close
مجتمع فنی تهران
رمان آناشید قسمت سوم
loading...

رمان فا

  پقی زدم زیره خنده. خداروشکر هیچ کس نفهمید.گفتم:    - مهراد! یعنی اینقدر هل شدی؟    خودشم خندید:    - امیدوارم خوشت بیاد.   …

رمان آناشید قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 609 شنبه 20 آذر 1395 : 10:5 نظرات ()

  پقی زدم زیره خنده. خداروشکر هیچ کس نفهمید.گفتم:
    - مهراد! یعنی اینقدر هل شدی؟
    خودشم خندید:
    - امیدوارم خوشت بیاد.
    گوهرجون هدیه خودشو داد که یه دستبند ظریف خوشگل بود. بعدم هدیه پدرجون رو که یه
    دست سرویس طلا بود ، داد. خیلی خوشگل و اکولی پکولی بود! اما من طلا دوست نداشتم. مامانو
    کیان هم یه حلقه مردونه شیک به مهراد دادن که مهراد هم خیلی خوشحال شد.
    همه چی عالی بود.همه بلند شدیم که از اتاق بریم بیرون. مهراد یه لحظه هم دستمو ول نمی
    کرد. کیان اومد پیشمونو گفت:
    - مهراد. میشه یه لحظه خواهرمو قرض بگیرم؟...............................



 
    گفتم:
    - وایی. من چقدر مهم شدم!
    مهراد با ناراحتی نگام کرد. دوباره به کیان نگاه کردو با خنده گفت:
    - چرا که نه
    چند قدمی هم ازما دور شد.کیان بدون حرف اومدو بغلم کرد.بار دومی بود که خودش برای بغل
    کردن پیش قدم می شدم. منو از خودش جدا کردو گفت:
    - آناشید، بهترین خواهر توی دنیا بودی وهستی. امیدوارم منم برادر خوبی برات بوده باشم...
    گاهی سرت داد می زدم. از خیلی کارها و مهمونیایی که باید می رفتی محرومت کردم
    خودت که می دونی... من سرم خیلی شلوغ بوده و وقت نداشتم که بتونم...
    دستامو گذاشتم دو طرف شونه اش و آهسته گفتم:
    - تو بهترین داداش دنیایی. بهترین برادر و بهترین پدر! تو هر موقعی پشتم ایستادی. من
    نبود پدر رو حس نکردم. راجع به اونم، من همه چی داشتم. هر مهمونی خواستم رفتم. اگه
    بهم می گفتی مراقب باشمو پوشیده تر باشم حق داشتی. منو ببخش که گاهی به حرفت گوش
    نکردم.
    لبخندی زد و دوباره بغلم کرد. پرستو و مهرآسا داشتن نگاهمون می کردنو بغض کرده بودن.کیان گفت:
    - همیشه به حرفم گوش می کردیو احترام می ذاشتی. هیچ وقت ناراحتم نکردی.خوش به
    حال مردی که تو خانومش باشی. تو می تونی از اون ، یه مرد خوشبخت بسازی. دوست
    دارم اونجوری که لیاقتشو داری زندگی کنی. خوشبخت میشی آنا ، تو لیاقت خوشبختی رو داری!
    سرمو انداختم پایین. مهراد کاملا حواسش به ما و حرفامون بود. کیان جعبه ای در آورد و به
    من داد. بازش کردم. توش یه ساعت خوشگل بود. یه ساعت خوشگل با بند سفید. بازش کردمو گذاشتمش
    تو دستم. به دستم میومد. ساعت قبلیمو گذاشتم تو جعبه. کیان به مهراد هم یه ساعت هدیه داد.
    ساعتش بزرگ و مردونه و چرم قهوه ای بود. از ساختمون اومدیم بیرون. یه عالمه پله می
    خورد و می رفت تا پیاده رو. تو پیاده رو کیارش و امیر کنار ماشین کیارش ایستاده بودن.
    داشتیم از پله ها پایین می رفتیم که یهو لیز خوردمو کاملا به عقب متمایل شدم. مهراد پرید طرفمو
    دستشو گذاشت دور کمرم:
    - خوبی؟ این کفشارو دیگه نباید بپوشی!
    غیظم گرفت.گفتم:
    - انگار خودم خواستم.
    سعی کرد بلندم کنه. پیشونیش عرق کرده بود. نگرانی رو از چشمای طوسی رنگش می شد فهمید.
    کیان و پرستو با خنده اومدن سمتمو گفتن:
    - نچ نچ یه کفش پاشنه بلند نمیتونه بپوشه. خوبی؟
    به حرفشون اهمیت ندادم. مثل خودشون به مسخره و شوخی خندیدم :
    - اهوم. خیلی
    مهراد بلندم کردو زیره گوشم گفت:
    - می خوای بغلت کنم؟
    با تعجب گفتم:
    - اینجا؟ دیگه چی؟
    لبخند پر غروری زد :
    - مگه چیه؟ می خوام خانوممو بغل کنم. عیبی داره؟
    - نه... اصلا... چه عیبی؟ فقط یه عده از مردم و دوستان و آشنایان زل میزنن بهمون!
    - بذار زل بزنن. مهم منو توییم! کی جرئت کرده تورو نگاه کنه؟
    با جدیت نگاهش کردم :
    - مهراد دیوونه شدی؟
    - آره. دیوونه ی تو
    رومو برگردوندمو لبخند زدم. کیان رفت تا مامان و گوهرجون رو برسونه. نشستم تو ماشین مهراد.
    سریع دستمو گرفتو بوسید. گفت:
    - منتظر این لحظه بودم تا ببوسمت!
    سرمو انداختم پایین.در واقع خجالت کشیده بودم. مهراد غش غش خندید و گفت:
    - تو که خجالتی نبودی خانوم من
    خندیدمو دستمو بردم بالا و زدم تو سرش. دستمو گرفتو روی سرش نگه داشت. معصومانه
    و مثله بچه ها نگام کرد. دستمو ول کرد، آروم آروم دستمو روی سرش کشیدم. هر دومون از نوازش سیر نمی شدیم.
    خواستیم حرکت کنیم که پرستو و مهرآسا نشستن تو ماشینو گفتن:
    - خب، حالا کجا بریم؟
    مهراد با تعجب سرشو برگردوند و گفت:
    - جانم؟
    کیارش همراه امیر ، درو باز کردو سرشو آورد تو:
    - نمی خوای نهار بدین آقا مهراد؟ مردیم از گشنگی آقا دوماد خسیس
    مهراد به من نگاه کردو هر دو خندیدیم.
    مهرآسا گفت:
    - باید ناهار بدین.
    پرستو انگشت اشاره اشو آورد بالا و گفت:
    - آها. راست میگه. الان وقته ناهاره! بریم...
    امیر حرفشو قطع کرد:
    - بزار مهراد خودش تصمیم بگیره، شاید جایی آشنا داشته باشه و ارزون تر بیافته!
    پرستو مثلا قهر کرد. روشو برگردوند و گفت :
    - من نهار میخوام. حالا هرجا که میخواد باشه
    منو مهراد با تعجب و خنده شاهد ماجرا و تصمیمی بودیم که داشت برامون گرفته میشد.یهو کیارش رو به مهراد گفت :
    - هرچی پرستو خانم بگه. همین الان میریمو نهار میدی بهمون
    فکر کنم فقط منظورشو فهمید چون خودش زد زیر خنده و هممون با تعجب به کیارش زل زده بودیم. مخصوصا پرستو
    که حالت قهر یادش رفته بود و با کنجکاوی برگشته بود به حالت قبلیش.
    همه زدیم زیره خنده. مهراد با حالت منتظری به من خیره شد. لبخند زدمو سرمو تکون دادم. زنگ زدم به
    کیان که اونم بیاد.پرستو و مهرآسا نشستن تو ماشین و امیر و کیارش رفتن تو ماشین
    خودشون. توی یه ربعی که در ساعات انتظار برای اومدن کیان گذشت. یه عالمه خندیدیم.
    پرستو گفت:
    - خوب فیلمی ازتون گرفتم!
    پشتو نگاه کردمو گفتم:
    - چه فیلمی؟
    با ذوق شروع کرد به تعریف کردن :
    - به پیشنهاد مهرآسای خلاق، موقعی که عروس خانوم و آقا داماد زیر گوش هم پچ پچ می کردن و کادو میدادن رو
    فیلم گرفتیم تا ثبت بشه و سالیان سال براتون بمونه.هیچ کدومم نفهمیدین داریم فیلم می گیریمو حرکات عجیب و غریبی انجام دادین.
    رو کرد سمت مهرآسا و پرسید :
    - به اون حرکات غیرعادی چی میگن؟ من که تابحال ندیدم و نشنیدم
    مهرآسا پقی زد زیر خنده و جواب داد :
    - محبت آمیز پرستو جان ، محبت آمیز
    به مهراد نگاه کردم. هر دو به یه چیز فکر می کردیم." سوتی مهراد و حرفای زده شده" خندیدیم.
    در حالی که داشتیم قهقهه می زدیم. پرستو گوشیشو آورد جلو و گفت:
    - نگران نباشین. کیفیت دوربینم بالاس! عینه دوربین فیلم برداری فیلم می گیره.چی میگن؟ آها مغاپیکسل
    پلی رو زدو مشغول تماشا شدیم. نذاشتم پخش بشه و موبایلو از دست پرستو کشیدم.
    خدا رو شکر کار با گوشیشو بلد بودم.فورا فیلمو حذف کردم.
    پرستو در حالی که رعایت می کرد کلمه زشتی از دهنش خارج نشه گفت:
    - چرا خذفش کردی خره!!؟؟؟؟
    گوشیو دادم بهش:
    - چون صلاح نبود دست تو باشه. تو به هرکی دیدی نشون میدی!
    به شوخی گفت:
    - این روش قدیمی شده. خودتو آبدیت کن. میخواستم بزارم تو شبکه های اجتماعی.
    مثه فیسبوک ببینم چندتا لایک می خوره...
    مهراد با اخم سرشو چرخوند سمت پرستو و پرستو حرفشو خورد و دستاشو برد بالا:
    - به خدا شوخی کردم! دیگه این کارو نمی کنم. آنا بهش بگو بره سره جاش.
    من شکممو گرفته بودمو می خندیدم. مهراد یهو خندش گرفتو نشست رو صندلیش.
    از پرستو عذرخواهی کردو پرستو گفت:
    - نه بابا! داشتیم شوخی می کردیم آنا یه کم بخنده، دیدیم خیلی خندید.
    گفتم:
    - پرستو خیلی حرف زدی. نیست که خودت نخندیدی!
    مهرآسا هر دومونو دعوت به آرامش کرد که کارای خودشم خنده دار بود. با پرستو یه کم سر
    به سر مهرآسا گذاشتیم وخندیدیم.
    مهراد تمام مدت ساکت بودو منو نگاه می کرد. بلاخره کیان رسیدو پشت مهراد حرکت کردن.
    توی راه مهراد جلوی یه پاساژ نگه داشت. گفتم :
    - چی شد؟ چرا ایستادی؟
    پشت سرش کیارش و کیانم ایستادن.مهراد لبخند قشنگ و مرموزی زد و از ماشین پیاده شد و رفت تو پاساژ.
    با پرستو و مهرآسا مثل خنگا زل زدیم به هم و با نهایت کنجکاوی منتظر شدیم. بعد پنچ دقیقه برگشت.
    نشست تو ماشینو یه جعبه داد به من. پراز ابهام بهش خیره شدم.آروم گفت:
    - نمی خوام خانومم بازم بیفته.
    خندم گرفت.بازش کردم. یه کفش پاشنه تخت سفید ورنی توش بود. تقریبا شبیه کفش کالج بود. خیلی
    خوشگل بودن. خودم یکی رنگه قرمزشو داشتم. اما این قشنگ تر بود. نمی دونم، شاید چون
    اینو مهراد برام خریده بود. پوشیدمش. مهراد سرشو تکون دادو زیر لب گفت: قابلی نداشت.

    آغاز فصل دو ( شروع اتفاقات ناگوار )

    - بیدار میشی؟ مهمون داریما!

    چشمامو به هم فشار دادم. خیلی خوابم میومد.اخم کردم.دلم نیومد چشمامو باز کنم، میترسیدم خوابم بپره.
    دیشب تا صبح با مهراد بیدار بودیمو حرف می زدیم. دیشب هرکاری کردیم خوابمون نمی برد اما حالا نمی تونستم پاشم.
    دوباره صدای مردونه کسی که براش جون میدادم، بلند شد:

    - بیدار شو خانوم من. دو ساعته که بدونه تو توی پذیرایی نشستم. بلند شو زندگیه من!

    مهراد منو هر روز از روز قبل بیشتر عاشق خودش می کرد. من که به هیچ کسی وابسته نبودم ، بدون مهراد از گریه خفه می شدم.
    مطمئن بودم که مهراد منو دوبرابر اندازه ای که دوستش دارم دوستم داره! کی می تونست مارو از هم جدا کنه؟
    از فکر جدایی مو به تنم سیخ شد. صدا و نوازش مهراد توی موهام آرومم کرد:

    - دوست دارم همیشه کنارت بشینم و دستامو تو موهات بکشم. دوست دارم...

    دستمو آوردم بالا و گذاشتم رو دستش. همینم باعث شد حرفش قطع بشه. دستمو کشید پایینو بوسید.گفت:

    - پس بیداری؟ چشماتو باز کن آنا.

    ابروهامو چند بار پشته هم به علامت نه دادم بالا.مهراد خندید و دماغمو کشید:

    - خانوم شیطون منننننن!

    خندم گرفت. مهراد با ناراحتی گفت:

    - دلم بدجوری گرفته

    چشمامو باز کردمو بلند شدم. با دلشوره و ناراحتی گفتم:

    - از چی دلت گرفته؟ چی شده مهراد؟

    مهراد خندید و گفت:

    - دلم همین الان باز شد و از گرفتگی در اومد!

    من که چیزی نفهمیده بودم گفتم:

    - هاااا؟

    بازم خندیدو نفس عمیقی کشید:

    - دلم ازین که پیشم نبودیو خواب بودی گرفته بود، الان که کنارمی دلم باز شد!

    زدم توسرشو بلند شدم که برم دستشویی. وسطه راه ایستادم. برگشتمو مهراد و نگاه کردم:

    - مهمونا کی ان؟

    - مهمن. خیلی مهم. دوساعت دیگه میان

    - تورو به خدا بگو کی ان؟

    مهراد نگاهم کردو ابروهاشو برد بالا:

    - نچ.

    خیلی کنجکاو شده بودم. پس جایز دونستمو گفتم:

    - تو رو جونه...

    با اخم پرید طرفمو گفت:

    - یه بار دیگه ، فقط یه باره دیگه جونه خودتو قسم بخوری می زنمت!

    اخم کردم. انتظار این حرفو نداشتم. فهمیدم که این حرفو از روی ناراحتی می زنه پس جمعش کردم و با لبخند گفتم:

    - چجوری می زنی؟ با دست یا با پا؟

    - مگه فرقیم می کنه؟

    - آره فرق می کنه. من باید بدونم از کجا می زنی که از همونجا دفاع کنم.

    خندش گرفت.دستمو گرفتو انداختتم داخل دستشویی. از کاراش خندم گرفت. خصوصیت بده مهراد این بود
    که تو عصبانیت حرفی می زد که بعدش سریع پشیمون میشد. اما خداروشکر از من انتظار بیجا نداشت که سریع ببخشمش.
    کارای خوبش اینقدر زیاد بود که من حرفاشو نا خواه از یادم می بردم. من از گوهرجون یاد گرفتم همیشه به نیمه پر لیوان نگاه کنم!
    اما می ترسیدم همین اخلاق کار دستمون بده.

    گوهرجون از همه چی راضی بود و به خاطر عروسش که من بودم خوشحال بود.
    اما امروز انگار یه خوشیه دیگه داشت.معلوم نبود این مهمونا کیا بودن که اینا این طوری می کردن. رفتم تو اتاقم.
    داشتم حاضر می شدم که کیان زنگ زد. چقدر دلم براش تنگ شده بود:

    - الو سلام داداش خوبی؟سلامتی؟مامان خوبه؟

    - سلام مرسی. خوبه. خودت خوبی؟

    - آره، دلم برات لک زده بود

    - رژودرم بزن لکه ها رو می بره!

    از حرفش خندم گرفتو گفتم:

    - رژودرم قدیمی شده. کرم حلزون بزنم بهتر نیست؟

    - اونم خوبه

    سریع گفتم: سلام می رسونه

    ساکت شد. بعد گفت:

    - تو یه وقت کم نیاری؟ حالا من اومدم اذیتت کنم، تو حتما باید جواب بدی؟

    - خودت شروع کردی. تازه اگه نگم تو دلم می مونه. چی کارم داشتی؟

    - نمیای خونه؟ امشب با بروبچ می ریم بیرون

    - اینجا مهمون داریم دوست داشتم بیام.حالا شاید تا اون موقع رفتن،ماهم اومدیم

    - اوکی. اصرار نمی کنم. راستی کیارش و دوستاشونم هستن.خوش می گذره!آناشید...

    گفتم:

    - بله

    - خواهره کیارش ، عسل رو می گم. بی اف داره؟

    سکوت کردم.بعد چند دقیقه پقی زدم زیره خنده.حالا نخند کی بخند.کیان گفت:

    - خنده داره بی تربیت؟ آره یا نه؟

    - ببخشید کیان. اصلا هم خنده نداره. من نمی دونم بی اف داره یانه اما اون موقع نداشت. ولی دختر خیلی خوبیه!

    - می دونم. تو سرت به کاره خودت باشه.خدافظ

    خندیدمو گفتم: باشه. خدافظ

    سریع شماره عسل رو گرفتمو گوشیو گذاشتم زیره گوشم. صدای نازکش توی گوشم پخش شد:

    - سلام آناجونم. مبارک باشه! با خوشگل ترین پسره اون منطقه تهران ازدواج نمودید.ایشاءالله به پای هم پیر بشید و
    سال های سال کناره هم خوشبخت باشید.

    خندیدمو گفتم:

    - سلام گلم . مرسی ازت ، اما اون تیکه خوشگل ترین پسره اون منطقه یکم زیاده روی بود، نه؟

    - باشه...بابا دلمون براتون تنگ شد. امشب میاین؟

    - منم دلم برات تنگ شده عزیزم. زنگ زدم که صداتو بشنوم. امشب رو نمی دونم. شاید.

    - ای بابا. حالا یه بار خواستیم بریم یه مهمونیه باحال..

    - مهمونیه کیه؟

    - یکی از دوستان کیارش و آقا کیان مارو دعوت کرده. کیارش گفت به مناسبت سالگرد آشناییش با عشقش.

    - اوه. پس باید خوش بذگره. خودت چی؟ تو با کسی میای؟

    - چی؟

    - یعنی کسیو داری که باهاش بیای؟

    - من؟ امشب؟ اصلا. من هیچکسو ندارم. تازه مگه داداشم میزاره من تنها بمونم. مراقمبه.

    - یعنی کیارش نمی ذاره؟

    - نه نه. کیارش نظری نداره. خودم تا به حال از کسی خوشم نیومده...

    - واقعا؟ راست بگو. کم ترینش اینه که یه نفر با یه با ادبی و کمک کوچیک دلتو برده باشه!

    کمی فکر کردو گفت:

    - خب چرا. یکی هست. از اولش از تیپ و قیافش خوشم میومد. که بعدشم خودش انگار...

    سکوت کرد.تو دلم داشتم به بدبختیه کیان فکر می کردم. گفتم:

    - خب پس خودشم ازت خوشش میاد. من می شناسم؟

    - خب... خجالت میکشم آناجون.

    - چه خجالتی؟ مگه من داداشتم؟ بگو ببینم.

    نفس عمیقی کشید و گفت:

    - داداشت!

    من که گیج شده و آخرشو نشنیده بودم گفتم:

    - دختره خر عاشقه داداشت شدی؟ تو عاشق کیارش شدی ؟
    
    عسل خندیدو گفت:

    - آنا جان. داداش من که نه...

    با عصبانیت پریدم وسطه حرفشو گفتم:

    - په نه په داداش من!

    - آره داداش تو. کیان رو میگم

    خشکم زد. خوشحال شدمو گفتم:

    - واقعا؟ از کی؟

    - از همون ویلا.

    - چی کار کرد این داداش ما که تورو عاشق خودش کرد؟

    - خوب مودب و با شخصیت بود. بهم احترام می ذاشت و کمکم کرد و مراقبم بود. از چشماش فهمیدم دوسم داره!

    - عسل جون توروخدا منو ببخش. یه لحظه اشتباه شنیدم حرفتو

    عسل خندیدو گفت:

    - نه بابا.این چه حرفیه. تو که بلد نبودی خجالت بکشی؟

    - الانم خجالت نکشیدم . عذرخواهی کردم.نباید می کردم؟

    - خیله خب. اوکی گلم.به کیان حرفی نزنیا...

    - اوه باشه. کاری نداری؟

    - نه مرسی که زنگ زدی. نیاز داشتم حرف بزنم. خدافظ

    - خدافظ

    قطع کردم.مهراد اومد تو اتاقو گفت:

    - یه ساعت دیگه میرسن. چرا تا الان حاضر نشدی؟

    - یه مشکلی پیش اومده بود که حل شد.

    مهراد نشستو همه چیو براش گفتم.اولش تعجب کردو بعدش خوشحال شد. گفت:

    - باید این دوتا رو بهم برسونیم.هر طوری شده.

    - اوهوم. باید این کارو بکنیم. راجع به امید و مینا چی؟

    - اونا رو با کیارش حل کردیم. فرستادیمشون پیش یه دکتر روانشناس عالی

    بی اندازه خوشحال شدم. جیغ کوتاهی کشیدم و پریدم تو هوا. مهراد منو گرفتو گفت:

    - باید طعم عشق رو اونا هم بچشن.

    ****************

    - مهراد کجا؟

    مهراد برگشتو گفت:

    - دارم می رم دنبال مهمونا.

    گوهر جون از اتاقش اومد بیرون و گفت:

    - مهمون نیستن پسرم. خونه خودشونه

    یه لحظه ساکت شدم.شک کردم. نکنه پدرجون و مهران اومده باشن؟ نه بابا. اگه میومدن مهرادمی گفت بهم.
    مهراد رفت تو پارکینگ. دنبالش رفتمو گفتم:

    - بگو کی ان دیگه. مردم از کنجکاوی

    لبخندی زد و گفت:

    - نچ

    - من باید بدونم کی می خواد بیاد. باید یه لباسه مناسب بپوشم. اگه یه لباس باز یا اگه برم اون لباس بنفشه رو بپوشم چی؟

    اخماش رفت توهم.با صدای وحشتناکی گفت:

    - این کارو نمی کنی.مگه نه؟

    خونسردیمو حفظ کردم و سعی کردم آروم باشم:

    - واسه ی همین من باید بدونم که کی میاد.

    مهراد گفت:

    - نع

    و پاشو روی گاز فشار داد.

    رفتم تو اتاقم.داشتم فکر می کردم چی بپوشم. صدای اس ام اس گوشیم بلند شد. مهراد بود:

    - تو که خیلی زرنگ بودی!

    جواب دادم:

    - هنوزم هستم.

    و ارسال کردم.نوشت:

    - پس حدس بزن کی می خواد بیاد!

    بی پرده حدسمو نوشتم:

    - پدرجون و مهران؟

    جواب داد:

    - واقعا که زرنگی . درسته. پس خانوم زرنگی انتخاب کردم

    نوشتم:

    - واقعا میان اینجا؟

    - بعله

    - پس من برم حاضرشم.

    - زیاد خوشگل نشو دختر

    گوشیو انداختم رو میزو رفتم که حاضرشم.نیم ساعت دیگه می رسیدن. مهراد یک دقیقه هم دیر نمی کرد.
    جوراب شلواری و یه تونیک اسپرت خوشگل پوشیدم.اینارو مهراد انتخاب کرده بود.مدل تونیک شبیه مدل لباس مکانیکی بود.
    موهامو بالا بستمو پاییناشو با اتومو موج های بزرگ و یک دست دادم. به چشمای به قوله مهراد وحشیم، ریمل و مداد کشیدم.
    یه برقه لبه خوشگل هم زدم.حالا کارم تموم شده بود. رفتم تو پذیرایی نشستم. گوهرجون از پله ها اومد پایین. دقیق نگاهش کردم.
    چقدر آرایش بهش میومد. یه لباس خوشگل هم پوشیده بود.گفتم:

    - گوهر جون چقدر خوشگل شدین!
    
    - مرسی دخترم. از تو که خوشگل تر نشدم..

    - نه نه اصلا این حرفو نزنین. شما خیلی هم عالی بودینو عالی تر شدین.

