close
مجتمع فنی تهران
رمان مهبد (جلد اول) قسمت اول
loading...

رمان فا

    به توکل نام اعظمت بسم الله الرحمن الرحیم    با نهایت احترام و ارادت این رمان تقدیم میشه به کودکان مظلوم و بی پناه کاره سرزمینمون…

رمان مهبد (جلد اول) قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 451 دوشنبه 15 آذر 1395 : 0:29 نظرات ()

    به توکل نام اعظمت بسم الله الرحمن الرحیم

    با نهایت احترام و ارادت این رمان تقدیم میشه به کودکان مظلوم و بی پناه کاره سرزمینمون ایران…

    نام رمان: مَهبُد
    ژانر: عاشقانه . اجتماعی
    نویسنده:
    Malihe2074
    خلاصه:
    مهبد پسری از تبار رنج و سختی و مردانگی. از جنس احساس و غیرت.از جنس مقاومت… بزرگ مردی کوچیک که برای محافظت از خواهر برادرای کوچیکش جنگیده با تمامی مشکلاتش. برای رسیدن به عرش تلاش کرده... و ازون طرف رایکا دختری که روزی سرد ،مغرور و خودخواه بوده پولهای پدرش از پارو بالا میرفته…!کسی نمی فهمه حکمت خدا رو.. مهبد به رایکا دل می بنده و… !
    همراهمون باشین تا باهم ببینیم ایا میشه دو قشر متفاوت از جامعه کنار هم، با هم عاشقانه بمونن و به اهدافشون برسن یا نه!
    مقدمه:
    برای تو می نویسم ...
    تویی که هر بار می بینمت غم تلخی در وجودم تازه می گردد...
    تویی که حاصل بی رحمی روزگاری ...
    تویی که تکه نانی را با سرما و گرمای هوا، می خری ...
    تویی که کودک کاری ...
    تویی که شب ها به جای ناز بالش کودکانِ پول، آجر و سنگ زیر سر کوچکت می گذاری ...
    تویی که فقر را با آن دستان کوچکت احساس کردی ...
    تویی که نه سیاست بلدی، نه دروغ پردازی
    تویی که در آمار، وجود نداری و در پیش چشم ما از گرسنگی رنج می بری .
    این بار برای تو می نویسم ...................................


    گرچه این نوشته آهنگین نیست ...
    ولی تو به آهنگ آکاردئون و ر*ق*ص برادرانت برای سکه ای خُرد، مرا ببخش ...
    دیر گاهی ست که دلم را مالآمال گرفته اید ...
    مجالی نبود برای گفتن ...
    ذهن، آشفته بود و هست ...
    کودکان کار ... کودکانی که نامتان را (( خیابان ها )) بر شما نهاده اند ..
    از کدامین پدر ؟ با کدامین مادر ؟؟
    برای تو می نویسم ...
    که اشک هایت را پاسخی باشد ...
    که ناله های شبانه ات را التیامی باشد ...
    این بار از عشق نمی گویم ...
    که عشق نیز شما را نمی شناسد ..
    عشق را الآن می خرند ..
    و تو ترجیهت بر خرید نان است تا عشق !!!
    کودکی هایت... بدون هر گناهی ... به زیر چادرهای زن هایی که بوی اسپند می دادند، طی شد ...
    تا آمدی بفهمی! اسپند ها درون دستت جای گرفت ...
    به امید گرفتن سکه ای برای خرید تکه غذایی، برای ماشین هایی که قیمتشان ده ها برابر از پول خون تو و برادرانت بیشتر است، اسپند دود می کردی ...
    و دختر یا پسرکی که با مدل موهای آنچنانی ورای شیشه ی آن اتومبیل ها، سیگار هایشان را دود می کردند و به تو نیز نگاهی نداشتند ...
    مدرسه را دوست داشتی ...
    لیک، پولی نداشتی برای رفتن به آن ...
    به ناچار کتابی را که دوستت شب قبل از توی سطل ذباله برداشته بود، بر می داری ... ورق می زنی، عکس هایش را نگاه می کنی، و با مداد شکسته ای با آن بازی می کنی، ترازویت را جلوی این کتاب می گذاری، به امید رهگذری که از بیم چاقی بر اثر پر خوری، بیاید و خودش را بکشد و سکه ای برایت پرت کند ... و حتی ناسزایی بابت کتابی که به دروغ جلویت گذاشتی ...
    تو دوست داری فریاد شوی ... داد شوی ...مظلومیتت گریبان تمامی آدمکان را بگیرد ... که این دروغ نیست ... این حسرتی تلخ است ... شما آنقدر دارید که از فرط شکمبارگی نگران وزنتان هستید و من آنقدر ندارم که با حسرت باید با کتابی که از ذباله ی شما ها بیرون آمده بازی کنم ....
    آری برای تو می نویسم که هرچه بخواهم بنویسم باز نوشتنم می آید و همراه با آن، اشکم ...
    تویی که دیدمت، در شبی، گریان و پریشان ...
    پرسیدمت: چه شده است بر تو؟؟؟
    و تو با آن هق هق و گریه ی معصومانه ات از جوانکانی حرف زدی که برای لحظه ای خنده، آدامس هایی که در دست داشتی برای فروش ... تا با آن نانی بخری ... را دزدیدند و تو را نیز کتک زدند ...
    وای بر ما ... وای بر ما آدمکانی که جز خودمان، کس دیگری را نمی بینیم ...

    ...

    ...

    اشک مجالی نمی گذارد ...
    

    فصل اول

    مهبد
    چشمهامو با یه جعبه چوب کبریتم نمیشد باز نگه داشت! چرتم گرفته بود و صدای درس دادن خانم معلم قطع و وصل به گوشم میرسید. اما تمام سعیم این بود که دقت کنم و یاد بگیرم اما نه که نه مغزم فرمون نمیداد !صدای معلم مانع خوابیدنم میشد:
    _پس به این ترتیب سه ضرب در چهار چند میشه بچه ها؟!
    دیگه هیچی نشنیدم . نمیدونم چقدر گذشته بود که دستی رفت رو شونم و تکونم داد با ضرب از جام پریدم و دورو برمو نگاه کردم که چشم های عسلیم قفل شدن تو یه جفت چشم های قهوه ای تیره که مهربون نگاهم میکردن و لبخند زیبایی که لبای خانم معلم میزد بهم. معلم تازه کار و جوونی بود که به علت مهربونیش مورد پسنده بچه ها بود. با ترس و اضطراب گفتم:
    _ب... ب… بخشید نفهمیدم کی خوابم برد!
    صندلیشو کشید جلو و گفت:
    _مهبد باره سومیه که سر کلاس من میخوابی!
    خجالت زده سرمو انداختم پایین و گفتم:
    _عذر میخوام خانم!
    نگاه موشکافانه و دقیقی بهم کرد و موهای رنگ شده شو زیر مقنعه مشکی ساده ش جا داد و گفت:
    _مهبد مشکلت چیه چرا اینقدر خسته و کلافه ای؟ چی تو زندگیت اذیتت میکنه؟!
    نگاهمو بین نیمکتهای خالی چرخوندم. تایم مدرسه تموم شده بود با بغض سرمو انداختم پایین، چی باید می گفتم….
    تا اومدم چیزی بگم در زده شد و اقای شکراللهی ناظم مدرسه اومد تو و رو به معلممون گفت:
    _خانم کَرَمی! همسرتون اومدن دنبالتون گویا خیلی هم عجله دارن.
    معلم از جاش پاشد چقدر خوب شد که مجبور به توضیح دادن نشدم تا بهم ترحم نکنه. باید ممنون شوهرش باشم که به موقع رسید! نگاهمو ازش دزدیدم که گفت:
    _بعدا حرف میزنیم مهبد جان. الان باید برم.
    لبخند تصنعی ای زدم و گفتم:
    _چشم خانم
    بی حرف کیف چرم مشکی شو برداشت و رفت. دستی به موهای لَخت خرماییم کشیدم و از جام بلند شدم .کیف پوسته پوسته شده ی رنگ پریدمو برداشتم و وسایلامو چپوندم توش و به دو از پله ها پایین رفتم! اونقدر تند میرفتم که هر آن ممکن بود کله پا شم!
    زیره کفشم پاره شده بود و باعث میشد دویدن سخت شه و پام ساییده شه به زمین و دردم بگیره. به قد کافی دیرم شده بود! رفتم به سمت دره کاملا پوسیده ی زنگ زده و خودمو پرت کردم تو. عرق از سر و روم میچکید هوا داشت هر روز گرمتر و گرمتر میشد. نزدیک خرداد ماه بودیم… دخمه ای که با عجله دوییدم توش پاتوق بچه های کارو و محوطه جولون دادن رییس بود. آره منم یکی از همون بچه ها بودم... بچه ها جلوی رییس صف کشیده بودن منم رفتم وایسادم پشت یکی شون که شاید هفت سالش یا شیش سالش بیشتر نبود! در حالیکه من فقط هشت سالم بود. رییس که من بهش میگفتم شیطان پوزخندی بهم زد. منتظر به دهنش چشم دوخته بودیم! که پسر پونزده شونزده ساله شروری دختر پنج شیش ساله ای رو پرت کرد جلو.طفلک معصوم ترسیده بود و صورتش کثیفو خاکی بود. شایان پسر قلدری که از همه ما بزرگ بود با صدای خشنش گفت:
    _این فنقل پولاشو گم کرده باید تنبیه شه .هی تو!
    نگاهمو اوردم بالا نگاهش کردم انگشت اشاره چپشو سمت من گرفته بود.
    اروم از ته صف اومدم بیرون و سیخ ایستادم دخترک بی نوارو هل داد طرفم که سکندری بدی خورد و داشت میخورد زمین که سریع دستمو گذاشتم رو بازوهاشو کنترلش کردم ، چشم تو چشمم که شد از مظلومیتش قلبم میخواست از سینم بزنه بیرون!
    نگاه نفرت بارمو به رییسو شایان دوختم که شایان کریهانه خنده ای کردو گفت:
    _هی تو دوتا بزن تو گوش این دختره ی احمق
    دستم از خشم مشت شد و بخودم لرزیدم. من هیچوقت نمی تونستم آدم بدی باشم!
    با تحکم فریاد زد:
    _نزنی اخراجی اونوقت خانوادهت عین سگ جلوت از گشنگی میمیرن.
    نگاهی به دخترک بی نوا کردم چهره لیلا خواهر شیش سالم جلوم جون گرفت…. انگار که اون داشت نگام میکرد. چشمهای طوسی ش عینهو لیلا مظلوم و معصوم بود. با این تفاوت که چشمان لیلا میشه گفت عسلی بودن. عین چشمهای بی طاقت و بی تاب لیلا بی تاب بود… بغضم گرفته و چشم هام پر شده بود ،دندونام از زور غیرت و محبت کودکانم و خشم بهم میخورد. اما اگه نمیزدم اخراجم میکردن. دستم رفت بالا دخترک وحشت زده صورتشو چرخوند با دیدن ترسش دستم شل شدو افتاد کنارم! شایان قهقهه زدو تا اومد چیزی بگه گفتم :
    _هر چقدر دلت میخواد منو بزن ولی این بچه رو نه… .
    لبخند شرارت بار و پیروز مندانه ای زدو با نفرت گفت:
    _ببندینش به تیرک
    رییس جدی گفت :
    _جوری نزنش که بدردمون نخوره!
    _ای به چشم رییس!
    فقط بهش پوزخند زدم بار اولم نبود که کتک می خوردم باره دومم بود. خیلی از بچه ها اینجا روزها کتک می خوردن. دوتا از نوچه هاش اومدن و بستنم به تیرک. لباسمو از تنم کشیدن بیرون که کمربند بالا رفت و فرود اومد رو بدن خسته م. درد پیچید تو تنم اما جیکم در نمیومد اونقدر زد و زد تا از نفس افتاد نوچه هاش بازم کردن که بی حال نقش زمین شدم. همه پراکنده شدن و رفتن پی کارشون حتی نمی تونستم تکون بخورم دخترک اروم نشست کنارم با لبخند نگاهش کردم و غمزده نگاهم کرد. با درد نفس گیری سره جام نشستم.
    _اسمت چیه؟
    سرتا پامو نگاه کردو گفت:
    _مریم. قراره اینجا زندگی کنم.
    پیرهنمو با جون کندن پوشیدمو گفتم:
    _خیلی دلم میخواست ببرمت خونه ولی نمیتونم. فردا میبینمت،ناراحتی نکن من مواظبتم
    فقط نگاهم کرد خداحافظی کردم رفتم سمت دخمه رییس. سرد نگاهم کردو گفت:
    _الان که ریغت دراومده فردابیا گلهارو ببر چهار راه پولش کن. حالا هم هررررری!
    خصمانه نگاهش کردم راهمو کج کردم و رفتم. بغض داشتم ،پشتم می سوخت . هشت ماه پیش مادرمو وقتی برادر کوچکم سام بدنیا اومد از دست دادم. پدرم وقتی چهار ساله بودم از داربست افتاد و قطع نخاع شد. حالا هشت ماهی هست که من کار میکنم قبلا خرج خونه با خیاطی و تو خونه ی مردم کار کردن توسط مامانم تامین میشد. رسیده بودم به خونه چشمام از درد تار بود. در زدم که لیلا چند لحظه بعد بچه به بغل درو باز کرد. جثه ی کوچیکش زور سنگینی سام هشت ماهه رو تحمل میکرد....
    لیلا
    مهبد چند ساعتی میشد که رفته بود مدرسه با بدبختی سهیل رو بیدار کردم و بهش یکم چایی و نون پنیر دادم و فرستادمش تو کوچه بازی کنه در زنگ زده حیاطم باز گذاشتم تا حواسم بهش باشه و خودم به کارهای خونه برسم. رفتم یه سر به بابا زدم که گوشه سالن کوچیکمون خوابیده بود رو تشک, صبح همراه مهبد صبحونه خورد و از درد و خستگی خوابید، نشستن همیشگی عضلاتش رو خشک و دردناک کرده بود.
    جلوی آینه درب و داغون اتاق خونه ی کوچیکمون موندم تا موهای شلخته شدم که هنر دستهای سام کوچولومه رو مرتب کنم. موهام قهوه ای تیره اس ولی تو نورخورشید درخشش خاصی داره چشمام هم قهوه ای خوشرنگیه مهبد دوستش داره میگه رنگ چشمای مامان هست به سمت عکس دوران جوونی مامان و بابا که از کنج تاقچه تو یه قاب قدیمی دارن نگام میکنن برگشتم
    مامان رو خیلی دوست داشتم و دارم مهربون بود همش کار میکرد. هیچوقت عصبانی نمیشد از دستمون، همیشه میخندید. بابا هم از وقتی یادمه یه گوشه خوابیده بود. مهبد هم چشم های بابا رو داشت اما پر نورتر! انگار نور چشمای بابا بعد مامان خاموش شده بودن .چشمام بارونی شد شش سالم بود ولی یه خونه رو اداره میکردم از دو تا پسر بچه ی شیطون سهیل چهار ساله و سام هشت ماهه و پدر مریضم نگهداری میکردم .یه جورایی خانم خونه ام مهبد هم از وقتی مامان رفت شد مرد خونه درس خوند و کار کرد سختش بود می دیدم که هرروز آب میشه.... اشکم چکید. هیچ وقت نفهمیدم چرا ما تنهاییم. ما هم خاله و عمو و دایی که مریم دختر همسایه مون میگفت داریم؟ پس کجان؟ هیچ وقت نخواستم از مهبد و بابا بپرسم چون فکر کردم ناراحت شن. اشکام رو پاک کردم من قول دادم همیشه قوی باشم. کوچیک بودم،اما باید میشدم تکیه گاه داداشام و پدرم تو خونه.سریع موهام رو با یه تکه پارچه بستم و دامن و بلوز رنگ و رو رفته ام رو مرتب کردم و یه روسری گلگلی هم سر کردم حوصله پسرهای محله رو نداشتم، اذیتم میکردند! همیشه وقتی مهبد نبود با روسری میرفتم تو حیاط چون در رو باز میذاشتم واسه سهیل. رفتم بالاسر سام هنوز خواب بود داداش کوچولوم بمیرم واسش مامان رو هیچ وقت ندید.اشک مزاحم رو پاک کردم و رفتم تو حیاط قبل برداشتن جارو یه سر به سهیل زدم سرتا پاش خاکیه وقتی مهبد اومد باید میفرستادمش حموم جارو کوچیک کنار دیوار رو برداشتم بعد رفتن مامان، کم کم از همه چیز یه نسخه کوچیک واسه من درست شد چهارپایه ی کنار سینک و گاز تا ظرف بشورم و همین جاروی کوچیکی که مهبد با باز کردن و نصف کردن جارو واسه من ساخت.ممنونش بودم میدونست که سخته واسم اون جارو رو بلند کنم.درحال جارو کردن حیاط بودم که صدای گریه ی سام بلند شد دویدم سمت ساختمون قدیمی خونه جلوی در پام به چهارچوب در و پر دامنم گیرکردو با کف دست خوردم زمین دستم درد گرفت خداروشکر که جای بابا به در ورودی دید نداشت صدای سام اجازه نداد بهشون توجه کنم بلند شدم و رفتم سمتش چشمای خوشگلش خیس بود
    -جونم داداشی ببین آجی اومده گریه نکن فدات شم.
    ب.و.س.ه ای از لپ های نازش گرفتم تازه براش شیر داغ کرده و داده بودم بهش پس مشکل یه جا دیگه بود که با چک کردنش فهمیدم حدسم درست بوده رفتم تو اتاق و از پارچه های سفیدی که مخصوص عوض کردن سام بود یکی برداشتم و رفتم پیشش
    -نگاه نگاه! گل پسرمون خراب کاری کرده وای وای وای !
    خندیدم و قلقلکش دادم.خندید و دهانش رو باز و بسته کرد و سرو صدای با نمک از خودش درآورد دلم ضعف رفت براش باز هم لپهای خوشمزه اش رو ب.و.س.ی.د.م تمیزش کردم و خوابوندمش. پارچه کثیف رو بردم تو حیاط تا بشورم شیر حوض رو باز کردم و بی هوا دست بردم زیر آب که دستم سوخت بخاطر گرمای شدید هوا آب تو لوله درحد جوش گرم بود به ناچار همونجوری پارچه رو شستم و آویزونش کردم رو بند مخصوص سام. یه سر به سهیل زدم که دیدم دخترهای همسایه ها هم درحال بازی بودند.. آخرای اردیبهشت بود فقط هم سن و سالهای من و سهیل بودند و بزرگترها تو مدرسه بودن مثل مهبدم.میدونستن بازی نمیکنم باهاشون برای همین بی توجه به من بازی میکردند من وقت نداشتم.لباس های رو بند رو جمع کردم مال بابا و پسراست مال اونا رو یه روز میشستم مال خودم رو میذاشتم دوروز بعدش میشستم اینجوری فشار کمتری بهم می اومد.لباس هارو بردم تو اتاق نشستم تک تک تاشون کردم و هرکدوم رو تو یه گوشه از کمدمون گذاشتم نمیخواستم چروک شن و بگن دختر خونه بی سلیقه است و شلخته.
    رفتم تو آشپزخونه چهارپایه رو گذاشتم جلو سینک و کتری رو آب کردم و رفتم پایین و دوباره چهارپایه رو گذاشتم جلو گاز و رفتم روش کتری رو گذاشتم تا جوش بیاد و واسه بابا چایی ببرم دو لقمه نون پنیر هم درست کردم یکی واسه بابا یکی واسه سهیل با وسواس و دقت زیاد قوری گل قرمزی کوچیکمون رو با چایی خشک وآب کتری کوچیکمون پرکردم گذاشتمم خوب دم بکشه.
    رفتم جلو در حیاط وسهیل رو صدا کردم
    -سهیل داداشی بیا یه چی بخور ضعف نکنی
    بدو اومد سمتم بردمش دستش رو شستم و لقمه رو دستش دادم و نشوندمش رو ایوون تا بخوره
    و خودم رفتم چایی بابا رو بهش دادم
    -بابایی بیدارشین یه چیزی بخورین ضعف میکنیدا
    چشمای مهربونش رو بازکرد و لبخند قشنگش رو بهم هدیه داد کمکش کردم بشینه و چایی رو خواستم بدم دستش که سرمو خم کرد و ب.و.س.ی.د سرم رو
    -ان شاءالله عاقبت بخیر شی و خوشبخت دخترم
    دستش رو ب.و.س.ی.د.م
    -الهی سایه تون بالا سرمون باشه همیشه
    چایی و لقمه رو گرفت و من رفتم واسه تدارک ناهار
    سیب زمینی ها رو دونه دونه پوست گرفتم و خورد کردم
    رفتم رو چهارپایه و ریختمشون تو یه ظرف همراه آب و نمک گذاشتم گوشه ی سینک,
    تابه و بقیه ی ظرفای صبحانه رو هم شستم
    تو هشت ماه خونه داری یه چیزایی یادگرفتم اوایل همش غذاهام میسوخت ولی بابا و مهبد بدون هیچ اعتراضی میخوردن یا اگه غیرقابل خوردن بود نوازشم میکردن و با نون و پنیر یا سیب زمینی و تخم مرغ ناهار و شام رو سر میکردن. دستام رو هم خیلی سوزوندم اما کم کم از همسایه مون آشپزی یاد گرفتم.
    برگشتم پیش بابا و سام.بد بی تابی میکرد این عزیز جونم
    -لیلا.بابا جان بده من سام رو
    با تموم قدرتم بلندش کردم و گذاشتمش تو دستای بابا ولی هرچقدر بابا تکونش میده و قربون صدقه اش رفت آروم نشد و صدای گریه اش شیشه ها رو لرزوند :|
    یه نگاه به ساعت کردم و جیغم بلند شد
    -واااای بابا الان مهبد میاد
    بی توجه به سام و بابا بدو رفتم تابه رو شعله گذاشتم ،روغن ریختم و سیب زمینی ها رو آب کشیدم و سریع همینجوری بی چهارپایه رفتم سمت گاز و سیب زمینی ها رو تو تابه خالی کردم روغن داغ پرید رو دستم
    سوزش دستم یک طرف صدای سام هم از طرفه دیگه اعصابمو خرد میکردن
    دستمو گرفتم زیر آب سرد و آستینم رو زدم پایین تا بابا نبینه سام رو از بغلش گرفتم که صدای در بلند شد
    صدام بلند شد
    -سهیل سهیل برو در رو باز کن داداش اومده
    ولی دریغ از یه جواب معلوم نبود باز داشت چه آتیشی میسوزوند
    با بدبختی سام به بغل دمپاییم رو پوشیدم رفتم تو حیاط و در رو باز کردم.
    چشمم به مهبد افتاد نفسم رفت صورتش از همیشه خسته تر و گرفته تر بود زل زده بودم بهش
    -سلام لیلا جان .آبجی نمیخوای راهم بدی؟
    حواسم اومد سرجاش سلام گفتم و رفتم کنار دیگه نمیتونستم وزن سام رو تحمل کنم دستم میسوخت
    مهبد انگار فهمید سریع کیفش رو گذاشت رو تختی که تو حیاط بود و سام رو گرفت ازم.جلو در ورودی کنار موندم که اول بره تو
    بمیرم براش معلوم نبود چی شده بود که اینقد خسته بود سام رو گذاشت رو زمین و رفت پیش بابا.سام عجیب ساکت شده بود نامرد انگار فقط مهبد رو میخواست آدم فروش فروخته بود منو به مهبد! محتویات تابه رو هم زدم و سفره رو پیش بابا پهن کردم
    غذا رو بردم براشون تا اونا شروع کنن .سهیل مشغول بازی با سام بود و مهبد نبود به خیال اینکه رفته دستش رو بشوره بی هوا رفتم تو اتاق که دیدم مهبد پشت به در جلوی کمد نشسته و دنبال چیزی میگشت چشمم افتاد به پشتش به رد های کمربند!
    پوستش سیاه شده و جا به جا روش خون خشک شده بود
    قلبم آتیش گرفت به زور گفتم
    م..ه...بد
    سریع برگشت اشکم لغزید رو گونه ام
    میاد سمتم دستمو میگیره و مجبورم میکنه بشینم
    نگاهش میکنم ناراحته, چشماش غم داره
    با گریه میگم:چی... شده؟....مهبدم... این چی...ه؟؟
    نفسم گرفته بود.گریه هام همیشه با تنگی نفس و سردرد همراه بود . از مهبد شنیده بودم تو نوزادی زردی گرفتم و بخاطر اشتباه دکتر یکم سیستم عصبیم آسیب دیده، واسه همین با یکم گریه اینجوری میشدم
    آروم پشتم رو مالید
    -آروم آبجی.آروم نفسم چیزی نشده .آروم باز حالت بد میشه ها
    پیشونیم رو بوسید. حتی توان نداشتم بلند شم حالا میفهمم چرا صورتش درد داشت بمیرم براش سام رو هم با این وضعیت بغل کرده بود
    رفت یه تیشرت تیره و تقریبا کلفت پوشید
    آقاست برادرم نمیخواست کسی بفهمه کتک خورده. لابد کار صاحب کارشه, کاش ول میکرد این کار رو کاش....
    از کنارم رد شد و بعد چند لحظه با یه لیوان آب کنارم نشست و مجبورم کرد بخورمش و بعد اشکام رو پاک کرد و بلندم کرد
    صدای بابا اومد
    -بچه ها کجا موندین؟
    مهبد-الان میایم بابا
    بدون جلب توجه بردتم سمت دستشویی شیر آب رو باز کرد و صورتم رو خشک کردو و گفت:
    _نبینم دیگه چشمات اشکی باشه ها خب ؟
    نگاهش کردم و بخاطر مهبد بخاطر برادری که عزیزتر از جونمه خندیدم و گفتم:
    _چش قربان!
    خدارو شکر نفهمید دستم سوخته وگرنه باز ناراحت میشد
    دستمو گرفت و رفتیم کنار بابا اینا. با شوخی و خنده ناهار رو خوردیم. پسرها رو مجبور میکنم بخوابن.
    سفره رو جمع کردم و دست مهبد رو گرفتم به زور بردمش تو اتاق و در جواب لیلا لیلا گفتناش سکوت کردم تشک رو پهن کردم وسط اتاق
    -بگیر به شکم بخواب روش تیشرتتم دربیار

