close
مجتمع فنی تهران
رمان آناشید قسمت پنجم
loading...

رمان فا

ساعت شیش شده بود.همه بی اندازه خسته بودیم. فرید زود تر از همه خسته شد و اومد پایینو گفت:    - دیگه نمی تونیم. باید استراحت کنیم.   …

رمان آناشید قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 604 شنبه 20 آذر 1395 : 10:17 نظرات ()

ساعت شیش شده بود.همه بی اندازه خسته بودیم. فرید زود تر از همه خسته شد و اومد پایینو گفت:

    - دیگه نمی تونیم. باید استراحت کنیم.

    سعید دستی به شکمش کشید و مظلومانه گفت: منم نمی تونم.گرسنه ام شده.

    شایان و کیان هم حرفشونو تایید کردن.منم از کت و کول افتاده بودم اما دلم می خواست بازم کار کنم ، چون باعث می شد مهراد و از یادم ببرم.
    بلند شدمو به کیان گفتم:

    - کیان ، می ری از مغازه سره کوچه نون و پنیر بخری؟

    کیان قبول کرد. به شایان گفتم:

    - احتمالا فلاکس چایی آوردی با خودت؟

    شایان با خنده گفت: آره. آوردم. اما گرم نیست....................



  

    فلاکس رو ازش گرفتمو با کیان رفتیم بیرون و خرید کردیم. شکر و قاشق و ظرف پلاستیکی خریدم.بوی نون داغ داشت دیوانه ام می کرد.
    به اصرار شایان که از طرف بچه ها به کیان پیام می داد که گوجه هم بخریم ، اونم خریدیم. دیگه همه چی کامل بود.

    روی حصیری که شایان پهن کرده بود نشستیم. برای تک تکشون چایی ریختمو از ته دل تشکر کردن. دیدن پسر جماعت ، در حالی که شکمشون داره
    سوراخ می شه و اولین لقمه رو بر می دارن برام خنده دار بود.اما خنده ای که دوام چندانی نداشت. شایان گفت:

    - کیان ، چه خواهر خوبی داری!

    بعد رو کرد به من و گفت: چه خوب شد که شما بودین ، وگرنه ما عمرا می تونستیم همچین سفره ای آماده کنیم.

    فرید با خستگی گفت: دروغ گوی ماهر و پاچه خوار عجیبی هستی شایان. خیلی راحت می رفتیم ساندویج می خریـ...

    سعید حرفشو قطع کردو در حالی داشت چاییشو سر می کشید گفت:

    - عـــــــالیه. دستتون درد نکنه آناشید خانوم. خیلی وقت بود ازینا نخورده بودم.

    لبخند زدمو سرمو تکون دادم. گفتم:

    - من فقط پیشنهاد دادم. همه چی از کیان و آقا شایان بود.

    لقمه ای گذاشتم تو دهنم و فرید رو دیدم که داشت سفره رو نگاه می کرد.گفتم:

    - آقا فرید شما میل ندارین ، یا کلاستون به این چیزا نمی خوره؟

    همشون با پوزخندی خندیدن. رضا که انگار خیلی شیطون و کوچیک تر بود گفت:

    - نَگین ، نَگین خودم می خوام بگم..

    از حرف زدنش خنده ام گرفت.ادامه داد :

    - وقتی شما رفتین ما هم رفتیم از آبی که شایان توی دبل آورده بود دستامونو بشوریم.آقا فرید هم که خیلی مشغول حرف زدن در مورد یک نفر
    شده بود ، از همه عقب موند و تا بهش برسه، آب دبل تموم شد.ایشون الان دستاشون کثیفه و نمی تونن به نون دست بزنن.

    خندیدم. فرید اخم کرده بود.همه داشتن خنده اشونو کنترل می کردن.به شایان که کنارش نشسته بود گفتم:

    - خب چرا براش لقمه نمی گیرین؟

    - ما با هم خصومت داریم..

    فرید گفت: نه ، مشکلی نیست. حلش می کنم.

    گفتم: مگه می شه؟

    و براش با نون یه ساندویچ بزرگ درست کردم. نایلون فریزری که توش نون بود رو گرفتمو ساندویج رو گذاشتم توش.گفتم:

    - بفرما

    - نه. ممنون

    رضا گفت: حالا تعارف نکن.همه می دونیم گشنه اته.بر دار.

    فرید که انگار اعصابش خورد شده بود داشت رضا رو چپ چپ نگاه می کرد.گفت:

    - بدین به رضا. انگار بیشتر از من گرسنه اشه.

    بس که وسطه سفره دراز بود کم کم داشت درد می گرفت.گفتم: نمی خورین؟ دستم درد گرفت.

    فرید داشت فکر می کرد که شایان پرید وسط سفره و ساندویچ رو گرفتو سریع یه گاز ازش خورد. با تعجب نگاهش کردم.

    بعدش به فرید گفت: لیاقت می خواست که نداشتی.

    همه خندیدیم. فرید هم خنده اش گرفت. برای فرید یکی دیگه درست کردم و به کیان گفتم بدتش به فرید.
    
    صدای ضبط رو کم کردمو گفتم: چه دوستای باحال و کاری ای داری!

    - بهتر نبود بگی چه کارگر های باحالی؟

    گفتم: حال و هوام عوض شد.کار باعث می شه بهش فکر نکنم.

    - پس خوب شد. ازین به بعد از هشت صبح تا هشت شب تو مغازه کار می کنی.

    لبخند زدم و از شیشه ماشین خیابونا رو نگاه کردم. مهراد الان کجا بود؟

    ***************************

    جلوی در فروشگاه ایستادمو با شنیدن صدای adele که داشت تو کیفم خودشو پاره می کرد ، دستمو گذاشتم تو کیفمو گوشیمو جواب دادم:

    - سلام کیان.

    - سلام خواهر گلم. کجایی؟

    - جلو مغازه. دارم میرم تو.

    - باشه. باشه.امروز من نمی تونم بیام.

    - اوکی. بقیه هستن دیگه.

    - آره. برو مراقب خودت باش.از حالا خسته نباشی

    قطع کردمو در رو هل دادم. همه جا ساکت بود.با صدای بلند گفتم:

    - کسی نیست؟

    - اوه. آره . من هستم.

    رومو برگردوندم به طرف میز حسابدار. شایان با چشمای خوابالود بلند شد و با خنده سرشو خاروند.گفتم:

    - بیدارتون کردم؟

    - مرسی که بیدارم کردین.صبح زود اومدمو یهو خوابم برد.

    - از خستگیه....امروز باید لباسارو بچینیم؟

    - آره.

    - کسی برای استخدام نیومد؟

    - نه. جلوی در فروشگاه و توی روزنامه آگهی زدیم. هنوز پیداشون نیست.

    - پس مجبوریم همشو خودمون بچینیم.

    شایان هیجان زده گفت: نه بابا. این همه؟ چاره اش یه زنگه.

    گوشیشو در آوردو شماره گرفتو گوشیو گذاشت زیر گوشش:

    - الو.
    ......
    - سعید جان بقیه کنارتن؟
    ......
    - خیله خب. لطفا به همشون بزنگ که اگه تونستن بیان کمک.
    ......
    - آره هستن.
    ......
    معصومانه باصدای بلند خندید و گفت:

    - بیشعور، بهش بگو بیشعور بازی در نیاره.

    خندم گرفت.قطع کردو گفت: حل شد.

    - دوستای خوبی دارین

    خندیدو دستشو گذاشت پشت گردنش:

    - یکی از شانس هایی که من تو زندگیم داشتم این بود که دوستای خوبی پیدا می کردم. خدا کنه تا آخر همین طور باشه.

    گفتم: ایشالله... البته ، مامانم همیشه می گفت تو خوب باشی همه خوبن. پس خوبی از خودتونه که بقیه هم خوبن.

    لبخندی زد که باعث شد چشماش ریز بشه.گفت:

    - لطف دارین خانوم. خوبی از خودتونه.

    لبخند زدمو رفتم تو انبار.تاریکیه انبار منو یاده اون روزی انداخت که رفتم تو انبار خونه باغ و موش و مارمولک اومدن سراغم و با خجالتی بزرگ و خنده همراه شدن.

    لبخند تلخی زدم و اشکامو پاک کردم. دو تا کارتن پر از لباس های خوشگل رو کشیدم بیرون. کشیدمشون کنار قفسه ها و مشغول چیدن شدم.

    ****************************

    سعید و رضا اومدن کنارم و گفتن:

    - ما باید از کجا شروع کنیم؟

    گفتم: کارای قبلیتون تموم شد؟

    سرشونو تکون دادن. ساعتمو نگاه کردم. غروب بود.گفتم:

    - دیواره طبقه بالا رو رنگ کردین؟ چقدر زود...!

    - آره. رنگ کردن برای ما که کاری نداره.

    هردو لبخند زدن ؛ انگار خر کیف شده بودن.از جام بلند شدمو رفتم سمت پله ها. رضا گفت:

    - آناخانوم دستتون درد نکنه. به ما شک دارین؟

    - نه رضا جان.فقط یه فکری به سرم زده که باید عملی بشه.

    پشت سرم راه افتادنو اومدن بالا.دیوار سفید و خالیه خالی بود. یه فکر عالی داشتم. صدای فرید منو از افکارم بیرون کشید:

    - عیبی داره؟

    - نه. اتفاقا عالیه.

    سعید خم شد و با خنده گفت: شرمنده می فرمایین!

    گفتم: یه چیزیش کمه!

    فرید فورا گفت: رنگ صورتیش؟

    برگشتمو طوری نگاهش کردم که لبخندش محو شد. بلاخره باید می فهمید با هم قد خودش شوخی کنه.من مشکلی با شوخی و خنده نداشتم
    اما این برام مشکل بود و طاقتشو نداشتم. از پله ها رفتم پایین و سر جام و کنار قفسه ها نشستم. از بالا صدای بحث فرید با رضا و سعید میومد.
    نمیدونستم دارن شوخی می کنن یا دعوا.

    کیان نشست کنار سفره و شروع به خوردن شام خوشمزه مامان کرد. گفتم:

    - چقدر دیگه مونده تا در فروشگاهو باز کنین؟

    - اینو باید از خودت بپرسم.

    - چرا؟

    مامان با تعجب نگام می کرد. انگار حرف زدن من براش رویا بود.کیان گفت:

    - هرچه زود تر مغازه مرتب بشه زود تر بازش می کنیم.

    - پس تا هفته بعد آماده اس.

    چشمای کیان گشاد شد. گفت: چرا؟

    - دیوارا باید نقاشی بشن.

    - کدوم دیوار؟

    - دیواره طبقه بالا.یه دیوار سفید خالی هست که فضا رو زشت کرده.

    - می خوای چیکار کنی؟

    - به پرستو می گم بیاد نقاشیش کنه.

    کمی فکر کرد و گفت: مشکلی پیش نمیاد؟

    - یعنی چی؟

    - یعنی اگه خودشون نخوان یا خسته بشن..ببین آنا ، من نمی خوام حرفی پشت سرم باشه.

    لبخند زدمو گفتم: نگران نباش.من به همه چی فکر کردم. رفیقمو می شناسم.

    مامان بلاخره گفت:

    - کیان با هاش چیکار کردی؟ بلبل شده ماشالله.

    خودمو جمع کردمو روی زانو هام نشستم.کیان ساکت شده بود.مامان ادامه داد:

    - آنا مادر! خوب شدی؟ همه چیو فراموش کردی؟

    سرمو انداختم پایین. حرفاش آزارم می داد.چشماش پر از اشک شدن. رو کرد به سقف و گفت: خدایا شکرت. بچه ام به زندگی برگشت..

    کیان با تحکم گفت: مامان...

    گفتم: مامان راحتم بزار..

    بلند شدم که برم اما مامان دستمو گرفتو با التماس گفت:

    - آناشید. دختره خوشگلم ، بگو که مهراد رو فراموش کردی..

    حرفاشو مدام تکرار می کرد. هر بار اسم مهراد رو با آه و سوز بلندی همراه می کرد. دستمو از دستش کشیدمو گفتم:

    - ولم کنین.

    همونجا رو زمین روی زانو هام نشستمو سرمو خم کردم.گونه ام خیس بود. مامان می خواست بغلم کنه اما نمی تونستم بزارم ناراحت بشه.با زار گفتم:

    - طاقت ندارم. تحمل ندارم. نمی تونم مامان ، درکم کن.

    مامان داد کشید: لعنت خدا به این عشق. لعنت خدا به اون پسر که تو رو به این روز انداخته.

    با هق هق گفتم:

    - مامان ... ماما..ن..بس کن.مهراد تقصیری نداشت. خدا منو لعنت کنه که اومدم سره راهش و زندگی آرومشو خراب کردم.

    کیان از این همه گریه عصبی شد و از جاش بلد شدو اومد سمتم. از حرفام خوشش نیومد.خواست بغلم کنه و آرومم کنه اما یاد مهراد می افتادم.
    از جام بلند شدمو به سرعت رفتم تو اتاقمو در رو بستم.کلید رو توی قفل چرخوندمو افتادم روی تخت.

    ******************************

    چشمامو باز کردم.همه جا تاریک بود. لحاف رو کنار زدمو به ساعت گوشیم نگاه کردم. سه صبح بود.لبخند زدم. انگار این همه گریه آرومم کرده بود.
    به سقف نگاه کردم.بی خود گریه ام گرفت.دست خودم نبود. هروقت تنها بودم گریه می کردم. شاید یاد مهراد می افتادمو دلم براش تنگ می شد.
    از ترس این که یادش بیفتم جرئت نمی کردم آهنگ گوش کنم. سه هفته بود که ندیده بودمش. حتی یک عکس هم ازش نداشتم که آرومم کنه.
    رومو برگردوندمو آروم گفتم:

    - چرا ولم نمی کنی مهراد؟ چرا از دلم نمیری؟ امشب که به خوابم نیومدی ، فکرت از سرم بیرون نمی ره.

    حق داشتم. تنها زمانی که می دیدمش توی خواب بود. با این که هر شب عذاب می کشیدم اما ازین که صورتشو می دیدم دلم خوش بود.
    امشب نیومده بود و هواشو کرده بودم.دلم بوی خوبش ، لبخند مردونه و جذابش و اخم دلنشینش رو می خواست.
    هنوزم عاشقانه ، یا حتی بیشتر از قبل دوستش داشتم. شایدم حق با مامان بود.از هرچی عشق بود حالم بد می شد اما مهراد ، برام جدا از هر چیزی بود.

    چراغ گوشیم خاموش و روشن شد.کنجکاو شدمو برش داشتم. پرستو بود.اشکامو پاک کردمو سبز رو فشار دادم:

    - جانم؟

    - آناجونم بیداری؟

    - نه خوابم. دارم تو خواب باهات حرف می زنم.

    فهمید اسکلش کردمو خندید.گفت:

    - تو این وضع هم مارو ول نمی کنی؟

    دماغمو کشیدم بالا و گفتم: نه. دلم برای خنده تنگ شده.

    - تو هنوز یاد نگرفتی باید با هم بخندیم، نه این که به هم بخندیم؟

    بازم دماغمو کشیدم بالا.پرستو گفت:

    - داشتی گریه می کردی؟

    - نه. آبریزش بینی دارم.

    - دروغ نگو.

    با آه غلیظی گفتم:

    - آره. دلم براش تنگ شده.

    - منم مثله تو ام.

    - از چه نظر؟

    سکوت کرد و بعدش گفت: وقتی بقیه هستن چیزی حالیم نیست ولی وقتی تنها می شم می فهمم از تو چقدر داغون بودم.

    - تو هم تو تنهایی ناخود آگاه گریه ات می گیره؟

    پرستو آهی کشید و گفت: آره.خوابم نمی بره.

    - چرا؟

    - از بیکاری.حوصله ام سر رفته. امروز تا ساعت دوازده خواب بودم. کیارش کارش زیاد شده و فقط بهم اس ام اس میده. حوصله ام سر رفته.
    دلم می خواد برم بیرون دور دور.

    - منم دلم بیرون می خواد.

    پرستو صداشو نازک کردو انگار که بخواد مرموزانه چیزی بگه گفت:

    - ماشین امیر دسته کیانه؟

    اخم کردمو گفتم:

    - پرستو..می تونم بفهمم چی تو ذهنته.شیطونی ممنوع...

    پرستو دمغ شد و گفت:

    - آنــــــــا .. آناجونـــــــــــــــــم؟ قربونت برم میدونی چقدر دوستت دارم؟ خواهـــــش میکنم

    گفتم: حرفه اضافی موقوف. می خوام بخوابم.

    - هه کور خوندی. فکر کردی اگه الان گوشیو قطع کنی خوابت می بره؟

    بلاخره اینقدر حرف زد تا گفتم:

    - نمی دونم ماشین دست کیانه یا نه.

    - پس برو ببین.آنا عجله کن. شارژم داره تموم می شه.

    بلند شدمو خیلی آروم در اتاقو باز کردم. رفتم طرف میز عسلی که همیشه وسائل کیان روش بودن. سوییچ ماشین روش بود. گوشیو گذاشتم زیر گوشم و گفتم:

    - پرستو ..سوییچ اینجاست.من مطمئن نیستم امشب بهمون خوش بگذره.

    - چرا؟ حالا که ماشین هست پس بخت باهامون یاره.

    گفتم:

    - پرستو. ماشین نه مال کیانه ، نه مال بابای تو. اگه تصادف کنیم بدبخت می شیم.

    - تو که رانندگیت عالیه. الان که خیابون خلوته. دیگه خوف چی داری؟

    دلم بیخود شور می زد.پرستو که دلیل نگرانیم رو می فهمید گفت:

    - پس من قطع می کنم و تو برو حاضر شو و بیا دنبالم. منم به مهرآسا زنگ می زنم تا اونم بیاد و اگه چیزی شد امیر عصبی نشه.

    لبخند زدمو گفتم:

    - باشه پرستو. فقط امیدوارم خدا تو رو نکشه که همه گور ها از زیر آتیشه تو بلند می شه.

    قهقهه ای زد و گفت:

    - من که می دونم الان تو دلت بهم می گی برم زیره هجده چرخ. سره خودت بیاد ایشاءالله.ضرب المثل هم بلد نیستی درست بگی.

    - نه. من انگیزه زندگی دارم.

    گوشیو قطع کردم. واقعا انگیزه زندگی داشتم؟ دنیا بدونه مهراد برام مفهومی نداشت اما من به خاطر مامان و کیان زنده بودم.
    ولی اگه مهراد می مرد منم مرده بود.

    *****************************
    گفتم یا خدا و ماشینو روشن کردم. خدایا خودت کمکم کن. همه چی مرتب بود. گاز هم پر بود. پامو گذاشتم روی پدال گاز و ماشین به آرومی راه افتاد.
    یاد زمانی افتادم که مهراد قدم به قدم رانندگی رو یادم می داد.جلوی خونه پرستو ایستادم.فورا اومد تو کوچه و زیپ پالتوشو کشید بالا.
    با خنده ای که از سره خر کیفی بود ، اومد تو ماشین و نشست کنارم و از گونه ام یه ب*و*س گرفت.گفت:

    - ای من قربان تو برم که رانندگی بلدی.

    - خودتو لوس نکن و بگو مهرآسا کجاس؟ بریم دنبالش؟

    - نه. خِیره سرش جوری خوابه که گوشیشو خاموش کرده.

    گفتم: پس پیاده شو که بریم خونه هامون.

    جیغ کشید و گفت:

    - نــــــــــــــه. من هیج جا نمی رم.هوا سرده.

    - چه دلیله منطقی ای.پیاده شو.

    - نـــــــــــــه.

    حق داشت.اواسط دی بود.گفتم: کجا بریم؟

    - فرمون دسته شماس. من ساکت می مونم که یه وقت منو پرت نکنی پایین.

    خندیدمو گفتم: خدا بگم چیکارت کنه؟

    - بهش بگو منو عاقل کنه. و یه قدرتی بهم بده که بتونم بخندونمت.

    خندیدمو از ته دل گفتم:

    - الهی آمین.

    همین که وارد خیابون اصلی شدیم پرستو صدای ضبط رو تا آخر برد. باند های ماشین داشت می ترکید.رانندگی توی خیابون به این خلوتی کِیف می داد.
    صداها کلافه ام کرده بود.پرستو به حال خودش می رقصید و سره جاش قر می داد. صدای آهنگو کم کردمو گفتم:

    - کَر شدم.

    - به من چه؟

    - به تو چه؟ بزنم چشماتو در بیارم؟

    خندید و گفت: خیله خب بابا. فقط منو نزن. نذاشتی خوش باشیم.

    چند تا آهنگ شاد رو رد کرد و روی آهنگی که مدتی بود از گوش کردنه بهش ترس داشتم ایستاد.توان نداشتم که بهش بگم آهنگو عوض کنه.
    دستاپاهام شل شدنو سراپا گوش شدم:

    دوره می کنم ، سکوت کهنه مو با صدای تو

    دنیای من ، خلاصه می شه توی عکسای تو

    رو گونه های من، به یاده تو همیشه اشک جاریه

    تو فکر میرمو، می پرسم از خودم چه روزگاریه!

    اشک تو چشمام بود ، یه عکس مبهم از تو توی یادمه

    به هر کی خیره شم ، می گم چقدر شبیه خاطراتمه

    بغض می کنم ، به یاده لحظه های تلخه آخرم

    تو فکر میرمو، به هر چی خاطره اس پناه می برم

    تو فکر می رمو...

    صبر کردمو ، نزاشتم هیچ کشی به جای تو بیاد

    بعیده بعده تو، کسی منو به خاطره خودم بخواد

    کاش یکدفعه ،خودت رو می گذاشتی جای من

    چه سخت می گذره ، بدونه تو تموم لحظه های من

    اشک تو چشمام بود ، یه عکس مبهم از تو توی یادمه

    به هر کی خیره شم ، می گم چقدر شبیه خاطراتمه

    بغض می کنم ، به یاده لحظه های تلخه آخرم

    تو فکر میرمو، به هر چی خاطره اس پناه می برم

    تو فکر می رمو...

    از خدا خواستم که یه چیزی بشه که امشب اصلا به مهراد فکر نکنم.اما اصلا فکر نکردم که چه چیز خطرناکی آرزو کردم.
    چون همون موقع صدای بوق ماشینی هردومونو از جا پروند. از تو آینه ، چهارتا پسر جوون توی ماشینه پژوپارس معلوم بودن. افتاده بودن دنبالمون.
    پامو گذاشتم رو گاز و نمی دونستم باید چی بگم. پرستو می خندید و با هیجان عقب و جلو رو نگاه می کرد. منم هیجان دوست داشتم اما اصلا حس
    خوبی نداشتم ، چون اگه فقط یه بازی نبود و مارو گیر می انداختن چی می شد؟ من که اصلا طاقت دوباره نداشتم.
    دستام می لرزیدن و مثل دیوونه ها رانندگی می کردم. پرستو از خوشحالی کف می زد و بی وقفه می خندید. پسرا به گفته پرستو ازون خوشتیپ ها
    و خرپول های روزگار بودن. نمی خواستم صداشو و حرفاشونو بشنوم. از پشت شیشه ماشین یه چرت و پرتایی بلغور می کردن.
    آهنگو زدم عقب و صداشو زیاد کردم. آهنگ تکون بده آرش روانیم می کرد و بدون این که بفهمم تو کوچه ها می پیچدم تا گممون کنن.

    پامو گذاشتم رو ترمز و پرستو به جلو پرت شد.به صندلی تکیه داد و گفت:

    - بابا دست مریزاد. کم کم داشتم می ترسیدم.عجب دست فرمونی.

    فقط نگاهش کردم. گفتم:

    - پرستو، تو نخورده مستی!

    خندید و گفت:

    - بیخیال آنا. حالمو نگیر ، خیلی وقت بود ازین داستانا نداشتم.

    نفسمو با صدا دادم بیرونو دستی به پیشونیم کشیدم.من باید از دست این چیکار می کردم؟

    - الان کجاییم؟

    اطرافمو نگاه کردم. جز تاریکی چیزی نبود.گفتم:

    - نمی دونم. انگار یه کوچه اس.

    - خوبه.انگار راس راسی گممون کردن. فقط می خوام بدونم اینجا کجاس.

    دستشو برد سمت در و خواست بازش کنه که گفتم:

    - پیاده نشو

    - وا ؟ چرا؟

    - نشو.

    خندید و گفت: آنا حساس شدی.بیخیال دادا

    در رو باز کرد و رفت پایین. سرمو برگردوندمو به صندلیم تکیه دادم.اصلا به من چه ربطی داشت که نگرانش باشم؟ اما صدایی شنیدم که مجبور شدم پیاده شم.
    صدای جیغ بود. با عجله پریدم پایین و سر جام ایستادم.خوب گوش کردم:

    - آه.کوفت ترسیـــــــــــــدم.

    رفتم طرف صدا و رو به پرستو گفتم:

    - خوبی؟ چی شد؟ کسی اومد؟

    پرستو به نگرانی من خندید و گفت: چه ذهن منحرفی داری! فقط یه گربه دیدم.

    خون داشت خونمو می خورد. دیگه داشت عصبیم می کرد.پرستو همچنان روبه روم بود و بهم با خنده نگاه می کرد. از عصبانیت و نگرانی سرخ شده بودم.

    - قهری؟

    - بچه ام؟

    - نیستی؟

    گفتم:

    - پرستو اذیتم نکن. امشب منو پیر کردی!

    - چرا؟ من تو رو پیر کردم؟ کو؟ یه چین هم ننداختی ورپریده! هنوزم تو اوج جوونی هستی.

    گره ابروهام باز شد. خندید و گفت:

    - اگه پیرت می کردم که الان باهم رفیق نبودیم. هنوز نمی دونی من با بی ریختا نمی پرم؟

    لبخند زدمو گفتم:

    - بزنم تو سرت؟ تو نمی دونی من اگه پیر بشم خوشگلتر می شم؟

    - وا؟ مگه آنجلیکا جولی هستی؟

    خندیدمو گفتم: آنجلیکا؟

    - تو دهات ما بهش می گن آنجلیکا.مشکلی هست؟

    - نه نیست.

    دستمونو گذاشتیم رو شونه هم و بی وقفه خندیدیم. سرمو برگردوندمو ساختمونی توجه مو جلب کرد.

    - آنا؟ بازم ماتت برد؟

    گفتم: اون ساختمون خیلی آشناس.کجا دیدمش؟

    - کاری نداره. سوار ماشین شو بریم رو به روش.

