close
مجتمع فنی تهران
رمان آناشید قسمت دوم
loading...

رمان فا

مامان اومد طرفم. گونه امو بوسید. بدون هیچ حرفی فقط گریه می کرد.از گریه اش منم گریه ام گرفت.    بلاخره آروم شد و گفت:    - آنا ؟ خوبی؟…

رمان آناشید قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 768 شنبه 20 آذر 1395 : 9:58 نظرات ()

مامان اومد طرفم. گونه امو بوسید. بدون هیچ حرفی فقط گریه می کرد.از گریه اش منم گریه ام گرفت.
    بلاخره آروم شد و گفت:
    - آنا ؟ خوبی؟ خیلی دل تنگت بودم دختر. دوباره برق چشماتو دیدم. بخند دخترم. دلم برای آتیش نگات تنگ شده بود.
    از شادی و این همه محبت بعد از دوماه دوری از مامانم خندیدم.پرستو گفت:
    - بیخود نیست اسمش آناشیده!
    مهراد که تا اون موقع ساکت و آروم نشسته بود ، گفت:
    - فکر کنم یعنی آتش و خورشید. مگه نه؟
    پرستو مثل یه فیلسوف ادبیات ژست گرفت :
    - آره.اما تو اینترنت دیدم نوشته بود "دختر آتش و خورشید " معنی کاملش میشه: دختری
    که مثله خورشید می درخشه و به دیگران گرما و روشنایی می بخشه.و مثله آتش. شر
    و شور داره. به درد می خوره اما اگه مراقب نباشی دامنتو می سوزونه.
    مهراد با چهره ناراحتش آهی کشید:
    - دقیقا همین طوره...............................



  
    و بعد جلوی چشمای متعجبم خندید ، خنده ای که انگار به حال خودش بود و فقط خودش جریانش رو میدونست.
    زیر نوازش های مامان نگاهی به پرستو انداختم. چرا هیچکس خبری درست و حسابی از کیان نمیداد؟
    مامان سوالمو از تو چشمام خوند و جواب داد: آنا؛ کیان حالش خوب میشه. فعلا دست و پاش تو گچه.
    پرستو بلافاصله بعدش اضافه کرد:
    - حالش خیلی بد بود، نمی تونست نفس بکشه. بهش شوک دادن.
    مهراد با حالتی عصبانی پشت بندش به حرف اومد:
    - پرستو خانم نگرانش نکنین. باید آروم باشه.

    سرم باند پیچی شده بود. دستم هم درد می کرد. مهراد گفت میره برای ترخیص از دکترسوال کنه.
    وقتی رفت مامان سریع گفت:
    - چه پسر خوبیه این مهراد. عین پروانه دورت می چرخید. پسره گوهر خانومیه که پیشش کار می کنی؟
    - آره
    - ازین مادر همچین پسری بعید نیست.با دوست داداشت خیلی اصرار کردیم اما خودش رفت صندوق ،حساب کرد.میگه تقصیر منه.
    اخم کردم. پرستو با هیجان گفت:
    - آره. خاله راست میگه ، منم دیدم. خیلی گله!
    خندم گرفت.مهراد اومد تو اتاق و گفت میتونیم بریم. گفتم: میخوام کیانو ببینم.
    اخمای مامان رفت توهم. مهراد گفت:
    - میریم اما الان نه ، فردا
    با لجبازی گفتم: همین الان می خوام
    با خشم نگام کرد. ترسیدم.یعنی در واقع لال شدم.می دونستم از رو نگرانی اینجوری میگه.آروم گفتم:
    - خب،دلم میخواد
    پرستو خندید :
    - آقا مهراد به دخترکوچولومون کاری نداشته باشین. میترسه
    خندم گرفت اما خودمو کنترل کردم بهش چشم غره دادم. پرستو بلندم کرد و کمکم کرد پالتومو بپوشم.مهراد رو به مامان گفت:
    - می خواین ببرمش خونه ما؟ چون اونجا امن تره دارم اینو میگم.شاید اونا هنوز اونجا باشن.
    مامان مستاصل نگاهش میکرد. گفت :
    - نه ... بهتره که..
    مهراد حرفشو قطع کرد:
    - ببخشید حرفتونو قطع میکنم اما بازم میگم خونه خودتون خطرناکه. اگه میخواین آنارو ببرین که برای من فرقی نداره
    و چیزی ازم کم نمیشه. ولی من فکر میکنم اینکه بیاد خونه ما بیشتر به صلاحشه
    مامان دودل بود. از طرفی میدونم داشت به لحن تند مهراد فکر میکرد.مهراد اینبار انگار کمی از رفتارش ناراحت شده بود. چون گفت:
    - اگه ناراحتتون کردم معذرت میخوام. واقعا قصد بدی نداشتم
    سرشو انداخت پایین و به سرامیک سفید رنگ کف اتاق خیره شد.
    - نه پسرم. به نظرم حق با توئه.. دل منم رضا نیست
    مامان اومد طرفمو گونه امو ماچ کرد. گفت:
    - اگه تونستم فردا بهت سر میزنم.
    منم بوسش کردمو گفتم:
    - مامان تو پات درد می کنه. نیا. من خوبم...
    یهو سرم تیر کشید. دستمو گذاشتم روش و با تنگ کردن چشمام از درد ادامه دادم:
    - فقط سرم...
    مهراد نگاه عادیشو از روبه روش گرفت و با چشمایی پر از نگرانی نگاهم کرد:
    - خوبی؟
    - آره آره. سرم تیر می کشه.

    پرستو گفت: اینا طبیعیه. من نمی گما دکتر می گه!
    مهراد گفت: پس بریم. مادر، شماروهم می رسونم. بفرمایید.
    پرستو کمکم کردو گفت: خاله زری نگران نباشین. من مراقبشم.
    نشستیم تو ماشین مهراد.یاد حرفاش افتادم. گفت دوستم داره؟ نه نگفت. غرورش نمی ذاره.
    مگه میشه؟ بعد 7 یا 8 ماه الان بهم گفت؟ اونم زمانی که فکر می کرد بیهوشم؟نه نگفت!
    برای اعتراف کردن احساس آدم باید ، شجاعت داشته باشه و تو روی عشقش بگه. نه زمانی که طرفش بیهوشه
    البته من بیهوش نبودما ... بیدار بودم.محاله که گفته باشه. نگفت..
    - کی چیو نگفت دخترم؟
    اونقدر سریع چرخیدم سمت مامان که گردنم تیریک صدا کرد. فکرمو بلند گفته بودم.
    توجه مهراد جلب شد. پرستو گفت: این زایده ذهن مغتوشه آناشیده جدی نگیرید.
    مهراد و مامان خندیدن.گفتم:
    - پرستو شانس آوردی جون تو تنم نیست ،وگرنه می زدمت.خیلی حرف زدی!
    مظلوم شد :
    - چشم من ساکت شدم.
    خندیدم. مهراد مامانو رسوند. پرستو می خواست پیشم بمونه تا باهم بخندیم.. رسیدیم به خونه باغ.
    پرستو دستمو گرفتو مهراد در شیشه ایه سالن رو باز کرد.هنوز چند قطره خون روی پارکت مونده بود.گوهر جون با
    ظاهری آشفته نزدیکم شد:
    - کجا بودی دختر؟دلم واست تنگ شد. سرت خوبه؟برو رو مبل دراز بکش.
    پرستو سلام کردو اجازه خواست که پیشم بمونه. گوهر جونم قبول کرد.کمکم کرد باهم نشستیم رو مبل.گفتم:
    - پرستو جان دستت درد نکنه. خودم میتونم راه برم. تعادل دارم.
    پرستو شکلک در آورد و گفت:
    - میدونم چه آدمی هستی. من میشناسمت یه دنده. نترس کسی حق نداره واست دلبسوزونه.
    پشت بندش دوید سمته آشپز خونه و با یه لیوان آب برگشت. چه عجب. نمردیمو پرستو رو تو آشپز خونه دیدیم.
    یه کم حرف زدیم و به پیشنهاده مهراد پرستو منو برد تو اتاقم. وقتی درو بست گفت:

    - چرا ساکتی خره؟
    متفکرانه گفتم:
    - تو فکرم پرستو ،باید کمکم کنی.
    - چه عجب،تو ام کمک می خوای؟تو خودت همه مشکلای ماها رو حل...
    - پرستو یک دقیقه ساکت شو. قضیه مهراده!
    با کلافگی گفتم :
    - پرستو یک دقیقه ساکت شو. قضیه مهراده!
    یهو ساکت شد و با چشمایی که از گشادی پلک نمیزدن گفت:
    - مـــــهراد؟
    انگشتمو گذاشتم رو بینیم و فشار دادم :
    - هیــــــــس آروم. حتما باید اینو میگفتم ساکت بشی؟
    با حیرت و هیجان گفت:
    - آخه قضیه مهراده!
    چشمامو براش تنگ کردم :
    - پرستو؟
    خندید :
    - بگو دیگه! منتظرم
    - زمانی که از پله ها افتادم. مهراد بهم گفت که دوسم داره.
    بالش تختمو برداشت و پرت کرد طرفم :
    - این که مشکل نیست خره
    بادستام مهارش کردم و بدون توجه بهش ،گفتم:
    - مهراد فکر می کرد من بیهوشم.
    - تو مگه تو ذهن مهرادی؟ از کجا می دونی؟ شاید می دونسته..
    حرفشو قطع کردم:
    - پرستو،مشکل این جاست که باید بدونم دوستم داره یانه؟ یا این که هنوزم پای حرفش
    هست یا می زنه زیرش.
    پرستو از رو تخت بلند شد و گفت:
    - خره. ده ساعت بیهوش بودی. دو ساعته به هوش اومدی. الان باید بهم بگی؟
    - خب حواسم نبود.
    چند دقیقه به یه گوشه خیره شد و حالت متفکری گرفت. منم مثل خنگا منتظر بودم حرف بزنه.
    - یه راهی هست.
    - چی؟
    - راجع به عشق سه ماه پیشم بهت گفتم؟
    - کی؟ چه ربطی داره بابا؟
    - حمید رو میگم. تعریف کردم واست؟همونی که همیشه بهم گل میداد

    چند لحظه مکث کردم.بعد گفتم:
    - آها یادم اومد.همونی که سه ماه پیش از هم جدا شدین. خب؟
    - همیشه حس می کردم دوستم نداره. ازش می پرسیدم و اون می گفت: دوستت دارم. من
    می گفتم: از کجا بفهمم راست میگی؟ و اون می گفت: وقتی مردی زنیو دوست داره.
    همیشه بهش فکر می کنه. همیشه مراقبشه. روش غیرت داره و حس می کنه اون زن
    ماله اونه.بهش محبت می کنه و هرکاری می کنه که ناراحت نشه تا شادیشو ببینه.هر
    وقت اینارو از مردی دیدی بدون دوستت داره.
    به فکر فرو رفتم و گفتم:
    - اوکی.همش هست.اما برای شاد کردنم؟ فکر نکنم!
    - خنگه. اینو من خودم دیدم. زمانی که تو بیهوش بودی در به در دنبال کمک و کارای
    کیان بود. وقتی تلاش می کنه تو غم نداشته باشی یعنی شادیتو میخواد دیگه.
    نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت.خندم گرفتو گفتم:
    - پرستو ؟ تو از کی اینقدر زرنگ شدی؟
    پرستو خواست بزنه تو سرم اما دید سرم باند پیچیه، پس گفت:
    - کجاتو بزنم نمیری بچه؟
    بازم خندیدم. ادامه داد:
    - ببین آنا، الان مسئله حل شده. یعنی مهراد دوستت داره. اینو حتی از نگاهش به تو هم
    میشه فهمید.!
    ظالمانه گفتم:
    - پس چرا تو این هشت ماه چیزی نگفته؟
    چونه اشو خاروند :
    - شاید... شاید... ترسیده تو دوستش نداشته باشی و ردش کنی. یا غرورش رو با خاک
    کوچه مساوی کنی.
    سرمو تکون دادم.شاید، اینم بعید نیست.لعنت به اون غرور لعنتی. خندم گرفت. پرستو
    توی اتاق از این طرف به اون طرف می رفت:

    - والا... اینقدر که اخلاقت گنده. منم اگه بخوام باتو حرف بزنم دستو پام می لرزه چه
    برسه که بخوام بهت پیشنهاد بدم.غروری که ندارمو له می کنی.
    - چنان می زدم تو گوشت که دو دور دور خودت بچرخی . به من یشنهاد میدی بیشعور؟
    پرستو دستاشو برد بالا و گفت:
    - هوی... ایزی ..ایزی..آروم باش. چقدر تند میری!مگه من بهت پیشنهاد دادی؟
    - نه. منم گفتم اگه می دادی.
    دوباره اخمامون رفت تو هم و جدی شدیم.پرستو گفت:
    - ببین. مسئله اینجاست که تو دوسش داری یانه؟
    ساکت شدم. دوسش داشتم؟نداشتم؟
    پرستو گفت: سوال سختی پرسیدم؟
    - حرف بزار فکر کنم
    - آناشید خانوم. عشق فکر کردن نداره.بگو ببینم. وقتی پیشته حس خوبی بهت دست
    میده؟یا وقتی نیست دلت میخواد پیشت باشه؟ به حرف دلت گوش کن.
    - اصلا با این مسئله موافق نیستم.توی هر چیزی باشه حتی توی عشق بازهم عقل تصمیم
    می گیره نه دل. اما راجع به سوالات، آره دوست دارم پیشم باشه. اما دلتنگی رو نمی
    دونم.
    پرستو سرش رو بین دستاش فرو برد:
    - به من دل و مغز ربطی نداره. می خوام مطمئنت کنم که دوسش داری. وسایلتو جمع
    کن و برای دوروز بیا خونه ما. بگو پرستو خانم می تونه مراقبم باشه. یا اصلا برای
    تفریح. توکه نمیتونی کار کنی پس حداقل بیا پیش من. شده برای یه روز ، اصلا همین
    فردا بیا.
    - یه ذره نفس بگیر. پرستو یه ریز حرف میزنی.من نگران خودتم.
    - هیجان زده ام خو...!

    پرستو رفت. تصمیم گرفتم فردا برم خونشون. به نظر خودم این خیلی خوبه که من
    عاشقش نشدم. عاشق یعنی دیوونه اما من فقط دوسش دارم که اونم مشخص نیست
    کاملا.پس میتونم تا زمانی که عاشق نشدم عقلانی فکر کنم.
    یه بار یه پسری که مدام مزاحمم می شد بهم گفت: تا حالا عاشق نشدی که حالمو بفهمی.
    من دیوونتم. یعنی دست به هر کاری برای رسیدن بهت میزنم.
    صدا ها تو مخم پیچید.پاک گیج شدم. در اتاقمو باز کردم. از اتاق اومدم بیرون و درو
    بستم. به پشت سرم نگاه کردم. دره اتاق مهراد باز بود و داشت کتاب می خوند. چه
    عجب، دره اتاق بازو ، مهراد مشغول کار. یاده کارش افتادم. سریع گفتم:
    - مهراد...
    لپ تاپ رو کنار گزاشت و از اتاق اومد بیرون. تقریبا می دوید.پشت هم می پرسید:
    - چیه؟ چیزی شده؟ سرت؟
    از طرز حرف زدنش من نفسم گرفت. نفس عمیقی کشیدم:
    - نه. تو جلسه ای که می خواستی بری؟ اون چی شد؟ نتونستی بری مگه نه؟ خیلی مهم
    بود. خودت گفتی.
    لبخند زد. گفت: اون روز تو از پله ها پرت شدی پایین. داشت از سرت خون میومد. توقع
    داشتی وقتی رسوندمت بیمارستان، از همون وَر برم سرِ جلسم؟
    خواستم حرفی بزنم . که گفت:
    - اگه ناراحتت می کنه.باید بگم که اونقدرام مهم نبود. زنگ زدم و موکول شد به دوروز دیگه

    دست بردم پشت سرم و روی باند رو خاروندم.خواستم اذیتش کنم.گفتم:
    - آها تازه یه چیزی ازون شب یادم اومد.
    - چی؟چی یادت اومد؟
    با ناراحتی گفتم:
    - هیچی. فقط خواستم بگم که...
    با چشمانی پر از سوال بهم خیره شد.نه ، مطمئن شدم که از اعترافش پشیمونه. گفتم:
    - هیچی. ولش کن
    ناراحت شدم. دلم می خواست بزنم تو سرش. بهم میگی دوستم داری و
    بعدش از این که به یاد بیارم استرس میگری؟به همین راحتی می خوای بزنی زیرش؟
    قیافه ای ظالم و حق به جانب به خودم گرفتم. رفتم پایین و با گوهر جون که داشت تی وی
    نگاه میکرد صحبت کردم.خوب شد گوهرجونو داشتم که با بودن کنارش همه چی یادم بره. گفت:
    - دخترم. توام پوسیدی این جا. فردا برو و پیش دوستت خوش بگذرون. این هفته هفته ی
    خیلی بدی بوده. اما یادت باشه، وقتی برگشتیو حالت بهتر شد باید برام برقصی.نه
    اصلا با هم می رقصیم.
    سرم رو از روی مبل راحتی برداشتم :
    - اِ مگه اون روز بهتون خوش نگذشت؟
    - نه .خوش؟ حوصلم سر رفت. بعدشم مهراد هراسون زنگ زد گفت که تو بیمارستانی. چه خوشی؟
    شونه هاشو مالش دادم.بعد دلداریش رفتم تو اتاقم. باید وسایلمو جمع می کردم.

    ساعت 7و نیم صبح بود.همه وسیله هام آماده بود.گوشیو برداشتمو به پرستو زنگ
    زدم.مجبور شدم دوبار زنگ بزنم.بلاخره جواب داد. انگار خواب بود :
    - بله؟
    - منم پرستو،تصمیممو گرفتم.باید بیامو جریانو بفهمم.
    - به به.باشه.تو فعلا بخواب ساعت 10یا 10ونیم.بیا.ما فعلا خوابیم.!
    - نمیشه.حالم خوب نیست.میام خونتون، تو حاضر شو که بریم پیاده یه دوری بزنیم.
    پرستو آهی کشید و گفت:
    - آنا بازم لجباز شدی.کِی میای؟
    به زور خندیدم:
    - همین الان دارم راه میفتم.خدافظ گلم
    - باشه.خدافظ عجقم
    تماس رو قطع کردم.
    صدای مهراد رو پشت سرم شنیدم:
    - جایی میری؟
    نشستم روی مبل.همینو کم داشتم.سخت تر شد.گفتم:
    - خونه پرستو!
    - کی بر میگردی؟
    به چشمهاش خیره شدم. توشون غم بود. یهو انگار حالتش عوض شد. دوباره شد همون مهراد مغرور و سنگ. جواب دادم:
    - نمیدونم.. ولی بلاخره هرجا میرم باید برگردم اینجا
    با صدایی که توش خستگی و عصبانیت موج میزد گفت:
    - چون مجبوری ،هنوزم اینجایی؟
    خودمم نمی دونستم.فقط نگاهش کردم. دستشو گذاشت رو کمرش:
    - بیخیال.کی برمیگردی؟
    - نمیدونم ولی بیشتر از دو روز نمیمونم.
    - کیان میدونه؟
    خندم گرفت:
    - می فهمه.
    سرشو تکون داد.انگار آخرین تیرش به سنگ خورد.یه دفعه با عصبانیت به طرف در شیشه ایه سالن رفت بازش کرد:
    - خدافظ و مراقب خودت باش!
    چرا یهو سیماش قاطی کرد؟ گفتم:
    - یه کم دیگه میرم. نکنه می خوای بیرونم کنی؟ اینقدر دوست داری برم؟ چرا زود ترنگفتی که از اینجا...
    - آناشید... دیگه این حرفو نزن.
    با دستاش مو های سرشو گرفتو به طرف راه پله رفت.اگه بیشتر حرف می زدم ، حتما
    موهاشو می کَند! بلند شدم و از خونه زدم بیرون.
    آسمون ابری بود و به خاطر پنهون بودن خورشید زمین رنگی نداشت. انگار بیخودی همه چیز روشن بود.
    بدون نور روشنی بخش و پر انرژی خورشید روز که معنی نداشت. به زحمت خودمو تا سر کوچه رسوندم
    که ماشینی جلوی پام توقف کرد. مهراد سرشو آورد بیرون و گفت:
    - بهت گفته بودم که هر جا میری و برمی گردی، من خودم می برمت و میارمت.
    نفس عمیقی کشیدم. گفتم:
    - هوا خیلی خوبه. میخوام یه کم قدم بزنم.

    پیاده شد و در ماشینو کوبید به هم و گفت:
    - سوار ماشین کیوان میشی اما این جا که...
    طاقتم تموم شد. گفتم:
    - بس کن، باشه؟
    سوار ماشین شدم. تو کل راه حرفی رد و بدل نشد.فقط آهنگ مازیار فلاحی سوهان روحم بود.. نمیدونستم چم شده!
    شبا مستم زبوی تو
    خیالم خوب،ز روی تو
    خرامون از خیال خود
    گذر کردم،ز کوی تو
    بازم بارون زده نم نم
    دارم عاشق می شم کم کم
    بزار دستاتو تو دستام
    عزیز هر دم. عزیز هر دم
    گ*ن*ا*ه من ، تویی جادو
    نگاه من ، تویی هر سو
    مرا از خواب خود بانو
    تویی صیاد ، منم آهو
    شبه تنهایی زارم
    کسی هرگز نبود یارم
    خرابه یاده تو بودم
    تو مردی ، از نگات مردم
    بازم بارون زده نم نم
    دارم عاشق می شم کم کم
    بزار دستاتو تو دستم
    عزیز هر دم، عزیز هردم

    بارون قشنگی شروع کرد به باریدن.رسیدیم. مهراد ساکت بود.نگاهش می گفت که نرو.
    اما اصلا معلوم نبود ، که حسی یا احساسی هست یا نه؟ تازه آقا، اگه درخواستی
    داری،باید به زبون بیاری.من خرم. من خنگم . نمی تونم از چشمات بخونم.
    از ساکت بودنش حرصم گرفت.خداحافظی کردمو در ماشینو بستم. حتی منتظر نشد برم
    توی خونه. گازشو گرفتو رفت. قبل از این که زنگ در رو بزنم،پرستو در رو باز کرد.
    می دونست از منتظر بودن برای حاضر شدنش بدم میاد.
    - چرا باند سرتو باز کردی؟
    نگاهمو از گرفتم و رفتم تو پارکینگ :
    - بود و نبودش فرقی نداشت. زیر شال خوب نمیشد
    سرشو تکون داد و وسایلامو گذاشت توی پارکینگ. گفت:
    - خب، حالا کجا بریم قدم بزنیم؟
    - نمی دونم. یه جای خلوت. زیر بارون حالش بیشتره.
    دستمو گرفتو توی کوچه آروم آروم قدم بر می داشتیم.همه چیو براش تعریف کردم.. گفت:
    - آنا.دوستت داره. معلومه کلی حرف تو دلشه که می خواد بزنه اما غرورش اجازه نمیده.
    - اگه دوستم داره باید غرورشو بزاره کنار.
    - نمیشه آنا، تو از یه مرد می خوای غرورشو بشکنه؟
    - مگه نمی گی عشق قدرتش بالاس؟
    پرستو سرشو تکون داد :
    - چرا.هست ولی در همون حد نابودتم می کنه.
    - نمی دونم، پرستو. سرم درد می کنه. بریم از داروخونه یه مسکن بگیریم.
    پرستو نفسشو پر از حرص داد بیرون.مشخص بود که می خواست راضیم کنه کوتاه بیام. اما نه. نمیشه.

