close
مجتمع فنی تهران
رمان آناشید قسمت اول
loading...

رمان فا

   نام رمان : آناشید    نویسنده : nastaran A.N     ژانر: اجتماعی - عاشقانه    «بدون ویراستار»    خلاصه :    دختری که مجبور میشه به خاطر مسائلی،تو خونه یه نفر بمونه.    با این که خانواده داره اما زندگی مجبورش میکنه برای امنیت جان خودش به…

رمان آناشید قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1217 شنبه 20 آذر 1395 : 9:52 نظرات ()

   نام رمان : آناشید
    نویسنده : nastaran A.N
    ژانر: اجتماعی - عاشقانه
    «بدون ویراستار»


    خلاصه :
    دختری که مجبور میشه به خاطر مسائلی،تو خونه یه نفر بمونه.
    با این که خانواده داره اما زندگی مجبورش میکنه برای امنیت جان خودش به اون خونه پناه ببره
    و توش کار کنه.به دلیل بدهکاری و فقر توی راهی قدم میذاره که خودشم نمی دونه تهش به کجا
    میرسه اما این دختر اونقدر قوی و مصممه که برای خوشبختی در آینده اش هر کاری می کنه.
    براش فرقی نداره چه مشکلی پیش بیاد چون همشو کنار میزنه و آمادگی همه چیزو داره
    اما می تونه وجود یه عشقو درک کنه؟ اسم این دختر آناشیدِ ... آناشید یعنی دختر آتش و خورشید

    مقدمه :

    کاش تو می توانستی
    کاش تو میتوانستی به کمکم بیایی
    کاش میتوانستی برای روح خسته ام
    آغوش بگشایی
    کاش چشمان تو را داشتم
    کاش قلبت برای من می بود
    کاش اصلا چشمان تو برای
    دیدن این شکسته تن می بود
    عشق دوستداشتنی ام
    کاش کار از کار گذشته نبود
    کاش یکم زودتر میامدی
    وقتی که در سرنوشتم غم نوشته نبود
    فردا تو را باز میبینمت
    تظاهر میکنم که نشناختمت
    اما که خبر دارم از دل من؟
    که فقط یکم دیر شناختمت
    هر روز به یک بهانه بیدار میشوم
    تا شاید آن روز کنار من باشی
    هر شب با یاد تو میخوابم
    که تو همان افسوس و ای کاشی !
    ن.ع.ن



 
    
    دیگه کاری تو این خونه بزرگ و زیبا واسم نمونده بود ، واسه همین نشسته بودم تو آشپزخونه
    و ظرف های شسته رو دستمال می کشیدم.
    هرچی بود از بیکاری که می تونست بهتر باشه. گوهر خانم تو این چندماهی که خونشون کار میکردم بارها اصرار کرده بود
    که وقتی کارم تموم شد بریم باهم چایی بخوریم اما هیچوقت اهمیت ندادم.
    درسته زن خیلی مهربونی بود اما آدم که با خدمتکار خونش چایی نمیخوره. هرچقدرم که
    باهم راحت باشیم. دستمو گذاشتم رو دهنمو خندیدم ، یا من خیلی پررو بودم که با
    صاحب کارم اینقدر راحتم یا صاحب کارم خیلی مهربون و ساده دله!
    هرچی بود داشت حسابی منو به خنده می انداخت.صدای صحبت کردن گوهرخانم با تلفن باعث شد گوشام تیز بشه .
    با لحنی که حتی منو که در جریان اتفاق دیروز بودم به هیجان وا میداشت گفت:
    - آره دیگه نمی دونستی؟ پسر مهتاب خانم دیروز غروب اومد اینجا با پسرم کار داشت. نمی
    دونم چی بهش گفت که پسرم مهراد پرید به سرش و می خواست تا سر حد مرگ بزنتش.
    حیف که صدای دوست صمیمی گوهرخانم ، شهین جون رو نمیشنیدم.
    بدون شک تعجب و جیغش شنیدنی بود.
    - نه اتفاقی نیفتاد . خدارو شکر باغبون این جا بود ، جداشون کرد.
    گوهرخانم گوشی تلفن رو تو دستش جابه جا کرد و گفت :
    - نه بابا راست می گم.
    نمی دیدمش اما طبق حدس و شناختی که ازش داشتم می دونستم ابروهاشو داده بالا:
    - معلوم نیست پسرش به پسر دسته گلم چی گفته که اون که این همه آروم بود باهاش
    گلاویز شده.
    - .....
    از مهربونیش مثل بچه ها خندید:
    - یعنی من دروغ میگم بهت شهین جـــــون؟ باشه من شاهد دارم.
    آه الان منو صدا میزد. ظرفارو گذاشتم رو زمین و منتظر شدم. به ثانیه کشیده نشد:
    - آناشید ، ظرفا برق میزنن دخترم ولشون کن ؛ یک دقیقه بیا کارت دارم.
    خدا بهم رحم کرد که صاحب کارم آدمی با فرهنگ و مهربون مثل گوهرخانم بود.
    درسته به پولش احتیاج داشتم اما اگه رفتارشون باهام بد بود یک دقیقه ام اینجا نمی موندم.
    از شانس خوبم رفتارش از خوبم باهام خوب تر بود. در حدی که منو مثل
    دختر نداشته اش می دونست.دستمال آشپز خونه رو انداختم و دویدم سمت گوهر خانم که روی صندلی سالن نشسته بود:
    - جانم گوهر خانوم
    نگاهی بهم انداخت و گفت :
    - عزیزم واسه شهین جون تعریف کن جریان دیروزو .من بهش میگم باور نمی کنه.
    گوشی رو از دستش گرفتم.با اینکه بهم گفته بودن شهین جون صداشون کنم گفتم:
    - سلام شهین خانم. خوبین ایشالله؟
    - سلام آناشید ، خسته نباشی. این گوهر که مثل مادر ناتنی سیندرلا اذیتت نمیکنه؟
    از خنده در شُرف انفجار بودم. به زور خودمو کنترل کردم و جواب دادم:
    - این چه حرفیه شهین خانم. من ایشونو خیلی دوست دارم!
    بلند تر از خودم خندید:
    - میــــدونم ، میخواستم اذیتت کنم. البته مگه میشه تورو اذیت کرد؟ تو خودت استاد شیطتنی
    مکث کرد اما بهم اجازه حرف زدن نداد. سریع بعدش گفت:
    - راستی مگه من نگفته بودم شهین جون صدام کنی؟ مگه چندسال فاصله سنی داریم؟همش 30 سال.
    بعد خودش جوری بلند قهقهه زد که مجبور شدم تلفن بی سیم رو از گوشم دور کنم.

    گوهرخانوم با اشاره چشم ازم پرسید " چی شده " زیر لب گفتم :
    - چیزی نیست.
    برام خیلی جالب بود که خانومای مسنی مثل گوهرخانم و شهین جون اینطور راحت و بی دغدغه می خندن.
    البته خود شهین جون قبلا بهم گفته بود که گوهرخانم افسردگی داشته و با اومدن من به اون خونه حالش خوب شده.
    اما من باور نکردم. مگه میشه؟
    وقتی حس کردم خنده هاش تموم شده گفتم:
    - شهین جون تعریف کنم جریان دیروزو؟
    - نه بابا تو ام حوصله داریا. فقط خواستم گوهرو سرکار بذارمو با تو حرف بزنم.
    ایندفعه دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده.
    - آها بخند آناشید... بخند دختر دنیا دو روزه . به زودی میام اونجا باهم شیطونی کنیم. باید بهم شیطتنت هاتو یاد بدیا
    خندمو قورت دادم :
    - چشم. هرچی خواستین یادتون میدم. فقط آسیبی به گوهرخانم نرسه
    بازم بلند بلند خندید:
    - نه نترس مثل قبل نمیشه.. دیگه حواسم هست توپو تو سرش نزنم.
    خداحافظی کردیم و گوشی رو دادم به گوهر خانوم. و قبل ازین که چیزی بپرسه رفتم سرکارم.
    عاشق گوهرخانوم بودم.همیشه آدم شادو سر حالی بود. با شکم بزرگ و قد متوسط
    و صورت گرد و نمکی و پوست یکم چروک شده مهربون تر از چیزی که بود جلوه میکرد ،
    فقط نمیدونم این پسرش به کی رفت که این ریختی شده. البته من اصلا تابحال باهاش حرف نزده بودم.
    فکر کنم کارش عصبی اش می کنه .خوب تو که اینجوری هستی کار نکن!
    از فکر خودم خندم گرفت.فکر کن پسری که صبح زود میره سرکار و غروب بر میگرده خونه ، کارشو ول کنه.
    دوباره صدای گوهر خانم رو شنیدم که به شهین جون می گفت :
    - آخ آخ آره راست میگی. کاش عروسم میشد.
    مو به تنم سیخ شد . زن این پسر ؟ اوه حتما . منِ خدمتکار بشم زن یه کارخونه دار.
    این گوهر خانومم خیلی خوش خیال بودا. زیر کابینت نشسته بودمو نخودی می خندیدم.
    دوباره صدای گوهر خانوم بلند شد:
    - باشه باشه کار داری قطع می کنم . قربونت برم شهین ، بهم زنگ بزن ..خدافظ
    مدتی گذشت سرم به کارم گرم بود که صدای گوهر خانم از پشت سرم شنیده شد:
    - که گوهرخانم آره؟ به چی می خندی ور پریده؟
    اصلا حواسم نبود لبخندم رو لبم مونده بود گفتم:
    - هیچی به خدا !
    به زور خودشو کنترل کرده بود که نخنده :
    - منو گوهر خانوم صدا می کنی؟
    - پس چی صدا کنم؟
    - اینجوری که میگی حس میکنم سنم میره بالا.گوهرجون صدام کن دخترم
    - باشه گوهرجون.براتون کیک پختم برای پسرتونم یه کاپ کیک گذاشتم تو یخچال
    - راحت باش ، مهراد صداش کن.
    - آقای پرنیان صاحب کار منه، مگه میشه؟
    - ول کن اینارو. مهراد کلا کیک و شیرینی دوست نداره ، خودتو خسته کردی
    - اینا خونگیه.فرق داره ، کلی وقت گذاشتم خوشگلش کردم. خودم که نمی
    تونم بهشون بدم، زمانی که اون میاد اینجا من ساعت کارم تموم میشه میرم خونه .
    وگرنهخودم بهشون میدادم.نخورن زحمتام هدر میره
    - وقتی اومد بهش اصرار کن.
    آمپرم پرید. گفتم:
    - امروز زود تر میاد؟
    - نه تو بمون کار دارم باهات
    - باشه گوهرجونم
    خندید :
    - آخ فدای گوهرجونم گفتنت
    - خدا نکنه گوهرجون ، چایی بیارم براتون؟
    همون طور که به طرف پذیرایی بزرگ و لوکس خونه باغ میرفت گفت:
    - نه دخترم. بعد حمامم باهمدیگه چایی بخوریم که بعدش برای مهمونی فردا کلی غذا باید آماده شه.
    عجب غلطی کردما حالا چجوری با اون برج زهرمار حرف بزنم ؟ ای کاش به زِری که
    زدم فکر میکردم. از طرف دیگه کارم حتما طول می کشید.چجوری پیاده برم خونه؟ اون موقع که هوا تاریکه!
    به خودم گفتم:
    محکم باش آناشید، اینجوری هیچ اتفاقی نمی افته.

    غروب شد.از خستگی کار خونه وا رفتم و به شدت عصبی شدم فقط دلم اتاقمو می
    خواست. خونه برام یه چیز دیگه بود.
    زنگ خونه ویلایی به صدا در اومد.پیش بندم رو در آوردمو نگاهی به سرو وعضم
    انداختم . نه ،خوب بود. شال مشکی با یه تونیک جذب سورمه ای. عاشق لباس جذب بودم
    . لباس گشاد به دستو پام می پیچید .لباس باید کیپ تنم باشه. رفتم کنار آیفون
    ایستادم.خودش بود. کلید باز شدن در رو زدم اما باز نشد. دوباره زدم اما بازم باز نشد .
    با این که خسته بودم از در سالن ویلا تا در اصلی خونه پیاده رفتم.
    لا مصب خونه نبود که جنگل بود بس که خونشون بزرگ بود . از جلوی درختا و گل ها گذشتم
    اما توجهی بهشون نکردم ، بر عکس دفعه های قبل که با نگاه بهشون روحم تازه می شد.
    نفس نفس زنون درو باز کردم. هیکلش پشت در نمایان شد.
    می شد بهش گفت خوشتیپ.گفت:
    - چقدر دیر درو باز کردی؟
    با خستگی زیادی که داشتم لبخند کجی به نشونه مسخره زدم و گفتم:
    - عصر شما هم بخیر...
    با تعجب بهم خیره شد . حیرتشو فرو دادوگفت:
    - تو همون مستخدمی نیستی که از سه ماه پیش استخدام شدی؟
    از مادر به این با فرهنگی همچین پسری بعید بود. گفتم :
    - بله بله. درسته مستخدم هستم ولی یادم نمیاد بهتون اجازه داده باشم "تو" صدام کنین!
    مدتی بهم خیره شد و یهو نگاهشو ازم گرفت و با سرعت از کنارم گذشت.
    چرا ماشینشو نبرده بود؟ خدا عالم است. از پشت سر نگاهش میکردم.
    قدش بلند تر از من بود. تقریبا همقد کیان. شاید یکم بلند تر. یه لحظه ایستاد.
    فکر کنم متوجه نگاه خیره ام شد واسه همین فورا رومو سمت باغچه و گل های زیباش برگردوندم.
    بلاخره اون همه راه روی سنگ و کلوخ تموم شد و رسیدیم به ساختمون اصلی.
    بازم بدون توجه به من ازم جلو زد و وارد خونه شد.صدا زد:
    - گوهرخانم؟ مامان؟
    گفتم:
    - گوهر جون حموم هستن.
    اینو گفتم و چشمامو براش تنگ کردم و سرمو تکون دادم.
    با تعجب گفت:
    - گوهر جون؟
    
    بی توجه به تعجبش گفتم :
    - براتون چایی درست کردم با شیرینی می ذارم روی میز
    همون طور که پشتش به من بود گفت :
    - شیرینی بیرونی نمی خورم و بابت چایی مرسی.
    با اخم گفتم:
    - کاپ کیک خونگیه . توی چایی بهار ریختم.
    مشغول چک کردن پیام های موبایلش بود. جواب داد:
    - کاپ کیک نمی خورم ولی بازم بابت چایی ممنون
    - چایی و کاپ کیک و گذاشتم رو میز.
    یه لحظه حس سمج بودن بهم دست داد ولی من بهش دست ندادم. از فکرم خندم گرفت.
    رومو اون طرف کردم که راحت نخودی بخندم . سریع از سالن خارج شدم . صدای
    مهراد رو شنیدم:
    - عجب گیری افتادیما!
    همون طور قدم میزدم و با خودم فکر می کردم که خوردش یا نخورد؟
    دوباره صدای مهرادو شنیدم:
    - عجب دختره ی...
    با من بود ؟خواستم جوابشو بدم که قیافه وحشتناکی اومد جلوم. از ترس جیغ بلندی کشیدم. دستمو
    گذاشتم رو قلبمو و گفتم :
    - قلبم ریخت..
    صدای ضربان قلبمو میشنیدم.همون لحظه مهراد هم رسید. گوهر جون گفت:
    - چی کار می کنی دختر؟
    ماسکه سفید رو از روی صورتش برداشت و گفت:
    - همین بود. از یه ماسک صورت گیاهی من ترسیدی؟
    دستمو رو قلبم فشار دادم.خیلی خیلی وحشتناک بود. مهراد گفت :
    - خوبین؟
    چه عجب این مثل آدم حرف زد.ضربان قلبم هنوزم رو هزار بود اما سعی کردم ترسی رو که نزدیک بود باعث تشنجم بشه رو فراموش کنم.
    لرزش صدامو کنترل کردم تا بتونم محکم حرف بزنم .بهش نگاه کردم و گفتم :
    - عجب دختره ی چیزیه هان؟ چی میگفتین پشت سر من اونجا؟ یه شیرینی دادم بهتون،چیز شدم ؟
    با تعجب گفت:
    - هان؟!
    گوهرجون رو به پسرش گفت:
    - به دخترم چی می گفتی؟ در حقت لطف کرده ها!
    بعد رو به من گفت:
    - خوبی آناشید؟ یه ماسک صورت اینقدر ترس داشت؟
    فشار دستمو روی قلبم بیشتر کردم.ماساژ میتونست بهترش کنه.
    اخم کردم و نگاهم رو از مهراد گرفتم و گفتم:
    - خوبم گوهر جون . کارو شروع کنیم؟
    - آره ، مهمونی فردارو به کل یادم رفته بود.
    قبل از این که بتونم حرفی بزنم مهراد با تعجب گفت :
    - اِ جداُ گوهر خانم؟ مهمونی؟
    جوری با تعجب میگفت انگار مهمونی تابحال تو این خونه غدغا بوده
    گوهرجون به لحن قشنگش تحکم اضافه کرد و گفت:
    - از دستت دلخورم پس جوابتو نمی دم.
    مهراد از لوس بازی من و گوهرجون کلافه شد.دستش رو توی جیبش گذاشت و رفت.
    خوشم اومد .
    همه چیه گوهر جون منو یاد گوهر خیر اندیش می اندازه ، حتی صداش.
    گوهرجون خندید و من ریسه رفتم دستمو بردم بالا و زدیم قدش.
    رفتیم تو آشپزخونه. اون حرف
    میزدو من وسایل صبحانه درست میکردم . گاهی هم این جا و اون جا رو تمیز می کردم.
    برای مهمونی فردا شیرینی هایی که بلد بودم رو درست کردمو تو یخچال گذاشتم.
    ساعت شد دوازده شب . حالا من چجوری می رفتم خونه؟ تو این فکرا بودم که گوشیم
    زنگ خورد . نگاه کردم ، کیان بود. خسته بودم. نشستم روی صندلی داخل سالن.
    صدامو از حالت خسته به شاد و پرانرژی تغییر دادم. سبز رو فشار دادم و گفتم:
    - سلام . خوبی؟
    - سلام خوبم . آنا کجایی؟
    - پیش گوهر جونم.
    - گوهر جون کیه؟
  