    راست می گفت.نمای پشت ساختمون برام آشنا بود. سوار ماشین شدیمو حرکت کردم. از کوچه اومدم بیرون و پیچیدم تو
    خیابون و روبه روی ساختمون ایستادم.پرستو با هیجان گفت:

    - من این جا رو می شناسم. این جا وسط بازاره.

    - آره.ولی همه جا تاریکه.

    پیاده شد و گفت: آنا این جا رو ببین. فروشگاهه. من تابحال اینو اینجا ندیده بودم. تازه تاسیس شده. به کیارش بگم بیایم اینجا.

    فهمیدم کجا بود. خندیدمو گفتم: اسم مغازه چیه؟

    کمی مکث کرد و گفت: اِ ، چه جالب . اسم تو روشه.

    خندیدمو گفتم: تو ذاتا اسکلی.

    - وا؟ چرا؟

    - چون نفهمیدی دارم اسکلت می کنم.

    شیشه رو کشیدم بالا و از ماشین پیاده شدم.در رو قفل کردمو گفتم: دنبالم بیا.

    پرستو با سردرگمی اومد کنارم.

    - اینجا کجاس؟

    - نمی دونم. تو بگو..

    - ماله مهراده؟

    سره جام ایستادم.

    - نیست؟ غلط کردم. دیگه اسمشو نمیارم. تو روخدا...

    پرستو چه گناهی داشت؟مقصر من بودم. دستمو روی گونه ام کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم. گفتم:

    - نه نیست.

    - پس ماله کیه؟

    - دنبالم بیا.

    - می خوای چیکار کنی؟

    لبخند شیطونی زدم و ابروهامو بالا انداختم :

    - دزدی.

    خندید و گفت:

    - خیلی باحال به نظر میاد اما نمی شه

    - اگه شد چی؟

    - اگه شد هر کاری بگی می کنم.

    دستمو بردم جلو و بهم دست داد. ازش قول گرفتم.و قرار شد اگه نرفتیم تو فروشگاه براش بستنی بخرم.با ذوق و شوق بستنی کنارم راه میومد
    و حسابی خر کیف بود. رسیدیم جلوی در اصلی فروشگاه.

    - حالا چی؟

    - صبر کن.

    سرشو یه وری کرد و بهم نگاه کرد. خم شدمو دستمو بردم تو کوله پشتی ام. توی جیباشو گشتمو بلاخره پیداش کردم.
    خداروشکر از کیان کلیدشو گرفته بودم. پرستو که کلید رو دید هم خوشحال شد و هم ناراحت. با خنده ای شیطانی در فروشگاه رو باز کردمو در
    شیشه ای رو هل دادیم و رفتیم تو. خیلی آروم گفتم:

    - نور گوشیتو بنداز طرفم.

    سرشو تکون داد. داشتم کیف می کردم. همیشه دوست داشتم یواشکی یه کاری رو انجام بدم.گوشیمو در آوردمو رفتم اون سمتی که
    لباسا مرتب چیده شده بودن. پرستو اومد و گفت:

    - آنا من دارم می ترسم. واقعا می خوای چیزی بدزدی؟

    خندیدمو گفتم: آره. مشکلی هست؟

    آب دهنشو قورت داد و گفت:

    - نه نیست.

    - پس بیا کمکم کن.

    سر جاش ایستاد و گفت:

    - آنا بیا بریم. تو هیچ وقت ازین شیطونی های غیر قانونی نداشتی.

    گفتم:

    - پرستو گیر نده. ببین چه لباسای خوشگلی هست.

    - تو مختو از دست دادی. قرص خوردی؟

    - آره. قرص پاک شدن گذشته.

    هر دو سکوت کردیم. گفت: ای کاش واقعا همچین قرصی بود که گذشته و مهراد رو فراموش کنی.

    - نه. هیچ وقت نمی خوام مهراد رو فراموش کنم. هیچ وقت.

    پرستو اومد سمتم و گفت:

    - این چه عشقیه؟داری خودتو نابود می کنی؟ چرا فراموشش نمی کنی؟

    چراغ گوشیمو خاموش کردمو تو تاریکی نشستیم رو سرامیک فروشگاه. به قفسه تکیه دادمو گفتم:

    - بهترین لحظه های زندگیم رو با مهراد گذروندم. هیچ کیو اندازه اون دوست ندارم. اون وقت می گی فراموشش کنم؟

    - حتی با اون همه تهمت و دروغ؟

    - مهراد آدم ساده ای نیست اما هر انسان معمولی رو چیزی که ازش می ترسه حساسه و هر دروغی رو قبول می کنه..

    پرستو گفت: چه بسا که اون دروغ از برادرش باشه.

    - پدرجون یکبار ، زمانی که مهران یهویی بغلم کرد مارو دید. همین باعث شد که فکر کنه مهران راست می گه.

    پرستو دستشو گذاشت روی زانوم و گفت:

    - آنا. خودتو ناراحت نکن.تا آخر عمرت می خوای تنها بمونی؟باید فراموشش کنی.

    - زندگی برام بدون اون ارزشی نداره. نمی تونم سایه مرد دیگه ای غیر از مهراد رو بالای سرم تحمل کنم.

    - داری دستی دستی زندگیتو به باد می دی!

    - نمی تونم. چرا ولم نمی کنین؟

    پرستو پرید کنارم و بغلم کرد و گفت: منظوری نداشتم عزیزم...بیا دزدی مونو ادامه بدیم.

    دل و دماغ نداشتم اما کار دیگه ای غیر از این برای از یاد بردن مهراد پیدا نمی کردم. باحال به نظر میومد.بلند شدمو گفتم:

    - به لباسای چیده شده کاری نداشته باش.

    با ابهام نگام کرد. گفتم: اونایی که توی کارتونن چیده نشدن.

    راستش اگه لباسای توی قفسه برداشته می شدن جونم به لبم میومد. همه رو با زحمت چیده بودم.

    - وای آنا این رو ببین.چقدر خوشگله.

    گفتم:

    - خوشگله. برش دار. فردا میارم پس می دم.

    - چطوری؟ گیج می زنیا؟

    - تو کاری به اون نداشته...

    چراغا روشن شد. دستمو گذاشتم رو قلبمو گفتم:

    - وای.

    پرستو از ترس داشت می لرزید.آروم گفت:

    - آنا. من هیچ چیو گردن نمی گیرم.تو پای منو به دزدی کشوندی.

    لبخند زدم.پرستو گفت:

    - چرا می خندی؟ مچمونو گرفتن.

    - اینجارو داشته باش.فقط گوشیتو در بیار و فیلم بگیر.

    رفتم جلو تر. صدایی از پشت میز صندوق اومد:

    - کی هستی؟

    گفتم:

    - دزدم.

    مکث کرد و گفت: چی؟

    خندیدمو با صدایی که با خنده مخلوط بود گفتم: خواب بودین؟ اومده بودم لباساتونو بردارم

    با یه عصای چوبی پرید طرفم.دستمو گرفتم جلوی صورتم و گفتم:

    - این شیوه برخورد با دزده؟

    ایستاد و گفت:

    - آنا خانوم؟

    دستمو از جلوی صورتم برداشتمو نگاهش کردم. چشماش قرمز بودنو با ناباوری و عصبانیت نگام می کرد. همونطور با خنده به قیافه خواب آلودش زل زدم.
    مدتی با همون عصای چوبی که کمی شبیه چماق بود ایستاده بود و حالت تهاجمی داشت. یهو خنده اش گرفتو گفت:

    - ای بابا. فکر کردم دزده.

    قهقهه ای زدیمو گفتم:

    - با دوستم پرستو آشناشین.

    پرستو فیلمو قطع کرد و با خنده اومد جلو.گفتم:

    - آقا شایان ، دوست و شریک کیان تو این فروشگاه و پرستو دوست صمیمیه من.

    شایان خیلی خوشحال شد و با همون لبخند پر از محبتش بهمون نگاه کرد. گفتم:

    - با پرستو شرط بستیم که اگه بیارمش یه جایی دزدی باید بهم بستنی بده.

    - کار خوبی کردین. اما این موقع شب؟

    - اهوم.ماشین امیر رو که دست کیان بود رو کش رفتم.

    لبخند زد و گفت: پس امشب حسابی دزد شدین.

    - آره. خیلی وقت بود که نخندیده بودم. دلم هوای مجردی هامو کرده بود.

    سکوت کرد و با ابهام نگاهم کرد.گفتم: منظور از مجردی همون کارایه شیطنت آمیزیه که انجام می شه.

    دستشو برد بالا و گفت:

    - نفهمیدم استاد. می شه دوباره توضیح بدین؟

    خندیدمو با کیفم زدم تو بغلش.پرستو گشتی تو فروشگاه زد و گفت: خیلی زیباست. صبر کنین. حتما یه روزی میام اینجا و با استفاده از سلیقه عالیه
    آنا برای خودم لباس می خرم.

    شایان چشماشو ریز کرد و با مهربونی گفت:

    - خوشحال می شیم تشریف بیارین.

    همون لحظه دستشو گذاشت رو لباشو خمیازه کشید. هر دومون خندیدیم. گفتم:

    - آقا شایان. ببخشید که بی خوابتون کردم.اگه می دونستم شما اینجایین می رفتیم یه جای دیگه دزدی می کردیم.

    خندید و گفت: چقدر شما بلایین. غیر از اینجا کجارو داشتین دزدی کنین آناخانوم؟

    - راستش هیچ جا.

    - پس این حرف رو دیگه نزنین. من به خاطر این که قفل ها رو هنوز کامل نصب نکردیم تو فروشگاه می خوابم. خیلی خوشحال شدم که اینجا و اینقدر زود دیدمتون.اینجوری باید تا صبح برای دیدنتون صبر می کردم.

    لبخندم خشک شد. پرستو اومد کنارم ایستاد و با شونه اش زد به شونه ام. از فکر و خیال اومدم بیرون و خیلی خشک گفتم:

    - با این حال من از شما ممنونم. شرمنده اتون شدم. اولش که از خواب پریدین و بهتون شُوک وارد شد. ما می ریم که شما راحت به استراحتتون برسین.

    خواست حرفی بزنه به پرستو گفتم:

    - پرستو جان بریم.

    به طرف در هلش دادمو از در خارج شدیم. پشت سرمون اومد. خدافظی کردیمو نشستیم تو ماشین.ماشینو روشن کردمو به معنی حرفاش فکر می کردم.

    - این منظورش چی بود؟

    توی آینه نگاه کردم که ببینمش و برای پرستو همه چیو بگم اما چیزی دیدم که میخکوب صندلیم شدم.همون ماشین پژو که پسرا توش بودن نزدیک شد و
    درست کنار ماشین ایستاد. شیشه اشو کشید و پایین و با انگشت زد به شیشه ماشین.داد زدم:

    - چیه؟راهتو بکش برو.

    از پشت شیشه حرفاشو لبخونی کردم :

    - بکش پایین.

    پرستو از وحشی بازیاشون تو ماشین خودشون و حرفاشون عصبی شد و داد زد:

    - بکش پایین ببینم چی می خواد بلغور کنه.

    شیشه رو کشیدم پایین. فاصله مون اینقدر نزدیک بود که دستش خیلی راحت میومد تو ماشین.واسه همین تا نصف کشیدمش پایین.
    آروم و با خنده مرموزی که منو یاد مهران می انداخت گفت:

    - خیلی دنبالتون گشتیم.کجا بودین؟

    - خفه شو. راهتو بکش برو.قبرستون

    پرستو جیغ کشید: گمشین.

    - اوه. چقدرم عصبانی ان.

    رانندهه گفت: عصبانی بیشتر می چسبه.

    خون جلوی چشممو گرفت. رفتم جلوتر و از ماشین پیاده شدمو گفتم:

    - دهنتو ببند مرتیکه عوضی. راهتو بکش برو.

    از ماشینشون پیاده نشدنو فقط خندیدن و با خودشون پچ پچ کردن. این جور حرفا و خنده هاشون که معلوم بود به چی می خندن و تو سرشون چی
    می گذره منو جری تر می کرد. صدامو بردم بالا و داد زدم:

    - اگه مردی بیا پایین تا حالتو بگیرم.

    پرستو از ماشین پیاده شد و ازم خواست بشینم که بریم.با خشم داد زدم که بره تو ماشین.بلاخره یکی شون پیاده شد و گفت:

    - سلام خانوم کوچولو.می خوای چیکار کنی؟

    - می خوام بلایی سرت بیارم که مامانت خانوم کوچولو صدات کنه.

    خندید و گفت: آدمت می کنم. غلط می کنی عزیز دلم.

    از هیچ پسری دله خوش نداشتمو این فرصتی بود که کاری کنم براش درس عبرت بشه.اومد جلو و گفت:

    - اسمت چیه؟

    گفتم: عزراییل شخصیه تو هستم.

    آروم آروم اومد جلو و دستشو آورد جلو. این حرکته دفاعی رو خیلی خوب بلد بودم. دستشو گرفتمو پیچوندمو آوردم زیره کتفش. از عصبانیت و خشم و درد داد کشید.
    یکی دیگه اشون از ماشین پیاده شد و اومد سمتم.گفتم:

    - جلو بیای دستشو فشار می دم تا شیش ماه بره تو گچ!

    سر جاش ایستاد. گفت:

    - ما اون قصدی که فکر می کنی رو نداشتیم.ما فقط می خندیدیم..

    - خفه شو. بشین تو ماشینت بچه سوسول

    از من همچین کلماتی بعید بود.مهراد اصرار می کرد از این کلمات استفاده نکنم اما همیشه از لفظشون خوشم میومد.
    حالا هم که می خواستم ازشون استفاده کنم حس خوبی داشتم.یکی دیگه که عصبی به نظر می رسید پیاده شد و گفت:

    - هیچ غلطی نمی تونه بکنه.تماشا کنین.

    یکی دیگه هم پیاده شد. اوه. فکر اینجا رو نکرده بودم.تو ماشین خودمونو نگاه کردم. پرستو تو ماشین نبود.ترسیدم. من که نمی خواستم دستشو بشکونم
    پس چرا ولش نمی کردم. ولش کردمو سریع خودشو کشید کنارو دستشو مالید. خندیدنو گفتن:

    - ترسیدی خانوم کوچولو؟

    - نباید بترسم؟ سه تا گرگ دوره ام کردن.فکر کنم اومدم باغ وحش.

    - زبان سرخ سره سبز می دهد برباد.معنی این ضرب المثل رو می دونی؟

    گفتم: مامانه تو هم بهت یاد دوگوش و یک زبانت دادند ز آغاز. یعنی دوچندان که می گویی می شنو؟

    عصبانی شدنو یکی شون اومد جلو.یهو یاد شایان افتادم. پرستو کجا بود؟ داد زدم:شایـــــــان

    فایده ای نداشت.با آرنج زدم تو شکمش و خواستم فرار کنم توی ماشین که یقه پالتومو گرفتو گفت: الحق که لقب خانوم کوچولو بهت میاد.

    داد زدم: می کشمت کثافت. شایــــــــان

    یکی شون گفت: دوست پسرت اینورا نیست خانوم کوچولو.

    - از کجا می دونی؟

    صدای شایان بود؟ به زور خودمو از چنگال اون حیوون در آوردمو افتادم رو زمین. شایان با همون عصای چوبی ایستاده بود و پرستو پشتش بود.گفت:

    - دوست دخترمو ول کنین.وگرنه نفری یکی می خورین! دلتون می خواد؟

    از موقعیتم استفاده کردمو با آرنجم زدم تو ساق پاش و دویدم سمت شایان. پرستو گرفتتم و گفت: بریم

    شایان گفت: برین تو ماشین.

    ایستادم. می خواست تنهایی با اون چهارتا چیکار کنه؟ اگرچه که همشون ازون بچه سوسول ها بودن.شایان داد زد که بریم تو ماشین.
    رفتم . شایان رفت وسطشون و داد و هوار کرد. یکی شون اومد طرفش خواست بزنه تو شکمش که شایان با عصاش هلش داد و زد تو کمرش.
    تهدیدشون کرد و عصاشو چرخوند. چند تا دیگه هم یه کتک آروم زد و به قول خودشون گوشمالی داد. رفتن تو ماشینشون و پابه فرار گذاشتن.
    زندگی ماهم مثل داستان و رمان شده بود.شایان نشست پشت فرمون و پابه پا دنبالشون رفت. گفتم:

    - چرا می ری دنبالشون؟ ول کن دیگه.

    - تو چرا از ماشین پیاده شدی؟ منم به همون دلیل می رم دنبالشون.

    ساکت شدم. من عصبی شدمو پیاده شدم.چه جواب قانع کننده و دندون شکنی داده بود.کمربندمو بستمو به پرستو که پشت نشسته بود نگاه کردم.
    با ترس و لرز پایینو نگاه می کرد.


    - بسه دیگه. درسه خوبی گرفتن.

    - شانس آوردن شما اینجا نشسته بودن.

    - دستتون درد نکنه. اگه شما نبودین...

    - اصلا خودتونو ناراحت نکنین. پرستو خانوم شما خوبین؟

    - آره. من خوبم. آنا خوبی؟ شما خوبین؟

    - منم خوبم.

    سرمو تکون دادم.گفت:

    - شما هم رزمی کارین؟

    گفتم: من دفاع شخصی بلدم.

    - چه جالب. منم رزم با نیزه و چوب رو کار کردم.

    با حیرت نگاهش کردم.خندید و همین باعث شد بازم چشماش کوچیک بشن. چطور می تونست بعد این همه عصبانیت بخنده؟
    سرمو به چپ و راست تکون دادمو به خودم گفتم مگه همه مردا مثل مهرادن؟

    - پرستو خانوم.. حاضرین شیرینی باختتون توی شرط رو بدین؟

    پرستو هم از فضا انرژی گرفتو با خوشحالی گفت: آره. حتما. شما هم میاین بستنی مهمون من؟

    - البته. خوشحال می شم.

    فرمون رو سمت وسط شهر چرخوند. جلوی یه بستنی فروشی بزرگ ایستادیم.

    *****************************

    - به به. امشب چه شب عجیبی بود.

    به شایان نگاه کردم که چطور عین خیالشم نیستو با آرامش و لذت داره بستنی توت فرنگی و شاه توتش رو کوفت می کنه. برعکس من پرستو از این
    خصوصیت اخلاقی شاهین شگفت زده نه ، ولی به وجد اومده بود.گفتم:

    - آره. شب عجیبی بود.

    شاهین با خنده نگاهم کرد. گوشی پرستو زنگ خورد.پرستو با خوشحالی گفت:

    - اوا. کیارشه.

    شاهین گفت: سلام برسونین.

    پرستو با کیارش حرف زد و گفت:

    - کیارش جان میای دنبالم؟

    ....

    - بعدا برات مفصل تعریف می کنم.

    ....

    -خب خب

    ....

    - من آماده ام.قربونت عشقم.... ما توی همون بستنی خوری هستیم که قبلا اومده بودیم.

    پرستو خندید و روشو برگردوند و پشت به ما و آروم و جوری که ما چیزی نشنویم با کیارش مشغول صحبت شد.حسابی حسودیم شده بود.
    لعنت به مهران. نه ، تقصیر خودم بود.لعنت به من.بغض راه نفسمو بست. به میز نگاه کردمو کاسه پر از بستنی کاکائو و قهوه ام بهم چشمک می زد.
    قاشق رو گرفتمو برای این که گریه ام مثل بچه ها در نیاد همشو یهو خوردم. دقیقا شبیه آدمایی بودم که یه عمر بستنی نخوردن.
    وقتی تموم شد و خودم قرمزی نوک دماغم رو حس می کردم سرمو بالا آوردمو دیدم پرستو و شایان بهم زل زدن.
    شایان خندید و پرستو که کاملا منو فهمیده بود گفت:

    - نوش جونت آناجونم. من دارم می رم.

    دهنمو پاک کردمو گفتم: کیارش اومد؟

    - میاد. آها.. ببین اومد.

    کیارش جلوی در اصلی بستنی فروشی ایستاد. شایان از جاش بلند شد و براش دست تکون داد. اونم بوق زد.پرستو با هردومون خدافظی کرد و مثل
    بچه ای که یه بسته شکلات ببینه پرید تو ماشین.البته من شکلات دوست داشتم.برای پرستو می شد پاستیل خرسی رو مثال زد.
    نشستم سره جام و سرم رو گذاشتم رو میز. نفهمیدم چقدر گذشت که شایان گفت:

    - کیارش کاری داره؟

    سرمو آوردم بالا و گفتم: مگه نرفتن هنوز؟

    - نه. ایستاده. آنا خانوم انگار باشما کار داره.

    نمی خواستم ببینمش و به زندگی خواهرم حسودی کنم.خواستم دوباره سرمو بزارم رو میز و به آینده بدون مهراد فکر کنم اما دیدم که از ماشینش
    پیاده شده و داره میاد تو بستنی خوری.به زورِ شایان پاشدمو از بستنی خوری رفتم بیرون. در رو که بستم کیارش اومد رو به روم و با حالتی گرفته گفت:

    - سلام آناشید.

    - سلام کیارش. چطوری؟

    - بد نیستم. تو حالت خوبه؟

    - تشکر. تعریفی نداره.تو چرا گرفته ای؟

    دستشو برد طرف صورتش و با دودلی نگام کرد.نمی دونستم چرا هر وقت مردی ناراحته ریش داره؟ دستی به ریشش کشید و گفت:

    - از پیش مهراد میام.

    قلبم لرزید.با لکنت گفتم:

    - حالـ...لش چط...وره؟؟

    چشمای اونم قرمز بود. حق داشت. اگه منم تا صبح با کسی که دلش گرفته حرف می زدم اینجوری می شدم.

    - تعریفی نداره.

    سکوت کردم.ادامه داد:

    - فقط اینو بهت بگم که بدتر از تو ، داره می سوزه.

    اشکمو پاک کردمو با عصبانیت بهش نگاه کردم.گفت:

    - اینو نگفتم که گریه کنی...

    - پس چیکار کنم؟ تو می گی چیکار کنم؟

    - چرا عصبی می شی؟ می گم بیا و حلش کنین. هیچ کدوم که به من نمی گین موضوع از چه قراره. بگو چیه تا حلش کنیم. مهراد دیوونه شده.

    داد زدم: از کجا میدونی بیشتر از من زیره فشار؟ البته حق داره درد بکشه. منم اگه بهش تهمت بزنم اینجوری می شم.

    دستشو گذاشت روی دهنمو گفت:

    - هیــــــس. فقط بگو جریان چیه. اون اصلا جواب منو نمیده . فقط تو خودشه.

    - برای چی؟ هیچی این مسئله رو حل نمی کنه؟ اینقدر پیچیده اس که گره ها گم شدن.

    - چرا اینطوری می گین؟چرا هردوتون نا امیدین؟ آنا من عشق رو تو چشاش می بینم.تو هم همینطوری.

    - چطور می بینی؟ من از مهراد متنفرم.

    - دروغ نگو.شما هنوزم واسه هم جون می دین

    - پس چرا می دونه که من دارم از دست میرمو هیچی نمی گه؟

    - چرا تو هیچ کاری نمی کنی؟

    - من دارم زندگیمو می کنم...

    کیارش دستشو برد تو موهاش و با عصبانیت نفسشو داد بیرون.

    - چرا شما اینطوری هستین. به من جریان رو بگو. خودم حلش میکنم.

    - نمی تونی...

    - به من نگو نمی تونم. اون با من. تو فقط مراقبه خودت باش..

    ساکت شدم.مراقبه خودت باش؟ صدامو آوردم پایین و گفتم:

    - این جمله رو کی گفته؟ خودت گفتی؟

    کیارش ساکت شد.گفت:

    - تنها جمله ای که کامل از دهنش شنیدم همین بود.

    دستمو گذاشتم رو دهنمو به دیوار تکیه دادم.گفتم:

    - دوستش دارم کیارش. براش می میرم. اما راه حلی برای رسیدن به مهراد نیست.

    - بهم بگو جریان چیه...من حلش می کنم.

    - نمی تونی. دیگه چیکار می کرد؟ حالش خوب بود؟

    - مثل دیوونه هاست. سر کار نمی ره و بست نشسته تو اتاقش. با هیچ کس حرف نمی زنه.به زور از آقا حبیب واسه دیدنش اجازه گرفتم.
    وقتی ام که دیدمش اومد کنارمو تیکه تیکه و با فاصله گفت که از تو خبر دارم یانه.

    به سرم زد که برم و ببینمش اما غرورم چی؟ مهران چی؟ پدرجون و نگاهش چی؟ من هیچ وقت نمی خواستم برم تو اون خونه.گفتم:

    - گوهرجون؟ اون خوبه؟

    دوباره ساکت شد.با گریه گفتم: کیارش تورو خدا.مادرم چطوره؟

    - اونم تو اتاقشه. دوباره افسردگیش پیش اومده...

    گفت: آناشید... زنداداش..، بهم بگو مشکلتون چی بوده. کمک می کنم.

    دستمو گذاشتم رو پیشونیم و گفتم:

    - نمیشه. دیگه نمیشه.

    کیارش داد زد:

    - چرا هیچ کدوم هیچی نمی گین؟ از صبح روانیم کردین شما دوتا...

    سرم گیج میرفت.چند بار پلکمو باز و بسته کردمو آروم گفتم:

    - حل نمی شه. هیچی درست نمیشه.

    کیارش برگشت و زد تو سرشو با حرفایی که هیچی ازش نمی فهمیدم دور شد. هوا داشت روز می شد. از جام بلند شدمو رفتم تو بستنی خوری.
    شایان هنوزم سره جاش نشسته بود و با قاشق کاسه بستنیشو هم می زد. نشستم سر جام. صاف نشستو گفت:

    - خوبین؟

    - نه.

    - گریه کردین؟

    - نه.

    با خستگی فراوون و سرگیجه از جام بلند شدمو گفتم:

    - بریم بیرون.

    قبول کرد. اونم خسته بود.
    ماشینو دم در فروشگاه پارک کرد و از ماشین پیاده شدیم. در فروشگاه رو باز کردمو خواستم برم تو که گفت:

    - الان می رینو شروع به کار می کنین؟

    سرمو تکون دادم.گفت: همین؟

    به حرفش توجهی نکردمو رفتم تو فروشگاه و نشستم پای قفسه ها و لباسارو روی دوش گذاشتم.


    - گرسنه اتون نیست؟

    نفسمو با صدا دادم بیرون.گفتم: شایان ، بیا ازین به بعد باهم راحت حرف بزنیم..

    لبخند کوتاهی زد و پس کله اشو خاروند و گفت:آخه...منم مثل شما ازین خانوم و آقا سختم می شد. اما برام سخته که راحت باشم.

    - منم سختمه. اما شایان عادت همه چی رو درست می کنه.

