close
مجتمع فنی تهران
رمان زندگی دلناز قسمت چهارم (آخر)
loading...

رمان فا

   در اتاق پرنوش رو باز کردم رفتم داخل مثل همیشه اول سرک کشیدم.. چشمام دور تا دور اتاق رو چرخوندم وقتی جای خالیش رو دیدم ، بغض به گلوم چنگ انداخت .. لبمو گاز گرفتم با قدمای سست رفتم سمت تختش روش دارز کشیدم .. بغضم شکست و اشکام ریختن خدایا اگه بلایی سرش بیاد؟!    سرمو تکون…

رمان زندگی دلناز قسمت چهارم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 391 یکشنبه 14 آذر 1395 : 18:48 نظرات ()

   در اتاق پرنوش رو باز کردم رفتم داخل مثل همیشه اول سرک کشیدم.. چشمام دور تا دور اتاق رو چرخوندم وقتی جای خالیش رو دیدم ، بغض به گلوم چنگ انداخت .. لبمو گاز گرفتم با قدمای سست رفتم سمت تختش روش دارز کشیدم .. بغضم شکست و اشکام ریختن خدایا اگه بلایی سرش بیاد؟!
    سرمو تکون دادم که از این فکرای احمقانه نکنم..دستمو گذاشتم روی دهنم تا صدای گریم از اتاق بیرون نره..عروسکی که اغلب موقع خواب توی بغلش میگرفت رو برداشتم یه خرس قهوه ای که خز های نرمی داشت با چشمای درشت قهوه ای روشن..تو بغلم گرفتمش بوی عطر موهای پرنوش که توی بینیم پیچید گریم شدت گرفت.................



 
    در باز شد و آرام با چهره ای نگران اومد سمتم..دستمو گرفت و با ناراحتی گفت:
    -آجی خواهش میکنم..از بس گریه کردی چشمات شدن کاسه خون..
    با هق هق گفتم:
    -نمیتونم..اگه..اگه..خدایی نکرده..
    و بازم گریه.. آرام کلافه نگاهی بهم انداخت..
    -نمیدونم نگین جون رو آروم کنم یا تو رو؟!
    سعی کردم کمی به خودم مسلط باشم با صدای خشداری گفتم:
    -حال دامون چطوره؟!
    سرشو تکون داد
    -الان زنگ زدم خبر گرفتم..خدا رو شکر به هوش اومد ولی..
    با ترس گفتم:
    -ولی چی؟!
    با ناراحتی و بغض گفت:
    -اصلا نمیدونه چه اتفاقی افتاده..
    رو بهش گفتم:
    -خدا رو شکر کن که به هوش اومده..بعدا همه چیز یادش میاد احتمالا شوکه شده..
    سرش رو تکون داد
    -اره دادمهرم همینو گفت..
    سرمو تکون دادم..پشتمو کردم بهش
    -برو میخوام استراحت کنم..
    با حرص گفت:
    -اصلا معلومه چته؟!تا اسم دادمهرو میارم ترش میکنی؟!
    -برو آرام حوصله ندارم..
    با دست شونمو تکون داد
    -نازی آخه این چه رفتاریه هان؟! از دیروز تا الان به اون بیچاره نگاهم نمیکنی..کم فشار روشه؟! تو کمتر اذیتش کن خواهش میکنم..برادرش رو تخت بیمارستانه ، حال مادرش خوب نیست از دیروز هیچ خبری از دخترش..
    نشستم با عصبانیت گفتم:
    -اینا همش تقصیر خودشه..اگه اون به حرفم گوش میداد حالا هیچکدوم از این اتفاقات نمی افتاد..
    سرشو با حالت تأسف تکون داد برخاست رفت به سمت در ولی قبل از خارج شدن گفت:
    -نازی این راهش نیست تو فقط داری اعصابش رو متشنج تر میکنی اون بهت احتیاج داره و تو بهش پشت کردی...شما فقط دو هفتس ازدواج کردین..خواهش میکنم به خودت بیا این دلنازی نیست که من میشناختم..
    اینا رو گفت بعدم رفت بیرون..ولی من هنوز از موضع خودم کنار نرفته بودم..و دادمهرو مقصر این اتفاقات میدونستم...