    گفتم :
    - پرنیان دیگه. خانواده پرنیان
    - آناشید خسته شدی. منم هنوز دارم تو باشگاه کار می کنم وگرنه میومدم دنبالت.
    - نه داداشی خودم میام خونه.
    کیان از خستگی و ناراحتی آهی کشید. ناراحتی شو نمیتونستم ببینم. سریع گفتم:
    - داداشی من خوبم. نبینم ناراحتیتو.خودم حلش می کنم.
    - باشه خواهرجان.کاری نداری . قطع کن. مواظب خودت باش
    - داداش تا نخندی قطع نمی کنم.
    - آنا ، باز گیر دادیا.
    - من گیر می دم؟ فقط خواستم بخندی که نگران نباشم خواسته زیادیه؟
    - اوه. نه نه آناجان. ببخشید. دیدی خندیدم.خوب حالا کاری نداری باید برم مواظب
    خودت باش.
    - باشه. مثلا کلاس دفاع شخصی رفتما. الکی نیست که.!
    کیان خندیدو گفت:
    - باشه بابا. خدافظ
    - خدافظ
    خیالم ازین جهت راحت شد . کیان دیر تر میومد. پس باید زودتر برم که مامان تنها نباشه.
    صدای مهراد و شنیدم که آروم می گفت:
    - گوهرخانم. مامان من چرا این دخترو تا این موقع نگه داشتی؟ میدونی ساعت چنده؟
    و چقدر خیابون خطرناکه؟
    - مهراد مگه ماشینتو بردن؟ برو برسونش دیگه!
    - چی ؟ من برسونم؟
    - خب گ*ن*ا*ه داره . برسونش دیگه
    - از دست تو مامان
    بی اندازه خوشحال شدم که مجبور نیستم تنها برم خونه. گوهرجون اومد و بهم گفت که مهراد منو میرسونه.
    مهراد روی مبل نشسته و سوئیچ ماشین تو دستش بود. کمی ناز نوز کردم و گفتم:
    - آخه آقا مهراد زحمتشون میشه!
    مهراد که با اخم حواسش به تلوزیون بود از گوشه چشم نگام کرد.
    گوهرجون گفت:
    - نه بابا. من تورو نگه داشتم . زحمتی نیست. مهراد خودشم کار داره.
    میدونستم داره دروغ می گه که مهراد کار داره . اما رفتم حاضر شم.
    
    با پررویی نشستم جلو.خب پشت که نمیتونستم بشینم. سوار ماشین خوشگل و سفید رنگش شد و حرکت کرد. گفتم :
    - بابت این که منو می رسونین. متشکرم
    اهوع، حالا عجب با کلاسی شده بودما.خیلی عادی و بدون هیچ حسی در کلامش گفت:
    - قابلی نداشت.
    کاراش برام مهم نبود. در واقع اصلا حوصله فکر کردن به این که چرا با گوهرجون مهربونه و با بقیه و البته من خشکه رو نداشتم.
    پسر نچسب و دواخلاقه.. لبخند زدم. اینم فحش جدید ابداع از آناشید نخبه. دلم شور مامانو میزد، تا حالا چی کار کرده.
    نمیدونستم چی شده ولی الکی استرس گرفتم و دلم شور می زد. نکنه طلب کارای بابا
    اومده باشن. نه من امروز خونه بودم نه ، کیان.
    ای خدا ، بابا بدهکاری بالا آورد و راحتش کردن . حالا ما باید تقاصشو پس بدیم.
    عصبی شدم. دستم شروع کرد به لرزیدن. صبح دانشگاه بودم و به استاد التماس می کردم
    که بذاره تو خونه بخونم و فقط برم امتحان بدم.
    اولا نمی ذاشت ولی سیریش تر از این حرفا بودم تا راضی شد ولی گفت یه جلسه حتما
    باید بیای چون تشریح داریم توی آزمایشگاه.حالا خوبه پیام نور دارم درس می خونم و
    کلاساش غیر حضوریه. می تونستم دولتی برم اما از قصد پیام نور زدم.
    بعدشم رفتم پیش گوهرجون و انواع کار ریخت سرم. خسته تر از این حرفا بودم.
    سرمو به صندلی تکیه دادم. لرزش دستام خیلی ضایع بود.صدای خشک و بم مهرادو شنیدم:
    - چیزی شده؟
    با چشمای بسته گفتم:
    - هیچی . فقط خستم
    نفهمیدم چی شد که صدای آهنگ تو ماشین قطع شد و هیچ صدایی نیومد می خواستم
    بخوابم اما نمی شد. سعی کردم خودمو به خواب بزنم تا خوابم ببره.
    خوب شد اولش آدرسو بهش دادم وگرنه الان باید بهش میگفتم ؛ خونه کوچیکمون کجاست.
    کم کم داشتم به خواب می رفتم که با صداش پریدم. گفت:
    - اوه ...دعواست
    - کو کجا؟
    خندیدو گفت:
    اوناهاش. -
    شیشه رو پایین کشیدم . گوش دادم صدای کیان بود. خون جلوی چشممو گرفت.
    جیغ کشیدم:
    - کیان؟؟؟
    مهراد گفت:
    - آشناس؟
    بی توجه بهش از ماشین پیاده شدم . دویدم. مهراد هم پیاده شد و کنار ماشینش ایستاد.
    کیان و پیدا کردم داشت با اون طلبکار کله خر حرف میزد و بد و بیراه می گفت:
    - فردا می ریزم به حسابت. حرفه دیگه ای نداری؟
    - درست حرف بزن بچه. می شناسمت آق کیان. این همه دس دس کردی حالا می خوای
    فردا بریزی به حسابم. فک کردی باور می کنم بچه؟ برو خودتو سیاه کن ما خودمون زغال فروشیم
    همون لحظه دستشو گذاشت روی سینه کیان و پرتش کرد .
    آدما دورشون واستاده بودن اما هیچ کدوم هیچ غلطی نمی کردن. می دونستن که یارو شر خره و چه کارایی از دستش برمیاد .
    کیان اگه می خواست می تونست بزنتش و لتوپارش کنه.
    وقتی تو باشگاه کار گرفت تو اوقات بیکاری ورزش می کرد. بلند شد.
    مرتیکه خواست دوباره کیانو بزنه که من پریدم جلو و دستی با شدت خورد تو صورتم.
    درد داشت .. اونقدری درد داشت که تا چند لحظه هیچی حس نکردم.
    کیان با صدای خش داری داد کشید:
    - برو اونور عوضی
    طلب کاره و دو نفر دیگه پریدن سر کیان . با همه وجودم جیغ کشیدم:
    - بــســـــه. شما رو به خدا ولش کنــیــن
    کیانو انداخته بودن رو زمین و سه نفری بهش لگد میزدن. از درد جمع شده بود و دستاشو محافظ سرش کرده بود. نذاشتم وقت بگذره.
    بدون لحظه ای مکث خودمو انداختم رو کیان و گفتم:
    - نزن نزن ..
    گریه کردم :
    - بسه ... توروخدا بسه
    از زدنش دست برداشتن و قدمی عقب رفتن.مردم با ترحم نگاهم میکردن ..
    حسی که ازش متنفرم.
    خودمو کشیدم کنار و به زور سرپا ایستادم. کیانم دستشو گذاشته بود رو کتفش و میخواست بلند شه.. همه جاش کوفته بود.
    شرخره که مردی وحستناک با قد بلند و لباسی مشکی بود ، فهمید میخوام حرف بزنم.
    تو چشمایی که به دلیل چروک و گودی ریزتر جلوه میکردن زل زدم و با بغض گفتم:
    - ما گفتیم فردا پولتونو می دیم .تو این مدت داشتیم پس انداز میکردیم. مگه کسی جرئت
    داره پول شما و امثال شما رو نده ؟ می خواستیم پولتونو بدیم هنوزم می خوایم ، این
    کارا واسه چیه؟
    بغضمو قورت دادم و با شهامت گفتم:
    - فردا پولتون تو حسابتونه.
    یارو پوزخند زد. انگار نمیخواست طرف حسابش یه دختر باشه.رو به کیان گفت:
    - آبجی کوچیکت حرف زد. فردا باید عملیش کنی.
    کیان با نفرت بهش خیره شد و سرشو که حالا ازش خون میومد ، تکون داد.
    مردم رفته بودن و فقط ما و طلبکارا و ماشین مهراد مونده بودیم.
    کیان خواست حرفی بزنه که اون مرتیکه گنده گفت:
    - اگه فردا پول تو حساب نباشه این ضعیفه رو می کشم.
    دیگه طاقت نیاوردم.. با جیغ گفتم:
    - مثله پدرم آره؟ دهنتو ببند نامرد بی شرف
    به دنبال این حرف. به طرفش دویدم و دو ضربه به استخوان پا و به نقاط حساس شکمش
    زدم. که اون قیافه اش در هم شد . معلوم بود دردش گرفته.
    مثل همه مردای دیگه طاقت نیاورد که یه دختر بزنتش. با اشاره اش دوباره دوتا از نوچه هاش پریدن سر کیان.
    عادت به التماس کردن نداشتم ولی به خاطر داداشم گفتم:
    - ولش کن. تورو خدا ولش کن
    که یه دفعه کسی اومد و کیان و نجات داد. جوری میزد که انگار هنر رزمی بلده .
    کیانم بلند شدو همه لگد هارو تلافی کرد. هردو قوی بودن و اون سه نفر و بستن به باد کتک.
    چشمام از گریه باز نمیشد ولی وقتی خوب نگاه کردم دیدم مهراده که داره به ما کمک می
    کنه. از ته دلم خدا رو شکر کردم.
    صورتم اولش گزگز میکرد ولی الان داشت میسوخت.
    سوزشش باعث شد هرچی اطرافمه رو فراموش کنم.
    اون سه نفر داشتن فرار می کردن که اون شر خره برگشت نزدیکمون و گفت:
    - با شما دوتا کاری ندارم اما اون زنیکه رودر هر حال مرده بدونین.
    بدنم یخ کرد. افتادم رو زمین و دهنم شروع کرد به کف کردن و مردمک چشمم بالارفت.
    سفیدی و تار شدن اطرافم رو حس میکردم. هیچی نمی دیدم .صدای مهرادو شنیدم:
    - چی شد؟چی شد؟
    کیان دادی کشید که ناراحتم کرد . فهمیدم زیره فشاره:
    - تشنج کرده
    بعد هیچی نشنیدم. فقط بوی کیان آرومم می کرد.
    *****************************
    مزه تلخ دهنم ، بدترین مزه ی عمرم بود که همیشه بعد بهوش اومدن از تشنج صرع تجربه میکردم.
    بدون باز کردن چشمم که میدونستم خیلی سخته ، فهمیدم توی بیمارستان هستم.
    یعنی این دفعه این قدر حالم بد شد؟صدای مهراد رو شنیدم که به کیان گفت:
    - آقا کیان ، تنها راه همینه
    صدای عصبی کیان باعث شد کنجکاو تر و دقیق تر گوش کنم:
    - یعنی که چی؟ همینطور بذارم بیاد خونه تو تاوقتی که همه چی فراموش بشه؟
    با آرامش و صدای پایینی گفت:
    - اونجا مادر من هست.. حداقل جاش امنه
    - اصلا تو کی هستی که این وقت شب خواهرمنو رسوندی؟
    - آقای کیان ، بهتون اولش گفتم که پسر کسی هستم که خواهرتون واسش کار میکنه.. گوهرپرنیان
    پوفی که کیان کشید خبر از کلافه بودنش داد. یعنی من به خاطر یه تهدید خشک و خالی برم خونه گوهرجون؟
    من خودم خونه دارم.مادر دارم.کیان گفت:
    - از کجا بفهمم داری راست میگی؟ چیشده یه دفعه حس انسان دوستانه ات گل کرده؟
    انگار مهراد یکم عصبی شد. چون با تندی اما همون تن صدای پایین خودش گفت:
    - منم علاقه ای به داشتن یه خدمتکار که شبا تو خونه ام بمونه ندارم.
    اینم فقط یه پیشنهاد بود چون فکر کردم جای دیگه ای که طلبکاراتون بلد نباشن سراغ ندارین.
    بازم سکوت. ای کاش اینقدر زود به هوش نمی اومدم و حرفاشونو نمی شنیدم..
    صدای آه های خسته کیان از بالای سرم و صدای خشک و جدی مهراد از جایی نزدیک در اتاق می اومد.
    صدای نفس های کوتاه و بلند برادرم خبر از نا آرومیش میداد.
    مگه چند سالش بود که می بایست اینقدر سختی بکشه؟ بیست و هشت سال مگه چقدر بود؟
    از صدای تق تق کفشش روی سرامیک متوجه شدم که داره راه میره.
    - من هنوزم سر حرفم هستم آقا کیان.. این پیشنهاد فقط به خاطر شماها نیست.
    مادر من به وجود خواهرت نیاز داره . اون با آناشید سرحال شده .
    کیان از حرکت ایستاد. آروم گفت :
    - توضیح بده
    مهراد بدون مکث گفت:
    - مادرم افسردگی داشته ، از وقتی خواهرت اومده خونه ما حالش خوب شده..
    خودمم هنوز دلیلشو نمیدونم اما چندوقتیه دیگه نه به قرص نیاز داره نه دکتر.
    بازم پوف کلافه ای که از طرف کیان بود.چندقدم حرکت کرد و نشست روی صندلی کنار تختم.
    نمیخواستم چشمامو باز کنم. یکم دیگه شنیدن حرفاشون که چیزی از کسی کم نمیکرد... فضولی بد دردیه!
    دوباره شروع کننده صحبت مهراد بود. گفت:
    - اولین باره میبینم کسی به بیماری صرع مبتلاست.. عوامل پیشگیریش چیه؟
    - دکتری؟
    با اون حال خرابم نزدیک بود بزنم زیر خنده. مهراد هم با همون لحن عادیش جواب کیانو داد:
    - نه ولی می خوام بدونم
    - هیچی فقط از استرس بدور باشه
    - همیشه میارینش بیمارستان؟
    - نه . وضع الانش مثل همیشه نبود. وخیم تر شده
    مهراد آهی بلند کشید :
    - توی ماشین دستش می لرزید.وقتی علتش رو پرسیدم گفت از خستگیه
    - آنا سعی می کنه اینو از همه پنهون...
    بلند بلند سرفه کردم. آره، از همه پنهون می کنم. چون نمی خوام بهم ترحم کنن.
    کیان سریعا چرخید سمتم و از جاش بلند شد.به زور لبخند زدم.پشتمو صاف کرد.گفت:
    - خوبی آنا؟
    وقتی تاری چشمام کاملا برطرف شد و حس کردم مردمک چشمم سرجاشه ،کیان رو نگاه کردم.
    صورتش خنده دار بود. بادمجون زیر چشمش بامزه ترش کرد!
    کیان گفت:
    - به چی می خندی ورپریده؟
    با بی جونی به صورتش اشاره کردم:
    - صورتت خنده دار شده. تازه بادمجون زیر چشمت باحال ترش کرده.
    صورتشو آورد جلو صورتمو گفت:
    - خوب نگاه کن. چون دیگه همچین تصویری از من نمیبینی.
    بیشتر خندم گرفت.کیان رفت کنار و تازه مهرادو دیدم.اون از کیان بد تر بود.
    مخصوصا این که با ناراحتی نگاه می کرد.دیگه کنترلمو از دست دادم و زدم زیر خنده.
    داشتم ریسه میرفتم که مهراد لبخند زد و باعث شد من ساکت بشم.
    یعنی یه لبخند تونست اینقدر منو شوکه کنه که ساکت بشم؟ عجیبا غریبا!
    پرستار اومد تو اتاق و سرم رو از دستم کشید. گفتم:
    - داداشی خوب خوبم.بریم خونه دیگه. آقا مهراد هم خسته شدن بریم خونه هامون.
    منتظر حرفی بودم که مطمئنا شوکه ام میکرد.کیان نگاهی به مهراد انداخت و خیلی آروم گفت:
    - آناشید خونه نمیریم!
    - چرا؟
    - میری خونه آقا مهراد.
    چشمم گشاد شد :
    - چـــــرا؟
    کیان که عصبی بود سرش رو آورد جلو صورتم و با تحکم گفت :
    - چون نمی خوام تو روهم مثل بابا از دست بدم. فهمیدی؟
    سرمو انداختم پایین و شونه هامو انداختم بالا :
    - اون عوضی یه چیزی گفت حالا چرا کشش مید....
    - ساکت شو آنا
    مهراد از جاش بلند شد و کیان رو برد اون طرف تر و زیرگوشش چیزایی گفت.
    اومد پیش من و در حالی که داشت تو چشمام نگاه میکرد گفت:
    - آناشید خانم. راه حل منطقی اینه که فعلا پیش ما زندگی کنید تا آبااز آسیاب بیفته.
    اینجوری کسی هم ناراحت نمیشه
    - چرا می خواین به ما کمک کنین؟حس دلسوزیت گل کرده؟نمی خوام آقا
    - یه کم فکر کنید.بزارین پای این که به خاطر مادرمه..
    سرمو برگردوندم.ادامه داد:
    - خونه خودتون امن نیست . اونا کشیک خونتون رو می کشن و دنبالتون می گردن.
    تنهاجایی که فکر بودنتون رو نمی کنن خونه ماس!
    راست می گفت.منطق همینه.الان باید غرورمو بزارم کنار.
    حتما کیان هم همینو میخواد. اما رفتن به خونه کسی اونم به صورت سربار یکی از بدترین اتفاقات زندگیم میتونست باشه.
    چاره چی بود؟ تازه مگه خونه کی میخواستم برم؟ پیش خانومی که دوستم داره!
    سرمو تکون دادم و زیر لب تشکر کردم.
    مهراد پاشد رفت و با کیان برگشت. کیان اومد طرفم و گونه امو بوسید.
    با لحنی غمناکگفت :
    - هیچی نپرس . فقط پا شو بریم.
    **********************************
    روی صندلی عقب ماشین مهراد لم داده بودم.. تاریکی و خلوتی خیابون داد میزد
    که نزدیک صبحه.
    چقدر خوب بود که کیان همراهمون میومد تا مهراد منو به خونشون ببره..
    خوب بود که برادرم میومد تا با گوهرجون حرف بزنه و بگه که مجبوره خواهرشو مدتی اینجا بذاره.
    سکوت کر کننده ای تو فضای ماشین حاکم بود.
    سکوتی که نه باعث میشد خستگیم در بره .. نه میتونست افکار جورواجورم رو از بین ببره.
    مهراد با سرعت عادی تو خیابون رانندگی میکرد و کیان رو میدیدم که حواسش به جلوئه تا آدرس خونه باغ خانواده پرنیان رو یاد بگیره..
    ویبره گوشی یکیشون سکوت رو شکست.
    کیان دست برد تو جیب شلوار جین مشکیش و موبایل دکمه ایش رو در آورد. جواب داد:
    - الو..
    ...
    - امیر چی میگی؟
    ...
    سکوت کیان طولانی تر و هرلحظه نا آرومیش بیشتر میشد.. داد زد:
    - دارم میام ، امیر . به مهرآسا بگو قرص زیر زبونیش رو از کابینت بهش بده.
    قطع کرد و به مهراد که حالا گوشه ای نگه داشته بود نگاه کرد. گفتم:
    - کیان ، مامان چیزیش شده؟ چرا امیر و مهرآسا پیششن؟
    چشماشو بستو باز کرد. سعی میکرد خودشو آروم نشون بده :
    - آنا ، مامان فشارش بالا پایین شده
    دستمو گذاشتم رو دهنم . کیان هل شد:
    - تو که میدونی این چیزا عادیه..
    نفسشو فوت کرد :
    - تا اون خواهر و برادر و همسایه ها پیششن حالش خوبه
    سرمو تکون دادم.آره ، حال مامان خوب بود.. خوب !
    اما فقط یه احمق میتونست باتکرار این حرفا خودشو آروم کنه.
    اینقدر تو فکرای خودم غرق شده بودم که نفهمیدم کیان و مهراد چه حرف هایی بهم زدن.
    زمانی به خودم اومدم که کیان از ماشین پیاده شده بود و نگاهم میکرد. گفتم:
    - کیان
    - جان کیان؟
    - مراقب خودتو مامان باش .. هستی؟
    سرشو تکون داد. با مهربونی که فقط مختص همین زمانا بود و نهایت احساس رو توش
    حس میکردی گفت:
    - اگه تو مراقب خودت باشی و خوب بمونی ، مطمئن باش مام خوبیم.
    مثل خودش سرمو تکون دادمو با لبخندی چشمامو بستم.مهراد پاشو رو گاز فشار داد و حرکت کرد.
    پشت کردمو از شیشه پشتی دیدمش که هنوز ایستاده و نگاهمون میکنه.
    اونقدر دور شدیم که دیگه برادری پیدا نبود. حالا می رفتیم خونه گوهرجون، خونه باغ بزرگ خانواده پرنیان.
    مهراد می خواست حرف بزنه. اینو از حرکاتش راحت می شد فهمید.
    ضایع بود که میخواست فکر منو جای دیگه ای متمرکز کنه. یهو گفت:
    - بابت شیرینی امروز ممنون. خوش طعم بود و مزه اش فرق میکرد.
    چشام باز شد.خوشحالی کوچیکی ته ته دلم حس کردم.این بحث خوبی واسه فراموش کردن این همه ذهن مشغولی میتونست باشه.
    با این حال خیلی خونسرد گفتم:
    - شما که دوست نداشتی؟
    - این فرق می کرد
    مدتی گذشت، بلاخره گفتم:
    - چه فرقی؟
    انگار منتظر این حرفم بود. چون فورا گفت:
    - خونگی بود،مواد شیمیایی نداشت و شما اصرار داشتی بخورم و مصمم بودی.
    منم از قیافه اش خوشم اومد و خوردمش.
    خندیدم.
    - چای هم خیلی خوش عطر بود. واقعا آروم شدم
    چند دقیقه بعد گفتم:
    - آقا مهراد،به گوهر جون...
    - لطفا راحت حرف بزنین
    - باشه، مهراد آقا
    خندید و گفت:
    - اینجوری که نه
    - من راحتم.بزارین زمان بگذره
    - می گفتین...
    - به گوهر جون چی بگیم؟
    - خودم درستش می کنم.
    رسیدیم.کم کم داشت صبح میشد.از بین گل ها گذشتیم. گوهر جون اومده بود پایین.
    این طور که معلوم بود مهراد نگران پسرش شده بود و بیدار موند.
    با دیدنمگفت:
    - آناشید، چی شده دخترم؟ چرا چشات قرمزه؟
    