    اینقدر محکم گفتم که ،مهبد مبهوت نگام کرد
    بغض داشت خفه ام میکرد ولی نباید بذارم بشکنه
    میرم آشپزخونه و یه کاسه رو پر آب خنک میکنم و برمیگردم تو اتاق. مهبد نشسته رو تشک نگاه غمگینشو دوخت بهم رفتم از قسمت پارچه های تمیز یکی رو برداشتم
    پارچه رو زدم تو آب و آروم مالیدم رو زخماش و بی صدا اشک ریختم.
    مهبد
    پارچه رو که میکشید از درد نفسم حبس میشد اما خنکی اب باعث میشد سوزشم التیام پیدا کنه. لیلا نفس من بود انگار مادره هممون بود، لیلا نبود انصافا هیچکدوممون دوام نمی اوردیم کوچیک بود و ظریف با این حال رنج همه ی مارو یدک میکشید. گریه هاش جیگرمو کباب میکرد. اشک میریخت و پشتمو تمیز میکرد عصبی بودن براش سم بود نباید میزاشتم ادامه بده. با درد بلند شدم نشستم که با چشماش حرکتمو دنبال کرد. نگاهم به دستای کوچیکه رنجورش کشیده شد. پارچه ی خونی که خون پشتمو باهاش تمیز کرده بود تو دستاش جا خشک کرده بود. خودمو کشیدم جلوش و پارچه رو گرفتم و یه گوشه گذاشتم. وادارش کردم بیاد رو پام بشینه با خوشحالی اومد و و رو پای من نشست .چونمو از پشت گذاشتم رو شونه های کوچولو و خسته ش اروم خودمو خودشو تاب دادم عاشق این کار بود. وقتی لیلا ناراحت بود مامانم اینجوری ارومش میکرد. اروم گونشو ب.و.س.ی.د.م.که کودکانه لباش به زدن لبخندی شکفته شد. پارچه ای که به موهای خوشرنگش بسته بود باز کردم .اروم دم گوشش گفتم:
    _حقوقمو که بگیرم برات کش مو و خوراکی میگیرم!
    (این داستانو که براتون میگم و من کودک کار بودم مال دوازده سال پیشه…. )
    بر میگرده سمتمو نگاه مهربونی بهم کرد و گفت:
    _داداشی من ازت هیچی نمیخوام سام شیر لازم داره خودمون هم غذا می خوایم. مگه چقدر حقوق میگیری که به اینا هم برسه
    در برابر منطقش ساکت شدمو بغض کردم که مشغول نوازشم با دستهای کوچولوی دخترونه ش شد. نگاهم کشیده شد به جای قرمز شده روغن روی دستش. دستشو اوردم بالا و با اخم به قرمزیش که کمم نبود نگاه کردم. سریع دستشو از دستم کشید بیرون و گفت:
    _چیزی نیست خوب میشه.
    دلم میخواست گریه کنم اما نمیتونستم چشام پر شد و لیلا سرشو چسبوند به سینم. دستشو اودم بالا و ب.و. س.ه ای به،جای سوختگیش زدم. اروم گفت:
    _خیلی خوابم میاد…
    نگاهی از سر مهربونی کردمو زیر لب جوری که نشنوه گفتم;
    _الهی پیش مرگت شم..
    از جام بلند شدم و بالشی رو از رو رختخوابای کنج اتاق برداشتم. بالشو گذاشتم رو پامو لبخند زدم بهش. ازینکه میخواستم رو پام بخوابونمش ذوق کرد. من باید هم مادرش می بودم هم پدرش. روی پام خوابوندمش اروم لالایی زمزمه کردم و پامو تکون دادم…
    گنجشک لالا
    سنجاب لالا
    آمد دوباره
    مهتاب لالا
    لالالالائی
    لالالالائی
    لالالالائی
    لالالالائی
    گل زود خوابید
    مثل همیشه
    قورباغه ساکت
    خوابیده بیشه
    لالالالائی
    لالالالائی
    لالالالائی
    لالالالائی
    جنگل لالالا
    برکه لالالا
    شب بر همه خوش
    تا صبح فردا
    لالالالائی
    لالالالائی
    لالالالائی
    لالالالائی
    چشمهای لیلا گرم و خمار شدن. چهره مامان و صداش وقتی لالایی میگفت و منو رو پاش تکون میداد و میخوابیدم جون گرفت. بالاخره بغضم شکست و تسلیم اشک شدم. چقدر دلم براش تنگ شده .. نگام به چرخ خیاطی کنج اتاق که خموش و ساکت خاک میخورد افتاد و چشامو بستم و اشک از لای پلک های خستم چکه کرد .لبامو گزیدم تا صدای فس فسم باعث بیداری لیلا نشه. با لبای نیمه باز غرق خواب بود. اروم به پهلو کنارش دراز کشیدم و مشغول نوازش موهای بلندش شدم و بغضمو خوردم لیلا هیچوقت نباید اشکمو ببیینه… وگرنه خودشو می بازه. چشام گرم شدنو خوابیدم. یکی دوساعت گذشته بود که با صدای شیون سام بلند شدم لیلا هم بیدار شد. پاشدم رفتم سمتش اروم از جاش بلندش کردم خیس که نکرده بود پس گشنشه . سریع لیلا رو صدا زدم:
    _لیلا…. لیلـــــا!
    سریع دوییدو اومد
    _بله?
    _شیشه شیرش کجاست?! اصلا شیر مونده که بخوره?!
    _تو اب چکونه . اره یکم هست اخرین وعدشه
    سامو بغلم گرفتم و رفتم اشپزخونه تو بغلم که میومد اروم میشد اروم دست کشیدم به چشمهای درشتش و لپشو ب.و.س.ی.د.م یه نگاه بهم کردو روشو چرخوند. شیرو از یخچال برداشتم وای اینکه خیلی کمه. دوباره گریه ش شروع شد. هر کاری کردم اروم نمیشد خوشبختانه یکی از همسایه های فوضول اما مهربونمون حواسش به ما بود همیشه. دره خونه رو زد و از پشت در گفت :
    _مهبد? لیلا?
    با شنیدن صداش گل از گل دوتامون شکفت و لیلا رفت درو باز کرد. سمیه خانم زن فربه و سبزه ای که روبروی ما می نشست پرده ی روی ایوونو کنار زدو اومد تو اول به بابا که نشسته بود سلام داد و بعد به ما. سریع رو بهش کردمو گفتم:
    _حاج خانم خونتون یکم شیر هست بدین بهمون ?این بچه شیر نداره بخوره.
    لبخند مهربونی زدو گفت:
    _اره الان میارم
    گریه های سام تبدیل به جیغ شده بود شروع کردم به راه رفتن و نرم تکون میدادمش;
    _گریه نکن سامی گریه نکن عزیز دلم
    لیلا جغجغه شو اوردو داد دستم. جلوش گرفتمو تکونش دادم اما سام بی توجه بهش گریه میکرد که سمیه خانم با یه شیشه شیر ولرم اومد تو سریع تشکری کردم و شیشه رو گذاشتم دهن سام. بی درنگ مشغول خوردن شد بمیرم خیلی گشنش بود. از بس سمیه خانم فوضول بود رفت سره یخچالمون که از بس خالی بود فکر میکردی اینجا خونه ارواحه! مادرم قبل فوتش مارو به سمیه خانم سپرده بود.
    با اخم گفت:
    _بازم سیب زمینی خوردین?! چرا بمن نگفتین هیچی ندارین!
    بابا با خجالت گفت:
    _تا اینجاشم خیلی شرمنده شماییم!
    سمیه خانم با دلخوری گفت:
    _خدا بیامرز یاسمینا جان بچه هارو بمن سپرده این بچه ها در حال رشدن باید غذا بخورن! این بچه هم که بیرون تو گرما جون میکنه گفتم بزارین کمکتون کنیم گفتی نه .اقا حامد ، بزار غذای بچه هارو من بدم لااقل!
    نگاهی به لیلا کردم که رفت جلو و گفت:
    _نه سمیه خانم مرسی فردا داداشم حقوق میگیره غذا می خریم
    سمیه خانم با تشر گفت;
    _این طفلک دو هزار ماهی بیشتر نمی گیره کفاف پنج نفرو نمیده!(طبق عرف جامعه حدود دوازده تا بیست سال پیش حقوق ماهیانه پنج هزار تومن به بالا بود که به دلیل اینکه بچه ی کار بودم دوهزار تومن میگرفتم)
    نمیخواستم به هیچ عنوان زیر بار منت کسی باشیم پس با کلافگی گفتم :
    _باشـــــه چشم هر چی نداشتیم میام میگیرم
    خداحافظی گفتو رفت رو به لیلاو سهیل با جدیت کردم و گفتم :
    _هیشکی حق نداره ازش چیزی بگیره چون فردا همونارو میزنن تو سرمون من سعی میکنم با همون بی پولیم همه چی تهیه کنم براتون هیچوقت از هیشکی حتی موقع سختی هم چیزی قبول نکنین که زیر بار منت برید! متوجه شدین? !
    بابا خرسندانه لبخند زد و لیلا و سهیل همزمان گفتن بله. سامو تو بغلم جا بجا کردم. خوابش برده بود شیشه رو از دهنش در اوردم گذاشتم رو میز و بردمش سر جاش خوابوندمش. سهیل اومد کنارم و مودبانه گفت:
    _داداش من حوصلم سر رفته
    دستی به موهای تاب دار قهوه ای ش کشیدمو گفتم:
    _الان امادت میکنم میبرمت پارک
    سرخوشانه خندید بلند شدم رفتم پیش لیلا تو کمدش دنبال لباساش می گشت نگاهی به لباساش کردم همه کهنه شده بودن. یه تیشرت رنگ رو رفته صورتی برداشت و پوشید یه شلوار مشکی ساده که کم کم رنگ اونم داشت میرفت. پیش خودم با خدا حرف زدمو گفتم ;
    _خدایا کمکم کن جلوی این طفل معصوما که از خودم کوچیکترن شرمنده نشم خداجون خودمم بچم ولی کمکم کن…
    تصمیم گرفتم از فرداش که رفتم سرکار اضافه کاری بگیرم تا رییس عوضیمون هزار تومن بیشتر بده بهم. پشتم درد میکرد اما باید بچه هارو میبردم پارک .یکماه بود که نبرده بودمشون. تیشرتمو تنم کردم کفش پاره و اش و لاشمو پوشیدم . به سهیل یه تیشرت زرد و یه شلوارک پوشوندم و بعد از خدافظی از بابا دست لیلا و سهیل رو گرفتم و راه افتادم سمت پارک
    لیلا
    با اون همه پنهون کاری آخر مهبد دستمو دید از رو حرص یکی زدم تو سر خودم اه دختره خنگ! لباسم رو عوض کردم و تند موهام رو محکم با ربان صورتی که باقیمونده ی سبزه ی نوروز پارساله بستم. سام رو پیش بابا خوابوندم بابا نگاهم میکنه و با نگاهش میفهمم باید مراقب باشم. رفتم توحیاط تا پسرا بیان.
    مهبد دست منو سهیل رو گرفت و رفتیم بیرون. اهل کوچه که مشغول گپ و گفتن نگاهمون کردن مهبد اما دستای مارو محکمتر گرفت تا نشون بده منو سهیل بی صاحب نیستیم
    من و سهیل ذوق کرده بودیم که داریم میریم پارک. خودمم که یه ماهه بیرون نرفته بودم و سهیلم جز خاک های تو کوچه چیزی ندیده بود. پارک دو سه تا خیابون با خونه مون فاصله داشت و تمام مسیر رو دست در دست هم طی کردیم مغازه های رنگ و وارنگ بدجور چشمک میزدن انواع کفش و لباس های دخترونه و پسرونه انواع خوراکیای خوش رنگ تمام سعیم رو میکردم که چشم سهیل بهشون نخوره که دلش بخواد منم نگاهم رو ازشون گرفتم تا بیشتر وسوسه نشم
    بالاخره رسیدیم به پارک همه بامامان و باباشون اومدن دلم گرفت و دست مهبد رو محکم تر گرفتم نگاهی از پایین بهش کردم که نگاه پر حسرتمو با چشمهای غم زدش غافلگیر کرد. انگار میدونست تو حسرت چیم.
    رفتم سمت وسایل بازی، نشستم رو تاب و مهبد هم سهیل رو نشوند رو تاب کناری و هر دو رو هل داد ربان موهامو باز کردم پامو گذاشتم زمین خودمو کشیدم عقب و با تمام قدرتم تاب رو تکون دادم و از ته دل خندیدم
    -آخ جوووون برو بالاتر
    صدای سهیل بلند شد
    -داداش منم برم بالا مثل آجی
    صدای مهبد لحن تحکم گرفت :
    -خطرناکه داداشی.آبجی هم نمیره بالا
    و با نگاهش که با جدیت دوخته شد بهم تکلیفمو مشخص کرد
    رو به من گفت:
    _لیلا یواشتر می افتی
    نمیتونم نه بگم بهش سرعتم رو یکم کم کردم باد لای موهام پیچید و قهقه زدم از شادی، عاشق پیچیدن باد لای موهامم
    یه لحظه چشم تو چشم مهبد شدم عسلی چشماش برق میزد با دست براش ب.و.س فرستادم و به بازیم ادامه دادم.
    کم کم سرعتمو کم کردم و پریدم با ضرب پایین صدای مهبد با دلخوری بلند شد:
    _مگه نمیگم آروم لیلا حتما باید بیوفتی؟
    مظلوم نگاش کردم میدونستم جواب میده از کارم پوفی میکشه و با لبخند میگه:
    _از دست تو
    سهیل رو هم از تاب اورد پایین رفتم سمتش ،دستشو با تموم قدرتم کشیدم و گفتم
    -بیا که میخوام تابت بدم داداش بزرگه
    چشم غره ابداری بهم زدو و با اعتراض گفت:
    -لیلا این چه کاریه نکن بچه !
    خندیدم چسبیدم بهش و دستامو دور ک.م.ر. ش حلقه کردمو و از پایین، زل زدم بهش. قدش بلندتر از من بودو مجبور بودم سرمو بگیرم بالا. تمنارو تو صدام ریختم:
    -جون لیلا فقط یکم
    قسم که میخورم میدونم کم میاره
    کلافه دورو برش رو نگاه کرد و من به حالاتش خندم گرفت
    نشست رو تاب و رفتم پشتش و محکم هلش میدم زورم کمه اما بارها و بارها انجامش میدم تا ارتفاعش از زمین زیاد میشه میرم کنار از مسیر تابش و میذارم خستگیش و غمش رو تو این سرعت بالا تخلیه کنه و آروم شه اونم مثل ما بچه اس حق تفریح داره. مهبد خیلی زودتر از سنش بزرگ شده بود.
    بعد چند دقیقه که اومد پایین نگاهی بمن و سهیل کردو لبخند زد. رفتیم به سمت دکه پارک. از دکه تو پارک دوتا کیم میخره رو به من و سهیل میگیره… کیم رو در اوردم و گرفتم جلو دهنش و نگاهش کردم زل زد به چشمام و بعد خم شد و گاز کوچیکی به بستنی زد. تو پارک سهیل رو سوار سرسره و بقیه ی وسایل بی خطر کردیم ولی من فقط تاب دوست دارم واسه اینکه میرسم به آسمونها به خورشید به ابرها
    کم کم غروب شدو و بر گشتیم .پول زیادی نمونده بود دو کیلو سیب زمینی و تخم مرغ و شیر خریدم.
    خونه ساکت بود یعنی سام خوابیده بود آروم رفتیم داخل بابا سام رو بغل کرده و هر دو آروم خوابیده بودن.
    لباسم رو عوض کردم و به مهبد گفتم
    -داداشی میشه سهیل رو ببری حموم امروز خیلی خاکی شده
    باشه ای گفت و رفت سمت حموم و من براشون لباس و حوله بردم.
    شیر رو داغ کردم ،گذاشتم تا خنک شه برای سام.
    تخم مرغم گذاشتم تو یخچال کاری نداشتم انجام بدم رفتم تو اتاق وعروسک کوچیکی که مامانم برام خریده بود رو از ته کمد بر داشتم تو بغلم فشارش دادم اونروز دلم واسه مامان خیلی تنگ شد .همونجور عروسک به بغل دراز کشیدم و چشمام رو بستم از گوشه چشمم اشکم چکید و لابه لای موهام گم شد با سروصدای سهیل بلند شدم و عروسک رو گذاشتم سرجاش اشکام رو پاک کردم موهام رو بستم و رفتن بیرون بابا و پسرا مشغول درست کردن شام بودن. بازم سیب زمینی تخم مرغ
    بعد شام کهنه ی سام رو عوض کردم و خوابوندمش .به بابا روزنامه ای دادم و سهیل هم شب بخیر گفت و خوابید… .چون بچه ست و باید شبا زود بخوابه… .
    کارهای بابا برعهده ی مهبده و اجازه نمیده کمکش کنم.
    مهبد رفت تو اتاق درس بخونه و من راهی حیاط شدم تا با ستاره ها دردو دل کنم
    حامد(پدر بچه ها)
    روزنامه رو به کناری گذاشتم و خودمو کشیدم بالا تا راحت تر بشینم. نگاهمو به پسرم که تو اتاقش غرق کتاباشه دادم و زل زدم بهش. غمزده نگاهمو گرفتمو زل زدم به فرش. پسر من، مهبد من، روزا به حد مرگ جون میکند و شبا درس می خوند. خواب و خوراکم که نداشت. نفس حبس شده از سره حسرت رو بیرون دادم تا شاید کمی از درد های دلم کم شه . ایکاش فلج نمیشدم و می تونستم هزینه های زندگی و مخارج بچه ها رو بپردازم تا مهبد بیچاره ی من اینقدر اذیت نشه. هنوزم بخاطر دارم روزی رو که برای همیشه فلج شدم. من یه کارگر ساختمونی ساده بودم. تو یه خانواده که پدر نجار و مادر خانه دار بود بدنیا اومدم. من فرزند دوم بود و برادرم علی بخاطر زیبایی منحصر به فردی که داشت مورد پسند همه علی الخصوص پدرم بود اون علی رو به حد مرگ می پرستید و هر کاری براش میکرد .علی بچه ی اول بود چشمهای زاغش به مادرم رفته بود و به علت اینکه هیچوقت به هیچ چیز قانع نمیشد مدام باعث ایجاد تنش و دعوا در خونه میشد. سالهای کودکی من با دیدن علی که سرکش و پر توقع بود و گریه های مادرم و لرزش دستاش از ناراحتی و فریاد های عصبی پدرم و وسایلی که بر اثر عصبانیتش پرت و شکسته میشد،طی شد. پدرم سخت کار میکرد و هیجده ساعت در روز ارّه میکشید و با پولی که به دست میاورد خرج تحصیل منو علی رو میداد. مادرم که زنی بسیار زیبا بود، مقتصد و صبور بود. با وجود اون بود که ما تونستیم خونه بخریم و صاحب خونه شیم. پدر من دیکتاتور و زور گو بود. و به همراه علی هر دو تنش های وحشتناکی رو تو خونه ایجاد میکردن و مادر من بخاطر استرس های زیادی که بهش وارد میشد سرطان گرفت و مرد. اونم فقط سه هفته بعد از ازدواجم با دختر عموم یاسمینا. علی رو فرستادن دانشکده ی هنر های زیبا و علی نقاش زبر دستی شد. اما بمن که رسید دیگه خانوادهم نمیتونستن منو هم ساپورت کنن و من مجبور شدم دست از ارزوهام بکشم و نقشه هامو برای اینده دور بریزم. ناچار شدم شغل پدرم یعنی کارگری رو ادامه بدم. من عاشق زن و زندگیم بودم. با یاسمینا وقتی بیستو شش سالم بود ازدواج کردم. من از بچگی علاقه خاصی بهش داشتم .اونم وقتی با من ازدواج کرد بیست سال بیشتر نداشت. کار میکردمو چرخ زندگی می چرخید تا اینکه سال بعد خدا مهبد رو به ما داد. مهبد زود وارد زندگیمون شده بود. چشمهاش بمن رفته بود و تمام اجزای دیگه صورتش و حتی رفتارهاش و حرکاتش به یاسمینا! از همون نوزادیش ساکت و اروم بود. یه روز گرم تابستونی بالای داربست مشغول سیمان زدن و گذاشتن کاشی ها بودم که سرم گیج رفتو سقوط کردم از ارتفاع نسبتا بلندی افتادم که باعث قطع نخاع ابدیم شد و ازون روز بود که خوشبختی از خانواده ما رخت بست و رفت…. یاسمینای من شده بود مرد خونه. کارمیکرد این ور اون ور، ولی دم نمی زد لیلا هم بهمون اضافه شده بود و وظایف یاسمینا سه برابر! سره سام ازش خواستم بره سقطش کنه و اون با عصبانیت مخالفت کرد میگفت قاتل میشیم گ. ن. ا. ه کبیرست و خدا نمی بخشه و همین بچه ی کوچیکی که حالا هشت ماهه س جون یاسمینای عزیزم رو گرفت. حتی نمیتونم برم سره خاکش… خدایا به داد بچه هام برس به داد مهبدم…. مهبدی که یاسمینا عاشقش بود، از افکار مشوشم بیرون اومدم لیلا کنار مهبد نشسته و عاشقانه نگاه میکرد درس خوندشو.مدتی تو حیاط مشغول تماشای ستاره ها بود . همیشه باور داشت اون ستاره پر نوره مادرشه که از اسمون نگاهش میکنه. من ،دختر کوچولوم خانمیه برای خودش .یهو ه. و. س کردم بغلش کنم. با محبتی که تو صدام ریختم صداش زدم:
    _لیلای بابا…
    سرشو چرخوند و با صدای بچه گونه ای گفت;
    _جانم بابا.
    با دست اشاره زدم بیاد بغلم. موهای خوشگلش دورش ریخته بود و خستگی از سر و روش می بارید بی حرف دو زانو نشست جلوم. دلم میخواست سربسرش بزارم دلم واسه وجود نازنینش قنج میره. لحنمو دلخور کردمو و رو بهش گفتم:
    _منم هستم ها که میری به مهبد میچسبی! خب منم دلم لیلامو میخواد!
    از لبخند ملیحی که با دندونای یکی در میونش زد ته دلم یجوری شد یاسمینا رو در عمق چهره ش میبنیم وقتی میخنده. یاسمینا کجایی که ببینی بچه ها چه ماهی شدن…. شیطون چشامو درشت کردم که از نگاهم خوند که میخوام سربسرش بزارم ،از جاش پرید و در رفت اما من سریع دستمو دراز کردمو کشیدمش تو اغوشم که سر خوشانه و ته دلی خندید .دستمو گذاشتم و قلقلکش دادم اونقدر که نفسش از خنده گاهی قطع میشد و سر اخر با التماس جیغ زد:
    _مهبد مهبــــــد کمک!
    مهبد چشمکی حوالم کرد و دوباره مشغول خوندن شد. دست از قلقلک دادن لیلا کشیده بودم که نگاهم یهو به چیزی قفل شد به کبودی بدی رو کمر مهبد! که از زیر پیرهنش که چند سانتی بالا رفته بود مشخص بود. اخمهام تو هم رفت لیلا که رد نگاهم رو دید ساکت نشست سره جاش. پرسشگرانه نگاهی بهش انداختم که سرشو انداخت پایین . با عصبانیت مهبد رو خطاب کردم:
    _مهبــد!
    از لحن دستوریم سرشو اورد بالا و متعجب نگاهم کرد! که با گوشه چشم پیرهنش رو دید و سریع کشید تش پایین.
    منتظر نگاهش کردم که اومد و نشست رو بروم.
    یه نگاه بمنو یه نگاه کنجکاوانه به لیلا کرد و گفت:
    _چیشده بابا?!
    بی هیچ مقدمه ای رفتم سره اصل مطلب!
    _پیرهنتو بزن بالا!
    چشمهاش گرد شدنو و نگاهی دلخور به لیلا انداخت.
    _لیلا چیزی نگفته الان از پیرهنت که بالا
    رفته بود دیدم یالا بزنش بالا!
    با تحکمم تسلیم شدو پیرهن شو بالا کشید با دیدن منظره جلوم قیافم مچاله شد. زخم و کبودی و پارگی همه باهم، رومو از دیدنش برگردوندم و چشامو بستم. صاف رو بروم نشست و سرشو انداخت پایین رگ غیرتم باد کرده بود با عصبانیت داد زدم
    _کار کدوم نمک به حرومیه !
    با صدای بلندم سام از خواب پرید لیلا بی حرف دویید طرفش و سهیل با چشمهای خمار از اتاق اومد بیرون. سکوت مرگبار مهبد کاسه ی صبرمو لبریز کردو محکمتر غریدم:
    _با توام!
    و بازم سکوت!
    _کار صاحب کارته نه?!! اون بی همه چیز زدتت اره اون زدتت مرتیکه ی…
    بغضشو قورت داد و مشغول ور رفتن با انگشتاش شد.
    _دیگه حق نداری بری سر کار!
    سریع نگاهشو بالا اورد و گفت:
    _نرم که نمیشه!
    جوری عصبانی نگاهش کردم که سکوت کرد حاضر بودم بمیرم ولی هیچکدوم حتی یه خراشم بر ندارن. صدای گریه ی سام رو اعصابم بود که با اعصاب خوردی رو به لیلا داد زدم:
    _خفه کن ونگ ونگشو!
    مهبد بلافاصله سام رو از لیلا گرفت دستم مشت شد و بغض گلومو فشار داد. با دست کلافه چشامو مالیدم. سهیل و لیلا یه گوشه کز کردن و مهبد با سام تو بغلش مشغول قدم زدن شد. از خودم منزجر و متنفر شدم. نه ،اینا تقصیر این طفل معصوما نیست اینا که گناهی ندارن نباید داد میزدم. صدای فس فس گریه لیلا سکوت خونه رو میشکنه با ندامت صداش میکنم;
    _لیلای من..
    اروم کشیدمش تو بغلم که هق هقش شدیدتر شد. مهبد دویید طرفم سامو گذاشت کنار:
    _اجی! لیلا گریه نکن! لیلا هق هق نزن نفست میره بیچاره میشم! لیلا اروم!
    از بغلم کشیدتش بیرون و چسبوندتش به خودش و صورت کوچیکه خیس شده از اشک شو غرق ب.و.س. ه. کرد. با هق هق گریه لیلا چشمای من و مهبدم خیس شد. لیلا رو تو اغوشش تاب میداد و با چشمهایی که اشک ازشون گوله گوله میچکید خیره شد بهم. سهیل اروم اومدو دست کوچیکشو گذاشت رو بازوم. نگاه محزونی کردم بهش و اونو که متعجب نظاره گر همه ی ما بود کشیدم بغلم. یاسمینا نیستی ببینی بدون تو چقدر حالمون بده یاسمینا نیستی ببینی دلم از زخم های بدن پسرمون ریش ریش داره میشه یاسمینا نیستی ببینی چقدر بی تو داغونیم هممون. یاسمینای من کمکمون کن . نزار مهبدمونو ازار بدن. دارم میسوزم یاسمینا دارم میسوزم که نمیتونم اون خدا نشناسی که پسرمو زده نفله کنم…
    نگاه مظلوم لیلا تو اغوش مهبدی که ساکت بغلش کرده و تو فکر بود جیگرمو اتیش میزنه. خونه در سکوت فرو رفت،سام همون گوشه خوابش برد و لیلا در اغوش مهبد اروم تاب میخورد و سهیل بیصدا در این تاریکی شب در سکوت نظاره گره همه ی ما بود…
    مهبد
    بی هیچ حرف اضافه ای دست لیلا و سهیل رو گرفتم و بردم تو اتاق و دره چوبی رو بستم. رختخوابارو از گوشه اتاق بر داشتم و پهن کردم،سهیل خودشو پرت کرد روش ،با لبخند نگاهش کردم. صورت لیلا شوره زده بودو پلکاش نمکی بودن. بغلش کردمو و بردمش طرف روشویی. دستمو پره اب کردم و صورت خوشگلشو شستم. با حوله ی خرسیش که اویزون بود به دیوار صورتشو خشک کردم و گونه شو ب.و.س.ی.د.م که جوابمو با ب.و. س.ه محکمتری داد. لیلا رو گذاشتم رو تشک و دستی به موهاش کشیدم. هوا حسابی گرم شده بود و با دو قدم راه عرق ادم در میومد. عرق رو پیشونیم نشست که بابا گفت;
    _بیا این پنکه رو ببر، اتاق خنک باشه،گرم باشه خوابتون نمیبره.
    در سکوت به پنکه خیره شدم که صداش با ندامتی که توش بودمنو بخودم اورد.
    _معذرت میخوام
    لبخند محزونی زدمو گفتم;
    _معذرت لازم نیست تو حق داری…
    دستاش رو به منظور به اغوش کشیدنم باز کرد و من از خدا خواسته تو اغوش مردونه ش جای گرفتم و عطر تنشو به ریه هام کشیدم. نرم رو موهامو بوسید و دم گوشم زمزمه کرد:
    _من در برابرت روسیاهم پسرم
    چشمامو اوردم بالا و زل زدم تو چشمهای عسلیش که خجالت و شرمندگی توش موج می زد.
    _ولی من به داشتن پدری مثل تو افتخار میکنم. همینکه هستی برام کافیه.
    همونطور که نگاهش به ساعت کشیده شده بود دستی به سرم کشیدو گفت:
    _دوازده شده برو بخواب
    بی هیچ حرفی مطیعانه بلند شدم و شب بخیری گفتم و برگشتم به اتاق. سهیل و سام و لیلا هر سه خوابیدن. سره جام دراز کشیدم و به سقف خیره شدم. دلم بدجور گرفته بود…. از همه چی ، از زندگی، از کودکی ای که هشت ماه پیش تموم و به باد سپرده شد .نفس هام نا منظم شدن، هر چی بغض قورت میدادم پایین نمیرفت. سرم رو فرو کردم تو بالشو بی صدا هق هق زدم. لیلا تکون ارومی با تکونم خورد .با کنجکاوی نیم خیز شد سره جاش. خودمو به خواب زدم تا نفهمه حالمو. نگاه های خیره شو حس کردم اروم خم شد روم. سعی کردم نفسهامو منظم کنم .لیلا بچه خیلی باهوشیه اروم در گوشم گفت:
    _میدونم بیداری
    نفس نصفه نیمه عمیقی کشیدم و نشستم سره جام. دستمو کشید تا بلند شم متعجب پچ پچ کردم:
    _کجا?!
    اروم پچ پچ کرد
    _حیاط!
    با اخم که بعید میدونم تو تاریکی مشخص بوده باشه گفتم:
    _لیلا شبه بگیر بخواب!
    _بیا کارت دارم داداشی….
    بزور از جام پاشدم. اروم از کنار بابا که خوابیده بود رد میشیم لیلا رو پاش بلند میشه و دستگیره رو بیصدا میکشه پایین .. حالا هردو روی ایوون وایساده بودیم. لیلا از سنش انگار بیشتر می فهمید.
    _چی شده?
    نگاهمو به اسمون یه دست صاف و پر از ستاره دادم و پوفی کشیدم. رفتم لب حوض و پامو بی هوا کردم توش. لیلا ساکت لب حوض نشست و با دست رو اب موج ایجاد کرد. بغض مجال حرف زدنو توضیح رو ازم گرفت….
    _دلم برای مامان، بوی خوش غذا و صدای چرخ خیاطیش تنگ شده. دلم برای توپ فوتبال چهل تیکه،خواب شبونه و ارامش تنگ شده.
    حس کردم لیلا متوجه حرفام نمیشه. اینو از نگاهش خوندم. ساکت زل زدم به اسمون و لیلا هم همراهیم کرد. دراز کشیدم رو ایوون و دستامو گذاشتم زیر سرم حسابی خنک بود ایوون خونه.. لیلا هم روی بازوم سرشو گذاشت. خندیدم و برای اینکه وادارش کنم بخوابه دستمو دراز کردم سمت یه ستاره و گفتم;
    _ازین ستاره تا اون ستاره… ..تا اون ستاره ی بغل پر نور ترین ستاره بشمار ببین چندتاس منم میشمرم.
    با هم شروع کردیم شمردن اونقدر شمرده بودم که چشام چپ شده بود!! خوابم برده بود که با سقلمه لیلا پریدم;
    _منکه شمردن بلد نیستم!
    گیج نگاهش کردمو گفتم:
    _هر جور بلدی بشمر
    _ولی داداش
    این دفعه کفری شدم و با قیض گفتم ;
    _اه لیلا بزار بخوابم خستم
    و اینبار بی هیچ حرفی پهلو به پهلو شدو چشماشو بست.
    اونقدر خسته بودم که زود خوابم برد.
    افتاب تندی رو صورتم سایه انداخته بود چشمامو از شدت نورش مچاله کردمو رومو چرخوندم با ندیدن لیلا کنارم از جام پریدم و نشستم سره جام! ساعت چنده! با دیدن ساعت چشام چهارتا شدو دوییدم تو خونه
    _وای مدرسم!
    _نمیخواد امروزو بری!
    با صدای بابا چرخیدم طرفش! متعجب نگاهی بهش کردم که لیلا با سینی چایی به دست اومد از اشپزخونه بیرون .عطر چای فضای خونه رو پر کرد. بابا پی حرفشو گرفت :
    _امروز رو بمون خونه استراحت کن. تو که شاگرد اولی عیب نداره یه روز نباشی
    من تا اون روز حتی یک بارم غیبت نکرده بودم سره کلاس! لیلا سفره رو پهن کرد صبحم سیب زمینی تخم مرغ! امشب که رییس حقوقمو میده باید خرید کنم. سهیل از اتاق بیرون اومد و گفت:
    _سلام صبح بخیر
    با لبخند نگاهش کردم:
    _صبح بخیر خوشگلم
    _صبح بخیر سهیل خان
    نگاهش به سفره کشیده میشه و با دلخوری میگه;
    _بازم سیب زمینی تخم مرغ!
    هممون نگاهش کردیم!
    _من نمیخورم!
    رو کردم با مهربونی بهش و گفتم;
    _سهیل جان. داداشی چیز دیگه ای نداریم اینم نخوری گشنه میمونیا
    سهیل پاشو کوبید زمین و جیغ زد:
    _نمیخوام! من مربا های مامان رو میخوام
    اعصابم داشت خورد میشد گریه و جیغش رو مخم رژه میرفت. با قیض از سر سفره پاشدم! لیلا و بابا نگاهم کردن!
    دست سهیلو محکم گرفتم و دنبال خودم کشیدمش که صدای بابا بلند شد;
    _کجا میبریش!
    حرفشو بی جواب گذاشتم و سهیلو که همچنان جیغ میزد و گریه میکرد با خودم بردم بیرون.
    لیلا دویید طرفم!
    _بهم نمیگی کجا میبریش?!
    با عصبانیت گفتم:
    _همونجایی که بتونه مربا کوفت کنه!!
    و بدنبالش با عصبانیت لیلا رو کنار زدم لیلا اما بیخیال نمیشد!
    _مگه نگفتی نباید از سمیه خانم چیزی بگیریم!
    خسته شده بودم از همه چی از کار از لیلا از سام از سهیل که هر سه شون وبال گردن من هشت ساله بودن. مگه من چقدر جون و طاقت داشتم. سهیل همینجور شیون میزد که محکم با دست چند ضربه با دست به دره خونه سمیه خانم کوبیدم.
    _اومدم! اومدم !
    در باز شد و سمیه خانم متعجب با چشمهای در حال نوسان منو سهیل رو نگاه کرد.
    _ببخشید این بچه مربا میخواد بمونه اینجا تا مربا بخوره!
    با چشمهای درشت شده رفتنم رو تماشا کرد. سهیل که دید دستشو ول کردم و دارم میرم با فکر اینکه دیگه هرگز نمیام دنبالش با لحن کودکانه ای که به درستی نمیتونست اسممو ادا کنه جیغ زد;
    _مَبُد! مَبُد!
    بی اعتنا بهش از در رفتم بیرون که صدای گریه ش بیشتر شد. از خیابون رد شدم و داشتم دره خونه رو باز میکردم که صدای جیغ لاستیکهای یه ماشین در نفیر صدای جیغ لیلا گم شد
    لیلا
    مهبد با عصبانیت سهیل رو رها کرد و اونقدر اعصابش خورد بود که هیچ توجهی به هق هق های سهیل نداشت! دم در ایستاده بودم و بیرحمی شو تماشا میکردم گریه های سهیل باعث شد بمنظور اغوش کشیدنش جلو برم اما قبل ازینکه بتونم تکون بخورم صدای موتوره ماشین پراید و حس سرعت بالاش باعث شد سره جام میخکوب شم! چشام هر لحظه از وحشت گشاد تر میشد و با اصابت ماشین به بدن نحیف سهیل جیغ گوش خراشی کشیدم. مهبد با وحشت همونطور که دستش رو دستگیره خشک شده بود برگشت و با دیدن صحنه خشکش زد و اب دهنش رو بزور قورت داد. تا چند لحظه هیچ صدایی از سهیل نمیومد! بدن مهبد رعشه گرفت و زانو هاش سست شد و افتاد من ناباورانه به سهیلی خیره شدم که کاملا زیر ماشین دراز کش شده بود راننده که مرد جوونی بود زودتر از هممون به خودش اومد! سهیل تکون ارومی خورد و بعد هق هقش سر به اسمون گذاشت! با گریه دوییدم طرفش و خودم رو خم کردم که بکشمش بیرون که مرد جوون مانعم شد! اروم دست برد و سهیل منو از زیر ماشینش بیرون کشید سر صورت خونی سهیل باعث وحشتم شده بود بی اراده جیغ میزدم تشنجم برگشته بود دیگه نه هیچی می شنیدم نه می دیدم دیگه حتی نفسی برای جیغ زدن نبود نفسم داشت قطع میشد هر چی سعی میکردم نفس بکشم نمیشد داشتم تقلا میکردم تا یه نمه اکسیژن وارد ریه هام کنم اما فایده نداشت مهبد دویید طرفم:
    _لیلا چیزی نیس لیلا اروم لیلا نفس بکش!
    با تموم قدرتش کشیدتم تو بغلش و پشتمو نوازش کرد و ب.و.س.ی.د.ت.م
    _لیلا داداش پیش مرگت شه چیزی نیس سهیل خوب میشه سهیل زندهس!
    کم کم اکسیژن راهشو به ریه هام باز کرد با هق هقی که شروع شد و باعث شد نفس بکشم. نگاهمون افتاد به سهیل که اروم شده بود و مرد خون رو از پیشونیش پاک کرده بود.
    تازه نگاهم به مرد جوون گره خورد که خجل به منو مهبد زل زده بود.
    _میبرمش بیمارس….
    حرفش تموم نشده بود مهبد با غیض گفت:
    _ای عوضی اخه ادم با اون سرعت میاد تو کوچه?! اگه داداشم میمرد نابودت میکردم کاری میکردم تا ابد زجر بکشی!
    با پشت دست اشکام رو پاک کردم و خودم رو از بغل مهبد کشیدم بیرون و با اخم نگاهش کردم و رو به مرد جوون گفتم
    -بهتره زودتر داداشم رو ببریم بیمارستان و بی توجه به مهبد رفتم سمت ماشین
    دلم شکسته بود از دستش نباید با سهیلم این رفتار رو میکرد اون باعث شد سهیل تصادف کنه نه این مرد جوون .باهاش قهر بودم
    میخواستم در رو باز کنم که مهبد دستمو گرفت با اخم نگاهش کردم چشماش غمگین ولی عصبی بود:
    - برو پیش بابا من میرم
    لج کردم: نمیخواااام تو مواظبش نبودی از کجا معلوم بازم دعواش نکنی هاااا؟؟؟؟
    عصبی شد بهش برخورد و صداش رفت بالا
    -حرف نباشه لیلا برو خونه همین الان وگرنه...
    -منم میندازی بیرون؟؟؟؟؟اااااره؟!
    با خشم کنارش زدم رو به مرد جوون گفتم
    -مواظبم داداشم باشین.باشه؟
    درحالی که سهیل رو بغل کرده بود آروم چشماش رو روی هم گذاشت و گفت:
    _حتما خانوم کوچولو
    سهیل رو روی صندلی عقب خوابوند
    بی توجه به مهبد رفتم سمت خونه بجای اینکه معذرت بخواد طلبکارم بود.
    صدای پوف کشیدنش رو شنیدم
    توی دلم گفتم:
    _تازه اولشه داداشی!پشیمون میشی از کار زشتت
    صدای کوبیدن در به هم تو صدای ماشین گم شد
    تازه یاد بابا افتادم تا الان سکته کرده بود حتما
    بدو رفتم تو صدای گریه ی سام بلند بود باز. بابا با رنگ پریده زل زده بود به در تا منو دید گفت
    -لیلا بابایی؟چی شده
    نمیدونستم چی بگم به دستام زل زده بودم
    صدای بابا هم رفت بالا
    -با توام دختر!مهبد کو؟؟؟ سهیل کو؟؟؟ صدای ماشین واسه چی بود؟؟؟
    به درو دیوار نگاه میکردم میترسیدم از چشمام که لو بدن منو من من کردم
    :با...با....هیچیییی باور کن هیچیییی همه خوبن
    دستمام رو به نشونه انکار تکون میدادم
    اخم غلیظی و برزخی نگام کرد
    -د دروغ نگو به من! میگم کجان؟ اگه خوبن کجاااان؟
    از صدای داد بابا کم آوردم بغضم ترکید و نشستم رو زمین:
    _ س..هیل.. تصادف ...کرد...همش تقصیره...مهبده...قهرم باهاش....قه...ر...م
    گفتم قهرم اما دلم میگفت نه من با مهبد قهر نمیکنم از یه طرفیم از رفتارش زده شده بودم
    _بیا اینجا
    پاشدم رفتم کنارش.
    نوازشم که کرد آروم تر شدم. صدای بابا لحن نگران تری پیدا کرد.
    -لیلا نمیگی چی شده دق کردم از نگرانی مهبد چکار کرده مگه فقط بردتش مربا بخوره دیگه نه؟چه بلایی سر سهیل اومده?!
    همونجور که نشسته بودم و نوازشم میکرد همه چی رو تعریف کردم و بابا فقط ساکت موهام رو نوازش کرد و گاهی رو سرم ب.و.س.ه میزد
    حرفام که تموم شد بابا نگام کرد چشماش هنوز نگران بود. ساعتها و دقایق انگار متوقف شده بودن.
    -بابایی
    -جانم دخترم
    -سهیل چرا نمیاد?
    صدای بابا لرزید
    -میاد گلم حتما ترافیکه
    چشم چرخوندم و سام رو دید زدم طفلکی زل زده بود به ما و وقتی دیده بود کسی توجه ای بهش نمیکنه خودش ساکت شده بود :|
    براش زبون درآوردم خندید
    من و بابا هم خندیدیم
    کارهای خونه و سام رو انجام دادم تا زمان بگذره
    سمیه خانم که دیده بود سهیل تصادف کرده رفت یه مقدار خورشت و برنج برامون اورد میگفت سهیل و منو مهبد باید تقویت بشیم
    هرچی بابا مخالفت کرد سمیه خانم مرغش یه پا داشت!
    بابا هم که دید با سر کله زدن با زن سمجی مثل اون به جایی نمیرسه ناچارا قبول کرد
    غذا رو گاز بود. منتظربودیم سهیل و مهبد بیان تا داغش کنم اونقدر بود که هممون رو سیر کنه.
    مشغول بازی با سام بودم و داشتم موهام رو از لای انگشتای کوچولوش به زور درمیاوردم و آخ و واخ میگفتم که صدای در بلند شد موهام رو کشیدم از لای دستای سام که چندتاش,کنده شد و تو مشتش باقی موند .در حالی که سرم رو میمالیدم که دردش کم شه دوییدمو در رو باز کردم سهیل با دست گچ گرفته اومد تو پشت سرشم مهبد و سر اخر مهبد در رو بست یکم دورمو نگاه کردم فکر میکردم آقا جوونه هم بیاد اما تنها بودن.
    رفتم پیش سهیل و بغلش کردم
    -خوبی داداشی آجی رو ترسوندی
    فقط نگاهم کرد
    لپش رو ب.و.س.ی.د.م و کمکش کردم بریم داخل به مهبد هم کوچیک ترین توجه ای نمیکردم.بابا سهیل رو صدا کرد و سهیل با بی تابی دویید طرفش
    بابا بغلش کرد و نوازشش میکرد و باهاش حرف میزد
    باز بی توجه به مهبدی که با نگاش دنبالم میکرد رفتم واسه سهیل یکم انبه ببرم همون انبه هایی که سمیه خانم از درختشون چیده بود.
    مهبد با صدای بابا رفت پیشش نشست و من برای بردن میوه ها برای بابا و سهیل رفتم تو آشپزخونه تا غذا رو هم همزمان آماده کنم

