به چهره خسته و دلتنگش اضافه شد.لبخندی که امیر علی در هوا قاپیدش :یعنی اگه من همین امشب دست تو یکی رو نکردم امیر علی نیستم ....بیا کنار،جوجه ها رو به فنا دادی!

    کیان به جوجه های سیاه و جزغاله شده خیره شد و با حیرت گفت : اینا کی اینطوری شدن؟

    -همون موقع که تو عالم هپروت بودی

    کیان خندید و گردنش را خاراند که امیر علی با شیطنت گفت :خیلی تابلویی.... قضیه یه دختره،آره ؟

    کیان شانه ای بالا انداخت و این تکذیب نکردن شک امیر علی را قوت بخشید.

    -خب؟

    -خب به جمالت!

    امیرعلی به اتفاقات اخیر زندگی کیان فکر کرد .با همان اندک اطلاعاتش حدس خوبی زد :ببینم ... احیانا دختره ،همون مهمون مامانت نیست که اون حرکت بعید رو زدی و خونه ات رو دربست تقدیمش کردی؟

    نگاه خندان کیان راز درونش را فاش می کرد اما هیچ تلاشی هم برای مخفی نگه داشتن چیزی نداشت.حتی یاد کردن اوین هم برایش لذت بخش بود .

    بحث جذابی بین دو رفیق شکل گرفته بود . بهار هم که در حیاط قدم می زد، شنیده بود و به جمع ملحق شد: اگه دختر خوبه و نظر مادرتون هم درباره اش مثبته چرا قدم جلو نمی زارید؟

    کیان خجالت زده عضلات گردنش را مالید و با نگاهی کوتاه به بهار ،راز شیرینش را اقرار کرد :خب..راستشو بخواید پریروز باهاش عقد کردم !

    چشم های امیر علی از تعجب بیرون زد :چی؟ عقد کردی و هیچی نگفتی ...چرا مخفی کردی؟ ای نارفیق .. نکنه ترسیدی بگیم باید سور بدی ؟! اون وقت من زبل خانم؟...اسکروچ منم یا تو ؟...حالا که اینطور شد فردا شب با خانومم میایم خونه اتون

    بهار آهسته زمزمه کرد :زشته امیر علی و جلوی او لب هایش را گزید

    امیر علی خندید و گفت :چه زشتی؟ رفیق چندین و چند ساله ام عقد کرده ،حالا خبر نداده سور که می تونه بده ؟نمی تونه ؟

    کیان توضیح داد : همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و.... فعلا یه عقد محضری کردیم .

    -مشکوک می زنی...اگه عقد کردید و به هم محرمید ،چرا گفتی می خوای مهمونت تو خونه راحت باشه؟نکنه بِ بسم الله دعواتون شده

    کیان با حیرت گفت : دعوا؟..نه بابا...

    کیان که خندید . بهار به کمکش آمد و رو به نامزدش با شیطنت گفت: من که می گم آقا کیان خوب راه دل خانوم ها رو بلدن ...لابد می خواسته کمی دوری کنه تا خانومش رو حسابی دلتنگ خودش کنه و با این کارش علاقه خانومش را محک بزنه.

    بهار که حس کرده بود خیلی زرنگ است به گوشی کیان اشاره کرد و گفت: حتما یه بند داره باهاتون تماس می گیره و ابراز دلتنگی می کنه ،آره؟

    کیان که حتی یک تماس هم از اوین دریافت نکرده بود مصلحتی خندید و به شم ضعیف کاراگاهی بهار ،مخفیانه پوزخند زد.شام آماده شده بود . کیان سر سفره ،کنار جای خالی اوین نشست و سعی کرد با آن خانواده صمیمی،اوقاتش را به خوشی بگذراند .

    ***

    ***
    بعد از صرف شام کیان برای صدمین بار به گوشی اش سرک کشید.اَوین با شماره ی سیم کارت دوم ،که مربوط به سیاه پوش بود بارها تماس گرفته بود و حتی یک زنگ هم به شماره او نزده بود.پوفی کشید و به عضلات گرفته گردنش چنگ زد.

    وارد حیاط شد و حین نفس کشیدن از هوای خنک شب،آنقدر دلش تنگِ دخترک شد که بالاخره تاب نیاورد و شماره او را گرفت.

    بعد از چند بوق صدای نفس نفس های اوین ،دلِ مردانه کیان را به تپش های مشتاقانه وا داشت و در سینه لرزاند.

    خندید و گفت:ساعت ده شبِ..نکنه داری رو تردمیل می دویی که این طور نفست تنگ شده؟

    اوین خندید:نه...راستشو بخوای دارم آماد می شم تا برم کمک مامانت ....آخه پس فردا دارن می رن و اون طور که بهم گفت، هنوز کلی خرت و پرت مونده که بسته بندی کنه!

    -نه...نمی خواد تو زحمت بکشی!

