close
مجتمع فنی تهران
رمان مهبد (جلد اول) قسمت سوم
loading...

رمان فا

   فصل سوم    ایستادم و گفتم :    _اما یه شرط داره!    گردنشو کج کرد و گفت:    _چه شرطی؟!    چند ثانیه نگاهش…

رمان مهبد (جلد اول) قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 439 دوشنبه 15 آذر 1395 : 0:50 نظرات ()

   فصل سوم
    ایستادم و گفتم :
    _اما یه شرط داره!
    گردنشو کج کرد و گفت:
    _چه شرطی؟!
    چند ثانیه نگاهش کردم تا جملات رو تو ذهنم درست ردیف کنم!
    _اینکه هر کی هرچی گفت قبول نکنی هر کی زبون باز بود اومد گفت اینکارو بیا انجام بده سهیل بخدا کار بدی نیستو نمیدونم منفعت داره و این حرفا قبول نکنی درجا! اول روش فکر میکنی.... من میدونم تو پسر خوبی هستی و هنر نه گفتن رو به خوبی بلدی پس وقتی نیری سرکار از هنر نه گفتنت استفاده کن. دوم میای بی کم و کاست به من میگی کی چی گفت! قابل فهم هست حرفام برات؟!
    جدی گفت:
    _بله داداش!
    شروع کردم راه رفتن برگا قرچ قرچ زیر پام صدا میدادن........................



 
    _تو بچه نیستی دیگه نزدیک شونزده سالته! یه پسر سن پونزده رو که رد کنه بنظر من میشه دیگه گفت یک مرد شده! هر وقت هر کی یه پیشنهادی بهت داد، ازونجا که دیگه به هیچ احدالناسی نمیشه اعتماد کرد تو جامعه ی گرگ امروزی یا بسختی پیدا میشن افرادی که عین منو تو قابل اعتمادباشن، اول فکر کن که چرا اون شخص چنین پیشنهادی رو بهت داده!
    اروم گفت:
    _پس باید فکر کنم ببینم که قصد طرف ازین پیشنهاد چیه و بعد باید تک روی نکنم و با یکی مشورت کنم....
    با دست زدم پشتش!
    _دقیقا همینه! ایول!
    با رضایت لبخند زد:
    _مرسی که اینا رو بهم گفتی داداش. حواسم رو جمع میکنم!
    نفس عمیقی کشیدم :
    _البته بعید میدونم تو نونوایی چنین چیزایی پیش بیاد ولی خب پیشگیری مسلما به مراتب بهتر از درمانه!
    رسیدیم به یه نونوایی بربری تمیز و جمع و جور!
    _اینجاست داداش....
    با نگاه کردن به نونوایی یادم اومد اونجا رو بچه تر که بودم بابا که سالم بود از سرکار که میومد و باهاش همراه میشدم گاهی میدیدم بابا اینجا کار میکنه و در قبال دادن نون به مردم پول نمی گرفت ازشون به عبارتی با هماهنگی اقا امین که صاحب نونوایی بود صلواتی نون می پختن!
    لبخندی رو لبام نشست نه اینجا ازون جاها نیست. قداست خودشو داره حق با لیلا بود جایی که برکت خدا پخته میشه ادم های بدی مسلما نداره.
    اومدیم بریم تو که حاج امین یهو از پشتم گفت:
    _صفا اوردی صفا اوردی وای نگاهش کن انگار حامد زنده شده!
    اول تعجب کردم ولی با دیدنش لبخند رو صورتم اومد. سریع بغلم کرد و حسابی ماچم کرد:
    _فتبارک الله! با حامد مو نمیزنی انگار حامد خدابیامرز جوان شده!
    چشمش به سهیل افتاد پیشونی شو بوسید:
    _به به، به به، چه گل پسری... چطوری پسرم؟
    سهیل با فروتنی گفت:
    _ممنون حاجی خوبم... اومدیم برای همون جریانی که رهام باهاتون درمیون گذاشت.
    حاجی دوتامونو برد تو نونوایی و دوتا چارپایه گذاشت و خودشم ایستاد.
    _خوش اومدین. دیگه طی کردن نداره که علی جان رو سر من جای داری!
    سهیل سرخ شد. خندیدم و گفتم:
    _حاجی این داداش ما رو جو کار کردن گرفته این شد که ما اوردیمش پیش شما اینجا شاگردیه شما رو بکنه اوستا.
    نگاهی به سهیل و بعد بمن کردو گفت:
    _میدونی پسرم؟ پسری با این سن که به فکر کار کردن بیفته و حاضر باشه نون سره سفره مردم بده یعنی اینکه مرد شده! الان یه پسره پونزده شونزده ساله کنارت نیست یه مرد کنارته مهبد جان. افتخار باید بکنی!
    با افتخار گفتم:
    _همه ی خواهر برادرام مایه افتخار منن.
    حاجی نشست رو صندلی شکسته شده بود. چشمای زاغش اما فروغ خودشون رو داشتن. گرد سپیدی رو موهاش بود و از دستاش مشخص بود که خیلی کار کرده تو زندگی.
    _خدا عمرت بده باباجان که این خواهر برادرتو زیر پرو بالت گرفتی. میدونم الان گرفتاری گل پسر و برای ارادتی که به حامد خدابیامرز داشتم مطمئن باش یه حقوق حسابی به علی جان میدم و چهار چشمی و چهار چنگولی حواسم بهش هست خیالت ازینجا راحت باشه. مرده و قولش!
    حاج امین از قرار معلوم سی سالی بود که اینجا نونوایی داشت. کلا به خوش قولی و داشتن یه شخصیت خوب شهره بود تو شهر با حرفایی هم که زد خیالم راحت شد
    _دیگه از فردا بیاد هر روز یه پنج ساعت کار کنه کافیه مهبد جان.
    از جام پاشدم دست دادم باهاش و بوسیدم:
    _خدا حفظت کنه از اقایی کمت نکنه.
    دست گذاشت رو سینش و گفت:
    _مخلصتم.
    _نوکرم حاجی با اجازت ما دیگه مرخص شیم....
    دستمو دو دستی فشار داد :
    _منور کردی اینجا رو بازم بیا پسرم خوشحال میشم ببینمت... برو بسلامت خدا پشت و پناهت.
    بیرون که اومدیم سهیل ذوق مرگ بود!
    _اخ جون آخ جون
    کم مونده بود قر هم بده خندیدم و گفتم:
    _زشته سهیل مردم میگن چشه این پسر خل شده!
    شیطون نگاهم کرد!
    _موافقی تا خونه مسابقه بدیم؟!
    جلومو نگاه کردم جاده خاکیه طولانی راهی بود که ما هر روز طی میکردیمش چه تو رفت چه تو برگشت.
    _موافقم.
    کوله شو انداخت پشتش :
    _با شمارش من سه رو که گفتم استارت میزنیم!
    _باشه قبوله.
    هر دومون یه پامون رو گذاشتیم جلو یه پا عقب....
    _یک..... دو..... سه!
    با گفتن سه هر دومون عین فشنگ از جامون کنده شدیم! من میتونستم چه ترفندی بکار ببرم برنده شم مسافت طولانی بود و باید یکیمون برنده میشد. سهیل هم دونده خوبی بود اما تمام نیروی خودشو اول راه صرف کرد و این باعث کم شدن سرعتش شد من چندین متر عقب تر بودن اروم عمدا میدوییدم تا انرژی رو ذخیره کنم زمانی که سهیل تقریبا بریده بود و سرعتش به حداقل رسید من فورا سرعتم رو زیاد کردم و ازش زدم جلو. یه ان حس کردم واقعا کمرم درد گرفت! سراشیبی بود و قدمهای من بلند! مسابقه رو بردم اما به قیمت چی؟! به قیمت کمر دردی که تاشب امونمو برید!
    _خیلی زبلی مهبد!
    خندیدم و گفتم:
    _هرچیزی راه خودشو داره.
    هر دو نفس نفس میزدیم. درد کمرم یه کم اروم شده بود رسیدیم خونه تا درو وا کردم سهیل پرید تو و با خوشحالی گفت که کار پیدا کرده لیلا تعجب کرده بود قرار بود مثل اینکه باهام لج باشه ولی وقتی فهمید موافقت کردم بیخیال شد.
    لباسمو عوض کردم به سختی نشستم رو زمین. موقع دوییدن فکر کنم تموم وزنم رو کمرم بوده چون سراشیبی تند بودو بدنم کنی به عقب متمایل شده بود. لیلا سفره رو چید. به روی خودم نیاوردم درد دارم. خدا کنه اسیب جدی ندیده باشه کمرم اونوقت بیچاره میشم. البته بعد از این همه جون کندن و جسم سنگین بلند کردن و کار کردن تو ساختمون و بی احتیاطی کردن تو بچگی چه کمری میخواد برام بمونه اخه؟!
    اومدم ظرفارو بر دارم که دیدم نمیتونم!
    _بیار دیگه ظرف هارو مهبد.
    با خودم گفتم نباید بچه ها بفهمن نباید نگرانم شن من نباید تبدیل به یه بابای دیگه بشم که توانایی حرکت نداشت.
    ظرفارو برداشتم و بسختی بلند شدم و خودمو صاف کردم نفس حبس شدم ازاد شد... ظرفارو گذاشتم کنار سینک.
    _مرسی
    اروم گفتم خواهش میکنم. لیلا کنجکاو چرخید سمتم:
    _مهبد ؟! چیزی شده؟! نرمال نمیزنی!
    پشتم بهش بود. نباید بروز میدادم. صدامو عادی کردمو گفتم:
    _خستم فقط.... چیزیم نیست!
    اما فکر کنم شک ش بیشتر شد!

    رفتم تو اتاق، عجیب بغض داشتم و دلم گرفته بود.... کاره لیلا که تموم شد اومد تو اتاق. یجور غمگینی نگاهم کرد. نگاهمو ازش دزدیدم... اومد نشست جلوم ساکت و نگران... زل زد به چشام تا شاید بفهمه چمه.. کم کم داشت خندم میگرفت از کارش! مدام وول میخورد و صورتم رو کنکاش میکرد یهو پخی زدم زیر خنده!
    خندید و گفت:
    _خب وقتی عین خره شرک چشاتو ازم میدزدی چی ازم انتظار داری بگو چته دیگه!
    خندم شدت گرفت! لباش غنچه شده بود و چشاش گرد! همیشه همینجوری تعجب میکرد. .. با خنده گفتم:
    _چرا لباتو اینجوری میکنی ادم یهو فکر میکنه که.....
    خندید و با حرص گفت:
    _اه مرتیکه ی منحرف!
    و بدنبالش دستمال کاغذی رو پرت کرد طرفم که جا خالی دادم!
    خندیدم و گفتم:
    _منحرف تویی که از یه جمله ی ناتموم بد برداشت کردی!
    _خب حالا بیخیال این مباحث خان داداش ما چشه؟!
    لبخند دندون نمایی زدم:
    _چش نیس گوشه
    یکی شتلق زد تو سرم! خودمو لوس کردم و قیافه مو عین بچه ها کردمو ساختگی زدم زیر گریه!
    _آییییی شَلَم بابایی بدو بیا اژی منو ژد( ای سرم بابایی بدو بیا اجی منو زد)
    زد زیر خنده:
    _عین میمون شدی بخدا خب چرا مقاومت میکنی! بهم بگو دیگه چته.. .
    مونده بودم بگم؟ نگم؟ خب که چی اخرش که میفهمه اخرش که باید بدونه!
    _کمرم خیلی درد میکنه.
    اب دهنش رو قورت داد و دوباره چشماش نگران شد.
    _خیلی درد میکنه؟!
    همینه ها که میگن خواهر داشته باشی خوشبخت ترین مردی! چون مثل مادر نگرانته!
    مهربون نگاهش کردم :
    _خیلی نه ولی خب درد میگیره فعالیت میکنم دردش کمه میشینم بدتره
    یهو هینی کشیدو چشماش گرد شد! که باعث ترسیدن منم شد!
    _چیشد لیلا؟!
    با دست راستش زد رو دست چپش:
    _خاک دو عالم به سرم! نکنه رماتیسم ستون فقرات گرفتی؟!
    اصلا نمیدونستم اینی که گفت چی چی هست!!!
    _اینی که گفتی چی هست اصلا؟!
    یکمی فکر کرد و گفت:
    _البته من دکتر نیستم و مطمئن نیستم که واقعا مشکلت این باشه ولی خب رماتیسم ستون فقرات یه بیماری پیش رونده س که باعث خشکی و درد و کمر میشه شبا که وقته استراحته دردش شروع میشه و روزا که فعالیت زیاده دردش کم میشه بیماری ارثیه. خدا نکنه مشکلت این باشه ولی اگه این باشه خدا خودش بدادمون برسه!
    تو دلم اشوب شد... نکنه همین باشه! خدایا بهم رحم کن...
    _خب درمانش چیه؟!
    _خب با اینکه نیم میلیون از مردم ایران باهاش درگیرن اما هنوز برای دکترا این مشکل ناشناخته س و عموما با کمر درد اشتباه گرفته میشه. من پدره دوستم درگیر این مشکله دیر دکترا فهمیدن و الان مفصلهاش و کلا زانوش درگیر دردن! واسه همینه که ازش اطلاعات زیادی دارم. تو مردها نه برابر زنها شیوع داره و از هجده نوزده سالگی شروع میشه و اگه درمان نشه خطرات زیادی داره درمانش داروهای ضد التهاب و تغییر روش زندگیه و اب درمانی.
    غم راهشو به چشمهام باز کرد.
    لیلا دستی به موهام کشید :
    _ایشالله این نیست ولی خب اگه خدای نکرده این باشه دیگه نمیتونی تو کارخونه کار کنی...
    اروم با تاسف گفتم:
    _پس چجوری شماها رو تامین کنم. ...
    گ.و.ن.م رو ب. و. س. ید :
    _مامان باباهای ما هر ماه کمکمون میکنن ناراحت نباش.
    لبخند تلخی زدم. به یه طرف خیره شدم که گفت:
    _الان زنگ میزنم مطب دکتر فتحی برات وقت میگیرم.
    اروم گفتم :
    _باشه ممنون...
    لیلا که رفت بغض راه نفسمو بدتر بست. یعنی ممکنه منم.....نه من نمیزارم مثل بابا بشم. هرجور شده نمیزارم صداش رو شنیدم که داشت از مطب وقت میگرفت.
    قرار شد ساعت پنج بریم. طرفای پنج بود که حس کردم واقعا خشک شدم سهیل تازه از خواب بیدار شده بود صداش زدم :
    _سهیل داداش یه لحظه بیا....
    سریع اومد :
    _جانم؟
    میدونست کمرم درد گرفته.
    _دستامو بگیر کمکم کن پاشم
    اومد و دستمو محکم گرفت و بلندم کرد از درد جونم در اومد. لبمو گاز گرفتم تا صدام در نیاد! خودشو جلوم نگه داشت تا نیفتم. ناراحت نگاهم کرد....
    _تقصیر من بود اگه من مسابقه....
    انگشت اشارم رو گذاشتم رو لبش:
    _هیسسس.... تقصیر تو نبود
    بزور قدم از قدم بر میداشتم. اما نه من زاده ی دردم نباید تسلیم شم.. مسافت زیاد دور نبود. یک ربع بیشتر پیاده راه نبود. راه میرفتم کم کم عجیب دردم از بین میرفت! شاید لیلا راست میگفت واقعا همین رماتیسم فقرات ممکن بود گرفته باشم ای خدا. مطب دکتر تمیز و بزرگ بود زیاد شلوغ نبود. شاید فقط سه چهار نفر جلوی ما بودن تا نوبت ما شه. لیلا که دید استرس دارم گفت:
    _اجیت که هست غصه ی چیو میخوری؟!
    پوف کشیدم که منشی بهمون گفت میتونیم بریم تو. دکتر برام نوشت که باید یه عکس بگیرم از کمرم و بعد دوباره برم پیشش. رفتیم برای رادیوگرافی کمرم که تا درو باز کردم با جمع کثیری از بانوان حامله رو برو شدم!!!!!! اخه اونجا سونوگرافی هم میکردن! سریع درو بستم لیلا با تعجب گفت:
    _چیشد؟!!!!
    با خجالت گفتم :
    _اینجا همه خانمای باردار نشستن یه مرد هم توش نیست زشته لیلا!
    خندید و گفت چی زشته اخه حرف مفت نزن! گفتم:
    _شلوغه بخدا تا شبم نوبتم نمیشه بیا خانمی کن ازینجا بریم.
    با دست هولم داد جلو!
    _سونو زیاد طول نمیکشه!.
    با تحیر گفتم:
    _مگه تو رفتی؟!
    خندید و گفت:
    _اره دیگه وقتی مامان مارو حامله بوده هر کدوم یه بار رفتیم تو هم رفتی حالا گمشو برو تو!
    خندمو خوردم و پامو که گذاشتم تو حس خروسی رو داشتم که از سقف مرغدونی انداخته باشن تو! همه زنا یجوری نگاهم کردن! کلا خجالت کشیدم!. لیلا رفت سمت پذیرش و گفت که ما برای رادیو گرافی اومدیم و خانمه لطف کردو سریع مارو به یه اتاق دیگه هدایت کردو من چقدر ازش ممنون بودم! موقع بیرون اومدن و گرفتن نتایجم داشتیم میرفتیم بیرون که یخ زنه داشت منو با نگاهش میخورد سرمو انداختم پایین که لیلا رو به زنه با جدیت گفت:
    _چشم چرونی زشته وقتی شکمت اینهمه بالاس البته اگه اون بچه واقعا مال شوهرت باشه!
    زنه اومد چیزی بگه که لیلا درو بست! به شوخی گفتم:
    _چکار داشتی خانمه رو تازه داشت از جمال زیبای من مستفیض میشد.!
    لیلا با حرص گفت:
    _بره از جمال بیریخت شوهر ایکبیری ش و اونجاش لذت ببره مستفیض شه نه داداش من!
    با لحنی سرزنش گر گفتم:
    _عه لیلا زشته!
    چشم غره زد:
    _والا!
    افتاد جلو و رفت سمت مطب دکتر! ریز ریز خندیدم! وقتی دکتر گفت مشکلم چیه انگار یه گالن نه صد گالن اب یخ ریختن روم! همونی که لیلا حدس زده بود تمام ساعاتی رو که بیرون بودیم بخودم امیدواری داده بودم که مشکلم این نیست اما دریغ..... خدایا دست مریزاد واقعا.... اخه چرا من؟!


    انگار حرفهایی که دکتر میزد رو نمیشنیدم! تو ناراحتیم غرق بودم که لیلا یه سقلمه بهم زد! از هپروت بیرون اومدم و هول گفتم:
    _بله؟!
    دکتر خنده عمیقی کرد:
    _ترسیدیا پسر نترس هنوز پیشرفت نکرده. بموقع اومدی. اگه قرصها رو بخوری و چیزای سنگین بلند نکنی تغذیه تو برسی و ورزش کنی احتمال هشتاد درصد هست خوب شی. خواهرت میگه کارخونه کارای سنگینم میکنی دیگه نمیتونی اونکارو انجام بدی باید به فکر یکار دیگه باشی
    لیلا منو معنی دار نگاه کرد. بعد رو به دکتر کردو گفت:
    _دقیقا باید چکار کرد دکتر؟!
    دکتر با خودکاره روی دفترچه ی نسخه هاش ور رفت و چرخوندش.
    _درمان قطعی ای براش وجود نداره اما میشه کنترل کرد که بدتر نشه یا پیشرفت نکنه. داروهای ضد التهاب برات مینویسم چند جلسه هم اب درمانی یه سری ورزش ها هم هست که هر روز صبح و چند ساعت قبل خواب باید انجام بدیش. تغذیه تو بشدت باید مراقب باشی. چون این مریضی تموم بدن رو درگیر میکنه ممکنه قلبی و گوارشی هم مشکل پیدا کنی. ولی تغذیه میتونه کمکت کنه خیلی و صد البته ورزش.
    کور سوی امیدی به وجودم برگشت.
    _ممکنه کلا از بین بره بعد از چند سال دکتر؟
    لبخند محوی زد. میانسال بودو معلوم بود با تجربه س اگه نبود که نمیگفتن بهترین دکتره گیلانه.
    _هرچیزی تو پزشکی ممکنه. این بیماری پیش رونده س خوب خوب نمیشه ولی خب روندش کند میشه نترس کافیه مراقبت کنی شایدم با تو تو رودرواسی قرار بگیره و کلا دست از سرت برداره!
    رو به لیلا کردو گفت:
    _شما باید خیلی حواستون به ایشون و کار کردنشون باشه و همینطور غذاش. روغن و سرخ کردنی ممنوع! غذا باید اب پز و بخار پز شده باشه. سبزیجات و هر چیزی که مربوط به خانواده سبزیجاته آزاده گوشت باید حداقل باشه. لبنیات تا میتونی بهش بده گوشت سفید هم آزاده. مشکلی بود من در خدمتم. شیرینی و شوری هم در حد نرمال عیب نداره ولی سعی کن غذاتو بی نمک بخوری. یه یه ماه این قرصا رو بخور بعد بیا پیشم که کمش کنم یا کلا قطعش کنم و درمانتو عوض کنم.
    اوف پس یه راست برم بمیرم دیگه هیچی نمیتونم بخورم که! قرص هم که ماشالله تموم نسخم پر شد از انواع قرص! هشت تا قرص بود خدا بدادم برسه! کلا جمعا هشتاد تومن فقط پول قرص شد! کلافه بودم اصلا!
    لیلا با امیدواری در حالی که سعی میکرد ناراحتی شو پنهان کنه گفت:
    _چرا عزا گرفتی بخدا هنوز هیچی نشده! تازه تو جوونی میتونی زود خوب شی!
    بی حوصله نگاهش کردم دستشو گذاشت رو دستم :
    _نا امید باشی بدتره. نا امید نباش لا اقل بخاطر ما سه تا. ببین سام وضعش از تو بدتر و ناجورتره اما نا امید نیست ماهه دیگه خوب میشه ایشالله تو هم خوب میشی
    سعی کردم هیچ نا امیدی ای رو دیگه ازون روز به خودم راه ندم. با این اوصاف باید کارمو عوض میکردم و از کارخونه هم استعفا میدادم. و همین تموم مسیر زندگی منو به کل عوض کرد!
    تموم شب رو از درد تو جام وول میخوردم! سهیل طفلک بیدار میشد همش چون تو پذیرایی بود و من مدام پا میشدم و راه میرفتم نمی تونستم یجا عین ادم دراز بکشم درد نفسمو میبرد. حالا میفهمم بابا چه زجری رو تحمل میکرد! خدا بیامرزدت بابا چه دردی میکشیدی تو حالا میفهمم
    تموم شب رو نشسته خوابیدم رو صندلی! شاید بشه گفت قد یک یا یک ساعتو نیم خوابیده بودم. سهیل چایی که گذاشت اومد تو. گیج خواب بودم چشمام نیمه باز بود.
    یکم شونه هامو مالید:
    _الهی بمیرم داداش
    چپ چپ نگاهش گرفتم:
    _خدا نکنه بچه!
    _تو درد میکشی به بودنم شک میکنم.
    چرخیدم سمتش:
    _خیلی خب خیلی خب بسه برو اماده شو رو مخ من جفتک پرونی نکن با این حرفات!
    خندید و در رفت میدونست بمونه یه اردنگی ای چیزی نثارش میکنم سخاوتمندانه!
    پاشدم تموم بدنم قلنج کرده بود رفتم قرصام رو خوردم و چقدر حال بهم زن بود خوردت این حجم از قرص ولی خب چه کنم... ورزش هایی که دکتر کتابچه شو بهم داده بود انجام دادم. میز ناهار خوری اشپزخونه که عموما ازش استفاده نمی کردیم دیگه شد جایگاه همیشگی مون برای نشستن من اصلا نمیتونستم زمین بشینم!
    با نوزده بیست سال سن شدم پیرمرد!
    گوشی رو برداشتم و زنگ زدم بعده صبحونه به کارخونه. رییس معلوم نبود کجا بود چی می کرد که رایکا همش گوشی رو برمیداشت.
    _سلام خانم زارع صداقت هستم.
    مکث کوتاهی کرد و کردو سرد گفت:
    _علیک سلام بفرمایید.
    پشت تلفن تو دلم گفتم ایش افاده ایه مسخره!
    _راستش به دلایلی دیگه نمیتونم تو کارخونه کار کنم!
    صدای پوزخندش از پشت تلفن اومد:
    _احیانا که اون دلیل من نیستم نه؟!
    اینبار من پوزخند زدم:
    _شما چرا فکر میکنی اینقدر برام مهمی که بخوام بخاطر شما نیام من مثل شما دخترا ننر نیستم! در ضمن مشکلم جسمانیه!
    با لحن تمسخر آمیز گفت:
    _اها که اینطور!
    منم در جوابش گفتم:
    -متاسفم که نیومدنم بخاطر شما نبود بانو!
    ههههه همیشه کم میآورد جلوم :
    _میام استعفا میدم و مدرک پزشکی هم ارائه میکنم خدمتتون!
    دیگه انگار رغبت نداشت کل کل رو ادامه بده چون میدونست کم میاره!
    _باشه زودتر بیا که من خیلی کار دارم بای!
    بعدم قطع کرد. اه اه دختره ی انتر مغرور. اگه اعتماد به سقف اینو یه بوزینه ماده داشت الان جای سیندرلا بود!
    بچه ها رفتن مدرسه. این دختره ی بیمصزف چکار داشت مگه! اداشو دراوردم '' خیلی کار دارم '' اصلا برای چی باید زود برم؟! هر وقت دلم میخواد میرم! بزار از ته بسوزه با دیر رفتنم! رفتم یکم میوه برداشتم و نشستم جلو تلویزیون. صبح زود بود و داشت تکرار خندوانه نشون میدادبعد از کلی خندیدن به رامبد و برنامه ش نشستم و تازه متن استعفامو نوشتم. نخندین من کلا مردم ازاریم گل کنه رو دست هرچی مردم ازاره بلند میشم!
    ساعت دوازده بود که رفتم کارخونه رایکا برزخی نگاهم کرد:
    _شما احیانا نباید زودتر میومدین؟! منو این اقا اینجا ساعتهاس برای اومدن وقت نشناسی مثل شما معطل شدیم.
    نگاهی به پسره کردم ازون پولدارای جلف که هرچی دستش بود به خودش آویزون کرده بود. خوشتیپ بود ولی مشخص بود اصلا بند و بار نداره تتوی رو دستشم که هیچی اصلا نگم بهتره! بی‌تفاوت نگاهم کرد لبخند پیروز مندانه ای زدم ازینکه تونستم رایکا رو حرص بدم:
    _کسی مجبورتون نکرده بوده برام منتظر بمونین کرده بود؟!
    پسره عصبی گفت:
    _خیلی حرف میزنی یارو! زود بگو کارت چیه رفع مزاحمت کن!
    پوزخند زدم که گفت:
    _رایکا تموم این کارگراتون عین این عوضی پر روئن؟!
    با لبخند رو کردم بهشو گفتم:
    _گاو گاو رو پیدا میکنه! شما دوتا هم همدیگرو پیدا کردین لنگه ی همین خیلی به هم میاید!
    بعدم جدی شدمو گفتم:
    _تو جوجه فوکولی اگه دهنتو ببندی کسی نمیگه لالی
    اومد پاشه جوابمو بده که آقای زارع اومد تو و پسره با ترس رفت عقب رایکا که داشت از وحشت پس میفتاد! چشمای اقای زارع گرد شده بود... اوه پس پدره نمیدونه دختره چکارس! اروم خودمو کشیدم کنار که داده اقای رییس تموم پنجره ها رو لرزوند!


