close
مجتمع فنی تهران
رمان آناشید قسمت چهارم
loading...

رمان فا

   - بهم اصرار کردن که بکشم... هنوز یک پک کامل رو هم نزده بودم که با حرفاشون خنده ام گرفت...    - خودم می دونم از قلیون بدت میاد.   …

رمان آناشید قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 690 شنبه 20 آذر 1395 : 10:14 نظرات ()

   - بهم اصرار کردن که بکشم... هنوز یک پک کامل رو هم نزده بودم که با حرفاشون خنده ام گرفت...
    - خودم می دونم از قلیون بدت میاد.
    - پس چرا بهم اون حرفو زدی؟
    - باید توضیح بدم؟
    - حتما توضیح می خواستم که اینجوری سوالمو پرسیدم!
    نفس عمیقی کشیدو پرسروصدا دادش بیرون.گفت:
    - چرا وقتی کیان اومد دنبالت بهم تک نزدی؟
    دستمو گذاشتم رو سرمو گفتم: یادم رفت.
    - همین؟ می دونی من چه فکرایی کردم؟
    - من نمی دونم تو ذهن تو چی میگذره ولی می تونم حدس بزنم.
    از این که داشتم با میل خودم جوابشو می دادمو باهاش حرف می زدم خوشحال شده بود. لبخند زدو گفت: مثلا چی می گذره؟

    - رفتن خونه یکی از دوست پسرام، راه رفتن با اراذل تو خیابون..........................



 

    داد زد: بس کن. مگه قرار نبود دیگه اون شبو به روم نیاری؟

    از جام بلند شدمو گفتم: از یادم نمی ره! این تقصیر من نیست که از کسی که بی اندازه دوستش داشتم ضربه خوردم. بود؟
    - من دارم تقاصشو پس میدم.چرا تمومش نمی کنی؟
    ساکت شدم.گفتم: چرا با مهران اومدی؟
    - همینجوری..
    - به من دوروغ نگو...
    - سرمو گرم کنه که فکرم پَر نکشه!
    دلم کباب شد.رفتم روی جدولو کنارش نشستم. با اراده خودم این کارو نکرده بودم.به خودم اومدمو دیدم کنارش نشستمو دارم تابو
    که عقبو جلو می رفتو تماشا میکنم.
    بعد یک ربع از جامون بلند شدیمو رفتیم داخل آلاچیق. اگه با کیان می رفتم خونه زشت میشد. همه می فهمیدن بینمون شکرابه.
    به مهراد اصرار کردم که سریعا بریم خونه. مهران گفت که میخواد بمونه و فعلا خوابش نمی بره. معلوم نبود بعدش می خواست کجا بره.
    مهراد بلند شدو از همه خدافظی کردیم. از آلاچیق اومدیم بیرونو سواره ماشینش شدیم.چه روز گندی بود.منو رسوند خونه و خودش رفت بیرون.
    غرورم اجازه نمی داد ازش بپرسم کجا می ره. این تا مدتی به من ربطی نداشت. ما از هم جدا بودیم.
    ساعت سه صبح بودو من خوابم نمی برد. مهراد هنوز برنگشته بود. صدای ماشین شنیدم. در بالکن رو باز کردمو تو حیاط رو نگاه کردم.
    کم کم داشت صبح میشد. مهران از ماشین پیاده شد و با کسی که رسونده بودتش خدافظی کرد. در نرده ایه خونه رو باز کردو وارد حیاط شد.
    پس مهراد کجا بود؟ چرا تا الان نیومده بود؟

    - هنوز بیداری؟

    مهران زیر بالکن ایستاده بود و داشت بالا رو نگاه میکرد.داد زدم:
    - بیدار شدم.
    - صبحت بخیر. برو بخواب.
    سرمو تکون دادم: مهرادو ندیدی؟
    - نه. برات مهمه؟
    دلم خواست بگم تو کاریت نباشه اما جلوی دهنمو گرفتم.سرمو دوباره تکون دادمورفتمو تو اتاقمو پنجره بالکن رو بستم.
    *****************

    - آنا، دخترم میشه بری از کنار پنجره اتاقم گوشی بی سیم رو بیاری؟ ممکنه شهین زنگ بزنه.
    چشمی گفتمو از جام بلند شدم. از پله ها رفتم بالا و یه راست رفتم تو اتاق گوهر جون. کنار پنجره چند تا قاب عکس بود که توی یکی شون
    عکس مهراد بود که از دست کسی یه برگه می گرفت. انگار اون مدیرش بود و اونم مدرک تحصیلیش. روی صورتش دست کشیدم.
    دلم براش تنگ شده بود. اون هنوز خونه نبود و تو خیابونا می چرخید و من داشتم برای خودم صبحانه درست میکردم.
    یه لحظه دلم خواست که همه عکسا رو بریزم کف اتاق اما از فکر ترک خوردن عکس مهراد بدم اومد. بیخیالش شدمو گوشی رو برداشتم.
    از پنجره دیدم ماشینی اومد داخل خونه. مهراد بود. برعکس دفعات قبل ماشینو کنار در پارک کردو با خستگی و خواب آلودگی از ماشین پیاده شد.
    دلم می خواست برمو محکم بغلش کنم. اما عقلم این اجازه رو نمی داد. گوشیو گرفتمو به سرعت از اتاق خارج شدم.
    به گوهرجون دادمشو داشتم دوباره از پله ها می رفتم بالا که برم تو اتاقم که مهرادو دیدم. بدون توجه به چیزی در شیشه ای سالن رو باز کردو
    مستقیم اومد طرفه راه پله. حتما نمی خواست برای یه لحظه هم منو ببینه چون حتی سرشو هم بالا نگرفت. دویدمو رفتم داخل اتاقمو درو بستم.
    خدایا من باید چی کار می کردم؟ فقط گریه و خالی کردنه خودم از دستم بر میومد.
    **************************
    به ساعت نگاه کردم. 2 بعد از ظهر بود. من کی خوابم برده بود؟ مهراد خونه بود؟ غذاخورده بود؟ خودمم هیچی نخورده بودم.
    میل به هیچی نداشتم. از جام بلند شدمو رفتم تو آشپز خونه. از ظرفا مشخص بود مهراد چیزی نخورده.غذا روگرم کردمو بردم طبقه بالا.
    در زدم. صدایی نیومد. گفتم شاید خواب باشه.در رو آروم باز کردم. بر عکس دفعات قبل اتاقش نامرتب بودو خودش روی زمینو کناره تختش خوابیده بود.
    سینی غذا رو گذاشتم روی میزش و از اتاق رفتم بیرون.
    داشتم درس می خوندم که کاغذی از زیر در اومد تو. صدای پای کسی رو شنیدم که به سرعت داشت دور می شد. بلند شدمو کاغذ رو برداشتم.
    خط مهراد بود. از کشیدنه حروفه ن و ی مشخص بود. با خط لرزون نوشته بود:
    - مثله زندانی ها شدم .نه؟ اوضاعم به هم ریخته اس.همه چیم نامرتبه. دیگه هیچیم روی نظم نیست. نمی تونم برم سرکار.
    چون نمی تونم فکرمو متمرکز کنم. تو برام غذا میاریو سریع از اتاقم می ری بیرون. دیگه مثله قبل نمی تونم صدات کنم که بیایو آرومم کنی.
    تنها کاری که می تونم ازت بخوام اینه که نزار تو این مدت لعنتی که مشخص کردی ببینمت.اینجوری حداقل دوباره هوایی نمیشم.
    نفسم گرفت. رفتم کناره پنجره و از بالکن رفتنشو تماشا کردم.
    ***********************
    برای این که منو نبینه ، غروب میرفت بیرونو صبح زود برمی گشت و بعدش می خوابید. این روال تا کِی می خواست ادامه پیدا کنه؟
    هر دو ، روز به روز لاغرتر و فرسوده تر میشدیم. به نظر یه هفته برای تنبیه کافی بود اما کی میخواست پیش قدم شه؟
    من باید می رفتمو می گفتم برگرد؟ هرگز! خودش میومد؟ نمی دونستم. دلم هوای دستای مهربونشو کرده بود... من باید چجوری باهاش کنار میومدم؟

    از خواب پریدم.سرم به شدت درد می کرد.بازم اون کابوس وحشتناک رو دیده بودم.خواب دیدم مهران اومده و بغلم کرده و
    پدرجون دیده و بهم تهمت خ*ی*ا*ن*ت زده.این فکر دست از سرم بر نمی داشت تا بلاخره کابوسشو دیدم.طاقته تهمت از پدرجون رو نداشتم.
    به ساعتم نگاه کردم ،8 غروب.صدای تق تق خوردن دستی به در به گوشم خورد. به دنبالش گفتم: بله؟

    - می تونم بیام تو؟ یکم اختلاط کنیم.

    صدای مهران بود. چی می خواست بگه؟اگه بازم می خواست بحثو به مهراد بکشونه و اعصابمو خورد کنه پرتش می کردم بیرون.
    به هرحال حوصله خودمم سر رفته بود. گفتم:

    - بیا تو.

    در رو باز کردو اومد تو.لباس بیرون تنش بود. انگار مستقیم از شرکت اومده خونه.گفت:

    - چقدر اینجا تاریکه. تو ظلمات خودتو حبس کردی؟ روشن کن اون مهتابی رو..

    دستمو دراز کردمو کلید برق بالای سرمو فشار دادم:

    - حالا خوب شد آقای ایراد گیر؟

    - بله. خوب شد خانوم منزوی

    - هر کی ممکنه باشم ولی منزوی نه!

    - چه می دونم من! شاید شده باشی.یه هفته مدت کمی نیست. فقط خدا می دونه..

    - فقط هم خودش می دونه تو دل تو چی میگذره...

    نشست روی صندلی و با خنده گفت:

    - من؟ چیز خاصی نیست. فقط دارم به هر دری می زنم زندگی زن داداشم و داداشم بهم نخوره...

    پوزخند زدمو گفتم:

    - تو نگران هیچی نباش. همه چی روی روال و نظمه...

    به مسخره نگاهم کردو گفت:

    - مطمئنی؟

    - یعنی من از زندگی خودم بی خبرم؟مثال تو می دونی چیه؟

    لبخند زدو سرشو به چپ و راست تکون داد. گفتم: دایه مهربون تر از مادر!

    مرموزانه خندید. گفت: راست می گی. اما رفتو آمد های مهراد هم روی نظمه؟

    شونه هامو دادم بالا و گفتم: به خودش مربوطه که کی میره و کی میاد.

    - صبحا که شرکت هم نمیاد. خونه هم که میاد فقط می خوابه...

    پریدم وسط حرفش و گفتم: نمی خوام حرفی بزنم که ناراحتت کنم...

    زیر لب گفت: من جنبه بالایی دارم. رک حرفتو بزن

    ادامه دادم: داشتم می گفتم که نمی خوام ناراحت بشی ولی هنوز نمی دونی نباید تو زندگی بقیه دخالت کنی؟

    - حرفت متینه ولی منم به این قضایا ربط دارم.

    چشمم گرد شد.پاشو انداخت روی پاش و گفت:

    - مهراد تو رو به من سپرد..

    پس واسه همین بود که هر روز میومد تو اتاقمو پنج دقیقه باهام از هر دری حرف می زد. نفس عمیقی کشیدم.

    - این ماجرا تا کی می خواد ادامه پیدا کنه؟ اگه به فکر خودتون نیستین به فکر اون مادر باشین..

    به خودم حق دادم که بازم حرفشو قطع کنم: مگه فقط مراقبت از من در نبوده مهراد نبود؟ حل کردن اختلافات هم اضافه شد؟

    پوزخندی زد و گفت: اینا به کنار. وظیفه و حس مسئولیتم رو کنار می زارم و این حرفتو فعلا نشنیده می گیرم...

    جانم؟ الان حقش بود یکی بخوابونم زیر گوشش. حسم بهم می گفت فقط می خواد حرص منو در بیاره.گفتم:

    - نمی خوام نشنیده بگیریو احساس مسئولیت کنی. دلتم هیچ وقت برای منو مهراد نسوزه...

    - آروم. تند نرو.. من نمی خوام باهات دعوا راه بندازم. یه هفته بیرون نرفتن از خونه آتیشیت کرده. انگار توپت از خانواده پرنیان پره!

    سرمو برگردوندمو گفتم: خودتم می دونی که داری اشتباه می کنی. لطفا ازین به بعد ازین کارا نکن.دارم ازت خواهش می کنم.

    سرشو با آرامش تکون دادو با مهربونی لبخند زد. نفسمو با صدا دادم بیرون.

    - نمی خوام بازم ناراحتت کنم ولی رفتو آمد های مهراد داره اعصابمونو بهم می ریزه.

    - ....

    - ما که هرچی گفتیم گوش نکرد. حتی نمی ایسته تا حرف بزنیم. حتی جوابمونو هم نمی ده. خوبه ادبش رو فراموش نمی کنه وگرنه
    حتی سلام هم نمی کرد.خواستم بگم تو باهاش حرف بزن. مگه این کارا ناراحتت نمی کنه؟

    سرمو به طرف بالا تکون دادمو گفتم: گفتم که مهراد بچه نیست. به خودش مربوطه...

    - یعنی برات سخت نیست؟ اگه شب بره و صبح برگرده چی؟

    - من به مهراد تو هر موقعیتی اعتماد دارم. می دونم هرچی بشه مهراد به من و من اون بهم وفاداریم.

    چند لحظه سکوت کرد.بعد گفت: واقعا نمی دونم تحسینت کنم یا بهت بگم اینقدر ساده نباش!

    داشتم با قیافه ای مبهوت نگاهش می کردم.ادامه داد:

    - بعداز ظهر هفته ی قبل رو یادت رفته؟ با چندتا عکس مهراد همه چیو فراموش کرد و زیر پا گذاشت، یعنی خیلی سریع اطمینانشو نسبت
    بهت از دست داد. تو چطور می تونی انقدر زود دوباره بهش اعتماد کنی؟

    خون جلوی چشممو گرفت. این چی داشت می گفت؟ جیغ زدم:

    - بس کن.اون یه اشتباه بود. نمی فهمم چرا همش سعی داری ماجرای اون روز رو به یادم بیاری، می گی نگران رابطه مون هستی
    ولی همش داری اونو پیش من خراب می کنی...

    - من این قصد و ندارم. تو خودت روی این قضیه حساسی که فکر می کنی همه میخوان با حرف زدن اون روز رو به یادت بیارن..

    - اینجوری نیست. من اون روز رو از ذهنم پاک کردم. فعلا تنها کسی که حرف اون ماجرا رو یادم میاره تویی. متوجه حرفم شدی؟ فقط تو..

    انگشت اشاره امو آوردم بالا و کلمه" تو "رو باغیظ تلفظ کردم.با همه وجودم حرفمو قبول داشتم.
    تو این یک هفته تنها چیزی که ذهنمو مشغول کرده بود مهراد بود. وگرنه من همه چیو فراموش کرده بودم.چون به مهراد قول داده بودم.
    صدای آرومش با داد همراه شد و گفت:

    - گفتم که تو حساس شدی. می خوای به خودت بقبولونی که مهراد کار اشتباهی نکرده واز دستش عصبی و ناراحت نیستی .
    در حالی که داری می ترکی و اون شوهرت پرسه های شبانه اش رو به خاطره تو ول نمی کنه...

    - تو چیو می خوای ثابت کنی؟ این که بلاخره ما از هم جدا شدیم؟مطمئنم خودتم می دونی که من همه چیو از یادم بردم و فقط داری دروغ می گی.

    حرف دلم رو زده بودم. فقط نمی دونستم دارم کار درستی می کنم؟ حالا که گفته بودم پس باید ادامه می دادم.
    بلاخره باید می فهمیدم تو دلش چی می گذره.گفت:

    - برای چی باید دروغ بگم؟ به این فکر کردی؟

    - من به همه چی فکر کردم. فکر کردی چرا به قول خودت تو اتاقم حبس شدم؟ مهراد هم داره فکر می کنه.
    چیزی که هنوز نفهمیدم این بود که تو این وسط چیکاره ای؟

    - مهراد از من خواسته که همه چیو کنترل کنم تا رابطه تون بدتر نشه.

    - فکر می کنی تا حالا کاری ام انجام دادی؟ می تونی دوباره مارو بهم برسونی؟ نمی تونی.. تنها چیزی که بهش یقین کامل دارم
    اینه که هر اتفاقی بیوفته مهراد نمی زاره کسی چیزی بفهمه. منم همینجورم.. پس تو چجوری این حرفو می زنی؟

    ساکت شد. شاید داشت فکر می کرد که چی بگه.من من کردو بلاخره گفت:

    - من از همه چی خبر دارم. می دونم چه اتفاقی بینتون افتاده. می خوام درستش کنم.
    صدامو بردم بالاتر و با داد و هوار گفتم:

    - تو از هیچی خبر نداری! تو هیچی نمی دونی! دروغ می گی.. نمی تونی.. از هیچی خبر نداری...

    داد زد: پس بگو تا بدونم... می خوام بدونم.

    - لازم نیست بدونی.. برای چی باید بدونی؟ اصلا برای چی توی اتاق منی؟ بیرون..

    به طرف در اشاره کردم.

    - تو فعلا اعصابت خورده... بزار یکم حرف بزنیم شاید بتونم آرومت کنم...

    یاد مهراد افتادم.جوری که صرعم یادم رفتو بیهوش نشدم آرومم کرد. چرا الان اینجا نبود تا آرومم کنه؟ ادامه داد:

    - من نمی خواستم دعوامون بشه...تو خودت پر بودی.

    - حالم خوب نیست.. لطفا برو بیرون

    - نمی رم. تا نبینم خوبی نمی رم...

    - می خوای چیکار کنی ها؟ با اینجا ایستادنت حال من خوب نمی شه... تو همه چیو به یادم آوردی..

    خواست حرفی بزنه اما من پیشدستی کردمو گفتم : بد زخمی بهم زدی مهران...

    - زخم بزرگ رو من زدم یا مهراد؟ مطمئنی من ناراحتت کردم؟ یا از قبل ناراحت بودی؟

    با نیش و کنایه حرف می زد.گفتم:

    - هنوزم نمی خوای تمومش کنی؟ مهراد هرکاری کرده باشه تو وظیفه دخالت نداری.. به هیچ وجه اجازه شو بهت نمی دم.

    - می بینم که با کاری که کرده هنوزم پشتشی...باید به خاطر داشتن تو بهش تبریک بگم...

    چپ چپ نگاهش می کردم.

    - البته فکر نکنم نیازی باشه تبریک بگم چون داره از دستت میده

    ناخن هامو تو دستم فرو بردم.جیغی کشیدمو گفتم:
    - تو می خوای مارو بهم برسونی یا از هم جدامون کنی؟ من از تو هیچی نمی خوام. اگرم مهراد چیزی خواسته نمی خواد انجامش بدی..
    فقط از اتاقه من گمشو بیرون

    جمله آخر رو با صدای بلندتری گفتم. انگار نمی خواست بس کنه چون گفت:

    - مثل این که طاقت حرف جدایی رو نداری؟ من این حرفا رو زدم که بهت نشون بدم هنوزم دوستش داری.. و کارمو به نحو احسن انجام دادم.

    شاهکار کرد. یعنی خودم نمی دونستم؟با پوزخند گفتم:

    - همون طور که تو از هیچی خبر نداری.. با این کارت نه تنها اینو به من ثابت کردی بلکه باعث شدی دیگه روت اون حساب قبلیو باز نکنم.
    دیگه مثله قبل نیستی... من الان از تو یک ذهنیت دیگه ای دارم...برات متاسفم..از قدیم گفتن که تو کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن.
    تو فقط یه دروغگویی!

    با این که دلم نمی خواست ولی گفتم:

    - منو مهراد حرفامونو زدیم و این دوری رو خودمون معین کردیم. تو اگه مشکلی داری می تونی سرتو بندازی پایین و زندگی مارو تماشا نکنی...

    با خشم نگاهم می کرد.کارد می زدی خونش در نمیومد. کف دستم از درد می سوخت و قرمز شده بود.

    - حق نداری با من اینجوری حرف بزنی...

    گفتم: خودت خواستی.. تا این لحظه من اهانتی کرده بودم؟ کاری کرده بودم که ناراحتت کنه؟
    پس خودت مقصری که برای چندمین بار این بحث رو پیش کشیدیو این بار بهش داد و دعوا رو اضافه کردی...

    - من نیتم خیر بود ولی تو انگار دلت از جای دیگه پر بود و سر من خالی کردی..من نمی دونستم تو رو این مسئله حساسی...

    دوباره عصبی شدمو صدامو بردم بالا:

    - بازم داری دروغ سر هم می کنی.. خودت هم می دونی داری اشتباه می کنی.. می دونستی و می دونی که من نمی خوام این
    حرفا رو بشنوم اما بازم ادامه دادی.. هنوزم داری ادامه می دی... برو بیرون..

    - این جا اتاق توئه .حق داری منو بیرون کنی.پس من میرم...

    - البته که حق دارم و این کارو انجام می دم. بیرونـ...

    داشتیم مستقیم تو چشم هم نگاه می کردیم که در باز شد و مهراد اومد تو.با تعجب نگاهش کردم. نمی تونستم دست از این کار بردارم.
    اونم نگاهم می کرد. بعد اون نامه ای که دلمو سوزوند دیگه هیچ ارتباطی نداشتیم. حتی دیگه سلام و خداحافظی هم نبود.
    داشتم به صورتش و ته ریشش نگاه می کردم. چقدر به هم ریخته... لباسی ساده و بی شکل تنش بود. بی اتو و بی نظم.
    نامرتب و شکل خاصی شده بود که اسمی براش پیدا نمی کردم. مهراده من این شکلی نبود.. من اینجوریش کرده بودم.. لعنت به من.
    نگاهشو برگردوند و به مهران نگاه کرد.گفت:

    - چرا داد می زنین؟ صداتون تا پایین میاد...

    دهنم قفل شده بود.جمله ها تو ذهنم مرور و تکرار شد اما نتونستم هیچ کدومو به زبون بیارم.مهران که سکوت منو دید گفت:

    - خانومت داغون شده.با یک جرقه آتیش می گیره.من نمی خواستم بحث به جاهای باریک بکشه...

    بلاخره تونستم بگم:

    - بازم می گم که خودتم می دونی داری اشتباه می کنی. هربار بحث تموم شد و تو بازم اونو پیش کشیدی.. هر بارم بهت گفتم پاتو از زندگیه ما بکش کنار..

    مهران داد زد: بــــــــــــــــس کن.

    مهراد سریعا بعدش داد کشید: درست صحبت کن.

    چشمم گرد شد. مهراد از من دفاع می کرد؟ آره.. چرا تعجب کرده بودم؟ مهراد مَرده من بود.

    مهران گفت:

    - اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم.

    گفتم: کسی ازت کمک...

    دیدم مهراد هم داره همین حرفو می زنه. مهراد نگاهم کرد و حرفمو کامل کرد:

    - ...نخواست. نه من و نه آناشید ازت کمک نخواستیم...

    گفتم: فقط داری با این کارات آزارمون می دی.

    مهران با خشم نگاهی به هر دومون انداخت.پوز خندی زد و گفت:

    - باشه..حالا که هر دوتون اینو می خواین...ولی آناشید بدون خیلی ناراحتم کردی!

    با چشمای گرد شده نگاهش کردم. ابروهامو دادم بالا و گفتم:

    - فکر کردی من از حرفای نیش دار تو خندم گرفت؟ هردو می دونیم که سه بار بحث تموم شد و تو بازم ادامه دادی.
    بهت التماس کردم ولی بازم بس نکردی. لطفا برو و تا زمانی که خودم نخواستم سمتم نیا...

    حالا که مهراد اینجا بود جرئت بیشتری واسه حرف زدن داشتم. به خودم تو این مسئله حق می دادم. با دیدن مهران یاده حرفاش می افتادمو قلبم می سوخت...
    بهتر بود تا مدتی هم رو نبینیم... سرشو انداخت پایین و وقتی داشت از کنار مهراد رد می شد حرفی زیر لب زمزمه کرد که من نشنیدم اما مهراد گفت:

    - همه حرفاتونو شنیدم داداش.می دونم کی مقصره.لطفا دیگه این حرفارو تحویل من نده...

    منظورشو از این حرف نفهمیدم اما دلم می خواست بدونم مهران بهش چی گفت. شاید بهش گفت که تقصیر من بوده! مهران رفتو مهراد تو اتاق موند.
    کنار در ایستاده بود و بهم زل زده بود.صدامو صاف کردمو گفتم:

    - بهش بگو دیگه جلوی من این حرفارو نزنه. اصلا تا زمانی که خودم نخواستم نبینمش، لطفا.

    سرشو به زور تکون داد و آب دهنش رو قورت داد.سیب گلوش به واضحی ابر تو آسمون بالا و پایین می رفت. مهراده من اینجوری بود؟
    مَرده من این شکلی بود؟ مسلما مسببش من بودم...

    گفت: ممنون که پشتم بودیو این حرفا رو به مهران زدی. زبون اون جهنمیه به حرفاش اعتنا نکن.گاهی نمی دونه چی میگه...

    - من فقط حقیقتو گفتم

    خواست حرفی بزنه اما طوری که انگار داشت از من و خودش فرار می کرد، یهو در رو بست و رفت.
    از کیفم گوشیو در آوردمو دیدم یه شماره ناشناسه.سبز رو فشار دادم:

    - سلام. بفرمایید..

    - کوفت و بفرمایید... مگه داری با یه غریبه حرف می زنی؟

    تعجب کردم.خیلی جدی گفتم:

    - ببخشید شما؟

    - ای خدا... من از دست اینا چیکار کنم؟ کدوم گوری هستی؟

    - لطفا حرف دهنتون رو بفهمین. من هنوز شمارو نشناختم

    - یعنی نشناختی؟

    یه لحظه شک کردم پرستو باشه. دو هفته قبل بهم گفته بود که سرما خورده.گفتم:

    - پرستو توئی؟ تو دوهفته پیش سرما خوردی هنوز صدات درست نشده؟

    - به به پس بلاخره شناختین خانوم...

    - حرف نزن پرستو. تو کِی اینهمه بی تربیت شدی؟ازین به بعد با من درست صحبت کن...

    پرستو سکوت کرد. چند وقتی بود که همه بعد از حرکاتم سکوت می کردن.با ناباوری گفت:

    - آنا چته؟ من فقط داشتم شوخی می کردم. تو که قبلا اینجوری نبودی!

    نفس عمیقی کشیدم.گفتم:

    - خودمم نمی دونم چی شد یکدفعه...چند هفته اس اینطوریم...

    - چرا تلفنم و جواب نمی دی؟

    - درس دارم عزیزم

    - راستشو بگو..

    - راستشو بخوای حوصله ندارم...

    - بزار برات یک جک باحال بفرستم از خنده بترکی...

    گفتم: نه نه. عزیزم زحمت نکش فکر نکنم با اینا خوشحال بشم...

    بازم ساکت شد.مدتی بود که مزه خندیدن از دلم رفته بود.گفت:

    - چیزی شده؟ تو که آخرین بار بهم گفتی با مهراد خوب شدین؟

    کمی فکر کردم. آخرین بار کی بود؟ آها یادم اومد.برای این که از سرم بازش کنم اینو گفته بودم. آخرین باری که با پرستو تماس داشتم بعد
    دعوام با مهران بود.گفتم:

    - تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده...تو با اینا کاری نداشته باش بگو چیکارداری؟

    - اول بگو کجایی؟

    دور و برمو نگاه کردم. داخل دانشگاه بودم. گفتم:

    - توی دانشگاهم. امتحانمو دادم و می خوام برم خونه باغ...

    - اوکی. تو خسته نشدی بس که درس خوندی؟

    تو دلم گفتم تنها کاری که باعث میشه به مهراد فکر نکنم همینه... فصل امتحانات بود اما نمرات من اونجوری که می خواستم خوب نبودن.گفتم:

    - پرستو چیکارم داری؟

    - خیله خب الان می گم خانوم کم حوصله. الان با کیارش و بچه ها میایم دنبالت بریم نهار بخوریم تا حالت جا بیاد..

    چنان با ذوق برام تعریف کرد که من فکر کردم می خواد بگه با مهراد ناهار بریم بیرون.گفتم:

    - پس این شماره کیارشه؟ میگم من که هر ده تا شمارتو دارم...

    خندید و گفت:

    - اون ده تا خط رو انداختم دور. الان فقط یه خط دارم که فقط خودی ها دارنش.من عاشق کیارش شدم آنا...

    بلاخره لبخندی روی لبم سبز شد. پس پرستو هم به عشقی که همیشه منتظرش بود رسید. گفتم:

    - پرستو نمی خوام ناراحتت کنم اما حوصله ندارم. اگه بیام حال همتون گرفته می شه.