    اوین حین مالیدن رژ روی لب پایینش، لبخند زد و بعد از مالین لب ها روی هم گفت: نه زحمتی نیست ...راستشو بخوای می خوام تنها نباشم ...می خوام حواسم پرت بشه .

    نفس کیان در گلویش حبس ماند و یاد لیست بلند بالای تماس های اوین به سیاه پوشش افتاد: نتونستی باهاش ملاقات کنی و دستکشش رو بهش بدی؟!

    اوین دلخور گفت :نه...راستشو بخوای هر چی بهش زنگ می زنم ،جوابمو نمی ده ..دیگه دارم مطمئن می شم که منو بلاک کرده!

    حدس درستی زده بود.کیان نمی خواست عشق اوین به شخصیت جعلی سیاه پوش، بیش از این بال و پر بگیرد

    با تمام محبت خالصانه ای که در دل به آن دختر داشت با نگرانی لب زد:مراقب خودت باش، اوین.با آژانس امن برو و تا می تونی چهره ات رو بپوشون .

    اوین خندید:تو من رو چی فرض کردی...بچه؟

    از یه فروشگاه اینترنتی یه چیزایی واست خریدم .پیک الانه که واست بیاره بهت می ده .امیدوارم از رنگش خوشت بیاد

    -برای من؟ چی هست؟

    -خودت ببینی بهتره

    -ممنون کیان. بدهکاری های من به تو داره سر به آسمون می گذاره

    -دیگه حرف از بدهی وبدهکاری نزن وقتی همین الان داری می ری کمک مامان من! ... راستی ...داشت یادم می رفت چرا زنگ زدم .... یکی از دوستام و خانومش فهمیدن ما عقد کردیم و می خوان فردا شب بیان خونه ما... از نظر تو مشکلی نیست ؟

    رنگ از روی اوین پرید.انگشت هایش را به لب فشرد و من من کنان پرسید: همکارت هست؟یعنی پلیسه؟
    کیان فورا گفت :نه....نگران نباش..کارمند بانک هست !

    اوین نفس راحتی کشید :باشه...من شام آماده می کنم اما...مگه تو فردا شب هم ماموریت نیستی؟

    کیان چشم چپش را تنگ کرد.از دروغ گویی بیزار بود و این روزها برای راحتی اوین زیاد دروغ گفته بود.سعی کرد راستش را بگوید و از این دربه دری هم خودش را خلاص کند : نه... زودتر کارمون تموم شد و برگشتیم .راستشو بخوای فقط دیشب ماموریت بودم و الان خونه ی دوستمم!



    اوین فورا دوهزاریش افتاد :وای ...نکنه به خاطر من !

    -تو نگران این چیزا نباش...

    اوین شرمنده شد:پس بیشتر از این اونجا نمون...برگرد خونه !

    دل کیان در سینه لرزید.برای برگشتن به خانه اش از همیشه مشتاق تر بود .برای خانه ای که حالا بوی زندگی گرفته بود و عطر وجودِ دختر محبوبش در آن پیچیده بود. لبخند زد و در هوای خاطر خواهی آن دختر نفس کشید: تو ...مشکلی نداری بیام اونجا؟

    اوین چه می توانست بگوید؟ به در به دری صاحب خانه که راضی نبود :اینجا خونه ی توِ...اونی که زیادیه منم!

    کیان با لحنی شوخ و بازخواست کننده گفت:هی..بار آخرت باشه به مهمون من می گی "زیادی" ،مفهوم شد؟

    اوین شاد خندید :چشم قربان ،اطاعت می شه

    دل کیان از ناز ِخنده اوین ، غنج رفت.گوشی را محکم به گوشش چسباند.انگار می خواست صدای نفس و خنده اوین در هزارتوی احساسش بپیچد و هزاباره عاشقش کند.بی هوا حرف ته دل رسوب شده اش را سر دل آورد و اقرار کرد :کاش ... الان اینجا بودی!

    سیلِ دلتنگیِ کلام کیان ،دل اوین را با خود برد.دخترک نفس حبس شده اش را آزاد کرد و خودش را به آن راه زد: خودت که می دونی چرا نمی شه پیش هم باشیم ،جناب سروان!

    اولین بار بود کیان از اینکه مقامش نزول کرده بود این اندازه ذوق زده بود !خندید.شاد و سرخوش

    اوین تحت تاثیر خنده او خندید : چرا می خندی؟

    کیان میان خنده گفت :هیچی ...همین طوری!

    اوین با دلخوری گفت: مگه چی گفتم؟ نگو که ستوان اول و دومی ؟

    کیان بیشتر و بیشتر خندید ،جوری که اشکش درآمد و به سرفه افتاد.

    اوین که صدای خنده های کیان کیف کرده بود ،به شوخی اش ادامه داد :ای بابا .... نکنه سرباز وظیفه ای و من بی خودی این همه ستاره رو شونت گذاشتم و ترفیعت دادم

    کیان خنده اش را فرو داد و بی هوا گفت : برو دختر...برو... خوشمزه بازی در بیاری می خورمت ها!