    جو متشنج شد! رییس داد زد:
    _باز تویی پسره ی نمک به حروم؟ رایکا تو باز با این بی هویت و بی شخصیت میگردی مگه نگفتم تو خانواده ما این کثافت کاریها جا نداره گفتم یا نه؟!
    دیدم هوا پسه اومدم درو وا کنم ساکت برم بیرون که پدر رایکا کوبوند با مشت تو صورت پسره برق از چشام پرید و رفتم بیرون کارگرا داشتن جمع میشدن!
    رامین اومد سمتم :
    _چیشده ؟! هوی تو... امروز تو چرا نیومدی!
    اوه اوه رییس خیلی عصبانی بود گلدون رو پرت کرد تو در که پشتم لرزید و سریع از در فاصله گرفتم!
    _نمیدونم چیشده ولی رییس یهو این پسره رو دید ترکید از عصبانیت!
    رامین منو کشید به یه طرف و گفت :
    _بیا اینور تا در باز نشده یه چیزی نخورده تو سره تو!
    خندیدم و گفتم :
    _بعیدم نیست، راستی من دیگه اینجا کار نمیکنم!
    چشماش گشاد شد!
    _نگو که حکم اخراج تو داد دستتو خلاص!
    لبخند مرموزی زدمو گفتم:
    _جراتشو نداره مشکل چیزه دیگس رماتیسم ستون فقرات گرفتم
    ناراحت گفت :
    _ای بابا هیشکی نمیگیره عدل باید تو بگیری!
    صدای جیغ رایکا بلند شد:
    _من دوستش دارم من میخوامش من آمین رو میخوام! حق نداری بزنیش! من میخوام باهاش زندگی کنم!
    و محکمتر جیغ زد:
    _گفتم نزنش بابا نزن!
    تموم کارخونه به هم ریخته بود! هرکی یچیزی میگفت.... که در باز شد و پسره و رایکا باهم پرت شدن بیرون! صدای رییس پیچید تو فضای کارخونه!
    _برو باهاش زندگی کن برو باهاش زندگیتو بساز این پسره یه ه. ر. ز.ه بی پدر مادره یه سال سعی کردم ازش دورت کنم ولی تو هم عین این احمق وکثافتی برو... برو دیگه دخترم نیستی من دیگه دختر نمک نشناسی عین تو ندارم گمشو از جلو چشام دور شو!
    صورت رایکا سرخ بود و صورت پسره خونی اشک از چشمهای رایکا گوله گوله می چکید.
    _باشه میرم و بر نمیگردم آمین اونی نیست که تو فکر میکنی! دیگه اسمتم نمیارم
    و بدنبالش دست آمین رو گرفت و با قدمهای تند از محوطه بیرون زد. رییس کلافه لگدی به دیوار زد!
    چرخید سمتمون:
    _چیو وایسادین تماشا میکنین مگه تئاتر داره پخش میشه
    همه رفتن من موندم که بمنم توپید :
    _تو دیگه چی میخوای از جونم برو پی کارت تا اخراج نشدی!
    اروم گفتم :
    _اومدم استعفا بدم!
    انگار اتیشش خوابید! اروم شد:
    _واسه ی چی؟!. بیا دفتر حرف بزنیم!
    رفتم تو دفترش، بشدت بهم ریخته بود!
    _بشین ببینم دردت چیه.....
    گواهی پزشک رو گذاشتم جلوش و همه چیو توضیح دادم. کلافه چشماشو مالید:
    _ظاهرا هیچ راه دیگه ای نیست که بتونم نگهت دارم اینجا واقعا متاثر شدم. خیلی از بودنت اینجا راضی بودم و واقعا شخصیتتو دوست دارم. حیفم میاد زیر این استعفا نامه رو با این خط خوشت که نوشتیش امضا کنم.
    فقط نگاهش کردم که گفت:
    _گفتی کارای سنگین و زیاد ایستادن رو مثل کاره الانت نمیتونی انجام بدی درسته؟
    اروم گفتم:
    _درسته...
    رفت تو فکر.... چند لحظه بعد تلفنش رو برداشت و دکمه ی اتصال رو زد و به منشیش وصل شد:
    _خانم فراهانی برای دبیرخانه کسی رو هنوز استخدام نکردیم کردیم؟!
    _نه قربان چطور مگه؟
    _یه نفرو میفرستم کارگزینی کاراش رو جفت و جور کن بگو سفارشی رییسه.
    لبخند رو لبام نشست. میخواست منو بفرسته دبیرخانه دبیرخانه بهترین جای کارخونمون بود. کارکناش راحت بودن هر وقتی میخواستن میومدن و میرفتن.
    تلفن رو که گذاشت گفت:
    _برو دبیرخانه و اونجا مشغول شو.
    و بدنبالش لبخند مسرت بخشی زد!
    _همه اونجا لیسانس دارن ولی من فقط بخاطر اینکه میدونم ادم درستی هستی و از شخصیتت خوشم میاد و زحمت کش هستی اینکارو کردم.
    ای دوباره خشک شدم! به سختی از جام بلند شدم خوشحال بودم خیلی هم خوشحال بودم باهاش دست دادم:
    _خیلی خیلی ممنونم رییس خیلی ممنونم این لطفتون رو فراموش نمیکنم جبران میکنم قول میدم
    لبخند گرمی زد....
    اما هرگز نمیدونستم این اخرین باریه که رییس رو میبینم!
    برگشتم خونه تا استراحت کنم و از فرداش کار تو دبیرخانه رو شروع کنم بی اطلاع ازینکه تقدیر چه خوابی رو برام دیده! همه چی از همون روز عوض شد.
    هنوز فکرم مشوشه دعوای رایکا بود. پس اون یه عاشق بود. و ظاهرا پا بند به عشقش. مشغول خوردن قرصام بودم که لیلا اومد تو اتاقم. غم زده بود تازه ظرفا رو شسته بود یعنی چی شده!
    _خبر ناجوری شنیدم!
    متحیر نگاهش کردم:
    _چیشده؟!
    اروم گفت:
    _ یکی از دوستام پدرش دیده که رییستون باملیکا با ماشینشون رفتن زیر تریلی و متاسفانه هر دوشون مردن!
    لیوان اب از دستم لیز خوردو شکست!

    متحیر نگاهش کردم که با صدای شکستن شیشه به خودم اومدم! چطور ممکن بود؟! کمتر از پنج ساعت پیش من با رییس دست دادم نگاهی به دست هام کردم...! این دستها دستهای رئیس رو فشرده بودن و حالا اون....! لیلا با جارو خاک انداز خورده شیشه هارو جمع کرد رفتم تو فکر.
    خدای من مرگ چقدر نزدیکه! حالا فقط اون نبود که مرده بود. دخترش ملیکا هم باهاش رفته بود چهره رایکا جلوم نقش بست. دلم براش سوخت! تنهای تنها شده و تازه رسیده بود به خونه ی اول من که سالها پیش تجربه ش کردم!
    لیلا با ناراحتی گفت:
    _برای ملیکا زود بود دلم میسوزه داداش..
    و اروم قطره اشکی از چشمهای خوش حالتش به پایین راه گرفت و رو فرش رنگ و رو رفته اتاقم سقوط کرد. من اما هنوز مبهوت به یه جا چشم دوختم. دلم گرفت وقتی یادم اومد که چه محبتی اون روز رییس در حقم کرد.
    آهی کشیدم که از عمق وجودم بود. از عمق عمقه وجودم! لیلا سکوت رو شکست:
    _استعفا دادی؟
    گنگ نگاهش کردم:
    _نه رییس قبول نکرد بجاش فرستادم دبیرخانه کار کنم!
    لیلا با تحیر چشماش تو چشمهام به نوسان در اومد انگار میخواست کنکاش کنه که چرا با وجود گذشتن پنج ساعت لیلا رو در جریان نزاشتم.
    منتظرش نزاشتم و گفتم:
    _میخواستم فردا بگم سورپرایز شین.
    نشست کنج اتاقم پاهاشو تو شکمش جمع کرد:
    _بیچاره اون دختره! حالا میخواد چکار کنه؟!
    یاده وقایع امروز افتادم یاد جیغ زدناش مسلما بعدش عذاب وجدان میگیره هر کی باشه میگیره چون پدرش رو ازرده کرد. جالبه هر دوی ما به جرم لجاجت و سماجت در رفتن به راه خلاف پدرانمون رو از دست دادیم. چه تشابهی....
    نفس عمیقی کشیدم :
    _کاری که من کردم.... باید زندگی کنه!
    موهاشو با کشی که تا اون لحظه تو مچ دستش جا خشک کرده بود بست.
    _البته مال و منال داره کارش عین تو سخت نیست.... من برم عصرونه بیارم
    لیلا که رفت کلافه چشامو مالیدم. رایکا یه دختر بود و تحمل این درد جان فرسا مسلما کاره هر کسی نیست. من قرار بود باز تو کارخونه باشم پس یجوری باید کمکش کنم خودمم نمیدونستم واقعا چرا داوطلبانه خواستم کمک کنم به اون دختره افاده ایه بد عنق مغرور که مدام فقط خودشو رده بالا میگرفت و رو اعصابم یورتمه میرفت!
    لیلا
    دمنوش نعنا رو که برای مهبد اماده کرده بودم و کلا برای هممون، ریختم تو چهارتا فنجون. دلم گرفته بود ملیکا همون روز گفت میخواد باهام دوست صمیمی شه منم قبول کردم اما حیف.... دیگه اون دختر غد و زبون دراز تو این دنیا نبود تا دوستی باهاش رو تجربه کنم.
    شکلات شیری رو برداشتم و برای هر کدوممون دو قطعه شکلات گذاشتم. یادش بخیر ملیکا و پدرش یبار اومدن اینجا و چقدر مرد متشخصی بود باباش برخلاف رایکا که انگار از رگو ریشه این پدر نبود! بغضم رو قورت دادم یعنی ممکنه که منم مهبد رو.....
    وای نه استغفرالله خدا نکنه لیلا خدا نکنه مرگ یهو مهبدتو جوون مرگ کنه! با نهیب وجدانم کلا ساکت شدم. سینی رو برداشتم و رفتم بیرون هرکی یگوشه ای ی مشغول کاری بود. سهیل تازه از سرکارش اومده بود و ولو بود اتاقش از خستگی. دلم چقدر بیتاب مامان بابا شد یهو مخصوصا بابا.... دمنوش هارو که به بچه ها دادم گوشیو برداشتم و زنگ زدم به خونمون. صدای بابا که تو گوشی پیچید انگار جون مضاعفی گرفتم!
    _سلام بابا جونم
    خدا میدونه که چقدر ذوق کرد از شنیدن صدام:
    _لیلا جان بابایی تویی قشنگم کجایی دختر بی وفا شدی؟! میدونی چقدر دلم تنگته؟! چهار روزه بیخبریم نجیمه نا نداره از نگرانی. زنگ زدیم به سهیل، سهیل گفت حالت خوبه یکم اروم شدیم
    اروم گفتم:
    _ببخشید باباجان خیلی درگیر بودم مامان خوبه؟!
    مهربونتر از همیشه گفت:
    _وقتی تو نباشی خوب نیست خیلی وقتا بهونه تو میگیره و گریه میکنه.
    دلم یجوری شد. نجیمه برام عزیز بود نمیخواستم غمش رو ببینم.
    _گوشی رو بده مامان.
    -باشه گوشی دستت باشه دخترم.
    صدای دل نگران مامان هنوز مثل همیشه بود نگرانی مادرانه ش واسم هنوزم شیرینی خودشو داشت.
    _لیلا جان مادر خودتی؟کجایی تو اخه دختر چهار روزه زنگ نزدی جونم بالا اومد! ما هم که زنگ زدیم یا دسترس نبودی یا کلا جواب ندادی.... پریروز سهیل جان گفت که خوبی و این حرفا
    و من همه چیو توضیح دادم به جریان کمره مهبد که رسیدم اشکش دراومد.
    _الهی بمیرم براش اخه چرا این بچه اینقدر بد می بینه! لیلا خیلی مواظبش باشی ها... نزار بهش فشار بیاد فهمیدی عزیزم؟ کارهارو تقسیم کنین که رو اون بیچاره دیگه فشار روحی و کارای خونه نباشه. همون ظرف شستنیم که بعد از ناهار میکردو بده یه وقتایی سهیل انجام بده
    چشمی گفتم و بعد از هر دری حرف زدیم.
    مامان مثل همیشه برام سلامتی ارزو کرد و بعد از اتمام مکالمه به گوشیم یه تکست فرستاد که با خوندنش لبخند زدم:
    گیلکم ازتباربارانم
    ازحاشیه های سبزشمالی
    سادگی درنفسهایم جاریست
    ازاتاقم تا دریا،راهی نیست
    خاطراتم رابردفترماسه ها،باانگشتانم نوشتم
    تاهمه بدانند که من شمالی هستم،عطرشالیزار،توی دستم
    باران برخاک میتراود،مست میشوم
    شبنم برذهن گیاه میتراود،مست میشوم
    من از،زمزمه ی قمری ها،پرازهیجانم
    من از،عشق بازی پرستوها،پرازهیجانم
    ساده میخوابم،ساده عاشق میشوم وساده میمیرم
    چون که من شمالی هستم،عطرشالیزار،توی دستم
    من تورادوست دارم،اورادوست دارم،همه رادوست دارم.
    مادرم باشکوفه ها رویید
    پدرم با مه، سبزشد
    معشوقه ام راجنگل زایید
    طبیعت خدایم شد
    آری من همینم،ساده ی ساده
    چون که من شمالی هستم،عطرشالیزارتوی دستم.
    چقدر لطیف بود این نوشته.... دمنوشم یخ کرد همونو سر کشیدم. چقدر خوب بود که رییس مهبد همون دم اخرم بهش لطف کردو یه کار خوب بهش داد. رفتم از فریزر مرغ دراوردم که سهیل اومد تو. بعد کلی درس خوندن گشنه ش شده بود.
    _چیه اجی چرا پکری؟ واسه اون همکلاسیت ناراحتی؟
    چشام پر شد:
    _اره.....
    اروم گفت :
    _مرگ حق.... خدا هم حق کی میدونه کِی هست و کی نیست.
    نگاهمو ازش گرفتم و مشغول خورد کردن خلالی پیازها شدم.
    سهیل خندید و گفت:
    _ماهم هی باید ابپز و بخار پز بخوریم با مهبد؟!
    _اتفاقا برای سلامتی بهتره خیلیم بهتره.
    انگار فهمید دلم میخواد تنها باشم که رفت یه سیب از یخچال ورداشت و رفت. نون نداشتیم مهبدم که هی نباید بره بیاد لباس مو پوشیدم و رفتم به مهبد گفتم دارم میرم نونوایی اخماش تو هم رفت:
    _نونوایی جای دخترا نیست
    و اومد پاشه که گفتم:
    _اینهمه خانم میرن نونوایی هیچی نمیشه بالاخره که دانشجو بشم گذرم به نونوایی میفته که. باید برم.
    دید حرف حق جواب نداره سکوت کرد.
    _باشه مواظب خیابون ردشدنت باش.
    رفتم بیرون پسری داشت اعلامیه ای رو رو دیوار میچسبوند اعلامیه فوت پدر رایکا بود که مراسم تشییع برای یازده صبح تعیین شده بود. یادم باشه به مهبد بگم.
    از نونوایی که نون گرفتم لبخند رو لبم نشست یادم اومد که هفته ی دیگه تولد مهبده! حسابی باید براش سنگ تموم بزاریم دلم خواست که غافلگیرش کنم! ولی لبخند از رو لبم رفت! اونوقت مهبد باید بره سربازی!!!! وای خدا کنه راه دور نیفته. . تا شیش ماه بعده تولدش باید برای رفتن به سربازی اقدام میکرد. اه اه سربازی چه چیز مضخرفیه واسه پسرایی مثل داداش من که از بچگی مرد بود!
    یعنی ممکن بود کلا بخاطر کمرش معاف شه یا فقط معاف از رزم بشه؟ ! شایدم بهش معافیت کفالت بدن چون همه ی ما زیر هجده سال بودیم ولی خب ممکن هم بود ندن چون همه ی ما یجورایی خب خانواده داشتیم!
    برگشتم خونه و مشغول بخارپز کردن مرغ و سبزیجات و درست کردن یه سس مخصوص شدم برای سبزیجات. مهبد زل زده بود دم آشپزخانه بهم. همینجوری که کارمو میکردم گفتم:
    _مراسم تشییع فردا ساعت یازده صبحه. تو میری اونجا مگه نه؟
    فقط سرشو تکون داد. کلا پکر بود شام رو که خوردیم دیگه نزاشتم بشوره ظرفارو که البته با کج خلقیش روبرو شدم ولی خب عیب نداشت. نمیدونم تو فکر چی بود مدام یجا خیره میشد. گوشیمو برداشتم و یکم به دوستام تو تلگرام پیام دادم. تا اینکه سره جام خوابم برد دلم میخواست بدونم حالا برخورد مهبد با رایکا چیه!
    رایکا
    آمین دره خونشو باز کرد برام. تو راه از داروخونه بتادین گرفتم و پنبه و چسب زخم و صورتش رو تمیز کرده بودم خونه شون بزرگ بود آمین چون بچه ی طلاق بود اکثرا روزگارش با تنهایی میگذشت پدرشم همین چند وقت پیش برای کارش رفت خارج پدرش کارش ارشیتکتی بود. تو کالیفرنیا کار میکرد. ولی خودش چون ایران رو دوست داشت حاضر به ترک اینجا نبود. مثل ما پول دار بودن. پسر خوبی بود بر خلاف لباس پوشیدنش که یکم شنبه یکشنبه بود شخصیت خوبی داشت البته اگه بی اعصاب بودنش رو فاکتور بگیریم. دوسش داشتم خیلیم دوسش داشتم اونم منو دوست داشت. فکر نمیکردم بابا اون روز به اون زودی بیاد اصلا قرار نبود بیاد باید میرفت کیش! اما انگار پروازش کنسل شد.
    سه سال بود که آمین عشق من بود و بابا مخالف اینکارها بود میگفت ادمو به انحراف میبره و مدام سعی میکردیجوری دورمون کنه اما من بیشتر ازین ها به آمین وابسته بودم. وقتی اومد خواستگاریم بابا بهش جواب رد داد اونجا بود که گفتم هرجور باشه بهش میرسم. دکمه لباسمو باز کردم و مانتومو آویزون کردم خوشحال بودم که طرد شدم چون میتونستم همیشه با آمین باشم! اومد و از پشت بغلم کرد و سرشو گذاشت رو شونم:
    _خانمم چطوره؟
    سرمو برگردوندم و بوسیدمش:
    _عالیم وای آمین عالیه دیگه مال همیم مگه نه؟!
    خندید :
    _اره تا ابد....
    تنها شونزده سالمون بود که همو شناختیم برادره همکلاسیم بود و بارها منو دوستم و اون به کافه وِوِلی میرفتیم و اونجا بود که آمین ازم خوشش اومد. کم کم اس بازیا و زیز زیرکی تلفنی حرف زدنامون شروع شد عشقمون که بالا گرفت کم کم شیطنت هامونم شروع شد. من میخواستم خانم خونش باشم زن زندگیش باشم حتی اگه تو شناسنامه قانونا زنش نباشم من بهش اطمینان داشتم بیشتر از هرچیزی تو این دنیا! هرچیزی رو دوست داشتم با آمین تجربه کنم. اون منو همینجوری که بودم دوست داشت با وجود اخلاق گند مهرماهیم دوسم داشت. براش غذا پختم و با خنده و شوخی خوردیم! غافل ازینکه اون شب خبری رو بهم میدن که همه ی هستیمو به اتش میکشه و زندگی مو ازم میگیره... بعدازظهر همون روز من اولین رابطه مو با آمین تجربه کردم من دیگه دختر نبودم زن بودم! تموم جونم درد میکرد! آمین مدام دوروبرم بود تا ببینه مشکلی نداشته باشم که گوشی زنگ خورد داییم بود. نمیخواستم جوابشو بدم اما چون عشقم خواست ازم دادم، صداش غمگین بود دایی ای که همیشه تو خانوادمون به خوش روحیه بودنش شهرت داشت. با دادن خبر مرگ ملیکا و بابا که دایی بعد از کلی صغری کبری چیدن داد بهم شوکه شدم باورم نمیشد خندیدم:
    _اصلا شوخی قشنگی نیست دایی!
    و ایکاش این یه کابوس بود و حقیقت نداشت اما متاسفانه داشت تا من به معنای واقعی غم و بدبختی رو تجربه کنم! زجه میزدم نفسم از گریه میرفت و آمین هیچ کاری ازش برنمیومد جز دلداری دادنم. باید خودم میدیدم باید خودم باور میکردم با دیدنش اومدم پاشم که با دردی که تو دلم پیچید آخم هوا رفت. اون شب هیچ کاری نمیتونستم بکنم جز زجه زدن ملیکا که گوشیش خاموش بود و بابایی که دیگه هرگز موبایلشو جواب نداد، مهر تاییدی بود برای باور اینکه دیگه باید قبول کنم تنها شدم و جز آمین هیشکی رو تو این دنیا ندارم... اما این فقط شروع امتحان الهی از من بود....