    روی تخت پرستو دراز کشیدمو پاهامو دراز کردم.پرستو چند بار سعی کرد سرمو گرم
    کنه اما حوصله هیچ کاریو نداشتم. برام جوک گفت. از خاطرات خنده دار عشق و عاشقیش تعریف
    کرد اما حالم بد تر شد. نمی دونستم دردم چیه.دلم میخواست داد بزنمو گریه کنم. آخرشم با
    بالش زدم توسر پرستو و خودمو میون بالش پنهون کردم تا بلکه خوابم ببره.
    با صدای آروم پرستو بیدار شدم. انگار داشت با تلفن صحبت می کرد:
    - سلام گوهرخانم.ممنون.شما خوبین؟آقا مهراد خوبن؟
    لعنتی،بازم اسمش تو گوشم پیچید.معلوم نبود دردم چیه.دوباره پرستو گفت:
    - نه خوابه. از وقتی اومده، هیچ کاره مثبتی نکرده. نه مثل قبل می خنده ، نه عصبیه.فقط
    یه اخم بزرگ رو صورتشه.یه دردی افتاده تو جونش
    من کار مثبتی نکردم ابله؟ پرستو توی اتاق ،از این طرف به اون طرف میرفت.با حیرت گفت:
    - راست میگین گوهرجون؟ واقعا؟ مهراد با شما هم دعوا داره؟میخواین آناشیدو بفرستم
    بیاد پیش شما؟
    مگه من کارت پستالم؟مهراد چش شده بود؟پرستو دوباره با همون حالت گفت:
    - عشق؟ نمی دونم. ولی آقا مهراد اگه به آناشید حسی داره باید بیادو مثله یه مرد بگه!
    ابروهام پرید بالا. پتو رو آوردم پایین تر.پرستو گفت:
    - گوهرجون.به قول آناشید،اگه واقعا عشق باشه پس باید غرورشو بزاره زیر پاش.
    ای پرستویه خنگ. گوهرجون نمیدونه ، من چه حسی دارم. مگه حسی دارم؟پرستو با گنگی گفت:
    - آناشید؟ نه چیزی نمی دونه!
    بعد با آسودگی گفت:
    - میدونم دروغگوی ماهری نیستم.الانم اگه آناشید بفهمه بهتون گفتم. معلوم نیست چیکارم
    می کنه.
    ....
    - از حالش تازه فهمیدم که بدونه هم دیوانه میشن. یعنی آنا هم مهرادو دوست داره.
    ....
    - نه! ما نباید کاری بکنیم. آنا گفت خودش قضیه رو حل می کنه.
    ....
    - گوهر خانم. برای پسرتون می ترسین؟اینی که من دیدم جایی نمی خوابه که آب زیرش
    بره. تازه، آنا هم عاشق شده. پس به مهراد آسیبی نمیزنه.
    ....
    - چشم گوهرخانم. خوشحال شدم صداتونو شنیدم.
    ....
    - نه هنوز بیدار نشده. دارم آروم حرف می زنم که بیدار نشه. وگرنه کلمو می خوره.
    این آروم حرف زدنته پرستو؟خجالت بکش. پرستو گفت:
    - امیدوارم از حرفام ناراحت نشده باشین.حتما چشم. کاری ندارین؟خداحافظتون
    گوشیمو قطع کردو گذاشت رو میز.
    پتو رو کنار زدمو گفتم:
    - گوهرجون چی می گفت؟
    شوک شد و با حالتی ترسیده گفت:
    - بیدار شدی؟
    با بی حوصلگی گفتم:
    - جواب منو بده.
    - هیچی. گفت که مهراد دیوانه شده وبه زمینو آسمون گیر میده. زندگیو به کام گوهر
    جون و از همه بدتر خودش زهر کرده. هیچی نمی خوره، میگه خوشم نمیاد و میل
    ندارم.با چند تا از دوستاش پشت تلفن دعوا افتاده و سه ساعته که تو اتاقشه و بیرون
    نمیاد. کاملا مشخصه دردش چیه. به بیماری تو مبتلا شده. معلومه که بی اعصابه. مثله
    تو!
    و بعد خندید. بلند شدم تا بزنمش اما سرم گیج رفتو، افتادم روی تخت. پرستو با خونسردی
    بهم آب قند داد. اگه مهراد بود الان چیکار میکرد؟ مثله پروانه دورم می چرخید.دلم
    واسش تنگ شد.
    ساعت دو نیمه شب بود.همه خواب بودن.پرستو کنار من روی زمین خواب بود. آروم بلند شدم و
    رفتم کنار پنجره. بازش کردم. عجب هوایی بود. گوشیو برداشتم. گوهرجون پیام داده بود.
    ساعت یک و خورده ای. بازش کردم:
    - آنا دخترم. لطفا بیا خونه. نگرانه خودتو مهرادم. مهراد تو اتاقه و بیرون نمیاد.
    نگرانی تو وجودم چرخید.شماره مهراد رو گرفتم. چند تا بوق خورد که گوشیم زنگ
    خورد. دیدم مهراده. چه جالب داشتم بهش زنگ میزدم. با خنده گوشیو برداشتم:
    - الو. مهراد خوبی؟
    - سلام. تو خوبی؟ حالت خوبه؟
    - مرسی. اتفاقا داشتم بهت زنگ میزدم که خودت زنگ زدی.
    ساکت شد. یهو با انرژی گفت:
    - راست می گی؟
    - آره. اگه یکم دیر تر زنگ می زدی من زنگ میزدمو از غرورت کم نمی شد.
    صداش ناراحت شد:
    - این چه حرفیه؟ منظورم این نبود. اونم میریزم به پات!
    ساکت شدم. این مهراد بود؟ معلوم نبود چه بلایی سرش اومده. گفت:
    - آنا خوبی؟ اونجا راحتی؟ می خوای بیام دنبالت؟
    - خوابم نمی بره. نمی دونم چم شده!
    - منم همین. فکر هام نمیزاره بخوابم.
    با شیطنت گفتم:
    - به چی فکر می کنی؟
    - نمی دونم. شاید به تو.
    بدنم سفت شد. به قول مهرآسا که غم دوری چه می کند. گفتم:
    - مهراد.جای خودم بهتر خوابم میبره...
    پرید سر حرفم:
    - می خوای بیام دنبالت؟
    با خنده گفتم:
    - اهوم.
    با خوشحالی گفت:
    - باشه. باشه. الان خیلی سریع میام. آدرسو برام اس کن. الان نشستم تو ماشین.
    صدای خندم بلند شد.اولین خنده روز.گفتم:
    - اوکی. خدا خیرت بده.برای بار اول تو امروز خندیدم.
    - واقعا؟ تو هم روز سختی داشتی؟
    - آره. داری میای؟
    - آره آره. خدافظ خانوم.
    گوشیو قطع کردم.آدرسو فرستادم. گوهرجون بازم بهم پیام داد . بازش کردم. نوشته بود:
    - آنا کجایی؟ پسرم با عجله ماشینو گرفت و داره از خونه میره بیرون.
    خندیدم. بهش گفتم نگران نباشه. وسایلمو برداشتم. گونه پرستو رو بوسیدم و روی آینه
    اتاقش نوشتم : پرستو من خوابم نبرد ، با مهراد رفتم خونه ! خدافظ گلم.
    و شکلک خنده کشیدم. خیلی آروم از بین پذیرایشون گذشتمو در رو بستم.
    از پله ها رفتم پایینو در پارکینگو باز کردم.
    ماشینش جلوی در پارک بود.اما خودش نبود. این طرف و اون طرفو نگاه کردم.اما نبود.
    با خودم گفتم ، شاید ماشین یکی دیگه است و هنوز نیومده.
    داشتم برمیگشتم سمت در که صدایی شنیدم:
    - برو تو ماشین دیگه!
    چشمامو درشت کردمو برگشتم:
    - مهراد تویی؟
    که با گل های رز قرمز و سفید روبه رو شدم.
    مهراد گفت:
    - این طوری نگاهم نکن.این گلا رو برات از همینجا چیدم
    - چه گلای قشنگی ان. متشکرم.
    قبل از این که حرفی بزنه گفتم:
    - قابلی نداشت.
    و مهراد گفت:
    - خب حواسم نبود.!
    و زد زیر خنده.سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.گفت:
    - توی راه گلفروشی باز نبود...
    - همینا قشنگ ترن.
    - چرا؟
    مرموزانه ساکت شدم.مهراد آروم می رفت.انگار نمی خواست مسیر تموم بشه. منم همینو
    می خواستم.
    گفت:
    - سرت خوبه؟
    - آره. راضیم ازش.خوب داره کار می کنه.
    بعد با دوتا از انگشتام زدم به کلّم.خندیدو گفت:
    - نکن.بازم خون میادا!
    - نه بابا. بند اومده.
    دوباره سکوت.مهراد خیلی جدی گفت:
    - اون شبی که از بالای پله ها افتادی، هیچ وقت بهت نگفتم که چه اتفاقی افتاد.
    با نگاهی پراز سوال بهش خیره شدم.عجب هفت خطی بودم من.
    چند لحظه ای تو چشمم خیره شد و گفت:
    - تا این خبرو شنیدی. کنترلتو از دست دادی و عقب و عقب تر رفتی. تا به خودم اومدم
    تا بیامو بگیرمت از اون بالا افتادی و پونزده یا بیست پله رو..
    دستاشو محکم رو فرمون کوبید: خودمو رسوندم پیشت اما دیدم از سرت داره خون
    میاد.توی اون لحظه چشمام تیره شد. نمی دونستم باید چیکار کنم.که صرعت هم پیش اومد
    و دست ها و پاهات شروع کرد به لرزیدن. تشنجت تو اون وضعیت خیلی بد بود.بی اراده تکون می خوردی،
    از دهنت کف میومد بیرون و من نمی دونستم باید چیکار کنم. انگار دنیا روسرم خراب شده بود.
    مهراد ماشینو یه گوشه پارک کردو باخودش آروم آروم می گفت:
    - نمی دونستم باید چیکار کنم. ترسیدم... ترسیدم....
    دلم وا رفت.آب شدم.دستمو بردم جلو و گفتم:
    - تقصیر تو نبود. می دونم که هر کاری تونستی کردی. خودتو آزار نده.
    اما هر کاری کردم نتونستم دستمو جلو تر ببرمو شونه اشو نوازش کنم. دستمو کشیدم
    عقب. دوباره گفت:
    - ترسیده بودم که از دستم بری و من نتونم حرفمو بهت بزنم. اما وقتی بهوش اومدی
    ترسیدم از دستم دلخور باشی که چرا کارهایی که می تونستم انجام بدم برای این که
    صرعت تموم بشه رو انجام ندادم.... آخه من همه کمک های اولیه رو بلد بودم و
    تشنج رو تازه یاد گرفته بودم. اما ترسیدم و بردمت بیمارستان. الان بهت می گم که
    عاشقتم آنا.
    خشک شدم. انتظارشو داشتم اما اینجوری نه! دوباره گفت:
    - من دوستت دارم. بدون تو نمی تونم.
    منم همین طور بودم. به خودم فشار آوردم. من باید چی بگم؟ کارمو راحت کردو گفت:
    - آنا.اگه دوستم نداری بگو.هر کاری می خوای بکن اما نرو. بهم اجازه بده که بتونم
    عشقمو بهت ثابت کنم. بتونم عاشقت کنم. حق داری که ...
    حرفشو قطع کردمو بی وقفه گفتم:
    - منم دوستت دارم.
    نگاهش چرخید سمتم . منم نگاهش کردم.هر دو تو شوک بودیم. مخصوصا من که اینقدر راحت
    و سریع به عشقم اعتراف کردم. این من بودم؟ نکنه پرستو بهم قرص داده؟ یک دفعه بلند گفت:
    - خدایا. جوابمو دادی. دعاهامو شنیدی. خدایا ممنونتم. شکرت . دوستم داره!
    بعد خندید.بلند بلند خندید.
    به جاده پیش رومون نگاه میکرد و تو فکر بودم که گفت:
    - گشنت نیست؟
    به شکمم نگاه کردم. برای شام هیچی نخوردم. در واقع خواب بودم. گفتم:
    - نه. حالم خوب نبود. خواب بودم.
    اخماش در هم رفت . اما اخمش شیرین بود. گفت:
    - منم. پس کجا بریم غذا بخوریم؟
    یکی از ابرو هامو دادم بالا و گفتم:
    - الان؟
    - آره. چرا که نه؟ بریم رستوران؟ یا بریم کباب بخوریم؟
    - بریم کباب بخوریم.
    - چشم.
    جلوی یه باغ پیاده شدیم. رفتیم تو و به تخت ها رسیدیم.باغ سرسبز و خوشگلی بود.
    آلاچیق و تخت های سنتی داشت. مهراد سفارش داد و کباب رو
    آوردن.به هم لبخند میزدیم و مشغول خوردن از اون کباب خوشمزه بودیم.
    گفتم:
    - از کِی عاشقم شدی؟
    سرشو که پایین بود آورد بالا و گفت:
    - از همون ماهه اول. عاشق بی پروایی و شیطنت هات شدم. عاشق ساده گیت.
    مکث کرد. مشتاق گوش می کردم.تو صورتم خیره شد.ادامه داد :
    - باورم نمیشد که اسم این حالت عشقه
    گفتم:
    - سادگی؟
    - یعنی مثله دخترای دیگه نبودی.همونایی که همه جاشون عمله زیباییه و برای یک
    توجه خودشونو می کشن.لجبازی و غرورت منو جذب می کرد.
    - تصمیم گرفتم اذیتش کنم. پس گفتم:
    - تا حالا خیلیا گفتن دوستم دارن اما به خاطر اینا نبود.
    اخماش رفت تو هم. گفت:
    - پس به خاطر چی بود؟
    شونه هامو انداختم بالا:
    - نمی دونم. چشم ها؟ زیبایی؟ یا شایدم اندام. توجه نمی کردم واسه همین درست یادم
    نمیاد.
    قاشق رو پرت کرد تو دیس کباب :
    - غلط کردن. کیا گفتن دوستت دارن و سعی کردن بهت نزدیک بشن؟
    - نمی دونم. خیلیا.گفتم که یادم نمیاد.
    - کیوان؟ پسرای دانشگاه؟ جوابه منو بده.
    خندم گرفت.نگاهش عوض شد و گفت:
    - منو سرکار میزاری آره؟ نشونت میدم.
    لقمه ای گذاشتم تو دهنم و گفتم:
    - دفعه ی قبل هم همینو گفتی!جریانه دیدار بامیه و سلام رسوندن قیمه رو می گم.
    با خنده گفت:
    - قیمه خیلی خوشمزه بود. خواستم اذیتت کنم اما گفتم شاید دیگه غذا درست نکنی.یعنی
    جرئت نکردم.
    خنده های شیطانیم بلند شد.این مهراد با اون مهراد مغرور خیلی فرق میکرد.

    دستشو برد جلو و ضبط رو روشن کرد. چند تا آهنگو رد کرد و یکیو گذاشت باشه. گمون کنم بازم مازیار فلاحی بود:

    تو سراپا احساسی
    تو خوده عطره یاسی
    اگه تو با من باشی
    زندگیمو می سازی
    دسته تو توی دستم
    عشقه تو توی قلبم
    من هنوزم عاشقت
    بودمو بازم هستم
    دوست دارم، دوست دارم
    دوست دارم ، و بیقرارم
    خوشبختیمو، با تو می خوام
    باتو آرومه روز گارم
    تو سراپا آرامش
    من پر از حرفو خواهش
    من این خوشبختی رو
    فقط با تو می خوامش
    تو شبیه رویامی
    تو تموم دنیامی
    حس خوبه بارونی
    که تو قلبم می مونی.
    دوست دارم،دوست دارم
    دوست دارم، و بی قرارم.
    خوشبختیمو باتو دارم
    باتو آرومه روزگارم
    در شیشه ای سالن رو باز کردم و پریدم توی سالن. چراغا خاموش بود. رفتم طبقه بالا.
    از دور چراغ اتاق گوهر جونو روشن دیدم. در زدمو دیدم بیداره. دره اتاقو باز کردم. با تعجب و شگفتی نگاهم کرد.
    سلام کردمو رفتم تو بغلش. با دلخوری گفت:
    - آنا، نمی دونستم اگه بری اینقدر خونه سوت و کور میشه. مهراد دیوونه میشه و من
    غمباد می گیرم.مهراد غذا نمی خوره و من حوصلم سر میره. راستی غذا خوردی؟
    - آره گوهرجون. با مهراد رفتیم یه چیزی خوردیم.
    نفس راحتی کشید و گفت:
    - مهراد هم از صبح چیزی نخورد. با خودش لج داشت. امروز یه چیزی فهمیدم.!
    تو دلم گفتم امروز همه ما یه چیزایی فهمیدیم.گوهر جون ادامه داد:
    - فهمیدم مهراد دوستت داره. اما تورو مطمئن نیستم. راستشو بگو.
    و منتظر نگام کرد.چشمامو بین زمین و آسمون چرخوندم و گفتم:
    - راستش منم دوستش دارم.
    چشماش از خوشحالی گرد شد و لبخند زد. گفت:
    - خب پس عروسم تویی.
    خندم گرفت. گفت:
    - حالا مهراد بهت گفته؟ بعید می دونم بگه. باید صبر داشته باشی.
    بازم خندیدم. گفتم:
    - اون گفته. منم بهش گفتم دوستش دارم.
    - واقعا؟ خب حالا کجاس؟
    - توی خونه.
    دوباره محکم تر بغلم کرد. خندید و گفت:
    - دخترم برو بخواب. هرچی شد باید برام تعریف کنیا! من باید بدونم پسرم داره چه
    غلطی می کنه.جدیدا یه تغییراتی کرده.
    شب بخیر گفتمو رفتم که بخوابم.

    مهراد توجهش به من بود. منو میبرد دانشگاهو بر می گردوند و توی درسا کمکم می
    کرد.توی مدتی که گذشت همه چیو برای پرستو تعریف کردم و اون گفت:
    - باید به کیان بگی.
    و همین شد یه معضل. دست کیان هنوز تو گچ بود و پاش خوب شده بود. کتابم رو گذاشتم رو تخت
    و گوشیو برداشتمو شماره کیانو گرفتم.با چند بوق برداشت:
    - سلام. آنا چه عجب!خبری از داداشت...
    بی حوصله گفتم:
    - سلام، کیان.خوبی؟ میتونیم همو ببینیم؟
    کیان ساکت شد و گفت:
    - چیزی شده؟
    - نه خوبه.نگران نشو.باید باهات حرف بزنم.
    بعد خندیدم تا نگران نشه.نفس راحتی کشید و گفت:
    - باشه. اتفاقا منم باید باهات حرف بزنم. پارکه جلوی باشگاه خوبه؟
    تعجب کردم. کیان با من چیکار داشت؟ گفتم:
    - کیان تو هنوز اونجا کار می کنی؟
    - آره. کار که نه.نظارت می کنم. آخه با دسته شکسته چی کار می تونم بکنم؟
    این بار من نفس راحتی کشیدم.گفتم باشه و قبول کردم.ساعت پنج که مهراد خونه نبود از
    خونه باغ اومدم بیرون و یه راست رفتم جلوی باشگاه.به گوشی کیان زنگ زدمو چند
    دقیقه بعد جلوی در بود. با خنده گفتم:
    - به به!داداش پر مشغله.چی میخوای بهم بگی؟
    کیان لباسشو صاف کردو گفت:
    - فعلا صبر کن .

    دستشو گرفتم و روی صندلی نشستیم. یه کم از بدهی ها حرف زدیمو بحث به حرفه کیان
    کشیده شد.گفت:
    - تو هم می خواستی یه چیزی بگی. اول تو بگو.
    من که حسابی کنجکاو شده بودم گفتم:
    - نه تو بگو ..
    مکث کرد. از فضولی داشتم میمردم. تکرار کردم :
    - بگو بگو بگو
    لبخند زد.سرشو خاروند و گفت:
    - ببین آناشید، می دونم به خونه گوهر خانم عادت کردی ولی فکر کنم اون طلبکاره
    خسته شده. این همه وقت کافیه. مامان دل تنگته.نگرانتم هست. می تونی بیای
    خونه.راستی هنوزم اون جا کار می کنی؟
    از ناراحتی شوک شده بودم.سریع گفتم:
    - آره کار می کنم. حقوقم رو هم می گیرم.
    - چه خانواده خوبی.کی میای؟
    - مطمئنی بیخیال شدن؟ من می ترسم!
    کیان خندیدو اون دستشو که سالم بود زد به شونه ام :
    - آناشید.اولین روز می گفتی من نمی ترسم و نمی تونن هیچ غلطی بکنن اما الان می
    گی می ترسی؟ عجب آدمی هستیا!
    با ناراحتی مشتی خوابوندم تو شونه اش و گفت:
    - آخ خـــــدا
    تند گفتم:
    - آی ببخشید یادم نبود دستت تو گچه.
    سرشو انداخت زیر و خندید. منو بگو ترسیدم.دوباره زدمش . گفت:
    - دیگه منو اینجوری بی آزار نمیبینی! دفعه بعد من میزنمت
    خنده ی مسخره ای تحویلش دادمو گفتم:
    - آره جونه عمت. ; ماه پیش هم همینو گفتی.
    انگشت اشاره اشو آورد بالا :
    - آهای بی تربیت. راجع به عمه ام درست صحبت کن. خیلی دوسش دارم.
    مستانه خندیدم :
    - اوه اصلا یادم نبود. راستی چند وقته نمی بینیمشون؟
    بااندوه گفت:
    - بعد از رفتن بابا...
    و با انگشت مشغول حساب شد.برای اینکه ازین فاز بیاد بیرون گفتم:
    - ولش کن. انگشت می خوای بهت قرض بدم.
    - بی مزه. چی میخوای بهم بگی؟
    مکث کوتاهی کردم:
    - کیان یه چیزی بگم درکم می کنی؟
    یه نگاه مسخره بهم انداخت. گفت:
    - از کجا می دونی درکت نمی کنم. من می دونم تو کار یا تصمیم اشتباهی نمیگیری.خب بگو...
    تو چشماش زل زدم. از کجا و چجوری میگفتم ؟ گفت:
    - آنا... بگو دیگه. اینقدرم اینجوری نگاه نکن.حس می کنم چشمت داره می زنه بیرون.
    بی وقفه گفتم:
    - تقصیر چشم خودته که اینجوری می بینی! چشم من ذاتی اینجوریه.
    صورتشو بهم نزدیک کرد:
    - به من اینو می گی؟
    سرمو رو به آسمون بلند کردم و آه بلندی کشیدم.دوباره گفت:
    - ببینم آنا!نکنه گرفتار عشق شدی؟
    و بعد زد به پشتم و زد زیر خنده.غش غش می خندید.بار اول بود که از خنده ی کیان
    خندم نمی گرفت. راست می گفت ، این درد مثله خوره افتاده بود تو جونم. هیچوقت
    دوست نداشتم به هیچ کس اینقدر وابسته بشم. کیان ساکت شد و حتما داشت به سکوتم فکر
    می کرد.دوباره صورتشو آورد جلو صورتم. با نگرانی گفت:
    - نکنه واقعا عاشق شدی؟
    سرمو تند تند پشت هم تکون دادم و معصومانه نگاهش کردم. به تنها کسی که اینجوری
    نگاه می کردم کیان بود.زد به سرش و گفت:
    - آنا فکر می کنی من عشقو درک نمی کنم؟
    با چشم گشاد شده نگاش کردم. چی داشت میگفت؟ گفتم :
    - کیان تو عاشق شدی؟
    سرشو انداخت زیر. گفت:
    - آره... شیش یا هفت ساله پیش. نمی دونستم باید چیکار کنم. گرفتار شده بودم. من ساده
    بودمو عشق اولم بود اما دختره ازون هفت خطا بود.
    مشتمو گرد کردم و زدم تو شونه اش گفتم:
    - چطور من نفهمیدم؟خیلی خـــــــری!
    به دوردست خیره زده بود :
    - خدارو شکر که تونستم فراموشش کنم.تونستم بلا هایی که سرم آورده رو از خاطرم
    ببرم.اما هنوزم اسمش، قیافش، روحیش... همش تو ذهنم هست. عشقش تو عقلم نقش
    بسته.
    دستمو گذاشتم روی شونه اش و نوازشش کردم:
    - الهی قربونت برم داداشی.چرا من تا حالا نفهمیدم؟ باید برم زیر ماشین
    و محکم زدم به کلّم.دستمو گرفتو آورد پایین . با صدای بمی گفت:
    - منو ول کن. بگو ببینم، کی خودشو لایق تو و مهرت دونسته؟
    با خجالت نگاش کردم. گفت:
    - ندیده بودم خجالت بکشی...
    حالتمو عوض کردمو مغرورانه گفتم:
    - کش نمی اومد که بکشم. آخه جنس پارچش کشی نیست.
    و همزمان دستامو به دو طرف کشیدم. خندیدو گفت:
    - کشتی منو.. بگو دیگه.
    - منو خیلی دوست داره ، اینو باور دارم و می دونم اما می خوام مدت زمان بیشتری
    بگذره.
    وقتی سکوتشو دیدم.حدس زدم که سوال تو ذهنش چیه. گفتم:
    - منم دوستش دارم.
    - منظورم این نبود... بگو کیه؟ من می شناسم؟ پسرای دانشگاهن؟
    بی پرده گفتم:
    - مهراد
    حیرت کرد.نفسمو با سروصدا بیرون دادم.همون طور متعجب گفت:
    - چند وقته؟
    - چند هفته ای می شه.
    - یعنی عاشق کسی شدی که داری به طور موقت تو خونش زندگی میکنی؟
    برگشتمو با تعجب بهش خیره شدم:
    - کیان. می گم دوسش دارم. فقط زمان می خوام که بشناسمش.
    - ببین اینارو من باید با چشمام ببینم که بفهمم واقعا دوستت داره یا نه. این که می خوای
    بمونیو بشناسیش به من ربطی نداره. ولی اگه فهمیدم دوستت داره باید یه غلطی
    بکنه.تمام عمر که نمیشه دوست موند. تو داری تو خونه اش زندگی میکنی
    ساکت شد و چشم ازم گرفت.انگار ناراحت بود. سرمو کج کردم:
    - یعنی داری منو دستی دستی میدی برم؟ منو می اندازی بهش؟
    کیان که عصبی شده بود گفت:
    - دهنتو ببند آنا. من این حرفو نزدم. همش اگه است. اگه واقعا دوستت داشت. منو بفهم
    آنا ، من داداشتم. هرچی هم که ازت دورم!
    خیلی عادی نگاهش کردمو سرمو تکون دادمو پاشدمو از صندلی دور شدم. کیان بلند
    گفت:
    - کجا؟
    بدون این که پشتو نگاه کنم گفتم:
    - خونه. یعنی همون محله کار.
    کیان بلند شده بود و داشت دنبالم میومد. چند قدمی از من عقب تر بود گفت:
    - محله کار یا محله....
    خون به مغزم نرسید. قبل از کامل کردن حرفش برگشتمو رو به روش با عصبانیت گفتم:
    - محله چیـــــــی؟ هان؟ چی می خواستی بگی؟
    با جیغ و داد سرش هوار می کشیدم. ادامه دادم:
    - تو چه فکری راجع به من کردی؟ منو نشناختی؟ تو برادر منی؟ جوری که با رفیقات
    حرف می زنی با من حق نداری حرف بزنی!
    کیان که جا خورده بود سعی می کرد منو آروم کنه.گفتم:
    - دلم سوخت. فکر می کردم تو پشتمی. واقعا که!
    - آنا...آنا.. من نمی خواستم اینو بگم.
    بازومو از دستاش کشیدم بیرون و گفتم:
    - ولی گفتی...حرفی که زده شده رو نمی شه پس گرفت.
    کیان خواست جواب بده ولی نگهبانی از دور داد زد:
    - خانوم مشکلی پیش اومده؟
    سرمو تکون دادم. پوزخندی به کیان زدمو بلند گفتم:
    - بله مشکل داریم. لطفا این آقا رو ببرین ببینین چی می خواد بگه.
    نگهبان به طرف کیان رفتو من به سرعت دور شدم. صدای کیانو شنیدم که می گفت:
    - آقای محترم اون خانوم خواهرمه.
    لبخند کجی زدمو رفتم خونه باغ. درو باز کردم. گوهر جون تنهایی روی مبل نشسته بود
    و کتاب می خوند. نمی خواستم دیگه در موردش فکر کنم.رفتم جلو و بلند گفتم:
    - سلام گوهر جون
    - سلام دخترم حالت خوبه؟
    نفس عمیقی کشیدم و با خنده گفتم:
    - خیلی خوبم
    گوهر جون خندیدو گفت:
    - پس خوبه. الان می تونی به حرفت عمل کنی!
    چشمم گرد شد.عمل کنم؟ چه کاری؟ قبل از این که حرفی بزنم. گوهر جون گفت:
    - خودت گفته بودی باهم برقصیم!
    سرمو خاروندمو گفتم:
    - آها یادم اومد. باشه
    بدو بدو رفتم طبقه بالا و لباس راحتمو پوشیدم. یه شلوار پارچه ای مشکی و یه سارافون
    قرمز و مشکی. یه سی دی برداشتمو بردم پایین. به نظرم رقصیدن می تونست حال و
    هوای گوهر جونو عوض کنه. گذاشتم تو دستگاه و پلی کردم. دسته گوهر جونو گرفتمو
    باهم رقصیدیم. اینقدر مسخره بازی در آوردم که گوهر جون از خنده شکمش درد گرفت.
    ولی بازم حالم بهتر نشد. حرف کیان بدجوری دلمو سوزوند.
    با هم وسط سالن بزرگ خونه قر می دادیم. تانگو و هیپ هاپ و حتی
    عربی رقصیدیم. باحال ترین جاش تانگو رقصیدن بود.خیلی خندیدیم که تلفن اتاق گوهر
    جون زنگ خورد. خواستم برم طرف اتاقش که گفت:
    - دخترم خودم می رم. با من کار دارن
    و خودش به طرف پله ها رفت. تعجب کردم اما اهمیت ندادم. رفتم سراغ
    آهنگا و چند تا عقب جلو کردم و رسیدم به آهنگ مورد علاقم. صداشو زیاد کردمو پریدم
    وسط تنهایی شروع کردم به رقصیدن. اونم بابا کرم. همزمان با رقصیدنم با خودم می
    خوندم قر تو کمرم فراوونه نمی دونم کجا بریزم .. اما بازم نمی تونستم فراموشش کنم.
    ذهنم بدجوری در گیر بود.آهنگ تموم شد و من برایخودم دست زدم و آروم گفتم:
    - به به! باریکلا.
    خندیدمو برگشتم که برم آب بخورم. که مهراد رو پشت سرم دیدم. گفت:
    - تنهایی میرقصی و حال می کنی؟
    از این که پشتم ایستاده بود و متوجه نشده بودم عصبی شدم. گفتم:
    - نه با گوهرجون داشتیم حــــــال می کردیم.
    کلمه حال رو با غیظ گفتم. با حالتی کلافه گفت:
    - خیلی هم خوبه. هم برای گوهر جون و هم تو. اما دقت کن ببین، تمام در ها و پنجره
    ها شیشه ای هستن. اگه کسی میومد چی؟ باغبون که همیشه میادو میره!
    کلافه شدم و دستامو گذاشتم رو پیشونیم. سرمو به اینور و اونور تکون دادم.
    گوهر جون از راه پله اومد پایین و با خنده گفت:
    - دخترم چقدر ناز می رقصیدی.! یادم باشه دوستامو دعوت کنم. تو هم بیایو باهم
    برقصی.
    تازه متوجه مهراد شد و گفت:
    - اِاِاِ مهراد تو هم دیدی چقدر قشنگ می رقصه؟
    بعضی اوقات فکر می کنم چرا گوهر جون هیچ وقت خجالت نمی کشه؟
    مهراد سرشو تکون دادو گفت:
    - حالتون خوبه گوهر خانوم؟
    - بله عالیم پسرم. خیلی کیف داشت.ممنون آنا
    خودمو زدم به اون راه که انگار اتفاقی نیفتاده.گفتم:
    - به قولم عمل کردم گوهر جون.قالبی نداشت.
    گوهر جون از عوض کردن جای حروف کلمات لذت می برد. خندید و با خودش تکرار
    کرد:
    - قالب ، قابل.
    منم خندیدمو با اخم ظریفی گفتم:
    - خوشحالم که شما هم بهتون خوش گذشت و حال کردین اما مثه این که یکی اینجا حال
    اون یکی رو گرفته.
    و به مهراد نگاه کردم. مستقیما توی چشمش.اونم کم نیاورد و همونطور نگام کرد.یه
    جوری نگام کرد که موذب شدم. مسخره،کوتاه اومدم. پوز خندی زد و نشست رو مبل.
    بامن اینجوری نکن که بد می بینی. باید یه جوری حسابشو برسم.
    حس خستگی می کردم. رفتم تو اتاقم لباسامو در آوردم. ای خدا ! من با این چیکار کنم. یه
    روز اینجوری، یه روز اون جوری.پریدم روی تختمو یه کتاب برداشتم که بخونم ، ولی
    هیچی ازش نفهمیدم.کتابو بستمو زدم تو سرم و بلند داد زدم:
    - لعنتی... لعنتی.مهراد...
    ساکت شدم. هر چی فکر کردم نتونستم هیچ فحشی براش پیدا کنم.
    خندم گرفت. هیچ صفتی براش پیدا نمی شد. نه بود و پیدا می شد، اما من دلم نمیومد که
    بهش نسبت بدم. حیف که دوستت دارم مهراد، وگرنه شوتت می کردم. بلا هایی سرت
    میاوردم که مرغای آسمونم شوتت کنن اونورتر.
    دوباره کتابو زدم تو سرم. این چه چرتو پرتایی بود که می گفتم؟
    وسایلامو جمع کردم و رفتم حموم.برگشتمو لباسامو پوشیدم. رفتم تو آشپز خونه. می
    خواستم شام درست کنم.مهراد طبق معمول روی مبل نشسته و با لپ تاپش ور می رفت.
    گوهر جون داشت تی وی نگاه می کرد. تو کابینت ها رو گشتم. هیچی نبود غذا درست
    کنم. یخچالم خالی بود. مهراد رو نگاه کردم.فکری به سرم زد.بلند گفتم:
    - گوهر جون هیچی تو خونه نیست که غذا درست کنم. می رم بیرون خرید کنم.
    گوهر جون همون طور که نگاش به تی وی بود گفت:
    - باشه دخترم برو. هرچی لازمه بخر.
    چشمام برق زد.عاشق خرید برای خونه بودم.سرمو پشت هم تکون دادم و با لبخن نشات گرفته از ذوقم
    رفتم طرف راه پله که حاضر شم.مهراد سرش به کارش گرم بود ولی گفت:
    - وایسا. ده دقیقه دیگه با هم می ریم.
    اعصابم خورد شد. قیافمو جمع کردم. به چه جرئتی سرت جای دیگه است و با من حرف
    میزنی؟ دهنمو باز کردمو خواستم مثه مثلثل بیفتم به جونش و حرفامو بزنم اما در کمال
    آرامش و نگاه در لپ تاپ روی پاش گفت:
    - همین که گفتم. حاضر شو.ده دقیقه
    لال شدم.برگشتمو پاهامو روی زمین کوبیدمو از پله ها بالا رفتم.گوهر جون گفت:
    - پسرم. بهتره بری یه کتاب آداب معاشرت با خانوما بخونی.
    بی اراده زدم زیره خنده. مهراد نگاهی به منو گوهر جون انداختو دوباره سرش رفت تو
    گوشیش.پنج دقیقه ای حاضر شدم.نشستم روی مبل.اما مهراد همون طور نشسته بود.
    فکری به سرم زد که می تونست حرصشو در بیاره. گوشیو در آوردم و به پرستو پیام دادم
    که یه جوک برام بفرسته. پرستو هم که همیشه گوشی دستش بود سریعا برام جوک فرستاد.
    از سرعت عملش خوشم اومد و لبخند رضایتمندانه ای زدم. بلاخره به پرستو یاد
    دادم سوال نکنه.خندیدم. صدای زنگ اس ام اسم بلند شد. نگاه هر دوشون افتاد طرفم و
    برگشت اما نگاه مهراد سنگین بود. گوشیمو نگاه کردمو گفتم:
    - اِ کــــــــیوانه!!!
    چشمامو درشت کردم که مثلا تعجب کردم. عجب هفت خطی بودم. پیامو باز کردمو از یهو از خنده ترکیدم.
    گوشی از دستم افتاد. بلند بلند می خندیدم. شکممو گرفتم از خنده. نزدیک بود به
    سرفه بیفتم. ای کوفت بگیری پرستو. من نمی خواستم این قدر بخندم. لامصب جوکش
    خیلی باحال بود. اشکمو پاک کردم. مهراد و گوهر جون همونطور نگاهم می کردن.گوهر جون گفت:
    - چی شده دخترم؟ اگه خنده داره منم می خوام بخندم.
    - چیز خاصی نیست گوهر جون.
    و دوباره خندیدم.. زیر لبی با خودم گفتم:
    - خیلی باحالی کیوان...
    اما طوری گفتم که مهراد هم بشنوه. یهو از جاش بلند شد و گفت:
    - پاشو بریم.
    سرمو کردم تو گوشیمو گفتم:
    - اااِ بودیم حالا.
    با تحکم گفت:
    - بریم.
    بلند شدم همراهش طرف ماشین رفتم. سوار ماشین شدم و راه افتاد.گفت:
    - اتفاقی افتاده؟ کیوان چی می گفت؟
    صداش آروم تر شده بود.گفتم:
    - هیچی.گفتم که چیز خاصی نیست.
    و دوباره آروم خندیدم.