    گوهرجون دستشو به صورتش کشید و گفت:

    - مرسی دخترم. چرا اینا دیر کردن؟

    به ساعتم نگاه کردم. ساعت یازده و بیست دقیقه صبح بود.تا الان باید می رسیدن. گفتم:

    - حتما ترافیک شده.مهراد دیر نمی کنه. تا ده دقیقه دیگه میاد!

    - دل تو دلم نیست. می دونی کیا میان؟

    - اهوم. انقدر با مهراد ور رفتم که بلاخره با حدس خودم فهمیدم که پدرجون و مهران میان.

    - آره. من استرس دارم. بعد چندسال می خوام شوهر و بچمو ببینم.

    - حس خوبیه؟

    - خیلی حس خوبیه که یه نفر از راهه دور برای دیدن تو بیاد.

    لبخند ملیحی زدم.ازون لبخندا که کم ازش استفاده می کردم. ناخواه یاد اون آهنگه شادمهر افتادم.

    حس خوبیه ، ببینی یه نفر همه رو

    به خاطر تو پس زده

    همه ی راهو برای رسیدن به تو

    نفس نفس زده ، حس خوبیه

    حس خوبیه، ببینی یه نفر

    واسه انتخاب تو مصممه

    دستتو بگیره و بهت بگه

    موندنش کناره تو مسلمه

    حس خوبیه

    آهنگش فوق العاده بود اما موزیک ویدئوش ناراحت کننده.خود به خود انرژیمو از دست دادم وقتی مهراد کنارم نبود یه جوری می شدم.
    هوا گرم بود و این انگیزه ای برام به وجود می آورد که برم آب بازی. دلمو به ضربه زور راضی کردم که الان وقتش نیست. به ساعتم نگاه کردم.
    یازده و نیم. صدای گوشیم بلند شد.گوهرجون گفت:

    - یا خودش میاد یا زنگش...

    خندم گرفت.برش داشتم و گفتم:

    - جانم عزیزم

    چند لحظه سکوت کرد. نفس عمیقی کشیدو خیلی آروم گفت:

    - ای جانم

    بعد با صدای بلند گفت:

    - سلام خانومم. ما دیر تر میایم

    صدای یه نفر دیگه با خنده بلند شد:

    - حتما باید بگی دیرتر میام؟

    گفتم:

    - مهران بود؟

    مهراد گفت:

    - خودشه.

    - باشه. عزیزم مرسی که خبر دادی. داشتم از بی خبری می مردم.نگرانت بودم.

    - این حرفو نزن . کاری نداری؟ میخوام تهران امروزی رو بهشون نشون بدم.

    قبل از این که حرفی بزنم صدای پدرجون رو شنیدم: سلام دخترم.

    گفتم: صدای پدرجون بود؟ روی آیفونه؟

    مهراد و مهران خندیدنو تایید کردن.گفتم:

    - سلام پدرجون.سفرتون بی خطر

    - ممنون دخترم.

    صدای مهران بلند شد:

    - آناشیدخانم تحویل نمی گیری

    حسودی رو تو صدای مهران می شد حس کرد. یا شایدم من اشتباه می کردم.گفتم:

    - اِ شما هم بودین؟ سلام.خوش اومدین

    - مچکرم.مهراد ازت زیاد تعریف کرده

    - از شماهم همین

    مهراد گفت:

    - آنا جان ما تا یه ساعت دیگه میایم خونه. به گوهرجون بگو نگران نباشه خانوم.

    مهران پرید وسط و آروم گفت: گوهر جون؟ آناجان؟

    بدون توجه و از قصد گفتم:

    - باشه. بهشون می گم آقاع.کاری نداری عزیزم؟

    لحن مهراد سرد شد:

    - نه برو.

    گوشیو قطع کردم.یعنی حرف مهران اینقدر روش اثر داشت؟ همه چیو برای گوهرجون تعریف کردم. آخرش گفت:

    - مهرانو شناختی؟

    - تا حدودی!

    - فهمیدی چجور آدمیه و مهراد تا حدی به حرفش گوش می کنه؟

    سرمو تکون دادم.گوهرجون گفت:

    - مهران بچه خوبیه. ته دلش هیچی نیست. ولی خیلی وقت پیش ، مهران باعث شد مهراد بره توی کارای خلاف
    چشمم درشت شد.گوهرجون ادامه داد:

    - پسر من. پسری که اینقدر آروم و خوب بود وارد چنین چیزایی شد! مهراد از مهران حساب می برد و هنوزم کمی یا تاحدی می بره.
    مهران از این قضیه سوء استفاده کرد، که خداروشکر بعدش با پدرش برای کار رفت اونور.

    هنوزم داشتم حرفای گوهرجونو هضم می کردم.خداروشکر اون مدت گذشته بود. اما حالا که مسببش اومده باید ازش دوری کنیم.
    گوهر جون با ناراحتی گفت:

    - نمی خوام تصورت از مهران و مهم تر مهراد عوض بشه...

    سرمو به علامت نه تکون دادم. مهران چرا! ولی هیچ وقت از مهراد بدم نمیومد. گوهر جون روی مبل جا به جا شد:

    - مهراد تقصیری نداشت. مهران روحیه حسودی داره. مطمئنم اینقدر باهوش هستی که اینو قبل از حرفه من فهمیده باشی.

    - اهوم... متوجه شدم

    - دختر خوبم ، من می ترسم مهران به زندگی خوب شما دوتا حسودی کنه . البته مهران بی دلیل حسودی نمی کنه.

    نفس عمیقی از سر آسودگی کشیدمو نگاهمو به سقف دوختم.گوهر جون گفت:

    - مهران وقتی از ایران رفت ، عوض شد. مهمونی های شبانه و تا صبح خونه نبودن. اینا سرگرمیایه مهران بود.

    - پدر جون چیزی نمی گفتن؟

    - چرا. اولا چرا! ولی وقتی تلاش مهرانو برای کار دید نخواست از دستش بده. مهران بی وقفه کار می کرد.
    مهراد هم تو این زمینه کمی از مهران نداره!

    - خب، اینا دلیل نمی شه!

    - اتفاقا دلیله خوبی برای پدرش بود. تو هنوز حبیب رو نشناختی. اون مثه یه ارتشبد نظامی ، طرفداره نظم و کاره.
    مهران کار می کرد. همونطوری که حبیب می خواست. بعدشم در ازای کاری که برای شرکت و حبیب انجام می داد توقع آزادی داشت ،
    پدرشم بهش داد. مهران آسه میرفتو آسه میومد تا زمانی که...

    صدای مهراد از حیاط خونه باغ شنیده شد:

    - مامان. گوهرخانوم. آوردمشون. نمیخوای بیای؟

    گوهرجون به قدری خوشحال شد که حرفش یادش رفت. بلند شد و از در شیشه ایه سالن رفت بیرون.
    دلم خواست سرمو بزنم به دسته چوبیه مبل. تا زمانی که چی؟ آخ.کاش من می مردمو انقدر فضول نبودم.

    صدای مهربون پدرجون بلند شد: سلام خانومم .. دلم برای خانم خونه ام تنگ شده بود

    - برای امروز روز شماری می کردم حبیب. بلاخره دیدمت.

    بلند شدمو از خونه رفتم بیرون. وارد باغ شدم. مهران رو به گوهرجون گفت:

    - گوهر خانوم. ماهم هستیما!

    این مهران بود؟ از نظر قد و هیکل دقیقا مثل مهراد ولی فرم صورتشون زمین تا آسمون فرق داشت.چهره مهران ، شیطتنت و بازیگوشی و مکاری
    رو به خوبی نشون میداد.چشمای ریزی که به خاطر خوش رنگ بودن مردمکشون و بلند بودن مژه هاشون خمار نشون میداد.
    و ته ریش قشنگی که کاملا به صورتش میومد. رنگ موهای مهران از مهراد روشن تر بود و همین ، ته ریشش رو که زیر نور آفتاب رو صورت
    سفیده برق میدادنو زیباتر میکرد.گوهرجون چرخید سمت مهران و آغوششو به روش باز کرد.

    - اوه. آره پسرم. دلم واست یه ذره شد. چقدر تغییر کردی.

    مهران از بغله گوهرجون اومد بیرون و ژست گرفت:

    - تو این دوسال، چاق شدم یا لاغر؟ خوشگل شدم یا خوشتیپ؟

    گوهرجون دستشو روی شونه پسرش گذاشتو گفت:

    - اونجا هم باشگاه رو ول نکردی؟ مردی شدی واسه خودت.

    مهران خندیدو به خونه نگاه کرد:

    - خونه، اتاقم، دلشون واسم تنگ شده.

    با خودم گفتم تا قبل این که مهران منو ببینه خودم برم وسط. با روی باز و گشاده و با صدای بلند گفتم:

    - سلام. از دیدنتون خیلی خوشحالم پدرجون.

    قیافه پدرجون درست شبیه چیزی بود که تصور کرده بودم.متواضع و افتاده و با صلابت. تا منو دید گل از گلش شکفت و دستاشو باز کردو گفت:

    - بـــــــــه. پس عروس زیبایی دارم! بلاخره دیدمت دخترم.

    دلم برای بغل کردن کسی مثه پدرم تنگ شده بود. از خدا خواسته رفتم تو بغلش و نفس عمیقی کشیدم. بوی خوبی می داد.
    بوی عطر و ادکلن نبود. اما هرچی بود خوب بود. مهراد با افتخار نگاهم کرد. گفتم:

    - خوشحالم. شما خیلی نسبت به من لطف دارین.

    از بغلش اومدم بیرون. دستشو گذاشت روی سرمو گفت:

    - همش وظیفه ایه که باید انجام بدم دختر عزیزم.

    نا آگاه لبخند خوشایندی از روی رضایت و شادی زدم که تا به حال نزده بودم. حضور بابامو حس کردم. مهراد با لذت و شادی نگام کرد.
    اما نگاهش به نگرانی تبدیل شد. چون بغضم گرفته بود. چندسال بود که حضور واقعیه پدر رو کنارم حس نکرده بودم. مهراد اومدو بغلم کرد.
    گوهرجون برای پدرجون توضیح داد که چرا گریه ام گرفته.خودمو کنترل کردم که گریه ام نگیره. پدرجون مهرادو کشید کنارو محکم بغلم کرد:

    - ازین به بعد من پدرت هستمو تو دخترم هستی.

    محکم تر بغلش کردمو گفتم: واقعا ممنونم.
    
    قیمه ای که من درست کرده بودم برای نهارو با هزار به به و چه چه خوردیم.
    مهراد خاطره کشکه بادمجون پر ادویه شمالو تعریف کرد و همه خندیدن. کلی حرف زدیمو از دلتنگی ها و کار گفتیم.
    ساعت سه بعد از ظهر مهراد دستمو کشیدو رفتیم تو اتاق من. گفتم:

    - بخوابیم؟ من خوابم نمیاد.

    - پس بحرفیم...

    خندم گرفت. مهراد حرف زدن منو یاد گرفته بود.گفتم:

    - چقدر زود اومدین. مگه نمی خواستی تهرانو نشونشون بدی؟

    - چرا. فقط رفتیم چندجا رو دیدیمو رفتیم تو شرکتو پیشرفتم رو بهشون نشون دادم. بابا با گوهرجون می رن می گردن.
    مهرانم گفت با دوستای قدیمیش می رن.منم که دلم برات تنگ شده بود سریع قبول کردمو آوردمشون خونه

    خندم گرفت.گفتم:

    - امشب که همه می رن بیرون. ماهم با بچه ها بریم بیرون؟

    - نمی دونم... بریم

    بی اندازه خوشحال شدم. با بچه ها خیلی خوش می گذشت. پریدم بالا و گفتم:

    - راســــــت می گی مـــــهراد؟

    - بله عزیزم. اگه می دونستم اینقدر خوشحال می شی زود تر قبول می کردم

    جوگیر شدمو گفتم:

    - خیلی دوستت دارم مهرادم.

    مهراد محکم منو قاپید و گفت:

    - خانوم خوشگل من. مهرادم تورو بیشتر از جونش دوست داره.

    - اگه بدونی امروز چقدر خوشحالیو شوک بهم وارد شد.

    - واقعا؟ منم ازین که تورو دارم ، امروز نهایت شادی و از کارا و حرفات بهم شوک وارد شد.
    برای داشتن تو احساس افتخار می کنم. بگو که ماله منی...

    دستمو روی صورتش گذاشتمو نوازشش کردم:

    - من ماله توام، مهراد.هیچکی نمی تونه تورو ازم بگیره.

    فکرم رفت پیشه مهران. دستام شروع کرد به لرزیدن.مهراد منو از فکر کشوند بیرونو گفت:

    - دوباره بگو... حس خوبی بهم دست می ده. وقتی اینو میگی از داشتنت حس غرور می کنم.

    از بغلش اومدم بیرونو خودمو انداختم روی کاناپه. با غرورو بدجنسی گفتم:

    - نچ. چه غلطا. همون یه بار واسه امروز بس بود. جیره امروزت تموم شد.

    مهراد لبخنده شیطانی و بدجنسانه ای زد و گفت:

    - جیره من هیچ وقت تموم نمی شه. من اصلا جیره ندارم.

    دستشو گذاشت توی موهامو گفت:

    - تو تا ابد مال منی. زندگی منی ، عشقه من.
    *************************
    به کیان اس دادمو گفتم:

    - عسل هیچکسو نداره.امشب کجا می ریم؟

    از کیان بعید بود اینقدر سریع جواب بده. نوشت:

    - راست می گی؟ مرسی آنا. آبجی خودمی

    مهراد گفت:

    - بهش نگو که عسل هم نسبت بهش حسی داره.

    - چرا؟

    - چون باید تلاش کنه که بهش برسه. اینجوری قدر عشقشو می دونه.

    سکوت کردم.با نگاهی پراز پرسش به مهراد نگاه کردم.مهراد از چشمم خوند چی می خوام بپرسم.
    صورتشو به صورتم نزدیک کردو گفت:

    - من برای رسیدن به تو جون کندم ، آناشید

    لپمو گاز گرفتو با خنده از اتاق بیرون رفت.یه چیزی تو قلبم می گفت که بیشتر از این، تلاش برای رسیدن به همدیگه لازمه.
    ماهنوز تنهایی رو نچشیده و ندیده بودیم. توی کتابا و رمانای عاشقانه اینو فهمیده بودم که عشق بدونه جدایی عشق نیست.
    تا ازهم جدا نشیم قدره همدیگه و عشقمونو نمی دونیم! ما که بدونه جدایی اینقدر وابسته هم و عشقه هم بودیم، بعده جدایی چه می شد؟
    تصمیم گرفتم به این فکر نکنم.به کیان پیام دادم:

    - کیان نگفتی امشب کجا می ریم؟

    - مهمونیه یکی از دوستان!

    - مهراد می شناسه؟
    - مهمونی برسامه. بابت سالگرد آشنایی با دوست دخترش.

    خواستم کیانو تو این موقعیت بسنجم. پس نوشتم:

    - اوه. چه عاشق پیشه!

    نوشت:

    - مگه بده؟

    خندم گرفت. این حرکتش دور از انتظارم نبود. آدم وقتی عاشق می شه عوض میشه.نوشتم:

    - نه نه. اصلا هم بد نیست. وخصوصا برای کسایی که تازه عاشق می شن!

    - ساکت شو آنا.

    به سرعت نوشتم:

    - اِ داداش. من که ساکتم. دارم می نویسم. دهنم چفته. بسته اس.

    - آنا میخوام بخوابم. خیلی حرف زدی.

    خندم گرفت.نوشتم:

    - من که حرف نمی زنم. دارم می نویسم. می خوای دیگه ننویسم؟

    عصبی شدن کیانو از راهه دور حس کردم. بازم با شیطنت آروم آروم می خندیدم. نوشت:

    - شب بخیر.

    تازه ظهربود. خندم شدت گرفت. گوشیو انداختم رو زمینو شکممو گرفتمو خندیدم.اذیت کردن کیان خیلی حال می داد.
    اصلا اذیت کردنو عصبی کردن همه پسرا کیف می داد. به عصبی شدن مهراد فکرکردم. هیچ وقت دوست نداشتم مهراد عصبی بشه.
    مهراد تو عصبانیت یکی دیگه بود و هرچی از دهنش میومد بیرون می گفت. تنم لرزید. مهراد اومد تو اتاقو گفت:

    - فکر کردم خوابی...

    - نتونستم. به نوازشت عادت کردم. خوابم نمی بره.

    مهراد لبخندی زد و نشست روی تخت.گفتم: کجا رفتی؟

    - امروز نذاشتیم مستخدم بیاد. ظرفارو شستم.

    با تعجب گفتم:

    - ها؟ چرا؟

    - اگه من نمی شستم تو می شستی. مگه نه؟... دوست نداشتم خانومم ظرف بشوره.

    لبخند پر از مهرو تشکری زدم.بلند شدمو در بالکن رو باز کردم. اردیبهشت ماه بود. اما هوای امروز خیلی گرم بود.
    کنار نرده ایستادم. مهراد اومد کنارمو گفت:

    - می خوای اینجا استراحت کنیم؟

    چشمامو معصوم کردمو گفتم:

    - میشه بریم آب بازی؟

    می دونستم این نگاهم تو متقاعد کردن مهراد رد خور نداره. مهراد کمی مکث کرد. به ساعتش نگاه کردو گفت:

    - ساعت سه و نیمه. فقط نیم ساعت

    کم بود. ما ، تا می رفتیم تو باغ چهار می شد. اما جیغی کشیدمو گونه اشو بوسیدم. دستامو بهم زدم:

    - پس می ریمو چهل دقیقه خوش می گذرونیم!

    - سی دقیقه..

    - منم گفتم پنجاه دقیقه دیگه.

    - آنا. نیم ساعت. ازون موقع به بعد غروب میشه. سرد میشه !!!

    - باشه دیگه. تا ساعت پنچ

    مهراد خندش گرفت.گفتم:

    - حالا یکم بشینیم تا ساعت چهار بشه. شاید مهرانم خواست بازی کنه!

    نشستیم روی زمین. مهراد روی موکت نشستو من کناره نرده نشستمو پاهامو از لای میله ها رد کردم.
    پاهامو به این طرفو اون طرف تکون دادمو خندیدم. ازین کار لذت می بردم.سرمو روی شونه مهراد گذاشتمو خودمو به دست نوازشش سپردم.

    *******************

    - آنا پاشو دیگه. هنوزم خوابت میاد؟

    دستمو به چشمم کشیدم.خواستم بلند شم که برم صورتمو بشورم.گفتم:

    - بریم آب بازی

    بلند شدم اما افتادم رو زمین.مهراد گرفتتم و بلند شد. گفت:

    - چی شد؟

    پاهامو تکون دادم و بازم سعی کردم بکشمشون بیرون اما نشد.با ناراحتی گفتم: مهـــــراد... فکر کنم گیر کردم.

    - چی؟ پس ، چجوری پات رفت بینه نرده ها؟

    - به راحتی. نمی دونم چرا بیرون نمیاد.

    خودمو به این طرف و اونطرف کشیدم.به طرف عقب کشیدم اما درد عجیبی از پا تا شکمم پیچیده شد. جیغ خفیفی کشیدم.
    مهراد سعی کرد آروم باشه و منو دعوت به آرامش کنه. اما خودش از منم بدتر بود. انگار تمام دردی که کشیدم رو حس کرد.گفت:

    - خداروشکر میله هاش نازکن.تو تکون نخور.

    - مگه می تونم تکون بخورم... حرفا می زنیا!

    - من میله رو به این طرف می کشم. وقتی جا باز شد تو خودتو بکش بیرون.

    سرمو تکون دادم. مهراد میله سمته چپو کشید و جا باز شد، ولی هرچی سعی کردم نتونستم خودمو بکشم بیرون. گفت:

    - پای راستت گیر می کنه. اگرم میله راستو بکشم میله چپ به سمتش کشیده می شه و پای چپت میمونه. باید هر دو با هم کشیده بشه.

    خنده دار بود. اما اگه می خندیدم قیافه مهراد در هم می شد. مهراد تمام این قضایا رو جدی می گرفت. با حالتی که انگار مجبوره از اتاق رفت بیرونو گفت:

    - الان میام.

    پدرجونو گوهرجون تو اتاقشون خواب بودن. می خواست چیکار کنه؟ پنج دقیقه گذشت. مهران باخنده در زدو درو باز کرد.بدون مقدمه
    مثل مهندسای ناظر نگاهی بهم انداخت و گفت:

    - چرا رفتی تو که گیر کنی؟

    پشت سرش مهرادم وارد شد. از خنده های مهران منم خندم گرفت. گفتم:

    - خیلی راحت پام رفت تو. انگار می تونستم پامو توش بچرخونم اما نمی دونم حالا چرا اینجوری شده...

    با خنده بیشتری گفت:

    - یه فرضیه: شاید تو این نیم ساعت چاق شدی! نظرت چیه؟

    نتونستم جلوی خندم رو بگیرم. گفتم:

    - شاید. ولی بعیده. همچین موردی تاحالا دیده نشده ولی امکانش هست.

    - خب پس باید آزمایش کنیمو بعدشم هرچی دیدیم یادداشت برداری کنیم. دفترچه داری؟ من خودکار دارم!

    - تو کشو یه دفترچه دارم.

    سرشو به طرفه مهراد برگردوندو با شادی گفت:

    - مهراد تو نظریه ای... فرضیه ای... چیزی نداری بگی؟

    صدای انفجار خنده ام بلند شد. نمی تونستم جلوی خندمو بگیرم.مهراد اخم کردو گفت:

    - بیا کمک کن

    - نظره خوبیه. اینو قبول دارم. آناشید تو چی؟

    - به نظر منم درسته. مهراد تو نابغه ای!
    مهران به مهراد نگاه کردو به شکل خاصی خندید. ساکت شدم.هر دو اومدن سمتمو هرکدوم یه طرف ایستادن.
    حس کردم بادیگارد دارم. از فکرم خندم گرفت. باشماره سه میله رو به طرف خودشون کشیدنو من تا حس کردم جا باز شد.
    خودمو کشیدم بیرون و از شادی لبخند زدم. اما لبخندم محو شد چون داشتم عقب ، عقبکی می رفتمو نمی تونستم خودمو کنترل کنم.
    مهراد با ناراحتی دوید سمتم. مهران که به من نزدیک تر بود مهرادو هل دادو سریعا منو گرفت. افتادم روی موکت کناره نرده و پاهامو گرفتم تو بغلم.
    نگاهمو به زمین دوختم. نمی خواستم چشمای پر از سرزنش مهرادو ببینم.امکان داشت از اون بالا بیفتمو مخم پخشه زمین شه.دستام به شدت می لرزید.
    خودمو کنترل کردم. همه چی خیلی سریع اتفاق افتاده بود.سرمو گرفتم بالا. مهران رفته بودو روی صندلی کنارم نشسته بودو نفس نفس می زد.
    مهراد همونجا ایستاده بودو با صورت وحشتناکی بهم نگاه می کرد. قفسه سینه اش همچنان بالا و پایین می رفت. خودمم کمی ازش نداشتم.
    مهران با ناراحتی منو مهرادو نگاه می کرد. یهو نتونستم خودمو کنترل کنمو زدم زیره گریه. بلند بلند گریه نمی کردم.
    فقط بی سرو صدا از چشمام اشک خارج می شد.مهراد با همون صدای ترسناک گفت:

    - چرا بغض کردی؟

    دلم خواست بکوبم تو سرشو بگم کوری عمو؟ اشکارو نمی بینی؟ اما ناتوان تر از اینا شده بودم.مهران گفت: می رم آب بیارم.

    و از اتاق خارج شد.مهراد جوری که تا بحال ندیده بودم اومد سمتمو گفتم:

    - اگه میوفتادی من چه غلطی می کردم؟

    به موکت نگاه کردم.نمی تونستم لرزش سرم و دستامو متوقف کنم.دوباره با فریاد گفت:

    - اگه از دستم می رفتی. اگه این بلندیو میوفتادی منه احمق لعنتی باید چه خاکی تو سرم می ریختم؟ بگو.بگو.ازت یه سوال پرسیدم. من چه غلطی می کردم؟

    ....

    - چرا لال شدی.جوابه منو بده. ازت سوال پرسیدم.

    همه چی مثل اتفاقات لبه ساحل شده بود.دستمو گذاشتم روی سرم. اما اثری نداشت. لرزش دستم اینقدر زیاد بود که حتی نتونستم جلوی نشنیدن صداشو بگیرم.دوتا دستاشو بلند کردو کوبید تو سرش. حس کردم الان سرش می شکنه و دستشو باید گچ بگیره.تن صداشو آورد پایین تر و کنارم نشستو گفت:

    - بگو لعنتی. اگه بلایی سرت میومد من باید اینجا چه گهی می خوردم؟

    دستمو آروم آوردم پایین. تو همون لحظه داد بلندی کناره گوشم کشید که حس کردم دارم از هوش میرم:

    - بگو. لعنتی.بگو

    با عجز گفتم:

    - ولم کن. از اتاقم برو بیرون. نمی خوام صداتو بشنوم.