    از اغوش آمین بیرون اومدم. چشمام پف کرده بود. سرم درد میکرد خانواده مامان همون مادرخوندم و خانواده ی بابا، کارای کفن و دفن رو انجام دادن. صورتمو اب زدم. لباس یه دست مشکی مو در حالی که اشک می ریختم پوشیدم موهامو بستم و شال توری مشکی مو گذاشتم سرم. آمین هم لباس مشکی شو پوشید قرار گذاشتیم زیاد بروز ندیم که قراره باهم باشیم. سوار ماشین شدیم.
    سرمو گذاشتم رو پنجره ی ازرای مشکیش دلم داشت می ترکید پشیمون بودم از کاری که با بابا کردم... ایکاش آمین رو نمیاوردم کارخونه تا بابا عصبانی شه و تصادف کنه یه ساعت وقت داشتم با عزیزام خداحافظی کنم. هردو جدا گانه از ماشین پیاده و با فاصله به سمت قبرستون حرکت میکردیم. زانوم سست سست بود و پام رو زمین کشیده میشد. از جمعیت قبرستون داشت می ترکید!
    صدای زجه محوطه ای رو که قرار بود خواهر کوچولوم و باباجونم دفن شن، پر کرده بود. چقدر دلم مِلی رو میخواست. عجیب سردم شده بود. حیران به جمعیت نگاه میکردم. هر کسی میدیدتم به بغل دستیش اظهار تاسف میکرد....
    ((دختره بیچاره تنها شد))
    ((اخی طفلکی حالا میخواد چی کنه))
    ((قدره پدره رو ندونست مامان!))
    دلم میخواست بگم خفه شین از دورو برم گم شین از قبر بابای نازنینم دور شین مرده خورای پست فطرت اما نه نمیشد که بگم. آمین گوشه ای ایستاد چشمم افتاد به قیافه ای اشنا که مستقیم نگاهش بمن دوخته شده بود. حس کردم یه آن باهاش هم ترازم یه ان حس کردم هیچی نیستم حس کردم ازش حقیر ترم. نگاهش رو ازم دزدید. رفتم سردخونه رعشه گرفته بودم هیچی نداشتم به بابا بگم هیچی نداشتم به ملیکا بگم فقط می لرزیدم فقط دندونام بهم میخورد. به سختی از جام پاشدم نه من طاقت نگاه کردن به این جنازه ها رو ندارم سرم گیج رفت.... خواستم برگردم برم که سینه به سینه ی یه مرد شدم نگاهم رو بالا آوردم لباس مشکیش فیت بدنش بود و اندامش رو زیباتر جلوه میداد. مردونه و موزون!
    _باهاشون خداحافظی کن این فرصت دیگه بدست نمیاد رایکا خانم. بعدا دیگه نمیتونی....
    نگاهم قفل شد به چشمای عسلیش که معصومیت عجیبی داشت. چشمای آمین این صداقت و معصومیت چشمهای مهبد رو نداشت. جذبه ی چشمهای مهبد رو هیچ مردی نداشت!
    فاصلمون خیلی کم بود یه قدم عقب رفتم....
    _حرفی ندارم که بگم.... هیچی ندارم
    نمیتونستم نفس بکشم نفسم رو مدام بالا می کشیدم و بعد تاریکی ....
    روزام ساکت و غمگین میگذشت سه روز بود که کارخونه رو باز نکرده بودم و به کسی هم اجازه نداده بودم بازش کنه تکلیف ششصد کارگر و پرسنل مشخص نبود! غذا و خورد و خوراک و خوابم تعریفی نداشت آمین با مهربونی تحمل میکرد. چهار روز گذشته بود. آمین رفت سرکارش چون مجبور بود که بره. ایفون خونه به صدا دراومد. بیتوجه بهش سره جام نشستم. دوباره و دوباره به صدا در اومد. کلافه برداشتمش:
    _چته اینقدر زنگ میزنی اه! طرف نمیخواد باز کنه دره خونش رو یعنی نمیخواد مزاحمش شی! دوبار زنگ زدی باز نکرد بیخیال شو دیگه
    با شنیدن صداش انگار تموم غم هام پرید:
    _صداقتم خانم زارع... با خواهرم اومدم
    نمیدونم چرا ولی دلم میخواست هم کلامم باشه نمیدونم چرا خواستم ببینمش.
    در ورودی رو براشون باز گذاشتم شال و مانتومو تندی پوشیدم. اروم اومدن تو مهبد شمرده شمرده قدم بر می داشت. نمیدونم چرا دیگه هیچ تمایلی به کوچیک کردنش نداشتم شاید واسه این بود که درکش میکردم اره درک کردم که چه دردی داره بی کس و کار شدن. درک کردم بی کس و کار شدن چه فاجعیه مخصوصا اگر دچار فقر باشی. من زن آمین بودم چرا راهش دادم چرا مهبد رو راه دادم از کرده ی خودم پشیمون شدم! ولی خب لیلا همراهش بود! اومد سمتمو منم با لیلا به گرمی برخورد کردم
    مهبد اروم سلام کرد و سره جاش ایستاد اگه آمین میدیدتش اونم اینجا تو خونه م، خودش یه فاجعه میشد نمیخواستم به هیچ وجه دلخورش کنم. اصلا مهبد آدرس اینجارو از کجا آورده؟!
    سلام کردمو گفتم:
    _خوش اومدین ولی خوش ندارم همسرم بیاد و مارو ببینه! بیاید بریم ییرون البته از صراحت کلامم عذر میخوام
    با شنیدن کلمه ی همسرم تعجب کرد! اما سریع گفت:
    _هرجور که مایلید اصلا نیازی نیست که جایی بریم ما اومده بودیم حالتون رو بپرسیم! که خدارو شکر می بینم که حالتون خوبه! خب دیگه لیلا جان بریم.
    سریع از جام پریدم:
    _اقای صداقت یه لحظه صبر کنین!
    چرخید سمتم.
    کلید و ریموت دره کارخونه رو از جیبم درآوردم! چرا وجودش توم باعث ایجاد اطمینان میشد! چرا ناخواسته براش پپسی وا میکردم و بهش بها میدادم؟!
    کلیدو گرفتم سمتش:
    _لطفا کارخونه رو شما باز کنین تا من روبراه شم!
    متحیر یه نگاه بمن و یه نگاه به ریموت کنترل کرد!
    _ولی اینکار مسئولیت داره! من نمیتونم قبولش کنم! سعی کنین زودتر روبراه شین میدونم سخته ولی خب زندگی ادامه داره مرگ پایان راه هیچ انسانی نیست! اونی که به اصطلاح فوت شده اید جسمش نباشه ولی روحش همیشه هست. هیچ انسانی به معنای واقعی نابود نمیشه بلکه حیاتشو یجوری دیگه ادامه میده
    بعد از چند روز لبخند زدم:
    _حق با شما ست. در مورد کارخونه هم بابا به شما خودش گفت که اعتماد داره و انسان دستکاری هستید پس منم به شما اعتماد دارم...
    مردد مونده بود که لیلا گفت:
    _داداش من نمیتونه نظارت کنه چون دکتر از کارایی که خیلی فعالیت و راه رفتن توش هست منعش کرده.
    ته دلم یجوری شد! یعنی مهبد مریضه؟!
    _مگه مشکلتون چیه اقای صداقت؟!
    با تأثر گفت:
    _کمرم اسیب جدی دیده.
    بعد هم با لبخند محوی گفت:
    _امیدوارم خوشبخت شین کلید رو بدین همسرتون ایشون باز کنن کارخونه رو. البته باید قبلا بازش میکردین هرچند خودتون نمیومدین!
    کلید رو که تا اون لحظه تو دستم بود و طرفش گرفته بودم پس کشیدم.
    _ممنون که اومدین و به فکرم بودین راستی مراقب خودتون باشین. حیف که دیگه نمیاین!
    خندید و گفت:
    _حالا حالا ها من مزاحمتون هستم ولی اینبار تو دبیرخانه!
    لبخند محوی زدم و گفتم :
    _خب اینم خوبه.
    بعد از خداحافظی رفتن. از پنجره رفتنشو تماشا کردم خوش بحال لیلا که همچین برادری داره. خوش بحال اون کسی که همسره مهبد میشه.... حالم با دیدنش عجیب خوب شد مهبد یه منبع انرژی بزرگ بود با اعمال و رفتارش حال همه ی کسانی که حال و روز خوشی نداشتن رو خوب میکرد! گشنم شد. من باید خودمو جمع و جور کنم! اما انگار هرچی بیشتر تلاش میکردم کمتر به نتیجه می رسیدم! حس کردم مهبد برای گفتن چیز دیگه ای اومده بود! اما منصرف شد!
    دو هفته گذشت روحیم بهتر شده بود ولی کمتر با مهبد روبرو میشدم چون اون ساعتش به من نمیخورد. نشستم سره جام... رو صندلی ریاست که دره دفتر باز شد آمین اومد تو.
    _چطوری خانمم؟
    لبخند زدم:
    _خوبم فقط کلی کار ریخته سرم.
    زل زد چشام:
    _کی بریم محضر؟!
    پوست لبمو جوییدم:.
    _میریم حالا چه عجله ایه؟!
    حس کردم نگاهش رنگ دیگه ای گرفت! یه جور عجول بودن رو بهم القا میکرد.
    _خب میخوام شرعا و قانونا زنم شی! عیبی داره؟!
    چشمامو ریز کردم :
    _بهتر نیست اول علنیش کنیم؟!
    کلافه گفت
    _فقط دو هفتس که بابات مرده چیو میخوای علنی کنی؟! بعدم ما تا امروز سه چهار بار رابطه داشتیم!
    لبخند تلخی زدم:
    _عجله و نگرانیت رو برای داشتنم درک میکنم ولی اینم درک کن که تا چهلم یعنی حداقل تا چهلم مِلی و بابا نمیتونم برم محضر درکم کن باشه؟!
    کلافه چنگی به موهاش زد! یچیزی انگار نادرست بود.
    _آمین تو چته امروز؟! چیزی شده؟!
    مرموز گفت نه.... کنجکاوی داشت میکشتتم همیشه وقتی چیزی رو پنهان میکرد اینجوری میشد. یعنی چی شده که آمین...... اینجوری نمیشه خودم باید کشفش کنم!
    از جاش بلند شد و گفت:
    _من باید برم کار دارم عزیزم!
    مشکوک نگاهش کردم :
    _کارت چیه که داری زود میری!
    پوست لبشو جویید
    _باید یه سری نقشه رو تموم کنم! و یه سری طرح برای بابا بفرستم.
    سعی کردم نشون ندم که باور نکردم.
    _باشه عزیزم بعدازظهر میبینمت!
    هول گفت :
    _نیستم میخوام با دوستام برم بیرون!
    داشتم کلافه میشدم!
    _آمین تو دیگه مجرد نیستی باید با من بری بیرون نه اونا!
    پوفی طولانی کشید:
    _میدونم عشقم میدونم ولی باره آخره!
    حس بدی توم بوجود اومد بوی دروغ میومد.... بوی پنهان کاری! آمین رفت اما باید میفهمیدم چکار میکنه نزدیک پایان ساعت کاری بود! پنج دقیقه مونده بود، کلید و ریموت رو دادم به معاون و از کارخونه زدم بیرون! ماشینمو روشن کردمو آمین رو با فاصله ی زیادی تعقیب کردم. با دیدن پارک کردنش دم گل فروشی چشام گرد شد و بعد از گرفتن شیرینی توسط آمین قلبم عین مسلسل کوبید! واقعا داشت چکار میکرد باهام؟!!!!!! نه امکان نداره اونی باشه که فکر میکنم نه آمین اهل خ*ی*ا*ن*ت و زن بازی نیست نه امکان نداره عشق رو هنوز نچشیده از دستش داده باشمش! فقط پونزده روز همش پونزده روز از قولی که داده بود بهم گذشته بود از قولی که روش قسم خورد که تا ابد بمن وفادار میمونه!!! با این افکار اشک از چشام چکید! من دختر مغروری که هیچی جز مرگ پدرش و خواهرش کمرشو نشکسته بود یبار دیگه از دیدن حرکات آمین کمرم شکست! رفت خونه ی خودش پدرش اومد دم در نفسم حبس شد!
    چرا بهم گفت پدرش آمریکاس هنوز؟! خدایا دارم چی می بینم مادرشم باهاشه! آمین غمگین بود اما اونا خوشحال بودن! هق هقم گرفت! من چکار کردم چطور تونستم به آمین اعتماد کنم چطور ممکنه که عشقم منو اینجوری خورد کرده باشه چطور ممکنه کسی که ادعاش بود که منو دوست داره اینجوری ازم سوءاستفاده کنه خدای من، من ....
    رفتن تو. مسلما میخواستن برن خواستگاری! باید با چشم میدیدم باید با چشمای خودم میدیدم تا باور میکردم! دوساعت گذشته بود. لهه له و با خاک یکسان بودم! درباز شد آمین اومد بیرون کت و شلوار تنش بود وای آمینه من چقدر خوشتیپ شده بود! چقدر کت و شلوار بهت میاد اقای قلبم! داشتم خون گریه میکردم! بابا باباجون ایکاش قلم پام میشکست تا با آمین نمیرفتم باباجون ایکاش به حرفت گوش میکردم. حالم بد نبود افتضاح بود! پشت ماشینشون حرکت کردم جلوی یه خونه ی مجلل توقف کرد! قلبم تیر کشید! آمین منو فروخته بود باورم نمیشد!
    سرمو گذاشتم فرمون دلم میخواست بمیرم دلم میخواست خودمو بکشم! من بابامو به خاطر یه خائن به کام مرگ فرستادم با مشت کوبیدم رو فرمون!
    _لعنتی عوضی کثافت..... خائن لعنتی انتقام مو میگیرم من ذله ت میکنم آمین! از مادر زاده نشده کسی که رایکا رو دور بزنه!
    لعنتی کلید خونه رو داشت باید قفل رو عوض میکردم.. نمیدونستم دارم کجا میرم نمیدونستم با چه هدفی میرم.
    بی هدف میرفتم و اشک میریختم دلم هوای ویلای ساحلی مون تو رشت رو کرد دلم میخواست گم شم برم دست هیشکی بهم نرسه!
    نگاهی به دورو برم کردم از شهر خارج شده بودم مسیرم رو ادامه دادم تا ویلا. از ماشین پیاده شدم ضعف داشتم از بس زار زده بودم. هوا کم کم دیگه داشت زود تاریک میشد بوق زدم سرایدار ویلامون درو واکرد. خدیجه خانم سالها بود که اینجا کار میکرد بعده کمی خوش و بش رفتم آشپزخانه. یه مشت پر ارامبخش ریختم دهنم. رفتم اتاقم بیرمق با لباس بیرون ولو شدم رو تخت چشام و مغزم درد میکرد حالت تهوع داشتم چشام بسته شد خوابهای بد امونم نمیدادن! حتی نا نداشتم جیغ بزنم سایه ها ی عجیبی از جلو چشام رد میشدن صداهای ترسناک می شنیدم. عرق سرد رو پیشونیم نشسته بود دست و پاهام کرخت بودن تشنم بود و انگار دورم آتیش بود! از گرما داشتم می پختم!
    اومدم پاشم که تعادلم رو کامل از دست دادم و با صورت اومدم زمین! دستم موقع افتادن خورد به پارچ و پارچ با صدای بدی افتاد و شکست و هزار تیکه شد.. . احساس کردم دارم میمیرم!

    با خودم نجوا کردم نمیخوام بمیرم! من نمیخوام بمیرم..... اما تلاشم برای هشیار موندن بی فایده بود!
    صدای الکتروکاردیوگراف اولین چیزی بود که شنیدم و احساس اینکه چیزی رو صورتمه و خیسی عرق... نفسم رو با قدرت بالا کشیدم چشمام تا نیمه باز شدن. گردن خشک شدم روتکون دادم جون به انگشتام برگشت. انگار به انگشتام یچیز گیره مانند وصل بود سر چرخوندم سمت راستم تا بفهمم که کجام. آمین روی صندلی خوابش برده بود. سعی کردم یادم بیاد چیشده اما انگار مغزم شده بود عین نوار خالی. یه ربع گذشت حتی نمیدونستم خودم کیم! ماسک اکسیژن بسی ازار دهنده بود. جسته گریخته یچیزایی تو مغزم نقش بست....
    من، ماشینم، دسته گل و آمین! خوابم میومد بدجورم خوابم میومد چشام از ضعف رفت. صدای قیژه کشیدن پرده‌ها گوشمو ازار داد. نور زد تو چشمهام با سرعت بستمشون! اروم باز کردم که چشام به نور عادت کرد. آمین با لبخند نگاهم کرد:
    -بیدار شدی؟!
    یادم اومد همه چی یادم اومد دستمو تو دستش گرفت. دستمو با قیض کشیدم بیرون از دستاش. متحیر نگاهم کرد:
    _چکار میکنی رایکا؟!!
    تنفر راهشو به چشام باز کرد:
    _اسم منو به اون زبون کثیفت نیار خائن!
    رنگش پرید!
    _از چی حرف میزنی عزیزم!
    خودمو کشیدم بالا و به سختی با بدن خشک شدم نشستم!
    _زن جدید ت بهت بله رو داد؟!
    هاج و واج نگاهم کرد لبهاش از هم باز مونده بودن!
    _تو مگه میدونی که من..... ؟!
    جمله شو ناتموم گذاشت!
    پوزخندی زدم:.
    _اره من دیدم که چطور سخاوتمندانه بهم خ*ی*ا*ن*ت کردی آمین من نجابتمو تو عشقمون بهت تقدیم کردم و تو پستی تو! فکر نمیکردی بفهمم؟! خر خودتی اقا آمین فکر نمیکردم اینقدر رذل باشی...
    اخم کرد:
    _من تقصیری نداشتم بزار توضیح بدم!
    پوزخند زدم :
    _میشنوم!
    نفس عمیقی کشید!
    _بابای من از بچگی دوست داشت منو آتنا دخترعموم سهم هم باشیم! از بچگی تو گوشم خوندن باید بزرگ که شدی عروشت اتنا باشه تو گوش اونم خوندن!
    با تمسخر گفتم:
    _همه عالم و ادم میدونن ولی من سه سال باید ازین موضوع بیخبر باشم!
    کلافه چشماش رو مالید :
    _یه لحظه دندون به جیگر بزار بگم دیگه اه!
    خیره شدم به یه طرف!
    _بابام گفت اتنا دیگه نوزده ساله شده تو هم هم سنشی دخترای خانواده ما دیگه نوزده به بعد ازدواج میکنن بابای اتنا هم مایله زودتر اتنا عروسی کنه!
    با حرص گفتم:
    _و تو هم خفه شدی و عین این کودنا دنبال ننه بابات راه افتادی رفتی!
    قرمز شد:
    _رایکا حرف دهنتو بفهم با من درست حرف بزن!
    با گستاخی گفتم:
    _هرجور دلم بخواد باهات حرف میزنم تو هر چقدرم توجیح کنی دیگه فایده نداره چون از چشام افتادی! چون تو چشم من یه دروغگویی و اعتمادمو از دست دادی! چون دیگه نمیتونم بهت اعتماد کنم! دیگه نمیخوام ببینمت!
    صندلی رو با عصبانیت زد عقب و بلند شد!
    _هه تموم عشقت بمن همین بود؟! رایکا من به اتنا گفتم که بتو علاقه دارم من بخاطر تو دیشب از بابام سیلی خوردم! اینهمه عاشقتم عاشقتم و اقامون اقامون کردی همش باده هوا بود نه؟!
    با خودخواهی گفتم :
    _دروغ دروغه دروغ گو هم بهش اعتمادی نیست باید بهم از نقشت میگفتی مسلما بعدشم که بهش گفتی منو میخوای قصد نداشتی بهم چیزی بگی دوفردای دیگه هم حتما میخواستی سرم مخفیانه هوو بیاری!
    چشمهای سیاه آمین غم گرفت با تنفر و انزجار گفت:
    _یعنی من تو نظرت اینقدر بی هویت و پستم! تو چی فکر کردی راجع بمن! بدبخت اون کسی که تورو با اخلاق گندت دوست داشت من بودم! الان تو زنی بخوای باهرکی غیر من باشی یا ازدواج کنی بهت میگن ف. ا. ح. ش. ه! تازه محض اطلاعتون باید بگم بگم بانو که تو بچه ی منو تو شکمت داری!
    ناباور نگاهش کردم! اخمام باز شد! چی؟! من از آمین باردار بودم؟!!!!!!!!!!! امکان نداشت یعنی من ازون زنایی بودم که زود حامله میشدن؟! تموم جونم لرزید!
    داد زدم :
    _دروغ میگی عین سگ دروغ میگی!
    کاغذی رو از روی میز برداشت و پرت کرد تو صورتم! ناباور به برگه آزمایش نگاه کردم! من واقعا بچه ی آمین رو باردار بودم! زبونم قفل شد! آمین فاتحانه لبخند زد!
    _دیدی؟ همه جوره محکوم به بودن با منی! خ*ی*ا*ن*ت هم ساخته پرداخته اون ذهن اشفتته!
    هنوزم باورم نمیشد که یه بچه داشت تو وجودم رشد میکرد! نه من این بچه ی نا مشروع رو نمیخواستم! اون نباید به دنیا میومد! اون نباید بدنیا بیاد وقتی مادرش عقد نکرده حامله شد!
    عصبی گفتم :
    _من این بچه رو نمیخوام! من سقطش میکنم!
    عصبی تو صورتم غرید عطر تلخش پرزهای بینیم رو تصاحب کرد :
    _اگه بلایی سره بچه ی من بیاد از زندگی خلاصت میکنم دارم جدی حرف میزنم خوب حواستو جمع کن!
    بغضم شکست:
    _خیلی اشغالی!
    در حالیکه میرفت بیرون گفت:
    _خدارو شکر کن با قرصایی که خوردی بچه سقط نشد! در مورد اشغال بودنم هم داری حرف مفت میزنی اگه خودت خودتو در اختیارم نزاشته بودی الان باردار نبودی! خ*ی*ا*ن*ت هم نکردم! یکم ادم باش رایکا!
    و در بسته شد! دنیا رو سرم آوار شد! هق هق زدم. من که سنی نداشتم من همش نوزده سالم بود! خدایا به دادم برس... من نمیتونم مادر شم... حداقل نه به این زودی! نمیتونم! خدایا چه خاکی به سرم بریزم! دستمو رو شکمم گذاشتم همیشه میخواستم از آمین یه بچه داشته باشم اما نه اینجوری و به این زودی! چه گندی به زندگیم کشیده بودم من احمق ساده!
    آمین کینه ورز بود و ممکن بود برای تلافی برداشت من که بنظرش تهمت و توهین بود هرکاری بکنه! سره جام کز کردم....

 
    مهبد
    رفتم بخاطر سام که عملش نزدیک بود و من از نگرانی داشتم پر پر میزدم براش مرخصی بگیرم که با حضور شوهره رایکا روی صندلی ریاست مواجه شدم!
    غیر قابل هضم و باور بود کارای این دوتا! بوضوح میدونستم که رایکا به عقد این پسر در نیومده! یعنی عملا خودشو بخاطر عشق به پسره فروخت؟!!!
    اگه گفت همسرم یعنی اینکه رایکا یک زنه نه یه دوشیزه! و چقدر بد جلوه میکرد این افکار تو ذهنم و بهم ثابت کرد رایکا فاجعه بار تر از اونیه که بهم ثابت شده بود! یا تو افکارم بود! خودشم نمیدونست داره چی میکنه! یه دختر که حالا بازیچه شده بود! دیگه بمن ربط نداشت من نمیتونم به همیچین ادمی کمک کنم!!
    مرد که تحیر منو دید که با چشمهای ریز شده دارم بودنش رو صندلی ریاست رو کنکاش میکنم اومد جلو و گفت:
    _آمین حکیمی فرد هستم! و ریاست به دلایلی به من سپرده شده!
    چرخی دورم زد!
    با پوزخندی که زدنش دست خودم نبود گفتم:
    _برای من مهم نیست کی تو این جایگاه نحس بشینه برای تصاحب قدرت! من کارمو میکنم! الانم اومدم مرخصی بگیرم!
    گردنشو کج و دستاشو تو جیبش کردو به من چشم دوخت!
    چیزی نگذشت که قهقهه ش بلند شد خصمانه گفت:
    _هنوز یادم نرفته چه غلطی تو این دفتر کردی! رو اعصاب من راه نرو پسر جون!
    لبخند محوی زدم:
    _جواب ابلهان خاموشی ست! منم به خاموشی دعوتت کردم!.
    دستش مشت شد! چه تاسف بار که رایکا خودشو به این مرد فروخته با این شخصیت وقیح و کینه ورز! ازون ها بود که برای رسیدن به هدف و قدرت ثانیه به ثانیه رنگ عوض میکرد! و حالا میدیدم که عطش تصاحب این کارخونه رو داره!
    تو چشماش جاه طلبی رو میدیدم همون جاه طلبی ای که تو چشمهای رایکا بود اما پس زمینه ی چشم های آمین شرارت داشت اما رایکا نه!
    _حیف که تو کارخونه ایستادی وگرنه حالتو میگرفتم!
    پوزخند زدم :
    _رجز نخون بیرونش هم کاره ای نیستی!
    پوزخند زد:
    _دارم برات!
    با دیده تحقیر نگاهش کردم و گفتم:
    _حیف که زنت نمیدونه چقدر چشم سفید و کثیفی اگه فکر تلافی باشی پته تو میریزم رو اب!تمومافراد این کارخونه میدونن چکاره ای جز زنت!
    یقم رو چسبید:
    _خفه شو!
    قلبش داشت تو دهنش میزد:
    _فوضولی ش به تو نیومده دهاتی!
    خندیدم:
    _من بچه ی همین شهرم تو هم هستی پس تو هم دهاتی ای!
    اومدم ادامه بدم که صدای اشنایی گفت:
    _یه دهاتی ارزش داره به کثافتی مثل تو که کثافت از سر و روش میباره آمین خان! عین پدرت یه عوضی رذلی!
    با دیدن آرمین از تعجب شاخ در اوردم! دست آمین از یقم شل شدو مبهوت گفت:
    _آرمین؟!
    تازه به شباهت عجیب آمین و آرمین پی بردم! اینجا چه خبره؟! چرا همش اتفاقات عجیب غریب رخ میده!
    اومدم سمتم و محکم کشیدتم تو اغوشش متحیر سرجام خشک شدم:
    _چطوری مرد؟
    بخودم اومدم حالم خوب شد همدم بچگی م مرد شبای تنهاییم اومده بود محکم بغلش کردم و ب. و. س. ی. د. مش!
    _آرمین وای خدا باورم نمیشه تویی! کی اومدی چجوری پیدام کردی؟!
    چشمای آمین گرد شده بود!
    آرمین
    دلم برای مهبد یه ذره شده بود پسر مظلوم دوست داشتنی و صبوری که تو پرو پاچه من قد کشید مثل یه داداش مثل یه بچه با من بزرگ شد. هنوز همون مهبد بود! بی غل و غش و ساده! از آمین که از مادر باهام ناتنی بود عزیزتر بود مرخصی میخواست به جای آمین که هیچ حقی در ریاست نداشت و هیئت مدیره هم برای ریاست تعیینش نکرده بود رفتم سمت میز رییس و روی برگه امضا زدم وپایینش رو مهر زدم!
    _بفرمایید قربان
    داشت از زوره خنده میمرد. بخند داداشی بخند مهبد جان که همیشه خنده هات رو دوست داشتم.
    _من با آمین کار دارم خیلیم کارش دارم یه ده دقیقه بیرون باش.
    بی مقاومت با لبخند بیرون رفت!
    آمین وارفته بود یاده اون روزایی رو که بابای عملیم هوو سر مامانم آورد باعث جوشیدن خونم تو رگهام شد! گریه های مادر بیچارم که فهمید بابام از زنه هم یه توله سگ داره! یه زنه صیغه ای که بچه ی نامشروعی عین آمین داشت!
    من بهتر از هرکسی میدونستم آمین بندو بار نداره! کم سن بود اما تو کثافت کاری دستی بر اتش داشت! و تو رنگ به رنگ شدن!
    اما من نمیگذشتم از کسی که بخواد مهبدرو تحقیر کنه! پسری که از پسه رنج زاده شد و با درد رشد کرد! پسری که نفس به نفس جنگید برای عزت پدری که یادگارش سه تا بچه ی کم سن و سال بودن! اگه دنیا بسیج شه مهبد رو بشکنه من دنیارو میشکنم بخاطر کودک کاری که از سن کم مردانگی و غیرت رو تجربه کرد.
    رفتم جلوش سینه به سینه آمین ایستادم! همسن مهبد بود اما مهبد کجا و این بی درو پیکر کجا!
    _دفعه ی دیگه به مهبد توهین کنی تحقیرش کنی به خدای احد و واحد قسم گردنتو میشکنم اون یه پسر پاک و با غیرته اما تو چی! سرتاسرت پره کثافت و لجنه! اون استینش به یه دختر نخورده تو زندگیش ولی تو ..... فکر میکنی بیخبرم؟!!!
    رنگش پرید! اما موضع خودشو حفظ کرد!
    _به تو هیچ ربطی نداره این گ.... خوریا به تو نیومده!
    با چکی که زدم تو صورتش صورتش با ضرب چرخید! اومد سرشو بلند کنه که محکمتر کوبیدم تو همون گوشش! با نفرت نگاهم کرد:
    _بد میبینی ارمین بد میبینی
    با تمسخر گفتم :
    _کُری خونی هاتو برای ننه عوضیت نگه دار حالا هم گمشو بیرون تا نزدم خونت رو نریختم!
    خصمانه نگاهم کردو رفت بیرون! مهبد اومد تو.... چقدر دلم براش تنگ بود!
    _نمیخوای بگی چطوری و چرا اینطور بی خبر اومدی؟!
    در حالیکه گوشی و کاغذی رو از جیبم بیرون می کشیدم گفتم:
    _چرا ولی بزار اول به رایکا خانم زنگ بزنم!
    چشماش از تعجب شد چهارتا!
    