    مهرادو دید. دستی به پشتش کشید و گفت: چی کار کردی پسر؟زیر چشمت چی شده؟
    گوهر جون اومد طرفم . دستشو گذاشت رو گونه ام و نوازشم کرد:
    - درد داره عزیز دلم؟
    بی اختیار گریه ام گرفت. رفتم تو بغلش.
    چقدر بوی خوبی می داد، دلم برای مامان تنگشد. صدای هق هقم رو شنیدم ،
    واقعا این من بودم که اینطور بی محابا داره بین غریبه ها گریه میکنه؟
    گوهر جون منو از بغلش کشید بیرون. خوب نگاهم کرد.
    مثل یه طفل بی گ*ن*ا*ه جمع شدم. خواست حرف بزنه که مهراد هلم داد :
    - لطفا برو تو
    رفتم داخل خونه. صداشون نمیومد.اما از پشت شیشه در بزرگ سالن مشخص بودن.
    گوهر جون آروم بود و گوش می کرد. مدتی گذشت ، بعد با خنده در رو باز کرد و
    به طرف من که رو صندلی نشسته بودماومد. رو به مهراد گفت:
    - این چه حرفیه؟ دختر خودمه.
    لبخند زدم. دستمو گرفت و گفت:
    - بیا بریم یه اتاق برا خودت انتخاب کن. هر چی لازم داشتی بگو اصلا هم خجالت نکش.
    تو دلم خندیدم، منو خجالت؟
    از پله ها بالا رفتیم .اولین اتاق رو انتخاب کردم. از راه پله زیاد دور نبود. یعنی فقط دو
    قدم فاصله داشت و کنارش اتاق دیگه بود.
    اتاق نور گیر قشنگی داشت پنجره اش خیلی بزرگ بود.
    یعنی کلا شبیه دری بود که شیشه ای بود اگرم بازش می کردی اونطرفش
    نرده بود که به کله حیاط سر سبز خونه دید داشت. عالی بود.
    ازشون تشکر کردم.از گوهرجون لباس راحتی گرفتم. نو بود اما گشاد!
    گاوم زایید. حرفی نزدم. بردمش به اتاقم و همون جا پوشیدمش. زار میزد توتنم.
    سفید بود با گلای ریزو درشت صورتی.
    از اتاق اومدم بیرون که برم دست به آب.گوهرجون خوابیده بود. بیچاره فردا مهمون
    داشت. رفتم دستشویی.صورتمو شستم ومدتی فکر کردم. از دستشویی خارج شدم.
    برق راهرو خاموش بود. معلوم بود خوابن .حالا مگه من خوابم می برد؟نه.
    صدایی از پشت سرم اومد: چقد طولش دادی..
    صبر کردم تا چشمم عادت کنه. مهراد بود. جواب دادم:
    - منتظر بودی؟
    گفت: آره
    که یهو خندش گرفت. قهقهه میزد اما بیصدا. نگاهش کردم. منتظر بودم خندش
    تموم شه. یجورایی از دیدن خنده دیگران لذت می بردم.
    خنده ای که از ته دل باشه اونم واسهکسی که تاحالا فقط اخم کرده خیلی شیرینه. گفت:
    لباست چه قشنگه! -
    بعد دوباره خندید. گفتم:
    - چشتون قشنگ میبینه. شبتون بخیر
    در اتاقو بستم.
    انقدر به بیرون نگاه کردم تا خوابم برد.
    صبح ساعت شش و نیم بلند شدم.فقط دو ساعت خوابیدم.
    روزای قبل همیشه ساعتِ صبحِ کارم، ده بود اما از الان همیشه باید کار میکردم تا بتونم زحمتاشون رو جبران کنم.
    لباس خودمو پوشیدم.شانس آوردم توی کوله ام وسایل ضروری بود.
    باید می رفتم حموم.اما لباس نداشتم.توی آینه به خودم نگاه کردم،زیر چشمای مشکی و کشیده ام پف کرده و گونه ام بدجوری کبود بود.
    توی کیفم یه خورده وسایل آرایش داشتم .گونه ها و پف چشممو پنهون کردم.
    موهای مشکیمو بالای سرم بستم و شالمو سر کردم.پاشدم رفتم توی آشپز خونه و
    یه صبحانه مفصل درست کردم.
    وسایل صبحانه رو روی میز توی سالن چیدم به به عجب میزی ام شد.
    از هر رنگی توش بود.مربا هویجی که تازه درست کرده بودم و گذاشتم رو میز که
    گوشیم زنگ خورد.
    صدای آهنگ adele توی فضا پخش شد. عاشق این آهنگ بودم.
    سریع به طرف اپِن آشپزخونه دویدم.ترسیدم بیدارشون کنه. که پام پشت پایه یکی ازین
    مبل های سلطنتی گیر کرد و محکم خوردم زمین.
    صورتم آش و لاش شد. مغزم تیر کشید.هنوز رو زمین دراز به دراز افتاده بودم.
    اصلا فرصت نکردم پاشم که مهراد با سرعت از پله ها اومد پایین گفت:
    - چی شدی؟خوبی؟ بریم دکتر؟
    چقدر هل و چقدر حساس! فکر کنم حس کرد دوباره تشنج کردم که هل شد.گفتم:
    - نه نه خوبم. گوشیم!
    وبه آشپز خونه اشاره کردم. مهراد آهی کشید و رفت طرف آشپز خونه.
    گوشی هنوزم زنگ می زد.بلند شدم و خودمو انداختم روی مبل تک نفره.
    دستمو گذاشتم رو صورتم.
    مهراد گوشیو گرفت سمتم:
    - کیانه
    با اخم نگاهش کردم و گوشیو از دستش با چنگ کشیدم. فضـــــول.
    دردش گرفت اما رفت نشست رو مبل کناری.سبز رو لمس کردم:
    - سلام داداشی
    - آنا خوبی؟
    - خوبم
    - راحتی؟
    - آره
    به خاطر در آوردن حرص مهراد و لطمه نخوردن غرورم اضافه کردم :
    - بدک نیست
    زیر چشمی مهرادو نگاه کردم. حواسش اینجا بود.کیان گفت:
    - چی می خوای از خونه برات بیارم؟
    - تو نیار. به پرستو یا مهرآسا میگم میارن.
    - باشه باشه.راحتی دیگه؟
    آروم خندیدم :
    - بعله داداش خیالت راحت ، مامان خوبه؟
    - آره .. دیروز امیر و مهرآسا خیلی زحمت کشیدن.آنا من باید برم خدافظ
    سریع گفتم :
    - قضیه چک چی شد؟
    - واریز کردم.
    از ته دلم خوشحال شدم.با خنده و شادی گفتم:
    - راست میگی؟
    - بعله. حرفه دیگه؟
    - چند تا طلبکاره دیگه مونده؟
    - دوتا ، البته ازون بزرگا
    - هوف باشه. خدافظ
    قطع کرد.
    مهراد نگاهم می کرد. گفتم:
    مهراد نگاهم می کرد. گفتم:
    - اگه منظورت اینه.کیان چک رو پرداخت کرد و دوستم می خواد برام وسایلم رو بیاره.
    قیافه جدیش ، تغییر کرد. گفت :
    - نه نه !این نبود.یعنی فضولی نبود.می خواستم بدونم خوبی؟
    به خودم که نمی تونستم دروغ بگم ؛ از حرفم ناراحت شدم و تحت تاثیر قرار گرفتم.
    بلافاصله دستمو روی صورتم گذاشتم.درد نداشت ولی مچه پام درد میکرد.
    دستمو بردم سمت پام گفتم:
    - پام درد گرفت
    - حواست به خودت باشه.چپ و راست ضربه میبینی. تو اینجا امانتی
    - وا ! انگار دست خودمه
    پاشد رفت سمت آشپز خونه و با کمی یخ توی نایلون فریزر برگشت. اومد نزدیکم.
    به پاماشاره کرد و گفت:
    - ببینم.
    خودمو جمع کردم و گفتم:
    - نه نیاز نیست. بابت یخ ممنون
    دستمو به طرفش دراز کردم که یخو ازش بگیرم. با یه حرکت نشست و کبودی روی پامو
    پیدا کرد. گفت:
    - کبود شده.یخ بزاری خوب میشه
    - خودم..
    - اگه خودم کمک اولیه بلد نبودم می بردمت بیمارستان. این چیزا رو نباید دست کم
    گرفت.
    یخو گذاشت روی مچ پام.کل ناحیه پام کرِخ شد.یه لحظه پامو کشیدم. نگام کردو گفت :
    درد داره؟ -
    مظلومانه گفتم :
    - خیلی
    صدای گوهر جون از طبقه بالا اومد:
    - مهراد،دیرت نشد؟
    مهراد گفت:
    - یه ساعت دیگه میرم.
    گفتم :
    - صبحانه چی؟
    - کجاست؟
    انگشت اشارمو به طرف میز گرفتم.
    مهراد با تعجب گفت: هـــوم صبحانه!
    لبخند زدم. گوهر جون اومد تو سالن و گفت:دستت درد نکنه دخترم.
    رفتن نشستن پشت میز. اما من سیر بودم.هرچی اصرار کردن نخوردم.
    گوهر جون گفت :
    - چیزای خوشمزه درست می کنی خودت نمی خوری؟اینجوری من چاق تر میشمو پسرم
    از ریخت و اندام میافته!
    مهراد با آرامش غذاشو می خورد و سکوت قشنگی داشت.شکمو! با خنده به گوهر جون گفتم:
    - شما که چاق نیستی که چاق تر بشی.
    - نه دخترم من چاق شدم. پس تو به خودت چی میگی اگه من چاق نیستم؟
    به خودم نگاه کردم.از نظر خودم متناسب بودم.
    گوهر جون پرسید:راستی،کنجکاو شدم بدونم چند کیلویی؟
    مکث کردم.به خودم فشار آوردم اما یادم نیومد. سکوت مهراد شکسته شد:
    - گوهر خانم، سوال خوبی نپرسیدی.آدم از یه خانم می پرسه ،وزنت چنده؟
    سریع به مهراد نگاه کردم و چشمامو درشت کردم.روبه گوهر جون گفتم:
    - دقیقا یادم نمیاد. آخرین باری که روی ترازو رفتم سال قبل بود.
    گوهر جون گفت:
    - ترازو دارم ،می خوای؟
    خوشحال شدم. گفتم:
    - چرا که نه ! خودمم کنجکاوم.
    - زیرصندلی توی زیرزمینه. زیر اولین صندلی
    - مرسی.
    بدون معطلی پاشدم برم زیر زمین که مهراد گفت:
    - صبر کن با هم بریم. خطر داره. معلوم نیست چه حیوونای موذی اونجان .پاتم ضرب دیده.
    از موش و مارمولک می ترسیدم. حس کردم قیافه ام تغییر کرده. توی آینه قدی راهرو
    خودمو نگاه کردم،برای این کار مجبور شدم گردنمو ازون جایی که ایستادم خم کنم و
    خودمو سمتش بکشم.دیدم معلومه ترسیدم. به مهراد نگاه کردم. با لبخند غذا می
    خورد.باشه ،منو اذیت می کنی؟ تصمیممو گرفتم. بلند شدم و گفتم:
    - برای این که بدونم وزنم چنده ذوق و عجله دارم.
    و به طرف انباری رفتم.گوهرجون گفت:صبر کن با هم می ریم.
    دستمو بردم بالا و گفتم: الانه بر میگردم.
    و مهراد اضافه کرد: دختره لجباز

    اینو آروم گفت اما من شنیدم. می دونستم دنبالم میاد اما شک داشتم. وسط راه واستادم.
    اینور و اونورو نگاه کردم. اما مهراد نیومده بود دنبالم. ضایع شدم اما باید ثابت می
    کردم که بی خود به من خندیده.
    در انباری رو باز کردم. انبار تاریکه تاریک بود و البته بزرگ. چشمم به تاریکی عادت کردو
    صندلی رو روبه روم دیدم. ترسمو فرو دادم و باشجاعت خم شدم تا ترازو رو که توی
    نایلون بود بیرون بکشم که یکدفعه یه مارمولک گنده سفید افتاد رو دستم. از ترس جیغ
    کشیدم.اونم ترسید و با قدم های کوچیک اما سریع شروع کرد به حرکت به طرف
    صورتم. جیغ بنفش دیگه ای کشیدم و بلند شدم و خودمو تکون دادم . اما هنوز سنگینیشو
    رو بدنم حس می کردم. رفت توی پیراهنم. با جیغ پیراهنم رو در آوردم. می دونستم هر چی
    هوار بزنم کسی نمیشنوه و نمیاد و از بابت نبودن لباسی رو تنم خیالم راحت بود.تا این که
    مارمولک از روی بدنم افتادو فرار کرد.نفس نفس میزدم و از ترس چشمام خیس شده بودن.