    هی از این پهلو به اون پهلو غلت میزدم تمام حرفای آرام توی مغزم رژه میرفتن..میدونستم کارم درست نیست فقط الکی داشتم اعصاب خودمو دادمهرو خرابتر میکردم..بیچاره همش یه پاش بیمارستان بود یه پاش خونه..تازه باید کلانتری رو هم اضافه میکردم..برخاستم..
    رفتم سمت سرویس بهداشتی صورتمو آب زدم اومدم بیرون دیگه آخر شب شده بود..رفتم سمت پنجره به بیرون نگاه کردم..ولی فکرم جای دیگه ای بود..با خودم گفتم"خاک تو سرت نازی این بود ادعای عشقت؟!که بهش برسی بعد تو سختیا پشتش رو خالی کنی؟!"انگار تازه داشتم به خودم میومدم...
    از پنجره فاصله گرفتم رفتم بیرون..احتمالا دادمهر الان باید خونه باشه..تو همین یه روزم دلم براش تنگ شده بود..باید به این قهر مسخرم پایان میدادم..داشتم میرفتم سمت اتاقمون که برقا قطع شدن همون موقع یه رعد و برق وحشتناک زد..خشک سرجام ایستادم...وای خدا عجب شانسی دارم من!!همه جا تاریکِ تاریک شده بود دستامو کشیدم جلوم تا یوقت به دیوار نخورم..و بتونم راهمو پیدا کنم..لعنتی خونه به این بزرگی نباید متور برق داشته باشه؟!شده خونه ارواح..بالاخره دستم به دستگیره در خورد..درو باز کردم..بوی ادکلنش توی بینیم که پیچید .. فهمیدم درست اومدم..آروم صداش زدم
    -دادمهر؟!
    ولی فقط سکوت پاسخم بود..مطمئن بودم تو اتاقه حسش میکردم..
    -دادمهر کجایی؟!
    وقتی جوابی نشنیدم با حرص و صدایی که از ترس میلرزید گفتم
    -الان موقع شوخی نیست .. دارم از ترس سکته میزنم..
    وقتی بازم سکوت بود..دیگه واقعا ترسیدم..صدای رعد و برق و بارون توی این تاریکی ترسمو بیشتر میکرد .. آب دهنمو قورت دادم اومدم برگردم که دستی دورم حلقه شد و تا خواستم جیغ بکشم..اون یکی دستش رو دهنم قرار گرفت..کمی تقلا کردم ولی یکم که به خودم مسلط شدم فهمیدم دادمهره..دست از تقلا برداشت..صداش نجوا گونه از کنار صورتم به گوشم رسید:
    -خب خانم چرا دیگه تقلا نمیکنی؟؟!
    دستشو از جلو دهنم برداشت..برگشتم سمتش فقط یه سایشو جلوم میدیم...ابراز احساسات سرمو فشار دادم به سینش گفتم:
    -میخواستی منو سکته بدی؟!چرا جوابمو نمیدادی؟!
    شاکی گفت:
    -مگه تو از دیروز جواب منو میدی؟!
    گفتم:
    -اوم..من اومدم..
    و سکوت کردم
    -اومدی واسه چی؟!
    لبامو جمع کردم با ناز گفتم:
    -واسه آشتی..
    -خیلی خب منتظرم..
    ازش جدا شدم و متعجب گفتم:
    -منتظر چی؟!
    -معذرت خواهیت..
    با حرص گفتم:
    -اول تو باید معذرت بخوای!
    -برای اینکه تو قهری من معذرت بخوام؟!
    -نچ بخاطر اینکه به حرفم اهمیت نمیدی!
    سایشو دیدم که کلافه دستی تو موهاش کشید..بالاخره گفت:
    -خیلی خب بانو معذرت میخوام که به دلشورتون اهمیت ندادم...
    ابرو بالا انداختم گفتم:
    -میپذرم..
    بعدم یه خمیازه بلند کشیدم
    -خب من خوابم میاد شب خوش...
    خواستم برم سمت تخت که دستم از پشت کشیده شد
    -آ..آ..پس چی شد؟؟قرار بود معذرت بخوای..
    با حرص پامو کوبیدم زمین..
    -بزار بخوابم..
    نچ نچی کرد
    -عمرا..اول معذرت بخواه..
    لبامو جمع کردم..دلو زدم به دریا..ازم کم که نمیشه..
    -اوکی معذرت میخوام..ولی..
    -ولی؟!