    صداشو پایین تر آورد و نرم تر گفت:
    - اینقدر خنده دار بود؟
    - اهوم خیلی. دستش درد نکنه حداقل باعث شد منم کمی بخندم. بقیه که این چیزا واسشون مهم نیست.
    زد رو فرمون و گفت:
    - ناراحتیه تو واسه من مهم نیست؟
    - اِ چرا به خودت گرفتی؟ منظورم مگه به تو بود؟ تو که خیلی خوبی!
    نگاشو به جلو دوخت. فهمید دارم مسخره اش می کنم .دستمو بردم جلو و آهنگو پلی
    کردم.نمی دونم کی بود فکر کنم سحر بوده باشه.ولی ریتم آهنگشو دوست داشتم.شروع
    کرد به خوندن:

    یه شامه رمانتیک
    یه لبخنده فوق العاده
    یه سوپرایزه شیرین
    یه حلقه ی ازدواج ساده
    یه شبه پر از عشق
    که باتو خواب نمی بره
    یه ماشینه قرمز
    واسه یه شماله دو نفره

    نفس عمیقی کشیدمو با آه دادمش بیرون.مهراد خواست آهنگو عوض کنه که سریع گفتم:
    - رد نکن قشنگه. دوسش دارم.
    دستشو کشید عقب. دوباره سحر خوند:

    اسمت رو هر نفسمه
    بهت دل بستم یه عالمه
    غرورمو می شکنمو
    می گم عاشقتم. پیش همه
    حواسمو پیشت جا می زارم
    شبا از فکره تو بیدارم
    من هیچ کسو اینجوری
    مثه تو دوست ندارم

    حالم بد شد. آهنگو رد کردمو غرغر کنون گفتم:
    - چه غلطا! غرورمو میشکنمو بهت میگم عاشقتم پیش همه.! شبا از فکرت بیدارم.! بابا
    یکم حیا. یکم شرم. یکم ناز و غرور. شورشو در آوردن.
    مهراد خندیدو گفت:
    - اولش که خوب بود! آخره آهنگش بد شد؟
    توجهی نکردم.از سحر بعید بود.رسیدیم. بدو بدو با شوق پیاده شدمو وارد سوپر مارکت
    شدم.ازون گنده ها بود که همه چی داشتن. مهراد پشت سرم اومدو گفت:
    - آروم تر خانوم.
    سرمو تند تند تکون دادمو آهسته گفتم:
    - باشـــــــــه آقـــــا !
    یه سبد چرخ دار برداشتمو از همون اول شروع کردم به دید زدن قفسه ها.
    هر جا می رفتم مهراد پشته سرم بود. دستاشو پشتش قفل کرده بود و عین آقا بالا سرا
    نگاهم می کرد.گاهی حس می کردم بادیگارد دارم. همون طور با سرعت همه چیزو رد می کردم
    تا به چیزی که می خوام برسم. سریع پیداش کردمو یهو ایستادم.مهراد که پشتم بود محکم خورد بهم و پام رفت
    زیر چرخ و خوردم زمین. درد نداشت ولی گفتم:
    - آخ. مـــــهراد. چیکار می کنی؟
    قبل از این که حرفی بزنه. مایع ظرفشویی رو برادشتمو راه افتادم.حتی پشتمو هم نگاه
    نکردم. بزار فکر کنه باهاش قهرم.کارم تو بخش مواد شوینده تموم شد.داشتم به بخش خوراکی نزدیک میشدم.
    سر پیچ بعدی بود.حس کردم داره از پشتم میاد. سرعتمو زیاد کردم. چرا این بخش تموم نمیشد؟
    سرعتمو بیش تر کردم. در واقع می دویدم. رسیدم به پیچ که پشتمو
    نگاه کردم ببینم مهراد کجاست.بهم رسیده بود. همون طور سبد رو حل دادمو خودمم
    همراش چرخیدم که خوردم به یه سبد دیگه و پخش زمین شدم. صدای مردی رو شنیدم:
    - خانوم خوبین؟ چیزی شده؟
    چشمم رو باز کردم. با نگاه اول لقب آقای خوشتیپ تو ذهنم نقش بست. باکلاس لباس پوشیده بود. با ناله گفتم:
    - نه نه خوبم. ممنون. ببخشید. حواسم نبود.
    گفت:
    - اشتباه از من بود. شما ببخشین
    دستشو سمتم دراز کرد. الکی مثلا می خواست کمک کنه. اخم کردم. مهراد اومد و گفت:
    - خوبی؟ چی شد؟
    وقتی پسره رو در اون حالت دید گفت:
    - بکش کنار.
    پسره دستشو کشید. ولی از رو نرفت و گفت:
    - بازم ببخشید. تقصیر من بود.
    مهراد با خشمی که به نظرم دوست داشتنی بود گفت:
    - خواهش می کنم. خانومم می تونی پاشی؟
    برق چشمامو حتی خودمم حس کردم.سرمو تکون دادمو سعی کردم بلند شم. زانو هام درد می کرد.
    دستامو بردم بالا و دسته سبد رو گرفتم و خودمو کشیدم بالا که شالم بین سبد گیر کردو دوباره خوردم زمین.
    مهراد منو گرفتو بلندم کرد. کل مانتوم خاکی شد. خم شدو تمیزش کردم.پسره همون جا وایساده
    بود. پر رو. منو نگاه کردو رو به مهراد گفت:
    - نامزدتونن؟
    مهراد ابروشو داد بالا و گفت:
    - نچ. همسرمه.
    اینبار چشمام رعد و برق زد.جانم؟ همسر؟
    مهراد رو به من با مهربونی گفت:
    - عزیزم بیا بریم.
    سرمو انداختم پایینو خندمو قورت دادم و راه افتادم. این دفعه مهراد اون سمتم راه می رفت و پشتم
    نبود. سنگینیه نگاهه پسره رو پشتم حس کردم. دور که شدیم گفتم:
    - عجب سمجی بود. تا دو دقیقه بعدش هم نگاهم می کرد.
    فکش منقبض شده بود و مسلما نمی خواست و نمی تونست حرفی بزنه. با نگرانی نگاهمو ازش گرفتم.
    کاش حواسمو جمع کرده بودم. خواستم فضا رو عوض کنم واسه همین به شوخی گفتم :
    - عجب دروغگویی بودیو من خبر نداشتم. همسر؟
    شونه هاشو انداخت بالا و گفت:
    - باید حسابه کار دستش میومد.
    خندیدم :
    - خب حواست نبود. هر کسی ممکنه در شرایطی دروغ بگه!
    - نه نه اتفاقا.حواسم بود.دلم خواست که اینجوری بگم.
    خودمو کشیدم سمتش و با شیطنت گفتم:
    - همیشه به حرفه دلت گوش می کنی؟
    همونجور آروم گفت:
    - نه. فقط گاهی اوقات.جدیدا این جوری شدم. عشق که منطق سرش نمیشه!
    تو دلم خندیدم.ادامه داد:
    - چرا یهو سرعتتو زیاد کردی؟
    بیا! باز پرسش های جنابعالی شروع شد. آها یادم اومد. باهاش قهر بودم.
    جوابشو ندادم.سرمو بالا گرفتم. سبد رو هل دادم جلو و قدم هام رو بلند تر کردم.در همون
    حال آروم گفتم:
    - تازه یادم اومد چرا اینکار رو می کردم.
    مهراد بلاخره خندید و گفت:
    - چشم. ناز هم می کشیم. ناز شما که تمومی نداره.
    ابرو مو دادم بالا و مغرورانه گفتم:
    - نخیر .. نه نداره.
    لبخند شیطنت آمیزی زدمو جلوتر ازش راه افتادم.عاشق بخش خوراکی بودم. رسیدم به ترشی ها.
    زبونمو تو دهنم چرخوندم زیر لبی گفتم:
    - به به. لیته هم داره. هفته بیچار...
    مهراد اومد جلو و گفت:
    - چرا بر نمی داری؟ بردار دیگه.
    چپ چپ نگاهش کردم و با چشم غره گفتم:
    - مضره. معلوم نیست چی توشه.
    مهراد دستشو برد جلو و ظرف ترشی رو برداشتو گفت:
    - بیخیال. همین یه باره
    دستشو پس زدمو سعی کردم ترشی رو ازش بگیرم. با خنده جا خالی می داد. نزدیک بود
    خندم بگیره که گفتم:
    - اگه مریض بشم و بیفتم بمیرم چی؟
    شیشه رو تو هوا نگه داشت. لبخندش محو شد. یعنی میشه من یه بار به حرفی که می
    خوام بزنم فکر کنم؟ جمله ای گفتم که نمی خواست هیچ وقت بشنوه. ترشی رو گذاشت سر
    جاش و چند قدم رفت جلو تر و همونجا ایستاد.
    دو بسته نمک فلفل برداشتمو گفتم:
    - مهراد. بیخیال. خودم ترشی درست می کنم. خوش مزه تر از اینم میشه. قول می دم. سالم ترم هست.

    رفتم طرفش و با سبد چرخ دارم هلش دادم که بره اونورتر. همزمان ادای ماشین درآوردم:
    - هن هن هن... بیب بیب. آقا برو کنار سره راه ایستادی.چراغ سبزه تو هپروتــــی؟
    مهراد رفت کنار و همراهم اومد. باهاش حرف می زدم اما سردو کوتاه جواب می داد
    خدایا ببین الان من دارم ناز می کشم. یه ذره نذاشتی کیف کنم.رسیدیم به بخش قاقالیلی ها.
    لبامو جمع کردمو چشامو دادم بیرون و با لحن شکموییگفتم:
    - آخ جــــان. بلاخره رسیدیم به هله هوله ها و قاقا ها. تمام مدت منتظر این جا بودم!
    مهراد بلاخره خندیدو گفت:
    - قاقا؟ هله هوله؟ من نمی دونم چرا تو چاق نمی شی؟
    برای اینکه تونستم به حرف بیارمش به خودم آفرین گفتم و یه لایک بزرگ رو تو ذهنم مجسم کردم.
    سرمو بالا گرفتمو لبو لوچه آویزنمو جمع کردم و گفتم:
    - بعله دیگه. هرکی شکموئه که نباید چاق باشه. من چون شکموئم آشپزی بلدم. راستی
    نکنه تو زنه چاق دوست داری؟ آره؟ بگو تا حسابتو برسم.
    قهقه ای زد و گفت:
    - نه عزیزم. من تو رو همینجوری می خوامت. منو اینطوری عاشق خودت کردی.تازه من الان می ترسم بیفتی
    به جونم و منو بزنی. وای به وقتی که چاق ام بشی.
    خندمو قورت دادم. معصومانه نگاهش کردمو گفتم:
    - واقعا می ترسی که بزنمت؟
    با لبخند مرموزی نگاهم کردو به شوخی گفت:
    - آره.
    نگاهمو عوض کردمو ظالمانه و مغرورانه گفتم:
    - خوبه. بایدم بترسی. پس به مرادم رسیدم. مرت باث از خانومش حساب ببره.
    دوباره بلند بلند خندیدو گفت:
    - اوه اوه. ببینم مراد کیه؟
    خنده شیطانی سر دادمو گفتم:
    - همونیه که بهش رسیدم.
    - باشه...
    هنوز حرفشو کامل نکرده بود که پریدم و با ورجه وورجه رفتم سمت چیپسا و پفکا. جیغ
    کوتاه و آرومی کشیدم. یه دونه چیپس سرکه نمکی برداشتمو یه پفک نمکی.مهراد گفت:
    - همین؟ تو که خیلی دوست داشتی اینارو !
    - آره ولی واسم خوب نیست. تازه من که فیلم نمی بینم. تنهایی هم حال نمی ده.
    - بگیر با هم می خوریم.
    - نه بابا. تو دوست نداری.
    سبد رو بردم جلو و جلوی بیسکوییت های کاکائویی و شکلاتی ایستادم. مهراد بهم رسیدو
    پنج یا شش بسته دیگه چیپس و پفک اضافه کرد. رفتم جلو تر و مهراد بایه بسته پودینگ
    شکلات اومد پیشم:
    - آنا بلدی پودینگ درست کنی؟
    به بسته تو دستش نگاه کردم. گفتم:
    - دوست داری؟
    مثه بچه ها گفت:
    - اهوم.خیلی
    خندیدمو گفتم:
    - چرا که نه. بعله که درست می کنم!
    خندیدو بسته رو انداخت تو سبد. منم دو تا بسته پودر قهوه و نسکافه فوری گرفتم. مهراد
    سرشو آورد جلو و گفت:
    - اینو چرا گرفتی؟
    - یه فکری دارم.

    بسته کافی میکس ها رو انداختم داخل سبدی که حالا پر از خرید بود و هر لحضه ممکن بود بترکه.
    هر چی خواستیم برداشتمو رسیدیم به یخچالی ها.
    در یخچالو باز کردمو دستمو دراز کردم که شیر بردارم. تنم یخ کرد. سریع درشو بستم و
    گفتم:
    - چقدر سرده. یخ کردم.
    نفس گرممو فوت کردم به کف دستهام و به بازو هام دست کشیدم. مهراد بهم نزدیک شد و گفت:
    - سردت شد؟
    مسخره نگاهش کردم:
    - نه گرممه.یخچال باده گرم می ده!
    مهراد سرشو برد عقبو گفت:
    - چقدر ادا داری تو دختر. هر لحظه نگاهت و صورتت عوض میشه.
    ابروهامو دادم بالا و گفتم:
    - ما اینیم دیگه. کیان و امیر می گن نصف حالات و رفتارای من و لحن حرفام رو صورتم انجام میده.
    مهراد سرشو تکون دادو زیر لب گفت:
    - امیر...
    خیلی آروم گفت که من نشنوم اما شنیدم. برادر من خانوما گوش تیزی دارن. چطور تو
    این جنسو نشناختی؟ فکر کنم اولین عشق مهراد منم. خوشحال شدم. چه جالب منم عشق
    اولم مهراده. ناخود آگاه خندیدم. مهراد گفت:
    - چرا می خندی خانومی؟
    - مهراد؟ من عشق اولتم؟
    - بعله. اولی و آخری هستی و خواهی بود. تو چی؟
    حتما باید منم همین حرف رو تکرار میکردم تا دلش آروم بگیره .دوباره بلند تر خندیدمو گفتم:
    - تو اولین پسری هستی که نگاهش کردم. اولین عشق منی و تا ابد می مونی.
    با این حرف انگار دنیا رو بهش دادم. کل وجودش انگار لبخند زد. لبخندی که توش رضایت و شادمانی و مهر رو حس کردم.
    سرشو برد بالا و زیر لب چیزی گفت. فکر کنم با خدا حرف می زد.
    سبد رو کشیدم اونطرف تا دور بزنم که بریم حساب کنیم که بــــوم.! خوردم به سبد یه
    خانومه.از هرچی فاز عشق بود بیرون اومدم و رفتم تو فاز تصادف .. یعنی یه دقیقه من نباید با خوشی و مهر بگذره؟
    چه تیپی و چه قیافه ای.خانمه چقدر خوشگل بود. چشمامو بستم. یه گوشه چشممو باز کردم و گفتم:
    - ببخشید خانوم اصلا حواسم نبو..
    مهراد پرید طرفمو با خنده اومد وسط:
    - خانم من معذرت می خوام. ایشون بار دومشه تو امروز.
    خانومه خندید و گفت:
    - اِ واقعا؟ خواهش می کنم.
    مهراد خودش رو جمع کرد و رفت تو همون حالت مغرور و خشکش :
    - مچکرم.
    خانومه با عشوه گفت:
    - شما خودت خوبی؟ به شما که نزده؟
    پررو.کوری؟ نمی بینی من کنارشم؟
    مهراد اخم کردو گفت:
    - ممنون. بریم آنا.
    مهراد راه افتاد اما من هنوز روبه روی خانمه ایستاده بودمو براش با چشم خطو نشون
    می کشیدم. مهراد از پشت ،سرشو برگردوند و گفت:
    - بیا عزیزم؟آنا؟
    به طرفه مهراد رفتمو گفتم:
    - جانم عشقم. دارم میام.
    سبد رو از دستم گرفتو خیلی عادی گفت:
    - سنگین شده. بریم حساب کنیم.
    متعجب نگاش کردم. لبخندی کوچیکی زد.گفتم:
    - باره آخرت باشه با هاشون گرم می گیریا! وگرنه..
    با خنده و شوخی گفت:
    - وگرنه چی آناشید خانوم؟
    - وگرنه هم تو رو خفه می کنم هم اونو کور می کنم خودمم می کشم. آقا مهراد.
    نگاهم کرد. چند دقیقه ای تو صورتم خیره شد.بلاخره گفت:
    - ای قربونه حسودیت برم من.
    بی اراده لبخند زدم.

