close
مجتمع فنی تهران
رمان از نسل آفتاب قسمت چهارم (آخر)
loading...

رمان فا

  اوین روی مبل های سالن،رو به روی تلویزیون نشسته بود و همانطور که انگشت شستش را گاز می زد ،منتظر خبری از جانب کیان بود.نیم ساعت بعد با شنیدن…

رمان از نسل آفتاب قسمت چهارم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 202 یکشنبه 14 آذر 1395 : 18:4 نظرات ()

  اوین روی مبل های سالن،رو به روی تلویزیون نشسته بود و همانطور که انگشت شستش را گاز می زد ،منتظر خبری از جانب کیان بود.نیم ساعت بعد با شنیدن صدای زنگ پیامک ،فورا گوشی را از روی عسلی چنگ زد و با خواندن پیامکِ کیان، دچار احساسات متناقضی شد .هم لبخند روی لب هایش نشست و همزمان آشوبی هم به دلش افتاد. کیان سر قولش مانده بود و برای اوین و سیاه پوش ملاقاتی ترتیب داده بود .پیامک بعدیِ کیان، حاوی آدرس محل قرار بود .دخترک وقت زیادی نداشت.از بین همان اندک لباس هایش بهترینش را انتخاب کرد و به تن کرد. آرایش ملیحی روی صورتش پیاده کرد و سر خیابان ،دربستی گرفت و به بهانه آلرژی روی دهان و بینی اش، ماسک بزرگی گذاشت تا چهره اش دیده نشود .یک ربع بعد ماشین جلوی آپارتمان چهار طبقه ی نیمه ساخته ای ، متوقف شد.اوین آدرس را چک کرد و پیاده شد .همین ساختمان را باید بالا می رفت.ورودی ساختمان را با نرده های فلزی ، مسدود کرده بودند .اوین در به نرده ها چنگ انداخت و استقامتشان را چک کرد .محکم تر از آن بودند که بشود از آن ها عبور کرد .همانطور که در طول ساختمان جلو می رفت نرده ها را هم چک می کرد .به منتهی الیه چپ ساختمان که رسید، تا نرده هایش را تکان داد متوجه شد کسی حفاظ آنجا را باز کرده و به عمد در را برای او باز گذاشته است .ساختمان در مرحله سفت کاری بود و هنوز آسانسوری در کار نبود .اوین می بایست همه طبقات را بالا می رفت و خودش را به پشت بام می رساند .از سطح شیب داری که قرار بود در آینده پلکان ساختمان شود،به دقت عبور کرد .به نفس نفس افتاده بود که به پشت بام طبقه چهارم رسید و با دیدن سیاه پوش عزیزش که با همان ابهت همیشگی، پشت به او ایستاده بود،خستگی از تنش در رفت و لبخند زد .مرد جوان سرتا پا مشکی پوشیده بود و دنباله ی شال گردنش در دستخوش باد خنک پاییزی شده بود .دست هایش را در به جیب زده بود و بلند بالا جلوی نگاه مشتاق اوین قد علم کرده بود.با صدای پا و نفس نفس های اوین متوجه حضور او شد و همین که خواست کلاه نقاب دارش را پایین بکشد و چهره اش را مخفی کند،صدای اوین در گوشش پیچید : نه...من چشم هامو می پوشونم...ببین
    اوین دستش را زیر تای کلاهش زد و آنقدری آن را پایین کشید که روی بینی اش را هم پوشاند :حالا هیچی نمی بینم..تو راحت باش!..........................

 
    کیان نیم نگاهی به اوین انداخت .چشم های دخترک را که بسته دید به سمتش رفت و با هر قدمی که به آن دختر نزدیک شد، ضربان قلب آن دختر را بیشتر دستخوش هیجان کرد.
    درست در یک قدمی اوین که رسید،ایستاد .اوین دستکشی که برای آن مرد بافته بود را با دست های لرزانش به سمت او گرفت .سیب گلوی دخترک تند و تند بالا و پایین شد . من و من کنان گفت: این..این دستکش ...واسه تو بافتم ...هوا سرده و ...
    کیان خواست دستکش را از دست اوین بگیرد که دستش به دست او خورد .دست های دخترک یخ کرده بود و سرد سرد بودند .
    دلش حکم فرمایی کرد که بی تفاوت نماند .کیان انگشت های یخ کرده اوین را گرفت و همراه دست خود در جیب کتش زد کرد.
    از این لمس شدن آنی ،دل زنانه اوین دیوانه وار به تپش افتاد و بیخ گلویش خشک خشک شد.حس کرد خون دیوانه وار در رگ هایش جریان گرفته و لرز به سر تا سر وجودش افتاده.
    کیان همانطور که به صورت اوین خیره شده بود،انگشتانش را لای انگشت های یخ کرده زده اوین کرد و دست هایشان را آرام در هم گره زد .
    اوین حس کرد این لمس شدن خیلی برایش آشناست .این درست همان حرکتی بود که کیان چند شب پیش موقع چرب کردن و ماساژدادن دستانش انجام داده بود .درست همان دست ها و درست همان حس نابِ تکرار نشدنی، به طرز معجزه آسایی داشت تکرار می شد.
    اوین دیگر داشت به عقلش شک می کرد .سرش را به نفی تکان داد و در دل گفت : نه ...نه این امکان نداره ...خیالاتی شدم.!
    نفسی تازه کرد و خیلی آنی پرسید: می خواستم ببینمت چون هنوز جواب سوالمو رو ندادی ...چرا اون زمان کمکم کردی ..چرا جونت رو بخاطر من به خطر انداختی ؟کیان هیچ جوابی نداد.مطمئن بود که اوین شک کرده و می دانست کلمه ای حرف بزند همان لحظه اوین او را خواهد شناخت
    اوین با بغض و عجز گفت: باز هم می خوای سکوت کنی ؟ ...
    کیان باز هم سکوت کرد و این سکوت دل اوین را شکاند.دخترک فورا دستش را از لای انگشتان کیان و از حریم جیب او بیرون کشید و گفت: باشه فهمیدم ... حالا که شجاعت حرف زدن نداری ...برو و دیگه به خودت اجازه نده نگران من و دستای یخ کرده ام بشی!
    کیان پشتش را به اوین کرد و چند قدم دور شد.اشک اوین چکید.فریاد زد: نباید خودتو درگیر من و مشکلاتم می کردی...نباید هیچ وقت پاتو تو زندگیم می گذاشتی...
    کیان یک باره ایستاد و پلک هایش را روی هم فشرد .
    صدای بغض دار اوین داشت عنان و اختیار دل عاشقش را در دست می گرفت و از خود بی خودش می کرد . اشک های دخترک را تاب نیاورد .صدای ضجه اوین در گوشش پیچید: دلیلی نداشت بخوای پیش من بمونی و ...
    کیان وقتی به خود آمد که راه آمده را برگشته بود و نفس در نفس اوین او را به ضیافت ب*و*س*ه های داغش مهمان کرده بود .نفس دخترک را که گرفت ،صورتش را پس کشید و با صدای آشنای دوست داشتنیش در گوش اوین زمزمه کرد : این یکی رو تا ابد به خاطر داشته باش! دقایقی از رفتن کیان می گذشت و هنوز قلب اوین دیوانه وار در سینه می کوفت و شوک عظیمش انگار تمامی نداشت .
    دخترک بیچاره با زانو روی زمین افتاد .دست های بی جانش را بالا برد و کلاه را از سرش برداشت و اجازه داد باد خنک پاییزی در موهایش بدود تا شاید بتواند از هرم و حرارتِ آتشی که کیان به جانش انداخته بود بکاهد .لحظاتی بعد وقتی انگشتان ظریفش را ناباورانه روی لب های بازمانده از حیرتش گذاشت ، میان باران تند اشک هایش شکسته شکسته و دردمند زمزمه کرد : شک ندارم ....شک ندارم که خودش بود...کیان...خودش بود!
    ***

    اوین حال خودش را نمی فهمید .مانند مست ها تلو تلو می خورد و بی اهمیت به نگاه های خیره و کنجکاو رهگذران ،میان خنده و گریه در خیابان قدم می زد و کیان در فاصله چند قدمی از او ،بادیگاردش شده بود و نگران تعقیبش می کرد.
    چند دقیقه بعد کیان دستش را برای یک تاکسی بلند کرد: دربست!
    تاکسی ایستاد. کیان آرنجش را به شیشه پایین آمده سمت شاگرد تکیه داد و از شیشه کارت شناسایی ناجا را نشان راننده داد .راننده تا فهمید کیان مامور ناجاست ، جا خورد و با لهجه غلیظ شیرازیش گفت: امر بفرموید جناب سرگرد،خلاف ملافی کِردم؟
    -نه ...اما می خوام واسمون یه کاری انجام بدی
    مرد ترسیده گفت : آغو...تو رو به جدت دست از سر مُی فلک زده وردا..(آقا..تو را به جدت،دست از سر من فلک زده بردار)
    کیان فورا گفت: نگران نباش ...فقط می خوام اون دخترو برسونی خونش!
    -عامو چیطو دل نگروون نباشم ؟...دخترو دزی ،خرابی چی هَس؟(چطور نگران نباشم؟..دختره دزدی،خرابی چیزی هست؟)
    کیان با شنیدن این نسبت های زشت به دختر محبوبش ،رگ غیرتش متورم شد .فورا در ماشین را باز کرد .خم شد داخل و با دست راستش محکم یقه مرد را چسبید و چشم در چشم راننده انداخت و با خشم غرید: بار آخرت باشه هر مزخرفی به ذهت میاد به زبون میاری ها... اون دختر خیلی هم نجیب و آدم حسابیه ... الانم داره با پلیس همکاری میکنه ...فقط چون حالش خوب نیست ،از تو خواستم که مستقیم برسونیش خونه اش... حالا اینکارو می کنی یا به دلیل سرپیچی از دستور پلیس ناجا بدم بازداشتت کنن ؟!
    مرد به تته پته افتاد: کاکو ... حالو کاکات یه شکری خورد ...رو چِشُم... میرم دخترو سُوارش می کنم (داداش حالا من یه شکری خوردم ..رو چشمم...میرم دختره رو سوار می کنم )
    کیان یقه مرد را صاف کرد و لباس مرد را تکاند: این شد حرف حساب..برو ببینم چه می کنی!
    راننده مضطرب پا روی پدال گاز فشرد و چند متر جلوتر کنار پای اوین ترمز زد: خانوم محترم میرم سمت معالی آباد..مسیرت می خوره سوار شو !
    اوین با چشم های خیس از اشکش نیم نگاهی به راننده تاکسی انداخت .ذهنش خسته بود و تاب پیاده روی بیشتر را نداشت .سوار شد و یک ربع بعد تاکسی او را جلوی درب خانه کیان نگه داشت .اوین خسته و دردمند جسم سنگینش را تا پشت در آپارتمان کیان کشاند.رمز در را که زد فورا چیزی از ذهنش گذشت .فوار کیف را از دور گردنش برداشت . مانتو و شالش را از تن کند و روی مبل انداخت.باید مطمئن می شد.باید چیزی پیدا می کرد که مطمئنش می کرد که کیان همان سیاه پوش است .

    در دلش خدا خدا می کرد که کیان برای بار دوم بازیش نداده باشد.این بار دیگر نمی توانست او را به سادگی دفعه پیش ببخشد .این بار دیگر قضیه خیلی فرق می کرد . اوین حتی از احتمال اینکه کیان این کار را با او کرده باشد ، به شدت احساس حماقت ،درمانگی و عجز می کرد .می دانست که دلش بدجوری می شکند اگر کیان ،با ایفای نقش سیاه پوش این همه مدت او را گیج کرده باشد و به همین دلیل بود که به زمین و زمان التماس می کرد که این شک شکی باطل باشد.با اینکه می دانست دارد خودش را گول می زند اما هلاک این بود که در اتاق کیان هیچ نشانی از سیاه پوش پیدا نکند.دلش نمی خواست از کیان که حالا برایش ، قهرمان و اسطوره شده بود متنفر شود .