    -ولی..اگه فرداشب پرنوش تو اتاق خودش نخوابه..بازم باید قهرمو تحمل کنی..
    دستمو کشید برد سمت تخت و کلافه گفت:
    -خیلی خب قول میدم فرداشب پرنوش اصلا تو بغل خودت بخوابه..ولی بار آخرت باشه منو تهدید میکنیا..
    قسمت آخر حرفشو کاملا جدی گفت..طوری که از ترس آب دهنمو قورت دادم..
    روی تخت دراز کشیدم بعد از چند دقیقه برق اومد..دادمهر نگاهی بهم انداخت بعدم لامپو خاموش کرد .. سعی کردم بدون فکر به چیزی به خواب برم ولی مگه میشد؟!!
    نصف شب با دیدن کابوسی وحشتناک از خواب پریدم .. دادمهرم همراهم از خواب بیدار شد آباژورو روشن ، کرد..با نگرانی گفت:
    -چی شده؟!!
    ..با هق هق گفتم
    -اگه بلایی سر پرنوش بیاد..
    سکوت کردم
    -چرا با خودت اینطور میکنی عزیز من؟!..
    فین فین کردم
    -خواب بد دیدم..
    منو گرفت تو آغوشش ، سعی کرد آرومم کنه..
    -هیششش..عزیزم منکه قول دادم تا فردا شب پرنوش کنارت باشه..
    فین فین کردم..
    -اینجوری قول بده..
    انگشت کوچیکمو گرفتم جلوش مثل بچه کوچولو ها شده بودم..نمیدونم قیافم چطور شده بود ولی دادمهر خندش گرفت..انگشتش رو با انگشتم گره زد
    -قول میدم خانم کوچولو..
    زدم به کتفش..
    -نگووووو..
    روی موهامو بوسید..گفت:
    -بخواب عزیزم..اون عوضی هیچ کاری نمیتونه بکنه..
    -قول دادیا..
    -آره خانمم قول دادم تا آخرشم سر قولم هستم..تا حالا از من بد قولی دیدی؟!
    سرمو بالا انداختم
    -نه..
    دراز کشیدم..پتو رو کشید روم..
    -بخواب عزیزم..
    دستشو ، گرفتم..چشمامو بستم ، این دفعه با آرامش به خواب رفتم...

    *راوی*
    با برخورد اشعه های خورشید به پشت پلکهایش..چشمانش را گشود غلتی زد و خیره شد به چهره فرشته کوچولویش که کنارش آرمیده بود..دستش را دراز کرد روی خرمن مویی که دور دلناز ریخته بودند کشید..چهره معصومش در خواب همانند یک فرشته بود..لبخندی زد از جایش برخاست امروز این بازی را تمام میکرد تا هم خودش آرامش یابد هم همسر دل نازکش..
    لباسش را پوشید نگاه آخر را به خود انداخت..به سمت تخت رفت روی سر دلناز را بوسید و کنار گوشش به آرامی نجوا کرد:
    -الوعده وفا..امروز پرنوش کنارته مطمئن باش..
    نگاهی دیگر به چهره دوستداشتنی اش انداخت بعد هم با قدم های محکم و مطمئن از اتاق خارج شد..
    ***
    کسرا-خیلی خب آماده ای؟..
    دستش را به سمت بی سیم برد ، پاسخ داد
    -آمادم!
    سپس بی سیم را از گوشش جدا کرد روی صندلی کناریش پرت کرد ..آدرسی که شیفته داده بود خارج از شهر بود..وقتی به مکان مورد نظر رسید اطرافش راه از نظر گذراند خانه های خرابه گِلی دور تا دورش را احاطه کرده بودند..با خودش گفت"اگه دیر برسن احتمالا کارم تمامه تو این برهوت..."سعی کرد به خودش مسلط شود..با صدایی که بی شباهت به فریاد نبود گفت:
    -من اینجام!
    ولی پاسخش تنها صدای منعکس شده خودش و بعد سکوت بود..
    روی پاشنه کفش چرمش چرخید و اطرافش را زیر نظر گرفت..ولی کسی را ندید..زیر لب با حرص گفت"دمار از روزگارت درمیارم اگه سرکارم گذاشته باشی!"داشت با خودش غرغر میکرد که صدایی از پشت توجهش را جلب کرد..چرخید شیفته بود نگاهی به سرتاپایش انداخت شال سفید..پالتو سرخ که بیشتر شبیه به یه کت تنگ بود شلوار تنگ سفید و در آخر کفش های پاشنه بلند سرخ..با شنیدن صدای اغواگرانه اش دست از ارزیابیش برداشت..