    صدای کیارش رو شنیدم که گفت: چی میگن؟

    پرستو گفت: دقیقا همون حرفای مهراد رو زد. اینم نمیاد

    کمی گذشت. بلاخره کیارش گوشیو گرفتو گفت:

    - سلام آناشید.. شما دیگه باید بیای ، مگه میشه هر دو نیاین؟

    - من کار دارم. اصلا هم حالم خوب نیست. لطفا اصرار نکنین.

    - خیله خب.باشه.

    انگار داشت با پرستو حرف می زد چون گفت: شاید بخوان باهم نهار بخورن! ما که نمی دونیم.

    پوز خندی زدمو خدافظی کردم.هوا خیلی گرم شده بود. آفتاب سوزش زیادی داشت. اصلا فکر نمی کردم ماه امتحان ها اینقدر گرم باشه.
    اواسط خرداد بود. فقط چند تا از امتحانام مونده بود.دلم می خواست پیاده برگردم.پس به راه افتادم. کمی پیاده روی برام خوب بود.
    از دانشگاه دور شده بودم که دوباره گوشیم زنگ زد. اعصابم ریخت به هم. درش آوردمو از چیزی که دیدم سر جام میخکوب شدم.
    مهراد بود. برش داشتمو با لرز جواب دادم:

    - سـ..لام

    - هوای خونه دلگیره ، تو که نیستی پریشونم

    ببین بعده تو یک روزم،تو این خونه نمی مونم

    نمی پرسی چرا هر شب،اینقدر طولانیه پَرسه ام؟

    شاید فهمیده باشی من ، از این که نیستی می ترسم

    راهی که من رو سمته تو ، می کشه بیراهه که نیست

    هر جایه راهه رفتنی ، برای عاشقت بایست

    بیا و پرسه هامو باز ، دچار اضطراب نکن

    شب های این دیوونه رو، محتاج قرص خواب نکن

    صدای مهراد بود...یعنی داشت این شعر رو برای من می خوند؟اینا چقدر به حاله این روزاش مرتبط بود!
    شاید خودش این شعر رو گفته بود...هرچی بود،کاری می کرد که بغضم بگیره...

    - تموم کوچه های شهر ، منو بی تو نمی شناسن

    نبودی و ندیدی که ، چه کرده رفتنت با من

    همه می گن که دیوونه است ، پس شاید راهش رو گم کرده

    ولی نمی دونن عاشقه تو ، بی تو به خونه برنمی گرده

    راهی که منو سمته تو ، می کشه بیراهه که نیست

    هرجای راهه رفتنی ، برای عاشقت بایست

    بیا و پرسه هامو باز ، دچار اضطراب نکن

    شب های این دیوونه رو ، محتاج قرص خواب نکن

    بغضم گرفت. خدایا یعنی می شد یک روز بگذره و من گریه نکنم؟منظورش از این شعری که زنگ زده بود و برام خوند چی بود؟ چرا برام اینو خوند؟
    بعد چند هفته دوری زنگ زد که این شعر رو بخونه و حالمو خراب کنه؟سر جام ایستاده بودمو داشتم فکر می کردم. نمی دونستم باید چی بگم.
    صدای نفسی که با صدا داد بیرون رو شنیدم.دلم برای همه چیش تنگ شده بود.گفتم:

    - چرا اینو برام خوندی؟برای اینکه بازم گریه کنم؟

    - آنا لطفا...لطفا بیا .دارم خفه می شم...

    چشمم درشت شد.گفتم:

    - چی؟ یعنی چی؟

    - نفس کم میارم...دارم ...خفه می شم.

    تابحال مهراد اینجوری حرف نزده بود. چرا چنین حالتی داشت؟ با نگرانی گفتم:

    - کجایی؟ فقط بگو کجایی؟

    - دارم می میرم... کمکم کن...

    - آروم باش. همه چی رو درست می کنیم... باهم.کجایی؟

    - نمی تونم...نمی تونم حرف بزنم...

    چشمام خیس شد. مگه می شد؟جیغ کشیدم:

    - بگو کجایی.فقط همین

    - تو...توی ماشین...

    نفسش گرفت.نفسش بالا نمیومد.با التماس گفتم:

    - مهراد، به من گوش کن... مهراده من، باید نفس بکشی...آروم باش و بگو کجایی.به خاطر من!

    - بـُ...بغض کردی عزیزم؟ آره نفسم؟

    نتونستم جلوی خودمو بگیرمو قطره های اشک از چشم هام سرازیر شد.گفتم:

    - نه مهرادم.من بغض نکردم...کجایی ؟

    - من...من رو به...رو به روی دانشگاهم..اومده بودم با دیدنه.. با دیدنه نفسم ، نفس بکشم اما..

    - دارم میام.الان میام

    - قطع نکن...نمی خوام از دستت بدم

    جلوی دهنمو گرفتمو به سرعت برگشتم. ماشینو دیدم. گفت:

    - داری میای پیشه من؟ این...این تو..یی؟

    گوشیو قطع کردمو در ماشینو باز کردم.اشکامو پاک کردمو نگاهش کردم. نفسش بالا نمیومد.سعی کردم آروم باشم.نشستمو گفتم:

    - مـــــهراد...

    نفسش نمی زاشت جوابمو بده.دستشو گرفتمو گفتم:

    - مهراد من اینجام. نگام کن.دیگه نمی رم... ببین کنارتم...

    سرشو آورد بالا.با دیدن سر و وضعش گریه ام شدت گرفت. می دونستم نباید گریه کنم تا مهراد بدتر نشه اما نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم.
    دستشو فشار دادم تا گرم شه اما سرماش از سرمای بدن من بیشتر بود.ترسیدم که تب داشته باشه...می ترسیدم که نفسش بره...گفتم:

    - مهراد دیدی؟ من اینجام..حالا می خوام باهم نفس بکشیم

    سرشو تکون داد.با شمارش من شروع کردیم. اینقدر اینو تکرار کردم تا تونست آروم نفس بکشه.دستمو گذاشتم روی پیشونیش.
    با لبخند دردناکی نگاهم کرد.فکر کرد دارم نوازشش می کنم. از تب داشت می سوخت. خدایا من باید چیکار کنم؟
    دستاشو گذاشت روی دستم که بالا پیشونیش بود و چشماشو بست.خیلی آروم دستمو کشیدم کنار و از ماشین پیاده شدم.
    باید می بردمش بیمارستان اما نمی تونستم بلندش کنمو بزارمش روی اون صندلی.
    باید یه کاری می کردم. ممکن بود تبش به تشنج برسه.اطرافمو نگاه کردم.رفتم تو دانشگاه.دیدم کیوان داره میاد. خدارو شکر کردمو دویدم به طرفش:

    - کیوان می تونی کمکم کنی؟

    کیوان که انتظارشو نداشت گفت:

    - چی شده که خانوم رستگار کم پیدا با اون دبدبه و کبکبه از ما کمک می خواد؟

    با بی حالی گفتم: بس کن. می تونی؟ لطفا

    - آره. می تونم. کارت چیه؟بلاخره که باید کمک های که بهم کردی رو جبران کنم

    سال قبل موقع امتحانات بهش کمک کرده بودم. هیچی نخونده بود و یک ساعتی که استاد نیومده بود رو صرفه یاد دادن درس ها بهش کردم.
    خوشحال شدمو گفتم:

    - واقعا ممنون. بیا

    دویدم سمت ماشین. دنبالم اومد.در سمت مهراد رو باز کردمو گفتم:

    - تب داره. هذیون میگه. می تونی کمک کنی برسونمش بیمارستان؟

    سرشو تکون داد و مهراد رو از جاش بلند کرد. با نگرانی نگاهش کردم.کیوان گفت: می تونی رانندگی کنی؟

    - آره.بزارش پشت. خودم میرم.

    در رو باز کردمو باهاش خدافظی کردم. دعای سلامتی کرد و رفت سوار ماشین خودش شد.ماشینو روشن کردمو خیابونا رو تو ذهنم مرور کردم
    که ببینم نزدیک ترین بیمارستان کجاست. به راه افتادم.از شانس خوبم خیابونا خلوت بودن. اما چرا مهراد دیگه حرف نمی زد؟ ترسیدمو گفتم:

    - مهراد؟

    صدایی نیومد. دوباره صدا زدم: مهراد؟

    بغضم گرفت. امکان نداشت مهراد با این تب ها بمیره ، قوی تر از این حرفا بود اما می ترسیدم این تب ، تب عشق باشه.بازم پرسیدم:

    - مهراد جواب بده.منو تنها نزار.خواهش می کنم

    پشتو نگاه کردم. چشماش بسته بود.خودمو کنترل کردمو سعی کردم به خودم بقبولونم که بیهوش شده و هیچی نیست اما ترسم نمی زاشت
    این فکر رو از ذهنم بیرون کنم که عشقه من مُرده. جیغ کشیدم.صداش زدم اما بیدار نشد. بازم با هق هق صداش زدم.
    اما مهراد من بیدار نمی شد.رسیدم به بیمارستان و پامو گذاشتم رو ترمز. از ماشین پیاده شدمو رفتم تو و داد زدم: کمکم کنین
    پرستار و دکتر رفته بودن. گفته بودن حالش خوب میشه اما من مثل دیوانه ها بودم. دیگه تحمل چیزی رو نداشتم.
    چشماش بسته بودن و به دستاش سرم وصل بود.رنگش پریده بود. روی بینی خوش فرمش ماسک گذاشته بودن تا نفس بکشه.
    نمی دونستم باید خوشحالی کنم یا ناراحت باشم. من که به خواسته ام رسیده بودم. به مهراد رسیده بودم پس چرا این شکلی بودم؟
    شاید به خاطر این بود که احساس گ*ن*ا*ه می کردم. اینقدر ناراحتش کرده بودم که با خنده من شاد می شد. من مقصرش نبودم...
    من فقط داشتم از حقم دفاع می کردم.چرا کارمون به اینجاها کشید؟
    بغضمو قورت دادمو کنار تختش و روی صندلی نشستم.هنوز هم فکر می کردم از دستش دادم.اون شوک و ترس رفته بود تو جونم.
    دستشو گرفتم. هنوزم سرد بود. تنها کاری که از دستم بر میومد دعا بود.

    با صدای adele از جام پریدم. خوابم برده بود. گوشیو سریع برداشتم. انقدر که عجله کردم تا صدای گوشی بیدارش نکنه نزدیک بود بیفتم.
    برش داشتمو رفتم کنار پنجره. گوهرجون بود:

    - دخترم کجایی؟ ساعت سه بعد از ظهره.

    برای این که ناراحت نشن گفتم: گوهرجون نگران نشین. با دوستام اومدیم که ناهار بخوریم.

    - دخترم از مهراد خبر داری؟

    - چطور؟

    - همیشه ظهر و غروب میومد خونه و می رفت. امروز نیومده. می ترسم بلایی سرش اومده باشه.

    چرخیدمو دوباره مهراد و نگاه کردم. گفتم:

    - پیشه همیم. نگران نشین.

    - راست می گی؟ حالش خوبه؟ حتما خوبه.مگه میشه پیشه تو باشه و خوب نباشه..

    بغضمو قورت دادم. چه فکرایی می کرد. نمی دونست پسرش به خاطر من رو تخت بیمارستانه.

    - دخترم یه کاری بکن. فقط تو می تونی حالشو خوب کنی..

    تو دلم گفتم: من از پس هیچی بر نمی آم. دیگه هیچی رو دست من نسپرین. من داشتم پسرتونو می کشتم.

    قطع کردمو گوشیو خاموش کردم.افتادم روی زمینو همونجا روی سرامیک نشستم. نمی تونستم بایستم.گفتم:

    - من کشتمت؟

    مثله دیوونه ها بازم گفتم:

    - من کشتمت؟ می تونی بیای و قصاص کنی. بهت اجازه می دم هزار بار منو بکشی.فقط طوری بزن که درد نکشم چون می خوام از همه دردا خلاص شم.

    از جام بلند شدمو ایستادم.تلو تلو خوردم سمته تختش رفتم. صدامو آوردم پایین تر و با پشت دست اشکمو پاک کردم.با التماس گفتم:

    - تو رو خدا بگو که من کشتمت. اینو بگو اما نگو تو مقصر هرچی تو این مدت کشیدمی.

    موهامو کشیدمو گفتم: دارم دیوانه میشم... بهم بگو.بهت اجازه می دم هزار بار منو بکشی، اما طوری نزن که درد بکشم.
    چون با این کار می خوام از دردام خلاصم کنی

    دهنش باز شد و به آهستگی گفت: همه چیز بخواه. اما نخواه که دوباره از دستت بدم.

    صدامو بردم بالا و گریه هام شدت گرفت: چطور تونستی؟

    چشمشو باز کرد با بُهت نگام کرد. گفتم:

    - چطور؟ چطور تونستی این کارو بکنی؟ فکر کردم مردی.نمی دونی اون لحظه من چیا کشیدم. من ..من دیوانه شدم.چطور تونستی بزاری فکر کنم مردی؟

    گفت: چرا فکر می کنی من نمی فهمم چی کشیدی؟ یادت میاد؟ می دونی من از کِی مُردم؟
    یادت میاد بهم گفتی که دیگه مُردی و باید دفنت کنم؟میدونی چه عذابی کشیدم؟

    ساکت شدم.به طرف در رفتم تا پرستار و صدا کنم اما چیزی شنیدم که مجبور شدم بایستم .

    - آنا لطفا نرو

    برگشتمو روی صندلی نشستم. دیگه آروم شده بودم. بودنش کنارم آرومم می کرد. گفتم: خوبی؟

    - شوخی می کنی؟ خوبم؟ میشه که حالم خوب نباشه؟

    خندم گرفت.گفت: یادم میاد که پشت تلفن بهم گفتی همه چیو درست می کنیم. هنوزم روی حرفت هستی؟

    با لبخند نگاهش کردمو سرمو چندبار پشته هم تکون دادم. دستمو بردم بالا و روی پیشونیش دست کشیدم.گفتم:

    - میشه برام یه چیزی بخونی که آروم بشم؟

    - می خوای بشنوی؟

    سرمو تکون دادمو گفتم: فقط لطفا چیزی نخون که بغضم بگیره. دیگه از همه چی خسته شدم.دلم یه چیزه تازه می خواد

    - مثل من. البته من دلم تو و خنده هات رو می خواد

    دلم لرزید.بازم اون صدای گوش نوازش رو می شنیدم.چی از این بهتر؟ ذوق کرده بودم. چه قدر خوب میشد که برام تبسم های شیرین رو بخونه!

    - من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

    همه اندیشه ام اندیشه فرداست ،

    وجودم از تمنای تو سرشار است ،

    زمان – در بستر شب – خواب و بیدار است ،

    هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز...

    خیالم چون کبوتر های وحشی می کند پرواز...

    می رود تا همین فردای افسون ریز رویایی،

    همین فردا که راه خواب من بسته است،

    همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

    همین فردا که مارا روز دیدار است!

    همین فردا که مارا روز آغوش و نوازش هاست!

    همین فردا ، همین فردا....

    .... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

    زمان در بستر شب ، خواب و بیدار است

    سیاهی تار می بندد

    زاغ ماه، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است،

    دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است،

    به هر سو چشم من رو می کند، فرداست

    سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

    قناری ها سرود صبح می خوانند....


    ....من آنجا ، چشم در راه تو ام. نا آگاه:

    تو را، از دور می بینم که میایی،

    تو را از دور می بینم که می خندی،

    تو را از دور می بینم که می خندی و میایی،

    ... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند،

    سراپا چشم خواهد شد.

    تو را در بازوان خویش خواهم دید!

    سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد.

    تنم از ش*ر*ا*ب شعر چشمان تو خواهد سوخت.

    برایت شعر خواهم خواند،

    برایم شعر خواهی خواند،

    تبسم های شیرین تو را ، با ب*و*س*ه خوام چید!

    چشمهامو باز کردم. شمارش این که چندبار تصور این حالت رو کرده بودم از دستم در رفته بود.
    تصور این که برام بخونه و باز من به اینکه چقدر کنارش خوشبختم فکر کنم.
    ساعت 7 غروب بود. از حرف زدن باهم از هر دری سیر نمی شدیم. البته کار دیگه ای هم نداشتیم.
    مهراد باید روی تخت استراحت می کرد.اما آخر هر بحثی که راجع بهش حرف می زدیم میریسید به اون دعوا و جدایی و باز هر دو سکوت می کردیم.
    از هرچیزی که من و به اون روز ها می کشوند فراری بودم اما خیلی حرفا و سوالا داشتم که بی جواب بود.مثل روزای اول دستمو گرفته بودو ول نمی کرد.

    گفت: گشنه ات نیست؟ باید گرسنه باشی.

    گفتم: نه. گرسنگی که مهم تر از اینجا موندن نیست!

    - نه. نمی تونم تحمل کنم نگران چیزی باشی. نمی زارم نگرانت باشم... منم بعد دوماه گرسنه ام شده. دلم هوای قیمه هاتو کرده.

    خندیدم. دستشو فشار دادم. گرماش برگشته بود. حالا دست اون گرمم می کرد. گفتم:

    - یعنی برم؟

    - برو عزیزم. فقط زود برگرد. تنهام نزار

    دستمو فشار داد و ول کرد.داشتم می رفتم اما برگشتمو پیشونیشو بوسیدم. تعجب کرد. نمی تونستم دقایق بیشتری اونجا باشم.
    فورا اومدم بیرون و در رو بستم.
    وارد سالن شدمو داشتم از در اصلی خارج می شدم که همون پرستارِ بهم نزدیک شد و گفت:

    - چطوری خانم عاشق پیشه؟

    قیافه اش آشنا بود. کمی فکر کردمو تازه یادم اومد که کجا دیدمش. همون شبی که از هوش رفته بودم.مهراد منو رسوند اینجا.
    همونی که ازش کمک خواسته بودم.سریع گفتم:

    - وای سلام. اینقدر فکرم مشغوله که ندیدمتون.

    - عیب نداره عزیزم. بس که نگران شوهرت بودی هیچ کیو ندیدی.

    لبخند زدم.ادامه داد:

    - خدارو شکر کن. نمی خواستیم ناراحتت کنیم واسه همین بهت نگفتیم که اگه پنج دقیقه دیرتر میرسوندیش خطر تشنج داشت.

    دستمو گذاشتم روی دهنم. دستشو کشید پشتمو با خنده گفت:

    - اینو نگفتم که بازم بری تو خودت.. گفتم که قدر خودتو زندگیتو بدونی.

    نگاهش کردمو دیدم راست می گه. دستمو گرفتو گفت:

    - چیزی می خوای؟

    - می خواستم برم غدا بگیرم.

    - خیله خب. همرام بیا یکم حرف بزنیم.. من بیکارم

    دستمو به طرف استراحتگاه کشید.گفتم:

    - مهراد منتظره.خودمم دوست دارم باهاتون حرف بزنم.

    - نگران هیچی نباش. الان دکترا رفتن سراغش یه آمپول خواب آور هم بهش می زنن.

    **************************

    - خب. آناشید حالا می خوای چیکار کنی؟

    - هیچی دیگه. دو ماه برای تنبیه کافیه. نیست؟

    - نه. خوبه. منظورم اینه که حالا که باهم خوب شدین می خوای چیکار کنی؟

    - تنها مسئله حل نشده برادر مهراده.

    سرشو تکون داد و رفت تو آبدارخونه. به درو دیوار استراحتگاه پرستارا نگاه کردم.چقدر خوب شد که خانوم براری گفت باهم حرف بزنیم.
    دلم واشده بود اما گرسنه ام شد.بعد مدت ها احساس گرسنگی می کردم:

    - خانوم براری؟

    صداش از تو آبدارخونه اومد: نگفتم منو زینب صدا کن؟

    - آخه عادت ندارم.

    - می تونی خاله صدام کنی

    - آره. این خیلی بهتره....خاله من دیگه برم. مهراد تا الان بیدار شده

    با یه قابلمه از آبدارخونه اومد بیرون و گفت:

    - کجا؟ نیم ساعت دیگه بیدار میشه...عجله داری؟

    دستی به شکمم کشیدم: راستشو بخوای گشنمه...

    خندید و گفت: منم همین. مطمئنم مهراد هم که بیدار شد گشنه اشه.

    - این قابلمه چیه؟

    - آوردم ببینم می تونی غذا بپزی؟

    یه لحظه حرفشو متوجه نشدم. گفتم: چی؟

    - من سرم شلوغه. تو هم که گرسنه اته. مهرادم که دستپخت تورو می خواد. میتونی برام درست کنی؟

    خوشحال شدمو گفتم: آره.حتما.خودمم دلم برای آشپزی تنگ شده بود.

    - خوبه.مرسی عزیزم.غذای شیفت امشب با منه.پنج نفریم. تو برای ده نفر درست کن. می دونم چقدر گرسنه اته.

    سرمو تکون دادم: چی درست کنم؟

    - لپه رو خیس دادم...قیمه بپز

    از شادی رفتمو لپشو بوسیدم. گفتم: قربون دهنت.نمیدونین چقدر دلم قیمه می خواست.

    خندیدوگفت: نیم ساعت بیشتر وقت نداری.

    رفتم تو آبدارخونه و به سرعت مشغول آماده کردن یه قیمه خوشمزه برای مهرادم شدم.

    ساعت هشتونیم بود.کارم دیگه تموم شده بود.برای خودم یه بشقاب ریختمو مشغول خوردن شدم.فقط خدا می دونست چه طعمی داشت.
    انگار لپه ها و دونه های برنج از بهشت اومده بودن. از تشبیه شاعرانه خودم خندم گرفت.این غذا یه لذت خاصی داشت.
    امروز صبح به زور پاشدمو رفتم دانشگاهو امتحان دادم. کی فکرشو می کرد تو همین روز برای مهراد غذا درست کنم؟بازم خندم گرفت.

    - به چی میخندی؟دیوونه شدی؟

    یک بار نشد من با خودم بخندمو یکی نگه چرا می خندی!گفتم:

    - نه.از شادیه.چی شده؟مضطربین؟

    - نه عزیزم ،سرم شلوغه. خسته شدم؛ نمی دونم چرا چهارشنبه ها اوضاعه بیمارستان به هم ریخته اس.تو چرا هنوز اینجایی؟

    - دارم غذا می خورم

    - مهراد بیدار شده سراغتو می گیره!

    خندیدم.

    - سراغه منو می گیره یا سراغه غذارو؟

    خندش گرفتو گفت: تا اونجایی که من این مرد رو دیدم بهش نمیاد شکمو باشه.حتما تورو می خواد.

    لبخند زدمو ظرفا رو جمع کردم.توی بشقاب برنج ریختمو قیمه رو ریختم روش. از خاله تشکر کردمو رفتم طبقه بالا.
 
    تقی به در زدمو در رو باز کردم. در توی کنج دیوار قرار داشت و کنارش دیوار جلو اومده بود که پشتش می تونستم قایم شم.مهراد سرفه ای کردو گفت:

    - بفرمایین.

    مکث کردم. ادامه داد: آنا تویی؟

    خندیدمو قاشق رو آوردم بیرون ولی خودم قایم شده بودم.با صدایی که توش خوشحالی موج می زد گفت:

    - آنا تویی؟ بیا...عزیزم

    قاشق رو بازم تکون دادمو این بار بشقابو آوردم بیرون.گلوشو صاف کردو گفت:

    - آناشید؟

    دیگه کم کم داشت شک میکرد که منو با یه پرستار اشتباه گرفته.گفتم زهره ترکش نکنمو از جام بیام بیرون.
    پامو آوردم جلو و همین که اومدم بیرون غافل گیر شدم. مهراد بغلم کرده بود.وقتی به خودم اومدم محکم تر بغلش کردم.

    - من می خواستم غافلگیرت کنم...اما انگار تو اینکارو کردی

    - نه آناشید.من بیشتر از تو با این قیمه غافلگیر شدم.

    داشت اولین قاشقو از برنج می ذاشت دهنش که دستمو بردم بالا و زدم تو سرش.سرش خورد به قاشقو همش ریخت. صدای خندم رفت بالا و گفتم:

    - اگه یه باردیگه غذایی رو به من ترجیح بدی اینبار قاشقو تا ته می کنم تو دهنت.

    خندیدو سرشو تکون داد:

    - شما حق دارین. دیگه همچین اشتباهی از من سر نمی زنه.

    اضافه کرد: دیگه تکرار نمی شه بانوی من

    لبخند ملیحی بهش زدم.با آرامش شروع کرد به غذا خوردن.

    قاشق رو پر کردو آورد بالا. نگاهی به من انداخت و من اونجوری که دستوپاش می لرزید نگاهش کردم.
    ابروهامو بردم بالا و چشمامو درشت کردمو مثله دخترای شیطون بهش چشمک زدم.خیلی وقت بود همچین چیزی ندیده بود و مطمئن بودم
    که یه عکس العملی نشون میده.سرمو چرخوندمو چشمامو تنگ کردم. از نگاه کردن بهم دست بر نمی داشت. آب دهنشو قورت داد.
    انگار با زبون بی زبونی ازم می خواست برم یه ب*و*س روی گونه بهش جایزه بدم اما نچ. من برنامه خودمو داشتم. باید طبق برنامه پیش میرفتم.
    از فکر نقشه های شیطانی که براش کشیده بودم لبخند کجی از نوع مرموز گوشه لبم سبز شد.حالا وقتش بود:

    - پــــــــــــــــــخ

    قاشق از دستش افتاد تو بشقاب.قهقهه هام تمومی نداشت. وقتی فهمید چی شده خنده اش گرفتو زمینو نگاه کرد.
    خودمم ازون پخی که کردم ترسیدم چه برسه به مهراد که ماتش برده بود.حالا اونا بیخیال...قاشق پرت شد تو بشقاب.
    بیچاره از وقتی که غذا رو آوردم هیچی نخورده بود.صندلیمو به سمتش کشیدمو بشقابو از روی میزی که بالای تختش بود برداشتم.

    - مثل این که قاشق دست گرفتن یادت رفته.باید خودم بهت غذا بدم!

    نگاهم کرد و با شیطتنت دستاشو به هم قفل کرد:

    - نگفته بودم من فلجم؟

    - بله. متاسفانه شما فقط موقع کافی میکس و قیمه خوردن فلج میشید.

    - همینطوره.لطفا برنج رو تو دهنم بریز.اطراف صورتم کثیف نشه.نمی خوام خانومم منو کثیف ببینه.

    - اوه بله...حتما آقا.

    یه قاشق برداشتمو به دهنش نزدیک کردم.دهنشو باز کرد.

    - چرا منتظری؟ بریز دیگه.به خدا گشنمه.دلم ضعف رفت

    قاشق رو بالای دهنش نگه داشتم.دهنش باز بود و نگاهم می کرد. بلاخره یه کم خورد و چشماشو بستو باز کرد.

    - چرا غذاهات از دفعات قبل خوشمزه تر میشن؟

    ابرومو دادم بالا و گفتم: چرا تو هر بار از دفعه قبل بیشتر از غذا تعریف می کنی؟

    - چرا من هر دفعه بیشترازقبل نگاهم بهت خیره میشه؟

    - چرا تو داری باحرفات دیوونه ام می کنی؟

    خندیدو بدون توقف گفت: چرا من هردفعه ماتت میشمو تو اذیتم می کنی؟

    - چرا از اذیت کردنت لذت می برم؟

    حالا یه بازی شروع شده بود.هیچ کدوممون روحیه باختن رو نداشتیم. پس این که ببینیم کی بلاخره کم میاره جالب بود.
    هردو قوانین رو میدونستیم.مکث و جواب دادن برابر با باخته .با همه وجود خواستن بُردن رو تو چشمای مهراد خوندم.گفت :

    - چرا دلم می خواد تلافی کنم ولی نمی تونم؟

    - چرا پس من می تونم راحت تلافی کنم؟

    - چرا هیچکی کم نمیاره؟

    خندم گرفتو گفتم: چرا چراها تمومی نداره؟

    - چرا کسی چراهای منو جواب نمیده؟

    - چرا دلت میخواد جواب چراهارو بدونی؟

    - چرا باید جوابتو بدم؟

    سکوت کردم.چرا مهراد اینقدر زرنگ بود؟جواب منو با سوال داد.گفتم:

    - چرا تو غذاتو نمی خوری؟

    - چرا باید بخورم وقتی میتونم تو رو نگاه کنم؟

    - چرا تو بحثو به این جا می کشونی؟

    - چرا نباید بکشونم؟

    از قصد اینجوری جواب میداد که من سوالی به ذهنم نرسه ولی نمی دونست من کم نمیارم.