    با دست و دلی لرزان به سمت کمد کیان رفت.تمام محتویات کمد را زیر و رو کرد .کتاب ها و وسایل داخل کمد دیواری را کف زمین ریخت .میز تحریر و کشو هایش، دراور و کشو های لباسی کیان هم دقایقی بعد کف اتاق بود .زیر گلیم ...پشت قاب ها ..
    اوین، خودش هم نمی دانست دنبال چه چیزی می گردد اما با حالی آشفته و دیوانه حال وار همه جا را به هم می ریخت و دیوانه وار اشک می ریخت و بی امان می گشت .کم کم داشت اشک هایش، اشک شوق می شد که نگاهش روی تخت کیان ثابت شد .فورا به آن هم هجوم برد .روتختی را از روی تشک برداشت و تکاند . تشک خوش خواب را عصبی از روی به پایین پرت کرد و در کمال تاسف آنچه نمی باید می دید، را زیر تشک پیدا کرد .یک جفت دستکش چرمی که عمدا زیر تشک مخفی شده بود .همان دستکش هایی که از سیاه پوش عزیزش ،مدتی پیش او یادگار مانده بود.اوین با بغضی خفه کننده و قلبی ناآرام ،دستان لرزانش را آهسته آهسته پیش برد و دستکش ها را برداشت .حجت بر او تمام شده بود .دیگر برای دروغ گفتن به خودش ،برای فریب دادن احساسات متناقضش هیچ امید و انگیزه ای نداشت.دستکش ها را روی چشمانش گذاشت .یکباره صدای هق هق گریه اش بلند شد و سکوت سنگین خانه را در هم کوبید.

    اوین میان آشفته بازار اتاق کیان ،پا هایش را جنین وار در شکم جمع کرده بود و خوابش برده بود. صدای زنگ تلفن در گوشش پیچید و او را از خواب پراند.پلک هایش را به زحمت باز کرد و از لای آن ها ، نیم نگاهی به اطرافش انداخت.کمی که خواب از سرش پرید و از گیج بودن درآمد، حقیقت عریان، مانند یک ماهی ، در حوض ذهنش رها شد و تمام آنچه نمی خواست یادش بیاید را ، روانه ی ذهن خسته ی دخترک کرد.
    اوین حس سنگینی داشت و سرش بدجوری درد می کرد .به زحمت جسم سنگینش را تکان داد و از روی زمین بلند شد .با قدم هایی نامتعادل به سمت سالن رفت و گوشی تلفن را که داشت خودش را می کشت،از روی عسلی برداشت .فورا شماره بهار را شناخت و دکمه برقراری تماس را فشرد . صدای شاد و سرخوش بهار ،لب های قهر کرده با لبخند دخترک را، مجبور به آشتی مجدد با لبخند کرد.
    بعد از سلام و احوال پرسی دوستانه ،بهار که متوجه حالِ گرفته اوین شده بود با شیطنت گفت: ای بلا..نکنه بابت این که آقا کیان داره ده روز میره ماموریت، اینقدر حالت گرفته اس؟
    اوین که جریان ماموریت کیان را تازه از زبان بهار شنیده بود ،یک لنگه ابرویش از تعجب بالا رفت اما با زیرکی خود را مطلع نشان داد و به حرف بهار درباره دلتنگی
    پوزخندی زد .بهار به اشتباه این را تایید حرفش برداشت کرد : نگران نباش...خودم دارم میام پیشت که تنها نمونی...آقا کیان خیلی هواتو داره ...کلی به من و امیرعلی سفارش کرده که هواتو داشته باشیم .گفت که چون در دسترس نیست مدام بهت سر بزنیم و تنهات نزاریم ....الان اگه خونه ای و مزاحمت نیستم می خوام بیام پیشت.
    اوین سکوت کرد و به این فکر کرد که چقدر خوبه که یک مدت کیان را نمی بیند و می تواند تصمیم بهتری درباره رابطه اش با آن مرد بگیرد .صدای مـ ـستاصل بهار در گوشی پیچید: الو...اوین جون...بیام یا مزاحمم؟
    اوین بی حوصله تر از آن بود که بخواهد مهمان داری کند اما کیان طبق معمول او را در عمل انجام شده گذاشته بود.به اجبار لبخند زدو با شوق گفت : بیا عزیزم...منتظرتم
    -باشه ...پس من تا نیم ساعت دیگه اونجام...چیزی لازم نداری سر راهم بخرم؟
    اوین کمی فکر کرد و یادش آمد که همه چیز در خانه هست : نه عزیز دلم ...همه چیز هست ...
    -پس می بینمت .فدات بشم .خدانگهدار
    اوین گوشی را روی کانتر رها کرد و نگاهی به گوشه و کنار خانه انداخت.لباس هایش را از روی مبل برداشت و در کمد لباسی آویزان کرد .به سراغ اتاق کیان رفت و تمام این نیم ساعت مشغول جمع و جور کردن آنجا شد.جوری سرگرم شد که وقتی بهار آمد ،تازه متوجه شد حتی وقت نکرده ،دستی به سر و رویش بکشد .جلوی آینه روشویی ایستاد و به رژ لبی اکتفا کرد و بعد فورا به سمت در ورودی دوید و در را به روی بهار باز کرد.بهار تا چشم های سرخ و پف کرده اوین را دید با حس همدردی شدیدی او را در آغـوش کشید: قربونت برم چرا گریه کردی؟
    اوین لبش را به دندان گزید و دست هایش را کلافه به هم مالید : هیچی...یکم دلتنگی و ..
    بهار دوباره دچار سوء تفاهم شد : اوخی...قربون دل کوچیکت برم من .. هنوز چند ساعت هم نشده که آقا کیان تنهات گذاشته ... تو نشستی زار زار گریه کردی؟
    اوین به زور لبخند دندان نمایی به او تحویل داد و خجالت زده ،دسته ای از موهایش را پشت گوش زد .
    بهار با حس همدردی گونه اوین را بـوسید .دست های اوین را در دست گرفت و فشرد: خودم تمام این مدت پیشت می مونم تا احساس تنهایی نکنی...آقا کیان که اومد دستت رو میزام تو دستش و با خیال راحت بر می گردم خونه!
    آه از نهاد اوین برآمد.دخترک خوب می دانست که کیان زرنگی کرده و برای این که خیالش از بابت او و ماندنش راحت باشد،ده روز تمام برایش بپا گذاشته تا فکر رفتن از خانه و ترک کردن یک باره آن مرد به سرش نزند.

    ***
    ***

    یک هفته ی تمام از رفتن کیان گذشته بود.آن مرد آنقدر یک باره و بی خبر از زندگی اوین رفته بود که انگار که حضور و بودنش در زندگی اوین ،خواب و خیال و رویایی بیش نبوده است.بعد از یک هفته دوری، آنقدر تحمل آن حجم خالی برای اوین سخت بود که دخترک ،همه ی دلخوری هایش را موقتا فراموش کرده بود و تشنه دیدار ناجی زندگیش بود .

    همه چیز آن خانه مثل قبل بود، همه چیز سر جایش بود اما حال اوین هیچ جوره خوب نبود. دخترک گمشده ای داشت که غم نبودنش ، مانند کوله ای سنگین، بر دوش دلش افتاده بود و گاهی آنقدر بر دلش فشار می آورد که دل زنانه اش را تا پای ترکیدن می برد.

    خواب و خیال کیان و قهرمان سیاه پوشی که از خود ساخته بود،مانند روحی سرگران در جای جای خانه می چرخید و گاهی دقایقی طولانی اوین را از خودش بی خود می کرد .گاهی دست خیال دخترک را می گرفت و با خود در خانه می چرخاند.گاه از آشپزخانه سرک می کشید و می خندید ،گاهی پشت میز ناهار خوری اوین را به ضیافت خنده هایش مهمان می کرد .دخترک در هفتمین روز از رفتن کیان ،چنان آشفته حال بود که مالیخولیایی وار ساعت ها در خودش و رویای مرد خانه ، غرق می شد.

    باران که می زد، به یاد مردی که اولین باران پاییزه امسال را به او آشنا کرده بود، کف دستش را از پنجره سالن ،بیرون می گرفت و تمام مدت به اینکه او کجاست؟ دارد چه کار می کند؟چه می گوید؟چه می شنود؟ در کجای این کره خاکی،غیر قابل دسترس شده است فکر می کرد و بعد آنقدر دلتنگ و نگران آن مرد می شد ،جوری که باید ها ،جای نباید هایش را می گرفت و از یادش می رفت که به شدت از آن وجود مردانه دلخور است ، باید دوری کند و نباید با کیان تماس بگیرد.دلتنگی، تمام منطق های دست و پا گیر و اضافی را در هم می کوبید و احساسات زنانه اش را به آشوب می کشاند. تلفن را برمی داشت و به او زنگ می زد ،نه یک بار و دو بار ،ده بار و کیان به طرز عجیبی از دسترس او خارج شده بود.

    وقتی بارها و بارها می شنید که مشترکش در دسترس نیست،دیگر هیچ چاره ای نداشت جز این که قاب عکس کیان را از میخ دیوار اتاق بردارد و روی تخت خواب او احیا بگیرد و بارهای بار ، نگاهش از روی چشمان براق او در عکس، سر بخورد و روی لبخند های زیبای او بنشیند و دوباره و دوباره این بازی دردناک را ادامه دهد و وقتی دلتنگیش به اوج می رسید چاره ای نداشت جز آن که ،قاب عکس را محکم به بغل بگیرد،گونه اش را بر گونه سرد شیشه بگذارد و با حسرت عطر موهای او را با ولع نفس بکشد و گاهی که دیوانه حال میشد به یاد ب*و*س*ه های داغی که هدیه گرفته بود ، دیوانه حال شیشه ی قاب عکس را ب*و*س*ه باران کند و های های گریه کند.

    روز های اول که زخم و دلخوری دخترک تازه بود ، داشت موفق می شد خودش را گول بزند که بدون آن مرد هم می تواند ،اما حالا که روز ها گذشته بود و کدورت ها ته دلش رسوب کرده بود،اوین تازه می فهمید که بدجوری آن مرد را در لحظه هایش کم دارد و تازه می فهمید که کیان با زرنگی تمام و با این جا خالی کردن به موقع ، به بهترین شکل به او ثابت کرده که چه جایگاهی در زندگی او دارد .

    بعد از یک هفته دوری اوین با تمام وجودش فهمیده بود که کم داشتنش آن مرد ، درد دارد و آن حجم خالی ،گودال کوچکی نیست که بشود رویش سرپوش گذاشت .جای خالی آن مرد،حالا به اندازه تمام فضای دلش ،وسعت پیدا کرده بود. حقیقتی که کیان با رفتنش به اوین نشان داد این بود که به او این مژده را بدهد که توانسته ذره ذره و گام به گام به جزیزه ی احساسات آن دختر نفوذ کند و حالا شش دانگِ دل زنانه او را به اسم خود زده و خواهی نخواهی صاحبدلش شده است .

    ***

    ده روز ،دقیقا ده روز از رفتن کیان گذشته بود و اوین آنقدر منتظر بود که برای بازگشت کیان، داشت دقیقه ها را می شمرد و روی ثانیه ها خط می کشید.بهار که در این مدت ، روز ها دانشگاه بود و عصر ها را با نامزدش می گذارند ، تمام این ده شب را در خانه کیان سپری کرده بود و اصرار های اوین برای اینکه نمی ترسد و نیاز به همخانه ندارد را تعارف تلقی کرده و هر شب با کیسه های خرید به خانه برگشته و اوین را شرمنده خودش کرده بود .اوین در تمام این مدت در خانه مانده بود ،فقط یک شب با اصرار بهار، شام را با او و امیرعلی در باغ رستورانی زیبا ،که در حاشیه شهر قرار داشت میل کرده بود .

    ساعت هشت و نیم شب بود و اوین داشت با شستن ظرف های شام هواس خودش را از کیان و دیر کردنش پرت می کرد که یکباره صدای زنگ، در گوشش پیچید و آنقدر مضطربش کرد که بشقاب فورا از دستش افتاد و داخل سینک چند تکه شد.

    صدای شاد و شیطنت بار بهار مژده آمدن کیان را داد : اوین جان..بیا ببین کی اومده!

    اوین دست های لرزان و یخ کرده اش را با پیشبند آشپزخانه، خشک کرد و در حالی که صدای تپیدن های عاشقانه ی قلبش در گوشش بود و سیبک گلویش تند و تند بالا و پایین می شد،آب دهانش را قورت داد و با قدم هایی سست و حالی آشفته، خود را به کنار آیفن رساند .خودش بود .باد آمده بود و بوی عنبر آورده بود .پرنده ی خسته اش به آشیانه او بازگشته بود.

    اوین تا چهره کیان را در نمایشگر آیفن دید بی اختیار لبخند زد و تب تند عاشقی عرق های ریز و درشتی بر تنش نشاند و گونه اش گر گرفت.

    بهار ریز خندید و با شیطنت گفت:حالِ شما دوتا واقعا دیدنیه ...اون از آقا کیان که اینقدر از برگشتن ذوق زده است و مدام داره لبخند میزنه و اینم از تو که رنگت لبویی شده.