    شماره رو گرفتم یه بوق زد برداشت :
    _بله اقا ارمین؟
    چشمم افتاد به مهبد که با دهن باز و چشمهایی که کم مونده بود لوچ شن از تعجب نگاهم میکرد داشت خندم میگرفت که یهو لباشو غنچه و چشماشو لوچ کرد و یه تای ابروشو داد بالا! شلیک خندم بلند شد بیچاره دختره اونور خط کپ کرد
    _چیشده اقا آرمین؟!
    تازه یادم اومد اون بخت برگشته پشت خطه خودمو جمع کردمو گفتم:
    _ببخشید یکی یکاری کرد خندم گرفت.
    گوشی رو گذاشتم اسپیکر و گفتم :
    _دیشب زنگ زدم گفتم میخوام یه حقایقی رو راجع به آمین بگم حتما فکرتون درگیر شد درسته؟
    رایکا مکث کرد و بعد گفت:
    _بله شما واقعا کی هستید چرا اینکارو میکنید! اصلا کی به شما اطلاع داده؟!
    مهبد مشکوک و کنجکاو نگاهم کرد! اشاره زد سوال منم هست! باز خندم گرفت ولی خب کنترل کردم خودمو.
    _عرضم به حضورتون که من برادر نا تنی آمینم از طرف مادری البته!
    نفس عمیق عصبی کشید:
    _اینم یه دروغش که رو شد!
    لبخند زدمو گفتم:
    -یکی از دوستاش که چندین سال شاید مثلا نه سال ازش بزرگتره دوسته منه من یه عادتی دارم حواسم به تموم موجودات زندگیم هست اون بپای آمینه ولی خب اینقدر صمیمی ان هر غلطی میکنه بهش میگه! یکی دو روز پیشم اون دوستم بهم گفت که چه گندی زده به زندگیه شما، اومدم یه حقایقی رو بهتون بگم که بیشتر خامش نشین لا اقل با اون بچه ی بیگناه تکلیفتون مشخص کنین!
    مهبد با دست زد رو پیشونیش و کلافه پوفی کشید! ترجیح داد پاشه بره بیرون نشنوه اصلا! ازین جور آدمها خوشش نمیومد! رفت تکیه داد به دیوار!
    _میشنوم بفرمایید!
    جدی گفتم :
    _آمین ادم دو روییه دو رو که چه عرض کنم چند رو و عین مادرش قالتاقه. پدرمن با مادرش صیغه ی محرمیت خوندن و بعد چندسال آمین بدنیا اومد ماجرا که برای ما لو رفت مادرش کلا ناپدید شد بعد فهمیدیم خودشو انداخته به یه ادم پولدار! نمیتونست نگه داره آمینو حضانت آمین رو وا گذار کرد به این پدر فعلیش اینارو میدونستی؟!
    با بغض گفت:.
    _نه!
    حرفم رو ادامه دادم :
    _شاید بگم تا الان نه یا ده تا دوست دختر داشته. میدونم سخته شنیدنش برات ولی برای اینکه یه روزی بالاخره آگاه میشدی، بهتره الان بشنوی!
    گریه ش گرفت.... حقیقت تلخ بود. اونم این حقیقت که ساده لوحی عین رایکا از پسر بچه ای تخس عین آمین رکب خورده بود! دوست دختر پسری معضل بزرگی تو جامعه مون بود و خیلی از احساسها نابود و ویران میشد و رایکا هم تو همین جرگه بود و چقدر دردناکه که امثال رایکا و آمین ها کم نیستن تو جامعه ی ایرانمون. اکثر جوون هامون حیارو خوردن ابرو رو قی کردن.
    _پنج شیشتا بکارت رو گرفته خانم! به هرکی یه وعده ای میده!
    هق هقش گرفت! اروم گفتم:
    _ولی ظاهرا واسه این کارخونه حتی حاضر شده به خواستگاری بره و به دختر عموش نه بگه.
    داشت پس میفتاد. خونسرد گفتم:
    _هر وقت اروم شدید بهم زنگ بزنید! منتظرم
    تلفن رو قطع کردم رفتم بیرون. هنوز تکیه شو به دیوار داده بود غمگین بود و متاثر چشماش به زمین خیره بودن.
    با احساس حضورم نگاهم کرد:
    _یعنی تا این حد.... ؟!
    لبخند تلخی زدم:
    _اره به این تلخی و فاجعه باری....
    با تاسف گفت:
    _واقعا داریم به کجا میریم؟!
    _به سمت فقر و فحشا تو نمیدونی چه خبره! چون سرت به بدبختی خودت گرمه! زیر پوست همین تهران کثیف و دودالوده برده داری داره رواج پیدا میکنه
    گنگ نگاهم کرد ادامه دادم :
    _یه ادم رو با قیمت دو سه میلیون میخرن و سندشو میگیرن میشه مال خودشون تموم کاراشونو میکنه من به چشم دیدم! فقر باعث فاحشه شدن یه دختر کم سن و سال و مادره جوونش شده! خواهر برادرهای توهم تو همین جامعه هستن!
    کلافه گفت :
    _میدونم میدونم خوبم میدونم!
    دست رو شونش گذاشتم و گفتم:
    _مرد جوون و با غیرت عین تو کمه شاید تو روستاها باشه ولی تو شهرای بزرگ داره نایاب میشه! هیشکی دیگه مثل تو جَنَمش رو نداره که غیر از خودش مراقب کسی دیگه باشه چون همه گرگن، گرگای درنده ولی تو یه مدافع مهربونو مقاومی که زخماشو خودش میبنده! تو الان سپر بلای خواهر برادراتی ولی باید ازونا هم یه مدافع عالی بسازی! و به موقعش مهاجم! نه یه مهاجم درنده! یه مهاجم عادل!
    خواستم چیزی بگم که گوشیم زنگ خورد. رایکا بود. جوابش رو دادم ارومتر شده بود.
    _لطفا هر چی که هست بهم بگین!
    حواسم رو جمع کردم و گفتم :
    _همش همین بود که گفتم فقط خواستم بدونی که آمین شاهزاده ی رویاهات نیست تکلیفتو با خودتو اون بچه روشن کن اگه اون بچه بدنیا بیاد به خاک سیاه میشنی! من همه جوره حاضرم کمکت کنم که از دست آمین راحت شی فکراتو بکن بهم خبر بده.
    ناراحت گفت :
    _مرسی که صادقانه چشم و گوش منو وا کردین و باعث شدین بفهمم آمین چه ادمیه! من فکرامو میکنم یه پنج روز بهم فرصت بدین.
    _باشه منتظرم خوب فکر کنین پنج روز دیگه خودم باهاتون تماس میگیرم فعلا باید برم خدا نگهدار شما باشه....
    _بسلامت.... خدافظ
    دست رو شونه ی مهبد زدم و با خنده گفتم :
    _من معدهم سوراخ شدا رسم مهمونداری رو بجا بیار بریم یه چیزی بخوریم خو!
    به خودش اومد:
    _ای به چشم بریم کله پاچه بزنیم.
    دست گذاشتم کمرش:
    _بریم بریم که دلم برای کله پاچه تنگ شده!


    خیلی حرفها داشتم که بهش بزنم! رشته ی کلام رو بدست گرفتم :
    _راستش لیلا که چند روز پیش زنگ زده بودم خونتون گفت سام عملش نزدیکه اون استرس نداره ولی تو داری!
    خندید و گفت:
    _بیراه هم نگفته من بیشتر از اون میترسم!
    جلومو نگاه کردم:
    _برای همین اومدم که مفید واقع شم استرست کم شه!
    دستشو انداخت د. و. ر. ه گ. ر. د. نم و گفت :
    _عشقی تو خیلی مردی که اومدی وای امروز عین این رییس ها زدی جدی امضا کردی ورقه رو.... آی خندم گرفت.
    ژست خودپسندی گرفتم:
    _حقش بود چقدر هم ریاست بهم میاد!
    خندید:
    _ههههه عاشق این مسخره بازیاتم من!
    کلافه گفتم:.
    _وای این کله پزی کدوم گوریه نکنه تا رشت باید بریم واسه یه کله پاچه؟!
    چپ چپ نگاهم کرد:
    _جلوش ایستادی حضرت والا!
    لبخند دندون نمایی زدم!
    _بیخودی غر زدم پس!
    یکم منتظر شدیم تا بیارن غذامونو. آوردن و مشغول خوردن شدیم که با دهن پر گفت:
    _چقدر میمونی؟
    پیاز رو با مشت شکوندم:
    _دو هفته!
    _بیا خونمون بمون.
    آبلیمو رو ریختم رو غذام :
    _تو خواهر داری نمیشه خونتونم کوچیکه بالاخره یه جا سوییتی پوییتی میگیرم دیگه، نمیخوام سلب اسایش بشه!
    چپ چپ نگاهم کرد:
    _بابا لیلا عین خواهر خودته دیگه خونمون اونقدر کوچیک نیست که راه بریم بخوریم به هم دیگه که!
    با جدیت گفتم:
    _همین که گفتم!
    هیشکی جز ما دوتا اونجا نبود اخم کرد از رو میز خم شد روم فیگور ترس گرفتم چسبیدم به صندلیم!
    با لحنی ناراحت و عصبی که توش خنده موج میزد لاتی گفت:
    _چی شیکر خوردی، داش؟!!
    با خنده گفتم:
    _یا امام غریب! یکی نجاتم بده
    لحنمو زنانه کردم:
    _من بیوه م بی پناهم بهم رحم کن!
    پخی زد زیر خنده نشست سره جاش!
    خندیدم و گفتم:
    _حالا ببینم چی میشه!
    جدی گفت:
    _نیای شیرمو حلالت نمیکنم!
    چشام گرد شد:
    _چی؟!!! چی نمیکنی؟!
    _شیرمو حلالت نمیکنم!
    زدم زیر خنده! اینقدر مسخره بازی درآوردیم تا غذا تموم شد! پول غذارو حساب کردم کم مونده بود بزنتم! میگفت حق ندارم بدم چرا دادی تو بیجا کردی پول شو دادی تو مهمون منی چرا دادی!
    با هر غری که میزد بیشتر خندم می گرفت. تا خونشون پیاده رفتیم. قبل از اینکه برم کارخونه لیلا رو که اون روز زود تعطیل شده بود از مدرسش دیدم. اون ادرس کارخونه رو داد و گفت برادر ش اونجاس. مهبد چایی ریخت و با شیرینی گذاشت جلوم.
    _خیلی خوش اومدی به خونت
    یه قلپ چایی مو خوردم این مهبد چکار میکرد که اینقدر چایی هاش دبش در میومد!
    _خیلی ممنون.
    چایی خور نبودم تا نصفه خوردم و رهاش کردم و رفتم اتاق سامی خیلی خوب حضور غریبه هارو حس میکرد! سرشو چرخوند سمتم صاف نشست.
    _سلام سامی من آرمینم
    لبخند زد منو یادش بود.
    _می..... دو... نم
    مهبد گفته بود که جسته گریخته سام دوباره میتونه حرف بزنه که دیگه خودم دیدم.
    _چطوری اقای خوشگل؟
    _خو.... بم...
    جلوش نشستم:
    _دو هفته دیگه این دنیای تاریک رو باید با دنیای نور و روشنایی تعویض کنی استرس که نداری؟
    سرشو به چپ و راست تکون داد. حس کردم با غریبه ها نمیجوشه واسه همین سعی کردم وجودم براش آزار دهنده نباشه.....!


    لوح بریلش رو از زیر دستش برداشتم و نگاهش کردم که گفت:
    _این لوحه می... می دونی؟
    _آره نظام بریل هم جاله برای خودش
    _ک... کلافه کنن... کنندس!
    دستی به موهاش کشیدم:
    _یکم دیگه تحمل کن برای همیشه با اینا خداحافظی میکنی.
    _خ... خدا ک... کنه!
    لیلا داشت با یه لیوان اب میرفت آشپزخانه. ظاهرا برای مهبد برده بود اب رو.
    _آبجی تولد مهبد پس فرداس نه؟
    لبخند زد :
    _بله!
    _با شیطنت گفتم :
    _میترکونیم براش!
    _منم تو همین فکرم با اجازه من برم شام رو درست کنم.
    با خجالت گفتم :
    _زحمت نکش ابجی یه چیز ساده میخوریم دیگه!
    با دلخوری گفت:
    _نزنین این حرفو ناراحت میشم! شما به گردن همه ما حق دارین یه شام چیزی نیست که!
    _اختیار دارین خیلی ممنونم.
    _خواهش میکنم من اشپزخونه م هرچی خواستین منو صدا کنین
    بعد حرفش رفت اشپزخونه. رفتم سمت اتاق مهبد که درش بسته بود و یهو بیهوا بازش کردم که پرید و چیزی رو قایم کرد!
    مشکوک نگاهش کردم لبخند تصنعی از سره ترس زد:
    _جانم کاری داشتی؟!
    جدی گفتم:
    _اون چی بود ازم قایمش کردی؟!
    خودشو زد به اون راه!
    _نمیدونم من چیزی رو قایم نکردم!
    سرد با اخم نگاهش کردم
    _پاشو پاشو ببینم چیو ازم مخفی میکنی!
    ترسیده بود!
    _به جون مهبد چیزی نیست!
    به زور بلندش کردم که یهو نفسش رفت! یهو با لحن ناجوری که توش درد موج میزد کشدار داد زد:
    _آی کمرممممممم
    در باز شد و لیلا نگران با سهیل دویید تو مهبد داشت از درد بخودش میپیچد! متحیر نگاهش میکردم منکه کاری نکردم! نفسش رفته بود اصلا لیلا جیغ زد یکی یه لیوان اب بیاره! با دست چند بار زد پشتش:
    _مهبد! مهبد نفس بکش داداش داداش نفس بکش!
    وحشت کردم داشت کبود میشد! دوییدم سمتش نیم خیزش کردم با دست محکم زدم پشتش یهو با ولع هوارو کشید بالا! این چرا اینجوری شد یهو؟! سهیل بدو بدو اب اورد لیلا جرعه جرعه بهش داد و اخر باقیمانده اب رو ریخت تو دستش و صورتو مهبد رو اب زد....
    _چیشد یهو؟! با اون دادی که زد سکته کردم اقا آرمین!!!
    مهبد با نفس نفس گفت:
    _خیلی درد میکنه دارم میمیرم
    سام نگران کنار سهیل ایستاده بود چیشد یهو اصلا!!!
    _سهیل زنگ بزن اژانس ببریمش دکتر خدا کنه اسیب جدی ندیده باشه!
    اصلا نمی فهمیدم از چی حرف میزنن! کم مونده بود از درد گریه کنه.
    _میتونی بلند شی؟!
    _نمیتونم تکون بخورم!
    لیلا با گریه گفت :
    _ای وای....
    با بهت گفتم:
    _میشه یکی بهم بگه اینجا چخبره؟!
    لیلا گفت:
    _بعدا میگم میتونی کولش کنی؟! باید ببریمش دکتر.
    بزور لباسشو عوض کردم درد داشت بشدت و من نمیتونستم بفهمم چشه داشت از درد جونش درد میومد جیگرم داشت اتیش میگرفت این یعنی اینکه مهبد مریض بودو من هیچی نمیدونستم! کولش کردم چهارتا پله رو اومدیم پایین. ماشین که حرکت کرد گفت داره بالا میاره سریع لیلا از کیفش یه کیسه فریز داد و مهبد یه مایع زرد رنگ با حجم زیاد بالا اورد. کم مونده بود گریه کنم! داشت بیحال میشد.
    پشت در مراقبتهای ویژه اشکم دراومد وقتی لیلا گفت مهبد مریضیش چیه:
    _مهبد مریضی خطرناکی داره که طی سالها ادمو میکشه از کمر شروع میشه و به جاهای دیگه کشیده میشه و سر اخر ادمو میکشه
    از دیوار سر خوردم سرمو گذاشتم زانوهام و گریه کردم.
    لیلا با گریه گفت:
    _خیلی درد میکشه ولی هیچی نمیگه داریم همه ی سعیمون رو میکنیم خوب شه.
    دوستش داشتم اره دوستش داشتم پسری رو که کنار من بزرگ شد پسری خودم تربیتش کردم جیگرم کباب شد اتیش گرفتم. نالیدم :
    _چرا بهم نگفتین چرا باید اینجوری میفهمیدم! چرا به چه حقی از دونستنش محرومم کردین؟! شما که میدونین چقدر برام عزیزه!
    اشکشو پاک کرد:
    _خودش خواست نمیخواست کسی ناراحت شه براش.
    با دستام موهامو چنگ زدم. دکتر اومد بیرون با ترس پریدم :
    _دکتر؟! حال داداشیم خوبه؟!
    جدی گفت:
    فشار زیادی به کمرش وارد شده مهره هاش لق و شکننده هستن خدارو شکر کنین که قطع نخاع نشد یا مهره هاش نشکسته چون رماتیسم ستون فقرات داره و این بیماری با هر بار تشدید به یه عضو ممکنه آسیب بزنه باید چند روز تحت مراقبت ویژه باشه تا وضعیت استِیبل شه.
    با هر جمله ای که می گفت خون تو رگهام بیشتر یخ میزد. انگار روحم مرد من چکار کردم با داداشم؟
    _میتونم ببینمش؟
    _از پشت شیشه اره ولی تو نمیتونی بری....
    لیلا گریه ش که زیاد تر شد بخودم لعنت فرستادم. رفتم جلوی شیشه تو خوابم ابروهاش گره خورده بودن یعنی درد داشت هنوزم درد داشت ضربان قلبش پایین بود و فشارش هم.... ایکاش من جات بودم مهبد اخه چرا خدا مگه این پسر چکارت کرده که هر بار اینطوری زمینش میزنی خدا نگو که میخوای مهبد رو هم ببری و از روزگار گلچینش کنی خدایا خواهش میکنم.... سرمو گذاشتم شیشه و باریدم....

    سهیل اروم کنارم ایستاد :
    _اروم باش....
    سرمو بلند کردمو نگاهش کردم....
    منقلب بود اما ارامشم داشت! نگاهش به مهبد بود.
    _ما نمیتونیم تکیه گاهش باشیم اما تو.... می تونی! همینطور که همیشه بودی! تکیه گاه ها ی زندگی ادمها درسته خودشون ادمن و با درد کسی که درد میکشه کمرشون خم میشه ولی خب.... باید دوباره عین سرو قامتشون رو راست کنن.
    چرخید کاملا سمتم :
    _با آه و ناله، افسوس و گریه نه اون خوب میشه نه شما کمکی بهش کردی! اینکه بخوایم بفهمیم که چرا خدا اون دردو به مهبد داده کار ما نیست!
    اروم گفتم:
    _حق با توعه....
    ادامه داد:
    _باید فکر کنیم چجوری حفظش کنیم و پایه ی درداش باشیم تا لااقل فکر نکنه تنهاست و ناامید نشه!
    نگاهمو به سهیل دادم که کپی برابر اصل مهبد بود.... مثل یه سیب که از وسط دو قاچ شده باشن!
    _من چکار میتونم انجام بدم؟
    نگاهش کاشی های شسته شده ی زمین رو هدف رفت همینطور که خیره بود بهشون گفت:
    _شما که ساکن تهرانین ولی خب بیشتر میتونین ازش بخواین که درداشو با شما تقسیم کنه نزدیک دوازده سال با شما بوده شما قلقشو بهتر میدونی.
    صداشو صاف کرد:
    _با ما تقسیم نمیکنه چون هیچ مرد با غیرت و زحمتکشی خوش نداره کسی شکستنشو ببینه... اونم خب مستثنی نیست.
    متفکر نگاهش کردم... پسر فهمیده ای بود. مشخص شد برام که خانوادش در تربیتش نهایت تلاششونو به کار بردن!
    _من باید برم خونه سامی نگران و تنهاست. شما هم بیا بریم اینجا موندن فایده نداره بهمون که اجازه ی ملاقات نمیدن فقط بیشتر خودت اذیت میشی فردا که ایشالله بهتر شد دوباره میایم خوبه؟
    حرفش منطقی بود و حرف منطقی هم خب جواب نداره! برگشتیم خونه... افکارم مشوش بودن تو بررسی همه ی افکارم اینکه چطور میتونم مهبد رو حفظ کنم، به هیچ جا نمی رسیدم جز اینکه تهران رو ترک کنم و بیام انزلی!
    انگار مقدر شده بود که من همیشه هوای مهبد رو داشته باشم و چقدر این تقدیر قشنگ بود. قشنگ ترین تقدیر اینه که پایه مقاومت یه انسان درست و زحمت کش باشی که خودتم اونو تو اغوشت از بچگی پناه دادی. لبخندی رو لبهام نشست چقدر این قشنگترین تقدیر رو دوست داشتم!
    تهران به دردم دیگه نمیخورد. من مال همین شهر بودم. یه مرد اگه کاری باشه هر جای زمین خدا هم که باشه کار میکنه.
    مقداری پول جمع کرده بودم خدا هم که همیشه بزرگه. میتونستم همین جا ساکن شم و مواظب مهبد باشم. تو افکارم بودم که تقه ای به در خورد. از متفکر بودن دست کشیدم و سرمو بالا اوردم:
    _شام امادس اقا آرمین
    میل نداشتم ولی خب لیلا زحمت کشیده بود. لبخند زدم:
    _زحمت کشیدی ابجی الان میام
    رفتم دست و صورتمو شستم قیمه بادمجون درست کرده بود و انصافا خیلی خوشمزه بود. با وجود اصرارش که گفت حق ندارین ظرفا رو بشورین، ظرفها رو شستم. دلم هوای ازاد میخواست. لیلا مشغول خوندن درساش بود. در زدم :.
    _بفرمایید
    جلو پادری ایستادم:
    _با اجازه تون میرم یه چند قدم راه برم....
    لبخند زد:
    _منزل خودتونه هرجور مایلین مواظب باشین.
    باشه چشمی گفتم و بعد پوشیدن لباس م راه افتادم سکوت وهم انگیز کوچه ها و گذر تک و توک ماشینها و خیابون هایی که انگار خواب بودن هم خوشایند بود.
    با پام سنگ ریزه هارو به یه طرف شوت کردم. مه کم رنگی هم انگار با طمأنینه از انتهای خیابان پیش میومد و از نقطه مقابل با من قدم میزد! نگاهم معطوف شد به کودکی که هق هق گریه ش یهو سکوت مطلق خیابونا رو شکست و صدای چند جوون که از کوچه ی بغلی با لحن زشتی میخندیدن!
    _ادامسهامو پس بدین توروخدا
    قدمهام تند شدن. مگه میشه در برابر مظلومیت بچه های کار ایستاد و ساکت شد؟!
    _گمشو بچه آدامس هات رو کسی نمیخره!
    مهبد انگار برام زنده شد. رفتم جلو دست رو شونه ی پسرک بی نوا گذاشتم.
    _ادامس هاتو پس میگیرم قول میدم.
    برق تو چشماش بهم یاد آوری کرد که هنوزم بچه های کار همون بچه های بی غل و غش و مظلومی هستن که با کوچکترین انسانیت خوشحال میشن اما دریغ از انسانیت ما ادمهای رفاه دار! اونا بچن! بچه ها چه گناهی دارن.... یه بچه ی ناز تو خیابون میبینم بی اجازه مادرش لپشو میکشیم چشمش هم میزنیم ابراز احساساتم بیجا میکنیم اما دریغ و واویلا که اگه همون بچه کودک کار باشه! محبت از وجودمون پر میکشه میره کجاست این تمدن بشری که هممون دم ازش میزنیم؟!
    صدام بلند شد:
    _هی عوضیها
    کلا چهار نفر بودن سر دسته شون که فاق شلوارش دیگه رو زمین بود و از گردن تا پایین بدنش تتو بود چرخید سمتم. تی شرتش رو هیکل زشتش داشت جر میخورد! و زنجیری که دوره گردنش بود هم چیزی بود که به زشتیش اضافه میکرد!!
    _با ما بودی یارو؟!
    پوزخند زدم:
    _مگه جز شما چهارتا اراذل اوباش حیوون صفت کسی هم هست؟!!! به چه حقی ادامسهاشو گرفتی!؟
    خندیدن وقیحانه هم خندیدن. بخندین که یه دقیقه دیگه اشکتو درمیارم.
    _به اون حق که دلم خواست بگیرم تو رو سننه! راهتو بگیر گمشو وگرنه حالیت میکنم با کی طرفی
    پوزخند زدم:
    _با زبون خوش ندی با خاک یکیت میکنم
    لبخندش ماسید به یکیشون یچیزی گفت ولی نفر سوم نمیدونم چی گفت که بقیه از جلو اومدن منصرف شدن!
    _حیف که کارم یجایی گیره نمیتونم باهات درگیر شم وگرنه جنازه تو باید میبردن خونت!.
    جعبه ادامس رو پرت کرد تو بغلم!
    _بریم رفقا!
    هه گیر بود؟! حتما گیر قانون بوده وگرنه اونیکه من دیدم یه اوباش قهار بود!
    بچه دویید جلو شاید هفت یا شیش ساله بود! زانو زدم جلوش و دستمو گذاشتم بازوهاش.....
    _ممنونم عمو...
    پیشونی خاکی شو بوسیدم.
    _دیگه نزار کسی ادامساتو بگیره زیر لباست قایمشون کن.
    لبخند زد:
    _باشه عمو.
    صدای شکمش بهم اخطار داد گشنشه!
    _تو خونه برای رفتن توش داری؟
    سرشو انداخت پایین. همیشه دلم برای این بچه ها پر میکشید اشک بین چشمهام و پسرک پرده کشید.
    _گشنته؟!
    سرشو تکون داد....
    _بمن اعتماد داری؟
    لبخند زد:
    _حالا که ادامسامو برام پس گرفتی اره!
    بی درنگ بغلش کردم و رفتم رو سر پایینی، ساندویچی ای رو میشناختم که تا دوازده شب باز بود.
    _اسمت چیه؟!
    اروم گفت:
    _محمد!
    دستی به موهای تابدارش کشیدم. جلوی ساندویچی گذاشتمش زمین:
    _چی میخوری؟
    خجالت کشید....
    مهربانانه با لبخند گفتم:
    _خجالت نکش بهم بگو
    لب زد:
    _فلافل....
    با اینکه سیر بودم و میل نداشتم اما دوتا گرفتم تا احساس غریبی نکنه. با ولع خوردم تا شروع کنه و اونم دیگه احساس غریبی نکرد. با ولع میخورد و من چقدر خوشحال بودم که به یه فرشته ی بی بال خدا کمک کردم. ارزوم بود یه موسسه برای حمایت ازین فرشته های خدا بزنم.... اون شب با خودم عهد بستم که اینکارو میکنم.... در اینده ای خیلی خیلی نزدیک!
    