    - چرا میخوای کاری کنی که من ببازم؟

    - چرا تو داری با چشمات قلقلکم می دی که بیام فشارت بدم؟

    - چرا باید فشارم بدی؟

    مهراد ساکت شد.دیگه لبخندی روی صورتش دیده نمی شد.گفت:

    - چون یک ماهه که خانوممو ندیدمو لمسش نکردم.چون دلم براش تنگ شده بود و نمی تونستم صداش کنم تا بیاد و آرومم کنه.
    چون از داخل داشتم می ترکیدمو...

    نفسش گرفت. ضربان قلبم شدت گرفت. بازم هُل شده بودم. بلند شدمو رفتم کناره تختش.خواست دستمو بگیره اما من نظره دیگه ای داشتم.
    از قبل در رو قفل کرده بودم.باید آرامشو به خودمون بر می گردوندم. این جور مواقع فقط زن می تونه مرد رو آروم کنه.
    دستمو فرو کردم تو موهاش و کفشمو در آوردم. تخت یک نفره بود اما برای بغل کردن کافی بود.مثله پسر بچه ها محکم بغلم کردو دستاشو دورم حلقه کرد.
    
    همه جا ساکت بود.فقط دستی رو توی موهام حس می کردم.کلیپسم باز شده بود و موهام اطراف بالشت پخش شده بود.
    نمی خواستم چشممو باز کنم.خسته بودم. اما باید می رفتیم خونه باغ.چشممو باز کردمو مهراد و دیدم. لبخند زد و گفت:

    - ساعت خواب خانومم.انگار شما خسته تر از من بودی!

    سرمو تکون دادمو خواستم بلند شم که با دستش به تخت چسبوندتم.گفت:

    - هیج جا نرو.منو آروم کردی.حالا نوبت منه.

    - مهراد من خوبم.این آرامشو وقتی دیدمت ازت گرفتم.

    - یعنی همین که منو دیدی آروم شدی؟

    - خب...راستش..من این آرامشو جوره دیگه ای ازت می خوام.

    - چجوری می خوای بهترینم ؟ تا انجام بدم..هرچیزی...فقط بهم بگو چی میخوای

    - الان نمیشه مهراد

    بهم خیره شد.از تخت اومدم پایینو موهامو بستم. نمی دونستم ساعت چنده.غذا همونجا روی صندلی بود. قاشق قاشق بهش دادمو با لذت خورد.گفت:

    - خودت کاری کردی تونستم یکم وزن کم کنم .حالا هم خودت داری دوباره چاقم می کنی

    - من که میدونم تو هیچ وقت از وضعیت هیکلت غافل نمی مونی.مطمئنم که هیچ وقت روز هایی رو نمی بینم که تو باشگاه نری و از ریخت بیفتی.

    با حالتی مسخره گفت:

    - داری میگی من روی فرمم و قبولم داری؟

    - من کِی گفتم قبولت ندارم؟

    - ولی هم نگفتی که از هیکلم خوشت میاد و دوست داری

    نفس عمیقی کشیدمو پر سروصدا دادم بیرون.لبخندش هر لحظه بیشتر می شد.

    - خیله خب.قبولت دارم.از هر مرد و پسری که دیدم خوشتیپ تر و جنتلمن تری! مثل تو هیج جایی ندیدم.

    یهو یاد آهنگی افتادم که یه مدت پرستو می خوند.چی بود؟ آها...مثل توهیج جایی ندیدم...علاقه دارم بهت شدیدا..بس که پرستو اینو خونده بود
    حفظ شده بودم.این ورد زبونش بود.مهراد با همون لبخند مغرورانه دراز کشیده و سقفو نگاه می کرد.دلم میخواست بگم یخ نکنی نمکدون اما گفتم:

    - چشمتو ببند به سقف نگاه کن آقای خوشحال.اینجوری راحت تر میتونی به رویاهات فکر کنی

    سرشو چرخوندوگفت:چرا باید به رویام فکر کنم وقتی جلوم داره راه میره؟

    - هــــوف.چرا تو کم نمیاری؟

    خندید و گفت: پس بلاخره تونستم حرصتو در بیارم.یکم تلافی حالمو بهترکرد.

    - مثل این که حالت خیلی خوب شده. بلند شو و کمک کن وسائلو جمع کنم بریم.

    - نچ. من نمیام. می خوام امشبو این جا بمونم.

    - چرا؟

    - می خوام تا فردا غروب این جا باشم.باهم تنها باشیمو کسی مزاحم نشه.تو تا صبح کنارم باشی...

    - آقای نابغه اونوقت من کجا بخوابم؟ می خوای کمر درد بگیرم رو صندلی ؟

    با ناراحتی نگام کرد.

    - خب...نیاز نیست کنارم بشینی.به پرستار بگو یه تخت بیاره..

    حرفشو قطع کردم: حتما می خوای تختو بیاره و بچسبونه به تخته تو؟تا با هم بخوابیم..

    مدتی بهم خیره شد و یهو با هم خندمون گرفت.حالا نخند کی بخند.

    - آقا مهراد امشب من میرم خونه باغ.تو هم اگه دوست داری بیا چون انگار سالمی.اگرم خواستی بمونی می گم مهران و دوستاش
    بیانو تا صبح سرتو گرم کنن.

    لبخندش محو شد. آروم گفت :

    - نه . خونه باغ بهتر از این آخریه بود.

    خندیدم.بازم هر دو ساکت شدیم.هر دو به مهران فکر می کردیم.گفت:

    - با مهران آشتی کردی؟

    - آشتی لازم نیست.نیازی به عذر خواهی هم نداره.کافیه تا بهش زنگ بزنمو بگم این جریانو تموم کنیم.

    - اون روز... مهران اعصابتو خورد کرد؟ بازم حرفای بیخود زد؟

    - یعنی چی ؟ چه حرفی؟

    - حرفای بیخود دیگه... هیچی ولش کن

    شاید منظورش از بیخود همون چرت و پرت بود اما منظور مهراد چیزه دیگه ای بود که نمی تونست به زبون بیاره.
    
    رسیدیم خونه باغ.گوهرجون بغلم کرد و ازم تشکر کرد.نزدیک بود گریه کنه اما نزاشتم.مهراد رو به قول خودش به پدر و مادرش
    تحویل دادمو رفتم طبقه بالا تا الکی اتاق خودمو مرتب کنم.اما اینو به دروغ گفته بودم. می خواستم اتاق مهراد و مرتب کنم تا سوپرایز شه.
    روی میزش خیلی کثیف بود اما توی کمدش نه.انگار تو این مدت فقط دو دست لباس می پوشید. خودمم اصلا حال لباس پوشیدنو تیپ زدن نداشتم.
    جارو رو گرفتمو همه جارو برق انداختم. مثل دسته گل شده بود. حالا فقط کشو هایی مونده بود که توشون کتابا به زور جا داده شده بودن.
    اولین کشو رو باز کردمو همه چیو ریختم بیرونو وسائل داخلشو دونه دونه مرتب گذاشتم داخلش. دفعه قبل که برای گردگیری عید اتاقشو تمیز کرده
    بودیم برام از همه کتابا و مجسمه های توی اتاقش گفته بود.تعریف کرده بود که از کیا هدیه گرفته بود و با چه ذوقی تو بچگی پول جمع کرده بود تا اینا رو بخره.
    کشوی آخر رو باز کردم.یه آلبوم بزرگ توش بود.دفعه قبل همچین چیزی ندیده بودم.کنجکاو شدمو بازش کردم.
    همه عکسای روزایی که دوره همی میرفتیم بیرون توش بودن و همشون تو تاریخ اردیبهشت همین سال چاپ شده بودن.
    از ویلای کیارش گرفته تا عکس های اون روزی که بعد صیغه به همه تو رستوران ناهار داد.چند آلبوم دیگه هم تو کشو بود که قبلا با هم دیده بودیم.
    خواستم در کشو رو ببندمو برم پایین که کاغذی آشنا ته کشو توجهمو به خودش جلب کرد.بازم آلبوما رو آوردم بیرون و اون کاغذی که رنگ نارنجی تیره
    داشت رو برداشتم. بازش کردمو عکسا رو از توش آوردم بیرون. کاغذ رو انداختم پایین. این همون عکسایی بود که مهراد باهاش منو به خ*ی*ا*ن*ت متهم کرده بود.
    اون زمان نتونستم ببینم چی بود اما حالا می تونستم. اما من که قول داده بودم فراموش کنم. مهراد هم قول داده بود دیگه اون روز رو پاک کنه اما
    چرا این عکسارو داشت؟ داشتم از فضولی می مردم.نگاهشون کردم. درست بود.من بودم. اما این پسره کی بود؟ کمی فکر کردم.اون روز رو یادم اومد.
    خیابونای محل خودمون.می خواستم برم پیش پرستو ... همون پسری که فکر می کرد من دارم بهش گوش می دم اما نمی دونست هندز فری دارم.
    همه چی یادم اومد. که دستمو کشید و کاری کرد بهش بخندم.لعنت بهش اما اسمش یادم نمیومد.خودشو معرفی کرده بود اما اسم لعنتیش یادم نمیومد.
    اعصابم به هم ریخت. دقیق تر نگاه کردم اما هیچی جز سردرد نصیبم نشد.

    - به به.آقا مهراد.چه عجب شما رو توی پذیرایی خونه دیدیم؟اونم در جوال خانواده؟

    صدای مهران بود که از پایین میومد.حتما الان میومدن بالا.با مهران خوب شدهبودیم پس حتما میومد.سریع عکسارو جمع کردمو گذاشتم سر جاش.
    باید خودمو شاد و عادی نشون می دادم.تو این کار از هر کسی ماهرتر بودم.

    *****************************

    داشت ظهر میشد. الانا بود که همه از شرکت بیان.گوشیو برداشتمو شماره پرستو رو گرفتم. بعد از جواب دادن به سوالاش. سوالای خودمو پرسیدم.

    - پرستو اجازه می دی سوال خودمو بپرسم؟

    نفسی تازه کردو گفت: بپرس عزیزم.نمردیمو روزیو دیدیم که شما باحوصله حرف بزنی.

    - دارم مثال میزنم، تو یه کتابو در نظر بگیر.مثلا این کتاب باعث میشه تو یه اشتباه بزرگ تو زندگیت انجام بدی...

    - این چه کتابیه که من باهاش دچاره اشتباه شدم؟آهای من ازون کتابا نمی خونما!

    خندم گرفت اما سعی کردم جدی باشم:

    - پرستو.جدی می گم.گوش کن..

    - باشه.حق باتوئه.بعد عمری آناشید خانم با اون پرستیژ بالا از ما سوالی پرسید...

    - پرستو

    - آها... ببشخید..ادامه بده عزیزم

    - تو،با این کتاب دچار اشتباه میشی..سوال اصلی اینه که اون کتابو نگه میداری یا می اندازیش دور؟

    - معلومه که می اندازمش دور!

    - چرا؟

    - چون منو یاد اون اشتباه می اندازه...

    - اگه بخوای نگهش داری به چه دلیلی نگهش می داری؟

    - نمی دونم... شاید برای این که اون خطا یادم نره و دوباره تکرارش نکنم!

    - آفرین پرستو زدی تو خال

    - جان؟ حل شد؟

    یهو حواسم پرت شد. چون به جوابم رسیده بودم رشته کلام از دستم در رفت. به یه بهونه ای از دسته پرستو در رفتمو منتظر موندم
    تا مهراد بیاد و نقشه امو اجرا کنم.

    *******************************

    معمولا پدرجون زود تر میومد و مهراد و مهران بیشتر کار می کردن. بلاخره در شیشه ای باز شد و هر دو اومدن تو.
    از جام بلند شدمو سلام گرمی بهم کردیم. مهراد می خواست بغلم کنه اما خودمو عقب کشیدم. نمی دونستم چرا جلوی مهران از همه چی می ترسیدم.
    خودش متوجه شد و کنار رفت. با هم رفتیم طبقه بالا و وارد اتاقش شدیم.

    - سلام خانومم.

    اومد کنارمو منو تو بغلش فشرد.دستامو دورش حلقه کردمو گفتم:

    - مهراد نمی خواستم پایین..

    - بهت حق می دم نازنینم. تازه توی اتاق، من راحت ترم

    خندیدمو لبمو گاز گرفتم.

    - مهـــراد؟

    بهم نگاه کرد. ادامه دادم:

    - میشه بریم خوش بگذرونیم؟

    مثل خودم شیطون شد و با همون لحن خودم گفت: مثلا کجا؟

    سقفو نگاه کردمو گفتم: مثلا....مثــــــلا...ویلا

    - کدوم ویلا؟ ویلای کجا؟

    - هــــوم...بریم یه ویلایی مثله ویلای کیارش.همه رو دعوت کنیمو یکم خوش بگذرونیم.

    به تقلید از خودم به سقف نگاه کرد. انگار داشت واسم ناز می کرد.کمی فکر کردو گفت:

    - چرا یکی مثل همون ویلا؟

    - چون اونجا رو دوست دارم. منو یاد خاطراتم می اندازه

    - گفتی ویلای کی؟

    دیگه خسته شده بودم. نفسمو با صدا دادم بیرونو گفتم: کیارش

    - مطمئنی ویلای کیارش؟

    با ابهام نگاهش کردم.این یعنی " منظورت چیه؟"

    مکث کردو وقتی دید دارم با نهایت کنجکاوی نگاش می کنم گفت:

    - یه ویلا عین مال کیارش یه کم بالا تر از همون جا خریدم.

    با چهره ای پر از سوال و گنگی نگاش کردم. لبخند مردونه جذابی زد و گفت:

    - اون ویلا رو، چون دیدم خانومم خیلی پسندیده خواستم از چنگ کیارش در بیارم ، اما ایشون خسیس بازی در آوردنو ندادن.
    منم یکی کپی همون ویلا خریدمو الان به خانومم تقدیم می کنم.. سندشو زدم به نام خودت

    لبخندی روی لبم سبز شد. همونطور اما پرغرور تر نگاهم می کرد.حالا دیگه درست روبه روم ایستاده بود.دستامو گذاشتم روی گردنش و با خنده گفتم:

    - می دونستم از تو این کارا بعید نیست ولی نمی دونستم با این غافلگیری اینقدر خوشحال بشم.

    گوشه لبشو گاز گرفتو با حالتی خواستنی نگام کرد. تو بغلش افتادمو زیر گوشم گفت:

    - این که چیزی نیست. دنیا رو می دم تا یه لحظه خندتو ببینم.

    سرمو آوردم بالا و گفتم: پس مهمونی چی میشه؟

    بلند خندیدو گفت: اونم به چشم. همه رو دعوت می کنیمو بهشون یه شام خوشمزه می دیم.

    ادامه داد: به شرط این که دستپخت خانومم باشه ها؟

    - بعله. دستپخت خانومتونه آقای دستودل بازه من!

    بهم نزدیک شدو دستشو برد توی موهام اما برای ناهار صدامون زدن.عصبی شد و سقف رو نگاه کرد.با خنده نگاهش کردم.
    
    آخرین امتحانمو دادمو از دانشگاه اومدم بیرون.داشتم فکر می کردم تو این مدتی که می رفتم سر کلاس اون پسره ای که
    مزاحمم شد و توی عکس بود رو ندیدم تا حالشو بگیرم.شاید دروغ گفته بود. پس چرا فامیلیمو می دونست؟ مخم سوت کشید.
    سرمو چرخوندمو دیدم مهراد کنار ماشینش ایستاده و زمینو نگاه می کنه. رفتم طرفشو با خنده گفتم:

    - سلام.چندوقته اینجایی؟

    - سلام. زیاد نیست.بشین بریم

    رفتم نشستم. اخلاقش عجیب بود.گفتم: یه جوری شدی؟ حالت خوبه؟

    - خوبم. اعصابم خورده

    - چرا؟

    - یه ربع کنار ماشین ایستادم، دیوانه شدم. هر دختری میاد میره یه چیزی میگه. گفتم شاید زیادی تیپ زدم. ولی دیدم نه. یه لباس ساده تنمه.
    یکم که بیشتر دقت کردم دیدم به خاطر ماشینمه...

    خندم گرفت . پس بگو چرا زمینو نگاه میکرد: پس عوضش کن برو پیکان بگیر

    - نه. مسئله اینا نیست. من دارم می گم وقتی دخترا اینجورین، بدترین پسر چه شکلی می تونه باشه؟

    پوزخندی زدمو گفتم: بیخیال. به چه چیزایی فکر می کنیا...همه دخترا که مثله من چشمشون پاک نیست...

    بلاخره خندید و گفت: اون که بعله

    - والا... ولی از شوخی گذشته مهم اینه که چشم هردومون پاکه.اینطوری دیگه نیاز نیست هیچ کدوم فکر چیزی باشه

    سرشو به دو طرف تکون داد و با یه لبخند مسخره معنادار گفت:

    - اگه اطرافیان بذارن ما زندگیمونو بکنیم.

    لبخندم محو شد. در واقع خفه شدم.مدتی ساکت نشستمو به آهنگا گوش دادم. یهو یادم اومدو با همون لحنی که مهراد دوست داشت گفتم:

    - مـــهراد..

    صورت درهمو اخموش صاف شد و لبخند کوچیکی زد.

    - جانم..

    - کِی عقد می کنیم؟

    لبخندش کامل شد با شیطنت گفت: هر وقت که بخوای عزیزدلم.تو جونمو بخواه!

    - خدا نکنه . کِی می ریم ویلا که جشن بگیریم؟

    - اونم هر وقت که بخوای. امتحانات تموم شد نه؟

    - اهوم تموم شد. همه رو عالیه عالی دادم.

    سرشو تکون داد و گفت: توی داشبورد یه فلش هست بهم بده

    در داشبور رو باز کردمو نگاه کردم.

    - این تو که فلشی نیست آقا

    - دقیق تر نگاه کن. هست. اون عقبه. رنگش قرمزه. خیلی هم نازه

    برگشتمو نگاش کردم. این چی می گفت؟ خندید و گفت: داشبوردو بگرد خانوم فضول

    با همون اخم رفتمو عقب تر رو گشتم.گفت: دقت کن یه شاخه است.

    بعد انگار تازه متوجه اشتباهش شده باشه گفت: یه دونه است.

    بلاخره پیداش کردمو یه شاخه گل رز قرمز کوچیک آوردم بیرون.سر مست خندیدمو گفتم:

    - ممنونم. خیلی قشنگه. به خاطر چیه؟

    خم شد طرفمو گل رو ورانداز کرد.

    - ببینم مال خودتو ورداشتی

    - یعنی چی؟ مگه...

    حرفمو قطع کرد: چندتا دیگه هم برای پارمیدا و پانیذن کنار گذاشته بودم...

    خندیدمو زدم تو سرش.گلو بو کردمو گفتم: برو که لیاقتت همون پارمیدا و پانیذن !

    - فعلا که کسی که لایق من بوده شمایین خانوم؛ و من به خاطر این انتخابم خیلی به خودم می بالم.

    سرمو پشت هم تکون دادمو به شوخی زیر لب گفتم: بایدم ببالی...

    - نگفتی این گل و برای چی خریدم؟

    یادم اومدو گفتم: آها. برای چی خریدی؟

    کنار یه رستوران ترمز کردو خودشو به طرفم کشید: به خاطر اینکه دوستت دارم

    تو چشماش زل زدم.چقدر دوباره به آرامشو لحظه های خوبی که کناره هم می گذروندیم نیاز داشتم.تو چشمام نگاه کرد و گفت:

    - و حالا می خوام خانوم پرنیان رو به یه ناهار دونفره دعوت کنم. قبول می کنن؟

    چشمم تو چشمش بود. چشم از هم بر نمی داشتیم. بدون حرکتی دستاشو گرفتم تو دستام. با صدای آرومی گفتم:

    - البته که قبول می کنن. همراهی با آقای پرنیان باعث افتخار ایشونه!

    دستامو محکم فشار داد و مثل خودم اما پر از دلهره گفت:

    - آنا با نگاهت آتیشم می زنی. چشمات دنیای منو زیبا می کنه.

    چشممو بستمو گفتم: من یا چشمم؟

    خندیدو گفت: خودت. فقط خوده خودت. تمام تو سهمه منه..

    لبخند ملیحی زدمو بهش خیره شدم.

    *************************

    چشممو باز کردمو سقفو دیدم. ساعتمو نگاه کردم. هفت صبح بود. چقدر خسته بودم. داشتم بلند می شدم که صدای خوردن دستی به در رو شنیدم.

    - بله؟

    - آنا.منم.بیداری؟

    مهراد بود.

    - آره بیدارم.

    در رو باز کردو اومد تو. بی مقدمه گفت:

    - خانوم گل، دیر شده. وسایلو جمع کن بریم...

    چشمای ریز شده ام یه دفعه از تعجب گشاد شد.

    - چی؟ کجا؟

    یهو بلند بلند خندید :

    - خیلی باحال بود. یه بار دیگه چشاتو اونجوری کن

    لبامو جمع کردمو ابروهامو دادم بالا : نه خیر. خوابم پرید از الان تا امشب دیگه چشمم ریز نمیشه.

    - حیف شد. حالا اینا به کنار. به همه گفتم و دعوتشون کردم. بلند شو بریم ویلا

    از خوشحالی جیغ کشیدمو گفتم: واقعا؟

    - نه!

    لبخندمو قورت دادم. یعنی داشت اسکلم می کرد؟ ادامه داد: نه ، الکی ان!

    بعد پقی زد زیره خنده. خندم گرفته بود اما خودمو کنترل کردمو گفتم:

    - منو دست می اندازی؟

    - نه . دیوارو دست بندازم خوبه؟
    خندیدمو با مشتو لگد از اتاق بیرونش کردم. باید سریع حاضر می شدم. موهامو سریع بستم و داشتم لباس می پوشیدم
    که گوشیم روشن شد.کیان پیام داده بود. بازش کردم:

    - سلام خواهرجون. امروز همه هستن؟

    جواب دادم:

    - سلام داداشی. همه هستن.. عسلم هست

    - خب. می خوام برم خواستگاری.مدت زیادیو باهم دوست بودیم.دوسش دارم

    برق از سرم پرید. یعنی چی؟ نوشتم:

    - شوکه شدم. واقعا؟

    جواب داد: نه! الکی ان!

    خندم گرفت. چرا امروز اینقدر همه اذیتم می کردن؟خدامی دونست تا شب کیا می خواستن اذیت کنن سرکارم بذارن.نوشتم:

    - مامان می دونه؟

    - آره. ولی عسل نمی دونه.

    - بهش بگو..

    مدتی گذشت.بلاخره جواب داد:

    - آخه..خواهر خوبم.. من اگه می تونستم که به تو نمی گفتم

    داشتم براش می نوشتم که درو باز کردمو خوردم به چیزی.. جیغ کوتاهی کشیدم و نقش زمین شدم.
    صدای شکسته شدن ظرفی سکوت رو شکست.یعنی به چی خورده بودم که شکست؟ جرئت باز کردن چشممو نداشتم.گوشیم کجا بود؟

    - خوبی؟ چرا آش و لاش شدی؟

    چشممو باز کردمو مهرانو دیدم. یا خدا! من به چه کسی خوردم... شانسه؟ دستمو گرفتو کمک کرد از زمین بلند شم.

    - چیزیت نشده؟

    - نه . ولی انگار تنگه ماهیت شکسته..

    کمی ناراحت به نظر می رسید.ادامه داد: و ماهی خوشگلم مرده. و فرش گوهرخانم رو خیس کردی.. و همه جارو شیشه برداشته...

    چه غلطی کرده بودم. این همه خرابی با یک باز کردنه در؟ اوه خدای من! گوشیم کجا بود؟گفتم:

    - مهران بابت ماهی معذرت می خوام.

    - بیخیال. همش یه ماهی قرمز هفت سانتی دم قرمزی بود. این مشخصات و دادم که برام بخری. اگرم خواستی برات مشخصات
    اصلی شو اس می کنم. بال و دمش بزرگ بود.

    خندم گرفت. اما انگار راس راسی می خواست براش بخرم.گفتم:

    - مهران وقتی داشتم از در میومدم بیرون گوشیم دستم بود. الان کو؟

    کمی روی زمینو گشتیم. اطراف نرده هارو گشتم.

    - اینو می گی؟ عجب شانس خوبی داری!

    برگشتمو نگاهش کردم. گوشیم مثل موش آب کشیده دستش بود.آب تنگ روش ریخته بود.همون لحظه پدرجون و گوهرجون از اتاقشون اومدن بیرون.

    گوهرجون با دیدن اون همه به هم ریختگی روی راهروی مورد علاقه اش گفت:

    - چیکار کردین؟ مهران باز چه خرابی به بار آوردی؟ آنا دخترم تو خوبی؟

    خندم گرفت. مهران که مثلا بهش بر خورده بود گفت:

    - مادر من.. به من چرا می گی؟ حال ایشونو می پرسی؟ من داشتم از جلوی اتاق این خانوم رد می شدم..

    نذاشتم با اون طرز حرف زدنش که گوهرجونو عصبی می کرد ادامه بده. گفتم:

    - تنگ ماهی مهران هم دستش بود. من نمی دونستم و سرم تو گوشیم بود و در رو باز کردمو..

    پدرجون ادامه داد: و خوردی بهش و ماهی مرد و فرش خیس شد و کل راهرو رو تیکه شیشه برداشت...

    مهران خندیدو گوشیمو نشون داد:

    - نترسین، همه خسارتا از ما نبوده.. آناشیدم خسارت سنگینی برداشته.. حالا بی حسابیم...

    گوشیو ازش گرفتمو گذاشتم تو تنگ شکسته، که باهم بندازمشون. گوهرجون که سعی داشت خودشو کنترل کنه گفت:

    - دخترم دست نزن.نمی خوام از مهراد به خاطر بریدگی دستت حرف بشنوم.

    خندیدم. گفتم: گوهرجونم این خراب کاری تقصیر منه.خودمم درستش می کنم.

    خم شدم رو زمینو داشتم شیشه خورده هارو جمع می کردم. پدر جون گفت:

    - مهران، تو هم بی تقصیر نیستی.برو جارو برقی رو بیار. تنهایی نمیشه...

    یه تیکه شیشه روی یکی دیگه گیر کرده بود. اومدم بِکِشَمش که لیز خوردو پرت شد تو هوا و از کنار صورتم گذشت.
    حرف پدر جون قطع شد و گوهرجون جیغ کشید. مهراد که تازه از حیاط اومده بود، با صدای شیشه و جیغ گوهرجون ترسیدو خودش رسوند بالا:

    - چی شده؟ آنا؟

    چشمم می سوخت.نمی دونستم چرا. می ترسیدم بلند شم. نگرانی زیاد هم خیلی سخت بود.
    مهران زود تر از همه به خودش اومدو چون به من نزدیک تر بود بلندم کرد. خندید و با خنده اش خیالم راحت شد. مهراد داد زد:

    - چی شده؟

    مهران خیلی آروم گفت:

    - هیچی. خانوم شما سالمه آقا. و فقط ترسیده.. هیچ مشکل خاصی نیست و پس از تصویه با صندوق می تونین ببرینش.

    پدرجون یه جوری نگاش کرد. اما من خندیدم. خندون نگام کردو بلند گفت:

    - گفتم که.. از عکس العمل شما ها ترسیده.

    تو یه لحظه غافلگیر کننده بغلم کرد. گاهی اینقدر مهرانو به خاطر مهربونیاش دوست داشتم که می گفتم ای کاش داداشم بود
    اما گاهی اینقدر ازش بدم میومد که حاضر نبودم نگاش کنم.جدام کرد و روی چشمم دست کشید.گفت:

    - هیچی نبود. آقا مهراد بیا عشقه ترسوتو پس بگیر.

    مهراد که اخم کرده بود خواست بیاد جلو که گوهرجون گفت:

    - پسرم. اونجا شیشه ریخته. تو که دمپایی نداری

    با عصبانیت و بی حوصلگی گفت:

    - آنا هم دمپایی نداره.

    گفتم:

    - الان میام.

    قبل از این که مخالفت کنه پریدمو داشتم میومدم که خم شدو بغلم کردو منو آورد پیشه خودش. وقتی روی زمینه کنارش ایستادم حس راحتی کردم.
    انگار امنیت داشتم. پدرجون مهرانو چپ چپ نگاه می کرد. مهران رفت جارو برقی بیاره. مهراد به سمت اتاق هلم دادو زیر گوشم گفت:

    - برو خانومم

    رفتم داخل اتاقو مهراد از زیر تختم بهم دمپایی داد. چشممو نگاه کردو گفت:

    - خوشحالم که خوبی. ترسیده بودی؟

    - صدای داده تو و نگاه پدرجون به خاطر پریدن شیشه ترس داره. ترسیدم نکنه که کور شده باشم. توجه شما منو می ترسونه.