    با بهت نگاهم کرد. ساکت شده بود. حالا نوبت من بود. همینطوری که اشک از چشمم فوران می کرد و صدام می لرزید گفتم:

    - بس کن. بسه. کافیه

    نتونستم طاقت بیارم. سرم به طرفه زمین خم شد. گفتم:

    - بسه.... بسه... بس کن... خواهش می کنم... تمومش کن

    مهراد حالمو فهمید. خودشو به سمتم کشید. با تمام زوری که تو بدنم مونده بود ، با عجز گفتم:

    - نمی خوام بفهمن صرع دارم. کمکم کن.

    مردی که من عاشق محکم بودنش شده بودم ، حالا بغض کرده بود. مسببش من بودم و ترس از دست دادن معشوق !
    اما نباید هیچ وقت با من اینجوری حرف میزد! سرمو که سنگین تر از کل بدنم شده بود و به طرف زمین خم کردم.
    نمی خواستم گریه مهرادو ببینم ، اما مهراد گریه نکرد. بعد از اون سکوت سردی که گذشت ، سرمو بالا گرفتو گفت:

    - نمی خواستم اینطوری حرف بزنم. اما...

    حرفاش تاثیری نداشت. داشتم از هوش می رفتمو کف رو تو دهنم حس می کردم. لرزش دستها و پاهام متوقف نمی شد.
    فهمید که باید بحثو عوض کنه. الان وقته ندامت و پشیمونی نبود. دستشو گذاشت روی سرمو آروم گفت:

    - عزیزم. خانوم خوشگلم ، ازت می خوام فقط به من گوش کنیو به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنی.

    چشمام داشت بسته می شد. سرمو تکون دادم. گفت:

    - تقریبا دو ماهه قبل.شب قبل این که بریم محضر، بهت گفته بودم که خوابم نبرد. تو اون زمان که همش به فکرت بودم برات یه شعر نوشتم.

    بهش خیره شدم. با لبخنده مخصوصش گفت: چیه؟ ما هم رگ شاعری داریم!

    راست می گفت. چرا بهش فکر نکرده بودم؟ همیشه آدمای آروم یا پر شور و با ادب تو خلوتشون شعر می گن. کم کم داشت خوابم می برد.
    مهراد با صدای مهربون و بمش خوند:


    من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

    همه اندیشه ام اندیشه فرداست ،

    وجودم از تمنای تو سرشار است ،

    زمان – در بستر شب – خواب و بیدار است ،

    هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز...

    خیالم چون کبوتر های وحشی می کند پرواز...

    رود آنجا که می بافند کولیهای جادو ، گیسوی شب را

    همان جاها، که رهبانان معبد های ظلمت نیل می سایند،

    همان جاها، که پشت پرده شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند،

    همین فردای افسون ریز رویایی،

    همین فردا که راهه خواب من بسته است،

    همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

    همین فردا که مارا روز دیدار است!

    همین فردا که مارا روز آغوش و نوازش هاست!

    همین فردا ، همین فردا....

    .... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!
    مهراد سکوت کرد. نمی دونستم باید چیکار کنم. لرزشم کم و کم تر شده بود. بار اولی بود که داشتم با صرعم مبارزه می کردم.
    دوباره دلم خواست برام بخونه. نگاهش کردم. با تبسمی ادامه داد:

    زمان در بستر شب ، خواب و بیدار است

    سیاهی تار می بندد

    زاغ ماه، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است،

    دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است،

    به هر سو چشم من رو می کند، فرداست

    سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

    قناری ها سرود صبح می خوانند....


    ....من آنجا ، چشم در راه تو ام. نا آگاه:

    تو را، از دور می بینم که میایی،

    تو را از دور می بینم که می خندی،

    تو را از دور می بینم که می خندی و میایی،

    ... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند،

    سراپا چشم خواهد شد.

    تو را در بازوان خویش خواهم دید!

    سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد.

    تنم از ش*ر*ا*ب شعر چشمان تو خواهد سوخت.

    برایت شعر خواهم خواند،

    برایم شعر خواهی خواند،

    تبسم های شیرین تو را ، با ب*و*س*ه خوام چید!


    وگر بختم کند یاری...

    ( زنده یاد فریدون مشیری )


    سرمو بالا گرفتمو به چشماش نگاه کردم.خوب شده بودم. نهایت آرامش و تو قلبم حس می کردم.مهراد از نوازش کردنم دست برداشت.
    قطره اشکی از چشمم اومد. خم شد و همونو که روی گونه ام بود و بوسید.لبخند زدم.گفتم:

    - بختت خیلی بلنده... وگرنه منو بدست نمیاوردی!

    - البته.

    خودمو تو بغلش جا دادمو گفتم:

    - تبسم های شیرین تو را ، با ب*و*س*ه خواهم چید.

    مهراد صورتمو بین دستاش گرفت .عشق مهراد سوزاننده بود. هر لحظه محتاجش بودم.

    - اینم از آب. بفرمایـ....

    از بغل مهراد اومدم بیرون. مهران کنار در ایستاده بود.گفت:

    - فکر کردم...

    مهراد گفت:

    - بیخیال. دستت درد نکنه

    مهران از همون راهی که اومده بود برگشت. مهراد لیوانو داد به منو آروم آروم خوردمش. لیوانو از دستم گرفتو محکم گذاشت رو زمین. گفت:

    - خر مگسه...

    - مهراد مقصر ماییم.

    - ولش کن. همچین مهم هم نبود.

    یاد حرفا و هوار های مهراد افتادم.بلند شدمو به زور از بالکن اومدم بیرون. مشغول انجام دادن کارهام شدم. مهراد سردیمو حس کردو گفت:

    - خانومم. منو ببخش. یه آن فکر کردم از دستت دادم.یهو دیوونه شدم. نمی دونم باید چی بگم...

    کمی ناز کردمو بلاخره قبول کردم. خودمو گذاشتم به جاشو درکش کردم. مهراد هیچ وقت نمی ذاشت بحث ها بیشتر از یه ساعت طولانی بشه.
    از قهر خوشش نمیومد. منم که بچه نبودم!

    داشت شب می شد. پدرجون و گوهر جون با هم برای شام رفتن بیرون. ما و مهران موندیم خونه. چون پام درد می کرد آب بازی نکردیم.
    حالم گرفته بود و داشتم کتاب می خوندم. مهراد کنارم روبه روی تی وی نشسته بودو شبکه هارو زیرو رو می کرد.
    مهران روی مبل کناریمون بودو داشت با دوستش حرف می زد. یهو پاشد و گفت:

    - من دارم می رم.

    مهراد گفت:

    - کجا؟

    - مهمونیه یکی از دوستان.

    زیر لب گفتم : خوش به حالش

    - خوش بگذره

    مهران رفت تو اتاقش که حاضر شه. یهو یاد مهمونیه خودمون افتادم. گفتم:

    - مهراد ما امشب می خواستیم بریم مهمونیه برسام!

    - آره ، همین الان می خواستم بهت بگم حاضر نمیشی؟

    - چرا چرا الان حاضر می شم.

    رفتم تو اتاقمو یه لباس مجلسی کِرِم رنگ خوشگلیو روی ساپورت پوشیدم. جنس پارچه اش خیلی خاص بود.کوتاه بود اما یه مدل آستین دار ساده داشت. موهامو موج های بزرگو کوچیک دادمو جمعش کردم. یه آرایش ساده هم کردم. ظرف نیم ساعت آماده بودم. مهراد اومد تو اتاق.چرخی دورم زد و گفت:

    - چه خوشگل شدی امشب!

    کت و شلوار مشکی ساده و خوش دوختی پوشیده بود. جنس پارچه کت و شلوارش یه جلوه ویژه ای به اندامش داده بود. گفتم:

    - شما هم خوشتیپ شدین آقا

    - بریم؟

    - بریم.

    مهران قبل از ما رفته بود. سوار ماشین شدم. توی راه گفتم:

    - عاشق شعرت شدم.

    - برای تو بود. ماله همون شبی که تا صبح خوابم نمی برد.

    - خیلی قشنگ بود.

    - یه شعر قشنگ برای یه خانوم قشنگ. بگو ببینم، کدوم قسمت شعر بهت آرامش داد؟

    - همه جاش. صدای تو که همیشه معجزه می کنه! ولی از اون جایی که گفتی از آنجا تورا از دور می بینم که میایی.

    دستمو تو دستش گرفتو بهم لبخند زد.

    رسیدیم. مهمونی توی یه خونه ویلایی بزرگ برگزار می شد. پیاده شدم. مهراد دستمو گرفتو رفتیم تو.وسط سالن خالی بود.
    یعنی هنوز شروع نکرده بودن. همه میزا پر بودن . داشتم به مهراد می گفتم که کجا بشینیم که صدای آشنایی شنیدم:

    - سلام. می دونستم میاین.

    سرمونو برگردوندیم. پرستو خودشو انداخت تو بغلم:

    - زندگی دو نفره خوش می گذره؟

    - بله. منم خیلی خوشحال شدم که توهم هستی.

    یه پیراهن قرمز کوتاه پوشیده بود با یه ساپورت جذب. رنگه رژش با رنگ لباسش یکی بود. چقدر خوشگل شده بود. در گوشش گفتم:

    - چقدر خوشگل شدی خانم تو دل برو!

    پرستو از بغلم اومد بیرونو چشمکی زد.به مهراد سلام کرد. مارو برد پیشه بقیه نشوند. میز اول بودیم و جمعمون جمع!
    کیانو مهرآسا و امیر و کیارشو امید و مینا و عسل هم بودن. با اومدن ما همه بلند شدن و سلام گرمی کردیم. پرستو گفت:

    - من نمی خواستم بیام. مهرآسا گفت که باید با ما بیای. منم که دلم برای آنا و مهمونی تنگ شده بود قبول کردم که با مهرآسا و امیر بیام.

    - کار خوبی کردی! همه ازین که جمع جمعه خوشحالیم.

    کیان مثله قبل نبود.خیلی خیلی با ادب و باشخصیت شده بود. شیک و پیک کرده بود. به مهراد نگاه کردمو به کیان اشاره کردم.
    مهراد سرشو از روی سوال تکون داد. آروم گفتم:

    - چه با کلاسی شده. بار اول که شیک و پیک کرده.

    مهراد نخندیدو عوضش انگشت اشاره شو روی بینیش گذاشت. مسخره. خورد تو ذوقم. پرستو گفت:

    - حالا من یه مشکل دارم!

    گفتم:

    - چیه عزیزم. بگو همه با هم حلش می کنیم.

    - قول میدی حلش کنی؟

    نفسمو دادم بیرونو گفتم:

    - بعله که قول میدم. همه هم قول میدن همکاری کنن.

    بچه ها تایید کردن. پرستو گفت:

    - قول دادینا!!!

    کیارش گفت:

    - قول دادیم .. بفرمایین

    - من باید امشب با کی برقصم؟

    همه زدن زیر خنده. پرستو ماتو مبهوت همه رو نگاه کرد.بازم گفت:

    - من باید با کی برقصم؟ همه صاحب دارن. اگه کسی نیست من همین الان می رم خونه. نمی تونم بشینمو نگاه کنم.

    بازم خندیدیم. پرستو امشب چش بود؟ گفتم:

    - پرستو ، من مهراد و نمی دم. ماله خودمه

    پرستو شکلک در آورد و گفت:

    - این که از اول مشخص بود. من از همون اول با شما کاری نداشتم.

    سمت چپشو نگاه کرد. امید و مینا انگار باهم خوب شده بودن! امید دستشو به علامت تسلیم برد بالا و مینا گفت:

    - آهای. چشماتو در میارما. من عشقمو به هیچ کس نمی دم!

    به مهراد نگاه کردم. مهراد که از شوخی ها و حرفها خندش گرفته بود نگاهم کردو چشمکی زد. پس خوب شدن! خدا رو شکر کردم.پرستو گفت:

    - خب...خب... خدارو شکر کن که عشقتو ندزدیدم. کی ماله تورو خواست؟

    کیارش شکمشو گرفته بودو می خندید. عسل گفت:

    - پرستو منم بهت ، کیا..

    چشمم درشت شد. مستقیم به عسل نگاه کردم. نزدیک بود بگه کیان! کیان داشت هاج و واج عسلو نگاه می کرد.عسل گفت:

    - کیارشو نمی دم!

    نفس عمیقی کشیدم.کیارش گفت:

    - اهای. منم صاحاب دارم ولی یکی دیگه است!

    - اِ داداش. کیه؟

    - نمی شناسی!

    - نشونم بده. میخوام برادر زنمو ببینم.

    جمع منفجر شد. کیان گفت:

    - عسل خانوم. اون زن داداشه!

    عسل که تازه گرفته بود. خندید. نگاهی بینه عسلو کیان ردو بدل شد که باعث شد رگ غیرتم بزنه بالا.
    داشتم بروبر نگاهشون می کردم که یک دفعه صدای خنده مهراد بلند شد. با غضب نگاهش کردم. گفت:

    - تو هم غیرتی می شی؟

    - بله. ماهم آره. شما هم آره؟

    - ما که خیلی و البته که آره.

    هردو خندمون گرفت. مهراد بهشون اشاره کرد:

    - نگاه کن. از راه دور دارن باهم لاو می ترکونن!

    از جام بلند شدمو رفتم طرفه عسل:

    - من نمی ذارم.

    - اوه اوه. آنا بشین.

    - می خوام برم.

    عسل هنوز داشت غیر مستقیم کیانو نگاه می کرد، اما کیان زل زده بود تو چشمای عسل که مثل چشمای من کشیده بودن!
    بغل عسل دوتا صندلی خالی بود. روی یکیش نشستمو گفتم:

    - عسل خوبی؟

    - اوهوم. خیلی زیاد!

    زیر لب زمزمه کردم:

    - مشخصه.

    بلند گفتم:

    - فهمیدی عشق کیارش کیه؟

    - هر کی هست دیگه به من مربوط نیست. من خودم الان فهمیدم بد جوری عاشق شدم!

    - خب این مرد خوش شانس همین داداشیه ماس؟

    - درست حرف بزنا، خودشه. ای کاش اونم دوستم داشت. ببین چقدر نگاهش عاشقانه و مهربونه!

    من که می خواستم بحثو کش بدم که حواسشو پرت کنم گفتم:

    - فقط چون نگاهش مهربونه لاورش شدی؟؟؟؟

    - نـــــــــــــــــــــــه

    دوباره نگاهه عسل رفت سمته کیان. با همون لحنی که خودش گفت " نه " گفتم:

    - پس چــــــــــــــی؟

    - خب. هیکل و اندام موزونش ، قدش ، صداش ، کاراش ، نگاهش...

    - خوب خوب. پس رفیق ما هم، آره؟

    - رفیق شما هم آره. اومده تو خط

    دهنمو باز کردم که بگم به جمع خوش اومدی که یه پسره اومد کنارم ،روی صندلیه خالی نشست.

    نگاهش کردمو صندلیمو کشیدم اونورتر. پسره با همه سلام کرد. رفیق فابریکه برسام بود. فکر کنم دی جی امشب ،اون بود.
    از همون اول خیره شد رو من. مهراد مثله میر غضبا پسره رو نگاه می کرد. اما اونم کم نیاورد و صندلیشو کشید طرفم.
    خودمو مشغول حرف زدن با عسل کردم. اما عسل اصلا به حرفم توجه نمی کرد و من داشتم جلوی این پسره ی خری که درجه ی چشماشو رو
    من تنظیم کرده بود ضایع می شدم. مجبور شدم حرفی بزنم که مورد توجه عسل واقع بشه پس گفتم:

    - می خوام یه چیزی راجع به کیان بگم.

    - چـــــــی؟ تورو خدا بگو

    - امروز کیان بهم گفت که ازت بپرسم بی اف داری یانه.

    - جونه من راست می گی آنا؟

    - راست می گم گلم. اما اینو نگفتم که همین الان بپری تو بغلش.

    - اتفاقا الان می خوام برم پیشش.

    داشت بلند می شد. دستشو گرفتمو کشیدم پایین:

    - بشین.بزار خودش بیاد سمتت.

    پسره لندهور داشت با کیارش حرف می زد اما حواسش شیش دنگ اینجا بود.

    - یعنی بشینم اینجا که خودش بیاد سمتم؟ شاید نیاد. من اینجا می میرم.

    ای خدا چقدر این دخترای امروزی ساده ان! به فکرم اندیشیدم! خنده دار بود. مگه خودم ماله عهد بوق بودم؟

    گفتم: الان می رم می فرستمش پیشه تو. برای ر*ق*ص خوبه؟

    - اهوم اهوم. عالیه

    داشتم بلند می شدم که گفت:

    - آنا؟
    نشستم سره جام. پسره که تازه فهمیدم اسمش شاهرخه توجهش جلب شد. گفتم:

    - بله.

    - یعنی کیان در چه حدی دوستم داره؟

    موضوع خوبی بود. حالا که حواسه شاهرخ اینجا بود ، وقتش بود که بحته مهرادو بکشم وسط و به اون عقل کوچیکش بفهمونم که متاهلم! گفتم:

    - دقیقا اینو نمی دونم. من حتی روز اولی که حس کردم مهراد بهم حس داره اینو نفهمیدم. بعدا خودت می فهمی.

    - مهراد تا چه حدی دوستت داره؟ کافی هست؟

    - آره. ما برای هم می میریم. عشق مهراد به من کافیه. ما بدونه هم نمی تونیم زندگی کنیم.

    اصلا دوست نداشتم راجع به زندگی شخصیم ؛ با کسی صحبت کنم.اما چاره ی دیگه ایم نداشتم. من که چیزی نگفتم!
    با این افکار خودمو آروم کردم. داشتم برای عسل از عشق مهراد به خودم تعریف می کردمو مثال می زدم که یهو شاهرخ زیر لب گفت:

    - اینا که الان مهم نیست. به آینده فکر کن.

    حرفشو نشنیده گرفتم. مهرادو نگاه کردم. وقتی حتی حواسش به من بود امنیت داشتم. بهش چشمکی زدم.
    دیگه اونجا نشستنو جایز ندونستم. خواستم پاشم که دیدم شاهرخ باید صندلیشو بکشه کنار تا من رد شم.
    اه ، تقصیر عسل بود که صندلیشو به من چسبونده بود. هلش دادم. گفت:

    - یه امشب!

    بلند گفتم:

    - برو کنار.

    تو همون لحظه دسته چپمو طوری که حلقم مشخص بشه بردم بالا. گفت:

    - گفتم که اینا مهم نیست. من می دونم که الکیه.

    اعصابم خورد شد.به مهراد نگاه کردم. نیم خیز شد و از جاش پرید. با خشم نگاهم میکرد و منتظر حرکتی غیرعادی از شاهرخ بود. گفتم:

    - بکش کنار.

    با تمام زورم صندلیشو کشیدم اونور و رفتم پیش مهراد که روبه رومون ایستاده بود ؛ نشستم. مهراد گفت:

    - اگه همین الان نمیومدی دندوناشو خرد می کردم.

    سرمو روی شونه مهراد گذاشتمو گفتم:

    - ولش کن. مهم اینه که بدون دردسر درست شد و من الان پیشه توام.

    دستشو آوردم بالای میزو دستمو گذاشتم تو دستش. چراغا رو خاموش کرده بودن و نگین های انگشترم برق می زد.
    دست چپم توی دست عشقم بودو من دیگه اعصابم خورد نبود. چون داشتم سعی می کردم انعکاس نوره انگشترمو بندازم تو چشمه اون پسره!
    کم کم نزدیک بود خندم بگیره. بلاخره پاشد رفتو با قیافه درهم آهنگ ملایمی پلی کرد.بلند شدمو دسته مهرادو کشیدم.
    مهراد از خدا خواسته پاشد و همراهیم کرد. وقتی داشتیم از کنار کیان رد می شدیم خم شدمو زیر گوشش گفتم:

    - دست عسلو بگیر. پاشو.

    مهراد دستمو کشید. اولین زوجایی که می رقصیدن ما بودیم. مهراد بهم نزدیک شدو منم محکم تر دستشو گرفتم.گفت:

    - فکر کنم کارتو خوب انجام دادی!

    کیانو عسل اومدن وسط. عسل بهم چشمک زد. گفتم:

    - مشخصه.اولین رقصشون هیچ وقت از یادشون نمی ره.

    - درسته. اولین ر*ق*ص ماهم هیچ وقت از یادم نمی ره.

    - منم فراموش نمی کنم. امیر داشت میومد سمتم که تو زود تر خودتو رسوندیو اومدی که با هم برقصیم.

    - دوست داشتی؟

    - عاشقش شدم.

    - منم عاشقه تو شدم.

    - من از ر*ق*ص باتو سیر نمی شم. هیچکی به اندازه تو بهم حسه خوبی نمی ده. تو یه جوره خاصی می رقصی.

    مهراد ژست گرفتو گفت:

    - مگه چجوری می رقصم بانوی من؟

    - خب... جوری منو محکم می گیری که نتونم تکون بخورم. این بهم حس خوبی میده.

    ابروشو بالا انداخت :

    - همین؟

    رفتم تو فکر. چجوری میگفتم؟ تلاشمو کردم :

    - خب...

    پراز سوال نگاهم کرد. بازم اون لبخند رو لبش بود. گفتم:

    - خب....لبخندت مستم می کنه. با نگاه مردونه ات مسخ می شم.

    با همون لبخند مردونه گفت:

    - دوست ندارم با هیچکی جز تو برقصم می دونی چرا؟

    - هوم؟

    تو چشمام زوم کرد و بعد از کشیدن نفسی عمیق مسلسل وار شروع کرد به حرف زدن:

    - چون بوی تو ، صدات، حرکاتت، نگاهت ، اسمت و عشقت مستم می کنه. چون از بودن باتو سیر نمی شم.
    چون با بودن باتو نهایت دوست داشتنو تو رگ هام حس می کنم.

    بهش خیره شدم. سالن کاملا خاموش بود و برق چشمامو تو چشماش دیدم.خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم. گفت:

    - تو هوایی هستی که من بدون تو میمیرم!

    دلم آشوب بود. نه از نگرانی .. این بار آشوب دلم از گرما و هیجان و تب عشق بود.ابروهامو دادم بالا. قدّم بهش نمی رسید.
    پس با رفتن رو پنجه پا ، قدمو بلند کردمو با صدایی خنده آلود گفتم:

    - نبضه جریانه خونه تورا، با ب*و*س*ه خواهم بخشید.

    و زیره گلوشو بوسیدم. نفس عمیقی کشید. سرشو آورد پایین و مستقیم تو چشمام گفت:

    - دوباره...

    - همین بس بود.

    - دوباره..

    دوباره همونجارو بوسیدم. نفس عمیق تری کشیدو گفت:

    - بازم..

    می دونستم ول نمی کنه.قدمو بلند کردمو دوباره گلوشو بوسیدم. قبله این که بازم اصرار کنه و توجه همه جلب بشه .
    به زوج بغلمون اشاره کردمو گفتم:

    - اینا چرا این جوری می کنن؟ انگار دارن قرن هایی که باهم نبودنو جبران می کنن.

    مهراد خندید. گفت:

    - یعنی من الان چند قرن که تورو ندیدم؟

    نگاهشون کردمو گفتم:

    - نه؛ توروخدا نگاه کن. آدم خندش می گیره.

    - نمیخوام. دوست دارم زنمو نگاه کنم.

    از سره نا امیدی نفسی کشیدم که مهراد خندش گرفت. اما قیافه پسره آشنا بود. شاید اشتباه می کردم. چراغا که خاموش بود.
    اون دوتاهم که باهم گره خورده بودن ، پس من چی دیدم؟ دلم خواست کلمو بزنم به دیوار. وقتی قیافه کسی واسم آشنا بود و
    نمی شناختمش اینجوری می شدم. پاهام درد گرفته بود. گفتم:

    - مــــــــهراد.

    - جانم زندگیه من.. تو جون بخواه

    - دلم می خواد بازم باهم برقصیم اما پاهام از ظهر درد می کنه.

    مثل همه دفعات قبل ناراحت شد. اما مهراد ، مدت زمان کمی از من ناراحت می موند. دوباره باهام خوب می شد.
    ناراحتیه مهراد مثله پسربچه ها بود.گفت:

    - گفتم که تو جون بخواه عزیزم. می خوای ازین جا تا صندلی بغلت کنم؟

    خندم گرفت. با این که ناراحت بود می تونست منو بخندونه! گفتم:

    - نه ،آقای مهربونه من. خودم می تونم با کمکت برم.