    مهبد
    چشمام باز شدن درد ناجوری تو کمرم پیچید که باعث شد آی کوچیک و کوتاهی بگم. نگاهم چرخید به سمت راست آرمین به روم لبخندی نپاشید برخلاف همیشه که منو مهمون لبخند هاش میکرد!
    فهمیدم که قراره توبیخ بشم!
    _درد داری؟
    خودمو بدن خشک شدمو تکون دادم:
    _اره یکم
    سرد از جاش پاشد!
    _میرم دکتر رو بیارم
    در سکوت رفتنشو نگاه کردم! سعی کردم به خاطر بیارم که چیشد و بخاطر اوردمش.
    دکتره جوانی اومد تو و با لبخند حالمو پرسید:
    _بهتری؟
    سعی کردم نگاهم به آرمین نیفته!
    _بله من کی میتونم برم؟!
    خندید :
    _عجولی ها! شما فعلا اینجا مهمون مایی!
    دلم میخواست بگم بیا برو بستری شو همینجا تا بفهمی ادم دلش میخواد از بیمارستان فرار کنه! بیمارستان یه زجره بعد این اقا میگه عجولی!
    گوشی پزشکیشو گذاشت رو قلبم :
    _نفس عمیق بکش
    ارمین دلخور نگاهم میکرد.
    _یبار دیگه!
    بعد از کلی معاینه و دنگ و فنگ گفت :
    _به امید خدا پس فردا مرخصی
    آی دلم میخواست یه اردنگی نثارش کنم! میدونی از بیمارستان بدم میادو میگی پس فردا لامروت؟!!!
    رفت بیرون که آرمین غر زدنش شروع شد:
    _این چکار زشتی بود که کردی؟!
    شیطنتم گل کرده بود! دورو برم رو نگاه کردم و گفتم:
    _چکار کردم مگه؟! منکه مشکلی نمی بینم بوی خاصی هم نمیاد که اینجا از چی حرف میزنی!
    خودمم خندم گرفت. از حرفم نزدیک بود قاه قاه بخنده ولی کنترل کرد خودشو گفت:
    _دارم باهات جدی حرف میزنم مهبد!
    دیدم نه نمیخواد از سرزنش کردنم منصرف شه شوخی رو کنار گذاشتم!
    _خب نخواستم نگرانی برات بوجود بیارم!
    اخمش غلیظ تر شد:
    _دست مریزاد دیگه من شدم برات حالا نامحرم؟! کی اینهمه سال با تو بود پایه ات بود هان؟! منت نمیزارم ولی کی بود؟!
    اروم گفتم :
    _تو بودی ولی خب آدم هرکیو که دوسش داره به هیچ وجه دلش نمیخواد نگرانش کنه لطفا درک کن!
    با حرص صندلی رو کشید عقب نشست روش:
    _میدونی چه حالی داشتم وقتی اونجوری از درد کبود شدی لعنتی؟!!! اونجوری دیدمت از نگرانی مردم جونم بالا اومد! درک نمیکنم! اینبار درک نمیکنم! چرا نمی فهمی این پنهان کاری ها خودش نگرانی ادم رو چند برابر میکنه! اونم نگرانی منی که سالها کنارت بودم! مهبد این سالها که میگم بحث یک سال دوسال نیست بحث دوازده ســــاله! دوازده سال آزگار!!!
    بد جوری داشت حرص میخورد. و من دوست نداشتم به هیچ نحوی دلخور بیینمش! برای پایان این جدال نافرجام گفتم :
    _بله! حق با توعه.... تو درست میگی من....
    دستمو به سمت خودم گرفت و ادامه دادم:
    _اشتباه کردم و رسما همینجا ازت معذرت میخوام!
    اتیش خشمش کم شدو گفت:
    _باره آخرت باشه! دفعه ی بعد ازین کارا کنی یجوری دیگه باهات برخورد میکنم!
    لبخند زدم :
    _باشه چشم!
    اومدچیزی بگه که گوشیش زنگ خورد....
    _رایکاست!
    نمیدونم چرا هروقت اسمش میومد یجوری حالم بد و چندشم میشد!
    گوشیش رو جواب داد:
    _بله رایکا خانم
    _.......
    از جاش پاشد و رفت سمت پنجره با نگاهم تعقیبش کردم:
    _بفرمایید... گوش میکنم
    _.......
    گفته های رایکا انگار طومار یا بحر طویل بودن!!!! چون آرمین فقط سه چهار دقیقه گوش کرد!
    _از تصمیم تون مطمئنید خانم زارع؟
    _......
    نگاهش رو از پنجره گرفت و گفت :
    _باشه من به تصمیمتون احترام میزارم دارید کاره عاقلانه ای میکنید....
    کنجکاو شدم ببینم دختری مثل رایکا چه کار عاقلانه ای داره میکنه!!!
    تنها چیزی که تو مخیله م نمی گنجید این بود که رایکا بتونه کار عاقلانه انجام بده! بنظر من اصلاً عقلم نداشت که بخواد عاقلانه رفتار کنه!
    وقتی آرمین ارتباط رو قطع کرد گفتم :
    _اون اگه عقل داشت خودشو به اون یارو نمیفروخت که الان بخواد کار عاقلانه بکنه!
    خندید و گفت:
    _اینم حرفیه!


    خب حالا تصمیم این خانم به اصطلاح عاقل چی بود؟! همین سوالو ازش پرسیدم.
    دستی به ته ریشش کشید.
    _میخواد اون بچه رو سقط کنه و کلا آمین رو کنار بزاره! اگرم آمین پیچید پرو پاچش شکایت کنه!
    سری به نشانه ی تاسف تکون دادم...
    _بدبخت اون بچه که بخاطر کثافت کاری دوتا بی فکر و کر و کور شانس زندگی ازش گرفته میشه! این دختره الان زنه! کی میاد اینو بگیره! دیگه نمیتونه ازدواج کنه که!
    شونه ای بالا انداخت....
    _هرکی خربزه میخوره پای لرزش هم باید بشینه! همون موقع باید فکر این عواقب الانشو میکرد!
    پرستار اومد تو:
    _دکتر تجویز کردن که برای خشکی کمرتون یکساعت باید پیاده روی کنید تو حیاط لطفا همراهم بیاید.
    به کمک آرمین بسختی از جام پاشدم. شده بودم عین این پسر بچه ها که مامانشون باید با تاتی تاتی کردن راه رفتن یادشون بده!
    راه که رفتم بهتر شدم.
    _مهبد؟!
    در حالیکه به کمکش پله ها رو با احتیاط پایین میومدم گفتم:
    _جانم؟
    زیر بغلم رو گرفت نیفتم:
    _تصمیم دارم یه انجمن حمایت از کودکان کار یا همون موسسه بزنم!
    مسلما اینکار هم یه سرمایه اولیه می خواست!
    _با کدوم پول؟!
    نگاه دقیقی بهم کرد....
    _خیرین کم نیستن کافیه چندتاشون رو جمع کنیم و بعدشم بسم الله و شروعش کنیم
    فکر خیلی خوب و پسندیده ای بود! ولی خب باید خیلی براش تلاش میکرد.
    _خب این انجمنی که میخوای تاسیسش کنی هدفش چیه؟!
    یکمی فکر کردو گفت :
    _به نوعی میشه گفت حمایت از کودکان خیابان و کار! فراهم کردن امکان درس خوندنشون و اسکان دادن اونهایی که شبا جایی برای موندن ندارن!
    اینو که گفت فهمیدم چه حرکت و تحول عظیم و هدف مقدسیه این کار! شاید سالها رسیدن بهش طول بکشه!!
    _اگه واقعا هدفت اینه باید بدونی که تاسیس و پیشبردش خیلی زمان بر و مشکله!
    قاطع گفت:
    _حاضرم براش هرکاری بکنم و تموم سختی هارو پست سر بزارم!
    سرمو تکون دادم:
    _حالا میخوای از کجا شروع کنی؟!
    بعد از مکثی کوتاه گفت :
    _با خیرینی که میشناسم شروع میکنیم!
    مشتاق بودم کمکش کنم خیلی هم مشتاق بودم.
    _کی میتونی استارت شو بزنی؟!
    _از همین امروز...!
    خودشم باید یه ته مایه ای برای شروع ش میزاشت....
    _نمیشه که همه رو خیرین بدن تو باید خودت چندمیلیون بزاری!
    لبخند زد :
    _خب وام میگیرم، کار میکنم قسطش رو میدم! خدا هم بزرگه....
    نه پس واقعا تموم اراده شو برای اینکار جمع کرده بود.
    با شک گفت:
    _تو هم کمکم میکنی مگه نه؟!
    با جدیت گفتم:
    _معلومه که کمک میکنم من از خدامه اون بچه ها سر و سامان بگیرن!
    دستشو رو هوا تاب داد:
    _حالا این مباحث رو ولش! عمل سام نزدیکه چند چندی با خودت الان؟!
    خندیدم و گفتم :
    _صفر_صفر مساویم! اخه این جمله رو که الان نمیگن الان باید بگی چه احساسی داری!
    با لحنی عین این خدمتکارهای قصر سلطنتی گفت:
    _والا مقام شاهنشاها هم اکنون چه احساسی دارید ای کمر شکسته عزیزم!
    یه ان به جوابی که میخواستم بدم خندم گرفت و بعد تر از اون به ارمین که خودشو قده گربه شرک مظلوم کرده بود!
    ته دلی خندیدم و گفتم:
    _احساس اینکه به گربه شرک سلام رسوندی و برگشتی!
    خندید و اومد بزنه پس کله م که جاخالی دادم :
    _ای بی صفت کارت به جایی رسیده که منو دست میندازی؟!!
    اومد سمتم و دوباره زیر بغلم رو گرفت:
    _شیطون شدی تازگیا راه براه پا روی دم منه گربه ی بینوا میزاری!
    دست انداختم گ. ر. د. ن. ش:
    _اینا همه از سره عشقه!
    لحنشو زنونه کرد:.
    _وای من غش بیا خواستگاری م پس!
    چپ چپ نگاهش کردم:
    _مسخره!
    قهقهه زد :
    _ولی خدا وکیلی این دختره رایکاعه ریکاعه چیه اسمش؟
    با تصور بطری مایع ظرفشویی ریکا از خنده وا رفتم :
    _ریکا چیه آرمین! رایکا!
    باز دستشو تاب داد رو هوا!
    _همون! والا ریکا ازون مفیدتر واقع میشه
    جدی شدم :
    _زشته آرمین گ*ن*ا*ه داره بیچاره خب حالا که چی
    صداشو صاف کرد:
    _هیچی بیخیال
    _حرفتو کامل کن دیگه!
    قلنج گردنشو شکوند:
    _بابا منصرف شدم از گفتنش! بیخیال!
    اومدم چیزی بگم که همینجوری بی هوا برگشتم پشتم که دیدم رایکا پشتمون ایستاده و نگاهمون میکنه! وای فکر کنم شنید مسخره ش کردیم با ارنج سقلمه زدم ارمین!

    دندوناشو به هم چفت کرد و اروم گفت:
    _بخشکی شانس! این چی میکرد اینجا
    چرخیدیم سمتش! ما داشتیم با صدای نسبتا بلند بهش می خندیدیم! با دلخوری نگاهمون کرد!
    _موضوع دیگه ای غیر از بنده نبود که شما مسخره ش کنین بخندین نه؟!!
    سریع جمعش کردم!
    _شما چرا بخودتون میگیرین! من داشتم راجع به دختر دایی آرمین حرف میزدم اونم اسمش رایکاس از قضا خب شما هم اسمت رایکاس
    گردنشو کج کردو گفت:
    _بعد شما به دختر دایی خودتون میگید اون دختره؟!
    آرمین شونه ای بالا انداخت و گفت:
    _من حوصله گفتن اینجور اسم های سختو ندارم ندارم راحت میگم اون دختره و خلاص! خب حالا این هارو بیخیال شین امری داشتین؟!
    سرشو انداخت پایین :
    _اومده بودم حاله اقای صداقت رو جویا شم نیومدن اطلاع هم ندادن و من زنگ زدم خونشون که خواهرشون اطلاع دادن اینجان
    با خودم گفتم همینو کم داشتم که اون بخواد حالمو بپرسه. ولی لبخند به لبم نشوندمو گفتم:
    _ببخشید نشد خبر بدم خوبم....
    ایستاده بودیم داشت سردم میشد که گفت:
    _خوشحال میشم یه قهوه کافیشاپ رو برو دعوتتون کنم و راجع به یه موضوع هم باهم مشورت کنیم.
    موافقت کردیم سه تا قهوه ساده سفارش دادیم.
    _چطور میتونم آمین رو دور کنم اقا آرمین.... ؟
    آرمین نگاهی به من کردو انگار که میخواست من بگم! خندم گرفت ازون موقع ها بود که ذهنش به هیچ جا قد نمیداد!
    با ارامش گفتم :
    _بهش بگید رک و جدی که از زندگیتون بره بیرون نرفت متوصل به قانون بشید.....
    با فنجونش ور رفت:
    _به همین سادگی ها نیست. آمین راحت بیخیال نمیشه....
    آرمین دستاشو به هم چفت کرد:
    _قانون رو برای چی گذاشتن پس خانم؟!
    همینطور به فنجونش خیره بود که گفت :
    _دادم قفل خونه رو عوض کنن میترسم یجا دیگه گیرم بیاره!
    اه چقدر این دختره سست اراده ست. پسره زده زندگیشو به گند کشیده بعد این برامون میترسم میترسم میکنه. بعد از سکوت کوتاهی گفت :
    _راجع به این موسسه که میخواین تاسیس کنین....
    آرمین تیز و مشتاق گفت:
    _خب؟!!
    شالش رو مرتب کردو گفت:
    _منم حاضرم کمکتون کنم...
    من و آرمین نگاه متعجبی به هم کردیم...
    اروم گفتم :
    _چجوری؟!
    با ناخن های دستش ور رفت و مشغول کندن لاکهاش که ریخته بودن شد:
    _معاون کارخونه دیگه سنش نسبتا بالاس.... من بنظرم این بهتره که اقا آرمین معاون کارخونه شن تا سرمایه اولیه شوو طی چندماه جور شه حقوق معاونت کارخونه رقم قابل قبولیه!
    نیم نگاهی به من کردو گفت:
    _میخواستم آمین این پست رو به عهده بگیره ولی خب میدونین که دیگه نمیشه....
    چه پیشنهاد سخاوتمندانه ای!
    ارمین متفکرانه نگاهش کرد:
    _باید روش فکر کنم.... الان فعلا درگیر مسائل دیگه ای هستیم
    و با دست اشاره زد به منو خودش.
    _هفته ی دیگه بهتون میگم...
    رایکا لبخند محوی زد:
    _باشه هر جور مایلید!
    نگاه های رایکا بمن تازگیا یجور عجیبی شده بود! نگاهش برای همه سرد بود اما وقتی بمن میرسید برای من انگار ارزش قائل میشد و تو چشماش تحسین و یه گرمی خاص رو میدیدم!
    نگاهی به ساعت مچیش انداخت:
    _من باید برم کارخونه خیلی کاره عقب افتاده دارم.
    با این حرفش با خودم فکر کردم که درسته این دختر شاید اخلاق و شایدم شخصیت نداشته باشه اما مدیر قابلیه و اینو طی مدتها ثابت کرد! وجه های خوب زیادی از شخصیت رایکا مونده بود که بشناسم و طی مدتها و طی حوادثی که رخ داد به این پی بردم که این دختر یه شخصیت نهان هم داره!
    از جاش بلند شد:
    _پس من منتظرتون میمونم تا نظرتونو بگید....
    بعد از خوش و بش کوتاهی با ارمین رو بمن کردو گفت:
    _مراقب خودتونو خوبیهاتون باشید!
    یه علامت سوال بزرگ رو سرم ظاهر شد! من جز زبون درازی و کبر و غرور چیزی ازین دختر خیره سر ندیده بودم و حالا این لفظ قلم حرف زدنش برام جای تعجب داشت!

    دلم برای سامی تنگ شده بود... رایکا که رفت رفتم اتاق دکتر. نگاه خریدارانه ای بهم کرد... این دکتر دکتر اصلی بود نه اونیکه گفت فعلا مهمون مایی! نمیدونم چرا اشنا میزد قیافه ش!
    _جانم مشکلی هست؟!
    اروم نشستم...
    _اقای دکتر من یه عرضی داشتم.
    داشت یچیزی رو امضا میکرد که گفت:
    _اول بگو ببینم دوازده سال پیش انگشتت که برگشت خوب شد؟!
    بَه! چه قشنگ منو یادش بود! میگم اینو کجا دیدم نگو این همون دکتره بود! یه تای ابروم پرید بالا!
    _بله اقای دکتر!
    سرشو بلند کردو لبخند زد:
    _تعجب کردی؟ انتقالی گرفتم اومدم اینجا....
    لبخند محوی زدمو سکوت کردم:
    _رویات پزشک شدن بود چرا نشدی؟
    پیش کشیده شدن این بحث همیشه حکم یه ضد حال رو داشت برام!
    _رتبه آوردم ولی خب... به خاطر ابجی و داداشام نشد....
    سرشو تکون داد و گفت:
    _خب بازم فرصت هست آدمهایی که زبلن و استعداد دارن براشون دیر و زود درسته که ممکنه وجود داشته باشه ولی خب سوخت و سوز نداره البته تو با این وضع که من میبینم....
    سری به نشونه تاسف تکون داد :
    _زدی خودتو نابود کردی!
    لبامو به هم فشار دادم....
    _خب حالا بگو چکارم داشتی!
    نیم نگاهی بهش کردمو گفتم:
    _کمتر از چهار روز دیگه برادر من عمل چشم داره میشه منو زودتر مرخص کنین؟
    نگاه دقیقی بهم و یکم فکر کرد:
    _اگه اینطوره که میگی میتونی بری مشکل جدی هم اون طور نداری ولی خب میدونی که باید بیش از اندازه مواظب باشی....
    _بله میدونم...
    یه مهر زد رو یکی از نسخه ها....
    _فیش صندوق رو بیاری مرخصی
    همین موقع لیلا اومد تو.
    _سلام
    با لبخند سلامش دادم
    _تصفیه حساب کردم.
    با سر اشاره زدم به دکتر.
    _بدش به اقای دکتر.
    دکتر فیش رو از لیلا گرفتو به پرونده م منگنه کرد. یه برگه نوشت و زیرشو مهر و امضا زد برگه ترخیصم بود اونم گذاشت پروندم و یکیشم داد به خودم.
    _خیلی خب میتونی بری...
    باهاش دست دادم و گفتم:.
    _خیلی ممنون... با اجازه....
    لبخند گرمی زد:
    _به سلامت
    لیلا بازومو گرفت:
    _خیلی ترسوندی منو... دیگه اینکارو باهام نکن....
    پیشونیشو بوسیدم:
    _چشم.....
    دستشو گرفتم :
    _ارمین رفت خونه؟
    _اره.....
    از بیمارستان رفتیم بیرون که گفتم:
    _قرار بود نجیمه خانم اینا بیان چیشد پس؟
    اروم گفت:
    _میان ولی شب میرسن
    ایستادم و نگاهش کردم به تبعیت از من ایستاد:
    _چیزی شده لیلا؟
    لبخند محوی زد...
    _نه مگه باید چیزی بشه؟!
    چشمام رو ریز کردم:
    _پکری!
    به راهش ادامه داد:
    _ناراحت سلامتی توعم!
    ترجیح دادم سکوت کنم.... خودمم خوب میدونستم که هر سه تاشون با بیماری من خیلی اذیت میشن.
    هردومون سکوت کردیم. نمیخواستم به جنبه ی منفی بیماریم نگاه کنم. این افکار رو از ذهنم بیرون کردم و سعی کردم به خودم امید بدم. من باید خوب شم من باید رو پا بمونم من باید کار کنم. من اجازه نمیدم دوباره برای بچه ها یه بابای دیگه تداعی شه. نفس عمیقی کشیدم که بیشتر شباهت به آه داشت.... نمیدونم چرا بیخودی اعصابم خورد شد.
    تا خونه فقط سکوت کردم. لباسمو عوض کردمو یه راست رفتم پیش سامی... دراز کشیده بودو دستشو گذاشته بود رو چشمهاش. با دیدنش لبخند رو لبام نشست.
    با شنیدن صدای پام سرش چرخید....
    _ح... حالت. ... خوب... ه مهبد؟
    دراز کشیدم کنارش... چرخید سمتمو سرشو فرو کرد تو س. ی. ن. م.
    _خوبم داداشی.... خیلیم خوبم.
    با دکمه ی پیراهنم ور رفت:
    _ممکنه کلا خوب نشم؟
    لبخندم از لبام رفت :
    _چرا تو که پسر قوی ای هستی به جنبه ی منفیش فکر میکنی؟! افکار منفی پایه های مقاومت ادم رو سست میکنه!
    لبش رو گزید:
    _دنیا بر پایه احتمالات هم هست!
    دستی به موهاش کشیدم:
    _اون تو ریاضیاته پسره خوب! الان باید فقط و فقط و فقط به یه چیز فکر کنی اونم خوب شدن!
    سکوت کرد:
    _نشنیدم بگی باشه!!
    اروم گفت:
    _باشه....
    اروم گفت:
    _مهبد؟
    نشستم کنارش....
    _جان مهبد؟
    با بغض مثل همیشه بریده بریده گفت:
    _میدونی اینکه عزیزت جلوت اب شه نگران یه لحظه نبودنش باشی چقدر سخته؟
    با ناراحتی چشمام رو مالیدم:
    _زدی تو فاز غمها....
    لبخند تلخی زد:
    _تو نباشی ماهم نیستیم میفهمی؟
    ارمین اروم اومد تو:
    _تو هم نباشی مهبد نمیتونه زندگی کنه....
    دستشو گذاشت رو دستم :
    _میشه یکم بفکر خودت باشی بخدا اگه بخودت اینهمه فشار نیاری چیزی از برادریت کم نمیشه مهبد.....
    کلافه گفتم :
    _سامممم
    با حرص گفت:.
    _یکم بفکر خودت باش! ماها به قدر کافی بزرگ شدیم! زندگی رو بخاطر خودت زندگی کن!