    شیفته-اومدی؟!
    سپس خنده مستانه ای کرد و گفت:
    -به دلت نشستم عشقم؟!داشتی منو میخوردی با نگاهت..
    ابروهایش درهم گره خوردند.. طوری زل زد به چشمان غرق آرایش شیفته که از ترس و حیرت یک قدم به عقب رفت..در دل پوزخندی زد گفت"یه تار موی دلنازمو به صدتا مثل تو نمیدم زنیکه(...)"با صدای خشمگینی گفت:
    -کم چرت بگو!!پرنوش کجاست؟!..
    تازه متوجه کلت نقره ای رنگی که در دستان شیفته بود، شد..
    انگشت اشاره دستش را نوازش گونه به کلتش کشید و با همان لحن گفت:
    -اول چیزایی که خواستمو بده..نترس جاش امنه..
    پوزخندی نثارش کرد
    -کورخوندی!!اول دخترم.. بعد کیفو تحویلت میدم..
    شیفته عصبی خنده هیستریکی کرد..کلتش را به سمت دادمهر نشانه گرفت..
    -فکر کردی من احمقم؟؟!!پرنوش رو بهت بدم بعدم پلیس منو بگیره؟!!
    عصبی قدمی به سمتش برداشت..
    شیفته-آ..آ..دکتر جلو نیا وگرنه تضمینی برای زنده بودن تو و دخترت نمیدم..
    لحظه ای با خشم نگاهش کرد و بعد به سمت ماشین رفت .. بنظر خودش داشت خوب وقت میخرید..کیف را برداشت..بالا گرفت تا شیفته آن را ببیند..
    چشمان شیفته با دیدن کیف برق زدند..
    -بزارش روی زمین هلش بده سمت من زود باش..
    همان کاری که گفت را انجام داد .. کیف درست جلو پای شیفته متوقف شد ..شخصی به نام"سیا!"
    را صدا زد و او دوان دوان به سمتش آمد
    -بله خانم..
    بدون اینکه چشم از دادمهر بردارد..رو به سیا گفت:
    -ببین همه چیزایی که خواستم توش هست یا نه!!
    سیا خم شد و در کیف سامسونت مشکی رنگ را باز کرد..همه چیز همانطور که شیفته خواست..آماده شده بود..پول..پاسپورت..بلیط یک طرفه به فرانسه..سیا در کیف را بست و در دست گرفت
    -بله خانم..همه چیزایی که خواستید هست..
    دادمهر-خیلی خب..دیدی؟!حالا پرنوش کجاست؟!
    شیفته زد زیر خنده..کلتش را مسلح کرد..دادمهر با اینکه انتظار این را از او داشت ولی بازم یکه خورد چقدر این زن میتوانست نفرت انگیز باشد..
    -فکر کردی من از تو میگذرم عزیزم؟!تو..
    با خشم زیادی که تمام وجودش را میلرزاند فریاد کشید:
    -تو باعث نابودی پدرم و من شدی..فکرد کردی به همین راحتی خلاصی که بری؟!
    بعد با لحن لوسی ادامه داد
    -نه جونم..باید با مرگت تاوانش رو پس بدی..گرچه اون دختره هم باید تاوان..
    فریاد کشید:
    -خفه شو!!!
    از صدای فریادش شیفته لحظه ای ترسید ولی بعد پوزخندی زد
    -اول کار تو رو میسازم بعد به اونم میرسم..
    میدانست همه چیز الان تمام میشود ولی حتی شنیدن اینکه اتفاقی برای دلنازش بیوفتد او را میرنجاند..تا به خودش بیاید صدای شلیک از طرف شیفته به گوشش رسید بعدم پیچیدن دردی طاقت فرسا ، باعث شد از شدت درد چشمانش بسته شوند و...
    ***
    *دلناز*
    طول و عرض باغ عمارتو با قدم های آشفته و نگران طی میکردم..انگشتای عرق کردمو میفشردم..
