close
مجتمع فنی تهران
رمان زندگی دلناز قسمت سوم
loading...

رمان فا

   یه مدت نشسته بودیم من عکس میگرفتم دادمهرم رفت با یه مرد دیگه گرم صحبت شد ولی بعد از مدتی اومد کنارم نشست همون موقع باز شیفته اومد سمتمون…

رمان زندگی دلناز قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 359 یکشنبه 14 آذر 1395 : 18:45 نظرات ()

   یه مدت نشسته بودیم من عکس میگرفتم دادمهرم رفت با یه مرد دیگه گرم صحبت شد ولی بعد از مدتی اومد کنارم نشست همون موقع باز شیفته اومد سمتمون رو به دادمهر گفت
    -پدر توی اتاق مخصوصش منتظرتون...برای بازی..
    تا اسم بازی اومد دادمهر بدرقمه اخم کرد دستمو گرفت باهم رفتیم سمت پله ها خدایا همینا رو کم داشتم اَه..اروم اروم پله ها رو طی کردیم یه راهرو خیلی باریک سمت راست قرار داشت و تنها یه در اونجا بود که نقش و نگارش از نقش اژدها بود رفتیم داخل اتاق از بس دود گرفته بود چندتا سرفه پشت سر هم کردم سیگار،پیپ و ر کوفتی که دودزا باشه اونجا بود یه میز گرد بزرگم وسط اتاق قرار داشت سه سمتش سه نفر نشسته بودن که شریف صدر میز نشسته بود اون دو نفرو نمیشناختم دادمهر رو به روی شریف نشست میدونستم قراره چه بازی انجام بدن پشت دادمهر دستمو به صندلیش تکیه دادم پس باید میکروفون رو بزارم اینجا ولی چطوری جلوی این همه چشم..از یطرف از بوی دود داشتم خفه میشدم و نفسم تنگ شده بود..........................



 
    شریف-هرکی این بازی رو ببره..میشه خریدار محموله..البته هنوز مونده تا کامل بشه ولی دادمهر عزیز تا چندوقت دیگه وقتی از سفر بیاد اونم وارد میکنه..
    مکث کرد نگاهی به من انداخت..هه خوش خیال دادمهر رو به روت نشسته..
    -و اگه من بردم..خودم خریدار رو انتخاب میکنم..
    بعدم خنده بلند و کریه اش فضای اتاقو پر کرد..بازی شروع شد حرص و طمع رو میشد توی چهره تک تکشون دید ولی چهره دادمهر خیلی خونسرد بود... گفت چندوقت دیگه محموله آخرو وارد میکنن وای نکنه بعد از اون بلایی سر دادمهر بیارن از این آدما همه چیز بر میاد...شیفته توی پیک های کریستال نوشیدنی طلایی رنگی ریخت و جلوشون گرفت همگی برداشتن حتی دادمهر نفسام تند شدن وای خدا نکنه مست بشه!!!همه رو یدفعه داد بالا چشمام از کاسه دراومدن..نگاهی بهم انداخت خیلی نامحسوس به چهره حیرت زدم نیشخند زد یاخدا خودت رحم کن...دور آخر بود و بازی بدجور به هم گره خورده بود وای باید هرچه زودتر میکروفون رو جاسازی کنم نگاهی به کارت ها انداختم بعد به دست دادمهر نگاه کردم همینطور که نگاهم بین کارت های روی میز و اونایی که دست دادمهر بودن در رفت و آمد بود خم شدم طره ای از موهای کلاه گیسم ریخت روی شونش و صورتم رو پوشوندن..میکروفون رو از کیف دستی بیرون آوردم بین دستای خیس از عرقم گرفتمش دکمش رو فشار دادم تا روشن بشه همونطور که دستمو میبردم زیر میز نجوا گونه توی گوش دادمهر زمزمه کردم"تکِ دل"به من نگاه کرد اشاره کردم به کارتا..دستمو به برامدگی زیر میز کشیدم یه سوراخ داشت همونجا جاسازش کردم و با حرکت خیلی نرمی صاف شدم..دادمهر کارت و انداخت و بازی با بردش تمام شد..نگاه اون دوتا مثل ببر زخمی بود روش..شریف با خنده کف زد
    -عالی بود جناب مهندس
    و چشمکی به من زد...یعنی متوجه شد من بهش تقلب رسوندم؟؟!!پس چی دیگه دید خم شدم باز خوبه متوجه جاسوس بازیم نشد..دادمهر برخاست یه نگاه به صورتم انداخت با تعجب گفت:
    -نگار رنگ چرا اینطوری شده؟!!
    اونقدر هیجان زده بودم که متوجه حرفش نشدم..شیفته اومد سمتم
    -انگار اینجا براش خفه کنندس بهتره ببرمش بیرون..
    بعدم دستمو کشید با خودش برد..منم با شل و وارفتم باهاش میرفتم فقط خدا خدا میکردم جلوش نخورم زمین..بردم سمت یه سرویس بهداشتی..
    -برو اینجا یه آبی به صورتت بزن خوب بشی..
    با تعجب نگاهش کردم"این شیفتس؟!"
    -منتظر چی هستی..
    رفتم داخل در پشتم بسته شد توجه نکردم جلو آیینه ایستادم رنگ صورتم سرخ شده بود چرا من متوجه حال خرابم نشدم؟!!آب که نمیشد بزنم صورتم فقط دستام رو گرفتم زیر شیر آب تا کمی از التهابم کم بشه قلبم داشت خودشو میکشت اگه شریف متوجه بشه حتما هردومون رو...خدای من..این چه بازی ایه؟!!حالم بهتر که شد خواستم برم بیرون ولی در قفل شده بود با ترس چندبار بالا پایینش کردم دستگیره رو ولی بی فایده بود زیر لب با حرص گفتم
    -شیفته پس معلوم شد چرا مهربون شده..
    دیگه اشکم داشت درمیومد..کسی در رو باز کرد فکر کردم دادمهره ولی یه مرده دیگه بود که حالت مستی داشت نگاه خمارش رو بهم دوخت
    -ببین چه عروسکی گیر آوردم..
    با حرص گفتم
    -گم شو عوضی..بزار برم..
    دستش رو آورد جلو بازوم رو گرفت تقلا کردم ولی بی فایده بود
    -بزارم بری؟؟لقمه به این چرب و نرمی رو؟؟
    با چشمای درندش سرتاپامو نگاه میکرد کشوندم بیرون توی یه راهرو باریک خواستم جیغ بکشم ولی دستشو گذاشت روی دهانم کوبیدم به دیوار از درد و بدبختی اشک به چشمام هجوم آورد دائم از حرافای رکیکی استفاده میکرد..حالم از بوی گند نوشیدنی غیر مجاز که با عرق تنش قاطی شده بود بهم میخورد...تقلامی کردم جیغای خفه میکشیدم ولی بیفایده بود دستی رو که رو دهانم گذاشته بود رو با تمام توانم گاز گرفتم که دادش در اومد و لحظه ای ازم جدا شد منم از غفلتش استفاده کردم جیغ کشیدم
    -کمک!!!
    ولی به سمتم هجوم آورد با یه تو دهنی خفم کرد..سیل اشکام بی محابا سرازیر شدن ..که یه دفعه ازم جدا شد..یا بهتره بگم کشیده شد به عقب دادمهر بود هزار بار خدا رو شکر کردم اگه اون مردک کوچکتری تعرضی میکرد خودمو میکشتم..یه مشت زد توی صورتش که من از درد صورتم جمع شد ولی اون مرتیکه از مستی حال نداشت داد بزنه..چند مشت دیگه زد توی صورتش بعد یقش رو گرفت کشیدش بالا
    -حواست باشه وقتی لقمه برمیداری به اندازه دهن کثیفت بردار..
    بعدم پرتش کرد روی زمین اونم که انگار از چنگال شیر آزاد شده باشه پا به فرار گذاشت..هق هق میکردم ولی دیگه اشک نمیریختم..اومد طرفم دستمو گرفت
    -خوبی؟!
    خواستم بگم"تو باشی منم خوبم"ولی فقط سرمو تکون دادم...دلم میخواست یه روز همه حرفای عاشقانم رو کنار گوشش نجوا کنم ولی انگار یه چیزی مانع میشد...حالم که بهتر شد رفتیم سمت سالن
    -گریمم که به هم نخورده؟؟
    برگشت سمتم یه نگاه دقیق انداخت
    -نه اصلا تکون خورده..حتی کمرنگم نشده معلوم نیست این سیمین از چی استفاده کرده
    سرمو تکون دادم همون موقع وارد سالن شدیم و دیگه تا آخر مهمونی از کنارش جم نخوردم هر دفعه شیفته میامد طرفمون با عصبانیت نگاش میکردم اونم فقط پوزخند میزد..بالاخره دادمهر جمله ای رو که منتظرش بودم رو گفت
    -خب آقای شریف از معاشرت با شما خرسند شدم..
    شریف-نمیخوای بگی که امشب رو اینجا نمیمونی
    دست دادمهرو فشردم بهم نگاه کرد چشمای ترسونمو بهش دوختم حالمو فهمید رو به شریف گفت
    -درسته یه آپارتمان اجاره کردم که مدتی رو اونجا میگذرونیم..
    -داری دست رد به سینم میزنی مهندس..
    -اینطور نیست..یک دفعه دیگه حتما مزاحم میشیم..
    -ولی من دوس داشتم امشب رو پذیرای تو و همسر زیبات باشم..
    بیا دمِ رفتن هم ول کن نیست...مرتیکه از سنت خجالت بکش!!..دادمهر با اخم گفت
    -ما دیگه مرخص میشیم..
    تا در خروجی همراهیمون کرد سوار ماشین که شدم نفسمو با خیال راحت بیرون فرستادم..ولی دادمهر هنوزم داشت باهاشون صحبت میکرد لحظه آخر دادمهر با شریف دست داد و دستش رو گرفت سمت شیفته ولی شیفته خودش رو چسبوند به دادمهر سرم داشت میترکید از دستش عوضی بالاخره کار خودشو کرد..سرمو چسبوندم به شیشه همزمان چندقطره روی شیشه نشست و بعد بارون شروع به باریدن کرد کاش منم میتونستم ببارم اینطور بی ترس و بی دغدغه مثل غرش آسمون منم بلند بلند هق هق کنم.. سوار شد کمی لباسش خیس شده بود
    -چه بارون بی موقعه ای..
    بعدم زیر چشمی منو نگاه کرد"نه انگار بهش خوش گذشته!!!"نگاهمو ازش گرفتم و به جلو دادم هیچ صدایی بغییر از برخورد بارون با شیشه ماشین و صدای برف پاکن کن توی ماشین نمیومد نمیدونم ولی من حتی این ملودی ای که الان برام گوش نواز و زیبا شده بود رو دوس داشتم..عجیبه کوچکترین اتفاقات کنار عشقتون براتون زیباست حتی شاید تیک تاک ساعتی که گاهی آدمو کلافه میکنه و روی اعصابه..نفس عمیقی کشیدم..ازش دلخور نبودم سعی میکردم منطقی باشم شیفته خودشو بهش چسبوند!!ولی بازم اونه ته ته دلم صاف نشده بود نمیتونستم خودمو گول بزنم حسود شده بودم..نسبت به هر زنی که به عشقم نزدیک میشد..اونقدر درگیر فکر و خیال خودم بودم که حتی متوجه نشدم راهی که دادمهر داره طی میکنه مسیر عمارت نیست..به اطرافم نگاه کردم
    -داریم کجا میریم؟!
    همونطور که به جلوش نگاه میکرد جدی گفت
    -آپارتمان..
    -وا اونجا چرا؟؟!
    -چرا؟؟!!فکر کردی شریف راحتمون میزاره..یه نگاه به ایینه بغلت بنداز اون ماشین مشکیه از عمارتش تا الان دنبالمونه..
    با ترس به ایینه بغل نگاه کردم راست میگفت..لرزون گفتم
    -حالا چی میشه؟؟!!
    -هیچی میریم آپرتمان..تا صبح دوباره لباس ناشناس میپوشیم برمیگردیم عمارت..
    سرمو تکون دادم..دیگه چیزی نپرسیدم..ولی داشتم فکر میکردم شبو قراره تو یه خونه با دادمهر صبح کنم اونم تنها!!!تا رسیدیم دیگه بارون قطع شده بود..ولی نسیمی که بعد از بارش بارون میومد باعث لرز تنم شد..با بدبختی پیاده شدم دیگه زشت بود بخوام از دادمهر کمک بگیرم پاهام دیگه نای راه رفتن نداشتن...به سختی تا اسانسور خودمو رسوندم..تمام مدت سنگینی نگاهش رو حس میکردم ولی به روی خودم نیاوردم سرمو انداختم پایین گرمم شده بود ، مطمئن بودم صورتم از حرارت سرخ شده.. تا اسانسور ایستاد خودمو پرت کردم بیرون..بهم چشم غره رفت
    -چخبرته؟؟!!
    چیزی نگفتم..نمیدونم چرا جلوش میشدم موش!!..دلم میخواست جوابشو بدم ولی گاهی واقعا نمیشد..یا شاید نمی خواستم!!..منتظر بود من زودتر برم داخل"فدای جنتلمن بازیات!!"از فکرای خودم خندم گرفت رفتم داخل با قدمای سستم خودمو رسوندم به مبل افتادم روش سریع کفشام رو در آوردم ولی چون دادمهر داشت نگاهم میکرد زیر لباسم پنهونشون کردم...
    همونطور که نشسته بودم..با گوشه لباسم بازی میکردم وقتی منو اونطور معذب دید رفت سمت یکی از اتاقا و درو بست..یه اپارتمان دو خوابه جمع و جور و ساده بود چیز خاصی هم نداشت کفشام رو که روی زمین بودن برداشتم رفتم سمت اون یکی اتاق پاهای برهنه ام وقتی با پارکتای خنک برخورد میکردن تیر میکشیدن..لبم رو گاز میگرفتم صدای جیغم در نیاد رسیدم به اتاق رفتم داخل درو بستم کفشارو گذاشتم یه گوشه جلوی میز ارایش روی صندلی نشستم کلاه گیسم رو در آوردم همینطور لنزام رو ارایشم رو پاک کردم گیره هایی که باهاشون موهام رو جمع کرده بود رو یکی یکی با دردسر و هزار اخ و ناله در آوردم حوصله دوش گرفتن نداشتم..رفتم سمت تخت خودمو پرت کردم روش نرم بود..آهی کشیدم با اون لباس سنگین که نمیشد خوابید.. با بدختی لباسم رو با یه تاپ بندی صورتی چرک و شلوار سفید نخی تعویض کردم همینکه سرمو که روی بالش گذاشتم خوابم برد..نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با تیر کشیدن کف پاهام بیدار شدم بدجور درد میکردن کلید لامپ رو که نزدیک به تختم بود زدم اتاق روشن شد با دیدن پاهای ملتهبم که حسابی باد کرده بودن اشک به چشمام هجوم آورد..سعی کردم با ماساژ کمی دردش رو کمترکنم ولی هر لحظه دردش بدتر میشد تا جایی که دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه نمیخواستم صدام بیرون بره ولی دست خودم نبود صدای هق هقم زیاد شد بعد از یه مدت کوتاه در با صدای بدی باز شد دادمهر با چهره نگران داخل شد..وقتی منو با اون حال دید با قدمای بلند اومد طرفم
    -چی شده؟!
    مثل دختر بچها با لحن گریون و لوسی گفتم
    -دادمهر...‌پاهام..
    نگاه گیج و خمارش رو داد به پاهام با دیدنشون وحشت زده گفت
    -چرا اینطور شدن؟!
    با هق هق گفتم
    -مال کفشاست..
    با عجله رفت بیرون بعد از چند دقیقه اومد یه پماد دستش بود
    -اینو میزنم دیدی بهتر نشدی بگو ...
    چیزی نگفتم فقط سرمو تکون دادم رفت پایین پاهام نشست داشتم حرکاتش رو نگاه میکردم با عجله درپوش پماد رو باز کرد یکم ریخت روی هردوپام سردی پماد رو روی پاهام احساس کردم بعدم گرمیه دستای دادمهر که پاهای دردناکم رو ماساژ میدادن..دیگه چیزی احساس نمیکردم چشمه اشکم خشک شده بود و فقط به چهره پر از آرامشش نگاه میکردم..انگار سنگینیه نگاهمو احساس کرد سرشو بلند کرد زل زد توی چشمام حالا دیگه هیچ لنزی توی چشماش نبود و میتونستم توی اون سیاهیه بی انتها غرق بشم..اونقدر محو شده بودم که متوجه نشدم دست از ماساژ پاهام برداشته و حالا هردو توی نگاه همدیگه غرق شدیم..با صداش به خودم اومدم انگار اون زودتر از من تونست به خودش بیاد
    -بهتری؟؟!!
    هیچ دردی احساس نمیکردم یعنی هیچی احساس نمیکردم بغییر حضور گرمش اینجا توی این اتاق..زیر لب پاسخ دادم
    -بهترم..
    نفسش رو پر صدا فرستاد بیرون..دوباره نگاهم کرد ولی اینبار خیره و گرم از نگاهش داغ شدم سرمو انداختم پایین با دیدن لباسم و موهایی که دورم پریشان ریخته بودن حیرت زده موندم حتی خجالت میکشیدم سرمو بلند کنم آب دهنمو قورت دادم حضورش رو کنارم احساس کردم سعی میکردم با این جمله که"اون شوهرمه و ایرادی نداره"خودمو دلداری بدم ولی بازم خجالت میکشیدم تا حالا توی چنین موقعیتی گیر نکرده بودم..دستش رو آورد جلو موهای بلندم که ریخته بودن روی صورتم رو کنار زد سرمو بلند کردم نگاش کردم خیلی نزدیک بود خیلی طوری که صدای نفس کشیدنش به گوشم میرسید تا حالا اون چشما رو از این فاصله ندیده بودم مردمک چشماش نا آروم و بی قرار بین اجزای صورتم در حرکت بود نمیدونم دنبال چی میگشت ولی سرش رو آورد نزدیک جایی کنار گوشم نجوا کرد
    -داری باهام چیکار میکنی دختر؟؟!!
    هیچ پاسخی برای سوالش نداشتم...این لحن به دلم نشست به قدری گرم بود که بتونه تن یخ بستم رو گرم کنه صداش لرزش داشت و اون تحکم همیشگی درش دیده نمیشد...طوری که حس کردم با عجز جملش گفته شده..سرش رو دور کرد بازم زل زد به صورتم نفسش رو داد بیرون کلافه برخاست دستی به موهای آشفتش کشید و بدون حرف سریع از در خارج شد..نگاهم رو از جای خالیش گرفتم خودمو پرت کردم روی بالشم چشمام رو بستم و اون دوتا گوی مشکی رو تجسم کردم درست با همون فاصله چند دقیقه پیش حتی تصورش هم برام هیجان انگیز بود طوری که تبش های قلبمو بالا برد..دستمو گذاشتم روی قلبم و لبخندی که روی لب هام شکل گرفت از هیجان بود نمیخواستم با فکر به اینکه این نزدیک بودن ها موقتی و گذراست حال خوبم رو خراب کنم به جاش تا موقعی که بخوابم برای خودم رویای دخترونه بافتم و هر دفعه لبخند دلنشینی روی لبم جان میگرفت..
    دستی صورتم کشیدم همزمان که قطره اشکی از گوشه چشمم سرازیر شد.. با صدایی که در اثر بغض گرفته و خشدار بود زمزمه کردم:
    -دوستت دارم!!
    ***
    صبح بیدار که شدم اول از همه حوله و لباس برداشتم تا دوش بگیرم..همینکه با اون اخلاق وسواسیم شب قبلش دوش نگرفته بودم خیلی بود..از حموم که اومدم رفتم سمت کمد من نمیدونم این خونه مال کیه تمام لباسایی که توی کمدش قرار داشتن سایزم بودن!!..یه شلوار جین و یه بلوز آسمونیه خوش دوخت بیرون آوردم پوشیدمشون موهام رو سشوار کشیدم یکم حالت دارشون کردم همه رو جمع کردم ریختم جلوم رژ مات صورتی رنگی روی لبام کشیدم به خودم نگاه کردم چشمای روشن عاشقم برق میزدن... رو به تصویر دختری که داخل آیینه دیده میشد گفتم"فقط همین امروز"رفتم بیرون از صدای دوش حمام متوجه شدم بیداره با عجله رفتم سمت اشپزخونه و با ذوق یه صبحانه مفصل آماده کردم داشتم وسایل رو ، روی میز میچیدم که صدای پاش رو شنیدم سرمو بلند کردم موهاش هنوز کمی نم داشتن و روی پیشونیش ریخته بودن با خودم گفتم "خواستنی" از فکرم خجالت زده گوشه لبم رو گاز گرفتم..سعی کردم به خودم بیام با صدای آرومی گفتم:
    -صبح بخیر..
    نگاه خیرش رو از روم برداشت و زیر لب پاسخم رو داد اومد نشست..انگار باز از دنده چپ بیدار شده ... اون اخم بین ابروهاش که اینو میگفت البته اخمش همیشگی بود ولی اون موقع خیلی غلیظ شده بود..توی سکوت داشتیم صبحانه میخوردیم البته منکه با کج خلقیه شازده زهرمارم شده بود..و با حرفی که زد کاملا نابودم کرد..
    -چرا روسری نپوشیدی؟؟
    سرمو بلند کردم یه نیشخند زد
    -اگه فکر میکنی با این دلبریا مثل دیشب و الان میتونی دلمو بدست بیاری..باید بگم خیال خامِ..
    همون موقع که نیشخند زد سرمو انداختم پایین من چنین قصدی نداشتم..من فقط بخاطر دل بیمار و عاشقم اینطور لباس پوشیدم و قبل از اینکه بیرون بیام به خودم قول دادم فقط امروز باشه..چطور میتونه اینقدر با بی انصافی قضاوت کنه..دلم سوخت چشمام همینطور دستامو مشت کردم لبام رو بهم فشردم تا چشمه اشکم سرازیر نشه ولی با اون همه مقاومت یه قطره بیرون ریخت و روی دست مشت شدم فرود اومد..سرمو بلند کردم با همون چشمای اشکی ولی با صدای محکمی که خودمم از این همه تحکم جاخوردم گفتم
    ‌ -من هیچ وقت اینقدر حقیر نیستم که بخوام با ظاهرم کسی رو به سمت خودم بکشم..
    برخاستم ولی دستامو تکیه دادم به میز و به سمتش خم شدم
    -اگه شما غرور دارین..
    با انگشت خودم رو نشون دادم
    -من چند برابرش رو دارم که توی زندگیم تا حالا سر خم نکردم و از سن خیلی کمی روی پای خودم ایستادم..
    خواست چیزی بگه که اجازه ندادم..این دفعه من نیشخند زدم
    -وقتی اشتباه قضاوت میکنید منتظر جواب از طرف مقابل باشید..
    بعدم با قدمای بلند از جلوش که حسابی متعجب شده بود گذشتم، رفتم سمت اتاق.. درو خواستم محکم بکوبم ولی بخاطر اینکه نشون بدم به خودم مسلطم به آرومی بستمش و تمام عصبانیتمو روی بالش خالی کردم"چطور اینطوری درموردم قضاوت میکنه..توی این چندماه من کی رفتارم اینطوری نشون داده؟؟!که بخوام جلب توجه کنم؟!"با این حال یک ساعت بعد وقتی اومد در زد گفت آماده باشم بریم عمارت تاحدی دلخوریم ازش رفع شده بود..خاک بر سر عاشقم کنن!!...لباسای خودم رو پوشیدم رفتم بیرون توی هال نشسته بود ولی با همون لباس های راحتی"چرا آماده نشده؟!" وقتی منو دید گفت
    -راننده پایین منتظرته میرسونتت عمارت..
    چیزی نگفتم..رفتم بیرون "یه چیزیم طلبکاره از من والا"..درست میگفت یه مرد مسن پایین منتظرم بود ولی نمیشناختمش اومد سمتم
    -سلام خانم معینی شمایید؟؟!
    با تعجب نگاهش کردم"معینی‌؟!"وقتی نگاهم رو دید
    -جناب معینی فرمودن برسونمتون..
    سرمو تکون دادم نکنه این فکر کرده من زن دادمهرم؟!"در حال حاضر اینطور بنظر میاد نه؟؟!!"دندون قروچه ای کردم رفتم سوار شدم تا رسیدن به عمارت فقط به موزیک ملایمی که پخش میشد گوش میدادم..تا شاید بتونم یکم ازش آرامش بگیرم..
    -رسیدیم خانم..
    به خودم اومدم دستمو گذاشتم رو دستگیره در و گفتم
    -ممنونم..روزخوش..
    بعدم پیاده شدم رفتم سمت عمارت..باز خوبه اونجا کسی با کسی کار نداره البته بغییر از دادمهر!!که بخواد فضولی کنه من کجا بودم..
    لباسم رو تعویض کردم رفتم سمت اتاق پرنوش همین یک روزم دلم براش پر پر میزد..درو باز کردم سرک کشیدم داخل..
    ‌-سلام من اومدم!!
    برخلاف ذوق من اون روش رو برگردوند و با اخم گفت
    -من باهات قهرم..
    نخیر انگار خانم مثل پدرش قصد حرص دادن منو داره امروز ..رفتم کنارش نشستم
    -اونوقت دلیلش؟!
    لبش رو برچید و گفت
    -تو به من نگفتی میخوای بری..
    آخه من ناز چند نفرو بکشم خدا؟!دل آرام،پرنوش،حتی دادمهر "پسره دم اومدنم قهر بودااااا..مرد گنده به من تهمت میزنه طلبکارم هست!!!!" اینا قصد جونمو کردن من میدونم
    -من معذرت میخوام..آخه عجله ای شد کار پیش اومد..
    خب راست گفتم دیگه!!!..ابراز احساسات
    -آشتی؟!
    چیزی نگفت گرفتمش تو بغلم قلقلک دادم صدای جیغ و خندش یکی شد با صدای بریده بریده گفت:
    -نه..دلنازجون..واییی..
    رهاش کردم پا به فرار گذاشت خندیدم
    -تا تو باشی دلت ه*و*س قهر نکنه جوجو..
    خندید دوباره دوید سمتم گرفتمش بغلم
    -خب حالا چیکار کنیم حوصلمون سر نره؟!
    -بریم باغ‌؟!
    سرمو بلند کردم از پنجره اتاقش بیرون رو نگاه کردم داشت بارون میومد..عجب این بارون بهاری امروز قصد بند اومدن نداشت
    -عزیزم داره بارون میاد نمیشه رفت توی باغ..
    سرش رو تکون داد..
    -بیا بریم توی بالکن بارون رو تماشا کنیم..
    دستشو گرفتم رفتیم اونجا دو تا صندلی فلزی بود روشون نشستیم..دستش رو دراز کرد چند قطره ریخت روی دستش همونطور خیره به بارون گفت:
    -بابا خیلی بارون دوس داره..
    ابروهام بالا رفتن
    -واقعا؟!
    سرش رو تکون داد
    -اهوم..بعضی وقتا بارون میاد پیانو میزنه..
    قبلا هم شنیده بودم بلده پیانو بزنه ولی تا حالا ندیده بودم..این پرنوشم حواسش به همه چیز هستا؟!
    -اونوقت تو از کجا میدونی؟!
    -عمو میگه..
    آهان گفتم دیگه پرنوش با این سنش نمیتونه بارون و پیانو و دادمهرو به هم وصل کنه!!یه دفعه از جاش پرید و منو غافلگیر کرد
    -اگه تونستی منو بگیری؟!
    تا به خودم بیام اون وروجک پا به فرار گذاشت منم دنبالش وقتی رسیدیم به پله ها هری دلم ریخت"وای یه بلایی سرش نیاد"با دو دنبالش رفتم
    -صبر کن پرنوش..میوفتی...آروم دختر...
    نفس نفس زنون دنبالش بودم از شانس بدم همون موقع دادمهر اومد داخل از دیدنش متعجب شدم خیس خیس شده بود طوری که آب از موهای مشکیش چکه میکرد.. با دیدن من که با سرعت پایین میام جلوتر بازوی پرنوش رو گرفت..با اخم نگاهش کرد پرنوش سرش رو انداخت پایین.. دوباره به من نگاه کرد از طرز نگاه کردنش ترسیدم یه قدم رفتم عقب که صدای فریادش کل عمارتو برداشت
    -داری چه غلطی میکنی؟!
    منکه هنگ کرده سر جام ایستادم خواستم لب باز کنم که باز فریاد زد
    -اگه از پله میوفتاد؟!
    آب دهنم رو قورت دادم..دامون با عجله اومد"وای خدا به دادم برس"
    -چخبره دادمهر؟؟!چرا عمارتو روی سرت گذاشتی؟!
    چندتا خدمتکارم اونجا بودن که با اخطار دامون رفتن..
    -از این خانم بپرس..روی پله ها گرگم به هوا بازی میکنه..مثل بچهای دوساله..
    باز با عصبانیت گفت
    -کی میخوای بزرگ بشی هان؟!
    با بغض گفتم
    -باور کنید م...
    انگشت اشارش رو گرفت جلو لباش چشماش رو بست
    -هیچی نگو..
    همه رفتاراش عصبی بودن..بیچاره دامون اونم از رفتارش تعجب کرده بود..پرنوشم داشت گریه میکرد اونو هل داد سمت دامون بعدم اومد سمت پله ها و با سرعت از کنارم گذشت رفت بالا..پرنوش با هق هق خودشو پرت کرد بغل دامون..
    -تقصیر من بود عمو..
    -هیششش..باشه عزیزم..گریه نکن قربونت برم..
    -اون با دلنازجون دعوا کرد..
    دلم ریش شد
    -عزیزم گریه نکن ایرادی نداره..
    -اگه من اینکارو نمیکردم بابا باهات دعوا نمیکرد..
    لبم رو گاز گرفتم رفتم سمتش موهاش رو نوازش کردم..
    -هیسس..بیا بریم گلم..
    از دامون جدا شد خودشو پرت کرد تو بغلم..حسابی سنگین شده بود..
    دامون-پرنوش بیا پایین شما دیگه بزرگ شدی..دلنازجون خسته میشه..
    سرشو بلند کرد بعدم آروم خودش رو کشید پایین..دستمو گرفت..باهم رفتیم بالا توی اتاقش چهرش خیلی دمغ بود دلم میخواست برم دادمهرو کتک بزنم بخاطر ناراحت کردنش ولی امکانش نبود یکی اینکه زورم بهش نمیرسید دوم اینکه.. خب..دلم..نمیومد..
    ***
    بعد از شام بود.. توی اتاقم نشسته بودم نگاهم افتاد به کمدی که البوم رو توش پنهون کردم یه لبخند خبیث روی لبم شکل گرفت رفتم سمت کمد ولی تا خواستم درشو باز کنم ..صدای در اومد با هول خودمو کنار کشیدم رفتم سمت در پرنوش بود با چشمای اشکی نگاهم میکرد
    -دلنازجون؟!
    -چی شده؟!
    هق هق کرد
    -بابا..!!بیدار نمیشه!!
    یا خدا!!!با کف دست زدم تو سر خودم دویدم سمت اتاقش درو باز کردم روی تخت بود رفتم سمتش صورتش خیس عرق بود..چه بلایی سرش اومده؟!!دستمو گذاشتم روی صورتش داشت توی تب میسوخت با وحشت دستمو برداشتم..بیچاره پرنوش داشت میلرزید...
    -پرنوش عموت کجاست؟!‌
    با گریه گفت
    -نمیدونم..
    با سرعت رفتم سمت اتاق دامون در زدم ولی هیچ صدایی نمیومد..درو مجبوری باز کردم ولی هیچکس نبود..حالا من دست تنها چه خاکی بریزم تو سرم..رفتم پایین کسی توی عمارت نبود همه خدمتکارا رفته بودن.. یه ظرف نسبتا بزرگ از آشپزخونه برداشتم توش آب ولرم ریختم با سرعت رفتم بالا همش حواسم بود آب نریزه از پیشم رفتم توی اتاق ظرف رو یه گوشه گذاشتم دنبال یه حوله توی کمدا میگشتم تا یه کوچیکش رو پیدا کردم صدای پرنوش میومد!
    -بابا..تو.. رو ..خدا بیدار.. شو...قول میدم دیگه..رو پله بدو بدو..نکنم..
    همه این حرفا رو با گریه میزد..پاهاش رو گذاشتم توی ظرف آب و حوله رو هر چند دقیقه نم دار میکردم میگذاشتم روی پیشونیش..
    -عزیزم گریه نکن فقط یکم سرما خورده..
    بعد از یه مدت احساس کردم دمای بدنش پایین اومده..نگاهی بهش انداختم دیگه نمیلرزید چشماش نیمه باز بودن داشت نگاهم میکرد ولی معلوم بود اصلا تو حال خودش نیست یه چیزی بین خواب و بیداری... نگاهم افتاد به بالا تنش که لباس نپوشیده بود اخم کردم"پسره احمق"همون موقع در باز شد دامون اومد داخل با دیدن ما با تعجب نگاهمون کرد دستپاچه برخاستم
    -حالشون بد بود..
    اومد سمت تختش دستشو گذاشت روی پیشونیش..نگاهی بهش انداخت با حرص گفت
    -کله شق ل*خ*ت خوابیده سرماخورده..
    رو به من گفت
    -حالش خوبه فقط برو یه قرص سرماخوردگی و کپسول بردار بیار تا بهش بدم..
    با سرعت رفتم پایین از توی جعبه داروها گشتم تا تونستم پیداشون کنم یه پارچ آب و یه لیوانم با خودم بردم..رفتم داخل اتاق قرص رو دادم به دامون اونم بلندش کرد بهش داد حالا دیگه لباس پوشیده بود یه پیراهن خاکی آستین بلند..چندتا سرفه خشک پشت سر هم کرد..اخم کردم...دلم نمیخواست اینطور بیمار ببینمش..قلبم پاره پاره میشد..
    -شام نخوردن..من میرم براشون سوپ آماده کنم..
    سرش رو تکون داد باز رفتم پایین پاهام نابود شدن از بس این پله ها رو بالا پایین رفتم..یه سوپ مرغ براش درست کردم ریختم توی یه ظرف گذاشتم توی سینی بردمش بالا..در زدم با صدای خشداری بفرمایید گفت دلم ریش شد براش..کلا حرفای صبح و داد و بیدادش به فراموشی سپرده شدن..روی تخت نشسته بود از دامون و پرنوش رو ندیدم..رفتم سمتش نتونستم جلو طعنه زدنم رو بگیرم دیگه!!با لبخند گفتم
    -اگه اینم به حساب دلبری نزارین براتون سوپ آماده کروم..
    اخم ریزش غلیظ شد ولی حرفی نزد..لبام رو فشردم تا خندم رو قورت بدم..سینی رو گذاشتم روی عسلی کنار تختش..صاف وایسادم
    -هنوز داغ سرد که شد..بخوریدش..
    اومدم عقب گرد کنم برم که مچ دستم اسیر دستش شد منو کشید افتادم روی تخت سرم روی پاهاش بود..
    -آخ چیکار میکنی؟!
    سرمو بلند کردم داشت با یه لبخند کج و خبیث نگاهم میکرد
    -تا تو باشی ه*و*س طعنه به سرت نزنه..
    روم رو برگردوندم
    -چیزی که عوض داره گله نداره..
    دستم هنوز توی دستش بود خوشبختانه دیگه تب نداشت ولی دستاش گرم بودن برخلاف دستای سرد من..
    -انگار ینفر هنوز دلخوره..
    با طلبکاری گفتم..
    -پس چی؟!تهمت میزنید بعدم داد و بیداد...انتظار دارین دلخور نباشم؟!
    یه ابروش رو برد بالا با حالت تفکر گفت
    -یعنی من اشتباه کردم؟!
    -شک نکنید..
    دستمو فشرد البته طوری که دردم نیومد
    -چرا دستات همیشه یخه؟!
    با بلبل زبونی گفتم
    -خاصیتشونه..
    با تشر گفت
    -دلناز؟!
    اومدم بگم "جانم" ولی جلو خودمو گرفتم"دلناز به فدای صدای گرفتت" خیره به چشماش سرمو تکون دادم..
    -زبونت خیلی درازه باید کوتاه بشه حتما..
    -صاحبش که راضیه ازش..
    -ولی من ناراضیم..
    -مگه مال شماس؟!!
    منو کشید سمت خودش صورتم درست اندازه یه وجب یا شاید کمتر با صورتش فاصله داشت طوری که نفسای گرمش رو خوب احساس میکردم..از لحنش متوجه شدم میخواد اذییتم کنه ولی باز حرصم گرفت..
    -آره خب انگار یادت رفته الان من مالکتم..
    ازش جدا شدم با غضب گفتم
    -عه واقعا؟؟!! اونوقت کو سند مالکیتتون؟!
    -یادت رفته؟؟! ضیغه نامه دست سرهنگه..
    لبام رو فشردم..
    -هیچکس مالک من نیست..مگه کالام؟؟یا زمین؟؟!!
    اشاره کردم به سوپش
    -بهتره سوپتون رو بخورید شاید حالتون جا بیاد کمتر هذیون بگید..
    با عصبانیت گفت
    -اونوقت که مجبورت کردم همه سوپ رو خودت قاشق به قاشق بزاری دهنم متوجه میشی کی هذیون میگه..
    وای این چرا باز عصبی شد؟!
    -هه..خیال خام..
    سینی رو برداشت گذاشت روی پام و منتظر نگاهم کرد
    -الان دقیقا چی از من میخواید؟!
    -قبلا گفتم..
    با چشمای گشاد شده نگاش کردم ولی اون با خونسردی تمام زل به چشمام..لبام رو فشردم رکی هم تا جیغ نکشم.."یه سوپی بهت بدم"قاشق اول رو بردم سمت دهنش تا باز کرد چنان چپوندمش توی دهنش که اخمش شدید شد..ولی من قاشق دوم رو بردم طرفش..مچ دستمو گرفت
    -دلناز اگه بخوای بچه بازی دربیاری میزنم همینجا ناکارت میکنم..پس مثل یه دختر خوب کاری که گفتمو انجام بده.. شیر فهم شد؟
    داد نمیزد ولی لحنش خیلی جدی گفت طوری که قضبه روح شدم..تا ته سوپ رو بهش دادم.. ولی زیر نگاه گرمش داشتم آب میشدم مثل یه تیکه یخ درحال ذوب..آب دهنمو قورت دادم گفتم
    -تموم شد..
    خودشو انداخت روی بالش چشماش رو بست گفت
    -لامپ رو خاموش کن برو بیرون..
    انگار با برده داره صحبت میکنه!!!سینی رو برداشتم بهش زبون درازی کردم ولی قبلا گفتم که شانس ندارم نه؟؟!!همون موقع چشماش رو باز کرد و زبون درازیم رو دید..خودمو جمع کردم زبونمو بردم داخل..خونسرد دوباره چشماش رو بست و گفت:
    -بخاطر این حرکت زشتت تا سه روز غذای کل عمارت رو خودت تنها آماده میکنی!!
    با حرص گفتم
    -خیلی ظالمی میدونستی؟؟!!
    -همینی که هست تا من تو رو آدم نکنم خیالم راحت نمیشه..
    -من خودم آدمم..
    با همون چشمای بسته نیشخند زد
    من-مادرت گفته بود مریض بشی مثل بچها میشی من شک داشتم..
    بلند شد به طرفم خیز برداشت..یه جیغ کشیدم پا به فرار گذاشتم شانس آوردم در باز بود با صدای بلندی گفت
    -تنبیهت میشه یک هفته..
    وای خدا از دست این بشر..آخه دختر مگه مرض داری سر به سرش میزاری؟!رفت داخل درو درو محکم کوبید.. چرخیدم دامون رو دیدم پرنوش رو بغلش گرفته بود و با تعجب به من نگاه میکردن شونه ای بالا انداختم گفتم
    -من کاری نکردم باور کنید!!
    خندید حرفی نزد رفتن داخل اتاق پرنوش..منم رفتم پایین خدا بگم چیکارت نکنه دادمهر حالا من یه هفته غذایی که اون همه آدم باهم آمادش میکنن رو آماده کنم؟!!همینطور که پایین میرفتم شعری رو زیر لب برای خودم زمزمه میکردم" آزارم می دهد راهی که میرویم با این همه ولی
    ظالم که می شوی من دوستت دارم
    من دوستت دارم
    من دوستت دارم
    سرگردان میکند رویای تو مرا
    می پرسم از خودم با این همه چرا
    من دوستت دارم
    من دوستت دارم
    من دوستت دارم
    ای سرزمین من در دست های تو
    بی سرزمین مکن این خسته را مرو
    آرام میشوم در آرزوی تو
    می آورد مرا این ره به سوی تو
    قدری اگر مرا طاقت بیاوری
    از اشتباه من یکبار بگذری
    می بینی از خودت دیوانه تر منم
    مجنون تو یکیست آن یک نفر منم
    دردا که نیست بوم تا بشنود مرا
    فریاد فریاد میزنم
    ای شهر پس چرا من دوستش دارم
    من دوستش دارم
    من دوستش دارم
    آزارم می دهد راهی که می رود
    ای شهر پس چرا ظالم که می شود من دوستش دارم
    من دوستش دارم
    من دوستش دارم"
    لبخند زدم:ظالم دوستداشتنی!!!
    ***
    ***
    شالمو پرت کردم یه گوشه خودمو با خستگی پرت کردم روی تخت
    -آخیش..وای خدا مردم...
    خیلی تنبل شده بودم که یه غذا پختن اینطور منو خسته کرده بود..مفت خوری اونم سه ماه!!!..البته دادمهر حق نداشت منو مجبور کنه منکه خدمتکارش نیستم توی این چند روز که خودم غذا میپختم قاشق اول رو که میخورد یا میگفت "شوره ، بی نمکِ..خوشمزه نیست.. آشپزیت افتضاحه.."البته این حرفا رو فقط برای حرص دادنم میزد وگرنه بقیه که تعریف میکردن...!!!خدا میدونه این بشر چه پدرکشتگی با من داره!! لبام رو بهم فشردم"فردا که بشقابت رو پر فلفل کردم اونوقت هی ایراد بگیر"روی تخت نشستم دستی بین موهام کشیدم از هم بازشون کردم ریختمشون دورم..نگاهم باز به کمد خورد با سرعت رفتم سمتش آلبوم رو در آوردم همونجا روی زمین چهار زانو نشستم آلبوم رو باز کردم گذاشتم جلوم..ورق زدم اول عکسای سیاه وسفید بودن و این نشون از قدیمی بودن این البوم بود.. همینطور که ورق میزدم میرفتم جلو کم کم عکسا جدیدتر میشدن..با لبخند داشتم به آدمایی که توی البوم بودن نگاه میکردم ... هیچکدوم رو نمیشناختم ولی در عین حال احساس میکردم خیلی وقته میشناسمشون تا رسیدم به یه عکس سه تا بچه بود دوتا دختر و یه پسر تقریبا هم سن و سال زل زدم به عکس روی یکی از دخترا مکث کردم سرمو بردم جلو با حیرت دیدم عکس بچگیه منه ولی آخه چطور ممکنه..اخم کردم با دقت بیشتری نگاه کردم یادم میومد یه لباس عروسکی قرمز که دامن کوتاهی داشت بین البوم عکس خودمون هم با این لباس عکس داشتم..هرچه توی خاطرات بچگیم میگشتم یادم نمیومد چنین عکسی رو..به دختر و پسری که کنارم بودن نگاه کردم بادقت... سرم تیر کشید دستام شروع به لرزش کردن سرم داشت میترکید دستمو به سرم گرفتم تصاویری که داشت جلو چشمم ظاهر میشدن رو دوست نداشتم"جیغ کشیدم پا به فرار گذاشتم دامن لباس عروسکیم رو توی دستم گرفتم با خنده گفتم
    -نمیتونی منو بگیری نمیتونی..
    خنده ظریفی به گوشم رسید
    -میگیرمت..
    داشت نزدیک میشد سرعتمو بیشتر کردم
    -دنیا تو نمیتونی!!
    دیگه صدای پاش رو نمیشنیدم برگشتم به عقب نبودش..اطرافم رو نگاه کردم ولی خبری ازش نبود همه جا پر بود از درخت،درختایی با برگای زردی که دائم مثل بارون فرود میومدند روی زمین مینشستند..و صدای خش خششون زیر پاهای کوچیکم حس خوبی بهم میداد..فریاد زدم
    -دنیا کجایی..
    صدایی از پشت گفت
    -من اینجام..
    برگشتم سمتش با چهره نورانی داشت نگاهم میکرد یه توپ قرمز دستش بود
    -بیا توپ بازی
    صدای دیگه ای اومد
    -منم بازی..
    برگشتم سمتش..با ذوق گفتم
    -آره دامونم بازی سه نفری میچسبه..
    لبخند روی لبای هر سه نفرمون نشست دنیا توپ رو با ذوق پرت کرد بالا ولی دیگه پایین نیومد بین شاخه های درخت گیر کرد..پاش رو کوبید زمین جیغ کشید
    -نههههههه
    دامون-اشکال نداره به پدرت میگم بعدا درش بیاره..
    دنیا سرشو تکون داد رفت سمت درخت پاش رو گذاشت روی تخته سنگی که زیرش بود و سعی میکرد بره بالا..هر دو به سمتش رفتیم دامون بازوش رو کشید
    -نرو خطرناکه.
    با اخم دستش رو از دست دامون در آورد
    -میتونم
    دامون-نمیتونی..کله شق نباش...
    جیغ زد
    -میتونم...پس میرم..
    دامون رفت سمتش لباسش رو گرفت ولی اون خودش رو کشید یه تیکه از لباسش که یه عروسک بهش وصل بود جدا شد و توی دست دامون موند..
    -ببین لباسمو پاره کردی..
    دامون رو هل داد..اونم افتاد روی زمین..از غفلتش استفاده کرد خودش رو کشید بالا داد زدم
    -نرو دنیا میوفتی..
    توجه نکرد رفت بالا توپ رو برداشت با لبخند پیروزی نگاهمون کرد ولی توی یه لحظه همه چیز خراب شد...تعادلش رو از دست داد افتاد..دنیا افتاد..سرش خورد به تخته سنگ...و..تنها تصویر تمام این سالها جلوی چشمام نقش بست چهره خون گرفتش..کابوس شب هام شد"هیچی حس نمیکردم نمیدونستم اطرافم چه خبره فقط احساس میکردم رگای سرم الان از سرم بیرون میریزن..درد وحشتناکی بود...صدای نجوایی رو میشنیدم ولی اصلا متوجه نمیشدم چی میگه..گلوم میسوخت..میخواستم حرف بزنم ولی یه توده بزرگ توی گلوم مانع میشد...حس معلق بودن توی هوا بعدم فرود اومدن یه جای نرم...بعد از چند دقیقه احساس کردم دستم سوخت و دیگه هیچ..
    (*راوی*)
    خودش را روی تخت پرت کرد با خود فکر کرد"دختره کله شق حقته باید بکشی"هنوزم چهره خسته و بی رمق دلناز جلو چشمانش بود و با یاد آوریش هر دفعه لبخند میزد نمیدانست این حسی است که او را چنین درگیر کرده چه هست..ساعدش را به پیشانیش تکیه داد و آن دو چشم زیتونی خمار را جلو چشمان خودش تصور کرد با چهره مظلوم و لبای برچیده..با صدای موبایلش از فکر و خیال بیرون آمد.. کلافه دستی به گردنش کشید گوشی اش در کشو کنار تخت بود همان شماره ای که به نام "اشکان فتوحی" بود با دیدن شماره" شریف" اخم کرد و سریع تراشه ای که باعث تغییر صدایش میشد را برداشت و زیر گلویش چسباند..پاسخ داد
    -بفرمایید
    صدای پر انرژی شریف در گوشش پیچید
    -سلام بر مهندس اشکان عزیز..
    -سلام آقای شریف خوب هستین؟!
    -تشکر..چه خبر؟!همسرت عزیزت حالش خوبه؟!