    لب های اوین از هم فاصله گرفت و گونه اش سرخ شد.کیان گاف بدی داده بود و خودش را بابت این حرف زیادی خودمانی بازخواست کرد. لحظاتی جز صدای نفس های آشفته و مشتاثشان هیچ شنیده نشد.

    تا اینکه صدای زنگ در،جو سنگین بینشان را شکاند .اوین آشفته گفت :فکر کنم پیک اومد....من برم

    خواست تماس را قطع کند که صدای کیان غافل گیرش کرد :

    -اوین ؟

    -بله؟

    کیان با لحن نگرانی گفت :خیلی مراقب خودت باش

    اوین مظلومانه گفت:مراقبم .اینقدر نگران من نباش!

    و کیان در دلش گفت :نگرانم...اونقدر که شب ها خواب ندارم.هر شب کابوسم اینه که تو رو از دست دادم .هر شب یکی از افراد گروهک تو رو زخمی می کنه و من وقتی به تو می رسم که از شدت خون ریزی زخمت از دست رفتی.اوین ...این کابوس داره دیونه ام می کنه...دیونه! می فهمی؟!

    دقایقی بعد ،وقتی اوین بسته ارسالیِ کیان را باز کرد، او برایش شال و دستکش پاییزه ی زیبایی فرستاده بود.اوین لبخند زد و حس کرد تا زمانی که آن حامی مهربان را در کنار خود دارد،پاییز زندگیش هم فصل گرمی خواهد بود.
    ***
    بوی خوش کتلت ها تمام خانه را برداشته بود.اَوین آخرین سری کتلت ها را در روغن داغ گذاشت و زیر شعله را کم کرد.ساعت هشت شب بود و الان بود که مهمان ها بیایند.باید تعویض لباس می کرد و به صورتش دستی می کشید .کیان دو ساعت قبل زنگ زده بود و گفته بود که در محل کارش گیر افتاده و عذر خواسته بود که دیرتر می آید.
    اوین به سرعت به سمت اتاقش رفت .دلش دوش آب گرم می خواست.روز پرکار و خسته کننده ای را پشت سر گذاشته بود، اول صبح خرید کرده بود ،خانه را جارو و گردگیری کرده بود ، شام پخته بود و دسرهای ژله بستنی هم کلی از وقتش را گرفته بود .دلش یک خواب بی موقع می خواست و نیم ساعت تمام ،ماساژ گرفتن.

    اما هیچ وقتی برای از دست دادن نداشت . سریع تونیک شیرینی رنگ کرپِ گل دار و شلوار کالباسی رنگی که جدیدا خریده بود را پوشید. شالی همرنگ شلوار روی سر انداخت و مرتب کرد و کمربند تونیکش را پشت لباس، پاپیون کرد .مداد ابرو قهوه ای متوسط را نرم در ابرویش کشید و با برس یکنواختش کرد ،خط چشم نیمه یِ محوی پشت پلکش کشید تا چشم های زیبایش را کشیده تر کند . با رژ براق مرجانی رنگش روی لب هایش رفت و آمد کرد و در آینه به فرشته ی زیبای پیش رویش لبخند زد.با آن سخاوتمندی که آرایشگر در اصلاح ابرویش به خرج داده بود ، چهره اش زنانه و دلفریب تر از همیشه شده بود و اوین کاملا به کیان حق داد که نتوانست از آن همه تغییر چشم بردارد .
    چند بار بو کشید ... کتلت های برشته ،دوباره دختر را به آشپزخانه فراخواند .همین که زیر شعله را خاموش کرد ، با صدای زنگ در، هول و آشفته به اطراف خانه نگاهی انداخت .همه چیز سر جایش بود .دستش را زیر آب شست و با حوله کاغذی خشک کرد و حین رد شدن از جلوی گاز متوجه رد روغنِ ریخته شده روی کانتر شد و دستمال مچاله شده در دستش را روی رد روغن کشید .دستمال را به سمت سطل زباله شوت کرد و با چند قدم بلند خودش را جلوی آیفون رساند .کیان و مهمان ها هم زمان رسیده بودند .
    چند دقیقه بعد وقتی صدای گفتگوی کیان و بهار را پشت در ورودی شنید لبخند روی لب نشاند و در را به روی مهمان هایش باز کرد .بهار،متفاوت از تصورات ذهنی اوین بود.گرم و صمیمی و از آن غریبه هایی بود که وقتی می بینیشان برایت از هر آشنایی آشنا ترند.ابروهای پر و تیره، پوست مهتابی و بینی ظریف و عمل کرده و لب های درشت و برجسته ای داشت که یک لبخند همیشه رویش منتظر نگاه اوین بود و همین چهره ای دوست داشتنی از آن دختر ساخته بود .