    وسط سالن ایستاده بودیم. گفت:

    - فکر می کنین نمی تونم ببرمتون خانوم؟

    لبخند زدم. بازم رفته بود تو اون حالت مجبذش .. وای الان خندم میگیره. مجبذ کلمه ای بود که خودم ساختم. به معنی جذاب و جذب کننده.گفتم:

    - می دونم که می تونی. البته ولی...

    - ولی چی، خانومی؟

    - همه نگاه می کنن. خوب نیست.

    - تو که خجالت نمی کشیدی!

    - من کنار تو، دیگه اصلا از هیچ کس خجالت نمی کشم.

    - خوب، پس چیه؟ قبلا هم بهت گفته بودم. تو بغل گرفتن زنی که دوستش داری خجالت نداره

    یه لحظه از مهراد ترسیدم. گفتم نکنه بزنه به سرشو که... بعله. بلندم کردو از بینه بقیه رد شدیم.
    تا جایی که نشسته بودیم خیلی مونده بود. خداروشکر که همه جا تاریک بود. مهراد خیلی عادی دستاشو دور شونه و کمرم نگه داشته بود.
    دستمو به ناچار انداختم دور گردنش.حس خوبی داشتم. حسی مثلا نشستن رو ابرا. بهم لبخند ملیحی زد که باعث شد خندم بگیره. گفت:

    - اگه یه روز بگذره و من خنده اتو نبینم می میرم آنا!

    انگشت اشارمو گذاشتم روی لبشو گفتم:

    - حرف از مردن نزن مَرد عاشق پیشه من.

    انگشتمو بوسید. آروم گفتم:

    - عشقه من.

    روی سینه اشو بوسیدم و سرمو بهش تکیه دادم.

    *********************

    مهراد رفته بود به برسام تبریک بگه. پرستو یه پیک نوشیدنی غیر مجاز قرمز برداشت. گفتم:

    - پرستو می تونی اینو بخوری؟

    - نه. میخوام امتحان کنم.

    - مست میشیا! من از آدمای مست خوشم نمیاد. شوتت می کنم تو دشوری.

    - تو فعلا پات سالم نیست. باید هلم بدی.

    بحثو عوض کردم :

    - بلاخره میخوای با کی برقصی؟

    - این دفعه می خوام یه چیز دیگه ام امتحان کنم.

    - دیگه چی؟

    - تا الان پسرا دنبال من بودن. الان می خوام ببینم زنایی که دنبال مردا می کننو اونا رو ماله خودشون می کنن چه حسی دارن.

    - نکن پرستو. کارت زشته.آخرو عاقبت نداره...

    - دلم می خواد. تو خودت بهم گفتی هر چی دلت خواست انجام بده وگرنه تو دلت می مونه.

    دلم خواست بگم من یه غلطی کردم اما اگه پیش همه اینجوری حرف می زدم احترامی برام نمی موند. گفتم:

    - نگفته بودم هیچ وقت کاری نکن که بعدش پشیمون بشی؟حالا می خوای کدوم پسری رو بدبخت کنی؟چطوری؟

    - ادای مست بودنو در میارم. با این پیکی که تو دستمه می رم کنارشو زیر گوشش چرتو پرت می گم. الکی دم از عشق می زنم.

    - نکن پرستو. اگه اون آدم ناکس باشه چی؟

    - نترس . خودیه.

    چشمم درشت شد. خودی؟ سریع گفتم:

    - خره. با کی هستی؟

    - بعدا بهت می گم.

    اولین بار بود که پرستو اینجوری حرف می زد. ترسیدم. گفتم:

    - کی؟

    - بریم یه جایی. اون جا بهت می گم.

    - کجا؟

    - دستشویی.

    - باشه باشه.

    بلند شدمو با کمک پرستو راه رفتم.اه .. عمرا دیگه ه*و*س کنم پامو بذارم لای نرده. خیلی درد دارم.
    سره راهمون به کیان که کنار عسل نشسته بود. گفتم:

    - اگه مهراد پرسید؛ من رفتم دشوری.

    - اوکی.

    پرستو امشب یه چیزیش می شد. رفتیم داخله دستشویی. دوتا توالت بیشتر نداشت اما جای بزرگی برای شستن دست
    یا درست تَرِش، آرایش داشت! پرستو روبه روی آیینه وایستاد. گفتم:

    - تو که کاملی! چیو می خوای درست کنی؟

    - می خوام جای ماتیکم روی پیک بمونه.

    دست به سینه به دیوار تکیه دادم و از آیینه نگاهش کردم :

    - زیاد فیلم دیدی؟

    - می خوام خودمو محک بزنم.

    رژشو پررنگ تر کرد. موهاشو که همش فر درشت بود آورد جلو. به خودم نگاه کردم. به نظر خودم بدون آرایش غلیظ خوشگل تر بودم.
    اما آرایش ساده به پرستو نمیومد. یا باید اونجوری آرایش می کرد ، یا اصلا نباید آرایش می کرد.ترس عجیبی داشتم. فضای این مهمونی خوب نبود.
    حداقل توی یه مهمونی دیگه اینکارو می کرد.

    برگشتیم سر میز. مهراد کنار کیانو کیارش و امید نشسته بود. همیشه آخرای مهمونی خانم ها و آقایون جدا می شدن. گفتم:

    - نمی خوای بگی کیو مد نظر داری؟

    - ببین.

    - پرستو؟

    - بله؟

    - مراقب خودت باش

    - این همه مدت بقیه پسرا دنبالم بودن مشکلی پیش نیومد. الان که من دنباله یکی میرم می خواد برام اتفاقی بیفته؟

    سرمو تکون دادم. پرستو رفت طرف سالن ر*ق*ص. با یه پسره گرم صحبت شد اما از دور نتونستم قیافه پسره رو ببینم.
    خدارو شکر از خودیا کسی بی شرف و نامرد نبود. اما اون خودی کی بود که نشناختمش؟ بس که همه جا تاریک بود.
    آهنگا پشته هم ردیف شده بودنو دی جی بیکار بود. اما هرچی گشتم نتونستم شاهرخو پیداش کنم. پرستورو از روی لباسش شناختم.
    پسره پشت پرستو ، توی تاریکی ایستاده بودو هنوز ندیده بودمش. پرستوئه خر ، برو اونور من این پسره بدبختو ببینم دیگه.
    پرستو پیکشو برد بالا و اولین ش*ر*ا*ب زندگیشو قورت داد. با نازو عشوه حرف می زد و حرکاتش منو می ترسوند.خدایا یعنی این پسر کی میتونست باشه؟


    مچ دستمو بردم بالا و ساعت سفیدمو نگاه کردم. ساعت ده بود.اون دوتا دختروپسره که باهم گره خورده بودن هنوزم داشتن می رقصیدن.
    داشتم دقیقا پسره رو نگاه می کردم که یکدفعه دختره از پسره جداشدو شروع کرد به رقصیدن.اونم چی... ر*ق*ص میله.
    رقصش فوق العاده جذاب بود ، اما برای امشب مناسب نبود. شبیه دخترای خرابی که توی مهمونیا و کاباره های آمریکا می رقصیدن بود.
    لباسشم مثله همونا کوتاه بود. دنباله پسره گشتم که ببینم عکس العملش جلوی اون همه آدم چیه ،که خشکم زد.دقیق تر نگاه کردم.
    اشتباه نمی کردم. مهران بود! مهرانو یه دختره این شکلی؟ اونم توی اون لحظه و موقعیت؟

    کمی فکر کردم. من چرا تعجب کرده بودم؟ از مهران بعید نبود.گوهرجون گفته بود که شبا رو توی اون جاها صبح می کرده.از دور مهرادو اومد طرفمو گفت:

    - آنا پاشو بریم.

    - ها؟ کجا؟

    - از این جا بریم

    - چرا؟

    - یکی اینجاست که نمی خوام بدونه من اونو دیدم.

    - کی ؟ یعنی چی؟

    آهی کشیدو گفت:

    - مهران اینجاست. بایه دختره که نمی خواد ما بدونیم که هنوز با اون دختره هست.

    - منم دیده بودمش. اما فکر کردم مهم نیست.

    - خب . بریم دیگه

    - نمی تونم. پرستو یه کارایی کرده. باید مراقبش باشم.

    - چی کار؟

    - می خواد بایه پسره رفیق شه و یه امشبو باهاش برقصه.

    - این که ناراحتی نداره.

    - مهراد. من می گم شاید مست باشه. امشب اولین بار بود که پرستو نوشیدنی غیر مجاز خورد.

    - چقدر خورد؟

    - جلوی من که فقط یه قلپ.

    - فقط آدمای کم ظرفیت با یه قلپ مست می شن. بیا بریم.

    دستشو ول کردمو گفتم:

    - تو که پرستو رو نمی شناسی. اونم ازون دسته از آدماس.

    دقایقی با کلافگی تو صورتم نگاه کرد. نگاهی به ساعتش انداخت و جواب داد :

    - باشه. نیم ساعت وقت داریم که بهش بگیو ببریمش خونه.

    - قبول. ممنون مهراد. مهران سرش گرمه. مارو نمی بینه.

    ******************
    درد پاهامو فراموش کردم و با همه توانم ، از کنار سالن ر*ق*ص رد شدم.باید پرستو رو پیدا میکردم.
    اطرافو گشتم اما دختری با لباس کوتاه قرمز و ساپورت پیدا نکردم. رفتم جلو تر و دیدم پرستو کنار میز و بساطه دی جی و ارکستر داره می رقصه.
    خوب که نگاه کردم دیدم ؛ باهم دارن می رن یه جایی.پرستو مثله آدمای شنگول دنباله پسره راه می رفت. شکی درش نبود که مست شده !
    ای وای .. باید دنبالشون می رفتمو پرستو رو می آوردم. دنبالشون رفتم. با خودم فکر کردم که اگه پرستو خیلی مست باشه و من ازش بخوام که بریم ؛
    صد درصد عصبی میشه و دادوهوار می کنه. برای همین تا یه جای خلوت دنبالشون رفتم. رفتن طبقه بالا. اونجا دیگه خیلی خلوت بود.
    یه تالار بزرگ و دراز بود.حالا همه جا روشن شده بود. الان وقتش بود که فضولی دست از سرم برداره و ببینم پسره ای که آشنا بودو مورد قبوله پرستو، کیه.
    رفتم جلوتر. یهو پسره توی یه حرکت ناگهانی پرستو رو سمته دیوار هل دادو با دست جلوی دهنشو گرفت. شوکه شدن باعث شده بود نتونم کاری بکنم.
    پرستو که خواست از ترس جیغ بکشه اما جلوی دهنشو گرفته بود فقط گریه می کرد. منم ترسیده بودم. به خودم اومدم.رفتم جلو و گفتم:

    - عوضی بکش کنار.

    پسره سرشو برگردوند. شاهرخ ؟ تعجب کردم.گفتم:

    - تو خجالت نمی کشی؟ می خواستی یکی از آشنا هارو ببری توی یکی ازین اتاقا و کارشو بسازی؟ برو گمشو و دسته کثیفتو ازش بکش.

    پرستو رو ول کردو گفت:

    - به خودم مربوطه که کیو انتخاب می کنم. اما...

    داشت با قدم های آهسته بهم نزدیک می شد. ادامه داد:

    - نکنه که شما حسودیت شده. بهت گفته بودم که بیا و به امشب فکر کن. من ازهمون اول دلم پیشه تو اندامه کشیده ات بود.

    مورمورم شد. پرستو همون جا ایستاده بودو زمینو نگاه می کرد.
    دلم خواست هرچی از دهنم درمیاد بهش بگم اما اگه سگ گازت بگیره تو هم گازش می گیری؟گفتم:

    - پرستو. بریم.

    شاهرخ اومد نزدیکم و گفت:

    - ناز هم می کشم.

    - غلط می کنی.

    صبر کردم که کاملا بیاد کنارمو همین که اومد پامو آوردم بالا و زدم به ساقه پاش. گفتم:

    - از اول بهت گفته بودم که گمشو اونور.

    ابروهاش درهم رفت. هلش دادمو به سرعت از کنارش رد شدم. در واقع از هیکلش ترسیده بودم ، اما نشون نمی دادم.
    دست پرستو رو گرفتمو کشیدمش. همونجا ایستاده بود. انگار منتظرمون بود. دلم شوره مهرادو می زد. از اینم می ترسیدم.
    چه غلطی باید می کردم؟ داشتیم از کنارش رد می شدیم که بهمون حمله کردو پرستو رو هل داد.
    پرستو خورد به دیوارو شاهرخ منو چسبوند به دیوارو گلومو فشار داد. داشتم خفه می شدم اما دستمو پشت هم و به طوره مکرر می زدم تو سرش.
    اما پوست کلفت تر از اینا بود.از بوی دهنشو کاراش فهمیدم که اونم بس که خورده مست شده. داشتم از هوش می رفتم.
    پرستو شروع کرد به جیغ کشیدن. شاهرخ داد زد:

    - خفه شو وگرنه می کشمش.

    پرستوئه خر ساکت شد. انگار خیلی ازش می ترسید. ولی نمی دونست شاهرخ الانم داره همین کارو می کنه.
    از گوشه چشمم اشکی خارج شد که باعث شد لبخنده وحشیانه ای بزنه. دیگه دستام جون نداشتن.
    همه جا داشت تار می شد که ولم کردو افتادم رو زمین.گلومو گرفتمو شروع کردم به سرفه کردن. خون رو توی دهنم حس می کردم.
    داشت بلندم می کرد که پرستو پرید طرفشو توی صورتو موهاشو چنگ کشید. اگه جون داشتم می گفتم که بره و کیانو صدا کنه.
    حداقل کیان توی این شرایط می تونست آروم باشه اما مهراد داد می زدو می بستش به باده کتک. شاهرخ ول کنه ماجرا نبود.
    پرستو هم آدمی بود که تا حقشو نمی گرفت آروم نمی شد.چنگ زدن روی صورت شاهرخ رو حقه خودش می دونست.
    شاهرخ پرستو رو انداخت رو زمینو اومد سمته من:

    - حالا هر دوتون نمی تونین ازم فرار کنین.

    داشتم بلند می شدم که یقه لباسمو گرفتو با خودش به طرفه اتاقی که ته سالن بود کشید. پرستو اینبار جیغ زد.
    پاهاشو گرفتمو با مشتو چنگ افتادم به جونش. حاضر بودم هر کاری کنم که داخله اون اتاق نرم. بلند شدمو توی سینه اش مشت کوبیدم. رفت عقب.
    دویدم طرفشو بازوشو گرفتمو چرخوندم. نخواستم کاری کنم دستش بشکنه اما در رفت. یه لحظه از کارم پشیمون شدم.چون صدای در رفتن استخونش
    و داد خودش رو از درد شنیدم. لعنتی ، اینقدر صدای آهنگ زیاد بود که کسی نمی فهمید چه بلایی داره سر ما میاد.
    ولی من تسلیم نمیشم. اضطراب و ترسمو کنار زدم و محکم تر زدم. نمی خواستم بلایی سرش بیاد اما ازین فکر پشیمون شدم.
    چون آسیب اصلا جدی نبودو شاهرخ وحشی تر از همیشه رفت سمت پرستو.حالا که زورش به من نمی رسید ،می خواست پرستو رو اذیت کنه
    تا من ناراحتی بکشم.شاهرخ حالا منو ول کرده بودو داشت می رفت سمته پرستو. باید چی کار می کردم؟
    اگه می رفتم سمتشو می زدمش دوباره همون آش میشدو همون کاسه. نمی خواستم مهراد هیچی بفهمه. پس نباید زخمی می شدم.
    باید یه کاری می کردم. فکری به ذهنم رسید. خطرناک بود اما به درد می خورد. دور خیز کردم. شاهرخ پشتش به من بودو داشت پرستو بلند می کرد.
    بغضم گرفت. دلم برای خودم سوخت. من آغوش گرم و امن مهراد و میخواستم. وضعیتم باید اینجوری می شد؟ لعنت به تو پرستو.
    بهشون نگاه کردم تا از وضعیت پرستو با خبر بشم که یکدفعه خون جلوی چشممو گرفت. درست می دیدم؟ شاهرخ داشت پرستو رو ...
    از یه آدم مست بعید نبود.وقتش بود نقشمو اجرا کنم. با شدت و بیشترین سرعتی که تونستم دویدم طرفشون.
    می خواستم به شاهرخ که رسیدم تمام زورمو بزارم تو پامو بکوبم تو کمرش. کاری که از خدا می خواستمو حالا خودم انجام می دادم.
    به شاهرخ نزدیک بودم که کسی از پله ها اومد بالا و داد زد:

    - پرستو؟ برواونور کثافته بیشعور. حیوون صفته لاشی.

    خیالم راحت شد. ایستادمو دیدم کیارشه. کیارش هم کمی از کیان نداشت.شاهرخو مثه یه حیوون پرت کرد اونور. حالا نزن کی بزن.
    نمی دونستم بخندم یا گریه کنم. انواعه فحش های رکیک از دهن کیارش خارج می شد و شاهرخ دیگه زیره مشت های کیارش مقاومت نمی کرد.
    معلوم بود که اینارو حقه خودش می دونست. حالا دیگه مست نبود.دویدم و پرستو رو که داشت از گریه خفه می شد و خودش رو جمع
    کرده بودو گرفتم تو بغلم. گفتم:

    - هیــــــس... هیـــــــــــس. آروم تر عزیزم. هیچی نشده. تموم شد گلم. دیگه تموم شد. کیارش حسابشو رسید.

    لباسشو تو تنش مرتبو صاف کردم. نمی خواستم کس دیگه ای چیزی بفهمه. زیر گوشش گفتم:

    - پرستو ، عزیزم. نمی خوام کسی راجع به اینا چیزی بفهمه. کمکت می کنم که بلند بشی.

    سرشو تکون داد. موهاشو بردم عقبو با دستمال صورتشو پاک کردم. کیارش با عصبانیت اومد طرفمون.پشت دستاش رد خون شاهرخ مونده بود.
    رفتم پیشش و گفتم:

    - توروخدا آروم باش. تموم شد. هیچیم نشده. تو دیگه نترسونش.

    کیارش سرشو تکون دادو با قدم های آهسته رفت کناره پرستو. دستشو برد جلو و خواست بزاره رویه سره پرستو اما پرستو خودشو کشید عقب.
    حق داشت. دیگه از هر مردی می ترسید.کیارش چیز هایی زیر گوش پرستو زمزمه کرد که باعث شد پرستو آروم بشه.
    رفتم نزدیک تر تا کمک کنم پرستو بلند شه که صدای کیارش رو شنیدم:

    - از همون اول دوستت داشتم اما جرئت ابراز رو ازم می گرفتی.امشب می خواستم باهات برقصم اما یهو غیب شدی.
    در به در دنبالت گشتم خانومی. لطفا پاشو و بگو که خوبی.

    امشب عجبات مبشنیدم.پرستو رو بلند کردم. ریمل و خط چشمش صورتشو سیاه کرده بود. لبخند تلخی زد و گفت:

    - من خوبم.

    همون طور که بهم تکیه کرده و من از درد پاهام زجر میکشیدم ولی چیزی نمی گفتم. سرمو چرخوندم و شاهرخ رو روی زمین دیدم.
    به دیوار تکیه داده بود و دستاشو روی صورتش گرفته بود. ولی بازم تو اون تاریکی تونستم رد خون رو روی صورت و پیراهنش ببینم. دمت گرم کیارش!گفتم:

    - کیارش نگران نباش. خواهش می کنم به کسی چیزی نگو و کیف منو بیار دستشویی خانوما
    کیارش سرشو تکون دادو به سرعت از پله ها رفت پایین. پرستو بهم نگاه کردو آروم خندید. اما من خندم نمی گرفت.
    شایدم لبخند پرستو از سر دلسوزی بود. یا داشت جلوی گریه اشو می گرفت. داشتیم میومدیم پایین که برسام با عجله و یه تیپ باکلاسِ کراوات زده اومد بالا. بی توجه به پرستو از کنارمون رد شد و گفت:
    - شاهرخو ندیدی؟ معلوم نیست کجاست
    تازه متوجه پرستو شد. ترسیدو گفت:
    - پرستو خانوم چی شده؟
    گفتم:
    - برو به شاهرخ بگو
    - یعنی چی؟
    به پشتمون ، یعنی همونجایی شاهرخ افتاده بودو زمینو نگاه می کرد اشاره کردم.
    برسام که دی جی و بهترین دوستشو تو این وضعیت می دید، شوکه شد.گفت:
    - مگه چه غلطی کرده؟
    - از خودش بپرس که نزدیک بود سره ما چه بلایی بیاره.بهش بگو اگه یه باره دیگه این غلطو تکرار کنه اینبار مهراد میفته رو سرشو زنده اش نمی زاره.
    با چشمای از حدقه بیرون زده و من من کنون گفت:
    - مـ .. ن مـ .. ن نمی دونم باید چی بگم. تنها چیزی که می تونم بگم اینه که حتما زیاد خورده. و...و.. خدا.. خدا رو شکر که شما سالمین.
    - خداروشکر که کیارش این طرفا بود.فقط به جای پشیمونی بهش بگین که نمی خوام کسی ازین جریان چیزی بفهمه.
    برسام سرشو تکون داد.انگار وا رفته بود. دلم براش سوخت. رفتم طرفشو آروم گفتم:
    - نمی خواستیم شبتونو خراب کنیم ولی یکی دیگه از سره بی حواسی مارو کشید وسط.
    امیدوارم زندگی خوش و آرومی رو کناره کسی که دوستش دارید داشته باشید.
    پرستو به من چسبیده بود و از برسام دور تر ایستاده بود. جلوی مردها احساس خطر می کرد. دلم می خواست گریه کنم ، ولی نباید گریه می کردم.
    باید مشکل هارو حل می کردم.اما پرستو بی توجه به هیچی گریه می کرد. نتونستم جلوی گریه اشو بگیرم پس اونو پشتم قایم کردم.
    هنوزم سالن تاریک بود. همه مشغول رقصیدن و خوردن بودن. رفتیم تو دستشویی. شانس آوردیم دستشویی خالی بود.
    پرستو همین که شرایط رو مناسب دید پرید تو بغلم. دستامو گذاشتم دوره گردنو سرش.به موهاش دست کشیدم.گفت:
    - چطور می تونی؟ چطور می تونی تو این شرایط محکم باشی؟ ای کاش منم سرسختیه تورو داشتم. ازت ممنونم. اگه تو نبودی معلوم نبود
    چی می شد.آنا خیلی دوستت دارم
    - پرستو. سخت نگیر عزیزم. شخصیت تو اینجوریه. اگه گریه نکنی اذیت می شی. ولی من اگه پیشه بقیه گریه کنم اذیت می شم.
    به اینا فکر نکن مهم اینه که الان اینجا ایستادی.
    پرستو از بغلم اومد بیرونو سرشو پشت هم تکون داد. کسی به در دستشویی زد. بازش کردم. کیارشو مهراد پشته در بودن. مهراد یجوری نگاه می کرد.
    تنم لرزید. ای خدا این اینجا چی کار می کرد؟ کیارش گفت:
    - اینم کیفت. خواستم بیارم ولی مهراد گیر داد. مجبور شدم.
    مهراد با عصبانیت گفت:
    - چی شده؟
    - بعدا بهت می گم.
    - الان بگو.
    - پرستو مشکل داره.
    - چی شده؟
    پرستو منو هل دادو خودش کنار در ایستاد. مهراد چشمش گرد شد.معلوم بود فکرش کجا رفته.پرستو چشمشو پاک کردو گفت:
    - نمی خواستم مزاحمه آنا بشم...
    گفتم:
    - پرستو.. منظور مهراد اینا نیست.
    ادامه داد:
    - دوست پسره قبلیم بهم زنگ زدو یه چیزایی گفت که با حرفای آنا دیگه برام مهم نیستن.
    پرستو داشت جریانه دوساله قبلو می گفت. همچین اتفاقی براش افتاده بود. اون بارم اندازه الان گریه کرده بود.
    اما الان شاید وقتی رفت خونه از هق هق نفسش بگیره.مهراد ناراحت شد. گفت:
    - کاری از دسته من بر میاد؟ هر کاری انجام می دم.
    گفتم:
    - نه نه.. نیاز نیست. فقط از طرفه ما با همه خداحافظی کنو ماشینو بیار جلو.
    - باشه
    پرستو رفت داخل دستشویی.کیارش هم رفت. مهراد صدام کرد. اومدم نزدیکشو زیره گوشم گفت:
    - از طرفه من از پرستو عذر خواهی کن. بعدا خودم بهش زنگ می زنم.
    سرمو تکون دادم. ادامه داد:
    - ببخش که اینجوری حرف زدم. ازم ناراحت شدی؟
    گفتم:
    - نه. منم اگه ببینم زنی داره وسایله تورو برمی داره این جوری میکنم. ولی جلوی همه باهات بد حرف نمی زنم.خودم
    با کمربند حسابتو می رسم.
    خندید و گونه امو بوسید:
    - خانومی بخدا.
    خندیدم. رفتم داخل دستشویی و درشو بستم. باید صورته پرستورو پاک می کردیمو پف چشماشو می خوابوندیم.