    بغلم کردو گفت:

    - ببخش عزیزم. اونا می دونن من روی تو خیلی حساسم و خیلی رعایت می کنن. از این گذشه اونا خیلی دوستت دارن.

    - خوب شد مهران اونجا بود...

    حرفمو قطع کردو گفت: اهوم.

    انگار نمی خواست بقیه اشو بشنوه. سرمو به سینه اش تکیه دادمو سعی کردم انرژیمو برگردونمو آروم باشم اما، نوازش های پر از نگرانی
    مهراد روی سرم نمی ذاشت.
    
    از اتاق اومدم بیرون.راهرو کاملا تمیز بود و فرش لوله شده ؛ کنار دیوار بود.

    رفتم دم در اتاق مهران که ازش به خاطر همه چی تشکر کنم.مهراد هم اومد کنارم ایستاد. مهران در رو باز کردو ازش خیلی گرم
    تشکر کردم اما مهراد هیچی نگفت. انگار گیج شده بود. مهران تمام مدت ساکت بود و آخرش کفت: قابلی نداشت. وظیفه ام بود.

    داشت در رو می بست که مهراد هم به گرمی گفت: داداش تو نمیای؟

    - کجا؟

    - می خوایم توی ویلا به همه نهار بدیم. تو هم باید بیای

    بلاخره خندید . مهران مهمونی هارو پس نمی زد. با خوشحالی گفت:

    - مگه میشه ضیافت شمارو از دست بدم؟

    رفت تو اتاقش تا حاضر بشه.منم با خوشحالی گونه مهرادو بوسیدم و ازین که باعث ناراحتیش شدم معذرت خواستم.

    ******************************

    بلاخره وسایلو جمع کردیمو ساعت نه صبح همه حاضر بودیم. خوشحال بودم که بعد دو ماه بلاخره یه جمعه ی آفتابی رو با مهرادم می گذرونم.
    تیپم کامل بود.یه شلوار سفید جذب و یه سارافون بلند آبی نفتی.شال سفیدمو گذاشتم رو سرمو دنبال گوشیم گشتم.

    - دنبال چیزی هستی؟

    پشتمو نگاه کردم. مهراد جلوی در ایستاده بود و دست به سینه بهش تکیه داده بود. یه شلوار کتان مشکی و یه جلیقه خوش رنگ روی
    پیراهن مشکی اش داشت. گفتم:

    - آره. گوشیم نیست.

    خندید. نگاش کردم. یعنی چی؟ خنده داشت؟

    - مگه نگفتی گوشیت خیس شد؟

    زدم تو سرم.

    - آخ آره.. خنگ شدم...

    بهم نزدیک شد و دستمو گرفت.

    - اولش، دیگه نزن تو سر خودت. این کله که ماله تو نیست! این سر خوش فرم با همه اجزاش بعلاوه این یه جفت چشم واسه منه..
    تو حق نداری بهش آسیب برسونی

    به حالت مسخره نگاش کردم.با همون لحن قوی ادامه داد:

    - دوما ، ببین کی هوش از سرت برده.. بعد بگو خنگ شدم. معلومه کی خنگت کرده!

    - کی جرئت کرده منو خنگ کنه؟ کی هوش از سرم برده؟

    - یکم توجه کن. کنارت ایستاده...

    بازم به حالت مسخره نگاهش کردم. دماغمو کشید و گفت: خنگوله من

    روبه آسمون کردمو گفتم: خدایا خودت رحم کن..از عشقم رسیدم به خنگول..بعداز این چی پیش میاد؟خودت عاقبت مارو به خیر کن.

    افتاد رومو شکممو قلقلک دادو گفت: تو برای من هر چی که باشی شیرینی!توهمه چی هستی!

    ******************************

    - مهران با ما میای؟

    - نه..شما سیستم ندارین.تازه کی دوست داره خلوت عاشقونه دو تا کفتر عاشقو بهم بزنه وقتی خودش ماشین داره؟

    حرفشو تصدیق کردمو بهش چشمک زدم.
    نشست تو ماشینشو از خونه رفت بیرون. برای گوهرجون برای باره دوم دست تکون دادمو سوار ماشین شدم.

    - بلاخره اومدی؟

    گفتم: نه الان تو راهم

    مهراد خندیدو با دوتا بوق به نشونه "خداحافظی" و "مراقب خودتون باشین" از خونه خارج شد.

    - چی درست کنم؟

    - مگه قرار بود چیزی درست کنی؟

    - اهوم

    - نه. قرار نبود آشپزی کنی. نمی خوام خسته بشی.

    به حالتی مثل لج گفتم:

    - نخیرشم. من به همه گفتم خودم می خوام یه چیزه خوشمزه بپزم.همه هم خوشحال شدن.

    انگار خیلی جدی شده بود. چون گفت:

    - همه غلط می کنن.اونا که نمی دونن چه زحمتی داره برات..نمی خوام خانومم خسته بشه..مگه زوره؟ از بیرون...

    تو چشماش که داشت جاده رو نگاه می کرد زل زدمو، با اون حالتی که می دونستم نه نمیگه پر از ناز و عشوه حرفشو قطع کردم:

    - مـــــهراد

    ساکت شد. آب دهنشو قورت دادو گفت:

    - اصرار نکن

    - مهرادم من می دونم، و درکت می کنم.اما به دلم افتاده که به عنوان شیرینی عشقمون،به دوستامون ناهار بدیم.مگه بده که دستپخت خودم باشه؟

    نفسشو پر از سروصدا داد بیرون و گفت:

    - ولی باید قول بدی که خودتو خسته نکنی. هر وقتی ام که فکر کردی حوصله ات نمی کشه و خسته شدی ولش کن.

    سرمو تکون دادمو با خوشحالی بیرونو نگاه کردم.گفتم:

    - بلاخره نگفتی چی درست کنم.

    - هرچی دوست داری!

    عصبی شدمو گفتم: من دوست دارم خوراک بوقلمون بدم.حرفیه؟

    خندیدو گفت: اوه.بِیبی چرا عصبی می شی؟

    بعد که جدی تر شده بود گفت: از شوخی گذشته می تونی کشک بادمجون و میرزا قاسمی درست کنی؟

    خندم گرفت.گفتم: چرا نمیشه..البته بهت بگم که من یکم توی این غذاها موقع ریخت ادویه تعادل ندارم. یا زیاد میاد یا کم!

    - اذیتم نکن. به دلم موند یه بار این غذا رو راحت و پر از عشق بخورم.

    بعد انگار که خیلی جدی باشه گفت:

    - نبینم تو درست کردن این غذاها یه ذره احساس به کار ببری؟ من نمی خوام عشقی که خانومم تو غذا می ریزه رو با بقیه تقسیم کنم.
    حتی یه ذره از عشقی که برام تو غذا میریزی رو به هیچکس نمیدم.

    دستامو به نشونه تسلیم بردم بالا و گفتم: اوه.اوه. تند نرو.اوکی.حتی یه ذره...خوب متوجه شدم...

    - اگه از مغازه چیزی می خوای بگو وایسم. داریم می رسیم.

    بلاخره رسیدیم.مهران وقتی فهمید ویلا کجاست ازمون جدا شد و رفت همون دور و ورا عشق وحال کنه.
    از ماشین پیاده شدمو ویلا رو نگاه کردم.همه جاش سفید بود. مهراد راست می گفت.خیلی شبیه ویلای کیارش بود.
    البته چون فاصله چندانی باهم نداشتن شباهتشون قابل قبول بود.ویلاهای اون منطقه رو اینجوری ساخته بودن.
    کیسه های خریدو از صندوق عقب برداشتو در ماشینو قفل کرد.

    - نمی خواین بیاین خانوم گل؟

    - البتــــه که میام

    رسیدیم جلوی در. بازم خریدارو گذاشت روی زمین و کلیدو از تو جیب جلیقه اش آورد بیرونو به قول خودش ،با احترام بهم تقدیم کرد..

    از دو پله چوبی اولش رفتم بالا و ایستادم.. برگشتمو نگاهش کردم. با یه لبخند مشتاقانه نگاهم میکرد. کلید رو تو قفل چرخوندم و درو باز کردم.
    چقدر رویایی و زیبا بود. دویدم توی اتاق ها و هال و پذیرایی.. توی آشپزخونه سرک کشیدم. مهراد بلاخره خودشو بهم رسوندو خریدای سنگینو گذاشت رو میز:

    - اینجا فقط ده دقیقه با دریا فاصله دار..

    تو حرکتی غافل گیر کننده خودمو انداختم تو بغلشو دستامو فرو کردم تو موهاش. به خودش اومدوقبل از من گفت:

    - اینقدر دوستت دارم که فکر نکنم هیچکی به اندازه من یه خانومو دوست داشته باشه.

    از بغلش اومدم بیرونو دستامو گذاشتم دو طرف صورتش:

    - تا حالا بهت گفته بودم که تو مرد رویاهای منی؟

    دوباره محکم تر بغلم کردو گفت: لازم نبود بگی. این از همون اول تو چشمات مشخص بود.

    خودمو کشیدم کنارو هلش دادم:

    - برو.برو به کارات برس دیگه هم ازین پررو بازیا در نیار. اگه یه بار دیگه این ورا ببینمت که اومدیو مزاحم کارم شدی با جارو می زنمت.

    دستاشو برد بالا و از آشپزخونه بیرون رفت.آستینامو دادم بالا و شروع به کار کردم.

    ***************************

    کدو هارو ریختم تو ماهیتابه و یهو دلم خواست یه چیزی برای دل خودم بخونم. دلم می خواست آهنگ مازیارفلاحی رو بشنوم.
    بی توجه به اطراف شروع کردم به خوندن.

    - زیر بارون نفساتو دوست دارم

    عطر خوب تورو بارون می گیره

    با تو زندگیم چه رویایی می شه

    با تو این قلب یخی جون می گیره

    از قر دادن برای خودم خسته نمی شدم. با این که آهنگش ریتم خیلی ملایمی داشت اما از شور و هیجان زیاد دلم یه ر*ق*ص جانانه می خواست.
    صدای بشکن هام توی آشپزخونه می پیچید.ادامه دادم:

    دوست دارم تمام لحظه هامو با تو باشم

    دوست دارم که دست گرمتو بگیرم

    دوست دارم...

    برگشتم که برم سراغ یخچال که، بی اختیار جیغ کشیدم.مهراد دست به سینه به دیوار کناره آشپزخونه تکیه داده بود و با لبخندی جذاب و مردونه نگام می کرد.
    با لحن ملایم و ریتمیکی گفت:

    - دوست دارم تموم خاطراتم با تو باشه

    دوست دارم تو انتظاره تلخ تو بمیرم

    دستمو گذاشتم روی قلبم.لبخندش عمیق تر شد.گفت:

    - چرا ترسیدی؟

    - وقتی مثل چیز پشتم ظاهر می شی نباید بترسم؟

    - چه ترسیدن خنده داری!

    - اینجوری ترسیدم که ببینم فضولم کیه!

    نزدیک بود بزنه زیره خنده.سرمو انداختم پایین و در حالی که آروم داشتم میخندیدم گفتم: خب حواسم نبود.

    خندشو قورت داد و اومد جلو: چون داشتی آهنگ می خوندی، حواست پرت شد؟

    سرمو تکون دادمو زل زدم تو چشمای خاکستریش.گفت:

    - چه آهنگ قشنگی. یه ذره آشنا بود.نکنه همونی بود که برات می خوندم؟

    معلوم بود که پیشتش کنم می خنده ، اما چه بازیگر ماهری بود. بازومو گرفتو به شوخی گفت:

    - مگه بهت نگفتم یه ذره هم نباید چاشنی عشق به کار ببری؟

    تصمیم گرفتم منم تو بازی کردن این نقش کمکش کنم. پس سرمو انداختم پایینو مثلا داشتم گریه می کردم. ادامه داد:

    - اون وقت تو میای آهنگ عشقمونو سره این غذایی که به خورده همه میره، می خونی؟

    اشکای الکیمو پاک کردمو سعی کردم صدام بلرزه:

    - اوه. آقا حواسم نبود. یادم رفت.توروخدا ازم بگذر

    دستاشو گذاشت رو بازوهامو تکونم داد: من چی بگم به تو، زن؟

    - توروخدا کتکم نزنین.

    ایستاد. هنوز سرم پایین بود. طبق معمول هر کی می خندید یا مکث می کرد باخته بود. سرمو آوردم بالا و تو صورتش نگاه کردم. داشت می خندید.
    زدم تو سرشو گفتم:

    - پس بلاخره باختی؟

    - انگار راس راسی ایندفعه رو بهت باختم.من چجوری باید تورو کتک بزنم؟

    دوباره زدم تو سرشو گفتم:

    - سره من نعره می کشی؟

    لبشو گاز گرفتو لوس شد: وای. عزیزم من کِی سره تو داد زدم؟

    از طرز حرف زدنش خندیدم. جدی شد و گفت:

    - خدایی ، من بهت نگفته بودم عشقمو به کسی نمی دم؟

    کفگیرمو بردم بالا خواستم بزنمش که بوی سوختگی رو حس کردم. با دل شوره برگشتمو کدو و پیاز هایی که تا مرز سوختگی رفته بودن
    رو تند تند هم زدم.مهراد از پشتم توی ماهیتابه رو نگاه کردو گفت:

    - فکر کنم سوخته ها!

    - همش تقصیره توئه. برو بیرون

    - اهان. حالا فهمیدم. دنبال یکی می گشتی که دلیل سوختن غذا رو بندازی گردنش؟ نمی تونی دلیل سوختگی رو بندازی سره من خانوم.
    اجازه نمی دم. خودت سوزوندیش.

    خواستم سرش جیغ بکشم که صدای بوق ماشین اومد. دویدمو از پنجره بیرونو نگاه کردم. اومده بودن. مهراد با خنده گفت:

    - بفرما. حالا برو یه فکری واسه این بوی سوختگی بکن. من میرم در رو باز کنم.

    داشتم حرص می خوردم.همون طور که داشت به طرف در می رفت گفت:

    - حرص نخور. من زن پیر دوست ندارم

    دمپاییمو در آوردمو سمتش پرت کردم. جاخالی دادو با خنده گفت:

    - شوخی کردم بابا!

    - شوخیشم مسخره است.

    دویدم تو اتاق و اسپری رو از کیفم برداشتمو تو فضای آشپزخونه پخش کردم. بو پخش شد اما جلوی بوی سوختگی رو نگرفت.
    بیخیال شدمو رفتم بیرون تا سلام کنم.صدای همشون میومد. مهراد با خوشرویی همه رو به داخل دعوت می کرد. رفتم جلو و اول کیارش رو دیدم.
    بهش سلام کردم. مهراد تا صدامو شنید برگشتو لبخند کجی بهم زد. مسخره. تا دور برمو شلوغ دیدم از فرصت استفاده کردمو زبونمو تا ته آوردم بیرونو تکون دادم.
    خندیدو به حرف زدن با بقیه سرگرم شد.

    - این چه حرکتی بود؟ از تو بعید بود آنا.

    برگشتم. کیان بود. پریدم طرفشو گفتم: سلام داداش خودم.

    بغلم کرد. زیر گوشش گفتم: بین خودمون می مونه. شتر دیدی ندیدی

    از بغلش اومدم بیرون.با خنده گفت:

    - اختلاف دارین باهم؟بگو تا با کتک حلش کنم
    
    - نه. چیزی نیست که از پسش بر نیام.

    - آره. می دونم چقدر زبون داری.

    زبونمو آوردم بیرونو بهش نشون دادم:

    - توهم می خوای؟

    دستی رو روی شونه ام حس کردم.

    - این چه حرکت زشتیه؟

    اوه. گاوم زایید.برگشتم. پرستو بود.رفتم تو بغلشو زیر گوشش گفتم:

    - بینه خودمون می مونه دیگه آره؟ شتر دیدی ندیدی؟

    - چشم آناخانوم. خب حواستون نبوده دیگه.

    - بعله حواسم نبوده.

    از بغلش اومدم بیرون و با خنده و صدای بلند گفتم:

    - خب عزیزم چکارا می کنی؟

    خندید و گفت:

    - هیچی بابا. تو با اون زبونت چیکار می کنی؟

    دستمو بردم بالا تا بزنمش. دستاشو به نشونه تسلیم برد بالا. مهراد از کنارم رد شد و آروم گفت:

    - عزیزم نباید رو مهمونات دست بلند کنی

    دیگه کفرم داشت در میومد.خودمو کنترل کردمو رفتم تا با بقیه سلام و احوال پرسی کنم.مهران هم اومدو بعد از سلام و علیک نشست روی مبل.
    رفتار عادی و خودمونی داشت که هیچ کس بار اول نمی تونست بفهمه چجور آدمیه ولی هرچی بود عاشق مهمونی و به قول خودش ضیافت بود.
    همه توی هال نشستن. جمعشون جمع بود. چایی هارو ریختمو پرستو برد تا پخش کنه. داشتم غذا هارو هم می زدم.عسل اومد تو آشپزخونه و گفت:

    - آخ جون.آنا خودت غذا پختی؟ دستت درد نکنه

    کیان از هال ، باصدای بلند گفت:

    - مرسی آنا.آخرین بار غذاها فوق العاده بودن.

    امید حرفشو تایید کردو گفت: بله.بله

    کیارش سرشو تکون داد: بعله. مزش هنوزم زیر زبونمه. مخصوصا فلفل هاش

    پقی زدم زیره خنده. پرستو روبه کیارش گفت:

    - اِ؛ عزیزم ما قبلا راجع به این موضوع حرف زدیم.

    مهراد با خنده همیشگی اش گفت: کیارش جان نگران نباش. آناشید داره همون غذا هارو بدون ادویه درست می کنه.

    صدای خنده هام بلندتر شد. نمکو برداشتمو داشتم تو غذا می ریختم که پرستو گفت:

    - عزیزم. لطفا دقت کن. زیاد نریزی اینا اذیت می شن.

    خندیدم. بازم کل کل شروع شده بود. کیان و امیر و مهران که ماجرا رو نمی دونستن با گیجی گفتن: ماجرا چیه؟ اینجا چه خبره؟

    زیر گاز رو کم کردمو اومدم کنارشون نشستم. در جوابشون گفتم:

    - داداشِ خوبم. ماجرا از این قراره که دفعه قبل که رفته بودیم ویلا ؛ این آقایون خیلی دیگه داشتن اذیت می کردن. ماهم حسابشونو رسیدیم.

    عسل پرید وسطو گفت: یک به هیچ . طبق معمول خانوما برنده ان

    مهراد گلوشو صاف کردو کیان خندید.مهران قهقهه ای زد و وقتی تونست خودشو کنترل کنه و خندشو قورت بده گفت:

    - واقعا تو غذاشون فلفل ریختی؟خیلی باحالی به خدا!

    پرستو گفت: فقط فلفل نبود که. دارچین و زردچوبه هم طعمشو بهتر کردن.

    مهران جلوی دهنشو گرفتو بیشتر خندید.کیارش گفت:

    - بهتون نشون می دیم کی برنده اس.

    پرستو گفت: کیارش بیخیال شو. اصلا همه بیخیال شین. می خوایم دوره همی خوش بگذرونیما..

    عسل گفت: ول کن پرستو جون. بزار ببینیم چیکار می خوان بکنن.ما ؛ تا آنا رو داریم دیگه از چی می ترسیم؟

    امید که تا اون موقع ساکت بود گفت:

    - خانوما فراموش نکنین مهراد طرفه ماس.

    مهران که حالا پاشو انداخته بود رو پاش ، اضافه کرد:

    - شرمنده خانوما ولی جنسیت ام امر می کنه طرف اونا باشم.آقایون منم هستم.

    ابروهامو دادم بالا و به قالیچه کف پارکت خیره شدم. فقط مهراد می تونست بفهمه که اون لحظه به چه چیزای شیطانی فکر می کردم.

    در قابلمه رو باز کردمو نگاهی به غذاها انداختم. همه چی خوب بود اما خورش کدو اون چیزی که می خواستم نشد.
    زیر گاز رو خاموش کردمو رفتم کنارشون نشستم. کیارش سرشو چرخوند طرفم و گفت:

    - آناشید یه بویی نمیاد؟

    رنگم پرید.پرستوئه خر گفت:

    - آره. منم حسش کرده بودم.

    باخودم گفتم که باید موضوع رو عوض کنم. مهراد زیر چشمی نگام می کرد و لبخند کجی داشت.گفتم:

    - راستی پرستو، مهرآسا نیومد؟

    - نتونست بیاد.مریض بود.

    امیر گفت: یکم دل درد داشت.

    سرمو تکون دادمو خواستم اظهار ناراحتی کنم که کیارش گفت:

    - آناشید چرا طفره می ری؟ بوی سوختگی میاد.

    - آنا جون ،داداشم راست می گه...

    کیارش وسط حرف عسل پرید و گفت: نکنه خدایی نکرده غذات سوخته؟

    سکوت کردم.مهراد در سکوت و آرامش جوری نگاهم می کرد که انگار منتظره تا به جوابم بخنده.می دونستم چجوری حالشو بگیرم.
    از فکری که به سرم زد خندم گرفت. کیارش خندید و گفت:

    - آناشید طفره نرو.اگه غذاها سوخت همین الان بگو من برم یه چیزی بگیرم.همه گرسنه ایم.

    لبمو گاز گرفتمو سرمو انداختم پایین. عجب هفت خطی بودم.سرمو آوردم بالا. همه بهم خیره شده بودن.با همون خنده خیلی آروم و شمرده شمرده
    رو به مهراد گفتم:

    - عزیزم من نمی خواستم بگم اینا مجبورم کردن...

    مهراد که سرشو به مبل تکیه داده بود کمی بلند شد و صاف نشست.خندش محو شد و سراپا گوش شده بود. آروم گفت: نکنه...

    نگاه ها رفت طرف مهراد و پر از تعجب برگشت طرفه من، چون بی وقفه گفتم:

    - سرم خیلی شلوغ بود.مهراد قصدش فقط کمک به من بود.بهم اصرار کرد که خورش کدو که فقط همزدن می خواست رو خودش هم بزنه تا من به کارام برسم. رفتمو برگشتمو دیدم که دود همه جارو برداشته.

    مهراد با چشم های گشاد شده نگام می کرد.گفتم: چرا آدمو مجبور می کنین حتما حرف بزنه؟

    کیارش عذر خواهی کردو انگار که کوتاه اومده باشه خطاب به مهراد گفت:

    - ماکه نمی دونستیم رفیقه خودمون دود به پا کرده.

    امید گفت: مهراد اینجوری می خواستی پرچممونو ببری بالا؟؟

    از خنده سرمو انداختم پایین.ولی مهراد جوابی داد که خندم خودبه خود قطع شد:

    - امیدجان. نگران نباش.بعداز این دود های دیگه ای از چیزای مختلفی به پا میشه.

    نگاهش کردم.با چشماش داشت بهم می فهموند "وارد بد بازی ای شدی". اما دست نمی کشیدم.گفتم:

    - پس من گوشیمو کناره خودم نگه می دارم که فورا زنگ بزنم آتش نشانی که دودش تو چشم بقیه نره.

    مهران از جاش بلند شد و با لبخندی که اون زمان برام ترسناک به نظر میومد گفت:

    - زنداداش عزیزم، اولا این جا همه برای خودشون یه ماسک آوردن. وگرنه کسی جرئت نمی کرد وارد این بحث بشه.دوما شما گوشیت امروز صبح
    توی تنگ ماهی من سوخته.

    - باشه.پس تنها راه جلوگیریه

    مهران خندید و گفت: زدی توی خال.باید قبل از حمله جلوگیری کنی!

    مهراد همون طور با خنده نگاهم می کرد و اینبار کیارش و امیدهم کنارش بودن.


    سفره رو همه با هم چیدن. همه با دیدن میرزاقاسمی و کشک بادمجون و باقالی پلو دهنشون آب افتاده بود.
    با شور و اشتیاق نشستن کنار سفره اما مهراد و مهرانو امید و کیارش یه جوره دیگه نگاه می کردن. از قبل با دخترا هماهنگ کرده بودم.
    با پرستو و عسل خیره شده بودیم به مهراد و بقیه اشون که داشتن با حسرت به غذا ها نگاه می کردن.
    وقتی متوجه نگاهمون شدن به هم علامت دادنو سرشونو انگار نه انگار که چیزی شده بالا گرفتنو پشت سره مهراد وارد آشپزخونه شدن.
    پنیر رو از یخچال آوردن سره سفره.خندمون گرفته بود. نشستیم کنار سفره. حرکاتشون جالب بود. ما و امیر و کیان داشتیم یه غذای دبش می خوردیم و
    اونا پنیر و سبزی.کیان که دیگه داشت از خنده می ترکید روبه امیر اما خطاب به همه گفت:

    - امیر می دونی خوبیه بی طرف بودن چیه؟

    - چیه داداش؟

    - این که از هیچی بی نصیب نمی مونی.

    - حرفتو قبول دارم .الحق که داداش خودمی

    با چشمکی به عسل اشاره کردم. عسل لقمه ای از کشک بادمجون برداشت و روبه کیان که داشت باقالی پلو می خورد گرفتو گفت:

    - اینم امتحان کن کیان. خیلی خوشمزه اس!

    کیارش به خواهرش چپ چپ نگاه کرد. حالا نوبت پرستو بود.پرستو لقمه ای از میرزا قاسمی که توی ظرف مخصوص دست نخورده ای وسط
    سفره بود گرفتو روبه کیارش گفت:

    - اِ عزیزم. اگه می خوای به خودم بگو واست بگیرم دیگه چرا چپ چپ نیگاه می کنی؟ بگیر طعمش فوق العاده اس.

    کیارش با چشماش داشت لقمه توی دست پرستو رو دنبال می کرد. منم گفتم:

    - مهراد اگه می خوای بهم بگو بگیرم. مهران تو هم از میرزا قاسمی می خوای؟

    مهراد جواب داد:

    - نه عزیزم. مرسی.ما ترجیح می دیم غذای سالم بخوریم.

    - خوددانی!

    کیارش با حرف مهراد مجبور شد سرشو بندازه پایین.پرستو که همچنان دستش بالا بود گفت:

    - کیارش جان مطمئنی نمی خوری؟

    - آره عزیزم. من پنیر رو بیشتر دوست دارم.

    پرستو همون طور که گفته بودم، بی وقفه شونه هاشو داد بالا و لقمه رو درسته گذاشت تو دهنش. نگاه خیره آقایون دیدنی بود.
    کیان و امیر خندیدنو، شروع کردن به دست زدن. حالا مهرانو مهرادو بقیه می دونستن توی هیچ غذایی ادویه نیست ولی غرورشون اجازه نمی داد
    به غذا دست بزنن. از حالا مطمئن بودم مهراد کوتاه اومده و نقشه ای برای دود به پا کردن نداره!

    ***************************

    کنار کیان؛ روی صندلی پلاستیکی سفید رنگ نشستمو سرمو به شونه اش تکیه دادم.کیان روشو برگردوند طرفمو دستمو گرفت. گفت:

    - حالت خوبه؟

    - اهوم.خسته ام

    - منظورم اینه که ، با مهراد خوبی؟

    نگاهش کردمو گفتم: اهوم. خداروشکر

    - خوبه.خوشحال شدم.کِی می خواین جشن عقد رو بگیرین؟

    - به همین زودی. نمی دونم شاید عقد و عروسی رو باهم بگیریم.

    دستشو کشید روی صورتم.دلم واسش تنگ شده بود.گفت:

    - خوشحالم که خوشبختی.مهراد آدم خوبیه.

    لبخند مهربونی بهش زدمو لبخند پراز محبتی تحویلم داد.به دریا نگاه کردم.گفتم:

    - تو چیکارا کردی داداشی؟؟

    - هیچی.همونی بود که گفتم.می خوام برم خواستگاری اما نمی دونم چطوری به عسل بگم. راستی تو چرا دیگه جوابه اس ام اسمو ندادی؟

    - گوشیم خیس شد.انداختمش دور.

    سرشو تکون دادو خواست سرشو برگردونه و وارد بحث بقیه بشه که گفتم:

    - کیان خودم به عسل می گم.

    سرشو برگردوند طرفمو با خنده گفت: راست می گی؟

    خندیدمو با تکون دادن سرم گفتم:

    - بعله. این تنها کاریه که خواهرکوچیکه می تونه برای داداش بزرگه انجام بده.

    خندیدوگفت: برات یه چیزی دارم.

    چشمم درشت شد. دستشو برد داخل جیب سوییشرتش و چرخوند. یعنی دنبال چی می گشت؟ صددرصد شکلات بود اما چه شکلاتی؟
    دستشو آورد بیرونو شکلات دسته دار بزرگیو با طعم آلبالو توی دستاش دیدم. با خواهش و التماس گفتم:

    - حتما باید می گفتم کمکت می کنم تا اینو بهم بدی؟

    - نه . داشتم میومدم گفتم برات بگیرم اما داشت یادم می رفت بهت بدم.