    تو ماشین نشستم. همه چیو حساب کردو وسایلا رو گذاشت تو صندوق و یه
    نایلون پر از هله هوله هم بهم داد. یکیشو باز کردمو همشو چپوندم تو دهنم. نشست تو
    ماشین و روشنش کرد. بسته رو طرفش گرفتم و با دهنه پر گفتم:
    - جلوی یه میوه فروشی وایسا. می خوام برا ترشی خرید کنم.
    به دهنم خیره شد. سرشو گذاشت رو فرمون و زد زیر خنده. یه بسته پفک هم خوردمو
    تو اون مدت رسیدیم جلوی میوه فروشی. دره کیفمو باز کردمو گفتم:
    - آینه داری؟ من ندارم
    آفتاب گیر رو باز کردو گفت:
    - واقعا تو کیفت آینه نداری؟ شنیدم خانوما بدون آینشون بیرون نمی رن!
    دستمالی برادشتمو دور لبمو تمیز کردمو برق لبمو روش زدم. گفتم:
    - اشتباه به عرضتون رسوندن. من وقتی میرم بیرون این چیزا واسم مهم نیست مگه این
    که مثه الان کثیف بشه. اون موقع هم از پرستو می گیرم. اون یه دونه زاپاس داره.
    پیاده شدمو گوشیمو گذاشتم رو صندلی. گفتم:
    - الان سریع میام.
    - وایسا الان ماشینو خاموش می کنم میام
    در ماشینو بستمو پشت شیشه ایستادم. شیشه رو کشید پایین . گفتم:
    - نه بابا کلی طول میکشه .. چشمتو ببندو باز کن برگشتم
    خندید و منم خندیدم. بدو بدو دویدم تو مغازه. هر چی لازم داشتم برداشتمو حساب کردمو اومدم نشستم.
    مهراد پیاده شد و همشونو گذاشت تو صندوق. وقتی نشستیم تو ماشین هوا تاریک شده بود.
    مهراد کمربندشو بست و گفت:
    - پرستو زنگ زد. مجبور شدم بردارم چون پشته هم زنگ می زد.
    رنگم پرید. ای پرستو بیقرار نمی تونستی صبر کنی؟اه حالا من چرا گوشیمو تو ماشین جا گذاشتم؟ گفتم:
    - آره می دونم. پرستو ول نمی کنه. خب چی گفت؟
    - هیچی. اولش یکم جا خورد که من جواب دادم بعد گفت که من می دونم که تو چرا
    بهش گفتی که برات سریعا یه جوک بفرسته؟
    چشمام تا آخرین حدش وا شد. خودم اینقدر ضایع بودم که اگه اونجوری نمی فهمید اینجوری می فهمید.
    دوباره گفت:
    - آنا... تو الکی گفتی کیوانه که...
    قبل از تموم شدن حرفش سرمو تکون دادم. بر خلافه فکرم خندید. خیلی خندید. خدارو هم
    شکر کرد. با قیافه گیج و گنگ و لب و لوچه آویزون جلو رو نگاه کردم. آهنگو پلی
    کردم. دوباره مازیار فلاحی بود. گفتم:
    - سی دیت آلبومه مازیار فلاحیه؟
    - نه. نیست. از خوانندش توی ویلا که بودیم خوشم اومد. آهنگاشو ریختم تو سی دیم تا
    گوش کنم. بار اوله دارم اینو گوش می دم.
    سرمو تکون دادمو گوش کردم ببینم چی میگه:

    یه روز صافی ، یه روز ابری
    یه روز لبریز بی صبری، عزیزم
    یه روز تاریک ، یه روز روشن
    نبودن هات مثه بودن , عزیزم

    خندیدم. گفتم:
    - چه جالب. این آهنگ کاملا وصف حاله توئه مهراد! یه روز بد اخلاقی و یه روز مهربون و خوش اخلاق!
 
    مهراد هم خندیدو در جوابم گفت:
    - یه آهنگ دیگه این خواننده هم وصف حاله توئه. انگار مازیار فلاحی برای ما خونده شده.
    صدای آهنگو بیشتر کردم.


    هوا کاملا شب شده بود. سرمو چرخونده بودمو بیرون رو نگاه می کردم. یهو مغازه مورد
    نظرمو پیدا کردم.دستمو بردم بالا و گفتم:
    - مهراد مهراد وایسا..
    مهراد پاشو گذاشت رو ترمز و گفت:
    - چیه؟ چی شده؟
    هر دو به جلو متمایل شدیم و اگه کمربند نبسته بودیم مستقیم میرفتیم تو شیشه.ازین هیجان به وجد اومدم.
    نفس عمیقی کشیدم و با کنترل کردن شمارش نفس هام ، آروم شدم. مهراد با نگرانی نگاهم می کرد و منتظر بود تا حرف بزنم
    به مغازه اشاره کردم. روی تابلو جلو درش نوشته بود: آب جوش صلواتی
    مهراد با ناباوری سرشو تکون دادو گفت:
    - آب جوش می خوای؟
    سرمو به بالا و پایین تکون دادم.برای آخرین بار نفسمو آهسته دادم بیرون و با خنده گفتم:
    - هوا سرده. آره. بیا بریم دو تا لیوان بخوریم.
    - شب شده. نمی شه بیرون نشست ، اگه دلت می خواد بریم یه رستوران
    با اخم گفتم:
    - مهراد، توی رستوران غذا می خورن.من می گم آب جوش توی سرما. میدونی چه کیفی می ده؟
    - خب می ریم کافی شاپ. اینجا چرا؟
    حوصلم سر رفت.گفتم:
    - اون جاها پر از آدمایه بی کلاسه که فکر می کنن با کلاسن و تریپ همه چی دون
    برداشتن. اونجا فضاش سنگینه حالمو بد می کنه. آدماش عفاده ای ان.اما اینجا همه
    خون گرمن. حس خوبی داری وقتی هوا سرده و تو با کسی که دوسش داری آب جوش
    می خوری. شاید برات خیلی ساده باشه ولی گرمیه عشقت نمی زاره بهش فکر کنی
    مگه این که...
    دهنمو بستم. آب دهنمو قورت دادم. بس که حرف زده بودم دهنم خشک شده بود. مهراد
    تا اولای حرفم داشت تصدیقم می کرد اما به آخرش که رسیدم اخماش رفت تو هم. با
    صدای وحشتناکی پرسید:
    - مگه این که چی؟
    سکوت کردم. دوباره گفت:
    - زبونتو موش خورد؟ بگو دیگه. حرفی که زدی رو کامل کن.مگه این که چی؟
    چند بار چشمامو بستمو باز کردم. داشتم فکر می کردم. گفت:
    - دِ همینه دیگه. جرئتشو نداری بگی!
    جرئت؟ دهنمو باز کردمو جوری که تا حالا ازم نشنیده بود گفتم:
    - خوبه خودت به چشم دیدی و منو می شناسی! جرئت؟ آره؟ می خواستم بگم مگه این
    که عشقت عشق نباشه. یا چیزای دیگه رو به عشقت ترجیح بدی.
    چشمامو بستم بلاخره گفتم. حقته مهراد تا تو باشی منو تحت فشار نذاری.
    چشمامو باز کردم. وقتی نگاهش کردم قلبم لرزید. با بغض بهم خیره مونده بود.
    شرط می بندم نمی دونست در جوابم چی بگه. چقدر من خرم. هزار بار با خودم گفتم مهراد غلط کردم.
    هزار بار تو دلم صداش کردم.مهراد ؟ مهراد؟ اما نتونستم چیزی بگم.همین باعث شد گریه ام بگیره.
    لرزیدن چونه ام رو حس کردم. دهنمو باز کردمو بهزور گفتم:
    - مــ...هر....ااااد؟
    جوابی نداد. فقط چشماشو بست.روش طرف خیابون و جاده شلوغ با چراغ های رنگارنگ رو به رو مون بود.
    بلاخره چشماشو باز کرد. بی اراده از چشمم اشک میومد. لبخند محوی زد و آروم و بم گفت:
    - گریه نکن خانومم.میدونی با هر قطره اشکت چه بلایی سر من میاری؟
    ساکت شدم. خیره نگاهش کردم. اونم بهم خیره شد و گفت:
    - دیگه نبینم گریه کنی.باشه؟ پاشو،پاشو خانومم بریم.
    بین اشک و گریه خندیدم. دستمالی بهم دادو اشکمو پاک کردم. پیاده شدیمو با هم رفتیم طرفه مغازه. یه میز
    پلاستیکی و دو تا صندلی کنار مغازه بود. رفتم روی صندلی کنار سماور نشستم.ناراحت
    بودم. مهراد رفتو با دو لیوان یک بار مصرف آب جوش برگشت. لیوان ها رو باخنده گذاشت رو میز و گفت:
    - خیلی داغه. مواظب باش نسوزی
    - اوهوم ، مراقبم
    دستاشو تکون دادو رو به روم نشست.گفت:
    - چرا کناره سماور نشستی؟ بیا اینجا جای من بشین من می رم اونجا.
    به سماور نگاه کردم.خندم گرفت.مهراد خیره نگاهم می کرد.گفتم:
    - چرا اینقدر نگران منی؟
    حالتش عوض شد و گفت:
    - خب ، نمی خوام...
    حرفشو قطع کردم:
    - می دونم. پس من از سماور فاصله می گیرم تا هر دو راحت باشیم.
    مهراد نگاه پر مهری بهم انداخت. صندلیمو با سر وصدا کشیدم اونور تر و گفتم:
    - آخیش بخور الان سرد میشه.
    - نه من داغ نمی خورم.عادت ندارم غذای داغ بخورم.
    صدامو بچگونه کردم و جوری که انگار دارم با بچه ها حرف میزنم گفتم:
    - پس بده برات فوت کنم یا میخوای برات تا نصف آب بریزم؟
    خندید و گفت:
    - نه عزیزم لازم نیست.خودش سرد میشه. تو بخور
    سرمو به چپ و راست تکون دادم و آب جوش رو کشیدم طرفم. یادم اومد چی می
    خواستم. سریع بلند شدمو گفتم:
    - الان بر می گردم.
    مهراد پر از سوال نگاهم کردو گفتم:
    - الان میام دیگه..
    رفتم تو مغازه و دوتا قاشق چوب بستنی گرفتم. اومدم نشستم روی صندلیو کافی میکس
    های قهوه رو در آوردم. گفتم:
    - تا حالا کافی میکس خوردی؟
    - طعمش یادم نمیاد.
    با شیطنت سرمو تکون دادمو گفتم:
    - بلدی درستش کنی؟
    با لذت بهم خیره شد و گفت:
    - نه. تو برام درست کن.
    - نه خیرشم. خودت دو تا دست داری من یادت میدم خودت برای خودتو درست کن.
    مهراد دستاشو برد پشت سرشو گفت:
    - من که دست ندارم. از هفت سالگی دستام افتادن. من الان معلولم.
    حس بدی پیدا کردم. حتی شوخیشم جالب نبود.اخم کردمو گفتم:
    - خیلی بی مزه ای! اصلا جالب نبود.
    مهراد بلند بلند خندیدو چَشمی گفت.سرمو برگردوندمو به بوته های توی جدول نگاه کردم. مهراد
    همینجور نگام می کرد.زیر چشمی نگاهش کردمو لبخند ملیحی زد. خندم گرفت. نتونستم
    جلوی خندم وبگیرم و زدم زیر خنده. شکمم از فشار خنده درد گرفته بود.سرمو برگردوندم و صاف جلوش
    نشستم و گفتم:
    - خیلی باحالی به خدا.
    لیوان رو به طرفم حل داد. بسته کافی رو باز کردمو همشو خالی کردم توش. قاشق رو
    برداشتمو باهاش پودر قهوه رو توی آب جوش حل کردم.گفتم:
    - بفرمایید. به همین راحتی و به همین خوش مزگی .حاضره. بخور ببین تو سرما چه حالی می ده. اگرم خواستی
    می تونی هورت بکشی.
    با هم خندیدیم.یه ذره ازش خوردمو مهراد گفت:
    - هورتکی نیستم.راستی من معلولم. اون یکی هم برا من درست کن.
    - اوه اوه. نه خیر خودت برای خودت درست کن.
    مهراد مثل پسربچه ها سرتقانه گفت:
    - می خوام تو برام درست کنی.
    مستقیم نگاهش کردمو گفتم:
    - نچ
    - باشه پس من اینو برمی دارم.
    دستشو آورد جلو و لیوانی که برای خودم درست کرده بودم رو برداشت.
    گفتم:
    - اِ نه نه. من ازین خوردم
    مهراد بی توجه لیوانو کشید طرف خودش و از همونجایی که من خورده بودم خورد.
    بعدش گفت:
    - دوست دارم بخورم. به تو چه؟
    خندم گرفت. یکی دیگه درست کردمو اونو خودم خوردم.گفتم:
    - مهراد؟
    مهراد که داشت از نوشیدنی داغش لذت می برد گفت:
    - بله.
    پشیمون شدمو گفتم:
    - هیچی هیچی، بخور.
    چند دقیقه گذشت. اینبار مهراد گفت:
    - آنـــا؟
    بی اراده جواب دادم:
    - جانم.
    مهراد بازم بهم خیره شد.بعد مدتی بلاخره گفت:
    - دوباره بگو
    - چیو؟
    آها تازه فهمیدم.مغرورانه گفتم:
    - نچ. فقط همون یه بار بود. دیگه تکرار نمی شه.
    با ناراحتی نگام کرد.گفتم:
    - چی می خواستی بگی؟
    - هیچی. در واقع یادم رفت.
    صورتمو جمع کردمو گفتم:
    - مهراد من چیزی ازت نمی دونم البته اینارو می دونم که خیلی خوبی و و و و اما...
    پرید وسط حرفمو گفت:
    - می فهمم خانومی.
    سرمو تکون دادمو مهراد یه ذره دیگه از نوشیدنیش خورد و گفت:
    - من دومین فرزند خانواده پرنیان هستم. یه داداش بزرگتر از خودم دارم. البته الان با
    بابام آلمانن. من و گوهرجون ایرانیم. من کارخونه های ایرانو مدیریت می کنم. بابا و
    مهران تو آلمان کار می کنن. تقریبا پنج سالی میشه که رفتن.
    با تعجب گفتم:
    - تو یه داداش بزرگتر هم داری؟
    - اوهوم. چی فکر کردی؟ منم دارم.
    - همیشه فکر می کردم تک فرزندی پس بگو چرا مثله تک فرزندا رفتار نمی کنی.
    مهراد اخم کردو گفت:
    - مگه تک فرزندا چجورین؟
    - لوس ... بچه ننه... بابایی... خودخواه... عدم درک کار گروهی...
    - خیله خب فهمیدم. اما فکر نکنم واقعا همشون این شکلی باشن.
    سرتقانه سرمو تکون دادمو گفتم:
    - چرا چرا همینجورین.
    خندید:
    - باشه.
    دوباره گفتم:
    - تو از وقتی بیست سالت بود کارخونه رو گرفتی دستت؟
    - آره اما تنها نبودم دوسته بابا ،آقای میلادی هم بود و کمک و راهنماییم می کرد.
    همراهش به درسم هم می رسیدم. بابا اصرار داشت که منو مهران خیلی کار کنیم تا
    ورزیده بشیم.تا یاد بگیریم روی پای خودمون وایسیم.
    سرمو تکون دادمو حرفشو تصدیق کردم. گفت:
    - بعد از رفتن بابا و مهران ،گوهرجون رفت تو خودش. جای خالی بابا و مهران نابودش
    کرد.که خداروشکر تو باعث شدی خوب بشه و بهش خنده رو برگردوندی. اون از تو
    انرژی می گیره.
    سرمو انداختم پایینو لبخند محوی زدم.مهراد سرشو آورد جلو و گفت:
    - هر دوی ما رو نجات دادی. هم گوهر جونو هم منو.
    متعجب سرمو بالا آوردم :
    - چرا؟ تو که خوب بودی؟ ببینم نکنه قبله من یه شکست عشقی خوردیو داری با من
    جبرانش می کنی؟
    مهراد خندید و گفت:
    - نه اینا نیست. من فقط ساکت بودم. از روزمرگی خسته شده بودم.
    نگاهی به سرتاپاش انداختمو گفتم:
    - آهــــا... تازه گرفتم. پس من دلقک خونتون بودم. آره؟
    مهراد بازم بلند بلند خندید و سرشو به علامت نه تکون داد. گفت:
    - هر از گاهی بابا زنگ می زنه و حال واحوال می پرسه. همین.
    گفتم:
    - همین بود؟
    - آره.
    - می خوام بدونم اخلاق بابات چه جوریه.
    مهراد کمی فکر کردو گفت:
    - بابا آدم سختیه. حساب شده عمل می کنه. مهربونه اما فقط یه بار بهت حقه اشتباه می
    ده بعد از اون نباید اشتباه کنی. شوخی رو در یه حد مجاز می دونه. کلا در حق من خیلی
    لطف کرده. اون کاری کرد تا من به اینجا برسم.
    سرمو تکون دادمو گفتم:
    - پس با گوهرجون کاملا فرق دارن. یعنی متفاوت؟
    - آره اما با هم مشکلی نداشتن. در واقع مکمل همدیگه ان.
    - چقدر خوب. از مهران بگو..
    مهراد مدت بیشتری فکر کرد و گفت:
    - مهران از من سه سال بزرگ تره اما با هم نمی ساختیم. من هیچوقت با مهران کنار
    نیومدم. مهران... آدم خوبیه اما چجوری بگم؟... فقط به فکر خودشه.
    فهمیدم.نذاشتم ادامه بده. گفتم:
    - متوجه شدم. حالا نوبت منه.
    مهراد گفت:
    - عزیزم. من از هر چی که لازمه بدونم خبر دارم. چیزای دیگه هم راجع به گذشته اس،
    که اونم بهم گفتی که کسی تو زندگیت نبوده.
    ابرومو دادم بالا و چشمامو درشت کردمو گفت:
    - اینارو می دونم اما تو نمی خوای راجع به بابام بدونی؟
    مهراد به لیوان های خالی نگاه کردو گفت:
    - پس بریم تو ماشین. سردت شد. حوصلت هم سر بردم. می ترسم سرما بخوری.
    لبخند ملیحی زدم :
    - نه خوش گذشت.
    بلند شدمو لیوانارو انداختم تو سطل آشغال. مهراد برای فروشنده دست تکون دادو سوار
    ماشین شدیم.
    گفتم:
    - خب ، ما از اول همونجا زندگی می کردیم. بابا وضع کارش خیلی خوب بود. یه مغازه
    پارچه فروشی داشت تا این که شریکش سرش کلاه گذاشتو همه پولا رو برداشتو رفت.
    طی یه مدت همه چیو از دست دادیم و بابا به صد جا بدهکار شد. اون موقع کیان
    شونزده یا هفده سالش بود که بهمون خبر دادن طلبکارای شرخرش بابا رو کشتن. همشون شرخر
    بودن.ازون موقع تا حالا کیان با جون کندن و کار تو مغازه ها و باشگاه پول در آورد.تا ازون وضع در
    اومدیم. مامان توی کارگاه خیاطی کار گرفت و تا چند ساله پیش همونجا کار می کرد.
    منم سه یا چهار ساله همراه درسام کار میکنم. اولاش توی فروشگاه های بزرگ با اجازه کیان کار
    میکردم. بعدشم که رفتم دانشگاه.کارای دیگه و تا سال پیش اومدم پیشه گوهرجون.
    مهراد با ناباوری بهم خیره شده بود. بلاخره گفت:
    - نمی دونم چی باید بگم. فقط تحسینت می کنم. هم تورو هم کیانو. نمی دونستم تو اینقدر
    کار کردی. می دونستم سختی کشیدی ولی نه اینقدر.
    سرمو تکون دادمو با حس خوشی قشنگی گفتم:
    - نه نه. اصلا در موردم اینجوری فکر نکن. من خودمو همیشه خوشبخت حس کردم
    و می کنم. کار باعث شد که من خیلی درس ها از زندگی بگیرم.تازه من کار می کردم
    اما نه اونقدر زیاد. خرج خودمو خودم در میاوردم. من از زندگیم رضایت دارم. فکر
    می کنم وقتی کناره خانواده باشی هیچ وقت مشکلی پیش نمیاد که قابل حل نباشه.
    مهراد لبخند قشنگی زد و بعدش با لحن خاصی گفت:
    - می دونین که باباتو...
    مکث کرد.حرفشو از چشماش خوندم و گفتم:
    - آره. همونی که منو تهدید کرد با نوچه هاش. ولی ما زورمون بهشون نمی رسه. برا
    همین بیخیال شدیم.
    مهراد سرشو تکون داد و با قیافه ای متفکر نگاهم کرد. گفتم:
    - اگه داستان ما یه فیلم بود اسمه این قسمتشو می ذاشتم "گذشته"!
    لبخند کوچیکی زد:
    - آره.موافقم
    همزمان دستشو برد سمت ضبط و شماره بیست و سه رو وپلی کرد. بازم مازیار فلاحی خوند:

    زیر بارون نفساتو دوست دارم
    عطر خوب تورو بارون میگیره
    با تو زندگیم چه رویایی میشه
    با تو این قلب یخی جون میگیره
    دوست دارم تموم لحظه هامو با تو باشم
    دوست دارم که دست گرمتو بگیرم
    دوست دارم تموم خاطراتم با تو باشه
    …دوست دارم تو انتظار تلخ تو بمیرم
    دوست دارم فقط چشاتو وا کنی
    ..تا ببینی که چقدر دوست دارم
    همه خوبیاتو باور میکنم
    نمیتونم بی تو طاقت بیارم
    زیر بارون نفساتو دوست دارم
    بوی خوب تورو بارون میگیره
    با تو زندگیم چه رویایی میشه
    با تو این قلب یخی جون میگیره
    دوست دارم تموم لحظه هامو با تو باشم
    دوست دارم که دست گرمتو بگیرم
    دوست دارم تموم خاطراتم با تو باشه
    …دوست دارم تو انتظار تلخ تو بمیرم

    به مهراد نگاه کردم. با مهر نگاهم کرد.چقدر دوستش داشتم. چطور میشه یهویی ، این همه
    یه نفرو دوست داشت؟
    رسیدیم جلو دره خونه باغ. ساعت 9 شب بود. باغبون با شنیدن صدای بوق مهراد درو باز کرد
    و مهراد ماشیو آورد تو. پیاده شدمو وسایل ترشی و میوه ها رو برداشتم. مهراد گفت:
    - تو برو من میارم
    اگه میرفتم نامردی بود. وسیله ها خیلی سنگین بودن.جواب دادم:
    - می برم خودم. اینجوری دوبار باید بری و بیای
    خواست مخالفت کنه ولی نذاشتم. نایلون رو از دستش کشیدمو بردم تو خونه.هرچند خیلی سنگین
    بود ولی اصلا به روی خودم نیاوردم. نگاه مخلوط به خنده اشو روی خودم حس میکردم.
    لعنتی ، چجوری میفهمید که دارم زجر میکشم و به روی خودم نمیارم؟

    خودمو انداختم رو تخت و چهارطاق دراز کشیدم..بعد از این همه دوندگی و خستگی و درست کردن شام ،
    تخت خوابم برام رویای دست نیافتنی بود که حالا بهش دست یافته بودم. چشمامو بستم و داشت
    خوابم می برد که صدای زنگه اس ام اسه گوشیم بلند شد.
    اعصابم ریخت به هم. بلند شدم و برش داشتم. مهراد بود. جانم؟ چشمم تا آخرین درجه اش باز شد.
    زدم رو پیام تا باز شه ، نوشته بود:
    -
    دوست دارم تموم لحظه هامو باتو باشم
    دوست دارم که دسته گرمتو بگیرم
    دوست دارم تموم خاطراتم با تو باشه
    دوست دارم تو انتظاره تلخه تو بمیرم

    حس خوبی بهم دست داد. چرخیدم و روی تخت دمر شدم.نوشتم:
    - این انتظار می تونه تموم بشه. می دونی چجوری؟
    و فرستادمش. جواب داد:
    - آره می دونم. باید بیام و تو رو از مامانت و کیان بدزدم.
    خندم گرفت. نوشتم:
    - اینجوریه؟ حتما باید بدزدی؟ ماله دزدی دوام نداره برمیگرده پیشه صاحبش.
    و فرستادمش. مدتی گذشت. داشت خوابم می گرفت که جواب داد:
    - پس میامو تو رو از مامانتو کیان خاستگاری می کنم.
    جلوی خودمو گرفتم که نترکم از خنده. تنهایی به این نتیجه رسید؟ براش نوشتم:
    - نچ نچ ببین چه دوره زمونه ای شده.. به دختر میگن میخوام بیام خاستگاریت.من بی صاحاب نیستما
    جواب داد:
    - به کیان میگم ؛ به مامانت میگم. اصلا به کل خاندانتون میگم که تو رو میخوام. برای رسیدن بهت
    هر کاری می کنم. تو ماله منی. خیلی خوشحالم آنا.خیلی.
    لبامو بهم فشار دادم تا نیشم باز نشه و انعکاس برق دندونام اتاق تاریکمو روشن نکنه.براش نوشتم:
    - منم خوشحالم مهرادم. وای الکی دارم خجالت میکشم. راستی کیان گفت که دیگه لازم نیست اینجا بمونم.
    گفت که طلبکاره بیخیال شده و رفته.
    خیلی کنجکاو بودم عکس و العملشو بدونم.بعد مدتی اس داد:
    - یعنی چی؟ نه نمیشه. من بدون تو نمی تونم. نباید بری. اگه بری من می دونم و تو!
    نوشتم:
    - یه جوری می گی انگار پا مو کردم تو یه کفش که می خوام برم.هر چی کیان بگه انجام میدم
    برام نوشت:
    - در هرحال ، من حرفمو زدم. گفته باشم ازین خونه بیرون نمیری
    برای من خط و نشون میکشه . خوبه حالا زنش نیستم.نوشتم :
    - خوابم میاد.میخوام بخوابم
    سریع جواب داد :
    - شبت خوش خانومم
    گوشیو گذاشتم کنار و دراز کشیدم. پلکامو گذاشتم رو هم که صدای ویبره گوشی بلند شد.
    احتمالا باید کیان می بود که زنگ زده تا درمورد امروز صحبت کنیم.با اعصاب داغون برش داشتمو گفتم:
    - بله؟