    اوین ،بهار را در آغوش گرفت و گرم از او استقبال کرد.همان طور که به مبل های سالن اشاره می کرد ،منتظر ورود شوهر بهار بود که کیان با چهره ای خسته وارد شد.لبخند مرجانی رنگ اوین دل مردانه اش را لرزاند و خستگی را از تنش تکاند.صدای محبوبش در گوشش پیچید:سلام
    حس کرد بعد از یک سفر طول و دراز به آرامشگاه زندگیش برگشته و آنقدر دلتنگ بود که حس کرد تا اوین را در آغوش نگیرد بار این دلتنگی، سبک نخواهد شد .دلش یه بغل کردن سرسری و اجباری هم نمی خواست .دلش می خواست دختر محبوبش را تا ابد ،محکم ،میان بازوان مردانه اش نگه دارد تا شاید آن دخترجزیی از وجودش شود و دیگر مجبور نباشد زجر دوری از او را حتی یک لحظه هم تحمل کند.تب تند عاشقیش ، با دیدن دوباره یار عود کرده بود و جنون شیرینش دوباره باز گشته بود.عاشقانه نگاهش کرد و با حالی آشفته و خراب زمزمه کرد : سلام عزیز دلم
    ابروهای خوش فرم اوین از تعجب بالا رفت .بی صدا لب زد:کیان ؟
    کیان با اشاره چشم،نامحسوس به بهار اشاره کرد .اوین "آهانی" آهسته گفت و منظور کیان را درک کرد و با گفتن "سلام عزیزم.خسته نباشی"هم کیان را تا ارتقاعاتی احتمالا بالاتر از ابرها فرستاد و هم به او فهماند که منظورش را درک کرده و آبرویش را جلوی دوستانش حفظ خواهد کرد .
    اوین رو به بهار کرد : پس همسرتون ...؟
    -دنبال جای پارک بود ..الانِ که بیاد بالا
    اوین تایید کرد و با همان لبخندی که به بهار زده بود به سمت آشپزخانه رفت . بهار بی تکلف و خودمانی اجازه خواست که برای کمک، به اوین ملحق شود که کیان تعارف او را رد کرد و حین بالا دادن تای آستینش گفت: نه بهارخانوم...شما راحت باشید.
    وارد آشپزخانه شد و دست هایش را در سینک شست . اوین پشت سرش داشت گوجه ها را در پیش دستی ها می گذاشت .کیان همان طور که از کنارش می گذشت آهسته زمزمه کرد : دستت درد نکنه ...کلی به رحمت افتادی...باید می زاشتی از رستوران می گرفتم !
    -کاری نکردم ... برای سه-چهار نفر غذا درست کردن که زحمتی نیست!
    کیان به یخچال سرکی کشیده بود و جام های دسر و دیس تزیین شده ی سالاد الویه را که دیدد ، سوت کوتاهی کشید: نه بابا...اینا همش کار خودت ِ؟
    اوین خندید: بله ...اما به پای دست پخت شما نمی رسه ،قربان
    کیان کیف کرده بود . دست به بغل زد و تکیه اش را به کانتر داد و به اوین که داشت با مهارت گوجه ها را روی تخته سبزیجات ،خرد می کرد خیره شد .فاصله بینشان را با نگاه شمرد.بعد از دو روز دوری حالا دختر محبوبش درست در چند قدمیش ایستاده بود و شاید به همین دلیل بود که دلش داشت برای برداشتن این چند قدم فاصله خودکشی می کرد.