    از استرس و هیجان روی ویبره بودم..ساره ، آرام و حتی نگین خانم که حالش از من بهتر نبود سعی میکردند دلداریم بدن ولی بی فایده بود..با فکر به اینکه شیفته میتونه چه بلایی سر عزیزانم بیاره اشک به چشمام هجوم آورد و تمام تنم یخ بست..
    پاهام سست شده بودن..قلبم داشت از جا کنده میشد..ساره به سمتم اومد دستشو به کمرم کشید
    -قربونت برم چرا اینقدر بی قراری میکنی؟!بیا بریم داخل یخ زدی تو این سرما..
    سعی کرد با لحن شیطونش منو کمی از این حال و هوا در بیاره
    -اگه سرما بخوری صدنفر نیست جواب این دادمهر اخمو رو بده..
    دست ساره رو گرفتم با بغض گفتم:
    -دارم میمیرم..احساس میکنم دارم خفه میشم..
    و همین چند کلمه کافی بودن..تا سیل اشکام راه بیفته..ساره کلافه دستمو گرفت و منو به داخل برد..

    وقتی داخل رفتیم نگین خانم تا حالمو دید زیر بغلمو گرفت با خودش بردم بالا..رفتیم توی اتاق مشترک من و دادمهر..روی تخت نشستم..نگین خانم دستاش رو دورم انداخت..
    -عزیزم گریه کن تا سبک بشی..
    با این حرفش با صدای بلند زدم زیر گریه..حس میکردم تو دلم دارن رخت میشورن..
    -نگین خانم اگه بلایی به سر یکیشون بیاد منم خودمو میکشم..
    ازم فاصله گرفت با اخم گفت:
    -خدا نکنه این چه حرفیه!!
    بعد با لحن مهربونی گفت:
    -توکلت به خدا باشه انشالله هردوشون سالم از این در میان داخل..
    بعدم دوباره سرمو گرفت توی بغلش..ولی بعد از چند چند لحظه منو دوباره از خودش جدا کرد درحالی که اخم ریزی روی پیشانیش بود گفت:
    -تو هنوز به من میگی نگین خانم؟!
    گنگ نگاهش کردم.. دوباره خودش گفت:
    -اگه یه بار دیگه اینطور صدام بزنی یه مادرشوهر بازی دربیارم سرت اون سرش ناپیدا..
    آب دهنمو قورت دادم گفتم:
    -پس..پس چی بگم؟!
    با مهربونی اشکامو پاک کرد
    -به دلم موند یه دختر داشته باشم منو مامان صدا بزنه..از این به بعد منو مامان صدا بزن..
    لبخند خجولی زدم گفتم:
    -چشم مامان..
    گونمو بوسید
    -قربونت برم..
    لبمو گاز گرفتم
    -خدا نکنه..
    با لبخند نگاهم کرد..همون موقع در باز شد و پرنوش دوید سمتم..با دیدنش خشک شده سر جام موندم ولی بعد از چند لحظه منم به سمتش پرواز کردم گرفتمش تو بغلم تمام صورتش رو غرق ب*و*س*ه کردم..با گریه گفت:
    -مامان..
    -جانم عزیزم..جانم کجا بودی قربونت برم..
    از خودم جداش کردم تمام سرتاپاش رو نگاه کردم یه وقت طوریش نشده باشه ولی خدا رو شکر سالم بود..دوباره به خودم فشردمش و عطر موهاش رو بلعیدم..
    تازه نگاهم به بقیه خورد..مامان نگین..آرام..ساره و کسرا داشتن با لبخند نگاهم میکردن..
    وقتی دادمهرو ندیدم با ترس رو به کسرا گفتم:
    -پس دادمهر کجاست؟!
    هول شده این پا اون پا کرد..با یه حرکت برخاستم که همشون ترسیدن..
    -مگه با شما نیستم دادمهر کجاست؟!
    با صداش که میگفت:
    -اینجام عزیزم..
    برگشتم سمت در..تا بازوی باندپیچی شدش رو دیدم ..ضربه ای به گونم زدم..
    -خاک به سرم بازوت چی شده؟!
    بدون توجه به بقیه رفتم سمتش خودمو انداختم تو بغلش..
    -خیلی بدی..بی خبر ول میکنی میری..دلم اومد تو حلقم از صبح تا الان..حالا من احمق یه حرفی زدم تو باید صبح زود بلندشی بری منو اینجا دق مرگ کنی؟
    باز نگاهم افتاد به بازوش با حالت زاری گفتم:
    -درد و بلات بخوره تو سرم درد داره نه؟؟الهی فدات بشم..