    چقدر دلش میخواست حال شریف جلویش بود تا یک مشت حواله صورت کریه اش میکرد..ولی با خونسردی ظاهری
    پاسخ داد
    -خبر خاصی نیست همسرم هم خوبه..
    -راستش زنگ زدم تو و همسرت رو دعوت کنم به ویلام..از موقع امضای قرار داد همدیگرو ندیدیم..بعدم میبرمت محموله رو ببینی...
    با شنیدن اسم محموله هوشیار شد و با رضایت گفت
    -بسیار خوب کی باید بیاییم؟!
    -فردا شب منتظرتون هستم آدرس رو هم برات میفرستم..
    -تشکر..
    -خب دیگه تا فردا شب بدرود
    خدافظی کوتاهی کرد و گوشی را کنار انداخت"باید به کسرا اطلاع بدم"خواست دراز بکشد ولی با صدای جیغی دلخراش خشک شد..باز هم صدای جیغ آمد"دلناز"با سرعت برخاست و به سمت اتاق دلناز دوید دامونم از اتاقش خارج...دنبالش روانه شد...وقتی در را باز کرد با نگرانی به دختری که گوشه دیوار چمباتمه زده بود و دستانش را به سرش فشار میداد و هیستریک جیغ میکشید و گریه میکرد نگاه کرد خودش را به او رساند تکاتش داد
    -دلناز..دلناز..
    ولی او انگار چیزی را نمیشنید..به پشت سرش نگاه کرد دامون بود که با وحشت به آلبوم نگاه میکرد با فریاد به او گفت
    -به چی زل زدی برو یه آرامبخش بیار بهش بزنم..
    دامون به خودش آمد و به سرعت از اتاق خارج شده بود دلناز دیگر جیغ نمیزد یعنی توانی برای جیغ زدن نداشت فقط هق هق گریه اش اتاق را پر کرده بود..او را در برگرفت و سعی کرد آرامش کند
    -هیششش آروم باش عزیزم..چیزی نیست..
    ولی او باز هم گریست بلند بلند..سرش را به پیشانیش تکیه داد..دائم زیر گوشش نجوا میکرد..خودش هم نمیدانست چرا انقدر نگران و پریشان است!! با آمدن دامون او را همانند پرَ روی دستش بلند کرد و روی تختش گذاشت..بعدم سرمی به دستش وصل کرد و همانجا کنارش رو تخت نشست..دامون رو به او گفت
    -میرم ببینم پرنوش بیدار نشده باشه..
    سرش را تکان داد..وقتی دامون از در خارج شد سرش را به تاج تخت تکیه داد دست ظریف دلناز را در دست گرفت و چشمانش را بست..
    (*دلناز*)
    با احساس سر درد چشمام رو باز کردم چندبار پشت سرهم پلک زدم نگاهی به اطرافم انداختم با دیدن دادمهر که با فاصله نزدیکی کنارم نشسته بود چشمام گشاد شدن سعی کردم بخاطر بیارم اون چرا اینجاست اونم توی چنین فاصله کمی...!! ولی فقط خاطراتی از گذشته باز هم جلوی چشمام جون گرفتن اشکام ناخوداگاه روان شدن روی گونه هام و هق هقم بلند شد دستمو گرفتم جلو دهنم ولی بیفایده بود دادمهر چشماش رو باز کرد با دیدن حالم با نگرانی گفت
    -چی شده؟!
    ولی من بازم گریه میکردم..تصویرا واضح و واضحتر شدن جیغ زدم
    -کار اون نیست..
    دستایی دورم حلقه شدن..
    -آروم باش دلناز..آروم باش..
    ولی باز جیغ زدم تمام این سالا فقط یه کابوس و خاطراتی محو از اون اتفاق بخاطرم بود ولی حالا همه چیز رنگ واضحی گرفته بود..در با شدت باز شد و دامون اومد داخل با دیدنش هق هقم بلندتر شد..حتی شوکت جونم بعد از چند دقیقه اومد داخل لبم رو گاز گرفتم سعی کردم به خودم مسلط بشم از دادمهر جداش شدم با صدای لرزونی گفتم
    -حالم خوبه..
    دامون‌-آره فقط داری سکته میکنی!!
    دستامو مشت کردم جلوی هق هقم رو گرفتم ولی هنوز اشکم روان بود..
    (یک ساعت بعد)
    همه اتفاقاتی که توی اون خونه باغ افتاده بود رو تعریف کردم همه چیزو..برام جای تعجب داشت همه خیال میکردن دامون دنیا رو هل داده و سرش خورده به تخته سنگ و....اون...اون...مرده..اشکام رو پاک کردم..با صدای دامون به سمتش برگشتیم..
    -وقتی اون ماجرا اتفاق افتاد دلناز شوک شد طوری که تا یه سال تکلمش رو از دست داد..با کمک دکترا تونست اون ماجرا رو تا حدی فراموش کنه و به زندگی برگرده..
    سرمو تکون دادم..نمیدونستم اینا رو از کجا میدونه..
    -من نمیدونستم با از دست دادن تکلمم و قسمت کوچکی از حافظم این همه سال همه فکر میکردن دامون باعث مرگ...دنیا شده...
    شوکت خانم با هق هق گفت
    -خدامنو مرگ بده که این همه سال پسرم دامون رو باعث بانی مرگ دنیام میدونستم...
    بعدم رفت سمت دامون پیشونیش رو مادرانه بوسید و با گریه..گفت
    -منو ببخش پسرم..
    دامون دست چروکیدش رو گرفت و بوسید
    -این چه حرفیه..شما ندونسته منو مقصر میدونستید از عمد که نبوده..
    لبخند غمگینی زدم توی دلم گفتم"روحت شاد دنیا..منو ببخش که این همه سال فراموشت کرده بودم..دوست کودکی!!"صدای در اتاق اومد..بعد هم پرنوش با چهره خواب الود وارد شد خرس قهوه ایش توی دستش بود داشت با دست مشت شدش چشمش رو میمالید..با تعجب به همه که توی اتاق من جمع شده بودن نگاه کرد من،دامون،دادمهر،مش رحمت و شوکت جون...
    -همه چرا اینجان؟!
    دامون رفت سمتش بغلش کرد گونش رو بوسید
    -هیچی عمو..بریم صبحانه؟!
    سرش رو تکون داد..با هم رفتن بیرون..مش رحمت و شوکت جونم پشت سرشون از اتاق خارج شدن..فقط من موندم و دادمهر سرمو انداختم پایبن با انگشتای دستم مشغول بازی شدم بعد از چند دقیقه یه دفعه سرمو بلند کردم دادمهر داشت نگاهم میکرد از حرکت ناگهانیم جاخورد
    -اتفاقی افتاده؟!
    چشمام رو ریز کردم
    -چرا دیشب اینجا خوابیدی؟!
    اخم کرد
    -به تو ربطی نداره...
    با چشمای گشاد شده نگاهش کردم..خواستم حرفی بزنم ولی پشیمون شدم حوصله کلکل نداشتم...فقط گفتم
    -یکم ملاحضه کنید..همه ما رو تو اون وضع دیدن..
    با عصبانیت گفت
    -ببین...
    -تو چرا عصبی میشی؟! اون اسم منه که بد در میره گرچه دیگه همه چیزو دیدن!!!
    چپ چپ نگاهم کرد..همون موقع گوشیش زنگ خورد پاسخ داد
    -بله..خیلی خب..یه اتفاقی افتاده..نه نه فقط شاید نشه فردا..(عصبی لای موهاش دست کشید)...بزار حرفمو بزنم..باشه بهش میگم..
    گوشی رو قطع کرد
    -باید آماده بشی شریف ما رو دعوت کرده به ویلاش...
    با حیرت گفتم
    -دعوت؟؟!
    -درسته..احتمالا ویلاش نزدیک به جاییه که محموله نگه داری میشه..چون گفت بعدش میریم انبارو ببینیم..
    سرمو تکون دادم
    -کی اینطور..
    -پس آماده باش..
    اینو گفت بعدم رفت بیرون..وقتی رفت بیرون خودمو انداختم روی تخت چشمام رو بستم با یاد آوردن اینکه با چه فاصله ای کنار دادمهر خواب بودم گونه هام داغ شدن و رنگ گرفتن ..دستی به صورت ملتهبم کشیدم"پسره دیوونه میگه ببینن!!"آره خب برای تو که بد نمیشه..منه بدبختم که فردا همه به چشم بد نگاهم میکنن..لبم رو گاز گرفتم..گوشیم داشت زنگ میخورد به گوشی نگاه کردم با دیدن نام "بنفشه" چهرم پر از تعجب شد...با یاد آوردن عمو ناصر کل تنم یخ بست...
    لمس گوشی رو زدم و با صدای پر هیجانی پاسخ دادم
    -الو سلام بنفشه جان!!
    صدای پر آرامشش توی گوشم پیچید
    -سلام نازی خوبی عزیزم؟؟!دل آرام خوبه؟؟
    -ممنون گلم خوبیم، تو خوبی عمو، زن عمو و بهداد خوبن؟؟!
    -‌قربونت گلم همگی خوبیم!!
    -چخبر؟!یادی از ما کردی..
    -شرمندم عزیزم..ولی تو خودت از من بدتریا..
    این رو با گله گفت نفس عمیقی کشیدم
    -منم شرمنده والا اینقدر دل مشغولی دارم که خودمم از یاد بردم..
    خندید خیلی آروم و خانمانه..شخصیت آرومی داشت برخلاف تمام دخترای اطرافم..
    -زنگ زدم بهت یه خبری بدم..
    -جونم بفرما..
    با صدایی که معلوم بود خجالت زدس گفت
    -دو هفته دیگه عقدمه خوشحال میشم بیای البته این دستوره حتما باید بیای..
    نگاه تو رو خدا اینم از دست رفت..
    -حتما عزیزم...تا اون موقع صد در صد اصفهانم..مبارک باشه..انشالله خوشبخت بشی..
    با خوشحالی گفت
    -ممنون عزیزم..پس منتظرتم حسابی دلم واست تنگ شده..
    کمی دیگه با هم صحبت کردیم..بعدم خدافظی کرد..زیاد باهاشون ارتباط نداشتم بعد از مرگ پدر و مادرم دیگه خیلی کمتر دیدمشون..از اون جایی که عمو ناصر عموی ناتنیم بود این فاصله خیلی بیشترم شد تا جایی که از آخرین باری که دیدمشون دوسالی میگذشت..زن عمو و بنفشه و بهداد خیلی خوب و مهربون بودن ولی عمو ناصر، هیچوقت نتونستم با شخصیت زیادی متعصبش کنار بیام..نفس عمیقی کشیدم خیالم راحت شد فکر کردم قراره بیان بهم سر بزنن با خودم گفتم"هه خیال خام"..فکر کن عمو ناصر بفهمه من اینجا تو این عمارت با یه مرد تنها و مجرد که از قضا تازگی صیغش هم شدم...احتمالا زندم نمیزاشت..البته بعد از یه فصل کتک حسابی که دلش خنک بشه.. همینطور که تو فکر بودم نگاهم افتاد به البومی که هنوز روی زمین افتاده بود چهرم در هم شد..به آرومی رفتم سمتش همون صفحه بود که عکس من و دامون و دنیا بود لبخند زدم"چه جالب اسم هر ستامون با (د) شده بود"دستی به عکس کشیدم همزمان و غیر ارادی یه قطره اشک از چشمم بیرون ریخت.. سعی کردم تصاویر ناخوشایند رو پس بزنم و به خاطرات خوبی که باهم داشتیم فکر کنم..دنیا دختر مش رحمت و شوکت جون بود..روزای تعطیل رو همراه خانواده معینی میومدند خونه باغ جای قشنگی بود اگه اون اتفاق نحس نمیوفتاد شاید تا الانم همون قرار همیشگی پا برجا بود..منم با دامون و دنیا تقریبا همسن بودم فقط شاید اونا یکی یا دوسال بزرگتر بودن ..همبازی کودکی همدیگه بودیم...حالا دیگه همه چیز یادم اومده بود..نگین خانم و آقای معینی خیلی دنیا رو دوست داشتن مثل دختر خودشون...اونم علاقه خاصی بهشون داشت..وقتی به خودم اومدم دیدم یک ساعته نشستم و خیره به عکس دارم گریه میکنم..اشکام رو پاک کردم برخاستم دستی به صورتم کشیدم اشکام رو پاک کردم البوم برداشتم رو گذاشتم توی کمد.. رفتم سمت سرویس بهداشتی صورتم رو شستم بعدم رفتم پایین ببینم پرنوش کجاست امروز به کل ازش غافل شدم...
    ***
    دستی به شالم کشیدم و نگاه آخرو به خودم انداختم بازم اون گریم مسخره..ولی این دفعه برای سه روز روی صورتم جای گرفته بود..رفتم بیرون سیمین، دادمهر و آقا مرتضی همسر سیمین که اونم کار گریم دادمهر رو انجام بیرون نشسته بود دادمهر یه نگاه بهم انداخت
    -چه عجب تشریف آوردی!!!
    پشت چشمی نازک کردم ولی چیزی نگفتم از سیمین و آقا مرتضی خدافظی کردیم و رفتیم بیرون..سوار ماشین که شدم اول از همه سی دی که از قبل آماده کرده بودم رو گذاشتم تا مثل دفعه پیش خشک و خالی تو ماشین نشینم..البته اگه دادمهر دو کلام حرف میزد حاضر بودم تا اون سر دنیا بدون آهنگ و ترانه برم..سی دی رو گذاشتم صداش رو هم تنظیم کردم
    " متن اهنگ : عطر تو
    داشتم زندگیم و میکردم اومدی حالم و عوض کردی
    این همه راهو اومدی که بری
    که خرابم کنی و برگردی
    که خرابم کنی و برگردی
    همه چی خوب بود قبل از تو عشق با من غریبگی میکرد
    یه نفر داشت با خودش تنها
    زیر ِ این سقف زندگی میکرد
    زیر ِ این سقف زندگی میکرد
    عطر ِ تو این اتاق و پر کرده این هوا اون هوای ِ سابق نیست
    اون که با بودنت مخالف بود
    حالا با رفتنت موافق نیست
    عطر ِ تو این اتاق و پر کرده این هوا اون هوای ِ سابق نیست
    اون که با بودنت مخالف بود
    حالا با رفتنت موافق نیست
    واسه چی اومدی که برگردی؟! برو اما به من جواب بده
    سر ِ خود اومدی.ولی اینبار
    به منم حق ِ انتخاب بده
    اون که میگفت تا ابد اینجاست حالا میگه بزار برگردم
    داشتی زندگی تو میکردی
    داشتم زندگیم و …
    عطر ِ تو این اتاق و پر کرده این هوا اون هوای ِ سابق نیست
    اون که با بودنت مخالف بود
    حالا با رفتنت موافق نیست
    عطر ِ تو این اتاق و پر کرده این هوا اون هوای ِ سابق نیست
    اون که با بودنت مخالف بود
    حالا با رفتنت موافق نیست..."
    اینجاش که رسید دادمهر خاموشش کرد اعتراض کردم
    -این چه کاریه داشتم گوش میدادم..
    خیلی خونسرد طوری که داشتم به جنون میرسیدم گفت
    -حوصله این مزخرفات رو ندارم..
    با جیغ جیغ گفتم
    -خب پس من دو ساعت راهو چیکار کنم؟؟!!!تو سکوت بشینم؟؟!!
    اشاره کرد به بیرون
    -از مناظر لذت ببر..اینقدرم جیغ نکش..
    -دارم لذت میبرم ولی با ترانه یه چیز دیگس!!
    -بسه گفتم حوصله آهنگ گوش دادن ندارم..
    -چون شما حوصله نداری من باید تحمل کنم..؟!!
    -همینی که هست!!
    -نشونت میدم چی هست..
    دستمو بردم سمت پخش که زد روی دستم اونم محکم..دستمو گرفتم با لبای برچیده گفتم
    -خیلی بی رحمی...بعدم روم رو برگردوندم..
    بعد از چند دقیقه صداش اومد
    -یعنی حالا قهری؟؟!
    سکوت
    -یک درصد فکر کن من نازتو بکشم..
    لبخند موزی که روی لبم بود رو از دیدش مخفی کردم..
    -دلناز؟!!
    با خودم گفتم "داری اینجور صدام میزنی یعنی ناز کشیدن نیست؟؟منکه به همینم راضیم!!"ولی بازم سکوت کردم..صدای هوووف بلندش اومد
    -تا کی میخوای سرت اونور باشه؟؟!گردن درد میگیری!!!
    وقتی بازم سکوتمو دید..عصبی گفت
    -مگه با تو نیستم؟؟!!
    داشت خوشم میومد از این بازی و بازم ادامش دادم..ولی یه دفعه بازوم رو کشید مجبورم کرد بگردم سمتش با اخم و حرص گفت
    -وقتی سوال میپرسم جوابم سکوت نیست..
    ابروهام رو بالا انداختم خدا رو شکر کاملا مسلط به رانندگیش بود ولی هرچند لحظه برمیگشت و با حرص نگاهم میکرد.."تا خودت یه آهنگ نزاری من بیخیال نمیشم"..با کلافگی دستی بین موهاش که حالا بر اثر گریم خرمایی شده بودن کشید بعدم دستش رفت سمت پخش"آفرین پسر خوب همینه!!" یه آهنگ گذاشت و هردو تو سکوت به ترانه ای که پخش میشد گوش دادیم
    "متن ترانه : اعتراف "
    دو سه روزه که مات و بی اراده م
    یه چیزی فکرمو مشغول کرده
    همین عشقی که درگیر هواشم
    منو نسبت به تو مسئول کرده

    از اون رابطه ی معمولی ما
    چه عشقی سرگرفت تو روزگارم
    دو سه روزه که بعد از این همه سال
    واسه تو ادعای عشق دارم

    نمی بینی دارم جون میدم اینجا
    نمی دونی به تو محتاجم اینجا
    چقد راحت منو وابسته کردی
    دارم دیوونه میشم کم کم اینجا

    می خوام مثل قدیما...مثل سابق
    یه وقتایی یکی با من بخنده
    یکی باشه که دستامو بگیره
    یکی باشه که زخمامو ببنده

    نمی بینی دارم جون میدم اینجا
    نمی دونی به تو محتاجم اینجا
    چقد راحت منو وابسته کردی
    دارم دیوونه میشم کم کم اینجا.."
    آخی چه ترانه ای..خیلی خوشم اومد به دادمهر نگاه کردم اونم بهم نگاه کرد"لعنت به این لنزا"ولی هردو غرق شده بودیم توی چشمای همدیگه و زمان و مکان رو فراموش کردیم با صدای بوق وحشتناکی به خودمون اومدیم البته دادمهر زودتر چون اگه به خودش نمیومد احتمالا له می شدیم زیر ماشین سنگینی که ما مسیرش رو بسته بودیم..زد کنار هنوز دوتامون تو شوک بودیم..دادمهر پخش رو خاموش کرد و گفت
    -میخوای هردومون به کشتن بدی احتمالا با این آهنگا..
    مطمئن بودم رنگم پریده از ترس ولی روم رو برگدوندم و سعی کردم خنده ای که بر اثر حرفش روی لبم اومده بود رو قورت بدم...راه افتاد ولی تا رسیدن به ویلای کذایی شریف دیگه نه من ه*و*س ترانه گوش دادن به سرم زد نه دادمهر دیگه لب باز کرد حرفی بزنه.. تمام مسیرو توی سکوت طی کردیم...و منم فقط مناظر رو تماشا میکردم همونطور که اون خواست!!!!انگار هم من برنده شده بودم هم اون..!!
    جلو یه در بزرگ نگه داشت و بوق زد در باز شد...ماشین رو به حرکت در آورد رفتیم داخل دیگه شب شده بود نگاهی به اطراف انداختم چیزی مشخص نبود چون همه جا توی تاریکی مطلق فرو رفته بود فقط سایه درختایی رو میشد دید که سر به فلک کشیده بودن و حتی توی این تاریکی میشد متوجه ل*خ*ت بودن شاخه هاشون شد با خودم گفتم"فصل بهار درختای خشک!!"دادمهر نگه داشت پیاده شدم که نسیم سردی باعث بلرزم منطقه کوهستانی بود توی ارتفاع دمای هوا هم کم شده بود..دستامو بغل کردم یه مرد اومد سمتمون تعظیم کرد
    -خیلی خوش اومدین..
    دادمهر بهش گفت چمدونامون رو دربیاره اونم با یه تعظیم دیگه رفت سمت ماشین و اونا رو در آورد بعدم ما رو راهنمایی کرد سمت ساختمان با ورودمون نسیم گرمی صورتمو نوازش کرد..با صدای شریف اون حال خوشم کلا پرید..
    -به به ببین کی اینجاست..خیلی خوش اومدین..
    اومد سمتمون دادمهر رو در آغوش کشید بعدم به سمت من اومد ترجیح دادم فقط باهاش دست بدم تا اینکه بخواد بیشتر پیشروی کنه خودمو چسبوندم به دادمهر دستمو دراز کردم..اونم فقط باهام دست داد..
    -سلام
    -دورد به بانو نگار عزیزم..واقعا مثل اسمت زیبا رویی..
    مجبوری لبخند زدم
    -ممنون..
    با صدای برخورد کفشای پاشنه بلند به سرامیک ها به اون سمت برگشتم با دیدن شیفته و ظاهرش متعجب موندم..یه لباس زرد قناری کوتاه فوق العاده زیبا که قدش کمی بالاتر از زانوش بود و اندام بی نقصش رو خوب نمایش میداد به سمتمون اومد..اول رفت سمت دادمهر و خودش رو چسبوند بهش"واقعا این دختر شرمم سرش میشه؟؟!!"وقتی ازش جدا شد دستش رو کشید به گونه دادمهرو با خنده دلبرانه ای گفت:
    -اوه..ببخش رژ لبم به صورتت چسبید..خیلی خوش اومدی..
    تمام مدت داشتم با حرص بهش نگاه میکردم و فقط تونستم با مشت کردن دستام خودمو کنترل کنم..نگاهش به من افتاد نامحسوس پوزخند زد و با لحن مسخره ای فقط زیر لب"سلام"کرد..با هم رفتیم توی سالن پذیرایی..کنار دادمهر نشستم ..شریف رو به من با لبخند کریهی گفت
    -عزیزم لباست رو دربیار راحت باش..
    به دادمهر نگاه کردم سرش رو تکون داد..شال و مانتوم رو درآوردم البته زیرش یه پیراهن استین بلند نباتی که تا زیر سینه چسبون بود و از اونجا به بعد گشاد میشد پوشیده بودم باز یکی از لبخنداش زد و گفت
    -نظرتون چیه کلکسیون پیپ و ساعت جیبی های منو ببینید؟!
    بنظرم جالب میومد..همگی برخاستیم و رفتیم داخل یه اتاق که پر از مجسمه و اشیاع عتیقه بود..شیفته با ژست خاصی رفت سمت یه کمد و دسته کشوییش رو کشید بیرون روی کشو شیشه کار شده بود و پر از پیپ هایی که معلوم بود هرکدوم قیمت های نجومی دارن..شروع کرد درموردشون اینکه از کدوم کشور و از چه چوبین صحبت کردن برخلاف اون موقع که فکر میکردم جالب باشه اصلا نبود..بیشتر حوصلم رو سر برد..وقتی به خودم اومدم دیدم دادمهر و شیفته نیستن دیگه وقعا به مرز انفجار رسیدم..صدای یه کشوی دیگه بود که شریف باز کرد جعبه کشویی به همون شکل بود ولی محتواش فرق میکرد و پر از ساعت جیبی بود..دیگه سرم داشت میترکید..
    -اینو از لندن سفارشی برام آوردن..ساعت سازش ساعت آدمای مشهور و...........
    تمام مدت فقط به این فکر میکردم الان شیفته و دادمهر تنهان..اونم شیفته با اون ظاهرو و رفتار پر عشوش..سرمو گرفتم رفتم روی یکی از صندلیای چوبی نشستم..شریف اومد سمتم دستش رو گذاشت پشتم مثل برق گرفته ها صاف نشستم تازه متوجه شده بودم که اونم اینجاست و الان تنهاییم..چشماش برق میزدن..با لحن خاصی گفت
    -اتفاقی افتاده عزیزم؟!!
    آب دهنمو قورت دادم کنارم با فاصله کمی نشسته بود خودم رو کمی عقب کشیدم و با صدای لرزونی گفتم
    -نه چیزی...نیست فقط کمی سر درد دارم..
    دستشو کشید بین موهای کلاه گیسم و نوازششون کرد بازم بهم نزدیک شد
    -میخوای دکترم رو خبر کنم..؟؟!!
    خدایا افتادم تو چنگال کفتار..لبخند کج و ترسونی زدم
    -ممنون..نیازی نیست..
    نگاه کثیفش رو بین اجزای صورتم به گردش در آورد
    -تو زن فوق العاده ای هستی...
    داشتم تو دلم شیفته و دادمهر و فحش بارون میکردم که منو با این آدم رذل تنها گذاشتن..هر لحظه داشت خودشو بیشتر بهم میچسبوند از بوی عطر شیرین و تیزش عقم گرفت با حال بد و ترس برخاستم از حرکتم جاخورد..اونم بلند شد
    -چیزی شده عزیزم..
    هول شدم..این پا اون پا کردم..
    -فکر کنم به استراحت نیاز دارم..
    توی چشماش میشد عصبانیت رو دید ولی سعی کرد چهرش خونسرد باشه...زنی به اسم زری رو صدا زد اونم به سرعت خودش رو با ما رسوند
    -بله آقا..
    نگاهی به من انداخت
    -نگار رو ببر استراحت کنه..
    -چشم آقا..
    با زن رفتم بالا نگاهی بهش انداختم صورت لاغر و چروکیده ای داشت..معلوم بود که تو زندگیش سختی زیاد کشیده کمی که دقت میکردی میشد بوی سیگارم از تنش احساس کنی که با بوی عرق بدنش بوی ناخوشایندی رو توی بینی منتشر میکرد..رسیدیم جلو در اتاقی درش رو باز کرد رفتیم داخل
    -اتاق شما و همسرتونه..اگه کاری داشتین...
    رفت سمت یه کلید با دستش اون رو نشون داد
    -اینو بزنید خدمتکار خودش میاد بالا کارتون رو بهش بگید..لباساتونم گذاشتم توی کمد..
    این رو گفت تعظیمی کرد و بعدم رفت..نگاهی به اتاق انداختم..اصلا از دکور تیرش خوشم نیومد حس ترس رو توی بدنم تزریق میکرد..گوشه اتاق یه میز چوبی بزرگ ولی کوتاه بود..که اطرافش یک دست مبل قهوه ای سوخته قرار داشت..یه تیکه فرشم زیر پام بود با نقش خیلی ساده از شاخه درختای بی برگ بود..گوشه دیگری هم یه میز کوچیک بود که روش یه گلدون خالی و سیاه قرار داشت..سرویس بهداشتی هم توی اتاق بود..رفتم سمت تخت دو نفره مشکی و قهوه ای خودم رو پرت کردم روش برخلاف رنگ و طرح زمختش نرمیه تشکش خیلی خوب بود..چشمام رو بستم سعی کردم فکر شیفته رو با اون لباس جذاب و آرایش جذابترش از خودم دور کنم..ولی نمیشد..لعنتی!! کلافه برخاستم رفتم سمت پنجره پرده های تیره و ضخیم رو کنار زدم ولی هیچی دیده نمیشد..این ویلا و این خونه همراه ساکنانش انگار توی سیاهی غرق شده بودن...دستمو روی شیشه سرد و یخ زده گذاشتم فکری به سرم زد شیشه سرد بود دهنم رو باز کردم یه "ها"طولانی روی شیشه کشیدم تا بخار بگیره بعدم یه قلب کشیدم و توش نوشتم "D+D" خندم گرفت مثل دخترای نوجونی که برای اولین بار عشقو تجربه میکنن، دفتر و کتابا و میزاشون رو پر میکنن از اسم عشقشون..نوشته موقتی حک شده روی شیشه هر لحظه کمر رنگ تر میشد..صورتم رو بردم جلو و روی قلبو ب*و*س*ه زدم..لبام رو روش نگه داشتم یه قطره اشک بی اراده پایین ریخت.."آخ دادمهر باهام چیکار کردی؟؟!!منی که تمام عمر این حسا رو به تمسخر گرفتم..حالا اینطور دیوونه شدم"با صدای در به خودم اومدم و سریع رد کمی که از اون نوشته بود رو پاک کردم...با هول برگشتم سمت در دادمهر اومد داخل..با دیدن حرکت هولم مشکوک نگاهم کرد
    -چیزی شده؟!
    سرمو تند تند تکون دادم
    -نه نه..چیزی نشده..
    اومد سمتم خودمو به شیشه چسبوندم اومد درست رو به رو ایستاد
    -مشکوک میزنی..
    سرمو به چپ و راست تکون دادم..منو کنار زد و سرک کشید بیرون با دیدن سیاهی مطلق برگشت سمتم
    -زل زدی به تاریکی؟؟!!!
    فقط تو سکوت نگاهش کردم...گاهی دلم بدجور عاشق میشد..همینکه بی صدا و تو سکوت بشینم نگاهش کنم برام بس بود..دستشو جلو صورتم تکون داد..
    -چرا ماتت برده؟؟!!
    نفس عمیقی کشیدم رفتم رو تخت نشستم اگه بهش یه جوابی نمیدادم تا صبح ول کن نبود..
    -هیچی حوصلم سر رفت..اومدم پرده رو کنار زدم دیدم هیچی معلوم نیست..بعدم که تو اومدی..
    سرمو انداختم پایین.. دروغ نگفتم ولی همه چیزو رو هم نگفتم..
    -خیلی خب..خیالم راحت شد..
    اومد سمتم کنارم نشست دستشو انداخت دور..حیرت زده خواستم خودمو کنار بکشم که زیر گوشم گفت
    -وایسا..کاریت ندارم..
    نگاش کردم اونم نگاهم کرد..دوباره تو گوشم گفت
    -مطمئن نیستم..شاید دوربین یا میکروفون کار گذاشته باشن..بعدا باید چک کنم..
    منو بگو گفتم سرش به سنگ خوده خیال باطل..به همون آرومی گفتم
    -چی شده؟؟!!
    نفس عمیقی کشید و گفت
    -اون مردک مزخرف..
    بازم مکث کرد و با صدایی که از عصبانیت دو رگه شده بود گفت
    -پاش رو از گلیمش درازتر که نکرده هان؟؟!!
    لبخندی که میرفت گشاد بشه رو جمع کردم..سعی کردم خودمو دلخور نشون بدم..
    -منو با اون مردک به قول مزخرف تنها میزاری بعد میای ببینی کاری کرده..
    بیشتر فشارم داد و با حرص گفت
    -وقتی سوال میپرسم منتظر جوابم..قبلا گفتم یا نه؟؟!
    -خیلی غلط کرد بخواد بهم نزدیک بشه..بوزینه..
    شونه هاش میلرزیدن..متعجب شدم خواستم ببینم واقعا داره میخنده؟؟!که سرمو گرفت نزاشت ازش جدا بشم..خیلی غیر ارادی زدم به پشتش و نق نق کنان گفتم
    -گردنم شکست!!چیه نمیخوای خندت رو ببینم؟؟!
    تا حرفم تموم شد هلم داد افتادم رو تخت خودش بلند شد رفت سمت در با صدایی که رگه های خنده درش دیده میشد گفت
    -زود باش بریم پایین..وقت شامه..
    خودمو جمع کردم با حرص گفتم
    -خب بابا چرا وحشی میشی..
    برگشت سمتم یه اخم بهم کرد منم یه لبخند گشاد زدم..
    -غلط کردم..
    لباش رو بهم فشرد..با سرعت رفت بیرون منم رفتم بیرون خودمو رسوندم بهش با هم رفتیم پایین..
    ***
    آخر شب با عصبانیت تمام از دست رفتارای شیفته و نگاهای شریف رفتیم اتاقمون البته من عصبی بودم دادمهر کلا خونسرد بود و نمیشد چیزی رو از نگاهش متوجه شد..خودمو با حرص پرت کردم روی مبل مخمل کنار تخت سرمو گرفتم تو دستام...حالم داشت بهم میخورد از این بازی..اینکه رفتار و نگاهای اطرافیانم آزارم بده و نتونم کاری کنم..با صدای دادمهر به خودم اومدم
    -باز چی شده؟؟!
    برخاستم با صدای جیغ مانندی گفتم
    -چی میخواستی بشه دقیقا؟؟!!
    اومد سمتم دستش رو گذاشت جلو دهنم
    -هیشش..آروم باش..
    خواستم چنگ بزنم به موهام که یادم اومد مصنوعین..رفتم نشستم روی همون مبل آرومتر گفتم
    -نمیتونم...دیگه...حالـ..
    لبم رو گاز گرفتم"شاید واقعا میکروفون گذاشته باشن"سرمو تکیه دادم به پشتی مبل چشمام رو بستم..صدای قدمای دادمهر رو میشنیدم ولی نمیدونستم چرا همش اینور اونور میره..چشمام رو که باز کردم دیدم اتاق توی تاریکی مطلق فرو رفته مثل باغی که بیرون بود..پرده ها رو کشید و لامپا رو هم خاموش کرد اصلا نمیدیدمش فقط صدای قدماش میومد..یکم ترسیده بود اومدم بگم"دادمهر"ولی یادم اومد کجام با صدای لرزونی گفتم
    -اشکان؟!!
    ولی بازم صدای قدماش رو شنیدم برخاستم سعی کردم از طریق صداش پیداش کنم...رفتم سمتش مثل نابینا ها دستام رو بردم جلوم و آروم آروم قدم برداشتم تا اینکه دستم بهش خورد..با صدای آرومی گفتم
    -داری چیکار میکنی؟!!..
    صدای تو گوشم پیچید
    -دارم میگردم ببینم دوربین هست یا نه...فعلا که میکروفون رو پیدا کردم...
    لعنتیا توی اتاق مهمونشونم میکروفون میزارن..هر جا میرفت منم باهاش میرفتم آخرش با کلافگی گفت
    -دیوونم کردی..
    -میترسم از تاریکی..
    -واقعا؟؟!! اونوقت نصف شب چطور توی اون تاریکی میخواستی بری قهوه درست کنی؟؟!
    با مشت زدم به بازوش..
    -عه خب ه*و*س کرده بودم...
    -بله بله..شایدم زیادی فیلم دیده بودی..
    -منو مسخره نکن..
    -خیلی خب بانو منو عفو کنید..
    ریز ریز خندیدم...دیدم وایساده..دیگه راه نمیره با نگرانی گفتم
    -نکنه دوربینم هست؟!!
    با صدای مرتعشی گفت
    -نه..چیزی نیست بهتره بخوابیم...
    وا این چش شد!!دیوار کوب رو زد نور ضعیفی اتاق رو روشن کرد..تونستم صورتش رو ببینم..توی دستش یه دستگاه که بیشتر شبیه کنترل تلوزیون بود دیدم..وقتی نگاهمو دید گفت
    -نمیخوای لباست رو عوض کنی؟؟!
    به دستم که دور بازوش بود نگاه کردم.. دستمو برداشتم و خجالت زده گفتم
    -عه..چرا..ولی..
    نزاشت حرفمو بزنم به پشت سرم که یه رخت کن چوبی بود اشاره کرد..سرمو تکون دادم رفتم سمت کمد لباس راحتی درآوردم رفتم پشت رخت کن و لباسام رو تعویض کردم..اومدم بیرون دیدم اونم لباسش رو عوض کرده...یه ست شلوار و تیشرت خاکستری که خیلی هم به پوست برنزش میومدن..لنزاش رو از چشماش در آورده بود لبم رو گاز گرفتم"‌قربون اون چشمای ذغالیت بشم من!!!!"از حرفایی که تو دلم زدم خجالت میکشیدم دیگه بهش نگاه کنم..سریع رفتم جلو آیینه لنزای خودمم در آوردم چندبار پشت هم پلک زدم
    -آخیششش مردم...
    رفتم رو تخت نشستم..سر تا پام رو نگاه کرد و گفت
    -الحق که بچه ای...
    نگاهی به خودم انداختم ببینم چرا این حرفو زد..تیشرت کیتی و شلوار ستش پوشیده بودم"قشنگن خو"با لبخند گشادی گفتم
    -سلیقه نداری..لباس به این قشنگی...
    چپ چپ نگاهم کرد
    -تو راست میگی اگه سلیقه داشتم با تو ازدواج نمیکردم..
    نه دیگه با این حرفش بهم برخورد..سعی کردم صدام نلرزه حرفی رو زدم که دل خودم باش تیکه پاره شد
    -انشالله سلیقتو هم میبینم...
    خودش منظورم رو گرفت ولی چون میکروفون گذاشته بودن به طور غیر مستقیم گفتم..چند لحظه خیره نگاهم کرد بعد رفت سمت سرویس بهداشتی...منم خودمو انداختم روی تخت و دراز کشیدم چشمام میسوختن دلم نمیخواست گریه کنم ولی اون اشکای سمج بالاخره سدشون رو شکستن و راه خودشون رو به بیرون پیدا کردن...پتو رو کشیدم رو صورتم دلم نمیخواست دادمهر اشکام رو ببینه اونوقت رسوا میشدم..چند دقیقه بعد تخت بالا پایین شد بعدم صدای دادمهر
    -نگار!!
    لعنتی اسم خودم رو صدا بزن...لبم رو گاز گرفتم که صدای هق هقم بلند نشه..پتو رو از روی صورتم کشید صورتم رو چرخوندم سمت مخالف با تعجب گفت
    -چرا گریه میکنی؟!
    سکوت
    -مگه با تو نیستم؟!!
    تقصیر توئه...تو قلبم رو تسخیر کردی و قرار نیست مال من باشی..با فکر به این چیزا هق هقم اوج گرفت..بازوم رو گرفت وادارم کرد بشینم تکونم داد
    -چی شده؟!!
    سرمو به چپ و راست تکون دادم..با صدای خشدار و ضعیفی گفتم
    -ه.هی.هیچی..
    تکونم داد
    -بخاطر هیچی اینطور اشک میریزی؟!
    متوصل شدم به دروغ
    -فقط یکم دلم گرفته..
    -بهت گفته بودم نمیتونی دروغ بگی..نگفتم؟!
    سرمو بالا پایین کردم..با لبای برچیده و چشمای اشکی زل زدم بهش..اونم داشت نگاهم میره خیره..
    -اینجوری نگاه نکن..
    هنوز اشک میریختم..چی میگفت مگه چجوری نگاهش کردم؟؟..گفتم
    -چجوری؟!!
    چپ چپ نگاهم کرد
    -همیجوری که الان داری نگاه میکنی!!
    -چرا؟!
    دستاش رو بالا آورد با شست دستاش اشکایی که زیر چشمام بودن رو پاک کرد در همون حال گفت
    -میدونستی خیلی لوسی؟!
    با حرص گفتم
    -نخیر نیستم..
    -اگه نیستی چرا الکی گریه میکنی؟!
    -گفتم که دلم..
    انگشتش رو گرفت جلو لبام و گفت
    -نمیخوای نگی نگو..ولی دروغم نگو..
    لب پایین رو گاز گرفتم"دستم همیشه پیشت رو شده!! فقط نمیدونم چرا از این چشمام به راز دلم پی نمیبری!! شایدم نمیخوای!!"دستاش رو دوباره گذاشت رو شونه هام مجبورم کرد بچرخم پشت بهش بشینم..دستش رو برد سمت کلاه گیسم
    -بزار اینو دربیام..
    کلاه گیس مشکی رو در آورد..بعد دستش رفت سمت موهام که با یه عالمه گیره جمع شده بودن..درحالی که خودمو کنار میکشیدم گفتم
    -خودم میتونم..
    دستش رو گذاشت روی شونم وادارم کرد سرجام بشینم
    -تکون نخور تا کارمو انجام بدم..
    دستش رفت سمت موهام یکی یکی سنجاق سرایی که توی موهام بودن رو در آورد خیلی آروم و نرم این کارو میکرد طوری که احساس میکردم داره موهام رو نوازش میکنه..کارش که تموم شد موهام ریختن پایین صدایی ازش نمیومد البته به جز صدای نفساش..بعدم حس کردم پوست سرم آتیش گرفت دستاش رو برد سمت موهام به حالت نوازش انگشتای دستش رو بینشون میکشید تا باز بشن ولی نمیدونست با این کارش چه حس خوبی بهم دست داد..چشمام رو بستم و توی خلسه شیرینی فرو رفتم..چند دقیقه این روند ادامه داشت که صدای مرتعشش به گوشم رسید
    -مثل ابریشم میمونن..
    برگشتم سمتش..نگاهمون گره خورد و این گره انگار قصد باز شدن نداشت..نفسام تند شده بودن و قلبم انگار میخواست سینم رو بشکافه بیاد بیرون..حس خوبی بود ولی نباید ادامه پیدا میکرد..سعی کردم خودم رو عقب بکشم ولی توانش رو نداشتم..نفسام بلند و مقطع شده بودن با هزار بدبختی نگاهمو ازش گرفتم..از تخت پایین رفتم و با آخرین سرعت خودمو پرت کردم توی سرویس بهداشتی،در بستم بهش تکیه دام از گلوم صدایی خفیف شبیه به"آه"بیرون اومد..دستی به گونه هام کشیدم داشتن آتیش میگرفتن..چشمام بازم سوختن ولی دیگه به اشکام اجازه ندادم بیان بیرون به اندازه کافی امشب رسوام کرده بودن.. آب رو باز کردم چندبار آب سرد زدم به صورتم تا حالم جا بیاد..حالا چطور برم بیرون با چه رویی!!آب دهنمو قورت دادم..رفتم بیرون دیدم اتاق باز تاریک شده"خدا رو شکر قرار نیست باهاش چشم تو چشم بشم!!"مستقیم رفتم جلو ولی اصلا جایی رو نمیدیدم یه دفعه پام گیر کرد به تخت و افتادم روش چندتا ضربه آروم بهش زدم به آرومی زمزمه کردم
    -آفرین آفرین..دنبالت بودم خودت پیدام کردی!!
    یه لبخند گشاد به لوده بازیه خودم زدم و یه گوشه تخت رو اشغال کردم سعی کردم به چیزی فکر نکنم تا بخوام"اصلا بیخیال اینکه الان دادمهر اینجاست..بهش فکر نکن فقط لالا کن.. آفرین دختر خوب"بالاخره بعد از شمردن چند صدتا گوسفند خیالی خوابم برد..اصلا به دادمهر فکر نکردم به جان خودم!!!
    چشمام رو باز کردم خودم رو یجای نا آشنا که دیدم سریع نشستم تازه یادم اومد چرا اینجان آهی کشیدم اطراف اتاق رو نگاه کردم خبری از دادمهر نبود..لخ لخ کنان رفتم سمت کمد..حولم رو برداشتم دوش بگیرم..بعدم رفتم سمت سرویس بهداشتی..وان رو پر آب کردم لباسام رو در آوردم نشستم توی آب چشمام رو بستم..امروز قرار بود همه چیز تمام بشه..کافی بو پامون برسه به انباری که مدرک تمام خاربکاری های شریف اونجاست دیگه این بازی تموم میشد... نفس عمیقی کشیدم..بعد از نیم ساعت درحالی که کمر بند حوله لباسیم رو میبستم اومدم از حموم خارج شدم ..نشستم جلو میز آرایش"خب حالا دیگه خودم باید کار گریمم رو انجام بدم"دستم رفت سمت وسایلا شروع کردم به انجام کارایی که سیمین بهم یاد داده بود..خوشبحال دادمهر فقط یه لنز میخواست بزاره..کارم که تمام شد با رضایت به خودم نگاه کردم کلاه گیسم رو گذاشتم موهاش رو دورم ریختم..وقتی داشتم وسایل رو جمع میکردم چشمم افتاد به رژ سرخ با اینکه خودم از رنگ جیغش بیزار بودم ولی برای حرص دادن دادمهر عالی بود.. لبخند خبیثی زدم دستمو بردم طرفش برداشتمش..سرش رو باز کردم و چندبار روی لبم کشیدم..با خودم نگاه کردم چشم ، ابرو و موهای مشکیم تضاد فوق العاده ای با رنگ سرخ لبام ایجاد کرده بودن طوری که در اولین نگاه اون رنگ آتشین جلب توجه میکرد با خودم "داری چیکار میکنی؟؟!!"وقتی یادم اومد اون روز فقط برای نپوشیدن روسری اون حرفا رو زد عصبی شدم خواستم دستمال بردارم پاکش کنم که در باز شد و اومد داخل..سرش پایین بود وقتی اومد داخل و همین که سرش رو بلند کرد نگاهش میخ لبام شد به طور وحشتناکی اخم کرد با صدای عصبی گفت
    -اون چیه؟!!
    از بس با دیدنش که اونطور عصبی بود هول شدم گفتم
    -چی؟!
    با قدمای بلند اومد سمتم بازوم رو کشید طوری قرارم داد که جلو ایینه باشم اشاره به لبام کرد..
    -این..
    آب دهنمو قورت دادم..
    -هیچی..خب...رژلبه..
    دستمال برداشت با دست چپش صورتمو گرفتم طوری فشارم داد که لبام غنچه شدن..بعدم دستمال رو طوری کشید روی لبام که نزدیک بودم اشکم در بیاد..هلش دادم
    -چیکار میکنی؟!لبمو پاره کردی..
    ولی یه اینچم تکون نخورد..سرش رو آورد زیر گوشم با صدای عصبی ولی ارومی گفت
    -یادت که نرفته کجایی..اینجا یه عالمه گرگه که فقط منتظر یه اشارن..یکیش هم همین شریفِ..
    وای راست میگفت..واقعا من چقدر احمقم..دستمال رو گذاشت کف دستم بعدم از جیبش یه جعبه در آورد..رفت پشتم ایستاد درش رو باز کرد یه گردن بند ظریف که به شکل قلب بود و روش یه عالمه نگین داشت..انداختش گردنم همونطور که با قفل ور میرفت به آرومی زیر گوشم زمزمه کرد:
    -توش ردیابه..وقتی رسیدیم اونجا پشتش رو لمس کنی فعال میشه..اگه دیر عمل کنی معلوم نیست چه اتفاقی بیوفته..
    اینو گفت و ازم جدا شد..هنوزم رد نفسای گرمش رو روی گردنم حس میکردم...برگشتم سمتش..
    -یادت نره چی بهت گفتم..
    سرمو تکون دادم بعدم با هم از در خارج شدیم رفتیم بیرون..شیفته و شریف توی باغ خشک و بی روحش نشسته بودن و داشتن صبحانه میخوردن..ما که رسیدیم..شریف با لبخند زشتت رو به من گفت
    -صبح بخیر بانو..
    -صبح بخیر..
    صندلی ای کنار خودش نشونم داد مجبوری رفتم نشستم روش..خواستم لقمه بگیرم که دست جلوم ظاهر شد نگاه که کردم دیدم شریفه دلم میخواست سرمو بکوبم به میز..لقمه رو ازش گرفتم و خوردم خواستم لقمه بعدی رو بردارم که حس کردم راه نفسم داره تنگ میشه..سعی کردم نفس عمیق بکشم ولی نمیشد...با صدای خفه ای در حالی که تقلا میکردم برای نفس کشیدن..گفتم
    -چ..چی تو..لق..لقم..
    ولی دیگه نتونستم ادامه بدم همه با ترس نگاهم میکردن میدونستم الان سرخ شدم..دادمهر دستمو گرفت با نگرانی که واضح تو چشماش دیده میشد گفت
    -تو کیفت قرص داری..
    به سختی سرمو تکون میدادم...دهنم باز و بسته میشد برای بلعیدن کمی هوا..سینم میسوخت ..تقلا کردنم ... بی فایده بود.. لحظه ای که دیگه داشتم از حال میرفتم..ینفر چیزی توی دهنم گذاشت..و بعدم سیاهی...