    مهبد
    درو که بستم لیلا بی هیچ حرفی سهیل رو برد تو خونه . سهیلم که دستش شکسته بود و علاوه بر سامی باید ناله شیون اونم تحمل میکردیم بابا باهام سرسنگین شده بود و لیلا یه کلمه هم حرف نمیزد. خودمم از کرده هام پشیمون بودم. خوب شد که اون مرده که اخر نفهمیدم کیه و چکاره بود هزینه درمانو پرداخت. ازون قشر مرفه های بی درد بود و مشخص بود ادم متشخصیه حول و حوش بیست و پنج بیستو شیش داشت و خوشتیپ و خوش هیکل بود ازون اندام ورزشکاریا…. مکالمه ای که باهم داشتیم از نظرم گذشت.
    _گفتن فقط دستش شکسته!
    برزخی نگاهش کردم:
    _بخاطر تو شکسته من پول درمان داداشمو ندارم!
    نگاه دلسوزانه ای کردو گفت;
    _خب من میدم!
    عصبی گفتم:
    _لازم نیس! نمیخوام ادمهای پولداری مثل تو منتشون سرم باشه!
    لبخند محوی زدو گفت:
    _ارومتر دعوا ندارم که باهات!
    فقط زل زدم به چشماش یه غم عجیبی تو چشماش بود.
    _اقای صداقت پیشه!
    با صدای پرستار هر دومون هم زمان گفتیم:
    _بله!
    با تعجب نگاهمون به هم گره خورد!
    پرستار کلافه نگاهمون کرد:
    _بالاخره کدومتون خویشاوند این بچه س!
    ولی اینبار فقط من گفتم:
    _منم!
    و دستمو به طرف خودم گرفتم و ادامه دادم:
    _من داداششم!
    پرستار یه برگه رو گرفت سمتم!
    _اینارو بگیر بیار زودتر که دکتر گچ گرفتنو شروع کنه.
    با دیدن لیست بلند بالا مخم دود کرد! حالا هزینه ی اینا چقدر میشه?!
    مشغول فکر کردن بودم که برگه از دستم کشیده شد !
    _بدش من بگیرمش!
    و با قدم های تند بیرون رفت! تازه بخودم اومدم! واقعا اسمش صداقت پیشه بود?!
    دوییدم طرفش که همونطوری تند قدم بر میداشت ماشاالله اون قدم قد بلند بود که دیگه به نردبونم رفته بود سلام رسونده بود. از تفکرم نسبت بهش خندم گرفت:
    _هی اقا!
    چرخید سمتم و با چشمهای یه دست مشکیش نگام کرد!
    فوری سوال تو ذهنمو به زبون اوردم و مطرحش کردم:
    _تو کی هستی!
    ابروهاشو داد بالا و گفت:
    _این سوال منم هست! اینکه تو کی هستی!
    با پررویی جواب دادم:
    _جواب سوال رو با سوال نمیدن اقاهه!
    راهشو کشید رفت!
    افتادم دنبالش!
    _هوی یارو من جواب میخوام!
    یجوری تیز برگشت سمتم که سره جام میخکوب شدم!
    _تو ادب نداری نه?! هر چی هیچی نمیگم پاتو از گلیمت داری دراز میکنی! هر کی که هستم تورو سننه! اینم فقط یه تشابه اسمیه و بس! حالا هم برو رد کارت! بزار اینارو بگیرم چون نگیرم تو فکر کنم منو قورت میدی!!!!!
    از تحکم لحنش و عصبی بودنش جا خوردم! چرخید و رفت و چند لحظه بعد با یه پلاستیک تو دستش و یه عالم خرت و پرت برگشت. بیحرف گرفتتش طرفم!
    پلاستیکو از دستش قاپ زدمو برگشتم سمت ساختمون که گفت:
    _نیازی به تشکر نبودا
    با اخم چرخیدم سمتش!
    _زدی به داداشم تشکرم میخوای?! تو دیگه چجور ادمی هستی! گاو بیشتر خودشو کنترل میکنه حداقل اونقدر تو کوچه سرعت نداره. تو با قارقارکت از گاوم بدتری بعد تشکرم میخوای?!
    از حرفام چشماش گرد شده بود!
    نگاه متعجبشو بی توجه رها کردم و رفتم اتاق دکتر . که پیر مرد مسنی بود. سهیل دلخور نگام کرد. رفتم نشستم کنارش سرشو چسبوندم سینم و موهاشو ب.س.ی.د. م . دکتر شروع کرد گچ گرفتن دستش که بخاطر دردش سهیل جیغ میکشید. کارش که تموم شد رو بهم کردو گفت:
    _این قرصارو یکی بعد از صبونه یکی بعد از شام بده بهش که درد نکشه.
    لبخند زدمو گفتم:
    _باشه چشم
    سهیل رو بغل گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم. ساعت چند بود نمیدونستم مدرسه هم که نرفته بودم خدا خدا میکردم ساعت از دو رد نشده باشه وگرنه رییس و شایان پدرمو در میاوردن. از یاداوری اتفاقاتی که پیش اومده بود دست کشیدم و بخودم که اومدم لیلا سفره رو چیده بود. میل نداشتم. با وجود دیدن اون غذای خوش اب و رنگ که مدتها بود نخورده بودیم اشتهام کور بود بغض داشتم ساعت هنوز یک بود. لیلا غذامو کشید و گذاشت جلوم . فقط خیره شدم به سفره. همه مشغول خوردن شدن و من فقط نشستم نگاه لیلا و بابا مدام روم می چرخید. بی هیچ حرفی قاشقو بر گردوندم رو سفره و از جام پاشدم و رفتم اتاق . هیچکدوم نپرسیدن که چمه انگار هر دوشون میخواستن تنبیهم کنن. پیرهنمو عوض کردم و از در طرف گاراژ زدم بیرون. افتاب با بیرحمی هر چه تمومتر میتابید. رسیدم پاتوق ،شایان دست به سینه ایستاده بود دم درو اطرافش رو دید میزد. به نسبت پسرایی که تا حالا دیده بودم خوشتیپ بود. چشمهای زمردی مژه های بلند دماغ معمولی و یه لب پهن و تقریباً قلوه ای موهاش کمی تاب دار و قهوه ای بودن.
    خواستم بی توجه بهش رد شم که دستشو پیچید دور بازوم و نگهم داشت و کشیدتم عقب تا جلوش قرار بگیرم. با زبونش مشغول چرخوندن چوب کبریتی روی لباش بود. صاف زل زدم تو چشماش. چشماش حس بدیو بهم منتقل میکردن سرد و بی روح بودن.
    _پشتت چطوره
    _خوبه
    خواستم دوباره برم تو که باز کشیدتم عقب:
    _ازت خوشم میاد!
    سرتا پامو برانداز کرد:
    _جربزه داری!
    در سکوت نگاش کردم که چوب کبریت رو لباشو تف کرد یه طرفو گفت:
    _چته دمقی؟
    کلافه گفتم:
    _بلاخره میزاری برم پیش رییس یا نه?!
    دستشو که روی چهارچوب پوسیده در بود برداشت و همراه با اشاره سر گفت :
    _برو تو
    خواستم برم تو که نگاهم به نگاه اشنایی گره خورد! که با تعجب منو شایانو برانداز میکرد همون مرد جوونی بود که زد به سهیل!
    نگاهش رو کفشهای پاره پورم و صورت سیاه و خاکی شده ی شایان زوم شده بود! شایان یه نگاه به من و یه نگاه به پسره کردو گفت:
    _کتک خوردی اقا بالاسر اوردی?!
    پوزخند زدم ;
    _نه بابا صبح با ماشین زد داداشمو لت و پار کرد نمیدونم اینجا چی میکنه.
    شایان نگاه تمسخر امیزی به پسره کردو گفت:
    _اگه اسیب جدی دیده داداشت بدم این جوجه سوسولو خط خطی کنن !
    از هواداری شایان لبخند به لبم اومد و گفتم:
    _نمی خواد. فقط دستش شکسته.
    چند متر اونورتر مدرسه ی دخترانه ی شیفت صبح بود. که کلاسشون ساعت یکو نیم تعطیل میشد. پسر جوون همینطوری زوم بود روم که دختر بچه ای دویید طرفش:
    _بابایی!
    منو شایان همو نگاه کردیم و گفتیم:
    _اوهو زرشک بچه داره!
    _هوی صداقت پیشه دمه در خوابت برده?! لش بیار دیگه!
    با صدای رییس رو به شایان گفتم:
    _من رفتم…
    فقط سرشو تکون داد…
    سینا
    صدای خانمم بلند شد:
    _سینا! سینـــــا!
    چشممو از روی مانیتور کامپیوتر گرفتم و گفتم :
    _جانم؟!
    از تو اشپزخونه گفت:
    _امروز جلسه اولیا و مربیان مدرسه نازنینه من نمیتونم برم تو میری؟!
    پوست لبمو جوییدمو گفتم:
    _اره میرم ساعت چند هست جلسه ش؟!
    با مکث کوتاهی گفت:
    _یک ربع دیگه!
    سریع از جام پاشدم تیشرت گوجه ای رنگمو پوشیدم و شلوار راسته ی مشکی. سوییچم رو از رو دیوار قاپ زدمو رفتم تو اشپزخونه.
    _رویا کاری نداری باهام؟!
    چرخید سمتم و با چشمهای زاغش نگاهم کرد:
    _نه برو بسلامت
    _بای
    _خدافظ
    با عجله ماشینو از گاراژ کشیدم بیرون همیشه تحت هر شرایطی میخواستم سره وقت برسم!خیایونا و کوچه ها خلوت و اروم بودن و من با سرعت متوسط داشتم رانندگی میکردم! وارد کوچه نسبتا عریضی شدم یه ان یادم افتاد که باید چیزی رو اونروز انجام میدادم جلومو نگاه کردم هیشکی نبود...دست بردم سمت داشبورد و خم شدم ببینم دفتر یادداشتم تو ماشینه یا نه!غافل ازینکه سرعتم بیشتر از حد مجازش شده.... داشتم کلافه میگشتم دنبال دفترچه که با برخورد ماشین با چیزی پرت شدم جلو و ماشین با صدای بدی متوقف شد! با چشمهای گشاد شده صاف نشستم! پسر و دختر قشنگی وحشت زده زل زده بودن به ماشین! و زنی اونطرف کوچه زد تو سره خودش!
    _یا ابالفضل, سهیل!واااای خاک به سرم!
    با شنیدن اسم یه ادم سریع درو باز کردم و پریدم پایین. دستهای کوچیک یه بچه فقط دیده میشد وحشت داشتم ازینکه مرده باشه.خواهرش دویید سمتش!
    _سهیل سهیل جان
    از زور هق هق بزور نفس میکشید.با بلند شدن صدای گریه ی بچه ی زیر ماشین نفس راحتی کشیدم. بچه رو کشیدم بیرون که خداروشکر اسیب جدی ندیده بود.چقدر پسری که دیدم چشماش پر از حس مبارزه،خشم و ناارامی بود. انگار از طبقه پایین مالیه جامعه بود چون وقتی حس کرد وضع مالی من خوبه ازم منزجر شد. سوالی تو ذهنم ورجه وورجه میکرد. یعنی ممکنه من و اون نسبتی داشته باشیم؟! همیشه تو کوچه بغل مدرسه که پاتوق بچه های کار هم همونجا بود منتظر نازنین میشدم. نازنین دختر خونده ما بود. من وقتی مجرد بودم اهل عشق و حال و دختر بازی بودم که وسط یکی از همین شیطنتها مامورین محترم ارشاد گیرم انداختن و از سره اجبار هیجده سالگی رویای شونزده ساله رو عقد کردم بابا هم فقط یه خونه و یکم خرت و پرت گرفت واسمو بعدش کلا طرد شدم!من و رویا اوایل هیچ حسی به هم نداشتیم مدام پتک سره هم بودیم اما کم کم پذیرفتیم که برای حفظ ابرو و هیثیت نصفه نیمه رفتمون مجبوریم بسازیم اخرم که قشنگ خورد تو برجکمون و فهمیدیم رویا بچه دار نمیشه!!!تو جواب تقاضامونم برای بچه گرفتن یه دختر بچه سه ساله بهمون دادن.
    نگاهمو به پسری دوختم که داشت با حالت بدی ادامس میجوییدو صداش میداد. رفتم سمتش و.یه تای ابرومو دادم بالا و رفتم جلوش وایسادم که عین خوره سرتا پامو برانداز کرد و سر اخر پرو پرو زل زد بهم معلوم بود با روغن ماشین درگیر بوده که سرو صورتش اونجوری روغنی شده بود!
    _چکار داری یارو؟!
    پوست لبمو جوییدم:
    _این پسره کیه؟!
    پوزخند زدو با تمسخر گفت:
    _جنابعالی سمتتون چیه چکاره تشریف دارین؟!
    لبخند کجی زدم:
    _هر کی که هستم! سوال پرسیدم جواب میخوام!
    یه تای ابروشو انداخت بالا و تک خنده ای کردو قیافه ی خشنی به خودش گرفت!
    _ببین یارو نمیدونم کدوم الاغی هستی! ولی بدون ما اینجا جواب میگیریم جواب پس نمیدیم!الانم تا نزدم صاف نشدی برو رد کارت!
    یه قدم رفتم جلوتر و نگاهش کردم:
    _با این چطوری؟!
    اسکناس پنج هزاری رو گرفتم جلوش و حرکتش دادم با چشم رد حرکتشو گرفت:
    _اسمش مهبده. بچه ی محله اخر خط انزلیه و دوتا برادر و یه خواهر داره. بچه ی کاره همینجاس!
    _خانواده ش پدر مادرش چی؟
    کلافه نگاهم کرد :
    _اه تو چقدر پررویی زدی داداششو لت پار کردی اومدی زرت زرت سوال میپرسی؟!
    _بابا من گشنمه!
    نگاهی به نازی کردمو گفتم الان میریم بابا جان
    پسر بی هیچ حرفی رفتو درم بست..
    مهبد
    نگاهمو از پسره که دختر مدرسه ای داشت گرفتم و با صدای رییس که خطابم کرد رفتم به اتاقش. نشست رو صندلی و پاهاشو گذاشت رو میز. یه چند دقیقه زل زد بهم و پوست لبشو جویید. نگاهمو چرخوندم تو اتاق. دیوار های کثیف که تیکه تیکه ریخته بودن. جاهای نم گرفتگی و یه قمه بزرگ و پوست سمور که رو دیوار جا خشک کرده بودن. یه میز زنگ زده شلوغ با یه لیوان جرم گرفته و پارچ فلزی. نگام موند رو چشمهاش. چشمهای وحشی و پر از خشم ش . دستشو برد طرف کشو و چیزی رو بیرون کشید و پرت کرد جلوم. از زیر چشم با اخم نگاهی به بسته ی سفید اردی شکل کردم. گردنشو چپ و راست تکون دادو قلنجاش با صدای بدی شکسته شد . تا اون موقع نمیدونستم اونی که پرت کرد طرفم چیه! یه تای ابروشو داد بالا و با صدای اروم و نخراشیده ای گفت:
    _میدونی این چیه?!
    سرمو به منظوره نشون دادن نه فقط تکون دادم .از جاش پاشد اول جلوم وایساد و بعد دورم چرخی زد و پشت بهم کنارم ایستاد.
    _کاری که ازت میخوام کلی پول توش هست…
    نمیدونم چرا ولی احساس بدی داشتم پشتم لرزید. گردنشو کج کرد زل زد نیم رخم. نگاهمو به پایه ی زنگ زده ی میزش دوختم:
    _اگه بتونی درست با اشخاص معامله کنی پول خوبی بهت میدم.
    گوشام عین رادار تیز شد و اب دهنمو قورت دادم مشخص بود که صددرصد کاری که از میخواد پولش حلال نیست و کار غیر قانونیه! اسکناس پنج تومنی رو جلوی چشام حرکت داد انگار که میخواست هیپنوتیزم کنتم. نگاهم رو گرفتم تا وسوسه نشم.
    _اگه انجام بدی کاریو که میگم ماهانه همینقدر بهت میدم.
    اونقدر نزدیک ایستاده بود که بوی گند سیگارش سلول سلول ریه هام رو تسخیر کرد.
    _اینا آردن!
    اما یه حسی میگفت اینا ارد نیستن!
    _اینهمه گل فروختی حالا یکم اینارو بفروش!
    یه ان چهره ی مرد معتاد کوچه نشینی که نزدیک خونمون بود جلوم جون گرفت. لباس های پاره و قیافه سیاه سوخته و بدنی کم جونش باعث میشد همیشه فکر کنم چرا اینجوریه?! چرا مثل بقیه نیست?!
    یادم اومد یبار اونا هم ازین پودرا دستش بود که میترسید کسی باهاش ببینتشون!
    اخمهام تو هم رفت. دستام مشت شد.
    _خب…. انجامش میدی مگه نه?! البته ی چیزی بگم حق نه گفتن نداری وگرنه… ! میفرستمت پیش کسی که جهنمو باهاش تجربه کنی!
    تموم قدرتمو جمع کردم و با تحکم گفتم:
    _من خلاف نمیکنم ترجیح میدم تا ابد گل فروش باشم با چندرغاز زندگی کنم اما خلاف نکنم!
    دندون قروچه ای کردو گفت :
    _مثل اینکه نشنیدی چی گفتم!
    خصمانه زل زدم بهش! اونم با خشم زل زد بهم!
    _بچه های حرف گوش نکنی مثل تو اعصابمو خورد میکنن!! تو دوتا بچه ی نیم وجبی رو دستت مونده! یه پدر علیل که بزودی با عضلات خشک شدهش برات خرج میتراشه! تا فردا فقط بهت وقت میدم فکر کنی! وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!
    یه برگه که روش تعداد فروش و مبلغ گلها نوشته شده بود رو.گرفت و محکم کوبوندش سینم و رفت!
    پوزخند زدم و رفتم سمت انبار گل! رایحه گل های رز مسخم کردو بی اراده لبخند زدم. دست بردم تا گل بردارم که شایان با همون دختر بچه که اسمش مریم بود اومد تو.
    _مهبد؟
    منتظر نگاهمو به شایان دوختم.
    _به این بچه کار یاد بده!
    و به دنبالش لبخند مهربونی بهم زد!
    کم کم داشتم می فهمیدم که شایان بر خلاف ظاهر خشن و لاتش اونقدرا هم بچه بدی نیست.
    _باشه یادش میدم.
    هشت تا دسته گل برداشتم و از انبار اومدم بیرون. مریم یه نگاه به منو یه نگاه به گلها کردو گفت:
    _گل فروشی رو دوست دارم!
    لبخند محوی زدم منم گل فروشی رو دوست داشتم حتی اگه بخاطر بچه کار بودنم باشه.
    شایان زل زده بود صاف تو صورتم. حس کردم میخواد چیزی بگه....
    نگاهشو غافل گیر کردم که گفت :
    _یه لحظه بیا کارت دارم.
    دنبالش راه افتادم که رو پاشنه ش چرخید سمتم. دستشو کرد تو جیبش و یه اسکناس تا خورده پنج تومنی رو بیرون کشید. در حالی که با انگشت اشاره و وسطش گرفته بودتش، اسکناس رو رو به من گرفت و گفت:
    _اینو اون بچه پولداره بهم داد که از زیر زبونم بکشه خانوادت کین و چین!
    ابروهام از تعجب بالا رفت:
    _خب تو بهش گفتی ؟!!!؟
    لبخند تلخی زد:
    _ما درسته اینجا هزارتا خطا و گ*ن*ا*ه میکنیم اما ادم فروشی نمیکنیم یعنی حق نداریم که بکنیم!
    لبخندی رو لبام نشست.
    _اینو بگیر!مال تو!
    _چرا میدیش بمن! مال خودته.
    یکم به زمین خشک و گرما خورده خیره شد و گفت:
    _لازمش ندارم! تو خیلی وقته حقوق نگرفتی بگیرش زود باش...
    دست بردم جلو و پنج تومنی ای که تو دستاش گرم شده بود گرفتم.
    _مرسی
    _پسر خوبی هستی
    لبخند زدم:
    _بازم مرسی
    دماغشو خاروند و گفت:
    _بیا بریم چهارراه گلا رو بفروشیم.
    علت تغییر ناگهانی رفتار شایان برام خیلی عجیب بود! سره جام وایسادم که حس کرد و برگشت سمتم:
    _چرا نمیای ؟!
    موشکافانه براندازش کردم:
    _چرا کمکم میکنی ؟!
    نفس عمیقی کشید:
    _از جسارت و غیرتت خوشم میاد تو منو یاده داداشم شاهین میندازی.
    کنجکاوانه پرسیدم:
    _شاهین؟!
    سرشو تکون داد و گفت:
    _بیا راه بیفتیم تا بگم...
    بیصدا هر سه مون به سمت چهار راه اخر خط راه افتادیم. افتاب با قصاوت میتابید. سایه زیادی هم نبود تا از تابش بیرحمانه خورشید در امان باشیم.
    شایان تو افکارش غرق بود و مریم بیصدا اروم راه میرفت.
    _داداشم چهار سال ازم کوچیکتر بود.
    صدای شایان باعث شد توجه و تمرکز مو بدم بهش.
    _بود؟!
    _اره بود.
    اب دهنم رو قورت دادم.حتما داداشش مرده.
    _پدر من وضع مالیه خوبی داشت اون عاشق مادرم بود اما دست بزن داشت و بد دهن بود دست خودش نبود اخلاق نداشت دیگه.
    اهی کشید و ادامه داد:
    _غریبه پرست بود مدام دوستاشو هر هفته دعوت میکرد خونه و عرق خوری راه مینداخت.
    لبامو بهم فشار دادم...چقدر تلخ...با خودم گفتم:
    _خداروشکر که بابای من اینطوری نیست!
    شایان پی حرفشو گرفت:
    _همین دوستای بی هویت و عوضیش یه روز عملیش کردن به همون گرد های سفیدی که امروز رییس انداخت جلوت!
    _اون گرد ها چی هستن؟!
    لبشو گزید!
    _هرویین!
    چشمام گرد شد و با تعجب گفتم:
    _هرویین؟!
    سرشو تکون داد:
    _اوهوم
    اخم کردم و گفتم:
    _شنیدم بدجور معتاد میکنه و خطرناکه ولی خب این هرویین از کجا میاد یا ساخته میشه؟!
    پوست لبشو جویید :
    _از کشورهای لاتین و اسیا! از مشتقات خشخاشه و مرفین. تو یه سری فرایندها تبدیل به هرویین میشه صمغ خشاش، و به شکل های مختلفه. گَرد سفید یا بلوری شکل که تلخ مزه س یا صمغ چسبناک قهوه ای رنگ که خالصی همه ی اینا از دو هست تـــــــا نود هشت درصد! بابام که معتاد شد دست از کارو زندگی کشیدو افتاد پی یللی تللی . یکسال بعد مادرم که تنها پناه منو شاهین بود تو یه تصادف مرد و منو شاهین به خاک سیاه نشستیم. ده سالم بود که کودک کار شدم. پدرمم یه شب اونقدر کشید که مرد. باید شاهینو زنده نگه میداشتم باید اجاره خونه می دادم… یکی از اشناهامون که ختم هفت خط های روزگاره اورردتمون پاتوق. معرفیمون کرد به مسعود(اسم رییسمون) اونجا بود که اول مثل تو گل فروش شدیم....هشت نه ماه گذشته بود که رییس صدامون کرد. بهمون پیشنهاد مواد داد.میدونی مهبد منم یه روز مثل تو ادم حسابی بودم.بچه پاستوریزه بودم
    رسیده بودیم چهارراه و باید بساط پهن میکردیم و گلهارو میفروختیم. اخر خط یجاییه تو انزلی که قبرستون توش واقع شده. سالهای پیش انزلی فقط تا همینجا بوده برای همین اسمش شد اخر خط! ولی حالا یکی از بهترین مکانهای انزلی شده. مقوایی رو پهن کردم رو زمین و مریم نشست روش منو شایان کل روزو بین ماشینا بودیم اون با صدای بلندش و چرب زبونیش گلهارو قالب میکرد. رو بهم کردو گفت اها این یارو رو میشناسم! لقمه ی چرب و نرمیه! گوش به یکی از مکالماتش با یکی از این راننده ها که اشاره کرد سپردم:
    _این گل رو ببر برای خانمت خوشحال میشه
    _دیروز یکی برای زنم خریدم!
    شایان مکث کوتاهی کردو گفت:
    _مطمئن هستی که برای همون زنت بردی؟!
    چشمهای مرد جوونی که پشت ماشین بود گرد شد و من بدجوری خندم گرفت رفتم پشت تیرک برق و حسابی خندیدم.
    _چی میگی بچه اونیکی زنم چیه! چقدر پررویی!
    شایان مرموزانه گفت:
    _گل نمیخری دیگه نه؟! منکه همیشه زنتو پشت این چراغ میبینم میتونم لو بدمتااااا!
    رنگ مرد بدبخت پرید اخه یکی نیس به شایان بگه اخه به تو چه پسره ی....!
    مرد که کم اورده بود اخر راضی به خریدن گل شد هر هشت بسته گل تموم شده بود و غروب از راه رسیده بود. باید میرفتیم خونه. مریم هم زبل بود زود یاد میگرفت.
    همیشه کارایی که شایان میکرد اون روزو خودم انجام میدادم. رو بهش کردمو.دست دادم:
    _دمت جیز! خیلی کمک کردی!
    لبخند گرمی زد:
    _خواهش...فردا داستان زندگیمو بهت میگم البته اگه اینجا موندگار بودی....
    اوقاتم تلخ شدو یاد پیشنهاد رییس افتادم....آه بلندی کشیدم.
    با لیلا اشتی کرده بودم. شب شده بود و همه چی اروم بود. سام,سهیل, لیلا همه در سکوت مشغول کاری بودن. هشت شب بود اما هوا همچنان روشن بود.
    _لیلا....ابجی جونم
    لیلا که داشت سوپ رو که سمیه خانم اورده بود هم میزد، قاشق رو گذاشت تو یه پیش دستی و از چهار پایه ای که روش بود با احتیاط پایین اومد.
    _بله ؟!
    اغوشمو براش باز کردم.
    _بیا بغلم بینم!
    اومد و.نشست رو پام:
    _خوراکی چی دوست داری بخرم برات؟
    یه نگاه متعجب بهم کردو گفت:
    _پولتو دادن مگه؟!
    _اوهوم
    یکم مکث کرد و گفت:
    _من چیزی نمیخوام. بزار پولتو غذا بخریم که دیگه به سمیه احتیاجی نباشه!
    _خب دوست داری بریم یه دوری بزنیم و خریدم بکنیم.
    سرشو خاروند و گفت:
    _الان اخه میخوام شام بکشم!
    گ.و.ن.ش.و ب.و.س.ی.د.م و گفتم:
    _خب بعد شام میریم.
    پاشدیم تا سفره رو بچینیم. یکم کوکو سبزی هم سمیه خانم اورده بود. با یه کم برنج و سوپ. کوکو رو با یکم سبزی خوردن و پیاز که از قبل داشتیم گذاشتم رو سفره با بشقابا و چنگالها. لیلا غذا رو کشید بسم اللهی گفتم و اومدم شروع کنم به خوردن که صدای در بلند شد! همدیگرو نگاه کردیم. لیلا خواست پاشه که گفتم
    _بشین من باز میکنم.
    دوباره ضربه ای بدر خورد:
    _اومدم!اومدم!
    دمپاییه ابی مو.پوشیدمو دوییدم سمت در. با باز کردن در و دیدن شخص پشتش دهنم باز موند!
    _سلام!
    از بحت دراومدم و گفتم:
    _سلام چجوری خونمونو پیدا کردی شایان!
    نگاهی بمنو در کردو گفت:
    _رام نمیدی؟!
    بی درنگ رفتم کنار.
    _چرا چرا بیا تو!
    لباس تر و تمیز و اراسته ای پوشیده بود. چشمهای زمردیش با لباس سبز تیرش جلوه جالبی به صورتش داده بود و یه شلوار لی تمیز ولی سابیده شده پوشیده بود. باهم راه افتادیم سمت خونه با دیدن سفره شام گفت:
    _من میرم بعدا میام
    خواست بره که دستشو گرفتم و گفتم:
    _بیا تو یه لقمه میزنیم دیگه!
    شایان کفشهاشو دراورد و جفت کرد:
    _یا الله!
    لیلا از جاش پا شدو و سلام کرد بابا با روی گشاده گفت:
    _خوش اومدی پسرم مهبد جان معرفی نمیکنی؟!
    دست رو شونه ی شایان گذاشتم و گفتم :
    _ایشون شایان خان سر کارگر بنده تو سره
    کارم هستن.
    بابا نگاهش یکم رنگ غم گرفت و لیلا نا امیدانه زل زد به ما.که حالاتشون از چشم شایان دور نموند و باعث شد با خجالت نگاهش رو به فرش بدوزه. برای اینکه ازون جو خارج شیم رو به لیلا کردمو گفتم:
    _اجی جلدی بپر یه بشقاب دیگه بیار شایان با ما شام میخوره.
    بابا لبخند تلخی زدو گفت :
    _بشین اینجا
    و با دستش به کنار خودش اشاره زد. شایان بی هیچ حرفی رفت و نشست. دیس برنج رو گرفتم سمتش که قده نصفه کفگیر کشید بشقابقش و نصف کوکو برداشت و بعد از اینکه ما شروع کردیم اروم اروم شروع کرد نمیدونم چرا هیچکی نگفت بهش تعارف نکن بیشتر بکش! نگاهی به جمع کردم.
    _شایان بیشتر بکش
    یه ان نگاه غضب الود بابا نگاه گذرای منو غافلگیر کرد با تعجب نگاهش کردم که با چشماش نارضایتیشو از وجود شایان سره سفره ابراز کرد!
    _نه ممنون کافیه برام...
    اروم قسمتی از کوکو رو بسمت سام گرفت سام با خوشحالی تو دهنش کوکو رو.مزه مزه کرد و با خوشحالی دستاشو به هم زد صدایی از خودش دراورد. اولین غذای جامد عمرشو از دست شایان خورده بود. بزور شایان داشت غذاشو قورت میداد بابا عین چی زل زده بود که یهو بابا عصبی پرسید:
    _برای چی اومدی اینجا!
    از شدت تحکمش قاشق لیلا همزمان با پریدنش از ترس ول شد تو بشقابش و سهیل لیوان اب که تو دستای کوچیکش بود واژگون شد رو لباسش!
    لیلا
    سیخ نشستیم سره جامون! چشمهای بابا رو از خشم خون گرفته بود! با دادی که زد عصبانیت بی حدو مرضش اشکار شد رفتم پارچه بیارم که ابی رو که رو پیرهن سهیل ریخته بود خشک کنم!
    شایان به حرف اومد :
    _اقای صداقت پیشه من قصد مزاحمت ندارم کاره بسیار واجبی با مهبد دارم! نمیخواستم بشینم میخواستم زود برم! الانم زود کار مو میگم و میرم!
    مهبد با ناراحتی نگاهی به بابا کرد یعنی کاری که کردی درست نبود!
    اما بابا ساکت ننشست و جواب نگاه های مفهوم دار مهبد رو بی پاسخ نزاشت و با تشر گفت :
    _زده پشتتو قیری کرده بعد تو میاریش سره سفره بشینه ؟!فکر میکنی نمیدونم همین پسرک زدتت ؟! این اگه ادم بود میداد جای تو خودشو بزنن! نه اینکه بیاد تو رو بزنه و اینجا جلوی همه ادای ادم حسابی ها رو دربیاره! میدونی چه زجرآور شده برام که تو بچه کار شدی؟! فکر میکنی هیچی بهت نمیگم یعنی به زجر کشیدنت تو گرما و سرما و تحقیر شدنت راضیم؟!
    صدای بابا بشدت بالا رفته بود و سام بشدت گریه میکرد. گرفتمش تو بغلم و رفتم تو حیاط. اعصاب منم خورد شده بود. اما چکار میشد کرد.نه اقوامی نه چیزی که این اوضاع نابسامانو عوض کنه....صدای مهبدم رفت بالا!
    _اگه تو از داربست نمیفتادی وضع این نبود! تو مامانو کشتی! باید مواظب میبودی نیفتی که مامان دق مرگ نمیشد! من بچه ی کار نمیشدم! کور بودی نمیدیدی؟! صبح تا شب پای این چرخ لعنتی کار میکرد گاهی میرفت خونه مردم کار میکرد! بچه ی کارم اره افتخار میکنم بچه ی کارم و نیازی به عقاید تو که مامان رو کشتی ندارم!
    بابا متحیر فریاد زد:
    _مگه من خواستم بیفتم؟!مگه من
    خواستم یاسمینا بمیره؟! منکه کف دستمو بو نکرده بودم لعنتی!
    مهبد اومد چیزی بگه که رفتم تو با گریه جیغ زدم:
    _بسسسسسسسسه تمومش کنین! بسه مامان دیگه رفته تقصیر کسیم نیست....
    نشستم رو زمین و با گریه نگاشون کردم. سکوت حکمفرما شد. شایان شرمزده نگاهشو به فرش دوخته بود. مهبد قاشقو محکم پرت کرد تو بشقاب و رفت اتاق و درو محکم کوبید به هم. شایان هم دویید و رفت تو...بابا هنوزم از عصبانیت قرمز و براشفته بود. سام رو اوردم تو و بقیه کوکو رو دادم به خوردش. خیلی دوست داشتم بدونم شایان چی میخواد به مهبد بگه؟
    نگاهم به در کشیده شد میدونستم فال گوش ایستادن درست نیست ولی کنجکاوی داشت خفم میکرد. تند تند هول هولکی سفره رو جمع کردم. اه شامم که نخوردیم! خوشبختانه اتاق دید چندانی نداشت پس بابا نمیدیدتم. اروم خودمو گوشمو چسبوندم به درو گوشامو تیز کردم!
    _شایان:اگه نری کاری که مسعود میخواد بکنی میفرستت کوره اجر پزی! کاری که با داداش من کرد اونم هشت سالش شده بود که همزمان با من پیشنهاد مسعود رو رد کرد! اخرم سل گرفت مرد! مهبد هیشکی زنده ازونجا بیرون نمیره!
    _مهبد:من نمیخوام پیشنهادشو قبول کنم!
    _منم نظرم اینه نباید قبول کنی! بیا یکاری کنیم! تو بهش نه بگو من خودم برات دنبال کار جدید میگردم ازونجا بیا بیرون! چون اگه بخوای بری توش زندان و تهش اعدامه اونم وقتی بزرگتر شدی!
    یعنی اون چکاری بود که مهبد بخاطرش میخواست کارشو ول کنه ؟!
    _مهبد:ولی خب این مدتو چکار کنم پول نمیتونم داشته باشم که!
    _شایان:خودم یه راهی پیدا میکنم.
    سکوتی بینشون برقرار شد و شایان بعد از مدتی گفت:
    _خب من دیگه برم
    _از دره پشت برو
    _باشه خدافظ
    _خدافظ
    با حس کردن نزدیک شدن کسی به در سریع به اشپزخونه رفتم خودمو مشغول نشون دادم.
    مهبد دمق و بی حوصله رفت حیاطو پاهاشو کرد تو حوض. تا صبح فردای اون روز هیچ حرفی بین بابا و مهبد رد بدل نشد...!
    صبح که پاشدم تا چایی بزارم مشغول کفش پا کردن بود و همزمان لقمه نون و.پنیر شو میجویید متعجب نگاهش کردم:
    _داری میری مدرسه ؟!
    _کوری نمیبینی؟!
    از لحنش یکه خوردم!
    _چرا اینجوری با من میکنی! منکه کاری باهات ندارم!
    با لحنی که تنفر توش.موج میزد گفت:
    _بدم میاد از همتون بدم میاد!
    پوزخند زد:
    _از همتون خسته شدم!
    سرمو انداختم پایین. بی هیچ حرفی رفت و درو محکم کوبید به هم! به دری که بسته شد خیره موندم! بقیه خواب بودن و متوجه حرفایی که زد نشدن.
    دلم خیلی هوای مامان رو کرده بود.خیلی وقت بود که نرفته بودم سره خاکش…میخواستم برم پیشش اما راهو نمیدونستم! با خودم فکر کردم قبرستون همین نزدیکیه میرم و پیداش میکنم!
    با این تفکر دمپاییمو پوشیدمو رفتم سمت در..از خونه که بیرون رفتم دورو برمو نگاه کردم. حالا باید از کدوم طرف برم؟! من فقط تا انتهای خیابون رو میشناختم! تا انتهای خیابون رفتم و دوباره موندم! گیج شده بودم! بین خیابونا ده بیست سی چهل کردم! اخر راهی رو که قرعه به نامش افتاد گرفتمو رفتم. اما انگار هی همه چیز ناشناخته تر میشد....!خیابونا مغازه ها هیچکدوم رو نمی شناختم! کم کم داشتم میترسیدم! مهبد همیشه میگفت گم شدی برو پیش پلیس! اما من اونقدر رفته بودم که رسیده بودم به تالاب! اشکم دراومد! نشستم یه گوشه و با عجز گریه کردم.
    _مامان... مامانی کمکم کن....
    دیگه نمیدونستم باید چکار کنم!
    هوا گرم بود و گشنگی و تشنگی داشت بهم فشار میاورد. یاده سام افتادم حتما از گریه خودشو کشته و بابا حتما از ترس نبودم سکته کرده کرده چهارساعت شاید بیشتر دوره خودم چرخیده بودم. سهیل حتما گشنس. پاشدم و بی هدف راه رقتم هیشکیم اطراف تالاب نبود که کمک بخوام. خیلی تشنم بود اروم نجوا کردم....
    _مهبد کجایی کمکم کن
    گریم شدت گرفت نای راه رفتن نداشتم رفتم یه گوشه و تقریبا سایه بود و زیر یه درخت بود نشستم خسته شده بودم...چشمهام بی اراده رو هم رفتنو همه چی گنگ شد.
    مهبد
    رفتم مدرسه خانم کرمی معلممون اون روز نیومده بود چند تا از بچه مرفه های مدرسه با دیدنم هرهر خندیدن
    _ههههه کفشاشو! چطوری یابو جنگلی! اصل و نضبتم عین خودت جنگلین یا تو فقط جنگلی شدی؟!
    اونروز از دنده ی چپ پاشده بودم تنم می خارید یکیو سره جاش بنشونم سینه سپر کردم و رفتم جلوش:
    _چه شیکری خوردی جوجه ماشینی؟!
    یه نگاه تمسخر امیز کردن همشون و همونی که بهم گفته بود یابو جنگلی از جاش پاشد چاق و بی ریخت و تنبل بود.
    با دست هولم داد که چند قدم رفتم عقب همه بچه ها خندیدن
    _به به یابو زبون دراورده تبریک میگم! هری بابا تا نفستو قطع نکردم!
    دستام مشت شد و با حرص گفتم:
    _یابو جنگلی هفت جدته پسره ی خیکی! یا میگی غلط کردم یا میزنم صافت میکنم!
    _هوی کوتوله مواظب باشه چی میگیا!
    ناخوداگاه دستم مشت شد و کوبیدم تو فکش تلو تلو خورد و خشمگین فریاد زد:
    _منو میزنی پسره ی بی پدرومادر
    و با مشت هجوم اورد بهم که جاخالی دادمو بجاش محکم دوتا با مشت زدم شکمش! از درد پیچیده بود بخودش صدای تشویق بچه ها بلند شد!
    _بزن!بزن! مهبد بزن!
    نشستم رو شکم گنده ش و تا میخورد مشت زدم تو صورتش:
    _بگوووووو شیکر خوردم بگوووووو!
    با قوایی که دیگه براش نمونده بود گفت :
    _غلط کرددددددم! شیکر خورددددددم
    از روش پاشدم و همراهه لگدی که بهش زدم گفتم :
    _تا تو باشی به اصل و نصب من کار
    نداشته باشی!
    ناظم به دو اومد تو!
    _اینجا چه خبره!
    نگاهشو دوره کلاس چرخوند با دیدن محمد کتک خورده ی روی زمین چشماش دنبال عامل کتک زدن محمد گشت که ثابت موند روی دستهای خونی من!
    با ناباوری نگاهم کرد:
    _صداقت پیشه تو زدی اینو؟! تو.که بچه ی ارومی بودی!
    قفسه سینم از زور خشم بالا و پایین میرفت. در حالی که نفسم گرفته بود بریده بریده گفتم:
    _اق...اقا اجازه.... ای...ن پسره...بهم...بهم گفت یابو جنگلی! به اصل و نصبمم تو...توهین کرد اقا!
    ناظم با تحکم گفت:
    _امینیان پاشو بینم!
    محمد بدن فربه و تنبلشو تکون داد و پاشد.
    _بله اقا؟؟
    و با دست جلوی دماغ خونیشو گرفت.
    ناظم موشکافانه نگاهشو به چشمهای ریز قهوه ایه محمد دوخت:
    _صداقت پیشه چی داره میگه امینیان ؟!
    محمد سرشو شرمزده نگاهشو معطوف زمین کرد.
    _با توعم پسر!
    _اقا بخدا ما فقط کفشاشو مسخره کردیم بهش برخورد!
    اخم ناظم بیشتر شد:
    _میگه گفتی بهش یابو جنگلی! به خانوادشم توهین کردی خوشت میاد یکی، همینکار رو با تو بکنه؟! یکی دارا ست و یکی ندار تو باید مسخره ش کنی؟!
    _ببخشید اقا...
    _برو دهن دماغتو بشور برو مربی بهداشت معاینت کنه صداقت پیشه تو هم بیا دفتر!
    بی حرف راه افتادم پشتش! تا اومد حرفی بزنه ابدارچی اومد بسرعت اومد تو و گفت:
    _اقا یه خانمی به اسم سمیه نظری اومده میگه با مهبد صداقت پیشه یکاری داره که خیلی مهمه!
    چشمام گرد شد تا اومدم چیزی بگم سمیه خانم چادر بسر دویید تو. بشدت عرق کرده صورتش گل انداخته بود. وحشت تو چشمهاش لونه کرده بود! با دیدنم پرید جلو. در حالی که بشدت نفس نفس میزد گفت:
    _لی...لیلا....لیلا...
    قلبم ریخت نکنه لیلا بلایی سرش اومده؟!
    محکم با ترس گفتم :
    _لیلا چی؟!!!لیلا چش شده؟!
    نفس گرفتو گفت:
    _گم شده!!!
    وا رفتم چشام گشاد شد! سست شدم داشتم میفتادم که ناظم زیر بازومو گرفت!
    _بابات تو مرزه سکتس! فشارش زده بالا بدو برو دنبال خواهرت بگرد!
    ناظم بجای من به حرف اومد:
    _کجا و چجوری گم شده اخه؟!
    با حرص و ناراحتی گفت:
    _هیشکی نمیدونه!صبح که همه بلند شدن دیدن نیست!
    نگاهی به ناظم کردم:
    _بدو برو دنبال خواهرت!
    بدون حرف دوییدمو کیفمو برداشتم همه بچه ها متعجب نگام کردن. به سرعت میدوییدم و کف پام که از پارگی کفشم ساییده میشد زمین گر گرفته بودو میسوخت. به دوکوچه های اطراف خونه رو گشتم! نبود که نبود. محله های اطرافم گشتم انگار اب شده بود رفته بود زمین! هزارتا فکر به ذهنم زد! نکنه دزدیده باشنش!نکنه کشته باشنش! واااای خدا...رسیده بودم سمت تالاب. نشستم یه گوشه سرمو گذاشتم زانوم.دو ساعتو نیم گشته بودم اما هیچ اثری از لیلای من نبود!سرمو از زانو هام برداشتم.
    صدای ناله ی چیزی باعث شد گوشام تیز شه و سیخ بشینم صدای ناله ی یه بچه! صداش اشنا بود! بی اراده فریاد زدم:
    _لیلااااااااا لیلااااااااا
    ناله ها قطع شدن! دیگه هیچ صدایی نمیومد! یقین پیدا کرده بودم که لیلا باید همین دورو بر باشه!
    از جام پریدم دورو برمو نگاه کردم گوشه ی دامن گل گلیه لیلا چشمامو گرفت و بعد اندام نحیف لیلا که مشخص بود از سراشیبی قل خورده و تو گِل افتاده بود! با سرعت خودمو از سراشیبی سر دادم!
    _لیلا اومدم من اومدم داداشیت اومده!
    از جاش بلندش کردم کشیدمش تو بغلم گلی شده بود و چشماش سفیدی رفته بود صورتش رو با دستم قاب گرفتم:
    _لیلا لیلا بیدار شو لیلا با من حرف بزن! لیلا!
    چشمام پر شد هیچی دیگه نمیدیدم بدنش سرد شده بود تقریبا، داشتم روانی میشدم سرشو چسبوندم سینم و با سوز فریاد زدم:
    _لیلااااااااا نهههههههههه
    افتاده بودم به زجه که ناباورانه پاش پرید! و قفسه سینش بالا پایین شد داشت زور میزد نفس بکشه سر خوشانه خندیدمو گفتم:
    _خدایا شکرت!
    کولش کردم سبک بود ولی خب اونجوری دوییدن سخت بود ولی من با تموم توانم شروع کردم به دوییدن! رسیدم به درمانگاه که پرستار با دیدن لیلا تو اون حالت سریع دکترو خبر کرد. حالم از خودم بهم خورد اول سهیل و بعد لیلا هر دورو به کام مرگ فرستاده بودم.... مشخص شد گرمازدگی حاد باعث شده بوده تشنج کنه...
 