    دنبال در انبار گشتم تا بازش کنم که نور بیاد تو
    اما پام به نایلون روی زمین گیر کردو محکم خوردم زمین.بــــــــــوم
    همین جور دراز کشیده بودم . کل بدنم کوفته شده بود. که صدای موش شنیدم. انبار نبود
    که باغ وحش بود. رومو برگردوندم دیدم دوتا موش دارن میان طرفم. هنوز مارمولکه از
    یادم نرفته بود نمیخواستم گیر اینا بیفتم.
    سریع از جا پریدم و با نهایت وحشتزدگی در انبارو باز کردم و پریدم بیرون که خوردم به کسی.
    سرمو بالا گرفتم و دیدم مهراده.برام مهم نبود چی فکر می کنه فقط داشتم از ترس می
    لرزیدم. رفتم تو بغلش. داشت با تعجب نگاهم می کرد.وقتی اشکو تو چشمام دید گفت: چی
    شده؟
    خودمو کشیدم کنار و با دلخوری گفتم:
    - انباره یا باغ وحش؟
    که یهو با اخم روشو ازم گرفت و رو دیوار روبه رو میخکوب شد.
    خودمو نگاه کردم.تی شرتمو از تنم در آورده بودم.
    به سرعت تو انبار دویدم و تی شرتمو پیدا کردم و پوشیدم.اومدم بیرون اما زمینو نگاه می
    کردم.چه خجالت آور!مهراد هنوزم اونجا بود و به همون دیوار چشم دوخته بود.بی توجه به
    طرف خونه راه افتادم.باید از راهرو پر از گل پشت خونه می گذشتم.آروم آروم راه می
    رفتم که مهراد بهم رسیدو گلوشو صاف کرد و گفت:
    - اینو نگرفتی.
    به ترازوی توی دستش نگاه کردم.سرمو آروم تکون دادم.ادامه داد:
    - تعریف کن چی شده.ترسیدی؟همش تقصیر منه.باید زودتر میومدم
    دستت بازم داره می لرزه.
    به دستم نگاه کردم. متوجهش نبودم!گفتم:
    - دستمو دراز کردم از زیر صندلی ترازو رو بگیرم که مارمولک رفت رو دستم و بعد
    تو لباسم.
    سکوت کردم.گفتم:
    - لباسمو در آوردم که اونو بندازم.
    نوک دماغم قرمز شد و چشمم خیس.مهراد به زمین نگاه می کرد . گفتم:
    - مارمولکه دور شد اما خوردم زمین و چندتا موش پریدن طرفم. از ترس فرار کردم و
    در انبارو باز کردم که...
    مهراد گفت:
    - کسی که باید خجالت بکشه منم و بازم تقصیر منه. گفتم باهات نیام اما اومدم که
    اینجوری شد.
    اینارو گفت اما من بازم خجالت می کشیدم.تو کل راه تونستم بازم انرژیمو جمع کنم.اما
    دلهره هنوز تو تنم بود.
    وزنمو گرفتم. گوهر جون پرسید :
    - چند کیلویی؟
    - 53
    - قدت چی؟
    - 167
    - خیلی خوبه
    تمام فکروذکرم پیش پرستو بود و لباسام.اومدم تو راهرو و به پرستو زنگ زدم:
    - الو
    - سلام پرستو،برات یه زحمتی داشتم
    - مگه بدونه زحمتم زنگ میزنی؟
    - بیخیال پرستوی مهاجر.مثلا تو دوست صمیمی منی عزیزم!
    - خوب آنا خر شدم! بگو؟
    - میخوام بری خونه ما ، توی اتاقم، هرچی وسایل ضروری هست بیاری.
    - وا. چرا؟
    - تو بیارشون اینجا ، بهت می گم.
    - کجا؟
    - آدرسو اس می کنم.
    - باشه.بای
    - خدافظ
    قطع کردم. مهراد که از چند دقیقه پیش پشتم وایستاده بود و فکر کرد نفهمیدم گفت:
    - نرسیدن وسایلات هنوز؟
    - داره می رسه
    - دوستت میاره؟
    - آره
    - من دارم میرم.
    - خدافظ
    مهراد رفت. مهمونا اومدنو رفتن دو ساعتی گذشت.پرستو دیر کرده بود.
    تو آشپز خونه مشغول کارها شدم که مهراد اومد.
    سرگرم شستن ظرف ها بودم که گوشیم زنگ زد. دستم کاملا کثیف بود .پس مجبور
    شدم بزارم رو آیفون. صدای پرستو تو کل خونه پیچید!
    با جیغ جیغ گفت:
    - الو آنا،وسایلتو جمع کردم.تو خیابونم . بار های دستم خیلی سنگینه. آدرسو من نفهمیدم.
    راننده هم نفهمید منو پرت کرد پایین. این چه وضعشه؟ بیا این جا بیشعور بدجنس.
    خندیدمو گفتم:
    - سلام پرستو. گوشی رو آیفونه عزیزم. من نمی تونم بیام. به امیر زنگ بزن. اون
    منو یه بار رسوند میدونه کجاست.
    - ای بابا چرا نگفتی رو آیفونه؟ به هر حال امیر ، سرکارش تو باشگاهه.
    - بهش بگو کیان درجریانه. میاد
    - باشه باشه. بای عجقم
    - درست حرف بزن پرستو.
    - اوه باشه گلم یادم نبود یکم حساس تشریف داری. خدافـــــــیظ
 
    قطع شد. صورت گوهر جون و مهراد چرخید روم.مجبور شدم بگم:
    - آدرسو پیدا نکرده
    - سخت نگیر دخترم
    - مگه باهاش چی کار دارم؟
    مهراد پقی زد زیر خنده.گوهرجون با لبخند گفت:
    - منظورم به خودته
    اصلا هم خنده دار نبود ولی ناخواه لبخند زدم.بیست دقیقه بعد ، زنگ زدن درو باز کردم.
    پرستو در شیشه ایه سالن رو زد.مهراد پاشد . بدو بدو اومدم گفتم:
    - پرستوئه.
    مهراد همون جا واستاد.درو باز کردم. پرستو چمدون رو انداخت زمینو پرید تو بغلم و
    گفت:
    - کجا بودی؟دلم برات یه تیکه شد.
    همون طوری که تو بغلم بود گفتم:
    - پرستو من گناهی ندارم.بهت میگم جریانو.
    - باشه گلم. معلومه خیلی حرف تو دلته
    محکم بغلش کردمو یه دونه بوسش. گفت:
    - امیر چی؟ چرا نیومد تو؟
    - آخ آره. باهات اومد؟
    - آره. با کله.
    - هیــــــس
    به مهرادو گوهر جون اشاره کردم. نمیخواستم به خاطر بامعرفتی دوستای کیان گوهرجون
    و مهراد نظرشون نسبت بهم عوض بشه .ممکن بود فکر بدی در موردم بکنن.
    مهراد سلام کرد و گوهر جون گفت :
    - دخترم دوستاتو بیار تو.
    - باشه چشم
    پرستو امیرو صدا کرد. امیر با صدای بلند گفت:
    - کار دارم پرستو باید برم.
    گفتم:
    - امیـــــر. می خوام تشکر کنم . یه لحظه بیا و برو
    پرستو وارد شد و با صدای بلند سلام کرد. رفت نشست روی مبل اونورتر مهراد.امیر هم
    اومد تو.قد بلند و کشیده و پوست برنزه ای داشت.بس که اونو کیان با هم صمیمی بودن
    کمابیش قیافه هاشون شبیه هم بود.امیر سلام کرد . بهش گفتم:
    - مرسی امیر.ازت ممنونم
    - قابلی نداشت. کیان سلام رسوند.
    - سلامت باشه.
    پرستو گفت :
    - ببخشید مزاحم شدیم.
    گوهر جون گفت:
    - این چه حرفیه. من خوشحال شدم.آنا از شما خیلی تعریف کرده!
    پرستو پاشو که رو اون پاش بود ؛ برداشت و صاف نشست:
    - واقعـــا؟
    - بله
    امیر روبه روی منو پرستو ، کنار مهراد نشسته بود و چاییشو می خورد.
    پرستو منو نیشکون گرفت و گفت:
    - در موردم چی می گفتی ناقلا؟ ها؟ زود بگو!
    بلند گفتم:
    - آی آی.هیچی هیچی
    نیشکون دیگه ای روی بازوم گرفتو گفت:
    - راستشو بگو.
    - به خدا راست می گم.
    امیر زد زیر خنده.بلند بلند می خندید.مهراد به رو ی خودش نیاورد.
    آستینمو دادم بالا . روی بازومو کبود کرده بود.با ناراحتی گفتم:
    - پرستو،من از تو خوب میگم اونوقت تو بازومو کبود می کنی؟
    پرستو با اضطراب گفت:
    - آنا ببخشید. من که آروم نیشکونت گرفتم. چرا این قدر کبود شد.
    بعد دستشو گذاشت رو بازومو فشار داد ببینه درد می کنه یا نه. دردم گرفت. با داد گفتم:
    - آیــــــی مگه داعشی؟ درد می کنه.
    مهراد گفت :
    - ببینم دستتو.
    بهش نشون دادم. رفت از توی یخچال یخ آورد و گذاشت روی دستم.
    یخ فریزرشون از دست من ته کشید.
    از درد صورتم جمع شد.پرستو یخو از دست مهراد گرفت و گفت:
    - ممنون آقا مهراد.خودم یخو میزارم براش
    با آخ و واخ گفتم:
    - نه نه. به پرستو نده! این دفعه بازومو می کَنه!
    پرستو با چشماش واسم خط و نشون کشید. خندم گرفت و به مهراد نگاه کردم. مهراد
    لبخند قشنگی بهم زد. بعد سرشو تکون داد و رفت نشست. بعد مدتی امیر گفت:
    - خوبی آنا؟
    خواستم بگم آره، که مهراد با نگاه پر از اخمش به امیر نگاه کردو با خونسردی گفت:
    - چیزی نیست. خوب میشه
    امیر با تعجب به من نگاه کردو سرشو تکون داد ، این یعنی " مهراد چشه؟ " منم شونه هامو
    دادم بالا.
    امیر بلند شد و گفت : من دیگه باید برم
    صاف نشستمو گفتم: من هنوز تو رو با آقا مهراد آشنا نکردم!
    امیر گفت:
    - تعریفشونو از داداش کیان شنیدم.
    بعد رو به مهراد گفت:
    - خیلی زحمت کشیدی داداش !
    مهراد که یکه خورده بود .خندید و دستشو به سمت امیر دراز کرد. با هم دست دادن و
    امیر بعد از خداحافظی از گوهرجون به طرف در سالن رفت. پرستو گفت:
    - امیر ، منو هم تا یه جایی می رسونی؟
    - آره. خونتون نزدیک باشگاهه .. می رسونم!
    دست پرستو رو گرفتم گفتم :
    - پرستو، نرو.دلم برات تنگ شده.
    قبل از این که پرستو حرفی بزنه. به امیر چشمک زدم و امیر گفت :
    - من باید برم. خدافظ
    پرستو گفت:
    - ای بابا. پس بعدش چجوری برم خونه؟ خدافظ امیر بدجنس
    مهراد که تمام حواسش به ما بود گفت :
    - پرستو خانم. اگه می خواین من بعدا میرسونمتون.
    به مهراد خندیدمو دستامو به هم زدم :
    - خیلی ممنون. اینم حل شد.
    دسته پرستو رو گرفتمو ، کشیدمش سمت خودم. که گفت:
    - وسایلات چی؟
    نگاهشون کردم. لنگ لنگون رفتم طرفش که مهراد گفت : من میارم.
    خندیدم و گفتم: مرســی!
    منو پرستو جلو می رفتیمو مهراد پشت سرمون با چمدون میومد.دم در اتاق چمدونو
    گذاشت زمین و گفتم:
    - می برم تو. بازم مرسی.
    - قابلی نداشت
    و رفت توی اتاق بغلی اتاق من. پرستو چمدونو برد داخل. همه چیو براش
    تعریف کردم. آخراش گفت:
    - تویه خنگ واقعا پریدی تو بغلش؟
    - ل*خ*ت؟بغل؟ نه بابا فقط خوردم بهش. تازه اونقدر که ترسیده بودم یادم رفت تونیکم تنم
    نیست.
    - واقعا صرعت این قدر پیش رفت کرده؟
    - آره. از بس امروز ترسیدم. دستم می لرزه
    پرستو رو تا دم در بدرقه کردم.بعدش لباسامو برداشتمو بدو بدو رفتم حموم.
    حموم سه متر از اتاق خودم دور تر بود دقیقا توی راهرو. تازه فهمیدم که اتاق مهراد بغله
    اتاق خودمه.
    یه شلوار چسبون و یه سارافون بلند پوشیدم. یه روسری کوچیک هم بستم رو سرم. رفتم تو
    آشپز خونه.قیمه درست کرده بودم. به به عجب چیزی شدا.
    میزو چیدم. گوهر جون اومد و گونه امو بوسید و گفت:
    - چه کردی دختر. ما میمیریم واسه قیمه! برو مهرادو صدا کن بیاد ناهار بخوره. حتما
    حوصلش سر رفته.
    بدو بدو رفتم بالا. توی آینه قدی خودمو نگاه کردم. چقدر آدم وقتی از حموم میاد ناز
    میشه. به خودم ب*و*س فرستادم. موهام چون خیس بود فر شد. دو تا تیکه از روسری
    انداختم بیرون و ولش کردم. بی نهایت گشنم بود.
    رفتم پشت در.تق تق تق. داشت آهنگ فریدون فروغی گوش می کرد . بلند تر در زدم.
    اعصابم خورد شد. افتادم به جون در وبا کف دست کوبیدم روش. با جیغ و داد گفتم:
    - باز کن دیگه.بــاز کنـــن.
    در باز شد و مهراد با ترس گفت : چی شده؟
    گفتم: ناهار می خواد ببینتت می گه کار مهم داره.
    - کی؟
    زدم زیر خنده : بیا ناهار اومده دمه در صدات میکنه
    - چی هست؟
    - چرا می پرسی؟
    - می خوام بدونم. گرسنمه.
    - خورش بامیه.
    قیافه اش عوض شد. خندم گرفت. بیچاره حتما خیلی گشنش بود وگرنه تا الان در رفته
    بود. اومدیم سر میز. تا نشست گفت:
    - این که قیمه اس؟!!
    از زور خنده داشتم می مردم. قیافش خیلی دیدنی بود.با چه ولعی می خورد.همونجور گفت:
    - یادم نمیره.
    - خیله خب. آروم تر بخور. باید زنده بمونی که تلافی کنی.
    با اخمی الکی نگام کرد.خودمو سرگرم خوردن خوراک خوشمزه ام کردم.


    داشتم جلوی تلوزیون درس می خوندم. که صدای حرف زدن مهراد با تلفن رو شنیدم.
    با تمام وجود گوشامو تیز کردم تا بدونم چی میگه. میگفت:
    - میخوای بیای اینجا چیکار؟
    ...
    - نمی دونم. ولی حتما باید خبرتو اینجا بدی؟ خب بگو الان
    ...
    خندید :
    - باشه کیارش. نه اینا چیه میگی من کی تورو این جا راه ندادم؟ بیا منتظرتم.
    کیارش کی بود؟ حتما دوستش بود دیگه. حالا خبرش چی میتونست باشه؟
    غرورم بهم اجازه پرسیدن نمی داد برای همین ترجیح دادم سکوت کنم و حس کنجکاویم رو سرکوب کنم..