    چشمام رو باز که کردم توی همون اتاق کذایی بودم..حالا دیگه نفسام به حالت عادی برگشته بودن..به بادوم زمینی حساسیت داشتم..وقتی میخوردم حالم بد میشد بخاطر همین همیشه قرص ضد حساسیتم باید همراهم میبود..روی تخت نشستم..دستمو کشیدم به موهای کلاه گیسم صافشون کردم..بعد از چند دقیقه دادمهر اومد داخل با دیدنم گفت
    -خوبی؟!
    سرمو تکون دادم
    -اره مشکلی نیست..
    -شانس آوردی قرص باهات بود وگرنه تا میخواستیم برسونیمت به یه بیمارستان....
    دیگه ادامه نداد و نفس عمیقی کشید...
    -آماده شو باید بریم..
    -‌کجا؟!
    -یادت رفت؟!
    -آهان..
    رفتم سمت کمد یه مانتو مشکی و شال زیتونی برداشتم بعدم رفتم پشت رخت کن تا لباسم رو تعویض کنم..بعدم همراه دادمهر رفتیم بیرون..شریف جلو یه ماشین شاسی بلند نشسته بود شیفته رو ندیدم..با دادمهر رفتیم سمت ماشینش سوار شدیم اول شریف راه افتاد ما هم پشتش از ویلا خارج شدیم..مسیری که میرفتیم خیلی پر پیچ و خم بود همینطور طولانی یجورایی دور افتاده هم بود چون هیچی به غیر از کوه و درخت و جاده دیده نمیشد
    -بنظرت مشکوک نیست؟!
    برگشت سمتم
    -چی مشکوکه؟؟!!
    -اصلا معلوم نیست داریم کجا میریم..
    -خب معلومه اون انبارش که مدرک همه خرابکاریاشه رو یجای دور افتاده میزاره...
    اصلا حس خوبی نداشتم..دادمهرم خیلی خونسرد بود ولی من هرچه دورتر میشدیم استرسم بیشتر میشد..وقتی ماشین جلویی پیچید توی جاده خاکی اون حس بد دوبرابرم شد طوری که دیگه دستام میلرزیدن..نگاهی به دادمهر انداختم هیچی رو نمیشد از چهرش فهمید..آب دهنمو قورت دادم..
    -ردیابو روشن نکنم؟!
    با اخم برگشت سمت
    -چی بهت گفتم؟؟!
    -ولی...
    -اون کاری رو که گفتم انجام بده..
    سرمو تکون دادم..زل زدم به بیرون انگار این مسیر تمومی نداشت..زیر چشمی بهش نگاه کردم حواسش نبود..دستمو بردم سمت گردنم..گردنبند رو توی دستم گرفتم فشردم...آب دهنمو قورت دادم..یواشکی پشتش رو لمس کردم..بعدم سرمو تکیه دادم به پشتی چشمام رو بستم.. ساعتی بعد با توقف ماشین چشمام رو باز کردم..جلو یه سازه که دورش حصار اجری نسبتا بلندی کشیده شده بود ایستاده بودیم دو تا نگهبان با لباس سیاه و اسلحه به دست جلو درش بودن..با دیدنشون ترسیده خودمو کشیدم سمت دادمهر...شریف رو که دیدن هر دو تعظیم کردن..
    -خوش اومدین قربان..
    شریف-در باز کن تنه لش...چرا اینقدر کمین؟؟!!
    یکشون کلید گذاشت تو قفل درو باز کرد..اون یکی هم توضیح داد
    -اقا بچه ها داخل نگهبانی میدن..
    -خیلی خب..
    برگشت سمت ما
    شریف-از این طرف..
    از لحن خشک و خشنش ترسم بیشتر شد...با هم رفتیم داخل..یه ساختمون فقط اونجا بود ولی یه عالمه نگهبان دورش رژه میرفتن..همشونم اسلحه داشتن"کارت تمامه نازی"لبم رو گاز گرفتم جلو اون ساختمون که رسیدیم باز ینفر با چاپلوسی با شریف خو و بش کرد بعدم درو باز کرد..با دیدن اونجا نزدیک بود فکم بیوفته..مثل یه هزارتوی بود ...بزرگیش به قدی بود که انتهاش رو نمیشد دید..پر از قفسه های بلند و فلزی که اگر میرفتم بینشون حتما گم میشدم از بس پیچ در پیچ ساخته شده بودن!!..شریف خنده بلندی سر داد و گفت
    -نظرت چیه مهندس؟؟!!اینم لونه من...
    دادمهرم دیگه اون چهره خونسردو نداشت و با تعجب زل زده بود به قفسه ها...راه افتاد سمت قفسه ها منم دنبالش راه افتادم..نمیدونستم تو بسته هایی که اونجان چی هست کسرا میگفت"اون همه چیز قاچاق میکنه..اسلحه،مواد از هر نوع،حتی انسان و اجزای بدنشون...حالا هم قصد جون مردم رو کرده با داروهای تقلبی و کشنده"با انزجار صورتم جمع شد...دلم میخواست سر شریف رو از تنش جدا کنم آخه چرا؟؟!!فقط پول؟؟!!ارزشش رو داره..یا شاید چنین آدمایی مریضن شایدم درگیر جنون شدن..
    -اینجا همه چیز هست،اسلحه از بهترین نوعش،مواد، ما بهترین آشپزخونه رو داریم درجه یک هستن کارامون..
    چشمکی زد و گفت
    -چیزای دیگه هم داریم..البته برای شیخ های عرب..
    قهقهه زشت و بلندش باعث شد از ترس میخکوب بشم..یعنی اون خدای من..دخترای سرزمینش رو در ازای پول می انداخت توی چنگ آدمایی پست تر از خودش..تا هر بلایی دوس دارن سرشون بیارن..پست حیوون صفت..البته حیوون بیچاره چه گناهی کرده که من اون و امثالش رو به حیوون تشبیه میکنم..همون موقع
    یه نگهبان بدو بدو اومد داخل یه گوشی دستش بود..گرفتش سمت شریف و نفس نفس زنون گفت
    -اقا دخترتونه..
    شریف گوشی رو ازش گرفت
    -خیلی خب..
    یعنی شیفته چه کاری باهاش داشت..؟؟!بهش نگاه کردم گوشی رو چسبوند به گوشش و گفت
    -کارت رو بگو شیفته...
    بعدم گوش داد به حرفای اون..هر لحظه که میگذشت چهرش تاریک تر و خشن تر میشد...عصبانیت رو میشد توی جزء، جزء اعضای صورتش دید..ظربان قلبم بالا رفت یه حسی میگفت اتفاق خوبی در انتظارمون نیست و قراره یه بلایی به سرمون بیاد..به دادمهر نگاه کردم ..اونم نگران به نظر میرسید..شریف اصلا حواسش به ما نبود..دادمهر زیر لب با صدایی که فقط من میشنیدم گفت
    -دلناز وقتی گفتم حالا..با اخرین سرعت پشت سرم بدو..
    آب دهنمو قورت دادم"کجا میخواستیم فرار کنیم؟؟!!بین این همه نگهبان؟؟!!لعنت بهت شیفته"گوشی رو قطع کرد نگاه زخمیش رو داد به ما با فریاد گفتم
    -حالا منو دست میندازی دادمهر معینی؟؟!!
    گوشی رو پرت کرد که هر تکش یه طرف پرید...اسلحه رو از دست نگهبانی که کنار دستش بود گرفت...به سمت ما خواست نشونه بگیره ولی دستاش از خشم زیاد میلرزیدن یه تیر هوایی انداخت که دادمهر گفت"حالا"دستمو گرفت و با آخرین سرعت دویدیم...پشت یکی از قفسه ها پنهون شدیم...نفس نفس زنون به هم نگاه کردیم..دادمهر دستش رو برد زیر لباسش یه اسلحه بیرون کشید با تعجب نگاهش کردم دستش رو کشید بهش و مسلحش کرد برای تیر اندازی...صدای داد شریف اومد که گفت
    -مردشون رو میخوام..بهشون رحم نکنید..
    بعدم یه فریاد دیگه
    -نمیتونی از دستم فرار کنی...
    اب دهنمو قورت دادم..قرار نبود اینطوری بشه...صدای قدمای نگهبانا بین قفسه ها داشت دیوونم میکرد..تنم شده بود یه تیکه یخ...دادمهر دستمو گرفت با نگرانی گفت
    -چرا یخ کردی؟؟!!
    همین حرفش کافی بود تا اشکام سرازیر بشن..دستمو گرفت کشید
    -اینجا امن نیست نباید یجا بشینیم..
    بعدم رفتیم تو یه ردیف دیگه...سعی میکردم هق هق بلند نشه که جامون رو متوجه بشن..ولی همون موقع یه نگهبان جلومون ظاهر شد..تا خواست تیر اندازی کنه دادمهر زودتر زدش..دستمام رو گذاشتم جلو دهنم و حیرت زده به جسدی که چند قدمیم بود نگاه کردم...انگار همین صدای تیر باعث شد همشون به سمت ما هجوم بیارن..صدای پوتین های سیاهشون بدترین کابوس عمرم بود..دادمهر اسلحه مردی که افتاده بود رو برداشت رو به من با فریاد گفت
    -دلناز از این طرف...
    با ترس دنبالش دویدم..انگار اون هیجان وترسم باعث شد سرعتم از حالت عادی هم بیشتر بشه...بین قفسه دنبال یه جای امن برای مخفی شدن میگشتیم..
    خودمون رو پرت کردیم پشت یه قفسه دیگه..تا کی قرار بود این موش و گربه بازی ادامه داشته باشه؟؟!!دادمهر یه نگاه به من انداخت..کلتی که دستش بود رو گرفت سمتم..با تعجب گفتم
    -چرا میدیش به من؟!
    دستش رو آورد جلو دست سردمو گرفت بعدم کلت رو گذاشت کف دستم..
    -نمیتونم با خودم بکشونمت اینور اونور..اونا دنبال منن..
    نفس عمیقی کشید
    -اگه کسی اومد طرفت بدون تردید بهش تیر اندازی کن..
    داشتم گریه میکردم..با اون یکی دستم چنگ زدم به بازوش..سرمو تکون دادم به هق هق گفتم
    -خواهش میکنم تنهام نزار..
    دستمو از بازوش جدا کرد
    -اگه بمونی پیشم جونت تو خطر میوفته..
    اسلحه رو تو دستم فشردم..با چشمایی که هنوزم اشک ازشون روان بود زل زدم بهش..کتش رو در آورد دکمه بالایی پیراهن خاکستریش رو باز کرد کرواتشم باز کرد هر کدوم رو انداخت یه گوشه آستین های پیراهنش رو زد بالا..دستش رفت سمت چشماش لنزاش رو از چشمش خارج کرد انداخت روی زمین..اسلحه رو تو دستش فشرد بهم نگاه کرد با همون نگاه سیاهش..
    -یادت نره چی بهت گفتم..بدون تردید هرکی اومد سمتت بزنش..
    آخه من چطور میتونستم اینقدر خشن باشم..خواست بره که دوباره دستشو گرفتم..با التماس زل زدم به چشماش
    -خواهش میکنم منم ببر..
    با حرص منو از خودش جدا کرد
    -گفتم نمیشه..
    بازم اشکام روان شدن..
    -خیلی بی رحمی..
    کلافه دستی به موهاش کشید..صدای پای کسی اومد خیلی نزدیک بود...دستش رو گذاشت جلو دهنم تا صدام در نیاد بعدم منو با خودش کشید طرف دیگه ای و بازهم جابجا شدیم...
    شریف-تا کی میخوای به این قایم باشک بازی ادامه بدی دادمهر؟؟!!بهتره خودت رو تسلیم کنی
    هیستریک خندید..صدای خنده وحشتناکش توی انبار منعکس میشد..
    -از اولم نباید بهت اعتماد میکردم..
    به دادمهر نگاه کردم با اخم داشت به حرفای شریف گوش میداد..همین که تا حالا جون سالم به در بردیم اونم بین این همه نگهبان خیلی بود..با خودم گفتم پس این پلیسا کجان؟؟!!!دادمهر برگشت سمتم..
    -مراقب خودت باش..
    دیگه نتونستم مقاومت کنم خودمو پرت کردم بغلش با تمام وجودم عطر تنش رو بلعیدم با هق هق گفتم
    -تو هم مراقب خودت باش..
    دستشو به کمرم کشید بعدم ازم جدا شد لحظه آخر مهری که به پیشونیم زد باعث شد کمی آرامش به قلبم سرازیر بشه و تا حدی آروم بشم.. وقتی که چشمام رو باز کردم دیگه ندیدمش..تکیه دادم به قفسه..نگاهم افتاد به اسلحه ای که روی پاهام بود دستمو بهش کشیدم"عمرا بتونم ازش استفاده کنم!!"..صدای تیر اندازی که اومد قلبم ایستاد"خدایا میسپارمش دست خودت کمکش کن"..حس میکردم..بند بند وجودم داره پاره میشه..نفس کشیدنم برام سخت شده بود تو دلم لعنت به خودم فرستادم که چرا زودتر ردیابو روشن نکردم..خود کله شقش نذاشت...دیگه بیشتر از یه مدت کوتاه نتونستم دوام بیارم که یک جا بشینم..دستمو بردم سمت چشمام دیگه به این لنزا نیازی نبود..کلاه گیسمم در آوردم انداختم یه گوشه..برخاستم با احتیاط رفتم به سمتی که تیر اندازی میشد...سرم رو بردم جلو که نگهبان پشت بهم ایستاده بود با ترس خودم رو عقب کشیدم مسیرمو عوض کردم..آروم و با قدم هایی که سعی میکردم بی صدا باشن راه میرفتم..هر جا میرسیدم سرمو اول میبردم که کسی نباشه...ولی یک بار که سرم رو برای دید زدن بردم یه نگهبان منو دیدو فریاد کشید
    -دختره اینجاس..
    از ترس قالب تهی شدم...تا قدرت تو پاهام بود فقط دویدم..صدای پاش رو میشنیدم و ترسم بیشتر میشد همینطور سرعتم..خودمو پرت کردم سمت چپ بین قفسه ها که جای خالی خیلی تنگی دیده میشد..خودمو جا کردم...صدای پوتینش ناقوس مرگ رو بهم یاد آور میکرد..با قدمای اروم همه جا رو میگشت وقتی رسید نزدیکم نفسم رو حبس کردم دستم رو گذاشتم جلو دهانم تا یوقت از صدای نفسم متوجه نشه کجام..دقیقا پشت بهم ایستاده بود کلتی که دادمهر بهم داده بود رو توی دستم فشردم میتونستم با همین اسلحه بزنمش ولی این کار از من برنمیومد"آدم کشتن!!"صدای زمختش تو گوشم پیچید
    -لعنتی گمش کردم..
    هنوزم صدای تیر اندازی میومد..و این نشون از سالم بودن دادمهر بود...وقتی اون نگهبان کاملا از دیدم خارج شد از مخفی گاه تنگم بیرون رفتم...کمی بین قفسه ها کند و کاو کردم..تا دیدمش..روی زمین نشسته بود و داشت ماشه تفنگی که توی دستش بود رو میکشید..با شوق خواستم برم طرف که یه نگهبان از پشت قفسه بیرون اومد سر جام خشک شدم هیچ کدوم حواسشون به من نبود..لبخند کریهی به دادمهر که شوک شده نگاهش میکرد زد
    -کارت تمومه دکتر..
    اسلحش رو طرفش نشونه گرفت..که من زودتر و ناخودآگاه کلتی که توی دستم بود رو بالا آوردم به سمش گرفتم و بدون تردید شلیک کردم..اونقدر نیرویی که از اسلحه به بدنم ضعیفم وارد شده بود زیاد بود که پرت شدم روی زمین..دادمهر برگشت سمتم..با دیدنم لبخند بی رمقی زد رفتم سمتش نگهبانه نمرده بود دیگه اونقدرم حرفه ای نزدم بار اولم بود... افتاده بود روی زمین و به خودش میپیچید..اسلحش رو برداشتم..برگشتم سمت دادمهر با دیدن پیراهنش که خونی بود سست شدم..رفتم سمتش دستش روی پهلوش بود با بغض گفتم
    -چه بلایی سرت اومده؟؟!!
    با صدای بی رمقی گفت
    -چیزی نیست..
    هق هق کنون گفتم
    -چیزی نیست؟؟؟؟!!!تیر خوردی...
    شالی که گردنم انداخته بودم رو باز کردم بستم به پهلوش تا کمی جلو خون ریزی رو بگیره..فکر کنم از بس گریه کرده بودم چشمام قد نخود شدن بزور باز نگهشون داشته بودم..با صدای ضعیفی گفت
    -کمک کن از اینجا بریم وگرنه کارمون تمومه..
    سرمو تکون دادم..دستمو دورش انداختم بهم تکیه داد..نمیتونستم وزنش رو تحمل کنم..اوف..وای خدا به زور و عرق کردن تونستم بلندش کنم تا موقعی که جامون رو عوض کردیم دیگه نفس کم آورده بودم..نفس نفس زنان گفتم
    -دادمهر..کمتر غذا بخور..کمرم زیرت شکست..
    نشوندمش..با اخم گفت
    -از بس ضعیفی..منکه وزنی ندارم همش هشتادوهفت کیلوم..
    با چشمای گشاد شده نگاهش کردم خدای من هشتادوهفت؟؟!!اونوقت وزنی نیست!!!ولی اصلا معلوم نبود..زدم به بازوش..با تعجب گفتم
    -هشتاد و هفت؟!!!!
    سرش رو تکون داد
    -ولی اصلا معلوم نیستا..
    -چون همش عضله هس!!
    سرمو تکون دادم ..اطرافم رو نگاه کردم..با یه نگهبان دیگ رو به رو شدم..خدای من چرا تمام نمیشه؟؟!!با ترس اسلحه رو براداشتم بین دستای عرق کردم گرفتمش هنوز ما رو ندیده بود داشت اطرافش رو میپایید تا برگشت سمتم اسلحش رو خواست بالا بیاره که بازم من زودتر شلیک کردم این یکی خیلی نزدیک بود وقتی افتاد دیگه تکون نخورد...اسلحه از دستم افتاد شوک شده بهش نگاه کردم..با چشمایی که از ترس و حیرت گشاده شده بودن خیره موندم روی جسم بی جونش..احساس کردم قطره عرقی از روی شقیقم سر خورد تا روی صورتم..هیستریک خندیدم و زیر لب زمزمه کردم
    -کشتمش..دادمهر.. من..من..آدم..کشتم..
    دستش رو آورد جلو و گذاشت رو چشمام...
    -هیسس...دلناز آروم باش..
    نمیتونستم مگه میشد؟؟!!حالم داشت بهم میخورد احساس میکردم تمام وجودم کثیف شده و بوی خون میده..یه بویی شبیه به آهن زنگ زده عق زدم..با زاری هق زدم و گفتم
    -من آدم کشتم..
    با حرص منو برگردوند سمت خود و جدی گفت
    -اگه نمیکشتیش اون تو رو میکشت...بفهم..
    سرمو تکیه دادم به شونش..هنوزم گریه میکردم..بعد از چند دقیقه صدای بلند گو اومد
    -اینجا تحت محاصره پلیسه..بهتره تسلیم بشین..
    هیچ صدایی نمیومد..پس بالاخره اومدن..دادمهر با صدای بی رمق گفت
    -خدارو شکر...ولی چه زود خودشون رو رسوندن..
    -چی زود بود..میدونی من کی ردیابو روشن..
    حرفم رو ادامه ندادم..تازه یادم اومد..دستمو گذاشتم رو دهنم برگشتم سمتش..با خنده گفت
    -کار خودتو کردی اره؟؟!!!
    لبخند گشادی به خندش زدم...
    -اگه به حرف تو گوش میدادم که الان مرده بودیم..
    با انگشت اشارش زد به بینیم
    -بار آخرت باشه حرفمو ندید میگیری!!
    پشت چشمی نازک کردم و گفتم
    -اتفاقا بعد از این دیگه حرفتو گوش نمیدم..
    خواست حرفی بزنه که صدای شریف که فریاد میزد
    -شلیک کنید
    مانع حرفش شد..با تعجب گفتم
    -به جنون رسیده..میخواد با پلیس بجنگه؟؟!!
    چشماش رو بست..زل زدم به صورت عرق کردش معلوم بود داره درد زیادی رو تحمل میکنه..گفت
    -دیگه چیزی برای از دست دادن نداره..
    تکونش دادم نباید میخوابید
    -دادمهر نخوابیا...
    با صدای آرومی گفت
    -خوابم میاد دلناز..میخوام بعد از دوسال راحت بخوابم..
    همونطور که تکونش میدادم گفتم
    -چرت نگو..الان وقت خواب نیست..دادمهر تو خودت دکتری..نباید بخوابی..دادمهر؟؟!!
    پشت هم صداش زدم..ازش خون زیادی رفته بود..بازم به گریه افتادم ولی فقط هق هق میکردم..دیگه اشکی نداشتم...جیغ زدم
    -دادمهر!!!!‌
    ولی صدای جیغ و گریم بین صدای شلیک گلوله ها گم شد..نباید اینطور بشه..
    -تو حق نداری بخوابی...نباید منو تنها بزاری قول دادی..تو قول دادی اتفاقی نیوفته...میخوای بزنی زیر قولت؟؟!!
    سرمو گذاشتم روی سینش..صدای قلبش خیلی ضعیف بود..
    چشمام سوختن..دستشو گرفتم فشردم..سرد بود...اون گرمای آرامش بخش همیشگی رو نداشت...صدای قدمای کسی رو شنیدم با ترس برگشتم اسلحه رو گرفتم دستم..با دیدن کسرا که لباس نظامی و یه جلیقه ضدگلوله سیاه که روش نوشته بود"police"پوشیده بود و با سرعت به سمتمون میومد اسلحه رو پایین آوردم..با نگرانی اومد سمت دادمهر دستشو گذاشت روی نبض گردنش..
    -خداروشکر زندس..ولی حالش بده..
    با بی سیم گفت که برانکار بفرستن..خودشم دستش رو انداخت دور شونش بلندش کرد
    کسرا-کمکم کن خیلی سنگینه..
    منم رفتم اونطرفش دستمو انداختم دورش با هم رفتیم به سمت خروجی..که دو نفر با برانکار اومدن سمتمون دادمهرو گذاشتن روش...همراهش رفتیم سمت امبولانس..سرهنگ رو به کسرا گفت
    -همراهش برو..
    بعدم رو به من گفت
    -کارتون عالی بود...
    اونقدر ترس و استرس داشتم که نمیدونم جواب سرهنگو چی دادم..وقتی به خودم اومدم توی امبولانس جلو بیمارستان بودیم...تا رسیدیم دادمهر رو گذاشتن روی برانکار بردن سمت اتاق عمل...
    {سلام دوستای گلم ممنون از این که تا الان من رو همراهی کردین...بخاطر چند روزی که پست جدید نداشتم معذرت میخوام،راستش رفته بودم جایی و دسترسی به اینترنت نبود:( خودم که بدجور تو عذاب بودم اینم پست جدید امیدوارم تا آخر منو همراهی کنید فداتون}
    فقط من و کسرا بودیم که جلو در اتاق عمل مثل سربازا رژه میرفتیم..اونقدر گریه کرده بودم که حتی نای راه رفتنم نداشتم بالاخره صدای عصبی کسرا در اومد
    -بسه سرمو بردی اینقدر زار نزن..
    همونطور با گریه گفتم
    -نمیتونم مگه میشه؟؟!!اگه اتفاقی..
    دیگه نتونستم ادامه بدم بازم گریه کردم..دست کرد جیبش..با موبایلش شماره ای گرفت وقتی مخاطبش پاسخ داد متوجه شدم سارس..
    -الو ساره؟؟!
    کلافه دستی به موهاش کشید
    -اره حالم خوبه..ببین چی میگم
    عصبی گفت
    -بزار حرفمو بزنم....بیا بیمارستان...گفتم حالم خوبه...راستش دادمهر(مکث کرد)...نه نه...توی اتاق عمله من نمیتونم به دامون بگم خودت برو بیارش...خودتم بیا(نگاهی به من انداخت)..یکی حالش از اونی که تو اتاق عمله هم بدتره...زود بیا...گریه نکن چیزی نیست..
    اسم بیمارستان رو گفت بعدم قطع کرد..تمام مدت با بغض زل زده بودم بهش..
    کسرا-چرا کسی از این در بیرون نمیاد؟؟!
    با ترس گفتم
    -نکنه اتفاقی افتاده..
    برگشت سمتم
    -چندبار بگم اگه خدایی نکرده اتفاقی بیوفته میان میگن..
    همون موقع در باز شد و دکتر اومد بیرون..خیز برداشتم سمتش بیچاره دکتر ترسیده عقب کشید
    -چی شد دکتر تو رو خدا بگید حالش خوبه؟؟!
    دکتر-شما همسرشی؟؟!!
    موندم چی بگم که کسرا گفت
    -بله همسرشه..
    دکتر نگاهی بهـ کسرا بعدم من انداخت و گفت
    -گلوله رو خارج کردیم جای حساسی بود شانس آورد به کلیه اش نخورد وگرنه از دستش میداد ...عمل خوب بود ولی خون زیادی از دست داده باید منتظر باشیم به هوش بیاد..
    بعدم راهش رو کشید رفت..همونجا زانو زدم خدارو شکر کردم..
    کسرا-بلند شو انگار حالت از دادمهر بدتره باید بگم سرم بهت وصل کنن..
    حرفش که تموم شد دادمهرو آوردن بیرون..الهی بمیرم براش رنگ به رو نداشت..همراهش رفتیم تا "ای سی یو"با هزار التماس و خواهش گذاشتن از شیشه بهش نگاه کنیم...
    توی راهرو نشسته بودیم که دامون و ساره اومدن..دامون با نگرانی گفت
    -چه اتفاقی افتاده؟!
    کسرا نفس عمیقی کشید
    -تیر خورده به پهلوش ولی چون دیر رسوندیمش خون زیادی ازش رفته...باید ببینیم کی به هوش میاد..
    بی رمق نشست رو یکی از صندلیا..ساره هم زار زار شروع کرد گریه کردن...همینکه اون گریه کرد منم زدم زیر گریه بلند بلند یه پرستار که داشت رد میشد با تشر تذکر داد
    -چخبره؟؟!!بفرمایید بیرون..فقط یه نفر میتونه همراهش بمونه..
    کسرا از پرستار عذرخواهی کرد رفت سمت ساره بازوش رو گرفت نشوندش و گفت
    -تازه اونو ساکت کردم اومدی باز استارتش روشن شد..مگه نمیگم دکتر گفت حالش خوبه..چرا شماها اینطور میکنید آخه؟؟!!
    رو به دامون گفت:
    -پاشو اینا رو ببر خونه..من اینجا میمونم..
    دامون سرش رو تکون داد
    -نه بهتره خودم بمونم..تو ببرشون..
    کسرا دیگه حرفی نزد..منتظر به ما نگاه کرد..یعنی من باید تنهاش بزارم؟؟!!ولی آخه به چه بهونه ای میموندم؟؟!!ساره گفت
    -کسرا بزار ما هم بمونیم..
    عصبی رو بهش گفت:
    -بمونی حالش خوب میشه؟؟!!
    بیچاره ساره کلا خفه شد چه جدی؟؟!!راه افتاد سمت خروجی در همون حال گفت
    -راه بیوفتین..
    ما هم از دامون خدافظی کردیم و بهش گفتیم که اگه خبری شد بهمون اطلاع بده..بعدم مثل جوجه اردک راه افتادیم دنبال کسرا..وقتی نشستم توی ماشین سرم رو تکیه دادم به پشتی و چشمام رو بستم...نمیدونم کی خوابم برد ولی وقتی ساره بیدارم کرد گفت
    -رسیدیم...
    دیگه شب شده بود..
    از کسرا تشکر کردم پیاده شدم..رفتم سمت عمارت..اونا هم رفتن..نگاهمو از مسیر رفتشون گرفتم زنگ ایفن رو زدم بدون جواب مثل همیشه باز شد..رفتم داخل..بازم باغ و تاریکی مطلقش...دیگه ترسی نداشتم اتفاق از این بدتر که نزدیک بود دادمهرو از دست بدم؟؟!!یا اینکه من ینفرو کشتم ینفرم زخمی کردم!!با فکر به اتفاقات روز لرز کردم ناخوداگاه تو خودم جمع شدم...قدمام رو سریعتر برداشتم تا زودتر برسم به ساختمان..دستگیره درو پایین بردم در باز شد خودمو انداختم داخل صدای گریه میومد..دقت که کردم دیدم صدای پرنوشه..رفتم توی نشیمن..با دیدنش که توی بغل شوکت جون جمع شده بود و زار زار گریه میکرد..دلم ریش شد
    شوکت جون-اومدی مادر؟؟!!نمیدونم چرا یه بند داره گریه میکنه...حرفم نمیزنه..
    از شوکت جون گرفتمش نشستم توی بغلم فشارش دادم..
    -جونم عزیزم چرا گریه میکنی گلم؟؟!
    با هق هق گفت
    -دلنازجون..
    -جانم عزیزم...حرف بزن..
    -بابا..کجاست؟؟!!
    بهش نگاه کردم..بعدم به شوکت جون نگاه کردم..
    -چرا عزیزم؟؟!!
    -ساره اومد...گفت..بابا...حالش...بده..
    چشمام رو بستم حالا چی به این بچه بگم؟؟!!
    شوکت جون-پرنوش جان گریه نکن چیزی نیست...!!
    -عزیزم..طوری نشده..بابات فقط سرماخورده..
    جیغ زد
    -نه..ساره داشت گریه میکرد..
    -میخوای زنگ بزنم به عموت؟!
    سرش رو تکون داد
    -زنگ بزن به بابا...
    -عزیزم حالش خوب نیست نمیتونه حرف بزنه..
    از بغلم در اومد با جیغ و داد گفت
    -دروغ میگی..عمو هم دروغ میگه..
    گوشی رو در آوردم..بین شماره هام گشتم تا شمارشو پیدا کردم..بعد از چند بوق برداشت
    -سلام دلناز..چیزی شده؟؟!
    -سلام..راستش پرنوش خیلی بی قراری میکنه..
    بعدم به ارومی گفتم
    -حالش چطوره؟!!
    نفس عمیقی کشید
    -حالش تغییری نکرده...گوشی رو بده بهش باهاش صحبت کنم...
    -باشه..از من خدافظ..
    -خدافظ
    گوشی رو بردم دادم بهش رو مبل چمباتمه زده بود و داشت گریه میکرد..
    -بیا عزیزم عمو دامونه..
    گوشی رو ازم گرفت..همینطور که صحبت میکرد برخاست ازم دور شد..نگاهمو ازش گرفتم..شوکت جون داشت نگاهم میکرد..از نگاهش نمیدونم چرا خجالت کشیدم..اومد سمتم..
    -چرا سرتو انداختی پایین مادر؟؟!
    سرمو بلند کردم
    -حالش چطوره؟؟!!
    لبمو گاز گرفتم با بغض گفتم
    -نمیدونم..معلوم نیست...
    -خدا خودش کمک کنه..
    بازم اشک به چشمام هجوم آورد ولی با دیدن پرنوش که به سمتم میومد خودمو کنترل کردم..گوشی رو داد دستم
    -میرم بالا..
    وقتی از دیدمون خارج شد شوکت جون پرسید
    -نمیخوای بگی چی شده؟؟!!
    -نمیدونم بگم..یا نه..آخه خیلی پیچیدس...
    دستشو گذاشت روی شونم..
    -ایرادی نداره..فقط خدا کنه حالش زودتر خوب بشه..من برم دو رکعت نماز بخونم..
    بعدم رفت..منم رفتم بالا..لباسای کثیفمو عوض کردم بعد از یه دوش جانماز رو پهن کردم و چادر نمازم رو سر کردم قامت بستم..بعد از نماز کلی دعا کردم برای دادمهر..سرمو گذاشتم رو مهر و زار زدم
    -خدایا خودت کمکش کن..اگه..اگه..اتفاقی ..براش بیوفته منم میمیرم..
    بغ کرده به تخت تکیه دادم تمام خاطرات این سه ماه جلو چشمام رژه میرفتن و حالم رو بدتر میکردن...یه دقیقه ساکت میشدم و بعد باز چشمه اشکم سرازیر میشد..اون روزی رو که داشتم با پاشنه بلند راه میرفتم و نزدیک بود بخورم زمین منو گرفت یادم اومد...که یه تیکه از کالر پیراهن مردونش رو پاره کردم..نگاهم افتاد به کشو..رفتم سمتش درش رو باز کردم..با دیدنش لبخند بی رمقی زدم...برداشتمش به بینیم نزدیکش کردم.. هنوزم بوی ادکلنش رو میداد نفس عمیقی کشیدم همونجا جمع شده دراز کشیدم و تیکه پارچه رو توی بغلم گرفتم مثل یه تیکه جسم گرانبها..بازم خوابم گرفت انگار کمبود خواب داشته باشم..دوباره خوابیدم صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم خودمو رسوندم بهش فکر میکردم دامون باشه خبری از دادمهر داره ولی با دیدن شماره دل آرام دمغ نشستم..
    -جانم!!
    صدای نگرانش پیچید توی گوشی
    -بدبخت شدی نازی..
    یه حس بدی بهم دست داد..با نگرانی گفتم: چی شده؟؟!
    -نازی..عمو ناصر اینجاست..نمیدونم چطور جریان تو رو فهمیده..نازی ایقد عصبیه که میترسم نگاش کنم
    با تته پته گفتم
    -آخه از کجا فهمیده؟؟!!!
    -نمیدونم...بیچاره خاله
    -چرا؟؟؟
    با ناراحتی گفت
    -هر چی دلش خواست بهش گفت..
    عصبی شدم
    -چطور میتونه بیاد و هرچی دلش میخواد بگه ؟؟!!دوسال نگفت بچه های برادرم کجان؟مردن زندن؟زندگیشون چطور میگذره؟حالا اومده طلبکاره؟؟!!
    -آروم باش نازی..گفته بهت زنگ بزنم بیای..
    اب دهنمو قورت دادم باید منتظر تحقیراش باشم..
    -باشه همین الان میام..
    -خدافظ..
    -خدافظ..
    رفتم سمت کمد لباس پوشیدم کیفمو برداشتم..از اتاق خارج شدم..پرنوش دم در اتاقش ایستاده بود تا منو دید اومد سمتم
    -کجا میری؟؟!!
    -عزیزم کاری پیش اومده باید برم..
    زد زیر گریه..
    -نرو دلنازجون تنهام نزار..
    کلافه بودم..دیگه بیشتر از این تحمل این همه فشارو نداشتم...خودمم زدم زیر گریه..
    -فدات شم..گریه نکن زود برمیگردم..ولی باید برم..
    خودش رو چسبوند بهم نمیزاشت برم..دائم جیغ میزد..نمیدونستم چیکارش کنم..پری رو دیدم که سراسیمه میاد طرفم...
    -چی شده؟؟!
    نگاهی به پرنوش انداختم
    -خواهرم زنگ زده مشکلی پیش اومده باید برم...پرنوش کلافم کرده..
    پری پرنوش رو ازم جدا کردم..اون رو برد سمت اتاقش تمام مدت جیغ میکشید و با مشتای کوچیکش میزد به پشت پری..نگاه اشک الودم رو گرفتم ازش با آخرین سرعت رفتم پایین..باید هرچه زودتر خودمو میرسوندم خونه خاله معلوم نبود چه چیزی اونجا انتظارم رو میکشه...همه چیز یک دفعه ریخت بهم..خیلی یهویی!!!بیخبر از این که این رفتن بازگشت نداره...از عمارت خارج شدم...
    ***
    *چند ماه بعد*
    -خیلی خب دیگه سوالی نیست؟؟!!
    بهشون نگاه کردم یکی دستش رو بالا برد با لبخند گفتم
    -بگو ترنم..
    لبخند گشادی که صورت سبزش رو دلنشین تر میکرد زد و با لحن شوخی گفت
    -فدات بشم که دو روزه اسم همهمون رو از حفظ شدی..
    اخم مصنوعی کردم
    -شیرین زبونی ممنوع..کارت رو بگو..
    اونم الکی آب دهنش رو قورت داد زیر لب گفت
    -جونم جذبه..
    با اخطار گفتم
    -ترنم؟؟!!
    -فقط خواستم بگم نه سوالی نداریم..
    بچه ها همه زدن زیر خنده با حرص نگاهش کردم
    -وکیل بقیه هم شدی؟!
    -نه به جان خودم..
    رو به بقیه بچه ها که با لبخند گشادتر از لبخند ترنم به مکالمه ما نگاه میکردن گفتم
    -اون برگه ها رو با دقت بخونید اگه مشکلی تو ساعاتش دارین بیاید تو دفترم تا باهم هماهنگ کنیم...
    همشون با هم گفتن
    -چشم..
    چپ چپی نگاهشون کردم
    -مسخره ها...
    از کلاس رفتم بیرون راهرو رو طی کردم تا رسیدم به اتاق خودم..نگاهی به سر درش انداختم که نوشته بود"دفتر مشاوره"در رو باز کردم رفتم داخل..سر و کله زدن با اینا کلی انرژی مضاعف میخواد..از موقعی که برنامه پیشنهادی رو برای درس خوندن بهشون دادم صد بار اومدن که چجوریه؟؟!!ساعاتش زیاده..خوب نیست و بعضیاشونم با کلی فیس و افاده میگفتن ما خودمون مشاور شخصی داریم..یجورایی طعنه میزدن به تو تازه کار نیازی نیست..منم تصمیم گرفتم همه رو جمع کنم توی کلاسشون و براشون توضیح بدم..سرم رو گذاشتم روی میزم خیلی خسته بودم.. من همیشه این کار رو دوست داشتم ولی انگار فقط از دور خوب بود حالا که فکرش رو میکنم میبینم خیلی سخته..البته شاید واقعا من تازه کارم..صدای تقه در اومد..سرمو بلند کردم"بفرمایید" گفتم..در باز شد بنفشه اومد داخل با لبخند دلنشینش گفت
    -چطوری خانم..؟؟!!
    با خستگی گفتم
    -افتضاح..خیلی اذییتم کردن امروز..
    خندید مثل همیشه اروم بعدم نشست
    -اولته..خانم کامرانی بیچاره که قبل از تو بود با اون همه سابقه از پس اینا بر نیومد تا باز نشست شد تو که هنوز اولته..
    -من کار خودمو میکنم..سعی میکنم باهاشون راه بیام..
    با مکث گفتم
    -تو چطوری..زندگی متاهلی بهت خوش میگذره؟؟!!
    چشماش برق زدن..قسمتی از موهاش رو که از مقنعه بیرون اومده بودن رو مرتب کرد و گفت
    -اره..خوبه میگذرونیم..
    با شیطنت گفتم
    -ولی چشمات یچیز بیشتری میگنا؟؟!!
    سرش رو با خجالت پایین انداخت..
    -خیلی خوبه..سعید مرد فوق العاده ایه..
    خوشحال بودم که خوشبخته..سعید همسرش مرد خوب و متشخصی بود زیاد باهاش ارتباط نداشتم ولی همون چندباری که دیدمش خیلی با احترام برخورد میکرد با همه..مثل خود بنفشه معلم بود ولی اون به جای ادبیات ، ریاضی تدریس میکرد..چهره جدی و مردانه ای هم داشت.. کمی با هم از مسائل روز صحبت کردیم تا اینکه صدای زنگ اومد..برخاست کتابی که تو دستش بود رو جابجا کرد
    -خب دیگه من برم سر کلاس تا دو کلاس دارم..
    منم برخاستم ولی میخواستم برم خونه چون ساعت کاری من کمتر بود..کیفم رو روی دوشم انداختم و رفتم سمتش گونش رو بوسیدم..
    -منم میرم خونه..
    از هم خدافظی کردیم اون رفت سر کلاسش منم راه خونه عمو ناصر رو پیش گرفتم..از در مدرسه که بیرون رفتم سرمو بلند کردم با دیدن آسمون اماده بارش لبخند زدم..نفس عمیقی کشیدم"امروز بیخیال خط واحد"با قدم های آهسته شروع به پیاده روی کردم..دستام رو گذاشتم توی جیب ژاکتم..سرم رو انداختم پایین همینطور که قدمام رو میشمردم به راهم ادامه دادم..که یک دفعه برخوردم به کسی..سرمو بلند کردم دو نفر بودن یه دختر و یه پسر که دستاشون تو هم گره خورده بود با شرمندگی گفتم
    -معذرت میخوام..حواسم نبود..
    دختر که رژ لب پرتقالی رنگ جیغی زده بود اخمی کرد و با صدایی که همانند کشیدن ناخون روی شیشه بود گفت
    -دختره کور حواست کجاست؟؟!!
    با دهن باز بهش نگاه کردم که باز گفت
    -چیه آدم ندیدی؟؟!!
    پسری که همراهش بود با اخم گفت
    -زشته ژاله..مگه چی شد؟؟!!
    ولی من بین یکی به دو آنها در گذشته نه چندان دوری غرق شدم..اخم پسر و صدای جیغ جیغ دختر منو بدجور یاد دونفر انداخت..سرم انداختم پایین و بدون توجه به اونا راهم رو کشیدم رفتم"دادمهر"حتی نمیدونستم الان داره چیکار میکنه..لابد بعد از این مدت منو از یاد برده...برگشتم به چندماه پیش همون روز که با عجله عمارت رو ترک کردم و خودم رو رسوندم به خونه خاله مهلا..با یاد آوری سیلی که اون روز از عمو ناصر خوردم صورتم جمع شد ضربش اونقدر محکم بود که روی زمین پخش شدم بعدم صدای فریادش
    -با خودت فکر کردی داری چه غلطی میکنی؟؟!!
    خشمگین اومد طرفم ولی بین راه بهداد اون رو گرفت کشید عقب
    -بابا خواهش میکنم...
    درحالی که سعی میکرد خودش رو از دست بهداد ازاد کنه گفت
    -دیگه از چشمم افتادی دلناز..فکر میکردم دختر عاقلی باشی!!
    با چشمای به خون نشسته فریاد زد
    -د آخه مگه تو بی صاحبی که میری خونه یه مرد تنها هان؟؟!!
    خونم به جوش اومد در حالی که از زور گریه و ضربش بی حال نشسته روی زمین هق هق میکردم گفتم
    -نیستم؟؟!!
    با این حرفم خشمش دوچندان شد..خودش رو از دست بهداد ازاد کرد و ضربه محکمی به پهلوم زد درد داشت ولی دردی که قلبم تحمل میکرد غیر قابل مقایسه بود با درد پهلوم.. حرفم رو زدم
    - اگه دروغ میگم هر چه قدر دوست دارین منو کتک بزنید...دوساله یه سر به ما زدین؟؟!!ببینید زنده ایم یا مرده؟؟!
    با ناله گفتم
    -سقف خونه رو سرمون خراب شد..یکی ازمون حالمون رو پرسید؟؟!
    هق هقم اوج گرفت بریده بریده گفتم
    -یه بار زنگ زدین؟؟!!والا ما چیزی ازتون نخواستیم...بخدا نخواستیم..فقط همینکه بهمون نشون میدادین حواستون بهمون هست و رهامون نکردین خودش خیلی بود..کجا بودین که من بخوام باهاتون مشورت کنم؟؟!!اصلا یادم بود عمو دارم؟؟!!کاش میشدین برامون سایه سر ولی رهامون کردین به حال خودمون حتی نذاشتین همون سایه رو هم احساس کنیم که رو سرمونه..دو تا دختر رو تنها گذاشتین.. اونم توی این جامعه پر از گرگ که منتظرن تا با چنگ و دندون پاره پارشون کنن..
    اینقدر حرفام بی سر و ته بودن که خودمم متوجه نمیشدم چی میگم..بهش نگاه کردم...بلکه کمی شرمندگی تو چهرش ببینم ولی هیچی..فقط گفت
    -وسایلت رو جمع کن..با خودم میبرمت دیگه حق رفتن به اون خراب شده رو نداری...
    یادم اومد با حرفش اتیش گرفتم..قلبم سوخت این یعنی تمام..همه چی تمام شد دیگه قرار نیست دادمهر و پرنوش و نگین خانم و شوکت جون و بقیه رو ببینم..دادمهری که شده بود از وجودم حال نمیدونستم حالش چطوره...حتی نذاشت برم اونجا وسایلم رو بیارم...گفت هرچی داری همینجا با خودت بیار..قلبم تیکه تیکه شد...یک ماه تمام تو خونه زندانیم کرد...میخواست دل آرامم بیاره ولی با هزار بهونه و اینکه درس داره اجازه داد بمونه..توی عروسی بنفشه شبیه به مرده ها بودم..مانی بیچاره بخاطر من عروسیش رو عقب انداخت بلکه عمو ناصر سرد بشه اجازه بده برم..رفتم ولی چه رفتنی...هیچی از عروسی مانی که بهترین دوست و خواهرم بود یادم نیست هیچ خاطره ای از عروس شدنش توی مغزم ثبت نشد فقط چهره غمگین و افسرده خودم که یه گوشه نشسته بودم و نگاهش میکردم یادم بود...عمو ناصر میگفت دیگه بهت اعتماد ندارم..این یعنی هرجا بخوای بری خودمم همراهت میام..حتی نمیگذاشت با بهداد یا بنفشه جایی برم..قطره اشکی از چشمم سرازیر شد دستی به صورتم کشیدم نفسم رو دادم بیرون..گوشیم داشت زنگ میخورد با دیدن اسم"خانم دکتر"لبخند زدم
    -سلام خانم دکتر..
    -کوفت نازی ده بار گفتم من دکتر نیستم داروسازم..
    خندیدم
    -چه فرقی داره...
    صدای جیغش توی گوشم پیچید باعث شد گوشی رو کمی فاصله بدم
    -چه فرقی داره؟؟!!
    -الهی فدات بشم..گلوت پاره شد..خب شوخی میکنم..
    کمی ارومتر گفت
    -چطوری خواهر؟؟..چخبر؟؟!!
    -سلامتی عزیزم..الان از مدرسه دارم میرم خونه..
    -اهوم..یچیزی..راستش..
    داشت من من میکرد..کنجکاو شدم..
    -چی شده؟؟!
    -هیچی...اومممم...ولش کن..خواستم بگم نمیای بهم سر بزنی؟؟یه ماهه ندیدمت
    آهی کشیدم
    -چی بگم...عمو به زور همین مسیر مدرسه تا خونه رو اجازه میده برم..
    صداش بغضی شد
    -فدات شم...چقدر گفتم نرو این کار بدردت نمیخوره گوش ندادی؟؟!
    چشمام رو بستم قدمام کندتر شدن
    -باز شروع نکن ارام...من پشیمون نیستم..
    -باشه..ولی من زنگ میزنم به زن عمو..اون میتونه راضیش کنه باید حتما بیای اینجا..
    -نه ارام خواهش میکنم...
    -همین که گفتم...من دلم واست تنگ شده میفهمی؟؟..
    چند قطره بارون ریخت روی صورتم..سرمو بلند کردم..قطرات بعدی با سرعت بیشتری پایین اومدن..
    -ارام..من دیگه باید قطع کنم..داره بارون میاد
    -ای جانم تو هم عشق بارون..جای منم خیس شو..
    خندیدم
    -دیوونه خدافظ..
    -بای آجی زشتِ خوشگلم..
    با خنده تماس رو قطع کردم قدمام رو با سرعت بیشتری برداشتم..دل آرام بعد اون همه تلاش بالاخره به آرزوش رسید داروسازی قبول شد بعد از اون همه اتفاق بد این خبر باعث شد بازم لبخند به لبام بیاد و شاد باشم حداقل خواهرم به ارزوش رسید!!...صدای بوق ماشینی اومد توجه نکردم..ولی انگار ول کن نبود برگشتم دیدم بهداده..
    -بیا سوارشو..
    سریع سوار ماشینش شدم درو بستم..از سرما داشتم میلرزیدم..درجه بخاری رو زیاد کرد..
    -علیک سلام
    -اوا..ببخش سلام..
    خندید..