    لیلا
    آروم لای چشام رو باز کردم بالا سرم سقف سفید بود دور و برم رو نگاه کردم پرده کشیده شده بود پس لابد بیمارستان بودم
    چشم چرخوندم ورسیدم به مهبد که کنارم رو تخت نشسته بود و پاهاش رو تکون میداد خواستم بلند شم که صداش بلند شد:
    -سرم دستته بگیر بخواب تا تموم شه
    اروم صداش کردم:
    _مهبد
    باز نگام نکرد ولی انگار عصبانی بود
    _ بگیر بخواب لیلا الان حالت خوب نیست
    ساکت شدم و به سرم زل زدم و قطره هایی که دونه دونه وارد لوله ی دراز میشد و به دستم میرسید . دستم کلی سیاه شده بود ترسیدم و مهبد رو صدا زدم
    _نترس خوب میشه فشارت پایین بود رگت رو پیدا نمیکردن همونم که پیدا میشد زود پاره میشد اخر سر سوزن نوزادی زدن به دستت
    و باز هم سکوت! خسته شده بودم مهبد که حرف نمیزد سرم هم کلی مونده بود گرفتم خوابیدم باز.
    با صدایی بیدار شدم
    _خب سرم این خانم کوچولو هم تموم شد فشارش هم که خوبه!
    چشمای بازم رو که دید گفت
    _بفرما بیدار هم شده خوبی دخترم؟
    به مرد سفید پوشی که کنارم ایستاده بود نگاه کردم و سرم رو بنشونه ی بله تکون دادم
    موهام رو نوازش کرد
    _خب خداروشکر داداشت رو خیلی ترسوندی مواظب خودت باش تو هوای گرم بیرون نرو
    رو به مهبد کرد و گفت:
    _میتونی ببریش مواظبش باش بهش آب خیلی سرد نده ولرم یا دمای اتاق باشه هندوانه ی بیرون یخچال هم براش خوبه. پنکه هم روشن باشه تا فضا خنک باشه براش ولی مستقیم جلوش نمونه یا نخوابه.
    مهبد آروم چشم گفت
    دکتر بازم نگام کرد:
    -میگم بیان سرمت رو دربیارن امیدوارم دیگه مریض نبینمت خانم کوچولو خدا به همراهتون.
    من و مهبد آروم خداحافظ گفتیم.
    دکتر که رفت یه پرستار جوون اومد و آروم سوزن رو از دستم کشید بیرون و روی دستم چسب زد. سرم رو تو سطل زباله انداخت و رفت
    بلند شدم مهبد کنار تختم بی حرف ایستاده بود به دمپایی های گلیم خیره شدم.دمپایی ها رو پام کرد و اروم بغلم کرد و گذاشتتم زمین و زودتر از من رفت بیرون
    رفتم بیرون اتاق دستم رو گرفت و از بیمارستان خارج شدیم.آروم با احتیاط صداش کردم
    _مهبد؟پولش خیلی شد؟
    دستم رو ول کرد.برگشت سمتم به چشماش نگاه کردم باز عصبانی بود
    _لیلا بگو کجا رفته بودی بی اجازه؟تنهاااا؟؟؟؟
    ترسیدم!
    _رفته .... رفته بودم...
    داد زد:
    _درست حرف بزن یک کلام کجا رفته بووووودیییی؟؟؟؟
    چشمام رو بستم و سریع گفتم:
    _میخواستم برم پیش مامان ولی راه رو گم کردم
    چیزی که ازش نشنیدم اروم لای چشمم رو باز کردم مهبد با چشمای غمگین نگام میکرد وقتی دید چشام بازه روش رو برگردوند عصبی دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید
    -مهبد مدرسه ات؟
    -اجازه گرفتم
    -خب خب کارت دیر شد آی یواش دستم
    -به جهنم دیر میشه
    چند تا کوچه مونده به خونه ایستاد منو چسبوند به دیوار انگشتش رو جلو صورتم عصبی تکون داد با صدای آروم ولی عصبانی غرید:
    _لیلا یکبار دیگه فقط یکبار دیگه تنها بری بیرون من میدونم و تو فهمیدییییی؟؟؟؟
    فهمیدی رو اونقدر بلند گفت که از ترس گوشام رو گرفتم تند تند سرم رو تکون دادم
    _اره اره فهمیدم ببخشید داداش
    خوبه ای گفت و باز دستمو کشید و برد سمت خونه جرات نداشتم بگم این دسته نه کش که هی میکشی :|
    وارد خونه که شدیم
    بابا با بهت گفت
    -لیلا
    دویدم سمت بابا و خودم رو پرت کردم تو بغلش بابا صورتم رو غرق ب.و.س.ه کرد و پشت سر هم میپرسید که کجا بودم
    مهبد عصبانی بلند بلند همه چی رو واسه بابا تعریف میکرد و من هر لحظه بیشتر خودم رو به بابا فشار میدادم میترسیدم مهبد کتکم بزنه
    بابا ب.وس.ی.د سرم رو
    -دختر بابا کارت خیلی بد بود دیگه هیچ وقت تنها نرو بیرون همه رو ترسوندی
    سر به زیر گفتم
    -ببخشید بابایی دیگه هیچ جا نمیرم
    سمیه خانم سام به بغل از آشپزخونه خارج شد و وقتی من رو دید گفت
    -خداروشکر لیلا جان که سلامتی همه ما رو نگران کردی که دختر پاشو پاشو ببرم دست و روت رو بشورم یه چیزی بدم بخوری
    بعد شستن دست و صورتم و عوض کردن لباسام مهبد تشکم رو تو سالن جوری که باد پنکه بهم بخوره پهن کرد و من رو تشک نشستم و سمیه خانم با یه لیوان بزرگ شربت خاک شیر کنارم نشست و مجبورم کرد بخورمش مهبد هم کلافه از خونه زد بیرون.
    داداشم خسته بود کاش میشد منم باهاش برم سرکار اونجوری زیاد خسته نمیشد باید باهاش حرف میزدم تا اجازه بده باهاش برم
    چند روز گذشت مهبد خسته و گرفته گاهی دیرتر از همیشه برمیگشت و فرصت نمیشد باهاش صحبت کنم اما خب یکم از بداخلاقیش کم شده بود اما هیچ کس نمی فهمید چرا مهبد اینقدر رفتارش عوض شده بود و بطور ناخوداگاه خشن رفتار میکرد!