    دستمو آوردم جلو تا از دستش بگیرم و خیلی سریع تر کشیدش عقب. بقیه بحثشون تموم شده بود داشتن به ما نگاه می کردن.گفتم:

    - پس چرا بهم نمی دی؟

    - دلم نمی خواد.

    - اِ . کیان لوس نشو. بده بهم دیگه.

    - بیشتر التماس کن.

    ابرو انداختم بالا . التماس کنم ؟ گفتم:

    - می دونی می تونم ازت بگیرمش.

    کیان پوزخندی زد و گفت:

    - اوه چه اعتماد به نفسی... بیا بگیرش.

    خیلی آروم گفتم: کیان دارن نگاهمون می کنن وگرنه می پریدم رو صورتت

    صدای خندش رفت بالاتر و گفت: اینجا هیچکی غریبه نیست.

    چشمامو درشت کردم.کیارش و مهران خندشون گرفته بود.مهران گفت:

    - راحت باش آبجی. ما رومونو می کنیم طرف دریا.

    کیان کناره گوشم گفت: چه داداش باحالی پیدا کردی.

    - مهران آدم خاکی ایه.حداقل آزار و اذیتم نمی کنه.

    اما هیچ وقت نتونستم بفهمم واقعا مهران چجور آدمیه.کیان گفت:

    - معلومه. ازش خوشم نمیاد.اما الان تو باید اینو ازم بگیری

    شکلات دسته دار رو تو دستش تکون تکون دادو لبخند مسخره روی لبش نقش بست.گفت:

    - دلم واسه دعواهامون تنگ شده.

    خندیدم. منم دلم واسه پریدن روی سروکولش تنگ شده بود. خودمو کشیدم کنارش و سعی کردم شکلاتو توی هوا از دستش بدزدم.
    لامصب حرکت دستاش خیلی سریع بود. نمی تونستم.یه لحظه خواستم داد بزنم مهراد بیاد کمکم اما جلوی دهنمو گرفتم. خدا دهنه منو گِل بگیره.
    صندلی هامون روی ماسه جابه جا می شد اما کیان ول کن نبود. امیر که کنار کیان نشسته بود از تکون خوردنه صندلی شاکی شد و خودشو کشید
    اونور تر و شروع کرد به خندیدن.از روی صندلیم بلند شدمو توی یه حرکت غافل گیر کننده پریدم روی پاهاش و داشتم شکلاتو از دستش می گرفتم که
    یهو احساس کردم داریم از پشت می ریم.صدای جیغ من و فریاد مهراد که اسممو صدا زد با هم قاطی شد و افتادم روی کیان. چشممو باز کردم.
    همه داشتن می خندیدن اما مهراد با وحشت نگاهم می کرد. چهره اش پر از نگرانی بود. کیان سرش به ماسه ها خورده بود و من افتاده بودم روی سینه کیان.
    بلند شدمو کیانو نگاه کردم. بعد باز کردن چشماش که به خاطر درد به شدت بهم فشارشون داده بود ، خندیدو گفت:

    - خوبی؟

    - تو خوبی؟

    - سرم درد می کنه.

    بلند شدمو خواستم کیانو از روی زمین بلند کنم که گفت: نمی خوای جایزه اتو بگیری؟

    - چرا. بهم بده.
    با خنده شکلاتو داد بهم و بلند شد. ماسه رفته بود تو موهاش. موهاشو تکون دادمو شکلاتمو گذاشتم تو دهنم.گفت:

    - یه وقت تشکر نکنی..

    - چرا باید تشکر کنم وقتی به خاطرش زحمت کشیدم؟

    امیر گفت: آنا راست می گه کیان. آناشید بخور نوش جونت

    سرمو خم کردمو تشکر کردم. کیارش خواست حرفی بزنه اما مهراد صدام زدو گفت:

    - آنا بیا.

    با نگرانی نگاهش کردم. یکم دور تر از میز گردی که تشکیل داده بودیم ایستاده بود. کیارش حرفشو ادامه داد و من از جام بلند شدمو رفتم طرف مهراد.گفتم:

    - جانم؟

    دستمو گرفتو گفت:

    - بریم یکم دور بزنیم.

    می دونست عاشق قدم زدن کنار دریام.با جون و دل قبول کردمو گفتم:

    - پس بیا از کناره دریا بریم.

    - نه بابا. خیس می شی

    - خوش می گذره.

    اصرار کردمو آخرشم پاچه های شلوارمونو دادیم بالا و رفتیم لبه دریا. چقدر کیف می داد. یکم که گذشت گفت:

    - حالت خوبه؟

    - چطور؟

    - سرت درد نمی کنه؟ خیلی بد افتادین روی ماسه.

    نگرانیش خیلی زیاد بود.

    - مهراد چرا نگرانی؟ اگه جاییم درد می گرفت می گفتم. ما افتادیم روی ماسه. تازه من افتادم روی کیان.چیزیم نشد.

    - اصلا چرا کیان شکلاتو بهت نداد که این اتفاق بیفته؟

    - وای مهراد. این یه بازی بود.

    - چرا اینقدر خطرناک. اگه چیزیت می شد چی؟

    ایستادم. توی چشمای خاکستریش نگاه کردم.خیره شده بود بهم. بغلش کردمو گفتم:

    - من چیزیم نمیشه. اگه بخوای همیشه مراقبم باشی ، منو از خیلی کارهایی که دوست دارم محروم می کنی.

    دستاشو گذاشت دورم و گفت:

    - نمی خوام محرومت کنم. من فقط نگرانت می شم. تو خوشت میاد نگرانی منو ببینی؟

    - البته که نه مهراد. نگرانیه زیاده از حد تو منو نگران می کنه. من دوست دارم همیشه تورو آروم ببینم.

    - منم آنای خودمو شیطون دوست دارم.

    گفتم: افراد شیطون کارای شیطتنت آمیز می کنن. پس کِی برات عادی میشم؟

    - من تورو شناختم آنا.خودمو می شناسم.اما نمی دونم چرا هر لحظه بهت فکر می کنم.

    من دلیلشو می دونستم.چون می ترسید دوباره از دستم بده.اما نمی دونستم چطوری باید این مشکلو حل کنم.سعی کردم این بحثو تموم کنم. گفتم:

    - مهراد. من از نگران بودنت ناراحت میشم. خواهش می کنم..

    حرفمو قطع کرد:

    - پس توهم سعی کن دیگه توی جمع ازین کارا نکنی. یا حداقل شدتش رو کم کن. صدای جیغت هنورم داره تو گوشم زنگ می زنه.

    سرمو تکون دادم. حق داشت.هیچ مردی دوست نداره خانومش تا این حد پیش بره. مدتی گذشت.گفتم:

    - از غذاها خوشت اومد؟

    یهو نگاهش عوض شد و گفت:

    - دستت درد نکنه. عجب غذایی بود. حسابی چسبید.

    - خدایی؟ چه حسی داشتی؟

    برگشت طرفمو گفت: دیگه ازین کارا نکن. داشتم دیوانه می شدم.

    خندیدم. حقش بود.اما یهو دلم سوخت. بیچاره برای بار دوم بی نصیب موند. گوشیش زنگ زد. دستشو کرد تو جیب شلوارش و درش آورد. با تعجب گفت:

    - کیارشه.

    جواب داد:

    - بله؟

    .........

    - می خواین برین؟

    .........

    - خیله خب.خوشحال میشیم.حتما.

    .........

    - صبر کنین ماهم بیایم.

    .........

    - باشه.

    گوشیو گذاشت تو جیبشو گفت:

    - دارن میرن ویلائه کیارش. کیارش می خواد امشب شام بده.

    - چه خوب !

    فورا برگشتیم. مهران گفت:

    - خجالت نمی کشین؟ مهمون دعوت می کنین بعد می زارین می رین؟

    کیارش اومد کنار مهرانو گفت:

    - مهران راست می گه. خجالت نکشیدین تنهامون گذاشتین؟

    مهراد گفت: شما که بدون ما داشت خیلی بهتون خوش می گذشت.یهو چی شد می خواین برین؟

    گفتم: آقا کیارش . شما خجالت نکشیدی مهمونای مارو دزدیدی؟

    - وقتی به مهموناتون غذا نمی دینو خسیس بازی در میارین، باید انتظار اینو هم داشته باشین.

    دستمو گذاشتم جلوی دهنمو خندمو کنترل کردم.گفتم:

    - حرفت متینه. اما هیچی یه طرفه نیست.

    مهران گفت:

    - خب.خب. بسه دیگه ؛ کشتین مارو با اون پنبه سر بریدناتون.

    از همه تا چندساعت دیگه خداحافظی کردیم. قرار بود ما بعد این که ویلا رو جمع و جور کردیم بهشون ملحق شیم.

    رفتیم تو ویلا و وسایلو جمع کردیم.ساعت 6 بود.نشستم روی مبل و واسه خودمو مهراد چایی ریختم. روی مبل کنارم نشست و گفت:

    - دستت درد نکنه. این لحظه هارو خیلی دوست دارم.

    - به خاطر بودن با من یا بودن با چایی؟

    - البته که به خاطر چایی.

    بالش روی مبل رو برداشتمو پرت کردم طرفش.خندید و گفت:

    - حیف که خسته ام. وگرنه یه فصل با همین بالش می زدمت.

    پوزخند زدم. گفت:

    - امروز بهت خوش گذشت؟

    - هنوز که امروز تموم نشده.تا ببینیم.

    - منظورم اینه که جزو روزای برتر زندگیت قرار نگرفت؟

    - گفتم که. باید ببینم شب چی میشه.

    - کاری می کنم امروز توی لیست بهترین روزات قرار بگیره.

    دوباره گوشیش زنگ خورد.گفتم:

    - این باره دومه که پارازیت می اندازه وسط حرفامون. این دفعه می اندازمش تو تنگه مهران!

    خندید اما بعدش دوباره جدی شد و گفت:

    - عذر می خوام ، خیلی مهمه.

    گوشیو برداشتو حرفایی راجع به کارش زد. وقتی قطع کرد اومدو کنارم نشست. دستمو گرفتو گفت:

    - آنا دارم وارد یه کار تازه می شم.

    اینقدر داشت با ذوق و شوق حرف میزد که منم بدون این که بدونم چه خبره خوشحال شدم. ادامه داد:

    - دارم یه قرار داد بزرگ می بندم که سه تا سود مفید داره.

    با اشاره سر پرسیدم که اونا چی ان.گفت:

    - یک ؛ برای آینده شرکت و مالی و اقتصادی خودمون. دو ؛ برای اثبات توانایی خودم برای اداره شرکتای خارج شهر.
    و سه، پولی که باهاش بتونیم سریعا ازدواج کنیمو خونه بخریم.

    نمی دونم چرا ولی پول برام مهم نبود. خوشحال شدم. اما گفتم:

    - مهراد اگه فکر می کنی خیلی سنگینه و ممکنه خیلی درگیرت کنه یا حتی خسته ات کنه...

    - اصلا نگران هیچی نباش.من توی کارم جایی نمی خوابم که زیرم آب بره.

    دیگه باید می رفتیم ویلای کیارش. مدام به اون شخص مهم فکر می کردم که مهراد چقدر براش احترام قائل بود.
    به کارش و دلیل دوم که می خواست توانایی خودشو به پدرجون اثبات کنه و این منو از طرف مهران می ترسوند.چون هیچکی نمی تونست جلوی
    حسودیه مهرانو بگیره. اصلا به این قضیه حس خوبی نداشتم.

    **************************

    ظرف های در بسته ، توی دستمو محکم گرفتمو به مهراد اشاره کردم که زنگ بزنه. کیارش اومدو در رو باز کرد.با خوشحالی گفت:

    - اِ، اینا رو هم آوردین؟

    مهراد گفت: آره. آوردیم اینبار همه با هم بخورن.

    پرستو با خنده اومدو گفت: آخ جون.من بازم کشک بادمجون می خورم.

    رفتیم توی پذیرایی. همه جمعشون جمع بود. مهران روبه مهراد گفت:

    - داداش خدایی چقدر اصرار کردی که آنا اینا رو بیاره شام بخوریم؟

    مهراد دهنشو باز کرد تا جواب بده اما من سریع گفتم:

    - مهراد هیچی نگفت.من پیشنهاد دادم. مهراد فقط به فکر شماها بود که داشتین ضعف می رفتین. اتفاقا برای تو خیلی خوشحال شده بود مهران ، چون چندسالی می شد که غذای شمالی نخورده بودی!

    مهران دهنش بسته شد و حرفی نزد.بعد از خوردن شام و جمع میز، نشستم روی مبله کنار عسل.گفتم:

    - عسل جونم چیکارا می کنی؟

    - هیچی عزیزم.داشتم فکر می کردم.

    - به چی؟

    - به کیان.

    خندیدمو گفتم: مثل این که خیلی ذهنتون مشغوله همه.

    - نمی دونم چی بگم والا. مدتی داره از دوستیمون می گذره ، انگار یه چیزی می خواد بگه اما نمی تونه.

    - من اومدم تا اون چیزو بهت بگم.

    ترسیدو دستاشو گذاشت رو قلبش :

    - اگه می خوای بگی سرطان داره و می خواد جداشیم ، بهم نگو. من تا آخر مرگش باهاش می مونم.

    نزدیک بود به گریه بیفته.خندم گرفت. گفتم:

    - عسل. عزیزه من؛ انگار زیادی رمان خوندی!

    سرشو تکون داد.از اون طرف ، کیارشو دیدم که نوشیدنی غیر مجاز آورده و داره به همه تعارف می کنه.سرمو برگردوندمو گفتم:

    - کیان ، با اجازه بزرگترا می خواد بیاد خواستگاریت.

    نزدیک بود از خوشحالی جیغ بکشه. دستمو بردم تو جیبم تا گوشیمو در بیارمو به کیان اس بدم که کار انجام شد اما دیدم نیست.
    ضایع شدمو دستمو آوردم بیرون.

    ******************************

    کیان داشت باهام در مورد این که چجوری باید اقدام کنه حرف می زد اما من به مهراد گوش می کردم که داشت با همون شخص مورد احترام ،از
    پشت تلفن صحبت می کرد. بار اولی بود که مهرادو موقع حرف زدن با بقیه کمی عصبی و تحت فشار می دیدم.
    از جاش بلند شده بود و ته پذیرایی در حالی که چشماش به دیوار خیره و راه می رفت می گفت:

    - اما...

    - .....

    - می فهمم اما..

    - .....

    - چطور ممکنه آقای..

    - .....

    - حرفاتون برام مورد قبول نیست. لطفا واضح و آروم برام توضیح بدین که قصدتون چیه!

    - ....

    - آنا. مثلا دارم با تو حرف می زنم.

    فورا به خودم اومدمو از کیان بابت این که حواسم بهش نبود عذر خواهی کردم اما صدای مهراد منو بر گردوند.

    - اگه این طوره... پس من همین الان میام تا همه چیو ببینم. باید با مدرک برام توضیح بدین.

    چشمم درشت شد. کجا می خواست بره؟

    تلفنو قطع کردو اومد کنارم نشست. قبل از من گفت:

    - آنا ، یه مشکلی توی قرار داد پیش اومده که من همین الان باید برم.

    دهنمو باز کردم که بگم نره اما دوباره گوشیش زنگ خورد. با ناراحتی برش داشت و گفت:

    - آقای جمالی..بهتون گفتم که الان میام.

    .......

    - بله. همین الان دارم حرکت می کنم.

    .......

    گوشیو قطع کرد و دوباره اومد کنارم. گفتم:

    - این موقع شب تو کجا می خوای بری؟

    - می رم که کاری کنم دوباره با شرکت قرار داد ببندن.

    - آخه الان؟ کدوم شرکتی الان بازه؟

    - همونی که من الان می خوام برم پیشش و مشکلمو حل کنم.

    فورا خداحافظی کرد و بدون این که بهم بگه که برم یا نرم ، از همه خداحافظی کرد و رفت. خداروشکر مهران نفهمید چی شد.

    مثل آدمای بغ کرده روی مبل نشستمو روبه رومو نگاه کردم. این چه کاری بود که مهراد رو عصبانی و منو ناراحت کرده بود؟ مهران اومد کنارم نشستو گفت:

    - تنهایی؟ مهراد کجاست؟

    - مهراد رفته پیش یکی از دوستاش که تصادف کرده.می خواست کمک کنه.

    - معلوم نیست کِی بیاد؟ نه؟

    سرمو تکون دادم.چند دقیقه بعد همه بلند شدن که برن خونه هاشون. روز خوبی بود اما بین ده روز برتر زندگیم قرار نگرفت.
    شاید مهراد زود بر می گشت و باهم خوش می گذروندیم.دیگه دیر شده بود. داشتم با پرستو حرف می زدم که مهران اومد سمتم و گفت:

    - آناشید بیا بریم.

    پرستو گفت: کجا؟ بودین حالا؟ آقا مهراد نمیاد؟

    کیارش اومد کنارمون و گفت:

    - نه نمیاد.به من گفت میره پیش آقای جمالی!

    چشمم باز شد. وای خدا... حتما مهران فهمید که بهش دروغ گفتم.مهران گفت:

    - زحمتتون دادیم. مهراد هست پیش آقای جمالی برای کمک! به منم اس ام اس داد گفت که با آنا بریم خونه.

    سوار ماشینش شدمو سرمو به صندلی تکیه دادم.
    نشست تو ماشینو حرکت کرد.خواستم سره حرفو باز کنم که ببینم ازم ناراحته یا نه. واسه همین گفتم:

    - بی خبری خسته ام کرده. چه بده گوشی نداشته باشی!

    خندید و گفت:

    - می خواستی حواست به جلوت باشه.می خوای به شهر که رسیدیم برات یه گوشی بخرم؟

    به ساعت نگاه کردم.12 شب بود.گفتم:

    - نه بابا. خودم می خرم.

    - خودت می دونی.

    - چه قدر مونده برسیم به شهر؟

    - دو یا سه ساعتی مونده. البته اگه تو ترافیک نمونیم. شب جمعه اس. قطعا شلوغه.

    - پس با این حساب ساعت 5 خونه ایم.

    مرموزانه گفت :

    - شایدم بیشتر.

    ***********************

    با صدای بوق کامیون از جام پریدم. خوابم برده بود.ساعت چند بود؟ 1 و خورده ای.از پنجره بیرون رو نگاه کردم.چرا منظره ها و مکان ها برام آشنا نبودن؟
    گوشی مهران شروع کرد به زنگ زدن.گفت:

    - بیدار شدی؟ افتادیم تو ترافیک

    - اهوم.جواب تلفنو نمی دی؟

    - چرا چرا. الان می دم.

    گوشیو برداشت. لبخندش یک لحظه از بین نمی رفت.لبخندی که نمی تونستم بفهمم به چه معنیه.

    - الو..

    ......

    - واقعا؟

    ......

    - نه بابا. کار داشتم ، ازون بابت خیالت راحت

    ......

    - تو راهم.قربانت.خدافظ.

    گوشیو قطع کردو گذاشت روی داشبورد.یعنی اون طرف تلفن آشنا بود؟

    - رفیقم بود.صبح منتظرمه که برم پیشش.

    خیالم راحت شد اما از طرف دیگه نمی دونم چرا دلم شور میزد.
    نمی دونستم چرا این تیکه راه اینقدر طولانی شده بود.سرمو هی به چپ و راست تکون می دادم.

    - حوصله ات سر رفت؟

    - اهوم.

    - می خوای بازی کنیم؟

    از لحنش خندم گرفت.اما اصلا حوصله نداشتم.گفتم:

    - نه. بیا حرف بزنیم.

    - خب ، از کجا شروع کنیم؟

    - تو که خوب بلدی حرف بزنی...

    دستشو گذاشت رو سینه اش و گفت:

    - شرمنده می کنین خانوم.

    نگاهش کردم. آهنگو عوض کرد و یه آهنگ آروم و ملایم رو انتخاب کرد.گفت:

    - پس هر کی جوابه اون یکی رو نداد باخته.منو مهراد با هم این بازیو زیاد می کردیم.

    از سر ناچاری قبول کردم.گفت:

    - تو و مهراد راجع به من چی می دونین؟

    نفس عمیقی کشیدم. گفتم:

    - چیز زیاد و عجیبی نیست. چرا می خوای بدونی؟

    - برام مهمه که مهم ترین اشخاص زندگیم راجع به من چی فکر می کنن.

    حالا نوبت مهران بود که سوال بپرسه.گفت:

    - مهراد برای چی رفت؟

    داشتم فکر می کردم که چی بگم. ای مهراد چی بگم بهت که منو مجبور به دروغ کردی.گفت:

    - این بازی یه قانونه دیگه هم داره. با هر دروغی بازنده محسوب می شی.

    - یه کاری داشت که دوست نداره کسی بدونه.چرا می پرسی؟

    - می خوام بدونم برادرم چیکار می کنه.

    کاملا مشخص بود که فهمیده هرچی گفتم دروغ بوده. خشم و عصبانیت از حرف ها و کاراش معلوم بود. حتی از صداش می شد فهمید
    که هر لحظه آماده ترکیدنه.گفتم:

    - میشه بحث رو عوض کنیم؟

    با بی حوصلگی سرشو تکون دادو گفت:

    - امروز خیلی خوشگل شده بودی!

    اخمام رفت توهم. اما خداروشکر ماشین تاریک بود و مهران هیچی نمی دید.مجبور شدم که بگم:

    - نظر لطفته.

    - البته..هر روز زیباتر از قبلی اما امروز یه چیزه دیگه بود.

    این دیگه از کجا در اومد؟این چه حرفایی بود؟کنجکاوی بهم اجازه نمی داد که دیگه جوابشو ندم. واسه همین گفتم:

    - چشمت قشنگ می بینه.

    - چشمای من خیلی زیبایی دیده ولی تو یه چیزه دیگه بودی.

    راه ترافیک باز شدو بلاخره با سرعت راه افتادیم.گفتم:

    - این دیگه مبالغه بود...

    حرفمو قطع کرد و گفت:

    - نه نه. دارم راست می گم. هنوز نمیدونم مهراد تورو چجوری پیدا کرده!

    - تو چرا ازدواج نمی کنی؟

    - من دارم خوش می گذرونم.

    منظورشو از خوش گذرونی خوب می فهمیدم.گفت:

    - می خوای دلیل اصلی این که چرا ازدواج نکردم رو بدونی؟

    انگار صداش رفته بود بالا.سرعتش رو کم کرد و رفت توی جاده خاکی و توی یه زمینه بایر توقف کرد. گفتم:

    - نه نمی خوام بدونم.می خوای چی کار کنی؟

    - می خوام دلیل این که ازدواج نکردمو بهت بگم.

    ضربان قلبم ول کنم نبود. وقتی در ماشینو باز کردو پاشو از در گذاشت بیرونو داشت به طرفم میومد انگار قلبم داشت از دهنم میومد بیرون.
    دره طرفمو باز کردو گفت:

    - بیا پایین.

    - چرا بیام؟

    - چون این قانونه بازیه. سوالی که پرسیدی رو باید جواب بگیری.

    یا خدایی گفتمو پیاده شدم. هیچ نوری نبود. اینقدر چیز واسه ترسیدن داشتم که نمی دونستم باید از چی بترسم.
    مهران اومد طرفمو دستاشو انداخت دور گردنم. گفتم:

    - چیکار می کنی؟

    جواب نداد. آرزو می کردم که فقط مست باشه و بخواد اذیتم کنه و بعد بخندیم اما نه. دهنش بوی الکل نمی داد.می خواست من فکر کنم که مسته !
    می خواستم فرار کنم و جیغ بکشم اما لبش رفت روی لبم.چندشم شد. چیکار باید می کردم. وای خدایا.خودمو کنار کشیدمو با جیغ گفتم:

    - چی کار می کنی احمق؟
    
    - دارم نشونت می دم که چرا ازدواج نکردم.

    داشت میومد سمتم.گفتم:

    - بهت نگفتن من کاراته بلدم عوضی؟

    - هر چی که باشی از مردی که ش*ر*ا*ب خورده و مسته قوی تر نیستی!

    تنم به لرزه افتاد. یاد شاهرخ افتادم. این جا کی می خواست به دادم برسه؟ تازه اگرم فرار می کردم می خواستم چجوری برم خونه؟ اومد سمتم.
    با پاهام هلش دادم اما رفتو دورخیز کردو دوباره برگشت طرفم. خواستم با آرنج بزنم تو معده اش تا نفسش بند بیاد اما جاخالی داد و ابراز احساسات.
    با هم خوردیم زمین. حالا بدترین وضع رو داشتم اما کی از یه دقیقه بعد خبر داشت؟ جیغ کشیدم :

    - تورو خدا.. مهران ولم کن. بزار برم.

    - کجا بری؟ هنوز که چیزی نشده؟

    - کمک.

    خواستم بلند شمو برم اما سنگینی وزنش که روم بود نمی ذاشت.اشکم داشت در میومد.جیغ زدمو با گریه گفتم:

    - لعنت به تو مهران. لعنت به تو. مهـــــــــراد

    - مهرادو صدا می زنی؟ انقدر صداش بزن تا حنجره ات پاره بشه.

    دستامو دراز کردمو روی زمین کشیدم. دستم خورد به یه قلوه سنگ. خدایا شکرت. باید قبل از این که بلایی سرم میاورد می زدمش اما اگه می مرد چی؟

    گفتم: مهران ولم کن. اگه همین الان ولم کنی همه چی همین جا دفن می شه.

    اشکام نمی ذاشتن جایی رو ببینم. ناتوانی برای مقابله با زورشو توی تنم حس می کردم.گفت:

    - امکان نداره. هنوز طعم لبات زیر زبونمه. مهراد چجوری ولت می کنه؟

    - کثافت. کثیف ولم کن.مهراد مثل تو به من دست نمی زنه.

    دیگه داشت دیر می شد. دستام کم کم داشتن درد می گرفتن. اگه من بیهوش می شدمو صرع میومد سراغم ، مهران باهام چی کار می کرد؟
    پس صبر رو جایز ندونستم. با تمام زوری که برام مونده بودهلش دادمو سنگو زدم به گوشه سرش. به طرفی پرت شد.
    دویدمو از کنار ماشین یه تیکه چوب بزرگ رو به سختی بلند کردم تا با همون از خودم دفاع کنم. اشکام داشت خشک می شد.
    وقتی مهران به خودش اومدو درد از یادش رفت گفت:

    - چی کارم کردی ؟

    - تو چیکار می کردی حیوون؟

    کمی تو چشمام نگاه کرد. بعد انگار که تازه یادش اومده باشه گفت:

    - حالا می خوای چیکار کنی؟

    رفتم طرف در ماشین و داخلش نشستمو در رو بستم.مهران فورا از جابلند شد و اومد کنار در ماشینو خواست درو باز کنه اما در رو از داخل قفل کرده بودم.
    کنار شیشه ایستاد و گفت:

    - تنهایی می خوای بری خونه باغ که چی بگی؟ فکر کردی باور می کنن؟ فکر کردی زیر بار می رن؟ تازه اگرم باور کنن ، با گوهر جون می خوای چیکار کنی؟
    چجوری پدرجونو نگاه می کنی؟ و چجوری جواب مهرادو می دی؟

    به حرفاش فکر کردم.ادامه داد :

    - تو نمی دونی اون دیگه شکاک شده؟ حرف منو باور می کنه یا تو؟ فکر می کنی می تونی زندگیه قبلیتو داشته باشی؟

    سرم از درد تیر می کشید. با لج گفتم: معلومه که من.معلومه که می تونم زندگیه قبلیمو داشته باشم.

    - پس الان گازشو بگیر و برو تا ببینی حرف کیو باور می کنه.البته اگه برای زندگیت ارزش قائل نیستی.
    اگه زندگی با مهراد برات مهم باشه سعی می کنی هیچ وقت ازین جریان بویی نبره.دقیقا مثل جریان شاهرخ

    اشکم داشت در میومد.راست می گفت یا دروغ ؟اینو از کجا فهمیده بود؟ با هزار دلشوره و اضطراب در رو باز کردمو بهش گفتم که بشینه.
    خودم می خواستم رانندگی کنم.

    - به هیچ کی حرفی نمی زنم. تو هم حرفی نزن.می گی از راه پله افتادی.

    گفتم: خفه شو.نمی خوام صداتو...

    - واو واو واو. صبر کن باهم بریم.مگه خودتم دلت نمی خواست؟نمی تونی بزنی زیرش

    این چه چرت و پرتی زر می زد؟دیگه اعصابم داشت خورد می شد.داد زدم:

    - خفه شو.