    خم شد و گونه اوین را بوسید و با شیطنت گفت :من میرم تو اتاق تا شما راحت باشین. ... راستی ،ب*و*س*ه ی استقبال یادت نره خوشگل خانوم !

    گونه اوین گل انداخت و همانطور که با چشم بهار را تا اتاق تعقیب می کرد، دست های قطبی اش را روی پیشانی استوایی اش گذاشت.انگار تب کرده بود چون گونه اش داغ داغ بود حتی سوزنده تر از خون مذابی که در رگ هایش می چرخید.

    صدای پای کیان که در صدای تپیدن های قلبش گم شد، اوین آب دهانش را قورت داد و در را به روی صاحبدلش گشود .دو عاشق چشم در چشم دوختند و دقایقی بی هیچ پلک زدنی با نگاه هایشان با هم راز دل گفتند.

    بهار که چد دقیقه ای ،بی هدف در اتاق قدم زده بود و وقت کشی کرده بود،گوشش را به در چسباند و وقتی هیچ صدایی نشنید حس کرد جو بیرون، زیادی سنگین است. آرام لای در را باز کرد و وقتی اوین و کیان را روبه روی هم و مات و مبهوت هم دید تک سرفه ای کرد و آن دو را از خلسه ی لذت بخششان بیرون کشید.با صدای سرفه،اوین و کیان نگاهشان را به بهار دوختند و دخترکِ خجالت زده ، همانطور که کیف و وسائلش را به دنبال خود می کشید با کیان سلام و احوالپرسی کرد و بعد خیلی زود بهانه ای برای رفتن سرهم کرد و به قول خودش دست اوین را در دست کیان گذاشت و رفت .

    با بسته شدن در آسانسور و رفتن بهار،اوین دوباره سنگینی نگاه کیان را احساس کرد .در این چند روز تصمیمش را گرفته بود.با خودش عهد کرده بود بعد از بازگشت کیان ،تا زمانی که شناسنامه اش بیاید و بتواند از پیش او برود ،جوری با کیان رفتار کند که انگار نه انگار که حقیقت ماجرای سیاه پوش را فهمیده .دلش بدجور شکسته بود و بدش نمی آمد برای یکبار هم شده او کیان را به بازی بگیرد و برایش نقش بازی کند.

    بنابراین تمام توانش را به مدد گرفت و سعی کرد هم عاشق شدنش را مخفی کند و هم دلخوری هایش را.

    کیان که در را بست ،اوین سرش را بالا گرفت و با لبخندی که سعی کرد عادی باشد گفت: حتما خیلی خسته ای...تا یه دوش بگیری ،شامت رو آماده می کنم.

    اما همین که اوین چرخید و پشتش را به او کرد ، کیان شیطنتش گل کرد :این چیه اینجا؟

    کیان دستش را سمت موهای اوین برد و کش موی او را آهسته از لای موهایش بیرون کشید.موهای بلند اوین از قید کش رها شد و مانند آبشاری زیبا از بالای سر تا روی شانه های خوش تراشش فرو ریخت.

    اوین ،گیج و سوالی به سمت کیان چرخید و وقتی دید کیان دارد با علاقه و لذت نگاهش می کند ،دلش هری فرو ریخت و گونه اش گل انداخت.

    سرگرد جوان وقتی نگاه پرسشگر اوین را دید چشم از آن وجود عزیز گرفت و با اشاره به کش مو گفت:خیلی خوشگله...خوشم اومد و خواستم از نزدیک ببینمش!

    اوین یک لنگه از ابرویش را بالا داد و با نگاهش به کیان فهماند که فهمیده قصد شیطنت داشته است.

    کیان دست بردار نبود .نگاهی به موهای پریشان اوین انداخت.دلخوری را از همان ابتدا در چلچراغ های روشن نگاه او دیده بود و دلش برای آشتی و آرام کردن آن دل از او بریده ،له له می زد : اوه ببخشید ...مثل اینکه مو هاتو به هم ریختم ...یه لحظه صبرکن واست درستشون می کنم

    همین که اوین خواست واکنشی نشان دهد و دوری کند ، کیان دستانش را نرم لای مو های او برد و آرام آرام مو های دخترک را نوازش کرد و با اینکارش احساسات زنانه ی او را به بازی گرفت. کیان انگشتانش را نرم روی مو های اوین کشید و پلک های دخترک زیر نوازش های نرم و عاشقانه او ، خمار و خواب آلود شد و حس رخوت و آرامش خاصی را تجربه کرد .لبخند ,با سماجتی دوستداشتنی برای نشستن روی لب های اوین التماس می کرد و عاقبت نقشی کمرنگ از خود، روی صورت آن دختر نقاشی کرد.اوین بعد از ده روز مردگی کردن ،حالا نفسش گرم و سبک شده بود و با تمام وجود از اینکه دوباره عطر حضور کیان در لحظه هایش است و می تواند زندگی را دوباره تجربه کند از صمیم قلب خوشحال بود .

    کیان که لبخند کمرنگ اوین از چشمان تیزبینش دور نمانده بود،حس کرد شور زندگی دوباره در درونش جریان گرفته است.انگار تمام آرامش وجودش را در انگشتانش ریخته بود و داشت با نوازش های عاشقانه اش ، آن را تقدیم قلب ناآرام دختر محبوبش می کرد .اوین هنوز در خلسه ی لذت بخشش بود که کیان ؛نرم موهای او را از روی شانه های ظریفش برداشت و پشت سر جمع کرد .به چشمان خمار اوین لبخند زد و دلش برای بوسیدن و در آغوش کشیدن آن دختر که در این ده روز بدجوری دل مردانه اش را تنگ خود کرده بود ، پر کشید.

    لب هایش را زیر فشار دندان ،گاز گرفت ؛ از خماری دخترک برای حض بردن بصری از زیبایی های او بهره برد . دستانش را پیش برد و دو آن دسته موی کوتاه ِ رها شده روی گونه اوین را میان انگشت شست و اشاره اش گرفت و نرم پشت گوش او زد .کارش که تمام شد با لذت به هنرنمایی اش روی این تابلوی زیبای خداوند، خیره شد .

    نوازش های کیان که متوقف شد ،اوین کم کم به خودش آمد و سعی کرد بر حال آشفته اش مسلط شود.تا نگاهش به نگاه کیان گره خورد ،برق نگاه کیان را تاب نیاورد و سعی کرد از زیر نگاه کردن به او شانه خالی کند.فورا از او دوری کرد و به آشپزخانه پناه برد .کیان تعقیبش کرده بود و در آشپزخانه ،کنار یخچال ، کش مو را به سمتش گرفت : بیا ... اونقدر ها هم که به نظر می رسید، قشنگ نبود!

    اوین کش مویش را از دست کیان چنگ زد و مو هایش را بالای سر ,دم اسبی بست . دخترک مانند موشی که از دست گربه فراریست و بیم به دام افتادن دارد ،داشت از کیان و نگاه سنگینش فرار می کرد .به سراغ سینک رفت و پشتش را به آن مرد کرد و خودش را با جمع کردن قطعات شکسته ی بشقاب ،سرگرم کرد
    کیان از یخچال سیبی برداشت و همانطور که پشت سر اوین به کانتر تکیه داده بود سیب را گاز زد:چه خبر ؟

    اوین شانه بالا انداخت و سعی کرد عادی رفتار کند تا شاید کیان باور کند که او هنوز حقیقت ماجرای سیاه پوش را نمی داند :هیچی...من همش خونه بودم و خبرا اون بیرونِ!

    نگاه کیان از روی شانه های ظریف دخترک سر خورد و روی پیراهن مردانه ای که متعلق به او بود و حالا روی صندلی اپن رها شده بود، ثابت ماند.سرگرد جوان چشمانش را تیز کرد و رنگ مرجانی رژ اوین را روی پیراهن مردانه اش تشخیص داد.خم شد و پیراهن را برداشت و بو کشید .لبخندی شیطنت بار روی لب هایش نشست .خودش را به آن راه زد و با زرنگی گفت : این لباس چرا اینقدر چروکه...این رنگ چیه روش؟

    اوین نیم نگاهی به کیان و پیرهنی که در دستش بود انداخت .لب هایش از هم فاصله گرفت و فورا یادش آمد که این همان پیراهنی است که تمام شب های گذشته آن را بغل گرفته و بوی کیان را از آن نفس کشیده است.گونه اش که سرخ شد و لبش را که گاز گرفت کیان را مطمئن کرد که تمام حدس های شیرینش درست از آب درآمده است.دخترک او را شناخته و در فراغ او و نه سیاه پوش خیالی، اشک ها ریخته است .دل مردانه اش در سینه لرزید و غرق شادی شد .دلتنگی هایش عود کرد و درخت شیطنتش دوباره گل داد.
    همین که اوین چنگ انداخت تا پیراهن را از چنگ کیان درآورد و آن را مخفی کند ،کیان پیراهن را کشید و با این حرکت آنی، اوین در کسری از ثانیه در آغوش او پرت شد .کیان فورا اوین را بغل زد و او را روی کانتر نشاند و جفت مچ هایش را در اسارت دست های خود گرفت.

    اوین اخم هایش را در هم کرد و معترض شد: هیچ معلومه چیکار می کنی؟

    کیان نگاه شیطنت بارش را در نگاه دلخور اوین انداخت : همش داری مثل موشی که از گربه فرار میکنه از دستم درمیری...گذاشتمت این بالا تا بتونم چند کلمه باهات حرف حساب بزنم.

    اوین مضطرب نگاهش را دزدید و دست هایش را از دستان کیان آزاد کرد و من من کنان گفت: خیلی خب ،بگو ... گوش میدم !
    کیان جدی شد .آهش را با نفس هایش بیرون داد : یادته...بهت قول دادم که بعد از عقد به احساساتم سرو سامونی بدم ؟

    شاخک های اوین جنبید.نگاهش را صاف به نگاه جدی کیان دوخت .اینبار کیان نگاهش را دزدید و به نقطه ای نامعلوم دوخت :وقتی این ماموریت ده روزه پیش اومد و بهم گفتن که یه ماموریت فوق محرمانه اس و نمی تونم هیچ ارتباطی با خانوده ام داشته باشیم ،تصمیم خودم رو گرفتم .... به خودم گفتم کیان، این بهترین موقعیته که دور از این دختر باشی و احساساتت رو کنترل کنی....راستش با خودم عهد کردم که وقتی برمی گردم همه چیز رو برای خودم حلاجی کرده باشم و بدونم که میخوام با تو و آینده ام چکار کنم و ... اینکار رو هم کردم!

    نفس اوین در گلو حبس شد .چه فکر می کرد و چه شده بود ! کیان آرنجش را به کانتر تکیه داد و دستش را زیر چانه زد ، همانطور که در چشمان متحیر و نگاه ناباور اوین زل زده بود خیلی آنی گفت : متاسفم اوین....

    دل اوین از جا کنده شد.لب های ظریفش از هم فاصله گرفت . گلویش خشک خشک شد. کیان نفس ملتهبش را به بیرون فوت کرد.صادقانه در نگاه معصوم اوین زل زد و با صدایی گرفته و بغض دار زمزمه کرد : نمی تونم بی خیالت بشم اوین ....خیلی دلتنگت بودم .. به حد مرگ دلتنگت بودم بی معرفت!

    نگاه اوین لحظاتی در نگاه مهربان و صادقِ کیان گره خورد .برق مهربانی آن چشم ها طوری خیره اش کرد که تا دقایقی نمی توانست از آن ها دل بکند.حس کرد زیر آفتاب داغ نگاه آن مرد ، دلخوری هایش دارد ذره ذره آب می شود و قلب یخ زده اش دوباره با ریتم تند تری دارد می تپد .

    فورا نگاهش را از نگاه کیان دزدید . روی لب های خشکش زبان کشید. همه جسارتش را جمع کرد و گفت :

    -من...منم توی این مدت خیلی به اون سوالت فکر کردم ...پرسیدی اگه سیاه پوش بهم بگه دوستم نداره چیکار می کنم ؟

    دخترک نفس داغش را بیرون فرستاد و خیلی آنی گفت : هیچی...فوقِ فوقش یه شب تب می کنم و فرداش همه چیز برام تموم می شه .... بعد خیلی محکم تر از قبل می ایستم و برای هدف هایی که دنبالشم ،می جنگم !

    آهی کشید و برای اینکه احساسات به غلیان افتاده اش را از مرد پیش رویش مخفی کند پلک هایش را تنگ کرد . همانطور که از نگاه کردن به چشم های کیان تفره می رفت با صدایی گرفته و بغض دار زمزمه کرد:

    - من هنوزم برای مردمم هیچ کاری نکردم و بهشون بدهکارم .. و همینطور ...باید آبروی رفته امو پس بگیرم...حتما همه مردم سردشت فکر می کنن که من از خونه فرار کردم ... باید به همشون ثابت کنم که برای خودخواهی هام از خونه نزدم بیرون ...باید به خانواده ام بگم که دوستشون داشتم و قصدم از رفتن این بوده که بتونم کاری واسه اون ها انجام بدم!