    مهبد
    من تصمیمو گرفته بودم! با زندگی ای که ازم رو چرخونده بود من با سادگی و صبر نمیتونستم روزگار بگذرونم! تا کی باید با چندر غاز جور چندتا بچه دورو بر مو بکشم؟! دیگه صداقت و سادگی تو اون اوضاع چه معنی ای میتونست داشته باشه! بالاخره تا کجا باید با بی پولی لقمه تو دهن بچه ها بزارم؟!
    با پا زدم در حلبی پاتوق با شدت باز شد رییس که رو سکو داشت بلبل زبونی میکرد از جاش پرید!
    _هوی چه مرگته بچه سکته زدم!
    انگار که تازه فهمیده باشه که کی اومده چشماش روشن شدن!
    _اوه! به به تشریف آوردن آقای صداقت پیشه بالاخره!
    و بعد اخم غلیظی کردو گفت:
    _فکر کردم قالم گذاشتی! تا الان کدوم جهنمی بودی؟!
    جدی نگاهش کردم:
    _هر جا که بودم الان وره دل شمام!
    خنده ی بلند اعصاب خورد کنی کرد:
    _برو اتاقم تا من این جوجه هارو
    اشاره زد به بچه ها
    _ردیفشون کنم!
    شایان اومد تو....نگاه دلخوری بهم کردو رفت پی کارش! رفتم نشستم رو صندلی تق و لق اتاق رییس و زل زدم به چوبهای پوسیده کف اتاق، یه ربع بعد اومد و نشست لبه ی میزش! پاهاشو همون طور که اویزون بود نوسانی تکون میداد. سکوت اتاق با صدای نخراشیده ش شکسته شد:
    _خب پس بالاخره تسلیم من شدی!
    پوزخند زدم:
    _تسلیم تو نشدم چون تو عددی نیستی! تسلیم فقر شدم!
    لبخندش ماسید!
    _برو سره اصل مطلب!
    نگاه موشکافانه ای بهم کردو گفت:
    _حالا که میبینم تو اینکاره نیستی!
    پوزخند صداداری زدم:
    _تا الان داشتی برای بودنم له له میزدی! چی شد انسانیت نداشتت بالا زد!
    با شک نگاهم کرد:
    _جربزه ت زیاده ولی بعید میدونم بتونی زبل و در عین حال شرور باشی!
    _تو فرصت بده اگه نبودم بعد قضاوت کن!
    چشماشو ریز کرد:
    _هوم....امتحانش مجانی ! بدک نیست! خیلی خب راه بیفت ببرمت جایی که کار یادت بدن!
    خواست پاشه که گفتم:
    _اول بگو حقوق چند؟!
    پوست لب شو جویید:
    _خوب کار کنی پنج شیش تومن ماهی!
    فقط سرمو تکون دادم.
    از جلوی بچه ها رد شدیم تا رسیدیم جلو در شایان دلخور و با تاسف نگاهم کرد. خودشم اینکاره بود......! ولی نمی خواست من به راهی که کشیده شده بود خودش، کشیده شم!
    رو شو ازم گرفت به یه طرف دیگه نگاه کرد.. همینطور که پشت مسعود میرفتم فکر میکردم که چطور باید از همه پنهان کنم ماجرا رو. از لیلا از بابا...چطور باید بد باشم اما تو خونه خوب باشم؟!
    _مامان اگه تو الان اینجا بودی اوضاع این نبود! فقط ایکاش اینجا بودی......
    _رسیدیم
    با صدای مسعود به خودم اومدم. تو بلوار گوشه ای ازش، پسری قد بلند و سبزه ایستاده بود. چشماش مدام این ور اون ور می چرخید! انگار چشماش هم عین خودش آماده باش بودن!
    _علی رام!
    نگاه علیرام روی منو رییس فوکوس شد.
    یه تای ابروهاش رو بالاداد سرتاپا مو برانداز کردو با لحنی که انگار کلمات رو میکشید گفت:
    _اینه اینی که میگفتی؟!
    _آره خودشه!
    گوشه لب شو دندون گرفت و با چشمهای سیاهش شروع کرد به قورت دادنم!
    _این نمیتونه این کاره بشه! زیادی بچه + تشریف داره!
    رییس موذیانه خندید:
    _مطمئنم تو ازش یه اینکاره عالی می سازی علی!
    و با دست منو هول داد سمتش!
    _خب دیگه من برم! بعدا میبینمتون پسرا
    و خیلی زود از.مون فاصله گرفت.
    نگاه منو علیرام گره خورد.
    _ببین بچه درس اول اینکه باید حواست خیلی جمع باشه گیر نیفتی وگرنه مأمورها قلفتی پوست تو میکنن!
    فقط نگاهش کردم:
    _درس دویوم (دوم به زبون لاتی) اینکه باید معامله کننده هارو درست بشناسی کیا هستن حرف زدن باهاشون رو هم ملتفت باشی!
    _فهمیدم
    لبخند کجی زد:
    _آ قربون آدم چیز فهم! حالا باید دوتا درس رو امروز بگیری فردا پس بدی! حالیته?!
    با جدیت گفتم:
    _آره!
    نشست رو مقواش.
    _تو هم بتمرگ کنارم.
    نشستم کنارش که نگاهش یکیو گرفت:
    _آ ماشاالله یکی پروپاقرص ش داره میاد!
    رد نگاهش رو زدم. پسره هفده هیجده ساله ای که اصلا جون نداشت راه بره و پاشو رو زمین میکشید
    اومد نزدیک دورو برشو نگاه کرد:
    علیرام با خوش رویی گفت:
    _بَه ! ساسی (ساسان) جون! ازین ورا!
    پسره حتی نا نداشت بیدار بمونه با صدای بیحال و کشیده ای گفت:
    _جان علی نا ندارم بگو جنس منس چی داری!
    _قرص پشه هست پودر سوسک کشم هست! حالا چی میخوای؟!
    متعجب نگاهش کردم! اینا چی بود گفت؟!
    نگام کردو بی صدا لب زد:
    _هروئین و کوکائین!
    _داش....دومیو بده!
    پسر معتاد پسر جذاب و خوش بر و رویی بود اما حیف که بشدت معتاد بود از سر و روش مشخص بود ازون کارتن خواب هاست
    علیرام با سر اشاره زد بهش برو!
    ساسان که دور شد با تعجب پرسیدم:
    _چیشد پس?!
    _میره جای همیشگی که میفروشم مواد رو بهش یه پنج دیقه دیگه ماهم میریم اونجا!
    پنج دقیقه گذشت....
    _راه بیفت بریم!
    اون افتاد جلو منم پشتش رفتیم از یه نردبان چوبی پوسیده رو سنگها ی لب آب بالا و وارد محوطه پشت هتل مخروبه ای شدیم.
    پسر مشغول خاروندن خودش بود. علیرام پوزخند زد:
    _خاک بر سر بهش مواد نرسیده خارش گرفتتش!
    رفتیم جلوی ساسان بزور چشماش رو آورد بالا و نگاهمون کرد..
    _یک گرم بده علی....
    علیرام نگاهش کردو گفت:
    _اول پول...
    ساسان با رخوت و سستی دوتا پنج تومن از جیبش کشید بیرون و درحالی که سعی میکرد بیهوش نشه گفت:
    _بیا دادا.....
    علیرام دست کرد لای سنگها و یه جعبه فلزی زنگ زده رو کشید بیرون. در شو بازکرد پراز هرویین و کوکائین بود دوروبرش رو دید زد و بعد یه نیمچه بسته رو کشید بیرون و داد دست ساسان!
    _بیا اینم یه گرمت! برو باهاش حال کن!
    و پول رو از دست ساسان قاپ زد! همش چهارتا دونه هرویین بود توش!!!!
    _بریم بچه!
    برام سوال شده بود این ده تومن رو این ساسان از کجا آورده بود.
    _علیرام?!
    _چیه پسر?!
    _این یارو که نزدیکه ریغ رحمت رو سر بکشه! پولش رو از کجا میاره.....?!
    پوزخند زد:
    _مامان بابای این عملی خارجن این اومد رشت بره داروسازی درس بخونه که درس عملی شدن دوستش یادش داد! اون بنده خداها فکر میکنن این داره درس می خونه براش دلار میفرستن!!
    فقط سکوت کردم و بعد پرسیدم:
    _راستی شایان چرا دیگه ادامه نمیده؟!
    لبخند کجی زدو گفت:
    _چمیدونم یهو جو آدم حسابی بودن گرفتتش گفت ادامه نمیدم یه هشت سالی اینکاره بود یه پنج شیش باری هم افتاده تو اندرزگاهه زندان ولی آدم نشده منم نشدم!
    شب شده بود. داشتم به این فکر میکردم که بالاخره باید قید درسو مدرسه رو میزدم ولی دلم نمیزاشت!
    _علی?!
    _چیه بچه?!
    _چه ساعتهایی باید بیام?
    نگاه گذرایی کرد
    _مثل قبل دیگه دو بعدازظهر تا ده شب
    ازینکه میتونستم باز به مدرسه برسم خوشحال بودم. از علیرام خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خونه. .. بین راه یه خربزه بزرگ و یه هندونه مقداری نون و پنیر گرفتم و راه افتادم. در زدم لیلا با اخم درو باز کرد:
    _کجا بودی؟!
    بیخیال نگاهش کردم:
    _برو کنار خستم!
    خودشو حائل کرد بین منو در!
    _بابا گفته تا نگفتی چرا شبها اینقدر دیر میای و اخلاقت گند دماغ شده راه ندمت!!!!!!
    متعجب فقط نگاهش کردم
    لیلا
    اخم غلیظی کردم. از دست مهبد و از چرخش ناگهانی رفتارش به ستوه اومده بودیم ! دستهای کوچیکمو حائل کردم بین در و مهبد و زل زدم تو چشمهاش:
    _راه نمیدمت فکر کردی خیلی ادمی؟! با بدرفتاری میخوای چیو نشون بدی؟! برای چی ساعت یازده میای؟! بابا همش نگرانته من دلم هزار جا میره!
    گره ی ابروهاش باز شد . اومد با مهربونی خرم کنه که انگشت اشاره ی کوچیکمو گرفتم طرفش:
    _جلو نیا چراشو بگو!!!!
    مهبد خیلی اون روزا عصبی میشد برزخی نگام کرد من بدتر از خودش زل زدم بهش!
    _من دارم واسه یه لقمه نون سگ دو میزنم شکم توعه الف زپرتی رو سیر کنم تو به خودت جرات میدی تو روم وایسی؟!
    پشت چشمی برای مهبد با ناراحتی نازک کردم!جمله ی همیشگی مامانو وقتی با بابا دعواش میشد میگفت با صدای بچگونه برای مهبد تکرار کردم:
    _منت چیو سرمون میزاری؟!
    _لیلا برو کنار وگرنه......!
    سینه سپر کردم :
    _نرم چه غلطی میکنی؟!
    این جملات قلمبه صلمبه. رو از کجا اوردم خودمم نمیدونم!
    صورتم سوخت و یه قدم عقب تر رفتم اشک تو چشمام جمع شد اما نباید گریه میکردم با قیض گفتم:
    _خیلی احمقی!
    با خشونت زدتم کنار! کفشاشو که نوی نو بود پرت کرد یه طرف با دیدن کفشاش جا خوردم!
    با خشونت رفت تو منم دوییدم دنبالش! بجای سلام کردن به بابا شروع کرد به هوار زدن !
    _بجای اینکه از خودم بپر سی شبا کجام یه بچه جغله رو میفرستی سوال پیچم کنه؟! همون یه لقمه نون میره تو حلقومتون بخاطر منه بعد منو سیم جین میکنین؟!
    دستام مشت شد:.
    _با بابا درست حرف بزن!
    غضب الود چرخید سمتم:
    _تو لال شو
    بابا از عصبانیت قرمز شده بود!
    _معلومه تو چه مرگته ؟!خجالت نمیکشی با پدرت اینجوری حرف میزنی خب بیا الان دارم میپرسم کدوم گورستونی هستی شبا!
    مهبد غرید:
    _هر گورستونی که شکم صاب مونده شماهارو بشه باهاش سیر کرد!
    _هوی پیاده شو با هم بریم! توی نیم وجبی فکر کردی خیلی بزرگ شدی و ادمی؟!نه بچه جون تو یه نیم وجبیه بی شعوری که فکر کرده کسی شده! فکر میکنی با داد زدن سره من زورت میچربه؟! اگه میخوای منت سرمون بزاری همون بهتر که گورتو ازین خونه گم کنی!
    متعجب زل زدم به بابا:
    _بابا چی میگی!
    خشمگین نگام کرد:
    _تو دخالت نکن لیلا!
    مهبد با قصاوت تمام گفت:
    -مامانمو تو کشتی جای تو تو جهنمه هیچوقت نمیبخشمت! تو قاتل مامانی!
    بابا پوزخند زد:
    _اره قاتل مامانتم اره مامانتو من کشتم تو یه لا ابالی هیچ احتیاجی نداری کنار قاتل مامانت و بچه هاش زندگی کنی معلوم نیست به چه خرابکاری ای کشوندنت که اینجوری هار شدی قانل مامانت میفهمه بچش داره خطا میره قاتل مامانت میفهمه داری ه.ر.ز. میری! قاتل مامانت میفهمه بچش یه شبه سیصدو شصت درجه چرخیده سنگدل شده!
    قطره اشک سمجی از چشمهای بابا چکید. اما چشم های مهبد رو نفرت و خشم و غرور .گرفته بود: با نفرت غرید:
    _خوبه کارت به جایی رسیده که بیرونم میکنی مامان تنش تو قبر میلرزه باشه میرم میرم و تو بمونو این سه تا دور دونه ات! تا عمر دارم پامو اینجا نمیزارم؛
    بی هیچ حرفی کفششو پوشید و به سرعت به سمت در رفت بابا عاجزانه صداش زد:
    _مهبد پسرم......مهبببببببد!
    به دو رفتم تا مانعش شم اما دویید و در تاریکی کوچه محو شد!
    برگشتم خونه بابا دستاشو رو صورتش گذاشته بودو شونه هاش میلرزید. اشکم دراومد اولین باری بود که یه مرد رو می دیدم که گریه میکنه. آره من، لیلا، دختر کوچیک خونواده شکستن بابامونم دیدم...
    رفتم کنارش دستهای کوچیکمو گذاشتم رو شونش.
    سرشو بلند کرد چشمهای سرخش باعث شد چهرم مچاله شه از گریه من عاشق بابام. بودم عاشق مردی که هیچوقت قامتشو در حال راه رفتن و ایستاده ندیده بودم. اره عشق اول هر دختری پدرشه!آره درد داره پدرت، عشقت، اولین قهرمان زندگیت از شرمندگی جلوت شونه هاش بلرزه... از مهبد متنفر شدم ازین که بابا مو جلوم شکست منزجر شدم ازین که صدا برد بالا منزجر شدم ازینکه دلم و به درد آورد دل شکسته شدم. سامو که گریه میکرد بردم حیاط پوشکشو که عوض میکردم نفس هام کوتاه و تند شد و هق هق زدم. اشکهام گوله گوله میچکید. سامو کشیدم بغلم به خودم فشارش دادم و گریه کردم مهم نبود حالم بد بشه یا نه. قلب کوچکم زخم خورده بود. یاده مامان تو قلبم آشوب به پا کرد زمانی که سام کوچولو رو بمن سپرد. سامو محکم تر به خودم فشار دادم بوی مامانمو میداد.
    _لیلای بابا....
    با صدای لرزون بابا برگشتم سمت اتاق و نگاهش کردم:
    بیا اینجا باباجون_
    سامو برداشتم و رفتم تو. با سر انگشتای دستش اشکامو پاک کرد.
    _بابا بمیره نبینه اشکاتو
    تشر زدم:
    _زبون تو گاز بگیر!
    آروم که شدیم یه گوشه کز کردم. نگران مهبد بودم. کجاست...چکار میکنه...کجا خوابیده. صدای آه کشیدن بابا قبل ازین که بخوابم به گوشم می رسید. اونقدر چشمهام درد میکرد که تا خوده صبح تخت خوابیدم.....
    با تابش نوره خورشید از پنجره اتاق سیخ نشستم سره جام . با ندیدن مهبد سره جاش بغضم گرفت. نالیدم
    _داداشی.....
    دو هفته از رفتن مهبد گذشته بود! منو سمیه خانم همه جارو گشته بودیم. حتی به کلانتری هم خبر داده بودیم. رییس پاتوق رو هزارتا قسم دادیم اما نگفت که نگفت! بابا هرروز گریه میکرد میگفت تا مهبد نیاد غذا از گلوش پایین نمی ره. داروهاشو هم نمی خورد. دارویی که بشدت برای ادامه بقا احتیاج داشت!
    روزا از پی هم میگذشتن. من ساکت و صبور و پکر به بچه ها غذایی رو که سمیه خانم میآورد میدادم ولی خودم میلم نمی کشید . من و بابا هر دو غمگین و لاغر شده بودیم....
    عصر یه روز پاییزی بود که دره خونه زده شد.
    بارون به شدت میبارید.....دمپایی مو پوشیدم و دوییدم دم در.... با دیدن مرد جوونی که به سهیل زده بود در کنار شایان بدجور یکه خوردم و انگشت به دهان بردم....
    پسر جوون مضطرب نگاهم کرد:
    _میشه بیایم تو?! یه چیز مهم باید به آقا حامد بگم!

    شایان
    یک ماه پیش
    ساعت از یازده و ربع رد شده بود. خونه ی من همون پاتوق بود اما شبا برای اینکه یهو ادمای پاتوقای دیگه یا مامورا پاتک نزنن بهمون جلوی در نگهبونی میدادم. من دست راست رییس بودم. خیلی سال بود که پادوش بودم. برای منکه همه چیزمو از دست داده بودم و هدفی نداشتم کار کردن و یه لقمه نون دراوردن غنیمت بود. مرگ و زندگی هیچکدومش اهمیت نداشت. مشغول زل زدن به زمین بودم که صدای پای کسی منو از افکارم بیرون کشید تیز نگاهش کردم کوچه تاریک تاریک بود چشمهامو ریز کردم. قامت اشنایی به سمت پاتوق میومد.
    اول باورم نمیشد مهبده!اینجا این وقت شب! ولی بعد با یه صورت که حاکی از غم و سرخوردگی که جلوم ایستاد باورم شد خودشه. چشماش پف کرده بودن و موهاش که اغشته به عرق صورتش بودن به پیشونیش چسبیده بودن. چشمهای عسلی خوشرنگش غمگین بود. صاف زل زدیم تو چشم هم. از ریتم نفساش این دستم اومد که بغض داره....لبخند زدم. انصافا من وقتی سرکار نبودم اون شایان لاشی پررو و بی شخصیت نبودم شخصیت من دوگانه شده بود! یه روی خوب! یه روی بد!
    _چی شده؟! این وقت شب اینجا چکار میکنی؟!
    نگاهشو ازم گرفت...
    انداختنم بیرون _
    و بدنبالش لبخند تلخی زد.
    در حالی که به دیوار تکیه داده بودم با دست در پاتوقو هول دادم.
    _برو تو. بشینیم حرف بزنیم.
    اروم و بیصدا رفت تو. نگاهی به کوچه کردم و رفتم تو و درو بستم. رو تخت چوبی پوسیده حیاط نشسته بودو سرشو انداخته بود پایین. چشمهای سبزمو ازش گرفتم و کنارش نشستم. پامو رو پام انداختم و گفتم:
    _راهی که تو انتخاب کردی دیگه برگشت نداره.
    اهی کشید و سکوت کرد.
    _کل دیشبو فکر کردم کجا بفرستمت سر کار. اخرم یه تراشکاری پیدا کردم حقوقشم خوب بود چهارتومن ماهی باهاشم هماهنگ کردم ولی تو....
    پوفی کشیدم.و ادامه دادم:
    _تو عجله کردی و متاسفانه حسابی خطا رفتیو خودتو پرت کردی تو چاه!
    دستشو گذاشت رو پیشونیشو چشماشو بست. زل زدم به نیم رخش و گفتم:
    _این راهو اومدی دیگه نمیتونی برگردی. مجبوری تا اخر ادامش بدی. اخرش میدونی کجاست؟! اعدام و اعدام نباشه حبس ابد! سهیل و لیلا رو ازت احتمالا میگیرن اگه یبار بری اندرزگاه زندان سامو میفرستن پرورشگاه و بهزیستی و بابات شک دارم دووم بیاره!
    بیطاقت نگاهم کرد .
    _اگه بخوای کنارم بکشی یا میکشنت یا خانواده تو ازت میگیرن. بد راهیو انتخاب کردی.
    بلاخره به حرف اومد با صدای لرزون و گرفته ای گفت:
    _پس تو چجوری کنار....
    دوییدم پابرهنه میون حرفش.
    _کی گفته کنار کشیدم؟! من هنوز اینکارم!
    نا باورانه با اخم نگام کرد:
    _ولی....
    زهر خند زدم
    _من فقط دیگه واسه کله گنده ها کار میکنم نه خورده فروشا
    یه ان تفکر مهبد رو که چرا وارد این کار شده فهمیدم!
    ناباورانه از جام پریدم و با مبهوتی گفتم:
    _مهبد تو واقعا پیش خودت فکر کردی راحت میای تو کار مواد و بعد.....بعد راحت میری هر وقت خواستی بیرون؟!
    با چشمهای پره اشک نگام کرد!
    صدام رفت بالا ؛
    _تو تو واقعا .....واااای تو با اون مغز فندقیت چه فکری کردی!!! اخه چطور.... وای ... وای.... وای!
    اب بینیشو با پشت دستش پس زد!
    سرمو به چپ و راست تکون دادم:
    _با اینکه هشت سالته اما من همش تورو هم قد خودم میدیدم!من تو رو عاقل تر از هر بچه ای میدونستم ولی الان...الان میبینم که چه اشتباهی میکردم! یه بچه که نمیتونه عاقل باشه!
    اشکش چکید....
    _حالا چه گلی میخوای به سرت بگیری!
    با بغض گفت:
    _اومدم تو بگی
    کلاافه نشستم کنارش سرمو بین دستام محصور کردم.
    اعصابم خورد شده بود خودمو سرزنش کردم که چرا بیشتر بهش اگاهی ندادم.
    _اگه بابات بفهمه کمرش میشکنه دق میکنه! دیگه نمیتونی برگردی خونه مهبد گند زدی یعنی واقعااااااا گند زدی!! از فردا باید یجا دیگه رو برای موندنت پیدا کنم! پدرت غصه نبودنتو بخوره بهتر از اینه که بفهمه خلافکاریت تو چه موردیه و خون دل بخوره و دق کنه!
    از جاش پا شد و رفت سمت در...
    _کجا میری؟؛
    _میرم هوا بخورم!
    مکث کوتاهی کردم:
    _میخوای باهات بیام؟!
    سرشو به منظور تفهیم نه تکون داد.
    _میخوام تنها باشم‌
    تا خوده صبح چشم رو هم نزاشتم. نصفه شب رفتم پیش یه دوست قدیمی یکی که از منم بزرگتر بود. نوزده سالش بود اما خوش قلب بود پایینای شهر مینشست تو یه زیرزمین. هیچی هم نداشت جز یه یخچال و یه زیر انداز. رفتم دمه خونش اگه در میزدم مزاحمت برای صاب خونه میشد پامو گذاشتم رو دیوار و ازش بالا رفتم. خونه تو خاموشی بود. پریدم پایین. رفتم دمه در زیر زمین و با انگشت زدم به شیشه کشویی که حکم درو داشت. چراغ زیر زمین روشن شد و خیلی زود آرمین اومد با چشمهای خسته جلو در. با دیدنم فکش باز موند!
    _شایان!
    لبخند بزرگی زدم:
    _اجازه هست؟!
    سریع خودشو کشید کنار:
    _اوهوم بیا تو!
    خودمو خم کردم رفتم تو. چشم چرخاندم تو اتاق نمورش. هنوزم یه یخچال و زیر انداز داشت.
    _صفا آوردی...
    با شنیدن صداش برگشتم و خیره شدم تو چشمهای قهوه ای تیره ش! آرامش چشماش التهاب درونی مو کم میکرد. برانداز کردمش. یه صورت گرد ابروهای صاف متمایل به هشت، دماغ قلمی و لبهای گوشتی معمولی که مزین به لبخند بودن.
    _نمیشینی?
    بی حرف نشستم کنج اتاقش. آرمین یکی از اون خلافکارایی بود که وقتی خواست پاشو از باند بکشه بیرون رییس ش که حالا رییس من بود خانواده شو کشت آخرم با انهدام باند توسط مأمورها رییسشونم به درک واصل نشدو دوباره به کارش بعده یه مدت اب خنک خوری تو زندان ادامه داد و آرمین موند و یه زندگی بر باد رفته....بعدم کلا رسم آدمیت رو بجا آورد و دیگه پی خلاف نرفت.
    _چیشده که پا به مخروبه من گذاشتی شایان.
    نگامو از زیر انداز جیگری رنگ ، رنگ و رو رفته گرفتم و گفتم؛
    _جدای از احوال پرسی زحمتی برات دارم....
    لبخند گرمی زد:
    _چکار میتونم انجام بدم واست....
    نمیدونستم چجوری باید بگم....
    _راستش.... من....
    مهربون نگام کرد:
    _راحت باش....
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    _یکی ازین بچه تازه واردا افتاده تو حرفه ی منو تو همشم ....همشم تقصیر منه!
    گردنشو کج کردو گفت:
    _چرا تقصیر تو؟!
    لبمو گزیدم :
    _من براش توضیح ندادم که من هنوز تو این کارم و اون فکر کرده خیلی راحته که بره تو کاره مواد و بعد هروقت خواست بیاد بیرون هشت نه سالشم بیشتر نیس..
    ارمین زل زد به چهرم. با دلخوری گفت:
    _زندگیشو به باد دادی شایان...! حتما الانم بیرونش کردن از خونه و تو براش دنبال جا و مکانی....!
    مهبد
    یکماه پیش
    سرخورده و غمزده با پاهایی که رو زمین کشیده میشد از پاتوق خارج شدم. خطای بزرگی کرده بودم دل لیلا و بابا مو شکسته بودم. بی اراده راه خونه رو در پیش گرفته بودم.سرمو بالا آورم جلو در خونه ایستاده بودم. سکوت مطلق کوچه رو فرا گرفته بود با گریه ی سام از تو خونه هیبت سکوت شکسته شد. چشم هام رو بستم و فشار دادم. حس بدی تو وجودم شعله میکشید... من چکار کرده بودم! خانواده ی تنهامو تنهاتر کرده بودم! حالم خوب نبود....ایکاش این راه رو برای زندگیم انتخاب نمی کردم! به دیوار گچی خونه تکیه دادم و سر خوردم پایین. باید همه چی رو رها میکردم. رهایی ای که باعث انهدام و نابودی همه چی میشد....همه چیه من خانواده م بود. آرزوها و رویاها م بود. ایکاش همون لحظه که رییس گفت به درد اینکار نمی خوری میگفتم آره راست میگی و می رفتم! از درون داشتم خورد میشدم. میخواستم با گاز گرفتن لبام لرزش چونه مو کنترل کنم. اما نه انگار اونقدر ها موفقم نبودم. نگاهم رو به در دوختم با خودم زمزمه کردم....
    _بابا... لیلا منو ببخشین ....ببخشین اگه از امشب همه چی سخت تر میشه ...بابا ببخش که سرشکستت کردم . می رم می رم تا بیشتر سر شکسته نشی... آبجی ببخش بعد از مامان داداشیتم رفت...
    اشکامو پاک کردم از جام بلند شدم... تا خوده صبح ول گشتم تو خیابونای خلوت و بی حس....صبح شده بود فکرامو کرده بودم من دیگه نمیتونستم برگردم مدرسه . تصمیم گرفتم برم پرونده مو بکشم بیرون و دیگه ادامه ندم. اما به مدرسه که رسیدم دودلی افناد تو جونم . جلوی دره مدرسه خشکم زد. کم مونده بود بین رفتن نرفتن استخاره کنم! مدیر حسابی فوضول بود. اگه میگفتم پرونده رو بده مجبور بودم دوساعت توضیح بدم و دروغ ببافم. با این فکر چرخیدم تا برگردم سمت پاتوق و بعد برم پیش علیرام. بدجور گشنه و تشنم بود. قدمهامو تند کردم تا زودتر برسم. اما حس میکردم یکی منو می پاد! برگشتم پشتم رو دید زدم اما هیشکی نبود! شو نه ای بالا انداختم حتما گشنگی و تشنگی بهم فشار آورده خل شدم! این فکری بود که به ذهنم رسید. رفتم سمت پاتوق. شایان هم همزمان رسید.
    _سلام چطوری؟!
    با شنیدن صداش و دیدنش دستم رو جلو بردم باهاش دست دادم. دست مو به گرمی فشار داد اما یه لحظه مکث کردو با تعجب نگاهم کرد!
    _تب داری؟!
    مردد نگاهش کردم منو تب؟!
    _تب ؟! من?! نه!
    ابروهاش رفت بالا!
    _بدنت داغه که!
    شونه ای انداختم بالا و گفتم:
    _نمیدونم ولی بد جور ضعف دارم.
    _رنگتم پریده!
    نفس مو با صدا فوت کردم:
    _بیا بریم یچی بدم بخوری....
    سرم بدجور ذوق ذوق میکرد همشم بخاطر عذاب وجدان و روحیه ی نا بودم بود! دلم بشدت تو همون ساعات اولیه برای خانواده م تنگ شده بود. اما اگه برمیگشتم مجبور بودم حقایق رو به بابا توضیح بدم و خدا میدونس که چه اتفاقی ممکن بود بیفته. نشستم رو سکو. از قرار معلوم رییس کاری براش پیش اومده بود و نتونسته بود بیاد هنوز ساعت هفت صبح بود منم که تا دو بیکار بودم. شایان یخچال فرسوده پاتوق رو باز کرد. دوتا تخم مرغ و چندتا گوجه کشید بیرون. همیشه یه مقدار خرت و پرت تو یخچال برای کوچیکتر ها وقتی که گشنه میشدن بود. یه قابلمه کوچیک جرم گرفته رو هم بیرون کشید یه لیوان تمیز برداشت و از قابلمه مقداری شیر خالی کرد توش. لیوان رو گرفت سمتم. وقتی دید حرکتی نمیزنم گفت:
    _بخورش...حالتو جا می اره....
    بی هیچ حرفی لیوان رو گرفتم و لاجرعه سر کشیدم. خنکیش حالم رو بهتر و جونمو خنک کرد. بی اراده گفتم :
    _آخیش!
    حس خرسندی تو چشماش جا گرفت. یه تابه و چند حبه سیر برداشت و مشغول درست کردن املت گوجه شد با وسواس کار میکرد خندم گرفت. دوست داشت گوجه ها با تناسب و ریز خورد شن. بیصدا داشتم هر هر میخندیدم ولی یهو پخی زدم زیر خنده.سرشو آورد بالا و متعجب با چشمای ریز کرده نگاهم کرد:
    _به چی داری میخندی الان.؟!
    خنده مو قورت دادم و گفتم:
    _ناراحت نشیا ولی عین دخترا کار میکنی!
    جدی نگاهم کرد که باعث شد حواسمو جمع و دستو پامو جمع کنم. گوجه و.سیر که پخت ادویه و بعد تخم مرغ. با پارچه ی فرسوده ای کنار تابه ی کج و کوله رو گرفت رو گذاشت جلوم. چندتا تیکه نون رو هم ز یه پارچه کشید بیرون و خودش مشغول شد:
    _بخور....
    آروم شروع کردم بخوردن.چهره ی غم زده ی لیلا جلوم نقش بست اینکه بدون من حتما نمیتونه غذا بخوره. سرم درد گرفت و مخچم تیر کشید. بی اراده چشمامو بستم. دردش که آروم شد چشا مو باز کردم شایان با نگرانی زوم کرده بود روم.
    _چته مهبد?!
    صدای گریه سام حرفای لیلا مهبد مهبد گفتن سهیل و چهره ی غم زده بابا همه و همه تو مغزم عین فیلم میگذشتن و صداها اکو میشدن! داشتم روانی میشدم. دستامو گذاشتم رو سرم.... هیچی دیگه حالیم نبود جیغ لیلا تو صحنه ی تصادف سهیل تن مو به لرزه می انداخت. چهره ی لیلا غمزده جلو چشام بود. در حالی که با سوز صدام میزد شایان دو تا دستاشو رو ساعدام گذاشت! مدام تکونم میداد اما دیگه هیچ ادراکی از اطرافم نداشتم...
    چشمهامو باز کردم یه سقف سیمانی اولین چیزی بود که دیدم بدنمو که سست و خشک بود به سختی تکون دادم اما انگار زنجیر شده بودم به جام بی اراده نالیدم لیلا....محیط عین یه زیر زمین بود برام ناآشنا بود. با صدای جوون یه مرد نگاه بیرمق مو دادم بهش.نمیشناختمش...
    _بالاخره بیدار شدی؟!
    چشمام سنگین بودن و داشتم زورمیزدم تا بیدار بمونم اما ضعف ما نعم شد. نمیدونم چقدر گذشته بود چشمهام باز شد بیتاب نشستم سره جام. چشمهام دنبال نشانه ای آشنا می گشت تا محیط رو شناسایی کنم اما هیچی آشنا نبود! از جام پا شدم ساق پام ضعف میرفت. تعادل مو با هر جون کندنی بود حفظ کردم و رفتم سمت در کشویی شیشه ای. بازش کردم که یه باد خنکی صورت داغ مو نوازش کرد. چشم چرخوندم تو حیاط تمیز و حوض دار. پسر قد بلند لاغری یه سبد سیب رو خالی کرد تو حوض قدیمیه پر آب و مشغول شستنش شد...
    