    زیر گوشم گفت:
    -عزیزم دلم بزار تنها بشیم باهام صحبت میکنیم..
    تازه یادم اومد یه لشکر آدم تو اتاقه..ازش جدا شدم و خجالت زده سرمو انداختم پایین..بقیه هم داشتن ریز ریز میخندیدن..به تک تکشون چشم غره رفتم البته به غیر از مامان نگین اون احترامش واجب بود!!..
    لحظاتی بعد تنها من ، دادمهر و پرنوش فقط تو اتاق بودیم..
    پرنوش تو بغلم بود و ازم جدا نمیشد..دادمهر رو بهش گفت:
    -بابایی اگه افتخار بدی منم دلم میخواد بغلت کنما..
    پرنوش-بابا دستت اوف میشه وقتی خوب شدی میام بغلت..
    عجب این بچه هم همیشه جواب تو آستینش داره..دادمهر دستاش رو زد زیر بغل پرنوش .. کشیدش سمت خودش..سرشو گذاشت روی سینه دادمهر چشماش رو بست..دادمهر روی سرش رو بوسید..منم با لبخند به این صحنه نگاه میکردم..
    وقتی نگاهمو دید دستشو دراز کرد انداخت دور شونم خزیدم سمتش سرمو روی شونش گذاشتم و خدا رو از ته دل شکر کردم که هر دوشون سالم کنارم هستن و میتونم از حضور گرمشون استفاده کنم...
    ***
    (قسمت آخر)
    "یک سال بعد"
    نگاه آخرو توی آیینه به خودم انداختم..موهای حالت دار شدم یه طرفم ریخته بودن..آرایش ماتی روی صورتم داشتم توی این یک سال هیکلم توپرتر شده بود..
    لباسمو از نظر گذروندم همون لباس صدفی که برای بار اول با دادمهر رفتم خرید و اونو به زور برام خریدش بود..هیچوقت ازش استفاده نکرده بودم به غیر از امشب..
    موبایلمو برداشتم شماره دادمهرو گرفتم ..بعد از سه بوق مثل همیشه صدای گرمش توی گوشم پیچید..
    -جانم دلناز؟!..
    -سلام خسته نباشی عزیزم..
    -ممنون خانمم..
    مکثی کردم
    -دادمهر؟!اون دفعه که رفتیم آپارتمان اون کیف دستی مشکیم رو جا گذاشتم میشه برام بیاریش؟!
    با صدایی که خستگی ازش میبارید گفت:
    -باشه عزیزم..
    -قربونت برم مرسی..فعلا
    -فعلا خانمی..
    گوشی رو قطع کردم ..لبخند شیطانی زدم..رفتم تو هال لامپا رو خاموش کردم..دستی به لباسم کشیدم..
    حالا بیش از یک سال از زندگی مشترکمون میگذره امشب تولد دادمهره و قراره غافلگیرش کنم..هیچوقت پیش نیومده که بخواییم با هم یه جشن دو نفره بگیریم..
    تو این یک سال مانی و مهراد صاحب یه دختر کوچولو شدن اسمش رو گذاشتن مهتاب..
    ساره و کسرا هم زندگی خوبی دارن و الان ساره بارداره و بچش پسره..
    بهداد و مهسا هم چند ماهی هست رفتن سر خونه زندگیشون عروسیشون بخاطر مرگ یهویی یکی از بستگان نزدیک مهسا عقب افتاده بود...
    و اما دل آرام و دامون با هم نامزد شدن..
    البته آرام دامون رو کچل کرد از بس خانم ناز کرد..هر چه من همون شب اول بله رو دادم این خواهرم تلافیش رو سر دامون بیچاره در آورد ولی بالاخره صبرش جواب داد و دوماهی میشد که عقد کرده بودن..
    خودمونم فعلا که از وجود پرنوش راضی هستیم البته امشب قراره خبر بارداریم رو به دادمهر بدم..نمیدونم عکس العملش چیه و بخاطر همین سرتاپا استرسم..
    باشنیدن صدای در از فکر بیرون اومدم.. ..رفتم پشت ستون آشپزخونه خودمو پنهان کردم..