    - زیر بارون نفساتو دوست دارم
    عطر خوب تورو بارون میگیره
    با تو زندگیم چه رویایی میشه
    با تو این قلب یخی جون میگیره
    دوست دارم تموم لحظه هامو با تو باشم
    دوست دارم که دست گرمتو بگیرم
    دوست دارم تموم خاطراتم با تو باشه
    …دوست دارم تو انتظار تلخ تو بمیرم
    دوست دارم فقط چشاتو وا کنی
    .. تا ببینی که چقدر دوست دارم
    همه خوبیاتو باور میکنم
    نمیتونم بی تو طاقت بیارم
    زیر بارون نفساتو دوست دارم
    بوی خوب تورو بارون میگیره
    با تو زندگیم چه رویایی میشه
    با تو این قلب یخی جون میگیره
    دوست دارم تموم لحظه هامو با تو باشم
    دوست دارم که دست گرمتو بگیرم
    دوست دارم تموم خاطراتم با تو باشه
    …دوست دارم تو انتظار تلخ تو بمیرم
    اشکمو پاک کردم. یه لحظه احساسی شده بودم. گفتم:
    - چه صدای قشنگی داری!
    - گریه کردی آنا؟
    دماغمو کشیدم بالا و گفتم:
    - اهوم. احساسی شدم.
    - گریه نکن آنا. بیام پیشت؟
    خندم گرفت. گفتم:
    - نه مهراد. نمی خواد.
    مهراد گفت:
    - آنا
    دوباره بی اراده گفتم:
    - جانم
    عادت داشتم دیگه. نفس عمیقی کشید و گفت:
    - دوستت دارم!
    حس قشنگی داشتم. انگار بمب ساعتی ای که هروقت مهرادو میدیدم تو دلم
    تیک تاک میکرد ، حالا ترکید و منو از اضطراب ترکیدنش راحت کرد.گفتم:
    - مهراد منم دوستت دارم.
    خندید. یه خنده عادی نه! مستانه خندید:
    - شبت خوش. خوب بخوابی!
    چشمامو بستم و باز کردم:
    - تو ام
    و قطع کردم.
    توی کلاس نشسته بودم. درس تموم شده بود و نصفه بچه ها رفته بودن. کتابم جلوم بود و
    می خوندمش. صدای آهنگ adele توی کلاس پیچید. دستمو کردم تو کوله پشتیمو
    گوشیو در آوردم.آخه الان چه وقت زنگ زدنه؟ پرستو بود.دکمه سبزو زدمو گوشیو بردم زیر گوشم:
    - الو، سلام پرستو.
    صدای پرستو تو گوشم پیچید:
    - سلام عجیجم چطولی؟
    - توروخدا جیغ نزن پرستو .این گوش رو من لازم دارما.
    - معلومه که برای شنیدن نجوا های عاشقونه یار لازمش داری
    خندمو قورت دادم :
    - نخیر ، در ضمن باره آخرت باشه این طوری حرف می زنیا.میدونی از عجیجم و عجقم بدم میاد
    ازین که اداشو در آوردم از خنده ریسه رفت :
    - اوه هانی،اصلا یادم نبود.سوری،همه چی روبه راهه؟چه خبرا؟خبری ازت نیست.چیکار می کنی کلک؟
    منظورشو با شناختی که ازش داشتم ،گرفتم. اما خودم رو زدم به اون راه و گفتم:
    - فقط درس می خوندم.همه چی خوبه!
    - اوکی. قضیه جوکی که گفتی برات بفرستم چی بود؟ چرا مهراد گوشیتو برداشت؟ کجا بودین؟
    پرستو مکث کرد. فکر کنم نفس کم آورد. کم کم سرم داشت از سوالاش گیج رفت. پرستو به لحنش شادی
    کودکانه ای اضافه کرد و ادامه داد:
    - کلا از مهراد بگو.
    همه چیو براش به قول خودش خط به خط شرح دادم و خلاصه و گویی و زیرآبی هارو گذاشتم تو جیبم. گفت:
    - پس حسابی بهت با مهراد خوش گذشت؟ کیف کردی بلا؟
    اهومی گفتم و جواب دادم :
    - آره.الانم باید برم خونه ، ناهار بخوریم با ترشی!
    صدای ملچ ملوچ پرستو در اومد. گفت:
    - آنا بادستور خاله زری ترشی درست کردی؟
    خندیدمو گفتم:
    - آره.شاید وقتم که باز شد یه نگاهی به فقرا کردم و یه ذره برات ترشی آوردم. کاری نداری؟
    پرستو با شتاب گفت:
    - چرا چرا... کار دارم. بگو ببینم، مهراد قصد نداره بیاد جلو؟
    خندم گرفت. یاده یه جوک افتادم.پرستو گفت:
    - به چی میخندی؟ نکنه اومده؟
    - نه نه. یاده یه جوک افتادم. همون که "پرسیدن داماد میخواد پا پیش بزاره؟ گفت نه فعلا همون عقب می مونه."
    - مرض بگیری آنا. بگو منتظرم
    دیگه سر به سرش نذاشتم و گفتم:
    - نمی دونم ولی انگار کیان امروز صبح بهش زنگ زد.
    از ذوق جیغ بنفشی کشید :
    - دروغ میگی! واقعا؟ چی گفت؟ دعواش کرد؟
    گوشی رو از این گوش کاملا ناشنوا شده به اون گوش سالمم انتقال دادم :
    - دعواش کرد چیه؟ مگه باباشه که دعواش کنه. اینجور مواقع باید بگی مثلا سرزنشش..
    جیغ فرابنفش دیگه ای کشید :
    - همه ناخونامو کندم از استرس. میگی چی شده یا نه؟
    از حرص دادنش سیر نمی شدم. بلاخره کوتاه اومدم و شروع کردم به تعریف کردن :
    - مهراد چیزی نگفت .. خودم متوجه شدم که داشت با کیان حرف میزد. باورت میشه؟ فقط
    کافیه گوشمو تیز کنم تا بفهمم تو اتاقش با کی داره حرف میزنه. خیلی باحاله !
    - واه واه آنا ؛ تو که همیشه گوشات تیزه. خب چی می گفتن؟
    - از جواب هایی که مهراد میداد معلوم بود کیان همش داره داد میزنه و مهراد سعی داره قانعش کنه
    من که شخصا از این همه طرفداری از طرف داداشم کیف کردم.
    پرستو با تعجب پرید وسط حرفم :
    - اگه حرفای کیان مانع ازدواجتون بشه چی؟ اگه نذاره چی؟
    دوست نداشتم به دلم بد راه بدم. راستش دلم گواه بد نمی داد. گفتم :
    - حرفای کیان همش به نفعه منه. دوست ندارم مهراد فکر کنه بی کس و کارم
    - خب همش همین بود؟ نفهمیدی کیان به مهراد چیا گفت؟ عکس العمل مهراد چی بود؟
    - وای .. پرستو مخم رو تلیت کردی. نمی دونم کیان چی میگفت اما حدس میزنم حرفای
    خوبی برای مهراد نبوده. چون بعدش بدون صبحانه و خداحافظی از خونه رفت بیرون
    لحن مضطرب و نگران پرستو که همیشه اینجور مواقع فعال میشد ، روی کار اومد :
    - آنــــا ؟ اینا نرفته باشن کتک و کتک کاری؟ نزنن همو بکشن؟
    بی اراده خندیدم :
    - آخه به این دوتا میاد همدیگه رو بزنن؟ کیان و مهراد هردو عاقلن.حرف میزنن
    - آره .و حق با توئه. به این جاش فکـ...
    قطع شد. شارژ گوشی پرستو معمولا زود تموم نمیشد .. فکر کنم دوست پسر کم آورده.
    لبخندی زدم و براش نوشتم :
    - بهش بگو برات شارژ بفرسته . شوخی کردم پرستو جان . خدافظ
    موبایل رو قفل کردم و گذاشتمش تو جیبم..متوجه نگاهی به طرفم شدم.از همون اول این
    نگاه سنگین رو روخودم حس میکردم. حتی سرمو نچرخوندم تا ببینم کیه !
    مشخص بود یه پسره بی سروپاس. وسایلمو جمع کردمو از کلاس رفتم بیرون. صدایی از پشته سرم شنیدم:
    - خانم رستگار؟
    سرمو چرخوندم تا ببینم کیه. یکی از پسرای کلاس بود.معلوم بود می خواست کرم بریزه.
    اومد جلو و گفت:
    - سلام.
    گفتم:
    - بفرمایید.
    کیفشو روی دوشش جابه جا کردو گفت:
    - جایی میرید؟
    با بی حوصلگی گفتم:
    - معلوم نیست؟
    دستی به ریشش کشید و با چشمای ریزش بهم زل زد:
    - چرا. کاملا مشخصه. ماشین دارین؟
    - بله دارم
    کنف شد و گفت:
    - باشه. میتونم شمارتو..
    اخم کردمو گفتم:
    - خداحافظ
    کوله امو انداختم رو دوشمو به سرعت به طرف راه پله رفتم. روی پله اول بودم که
    پام لیز خورد و تا دیدم روی هوام افتادم رو زمین. اه دلم.
    سقوطم موفقیت نیامیز بود ، چون پرت شدم رو پله سومی.
    تا کاملا به خودم اومدم و چشمم رو باز کردم دیدم کیفم روی پله پنجمه. همون پسره سریع
    خودشو رسوند و کیفمو برداشتو داد بهم.هرچی جون واسم مونده بود رو ریختم تو لب هام و به خنده مجبورشون کردم :
    - بازم ممنون. خدافظ
    نباید میفهمید. حالم بده وگرنه ولم نمی کرد.حالت تهوع بهم دست داد. کلاس امروز تشریح یه حیوون بیچاره بود.
    در حالی که سعی می کردم لنگ نزنم از حیاط دانشگاه رد شدم. همه جا ماشین پارک شده بود. رسیدم دم در.
    حالا می بایست جلو تر تاکسی می گرفتمو می رفتم خونه باغ. با این که هوا یه کم سوز داشت ولی آفتاب میزد تو کله آدم.
    انگار نه انگار ساعت یازدهه.پامو از دانشگاه گذاشتم بیرون که صدای بوق شنیدم. نگاه کردم دیدم مهراد جلو تر
    ایستاده.به ماشین تکیه داده بود و یه یقه اسکی خوشگل بافت تنش بود. عینک دودی شم زده
    بود به چشمش. رفتم طرفش و گفتم:
    - سلام.اینجا چی کار می کنی؟


    عینکشو در آورد و ابروشو داد بالا و گفت:
    - سلام. گفتی ساعت 11 کلاست تموم میشه. آزمایشگاه داشتین؟
    چجوری یادش مونده بود؟ حتی میدونست چه کلاسی داشتم.با تعجب گفتم:
    - من اینو دو روز پیش بهت گفتم. چطوری یادت موند؟
    اخم کردو گفت:
    - اون پسره که پشت سرت بود کی بود؟ تا تو اومدی طرفم رفت.
    عجب حواس جمعی داره ! لبه پایینیمو آوردم جلو و گفتم:
    - نمی دونم. حتما خواست کرم بریزه. بیخیال. من اصلا بچه های دانشگاهو نمی شناسم. تازه
    جلسه اولم بود اومدم.
    مهراد سرشو تکون دادو گفت:
    - خیله خب. سردت شد. بریم تو ماشین. دستت یخ کرده.
    دستامو نگاه کردم. سرد بود.مهراد ملوان زبل بود، حواسش همه جا هست. رفتم تو ماشین. مهراد راه افتادو گفت:
    - گاهی دلم می خواد دستتو بگیرم تو دستام تا گرم شی!
    با مهر نگاهش کردم. دهنمو باز کردمو قبل از این که حرفی بزنم گفت:
    - اونجوری نگام نکن. میام فشارت می دما! اون وقت له می شی!
    خنده شبطانی ای کردم و گفتم:
    - ها ها خیال کردی. من دفاع شخصی بلدم. با دو حرکت می اندازمت اونور.
    مهراد ادای ترسیدن در آورد و گفت:
    - وای دارم از ترس می میرم
    ابرومو دادم بالا و با حرکت سر گفتم:
    - حالا شد.
    مهراد خندید و گفت:
    - رو چی آزمایش می کردین؟ انفجار که درست نکردی؟ نکنه نصیروالدین توسی بازی در آوردی؟
    - نه بابا. تشریح داشتیم. یه حیوون بیچاره رو باز کردنو دل و روده اشو در آوردن. حالم اصلا خوب نیست.
    مهراد سریع سرشو برگردوند طرفم و لبخندش محو شد. گفت:
    - چیکار می کنی با خودت.؟ خوب از کلاس می رفتی بیرون. رنگت پریده.
    سکوت کردم.حرفی برای زدن در مقابل این همه نگرانی برای یه موضوع ساده رو نداشتم.
    مهراد جلو تر ایستادو از سوپرمارکت کیک و ساندیس و شکلات گرفت.
    نشست تو ماشینو گفت:
    - بخور.
    گفتم:
    - الان میریم خونه که ناهار بخوریم.
    با حالتی کلافه گفت:
    - گفتم همشو بخور. تا آخر.
    با غیظ نگاهش کردمو صورتمو کج و معوج کردمو با حالتی مسخره گفتم:
    - چشــــم جناب
    چشم غره ای داد که تنم رو به لرزه انداخت. همون طور که دمغ بودم ؛ کیکو باز کردمو نصفشو چپوندم تو دهنم.
    رو مو به طرفش برگر دوندمو با دهن پر گفتم:
    - خوبه؟
    بر خلاف انتظارم خندید و گفت:
    - آب میوه هم بخور.الان می پره سر گلوت
    کیکو به زور گاز زدمو فرستادمش پایین. آب میوه رو باز کردمو گرفتم به طرفش. گفت:
    - نمی خورم.
    با سمجی گفتم:
    - تا نخوری منم نمی خورم. می دونی که آخرشم مجبور می شی بخوری.
    لبخند زد و گفت:
    - دارم رانندگی می کنم.
    نی آب میوه رو آوردم کنار دهنش و گفتم:
    - بخور دیگه
    سرشو آورد جلو و یه ذره خورد که از جلو ماشین اومد و مهراد سریع زد رو ترمز.یه کم از آب میوه
    ریخت رو لب و صورتش. دستشو گذاشت رو بوق زیر لب یزی زمزمه کرد.و ماشین جلویی عذر خواهی کرد و
    رفت. گفت:
    - دیدی؟
    خواستم یه جوری بحث رو عوض کنم تا حالش بدتر ازین نشه . واسه همین مثلا اومدم مزه بریزم.لحنم رو بچگونه کردم:
    - عیب نداره. اعصابتو خورد نکن. خدارو شکر کن که سالمی
    نگاهم کردو دوباره باهمون لحن بی احساسش گفت:
    - سالمـــــیم!
    روی میم آخر تاکید کرد.نمی دونم چرا ولی خیلی خوشم اومد. توی عصبانیت هم به فکرم بود. خندیدمو گفتم:
    - صورتت و چونه ات کثیف شده. تو کیفم دستمال دارم.
    مهراد یه گوشه نگه داشت. دستمو بردم تو جیب جلویی کوله و دنبال دستمال گشتم که دستم
    خورد به یه کاغذ. تعجب کردم. من که این تو کاغذ نداشتم. آوردمش بیرون. یه شماره نوشته شده بود. مهراد گفت:
    - چیه؟
    - شماره اس. حتما وقتی کیفم افتاد گذاشت تو کیفم.
    اخم کرد : کی؟
    با خونسردی گفتم:
    - یه پسره بی سروپا. تو دانشگاه کیف از دستم افتاد. اومد کیفو برداشتو بهم داد. من تو کف
    اینم که چجوری اینقدر سریع این کارو کرد!
    مهراد اخمش بیشتر رفت تو همو گفت:
    - چطوری کیف از دستت افتاد که اون برات برش داشت؟
    دوست نداشتم جوابشو بدم ولی میدونستم اگه نگم چه بلایی سرم میاره. آخه بدم میاد از حساب پس دادن.
    - هیچی ، پله لیز بود. دو تا پله رو سر خوردم.همین.
    چشمای مهراد گشاد شد. با ناراحتی گفت:
    - الان خوبی؟ تو سر خوردیو الان داری بهم میگی؟
    نگاهمو ازش گرفتم:
    - اوهوم.
    و کاغذ شماره رو از وسط نصف کردم. مهراد گفت:
    - چیکار می کنی؟ بدش به من.
    - نمی خواد. دنبال دردسر می گردی؟
    - بده به من. باید حالیش کنم چه غلطی کرده.
    یه چیزی تو صداش بود که مجبورم کرد کاغذو بهش بدم. کاغذو گذاشت تو جیبش. دستمالو
    برداشتمو صورتشو تمیز کردم. نگاهم کردو با مهربون شدن حالت چشمهاش ازم تشکر کرد. لبخند زدم.
    - با کیان حرف زدم
    با تعجب برگشتم طرفش و با وجد گفتم :
    - چی گفتی؟ چی گفت؟
    - دارم راضیش میکنم
    ای بابا این که نصفه و نیمه حرف میزنه.گفتم :
    - همین؟ عکس العملش چی بود؟
    - آنا ، این یه بحث مردونه بین من و کیانه .
    آها این یعنی هیچی نگو. ازین که حرفی در نمیاد. با کیانم که نمی تونم حرف بزنم. قهرم باهاش.


    در سالن رو باز کردمو پریدم تو.همه انرژیمو گذاشتم تو حنجره ام و با صدای بلند سلام کردم.
    مهراد پشت سرم وارد شد و با خنده ازم آروم تر باشم.خونه اشون هنوزم به دیوونه بازی های من عادت نکرده بود.
    خب یکمم راست میگفت. شاید گوهرجون خواب بود!
    به مسخره اداشو در آوردمو رفتم تو آشپز خونه. گوهر جون رو صندلی نشسته بود و میز چیده شده
    بود.بلند شد و جواب سلاممو دادو قبل از من بوسم کرد.مثل همیشه بلوز رنگ روشنی تنش بود. با دامنی باکلاس و گرون قیمت
    پر از گل های کوچیک و بزرگ. گفت:
    - دخترم بیا ناهار. مهراد تو هم بیا.
    با ذوق ازین که میز چیده شده و دیگه نیازی به کار کردن من نبود گفتم:
    - گوهر جون میزو خودتون چیدین؟
    مثل این که دلیل ذوقم رو از چشمام فهمید. چون خندید :
    - نه عزیزم. مستخدم چیده!
    چشمم گرد شد.گفتم:
    - یعنی چی؟
    - همین دیگه. دیر یا زود باید این اتفاق می افتاد.
    به مهراد نگاه کردمو اونم حرفای گوهرجونو با سر تایید کرد. روبه گوهر جون گفتم:
    - پس من امروز می رم خونه خودم. مشکلم حل شده.
    گوهرجون با لحنی آشفته گفت :
    - یعنی چی؟ مگه میشه؟
    - اینجا سختم میشه. فکر می کنم...
    مهراد اومد جلو و با اون اخم ترسناکش اظهار وجود کرد :
    - ازین فکرا نکن. نمی ذارم بری.
    گوهر جون گفت:
    - آنا اگه بری نمی بخشمت. از دستت دلخور می شم.
    معصومانه نگاهشون کردم. هر دو کاملا جدی بودن. دو نفر به یه نفر؟ نامردیه ! گوهر جون که دودلی
    و ناراحتی رو تو چشمام دید دستاشو به هم زد و با شادی ادامه داد:
    - خیله خوب دخترم. بشین غذاتو بخور
    سرمو تکون دادمو نشستم پشت میزو غذایی که صبح درست کرده بودمو خوردم. خونه تمیز شده بود.
    آشپزخونه ردیف تر شده بود و کابینت ها برق میزدن.ساکت بودمو فکر می کردم. گوهر جون بیشتر از همیشه
    می خندیدو قربون صدقه ام می رفت.