    -خانم عاشق کلا هوش و حواس نداریا..بارون کار خودش رو کرد..
    با اخم گفتم
    -منو مسخره نکن وگرنه میرم به زن عمو جریان مهسا رو میگم..
    دستش رو به علامت تسلیم برد بالا
    -من تسلیم..
    -چطور شد از این طرف گذشتی؟؟!!
    زیر چشمی نگاهم کرد
    -مهسا رو رسوندم..
    با تعجب برگشتم سمتش...
    -شوخی میکنی؟!
    -نه به جان آجی..
    گاهی اینطور صدام میزد..حتی به بنفشه نمیگفت آجی ولی منو اینطور صدا میزد..همیشه دوست داشتم یه برادر داشته باشم خوب بود مثل بهداد میشد روی مردونگیش حساب کرد میشد بهش تکیه کرد..با لبخند گفتم
    -بهش گفتی؟؟!!
    مغموم گفت
    -نه..
    با حرص گفتم
    -شیر برنج..
    از این کلمه متنفر بود با فریاد گفت
    -دلناز؟؟!!
    خونسرد گفتم
    -هوم؟؟!!
    دستی بین موهاش کشید آهی کشیدم مثل دادمهر این کارو کرد..
    -نتونستم..
    -پس چرا رسوندیش ؟؟!!
    -خواستم بگم..ولی...خب .. نشد..
    -آخی نازی...گفتم بزار به زن عمو بگم اون خودش راهش رو بلده..
    چشم غره رفت ولی من پررو گفتم
    -چشات رو چپ نکن حالم بهم خورد!!ایششش..
    -اگه به مامان بگیم..
    مکث کرد..نه انگار داره نرم میشه
    -یعنی همه چیز درست میشه؟؟!!
    زدم زیر خنده
    -وای تمام اطرافیانم تو چندماه دارن ازدواج میکنن اخه مگه انقلاب کردین شماها؟؟!!
    باز چپکی نگاهم کرد
    -جواب منو بده..
    سرمو تکون دادم
    -بله..اول زن عمو کلی ذوق میکنه..بعد به عمو میگه اونم از خوشحالی بال درمیاره..بعد زن عمو زنگ میزنه به مادر مهساخانم که دوستشه قرارمدار میزارن...بعد شما میرین حرفاتون میزنید..بعد..
    -أه بسه سرم رفت..خیلی خب بهش بگو..
    روم رو با قهر برگردوندم..که گفت
    -عمرا نازتو بکشم..این وظیفه خطیر کار شوهرته نه من...
    -خیلی لوسی بهداد..چرا داد میزنی..
    مظلوم نگام کرد..
    -باشه معذرت...خب کلافه شدم از بس بعد بعد کردی..بخشیدی؟؟!!
    -چیکار کنم که دل رحمم..خیلی خب بهش میگم..
    با لبخند ذوق مرگ شده گفت
    -نوکرتم بخدا..
    -برو بابا نوکری زنت رو بکن..
    -اون که صد البته..
    سرمو با تاسف تکون دادم
    -زن زلیل..
    -تا چشت دراد..
    دیگه تا رسیدن به خونه حرفی بینمون رد و بدل نشد...
    در رو با عجله باز کردم کیفم رو گرفتم روی سرم تا خیس نشم رفتم داخل خونه عمو ناصر یه خونه حیاط دار قدیمی بود..پر از گل و گیاه که همش رو خودش و زن عمو تو دوران جوانی پرورش داده بودن و هنوز خیلی خوب از درختا و گلدونایی که تو حیاطشون بود نگه داری میکردن..زن عمو رو دیدم که روی ایوان ایستاده و بارون رو تماشا میکنه رفتم سمتش با لبخند گفتم
    -سلام زن عمو..
    برگشت سمتم با لبخند شیرینش گفت
    -سلام عزیزم خوبی؟؟ خسته نباشی!!
    گونش رو ماچ کردم
    -مرسی خوبم..
    نفس عمیقی کشیدم بوی غذاش که به بینیم خورد دلم ضعف رفت
    -وای دارم از گشنگی تلف میشم
    برخاست با مهربونی گفت
    -تا تو و اون شازده..
    اشاره کرد به بهداد که داشت ماشینش رو داخل میاورد
    -لباستون رو عوض کنید و یه آبی به صورتتون بزنید من سفره رو میچینم..
    ازش تشکر کردم رفتیم داخل..راهم رو کج کردم سمت اتاق بنفشه که حالا متعلق به من شده بود..لباسم تعویض کردم..شالم رو پوشیدم بعدم رفتم سمت روشویی تا صورتمو آب بزنم..بهداد رو دیدم که داشت صورت و دستاش رو با حوله کوچک خردلی رنگی خشک میکرد سرک کشید سمت آشپزخونه بعدم پچ پچ کنان گفت
    -بزار تنها بشین بعد بهش بگو جریان رو خب؟؟!
    سرمو تکون دادم
    -باشه ولی بهداد گفته باشم جواب بله رو گرفتی یه شیرینی درست حسابی میخوام..
    چشمای سبز رنگش برق زدن سرش رو تکون داد
    -چشم صد البته..
    با هم رفتیم پیش زن عمو و کمک کردیم سفره رو چیدیم..چندی بعد صدای زنگ اومد..بهداد رفت دکمه ایفن رو زد بعد از یه مدت کوتاه عمو ناصر با چهره خسته ای وارد شد...
    -سلام عمو
    نگاهم کرد و لبخند زد
    -سلام دخترم..
    عمو رو تونستم با تلاش فراوان نرم کنم دیگه از اون آدمی که چند ماه پیش دست روی من بلند کرد خبری نبود..خب منم شیوه خودم رو داشتم هر روز که از دفترش میومد میرفتم کلی خسته نباشید میگفتم..براش شربت و آبمیوه میبردم..وقتی خیلی خسته بود ماساژش میدادم اونقدر به قول بهداد خودشیرینی کردم تا عمو نرم شد و دست از تحریمم برداشت البته فقط اندکی اونم اینکه اجازه صادر شد تنهایی تا مدرسه برم و برگردم و هنوزم اجازه نمیداد تنهایی جایی برم حتما باید بهداد یا بنفشه همراهم میبودن..ولی من دلنازم اجازه اونم ازش میگیرم..بعد از ناهار مشغول شستن ظرفا بودم که زن عمو اومد داخل آشپزخونه..خواست چیزی برداره..رفت سمت جعبه دارو ها و یه پماد در آورد
    -زن عمو خدایی نکرد جاییتون درد میکنه؟؟!
    -نه گلم عموت پاهاش یکم درد میکنه میخوام از این بزنم پاهاش رو ماساژ بدم بهتر بشه..
    سرمو تکون دادم صدام رو آوردم پایین درحالی که لیوانی رو کفی میکردم گفتم
    -زن عمو کارتون رو که تموم کردین بیایین اتاقم باهاتون حرف دارم..
    -باشه عزیزم..
    بعدم رفت بیرون..منم بعد از شستن ظرفا رفتم سمت اتاقم..نگاهی به هال انداختم..عمو پاهاش رو دراز کرده بود و زن عمو داشت براش ماساژ میداد..به دیدن این تصویر لبخند زدم رفتم به چند ماه پیش و اون شب که پاهام درد میکردن و دادمهر برام ماساژ داد حکم مسکن رو داشت ، انگار دستاش مرهم بودن روی دردم..دل از اونا کندم خودم رو انداختم توی اتاقم بازم اون تصویر جلو چشمام بود..اشکام سرازیر شدن..سعی میکردم جلو خودمو بگیرم ولی نمیتونستم دلم براش تنگ شده بود برای چشماش ، اخماش برای همه چیزش..اینکه چپ و راست ازم ایراد بگیره..سرمو توی بالش فرو کردم که هق هقم بیرون نره..اگه بهداد میدید میفهمید چه دردمه خیلی وقت بود که میدونست..اون موقع که هنوز تحریم بودم..حتی سیم کارتمو عمو در آورد شکست..حالم خیلی بد بود از اینکه دیگه نمیتونم برگردم به عمارت همون عمارتی که من توش مزه عشقو چشیدم.."بهداد مدام مثل یه برادر کنارم بود و منو دلداری میداد وقتی حالت هام رو دید میگفت
    -نازی این چشما یه چیزی رو داره فریاد میزنه..اونو ازم پنهون نکن..
    چقدر خوب بود که کنارمه وقتی اینو گفت دیگه نتونستم تحمل کنم همه چیزو بهش گفتم اونم فقط گوش داد بعدم فقط یک کلمه گفت
    -میفهممت!!
    سرمو به چپ و راست تکون دادم
    -نه نمیفهمی عاشق نیستی که بفهمی..
    با چشمای غمگینی گفت
    -از کجا میدونی نیستم؟؟
    با چشمای اشکی سوالی نگاهش کردم...اونم راز دلش رو برام گفت..از مهسا گفت اینکه دختر دوست زن عموِ و از نوجوانی عاشقش شده اول فکر میکرد یه حس زود گذره اون دورانه ولی هر چه بزرگتر شد حسش قوی تر خودش رو نشون داد ولی بهداد هرچه شیطون بود و سر به سر همه حتی خود مهسا که من چندباری اون رو همراه مادرش دیده بودم اومده بود اینجا میگذاشت توی بیان حسش خیلی خجالتی و کم رو بود...گاهی واقعا از لوده بازیاش جلو مهسا حرصم میگرفت..در میومد به دختری که عاشقشه میگفت
    -چطوری مسی؟؟!!از اینورا راه گم کردی..
    دختر بیچاره صد بار جلوی ما سرخ و سفید میشد و چیزی نمیگفت..به خودم که اومدم دیدم نشستم دارم حرص کارای بهداد رو میخورم..رفتم بیرون آب زدم به صورتم تا سرخی چشمام و التهاب صورتم بخوابه اگه زن عمو میدی باز فکر میکرد دارم غصه رفتار عمو رو میخورم و کلی ناراحت میشد..بعد از آب زدن به صورتم رفتم اتاقم چندی بعد در زده شد و زن عمو ویدا اومد داخل.. کنارم روی تخت نشست زن عمو معلم باز نشسته بود اون باعث شد من توی مدرسه استخدام بشم منو به یکی از دوستاش که مدیر همون مدرسه ای بود که من و بنفشه توش کار میکردیم معرفی کرد و ازش خواست بهم کمک کنه اونم گفت که مشاورشون بازنشست شده و به یه نیرو جدید نیاز داریم و اینطوری و با کمک اون و تلاش خودم برای راضی کردن عموناصر پام به اونجا باز شد..با لبخند گفت
    -خب گلم با من کار داشتی؟؟!
    همش تو این فکر بودم چطور شروع کنم یکم مِن مِن کردم
    -راستش درمورد بهداد میخوام باهاتون صحبت کنم..
    ابروهای نازکش رفتن بالا
    -بهداد؟؟!!چیزی شده؟؟!!
    لبخند زدم
    -خیره انشالله..
    چشماش برق زدن
    -انشالله..
    -مثل اینکه از یه نفر خوشش اومده...
    با کنجکاوی و شوق گفت
    -خب کی؟؟!!
    -مهسا..دختر منیژه خانم..
    با تعجب نگاهم کرد..
    -مطمئنی؟؟!!
    -اره خودش گفت..
    -از دست این پسر..این همه مهسای بیچاره رو حرص میده هر دفعه ، بعد نگو آقا خاطرخواهش شده..
    ریز ریز خندیدم..
    - اگر با من نبودش هیچ میلی چرا جام مرابشکست لیلی..
    زن عمو زد زیر خنده با کف دست ضربه ارومی به پشتم زد
    -حالا پسر من لیلی شده؟؟!!
    -خودش زد اون دفعه ظرفی که مهسا توش آش آورده بود رو شکست..
    سرش رو تکون داد
    -بیچاره مهسا نزدیک بود گریه کنه..
    -این بهداد عشق و عاشقیشم مسخره بازیه..
    زن عمو چشماش برق میزدن همینطور که قربون صدقه پسر دیوونش میرفت از اتاق خارج شد مطمئن بودم رفته سراغ بهداد...چندی بعد صدای خنده عموناصر و صدای داد بهداد که میگفت
    -خاک بر سرت نازی با این گفتنت..
    یکی شد..منم توی اتاق فقط بهش میخندیدم "آخه پسرم اینقدر خجالتی و پاستوریزه؟؟!!"ماهان با اون کم روییش خودش به خانوادش گفت کیو دوست داره ولی بهداد..اصلا نمیشه از کاراش سردربیاره آدم عجب اعجوبه ایه برای خودش و اطرافیانش..
    ***
    چند روزی از اون ماجرا و گذشت حالا امشب عمواینا قرار بود برن خاستگاری..زن عمو همون روز زنگ زد به منیژه خانم و بهش گفت و اونا هم فرداش زنگ زدن و اجازه داد آخربرای امشب قرار خاستگاری رو گذاشتن..اونقدر بعد ازظهر بنفشه منو توی بازار چرخوند برای یه لباس که دیگه همراهشون نشدم ترجیح دادم خونه بمونم..از صبح یک دقیقه هم استراحت نکردم اصلا حوصله چنین مراسمایی رو هم نداشتم..بهداد کلی بدوبیراه بارم کرد که چرا همراهشون نمیرم.. تا اینکه با چشم غره عمو ساکت شد..دستام رو قفل کرده بودم پشت سرم و به سقف اتاق زل زدم..بازم رفتم به گذشته به روزی که بهداد رو التماس کردم بزاره با ساره تماس بگیرم و حال دادمهر رو بپرسم..تمام مدت آروم و قرار نداشتم وقتی چهره بی رمق و رنگ پریدش نمیزاشت یه خواب آروم داشته باشم اونقدر گریه و التماس کردم تا بالاخره راضی شد یه سیم کارت برام گیر بیاره بعدم خاموشش کنیم"گوشی رو توی دستام که از هیجان سرد شده بودن و میلرزیدن گرفتم با چشمای به اشک نشسته بین مخاطبایی که توی گوشی قدیمیم ثبت شده بودن میگشتم با دیدن شماره ساره هیجانم صدبرابر شد آب دهانم رو قورت دادم صفحه گوشی رو لمس کردم..بهداد رو به روم نشسته بود و با اخم نگاهم میکرد..چند بوق خورد بعدم صدای جدی ساره توی گوشم پیچید
    -بفرمایید!!
    تبش قلبم غیر قابل کنترل بود آب دهنم رو با صدا قورت دادم وقتی صدای نشنید گفت
    -الو؟؟!!مگه کری؟؟!حرف نزنی قطع میکنم..
    نفس گرفتم بین کلامش گفتم
    -ساره..
    از اون سمت هیچ صدایی نمیومد تا اینکه صدای پر هیجانش پیچید
    -نازی خودتی؟؟!!دختر معلومه کجایی...ما اینجا همه نگرانت بودیم...الو نازی چرا حرف نمیزنی؟؟!!
    لبم رو گاز گرفتم..اگه عمو میفهمید خونم حلال بود
    -ساره..زیاد نمیتونم حرف بزنم..
    -چی میگی؟؟!!کجایی؟؟!!
    -فقط بگو حال دادمهر خوبه؟؟!!
    -احمق جون میگم کجایی هان؟؟!
    داشت داد میزد
    -خواهش میکنم فقط بگو حالش خوبه..
    چندلحظه صدایی ازش نیومد داشتم از نگرانی پس می افتادم این سکوت یعنی چی؟!
    -ساره؟؟!!
    -آره حالش خوبه..دو روز بعد از رفتنت به هوش اومد..
    چشمام رو بستم زیرلب خدارو شکر کردم..همون موقع بهداد گوشی رو از دستم گرفت تا به خودم بیام تماس رو قطع کرد..
    -دختره احمق اگه بابا بفهمه بازم باید حبس بشی تو خونه چرا نمیفهمی؟؟!!!!
    زانوهام رو توی شکمم جمع کردم..سرم رو گذاشتم روشون متوجه حرفش نشدم فقط خدارو شکر میکردم که حالش خوبه..چند لحظه بعد با صدای بسته شدن در به خودم اومدم..بهداد از اتاق رفته بود..."از فکر بیرون اومدم..گوشیم داشت زنگ میخورد به صفحش نگاه کردم"مانی‌"با شوق پاسخ دادم
    -سلام بر رفیق بی معرفتم
    مانی-خفه الاغ جان بی معرفت تویی..سلام..
    خندیدم
    -شوهر کردی هنوز آدم نشدی؟!
    با ناز گفت
    -نخیر مگه فرشته ها آدم میشن؟؟!
    -کمتر نوشابه واسه خودت باز کن عزیزم..
    -من باز نمیکنم..مهرادم میگه تو فرشته ای..
    ادای عق زدن در آوردم
    -چاییدی هانی..شوهرت سرت هوو آورده اسمشم فرشتس
    جیغ زد
    -دستم بهت برسه خونت حلاله..
    -چرا من؟؟!!شوهرت رو بکش!!
    با صدای لوسی رو به کسی گفت
    -مهرادم...ببین میگه سرم هوو آوردی..
    مهراد صداش اومد
    -عزیزم چشم نداره خوشبختیمون رو ببینه..
    نیشخند زدم گفتم
    -بزارش رو اسپیکر
    -گذاشتم بگو..
    با صدای حرصی گفتم
    -داشتیم استااااد؟؟؟!!!
    صدای خندشون قاطی شد..منم از اینور میخندیدم..
    -چرا که نه..من خانمم رو ول کنم بگم تو راست میگی؟؟!!اونوقت دودمانم رفته هوا..
    من-آفرین..خوشم میاد خوب مانی زلیلی!!
    مانی-خفه گلم..
    -البته این نسبت دو نفرست...
    کمی دیگه باهاش صحبت کردم و جریان خاستگاری بهداد رو هم بهش گفتم دقیقا بعد از یک ساعت قطع کرد..گوشی رو که قطع کردم با تأسف گفتم"بیچاره مهراد هرچی درمیاره باید بده به پول قبض موبایل مانی!"ولی هرچی که بود زندگی عاشقانه ای برای خودشون درست کرده بودن گرچه هر زندگی ای سختی ها و مشکلات خودش رو هم داشت.... دیگه داشت از خستگی خوابم میگرفت برخاستم رفتم مسواک زدم بعد هم گرفتم خوابیدم..
    صبح وقتی برای صبحانه رفتم بیرون توی حیاط فقط زن عمو نشسته بود کنارش نشستم و با صدای پرانرژی گفتم
    -صبح بخیر به زن عموی خوشگلم..
    با لبخند درحالی که چای میریخت گفت
    -صبح تو هم بخیر ناز نازک..
    چای رو از دستش گرفتم و تشکر کردم همون موقع بهداد با چهره خواب الود و چشمای خمار در حالی که بازوش رو میخاروند اومد بیرون با صدای گرفته ای گفت
    -مامان کمتر هندونه بزار زیر بغل نازی کجاش نازنازکه این آخه..
    زن عمو با تشر گفت
    -بهداد؟؟!!سر به سر دخترم نزار..
    من با لبخند گشاد براش چهرمو چپ کردم سرش رو تکون داد
    -اگه نازه چرا خاستگار نداره بابا ترشید رو دستمون...
    زن عمو چای گذاست جلوش و با چشم غره گفت
    -لیاقت میخواد داشتن نازی...تازه تو از کجا میدونی؟؟!!شاید داشته باشه..
    من این وسط فقط میخندیدم..اینقدر بهداد،مانی و آرام بهم گفته بودن ترشیده که دیگه پوست کلفت شده بودم و اصلا عین خیالم نبود...بهداد هوشیاتر شد
    -نکنه خبریه؟؟!
    منم با عکس العمل اون کنجکاو شدم فقط خدا خدا میکردم چیزی نباشه..زن عمو لقمه ای گرفت زیر چشمی نگاهی به من انداخت
    -تا خدا چی بخواد...البته خود نازی باید تصمیم بگیره...
    حیرت زده موندم..بهداد با مسخره بازی اول صبح شروع کرد سوت بلبلی زدن که عمو با یه پس گردنی غافلگیرش کرد.. ولی من هنوز تو شوک بودم..
    عمو-کدوم وکیلی اول صبحی سوت بلبلی میزنه آخه؟؟؟!!بهداد واقعا تو چه آدمی هستی؟؟!!
    بعدم رو به ما گفت
    -صبح بخیر...
    نمیدونم با چه حالی پاسخش رو دادم همش حرف زن عمو توی گوشم تکرار میشد وای خدا نه...سرمو بلند کردم عمو و زن عمو داشتن صبحانه میخوردن...بهدادم سرش رو انداخته بود پایین و مثلا شرمنده بود...دلم نمیخواست به چیزی فکر کنم با لبخند محوی رو بهش گفتم
    -خاستگاری چی شد؟؟!!
    سرش رو بلند کرد زل زد به چشمام فک کنم حالمو فهمید با حرکت لب گفت"معذرت میخوام"لبخند کمرنگی زدم...
    -نگفتی؟؟!!
    با لبخند گشادی گفت
    -نمیدونی چی شد که.. برو آماده شو برسونمت تو راه تعریف میکنم برات..
    سرمو تکون دادم با اجازه ای گفتم و ازشون دور شدم چندی بعد درحالی ساعت مچیم رو مچ دستم میبستم رفتم بیرون...بهداد توی ماشینش نشسته بود ، نشستم توی ماشین در رو بستم
    بهداد-بریم؟؟!!.
    -بریم..
    راه افتاد..منتظر بودم شروع کنه..زد به پیشونیش نچ نچ کردن
    -ببین من شانس ندارم..
    با کنجکاوی پرسیدم
    -چطور..
    نگاهی به من انداخت و شونه بالا انداخت گفت
    -هیچی همیطوری!!!
    شصتم خبر دار شد که همش سر کاری بود و میخواست منو مسخره کنه، جیغ زدم:بهدااااد!!!
    زد زیر خنده
    -آخه دختر مگه یه خاستگاری چی داره؟؟!!ما رفتیم نشستیم بابا و پدر مهسا شروع کردن حرف زدن دیگه داشت حوصلم سر میرفت و خوابم میگرفت هی با آرنج میزدم تو پهلوی بنفشه تا به بابا یا مامان اشاره کنه برن سر اصل مطلب آخرشم با صدتا ایما و اشاره بابا متوجه شد یه تک سرفه کرد و گفت
    -خب پیمان جان والا غرض از مزاحمت و اینکه خودت هم بهتر میدونی اومدیم برای این شازده خاستگاری که اگه صلاح میدونید شما و خانمتون و مهسا خانم گل این پسر ما رو به غلامی قبول کنید...خلاصه تعارف تیکه پاره کردنا شروع شد منیژه خانم و آقا پیمان هردفعه یه چیزی میفتن..بعد کلی تعارف ما دوتا رو تنها گذاشتن که سنگامون رو وابکنیم...
    تمام مدت که تعریف میکرد صدای هر کدوم رو درمیاورد حتی صدای مهسا ، زن عمو ، بنفشه و منیژه خانم رو اینقدر از اداهاش خندیدم که به کل موضوع صبح یادم رفت و متوجه نشدم کی رسیدیم دم مدرسه..در حالی که از خنده زیادی اشکم دراومده بود ازش تشکر کردم و پیاده شدم در بستم اونم یه بوق زد بعدم رفت..نگاهمو ازش گرفتم رفتم سمت مدرسه که دیدم بنفشه با حرص داره به مسیر رفتش نگاه میکنه...
    -سلام به بنفشه خانم گل..
    نگاهشو بهم داد با لبخند گفت
    -سلام خانم گل...
    -چی شده که باز از دست بهداد حرصی هستی..
    چشماش رو تابی داد در حالی که با هم،هم قدم شده بودیم و داشتیم به سمت ساختمون مدرسه میرفتیم گفت
    -وای نمیدونی این پسر چه کرد با من به غلط کردن افتادم پیشش نشستم باورت میشه شب که برگشتم پهلوم کبود شده بود؟؟!!
    با تعجب نگاهش کردم
    -یعنی اونقدر محکم زد؟؟!
    -مگه برات تعریف کرد!!!
    سرمو تکون دادم
    -سعید وقتی پهلوم رو دید تا تونست مورد لطف قرارش داد..فکر کنم امروز بهداد یه دعوای حسابی داشته باشه باهاش خیلی از دستش عصبی بود..
    خندیدم
    -واو چه طرفداری میکنه این آقا سعید...
    پشت چشمی نازک کرد
    -پس چی؟؟!!اون حقمو نگیره کی بگیره؟؟!!
    با نیش باز گفتم
    -داداش وکیلت..
    صورتش رو جمع کرد
    -گل بگیرن اون دانشگاهی رو که به این بشر مدرک داد..
    سرمو تکون دادم..راست میگفت واقعا!!آخه کی فکرش رو میکنه بهداد با اون دلقک بازیاش وکیل دادگستری باشه؟؟!!اون محیط سرد و خشن چنین آدمی نیاز داشت؟؟!!البته ما که اون رو تو محل کارش ندیدیم شاید اونجا جدی باشه کی میدونه!!!
    ***
    روی تخت دراز کشیدم زل زدم به سقف کاری که توی این چند ماه شاید شده بود جزء عادت هام ، اون موقع که توی عمارت بودم فکر میکردم تنهام ولی حالا وقتی الانم رو با اون موقع مقایسه میکنم به نتیجه عکسش میرسم تنها سر گرمیم شده مدرسه که بیشتر اوقات هم سرم تو یه مشت برگه است..اونقدر گاهی سرم شلوغ میشه که زمان و مکان و خودم رو از یادم میبرم..سرم رو چرخوندم از کشو کنار تخت یه برگه و قلم در آوردم رفتم روی صندلی میز تحریر گوشه اتاق نشستم چراغ مطالعه رو روشن کردم دستم رو کشیدم به برگه سفید مقابلم..به قلم نگاه کردم باید نوکش رو درست میکردم از کشو میز تیغ در آوردم شروع کردن تراش دادن نی قلم وقتی کارم تموم شد با رضایت نگاهش کردم
    -اووممم...خوبه!!
    سرپوش مرکب رو باز کردم قلم رو زدم تو تا نوکش آغشته شد به مرکب سیاه بعدم روی برگه با خط خوش ریزی شروع کردم نوشتن"
    چه کرده ای با دلم ، حالم مثل گذشته نیست ، از یک سو تنها هستم و از سوی دیگر تنهایی در کنارم نیست … دلتنگی می آید به سراغم و زندگی ام یک لحظه آرام نیست… هر لحظه بی تابم ، در قفس نشسته ام اما در حال پرواز به سوی آسمانم… کویر هم با تو دریا میشود ، اگر نیایی در کنارم ، امروزم فردا نمیشود… "
    وقتی تمام شد احساس میکردم مچ دستم داره نصف میشه،قلم رو کنار گذاشتم زل زدم به نوشته...با لبخند در حالی که مچ دستم رو تاب میدادم تا دردش کمتر بشه برگه رو گذاشتمش کناری..مچ دستمو ماساژ دادم..بخاطر عادت نداشتنم خیلی طول کشیده بود..برگه هایی که خراب کرده بودم و مچاله اطرافم ریخته بودن رو جمع کردم ریختم توی سطل زباله...نگاهی به ساعت انداختم با دیدن ساعت۲:۲۶ دقیقه چشمام گشاد شدن"اوه خدا چقدر دیر شده"مسواکم رو برداشتم پریدم بیرون...بعد از انجام دادن کارهام وقتی داشتم میرفتم سمت اتاقم بهداد رو دیدم که توی تاریکی نشسته رفتم سمتش با صدای آرومی گفتم
    -چرا اینجا نشستی؟!!
    انگار غافلگیرش کرده بودم چون جاخورد
    -نازی!!!یه هنی هونی بابا سکته کردم...
    با خنده گفتم
    -ترسیدی!!!!
    -په نه په...یه دفه مثل جن ظاهر میشی...
    روی مبل کناریش نشستم
    -خب نگفتی چی شده؟!!مضطرب به نظر میای..
    توی اون تاریکی نمیشد چهرش رو کامل دید و مشخص بود هول شده
    -نه بابا چه اضطرابی؟؟!!
    -بهداد!!!
    کمی مکث کرد
    -فردا یه دادگاه مهم دارم...
    -چرت نگو تو هیچوقت استراس دادگاه نداشتی!!!
    -چرت چیه؟؟!!راست میگم...
    لبخند موزی ای زدم
    -مطمئنی بخاطر جوابی نیست که قراره فردا از مهسا بشنوی؟؟؟!!!
    برگشت سمتم توی این تاریکی هم میشد چهره نگرانش رو دید
    -یعنی چی میشه؟؟!!!
    -نگران نباش انشالله جوابش مثبته..
    -نازی جای من نیستی ببینی چقدر بده!!
    -خب درسته من قرار نیست هیچوقتم تجربش کنم!!
    -چطور؟؟!!
    با لبخند گشادی گفتم
    -آخه قرار نیست برم خاستگاری...
    سرش رو تکون داد
    -آره...فقط بیچاره اونی که قراره بیاد خاستگاریت...
    با خنده گفتم
    -به قول دل آرام کی منو میخواد!!!
    -سیروان!!
    سیخ نشستم
    -چی؟!!
    -اونروز مامان یه حرفایی زد مشکوک شدم..زیر زبون مامان رو کشیدم معلوم شد که زهرا خانم زنگ زده به مامان تو رو واسه سیروان خاستگاری کرده..
    وارفتم روی مبل
    -وای بهداد...
    - چرا اینطور میکنی؟؟!!!
    -خب زن عمو چی گفت؟؟!!
    -احتمالا فردا باهات حرف بزنه ببینه نظرت چیه!!
    -نظرم که مشخصه..
    یکم بینمون سکوت بود
    -ببین نازی درمورد سیروان میتونی هر جوابی خواستی بدی ولی به من بگو تا کی هر خاستگاری اومد رو میخوای رد کنی؟!
    لبم رو مکیدم
    -تا موقعی که دادمهر فراموش بشه..
    -ولی نازی...
    بین حرفش پریدم
    -نمیشه نمیتونم...بهداد مگه میشه وقتی قلبم،فکرم و روحم یه جای دیگه سیر میکنه کسی رو وارد زندگیم کنم!!بنظرت اون وقت این اسمش خ*ی*ا*ن*ت نیست؟؟!!
    سرش رو تکون داد
    -حق با توئه...
    از روی مبل برخاست
    -بهتره بخوابی..شب خوش!!
    بعدم رفت سمت اتاقش و منو با یک عالمه فکر تنها گذاشت..باید چیکار میکردم؟؟!!!کسی توی قلبم لونه کرده که چندماه بود حتی کوچکتری خبری ازش نداشتم..دستی به گردنم کشیدم سردی زنجیر گردنبند رو احساس کردم زنجیر رو بیرون کشیدم با دیدن حلقه ای که چند ماه پیش زینت دستم بود اشک توی چشمام جمع شد..انگشت شصته دستمو بهش کشیدم و بعد توی مشتم فشردمش..تکیه دادم به پشتی مبل چشمام رو بستم قطره اشکایی که پشت پلکام گرفتار بودن ریختن پایین"مهم نیست چی میشه من وفادارم به حسی که توی قلبمه!!"چشمام رو باز کردم برخاستم و با قدم های آرومی به سمت اتاقم رفتم...
    ***
    نگاهم رو از دانش آموزی که داشت باهام درمورد برنامه درسیش صحبت میکرد گرفتم و به گوشیم دادم که زنگ میخورد"زن عمو"رو به ثریا گفتم
    -باشه عزیزم من برات تنظیمش میکنم بعد بیا بگیر اگه باهاش مشکلی داشتی با هم درستش میکنیم...
    سرش رو تکون داد بعدم تشکر کرد و رفت بیرون از اتاقم..صفحه گوشی رو لمس کردم
    -جانم زن عمو؟؟!
    صدای پر شوقش پیچید توی گوشم!!
    -سلام نازی جان میدونم نباید ساعت کاریت زنگ میزدم ولی واقعا نمیتونستم جلوی هیجانم رو بگیرم..
    لبخندی زدم
    -ایرادی نداره امروز سرم خلوته! جانم بفرمایید..
    نفسش رو داد بیرون بعد گفت:
    -تازه منیژه زنگ زد گفت مهسا جوابش مثبتِ..
    از خوشحالی داشتم بال در می آوردم پس بالاخره این یک هفته ناز کردن خانوم تمام شده بود...فکر کنم هیجان من و زن عمو دست کمی از بهداد نداشت!لبخند گشادی رو لبم جا خشک کرد گفتم:
    -مبارک باشه..
    -ممنون گلم...خودت زنگ بزن به بهداد بگو..
    -چشم حتما...
    بعد از یه خدافظی کوتاه گوشی رو قطع کرد که مزاحم کارم نباشه..دستی به برگه های روی میزم کشیدم اون ها رو منظم کردم صدای تقه در اومد سر رو بلند کردم
    -بفرمایید...
    در باز شد خانم راشدی معاون مدرسه و خانمی نسبتا جوان که ظاهر ساده ای داشت در کنارش داخل اومدن صاف ایستادم سلام کردم هر دو پاسخم رو دادن...خانم راشدی دستش رو، روی شانه زن گذاشت
    -خانم سعادت ایشون مادر ترنم سهرابی هستن!!
    رفتم سمتش باهاش دست دادم
    -سلام خوشبختم خانم سهرابی..
    لبخند محوی زد دستم رو فشرد
    -سلام منم همینطور...
    خانم راشدی-خب مثل اینکه خانم سهرابی باهات صحبت داره من تنهاتون میزارم..
    بعدم رفت بیرون در رو بست..مادر ترنم رو راهنمایی کردم رو مبل توی دفترم نشست خودمم رو به روش نشستم با لبخند بهش نگاه کردم
    -خب مثل اینکه با من کاری داشتین..
    داشت با انگشتای کشیده دستش بازی میکرد و هرزگاهی بهشون فشار می آورد این نشون از آشفته بودنش بود..نگاهی به من انداخت
    -راستش اومدم اینجا در مورد رفتارای اخیر ترنم صحبت کنم..
    سرم رو تکون داد
    -چای بریزم؟؟!!
    -نه ممنون بهتره زود حرفام رو بزنم برم دوست ندارم ترنم منو اینجا ببینه...
    کمی مکث کرد
    -شما که بهش نمیگید؟؟!!
    تکیه دادم به پشتی مبل
    -خب شما میخواید درمورد اون صحبت کنید ولی من قول میدم تا زمانی که لازم نباشه اون متوجه ملاقات ما نشه...
    سرش رو تکون داد..شروع کرد حرف زدن..
    -راستش اول میخواستم برم پیش یه مشاور دیگه ولی بعد دیدم اسم شما رو زیاد میاره بخاطر صمیمیتی که با شما داره من الان اینجام..
    -راحت باشین منو دلناز صدا کنید..
    با لبخند کوچکی گفت
    -پس شما هم به من بگید پروانه..
    -چشم پروانه جان منتظرم..
    لبش رو کمی جوید
    -نمیدونم از کجا شروع کنم رفتارای اخیرش عجیبن..زیاد با دوستاش بیرون میره وقتی میاد میگم با کیا بودی هیچ جوابی نمیده..با گوشیش زیاد صحبت میکنه گاهی خیلی شاده و میخنده گاهی هم عصبی میشه و پرخاشگر حتی چند وقت پیش اونقدر عصبی بود که فقط بهش گفتم دارم میرم بیرون حواست به برادر کوچیکت باشه زد مجسمه ای که خودش برای تولدم خریده بود رو خورد کرد...باهاش صحبت میکنم ولی اصلا جوابی نمیده کلافم کرده پدرشم که فقط سفره اصلا بهش توجه نداره..از لباسایی که میپوشه و آرایشایی که توی این سن روی صورتش میبینم اصلا خوشم نمیاد یجورایی انگار کنترل تربیتش از دستم خارج شده..چپ میره میگه دوستم این رنگ رو دوست داره راست میره میگه فلان شلوارم بدردنمیخوره یه نو میخوام در صورتی که یک بارم نپوشیده!!...تمام فکر و ذکرش شده ظاهرش..لباساش و مارک لوازم آرایشش..
    نفس گرفت پلکاش رو روی هم فشرد و بعد از چند ثانیه باز کرد
    -باورتون میشه نمراتش رو ازمن پنهان میکنه چند روز پیش رفتم اتاقش لباساش رو برداشتم بزارم توی لباسشویی داشتم جیب لباسش رو میگشتم که یه وقت چیزی توشون نباشه دیدم یه برگست که نمرات این دو ماه رو زده وقتی بهش گفتم چرا پنهونش کردی کلی قشقرق راه انداخت توی چرا جیبای منو میگردی بهم اعتماد نداری...گفتم جواب منو بده میگه میخواستم بعدا بهت نشون بدم..
    دیگه حرفی نزد و منتظر به من نگاه کرد انگار حرفاش تمام شده بودن خب منم خودم نوجوان بودم و البته شاهد بزرگ شدن دل آرام
    -اینکه اون توی این سن به ظاهرش بیش از حد توجه میکنه اصلا نگران کننده نیست ولی شما باید مراقبش باشید و البته دوستاش بچه ها توی این سن بیشتر دوستاشون رو در اولویت قرار میدن ولی به هرحال خانواده نباید اجازه بده این اولویت جای خودشون رو بگیره..ولی بقیه رفتاراش خب الان من باید حتما باهاش صحبت کنم چون از مسئله درس و رفتارای پرخاشگری نمیشه ساده رد شد..
    با نگرانی گفت
    -ولی من نمیخوام اون متوجه اومدنم به اینجا بشه...
    -ببین پروانه جان اگه پیش مشاور دیگه ای هم میرفتی با چیزایی که تو الان تعریف کردی اون هم خواستار ملاقات با ترنم میشد..
    سرش رو تکون داد
    -متوجم...حالا من چطور میتونم بهش کمک کنم؟؟!!
    -خب ما باید مرحله به مرحله جلو بریم...اول اینکه سعی کنید توی خونه مشغولش کنید کمتر سمت گوشیش بره..
    -آخه چطور؟؟!!
    -ساده ترین راهش اینه که مثلا با هم آشپزی کنید ..
    -ولی ترنم از این کار متنفره..
    -خب با هم شیرینی درست کنید یا مثلا غذاهایی که اون خیلی دوستشون داره...
    -اون لازانیا، پیتزا و سالاد ماکرونی،دوست داره...همینطور کیک و شیرینی...حتی از دم نوش های مامان منم خیلی خوشش میاد..
    -خب این عالیه..تو باید درمورد درس خوندنش باهاش جدی برخورد کنی چون شوخی بردار نیست درمورد ساعت استراحتش هم یا برید بیرون یا فیلم نگاه کنید من پیشنهاد میکنم براش کتاب بخری البته حجمش زیاد نباشه و متناسب باسنش و در عین حال آموزنده باشه که فکرش رو زیادی مشغول نکنه و فقط جنبه سرگرمی داشته باشه...
    -درمورد ظاهرش چی؟؟!!
    با لبخند گفتم
    -از این به بعد باهاش برو خرید..
    -اون سلیقه منو اصلا قبول نداره..
    موندم این بشر چی رو قبول داره..
    -خب کسی توی دوست و آشنا هست که ظاهرش هم مورد قبول تو و ترنم هردو باشه؟؟!!
    کمی فکر کرد
    -آره دختر عموش اسمش نیوشاست همسن ترنم ولی ظاهر اون کجا و لباسای عجق وجق ترنم کجا..
    -خیلی خب میتونی به نیوشا بگی همراهتون بیاد مطمئن باشید اینطوری خیلی بهترم هست..
    سرش رو تکون داد
    -فکر نکنید من آدم خشکیم که مخالف ظاهر زیبای دخترم باشم نه به خدا فقط دوست دارم وقتی ترنم به جایی وارد میشه جای اینکه همه از لباساش ایراد بگیرن مورد تعریف و تحسین قرار بگیره...
    برخاستم رفتم سمتش
    -میدونم پروانه جان..همه پدر مادرا دوست دارن فرزندشون رو همه تحسین کنند...ولی دارم بهت تأکید میکنم اجبار اصلا راه خوبی نیست اون خودش باید متوجه بشه چی براش خوبه چی نیست..
    دست کرد کیفش گوشیش رو درآورد بین عکسای گوشیش گشت تا روی یکی مکث کرد
    -ببینید تو رو خدا این عکس نیوشا و ترنمِ
    به عکس نگاه کردم با دیدن ظاهر ترنم بیشتر از اینکه تعجب کنم خندم گرفت ولی جلوی خودم رو گرفتم یه شلوار پاره پاره کفاشای اسپرت مانتوش هم روش یه عالمه وصله زده بود و نوشته های درهم برهمی که اصلا معلوم نبود به چه زبانین آستیناش هم تا آرنج بالا زده بودن و آرایشی که اون رو از یه دختر ۱۵ساله خارج کرده بود و شاید ۱۰ سالی بزرگتر نشون میداد"این روزا دخترای ۱۵ساله دوست دارن خودشون رو با سن بیشتری نشون بدن زنا سن بالا هم خودشون رو میکنن دختر ۱۵ ساله چرا کسی دوس نداره اونی که هست نشون بده؟!!"به دختری که کنارش ایستاده بود نگاه کردم کفشای عروسکی فیروزه ای شلوار جین تنگ آبی مانتو فیروزه ای که قدش تا یک وجب بالاتر از زانوش بود و حالت دامنی زیبایی داشت و کمربند زنجیری طلایی رنگی کمر باریکش رو به زیبایی نشان میداد روی صورتش آرایش داشت ولی انقدر نبود که دل را بزند اتفاقا صورت او را دلنشینتر میکرد، موهاش رو برخلاف ترنم که کوتاه و پسرونه بودن، بلند بودن و بافت جلوی موهاش صورت گردش رو زیباتر کرده بود"خب معلومه وقتی چنین دختری به هر جمعی وارد بشه مورد تحسین بقیه قرار میگیره!!" گوشی رو دادم دستش روی دسته مبل نشستم
    -شما کارایی که گفتم رو انجام بده منم باهاش صحبت میکنم انشالله که نتیجه بده...
    سرش رو تکون داد برخاست با لبخند
    -ممنونم دلناز جان واقعا سبک شدم با یه نفر صحبت کردم..
    دستم رو گذاشتم روی شونش
    -خوبه که آدم رازدار باشه ولی گاهی ما احتیاج داریم فشاری که روی دوشمون هست رو با حرف کمی خالی کنیم..
    -حرفت رو حالا که احساس سبکی میکنم قبول دارم..
    بعد هم خداحافظی کرد و رفت...کمی بعد از رفتنش زنگ مدرسه به صدا دراومد وسایلم رو جمع کردم ریختم توی کیف بعد هم رفتم بیرون اون موقع یادم اومد که هنوز خبر بله گفتن مهسا رو به بهداد ندادم ضربه ای آروم به پیشونیم زدم"ای وای ، فواموش کردم!"همینطور که به سمت خروجی مدرسه میرفتم بین وسایلی که درون کیفم ریخته بودن دنبال موبایلم گشتم تا پیداش کردم...
    بین مخاطبای گوشیم دنبال اسم بهداد میگشتم و همینطور به راهم ادامه میدادم که صدای بوق ماشینش اومد برگشتم سمتش دلم میخواست کمی سر به سر بزارم..چهرمو ناراحت کردم روی صندلی ماشین نشستم با دیدن چهرم با نگرانی گفت
    -نازی چیزی شده؟!!
    برگشتم سمتش لبم رو جویدم
    -بهداد؟؟!!
    کمی مکث کردم
    بهداد-بگو چی شده؟؟!!
    -زن عمو زنگ زد
    و بازم مکث
    -خب؟؟!!د جون بکن!!
    -منیژه خانم زنگ زد بهش جواب مهسا رو گفت..
    آب دهنش رو قورت داد منتظر بهم چشم دوخت..توی جزء جزء صورتش میشد نگرانی رو دید
    -متأسفم بهداد..
    بازم مکث کردم..ولی با دیدن چهره سکته ایش با نگرانی خودمو کشیدم سمتش گوشه کتش رو گرفتم تکونش دادم
    -بهداد؟؟؟!!
    از صدای بلندم به خودش اومد...
    -چی شده؟؟!!بدبخت شدم!!
    -میخواستم بگم متاسم چون رفتی قاطی مرغا...
    چند لحظه منگ بهم نگاه کرد بعد چنان خیز برداشت سمتم که نمیدونم چطور در ماشینو باز کردم پا به فرار گذاشتم چون هنوز راه نیوفتاده بود!!...صدای بلندش به گوشم رسید
    -دستم بهت برسه فاتحه خودت رو باید بخونی!!
    همینطور فرار میکردم برگشتم سمتش یه دفعه به کسی برخوردم افتاد روی زمین ولی من کنترل خودم رو به دست آوردم..نگاه کردم دیدم از این پسرای الافه که شب روز سر کوچه میشینن..خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستم رو گرفت
    -کجا خانومی؟؟!!..میزنی بعد میخوای بری؟؟
    از لحن هیزش حالم بهم خورد سعی کردم خودمو آزاد کنم دوتا دستمو گرفت زیر گوشم گفت
    -جوجو تازه پیدات کردم..
    سرش رو آورد سمتم که یه مشت خوابید توی بینیش نگاه کردم دیدم بهداده یقه پسره رو گرفته چپ و راست مشت حواله صورتش میکنه رفتم سمتش کشیدمش عقب
    -دیوونه شدی بهداد..بیا بریم ولش کن..
    برگشت سمتم
    -برو توی ماشین زود باش..
    -ولش کن کشتیش...
    پسره نا نداشت حرف بزنه بالاخره بهداد ولش کرد انداختش روی زمین یه لگد زد بهش
    -بار آخرت باشه مزاحم یه خانم میشی..عوضی!
    پسره فقط ناله میکرد..به زور بهداد رو سوار ماشین کردم صورتش غرق عرق بود یه دستمال گرفتم سمتش
    -بیا پسر حاجی صورتت رو خشک کن حسابی کالری سوزوندی...
    دستمال رو ازم گرفت
    -ببین روز خوبم چطور زهرمارم شد..
    خندیدم
    -بی خیال حالا بگو شیرینی من چی میشه؟؟!!
    چپ چپ نگاهم کرد البته به شوخی
    -نگاه کن بخاطر تو دست به یقه شدما..
    -مگه من گفتم؟؟!!
    -میخواستی عین سیب زمینی وایسم نگاه کنم؟؟!!
    -نخیر اونوقت به مردونگیت شک میکردم...
    -خب پس لطفا خفه...
    بعدم ماشین رو راه انداخت...
    -بهداد شیرینی منو میدیا...
    کلافه نگاهی به من کرد
    -از دست تو چشم!!!..امشب میریم شام بیرون نظرت چیه؟؟!
    کمی فکر کردم
    -بد نیست اینم خوبه ولی یه رستوران عالی...
    -نچایی یوقت..
    -نه خیالت راحت...
    کنار یه شیرینی فروشی نگه داشت
    -اینجا چرا وایسادی
    -با خودم یه جعبه شیرینی ببرم خونه
    لبخند گشادی زدم
    -آهان..راستی یادم رفت بگم مبارک باشه..
    چشماش برق زدن
    -ممنون آبجی گلم...
    بعدم رفت سمت شیرینی فروشی بعد از چند دقیقه با یه جعبه شیرینی برگشت گذاشتش رو پای من و ماشین رو راه انداخت
    دیگه تا رسیدن به خونه عمو چیزی نگفت..ماشین رو جلوی در پارک کرد پیاده شدم جعبه شیرینی رو از دستم گرفت با کلید خودش در رو باز کرد رفتیم داخل با صدای بلندی گفت
    -سلام به اهل خانه...
    زن عمو با عجله اومد طرفمون به بهداد که رسید اون رو بغل کرد حسابی قربون صدقش رفت با بغض گفت
    -مبارکت باشه عزیز مامان انشالله خوشبت بشی..
    سر زن عمو رو بوسید
    -ممنون مامان...نبینم بغضت رو..
    زن عمو گفت
    -از خوشحالیه فدات بشم..
    -خدا نکنه این چه حرفیه..