    کیارش اومد. کت و شلوار اسپرت خوشگلی داشت با چشم و ابروی مشکی .مهراد بردش
    توی باغ ،روی صندلی نشستن.
    شربت درست کردم و رفتم تو باغ. مهراد گفت:
    - آناشید اومد. ممنون
    شربت رو تعارف کردم و گفتم:
    - سلام
    کیارش به گرمی سلام کرد. مهراد گفت بشینم.آخ جان یعنی چیکارم داره؟ پر از گنگی و تعجب نگاهش کردم
    و بلاخره نشستم. مهراد گفت:
    - می خوایم برنامه بچینیم بریم ویلای کیارش.
    - واقعا؟
    کیارش گفت: ویلا نیست. یه خونه رو به دریاست. برای عوض شدن حال و هوا. کیان
    پیشنهاد داد بریم منم گفتم روبه دریا جا سراغ دارم.
    چشام گرد شد :

    - کیان؟
    - آره . دوستمه. وقتی از مهراد شنیدم شناختمش و گفتم پس کیان دوست مشترکمونه.
    بعد این جمله خندید.
    زیر لب زمزمه کردم :
    - اینا همه همو میشناسن فقط من اینجا تازه واردم
    مهراد گفت: یه اکیپ دیگه هم هستن. خوش می گذره. تو هم بادوستات بیا.
    گفتم:
    - پس یه مسافرت هم افتادیم. باشه
    کیارش زد زیر خنده. مهراد گفت:
    - پس خوب شد!
    کیارش گفت: مهراد من برم دیگه . آناشید خدافظ
    مهراد همراه کیارش بلند شد.
    کیارش - پس ردیفه ... خوبه بریم که خوش بگذرونیم
    دست همدیگه رو گرفتن و فشار دادن ولی تو یه حرکت ناگهانی کیارش مهراد رو سمت خودش
    کشید و بغلش کرد. چه دلیلی داشت که اینکارو بکنه. کنجکاو تر و دقیق تر که نگاه کردم دیدم داره زیر گوشش حرف میزنه. گوشمو تیز کردم :
    - دادا لطف کن ازین به بعد پسرای همسایه اومدن دمه خونتون به باد کتک نگیرشون
    این پسر مهتاب خانم...
    یهو مهراد جدی و محکم خودشو کنار کشید و تو صورت ملیح و خنده رویه کیارش نگاه کرد :
    - حقش بود
    کیارش مستانه خندید و دست روی شونه اش زد:
    - باشه مهراد ، اعصاب خودتو خورد نکن
    اینو گفت و روشو طرف من چرخوند. سرشو خم کرد و زیرلب گفت : خداحافظ
    و رفت.
    مهراد نشست و لیوان شربت رو از رو میز برداشت و سرکشید. گفتم:
    - کی میریم؟
    - دو روز دیگه
    هر دو سکوت کرده بودیم. بیش از حد کنجکاو بودم که بدونم جریان چیه، اما اگه جوابمو نمیداد
    و ضایعم میکرد چی؟ به خودم جرئت دادم و بعد از صاف کردن گلوم گفتم :
    - میتونم بپرسم جریان پسر مهتاب خانم چی بود که وقتی اومد باهاش دعوا کردی؟
    لیوانش رو گذاشت روی میز و به جایی تو آسمون نگاه کرد :
    - نه
    لبمو محکم گاز گرفتم. ای کوفتو " نه " ! می دونستم ضایعم می کنه. پس چرا پرسیدی؟
    شاید مرض دارم.. اه وجدان توام گیر دادیا..
    - می تونی دوستاتو بیاری
    یه لحظه نگاهش کردم. هنوزم به اون دور نگاه میکرد. منم چشم ازش گرفتم و به داخل خونه
    زل زدم. همون طور جوابشو سربالا دادم:
    - می دونم
    نفسشو پرصدا بیرون داد :
    - تنها بمونی بهت خوش نمی گذره.. دعوتشون کن. به پرستو خانم میگی یا خودم دعوتش کنم؟
    چرا به آوردن دوستام یا خوش گذشتن بهمون اینقدر اهمیت میداد ؟ یعنی اینقدر مهم بود؟گفتم:
    - دوسته منه پس به من مربوطه
    ابروهاش پریدن بالا:
    - می تونم بپرسم منظورت الان چی بود؟
    مثل پر رو ها تو چشماش زل زدم :
    - نه
    و بلند شدم و به طرف خونه رفتم.
    دو روز مثل برق و باد گذشت.فقط درس خوندم. مهراد سرش به کارش گرم بود. می رفتو
    میومد و با اشتها غذا میخورد.البته اون غرورش اجازه نمیداد که تعریف کنه. همین که تشکر میکرد
    یعنی خیلی خوشش اومده ! تو این دو روز فهمیدم به خدا اعتقاد داره و گاهی نماز می
    خونه.ما اینیم دیگه قرار نیست کل روزو تو خونه بیکار بچرخیم ! باید کشف شه این چیزا تو این خونه.
    . رابطم با گوهرجون خیلی بهتر شده بود !

    ساعت 8 پاشدم و وسایل جمع کردم. تق تق زدم به در اتاقش. در اتاقو باز کرد. یه شلوار
    گرم کن مشکی تنش بود و یه تی شرت اسپرت خاکستری. اوف،خاکستری به رنگ
    چشماش میومد. به هر کی دروغ بگم ، به خودم نمیتونم.خوشگل بود.موهاشو یه راست داده
    بود بالا و ریخته بود روی سرش. گفتم:

    - صبح بخیر
    - صبح بخیر.بریم؟
    - مگه بقیه نمیان؟
    - میان.تو شهر همو می بینیم.بعدشم صبحانه میخوریمو میریم شمال.
    - باشه پس حاضر شم.
    داشتم میرفتم تو اتاق خودم که مهراد گفت:
    - برای خودت لباس برداشتی؟برای شنا می ریما!
    چشممو درشت کردم و با تعجب نگاش کردم:
    - برمیدارم.
    رفتم تو اتاقم. این چش بود؟ صدای گوشی بلند شد.مهرآسا بود. برداشتم:
    - الو آناجون خوبی؟
    - سلام عزیزم خوبی مهر آسا؟ من خوبم
    - اه. ببین چه لفظه قلم حرف میزنه رفته تو اون خونه ... بابا پـــولدار
    خندیدم و گفتم:
    - چی میخوای خره؟
    - کجا میخوایم بریم؟
    - شمال. دریا
    - برای شنا؟
    - نه! برای نگاه کردن به دریا!
    - کوفت عزیزم.نخند آنا. لباس بیارم؟
    - آره. فقط مایو نیار
    - نه حواسم هست مایو نمیارم
    هر دو خندیدیم و گفت:
    - کیا هستن؟
    - ما و دوستای مهراد
    - مهراد چقدر خوبه!
    الان این جمله رو از کجاش آورد؟ یعنی چی چقدر خوبه؟گفتم:
    - من هنوز نشناختمش ولی تا الان که آدم خوبیه.
    - ببین چی می گم. اینو تور کن. جریانتونو پرستو گفته. پسر خوبیه.
    - هرچی هیچی بهش نمی گم ... تا حالا منو با پسری دیدی؟ تازه اگرم بخوام اینقدر مغروره که...
    - باشه فهمیدم. الان می خوایم با امیر بریم دنبال کیانو پرستو و دوستای امیر.
    آهی کشیدم:
    - باشه. خدافظ
    - بای جیگر.
    گوشیو پرت کردم رو تخت. چرا از این که با دوستام نیستم ناراحت نبودم؟
    به خودم تو آینه اتاقم نگاه کردم. یه شلوار پارچه ای شکل جین جذب و یه تونیک سفید و
    فیت تنم. یه شال آبی انداختم سرم. صورتمو کرم زدمو یه برق لب . اومدم بیرون مهراد
    توی ماشین بود و سرش تو گوشیش. با گوهر جون خدافظی کردمو سوار ماشین شدم.
    نگاهم کردو گفت:
    - کلاه نیاوردی؟
    - نه. تو خونه اس پرستو نیاورد.ازون لبه دار ها رو میگی دیگه؟
    - آره. توی داشبورد یکی هست برش دار.
    در داشبورد رو باز کردم یه کلاه اسپرت بیس بالی خوشگل توش بود.
    گفتم:
    - چقد خوشگله.اصلا یادم نبود.
    - حواست باشه
    راه افتادیم . توی راه همدیگه رو دیدیم. توی یه جاده پر از کوه بودیم که همه
    ایستادن.برای صبحونه رفتیم داخل یکی ازین رستورانای بین راهی.
    کیانو بغل کردم و پیش پرستو و مهرآسا نشستم. با همه شون آشنا شدم. یه گله پسر. همه
    شون دوستای مهرادو کیارشو کیان بودن. چقدرم زود باهم رفیق میشن. دور یه میز گنده
    نشسته بودیم. چهار تا دختر دیگه هم بودن. باهم آشنا شدیم. زود با هم رفیق شدیم.صبحانه
    کله پاچه و خامه و عسل بود. هر کی هر چی بر میداشت. مهراد گفت:
    - آناشید چرا نمیخوری؟
    - کله پاچه رو نمیتونم ببینم. از عسل هم بدم میاد.

    دختری که اسمش عسل بود گفت:
    - یعنی منو دوست نداری؟
    خندم گرفت:
    - نه بابا شما که تو دل ما جا داری.
    کیان گفت:
    - کله پاچه رو میدونستم نمی خوری ولی عسل رو نه!
    آروم گفتم:
    - آخه برادر من. ماکی باهم صبحونه خوردیم؟
    کیارش و امیر خندشون گرفت.
    مهراد پاشد و با یه ظرفه تخم مرغ نیمرو برگشت. ازش تشکر کردم. دوباره گفت:
    - قابلی نداشت .
    همین ، بدون حتی لبخندی. شخصیتش برام همینطور جالب تر میشد.دوباره خواستیم حرکت کنیم که به مهراد گفتم:
    - من میرم تو ماشینه امیر می شینم. ماشین اونا داره می ترکه. بیان تو ماشین تو.
    و به فراری پسرا اشاره کردم.
    روشو ازم گرفتو گفت: باشه برو.
    با اخمی که حاصل سردیش بود خدافظی کردمو پریدم تو ماشین امیر.
    کیان گفت:
    - به به خانوم کم پیدا. چه عجب!
    امیر گفت:
    - نمردیمو دوباره دیدیمتون. آقا مهراد گذاشتن بیاین؟
    مهر آسا و پرستو داشتن به زور خندشونو کنترل می کردن که کیان با نیشخند زد پس کله
    امیرو گفت:

    - حواست به رانندگیت باشه.
    - ای بابا مگه چی گفتم؟
    همراه پرستو و مهرآسا زدم زیر خنده. گفتم:
    - اینقدر منتظرم بودید؟ خب میگفتینو منم اگه مناسب دونستم میومدم تو ماشینتون.
    - شما مناسب می دونستی یا آقا مهراد؟
    دوباره خندیدیم. کیان گفت:
    - ولی دور از شوخی. دستش درد نکنه. اون این سفرو راه انداخت. می خواست تو ازین
    حالو هوای خستگی بیای بیرون و آروم بشی.
    پرستو به بازوم زدو به پنجره اشاره کرد و در گوشم گفت:
    - به چشم شوهری خیلی خوبه نه؟ آقــــاس!
    اخم کردمو هلش دادم و گفتم : گمشو منحرف.
    با آرنج زدم تو پهلوش و از خنده ریسه رفت.
    بلاخره رسیدیم. عجب جای قشنگی بود.کیارش همه رو به داخل راهنمای کرد. 15 یا 20
    نفری میشدیم. پشت ویلا جنگل و روبه روش دریا بود. چقدر قشنگ. اتاقا انتخاب شد. با
    دوستان همیشگی و عسل افتادیم تو یه اتاق. همه شون مشغول آرایش بودن. مهرآسا موی عسلو گیس
    می کرد و پرستو پودرو کرم می مالید. یه وعضی بود اصلا. حوصلم سر رفت. اتاق
    بغلیه ما سه تا دختر دیگه بودن.جالب اینه که اونا هم تو اتاق سرگرم آرایش بودن.
    رفتم توی پذیرایی و روی مبل نشستم. دوستای کیان مشغول چاق کردن قلیون بودن.
    همشون دور چهارتا قلیون نشسته بودن. تو بگو کی بساطو آماده کردن؟خدا می دونه!
    کیان اومد کنارم نشست و گفت:
    - ساکتی؟
    - ساکت شدم. در عجبم
    یکی ازون پسرا گفت:

    - عجبه چی؟
    به بازوی کیان زدمو گفتم:
    - رادارشونم که فعاله!
    کیان خندید و سرشو انداخت پایین. بلند گفتم :
    - در عجبه اینم که شما چجوری اینقدر سریع بساطه دودو حاضر کردین؟
    همون پسره سرشو از میون جمع بلند کردو گفت :
    - نیست که شما بدوبدو تو اتاق نرفتین که خودتونو خوشگل کنین؟ وسایل و مواد
    لازمتونم که به راه بود.
    معلوم بود می خواد کل بندازه ولی من حوصله دعوا نداشتم واسه همین با نهایت آرامشم
    که طرف مقابلو دیوانه می کرد گفتم:
    - مثله اینکه شما حواستون به همه چی هست. آماره همه چیو داری!
    - بعله دیگه. همینه که هست
    پوز خندی زدم.گفتم:
    - حداقل ما به خودمون ضرر نمی رسونیم. نه در حد افراط!
    - آره مشخصه. آها راستی شما خودت نمی کِشی؟
    - لزومی نمیبینم.
    - آها دیدم. تو اون اتاقم نموندی
    خواستم جوابشو بدم که ، مهراد که تازه وارد پذیرایی شده بود گفت:
    - ساکت شو امید.
    پس اسم پسره امید بود که گفت:
    - تو هم اومدی مهراد؟ خانوم، مهراد مثله شماس. دودی نیست.
    رو به من کردو به شکل مسخره ای خندید. کیان گفت :
    - حدّتو بدون پسر.

    بعد چند ساعت رفتیم تو ساحل تا والیبال بازی کنیم. عاشق این بازی بودم.
    تقسیم بندی مون تموم شد. من و کیانو وامیرو چند تا پسر دیگه افتادیم یه طرف و یه گله
    پسر اون طرف. پرستو و عسل و دخترا ی دیگه والیبال بلد نبودن.اما مهرآسا بلد بود.
    خودم بهش یاد دادم اما گفت خجالت می کشم و نیومد.اعصابم ریخت به هم. پشت تور
    وایستادم و پاس هارو در حد مرگ می دادم. آخرش خورد تو شکم یه پسره.خوب که نگاه
    کردم دیدم خورده به امید. لابد الان فکر میکنه از قصد زدم. بلند گفتم:
    - از عمد نبود.
    - واقعا؟
    - آره واقعا.
    چشماشو ریز کرد و به طرز خاصی گفت:
    - باشه
    ادامه بازی رو شروع کردیم. کیان منو برد که آزاد بازی کنم چون زیر تور خطرناک بود
    و خودش رفت جای من. خداروشکر بازی آزاد هم برام راحت بود هم بلد بودم.تا جواب
    میدادم توپ رو، دخترا جیغ می کشیدن. و مهرادو امید و کیارش مرموذانه می خندیدن.
    یعنی چه نقشه ای تو ذهنشون بود؟
    امتیاز آخر بود.امیر توپ رو گرفتو یه سرویس قشنگ زد. توپ رفت هوا و بعد تو زمین حریف.
    کیارش پریدو توپ رو داد به مهراد و مهراد محکم زد تو زمین ما که من پریدمو جواب
    دادم. توپ رفت بالا و کیان با تمام قدرت زد به توپ و توپ صاف تو زمینشون خوابید.
    از خوشحالی جیغ کشیدم و پرستو تشویقم می کرد. به نشونه تشکر دستامو بردم بالا .
    خندیدم که امید از دور با صدای بلند گفت:
    - آنا خانم تــــــوپ.!
    به طرفش نگاه کردم . توپ رو دیدم که داره به طرفم میاد دستامو جمع کردم که جواب
    بدم اما توپ با شدت خورد به سرم و کج شدن سرمو حس کردم. تو همون لحظه افتادم
    زمین که امیر دستشو گذاشت زیر سرم و با فریاد کیانو صدا کرد.پرستو جیغ جیغ کنون
    اومد بالای سرم و کیانو صدا کرد. کیان اومد . گفت:
    - آنا چی شد؟ خوبی؟آنا؟
    پرستو گفت:
    - تو دهنش خونه؟

    سرمو گرفتم بالا و گفتم:
    - خوبم چیزی نیســــت
    امیر گفت:
    - چی شد آنا؟
    - هیچی. یکی توپ رو به طرفم پرت کرد که من جواب بدم اما حواسم نبود و خورد تو
    کلم.
    و بدون این که کسی بفهمه به امید نگاه کردم. سرمو با دست فشار دادم و سعی کردم بلند
    شم که سرم گیج رفت. کیان منو گرفت و کمکم کرد که برم تو ویلا.
    نشستم روی مبل و پرستو و کیان نشستن کنارم. همه اومدن تو و روی مبلا نشستن. امید گفت:
    - شما که با یه توپ از دهنت خون میاد چرا بازی می کنی؟ مگه نه مهراد؟
    همشون زدن زیر خنده. مهراد که حواسش ناکجا آباد بود گفت:
    - چی؟آها. آره
    خندیدم و گفتم:
    - آقا امید، شما شکمت خوبه؟ یا هنوز درد می کنه
    مهرآسا نیش خند زد.کیارش پاشد و گفت:
    - دوستان.زنگ زدم یه آشپز بفرستن ولی نداشتن زنگ زدم جای دیگه گفتن فردا
    میاد.خلاصه این که با همکاری هم دیگه یه چیزی درست کنیم بزنیم تو رگ.
    عسل گفت:
    - چرا الان یه چیزی نمی گیرین کباب کنین؟
    مهراد گفت:
    - امروز تعطیله.فاصلمونم تا شهر زیاده. نمیشه
    امید و چند تا پسره گفتن :
    - بابا ما به یه املت هم قانعیم. بیخیال
    اما تا آخر شب هیچکی تو آشپز خونه نرفت.