    ************************

    دیگه داشتیم می رسیدیم.گفتم:

    - چرا این کارو کردی؟

    - نتونستم جلوی خودمو بگیرم.

    - احمق.عوضی کثافت. هیچ وقت نمی تونم ببخشمت.خدا لعنتت کنه.

    خندید.گفت:

    - خدا رو شکر کن که بد تر از این سرت نیومده.

    جیغ کشیدم :

    - با چندین نفره دیگه این کارو کردی؟ با اون دوست دختر مثل خودتم همین کارو کردی؟

    با تعجب نگام کرد.گفت:

    - کدوم دوست دختر؟

    چه حرفی زده بودم! مهراد گفته بود که نباید بفهمه که ما می دونیم هنوزم با اون دختره اس.گفتم:

    - همه می دونن که تو هزار تا دوست دختر حیوون تر از خودت داری.

    - باشه . باشه. حرفتو باور کردم.

    بلاخره رسیدیم. همه خواب بودن.خدا خدا می کردم که مهراد خونه نباشه.
    حوصله دیدنشو نداشتم. ترسی افتاده بود تو جونم که انگار مریضم کرده بود.
    به سرعت رفتم طبقه بالا و رفتم تو اتاق خودم. باید می رفتم حموم و از شر عطر تلخ و سرده مسخره تنش خلاص می شدم.
    توی آینه خودمو نگاه کردم.تنم کبود بود.اشک سردم گونه ام رو نوازش داد و افتاد روی زمین. وسایلم رو برداشتم. باید می رفتم حموم توی اتاق مهراد
    اما می ترسیدم زود تر از من اومده باشه و خواب باشه. دلمو به دریا زدم و در اتاقشو باز کردم. توی اتاق نبود. لباسای خونگی اش روی تختش بود و عطره مردونه اش
    که دیوانه اش بودم تو اتاق پیچیده بود. در رو قفل کردمو وسط اتاق ایستادم. باید یجوری خودمو از گریه خالی می کردم اما عصبانیت بهم اجازه گریه نمی داد.
    وقتی به این فکر می کردم که چقدر ساده می شد زندگیمون به هم بخوره به مهران لعنت می فرسادم.

    ************************
    چراغ حموم رو خاموش کردم. ساعت 6 صبح بود. نشستم روی تخت و به لباساش خیره شدم.بی خود و نا خودآگاه اشکم در اومد.
    باید کی رو مقصر می دونستم؟ خودمو که توانایی برای مقابله نداشتم؟ یا مهرانو که نمی تونست جلوی هوسشو بگیره ؟
    یا مهرادو که برادرشو نشناخت و منو فرستاد پیشش؟خودمم نمی دونستم. لباساشو بغل کردمو روی تختش دراز کشیدم.
    اگه نمی تونستم برمو بغلش کنم ، حداقل تختش می تونست آرومم کنه.
    صدای در توی گوشم پیچید. دستی با شدت به در می خورد و کسی پشت سر هم می گفت:

    - خوابی خوشگل خانم؟ من اومدم. آنا در رو چرا قفل کردی؟.... آنا ؟ .. خانومم؟

    چشمامو کاملا باز کردم. روی تختش خوابم برده بود. تمام دیشبو به یاد آوردم. تنم لرزید.بلند شدم تا در رو باز کنم اما سرم گیج رفتو افتادم روی زمین.
    مهراد که صدامو شنیده بود گفت:

    - چی شده ؟ آنا خوبی؟

    بلند شدم. قلب و روحم ضعیف شده بود. حوله هنوزم روی تنم بود. باید لباس می پوشیدم تا مهراد کبودی های روی دستا و روی کمرمو نبینه.
    اما اگه یک دقیقه دیگه دیر می کردم مهراد در رو می شکست. دهنمو باز کردم تا بگم صبر کن اما صدام گرفته بود. بلند شدمو به سختی در رو باز کردم.
    حوله دورمو سفت کردم. مهراد اومد تو اتاقو نگاهم کرد:

    - خواب بودی؟ مردمو زنده شدم. تو بودی افتادی روی زمین؟ خوبی؟

    سرمو تکون دادم. از شدت نگرانی نمی دونست باید چیکار کنه.گفت:

    - چشمات چرا پف کرده؟گریه کردی؟

    برگشتم تا روی تخت بشینم چون دیگه نمی تونستم روی پاهام بیستم.با صدای بلند گفت:

    - دستت چی شده؟ چرا تا حالا لباستو نپوشیدی؟

    قبل از رسیدن به تخت نتونستم تعادلم رو حفظ کنمو افتادم روی زمین. مهراد اومد کنارمو دستشو گذاشت زیر سرم. چشماش برق می زد.
    دهنمو باز کردمو خیلی آروم گفتم:

    - صـ....دام .. صدام

    - چرا؟ چرا صدات در نمیاد؟ چرا دستت کبوده ؟

    دستای بی جونمو گذاشتم روی دهنشو اشاره کردم که سکوت کنه. آروم شد و دستاشو برد تو موهام.
    نوازش هاشو دوست داشتم اما ازین که نمی تونستم بهش حقیقتو بگم احساس گ*ن*ا*ه می کردم. اشک توی چشمم جمع شد.خیلی آروم گفتم:

    - دیشب که رسیدیم خونه از بالای راه پله افتادم پایین.

    نگرانیش دو برابر شد و داشت بلندم می کرد که گفتم:

    - نه. نمی تونم مهراد. نمی خوام بلند شم.می خوام تو بغلت بمونمو سرم رو سینه ات باشه.

    - آنای من. لطفا بریم بیمارستان.

    - نمی تونم. دارم می میرم مهراد. بهم بگو که دوستم داری.بگو که کنارم می مونی..

    - چرا گریه می کنی آنا؟ دردت زیاده؟

    دستشو گذاشت دور کمرم و پاهام تا بلندم کنه و بزاره روی تخت اما با جیغ خفیفی که از ته گلوم اومد بیرون ، ترسید و فورا گذاشتتم روی تخت.
    بغضم ترکید و چشمم به فواره ؛ و اشک هایی که بی وقفه ازش خارج می شدن به آب تبدیل شد.
    نمی دونستم از درد گریه می کنم یا از آزاری که روحم دیده بود.مهراد با عجز گفت:

    - درد داری؟ جان من بیا بریم بیمارستان.

    - نمی تونم. مهراد همه جام درد می کنه.

    روی تخت کمی جا باز کرد و دستمو خیلی آروم برد کنار. وقتی کبودی ها رو دید گفت:

    - آنا با خودت چیکار کردی؟ چیکار کردی ؟ بلند شو بریم.

    - نمی تونم.... اصرار نکـ....

    - چرا اصرار نکنم؟ بلند شو بهت می گم. خودم کمکت می کنم لباس بپوشی.

    - نمی خوام...

    - تو که درد داشتی چطوری رفتی حموم؟

    - صبح شروع شد.دارم می میرم ...

    - بهت گفتم حرف مردنو نزن

    دستشو گذاشت کنار شونه هام و با فشار به کمرم می خواست کمکم کنه تا بلند شم. چشمامو بستم و لب پایینیمو گاز گرفتم که جیغ نکشم.
    جیغ به شکل اشک از چشمم خارج شد.

    - کمرتم درد می کنه؟

    خواستم انکار کنم اما حوله رو کشید و کمرمو نگاه کرد.از عصبانیت فریاد کشید و گفت:

    - چطور این اتفاق افتاد؟ با خودت چی کار کردی آنا؟ چطوری افتادی که اینجوری شده؟ انگار یه وزنه چندکیلویی بلند کردی.

    صورتشو ازم برگردوند تا اشکشو نبینم. بلند شد و از اتاق بیرون رفت تا برام مانتو و شلوار بیاره.
    در رو که بست ، لبمو گاز گرفتمو با درد زیادی که داشتم از جام بلند شدمو توی آینه از پشت کمرمو نگاه کردم. سیاه شده بود.
    اون عوضی وزنشو انداخته بود روم. بس که درد زیاد بود اون لحظه هیچی احساس نکردم.

    روی تخت دراز کشیده بودم. ساعت 10 صبح بود. یعنی چند ساعتی خوابیده بودم.مهراد و گوهرجون وارد اتاق شدن.
    گوهرجون با گریه توی سره خودش زدو اومد کنارم. سرمو به نشونه سلام خم کردم.روی زمین افتاد و با گریه گفت:

    - چی شده دختره خوشگلم؟چیکار کردی؟

    از گریه هر کسی گریه ام می گرفت. مخصوصا مادرم که تحمل ناراحتیشو نداشتم. با دسته سالمم دستشو گرفتم اما گریه اجازه نمی داد حرف بزنم.
    مهراد داد کشید:

    - بسه مامان. بس کن.

    گوهر جون بلند شد و کمک کرد که بلند شم اما اصلا برام راحت نبود. کبودی های پشتمو که دید زجه های سوزناکش بلند شد.می گفت:

    - کی چشمت کرده؟ کی این بلا رو سرت آورده؟ مهراد همش تقصیره توئه! هر دردی که می کشه مقصرش تویی. خود تو که مواظبش نبودی.
    باید از اولش می دونستم نمی تونی مثل گل مراقبش باشی.

    مهراد داد می زد اما گوهرجون تمومش نمی کرد. داد زدم:

    - بسه. من خوبم...

    گوهرجون با زجه گفت:

    - کجات خوبه؟یه جای سالم برات نمونده.سیاه شده.

    روبه مهراد که سرشو برگردونده بود گفت:

    - بیا ببین. ببین که وقتی تنهاش گذاشتی چی شده. ببین چه بلایی سرش آوری. بیا و سیاهی و دستا و کمره دخترمو ببین.

    مهراد با صورت درهم برگشتو از اتاق بیرون رفت. دردم هر لحظه بیشتر می شد. از آه های بلندم و فریاد هایی که از سر درد می کشیدم خسته بودم.
    بلاخره لباسم تنم بود و کبودی روی تنم معلوم نبود. گوهرجون با دستور و داد هایی که مهراد می کشید زنگ زد به آژانس. مهراد اومدو پر از عصبانیت گفت:

    - می خوام تا بیمارستان بغلت کنم. هر آه یا فریادی که ازت بشنوم ولت می کنم که بیفتی پایینو بمیری.آه نمی کشی.
    گریه هم نمی کنی که اگه ادامه بدی منو دیوانه می کنی.

    گلوم از سوزش زیاد انگار باد کرده بود. انگار جیغ هایی که کشیده بودم الان داشت جواب می داد.دستاشو دورم حلقه کرد.
    لبمو گاز گرفتمو مزه خون توی دهنم پیچید.می خواستم سرمو به سینه اش تکیه بدم اما صدای دیوانه بار کوبیدن قلبش بهم این اجازه رو نمی داد.
    نمی دونم چرا از درد بیهوش نمی شدم. نشستیم توی آژانس.قطره ای از اشک چشمش افتاد روی صورتم. ناراحتی رو از چشماش می خوندم.
    لعنت به من که طاقت تحمل یه کبودی رو نداشتم.آروم و با لرزش گفتم:

    - منو ببخش مهراد. ببخش که طاقته تحمل یه کبودی رو ندارم.

    - حرف نزن.

    - ببخش که نمی تونم جلوی آه ها و اشکامو بگیرم.

    - ساکت شو . داریم می رسیم.

    - بهم بگو که منو بابت هر دفعه که ناراحتت کردم می بخشی.بگو

    - خفه شو آنا.

    این بار تن صداش رفته بود بالاتر. نمی تونستم بهش اینا رو نگم.گفتم:

    - اگه مردم به مامانم بگو که بابا رو بخشیدم.

    نتونست خودشو کنترل کنه و اشک از چشماش خارج شد.ادامه دادم:

    - اگه مردم...

    سرفه امانم رو برید.مهراد بغضش شکست و با اشک و فریاد گفت:

    - ساکت شو عشقه من.. ساکت شو نازنینم...آنای من این حرفا رو هیچ وقت نمی زنه.هیچ وقت غرورشو کنار نمی زاره و طلب بخشش نمی کنه. گریه نکن.

    بلاخره گفتم:

    - تا نمردم بهم بگو دوسم داری..بگو.

    - دوستت دارم. هزار بار دوستت دارم خانوم من.تنهام نزار.آقا سریع تر برو.آنا؟ آنا؟

    دیگه صدایی نمی شنیدم. احساس می کردم مردمو از تمام درد ها و هرچی که می خواست بعدش پیش بیاد راحت شدم.

    ******************************

    - فکر کنم. دستمو لمس کرد. صدامو می شنوه.

    - برو کنار.آنا؟

    نمی تونستم چشممو باز کنم.سایه یکیشون رو رو خودم حس کردم.

    - پرستو خانوم، لطفا دکتر رو صدا کنین.

    - گوهر خانم و خاله زری رو هم صدا کنم؟

    ذوق و دستپاچگی از حرف زدن هر دوشون مشخص بود.

    - نه. فعلا نه

    دستشو روی گونه ام حس کردم.صداشو کناره گوشم شنیدم که گفت:

    - باورم نمی شه بعد از چهل و هشت ساعت می تونم باهات حرف بزنم. حالت خوبه خورشید زندگیم؟

    سرمو تکون دادم.صدای باز شدن در و پر سر و صدا بسته شدنش اذیتم کرد. پرستار اومد تو اتاقو گفت:

    - انگار بلاخره بدون درد بهوش اومده.

    - بازم به آمپول بیهوشی و آرامبخش نیاز داره؟

    - نه. فکر نکنم. از دکترش می پرسم. این خانوم بلاخره باید با آقاش حرف بزنه.

    - ممنونم.لطفا به خانومی که بیرونه بگین داخل نیاد.

    - حتما.ولی شاید بهتر باشه در رو قفل کنین.

    - این کارم می کنم.

    صدای چرخیدن کلید توی قفل در توجهمو جلب کرد. یاد زمانی افتادم که از حموم اومدمو از ترسِ مهران در رو قفل کردم.
    مهران.. با آوردن اسمش آتش نفرت توی تنم شعله می کشید.چرا زنده بودم؟ اگه زور داشتم دستمو می بردم بالا می زدم توی سرم.
    چون کسی از کبودی نمی میره. اما من چرا درد داشتم؟

    - خانوم من چطوره؟

    چشممو باز کردم. صورت فرسوده و انگار چروک خورده اش خجالت زده ام می کرد. زیر چشماش گود رفته و موهاش به هم ریخته بود.
    سعی کردم جواب لبخند زیبا و دلنشینشو بدم اما نمی تونستم. دستشو گذاشت روی دستمو گفت:

    - سعی نکن کاری کنی عشقم. هیچ کی ازت انتظاری نداره.

    ولی خودم از خودم انتظار داشتم. من باید روی تخت بیمارستان می بودم ، وقتی که مهران داره می چرخه؟بلاخره گفتم:

    - مهراد.

    چشماش درخشید. به وجد اومد :

    - جانم؟ جانم زندگی من؟ تو جون بخواه. بگو تا دنیارو به پات بریزم.

    به سختی نفس عمیقی کشیدم و پراز صدا بیرونش دادم.گفتم:

    - چرا نمی تونم خوب نفس بکشم؟

    - عزیزم... استخوان دنده ات ترک برداشته بود. الان داره خوب میشه. چیزی نیست.

    اضافه کرد: توی این دوروزی که داشتی درد می کشیدی و من هیچ غلطی نمی تونستم بکنم یه چیزیو خوب فهمیدم...

    سکوت کرد. به سقف خیره شدم.گفت:

    - فهمیدم بدون تو نمی تونم نفس بکشم. تو هوایی هستی که من با اون زنده می مونم.

    نمی تونستم رضایتم و احساس سپاسم رو با خنده نشون بدم. و این ناراحتم می کرد. اشک گونه ام رو خیس کرد.گفتم:

    - بگو هیچ کی گریه نکنه.نمی تونم... نمی تونم مهراد.

    - باشه.. باشه

    اشکمو پاک کرد و از اتاق رفت بیرون.تک تک اومدن تو اتاق. از دیدن هیچ کسی احساس شادی نمی کردم. فقط با مهراد بود که حرف می زدم.
    اونم به زور.مامان گریه می کرد. گریه هاش ناراحتم می کرد. دیگه تحمل نداشتم. مهراد هربار که میومد و می رفت تذکر می داد.
    وقتی گریه هامو دید به خودش جرئت دادو با صدای بلند گفت:

    - لطفا برین بیرون گریه کنین و بعد بیاین تو. مامان تو هم همین طور.

    گوهرجون احساس گ*ن*ا*ه می کرد.همه مثل پروانه دورم می گشتن اما من فقط دیوارو نگاه می کردم. غروب شد. مهراد گفت که پدرجون و مهران از شرکت میان.
    از پرستار آرامبخش خواستم که بخوابم اما بهم نداد. با خنده گفت که اگه همینطور ادامه بدم می میرم.منم توی دلم گفتم: "چه بهتر"
    اما فکر مهراد از خواسته ام پشیمونم کرد.پرستار گفت:

    - اگه یکم دیگه درده کمر و دنده هاتو تحمل کنی خوب میشی. اینقدر دارو و قرص نخواه.

    توقع داشت که بخندم.اما من حتی نگاهشم نکردم.

    در باز شد و مهراد اومد تو.گفت:

    - خوبی آنا؟

    همون طور که به سقف خیره شده بودم سرمو تکون دادم.چاره دیگه ای جز آماده بودن نداشتم.پدرجون جای پدرم بود.
    اما پدری که با تربیت نادرست پسرش باعث این احساس کشنده من شده بود. از مامان شنیده بودم که همش مادر و پدر موثر نیستن.
    ذاته بچه هم اهمیت داره. پس لعنت به ذات خراب مهرانو و قرار داده مهرادو زندگیه بی ارزش من.وارد اتاق شدن.سرمو به نشونه جواب سلام تکون دادم.
    مهران اولش با خنده وارد شد اما وقتی حالمو دید خنده اش محو شد.وقتی اومدن بالای سرم.بادیدن قیافه نحس مهران نفسم گرفت.
    نفسم بالا نمیومد. به ضربه هر زوری گفتم:

    - آب...آب

    پدرجون با نگرانی نگاهم میکرد .مهران قبل از مهراد توی لیوان آب ریختو می خواست بهم بده اما ردش کردم.گفتم:

    - مهراد لـ....لطفا آب

    مهراد توی یه لیوانه دیگه آب ریختو کنار دهنم نگه داشت.

    *********************************

    - خوشحال نیستی؟ خوب شدی و دیگه درد نداری.

    پرستو ولم نمی کرد.همچنان حرف می زد.ادامه داد:

    - وقتی ترخیص شدی مامان زری اصرار کرد که ببرنت خونه خودت اما مهراد اصلا نمی زاشت.اصرار فراوون داشت که پیش خودش باشی.

    رومو از سقف برنمی گردوندم. به قول کیان که به شوخی گفته بود : " دنیات تو اون سقف خلاصه شده ." واقعنم دنیام مثل سقفی شده که هر لحظه
    ممکنه بریزه.پرستو بعد از جمع کردن وسایلم نشست کنارم. دستمو گرفتو گفت:

    - تو رو مثل خواهرم دوستت دارمو مثل کف دستم می شناسم. آدمی نیستی که ترحم و دلسوزی و گریه بخوای.آدمی نیستی که جوابه هیچ کیو ندی.
    کسی نیستی که توی روز یه بارم نخنده و حرف نزنه.

    دستشو گذاشت روی پیشونیم و موهامو نوازش کرد:

    - چه اتفاقی خواهرمنو به این روز انداخته؟چه اتفاقی تونسته خواهر قوی منو از پا در بیاره؟

    انگار بغض کرده بود. از دست پرستو به هیچ وجه ناراحت نبودم. پس چرا نمی تونستم حرف بزنم؟گفت:

    - بهت حق می دم که چون مامان زری تحمل غم و ناراحتی رو نداره باهاش حرف نمی زنی، ولی بدون آنا.. هر وقت خواستی
    حرف بزنی و آروم شی من هستم.

    سرمو چرخوندم طرفشو تبسم کوچیکی روی لبم سبز شد.

    ماشین جلوی خونه باغ ایستاد. دستامو گذاشتم رو شونه و دور بازو مهراد و گفتم:

    - ببخش که سربارت شدم.

    نگاهم کرد.گفت: بعد این همه مدت باهام حرف می زنی و اینو می گی؟ لطفا ناراحتم نکن.

    راه رو و خونه سرد بود. مهران وسایل هامو میاورد. با نگاه کردن بهش تنم می لرزید اما دیگه گریه نمی کردم. سرد شده بودم.
    مهراد داشت می رفت تو اتاق خودم که گفتم:

    - اگه میشه ببرم رو تخته خودت.

    نگاهم کرد لبخند زد:

    - چرا نشه؟ با کماله میل

    مستخدم اتاقو سریعا مرتب کرد. اتاقش سرد بود. انگار خیلی وقت بود که داخلش نرفته بود.مثل همیشه یه تخت سفید رنگ با روکش نباتیِ
    روش کناره اتاق بود که نور خورشید از طرف پنجره بهش می تابید. گرمای اتاقش و بوی تختش و هوایی که توی اتاقش بود رو دوست داشتم.
    حس می کردم که باید خوب از این فرصت که توی اتاقشم استفاده کنمو فیض ببرم.اما نمی دونستم چرا.

    *******************************

    صبح شده بود. دقیقا هفت روز بود که روی تخت خوابیده بودم. حس بدبختی می کردم.اصلا از سربار و یه تیکه گوشت بودن خوشم نمیومد.
    هیچ وقت تو عمرم این حس رو نداشتم. من باید به تنهایی از جام بلند می شدمو راه می رفتم. اگه می خواستم پس می تونستم.
    به راحتی روی تخت نشستم. قدم اول ساده بود. حالا باید با کمک دیوار می ایستادم. باید تنهایی این کارو انجام می دادم ، دیگه تکیه دادن
    به این و اون برای هرکاری برام بس بود. باید خودم می رفتم کارامو انجام می دادم. با گفتن همه این حرفا به خودم روحیه دادمو با لبخندی که
    حاصل از موفقیت بود ایستادم.عالی بود. دیگه سرگیجه نداشتم پس راه رفتن به نظر آسون میومد. رفتم جلوی آینه. اما برای دیدن کمرم باید ازش
    فاصله می گرفتم. دیوار رو ول کردم و آروم آروم ازش دور شدم. وقتی می گفتم می تونم پس واقعا می تونستم. عالی بود. بلاخره خندیدم.
    بلاخره دلم می خواست برای خودم کف بزنم. اولین پله برای برگردوندن زندگیم رو برداشته بودم. پیرهنمو دادم بالا و کمرم رو که مثله اولش شده بود
    رو تماشا کردم. لبخندم از روی تعجبم بود.تلفنو از روی میز برداشتمو به پرستو زنگ زدم.با چند بوق برداشت :

    - الو بفرمایین.

    سکوت کردم. حرف زدن و معاشرت برام سخت بود. گلومو صاف کردمو گفتم:

    - پرستو خوبی؟

    - ممنون. شما؟

    - آنا هستم.

    جیغ کشید و با خوشحالی گفت:

    - خودتی؟ عشقه من داره حرف می زنه؟اونم چی ، پشت تلفن با من؟

    گفتم:

    - لطفا بیا اینجا. به کسی نگو من بهت زنگ زدم. بهت نیاز دارم.

    - حتما. همین الان

    - زود.

    - روی چشــمم!

    روی تخت دراز کشیدم. باید با پرستو می رفتیم پیاده روی. با پرستو برام خیلی راحت تر بود.نیم ساعت بعد ، پرستو توی اتاقم بود.

    - خودمو کشتم تا گذاشتن بیام بالا. انگار جذام گرفتی. چه فامیل شوهر خوبی داری

    پوزخند زدم:

    - آره خیلی.

    - آنا تو مشکلت چیه؟

    - اول بریم بیرون.بعد بهت می گم.

    چشماش درشت شد.

    - چی ؟ تو نمی تونی راه بری. زنگ بزنم کیان یا مهراد بیان؟

    - اونا سر کارن. من دوست ندارم مزاحم کسی باشم.خودم می تونم.

    - آنا ناراحت نشو ولی داری دردسر درست می کنی.تو شکستگی دنده داشتی.

    - قبلا بهت گفته بودم امید و هدف همه چی رو درست می کنه.

    - آره گفته بودی ، نه ولی به همین زودی.

    - بهت نشون می دم.

    از جام بلند شدمو به راحتی اما با فشار به پاهام تا کنارش رفتم. ابروهاش رفته بود بالا و چشماش درشت تر از من شده بود.گفت:

    - بِراوو ، اکسلنت. لایک داری خانوم توانا.

    - حالا لطفا لباسمو از کمد بده تا بریم.

    رفت طرف کمدی که مهراد به تازگی توش لباسای منو گذاشته بود.در شو باز کرد. گفت:

    - کدومو می خوای؟

    - مهم نیست.

    برگشتو نگام کرد. همچین حرفی رو ازم بعید می دونست. گفت:

    - می خوای بریم پیشه روانشناس؟ حالت خوب میشه ها!افسردگی نمی گیری.

    - من افسردگی ندارم. من روحم خراش برداشته.. تو فکر می رمو به هر چی خاطره اس پناه می برم.

    پرستو که سعی می کرد منو خوشحال کنه گفت:

    - شعر آهنگ محسن یگانه رو می خونی؟ خیلی قشنگه. اما غمگینه.

    - متن پر معنا و غمگینش منو جذب می کنه.

    - آنا داری منو می ترسونی.

    - خودمم از فکر هام می ترسم. اما برای رسیدن به زندگی قبلیم باید از همین راه برم.

    - تو که زندگیه قبلتو خود به خود بدست میاری.کمه کمش تا یک ماه دیگه دوباره بر می گردی به همون آناشیدی که جمعه هفته
    قبل می خندید و شکلات می خورد.

    - خدا نکنه.

    - دیگه نمی تونم حرفای گیج کننده ترسناکتو بشنوم. باید از اول بگی چی شده. وگرنه من نمی فهمم.

    - می گم. من باید خودمو خالی کنم.

    - خب. این شد اونی که من می خوام.

    گوهرجون التماسم کرد که نرم اما من هوای بیرون به سرم زده بود. پرستو رو چپ چپ نگاه می کرد اما من به دیوار نگاه کردمو خیلی آروم گفتم:

    - برمی گردم. خیلی بهتر از قبل بر می گردم.

    - اگه بدتر شدی چی ؟ من جواب مهراد و چی بدم؟ نمی خوام بری

    - مامان. خودتونو ناراحت نکنین. من به این نیاز دارم.

    اولین بار بود که گوهرجونو مامان صدا می کردم. پرستو دستمو گرفت و با کمکش از خونه رفتیم بیرون. کافی شاپی که سره خیابون بود
    جای مناسبی بود. آروم آروم رفتیمو نشستیم اونجا.پرستو گفت:

    - چی سفارش می دی؟

    متوجه حرفش نشدم. به مردم خیره شده بودم. پرستو از جاش نیم خیز شد و روبه روی صورتم بشکن زد. برگشتمو نگاهش کردم.گفت:

    - اگه حرف نزنی حوصله ام سر میره.

    - اگه حرفامو بشنوی بهم حق می دی.

    - اول بگو بستنی می خوای؟

    - نه. گلوم می سوزه. برای حرف زدن باهات بهش نیاز دارم. من چایی می خوام.

    با تعجب نگاهم کرد :

    - دارن؟

    - چایی هرجایی پیدا می شه.

    - باشه.

    بلند شد و رفت که سفارش بده. وقتی برگشت گفت:

    - خب شروع کن. می شنوم.

    - برات می گم اما جزئیات رو نخواه. خودمم نمی تونم اونا رو یاد آوری کنم.

    - باشه. نمی خوام خسته ات کنم. تا اون جایی که یادمه تا قبل از این که مهراد بره دنبال کاراش تو خوب بودی. ازون به بعد چی شد؟

    نفس عمیقی کشیدم.گفتم:

    - معلوم نبود مهراد کِی بر می گرده.واسه همین با مهران افتادیم تو جاده.

    سرشو تکون داد بهم خیره شد.ادامه دادم:

    - توی راه ، مهران مست بود .توی یه جاده خاکی و زمین خلوت ایستاد و بهم حمله کرد...

    چشمم خیس شد.پرستو با حیرت گفت:

    - چی می گی؟

    چایی توی گلوم گیر کرد. پرستو از جاش بلند شد و آروم آروم زد به پشتم. چایی گلومو سوزوند و رفت پایین. پرستو نشست سر جاش و گفت :

    - ادامه نده. می تونم بقیه اشو حدس بزنم. فقط بگو اتفاق خاصی هم افتاد؟ منظورم اینه که کار به جاهای باریک کشید؟

    نگاهش کردمو ابروهامو دادم بالا:

    - نه. نتونستم بزارم پاشو از گلیمش دراز تر کنه. قبل از این که کاری کنه که بعدش خودکشی کنم با سنگ زدم تو سرش.
    نمی تونستم بزارم آینده امو خراب کنه.