    با خنده و شادی همگی رفتیم داخل عمو هم اومده بود داشت جانمازش رو جمع میکرد با دیدن ما اومد سمتمون و بهداد رو به آغوش کشید و پدرانه بهش تبریک گفت..بعدم سر منو بوسید با لبخند گفت
    -اگه تو نبودی این پسر حالا حالاها باید سکوت میکرد..
    لبخند زدم زن عمو هم گونم رو بوسید..بهداد با مسخرگی گفت
    -چی میگی آقاجون ایشون رشوه گرفتن تا بخت منو باز کردن..
    همگی زدیم زیر خنده
    عمو-چطور؟؟!!
    -هیچی خانم شیرینی میخواد..
    زن عمو-حق داره خب بایدم بخواد ، دخترمو اول میبری خرید بعدم میبریش یه رستوران خوب..
    بهداد یه لبخند سکته ای زد
    -کاش نمیگفتم خودش به همون رستوران قانع بود بخدا مادر من...
    بازم همه خندیدن چقدر شاد بودیم امروز
    بهداد-روزی که بنفشه میخواست ازدواج کنه همه ماتم گرفتن ببین چقد خوشحالن که دارن از دستم راحت میشن..
    زن عمو رفت سمتش باز صورتش رو بوسید..جعبه شیرینی رو از دستش گرفت
    -نگو مادر این چه حرفیه
    بعدم رفت سمت آشپزخونه..
    -تا من سفره رو بچینم شما لباستون رو عوض کنید..
    بعدم توی درگاه آشپزخانه ناپدید شد رفتم سمت اتاق لباسم رو عوض کردم..بعد از اینکه دست و صورتم رو شستم رفتم سمت آشپزخونه کمک زن عمو بعد از مدتی عمو و بهداد به ما ملحق شدن..
    ***
    نگاه آخر رو به خودم انداختم یه مانتو یاسی ،شلوار جین آبی روشن کفشای بند بندی بادمجونی..در آخر هم یه شال بادمجونی که خط های ظریف یاسی نقش و نگارش بودن کمی هم آرایش کرده بودم از خونه رفتم بیرون بهداد داشت کلافه توی کوچه اینور اونور میرفت بهش رسیدم
    -بریم
    برگشت سمتم با حرص گفت
    -بالاخره اومدین شازاده خانم..
    پشت چشمی نازک کردم رفتم سوار ماشین شدم اونم اومد نشست بدون حرف راه افتاد
    -بهداد؟!
    -هوم؟؟!!
    -بریم رستوران!!
    برگشت سمتم
    -مگه نمیخوای بری خرید؟؟!
    -نه بابا خرید لازم ندارم..
    -ولی مامان سفارش کرده ببرمت خرید..
    -نه بهداد من چیزی لازم ندارم...
    -باشه ولی بعد نگی منو نبردی خرید..
    -آخه من کی این حرفو زدم..
    -راس میگی همیشه بنفشه نق میزد..
    خندیدم
    -بهداد سعید باهات دعوا نکرد اون روز؟؟!!
    چهرش درهم شد
    -مرتیکه چطور طرفداری زنشو میکنه..زن زلیل..
    خندم بلندتر شد
    -معلومه بد حالت رو گرفته..
    -مادر زاییده نشده حالمو بگیره هنوز..
    -اونم زاییده میشه...
    سرش رو تکون داد
    -عمرا..
    -دست بالای دست زیاده آقا بهداد..
    -دست میزارم روی دستش تا نره بالاتر..
    خندیدم
    -تو کم نمیاری..
    سرش رو تکون داد دستش رو برد سمت پخش تا رسیدن به مقصد دیگه حرفی نزد" (متن اهنگ فصل بارونی)
    فصل بارونی بیشه رنگ چشماته همیشه حس تازه بودن من بی نگاه تو نمی شه اگه دیروز اگه فردا اگه با هم اگه تنها با توام خود خود تو اگه حتی توی رویا نه می افتم به پای تو نه می میری برای من همیشه رد پات پیداست کنار رد پای من کاش دوباره بودن من رنگ بودن تو باشه که در بسته ی قلبم باز با دستای تو واشه باز با دستای تو واشه تو مثله شبهای مهتابی و بارونی وقتی که نباشی دلگیرم و می دونی حرفای دلم رو با اشک تو می گفتم بارون که می باره باز یاد تو می افتم از غم منو غم تو تب منو تب تو همه بی خبرن از دل منو دل تو شب منو شب تو همه بی خبرن فصل بارونی بیشه رنگ چشماته همیشه حس تازه بودن من بی نگاه تو نمی شه اگه دیروز اگه فردا اگه با هم اگه تنها با توام خود خود تو اگه حتی توی رویا "
    جلو یه رستوران نگه داشت،برگشتم سمت شیشه با دیدن رستوران چشمام گشاد شدن سرمو چرخوندم سمت بهداد
    -بهداد چرا اومدی اینجا؟؟!!
    لبخند زد
    -چون گفتی بریم یه رستوران عالی..زود پیاده شو..
    خودش زودتر پیاده شد منم مجبوری دنبالش رفتم وقتی داخل شدیم یه مرد جلومون تعظیم کرد و یه میز کنار پنجره بهمون نشون داد آب دهنم رو قورت دادم گوشه کت بهداد رو گرفتم
    -بهداد بیا بریم اینجا راحت نیستم..
    برگشت سمتم
    -چرت نگو..
    بند کیفم رو گرفت کشوندم طرف میز
    -بشین مسخره بازی هم در نیار..
    نشستم نگاهی به میز انداختم یه رو میزی قلاب دوزی شده طلایی رنگ ابریشمی که روش دوتا شمع سفید-طلایی بود ما بینشونم یه گلدون باریک کریستال بود که درونش چند شاخه گل رز سفید و قرمز دیده میشد گارسون اومد طرفمون منو رو داد دست بهداد یکی هم سمت من گرفت از دستش گرفتم تشکر کردم بهداد غذاش رو سفارش داد ولی من بین اون همه غذای رنگا و رنگ مونده بودم..به بهداد نگاه کردم فکر کنم از نگاهم متوجه شد رو به گارسون گفت
    -برای ایشونم از همون غذای من بیارید..
    منو رو ازم گرفت داد دست گارسون اونم بعد از نوشتن سفارش ها رفت...برگشتم رو به بهداد گفتم
    -قبلا هم اومدی اینجا؟؟!!
    چپکی نگاهم کرد
    -معلومه که اومدم
    -من خیلی معذبم...بین این همه آدم عصا قورت داده...
    صدام رو آروم کردم
    -یاد عمارت می افتم..
    -پس چرا اونجا اینطور هول نمیشدی؟؟!!
    دستام رو توی هم گره دادم گذاشتم روی میز
    -نمیدونم..
    خواست چیزی بگه که گارسون با سفارشا اومد همه رو چید روی میز بعدم فندکش رو در آورد شمع ها رو ، روشن کرد با تعجب به بهداد نگاه کردم داشت میخندید..چه فضای رمانتیکی درست کرده بود..وقتی رفت بهداد گفت
    - نمیدونستم از این رمانتیک بازیا هم اینجا دارن باید یه دفعه با مهسا بیام..
    خندیدم
    -انشالله..
    با انگشت شصت و اشارم شمعی که طرفم بود رو خاموش کردم..بهدادم همین کار رو کرد
    بهداد-چه جالب تا حالا امتحان نکرده بودم..
    نگاهی به ظرف جلوم که با میگو پفکی و سبزیجات تزیین شده بود انداختم..و گفتم
    -مسخره..
    کارد و چنگال رو برداشتم شروع کردم به خوردن..دیدم از بهداد صدای درنمیاد سرمو بلند کردم دیدم متعجب زل زده به من
    -هان چیه؟؟!!
    اشاره کرد به ظرف
    -نمیدونستم بلدی اینطوری هم غذا بخوری..
    به کارد و چنگال نگاه کردم
    -آهان..نه قبلا بلد نبودم..
    بعدم همینطور که غذامون رو میخوریم یواش یواش شروع کردم از آموزشایی که توی عمارت ساره بهم میداد تعریف کردن...بهداد خندید
    -واو چی نکشیدی..
    سرمون رو تکون دادم
    -اهوم..
    دیدم حرفی نمیزنه و با اخم به طرفی خیره نگاه میکنه..
    -بهداد چی شده؟؟!!
    با حرص گفت
    -اون پسره از لحظه ای که اومدیم زل زده به تو..
    ابروهام رفتن بالا خواستم برگردم سمتی که میگفت ولی با اخطارش خشک شدم
    -برنگرد!!
    خم شدم روی میز
    -دارم از کنجکاوی میمیرم..
    -اوکی ولی یجوری نگاه کن که متوجه نشه..
    خندم گرفت چه حساسه این بشر..آروم کمی سرم رو چرخوندم تا ببینمش از طرفی کنترل خنده ای که روی لبم بود رو نداشتم برگشتم ولی با دیدن شخصی که داشت بهم نگاه میکرد خشک شدم و بهت زده بهش نگاه کردم خنده روی لبم ماسید روی صندلی وارفتم چشماش خیلی عصبانی بودن و من دلیل این عصبانیت رو نمیدونستم مات چشمای سیاه تر از آسمون شبی بودم که حالا بدجور طوفانی بودن که با صدای بهداد به خودم اومدم سریع صاف نشستم بهداد وقتی چهره رنگ پریدم رو دید نگران شد گفت
    -چی شده؟؟!!
    آب دهنم رو قورت دادم
    -بهداد؟؟!!
    اخم کرد
    -باز مسخره بازیت گل کرده؟؟
    سرمو به چپ و راست تکون دادم
    -نه به خدا..
    باز نگران شد
    -بگو ببینم چی شده؟؟!!
    با لکنت گفتم
    -اون..اون...دادمهره..
    یه لحظه فقط مات نگاهم کرد بعد برگشت به همون سمت و چشماش رو ریز کرد بعدم برگشت سمت من..
    -مطمئنی؟؟!!
    -آره خود خودشه...ولی اینجا چیکار میکنه؟؟!!
    شونه ای بالا انداخت و ریلکس شروع کرد خوردن بقیه غذاش...
    -کارد بخوره به شکمت بلند شو بریم..
    غذایی که دهنش بود رو با نوشابه فرو داد
    -من هنوز سیر نشدم..
    -احمق میگم اون دادمهره..
    -باشه!!
    پام رو از زیر میز کوبیدم به پاش..صورتش جمع شد
    -وحشی..اون از صبح که زهرمارم شد اینم از الان..
    -خب به من چه..
    -تا غذام تمام نشه هیچ جا نمیریم..
    زیر لب"گوریل"حوالش کردم که بی خیال شونه بالا انداخت..بالاخره بعد از دوساعت آقا رضایت داد که بریم
    بهداد-برو بیرون تا بیام..
    سرمو تکون دادم قدمام رو خیلی کوتاه و آروم برمیداشتم جلو در که رسیدم یک دفعه احساس کردم چیزی دور پاهام حلقه شده سرم پایین بردم با دیدن پرنوش چشمام پر از اشک شدن با خودم گفتم"من چرا تو رو ندیدم؟؟!"نشستم گرفتمش توی بغلم الهی بگردم داشت گریه میکرد صورتش رو غرق ب*و*س*ه کردم هق هق امان حرف زدن بهش نمیداد
    -جانم عزیزم چرا اینطور اشک میریزی..
    بریده بریده بین هق هق گریش میگفت
    -دل..ناز...جو...ن
    سرش رو دوباره بغل کردم اشکای خودمم سرازیر شدن
    -جونم؟؟!!فدای دلنازجون گفتنات بشم..
    -د..لم..برا..ت..ت..تن..گ شد..(دلم برات تنگ شده)
    روی موهاش رو ب*و*س*ه زدم
    -منم عزیزم..
    با مشتای کوچیکش زد به پشتم
    -تو بدی.. بد..
    -چی شده؟!
    سرمو بلند کردم دیدم بهداد با تعجب به ما نگاه میکنه..
    -دلناز؟؟!!
    لبم رو گاز گرفتم
    -پرنوشه!!
    ابروهاش رو انداخت بالا..به پرنوش نگاه کرد اومد سمتش دستش رو کشید به صورت پرنوش ولی اون با اخم سرش چرخوند با تعجب بهش نگاه کردم تا حالا ندیدم با کسی اینطور برخورد کنه..
    بهداد-چه دخترخانم نازی..
    ولی پرنوش فقط بیشتر خودش رو به من چسبوند
    -دلنازجون به این آقا بگو بره..
    با خنده گفتم
    -چرا؟؟!
    -دوسش ندارم!!
    بهداد زد زیر خنده منم همراهیش کردم...با صدایی که میگفت
    -پرنوش!
    به عقب برگشتم دامون بود که سراسیمه به سمتمون می آمد وقتی من رو دید لحظه ای خشک سر جاش ایستاد چیزی زیر لب با خودش گفت بعدم اومد کنارمون رو به من گفت
    -سلام
    پاسخش رو دادم..
    دامون-بی خبر کجا رفتی پرنوش؟؟!!
    پرنوش سرش رو پایین انداخت
    -ببخشید!!اومدم پیش دلنازجون..
    بهداد دستش رو زد به شونه دامون و گفت
    -رفیق شفیق حالا منو نمیبینی؟؟!!
    دامون برگشت سمتش با تعجب دیدم که با خوشحالی بهداد رو بغل کرد..واقعا داشتم شاخ در می آوردم یعنی همدیگرو میشناسن؟؟!!
    دامون-چخبر؟؟دیگه سراغی از ما نمیگیری؟!
    -نه که تو میگیری؟؟!خبر سلامتی و اینکه دارم میرم قاطی متاهل ها..
    دامون نگاهی به من انداخت و گفت
    -بله دارم میبینم...مبارک باشه..
    من و بهداد به همدیگر نگاه کردیم و همزمان گفتیم"نه" با کنجکاوی گفت
    -پس چی؟؟!
    بهداد توضیح داد
    -دلناز دخترعموی منه و من قرار با یه خانم دیگه ازدواج کنم!!
    دامون سرشو تکون داد
    -متوجه شدم..بهت تبریک میگم..
    -معلومه شما کجایید؟؟!!
    با شنیدن صداش سر جام خشک شدم برگشتم سمتش برخلاف همیشه تیپش رسمی نبود چه جالب تا حالا اینطوری ندیده بودمش!!!تیشرت جذب آسمونی که بیشتر به سفید میزد و روش نوشته های انگلیسی بود ، کت چرم مشکی براق شلوار جین ،بوت مشکی با خودم گفتم"چه جذابتر شده!!" بهداد زیر گوشم گفت
    -خوردیش نازی!!
    به خودم اومدم دیگه رسیده بود کنارمون داشت نگاهم میکرد از نگاه مستقیمش هول شدم و با صدای لرزانی گفتم
    -سلام..
    سرش رو تکون داد زیر لب جوابم رو داد..بهداد داشت با کنجکاوی نگاهش میکرد اونم همینطور خندم گرفته بود..دستم رو کشیدم طرف بهداد و رو به دادمهر گفتم
    -پسر عموم بهداد..
    با هم دست دادن بهداد یه لحظه اخماش درهم شدن ولی زود به حالت عادی برگشت..
    دامون-برادرم دادمهر..
    بهداد-خوشبختم..
    حرفی نزد فقط سرش رو تکون داد..بعد هم رو به دامون گفت
    -‌‌بهتره زودتر بریم..
    بغضم رو فرو دادم"اصلا منو دیدی؟!"اینقدر براش بی اهمیتم که حتی نپرسید این چند وقت کجا بودم!!..پرنوش زد زیر گریه
    -من میخوام..پیش دلنازجون باشم..
    با اخطار و تشر گفت
    -پرنوش!!
    ولی پرنوش پاش رو کوبید زمین و جیغ زد
    -من نمیام..
    حالا با این بچه چه کنیم؟؟!!دامون بغلش گرفت و گفت
    -عزیزم نمیتونی پیش دلنازجون باشی!!
    ولی پرنوش مادام جیغ و داد میکرد..چهره دادمهر اونقدر عصبی بود که میترسیدم یک وقت دست روی بچه بلند کنه گرچه هیچوقت ندیدم این کار رو بکنه ولی خیلی عصبانی بود!!...بهداد با چهره ناراحت داشت نگاهش میکرد میدونستم خیلی عاشق بچه هاست..
    بهداد-ما میتونیم با خودمون ببریمش!!
    با حیرت برگشتم سمتش..نگاهی به من انداخت رو به دادمهر گفت
    -البته اگه پدرش اجازه بده و به ما اعتماد کنه!!
    دامون-ممنون از پیشنهادت بهداد جان بحث اعتماد نیست مزاحمتون میشه..
    بهداد-نه این چه حرفیه..
    این دفعه من دخالت کردم..
    -بهداد یک لحظه..
    نگاه موزی رو به دادمهر انداخت و گفت
    -جانم؟!
    برام عادی بود چون بیشتر اوقات تیکه کلامش بود این حرف..کشیدمش طرفی..
    -معلومه چی میگی؟؟جواب عمواینا رو چی میخوای بدی؟!
    مثل من به آرومی گفت
    -‌فکر اونجاشم کردم..
    -مطمئنی؟؟!!
    -اره..
    با هم برگشتیم با دیدن چهره برزخی دادمهر سکته ناقص رو زدم این چرا امشب اینطور شده؟؟!!بهداد دست کرد جیبش و رو به دادمهر گفت
    -اجازه میدید؟؟!!
    نیم نگاهی به بهداد انداخت بعدم به پرنوش که با چشمای مشتاق نگاهش میکرد..بعد از یه مدت که به اندازه یک سال گذشت گفت
    -ایرادی نداره!!
    پرنوش با ذوق جیغ کشید و خودش رو پرت کرد توی بغل دادمهر دو طرف صورتش رو ماچ کرد با خودم گفتم"کاش من جاش بودم"از فکر خودم داغ شدم سرم رو انداختم پایین و گوشه لبم رو گاز گرفتم..وقتی به خودم مسلط شدم سرم رو بلند کردم که باهاش چشم تو چشم شدم بازم هول کردم..پرنوش از آغوش پدرش جدا شد اومد سمتم دستم رو گرفت"چطور میتونی اون آغوش گرم رو رها کنی؟؟!!"نه انگار بدجور سیم های سرم قاطی کردن فکر کنم این چندوقت دوری و دلتنگی باعث این افکار شده بود!!!
    دادمهر-تو که لباس راحتی نداری..
    دامون-ساکش تو ماشین الان میارمش..
    بعد هم رفت کمی اون طرفتر و صندوق عقب ماشین مشکی رنگی رو باز کرد و یک ساک عروسکی بیرون آورد بعدم اومد طرف ما ساک رو بهداد تحویل گرفت و بعد از یه خداحافظی نسبتا طولانی راهی خونه عمو شدیم..
    جلو در پارک کرد رو بهش گفتم
    -مگه ماشین رو داخل نمیاری؟؟!
    سرش رو تکون داد
    -میام داخل برای بابا توضیح میدم بعدم باید برم جایی!
    سرم رو چرخوندم سمت پرنوش چشماش خمار شده بودن معلوم بود حسابی خسته هست..پیاده شدم رفتم در رو باز کردم براش
    -رسیدیم عزیزم..
    کمکش کردم تا پیاده بشه..بهداد ساک به دست منتظرمون بود رفتیم سمتش در خونه رو باز کرد هر سه رفتیم داخل خونه یکم استرس داشتم ولی چهره بهداد کاملا خونسرد بود پرنوش کنار من راه میرفت و کنجکاو اطرافش رو نگاه میکرد رفتیم داخل
    بهداد-یاالله حاج خانم...
    صدای عمو اومد
    -بهداد مسخره بازی درنیار..
    رسیدیم توی هال عمو و زن عمو نشسته بودن تلویزیون نگاه میکردن
    بهداد-مسخره بازی چیه پدر من مهمون داریم!!
    عمو با شنیدن صداش برگشت کنجکاو نگاهمون کرد زن عمو هم همینطور پرنوش سرش رو از پشتم بیرون آورد با صدای خجالت زده ای گفت
    -سلام!
    ابروهای عمو و زن عمو هماهنگ باهم رفتن بالا خندم گرفته بود..عمو زودتر گفت
    -این بچه از کجا اومده؟؟!!
    بهداد-راستش این از زن اولمه...فردا میخوام ببرمش ببینم مهسا قبولش میکنه؟؟!!
    لبم رو گاز گرفتم تا نخندم..
    زن عمو-اِ نمیدونستم نوه به این نازی دارم!!
    ولی عمو رو به بهداد گفت
    -توضیح بده بهداد!!
    چهرش خیلی جدی شده بود..یک آن دلم ریخت
    بهداد-اوکی..
    کمی مکث کرد
    -دامون معینی رو یادتونه؟؟!برای یه پروژه اومده بود اینجا و من کارهای حقوقیش رو انجام میدادم؟؟!
    عمو سرش رو تکون داد بهداد در ادامه گفت
    -پرنوش برادرزادشه..
    عمو-خب اینجا چیکار میکنه؟؟
    -من و دلناز رفته بودیم رستوران اتفاقی دیدمش نمیتونست از پرنوش مراقبت کنه چون سرش خیلی شلوغ بود
    عمو-بچه مردم رو برداشتی آوردی اینجا؟؟!مگه این بچه پدر و مادر نداره؟؟!
    -از پدرش اجازه گرفتم..لابد یه چیزی بوده من که به زور بچه مردم رو با خودم نمیارم.. شما که اینطوری نبودین مهمون حبیب خداست..
    نگاهی به چهره پرنوش انداخت
    -اونم مهمون به این خوشگلی!
    عمو نگاهی به چهره ترسیده پرنوش انداخت..انگار نرم شد چون رو بهش لبخند زد..زن عمو با شوق و ذوق اومد طرفش گونش رو بوسید
    -ببین چه مهمون نازی برامون اومده حاجی!!
    بالاخره عمو از موضع خودش عقب نشینی کرد
    عمو-من که چیزی نگفتم فقط بچه مردم مسؤلیت داره..
    زن عمو-عزیزم اسمت چیه؟!
    با صدای ریزی پاسخ داد:
    -پرنوش!
    زن عمو-چه اسم نازی داری گلم..
    بعد نگاهش رو توی صورتش چرخوند و گفت
    -معلومه حسابی خسته ای!
    این دفعه من گفتم
    -مثل اینکه خوابش میاد!
    همه چرخیدن سمت من یکم هول کردم..
    زن عمو-الهی اره ببین چشماش چه خمار شده..
    ساک رو از بهداد گرفتم رفتیم سمت اتاقم وقتی داخل شدیم در رو بستم بعدم از ساک براش لباس راحتی آوردم..لباسش رو تعویض کردم بغلم گرفتمش گذاشتمش روی تخت صورتش رو بوسیدم خواستم بلند بشم که دستمو گرفت و صدای خواب آلودی گفت
    -نه بمون..
    لبخند زدم
    -باشه عزیزم بزار لباسم رو عوض کنم..
    سرش رو تکون داد..لباسم رو با تاپ و شلوارک یاسی رنگی تعویض کردم رفتم کنارش دراز کشیدم خودش رو توی بغلم مچاله کرد..دستام رو دورش حلقه کردم بوی دادمهر رو میداد یه نفس عمیق کشیدم..طولی نکشید که پلکای خستش رو هم افتادن و خوابش برد منم به چهره دلنشینش زل زده بودم و به اتفاقات امشب فکر میکردم تا اینکه بالاخره خواب منم در آغوش کشید...
    صبح که بیدار شدم یکم گیج بودم به اطرافم هی نگاه میکردم احساسی بهم میگفت یه چیزی سر جاش نیست تا اینکه اتفاقات شب قبل یادم اومد وقتی پرنوش رو کنارم ندیدم سیخ نشستم"وای این بچه کجاست؟؟!!"خواستم برم بیرون ولی بادیدن لباسام ضربه ای به سرم زدم"ممکنه عمو و بهداد خونه باشن!" تند تند لباس پوشیدم رفتم بیرون هی اطراف رو میگشتم که صدای زن عمو رو از آشپزخونه شنیدم رفتم دیدم داره به پرنوش صبحانه میده با لبخند گفتم
    -صبح بخیر..
    زن عمو با تبسم پاسخم رو داد ولی پرنوش دوید سمتم و خودش رو انداخت بغلم نشستم روی سرش ب*و*س*ه زدم
    -صبح بخیر دلنازجون..
    زن عمو با تعجب گفت
    -این بچه یک روزه چقدر باهات اخت شده..
    لبم رو گاز گرفتم و فقط یه لبخند کج و کوله ای زدم خدا خدا میکردم پرنوش یه دفعه چیزی نگه..رفتم نشستم کنار زن عمو پرنوشم کنارم نشست..زن عمو نگاهی به پرنوش انداخت با لبخند گفت
    -عزیزم تو شبیه مامانت هستی یا بابات؟؟!
    پرنوش بغ کرده گفت
    -مامان ندارم..
    زن عمو به من نگاه کرد ابروهام رو بالا انداختم..زن عمو یکم هول شده بود فقط لبخندی زد و دوباره برای پرنوش لقمه گرفت..
    -بیا گلم..
    پرنوشم لقمه رو گرفت تشکر کرد بعدم برخاست رفت بیرون از آشپزخونه..با صدای زن عمو نگاهم رو از جای خالیش گرفتم
    -انگار ناراحت شده..تو نمیدونی مادرش چی شده؟!
    سرم رو بالا انداختم
    -من فقط پدرش رو دیدم..
    سرش رو تکون داد و مشغول خوردن شد ولی من دیگه اشتها نداشتم رفتم بیرون دیدم پرنوش نشسته داره کارتون نگاه میکنه کنارش نشستم بهم نگاه کرد سرش رو گذاشت روی پاهام..
    -دلنازجون؟؟!
    دستمو روی موهای نرمش کشیدم
    -جونم؟!
    -تو مامانت رو دیدی؟!
    لبم رو گاز گرفتم صداش بغض داشت الهی بگردم!!
    -آره عزیزم دیدمش!
    -ولی من ندیدم..
    مکثی کرد
    -مامان ها مهربونن؟!
    قطره اشکی از گوشه چشمم چکید
    -آره گلم خیلی!!
    -مثل تو؟!
    دستی رو که داشتم روی موهاش میکشیدم متوقف شد
    -من مهربونم؟!
    سرش رو بلند کرد چشمای دریاییش از اشک برق میزدن
    -خیلی..
    خودش رو انداخت بغلم..
    -میشه مامانم باشی؟!
    خشک شده بودم نمیتونستم حرف بزنم زن عمو اومده بود داخل و حرف پرنوش رو شنید اونم ناراحت بود..پرنوش داشت گریه میکرد دستامو سفت دورش حلقه کردم
    -هیس قشنگم گریه نکن..
    با هق هق گفت
    -‌کاش مامانم میشدی!
    دیگه واقعا لال شده بودم نمیتونستم حرف بزنم ناخودآگاه اشکای منم سرازیر شدن..مدتی توی بغلم نگهش داشتم تا بالاخره ساکت شد از خودم جداش کردم پوست سفیدش قرمز شده بود بینیش هم همینطور اشکاش رو پاک کردم با لبخند گفتم
    -ببین مثل دلقکا شد..
    خنده ریزی کرد..انگار آروم شده بود بردمش سمت روشویی صورتش رو شستم بعدم بردمش توی اتاقم عروسکاش رو گذاشتم جلوش با هم دیگه بازی کردیم..صدای در اومد زن عمو بود رو به من گفت
    -نازی میشه بیای؟!
    سرم رو تکون دادم امکان نداره زن عمو بو نبرده باشه رفتم بیرون دیدم توی هال نشسته رفتم کنارش
    -جانم با من کار داشتید؟!
    -بشین!!
    لبم رو گاز گرفتم خیلی چهرش جدی بود
    -منتظرم!
    این پا اون پا کردم
    -منتظر چی؟!
    برگشت سمتم
    -اون بچه از قبل تو رو میشناسه؟!
    -بهداد که گ...
    دستش رو بالا آورد مانع حرفم شد
    -میدونم بهداد چی گفت..ولی من میدونم حرفای بهداد تا حدی درست بودن خب بگو از کجا میشناسیش!!
    انگار دستم رو شده بود نگاهی به چهره منتظرش انداختم اول کمی مِن مِن کردم بعدم همه چیز رو تعریف کردم بدون اینکه چیزی رو جا بی اندازم از خراب شدن سقف خونه تا پیشنهاد دامون و اینکه متوجه شدم اونا رو از قبل میشناختم تنها چیزی که نگفتم آرتیست بازیام بودن و جریان شریف و شیفته اونا رو دیگه واقعا نمیشد گفت!!..وقتی به خودم اومدم دیدم صورتم از اشک خیسه و زن عمو هم دست کمی از من نداشت..با صدای گرفته ای گفت
    -خدا منو مرگ بده..چقدر به حاجی گفتم این دوتا طفل معصوم رو رها نکن به حال خودشون ولی کو گوش شنوا فقط تعصباتش براش مهم بودن اینکه پسر مجرد داره و نمیخواد دوتا دختر رو بیاره فقط بخاطر حرف مردم!!..نمیدونم از کجا قضیه تو رو فهمید ولی وقتی به گوشش رسید شد کوه اتش فشان چنان از خونه زد بیرون که از ترس قبض روح شدم تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که با زورم که شده بهداد رو همراهش بفرستم یوقت بلایی به سر خودش نیاره..منو ببخش نازی اگه من همون موقع راضیش میکردم که حتما شما رو بیاره چنین وضعی درست نمیشد..
    اینقدر اشک ریخته بود که من از خودم خجالت کشیدم رفتم کنارش دستم رو روی شونش گذاشتم
    -تو رو خدا اینقدر گریه نکنید اتفاقیه که افتاده..
    با گریه گفت
    -خدایی نکرده اگه سقف خونه میریخت رو سرتون یا ..
    صداش رو آرومتر شد و ترسیده
    -اگه گیر یه آدم نادرستی می افتادین چی؟!
    از اینکه باعث ناراحتیش شدم خودم رو سرزنش کردم
    -زن عمو یوقت عمو چیزی نفهمه..
    سرش رو تکون داد
    -نه خیالت راحت فقط مراقب پرنوش باش یوقت جلوش چیزی نگه!
    -باشه مراقبم..
    رفتم توی اتاق پرنوش هنوز با عروسکاش مشغول بود وقتی منو دید با لبخند گفت
    -دلنازجون موبایلت زنگ میخورد..
    سرم رو تکون دادم رفتم سمت گوشیم دوتا تماس از یه شماره ناشناس داشتم شونه ای بالا انداختم کی میتونست باشه؟! باز گوشی زنگ خورد پاسخ دادم
    -الو؟!
    صدای عصبی دادمهر که توی گوشم پیچید هنگ کردم
    -معلومه کجایی؟!
    آب دهنم رو قورت دادم
    -مگه با تو نیستم؟!
    با تته پته گفتم
    -سلام..ببخشید..گوشی توی اتاق بود!متوجه نشدم..
    حرفی نزد فقط صدای نفساش رو میشنیدم قلبم داشت خودکشی میکرد به زور به خودم اومدم تا تونستم بگم
    -کاری داشتید؟!
    صداش کمی دلخور بود
    -یه مدت راحت تر صحبت میکردی!!
    نفس تو سینم حبس شد آب دهنم رو قورت دادم..این دفعه با صدای جدی ای گفت:
    -پرنوش رو آماده کن میام دنبالش دوساعت دیگه پرواز داریم..
    اشک به چشمام هجوم آورد میخواست بره؟!
    -دلناز؟!
    با شنیدن صدای مردونش که اسمم رو صدا میزد کلا وا رفتم"الهی فدای دلناز گفتنات بشم!"
    -کجایی دختر؟!
    مسخ شده گفتم
    -همینجا!!
    کمی مکث کرد بعد گفت
    - کاملا معلومه!یادت نره چی گفتم..خدافظ..
    با حال خرابی خداحافظی کردم گوشی رو پایین آوردم..پرنوش هنوز داشت بازی میکرد رفتم سمتش دستمو کشیدم به صورتش با مهربونی گفتم
    -عزیزم باید آمادت کنم پدرت میاد دنبالت..
    با شوق گفت
    ‌-تو هم میای؟!
    تو سکوت بهش نگاه کردم..بازم بغض کرد گفت
    -نمیای!
    -گریه نکنیا بابات با هر دومون دعوا میکنه!
    بغ کرد نشست و دوباره گفت
    -چون بابا باهات بداخلاقی میکرد رفتی؟!
    لبخند زدم
    -نه عزیزم!
    -پس چرا رفتی؟!
    مونده بودم بهش چی بگم که زن عمو به دادم رسید اومد کنارمون نشست
    -چون دلنازجونت یه عمو اخمو داره اون مجبورش کرد..
    پرنوش-یعنی عمو دلنازجون از بابای منم اخموتره؟!
    خندیدم تو دلم گفتم"نه اخم هیچکس به پای بابات نمیرسه!"ولی زن عمو گفت
    -شاید!
    پرنوش دیگه چیزی نگفت،منم از ساکش براش لباس درآوردم تنش پوشوندم..بعدم عروسکاش رو گذاشتم توی ساک..نیم ساعت بعد صدای زنگ در اومد دست پرنوش رو گرفتم زن عمو در رو باز کرده بود داشت با کسی صحبت میکرد صدای پامون رو که شنید برگشت سمتمون و بعد به شخصی که نمیدیدمش با اجازه گفت و اومد طرف ما زیرگوشم به شوخی گفت
    -اگه این پدرَست که باید بگم عموت یک دهمش هم جدی نیست..
    لبمو گاز گرفتم تا خندم رو مهار کنم..رفتم سمت در پرنوش تا پدرش رو دید پرید بغلش منم از فرصت استفاده کردم حسابی دیدش زدم یه تیشرت جذب خاکستری روش هم یه بافت مردونه دودی رنگ یقه هفت با شلوار جین مشکی کمربند ، چرم قهوه ای سوخته و کتونی خاکستری به خودم اومدم دیدم دو ساعته دارم با چشمام پسر مردم رو قورت میدم.. وقتی دیدم داره نگاهم میکنه با هول گفتم
    -سلام..بفرمایید داخل..
    چه تعارف چرتی واقعا!!عمو میشنید منو نصف میکرد..ولی اون خیره نگاهم کرد از نگاه مستقیمش گرمم شده بود
    -ممنون..باید بریم..
    پرنوش با نق نق گفت
    -بابا دلناز جونم ببریم..
    دادمهر بهم نگاهی انداخت و توی گوش پرنوش چیزی گفت که اونم با شوق گفت
    -واقعا!باید قول بدی!
    -باشه قول میدم..
    منم کنجکاو داشتم نگاهشون میکردم که با دیدن ماشین عمو حسابی هول شدم"وای"عمو از ماشین پیاده شد نگاهی به دادمهر انداخت بعدم به من ، سرم رو گرفتم پایین
    -سلام عمو..
    -سلام..
    صداش بدجور جدی بود..دادمهر دستش رو کشید سمتش و با همون لحن همیشه جدیش گفت
    -سلام معینی هستم..
    دیدم که عمو از اون همه جدیت توی صورتش جاخورد ولی زود به خودش اومد دستش رو فشرد
    -پس شما پدر این خانم کوچولو هستید!
    -درسته..
    عمو نگاهی به من اندخت
    -تو چرا امروز خونه ای؟!
    با صدای ضعیفی گفتم
    -امروز پنج شنبست..
    سرش رو تکون داد با لحن جدیش گفت
    -برو داخل شاید زن عموت کمک لازم باشه..
    با هول با اجازه گفتم و رفتم داخل لحظه آخر اخم غلیظ دادمهر دیدنی بود..دلم برای اخمش ضعف رفت..


    روی تخت چوبی گوشه حیاط نشستم و زانوهام رو جمع کردم تو شکمم زل زدم به گوشه با خودم گفتم"اینم موقعی بود که عمو بیاد خونه؟؟!نتونستم یه دل سیر نگاهش کنم و یه خدافظی درست حسابی داشته باشم!!"دیگه کلا به این افکار خودم عادت کرده بودم خداحافظی درست حسابی یعنی چی؟!لبم رو گاز گرفتم که جلو افکار بیشرمانم رو بگیرم تا بیشتر از این پیشروی نکنن..توی افکار خودم غرق بودم که دیدم عمو اومد داخل گیج و منگ بهش نگاهش کردم اونم یه لحظه ایستاد بعدم سری به نشونه تأسف تکون داد رفت داخل خونه"خب که چی؟؟!!"نفسم رو دادم بیرون و به بخاری که از دهنم خارج میشد نگاه کردم صدای عمو اومد
    -دلناز بیا داخل سرما میخوری دختر!
    سرما؟؟!پس چرا من هیچی احساس نمیکردم؟!تنم کوره آتیش بود!! ولی به حرفش گوش دادم رفتم داخل..رفتم اتاقم روی صندلی میز تحریر نشستم احساس گرگرفتی میکردم دستام یه تیکه یخ بودن ولی از داخل داشتم میسوختم..حوله و لباس برداشتم رفتم سمت حموم بلکه کمی از این گرمایی که تنم رو تسخیر کرده بود خلاص بشم بعد از یه دوش آب سرد اونم توی سرمای پاییز تنم شده بود سنگ ولی بازم هیچی حس نمیکردم وقتی از حموم در اومدم زن عمو رو دیدم تا چشمش به من افتاد ضربه ای به گونش زد با ترس گفت
    -خاک به سرم تو چرا اینقدر رنگت پریده؟؟!
    گیج بهش نگاه کردم اومد سمتم دستم رو گرفت که صورتش پر شد از نگرانی
    -تنت مثل یخه..
    چرا من چیزی حس نمیکردم؟؟!حتی نمیتونستم جوابش رو بدم انگار یه نفر دست گذاشته بود روی دهنم و محکم فشار میداد..نکنه مردم و خودم حالیم نیست!!داشتم به زن عمو نگاه میکردم اگه مرده باشم که اون باهام حرف نمیزد!! یه لحظه چشمام سیاهی رفت زیر بغلم رو گرفت بردم سمت اتاق کمک کرد روی تخت دراز بکشم بعدم با عجله رفت بیرون فقط چند لحظه بعد از رفتنش گذشته بود که باز حس کردم توی کوره ای از مذاب دارم میسوزم ولی از طرفی داشتم میلرزیدم عمو و زن عمو ویدا اومدن داخل از صورت هر دو نگرانی میریخت عمو دستش رو گذاشت روی پیشونیم با ترس دستش رو برداشت
    -داره توی تب میسوزه زود آمادش کن ببریمش بیمارستارن..
    زن عمو رفت سمت کمد تمام مدت داشتم با چشمای نیمه باز به حرکاتشون نگاه میکردم زبونم سنگین شده بود حتی نای حرف زدن رو هم نداشتم زن عمو لباس تنم پوشید و با کمک عمو منو گذاشتن توی ماشین بعدم دیگه چیزی یادم نیست تنها صدای زن عمو که لحظه آخر گفت
    -یا خدا ناصر از حال رفت بچم..
    چشمام رو که باز کردم یه جای ناآشنا بودم و گلوم به طرز وحشتناکی میسوخت طوری که حتی نمتونستم آب دهنم رو قورت بدم چندتا سرفه خشک کردم حس کردم دستم فشرده شد برگشتم دیدم زن عمو داره با مهربونی نگاهم میکنه
    -خوبی عزیزم؟!
    سرم رو تکون دادم و با صدای خشدار و گرفته ای گفتم
    -آ..آب..
    خودم که از صدام وحشت کرده بودم..زن عمو زود یه لیوان آب ریخت به دهنم نزدیک کرد فقط کمی تونستم بخورم گلو درد اجازه نمیداد بیشتر بخورم ولی خشکی گلوم تا حدی رفع شده بود..همون موقع عمو و بهدادم اومدن داخل
    -حالت چطوره خاله ریزه؟!
    عمو-بهداد سر به سرش نزار حالش خوب نیست..
    بهداد-با این حالت برنامه امشبم خراب شد..
    دستمو تکون دادم و با صدای گرفتم گفتم
    -اگه مهمونی امشب رو بخاطر من خراب کنید بخدا عذاب وجدان میگیرم..
    عمو-البته که باید باشی..
    -نه عمو خواهش میکنم اینطور واقعا نمیتونم خودمو ببخشم..
    نگاهی به بهداد کردم
    -این شازده رو بیشتر از این منتظر نزارین..
    عمو زد به پشت بهداد
    -تو و این آقا اگه حالت بد نمیشد باید بدجور بازخواست میشیدین من هنوز از گناهتون گذشت نکردم..
    با تعجب زل زدیم به عمو و همزمان گفتیم "چرا؟!"
    عمو چپ چپ نگاهمون کرد
    -چون چ چسبیده به را..
    بهداد زد زیر خنده
    -اِ حاجی شما هم از این چیزا بلدی؟!
    عمو طوری نگاهش کرد که کلا خفه شد همون موقع پرستاری اومد و سرم رو از دستم خارج کرد و گفت که مرخصم..زن عمو تا دم ماشین کمکم کرد
    بهداد-مامان چرا اینقدر لوسش میکنی بابا یه سرماخوردگی بود..
    زن عمو بهش چشم غره رفت
    -ازت نظر نخواستم..
    انگار امروز همه سر جنگ داشتن با بهداد!!بیچاره خودشم مونده بود جریان چیه!وقتی رسیدیم خونه زن عمو کمک کرد برم توی اتاقم دراز بکشم ولی چند لحظه نگذشته بود که صدای بلند عمو اومد
    -بهداد تو واقعا با خودت چی فکر کردی که به من دروغ میگی؟؟!
    صدای بهداد رو نمیشنیدم دوباره عمو گفت
    -چه دروغی؟؟!!یعنی فکر میکنی من نمیفهمم؟!دختری رو که دلناز سه ماه ازش پرستاری کرد رو دیشب میاری اینجا بعدم یه داستان سر هم میکنی..
    کپ کرده سرجام نشستم و به حرفای عمو گوش دادم خدای من چطور متوجه شد؟!
    -میدونم دامون همون معینیه و برادرش هم پدر همون دختره..بهم بگو چرا آوردیش اینجا؟!
    لبم رو گاز گرفتم کلافه با انگشتای دستم بازی میکردم"خدا به خیر کنه!"
    دیگه صداشون نیومد و فقط یه پچ پچ میشنیدم هر چقدر گوش ایستادم متوجه نشدم چی میگن..احتمالا بهداد داشت قضیه شب قبل رو توضیح میداد!!دوباره دراز کشیدم اینقدر کنجکاو شده بودم که حتی مریضیم رو از یاد بردم نگاهی به ساعت انداختم یه لیوان آب ریخم و داروهایی که دکتر برام تجویز کرده بود رو خوردم بعدم سرم رو گذاشتم روی بالش که در اثر خوردن مسکن و دارو خیلی زود به خواب رفتم...
    وقتی از خواب بیدار شدم شب بود صداشون رو میشنیدم رفتم بیرون حاضر شده بودن که برن خونه آقای عرفانی پدر مهسا امشب بله برون بود حالم کمی بهتر شده بود زن عمو نگاهم کرد
    -خوبی عزیزم؟!چرا بلند شدی؟!
    -خوبم..خواستم بگم منتظرم باشید تا آماده بشم باهاتون بیام..
    به همدیگه نگاه کردن
    عمو-لازم نیست هنوز رنگت عادی نشده!
    -باورکنید خوبم!
    بعدم بدون اینکه منتظر باشم دوباره اعتراض کنن رفتم سمت اتاق و تند تند آماده شدم و از اتاق رفتم بیرون بهداد با دیدنم گفت
    -چه زود حاضر شدی!!کاش همیشه مریض باشی!!!...
    زن عمو با تشر گفت
    -خجالت بکش این چه حرفیه خدا نکنه..
    عمو-بهداد هنوز نمیدونی همه حرفو نباید بزنی؟!
    بیچاره بهداد آب شد خندیدم و گفتم
    -چیکارش دارین دامادو حالا یه حرفی زده..بهتره بیشتر از این معطل نکنیم..
    با این حرفم دیگه کسی چیزی نگفت و رفتیم بیرون و راهی خونه آقای عرفانی شدیم..بنظر خودم اگه امشب هم میموندم درست نبود یک وقت با خودشون فکرایی میکردن ، که اصلا دوست نداشتم.. بهداد جلو ساختمانی چند طبقه پارک کرده بود همگی پیاده شدیم نگاهی بهش انداختم کت شلوار سرمه ای خوش دوختی به تن داشت که زیرش یه پیراهن آسمونی و کرواتی سرمه ای-آسمونی دور گردنش انداخته بود خیلی بنظرم جذاب شده بود همزمان با ما دو ماشین دیگه هم ایستادن که یکیش سعید و بنفشه بودن و دیگری خانواده دایی بهداد که شامل آقا وحید ، خانمش فریده دخترش ویشکا و پسرش فرشاد قبلا دیده بودمشون ویشکا ۲۰ ساله بود و فرشاد ۱۶سال داشت و از شیطنت هم که بهداد رو میگذاشت توی جیبش..باهاشون احوال پرسی کردیم بعدم زنگ رو زدیم صدای مردی مسن به گوش رسید
    -خیلی خوش اومدین بفرمایید..
    بعد هم در باز شد همگی رفتیم داخل خوشبختانه طبقه دوم بودن لازم نبود از آسانسور استفاده کنیم مگه این جمعیت توش جا میشد؟! جلو در به استقبالمون اومدن مهسا هم کنار مادرش ایستاده بود و داشت با همگی احوال پرسی میکرد رفتم سمتش..دستمو دراز کردم
    -سلام عزیزم..
    برگشت سمتم یه لبخند زیبا زد دستمو گرفت ولی چهرش نگران شد
    -چرا اینقدر بدنتون داغه؟!
    با لبخند گفتم
    -اینطور باهام رسمی صحبت نکن ناسلامتی خواهر شوهرتم..
    گونه هاش سرخ شدن
    -چشم..
    دوباره نگاهم کرد
    -بنظر مریض میای نازی جون..
    سرمو تکون دادم
    -یکم سرماخوردم..
    -میموندی خونه استراحت میکردی
    -نه دلم میخواست باشم خاستگاری رو از دست دادم دلم نمیخواست دوباره امشب رو هم از دست بدم..
    با صدای فرشاد همه سکوت کردن
    -بابا بریم داخل یه لنگ پا ایستادیم اینجا که چی؟!
    پدرش بهش چشم غره رفت ، خانواده عرفانی کلی عذرخواهی کردن و همگی رفتیم داخل کنار بنفشه نشستم و نگاهی به مهسا انداختم کت دامن شیری خیلی خوش دوختی پوشیده بود یه شال حریر به همون رنگ و صندلای شیری آرایش زیبایی هم روی صورتش داشت بهداد که یک لحظه ازش چشم برنمیداشت تا بازم فرشاد شروع کرد مزه ریختن..
    -بهداد به خدا مال خودته!!لازم نیست اینقدر بهش نگاه کنی!!
    بهداد بلافاصله نگاهشو از روی مهسا برداشت و چشم غره ای به فرشاد رفت اونم پررو ابرو بالا می انداخت.. بعد از یه مدت که بحث های متفرقه میکردن بالاخره عمو گفت
    -پیمان جان اگه اجازه بدی بریم سر اصل مطلب..
    آقای عرفانی-اختیار داری..
    عمو-پس با اجازت من این بین این دوتا جوون صیغه بخونم تا خود بهداد نشون عروسم رو بندازه دستش و اینکه برای کارهای عقد و عروسیشون راحت باشن درمورد مهریه هم که قبلا تصمیم گرفتیم..
    آقای عرفانی رو به مهسا گفت
    -مهسا جان کنار آقا بهداد بشین..
    با این حرف فرشاد که کنار بهداد بود برخاست رفت جای مهسا نشست مهسا هم کنار بهداد جای گرفت همه سکوت کرده بودیم و به کلماتی که از دهن عمو خارج میشدن گوش میدادیم و با در آخر وقتی مهسا قبول کرد همگی دست زدیم زن عمو و فریده خانم و یه خانم دیگه که بنفشه گفت زن عمو مهساست کل میکشیدن فرشاد و پسری هم سن و سالش سوت بلبلی میزدن بعدم سیل تبریکات به سمتشون سرازیرشد رو به مهسا گفتم
    -میترسم سرما بخوری..بهت تبریک میگم..