    - باشه. پس باید تمرین کنم.

    من که حوصله ام سر رفته بود گفتم: فکر خوبیه.

    مثل بچه ها خوشحال شد و اومد روبه روم نشست.گفت:

    - می خوای بازی کنیم؟

    بازی؟مهراد...مهران....خیلی از حرفارو با بازی شروع کردن.پوزخند زدم. ادامه داد:

    - به این شیوه که هرکی راحت حرف نزد و مثل قبل صحبت کرد باخته. و هر کی باخت باید به حرف اون یکی گوش کنه.

    سرمو تکون دادمو گفتم:

    - با این که خاطره های خوبی از این بازی ندارم اما باشه.

    گفت: خب. من با یه چیزی که فکرمو مشغول کرده شروع می کنم.اول بگو چایی می خوای برات بریزم؟

    هه چقدرم زود خودمونی می شد.انگار خودشم دلش می خواست...اما شایان ازون دسته آدما نبود...حتما دلیلش واسه این حرفا برای این بود
    که می خواست من بازیو ببازم. اما نمی دونست ، من دوست ندارم تو هیچ بازی ببازم.گفتم:

    - نه. نمی خورم. شروع کن

    با ذوق و عجله ای که نمی دونم برای چی بود گفت:

    - خب... منظورت از این حرفای قلمبه سلمبه ای که در مورد گذشته می زنی چیه؟

    - ....

    - باید بگی

    - بایدی در کار نیست.

    با چشمای معصومش بهم زل زد.گفتم:

    - مربوط به گذشته اس.

    ناامید نشد: چرا تغییر کردی؟

    - منظورت چیه؟

    - اولین باری که دیدمت تو ویلای کیارش بود.خنده هات تمومی نداشت و هرغمی هم که داشتی جوری می خندیدی که گوش فلک رو کر می کرد.
    بین همه دخترا تو مورد توجه بودی ، البته هنوزم هستی اما چرا ؟

    - به خاطر مشکلات گذشته اس!

    - چرا یه روز ساکتی یه گوشه بغ کرده می شینی و عصبی هستی اما یه روز می خندی و انگار می خوای باخنده همه چیو فراموش کنی؟

    - چرا این سوالا رو می پرسی؟

    - آدم جوابه سوال رو با سوال می ده؟

    - چرا کوتاه نمیای و بیخیال نمی شی؟

    - چون می خوام ازت ببرم.

    - نمی تونی...

    - چرا نتونم؟می خوام بدونم این همه تغییر واسه چیه؟ کسی اذیتت کرده یا چیزی؟ چرا گذشته ات رو فراموش نمی کنی؟
    فقط با اینا داری به خودت آسیب می رسونی.

    قصدش ازین حرفا چی بود؟ بردن تو این بازی به قیمت عصبانیت من؟دستمو گذاشتم رو گوشم و داد زدم:

    - قصدتون ازین حرفا و کارا چیه؟چرا همه تون دارین آزارم می دین؟مگه بهتون نگفته بودم نمی خوام ازش بشنوم؟

    وقتی دیگه صدایی نشنیدم و مطمئن شدم دعوا نشده دستمو از رو گوشم برداشتمو چشممو باز کردم. دست به سینه و خوشحال رو به روم نشسته بود.
    بلاخره دهن باز کرد:

    - باختی

    تعجب کردم:

    - من؟باختم؟

    - آره. چرا گفتی قصدتون؟ مگه من چند نفرم؟ نمی تونی اشتباهتو به پای این بزاری که داشتی با چند نفر حرف می زدی.
    مگه قرارمون این نبود که نباید رسمی حرف زده بشه...

    با حیرت نگاهش کردم. حالا یکی باید بهش حالی می کرد که منظور من چی بوده.

    - عادت همه چیو درست می کنه اما ترکش سخته.

    جمله اش تو ذهنم تکرار شد.شایان برعکس تمام پسرایی که دیده بودم ، ساده و مهربون بود. اونقدر معصوم بود که نمی تونستم بهش چپ نگاه کنم
    اما چطور تو یک لحظه حرفایی زد که مجبور شدم سرش داد بزنم؟ واقعا من باختم؟ جرزده بود.یعنی می خواست چی بهم بگه که مجبور بشم
    انجامش بدم که این طور برای بردن تو بازی بال بال زده بود؟خدا می دونست ، اما می دونستم که هیچ وقت قصد بدی نداره.
    تو چشمای معصوم و کوچیک قهوه ایش نگاه کردم. با خنده بهم نگاه می کرد.گفت:

    - ازم ناراحت شدی؟

    - نه. عذر می خوام که سرت داد کشیدم.

    - نه. این حرف رو نزن. برای این که خالی بشی به این داد ها نیاز داشتی.. من خوشحال می شم برای کمک بهت سنگ صبور باشم.
    هنوزم تا بقیه بیان وقت هست. هرچی می خوای سرم داد بزن. من سکوت می کنم.

    آروم شدم. حرفاش آرومم کرد. شاید چون خودش آدم پاک و آرومی بود آرومم کرد. وگرنه دلیل دیگه ای نداشت.گفتم:

    - دیگه نیازی به فریاد ندارم. کافی بود.فقط برام روشن کن ازم چی می خوای؟

    سکوت کردو سرشو انداخت پایین. داشت فکر می کرد که چجوری حرفشو بزنه.

    - می خوام بزاری کمکت کنم که گذشته ات رو رها کنی. می خوام پیشم درد و دل کنی. دوست دارم سنگ صبورت باشم...

    از عصبانیت به سقف خیره شدم.دهنمو باز کردم تا بگم با چه جرئتی چنین حرفایی می زنه که گفت:

    - الان عصبی هستی.. الان سکوت کن. مجبور نیستی الان جواب بدی.

    داد زدم: چرا ،مجبورم...به چه جرئتی از این موضوع حرف می زنی؟ تو از من چـ..

    - کی تونسته صدای خانوم سرکارگر رو در بیاره؟شایان تو بودی؟بدم اعدامت کنن؟

    صدای سعید بود.اومده بودن تو مغازه.شایان از جاش بلند شد و با ادا و اشاره گفت که بقیه چیزی نفهمن.به کارم ادامه دادم و لباسارو روی رگال
    لباس ها مرتب کردم.صدای خوش و بش شایان ، با تک تکشون روانیم می کرد.
    صدای خنده هاشون منو یاد صدای خنده های مهراد و کیارش و کیان می انداخت. چه شیرین و بلند و مثل بچه ها با قهقهه می خندیدن.
    نتونستم جلوی گریه امو بگیرم. مهراده من که تو هر موقعیتی خودشو محکم نشون می داد و می خندید ، حالا دیوونه شده بود.
    دستمو به میله قفسه ها قفل کردم تا از جام بلند شمو از مغازه برم بیرون تا راحت گریه کنم.نمی تونستم بزارم کسی گریه هامو ببینه...
    مهراد دوست نداشت من گریه کنم.. اونم جلوی دیگران. من عاشق مهراد و قانون هاش بودم.. اگر چه زوری و به نظرم بیخود بودنو به خاطرشون بدخلقی می کردم
    اما اگه فقط یه باره دیگه فرصت اینو داشتم که کنارش باشم ، عاشقانه قوانینشو می پذیرفتم و بالای سرم می ذاشتمش.. !
    مهراد کجایی که من به شنیدن صدای پات هم قانعم. ببین با آناشید که هیچ کی فکر
    نمیکرد گریه و ضعفشو ببینه چیکار کردی..
    چیکار کردی که محتاجه و بهت وابسته شده؟
    داشتم از در پشتی می رفتم بیرون که سعید و سهیل پشتم ایستادنو با صدای بلند گفتن:

    - شایان آناخانوم ناراحته؟

    شایان از سر مغازه داد زد:

    - آناخانوم امروز حالشون خوب نیست.

    سعید با ناراحتی گفت:

    - آناخانوم حالتون خوبه؟

    سرمو برنگردوندم.فقط دستمو به نشونه مثبت بردم بالا.

    - شاید دلشون درد می کنه.فرید برای آناخانوم چایی نبات درست کن.

    شایان داد زد: نیازی نیست.آناخـ...

    در رو بستمو رفتم داخل کوچه ای که اونقدر خلوت و سوت و کور بود که منو یاده تاریکیه اتاقم بدونه بابام می انداخت.
    زمانی که بابا مرده بود من گیج و حیرون بودم. خودمو داخل اتاق تاریکم حبس کرده بودم تا هیچ کس گریه امو نبینه. آخه بابا بهم سفارش کرده بود که
    نزارم کسی گریه امو ببینه.وقتی از اتاقم اومدم بیرون همه گریه می کردن اما من به همشون دلداری دادم.حتی کیان رو ، اما حالا من به بغل پر از
    محبت و تکیه گاه کیان نیاز داشتم.یاد ماشین افتادم. ساعت 8 بود. همین الانا بود که زنگ بزنه و بگه ماشین کجاس.گوشیمو خاموش کردم.
    ته کوچه ؛ یه درخت کوچیک داشت که پشتش یه سکو بود که زیر نور خورشید قرار داشت. اون جا نشستمو خودمو به دسته گذشته شیرینم با مهراد سپردم.

    چشمامو باز کردم.همه جا تاریک تر شده بود. خوابیده بودم؟ گوشیمو روشن کردم.ساعت 12 ظهر بود.
    بعد از 7 تماس بی پاسخ از کیان ، پیامک شایان بود. بازش کردم:

    - سلام. نیاز نیست به کیان چیزی بگی آناشید.همه چیو براش گفتمو خندید. کیان هر کاری می کنه که تو شاد باشی.
    بزار من کمکت کنم که بتونی به زندگی برگردی. با این که نمی دونم مشکلت چیه اما حس می کنم می تونم حلش کنم. لطفا بهم این فرصت رو بدین.شایان.

    تو اوج خشم لبخند زدم. معلوم نبود با چه عجله و شوقی این پیام رو نوشته بود که گفتاری و رسمی رو باهم قاطی کرد.
    نمی خواستم مشکلمو شایان با اون قلب پاک و ساده و رئوفش حل کنه. نمی خواستم دوستی مهربون مثل شایان رو از دست بدم.
    قطعا اگه می فهمید چه بلا ها که سرم نیومده و به خاطره یک نفر سکوت و پنهون کاری کردم ازم فرار می کرد.من تو اون موقعیت از تنها شدن می ترسیدم.
    حالا که تنها راه فراموشیه دقیقه ایه مهراد آدمای اطرافم بودن نباید از دستشون می دادم.
    مخصوصا شخصی مثل شایان رو که از هیچی خبر نداشت ؛ اما اونم همین اواخر ناراحتم می کرد.

    ***************************

    - سلام بچه ها.

    سهیل سرشو برگردوند و با تعجب گفت:

    - مگه نرفته بودین خونه؟

    نگاهش کردم.فرید اومد جلو و گفت:

    - شاید همین ورا بودن.ظهربخیر...

    سرمو با خنده تکون دادم:

    - ظهرشماهم بخیر. کار کردن کیف می ده؟

    فرید به مسخره گفت: بله.. مگه میشه کار کردن مفتی به آدم نچسبه؟

    خندم گرفت. شایان از پشت صندوق گفت:

    - آهای آق فرید. گفتم که با کیان قراره از خجالتتون در بیایم!

    فرید با اون قیافه خوشگل و کمی سوسولانه اش خندید و دستاشو به نشونه تسلیم برد بالا:

    - بابا شوخی کردم

    - شوخی شم درست نیست فرید.

    - باشه باشه آقای رییس

    خندیدم.رفتم طبقه بالا و همه جا رو دید زدم.دیگه کاری برای بچه ها نمونده بود. فقط چیدن لباسا مونده بود که مسئولیتش با من بود و
    اون تیکه از دیوار که زحمتش رو می انداختم رو دوش پرستو.
    گوشیمو در آوردمو شماره پرستو رو گرفتم.بعد دوبار بوق کامل بلاخره با خواب آلودگی جواب داد:

    - سلو الام.

    خندم گرفت. به جای الو سلام گفته بود سلو الام!گفتم:

    - کوفت پرستوجون.خواب تشریف داشتی؟

    - بله داشتم. الان دیگه خوابم پرید از صدقه سر شما.

    - نکنه این سوتی داغی هم که دادی به خاطر منه؟

    - کدوم سوتی؟من سوتی دادم؟

    - نه. عمه من بود.عجب سوتی داغ و باحالی دادی

    - من که نمی فهمم چی میگی آنا. شب تا صبح آدمو تو خیابونا می چرخونی بعدش نمی زاری بخوابن.این رسم روزگاره؟

    - رسمش اینه که تو الان پاشی بیای همونجایی که دیشب رفتیم دزدی.

    جیغ کشید:

    - چی؟ من نمیام. چی کارم داری؟

    گوشیو از گوشم دور کردمو با جدیت گفتم:

    - یه بار دیگه پشته تلفن جیغ بکشی خودم می کشمت.

    پرستو ساکت شد.حق داشت. سرش داد کشیده بودم.صدامو آوردم پایین و گفتم:

    - پرستو..ببخشید.یهو صدام رفت بالا...دست خودم نبود..

    - بیخیال.. من یادم نبود خنده های تو مثل قبل نیست. یادم نبود اون آنای باحال قبل نیستی. الانا زود از کوره در می ری.خودتو ناراحت نکن آنا..

    - پرستو ناراحتت کردم؟

    خندید: نه فداتشم.بادمجون بم آفت نداره..

    ناراحت شدم.چقدر راحت همه رو ناراحت می کردم.براش همه چیو توضیح دادمو قرار شد رنگ بخره و بیاد.گوشیو قطع کردمو گذاشتم تو جیبم.

    - این جا که نقاشی نیاز نداره!

    برگشتم.شایان بود ، گفتم:

    - چرا... این دیواره سفید به یه کم نقاشی مدرن نیاز داره..

    فرید خودشو انداخت وسط و به مسخره گفت : حتما رنگای صورتی و بنفش باهم قاطـ...

    صدای گلو صاف کردنه رضا و سعید باعث قطع شدنه، حرفش شد. انگار دیروز داشتن با هم سره همین قضیه دعوا می کردن.دلیلش برام مبهم بود.
    فرید با غرور و پررویی که داشت ادامه داد:

    - ..قاطی بشن! اتفاقا ترکیبشون روی دیواره سفید همراه نارنجی قشنگ می شه.

    نگاهش کردمو به مسخره تایید کردم. خدای کل کل و ضایع کردن روبه روش ایستاده بود. چطور می تونست با من در بیفته؟
    منی که اصلا اعصاب هم نداشتم و همین باعث می شد یه چیزی بهش بگم که کلا منزوی بشه.پررو...گفتم:

    - بچه ها ، کارامون تموم شد.فقط کاره همین دیوار مونده که با منو رفیقم حله

    رضا با خنده گفت: خانوم سرکارگر کارو تعطیل کرد

    خندیدم.راس راسی سرکارگر شده بودم.شایان گفت:

    - مرسی آناخانوم.بچه ها تا کیان بیاد بمونین.

    پیچیدم تو کنج فروشگاه.لیوانمو بردم زیر فلاکس تا واسه خودم چایی بریزم..

    - منم می خوام

    ترسیدمو دستم سوخت. لیوان از دستم افتاد و شکست.برگشتمو دیدم فرید پشتمه.اعصابم بیشتر خورد شد.ابروهام به هم گره خوردن.گفتم:

    - شما کارو زندگی نداری؟

    - چرا.

    - پس چرا اومدی اینجا؟

    - کاروزندگی من فعلا شما و این فروشگاس ، پس این تیکه هم جزوش می شه..

    چه زبونی هم داشت.دیگه براش احترامی قائل نبودم. درسته حرفاش منو یاد مهراد می انداخت اما آداب و نظاکتش با مهراد غیر قابل مقایسه بود.گفتم:

    - سوختم. عذر خواهی هم تو دهنت نیست؟

    پوزخندی زد: مگه زخم شمشیر خوردی؟ خوب میشه.

    ای آدم پررو. چقدرم زود پسرخاله می شه.مشکلش با من چی بود؟گفتم:

    - حالا که پشیمون نیستی برو اونور می خوام رد شم.

    خنده اش از بین رفت:

    - قرمز شد.واقعا سوختی؟ ببخشید!!

    جانم؟این چش بود؟ گفتم:

    - باشه . خوب شدم.حالا برو انور

    خواستم رَد شم اما نذاشت.سرمو بردم بالا و تو چشماش زل زدم.قدش بلند بود و موهای قهوه ای داشت.صورت جذاب و سنگینی داشت که بهش
    حق می دادم کمی مغرور باشه. خوشگل بود..اما نه بهتر از مهراد..سرمو تکون دادم تا ازین فکرا بیام بیرون. اخم کردمو گفتم:

    - می خوام رَد شم. بروکنار

    جدی شد.گفت: می دونم می خوای رد شی.اصلا تو مشکلت با من چیه؟

    سیخ ایستادم. از کدوم مشکلم می گفتم؟ با خشم گفتم:

    - اولش اینه که تو چرا بامن پسرخاله شدی؟ مگه من همسن تو ام؟

    لبخند زد و گفت:

    - من 26 سالمه. تو چند سالته مگه؟

    - به تو چه؟

    - پس من ازت بزرگ ترم. مشکل دیگه ای نیست؟

    - تو ادب نداری..بهت توصیه می کنم کتاب آداب معاشرت با خانوما رو بخونی..

    - باشه. می خونم. دیگه چیکار کنم باهام خوب شی؟

    جانم؟ خدایا چرا من اینقدر شوک میشم امروز؟ این چرا نرم شده؟گفتم:

    - برو کنار...

    - برم کنار می ذاری کنارت باشم؟

    این دفعه با صدای بلند و به مسخره گفتم: جانم؟منظور؟

    چندلحظه به صورتم خیره شد.داد زدم:

    - هی؟ تو هپروتی؟ برو کنار پسر

    - چرا اینقدر مغرور و بداخلاقی؟ بهت قول میدم من اون آدمی نیستم که فکر می کنی..حس می کنم می تونم کنارت خوشـ....

    - از کجا می دونی با هم می سازیم؟همین الان رو نگاه کن

    - همیشه بزرگترین عشقا با دعوا و کل کل شروع می شن...

    - نه. نمیشن. نمیشه.. برو کنار

    زدمش کنار و وقتی داشتم با عجله به سمت در می رفتم تا هوا بخورم ، خوردم به کسی... چشممو باز کردمو دیدم رضا با تعجب نگام می کنه.
    سرمو تکون دادمو ازش معذرت خواستم. سعید و بقیه اومدن جلو و دیگه وقتی نموند از جام پاشم. فرید رسید و گفت:

    - برات راحته؟

    - چی راحته؟ جواب رَد؟

    - نه.. بی اعتنایی به کسایی که بهت توجه دارن؟ازین کار خوشت میاد؟

    منظورش چی بود؟چیو می خواست بگه؟گفتم:

    - چی داری میگی؟

    - برات دل شکوندن راحته؟ نکنه ازین کار لذت می بری؟

    از جام بلند شدم. شایان هم اومد و جلوی سهیل ایستاد. اونم می خواست بدونه چه خبره.گفتم:

    - چیه؟ وقتی درخواستی می کنی باید فکر جواب رد رو هم بکنی

    تو چشمهام نگاه کرد. شایان دهن باز کرد:

    - چی شده؟ چرا داد می زنین؟

    فرید گفت: می خوای منو هم مثل اون یکی عشقت دیوونه کنی؟ اما نمی تونی.درباره ات تحقیق کردم.

    شایان گفت: چی داری می گی فرید؟

    - آره می گم. برات آسونه دل هارو بشکنی؟ اما با من نمی تونی این کارو بکنی

    فرید از منو مهراد چی می دونست؟با جیغ گفتم:

    - آره... مشکلی داری؟تو از من چی می دونی؟دیگه نمی خوام ببینمت چه برسه که بتونم حرفاتو بشنوم.

    با چشمای درشت شده نگام می کردن. ادامه دادم:

    - تو خودت چی فکر می کنی؟ کار تو درسته؟ دخالت تو زندگیه مردم؟ پسر گنده ، خودشیفته فضول...

    برگشتمو وقتی داشتم از در جلو بیرون می رفتم داد زدم:

    - پرروی احمق...پرروی احمق

    شایان پشت سرم اومد و دستمو گرفت و کشید.دستمو محکم از دستش کشیدم بیرون و دستم محکم خورد به در شیشه ای.
    هیچکی غیر مهراد حق نداشت دستمو بگیره.پراز خشم و نفرت گفتم:

    - دستتو بکش .دیگه..دیگه..هیچوقت دیگه این کارو نکن..دستمو نگیر

    - آنا...صبرکن

    در رو بستمو یهو دیدم وسط خیابونم. ماشینا به سرعت رد می شدنو بوق بلندی می زدن و راننده با عصبانیت فحش می داد.گریه ام گرفته بود.
    من مهراد رو دیوونه کرده بودم؟ من که دوسش دارم؟ پس چرا اون احمق اینجوری گفت؟ این دفعه مردن حقم بود.صاف ایستادم.
    نور چراغ تیر برق توی شب ،رو من بود. دستامو جوری باز کردم که انگار می خواستم وسط خیابون و بین ماشینا باله برقصم.
    چشمامو باز کردمو صورت مهراد رو جلوم تصور کردم. دلم براش تنگ شده بود اما این دل بدون مهراد می خواست چجوری برای من بتپه؟
    من نمی تونستم خودکشی مهراد رو ببینم پس بهتر بود من زود تر بمیرم.

    - آنا.. نـــــــــــه.

    افتادنم روی زمین رو حس کردم و بعد دیگه هیچی جز تاریکی و گرمی آغوش کیان نبود.

    فشار دستی روی دستم حس کردم.از گرما و زبری کف دستش فهمیدم کیانه... اما من که قرار بود مرده باشم؟
    وای خدایا..بازم منو نگه داشتی.زنده بمونم که به چی برسم؟

    - اونقدر ازت عصبانی ام که نمی تونم از خدا واسه سالم بودنت تشکر کنم.

    چشمامو باز کردم.کیان کنارم بود.لبخند محوی زد و ادامه داد:

    - چرا می خواستی اون بلا رو سر ما و خودت بیاری؟

    لبخند زدم.

    - چرا می خندی احمق؟

    آب دهنمو قورت دادمو گفتم: به بدبختیم می خندم.

    - به خدا اگه دکتر نگفته بود مراقبه سرت باشی می زدم تو سرت.

    خندیدمو درحالی که می خواستم از تخت بلند شم گفتم:

    - ممنون می شم که این لطف رو برای مردن در حقم بکنی

    از عصبانیت ؛ چشماش قرمز بود.دستشو آورد جلو و افتادم روی تخت. نمی ذاشت بلند شم.گفتم: چیکار می کنی؟

    - ماشین جلوی پات ترمز زد و تو از حال رفتی.سرت ضربه دیده و بازوت رگ به رگ شده.فشارت هم پایینه..وقتی تو مراقب خودت نیستی
    من باید این لطف رو در حقت بکنم.

    - هرچی از خدا می خوام بهم برعکس جواب می ده.فکر کنم باید ایندفعه ازش بخوام منو براتون زنده و سالم نگه داره...

    دستش رفت بالای سرمو کنار گونه ام ایستاد،پره های دماغش کوچیک و بزرگ می شدن..نمی خواستم گریه کنم.گفتم:

    - به خاطر من بزن. بزن تو گوشم که سرم بخوره به دیوارو بمیرم..

    صداش رفت بالا: گمشو از جلوی چشمم...گورتو گم کن..

    کیان هم پاش می رسید بددهن می شد.اما این فقط زمانی صدق می کرد که پای خانواده اش وسط باشه...
    از روی تخت بلند شدمو با حفظ تعادل و ظاهر خواستم بلند شم که افتادم رو زمینو جیغ کوتاهی کشیدم...یکی از در اومد تو اتاق و گفت:

    - خوبی؟ به هوش اومد؟

    از صدا و مهربونی کلمه هاش فهمیدم شایانه.خطاب به کیان گفتم:

    - بلاخره جسد منو پیدا می کنی..پس خودتو آماده کن

    - حرف نزن .. برو بیرون

    شایان زیر گوشش چیزی گفت و اومد بازومو گرفت تا بلندم کنه. دستمو کشیدم از دستش بیرونو با نفرت نگاهش کردم.
    تعجب و ترسش واسه عوض شدن من باعث شده بود خشکش بزنه.بلند شدمو وارد راهرو بیمارستان شدم.چندتا پیچ رو رد کردمو روی صندلی نشستم.
    چشمامو بستم..چجوری می تونستم این جا خودکشی کنم؟ تو همین گیر و دار بودم که صدایی توجهم رو جلب کرد.
    خوب گوش کردم ،پیرمردی هن هن کنون اومد و گفت:

    - بازم چه بلایی سر خودش آورده؟باز با خودش چیکار کرده؟ از دست این پسر

    - خدارو شکر بلایی سرش نیومده بابا.معده اش رو شست و شو دادن..الاناس که مرخص شه.

    صدا ، صدای مهران بود..صدای اون نامردی که خیلی آروم و شمرده شمرده و خیلی منزجر کننده حرف می زد.پس اون کی بود؟ مهراد؟مهراده من؟

    از روی صندلی بلند شدمو پشت دیوار قایم شدم تا یواشکی ببینمشون. تحملش رو داشتم؟ فقط خدا می دونست. خودمو آماده کردم تا سرمو برگردونم..

    - آناشید، کجایی؟ خوبی؟

    ترسیدمو سرمو گردوندم.ای شایان ابله. صداش اونقدر بلند بود که هم مهران شنید هم پدرجون. رفتم طرفش. نمی خواستم چیزی بفهمه،آروم گفتم:

    - کیان خوبه؟

    - چرا یواش حرف می زنی؟

    - چون دلم می خواد. صداتو بیار پایین. مثلا بیمارستانه ها

    شایان چشمشو از من برداشتو به طرف دیوار پشتم نگاه کرد.زیر لبی و با خشم گفت:

    - چیه داداش؟ حرفی داری؟

    با کی حرف می زد؟ سرمو برگردوندمو خشکم زد.مهران ایستاده بود جلومون.شایان گفت : چی کار داری؟

    مهران حرفشو برید و گفت: داداش منو بگو که داره بدونه تو می میره...بدبخت مهراد که نمی دونه تو با پسره مردمی.

    خط های قرمزمو جلوی شایان زیر پا گذاشتم و رفتم روبه روی مهران و گفتم:

    - کثافت عوضی، هنوز تک تک کارا و بلاهایی که سرمون آوردی یادمه..گورتو گم کن آشغال..