    ظرفارو جمع کردمو رفتم تو اتاقم. به شدت خوابم میومد.داشتم تختمو مرتب می کردم که
    گوشیم زنگ زد. کیان بود.از ذوق بال در آوردم اما به سردی جواب دادم :
    - الو؟
    - سلام خواهر خلم.
    با عصبانیت گفتم:
    - خل خودتی.
    - نه اتفاقا خل تویی که داداشتو میدی دسته مامور پارک!
    با اینکه معلوم بود سرحال نیست بازم میخواست وانمود کنه که حالش خوبه. دلم طاقت نیاورد و گفتم:
    - بیخیال کیان. هنوز اون یادت هست؟ دلم واست تنگ شده.
    نفسشو پرسر و صدا داد بیرون :
    - ولش کن. امشب دلتنگیت سر میرسه!
    با تعجب گفتم:
    - چطور؟
    - نمی دونی؟ تو ساعت هفت شب خونه باش. مامان منتظرته.
    داشتم از کنجکاوی می مردم . گفتم:
    - آخه چرا؟
    کلافه شد و پوفی کشید :
    - اوف. تو چقدر گیر می دی آنا. امشب مهراد و مادرش میان اینجا.
    چشمم درشت شد:
    - جانم؟
    به تعجبم اهمیتی نداد و با حالت خواهشی یهو گفت:
    - آنا...؟ دوستش داری؟
    نمیدونم دوست داشت چی بشنوه ، نمیتونستم حدس بزنم. پس بی وقفه گفتم:
    - کیو؟ مهراد؟آره. خیلی...
    چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت:
    - مهرادم همینو گفت. باید برم و بیشتر فکر کنم. هضمش راحت نیست.
    حالم عوض شد. درست شبیه خودش شدم. سرگردون و گیج .قبل ازین که بتونم حرفی بزنم گفت:
    - قطع می کنم.تا ساعت هفت. مواقب خودت باش
    - تو ام همین .. کیان مراقب باش ، می بینمت داداشی.
    قطع کردم.حق داشت. کیان باید برام نقش پدر رو بازی میکرد. پس این همه فکر و دغدغه می تونست طبیعی باشه.
    بیچاره کیان .. حالا این فشارم میره روش.مطمئنم نمی دونست عاشق شدنم رو کجای دلش بذاره .
    حالا باید با مهراد حرف می زدم. از اتاقم اومدم بیرون و یه راست دره اتاقشو زدم. تق تق تق. جواب نداد. بلند تر زدم. تق تق تق.
    بازم جواب نداد. داشتم به در مشت می زدم که صدای نگرانش از پشت سرم بلند شد:
    - آنا؟
    ترسیدم. دستمو گذاشتم رو قلبمو گفتم:
    - حموم بودی؟
    به سرتاپاش نگاه کردم. چه برقی میزد . از فکرک خنده ام گرفت. مگه ظرف بلوریه؟
    - آره. کاری داشتی؟
    رومو کردم طرفش و گفتم:
    - پ ن پ. کارت که تموم شد صدام کن کارت دارم.
    رفتم تو اتاقم. ده دقیقه بعد اومد پشت در و در زد. بازش کردمو هیکلش پشت در نمایان شد.گفت:
    - جانم؟ کاری داشتی؟
    نمی دونستم جوری باید بهش بگم. بلاخره بعد از گرفتن چشمام از چشمش جون کندم و گفتم:
    - تو... امشب...
    لبخند زدو سرشو تکون داد. گفت:
    - امره خیره ! خب؛ حالا چی می خوای بپوشی؟
    چپ چپ نگاهش کردم.موضوع به این مهمی رو به من نگفته حالام شوخی میکنه.دستاشو به علامت تسلیم برد بالا و گفت:
    - داشتم شوخی می کردم.
    خندم گرفت. گفت:
    - چیه؟ بلاخره که باید ماله من بشی؟
    ابروهامو دادم بالا و با ناز رومو گردوندم :
    - تا ببینم کیانو مامان چی میگن.
    خندش محو شد. لبخند مغرورانه کجی زدمو گفتم:
    - منم الان خوابم میاد شب بخیر
    خندید. تازه متوجه سوتی که دادم شدم. گفت:
    - انقدر حواست پرت شد؟ الان ظهره ها !
    به مسخره خندیدمو گفتم:
    - اِ واقعا؟ خوب شد تو بهم گفتی وگرنه فکر می کردم شبه.!
    اخم قشنگی کردو گفت:
    - دختر تو چقدر زبون داری!
    زبونمو آوردم بیرون و گفتم:
    - کجاشو دیدی ؟ بقیشم تو دهنمه!
    بهم خیره شد. دستمو بردم بالا و گفتم:
    - چائو
    اینو از پرستو یاد گرفته بودم . به ایتالیایی یعنی خدافظ. درو بستم و به در بسته اتاق تکیه دادم.
    حضورشو هنوزم پشت در حس میکردم.
    ساعت شش بود. حاضر بودم. می خواستم رویه شلوار جین خوشگلم یه مانتوی کوتاهی که
    تازه گرفته بودم رو بپوشم. چهارخونه های ریزه مشکی و طوسی و قرمز داشت با زمینه
    مشکی. شال طوسی مو انداختم سرم و پالتومو پوشیدم. در اتاقو باز کردمو اومدم بیرون. از
    پله ها پایین اومدمو وارد سالن شدم. با گوهر جون خدافظی می کردم که مهراد از پشت سرم
    گفت:
    - من می رسونمت.
    نگاهش کردمو گفتم:
    - خودم می رم. نیازی نیست.
    به حرفم توجهی نکردو سوییچ ماشینو برداشت. دهنمو باز کردمو با آه گفتم:
    - آخه....
    و بقیشو با صدای ناله آرومی گفتم:
    - می خواستم تنهایی فکر کنم.
    گوهر جون که صدامو شنیده بود گفت:
    - انقدر مهرادو اذیت نکن. فقط کافیه بهش بگی ساکت باشه و می خوای فکر کنی. تا زمانی
    که خودت حرف نزنی چیزی نمی گه.
    راست می گفت، مهراد آدمی بود که به همه و هر چی که لایق احترام باشه احترام می ذاشت و
    همین باعث می شد همه حتی غیر ارادی بهش احترام بزارن!
    گوهر جون رشته افکارمو پاره کرد:
    - تو اصلا به چی می خوای فکر کنی؟ مهراد مگه فکر کردن داره؟ به خدا پسر خوبیه!مادرو ببین پسرو بگیر! والا..
    خندم گرفت. گفتم:
    - گوهر جون اون مادرو ببین دخترو بگیره!
    دستشو گذاشت رو دهنشو گفت: وا؟ من تا بحال جور دیگه ای فکر می کردم!
    خندم بیشتر شد. با شنیدن صدای بوق ماشین مهراد، با عجله خدافظی کرد و سوار ماشین شدم. مهراد آدمی
    بود که نمی خواست هیچ وقت دیر کنه. به قول امروزی ها آن تایم بود. از افکارم خندم گرفت.
    انگار خودم ماله عهد بوق بودم. مهراد گفت:
    - خوشحالی؟
    لبخندمو با اخم عوض کردمو گفتم:
    - نمی دونم! باید فکر کنم. فعلا دلم برای مامان تنگ شده دلم می خواد گریه کنم.
    سرشو تکون دادو آروم گفت: حق داری...
    بعد ساکت شد. داشت خوابم می برد که رسیدیم.جالبه ! می خواستم فکر کنم اما حوصلم سر رفت.
    مهراد که فکر کرد خوابم گفت:
    - آنا خانوم؟ پاشو ساعت هفت شده. دیر می کنیا!
    اعصابم خورد شد. جوری می گفت انگار جلسه قرار دادم با شرکت نفت دیر شده. نفس با سر و صدایی کشیدم. گفت:
    - آفرین دخترخوب. می بینمت.
    سرمو تکون دادمو گفتم: خدافظ مهراد
    در ماشینو باز کردمو داشتم پیاده می شدم که با صدایی ناراحت و شاید با التماس گفت:
    - آنا؟
    سرمو با تعجب برگردوندمو گفتم:
    - جانم؟
    نفس عمیقی کشید و گفت:
    - فقط خواستم بگم اگه هر اتفاقی افتاد، هر چی که شد بدون من بازم دوست دارم. حتی بیشتر از اونی که فکرشو بکنی!
    بهش لبخند زدمو گفتم:
    - می دونم عزیزم. هر چی که بشه من بازم باهات می مونم.
    پیاده شدمو با نگاهش همراهیم کرد. درو بستم و شیشه رو کشید پایین. انگار یه لحظه رو هم نمی خواست از دست بده. گفتم:
    - بد به دلت راه نده. هیچی نمیشه!
    - مراقب خودت باش. من که نیستم پیشت، خودتم همکاری کن!
    خندم گرفت. سرمو به حالت گمشو تکون دادمو با خنده زنگ در خونه رو زدم. صبر کرد
    وارد خونه بشم و بعدش رفت. حس عجیبی داشتم. خیلی وقت بود پشت دره این خونه نبودم!
    در باز شد و رفتم تو. به گل ها و کاکاتوسا خیره شدم. دلم براشون تنگ شده بود. ای وای کاکاتوس من گل
    داد. رفتم طرفش. ازون کوچولو ها بود که با مدت زمان بزرگ می شدن.از نگاه کردن
    به باغچه دست برداشتم. به حیاط خیره شدم. کف حیاط سنگ ریزه بود. و باغچه بغل در
    ورودی خونه قرار داشت . یه طرف حیاط خونه خوشگل ونقلیمون بود که همه از
    گرما و صمیمیت خونمون تعریف میکردن بس که فضاش خوشگل و خودمونی بود. مامان با با
    پیراهن بلند آبی رنگش ، از شیش تا پله ای که به حیاط می خورد اومد پایین و با ذوق گفت:
    - خودتی آنا؟ درست می بینم؟
    برگشتمو نگاهش کردم. چقدر لاغر شده بود! بینی کوچیک و لب های خوش فرمی داشت که
    من از شانس خوبم ازش به ارث برده بودم. مامان همیشه می گفت لب و بینی رو از من و اندام موزونت رو
    از بابا و چشماتو از عمه ات گرفتی.یهو گریه ام گرفت. گفتم:
    - مامان خوشگلم آره خودمم. بچه کوچیکت اومده.
    دویدم طرفش و با همه وجودم بغلش کردم.دستشو گذاشت رو گونه ام و گفت:
    - چقدر لاغر شدی؟ حالت خوبه؟
    دوباره به خودم فشارش دادمو گفتم:
    - معلومه که خوبم. بهتر از این نمیشم.شما خودت هم لاغر شدی. دلم برات تنگ شده بود.
    - قربونت برم دخترم.
    داشتیم باهم از پله ها بالا می رفتیم که صدایی شنیدم:
    - زری ، انگار دختر گمشده ات رو بعد 7 سال پیدا کردی.
    به مامان نگاه کردم. زیر گوشم گفت:
    - عمو عابد رو دعوت کردم.
    خوشحالی با دوز بالا به وجودم تزریق شد. بلاخره باید یه بزرگتری می بود. عموعابد رو خیلی دوسش داشتم.
    همیشه از بچگی یه شکلات دسته دار به من و یه بیسکوییت رنگارنگ به کیان می داد. کلا آدم راحت
    و شوخی بود اما به موقعش یه عالمه سیاست داشت و آدم جدی ای می شد. با صدای بلندگفتم:
    - سلام عمو، خب دلم تنگ شد برای مامانم!
    استکان چاییشو گذاشت رو زمین و بلند شد.قد بلندی داشت و لاغر بود. موهاش یه دست
    سفید بود اما صورت کاملا جوونی بود. لبخند و صدای خنده اش منو یاد بابا می انداخت.
    به سرعت رفتم طرفش. دستشو گذاشت رو سرمو گفت:
    - دلت فقط برای مامانت تنگ شد؟
    چندین ماه بود که نمی دیدمش. حقیقتا دلم براش تنگ شده بود. رفتم تو بغلش و گفتم:
    - البته که نه. دل من برای همتون تنگ شده
    خندیدو منو از بغلش کشید بیرون و پیشونیم رو بوسید. چشمامو بستم. بوی بابا رو میداد.
    چشمامو باز کردمو یه شکلات دسته دار جلوم بود.از ذوق دلم می خواست پرواز کنم.
    شکلات رو از دستش گرفتمو گونه اشو بوسیدم. با عجله وارد اتاقم شدم. همه چی سره جاش بود ،
    غیر از لباسای کیان که یه گوشه افتاده بود. خندم گرفت. همراه باهاش سیل اشک از چشمام بیرون ریخت.
    یاد گذشته افتادم. روی دیوارا جای چسبو پونز هایی که باهاش برنامه ساله تحصیلی و نقاشی هامو می چسبوندم بود.
    روی همشون دست کشیدم. خونه ما کلا دوتا اتاق داشت. یکی برای من بود یکی برای کیان. آشپز خونه هم
    ته پذیرایی بود. شکلات دسته دارو گذاشتم روی میزو لباسامو در آوردم. رفتم تو آشپز خونهو گفتم:
    - مامان هر کاری هست بگو تا بی انجامم!
    خندیدو گفت:
    - تو هنوز یاد نگرفتی چجوری حرف بزنی؟
    ابرو هامو انداختم بالا :
    - نچ. یاد نگرفتم.
    - بشین شیرینی ها رو داخل ظرف شیرینی بچین.
    - چشـــــــم خانــــــوم
    چشمکی بهش زدمو جعبه شیرینی رو گذاشتم رو زمین. عمو داشت مستند ماهی گیری میدیدو حواسش تو تی وی بود.
    آخه ماهیگیری هم شد سرگرمی؟ این که همش انتظاره و حوصله آدم سر میره!

    تقریبا کارم تموم شده بود که متوجه شدم مامان داره گریه می کنه. با ناراحتی گفتم:
    - مامان،از چی ناراحتی؟ بهم بگو مامانم..
    اشکاشو پاک کردو گفت:
    - از چی بگم آنا؟ از تنهایی می ترسم. دخترمو برای این که نمیره مدت طولانی ای ندیدم. حالا
    هم که می خواد بره خونه بخت. پسرم هم که نزدیک سی سالشه ، بلاخره که زن می گیره.من باید چیکار کنم؟
    لبخند زدمو ابرومو دادم بالا:
    - مامان جونم. کیان بیستوهشت سالشه. قصد ازدواجم نداره، اینو من می دونم. اگرم بره زن بگیره من خودم هستم. خودم دورت می گردم.
    کمی آروم شد. برای اینکه حالش بهتر شه ادامه دادم:
    - تازه، از کجا می دونی این دفعه من می رم؟ اینم یکی مثله همون خواستگارا!
    چشماشو تنگ کردو گفت:
    - یعنی من تورو نمی شناسم؟ تو برای کدوم خواستگاری اینجوری تیپ می زدی؟ اولین
    باره که روزه خواستگاری کبکت خروس می خونه
    با تعجب نگاهش کردم. پوز خندی زد و گفت:
    - واقعا که!
    دوباره رفتم سر کارم و شیرینی هارو چیدم. این دفعه مامان گفت:
    - آنا؟
    - جونم مامان جون؟
    - دوستش داری؟
    با گیجی گفتم :
    - کیو؟
    مامان که معلوم بود از دستم کلافه شده گفت:
    - خودتو به اون راه نزن! کیان گفته دوسش داری. درسته؟ می خوام نظر خودتو بدونم.بلاخره باید ببینم دامادم چجوریه.
    بدون فکر و بی وقفه گفتم:
    - مامان من واقعا مهراد و دوست دارم.
    مامان نگاهم کرد. مشخص بود که می خواد راهنماییم کنه. منم به همین احتیاج داشتمو مامان
    تو این کار ماهر بود.بلاخره گفت:
    - چی باعث شده که اینقدر دوسش داشته باشی؟
    فکر کردم. مامان ادامه داد:
    - من هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر عاشق کسی بشی! تو از بچگی تا کسیو درست نمی
    شناختی باهاش حرف هم نمی زدی! چیز دیگه ای که باعث تعجب منه اینه که تو جزو اون
    دسته از آدمایی هستی که دیر دل می بندی و اگرم دل بستی دیر از یاد می بری! چطور اون
    پسر تونسته تو رو اینقدر سریع دلبسته خودش بکنه؟
    به حرفای مامان فکر کردم. راست می گفت. گفتم:
    - مهراد کاملا برعکسه پسرای دیگه ایه که دیدیم. قابل اعتماد و با شخصیت و مهربونه.
    - دختر اینا رو ول کن. برام توضیح بده که اولویت هات چیه؟. بعدش ببین اون چیزایی که تو توی اولویت هات داری رو داره یا نه؟
    فکر خوبی بود. فکر کردم. گفتم:
    - اولویت اولم همین سه حسن شخصیت بود که بهت گفتم که همه رو داره.
    بازم رفتم تو فکر. مامان گفت:
    - دیگه چی؟
    - خب... خانواده برای من خیلی مهمه. گوهر جون خانوم خیلی خوبیه و پدرش هم به گفته خودش و گوهرجون آدم خوبیه.
    مامان به نشونه تفکر انگشت شصتشو نزدیک دهنش برد و گفت:
    - پس سر سفره پدر مادر بزرگ شده. خب دیگه نبود؟
    - چرا، بعد اینا قیافه اس!
    مامان تعجب کرد.گفت:
    - جالب شد! آنا من فکر نمی کردم که قیافه طرف برات مهم تر از پول باشه!
    چهره ام درهم رفت. گفتم:
    - پول آخرین اولویت منه چون خودم می تونم بهش برسم. طرف من باید قیافه ای داشته باشه که من خوشم بیاد.
    - خیله خب باشه. داره؟
    در جعبه رو گذاشتم روش و گفتم:
    - چی داره؟
    مامان که عصبی شده بود گفت:
    - چقدر دوهزاریت کجه دختر! قیافه رو می گم.
    خنده ام گرفتو گفتم:
    اوه. دخترکشه!مگه خودت ندیدی؟
    - چرا دیدم دخترم ولی نظر تو مهمه نه من.تازه همچین می گی دخترکش انگار که بردپیته.
    تو خودت چی کم داری؟ تو ازش خوشگل تری..
    با خنده حالت لوس شدن گفتم:
    - مامان تو برد پیتو می شناسی؟
    - چه می دونم. داداشت هر روز خدا میاد میگه شبیه بردپیت شدم و تریپ خوشتیپ بودن بر میداره.
    اون وقت توقع داره من با این همه دلتنگی بخندم. آخه بچه این قدر از خود راضی؟
    قهقهه ای زدم. گفتم:
    - اینارو بیخیال. مهراد هر چقدرم از نظر بقیه زشت و بد باشه پیش من اینطوری نیست.
    - مثله این که خیلی دوسش داری. من که نگفتم زشته. ماشاءالله صورت سفید و چشمای خاکستری داره.
    قدشم بلنده. البته گفته باشم تو ازش خوشگلتری!
    لبخند زدم.مامان ادامه داد:
    - به قول خودت بیخیال. اولویت بعدی؟
    هیچی. به نظرم مهراد کامله. اما یه چیزی هست.
    - دیگه چی هست آنا؟
    نفسمو پر سر و صدا دادم بالا :
    - مهراد دیوانه وار عاشق منه اما من دوسش دارم. این منو آزار میده.
    مامان شیرینی ها رو از زیر دستم برداشتو گفت:
    - چرا؟
    - می ترسم عشق زیاد کورش کنه! می ترسم بس که دوستم داره حبسم کنه!
    مامان به ترس من توجهی نکرد و با بیخیالی گفت:
    از هر چی بترسی سرت میاد! هیچ نترس. اینا به خاطر اون کتاباییه که قبلا می خوندی ؛ اونا فکرتو خراب کرده.
    ای بابا دوباره یاد رمان خوندن من افتاد. نمیدونم چرا همیشه باهاش مشکل داشت.
    - مامان بیا دوباره راجع به رمان خوندن من بحث نکنیم باشه؟
    مامان سرشو تکون دادو گفت:
    - کتاب یا رمان. چه فرقی داره؟
    زنگه در به صدا در اومد.مثله قدیما که دربون خونه بودم از جا پریدمو رفتم تو حیاط.دمپایی رو با عجله پوشیدم و
    در رو مثله دربان ها باز کردم. کیان ، باکلی خرید رسیده بود خونه.قیافه در همش با دیدن من شاد شد.
    خواست حرفی بزنه اما وقتی دید من همونجا ایستادم ، چیزی نگفت.این دفعه نپریدم بغلش فقط گفتم:
    - سلام. خوش اومدی.
    با تعجب نگام کرد. گفت:
    - دلم تنگ شده بود واسه روزایی که تو برام درو باز می کردی و باعث می شدی همه چی یادم بره!
    دلم یه جوری شد. تصمیم گرفتم یه خورده غرورمو بزارم کنار.با مهربونی نگاهش کردم.گفت:
    - لجباز تر از خواهر من تو دنیا داریم؟
    صورتمو جمع کردمو خواستم با لب جمع شده بگم " نه "، که در رو بست و خرید ها رو گذاشت رو زمینو محکم بغلم کرد.
    آروم شدم. به خودم فشارش دادم و گفتم:
    - منم دلم تنگ شده بود داداشی
    دستشو گذاشت رو سرمو در یه حرکت وحشیانه موهای سرمو به هم ریخت. واسه بستن موهام کلی وقت گذاشته بودم.
    جیغ کشیدم:
    - مرض دار... لحظه احساسی رو خراب کردی!
    بلند بلند خندید:
    - می خواستم ببینم دستی که تازه از گچ بیرون اومده هنوز کارایی قبلو داره یا نه؟
    نگاهی به دستش انداختم. گچ دستشو باز کرده بود.چطور نفهمیده بودم؟خودمو به اون راه زدمو گفتم:
    - جوابتو گرفتی؟
    لبخند مرموزانه ای زدو گفت:
    - آره .گرفتم ولی یه جوریه! حس می کنم نمی تونم درست حرکتش بدم.
    پریدم طرفش و گفتم:
    - اِ پس خوبه ، کارم راحت تر شد
    روش سوار شدم و تقریبا داشتم ازش کولی می گرفتم. دستمو گذاشتم رو سرشو موهاشو بهم
    ریختم.داشت اعتراف به غلط کردم می کرد که عمو اومد بیرون و گفت:
    - نچ نچ. خجالت بکشین. زن داداش اینا همیشه اینجورین؟
    صدای مامان شنیده شد:
    - من عادت دارم .اینا بیشتر وقتا اینجوری ان!
    از رو دوش کیان اومدم پایین و کمکم کرد صاف وایسم چون سرم گیج رفته بود. بهش
    چشمکی زدمو سرشو تکون داد. عمو دمپایی پوشید و اومد پایین و گفت:
    - کیان تو خجالت بکش. با این قدت می افتی سره این دختره که قدش نصف تو هم نیست؟
    سرمو انداختم پایین آروم خندیدم.همزمان سرمو به دو طرف تکون دادمو نچ نچ کردم.کیان
    گفت:
    - عمو این دیگه خیلی مبالغه اس. این وروجک زورش به منم می رسه. نبینین اینقدر
    مردنیه. دمش و زورش تو جیباشه.
    صدای نچ نچم بالا رفت و گفتم:
    - واقعا که... حرف هم می زنی؟ بگو چشم
    عمو خندیدو گوش منو کیانو کشید.کیان دستشو گذاشت کنار گوشش تا زور عمو رو مهار کنه.
    معلوم بود عمو بدجوری داره اذیتش میکنه. در مقابل تنبیه کیان مال من مثله نوازش بود. چیکار کنم بس که همه دوستم دارم.
    بس که گلم عمو دلش نمیاد تنبیهم کنه.کیان هم خندش گرفتو کفت:
    - عمو نگران این نباشین. می دونه چطوری باید مواظب خودش باشه. آخ آخ گوشم
    عمو سرشو به نشونه تایید تکون دادو گوشمونو ول کرد.گفت که بریم بالا.کیان رفت تو اتاقش تا لباسشو عوض
    کنه. بعد چند دقیقه رفتم تو اتاقش و گفتم:
    - تو چرا لباسات تو اتاق منه؟
    دست از مرتب کردن موهاش جلوی آینه بر داشت و گفت:
    - شرم... حیا... عفت . تا جایی که یادمه این کلمات یه روزی معنا داشتن.اگه من لباس نداشتم چی می شد؟
    کمی فکر کردم:
    - یک ، می دونستم لباساتو تو پنج دقیقه عوض می کنیو الان داری موهاتو مرتب می کنی.
    دو؛ اگرم لباس نداشتی درو می بستمو یه ذره می خندیدم. آخه پسر این همه حجب حیا داره؟دختر نیستی که!
    - ای کاش یه ذره از حیای منو تو داشتی. تازه حتما باید دختر باشم که شرم و بفهمم.
    بهش زل زدم وهمین باعث شد بگه:
    - شماره سه چی بود؟
    از فکر بیرون اومدم و زبون تند و تیزم شروع به فعالیت کرد :
    - سه، لباسات تو اتاق منه. چرا؟
    - الان...
    صدای زنگ در باعث شده حرفش ناتموم بمونه...
    خداروشکر که حاضر بودم. فورا از اتاقش بیرون اومدم و عمو و مامانو صدا کردم. کیان از اتاق
    پرید بیرون. معلوم نبود با چه سرعتی پیراهن مشکی خوشگلشو پوشیده بود. با شلوار کتان
    مشکی که تنش بود فوق العاده شده بود و فقط یه کفش ورنی کم داشت که ما تو خونه کفش و
    دمپایی نمی آوردیم.چون همه خونه فرش و موکت بود. اشاره کردم که درو باز کنه و کیان
    از پله ها پایین رفت. درو باز کرد و گوهر جون و مهراد اومدن تو. مهراد تو دستش گل و شیرینی داشت.
    یه کت و شلوار اسپرت سرمه ای تیره تنش بود. گوهر جون با خوشحالی
    اومد بالا و مامان و عمو اومدن که خوش آمد بگن. همه اومدن توی پذیرایی نشستن و مامان
    رفت تو آشپز خونه. رفتم دنبالش و گفتم:
    - مامان تو برو بشین من خودم پذیرایی می کنم. غریبه نیستن که!
    مامان که معلوم بود هل شده سرشو تکون دادو رفت نشست. چایی ها رو ریختمو به
    حرفاشون گوش کردم. گوهرجون راجع به این که شوهر و پسرش فعلا نیستن و بعدا میان
    صحبت می کرد. سینی رو برداشتمو به همه تعارف کردم. به مهراد که آخر از همه نشسته
    بود رسیدم. با لذت نگاهم کردو از چشماش فهمیدم که می خواد تشکر کنه. سینی رو بیشتر به
    سمتش گرفتمو مهراد تازه یادش اومد چایی رو بگیره. خندم گرفتو سینی رو گذاشتم رو میز.
    شیرینی ها رو هم آوردمو مامان کنار خودش و عمو برام جا باز کرد.رفتم وسطشون نشستمو
    برای اولین بار به گلای قالی خیره شدم. وقتی دقت کردم متوجه شدم که چقدر جنس
    فرشمون خوب بوده که تا الان واسمون عمر کرد.خندم گرفت.همیشه اینجور مجلسا آدمو وادار به
    نگاه کردن گلای قالی میکرد.یه دفعه با صدای عمو به خودم اومدم:
    - آناجان برای آشنایی با آقا مهراد برین حرفاتونو بزنین.
    خنده ام رو به زور قورت دادم.الکی مثلا من بار اوله مهرادو می بینم.مامان آروم گفت:
    - راه اتاقتو نشون بده. پاشو دخترم.
    مهراد بلند شد و منتظر نگاهم کرد. از رو مبل پاشدم و خیلی آروم به طرف اتاقم رفتم. در رو باز
    کردمو رفتم روی تختم نشستم. مهراد اومد تو اتاق و درو بست. نفس عمیقی کشید و به میز
    خیره شد. گفتم:
    - به چی نیگا می کنی؟
    - این آبنبات ماله توئه؟
    چشمم درشت شد و پریدم طرف میز و شکلاتمو برداشتم. مهراد جا خورد و رفت عقب.گفتم:
    - ماله خود خودمه. عموم بهم داده.بهت نمی دم
    خندیدو گفت:
    - من نمی خورم. دوست ندارم.ماله خودت
    خیالم راحت شد. قیچی رو از رو میز برداشتمو شروع کردم به باز کردنش. گفت:
    - عموت برات خریده؟
    همین طور که داشتم به زور بازش می کردم گفتم:
    - اوهوم. از بچگی برا من ازینا و برای کیان بیسکوییت رنگارنگ می گرفت. الانم به من اینو به من داد.
    شکلاتو از دستم قاپید و گفت:
    - بده من بازش می کنم. الان دستتو می بری..
    به مسخره نگاهش کردمو شکلک در آوردم.بازش کردو رفت نشست رو تخت. پریدمو بالای
    میز نشستم.شکلاتمو گذاشتم تو دهنمو با لحن کشیده ای گفتم:
    - اوم ، مزش عالــــــــــــــــیه.
    آب دهنمو با صدا دادم بیرون و در حالی که چشمام برق می زد نگاهش کردم. گفت:
    - مثه تو!
    یه لحظه ساکت شدم.نفس عمیقی کشیدمو گفتم:
    - مگه من خوردنی ام که خوشمزه باشم؟
    - آره من خودم درسته قورتت می دم. همین الان دلم می خواد گازت بگیرم.
    تو صورتش خیره شدم و گفتم:
    - چه غلطـــــــا!
    اونم کم نیاورد زل زد تو چشمامو گفت:
    تا باشه ازین غلطا!
    با تعجب گفتم:
    - شیـــــطون شــــــدی !
    - شیطون بودم. مثه تو، ولی بروز نمی دادم. در واقع من ساکت شده بودم چون گرفتار روز مره گی بودم.
    شکلاتمو تو دهنم تکون دادم. از این که دستش این طرف و اون طرف می رفت خوشم میومد.
    مهراد به تختی که روش نشسته بود اشاره کرد:
    - اینجا می خوابیدی؟
    - اوهوم. روی اون تخت.
    آروم دستشو روی تخت کشید. اتاقو ور انداز کردو گفت:
    - اون لباسه کیه؟
    به لباسای کیان خیره شدم. چشمم وا شد. گفتم:
    - کیان داشت میومد که برشون داره که شما در زدین.
    - استرس داری؟
    - نه. تو چی؟
    - من می ترسم که تو رو به من ندن!
    شکلاتمو از دهنم آوردم بیرون و با لحنی که فکر کردم آرومش میکنه ،گفتم:
    - نترس. اگرم چیزی بشه و نزارن به هم برسیم ما بازم ماله همیم.
    چشماش برقی زد و گفت:
    - همیشه، تا ابد. مگه نه؟
    - اهوم. یعنی بعله
    خندیدوگفت:
    -به خاطر این که با تو آشنا شدم روزی هزاربار خداروشکر می کنم. بدست
    آوردنت برام کاره سختی بود ولی هزار بار بیشتر ارزششو داشت.
    با نگاهی پر از مهر بهش خیره شدم.گفت:
    - خب، دیر شد. بریم.
    بلند شدمو درو باز کردم.از اتاق اومدیم بیرون. مامان و عمو پر از سوال و ابهام بهم خیره
    شدن. سرمو تکون دادمو لبخند ریزی از روی رضایت زدم. عمو سرشو تکون داد و گوهر
    جون که تازه منو دیده بود گفت:
    - دخترم. بیا اینجا پیشه من بشین.
    - چشم گوهر جون.
    کلی حرف زدن و آخرش گفتن که ما تا زمانی که پدر و برادر مهراد بیان و برای آشنایی
    بیشتر صیغه بشیم. حرفا رو زدیمو مهریه هم عمو مشخص کرد و پشت تلفن با پدر مهراد حرف زد.
    قرار شد دو روز دیگه که شنبه بود، بریم محضر.مهراد که خیلی خوشحال بود از تو جیب
    کتش جعبه انگشتری در آورد و بازش کرد. انگشتر خیلی ظریف و ساده و فوق العاده
    خوشگلی توی جعبه بود. درش آورد و گذاشتش تو دستم. گوهر جون گفت:
    - این برای نشونه دخترم.
    مامان تشکر کردو گوهر جون گفت که قابلی نداشتو وظیفه بود.
    همیشه از این مراسم های قبلو بعد عروسی بدم میومد. حوصلمو سر می بردن. چند دقیقه بعد
    بلند شدنو خداحافظی کردن.گوهر جون با همه که خدافظی کرد اومد سمتمو قبل هرچیزی، منو کشید تو بغلش و زیره گوشم گفت:
    - همیشه آرزو داشتم تو عروسم و دختر نداشته ام بشی. از خدا متشکرم.
    خندیدمو بوسش کردم.با خنده گفت:
    - از مادرشوهر شانس آوردی.
    خندیدمو گفتم:
    - نمی دونم باید چی بگم!
    - هیچی نگو. فقط بگو بله
    خندم گرفت.مهراد تا آخرین لحظه در سکوت و با چهره ای مهربون تماشاگر ماجرا بود. امشب بدجوری مثبت شده بود.
    سرشو برام تکون داد و آروم گفت:
    - خوب بخوابی عروس خانوم!
    بهش چشمک زدم :
    - سعی کن بخوابی شاه دوماد