    با دخترا تو اتاقمون جمع شدیم . از همه جا حرف میزدیم. منو با غزل تو کیفمون ساندویچ
    داشتیم. همونو نصف کردیمو خوردیم. پرستو گفت:
    - باید یجوری حال اینارو بگیریم. امروز بهشون خیلی چسبیده.
    مهرآسا ادامه داد:
    - اون از امید که با توپ خوابوند تو سرتو.
    گفتم:
    - تو از کجا فهمیدی؟
    - ای بابا. همه میدونن. تو خواستی هیچی نگی؟
    - باشه میدونم چجوری باید حالشونو بگیریم.
    - چجوری؟
    چشمامو تنگ کردمو مرموزانه گفتم:
    - غذا درست می کنیم. اما تو غذای امیدو مهرادو کیارش و برسام فلفل می ریزیم.
    - مخصوصا تو ماله امید.که بفهمه یه من ماست چقدر کره میده
    عسل گفت:
    - بیچاره کیارش. تو غذای داداشم نریزین.!
    گفتم:
    - بیخیال بابا فقط محضه خنده.
    غزل با ناراحتی گفت:
    - تو غذای برسام هم نریزین. گ*ن*ا*ه داره
    پرستو خندیدو گفت:
    - هر کی خربزه می خوره پای لرزشم میشینه. اصلا شما بشینین. منو مهرآسا و آنا
    درستش می کنیم.
    مهرآسا خودشو کنار کشید و با خنده و دستای بالا رفته گفت :
    - منو قاطی بازیای کثیفتون نکنین !
    منو پرستو رفتیم تو پذیرایی نشستیم.بعد از حرفامون و اتمام حجتا خواستیم بریم تو آشپز خونه که کیان گفت:
    - آنا. میشه بری برامون یه خورش دبشه شمالی درست کنی؟
    پرستو آروم خندید. معلوم بود که اونا هم ساختو پاخت کردنو کیانو انداختن جلو.
    کیان رو به بقیه گفت:
    - آخه طرف مادریه ما شمالی ان.
    مهراد اضافه کرد: دستپخت آنا خانم عالیه.
    و کیارش با سر تایید کرد: بله بله.
    سرمو رو به پرستو تکون دادم و بلند شدمو گفتم:
    - باشه. الان میرم.
    با تعجب گفتن:
    - واقعا؟
    انگار خودشونو برای مخالفت آماده کرده بودن. پرستو بلند شدو من سرمو تکون دادم و
    قبل از این که بخندیم رفتیم تو آشپرخونه و بلند بلند زدیم زیر خنده.سعی کردم یه غذای
    سریع درست کنم برای همین به مخم فشار آوردمو میرزا قاسمی و کشک بادمجون رو
    درست کردم.پرستو هم خورش کدو درست کرد. با سالاد و سبزی خوردن آوردیم جلو.
    حالا خوبه خودشون سفره رو چیدن. کیان و مهراد شروع کردن به، به به و چه چه کردن.دخترا
    خندشونو کنترل کردن و شروع کردن به خوردن. کیان هر لحظه بیشتر از غذا خوشش میومد و
    از ما تعریف میکرد ؛ مخصوصا از من. مهراد هم همین. اما مهراد همین که اولین لقمه رو
    برداشت تعریفاش دود شد. به روی خودش نیاورد. امیر و کیارش و برسام هم قیافشون
    عوض شد و دیگه اون خنده رو لباشون نبود. ولی بقیه خیلی خوششون اومد و تشکر
    کردن.آخرشب، غزل و عسلو مهرآسا اومدنو گفتن:
    - تو بشقابشون چی ریختین که این شکلی شدن؟
    - چیز خاصی نبود. توی بشقاب اونا، ادویه زیاد زدیم. مثله آویشن و نمک و فلفل تازه پرستو
    میخواست دارچین هم بریزه که من نزاشتم.
    به پرستو نگاه کردم. دوباره شیطنتمون گل کرده بود و آتیش سوزونده بودیم ؛
    لبخند هردومون هر لحظه بیشتر به قهقهه نزدیک میشد!
    پنجره رو باز کردم. صبح شده بود. معلوم بود همه دیشب زیاد خوردن که تا الان پا
    نشدن. اما من عادت داشتم هر روز ساعت 7 پاشم و بقیه رو بیدار کنم.بیخیال شدم و یه
    شلوار کتون مشکی و یه مانتوی آبی آسمونی پوشیدم. کلاه بیس بالیمو انداختم سرم.
    دمپایی لا انگشتیمو پوشیدمو از ویلا زدم بیرون که کنار دریا قدم بزنم.
    چه هوای خوبی!همه خواب بودن وگرنه می گفتم بیان عکس بگیریم. گوشیمو در آوردمو
    خواستم یه دونه سلفی بگیریم.گند شد. سریع حذفش کردم.سعی کردم یکی دیگه بگیرم.
    دیدم اون بدتر کلاهم نصفه صورتمو گرفته بود داشتم تند تند حذفش میکردم که کسی
    گفت:
    - عکست خوب شده؟
    دستمو گذاشتم رو قلبم و دیدم مهراده.گوشیو توی دستم فرو بردم و دستم رو این طرفو
    اون طرف کمرم آزاد ول کردم.گفتم:
    - بیداری؟
    - نه.نتونستم بخوابم. هوا خیلی خوبه. عکستو ببینم؟خوب شده؟
    گوشیو بیشتر فشار دادمو گفتم:
    - نه نه نه.خوب نشد.باید حذفش کنم.
    با یک حرکت گوشیو از دستم قاپیدو عکس و نگاه کرد.خندیدو گفت:
    - اِ این که خوب شده. بزار بفرستم به گوشیه خودم.
    پوست لبمو گاز گرفتم و مهراد با حالتی شیطانی و لذت نگام کرد. پریدم طرفش و سعی کردم
    گوشیمو از دستش بیرون بیارم.نمیشد که نمی شد. گوشیو محکم گرفته بود و همین جور
    که می دوید داشت ارسال می کرد.دوباره تلاش کردم. می خواست عکسو بگیره و آینه
    دقم کنه.!

    پریدم رو سرش و مشتشو باز کردم تا بگیرمش که افتاد رو زمین و منم افتادم روش.قبل
    از این که بتونه بفهمه چی شده گوشیو از دستش گرفتمو دو قدم فاصله گرفتم.همین جور
    که نفس نفس میزدم. خنده ای شیطانی کردمو گفتم:
    - هه ازت گرفتمش
    بلند شدو تی شرت ورزشیشو تکوند و با لبخند کجی گفت:
    - به گوشیت یه نگاه بنداز
    به صفحه گوشی نگاه کردمو لبخندم محو شد.روش نوشته بود " ارسال انجام شد ".حالا نوبت
    اون بود. اما نخندید. اومد جلو صورتمو، عکسو تو گوشیش تکون دادو گفت:
    - تلافی جریان دیشب!میرزا قاسمی درست میکنی آره؟
    خندم گرفت.فکری تو ذهنم جرقه زد.جلوی چشمای متعجبش ازین لبخند ، راه افتادم به طرف ویلا.
    همه چیو برای پرستو تعریف کردم و گفتم:
    - حالا نقشه ، من بالای راه پله زمین می خورمو داد میزنم که کمک. توی اون لحظه
    کیانو مهرادو بقیه خودشونو میرسونن به من. سرشونو گرم میکنم تو هم میری سر
    گوشیش و عکسو حذف می کنی.
    - اگه رمز داشت چی؟
    - دیدم. گوشیش رمز نداره.
    - بعدش چیکار کنم؟
    - هیچی گوشیو میزاری سرجاش و بدو بدو میای برای کمک به من.
    پرستو با هیجان بیشتری بهم زل زد و با تن صدای پایینی گفت :
    - ایول. خب بعدش چی؟
    ساکت و مرموز زیرچشمی اطرافو نگاه کردم و آروم گفتم:
    - بعدش. اگه خواست عکسو به بقیه نشون بده ضایع میشه و ما دوباره می خندیم. باید به امید
    و مهراد بفهمونیم که این تو بمیری ازون تو بمیری ها نیست.
    و بازم اون لبخند شیطنت آمیزی که حاصل یه آتیش سوزی دیگه بود!
    تو دلم گفتم یا خدا و بعدش از روی دو تا پله پریدم و افتادم رو پله پنجم. شانس آوردم کسی
    رد نشد که ببینه. خوب که نگاه کردم دیدم نزدیک ترین اشخاص به من عسل و کیارش هستن.
    جیغ زدم ، که یعنی من تازه افتادم. عجب هفت خطی هستم من! دوباره بلند تر داد زدم " کمک "
    عسل نگام کردو تا منو دید با کف دست محکم زد به گونه اش :

    - آناشــــید ؟
    کیارش ،مهرادو صدا زد و کیانم رسید و همه دورم جمع شدن.کیان پامو نگاه کردو گفت:
    - خوبی؟ چی شد خوردی زمین؟
    مهراد که دوره کمک های اولیه دیده بود رسیدو مچ پامو خوب نگاه کرد. گفت:
    - مشکل خاصی نیست. ولی باعث شده ضربه قبلی که تو خونه خوردی بدتر بشه.
    چشمامو بستمو لبمو گاز گرفتم. من که نمیخواستم اینجوری بشه. الکی الکی واقعی شد. به
    هر حال هرکی خربزه...دیدن پرستو که از پشت رسید افکارمو بهم ریخت. گفت:
    - اوا آنا دوباره چی شده؟
    نگاهش کردم و چشمکی بهم زد. پرستو ام بازیگر ماهری بودا ! خندمو قورت دادمو کیارش
    در جواب پرستو با لحن خاصی گفت:
    - زمین خورده.
    پرستو با نگاهی مسخره و آروم گفت:
    - آره. دارم می بینم. خیلی درد می کنه آنا؟
    سرمو انداختم پایین و تکونش دادم. کیان بلندم کردو برد داخل اتاق. رفتن کیان و اومدن پرستو
    به داخل اتاق همزمان شد. دو تایی زدیم زیر خنده. پرستو دستاشو آورد بالا و گفت:
    - هایفایو و بده.
    زدم قدش. گفتم:
    - حالا ضایع شدنش حال میده.


    بیست دقیقه بعد وقتی راحت تونستم راه برم. توی پذیرایی نشستم. همه همونجا جمع بودنو
    حرف میزدن.دوتا خیار برداشتمو یکی شو پوست کندمو خیلی با سلیقه دور پیش دستی
    چیدم و برای تشکر دادمش به کیان. با قدردانی بهم نگاه کرد و خنده مشغول خوردن شد.
    رفتم تو آشپز خونه. یه خیار دیگه برداشتم. با صبر و حوصله و پوستشو کندم و با سلیقه چیدمش دور پیش
    دستی و وسطش سیب تکه تکه شده گذاشتم. نمکو برداشتمو به خیارا یه عالمه نمک زدم.خندمو قورت
    دادمو آروم آروم به مهراد نزدیک شدم که عقب تر و دور تر از بقیه نشسته
    بود. پیش دستیو گذاشتم جلوش و آروم گفتم:
    - بابت کمک امروز ممنون.
    با تعجب نگاهم کرد. خب حق داشت باهاش لج بودم. اما بعدش لبخندی زدو سرش رو تکون داد.
    خیارو برداشتو گذاشت تو دهنش . لذتم قابل توصیف نبود. اخماش رفت توهم. پیش دستی رو تقریبا پرت کرد رو میزعسلی
    و با صدایی بلند و رسا گفت:
    - امید، برسام، میخوام یه چیزی نشونتون بدم که خیلی باحاله.
    رفتم جلو تر و تو جمعشون نشستم و گفتم:
    - چی خیلی باحاله؟
    ابروی مهراد بالا پرید .سرش رفت تو گوشیش و بعدش با گنگی به من نگاه کرد.
    برسام گفت :
    - ای بابا سرکارمون گذاشتی؟
    - نه مثله اینکه گوشی هنگ کرده و حذف شده.
    خندیدمو گفتم:
    - ببین با گوشی چی کار کردی که اینجوری شده. گوشی به این خوبی.
    طوری نگام کرد که نیشم بسته شد. بعد پاشد رفت.

    به ساعتم نگاه کردم.چهارونیم.نزدیک غروب بود. 6 مرداد و تولد پرستو. بهش نگاه کردم. فکر میکرد یادم میره.
    با کیانهماهنگ کردمو دخترا رو بردم لب ساحل.خلوت خلوت بود. بقیه هم فکر کردن می خوایم
    بازی کنیمو از ویلا اومدن بیرون. کیان ماشینه امیر رو آورد جلو. رفتم تو ماشین چند تا
    آهنگ عقبو جلو کردم. پرستو می دونست تولدشه اما فکر نمی کرد من یادم بمونه. رسیدم
    به آهنگ پرستو از تتلو و اومدم بیرون. غزل با صدای بلندی که من بتونم بشنوم گفت:
    - این که قدیمیه. تو ماشینه کیارش آهنگای بلک کتز هست.
    عاشق اون بودم اما گفتم:
    - این درخواستیه و البته مهم.
    و همون موقع بلند بلند خوندم : تولد تولد تولدت مبارک!!!
    دخترا جو گیر شدنو پرستو پرید تو بغلم. بوسش کردمو تبریک گفتم. دستمو گرفت و منو
    برد وسط و به زور گفت : به عنوان کادو باید برقصی.
    گفتم:
    - پس همراهیم کنین!
    - ای به چشم.
    علاقه ای به قر دادن تو اون جمع نداشتم. واسه همین الکی چرخیدم و با خنده برای
    دخترا مسخره بازی کردم. در واقع شدم دلقکشون . کم کم خودشونم همراهی کردن و
    جمع شاد پر انرژی شد.پسرا هم پریدن وسط و آهنگ و زدن از اول. وقتی تموم شد.
    همگی تولدشو تبریک گفتیم.
    پسرا شوخی میکردن و می خندیدن و من از خنده ریسه می رفتم. تو بحثاشون شرکت می
    کردمو امیر هی مسخره بازی در میاورد و من از چشمم اشک میومد از خنده. مهراد از
    دور با اخم نگام می کرد انگار قاتل بروسلی ام .

    از خستگی در واقع خودمو پرت کردم رو مبل. چشمامو بسته بودمو رو شقیقه ام دست میکشیدم
    که یکی گونه امو بوسید. چشممو با تعجب باز کردمو پرستورو دیدم.با خنده و ذوقی مثل بچه ها نگاهم میکرد.
    گفتم :
    - تولدت مبارک پرستو گلم.
    لبخندش عریض تر شد. گفت:
    - خیلی خوش گذشت عزیزم. ممنون
    لبخند ملیحی زدمو کیان گفت:
    - خواهرمن مناسبت ها یادش نمیره.
    پرستو زد رو دست منو گفت:
    - بله بله. میدونم. اما امسال اشتباه پارسالشو جبران کرد.
    کیان زد زیر خنده و گفت:
    - آها یادم اومد. امیر تو هم یادته؟
    کیارش گفت: چیومیگین؟
    - سال قبل. چهار خرداد. آنا همه رو دعوت کرد و خواست تو خونه برای پرستو تولد
    بگیره اما بعدش فهمید تولدش 6 مرداده. اولین بار بود که آنا خجالت کشید.
    پرستو با خنده گفت:
    - اون روز خیلی خوش گذشت. تا حالا اونقدر نخندیده بودم. دیدن اشتباه آنا خنده داره
    چون بعدش میگه " خب یادم نبود" یا میگه " خب حواسم نبود"
    امیر و مهرآسا که تازه یادشون اومده بود. قاه قاه زدن زیر خنده و من گفتم:
    - خب یادم نبود. مگه چیه؟ خود پرستو هم گفت اون روز باحال تر از روز تولدش بوده.
    در همین لحظه همه منفجر شدن از خنده.مهراد دستشو گذاشته بود رو شونه کیان و می
    خندید. امید گفت:
    - واقعا اینجوری گفته؟
    با قاطعیت سرمو تکون دادم :
    - بعله همینو گفته. خب حواسم نبود.
    و شونه هامو انداختم بالا.

    امید خندید و به من گفت:
    - خیلی باحالی به خدا.
    کیارش پاشد گفت :
    - خب دیگه خنده بسه. هوا خنک شده. بریم والیبال بازی کنیم.
    سحر و عسل گفتن:
    - یه چیزی بازی کنید که ما هم بتونیم بازی کنیم.
    کیارش گفت :
    - نیست که بازی نمی کنین!
    و به من اشاره کرد. کیان خندیدو پاشد و گفت:
    - باشه.
    توپ رو گرفتو رفت تو ساحل و گفت:
    - وسطی.
    یار کشی کردیم. من و پرستو افتادیم تو گروه کیان. خوشحال شدم. همون اوله بازی
    کیارش و مهراد توپ رو به قصد کشت به طرفمون پرت میکردن..
    انگار سر قضیه کشک بادمجون خیلی دلشون پر بود.من جاخالی دادمو
    توپ خورد به پرستو.یه گل گرفتمو پرستو با خوشحالی اومد تو. بازی ادامه پیدا کرد.
    چون کیان و امیر و سامان قوی تر بودن اول اونا رو زدن.چند تا دختر و پسرو بیرون
    کردن و منو امید و موندیم وسط. کیان که می دونست من بازیم خوبه بهم چشمکی زد و
    مهراد توپ رو به طرف امید نشونه گرفت. امید گفت:
    - مثلا دوستیما. درسته تو مقابل منی ولی دوستی یادت رفت.؟
    مهراد خندیدو گفت :
    - بازیتو بکن.
    خندم گرفت. اینقدر رو امید تمرکز کردن که آخرش با ضربه کیارش؛ امید بیرون شد. گفت:
    - ای نامرد.