    ********************
    مهراد رو تختش خواب بود. سه ساعتی می شد که بیدار بودم و از اتاقم رفته بودم تو اتاق مهراد.
    کنار تختش روی صندلی نشسته بودمو منتظر بودم که بیدار شه.فقط چهار ساعت خوابیده بودم. فکر های دیشب نمی ذاشت که بخوابم.
    الانم فکرا دست از سرم بر نمی داشت.پرستو چیکار می کرد؟ سعی کردم به نکات مثبت نگاه کنم. کیانو عسل چی کار می کردن؟
    از تصورش ، لبخند کوچیکی روی صورتم شکل گرفت.
    - تبسم های شیرین تورا با ب*و*س*ه خواهم چید.
    عاشق این تیکه شعر مهراد بودم اما الان مثلا قهر بودم. گفتم:
    - این شعر تکراری شده. عوضش کن مهراد
    از جاش بلند شدو روی تختش نشست.گفت:
    - می دونم ازین شعر هیچ وقت بدت نمیاد.پس می گم
    " تورا در بازوان خویش می بینم. برایت شعر خواهم خواند.
    برایم شعر خواهی خواند. قناری ها سرود صبح می خوانند."

    لبامو جمع کردمو به هم فشار دادم:
    - نچ. دوست ندارم.
    - پس چی،خانومه خوبم؟
    جوابی ندادم. همونجوری داشتم روبه رومو نگاه می کردم.گفت:
    - پس عمل می کنم.
    ترسیدم. می خواست چی کار کنه؟ بلند شدو توی یه حرکت غیره منتظره منو تو بغل گرفتو دستاشو دورم حلقه کرد. راهه نجاتی نداشتم.
    بازو هاش قوی تر از اونی بود که فکر می کردم.با لذت و خواهش نگاهم می کرد.گفتم:
    - باشه.باشه. بخشیدمت.فقط ولم کن
    - واقعا منو بخشیدی؟
    - واقعا بخشیدمت. ولم کن دیگه. له شدم
    خندید. گفت:
    - نمی خوام. تازه می خوام فشارت بدم
    گفتم:- دیشب مهران چهار صبح اومد خونه.
    - حتما داشته خوش می گذرونده.
    - من نفهمیدم.چی شد؟ مهران چیو نمی خواد ما بدونیم؟
    - داستان مهران پیچیده است..
    - می خوام بدونم. بگـــــــــــــو
    مهراد دستاشو برد بالا و گفت:
    - باشه باشه. می گم. اول یکم پفک بده..
    بسته پفک رو باز کردمو دستمو داخل بسته گذاشتمو یه دونه گذاشتم تو دهنش. یه مشت هم ریختم تو دهن خودم و برای یه قصه پیچیده آماده شدم.
    نباید از مهراد انتظار می داشتم که برام مثله پرستو از الف تا واو داستانو با آب و تاب بگه پس زیاد به دلم صابون نزدم.مهراد گفت:
    - وقتی مهران ایران بود، عاشق یه دختری شد...

    با اشتیاق و تعجب گفتم:

    - همین دختره؟

    سرشو خیلی عادی تکون داد :

    - آره... داشتم می گفتم ، بابا اصلا قبول نکرد که با هم باشن. چون دختره این شکلی بود و به ما نمی خورد اما مهران عاشق شده بود.
    بابا هم گفت که اگه ادامه بده از ارث محرومش می کنه.

    با شور و اشتیاق گفتم:

    - خب خب. بعدش چی شد؟

    مهراد چشمکی زد و با جدیت گفت:

    - جونم برات بگه دختر قشنگم ، که ما همه فکر می کردیم تو این چندسال مهرشون از دل هم رفته اما تازه فهمیدم تو این چندسال
    رابطه شون باهم قطع نشده که هیچ ، دختره رفته اونور و باهم برگشتن. حالا هم مهران نمی خواد ما بدونیم که هنوزم با اون دختره اس.

    با سر تایید کردمو به فکر فرو رفتم.

    ******************

    برای صبحانه رفتیم پایین.پدر جون رفته بود سر کار و قرار بود مهراد و مهرانم بعدش برن شرکت.
    مهران با قیافه ای خواب آلود نشست سره میز. اخماش توهم بود.گوهرجون گفت:

    - پسرم مگه مجبوری تا صبح بیدار بمونی؟

    - دیشب بعد دوسال تو ایران خوابیدم.ارزشش رو داشت...

    تو ذهنم داشتم به این فکر می کردم که جای ایران می شد اسمه چه دخترایی رو گذاشت. خندم گرفت. مهران با اخم بزرگی همه رو نگاه می کرد.


    در اتاقو باز کردمو رفتم تو اتاق مهراد. گفت:

    - ساعته 12 همو می بینیم.

    از یاد آوری این جمله از ناراحتی تقریبا جیغ کشیدم:

    - یعنی... شـــــــــــیـــش ساعته دیگه؟

    لبخند گرم و مهربونی زد:

    - منم طاقت دوری ندارم ولی باید برای آینده مون کار کنم.

    ساکت موندمو نگاهش کردم. گفت:

    - امروز جایی نمی ری؟

    کمی فکر کردم.ذهنم خیلی مشغول بود. احتیاج به استراحت داشتم. پس سریع گفتم:

    - نه جایی نمی رم.

    - باشه. خدافظ. مراقب خودت باش

    گونه اشو بوسیدم و گفتم:

    - تمام این ساعاتو به فکرتم تا برگردی.

    سامسونتشو دستش گرفتو در اتاقو باز کرد. داشت می رفت بیرون که یکدفعه برگشتو منو بوسید.بهم لبخند زدو رفت.

    *****************

    کتابو گذاشته بودم روی سرمو داشت خوابم می برد که تلفن گوهرجون زنگ خورد. داشتم زَهر ترک میشدم.
    گوهرجون که حوصله اش سر رفته بود با خوشحالی تلفن رو برداشتو مشغول صحبت با شهین جون شد.
    با شادی و مثل بچه ها از اومدنه شوهر و پسرش حرف می زد! لبخندی روی لبم سبز شد. یهو یاده پرستو افتادم؛ یعنی الان چی کار می کرد؟
    حتما همین که رفت خونه رفته حموم ، معمولا این کارو می کنن! اما کار به اون جاها نکشیده بود.
    همین طور داشتم با خودم کلنجار می رفتم که حضور کسی رو بالای سرم حس کردم.

    - به چی می خندی ورپریده؟

    چشمامو باز کردم. گوهرجون بالای سرم ایستاده بود و با سیاست خنده داری نگام می کرد. مثلا الان پشت چشم نازک کرده بود!
    خودشم می دونست ازین کارا بهش نمیاد، پس باهم خندیدیم!
    سره جام صاف نشستمو گفتم:

    - وای گوهرجون ، منو یاد ساله قبل انداختین.

    - همین ماه بود؟

    - اردیبهشت؟ نه بابا! چند ماه جلوتر بود.

    - اوهوم. یادم اومد.

    سرمو به دست مبل تکیه دادم. گوهرجون با نگرانی گفت:

    - آناشید ، دخترم. از دیشب تاحالا یه جوری شدی. من می فهمم، بگو دخترم. تعریف کن چی شده. شاید تونستم کمکت کنم.

    خسته بودم اما دلم پر بود. نیاز به حرف زدن داشتم. گوهرجون برام مثل مادر بود. کمی طول کشید اما جریان پرستو و شاهرخو تعریف کردم.
    از اول تا آخرشو با همه نکات گفتم ، اما قضیه مهرانو نباید می گفتم. اون جارو سانسور کردمو گوهرجون با اضطراب گوش کرد. گفت:

    - اون... چی بود اسمش؟ شاهرخ. باتو کاری نکرد؟

    - نه. خداروشکر از خودم دفاع کردم. فقط قصدش بد بود. خداروشکر کیارش اومدو پرستورو نجات داد.

    - به مهراد چیزی نمی گی؟

    - نه. حالا که همه چی تموم شده.همه هم خوبیم. مهراد فقط بزرگش می کنه و شاهرخو می کشه. تا یه هفته هم عصبی می شه.
    من نمی تونم عصبانیت مهرادو تحمل کنم.

    گوهرجون با ناراحتی نگاهم کرد. بعد مدتی گفت:

    - حق داری دخترم. مهراد به باباش رفته.البته حبیب تازگیا چون سنش رفته بالا عاقلانه تصمیم می گیره
    
    نیم ساعتی از رفتن مهراد گذشته بود. می تونستم برم یه سری به پرستو بزنم و سریع برگردم. بعدا هم میتونستم استراحت کنم.
    هوا تازه گرم شده بود. تصمیم گرفتم یه تیپ تابستونه بزنم. دلم برای مانتوهای رنگی رنگیه تابستونه تنگ شده بود.
    یه مانتو اسپرته خوشگل جیگری پوشیدمو آستینامو تا آرنج دادم بالا. یه ماتیکه تقریبا هم رنگ مانتوم پیدا کردمو زدم به لبم. عینکمو برداشتمو رفتم بیرون.
    از تیپم راضیه راضی بودم. با لبخند رضایت بخشی از خونه رفتم بیرون. می خواستم پیاده روی کنمو از هوا لذت ببرم.
    دخترایی که از کنارم رد می شدن اکثرا تو گوششون هندز فری بود. حتما کلاس داشت! از فکرم خندم گرفت. هندز فریم رو درآوردمو زدم به گوشیم.
    بسم اللهی گفتمو با خنده مسخره ای گذاشتمش تو گوشم. شهر شلوغ بود اما من داشتم با آرامش آهنگ های عاشقانه مازیار فلاحی که همیشه با مهراد گوش می کردیمو، گوش می کردم. یاد اون خاطرات آرومم می کرد.

    زیر بارون نفساتو دوست دارم

    بوی خوبه تورو بارون می گیره

    باتو زندگیم چه رویایی می شه

    باتو این قلبه یخی جون می گیره

    دوست دارم تموم لحظه هامو باتو باشم

    دوست دارم که دسته گرمتو بگیرم

    دوست دارم تموم خاطراتم باتو باشه

    دوست دارم تو انتظار تلخ تو بمیرم

    زیر لب گفتم ؛ چی میشد اگه بارون می بارید؟ داشتم فکر می کردم که چیزی حس کردم.
    پسری داشت کنارم میومد و همینجوری حرف می زد. هندزفریمو در آوردمو ایستادم. اونم نگام کردو ایستاد. چپ چپ نگاهش کردم. گفت:

    - اون وقت هوای تهران پاک می شه!

    با اخم گفتم:

    - شما؟

    پسره با قیافه بامزه و بانمکی که داشت اخم خنده داری کردو گفت:

    - من که معرفی کردم.آهـــــا .. شما هندز فری..

    پس این مزاحم بودو داشت دنبالم میومدو پشت سرم فک می زد. ولی قیافه اش به ازون پسرا نمی خورد. گفت:

    - توی گوشتون هندز فری بود؟ من...

    داشتم خودمو کنترل می کردم که خندم نگیره. می ترسیدم پررو بشه که گفت:

    - الان همه حرفامو باید دوباره بگم؟

    اینو که گفت منفجر شدم. خنده هام بلند بلند بود و اون پسره هم از خنده من خنده اش گرفت. دستشو آورد جلو و گفت:

    - مازیار هستم. هم دانشگاهیتون!

    به دستش نگاه کردمو خندمو قورت دادم. متوجه شد و دستشو گذاشت تو جیبه شلواره جینش. گفتم:

    - من شمارو نمی شناسم آقا.

    - ولی من می شناسم. توی کلاس درس. اتفاقا فامیلیتونم یادم میاد. خانم رستگار...

    با اخم گفتم:

    - ولی من یادم نمیاد. خدافظ

    راهمو کشیدمو رفتم. داشتم هندز فریمو می ذاشتم تو گوشم که کسی دستمو گرفت. رومو برگردوندم. دیدم مازیاره. با جیغ خفیفی گفتم:

    - مزاحم نشین.

    - خانم رستگار شما که حرفای منو نشنیدید.

    - نمی خوام بشنوم. دستمو ول کنین آقا.. عوضی...

    دستمو به زور کشیدم بیرون و به طرف کوچه خونمون دویدم. عجب مسخره ای بود. داشتم می دویدم که کیانو دیدم.با اخمی غلیظ گفت:

    - چرا می دوئی؟ کسی دنبالت کرده؟

    - سلام کیان. چیزه مهمی نیست. یه پسره خر اومده میگه هم کلاسیتم؛ فامیلیمو می دونست اونوقت من یه بارم به عمرم ندیده بودمش.
    دستمو گرفته بود ول نمی کرد.

    کیان عصبی شد و گفت:

    - کو؟ این جاهاست هنوز؟

    - کیان ول کن. مهم نبود. می ری باشگاه؟

    - اول با عسل قرار دارم. بعد می رم. توچی؟ مهراد کو؟

    - سر کار. اومدم برم پیشه پرستو.

    - حالش خوب نبود.چش شد؟

    - بد شده بود حالش. کاری نداری داداش گلم؟

    - نه. راستی آنا به مامان یه سر بزن ، دل تنگته

    - اوکی.خدافظ
    
    رسیدم. به گوشیه پرستو زنگ زدم و گفتم:

    - سلام پرستو. خوبی؟

    - سلام آنا.چیه؟

    - یه بار نشد تو مثله آدم جوابمو بدی.

    - همینم کار دستم داد.

    یاده دیشب افتادم.گفتم:

    - پرستو لباس بپوش بریم.

    - کجا؟

    می خواستم از خونه بیارمش بیرون ، پس سریع گفتم:

    - پارکه سره کوچه.
    - ای بابا. تکراریه. ده ساله قبل خوش می گذشت الان ...

    - پرستو حرف نزن. بیا پایین.

    پرستو قطع کردو ده دقیقه بعد اومد پایین. تیپه ساده ای زده بود. بر عکس دفعاته قبل اصلا آرایش نکرد. گفتم:

    - چقدر دیر اومدی!

    - شوخی می کنی؟ ده دقیقه که خوب بود. فقط وقتی تو منتظرمی من رکورد می زنم. وگرنه همه رو روانی می کنم.

    گفتم:

    - خودت می دونی اگه منو منتظر بزاری می کشمت.

    - بعله. این ثابت شده است.

    پرستو خیلی دمغ بود. گفتم:

    - داشتم پیاده میومدم خونتون که یه اتفاقی افتاد...

    نگاهم کرد. این برای خنده خوب بود. رسیدیم به پارک و روی یه صندلی نشستیم. ماجرا رو براش تعریف کردم و اونم مثله من منفجر شد. گفت:

    - واقعا هم کلاسیت نبود؟

    - من به عمرم ندیده بودمش.

    - حتما یادت نمیاد. اگه اسمتو می دونست پس واقعا همکلاسیته.

    تجربه بهم ثابت کرده بود برای این که کسیو سره حال بیاری، حالشو بگیر.گفتم:

    - واقعا؟ چقدر تو زرنگی پرستو. تنهایی به این نتیجه رسیدی؟ اینو خودم نمی دونستم..

    پرستو خندیدو زد به پشتم. دردم گرفت اما خندیدم. پس تونسته بودم خوبش کنم. گفتم:

    - چند وقته خیلی مزاحمی دارم. چرا؟

    - به خاطر آرایشه. آرایش نکن. منم الان دارم اون ماتیکه خوش رنگتو نگاه می کنم. جیگری شدی واسه مهراد.

    خندم گرفتم. گفتم:

    - خیلی احمقی.

    - نه تورو خدا. مانتو تنگو کوتاه... آرایش... یعنی چی؟ برم به داداشتو شوورت بگم؟

    فقط خندیدمو زدم تو سرش.پرستو گفت:

    - یه سال میشه که کیارشو می شناسم. به نظرت از کی عاشقم شده؟

    - نمی دونم. ولی این طور که معلومه خیلی دوستت داره. نگه داشتن عشق توی دل خیلی سخته.

    - من تابه حال واقعیه واقعی عاشق شدم؟نمی دونم عشق بود یا وابستگی.. عشق چجوریه؟

    ابروهامو دادم بالا و گفتم:

    - خاصه

    - اووووه.خاصته. نه توروخدا بهم بگو.

    جدی شدم:

    - زندگیت می شه یک نفر. همه چیتو به خاطرش از دست بدی. اونو به خودت ترجیح بدی.ندونی که چرا دوسش داری.

    *******************
    رسیدم خونه باغ. چند دقیقه بعد مهران اومد خونه. بعد سلام گفتم:

    - مگه قرار نبود با مهراد اوله صبح برین شرکت؟

    مهران از صبح تو خودش بود پس خودمو آماده یه برخورده سرد کردم اما با شادی و مهربونی جواب داد:

    - من کار داشتم، آناشید.الان یه راست می رم شرکت. فقط به شوهرت نگو من دیر رفتم شرکت. اون الان فکر می کنه دارم
    تو بخشه اداری مالی کار می کنم.

    خندم گرفت.سرمو تکون دادمو از دمدمی مزاج بودنش تعجب کردم. این مهرانم آدم بدی نبود!زنگه خونه به صدا در اومد.
    پدرجون بلند شد تا درو باز کنه اما من دویدم و زود تر بازش کردم. مهراد و مهران برگشته بودن. به دستوره مهراد برای ناهار میرزا قاسمی درست کرده بودم.
    با ذوق و شوق منتظر شدم تا برسن. از پشت در شیشه ایه سالن ، ازدور دیدم مهراد داره با عصبانیت میاد و مهران سعی داره آرومش کنه.. یاخدا.
    این چرا این شکلی بود؟ پدرجون که ترس منو دید ، گفت:

    - حتما یکی از مشتری ها زده زیره قرارداد.

    اما من قبلا همچین چیزی ندیده بودم. روحیه امو نباختمو با اشتیاقو ذوق قبلیم پشته در ایستادم. مهراد منو چپ چپ نگاه میکرد.
    سه قدم مونده بود بهم برسه که داد زد:

    - امروز کجا بودی؟

    چشمم داشت از حدقه میزد بیرون. گفتم:

    - چی؟

    دستاشو برد بالا و موقع حرف زدن دستاشم به شکل مسخره ای تکون می داد.داد کشید:

    - مگه نگفتی امروز جایی نمی ری؟

    - چی می گی؟ این حرفا چیه؟

    مهراد پرید سمتم و روبه روم ایستاد:

    - جوابه منو بده. همین الان بهم می گی امروز کجا بودی!

    چرا این طوری می کرد؟ می دونستم مهراد شکاکه ولی نمی دونستم هیچ وقت اینجوری کنه. منم عصبی شدمو ، سیخ جلوش ایستادم:

    - اگه نگم چی میشه؟

    مهراد که از کارم تعجب کرده بود، ساکت شد. انگار توقع نداشت جوابشو بدم. به نظرش من الان دستی بخواه بودم؟ گفت:

    - آنا جوابه منو حالا می دی. ام .. روز ... کــ ...جا... بو ...دیـــــــــــــــی؟

    جمله آخرشو جوری تلفظ کرد که خونم به جوش اومد.گفتم:

    - خونه یکی از دوست پسرام

    مهراد دستشو برد بالا اما مهران دستشو گرفتو نگهش داشت. من همونجا ایستاده بودمو تکون نمی خوردم. مهراد نعره کشید:

    - خفه ات می کنم. آنا خودم می کشمت.

    بغض کرده بودم. مهران گفت:

    - مهراد آروم باش. هیچی که معلوم نیست...

    مهراد که تلاش می کرد خودشو از دستای مهران خلاص کنه و بیاد سمت من گفت:

    - چی چیو معلوم نیست؟ خود...خودش گفت کجا بوده...

    - اینو از روی لج گفته...

    گوهر جون کنار راه پله ایستاده بودو دستشو روی قلبش گذاشته بود. پدر جون اومد جلو و روبه مهراد گفت:

    - حق نداری روی خانومت دست بلند کنی.کارت به اینجا رسیده؟

    گوهرجون اومد نزدیک و با صدای لرزونی گفت:

    - مگه چی شده. چرا با آنا اینجوری حرف می زنی؟

    مهراد که کمی آروم شده بود ، نگاهی به سرتاپام انداخت که حس بی ارزشی رو با همه وجودم حس کردم. انگار دیگه هیچی نبودم.
    هنوز روی پاهام ایستاده بودمو خشکم زده بود. این مردی بود که براش جون می دادم؟ گفت:

    - معلوم نیست آناخانوم امروز کجاها و با کیا بودن که چندتا از عکسای توی خیابونشون رسیده دسته من.

    گوهرجون با قاطعیت گفت:

    - من آنا رو می شناسم اون...

    - مادره من ، من به خاطره همین دارم...

    پدرجون پرید وسط حرف مهراد و گفت:

    - اون عکسایی که می گی، کجان؟

    دیگه نتونستم روی پام بایستم. افتادم روی زمین. اما سریع همون جا نشستم. مهراد دستشو برد داخله سامسونتش و پاکتی رو به پدرجون داد.
    پدرجون در پاکتو باز کرد و چند تا عکس آورد بیرون. پدرجون و گوهرجون مشغوله دیدن عکسا شدن. فقط دلم می خواست ازون جا برم بیرون .
    مهراد با دلسوزی نگاهم می کرد. می دونست ازین کار متنفرم. شایدم به نظرش من کاری انجام دادم که اون ازش تنفر داره.
    مهران کنار مهراد نشسته بود و عمیق تر از بقیه نگاهم میکرد. پدرجون گفت:

    - اینا عکسایی نیستن که بتونی باهاش واسه اینجوری حرف زدن با آنا دلیل بیاری.

    - پس چی؟ باید منتظر اومدنه عکساش توی...

    داد زدم:

    - توی چی؟ توی چی باشی ها؟ فکر میکنی امروز کجا بودم؟

    ساکت شد. فقط نگاهم کرد. از جام بلند شدمو به طرف راه پله رفتم.گوهرجون گفت:

    - آنا کجا؟

    جوابی ندادم.دوباره گفت:

    - دخترم کجا؟ اتفاقی نیفتاده که.. همش سوءتفاهم بوده.

    مهراد که تا اون موقع با نگرانی نگاهم می کرد با همون صدای وحشتناکش گفت:

    - سوء تفاهم؟ اتفاقی نیفتاده؟ دسته همو گرفتنو توی خیابون باهم خندیدن کمه؟

    با خودم فکر کردم که من کِی باکسی این کارو کردم که الان همچین بلایی سرم اومده؟ ذهنم مشغول تر از اینا بود. از راه پله رفتم بالا. مهران گفت:

    - آناشید بیا تا این جریانو با هم حل کنیم.

    دیگه حرف هیچ کی مهم نبود. رفتم تو اتاقمو درو قفل کردم. پشت در نشستمو زار زدم. خدای من... مهراد اینجور آدمی بود؟ به خدا نبـــــــود ، نبود.
    از جام بلند شدمو کوله پشتیمو در آوردم. کجا می خواستم برم؟ برم خونه و به مامان بگم کسی که عاشقش بودم باهام اینجوری تا کرده؟ اونم تهمت؟
    نباید خونه می رفتم. فعلا فقط باید ازین خونه ی لعنتی میومدم بیرون. بقیه اش دیگه مهم نیست. شالمو سر کردمو کفشه اسپرته قدیمیمو پوشیدم.
    نمی خواستم چیزی که مهراد برام خریده بود تنم باشه. آماده شده بودمو داشتم اشکامو پاک می کردم که صداش از پشته در بلند شد:

    - درو باز کن.

    دوباره تکرار شد:

    - بهت گفتم باز کن این درو.

    گفت:

    - این دره.... لعـ..نتی رو باز کن.هنوز حرفام تموم نشده.

    پشت در ایستادم و اشکامو پاک کردم .درو باز کردمو بی تفاوت از کنارش رد شدم. متعجب نگاهم کرد. حتی نگاهشم نکردم.
    پله هارو آروم آروم ولی با قدمای محکم طی کردم.رسیدم طبقه پایینو با صدای خفیفی گفتم:

    - خدافظ

    مهراد خودشو به سرعت رسوند پایین و گفت:

    - آناشید...