    بعدم دستش رو فشردم که خودش منو بغل کرد
    -‌مرسی عزیزم..
    بهداد کشیدش عقب
    -بسه ویروسی میشی..یوقت به منم سرایت میکنه هیچ دوست ندارم حالا مریض بشم..
    بعدم به من چشمک زد بیچاره مهسا حسابی خجالت کشید..با خنده از کنارشون رد شدم تا تنها باشن چندی بعد هر دو رو فرستادن توی اتاق تا زمان شام کمی با هم خلوت کنن..ویشکا رو به من گفت
    -نازی انگار حالت خوب نیست..
    بنفشه-راست میگه منم متوجه شدم..
    -نه بابا یکم سرما خوردم چیزی نیست..
    هردو هماهنگ گفتن"آهان"و کلی سفارش کردن که استراحت کنم
    بنفشه-نیازی نیست چند روز بیای مدرسه..
    -بابا حالم خوبه..فرداهم جمعست استراحت کنم حالم خوب میشه..
    -ولی رنگ و روت خیلی پریدست..حق نداری بیای..
    -ای وای بیخیال بنفشه جان..
    ویشکا-بنظرم حق با بنفشست..ممکنه حالت بد بشه..
    -شما ها دارین خیلی بزرگش میکنید..
    بنفشه-به مامان بگم دیگه کار تمامه..
    از بحثی که میکردیم کلافه شده بودم نگاهمو چرخوندم که دیدم مهبد برادر مهسا زوم کرده روی ویشکا خندم گرفت انگار یه عروسی دیگه افتادیم تا دید دارم نگاهش میکنم سرش رو برگردوند نگاهی به ویشکا کردم داشت بیخیال با بنفشه داشت صحبت میکرد رو بهش گفتم
    -ویشکا یه نفر امشب بدجور زومه روت..
    برگشت با تعجب نگاهم کرد بنفشه هم منتظر بود بگم
    -کی؟!
    -عقل کل ها یه پسر مجرد الان اینجاست که به مهسا بخوره..
    سرش رو چرخوند با دیدن مهبد هول کرد
    ویشکا-اوه اوه شوخی میکنی..
    -نه به خدا..
    بنفشه-ایول یه عروسی دیگه..
    ویشکا-بیخیال بنفشه حالا کی گفت قبوله..
    -یعنی بهتر از مهبد میخوای؟!
    -‌مسخره ها انگار حالا اومده خاستگاری که اینطوری میکنید!!
    ویشکا پشت چشم نازک کرد و چیزی نگفت..بعد از مدتی مادر مهسا همگی رو دعوت به شام کرد
    بنفشه-من برم اون دوتا مرغ عشق رو صدا بزنم..
    بعدم رفت سمت اتاق مهسا من و ویشکا هم رفتیم سمت سالنی که سفره پهن کرده بودن چون این همه آدم نمیشد روی یه میز بشینن..ما جوونا نزدیک به هم نشستیم بزرگترا هم یه سمت دیگه وقتی بهداد و مهسا اومدن فرشاد و پسری که حالا میدونستم پویا نام داره زیر زیرکی بهشون تیکه میرفتن تا بالاخره با پس گردنی ویشکا فرشاد خفه شد بهداد وقتی اون صحنه رو دید گفت
    بهداد-آخیش زودتری میزدی..حالا من امشب میخوام آقا باشم اگه این گذاشت!!
    همه زدیم زیر خنده فرشاد داشت پس گردنش رو ماساژ میداد در همون حال گفت
    -لامصب عجب ضربه دستی داره..گردنم دو نصف شد!
    ویشکا-بسه غذات رو بخور!
    دیگه تا آخر شب صدایی از فرشاد نشنیدیم چون ویشکا رفته بود کنارش و منتظر یه حرف یا یه حرکت خطا بود!!..شب وقتی برگشتیم اینقدر تنم درد میکرد که زود داروهام رو خوردم و به خواب رفتم..
    چند سرفه پی در پی کردم"لعنت به این سرماخوردگی چند روزه کلافم کرده!!"کسی داشت در میزد سرموبلند کردم گفتم
    -بفرمایید..
    در باز شد ترنم اومد داخل
    -اجازه هست؟!
    دستمو کشیدم سمت مبل دعوتش کردم بشینه اومد نشست
    -کاری داشتی عزیزم؟!
    یکم نگاهم کرد بعد بدون مقدمه گفت
    -حرفایی که اون روز مادرم زد رو فراموش کنید..
    ابروهام رفتن بالا
    -کی بهت گفت
    اخم کرد
    -خودش..
    سرمو تکون دادم..
    -یعنی فکر میکنی مادرت بیخود نگرانه؟!
    -درسته..
    -حتی درمورد درس و رفتارعصبیت؟!
    با صدای بلندی گفت
    -من عصبی نیستم!
    فقط نگاهش کردم..هول شد
    -ببخشید!
    -وقتی سر مادرت فریاد میکشی هم بعدش معذرت میخوای؟!
    -اون به من الکی گیر میده!
    کمی نگاهش کردم بنظرم دستپاچه بود
    -من سوال ازت میپرسم جوابم رو بده؟!
    منتظر نگاهم کرد
    -ترنم تو با یه پسر ارتباط داری؟!
    با تعجب نگاهم کرد و خیلی عادی گفت
    -آره..
    -و فکر میکنی اون خیلی دوستت داره..
    -البته که دوستم داره همونطور که من دارم!
    -مطمئنی؟؟!
    -مطمئنم..
    -خب این آقا چندسالشه و اسمش چیه؟!
    با افتخار گفت
    -۱۷سالشه اسمش کیوانه..
    ابروهام رفتن بالا انگار داشت درمورد شوهرش صحبت میکرد..
    -خب اون اخلاقش باهات چطوره؟!
    -خیلی باهام مهربونه!
    -اون بهت میگه چی بپوش چی نپوش درمورد ظاهرت نظر میده؟!
    درواقع میخواستم ببینم اون آرایش و لباسا سلیقه خودشه یا پسری که باهاش بود
    -معلومه اون میگه چطور لباس بپوشم..
    -تو خودت از لباسات خوشت میاد یا فقط چون اون میگه؟!
    -خانم سعادت شما قرار بود یه سوال بپرسین!
    -جوابم رو بده..
    -خب...چون..اون دوست داره منم دوست دارم..
    -اگه لباس دیگه ای بپوشی چی بهت میگه؟؟!مثلا میگه این بهت نمیاد یا اینکه میگه دیگه حق نداری این لباس رو بپوشی کلاسم رو میاری پایین..یا دوست ندارم دوستام تو رو با این لباس ببینن؟؟!
    سکوت کرده بود داشت فکر میکرد ، رفتم کنارش
    -ببین ترنم کسی که واقعا دوستت داشته باشه براش مهم نیست تو چطور ظاهر میشی ، بهت نمیگه تو باعث این میشی من جلو دوستام خجالت زده بشم..
    با صدای گرفته ای گفت
    -یه بار یه مانتو مامان برام خرید خیلی خوشگل بود پوشیدمش ولی اون منو از دوستاش دور کرد و گفت: آبروم رو بردی با این لباست..
    خیلی خوبه بود داشت حرف میزد
    -ترنم چند وقته باهاش دوستی!
    -چندماهی میشه..
    -چندبار باهم تا حالا دعوا کردین؟!
    -خیلی!
    -خب اون برای آشتی چیکار میکرد..
    برگشت سمتم و با مِن مِن گفت
    -اون..اون..راستش..خب..
    -ترنم؟!
    همون موقع صدای در اومد بنفشه بود وقتی ترنم رو دید گفت:
    -نازی ترنم با من کلاس داره وقتی کارت باهاش تمام شد بفرستش بیاد..
    سرمو تکون دادم
    -باشه..
    -پس فعلا..
    -فعلا
    بعدم درو بست و رفت..رو به ترنم گفتم
    -خب منتظرم!
    -راستش من همیشه پیش قدم میشم..
    درست حدس زده بودم..دستمو گذاشتم روی شونش
    -ترنم تو مطمئنی اون بهت علاقه داره و وفاداره؟!
    -اون به من علاقه داره و وفاداره...
    رفتم سمت کیفم بین وسایلام همون سیم کارتی رو که بهداد خریده بود رو در آوردم میدونستم دارم خریت میکنم ولی دلم میخواست به ترنم کمک کنم بهش ثابت بشه کیوان اونی نیست که تصور میکنه این سن برای این فکرا نیست.. سیم کارت رو گذاشتم توی گوشی رفتم سمتش گوشیم رو بهش دادم
    -شماره کیوان رو بگیر..
    با حیرت گفت
    -چرا؟!
    -میخوام باهاش صحبت کنم..
    اخم کرد
    -شما میخوایید امتحانش کنید این درست نیست!
    با مهربونی گفتم
    -ترنم من کارنامه سال گذشته تو رو دیدم نمراتت عالی بودن ولی حالا تو یک سال بزرگتر شدی و به جای اینکه پیشرفت کنی حسابی پست رفت کردی من میخوام بهت ثابت کنم یه پسر مثل کیوان ارزش اینو نداره که تو رو از اونی که هستی دور کنه و باعث سرشکستگیت بشه!!
    بدون حرف گوشی را ازم گرفت و شماره را وارد کرد بعدم گوشی رو داد دستم..داشت زنگ میخورد گذاشتمش رو اسپیکر بعد از چندبوق برداشت این بشر الان نباید سرکلاسش توی مدرسه میبود؟؟!! صدای دورگه ای داشت و معلوم بود یه پسر کم سن و ساله که هنوز دوران نوجوانی رو پشت سر نگذاشته!
    -جانم؟!
    صدام رو کمی هول نشون دادم گفتم
    -اِ..ببخشید..انگار..اشتباه شده..
    بعدم گوشی رو قطع کردم..ترنم با تعجب گفت
    -چرا قطع کردین..
    -منتظرم..
    شونه ای بالا انداخت ولی چند لحظه بعد گوشی زنگ خورد خودش بود پاسخ دادم
    -بله؟!
    -خوبی؟!
    به ترنم نگاه کردم کنجکاو شده بود
    -مرسی
    -چه صدای نازی داری!!
    اوه شروع شد..ناخودآگاه خندم گرفت منو چه به این کارا ریز خندیدم..
    -قربون خندهات!!
    لبمو گاز گرفتم عجب بچه پررویی بود!!..
    -هی آقا نداشتیما..
    بدون اینکه اهمیت بده به تشر زدنم گفت
    - اسمت چیه؟! من خیلی کنجکاو شدم ببینمت میشه یه عکس بفرستی خانومی؟!
    کمی ناز کردم
    -نازیلا!!اوومم..ولی ما تازه آشنا شدیم..
    -ای جونم اسمتم مثل صدات نازه منم سهندم..
    با تعجب به ترنم نگاه کردم..
    -یه لحظه گوشی!!بزارجامو عوض کنم..
    -باشه گلم..
    گوشیو پایین بردم رو به ترنم با صدای آرومی گفتم
    -مطمئنی خودشه؟؟!
    مغموم گفت
    -خودشه..
    دوباره گوشی رو کنار گوشم گذاشتم گفتم
    -داشتیم چی میگفتیم؟
    -نظرت چیه همدیگرو ببینیم؟!
    ترنم چهرش بدجور غمگین شده بود
    -باید فکر کنم!
    -اینقدر ناز نکن عزیزم..
    -میشه یه سوال بپرسم؟!
    -جونم دوتا بپرس؟!
    -تو دوست دختر نداری؟!
    با کمال پررویی گفت
    -چرا دارم ولی بخاطر تو ولش میکنم..
    با این حرفش ترنم زد زیر گریه ولی با دست جلو دهنش رو گرفت که صداش در نیاد..تیر آخرو زدم
    -آدرس جایی رو برای قرار بفرست
    با صدای هیجانی ای گفت
    -باشه عزیزم حتما..
    -من دیگه باید برم خدافظ..
    -خدافظ خانومی..
    بدون حرف دیگه ای قطع کردم گوشی رو گذاشتم روی میز..ترنم رو گرفتم توی بغلم..
    -آروم باش گلم ارزش نداره اشکات رو حرومش کنی..
    با هق هق گفت
    -چقدر..من..سادم!!
    همون موقع صدای ویبره گوشی اومد یه پیام از طرف کیوان بود آدرس یه کافی شاپ رو فرستاد که اتفاقا نزدیک به مدرسه هم بود..ترنم تا آدرس رو دید با حرص گفت
    -عوضی!با خودش فکر نکرد ممکنه ببینمش..
    -باید سعی کنی که دیگه برات اهمیت نداشته باشه..
    سرش رو تکون داد
    -الهه میگه مردا سر و ته یه کرباسن تا چشمشون به یه خوشگلتر میخوره آب از دهنشون سرازیر میشه!
    با خودم فکر کردم یعنی دادمهرم اینطوره؟؟!بدون لحظه ای مکث جوابم خودم رو دادم"نه!"ولی این همه اعتماد از کجا نشأت میگیرفت؟؟!
    -اینطور نیست همه که مثل هم نیستن!
    برگشت بهم نگاه کرد
    -منم تا چندلحظه پیش همین نظرو داشتم..
    نمیدونم ولی اونروز بدجور شیطنتم گل کرده بود دلم میخواست کمی سربه سر دادمهر بزارم و هم اینکه به ترنم ثابت کنم همه مثل هم نیستن شماره دادمهر رو پیدا کردم فقط میترسیدم ساره این شماره رو بهش داده باشه
    -حالا نوبت اینه که بهت ثابت کنم همه مثل هم نیستن!
    با کنجکاوی نگاهم کرد شماره رو گرفتم دادم دستش
    -بزارش رو اسپیکر منم بشنوم..
    با حیرت نگاهم که و کاری رو که گفتمو انجام داد بعد چند بوق برداشت نفس تو سینم حبس شده بود یه لحظه پشیمون شدم ولی این کنجکاوی لعنتی نمیذاشت درست تصمیم بگیرم صدای مردونش اومد
    -بله؟!
    ترنم از صدای جدیش هول شد
    -سلام..
    -بفرمایید..
    انگار یکم ریلکستر شد گفت
    -خوبی؟!
    -من شما رو میشناسم؟!
    -نه ولی نظرت چیه آشنا بشیم؟!
    خندم رو قورت دادم از اون ور صدای نمی اومد تا اینکه گفت
    -برو خانم خدا روزیت رو جای دیگه بده!!خدافظ
    دستمو فشار دادم به دهنم تا صدای خندم نیاد بهش نمی اومد از این حرفا بزنه!!
    -نه نه قطع نکن..
    خیلی جدی گفت
    -اگه کار داری کارت رو بگو اگرم نه من قطع کنم!
    -بابا چقدر گوشت تلخی تو..فقط میخوام یکم باهات صحبت کنم!
    -ببین دخترجان ، من هم صحبت خوبی نیستم!! کلی هم کار سرم ریخته..
    بعدم گوشی رو قطع کرد ترنم نگاهم کرد شونه بالا انداختم..
    ترنم-این دیگه کیه؟!
    و دوباره شماره رو گرفت
    -ترنم چیکار میکنی؟!
    خندید
    -کیف میده بزار یکم بخندیم!
    لبمو گاز گرفتم عجب اعجوبه ایه این بشر..
    -تو الان باید بری سر کلاست
    مظلوم گفت
    -همین یک بار توروخدا..
    خواستم گوشیو ازش بگیرم که دادمهر جواب داد
    -باز که زنگ زدی..
    ترنم با شیطنت گفت
    -اگه بدت میاد چرا جواب میدی؟!
    یه پوف بلندی کشید
    -ببین دختر خانم من سن پدرت رو دارم اگه ۲۰سالگی بچه دار میشدم مطمئنم الان یه دختر هم سن تو داشتم..
    نه دیگه اونقدرا هم سن نداشت ، انگار شوخیش گرفته بود این از دادمهر بعیده!
    -ایول!!چه صدای جوونی داری کلک رازت رو به منم بگو..
    من که غش کرده بودم این وسط
    -ورزش صبحگاهی و تغذیه سالم ..
    ترنم نچ نچی کرد و گفت
    -مامانم همیشه میگه ها من گوش نمیدم..
    -آفرین به مادرت از این به بعد گوش بده!!
    -اوکی حتما گوش میدم!!
    دادمهر رو پیج کردن معلوم شد بیمارستانه..
    -من دیگه باید برم..به اونیم که جفتت نشسته و مطمئنم الان نیشش تا بناگوشش بازه و حتمانم صدام رو میشنوه بگو باید بخاطر این کارش توضیح بده..
    بعدم بدون حرف دیگه ای قطع کرد و مارو توی شوک گذاشت ترنم با خیرت گفت:
    -شماره رو داشت؟!
    -گمون نکنم!
    -پس از کجا متوجه شد؟!
    وار رفتم روی مبل
    -بلند شو برو سر کلاست تا ببینم چه خاکی بر سرم شد..
    ترنم که رفت سرمو به مبل تکیه دادم ای خدا از کجا فهمید یعنی ساره شماره رو بهش داده بود؟!ولی از اون جریان چند ماه گذشته امکان نداره هنوز اون شماره رو داشته باشه!پس چطور فهمید؟!گوشی رو برداشتم خط رو در آوردم و خط اصلی خودمو گذاشتم روش"لعنت به من که همیشه بی فکر عمل میکنم!"برخاستم رفتم پشت میزم و سعی کردم خودمو طوری مشغول کنم که حرص نخورم..ولی خوشم اومد عجب آدم تیزیه!
    داشتم از در مدرسه بیرون میرفتم که یه نفر دست گذاشت روی شونم برگشتم دیدم ترنمه داره نفس نفس میزنه
    -خانم سعادت؟!
    -چی شده؟!
    کمی مکث کرد تا نفس گرفت
    -بیا با هم بریم سر قرار..
    حیرت زده گفتم
    -چی؟!
    -میخوام روش رو کم کنم!
    -بیخیال ترنم دیگه بهش فکر نکن!
    اخم کرد
    -نمیشه باید یه طوری حالش رو بگیرم باورکن چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه..
    -من نیستم خودت برو..
    با التماس گفت
    -خواهش میکنم!
    عجب گیری کردما..یه نگاهی به اطراف انداختم باز به ترنم نگاه کردم منتظر جوابم بود"خودم کردم حالا باید بکشم!!"سرمو تکون دادم
    -ترنم از این موضوع هیچ کس تأکید میکنم هیچکس بویی نمیبره وگرنه هم برای من دردسر میشه هم تو..
    دستمو گرفت با شوق گفتم
    -باشه قول میدم تو فقط بیا باهام هیچکاری نکن..
    -باشه راه بیوفت..
    با هم دیگه رفتیم به سمت کافی شاپ دانش آموزایی که ما رو با هم میدیدن کنجکاو نگاهمون میکردن"لعنتی از همین میترسیدم اگه با این سرخود بازیام کار دست خودم ندادم"کمی فکر کردم دوباره گفتم"نه که کم کار دست خودم دادم؟؟!!"نزدیک بود به استقبال مرگ برم!!..سرمو به نشونه تأسف تکون دادم به خودم که اومدم جلوی کافی شاب بودیم مات ایستادم ترنم وقتی دیدم خشکم زده دستمو گرفت برد داخل نگاهش رو دور تا دور کافی شاپ چرخوند روی یه میز مکث کرد نگاه کردم دیدم یه پسر۱۷یا۱۸ساله اونجا نشسته و داره با گوشیش ور میره
    -اونه!!خود عوضیشه!
    به ترنم که این حرفو زد نگاه کردم با نفرت بهش خیره شده بود و از اون شیفتگی ای که دو ساعت پیش توی چشماش دیده میشد خبری نبود راه افتاد سمت میز منم دنبالش رفتم جلو میز که ایستاد پسره سرش رو بلند کرد با دیدن ترنم جاخورد برخاست رو بهش گفت
    -خوبی عزیزم؟!
    ترنم چشماش رو خمار کرد
    -خوبم سهندم!!
    کیوان یا همون سهند یا شاید یه اسم دیگه حیرت زده موند بعد از چند لحظه به خودش اومد نگاهی به من انداخت که دست به سینه داشتم نگاهش میکردم تا من و کیوان بفهمیم چی شد ترنم دستش رو برد سر میز گلدونی که دو شاخه گل رز صورتی توش بود رو برداشت گلا رو در آورد آبش رو ریخت روی کیوان با چشمای گشاد شده داشت نگاهش میکرد همه اونایی که توی کافی شاب بودن توجهشون به ما جلب شده بود ترنم گلا رو هم پرت کرد توی صورتش
    -اینا رو هم بده نفره بعدی که میخوای گولش بزنی..
    بعدم راهش رو کشید و رفت رو کردم به کیوان..
    -ببین کیوان یا چه میدونم سهند یا هر اسم دیگه ای که داری بهت توصیه میکنم دست از این کارات برداری چون همه مثل ترنم برخورد نمیکنن یه روز بد دردسری برات درست میشه..با این کارات!
    با تعجب نگاهم کرد..برگشتم برم که گفت
    -تو نازیلایی؟؟!!!
    صداش پر از حیرت بود..برگشتم بهش پوزخند زدم و به سمت خروجی راه افتادم..اطرافم رو که نگاه کردم خبری از ترنم نبود راهمو کشیدم رفتم سمت خونه عمو ، مطمئنا امروز بخاطر تأخیرم بازخواست میشدم..
    نگاه کلافمو از عمو گرفتم
    -عمو باور کنید همونی بود که گفتم!
    با جدیت گفت
    -میدونم ولی جزئیاتش رو هم بگو..
    پام رو عصبی تکون دادم..حدسم درست بود عمو قبل از من رسید خونه و وقتی بعد از اون اومدم کلی تشر زد تا الانم ول کن نبود
    -من که نمیتونم اسرار دانش آموزایی که میان پیشمو فاش کنم آخه!!
    زن عمو با چند تا چای وارد شد رو به عمو گفت
    -حاجی ولش کن والا به خدا ما رو هم کلافه کردی..آخه مگه بچست؟!
    عمو چشم غره ای به من رفت و دیگه چیزی نگفت"خدا رو شکر یکم از زن عمو حرف شنوی داشت!"بهداد وقتی دید عمو چیزی نمیگه گفت
    -خدا رو شکر..انگار به خیر گذشت!
    با حرف بعدی عمو تو دلم تا تونستم به بهداد فحش دادم البته فحش های پاستوریزه ای!!!!
    -من هنوز از دست هر دوتون بخاطر آوردن اون بچه عصبیم..
    به بهداد چشم غره رفتم..عمو بعد از این حرفش برخاست رفت سمت اتاقشون وقتی از دید ناپدید شد گفتم
    -بفرما دست گل خودته..
    زن عمو-بیخیال عزیزم..انگار حاجی زیاد حساس نشده معلوم نیست چه خبره!!رفتارش این روزا یه طوری شده!
    بهداد-آره چندتا داد و بیداد کرد بعدم دیگه چیزی نگفت!!
    تمام مدت داشتیم با پچ پچ صحبت میکردیم ، صدای عمو اومد که زن عمو رو صدا زد اونم برخاست رفت داخل اتاق فقط من و بهداد موندیم داشتیم چای میخوردیم که بهداد بی مقدمه گفت
    -حالا جریان این دیر اومدنه چیه؟!
    شونه ای بالا انداختم
    -همونی که به عمو گفتم
    -نازی؟!
    یطوری نگاهم کرد یعنی خر خودتی!!با ناله گفتم
    -بخدا راست میگم واسه یکی از دانش آموزا مشکلی پیش اومده بود!!
    چپ چپ نگاهم کرد
    -مشکل احیایا توی کافی شاب نبود و رو کم کنی از یه بچه پررو؟؟!!
    مات نگاهش کردم با تته پته گفتم
    -ا..تو..از.کجا..میدونی؟؟!!
    دستی به گردنش کشید
    -خبرا زود میپیچه!!
    لبمو گاز گرفتم
    -‌بدبخت شدم!اگه عمو بفهمه چی؟!
    -نازی بعضی از کارات واقعا بچگونست..
    سرمو تکون دادم
    -باور کن خودمم داشتم به همین فکر میکردم!!
    -آخه رفتی چیکار؟!
    شروع کردم تعریف کردن همه چیز بهدادم گوش میداد البته فقط جریان کیوان رو گفتم و اینکه زنگ زدیم به دادمهر..بهداد تا آخرش رو شنید زد زیر خنده!!!بریده بریده گفت
    -آخیش دلم خنک شد حالت رو گرفت..
    با تعجب گفتم
    -آخه از کجا فهمید کار منه؟؟!
    شونه ای بالا انداخت
    -چه میدونم..لابد کد اینجا افتاد اونم حدس زد..
    -آره اینم ممکنه!ولی خب این احتمالش خیلی کم بود..
    چشمکی زد
    -تیری در تاریکی ، خورد به هدف!!
    سرمو تکون دادم
    -بعیدم نیست گاهی یه دستی میزنه!ایندفعه گرفت..
    لیوان خالی از چای رو گذاشتم توی سینی لیوان بهداد رو هم از دستش گرفتم بعدم سینی رو برداشتم رفتم سمت آشپزخونه تا ظرفا رو بشورم..
    بعد از شستن ظرفا رفتم روی تخت دراز کشیدم گوشی رو برداشتم"بزار یه زنگ بزنم به دل آرام"چند بوق خورد صدای خستش پیچید توی گوشی..
    -سلام آجی..
    -سلام گلم چرا اینقدر خسته؟!
    -از صبح تا الان پشت هم کلاس داشتیم گشنه و تشنه دارم میرم خوابگاه..
    -الهی بمیرم چرا چیزی نخوردی؟!
    -خدانکنه..آخه وقت نشد همه کلاسا پشت سر هم بودن..
    -پس مزاحمت نشم خسته ای برو استراحت کن..
    -نه بابا تو که زنگ زدی کلی انرژی گرفتم..
    -فدای خواهر کوچولوم بشم..
    کمی مکث کردم بعد هم گفتم..
    -هر هفته که به خاله سر میزنی؟!
    -آره بهش سر میزنم..
    -خوبه ، دیگه چه خبر؟!
    -سلامتی....
    چند دقیقه بعد با خدافظی قطع کردم و گوشی رو انداختم روی میز کنار تخت و روی بالش دراز کشیدم به سقف زل زدم به اتفاقات امروز فکر کردم توی جامعه ما کم از این کیوان ها نبود گرچه فقط پسرها نیستن که سر دخترا رو شیره میمالن و از سادگیشون استفاده میکنن دخترایی هم هستن که صدبرابر میتونن از این نفرت انگیزتر باشن دخترایی که بخاطر پول قید و بند همه چیز رو میزنن اونم فقط بخاطر اینکه نشون بدن لباس یا مارک کیفو کفششون از دوستشون بهتره!!همین آدمان که اسم عشق رو خراب کردن و باعث شدن یکسری تا اسم عشق میاد ته دلشون خالی بشه از این میترسن که نکنه طرفشون گرگی در لباس میش از آب دربیاد!توی فکر غوطه ور بودم که صدای در اومد زن عمو بود با لبخند گفت
    -اجازه هست؟!
    نشستم و گفتم
    -این چه حرفیه بفرمایید..
    اومد داخل کنارم روی تخت نشست بینمون سکوت بود که گفت
    -از اینکه تنهایی حوصلت سر نمیره؟!
    لبخند محوی زدم
    -البته ولی سعی میکنم یطوری خودمو مشغول کنم..
    -راستش اومدم باهات صحبت کنم!
    منتظر نگاهش کردم
    -نازی واقعا جوابت به سیروان منفیه؟!
    اوه بازم سیروان..
    -بله زن عمو منکه گفتم جوابم منفیه!
    -مادرش دوباره زنگ زده میگه سیروان اصرار داره باهات صحبت کنه!
    -ولی من نظرمو گفتم و ازش برنمیگردم!
    -حتی نمیخوای باهاش یه صحبتی داشته باشی؟!
    -نه چون میدونم بازم جوابم منفیه..نمیخوام خدایی نکرده دلخورشون کنم اینطوری بنظرم بهتره!
    سرش رو تکون داد
    -پس باید بهشون بگم جوابت همونه حرفایی رو هم الان زدی بهش میگم..
    -ممنونم..
    دستشو گذاشت پشتم
    -نمیخوام از این اصرار فکر کنی من تو رو مزاحم میدونم نه خدا شاهده برام مثل بنفشه ای وقتی تو هستی کمتر جای خالیش اذییتم میکنه..
    مکثی کرد
    -ولی بنظرم سیروان خیلی پسر خوبیه موقعیت اجتماعی خوبیم داره!
    آهی کشیدم زن عمو من خیلی وقته دلمو باختم و جایی برای دیگری ندارم..از فکر بیرون اومدم بهش لبخند اطمینان بخشی زدم
    -میدونم زن عمو من هیچوقت چنین فکری نمیکنم..
    -قربونت حتما قسمت نیست انشالله یه روز اونی که باید بیاد میاد!!
    لبخند محزونی زدم فقط کاش اونی که من دلم میخواد باشه!زن عمو بدون حرف دیگه ای رفت بیرون و بازم من موندم یه دنیا فکر و خیال...
    سرمو انداختم پایین دستامو فرو کردم توی جیب ژاکتم همونطور که نگاهم به کتونی های نقره ای رنگم بود راه میرفتم یک دفعه با صدای شخصی که منو مخاطب قرار داده بود به عقب برگشتم
    -دلناز خانم؟!
    نگاهش کردم سیروان بود"خدای من اون اینجا چیکار میکنه؟!"نفس نفس زنان با قدمای تندی خودش رو به من رسوند
    -سلام
    سرمو تکون دادم
    -سلام اتفاقی افتاده؟!
    نفسی تازه کرد و گفت
    -میشه باهاتون صحبت کنم؟!
    ابروهام رفتن بالا
    -بفرمایید..
    نگاهی به اطراف کرد
    -ولی بنظرم اینجا توی این سرما صورت خوشی نداره!
    با تعجب گفتم
    -پس بریم کجا؟!
    -اگه لطف کنید بیاید با هم بریم یه کافی شاپی رستوران!
    اخم کردم
    -اونوقت شما چه نسبتی با من دارین که باهاتون بیام کافی شاپ؟
    دلخور نگاهم کرد
    -دست شما درد نکنه..
    -من منظوری نداشتم فقط اگه کسی مارو ببینه...
    نفسش رو کلافه فوت کرد بیرون
    -به بهداد گفتم اون اجازه داده..
    -پس بزارین منم باهاش تماس بگیرم..
    چشمای میشی رنگش پر شدن از غم..دلم سوخت ولی نمیتونستم همینطوری با یه غریبه بلندشم برم کافی شاپ همون موقع یه پیام از بهداد رسید"سلام...نازی سیروان اگه اومد دنبالت باهاش برو شاید خودت تونستی راضیش کنی تصمیمت رو قبول کنه گفت تا با خودت صحبت نکنه آروم نمیگیره!!"سرمو بلند کردم رو بهش گفتم
    -خب کجا بریم؟!
    چشماش برق زدن ولی متاسفانه این برق به زودی خاموش میشد..منو راهنمایی کرد سمت ماشینش وقتی سوار شدم رو بهش گفتم
    -خواهش میکنم همینجا خوبه لطفا زودتر حرفاتون رو بزنید..
    ابراز احساسات هم فشرد
    -میخواستم دلیل جواب منفیتون به درخواستم رو بدونم..
    نگاهی کلافه به بیرون انداختم و گفتم
    -شما یه درخواست دادین منم رد کردم همین دلیل خاصی نداره!
    -ولی من میخوام بدونم چی باعث این تصمیم شده من مشکلی دارم؟!
    با شنیدن این حرفش هول شده گفتم
    -نه نه خدارو شکر شما چیزی کم ندارید هم از نظر خانواده ، شغل و هم اخلاق و ظاهر..
    -پس دلیل این جواب منفی چی میتونه باشه..
    توی دلم گفتم"قلبی که برای یه نفر دیگه میتپه!!"وقتی سکوتمو دید نگاهی مغموم بهم انداخت بعدم نگاهش رو به جلو دوخت ولی معلوم بود فکرش یه جای دیگست..چهرش سخت شده بود و حرفی رو زد که من میخواستم درصورت اصرار بیشترش بزنم..
    -پای کسی درمیونه؟!
    لبمو جوییدم و با مکث طولانی گفتم
    -درسته!
    دستاش دور فرمون ماشین سفت شده بودن سرش رو تکون داد
    -متوجم..
    مکث کرد پلکاش رو روی هم فشرد و گفت
    -و اصرار بیشتر من چیزی رو عوض نمیکنه..
    -همینطوره..
    دیگه حرفی نزد منم از ماشین پیاده شدم
    -خداحافظ..
    سرش رو تکون داد ماشین رو ، روشن کرد گاز داد و رفت..نگاهمو از مسیر رفتش گرفتم و راه افتادم اولین بار سیروان رو توی خونه خودشون دیدم پدرش با عمو دوستای گرمابه و گلستان بودن از همون روز نگاه های خیرشو روی خودم میدیدم ولی اصلا نگاهش هیز نبود و اذییتم نمیکرد ، همین باعث شد چیزی به بهداد نگم با خودم میگفتم لابد اتفاقی باهاش چشم تو چشم میشم ولی وقتی بهداد گفت ازم خاستگاری کرده متوجه شدم اون نگاه ها الکی نبودن و پشتشون علاقه وجود داشت..ولی قلبی که برای یه نفره دیگست نمیتونه فرد دیگه ای رو وارد خودش کنه هیچکس نمیتونه جای دادمهر رو بگیره برای من!دادمهری که با فاصله زیادی از من زندگی میکرد ولی من هنوزم بهش علاقه داشتم و این عشق هر روز به جای اینکه در اثر این فاصله کمرنگتر بشه داشت بیشتر خودش رو نشون میداد..چرا میگن عشق یک طرفه زود آتیش تندش خاموش میشه؟؟!پس چرا احساس من هر روز نسبت به دادمهر داشت محکمتر و سختتر خودش رو نشون میداد؟!از اینکه ممکن بود دادمهر ازدواج کنه و من تا آخر عمر حسرت به دل بمونم تنم لرز کرد حس کردم دیگه جونی توی پاهام برای راه رفتن نیست همینطور که غرق فکر ، زمان و مکان رو به فراموشی سپرده بودم یک نفر از پشت بند کیفم رو کشید با ترس برگشتم با دیدن بهداد نفسم رو با خیال راحت بیرون فرستادم..با اخم گفت
    -معلومه حواست کجاست؟میدونی چقدر صدات زدم؟!
    لبمو با عادت همیشگیم گاز گرفتم
    -ببخش اصلا حواسم اینجا نبود..
    سرش رو تکون داد و با مسخرگی گفت
    -بله میدونم..بیا سوارشو یخ زدی اونم با این حالت..
    خودش زودتر راه افتاد سمت ماشین منم دنبالش رفتم و سوار شدم تا نشستم راه افتاد
    -خب بگو ببینم چی شد؟!
    گنگ بهش زل زدم
    -چی؟!
    یه نگاه بهم انداخت
    -چته دختر چرا گیج میزنی؟!منظورم سیروانه..
    سرمو تکون دادم
    -میخواستی چی بشه؟!
    -قانع شد؟!
    -آره..
    با انگشتش روی فرمون ضربه میزد بعد از مدتی پرسید
    -بهش گفتی؟!
    منظورش رو متوجه شدم
    -خودش کارمو راحت کرد..
    سرش رو به نشونه تأسف تکون داد
    -بیچاره سیروان!
    نفسمو آه مانند بیرون فرستادم
    -اون پسر خیلی خوبیه!لیاقت اینو داره که با دختری ازدواج کنه که با تمام وجود بهش علاقه داشته باشه..
    -درسته..
    تا رسیدن به خونه دیگه حرفی نزد منم توی سکوت به خیابون و آدما نگاه میکردم..
    بعدازظهر بود توی اتاقم نشسته بودم و کتاب رمانی در دست داشتم و غرق داستانش شده بودم که کسی وارد اتاق شد سرمو بلند کردم بنفشه بود با لبخند گفتم
    -سلام بنفشه خانم..
    نگاهی به کتابی که در دست داشتم انداخت
    -سلام خوبی؟!اون کتاب چیه؟!
    نگاهی به کتاب انداختم
    -رمانه تازه خریدمش!
    سرش رو تکون داد اومد کنارم روی تخت نشست
    -بعد بده منم بخونمش وقتی تماش کردی..
    -حتما عزیزم اتفاقا خیلیم جالبه..
    -اره..اینطور که تو بهش چسبیدی..
    گذاشتمش کناری و رو بهش گفتم
    -چخبر؟!
    -سلامتی از صبح تا الان چی خبری میتونم داشته باشم؟!
    -اره راست میگی!
    نگاهی به اطراف اتاق انداخت
    -سلیقه تو خیلی بهتر از منه..
    -اینطور نیست..
    -چرا بابا من خیلی شلخته بودم..یادت رفته؟!
    لبخند زدم راست میگفت اون اوایل با هم بودیم و بنفشه اصلا رعایت نمیکرد با اینکه از من بزرگتره ولی خیلی شلخته بود البته الان که ازدواج کرده بود دیگه اینطوری نبود خونش از تمیزی برق میزد!..
    -نازی نظرت چیه بریم خرید؟!
    با چشمای گشاد شده گفتم
    -مگه تو اون روز نگفتی رفتم خرید؟!
    کلافه دستشو تکون داد
    -آره بابا..ولی خب دوست دارم دیگه..بیا بریم مامان گفت خیلی وقته لباس برای خودت نخریدی!! درست میگفت خیلی وقت بود لباس نخریده بودم و نیاز داشتم یه خرید مفصل برم..
    سرمو بلند کردم رو بهش گفتم
    -اره خیلی وقته نرفتم..باشه بریم..
    -خب پس زود آماده شو..
    باشه ای گفتم..برخاستم رفتم سمت کمدم یه مانتو قهوه ای سوخته شال و شلوار کتان همرنگش رو در آوردم در آخر هم یه جفت صندل بند بندی به همون رنگ وقتی داشتم شالمو میپوشیدم دیدم بنفشه داره میخنده
    -چیزی شده؟!
    سرشو بالا انداخت
    -نه عزیزم آماده ای؟!
    -اره بریم؟!
    برخاست رفت بیرون منم با برداشتن کیفم از اتاق خارج شدم
    وقتی رسیدیم توی هال بهداد یه نگاه به سرتا پام انداخت و گفت
    -نازی یه فنجون قهوه هم بگیر دستت..
    با تعجب گفتم
    -چرا؟!
    درحالی که صفحه دیگری از روزنامه ای که در دست داشت رو باز میکرد گفت
    -با این تیپت شدی قهوه متحرک..
    با حرص نگاهش کردم بیخیال عینک مطالعه قاب مشکیش رو روی بینیش جابجا کرد و به ادامه مطالعش پرداخت..
    -بیا بریم نازی با این یکی به دو نکن که فقط آخرش پشیمونیه..
    بهداد همونطور که سرش توی روزنامه بود گفت
    -راست میگه بدو برو زودتر به کارت برس..
    بیخیال شدم همراه بنفشه راه افتادم از خونه خارج شدیم
    بنفشه گفت یه پاساژ خوب سراغ داره اگه بریم اونجا دیگه نیاز نیست هی توی بازار بچرخیم چون همه چیز هست..و وقتی بزرگیه اونجا رو دیدم آه از نهادم برخاست لابد بنفشه میخواست تمام اون پاساژ رو زیر و رو کنه خدایا!
    اول از همه رفتیم داخل یه مانتو فروشی داشتم یکی یکی اونا رو نگاه میکردم که یه مانتو نسکافه ای چشمم رو گرفت رفتم جلوش خوب براندازش کردم رو به فروشنده گفتم
    -ببخشید از این برای من بیارید
    فروشنده که دختر جوونی بود سایزمو پرسید بعدم رفت و برام از همون مانتو آورد.. توی اتاق پرو هرچقدر خودمو نگاه میکردم سیر نمیشدم به خوبی رو تنم نشسته بود صدای بنفشه اومد
    -باز کن منم ببینم..
    درو باز کردم رو بهش گفتم
    -نظرت چیه؟!
    چشماش برق زدن
    -خیلی عالیه..و بهت میاد..
    خندیدم
    -مرسی..
    بعد از اینکه تاییدش کرد درو بستم مانتو رو از تنم خارج کردم و مال خودمو پوشیدم..بعد از حساب کردنش از مغازه خارج شدیم..
    رفتیم توی یکی از اون مغازه هایی که ورود ممنوع زده بود برای آقایون بنفشه که حسابی از خجالت خودش دراومد و منم با حیرت به اون همه خریدش نگاه میکردم..
    -بنفشه این همه برای چیه آخه؟!
    کمی سرخ و سفید شد و گفت
    -ازدواج که کردی خودت میفهمی..
    لبمو گاز گرفتم تا صدای خندم بلند نشه به فروشنده که خانم جاافتاده ای بود نگاه کردم وقتی نگاهم دید خنده آرومی کرد گفت
    -معلومه تازه عروسه..
    سرمو تکون دادم و بنفشه با این حرف دوباره سرخ شد و ما دوباره خندیدیم..
    بعد از اونکه رفتیم بیرون حسابی بنفشه منو خسته کرد انگار نه انگار قرار بود من خرید کنم از هر چی خوشش میومد زود میخریدش بهش میگفتم
    -بابا بزار شاید یه بهترشو دیدی!
    میگفت-نه من بار اول یه چیزی تو دلم نشست دیگه بهترشو نمیبینم..
    دیگه تقریبا از پا دراومده بودم که یک دفعه بنفشه دستمو گرفت کشید بردم سمت یه مغازه دیگه با ناله گفتم
    -تو رو خدا بسته دیگه جون ندارم..
    -ساکت..ببین اینو چه خوشگله..
    داشت به ویترین یه مغازه نگاه میکرد منم نگاه کردم ببینم چی چشمش رو گرفته که خودمم روش مات موندم یه کت دامن خاکستری روشن دامنش تنگ و راسته بود قدشم تا روی زانو روی کمرشم یه کمربند طلایی قرار داشت کتشم که نیم کت بود و زیرشم یه تاپ دکمه ای ساتن براق بود دور گردنش هم یه ربان باریک خاکستری به رنگ لباس به صورت پاپیون گره خورده بود
    -نازی بیا بخرش این توی تنت عالی میشه..
    -آخه من اینو کجا بپوشم؟!
    -خب توی عروسی بهداد..
    به لباس نگاه کردم راست میگفت دیگه اون موقع باز مجبور نبودم بخاطر لباس هی پاساژا رو بالا پایین کنم..
    -باشه بریم داخل..
    رفتیم داخل از فروشنده که مرد جوانی بود خواستیم که سایزمو بیاره بعدم رفتم توی اتاق پرو تا ببینم چطوره بعد از پوشیدنش دائم میچرخیدم و هی اینور اونورمو نگاه میکردم ، بازم صدای بنفشه اومد
    -منم میخوام ببینم..
    درو باز کردم با دیدنم با شوق گفت
    -کثافت خیلی بهت میاد..
    خندیدم و گفتم
    -حالا چرا فحش میدی؟!
    چشماش رو توی کاسه چرخوند گفت
    -به قول بهداد احساساتی شدم!
    با خند سرمو تکون دادم بعدم درو بستم تا لباسم رو عوض کنم..
    بعد از اینکه رفتم بیرون از فروشند خواستم لباسو حساب کنه وقتی قیمتش رو گفت سرم سوت کشید با خریدای امروزم جیبم حسابی خالی شده بود ولی نمیتونستم دل از اون لباس بکنم و در آخر با پرداخت پولش از مغازه رفتیم بیرون..بنفشه با سعید تماس گرفت آدرس پاساژ رو بهش گفت تا بیاد دنبالمون..
    یه ربع بعد سعید رسید و رفتیم داخل ماشین نشتیم هوا تاریک شده بود و حسابی سرد در حالی که از سرما میلرزیدم بهش سلام کردم اونم به گرمی پاسخم رو داد رو به بنفشه گفت
    -خب خانم چیا خریدی؟!
    -وای سعید حسابی خسته شدم نازی که از پا دراومد..
    سعید خندید و گفت
    -اینکه عجیب نیست عزیزم هرکی با تو بیاد خرید از پا درمیاد..
    -اِ سعید؟!
    -مگه دروغ میگم خانمم؟!
    -نه خب..ولی چیکار کنم؟عادت کردم..
    سعید حرفی نزد و باعشق بهش خیره شد منم این وسط داشتم زاغ سیاهشون رو چوب میزدم!!..بنفشه از نگاهش سرخ شد و زیر لب با خجالت گفت
    -حواست به جلو باشه..
    سعید چیزی زمزمه کرد که من نشنیدم ولی بنفشه حسابی گونه هاش گل انداختن و لبخند زیبایی صورت زیباش رو زیباتر کرد..تا رسیدن به خونه دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد و فقط به آهنگ هایی که از سیستم ماشین سعید پخش میشد گوش دادیم..سعید جلو خونه پارک کرد پیاده شدم دیدم اونا هنوز نشستن..
    -مگه پیاده نمیشید؟!
    بنفشه گفت
    -نه عزیزم من کلی خستم از مامان و بابا و بهداد معذرت بخواه از طرف من..
    -ولی اینطور ناراحت میشن..
    سعیدن این دفعه گفت
    -اگه بخوایم هم نمیشه..
    بنفشه برگشت سمتش
    -چرا؟!
    -عزیزم فربد و همسرش برای شام دعوتمون کردن..
    بنفشه کوبید به گونش
    -چرا زودتر نگفتی؟!
    سعید-حالا میریم خونه زودی آماده بشیم بریم..
    بنفشه برگشت سمتم
    -مبینی دیگه حالا حتی نمیتونم استراحتم کنم..
    سرمو تکون دادم
    -باشه پس زودتر برید اون بنده خداها حتما منتظرن منم برای عمواینا توضیح میدم...
    بعد از خدافظی کوتاه راه افتادن منم رفتم سمت خونه عمو و با کلید درو باز کردم با قدمای سریع رفتم داخل حسابی سردم شده بود زن عمو اومد جلو و گفت
    -سلام خسته نباشی..
    -سلام..مرسی زن عمو..
    زن عمو سرک کشید به بیرون و گفت
    -پس بنفشه کو؟!
    همونطور که خریدا رو میبردم سمت اتاقم برگشتم سمت زن عمو
    -گویا دوست آقا سعید دعوتشون کرده بود..رفتن به مهمونیشون برسن..
    زن عمو اخم کرد
    -نمیتونست بگه؟!من این همه شام تدارک دیدم..
    -بنفشه بی اطلاع بود آقا سعید تازه دم در گفت..
    زن عمو همونطور که غرغر میکرد رفت سمت آشپزخونه
    -از دست این سعید..
    سرمو با خنده تکون دادم رفتم توی اتاق..خریدا رو گذاشتم یه گوشه تا بعدا بچینمشون توی کمد بعد از تعویض لباس رفتم بیرون از اتاق..عمو نشسته بود داشت اخبار میدید خبری از بهداد نبود
    -سلام عمو
    نگاهشو از تلوزیون گرفت
    -سلام دخترم خسته نباشی..
    لبخند زدم
    -ممنون..
    خودشون میدونستن بنفشه چقدر میتونه توی خرید آدمو خسته کنه!!..روی مبل کناریش نشستم و مشغول تناشای تلویزیون شدم..که زن عمو صدامون زد بریم شام بخوریم رفتم توی آشپزخونه رو به زن عمو گفتم
    -پس بهداد کجاست؟!
    درحالی که بشقاب برنج رو میگذاشت جلو عمو گفت
    -با مهسا شام رفتن بیرون..
    سرمو تکون دادم...برای خودم برنج کشیدم که دوباره زن عمو گفت
    -نازی جان بعد از شام خریدات رو بهم نشون بده..