    خندید: این فحش هارو هم دوست پسره جدیدت یادت داده؟ آروم زن داداش ، ما هنوزم باهم فامیلیم... آره، مهراد ساده بود که گذرش پی تو افتاد...

    ادامه داد :زندگیمونو داغون کردی، مادرم مریض شده و داداشم داره به خاطره تو جون می ده.

    - من؟ من داغون کردم؟ آره ، حتما تو هم آدم خوبه داستان بودی؟

    شایان که تا اون موقع فقط نگاه می کرد اومد جلو و گفت:

    - آناخانوم بریم..

    به سمت جلو هلم داد و بی اختیار سه قدم به جلو رفتم.مهران کنار رفتو من خودمو جلوی پدرجون دیدم ، وقتی منو دید روشو برگردوند و بدون
    این که نگام کنه گفت:

    - اینجا چیکار می کنی؟ زندگیمو خراب کردی و الان داری نتیجه اش رو می بینی؟

    غرورمو کنار گذاشتم و افتادم جلوی پاش و گفتم:

    - می دونم درموردم چی فکر می کنین اما همه اش غلطه.. فقط بگین مهراد چطوره؟

    بهم جواب نداد. در اتاق باز شد و پرستار گفت:

    - می تونین ببینینش ، حالش خوبه.

    مهران پرید جلو اما هلش دادمو رفتم تو اتاق. درو پشت سرم بستمو قفلش کردم. پرستار بلند گفت:

    - بهش نباید فشار وارد شه...

    صدای پرستار و مهران و پدرجون رو نمی شنیدم، فقط صورت من بود و مهراد. قیافه مردونه و صورته مهربون و خوش فرمش از یادم رفته بود.
    گرمای بازوهاش رو دور کمرم نیاز داشتم. احتیاجم مهراد بود اما وسط اتاق ایستاده بودمو مهراد روی تختش نشسته بود و نگام می کرد.
    صبح آرزوی دیدنشو داشتم اما نه توی این حال.چند قدم رفتم طرفش..دهن باز کرد و با بی روحی گفت:

    - از اتاق برو بیرون

    غرورم بهم فرمان رفتن می داد اما دلم هوار می زد که قبل از مردنت باید ببینیش. اشک از چشمام خارج می شد. رفتم جلوتر و گفتم:

    - حالت خوبه؟

    سرشو به طرف دیوار برگردوند.نمی خواست منو ببینه.اما می دونستم قلبش برای من می زنه.بغضم رو قورت دادمو با زار گفتم:

    - خواستم قبل از مردنم ببینمت، آخه می خوام بدون حسرت بمیرم.

    - چرا نمی زاری راحت زندگی کنم؟چرا همه چیمو ازم گرفتی؟

    روش به دیوار بود و مثل دیوونه ها باهام حرف می زد.بغضم ترکید و افتادم کف اتاق. کمی تکون خورد وقتی حس کرد خوبم صاف نشست.گفتم:

    - تو چرا نمی زاری یه روزم با خنده تموم شه؟ چرا نمی تونم بخوابم؟چرا فکرت از ذهنم نمی ره؟ چرا گریه ها نفسمو می گیره؟

    - چرا اومدی؟ اومدی هوایی ام کنی و دوباره بری؟

    بهش نیاز داشتم و بهم نیاز داشت. باید این عذاب وجدان رو از خودم دور می کردم.دیگه بودن با نبودن صیغه اهمیتی داشت؟مهم نبود.
    بلند شدمو کنارش روی تخت نشستم. نفس عمیقی کشید. پشت به من نشسته بود. سرمو گذاشتم روی دوشش.
    دستمو گذاشتم رو سینه ستبرش و شونه هاشو نوازش کردم.. صاف شد و تکون خورد. نفس عمیقی کشید و آروم شد.
    رو به روش نشستمو دستامو روی گونه هاش گذاشتم.تو چشمام نگاه کرد و یهو بغلم کرد. اونقدر محکم که نفسم گرفت. دل اونم برام تنگ شده بود.
    دستشو روی تمام صورتم کشید و گفت:

    - چرا نمی ری؟

    گریه ام شدت گرفت. از طرفی بغلم می کرد و از طرف دیگه بیرونم می کرد.دو راهی و شک آدمو دیوونه می کنه.از تخت بلند شدمو گفتم:

    - فقط می خواستم قبل از مردنم ببینمت.. دیگه نمی تونم تحمل کنم..

    بلاخره حرفاش روح گرفتن. انگار تازه منو دیده بود و به خودش اومد:

    - این کارو نکن آنا.. تورو به تمام خاطره هایی که باهم داشتیم قسم می دم. اگه این کارو بکنی منم خودمو می کشم.. نکن.
    اگه به تو نمی رسم مشکل منه، تو چرا باید بمیری؟

    - پس تو چرا می خواستی بمیری؟

    سکوت کرد و به زمین خیره شد.گفتم: چطور تو می تونی ولی من نمی تونم؟

    خندید: هنوز عوض نشدی.هیچوقت عوض نمی شی، همیشه آنای منی اما ازین که دیگه نمی تونم آزادانه بهت فکر کنم و راحت نازتو بکشم خسته شدم.
    منم تحمل ندارم... پس این حقه منه.. تو چرا باید بمیری ؟تو از چی خسته شدی؟

    - ....

    یادم اومد. مهراد فکر می کرد من هیچوقت دوسش نداشتم اما خودشم نمی دونست حقیقت چیه.بازم لجباز شدمو گفتم:

    - هنوزم این طور فکر می کنی؟ یادم نبود که دوباره بهم تهمت زدی.خیلی بدی

    - پس دوباره قانعم کن که بیگناهی...بگو که همه دروغ می گن..

    سرمو به چپ و راست تکون دادم.ادامه داد:

    - پس مهران چی؟ پس حرفای برسام در مورد تو و شاهرخ چی؟ بابا چی؟ همه اشون دروغ می گن؟

    چرا همه می خواستن زندگیمونو خراب کنن و مهراد نمی فهمید.پس این جدایی حق هر دومون بود.

    - آنا؟ در رو باز کن.

    کیان بود.ساکت موندم.باید می رفتم؟دوباره به این نتیجه رسیده بودم که نمی شد مهراد رو قانع کرد پس چرا نمی خواستم ازش جداشم.
    کیان پشت سره هم به در می کوبید. صدای مهران بلند شد: هوی کیان...ساکت شو، منم تلاشمو کردم..

    - خفه شو عوضی..

    - تو می دونی مهراد به خاطر خواهرت قرص خورده؟هنوزم مهرادرو مقصر می دونی؟

    صدای خنده ی پر از درد کیان بلند شد: مقصر تمام ماجرا تویی! فکر می کنی چرا ما بیمارستانیم؟

    منو مهراد هر دو ساکت بودیم. مهران در حالی که می خواست کاری کنه کیان از در زدن دست برداره گفت: چرا؟

    - چون خواهر منم می خواست خودشو بندازه زیر ماشین. پس اون دهن کثیفتو بی موقع باز نکن.. از همه کارات خبر دارم و می دونم
    چطوری با زندگیش بازی کردی.

    دعوای اون دوتا شروع شد. دویدم به سمت در تا بازش کنم. موندنم فایده ای نداشت.

    - چرا؟

    برگشتم. مهراد رو به روم ایستاده بود و نگاهم می کرد.جوابی ندادم.گفت:

    - می دونم دیگه راهی برای باهم بودنمون نیست.می دونم همه پل ها خراب شدن اما دلم می خواد برای بار آخر...این کارو انجام بدم ، تا بتونم ،
    ادامه این زندگیو با خیال این بگذرونم که دیگه راهی نیست و رفتی دنبال خوشبختیت!

    نمی فهمیدم چی می گه. نا مفهوم و بریده بریده حرف می زد. منو تو بغلش گرفتو لبامو بوسید.نمی تونستم گریه نکنم. چه زندگی و سرنوشت تلخی!
    چندین ماه تو انتظار یه نگاه و آخرین ب*و*س*ه! لعنت به منو این رابطه که زندگی هارو خراب کرد.چند تا نفسه عمیق کشیدمو از بغلش اومدم بیرون.آروم گفتم:

    - اگه این باعث میشه دردت کم بشه، بازم بهت دروغ می گم هیچ وقت دوستت نداشتم.

    سرشو انداخت پایین و زمانی که من کلید رو توی قفل می چرخوندم روی زمین افتاده بود. دیگه نباید برام مهم می بود. حالا برادرم مهم بود.
    در رو باز کردمو کیان و مهران ایستادن. شایان هنوزم ساکت بود و خیره خیره نگاهم می کرد. گفتم:

    - ببخشید..بابت همه چی..

    سرمو انداختم پایینو دور شدم. نمی خواستم هیچ کی طرفم بیاد.

    در اصلی بیمارستان باز شد و من با سرعت نور ازش خارج شدمو از پله ها رفتم پایین. مطمئن بودم شایان و یا کیان میان دنبالم.
    دلم نمی خواست حرف بزنم.پوزخند زدم...شایان می خواست کمکم کنه اما حالا خودش تعجب کرده بود.

    - آنا وایسا...چقد تند می ری؟

    ایستادم. پیدام کردن.برگشتم ، شایان بود. اومد نزدیک تر و گفت:

    - نفسم گرفت... تو ورزشکار بودی؟

    - بودم.

    - آفرین. خوب موندی

    - مگه پیر شدم؟

    - این چه حرفیه خانومی؟

    - نمی دونم.

    سکوت کردیم. لبخندش پاک شد.گفت:

    - چرا داری ظاهرداری می کنی؟

    - یعنی چی؟

    به طرف صندلی هدایتم کرد. انگار می خواست حرف بزنه.نشستمو گفت:

    - چرا با این که ته دلت غمه و انگار می خوای فریاد بکشی ، لبخند می زنیو خودتو شاد و راضی نشون می دی؟

    - این خصلته منه.. دوست ندارم بقیه به خاطر من ناراحت بشن...

    - حتی کسایی که اذیتت می کنن؟

    ساکت شدم.گفتم:

    - اگه منظورت فریده ، دیگه باهاش حرفی ندارم.

    - چرا؟

    - چرا نه؟ ازش ناراحت شدم..البته شایدم اون به خودش حق بده ولی نباید این طوری حرف می زد.

    - فرید آدمیه که انتظار نه شنیدن نداره.. نمی تونه جواب رد رو بپذیره

    - این تقصیره منه؟

    - نه. اصلا..به هیچ وجه ، این مشکله خودشه..فقط می خوام بگم خودتو درگیر فرید و حرفاش نکن. منم سعی می کنم شمارو باهم روبه رو نکنم.

    از جام بلند شدمو گفتم:

    - من نیازی به کمک یار و محافظ ندارم. نمی خوام کمکم کنی...

    بر عکس اونی که فکر می کردم، حالتش عوض نشد و همون طور آروم که ایستاده بود گفت:

    - عیبی نداره. بستنی می خوری؟

    آروم شدم. دو ماهی می شد که همیشه عصبی بودم. سرمو تکون دادم. خندید و با مهربونی پرسید:

    - چه طعمی میل دارین خانوم؟

    - قیفی.کاکائو
    در خونه رو بستمو رفتم تو کوچه. اول صبح بود. با پرستو حرف زده بودمو ازش معذرت خواسته بودم. قرار شد که امروز صبح بیاد فروشگاه.
    می خواستم پیاده برم تا فروشگاه. می دونستم راه خیلی زیاده اما به فکر کردن نیاز داشتم.
    دلم می خواست برم بیمارستان. قلبم می گفت مهراد هنوز بیمارستانه. اگه بود می خواستم از دور ببینمش..اما.. زدم تو سرمو زیره لب گفتم:

    - اما و کوفت...

    پاهام بدون اراده به طرف بیمارستان می رفتن.

    - چی می گی زیره لب؟

    باز کی منو دیده بود؟ یعنی نمی تونستم یکم تنها باشم؟برگشتمو از خوشحالی زبونم بند اومد.کیارش بود.گفتم:

    - ســــــلام کیارش.

    خندید و گفت:

    - سلام آناخانوم. حال شما؟

    - تعریفی نداره. چجوری اینجایی؟

    - اومده بودم دنبال پرستو که بریم فروشگاه داداشت. دیدم تو داری می ری ، گفتم اگه دوست داری با هم حرف بزنیم.

    لبخندم محو شد. حقیقتا دلم براش تنگ شده بود. دلم می خواست باهاش حرف بزنم.سرمو تکون دادم.گفت:

    - بشین تو ماشین.کجا می خواستی بری؟ می رسونمت.

    نشستم تو ماشینش.باید می گفتم می خواستم برم بیمارستان تا از دور مهراد رو ببینم؟ دیگه چه فرقی می کرد؟ ما که از هم دور بودیم.گفتم:

    - دیشب مهراد بیمارستان بود. می خواستم برم اونجا تا اگه هنوزم هست نگاهش کنم.

    از تعجب بهم خیره شد.گفت:

    - می دونستم مهراد بیمارستانه ولی این که تو می دونستی و دیدیش رو نه.

    خندید و گفت: نه بابا. ایول ، پس خودتونم یه کارایی کردین.

    اما من نمی تونستم بخندم.گفتم:

    - کیارش ، ما نمی تونیم به هم برسیم...

    حرفمو قطع کرد: شرطه ازدواج.. شرطه ازدواج عشقه.شما بزرگ ترین عشقه دنیارو دارین. تعجب می کنم که چطوری از هم دور موندین.

    - تو هنوز نمی دونی چی باعث دوریه ما شد؟

    پوز خند زد: نه والا. می خواستم حلش کنم اما هیچ کدوم کمک نکردین. گفتم پس مشکل خیلی حاده که کلا از بیخ نا امیدین...

    - پرستو جریان رو بهت نگفت؟

    - من نخواستم. می خواستم خودتون واسم بگین...

    تند تند گفتم: من عادت ندارم مشکلاتم رو به کسی بگم ، پس اگه بهت بگم ، قول می دی که فقط گوش نکنی و کمکم کنی؟

    - توی چی کمکت کنم؟

    توی راه بیمارستان همه چی رو براش گفتمو با آرامش گوش کرد. حتی گاهی ابروهاش بالا و پایین می رفتن و از خشم دندوناشو به هم می سابید.
    وقتی همه چیزو شنید. گفت:

    - تو چرا نگفتی که مهران دروغ می گه؟ چرا از حق خودت دفاع نکردی؟

    پوزخند زدم: می دونستم این سوالو می پرسی. یکم فکر کن. اگه پرستو بهت تهمت بزنه که به خواهرش پیشنهاد دوستی دادی از خودت دفاع می کنی؟
    یا اون قدر متعجب می شی که نمی تونی حرف بزنی؟ وقتی آدم از جایی که انتظار نداره ضربه بخوره ، ضربه ببینه ، می شکنه و ترجیح می ده سکوت کنه.

    گفت: ولی باید با مهراد حرف می زدی. نمی تونستی این جدایی رو خودت اعلام کنی. پس مهراد چی؟ شاید اون می خواست باورت کنه!

    - ولی نکرد! می تونست به جای حرفای بی جهت مهران ، حرف منو باور کنه.

    - اما تو که حرفی نزدی.

    ساکت شدم.آه بلندی کشیدم.گفتم:

    - خودتو بزار جای من.از خودت دفاع می کنی؟

    - نه.

    - پس دیگه حرفی برای زدن نمی مونه..جز خداحافظی

    - خیلی بی رحمی آناشید

    بی اختیار داد کشیدم: مهران بی رحم نیست که می خواست بهم تجاوز کنه و بعدش وانمود کرد جایه زخم ها به خاطره تصادفه؟
    مهراد بی رحم نیست که همه حرفاشو باور کردو یه تهمت هم بهم زد؟ چرا من؟

    کیارش ترسید و گفت:

    - باشه . باشه آنا گریه نکن.

    مدتی گذشت. کیارش همه حرفامو گوش کرد و آخرش گفت:

    - حالا از من چه کمکی بر میاد؟

    - نمی دونم. فقط دیشب فهمیدم مهراد هنوز فکر می کنه من بهش خ*ی*ا*ن*ت کردمو دوستش ندارم.دلم می خواد بدونه، دلم می خواد یجوری همه چیزو
    بفهمه که داداشش مقصره، نه من.

    - چی شد یهو می خوای حقیقتو بدونه؟

    - دوست ندارم چندسال دیگه که به عشق اولش فکر می کنه ، واژه خ*ی*ا*ن*ت بیاد تو ذهنش!

    سرشو تکون داد.گفت:

    - اگه می خواین از هم دور بمونین ، پس این کارت که می خوای بهش غیر مستقیم ثابت کنی مقصر مهرانه، کاملا اشتباهه.
    با این که وظیفه ام کمکه اما بهت می گم این کارو نکن.اگه تصمیمت جداییه، دیگه نباید همدیگه رو با دیدن هم هوایی کنین.

    رسیدیم بیمارستان. از ماشین پیاده شدمو بدو بدو رفتم طبقه بالا و از پرستار سراغشو گرفتم.گفت:

    - امروز بعد از ظهر ترخیص می شه. خانواده اش گفتن میان دنبالش.

    - حالش چطوره؟

    - من کاملا خبر ندارم اما انگار وضعیت روحیش مناسب نیست.

    انگشت اشاره اشو به طرف سرش گرفتو به نشونه نداشتن عقل چرخوند. پوزخند زدم ، افسردگی یعنی نداشتن مغز؟
    تشکر کردمو رفتم سمت اتاقش. دستگیره رو چرخوندمو گفتم یا خدا و در رو باز کردم. خواب بود. خدارو شکر کردمو رفتم تو. مثله فرشته ها بود.
    نور خورشید صبح می خورد تو صورتش و آروم تر از همیشه خوابیده بود. یهو گوشیم زنگ زد و کیارش گند زد تو تمام احساساتم.
    سریع گوشیو برداشتمو آروم گفتم:

    - چیه؟

    - هست؟ مهراد تو بیمارستانه؟

    - آره. هست.

    - چرا آروم حرف می زنی؟

    - کنارشم.خوابیده.

    بغضم گرفته بود.
    دستمو آوردم بالا و ساعتمو دیدم. ساعت 12 بود. الانا بود که بیان دنبالش. روی صندلی توی حیاط نشسته بودمو منتظر بودم.
    یه ماشین ایستاد و از توش دو نفر مسن پیاده شدن. دقیق تر نگاه کردم. انگار پدرجون و گوهر جون بودن.
    بی اختیار از جام پاشدمو دلم خواست برم طرف گوهرجون. دلم براش پر می کشید. از وقتی فهمیدم دوباره افسردگی گرفته دلم می خواست برم پیشش. نشستم. اگه می رفتم ، شاید گوهرجون بغلم می کرد اما طاقت حرفای پدرجون رو نداشتم. با دیدنم دوباره بهم تهمت می زد و به خاطر مهران گ*ن*ا*ه می کرد.
    نمی خواستم!می خواستم برم پشت بوته ها که دیدم گوهرجون ایستاد. داشت مستقیم منو نگاه می کرد. آروم به سمته بوته ها قدم برداشتم ، هنوزم کاملا منو ندیده بود.

    - آنا؟ عزیزم؟

    ایستادم. خشکم زد. به سمتشون نگاه کردم. پدرجون هم ایستاده بود به گوهرجون می گفت که برن. اما گوهرجون نمیومد.باید چیکار می کردم؟
    اگه می رفتم بیماری گوهرجون هزار بار بدتر می شد. منو غرورم و احساس گَندم به درک.اصلا تف تو این قوانین کوفتی که خودم برای خودم تعیین کرده بودم.
    از بوته ها اومدم بیرون. صاف روبه روی مادر دومم ایستادم. هنوز خیلی باهم فاصله داشتیم ، با سر به سمت پدرجون اشاره کردم.
    گوهرجون منظورمو فهمیدو به پدرجون چیزی گفت و فرستادش. باسرعت اومد سمتم ، نیشم بی اختیار تا بناگوش باز شد.رفتم جلو و بغلش کردم.
    بوی گرمو شیرینی داشت. گریه می کرد و گونه هامو می بوسید. نشستیم روی صندلی، گفت:

    - خوبی دخترم؟

    - اگه درده روح رو کنار بزارین جسمم مثل شیر سالمه.

    لبخند تلخی زد.

    - به پدرجون چی گفتین که رفت؟

    - گفتم می خوام برم دستشویی

    - حالشون خوبه؟

    ساکت شد.گفت:

    - تنها کسی که تو اون خونه ی هیولا می خنده مهرانه! گاهی می خوام فرار کنم اما دلم برای مهرادم می سوزه.

    اشکمو پاک کردم.گفتم:

    - می دونم مهراد چطوره. از دیروز تا حالا می دونم خودکشی کرده.

    گریه اش شدت گرفت. در حالی که تو بغلم هق هق می کرد گفت:

    - این باره دومشه! می ترسم دخترم ، می ترسم به باره سوم بکِشه... اگه .. اگه...

    به صورت گوهرجون خیره شدم.گفتم:

    - اگه چی؟

    چیزی نگفت. می خواست بگه اگه مهراد بمیره من مقصرم! گفتم:

    - شما هم منو مقصر می دونین؟ شما هم فکر می کنین من به مهراد خ*ی*ا*ن*ت کردم؟ اونم با مهران؟

    آه کشید. گفت: به خدا... به اون خدایی که پاکی و مهربونی رو یادت داده نمی دونم. نمی دونم باید حرفه کیو باور کنم. حبیب هم همینجوره ،
    اما حبیب به مدارک نگاه می کنه....

    زد تو سینه خودشو گفت:خاک تو سره منه بدبخت که احساسی و بی منطق ام...

    بغضم ترکید. دستاشو گرفتمو به قلبم فشار دادم. بوسیدمشون. وقتی احساس کردم که آروم شده گفتم:

    - گوهرجونم چرا خودتونو ناراحت می کنین؟ بلند شین و به اون خونه گرما بدین

    دستای تپل و گرمشو گذاشت روی صورتم و با خنده گفت:

    - قربون شکلت برم دخترم! بدون تو و با حس این که با تهمت بیرونت کردیم مگه می ذاره؟ هر سه تامونو همین آزار می ده.مهرادم نمی دونه تو راست
    می گی یا مهران! ما هم نمی دونم.

    دستمو بردم داخل کوله پشتیم و از توش بهش دستمال دادم.گفتم:

    - مامانم. گوهرجونم! من بخشیدمتون ، از تنها کسی که کینه دارم مهرانه! فقط ازتون می خوام مراقب مهراد باشین. مهراد خندیدن رو دوست داره ، بخندید.

    نگاش کردمو لبخند زدیم.

    - بخندین ، باشه بخندیدن! گوهرخانوم پاشو بریم.

    احتیاجی به چرخوندن سر نبود. پدرجون پشتم ایستاده بود و با گوهرجون حرف می زد. گوهرجون بلند شد و اشکاشو پاک کرد. گفت:

    - چرا دخترمو مقصر می دونی....

    - پس مهراد ، مقصره ماجراست؟ این ننگه خانوم..بریم.

    - مهران مقصره ، همش تقصیر اون پسره بدذاته....اون ذاتش خرابه

    - بریم خانوم... عصبیم نکن.

    گوهرجون ایستاده بود و با گریه صداش بالاتر می رفت. سرمو انداخته بودم پایین و به گلای پشت نیمکت نگاه می کردم.گوهرجون گفت:

    - خدا خودش جوابمونو می ده ، تقاص کار مهرانو ما پس می دیم ، الانم داریم پس می دیم. این همه غصه واسه چیه؟ این بدبختی ها واسه چیه؟

    پدرجون بهش نگاه می کردو ناراحتی تو چشماش معلوم بود. دست گوهرجونو گرفتو با هم به طرف ساختمون رفتن. چند قدم که جلوتر رفتن ، پدرجون ایستادو پشتو نگاه کرد.
    یه لحظه دیدمشو خواستم سرمو بندازم پایین که گفت:

    - نمی خوام مهراد بفهمه این جایی. برو

    نتونستم جلوی اشکامو بگیرم. از خونه ، از زندگی ، از تو قلباتون بیرونم کردین ، دوست دارم تو بیمارستان بشینم.. از این جا نمی رم.
    همه اینا رو دلم می خواست بهشون بگم اما نتونستم. سرمو انداختم پایین.


    هرکی رد می شد ، چند ثانیه نگام می کرد و بعد برام دعا می کرد و می رفت. فکر می کردن خانواده ام تو اتاق عملن یا دارن جون می دن.
    خودم داشتم توی دستای خودم جون می دادم. خیلی وقت بود که احساس مردگی می کردم. مهراد من بودم و مهراد من! پف چشمام رو احساس می کردم.
    چشمام باز شد ، درست می دیدم؟
    مهراد و پدرجون و گوهرجون از بیمارستان بیرون می اومدن. لبخند زدم. خدایا شکرت. مهراد رو مرخص کردن! خودش راه میرفت پس خوب بود!
    فقط نگاهش کردم. دوست داشتم کنارش باشمو تسکین تمام آلامش باشم.اما... کوفت و هرچی درده تو این اماها و نفهمیت ، مهراد.
    بهم زنگ بزن و بگو که "می دونم گناهی نداری". بهم بگو مثل قبل دوستت دارم آنا..بهم بگو زندگیه من برگرد!
    امان از این همه نفهمی مهراد.عصبانیت نمی ذاشت جایی رو ببینم. زدم تو پیشونیمو گفتم: تو یه گاوه احمقی... الاغ نفهم!
    مهراد ایستادو اطرافشو نگاه کرد. پدرجون و گوهرجون حواسشو سمت خودشون پرت می کردن اما مهراد بی وقفه سرشو می چرخوند.
    دنبال صاحب صدا می گشت. رفتم پشت بوته ها. دوباره زدم تو پیشونیم و آروم گفتم: لعنت به من!
    مهراد هنوز ایستاده بود و نیمکت خالی رو نگاه می کرد. صندلیمو نگاه کردم ، کوله ام روش بود. ای وای!
    این ننگه.... این ننگه... کلمه ننگ از تو ذهنم بیرون نمی رفت. این ننگ بود.. و من دلیل این ننگ بودم برای تک تک اعضای خانواده پرنیان!
    آرامششونو با ننگ به بار آوردن گرفته بودم... حق با پدرجون بود ، من بدبختی بودم که همیشه با خودم بدبختی می آوردم. لعنت به من...
    مهراد لبخند زدو نفس عمیقی کشید.لبخندش با هر تنفس هوا بیشتر می شد. حالشو خوب می فهمیدم ،نفس کشیدن تو جایی که عشقت نفس
    کشیده لذت بخشه!