    رفتم سمتش با شنیدن صدای پام صاف شد و چرخید سمتم. لبخند محوی زد:
    _میبینم که تقریبا قواتو بدست اوردی!
    یه نگاه گذرا به دورو برم و پسر کردم و گفتم:
    _من کجام؟!
    نگاهش پر از آرامش بود. یه آرامش ناب یه حس بکر!
    _من آرمینم چهار روزه که بیحال و بیهوش افتاده بودی رختخواب. شایان آوردتت اینجا....
    گنگ نگاهش کردم حرفم رو از نگاهم خوند:
    _تب داشتی و هزیون میگفتی. ظاهرا
    یه چیزی خیلی آزرده ت کرده که پس افتادی....
    قیافم رنگ غم گرفت...سیبها رو از تو حوض کشید بیرون.
    _بیا تو...هنوز کامل خوب نشدی!
    بی هیچ حرفی برگشتم تو. سیبهارو رو به همراه یکم از میوه های تابستانه ریخت تو یه بشقاب و گذاشت جلوم.
    نشست یه گوشه و مشغول خوندن کتابی شد چقدر بی حاشیه و آروم بود. از اینکه سیم جینم نکرد خوشم اومد. شایدم از شایان پرسیده.
    _تو میدونی من کیم؟!
    سرشو آورد بالا و گفت:
    _نه فقط میدونم افتادی تو خلاف... نه اسمت رو میدونم نه چیز دیگه ای. بهتره استراحت کنی
    _حالم خوبه....
    لبخند محوی زد و دوباره مشغول خوندن کتابش شد. ازش ممنون بودم که ازم مواظبت کرده بود.باید تشکر میکردم.
    _من مهبدم و از اینکه مراقب من بودی ممنونم...
    _خواهش میکنم. یه سوال.
    فقط نگاهش کردم و گفت:
    _تو .......خانواده داری؟
    لب پایینمو گزیدم. از سکوتم فهمید که دارم.
    _پس بیرون کردنت!
    سریع به حرف اومدم و گفتم:
    _نه! من خودم دیگه روی برگشتن ندارم! یعنی.... یعنی اگه بابام بفهمه ... اگه بابام بفهمه....
    چشام پر شد....با آرامش زل زده بود بهم..
    _حتما نگرانته خیلی هم نگرانته
    سرمو انداختم پایین. از کنج خودشو کشید طرفم و نشست جلوم. پوست لب شو جویید.
    _اینکه به فکرش و به فکر عواطف پدرانه ش هستی خوبه خیلیم خوبه ولی....
    با تردید پرسیدم:
    _ولی?!
    کمی سره جاش جابجا شد....
    _تو پسر شی از گوشت و خون شی هرچقدر هم بخواد دور بندازتت نمیتونه ولی خب خطا رفتن پسر کمر پدر رو میشکنه. حداقل باید خبر سلامتی تو به خانوادت بدی وگرنه همه چی بدتر میشه. حتما پدرت مریضه و ناتوانه که تو شدی بچه کار وگرنه هیچ پدر سالمی حتی اگه سرشم بره حاضر نمیشه پسرش یا دخترش بچه ی کار بشه!
    حرفاش منو به فکر برد اما اگه خبر سلامتیم بهش می رسید حتما فکر میکرد نا سپاسم حتما به اینکه خوب تربیتم کرده شک میکرد. حتما با فکر اینکه واقعا دارم چکار میکنم عذاب میکشید! سکوت کردم. یه سکوت عمیق. شاید الان شم همین افکار براش بوجود اومده باشه. صدای آرمین منو بخودم آورد:
    _منو تو قراره یه مدت هم خونه باشیم...!
    جدی نگاهم کرد و ادامه داد:
    _هرچند این برای من ریسکه!
    چشمهامو ریز کردم تا چراشو خودم از فکرش بخونم اما نتونستم.
    _تو گیر بد ادمی افتادی مسعود یه شیاد عوضیه اگه هر کسی دیگه بود می تونستی راحت بزنی زیرش و بیخیال شی کاری هم با خانواده ت نداشت!...... اما اون برای کله گنده هاش کار میکنه. اگه خطا کنی یه چنون تقاصی ازت میگیره که برای هفت جدت بسه و چون پشتش گرمه نمی تونی هیچی رو ثابت کنی! پس سعی کن حرف گوش کنی که منو خودتو و مهمتر ازون خانواده تو به باد ندی.!
    آب دهنمو به سختی قورت دادم. روز ها از پی هم میگذشتن ارمین کلا فقط کتاباشو میخواند و مداخله نمی کرد مقداری کرایه به کرایش اضافه شده بود که خودم میدادم. کرایش کم بود چون زیر زمین بود. هفته ای هزار و پونصد از رییس میگرفتم کارم رو از علیرام به نفع احسنت یاد گرفته بودم و حالا یه منطقه برای تامین مواد دستم بود! مقداری پول هر هفته تو پاکت میزاشتم و پرت میکردم شبونه تو حیاط هرچند بخوبی میدونستم حرامه.... تکیه داد بودم به دیوار رنگ رو رفته ی پارک، مشتری من یه دختر بود که هر روز برای باباش مواد میخرید. سرم پایین بود که جلوم توقف کرد:
    _داری؟
    با صداش سرمو آوردم بالا. لبخند موذیانه ای به صورتش پاشیدم. چشماش پره غم بود از زیبایی چیزی کم نداشت همسن خودم بود. موهای خرمایی چشمای درشت و ابی لبای غنچه ای و صورت سرخ و سفید.
    _چی میخوای.
    یکم فکر کرد :
    _ازون سفیدا
    با سر اشاره زدم که راه بیفت!
    راه افتاد سمت محل معامله پنج دقیقه گذشت دورو بر مو نگاه کردم و راه افتادم سمت پشت هتل. نشسته بود روی یکی از سنگا با پول تو دستش زانوی ماتم بغل گرفته بود دست کردم لای سنگها. یه گرم کوکایین رو بهش دادم و دوازده تومنو ازش گرفتم....از جاش پاشد.
    _تو تازه شروع کردی؟!
    با صداش چرخیدم طرفش سر تا پاشو برانداز کردم:
    _چطور مگه؟!
    لبای صورتیشو به هم فشار داد و گفت:
    _آخه قبلا تا سه هفته پیش یه پسر خیلی بزرگتر از تو می‌فروخت.
    منظورش شایان بود.
    _اسمت چیه؟
    پوست لب مو جوییدم:
    _اجازه ندارم بگم.
    لبخند محوی زد
    _باشه حافظ
    خدافظ
    دو هفته به همین روال گذشته بود. دلم برای لیلا یه ذره شده بود. بی هیچ بهونه ای راه خونه رو در پیش گرفتم. پشت دیوار پنهان شدم صدای ولوله ی بچه ها کوچه رو برداشته بود. سهیل کنار در وایساده بود بچه ها رفتن طرفش:
    _تو با ما بازی نمی کنی؟!!!
    سرشو غمگین فقط به چپ و راست تکون داد....دلم براش پر کشید هنوز دستش تو گچ بود. یه قدم بی اختیار گذاشتم جلو تا بدوعم و برم به آغوش بکشمش اما دستی که رو شونم گذاشته شد مانعم شد:
    _اینکار رو نکن!
    متحیر برگشتم سمت شخص! همونی بود که زد به سهیل دیگه داشت کفرمو در میآورد پسره ی کنه!!! دهنم باز شد تا با خشونت مورد لطفش قرار بدم که جمله ش باعث بهت بیشتر و سکوتم شد!
    _من پسره عمو علیتم! سینا!
    بابا همیشه از سینا حرف میزد ازاینکه چقدر آقاس و چقدر دوست داره باز ببینتش!
    _بهتره ازین جا بریم تا ندیدنت!
    این دیگه یهو از کجا پیداش شد?! منو میپایید؟! نکنه نکنه به بابا چیزی گفته?! داشت منو دنبال خودش با تموم توانش میکشید به خودم اومدم با قیض و تشر گفتم:
    _وایسا بینم! چیه منو عین قاطر دنبالت میکشی اصلا بتوچه؟!!!
    کلافه چرخید سمتم:
    _بده نخواستم بیشتر ازین مایه خفت و خواری شی؟
    وا رفتم پس اون یچیزایی میدونست!
    حامد
    خیره شده بودم به دیوار خونه.کارم شده بود همین! نه خواب داشتم نه خوراک کم کم کلانتری کارش رو برای پیدا کردنش شروع کرده بود. من مهبدم رو میخواستم حتی آگه خلافکار شده باشه... اون تقصیر نداشت قصور و کوتاهی های من تو زندگی بودن که باعث شد مهبد نتونه بچگی کنه یا پا تو وادی خطر بزاره.... نفسمو با صدا فوت کردم. قلبم تیر بدی کشید. دستمو گذاشتم رو قلبم. سمیه خانم پرده اتاق رو زد کنار. دستمو گذاشتم رو پیشونیم و چشمهامو بستم.. صدای سمیه ارامشمو بهم ریخت.
    _این صددرصد تو اون پاتوقس ولی افرادش ما رو سر میدوونن!
    نگاهم رنگ غم گرفت:
    _مهم نیست کجاست! من میخوام برگرده پیشم!
    پاییز شده بود بارون به شدت میبارید و باد تازیانه میزد. پسرم کجاست....تو این بارون چکار میکنه. چی میخوره. کجا می خوابه. تو افکارم بودم که زنگ درو زدن. لیلا از جاش پرید. رفت دم در صدای دو پسر میومد. کمی بعد همراه لیلا اومدن تو. با دیدن پسری که عقب تر ازشایان ایستاده بود در عین تعجب گل از گلم شکفت.
    _سینا!
    متعجب یه نگاه بمنو اوضاع م کردو گفت:
    _عمو جان!
    سرخوشانه لبخند زدم.
    _جانه عمو! بیا اینجا ببینم....!
    اغوشمو براش باز کردم اومد و بوسیدمش.
    خیلی چیزاش کپی علی بود حتی تحرکاتش! لیلا متحیر گفت:
    _ولی بابا این آقا زده به سهیل ما با ماشین!
    ناباورانه سینا رو نگاه کردم:
    _تو بودی زدی این بچه رو ناقص کردی؟!
    شرمزده نگاهش رو دزدید!
    _من معذرت میخوام... از عمد نبود!
    پوفی کشیدم...
    با ناراحتی گفت:
    _عمو چند وقته که اینجوری شدین؟!
    اومدم چیزی بگم که شایان رشته حرفو دست گرفت.
    _این حرفارو بزارید برای بعد! ما
    بخاطر مهبد اومدیم!
    اخمام که بخاطر حضور شایان بود به ناگهان باز شدن! سمیه خانم با تشر گفت:
    _الهی درد بی درمون بگیری پسر! اینهمه اومدیم دم اون خرابه ی کوفتیتون! هی میگفتی خبر ندارم الان چیشده زبونت باز شده!
    سینا رو بهم کردو گفت:
    _عمو ما باید خصوصی حرف بزنیم!
    نگاهی به لیلا و سمیه کردم که سمیه با چشم غره به شایان دست لیلا رو گرفت و رفت بیرون! قلبم عین رگبار مسلسل شده بود . با هول گفتم:
    _توروخدا بگین از پسرم چی میدونین!،شایان بنال وای بحالت وای بحالت اگه بلائی سر پسرم اومده باشه بخدا نفس تو میگیرم!
    خجالت زده گفت:
    _به روح مادرم حالش خوبه!ولی.....
    با قیض داد زدم :
    _ولی چی؟!
    سینا حرف شایانو ادامه داد:
    _اما چیزایی که میخوایم بگیم اصلا خوشایند نیستن!
    آب دهنمو با گره قورت دادم.
    _سینا نیمه عمر شدم حرف بزن جانه پدرت!
    نفس عمیقی کشیدو گفت:
    _نمیدونم چجوری بگم اما مهبد ....مهبد افتاده تو یه کاره خلاف ناجور که هیچ برگشتی هم توش نیس.
    بغض کهنه سرباز کرد چشمهام رو با حرص و غصه فشار دادم و رومو از ش گرفتم. یه نگاه غمزده به شایان کردم.....
    _شایان خیلی سعی کرد منصرفش کنه اما مهبد برداشت غلطی از حرفهای شایان کردو قدم تو وادی خطر گذاشت.
    با صدایی که می‌لرزید گفتم:
    _بهم .....بهم بگین چی کار میکنه....
    هر دو سرشون رو انداختن پایین. قلبم داشت پاره پاره میشد سینا لباشو بهم فشار داد.
    _شا...شاید...نگم بهتر باشه
    بی اراده اشکام رها شد رو صورتم! دست گذاشتم رو یقم و چنگش زدم تا راه نفسم باز شه. خوشی اومدن سینا با دادن خبرش زایل شد.
    دست شو گرفتم:
    _عیب نداره....بهم بگو. بگو پسرم چکار میکنه بگو.....این حق منه. این حق یه پدره که بدونه حتی آگه کاری ازش برنیاد!.
    آب دهنشو با صدا قورت داد:
    _تو کاره مواد .....
    انگار تیر خلاص بهم زدن. مهبد منو کاره مواد؟! مهبد منو اینکارها؟! سرمو ناباورانه تکون دادم....
    _من ... من باید مهبد رو ببینم من باید ببینمش! من.... من باید کمکش کنم
    _ولی اون نمیاد عمو.....
    دستامو دوطرف بازوی سینا گذاشتم:
    _تورو جانه علی تورو مرگ من هرجور شده بیارش بخدا قسم به اون قمر بنی هاشم توبیخ نمیکنمش بخدا هیچی نمی گم!
    سینا و شایان مسر نگام کردن.
    شایان با جدیت گفت:
    _باشه میارمش.....
    بعد از کمی گفتگو هر دو رفتن....
    سینا
    از حال زاره عمو میشد پی به ناراحتیش برد. مهبد نگفته بود بهم که عمو فلج شده. شایان دیگه تقریبا داشت میدویید از بس قدمهاش تند و بلند بودن. چرخید سمتم:
    _سینا تندتر! این چه طرز راه رفتنه!
    قدمهامو تند تر کردم.رسیدیم به جاییکه منطقه مهبد بود شایان انگشت شو گذاشت دهنشو سوت زد مهبد سرشو آورد بالا با دست اشاره زدم بیا.
    یکم مکث کرد و اومد طرفمون:
    _بله چی شده؟!
    _اومدیم ببریمت خونه!
    یه نگاه کنجکاوانه به من و یه نگاه دیگه به شایان کردو گفت:
    _خونه؟!
    گوشه لبمو دندون گرفتم :
    _بابات فهمیده چه کاره ای!
    رنگ از روش پرید! چند قدم عقب عقب رفت!
    _شما عوضیا بهش گفتین مگه نه؟!
    چند قدم رفتم جلو:
    _باید میگفتیم باید میدونست!
    از خشم قرمز شد و غرید:
    _گمشو! من نمیام!
    شایان با تشر گفت:
    _داره از نگرانی جون میده اینقدر خودخواه نباش اون مارو قسم داده که ببریمت! نیای بزور میبریمت!
    و بدنبالش جستی به طرف مهبد زد که مهبد زودی چرخید و پا به فرار گذاشت. هر دومون افتادیم دنبالش! چراغ خیابون که سبز بود با رد شدن مهبد ناگهان قرمز شد! شایان غرید :
    _لعنتی!
    دوروبرمو نگاه کردم:
    _شایان اونورو نگاه یه میونبره!
    با عجله دوییدم سمت میونبره که چند لحظه بعد جلو مهبد در اومدم به حالت اسکی سرخورد و متوقف شد!، خواست برگرده که شایانم از پشتش دراومد.. هردومون همزمان پریدیم طرفش و گرفتیمش! شروع کرد به دست و پا زدن:
    _ولم کنین دروغگوها ولم کنین عوضیا!!!!
    اونقدر دست و پا زد که شایان عصبانی شد و محکم زد زیر گوشش! از صدای سیلی منم از جام پریدم!
    _عوضی توعی که قدر پدر به اون ماهی رو نمیدونی من اگه پدر به اون خوبی داشتم کلامو مینداختم بالا خودمم میمردم اونو زنده نگه می‌داشتم تو ندیدی چه حالی داشت! با اینکه له ش کردی با کارات و کمر شو شکستی قسم خورد حتی توبیختم نکنه!
    و لحنش آرامتر شد
    _میدونیم گند زدی ولی این چیزیه که اون الان میخواد دیدن تو! هرچند با دیدنتم عذاب می‌کشه اما اون به همینم راضیه چون یه پدره و عاشقته!

    اشک از چشماش ریخت. دست شو گذاشت رو جای سیلی شایان مهبد بچه بود خیلی هم بچه بود. هشت سالش بود. همش هشت سال. چی از زندگی می فهمید. چه برداشتی می تونست از پدری و عواطف پدرانه پدرش داشته باشه....!اون همش یه بچه بود .....یه بچه بود که تو عالم خودش خودشو گ*ن*ا*ه کار دیده و محکوم به تنهایی کرده بود! وجدانش که هنوز بچه بود و کوچیک بود درد گرفته بود. رفتم طرفش سرشو چسبوندم سینم.
    _پاشو پسر خوب.... پاشو بیشتر ازین منتظرش نزار بیشتر ازین آزارش نده.
    تا اون موقع مستأصل نشسته بود روی زمین . دستشو کشیدم و بلندش کردم.
    شایان دست رو شونش گذاشت....
    _بیا بریم....
    وسطمون راه میرفت. رسیدیم دم درشون. نفسش تو سینش حبس شده بود.برای اینکه بهش آرامش بدم گفتم:
    _نترس چیزی نمیشه....اون پدرته پدر آدم که ترس نداره!
    و با دست چند ضربه به در کوبیدم قامت کوچیک لیلا بهت زده به منو شایان خیره شد و بعد نگاهش رنگ غم گرفت:
    _نیومد؟
    مهبدو که پشتم استتار کرده بود کشیدم و هولش دادم به سمت لیلا. سرش پایین بود و شونه هاش افتاده بود. لیلا با گریه خودش رو پرت کرد و دستاشو دوره کمر مهبد حلقه کرد مهبد اما خجل و بی حرکت سره جاش ایستاده بود کم کم دستش آروم بلند شد. دستاش حلقه شد دوره لیلا و بیتابانه به آغوش کشیدتش قلبم بی هوا از عشق پر شد.
    لیلا به خودش اومد.....دستاشو کشید:
    _بیا....بیا بابا منتظره!
    از ایوون که رفت بالا ایستاد دم در. عمو سرشو چرخوند و نگاه پدر پسر به هم قفل شد. چشمهای عمو پر بود و چشمهای مهبد پرتر!آروم دم گوشش گفتم:
    _برو ببوسش معذرت بخواه.
    پدرش در حین اشک لبخند زدو در حالی که سعی میکرد صداش رو کنترل کنه گفت:
    _بالاخره اومدی باباجان؟؟
    دستمو گذاشتم پشتش:
    _برو دیگه!
    آروم رفت جلو عمو حامد دستاش باز شد.. و مهبد بی تاب در آغوشش گم شد عمو بی وقفه می بوییدش و میبوسیدش. نگاهم به شایان دوخته شد. حسرت داشتن پدر تو چشمهای سبزش موج میزد با دست آروم زدم به پشتش. از حس دراومد و آروم گفت:
    _احساساتی شدم
    و بعد خندید منم خندیدم حواسم رو به مهبد و عمو دادم.
    _آخه جان پدر. من بگم برو باید بری؟! باید کینه بگیری؟! آخه بابا برات بمیره من چطور میتونم دور بندازم تورو.....انسان خطا میکنه تو بچه ای. هنوز خیلی راه داری چیزی نیس که پسر بابا. الهی بابا پیش مرگت شه.
    مهبد سرشو به سینش چسبونده بود و گریه می کرد:
    _ببخشید بابا....معذرت میخوام....ببخشید
    لبخند رو لبای هممون نشست با اینکه هنوز هیچی اونقدر حل نشده بود اما بازم یکم اوضاع از بحران خارج شده بود مسائل. عمو رو به منو شایان کردو گفت:
    _ممنون از هر دوتون
    نگاهی به صورت مهبد کرد:
    _چرا صورتت کبوده؟!
    برای اینکه شایان دوباره خراب نشه سریع گفتم:
    _نمی خواست بیاد عنان از کف دادم زدمش!
    شایان با حس تشکر و لبخند محو نگاهم کرد و منم بهش چشمک زدم. تا خوده شب، باهم در کناره عمو گفتیم و خندیدیم اما خوشی خیلی زود از خانواده مهبد رخت بست!
    لیلا
    با اینکه بابا میدونست مهبد چکار میکنه اما صبورانه حضورش رو بی هیچ گله ای در خونه پذیرفته بود. منم به خواست بابا به پروپاچش نمی پیچیدم من اصلن درک درستی از خلاف و خلافکاری و اینکه اصلا چیه و چجوری هست یا اصلا مواد چی هست نداشتم! فقط میدونستم کاره بدیه. روزها از پی هم میگذشتن ولی منو مهبد دیگه مثل قدیم نبودیم هردو پی کاره خودمون و پی چرخوندن زندگی. اون در خارج خونه و من در خونه. یکسالی از مرگ مامان گذشته بود. من هفت سالم و مهبد نه سالش شده بود. بابا هم مثل قبل نبود نه وضع روحی ش نه وضع جسمانیش که هر روز بیش از پیش خشک و فرسوده میشد. سام هم مدام یا می نشست یا چلیک چلیک راه میرفت یا چهار دست و پا راه میرفت. مهبد به اجبار بابا به مدرسش میرفت. دیگه غذامون سیب زمینی نبود محتاج سمیه خانم هم نبودیم. اما دیگه خنده و نوازش و بازی و خوشی تو خونه وجود نداشت. نشسته بودم تو ایوونو زل زده بودم به سیاهی شب. مهبد دستو صورتشو با آب حوض شستو اومد نشست کنارم.
    _فردا میبرمت پیشه مامان .....
    جواب من فقط سکوت بود. چرخید سمتم:
    _لیلا؟
    نمیدونم چرا ولی اصلا نمیخواستم باهاش حرف بزنم. ازون وقتی که گریه های بابا رو دیدم حس بدی نسبت به مهبد داشتم چیزی که هیچ وقت بعدها هم سرش نتونستم ببخشمش!
    خودشو کشید سمتم:
    _لیلا خواهری چیشده ؟
    به لبام قفل زده بودم.
    _چیشده اجی.....چرا دیگه باهام حرف نمیزنی
    جمله بابا تو گوشم پیچید:
    _به پرو پاچش نپیچ
    سکوتمو شکستم:
    _هیچی خوابم میاد شب بخیر
    از کنارش بلند شدم رفتم تو. مهبد ساعت ها نشست. تو.جام دراز کشیده بودم اما خوابم نمیبرد. اروم اومد پشتم دراز کشید. پشتم بهش بود. از پشت بغلم کرد. خودمو به خواب زدم. نرم موهامو بوسید.
    _تو که نمیدونی چه حالیم وقتی دیگه نمیخندی لیلا وقتی دیگه بلبل زبونی نمیکنی وقتی دیگه شیطنت نمیکنی.....
    صداش میلرزید....
    _لیلا من ازت خجالت میکشم....از همتون خجالت میکشم حتی از سام.
    قطره اشکی از چشماش چکید رو موهام.
    _اره حقمه....حقمه باهام سردی کنی....داداشیت مایه ی خجالته میدونم.
    صاف شد و.چشمهاشو بست صدای فس فس گریه ش که بیصدا تو بالش هق هق میزد باعث شد منم اشکم در بیاد. هر دوی ما به بیصدا هق هق زدن عادت داشتیم......
    سلام. خوب هستین همگی؟خب حالا که یکمی ارومتر شدم مهبد رو ادامه میدم مرسی که همراهم هستین

    مهبد
    صبح دمق از گریه دیشب نشستم. میخواستم لیلا رو ببرم سره خاک. جمعه بود منم جمعه ها کار نمیکردم. لیلا سره جاش نبود. رفتم از اتاق بیرون بابا هنوز خواب بود نگاهی به ساعت کردم شیش و نیم صبح لیلا مشغول دادن شیر به سام بود نگاهی به سام کردم کم کم داشت شبیه مامان میشد تپل شده بود و تحمل وزنش برای لیلا سخت بود. اروم دست به لپای گل انداختش بردم و دست کشیدم روش که خندید. لبام غنچه شده و بوسیدمش. چهره ی بچگونه اما بیروح و پر غم لیلا سوهان روحم شده بود.
    _اماده شو بریم لیلا.
    فقط سکوت کرد و سرشو تکون داد.
    _راستی....
    نگاهش چرخید سمتم:
    _مهر باید بری مدرسه...
    براندازم کردو. گفت:
    _من نمیرم!
    بی اراده اخم کردم واسه ی چی؟!
    چشمهای خوابالود پف کرده شو مالید :
    _کی سام و سهیل رو نگه داره.....
    قلنجهای دستمو شکوندم و.گفتم:
    _خب سمیه خانم دیگه
    جور بدی نگام کرد! متعجب گفتم:
    _چیه خب!
    با دلخوری گفت:
    _همین الانشم راجع به کارات با اینو اون حرف میزنه دیگه همینم مونده که از سهیل و سامم نگه داری کنه و بعد بزنه تو سرمون.
    خجالت کشیدم خودمم حس میکردم که پشتمون پچ پچ و حرفه. سام که شیرشو خورد لیلا پاشد:
    _میرم اماده شم!
    در سکوت با نگاهم بدرقش کردم. اهی از سر حسرت کشیدم. از اتاق اومد بیرون لباس جدیدشو که تازه براش خریده بودم پوشیده بود. پلیور ابی لاجوردی کلاه دار با یه شلوار چسبون دخترانه طرحدار. موهاشو با کشش دم اسبی بسته بود. بی اختیار بغضم گرفت اما رومو گرفتم تا نفهمه چه حالیم . اومد سمتم خواستم دستش رو بگیرم که بریم اما بی توجه بهم فقط راهشو کشید و رفت. پوفی کشیدم چکار میتونستم بکنم وقتی منو گناهکار میدید. سهیل و سام رو سپردم به سمیه خانم که با اکراه پذیرفت. قدم به قدم کنار لیلا راه میرفتم. لیلا ساکت و خموش فقط به جلو ش نگاه میکرد. رسیدیم به دره قبرستون نگاهی به قبرا کردم....چقدر به تعداد قبرها اضافه شده بود. رفتیم سمت سنگ قبر مامان که سفید و کمی کثیف بود لیلا نشست روی سکویی کوچیک و کوتاه که برای نشستن درست کرده بودن. چشمهای لیلا خیس بود. دبه ای از کنار خاکش برداشتم و رفتم دمه شیر اب و پرش کردم.. پارچه رو برداشتم و مشغول شستن سنگ شدم. کارم که تموم شد نگاهی به سنگ کردم دستمو کشیدم رو اسم مامان و اه پر حسرتی کشیدم نگاه غمگینی به سنگ کردم:
    _یاسمینا صداقت پیشه فرزند مرحوم حاجعلی
    نگاهم کشیده شد به شعر حک شده. روی سنگ:
    _انچه دلم خواست نه ان شد
    انچه خدا خواست همان شد
    تو دلم باهاش شروع کردم به حرف زدن.
    _مامان یاسی میبینی منو.... من اومدم پسرت اومده.... مامان تو هم ازم دلخوری؟ تو هم منو پسر بدی میدونی؟ تو هم فکر میکنی من مایه ی خجالتم؟ اره مامان ؟مامان سام رو دیدی چقدر شبیهت شده؟ دیدی چقدر بعد رفتنت همه چی خراب شد؟ مامان خدارو خیلی دوست داشتی که رفتی ؟اگه بودی الان اوضاع این نبود با اینکه خیلی سخت بود برات میدونم.مامان کمکم کن...مثل همیشه که پشتم بودی.....نزار خانوادمون بپاشه بخاطر من! مامان، لیلا دیگه منو دوست نداره دیگه برام نمیخنده.....نزار بخاطر من عذاب بکشه کمکم کن مامان که بدتر ازین مایه ابرو ریزی نباشم
    لیلا خودشو چسبوند بهم. دستمو دور شونه ش حلقه کردم و بوسیدمش. نگاهی به خاک مامان کردم:
    _من بازم میام مامان حتما میام.
    نگاهی به لیلا کردم که موهاش با وزش ملایم نسیم به هر سو حرکت میکرد و تو تلالو انوار و پرتوهای گرما بخش افتاب برق میزد. دستام به دستهای کوچیکش قفل شدن. هنوز تو ژرفای نگاهش دلخوری موج میزد ولی توش دریا دریا مهربونی بود.. نگاهمونو از هم گرفتیم و خیره شدیم به راهی که اومده بودیم. خواستم راه بیفتیم که نگاهم به همون دخترکی افتاد که واسه باباش مواد میخرید صورتش خیس اشک بود و زانو زده بود سره یه قبر تازه که هنوز روش پارچه مشکی بود.....سره جام خشک شدم و زل زدم بهش....لیلا سرشو بالا اورد و نگاهم کرد...
    منو محکمتر چسبید .....خاطره ی اون روزا که مامان فوت شد و من لیلا رو بغل میکردم و هر روز اونجا بودم تو نظر هر دومون تلخی شو به رخ کشید...
    _میشناسیش؟
    اومدم چیزی بگم که نگاه دخترک به نگاهم گره خورد. نگاهش رنگ تعجب گرفت واسه اینکه کنجکاوی شو بی جواب رها نکنم برگشتم و با سر اشاره زدم به مزار مامان. نگاهش غمگین تر شد.
    بی هیچ حرفی دست لیلا رو محکمتر گرفتم و راه افتادیم. حالم خوش نبود. مثل تمام وقتای دیگه که خوش نبود
    _کجا میریم؟
    لبخند محوی زدم و گفتم:
    _ساحل
    فقط به جلو نگاه کرد.... دستشو از تو دستم بیرون اورد و کنارم شروع کرد به راه رفتن. ساحل از دوردستها مشخص بود ارام و بی تلاطم در سکوتی ارامش بخش روی یه سنگ نشستم و لیلا رو هم نشوندم کنارم.
    _لیلا؟
    دوباره بازم سکوت...
    _میخوای بریم تو اب راه بریم؟
    نگاه دودلی به منو دریا کرد
    _نه خیس میشیم.
    لبمو گزیدم :
    _باشه ابجی
    احساس پوچی میکردم و تهی بودن نمیدونستم هدفم چیه و برای چی دست و پا میزنم! دلم شیطنت های بچه گانه و پسرانه میخواست. مثل بچه های دیگه تو کوچه بازی کردن. فوتبال و جر زدن....ماشین بازی....اما دنیای من از همه ی اینا دور شده بود. چرا آرمین آرامش داشت؟ چرا مدام قرآن دستش بود؟!نگاهی به آسمون کردم باد داشت ابرهارو همراه خودش به این طرف اون طرف میکشید.. آه بلندی کشیدم.
    _پاشو برگردیم خونه
    با صدای لیلا از جام پاشدم و کمکش کردم بلند شه..... بغض بدی داشتم خیلی بد..
    لیلا واستاد سره جاش یهو. چند قدمی ازش جلوتر بودم ایستادم و برگشتم طرفش.
    _مهبد؟
    چشام داشت پر میشد رومو ازش گرفتم اومد طرفم .....اومد جلو و زل زد بهم.
    _دلم برات تنگ شده.....!
    متعجب نگاهش کردم....
    _دلم برای بازی کردنامون خندیدنامون تنگ شده تو دیگه اون مهبد نیستی خیلی بدی خیلی بد.....
    بدون هیچ حرفی راهمو ادامه دادم رسیدیم دم در گفتم:
    _تو برو منم بعدا میام.
    و بدون اینکه نگاه پر از سوالشو جواب بدم راه افتادم و یه راهی رو انتخاب کردم برای قدم زدن....
    قدم میزدم و سنگ ریزه هارو شوت میکردم .....چقدر وقتی بی پول هم بودیم خوشحال تر بودیم چقدر همون سیب زمینی تخم مرغا هم خوشمزه تر بودن.خنده هامون با بابا چندین کوچه اونورتر هم میرفت. اما حالا دیگه همه چی به باد رفته بود. بی هدف هر جایی که پاهام میبردنم میرفتم. دلم میخواست برم یجایی گم شم که دست هیچکدوم از افراد مسعود بهم نرسه. اما خیال خامی بود. باید برای خونه خرید میکردم چرخیدم و نگاهی به بازار کردم به پنج تومنی که تو دستم بود خیره شدم خیلی از اون پول بدم اومد حس تنفرمو نسبت به مسعود بیشتر میکرد. اما چکار میتونستم بکنم؟ ایکاش میشد بازم گل فروش باشم بازم همون چندرغاز دستم باشه و دغدغه دو دوتا چهارتا کردنشو داشته باشم....
    