    با لبخند گفتم
    -چشم حتما..
    زن عمو و عمو مشغول صحبتاشون بودن و هرزگاهی از من سوال میپرسیدن که با پاسخای کوتاه همراهیشون میکردم..
    بعد شستن ظرفا داشتم به سمت اتاقم میرفتم که صدای پچ پچ عمو و زن عمو توجهمو جلب کرد نمیخواستم گوش وایسم ولی امان از این عادت زشتم رفتم ببینم چی میگن..
    زن عمو-ناصر؟!چرا نذاشتی قبلش نظرش رو بدونیم؟!
    عمو-من بهش گفتم اون گفت نمیخواد بهش بگیم بعد دیگه تصمیمش رو میگیره..
    -اصلا کارت درست نبود ناصر..
    -حالا بزار بیان ببینیم چی میشه..
    شونه ای بالا انداختم از بحثشون متوجه چیزی نشدم و راهمو گرفتم رفتم اتاقم..
    ***
    نمیدونم چه شده بود که امروز زن عمو خیلی آشفته بود و دائم به خونه میرسید احتمالا مهمان داشتن ولی اصلا نگفت چه کسی مهمانشونه خیلی زود شام خوردیم و منو بعد از شام فرستاد حموم و گفت خیلی خوب خودمو بشورم از حرفش متحیر شدم ولی بدون حرف دستورش رو انجام دادم..
    داشتم موهام رو شونه میزد در کشو میزو باز کردم تا یه گل سر بردارم که چشم به دستبند نقره ای که اونروز خریده بودم خورد چندتا زنجیز خیلی ظریف که به هم متصل بودن و دوتا شکل D که بیشتر به چشم میخوردن و بقیه آویزا ستاره و قلب های ریز بودن تا چشمم بهش خورد زود خودمو انداختم توی مغازه و خریدمش اینقدر هیجان داشتم که اصلا متوجه نشدم بنفشه رو قال گذاشتم و وقتی بعد دیدمش کلی غرغر کرد..
    لبخندی زینت لبام شد دور مچم بستمش بخاطر رنگش سفیدیه دستم بیشتر خودشو به رخم میکشید..
    نگاهمو ازش گرفتم و مشغول بستن موهام شدم حالا دیگه از کمرمم گذشته بودن و شستن و مرتب کردنشون کار سختی بود..
    در زده شد بعدم بنفشه اومد داخل با لبخند گفت
    -سلام چطوری؟!
    -خوبم گلم تو چطوری؟!
    -من که عالیم..
    میشد هیجان رو از صورتش خوند چشماش برق زدن و داشت با نگاهش منو میخورد
    -چیزی شده؟!
    -نه چطور؟!
    -آخه یه جوری نگاه میکنی!
    بدون حرف رفت سمت کمدم بعد از کمی جست و جو همون کت و دامنی که اونروز خریده بودیم رو بیرون آورد
    -نازی بیا اینو بپوش بعد باهات کار دارم..
    ابروهام رفتن بالا
    -اینو؟!چرا؟!
    یکم مکث کرد و بعد گفت
    -امشب یه مهمونیه مهمه باید حتما یه لباس مناسب بپوشی..
    با تعجب گفتم
    -واقعا؟!چرا کسی چیزی به من نگفت؟!حالا چه خبره؟!
    -اره عزیزم..الان که دارم بهت میگم دیگه!خودت میفهمی چخبره..
    سرمو تکون دادم
    -پس زن عمو برای همینه که اینقدر هوله..
    خندید
    -اره مامان رو که حتما دیگه میشناسی از اولم روی مهمونیا حساس بود..
    رفتم سمتش لباسو ازش گرفتم"حالا این مهمونی اینقدر مهمه که من لباس به این گرونی رو بپوشم؟!" در واقع اون لباس اونقدرا هم گرون نبود ولی خب برای من و اون حقوق ناچیزم خیلی گروه به حساب میومد..
    به بنفشه نگاه کردم مشتاق و منتظر داشت نگاهم میکرد"لابد دیگه!"
    جلو آیینه ایستادم دوباره به لباس که به خوبی روی تنم نشسته بود نگاه کردم..
    بنفشه اومد سمتم نشوندم روی صندلی و از کیفش جعبه لوازم آرایش رو درآورد شونه بالا انداختم"اصلا معلوم نیست چخبره!"چشمام رو بستم تا پایان کار همونطور بسته نگهشون داشتم وقتی گفت
    -تمام شد..
    پلکامو از هم باز کردم با حیرت گفتم
    -بنفشه یعنی این آرایش کامل لازمه؟!
    سرشو تکون داد و گفت
    -آره عزیزم زیاد که غلیظ نیست!
    درست میگفت ولی خب یه آرایش کامل و درعین حال مات بود ابروهام رو که چندروز پیش تمیز کرده بودم چشمام با خط چشم نقره ای و ریمل بزرگتر به نظر میرسیدن روی گونه هامم رژ گونه مات خیلی کم رنگی زده بود و رژ لب سرخ دستمالو برداشتم تا کمی اون سرخی لبام رو کمرنگ کنم ولی بنفشه اجازه نداد
    -نکن نازی زیاد تو چشم نیست..
    -کاش یه رنگ دیگه میزدی..
    -فعلا فقط این رنگو داشتم که به لباست بیاد..
    بعدم رفت سمت کیفش وسایلش رو جمع کرد
    -مگه نمیخوای آماده بشی؟!
    نگاهی به من انداخت و گفت
    -نه میرم خونه بعدا همراه سعید میام..
    -آهان..
    بعد از خدافظی رفت بیرون صدای زن عمو میومد که داشت باهاش خدافظی میکرد عجیب بود که بدون مخالفت گذاشت بره رفتم از کمد یه روسری ساتن نقره ای و یه جوراب شلواری در آوردم تا لختیه پاهام رو بپوشونه..
    گره پاپیونی روسری رو صاف کردم به خودم نگاه آخرو انداختم همه چی عالی بود ولی من هنوز نمیدونستم این مهمونی به چه مناسبته رفتم بیرون از اتاق تا به زن عمو کمک کنم که بهدادو دیدم وقتی دیدمش اونقدر به خودش رسیده تو دلم گفتم"نه انگار واقعا مهمه"بعد نگاهم افتاد به عمو اونم خیلی به خودش رسیده بود داشتن باهم صحبت میکردن و منو ندیدن رفتم آشپزخونه زن عمو هم یه دست کت و دامن بادمجونی خیلی شیک پوشیده بود تا منو دید چشماش برق زدن اومد سمتم گونم رو با مهربونی ب*و*س*ه زد و گفت
    -ماشالله چه خوشگل شدی گلم..
    با خجالت از تعریفش تشکر کردم
    -کمک لازم ندارید؟!
    -نه عزیزم همه چیز آمادست..
    سرمو تکون دادم همون موقع صدای زنگ آیفن اومد اومد زن عمو هول شده گفت
    -نازی همینجا بمون تا صدات زدم چای بریز بیار..
    با چشمای گشاد شده خشک سر جام ایستادم صدای زن عمو توی گوشم زنگ میزد این مراسم یه مراسم خاستگاری بود شک نداشتم وگرنه زن عمو چنین درخواستی نمیکرد روی صندلی میز غذا خوری وار رفتم چشمام پر اشک شدن خدایا!
    صدای احوال پرسی از هال به گوش میرسید پاهام توان راه رفتن نداشتن حتی نمیخواستم ببینم کی اونجاست سرمو اندختم پایین چشمام رو به هم فشردم تا مانع ریختن اشکام بشم بغض داشت خفم میکرد وقتی عکس خودمو روی میز شیشه ای با اون ظاهر آراسته دیدم ناخودآگاه از خودم متنفر شدم دستام رو مشت کردم سوزشی توی کف دستم بخاطر ناخونای بلندم احساس کردم ولی قلبم بیشتر داشت میسوخت از دستشون عصبانی بودم چرا بدون اینکه نظرمو بپرسن اجازه دادن کسی برای خاستگاری بیاد..اصلا از بهداد انتظار نداشتم دلم از دستش شکسته بود..
    نمیدونم چقدر نشسته بودم و داشتم از ناراحتی حرص میخوردم که با تکونای دستی به خودم اومدم سرمو بلند کردم زن عمو تا صورتمو دید با نگرانی گفت
    -چرا اینقدر سرخ شدی؟..
    با ناله گفتم
    -زن عمو چرا اجازه دادین بیان؟!
    یه لحظه بهم نگاه کرد و بعد با ناراحتی گفت
    -همش تقصیر عموی سرخودته به خدا منم بهش گفتم ولی اون زودتر کار خودش رو کرده بود..
    با دستش که روی شونم بود فشار آرومی بهم وارد کرد و با مهربونی گفت:
    -حالا بیا چای بیار چیزی نشده که فوقش جواب رد میدی خودم بهت قول میدم اصلا کسی توی تصمیمت دخالت نکنه..
    با این قول زن عمو دلم گرم شد سرمو تکون دادم ولی کاش میتونستم این کارو انجام ندم
    زن عمو-من میرم بیرون تو هم چای بریز بعد از چند دقیقه بیا..
    بدون حرف به رفتنش نگاه کردم..برخاستم چای ریختم سینی رو توی دستم سفت گرفتم خیلی استرس داشتم معلوم نبود با چندتا آدم قراره رو به رو بشم پامو از آشپزخونه بیرون گذاشتم و سلانه سلانه به سمت پذیرایی قدم برداشتم..
    همونطور که سرم پایین بود وارد پذیرایی شدم کف دستام بدجور عرق کرده بودن و لرزش نامحسوسی هم داشتن آب دهنمو قورت دادم سرمو بلند کردم تا سلام کنم که..نگاهم روی آدمایی که نشسته بودن خشک شد و حیرت زده همونطور ایستادم ولی خوشبختانه گرم صحبت بودن و هیچکس حواسش به منِ خشک شده نبود نگاهم رو روی تک تکشون گردوندم و گیج با خودم فکر میکردم"خوابم؟!اینا اینجا چیکار میکنن؟!"میخواستم دستمو بلند کنم یه سیلی به خودم بزنم تا شاید از خواب بیدار بشم ولی دیدم سینی دستمه ، لرزش دستام بیشتر شد نفسام تند شده بودن و با بیقراری نگاهمو ازشون گرفتم تا کمی به خودم مسلط بشم.. شاید اینطور بتونم به خودم بیام نفس عمیقی کشیدم با همون نگاهی که به فرش روی زمین دوخته شده بود و صدای لرزون گفتم
    -سلام..
    با صدای من سکوت همه جا رو فرا گرفت و کارو برام سختتر کرد..حالا دیگه حواس همه به من معطوف شده بود و منم حسابی دست و پام رو گم کرده بودم اول از همه نگین خانم با خوشحالی برخاست..اومد سمتم دیگه عصایی توی دستش نمیدیدم بنظرم جوونتر شده بود!! منو توی آغوش گرفت و با صدای گرمی گفت
    -سلام عزیزم خوبی؟!..
    منکه از شوک هنوزم خارج نشده بودم لبخند کج و کوله ای بهش زدم و گفتم
    -ممنونم..
    حس کردم یه قطره عرق سرد از ستون فقراتم لیز خورد و رفت پایین..وقتی برخورد صمیمی نگین خانم رو دیدم یکم راحتتر شدم منو با خودش برد سمتی نشست ولی من جلوش ایستادم و بهش چای تعارف کردم و بعد از اون به بقیه حاضرین یکی یکی چای تعارف کردم نفر یکی مونده به آخر بهداد بود وقتی داشتم بهش تعارف میکردم چشم ابرو اومد برام که منو به خنده واداشت با لحن مسخره ولی آرومی گفت
    -ببند نیشتو عروسم اینقدر جلف..
    پشتم چشمی نازک کردم و مثل خودش آروم گفتم
    -زود بردار بقیه موندن..
    چپ چپ نگاهم کرد و گفت
    -منظور از بقیه احتمالا اونیه که از موقع وارد شدنت تا حالا زومه روت؟!
    با این حرف بهداد گونه هام داغ شدن و حس خوبی زیر پوستم دوید .. حس میکردم روی ابرام..بالاخره رضایت داد چای رو برداشت و من با حسی متفاوت به سمت مخالف رفتم .. دوباره هیجانزده شده بودم جلوش ایستادم از وقتی وارد شدم درست نگاهش نکرده بودم سرمو بلند کردم باهم چشم تو چشم شدیم حالا مگه میشد از اون آسمون شب چشم برداشت؟!سینی رو گرفتم جلوش و با صدای خجالت زده ای گفتم
    -بفرمایید
    نگاهی تحسین برانگیزی به سرتا پام انداخت و من از نگاهش غرق خوشی شدم همینطور توی نگاه هم دیگه غرق شده بودیم که با صدای سرفه بهداد چشم از هم برداشتیم چاییش رو برداشت و زیر لب ازم تشکر کرد منم به همون آرومی "خواهش میکنمی" گفتم عقب گرد کردم سینی رو گذاشتم روی میز جلو مبلا و تنها جایی که خالی کنار بهداد روی مبل نشستم درست رو به روی دادمهر!
    سرمو چرخوندم و تک تک آدمایی که بودن رو نگاه کردم خانم و آقای مولایی ، نگین خانم و دادمهر به دادمهر نگاه کردم و درکمال حیرت دیدم لباسامون باهم ست شده اونم کت شلوار خاکستری و پیراهن سفید پوشیده بود و در آخر با کروات خاکستری تیپ جذابش کامل میشد انگار سنگینی نگاهمو حس کرد چون برگشت سمتم هول شدم نمیدونستم چیکار کنم.. از طرفی هم نمیتونستم ازش چشم بردارم همینطور اون به من خیره بود منم به اون ، که دردی توی پام پیچید سرم انداختم پایین دیدم بهداد پامو لگد کرد البته خیلی نامحسوس اینکارو کرد نگاهش کردم با حرکت لب گفت
    -از دست رفتی!
    لبمو گاز گرفتم و سرم چرخوندم دیدم دادمهر داره خیلی عصبی به بهداد چشم غره میره ته دلم مالش رفت..داشتم از خوشحالی بال درمیاوردم ولی سرمو انداختم پایین تا کسی چشمش به چهره ذوق مرگ شدم نیوفته و آبروم بره .. صدای زمزمه بهداد اومد گفت
    -اوه چه نگاهی میکنه..
    تو دلم گفتم"حقته!" پس اینا کی میرن سر اصل مطلب؟!واقعا خودم از هول بودنم خجالت کشیدم همونطور که سرم پایین بود با انگشتای دستم بازی میکردم که صدای آقای مولایی اومد که بیت شعری گفت
    - خواجه ای گفت که جز غم چه هنر دارد این عشق؟! گفتم ای خواجه ی غافل هنری خوشتر از این!؟
    و پس از نگاهی که به من و دادمهر ادامه داد:
    -خب آقای سعادت غرض از مزاحمت و اینکه خودتون و هم میدونید که ما برای امر خیر اومدیم و اگه اجازه بدید بریم سر اصل مطلب..
    با این حرف نگاها برگشت سمت منو دادمهر از اینکه الان نقل مجلس بودم خیلی خجالت زده میشدم عمو نگاهی به من انداخت و پاسخ آقای مولایی رو داد..
    سرمو انداختم پایین به حرفاشون گوش دادم از سوالایی که عمو از دادمهر میپرسید و اون با تسلط و متانت پاسخ میداد متوجه شدم از قبل با هم ملاقات داشتن ولی کجاش رو نمیدونم ممکن نبود اونروز جلو در بوده باشه!وقتی عمو تمام سوالاتش رو پرسید آقای مولایی گفت
    -اگه اجازه بدید تنهاشون بزاریم شاید حرفی با هم داشته باشن..
    عمو سرش رو تکون داد و رو به من گفت
    -نازی جان آقای معینی رو ببر اتاقت!
    با تعجب به عمو نگاه کردم دادمهرو ببرم اتاقم؟!این واقعا عمو ناصر متعصبه!بنفشه میگفت روزی که سعید اومد خاستگاریش عمو فرستادشون توی حیاط روی همون تخت گوشه حیاط نشستن حرفاشون رو زدن!!..وقتی دید دارم نگاهش میکنم گفت
    -منتظر چی هستی؟!
    با کمی تأمل برخاستم ، دیدم دادمهر منتظرمه لبمو گاز گرفتم رفتم سمتش راهنماییش کردم تا اتاق در اتاقمو باز کردم خدارو شکر آدم منظمی بودم و دلهره شلخته بودن اتاقو نداشتم.. منتظر موندم بره داخل که دستشو با فاصله پشتم گرفت ، زودتر رفتم داخل روی تخت نشستم اونم درو بست نگاهی به اتاق انداخت نگاهش میخ دلنوشته ای که خطاطی کرده بودم و روی دیوار زدم موند رفت سمتش و زیر لب نوشته رو خوند و گفت
    -اینو تو نوشتی؟!
    با صدای لرزونی پاسخ دادم
    -آره ولی زیاد جالب نشده..
    سرشو تکون داد و گفت
    -‌چرا اتفاقا خیلی زیباست..
    لبخند محوی لبام رو زینت داد برگشت سمتم نگاهی بهم انداخت و رفت روی صندلی میزتحریر نشست جدی گفت:
    -خب خانم هر سوالی داری من درخدمتم..
    کلا یادم رفته بود برای چی اومدیم توی اتاق هول شدم اصلا نمیدنستم چی بگم..سرمو انداختم پایین و با صدای خجالت زده ای گفتم
    -نمیدونم..
    کمی سکوت بود که دوباره خودش گفت
    -نمیخوای بدونی چرا این مدت ازت سراغی نگرفتم؟!
    این واقعا سوالی بود که طی این چند ماه توی سرم چرخ میخورد و جوابم این بود که اون هیچ علاقه ای به من نداره و لازم نیست دنبالم بگرده ولی حالا الان اینجا جلوم نشسته و خودش داره همون سوالو از من میپرسه و میخواد بدونه من دنبال جوابم یا نه..آب دهنمو قورت دادم سرمو بلند کردم و گفتم
    -چرا؟!
    نگاهش توی تک تک اعضای صورتم چرخید و روی چشمام موند ، این نگاه خیرش قلبمو گرم کرد باعث شد با سرعت بیشتری خودشو بکوبه به دیواره سینم.. همونطور خیره به چشمام شروع به حرف زدن کرد
    -وقتی به هوش اومدم خیلی گیج میزدم و از اتفاقات اطرافم فقط رفت آمد بقیه رو متوجه میشدم تا اینکه متوجه شدم تو نیستی با خودم میگفتم لابد عمارتی ولی وقتی مرخص شدم رفتم اونجا نبودی دیگه نتونستم ساکت باشم از دامون و کسرا سراغت رو گرفتم و اونا اظهار بی اطلاعی کردن با خودم گفتم لابد به ساره گفتی اون خیلی باهات صمیمی بود ولی اونم نمیدونست کم کم از نبودنت حس بدی بهم دست داد .. یه روز پری اومد گفت:وقتی داشتی از عمارت خارج میشدی گفتی خواهرت زنگ زده ، تو هم با عجله رفتی و حتی به التماسای پرنوشم توجه نکردی وقتی گفت حالت بد و پریشون بودی با خودم گفتم شاید اتفاقی برای یکی از نزدیکانت افتاده باشه ، برمیگردی ولی بازم خبری ازت نشد و نگرانی من بیشتر شد دامون رو فرستادم سراغت انگار اون میدونست خونه خالت کجاست ولی دست خالی برگشت..
    به اینجا که رسید کلافه دستی به موهاش کشید و نگاهش رو از روم برداشت و ادامه داد

    -دیگه واقعا عصبی و نگران شده بودم از طرفیم حال جسمیم اونقدر خوب نبود که خودم دنبالت بگردم برای اینکار از کسرا خواستم کمکم کنه کسرا تمام سعیش رو میکرد تا اطلاعاتی ازت به دست بیاره توی همین گیر و دار تو با ساره تماس میگیری با یه شماره ناشناس و
    نگاهی به من انداخت که وجودم زیر رو شد و گونه هام گل انداختن لب باز کرد:
    -و حال منو ازش میپرسی و بعدم بدون اینکه از جایی که هستی اونو مطلع کنی تماس قطع میشه خوشبختانه از روی اون تماس تونستیم ردت رو بزنیم خواستم بیام دنبالت ولی کسرا گفت بهتره همونجا بمونی .. من اصلا اینو درک نمیکردم ازش پرسیدم ولی اون منو هر دفعه دور میزد تا اینکه..
    نفس رو داد بیرون و گفت
    -تا اینکه متوجه شدم هنوز نتونستن شیفته رو دستگیر کنن اون عوضی دم به تله نداد و بعد از همون تماسش با شریف فرار کرد و تا الانم کسی ازش خبر نداره ولی مطمئنیم هنوز از کشور خارج نشده..کسرا هم گفت: بهتره خونه عموش بمونه جاش امنه ممکنه شیفته بخواد بهش صدمه بزنه..
    با شنیدن اسم شیفته تمام وجودم لرزید حس کردم بی جون شدم با ترس گفتم:
    -چطور تا الان دستگیر نشده شاید از کشور قاچاقی خارج شده..
    سرش رو تکون داد
    -تمام ادمای وابسته به شریف دستگیر شدن و کسی نمونده که شیفته بخواد بهش اعتماد کنه و باهاش از کشور خارج بشه..
    نفش رو عصبی فوت کرد بیرون ادامه داد:
    تازه اون مار افعی رو من میشناسم تا زهرش رو به من و تو نریزه از کشور خارج نمیشه حتی به قیمت جونش..
    آب دهنمو قورت دادم با ترس بهش نگاه کردم اگه..اگه شیفته بلایی سر دادمهر بیاره من نمیتونم دیگه نفس بکشم نمیدونم حالم چطور شده بود که اومد کنارم نشست دست سردمو گرفت توی دستش با نگرانی گفت:
    -چرا دستات یخ شده عزیزم..
    با حال خرابی گفتم:
    -دادمهر؟!
    دستمو فشرد و گفتم:
    -جان؟!
    قطره اشکی از چشمم خارج شد و ریخت روی گونم با شست دستش اشکمو پاک کرد گفت:
    -چرا اشک میریزی خانومی؟!
    -اگه..اگه..اون..بلایی سرت بیاره..
    دیگه نتونستم ادامه بدم و گریم شدت گرفت منو کشید سمت خودش سرمو گذاشتم رو سینش درست روی قلبش چه قدر تند میکوبید..با صدای مهربونی گفت
    -عزیزم..عزیزم..نگران نباش هیچ اتفاقی نمیوفته..
    -ولی..
    دستاش دورم محکمتر شدن
    -‌هیششش..آروم من بهت قول میدم..منو که قبول داری؟!
    بدون مکث گفتم:
    -اهوم..
    لرزیدن شونه هاش رو حس کردم داشت میخندید با صدایی که ته مونده خنده داشت گفت:
    -اینو به حساب جواب بله بزارم؟!
    با مشت کوبیدم به بازوی سنگیش دستم مشت شدمو گرفت و ب*و*س*ه ریزی رویش نشاند گفت:
    -آخه جوجه تو زورت به من میرسه؟!
    بعد از مکث طولانی در حالی که مچ دستمو نوازش میکرد با نجوا گفت:
    -این چیه؟؟!
    سرمو چرخوندم نگاهم به دستبند نقرم افتاد دادمهر نگاهش رو از اون برداشت به من دوخت بازم زمان ایستاد و من غرق اون گوی های جادویی مشکی شدم .. اونم همینطور ، فاصله داشت کم و کمتر میشد..
    تازه یادم اومد کجام با هول ازش جدا شدم گونه هام باز سرخ شدن خدایا آخه من چقدر بی جنبم!!..با تعجب گفت
    -چی شده؟!
    چپ چپ نگاهش کردم گفتم
    -حالا من حالم خوب نبود تو رعایت کن..
    -چی رو؟!
    دستمو کلافه تکون دادم
    -ما نامحریم!
    یه لحظه گیج نگاهم کرد ولی بعد به سمتم خیز برداشت قبل از اینکه بتونم عکس العملی نشون بدم بازم بین بازوهاش اسیر شدم در حالی که تقلا میکردم گفتم:
    -وای دادمهر خواهش میکنم تو که میدونی من حساسم چرا اذیت میکنی؟!
    بازم وقتی حرف زد صداش ته مونده خنده داشت.. نه انگار خوشش میاد اذیتم کنه!! درمونده گفتم:
    -دادمهر!
    دادمهر-جانم!..کی گفت ما نامحرمیم هان‌؟!
    -چی میگی؟! خب نامحرمیم!.
    دادمهر-انگار یادت رفته صیغه خوندیم..
    تقلا کردم از دستش خلاص بشم ولی بی فایده بود مگه میشد؟!
    -میدونی چند ماه از اون گذشته؟!باطل شده!
    -کی گفت؟!هنوز یک سال تمام نشده!
    با حیرت گفتم:
    -چی؟!
    منو از خودش جدا کرد خیره به چشمای حیرت زدم گفت:
    دادمهر-چرا تعجب کردی خب یکساله بود..
    -دادمهر شوخیت گرفته؟!یکساله!!
    سرشو تکون داد
    -اره..
    لبمو گاز گرفتم یه حسی قلبمو قلقلک داد پس هنوز محرمش بودم!بی مقدمه گفت:
    -بلند شو بریم بیرون خیلی وقته اینجاییم!!
    خوشم میومد حواسش به همه چیز هست..
    -الان که رفتیم جواب بله رو بده..
    با ترس گفتم
    -الان؟!عمو ممکنه عصبانی بشه!
    اخم کرد
    -نخیر عصبی نمیشه!
    با حال زار گفتم:
    -عمو رو نمیشناسی!
    -منو که میشناسی؟!
    سرمو تکون دادم
    دادمهر-پس زود باش!
    -آخه اگه من بگم جوابم مثبنه عمو میخود صیغه بخونه خیلی حساسه.. بعد ما الان محرمیم..وای عجب وضعی!
    دستمو کشید بلندم کرد رو به روش ایستادم..
    -الان باطلش میکنم ولی رفتیم بیرون اون کاری رو بکن که گفتم..
    میدونستم دوست نداره یه حرفو عیناً دو بار تکرار کنه..شروع کرد یه چیزایی گفتن منم باهاش همراهی کردم وقتی تمام شد نگاهی بهم انداخت:
    -دادمهر اینو از کجا یاد گرفتی؟!
    ابرو بالا انداخت دستی به کرواتش کشید مرتبش کرد و گفت
    -دیگه دیگه!
    گاهی حس میکردم اصلا نمیشناسمش هر روز یه روی جدیدش رو میدیدم یه روز جدی حالام که شیطنتش گل کرده.. وقتی داشتیم میرفتیم بیرون نگاهی به صورتم انداختم یه وقت در اثر گریه آرایشم خراب نشده باشه ولی خدارو شکر خراب نشده بود..فقط زیر چشمام یکم سیاه شده بود که با دستمال مرطوب پاکش کردم و با هم از اتاق خارج شدیم..
    وارد پذیرایی شدیم تو رو خدا مارو داشته باش بخاطر کیا اومدیم بیرون اصلا حواسشون با ما نبود رفتیم نشستیم تازه نگاهشون بهمون افتاد نگین خانم با مهربونی گفت'
    -خب عزیزم جوابت چیه؟!
    نگاهی به عمو بعدم به دادمهر انداختم و با خجالت گفتم:
    -هرچی بزرگترا بگن!
    نگین خانم اومد سمتم صورتمو با محبت بوسید:
    -قربونت برم پس جوابت مثبته؟!
    خجالت زده نگاهش کردم عمو وقتی دید من جوابم مثبته رو به بقیه گفت:
    -از اونجایی که من الان دارم جای برادر خدا بیامرزم تصمیم میگیرم..
    همه زیر لب خدا رحمتش کنه گفتن چشمام پر از اشک شد چقدر جاشون رو خالی میدونستم..همیشه مامانم آرزو داشت منو توی لباس عروسی ببینه ولی فرصت نشد و منو دل آرام رو تنها گذاشتن..
    عمو-خدا رحمت کنه همه رفتگان رو ..داشتم میگفتم:
    نگاهی به جمع کرد
    -من قبلا با دادمهرجان ملاقات داشتم و طی تحقیقاتی که به عنوان پدر وظیفم بود انجام بدم متوجه شدم ایشون از هر نظر میتونن ایده آل باشن..خداروشکر میکنم که میتونم دخترمو به چنین آدم خوشنامی بسپارم..
    فکر کنم عمو رو چند وقته چیزخورش کردن چه روشنفکر شده!!!!!همه حاضرین داشتن با خوشحالی دست میزدن که آقای مولایی همه رو به سکوت وا داشت
    -اگه اجازه بدین ما توی همین جلسه مهریه رو هم تعیین کنیم و این دوتا جوون زودتر به عقد هم دربیان..چون راه ما دوره و ممکنه این امر به درازا بکشه!
    عمو موافقت کرد همونقدر که برای بنفشه و مهسا مهریه تعیین شده بود برای منم همون قدر تعیین کردن خوشحال بودم که عمو و زن عمو اینقدر منو دوست دارن و تونستم براشون جای فرزندشون باشم عمو از من خواست کنار دادمهر بشینم تا بینمون صیغه بخونه که بهداد زودتر برخاست و از دادمهر خواست بیاد کنارم وقتی عمو صیغه رو خوند صدای دست بلند شد خانما هم گاهی کِل میکشیدن این وسط بهداد مسخره سوت بلبلی میزد!! یکی یکی همه بهمون تبریک میگفتن نگین خانم اومد سمتمون اول منو بعدم دادمهرو بوسید به هردومون تبریک گفت بعدم یه جعبه داد دست دادمهر وقتی بازش کرد توش یه انگشتر ظریف و گردنبند ستش بود اول دستمو بین دستای گرمش گرفت حلقه رو انداخت دستم بعدم گردنبند برداشت از جعبه بهم نزدیک شد طوری که نفساش به صورتم میخوردن و بازم ظربان قلبم رفت بالا داشت با قفل کلنجار میرفت ولی از چشماش که شیطنتش ازشون میریخت متوجه شدم از قصد این کارو میکنه زیر چشمی به اطراف نگاه میکردم همه گرم صحبت بودن بهدادم خدارو شکر داشت با گوشیش ور میرفت معلوم بود مهساست که سرش یه لحظه هم بالا نمیاد خدارو شکر کردم وگرنه تا مدتها سوژش میشدم بالاخره دادمهر گردنبند رو بست دستمو گرفت کنار خودش نشاند زیر گوشم گفت:
    -چندروز دیگه شرعا و قانونا مال همدیگه میشیم!
    لبخندی که روی لبم شکل گرفت از خوشحالی و همچنین هیجانم بود..نگاهش کردم داشت بازم تمام سرتاپام رو اسکن میکرد از نوک پا تا صورتم بعد با مهربونی گفت:
    -بهت گفتم چقدر خوشگل شدی؟!
    سرمو تکون دادم یعنی نه..
    -پس حالا میگم امشب فوق العاده شدی..لباسمونم که ست شده!
    لبمو گاز گرفتم نجوا کرد:
    -گرچه همیشه خوشگل بودی..
    گرمم شده بود از نگاهای بی پرواش جلو بقیه با خجالت گفتم:
    -زشته دادمهر جلو بقیه..
    با شیطنت گفت
    -منکه کاری نکردم!
    بقیه رو نگاه کردم کسی حواسش به ما نبود..دادمهر دستمو گرفت فشرد نگاهم روی دستش ثابت موند همون حلقه ای که برای نقشمون انداخته بود دستش ناخودآگاه دستم رفت سمت گردنم و زنجیرو در آوردم وقتی حلقه رو دید بهم نگاه کرد نگاهش تب دار شده بود من از اون بدتر.. زیر گوشم گفت
    -بریم تو اتاقت..
    برخاستم باهم رفتیم توی اتاقم تا درو بست با یه حرکت نرم هلم داد سمت دیوار با فاصله کمی ازم ایستاد یجورایی گیرم انداخته بود دستش رفت سمت روسریم اون رو در آورد انداخت یه گوشه گل سرم رو باز کرد موهام ریختن دورم سرش رو فرو کرد بینشون و نفس عمیقی کشید گفت
    -اوم چه بویی میدن این ابریشما..
    خندیدم وقتی عکس العملم رو دید بازم همون کارو کرد با صدای که بیشتر از همیشه بم شده بود گفت:
    -چیه خوشت اومده؟!
    و بازم تکرارش کرد
    -وای دادمهر بسه صدای خندم میره بیرونا..
    شروع کرد قلقلک دادنم دیگه سرپا بند نبودم از خنده اشکام سرازیر شدن با مشتای بی جونم میزدم به کتفش..ازم جدا شد نگاهش روی صورت سرخم در گردش بود تا رسید به چشمام و مکث کرد خیره موند روشون.. با لحن عاشقانه ای گفت:
    -عاشقتم دلنازم!
    دیگه رسما درحال غش بودم همینقدر ساده حسش رو بیان کرد ولی اون لحن منو به اوج برد..چه کرد با من آن "میم" مالکیتی که به آخر اسمم چسباند!! لبمو گاز گرفتم منم باید میگفتم انگار روی دوشم مثل یه وزنه سنگینی میکرد!!دستامو انداختم دور گردنش روی پنجه پاهام بلند شدم تا بتونم فاصله قدی ای که بینمون بود رو پر کنم با شیفتگی زل زدم به چشمایی که دنیام درشون خلاصه میشد و اعتراف کردم
    -عاشقتم مرد من!
    چشمام رو بستم ، باورم نمیشد این منم که الان توی آغوش دادمهر دارم این لحظات شیرین رو میگذرونم چشمام از اشک پر شدن با نگرانی گفت:
    -چی شده عزیزم؟!
    با بغض گفتم
    -باورم نمیشه دادمهر!
    لحظه ای فقط نگاهم کرد بعد حلقه دستاش محکمتر شدن سرمو روی سینش گذاشتم:
    -باور کن چون از امشب تا سالیان سال قراره اینطور کنار هم باشیم!! روی تختم نشستیم دستش دور شونم حلقه شده بود و منم تکیه دادم بودم بهش..سرمو چرخوندم طرفش در حالی که خیره به چشماش بودم پرسیدم:
    -دادمهر چه حسی داری؟!
    نگاهش بین اجای صورتم در حرکت بود ، طره ای از موهام رو دور انگشتش پیچاند صادقانه گفت:
    -رو ابرام!!
    با خنده گفتم
    -پس همو مبینیم چون منم تو آسمونام..
    هر دو با هم خندیدیم از خدا خواستم همیشه تا آخر عمر اینطور شاد باشیم مثل امشب..

    ***
    با تکونای دستی چشمام رو به زور باز کردم دیدم چهار جفت چشم با غضب دارن نگاهم میکنن با صدای خسته ای گفتم:
    -چیه؟!
    اول از همه مانی گفت
    -والا تو خوبی
    بنفشه ادامه داد:
    -از خواب سیر نمیشی!!
    مهسا:
    -بابا تو دیگه کی هستی؟!
    دل آرام هم چشم غره رفت..
    -خب حالا بیدارم کردین طلبکارم هستینا؟!
    مانی-خاک بابا من روز عروسیم شب تا صبح از استرس خواب نداشتم حالا تو افتادی بلندم نمیشی؟!
    نگاهی به ساعت انداختم:
    -خنگولا قرار نیست برم آرایشگاه!
    با تعجب زل زدن به من و با هم گفتن:
    -چی؟!
    قیافشون عین اسکار شده بود وقتی شوکه میشه:)
    با خنده گفتم:
    -سیمین یکی از دوستامه میاد اینجا کارامو انجام میده..
    بنفشه-خدا شانس بده ما رو بگو نگرانی کی بودیم..
    برخاستم یه حوله از کمد درآوردم رفتم سمت حموم یه هفته برای انجام کارام زودتر اومدم خونه خاله مهلا دیشب هم همراه بنفشه و دل آرام و مهسا اومدیم توی همون آپارتمان کذایی چون عمو اجازه نمیداد قبل از عروسی پامو بزارم توی عمارت و حتی یه شبم که شده تا صبح اونجا باشم!!.. یک ماه از اون شب خاستگاری گذشته چند روز بعدش رفتیم محضر و عقد کردیم و حالا امشب عروسیمون بود توی این مدت اتفاقی خاصی نیوفتاد فقط اینکه دادمهر از من خواشت امسال بیخیال کار کردن بشم و از سال بعد شروع کنم.. ولی خودم کلا ترجیح دادم درسمو ادامه بدم..و آماده بشم برای امتحان ارشد!!یه دوش گرفتم اومدم بیرون دیدم سیمین توی هال نشسته و بچه ها دارن ازش پذیرایی میکنن وقتی چشمش به من افتاد با خوشحالی اومد سمتم و منو در آغوش گرفت:
    -وای نازی جان خیلی دلم برات تنگ شده بود آخه دختر تو کجا بودی؟؟!
    با لبخند نگاهش کردم بازم مثل همیشه با اون صدای پر انرژیش منو به وجد آورد:
    -منم خیلی دلم برات تنگ شده بود..
    سرشو تکون داد دیدم بچه ها زل زدن به ما و با کنجکاوی نگاهمون میکنن حالا جواب اینا رو چی بدم؟!..
    لبخند کج و کوله ای زدم و با درموندگی به سیمین نگاه کردم اونم وقتی چهره منو دید گفت:
    -من همسر دوست آقای معینیم.. چندباری که با هم رفت و آمد داشتیم دلناز جانو ملاقات کردم و حسابی با هم جور شدیم..
    سرشون رو هماهنگ با هم تکون دادن و گفتن"آهان" سیمین رو به من گفت:
    -خیلی خب ، خیلی خب من اینجا دست تنهام باید هر چه زودتر شروع کنیم!!..
    منو هل داد سمت اتاق و نشوندم روی صندلی و وسایلش رو آماده کرد دیگه ظهره شده بود حسابی دلم مالش میرفت سیمین موهام با بیگودی حالت دار کرده بود و گفت: نمیخواد رنگشون کنه چون خودشون رنگ فوق العاده ای دارن اصلاح صورت و ابروهام تمام شده بود ولی نمیذاشت خودمو ببینم نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت:
    -نمیدونی چقدر دوست داشتم خودم برای عروسیت کارات رو انجام بدم..هیچوقت به این کار که یه عروسو آماده کنم علاقه نداشتم و فقط کارم گریم بود ولی وقتی تو رو دیدم دلم خواست اگه یه روز عروس شدی من اینکارو انجام بدم..مطمئنم شکل عروسکا میشی..
    از تعریفش خجالت زد تشکر کردم.. زنگ در به صدا در اومد بعد از دقایقی دل آرام با بسته های غذا وارد شد نگاهش که به من که افتاد اشک توی چشنای قشنگش حلقه زد و با بغض گفت:
    -داری عروس میشی!
    خودمم از حرفش بغض کردم برخاستم رفتم سمتش گرفتمش توی بغلم داشتم خفه میشدم ولی نمیتونستم حرف بزنم سیمین حالمو دید رو دل آرام گفت‌:
    -برو براش آب بیار نمیتونه نفس بکشه..
    دل آرام هول شده رفت بیرون و بعد با یه لیوان آب سرد برگشت گرفت جلو دهنم یکم که خوردم از التهابم کم شد و تونستم نفس راحتی بکشم قطره های اشک از چشمام سرازیر شدن دستمو گرفت و با مهربونی گفت:
    -معذرت میخوام آجی!
    روی موهاشو بوسیدم
    -این چه حرفیه گلم!..من معذرت میخوام که دارم تنهات میزارم..
    با خنده ای که معلوم بود برای بیرون کردنه من از اون حال و هواست گفت
    -حالا یه خاستگار هم اومده برات بیا بپرونش تا دیگه کلا بترشی..
    با هم خندیدم سیمین گفت:
    -خب خانما بیایید غذامون رو بخوریم که کلی هنوز کار مونده..
    دل آرام سرشو تکون داد با هم رفتیم نشستیم به غذا خوردن بقیه هم به جمعمون اضافه شدن مانی وقتی دید اونطور با اشتها دارم غذا میخورم گفت:
    -نازی جان من اصلا تو استرس داری؟!
    سرمو تکون دادم
    -نه برای چی؟!
    همشون باز قیافشون شوک شد
    -چرا اینطور نگاه میکنید آخه؟!
    مهسا-یعنی هیچی؟؟حتی یه ذره؟!
    چشمام رو چپ کردم
    -استرس دارم همش میترسم یوقت پام پیچ بخوره جلو مهمونا بیوفتم آبروم بره!
    مانی کف دستشو گرفت بالا سر و به معنی خاک!آوردش پایین ولی قبل از اینکه بزنه تو فرق سرم صدای جیغ سیمین اومد
    -موهاش خرااااب میشه!
    که مانی بیچاره هنگ کرد و صاف نشست..درواقع میدونستم منظورشون چیه.. مگه میشه استرس نداشت ولی من جنس این جانورا رو میشناختم میخواستن یکم خودمو نگران نشون بدم اونوقت کلا کاری میکردن تا آخر شب روی ویبره باشم بخاطر همین به روی خودم نمی آوردم.. نقشم گرفت و دیگه هیچ کدوم حرفی نزدن..

    بعد از ناهار دوبار سیمین بچه ها رو بیرون کرد و گفت، کم کم آماده بشن برن آریشگاه کاراشون رو انجام بدن و فقط من موندم و خودش وقتی کارش تمام شد بازم اجازه نداد برم جلو آیینه خودمو ببینم رفت از بیرون جعبه لباسم رو آورد کمک کرد بپوشم لباس عروسم دکلته ، دامنش پف دار پرنسسی بود که روی سینش کلی سنگ کاری شده بود و دامنش جنسش طوری بود که برق میزد ولی اونقدر نبود که خیره کننده باشه تور و تاجمو رو روی موهام کار گذاشت .. رفت عقب و با یه نگاه خریدارانه سر تا پام رو برانداز کرد .. لبخند زد:
    -عالی شدی!
    بعدم بردم جلو آیینه وقتی خودمو دیدم فقط میتونم بگم ذوق زده شدم با اون ابروهای هلالی و مژه هایی که در اثر ریمل بلندتر شده بودن و چشمام رو هم خط چشم مشکی زیبایی زینت داده بود و با رنگ چشمام تضاد فوق العاده ای درست کرده بود رژ گونه مات طلایی و در آخر لبایی که به سرخیه انار شکافته شده بودن همونطور براق و چشمگیر وقتی نگاهم به سرشونه برهنم خورد با خودم گفتم چه خوب که عمو از دادمهر خواست عروسی جدا باشه اینطور لازم نبود تا آخر شب خودمو با شنل یا کت روی لباس خفه کنم..صدای در اومد که باز شد بعدم صدای های و هوی دخترا همشون داشتن میمودن سمت اتاق سیمین رفت دم در گفت:
    -برین توی هال الان میارمش بیچاره خفه شد از صبح تا الان همش تو اتاق..
    صدایی ازشون نشنیدم بعدم اومد داخل کمک کرد کفشام رو بپوشم چه مسخره که بازم داشتم کفش پاشنه تخت میپوشیدم ولی دیگه حاضر نبودم اون درد طاقت فرسا رو تحمل کنم ..باهم رفتیم بیرون.. سرمو پایین انداختم.. وقتی وارد شدیم خونه رو سکوت فرا گرفت سرمو بلند کردم ببینم چه خبره دیدم هر چهار نفرشون با لباس فیروزه ای یک شکل ایستادن و دارن با لبخند گشاد نگاهم میکنن بعدم با صدای جیغاشون حسابی خونه رو گذاشتن روی سرشون چنان به سمتم هجوم آوردن سمتم.. ترسیدم الان از پشت پخش زمین بشم..
    بنفشه-چه ناز شدی!!
    مانی-قربونت برم تو اینقدر خوشگل بودی؟!اگه میدونستم خودم میگرفتمت..
    با خند نگاهشون کردم..
    مهسا-شکل فرشته ها شدی چه معصوم!
    صدایی از دل آرام خارج نمیشد نگاهش کردم خیلی خوشگل شده بود با اون لباس فیروزه ای و آرایش دخترونه روی صورتش ، رفتم سمتش توی آغوشم فرو رفت..
    دل آرام-دختر ترشیده قشنگ..
    خندم گرفت
    سیمین-دل آرام جان خواهرت همش ۲۳ سالشه کجاش ترشیده؟!
    دل آرام با خنده گفت:
    -بیست رو رد کرده دیگه باید به حالش گریست .. گرچه دادمهر ریسک کرده داره از ترشیدگی درش میاره!
    همه زدن زیر خند همون موقع صدای زنگ در اومد مانی رفت دمِ در بنفشه هم تور رو انداخت روی صورتم بعد از برداشتن کیفش همراه بقیه از در خارج شد یکم استرس گرفته بودم تمام وجودم شده بود گوش و به صدای قدم های محکمی که به سمتم برداشته میشد گوش میدادم تا اینکه درست جلوی من متوقف شد سرمو که هنوز پایین بود کم کم بالا آوردم کفشای چرم مشکی شلوار مشکی بالا تر اومدم کت مشکی خوش دوخت پیراهن سفد براق مردونه و پاپیون مشکی و در آخر اون چشمای مشکی که برق میزدن مطمئن بودم.. چشمای خودم هم براق شده بودن.. چون صورتم زیر تور بود درست نمیدید دستش رو بالا آورد ضربان قلبم رفت بالا از هیجان داشتم پس می افتادم به نرمی تور رو از روی صورتم بالا کشید و حالا بدون هیچ مرزی توی چشمای هم خیره شده بودیم دستمو بین دستش گرفت و لبش رو گذاشت یه حس خوب بهم تزریق شد لب باز کرد و گفت:
    -ماه شدی!
    فقط همین دو کلمه کافی بود چشمام رو بستم تا با تمام وجود حسش کنم..تو خوابم نمیدیم یه روز جلو دادمهر ایستاده باشم و اون با اون نگاه جادوییش ازم تعریف کنه.. با صدای فیلم بردار به خودمون اومدیم و من متوجه شدم یک نفر دیگه هم اینجا حضور داشته دادمهر دست گل رو ازش گرفت داد دستم بعدم شنلمو از روی مبل برداشت دورم انداخت و کشیدش روی سرم بعدم دست ظریفمو بین دستای بزرگش گرفت با هم رفتیم بیرون ، فیلم بردار پایین منتظرمون بود.. با کمک دادمهر سوار ماشین شدم لحظه ای که داشت دامنم رو جمع میکرد نگاهش افتاد به کفشای پاشنه تختم تک خنده مردونه ای کرد و گفت:
    -پس بگو چرا یه اینچم بهت اضافه نشده!
    با خجالت گفتم
    -اِ ..دادمهر میخوای باز پا در بگیرم؟!
    چشمکی که زد دلم زیر و رو شد گفت:
    -منکه حاضرم ماساژت بدم..
    لبخند خجولی زدم و در پاسخش فقط سکوت کردم اونم بعد از بستن در سوار شد لبخندی زد .. راه افتادیم سمت آتلیه..بعد از ثبت کردن چندین عکس یادگاری در ژست های مختلف رفتیم تالار با دیدن اون جمعیتی که منتظرمون بودن یه لحظه گرخیدم دادمهر دستمو فشرد:
    -خب آماده ای؟!
    خندیدم گفتم:
    -مگه میخواییم مسابقه بدیم!
    با حالت متفکری گفت:
    -با اون قیافه ای که تو به خودت گرفتی فکر کنم اینطور بنظر میاد..
    یکم ریلکستر شده بودم ، از ماشین پیاده شد اومد سمت من در رو باز کرد دستمو گرفت با کمکش پیاده شدم دامنم رو صاف کردم دستی به شنلم کشیدم جاییم معلوم نباشه بعدم دست در دست راه افتادیم سمت جمعیتی که برامون یه راهرو درست کرده بودن که هر دو طرفش رو آدما تشکیل داده بودن یکی یکی بهمون تبریک میگفتن ما هم تشکر میکردیم تا رسیدیم به جایی که سالن خانما و آقایون از هم جدا میشد رفتیم در جایگاهی که برای عروس و داماد در نظر گرفته بودن دادمهر دقایقی کنارم نشست بعدم از سالن خارج شد با رفتنش اون چهار نفر که حکم ساقدوشام رو داشتن هجوم آوردن سمتم مانی شلنم رو باز کرد انداخت روی مبلی که نشسته بودم بعدم دستمو گرفت بلندم کرد:
    -بریم برقصیم من پر از هیجانم امشب!