    ***********************
    - کجا بودی عزیز؟

    - می گشتم واسه خودم.

    - تا جایی که یادمه بدقول و وقت نشناس نبودی، ساعت 2 بعد از ظهره.

    به پرستو نگاه کردمو لباس های مرتب شده روی رگال هارو دیدم.گفتم:

    - ببخش..حوصله ندارم.. ببخشید که تنهات گذاشتم. خسته شدی؟

    خندید و گفت: نه بابا.. شایان مگه می ذاره آدم خسته بشه؟ از زور خنده ترکیدم.

    لبخند زدم. دستمو روی گونه اش کشیدمو گفتم:

    - دعا می کنم همیشه تو زندگیت این طوری بخندی!

    با غم محزونی نگاهم کرد.

    - اومدی آناخانوم؟ سلام

    شایان بود.مثل همیشه لبخند مهربونی داشت که از بس عمیق بود چشماش ناپیدا می شدن.گفت:

    - بیا بالا ببین پرستوخانوم دیوارو چیکار کرده.. آدم حض می کنه..

    پرستو سرشو کج کردو گفت: یک،به من بگو پرستو.دو، شرمنده نفرما دیگه

    - شکسته نفسی می کنـ...

    گفتم: اگه همین جا وایسم تا صبح به هم نون قرض می دین. بریم بالا ببینیم رفیق ما چه کرده..

    رفتیم طبقه بالا... یه نقاشی فانتزی ، همون طوری که به پرستو گفته بودم، دختری توی آسمون شب با لباس حریر بلند صورتی مات.
    با گلای نارنجی و بنفش و آبی پر رنگ و کم رنگ کنارش .موهای قهوه ای بلند دختر بین گلهای ریز دیوار می پیچید و باد پخشش کرده بود.
    یه نقاشی کاملا فانتزی و انرژی بخش و آروم کننده.
    پرستو رو بغل کردمو با تمام وجودم ازش تشکر کردم. گفت:

    - من این تشکر ها و ماچ سرم نمی شه..باید منو ببری وسط شهر بهم بستنی بدی.

    دستمو گذاشتم روی سینه امو خم شدم: چشم. سره فرصت با هم می ریم.

    - شایان هم باید بیاد.

    شایان خندید و گفت: منو قاطی نکنین. اگه من باشم باید کیان و کیارش هم باشن.

    - حالا یه کاریش می کنیم.

    پرستو نگام کردو به متلک و بی منظور گفت:

    - سره فرصت!

    گفتم:

    - سره یه فرصت مناسب.

    خندید. از پله ها رفتیم پایین. در باز شد و کیان و فرید اومدن تو فروشگاه. کیان هیچی از بی ادبیه فرید خبر نداشت.
    اومده بودن برای حسابو کتاب و تسویه بقیه بچه ها. فرید زیر چشمی نگاه می کرد اما من بی باک بهش زل می زدم. آماده هر حرکت ازش بودم
    تا به قول شایان قورتش بدم.

    - آنا؟

    - بله داداش؟

    - چقدر باید بهت بدیم؟

    - نمی خواد . بعدا حساب می کنیم.

    شایان گفت: اگه نگیری ناراحت می شم.. این جا کار کردی پس باید بگیری. این حقوقه

    کیان با ماشین حساب چند تا دکمه رو فشار داد و گفت:

    - آنا می شه بعدا بهت بدم؟ پول توی کیفم طبقه بالاس

    تا بیام حرفی بزنم ، شایان بلند شد وگفت: کجاست کیان؟ می رم میارم.

    سریع گفتم: نه . بشین خودم میارم.

    بلند شدم و رفتم سمت پله ها. نقاشی که پرستو کشیده بود اولین چیزی بود که با وارد شدن به اون مکان توجه آدم رو جلب می کرد.
    رو به روش ایستادمو نگاهش کردم. این نقاشی منو یه طوری می کرد..

    - خوب شده.. رنگای صورتی و نارنجی کاره خودش رو کرد.

    فرید پشتم ایستاده بود.گفتم:

    - برو کنار.. می خوام رد شم.

    - فکر نمی کردم اینقدر خوب شده باشه..باریکلا به دوستت

    عصبانیتمو نمی تونستم کنترل کنم:

    - فقط کافیه کیان رو صدا کنم...

    پوزخند زد:

    - چرا کیان؟ شایان که بیشتر حواسش بهت هست

    - برو کنار. من حوصله شر رو ندارم

    - شایان نظر خاصی بهت داره.. اگه کیان بدونه چند نفر دارن دنبالت می دون چی میشه؟

    - گورتو گم کن.

    - بی اعصابی؟ بهت نمیومد!

    برگشتمو رو به روش ایستادم. دلم می خواست همونطور که لجمو در آورد لهش کنم. لبخند زدمو گفتم:

    - چیه؟ نظرت عوض شد؟ تا حالا که دنبالم بودی.بدت اومد؟

    یکم بهم نزدیک شد و گفت: تو با بقیه خیلی فرق داری!کی از تو بدش میاد؟

    - نمی دونم. تو بگو

    تو چشمام طوری زل زده بود که یاده گرگ می افتادم. از فکر کاری که می خواستم انجام بدم خندم می گرفت. چند قدم رفتم عقب. دنبالم اومدو گفت:

    - شایان؟

    رفتم عقب تر. رو به روش بودمو عقبکی راه می رفتم. با همون لبخند کثیفش گفت:

    - تو هم کم شیطون نیستی!

    - تا ببینیم.

    خوردم به میز. تو دلش بهم می گفت: "گیرت انداختم." ولی کور خونده بود. کیفه چرمی کیان رو گرفتم تو دستمو در حالی داشت به طرفم میومد
    و حواسش نبود زدم تو سرش و همین که افتاد کف اتاق جیغ کشیدمو بلند گفتم:

    - اوا آقا فرید.. ترسیدم.. چیزی شد؟چرا یهو ظاهر می شی؟

    کیان و شایان سریع اومدن بالا و گفتن: چی شد؟

    فرید افتاده بود رو زمینو سرشو مالش می داد. تو زمانی که داشت با خشم نگام می کرد خندیدمو گفتم:

    - داشتم کیفو می آوردم که آقا فرید یهو پیداش شد. منم ترسیدمو با کیف زدم تو سرش...

    شایان و پرستو که تازه اومده بود بالا بلند خندیدن..اما کیان که منو می شناخت فقط نگام می کرد.

    در فروشگاه رو بستن و کیان اومد کنارمو گفت:

    - بریم؟

    برای شایان دست تکون دادمو گفتم :بریم.

    - تاکسی بگیرم؟

    - نه. پیاده بریم خونه...نمی خواستی ماشین بخری؟

    - صبر کن از این فروشگاه که تازه داره پول در میاره ، یکم سهم بگیرم..

    سرمو انداختم پایین و دستمو گذاشتم تو جیبم.پرسید :

    - پرستو کجاس؟

    - کیارش اومد دنبالش.

    - اینا هم خوب باهم جفت شدن.

    خندیدمو نگاهش کردم. کیانم خندید. دستشو گذاشت روی دوشم .گفتم:

    - حسودی؟

    - دلم می خواد برم خواستگاریش آنا..دلم واسه عسل تنگ شده.

    کیان خیلی عسل رو دوست داشت. اونا عاشق همدیگه بودن.کیان جدی شد و گفت:

    - می خوای درد و دل کنی؟

    - نه..خودم حلش می کنم.

    - مگه مشکلی داری؟

    - ......

    - تو خودتی خواهرجون. چته؟

    سکوت کردم.گفت:

    - فرید طبقه بالا چیکار می کرد؟ اذیتت کرد؟

    به مغازه ها نگاه کردم. نورشون توی شب خیلی قشنگ بود.. اما حیف که عشقم نبود تا باهم ازش لذت ببریم.کیان گفت:

    - آخرین سال دبیرستانت یادت میاد؟ یکی مزاحمت می شد.بهم نگفته بودی! چرا؟

    - چون نمی خواستم باهاش دعوا کنی و تو دردسر بی افتیم.حادثه خبر نمی کنه

    - آفرین. من وقتی فهمیدم چیکار کردم؟

    خندیدم. عاشق این بودم که یکی با بازی سرمو گرم کنه.جواب دادم:

    - نمی دونم چه بلایی سرش آوردی که دیگه ندیدمش.هیچوقت نگفتی چیکارش کردی..

    - می خوای بدونی چیکار کردم؟

    - هوم؟

    - اول زدم تو گوشش و بعدش رفتم باهاش حرف زدم.قانع شد و رفت

    ساکت شدم. حرفی برای زدن نداشتم چون واقعا تعجب کرده بودم.ادامه داد:

    - خودت گفتی حادثه خبر نمی کنه. پس بهم بگو تا پشتت وایسم.

    کیان رو دوست داشتم چون فداکار بود. گاهی پدربود و گاهی برادر.. دستشو گرفتمو فشار دادم:

    - چیز مهمی نیست. قول می دم اگه بازم تکرار شد بهت بگم.

    بغضم گرفته بود. با مشکلم کیان و مامان رو ناراحت کرده بود. خندید و دستشو روی گونه ام کشید و گفت:

    - داداش قربون آبجی کوچیکش بره... می خوای همین که رسیدیم خونه باهم کشتی بگیریم؟

    خندیدم: کشتی؟ دلت خوشه؟

    - ولی اگه پایه بودی خوش می گذشت.

    - خوابم میاد. سره فرصته مناسب به چشم.

    دل منم خوش بود که همه چیزو به یه فرصت مناسب موکول می کردم. امان از این فرصت مناسب که قراره همه چی باهاش پر بشه!

    ****************************

    این آهنگ adele برای زنگ گوشیم هم تکراری شده بود و هم روی مخ می رفت. از همه چی داشتم خسته می شدم. چشممو باز کردمو نشستم.
    گوشیم با صداش خودشو پاره می کرد.حتما پرستو بود ، بی حوصله گوشیو کشیدم تو دستمو میخکوب شدم. گوهرجون بود.

    - جونم گوهرجون؟

    صداش با گریه پیچید تو گوشم: کجایی عزیزم؟ دخترم کجا رفتی؟

    سکته ناقص رو رد کرده بودم : مهراد... مهراد چیزیش شده ؟ ها ؟

    - نــــــــه... مهـــــران

    - چیکار کرده ؟ گوهر جون آروم باشین. چیکار کرده؟

    - دست همون دختره عیاش رو گرفته و آورده تو خونه... تو تمام این سال ها با همون دختره بوده.

    کدوم دختره؟ آها...همونی که با مهراد توی مهمونی برسام دیده بودیم. اگه مهران تو تموم این سال ها دختره رو پنهون کرده پس
    چرا الان آوردتش تو خونه؟ گفتم:

    - گوهرجون آروم باشین... حتما یه دلیلی داشته..

    - چه دلیلی؟ کدوم دلیل می تونه قانع کننده باشه که به خاطر یه دختر عوضی به پدر و مادرش توهین کنه؟ چطور می تونه دست دختری رو
    که هیچ نسبتی باهاش نداره بگیره و بیاره تو خونه؟

    - گوهرجون ... آروم باشین.. با گریه مشکلی حل نمی شه..

    - من نمی فهمم. چرا داره این بلا هارو سرمون میاره؟ چرا خدا؟
  
    کارم تو فروشگاه تموم شد. دیگه مشتری ها میومدنو می رفتن. با اجازه از کیان که حالا صاحب کارم بود رفتم بیرون. باید می رفتم خونه باغ؟
    من که قسم خورده بودم هیچ وقت اون جا نرم! پس چی؟ من چی می خواستم به مهران بگم؟ سرمو انداختم پایینو گفتم : آنا.. یه بارم کوتاه بیا.

    ***************************
    جلوی در ایستادم. مثل همیشه نیمه باز بود. از بین اون گلایی که حالا نه رنگ داشتن و نه بو گذشتم. پنجره هارو نگاه کردم. پنجره اتاق خودم روشن بود.
    چرا مال مهراد خاموش بود؟ پشت دره شیشه ای ایستادم. از خودم پرسیدم :

    - چرا اینجایی خنگه ؟ مگه قسم نخوردی؟

    خودمم جواب دادم : به تو چه؟ اومدم مادرمو ببینم.

    پورخند زدمو نفس عمیقی کشیدم. دستمو زدم به در. تق تق تق. صدایی نیومد. یهو گوهرجون با چشمای اشک آلود اومدو در رو باز کرد.
    چند ثانیه با بهت بهم نگاه کرد. بعد گفت :

    - خودتی آنا؟

    - معلومه که خودمم گوهرجون.

    دستمو کشید و برد تو خونه. دستاشو انداخت دورمو گفت:

    - الهی من قربون تو برم.. بعده این همه مدت برای چی اومدی دخترم؟

    اشکشو پاک کردم. گفتم: اومدم ببینمتون. اومدم که ببینم دیگه گریه نمی کنین..

    - می خوای منه غمگین و دل شکسته رو شاد کنی؟ این محاله دختر

    - من دلتونو شاد می کنم. زندگیه مهران به خودش مربوطه.. شما چرا خودتونو ناراحت می کنین؟

    - می خوای دل منو شاد کنی؟

    سکوت کردم.گفت: مهران برای من مهم نیست. مهم مهرادمه که می خواد باور کنه با این کاری که مهران کرده تو مقصر نیستی.

    منظورشو نمی فهمیدم.ادامه داد: اگه می خوای دله منو شاد کنی ، همین الان برو بالا و به مهراد بگو که مقصر نیستی..

    سره جام خشکم زد. همون طور که ایستاده بودم زمینو نگاه کردم. نمی تونستم...

    - چیو بگه ؟ ها؟ این اینجا چیکار می کنه؟

    سرمو بالا گرفتم. مهران از بالای پله ها داشت میومد پایین و با صدای بلند حرف می زد. گوهرجون گفت:

    - دسته اون دختره رو بگیرو ازین خونه برو بیرون.

    مهران صداشو برد بالا تر: نکنه اومدی بیگناهیتو ثابت کنی؟

    پدرجون سراسیمه خودشو رسوند . با چشمای درشت نگاهمون می کرد.پدرجون گفت:

    - گمشو پسره نمک نشناس.. دیگه پسری به اسمه تو نمی شناسم.. با اون دختره گورتونو گم کنین.

    مهران رسید پایین.در اتاقی از بالا باز شد و یه نفر خودشو رسوند بالای پله ها.مهران که منتظر بود دوست دخترش باشه گفت:

    - اِ.. دادا تو هم تو خونه بودی؟ یه ندایی .. یه نشونه ای ، یه صدایی ازت در بیاد که بدونیم مهرادی هم وجود داره

    مهراد توی چشمام نگاه کرد. آروم آروم اومد پایینو زیره لب گفت:

    - چرا این جایی؟

    مهران بلند خندید و گفت:

    - می دونی بابا ، یکی از دلایلی که مژگانو آوردم این جا همین بود. واسه این که نظرتونو نسبت بهش عوض کنم. تو و مامان هردو همینین.
    همیشه مژگانو با لقب های زشت همراه می کردین..

    پدرجون با عصبانیت گفت: خب که چی ؟ این حقه...

    - این حق نیست. انصاف هم نیست.. مگه مژگان چیکار کرده؟ چرا قبولش نمی کنین؟

    گوهرجون گفت: با هم محرمین که با هم تویه یه اتاق می خوابین؟ تو خجالت نمی کشی؟

    مهران خندید و گفت: بس کن مادره من. گذشت اون زمانا که...

    پدرجون داد کشید: که چی؟ اون زمانا که دختر پاک بود؟

    مهران سکوت کرد.پدرجون ادامه داد: با آوردن این دختر تو خونه.. آرامش مارو به هم زدی. سال ها پیش منعت کردم ازین کار. ولی بازم
    با همون دختر که نه در شان خانواده ماست و نه مناسب توئه رابطه داشتی.. گمشو.. خدارو شکر کن که بهت نگفتم باید ولش کنی...
    بهت می گم ازین خونه گمشو و دیگه دنبال هیچی نباش.

    مهران بازم با همون خنده که این بار از روی غم و درد بود گفت: چیه؟ چرا من نه ، ولی مهراد آره؟

    مهراد اومد طبقه پایین و بلاخره گفت: چی می خوای بگی؟

    چشمام باز شد. چی شده بود؟ مهران گفت: بَه داداش جان. حرفی ، صحبتی شنیدیـ...

    مهراد بلند گفت: حرفتو بزن.

    - مژگانو قبول نمی کنین ؛ ولی آناشیدو قبول کردید.. مژگان در حده ما نیست.. آناشید بود؟مهراد اجازه ازدواج و خوشبختی در کناره خانواده رو
    داشت.. من ندارم؟ چرا هنوزم آناشیدو قبول دارین؟ هنوزم خواهان آشتیشونین. چرا مهراد ؟ چرا همش مهراد؟

    مهراد پرید سمت مهران و گلوشو گرفت. همزمان دادکشید : عوضی کثافت.. آنا رو با اون دوست دختره آشغالت یکی نکن. تو حقه مقایسه رو هم نداری...

    مهران هلش داد. بازم سکوت... مهران داد زد: آره حسودم... آره به زندگی برادرم چشم داشتم. به زندگی آرومی که قرار بود بسازه و به دختری که عاشقانه دوسش داشت حسادت می کردم. من یه حسودم... چون شماها باعثشین. نذاشتین منم کنار کسی که دوستش داشتم خوشبخت بشم.. منم انتقاممو با کاری که با آنا کردم گرفتمو هنوزم دارم انتقام می گیرم...

    پدرجون اخماش رفت تو هم.. گفت: وایسا ببینم.. انتقام می گیری؟ تو با زندگی مهراد چیکار کردی؟

    مهران خندید. بهم نگاه کردو گفت: هیچ وقت از کارایی که کردم پشیمون نشدم. خوشبختی حق من ، و جدایی حق شما بود.

    مهراد یقه اشو گرفتو گفت: چیکار کردی؟ مریض روانی با زندگیم چیکار کردی؟

    پدرجون جداشون کردو گفت:

    - تو با این ذات خرابت پسر من بودی؟

    مهران گفت: همه چی زیر سره منه.. مقصر همه چی منم... منم که باره اول اون عکسارو گرفتمو بهتون نشون دادم.حتی اون پسری که توی عکس
    دست آناشید رو گرفته بود رفیق خودم بود. همه چی رو خودم صحنه سازی کردم. خوب بود نه؟من بودم که کنترلمو از دست دادمو خواستم بهش تجاوز کنم..
    من بودم که زندگیتونو خراب کردم...من می خواستم خودمو به آنا نزدیک کنم.

    همه با چشمای درشت داشتن نگاهش می کردن. باید می خندیدم؟ البته من به چیزی که می خواستم رسیدم اما همینو می خواستم؟
    مهران ابلهانه خندید و گفت:

    - ممنون از آنا خانوم که با سکوتش اجازه داد نیمی از نقشه ام درست پیش بره.و در آخر می خوام از مهراد تشکر کنم که همیشه توی تمام نقشه ها
    یاریم می کرد.. البته بدبخت نمی دونست نقشه نابودی زندگیه خودشه.. وگرنه که همکاری نمی کرد..

    پدرجون به من نگاه کرد. مهراد سرش پایین بود و دستای مشت شده اش خبر از عصبانیت بیش از حدش میداد. از عصبانیت صورتش سرخ بود.
    گوهرجون که کنارم بود.. دستمو تو دستاش گرفت ، چشماش از شدت گریه ریز شده بودن. دستام می لرزیدن.پدرجون آروم آروم گفت:

    - تو با ما چیکار کردی ؟ تو با مهراد و آناشید چیکار کردی؟

    روی مبل نشستو دستشو گذاشت روی قلبش.. گوهرجون همزمان جیغ کشیدو رفت طرفشو داد زد:

    - حبیب... توروخدا حبیب...

    همه رفتن طرف پدرجون اما من نمی تونستم. نمی دونم چرا پاهام می لرزید.. مهران دور تر از من داشت شماره اورژانس رو می گرفت .
    تو چشام نگاه کردو گفت:

    - این زندگی نه حق من بود و نه حق تو! متاسفم...

    مزه کف رو توی دهنم حس کردم... چشمام چیزی جز سیاهی رو نشون نمی دادن.. افتادم روی زمینو دیگه حتی لرزیدن دستامو حس نکردم.
    

    - عشقم پاشو.. دیر شده..

    چشممو باز کردم. همه جا سبزه و آسمون سفید و یکدست بود.صدای رودی که رد می شد رو می شنیدم اما کی منو صدا کرده بود؟
    برگشتم.. مردی بهم نزدیک می شد. صورتشو به خاطر هاله نور اطرافش نمی دیدم. یه دسته گل رز سفید بهم داد و لبخند زد. قدش بلند بود.
    آروم گفتم: " مهراد؟ " آروم آروم خم شد و دستشو گذاشت روی شونه ام. گفت: "جانم زندگی من؟"

    چشممو باز کردم... مهراد بالای سرم نشسته بود و صدام می زد. دستمو تو دستاش گرفته بود. وقتی دید چشممو باز کردم گفت :

    - به هوش اومدی؟ چی شد آنا؟ چرا افتادی؟

    سرمو از روی زانوهاش بلند کردم. روی فرش پذیرایی افتاده بودم. پرسیدم :

    - پدرجون؟

    چشماشو بستو با ناراحتی گفت:

    - بردنش بیمارستان..احتمال سکته قلبی هست.

    ای وای.. لعنتی مهران.. سرمو بازم چرخوندم ، مهرانو مژگان کجا بودن؟ انگار رفته بودن.
    به ساعتم نگاه کردم. بیست دقیقه تمام بیهوش بودم.. دلم اون رز های سفیدو می خواست.از جام بلند شدم. سرم به شدت درد می کرد.
    مهراد دستمو گرفتو گفت: می دونم سرت گیج می ره.. به من تکیه بده.

    هلش دادمو با خشم گفتم: خودم می تونم ، نیازی ندارم.

    دستشو عقب کشید. می خواست حرفی بزنه اما نمی تونست.. دیگه اهمیتی نداشت.حالا که فهمیده بود من بیگناهم میخواست بهم نزدیک شه؟
    از در شیشه ایه سالن بیرون رفتم.

    مسیر اونجا تا فروشگاه به شکل زجر آوری طی شد. در فروشگاهو باز کردم. فرید رو به روی میز شایان ایستاده بود و با عصبانیت باهاش حرف می زد.
    هیچی از حرفاشو نمی شنیدم. فقط می دیدم که شایان با چه سختی ای داره آرامششو حفظ می کنه. رفتم جلو و دقیقا کنارش گفتم:

    - چته؟

    برگشتو نگام کرد. چشماش گشاد شدن.دهنشو باز کرد :

    - چمه؟ اومده بودم همه چیو سرت خالی کنم ولی پیدات نکردم خانوم مقصر! الان خودت اومدی جلومو می گی چته؟ چه جرعتی..

    ابروهامو دادم تو هم و گفتم : ببین ، دهن منو باز نکنا!

    عصبانیت زیاد از حد باعث شده بود به حرفام قبل از زدن فکر نکنم.دستاشو زد به کمرشو گفت: باز کن ببینم چی می خوای بگی...

    دستام یخ کردن و پیشونیم داغ شد. دستمو گذاشتم رو سرمو گفتم:

    - اگه حرفی داری .. مرد باشو بیرون از اینجا بزن..اینجا داریم کار میکنیم

    به مسخره خنده بلندی سر داد :

    - کار؟ وقتی داشتی با صدایه بلند می گفتی منو نمی خوایو فحش می دادی ، محل کار نبود.

    آه خدا.حرفاش حوصله امو سر می برد.از سر خستگی پوزخندی زدم:

    - مشکل تو اینه؟ جواب رَد؟اینقدر از خودت مطمئن بودی که جواب مثبت می شنوی؟ تو فقط یه بچه سوسول و خودشیفته ای..

    شایان پشتم ایستاد و گفت: آنا آروم تر...

    ادامه دادم: فهمیـــــدی؟ فقط همین. تو هیچی نیستی

    فکر می کردم با این جوابی که بهش دادم می ره اما پررو، پررو، همونجا ایستاده بود.گفتم:

    - چته ؟ دیگه چیه؟

    مردم کم کم داشتن نگاهمون می کردن.داد کشید :

    - تو این زبونو نداشتی چیکار می کردی؟ بهم جلوی همه برای بار دوم توهین کردی.. این اجازه رو به هیشکی ندادم اما تو پاتو از حدت فراتر گذاشتی...
    تو یه عذر خواهی به من بدهکاری...

    این پسر یه بچه به تمام معنا بود. عذرخواهی؟ من داشتم بایه بچه کل کل می کردم. شایان خودشو انداخت وسط:

    - فرید.. ببین داری با کی حرف می زنی.برو با اون دخترای خیابونی جلو خونت اینجوری حرف بزن.قبل از تف کردن اون حرفا ازون دهن گشادت مزه مزه اش کن.

    مردم دیگه کاملا داشتن نگاهمون می کردن. فرید با لحن بدی جواب داد :

    - تو خون خودتو کثیف نکن داداشی.. نیا وسط خاکی می شی.

    سرم گیج می رفت.با آرامش گفتم:

    - علت گرفتاری و عصبانیتت همینه؟ اگه اینه پس باید به توهینام ادامه بدم تا از قالب بچگیت بیای بیرون و یکم بزرگ شی پسر جون.

    فرید عصبانیتش بیشتر شد. دندوناشو روی هم فشار داد و گفت: این طوری که داره پیش می ره باید بیایو دستمو ببوسی.

    چشمامو بستم. نباید..نباید..نباید گریه می کردم. قطره اشکی از گوشه چشمم خارج شد.این همه فشار و مشکل توی یک روز؟
    چشممو باز کردم جیغ کشیدم:

    - تمام مشکلت همینه ؟ نگرانی تو تمسخر دوستاته؟همش با یه عذرخواهی حل می شه؟ همین بود؟ خدایا مشکلات مردمو ببینو مشکلات مارو ببین.

    گریه هام شدت گرفتن. فرید با چشمای گرد شده.فقط نگاه می کرد. این دفعه داد کشیدم:

    - نگرانیت همین بود؟دیگه نمی خوام ببینمت. گمشو از زندگیم بیرون...

    برگشتمو خواستم از فروشگاه خارج شم اما شایان جلوم ایستادو گفت: کجا می ری؟ آروم تر آنا

    - برو کنار.. ولم کن.

    هلش دادمو وقتی داشتم بیرون می رفتم ، با صورت خیس برگشتمو رو به فرید گفتم:

    - اگه باعث خوشحالیت می شه ، به خاطر همه ناراحتی هایی که درست کردی معذرت می خوام. ببخش که نیومده ، از زندگیم دور می ریزمت.