    وقتی رفتن عمو با خنده گفت:
    - خب ، آنا رو دادیم رفت، حالا آق کیانمون مونده.
    کیان خندیدو گفت:
    - هیچ وقت عمو... هرگز
    - دلتم بخواد کیان
    مامان هم خوشحال بود هم ناراحت و این از حرکات غیر عادیش معلوم بود. بعد از خنده یهو قیافه محزونی به خودش می گرفت.
    اما عمو خیلی خوشحال بود. کیان رو به عمو عابد کرد:
    - عمو چی شده؟ خوشحالی؟
    - پدر این آقا داماد چه آدم فهمیده ایه. اصلا فکر نمی کردم هنوزم همچین آدمایی باشن. البته غیر از خودم!
    کیان خندید و رو کرد به من و گفت:
    - راس راسی داری می ریا!
    بغض کردمو رفتم تو بغلش.
    ساعته یازده صبح از خواب بیدار شدم. جمعه بود و مامان بیدارم نکرده بود. گوشیو که داشت
    خودشو می کشت برداشتمو از حالت ویبره برداشتم.مهراد بیست و هشت بار پیام داده بود.
    همش نوشته بود: سلام خانومی.ترسیدم خواب باشی برا همین زنگ نزدم. خوب
    خوابیدی؟امروز کیارش و چند تا از دوستاش میان دوست دارم اگه خودت دوست داری تو
    هم باشی. لطفا بیا.هر وقت تونستی زنگ بزن.
    شمارشو گرفتم. هنوز یک بوق هم کاملا نخورده بود که برداشت. خندم گرفت. گفت:
    - صبح بخیر خانومی!
    - صبح بخیر مهراد
    - خوب خوابیدی؟
    - چجورم
    - خداروشکر. ولی من نخوابیدم!
    اخمام رفت تو هم و گفتم:
    - چرا؟
    - داشتم به تو فکر می کردم. به این که چطوری باید امروز و بگذرونم تا شنبه بیاد. ای کاش
    جمعه شب میومدم خواستگاریت تا شنبه صبح بریم محضر. نه؟ اینجوری بهتر نبود؟
    صدای خندم رفت بالا و گفتم:
    - مهراد... عزیزم... چرا به خودت سخت می گیری؟ امروز که مهمون داریم. وقتت پر می شه و من کلا از یادت می رم!
    - واقعا راجع به من اینجوری فکر می کنی؟ تو هیچ وقت از یادم نمی ری. حتی اگه بخوام
    نمی تونم تو رو از یادم ببرم.
    لحنش خیلی تند بود.نفسمو با صدا دادم بیرون.با ناراحتی گفت:
    - آنا از دستم ناراحت نشو . من فقط...
    می دونستم اینارو غیر ارادی گفته.پس لحظه ای که می تونست پر از مهر و محبت باشه رو به ناراحتی تبدیل نکردم.
    حرفشو قطع کردمو با خنده گفتم:
    - می دونم. من الان حاضر می شم. کیارش و رفیقاش کی میان؟
    با صدایی که خنده توش موج می زد گفت:
    - نوکرتم به خدا. خدا از خانومی کمت نکنه.
    - باشه آقای بی مزه. زود بگو؟
    کیارش غروب میاد. تو ظهر... نه نه ، اصلا حاضر باش من همین الان دارم میام دنبالت.
    خندیدم :
    - باشه فقط طول می کشه. تازه از خواب پاشدم.
    - عیبی نداره. به خاطرت همه کار می کنم نوکرت هم هستم.
    - من دارم می رم دشــــــویی. کاری نداری؟
    متعجب گفت:
    - دشوری؟
    - اهوم. دشوری نه دشویـــــی . تکرار کن ببینم یاد گرفتی
    قهقهه ای زد و گفت:
    - باشه. هر چی شما می فرمایید. دشویی
    قطع کردمو حاضر شدم.با مامان و کیان خدافظی کردم.رفتم تو حیاط و کفشمو پوشیدم.
    سریع شلوار چسبون مشکی و یه مانتو جیگری پوشیده بودمو یه ژاکت
    بافتی که خودم بافته بودم دستم بود.توی آینه دستشویی خودمو نگاه کردم.چهره ام به چیزی که
    خیلی وقت بود ازش استفاده نکرده بودم نیاز داشت. از توی کوله ام کیف آرایشمو آوردم بیرون و رژ قرمزی
    که به جیگری میزد رو به لبم زدم. خیلی پر رنگ شد از خودم بدم اومد. دستمال کاغذی رو از تو جیبم برداشتمو
    کشیدم به لبم. دوباره کم رنگ تر زدم و این دفعه فوق العاده شده بود. به چشمم یه ریمل خوشگل زدمو اومدم بیرون.
    بند کفشمو بستمو در حیاط رو باز کردم. مهراد جلوی خونه بود. دویدم سمته ماشینو نشستم.
    مهراد که با چشم باز و تعجب نگام می کرد گفت:
    - ســ ... لام
    خندم امو کنترل کردم :
    - سلام
    نگاهش کردمو دوباره گفتم:
    - اتفاقی افتاده؟
    - آنا ،کم کم دیوونم می کنی خوشگل خانوم.
    با شیطتنت گفتم:
    - مگه بده؟
    - نه . خیلی هم عالیه. اصلا بد نیست آدم دیوونه خانومش باشه!
    از حرفاش مثله همیشه لذت بردم. با کاراش منو بیشتر از قبل عاشق خودش می کرد.
    توی راه برای شنبه برنامه ریختیم. رسیدیم خونه باغ. مهراد یه لحظه تنهام نمی ذاشت. همش
    بهم می رسید. حتی زمانی که گوهر جون خواست باهام تنهایی صحبت کنه ، رفت جایی
    نشست که بتونه از دور حواسش بهم باشه. ساعت ها گذشتو صدای زنگ آیفون تو خونه پیچید.
    طبق عادت رفتم سمته آیفون گفتم:
    - بله؟
    قیافه کیارش اومد جلو گفت:
    - منم دیگه. نه، ماییم!
    خندیدمو گفتم:
    - بفرمایید
    و درو باز کردم. مهراد اومدو گفت:
    - آنا اگه دوست داری میشه بری رژتو کم رنگ کنی؟ حس خوبی ندارم
    لبخند کم رنگی زدم.اسم این حس غیرته آقا مهراد ! یه بار کیان راجع به این که چرا بهم می گه لباسای جلف نپوشمو
    آرایش نکنم گفته بود و من کاملا قانع شده بودم. خودمو جای کیان گذاشتمو بهش حق دادم.
    اون موقع شونزده سالم بود اما یک بارم زیر قولم نزدم. خوب یادم بود که کیان اون لحظه چقدر
    خوشحال شده و ازم تشکر کرده بود. سرمو تکون دادمو گفتم:
    - باشه. الان بر می گردم.
    مهراد که فکر کرد من ناراحت شدم ، گفت:
    - از من ناراحت شدی؟ نمی خواستم این جوری بگم یعنی هر جوری راحتی..
    پریدم وسطه حرفش و راحتش کردم:
    - عزیزم، اگه تو سختت باشه منم سختمه. الان می رم هر دومون رو راحت می کنم. راستش خودمم سختم می شد.
    یه جور قشنگی نگام کردو گفت:
    - خانومی بخدا. ولی باید برا من ازینا بزنی!
    با شیطنت خندیدم و خودمو لوس کردم:
    - چشم سرورم
    چشماش مثل دوتا الماس طوسی رنگ درخشیدن. من واقعا عاشقش شده بودم. از من این حرف بعید بود.
    بدو بدو رفتم تو اتاقمو کلا پاکش کردم. خودمم از رنگش خسته شده بودم. هر چیو در حد تعادل دوست داشتم.
    رژ صورتی کم رنگ و برداشتمو زدم. ماه شده بودم. برا خودم چشمک زدمو با عجله رفتم بیرون و تا رسیدم به پله ها سرعتمو کم کردم
    چون دیدم اومدن تو. اول کیارش اومدو مهراد باهاش دست داد. کیارش دره گوشه مهراد چیزایی گفت و بعدش با صدای بلندی گفت:
    - مینا بیا دیگه. مهراد اینم از مینا. مینا مهراد ، مهراد مینا
    ایستادم. مینا اومد تو. چقدر خوشگل بود.مهراد لبخند کم رنگی زد و گفت:
    - بفرمایید. خوش اومدید. تبریک می گم بهتون!
    نفهمیدم چیو تبریک گفت. چون کارای اون مینائه داشت روانیم می کرد.با ناز گفت:
    - ممنونم آقا مهراد. خوبین شما؟
    مهراد صاف ایستادو لبخندش محو شد.خیلی سرد گفت:
    - ممنون
    بعد روبه کیارش گفت: امید کجاست؟
    مینا با ناز و خرامان رفت جلو تر و به جای کیارش گفت:
    - داره میاد آقا مهراد.
    آقا مهراد رو طوری تلفظ می کرد که دلم می خواست بخوابونم تو دهنش. امید هم اومد و
    مهراد سلام گرمی بهش کرد.حال خوبی نداشت. این امید همون امید توی ویلا نبود.
    تصمیم گرفتم بیام پایین. از رو عادت بلند گفتم:
    - سلام. خوش اومدین
    و لبخند زدم. مهراد راهنمایشون کرد که بشینن و با دیدن من آروم گفت :
    - اینم از خانوم من!
    خوشم اومد اما به روی خودم نیاوردم. مهراد ازم چشم بر نمی داشت. تا زمانی که رسیدم
    پایین نگاهم می کرد و زیر لب چیزایی می گفت. به طرف مهمونا رفتم که سلام کنم.مهراد
    هم اومد دنبالم و با هم روی یکی از مبل ها نشستیم. بعد از سلام و احوال پرسی و حرفای
    خنده دار کیارش، متوجه شدم تحمل مینا واقعا برام سخته.مینا همش به پر و پای مهراد می پیچید.
    دیگه داشت اعصابم خورد می شد. این دختره رو کیارش و امید از کجا می شناختنش و آوردنش؟
    گوهرجون توی اتاقشداشت کتاب می خوند.کاش منم مثل گوهرجون نمیومدم پایین و تو اتاقم میموندم. بلند شدمو گفتم:
    - الان بر می گردم.
    مهراد که متوجه تنفرم از مینا شده بود ،با نگرانی گفت:
    - کجا؟
    - می رم برای گوهرجون چایی و شیرینی ببرم.
    رفتمو برگشتم. دیدم مینا اومده جای من پیشه مهراد نشسته. از عصبانیت خون به مغزم نرسید.برای بار دوم و با کنایه پرسیدم:
    - مینا خانوم خوبین؟
    مینا با ناز گفت:
    - مرسی من که خیلی خوبم. از دیدن تو و آقا مهراد خوشحال شدم.
    و به مهراد نگاه کرد. مهراد بلند شد و گفت:
    - می رم قهوه بیارم.
    داشتم می رفتم بشینم که اومد از کنارم رد شد و گفت:
    - جای من بشین.
    دلم می خواست برم پیشه کیارش و امید بشینم تا حرصشو در بیارم اما مهراد تقصیری
    نداشت. رفتم پیشه مینا نشستم. امید خیلی ساکت بود. گفتم:
    ا- مید چرا ساکتی؟
    قبل از امید مینا گفت:
    - چیزیش نیست .خستس!
    امید که می خواست خودش حرف بزنه با ناراحتی خودشو کشید عقب. به مینا نگاه کردمو با خنده ای مصنوعی گفتم:
    - مینا جان تو عادت داری جای همه جواب بدی؟
    منظورمو گرفت اما خودشم ازون در وارد شد و گفت:
    - این که چیزی نیست، من به جای همه تصمیمم می گیرم.
    و بعد بلند بلند خندید.دستمو گذاشتم روی شونه اش و گفتم:
    - باریکلا. کار خوبی می کنی. ادامه بده!
    با هم خندیدیم اما خنده هر دو مصنوعی بود. از کیارش بابت ویلا و این که چقدر خوشگذشت تشکر کردم. گفت:
    - ای بابا. تو هنوزم اونو یادته؟ باید از مهراد تشکر کنی. در واقع اون برنامه رو چید.
    در همون لحظه مهراد اومدو کناره امید نشست.گفتم:
    - من همیشه و به خاطر همه چی از مهراد تشکر می کنم.
    مهراد با قدردانی نگام کرد اما من با ابرو به طرف مینا اشاره کردم. کیارش سوتی کشید و گفت:
    - اولالا، خوش به حالت مهراد.
    مهراد به من نگاه کرد .خندیدوگفت:
    - بله دیگه ، خانم خوبه خودمه..
    مینا وسط حرفش پرید و گفت:
    - آقا مهراد همیشه اینقدر خوبن؟
    گفتم:
    - مهراد فقط به کسایی که لایق خوبی باشن خوبی می کنه!
    مینا موهای بلوندشو برد پشت گوشش و گفت:
    - چه کسایی لایق خوبی آقا مهرادن؟
    به مهراد نگاه کردمو گفتم:
    - مهراد خودش می دونه و تشخیص میده.کسی از معیار سنجشش خبر نداره.
    بعد خندیدم. مهرادم خندید.مینا خودشو جوری لوس کرد که نزدیک بود عقم بگیره و گفت:
    - مطمئنم آقا مهراد به منم لطف می کنه!
    دهنمو باز کردم تا هرچی از دهنم در میاد بهش بگم اما کیارش گفت:
    - اینو فقط خدا می دونه!
    معلوم بود کیارش هم ازین دختر دل خوشی نداره. مهراد با اخم به زمین خیره شده بود،
    دقیقا مثله همون روزی که بدون لباس خوردم بهش.صدایی از امید در نمیومد.
    این پسر شیطون امروز چش شده بود؟کیارش به امید چیزی گفت و با هم پاشدن
    رفتن توی باغ. مهراد پاشد رفت تا گوهرجون رو صدا کنه. من موندمو مینا. با چرت و پرت
    گفتناش داشت مخمو می خورد. دیگه دیر شده بود. به یه بهونه ای مینا رو سرگرم کردمو
    خودم رفتم دنباله گوهر جون. داشتم از جلوی در شیشه ای رد می شدم تا از پله ها بالا برم
    که دیدم مهراد و کیارش و امید دارن باهم حرف می زنن. در رو باز کردم تا برم صداشون
    کنم.در با صدا باز و بسته شد اما هیچ کدوم نفهمیدن. شایدم فهمیدن و براشون مهم نبود که من بشنوم یا نه!
    کیارش به امید گفت:
    - امید جان. الان دو ماهه که نامزد کردین! تو روز به روز ساکت تر می شی. فکر کنم یه بیماری روانی گرفتی.
    مهراد گفت:
    - اهوم. این درسته. این دختر تو رو روانی کرده. منم اگه کسی چیزی بهم بگه که بسوزمو
    نتونم حرفی بزنم این شکلی ساکت می شم.
    امید دستشو روی چشمای بسته اش گذاشت و درحالی که چشماشو ماساژ میداد با خستگی گفت:
    - مینا نمی تونه به من آسیبی بزنه. من بی اندازه دوسش دارم. تقصیر خودمه!
    مهراد - چی تقصیره توئه؟ تو داری با کارای مینا از داخل می ترکی اما میگی بازم دوستش داری؟
    کیارش - این چجور دوست داشتنیه؟
    مهراد پرید وسط حرف کیارش و آروم گفت: کیارش، مثله این که تا الان عاشق نشدی؟ نمی دونی دوست
    داشتن چیه؟ نمی شه ازش دست کشید.
    امید که نزدیک بود گریه اش بگیره سرشو تکون داد. مهراد ادامه داد:
    - امید، اگه آنا هم چیزی به من بگه یا کاری بکنه که اذیت بشم، منم نمی تونم چیزی بهش
    بگم. ساکت می شم. می ریزم تو خودم.
    امید عصبی شد و گفت:
    - ولی آنا این کارو نمی کنه! می کنه؟ آنای تو عالیه. بهترین خانوم دنیاس!
    مهراد دستاشو گذاشت رو شونه امید و نگاهش کرد.می تونستم حال بد و خجالت مهراد رو از همین جا حس کنم.
    خودمم خیلی ناراحت شدم. به جای مینا من خجالت کشیدم.امید سرشو انداخت پایین و با بغض گفت:
    - داداش منو ببخش... تقصیر خودم نیست. یک ماهه که نمی دونم با کی دارم چجوری حرف می زنم.
    فقط پیشه مینائه که حواسم جمعه!
    - باشه امید. چیزی نشده که! درکت می کنم.
    امید با یه عذخواهی رفت که قدم بزنه. وقتی رفت کیارش گفت:
    - مهراد، باید امید و مینا رو به یه دکتر معرفی کنیم.
    مهراد نفس عمیقی کشید و با سر حرفشو تایید کرد.کیارش ادامه داد:
    - ولی مهراد باورم نمیشه تو همون پسری باشی که از ازدواج فراری بود. دوسش داری؟
    مهراد لبخند زدو گفت:
    - بیش تر از جونم!
    - من نمی فهمم. دختر به این خوشگلی و پاکی به چیه تو نگاه کرده و خوشش اومده؟
    مهراد به پشته کیارش زدو گفت:
    - خودمم در عجبم.
    کیارش خندیدوگفت:
    - نه... خدایی خیلی به هم میاین. خصوصیات های اخلاقی هردوتون شبیه همه!از نظر قیافه ام باهم جورین.
    وای چه حالی میده پشت سر تو حرف بزنن و خودت بشنوی . چه کیفی میکردم من.مهراد جواب داد :
    - برای همین یه دل نه صد دل عاشقش شدم. خدایا کاری کن امید هم بتونه با مینا زندگی راحت و با آرامشی داشته باشه.
    کیارش سرشو تکون داد و خواست حرف مهرادو تایید کنه که مهراد یهو با جدیت گفت:
    - دیگه ام در مورد خانوم من حرف نزن که می زنمت
    کیارش زد زیر خنده و مهراد چپ چپ نگاهش کرد.قبل این که دعوا بشه ، رفتم طرفشون و گفتم:
    - چقدر دیر کردین. مهراد رفته بودی دنبال گوهرجون؟
    - مسئله مهمی پیش اومده بود آنا
    خیالم دیگه راحت شده بود. دیگه با مینا مشکلی نداشتم. مینا باید درمان می شد. دلم برای امید
    سوخت. اونی که پر از شور و هیجان بود چطوری این قدر ساکت و گوشه گیر شده بود؟
    یعنی روابط زیاد از حد زن با یه مردِ دیگه این قدر می تونه مرد رو آزار بده؟ یه درس دیگه از امروزم گرفته بودم.
    بچه ها رفتن.ساعت هشت شب بود.به مهراد گفتم:
    - دیرم شد مهراد، من باید برم خونه.
    با ناراحتی سرشو تکون داد و اجازه رفتن رو صادر کرد. لباسمو پوشیدمو از گوهرجون خدافظی کردم. همراه مهراد
    سواره ماشین شدم. گفت:
    - بریم پیاده روی؟
    - کجا؟
    - تو بازار قدم بزنیم. شاید از چیزی خوشت بیاد.
    خواستم ناز کنم :
    - من چیزی نیاز ندارم
    - شاید از یه شال خوشت بیاد. حالا تو بیا بریم.خوشت نیومد نمی گیریم!دوست دارم برات خرید کنم.
    فکر خوبی بود. من عاشق بازار بودم. وقتی شب می شه بازار قشنگ تر هم می شه. قبولکردم.

    از ماشین پیاده شدیم. بازار یه راسته بلند و شلوغ بود. مهراد اومد کنارم و دزد گیره ماشین رو
    زد.راه افتادیم. تیپ من کاملا اسپرت بود. اما مهراد فقط کفش و سویی شرت ورزشی داشت.
    خیلی از دخترا و پسرا از کنارمون رد شدن که دستشون تو دسته هم بود. کم کم داشت
    حسودیم می شد. آخری شون که نزدیک بود وسط بازار ، برن تو بغل همدیگه.. به مهراد نگاه
    کردم. منظورمو گرفتو گفت:
    - حتی بیشتر از تو ، من دوست دارم دستتو بگیرم و بغلت کنم و فشارت بدم.
    متعجب شدم و پرسیدم:
    - پس چرا تو ویلا دستمو گرفتی و باهام رقصیدی؟
    - اون موقع از کیان اجازه گرفته بودم.
    - الان که از عموم اجازه گرفتی!
    ابروشو داد بالا :
    - اجازه فردا رو گرفتم.
    دست به سینه ایستادمو با اخم، صورت و لبامو جمع کردمو نگاهش کردم. خندیدو بهم خیره
    شد. گفت:
    - ای من قربون حسودیت برم. فقط تا فردا صبر کن. قول میدم انقدر دستتو بگیرمو بغلت کنم
    که از دستم فرار کنی و خسته شی!
    خجالت کشیدم و لبمو گاز گرفتم اما همون طور نگاهش کردم. ادامه داد:
    - میام درسته قورتت می دما!
    خندم گرفت. دوباره به راه رفتن ادامه دادیم. دیگه دیر شده بود. مهراد گفت:
    - حالا که می خوای بری خونه، هیچی هم که نذاشتی برات بگیرم!
    - گفتم که نیاز ندارم.
    رسیدیم به ماشین. مهراد ماشینو جلوی یه سوپرمارکت پارک کرده بود. داشت به طرف
    ماشین می رفت که دویدم سمتش و گفتم:
    - مهراد بیا... بیا
    - چیه؟ بلاخره چیزی می خوای برات بگیرم؟
    با ذوق گفتم :
    - آره ، آره .. بیا
    با عجله و شوق وارد سوپرمارکت شدم. مهراد اومد تو. ازین که می خواست برام چیزی بخره
    خوشحال بود. رفتم سمته میزه فروشنده. آقائه گفت:
    - بفرمایید.چیزی می خواستین؟
    سرمو تکون دادمو با ذوق روی میزو گشتم. اون جا بود. یه دونه با طعم آلبالو رو برداشتم.
    رو به فروشنده گفتم: بلاخره پیداش کردم.
    فروشنده خنده اشو کنترل کرد.مهراد اومد جلو و گفت:
    - چی گرفتی؟
    شکلات دسته دار رو نشونش دادم. شوکه شد و گفت:
    - همین؟ یه چیزه گنده تر بگیر.
    با سمجی و لج گفتم:
    - نه. همینو می خوام
    آقای فروشنده گفت:
    - قدر خانومتو بدون پسر ، کم پیش میاد دخترای امروزی اینقدر قانع باشن
    مهراد خندیدو گفت :
    - از فردا دیگه ولش نمی کنم.
    خواست پولشو حساب کنه که آقائه مانع شد:
    - نمی خواد پول بدی. بخور دخترم. همیشه شاد باشین و بخندین
    از تعجب و تشکر نتونستم چیزی بگم. جواب هردومون لبخند ملیحی بود که دندونامون معلوم شدن.
    از فروشنده چاقو گرفتمو بازش کردم. گذاشتمش تو دهنمو تشکر کردم.

    رسیدیم خونه. داشتم از ماشین پیاده می شدم که گفت:
    - می شه نری؟
    برگشتمو نگاهش کردم :
    - چرا؟
    - بمون. آنا... لطفا
    - باید برم خونه خودم بخوابم.
    با عجز بهم نگاه کرد و گفت:
    - بیا خونه باغ.. اون جا من راحت ترم. می دونم که کجا هستی و یه دیوار باهام فاصله
    داری. نبودت توی اتاق کناریم دیوونم می کنه.
    دلم دیوانه وار می زد و می کوبید. دلم می خواست به حرفش گوش کنم.. اما توی کتاب
    عشاق بی رحم خونده بودم که به حرف دل گوش نکن. به حرف عقل و دل و یا فقط عقلت
    گوش کن. دل ، آدمو بیچاره می کنه! من راهه خوشبختی رو بلد بودم. چرا ازش استفاده
    نکنم؟ پس گفتم:
    - پس جواب کیانو مامانو چی بدم. همونطور که خودت گفتی تا فردا صبر کن. همه چی درست می شه..
    مثل پسربچه ها نگام کرد. برام خیلی جالب بود. مهرادی که اولین روز دیده بودمش با الان
    زمین تا آسمون فرق می کرد.مهراد ، ظاهرش یه مرد جنتلمن و بزرگ و لجبازو بد اخلاقه
    اما نگاهش منو مسخ می کنه. ولی باطن مهراد، یه آدم مهربون و دلسوز و دل رحمه که
    گاهی یه بچه می شه. این خصوصیاتش منو روانی می کرد! براش ب*و*س فرستادمو بهش
    چشمک زدم.از ماشین پیاده شدم. داشتم سمته خونه می رفتم که گفت:
    - آنا دیوونتم! اینقدر دوستت دارم که حاضرم همه چی مو به خاطرت بدم. من عاشقتم آنا!
    برگشتمو با تبسمی روی لبم نگاهش کردم. رفتم طرفه ماشین. مهراد شیشه پنجره رو تا آخر
    کشیده بود پایین. سرمو از پنجره بردم داخل و آروم و آهسته و با ناز گفتم:
    - منم کمی از تو ندارم! دوستت دارم مهراد.