    در سالنو بستمو صداش قطع شد. تو دلم به جهنم فرستادمشو از خونه بیرون رفتم. صدای دادو هواره مهراد از دور شنیده می شد. کوچه خیلی خلوت بود.
    اولین باری بود که مهراد میذاشت این موقع پیاده برم. نباید اینقدر گریه می کردم. چیز مهمی نبود ، پس من چرا بغض کرده بودم؟
    خودمو قانع کردم که نباید گریه کنمو به خاطرش ناراحت باشم. باید بلند شم و مثله همیشه من برنده بشم. هندز فریمو در آوردمو گذاشتم تو گوشم.
    آهنگای شاد گوش کردم ولی نمی تونستم از فکر عکسا بیرون بیام. یعنی چی؟ روی صندلی آهنی خیابون نشستم. پرستو فکره خوبی بود.
    بهش زنگ زدم. با یک بوق برداشت:

    - سلام خوشگله. اگه بدونی چقدر کیفم کوکه.

    بغضمو قورت دادمو گفتم:

    - سلام گلم. چرا کیفت کوکه؟

    - همین الان داشتم با کیارش حرف میزدم.

    سکوت کردم. نتونستم خودمو کنترل کنمو گریه ام گرفت. صدامو صاف کردمو گفتم:

    - واقعا؟ خوب بود؟ با کیارش خوش میذگره؟

    - آره .. خیـــــــــــلی عالــی

    با سکوته من اونم سکوت کرد. گفت:

    - آنا،چی شده؟ داری گریه می کنی؟

    گفتم:

    - حالم خوب نیست.دعوا شده

    - وای. با پدرشوهر و مادر شوهرت دعوات شده؟

    پوزخندی زدم. حتی پرستو فکر نمی کرد مهراد سرم داد بکشه.گفتم:

    - پرستو خونه تون خلوته؟ می تونم بیام؟

    پرستو مکث کرد. پس نمی تونست.گفت:

    - آناجان. منو ببخش. الان خونه مادربزرگم هستیم. خودتم میدنی که کیلومترها با شهر فاصله داره. اگه میخوای آدرس میدم بیا اونجا.

    گفتم: نه عزیزم. ممنون. میدونم نمی تونی...

    - آنا منو ببخش. وقتی اومدیم خودم میام پیشت. فقط خودتو ناراحت نکن عزیزدلم.

    عزیز دلم رو مهراد همیشه بهم می گفت.گریه ام بیشتر شد. با حق حق و فریاد گفتم:

    - چجوری ناراحت نباشم؟ تو نمی دونی چی شده! بهم اعتماد نداره. تو بهم بگو چجوری ناراحت نباشم؟ یکی بهم بگه. آه خدایا

    اعصابم خیلی خورد بود. نباید سر پرستو خالی می کردم. گفت:

    - آنا. گله من. آروم باش. لطفا فعلا آرامشتو حفظ کن. الان بگو کجایـ...

    نگاهی به گوشیم انداختم. شارژم ته کشید. هیچ کس تو خیابون نبود. فقط گاهی یه ماشین رد میشد. پس جای خوبی بود که فقط داد بزنم.
    خواستم همراهه اشک داد بزنم اما دهنم باز نمی شد. باز نمی شد که نمی شد. صدام در نمیومد. باید می رفتم شارژ می خریدمو به مهرآسا زنگ می زدم. آینمو در آوردم.
    به هرچی که نگاه می کردمو دست می زدم یاده مهراد می افتادم ؛ یاد اون روزایی که جادوم می کرد. گریه ام قطع نمی شد.
    موهامو گذاشتم داخلو اشکامو پاک کردم. مغازه جلوتر بود. حالا مردم راجع بهم چی فکر می کردن؟ دیگه هیچی مهم نبود. همه برن به جهنم.
    شبیه آدمایی که عشقشون مرده گریه می کردم. یا من خیلی نازک نارنجی بودم یا کارای مهراد خیلی بد بود.
    از همه مهم تر این بود که من انتظار اینو از مهراد نداشتم. وارد مغازه شدم. یه پسر و یه مرد توی مغازه بودن. هردو هم بادیدن این وضع تعجب کردن.

    شارژو گرفتمو از مغازه اومدم بیرون. چشمام هیچ جارو نمی دید. روی صندلی آهنی جلوی مغازه نشستمو به مهرآسا زنگ زدم. سعی کردم آروم باشم.
    گفتم:

    - سلام مهرآسا

    صدای پر انرژی مهرآسا گوشمو اذیت کرد :

    - ســـــــلام. چه عجب یه زنگی زدی.چه خبرا؟

    - هیچی. همه چی خوبه. خواستم حالتو بپرسم.

    - منم خوفم. ولی تو انگار یه چیزیت هست. مثله قبل نیستی.

    - چیزه مهمی نیست...

    نذاشت حرفمو تموم کنم. انگار همه عادت داشتن همیشه آنا رو شاد و راضی ببینن.گفت:

    - اوکی گلم. از کیارش و پرستو خبر داری؟

    خندم گرفت. گفتم:

    - خبرا که دسته شماست. بقیه بهت گفت با همن یا پرستو؟

    - هردو. اول پرستو اس داد. بعد که جریانو تعریف کرد، امیرو اذیت کردم تا بهم بگه.آخه با کیارش رفیقن.

    - امیدوارم پرستو خوشبخت بشه و زندگیه آرومی داشته باشه.

    - نه بابا. پرستو هیجانی و اکشن دوست داره!

    خندم گرفتو گفتم:

    - اون وقت کِی به این نتیجه رسیدی؟

    مهرآسا که مثله همیشه خرکیف بود. با حالت خنده داری گفت:

    - همین امروز.

    گفتم:

    - مهرآسا می تونم بیام خونتون؟

    - آره. چراکه نه. همین الان بیا. من تنهام.

    - تنهایی؟ چرا؟

    - مامانو بابا رفتن عشق و حال. امیرم باشگاهه.

    - اوه. اوکی. دارم میام.

    خواستم قطع کنم که مهرآسا گفت:

    - آنا تو یه چیزیت شده. بهم بگو تا کمکت کنم.

    آه بلندی کشیدم. دماغمو کشیدم بالا و گفتم:

    - ولش کن. الان حال ندارم.

    - آنا بهم بگو.

    - هیچی نشده.

    گوشیو قطع کردم. ناخواسته اشکم سرازیر شد. از جام بلند شدم که برم تاکسی بگیرم. یکم جلوتر یه ایستگاه بود. مغازه دار داشت نگاهم می کرد.
    سرعتمو زیاد کردم که ماشینی جلوی پام ایستاد. مهراد از ماشین پیاده شد و دستشو کوبید به سقف:

    - همین الان با من میای بریم خونه.

    بی توجه بهش به راهم و ادامه دادم. مطمئن بودم ازین کارم متنفره. گفت:

    - آنا. سوار ماشین شو تا باهم حرف بزنیم.

    صداشو برد بالا تر:

    - گفتم سوارشو. الان.بشین

    رسیدم به ایستگاه. همونجا ایستادمو اشکمو پاک کردم. صدای باز شدن در ماشین رو شنیدم. صدای پدرجون اومد:

    - دخترم. بیا بریمو این مشکلو توی خونه حل کنیم.

    رومو به طرفه پدرجون برگردوندمو گفتم:

    - پدرجون. لطفا بزارین من برم. قبلا گفته بودم آدم نباید کاری کنه که بعدش پشیمون بشه.

    مهراد داد کشید:

    - بچه نشو آنا. من پشیمون نیستم. بیا بریم..

    پدرجون گفت:

    - دخترم. آناشید کمی فکر کن. تو فقط بیا خونه ولی اصلا مهرادو آدم حساب نکن. همه می دونیم که این عکسا مسخره اس...

    - پدر من. این چه حرفیه؟ منو آدم حساب نکنه؟ عکسا مسخره اس؟

    خندم گرفت.یه خنده مصنوعی و دردناک.حالا چرا تاکسی نمیومد؟ مهراد عصبی شد و مثله وحشیا به طرفم اومد. ترسیدم. از دور داد زد:

    - سوار ماشین شـــــو

    نگاهمو ازش برداشتم. هیچکی نمی تونست منو از جام تکون بده.پدرجون داشت دنباله مهراد میومد تانگهش داره.
    اگه مهراد می زد تو گوشم همونجا من دوتا چک می زدم تو صورتش. آمادگی هرچیزی رو داشتم .دیگه کوتاه نمیومدم. مهراد هنوز داد می زد.
    بلاخره از دسته پدرجون خلاص شدو به طرفم اومد. دستشو برد بالا ولی من همینطور تو صورتش نگاه کردم. از چشماش خون می بارید.
    داشت می زد تو صورتم که یهو ایستاد. سرمو گرفتم بالا دیدم مغازه داره و پسرش مهرادو نگه داشتنو میگن:

    - خجالت نمی کشی؟ دست رو زن بلند می کنی؟

    - برین کنار. زنمه.گمشین اونور...

    دونفری هم نتونستن از پسش بربیان. کم کم شکستو تو صداش حس کردم. گفت:

    - پس چی شد؟ چی شده؟ من چی کار کردم؟مگه امروز صبح نگفتی تمام روز به فکرمی تا برگردم؟

    تاکسی اومد. نگاه سردی بهش انداختم. گفتم:

    - هنوزم همین حرفو می زنم. ولی کم کم دارم سرد می شم. خودت خرابش کردی. من خوشبخت ترین دختر دنیا بودم.

    نوک بینیم قرمز شده بود.نشستم تو تاکسی و درو بستم. راننده راه افتاد. نمی دونم یه دفعه چی شد که دیدم دارم از گریه می میرم.
    چشمام سیاهی می رفت. گریه ام موقف نمی شد. راننده از توی آینه نگاهم کردو گفت:

    - دوستش داری؟

    پیرمرد مهربونی بود.اینقدر قیافش مهربون و دلنشین بود که با صدای لرزونی گفتم:

    - آره.

    - اونم همین طور؟

    - بیشتر از من.

    - می دونم عشق چیه. خودمم کشیدم. اون داره اون جا جون می ده و...

    دستمو گذاشتم رو دهنمو جیغ کشیدم.این چی می گفت؟ گریه امانمو بریده بود. چشمامو بستمو دیگه حرفاشو نشنیدم.
    
    با صداهای پی در پی که پشت هم تکرار می شد چشمامو باز کردم.به احتمال زیاد بیهوش بودم.
    به خودم گفتم که کم کم باید یه این حمله های صرع عادت کنی.صدای حرف زدن مهراد با
    تلفن رادارمو فعال کرد. با کی داشت حرف میزد؟ کم کم پرده سفید چشمم رفت کنارو همه چیو دیدم.
    خیابون و ایستگاه.
    توی تاکسی نشسته بودمو در باز بود. مهراد جلوم ایستاده بود و با ناراحتی می گفت:

    - نباید این کارو می کردم. من مقصرم. آنا... پاشو..

    پدرجون گفت:

    - حتما باید بهش زنگ میزدی تا مطمئن شی؟

    راننده تاکسی که دورتر ایستاده بود دستی به سرش کشید و گفت:

    - شماکه برای هم می میرید، چرا همدیگه رو ناراحت می کنین؟ هردوتون دارین پرپر میشین. همین ده دقیقه قبل دختره گفت دوستت داره.
    به خودت بیا پسر...

    مغازه دارو پسرش رفته بودن.مهراد گفت:

    - جبران می کنم. ته و توی قضیه رو در میارم. چرا خودم به این فکر نکرده بودم که آنای من همچین آدمی نیست؟
    همه چیو باید درست کنم. فعلا آنا باید خوب بشه.

    بعد با صدایی که نگرانی توش موج می زد گفت:

    - آنا.پاشو خانومم.آنا؟

    چشمه نیمه بازمو کاملا باز کردمو مهراد لبخند زد. اخم کردمو گفتم:

    - دیگه اسم منو به زبون نیار.

    لبخندش محو شد. ازجام بلند شدمو از ایستگاه خارج شدم. حالا حالم خیلی بهتر بود. تصمیم گرفتم پیاده برمو واسه خودم کمی بگردم.مهراد به کی زنگ زده بود؟
    حالا شهر شلوغ تر شده بود. اصلا به پشت سرم نگاه نکردم. الان ، من دوباره یه دختره لجباز مغرورو عصبانی بودم.

    ***********************
    هوا تاریک شده بود. تقریبا هرجا که حس می کردم بهم آرامش می ده رفتم. هرکاری کردم یک لحظه افکارم ازم جدا نشد.
    از این پیاده روی مسخره ، چرا خسته نمی شدم؟ ازین به بعد چی میشد؟ من باید چه غلطی می کردم؟ پیچیدم داخله یه کوچه خلوت. کوچه تاریک بود.
    انگار چراغ تیره برقش خراب شده بود.خوشبختانه یه صندلیه آهنی برای نشستن داشت. دستمو گذاشتم تو جیبمو روی صندلی نشستم.
    اسم مهراد توی ذهنم حک شده بودو هربار به صورت اکو تکرار میشد. داشتم دیوانه میشدم. از ظهر یه بغضی توی گلوم بود که نترکیده بود.
    الان وقتش بود؟ آره. کوچه خلوت بود پس می تونستم زار بزنم. این حقه من بود؟ من باید به این شکل توی خیابون قدم میزدم؟
    مثلا فکر می کردم مهراد آدمیه که می تونم بهش اعتماد و تکیه کنم. پوزخند زدم. ماه بعد قرار بود عروسی بگیریم! تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد.
    حتی حوصله آهنگه adele روهم نداشتم. سریع دکمه سبزو فشار دادم. صدای مهرآسا تو گوشم پیچید:

    - کجایی تو؟ چهار ساعته منتظرتم.

    نمی خواستم چیزی بفهمه. گلومو صاف کردمو با تمام انرژیم گفتم:

    - شبه توهم بخیر مهرآسا جونم.من؟ گفتم یکم قدم بزنم.

    - قدم بزنی؟. من منتظرتم.یعنی چی؟

    - گیر نده مهرآسا. یه ساعته دیگه میام.کاری نداری گلم؟

    - یه ساعته دیگه؟ همین الان حرکت کن.

    آهی کشیدم.مهرآسا خنده اش گرفتو پرسید:

    - اصلا بگو ببینم. تو تا الان کجا بودی؟ با کی بودی؟

    خونم به جوش اومد. تمام آرامشی که به زور گرفته بودم رفتو به جاش اعصابم خورد شد. دیگه روی این جمله و این کلمه ها حساس شده بودم.
    مهرآسا که سکوتمو دید گفت:

    - راستی نگفتی صبح چت بود؟

    به زور بلند خندیدمو گفتم:

    - چیز خاصتی نبود. عزیزم حل شد. تو به فکره این باش که من اومدم چی میخوای بهم بدی.

    - دختره ی... لااالاهه الاالله...من چی بهت بگم؟

    - هاهاها. بگو دوسته مهربونم برات یه فسنجون خوشمزه درست کردم. زحمت بکش بیا خونمون. البته اگه می تونیو پاهات درد نمی گیره!

    مهرآسا از حرص جیغی کشید.بعد بلند بلند خندید. به شادیش حسودیم شد. دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.
    آدم ظاهرداری بودم اما این دوامه زیادی نداشت. تندتند خدافظی کردمو گوشیو گذاشتم تو جیبمو جیغ خفیفی کشیدم. دستمو گذاشتم رو دهنمو داد زدم.
    کل صورتم خیس شد.وقتی خالی شدم. دستمو از رو دهنم برداشتم.ده دقیقه ای گذشته بود.
    باید برای فردا هم گریه می کردم که یهو جلوی بقیه دماغم قرمز نشه. اما گریه ام نمی گرفت.
    انگار آب بدنم تموم شده بود. خستگی رو تو بدنم حس می کردم.فقط دلم می خواست باهاش حرف بزنمو حرفایی که باید می زدمو ولی به جاش سکوت
    کردمو بزنم. داد بزنمو بگم چرا مهراد؟ چرا من؟ دستمو گذاشتم رو قلبمو آروم گفتم:

    - مــــــهراد.... چــــــرا مــــن؟

    دوباره همه جارو سکوت سردی گرفت.سیاهی شب و سیاهی دله کسی که اون عکسارو گرفته بود روی کوچه سایه انداخته بود.
    حس کردم صدایی شنیدم. چند دقیقه ساکت موندم ، اما صدایی نیومد. به نظرم توّهم واسه کسی که هیچ چی نخورده و چهار ساعت
    فقط راه رفته و گریه کرده خیلی عادیه! برای این که یکم خالی بشم. برای بار آخر گفتم:

    - این حقه من نبود. درسته آدم برای کاری که نکرده تنبیه بشه؟

    آه بلندو سوزناکی کشیدم:

    - آه مهـــــــــراد

    صدایی از پشت سرم بلند شد:

    - جانم عزیزم؟ جانم خانومم؟ جانم زندگیه من؟ بگو تا دنیارو به پات بریزم!

    سرمو بینه دستام گرفتم. این بار نه بلکه تو دلم، بلند گفتم:

    - چرا باید تو فکرمم صداتو بشنوم؟ چرا دست از سرم بر نمی داری؟

    دوباره صداش با لرزشی که تابحال نشنیده بودم بلند شد:

    - من دست از سرت بردارم؟ می دونی که نمی شه..

    دستمو گذاشتم رو قلبمو از جام بلند شدم. یه لحظه فکر کردم واقعا مهراد پشته سرم ایستاده. گفتم:

    - ای خدا دارم واقعا دیوانه می شم ، خودت کمکم کن...

    - تنها کسی که می تونه دیوانه باشه منم.دیوانه تو. منی که پشیمونم. می دونی چقدر پشیمونی سخته؟

    دستی روی شونه هام گذاشته شد. رفتم جلوتر. مهراد بود.خلاف میلم گفتم:

    - برو. از این جا برو

    - می دونی که نمیرم. چهارساعت که بیخود راه نیومدم. من چیزی که سخت بدست آوردمو آسون از دست نمی دم.

    - دارم می بینم که چجوری داری همه چیو از دست می دی...

    مهراد جلوم ایستادو تو چشمام نگاه کرد.گفت:

    - فقط مرگ میتونه مارو از هم جدا کنه...

    - فعلا که چندتا عکس تونست مارو از هم جدا کنه. یه انسان تونست رابطه قوی مارو بهم بزنه.

    پاهام می لرزید. اما باید مقاومت می کردم تا بتونم تمام حرفایی که تو ذهنم می چرخید رو بهش بگم. توی خودش بود و داشت فکر میکرد.
    ظاهرش خیلی بهم ریخته بود. خودمم کمی ازش نداشتم.روبه روش ایستادمو توی تاریکی دستمو آوردم بالا:

    - اینا همش تقصیره توئه... دلیله گریه های من تویی.چرا بایـ...

    یکدفعه نتونستم خودمو کنترل کنمو پاهام شل شد. داشتم می افتادم که مهراد گرفتتم.
    سرمو گذاشتم روی سینه اش و درحالی که دوطرف بازومو نگه داشته بود تا نیوفتم به سینه اش مشت کوبیدم:

    - چرا بامن اینکارو کردی....؟ ...تو تنها عشقم بودی.. لیاقت من این بود؟

    آه بلندو سوزناکی کشیدم. جیگرم داشت می سوخت.نباید جلوش گریه می کردم اما دیگه کارم از گریه گذشته بودو به زجه و هق هق رسیده بود.
    مهراد منو محکم تر تو بغلش گرفتو من محکم تر تو سینه اش مشت می کوبیدم. با این همه هیچ تکونی نمی خورد. انگار این وضع رو حقه خودش می دونست.سینه اش مثله قبل ستبر بود ولی تو صورتش سرخوردگی و شکست حس میشد. جیغ کشیدم:

    - چرا من؟ من که گناهی نداشتم؟ چرا بامن این کارو کردی؟ من خوشبخت ترین دختره دنیا بودم...می خواستیم باهم ازدواج کنیم مهراد

    دیگه زور زدنشو نداشتم.توی بغلش فرو رفتمو جمع شدم. وقتی ساکت شدم ، دستشو گذاشت روی سرمو گفت:

    - این اشکارو نریز خانوم من. ما هیچ وقت ازهم جدا نمیشیم. حاضرم هر تنبیهی رو ازت قبول کنم ولی یک لحظه ازت جدا نشم.
    امروز معنی بی تو بودن رو فهمیدم. هرکاری می کنم تا امروزو فراموش کنی. هرکاری می کنم تا هیچی از امروز تو قلبت...

    صداش داشت محو می شد. شونه هامو گرفتو تکونم داد. داد زد. باهام حرف زد اما تنها چیزی که بین حرفاش شنیدم این بود:

    - آنا.آنا نرو. نرو آنا. بامن بمون.من دوستت دارم آنا. خدایا....

    بعدش فقط حس کردم که بغلم کرده و وارد پیاده رو شدیم.
   
    صدای شعری رو خیلی واضح می شنیدم. صدای مهراد بود. نمی تونستم چشمامو باز کنم. با این که نبخشیده بودمش اما دلم
    برای شعرهاش تنگ شده بود. شعرهاش منو به دنیای دیگه ای می برد. سراپا گوش شدم ، با صدای لرزون و ناراحتش ،
    دست تو موهام می کشید ومی خوند:

    - آخر اگر پرستش او شد گ*ن*ا*ه من ؛

    عذر گ*ن*ا*ه من ، همه ، چشمان مست اوست

    تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

    او هستی من است که آینده دست اوست.


    عمری مرا به مهرو وفا آزموده است

    داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

    او نیز مایل است به عهدی وفا کند

    اما ، اگر خدا بدهد ، عمر دیگری!

    دلم عشقوعاشقی هامونو می خواست! تکونی خوردم. جام خشک شده بود. سوزن سِرُم رو توی دستم حس کردم.
    پس بگو چرا حالم بهتر بود. باید چشمامو باز می کردم. مهراد کنار گوشم گفت:

    - از دستت نمی دم. فقط اگه بگی که ماله منیو باهام می مونی..

    اهوع. حتی اگه می بخشیدمش باید مثل من عذاب می کشید. گرچه خودمم از عذاب اون ناراحت می شدم. ولی باید باهاش کنار میومدم.
    می دونستم مهراد از کم توجهی بدش می اومد.مدتی عذاب و تنبیه برای بخشش کافی و مناسب بود. نباید فکر می کرد آدمی هستم که هر وقت
    ازین اتفاقا افتاد می تونه سرم داد بکشه. هرچیزی یه بهایی داره و باید بفهمه که با من اینجوری تا کردن بهای سنگینی داره. خودمم بهش محتاج بودم اما وابستگی اون بیشتر از من بود. اگرچه به روی خودش نمیاورد.

    - کسیو که می خواست رابطه مارو بهم بزنه رو می کشم. فقط تو باهام بمون. باتو قدرت هرکاری رو دارم.

    چشممو باز کردم. مهراد مثل قبل لبخندی زد. زیر لب چیزی مثله یه شعر کوتاه زمزمه کرد که چیزی ازش نفهمیدم.
    خواست دستمو بگیره که دستمو کشیدم. به سرامیک بیمارستان نگاه کردو دستشو گذاشت پشته گردنش.پرستار مهربونی اومد داخل اتاقو گفت:

    - می بینم که بهوش اومدی ! سلام

    لبخندی زدم. مهراد نگاهی پراز التماس بهم انداخت و به دنبالش از اتاق رفت بیرون. پرستار اومد جای مهراد ایستادو گفت:

    - خوبی؟

    - اهوم. بهترم.

    - بهت چندتا آمپول تقویتی زدیم و سرم وصل کردیم.

    هردو آهی کشیدیم.با چشمایی دلسوز .. لبشو برای نصیحت باز کرد:

    - هر اتفاقی که افتاد تو به خودت برس. نزار مشکلات از پا درت بیاره. اینو از من داشته باش.

    ازش خوشم اومد.گفتم:

    - ممنون از نصیحتتون.

    لبخندی پر از محبت زد که واقعا بهش احتیاج داشتم. گفت:

    - خیلی دوستت داره. مطمئنم توهم دوستش داری. همچین عشقایی کم پیدا میشه. تورو تو بغلش گرفتو آورد بیمارستان.

    چشمم درشت شد:

    - مگه با ماشین خودش نیومد؟

    - نمی دونم. این طور که معلومه با تاکسی اومد.از دستش نده.به هم میاین

    سرمو تکون دادم. تازه یادم اومد که تمام اون چهارساعتی که تو خیابونا راه رفتمو دنبالم بود.

    نفس عمیقی کشیدم. پرستار که به نظر کمی ازم بزرگ تر بود گفت:

    - سرمت تموم شده. می تونی بری...