    شایان می خواست جلوی رفتنمو بگیره. دستمو گرفت. این بار دومی بود که دستمو می گرفتو با التماس نگام می کرد. دستمو از دستش محکم کشیدم
    بیرون و گفتم:

    - دنبالم نیا... دنبالم نیا. تو این حق رو نداری

    درو باز کردم. شب شده بود... روی موهام احساس خنکی کردم.. بارون بود. چه عجب! تهرانم بارون می بارید؟
    در فروشگاه از پشت سرم باز شد و یکی اومد بیرون. حدس زدم شایان یا فرید باشه. واسه همین دویدم.. با هر توانی که داشتم و با همون سرگیجه دویدم...
    پشت فروشگاه یه زمین باز بود.قبلا هم اونجا رفته بودم. زیر درخت نشستمو زار زدم.. صدای بارون و بوق ماشینا اونقدر زیاد بود که کسی نه صدامو می شنید و
    نه می تونست تو تاریکی پیدام کنه..

    - تو چرا داری گریه می کنی ؟

    دستامو از روی پیشونیم برداشتمو بالا رو نگاه کردم. شایان بود. ادامه داد:

    - تو مقصر هیچی نیستی.. پس نباید ناراحت باشی

    اشکمو پاک کردمو گفتم: اینجا چیکار می کنی؟

    نشست کنارمو گفت: مگه قرار نبود درد و دل کنی؟

    - حوصله ندارم...

    - چرا نداری؟ چرا نمی خوای قبول کنی که من می خوام کمک کنم؟

    - بس کن.

    ساکت شد. مدتی گذشت. بلاخره گفت:

    - می خوام یه چیزیو بهت بگم.

    سرمو آوردم بالا و نگاش کردم.. انتظار این طوری حرف زدنو از شایان نداشتم.منتظر شدم که ادامه بده اما صدای زنگ گوشیم، باعث شد شایان
    نتونه حرفی بزنه.. گوشیو برداشتم.گوهرجون بود. صدامو صاف کردمو از جام بلند شدم.

    - سلام.جانم گوهرجون، حال پدرجون خوبه؟

    طبق معمول با گریه گفت:

    - آنا..بیا اینجا عزیز دلم

    صداش لرز خاصی داشت.با دستپاچگی گفتم:

    - چی شده ؟ کجا؟

    - بیا بیمارستان..حبیب داره می میره.می خواد باهات حرف بزنه.

    از حرفاش چیزی نفهمیدم. فقط گفتم : ها؟

    - فقط بیا اینجا

    آدرسو تند تند بهم گفتو قطع کرد.گوشیو گذاشتم تو جیبمو بدون توجه به سوالای پی در پی شایان دویدم. پدرجون داشت می مرد؟
    بارون اونقدر شدید بود که شالم کلا خیس شده بود و سرم از شدت سنگینی قطراتش درد گرفت.
    ازین که نمی تونستم ازین بارون زیبا ، تو این شلوغی شهر و نور زیاد و کم چراغای تیربرق همراه مهراد لذت ببرم ناراحت بودم.
    البته ناراحتی بزرگ من از دست دادن پدرم بود. چی می خواست بهم بگه؟ آه خدایا.خودت مراقبمون باش. فقط پدرجون رو ازمون نگیر. نمی خوام بازم
    پدرمو از دست بدم. گریه هام جلوی دیدمو گرفته بودن. نمی دونم چجوری خودمو رسوند. از پرستار پرسیدم و رفتم طبقه بالا .

    - کجا بودی دخترم؟

    گوهرجونو نگاه کردم. چقدر پیر و شکسته شده بود! تو همین چند ماه ؟ ایستاده بودم. پدرجون در حال مرگ بود که گوهرجون اینقدر گریه می کرد؟
    مهراد اومد تو راهرو و انگار که تازه رسیده باشه گوهرجونو بغل کرد. همون طور که روی شونه اش دست می کشید ، بهم نگاه کرد و گفت:

    - برو تو.

    با نگاه پر از غمش تا در اتاق همراهیم کرد. درو باز کردمو رفتم تو. پاهام می لرزید.. چه حالت بدی!چقدر دردناک، چطور آدما مرگ عزیزاشونو پشت سر
    هم و یکی بعد از دیگری به چشم می بینن و تحمل میکنن؟

    - اومدی دخترم؟

    صداش می لرزید.رفتم جلو و روصندلی نشستم. دستمو گرفت. تنش جون نداشتو دستش از سرما می لرزید. انگار دمای بدنش پایین بود. آروم گفت:

    - صدات زدم که بیایو ازت معذرت بخوام..

    ابروهام تو هم رفت. گفتم:

    - این حرفو نزنین..

    - نه ، می گم.ببین دختره معصومم ، من دارم می میرم.. اینو احساس میکنم

    طعم شور اشکام مزه دهنمو عوض کردن.چرا این حرفا تموم نمی شدن؟

    - بهت تهمت زدمو زندگیتو خراب کردم. چندین ماهو تو زندگیت آرامش نداشتی ، صدات زدم که منو ببخشی..

    نگاهش کردم. چقدر سخت..خدایا..با التماس گفت:

    - منو ببخش دخترم

    دهنم بلاخره باز شد: چرا شما عذرخواهی می کنین؟ مگه مقصر شمایین؟ شما پدر منین..

    مردمک چشمش می لرزید. با دست بی جونش اشکمو پاک کرد. گریه ام بهم اجازه حرف زدن نمی داد.با لبخند گفت:

    - گریه نکن..مهراد از کسایی که اشک خانومشو در میارن خوشش نمیاد.

    سرمو انداختم پایین. پشیمونی و عذاب وجدان باعث شده بود یه مرد محکم ارتشی اینجوری حرف بزنه. ادامه داد:

    - این داستان تقصیر شما نبود. این یه آزمون بود که شماتوش شکست خوردید، اما اگه هنوزم روح و قلبتون برای همدیگه باشه برای نمره خوب وقت هست..

    لبخند زدم.

    - دیگه نذار مهراد اذیتت کنه، اما اگه هنوزم دوستش داری ، دخترم نزار نبودش اذیتت کنه. تصمیمی بگیر که دیگه تا آخر زندگیت احساس پشیمونی نکنی..

    صدای بوق اون دستگاهی که سیماش به پدرجون وصل بود بلند شد. قلبم شروع کرد به تند زدن. از جام بلند شدمو خواستم صداشون کنم.
    دستمو محکم گرفتو گفت: بهم قول بده که مراقب پسرم هستی.

    مضطرب به در اتاق نگاه کردم. وای خدا. حرفشو تکرار کرد.گفتم:

    - قول می دم پدرجون. قول می دم.

    دویدم سمت در. گفت: بخشیدی؟

    در باز شد و پرستار اومد تو اتاق. با گریه جیغ زدم: بخشیدم.. بخشیدم…به خداوندی خدا..گذشتم

    داشتم از راهرو خارج می شدم که صدای جیغ گوهرجونو شنیدم. سر جام ایستادم. جرئت نداشتم پشتمو نگاه کنم.چشمامو بستمو آروم گفتم: تموم شد؟

    ********************************

    سیل اشکا صورتمو خیس کرده بود اما هیچکس ازین بارونی که بی وقفه می بارید حالمو نمی فهمید.دوباره تحمل داغ از دست دادن رو نداشتم.
    این دفعه قدم زدن توی پیاده رو زیر بارون آرومم نمی کرد. مردن پدرجون.. کشف حقیقت... رفتن مهران ، من باید چیکار می کردم؟ زیر لب می گفتم:

    - لعنت به تو آنا ، که کاری جز گریه بلد نیستی.لعنت به تو

    گوشیم بی وقفه زنگ می زد.درش آوردم.کیان بود.ساعت 8 بود.گوشیو خاموش کردمو دستامو گذاشتم تو جیبم.

    نشستم روی صندلی آهنی. خیسه خیس بود. چقدر این کوچه آشنا بود؟ یادم اومد.. قبلا هم اینجا اومده بودمو روی همین صندلی نشستمو گریه کردم.
    سکوت این کوچه منو جذب می کرد. از پشتم صدا میومد. قبلا هم مهراد اومده بود و همین جا با هم حرف زده بودیم. آروم گفتم:

    - می دونم اینجایی! چرا دنبالم اومدی؟

    -...

    - ازین جا برو

    -...

    روبه روم ایستاد. از جام بلند شدم. دقیقا رو به روش بودم. نفس عمیقی کشید. خواستم برم که دستمو گرفتو گفت:

    - تو حالت خوب نیست. سرت گیج می ره

    دستمو کشیدمو گفتم:

    - حال من خرابه؟ چرا الان یهویی نگرانم شدی؟ تاحالا کجا بودی؟ تا حالا که شبوروزم گریه بود کجا بودی؟

    - آنا من..

    مثل همیشه بهش امان حرف زدن ندادم:

    - چی؟ می خوای بگی فکر می کردی من مقصرم؟ این توجیه واسه تنها گذاشتنم قابل قبول نیست

    انگشت اشاره امو گذاشتم روی شونه اش و فشار دادم. گفتم:

    - نه خیر آقا. مقصر تویی که منو نشناخته بودی ، چطور به کسی که دوستش داشتی تهمت خ*ی*ا*ن*ت زدی؟چرا حرفشو باور کردی؟
    گریه هامو ندیدی؟ به تنهاییمون فکر نکردی؟ به جدایی و به بزرگی این عشق فکر نکردی؟

    نشستم روی صندلیو با هق هق و زجر گفتم: چرا من مهراد؟ چرا باهام اینکارو کردی؟ من که این همه دوستت داشتم. مهراد من به خاطر تو و یک لحظه مهربونیت جون می دادم ،
    من خوشبخت ترین دختر دنیا بودم...چرا تهمت خ*ی*ا*ن*ت؟ من دوستت داشتم مهراد

    نفسم گرفت.نشست کنارمو کمک کرد نفس بکشم.دلم ازش پُر بود. می دونست که باید ساکت باشه تا من خالی بشمو بتونم باهاش کنار بیام.
    اما آقا مهراد ، دلم درد گرفته بود. شکستگی دل به راحتی خوب نمی شه. گفتم:

    - فکر نکنم بدونی این که بیگناه متهمت کنن چقدر درد داره! می دونی؟ همیشه ضربه هایی که آدمو از پا در میاره از طرف نزدیک ترین اشخاص بهشه..

    دستمو گذاشتم رو قلبمو گفتم: اما مهراد ، من دوستت داشتم. ما می خواستیم همین سال عروسی کنیم. چرا خرابش کردی؟ ضربه تو زهر بود.
    قلب تو درد گرفت اما دل من شکست.

    با مشت کوبیدم تو قلبمو گفتم: خونه اتو تو قلبم خراب کردی.. همه چیو از بین بردی اما ...

    دستامو گذاشتم روی سرم:

    - لعنتی ، خاطراتت ، یادت تو ذهنم نقش بسته. اسمت.. حرفات همه اش یادمه..لعنت به تو.. لعنت به منو لعنت به این عشق..لعنت به روزی که دیدمت

    چشماش برق می زدن.چقدر احساس سبکی می کردم. این حرفا تو ذهنم هرشب مرور می شدن.انگار قایقی بودم که تازه وسایلو از توش برداشتن..
    سبک شده و راحت تر روی موج های دریا حرکت می کنه. اما مهراد چی ؟ بلاخره دهن باز کرد:

    - بهت حق کامل رو می دم که هرچی بخوای بگی ؛ اما عزیزم ، چرا تسلیت نمی گی؟

    صورتش خیس شد. سرشو گذاشت روی سینه امو گریه کرد. محکم بغلش کردم. احساس گ*ن*ا*ه می کردم. چی باید می گفتم؟ تسلیت می گم مهراد؟
    غم آخرت باشه؟ خدا پدرتو بیامرزه؟آه خدایا..چرا این قدر همه چیو سختش می کنی؟
 

    وقتی هردو از گریه سیر شدیم ، بلند شدیمو با صدای گرفته اش گفت: باید با من بیای ، من می رسونمت خونه

    توان مخالفت نداشتم. مثل یه دختر حرف گوش کن ، سوار ماشین شدم. هنوزم گریه میکردم.با هق هق پرسیدم :

    - گوهرجون کجاست؟

    با پشت دست اشکشو پاک کرد : بیهوش بود. بهش چندتا آرامبخش زدن

    ***************************

    وقتی می خواستم از ماشین پیاده شم ، گفت:

    - برام دعا کن که بتونم باهاش کنار بیام.. از خدا بخواه که بتونم این همه مشکلو تحمل کنم. بدون تو ، کنار اومدنو رد شدن از این مشکلات سخته.
    کاش کنارم بودی.

    نگاهش کردم. دنده رو عوض کرد و گفت: اگرچه می دونم که داشتنت لیاقت می خواد.

    با کلید در خونه رو باز کردم.مامان و کیان روی تراس ایستادن.

    - مادر کجا بودی؟

    اومدم زیر نور. کیان تا اشکامو دید، با عصبانیت اومد جلو و گفت: چی شده؟ مهراد؟

    نتونستم تحمل کنم.با هق هق گفتم: پدرجون مرد.

    همون جا بدون حرکت ایستاد. از کنارش رد شدمو مامان بغلم کرد. تو موهام دست کشید. کیان از فکر اومد بیرونو با تعجب پرسید :

    - چطوری؟ اون که سالم بود.

    - سکته کرد. سکته قلبی

    ****************************

    تو مراسمای ختم شرکت نکردم اما خبراشو از طریق پرستو و کیارش داشتم. لباس مشکیمو از تنم در نمیاوردم.
    بعد از روز هفتم ؛ دیگه گریه نکردم اما فکر کردن به تصمیمی که باید بگیرم ، باعث سکوتم شده بود. تنها سرگرمیم گوش کردن آهنگ بود.
    پرستو بهم شبکه های اجتماعی رو برای فراموش کردن پیشهاد کرد اما رد کردم. چیزی که توش یاد مهراد نبود برام اهمیتی نداشت.
    گاهی چشمامو می بستمو به متن آهنگا فکر می کردم. حس می کردم کنارمه. عطرشو ، صداشو ، بودنشو حس می کردم.می دونستم که الان داره
    بهم فکر می کنه.. می دونستم که همین آهنگارو گوش می کنه به یادمه.
    از همه مهم تر این بود که می دونستم می خواد باهم باشیم و می دونستم که دوستم داره.

    ****************************

    - فکر نمی کردم تا چهلم بیای فروشگاه! کیان بهم گفت. تسلیت می گم.

    سرمو براش تکون دادم.رفتم سمت رگال ها و دست به کار شدم.

    - ازت ناراحتم.

    دست از مرتب کردن لباسا برداشتم و به شایان که پشتم ایستاده بود، نگاه کردم.بدون هیچ حسی پرسیدم :

    - چرا؟

    - چون قرار بود کنارم دردو دل کنی.بزرگترین اتفاقات زندگیت میفته اما هیچی بهم نمی گی.

    نفسمو دادم بیرون و گفتم:

    - من مشکلاتمو نه به مامانم می گم نه به کیان و نه به پرستو. من به تو در این مورد قولی ندادم. قراری هم در کار نیست. خواب دیدی خیر باشه.

    با چشمای مهربونش نگام کرد. زیرلب گفت:

    - وقتی ناراحتی ، همه رو ناراحت می کنی.. اما من ناراحت نمی شم.غم مثل هاله ای دورتو گرفته.چیکار کردی با خودت؟

    - مهمه؟

    - برای من مهمه.

    لباس رو انداختم روی زمینو با عصبانیت گفتم:

    - چیه من برات مهمه؟ اصلا تو کی هستی که اینقدر بهم نزدیکی؟ چرا باید همه چیو بدونی؟

    خم شد. لباس رو از زمین گرفتو روی دوش رگال گذاشت. نمی دونستم باید ازین که آرومه و جوابمو نمی ده راضی باشم یا ناراضی.
    پاهامو با لج روی زمین کوبیدمو رفتم پشت میز نشستم. حالا اون باید یکم کار می کرد.

    ظهر بود. فروشگاه دیگه خلوت شده بود و اونایی که این جا کار می کردن رفته بودن ناهار بخورن. روی صندلی چرخ دار نشسته بودمو واسه خودم می چرخیدم.
    از بچگی صندلی چرخ دارو دوست داشتم.

    - بفرما. من کار کردم ولی شما چایی بخورین.

    چایی خوش رنگی رو گذاشت روی میز و با لبخند مهربونش روی صندلی نشست.گفت:

    - داستان فرید رو به کیان گفتی؟

    - نه.

    - بلاخره می فهمه. کارکنا بهش می گنا.. بهتره از زبون تو بشنوه.

    - چیو بشنوه؟ مگه چی شده؟ مهم نیست

    - اون داداشته. حکم پدرتو داره.

    - نه برام مهمه نه حوصله اشو دارم.

    - کِی این بی حوصلگیه تو تموم می شه؟

    در باز شد و یه نفر اومد تو. به خیال این که یکی از کارگراس سرمو انداختم پایینو چاییمو خوردم.شایان از جاش بلند شد و گفت:

    - خوش اومدین. بفرمایین

    زیرچشمی نگاه کردم. سرتاپا مشکی. چه اندامی! سرمو گرفتم بالا. چاییمو داغ داغ قورت دادمو سوختم.
    همون طور که داشتم مستقیم مهرادو نگاه می کردم شروع کردم به سرفه کردن. اومد نزدیک تر و من و شایان رو نگاه کرد.شایان دوباره گفت:

    - بفرمایید.

    مثل اینکه دفعه قبل شایان مهرادو تو بیمارستان ندیده بود.مهراد خیلی آروم گفت: می خوام با خانومم حرف بزنم.

    موهام به تنم سیخ شد. جانم؟ تو چشمای خاکستریش نگاه کردمو گفتم: بله؟

    - تنها
    

    شایان با تعجب من و مهراد رو نگاه می کرد. بهم خیره شد. سرمو تکون دادم. چاییشو برداشتو زیر لب گفت: مراقبتم.

    مهراد گفت:

    - وقتی داشتم ازین جا رد می شدم دیدم روی این مغازه بزرگ اسم تورو نوشتن. به خودم گفتم اگه تو اینجایی که زیارتت کنم.. اگرم نبودی ، برات لباس بخرم.

    بعد این همه مدت دوباره گوش هام سرخ شدن.خودمو نباختم و با بی حوصلگی گفتم: خب ، زیارت کردی؟

    لبخند کوچیک معنا داری زد و گفت: حرفام حوصله اتو سر می برن؟

    صاف نشستم. خدایا چی باید می گفتم؟ ادامه داد: فقط از حرفای من حوصله ات سر می ره یا اون پسره ام هست؟

    هه ؛ مهراد خیلی حسود و غیرتی بود. گفتم :

    - مهمه؟

    - آره. شاید دیگه چیزی برات مهم نباشه اما همه چی برای من مهمه.من امیدمو از دست داده بودم.من بدون تو مُرده بودم ، اما اشتباه می کردم
    باید میومدم دنبالت تا زندگیم بهم برگردونده بشه. تو روح زندگیه منی.حالا همه تلاشمو می کنم برای به دست آوردنت. شاید فکر کنی همه چیو تموم
    کردی اما تموم نشده.تو نمی تونی دوباره به جای من و برای ما تصمیم بگیری.

    دست چپشو آورد بالا و انگشترشو نشونم داد. گفت:

    - تو تمام مدت این دستم بوده.غروب های دلگیری که تو نبودی فقط اسمتو این انگشتر بهم جون دوباره می داد. خوب معنی شو می دونی.
    اما تو چی؟ هنوز داریش؟

    انگشتر ظریف و زیبامو که همه دنیام بود رو تو دستم چرخوندم. گذاشتمش تو کف دستم. از جام بلند شدمو انگشتر رو گذاشتم تو جیب پیراهن مشکی اش
    و گفتم: تا الان تو دستم بود. اما حالا دیگه نمی خوامش.

    لبخند زد و گفت: مهربونم ، تا الان تو دستت بوده. همین برای من کافیه.

    رفت. لبخند زدم. نمی دونستم چرا این لبخند رو لبم سبز شده بود. من که هنوز تصمیممو نگرفته بودم.من می خواستمش ، اما زخم روی قلبم چی؟ غرورم چی؟

    شایان نشست سر جاش وبا حالتی که تابحال ازش ندیده بودم گفت:

    - نمی دونم کی بود.. اما هر کی که بود ؛ باعث غم و خوشحالیت می شه. حالا حوصله داری؟

    - ولم کن.

    شایان خندید اما غیر عادی : پس معلوم شد فقط برای اون حوصله داری.

    *************************

    - سلام پرستو .

    - سلام . بعد مدتی رو در رو آنا خانوم رو می بینم اونم پشت در ، حتما یه خبریه که تو پاشدی اومدی اینجا.

    - رام می دی؟

    - البته. برفمایید تو خامون.

    - لوس بازی در نیار پرستو

    - هنوزم بی حوصله ای ؟

    جواب ندادم.نشستم رو پله و گفتم: من همینجا می شینم. برو حاضر شو بیا بریم بستنی بخوریم.

    - جون؟

    - جای تعجب داره؟

    پرستو دست به کمر ایستاد و گفت: نداره؟ تو که فقط برای کار از خونه ات می رفتی بیرون

    صاف ایستاد و شکل آدمای متفکر دستشو زد زیر چونه اش و بالا رو نگاه کرد:

    - ببینم فرصت مناسبی که میگفتی الانه؟

    - تا پشیمون نشدم برو لباس بپوش

    خندید و دستشو گذاشت رو چشمش گفت: چشم ،چشم . روی چشمم

    ***************************

    دهنمو پاک کردمو به آدمای تو پارک خیره شدم. گفتم: خوشمزه اس.

    با دهن پر گفت: خوشمزه نباشه؟از پول تو بستنی خوردن کیف می ده.

    درختارو زیر نظر گرفتم.گفت:

    - بعد از فوت پدرمهراد ،انگار حالت بدتر شده.

    تو یه حرکت چرخیدمو گفتم:

    - با این که اون موقع مهرادو اصلا نمی دیدمو الان حداقل هفته ای یه بار میاد جلوم ، حالم بدتره. قبل از فوت پدرجون ، من بازم یه پدرداشتم..
    اونم از دست دادم. سخته که دوبار کسی رو ازت بگیرن.

    پرستو به حرفام گوش می کرد.گفت:

    - نمی تونم درکت کنم..اما اندازه غم تورو می فهمم.. تو مهراد رو هم دوباره از دست دادی..

    پرستو خوب دلداری می داد اما گاهی نمی تونست جلو زبونشو بگیره. دلش پاک بود اما گاهی حرفاش ، ناخواسته منو آب می کرد.

    - ازت کمک می خوام.

    پرستو ترسید و با دستپاچگی گفت: تو چی؟ این مسئله مهمیه! من تو تصمیمی که زندگیتو عوض می کنه کمکت کنم؟

    لبخند زدم: مگه قراره هرچی گفتی من چشم بسته قبول کنم؟ من ازت راهنمایی می خوام.

    - چه می دونم.آخه من همیشه ازت تو این مسائل کمک می خوام و همه حرفاتو گوش می کنم.

    - این از لطفته پرستو

    - قربونت برم خواهرجون. بهتر نیست بریم پیش مامان زری و با هم تصمیم بگیریم؟

    پوزخند زدم.مامان دیگه مهراد و نمی خواست. حتی دیگه نمی خواست ببینتش! گفتم:

    - اون مهراد و این عشقو نفرین می کنه. حرفش یکیه.. تا حالمو می بینه همش گریه می کنه. نمی تونم گریه اشو تحمل کنم ، واسه همین
    سعی می کنم نرم خونه و توی اتاقم باشم.

    - این طوری که فکر مهراد از ذهنت بیرون نمی ره.

    - تا قبل از فوت پدرجون، شایان و شماها وقتمو پر می کردین..اما حالا ، همه تونو از خودم روندم.

    پرستو لبخند زدو گفت:

    - شایان ازت دور شده؟ یا دورش کردی؟

    - نمی خوام اونم ناراحت کنم.

    - می فهمم.

    بهم خیره شد. صاف توی چشمام زل زد. اشکشو پاک کردو گفت:

    - چی خواهرمو به این روز انداخته؟

    - نمی خوام با گریه هام ناراحتت کنم.

    پرستو لبشو گاز گرفتو دستشو رو دستم گذاشت :

    - دخترا کنار هم گریه می کنن .اگه حرف بزنی ، این بار روی دوشت کم میشه ، بزار منم کنارت باشم.بنداز رو شونه من

    خم شدمو آرنجمو گذاشتم رو زانوهامو بهشون تکیه دادم.صورتمو با دستام پوشونده بودم. پرستو از روی صندلی بلند شد و اومد روبه روم
    روی زمین نشست. از زیر دستام نگام کردو گفت:

    - ببین... مهرادم کنار کیارش گریه می کنه. حرف می زنه ، از تو حرف می زنه..

    نگاهش کردم. ادامه داد: اما کیارش فقط به من گفت. گفت به کسی نگو ، اما تو هنوزم خانومشی ، شما هنوزم حق همدیگه این.

    چه حرف شیرینی! اما حیف که نمی تونستیم از شیرینیش لذت ببریم.گفتم:

    - وقتی بهم تهمت زد و از خونه باغ رفتم ، هیچ وقت نمی خواستم برگردم. مهراد هم پیداش نبود. دیگه داشتم فکر می کردم که این صیغه چجوری باطل
    می شه اما هرشب به بودن کنارش فکر می کردم. یک ماهه که ؛ می خواد بهم نزدیک شه.. دوباره می خواد باهم باشیم ، دلم می خواد اما...

    پرستو دستشو گذاشت روی زانوم و گفت:

    - می دونم به چی فکر می کنی ، می خوایش یا نمی خوایش؟ دوسش داری؟ غرورت چی؟ حرفایی که بهت زد چی؟ با عذرخواهی حل میشه؟
    خوشبخت می شینو همه چی مثل قبل میشه؟

    دقیقا حرف های دلمو زد. با ناباوری و گریه گفتم: از کجا می دونی؟

    - این سوالا هر لحظه تو ذهنت تکرار می شه.نمی تونی بهش فکر نکنی! بلاتکلیفی و دوگانگی سخته! می دونم آنا.

    با نگاهی پر از سوال نگاهش کردم.گفت:

    - منم دوست پسری داشتم که عاشقش بودم.کم کم جدا شدیم.فراموشش کردم اما سالی یک بار ، تو خاطرم میاد .یادت نمیاد؟

    یه مدت می گفت و ازش تعریف می کرد.. اما اون قدر مشکلات داشتم که تو ذهنم نمی موند. پرستو دستاشو به هم زدو خندید:

    - بیخیال ، اون قدر خودت مشکل داشتی و داری که جایی واسه من نیست.