    وقتی لامپ روشن شد و چهره بهت زده دادمهرو دیدم خندم گرفت ولی جلو خودمو گرفتم من کاملا میدیمش ولی اون نمیتونست منو ببینه..داشت اطرافش که با گلای رز و سفید و قرمز تزیین شده بود رو نگاه میکرد..با لحن دلنشینش صدام زد
    -دلناز؟!
    دیگه وقتش بود از سنگرم بیرون بیام..رفتم سمتش تا منو دید چشماش برق زدن و نگاهی تحسین آمیز به سر تا پام انداخت..بعد از یه استقبال گرم کیف و کتش رو گرفتم..ازش خواستم بره دست و صورتش روبشوره با هم شام بخوریم..
    بعد از مدتی وقتی از اتاق اومد بیرون بادیدن تیپ رسمی متفاوتش لبخند زدم رفتم جلو دستمو دور بازوش حلقه کردم با هم رفتیم سمت میز شام..تا میزو دید گفت:
    -اینا همه کار تو ِ
    سرمو تکون دادم
    -پس چی؟!
    دستمو گرفت بوسید..با قدردانی گفت:
    -حسابی تو زحمت افتادی..
    سرمو تکون دادم..

    -من اینکارو با عشق انجام دادم..
    با لبخند دستمو فشرد..صندلی رو برام کشید..نشستم همونطور که سرپا بود گفت:
    -خب خانم امر بفرمایید چی میل دارید؟!
    چهره متفکری به خودم گرفتم
    -اوم..هرچی برای خودت میزاری برا منم بزار..
    سرشو تکون داد..برام غذا کشید بعدم رو به روم نشست..تمام مدت زیر نگاه های گرمش مشغول غذا خوردن بودم..خدارو شکر به بوی غذاها ویار نداشتم که حالم بد بشه..اتفاقا اشتهام خیلی باز شده بود!!..
    یک ساعت بعد از شام .. از کنار دادمهر برخاستم رفتم سمت آشپزخونه..کیک شکلاتی رو از یخچال در آوردم شمع ها رو گذاشتم روش ، روشنشون کردم و درحالی که تولدت مبارک میخوندم رفتم بیرون..دادمهر حیرت زده گفت:
    -کلا یادم رفته بود امشب تولدمه..
    پشت چشمی نازک کردم کیک رو گذاشتم جلوش روی میز..
    -از بس حواس جمعی عزیزم..
    سرشو تکون داد..
    -مشغلم زیاده خانومی.
    بدون توجه به بهونه همیشگیش..با شوق گفتم:
    -اول آرزو کن بعدم شمع ها رو فوت کن..
    چشماش رو بست بعد از مدتی کوتاه بازشون کرد و شمع ها رو با یه فوت خاموش کرد..با شوق دست زدم..بعدم کادوم که چندتا کتاب بودن رو در آوردم دادم بهش..وقتی بسته کادو پیچ شده رو باز کرد با خوشحالی گفت:
    -من خیلی دنبال اینا بودم..از کجا پیداشون کردی؟!
    لبخند زینت لبام شد
    -خوشحالم که تونستم بهت کمک کنم..با کمک یکی از استادامون تونستم پیداشون کنم..
    سرشو تکون پیشونیمو بوسید..
    -خیلی ازت ممنونم..
    حالا موقعش بود ، با دستای لرزون پاکت آزمایشو گرفتم سمتش باوتعجب گفت:
    -این چیه؟!
    لبمو گاز گرفتم
    -بازش کن..
    پاکتو از دستم گرفت بازش کرد..چند لحظه خشک شده روش موند بعد برگشت سمتم..
    -شوخی میکنی؟!
    تمام بادم خالی شد..دمغ گفتم:
    -خوشحال نشدی؟!
    چشماش گشاد شدن..
    -این چه حرفیه البته که خوشحال شدم ولی خب انتظارشو نداشتم..
    تو دلم گفتم"دلم خوشه شوهرم دکتره!!"همینطور تو فکر بودم که منو کشید سمت خودش و با صدای خوشحالی گفت:
    -امشب حسابی منو غافلگیر کردی عزیزم..ازت ممنونم..
    وقتی دیدم واقعا خوشحاله..نفسمو آسوده دادم بیرون..