    سیبک گلویش تند و تند بالا و پایین شد.نفس کلافه ای کشید و سرش را با تاسف پایین انداخت:

    - قبول دارم که اشتباه بزرگی بود که فریب گروهک و حرف هاشون رو خوردم ... اما ... خانواده ام که تا ابد منو تنبیه نمی کنن ! ... مطمئنم وقتی که ببینن از کرده خودم پشیمونم ،طردم نمی کنن و حتی ممکنه منو ببخشن!

    اخم کرد و خیلی جدی به کیان گفت: من که برای عشق و عاشقی از خونه نزدم بیرون!

    کیان که خیلی واضح از چهره اوین می خواند که تحت فشار است، دلش برای در آغوش کشیدن او و آرام کردنش بیشتر از همیشه بی تاب شد . دستش را از تکیه ی چانه برداشت و آرام روی بازوی اوین گذاشت .همانطور که انگشت شستش را نرم و نوازش وار روی بازوی او حرکت می داد ، گفت :پس ...چرا خواستی سیاه پوش رو ببینی؟

    اوین پوزخند تلخی زد و نگاهش را از نگاه مهربان کیان دزدید تا چشمانش راز دلش را فاش نکند :اون زمان ... فقط می خواستم بدونم که میشه روی کمک و همراهی اون مرد حساب کرد یا نه! ... شایدم دنبال یه تکیه گاه محکم و یه همراه بودم ...
    آهی کشید و مصمم گفت :
    -اما اشتباه می کردم!...الان می خوام خودم تکیه گاه خودم باشم ... دیگه هم به همراهی هیشکی نیاز ندارم !

    نگاه نگران کیان روی صورت رنگ پریده، لب های لرزان و چشم های بی تفاوت اوین گشت کوتاهی زد . همانطور که بازوی اوین را نوازش می کرد با نگرانی پرسد: مطمئنی حالت خوبه؟

    اوین لبخندی مصنوعی زد و چشم هایش پر شد .فورا سرش را کمی به عقب خم کرد .آه کشید ،پلک زد و سعی کرد به هر زحمتی که هست ،برق اشک را از صفحه چشمش پاک کند .با اینکه لبخند می زد اما صدایش بدجوری می لرزید :آره ...عالیم .. هیچ وقت مثل الان نمی دونستم از زندگیم چی می خوام!

    نگاه کیان روی خطِ اخم پیشانی دخترک نشست .نگاهشان که در هم گره خورد حس کرد که اوین به شدت از او دلخور و ناامید شده است . کیان ، اوین را درک می کرد و به او حق می داد که بعد از دوبار به بازی گرفته شدن، اینبار به شدت از او عصبانی باشد.اوین پیش تر ، رک و راست به او گفته بود که مجازاتش برای کسی که به او دروغ بگوید چیست! گفته بود بستگی دارد به آن آدم و به آن دروغ. حالا کیان ، مهم ترین فرد زندگی آن دختر او را بازی گرفته بود .سرگرد جوان حق داشت که به شدت نگران مجازات اوین باشد.
    تنها مجازاتی که کیان تاب تحملش را نداشت از دست دادن دختری بود که نه تنها احساساتش را برانگیخته بود بلکه در نگرش و طرز فکرش به زندگی هم، طوفانی عظیم ایجاد کرده بود .حالا سرگرد جوان در راهی قدم گذاشته بود که به او انگیزه و شوق زندگی می داد و با تمام وجود می دانست که می خواهد در این راه با آن دختر همراه شود .اوین به کیان افق جدیدی نشان داده بود.

    کیان نوازش های آرامش بخشش را قطع کرد. مصمم شد .بازوی اوین را زیر انگشتان مردانه اش فشرد و خیلی قاطع گفت : من ... کمکت میکنم!

    جواب قاطعِ اوین همچون سطل آبی یخ روی سرش فرو ریخت :نه!... من تو زندگیم زیاد اشتباه کردم ...نمی خوام نابود کردن تو هم به لیست اشتباهاتم اضافه بشه!

    اوین دستش را روی دست کیان گذاشت و با برداشتن آن دست ها ،خودش را از نوازش ها محروم کرد. اخم اوین غلیظ تر شد و کلامش بلند تر و قاطع تر: لطفا دیگه واسم دلسوزی نکن و ...طبق قولی که بهم دادی ... لطفا خیلی زود از زندگیم برو بیرون !
    اوین تاب نگاه کردن به صورت معصوم و بهت زده کیان را نداشت . خیز برداشت و از روی کانتر پایین پرید . کنار کیان ایستاد و با بغضی خفه کننده زمزمه کرد : من و تو مثل ماه و خورشیدیم ....با هم و کنار هم توی یه آسمون نمی تونیم دووم بیاریم!

    کیان هنوز در شوک حرف قبلی اوین بود اما همین که اوین خواست از کنارش رد شود ، فورا مچ دست او را در هوا قاپید و گفت: برای کنار هم بودن ماه و خورشید نابود شدن یکیشون کفایت می کنه ...

    اوین شوکه به نیم رخ کیان خیره شد .کیان همانطور که به نقطه ای مبهم خیره شده بود با صدای خسته زمزمه کرد : اگه قراره کسی فدا بشه ....ترجیح می دم اون یه نفر ....من باشم نه تو!

    بعد سرش را به سمت اوین چرخاند و نگاه براقش را به نگاه دخترک گره زد . اوین حس کرد زیر باران این مهربانی، صد ها بار بیشتر از قبل این مرد را دوست دارد و همین دوست داشتن بود که موجب می شد دل عاشقش به گیر افتادن این مرد در مشکلات لاینحلش راضی نباشد .با اینکه به شدت به حمایت و حضور آن مرد در زندگیش نیاز داشت اما سعی کرد پا روی دلش بگذارد .با عصبانیت فریاد زد : اگه خورشیدی نباشه ماه هم وجود نداره !...نتیجه این همه تقلای تو... چیزی جز نابودی جفتمونِ ؟

    کیان مچ اوین را کشید و او را درست جلوی روی خود کشاند .صورتش را در صورت اوین کرد و چشم در چشم آن دختر انداخت .خیلی جدی و مصمم حرف اول و آخرش را زد :

    -نمی زارم کسی یا چیزی اذیتت کنه .... به هر قیمتی.... به هر جون کندنی که باشه.... من تنهات نمی زارم !

    با این حرف کیان ، سدی که اوین جلوی احساساتش زده بود، شکست.با تمام تلاشی که دخترک به خرج داد اما نتوانست آن قطره اشک لجوج را نگه دارد .اشکش چکید و راز دلش فاش شد.

    فورا با پشت دست قطره اشکش را از صورت گرفت .کیان به قطره اشک بعدی دخترک که برای چکیدن التماس می کرد خیره شد .انگار این اشک ها بهتر از حرف های اوین با کیان راز دل می گفتند .

    اوین لب هایش را روی هم فشرد : به نظرت عاقلانه اس که برای یه علاقه تازه جوونه زده کل پل های پشت سرت رو خراب کنی؟

    کیان لبخند زد و با برق نگاه معصومش دل دخترک را لزراند : برعکس ... این راه مشترک داره منو به همسفرم مشتاق و مشتاق تر میکنه

    قطره اشک دوم اوین که چکید اینبار کیان بود که آن را در میانه راه گرفت :چرا... دیگه اسم اون مرد سیاه پوش رو نمیاری؟

    اوین لب هایش را محکم روی هم فشرد .مانند مرده ای متحرک چند قدمی از کیان فاصله گرفت و همانطور که پشتش به او بود با صدایی گرفته گفت: اتفاقا .... خیلی دلم واسش تنگ شده ...خیلی دلم می خواد بغلش کنم ...اما...

    دل کیان هم همین را می خواست . برای در آغوش گرفتن اوین درست پشت سر او ایستاد و همین که خواست قدم آخر را بردارد و دخترک را از پشت میان بازوان مردانه اش بگیرد، صدای گرفته اوین در گوشش پیچید :اما...نمی تونم چون...خیلی از اون مرد ناراحتم ...خیلی !

    اوین از کیان فاصله گرفت و به سمت اتاقش رفت و در را به روی او بست .

    ***
    طلاییِ کدرِ آفتاب از پنجره به داخل اتاق خواب کیان دویده بود .بعد از آن شب طوفانیِ پر ماجرا ،صبحِ آرامش دیگری آمده بود .
    اشعه ی جدا شده از خورشید ، روی پلک های بسته کیان افتاده بود و چشم های خواب زدهِ مرد جوان را داشت مجبور به بیداری می کرد .کیان پلک هایش را تنگ کرد و به زحمت لای چشمانش را گشود .کش و قوسی به تنش داد و نگاهش را به ساعت انداخت .ده صبح .آنقدر ماموریت اخیرش انرژی از او گرفته بود که سرگرد جوان دلش می خواست که تمام این یک هفته مرخصی پیش رو را بخوابد و تجدید قوا کند .

    کمی که گذشت و خواب از سرش پرید به پیراهن آستین بلندش که روی پاتختی افتاده بود چنگ زد و سریع آن را روی زیرپوش رکابی سفیدش پوشید . از تخت پایین آمد و ترجیح داد شلوار و گرمکنش را جلوی آینه قدی اتاقش بپوشد.شانه ای به موهای کوتاهش کشید و برای هزارمین بار دلش برای مو هایی که بی رحمانه از ته تراشیده بودشان تنگ شد .لبخند کجی به لب آورد و دستگیره در را فشرد و وارد سال شد.
    بوی خوش نان و پنیر و سبزی و املت که در کل فضای سالن پیچیده بود ،اشتهایش را به شدت تحریک کرد .با چند قدم بلند به سمت آشپزخانه رفت و با دیدن اوین که سخت سرگرم فراهم کردن بساط صبحانه بود ،با اشتیاق به او لبخند زد .

    اوین متوجه او نشد و کیان راهش را کج کرد و برای شستن دست و صورتش به روشویی رفت .
    چند دقیقه بعد وقتی سرگرد جوان پشت میز ناهار خوری نشست ،تازه اوین متوجه حضور او شد .دخترک با دیدن دوباره آن مرد که حالا بخش مهمی از قلبش را صاحب شده بود ،مضطرب و آشفته حال پیش دستی پر از املت را برداشت و روی میز ،جلوی او گذاشت.
    کیان تشکر کرد و اوین برای فرار از آن هم تپیدن و آشفته حالی، بی هیچ کلامی قصد ترک آشپزخانه را داشت که کیان فورا بازوی او را در هوا قاپید: صبر کن ... صبحونه خوردی؟
    اوین حس کرد صدای قلبش چنان اوج گرفته که اگر همین حالا نرود ،او را رسوا خواهد کرد .با دست و دلی لرزان گفت: اشتها ندارم ..شاید بعدا ...
    کیان به بهانه جویی اوین اهمیتی نداد . بازوی دخترک را کشید و او را کنار خودش، روی صندلی نشاند .اوین که از این حرکت کیان دلخور شده بود ، اخم کرد و همین که خواست اعتراضی بکند کیان فورا گفت:

    -شناسنامه ات رو پیگیری کردم!

    حواس اوین پرت شد .مضطرب شد و لب های لرزانش را تر کرد : خب؟ مشکلی که پیش نیومده ؟

    کیان یک لقمه از املت گرفت و جلوی اوین گرفت:اینو بخور تا بگم
    اوین که بی تاب شنیدن بود فورا لقمه را گرفت و به دهان گذاشت و به چهره آرام کیان چشم دوخت.کیان در کمال آرامش مشغول لقمه جویدن و آماده کردن لقمه بعدی برای اوین بود و هیچ عجله ای برای گفتن ادامه جمله اش نداشت . اوین مضطرب آب دهانش را قورت داد .کیان لقمه بعدی را به سمت دخترک گرفت : مشکلی نبوده ... صادر شده و .... تا فردا ظهر می رسه دستم
    اوین نفس راحتی کشید و با خیالی آرام به پشتی صندلی تکیه داد و زیر لب گفت :خوبه..خیلی نگرانش بودم!