    ساعتی بعد از صرف شامِ خوشمزهِ اوین ،که کدبانو بودن او را به بهترین شکل ممکن به نمایش گذاشت مهمان ها عزم رفتن کردند .برای اوین که مدت ها بود طعم رفت و آمد و گپ زدن با یک دوست را نچشیده بود آن مهمانی با تمام خستگی هایش خاطره ای شیرینی و لذت بخش شده بود و روح خسته و دردمندش را جلا داد بود.
    کیان رو به امیر علی که داشت سمت در می رفت کرد و گفت: خیلی زود بود..هنوز سر شبِ که پاشدین!
    -داداش خستگی داره از سر و روت می باره .. فردا صبح هم که کله سحرجفتمون باید بریم سرکار...شب نشینی باشه برای آخر هفته ای، وقتی که فرداش آزاد باشیم ...موافقین آخر هفته بریم رستوران ؟
    کیان شانه ای بالا انداخت : نمی دونم آخر هفته برنامه ام آزاده یا نه! ...اما اگه شیراز بودم و خانوم ها هم اوکی دادن چرا که نه؟!
    بهار دست دور کمـ ـر اوین انداخت و با شوق گفت : ما دو تا هم که تازه بحثمون گل انداخته بود و مشتاقیم زودتر همدیگه رو ببینیم، نه اوین جان؟
    اوین لبخند کمـ ـرنگی زد و نگاه خیره اش را به صورت کیانی دوخت که انگار پاک فراموشش شده بود که او نمی تواند در جاهای عمومی حاضر شود!
    کیان متوجه نگاه اوین نشد و مهمان ها را بدرقه کرد .
    بعد از رفتن مهمان ها اوین که حالا از خستگی خوابش نمی برد بعد از تعویض لباس و پوشیدن یک تونیک آستین بلند بادمجونی و شلوار ستش که خاکستری –بادمجونی بود همان طور که موهایش را دم اسبی بالای سر می بست وارد آشپزخانه شد و فورا مشغول نظم دادن به ریخت و پاش های بعد از شام ِآنجا شد.
    آنقدر فکرش مشغول بود که متوجه ورود کیان نشد و با صدای او غافلگیر شد: هنوز بیداری؟
    "هینی" کشید و دستش روی قلبش نشست.
    کیان با تاسف به سمتش آمد : ترسوندمت؟ ببخشید!
    اوین دستش را از روی قلبش برداشت و اقرار کرد :عجیبه!
    -چی عجیبه؟
    -توی اردوگاه اگه از چیزی می ترسیدم دانیار جوری نگاهم می کرد که انگار یه کار بعید ازم سرزده.. می دونی؟ اونجا یه زن حق نداشت بترسه ،گریه کنه ،زن باشه و زنونگی کنه...اما نمی دونم چرا به این سرعت همه اون قوانین رو تونستم از ذهنم بیرون بریزم ...حتی پیش تو بارها گریه کردم ،از چیزهای مختلف ترسیدم و حتی بزرگترین قانون گروهک که ممنوعیت ِادواج کردنِ رو زیر پا گذاشتم و ...
    -خب معلومه چرا !..چون اون قوانین انسانی نیست و تو هم چون نتونستی زیر بار اون قوانینِ مزخرف بری ، از جمعشون خارج شدی و تصمیم به فرار گرفتی.اینطور نیست؟
    اوین نفسی تازه کرد و با دقت به کیان که خیره اش شده بود نگاه کرد :آره... تو چه خوب حرفام یادته
    - چشمات سرخ سرخ ِ ...به نظر می یاد خیلی خوابت بیاد!
    -آره ...اما خوابم نمی بره!
    مـ ـستاصل ماند که حرفی که تا سر زبانش آمده را بگوید یا نه
    کیان با تمام خستگی هایش مشتاق حرف زدن با او بود :چیزی می خوای بگی؟
    خجالت کشید در چشم های کیان نگاه کند اما حرفش را نتوانست نزند: می دونم که بی شرمانه اس جلوی تو اینو بگم اما....
    رویش را از کیان گرفت تا نم چشمش رو نبیند :خیلی دلتنگم و ..هر کار می کنم از ذهنم بیرون نمی ره...اما اون...اون مرد حتی...حتی جواب تماس هام هم نمی ده !
    دست هایش محسوس می لرزید .برای نگاه نکردن در نگاه کیان خودش را با جا دادن وسایل مشغول کرد . دستش را دراز کرد تا لیوان های خشک شده رو در کابینت بالای سرش بگذاره که لیوان استیل از دستش افتاد و روی سرامیک کف صدای وحشتناکی ایجاد کرد.اوین دستان لرزانش را روی گوشش گذاشت.کیان که درست پشت سر اوین ایستاد بود ،خم شد و لیوان رو برداشت و روی کانترگذاشت.حالا اوینِ ترسیده درست رو به رویش ایستاده بود ،در فاصله ای کمتر از یک دست دراز کردن کیان !
    اوین به زحمت اشک هایش را پس زد .بغض صدایش آنقدر محسوس بود که ادای کلمات را سخت کرده بود:چرا ... چرا همش حس می کنم فقط منم که دارم تو این رابطه جون می کنم؟
    کیان نگاهش از چشم های سرخ اوین پایین آمد و روی کف دست اوین نشست .دخترک همان طور که داشت پوست بالا آمده ی دستش را با انگشت می کند سر به زیر انداخت : نمی دونم ...مثل کسی شدم که تو باتلاق گیر افتاده و هر چی دست و پا می زنه کمتر نتیجه می گیره!
    کیان کف دستش را روی دست اوین گذاشت و حرف بعیدی زد: نظرت چیه که اون یارو رو ول کنی و بیای سمت من؟
    با ان حرف او اوین شوکه شد و سرش را دوباره بالا گرفت و معترض گفت :کیان!
    کیان در چشم های مظلوم اوین که هلاک گریستن بود زل زد: متاسفم ....اما ...خیلی واضحه که اون مرد داره ردت می کنه!