    - پرستو ، این طوری فکر نکن. من همیشه بهت فکر می کنم..

    - پس چرا من چیزی متوجه نمی شم؟

    - تو باید درکم کنی ، تو حالمو می فهمی.. من تو وضعیتی نیستم که..

    - باشه دیگه ، فهمیدم. منم اگه جات بودم..

    از وقتی این اتفاقات افتاده بود. محبتم کم شده بود. دلم برای تنها کسی که می کوبید و تنگ می شد مهراد بود. همه از یادم رفته بودن.
    بلند شدمو پرستو رو محکم بغل کردم. هر دو گریه می کردیم.نمی دونم کی بهم گفته بود که هیچ وقت تو زندگیت عاشق نشو..
    اما من ، هنوزم نمی فهمیدم درست بوده یا غلط؟ پرستو دستاشو گذاشت رو شونه هامو گفت:

    - دلم واسه بغل کردنت تنگ شده بود.

    نشستم سر جامو دماغمو کشیدم بالا:

    - خلاء یه چیزی رو تو وجودم حس می کردم.. تازه متوجه شدم ؛ این خلاء با محبت و عشق ورزیدن پر می شه.

    پاشو انداخت رو پاشو گفت: اگه بزاری بری و سعی کنی دیگه بهش فکر کنی ، نمی شه و نمی تونی. می تونی تا آخر عمر ناراحتیتونو تحمل کنی؟

    گفتم: تو چجوری رفتی و ترکش کردی؟

    - من مطمئن نبودم که دوستم داره. اما تو مطمئنی.. داشتم می گفتم ، اگرم بعد چندماه ناز و نوز بله رو بگیو بخواین با هم باشین بازم شاید مشکل باشه

    با کلافگی گفتم: مورد اول که حتمیه اما مورد دوم شاید!

    پرستو هم کلافه شد و گفت: عزیزه من ، من نمی دونم اگه بازم بله رو بگی مثل اول می شین یا نه. این یه احتماله ، شاید مشکل باشه یا نباشه.

    دستمو روی پیشونیم کشیدمو گفتم: برام روشنه ، نظر تو چیه؟

    - یه جا خوندم که ، اگه بخوای یه عمر پشیمون باشی ، بهتره به خاطر این که یه کاریو انجام ندادی نباشه . بهتره که کاریو که دلت می گه
    رو انجام بدی و بعد پشیمون بشی.

    راست می گفت. اگه یه شکلات بخرمو بعدش پشیمون بشم ، درکش برام راحت تره از اونیه که هیچی نخرم ، پشیمونیش یه عذابه.
    ایستادو دستشو زد به کمرش:

    - وسطه یه جریان عشقی ، نمی تونی از عقلت کمک بگیری. شاید اوایل بتونی بزنی زیر دلت اما وقتی وارد ماجرا می شی ، دیگه کار از کار گذشته
    و اگه عشقتون عشق باشه ، تو قید منطق و عقلتو می زنی.

    اکثر آدمای نزدیکمون توی پارک ، به پرستو نگاه می کردن. این طوری ایستادنو حماسی سخنرانی کردنش نظرشونو جلب کرده بود. سیخ ایستادو موهاشو گذاشت تو شالش :

    - عزیزم ؛ به دلت گوش کن.

    انگشت اشاره اشو گذاشت رو سینه امو گفت: هرچی این میگه راسته!

    *******************************

    هوا سرد بود. چند هفته به عید مونده بود. دستامو گذاشتم تو جیبمو راه افتادم. با پرستو خدافظی کرده بودمو ازون طرف می رفتم فروشگاه.
    می خواستم شایان بفهمه حالم خوبه و یکم سرگردونم اما لبخند بلد نبودم.از بدبختیم تنها چیزی که راضیش می کرد لبخند بود.


    از جاش بلند شد و گفت: سلام خانوم سرکارگر

    - سلام آقای بی مزه.

    با تعجب نگام کرد. تا دیروز حتی باهاش حرف نمی زدم.گفتم:

    - کیان کجاس؟

    - رفت جنسای تازه بیاره.خبر داری داداشت داره ماشین می خره؟

    بهش نگاه کردم. با خوشحالیو خنده نگام می کرد.خوشحال شدم اما چی می گفتم؟ رفتم تا به مشتری ها کمک کنم.

    دنبالم اومد و گفت: چطور مطوری؟

    - خوبم اما یکم سرگردونم...

    - می تونم کمکت کنم؟

    - اگه کمک خواستم بهت می گم.

    - نه ، تو هیچ وقت کمک نمی گیری!

    ایستادمو نگاهش کردم. ابروهامو دادم بالا.می دونستم نباید اینقدر زود عصبی شم اما دهنم بی اراده باز شد و گفتم:

    - مشکلات من به تو ربطی نداره. دلت برای خودت بسوزه... برادره من ، تو کاره دیگه ای غیر از به من فکر کردن نداری؟

    نگام کرد. اثری از خشم توش نمی دیدم. عصبانی نبود اما ناراحتی رو به راحتی می شد توش تشخیص داد.. از حرفام ناراحت شده بود.
    اما به روی خودش نیاورد.عضلات صورتش یه جوری شده بودن. خدایا ، چرا همه رو ناراحت می کردم؟ چرا شایان رو ناراحت کردم؟
    هنوز داشت به حرفام فکر می کرد. براش اینا غیر منتظره بود. موزاییک ها رو نگاه کردم. سرمو برگردوندمو خواستم به کارام برسم ، یه لحظه که چشماشو
    دیدم ...انگار خیس بودن. برق می زدن ، خدایا ، چرا یه پسر باید اینقدر دل نازک و مهربون باشه؟ دیگه حوصله ام سر رفته بود.چشمامو بستمو با صدا گفتم:

    - هوف خدا.. خسته شدم


    هوا تاریک شده بود. کیان تو فروشگاه می موند. خودم خواستم زودتر برم خونه. اما در واقع نمی تونستم نگاه و ناراحتی شایان رو تحمل کنم.
    سنگینی غمش روی دوشم بود. در رو باز کردمو از همون راه همیشگی به سمت خونه رفتم.
    راه طولانی بود اما پیاده روی از کارای همیشگی من بود.
    گوشیو گذاشتم داخل کیفمو دستامو تو جیبم.. یهو صدای اس ام اس گوشیم در اومد.
    با خستگی و بی حوصلگی دوباره درش آوردمو با دیدن صفحه
    موبایل برق از سرم پرید. مهراد بود. نوشته بود: " نمیدونم چرا یادم می ره فراموشت کنم.دلیلشو الان که دیدمت فهمیدم ، من به بودنت اعتیاد دارم!"
    همه چی یادم رفت. حتی اگه صداشو می شنیدم دنیا مال من می شد.اطرافو نگاه کردم.اصلا شماره منو از کجا آورده بود؟ آه خدا چقدر من خنگم.
    حتما از پرستو و کیارش گرفته. نمی تونستم بی تفاوت باشمو به راهم ادامه بدم. لعنت به این پاهای گوربه گوری! خودمم از کارای خودم سر در نمیاوردم.
    گوشیمو تو دستم فشار دادم.. نمی دونستم تو این شلوغی از کجا داره نگام می کنه... صدای آهنگ adele بلند شد. بدون مکث بر داشتمو گفتم: بله؟

    صدای نفس عمیقش توی گوشی پیچید.گفتم:

    - چرا به من زنگ زدی؟ چرا اطرافمی ؟

    دوباره نفس عمیق کشید.؛ آروم و با صدای ملایمی گفت: دلم واسه صدات تنگ شده بود.واسه گرمای...

    حرفاش نرمم می کرد اما نمی خواستم این اتفاق بیفته. گفتم: چرا زنگ می زنی و مزاحم می شی؟

    - خانومم اگه من مزاحم بودم ، گوشیو بر نمی داشتی ، اگه مزاحم بودم ردتماس می دادی.

    لبخند زدم. خواستم گوشیو قطع کنم که گفت:

    - گوهرجون مریضه آنا.. تورو می خواد . فقط تو می تونی...

    - برو واسش یکی مثل من پیدا کن و بعد عاشقش شو.. دست از سرم بردار

    - یعنی برات مهم نیس؟ حالش خوب نیست اونوقت تو بحث بین مادوتا رو وسط می کشی؟

    - از کجا بدونم راست می گی؟ بهت اعتماد ندارم

    - یعنی من یه آدم دروغگو ام که بهم اعتماد نداری؟

    - مگه من بودم؟ مگه من دروغگو بودم که بهم تهمت زدی؟ مگه تو به من اعتماد داشتی؟

    - آنا ؛ بحث گذشته رو پیش نکش..فکر می کردم تمومش...

    - من باتو هیچ حرفی در این مورد نزدم.

    گوشیو قطع کردم.خودمم نمی دونستم چرا اینقدر به گذشته فکر می کنم.. چرا بی اراده اون حرفارو زدم؟ دلم هنوزم پر بود.. من که بخشیده بودمش!

    ******************************

    - آنا پاشو. نمیای فروشگاه کمک داداشت کنی؟

    چشممو باز کردم.دیشبش با گریه خوابیده بودم. ابروهامو دادم بالا. کیان فهمید و گفت:

    - ساعت 11 حتما بیا. تنهام نزاریا

    مامان اومد بالای سرمو گفت: دخترخوشگلم پاشو..پرستو اومده

    بدون هیچ حسی ، بلند شدم. رفتم توی هال ، پرستو با عصبانیت و خشم روی مبل نشسته بود ، چشماشو بسته بودو با انگشت اشاره
    شقیقه سرشو ماساژ می داد. سلام کردمو گفتم:

    - جریان چیه؟

    از جاش بلند شد و چشماشو باز کرد. چشماش قرمز بود.با کنجکاوی نگاش کردم.گفتم:

    - چی شده ؟

    اشکش در اومد. اومد بغلمو گفت: نمی دونم چی شد. سرش داد کشیدم ، سرم داد کشید!

    نشوندمش روی مبل و پرسیدم: به من بگو... چی شده؟

    رفتیم داخل اتاقم.با هق هق تعریف کرد:

    - دیشب ساعت 12 کیارش بهم اس داد که از پیش مهراد میاد. منم گفتم که چی شده و حالش چطوره!همین سوالای همیشگی اما این
    دفعه اعصاب کیارش داغون بود چون این بار حق کامل رو به مهراد می داد. همش می گفت که آنا مقصره چون نمی خواد که دوباره با هم باشن
    و از مهراد دوری می کنه.می گفت که آنا هم باید عشقش رو ثابت کنه و اشتباه مهراد رو فراموش کنه.

    با چشمای گشاد شده نگاش می کردم.واقعا این کیارش بود؟ نه ، کیارش هم همونطور که پرستو به من حق میداد به مهراد حق می داد.
    اونم حق داشت و من کامل درکش می کردم. روی شونه پرستو دست کشیدمو گفتم: ادامه بده عزیزم.

    اشکشو پاک کردو گفت:

    - منم دیگه نتونستم تحمل کنمو همه چیو راجع به شک تو به زندگی دوباره و مثل قبل شدن یا نشدنش رو براش توضیح دادم.من گفتمو اون گفت.
    کیارش اصلا قبول نمی کرد. واقعا از تو و کاری که با مهراد کردی و اون وضع گوهرجون ناراحت و عصبی بود. آخرش که دیگه خسته شده بود ؛ پشت
    تلفن بهم گفت که اگه یه موردی پیش بیاد و ماهم یه مدت ازهم دور بشیم منم مثل تو رفتار می کنم؟ از سوالش هل شدمو با عصبانیت چیزی گفتم
    که برداشت بد کرد و الکی سرم داد کشید و به هردومون لعنت فرستاد.

    محکم بغلش کردم.سرشو گذاشت روی دوشمو گفت:

    - حالم بده.تاحالا باهام اینجوری حرف نزده بود.چرا از عصبانیتش میترسم؟

    دستمو روی پشتش کشیدم تا آروم بشه. اشکاش شونه امو خیس کردن :

    - هیـــــــش..پرستوی من گریه نمی کنه، پرستوی مهاجر زرنگه و می دونه که باید فکر کنه که چجوری می تونه شوهر آینده اشو آروم کنه و از دستش نده.

    ساکت شد. دیگه صدای گریه اشو نمی شنیدم.ادامه دادم: می دونه که چی می گم؟

    سرشو تکون داد.گفتم:

    - اصلا چرا باید به خاطر مشکل دوستاشون دعوا کنن؟ اونا خودشون مشکلشون رو حل میکنن.پرستو و کیارش باید باهم دوباره مثل دوتا آدم عاقل حرف بزنن.

    وقتی آروم شد پرسید : قضیه گوهرجون چی بود که کیارش بیشتر به خاطر اون عصبی بود؟

    خودمم خیلی ناراحت شده بودم.گفتم:

    - دیشب مهراد بهم زنگ زدو گفت گوهرجون حالش خوب نیست.منم فکر کردم داره دروغ می گه که ببینتم.بهش گفتم یه دروغگوئه و بهش اعتمادی
    ندارم و قطع کردم.

    پرستو با چشمای درشت از تعجب نگام می کرد.زیرلب گفت:

    - فکر نمی کردم هیچ وقت با مهراد اینجوری حرف بزنی و بهش بگی دروغگو...

    نتونستم جلوی گریه امو بگیرم. سرمو آوردم پایین و گفتم:

    - نمی دونم پرستو.. نمی دونم چی شد.. چرا اون به من تهمت دروغگویی زد و من نمی تونم؟ من هنوزم نتونستم فراموش کنم.
    توی دلم مونده ، ناخواسته حرفایی که توی نیمه ناخودآگاه ذهنم هرشب مرور می شد رو بهش زدم.خدایا کمکم کن...خوب شم.

    دستمو گرفتو نوازش کرد.گفتم: خدایا خودت کمکم کن دیگه کسیو ناراحت نکنم.

    - آنا..تو نمی تونی همه رو راضی نگه داری.می تونی؟ تو فقط به خودت و مهراد فکر کن..

    - پس کیان و مامان چی؟ حتی اگه بشنون مهراد بهم زنگ زده و چندوقته سر راهمه...

    پرستو انگشت اشاره اشو گذاشت رو بینیش و با چشمای درشت شده به آشپزخونه اشاره کرد. مامان اونجا بود.آروم تر گفت :

    - چی کارش می کنن؟ کیان می ره می زنتش؟ مهراد شوهرته... آنا تو باید خودخواه بودنو یاد بگیری. یکم به خودت فکر کن.

    مامان اومد توی اتاق و خیلی دمغ و بی حوصله گفت: اون آدم بی لیاقت پشت دره.نمی ره..

    از جام پریدم. گفتم: مهراد پشت دره؟

    با اخم نگاهم کرد :

    - چرا گریه کردی؟

    - داشتم با پرستو حرف می زدم. مهراد پایینه؟

    - هرچی گفتم برو و آنا دیگه باهات کاری نداره ...فقط سلام کرده و می خواد تورو ببینه.

    پرستو اومدو با لبخند و زیر لب گفت: به خودت فکر کن و ببین دلت بهت چی می گه.

    بدون این که توی آینه خودمو ببینمو اشکامو پاک کنم دویدم سمت پله ها. مامان دستمو کشید و با ابرو های توهم و خشم نگام کرد.
    منظورشو فهمیدم..نمی خواست بهش رو بدم.خندیدمو چشمک زدم. دمپایی مو پوشیدمو دویدم پشت در.
    قبل این که در رو باز کنم صاف ایستادمو نفسمو دادم بیرون. سعی کردم جدی باشم.ولی خیلی خوشحال بودم که اومده بود در خونمون.در رو باز کردم.
    از طرف بازوش به در تکیه داده بود. با دیدنم صاف ایستاد و گفت:

    - گریه کردی؟

    - کاری داشتی؟ حداقل با اومدنت فهمیدم آدرس خونمو یادت نرفته.

    - دلیل گریه ات منم؟

    توی چشماش نگاه کردم. مگه دلیل دیگه ای هم واسه گریه کردن داشتم؟ جواب " آره " رو فهمید.گفت:

    - آدم آدرس عشقشو فراموش نمی کنه.

    چشم غره دادم و به ساختمون مقابل نگاه کردم. منم خوب بلد بودم تظاهر کنم. گفتم :

    - واسه چی اومدی ؟

    - دیشب بهت گفتم گوهرجون حالش بده.اگه نیای معلوم نیست چی میشه. اومدم دنبالت که اگه اتفاقی افتاد ، عذاب وجدان نگیری.
    دوست ندارم تموم زندگیت رو ناراحت باشی.

    - یعنی داری بهم لطف می کنی؟

    با غم توی چشم همدیگه نگاه کردیم.گفت: توی ماشین نشستم.بیا

    - من سوار ماشین تو نمی شم.

    دویدم سمت پله ها و داشتم می رفتم تو که لباس عوض کنم. صداشو شنیدم:

    - سوار می شی.

    ایستادم. برگشتمو گفتم: تو واسه من تصمیم نمی گیری.

    پرستو گفت: منم میام.

    - کجا میای؟

    مثل بچه ها لج کرد :

    - می خوام بیام.

    شونه هامو انداختم بالا :

    - بیا

    مامانو راضی کردمو ،رفتیم توی کوچه.پرستو با انگشت اشاره ؛ ماشین سفید رنگه مهراد رو نشون داد و گفت:

    - اوناهاش.

    دستشو کشیدمو گفتم: با تاکسی می ریم.

    مهراد از ماشین پیاده شد و بلند گفت: بیا سوار شو. عجله کن وقت نداریم.

    دویاره گفتم: تو نمی تونی واسم تصمیم بگیری...

    داد کشید: مگه من مثل توام که واسه هردومون تصمیم بگیرم؟ مگه مثل تو ام که جدایی رو تصمیم بگیرمو، بی حرف و صحبتی برم؟

    دو قدم رفتم طرفشو با عصبانیت داد کشیدم: خودت....

    پرستو جلوم وایساد و آروم گفت: مراقب باش چی می گی..دیشب تو..الان اون.مهربون تر..

    با بی میلی سوار ماشینش شدم. روی اون صندلی کنارش ، هزار جور خاطره داشتم. چرا بازم گریه می کردم؟ دلم واسه همه چی تنگ شده بود؟
    دستام یخ کرده بودن.هزار تا چشم و ابرو اومدم به پرستو اما بازم رفت پشت نشست.

    هیچ حرفی رد و بدل نشد تا رسیدیم. وارد حیاط بزرگ و اما بدون گل شدم.نزدیک بهار بود اما نه اثری از گل و نه از باغبون بود.
    ما جلو می رفتیمو پرستو پشتمون میومد.گفتم:

    - افسردگیش پیش اومده؟

    - می خوای طوریش نشه؟ اون همه مشکل و عذاب وجدان و بدتر از همه مرگ همسرش..

    - ادامه نده.. همه اینارو می دونمو هرروز به گوهرجون فکر می کنم.بگو چی بهترش می کنه؟

    - من نمی دونم. فقط می دونم تورو می خواد...

    شالمو محکم گرفتمو دویدم سمت در شیشه ای. پشتم اومدو محکم دستمو گرفت و با عجله گفت:

    - ما توی خونه تنها نیستیم. بعد از فوت بابا ، مهران با اون دختره ، دوباره اومدن تو خونه.مهران می گفت از این خونه حق داره.ماهم نتونستیم چیزی بگیم.
    یکی دیگه از دلایل افسردگیش همینه.

    بدنم یخ زد.با ترس گفتم :

    - یعنی الان خونه ان؟

    - احتمالش هست.

    سرمو تکون دادمو رفتم تو. هیچ صدایی نمیومد. خونه پر از گرد و خاک و پارچه های سیاه بود. دیگه اون رنگارنگی مبل ها و گل های کوچیک فرش ،
    خودشون رو نشون نمی دادن.تمام مبل های سلطنتی کرم رنگ روشون پارچه مشکی بود. پرده ها کشیده بودن و تنها جایی که نور وارد خونه میشد
    همون در شیشه ای بود. دیگه حتی صدای خنده و بوی خوش گل ها احساس نمی شد.دلم صدای خنده هامونو می خواست.
    وقتی از پله ها میومدیم پایینو از خنده هیج جارو نمی دیدیم! منم اگه تو این ماتم زده زندگی می کردم افسردگی می گرفتم.

    - توی اتاقش خوابیده.تو تنها برو. نمی خواد منو ببینه.

    از تعجب چشمام گشاد شد. گوهرجون نخواد پسر دردونه اشو ببینه؟ پرستو روی مبل نشستو بهم اشاره کرد که برم بالا. مهراد پشت سرم از پله ها
    میومد بالا. سنگینی نگاهشو روم حس می کردم. دیگه الانا بود که از دلتنگی گریه کنم و تو بغلش بیفتم. توی راهرو آروم گفت:

    - من می رم. خودت برو تو اتاق گوهرجون. اما اگه مهران یا اون دختره رو دیدی صدام کن. حتی نمی خوام باهاش حرف بزنی. من پایین ام.

    سرمو تکون دادم. از دم در اتاق خودم رد شدم. از توش صدای حرف زدن مهران میومد. ایستادم. نکنه اتاقی که من از اول انتخاب کرده بودم قبلا مال
    مهران بود که الان رفته تو اتاق من؟ بیخیال شدمو رفتم جلو تر.رو به روی اتاق مهراد ایستادم. جای ضربه مشتی روی در بود. پاهام اجازه رفتن نمی دادن.
    دلم می خواست برم تو اتاقش.دلم واسه بوی اتاقش هم تنگ شده بود. در رو باز کردم و رفتم تو.. لباسای مشکی اش روی تختش انداخته بود.
    انگار می خواست برای امروز انتخابشون کنه.
    روی میز کارش یه آلبوم بود.بازش کردم. همون آلبوم عکس هامون بود.توی قشنگ ترین عکسها ، عکس مهراد خط خورده بود.
    وای خدایا... من با عشقم چیکار کردم؟

    ******************************

    اشکمو پاک کردمو از اتاق اومدم بیرون. مهراد کنار نرده های چوبی ایستاده بود و بهم نگاه می کرد.چیکار می کردم؟
    به خاطر این که بی اجازه وارد اتاقش شدم عذرخواهی می کردم؟ سرمو انداختم پایین اما فهمید گریه کردم. دویدمو رفتم تو اتاق گوهرجون.
    در رو باز کردم .قرصاش بالای میز بودنو خودش خواب بود.نشستم کنار تختش. دستشو گرفتمو گذاشتم روی صورتم. بغض راه نفسمو گرفت.
    یهو ترکید و من کنار کسی که دنیای غم رو تو دلش داشت های های گریه می کردم.

    آروم گفتم: می دونم زیاد کشش دادم.می دونم زیاد نباید بزرگش می کردمو ادامه می دادم. همه چی تقصیر منه. مشکلات شما همه اش تقصیر منه.
    مقصر سکته پدرجون و دعوای پسراتون منم. مهران راست می گه ، من یه خدمتکار ساده از پایین شهرم که بابام به همه بدهکار بود و یه عده قصد جونمو
    داشتن. من یه دختره بی صاحب بودم که پسرتون از مرگ نجاتم داد.

    اشکام دسته گوهرجونو خیس کرده بودن. ادامه دادم:

    - من مقصر تمام دردایی ام که مهراد می کشه. منو ببخشین ، من دختر خوبی نبودم...

    دستشو گذاشت روی گونه امو چشماشو باز کرد. منو کشید تو بغلشو گفت:

    - هیچی نگو

    کنارش دراز کشیدمو تو بغلش گریه کردم. نوازشم کردو گفت:

    - هرچی که بگی ، تا زمانی که تو و مهراد با هم خوب نشدین من همینم... تا اون زمان حرف نمی زنمو نمی خندم. برام مهم نیست چقدر طول بکشه. خوشبختی شما ، با کنار هم بودنه. تا خوشبختی بچه هامو نبینم دست نمی کشم.

    دماغمو بالا کشیدم و با فین فین گفتم :

    - من چیکار کنم؟

    همون طور که دراز کشیده بود ؛ بدون هیچ حسی تو چشمام نگاه کرد :

    - هیچی.. فقط با مهراد بدرفتاری نکن. اون خودش همه چیو درست می کنه. بهم قول داد اما باهاش قهرم.

    دلم گرفت. بیچاره مهراد. اعتراض کردم. چشمامو ریز کردم و دستشو تکون دادم. با خواهش گفتم :

    - من کم بودم؟ دیگه چرا شما اذیتش می کنین؟

    نگاهشو ازم گرفت و به سقف خیره شد :

    - حقشه. تهمت خ*ی*ا*ن*ت و دروغ چیز کمی نیست. آدم با عشقش اینکارو نمی کنـ...

    - این طوری نگین. مهراد از سر عشق زیاد شکاک شده بود...من درکش می کنم.

    - پس چرا اذیتش می کنی؟ پس چرا نتونستی فراموش کنی؟

    آه کشیدم. لبخند تلخی زدو گفت: مثل این که حال تو از من بدتر بود.

    گفتم: ببخشین که به جای کمک ، ناراحتتون کردم.

    - نه. خوب شد که اومدی..باید باهات حرف می زدم.

    اشکمو پاک کردم و گفتم: نمی دونم چمه. چرا با مهرادم اینکارو کردم؟ چرا ناراحتش می کنم؟ نمی تونم..

    برگشت سمتم . دستشو گذاشت روی لبمو گفت: هیـــــــس.. دخترم تو که اینطوری نبودی! تو هیچ وقت نمی باختی.. دختره من همیشه برنده بود.
    آناشید گریه رو می شناخت؟ حتی وقتی ناراحت بود طوری می خندید که دنیا به غمگینیش شک می کرد. چرا عوض شده؟

    - نمی دونم. عشق مهراد اون قدر بزرگو قدرتمنده که هردومونو از پا درآورده. من زندگیمو تقدیم مهراد کرده بودمو هنوزم شب و روزم با فکرش می گذره.
    من همه چیمو بهش باختم.

    لبخند گرم و کوچیکی زد :

    - همه چیو باید درست کنی. باید دوباره قوی بشی و بجنگی.اگه دوباره باهاش خوب بشی دیگه هیچ مشکل نمی تونه شما دوتارو از پا دربیاره.
    اگه چیزی رو می خوای ، باید به دستش بیاری!

    *****************************

    - چی شد؟ باهات حرف زد؟

    - آره.پرستو بریم خونه

    پرستو بلند شد و گفت : من آماده ام. بریم

    مهراد از جاش بلند شد و گفت: چیز خاصی گفت؟

    - الان نمی تونم درموردش صحبت کنم.