    کلافه گفتم:
    _این مباحث رو بیخیال شو! باید فردا بریم دکتر که کاراتو انجام بده!
    کنف روشو چرخوند!
    خمیازه کشیدم که ارمین انگشتتو کرد تو دهنم!
    _د این چکاریه!
    خندید و گفت:
    _میخواستم ببینم این غار چقدر عمق داره!
    خندم گرفت:
    _دیوانه!
    یهو زد زیر اواز!
    _میخوای برم میرم که این عیب نداره
    اگه نمونی پیشم بازم هوای دیشب
    ابری نبود، ستاره داشت، صاف اره
    اروم بود، خبری از تو و یاد تو و نم نم بارون نبود!
    داشت سرجاش خودشو تکون میدادو بشکن میزد یهو هر سه تامون زدیم زیر خنده!
    _وای نمیری الهی ارمین! فقط کم بود قر بدی!
    لبخند دندون نمایی زد به تقلید از شخصیت قیمت تو برنامه دورهمی گفت:
    _قر هم دارم بدمممممم؟!
    بعد دستشو از هم وا کرد :
    _گل منننننن؟!
    سرمو گذاشتم شونه دانیار غش غش خندیدیم!
    خودشو جمع جور کرد:
    _خب دیگه گفتیم خندیدیم. یهو منو جو شیطنت گرفت عنان از کف دادم! ای درد و بلا بگیری مهبد!
    چشمام گشاد شد:
    _چرا منه بینوا؟!!!
    تک خنده ای کرد:
    _برای هر چهارتاتون کادو اورده بودم تو زوارت گشاد شد یادم رفت بدم بهت!
    زوارت گشاد شد!!!!!!!! منو سام خندیدیم که گفت:
    _چه مرگتونه شما دوتا؟!
    سام با خنده گفت:
    _زوار گشاد نمیشه پاره میشه!
    دوتامون هر هر شروع کردیم بخندیدن!
    که یهو یه دمپایی خورد تو دهنم! عین زنا حرصش گرفته بود برق از چشام پرید:
    _زهر مار رو اب بخندی حالا یه سوتی دادما!
    خندم شدت گرفت! اومد بزنتم که جاخالی دادم!
    سام جدی گفت:
    _شما دوتا وحشی تموم کنید وحشی بازی رو یهو میزنید همدیگه رو ناقص میکنید.
    چشامو درشت کردمو دندونامو به نمایش گذاشتم و روبه ارمین گفتم :
    _با تو بودا یه کم ادم باش!
    پشت چشمی نازک کرد :
    _باشه... باشه.... دارم برات!
    پاشدبره کادوهایی که گرفته بود بیاره که گفتم:
    _که چی مثلا کادو گرفتی خودتو انداختی زحمت؟
    چشم غره زد رفت!
    دوست داشتنی ترین ادم روی زمین بعد از خواهر برادرام ارمین بود. لبخند رو لبام نشست خدایا شکرت شاید خیلی چیزا نداشته باشم ولی کسانی رو دارم که برام بزرگترین ثروت دنیان!
    برگشت به اتاق، سهیل و لیلا هم اومدن. اول کادوی لیلا رو داد:
    _لیلا خانم ناقابله!
    لیلا با خجالت گرفتش:
    _زحمت کشیدی داداش خیلی ممنون
    رو به سامی کردو کادوشو گرفت سمتش! دوتا کادو بود.
    _اینم برای اقا دانیار گل که میخواد معمار شه!
    دانیار لبخند زد:
    _لطف کردی خیلی.... ممنونم
    رو به سهیل کردو گفت :
    _اینم برای اقا سهیل که میخواد پزشک اطفال شه!
    و سر اخر رو به من کردو گفت:
    _اینم برای داداش گلم!
    بوسیدمش :
    _ممنون برادر!
    نگاهی به هممون کرد:
    _باز نمیکنین؟!!!
    همه مون مشغول باز کردن کادوهامون شدیم....
    کادوهای جالبی بودن به خوبی می دونست برای کی چی بگیره. نیم ست نقره برای لیلا.... قلم راپید و تخته رسم برای سام... و یه گوشی پزشکی دبش برای سهیل....
    گوشی پزشکی، یادش بخیر منم یه زمانی عاشق این وسیله بودم. برای منم پیراهن سفید و سبز چارخونه گرفته بود بچه ها از کادوهاشون ذوق کرده بودن.
    مشغول پز دادنشون به هم شدن. پا شدم و رفتم نشستم لب حوض.... دستم رو فرو کردم تو ابش که سردی ش تو جونم نشست. آرمین اومد کنارم.
    _چیه تو فکری؟!
    آروم گفتم:
    _ چیز خاصی نیست....
    خیره شد بهم....
    _میدونی چیه؟
    همینطور که با دستم موج ایجاد میکردم گفتم:
    _چیه؟؟
    نگاه گذرایی بهم کردو گفت:
    _دیگه بر نمی گردم تهران همینجا می مونم.
    آروم گفتم:
    _دیگه نباید بخاطر من خودتو زندگی تو وقف کنی.....
    لبخند زد یه لبخند کم جون.
    _واسه دل خودم میخوام بمونم اینجا من متعلق به همین جام... به قول معروف یه دهاتی ساده که هیچ جا جز روستاش بهش نمی سازه.
    خندیدم و گفتم:
    _خب هر کی به اصل خودش بر می گرده.
    _نگرانی رو از چشمات میخونم...
    خودمو صاف کردم تا کمرم درد نگیره.
    _نمیشه نگران نبود.
    دستم تقریبا یخ کرده بود فرو کردمش جیبم. ...
    دستش رو گذاشت پشتم:
    _تولدت با تاخیر مبارک
    لبخند تلخی زدم:
    _مرسی....
    چه اهمیتی داشت دیگه تولد؟! آدمها گرفتار درد بشن دیگه تولد معنی نداره که. درسته متولد شدن زیباترین اتفاق هستیه اما سالها که بگذره فقط میبینی روزها و دقایق گذشتن بی اینکه گذشتن شون رو حس کنی. هرسال که تولدت از راه برسه می فهمی که فرصت کمتری داری برای مفید بودن...وقت تنگه و اونوقت تو هیچ کاری برای خودت نکردی!
    _خیلی وقته نرفتم پیش بی بی حوریه
    با این جملش یاده اون بقعه تو کردستان افتادم.....
    _میخوای الان بری؟
    آروم با غم عجیبی گفت:
    _میخوام تنها برم.
    حتما میخواسته تنها تو بقعه با خانم خلوت کنه....
    _باشه مراقب باش زود برگرد.
    از جاش پا شد....
    _باشه داداش میرم آماده شم.
    باهم دیگه رفتیم تو. نشستم پای تلویزیون. لیلا با دمنوش اویشن اومد بیرون. بخاطر مریضی م باید مدام چیزهایی میخوردم که گیاهی بودن.
    دلم تنهایی میخواست ازون تنهایی ها، که هیچ احدی حریم شو بهم نزنه.... دلم سنگین بود انگار . یه غم ناشناخته داشت سنگینی میکرد. آرمین که رفت رو به لیلا کردم و گفتم:
    _یکم میخوام تنها باشم
    نگاه غمگینی کردو گفت:
    _اگه واقعا لازمه باشه ولی بخودت سخت نگیر....
    بی حرف پا شدم رفتم اتاقم درو بستم نشستم رو صندلی و سرمو گذاشتم رو میز.
    دلم یه صدای غمگین میخواست. یه صدا که غمگینی ش غم منو آروم کنه. تموم دغدغه من این بود که نیاد روزی که تو اوج جوونی از کارافتاده و ناتوان بشم. بشم یه بار اضافی. نکنه خدای نکرده سامی خوب نشه. تو حال خودم بودم که صفحه گوشیم روشن شد . شماره ناشناسی روش حک شده بود. جوابش رو دادم.
    _بله؟
    صداش رو سریع شناختم:
    _سلام آقای صداقت....
    حتما شمارمو از پروندم برداشته.
    _سلام خانم زارع.
    کمی مکث کرد:
    _حالتون خوبه؟
    حال حرف زدن با خودمم نداشتم چه برسه اون.
    با تلخی گفتم:
    _ممنون.....
    وقتی دید تمایلی حتی به پرسیدن حال اونم ندارم گفت:
    _ببخشید آدرس بیمارستانی که برادرتون قراره توش جراحی بشه رو لطفا بهم بدین.
    دلم میخواست بگم بتوچه ولی خب زشت بود.
    تنها یه جمله گفتم:
    _برای چی میخوای؟!
    از لحن عامیانه م انگار یکه خورد اما آرامشش رو حفظ کردو گفت:
    _خب برای عیادت.... و خب برای جبران اینکه تو مراسم بابا حضور پیدا کردین....
    از اونجایی که حال مقاومت نداشتم آدرس رو گفتم، بودن یا نبودن اون هیچ دردی رو دوا نمیکرد. گوشی رو که قطع کردم برام یه تکست فرستاد.
    ((زندگی میکنم ... حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم! چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد بگذار هر چه از دست میرود برود؛ من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد، حتی زندگی را .))
    نمیدونم چرا ولی دلم خواست منم جوابش رو بدم! از اینکه حتی به فکر جبران کوچک ترین کاره من که رفتن به مراسم تدفین پدرش بود، بود، حس خوبی بهم دست داد متنی نسبتا طولانی رو براش تکست کردم. دلم خواست یجورایی منم دلداریش بدم یا کمکمش کنم قوی تر باشه.... انگار اون متن رو برای اون و آمین نوشته بودن!
    بانو از خودت دست نكش
    خودت چتر باش
    خودت ابر باش
    خودت باران
    شك نكن خدا نابغه بوده،كه تو را آفریده
    بیخیال بنده هایش كه دنیای زنانه ات را نادیده گرفتند
    بانو ایندفعه سر سفره، تو نان گرم بخور
    اصلا تمام زیتون های دنیا هم مال تو
    هر وقت هم تنت سرد شد
    تنهاییت را بغض نكن
    آواز كن
    با صدای بلند برای گرمیه دلت بخوان
    دیگر هیچ وقت تنهاییت را باگریه نشان نده
    حتی وقتی تنها میخوابی.
    بگذار ایندفعه لالاییت را برای خودت...
    بانو چه خوب میشد عصرانه میهمان خودت باشی
    بانو بانو بانو
    چای كه دم كشید
    دامن كوتاهت یادت نرود
    قند توی دل قندان آب میشود
    طعم گس چای را كه هورت میكشی
    بانو یك دل سیر بخند
    بخند به ریش روزگار
    به ریش ناكسانی كه تو را ناقص العقل خواندند
    و خود زاده تو اَند
    كه اگر عاطفه و مهر تو نبود
    تو را به قضاوت نمی نشستند
    و حكم به مشروطی آزادیت نمیدادند
    كه هر جا میروی گزارش كنی
    كه من میگویم، من میخواهم و من منشان
    گوشَت كه سهل است جانت را پر كند
    مهربان یك دل سیر بخواب
    تا درد حرفهایی كه دل كوچكت را میشكند
    فراموش كنی
    بانوی كامل
    خدا آرامش هستی را در چشمانت
    در حلقه آغوشت
    درست روی لبهایت به امانت گذاشت
    به جهنم برود، هر كه آرامشت را دستخوش زمختی خویش كند
    به جهنم برود آنكه بلندای روحت را نمیبیند
    ولی فرود و فراز تنت را خوب میشناسد
    به جهنم برود كسی كه تو را ضعیفه خواند
    تا ضعف خودش به چشم نیاید
    بین خودمان باشد
    خدا شرمنده جای نوازشهاییست كه روی تنت ماند.
    بانو راستی حال دلت چطور است؟
    چند وقت است رویا ندیده ای،
    راستی هنوز اشك میریزی؟!؟!؟
    قول دادی كه دیگر تنهاییت را با گریه نشان ندهی
    نكند هنوز منتظر شنیدن دوستت دارمی!!!
    بیا بحث را عوض كنیم
    راستی موهایت را بگذار بلند شود
    بگذار از زیر روسری هوایی بخورند
    لاك قرمز یادت نرود
    خدا هر چه صورتی و قرمز و سرخابیست برای تو آفریده
    كلاغ ها دیر زمانیست پشت سر طاووس حرف میزنند
    اصلا بگذار یك كلاغ چل كلاغ كنند
    تو گوشواره هایت را فراموش نكنی
    بانو هر وقت دلت خواست دستت را از ماشین بیرون ببر و
    تن وحشی باد را لمس كن
    هر وقت هم دلت خواست
    لبه ی جوی راه برو
    حتی بلند حرف بزن و بخند
    و هر روز هم برقص خواستی با ساز دلت خواستی با...
    فقط یادت نرود كتاب بخوانی
    بانوی كامل و زیبا
    تو سلیقه خاص خدایی
    آنِ خلقتت خدا قلیانی چاق كرد
    پا روی پایش انداخته
    و روی بوم نازنین وجودت قلم عشق را چرخاند
    پس تو نابترینی
    بانو نابترین شعر خدایی تو
    سَر انگشت بهاری
    بخند از ته دل رها
    و بزن قید احساسی كه نخوانَد تمنای نگاهت را...
    پیام رو براش فرستادم تلگرام..... دوتا تیک خورد با صدایی که توش بغض بود وُیس گذاشت.....
    _چه متن فوق العاده ای ممنونم.....
    لبخندی رو لبهام نشست....
    دوستان ببخشید اگه تعداده پستها شدن یه دونه در روز فعلا چون درگیر مسایلی هستیم کمتر میتونیم پست بزاریم ممنون از همراهیتون

    ازینکه مسمر ثمر واقع شده بودم در خوب کردن حال یک نفر احساس خوشایندتری پیدا کردم. کم کم فکرم معطوف شد به اینکه طبیعت زنها دل باختن و موندن پای عشقه.... و چقدر وقیحانه بعضی از نرها که اسم خودشون رو مرد گذاشتن از این خصلت خانمها سوءاستفاده میکنن.
    با خودم فکر کردم که شاید فقط رایکا چهل درصد مقصر باشه. راستی سره اون بچه چی اومد؟ دستامو به هم چفت کردم. رایکا یه بنده ی خدا بود منم یه بنده ی خدا منکه حق قضاوت نداشتم.
    انسان هم جایز الخطاست. جوونی هست و هزار خطا...
    دلم خواست محض جبران کمک های رییس به من، یه کمکی به رایکا بکنم. خب تو این جامعه که برادر به برادرش رحم نمیکنه اون خیلی تنها بود. برای من خیلی سخت بود که مرد بودم چه برسه به اون که یه جنس مونث بود. و هزار و یک نوع محدودیت داشت!
    دره اتاقم رو بازکردم و لیلا رو صدا زدم.
    _لیلا آبجی؟
    درحالی که با همزن چیزی رو هم میزد گفت:
    _جانم؟
    دیدم دستش بنده خودم پاشدم رفتم آشپزخونه . نگاهی به مواد جلو دستش انداختم! آرد، شیر، شکر، کاکائو، تخم مرغ، بکینگ پودر، یه سری مواد تزیینی رنگی....داشت کیک تولد می پخت!
    لبخند مهربونی زد:
    _دیروز تولدت بود ولی خب بستری بودی نشد غافل گیرت کنیم!
    نشستم روی صندلی و با لبخند گفتم:
    _الهی من فدای تو بشم که اینهمه حواست جمع منه!
    اخم هاش تو هم رفت!
    _میشه اینقدر نگی الهی فدات شم؟!
    _ببخشید دیگه نمیگم.
    تخم مرغ هارو خالی کرد رو آرد.
    _خب چکارم داشتی؟
    تازه یادم اومد که برای چی صداش زدم.
    _میگم من دلم برای دختره رییس مون میسوزه.
    درحالی که مشغول کارش بود گفت:
    _اره بد آورده خیلی حالا چطور مگه؟!
    یکم فکر کردم.
    _خیلی تنهاست خواهرش رو هم از دست داده، میگم جمعه ها که تنهایی من چند ساعت با پسرا میرم بیرون تو دعوتش کن اینجا یا یه چندساعت با همدیگه بیرون برین که ازون حال و هوا در بیاد.
    مشکوک نگاهم کرد:
    _خبریه؟!
    چشم غره زدم بهش:
    _حرفا میزنی ها! بخاطر جبران لطف باباش که منو تو دبیرخانه مشغول کرد میخوام کمکش کنم!
    خندید:
    _آها ازون لحاظ!
    متعجب نگاهش کردم:
    _نکنه فکر کردی عاشق دختری مثل اون شدم!
    خندید ته دلی! با چشمهای گرد نگاهش کردم و گفتم:
    _اره لیلا؟!
    کیک رو گذاشت تو فر:
    _. معلومه که نه ولی اگه دل هم می بستی نمی تونستی باهاش باشی!
    _حالا کی خواست عاشق اون باشه!
    گ. و. ن. م رو بوسید....
    _کسی چنین جسارتی نکرده قربان...
    هوا داشت کم کم سرد میشد. ارمین دیر کرده بود نگرانش بودم.
    گوشی رو برداشتم و زنگ زدم بهش.
    سریع برداشت :
    _جانم داداش؟
    _کجایی ارمین؟
    خندید:
    _دم درم!.
    زنگ در صدا خورد.
    گوشی رو قطع کردم ایفونو زدم. اومد بالا و با خنده گفت:
    _داشتم رد میشدم از اینجا یه اسبه ایستاده بود منو نگاه کرد ارامش چشماش منو یاد تو انداخت
    سهیل و سام و لیلا حسابی خندیدن! شیطنتم گل کرد لیلا سوسیس یخ زده ای رو گذاشته بود بیرون یخش اب شه! ارمین داشت جورابش رو درمیاورد خم شده بود تو یه حرکت سوسیس که حسابی یخ بود رو انداختم از پشت تو لباسش یهو صاف شد! سیخ شد و نعره زد!
    چهار نعل خونه رو متر کرد و دویید:
    _یخ زدم آی جونم یخ زد آیییییی این چی بود!
    صدای قهقهه هممون کل خونه رو برداشت! سریع پیرهن شو کشید از کمربند و شلوارش بیرون!
    شکممو گرفتم و در حالی که ریسه میرفتم گفتم:
    _دیدی اسب تویی؟! داشتی عین این اسبهای تعلیم دیده یورتمه میرفتی
    خندید:
    _عوضی جونم یخ زد دیوونه!
    اومد سمتم بشوخی دستشو تو هوا به نشونه سیلی تکون داد و صداشم تقلید کرد!
    زبونم رو انداختم بیرون و چشامو بستم!
    _من مردم!
    رو به لیلا و سهیل کردو با خنده گفت
    _داداشه شما دوتا دیوانه س!
    لیلا مشغول تزیین کیک با میوه و خامه قنادی شد.
    رفتم اتاق سام و براش چندتا لباس برداشتم فرداش باید میرفت تا بستری میشد برای چکاپ قبل عمل.
    لبخندی بهم زد:
    _دیگه چیزی نمونده که دنیام رنگی شه مگه نه؟!
    شونه شو فشار دادم....
    _معلومه که چیزی نمونده....
    رایکا
    نگاهمو دادم به خودم. به دختر تکیده ای که چشمهاش غم شو فریاد میزدن. دختری که دیگه چشماش غرور سابق رو نداشتن اصلا خودش جونی نداشت برای مغرور بودن. من اون بچه رو سقط کرده بودم و تموم جونم در عذاب بود.
    اون بچه تاوان اشتباه من بود! تاوان تموم دل شکستنها و انسان خورد کردنام تمام تحقیر کردنام!
    اره.... تاوان میدی.... تاوان کوچکترین خطا و بدی ای که در حق یکی بکنی! مگه میشه دل بشکنی و بیجواب بمونه مگه میشه مظلوم رو تحقیر کنی و آهش در بیاد و نگیره؟
    میگیره خوبم میگیره.... دستمو گذاشتم رو میز ارایشمو خم شدم. شکستم بد هم شکستم اما زمزمه کردم....
    _به جهنم برود هر که ارامشت را دست خوش زمختی خویش کند
    به جهنم برود انکه بلندای روحت را نمیبیند اما فرود و فراز تنت را خوب میشناسد!
    چقدر ناب بود این دکلمه چقدر عزیز شد برام چقدر حال خوش بهم میداد. اشکام چکیدن به روی توری دست باف میز ارایش....
    دستهام لرزیدن....
    _بانو تنهاییت را بغض نکن...
    لبخند تلخی زدم صاف شدم اشکهامو پاک کردم باید آمین رو دک میکردم. هه چه عاشقی بود که وقتی حتی یه زنگ هم نزدم دیگه زنگ نزد! آمین چرا کور بودم و شخصیت پنهانت رو ندیدم. نتونستم مقاومت کنم و نشستم هق هق زدم. از ته دلم از اعماق وجودم. ... دیگه چه احتیاجی بود بهش بگم دیگه تموم شد؟
    ولی نه باید بگم حالا عواقبش هرچی که باشه....
    _بخند از ته دل رها و بزن قید احساسی که نخواند تمنای نگاهت را.....
    سردم شد با یاداوری روزهایی که دست های کثیف آمین دورم ح. ل. ق. ه میشدن! دستهام رو دور خودم ح. ل. ق. ه کردم. من دیگه نمیخواستم حتی یه لحظه چشمم به وجودیت کثیف آمین بیفته.
    باید به ارمین میگفتم تا به آمین بگه که دیگه تموم شد، این بهتره.....
    امروز برادره مهبد عمل داشت. مهبد... چرا اینقدر متفاوت بود؟ چرا با اینکه زاده رنج بود یه نمه غرور کاذب نداشت اونوقت من... من با چیزایی که متعلق بمن نبود مغرور شدم، من چی بودم؟
    هیچی..... یه احمق که با پول پدرش فخر میفروخت. به خودم پوزخند زدم. مهبد درد داشت و میخندید.... حالش بد بود و میخندید... تو مرکز ثقل طوفان بلا بود و محکم ایستاده بود.
    کی میدونه تو دلش چخبره؟ در پسه اون چشمهای ارام و معصوم و لبخند... چه چیزی تو دلش هست؟ خدا میدونه....
    میخواستم لباس تیره بپوشم اما لبخند زدم....
    _بانو از خودت دست نکش!
    کمدم رو باز کردم.... مانتوهای رنگیه تنگ و کوتاه.... لبخند تلخی به مانتوهام زدم.....
    _ادمیت رو یاد بگیر رایکا..... دختر باش دختر به همون معنا که خدا خلق کرد!
    باید چند دست مانتو بلند و گشاد میگرفتم. باید یه رایکای جدید میساختم از لابلای خشت به خشت رایکای قبلی که با خاک یکسان شد.
    فقط یه مانتو داشتم که شکلاتی و تا پایین زانو بود و گشاد! تو کمد مدتها بود که خاک میخورد. من به کجا رسیده بودم؟ به نیستی و نابودی؟ به بی حیایی و خودنمایی؟ به چیزی که همه ی ادمهای جامعه بهش میگن خود فروشی؟!
    تموم این دخترا که اندام لاغر و رو فرمشون رو با لباسهای تنگ و کوتاه به نمایش میزارن چون فکر میکنن جذابن، میدونن اخرش به کجا میرسن؟!
    با خودم گفتم:
    _میرسن به جایی که تو رسیدی رایکا....
    ایکاش یکم بدونیم ناخواسته چه اشتباهات فاجعه باری در زندگی مرتکب میشیم! ایکاش بدونیم که زن کالا نیست که با زرق و برق عصر ماشین هرچه آراسته تر شه با ارزش تر بشه!
    دوست داشتم ساده باشم.... به سادگی لیلا.... به سادگی مهبد.... به پاکی همون انسان های ساده ای که شاید در ظاهر هیچ ندارن اما وجودشون یه دنیا ارزش داره. مثل مهبد... با اینکه هیچی تو زندگیش نداشت حتی یه مدرک خشک و خالیه دانشگاهی که حالا برای همه شده قده دیپلم.... با اینکه هیچ چیز خاصی از مادیات نداشت بخاطر شخصیتش دوست داشتنی ترین بود!
    موهامو شونه زدمو با کلیپس کوچیکی بستم. شال تیره مو برداشتم و به همراه شلوار مشکیم پوشیدمش. موهای لَختمو که همیشه بیرون میزدم بخاطر کوتاهی شون با یه گیره زدم بالا. برخلاف همیشه که ارایش در خور توجه ای میکردم فقط به یه رژ کالباسی رنگ اکتفا کردم.....
    کی گفته اگه ساده ترین باشی کسی بهت توجه نمیکنه؟! کی گفته ساده و خوب بودن دیگه به چشم نمیاد؟! چرا اصرار داریم تو چشم خلق خدا باشیم وقتی بیشتر نگاه ها امروزه الوده به گناهن!
    دیگه نمیخواستم تو چشم خلق خدا باشم من فقط میخواستم تو چشم خوده خدا باشم دیگه و بس!
    کیف یه طرفه قهوه ای مو برداشتم و با سووییچم و کلیدم از خونه رفتم بیرون. میون راه نگاهی به سوییچم کردم.... من این ماشین رو هم نمیخوام.... درو بار کردمو سوییچو پرت کردم یه گوشه ای از خونه. کفش کتونی هامو پوشیدم و رفتم بیرون. تازه به نظرم اومد که چقدر هوا خوبه.... بی اراده چشمهامو بستم و نفس کشیدم هوایی رو که تمیز و بدور از هرگونه الودگی بود. تازه صدای گنجشک هارو شنیدم....
    انگار گوشهامم عین چشمهام بسته بودن این همه عمر.. .. راه رفتم.... بدون این ماشینه سنگینه پتیاره! به همه چی دقیقتر نگاه کردم. به ادمها، درختها، کاشی ها و هرچی که دورم بود. کلی پیاده روی کردم دسته گلی از گلهای میخک و مریم رز صورتی گرفتم. رفتم تا رسیدم بیمارستان. بیمارستان بین المللی قائم رشت....
    تو حیاط خلوت بود تک و توک چند نفر قدم میزدن. از پذیرش ادرس اتاق سام رو گرفتم. دو ساعت مونده بود به عملش. اتاقش رو پیدا کردم. دویست و هشت، نگاهی بهش شماره کردمو در زدم. صدای آشنایی گفت:
    _بفرمایید
    بالا سره سام نشسته بود رو تختش. همراهش سه زنو سه مرد بودن. کی بودن اینا؟ با دیدنم یا به عبارتی از نوع پوشش جدیدم تعجب کرد اول ولی بعد با تحسین نگاهم کردو لبخند زد خیره به لبخندش با خودم گفتم:
    _میشه اینقدر این لبخند قشنگ رو نزنی؟ اخه ازت خجالت میکشم.
    از جاش پاشد بخودم اومدم.
    _ممنون که تشریف اوردین خانم زارع.
    نمیدونم چرا نتونستم نگاه کنم به چشمهای خوش حالت و خوش رنگش.
    اروم گفتم:
    _خواهش میکنم....
    دست گل رو گرفتم سمتش:
    _اینو برای برادر تون اوردم. امیدوارم هر چه زودتر خوب شن.
    نگاه عمیقی بهم کرد. که معنیش رو نفهمیدم. نگاهی بهش کردم رنگ لباش پریده بودن و چشماش خستگی رو فریاد میزد. استرس زیادی انگار تحمل میکرد. خیره شدم به چشمهاش انگار زمان متوقف شد!
    اروم گفت:
    _ممنونم
    از جلوش کنار رفتم چرخید. رفتم سمت تخت سام.
    _سلام حالتون چطوره؟
    لبخند گرمی زد و گفت:
    _خو.... بم
    اخی طفلکی حرف زدنش هم مشکل داشت. دلم به حال مهبد سوخت چه زجری رو تحمل میکرد.
    _تموم سعی تونو بکنین که خوب شین اینجوری خیلی به اقا مهبد کمک میکنی.
    سرشو تکون داد.
    خانمی از جمع شیش نفره ای که ایستاده بودن گفت:
    _معرفی نمیکنی مهبد جان ایشون رو؟!
    رفتم جلو به همشون سلام کردم. ادمهای ارام و فرهیخته و مهربونی به نظرم اومدن.
    _زارع هستم دختر رییس کارخونه ای که اقای صداقت توش مشغولن.
    به گرمی ازم استقبال کردن! چه زنان نجیب و با وقار و مردان محترم و مودبی بودن. همشون پدر مادر های ناتنی بچه ها بودن.
    خانمهاشون جوری قبولم کردن و باهام حرف میزدن که انگار نه انگار غریبه هستم توشون. مهبد با سام داشت حرف میزد گوشم ناخود آگاه و چشمام بی اراده دوخته شد بهش. دست سام رو محکم گرفته بود.
    _از هیچی نترس من اینجام فقط سعی کن خوب شی دنیا دنیا برام ارزش داره همینجا منتظر تم. یه خواب عمیق و بعدم یه عمر شادی.
    سام اروم گفت:
    _خیلی دوستت دارم
    سرشو گذاشت رو شونه های سام:
    _من دوستت ندارم من میمیرم برات داداش کوچولو
    پیشونیشو بوسید پرستارا اومدن که سامو ببرن من اشک رو تو چشمهای خوش حالت مهبد دیدم. اما تو حصار چشمهاش حبسشون کرد. لیلا و سهیل به هر نحوی دلداریش میدادن. ارمین هم به جمع اضافه شد....