    اشک اوین چکید..نه یک قطره و دو قطره ...تاب شنیدن این حرف را نداشت که آن همه چکید و بعد برای بیرون کشیدن دستش از حصار دست کیان تقلا کرد .کیان علاوه بر پس ندادن دست، دلجویانه دستش را روی شانه اوین گذاشت: آروم باش اوین ... دنیا که به آخر نرسیده ... مگه من انتخاب بعدیت نیستم ؟
    دختر این بار با حرص بیشتری اسم او را ادا کرد :کیان ؟

    کیان با سماجتی دوست داشتنی نگاهش را پشت پلک بسته ی اوین نگه داشت.لبخند مهربانی زد و گفت :سوالمو تکرار می کنم... نظرت چیه که بیای سمت من ؟

    حسِ اوین این بود که کیان قول و قرارشان را فراموش کرده و حالا که عقدکرده او شده و خرش از پل گذشته ،می خواهد چوب لای چرخش بگذارد.رنجیده گفت : تو قول دادی...قول دادی مانع من نشی!
    کیان تن صدایش را بالاتر برد: آره... قول دادم مانعت نشم اما تو هم قرار نبود اینقدر بچه بازی دربیاری و خودتو واسه اون یارو بکشی !
    اوین برای پس گرفتن دستش بیشتر تقلا کرد و وقتی کیان دستش را رها نکرد ،عصبی فریاد زد:بکشم.. اصلا دلم می خواد بمیرم ...به کسی چه ربطی داره؟!
    کیان پوفی کشید و سعی کرد جای عصبی شدن ، مانند یک مرد بالغ سی ساله رفتار کند و به جای عصبانی کردنِ اوین، او را هر طور شده آرام کند تا مقابلش گارد نگیرد و به حرفش گوش بدهد.
    کیان انگشت شستش را نـ ـوازش وار پشت دست اوین کشید.سعی کرد با صدای آرامش، بیشترین حس آرامش را به اوین منتقل کند:خیلی خب... باشه....اگه اینقدر دوستش داری برو و بهش بگو که دوستش داری!
    اوین با چشم هایی از تعجب گرد شده به او خیره شد .انگار که باورش نمی شد کیان آن همه تغییر موضع داده باشد .حالا که آرام تر شده بود ،به نقطه ای خیره شد و بغض دار گفت :چطوری؟ وقتی حتی جواب تلفنم رو هم نمی ده؟
    -اگه من کاری کنم به تلفنت جواب بده چی؟
    دهان اوین از تعجب وا ماند: تو؟...چطوری؟
    نگاه اوین در برقِ مهربانی نگاه کیان قفل شد و نـ ـوازش های کیان و لبخندی که محسوس روی لب هایش نشسته بود ،کم کم اوین را به خلسه ای دوست داشتنی و آرامش بخش فرو برد .جوری نگاهش در عمق چشم های تیره آن مرد غرق شد که حس کرد حتی پلک هم نمی توانست بزند..تلالو آفتابِ محبتی که از چشم های تیره آن مرد متصاعد می شد، یخِ های قطبی قلب اوین را ذره ذره آب کرد .کیان همان طور که زمین و زمان را مسخر خود کرده بود، در دلش ملتمسانه به اوین التماس می کرد که او را بشناسد .صدای التماس هایش در دنیای درون اوین آشوبی عاشقانه به پا کرده بود :خواهش می کنم اوین ... خواهش می کنم ...واسه جفتمون سخت تر از اینش نکن ... منو بشناس..خودمم ...سیاه پوش تو، منم !"
    اوین که مسخِ نگاه خیره ی کیان شده بود ،دیگر برای پس گرفتن دستش هیچ تقلایی نمی کرد. انگار در یک خواب مغناطیسی ، فرو رفته بود .دقایقی که گذشت کم کم حس کرد دارد جذب این مغناطیس قوی می شود . دلش که فرو ریخت ،دست هایش را فورا پس کشید.
    بی شرمانه بود که مردی دیگر در دلش باشد و به احساسِ ناب و پرکشش کیان هم جواب مثبت بدهد.کیان که بو برده بود دارد اتفاق های خوبی می افتد ، لبخند زد اما همان لحظه اوین دست هایش را از حصار دستان کیان بیرون کشید و همه ی خوش خیالی های آن مرد جوان را به باد داد.
    کیان از اینکه اوین پسش زده است، کلافه شد .به مچ دست اوین چنگ انداخت و مجبور شد آخرین حربه را هم به کار بگیرد و ریسکِ زیاد این کار را به جان بخرد.مصمم شد و فورا گفت: پس...اهلیش کن!
    اوین حیرت زده پرسید :چی؟
    -یعنی کاری کن که هیچ وقت نتونه فراموشت کنه!
    -چطوری باید... ؟
    کیان دیگر معطل نکرد .در کسری از ثانیه انگشت شستش را روی چانه دخترک نشاند و صدای او را برای لحظاتی از او گرفت و راه و رسم اهلی کردن یک دلِ سرگشته را چنان به دختر محبوبش آموخت که نفسی برای دخترک باقی نماند.
    ثانیه هایی کام گرفتن از معـ ـشوق برای آن مرد که تشنه این وصال بود زیباترین لحظات عمرش را رقم زد .اما اوین این لذتِ و این آشفته حالی را تاب نیاورد و همین که از شوک آن تجربه تازه درآمد، کف دستش را به سیـ ـنه کیان زد و او را به عقب هول داد و آن لذت را از خود گرفت . میان نفس نفس زدن هایش با خشم به کیان خیره شد و فریاد زد : به چه حقی...به چه حقی با من این کارو کردی؟
    کیان پلک های خمـ ـار و خسته اش را باز کرد و همان طور که قند ذره ذره در دلش آب می شد به معـ ـشوقه بی رحمش خیره شد .اوین از این خونسردی کیان آتش گرفت : با تو هستم ... این چه کاری بود ؟
    کیان اخم هایش را در هم گره زد و با حرص گفت :خنگ!
    اوین که انتظار این جواب را نداشت گیج پرسید:چی؟
    کیان ،دختر محبوبش را که حالا جلوی رویش قد علم کرده بود را عقب زد و با لحنی طلبکار که از زرنگی اش نشات می گرفت ،گفت :آره ،خنگی ... چون نمی فهمی من راه به دست آوردن دل یه مرد رو مفت و مجانی بهت یادت دادم و تو جای تشکر این طوری داری واسم قلدری می کنی!
    اوین با انزجار،پشت آستینش را روی لب هایش کشید .نفس هایش بدجوری بوی ادکلن مردانه گرفته بود.بویی که از بدِ روزگار ،اصلا هم حالش را بد نمی کرد و هیچ جوره، چندش آور نبود !
    دختر بینوا حس خیلی بدی داشت .حس کسی که از پشت خنجر خورده ...به حد مرگ از کیان و این رفتار جنون آمیزش دلخور و ناراحت بود .
    حس می کرد ،کیان ،کسی که در این برهوت انسانیت ،تنها منبع اعتمادش شده بود ،به او نارو زده است . همان طور که اشک هایش می چکید کیان را بازخواست کرد :تو منو چی فرض کردی؟...من...من همین فردا از این خونه می رم! ...من احمق ،فکر می کردم تو با بقیه مردا فرق داری...فکر می کردم می شه بهت اعتماد کرد ...اما.. شما مردا همتون مثل همین...فقط دنبال سیر کردن عطش های مردونتون هستین و ما زن ها رو فقط برای همین می خواین و لازم دارین !
    صدای هق هق گریه های اوین دورتر و دورتر شد . کیان با دست صورتش را پوشاند و سرش را با تاسف تکان داد.می دانست ، انتظار این عکس العمل را از او داشت. اما این راهی بود که باید می رفت .مجبور بود به بهای شکستنِ دلِ آن دختر هم که شده ،به قیمت متنفر شدن اوین از او هم که باشد ، سیاه پوش را برای همیشه از زندگی آن دختر حذف کند.