    پرستو چشماشو به میز دوخت و دستاشو گذاشت روی سرش.گفت:

    - باورم نمی شه. وای خدای من. مهراد می دونه؟

    - فکر کردی چرا من این جوری شدم؟ واسه این که اگه بفهمه زندگیه قبلیمو از دست می دم. اگه بفهمه با هم داغون می شیم.واسه این که بهش دروغ گفتم.

    - اگه از کس دیگه ای بشنوه چی ؟ من مطمئنم که مهراد درک می کنه. اون تحصیل کرده است. می فهمه.

    - مهراد داغون می شه...

    - مهران اون شب زیاد نوشیدنی نخورده بود.چطور ممکنه؟

    با حیرت بهش خیره شدم. از چی حرف می زد؟ادامه داد:

    - مهران به نظر آدمیه که خیلی ساله که داره نوشیدنی غیر مجاز می خوره. این آدما با همین قدر نوشیدنی غیر مجاز مست نمیشن! چطور ممکنه...؟

    گفتم:

    - اون شب مهران فهمید که منو مهراد از تمام گند کاری هاش خبر داریم. فهمیده بود که ما می خوایم با هم ازدواج کنیم و فهمید که مهراد
    می خواد تو کارش پیشرفت کنه و ازش جلو بزنه.

    - مهران آدمه حسودیه؟

    - اون بیماره. اون یه روانیه کثیفه که به زندگی خوب و منافع کاری برادرش حسادت کرده. زندگی ما قربانی حسادت اون شده.

    - شاید ماجرای اون عکسا و اون پسره مازیار که خودشو هم کلاسیت معرفی کرده بود زیره سر مهران باشه.

    کمی فکر کردم. مهران اسمو فامیله منو می دونست.از خوشبختی منو مهراد راضی نبود. قطعا همه چی زیره سره خودش بود.

    پرستو به طرفم خم شد و دستمو گرفتو گفت:

    - آنا. ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه.تو نمی تونی تمام مدت با مهراد باشی و سایه مهرانو کنار زندگیت تحمل کنی.
    تو باید اونو از زندگیت بیرون کنی تا بتونی احساس آرامش کنی. باید به مهراد بگی.

    کمی فکر کردم.حق با پرستو بود . من نمی تونستم با دیدن چهره مهران خوشحال باشم. اگرم کنار مهراد باشم مهران بازم زندگیمونو خراب می کرد.
    باید به مهراد می گفتم اما الان وقته مناسبی نبود. باید صبر می کردم تا هم من و هم مهراد آماده باشیم.
    هوا عالی بود. مهراد روی تخت کنارم نشستو گفت:

    - امروز بهتری؟

    سرمو تکون دادمو همون طور که به آسمون خیره شده بودم گفتم:

    - امروز بهترم. حس می کنم دیگه خوب شدم.

    - خوشحالم آنا. خیلی خوشحالم که باهام حرف می زنی.

    - من احساس گ*ن*ا*ه می کنم.

    - چرا؟ چه گناهی؟

    - نمی تونم بگم.مجبورم نکن.

    - اگه فقط خنده اتو ببینم دیگه اصرار نمی کنم.

    دوباره سرمو به طرف پنجره برگردندمو گفتم:

    - نمی تونم.

    - امروز بریم هوا بخوریم؟

    - خوب می شه.

    - می تونم خوشحالت کنم؟

    دوست نداشتم جوابشو بدم.شونه هامو دادم بالا. در واقع امروز فرصت خوبی بود که بازم خودمو محک بزنم تا ببینم آماده ام یا نه.

    *********************************

    - این جا خوبه؟

    از پنجره ماشین یه رستوران سنتی بزرگ که پر از باغ و آلاچیق بود رو دیدم. سرمو تکون دادم. مهراد لبخند زدو گفت:

    - می دونستم دوست داری. الان یه صبحانه دبش باهم می خوریم.

    نشستم توی آلاچیق. مهراد با این که می دونست خودم می تونم راه برم کمکم می کرد. می ترسید که بازم درد دنده هام شروع شه.
    ولی خودم دیگه نه از درد می ترسیدم نه از چیز دیگه ای. فقط جدایی از مهراد و فهمیدن موضوع از ته قلب منو می ترسوند. نشست کنارم و گفت:

    - این جارو یادت نمیاد؟

    - نه.

    - چطور ممکنه یادت بره؟ ما اولین بار اینجا باهم غذا خوردیم.

    یادم اومد. اینجا اون نصف شب با هم کباب خورده بودیم.گفتم:

    - ببخشید. فکرم مشغول بود.

    - آنا چی شده؟ دکتر گفت که صدماتی یا درد هایی که کشیدی ناراحتو خسته ات کرده اما انگار مشکل دیگه ای داری.

    - نمی تونم بگم.

    نفسشو با صدا داد بیرون. گفتم:

    - منو ببخش که با رفتارم خسته ات می کنم.

    - این حرفو دیگه نشنوم. هر لحظه که با توام و می بینم که راحتی برام یه دنیا ارزش داره. اگه بخندی روزم روشن و رویایی می شه.

    یه تبسم یا خنده کوچیک چه عیبی داشت؟ چرا نمی تونستم یه خنده کوچیک تحویل کسی که تمام دنیام بود بدم؟
    برای این که بهش نشون بدم دیگه خوب شدمو خودم می تونم کارامو انجام بدم به طرفش خم شدمو کنارش نشستم.
    آلاچیق همه جاش بسته و کفش یه قالیچه بود. دستشو گرفتمو بوسیدم. بهش لبخندی زدم که با خنده ای که بعدش روی لبش سبز شد دلم به درد اومد.
    سرشو آورد جلو و خواست گونه امو ببوسه اما خودمو عقب کشیدمو گفتم:

    - الان غذا رو میارن.

    سرشو تکون دادو به گل های فرش خیره شد.

    موقع برگشت بهش گفتم که خودم می تونم راه برم. اولش باور نکرد ، اما با پافشاری من گذاشت که تا ماشین برم. برام راحت بود.
    راه رفتن ساده که سخت نبود. نشستم تو ماشین و بهش گفتم:

    - میشه اینقدر نگرانم نباشی؟

    - نه نمیشه.

    سرمو به طرف پنجره برگردوندمو بیرونو تماشا کردم.امروزم نتونستم بهش بگم. ولی فردا روزی بود که حقایق رو برملا می کردم.
    نمی دونستم با فکر کردن به فردا بخندم یا گریه کنم.

    ****************************

    ساعت 6 صبح طبق عادتم از خواب بلند شدم. همه خواب بودن.ساعت هفت تک تک بیدار می شدنو می رفتن سر کار.از جام بلند شدم.
    مهراد کنار تخت ؛ روی زمین خوابیده بود. خیلی آروم وسایلمو جمع کردمو رفتم حموم. امروز یه روز سرنوشت ساز بود پس باید انرژی اضافه میداشتم.
    وقتی اومدم بیرون مهراد تو اتاق نبود.لباسامو پوشیدم. انگار حالم بهتر شده بود چون دلم می خواست به انتخاب خودم لباس بپوشم.
    اما دستم سمته لباسای رنگ روشن نمی رفت.یه شلوار غواصی مشکی پوشیدمو یه تونیک جیگری. موهامو که خیس بود رو جمع کردمو روش
    یه روسری ساتن مشکی گذاشتم. جلوی آینه ایستادم. به آرایش نیاز داشتم؟ من که روزای عادی هم آرایش نمی کردم پس غلط می کردم اگه دستم
    سمته رژ جیگری می رفت. حوصله هیچی رو نداشتم اما توی آینه به خودم لبخند کجی زدم.
    در رو باز کردم. همه توی آشپزخونه بودن؛ باید از پله ها میرفتم پایین .سرم گیج می رفت. ایستادم تا حالم بهتر شه.

    - مطمئنی خوبی؟

    برگشتم. اون حیوون پشتم ایستاده بود.سرمو گرفتم بالا و از پله ها رفتم پایین. پشت سرم راه افتاد و گفت:

    - اگه بخوای همین طور ادامه بدی همه می فهمن.

    برگشتمو گفتم:

    - برام مهم نیست. تا چند روز پیش مهم بود اما دیگه نیست.

    - می خوای چیکار کنی؟ بری بگی مهران بهم...

    - خودم می دونم با تویه کثیف چیکار کنم.

    - دیگه داری پاتو از حدت فرا تر می زاری.

    - خسته ام نکن. کاری نکن جیغ بکشم.

    - دوروز مریض بودی همه دورت گشتن، هوا برت داشته؟

    - خفه شو.

    سرعتم رو زیاد کردمو رفتم تو آشپز خونه. سرشون پایین بود و داشتن غذا می خوردن. چند تا سرفه کردم.
    مهراد با دیدنم قاشق از دستش افتاد و با چشمای بزرگ شده و خنده از جاش بلند شد.پدرجون گفت:

    - دخترم بیا بشین. جات خیلی خالی بود.

    مهراد همون طور که ایستاده بود ؛ یه صندلی برداشتو برام کنار خودش جا باز کرد. با حرکت چشم و همون خنده دلنشینش اشاره کرد که بشینم.
    گوهرجون که انگار بعد چندسال منو دیده باشه بهم لبخند می زد. مهران که خیلی بدخلق شده بود اومدو بدون سلام نشست پشت میز.
    برای خودش چایی ریختو شروع کرد به خوردن.پدرجون گفت:

    - صبح تو هم بخیر پسر.

    مهران با کج خلقی جواب داد:

    - صبح بخیر پدر

    همه بلند شدن که برن دنبال کارشون.دویدمو رفتم تو اتاق خودم. مانتو و شالمو برداشتمو پوشیدم. رفتم پایین و به مهراد گفتم:

    - منو تا یجایی می رسونی؟

    با خوشحالی گفت:

    - آره. کجا می خوای بری؟

    - نمی دونم. پیاده روی، بعدشم میرم یه سر به مامان می زنم.

    - حتما. چرا که نه؟

    توی راه. دنبال حرفی می گشتم تا سر صحبت از اون شبو باز کنم اما تا اومدم حرفی بزنم اون گوشیه کوفتیش زنگ خورد. برش داشت و گفت:

    - سلام مهران.

    .....

    - خــوب.کاری داشتی؟

    حاضر بودم شرط ببندم که زنگ زده بود تا من حقیقتو برای مهراد تعریف نکنم. نمی فهمیدم که مهران داره در مورد چی با مهراد حرف می زنه
    که صحبتشون تموم نمی شه. وقتی مطمئن شدم که حرفاشون ادامه داره به مهراد اشاره کردم که همین جا پیاده می شم.
    زیر لب خداحافظی کردمو از ماشین پیاده شدم.

    *************************

    - مامان توروخدا این طوری نکن.

    - پس چیکار کنم؟ آنا اینقدر نگرانت بودم که داشتم می مردم.

    با اخم نگاهش کردم.گفت:

    - خب الان که دیدمت دارم جبران می کنم.

    سرمو انداختم پایین و به غذاهای خوشمزه ای که روی میز بود نگاه کردم.مامان گفت:

    - آناشید ، داری منو بیشتر نگران می کنی!

    - چرا؟

    - دیگه نه می خندی و نه حرف می زنی.

    پرستو با خنده اومد تو آشپزخونه و گفت:

    - خاله زری جونم ؛ اصلا به دلتون بد راه ندین. خودش درست می شه.

    پرستو انگار می خواست منو ازین حال در بیاره.دستمو کشید و برد داخل پذیرایی. نشستیم روی مبل.گفت:

    - یادت میاد؟ به زور از مامانم اجازه می گرفتم که بیام خونتون و باهم درس بخونیم؟

    سرمو تکون دادم. ادامه داد:

    - همیشه دختر درس خونی بودی و درس خوندن با تو بهم کیف می داد، از همون اول همیشه مراقبم بودی.

    با لبخند نگاهش کردمو سرمو تکون دادم. گفت:

    - قبلا با هزار گریه و لج میومدم خونتون ،اما الان به مامانم گفتم: دارم میرم خونه خاله زری، آنا اومده!

    نتونستم جلوی خودمو بگیرمو پوزخند زدم.مامان اومدو به جای من روی سره پرستو دست کشید.پرسیدم : چرا؟

    - چون پرستو تونست لبخند رو به دخترم هدیه بده.

    پرستو دستشو گذاشت رو سینه اش و خم و راست شد.می خواستم برگردم خونه باغ که مامان خیلی تهاجمی گفت:

    - تو چرا همه اش خونه ی مهراد می مونی؟چرا نمیای خونه خودت؟ اینجا هنوز خونه ی توئه. وقتی عروسی کردین می تونی بری.

    پرستو اومدو به جای من گفت: من جوابشو بگم؟ سه دلیل داره..

    مامان سرشو به علامت مثبت تکون داد.پرستو ادامه داد:

    - یک ، آقا مهراد دوست دارن همسرشون پیششون باشه. چون ایشون عادت ندارن هرچی که به سختی بدست آوردنو راحت از دست بدن.

    خندیدم. اما مامان با عصبانیت نگاهش می کرد.گفتم:

    - مامان، جدیدا حقیقت به جای تلخ ،خنده دار شده!

    پرستو ادامه داد:

    - داشتم می گفتم.دو ، گوهرجون که به عبارتی مادر دوم آنا باشن ؛ علاقه شدیدی حتی بیشتر از پسرشون به آنا پیدا کردن.
    به حدی که بدون این دختر گل افسردگی گرفته و گوشه گیر خواهند شد.

    ابروی مامان رفت بالا.گفتم:

    - پرستو دیگه مبالغه نکن.حالا که دیگه پدرجون اومده به من احتیاجی نیست.

    پرستو که انگار وکیلی باشه که بخواد از حقش دفاع کنه گفت:

    - چرا .هست. خیلی هم هست. اگه همون بلایی که سر تو اومد ، سر شوهرش میومد این همه قشقرق به پا می کرد؟
    قطعا این طوری که تورو دوست داره و نگرانته به پدرجون همچین حسی نداره.

    - پشت فامیل شوهرم غیبت نکن.

    پرستو خندید و گفت:

    - وحالا دلیل سوم ، اینه که اون جا خیلی به آنا می رسن و توجه دارن که دیگه آنا سلیقه اش نمی کشه بیاد این جا.

    بی اراده خندیدم. مامان که هم خنده اش گرفته بود هم عصبی بود جارو رو برداشتو گفت:

    - الان حساب هر دوتونو می رسم. هنوزم مثل بچگی هاتون شیطونین.

    تلفن خونه زنگ خورد. مامان هل شد و رفت سمت تلفن. همون لحظه گفت:

    - کیان همچین موقعی زنگ نمی زنه. پس کی میتونه باشه؟

    داشتم چاییمو سر می کشیدم که متوجه مامان شدم که گفت:

    - پسرم مهراد تویی؟

    ......

    - باشه ..همین الان.

    روبه من کردو گفت: مهراده. بیا باتو کارداره. مگه خودت گوشی نداری؟

    سرمو به علامت نه تکون دادمو رفتم تا گوشیو بردارم. گفتم:

    - الو. سلام عزیزم.

    داد کشید: کجایی؟

    هل شدم.گفتم:

    - چت شده؟ به تلفن خونه زنگ می زنی بعد می پرسی من کجام؟ فکر کن ببین به کجا زنگ زدی ، بعد با من حرف بزن.

    از دادی که کشید خیلی ناراحت شده بودم. شایدم یکم زود رنج شده بودم اما حق اینو نداشت سرم بیخود داد بکشه.
    حالا به هر دلیلی که عصبی بود.داشتم گوشیو قطع می کردم که با داد و فریاد و همون صدا گفت:

    - قطع نکن. کارت دارم.

    - چیکارم داری؟

    - دارم میام دنبالت. باهات حرف دارم.

    جمله باهات حرف دارمو یه جوری گفت.منم با آرامشم گفتم:

    - اتفاقا منم یه سری حرف راجع به داداشت دارم. زود بیا.

    قبل از این که صداش بازم گوشمو کر کنه گوشیو قطع کردم.کیفمو برداشتم. خدافظی کردمو داشتم می رفتم که پرستو اومد دم در و گفت:

    - مهراد چرا عصبی بود؟

    - من چه می دونم.

    پرستو خیلی آروم حرف می زد.گفت:

    - نکنه قبل از این که تو بهش جریانو بگی مهران بهش گفته؟

    ترسیدم.دستام یخ کردن. اصلا به این فکر نکرده بودم که مهران هم خیلی راحت می تونه قضیه رو برعکس جلوه بده.
    مهراد هم که خیلی رو این مسئله حساس بود.

    - مهران می دونست که می خوای همه چیو بگی؟

    با گیجی و سردرگمی سرمو تکون دادمو صدای بوق ماشینه مهراد؛ تنمو لرزوند. پرستو با ناراحتی نگام کردو بغلم کرد.

    نشستم تو ماشین.بی وقفه گفت:

    - دیگه کجاها رفتی؟ حواست غیره من پیش کیاست؟

    - حرفتو رک و راست بزن. می دونم می خوای بگی مهران بهت چی گفته اما بدون همه چیو بد جلوه...

    پرید وسط حرفمو داد کشید:

    - خودم می دونم از حرفاش و اون قضیه چی برداشت کنم.خودم همه چیو تا تهش فهمیدم.

    - چیو؟ چیو فهمیدی؟ بگو تا بدونم. اما قبلش بزار منم هر چی که می خواستم امروز بگمو الان بگم. بگم که چرا به این روز افتادم.

    - نخیر. می دونم می خوای چی بگی

    جیغ کشیدم: حتی نمی تونی حدس بزنی چی می خوام بگم. مهران داره بازیت میده. من می خوام همه چیو برات تعریف کنم.من از پله ها نیفتادم مهراد.

    - دیدی؟ دیدی؟ می دونستم می خوای بازم دروغ بگی.

    - من دروغ نمی گم...

    - نمی خوام بشنوم. حرف نزن.

    با جیغ و فریاد گفتم:

    - قبلا بهت گفته بودم که کاری نکن بعدش پشیمون بشی. اینبار راه برگشتی نیست مهراد. اینبار حرفات سنگین تر از قبله.

    - قضیه قبلا رو پیش نکش که امروز فهمیدم همش حقیقت بود و تو همه چیو برعکس کردی.همه چی زیر سر خودته.
    من برات کافی نبودم که رفتی سراغه برادرم؟

    سرم به جای من فریاد می کشید.گفتم:

    - چی؟مهران چی تحویلت داده؟

    - حقیقتو. ازش تشکر کردم که چشممو باز کرد. هزار بار ازش ممنونم.

    - مهراد. حرفاتو امروز نشنیده می گیرم. می فهمی داری چی می گی؟ حرفات سنگینه و تقاص سختی داره!
    اگه به منطق و منو خودت فکر نمی کنی به خدا فکر کن که با این تهمتی که زدی چه بلایی سرت میاره.تهمت جزای بدی داره. خدا می زنه تو کمرت.

    - آها. می زنه تو کمرم؟ آره؟ اون وقت با تو کاری نداره که به برادر شوهرت...

    نمی خواستم بشنوم. گوشمو گرفتم. ناگاه اشک از چشمم سرازیر شد.با التماس گفتم:

    - بس کن. داری منو با حرفات آتیش می زنی. بس کن.

    - دیدی؟ روش تو همینه. کاری می کنی آدم دلش برات بسوزه

    دستمو از روی گوشم برداشتم.اشکامو پاک کردمو صاف توی چشماش زل زدم. سعی کردم قوی و مصمم باشم.در حالی که سعی می کردم صدام نلرزه گفتم:

    - حالا بگو. تعریف کن داداشت چی گفته. از کدوم کاراش تعریف کرده؟

    مثل دیوونه ها و قاه قاه زد زیر خنده :

    - هاهاها. کمی خندیدیم. فکر کردی اینجوری می شه؟ خیر خانوم. همین الان می ریم تا مشکلو حل کنیم.

    - کجا می ریم؟

    - می ریم خونه باغ تا اگه پدر و گوهرجون پرسیدن چرا جدا شدین ؟ جواب صریحی داشته باشیم. البته امیدوارم هیچ وقت همچین
    موقعیتی پیش نیاد که ما با هم بخوایم کاری انجام بدیم. همین جدایی برام کافیه.

    دلم شکست :

    - حرفات یادم نمی ره. منم امیدوارم هیچ وقت پشیمون نشی.

    پوزخند زد و گفت:

    - نه. مطمئن باش. جاده یک طرفه اس. تصمیمو گرفتم.هیچ کدوم از حرفای من نباید از یادت بره. بعد من برو با همونایی که وقتی کناره من بودی
    بهشون فکر می کردی. خوب شد اومدی پیش مهران تا من بشناسمت.

    انگار غم عالم تو دل من بود.شیشه رو کشیدم پایین و سرمو برگردوندم. می خواستم هوا بخورم.
    بلاخره که می بایست یجوری این اشکارو بریزم.آه خدای من.

    ****************************

    رسیدیم خونه باغ. همه خونه بودن. از ماشیناشون معلوم بود. مهراد در ماشینو قفل کردو دوید طرف در شیشه ایه سالن اما من نمی تونستم همراهش بدوم.
    نه حالم سره جاش بود ، نه نای راه رفتن داشتم. مهراد راه رفتشو برگشتو مچ دستمو محکم گرفتو کشید.
    همون طور که داشت با قدرت منو سمت در می کشید گفت:

    - حالا دلیله کاراتو می فهمم.بیا که دیگه نازت خریدار نداره.

    ایستاد و روبه من کرد. یهو داد کشید :

    - راه بیا.

    مچ دستم که انگار داشت کنده می شد رو نگاه کردم. گفت:

    - نه نمیشه. این دردی که داری می کشی در عوض درده من هیچی نیست.راه بیا.

    در شیشه ایو باز کردو منو مثل کسی که در شآن آدم نباشه پرت کرد تو. درو با صدا بست. گوهرجون و پدرجون و مهران سر جاشون ایستادن.
    مطمئن بودم مهران قضیه رو برعکس جلوه داده.به صورتش زل زدم. مثل آدمای مظلوم و نجیب بهم زل زده بود.گفتم:

    - کار خودتو کردی. موفقیتتو بهت تبریک میگم

    پدرجون اومد جلو و گفت:

    - آناشید. به من گوش کن و بگو هر چی شنیدیم حقیقت داره؟

    مکث کردم. اگه می گفتم نه ، چی می شد؟ مهران به راحتی قبول می کرد که داشت بهم تجاوز می کرد و مهراد ازم عذر خواهی می کرد و
    خوشبخت می شدیم؟مثل تو قصه ها؟ قطعا همچین اتفاقی به این آسونی نمی افتاد. پس چی می خواست بشه؟
    من مردی که به راحتی اعتمادشو نسبت بهم از دست میده و بهم خیلی راحت تهمت می زنه رو می خواستم چیکار؟
    من با کسی که با نفرت بهم نگاه می کنه و بهم لقب فاحشه می ده می تونستم خوشبخت بشم؟ تو چشمای پدرجون نگاه کردمو گفتم:

    - اگه بگم مهران دروغ گفته و همه چی برعکسه چی میشه؟

    پدرجون سکوت کرد. به تک تکشون نگاه کردم. مهران با چشمای درشت شده نگاهم می کرد. گوهرجون دستشو گذاشته بود روی دهنشو با حیرت
    بهم زل زده بود. سرمو چرخوندمو مهرادو که پشت سرم ایستاده بود رو نگاه کردم. آروم تر شده بود اما اخم بزرگی صورتشو که قبلا مثل
    فرشته ها می دیدم ، پوشونده بود.روبه مهراد گفتم:

    - چی میشه اگه بگم مهران دروغ گفته و اون قصد داشته بهم تجاوز کنه؟ کدومتون باور می کنه؟

    توی سکوت نگاهم می کردن.صدامو بردم بالا و داد زدم:

    - همه چی مثل اول میشه؟ مهراد؟ فکر می کنی اگه بگم ،نه ؛ باهم خوشبخت می شیم؟ مثل قبل؟ هرگز این اتفاق نمی افته. همه چی خراب شد...

    مهراد داد کشید:

    - من اینو ازت خواستم؟ فقط بگو آره یا نه؟

    پدرجون ملایم ترش رو توضیح داد:

    - آناشید. قبول داری که به مهران پیشنهاد دادی که باهم باشین ؟

    گیج شدم. به مهران نگاه کردم. گفت:

    - اونجوری نگام نکن که انگار باید تا آخرش ساکت می موندم. همون شب بود که خواستی منو ببوسی و تصادف کردیم.

    با دست جلوی دهنمو گرفتم.افتادم روی سرامیک.مزه کف رو توی دهنم حس می کردم.الان وقته صرع نبود. مهراد با افتادنم جا خورد و خواست
    بیاد سمتم که گفتم:

    - با این که بهت خ*ی*ا*ن*ت کردم هنوزم بهم فکر می کنی؟ نه بابا علاقه! خدای عشق!

    به مسخره خندیدمو با اون حال زارم روبه پدرجون گفتم:

    - آره. قبول دارم.من بودم. من هر پسری رو دوست داشتمو مهراد برام اسباب بازی بود. من آدمی بودم که وقتی کنارش بودم
    به هر کی فکر می کردم. آره من..

    گوهرجون با گریه گفت: دخترم.. راستشو بگو. من باور می کنم. می دونم تو گناهی نداری.

    مهران گفت:

    - مامان.به کاراش اعتراف کرده دیگه چی میگی؟

    مهراد با عصبانیت وحشتناکی گفت: مهران راست می گه. این خانوم اقرار کرده که کاره خودش بوده. دیگه حرفی می مونه؟

    گفتم: نه. دیگه حرفی نمی مونه. من مقصر همه چی ام...

    به زور از جام بلند شدمو درحالی که پاهام می لرزیدن گفتم:

    - ولی اینو بدون آقا مهراد. این راهی که داری میری دیگه برگشتی نداره. همون طور که خودت گفتی جاده یک طرفه اس.

    - من تابحال کسی رو مثله تو ندیدم.توی عمرم دیگه هرگز نمی خوام ببینمت.

    شونه هامو انداختم بالا و با خونسردی گفتم:

    - منم میلی به موندن تو این خونه ندارم.

    پدرجون گفت: باید از همون اول می فهمیدم که مار تو آستینم پرورش می دادم.باید از همون روزی که تورو تو بغل مهران دیدم می فهمیدم...

    لبخند کجی زدم. آه مهران. باید خوشحال باشی که نقشه ای که از خیلی وقت پیش روش کار می کردی بلاخره گرفته!
    در حالی که تمام تنم می لرزید آهسته آهسته به طرف راه پله رفتم تا برم تو اتاقمو وسایلمو بردارم.گوهرجون با گریه اومد سمتمو خواست کمکم کنه
    که برم بالا اما پدرجون گفت: گوهر برگرد. دیگه ما کسیو به این اسم نمی شناسیم.

    گوهرجون کنار نرده افتاد روی زمینو روی پله اول نشست.درحالی که می زد تو سره خودش گفت:

    - همتون زود قضاوت کردین. خدا می زنه تو کمرتون.دخترمو نابود کردین.

    مهراد که با ناباوری تماشاگر ماجرا بود گفت:

    - بس کن مامان..همه چی تموم شد. من اشتباه بزرگی تو زندگیم مرتکب شدم. که حالا داره رفع می شه.

    شک رو تو صداش می شد تشخیص داد.خودشم دودل بود که من راست می گفتم یا مهران ،اما حرفای پدرجون قانعش کرده بودن.لعنت به تو مهران.
    من چرا داشتم سنگشو به سینه می زدم؟ من که از ماجرا بیرون شده بودم! رسیدم به اتاقم. چمدونمو برداشتمو همه چیو ریختم توش.
    ولی حتی یک کدوم از لباسایی که برام خریده بود رو توش نزاشتم. کفش سفید ورنی که برام خریده بود رو گذاشتم روی تخت. با حسادت بهش نگاه کردم.
    اولین چیزی بود که برام خریده بود.چه قدر اون موقع خوشحال بودم! چرا به گذشته خودم حسادت می کردم؟ مهراد تو با من چیکار کردی؟پوزخند زدم.
    اون کفش ورنی رو هم گذاشتم تو چمدون ، تنها چیزی بود که میخواستم به یادگار ازش بردارم. لباسای دیگه ام خونه خودم بودن.
    چمدونو قفل کردمو برای بار آخر به اتاقم خیره شدم. تو هر گوشه اتاق با مهراد خاطره داشتم. انگار مهراد همه جا نشسته بود و بهم می گفت:
    "چرا این کارو کردی؟" اما دهنم قفل می شد و نمی تونستم بگم "همه چی زیر سر مهرانه". شاید می تونستم ، بدون مهراد زندگی راحت و بی دردسری
    داشته باشم.شاید این طوری هردو راحت تر بودیم. اما من حق نداشتم واسه هردومون تصمیم بگیرم.اما چرا؟ مهراد تصمیم خودشو گرفته بود.