    بوی نون سنگک بیدارم کرد. خورشید نورشو ول کرده بود تو اتاق من. چه روزه قشنگی!
    لباسم رو پوشیده بودمو داشتم از اتاق خارج می شدم که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
    عاشق اون آهنگ adele بودم. بی توجه به کسی که داره زنگ می زنه، رفتم طرفه پنجره و بازش کردم.
    نسیم ملایمی خورد به صورتم. میکس شدن آهنگ adele با این حال و هوا و شوروحال ، عالی بود.
    به خودم اومدمو دیدم گوشیم هنوز داره زنگ می زنه. پرستو بود . خندیدمو برش داشتم. گفتم:
    - هوم؟
    صدای جیغش بلند شد و گفت:
    - کوفت و هوم.. کجا بودی؟
    خمیازه کشیدم :
    - هیچ جا. داشتم از آهنگ زنگم لذت می بردم.
    پرستو به مسخره گفت:
    - اِ جدا؟ منم داشتم از آهنگ پیشوازت لذت می بردم.
    آهنگ پیشوازم کلاه قرمزی بود. همونی که می گفت به به دوباره آمد فصل بهاری... خندم گرفتو گفتم:
    - چشه مگه؟ معلومه که لذت بردی!
    - بیشعور.. منو پشت تلفن علاف کردی که آهنگ گوش کنی؟
    - بیخیال بابا ،پرستو... کاری داشتی؟
    صدای گریه های الکی اش بلند شد.گفت:
    - داری ازدواج می کنی؟
    - هر کی تو رو نشناسه من که میشناسم! اشک تمساح می ریزی؟
    - نخند. لحظه احساسیه
    خنده هام بیشتر شد. گفتم:
    - تو از کجا فهمیدی؟ اتفاقا می خواستم بهت بگم
    - کی می خواستی بگی؟ خوبه خونه هامون نزدیک به همه.از همسایه ها خبره خواستگاری تو گرفتم. نتیجه اش چی شد؟
    - مگه بازی المپیکه که نتیجه داشته باشه؟
    با عصبانیت گفت:
    - منو دست ننداز آنا. بگو چی شد.
    خندیدمو گفتم:
    - هیچی امروز قراره بریم صیغه کنیم.
    با صدایی کر کننده جیغ کشید:
    - لی لی لی! بادا بادا مبارک بادا...
    یهو ساکت شد و ادامه داد :
    - راستی،چرا صیغه؟
    - تازه به این رسیدی؟
    - آره. تازه گرفتم. چرا صیغه؟
    - چون پدر و برادر مهراد نیستن. برای آشنایی بیشتر
    کمی فکر کردو گفت:
    - آها ، گرفتم.
    گفتم:
    - کاری نداری؟ باید برم غذا بخورمو آماده شم.
    با شادی گفت:
    - یه لحظه صبر کن...
    دو دقیقه گذشت. چی کار می کرد این؟ ساکت بودمو گوش می کردم. بلاخره صداش تو
    گوشم پیچید.با صدایی گرفته گفت:
    - خیله خب... تموم شد.
    با ابهام گفتم:
    - چی کار می کردی دختر؟
    - داشتم برای بهترین دوستم آرزوی سلامتی و خوشبختی می کردم.
    گفتم:
    - الهی من فدات بشم پرستو. منم امیدوارم زندگی عالی و با آرامش و خوشبختی ،کنار کسی که دوستش داری داشته باشی.
    پرستو که احساساتی شده بود گفت:
    - این حرفارو نزن. قربونت برم من.تو بهترین دوست منی. تو کسی هستی که تو همه
    لحظات و مشکلاتم پیشم بودی. خیلی دوستت دارم آنا جونم!
    منم احساساتی شدم. بغضم گرفت. دوستیه منو پرستو خیلی محکم بود. گفتم:
    - منم بی اندازه عاشق بهترین دوستم هستم. اگرم برات کاری کردم ، وظیفه ام بود. می
    دونستم که تو هم مثله آدم جبران می کنی.
    از قصد باهاش شوخی کردم که هر دو ازین حال و هوا در بیایم. خندیدو گفت:
    - مرض بگیری آنا، که نمی زاری یه لحظه احساسی داشته باشیم!
    با خنده گفتم:
    - مگه ولنتاین شده عجقم؟
    با تعجب گفت:
    - اِ..... تو هم این زبونو بلدی؟ تو که بدت میومد!
    - آره. هنوزم بدم میاد ولی برای مسخره بازی و تورو سرحال کردن باید به زبون خودت حرفید!
    برام دست زد و بهم آفرین گفت.آخرشم گفت میاد خونه ما تا بهم کمک کنه حاضر شم.خدافظی
    کردمو رفتم صبحانمو خوردم. مامان رفتو لباسی که باید می پوشیدمو آورد. یه مراسم صیغه
    ساده بود. ولی باید سرتاپا سفید می پوشیدم.رنگ کامل سفید به نظرم زیاد جالب نمیومد.
    منم که لباس سفید نداشتم. ناچارا یکی خریده بودیم. البته، رنگش نباتی و طلائی بود .
    شلوار پارچه ای سفیدمو پوشیدمو مانتوی خوشگل کتی و مجلسی مو تنم کردم.تو آینه خودمو
    نگاه میکردم که یهو در اتاق باز شد.خودمو آماده کردم تا به خاطر بی اجازه وارد شدن سر کیان داد
    بزنم ولی با نهایت تعجب دیدم پرستو وارد اتاقم شدو گفت :
    - به به. عروس خانوم
    از خوشحالی روی ابرا بودم ولی بروز ندادم. با اخم نگاهش کردمو گفتم:
    - باید رو در اتاقم بنویسم " قبل از ورود در بزنید "
    خندید.می دونست الان از ذوق پر گرفتم. اومد بغلمو گفت:
    - چقد ناز شدی!
    - مرسی. اما تو که همیشه نازوخانومی!
    من همیشه تیپ اسپرت می زدمو پرستو خانومانه لباس می پوشید. همیشه مثله عروسک
    آرایش می کرد. گفت:
    - تو بدون آرایش خوشگلی پس نیازی هم نداری. مهراد تورو همینجوری پسندیده. دوستش داری؟
    بدون مکث گفتم :
    - خیلی!
    پرستو که کنجکاو بود گفت:
    - من از قیافه و مایه تیله و بعدش باحالیه پسرا خوشم میاد. اما دلم می خواد بدونم، تو که تا
    بحال به کسی نگاه نکردی، از چیه مهراد خوشت اومده؟
    به سقف نگاه کردم. دوباره به پرستو خیره شدمو گفتم:
    - عاشقِ رفتارش، مهربونیش ،بداخلاقیه جذابش ، قیافه جنتلمنش ، نگاه مسخ کننده ،
    غرورش ، حرفاش ، پاکیش و صداقتش، صدای گرمو...
    پرستو حرفمو قطع کردو گفت:
    - بسه بسه... اگه ولت کنم از بوی تنشو فلان فلانشم حرف می زنی!
    پسش زدم :
    - گمشو...
    یهو هردو باهم زدیم زیر خنده.همون وقت گوشیم زنگ زد. مهراد بود. دلم لرزید.سبزو زدمو گفتم:
    - الو؟
    صدای مهربون و بمش با خنده قاطی شدوگفت:
    - آخرش من می میرمو تو به من نمی گی " جان"
    بدجنس شدمو گفتم:
    - همون یه بار بس بود.
    - چرا آخه؟ چرا من نباید ازت عزیزمو جانم بشنوم؟
    - اوم. شاید هنوز عزیزمو جانم نشدی!
    آهی کشیدو گفت:
    - کِی عزیزمو جانم می شم؟
    فکر کردمو با شیطنت گفتم:
    - دو ساعته دیگه
    خندید و گفت:
    - دلم برات تنگ شده.خونه بدونه تو سوت و کوره. می تونم بیام خونتون؟
    خجالت نمی کشی؟
    - نچ. منم مثله تو خجالتی نیستم.
    - تو خیلی هم جلوی بزرگترا خجالتی هستی! دروغگو..
    - احترام به بزرگ ترا واجبه.باید بابت برخی کار ها، به جای عذر خواهی خجالت کشید. به
    هر کی دروغ بگم به تو که نمی تونم دروغ بگم خانومم! ولی تو هرگز خجالت نکش خوشگل خانوم!
    بازم بدجنس شدمو گفتم:
    - آهای... تند نرو. من هنوز خانومت نیستم
    سکوت کرد. فکر کنم ناراحت شد.گفت:
    - تو از وقتی به دنیا اومدی ماله من و از وقتی اومدی توی خونه باغ خانوم من شدی!
    خندیدمو گفتم:
    - هاهاها. صد من بده آش به همین خیال...
    پرید وسط حرفمو با تحکم گفت:
    - آنا
    فهمیدم که این دفعه ناراحت شد:
    - باشه.. ببشخید
    بحث و عوض کردو گفت:
    - تنهایی؟
    - نه، پرستو اینجاست.
    - چرا؟
    - کمکم می کنه.
    - تو چی؟
    خندیدمو با شیطتنت گفتم:
    - آرایش صورت و مو
    - می خوای منو بیشتر شیفته خودت کنی؟
    خندم گرفتو گفتم:
    - لوس شدم.
    پرستو چپ چپ نگاهم کرد. نگاهی پر از سیاست و اخم بهش انداختم و پرستو سرشو انداخت
    پایینو دیگه جیک هم نزد. این نگاهه من روی همه اثر داشت. اما مهراد رو نمیدونستم.گفت:
    - لوس شدنت روهم دوس دارم.
    - دیگه چیو دوست داری؟
    - همه چیتو.اخمت ،خنده هات ، حسودیت ، شیطنتت ،سادگیت ،سیاستت!
    پریدم وسطه حرفشو گفتم:
    - اوه. چقد من خاطرخواه پیدا کردم.
    خندید:
    - شما خاطرخواه داشتی خانومم! من اومدمو تو منو انتخاب کردی.
    خوشم اومد.در واقع یه جوری شدم. دلم خواست برم بغلش کنم.بلند تر خندیدو به شوخی گفت:
    - نکنه منم یکی ازون یازده تام؟
    خندم گرفت. بیچاره امیر تتلو!گفتم:
    - راجع به من اینطوری فکر می کنی؟
    - نه عزیزم. شوخی کردم. می دونم که یکی ازون یازده تا نیستم.
    دوباره بلند بلند خندید.پرستو از اتاق رفت بیرون. فکر کنم کار داشت.گفتم:
    - مهراد می دونستی که جز تو کسی تو زندگیم نیست؟ می دونستی عشق اول و آخرمی؟
    همه رو شنیدو با آرامش و صدای بمش گفت:
    - همه اینارو می دونستم و می دونم ،گل من. تو زندگی منم کسی غیر از تو نبوده ونیست. دوستت دارم عشقه من!
    نفس عمیقی کشیدم.با ناز گفتم:
    - مـــــهراد؟
    مثل من نفس عمیقی کشیدوگفت:
    - جانم زندگیه من، جانم عمره من. بگو تا جونمو برات بدم. من بدون تو هیچم آنا!
    - داری دیوونم می کنی...
    با لحن خاصی گفت:
    - هر چی هم دیوونت کنم، بیشتر از من دیوونه نمی شی!کارا و حرفای تو منو بیشتر دیوانه می کنه.
    عشق توی رگ هام هر لحظه بیشتر می شد و قلبم دیوونه وار تر می تپید.پرستو اومد تو اتاق و با عصبانیت اشاره
    کرد دیر شده.سرمو تکون دادم و با ناراحتی گفتم:
    - مهراد باید برم.
    آهی کشید و گفت:
    - باشه. برو برو خوشگل کنو بیشتر دله منو ببر.
    خندم گرفت:
    - خدافظ.برو تو هم به خودت برس!
    - باشه. مرسی که امروز با این که سرت شلوغ بود، وقتتو گذاشتی که با هم حرف بزنیم. به
    خدا از هفت صبح تا حالا اولین بار بود که خندیدم!
    - تمام وقت من ماله توئه مهراد. برو بذار منم به کارم برسم.
    از حرفم خوشحال شد. اینو توی صداش حس کردم.
    - خدافظ عمره من! مراقب خودت باش.
    قطع کردم.پرستو اومد رو به روم ایستاد و گفت:
    - آنا می خوام جوری آرایشت کنم که همه کف کنن!
    با ترس جواب دادم:
    - می خوای با من چیکار کنی؟ عروسک ازم در نیاریا
    لوازمی که توی دستش بودو گذاشت رو میز و پرید به سمتم:
    - می خوام کاری کنم که مهراد جلوت زانو بزنه!
    تو دلم گفتم:
    - مهراد همینجوریم به زانو در اومده!
    پرستو منو نشوند روی صندلی و افتاد به جونم.چشممو سایه طلائی زدو خط چشم کشید. یه
    رژ کرم رنگ ملایم زد و یه کم رژگونه. ابروهامو پر رنگ تر کرد تا چشمام بیشتر
    خودشو نشون بده. موهامو صاف کرد. موهای لَختم حالا شلاقی شده بود. به خودم نگاه
    کردم. چقدر خوشگل شده بودم. همونی بود که می خواستم.یه آرایش ساده اما شیک. برای یه
    مراسم ساده و شیک.پرستو رو بغل کردمو ازش تشکر کردم. مامان اومدو نگاهی تحسین
    برانگیز بهم انداخت. دستشو گذاشت رو موهامو گفت:
    - چقدر بزرگ و خانوم شدی! چقدر خوشگل شدی برای خودت!
    پرستو پرید وسط:
    - برای خودش که نه... برای مهراد
    با اخم نگاهش کردم. کیان با ماشین امیر اومد. مامان خیلی اصرار کرد که پرستو هم
    باهامون بیاد ولی قبول نکرد. پرستو رفتو کیانو مامان رفتن که حاضر شن. نشستم جلوی تی
    وی و روشنش کردم.ساعت ده وقت گرفته بودیم. ساعت نه بود. نمی دونم چرا من همیشه
    زود تر از بقیه حاضر می شدم.به قوله مهرآسا "الکی مثلا من عروسم" بقیه باید منتظر من
    باشن.حاضر بودمو فقط باید شال طلائیمو سر می کردم تا بریم!صدای بوق ماشینی رو از تو
    کوچه شنیدم. درست روبه روی خونه ما دوتا بوق زد. گفتم شاید امیر و مهرآسا باماشین
    باباشون اومده باشن. شالمو گذاشتم سرمو کفش پاشنه بلند سفیدمو پوشیدم.پریدم تو حیاطو
    درو باز کردم. سرمو از لای در آوردم بیرون و دیدم مهراد تو ماشین نشسته. ذوقم مثل بچه ها بود.
    سرمو آوردم تو و لباسمو مرتب کردم.صدای باز و بسته شدن ماشینو شنیدم. نفس عمیقی کشیدمو اومدم
    بیرون. مهراد همونجا ایستادو نگاهم کرد. خشکش زده بود. آروم آروم و با ناز و خرامان
    می رفتم جلو. نگاهمو از روی زمین برداشتمو بهش نگاه کردم.موهاشو یه وری کرده بود و
    کت و شلوار ساده مشکی ای پوشیده بود.داشتم نگاهش می کردم که یه متر مونده بهش یه لحظه
    تعادلمو از دست دادمو خوردم زمین. لعنت به این کفشا.مهراد که تا اون لحظه یه جای دیگه
    سیر می کرد پرید طرفمو گفت:
    - خوبی؟چیزیت شد؟
    اخم کردمو گفتم:
    - لعنت به این کفشا. بیخیال. خوبه خوبم
    با نگرانی نگاهم کرد. مطمئن نبود. نگاهش کردمو گفتم که حالم خوبه و لبخند زدم. خیالش راحت شد. سواره ماشین شدمو گفت:
    - خب ،بریم بیمارستان
    - چرا؟
    - چون من می گم. دلم شور می زنه. این طوری نمی تونم رانندگی کنم.
    - من بیمارستان نمیام. اصلا چرا اومدی اینجا؟
    - اومدم که بریم یه جایی.البته بعد از بیمارستان!
    زانو هامو تا شونه ام آوردم بالا. بعدشم پاهامو تا جایی که جا بود چرخوندم.گفتم:
    - حالا دیدی که خوبم. یه ورزشکار به این آسونیا چیزیش نمی شه.
    - می دونم. ولی یه ورزشکار به این آسونیا زمین می خوره؟
    خودمو کشیدم سمتش. خودشو کشید عقب. با اخم ظریفی گفتم:
    - من شخصا از طرف کفش ها و زمین و ورزش ،ازت عذرخواهی می کنم!
    خندش گرفت.گفت:
    - خیلی خوشگل شدی خانومی!
    واقعا کنجکاو بودم بدونم منو کجا میخواد ببره.گفتم:
    - ممنونم. حالا میریم؟
    - کجا؟
    - جایی که می خواستی بریم. میشه بگی کجا؟
    قاطعانه گفت :
    - نه
    - بدجنس.
    خندش گرفت. آهنگو پلی کرد.گفت:
    - باید ببخشی عزیزم.
    - چرا؟ چیو؟
    - این مراسم ساده رو می گم. اینا در شان تو نیست. باید برات یه مراسم بزرگ می گرفتم. منو می بخشی؟
    با مهربونی نگاهش کردم:
    - یعنی چی؟ تو کاری نکردی که من ببخشمت. گفتی جبران می کنم. مگه نه؟
    با قدردانی و محبت نگاهم کردو گفت:
    - البته،مرسی عزیزم که درک می کنی! به خدا همین که بابا و مهران بیان برات یه جشنو
    مهمونی بزرگ می گیرم که همه حظ کنن.قول میدم.
    لبخندی زدمو بیرونو نگاه کردم.مهراد جلوی یه پاساژ ایستاد. بعد مدتی روبه من گفت:
    - نمیخواین پیاده شین خانوم؟
    - بله. حتما آقا
    مهراد مثله بچه ها نُخُودی خندید.رفتیم توی پاساژ. خیلی بزرگ بود. از کنجکاوی داشتم می
    مردم. یهو گوشی مهراد زنگ خورد.گوشیو از جیبش در آورد و به من نگاه کرد. سرمو
    تکون دادمو گفت که مهمه و برداشت.گفت:
    - الو؟ سلام.
    ....
    - خوبین شما؟ ممنون
    ....
    - من که عالیم.
    ....
    مگه میشه یادم بره؟
    ....
    نه، داریم می ریم بخریم!
    ....
    خندیدوگفت:
    روز شماهم بخیر!
    ....
    - بله بله. چَشم
    ....
    گوشیو گرفت طرفمو گفت:
    - با تو کار داره
    با تعجب پرسیدم :
    - کیه؟
    گوشی رو گذاشت زیر گوشم :
    - باهاش حرف بزن
    گوشیو گذاشتم زیره گوشم و آهسته گفتم:
    - سلام.
    صدای مهربون و پر جذبه و کلفت مردی تو گوشم پیچید:
    - سلام دخترم. سلامتی؟
    آها ، پس داشتم با پدرشوهرم حرف میزدم. کمی هُل شدم.گفتم :
    - من خوبم. خیلی ممنون. شما خوبین؟
    - منم خوبم. در واقع عالیم
    با تمام خنگیم پرسیدم :
    - شما پدر مهراد و همسر گوهرجون هستین؟
    - آره. مگه مهراد بهت نگفت؟
    کمی احساس راحتی کردم.با صدای بلند و مثله همیشه با خنده گفتم:
    - نه. نگفت
    روبه مهراد کردمو گفتم:
    - ایــــــش
    مهراد خندید.پدر مهراد گفت:
    - اون پدرسوخته کارش همینه!
    خندم گرفت. کلی خندیدم.تابحال نشنیده بودم یکی بهش بگه پدرسوخته. وقتی ساکت شدم گفت:
    - خوشت اومد؟ می خوای بازم بهش فحش بدم؟
    خندیدم:
    - نه. ممنون.همین براش بس بود.تابحال نشنیده بودم کسی بهش این حرفو بزنه
    مهراد با نگاه پر از سوالش از پرسید جریان چیه؟ منم با بدجنسی شونه هامو انداختم بالا و رومو ازش گرفتم.
    - دخترم. گوهر خانوم ازت خیلی تعریف کرده. منم خیلی دوست دارم بیامو هرچه زود تر ببینمت...
    - منم همینطور.
    - اما خودت می دونی که تا این پروژه تموم و کامل نشه نمی تونیم بیایم ایران!
    - بله. در جریانم .شما حق دارین.
    مگه برقم که در جریان باشم؟ خنگ شده بودما.
    - از حرفای خانومم و صحبت با تو متوجه شدم که دختر با وقار و خانومی هستی. فقط نمی دونم
    این پسر من از کجا تونست تورو پیدا کنه؟چطوری قبولش کردی؟
    از شوخی هاش خندم می گرفت.بین خنده هام گفتم:
    - شما خیلی نسبت به من لطف دارین آقای پرنیا...
    حرفمو قطع کرد:
    - من دختر ندارم. همیشه دوست داشتم یه دختر داشته باشم اما حتما خدا صلاح ندونستو بهم دو تا پسر داد.
    ازت می خوام که خودتو مثل دخترم بدونیو منو آقای پرنیان صدا نکنی.
    حالا بیشتر از قبل احساس راحتی کردم. اگه پرستو بود میگفت " وقتشه بری بیژامه بپوشی " گفتم :
    - چشم. حتما پدرجون
    مهراد با تعجب نگاهم کرد. چشمکی زدم.پدرجون گفت:
    - حالا شد. آفرین. منم زنگ زدم که بهتون تبریک بگم. امیدوارم هدیه منو بپذیری..
    - این چه حرفیه پدر جون. دستتونم درد نکنه. واقعا ازتون ممنونم
    - دخترم به گوهرخانوم گفتم از طرف من هدیه تو بده.قابلتو نداره. ازت به خاطر این که به
    مهراد جواب مثبت دادی تشکر می کنم. اگه این کارو نمی کردی این پسر دیوانه بود و دیوانه تر میشد.
    از این فکر مو به تنم سیخ شد.یه کم دیگه هم حرف زدیمو قطع کردم. مهراد منو کشوند طبقه
    سوم. هر چی هم بهش گفتم چته جوابمو نداد.طبقه سوم پر از طلا فروشی بود.رفتیم داخل
    یکی از مغازه ها. بیشتر حلقه داشت تا طلا یا چیزای دیگه. مهراد رو به فروشنده کردو آروم گفت:
    - یه چیز خاص می خوام.یه حلقه ای که...
    گفتم:
    - مهراد چرا منو آوردی اینجا؟
    مهراد از کنار پیشخون اومد کنارمو گفت:
    - چون می خوام خودت حلقه ات رو انتخاب کنی! می ترسم حلقه ای که من می گیرم اندازه
    انگشتت نباشه.می ترسم خوشت نیا...
    - من سلیقه تو رو دوست دارم.
    انگشتمو آوردم بالا و گفتم:
    - همینم خیلی خوشگله...
    مهراد منو کشید سمت پیشخون و گفت:
    - این یه حلقه جداست و فرق داره
    انگشترهایه خوشگلی بودن. مهراد دستشو روی یه حلقه گذاشت:
    - این خوبه؟
    حلقه ظریف و باکلاسی بود.گفتم:
    - خوشگله.
    فروشنده گفت: طلا سفیده.
    آوردش بالا و مهراد گفت: می تونیم توی دستش ببینیم؟
    - بله. بفرمایید.
    دستمو دراز کردم تا حلقه رو بگیرم اما مهراد زود تر از من گرفتشو گفت:
    - دستتو بده عزیزم.
    دستمو آوردم بالا. اندازه بود. خیلی هم خوشگل بود. ظریؾپف بود و زیبا. اما حالتی سنگین
    داشت که به دستم میومد. رو به مهراد کردمو با خنده سرمو تکون دادم.مهراد حساب کردو
    رفتیم سوار ماشین شدیم.
    توی راه بودیم. مهراد یهو گفت:
    - خیلی خوشگل شدی!
    اینو برای بار دوم گفت. مغرور شدم:
    - خوشگل بــــــــودم
    خندیدو گفت:
    - البته که بودی. رنگ سفید خیلی بهت میاد.
    - ممنونم.تو ام با این رنگ مشکی ، خوشتیپ شدی. دیگه با این لباسا ، بدون من بیرون نرو.میترسم بدزدنت.
    خنده ی شیطانی سر داد و گفت:
    - دیگه جرئت نمی کنن به من نگاه کنن ، چه برسه به این که بدزدنم! نمی دونن من دیگه صاحب دارم!
    خندیدم. رسیدیم محضر. همه اون جا منتظر بودن. مهراد و گوهرجون دوباره گفتن که
    جبران می کننو بعدا یه جشن بزرگ می گیرن. بازم عذرخواهی کردنو ما هم ، البته من نه! خجالت کشیدیم.
    عاقد اومدو صیغه رو خوند. من خیلی عادی نشسته بودم اما مهراد کلی استرس داشتو جابه جا می شد.
    انگار می ترسید منو از دست بده.همین که با قبول کردیم و متنش تموم شد و عاقد تبریک گفت مهراد دستمو
    تو دستش گرفت. دستش یخ بود. یه لحظه از فشار دستش تو دستم کم نمی شد.مهراد که دیگه استرس نداشت
    روشو کرد به طرفم. مامان گریه می کرد. اینبار من با هردو دستم دستشو گرفتم.دست همو بی وقفه فشار میدادیم.
    گرمای دستش کم کم داشت بر می گشت. خودمو کشیدم سمتش و زیره گوشش گفتم:
    - آروم شدی؟
    سرشو آورد جلو تر و آروم تر از من گفت:
    - آروم ؛ آروم تر از هر لحظه تو تمام زندگیم.
    تو همون لحظه سرشو نزدیک تر کردو آروم گونه امو بوسید. تنم یهو داغ شد.دوباره با همون تُن صدای آروم بمش که
    منو دیوونه می کرد گفت:
    - دوستت دارم خانوم من!
    - مهراد ما الان ماله همدیگه ایم؟
    - درسته بانوی من.
    چشمامو بستم و باز کردم :
    - دوستت دارم مهرادم.
    همه داشتن با صدای بلند به هم تبریک می گفتن ، پس صدای مارو هم کسی نمی شنید. یهو
    پرستو و امیر و مهرآسا اومدن طرفمو بهمون تبریک گفتن. مهراد از اومدنشون خیلی
    خوشحال شد چون باعث شدن من خیلی خوشحال بشم. بلند شدمو همه رو بغل کردم. مهراد
    بلند شد و حلقه رو گرفت طرفم. ای ناقلا ، الکی مثلا من الان باید وانمود می کردم که
    سوپرایز شدم. حلقه خیلی خوشگل بود. همه خوششون اومد . مهراد درش آورد و دستمو
    گرفت و خیلی آروم گذاشتش توی انگشتم. گفت:
    - به سلامتی بپوشی

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 290
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,141
  • بازدید ماه : 18,099
  • بازدید سال : 145,202
  • بازدید کلی : 11,642,342