    ***

    بوی ادکلن مردانه دست از سرش برنمی داشت .در هر نفسش می پیچید و احساساتش را به غلیان می انداخت . مانند زن های باردارکه به بوی مرد حساس می شوند ، از آن بو و خاطره آن شب دوری می کرد. دیشب همین که پا به اتاق گذاشته بود، فورا پیرهن تنش را کنده و آن را با پیرهن دیگری تعویض کرده بود .غافل از آنکه آن بو،چنان در افکارش پیچیده و با لحظه هایش عجین شده بود که به آن زودی ها دست از سر لحظه هایش برنمی داشت.

    آشفته حالیش با هر بار یادآوری آن اتفاق نزدیک، آشفته تر می شد و آن خاطره داغ ،موجب می شد احساسات غریبی به دل زنانه اش چنگ بیندازد.با آنکه آن حرکت بعید ،به شدت عصبانی اش کرده بود و هر چه از دهنش درامده بود به مردی که خواه ناخواه همسرش بود گفته بود اما حقیقت این بود که از خودش و از این حال خراب بیشتر از مرد گناهکار امشب ناراحت و دلخور بود .
    بی شرمانه بود که ادعای دوست داشتن دیگری را داشت و از این بـ ـوسه هم برایش ناخوشایند نبود. باز یادش افتاد و گونه اش آتش گرفت و تنش تب کرد.ریتم قلبش از نظم همیشگی خارج شد و درست همان حالی شد که موقع دیدن سیاه پوش برای اولین بار تجربه کرده بود .قلبش را زیر دستانش به اسارت گرفت تا شاید این تپیدن های شرم آور را تمام کند . انگشتانش را چنگ مانند در موهای بلندش زد و آبشار موهایش را بالا گرفت.دست های قطبی اش را روی جهنم داغ گردنش گذاشت و مطمئن شد که پاییز داغ امسال،در زندگیش بی نظیر خواهد شد .
    صدای ضربه های ظریف باران روی شیشه اتاق، اوین را به سمت پنجره کشاند .پیشانی داغش را به خنکی شیشه چسباند و به یاد ایام کودکی شیشه را "ها" کردو لبخند.همان طور که غرق در افکار مبهمش بود ،انگشتانش بی هوا روی شیشه غبار گرفته نقش زد و چند لحظه بعد با دیدن اسم مردی که امشب دریای آرام احساسش را به یکباره طوفانی کرده بود ،هول شد و فورا اسم کیان را از روی شیشه پاک کرد و ترسیده ، پشت به پنجره ایستاد.دم دم های صبح بود و آن شب انگار در آن خانه خواب با چشم ها قهر کرده بود و ساکنین خانه احیا گرفته بودند.
    کیان طبق عادت همیشگی با بالا تنه عریانش در تخـ ـت غلت زد و برای صدمین بار پهلو به پهلو شد.گاهی به یاد آن تجربه نابش با محبوب، غرق در شادی می شد و گاه با یادآوری چشم های بارانی اوین و حرف های تلخی که از او شنیده بود با طناب غم حلق آویز می شد.بعد از آن بـ ـوسه ده برابر عاشق تر از قبل بود،صدبرابر شوریده تر و هزار بار مشتاق تر به آن دختر.