    شایان
    جلوی رییس ایستاده بودم.با ولع مشغول شمردن پولاش بود. مهبد چهل و پنج هزار تومن تحویلش داده بود(در دهه هفتاد این مبلغ مبلغ زیادی بود).. قهقهه زد حقم داشت اون موقع خیلی پول بود:
    _این مهبد عالیه عالی!!!
    تو دلم پوزخند زدم :
    _عالیه ولی به بهای نابودی هویتش اینده ش و هویتش و خانوادش.
    اون هی ور ور میکرد و من تو عالم خودم بودم که گفت:
    _چته تو؟!
    با صدای مسعود از افکارم بیرون اومدم. سیخ ایستادم
    _هیچی کاری باهام داشتین؟!
    اسکناسهای تو دستش رو بر زد.
    _یکو نیم تا هرویین رو دو ماه دیگه باید جا بجا کنی بدون اینکه کسی بفهمه. بعدم از شر یارو وقتی موادو دادی خلاص میشی!
    چشام گرد شد!یعنی من.....من باید مرتکب قتل میشدم؟! حس کردم داره حالم به هم میخوره! اب دهنمو با زور قورت دادم حس کردم دستام یخ زده اسلحه ای رو از کشو کشید بیرونو پرت کرد رو میز. چونم میلرزید. انگار خون به مغزم نمیرسید!
    _یکی از بچه ها اموزش میده بهت....!خوب یاد بگیر تا بتونی درست انجامش بدی!
    دستم میلرزید در حالی که سعی میکردم خودمو کنترل کنم و ضعف نشون ندم دست بردم جلو و با ضعف برش داشتم که اسلحه لیز خورد و از دستم افتاد لبخند بدجنسانه ای زد:
    _اولش سخته بعدش عادی میشه. دیگه میتونی بری.....
    خم شدم و اسلحه رو که به خاطر پر بودنش سنگین بود برداشتم.
    _به کسی حرفی هم نمیزنی افتاد؟!
    فقط سرمو تکون دادم. با قدمهای سست و پاهایی که رو زمین کشیده میشد از اتاق بیرون زدم. ریه م به خس خس افتاده بود. لعنتی.... رفتم سمت در. مهبد تازه از راه رسیده بود.
    _سلام چطوری؟
    حتی نا نداشتم جوابشو بدم! با دیدنم ترس گرفتتش!
    _شایان خوبی ؟!
    بی اراده سرفه هام شروع شد دستمالمو از جیبم دراوردم و گرفتم جلو دهنم شوری خون تو دهنم باعث شد درمونده دستمال رو بیارم پایین و نگاهی بهش بندازم ... حجم زیادی خون روش بود مهبد وحشت زده نگام کرد!
    _این....این....خونه!! تو مریضی؟!!!
    مکثی کردو تند گفت:
    _صبر کن الان میام!
    خواست بره مسعودو خبر کنه که دستمو حلقه کردم دوره مچش. که عین فنر کشیده شد به عقب....بزور گفتم:
    _نمیخواد خوب میشم....کمکم کن بریم پیش ارمین
    _ولی!
    غریدم:
    _کاری که میگم بکن!
    تا خونه ارمین زیاد راهی نبود. ابراز احساسات دوره کمرم و یه دست مو انداخت رو شونش. تمام سعیمو میکردم قدم از قدم بردارم تا تموم سنگینیم روش نباشه. به پاهام زنجیر بسته بودن چشام بزور باز بود. دیدم داشت تار میشد. چهره ی داداش کوچیکم جلو چشام بود.
    _شایان طاقت بیار رسیدیم پسر!
    چند بار با دست محکم به در کوبید و ارمین رو صدا زد.
    _اومدم.... اومدم!
    نگاه بی رمقم گره خورد به چشمای ارمین. از تعجب گرد شده بودن اما خیلی زود ارامشش رو به دست اورد و کمکم کرد برم تو. به نفس نفس افتاده بودم.کمربندمو بیرون کشید تا راحتتر باشم مهبد نگران مردمک های چشمش میلرزید.
    _مهبد برو از صاحب خونه یه مقدار پارچه تمیز و یه تشت بگیر بیار.
    با حرف ارمین مهبد دویید سمت در. خیس عرق بودم و از درون می لرزیدم. چشمام بسته و با صدای کشیده شدن دره کشویی شیشه ای المینیومی دوباره باز شدن. مهبد اروم با پارچه لبای خونیمو و بعد صورت عرق کردمو پاک کرد. لبخند بیجونی زدم و با نفس بریدگی گفتم:
    _ن....نترس خو....خوب میشم
    ارمین جوشونده بابونه ولرم رو گرفت طرفم بوی معطرش فضای اتاق و بینیم رو پر کرد. سرمو با دستش که زیرش گذاشت بلند کرد و جرعه جرعه بابونه رو ریخت دهنم از طعم سوزاننده بابونه سرچرخوندم و قیافم مچاله شد. با تحکم گفت:
    _بخورش یالا
    به اجبار تا قطره اخرشم خوردم. چهار ورق قرص و یه مقدار پول گذاشت کفه دست مهبدو گفت:
    _بدو برو داروخونه اینا رو بگیر بیار
    نالیدم:
    _نمیخواد
    ارمین با حرص گفت:
    _خفه شو!
    صدای پای مهبد و بعد در شنیده شد!
    ارمین عصبی نشست کنارم!
    _تو که خوب شده بودی! چطور دوباره زپرتت قمصور شد؟!
    لبخند نیمه جون تلخی زدم.
    _ارزومه ب... بمیرم ب...برای همین ا....از خود...خودم مراقبت نکردم.....
    پوفی کشیدو کلافه چشماشو مالید. دستمالی رو خیس کرد و گذاشت رو پیشونیم.
    _ا....ازم م....مرا...مراقبت نکن بزار ب....بمیرم
    اشک تو چشمهاش جمع شده بود با بغض گفت:
    _محض رضای خدا تمومش کن
    _چ....چه فا....فایده دا...دا....داره زنده....موندن و...وقتی ازم می....میخوان قا....قاتل باشم
    نگاه غمزده ش رو از زمین گرفت و متعجب با دهنی باز نگاهشو به نگاهم قفل کرد. چونش لرزید و نگاهش رو گرفت. اشکی از گوشه چشمام به پایین لغزید.
    _آ....آخر کار.....کاره من....اع....اعدامه.....ب....بالاخره یه روزی گی....گیر میفتم پس ه.....همون بهتر ک....که از سل بمیرم.
    سل من پیشرفته تر از اونی بود که خوب شم برای بچه بی بضاعت هایی مثل ما که گیر چندر غاز بودیم بیمارستانم ارزو بود. چهار سال به رییس نه دادم و گفتم مواد نمیفروشم اونم منو داداشمو فرستاد اجر پزی..... چه فایده مقاومت که اخرم تسلیم ش شدم. داداش کوچیکمم از سل مرد. منم اونقدر خاک رفت تو حلقومم که دچارش شدم. مهبد نفس نفس زنان اومد تو....
    لیلا
    صدای در باعث شد بابا صدام بزنه.
    _لیلا بابا درو وا کن
    دستم تو گوشت و پیاز بود سهیل رو صدا زدم
    _سهیل جان داداشی برو باز کن درو
    سهیل درو باز کرد و یه اقای سی چهل ساله و یه خانم همسنش اومد تو با یه پرونده زیر بغلشون متعجب نگاهشون کردم.
    _شما؟!
    زن با لبخند جلو اومد و مرد خودشو معرفی کرد:
    _من سرمدی و ایشون خانم فرهمند مددکاران اجتماعی هستیم!
    مددکار چی چی؟! یعنی چی؟
    بابا که صداشونو از تو خونه شنیده بود با لحن تندی گفت:
    _برای چی.اومدین؟!!
    هر دوشون رفتن بالا.
    _سلام اقای صداقت پیشه
    بابا ساکت تیز نگاهشون کرد. اونا که دیدن بابا شمشیرو از رو بسته هم دیگرو نگاه کن و خانمه گفت:
    _بخاطر بچه ها اومدیم......
    بابا اخم غلیظی کردو گفت:
    _بیجا کردین بچه های من هیچ مشکلی ندارن!
    مرد قیافه ی حق به جانبی گرفت و گفت :
    _این چه طرز حرف زدنه؟!
    نمی فهمیدم چرا بابا اینقدر کفری بود! اصلا اینا برای چی اومدن؟!
    _کی شمارو خبر کرده؟!
    زنه پوزخند زد
    _حالا هرکی! ولی ما تحقیق کردیم اقا. وضعیت خانواده شما برای پرورش این بچه ها مناسب نیست!!!!
    _مگه ما چمونه؟!
    با صدای مهبد هممون چرخیدیم سمت در! قیافش برزخی و چشماش پر از حس نفرت و جنگندگی بود!!
        کفشای سفیدشو با خشونت پرت کرد یه طرف.
    _ابجی و داداشی های من هیچ جا نمیرن!!!
    مرد که اسمش سرمدی بود نگاه واکاوانه ای انداخت و گفت :
    _تو مهبدی؟!
    مهبد اخم کرد:
    _هر کی که هستم!
    خانمه رو کرد به بابا و گفت:
    ازونجایی که این پسر خبرشو به ما _
    دادن، خلاف کاره، و شما هم توانایی حرکت کردن ندارین قانون این حق رو به ما میده که بچه ها رو تحت سرپرستی بهزیستی بگیریم...
    مهبد غرید:
    _شما حق ندارین! اصلا به شما چه
    بابا سرخورده سر به زیر انداخت. مرد با تندی گفت:
    _تو میخوای این بچه هارو تربیت کنی ؟!تو که چند سال دیگه که بزرگتر شی یه پات خونه س و یه پات زندانه و اندرزگاه ؟!خدای نکرده بابات نباشه ،تو میخوای چکار کنی؟!یا باعث مرگشون میشی!یا باعث خلافکاری شون!
    مهبد با حرص گفت:
    _هه شما چکار میکنین جز پرورشگاه بردنشون و پرورشگاهی کردنشون!
    نگاهی به بابا کرد:
    _بابای منم به این زودیا نمیمیره شکمتو صابون نزن!
    اما زن باز حرف خودشو زد:
    _به هرحال ما هفته دیگه برای بردن بچه ها برمیگردیم!
    بابا به حرص گفت:
    _حالا که حرفاتونو زدین گمشید بیرون!
    مرد سری به نشونه تاسف تکون داد و هر دو از خونه بیرون رفتن. منکه سر ازهیچکدوم از حرفاشون درنیاوردم مهبد دمق سرشو رو زانوهاش گذاشت. بابا هم ساکت زل زد به یه طرف.
    _چیشده؟!
    مهبد با بغض سرشو بلند کرد زل زد تو چشمهای منتظرم:
    _میخوان منو تو و سهیل و سام رو از هم و از بابا جدا کنن.
    قاشقی که تموم مدت تو دستم جا خشک کرده بود لیز خورد و افتاد زمین. هر دوشون زل زدن بهم. بی‌طاقت دوییدم سمت بابا.
    _ولی من نمیخوام هیچ جا برم من میخوام پیشت بمونم من نمیتونم ازت دور باشم!
    نگاه غمزده و دلخورش رو به مهبد دوخت. انگار که داشت با نگاهش میگفت باعث و بانی همه این مکافات اونه... کسی که مایه سر افکندگیش شد. مهبد از جاش پا شد.دستاشو مشت کرد.
    _من نمیزارم جدامون کنن به روح مامان نمیزارم.
    دیگه بهش اعتماد نداشتم نه بخودش نه به حرفاش.
    با گریه دوییدم تو اتاق و درو بستمو خودمو پرت کردم رو رختخوابا. اخه چرا خداجون....چرا....وای یعنی سام و سهیلمو ازم میگیرن؟! یعنی.....؟! یعنی دیگه سام برام نمی خنده؟! یعنی دیگه وقتی گشنش شد نیستم که بهش غذا بدم یا وقتی خودشو کثیف کرد تمیزش کنم؟!بغلش کنم! یا نگران سهیل تو کوچه باشم و بهش بگم داداشی؟! گریم شدت گرفت. مهبد ساکت اومد تو و نشست کنارم. خواست ارومم کنه. جیغ زدم با تموم قوام:
    _ازت متنفرم خیلی بدی خیلی ازت بدم میاد
    درحالی که سعی میکرد اروم باشه انگشت اشارشو گرفت طرفم:
    _با من درست حرف بزن لیلا!
    اما هیچی ارومم نمیکرد!
    جیغ زدم :
    _تو بابا رو ناراحت کردی! تو دلشو شکوندی!تو اشکشو دراوردی!
    با دست های کوچیکم بهش مشت میزدم که ناگهان صورتم سوخت و تعادلمو از دست دادم و افتادم زمین. گریه م شدت گرفت. خیلی دردم گرفته بود با تموم قواش زده بود تو صورتم. نادم اومد طرفم زانو زد:
    _لیلا من....
    جیغ زدم:
    _ولم کننننننننن
    دستی که دراز کرده بود تا جای سیلی مو لمس کنه با مکث جمع کرد. چرا هیچ صدایی از بابا نمیومد؟!چرا نمیگفت بچه ها بسه؟! لیلا مهبد خجالت بکشین! چرا مانع دعوامون مثل همیشه نمیشد! دوییدم سمت در که موقع باز شدنش از دستم در رفت و با شدت باز شد بابا ساکت چشمهاشو همونطور که تکیه داده بود به بالشش بسته بود چجوری تو این همه تنش خوابیده؟! حتی سام هم جیغ میزد سهیل هم قیافش غم زده بود. رنگ بابا پریده بود دوییدم سمتش.
    _بابا؟
    تکونش دادم....
    _بابا؟
    در برابر چشمهای بهت زدم تعادلش رو از دس داد و با صورت اومد زمین جیغ زدم یه جیغ گوش خراش.... مهبد دویید سمت در. بابا رو تکون دادم یبار دوبار سه بار....مهبد وحشت زده اومد جلو
    _بابا چت شده بابا چشماتو باز کن بابا نـــــــه
    مهبد
    سرشو به سینم چسبوندم هر چی صداش زدم هرچی تکونش دادم فایده نداشت هق هقم سر به اسمون گذاشت
    _وای بابام.....بابام از دست رفت بابا....باباجون
    سمیه خانم دویید تو:
    _چیشده؟
    با هق هق گفتم:
    _بابام بابام مرد
    با دست محکم زد به گونش!
    _خاک عالم به سرم
    اومد نزدیک:
    _اقا حامد؛ یا خدا!!
    لیلا رفت نزدیک سرشو چسبوند نیم رخ بابا اشکاش صورت بابا رو شست:
    _بابا جونم بابا بابایییی بابایی بیدارشو بابا توروخدا
    به حد مرگ هق هق میزدم. جز جگر شدم اشکام بند نمیومد مدام به چشم ها و صورتش نگاه میکردم تا باز شن اما دریغ.... نیم خیزش کردم تو بغلم زجه زدم:
    _بابا منو ببخش ببخش که خوردت کردم بابا منو ببخش که پسر بیشعوری بودم بابا توروبخدا بیدار شو تورو روح مامان بگو یتیم نشدیم..... بابا.... بابای عزیزم
    شاید با شنیدن اینا شاید با شنیدن اینکه پشیمونم بیدار شه اما نه...از بس هق هق زده بودم دیگه نا نداشتم.سره بابا رو.گذاشتم رو.پاهام و بی رمق زل زدم بهش.ساعتها گذشته بودن.
    دستی رو شونم نشست سینا با چشمهایی اشک بار و قیافه ای غم زده نگاهم کرد.
    لیلا رو که بیوقفه گریه میکرد به اغوش کشید و مشغول قربون صدقه رفتنش شد. ناباورانه و بیرمق نگاهی به جنازه بابا کردم.... یتیم شدیم بی کس و کار شدیم. حالم از خودم داشت به هم میخورد من باعث مرگش شدم اره من کشتمش منه عوضی بابا مو دق دادم اره من منه کثافت..... گریم دوباره اوج گرفت. محکم تر بابارو به اغوش کشیدم. اما بعد دو نفر بابارو از اغوشم بیرون کشیدن هیچی حالیم نبود سرم به تنم سنگینی میکرد. سینا منو به اغوش کشید هر دومون تو اغوش هم زار میزدیم. صدای هق هق همه بلند بود
    نالیدم:
    _سینا ازم میگیرنشون دیگه ازم میگیرنشون....من قاتلم من بابامو کشتم من عذابش دادم من پسر بدیم من بیشعورم
    هق هق زدم:
    _ابجی و داداشامو ازم میگیرن من میمیرم من دق میکنم اگه لیلا نباشه سام نباشه سهیل نباشه من نفسم بی اونا میره سینا به بابا بگو بیدار شه بگو مرگه مهبد بیدار شه بخدا پسر خوبی میشم
    منو بخودش فشار داد:
    _اروم باش مهبد جان. اروم باش عزیز دل...خدا بزرگه اروم باش
    نفسم دیگه بالا نمیومد و احساس خفگی تموم رمق رو از بدنم برد.
    سینا
    نگاهم به قطرات سرم که قطره قطره میچکیدن دوخته شد. یه چشمم اشک و یه چشمم خون بود. مهبد با رنگ پریده ای بیحال دراز کشیده بود و من ساکت و خموش نشسته بودم. از فرط غم دلم داشت کباب میشد. هنوز باورم نمیشد چقدر زود عمو از دستمون رفت. زجه های مهبدو لیلا ادغام شده باهم تو گوشم می پیچید. سرم داشت میترکید. قطره اشکی از چشمام چکید. خانم همسایه شون پرده دورمونو کنار زد.
    از جام بلند شدم. ناراحت نگاهی به مهبد کرد و زیر لب گفت:
    _حیوونکی
    جوری نگاهش کردم که متعجب شد ابروهاش رفت بالا:
    _چرا اینجوری نگاهم میکنی؟
    اخم کردم:
    _کاره کی بود؟!
    باید پیدا میکردم باعث و بانی این مصیبت بزرگ رو.
    با اینکه فهمید منظورمو اما خودشو زد به اون راه!
    _کدوم کار آقا؟
    لبخند کجی زدم:
    _مدد کارا رو میگم.
    نگاه شو دزدید و با مرموزی خاصی گفت:
    _چی بگم والا.
    زل زدم تو صورتش یچیزی بهم میگفت کاره خودشه یه حس خاص و قوی میگفت دخالتهای این عوضی باعث شد عمو سکته کنه. اما نخواستم قضاوت کرده باشم و تهمت بزنم، با جدیت گفتم:
    _خیلی زود میفهمم کاره کیه وای بحال کسی که اینکار رو کرده باشه. دمار از روزگارش درمیارم چنون نفسشو میگیرم که حظ کنه. چون اون شخص باعث یتیم شدن چهارتا بچه بی پناه شده.
    ترس تو چشماش لونه کرد. ولی زود ارامشو به چشماش نشوند.
    _اومده بودم حالشو بپرسم ببینم کاری بر میاد ازم؟
    با تمسخر گفتم:
    _شما تا الان شم خیلـــــــی بی منــــــت (از عمد با تاکید منت رو گفتم)به اینا لطف کردی بقیه رو بسپار به بقیه خواهشاً!!!
    با شرمندگی ساختگی گفت:
    _خواهش میکنم!
    و برای اینکه بیشتر ازین تحقیرش نکنم گفت:
    _خب دیگه خداحافظ
    سرد نگاهش کردم:
    _بسلامت
    تو افکارم گم بودم که رویا اومد تو.
    _سلام
    نگاه غمزده مو دادم بهش:
    _علیک سلام
    لبخند تلخی زد:
    _متاسفم عزیزم.
    دست روی موهای مهبد کشید:
    _هر روز بیشتر شبیه عموت میشه....
    صورتمو کلافه مالیدم. دستمو گذاشتم رو پیشونیم. غمزده گفت:
    _سینا ما باید کمکشون کنیم!
    کلافه چنگ زدم به موهام.
    _بچه هارو جدا میکنن رویا.چاره و درمونی هم نداره این درده جدایی!
    از تو پلاستیک یه لباس مشکی تازه کشید بیرون.
    _خدا بزرگه سینا ،توکل به خودش...بیا اینو بپوش. من برم دنبال نازی..
    _باشه برو.
    شایان
    نشستم سره جام. حالم بهتر شده بود هیشکی دورم نبود نگاهی به ساعت سفید که تیک تاکش فضا رو پر کرده بود چهار صبح بود! آرمین چهار صبحی کجا رفته. بدنم خشک شده بود. مشغول مالیدن دستم که خواب رفته بود شدم. هنوز اونقدر ها هم خوب نشده بود حالم. . دره کشویی رو باز کردم که با صداش سینا و آرمین چرخیدن سمتم. با دیدن لباس یه دست مشکی سینا جا خوردم. صبح به این زودی اینجا چکار میکرد؟!
    _سلام!
    با تعجب رفتم جلو و گفتم:
    _سلام!
    نگاهی به آرمین کردم که تو فکر بود.
    _چیشده؟!!!
    هردوشون ساکت شدن....آرمین با ناراحتی گفت:
    _مهبد پدرشو از دست داده.
    آب دهنمو با گره قورت دادم؟! چی شنیده بودم؟! الان آرمین چی گفت؟!
    _باباش مرده؟!!! ولی چجوری؟!!!!
    سینا در حالی که سعی میکرد ارامششو حفظ کنه با عصبانیت گفت:
    _دوسه تا ازین مددکار های اجتماعی امروز تو خونه عمو تنش ایجاد کردن. عمو هم سکته کرد.
    بغضم گرفت:
    _مهبد کجاست؟
    سینا کلافه چنگی به موهاش که مشخص بود بارها ست بهش چنگ زده زد.
    بردمش خونه. شایان ما باید یجوری شر _
    این مددکار هارو کم کنیم. چیزی به فکرت میرسه؟!
    نشستم لب حوض...چقدر یهو همه چی پیچیده شد.شوکه بودم باورم نمیشد.آرمین سکوت بینمونو شکست.
    _یه پیشنهاد دارم که اگه مهبد بپذیرتش از شره مددکار های اجتماعی خلاص میشیم!
    کنجکاو با سینا همزمان گفتیم:
    _چه پیشنهادی؟!
    درحالی که نگاهش خیره بود به آب کم عمق حوض گفت:
    _صبح خودتون می فهمین
    از آرمین یه لباس مشکی گرفتم و راه افتادیم سمت خونه مهبد. دره خونه باز بود. همسایه ها هر کدوم مشغول کاری بودن. سینا یکی از همسایه هارو کشید به کنار که داشت رو میوه ها سلفون میکشید. کنجکاو شدم ببینم موضوع چیه رفتم کنارش ایستادم.
    _شما حتما میدونین کی بود.
    نگاهی به دختر جوون کردم میخورد بیست دو سه سالش باشه. موهای تاب دار مشکی و چشمهای عسلی و پوست گندمی داشت. سکوت کرد.
    _خانم این مسئله شوخی نیست! هرکسی این اقدام رو کرده باعث مرگ پدره بچه ها شده! خواهش میکنم بگین!
    با حلقه ازدواج تو دستش ور رفت.
    _کاره مادر من بود آقا.
    صدای دندون قروچه سینا رو بوضوح شنیدم. سینا با خشم اومد بچرخه که دختر جوون مچ دستش رو چسبید:
    آقا بخدا مادرم قصدش خیر بود! اونکه _
    نمی دونست اینجوری میشه! یاسمینا خانم بچه هارو به مادرم سپرده بودن و اونم فکر کرد حق تصمیم گیری داره! توروخدا کاریش نداشته باشین!
    سینا با حرص دست شو از دست دختر بیرون کشید.
    یکی از همسایه ها با حرص گفت:
    مادره تو همیشه با فوضولیاش نه تنها _
    گند زده به زندگیه هممون بلکه ارامشو ازمون گرفته! آخه به اون چه که چی برای این حیوونکیا لازمه. آخه چه دخلی به اون داره؟! حیا هم خوب چیزیه. خدا شاهده ماها چقدر بهش گفتیم زندگی این بیچاره هارو جهنمی تر نکن. گفت شماها عقل ندارین!
    چیزی نگذشت که گله تموم همسایه ها بلند شد. اشک تو چشمهای دختر جمع شده بود. با کوبیده شدنه دره خونه ی سمیه خانم هممون به خودمون اومدیم!
    سینا محکم با مشت داشت میکوبید به در.
    چیزی نگذشت که صدای جروبحث و دعواشون گوش فلک رو کرد.
    _آخه بتوچه زنکه بی آبرو؟! بتوچه که دخالت کردی تو چکاره این طفلکیایی؟!
    _من این طور صلاح دیدم اصلا تو کی باشی که اومدی سره اینا ادعای مالکیت میکنی؟!
    سینا داشت منفجر میشد:
    _باباشون رو کشتی حاضر جوابی هم میکنی؟! پدر تو درمیارم روزگار تو سیاه میکنم بچه ها تو به عزات میشونم!!!
    .دوسه تا از مردها و زنها رفتن و به آرامش دعوتش کردن. کفشم رو درآوردم و رفتم تو تا مهبد رو پیدا کنم. سهیل و لیلا رو تو آغوش گرفته بود و خودش رو تاب میداد.دلم سوخت دلم میخواست هرکاری ازم بر میاد انجام بدم.
    تسلیت واژه کمی برای تسلی غمش بود خوب میدونم.اما به هرحال باید میگفتمش اومدم زبون باز کنم که با صدایی گرفته گفت:
    تسلیت نگو....اون نمرده....برای ما نمرده._
    تا ابد با مامان تو این خونه زنده س!
    نشستم کنج اتاق.... اشک از چشماش میچکید:
    _دیگه خلاف نمی کنم. دیگه مواد نمی فروشم. دیگه دل نمی شکنم.
    گریه ش اوج گرفت. سرمو انداختم پایین. خودمم به راهی که داشتم میرفتم فکر کردم. کی گفته خلاف رو باید تا تهش رفت؟ کی گفته باید تا مرز انحطاط و نابودی ادامه داد؟!
    چرا باید از مرگ ترسید و خلاف کرد؟ کجای قوانین دنیا نوشته باید برای برگشتن به خوبی تعلل کردو جا زد?! مگه مسعود بالاتراز از خداست؟! منم تصمیم گرفتم پشتش باشم و مثل ارمین باشم که پشت مسعودو به زمین زد. ماها که چیزی نداشتیم از دست بدیم پس چرا بترسیم؟!
    اما من خیلی با خوشخیالی به مسایل نگاه کرده بودم...!
    مهبد
    جلوی دره سردخانه از دیوار سر خوردم اومدم پایین لیلا با بلوز شلوار مشکیش غمزده ایستاده بود. زل زده بودم به سنگ ریزه ها که سینا با چشمهای قرمز اومد طرفم. با صدای حزن انگیزی نجوا کرد؛
    _وقتشه خدافظی کنین باهاش.
    بی رمق نگاهش کردم.
    در همین حین عمو علی با چهره ای گرفته بهمون نزدیک میشد.رومو ازش گرفتم. سینا بی هیچ حرفی نگاهشو دوخت به نقطه ای دور از قبرستون. عمو بعد از نگاه گذرایی به سینا چشم دوخت به من مهم نبود کیه و چیه ،تو زندگی ما جایی نداشت. از جام پا شدم چرخیدم طرف سالن غسالخانه. بابا رو گذاشتن زمین. رفتم طرفش. بالا سرش زانو زدمو چشمه ی اشکام جوشید. لیلا کنارم هق هق میزد. با حسرت زل زدم به چهره ی اروم بابا...وجدانم درد میکرد.
    _بابا جون.....بابای نازنینم سفر خوش بگذره... جات پیش مامان خوبه؟ به ارزوت رسیدی ؟ فکر نکردی چی سره ما میاد؟
    با دست اشکامو پاک کردم
    _ باباجون سفرت بسلامت. بابا جونم حلالم کن بابای عزیزم باباجونم....
    هق هقم گرفته بود. ارمین سرمو به سینش چسبوند. با صدایی که میلرزید گفت:
    _میبخشه مهبد پدرت تورو میبخشه میدونی یه پدر دل نبخشیدن نداره...اون تورو بخشیده. برای ارامش روحش باید دیگه خطا نداری. تو دیگه الان برای اون سه تا بچه هم برادری و هم پدرو مادر. باید بخودت بیای... بی تابی نکن روحش عذاب میکشه بزار با خیال راحت بره
    بغضم هرچی بیشتر گریه میکردم سنگین تر میشد. سینا به کمک ارمین بلندم کرد:
    _چیزی به شروع مراسم نمونده باید عمو رو.تا جاش همراهی کنیم
    و بدنبالش لبخند تلخی زد.نگاهم به لیلا گره خورد جیگرم اتیش گرفت. بی اراده زانو زدم کشیدمش بغلم نمیتونستم گریه نکنم بغلم کرد.
    _داداشی
    نفسش از گریه میرفت
    _جانه داداشی جان دل داداشی
    پشتشو اروم نوازش میکردم. بغلش و از روی زمین بلندش کردم با دستم اشکاشو پاک کردم. عمو و سینا و شایان و ارمین زیر تابوت رو گرفتن سینا نزاشته بود کسی دیگه بگیره. نمیدونم چرا....
    جمعیت پشت هم قرار.گرفتن. یکی.گفت بلند بگو لا اله الا الله صدای جمعیت کل قبرستونو پر کرد. ارام ارام با قدمهای لرزون و چشمهای بی تاب از اشک بابا رو تا قطعه سی و پنج گلزار شهدای انزلی همراهی کردیم. مرد میانسالی مشغول کندن قبر بود.تابوت رو گذاشتن زمین.همه گریه میکردن. بوی کافور و سدر بدجوری تو هوا پیچیده بود و غریبیمو به رخم میکشید. نماز میت رو به اقتدای حاج اقا خوندیم. هیچی نمیفهمیدم از گذر ثانیه و ها و دقایق. بابا رو گذاشتن تو قبر چشم ازش بر نمیداشتم سهیل چنگ زد به پارچه شلوارم دستشو محکم تر گرفتم. یه دل سیر با چشمهایی که تو پرده ای از اشک بود زل زدم به بابا. نفسم تنگ شده بود. هوارو با ولع میکشیدم به ریه هام اما انگار نفس کشیدن تو هوایی که بابا توش نفس نمیکشید کاری غیر ممکن و سخت بود.
    چنگ زدم به یقم و دکممو باز کردم. خاک کم کم روی بابا ریخته میشد و من هر لحظه بی طاقت تر میشدم. چشمهام از زوره اشک قادر به دیدن نبود. همه گلهاشونو گذاشتن رو خاک ناباور نگاهم دوخته شده بود به خاک سرد و بیروح. نشستم و سرمو گذاشتم رو خاکش:
    _سفر بسلامت باباجون...اروم بخواب ارومتر از همیشه.
    کمی که نشستم و ارومتر شدم ارمین با ارامش کنارم ایستاد....همه متفرق شده بودن جز خودیا.
    _روزهای سختی در پیشه
    سرمو تکون دادم....
    _میدونم اینجا جاش نیست ولی باید باهات همین الان راه حل رو برای خلاصی از مددکارا درمیون بزارم.
    سرمو چرخوندم به طرفش و با چشمهای خستم نگاهش کردم.
    _خانواده هایی رو میشناسم که بچه دار نمیشن و تو این شهرم نیستن بجای پرورشگاهی شدن بچه ها و نابودی ایندشون میتونی بچه هارو به اونا بسپاری.
    چشمامو با ناراحتی بستم.انگار چاره ای نبود انگار باید تسلیم سرنوشت زجر اورم میشدم.چشمامو باز کردم.
    _خانواده های خوبین؟
    سرشو تکون داد:
    _اره خیلی....
    شایان اروم اومد طرفم...
    _مهبد؟
    لبخندی بهش زدم:
    _بهتری؟
    سرشو اروم تکون داد.
    از رو زمین بلند شدم پاچه شلوارمو تکوندم. نفس عمیقی کشیدم. ارمین دست رو شونم گذاشت.. .
    _چطوری مَرد؟
    لبخند محوی زدم:
    _رو به راهم.
    _باید بریم خونه من ترتیب شام و بقیه چیزارو با سینا دادم.
    نگاه تشکر امیزی به دوتاشون کردم. اگه نبودن از پس هیچ کاری بر نمیومدم. گشنم بود هیچی تا اون لحظه نخورده بودم. دست لیلارو محکم گرفتم و دست سهیل رو. رو به ارمین کردم
    _ از خانواده ها بگو برام....
    دستی به ته ریشش کشیدو به روبروش خیره شد.
    _تو این شهر نیستن زن و شوهر جونین یکیشون،که پسر میخوان ولی بهزیستی بهشون نمیده فکر میکنم سام رو بتونی بهشون بسپاری البته باید بسپریش بمن که انجامش بدم. بعد اونا خودشون دست به کار شن.
    لیلا دستمو بیشتر فشار داد. بغضم گرفت. اینا همش تقصیر من بود. همش....بی چون و.چرا....
    شایان رشته حرفو بدست گرفت:
    _باید زودتر دست بکار شی. مهبد پرورشگاه های انزلی جهنمه بچه ها رو میزنن! (سالهای بین هفتاد تا هشتاد با بچه های بی بضاعت یتیم یتیم خونه انزلی به شدت بد تا میشد تا جایی که خیلی از بچه ها از اونجا متواری میشدند)
    یه چیزایی از رفتارهای زننده شون و مریض شدن بچه ها شنیده بودم. سوال تو ذهنم رو بزبون اوردم:
    _بعدش دنبالشون نمیگردن؟! برشون نمیگردونن؟!
    ارمین با اطمینان لبخند زد:
    _اگه قانونی تحت پوشش برن کاری از کسی برنمیاد البته پروسه ش طول میکشه یچیزیم بگم اونا تحت پوشش میرن دوباره ولی نه بهزیستی اینجا. یتیم خونه های تالش مثلا خیلی خوب تا میکنن ولی اینجا بچه هارو عین سگ میبینن!
    رسیده بودیم دم خونه. همه نشسته بودن خانم های مهربون همسایه مشغول درست کردن حلوا بودن و گذاشتن گردو تو خرما. یکی چایی پخش میکرد. پسری اومد تو یه چندتا پارچه نوشته داد به سینا.... سینا چرخید طرفم:
    _مهبد شایان بیاین اینارو نصب کنیم.
    بغض داشتم نباید میشکستم باید قوی میموندم. با دستهای لرزون یه طرفه پارچه مشکی هارو گرفتمو سینا میخ زد.
    دستی نشست رو شونم. نگاهی به عمو علی کردم:
    _باید باهات حرف بزنم.....
    و به دنبالش رفت تو نگاهی به سینا کردم. پوزخندی به باباش و.گفت:
    _هرچی گفت قبول نکن و رو حرف و پای خودت بایست از پدر من هیچی بهت نمیرسه نه رفتار داره نه شخصیت.
    با اعتراض گفتم:
    _سینا!
    در حالی که نردبونو برمیداشت گفت:
    _حقیقته!
   