    مهبد
    نشستم روی نیمکت پشت دره اتاق عمل. هر کسی یکاری میکرد یکی دعا میکرد یکی ذکر میگفت یکی قرآن میخوند. سهیل و لیلا دعا میخوندن.
    رایکا اومدو با فاصله نشست کنارم. عجیب تغییر کرده بود لباسش نگاهش، رفتارش! برام شگفت آور بود...! خیلی هم شگفت اور بود. عطر تلخش آرامش خوبی بهم بخشید. نیم نگاهی بهش کردم. سرش پایین بود و چند دسته از تار موهای کوتاهش ریخته بود تو صورتش. موهای صاف و خرمایی رنگ. نگاه مو غافل گیر کرد. لبخند محوی زدم و چشمهام رو ازش گرفتم و دوختم زمین. استرس داشتم. بهترین راه رو این دیدم که برم چند رکعت نماز بخونم.
    از جام پاشدم آقا رضا با نگاهش دنبالم کرد.
    _میرم چند رکعت نماز بخونم و با خدا خلوت کنم.
    لبخند گرمی زد :
    _برو پسرم...
    آرمین چشمکی حواله م کرد.
    رفتم سمت نمازخانه که رایکا اروم صدام زد...
    _اقای صداقت....
    متعجب چرخیدم سمتش!
    _بله خانم؟!
    سرشو انداخت پایین. با انگشت های دستش ور رفت.
    _ببخشید میدونم الان جاش نیست که بگم.... من.... من خب....
    ابروهام رفت بالا!
    _شما چی خانم زارع؟!
    اروم گفت :
    _میخوام نماز خوندن یاد بگیرم. من نماز خوندن رو درست بلد نیستم!
    واقعا رویش شاخ رو رو سرم حس کردم!
    با خجالت گفت :
    _نمی تونستم به کسی دیگه بگم خب!
    خندم گرفت یجور بدی! ولی خب کنترل کردم خودمو!
    _حالا یادم میدی؟!!!
    خندم رو خوردم.
    _بله با کمال میل.
    دلم میخواست بزنم زیر خنده اما زشت بود!
    _وضو گرفتن بلدی؟
    خندید :
    _اینو خوشبختانه بله!
    دیگه نتونستم نخندم دوتایی زدیم زیر خنده. خجالت کشید. باهم رفتیم شونه به شونه ی هم تا سرویس بهداشتی. وضو شو درست گرفت....
    استینش رو کشید پایین. گردنم رو خاروندم :
    _من تو نمازخونه بانوان که نمیتونم بیام یادتون بدم
    گنگ نگاهم کرد. بعد از کمی فکر کردن و گفت:.
    _خب تو نمازخانه اقایان اگه کسی نبود یادم بدین خب داریم نماز میخونیم جرم که نیست.
    لبخند زدم یه لبخند از سره رضایت، نه این دختر واقعا همت کرده بود عوض شه! و این عالی بود! و منم مشتاق شدم تا تو این تغییر سهمی داشته باشم!
    چقدر عالی بود که منو معتمد خودش دونسته و ازم کمک خواسته بود!
    درو نگه داشتم براش :
    _بفرمایید خانم!
    انگار یجوری از بودن با من معذب بود وقتی کنارم راه میرفت.
    دره نمازخانه رو باز کردم و سرک کشیدم خوشبختانه هیچ کسی نبود!
    موندم تا بره تو.
    _حتما باید چادر باشه؟!
    دور و برم رو نگاه کردم :
    _نه شالتونو جوری تو بزنین لبه هاشو که موهاتون مشخص نباشه....
    سعیشو کرد ولی خب بازم موهاش بیرون میریخت چون خیلی لَخت بود. دستام داشتن بالا میرفتن که براش درست کنم ولی خودمو کنترل کردم. با لبخند گفت :
    _عیب نداره درستش کنین....
    دستامو بردم جلو فاصلمون کم بود جوری که مماس به تنش نشه شالشو درست کردم. موهاش عین ابریشم نرم بودن براش زدم بالا. شالشو دو طرفه براش بستم. سجاده رو پهن کردیم تمام حواسش به من بود....
    _قبله همین طرفیه که ایستادیم.
    سرشو تکون داد :
    _خب؟
    از اقامه شروع کردیم توضیح دادم و دونه به دونه تمام احکام نماز رو انجام داد بعده من. حس خوبی داشتم.
    به دعا و اذکار که رسیدیم لبخند زد:
    _چقدر ارامش بخشه.... ممنون آقای صداقت خیلی ممنونم ازتون.
    دستی به صورتم کشیدم :
    _خیلی خوش حالم که دارید به راه درست بر میگردید واقعا شروع بزرگیه.
    مهربون نگاهم کرد:
    _مدیون شمام اقا مهبد!
    چشمام شد قده بشقاب!
    _من؟!
    شالشو جلو کشید:
    _وجودیت شما باعث شد من تلنگری بهم بخوره و شما رو اسوه و الگو قرار بدم!
    نا باور نگاهش کردم که ادامه داد:
    _شخصیت شما رو دوست دارم. شما ساده و صبور و مقاوم و مهربونید. معصومیت رو میشه از چشماتون خوند!
    هیشکی تا حالا اینجوری با تعریف خر کیفم نکرده بود!
    _خیلی ممنون شما لطف دارین بهم.
    _جدی گفتم!
    خودمو جمع کردم و گفتم:
    _حالا اجازه هست نماز خودمو بخونم؟!
    سریع سجاده شو جمع کرد:
    _بله بله البته ممنون از اینکه وقتتون رو گذاشتید و یادم دادید.
    نزاشت بگم خواهش میکنم رفت بیرون! خندیدم و سری به چپ و راست تکون دادم. اقامه بستمو نمازمو شروع کردم. اروم شده بودم دست به دعا بردم:
    _خدای بزرگ خدای عزیزم همه ی بیماران رو شفا بده.... بابامو مامانمو قرین ارامش کن. خدای مهربونم، عزیزترینم نزار به راهی برم که راه تو نیست نزار گ*ن*ا*ه کنم. خدایا تو پناه تموم خستگی هامی خدایا پناه بی پناهیه منی.... خدا جون نرسه روزی که منو به حال خودم رها کنی... خدایا بهم قوت بده من با تو قوی ترینم الهی شکرت.... شکرت بابت هرچیزی که دادی خدایا ادمهاتو به حال خودشون وا نگذار. شکرت که امروز شنیدم چراغ راه تاریک کسی شدم تا تورو پیدا کنه.... عاشقتم خدا جون راضیم به رضات هر چی صلاحمه همونو می پذیرم.
    تسبیح زدمو ذکر گفتم. با اون کمر تماز خوندن دردناک ترین کار بود برام اما من برای صحبت و راز نیاز با معبودم هزار رنج رو حاضر بودم تحمل کنم!
    سجاده رو بستم. به سختی از جام پاشدم. انگار هر روز داشت قوام بیشتر تحلیل میرفت. اما خدای من بزرگه خدای من هوامو داره.
    رفتم سمت اتاق هنوز سه ساعت مونده بود به پایان عمل سام. اقا بنیامین پدر خونده سام برای هممون چایی و کیک گرفت. چقدر اون چایی تو اون سرمای اولیه زمستون چسبید.
    رو به رایکا کردم که کیکشو اروم میخورد:
    _خانم زارع؟. در حالی که خیره بود به جلوش گفت:
    _بله؟
    اب دهنمو قورت دادم :
    _ازین تغییر ناگهانی تون متعجبم.
    کیفش رو تو دستش فشار داد:
    _گاهی وقتا زلزله هایی رخ میدن تو زندگی ادمها.... اون زلزله میتونه یه ادم باشه، یه اتفاق باشه، یه خطا باشه.....
    نفس عمیقی کشید:
    _اونوقت ادم پی به حقیقت زندگی میبره پی به اینکه کجاها رو اشتباه رفته. کجاها چشماش رو بسته و بیتفاوت رد شده.... من دیر بخودم اومدم خیلی دیر اما زلزله ی زندگی من تو چیز بود. یکی شما و یکی خطایی که مرتبط با آمین بود.
    داشتم خشک میشدم. نمیشد بشینم.
    _میشه بریم قدم بزنیم حیاط؟
    کیفشو گذاشت صندلی و بلند شد:
    _بله خواهش میکنم
    رفتیم حیاط سوز سرد باعث شد زیپ کاپشنمو بکشم بالا و رایکا پلیور قهوه ای شو بپوشه .
    _من به اون خوبیا که فکر میکنی نیستم خانم
    دستاشو تو جیبش فرو کرد.
    _ولی هستین.... من میگم که هستین
    _میخواین با این زندگی چکار کنین؟
    _همونکاری که بقیه میکنن زندگی کنم اما درست مثل ادمهای خوب....
    دستامو به هم مالیدم.....
    _راه سختی در پیش دارید. میدونید تغیر یه شبه حاصل نمیشه خیلی اراده و پشتکار میخواد.
    قاطع گفت :
    _من تصمیمو گرفتم!
    _پس باید بهتون آفرین بگم.
    بیشتر که سردمون شد رفتیم تو ساکت نشستیم خوابم میومد تموم شب قبل رو از استرس بیداری کشیده بودم لم دادم سره جام و چشمام رو بستم.
    با صدای کسی چشمهامو باز کردم....
    _داداشی.... داداش مهبد.
    لیلا بود چشام رو فشار دادم تا خوابم بپره.
    _دکتر الان میاد.
    قلنج گردنم رو شکوندم که دکتر اومد بیرون همه رفتیم سمتش.
    _عمل جراحی با موفقیت انجام شد هشتاد درصد بطور قطع میشه گفت بهبودی حاصل میشه....
    همه با خوشحالی لبخند زدن. همدیگه رو بغل کردن ارمین منو تو اغوشش فشرد بلند گفتم:
    _خدایا شکرت نوکرتم خداجون!
    رایکا با خوشحالی گفت:
    _خیلی خوشحالم....
    لبخند بزرگی بهش زدم همیشه لبخندم رو که میدید چند ثانیه خیره میموند بهش... بودن کنارش دیگه ازار دهنده نبود.
    برعکس دوست داشتم مدام یه جایی ببینمش و بپرسم و حالش با تغییراتش چطوره..... یه چند دقیقه رفت بیرون وقتی نیومد رفتم حیاط. نشسته بود رو نیمکت توی افتاب کم جون پاییزی.
    _خوشحالی رو تو چشماتون میبینم اقای صداقت
    ایستادم جلوش :
    _روی ابرام.
    یهو یکی با دست محکم زد پشتم عین چی پریدم!
    _یا حضرت عباس!
    چرخیدم سمتش!! قهقهه ش اوج گرفت!
    _سینا! بی معرفت؟! تویی لامروت؟!!
    خندید و بغلم کرد!
    _به به اقا مهبد دیروز دوست امروز آشنا! چطوری عشق جان؟
    حسابی فشردمش که زبونشو انداخت بیرون و گفت:
    _آخ خفه شدم!
    رایکا رو کنجکاو نگاه کرد چشمک زد یعنی این کیه؟
    بعد به شوخی گفت :
    _نامرد چشامو دور دیدی رفتی زن گرفتی؟!
    یکی شتلق زدم تو سرش:
    _ببند بابا چرا چرت میگی!
    بیچاره رایکا اب شد رفت زمین!
    سینا تریپ غم برداشت :
    _کمرت چطوره؟ خبر عمل رو گرفتم از بچه ها خداروشکر که خوب شد.
    لبخند تلخی زدم :
    _خوبم ولی خب هر روز داره سخت تر میشه برام.
    چشمای رایکا و سینا رو غم گرفت. لباشو به هم فشار داد.
    _درمان قطعی نداره؟
    سرمو به نشانه نه تکون دادم.
    دستی به شونم زد عیب نداره خدا خودش کمکت میکنه.
    رایکا از جاش بلند شد:
    _اقای صداقت؟
    نگاهی بهش کردم:
    _من با اجازه تون برم به کارام برسم.
    چشام رو به هم اروم فشار دادم :
    _راحت باشین بفرمایید..... قدم رنجه کردین
    _وظیفه بود خواهش میکنم. خب دیگه با اجازه
    اومدم چیزی بگم که گوشیش زنگ خورد با مکث جواب داد:
    _سلام بله خودم هستم....
    یهو عین ماست وا رفت!
    _چی؟!!!!!!! چرا؟؟!!!!!!!!
    اخمهام تو هم رفت.... کنجکاو شدم بدونم چیشده!
    _خب چرا بمن زنگ زدید!
    سرمو کج کردم.....
    _باشه ادرس بدین....
    قلم گوشیش رو کشید بیرون.
    _بفرمایید
    خیره شدم بهش. تماسش تموم شد. بغض داشت. اما داشت مقاومت میکرد نشکنه.
    _چیشده خانم زارع....
    نفس عمیقی کشید و گفت:
    _آمین رو با چاقو زدن!
    لبام رو گزیدم. ادم شروری مثل اون خب معلومه چاقو هم میخوره.
    اروم گفتم:
    _متأسفم. خدابیامرز که نشده نه؟
    خندید تلخ.... تلخ تر از طعم گس چای!
    _گفتن رو به موته و میخواد منو ببینه....
    آرمین از پشتمون با لحنی که خیلی جدیت داشت گفت:
    _دم اخری پشیمون شده دیده فرصت نداره عزرائیل منتظرشه میخواد طلب بخشش کنه.
    پوزخندی رو لبهای رایکا نشست....
    _من نمیرم ببینمش.....
    رو به سینا و آرمین کردم و گفتم:.
    _میشه چند دقیقه مارو تنها بزارید
    هردوشون با لبخند دستشون رو گذاشتن پشت هم و رفتن.
    چرخیدم سمت رایکا. چشماش پر شدو اشکاش چکیدن. هیچ مردی طاقت دیدن اشکهای هیچ زنی رو نداره.
    _ابجی؟
    سرشو بالا نیاورد.
    _آبجی بمن نگاه کن!
    چونه شو که میلرزید کنترل کرد و نگاهشو بهم داد:
    _ابجی هر خطایی تاوانی داره هر کار خوبی هم یه پاداشی. اونم خطا کرد تاوانشو با جونش داره میده. ابجی جان شما اگه یه ادم لب مرگ رو ببخشی اجرت رو خدا میده چیزی ازت کم نمیشه. دل خودتم اروم میشه برو ببینش میدونم سخته ولی خب شیرینی بعدش بخاطر بخششت تلخی شو از بین میبره.
    اشکاش رو پاک کرد:
    _ببخشید زحمتتون میدم همش میشه شما هم بیاین؟
    اطمینان بخش نگاهش کردم :
    _بله فقط بزارین با بچه ها هماهنگ کنم
    باشه ارومی گفت. رفتم بیمارستان و با سهیل و لیلا هماهنگ کردم رفتنم رو. که لیلا مشکوک نگاهم کرد!
    _من هم میام!
    متعجب نگاهش کردم که گفت:
    _راه بیفت دیگه!

    رایکا با دیدن لیلا همراهم اول تعجب کرد ولی بعد لبخند زد. کنار لیلا بیصدا قدم میزد و جلو میرفت. منم چند قدم عقب تر راه میرفتم. لیلا خودشو باهام هم قدم کرد:
    _مهبد نمیری دنبال نظام وظیفه؟!
    استینمو تا حد ممکن تا زدم:
    _چرا. میرم ولی وقتی سام بهتر شد.
    دستشو ح. ل. ق. ه کرد دوره ساعدم.
    _معاف میشی حتما...
    رایکا چون ماشین نیاورده بود بسمت خونه حرکت کرد. کلی راه بود منم افتادم رودرواسی. نگفتم که دارم از درد کمرم میفتم!
    رسیدیم سره چهارراه. که خداروشکر به گرفتن یه تاکسی رضایت داد! تو تاکسی که نشستیم لیلا اروم دم گوشم زمزمه کرد:
    _خیلی عوض شده ها!
    خندیدم و گفتم:
    _هیسسسس.
    رسیده بودیم خونشون. کلی طول کشید ماشین رو از پارکینگ دربیاره! خندم گرفت هی میرفت جلو میومد عقب. لیلا از باباش رانندگی رو بلد شده بود.
    سرشو برد پشت منو بی صدا غش غش خندید:
    _تمرکز نداره! دست فرمونشم خوب نیست عصبیم هست.
    خندیدم که رایکا بوق زد درو بستم و چفتشم انداختم سوار که شدیم هر سه تامون زدیم زیر خنده!
    سرشو گذاشت فرمون و خندید:
    _آبروم جلوتون رفت! هول شدم یهو نفهمیدم چی میکنم.
    کمربنمو بستم:
    _عیب نداره خانم این چیزا تو خانمها طبیعیه!
    با خجالت لبخند زد. داشت وانمود میکرد خوبه اما می شد فهمید که نبود. پشت چراغ قرمز عقبتر از خطکشی متوقف شد. شیشه ماشین رو داد پایین. دختر بچه ی کوچیکی روش لبخند پاشید.
    _وایسا دخملی یچیزی برای تو و داداشات و خواهرات دارم
    لبخندی بمن زدو متمایل شد سمت داشبورد. چندتا ساندیس و چندتا کیک شکلاتی رو کشید بیرون و داد بهش ذوقی که اون دختر بچه کرد حال همه مونو خوب کرد. دستی به موهای دختر بچه کشید که با طنازی دختر بچه مواجه شد:.
    _مرسی خاله جون خیلی دستت درد نکنه خیلی دوستت دارم.
    با مهربونی لپشو میکشه:
    _نوش جونتون. مواظب خودتو بقیه باش خوشگل خانم.
    این کارشو خیلی پسندیدم.
    _همیشه اینکارو میکنین؟!
    نیم نگاهی به اینه کرد:
    _بله اخه اونا همیشه گشنه هستن این دفعه براشون ساندیس و کیک گرفتم روزهای دیگه ساندویچی چیزی میخرم.
    دلم خواست بیشتر ازین بچه ها بدونم.
    _قبلنا ماها یه پاتوق داشتیم که تو اون همه جمع میشدن الان همچین پاتوقی هست باز؟!
    ماشین رو جلوی بیمارستان پارک کرد :
    _هست ولی بخاطر اینکه لو نرن و پاتوق رو مدد کارهای اجتماعی یا پلیس نبندن به کسی حرفی نمیزنن.
    همراهش از ماشین پیاده شدیم:
    _فکر نکنم تعدادشون کم باشه.
    حواسش انگار نبود اصلا نشنید چی گفتم!
    نگاه مضطرب ش رو تابلوی بیمارستان زوم موند.
    _رایکا خانم؟
    سرشو انداخت پایین:.
    _میشه نریم؟ خواهش میکنم ازتون!
    تو نگاهش تمنا بود تمنای اینکه من فقط بگم نه. باشه نریم.
    _مطمئنید پشیمون نمیشید؟!
    دودل نگاهم کرد. لیلا اومد جلو و گفت:
    _اگه اینقدر ازش بدتون میاد برید تو حالتون بهتر که نمیشه هیچ بدتر هم میشه
    و بدنبالش نگاهم کرد تا تاییدمو بگیره:
    _ابجی شما واقعا از آمین بدت میاد یا داری خودتو گول میزنی؟!
    خیره شد بهم اشک حلقه زد تو چشمهای تیله ایش. لبخند زدم بهش یه لبخند گنده خیره موند روش:
    _اگه چشمت برای یه نامرد خیس شه یعنی هنوز دوستش داری!
    نگاهی به زمین کردو همینطور که خیره بود بهش گفت:
    _نه گاهی از درد اون زخم که حاصل نامردی طرفه چشمات خیس میشه!
    لیلا دست گذاشت کمرش:
    _برگردیم خانمی؟
    لبهای رایکا به زدن لبخندی شکفته شد:
    _برگردیم بیخود تا اینجا اومدیم اصلا
    نمیخواستم تو کارش دخالت کنم یا معلم اخلاقش باشم پس به نظرش احترام گذاشتم.
    _هر طور مایلید خانم....
    سکوتی برقرار شد و بعد اروم گفت:
    _من میتونم جسارتی بکنم؟
    متعجب نگاهم رو صورتش چرخید:
    _بفرمایید!
    با شرمی که تو نگاهش بود گفت:
    _میشه منو ببرین سر خاک والدینتون؟!
    منو لیلا همو نگاه کردیم....
    _دوست دارم بهشون عرض ادبی بکنم.
    چقدر این دختر زوایای پنهان شخصیتی داشت! لیلا مهربون نگاهش کرد.
    _چرا که نه. بفرمایید بریم.
    لیلا دوتا گلدان خیلی قشنگ رو انتخاب کرد که پولشو حساب کردم ولی هرکاری کردم رایکا پول خرج نکنه گل نگیره نشد که نشد. چند بسته گل مریم و رز گرفت منم برای مزار رییس چند تا میخک گرفتم.
    داشتیم میرفتیم طرف ارامگاه ها که رایکا دمه یه سنگ تراشی ایستاد.
    _بیاین بریم تو.
    رفتیم تو مرد میانسالی با خلق خوش ازمون استقبال کرد. رایکا برای انتخاب سنگ رفته بود اونجا.
    _اقا مهبد؟
    نگاهمو بهش دادم:
    _بله؟
    _میشه راجع به سنگ نظر بدین؟! من زیاد وارد نیستم!
    نگاهی به سنگ ها کردم یکی سفید بود، یکی مشکی با رگه های خاکستری یکی یدست سیاه بود و یکی سفید بود با رگه های روشن. دست گذاشتم رو سنگ سفید با رگه های روشن.
    _این هم قشنگتره هم بنظرم جنس بهتری داره مال مزار مادر من همینه.
    مرد میان سال لبخندی زد:
    _خوش سلیقه ایدها. این سنگ مرمر هرات ولی خب گرونتره. قیمتش یک میلیون و سیصدو پنجاه.
    سنگ خیلی خوبی بود می ارزید.
    _الان بخوایم سفارش بدیم چیا لازمه؟!
    اقا که اسمش خوشنام بود برگه ای رو سمتش گرفت :
    _شعر مورد نظر، تاریخ تولد و وفات رو اینجا بنویسین و عکس رو هم بهم بدید.
    رایکا بعد از پر کردن فرم به قسمت شعر که رسید نگاهم کرد:
    _چی بنویسم؟!
    خندم گرفت اینو هم از من میخواست!!

    یکم مردد دورمو نگاه کردم و درو دیوارو! یکم سقفو که رایکا گیج نگاهم کرد :
    _اقای صداقت؟!!! چرا اینجوری میکنید؟!
    خندیدم و گفتم:
    _رو درو دیوار دنبال شعر میگردم رایکا خانم اخه من الان شعر از کجا بیارم!
    با حرفم همراه با لیلا دوتا شون خندیدن.
    _ببخشید حواسم نبود. الان خودم پیدا میکنم.
    گوشیشو درآورد و گوگل رو باز کرد بعد از بالا پایین کردن کلی وب پیج گوشی رو گرفت سمتم :
    _این چطوره؟!
    نگاهی به متن کردم:
    _ناگهان رفت از برم، هرگز نباشد باورم
    تا بمیرم از فراقت، دل بسوزد، پدرم
    همچو شمعی سوختی، با کس نگفتی درد دل
    پیش رویم جان سپردی، کی رود از خاطرم؟
    بنظرم خیلی قشنگ اومد:
    _خیلی خوبه همینو بنویسین
    از اینکه تاییدش کردم لبخند رضایت رو لبهاش نشست. حس کردم خیلی از کارها رو برای دریافت رضایت من میکنه!
    همونو نوشت و داد به اقای خوشنام. کمرم واقعا درد گرفته بود. باید قرصامو میخوردم و استراحت میکردم. رفتیم سرخاک والدینمون و گلها رو گذاشتیم رایکا با سلیقه دست گل ها رو چید. کم کم داشت ازش خوشم میومد. برگشتیم بیمارستان رفتم نماز خونه. دراز کشیدم درد نفسمو برد. اوف خدا خودت کمکم کن. این مریضی هی داره بدتر میشه.
    سهیل اومد تو.
    _سهیل جان بیا یکم پشتمو لگد بزن.
    اروم پاشو گذاشت پشتم همه قلنجام باهم شکست!
    _اوووه اینهمه قلنج! چه خبره مهبد!
    تموم دردم رفت!
    _چمیدونم سهیل جان... راستی؟
    نشست کنارم.
    _جانم؟!
    خمیازه کشیدم :
    _تو دیگه از کارو مدرسه بمن هیچی نمیگی تازگی ها! چرا اونوقت؟!!
    دستی به صورتش کشید:
    _اخه همه چی مرتبه. حاجی که سره کار ادم حسابیه مدرسه هم که عین همیشه س.
    دست گذاشتم پشتش:
    _خیلی خسته کننده نیست برات نونوایی؟
    با رضایت تو چشماش گفت:
    _نه خیلی کار کردن کنار حاجی لذت بخشه! هر چند خیلی وقتا شلوغ میشه و دیگه باید بکوب کار کنی!
    دستی به موهاش کشیدم:
    _داداش من یه مرده بزرگه! آفرین داداشی
    یکم نگاهم کرد:
    _مهبد؟
    خودمو صاف کردم:
    _جونم؟
    موشو که ریخته بود رو پیشونیش زد بالا:
    _هرچی تو دلت مونده بمن بگو!
    فقط نگاهش کردم!
    _چرا اونوقت؟!
    یکم جا بجا کرد خودشو :
    -چرا نداره که این مریضی اگه حرف دلت رو تو خودت بریزی چون استرس ایجاد میشه بدتر میشه. خب ادمی باید با یکی درد دل کنه دیگه! من خب یه پسرم عین خودت شاید خیلی چیزارو به لیلا نشه یا نتونی بگی بمن که باید بگی!
    چی میتونستم بگم اون باید برای خودش نوجوانی میکرد. باید برای خودش از این دوران لذت میبرد. در میون گذاشتن مشکلات با سهیل یا بچه ها فقط دنیای خوششون رو ازشون میگرفت. ولی برای اینکه دلشو نشکنم گفتم:
    _باشه ازین به بعد میگم.
    خب شروع کن! میشنوم!
    الله اکبر گیر سه پیچ داده ها! با زیرکی گفتم:
    -فقط الان خیلی خوابم گرفته.
    از جاش پاشد. با لبخندی که معنیش خر خودتی بود گفت:
    _باشه بخواب.
    و بدنبالش نگاه زیر کانه ای بهم کرد خندید و رفت بیرون!
    دانیار
    هشیاریم رو بدست آورده بودم ولی همچنان چیزی رو چشام رو گرفته بود.
    _صدامو میشنوی مرد جوان؟
    بنظر میومد صدای دکتر باشه:
    _بله....
    _احساس سوزش یا درد داری از داخل چشم؟
    هیچ درد خاصی نداشتم.
    _نه دکتر!
    صدای ورق زدن چیزی اومد.
    _هر وقت احساس سوزش و درد یا گرمای قابل توجهی کردی زودی اطلاع بده.
    _چشم دکتر.
    خواست بره که گفتم :
    _میشه به برادره بزرگم بگید بیاد؟
    جدی گفت :
    _فعلا باید استراحت کنی وقت ملاقات فردا صبحه بعد میتونی ببینیش.
    حالم گرفته شد واقعا!
    دمق گفتم :
    _ممنون!
    این پانسمانه واقعا آزار دهنده بود و من باید سه هفته اینو تحمل میکردم! حوصلم واقعا سر رفته بود و چاره ای جز شمردن گوسفند نداشتم!!!