    صدای اذان صبح هر دو آشفتهِ حال را از اتاق هایشان بیرون کشید.اوین تصمیمش را گرفته بود .حالا که در این چالش عاطفیِ نفس گیر ،میان دو محبوب گیر کرده بود ،تنها مامن و پناهگاه امنش را به مدد طلبید و عزمش را جزم کرد و تصمیم گرفت بعد از مدت ها دوری ،بازگردد و عاجزانه از خالقش بخواهد تا شاید بتواند از این دوگانگی عاطفی به سلامت عبور کند.غافل از اینکه آشنای دل ،دل آشنایش را یافته بود و نبض تند عاشقیش ،مرور دوباره عشق بود.

    در اتاق روبه رو ، کیان پیرهنش را روی تن صاف کرد و وقتی وارد سالن شد با دیدن اوین که انگار منتظرش نشسته بود ،تعجب کرد.اوین که نگاه سوالی کیان را دید فورا سر به زیر انداخت و همان طور که انگشت هایش را ا شدت هیجان گره می زد و باز می کرد ، من من کنان گفت: چیزه... می شه ...سجاده ات رو ....چند دقیقه قرض بگیرم؟
    آفتاب بخت کیان آن روز از مشرق آرزوهایش طلوع کرده بود.اوین را دوست داشت اما همیشه این وصل نبودنش به هیچ کجا، نگرانش می کرد .حالا دختر محبوبش با پای خودش آمده بود و برای بازگشت از او طلب یای داشت.کیان با دست و دلبازی لبخند زد و بی انکه حرفی بزند به اتاقش رفت و چند لحظه بعد آمد و سجاده و جانماز خودش را در سالن رو به قبله برایش پهن کرد.به ملحفه سفیدی که تا شده بود اشاره کرد :ببخشید دیگه ... چادر تو خونه مجردی مردونه، پیدا نمی شه!
    آنقدر از دیدن دوباره اوین ،از تصمیم خوبش خوش بود که با دلیل و بی دلیل می خندید

    اوین هم با دیدن دوباره کیان،انگار معادلات پیچیده احساسیش به جواب مناسبی ختم شده بود ،نتوانست جلو لبخندش را بگیرد

    کیان پا را فراتر هم گذاشت . ملحفه را در هوا تکاند و خیلی آرام روی آبشار موهای اوین انداخت و لحظاتی با اشتیاق به نوعروس دلفریبش خیره شد و وقتی گونه اوین از شرم سرخ شد ،کیان لذت دیدار محبوب را از خود گرفت و حین رفتن گفت :من می رم تا راحت باشی...این سجاده هم فعلا پیشت باشه،من یکی دیگه دارم .
    اوین زیر لب تشکر کرد و بعد در لحظه تصمیم مهمی گرفت.با صدایش کیان را کنار در اتاق میخکوب کرد :گفتی.... می تونی واسم یه قرار جور کنی...می خوام سیاه پوش رو ببینم ..می شه همین امروز این کارو بکنی؟
    نگاه کیان جدی و موشکافانه شد.اوین سر به زیر انداخت و دو لبه چادر نماز سفیدش را در مشت بسته اش چلاند: تو پلیسی و مطمئنم هزار تا راه بلدی که اون آدم رو بکشونیش بیرون ....حتما باید امروز ببینمش ...شماره اش هم می نویسم واست می ذارم رو کانتر،خوبه؟
    کیان سر به زیر انداخت و همان طور که داشت با ورودش به اتاق از نگاه اوین مخفی می شد .با حرف اوین متوقف شد:
    -ازت خواهش می کنم واسم این کارو بکن .... امروز می خوام یه تصمیم مهم واسه آینده ام بگیرم و برای همین باید حتما اون مرد رو ببینم .می تونی این کارو واسم بکنی؟

    کیان دقایقی سر به زیر و متفکر ایستاد و بعد با علامت سر تایید کرد و رفت .

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 416
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,256
  • بازدید ماه : 14,214
  • بازدید سال : 141,317
  • بازدید کلی : 11,638,457