    و از زمین بیرون رفت. کیان و امیر و پرستو و مهرآسا تشویق می کردن.
    عسل توپ رو پرت کردو آروم از کنارش گذشتم. کیارش که از زدن خسته شده بود
    مثل میرغضبا عسل رو نگاه کرد. با صدای بلندی گفت:
    - مهراد تو که اونوری حواست باشه که سریع بزنیم کارش تموم شه.خسته شدیم از زدن.
    کیارش توپ رو پرت کرد.تند و فرز جاخالی می دادم. تا شماره هشت شد. توپ افتاد
    دست کیارش.کیارش توپ رو هوایی فرستاد دست مهراد. تا بیام برگردم ببینم چی شد و
    چرا هوایی زد. مهراد توپ رو به سرعت پرت کردو توپ خورد به سرم. صدای خنده
    مهراد همراه با تشویق گروهشون بلند شد که با کله خوردم زمینو طعم بد کف رو تو دهنم حس کردم.
    صدای خنده مهراد قطع شد و اومد سمتم.کفششو می دیدم که همینطور نزدیک تر میومد.
    صداشو به زور شنیدم که با ناراحتی می گفت:
    - آنا.خوبی؟ پاشو آنا. کیــــــان...
    به هوش که اومدم دیدم روی مبل دو نفره پذیرای دراز کشیدمو همه اطرافم روی مبل
    آروم آروم حرف می زنن. سرمو چرخوندم و پرستو رو دیدم که داره موهامو نوازش می
    کنه.یه دفعه گفت:
    - چشمشو بــــاز کرد. کیان بیــــــا.
    خندیدمو آروم گفتم:
    - کر شدم پرستو، چی شده؟
    مهراد اومدو به پرستو گفت آروم تر. کیان خودشو رسوند:
    - هیچی. بهت آرامبخش دادیمو یه ربع بیهوش بودی
    کیارش گفت:
    - به خیر گذشت. خداروشکر. کیان میگه اتفاق خاصی نیفتاده.
    عسل گونه امو بوسیدو گفت:
    - خوبی؟
    سرمو خاروندمو با خنده گفتم:

    - خیلی خوبم. فقط سرم درد می کنه.
    کیان مثل خودم خندید:
    - توپ خورد به سرت که با سر خوردی زمین و اینجوری شد.
    مهراد برای اولین بار قیافه محزونی گرفت : شرمنده ام.
    گفتم:
    - نه بابا ،بازی اشکنک داره سر شکستنک داره.
    امیر دستشو گذاشت رو سرمو ، سرمو تکون داد:
    - تازشم. بادمجون بم که آفت نداره.
    دستشو پس زدمو گفتم:
    - کیان. نمی خوای یه چیزی بهش بگی؟
    - چرا چرا ! امیر جان ادامه بده.
    مهرآسا دستمو گرفتو خندید.همه خندیدن. چپوراست می رفتن میومدنو حالمو می پرسیدن.
    پسرا هم که معلوم بود ترسیدن اذیتم نمی کردنو مراقب بودن ، برای همین من اذیتشون می
    کردم.شام کباب کوبیده خوردیم. بعد شام. کیارش رفت یه آهنگ آروم و ملایم گذاشتو با
    خواهرش شروع کردن به تانگو رقصیدن.دلم خواست. پاشدمو به کیان گفتم و اونم بلند
    شد.امیرو مهرآسا هم پاشدن. سامانو نامزدش هم پاشدن. چه شب قشنگی شد. تازه داشتم
    آرامش می گرفتم که کیان منو نشوند رو صندلی کنارمون و گفت:
    - خسته شدم.
    از غیظ لب بالایی و پایینیمو بهم فشار دادم :
    - حتما باید بری وسط تکنو بزنی. خو یه خورده ر*ق*ص آروم رو امتحان کن.
    امید که تازه نشسته بود گفت:
    - صبر کن عشقش بیاد سراغش. از رقصیدن با عشقش تو همچین جاهایی سیر نمیشه.با
    کله هم میره.
    بعد یه پس کله از کیان نصیبش شد.امیر اومد سمتم و خواست حرفی بزنه که مهراد اومدو
    سریع تر گفت:

    - میرقصی؟
    شوکه شدم. دستشو گرفتمو رفتیم وسط. از دور دیدم کیارش داره نوشیدنی غیر مجاز میاره. گفتم:
    - نوشیدنی غیر مجاز می خورین؟
    - دوستای کیارش می خورن.
    - یادم نبود نماز میخونی!
    سرشو تکون داد.
    آهنگ خیلی ملایم قشنگی پخش میشد.
    قربونه مسته نگاهت
    قربونه چشمای ماهت
    قربونه گرمیه دستات
    صدای آروم پاهات
    چرا بارونو ندیدی
    رفتنه جونو ندیدی
    خستگی هاموندیدی
    چرا اشکامو ندیدی؟
    غیر از تماس دست ها نزدیکی دیگه ای نداشتیم و این خیلی خوب بود. گفت :
    - فکر می کنی نماز می خونم؟
    - نمی خونی؟
    - گاهی راز و نیاز میکنم تا آرامش بگیرم.
    سرمو تکون دادم.چرخ دیگه ای زدیمو گفتم :
    - همیشه میخوندی؟
    - نه ... چند وقتیه
    با کنجکاوی و فضولی تمام پرسیدم :
    - چه اتفاقی افتاد که نماز خوندن رو شروع کردی؟
    بدون عوض شدن حالتی تو صورتش ؛ همون طور صاف و محکم گفت:
    - یه معجزه
    چشمم درشت شد. خواستم چیز دیگه ای بپرسم اما چشمای به یه گوشه خیره شدش
    این جرئتو ازم گرفت.
    موزیک خیلی زیبا و آروم پخش میشد..
    - نمی خواستم بزنم به سرت. از دستم در رفت.
    - بازی بود دیگه بی خیال. خب حواست نبود.
    خندید. منم خندیدم.

    مگه این دنیا چقدر بود؟
    بدیاش چند تا سحر بود؟
    تو که تنهام نمی ذاشتی.
    توی غم هام نمی ذاشتی
    میگفتی با دوتا ستاره.
    یه شب آسمون بباره
    منم و گریه بارون.
    غربت خیسه خیابون
    توی باغچه نگاهم
    پر گریه پر آهم
    کاشکی بودیو می دیدی.
    همه گلاشو چیدی.
    همه ی روزای هفته.
    که پره غم شده رفته
    منو گلدونت میشینیم .
    همه عکساتو میبینیم
    روز پنجشنبه دوباره.
    وعده ی دیدن یاره
    روی سنگ سردی از غم .
    میریزه اشکای خستم
    ( آهنگ قربونه مسته نگاهت از مازیار فلاحی)

    پاهام درد گرفت. گفتم :
    - مهراد. پام درد گرفته. بریم بشینیم.
    مهراد سرشو انداخت پایین و آروم گفت:
    - باشه بریم
    نشستم سرجام.ناراحت شده بود؟نشده بود؟ گیج شدم.
    غزل اومد از پشت سرم گفت:
    - بهت خوش گذشت.؟
    دستمو دراز کردمو زدم تو سر پرستو. پرستو با چشمای درشت نگام کرد:
    - چرا می زنی؟
    غزل اومد جلو و با لبخند ملیحی گفت:
    - من بهت گفتم خوش گذشت!
    خندم گرفتو زدم توسرش. پرستو گفت:
    - این حرف میزنه منو می زنی. گیجیا!
    گیج بودم؟ یا گیج شدم؟ خواستم حرفی بزنم که غزل گفت:
    - خب حواسش نبود.
    و باهم زدن زیر خنده.


    ساعت 6 صبح بود. همه از یه ساعت قبل رفته بودن سرجاشون که بخوابن اما من چون
    جام عوض شد خوابم نمی برد. ای خاک بر سرم. جوری که پرستو و مهرآسا بیدار نشن
    از تخت پایین اومدم. سه نفری روی تخت دونفره خوابیده بودیم و عسل روی کاناپه کنار تخت
    خواب بود. نگاهشون کردم. داشتن خواب هفت پادشاهو می دیدن.بهشون حسودیم شد. در
    اتاقو باز کردمو از پنجره پذیرای بیرونو نگاه کردم. خلوت خلوت. هیچ کس نبود.کیانو

    روی مبل وسط سالن دیدم. بیچاره. چقدر خسته خوابیده بود. دلم نیومد بیدارش کنم. آروم
    آروم از کنارشون رد شدم.از ویلا خارج شدمو دومتر جلو تر به ساحل رسیدم. دریا آروم
    بود دمپاییمو در آوردمو شروع کردم به قدم زدن تو ساحل. دریا وسوسه ام کرد که برم
    جلو و فقط پاهامو بزارم تو آب. رفتم جلو تر و آب پاهامو به نرمی خیسو نوازش کردو
    رفت عقب. و دوباره اومد جلو. پاچه های شلوارمو زدم بالای بالا تا برم جلوتر که کسی
    گفت:
    - اینجا چی کار می کنی؟
    دستمو گذاشتم رو قلبم. چرخیدم و دیدم مهراد تو ساحل ایستاده. نفس عمیقی کشیدمو از
    آب اومدم بیرون. گفتم:
    - بازم تو؟
    عصبی شدو گفت:
    - بازم من و همیشه من. اگه کسه دیگه ای میومد اینجا و تورو تنها...
    چشمامو درشت کردمو دستامو بردم بالا:
    - وایسا. باهم بریم.می تونم مراقب خودب باشم و اومدم این جا چون خوابم نمی برد.
    اومد نزدیک تر و خشمشو فرو داد. سعی کرد لبخند بزنه گفت:
    - قرص خواب می خوای؟
    با تندی گفتم:
    - داری؟
    دقیقا مثل خودم جواب داد :
    - پ ن پ!
    - خیله خب. فهمیدم. نه نمیخوام. همین جا بمونم خوابم می بره.
    - باشه. قدم بزنیم؟
    با لحن دعوا حرف میزدیم اما دعوا نمیکردیم. چه تضاد جالبی !گفتم:
    - نه تنها باشم بهتره.
    دلم می خواست پیشم باشه. اما اینجوری راحت تر بودم. رفتم جلو تر.دلم خواست
    برگردمو ببینم هنوزم اونجاست یا رفته؟ پشت کردم. اما رفته بود.
    اعصابم به هم ریخت و سرعت قدم هامو زیاد تر کردم.. به خودم اومدمو دیدم خیلی از ویلا دور
    شدم. خواستم برگردم. که دیدم دو تا ماهیگیر از دور دارن میان طرفم. آب دهنمو قورت
    دادمو با سرعت هر چه تمام تر از طرفی که اومدم برگشتم. سرعت اونا هم زیاد شد و یکی شون داد زد :
    
    - خانوم کجا؟ چرا فرار می کنی؟
    داشتم می دویدم اما سرعت اونا از من بیشتر بود.ترس و دلهره ضربان قلبمو بالا تر میبرد.
    یه لحظه ایستادم و برگشتم تا ببینم کجان ، اما با چیزی که دیدم زبونم بند اومد. دقیقا پشتم بودن.
    با بارانی بزرگ و گشاد سبز و کلاهش که روی سرشون بود قیافه هاشون وحشتناک تر میشد.
    دستمو دراز کردم هلش بدم اما اون یکی دستمو گرفت. آماده جیغ کشیدن و زدنشون بودم که
    مهرادو دیدم .داشت به سمتمون میومد .. شادی و امید رو به وضوح حس کردم. همین که رسید داد زد:
    - دستتو بکش کثافت.
    و بدون وقفه با مشت خوابوند تو صورت یکیشون. هر دوشون و البته من شوک شدیم. با اینکه دونفر بودن
    اما انگار حوصله دعوا و کتک کاری نداشتن. شایدم از قیافه خشمگین و ترسناک مهراد ترسیدن. یکم باخشم
    و غضب مهراد رو نگاه کردن. دوباره داد کشید:
    - گورتو گم کن
    صورتمو برگردوندم. نمی تونستم چهره قرمز و چشمهای قرمز ترش رو ببینم.
    ندیدم که ماهیگیر ها با چه سرعتی ازمون دور شدن.مهراد اومد طرفم و گفت:
    - مگه بهت نگفته بودم؟
    منو بگو خوشحال شدم که مهراد رسیده و به سرزنشش فکر نکردم. سرمو انداختم پایین.
    - اگه من نبودم می خواستی چی کار کنی ها؟
    جوری داد می زد که حس کردم الان حنجره اش پاره می شه.دستمو گذاشتم رو گوشام و چشممو بستم.
    دوباره داد زد:
    - جواب بده دیگه؟ زبونتو موش خورده؟جواب نداری که بدی؟ اگه من نبودم می خواستی
    چی کار کنی؟
    سکوتی که مفهومش ترس بود ، از طرف من جوابش بود. کلافه تر فریاد کشید:
    - چرا ساکت شدی. حرف بزن دیگه.
    دستم شروع کرد به لرزیدن. دستمو از رو گوشم برداشتمو بدون این که حرفی بزنم ، به
    طرف ویلا راه افتادم. داد زد:
    - کجا؟
    تحملم تموم شد. کمی جرئت به کار بردمو جیغ زدم:
    - چی کارم داری ولم کن دیگه.می خوای بدونی اگه نبودی چی می شد؟ میخوای ازت
    تشکر کنم؟ باشه. مهراد ازت ممنونم که این جا بودی و نجاتم دادی. معلوم نبود اگه تو
    نبودی این جا چه اتفاقی می افتاد.
    سرم تیر کشید و پاهام شروع به لرزش کرد. افتادم رو زمین و تو همون حال گفتم:
    - ولم کن. خسته شدم.
    بازم با دست های لرزونم گوشم رو گرفتم و زیر لب گفتم:
    - بـــسه ... ولم کن
    مهراد پرید طرفم و گفت:
    - آنا منو ببخش. نمی خواستم این جوری بشه. نمیخواستم سرت داد بزنم.
    همون جا نشستم و حرفی نزدم که آروم بشم. باید هرچه زودتر فراموشش میکردم
    چون ممکن بود با اتفاقات امروز حالم بد بشه.بعد چند دقیقه که لرزش پاهام قطع شد. بدون توجه بهش
    بلند شدم و به طرف ویلا رفتم. مهراد اومد جلو:
    - آنا وایسا حالت خوب نشده.
    نا خودآگاه گریه ام گرفت. دلم به حال خودم سوخت. ترحم؟ نه نمی خواستم! مهراد تا دم در ویلا
    همراهم اومدو همین جور بهم میگفت آروم باشمو برام توضیح میداد.
    . هوا کم کم داشت روشن میشد. چقدر دریا دیدنی شده بود.
    بی توجه به حرفهایی که برای آروم شدنم میزد ؛ راه رفته رو برگشتمو نزدیک دریا روی صندلی پلاستیکی نشستم.
    اشکام سریعا از چشمم بیرون میزد. مهراد روی شن های ساحل روبه روی من نشستو گفت:
    - گریه میکنی؟
    اشکامو پاک کردم. سعی کردم عادی باشم:
    - نه شن تو چشمم رفته. سرم درد میکنه.
    سرشو تکون داد:
    - وقتی گفتی می خوام تنها برم. فکر کردم به تنهایی نیاز داری. برای
    همین ازت دور شدم و از بغل مراقبت بودم.
    - مرسی که اونجا بودیو نجاتم دادی.
    سرشو بالا گرفت و خودشو به اون راه زد. انگار اونم نمیخواست اون جریان یادش بمونه :
    - چه هوای قشنگی!
    - اهوم
    تو همون لحظه بادی زدو موج ها اومدن جلو و مهراد خیس شد. داشتم از خنده می
    مردم.عین گربه ها بلند شد و خودشو تکون داد. شلوار جینشو کفشاش خیس بودن.موج
    دیگه ای زدو دمپاییمو با خودش برد. بلند شدم و خواستم برم بگیرمش که مهراد رفت تو
    آبو آوردش. عاشق اون دمپایی لا انگشتی بودم. این بار حتی مو های مهراد هم خیس
    شدن. دمپاییو ازش گرفتم . تشکر کردم و دستمو کردم تو جیب های تونیکم که دستمال در
    بیارم اما نبود. از سر و صورته مهراد آب میچکید. گفت:

    - عیب نداره. خشک میشه
    شن روی پیشونیش بود. شالمو گرفتم طرفش:
    - موهاتو باهاش خشک کن.
    سرشو به نشونه نه تکون داد که دسته شالو گذاشتم روسرش. به ناچار با دسته شال.
    موهاشو خشک کرد و بعدشم تشکر کرد. گفتم:
    - خوابم میاد بریم تو ویلا بخوابیم.
    توی سکوتی که صدای پرنده های دریایی پرش میکردن ، به طرف ویلا رفتیم.