    از بس دیگه گوسفند شمرده بودم واقعا خوابم گرفته بود. نفهمیدم کی خوابم برد. با نوازش های کسی بیدار شدم و تکونی بخودم دادم.
    _چطوری داداش کوچولو؟!
    با شنیدن صداش لبخند رو لبام نشست.
    _خوبم دلم برات تنگ شده بود!
    پیشونیمو بوسید:
    _من بیشتر قهرمان!
    دستشو محکمتر گرفتم:
    _کمرت چطوره؟
    شل و وارفته گفت:
    _خوبه میسازم باهاش. هی حرف زدنت خوب شده ها!
    بدجنس خندیدم :
    _خب دیگه ازین به بعد اینقدر حرف میزنم مختو میخورم.
    با شوخی میزنه اروم رو دماغم :
    _عیب نداره شیطون بلا خان.
    ضعف کرده بودم:
    _من گشنمه!
    سکوت کردو و از جاش پاشد:
    _برم از دکتر بپرسم ببینم چی ها فعلا باید بخوری کی ها باید بخوری.
    _باشه داداشی
    صدای پاش بهم فهموند که رفته. حالم واقعا با بودنش خوب میشه. نمیدونستم ساعت چنده. احتمالا ظهره. مهبد اومد تو. صدای کاسه بشقاب اومد پس ناهار اورده.
    گذاشتش رو میزه کنارم.
    _به به اوردم برات
    خندم گرفت عین بچه ها باهام حرف میزد!
    بوی سوپ و فسنجون باهم تو بینیم پیچید.
    فکر کنم کاسه ی سوپ رو برداشت.
    _دهنتو باز کن اقا خوشگله!
    دوست نداشتم کسی بهم غذا بده!
    _خودم میخورم!
    یچیزی رو خالی کرد تو سوپ نمیدونم چی بود!
    _نمیشه یادت نره که دوتا دستت گیره برادر!
    عه اره یادم نبود یه دستم سرمه یه دستم فشار سنج و این خرت و پرتا.
    قاشقو گرفت سمتم!
    _باز کن اون غارو!
    خندیدم و دهنمو باز کردم!
    _اه مهبد بیمزس!
    یچیزی رو برداشت پاشید توش.
    _حالا امتحان کن!
    یه قاشق دیگه داد بهم یکم بهتر شد!
    _غذای بیمارستان کلا بیمزه س! اینجا به کسی خوش نمیگذره.
    سوپ که تموم شد اومد غذارو بهم بده که گفتم :
    _پس خودت چی؟
    صدای پلاستیک میاد.
    _وقت ملاقات که تموم شه میرم خونه لیلا ناهار درست کرده. نگران من نباش.
    خیلی خوبه که گشنه نمیمونه.
    _حوصلم اینجا سر میره!
    یکم سبزی میزاره دهنم :
    _تحمل کنی یکم تموم میشه داداش گلم.
    با دستمال لب دهنمو پاک کرد. نیم ساعتی وقت داشتیم.
    _مهبد؟
    بشقاب رو برمیگردونه سینی.
    _جون دلم
    دلم میخواد همه چیو راجع به بابا بدونم کامل کامل، اخه من فقط یچیزایی میدونم اونم ناقص.
    _از بابا برام بگو! از بدنیا اومدنم از زندگی مون!
    تعجبشو حس میکنم اما اروم شروع میکنه به حرف زدن که همون اول بغضی تو صداش میشینه....
    _خب بابای ما یه کارگر ساده و زحمت کش ساختمانی بود اون عاشق ماها بود. منو لیلا و سهیل کنارش خوشحالترین ها بودیم هرچند مامان و بابا فقیر بودن. اما یه روز همه چی بهم ریخت. بابا از داربست سقوط کرد. خوب یادمه که مامان همش گریه میکرد. زجه میزد. بابا فلج شد.
    با بغض مهبد غمم گرفت.
    _مامان نمیدونست چجوری باید ماهارو از نظر اقتصادی اداره کنه تا اینکه کسی بهش گفت میشه خیاطی کنه و امرار معاش کنیم. یکی دوسال گذشت هر روز درد زانوهاش بدتر میشد هر شب از درد زانوش خوابش نمیبره اما دست ازون چرخ لعنتی نمیکشید.
    دلم برای مامانمون خیلی سوخت طفلکی چه زحمتی میکشیده.
    _اوایل که بابا فلج شد تازه سهیل بدنیا اومده بود مامان طفلک کل روز رو هم یه دقیقه استراحت نداشت. همش حوایش به کارشو بچه ها بود. روزها میگذشتند تا بعده چهارسال فهمیدیم تو هم قراره بهمون اضافی شی بابا میگفت نه نباید تو بدنیا بیای چون گنجایش نداریم که خرج توروهم بدیم از یه طرفم مامان قند بارداری گرفت بود و سو تغذیه. همین دوتا باعث شد با بدنیا اومدنت مامان دیگه نتونه زنده بمونه.
    دلم میخواست گریه کنم!
    _بدنیا که اومدی خیلی ریزه میزه بودی لاغرو نحیف چون شیر مادر نبود مجبور شدم بهت شیر پاستوریزه و کارخونه ای بدم خوب غذا میخوردی ولی خیلی جیغ جیغو و گریه کن بودی!
    یجورایی قند تو دلم اب شد....
    _هیشکی جز من نمیدونست چجوری ارومت کنه یا نمیتونست. بامن غریبی نمیکردی.
    تازه داشتم میفهمیدم که چقدر مهبد برای همه ی ما و مخصوصا من زحمت کشیده و میکشه....
    _خب بعدش چی داداشی؟!
    آه بلندی کشید :
    _مامان که مرد من شدم اقای خونه خیلی بچه بودم خیلی خام بودم زندگی وادارم کرد که مرد باشم خیلی سخت میگذشت بهمون ما همیشه سیب زمینی تخم مرغ میخوردیم. ازین وضعیت خسته شده بودم و بخاطر برداشت اشتباهی که از خلاف داشتم رفتم توش و این باعث شد بابا دق کنه.....
    واقعا بغضم داشت سنگین تر میشد!!
    _بعدم که دیگه جدا شدیم.
    مهبد با این حرفا جاشو بیشتر و بیشتر تو دلم پیدا کرد.
    _ممنون که اومدی دنبال ما مهبد....
    پیشونیمو بوسید.
    _وظیفه م بوده خب دیگه حالا گقت استراحته. من میرم باشه اقا خوشگله؟!
    لبخند میزنم :
    _زوده زود بیا
    میره سمت در:
    _چشم قربان. فعلا بای بای
    لیلا
    مهبد که از اتاق اومد بیرون رفتم سمتش.
    _خوبه حالش؟!
    سرشو تکون داد:
    _اره خداروشکر. سهیل کوش؟
    _رفته سرکارش ارمین کارت داره.
    رفتیم حیاط. ارمین و رایکا در ارامش و با لبخند با هم حرف میزدن. مارو که دیدن ساکت شدن. ارمین بلند شد:
    _داشتیم راجع به کارخانه حرف میزدیم.
    هر دومون کنجکاو نگاهش کردیم:
    _معاونت دیگه مال منه!
    و بدنبالش بدجنس خندید!
    دستشو اورد بالا و با مهبد زد قدش!
    _ایول عالیه!
    رایکا از جاش پا شد:
    _اگه میخواین دیر نکنین باید الان راه بیفتیم.
    مهبد کنجکاو پرسید :
    _کجا؟!
    ارمین با کمی مکث گفت:
    _میخوایم بریم رشت یه موسسه خیریه که خیرین اونجان باهاشون حرف بزنم راجع به انجمنی که میخوایم بزنیم شما هم بیاید باهم بریم.
    لبخند رو لبهای مهبد نشست!
    _پایه م! بریم!
    رفتیم طرف ماشین که منو مهبد و رایکا خندمون گرفت! بیچاره آرمین نمی فهمید به چی میخندیم!
    _چیشده؟!
    مهبد که حسابی خندیده بود گفت:
    _صبح میخواستیم بریم پیش آمین، خانم هل کرده بود نمیتونست ماشین رو از حیاط بکشه بیرون هی میرفت عقب میومد جلو!
    ارمین خندید :
    _عجب!
    تو ماشین که نشستیم و حرکت کردیم آرمین آهنگ چادرت رو دیدم رو بطرز مضحکی شروع کرد به خوندن!
    لج و لج بازی نکن با مو (من) اب بازی نکن!
    تو با حرفای دروغت ننمو راضی نکن!
    دل مو هزار جور میپیچه وقتی که تو نیستی پیشم!
    سره غیرت که باشه بخاطرت تو کوچتون صدتا گربه رم حریف میشم!
    چادرت رو دیدم از تهت افتاده.
    بگو بینم اون کیه پشت سرت راه افتاده
    میزنم میکشمت اخرش خر میشی
    ولی نه قول بده اینبار بهتر میشی
    واسه دلم کلاس نزار
    مو خودم خلاص میرم!!!
    بعدم خندید:
    _بقیه ش یادم نیست!
    مرده بودیم از خنده! رایکا زد کنار ریسه رفت منو مهبدم غش غش داشتیم میخندیدیم.
    _ای خدا نکشتت آرمین! این خزعولات چیه میگی!
    خودشم خندهش گرفته بود:
    _چرخید سمت مهبد :
    _خب گفتم جو عوض شه!
    رایکا دست برد سمت ضبط که یهو همون اهنگ پلی شد! صدای قهقهه مون تا هفت تا فلک رفت ملت متحیر نگاهمون میکردن!
    امید جهان میگفت:
    _واسه دلم کلاس نزار مو خودم کلاس میرم!
    ارمین خونده بود:
    _واسه دلم کلاس نزار مو خودم خلاص میرم!
    رایکا استارت زد و به راهمون ادامه دادیم. هر از گاهی چرت و پرتای ارمین یادمون میومد می خندیدیم. کم کم از شهر خارج شدیم ترافیک بود به چه طویلی! ماشین به زور چند سانت جلو میرفت.
    مهبد رو به رایکا کرد :
    _رایکا خانم از خ جانبازان بزنید برید خلوته.
    رایکا بی حرف پیچید کوچه فرعی و رفت خیابون جانبازان خوشبختانه خلوت تر بود.
    _بنظرت قبول میکنن انجمن بزنی ارمین؟
    با صدای مهبد ارمین حواسشو جمع کرد:
    _نمیدونم ولی من همه ی تلاشمو میکنم.
    مهبد قلنج های دستشو شکوند:
    _اگه بشه که خیلی خوبه.
    سوالی ذهنم رو مشغول کرده بود:
    _چطوری میخواین جمع اوری شون کنید کودکان کار و خیابون رو؟! اونا زیر دست افراد خاصی هستن! ممکنه کارو سخت کنن براتون!
    هم مهبد هم آرمین ساکت شدن! معلومه فکر اینجا شو نکرده بودن!
    _خب قانونی هم میشه اقدام کرد!
    _چطوری آقا ارمین؟!
    یکم مکث کرد:
    _خب اول شناسایی میکنیم اون محل هایی رو که به اصطلاح پاتوقه بچه هاس بعد از دادگستری حکم پلمپشو میگیرم البته حق با توعه ابجی کاره سختیه!
    رسیده بودیم به مکان مورد نظر. نوشته ی روی تابلوی سر درشو خوندم.
    _موسسه ی حمایت از کودکان بی سرپرست امام علی (ع)
    همگی از پله ها بالا رفتیم. اتاق ریاست سمت چپ بود. آرمین رفت جلوتر از همه جلوی مرد جوانی که ظاهرا رئیس بود مرد به احترامش ایستاد. اسمشو از روی میزش خوندم:
    _حمید مفتح
    با ارمین دست داد :
    _سلام خیلی خوش اومدید. بفرمایید بشینید
    ارمین نشست ماهم رو صندلی های روبروی رئیس جداگانه نشستیم.
    خوش و بشی کردو رفت سره اصل مطلب....
 

    _راستش ما برای امر خیر راجع به کودکان
    کار اومدیم.
    لبخندی رو لبهای اقای مفتح نشست:
    _میدونم. خانم زارع راجع به هدف تون بهم گفتن. اینجا خیرین و داوطلبین زیادی هستن که تمایل دارن با شما همکاری کنن. خب اول شما باید دنبال مکان مناسب برای این انجمن باشید. خیلی ها سودای زدن این انجمن رو داشتن ولی نیمه ی راه متوجه شدن که از پس این کار بر نمیان و بیخیالش شدن. امیدوارم شما از پسش بربیاید. تا حالا شده از یه کودک کار حمایت کنین؟
    لبخند رو لبهای هممون نشست آرمین دستشو به سمت مهبد گرفت:
    _این مرد جوونی که می بینین از برادر برای من عزیز تره خودش روزی کودک کار بوده. من به عنوان یه همنوع وظیفه دیدم که به هر نحوی حمایتش کنم ما دوازده_سیزده سالی هست که باهمیم.
    نگاه مرد روی مهبد زوم شد:
    _چه مرد برازنده ای! اسم شریفتون؟
    مهبد سره جاش یکم جابجا شد:
    _مهبد صداقت پیشه هستم قربان.
    ابدارچی چندتا چای اورد و جلوی هر کدوممون یه فنجون چای گذاشت.
    اقای مفتح در حالیکه ابنباتی از قندون جلوش بر میداشت گفت:
    _شما خیلی خوب میتونید تو این امر کمک کنید اقای صداقت چون خودتون توش تجربه دارید. برای جمع آوری کودکان کار شما با تجربه تر از هر کسی فکر میکنم هستید.
    مهبد سری تکون داد:
    _اگه شما کمکمون کنید که این انجمن تاسیس شه من تمام سعیمو میکنم.
    اقای مفتح یکم فکر کرد :
    _امشب با دوستانمون تو انجمن خیریه هماهنگ میکنم شما دوباره فردا قدم رنجه کنید تشریف بیارید اینجا که جلسه تشکیل شه که ایشالا شروع کنیم. و به یه نتیجه ی درست حسابی برسیم.
    رایکا از جاش بلند شد و کارت کارخونه رو داد به اقای مفتح.
    _این شماره ی منه لطفا بعد ازین که با دوستانتون هماهنگ کردین به من اطلاع بدین که به آقا ارمین اطلاع بدم.
    اقای مفتح ایستاد:
    _حتما.... فردا صبح بهتون زنگ میزنم که تشریف بیارید.
    مهبد و ارمین باهاش دست دادن و تشکر کردن. از دفتر موسسه که اومدیم بیرون رایکا گفت:
    _نگران نباشین اقا آرمین اقای مفتح خیلی ادم محترم و خیری هستش به هر نحوی کمک میکنه.
    مهبد چرخید سمت رایکا که گوشی ارمین زنگ خورد. هممون نگاهش کردیم. گوشیشو جواب داد:
    _بله...
    _....
    قیافش یکم منقلب شد.
    _که اینطور.... باشه مرسی که گفتی بهم.
    _.....
    _خدافظ
    گوشی رو گذاشت تو جیبش نگاهی به رایکا کرد خواست چیزی بگه ولی نگفت و بجاش جمله ی دیگه ای گفت:
    _خب دیگه بریم انزلی من حسابی خسته شدم! این کمر شکسته هم باید استراحت کنه!
    مهبد با خنده چپ چپ نگاهش کرد:
    _خوبه دارم صاف صاف راه میرم تو اسممو میزاری کمر شکسته!
    ارمین خودشو کج کردو کجکی راه رفت:
    _ عین ادمای شل و پل راه میری اینجوری! بعد این کجاش صافه!
    خندیدیم هممون که مهبد با مشت اروم زد به بازوی آرمین :
    _کم شیطنت و خود شیرینی کن افلیج جون!
    یه تای ابروی ارمین بالا رفت:
    _چه پررو شدی گل مــــن!
    رایکا با خنده گفت‌:
    _از سنتون خجالت بکشید بچه بازی بسه بیاین بریم من یه عالم کار دارم کارخونه!
    رفتیم سمت ماشین که یه پسر که فاق شلوارش خیلی پایین بود از جلومون رد شد
    ارمین با خنده خم شد و از زیر نگاهی کرد!
    _آووووو این چیسه د برر! بوشو کنار باد بَیِه! (این چیه دیگه برادر! برو کنار باد بیاد!)
    از خنده بیصدا داشتیم منفجر میشدیم که یهو پسره برگشت!
    _با کی بودی داداش؟!!!!!
    ارمین مهبدو نگاه کرد:
    _با برادرم بودم چطور مگه!
    پسره یجوری نگاه‌ش کرد یعنی خر خودتی!
    _ولی من دیدم بمن تیکه انداختی!
    ارمین لبشو داد پایین:
    _میدونی داداش از قدیم گفتن ما یه حرفی رو میندازیم زمین صاحبش میاد برش میداره میزاره زیر بغلش! الانم حکایت توعه! اینجا غیر از تو چند نفرم دوره منن! تو چرا بخودت شک کردی؟! این برادر من نمیخواست بره کنار گفتم برو باد بیاد! ولی خب تو اگه به خودت گرفتی بخودت شک داری خب منم به شک کردنت جلا میدم و نظرمو میگم!
    پسره بدبخت گیج شده بود! متحیر نگاهش میکرد :
    _با این لباست هرچی مردانگی و فرهنگه ایرانیه زیر سوال بردی! اخه عزیزم! اصلا تو میدونی این فاق پایین از کجا اومده اصلا؟!
    پسره بیتفاوت نگاهش کرد:
    _مهم نیست مهم اینه که مده روزه!
    مهبد خندید:
    _اگه میدونستی واقعا از کجا اومده حالت از پوشیدنش بهم میخوره! این فاق پایین از محله های سیاه نشین آمریکا که همشون خلافکارن شروع شده! اونا هر بار یه مد میزنن فکر میکنن بهترین سبک پوشش دنیاس! خوده سفید پوستا هم سبک اونارو نمی پذیرن! البته لات و پوتا میپذیرن ولی ادمهای با فرهنگی مثل ما ایرانیها زشته کورکورانه کاریو بکنیم که خودمونم نمیدونیم از کجا و چجوری رواج پیدا کرده خدای نکرده مواد فروش نیستی که! چرا سبک مردم با فرهنگ و متمدن رو دنبال نمیکنی؟! همه جای دنیا مردان محترم و با فرهنگ لباسی رو میپوشن که بقیه مردم به شعور‌ش و شخصیتش توهین نکنن البته به ما مربوط نیست بخاطر خودت میگم! ما که ایرانی هستیم باید بهم دیگه این اگاهی هارو بدیم که کم کم تغییراتی ایجاد بشه یه نفر رو هم اگاه کردن خودش خیلیه! برادره من هدف حرفش، شما نبودی ولی اگه خودت اینجوری نمی پوشیدی بهت بر نمیخورد. اصلا یه سوال، الان لباس ما زشته؟!
    پسره نگاهی به لباس هر دوشون کرد.... مهبد پیرهن سبز و سفید چارخونه پوشیده بود و شلوار مشکی کتان. ارمین یه سوییشرت قهوه ای و یه شلوار شکلاتی رنگ پوشیده بود.
    _نه خیلی خوبه. منم دوست نداشتم بپوشم ولی دوستام گفتن یبار امتحان کن عقب افتاده از مد نباش منم گوش کردم ولی فکر کنم اشتباه کردم.
    و بدنبالش لبخند زد. رایکا گفت:
    _دقیقا فرق رشتی ها و انزلی چی ها همینه ها! مردم رشت منطقین سریع میبینن یه کاره نادرست کردن کوتاه میان ولی وای انزلی چیها! تا بگی اشتباه کردی یجارو، چنون گاردی میگیرن رفتار تندی میکنن که کلا فکر میکنی رفتی امازون!
    پسره دستشو دراز کرد با آرمین و مهبد دست داد :
    _من محمدم مرسی که منو آگاه کردی.
    _منم ارمینم خواهش میکنم وظیفه بود. خوبه که همه ی ما یه ایرانی واقعی باشیم با فرهنگ اصیل خودمون نه یه ایرانی مصرف گرای پوچ که اسمش ایرانیه ولی ظاهرشون غرب زده! اگه یه چیزایی رو خوده ما مردم رعایتشون کنیم نه به ضرر ماست نه به ضرر کشور هر دو طرف پیشرفت میکنیم!
    بعد از یکم حرف زدن سوار ماشین شدیم چرخیدم سمت مهبد!
    _کاری که گشت ارشاد باید میکرد تو کردی!
    رایکا خندید:
    _گشت ارشاد فقط به پوشش زنها گیر میده و روایط دختر پسری. حالا بعدا راجع به این موضوعات مفصل باهات حرف میزنم. البته الان ممکنه بگی ببین کی داره اینارو بمن میگه!
    مهبد با سر تصدیق کرد:
    _اره خیلی خوبه که جوانهای این مملکت راجع به این چیزا آگاهی داشته باشن.

    ارمین
    غم عجیبی دلمو گرفته بود. آمین دیگه دستش از این دنیا کوتاه شده بود. من برادره کوچیک مو از دست دادم. دلم میخواست این غم رو با کسی شریک شم اما خب بود و نبود آمین بخاطر کارهای زشتش انگار برای کسی مهم نیست و نبود برگشته بودیم خونه. مهبد رفت اتاقش استراحت کنه. سهیل از سره کارش خسته و کوفته برگشت لیلا هم رفت پی درس خوندنش.
    رفتم حیاطو نشستم رو پله ها و تو خودم کز کردم. دلم میخواست گریه کنم. اما بغضم نمیشکست.فقط میتونستم غصه بخورم همین....
    خودم خودمو بغل کردم و غصه خوردم. چشمامو غم گرفت چونم لرزید. ایکاش ادم بدی نمیشدی آمین ایکاش اینقدر بین منو تو تفاوت نبود! ایکاش اینقدر بینمون فاصله فرهنگی و شخصیتی نبود اونوقت اخر کاره ما این نمیشد میشدیم دوتا برادر عالی.... اونوقت دیگه محکوم به تحمل تنهایی نبودم اومدم سرمو بزارم زانوم که مهبد اومد حیاط.
    _چته کز کردی؟!
    ساکت به نشستنم ادامه دادم.
    _چیزی شده؟؟
    نشست کنارم. کمرش انگار هر روز داره بدتر میشه چون با درد نشست و چهره ش از درد مچاله شد.
    _آمین رو از دست دادم.
    دستی به صورتش کشید:
    _تسلیت میگم و متأسفم.
    دستشو میندازه دوره شونه هام.
    _مرگ حق خدا هم حق. باهام حرف بزن خالی شی.
    دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم.
    _میخوام تنها باشم
    دستاشو محکمتر حلقه میکنه:
    _ولی بهتره نباشی داداشی
    کمی سرجام خودمو جابجا کردم:
    _من بخاطر تو ناراحتم نه آمین!!
    کنجکاو نگاهم میکنه.
    _چرا اونوقت؟!
    _درد میکشی ولی دم نمیزنی هرروز داری بدتر میشی کم کم داری کج راه میری. با وجود دیدن مسائل میخوای غمم نگیره؟!!!!
    لبخند میزنه:
    _من گله ای ندارم این درد به باهم بودن هممون می ارزه! اینکه خواهر برادرام با منن تو کنارم هستی یه کار خوب دارم همه ی اینا نتایج همون زحمت کشیدن ها و جون کندن هاس. درد کمر و کل بدنم به این آرامش و خوشبختی الان می ارزه.
    از جام بلند شدم:
    _خوبه که نیمه ی پره لیوان رو میبینی.
    اونم از جاش پاشد :
    _این به نفع ادمه فقط اینجوری میشه به زندگی با امیدواری ادامه داد. راحتت میزارم ولی زیاد تو فاز غم نمون.
    فقط سرمو تکون دادم :
    _من میرم تو دوست داشتی بیا داداش.
    میخواد بره که خطابش میکنم:
    _مهبد؟
    منتظر نگاهم کرد:
    _بله؟
    _دیگه نمیری دکتر؟
    ‌دوباره نشست سره جاش:
    _چرا پس فردا وقت دکتر دارم. چطور مگه؟
    سردم شده بود استینمو کشیدم پایین.
    _منم باهات میام ولی اول باید بریم دنبال خونه.
    فقط نگاهم کرد میدونستم چی میخواد بگه ولی خب هیچکدوممون اهل تعارف نبودیم و نیستیم.
    _هرجوری مایلی داداش
    یکم به هم دیگه خیره موندیم.
    _از رایکا خوشت میاد؟!
    متعجب نگاهم کرد:
    _چرا اینو میپرسی؟!!!
    با لبخند نگاهش کردم:
    _حس میکنم یه کشش خاصی بین شما دوتاس اون انگار تورو جذب خودش میکنه!
    با خجالت لبخند زد و روشو گرفت پس حدسم درست بود بهش علاقه مند شده.
    _علاقه ی نا معقول و نا متعارفیه.
    کنف گفت :
    _میدونم!
    حرفمو ادامه دادم:
    _دوقشر متفاوت نمیتونن کنار هم باشن با فاصله طبقاتی اونم تا این حد، درسته که پدرش مرده ولی خب خانواده پدریش نسلما نمیزارن اشخاصی مثل ما تو جمعشون باشن.
    دمق گفت:
    _تو تا کجاها داری پیش میری کی خواست اونو بگیره!
    زیرکانه نگاه‌ کردمش یعنی من میدونم تو فکرت چیه!
    _پس علاقه تو نادیده بگیر!
    پکر تر از قبل شد!

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 346
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,186
  • بازدید ماه : 14,144
  • بازدید سال : 141,247
  • بازدید کلی : 11,638,387