    کیان نگاهش را از صورت اوین گرفت . به نقطه ای خیره شد و فورا یادش آمد به اینکه دیشب کسی او را تا نزدیک های خانه تعقیب می کرده .دوباره ذهنش مشوش شد و نگرانی به جانش افتاد .
    اوین که این نگرانی و تغییر حال را در صورت کیان دیده بود، نتوانست سوالش را نپرسد :چیزی شده؟
    کیان خیلی جدی به صورت اوین زل زد .دل اوین آشوب شد . کیان انگشتانش را روی میز به هم گره زد و به خودش نهیب زد که بهتر است اوین حقیقت را بداند .لب تر کرد : دیگه موندنت اینجا به صلاح نیست!

    نفس اوین در گلو حبس شد .نگرانی به دلش چنگ انداخت :رک و راست بگو چی می دونی؟

    -دیشب...چند نفر اطراف خونه گشت میزدن ... یه نفر هم از فرودگاه تا نزدیک های خونه تعقیبم می کرد که پیچوندیمش!

    دست اوین روی دهانش نشست.بد ترین و وحشتناک ترین حدسش را به زبان آورد: نکنه دان..یار ...؟
    کیان ترجیح داد تایید کند و به دل اون آشوه ی اوین دامن بزند .اما حقیقت این بود که کیان نتوانست و نخواست که تمام آنچه فهمیده است را با اوین در میان بگذارد. نخواست دخترک بفهمد که خانه اش تحت نظر نیروهای پلیس است. نخواست اوین بفهمد که کیان به خاطر او ، آینده شغلیش را بوسیده و کنار گذاشته است .می دانست اگر اوین بو ببرد که در آینده ی نزدیک چه بر سر کیان خواهد آمد ، حتما حماقت می کرد و در اولین فرصت ممکن ، آن مرد و آن خانه ا را ترک خواهد کرد .کیان خوب می دانست که با رفتن اوین از پیش او ،دخترک جای نیروهای پلیس گیر دانیار و دار و دسته اش می افتد و عاقبتی جز مرگ انتظارش را نخواهد کشید .
    اوین مضطرب از پشت میز بلند شد .کیان به چهره رنگ پریده اوین خیره شد .دخترک داشت دست های لرزانش را مضطرب به هم می مالید : اگه...اگه اینطوره ...پس...من باید همین حالا از اینجا برم ...
    کیان که به چهره نگران اوین زل زده بود فورا ایستاد و جفت بازوی اوین را میان انگشت های مردانه اش فشرد .چشم در چشمان ترسیده اوین انداخت و سعی کرد با حرفهایش آن دختر را آرام کند : نگران نباش...من فکر همه چیزو کردم ...واست بلیط گرفتم ...بهتره یه مدت از شیراز دور باشی...فردا می رسونمت ترمینال و میری یه جایی که برای همیشه از شر دانیار و افرادش راحت بشی!
    اوین برای رها شدن از چنگ کیان تقلا کرد :نه....من همین حالا باید برم ...همین حالا!
    تقلای اوین برای رها شدن از چنگ کیان و رفتن از پیش او که شدت گرفت, کیان انگشت های مردانه اش را مانند چنگ در بازوی اوین فرو کرد .تمام نگرانی هایش را یکباره سر اوین فریاد کشید :
    -محض رضای خدا یه بارم که شده نگرانی بی اندازه ام رو بفهم و به من اعتماد کن!

    ***

    صدای بلند و محکوم کننده کیان مو را بر اندام اوین صاف کرد و موجب شد آن دختر دست از تقلای بی امانش بردارد .
    سرش را زیر انداخت و همانجا کنار کیان ایستاد .
    سرگرد جوان، عصبی به عضلات گرفته گردنش چنگ زد . نفس کلافه ای کشید و با اخم هایی در هم به دختر پش رویش خیره شد .
    اوین که سنگین نگاه کیان رو پشت پلک هاش حس کرده بود و هول شده بود ، طره ای از موهای رها شده اش را پشت گوش زد .
    کیان خیلی واضح از نگرانیش گفته بود اما اوین که هنوز هم از بازی خوردنش دلخور بود ،ترجیح داد باز هم خودش را به آن راه بزند .زیر لب آهسته گفت : من ....نگرانی کسی رو لازم ندارم ...نه تو..نه اون سیاه پوش رو !
    صدای خسته و گرفته کیان در گوش اوین پیچید : ازش متنفری؟
    -....
    - خیلی دلت می خواد بزنیش.نه؟اینطوری آروم تر می شی؟
    اوین لب هایش را روی هم فشرد و باز هم سکوت کرد .
    -چیکار کنه که ببخشیش؟ هان؟
    اوین فقط دلخور بود و خودش هم نمی دانست آن دل شکسته را چگونه باید بند بزند.فقط می دانست دلخور است و از اینکه بازی خورده، بی اندازه احساس حماقت می کند .چطور نتوانسته بود بفهمد کیان همان سیاه پوش رویاهایش است !
    به هر حال باید جواب سوال کیان را می داد . سرش را بالا گرفت . نگاهش که به نگاه کیان افتاد ،صدایش لرزید و اشک در چشمانش حلقه زد.
    -من ...من...فقط نمی خوام اون مرد به خاطر من نابود بشه...چرا اینو نمی فهمه؟ !
    مردمک چشمان کیان در نگاه براق اوین بازی عاشقانه ای را آغاز کردند . دو عاشق در چشم هم سخن عشق گفتند و شعر دلدادگی نجوا کردند .صدای گرفته کیان راز نگاهش را بازگو کرد : اون مرد ...بدون تو ... حتی نفس کشیدنم از یادش میره ...
    کیان دستش را روی بازوی اوین گذاشت .اوین بغضش سنگین تر شد.ترجیح داد از آن چالش عاطفی دور شود :من ...من باید برم!
    خواست یک قدم فاصله بگیرد که صدای گرفته کیان آشفته ترش کرد : بدون تو ..دووم نمیاره اوین!
    کیان دستش را نرم در گودی کمر اوین نشاند و دخترک را آرام به سمت خود کشید: از همین حالا ..هنوز نرفته ..دلتنگته و بدجوری دلش میخواد محکم بغلت کنه و اونقدر تو آغوش خودش نگهت داره جوری که هیچ کس نتونه تو رو ازش بگیره!
    اوین قافیه را باخت . سرش را خم کرد و به بازوی کیان تکیه داد.بغض خفه کننده اش را پس زد و با صدایی گرفته زمزمه کرد:اون مرد ...اون مرد ِ بد ... به من دروغ گفت ...وقتی می دونست تمام زندگیمه ...وقتی می دونست خیلی دوستش دارم ... نباید به خودش اجازه می داد بهم دروغ بگه !
    کیان تاب نیاورد . دستش را به کمر اوین فشرد و دخترک را تنگ میان باوزان مردانه اش پناه داد.سرش را خم کرد و کنار گوش اوین عاشقانه نجوا کرد :یعنی می خوای ازش دوری کنی و عاشقت رو به کشتن بدی؟
    اوین همانطور که صدای قلبش در گوشش بود اقرار تلخی کرد : گاهی خودت می شی هیزم آتیش انتقامت ...تا هیزم نسوره ... تا شعله ور نشه و گِر نگیره ...آتیش انتقام داغ و سوزنده نمیشه!
    کیان سر اوین را از آغوشش بیرون داد . کف دستش را نرم روی گونه ی دخترک نشاند .نگاهش که به تیله های خیس اوین افتاد،دلش در سینه لرزید. خم شد و روی پلک های خیس اوین ب*و*س*ه ای نشاند و آهسته در گوشش زمزمه کرد :می شه ... منو ببخشی اوین ؟
    دخترک با دست های یخ کرده اش جلو دهانش را پوشاند تا شاید صدای هق هق گریه اش سکوت سنگین خانه را نشکند .به سمت اتاقش دوید .تصمیمش را گرفته بود.با تمام قلبش می خواست که همانجا ،برای همیشه ،تمام دلخوری هایش را چال کند و چینی شکسته دلش را بند بزند .کیان را ببخشد و از نو عاشق شود.
    بالاخره آن روز آمده بود .روزی که اوین ، بعد از یک ماه آمدن به شیراز و آشنایی با کیانی که در ابتدا در نقش همسایه خنگ به او نزدیک شده بود ،حالا می بایست برای حفظ جانش هم که شده، برای همیشه شیراز،کیان و عشق او را ترک کند .کیان یک صبح با او تماس گرفته بود و گفته بود ساعت دو بعدازظهر در انبار بار پایانه مسافربری او را ملاقات خواهد کرد دخترک با دلی سنگین از درد فراق برای ملاقات با کیان از خانه خارج شده بود . قرار بود کیان شناسنامه و بلیت شهری دور افتاده در استان مرکزی را در ترمینال به او تحویل دهد.

    اوین از آژانس پیاده شد و کرایه را حساب کرد . راننده ساکش را از صندوق عقب برداشت و به دستش داد .همینکه یک قدم از ماشین دور شد ، سنگینی نگاهی را روی وجود خود حس می کرد .از پشت عینک آفتابی ، دور و اطرافش را با دقت از نظر گذراند .همین دیروز بود که کیان از تعقیب کننده اش حرف زده بود و حالا خود اوین حضور آن فرد یا افراد را در اطرافش حس می کرد.

    نفس عمیقی کشید .سعی کرد محکم و مصمم قدم بردارد .مستقیم به محل قرار نرفت.کمی در محوطه پایانه گشت زد و خودش را با خرید و نوشیدن نسکافه معطل کرد.کیان که تماس گرفت ، به او گفت که حس می کند کسی دارد او را تعقیب می کند واز او خواست که کمی دیرتر ،در محل قرار حاضر شوند و کیان هم توصیه کرد که ساکش را گوشه ای رها کند و تعقیب کننده اش را فریب دهد و جایی قالش بگذارد.

    یک ربع بعد وقتی اوین در نمازخانه عمدا ساکش را جا گذاشت ،توانست در پیچ و خم های دالان مانند کنار نمازخانه، مخفی شود و با زیرکی تعقیب کننده ی مسلحش را از پشت ستون ها ببیند.به محض دیدن ،آن مرد را شناخت. کسی که در گروهک برادرش و همرزمش بود ، حالا شکارچیش شده بود و تشنه ی خونش!

    اوین آب دهانش را قورت داد.مرد هنوز چشمش به نمازخانه بود که اوین پاورچین پاورچین و با احتیاط از او دور شد و بعد مستقیم به محل قرار رفت . به عقب برگشت و دور و اطرافش را چک کرد .اوضاع ارام بود .دستش را روی در کشویی انبار بار گذاشت و در فلزی بزرگ را به عقب کشید .در انبار، با صدای گوشخراشی باز شد.مردی میانه انبار پشت به او ایستاده بود و در بی صبرانه در انتظارش بود .

    اوین با دقت به سر تا پای مرد نگاه انداخت .شک نداشت،خودش بود،کیان.با لباس های سیاه پوش و سرتا پا سیاه .اوین از اینکه کیان با پوشیدن لباس های سیاه پوش راضی شده که باز هم یاد و خاطره فرشته نجات سیاه پوش را زنده نگه داشته متعجب شد و مستاصل ماند .به این فکر کرد که کیان با حرف هایی که روز های اخیر زده بود کاملا به او فهمانده بود که باید سیاه پوش را فراموش کند و کیان واقعی را به عنوان فرشته نجات و مرد زندگیش بداند .

    اما عشق و علاقه اش به آن مرد عاقبت دلش را یک دله کرد. اوین با دست و دلی لرزان به فضای نیمه تاریک انبار قدم گذاشت.با قدم هایی سست و نامتعادل به مرد نزدیک و نزدیک تر شد .دل عاشقش داشت در سینه خودکشی می کرد اما نمی فهمید چرا کیان جم نمی خورد و رو به سوی او نمی کند .اوین روی لب های خشکیده اش زبان کشید: کیان؟

    مرد باز هم واکنشی نشان نداد .دل اوین آشوب شد و به این فکر کرد که "نکنه کیان از من دلخور شده؟ ... شاید چشماش اشکیه که می خواد مخفیشون کنه ...شاید برای آخرین بار تاب نگاه کردن تو چشمام رو نداره" .