    رفتم تو. عمو تکیه داده بود به پشتی و زل زده بود به قاب عکس بابا که حالا ربان مشکی ای به کنارش خورده بود.
    _بشین!
    نشستم رو بروشو زل زدم تو چشمهای روشنش.بی هیچ مقدمه ای گفت:
    _حاضرم سه تا بچه هارو تحت سرپرستی بگیرم.
    نمیدونم چرا ولی بی اراده پوزخند زدم. که از چشماش دور نموند اومد چیزی بگه که گفتم:
    _حتما بعدشم عین سینا طردشون میکنید درسته؟!
    ابروهاش از تعجب بالا رفت ولی زود به خودش اومد.
    _جریان سینا خیلی فرق داره.
    لبخند زدم:
    _چه فرقی داره اگه پسرتون خطا کرده شما طردش کردین خدای نکرده اون سه تا هم خطا کنن شما اونا رو دور میندازین! به هر حال ممنون ولی ترجیح میدم خودم برای اینده شون تصمیم بگیرم.
    پوزخند زد:
    باباتم همین هارو میگفت ببین به چه روزی افتادین! تو میخوای با این اوضاع.....!
    پا برهنه دوییدم میون حرفش:
    _به قدر کافی از مددکارهای بی مصرف اجتماعی حرف شنیدم احتیاجی نیس شما گوشزد بازم ممنون که تشریف اوردین برای هم دردی! من خیلی کار دارم با اجازه!
    تا خواستم پاشم گفت:
    _تو هم عین بابات بی عقل و شعور و غدی!
    با دیده ی تحقیر نگاهش کردمو گفتم:
    _اونکه بچه شو طرد میکنه بی عقل و شعوره! پدر من انسان بود و من افتخار میکنم که پسر همچین پدری هستم! ضمنا یاد بگیرید به مرده توهین نکنید چون افتخار براتون نمیاره! عزت زیاد!
    حتی نزاشتم جواب بده. از خونه زدم بیرون که سمیه خانم دمه در محکم خورد بهم عین چی ازش متنفر بودم. سرشو انداخت پایین با حرص گفتم:
    _قدم نحستو تو.خونمون نزار!!!با تک تک سلول های بدنم ازت متنفرم!
    با تته پته گفت:
    _من....
    غریدم:
    _هیچی نشنوم از خونمون گم شو بیرون! دیگه نبینمت خانم!
    و با دست پسش زدم. شایان تکیه داده به دیوار،تو فکر بود.
    _شایان؟
    نگاه مهربونی کردو گفت:
    _بله؟
    کنجکاو نگاهش کردم:
    _چیزی شده؟
    سرشو محسوس تکون داد:.
    _مسعود داره ازم یه قاتل میسازه.
    برق از چشام پرید!
    _یعنی چی؟!
    _یعنی بعده یه معامله باید طرفو سر به نیست کنم!
    مستأصل نگاهم کرد. ...
    _حالا باید چیکار کنم من نمیخوام این راهو ادامه بدم.
    دستی به صورتم کشیدم و گفتم:
    _یا باید ازین شهر بری یا میکشنت
    لبخند تلخی زد:
    _دیگه چه اهمیتی داره!
    نگاهمو به زمین دوختم اما اون همچنان روم زوم کرده بود.
    _چیزی میخوای بگی ؟!
    _مگه نگفتی دیگه نمیخوای خلاف کنی مهبد ؟
    سرمو تکون دادم و گفتم:
    _هنوزم سر حرفم هستم.
    نفس عمیقی کشید:
    _حاضرم پایه مقاومتت باشم ولی خودت میدونی چیا ممکنه پیش بیاد؟
    چشمامو نرم باز و بسته کردم:
    _میدونم.دیگه مهم نیس. منکه همه چیم به باد رفته. بچه هارو هم میسپارم به ادمهای خوبی که براشون خیلی بهتر از منن. مسعود که چیزی نیس. نباید ترسید شنیدم میگن خدا توبه پذیره مگه نه؟
    با اطمینان لبخند زد:
    _خدا بخشنده ترین و مهربونترینه....
    دست رو شونش گذاشتم و.گفتم:
    _پایه م که برگردیم به راه راست حالا هرچی.که پیش بیاد!
    اما به این اسونیا هم نبود. مشکل ما مسعود نبود کله گنده های بالا دستی که مافیای مواد بودن بود. کسایی که اگر پا پس میکشیدی از زنده بودن پشیمونت میکردن.شایان با مشکلات بیشتری مواجه بود چون اون خورده فروش نبود مثل من. برای یکی از کل فروشها کار میکرد. چندتا از هم سایه ها دیگه سنگینی رو حمل میکردن که مقدار زیادی برنج توش بود. بوی کوبیده و جوجه کل محله رو برداشته بود. تو ظرفای یکبار مصرف خانمها غذا رو میکشیدن. سفره رو.پهن کردن و همه نشستن. نشستم یه گوشه شایانم.کنارم. با سر اشاره زدم:
    _برو بخور
    سرشو تکون داد و گفت:
    _مرده خوری تو مرامم نیس
    نگاهی به جمعیت کردم، با ولع غذا رو نجوییده میبلعیدن. سری به نشونه تاسف تکون دادم و شعری تو ذهنم مرور شد:
    تا که بودیم نبودیم کسی،
    کشت ما را غم بی همنفسی
    تا که رفتیم همه یار شدند،
    خفته ایم و همه بیدار شدند
    قدر آئینه بدانیم چو هست
    نه در آن وقت که افتاد و شکست
    در حیرتم از مرام این مردم پست
    این طایفه ی زنده کش مرده پرست
    تا هست به ذلت بکشندش به جفا
    تا رفت به عزت ببرندش سر دست
    آه میترسم شبی رسوا شوم،
    بدتر از رسواییم تنها شوم
    آه ازآن تیر و از آن روی و کمند،
    پیش رویم خنده پشتم پوزخند
    دم شاعر گرم. حرف دل خیلیامونو زده. لیلا خیره شده بود به غذای جلوش. از جام بلند شدم و رفتم کنارش....
    
    لیلا
    از سر قبر بابا که اومدیم خونه، حس غریبی داشتم، یعنی دیگه بابا رو تو خونه نداشتیم؟ رختخواب خالی بابا گوشه ی خونه که اینو میگفت.و چشمهایی که دیگه نبودن تا برای اومدنمون به در خیره شن و دستهایی که منه بی کس و کار رو به اغوش بکشه.. اما من دوست داشتم همه اینا یه دروغ باشه، یه شوخی بی مزه. یه کابوس بچگانه که با یه جیغ زدن بعد از یه خواب بد تموم شه....اما حیف.
    یکی از خانمهای همسایه داشت رختخواب های بابا رو تا میزد، چشمم روش بود و به حرکاتش نگاه میکردم که چشمش به من افتاد. آخرین تا رو به پتوی نخ نمایی که از بس شسته شده ، ضخامتش کم شده بود، زد و با افسوس آهی کشید و گفت :
    _خدا بیامرزه آقا حامد رو، دیگه وقتشه این رختخواب از اینجا جمع بشه دخترم
    دخترم.... چه واژه دلنشینی....واژه ای که مامان همیشه با این واژه صدام میزد!
    پتو رو تا شده روی زمین گذاشت و اومد مقابلم نشست، دست نوازش روی سر و صورتم کشید و ادامه داد :
    _ الان مهمونها میان، خونه باید مرتب باشه
    دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم، سرمو برگردوندم و به رختخواب بابا چشم دوختم ،تشکش هنوز روی زمین بود. قبل از اینکه از روی زمین برش داره، رفتم و تو تشکش دمر دراز کشیدم، هنوز بوی بابا رو میداد. بو کشیدم، عمییییق... دوباره و سه باره... اینبار بغضم شکست و گریه کردم، اشکام گوله گوله رو تشک سرد بابا میریخت و انگار جذب میشد. اخ بابایی کجایی که شونه هات بشه تکیه گام تا تشکت که بوی تورو میده بجای تو ارومم نکنه؟! لحظه به لحظه ی دفن کردن بابا تو ذهنم تداعی میشد و گریه ی من بیشتر و بیشتر.
    خوش به حال سام که چیزی نمیفهمید ...
    بوی حلوا پیچید ...همیشه حلوا دوست داشتم اما از وقتی مادرم مرد و سمیه خانم حلوا پخت، دیگه از حلوا بدم اومد... حتی دیگه از سمیه خانمم اینبار بدم اومد. طعم حلواهای مامانم یه چیز دیگه بود .اصلا خوده مامانم تو همه چیز عالی ترین بود رو دست نداشت
    صدای گریه ی سام به گوشم خورد... سراسیمه،به عادت همیشگی به طرف صدا کشیده شدم، رو دست سینا بود، شایان و آرمین و مهبد داشتند پارچه مشکی رو دیوار نصب میکردن. از دیدن مهبد یک لحظه نفرت تو وجودم جرقه زد... همه ی مصیبتهامون به خاطر اون بود. اگه مثل بچه های دیگه مدرسه شو میرفت و دست فروشیشو میکرد، الان بابام زنده بود و کسی نمیتونست برامون تصمیم بگیره.
    یکی از زنهای همسایه خودشو به سینا رسوند و سام رو از بغلش گرفت، نرم خودشو تکون میداد و دشت نوازش به سرش میکشید. تازه به خودم اومدم و یادم افتاد که به خاطر سام به اینجا کشیده شده بودم.
    رومو برگردوندم سمت سام و به همسایه مون گفتم :
    _خاله بدیدش به من
    با دلسوزی گفت :
    _ بذار جاشو عوض کنم، شیر براش بیارم بعد...
    چقدر خوب بود که همچین ادمهاییم کنارمون بودن!
    با چشم دنبال سهیل گشتم ...گوشه ای کز کرده بود و پاهاشو تو بغلش جمع کرده بود، رفتم کنارش نشستم ، حرفی برای گفتن نداشتیم، اما برای اینکه چیزی گفته باشم، پرسیدم : گشنه ت نیست؟
    لب برچید، من هم از بغض کردن اون، دوباره بغض کردم و اشکم جاری شد، از سکوت سهیل دلم میگرفت، همونطور که گریه میکردم گفتم :
    _یه چیزی بگو سهیل، باهام قهری؟
    سهیل همیشه ساکت و بی ادعا و مظلوم بود. همیشه نظاره گر بود و مظلوم. کم توقع ترین بچه ی خانواده سهیل بود.
    به معنی نه سرشو بالا برد ، گفتم :
    _پس باهام حرف بزن
    بازم سرشو بالا برد، با مردمکای لرزونش نگاهم کرد. چشمهاش پر شد.
    اینبار گفتم :
    _تو هم مثل من بابا رو میخوای؟
    سرشو پایین آورد و هر دو با صدای بلند گریه کردیم.
    از صدای گریه ی ما، عمو علی و چند تا از زنهای همسایه دورمون جمع شدند، عمو علی با چهره ای گرفته هر کدوم از ما رو، روی یکی از پاهاش نشوند و دستاشو دور شونه ی من و سهیل انداخت و گفت :
    _جانم ... جانم عزیزای من... آخ حامد زود رفتی داداش زود رفتی بیمرام….
    و به دنبال این حرف، شونه هاش لرزید... صدای آشنایی گفت :
    _مثلا اومدی اینا رو ساکت کنی و دل تسلا بدی؟ خودت که بدتری!
    سینا بود…. عمو علی با تشر گفت:
    _حساب تو ازینا جداست! تو مارو بی ابرو کردی!
    پوزخند صدا دار سینا باعث شد نگاهش کنم;
    _عمو حامد با اینکه مهبد رو مرد تربیت کرد اون باز خطا رفت! عمو خودشو مقصر دید و باز به هر نحوی که میشد مهبد رو با حرف به راه راست سوق میداد چون عملی نمی تونست ولی تو چی?! حتی یبارم نگفتی اینکارو بکن پسرم اون کارو نکن! بعدم که خطا رفتم طردم کردی! خیلی بخودت نبال! اینا به تو هیچ احتیاجی ندارن. عمو کلافه پوفی کشیدو ساکت شد.
    از روی پای عمو بلند شدم که سهیل هم دنبال من بلند شد، سام رو که دیگه گریه نمیکرد، از بغل همسایه گرفتم و نشستم و محکم به خودم فشارش دادم ، سهیل هم سمت راستم نشست و با دست راستش، شونه ی سمت چپمو گرفت... یه جورایی سه تایی تو آغوش هم بودیم .
    نمیدونم چه مدت تو این حالت بودیم و اشک میریختیم، که مهبد هم اومد و دستاشو روی شونه های ما گذاشت و سرشو بین سر من و سهیل چسبوند و با صدای آهسته ای گفت :
    _منو ببخشید، مجبورم برای اینکه آسیبی بهتون نرسه، شماها رو پخش کنم بین خانواده هایی که بچه دار نمیشن
    سرمو کنار کشیدم و خواستم چیزی بگم که دیدم آرمین هم کنارمون ایستاده که انگشتشو روی بینیش گذاشت و گفت : هیسسسسس... بعدا با هم حرف میزنیم... باشه؟ خوب باید گوش کنی لیلا…..
    بعد دو زانو کنارمون نشست و گفت :
    _ این بهترین راهه، و الا اون مامورای بهزیستی میان و به زور از هم جداتون میکنن، اونوقت معلوم نیست چه سرنوشتی داشته باشید اونوقت نمیتونی هر وقت که خواستید همو پیدا کنید دوباره با هم باشید!
    لب باز کردم و گفتم :
    _من از داداشام جدا نمیشم
    آرمین ابروهاشو بالا برد و گفت :
    _ چرا... تو دختر عاقلی هستی، میدونی که اینجوری برات بهتره.... نمیخوای تو و داداشات زندگی بهتری داشته باشید؟ نمیخوای مدرسه بری؟ درس بخونی؟ خانم دکتر بشی؟ ...لباس خوب، غذای آماده....
    به سهیل و مهبد نگاه کردم و گفتم :
    _اینا چی؟
    لبخند مسرت بخشی زد;
    - سهیل هم همینطور... اصلا همتون... سام رو ببین چقدر کوچولو و ضعیفه !!!! اما این خانواده ای که من میگم خیلی زود سام رو تپل مپل تحویل خواهرش و داداشاش میده
    برای سام خوشحال شدم، اما برای خودم سخت بود.
    آرمین اینقدر گفت و گفت، تا راضی شدیم... این بین از یه چیزی سر در نمیاوردم، اونم سرنوشت و آینده ی مهبد بود.نگاهمو بهش دوختم که ماتم زده سر بزیر انداخته بود. کم کم همه سفره هارو چیدن. بساط شام اماده بود ولی من هیچ میلی نداشتم…. مثل مهبد که میلی نداشت. دستهای مهبد دورم حلقه شد :
    _باید بخوری وگرنه مریض میشی.
    ظرفو از جلوم برداشت خودش یه قاشق برنج گذاشت دهنش و به سختی قورت داد. برنج و کبابو رو گرفت سمت دهنم.
    _خواهش میکنم فقط چند قاشق……
    تو چشم هاش تمنا بود چقدر شبیه بابا شده. از پس چشم هاش انگار بابا نگاهم میکرد. و از پس لبهاش انگار بابا لبخند میزد. دهنمو باز کردم و غذا رو گذاشت دهنم یه قاشق من یه قاشق اون. تموم که شد دستی به موهام کشید.
    _افرین دختر خوب.
    شام که تموم شد همه ازمون خداحافظی کردن و خانمهای همسایه گفتن که فردا صبح بازم میان. خونه در سکوت سنگینی بود. نمیدونستم خیلی زود قراره از هم جدا بشیم…. فکر میکردم احتمالا ماه های بعد از هم دور میفتیم اما مهبد همون شب دست به کار شد……


    عمو علی و سینا هم که رفتن. فقط خودیا موندن. ارمین رو به مهبد کردو گفت
    _ باید دست بکار شیم شروع کن!
    مهبد سرشو اروم تکون داد. اومد نشست جلوم. چشمهای غم زدشو قفل کرد به چشمهای خستم.
    _لیلا باید حرف بزنیم.
    منتظر نگاهش کردم.
    دستاشو روی بازوهام گذاشت و با مکث گفت:
    _لیلا وقتشه با هم خدافظی کنیم...
    چونم لرزید و با تعجب گفتم:
    _چی؟!!!
    بغضشو با صدا قورت داد....
    _لیلا من....
    روشو چرخوند تا گریه نکنه اشک تو چشام جمع شد و به سختی گفتم؛
    _به همین زودی ؟!!!!!!اره؟!
    شایان مهبد رو کنار زد و نشست روبروم؛
    _ببین خواهری.... فردا اون مددکارای بیمصرف اجتماعی میان. ارمین که برات توضیح داده. ببین ابجی قرار نیست که تا ابد از هم جدا شین مهبد میدونه شما کجایین ....مهبد جنگ بزرگی در پیش داره شاید ببازه شاید ببره...! شماها باید دور باشین و گیر پرورشگاه انزلی نیفتین.
    مغموم گفتم:
    _جنگ؟!!!
    لبخند تلخی زد:
    _اره برای برگشتن به راه راست باید هر دومون بجنگیم.
    لبخند گرمی به روی مهبد پاشیدم که مهربون نگام کرد. خیلی خوشحال شدم که قراره باز خوب باشه اما خب من خیلی بچه بودم و به تمام مسائل واقف نبودم.
    شایان پی حرفشو گرفت؛
    _یه روزی سالهای بعد همتون دوباره باهمین، سه تا بچه که یه روزی بخاطر کاری که داداششون براشون کرده ازش ممنون خواهند بود!
    نگاهی به سهیل و سام کردم گذشتن ازشون برام غیر ممکن بود گریم گرفت و خودمو تو اغوش مهبد عزیزتر از جونم رها کردم. اشکام پیرهنشو خیس میکرد و اون فقط با بغض و آه نوازشم میکرد. اروم دره گوشم گفت:
    _باید وسایلو جمع کنیم. من همیشه قلب و روحم با توعه هرجا که باشین شما سه تا، من ذهن و روح وقلبم اونجاس خونه تو تو قلب منه تا ابد.....خونه ی همتون تا ابد تو قلب منه...خوب درس بخون و رشد کن لیلا منم خودمو هرجور شده میکشم بالا.... هرجور که شده زنده میمونم و میام. قسم به بزرگی خدا و عزت بابامون من میام دنبالتون قول میدم.
    پیشونیمو بوسید و گفت:
    _هر وقت دلت تنگ شد برام نامه بنویس البته هر وقت خوندن نوشتن یاد گرفتی. داداشی هر وقت نامت برسه بی چون و چرا همون لحظه جوابتو میده! باشه لیلای من؟
    سرمو تکون دادم و محکمتر خودم بهش فشار دادم . سهیل رو تو اغوشش گرفت و گفت؛
    _داداشی.... تو هم باید بری....
    سهیل سرشو بالا اورد با صدای بچگونش گفت:
    _کجا؟
    لبخند تلخ مهبد دلمو اتیش زد....
    _یجای دور داداشی.... به دور از منو لیلا
    ترس تو چشم های سهیل جا خشک کرد. مهبد سر صورت سهیل رو با گریه می بوسید. و بخودش فشار میداد. چشمامو بستم تا نبینم رنج شو.
    _یروزی میام دنبالت سهیل جان یه روزی داداشی میادو دوباره میبرتت بگردی میبرتت پارک و تابت میده خوراکی میخره برات
    رو به من کردو گفت؛
    _پاشو اجی باید عجله کنیم
    از جام بلند شدم تا برم اتاقو وسایلامو جمع کنم....مهبد چمدون نسبتا بزرگی رو از یکی از کمدا کشید بیرون. گذاشت جلوم.
    _لباس های جدیدتو بچین این تو
    فقط زل زدم بهش....
    نگاه خیرمو که دید گفت؛
    _زود باش لیلا وقت تنگه.
    با من من و فس و فس شروع کردم به چیدن لباسا. خودشم تو چمدونای دیگه داشت لباس های سهیل و سام رو میچید. یه دل سیر دلم میخواست نگاهش کنم به یاد بسپرم تموم و یک به یک اجزای صورتشو. دستاش میلرزید دستایی که هفت سال و هر روز خدا منو به اغوش میکشید و موقع تشنج و بیقراریم حلقه میشد دورمو و اروم میکرد. داداش من قیافش مظلوم و زیبا بود یعنی دیگه چشماش و صداش و دستاشو نخواهم داشت؟! یعنی دیگه تو این خونه نمیخوابم؟ لب و لوچه م اویزون شد. حس کردم حالش خیلی بده. پاشدم و رفتمو از پشت بغلش کردم. مکث کردو چشماشو بست. بدنش یخ کرده بود.چرخید سمتم و پیشونیشو چسبوند به پیشونیم.
    _اینکارو نکن لیلا. منو وابسته بخودت نکن که نتونم بفرستمت
    سکوت کردم. برای اینکه دو دل نشه سریع پاشد و از اتاق رفت بیرون. سرمو انداختم پایین. عکس بابا رو چسبوندم به سینم و چشمامو بستم. چقدر دلم براش لک زده بود....مهبد و شایان و ارمین در سکوت تو حیاط نشسته بودن. رفتم تو پذیرایی سهیل و سام خوابشون برده بود. چشمامو مالیدم. سرمو تکیه دادم به دیوار سرد.
    نمیدونم کی خوابم برد با صدای مهبد چشامو باز کردم.
    _لیلا.....لیلا
    همه جا تاریک و ترسناک بود .....دوباره همون صدا....
    _لیلا.... لیلا
    اما هیشکی نبود! صدای زوزه باد میومد و رعد برق. تمام خونه مون شده بود دالان تو در تو! همه جارو گشتم پس مهبد کجاست درحال گشتن بدنبالش بودم که یهو مهبد با چهره ای وحشتناک و خونی برگشت سمتم. جیغ زدم و پریدم و همزمان با پریدن از خواب تو بیداری هم جیغ زدم!
    مهبد دویید طرفم! اونقدر ترسیده بودم که مهبد رو هم با اون موجود وحشتناک تو خوابم تشخیص نمیدادم.از ترس مچاله و تو.خودم جمع شدم.
    _لیلا خواب دیدی لیلا هیچی نیس لیلا نفس بکش لیلا! منم مهبد! داداشت! لیلاااااااااا
    نفسم گیر کرده بود لعنتی دوباره همون حملات هیستریک ....داشتم تقلا میکردم نفس بکشم اما نمیشد! دست مهبد بالا رفت و محکم زد تو صورتم!از شدت درد و ترس ناشی از کابوسم هوا به ریه هام کشیده شد و هق هق زدم.مهبد نفس راحتی کشید و.رو به شایان که با نگرانی نگام میکرد گفت:
    _یه لیوان اب بیار لطفا
    شایان بطرف اشپزخونه دویید. مهبد بی تاب منو بخودش چسبوند.لیوان اب رو مهبد جرعه جرعه به خوردم داد. انگار اتیش درونم خاموش شد. نگران زل زده بود بهم. سرمو فرو کردم تو گ.ر.د.ن.ش. عجیب بوی بابا رو.میداد. با فکر اینکه دیگه مهبد نیست تا بازم وقتی ناراحتم تو بغلش تابم بده دلم گرفت....تا صبح تو اغوشش خوابیدم اما اون تا خوده صبح چشم رو هم نزاشته بود. اینو صبح از چشمای پف کردش فهمیدم.
    اخرین صبحونه خانوادگیمونو کنار هم خوردیم شایان و ارمین اون شب مهبد رو رو تنها نزاشته بودن. صدای گذشتن ثانیه ها و دقایق ساعت عین ناقوس مرگ بود. و تیک تاک ساعت ملودی جدایی رو مینواخت. پنج و نیم صبح لحظه ی از هم پاشیدن اتحاد خانواده ی ما بود. اتحاد مقدسی که من تا هفت سالگیم توش زندگی کردم بیست یک اذر سال هشتاد و یک.من از خواهر برادرام و تموم خاطراتم تو خونه پدریم جداشدم.... ارمین و سینا قبل ازینکه سوار ماشین سینا بشیم بازم گفتن که دختر خوبی باشم و به این فکر کنم که این جدایی ختم به خیر خواهد شد. مهبد زانو زد رو زمین و برای اخر زل زد به چشمهام.....سعی میکرد نشکنه سعی میکرد ارامش داشته باشه. اشکام خشک شده بودن انگار.... خالی شده بودم از هر واژه ای....
    _لیلای من....عزیز دل داداش.... داری میری خدا به همرات...
    سرمو انداختم پایین و ساکت شدم:
    _به داداشی قول بده قوی باشی
    اشک تو چشماش قلب تا جیگرمو سوزوند.
    _لیلا جان.... منه بی لیاقتو ببخش
    اشکی که تو چشماش داشت برای افتادن و نیفتادن استخاره میکرد اخر از چشماش چکید و رو خاک سرد کوچه افتاد. نمیخواستم از اغوشش بیرون بیام. نالیدم:
    _داداشی من نمیخوام برم....
    صورتشو چسبوند صورتم که خیسی اشکاش صورتمو شست:
    _بابد بری جیگره داداش باید بری
    گریم گرفت رومو ازش گرفتم.
    سام.رو به اغوش کشیدم و زار زدم.
    _سامی جونم
    اونم که سوزه صدامو شنید چهره ش مچاله شدو زد زیر گریه.... مهبد مشغول دلداری دادن به سهیل بود که غمزده فقط نگاهش میکرد. سام رو به اغوش کشیدو چیزی دره گوشش زمزمه کرد که هیچ وقت تا سالها نفهمیدم که چی گفت.
    سینا وسایلمون رو.گذاشت تو ماشینش. مهبد رو به من کردو گفت:
    _خداحافظی نمیکنم چون بد شانسی میاره به امید دیدار عزیز دل داداشی. لیلا من قسم خوردم و پای قسمم هم هستم. میام لیلا میام قول میدم...لیلا فراموشم نکن.
    از زوره گریه هیچی نمیدیدم. من با سینا میرفتم و سهیل و سام با یه ماشین دیگه..... لحظه اخر منو سهیل به پشت چرخیدیم و از تو ماشین هایی که توش نشسته بودیم به داداش عزیزمون خیره شدیم تا زمانی که ازش دور شدیم با شونه های خمیده بدرقمون کرد با نگاهش و کاسه ابی رو پشت سرمون خالی کرد. هر لحظه دور شدنم برام با ذره ذره مرگ از فرط دلتنگی و غم بود.
    
    سینا
    نگاهی از تو اینه به لیلا کردم که خموشو سرد و ساکت اشکاش به روی پیرهنش میچکید. ارمین به بیرون خیره شده بود. دلم بدجور گرفته بود. به جاده که کم کم دراز تر میشد چشم دوخته بودم. باید سه تا بچه هارو همراه با یه ماشین دیگه که پشتمون میومد تا سه خانواده مجزا همراهی میکردم. طفلکی مهبد الان چه حالی داره؟!
    سه شهر سه خانواده سه زندگی که خیلی از.دنیای مهبد و قلمروی زندگیش دور بود. سرم درد میکرد... ارمین سام رو بغل گرفته و تو افکارش غرق بود. اولین مقصدمون تالش بود برای سپردن سام به زوج جوونی که هرگز شانس بچه دار شدن رو نداشتن.حتما با ورود سام به زندگیشون دنیاشون عوض میشه....این زوج جوون جایی بر روی کوهپایه های تالش زندگی میکردن. دو ساعت راه بود دوساعت راهی که از پس کوه های سر بفلک کشیده و جاده پیچ در پیچ سرگیجه اور میگذشت. سرسبزی خطه شمال زبانزد عام و خاص بوده و هست اما اونروز حتی طبیعت هم با رنگ های جذابش نمیتونست طلسم غم رو بشکنه و نگاهامونو خیره بخودش بکنه. همه چی در سکوت از نظرها میگذشت.
    درختان ،کوه ها، خونه ها و گاهی دریایی مواج که از دور دستا خودشو به ساحلش میکوبید. لیلا بی رمق و بی حس اشک میریخت. گوله گوله بیوقفه اشکاش میچکیدن. هیچ کاری هم نمیشد کرد بچه بود ولی باید با غمش کنار میومد.هوا رو به روشنی گذاشته بود و خورشید ناتوانتر از همیشه در اسمون برای از بین بردن سرما پا به اسمون گذاشت. بعد از کلی پرس جو خونه مورد نظر پیدا شد نگاهی به خونه کردم. شیروانی سفید و قهوه ای دیوار های یه دست سفید که از قرار معلوم خونه کرسی بلند هم بود. ساده یه طبقه اما بزرگ به نظر میرسید. مرد جوون بیست و شیش هفت ساله ای مشغول بیل زدن باغچه ی جلو خونه با وسواس خاصی بود. خونه ها چون پایین کوه بودن دیوار نداشتن.
    منو ارمینو لیلا با سامی که در بغلم و از دیدن محیط جدید به وجد اومده بود اروم به سمت مرد حرکت کردیم ارمین رفت جلو که مرد با دیدنش گل از گلش شکفت!
    به به اقا ارمین صفا اوردی منتظرتون_
    بودم! بفرمایید تو... بفرمایید
    از ادب و نزاکتش و احترام گذاشتن و مهمون نوازیش خوشم اومد.
    باهاش خوش و بش کردم و دست دادم که راهنماییمون کرد به خونه. خونه ساده اما شیکی بود. تلویزیون داشت در صورتی که کمتر کسی اونموقع میدونست تلویزیون چیه تابلوهای طبیعت و گلها و برق زدن وسایل و وجود وسایل ضروری زندگی، باعث شد در دلم، صاحبان خونه رو تحسین کنم.ارمین در حالی که رو صندلی می نشست گفت:
    _اقا بنیامین این بچه ی کوچیکه یکساله همون بچه ای هستش که پشت تلفن خدمتت عرض کردم!
    مرد که حالا فهمیده بودم اسمش بنیامینه با عشق نگاهی به سام که تو بغلم وول میخورد کرد. تو همین صدای وارد شدن کسی از در خونه شنیده شد. و بعد از گذشت چند لحظه خانم جوان و برازنده ای که وقار و متانت در چهرهش مشهود بود در برابر دیدگانمون قرار گرفت.
    در حالیکه چشمهاشو به زمین دوخته بود گفت:
    _سلام خیلی خوش اومدین اجازه بدین ازتون پذیرایی کنم.
    و چرخید که بره که ارمین گفت:
    _نه ما عجله داریم اگه ممکنه زود بریم سره اصل مطلب!
    خانم جوون کنار همسرش رو مبل نشست و گفت:
    _بله حتما!بفرمایید گوش میدیم!
    ارمین نگاهی به منو لیلا کردو گفت:
    _این بچه یکساله که می بینین و این دختر خانم خوشگل خواهر برادرای اقا مهبد گل هستن که بنا به حالا میشه گفت بازی روزگار و تقدیر و اشتباه کودکانه مهبد ،از هم بهتره که جدا باشن....
    بنیامین وخانومش نگاه مهربونی به سام و لیلا کردن. ارمین ادامه داد:
    _ازونجایی که شما خیلی بمن لطف داشتید اقا بنیامین منم تصمیم گرفتم ادای دین کنم ولی اقا بنیامین، ملیحه خانم، اینو در نظر بگیرین که با توجه به اینکه شما قیم قانونی این بچه خواهید شد ،اما در هر شرایطی این بچه امانت داداشش یعنی مهبد صداقت پیشه هستش!
    خانمی که از قضا اسمش ملیحه بود گفت:
    _بله صددرصد حق با شماست. بچه که بزرگتر شد ما راهو براش باز میزاریم که اگه خودش خواست به اغوش داداشش و خانواده اصلیش برگرده!
    ارمین سام رو که داشت با دکمه لباس مشکیم ور میرفت از بغلم گرفت و گذاشت تو بغل ملیحه خانم. صدای گریه لیلا خونه رو پر کرد بنیامین مهربون جلو اومد و متواضع جلوش زانو زد:
    _دخترم قول میدم حال داداشیت پیش ما خوب باشه از جونمم بهتر ازش مراقبت میکنم.
    و اروم لیلا رو به بغل کشید. سام تو بغل مادر جدیدش اروم بود و با دقت صورت با نمک زن رو برانداز میکرد. طفلک دیگه تو این ماه از بس دست بدست شده بود با هیشکی احساس غریبی نمیکرد!
    لیلا اشکاشو پاک کرد و غمزده گفت:
    _میشه برای بار اخر ببینمش؟!
    ملیحه خانم لبخند زدو گفت:
    _اره عزیزم.
    رو به ملیحه خانم و بنیامین کردمو گفتم:
    _این طفل معصوم از زمانی که سام بدنیا اومده زحمتشو کشیده....
    هر دو باهم گفتن :
    _اخی الهی....
    نگاه دقیقی به صورت ملیحه خانم کردم چشمهای عسلیه روشن موهای خرمایی که برازنده چشماش بود گونه های برجسته و لبهای قلوه ای...سر جمع میخورد که بیست یک سال یا دو سال داشته باشه.
    لیلا سام رو بغل گرفت و نشست رو زمین سام با خوش حالی بهش لبخند زدو خودشو چسبوند بهش. لیلا با گریه گفت:
    _داداشی قوی باش و خوب رشد کن.
    مامان بابای جدیدتو دوست داشته باش. ابجی اگر چه میره ولی تا ابد تورو دوست داره و یادش میاد.داداش مهبدمون، داداشی مهربونمون یروزی میاد دنبالمون. سامی مهبد هیچوقت بد قولی نمیکنه. اون میاد حتما میاد....
    اشک تو چشمهای هممون حلقه زد میدونستم الان مهبد تو خونه زجه میزنه. لیلا رو به زوج جوون کردو گفت:
    _جانه شما، جان این بچه، مرگ من نزارین هیچی کم داشته باشه....
    اشکهای ملیحه خانم چکید و ب*و*س*ه ای بر دست سرد لیلا زد:
    قول مردونه میدم بهت عزیزم_
    لیلا اخرین ب*و*س*ه رو.بر پیشونی سام زد....
    _خداحافظ داداشی
    و هق هقش بلند تر شد. بچه رو که تحویل دادیم لیلا رو به اغوش کشیدم چقدر دردناک بودن دیدن این صحنه ها برای منکه یه مرد بودم چه برسه به لیلای هفت ساله!
    سرشو فرو کرد تو گ.و.د.ی گ.رد.ن.م و هق هق زد از بنیامین و خانمش خداحافظی کردیم و برای اینکه به لیلا فشار روحی بیشتری نیاد و درد جدایی سهیل هم ازارش نده، تصمیم گرفتیم اول لیلا رو به منزل و پدر مادر جدیدش برسونیم...

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 366
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,206
  • بازدید ماه : 14,164
  • بازدید سال : 141,267
  • بازدید کلی : 11,638,407