    دستمو گرفت با هم رفتیم سمت پیانویی که گوشه هال گذاشته شده بود دادمهر نشست منو هم کنار خودش نشاند...اول گونمو بعد روی شکمم رو بوسید خیره شد به چشمام با لحن دلنشینی گفت:
    -اینم هدیه من به تو و کوچولومون...
    بعدم شروع کرد به نواختن و برای اولین بار بود که میدیدم داره میخونه هیچوقت صداش رو نشنیده بودم تا اون موقع"
    ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻡ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ
    ﺑﺮ ﺟﺎﻥ ﺯﺩ ﺁﺗﺶ
    ﻋﺸﻖ ﻧﻬﺎﻧﯽ
    ﯾﮏ ﺳﻮ ﻏﻢ ﺍﻭ
    ﯾﮏ ﺳﻮ ﺩﻝ ﻣﻦ
    ﺩﺭ ﺗﺎﺭ ﻣﻮﯾﯽ
    ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﺎﻧﻪ ﺩﻝ ﻣﯿﮑﺸﺎﻧﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﯾﯽ
    ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻡ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ
    ﺑﺮ ﺟﺎﻥ ﺯﺩ ﺍﺗﺶ ﻋﺶ ﻧﻬﺎﻧﯽ
    ﺟﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ
    ﺑﺮ ﻟﺐ ﺭﺳﯿﺪﻩ
    ﺍﺷﮏ ﻧﯿﺎﺯﻡ ﺑﺮ ﺭﺥ ﭼﮑﯿﺪﻩ
    ﯾﮏ ﺳﻮ ﻏﻢ ﺍﻭ ﯾﮏ ﺳﻮ ﺩﻝ ﻣﻦ
    ﺩﺭ ﺗﺎﺭ ﻣﻮﯾﯽ
    ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﺎﻧﻪ ﺩﻝ ﻣﯿﮑﺸﺎﻧﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﯾﯽ
    ﺯﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﺳﻮﺯﺍﻥ
    ﺑﯽ ﻋﻘﻞ ﻭ ﻫﻮﺷﻢ
    ﻣﯽ ﺳﻮﺯﻡ ﺍﺯ ﻋﺶق
    ﺍﻣﺎ ﺧﻤﻮﺷﻢ
    ﺍﯼ ﮔﺮﻣﯽ ﺟﺎﻥ
    ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﺑﯽ ﻣﺎ ﻧﺒﻮﺩﯼ
    ﻫﺮ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﯽ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺒﻮﺩﯼ
    ﯾﮏ ﺳﻮ ﻏﻢ ﺍﻭ
    ﯾﮏ ﺳﻮ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺗﺎﺭ ﻣﻮﯾﯽ
    ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻡ ﻣﻦ
    ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﯽ
    ﺑﺮ ﺟﺎﻥ ﺯﺩ ﺍﺗﺶ
    ﻋﺸﻖ ﻧﻬﺎﻧﯽ
    ﺟﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ
    ﺑﺮ ﻟﺐ ﺭﺳﯿﺪﻩ
    ﺍﺷﮏ ﻧﯿﺎﺯﻡ ﺑﺮ ﺭﺥ ﭼﮑﯿﺪﻩ"
    و چه صدای مردونه ی دلنشینی هم داشت وقتی تمام شد سرمو گذاشتم روی شونش و زمزمه کردم:
    -عاشقتم..
    بغلم کرد و گفت:
    -من بیشتر عزیزم..
    زندگی من از ریلی می گذشت ریلی از غم و تنهایی، از باد نا اشنایی و سرمای بی تابی و روزهای بارانی و کفش های گلی کتانی..
    اما حال از جاده ای میگذرد که با وجود پیچ خم زیادش..
    سر سبزی و صفایش می ارزد به گذراندن آن پیچ های تند چون تو در این مسیر پر پیچ و خم در کنارم چون کوهی استوار تکیه گام شده ای و رهایم نمیکنی...
    تاریخ:۱۳۹۵/۸/۱۰
    ساعت "۲۱:۵۸"
    نویسنده:نادیا.ع

    پایان

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 12
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 509
  • آی پی دیروز : 768
  • بازدید امروز : 1,704
  • باردید دیروز : 3,356
  • گوگل امروز : 389
  • گوگل دیروز : 569
  • بازدید هفته : 19,585
  • بازدید ماه : 44,032
  • بازدید سال : 317,468
  • بازدید کلی : 11,814,608