    بهش لبخند زدم ، صدای جیغ جیغ یه نفر میومود نگاه کردم دیدم ساره با آرایشی زیبا و لباسی نباتی رنگ داره به سمتم میاد وقتی رسید بهم با هیجان گفت:
    -وای نازی ببینمت چه خوشگل شدی ورپریده!!
    شاکی نگاهم کر:د
    -کجا بودی؟!دلم برات تنگ شده بود!
    پرید بغلم کرد زیر گوشم گفت
    -اون دادمهر بیچاره رو هم حسابی دق دادی تا پیدات کرد!
    ازم جدا شد
    -برای عروسیمم که نبودی
    با حیرت گفتم:
    -ازدواج کردی؟!
    سرشو تکون داد و با هیجان گفت:
    -بالاخره کسرا رو خر کردم بیاد بگیرتم!!‌
    بعدم زد زیر خنده منم همراهش خندیدم دستشو فشردم
    -مبارک باشه..
    -مرسی گلم..
    شروع کرد اینور اونورش رو نگاه کردن کلافه گفت:
    -این بچه کجاست؟!از صبح خون جیگرم کرد از بس دلنازجون دلنازجون کرد..
    صدای نگین خانم اومد
    -اینجاست با منه!!
    نگاهش کردم دیدم دست پرنوش رو گرفته دارن میان سمتم پرنوش یه لباس عروسی پفی کوتاه پوشیده بود موهاشم بالای سرش با تاج نقره ای رنگش جمع شده بودن روی موهاش تور زیبایی رو پوشونده بود..الهی مثل فرشته های کوچولو شده بود.. وقتی رسید کنارم با تعجب گفت:
    -دلنازجون؟!
    با لبخند گفتم:
    -جانم عزیزم؟!
    -چقدر عوض شدی؟!
    -زشت شدم؟!
    سرشو به چپ و راست تکون داد
    -نه خوشگل شدی..
    خم شدم صورتش رو ماچ کردم زیر گوشش گفتم:
    -دوست داری به جای دلنازجون بهم بگی مامان؟!
    سرش برد عقب و مظلومانه گفت:
    -اجازه میدی؟!
    انگشت کوچیکم رو بردم سمتش و گفتم:
    -از الان تا همیشه اجازه داری فقط بهم بگی مامان..
    با شوق انگشت ظریف و کوچکش رو با انگشتم گره زد و همونطور برام ب*و*س فرستاد سرمو بلند کردم دیدم همه دارن با لبخند نگاهمون میکنن تو چشمای نگین خانم اشک جمع شده بود اومد سمتم دستاش رو دورم حلقه زد و گفت:
    -خوشحالم که چنین فرشته ای نصیب دادمهرم شده!
    ازش جدا شدم
    -دارین منو با این حرفتون خجالت زده میکنید!
    با مهربونی گفت:
    -من فقط حقیقتو گفتم..
    بعد از این حرفش ازمون دور شد .. نگاهمو ازش گرفتم و دادم به پرنوش دست ظریفش رو گرفتم دست گلم رو کوبیدم توی سینه مانی تا ازم بگیرتش گفتم:
    -برید اونور میخوام با دخترم برقصم..
    همشون زدن زیر خنده چپ چپ نگاهشون کردم و بدون توجه به تیکه هایی که می انداختن رفتم سمت پیست.. وسطش ایستادم پرنوشم رو به روم بود یه آهنگ شاد داشت پخش میشد شروع کردیم خودمو تکون دادن اونم هماهنگ با من حرکاتمو تکرار میکرد بقیه دخترا هم دورمون بودن داشتن هماهنگ با ما می رقصیدن بعد از اون چندتا آهنگ پشت سر هم همراهیشون کردم همراه دل آرام رفتم سمت جایگاه نشستم روی مبل رو به آرام گفتم:
    -آجی برام یه لیوان آب بیار..
    چشمی گفت ازم دور شد دیدم فیلم بردار اومد سمتم گفت:
    -عزیزم بیا بریم اونجا الانم آقا داماد میاد میخوام از غذاخوردنتون فیلم بگیرم!
    با چشمای گشاد شده نگاهش کردم"ای وای من الان مثل یه گرگ گرسنم هی باید به دستورات این عمل کنم؟!"صدای دادمهر اومد رو بهش گفت:
    -لازم نیست..
    فیلم بردا‌ر-ولی..
    اجازه نداد حرفش رو بزنه
    -ولی نداره شما میتونید فعلا استراحت کنید ممنون..
    با اون لحنش کی میتونست دیگه چیزی بگه؟!اومد دستمو گرفت با هم رفتیم توی اتاقی که یه میز گذاشته بودن روش پر از غذا بود تا بوشون به بینیم خورد دلم مالش رفت
    -آخ مردم از گشنگی..
    رفتم صندلی رو کنار کشیدم نشستم دادمهر اومد سمتم غذا کشید توی یه بشقاب بزرگ بعدم کنارم روی اون یکی صندلی نشست قاشق برداشتم تا خواستم فرو کنم توی غذا دادمهر بشقابو کنار کشید:
    -دلناز؟!
    برگشتم سمتش سرمو تکون داد
    -جان؟!
    -میخوام خودم بزارم دهنت..
    ابروهام رفتن بالا خواستم بگم"بیخیال بزار غذامون رو بخوریم!"ولی دلم نیومد..سرمو تکون دادم اولین قاشق رو آورد سمت دهنم سرمو بردم جلو لبام رو باز کردم اولین قاشق رو خوردم که صدای در اومد..برگشتیم سمت در پرنوش بود دادمهر رو بهش گفت:
    -عزیزم مگه نگفتم خواستی وارد جایی بشی اول در بزن..
    سرشو تکون داد
    -معذرت میخوام..
    برخاستم رفتم سمتش دستشو گرفتم
    -بیخیال دادمهر!
    دادمهر جدی گفت:
    -اینطور عادت میکنه!
    بدون توجه به حرفش دست پرنوش رو گرفتم بردمش سمت میز متأسفانه فقط یه صندلی بود دمغ و بلاتکلیف ایستادم تا اینکه دادمهر بغلش کرد روی پای خودش نشوندش غر زد
    -خواستیم شام بخوریما..
    خندم گرفت رو به پرنوش گفتم:
    -چی میخوری عزیزم برات بزارم..
    دستش رو کشید سمت جوجه کباب و گفت:
    -از اون میخوام مامان!
    با لبخند گشادی بهش نگاه کردم دادمهر با حیرت گفت:
    -اینو کی بهش یاد داد..
    چشمام رو لوچ کردم کردم گفتم
    -من!
    از حرکتم خندش گرفت سعی کرد جدی باشه تا حدی هم موفق بود گفت:
    دادمهر-تو که با این مشکل نداری؟!
    پشت چشم نازک کردم
    -نخیر..من وقتی تو رو قبول کردم یعنی وجود پرنوشم پذیرفتم پس وقتی تو پدرشی منم مادرشم..
    با قدردانی به چشمام خیره شدم منم پلک زدم.. بعدم سه نفری با هم اولین شام خانوادگیمون رو خوردیم و چقدرم چسبید!!
    بعد از شام همراه هم رفتیم بیرون نگین خانم اومد سمتمون با خوشحالی گفت:
    -این بهترین شب زندگیمه..
    بعد با بغض رو به دادمهر گفت:
    -پدرت آرزو داشت عروسیه تو و دامون رو ببینه ولی..
    نفس عمیقی کشید دیگه ادامه نداد و به ما خیره شد دادمهر رفت سمتش روی سرشو بوسید گفت:
    -خودت رو ناراحت نکن عزیزم..
    نگین خانم صورت دادمهرو بوسید بعدم اومد طرف من پیشونیم رو بوسید بعدم پرنوش رو..
    وقتی داشت میرفت دست پرنوش رو گرفت با خودش برد قبل از اینکه برن گفت:
    -کاش این پسره هم سر عقل بیاد زن بگیره..
    برگشتم سمت دادمهر
    -منظورش دامونه؟!
    سرشو تکون داد دستمو گرفت و گفت:
    -حالا دیگه موقع ر*ق*ص دونفرمونه..
    بعدم منو با خودش سمت پیست برد وقتی رو به روی هم جای گرفتیم یه آهنگ عاشقانه آروم پخش شد دادمهر دستاشو دورم حلقه کرد و من اسیر اون دستای قدرتمندش شدم.. هماهنگ با ریتمش تاب خوردیم ، زمان رو از یا برده بودم فقط خودم و دادمهرو میدیدم بدون توجه به افرادی دورمون رو احاطه کرده بودن...
    وقتی آهنگ تموم شد صدای جیغ دخترا که داشتن حلق خودشون رو پاره میکردن به گوشم رسید و با اون خواسته شرم ورشون گونه هام داغ شدن ، خجالت زده چشم از دادمهر برداشتم ولی اون سرش رو آورد جلو با خودم گفتم"خدای من جلو این همه آدم؟!"خواستم عقب بکشم ولی کمرمو سفت گرفت زیر گوشم با خنده زمزمه کرد:
    -چیه ترسیدی؟!
    چنگ زدم به بازوش
    -دادمهر میخوای چیکار کنی؟!
    نفسش رو فوت کرد توی صورتم و گفت:
    -نترس..حسرتش رو به دلشون میزارم..
    بعدم دستمو گرفت به تک تکشون چشم غره رفت همشون سکوت کردن بعدم متفرق شدن..تو دلم گفتم:"قربون جذبه آقامون!!"با هم رفتیم به جایگاه عروس داماد بازم تا دادمهر منو تنها گذاشت اون ورپریده ها دوباره ریختن سرم بالاخره زن عمو: اومد ازم دورشون کرد رو بهش گفتم
    -ممنون زن عمو کچلم کردن!
    با خنده گفت
    -میدونم عزیزم اینا که درک ندارن..تو الان حتما خیلی خسته ای..
    -وای گفتین نمیدونم کی این مراسم تمام میشه از شر این لباس و آرایش راحت بشم..
    زن عمو کنارم نشست..شروع کرد حرف زدن منم دائم سرخ و سفید میشدم از حرفاش..
    خلاصه بعد از کلی راهنمایی.. زن عمو راحتم گذاشت و رفت گوشه ای...
    بعد از اون خاله مهلا اومد و شروع کرد نه انگار اینا ول کن نیستن بابا من این همه کنارتون بودم حالا باید امشب بیایید این حرفا رو بزنید؟؟!!خاله مهلا گونم رو بوسید و گفت
    -خب عزیزم اگه مشکلی داشتی من تا صبح بیدارم زنگ بزن باشه گلم؟!همراه نهال اینا میرم خونشون عزیزم دیگه همینجا ازت خداحافظی میکنم..
    سرمو تکون دادم ازش تشکر کردم..بعدش هم رفت نگاهمو دوختم به دست گلم با گلای رزش مشغول شدم.. دستمو روی گلبرگاشون کشیدم نوازششون کردم فکر آشفته بود دستی روی شونم قرار گرفت از جا پریدم دیدم دادمهره با تعجب گفت:
    -چی شده؟!..
    سرمو تکون دادم
    -نه..چیزی..نیست!
    انگشت شستش رو نوازش گونه روی صورتم کشید زیر گوشم زمزمه کرد:
    -نگران به نظر میای!
    آهی کشیدم نمیتونستم بگم نگران چه چیزیم واقعا سخت بود!!..خدارو شکر ساره به موقع رسید..
    -بلند شید موقع خداحافظی از مهموناست..
    سرمو تکون دادم شنلم رو پوشیدم کنار دادمهر سرپا ایستادم مهمونا یکی یکی میومدن تبریک میگفتن و میرفتن آخر همه پدرام همراه دختری بلوند که بنظر اصلا ایرانی نبود به سمتمون اومدن با دادمهر دست داد بعد دستش رو گرفت سمت من چه انتظاری داشت اینکه باهاش دست بدم؟!دادمهر با جدیت گفت:
    -تو که میدونی دلناز با غریبه ها دست نمیده..
    ابروهاش رفتن بالا پوزخندی زد گفت:
    -فکر میکردم فامیل شدیم..
    جوابم بهش تنها سکوت بود نمیخواستم شبمون خراب بشه هنوز اونروز رو به خاطر داشتم که میخواست جلو پرنوش چه حرکتی رو انجام بده.. من همیشه حس خوبی نسبت بهش نداشتم.. بعد از اون روز کلا ازش بیزار شدم.. وقتی پاسخی نشنید راهش رو کشید و رفت..رفتیم سوار ماشین شدیم عروس کشون رو انجام بدیم.. واقعا خندم گرفته بود یعنی چی یه مشت آدم توی خیابون بیوفتن پشت هم هی کورس بزارن و جیغ و داد کنن..دادمهر کلافه سرش رو تکون داد و گفت:
    -از این قسمتش متنفرم..
    خندیدم چه تشابهی..ولی حرفی نزدم .. مطمئناً الان دل آرام تو هواست نگاهی به بیرون انداختم.. دیدم تک افتاده تعجب کردم صداش زدم برگشت سمتم .. با حالت زاری اومد طرف ماشین و نق زد:
    -بهداد احمق منو جا انداخت..
    -مانی کجاست؟!با اون برو..
    سرشو تکون داد
    آرام-من نمیفهمم مگه اونا نباید پشت شما بیان چرا جلوتر رفتن؟!
    صدای دامون اومد کنار ماشین سمت من ایستاده بود
    -چی شده چرا راه نمیوفتین؟
    دادمهر رو بهش گفت:
    -دامون اگه جا داری آرامم با خودت ببر مثل اینکه جا مونده..
    سرش رو تکون داد گفت:
    -منکه تنهام..
    بعد رو به آرام گفت
    -بفرمایید از این طرف..
    آرام با چهره ای زار زیر گوشم نق زد:
    -حالا مگه میشه جلو این برج زهرمار جیغ بزنم..
    رو بهش گفتم:
    -رو دروایسی نکن خودتو خالی کن..
    لبشو مثل من گاز گرفت و گفت:
    -زشته..
    با خنده گفتم:
    -برو ایراد نداره..
    دیگه حرفی نزد و رفت ماهم راه افتادیم.. البته تا برسیم من عاصی شدم .. وقتی دیدم راهی که میریم به عمارت نمیره .. رو به دادمهر گفتم:
    -کجا میریم؟!این که راه عمارت نیست!
    برگشت سمتم دستمو گرفت پشتو بوسید و گفت:
    -نه داریم میریم آپارتمان..
    سرمو تکون دادم دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد.. تنها گاهی تو سکوت دستم توسط دادمهر فشرده میشد و حس خوبی زیر پوستم میدوید از این کارش..بالاخره رسیدیم همه از ماشینشون پیاده شدن..تنها آشنایان خیلی نزدیکمون بودن که باهامون همراه شدن خاله شهلا و همسرش هم اومده بودن همینطور پسرش!! ازم خداحافظی کردن بعدم رفتن..آرام بهم نزدیک شد.. خودش رو انداخت توی بغلم زد زیر گریه:
    -دلم برات تنگ میشه..
    منم سفت فشردمش اشکم داشت باز میریخت با بغض گفتم:
    -آرامی منکه اینجا بهت نزدیکترم تا اون موقع که خونه عمو بودم..
    فین فین کرد
    -اون موقع شوهر نداشتی!!
    -فدای خواهر کوچولوم بشم..
    زیر گوشش بخاطر اینکه از اون حال و هوا درش بیارم گفتم:
    -خوب جیغ کشیدی؟!
    ریز خندید و گفت:
    -آره تازه این پسره اخمو رو هم از راه به در کردم همش منوهمراهی میکرد..
    زدم پشتش و با شیطنت گفتم:
    -بد نگذره..
    ازم جدا شد و هول شده گفت:
    -چی؟!
    خواستم سر به سرش بزارم که همون موقع بهداد آرامو کنار زد و گفت:
    -برو اونطرف جغجغه بزار با خواهرم خداحافظی کنم..
    آرام پشت چشمی نازک کرد رفت سمت دادمهر...
    بهداد-اوا خواهر؟!تو همون نازی ترشیده خودمونی؟!چه خوشگل کردی ورپریده..
    خندیدم
    -بهداد امشبم ول کن نیستی؟!
    سرشو تکون داد بعد برگشت سمت مهسا که کنار مهبد ایستاده بود گفت:
    -هی عیال بیا اینور ببینم ناسلامتی تو زن منیا رفتی چسبیدی تنگ اون نره غول که چی؟!
    بیچاره مهسا هی سرخ و سفید میشد بقیه هم به بهداد میخندیدن بنفشه زد پشتش و با تشر گفت:
    -بهداد کم این دخترو عذاب بده آخه چه گناهی به درگاه خدا کرده که تو همسرش بشی؟!
    ابرو بالا انداخت بی توجه به بنفشه رو به عمو گفت:
    -حاجی میای اینور یا خودم دست این دوتا رو بزارم تو دست هم براشون آرزوی خوشبختی کنم؟!
    عمو از اون نگاهاش کرد که بهداد خفه شد رفت کنار"قربون جذبت عموجان!"دادمهر همونطور که میخندید گفت:
    -خدای من اگه دختری داشتم که سنش به بهداد میخورد عمرا به چنین آدمی میدادمش..
    زدم به شونش
    -دلتم بخواد مگه چشه داداشم؟!
    -به قول بعضیا چش نیست گوشه..
    خندیدم سعی کردم صدام بالا نیاد..وگرنه بهداد برام دست میگرفت..میگفت:عروسم ، عروسای قدیم..
    عمو همراه زن عمو ویدا اومدن کنارم زن عمو بغلم کرد گونم رو بوسید
    -انشالله همیشه لبخند رو لبت باشه و خوشبخت باشی..
    دستش رو فشردم
    -ممنون زن عمو..
    لبخندی زد و رفت سمت دادمهر و بهش تبریک گفت عمو هم بعد از تبریکات پیشونی منو بوسید و دادمهرو بغل کرد بعدم دستمون رو گذاشت توی دست هم و پس نصیحت های پدرانه ازمون دور شد و رفت واقعا چرا من یه روزایی از اون خوشم نمی یومد؟؟!حالا که چند ماهی رو باهاش زندگی کردم متوجه شدم تمام تصوراتم درموردش اشتباه بودن درسته مرد متعصبی بود ولی اونقدر باهام مهربون بود که منو یاد پدر می انداخت بغییر از اون اوایل که از دستم عصبی بود .. هیچ رفتاری نداشت که ازش دلگیر و ناراحت بشم..با فشرده شدن دستم از فکر بیرون اومدم و دیدم همه رفتن و فقط من و دادمهر تنها ایستادیم وقتی نگاهمو دید گفت:
    -بریم بالا؟!
    سرمو تکون دادم با هم به سمت ساختمون راه افتادیم..
    درو باز کرد دستشو گذاشت پشتم هدایتم کرد به طرف داخل اول من رفتم وقتی وارد شدم نگاهمو دور تا دور خونه چرخوندم شنلم رو درآوردم گذاشتم روی مبل دست گلمم روی عسلی ، وقتی صاف ایستادم دادمهر دستمو کشید با هم رفتیم سمت اتاق خوابی که تا حالا داخلش رو ندیده بودم درو باز کرد رفتیم داخل اتاق کاملا تاریک بود همینطور که داشتم جلو میرفتم پام به جسمی گیر کرد افتادم.. همینطور سقوط میکردم جیغ زدم"دادمهر"همزمان با جیغ زدنم روی یه جسم خیلی نرم فرود اومدم..لامپو روشن شد اطرافمو نگاه کردم پر از گلای رز پرپر شده بود .. خودمم روی تخت در اثر افتادن دراز کشیده بودم..چشمام رو بستم نفس عمیقی کشیدم چه عطری درست کرده بودن اون رزها..عطرشون مدهوش کننده بود.. دادمهر با تعجب اطرافو نگاه کرد:
    -اینا از کجا اومدن..
    شونه بالا انداختم..وقتی چهره منو دید زد زیر خنده..
    -رنگت پریدس!
    چپ چپ نگاهش کردم
    -خب..ترسیدم بخورم زمین!
    هنوز درازکش بودم دستمو گرفت نشستم اونم پشتم نشست گفت:
    -بزار موهاتو باز کنم..
    بعدم دستش رفت سمت سرم و شروع کرد به در آوردن پنس هایی که موهام باهاشون جمع شده بودن..فکر کنم یه نیم ساعتی دورشون بود تا بالاخره گفت:
    -خدارو شکر تمام شدن..
    برگشتم سمتش زل بهش .. صورتامو فقط یه اینچ فاصله داشت که......
    ***
    -دلی؟!دلناز!!
    با برداشتن سبدی که برای پیک نیک آماده کرده بودم از آشپزخونه رفتم بیرون رو بهش گفتم
    -اوه دادمهر چخبرته؟!!
    چشم غره مصنوعی رفت گفت:
    -دو ساعته منو معطل کردی..
    سبدو گذاشتم کنار پاش صاف ایستادم
    -اینو بردار خیلی سنگینه..
    دست کرد مثل پرکاه بلندش کرد .. منم توی دلم قربون صدقش میرفتم.. یه دستشم انداخت دور شونه هام و با هم از ویلا خارج شدیم.. وقتی توی ماشین نشستیم راه افتاد رو بهش گفتم:
    -دادمهر میشه فردا برگردیم؟!
    اخماش رفتن تو هم
    -دلناز مگه نگفتم بحثش رو پیش نکش؟!
    دستمو گذاشتم روی دستش و با آرامش گفتم:
    -الان نزدیک به دو هفتس اومدیم اینجا دیگه وقتشه برگردیم..
    -بسه..
    -دادمهر چرا متوجه نیستی؟! از دیروز همش دلشوره دارم خواهش میکنم..
    لباش رو به هم فشرد نفس رو حرصی از بینیش داد بیرون گفت:
    -دلشورت بی مورده...احتمالا دلتنگ شدی داری بهونه میگیری!!
    آهی کشیدم بحث باهاش بی فایدست الان نزدیک به دو هفته از عروسیمون میگذره فردای شب عروسی اومدیم توی ویلای جنگلی.. ولی از دیروز یه دلشوره بد به دلم افتاده و هرچه به دادمهر اصرار میکنم برگردیم گوشش بدهکار نیست روم رو برگردوندم و زل زدم به جاده سرسبزی که طی میکردیم
    -دلناز؟!
    سکوت کردم
    -دلی؟!
    بازم جوابش رو ندادم حرصی شد با دست آزادش چونمو گرفت سرمو به سمت خودش چرخوند
    -چرا اوقات خودت و منو تلخ میکنی؟!
    با تخسی گفتم:
    -تو به حرف من اهمیت نمیدی!
    -این چه حرفیه؟!
    با التماس زل زدم به چشماش..
    -فردا برمیگردیم نه؟!
    بازم اخم کرد یه چشمش به من بود یه چشمش به جاده..
    -از دیروز کلافم کردی آخه عزیزمن ..مگه الان داره بهت بد میگذره؟!
    سرمو تکون دادم
    -البته که نه فقط دلشوره دارم..
    کمی سکوت کرد بعد گفت:
    -باشه فردا برمیگردیم..
    با خوشحالی دستامو به هم کوبیدمو گفتم:
    -کاش امروز برمیگشتیم..
    یه نگاه چپ بهم انداخت:
    -دیگه روت رو زیاد نکن..حالا هم جایزه منو بده..
    زدم به شونش و با شرم گفتم:
    -حواست به رانندگیت باشه..
    یه ابروش رو بالا انداخت و گفت:
    -زود باش..وگرنه یه هفته دیگه اینجا موندگاریم..
    حرصی نگاهش کردم..اونم منتظر بهم چشم دوخت"نه انگار بیخیال بشو نیست!.."رفتم جلو روی ابراز احساست زیاد..بعدم صاف نشستم و به بیرون زل زدم صدای خنده دادمهر اومد
    -اونطوری که قبول نیست..
    با خجالت گفتم:
    -بسه دادمهر..
    لپم رو کشید گفت:
    -قربونت برم جوجه خجالتیم..
    لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم خدا رو شکر کردم..بقیه راه رو توی سکوت طی کردیم..تا موقعی که دادمهر ماشین رو نگه داشت گفت:
    -رسیدیم پیاده شو بقیه راهو باید پیاده روی کنیم..
    از ماشین خارج شدم اطرافو نگاه کردم همه جا پر از درخت بود ولی از دور صدای آب به گوش میرسید..چشمام رو بستم نفس عمیقی کشیدم و هوای مطبوع رو استشمام کردم..وقتی دستم اسیر دستای دادمهر شد به خودم اومدم نگاهش کردم
    دادمهر-کلی راه مونده باید از این دره بریم پایین..
    بعدم منو با خودش همراه کرد.. نگاهی به تیپش انداختم کفش اسپرت سفید-مشکی ، شلوار جین یخی ، رکابی جذب آسمونی و پیراهنی مردونه سفید که دکمه هاش کاملا باز بودن آستیناشم تا آرنج تا زده بود موهاشم مثل همیشه به طرف بالا شونه زده بودن..لبخندی زدم که با نگاهش غافلگیرم کرد
    -تموم شدم به خدا..
    پر رو ، پر رو ابرو بالا انداختم اون یکی دستمم دور بازوش حلقه کردم..حق به جانب گفتم:
    -شوهر خودمه به کسی چه؟!
    بعد از تموم شدن حرفم قهقه اش بلند شد منم سرخوش همراهیش کردم..نیم ساعتی طول کشید تا رسیدیم پایین دره ولی وقتی اونجا رو دیدم با خودم گفتم ارزش این همه پیاده روی رو داشت با ذوق گفتم:‌
    -وای اینجا چقدر قشنگه..
    با رضایت به من نگاه کرد
    -خوشحالم که خوشت اومده!
    سرمو تکون دادم بعدم زیر انداز رو پهن کردم با کمک هم وسایل رو چیدیم روش..نشستم اطرفمو نگاه کردم .. یه دره که از درخت و بوته های وحشی پر شده بود .. از وسطشم یه رودخونه نسبتا عریض رد میشد.. صدای آب آرامش عجبی به آدم منتقل میکرد.. چشمام رو بستم وبه صدای ملودی آب که با صدای پرنده ها درآمیخته بود گوش دادم .. همینطور تو حس و حال بودم که ضربه آرومی که به کتفم زده شد.. منو به خودم آورد چشمام رو باز کردم دیدم دادمهر داره با خنده نگاه میکنه وقتی چشمای بازمو دید گفت:
    -کجایی؟!دوساعته دارم صدات میزنم..
    لبخندی به روش زدم
    -اینجا یه آرامش خاصی داره که منو تو خودش غرق میکنه..
    سرش تکون داد اطرافو نگاه کرد
    -آره درست میگی..
    بعد دوباره به من نگاه کرد دستاشو آورد بالا..با تعجب دیدم قلاب ماهیگیری تو دستشه؟!پرسیدم
    -اینا کجا بودن؟!
    -من آوردمشون..تو که تو فضا سیر میکردی اصلا حواست نبود..
    -حالا یعنی قراره ماهی بگیریم؟!
    -پس چی؟!ما که ناهار باهامون نیاوردیم..
    دمغ گفتم:
    -پس احتمالا از گشنگی تو این دره میمیریم!
    با تعجب گفت:
    -چرا؟!
    -مگه من بلدم ماهی بگیرم اصلا؟!
    با خنده ای که کرد صورتش ده برابر جذابتر شد طوری که منم لبخند روی لبم اومد..ولی حرصم گرفت..
    -چرا میخندی؟!
    -عزیزم تو بلد نیستی منکه بلدم؟!
    با هیجان گفتم:
    -واقعا؟!پس به منم یاد بده!
    سرشو تکون داد یکی از اون قلابا رو داد به من و باهم رفتیم سمت رود خونه کمی ازم فاصله گرفت..دستشو نشونم داد
    -هر کاری که من انجام دادم تو هم انجام بده..
    سرمو تکون دادم تمام حواسم بهش بود ببینم چیکار میکنه..
    قرقره ای که به چوب قلاب وصل بود رو آزاد کرد..خب اینکه آسون بود منم همون کارو کردم..بعد با هر دو دستش دسته قلاب رو گرفت کمی برد عقب و بعد با تمام قدرت پرت کرد جلو و قلاب افتاد درست وسط رودخونه..آب دهنمو قورت دادم دستمو بردم عقب درست مثل دادمهر و بعد با تمام توانم آوردم جلو داشتم به دور دست نگاه میکردم که حس کردم چیزی افتاد جلو پام سرمو بردم پایین..با دیدن قلابی که جلو پام افتاده بود آهی کشیدم..با صدای دادمهر که میگفت:
    -بازم امتحان کن..
    سرمو تکون دادم و بازم همون کارو انجام دادم ولی بی فایده بود..
    بازم انجام دادم اونقدر که دیگه کلافه شدم و جیغ کشیدم که صدام توی دره منعکس شد و خودمم از صدام ترسیدم..همونطور که در اثر تلاش بی فایدم نفس نفس میزدم روی یه صخره که کمی از رود فاصله داشت نشستم و با لبای برچیده به دادمهر نگاه کردم .. قلابش رو ثابت روی یه چوب که سرش ۷ شکل بود گذاشت.. داشت به سمتم میومد وقتی رسید کنارم دستمو گرفت برخاستم با جدیت طوری که اخم ریزی بین ابروهاش دیده میشد گفت:
    -هیچوقت ناامید نشو..
    بعدم با هم رفتیم کنار رودخونه پشتم ایستاد گفت:
    -خب با دوتا دستت سفت بگیرش
    سرمو تکون دادم کاری که گفت رو انجام دادم
    -حالا دستت رو بیار عقب باید دوتا دستت به یه سمت بیان..هر طرف که راحتی چپ یا راست..
    دستامو بردم سمت راستم اینطور راحتتر بودم..
    -حالا با تمام نیروت دستات رو همراه با دسته قلاب پرت کن به سمت جلو ولی اول یه نشونه برای خودت تعیین کن..
    با تمام قدرتم اینکارو کردم من وسط رودخونه رو نشونه گرفتم ولی بازم افتاد جلو پام با ناراحتی برگشتم سمتش
    -همش اینجوری میشه..
    اومد پشتم.. منو صاف برگردوند به سمت رود خونه دستاشو آورد جلو گذاشت روی دستام سرمو چرخوندم که گفت:
    -حواست به کارت باشه..
    اوه اوه بازم صحبت کار اومد وسط دادمهر جدی شد..نگاهمو دادم به سمت جلو دستامو کشید به سمت عقب به صورتی که قلاب رفت پشت سرمو سرشو آورد کنار گوشم زمزمه کرد:
    -دقت کن..
    سرمو تکون دادم نگاهمو دادم به جلو.. که یه دفعه دستام به جلو پرتاب شدن و قلاب درست افتاد وسط رودخونه با خوشحالی گفتم:
    -بالاخره افتاد..
    ازم جدا شد دست به سینه کناری ایستاد ، جدی گفت:
    -حالا خودت امتحان کن..
    با دوتا دستم قلاب رو بردم عقب بعد از یه مکث کوتاه پرتش کردم جلوم که افتاد توی رود خونه با شادی شروع کردم جیغ جیغ کردن..دادمهرم داشت بهم میخندید..یه تکیه گاه برای دسته قلابم آورد و ثابت نگهش داشتیم .. رفت سمت قلاب خودش بعد از لحظاتی گفت:
    -دلناز اون سطل رو بیار من اولی رو گرفتم..
    با شوق رفتم یه سطل آوردم دادمهر ماهی بیچاره رو انداخت توش..یک ساعت بعد دادمهر سه تا ماهی نسبتا بزرگ گرفت سهم منم شد یه نایلون که آدمای "با فرهنگ" میریختن تو رود خونه و یه ماهی ریزه که آزادش کردم رفت..ولی خب تجربه جالبی بود برام..ماهی هایی که دادمهر گرفت رو کباب کردیم و البته که چه مزه ای هم داشتن مطمئن بودم تا مدت ها مزشون زیر دندونم میمونه..هر دو دراز کشیده بودیم و به آسمون صاف و آفتابی نگاه میکردیم..یه دفعه با دیدن آبیه آسمون فکرم رفت سمت پرنوش و چشمای آبیش یعنی حالا داره چیکار میکنه؟!
    -دادمهر؟!
    با صدای آرومی گفت:
    -جانم؟!
    لبخند زدم..
    -بنظرت الان پرنوش داره چیکار میکنه؟!
    برگشت سمتم توی فاصله کمی از من دراز کشیده بود و دستاش زیر سرش قلاب شده بودن
    -حالا چرا به فکر اون افتادی؟!
    نفس عمیقی کشیدم همونطور خیره به آسمون گفتم:
    -آبیه آسمون منو یاد چشماش انداخت..
    هیچی نگفت..بعد از لحظاتی یه دفعه گفت
    -چرا هیچوقت نپرسیدی پرنوش از کجا سروکلش تو زندگی من پیدا شد؟!
    برگشتم سمتش دستمو تکیه گاه سرم قرار دادم گفتم:
    -چون منتظرم خودت برام تعریف کنی!
    سرشو برگردوند و خیره به آسمون شروع کرد تعریف کردن..
    -چند سال پیش برای یه سمینار رفته بودم آمریکا ولی کارم اونجا فقط دو هفته بود و درست بعد از اون باید میرفتم تهران برای یه سمینار دیگه میدونستم اگه مامان متوجه بشه مثل همیشه منو بازخواست میکنه که همش تو سفری و اصلا به زندگیت توجه نداری..از امریکا باهاش تماس گرفتم که این دفعه کارم بیشتر از همیشه طول میکشه و طبق پیش بینیه من باز شروع کرد گله کردن..
    نفس عمیقی کشید چشماش رو بست انگار تو گذشته غرق شده بود
    -از امریکا با یه پرواز مستقیم رفتم تهران..چند روز اونجا بودم یه شب داشتم بر میگشتم به سوییت کوچکی که اجاره کرده بودم نصف شب بود.. دیدم یه نفر خودش رو انداخت جلو ماشین شانس آوردم که سرعتم کم بود از ماشین پیاده شدم بهش بتوپم .. دیدم یه زنه یه نوزادم توی بغلشه با صورت کبود و خونی با دیدنش وحشت زده سوارش کردم رسوندمش بیمارستان حالش اصلا مساعد نبود فورا بردنش اتاق عمل چون جراحی اون موقع نبود و طول میکشید تا بیاد خودم رفتم اتاق عمل..
    چشماش رو به هم فشرد
    -اولین بار بود که عملم نتیجه ای نداشت..بر اثر ضربه هایی که خورده بود خون ریزی داخلی کرد..فقط بعد از اون که به هوش اومد تنها تونست با حال خرابی بگه مراقب دخترش باشم..
    صورتش عرق کرده بود و اخماش تو هم بودن..با گوشه شالم صورتش رو خشک کردم دستشو گرفتم
    -دادمهر داری اذییت میشی بسه..
    سرشو تکون داد
    -نه بزار خودمو خالی کنم..
    نمیدونستم بعدش قرار بود چی تعریف کنه که اونقدر در عذاب بود دستمو کشیدم به صورتش با بغض گفتم:
    -منتظرم..
    نفس عمیقی کشید
    -بعد از مرگش هیچکس سراغش رو نگرفت..و خودم براش یه مزار خریدم و کارای تشیعش رو انجام دادم..
    زبونش رو روی لبای خشک شدش کشید..
    -بعدم سعی کردم پدر اون نوزاد رو پیدا کنم..به هر حال من نمیتونستم مسؤلیت بچه مردم رو به عهده بگیرم..برای این کار کسرا کمک خواستم و اونم مثل همیشه کمکش رو دریغ نکرد..وقتی پدرش رو پیدا کردم توی زندان بود..
    دیگه چیزی نگفت..ولی اخماش بدجور تو هم بودن..منم داشتم برای اون زن بیچاره که اینطور غریب از دنیا رفت هنوز گریه میکردم که شنیدن ادامه ماجرا گریم بیشتر شد..
    -اون..اون..خودش زنش رو اونقدر زده..بود که..خون ریزی داخلی کرد..و..مرد..زن بیچاره..بخاطر جون ..بچش با اون حال از..خونه..فرار میکنه تا بتونه بچش رو از دست پدر معتادش نجات بده و یه وقت تو عالم خماری..صدمه ای بهش وارد نشه...
    دیگه هق هق میکردم..بیچاره پرنوش اگه یه روز این چیزا رو بشنوه معلوم نیست چه به روزش بیاد..با گریه گفتم:
    -دادمهر..پرنوش..پرنوش هیچوقت نباید بفهمه..هیچوقت..
    چشماش رو باز کرد با دیدن حال من نشست دستاشو دورم حلقه کرد و گفت‌:
    -هیششش..خودتو عذاب نده..
    به سختی گفتم:
    -بعدش چی شد؟!
    -وقتی اون مردو دیدم بهش گفتم حضانت بچش رو میخوام..تو همون مدت یه حس وابستگی بهش پیدا کردم..به نوزادی که هیچ رابطه با من نداشت ولی خودشو تو دلم جا کرد..حتی نمیدونستم اسمش چیه خودم براش اسم انتخاب کردم..
    نفس عمیقی کشید..
    بگذریم پدرش که دیگه نه راه پس داشت نه راه پیش.. قبول کرد..بعد از یه مدتم متوجه شدم..که..که..
    سرمو بلندم کردم
    -که چی؟!
    چشماش رو از ناراحتی بست
    -اعدامش کردن..
    با حیرت گفتم:
    -کی ازش شکایت کرده بود؟!
    -متأسفانه اون خودش توی یه باند ، ساقیه مواد بود.. با قتل همسرش و همدستی با یه گروه قاچاق مواد مخدر این حکم براش صادر شد..
    با شوک نگاهش کردم"خدای من!"همینطور نگاه یخ زدم به یه گوشه بود و داشتم حرفای دادمهر رو تجزیه میکردم
    -دادمهر تو که نمیخوای وقتی پرنوش بزرگ شده بهش بگی!
    سرش رو تکون داد
    -‌نه..اون قرار نیست هیچوقت متوجه بشه..
    آب دهنمو قورت دادم
    -اون میدونه من مادر واقعیش نیستم..اگه وقتی بزرگ شد ازت پرسید..
    -میگم فوت شده..میبرمش سرمزارش ولی درمورد پدرش چیزی بهش نمیگم..ضربه بدی بهش وارد میشه..
    سرمو تکون دادم رفتم تو فکر"خدا کنه هیچوقت متوجه نشه!!" صدای زنگ گوشیه دادمهر منو از فکر بیرون آورد... پاسخ داد
    -بگو کسرا..
    نمیدونم چی شنید که رنگش پرید و خیره موند یه گوشه..قلبم داشت میمود توی دهنم..
    یعنی چی شده؟!
    نگاهم روی صورتش که از ناراحتی و ترس رنگ پریده بود در گردش بود.. تماسو که قطع کرد با حال خرابی گفت:
    -وسایلو جمع کن باید برگردیم..
    با ترس آب دهنمو قورت دادم گفتم:
    -‌چی شده؟!چرا اینقدر پریشونی؟!
    فریاد کشید:
    -زود باش..
    با چشمای گشاد شده بهش نگاه کردم داشت وسایلو میریخت تو سبد منم خشک شده به حرکات آشفتش نگاه میکردم نمیتونستم تکون بخورم..نگاهش که به من افتاد با شرمندگی گفت:
    -معذرت میخوام عزیزم..ولی بهتره الان به من کمک کنی..
    سرمو تکون دادم با هم وسایلو جمع کردیم تو دلم گفتم"عجب پیک نیکی!"..
    سبدو گذاشت صندوق عقب بعدم سریع سوار شد راه افتادیم چند بار ازش پرسیدم چی شده ولی جوابش فقط سکوت بود..قلبم داشت میومد تو دهنم دستام از استرس یخ زده بودن و میلرزیدن..با بغض گفتم:
    -چرا نمیگی چی شده؟!
    نگاهی کلافه بهم انداخت گفت:
    -خواهش میکنم دلناز باید تمرکز کنم..نمیخوام حواسم پرت بشه وگرنه معلوم نیست چه اتفاقی بیوفته خواهش میکنم درک کن...
    با هق هق سرمو چسبوندم به شیشه و دیگه حرفی نزدم حتی دلداریمم نداد .. حالش از منم بدتر بود فقط گریه نمیکرد!!
    اونقدر گریه کردم که بی حال شدم ، به خواب رفتم...
    با توقف ماشین از خواب پریدم ، با دیدن بیمارستان روح از تنم جدا شد..دادمهر از ماشین پرید بیرون اصلا متوجه من نبود..منم پشت سرش دویدم با هم رفتیم داخل..رفت سمت پذیرش رو به خانمی که اونجا بود گفت:
    -ببخشید خانم بیماری به اسم دامون معینی آوردن اینجا؟!
    خانمه نگاهی به دادمهر و من که شوک شده نگاهش میکردم انداخت و با خونسردی گفت :
    -چه نسبتی با بیمار دارین؟!..
    دادمهر کلافه دستی به صورتش کشید و گفت:
    -من برادرشم..
    با خونسردی سرشو تکون داد و گفت:
    -صبر کنید..
    از چهر عصبی دادمهر معلوم بود میخواد سرش داد بکشه ولی شنیدن صدای کسرا دیگه چیزی نگفت..
    کسرا اومد سمتمون ، دستشو گذاشت رو شونه دادمهر..
    -بیا بریم از این طرف..
    بعدم با هم رفتیم سمت مراقبت های ویژه..قدمام سست شده بود خدایا اینجا چه خبره؟؟!!اشکام بازم بی محابا ریختن با اینکه نمیدونستم چه خبره!..نگین خانم و دل آرام رو دیدم نشستن دارن گریه میکنن..رفتم سمتشون آرام تا منو دید خودشو انداخت تو بغلم ، با صدای بلند شروع کرد گریه کردن..
    -آجی..
    با خودم گفتم اون اینجا چیکار میکنه؟!با صدای خشداری گفتم:
    -چرا کسی به من نمیگه اینجا چخبره؟!
    با این حرفم نگین خانم گریش شدت گرفت .. رفتم سمتش سعی کردم آرومش کنم ، حالش خیلی بد بود..دادمهر رو به کسرا گفت:
    -دکترش کیه باید باهاش صحبت کنم..
    کسرا سرش رو تکون داد و باهم از ما دور شدن..رو به آرام گفتم:
    -تو بگو چی شده؟!
    همونطور که گریه میکرد بریده بریده گفت:
    -پرنوش امروز خیلی بهونه شما رو میگرفت..من و آقا دامون بردیمش بیرون تا کمتر بی قراری کنه..همه چی خوب بود تا اینکه داشتیم از پارک خارج میشدیم اونا جلوتر از من داشتن میرفتن..
    هق هقش اوج گرفت نگین خانمم بیشتر بی تابی کرد
    -یه دفعه ماشینی به سرعت اومد سمتشون پرنوش رو کشیدن توی ماشین رفتن .. آقا دامونم حواسش نبود وسط جادست دنبالشون دوید..که...که...یه ماشین.. زد بهش و....
    دستاش رو گذاشت روی صورت سرش رو تکون داد ، منم خشک شده حرفاش رو تحلیل میکردم پرنوش..دامون .. تصادف..آدم دزدی..با دست زدم تو سر خودم و زدم زیر گریه خدا!!اینا کار کی میتونه باشه جز ... جز..نه..امکان نداره..بالاخره زهر خودش رو ریخت بدم ریخت!!..
    دادمهر ما رو به زور فرستاد خونه..گفت مراقب مادرش باشیم یه وقت حالش بد نشه چون فشار خونش بالا بود و حتی قبل از رسیدن ما بهش سرم وصل کرده بودن..
    به نگین خانم کمک کردم بره روی تختش دراز بکشه خودمم کنارش روی صندلی نشستم اگه یه وقت چیزی خواست بهش بدم بیچاره تو خوابم چهرش آشفته بود و روی پیشونیش قطرات ریز عرق به وضوح دیده میشد..همونطور داشتم نگاهش میکردم که در باز شد و آرام اومد داخل نگاهی به نگین خانم انداخت و با صدای آرومی پرسید:
    -حالش چطوره؟!
    سرمو با تأسف تکون دادم و مثل خودش به ارومی گفتم:
    -حتی تو خوابم آشفتست..
    با بغض گفت:
    -حق داره..
    بعدم دوباره اشکاش از چشماش سرازیر شدن رفتم سمتش بغلش کردم..با هم رفتیم بیرون میترسیدم از صدامون بیدار بشه..توی نشیمن کنار هم نشستیم..با دیدن توپ رنگین کمانی پرنوش که یه گوشه افتاده بود دوباره یادم افتاد که چه اتفاقی براش افتاده.. زدم زیر گریه..طوری که آرام ترسیده نگاهم کرد..
    -آجی..آجی..آروم باش..
    با هق هق گفتم:
    -چطوری هان...معلوم نیست الان بچم تو چه حالیه..
    نمیدونم حالم چطور شده بود که آرام وحشت زده دستمو گرفت تکون داد:
    -آجی تو رو خدا الان سکته میزنی..تو رو خدا آروم باش..
    سرمو گذاشتم رو شونش اونقدر گریه کردم تا چشمام سیاهی رفت.. تنها لحظه آخر صدای جیغ آرام که گفت:
    -نازی..
    تو گوشم پیچید و دیگه هیچ..
    چشمام رو که باز کردم تو یه اتاق بودم گیج اطرفمو نگاه کردم هیچی یادم نمیومد حتی نمیدونستم کجام..سرم از درد داشت میترکید..با صدای آرام نگاهمو بهش دادم چهرش آشفته بود..چشماش در اثر گریه پف کرده بودن..تازه یادم افتاد چی شده و بازم اشکام ریختن.. در باز شد دادمهر اومد داخل تا دید دارم گریه میکنم اخم کرد..اومد سمت تخت رو به آرام گفت:
    -آرام جان بهتره بری استراحت کنی ازت ممنونم که مراقبش بودی..
    آرام سرشو تکون داد و بی حرف از اتاق خارج شد..دادمهر نگاهشو از در بسته گرفت و به من داد..نشست کنارم .. حالا میدونستم توی اتاق دادمهرم..دستمو گرفت گفت:
    -خوبی؟!
    ‌با صدای خشداری گفتم:
    -باید خوب باشم؟!پرنوش کجاست؟!
    با چشمایی که غم و نگرانی توشون دیده میشد گفت:
    -هنوز خبری ازش نیست..
    با شنیدن این حرف از کوره در رفتم شروع کردم داد و بیداد کردن..
    -خبری نیست؟!یعنی چی؟!یعنی چی خبری نیست دادمهر؟!چرا پیداش نمیکنی؟!
    با بهت به چهره عصبانیم نگاه کرد
    -‌دلناز..من..
    نذاشتم حرفشو بزنه با پرخاش گفتم:
    -دیدی؟! دیدی دلشورم الکی نبود؟! چقدر گفتم برگردیم هان!..چندبار بهت گفتم ولی گوش ندادی؟!چرا همش باید حرف تو باشه‌؟!اگه ما برمیگشتیم اون بی قراری نمیکرد که دامون و آرام ببرنش بیرون و اون بلا به سرشون بیاد..همش تقصیر توِ..تو..
    دیگه ادامه ندادم و فقط با مشتا میزدم به سینش اونم سعی داشت آرومم کنه ولی بی نتیجه بود تلاشش..
    -هیششش آروم باش عزیزم..قول میدم پیداش کنم قول میدم گلم..
    -تقصیر توِ دادمهر .. اگه بر میگشتیم..
    و بازم هق هق و سیل اشکایی که انگار قصد بند اومدن نداشتن..

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 377
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,217
  • بازدید ماه : 14,175
  • بازدید سال : 141,278
  • بازدید کلی : 11,638,418