    یاد اولین باری که مهرادو تو بیمارستان دیده بودم افتادم. همون روزی که با کیان کتک خورده بودنو زیر چشم هردوشون کبود بود.
    همون روز بود که سرنوشت مارو به هم وصل کرد. گفتم:

    - میشه کمکم کنید؟

    گفت:

    - هرکاری عزیزم.

    گفتم:

    - میشه برید دست به سرش کنید که از این جا بره؟

    گفت:

    - چی میگی دختر؟ من به این چی بگم؟

    - لطفا بهش بگین که.. مثلا بره برام آب میوه بخره یا چه می دونم.. بره صندوق و حساب کنه!

    - بهت نگفته بودم از دستش نده؟

    - با این کار دوباره به دستش میارم.. فقط باید یکم به خاطر رفتارش تنبیه بشه.

    خندید و قبول کرد.

    پنج دقیقه بعد اومد تو اتاقو گفت:

    - فرستادمش بره صندوق. بدو عجله کن

    ازش تشکر کردمو به سرعت از بیمارستان خارج شدم. سریع یه دربست گرفتم که برم پیشه مهرآسا. ساعت 7ونیم بود.
    گوشیم زنگ خورد. برش داشتم. بعد چندین تماس نا موفق از مهراد بلاخره یکی زنگ زد.گفتم:

    - سلام. پرستو

    صدای پرستو با ناراحتی توی گوشی پیچید:

    - آنا خوبی؟

    - خودت می دونی که با مشکلم کنار اومدم.دارم حلش می کنم.

    - من نگرانتم. کجا می تونم ببینمت؟

    - دارم می رم پیشه مهرآسا. تو ام بیا چون بعدش میرم خونه خودم.

    - باشه. منم دارم میام خونه مهرآسا.

    - پرستو نمی خوام کسی چیزی بفهمه.

    - اوکی. می دونم.

    سکوت کردم. پرستو با اضطراب گفت:

    - آنا؟ من یه کاری کردم...

    ترسیدمو فکرم رفت پی مهمونی دیشب.با ترس گفتم:

    - چی کار کردی؟

    - به خدا هرچی واقعیت بود گفتم.

    - چیو به کی گفتی؟ پرستو زود بگو چی کار کردی؟

    پرستو نفس عمیقی کشید.آروم آروم برام تعریف کرد:

    - چندساعت پیش مهراد بهم زنگ زد..

    - خب.خب چی گفت؟

    - به قول خودش می خواسته به خاطر اون شب و رفتارش ازم عذرخواهی کنه. اما بعدش ازم پرسید صبح با تو بودم یا نه؟
    منم همه واقعیت رو بهش گفتم.

    ساکت شدم.پس بگو چرا یهو صدوهشتاد درجه برگشت و پشیمون شد.پرستو وحشت کرد:

    - من کاره بدی کردم؟ چرا نمی گی امروز چه اتفاقی افتاده؟

    - پرستو عزیزم. هیچی نشده. فقط باعث شدی مهراد به اشتباهش پی ببره و پشیمونی و عذاب وجدانو حس کنه!

    - آنا این طوری حرف نزن. دارم ازت می ترسم. چی شده؟

    - باید مهراد تنبیه بشه. پرستو، اهمیتی نداره که بهت بگم.فقط باعث ناراحتیت میشه. فعلا که همه چی خوبه.

    پرستو رو قانع کردم که نیاز نیست براش تعریف کنم. راستش نمی خواستم کسی ازین ماجرا چیزی بفهمه!دیگه رسیده بودم.
    قطع کردمو زنگ در خونه مهرآسا رو فشار دادم.

    با پرستو از مهرآسا خداحافظی کردیم. با نگاه گرمش هردومونو بدرقه کرد. براش دست تکون دادمو درو بست. پرستو گفت:

    - چقدر خوب نقش بازی می کنی!

    پوزخند زدمو سرمو خاروندم:

    - من آدم ظاهر داری ام!

    - منم کم کم داشت باورم میشد که برای سر زدن به دوستات و گذروندن وقت اومدی!

    ساکت شدیمو توی نور چراغ تیر برق به راهمون ادامه دادیم. پرستو دیگه اصرار نمی کرد جریانو براش تعریف کنم.
    می دونست که مشکلاتمو به کسی نمی گم. خونه پرستو و مهرآسا تقریبا تو یک خیابون بود. باشگاه هم یه کوچه بالا تر بود.
    باهاش خدافظی کردمو توی کوچه تنها موندم. می خواستم تمام راهو پیاده برم. تا می رسیدم خونه ، ساعت 9 میشد.
    چقدر خوب میشد اگه کیان رو توی راه می دیدم. باهاش حرف می زدمو سعی می کردم دردمو فراموش کنم.

    ***********************

    هوا خوب بود ولی ابرای بارونی داشت. درست مثل من! وارد فرعی شدم که ماشینی جلوی پام ایستاد. از پلاکش فهمیدم مهراده.
    حتی سرمو برنگردوندم. به راهم ادامه دادم. مهراد شیشه رو کشید پایین و گفت:

    - آنا سوارشو

    دوباره گفت:

    - کجا رفتی؟

    - بیا سوارشو...

    از ماشین پیاده شد و دنبالم راه افتاد. با التماس گفت:

    - بیا و حداقل امروز یه خوبی کن. خواهش می کنم سوارشو.

    برگشتمو با سردی و عصبانیت نگاهش کردم.سره جاش میخکوب شد.گفتم:

    - منظورت اینه که با همه کارای اشتباهی که کردم امروز یه کاره خوب بکنم؟

    چشماش گرد شد:

    - نه نه... چرا همچین فکری کردی؟ تو مقصر امروز نبودی

    جیغ زدم:

    - پس چرا اون حرفا رو زدی؟ پس چرا بهم تهمت زدی؟

    با ناراحتی گفت:

    - من.. من .. من نمی خواستم اون کارو بکنم... دسته.. خودم نبو..د

    - توقع بخشش داری؟ چطور؟

    - آنا من نمی خوام منو حالا ببخشی...تنها خواسته ام اینه که..

    خون جلوی چشممو گرفت.گفتم:

    - خواسته؟ چی فکرمی کنی؟

    - من...

    یهو اعصابش ریخت به هم و صدای آروم و لحن ناراحتش به فریاد تبدیل شد:

    - بهت گفتم سوار ماشین شو.ال .. آن .. همین الآن

    غیظم گرفتو پاموکردم توی یک کفش که من سوار نمیشم. فقط می خواستم اذیتش کنم اما خودمم از حرص خوردنش عصبی میشدم.
    به زور جلوی بغضمو گرفتم. مهراد هر لحظه ممکن بود بزنه زیر گریه و با اشک بگه سوارشو اما این مردی که من میدیدم تابحال گریه نکرده بود.
    وقتی برای بار سوم گفتم نمی خوام سوارشم. داد زد:

    - لعنتی تو زن منی... حق منی.. سوار ماشین شو

    سره جام ایستادم.با چشمایی که برق می زد نگاهم می کرد.سرمو برگردوندمو به راهم ادامه دادم. صدامو صاف کردمو خلاف میلم و از روی لج گفتم:

    - دیگه نیستم.من دیگه مُردم.منو تو ذهنت دفن کن

    یهو بازومو طوری گرفتو فشار داد که مجبور شدم برگردم و نگاهش کنم. با چشمایی که ازشون خون می بارید گفت:

    - یک باره دیگه این حرفو بزنی زبونت رو از دهنت می کشم بیرون.

    از نگاهش ترسیدم.اینقدر که درد بازوم یادم رفت. به طرف ماشین هلم دادو سمته در پرتم کرد. سرم خورد به شیشه ماشین.
    صداش توی گوشم به صورت اکو تکرار شد. دردش داشت دیوانه ام می کرد. دید که دارم درد می کشم اما داد کشید:

    - فهمیدی؟

    دیگه خسته شده بودم. در ماشینو باز کردمو نشستم. نشست تو ماشینو در ماشینو محکم بست.
    اگه نا داشتم بهش می گفتم که ماشین ربطی به این قضایا نداره.. دیگه عصبانیتتو سر اون خالی نکن! راه افتاد.

    گفت:

    - هراتفاقی که بیوفته خونه تو اونجاس. تو زنه منی..همیشه هم می مونی..اینو بفهم.بهت این حقو نمیدم که هرجایی خواستی بری..

    - من ازت حق و اجازه نخواستم...

    هرکاری کردم نتونستم بگم که دیگه زنت نیستم.دلم سوخت. حالا می خواست باهام چیکارکنه؟ من باید چیکار میکردم؟ گفت:

    - تمومش کن.

    منم همینو می خواستم. پس خفه شدم. آهنگو پلی کردو صداشو تا ته زیاد کرد. حالشو میفهمیدم.
    آقا مهراد؛صدای آهنگ نمی تونه باعث بشه دردت یادت بره.

    گریه کن تا اشکه چشمات
    بریزه رو تنه بارون
    مثله بارون که تو دریا
    گم می شه راحت و آسون
    منمو عشقو نگاهت
    ساده از غمت گذشتم
    هرچی از نگفته ها بود
    گوشه دلم نوشتم
    روی این بلندی غم
    وایسادم شاید بیفتم
    بغض مرگه توی سینه ام
    تو مقصری عزیزم
    گره کاره دله من
    هرچی هست از توئه یا من
    یکمی فاصله از تو
    یا کمی حوصله از من

    صداشو بیشتر کرد.دلم خواست جیغ بزنم. داشتم میسوختم.دلم برای مهرادم کباب شد.به خدایی ، خدا من مقصر نبودم..نبودم!

    از دو چشمی که نجیبه
    گله گیری یکم عجیبه
    به لطافت ستاره است
    اما دستام بی نصیبه
    همیشه گریه چشمات
    یه سواله بی جوابه
    واسه تو اگر یه راهه
    واسه من فقط عذابه
    از دو چشمی که می ریزه
    خنده های عاشقونه
    نمی دونم غم و غصه است
    یا نهایته جنونه
    روی این بلندی غم
    وایسادم شاید بیفتم
    بغضه مرگه توی سینه ام
    تو مقصری عزیزم

    حالا که صدا بلند بود می تونستم گریه کنم؟ سرمو بازوم درد می کرد. پاهامم به شدت تیر می کشید.این آهنگ آتیش به جونم می زد.زدم زیره گریه.
    آهنگو زد از اول ، این بار دیگه توجهی نشون نداد. هیچ کدوم به هم توجهی نداشتیم.آه خدایا.خودت کمکم کن بتونم این مشکلو پشت سر بزارم.
    ما که هیچ کدوم قصد جدایی نداشتیم !برای من، فقط کمی اذیت کافی بود. پس چرا من زار می زدم و مهراد ساکت بود و می ریخت تو خودش؟

    اشکمو پاک کردمو کورکورانه جلومو نگاه کردم. خونه باغ نمی رفتیم! مهراد فقط داشت تو خیابونا دور می زد. انگار داشت از شهر خارج میشد...
    بی خیال شدمو خودمو به گریه ها و آه های پی در پی ام سپردم. اگه من مقصر نبودم پس چرا ؛ احساس گ*ن*ا*ه می کردم؟
    شاید به خاطر این بود که من این بحثو تموم نمی کردم. اگه من بهش می گفتم امروز با کی توی کجاها می پلکیدی باهام چیکار می کرد؟
    مهراد داشت با آهنگ هم خونی می کرد. دلم می خواست برای من بخونه. ولی داشت واسه درد دل خودش می خوند.
    بارون نم نمی شروع کرد به باریدن. دل هوا هم گرفته بود.مهراد صدای آهنگو کم کردو با همون صدایی که داشت آهنگ می خوند و با همون غمگینی گفت:

    - تو دیگه چرا داری گریه می کنی؟

    نمی تونستم جوابشو بدم. در واقع جوابی نداشتم.هق هق بهانه خوبی بود.گفت:

    - من باید داد بزنم که دارم از تو داغون میشم.

    سکوت کردو باز ادامه داد:

    - من باید نفسم بگیره که خودمو مقصر همه چی میدونم.... من که اگه بدونم دوستم نداری خودمو آتیش میزنم.من که دارم مجازات میشم.
    با این که می دونم این مجازاتی که تو واسم لایق دونستی حقمه ؛ ولی نمی خوامش... تو چرا داری گریه می کنی؟

    بارون همراهه گریه هام شِدَتّش بیشترشد. ماشینو نگه داشت. چرخید سمتمو تو چشمام نگاه کرد:

    - هیچ می دونی گریه هات عذابه منو بیشتر می کنه؟

    سرمو تکون دادم. دستمو بردم بالا تا ،با دستمالم چشممو پاک کنم که بتونم ببینمش اما دستمو گرفتو گفت:

    - نمی خوام حالمو ببینی. پاکشون نکن..

    گفت:

    - می دونی که برات می میرم؟

    سرمو تکون دادم.ادامه داد:

    - من باید از گریه هات بفهمم که هنوزم دوستم داری؟

    صبر کردم تا بتونم حرفمو بزنم. منتظر موند و از جاش تکون نخورد.با اشکو هق هق گفتم:

    - هنوزم مثله قبل دوستت دارم...اما باید مجازات بشی.. تا حال امروزمو بفهمی..گرچه می دونم هیچ وقت بهت تهمت خ*ی*ا*ن*ت نمی زنم که
    مثل من زجر بکشی..

    صورتشو نمی دیدم. اما انگار غمگین بود. دستمو گرفتو گفت:

    - اگه بگم اشتباه کردم از این تقاص دست بر می داری؟

    دستمو از دستش کشیدم بیرون. بازم اون آدم مغرور و محکم شده بودم. با التماس گفت:

    - هر مجازاتی رو قبول می کنم اما این جدایی رو نه.. خودتو ازم نگیر..

    - شاید بااین تنبیه خودمم زجر بکشم اما غیر این چیز دیگه ای تو ذهنم نیست!

    - اگه بدونم بعد این بهت می رسم و امروزو فراموش می کنی... با دل و جون اینو می پذیرم.

    گفتم: مطمئن باش همینطوره

    از ماشین پیاده شدم. خیلی دلم برای بارون تنگ شده بود. مهراد کنار یه جاده خاکی کنار زده بود که همه جاش گِل بود.
    هوا تاریکه تاریک بود و نمی تونستم کناره های جاده رو واضح ببینم بعده این ؛ باید میرفتم خونه خودم و برای مدتی ازش دور می شدم.
    صدای به هم خوردن در ماشین منو از فکرهام جدا کرد. مهراد اومد نزدیکم و کنارم به کاپوت ماشینه سفید رنگش تکیه داد.گفت:

    - سردت شده. بریم

    همین الان خودمو ازش جدا کرده بودم. البته حق داشت.عادت انسانو از پا در میاورد.ولی من قدرت هرکاری رو داشتم.
    خودمو کشیدم کنار.مهراد نگاهی بهم انداخت و بعد سرشو روبه جلو برگردوند. اگه غرورش نبود الان روی زمین افتاده بود و می گفت که حداقل
    امشبو بیخیال شم! ولی من دلباخته غرورش بودم.هرکی خربزه می خوره پایه لرزشم می شینه...
    دست به سینه ایستاده بود و با عصبانیت روبه روش رو نگاه می کرد.اما من داشتم آرامش از دست رفته امو بدست میاوردم.سرما رو تو وجودم حس کردم.
    آخرای اردیبهشت ماه بود اما بارونای سردی می بارید.خودمو جمع کردمو دستمو گذاشتم رو صورتم. مهراد همون طور که جلوشو نگاه می کرد گفت:

    - مجبورت کردن زیره بارون وایسی؟

    - کسی تورو مجبور نکرده اینجا واستی!

    رفتو از تو صندوق عقب ماشینش یه ژاکت آورد.مطمئن بودم تو صندوق عقبش چتر هم داره ولی بیرونش نمیاره.
    مهراد هم به بارون نیاز داشت تا خستگی و غمشو بریزه ، ولی نمی خواست باور کنه. همیشه وقتی من مغرور و لجباز می شدم مهراد هم تغییر می کرد.
    ژاکتو گرفت طرفم اما من به آسمون خیره شدم تا قطرات بارون ؛ صاف توی صورتم بریزه. آهی کشید و سعی کرد ژاکتو بزاره روی دوشم.
    خودمو کشیدم کنارو رفتم داخل ماشین نشستم.

    **********************

    ساعت دو شب بود.به شهر رسیده بودیم. هیچ حرفی ردّ و بدل نشده بود.به سردی گفتم:

    - من میرم خونه خودم..

    انگار آماده بود من همچین حرفی بزنم ، چون حرفمو قطع کرد و گفت:

    - نخیر.شما میای خونه باغ...

    - تو نمی تونی برای من تصمیم بگیری.

    صداش کمی اوج گرفت:

    - چطور تو می تونی برای من جدایی رو تعیین تکلیف کنی!؟!!

    ساکت شدم.با این که به این تنبیه تن داده بود اما هنوزم نتونسته بود خودشو راضی کنه.مثل روزای اولی که هنوز نشناخته بودمش
    همیشه عصبی و یک دنده شده بود. اون سال هم مثل الان با خودش کنار نیومده بود. یاده حرفاش افتادم که می گفت:

    - همین که بدونم تو اتاق کنارم خوابیدی و راحتی خیالم آسوده اس.همین که بدونم نزدیکمی و مشکلی نداری برام خوبه..

    پس برای همین نمی خواست که برم خونه خودم. اما به این فکر نکرده بود که اگه کنارش باشمو بی محلی کنم برای هردومون سخت تره.گفتم:

    - من نمی تونم تو روی گوهرجون و پدرجون نگاه کنم. منو یاد هوار های امروز می اندازن

    - تو دیگه چرا؟ تو که باید راحت باشی! کسی که باید ناراحت باشه و درد پشیمونی بکشه منم. منم که باید به خاطر یک اشتباه این همه سختی رو تحمل کنم.

    صداشو آورد پایین و با لحن آروم و ملایمی ادامه داد:

    - منم که نمی دونم چطوری باید تو روی همه نگاه کنم.علاوه بر اینها و عذاب وجدان و پشیمونی دوری تـ...

    یهو ساکت شد.انگار نمی خواست اینو به زبون بیاره.درکش می کردم. پس گفتم:

    - عذاب وجدان نداشته باش.. من دارم از این دردت کم می کنم..

    - ولی داری به یه جای دیگه اضافه می کنی.

    هر دو نفس عمیقی کشیدیم.ادامه داد:

    - من به دختر گوهرخانوم.. دختر مادرم، تهمت زدم. به دختره بابام بی حرمتی کردم، اینو کجایه دلم بزارم؟

    زیر لب زمزمه کردم:

    - چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانـ...

    پرید وسطه حرفمو کوبید رو فرمون ،داد کشید:

    - آره....آره... بگو. بگو دیگه ادامه بده.بگو که چطوری گولت زدنو به زن خودت که عاشقش بودی شک کردی...
    بگو که سرش هوار کشیدی و تهمت بدی بهش زدی...بگو که فکر کردی آبروشو ریختی ولی آبروی خودت ریخت... بگو دیگه.. ادامه بده

    جیغ کشیدم:

    - بس کن.بس کن.باشه؟ دیگه بَسَمه.
    از جام بلند شدم. رفتم جلوی آینه و نگاهی به سر و وعضم انداختم.هرچی که بشه من نباید کم میاوردم.
    زیر چشمام ورم کرده بود و سرم کبود شده بود. باید میرفتم حموم و سرو وعضمو درست می کردم.
    نمی خواستم هیچی از دیروز و اتفاقات شبش به جا بمونه. کبودی بازوم حداقل تا یک هفته کاملا از بین می رفت.
    آهی کشیدم. سابقه نداشت که مهراد سرم این طور داد بکشه.. چه برسه به این که بازومو کبود کنه و هلم بده تا سَرم به ماشین بخوره.

    *************************
    موهامو همون طور که خیس بود برای این که سرما نخورم با روسری قرمز رنگی ، لچک بستم. نباید تغییری می کردم.
    من همون آدم ساده و پر نشاط قبل بودم. اما دلم یه جوری بود.پف زیر چشمامو پوشوندم. یه دست لباسه تر و تمیز در آوردمو پوشیدم.
    ساعت هفت و نیم صبح بود و من تر گل و ورگل رو بروی آینه ایستاده بودم. یه شلوار تنگ سفید و یه سارافون قرمز.
    نفسمو دادم بیرونو در اتاقمو باز کردم. مطمئنا همه تا الان بیدار شده بودن.خیلی بی سر و صدا پامو از در گذاشتم بیرونو در رو بستم.

    - پــــــــــــــــخ

    مو به تنم سیخ شد. برگشتمو مهرانو دیدم. تبسم کوچیکی روی صورتم سبز شد.دستمو گذاشتم رو قلبمو گفتم:

    - اون طرف ، جای سلام؛ پخ تحویل مردم می دن؟

    شکمشو گرفتو خندید:

    - نه. اتفاقا به هم دست می دنو سلام گرمی می کنن.

    - پس تو از کی اینو یاد گرفتی؟

    - معمولا برای سر حال آوردن کسی که دوستش داری این کار مناسبه. مگه نه؟

    چشمم گرد شد. این حرف یعنی چی؟ با همون نگاه سوالی بهم خیره شد. سرمو به علامت تایید تکون دادم. دستشو به طرفم دراز کردو گفت:

    - صبح بخیر. فکر نمی کردم امروز ببینمت...

    به دستش نگاه کردم. کار درستی بود؟ آره بابا. مهران برادر شوهرمه. دستشو فشردمو گفتم:

    - حالا که می بینی اینجام.

    چشماش برق عجیبی می زد. دستمو کشیدو بهم نزدیک شد. محکم بغلم کردو زیر گوشم گفت:

    - خوشحالم که اینجایی.اینجا همه به وجودت نیاز دارن

    خودمو از بغلش کشیدم بیرونو با خنده ای مصنوعی سرمو تکون دادم.حس خوبی نداشتم. چرخیدم تا از پله ها برم پایین که پدرجون رو دیدم.
    ترسیدم. گفتم: سلام پدرجون..

    پدرجون بعد چند دقیقه که تو فکر بود سرشو تکون دادو گفت: سلام دخترم. صبحت بخیر.خوبی؟

    سرمو خاروندمو گفتم: ممنون...خوبم

    - برو صبحانه بخور. گوهر منتظرته..

    سرمو انداختم پایینو رفتم داخل آشپزخونه. گوهرجون روی صندلی نشسته بود و به میز صبحانه نگاه می کرد.آب دهنمو قورت دادمو گفتم:

    - سلام گوهرجونم...خوبین؟

    سرشو بالا گرفتو با دیدنم اخماش وا شد. دستاشو باز کردو رفتم تو بغلش. گفت:

    - کجا بودی؟؟ داشتم از غمت می مردم..

    با مهربونی لبخند زدمو گفتم:

    - دیگه از هیچی ناراحت نباشین. همه چی حل میشه

    - خوشحالم که تورو خوب می بینم ولی مهراد چی؟

    از بغلش اومدم بیرونو پشته میز نشستم.گفتم:

    - گوهرجون چرا صبحانه نخوردین؟

    به ظرف خالی جلوش نگاه کرد.پدرجون از تو پذیرایی داد زد:

    - هرچی گفتم بخور، نخورد. ببینم تو چی کار می کنی..

    بعد خندید. ازین که دیگه کسی نمی خواست دیروزو به یادم بیاره خوشحال بودم.گفتم:

    - منتظر بودین من بیام باهم بخوریم؟

    خلاف میلم خنده اش نگرفت. خیالش از بابت من راحت شده بود و حالا به پسرش فکر می کرد.

    گفت: از گلوم پایین نمی ره...

    یه لقمه از مربا دادم بهشو ساکت شد. جوری که هم التماس توش بود و هم نگرانی و محبت نگاهش کردم. سرشو تکون داد و لقمه رو گذاشت تو دهنش.

    ************************

    تو این همه مشکلاتم و درسام ، دلم می خواست بدونم مهراد کجاست. دلم شور می زد. چون گوهرجون می گفت چیزی نخورده.
    در اتاقش بسته بود اما نمی دونستم خونه اس یا بیرون.
    ساعت 12 بود. دیگه حوصله ام از درس خوندنو کتاب خوندن سر رفته بود.صدای خوردن دستی به در به گوشم خورد.گفتم:

    - بفرمایید

    صاف نشستمو سرمو کج کردم تا ببینم کیه. امکان نداشت مهراد باشه ، می دونستم به این زودیا کم نمیاره.
    مهران سرشو آورد داخل اتاقو با خنده همیشگیش گفت:

    - کسی خونه نیست؟

    - چرا هست.

    - می تونم بیام تو؟

    - بیا.

    اومد داخل و اتاقو ور انداز کرد.زیر لب چیزایی میگفت که ازشون فقط " اتاق قدیمیه من " رو شنیدم. یعنی اینجا قبلا اتاق مهران بوده؟
    پس چرا گوهرجون این اتاقو داد به من؟ بیخیال مهم نیست .گفتم:

    - شیرینیت کو؟ بار اوله داری میای تو خونه من!