    اوین پشت پرده حریر اشک چند قدم آخر را برداشت . وقتی به یک قدمی مرد رسید دستان لرزان را بالا برد و روی شانه مرد گذاشت و شکسته شکسته زمزمه کرد : کی...یان ..حال..لت.... خوبه ؟

    در همین لحظه مرد پیش رویش با یک حرکت غافلگیر کننده چرخی زد و رو به او ایستاد . اوین از دیدن دانیار که با لباس کیان در فاصله یک نفس از او ایستاده بود به شدت شوکه شد و ناخواسته پشت هم جیغ کشید ،دانیار فورا دستش را روی دهان دخترک گذاشت و با دست دیگرش یقه اوین را چسبید و اورا از رمین کند .با کینه در چشمان گرد و وحشت زده اوین خیره شد : آره خودمم...دانیار...بالاخره اون لحظه رسید اوین خانوم...لحظه مرگت


    صدای خنده کریه و جنون آمیز دانیار مو را بر اندام لرزان اوین راست کرد. وصف جنون دانیار را زیاد شنیده بود اما حالا که چهره سرخ و برافروخته،چشم های گرد و به خون نشسته و شاهرگ برآمده ی گردن دانیار را زیر نفس نفس زدن های تند و عصبی آن مرد می دید ،حس می کرد این مرد رو به رویش خود مرگ است که به سراغش آمده .برای جیغ کشیدن تمایلی پایان ناپذیر داشت .اما چنان راه دهانش را بسته بود که فقط صدای مبهمی از جیغ هایش در فضای ساکن و ساکت انبار شنیده می شد .

    دانیار دندان هایش را با کینه روی هم فشرد و با صدایی که به زور راه به بیرون پیدا کرده بود گفت: یادته؟ ...یادته گفتم آخرش هم داغ تو به دلم می مونه ؟ ... آره ... تو با حماقتت پا تو راهی گذاشتی که هیچ عاقبتی جز مرگ نداشت ... اما دلم نمی خواست مجبور بشم خودم با دستای خودم خونت رو بریزم ...اما تو با همدستی اون پلیس زرنگ از مهلکه فرار کردی و مجبورم کردی خودم شخصا بیام سراغت ...شما دو تا خیال کردین همه چیز اوکیه و هیشکی نفهمیده تو هنوز زنده ای

    دانیار به موهای اوین چنگ انداخت و صورتش را در صورت اوین برد.خندید و در نی نی چشمان اوین زل زد: روز انفجار ...رابطتت تو رو با اون آقا زرنگه دیده بود که با هم از هتل خارج شدید ... پیدا کردن آدرس و شمارش هم که واسه ما کاری نداشت ... حالا من اینجام ... اومدم جونت رو بگیرم و یه خائن رو به مجازاتش برسونم !

    موهای اون را محکم تر چنگ زد.صدای ناله اوین که بلند شد دانیار با خشم گفت : اما این منصفانه نیس که بری با یکی دیگه عشق و عاشقی کنی...برای همیشه داغت رو به دل اون آقا پلیس زرنگ می ذارم ...نه من و نه جناب سرگرد کیان رضایی ...تو سهم هیچکدوممون نیستی!

    واژه "سرگرد" بارها در ذهن اوین تکرار شد .دانیار همانطور که دهان اوین را بسته بود دستش را از یقه او برداشت و فورا جسمی را از قلاف بیرون کشید .اوین چشم بسته می دانست که آن ،خنجر عزیز دانیار است . بارها و بارها شاهد تیز کردن و برق انداختنش توسط دانیار بود.حتی یکبار هم آن فلز تیز را امتحان کرده بود .تیز بود و برنده تر از تیغ ! اوین شک نداشت که به محض اصابت خنجر ،جسمش پاره پاره خواهد شد.

    دانیار خنجر را محکم میان انگشتانش گرفت.مصمم شد وخنجر را عقب برد . در جنونی آشکار آن را به سمت قلب اوین نشانه رفت و فریاد کشید : بمیر اوین ...بمیر!


    صدای فریاد کیان سکوت انبار بار را شکاند :نه!

    به کمک صدا خفه کن ،شلیکی بی صدا به بازوی دانیار انجام داد .صدای ناله دانیار بلند شد و خنجر منحرف شد و جای قلب اوین، در شکم دخترک فرو رفت و صدای ناله ی دردناک اوین بلند شد.

    دخترک داشت از درد به خود می پیچید که کیان فریاد کشید : ازش دور شو... اوین

    دانیار که حواسش پی بیرون کشیدن اسلحه اش بود خواست به بازوی اوین چنگ بیندازد اما دخترک خود را به سمت مخالف او پرت کرد و میان خون های سرخی که احاطه اش کرده بودند،غلتید و از شدت درد صدای ناله ی ضعیفش بلند شد.

    دانیار با خشم اسلحه اش را به سمت کیان نشانه رفت.کیان فریاد کشید :اگه می خوای زنده از این در بیرون بری ..همین حالا اسلحه ات رو بنداز و تسلیم شو!

    دانیار بی توجه به هشدار کیان به سمت زانوی او،تیر شلیک کرد.آنقدر با تجربه بود که بداند کیان جلیقه ضد گلوله به تن دارد که به سینه او شلیک نکرد .

    زانوی کیان از شدت درد و پارگی، خم شد و سرگرد جوان روی زمین افتاد.دانیار پناه گرفت و شلیک بعدی را به سمت زانوی پای چپ کیان انجام داد اما کیان فورا روی زمین غلتید و پشت صندوق بزرگی، پناه گرفت .

    دانیار دیوانه حال و عصبی، بی امان ماشه را چکاند و به سمت پناهگاه کیان بارها شلیک کرد .وقتی گلوله بارانش آرام گرفت فورا به سمت اوین چرخید و همین که خواست تیر خلاصش را شلیک کند ،کیان فورا شانه دانیار را هدف گرفت و شلیک کرد. خون از زخم دانیار فوران کرد . فورا به سمت کیان چرخید و قبل از اینکه نقش زمین شود تیر دیگری به بازوی کیان شلیک کرد و بعد نقش بر زمین شد و در خون سرخ خود غلتید .

    صدای جیغ های اوین زیر فشار دستانش خفه شد .دخترک بدجور شوکه بود اما داشت خودش را می کشت که صدایی از انبار به بیرون درز نکند, مردم متوجه نشوند و کیان به خاطر او به دردسر نیفتد.اوین به زحمت تن خود را روی زمین کشید و به دیوار پشت سرش تکیه داد . تمام لباس هایش خیس از خونی بود که از تنش می رفت و همین خونریزی، لحظه به لحظه ضعیف و ضعیف ترش می کرد .سردش بود و سوزش ناجور زخمش امانش را بریده بود . پیش رویش کیان غرق خون روی زمین افتاده بود و نا و توان بلند کردن سرش را نداشت.

    اوین که به شدت نگران کیان بود از پشت سیل اشک با صدایی گرفته و بغض دار ضجه زد : کیان...خواهش می کنم ...بگو که زنده ای...بگو که حالت خوبه؟!

    کیان به زحمت سر بلند کرد .رنگش پریده بود و زخم هایش به شدت خونریزی داشت.از شدت درد دندان هایش را روی هم فشرد.نگاه نگران اوین را که دید به زحمت لبخندی زد :خوبم ...خوبم اوین!
    و بعد به هر زحمتی بود جسم مجروحش را روی کف پوش انبار کشید و خودش را بالای سر دانیار رساند . دانیار داشت خون بالا می آورد .کیان نگاهش را از جسم غرق خون دانیار گرفت و به صورت رنگ پریده اوین دوخت : الان.... میام پیشت اوین...الان میام!
    کشان کشان و با حالت ضعف خودش را به اوین رساند .مانند او به دیوار سرد انبار تکیه داد و پاهایش را موازی پای اوین روی زمین دراز کرد . دخترک نگاه خیسش را به چشمان کیان دوخت:بدجوری داره خون ازت میره !
    کیان دردهایش را درون سینه مخفی کرد : خوبم ..می تونم دووم بیارم .
    می ترسم کیان ...خیلی می ترسم بلایی سرت بیاد
    کیان دست اوین را میان دست خود فشرد : یکم دیگه تحمل کن عزیزم ...الان بی سیم می زنم بچه ها بیان کمکمون
    کیان فورا بی سیمش را بیرون کشید و تقاضای نیروی کمکی کرد
    صدای همکارش در بی سیم پیچید:قربان ...چرا بی سیمتون خاموش بود؟ ...
    کیان-اتفاقی افتاده ؟
    - یه خبر بد قربان
    کیان-بگو ..به گوشم
    -فرمانده....فرمانده امروز کنار درب منزلشون ترور شدن و.... متاسفانه در دم فوت کردن!
    پلک های کیان اینبار از دردی دیگر روی هم فشرده شد.
    یکباره صدای خنده دانیار بلند شد .نگاه کیان و اوین روی صورت او چرخید .مرد می خندید ،شاد،جنون آمیز .دانیار نگاهش را از کیان گرفت و به اوین خیره شد .خنده اش تلخ و جنون آمیز شد .با پلک هایی باز و اشک آلود, خیره به اوین جان داد و برای همیشه از زندگی اوین بیرون رفت.
    اوین رویش را از او گرفت و صورتش را به بازوی کیان فشرد: تموم کرد؟
    کیان آهی کشید:مرگ ...انتخاب خودش بود!
    اوین سرش را از تکیه بازوی کیان برداشت .ملتمسانه در چشمان کیان خیره شد : کیان...اینجا نمون...زنگ بزن به امیر علی بیاد ببردت بیرون ... برو تا پلیس نرسیده ...برو..


    کیان انگشتش را به علامت سکوت روی لب های اوین گذاشت: هیس...نباید حرف بزنی...خونریزیت بیشتر می شه!

    اوین مچ کیان را ملتمسانه فشرد: حالا که فرمانده ترور شده همه چیز پیچیده تر شده ... اگه بفهمن به من کمک کردی معلوم نیست چه بلایی سرت بیاد .... برو کیان... من و تو نمی تونیم با هم باشیم!

    کیان نگاه مهربانش را به نگاه خیس و براق اوین گره زد.در نی نی چشمان دختر برق عشق و محبت می درخشید.هر دو عاشق، لحظاتی در چشمان هم خیره ماندند.کیان لبخند گرمی به اوین زد و زمزمه کرد : نمی تونم برم و تنهات بزارم ... می خوام تا ثانیه آخر کنارت باشم...آخه بعد از امروز ....معلوم نیست کی دوباره بتونیم هم رو ببینیم!

    اوین بغض را فرو داد و سعی کرد احساساتش را کنترل کند : باید بری کیان ..همین حالا !

    -یعنی تو اینو می خوای؟..که از پیشت برم ؟

    مغناطیس چشمان کیان ،نگاه اوین را دوباره جذب خود کرد.سدی که دخترک جلوی احساسش زده بود با هجوم اشک ،شکست .اوین به پهنای صورت اشک ریخت.کیان به احساسات اوین لبخند زد. شست خون آلودش را نوازش وار روی گونه سفید اوین کشید و عاشقانه زمزمه کرد:هیشکی نمی تونه ما رو مجبور کنه ...

    صدای بم مردانه اش بم تر و بغض آلود شد : عشقمون نمی زاره این اتفاق بیوفته!

    اوین همانطور که دستش را جلوی دهان گذاشته بود، اشک می ریخت .کیان به سمت او خم شد و در گوشش ، خالصانه ترین احساسش را زمزمه کرد : خوشم ده وی... اَوین (دوسِت دارم ... اوین ) .

    اوین از شوق لبخند زد و با نگاه خیسش به چشمان براق کیان خیره شد . کیان اشک های اوین را از صورتش پاک کرد و به لبخند عاشقانه اوین با محبت ، لبخند زد .

    اوین نفس راحتی کشید و با علاقه سرش را به شانه ی کیان تکیه داد .انگشتان ظریفش را در انگشتان کیان گره زد و با علاقه اقرار کرد :دیگه هیچ وقت این دست ها رو اشتباه نمی گیرم ...اینا دست های فرشته نجات منه ... دستای مردی که ...خیلی دوستش دارم!

    دل مرد در سینه لرزید و غرق شادی شد و وقتی اوین ب*و*س*ه ی نرمش را روی دستان مردانه ی کیان نشاند، درک قدرشناسی اوین ، محبتش را به آن زن صد چندان کرد .دخترک گونه ی سردش را به دست کیان تکیه داد .حس کرد نفس کشیدن برایش هر لحظه سخت و سخت تر می شود. چند لحظه بعد از شدت ضعف ،جسم سرد و خون آلودش در آغوش کیان افتاد و بی هوش شد . صدای آژیر ماشین پلیس و آمبولانس ،سکوت سرد و سنگین انبار را شکاند.کیان دیدش تیره و تار شد و همانطور که سرش را به سر اوین تکیه داده بود ، از هوش رفت.