    زدم توی سر خودمو گفتم:" آناشید. الان وقته توّهم و گریه نیست. فقط گورتو ازین خونه نفرین شده گم کن."

    درو باز کردمو رفتم پایین. مهران با تعجب نگام می کرد. فقط کم مونده بود بیاد جلوم و بگه "اگه می ذاشتی اون شب کارتو تموم کنم ؛ کار
    به این جاها نمی کشید." لبخند زدم. وضع من این بود. رفتم طرف پدرجون.خواستم دستشو ببوسم که دستشو کشید و گفت:

    - دختر تو چه رویی داری؟ چرا نتونستم از اول بشناسمت؟ از خونه ام برو بیرون.

    بغض گلومو فشرد. رفتم طرف گوهرجون. دستشو گرفتم تو دستمو بوسیدمش. رفتم تو بغلشو گفتم:

    - ببخشین که براتون دختر خوبی نبودم. ببخشین که نتونستم محبت ها و زحماتتون رو جبران کنم.

    درحالی که از گریه هق هق می کرد گفت:

    - تو مارو ببخش که بهت تهمت زدیم. برو و با اون دل پاکت برای بخشش پسرام دعا کن.

    گونه و بازم دستشو بوسیدم.گونه ها و دستمو غرق ب*و*س*ه کردو همه مونو به خدا سپرد. خداحافظی کردمو وقتی داشتم از کنار مهراد رد
    می شدم، به آرومی گفت:

    - فکر نمی کردم به این راحتی تمومش کنی.

    منم گفتم:

    - منم فکرشو نمی کردم بزاری به این راحتی تموم شه.

    در شیشه ایه سالن رو باز کردمو از کنار گل ها چمن های سبز خونه رد شدم. از در اصلی خارج شدمو برگشتم و به اون عمارت چشم دوختم.
    همون لحظه تو دلم قسم خوردم هرگز به اون جا برنگردم.اما یه حسی بهم می گفت هر شب کابوس اینجارو می بینی.
    

    زنگ خونه رو زدم.کیان اومد پشتهآیفون و گفت: بله؟

    گفتم: منو نمی شناسی؟

    خندید و گفت: اِ تویی؟ بیا تو.

    در رو باز کرد. رفتم تو حیاط.کیان اومد رو تراس و گفت: حال خواهرم چطوره؟

    سرمو تکون دادم. حالا سبک شده بودمو انگار مدت زمانی که حرف نمی زدمو می خواستم جبران کنم. خندیدمو گفتم: خیلی خوبم.

    کیان خندیدو گفت: می دونی چقدر خوشحالم که خوب و خوشحال می بینمت؟

    - می تونم حدس بزنم.منم دلم برای اون روی خودم تنگ شده بود.

    هرچند می دونستم این خنده های ظاهری دیگه دوامی نداره.خم شد و لپمو کشید. گفت: همیشه همون خواهر پرروی خودمی.

    گفتم: مامان نیست ناهار بخوریم؟

    - نه. رفته خونه همسایه. بیا بالا. داشتم ناهار می خوردم. با مهراد اومدی؟

    لبخندم محو شد. نمی شد اون خاطره و گذشته ی لعنتی از یادم بره. اشک تو چشمم جمع شد.گفتم:

    - نه. خودم اومد.

    - آنا چیزی شده؟

    - آره.

    - چی شده؟

    دستشو گرفتمو گفتم: می ریم بیرون؟

    با اخم ظریفی نگاهم کرد. گفتم: بریم بیرون که برات تعریف کنم. بلاخره که باید بهت بگم. چه بهتر که خودمو پیشت خالی کنم.

    کیان با نگرانی رفت تو اتاقشو چند دقیقه بعد با لباس بیرونش برگشت. کفششو پوشید و گفت: بریم.

    با هم از خونه بیرون رفتیم. دستشو گرفتمو گفتم:

    - قول بده با حرفام عصبی نشی و تا تهشو گوش کنی. ناراحتم نکن.

    سرشو تکون داد. رفتیم توی پارک.همه چیو براش تعریف کردم. داشت دیوانه میشد. کاراش و خوردن خشم و غیرتش منو هم دیوانه می کرد.
    دو ساعت تمام روی صندلیهپارک نشسته بود و تو این دو ساعت اندازه دو سال سختی کشید.با گریه گفتم:

    - داداش. داداش، به خدا اگه می دونستم اینجوری می کنی هیچ وقت تعریف نمی کردم.

    - یعنی تو به خاطر اون کثافت روی تخت بیمارستان بودی؟ از خونه انداختنت بیرون؟ چطور تونستن؟ آنا با تو چیکارا کردن؟

    دستشو برد بالا و زد تو سر خودش. فکر کردم الانه که بیفته و بمیره از سر درد. بازم کوبید تو سر خودش و گفت:

    - من کجا بودم؟ من چیکاره بودم؟ من برادرم؟ همش تقصیر منه که مراقبت نبودم. من که به اون مهراده عوضی اعتماد کردم و تورو بهش سپردم.

    - داداش. کیان توروخدا. جون من این طوری نکن.

    - چطورتونستی به من هیچی نگی؟ چطور ساکت شدی؟

    - کیان...

    - چرا ساکت موندی؟ چرا بهم نگفتی تا اون خونه رو روسرشون خراب کنم؟

    - کیان...خواهــ...خواهش می کــ..

    هق هق و گریه نمی ذاشت حرف بزنم.کیان داد زد. شانس آوردیم پارک خلوت بود. گفت:

    - گوشیتو بده. می خوام با اون مهراده آشغال حرف بزنم. بگم چطور تونست به تو، به خواهره من ، به کسی که من عشق و تو چشماش
    می خوندم، همچین تهمتی بزنه.

    - کیان. اینا رو نگفتم که تو این طوری کنی.

    - پس چیکار کنم؟ وایسمو ببینم که با خواهرم چیکار کردن؟ تماشا کنم؟ گوشیو بده بهم

    - با کارات حالمو بدتر می کنی.

    - گفتم بده. نمی دی؟ خودم شماره اشو داشتم.

    توی گوشیش دنبال شماره مهراد می گشت. چند وقت پیش گوشیش خراب شده بود و کل شماره های گوشیش حذف شده بودن.گفتم:

    - گوشیم خیس شد. موبایل ندارم.

    سرشو انداخت پایینو به زمین خیره شد.گفتم:

    - به مامان چی بگم؟ دق می کنه.

    - هیچی نگو. بگو دعوا کردین و می خواین جدا شین.

    جداشیم؟ به این فکر نکرده بودم.پوزخند زدمو با گریه گفتم:

    - ما می خواستیم عقد و عروسی رو باهم بگیریم.

    خندیدم.ادامه دادم: آره. برای صیغه باید چیکار کنم که جداشیم؟

    کیان هنوز عصبانی بود.با اخم بهم نگاه کرد:

    - شانس آوردیم که هنوز صیغه این. باید باطل بشه.

    دست کیانو گرفتمو گفتم:

    - نه. باطلش نکن. بزار خودش بره و باطلش کنه. بزار خوده مهراد بره.

    - نمی تونم معنیه انتخاب و کاراتو بفهمم.

    - من ترجیح دادم مهراد حرفای مهرانو باور کنه و تو جهالتش بمونه. من تشخیص دادم نمی تونم با این آدم خوشبخت بشم.

    - کار بهتری کردی. خوب کردی که اومدی.

    کیان آرومتر شده بود. توی راه برگشت برام یه گوشی مثل همون قبلی که داشتم خرید. دلم می خواست بغلش کنمو ازش بابت
    اشتباهم و این که ناراحتش کردم عذر خواهی کنم.ولی اونقدر عصبی بود که حوصله هیچ چیو نداشت. ای کاش می تونستم بگم هنوزم
    مهراد رو دوست دارم و اصلا به خاطر این که بهش جواب مثبت دادم پشیمون نیستم.

    رفتم تو اتاقم. دلم واسه اتاق قدیمیم تنگ شده بود. نشستم روی تخت نرمم و سرمو به دیواری که همه جاش جای چسب برنامه های مدرسه
    و امتحاناتم بود تکیه دادم. یاد دانشگاه افتادم. اصلا حوصله درس خوندن و یه ترم دیگه رو نداشتم.

    شماره ناشناس بود. گوشیو برداشتم.انگار مهراد بود.گفتم:

    - الو..

    - آنا منو ببخش. اشتباه کردم. آنا من اینجا دارم می میرم...

    - مهراد؟ دیگه به من زنگ نزن.

    صدای خنده یکی از پشت تلفن بلند شد. مهراد گفت:

    - صبر کن.آره ، گذاشتم رو آیفون.

    خنده هاشون وحشیانه و ترسناک بود. همونی که از پشت می خندید اومد جلو و از پشت گوشی گفت:

    - خانم آناشید. خیلی راحت سر کار میری.اسکل شدی. مهراد بخند.کم پیش میاد آنا رو بشه سر کار گذاشت.

    مهراد گفت: مهران بسه دیگه . الان شکمم درد می گیره بس که خندیدم. همین که گریه کنه کافیه.قطع کن.

    مهران صداشو تغییر داد و بهم گفت: آنا لطفا منو ببخش. مطمئنی دیگه راهه برگشتی نیست؟ خوب گشتی همه جارو؟

    جیغ کشیدم و یهو از خواب پریدم. بالشتم خیس بود. لحافو کشیدم روی سرمو از ته دلم زار زدم.

    - چی شده؟ بازم خواب بد دیدی؟

    صدای کیان بود.گفتم:

    - چراغو روشن نکن.

    - باشه.

    چراغ خواب رو روشن کردو نشست کنار تختم.با گریه گفتم:

    - کیان منو ببخش.ببخش که اذیتتون می کنم.

    - هیــــــــش.ساکت باش.

    - مامان کجاست؟

    - داره دعا می خونه.

    - ساعت چنده؟

    - چهار صبح.

    - کیان چرا پشت هم کابوس می بینم؟

    - می خوای بریم پیش دکتر؟ الان یه هفته اس که ادامه داره.هرشب یه کابوس می بینی؟

    سرمو به چپ و راست تکون دادم. فرق داشتن. هرشب یکی شون اذیتم می کردن.هرشب منو می کشتن و دوباره زنده می کردن.
    کیان لحافو از روی صورتم کشید و اشکامو پاک کرد.

    - بخواب آنا. قول میدم که خواب بد نمی بینی؟

    - قول می دی؟ تظمینی؟

    - آره.می دونم چجوری خوابت می بره.

    رفتم کنار تر و روی تختم دراز کشید و منو کشید تو بغلش. گریه ام بیشتر شد. روی موهامو بوسید و گفت:

    - بخواب عزیزم. بخواب خواهرم. قول مردونه میدم حالا هیچ کی باهات کاری نداره. جرئت دارن بیان. حسابه تک تکشونو می رسم.

    *******************************

    گوشیو برداشتمو گفتم:

    - پرستو چقدر گفتم به من زنگ نزن؟

    پرستو با ناراحتی جواب داد: چرا زنگ نزنم آنا؟ نگرانت نباشم؟ چرا در حقمون ظلم می کنی؟

    - قطع کن پرستو. خدافظ.

    پرستو با گریه ای که برام به تلخی زهر بود گفت: چرا قطع می کنی؟

    - چون نمی خوام ناراحتت کنم. مشکلات من برای خودمه.چرا باید تورو ناراحت کنم؟ عصبیم نکن

    - آنا..آنا...قربونت برم. فدات بشم... جون من آروم باش. من فقط می خوام حالتو بپرسم.

    - خوبم. خوبم. گریه نکن پرستو

    - چشم. باشه. دیگه گریه نمی کنم. فقط باهام حرف بزن.

    نفس عمیقی کشیدم.گفتم:

    - خسته ام.نمی دونم دارم چیکار می کنم.هر شب آرزوی مرگ می کنمو دوباره پشیمون می شم.

    - آنا. اینا همه اش طبیعی نیست. تو چرا اینجوری شدی؟ چرا با خودت همچین کاری می کنی؟

    - زنگ زدی که اینا رو بگی؟حاله خودت چطوره؟با کیارش به کجا رسیدین؟

    پرستو مکث کرد.گفت:

    - خوبم.یعنی ما خوبیم...هیچی..اتفاق خاصی نیست...همه چی رو رواله...

    صداش می لرزید.گفتم: به من دروغ نگو. راستشو بگو

    - خب. با کیارش دعوا کردم. الان داره عذر خواهی می کنه اما من خیلی عصبانی ام. نمی تونم بهش فکر کنم.

    - شما که خوب بودین؟چه مشکلی دارین؟

    - راستش... از دستش عصبی شدم. چون به مهراد در مورد تو حرفی نمی زنه. بهش گفتم که بره مهراد رو بزنه یا یه کاری کنه که دلم خنک شه.
    اون حتی نصف دردایی که تو می کشی رو نمی کشه.

    بغض کردم.گفتم:

    - پرستو خیلی بی منطقی. قدر زندگیتو بدون.همین الان باهاش آشتی کن. درمورد مهراد هم این طور حرف نزن.

    گوشیو قطع کردم.کتابی که کنارم بود رو برداشتمو پرت کردم. محکم خورد به کمد و افتاد زمین. مامان تند تند اومدو در اتاقمو باز کردو گفت: چی شده ؟
    سرمو انداختم پایینو از ته دل زار زدم.مامان عصبی شد و در رو محکم بست. گریه امانمو بریده بود.اما صدایی شنیدم که مجبور شدم جلوی دهنمو بگیرم.
    مامان بود که داشت با تلفن حرف می زد:

    - تو چیکاره ای؟ دختره بیچارمو دیوانه کردی؟ تو در این حد بودی که با دخترم همچین کاری کنی؟ چطور تونستی؟
    پسره ی بدبخت. ای کاش می مردمو جنازه دخترمو روی دوش تو نمی زاشتم..

    در اتاقو باز کردمو گوشیو از مامان گرفتم. صدای مهراد که با بغض و ناراحتی قاطی شده بود توی گوشم پیچید که مدام می خواست مامانو راضی کنه و عذرخواهی کنه. گفتم:
    این تماسو نشنیده بگیر.

    ساکت شد.هیچ صدایی نیومد.گفتم: امروز هیچ تماسی از طرف مامان به تو گرفته نشد.همه اشو نشنیده بگیر. هیچ حرفی زده نشده. می فهمی
    چی می گم؟ می فهمی؟فراموشش کن...آه. خدایا...

    سرم تیر می کشید.احساس بد و دردی رو توی تنم حس می کردم.

    مامان گفت: آنا چی شد؟

    سرم انگار داشت می ترکید. مهراد بلاخره گفت: الو...آنا؟ آنا؟

    گوشیو قطع کردمو همونجا افتادم روی زمین.

    چشممو باز کردم.محوطه بیمارستان بود.دیگه دردی نداشتم.دهنمو به زور باز کردمو گفتم:

    - چرا منو آوردین اینجا؟

    مامان با نگرانی اومد سمتم و گفت: داشتی می مردی. خودم تنهایی آوردمت..خوبی؟

    - چرا منو آوردی؟ می ذاشتی همونجا بمیرم..

    اخم کرد و با چشمهای ترسناکش زل زد تو چشمام. دستشو آورد بالا و زد تو گوشم.گفت:

    - این یادت باشه تا دیگه هیچ وقت جلوی من این حرفو نزنی.فهمیدی؟

    دستمو گذاشتم روی گونه ام که سرخ شده بود.چشماش خیس بودن.

    ****************************

    - برات کار پیدا کردم.

    - چه کاری؟

    کیان گفت: مگه خودت بهم نگفتی یه کاری برات پیدا کنم که سرتو گرم کنه؟

    گفتم:

    - آها. آره. خب چی شد؟

    - یه فروشگاه بزرگ هست که تازه تاسیس شده .می تونی بری اونجا کار کنی.

    چشمم درشت شد.گفتم:

    - کیان مطمئنی؟

    - چطور؟

    - آخه، قبلا که بهت می گفتم اونجاها کار کنم می گفتی نه. اما حالا چطور شده؟

    خندید و گفت: مجبورم بگم؟

    - آره. باید بگی

    - نمی خوای غافلگیر بشی؟

    - نه. حوصله ندارم. چی شده؟

    - باشه. اون فروشگاه بزرگ که تازه تاسیس شده رو من با یکی از دوستام با هم شریکیم.

    چشماش برق می زدن. خوشحال شدم. رفتم جلوتر و بغلش کردم.گفت:

    - به به. بلاخره صورتت با خنده آشتی کرد؟

    گفتم: خوشحال شدم. از کِی شریک شدین؟

    - خیلی وقته.سرمایه نصف نصف. همه چی نصف می شه. این فروشگاهو که توش رو پر کردیم از لباس زنونه مردونه و همین خرت و پرتا
    هفته قبل باز شده اما هنوز راه نیفتاده.تازه آگهی دادیم واسه کار.خیلی بزرگه.

    - عالیه. مامان میدونه؟

    - آره. خیلی وقته داره هم واسه من و هم واسه تو هر شب دعا می کنه. می خوام قربونش برم و یه سفر ببرمش مکه و بیارمش.

    - نمی شه ببریش فرانسه و پاریس که من باهاتون بیام؟

    - یعنی بریم مکه تو نمیای؟

    - شلوغه. دوست ندارم بیام. نمی دونم.حالا کِی می ریم فروشگاه؟

    - امروز خوبه؟

    - خوبه.

    ********************************

    با هم رفتیم توی کوچه.سوییچ رو از جیبش در آورد و در ماشینه پرایدی که پارک شده بود رو باز کرد. گفتم:

    - ماشین خریدی؟

    - نه بابا. مال امیره. ازش قرض گرفتم که این یکی دوروزه کارامو انجام بدم.

    - نمی خوای ماشین بخری؟

    - چرا. قصد دارم. اگه بخوام برم خواستگاری باید ماشین و کار داشته باشم.

    - درسته.

    - چندماه دیگه که دستم باز بشه حتما می خرم.

    - ایشاءلله.

    - بریم

    توی راه بهش گفتم:

    - اسم فروشگاهو چی گذاشتین؟

    - چی بزاریم خوبه؟

    - نمی دونم. معمولا اسم فروشگاه های لباس رو چی می ذارن؟

    - گذاشتیم ...،آناشید.

    گفتم: دروغ نگو کیان. اون شریکت حرفی نزد؟ آناشید چه ربطی به فروشگاه لباس داره؟

    - اتفاقا خیلی هم خوشحال شد.

    زدم تو بازوش و گفتم: سر منو شیره نمال. چی گذاشتی؟

    - وقتی رفتیم خودت ببین.

    سرمو تکون دادمو به خیابونا خیره شدم. یه سوال دیگه هم داشتم. می خواستم بدونم این رفیقش کیه که شریکشه و من نمی شناختمش.
    سرمو چرخوندم طرفش و گفتم:

    - مهراد..

    کیان برگشتو نگام کرد.حق داشت. حس می کردم مهراد کنارم نشسته و داره رانندگی می کنه.تقصیر من بود که به بودنش عادت و نیاز داشتم؟
    نفس عمیقی کشیدمو گفتم: ببخشید. کیان؟

    - بله.

    - این شریکت کیه که من نمی شناسمش؟

    - دوسته دو یا سه سال پیشمه.پسر با معرفتیه.

    - خب من تابحال ندیدمش؟

    - چرا. فکر کنم دیدیش.

    - کجا؟

    مکث کرد.بعد گفت: اون روزی که رفته بودیم ویلای کیارش. همه بودن. همه دوستای ما هم بودن.

    آب دهنمو قورت دادمو گفتم:

    - من قیافه اشو یادم نمیاد.

    راستش نبایدم یادم می موند. چون من فقط حواسم به مهراد بود.رسیدیم. سرمو بردم بالا و تابلو بالای فروشگاه رو نگاه کردم.رنگ مغازه و تابلو قرمز بود.
    روش با سفید نوشته بود "پوشاک زمستانه و تابستانه آنا."کنارشم عکس یه آتیش برافروخته بود. گفتم:

    - اسم کم بود؟

    گفت:

    - آره. به ما که رسید تموم شد.

    تا پامو گذاشتم توی فروشگاهی که بیشتر جاهاشو خاک گرفته بود ،با انبوهی از لباس و جنس رو به رو شدم. خوب بود.
    حداقل با حقوقش می تونستم پول آخرین ترم دانشگاهمو بدم و شرمنده کیان نشم. توی فکر رفته بودم که یکی اومد جلوم و گفت:

    - کیان ؛ خواهرتونن؟

    کیان که کنارم ایستاده بود رو بهش گفت:

    - سلام. آره.

    انگار که تازه یادش اومده باشه سلام کنه صاف ایستاد و خیلی مودب سلام کرد. خنده های مهربون و گرمی داشت اما من اصلا حال و حوصله نداشتم.
    جواب احوالپرسیشو دادم:

    - ممنون

    لبخند مصنوعی ای زدم. انگار از برخورد سردم جا نخورد. چون خندید :

    - من شایانم

    سرمو تکون دادمو گفتم:

    - منم آناشید . اومدم که کمک کنم. از کجا می خواین شروع کنین؟

    کیان لبخند زد و گفت: آنا الان می خوای شروع کنی؟

    - من که الان کار دیگه ای ندارم. مگه این جا هرچی زود تر باز بشه به سود شما نیست؟ مگه این که شما نخواین الان کار کنین!

    شاهین گفت: نه نه. منم می خواستم شروع کنم اما منتظر یه جرقه بودم.

    کیان خندید و گفت: آنا همیشه جرقه اس.

    گفتم: کس دیگه ای نیست؟ اینجا خیلی بزرگه. دست تنهاییم؟

    - نه. تنهاییم.می تونم به رفیقام بگم بیان.

    سرمو به نشون تایید تکون دادم. فروشگاه خیلی بزرگ بود و طبقه بالا هم داشت. باید این جارو آباد می کردم.
    اینقدر خوشگلش می کردم که هر کی رد می شد یه سر میومدو جنس هارو نگاه می کرد.می دونستم که می تونستم تو این کار مفید باشمو به
    خودمو به کیان و شایان کمک کنم.

    *****************************

    دستمال رو زدم تو آب و مشغول پاک کردن شیشه ها شدم. شایان از تِی کشیدن سرامیک کف دست کشید و گفت:

    - تموم شد. همه جارو کشیدم.

    از جام پاشدمو همه جارو نگاه کردم.انگار سر کارگر شده بودم.گفتم:

    - این جا رو خوب نکشیدی.

    - چون شما نشسته بودی. وقتی پاک کردنه شیشه ها تموم شد می کشم. تا اون موقع چیکار کنم؟

    سر جام نشستمو یه پارچه دیگه پرت کردم طرفشو گفتم:

    - شیشه ها خیلی کثیفه.

    نشست کنارمو یهو بلند شد و گفت: ای بابا. اصلا یادم نبود برای مغازه چیز خریده بودم.

    با تعجب نگاهش کردم.منظورش از چیز چی بود؟ گفت:

    - ای بابا. همونی که باهاش شیشه رو دستمال می کشن. پیس پیسیه.

    خندم گرفت. با خنده گفتم: پیس پیسی؟

    سرشو تکون دادو گفت: الان میرم میارم متوجه می شی چی می گم.

    از دور دیدمش که داشت میومد. الکی خوشحال بود و بیخود می خندید.یه تی شرتی که معلوم بود برای کاره که به رنگ آبی روشن بود پوشیده بود.
    با یه شلوار جین که یه سایز براش بزرگ تر بود.از راحت بودنش خوشم میومد. اما کنجکاو شده بودم توی یه لباس شیک ببینمش.
    چون با اندامی که این داشت بهش میومد مدل باشه.چشممو با مچ دست پاک کردم. یاد مهراد افتاده بودم.

    - دیدی؟ اینو می گفتم.

    از دستش گرفتمو تشکر کردم.شیشه شور بود. اسم این یادش نمیومد.با اون شیشه تمیز تر می شد. نشست کنارمو مشغول شد. گفت:

    - شما هم توی مهمونیه پارسال کیارش بودی؟

    سرمو تکون دادم. گفت:

    - باورم نمی شه.

    - چرا؟ تغییر کردم؟

    - فکر می کردم بیشتر بخندین و حرف بزنین.تغییر کردین.

    شونه هامو دادم بالا. ترجیح می دادم سکوت کنم.

    - معنیه اسمتون جرقه اس؟

    - نه. به معنای آتش جهنده اس. در واقع یعنی دختری که مثله خورشید نورانیه و گرما میده و گاهی مثله آتش ضرر می رسونه.

    سرشو تکون داد. انگار داشت فکر می کرد. مدتی که گذشت ، ساعتشو نگاه کردو گفت:

    - الان میان.

    - کیا؟

    کیان از طبقه بالا اومد پایین و گفت:

    - رفقامون.

    سرمو تکون دادمو رفتم شیشه های پشت دره اصلی رو پاک کنم. همون طور که داشتم پاک می کردم متوجه چیز خنده داری شدم.
    یه تاکسی زرد جلوی فروشگاه ایستاد و شیش تا پسر جوون که لباسای قدیمی و برای کار پوشیده بودن پیاده شدن. به زور توی ماشین جا شده بودن.
    حدس زدم که اومده باشن برای کمک. دستمال رو انداختم رو زمین و رفتم در رو باز کردم. تک تک اومدن تو و با خنده سلام کردن. کیان اومدو گفت:

    - سلـــــــام. بروبچ پر انرژی.

    شایان اومد جلو تر و گفت: در واقع کارگر های پر انرژی.

    همون طور که داشتن توی سر و کله هم می زدن از جام بلند شدمو رفتم وسطشون صداهاشون روی اعصابم بود.
    انگار نه انگار هر کدوم بیستو خورده ای سالشون بود. یا از من بزرگ تر بودن یا یک سال کوچیک تر. با عصبانیت گفتم:

    - تموم روز رو می خواین به شوخی ادامه بدین؟ اومدین کار و کمک کنین؟

    انتظار همچین حرفی رو نداشتن.سکوت کردنو صاف ایستادن. کیان زودتر از همه گفت:

    - آناشید...خواهرم.

    تک تکشونو بهم معرفی کرد.شایان گفت:

    - بچه ها. خانوم راست می گه. شروع کنیم.

    اما همشون همون جا ایستادن و همدیگه رو نگاه کردن.یکی شون که انگار رضا بود گفت:

    - چیکار کنیم؟ از کجا شروع کنیم؟

    شایان سرشو خاروند و رو کرد به من :

    - آناشید خانوم. میشه شما زحمتشو بکشین؟

    سرمو تکون دادمو گفتم:

    - باشه ..شما دو نفر ، برین شیشه های طبقه بالا رو تمیز کنین. شیشه شور و روزنامه اون بغله. آقایون سعید و سهیل ، برین قفسه هارو تمیز کنین.
    وسایلو از همون جا بردارین.

    رفتن سر کارشون. گفتم: شماها.

    دو نفری که مونده بودن گفتن: ما؟

    گفتم : بله. شماها. اسماتون علی و فرید بود؟

    یکیشون که انگار خیلی مغرور بود و اسمش فرید بود سرشو تکون داد و گفت:

    - مگه بازم کاری هست که بکنیم؟

    - آره هست.

    - دیگه چی مونده؟ من شیشه پاک نمی کنم.

    - نگفتم که شیشه پاک کنین. برین بالا و تو تِی کشیدن به کیان کمک کنین.

    می خواستن مرض بریزن که خفه اشون کردم. از هیچ پسری دل خوش نداشتم. غیر داداشم. ولی انگار شایان هم با مهربونیش جزو استثناء ها قرار گرفته بود.
    آخرین نفری که مونده بود شایان بود. داشت با تحسین نگاهم می کردم.گفتم:

    - شماهم برو اون جایی که می خواستی تِی بکشی رو بکش.

    به خودش اومدو گفت: اوه اوه. آره. اصلا یادم نبود.

    دستاشو برد بالا زد به هم و با صدای بلند گفت:

    - بچه ها. کارگر های عزیز ، به حرف سر کارگرتون گوش کنین خوب همه جارو تمیز کنین.

    فرید از طبقه بالا گفت: شایان خودتم کارگر شدی؟تو و کیان که صاحبکار بودین؟

    - آره. مگه با وجود این سر کارگر می شه از زیر کار در رفت؟

    کیان گفت: نه. به هیچ وجه نمی شه.

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 291
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,142
  • بازدید ماه : 18,100
  • بازدید سال : 145,203
  • بازدید کلی : 11,642,343