    - اوه. گستاخیه منو ببخشین.

    لبخند زدم.درو بستو اومد نشست روی صندلی میزم.به در بسته نگاه کردم. مهران یه جوری نگام می کرد.گفت:

    - حوصله ام سر رفت. اومدم یکم اختلاط کنیم.

    کتابمو گذاشتم روی تختو صاف نشستم: کار خوبی کردی..

    - توهم کتابخونی؟ مهرادم یه لحظه کتابو ول نمی کنه.خدا درو تخته رو باهم جور می کنه... تو هم شعر می نویسی؟
    مهراد شاعر عاشق پیشه ایه. می دونستی؟

    کلمه هارو شکله خاصی تلفظ می کرد که داشت اعصابمو خورد می کرد.با آرامشی که برام مونده بود ،گفتم:

    - آره. می دونستم.

    انگار می خواست سر حرفو با مهراد باز کنه.گفت:

    - تو می دونی مهراد کجا رفت؟

    - نه. تو می دونی؟

    - منم نمی دونم. صبح پاشد رفت. هنوزم برنگشته.فکر کردم تو می دونی کجا رفته

    شونه هامو دادم بالا. حس کردم مهران می خواد از دیروز سردر بیاره و بدونه الان اوضاعمون چطوره.

    - می خوای بریم دنبالش؟ یه دوری هم می زنیم. حوصله ات سر ...

    حرفشو قطع کردمو گفتم:

    - نه. اینجا راحت ترم

    - برات مهم نیست بدونی مهراد کجاست....؟

    گفتم: برمیگرده

    و بلند شدمو کتابمو گذاشتم تو قفسه.مهران هنوزم منتظر جواب سوالش بود. داشتم فکر می کردم که جوابشو بدم که
    صدایی باعث شد حالم عوض شه:

    - مهران.. اون جایی؟ بیا بیرون، کارت دارم

    چشمای مهران گشاد شد. از جاش بلند شد و آروم گفت:

    - مثل این که مهراد کارم داره..

    ابروهامو دادم بالا. مهران از اتاق بیرون رفت و درو بست. دلم تند تند می کوبید. صدای مهراد از پشت در بلند شد که به مهران می گفت:

    - داداش برای امشب برنامه داری؟

    شوکه شدم. صدایی از مهران بلند نشد.اونم مثله من شوک شده بود. اما بعدش خندیدو گفت:

    - نه داداش. کاری داری؟

    انگار داشتن از پله ها می رفتن پایین چون دیگه صدای مهرادو نشنیدم. با خودم فکر کردم شاید مهراد به مهران گفته که بیاد تو اتاقمو این حرفارو بزنه.
    اما بعدش منکرش شدم چون مهراد آدمی نبود که چنین کاری ازش سر بزنه. نمی ذاشت که کسی از مسائل بینمون چیزی بفهمه.
    تازه مطمئن بودم که دوست نداره کسی بیاد تو اتاقمو در رو ببنده.اما گوهرجون گفته بود مهراد از مهران حساب می برد و بهش اعتماد داشت.
    به هرحال معنی نداشت مهران این حرفا رو بزنه.هیچ وقت نتونستم مهرانو بشناسم.

    سرمو به پایه تختم تکیه دادمو به برنامه شبِ مهراد فکر کردم.حق نداشت بی من بره، مثلا مهمونی. اما من که خودمو جدا کرده بودم!
    پس منم باید خوش می گذروندم.
    شماره پرستو رو گرفتمو گوشیو گذاشتم زیر گوشم. گوشیو برداشتو قبل از من گفت:

    - سلام آناجونم.اتفاقا داشتم بهت فکر می کردم.

    - سلام پرستو. تو وقت فکر کردن به منم داری؟

    - چرا این حرفو می زنی؟

    - آخه با وجود مخاطب خاصتی که پیدا کردی دیگه نباید وقت سر خاروندن هم داشته باشی!

    جیغ طولانی ای کشید :

    - اوه. کیـــــــــارش تازه اومده خونه. صبح تا حالا سر کار بوده. بعد از ظهر میاد دنبالم بریم بگردیم.

    - واه واه. تازه روزایه اوله دوستیه! چه خبره؟

    صداش عوض شد و گفت:

    - دارم عاشقش میشم. راستی تو دیشب چیکار کردی؟ خونه خودتی؟

    - نه. مهراد اومد دنبالمو رفتیم خونه باغ.

    - خداکنه مشکلت زود حل شه. خدایا کار آنا رو ردیف کن

    - بیخیال پرستو. مشکل من حله. فقط یاده خاطرات دیروز اذیتم می کنه. با بچه ها امشب می ریم بیرون؟

    - چطور؟

    - دلم گرفته. به کیان بگم و اونم به دوستاش خبر بده. یکم خوش بگذرونیم.

    پرستو خندید.گفتم:

    - کوفت. چرا می خندی؟

    - آخه داشتم بهت فکر می کردم که بهت زنگ بزنم یا نزنم. آخه امشب مهمونیه..

    خوشحال شدمو گفتم:

    - پرستو راست می گی؟ مال کیه؟

    - خب.... با کیارش تصمیم گرفتیم یه جشن کوچیک بگیریمو به مناسبته آشناییمون یه چایی قلیون بدیم.

    کف زدمو گفتم:

    - به به. پس جشن رفیق فابریکمه. چی ازین بهتر؟ من ساعت چهار بعد از ظهر میام خونتون تا با کیارش با هم بریم. می خوام خلوتتون رو به هم بزنم.

    پرستو غش غش خندید. عاشق شوخی های این تیپی بود.گفت:

    - مگه با مهراد نمیای؟

    - می خوام امشبو مجردی بیام. عیبی داره؟

    - نه نه. چه عیبی.... اتفاقا بیا یکم مثله قدیما عشقو حال کنیم.

    - آره جون عمه ات. اگه تو از کیارشت دست بکشی...

    - فکر کردی من از اون دخترایی ام که می چسبن به عشقشون؟

    - نه عزیزم. شوخی کردم. من برم حاضر شم. کِیه؟

    - تقریبا ساعته 7 یا 8 میریم پارک جنگلی.آلاچیقای باحالی داره. قلیون هاشَم باحالن.

    - تو تعریف نکنی کی تعریف کنه؟

    - عمه ات . بی تربیت. قطع کن. کار دارم.

    با خنده خدافظی کردمو از اتاق رفتم بیرون.4 -5 ساعتی واسه حاضر شدن وقت داشتم. مهراد و مهران کنار اپن آشپزخونه با هم حرف میزدن.
    مهراد داشت ناهار می خورد. ببین برای این که حرص منو در بیاره و بگه که من راحتم چی کار می کرد.
    مستقیم به طرف گوهرجون رفتم که روی مبل دونفره نشسته بود و مجله ورق می زد. مهراد یک لحظه نگاهم کردو دوباره مشغول خوردن و گوش کردن
    به حرفای مهران شد. نگاهش نکردمو کنار گوهرجون نشستمو گفتم:

    - گوهرجون چرا تنها نشستین؟

    - حوصله ام سر رفته دختر.حبیب برای کارش رفته ، این دوتا هم که دارن پچ پچ می کنن.

    - الان چرا نگران به نظر می رسین؟

    مهراد هم اومده بود و داشت غذاشو می خورد. پس نگرانیه گوهرجون از چی بود؟

    - دخترم دلم شور میزنه. این دوتا خیلی زود با هم جور شدن. چهارساله که همچین رابطه ی دوستانه برادرانه ای بینشون نبوده.

    سرمو کج کردم. اینا مهم بود؟ نمی دونستم.گوهرجون با صدای بلند گفت:

    - خوب شد اومدی. کم کم داشت خوابم می گرفت.

    خندیدم:

    - گوهرجون منو ببخشین.فقط می تونم چند ساعت پیشتون بشینم.

    - مگه چی شده؟ تو هم کار داری؟

    حس کردم که مهراد سرشو به طرفه ما چرخوند. رادارش فعال شد.گفتم:

    - شب می رم پیش مامانم. ازون ور می رم بیرون. یه دورهمیه دوستانه.

    مهراد سرشو چرخوند سمت مهران و خودشو به صحبت کردن مشغول کرد. اما حواسش کاملا این جا بود.گوهر جون گفت:

    - تنها میری؟ مهراد چی؟

    سرمو آوردم پایینو کنار گوشش گفتم: مجردیه...

    خندیدو بهم لایک داد.از این که همه ماجرای دیروزو فراموش کرده بودن واقعا راضی بودم. تنها کسی که کشش داده بود خودم بودم
    که کاملا حق داشتم اینکارو بکنم. اما روشی که مهراد برای مقابله با غم دوری انتخاب کرده بود فقط باعث بیشتر شدن دوریمون می شد.
    خدایا خودت یه کاریش بکن. خودت کمکمون کن.

    کیفمو دستم گرفتمو تو آینه خودمو ورانداز کردم.مثل همیشه یه تیپه اسپرت زده بودم.
    نمی خواستم زیاد به خودم برسم تا مهراد فکر کنه که می خوام باهاش لج کنم.می خواستم بفهمه کاراش برای من اهمیتی نداره
    و کلا بودونبودش فرقی نداره. اما همه چیش مهم بود.
    آهی کشیدمو از اتاق اومدم بیرون.کیان میومد دنبالمو با هم می رفتیم بیرون! مثله سالهای قبل.
    داشتم در اتاقمو می بستم که در اتاق مهراد باز شد و اومد بیرون. به لباسای بیرونی ام نگاه کرد و لبخند کجی زد.
    نگاهمو ازش گرفتم و برگشتم تا راهمو بکشمو برم که گفت:

    - قرار بود جداییمون تنبیهی برای من باشه، نه بساط تنهایی عشق و حال کردن تو...

    برگشتمو گفتم: چطور تو می تونی امشب بری بیرون... من نمی تونم؟ نگران نباش. با داداشم می رم.

    با تموم شدن این جمله ام دوباره برگشتمو راه افتادم.صداش بلند شد:

    - برای مدتی از هم جدا شدیم... ولی قرار نیست سلام خداحافظ یادمون بره...

    - چطور تو صبح سلام نکردی؟

    - من باید سلام کنم؟

    - تو زود تر از من بیدار شدیو رفتی. تو باید سلام می کردی!

    بهم خیره شد و گفت: از کجا می دونی سلام نکردم؟

    کمی فکر کردم.راست می گفت. شاید در اتاقمو زده و من خواب بودم! فقط خدا می دونست!

    گفتم: خدافظ.

    و از پله ها رفتم پایین.از همه خدافظی کردمو از در شیشه ای سالن خارج شدم. سنگینی نگاهشو تا همون لحظه روی خودم حس می کردم.

    وارد خیابون اصلی شدمو همونجا ایستادم.به ساعتم نگاه کردم.هفت و نیم! گوشیمو در آوردمو به کیان تک زنگ زدم.
    نفسمو با صدا دادم بیرونو گوشیو گذاشتم تو جیبم. خیابون خیلی شلوغ بود.چند تا ماشین از دور داشتن برام چراغ می دادن.
    دیگه اعصابم داشت بهم می ریخت. گوشیم منو ازین وضعیت نجات داد. درش آوردمو نگاهش کردم.مهراد بود. گوشیو گذاشتم زیر گوشم. خیلی عادی گفت:

    - سلام

    جواب دادم:سلام..

    - کیان اومد دنبالت؟

    - داره میاد.

    - الان کجایی؟

    - سر خیابون.

    - اوضاع خوبه؟

    - اوهوم.

    - اوکی. کیان که اومد دنبالت بهم تک بزن.

    - باشه.

    قطع کرد.همین بود؟ مثله این که همین بود. هردو بلد بودیم چجوری خودمون تو هر شرایطی عادی نگه داریم ولی هردو از باطن هم خبر داشتیم.
    می ترسیدم که کم کم باطن هم رو فراموش کنیم. چون باعث دوریه بیشتری میشد.ماشینی جلوی پام ایستاد. چندتا بوق زد اما محل نزاشتم.
    آدما با این کارشون هم شان خودشونو میاوردن پایین هم آبروی منو. رفتم چند قدم جلوتر ایستادم.ماشینه هم اومد جلوتر و بازم بوق زد.
    همین روند رو بازم ادامه دادم و همینا بازم تکرار شد. دیگه نزدیک بود سنگو بگیرمو بزنم رو شیشه جلوی ماشینش. دیگه طاقتم طاق شد و با غیظ
    رفتم طرف ماشین. با پنجه دستم پشته هم کوبیدم به شیشه اون طرفه راننده که شیشه رو بکشه پایین و من هرچی بلدم نثارش کنم.
    شیشه رو اندازه یه بند انگشت کشید پایین. گفتم:

    - گمشو. نمی خوام آقا. نمی خوام. زوره؟ ولم کن دیگه. راهتو بکش برو تا جیغ نزدم.

    - معلومه اعصابش خورده ها!

    صدا آشنا به نظرم رسید. به مدل ماشین و رنگش نگاه کردم. تو آشناها هیچکی سمند سورن نداشت! پس این کی بود؟ با کی حرف میزد؟
    گفتم شاید اشتباه می کردم.گفتم:

    - دنبالم نیا. گمشو

    شیشه دودی رنگ تا آخر پایین کشیده شدو من صورت کیانو دیدم.

    - بپربالا. ناز نکن دختر

    خنده هاش مثل همیشه قشنگ بود اما من خنده ام نمی گرفت. کیان به راننده که امیر بود نگاه کردو گفت:

    - مارو با بقیه پسرا اشتباه گرفته.

    امیر زد زیره خنده. هردو شاد بودنو تیپ زده بودن. با خشم سوار ماشین شدمو زیره لب سلام کردم. راه افتادن. امیر گفت:

    - اولش فکر کردم متوجه میشی ماییم.اما یهو یادم اومد ماشین رفیقم زیر پامه. کیان هم گفت شیشه رو یه ذره بکشیم پایین.

    گفتم: نقشه تون حرف نداشت. مخصوصا دیر کردنتون. فکرنکردین نباید یه دختر رو سره خیابون منتظر گذاشت؟

    هردو ساکت شدن.گفتم: با شمام آقای داداش!

    کیان پشت کردو سرشو به طرفم چرخوند:

    - آنا چرا ناراحتی؟

    امیر گفت: از شوخیمون ناراحت شدی؟

    - نخیر.. از چراغ و بوق زدنای مردم اعصابم خورده.

    کیان با ناراحتی برادرانه که نه، پدرانه ای گفت: غیر از این اتفاق دیگه ای نیفتاد؟

    گاهی کیان برام مثله دوست، گاهی برادر و گاهی پدرم بود. برای همین خیلی دوستش داشتم. گفتم: نه داداش. هیچی نشده.

    با شوخی های امیر هردو سر حال اومدیم. اینقدر خندیدم که از چشمام اشک اومد. مهرآسا مریض بود و نتونست بیاد.
    امیر ادای مهرآسا رو وقتی داشت می گفت منم می خوام بیام جشن دوستم در میاورد.واقعا کاراش پشته فرمون خنده دار بود.
    داشتیم از شهر دور می شدیم.گفتم: چقدر دوره.حتما باید اونجا بهمون چایی قلیون می دادن؟

    - حتما اون جا بهتر بوده که انتخابش کردن.شاید اون جا فضاش حال بیشتری داره.

    کیان گفت: منظورش عاشقانه اس.

    امیر خندش گرفت. گفتم: خودم از فضا منظورشو گرفتم.اما من برعکس شماها دلم نمی خواد فضاش عاشقانه باشه. امشب دلم می خواد برم تاب بخورم.

    - از کجا معلوم برای بچه ها تاب و سرسره باشه اونجا؟

    - حتما داره دیگه...

    کیان گفت: راستی، چی شد یهو خواستی بدون مهراد جایی بیای.

    - خواستم یه بار مجردی رو هم تجربه کنم..

    - آها... ولی شاید مهرادم امشب اونجا باشه.

    - چرا؟

    - یکم فکر کن آنا خانوم. امشب همه هستن. مهراد رفیقه کیارشه. یعنی رفیقشو دعوت نمی کنه؟

    یکم فکر کردم. راست می گفت. شاید اینطور باشه. خدایا لطفا کاری کن امشب همه چی خوب باشه.

    باغ خیلی بزرگی بود. به فاصله چند متر چند متر آلاچیق های بزرگ گذاشته بودن. وسطش کمی فضای خالی برای رفتو آمد داشت.
    داشتم اطرافو نگاه می کردم، ببینم تاب و سرسره داره یا نه که صدای خوشحال پرستو رو شنیدم:

    - ســــــلام.بیاین دیگه.

    کیان هلم داد تا برم جلو. دستامو باز کردمو بغلش کردم:

    - سلام. دختره ی کم پیدا

    - من کم پیدام؟

    - شوخی کردم بابا!

    رفتیم داخل آلاچیق. همه دور هم نشسته بودنو دو تا قلیون وسط بود.به کیارش تبریک گفتمو کمی گپ زدیم. دود قلیون اذیتم می کرد.
    یکم چایی خوردمو سرم گیج رفت.پرستو که کنارم بود گفت:

    - آنا جونم حالت خوبه؟

    دستمو بردم بالا و گفتم: خوبم.خوبم فقط حالم خوب نیست

    پرستو یواش زد تو سرمو آروم گفت: ای بمیری که توی زمان بدی هم میخوای شرایطو خوب جلوه بدی.

    لبخند زدم.بلند شدو دستمو گرفتو از آلاچیق رفتیم بیرون.کمی راه رفتیمو به یه جای سرسبز برای بازی بچه ها رسیدیم.
    خداروشکر تاب و سرسره هاش بزرگو آهنی بودن. تا دیدمشون همه چی یادم رفتو بدوبدو روی یه تاب بلند نشستم.
    پرستو رو به زور قانع کردم که باید هلم بده. بلاخره راضی شدو دست به کار شد. تودستاش زور نبود و نتونست اونجوری که مورد قبولم باشه هلم بده.
    ایستادمو گفتم:

    - پرستو یه کاری کن...

    پرستو با پرسش نگام کرد. ادامه دادم: هل نده. نمی خوام

    - تا همین چند لحظه پیش خودت داشتی التماس می کردی هلت بدم!

    - من؟ نه! اشتباه شنیدی! من التماس کنم؟

    خنده اش گرفتو گفت: تو؟ نه اصلا.. باغبون بود که داشت التماس می کرد هلش بدم.

    هردو زدیم زیره خنده.گفتم:

    - امشب مهرادم هست؟

    - حتما کیارش دعوتش می کنه. ولی هنوز نیومده.

    با نگرانی اطرافو نگاه کردم. گفت: ساعت 9 شبه. اگه می خواست بیاد پس تابحال اومده بود.

    حرفش قانع کننده بود.از جامون بلند شدیمو رفتیم داخل آلاچیق. به محض ورودمون کیارش گفت: یهو شما کجا غیبتون زد؟

    - رفته بودیم آنا هوا بخوره. از دوده قلیون بدش میاد.

    به من نگاه کردنو من سرمو تکون دادم. رفتیم سر جامون نشستیم. امیر گفت: هنوزم بدت میاد؟ تو اصلا تابحال کشیدی؟

    - نچ. نکشیدم. دلمم نمی خواد بکشم.

    - جونه من یبار بکش ... خوشت میاد.

    کیان گفت: راست میگه. بکش آنا. دوده قلیون کسی که داره می کِشه رو اذیت نمیکنه.

    - ولی شما که اذیت میشین..

    کیارش گفت: نترس ما اگه میخواست چیزیمون بشه تابحال باید میشد.

    عسل که کنار کیارشو روبه روی کیان نشسته بود گفت: بکش. هیچیت نمی شه.

    وسوسه شدمو شلنگو از دستشون گرفتم.خوش دست بود. سرشو عوض کردمو بردم داخل دهنم. داشتم می کشیدم بالا که امیر گفت:

    - بسم الله رحمن رحیم.خدا بیامرزتت

    کیارش ادامه داد: آنا اشهدتو بخون

    کیان روبه بچه ها گفت: خدا رفتگان شمارو هم بیامرزه.آدم خوبی بود.

    هرچی کشیده بودمو دادم بیرونو در حد قهقهه خندیدم. دود از دهنمو دماغم دود میومد بیرون. همه می خندیدن.
    شکممو گرفتو بودم اما شلنگو محکم نگه داشته بودم تا کسی از دستم نگیرتش. می خواستم دوباره امتحان کنم، البته اگه خنده هام تموم می شد.

    - فکر می کردم آنا از قلیون خوشش نمیاد.

    همه ساکت شدنو یه طرفو نگاه کردن. چندسرفه پشت سرهم کردمو همونجایی که همه نگاه می کردنو نگاه کردم.مهراد و مهران ایستاده بودن. مهران گفت:

    - سلام به همگی. ببخشید دیر کردیم.

    مهراد همونجا ایستاده بود و بدون حرکتی منو نگاه می کرد. شلنگو دادم به کیان. مهراد کناره در نشستو مشغوله صحبت با کیارش شد.
    بین این همه به این فکر می کردم که چرا مهرانو با خودش آورده! پرستو گفت:

    - چت شد یهو؟ روح دیدی؟

    - رنگم پریده؟

    - آره. قلیون بهت نساخته.

    همون موقع بلند گفت: ببینین با آنا چیکار کردین. رنگش پریده

    کیان چاییشو گذاشت رو نعلبکی و گفت: چیزی نیست. تا چند دقیقه دیگه میره.

    - یعنی چی؟

    کیارش به نیابت از پرستو گفت: راست میگه. آناخانوم گفت که نمی کشه. خیلی اصرار کردیم.

    امیر تایید کرد.کیان گفت: الان خوبی؟

    سرمو آروم تکون دادم. اون جو داشت حالمو بدتر میکرد. اما به روی خودم نیاوردم. پرستو یه فنجون چایی گرفت طرفم.
    میل نداشتم اما پرستو اصرار میکرد.به مهراد نگاه کردم. همونطور که به حرفای کیان گوش میکرد بهم نگاه میکرد که ببینه چاییو رو میخورم یانه.
    از گلوم پایین نمی رفت اما از دستش گرفتم. نمی خواستم مهراد برام دل بسوزونه! پرستو با شادی نگاه کرد تا یکم از چایی رو بخورم.
    خیلی آروم فنجونو بردم کنار دهنمو بهش گفتم:

    - می کشمت اگه یه بار دیگه به زور بهم غذا بدی.

    پرستو از حرفم خنده اش گرفت. یه لب خوردم ، گلومو سوزوندو رفت پایین.این قلیون گلومو خراش داده بود.
    جلوی دهنمو گرفتمو پشته هم سرفه کردم. پرستو با نگرانی نگام کرد. نفسم بالا نمیومد. قرمزیه صورتمو احساس کردم.
    پرستو با نگرانی بلند شدو گفت: بریم بیرون. بریم بیرون.

    کیان هم بلند شد و گفت: آب میخوای؟

    نمی تونستم جواب بدم. سرفه بهم امان نمی داد. از چشمم آب میومد. پرستو داشت راهنماییم می کرد که از در خارج بشم که مهراد بلند شد و گفت:

    - خودم می برمش.لازم نیست شما بیاین.

    دستمو گرفتو از آلاچیق خارج شدیم.سرفه هام قطع نمی شد. خیلی سریع از فواره کف دستش آب ریختو داد بهم.
    سرمو به علامت نه به چپو راست تکون دادم.گفت:

    - باید بخوری.نمی تونم وایسمو رفتن نفستو تماشا کنم.

    از روی ناچاری آبو خوردم. سرفه هام داشت قطع میشد. مزه آب تلخ بود یا به خاطر گلوی من تلخ حسش می کردم؟ نمی دونستم.

    - حالا خوبی؟

    به زور گفتم: بهترم

    - بریم.

    - کجا؟

    ایستادو نگام کرد: تو آلاچیق دیگه.

    - من نمی تونم بیام. تو اگه می خوای برو و پرستو رو صدا کن.

    - چرا؟

    - دود قلیون اذیتم می کنه..

    - چطور ده دقیقه پیش داشتی با خوشحالی می کشیدی؟

    آهی کشیدم.از اثبات خودم بهش خوشم نمیاد.گفت: اوکی.فهمیدم منظورت چیه.

    رفتیم طرف اون پارک کوچیک.روی تاب نشستمو مهراد روی جدوله باغچه کنارش نشست.

    هوای آزادو دادم توی ریه هام و بعدش با آرامش دادم بیرون.گفتم:

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 358
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,198
  • بازدید ماه : 14,156
  • بازدید سال : 141,259
  • بازدید کلی : 11,638,399