    ***
    دو هفته تمام از آمدن اوین به آن شهر دور افتاده و گمنام جنوبی می گذشت. حالا جراحت و بخیه های دخترک بهبود یافته بود و می توانست سر پا بایستد و کار های شخصیش را انجام دهد .صبح ها با مطالعه کردن،حصیر بافی و سوزن دوزی می گذشت و عصر ها که بچه ها از مدرسه باز می گشتند ،به پسر بچه ها آموزش دفاع شخصی و به دخترها آموزش های هنری می داد .برایشان حرف می زد و از واقعیت های روز جامعه می گفت. از سرنوشتی که برای خودش رقم خورده بود ،دانسته بود که جهل و نادانی درباره واقعیت های جامعه ، فرصت را به گروهک ها ، داعش و تکفیری ها و بدخواهان دیگر باز می گذارد، تا خرافات و بدعت های خودشان را به اشتباه در ذهن آن طفلان معصوم تزریق کنند و قواعد و قوانین پوشالی خودشان را به ذهن آنان دیکته کنند و در مواقع لازم از وجودشان به نفع خود ،سوء استفاده کنند.بچه ها هم او و آموزش هایش را دوست داشتند و طبق قرار هر روزه در خانه او جمع می شدند .
    دقیقا دو هفته پیش در چنین روزی ،وقتی اوین در همین خانه به هوش آمد، بهار بالای سرش نشسته بود و در جواب اوین که پرسیده بود چطور به دست پلیس نیفتاده شنیده بود که به کمک امیر علی و یکی از دوستان کیان او را از انبار یه اینجا منتقل کرده اند .اما هنوز بعد از دو هفته برای اوین جای سوال بود که کدام دوست کیان این ریسک بزرگ را کرده که درست قبل از اینکه پلیس ها، انبار محل اختفای آن ها را پیدا کنند، او را از آنجا خارج کرده و بعد از مداوا در این خانه در این شهر دور افتاده پناه داده است. به اوین گفته بودند که کیان بلافاصله بعد از مرخص شدن از بیمارستان به ماموریت فرستاده شده و امکان ارتباط با او نیست و اوین می دانست که این حقیقت ندارد و کیان احتمالا روز های خوبی را نمی گذراند . اوین خودش در محیط نظامی آموزش دیده بود و می دانست کوچک ترین سرپیچی از دستور مافوق، عواقبی جبران ناپذیر دارد .به هر حال اوین دستش از همه جا کوتاه بود و هر بار که با اصرار و التماس از بهار و امیرعلی درباره وضعیت کیان پرسیده بود، آن دو لبخند زده و جواب های قبلی را تکرار کرده بودند .حالا درست در آغاز هفته سوم از سکونت اوین در اتاق محقر آن خانه کوچک که محل زندگی پیرزن و پیرمردی مهربان و خونگرم جنوبی بود ، کیان یک غافلگیری بی نظیر برای اوین تدارک دیده بود .
    عصر آن روز گرمِ شرجی، که اوین مشغول جارو کردن اتاقش با جارویی پیشی (جارویی ساخته شده از شاخ و برگ درخت نخل) بود، صدای گفتگو و شلوغی حیاط گلیِ خانه،دختر را به سمت پنجره فلزی اتاقش کشاند .دخترک با پشت دست عرق پیشانیش را گرفت و نگاهی به بیرون انداخت . از آنچه می دید ،شوکه شد.بغض در گلو نیامده، اشک به چشمانش دوید و پهنای صورتش را گرفت.با پای دل از اتاق بیرون زد .از ایوان گذشت و آنسوی حیاط نگاهش به چهره تکیده مادرش افتاد .با لب هایی لرزان ناباورانه زمزمه کرد:ما...مان
    مادرش که تازه متوجه او شده بود بغضش شکست و صدای هق هق گریه اش بلند شد .دلتنگی این چند ماه دوری را اشک ریخت و با آغوشی باز به سمت اوین دوید . دخترکش را محکم بغل کرد و با لهجه زیبای کردیش سوزناک ،قربان صدقه دخترش رفت : به قوربانت بیت دایکت ...ازیزم ...روناکاوی چاووم (قربونت برم مادر...عزیزم...نور چشمم...)
    با کف دست صورت خیس از اشک اوین را قاب گرفت .اوین دلش آرامش آغوش مادر را می خواست .دوباره صورتش را در آغوش مادر پنهان کرد : مامان ..منو ببخش...خیلی ناراحتتون کردم ...خیلی! ...می خواستم ...می خواستم برای شما ...برای مردمم کاری کنم اما...اما..اشتباه کردم مامان ...اشتباه کردم و ..
    مادر دستش را نوازش وار بر سر اوین کشید و برای کم کردن نگرانی های دخترش هم که بود فورا گفت : می دونم عزیزم .. می دونم مادر ... روناک خانوم..مادر آقا کیان دو هفته پیش آمد سردشت و همه چیز رو برای ما توضیح داد ..گفت که تو درگیری با گروهک زخمی شدی و به ما وعده داد وقتی که اوضاع آروم شد ،ما رو بیاره برای دیدنت و امروز این کارو کرد ...
    مادر اوین با اشاره به سمت در خانه گفت: اونجاست...خیلی نگرانته!
    اوین از آغوش مادرش موقتا بیرون آمد و به روناک خانوم که به سمتش می آمد سلام داد.روناک لبخندش را مانند نقل روی صورت اوین پاشید و عروسش را در آغوش گرفت :خوبی عروس گلم؟
    اوین در آغوش آن زن ،جای خالی کیان را بیشتر از همیشه حس کرد و هنوز اشکش خشک نشده، دوباره به گریه افتاد.دقایقی بعد اشک هایش را گرفت و شرمزده گفت : خوش آمدید روناک خانوم ...خیلی زحمت کشیدید که این همه راه تا اینجا اومدید!
    -وظیفه ام بود دخترم ... تو و کیان ندارید...جفتتون عزیزان من هستید!
    اوین ملتمسانه در چشمان مادر کیان خیره شد و با بغض گفت : تو رو خدا بهم راستش رو بگید ...حالش خوبه ؟
    روناک لبخند غمگینی زد.دست اوین را میان دستانش فشرد : خوبه ...وقتی بدونه تونسته تو رو این همه شاد کنه حتما حالش خوبه و اونم خوشحاله.
    نگاه اوین روی صورت روناک خانم خیره مانه بود که صدای آشنای مردی در گوشش پیچید: خوبی دخترم؟
    اوین حال خودش را نمی فهمید .فورا روی دستان پدرش افتاد .دستان ضمخت و زخمت کشیده پدرش را ب*و*س*ه باران کرد .پدر، سر تنها دخترش را در آغوش گرفت و بر فرق سرش ب*و*س*ه زد.صدای هق هق گریه ی پدر و دختر در هم پیچیده بود و چشمان همه حاضرین را خیس و اشک آلود کرده بود .اشک شوق..اشکی که دلخوری ها را می شست و بار دلتنگی را کم می کرد و انگار تمامی نداشت.
    اوین آن شب بهترین و آرام ترین شب زندگیش را تجربه کرد.حالا که فرشته نجاتش کنارش نبود ،حضور گرم پدر و مادرش به لحظه هایش اعتبار و گرما بخشیده بود .آن شب روناک خانوم رسما از اوین برای کیان خواستگاری کرد و پس از کسب رضایت از پدر اوین، حلقه زیبایی به دست اوین کرد و او را برای همیشه همسفر زندگی پسرش کرد .


    تقه ای به در اتاق خورد . کیان همانطور که روی تخت بیمارستان ناجا دراز کشیده بود ،با ورود مردی که از ستاره های سرشانه اش مشخص بود که هم درجه اش است، صاف در جا نشست.مردِ تازه وارد، کلاهش را برداشت و زیر بغل گذاشت :سرگرد احمدی هستم ... پرونده شما قراره امروز در دادگاه جرائم نیروهای مسلح ، مورد بررسی قرار بگیره بنابراین ...من و افرادم شما رو تا دادگاه، همراهی می کنیم.
    کیان در سکوت مرد را تایید کرد .دو هفته ی تمام، هر روز و هر ساعت منتظر رسیدن این روز بود.روزی که تکلیف زندگی حرفه ای اش در دادگاه نظامی ، رقم می خورد.
    سرگرد به سمت در چرخید :-سرباز ؟!
    سرباز داخل آمد و احترام نظامی گذاشت:در خدمتم قربان !
    سرگرد احمدی همانطور که روبه روی کیان ایستاده بود، صورتش را به سمت سرباز چرخاند: لباس و وسائل ایشون رو بیارین ...مرخص هستن و همراه من میان!
    -چشم قربان..اساعه وسایلشون رو می آرم .
    دو هفته ی تمام ماندن در بیمارستان و تحمل دو عمل روی زانو و بازویش ،کیان را از ماندن در بیمارستان ،آن هم در اتاقی که شبانه روز تحت نظر ماموران پلیس بود،خسته و کلافه کرده بود .دقایقی بعد تحت تدابیر امنیتی به سمت داداگاه رفت تا هم از خود دفاع کند و هم رای نهایی دادگاه ،تکلیف آینده ی شغلی و روزهای آتی زندگیش را مشخص کند.
    ماشین مقابل ساختمانی نما شده با سنگ مرمر سفید، متوقف شد.کیان،نشسته بر ویلچر به سمت سالن مورد نظر حرکت داده شد .
    در دادگاه، پس از خواندن موضوع جلسه ،دادستان رو به کیان کرد و خیلی صریح گفت: شواهدی هست که نشون میده شما، با اون خانوم تروریست همکاری داشتید.
    مرد تعدادی عکس روی نمایشگر ، به نمایش گذاشت :این عکس ها ...صحنه هایی از فیلم دوربین مدار بسته ی هتل اطلس ، در روز بمب گذاری هست !
    کیان به عکس ها خیره شد.خودش بود که دست دور بازوی اوین انداخته بود و او را از هتل خارج می کرد .دلش برای دخترک پر کشید .
    دادستان روبه کیان کرد و پرسید: این شما نیستید که همراه اون دختر از هتل خارج شدید؟
    کیان لب هایش را روی هم فشرد و سکوت کرد.
    مرد با لحنی محکوم کننده ادامه داد : شما اون روز به عمد از شرکت در ماموریت انصراف دادید تا به این دختر، در فرارش از محل بمب گذاری، کمک کنید! اینطور نیست جناب سرگرد کیان رضایی؟
    کیان کلافه گفت:اگه اجازه بدید توضیح می دم!
    اما دادستان بی امان کیان را به رگبار اتهام گرفته بود :همچنین ...شواهدی هست که شما ،زمانی که به عنوان مامور مخفی ،کنار اون دختر بودید، به عمد دستگاه شنود پلیس رو بارها قطع کردید ....آیا این رو هم تایید نمی کنید؟
    کیان کلافه شد و بلندتر از قبل گفت : اجازه بدید توضیح بدم !
    دادستان: باز هم هست ...شما گزارش خلاف واقع به پلیس دادید... شما به جناب سرهنگ گفتید که اون تروریست به شما گفته که قصد بمب گذاری انتحاری در محل پارکینگ داره .می دونید این گزارش چه اندازه روند کار پزشکی قانونی رو با چالش رو به رو کرد؟ ... خونی که در محل حادثه ریخته شده بود با آنالیز خون اون دختر نمی خوند و بعد از اون همه معطلی آزمایشگاه ... در نهایت مشخص شد خون،خون خود شماست جناب سرگرد و شما با اینکار اون تروریست رو..

    خون به صورت کیان دوید . شنیدن نسبت "تروریست " را برای دختر محبوبش ،تاب نیاورد. فورا از جا بلند شد و فریاد کشید : اون دختر تروریست نیست !
    سرباز محافظش ، کیان را به آرامش فراخواند و به شانه اش فشار آورد تا سر جایش بنشیند .

    قاضی رو به کیان کرد و گفت : شما همکاری با اون دختر رو انکار می کنید ؟
    کیان نفس کلافه اش را بیرون داد .نگاه خشمگینش را از دادستان گرفت و به قاضی دوخت .با تن صدایی پایین تری گفت:خیر قربان.

    قاضی-چرا؟..چرا از دستور مافوقتون سرپیچی کردین، سرگرد؟

    -چون اون دختر بی گ*ن*ا*ه بود،قربان .... اگه می خواستم صبر کنم تا بی گناهیش به همه دنیا ثابت بشه وبعد کمکش کنم ،الان دو هفته بود که خانواده ی اون دختر، به عزاش نشسته بودن و جسد دختر بیست و چهار ساله اشون رو دستشون افتاده بود ...جناب قاضی سوالی ازتون دارم ...مگه این نص صریح قرآن نیست ؟ "هركس يك نفر را بدون جرمي بكشد، مانند اين است كه همه مردم را كشته و اگر كسي را زنده كند، مانند آن است که همه را زنده كرده است؟" آیا شما به این قانون خدا ایمان دارین ؟...من فقط یه بی گ*ن*ا*ه رو از مرگ حتمی نجات دادم!