    خیلی آروم گفت:
    - چند ساعت دیگه باید پاشیم که بریم. خوب بخوابی.
    سرمو تکون دادم. دوست نداشتم بخوابم.من چم شده بود؟ می خواستم پیشم باشه. فقط همین!
    امتحانمو دادمو اومدم بیرون. هوا خیلی سرد بود و سوز عجیبی داشت. به خودم لرزیدم.
    کلاه پالتومو کشیدم رو سرم و راه افتادم سمت ایستگاه اتوبوس. منتظر ایستادم.
    - چطوری شاگرد اول؟
    از رو عادت مثل ترسو ها دستمو گذاشتم رو قلبم. پشتمو نگاه کردم.کیوان بود:
    - خوبم.تو چطوری شاگرد تنبل؟
    کیوان دستشو گذاشت تو جیب کت چرم براقش و یه شکلات در آورد گفت:
    - منم. اما تو داری میلرزی! استرسه؟
    - سرما!
    - بیا این شکلات رو بخور
    شکلاتو گرفتم:
    - چه طعمیه؟
    - مگه شکلاتم طعم داره؟
    - نه . تو دهات شما طعم داره؟ چند وقته شکلات نخوردی؟
    دستاشو گذاشت تو جیب شلوار جین یخیش و از بالای عینکش نگاهم کرد.
    - من از شیرینی خوشم نمیاد.شکلات خور هم نیستم. اینو یکی ازین دخترا بهم داده منم
    به تو قالب کردم
    خندیدم:
    - آها پس بگو. تو که ازین لطفا در حق کسی نمی کنی. مگه این که بخوای از شر چیزی خلاص شی.
    - ازین لطف ها که نه. اما بلدم تو سرما کمک کنم.
    و با حرکت سر به طرف ماشینش اشاره کرد.
    سرمو به چپو راست تکون دادم:
    - نه. راهم دوره
    - کجا میری؟
    آدرسو دادم. گفت:
    - مسیرم همون وره. چه سوء تفاوتی!مگه نه؟
    بلند خندیدمو گفتم:
    - آره واقعا
    سواره سمند مشکیش شدم. واقعا گرم و نرم بود. الانا بود که خوابم بگیره.دست کردم تو کوله پشتیم و دعا کردم
    اون بسته ای که دیروز تهش مونده بودو نخورده باشم.. با تمام دقت توشو زیر و رو میکردم که دستم جنس لطیف و
    زر ورقیش رو لمس کرد. ایول پس منه شکمو اینو هنوز تو کوله ام داشتم.با طعم بی نظیر سیب!
    کیوان با خنده گفت:
    - یه ساعته چیکار میکنی اون تو؟ دستمال میخوای من دارما. هنوز قحطی نیومده
    زیپ کوله رو بستم و با چشمای ریز شده جواب دادم:
    - من فکر کردم قحطی اومده. جعبه دستمال کاغذیتو میدی من ببرم خونه؟
    خندید و با گفتن
    - عجبـــا
    دنده عوض کرد.وقتی رسیدیم تشکر کردم و پیاده شدم. چند ضربه به شیشه دودی ماشینش زدم.
    شیشه رو کشید پایین و گفت :
    - مقصد بعدیم تو شهر و پارک و بازار نیستا .. مستقیم میرم پی کارم. کجا میخوای بری؟
    فقط نگاهش کردم. یهو نتونستم جلوی خندمو بگیرم و زدم زیر خنده. گفت:
    - الان خیلی محسوس اشاره کردم تاکسی دربستت نیستم
    لواشک رو دادم بهش .گفتم:
    - بگیر اینو بخور که همین کرایه اته تاکسی دربست
    به شکل بسته ، شکلات مانندش توجهی نکرد و گفت:
    - شکلات نمی خورم!
    - تو بازش کن! شکلات نیست. حتما باید بخوری. شاید خوشت اومد.
    شیطنت وار خندید :
    - خوردنم زور شده ها .. باشه برو یخ زدی
    - خدافظ. بازم مرسی. بابت شکلاتم ممنون
    - نه بابا شکلات که چیزی نبود.
    - آره می دونم چیزی نبود
    و لگدی به لاستیک ماشینش زدم. با خنده دنده عقب گرفتو رفت. وارد سالن شدم. با
    صدای بلند گفتم:
    - سلام گوهر جــــــــــونم. من اومدم
    صداش از طبقه بابا به گوشم رسید:
    - امتحان چطور بود؟
    همون طور که توی آشپزخونه میرفتم تا آب بخورم جواب دادم:
    - عالی. با کمک مهراد از خوب سمته عالی سوق داده شدم
    اینو گفتمو خودم غش غش زدم زیر خنده.
    مهراد با عجله وارد شد و گفت:
    - چطوری اومدی؟
    - سلام. عصر شمام بخیر. امتحانمو هم خوب دادم.
    اخمش عمیق تر شد:
    - یادت رفته ازت بزرگترم.
    چون کیفم کوک بود جرئت پیدا کردم که سر به سرش بذارم :
    - اوه مگه چقدر؟ همش پنج سال. تازه یه جایی خوندم. که رفتار یه پسر 37 ساله با یه دختر 32 ساله برابره. همین طور عقلشون.
    گوهر جون اضافه کرد: درسته. منم شنیدم.
    تکه ای از نون سنگک کندم و گذاشتم تو دهنم. مهراد با اخم اومد طرفم:
    - جواب سوالمو ندادی...
    اخم نازکی کردم. بعدش با آرامش گفتم:
    - کیوان. هم کلاسیم.داشتم با اتوبوس میومدم. چون هوا سرد بود و لرزیدن منو هم دید اصرار کرد که منو برسونه. منم قبول کردم.
    مهراد دستشو گذاشت رو سرش و موهاشو کنار زد:
    - اون چی بود بهش دادی؟
    اخمامو کردم تو هم:
    - تو مراقب منی؟ بهش یه بسته هروئین دادم و پولشو گرفتم. مشکلی داره؟
    صداشو انداخت رو سرش :
    - آره مشکل داره ... مشکل داره. گفتم چی بهش دادی؟
    داد محکم تری :
    - درست جواب بده
    دوست نداشتم سرم داد بزنه.. حتی کیانم تابحال اینجوری باهام حرف نزده بود. تصمیم گرفتم باهاش بحث نکنم
    به هرحال منو تو خونش راه داده بود . با لحن عادی خودم گفتم:
    - بهم شکلات داد. منم بهش لواشکی که تو کیفم بود دادم
    یهو حس بدی بهم دست داد. تابحال اینقدر راحت کوتاه نیومده بودم. اسم این حس شکست بود؟ نگاهمو از صورتش گرفتم.
    از کنارش رد شدم و تو همون لحظه شکلاتو گذاشتم تو جیب سویی شرتش و رفتم طرف راه پله. دنبالم دوید و
    گفت:
    - ازین به بعد. هرجا هستی زنگ می زنی خودم میام دنبالت.
    با عصبانیت برگشتمو نگاش کردم:
    - چون تو خونتم دلیل نمیشه فکر کنی صاحبمی. حس مالکیت بهش دست داده!
    با عصبانیت برگشتمو نگاهش کردم :
    چون تو خونتم دلیل نمیشه فکر کنی صاحبمی. حس مالکیت بهش دست داده!
    گره اخمش باز شد اما فورا بعدش دوباره با اخم جواب داد:
    - نه خیر چون ... چون
    نتونستم صبر کنم تا حرفشو بزنه. گفتم:
    - چون چــــــــــی؟
    - چون که تو امانتی اینجا ،باید مراقبت باشم.
    می خواستم این بحث همین جا تموم بشه ، چون هیچ کدوممون کوتاه نمی اومدیم.از پله ها رفتم بالا.
    گوهر جون رو روی صندلیه کنار بالکن پیدا کردم. به درختای باغ نگاه می کرد. رفتم طرفش و چند بار بوسیدمش.
    نمی دونم چرا اینقدر دوستش داشتم. چه دلیلی داشت که من یهو اینقدر یک نفرو دوست داشته باشم ؟ گفتم:
    - چرا ناراحتین؟ چیزی شده؟
    - نه دخترم.
    - براتون چایی بیارم گرم بشین؟ حس می کنم هوای اینجا سرده
    - ای بابا دختر یه ذره به فکر خودت باش.
    ابروهامو دادم بالا و چشمکی زدم:
    - نمی خوام. می خوام دورتون بگردم.
    یه ماچ دیگه از لپش گرفتم. گفتم:
    - می خواین شما هم همراه شهین جون و زینب خانم برین بیرون؟ دعوتتون کردنا!شمام دلتون وا میشه.
    - اگه دلم وا نشد چی؟
    خندیدمو گفتم:
    - اگه نشد. وقتی اومدین خونه باهم می رقصیم تا سر حال شین. اصلا خودم براتون باباکرم می رقصم. قربونتونم می رم.
    از ته دل خندیدو گفت:
    - لوس نکن خودتو دختر.
    کمک کردم بلند شه و باهم از پله ها پایین اومدیم و توی پذیرایی روی مبل ها نشستیم.مهراد هم همونجانشسته بود و کتاب میخوند.
    بلند شدم و رفتم تو آشپز خونه تا چایی دارچینی بیارم. حضور مهراد رو پشتم حس کردم. بیپروا گفت:
    - ازت به خاطر همه چیز معذرت می خوام و به خاطر گوهرجون ممنونم.

    احساس خاصی داشتم. با همه اون غرور لعنتی اش که منم کمی ازش نداشتم داشت عذر خواهی میکرد.آروم گفتم:
    - خب،حتما دلیلی داشتی. هیچ وقت توی دعوا فقط یه نفر مقصر نیست. حالا چرا تشکر؟
    دستشو برای بار دوم برد تو موهاش اما این بار موهای کنار شقیقه سرشو خاروند و گفت:
    - گوهر جون. از وقتی من اومدم تا حالا اونجا نشسته بود و تکون نمی خورد.سعیمو
    کردم اما نیومد باهام حرف بزنه ، از منم دلخور نیست اینو میدونم. دلش برای بابا و مهـ...
    کمی مکث کرد.دست از کار کشیده بودم و داشتم خوب به حرفاش گوش میکردم.ادامه داد:
    - وقتی تو اومدی با این که ناراحتو عصبی بودی تونستی آرومش کنی. این نعمتیه که
    خدا بهت داده. با این حال بازم ازت ممنونم. گوهر جون بدون تو افسردگی می گیره.
    چشمای درشتمو درشت تر کردم.تعجب کرده بودم. نه بابا. درست می بینم؟ مهرادو اینحرفا؟ با همه گیجیم گفتم:
    - تو و گوهرجون به من لطف دارین. من فقط دارم جبران می کنم. اما قابلی نداشت!
    ابرومو دادم بالا و چشمکی زدم.لبخندی زد و از آشپز خونه رفت بیرون.

    سه فنجون چایی دارچینی و کلوچه خرمایی توی سینی جا دادم و بردم گذاشتم روی میز عسلی . گوهر جون گفت:
    - مرسی دخترم
    مهراد چاییشو برداشتو گفت:
    - تو که گفته بودی سردم نیست!
    - نه مهراد الان سردم شد. راستی شما ها تو آشپزخونه چی چی پچ پچ می کردین؟
    کلوچه هارو آوردم جلو تر و گفتم:
    - خودم درست کردم.

    همون لحظه موبایل مهراد شروع کرد به زنگ زدن. بلند شدو رفت اونطرف تر تا جواب بده.گفتم:
    - هیچی اومده بود عذرخواهی!
    گوهرجون به طرفم کشیده شد و گفت:
    - یعنی منت کشی؟
    - نه بابا. خیلی ساده.چون سرم بیخود داد کشید.
    - تعجب کردم. مهراد پسر خوب و آرومیه اما پر از غروره برای همین سعی می کنه
    اشتباهی مرتکب نشه که مجبور به عذر خواهی بشه. اگه ناخواسته اذیتت کرد.تو کوتاه
    بیا.غرورشو له نکن.
    به خودم گفتم چشــــــم.اون هر کاری خواست بکنه اما من هیچی نگم؟ حتما.اما از طرفی
    دوست نداشتم ناراحتش کنم. دلم میخواد همیشه محکم مغرور ببینمش.
    صحبتش رو تموم کردو گفت:
    - یه قرار کاری مهم دارم
    - موفق باشی پسرم. منم یه ساعت دیگه با پروانه خانم میرم بازار و همون جا یه چیزی می خوریمو میایم خونه.
    با ناراحتی گفتم:
    - من شام درست کردم.
    دست به سینه نشستم و لبامو بهم فشار دادم.اخمام رفت تو هم.گوهر جون گفت:
    - دخترم. بزار تو یخچال فردا می خوریم.
    اینم میشد.فردا می تونستم راحت درس بخونم.خندیدمو چایی هارو جمع کردم. آفتابپرستی بودم برا خودم.
    اومدن دنباله گوهرجون و رفت. مهراد هم تا نیم ساعت دیگه می رفت. رفتم تو اتاقم تا استراحت کنم.

    از اتاقم اومدم بیرون تا برم آب بخورم. همزمان با من مهرادم از اتاق خارج شد. به به چه
    تیپی هم زد! کت و شلوار مشکی خوش دوخت و یه پالتوی مشکی خوشگلم تو دستش. یه سامسونت هم تو اون دستش بود.
    دلم می خواست دقیق تر نگاش کنم ، اما اگه می فهمید بدجور ضایع میشدم. رومو ازش گرفتم و خواستم از پله ها برم پایین که
    گوشیم زنگ خورد. مهراد همونجا ایستاد. ای آدمکنجکاو...
    دیدم امیره.سبزو فشار دادم.
    - الو
    - سلام آنا خوبی؟
    - سلام امیرخان.پارسال دوست امسال سرخپوست. 6 ماهه نمیبینیمت.کجایی؟ نکنه دوست دختری چیزی؟
    مضطرب و وحشت زده گفت:
    - یه چیزی بهت می گم فقط هل نشو!
   
    لبمو به دندون کشیدم:
    - امیر چیزی شده؟
    مهراد با نگاهش ازم پرسید "چی شده"؟
    امیر گفت:
    - کسی پیشته؟آره؟
    سرمو چند بار پشت هم تکون دادمو گفتم:
    - آره مهراد اینجاست.
    - خوبه ،گوشیو بده بهش
    مثل یه آدم آهنی گوشیو دادم به مهراد. چند بار سرشو تکون داد بعد یهو سرجاش ایستاد. چند قدمی ازم
    فاصله گرفت. به آرومی حرف میزد:
    - امیر ، چجوری؟
    - نه منظورم اینه که چجوری بهش...
    - باشه. حواسم هست

    مهراد گوشیو قطع کردو اومد نزدیک تر.خیلی آروم و شمرده گفت:
    - ببین آنا.. اینو بهت میگم اما باید آروم باشی. قول میدی؟
    سرمو چند بار تکون دادم. گفت:
    - دِ قول بده گفتم!
    اب دهنمو قورت دادم و گفتم:
    - قول میدم دیگه... خب بگو
    گفت:
    - توی کوچتون. مثله این که دوتا از طلبکارا که آخری بودن. ریختن سر کیان و زدنش.
    با نگرانی و اخم نگاهم میکرد و انگار منتظر عکس و العملی ازم بود. گفتم:
    - حالش چطوره؟
    - تو بیمارستانه. چند جاش شکسته
    جیغ کشیدم:
    - چی؟ داداش من. کیان توی بیمارستانه؟ اونوقت من اینجام؟ باید برم.
    کنترلمو از دست دادم اما تعادلم رو حفظ کردم تا از راه پله برم پایین. راه پله جلوی چشمم تاریک شد. دستمو گذاشتم رو سرم.
    گیج می رفت.روی دومین پله بودم که کنترل وزنم از دستم خارج شد. از روی سومین پلهافتادم و بقیه رو قل خوردم.
    حس سبکی و پرواز و درد وحشتناکی بهم دست داد. صدای مهراد تو گوشم پیچید:
    - آنـــــــــا؟مراقب باش.
    صدای پاشو شنیدم. بهم نزدیک شدو دستشو گذاشت زیر سرم. داد زد:
    - خـــــون
    و دوباره داد زد:
    - مگه قول ندادی لامصب؟ قول داده بودی آنا.. آنا؟ .... آنا؟

    حس کردم دهنم داره کف می کنه. دستا و پاهام میلرزیدن. اما چرا بیهوش نشدم تا حالا؟
    حرفای مهرادو شنیدم:
    - خـــــــدا .. آناشید با منی؟ میشنوی؟ اگه می شنوی...
    اگه اختیارمو داشتم می زدم تو سرش. توقع چه کاری داری از من؟ مخم هنگ کرده و
    سوت می کشید. مهراد بغلم کرد و انگار می بردتم از خونه بیرون.پالتو شو کشید دورم.
    سیاهی چشمام داشت میرفت که مهراد گفت:
    - آنا نرو. آنا من دوست دارم. لعنتی بمون. الان میبرمت بیمارستان؛ تحمل کن.دوستت دارم .ببخش که تا الان بهت نگفتم.
    صدا کم کم قطع شد.

    چشمامو باز کردم. چقدر سفیدی! یه کم که گذشت محیط سبز و آبی بیمارستان رو دیدم.
    سفیدی محو شده بود. یعنی بازم صرع اومده بود سراغم؟
    مهراد و پرستو پریدن طرفم. پرستو با خوشحالی و اشک گفت:
    - خاله زری آنا بیدار شده.
    زری؟ مامان من؟ کِی اومد اینجا.با اون پا دردش؟ من که چیزیم نشد. چشمامو بستم. تمام دردا یادم اومد. مهراد گفت:
    - منو یادت میاد؟ اسمت چیه؟
    پشت سرم سوزش عجیبی داشت.دستمو گذاشتم پس سرم و با ناله گفتم:
    - کیان...
    انگار نشنید.سرشو بهم نزدیک کرد. گوششو گذاشت کنار لبم. دوباره با نهایت زورم گفتم:
    - کیان؟
    مهراد گفت:
    - خوبه.خوبه!
    پرستو بازوی مامانو گرفتو آورد تو اتاق . گفت:

    - به به بلاخره اون چشمای شهلا رو دیدیم. آناشید خانم چشممون به جمالتونواشد! لی لی لی لی زیبای خفته بیدار شد!

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 6
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 209
  • آی پی دیروز : 858
  • بازدید امروز : 643
  • باردید دیروز : 3,205
  • گوگل امروز : 115
  • گوگل دیروز : 618
  • بازدید هفته : 12,528
  • بازدید ماه : 36,975
  • بازدید سال : 310,411
  • بازدید کلی : 11,807,551