    قاضی تایید کرد و پرسید: الان اون دختر کجاست ؟

    کیان-نمی دونم قربان...

    قاضی:-بهتره همکاری کنید و حقیقت رو بگید جناب سرگرد!

    کیان صادقانه گفت: شهامت گفتن حقیقت رو دارم اما... اینبار واقعا نمی دونم که اون دختر کجاست ! ... من آخرین بار دیدم که بیهوش شد و بعد دیگه هیچ خبری ازش ندارم!

    قاضی: - بعد از یک تنفس کوتاه... رای دادگاه نظامی برای شما صادر میشه.صحبت خاصی ندارین ؟
    کیان مصمصم ایستاد : جناب قاضی، اون دختر بی گناهه ...حتی گروهک قصد کشتنش رو داشت و اون...
    قاضی لبخندی پدرانه زد : ما اطلاعات کاملی درباره اوین شهابی و ماموریتش داریم ...می دونیم که اون دختر بازیچه دست گروهک شده اما ...ما در این داداگاه خطای شما رو بررسی می کنیم نه اون دختر رو .

    لحظاتی که مثل سالی بر کیان گذشت بالاخره سپری شد.رای دادگاه قرائت شد و کیان به جرم همکاری با تروریست، از درجه سرگرد به سروان نزول درجه پیدا کرد و به دلیل گزارش خلاف واقع،به سه ماه زندان محکوم شد. پس از شنیدن حکم،

    کیان پلک هایش را روی هم گذاشت.تمام آنچه ماه ها برایش تلاش کرده بود ،به یکباره از دست رفته بود اما، سرگرد جوان هرگز پشیمان نبود.جان کسی را نجات داده بود که حالا تمام دنیایش شده بود .یاد نگاه نگران اوین افتاد . لبخند زد و زیر لب زمزمه کرد : فدای یه لبخندت ... بانو !...با هم و کنار هم تلاش می کنیم و دوباره به دستش میاریم .

    به محض بازگشت از جنوب ، امیرعلی با سرهنگ عطوفت تماس گرفت و از محل حبس کیان ،مطلع شد و به ملاقاتش رفت .
    وقتی نگهبان در اتاق ملاقات را باز کرد کیان با ظاهری متفاوت ،پشت تنها میز اتاق ،منتظرش ایستاده بود. ته ریش چند روزه و لباس فرم زندانیان و چهره آشفته اش، دل امیر را بدجوری شکاند.

    چشمانش خیس شد و چند قدم فاصله را با قدم هایی بلند پیمود و رفیقش را تنگ در آغوش گرفت . از سر دلسوزی با بغض گفت : این چه کاری بود با زندگیت کردی کیان؟
    کیان لبخند زد و با حرفش امیر را متعجب کرد : اگه صد بار دیگه هم توی اون موقعیت قرار بگیرم ....مطمئنا همین کارو تکرار می کنم ....من برای مردمم...برای ناموسم ...زندان که هیچه ...جون می دم !

    امیر علی سعی کرد احساساتش را کنترل کند . با بغض هایش خندید و به شوخی گفت:نه بابا ...کلی پسرمون آقا شده تو این مدت که ازش غافل بودیم !


    کیان -ازش خبر داری؟حالش خوبه ؟


    آه کشید و روبه روی کیان پشت میز نشست :آره خوبه ... بهش گفتیم که رفتی یه ماموریت چریکی خارج از مرز ایران!

    -باورش شد؟

    -اون دختر زرنگیه ...میدونه یه اتفاقی افتاده که داریم ازش پنهون می کنیم ...

    کیان لبخندی دلتنگ زد : این روز ها داره چیکار میکنه؟

    امیر زانو روی زانو انداخت و صدایش را صاف کرد :توی یه شهر بندری ساکن شده و ...داره به بچه های اونجا آموزش میده.

    لبخند کیان پر رنگ تر شد . امیر علی لبخند کیان را که دید با کنایه گفت : این همه مصیبت واسش کشیدی خوبه که هنوزم می تونی بخندی؟

    کیان نفس راحتی کشید و صادقانه اقرار کرد :اون زن... تنها دلیل من واسه خندیدن و تحمل این روز های سخته!

    بعد یکباره به سمت امیر خم شد و با اخم گفت :ببینم ...مردی ...کسی که دور و ورش نیست؟

    امیرعلی شیطنت بار گفت : امثال خانوم شما اصولا خاطرخواه زیاد دارن!

    کیان که شیطنت رفیقش را درک کرده بود با حرص گفت : پام رو بزارم بیرون.... چشم و چار همشون رو درمیارم!

    امیر بلند خندید و تذکر داد :هی رفیق...شوخی کردم غیرتی نشو !....اوین خانوم به همه گفته که متاهله و شوهرش به زودی بر می گرده پیشش!

    شنیدن واژه "شوهر" برای کیان خوشایند بود و لبخندی شیرین روی لب هایش نشاند .به گوشه ای خیره شد و در افکار شیرینش بود که امیرعلی گفت: نگرانش نباش.... دختر مقاومیه ...اما... اگه باز هم از تو پرسید ....نمی خوای حقیقت رو بهش بگیم؟

    کیان سر به نفی تکان داد :نه...اگه بفهمه مدام می خواد خودشو شماتت کنه و... آسیب میبینه!

    آهی کشید و ادامه داد :راستش ... نمی خواهم یه عمر با شرمندگی تو چشمام نگاه کنه و حس کنه که مدیون منه ... .متوجه منظوم میشی؟

    امیر با ذوق به صورت کیان زل زد: چقدر عوض شدی کیان؟ ...این حرفا ..این از خود گذشتگی و ... این کاری که به خاطر اون دختر انجام دادی...راستش هر چی فکر میکنم می بینم اگه من جای تو بودم... انجامش نمی دادم ...از کجا یاد گرفتی اینطور عاشقی کردن رو ؟

    کیان لبخندی زد و آهسته زمزمه کرد: این بزرگترین درس زندگیمه.. هزار بار از خودم پرسیدم که اون دختر با به خطر انداختن جونش می خواست به چی برسه ؟ و جوابی که برای سوالم پیدا کردم ..به من کمک کرد که یاد بگیرم فقط به خودم و خواسته های شخصیم بها ندم...اون دختر دایره دیدم رو بزرگ کرد و به من فهموند که خوش حالی و آرامش من در گرو خوش حالی و آرامش کسانی هست که دوستشون دارم ...شعاع این دایره می تونه کل خانواده ...کل اطرافیان و حتی کل مردم کشورت باشه .

    امیر علی لبخند زد و دستش را روی شانه کیان گذاشت : آفرین به غیرتت مرد..به داشتی همچین رفیقی افتخار می کنم !

    کیان لبخند زد و بعد سوالی که ذهنش را به شدت مشغول کرده بود پرسید:راستی...کی به اوین کمک کرد و پناهش داد؟

    امیرعلی با احتیاط نیم نگاهی به سرباز پشت انداخت.به سمت کیان خم شد و چشم در چشم کیان گفت:کسی که هرگز فکرش هم نمی کنی !

    کیان در نی نی چشمان امیر دنبال جوابش گشت :کی؟ کی کمکش کرد ؟

    امیر علی لبخند زد و با افتخار گفت: یه شیر مرد واقعی...یکی که همیشه الگوت بوده و قبولت داشته ؟


    کیان کمی فکر کرد و بعد با حیرت زمزمه کرد :سرهنگ عطوفت ؟!...

    امیرعلی با بغضی در گلو نشسته ؛با علامت سر تایید کرد : الانم اوین تو خونه یکی از بستگان اون داره زندگی می کنه.

    کیان انگشت به دهان مانده،لب زد : باورم نمی شه امیر !

    امیرعلی-خودش به من زنگ زد و اطلاع داد که اوین خانوم کجاست ....من و بهار هم سریع رفتیم اونجا و وقتی به هوش اومد و خیالمون راحت شد برگشتیم شیراز.

    کیان قطعات پازل ذهنیش را کنار هم چید :پس ...تو بیمارستان که شماره تو رو ازم گرفت برای ...

    امیر علی با علامت سر تایید کرد

    کیان لبخندی قدرشناس به الگوی زندگیش زد و اشک در چشمش حلقه زد.

    امیر علی فورا گفت :راستی ...همین دیشب ، بالاخره تونست با خانواده اش ملاقات کنه

    کیان با شوق پرسید : خوش حال بود؟

    امیرعلی -عالی.... از خوش حالی سر از پا نمی شناخت!

    کیان نگاهش را از صورت خندان امیر گرفت و به نقطه ای مبهم دوخت .با دلی تنگ ،آرزومندانه در دل نجوا کرد : کاش الان کنارت بودم و شادیت رو می دیدم عزیزم ...اوین خیلی دلتنگتم ..خیلی!

    ***
    این هم آخرین پست این رمان ....
    امیدوارم به دل مهربونتون نشسته باشه و در کار بعدی هم همراهیم کنید
    واقعا ممنونم از همراهی تک تکتون عزیزانم :)
    تشکرها و نقد هاتون واقعا به من کمک کرد تا با تمام خستگی ها ،این رمان هم نیمه رها نشه و به پایان خودش برسه .
    ---------------------

    کیان در حیاط زندان روی سکو های بتونی نشسته بود و سعی داشت مثل تمام روز های گذشته ، از آفتاب کم رنگ زمستان لذت ببرد .نسیم خنک اسفند ماه پوست صورتش را نوازش کرد و لرز بر اندامش نشاند.دو لبه ی پالتوی ضخیمش را به هم نزدیک کرد و صورتش را در یقه اش فرو برد .دلتنگ تر از همیشه ،داشت به روز های مشترکش ،خاطرات مشترکش با دختر محبوبش فکر می کرد . در این مدت دو ماه و نیم ،هر روز از نو برای روز های بعد از حبس، برنامه ریزی کرده بود .هر روز به امید تمام شدن این جدایی،روز را شب کرده بود و حالا که واپسین روز های اقامتش در زندان بود ، برای دیدن آن چشم ها، بی تاب تر از همیشه بود . در این روز های سرد ؛گرمای عشقی که در قلبش بود، به وجود سرد و خسته اش ،امید و گرما می بخشید.

    همانطور که روی نیمکت سرد در خود و دنیای افکارش غوطه ور بود ، صدای پایی توجه اش را جلب کرد .سرش را به سمت صدا چرخاند .نگهبان پاکت نامه ای به سمتش گرفت: الان جناب سرهنگ رو تو بخش اداری دیدم..اینو داد که بدم به شما.

    کیان نامه را گرفت و تشکر کرد . پاکت سفید نامه ،از قبل باز شده بود و محتوایش چک شده بود .کیان کاغذ تا خورده را از لای پاکت بیرون کشید .با دیدن دست خط اوین بغش در گلویش نشست و چشمان تیره اش برق اشک گرفت.

    بغضش را عقب زد ،صدایش را صاف کرد و آهسته زمزمه کرد:


    قرارمان
    همین بهار
    زیر شکوفه های شعر
    آنجا که واژه ها
    برای تو گل می کنند
    آنجا که حرف های زمین افتاده ام
    دوباره سبز می شوند
    وَ دست های عاشقمان
    گره در کارِ سبزه ها می اندازند


    پشت پرده اشک ، نوشته ها تار و تار تر شدند.صدایش را صاف کرد و رو به نگهبان که چند قدمی از او دور شده بود،با صدای بلند پرسید : نگهبان ... امروز چندمه ؟

    نگهبان به صفحه ساعتش خیره شد و با صدای بلندی جوابش را داد : بیستم...بیست اسفند!

    نگهبان که دور شد کیان میان آن همه بغض ،خندید و با شوق گفت :چه خوب...فقط یه هفته...فقط یه هفته دیگه با تو فاصله دارم... اوین جان!

    دیگر تاب نشستن نداشت . با شوق از جا بلند شد.نامه را جلوی رویش گرفت .چشمانش را پاک کرد و دو خط باقی مانده از شعر اوین را با صدایی لرزان و گرفته خواند:

    -قرارمان زیرِ چشم های تو
    آنجا که شعر
    نم نم شروع می شود.*

    لبخند گرمی روی لب هایش نشست .نسیم خنکی وزید و بوی خوش شکوفه های بادام در نفس هایش پیچید . نگاهش را به دوردست ها ، به شکوفه های سفید و زیبای درختان بادام دوخت . به یاد آورد که روزی، کسی به او گفته بود ،شکوفه های بادام ،پیام آوران بهارند.

    * شاعر: خانم مینا آقازاده

    پایان 3-9-95 ساعت 22

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 418
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,258
  • بازدید ماه : 14,216
  • بازدید سال : 141,319
  • بازدید کلی : 11,638,459