    به چشمهای قرمزم نگاه کرد. اخم کرد با نگرانی پرسید :

    - حالت خوبه؟

    پرستو دستمو گرفت و گفت: آنا بسه. خسته شدم بس که هر روز گریه اتو دیدم.

    از خستگی نشستم روی مبل و صورتمو پاک کردم.پرستو با خشم مهراد و نگاه می کرد.همون طور که با نفرت به مهراد خیره شده بود گفت:

    - چرا به خودتون اجازه میدین باعث گریه یه دختر بشین؟ چرا همه اتون یه جوری اشک کسی که دوسش دارین رو در میارین؟ فکر می کردم شما
    خوشبخت ترین زوج می شین اما الان با هربار نگاه کردن تو صورتتون بدبختی رو حس می کنم.خسته شدم بس که صدای گریه و اسم تورو از دهن آنا شنیدم.

    مهراد فقط نگاهش می کرد.من چرا لال شده بودم؟ چی می گفتم؟ از کی دفاع می کردم؟ پرستو عصبی تر از قبل داد کشید :

    - برات مهم نیست؟ جدایی تون برات مهم نیست؟چرا تمومش نمی کنین؟تا کِی می خواین به این عذابی که هردو دارین می کشینو و بقیه رو درگیر
    کرده ادامه بدین؟

    بلاخره مهراد به حرف اومدم:

    - پرستوخانوم شما دارین با کی اینطوری حرف می زنین؟ دوست نزدیک آنا هستین که باشین..چرا تو زندگی منو همسرم دخالت می کنین؟

    پرستو پوزخندی زد :

    - زندگی؟ همسر؟ شما به این میگین زندگی آقا مهراد؟

    مهراد روی مبل نشست و پاشو روی پاش انداخت. این یعنی حرفای پرستو براش مهم نیست. ولی حرفاش مهم بود. مهراد وانمود میکرد. چون مثل خودم
    مغرور بود. در حالی که پرستو از عصبانیت سرخ شده بود مهراد به آرومی گفت :

    - به سرزنش و نصیحت های شما نیازی ندارم...شما مثلا دارین از آنا دفاع می کنین اما انگار دلتون از جای دیگه پره..

    پرستو به من نگاه کرد. هر دو منظور مهراد رو فهمیدیم. انگار از دعوای بین پرستو و کیارش خبر داشت.پرستو گفت :

    - آها..پس شماهم خبر دارین..

    - من از چیزی خبر ندارم اما طرز صحبت شما اینو برام مشخص کرده...

    پرستو خیلی قاطع و محکم و جوری که تابحال ندیده بودم گفت:

    - ممکنه که کیارش ....

    بیخیال حرفش شد و ادامه داد :

    - طرف صحبت من فقط شما نیستین. با آنا هم هستم. با آنا حرف زدم همون طوری که کیارش به شما کمک می کنه منم وظیفه امو انجام می دم
    اما مثل کیارش جلوی آنا به شما توهین نکردم.و هیچ وقت به کیارش در مورد مقصر بودن یا نبودن شما حرفی نزدم. فقط فهمیدم ، تنها حرف زدن فایده ای
    نداره و باید با هردوتون اینجوری حرف زد تا به خودتون بیاین. منو کیارش از خستگی شما دوتا خبر داریم و شاهد زجر کشیدن هردوتون هستیم.. تمومش کنین.

    دهنمو باز کردمو خواستم به پرستو چیزی بگم که صدای کف زدن کسی از راه پله اومد. سرمونو برگردوندیم. مهران از پله ها میومد پایین و همزمان
    کف می زد.با اون خنده مسخره اش گفت:

    - ای کاش منم همچین دوستایی داشتم. البته اول ؛ سلام دوستان.

    مهراد با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت: نمی خوام صداتو بشنوم. گمشو..

    - آناشید.. میشه یه خورده از گریه کردنا و مظلوم نمایی هات برامون بگی؟ دوست دارم حالتو بدونم

    از جام بلند شدم. مهراد جلوم وایساد و گفت:

    - مهران گورتو گم کن..

    خندید و دستاشو گذاشت تو جیب شلوار گرم کن خونگیش :

    - اینجا خونمه.. کجا برم؟

    لب های مهراد از خشم می لرزید :

    - تو همون قبرستونی که بودی.پول و خرج سفرتو می دم فقط از ایران برو و گورتو گم کن

    خندید. گفت: خردمندانه بود. درموردش فکر می کنم... خب آناشید چرا حرفی نمی زنی؟

    گفتم: دیگه بهت اجازه نمی دم به خودمو همسرم توهین کنی..دیگه نمی ذارم هرکاری که خواستی با زندگیم بکنی...

    - اوه اوه. مثل این که حرفای دوستت روت اثر کرده.تو هنوز از من بدت میاد؟

    پرستو به همون تندی که با مهراد حرف میزد ، گفت:

    - از کسی که زندگیشو خراب کرده و قصد تجاوز بهش داشته بدش نیاد؟ تو یه آدم نفرت انگیزی که حتی نمی شه بهت نگاه کرد.
    تو یه نامردی که به زندگیه برادرت چشم داشتی.

    مهران یکه خورد. از کیان شنیده بودم هیچی به اندازه کلمه نامرد یه مرد رو خورد نمی کنه.اما فکر نکنم رویه آدم عوضی این کلمه تاثیری داشته باشه.گفت:

    - پرستو خانوم شما هم زبون داشتین؟

    بعد رو به من کردو گفت: آناشید تو..

    مهراد حرفشو قطع کرد: بسه. تو حتی لیاقت حرف زدن با آنا رو نداری..

    خنده اش از بین رفت. کلافه شد :

    - کوتاه بیا برادره من.

    مهراد با تاسف گفت :

    - بعد از این همه ..تو هنوز خودتو برادره من می دونی؟بزرگترین اشتباه زندگیم اعتماد به تو بود آدم عوضی..

    ابروهای مهران به هم گره خوردن . گفت :

    - مهراد دهن منو باز نکن.

    - حرف زدن با تو ، باعث می شه از خودم بدم بیاد.دیگه نمی خوام مزاحم خانومم بشی.

    **************************

    جلوی در خونه نگه داشت. پرستو زود تر پیاده شد و رفت.مهراد گفت:

    - با این که می دونم مسخره است ولی به خاطر اتفاقات امروز ازت معذرت می خوام.

    نمی خواستم بگم " خواهش میکنم " منم دوست داشتم عذرخواهی کنم.گفتم: منم به خاطر حرفای پرستو عذرمی خوام.

    لبخند زدو گفت: اگه این دو نفر نبودن ، حتی نمی تونستم ببینمت.

    زنده شدن و طپش های دوباره قلبمو حس کردم.سرمو تکون دادم.از ماشین پیاده شدمو منتظر شدم که بره. مامان کنار در ایستاده بود و چپ چپ
    نگاهش می کرد.مهراد از ماشین پیاده شد و خواست بره جلو و سلام کنه اما بی حرکتی و اخم مامان بهش این اجازه رو نداد.
    سرش رو تکون دادو بهم نگاه کرد. سرمو مثل خودش تکون دادم و با همین حرکت بهش آرامش خاطر دادم. توی ماشین نشست و حرکت کرد.

    - آنا این باهات چیکار داشت؟

    رفتم مامانو بغل کردمو زیر گوشش گفتم: مامان ..بلاخره توان اینو دارم که زندگیمو درست کنم.

    **************************

    کیان نشست کنارم و گفت: خواهرم چرا امروز نیومد کمک؟

    مامان گفت: امروز خواهرت...

    با چشمای درشت شده نگاهش کردم و ابروهامو دادم بالا. نباید کیان الان می فهمید. نمی خواستم ناراحتش کنم.مامان که منو دید گفت:

    - ....خسته بود. ولی فردا حتما میاد.

    به طرف کیان رو نگاه کردمو گفتم: تازه ، قول می دم اضافه کاری هم وایسم.

    کیان با تعجب نگام کرد.بلند شدمو رفتم تو اتاقم.

    گوشیمو باز کردم.اس ام اس داشتم. فکر کردم پرستو یا مهرآسا باشن ولی مهراد بود... بی اختیار لبخند زدم. آخ مهراده من... با این که ازت دورم
    ولی هر روز بیشتر عاشقت می شم.دو کلمه نا خودآگاه تو ذهنم تکرار می شد. اونقدر می چرخید که احساس می کردم یکی داره به صورت اکو تکرارش
    می کنه.نمی دونم چطوری اینجوری بود. حتی تابحال به این دو کلمه فکرهم نکرده بودم ولی الان توی ذهنم بود و با تکرارش قلبم دیوانه وار می کوبید:
    "عشق آسمونی"

    پیامو باز کردم : شب ، یعنی پایان باتو بودن.ای کاش می شد شب نیز جلودارمان نبود.در انتظار شبهای با تو هستم. شب خوبی داشته باشی.

    ***************************

    - سلام آنا.. خوش اومدی.

    سلام کردمو روبه شایان سرمو تکون دادم. کیان گفت:

    - می خوای تا کِی بمونی؟؟

    - نمی دونم.تا هر وقت تونستم.

    به شوخی گفت :

    - حواست باشه. اگه همینجوری پیش بره این ماه از حقوقت کم میشه.

    بی تفاوت نگاهش کردم. رفتم توی راه رو ها تا همه چیو بررسی کنم.


    دو سه هفته ای از خرید ماشین و این قضایا می گذشت اما بازم کیان رفته بود دنبال کارای ماشینش.وقت ناهار بود اما اصلا گرسنه ام نبودم.

    - برات ساندویچ کوکتل گرفتم.دوست داری؟

    مثل همیشه شایان با یه لباس کار ساده و یه قیافه مهربون و لبخند ملیح ایستاده بود.توی نایلون توی دستش دوتا ساندویچ و دوتا نوشابه بود.
    جوری نگاه می کرد که انگار اگه می گفتم نه ، ازم ناراحت می شد. سرمو تکون دادمو گفتم:

    - اهوم. سس گرفتی؟

    - آره. بیرون یه صندلی باحال هست. بریم اونجا بخوریم.

    روبه روی در فروشگاه یه نیمکت چوبی گذاشته بودن.نشستیم اون جا و رفت و آمد مردم و ماشینا رو تماشا می کردیم. گفت:

    - نوشابه نمی خوری؟

    - بدم میاد.من با ساندویچ دوغ می خورم.

    - آخ ..یادم رفت .برم بخرم؟

    یاد مهراد افتادم.گفتم: نه بابا.بیکاری مگه؟ گرسنه ات نبود؟ بخور دیگه

    یه گاز از ساندویچ بزرگش زدو گفت: مرد باید همیشه گشنه باشه. باید بخوره

    - آها. که چاق بشه؟ دخترا از پسرای چاق خوششون نمیاد.

    خندید : دختر نباید چاق باشه. پسرا همیشه آزادن هرکاری می خوان بکنن.

    زیرلب گفتم: هرکاری؟

    با دهن پر گفت: چی؟

    - هیچی.

    دستشو برد زیر نیمکت و گفت: برای عذر خواهی به خاطر هفته قبل برات یه چیز کوچیک گرفتم.

    چیو می گفت؟آها.. دو هفته پیش که سر یه چیز مسخره بحث داشتیم.گفتم:

    - تقصیر تو نبود..

    - به هر حال ناراحتت کردم.

    به چشمام خیره شد. حس عجیبی داشتم.گفت: نمی خوای ببینی چی گرفتم؟

    سرمو تکون دادم. از زیر نیمکت یه دسته گل رز سفید آورد بیرون.یهو خندیدم. خیلی وقت بود که گلهای قشنگ ندیده بودم.
    اگه داداشم بود ؛ بغلش می کردم و فشارش می دادم. شایان معصومانه نگاهم می کرد. لبخند قشنگ و آرومش هنوز روی لبش بود.
    باید از ته قلبم تشکر می کردم. چقدر خوشحال بودم.سرمو برگردوندم و قلبم ایستاد. مهراد اون طرف خیابون ، کنار ماشینش ایستاده بود و نگاهم می کرد.
    از جام بلند شدم.و با چشمهایی که بزرگ تر از حد معمولشون شده بودن بهش زل زدم. شایان متعجب نگاهم کرد و گفت:

    - چی شد؟

    حالا چیکار می کردم؟ من می خواستم همه چیو درست کنم اما گند زده بودم توش. ای خدا مگه فیلمه؟ انگار داری مسخره ام می کنی خدا.
    چشمام فقط مهراد و می دید که با صورت و عضله های منقبض شده بهم خیره شده بود. رفتم تو خیابون. بدون اینکه ماشینا رو نگاه کنم رد شدم.
    شایان بلند شد و از صداش فهمیدم داره دنبالم میاد. مهراد رفت تو ماشینش. نباید می ذاشتم بره. رسیدم کنار ماشینش و تا برم سواره ماشین بشم
    حرکت کرد. سر جام میخکوب شدم. مهراد هیچ وقت منو نمی ذاشتو نمی رفت.

    شایان بهم رسید:

    - اون بود؟

    عصبانی شدم: اون؟ اون آدم اسم داره

    شروع کردم به راه رفتن. باید فکر می کردم.

    - آنا کجا می ری؟ صبر کن منم بیام.

    اومد دنبالم و سعی میکرد بهم برسه .سرعتمو بیشتر کردم و گفتم :

    - کجا بیای؟ بسه دیگه به اندازه کافی خرابش کردی!

    بهم رسید و بلاخره جلومو گرفت. ایستادم. با ابرو های توی هم رفته و نگرانی گفت :

    - نمی فهمم؟ چیکار کردم؟

    کنارش زدم و رد شدم :

    - ولم کن.

    شماره اشو گرفتم. مهراد باید جواب می داد. می دونست من از پشت خط بودنو انتظار بدم میاد. برنداشت. خودمو قانع کردم که نشنیده..
    برای بار آخر زنگ زدم. بوق کامل خورد. دیگه داشتم ناامید و پشیمون می شدم که برداشت:

    - همه چیو دیدم. نیازی به توضیح و داغون کردنم نیست.زنگ زدی که بگی عشق جدید پیدا کردم؟

    عصبانی بودمو با این جمله بدتر شدم.گفتم: درموردم چی فکر کردی؟

    داد کشید :

    - پس چشمام دروغ می گن؟

    - آره. اشتباه می کنی .. بازم داری اشتباه می کنی

    - اصلا چرا زنگ زدی؟ مگه نگفته بودی همه چی تمومه؟ خودت تمومش کردی پس حق عاشق شدن هم داری.منم حق دارم ولی تف
    به من که چشمم غیره تو کسی رو نمی بینه.

    نمی خواستم بیشتر از این اذیت بشه. باید زودتر متوجه میشد که اشتباه کرده.

    - مهراد..

    - با من خیلی فرق داره نه؟ بیخود عصبانی نمیشه.. سرت داد نکشید تابحال و بهت تهمت نمی زنه. مگه اینطور نیست؟
    می تونه خوشبختت کنه.از من بهتره..

    - مهراد .. داری..

    - مگه چیزه دیگه ای هم هست؟ مگه گل دادن معنیه دیگه ای داره؟ گل به کنار.. نگاهش چی؟

    جیغ کشیدم: مهراد...

    یهو ساکت شد. صدای نفس نفس زدنش رو می شنیدم.

    - هوم ؟ بله؟

    - بهم بگو از ده متر دور تر چی رو تشخیص دادی؟ چی دیدی که داری الکی قضاوتم می کنی؟

    سکوت کرد. دوباره گفت: خنده های تورو که دیدم. تو می گفتی دوستم داری ولی خنده هاتو نمی بینم. چند ماهه که بهم نمی خندی؟
    خودت حسابشو داری؟ ولی به اون خندیدی...

    بی اراده گفتم :

    - بعد از آخرین باری که بهم پیام دادی اولین باری بود که می خندیدم. اصلا می دونی چرا خندیدم؟

    بازم سکوت کرد. گفتم: چون حسابه این که چند وقته عشقم بهم گل نداده از دستم در رفته... چون رز سفید منو یاده...

    حرفمو قطع کرد: و حالا داری جای خالیشو با یکی دیگه پر می کنی. حق داری .. من یه آدم قدرنشناسم که زندگیمو خراب کردم.
    اونو انتخاب کردی چون می تونه خوشبختت کنه. مگه نه؟ چون من همیشه باعث گریه ات می شم.چون من..

    صدام بی اختیار رفت بالا تر.گفتم:

    - هرجوری می خوای برداشت کن. دیگه برام مهم نیست. فقط بدون داری اشتباه می کنی.

    گوشیو گذاشتم تو جیبم. دستمال می خواستم اما کیفم همراهم نبود. آستینام هم بدرد اشک پاک کردن می خوردن.

    *******************************

    گوشیو برداشتم. پرستو بود:

    - سلام گل من.

    - سلام.

    - آنا جون خوبی؟

    - نه. پرستو اصلا حالم خوب نیست.

    - چی شد؟ تو که قرار بود دیگه گریه نکنی.داشتی تلاش می کردی که...

    - شکست خوردم. موفق نشدم.. نمیشه درستش کرد. غرورمو له کرد.

    - چی شد؟ چیکار کرد؟

    - منو با شایان دید و فکر کردم بینمون چیزی هست. بهش زنگ زدم تا بهش بگم اشتباه کرده اما قبول نکرد. خوردم کرد.هنوزم فکر می کنه دوستش ندارم.

    - آنا نباید شکست بخوری. بازم چون خیلی دوستت داره و می ترسه از دستت بده اینطوری فکر می کنه.تو که نباید..

    حرفشو قطع کردم و با گریه گفتم :

    - دوست داشتنش بخوره تو سره من. چقدر باید ازین عشق من زجر بکشم؟

    - آنا. خدارو شکر کن. خدا وقتی یه چیزی می ده یه چیزی هم می گیره..

    - نمی خوام.

    - ناامید نشو. بازم باید..

    - نمی تونم. فعلا نمی تونم ..نمی تونم آروم باشم.

    سکوت کرد. منم ساکت شدم. آروم گفت :

    - کجایی؟

    - تو راه خونه.

    - مگه نباید می رفتی فروشگاه ؟ جواب کیان رو چی میدی؟

    دماغمو کشیدم بالا. پرستو راست می گفت. باید می رفتم فروشگاه.

    - خب. پرستو کاری داشتی؟

    - من؟ نه.. همینجوری زنگ زدم.

    - دروغ نگو به من.

    - هیچی . می خواستم بگم که با کیارش.. هیچی ولش کن.

    قطع کرد. حتما با کیارش خوب شده بود.آه مهراده من.. چرا دیگه اسمت آرومم نمی کنه؟

    *************************************

    - مامان ؟ میبینم که گردگیری کردی؟ نمی خواین برین خرید کنین؟

    نگاهم رو از برنامه چرت تلوزیون گرفتم و سمت کیان برگردوندم. مامان گفت:

    - من که یه روزه خریدمو می کنم. آنا تو چی؟

    بی حال گفتم: مگه چه خبره؟

    کیان خندید: آنا نمی شناسمت؟ تو که عاشق عید بودی؟

    سرمو انداختم پایینو گفتم: همه چی دارم.

    مامان از آشپزخونه اومد بیرون: چرا الکی می گی؟ یه دست بلوز شلوار و یه دونه مانتو قدیمی کهنه مگه حساب میشه؟همه اشم همینا رو پوشیدی.

    نفسمو صدادار دادم بیرون. مامان گفت: فردا باهم میریم برات یه مانتو بهاری رنگارنگ میخرم. خسته شدم بس که مشکی تو تنت دیدم.

    - من هیچ جا نمیام.

    - دختره ی لجباز...

    خیلی وقت بود که کسی بهم نگفته بود لجباز. لجبازی خوب بود یا بد؟

    *****************************

    رفتم جلوی آینه. مامان یه لباس سرتاپا سفید خریده بود. قشنگ بود اما ، منو یاد روزی که با مهراد به هم محرم شدیم می انداخت.
    ده دقیقه به تحویل سال مونده بود. نشستم کنار تختمو پاهامو تو بغلم جمع کردم. دیگه نه نقشه ای واسه باهم بودن داشتم و نه انگیزه ای.
    چرا همش من باید واسه بهم رسیدنمون تلاش می کردم؟ زدم تو سر خودمو گفتم: تو اصلا کاری کردی؟

    راست می گفتم. غیر گریه کردن و فکر کردن بهش کار دیگه ای کردم؟ شایان مدام زنگ می زد.جوابشو نمی دادم. ازون ناراحت نبودم.
    از خودم ناراحت بودم و روی جواب دادن نداشتم. پیام می داد. دلمو زدم به دریا و بازش کردم. نوشته بود :

    - تقصیر من بود که همون پسره که حتی نمی دونم کیه و چیکاره اته مارو دید؟ من خطایی کردم که باهام حرف نمی زنی؟ حداقل جواب تبریکمو بده.

    گوشیو گذاشتم تو جیبم و رفتم نشستم روی مبل. به خاطر ناراحتی و مشکل من خونه سوت و کور بود و مامان با بغض می خندید.
    کیان سر سفره با مامان راجع به خواستگاری از عسل حرف می زد اما مامان حواسش به من بود.بلاخره طاقتش تموم شد و گفت:

    - مگه سفره هفت سین پهن نکردم که بالای مبل نشستی ؟

    بی حرف بلند شدمو رفتم کنار کیان بشینم که سال تحویل شد. همه اینا رو از صدای بمب و ترقه و فشفشه هایی که هوا کردن فهمیدم.
    کیان و مامان خواستن بغلم کنن که زنگ خونه به صدا در اومد. تندتند رفتم در رو باز کنم ... شاید عمو بود. پسربچه ای پشته در بود . تعجب کردم.
    ما تو فامیل پسر بچه نداشتیم. دهنمو باز کردم تا چیزی بگم که گفت:

    - اینا برای شماس خانوم.

    دستش یه دسته گل رز سفید بود و یه جعبه. از طرف مهراد بود؟ نمی دونستم.گفتم:

    - کی اینارو بهت داد؟

    دوید و رفت. دنبالش دویدم تو کوچه و گفتم: وایسا.

    برگشتو نگاهم کرد. رفتم سمتش و محکم بغلش کردم. اونقدر محکم که نفسش گرفت. گفتم:

    - اگه یه وقت عاشق دختری شدی ، هیچ وقت ترکش نکن.

    با چشمای گرد نگام می کرد. سرشو یه وری تکون دادو دوید و رفت.

    کیان اومد تو کوچه و گفت: کی بود؟ اینا چی ان ؟

    جوابشو ندادم. از کنارش رد شدمو دویدم تو خونه.گلارو تو بغلم فشار دادمو رفتم تو اتاقمو در رو بستم. جعبه رو باز کردم. یه دستبند ظریف طلا بود.
    بلندش کردم. زیرش یه نامه بود. بازش کردم. نوشته بود :

    سلام
    می خواستم کنارت باشم. می خواستم اولین عیدمون رو با هم باشیم...
    با این که نشد خواستم اولین کسی بشم که بهت تبریک می گه.موفق شدم؟
    خسته شدم آنا ولی بازم منتظر می مونم.می دونم از همه کارام و اخلاقام بدت میاد و آزارت می دم.
    واسه همین دارم خودمو تغییر می دم. ببخشید که اون روز ناراحتت کردم.فکرکردم منو ول کردیو با اون پسره...
    اصلا ولش کن. فکر میکنی هنوز نشناختمت اما عزیزم ، می شناسمت و می دونم همون دختر پاکی هستی که دوسش دارم اما من می ترسم.
    می ترسم ازین بیشتر از دستت بدم.
    نمی دونم تو سال جدید چه آرزویی برات کنم.آرزو کنم کنار کسی که دوستش داری خوشبخت بشی و آرامش بگیری؟
    از خدا می خوام همه آدمایی که ناراحتت می کنن از زندگیت برن بیرون. حتی اگه اون شخص خودم باشم. سال نو مبارک زندگیم

    کاغذو روی قلبم فشار دادم.حالا بازم صدازدن اسمش و فکر کردن بهش بهم آرامش می داد. وقتی داشتم همه چیو جمع میکردم که بزارم یه گوشه دیدم
    زیر نامه نوشته " لطفا ، اگه باره دیگه دیدمت این دستبند دستت باشه. دوستت دارم خورشید روزای تاریک من "

    به دستم بستمش. از زنجیر های حلقه ای کوچیک و ریز درست شده بود و کنار هر حلقه زنجیر نگین های براق کوچیک داشت.
    اون جایی که بسته میشد یه پلاک شکل قلب داشت که روش نوشته شده بود " در قلبمی ". خیلی خوشگل بود. اما حیف مهراد کنارم نبود
    تا ازش تشکر کنم.مهراد مثل همیشه ، اولین کسی بود که بهم تبریک می گفت.از اتاق اومدم بیرون. کیان و مامان آروم داشتن باهم حرف می زدن.
    اومدن سمتم.مامان گفت:

    - چرا فراموشش نمی کنی؟ اون باعث ناراحتیته پس ...

    - نمی خوام درموردش حرف بزنم.

    کیان اخم کردم :

    - چقدر باید بگذره تا بتونیم خندیدنتو ببینیم؟هر روز داریم آب شدنت رو تماشا می کنیم اما شماهنوزم دنبال همدیگه این.اصلا اون پسره لیاقتتو داره؟

    ابروهام رفتن بالا.چه جوابی داشتم که بدم؟

    *********************************

    رفته بودم خونه پرستو.مامان و باباش رفته بودن دیدن فامیل. واسم آجیل ریخت و گفت:

    - واست یه عالمه پسته ریختم. نخوریش خودم می خورم.

    خوش به حالش. چقدر شاد بود. دلم واسه خنده هایی که الکی میومدن سراغم تنگ شد.گفتم:

    - کِی می خواد بیاد خواستگاری؟

    - خواستگاری هنوز نیومدن ولی خانواده اش اومدن خونمون.

    - پس مامان بابات می دونن. خوشحالم که می تونه خوشبختت کنه.

    یکم چایی خورد و گفت: منم در مورد شما این طوری فکر می کردم.

    گارد گرفتمو گفتم: مهراد هیچ وقت باعث بدبختیم نشد.من بدبخت نیستم.همین که می دونم دوستم داره بهم حس خوشبختی و آرامش می ده.

    - مگه تو دوسش نداری؟ پس چرا بهش نمی گی؟

    صدای زنگ آیفون بلند شد. پرستو رفت تا درو باز کنه. گفتم: کیه؟ اگه دوستای دبیرستانمونن حوصله خنده و جیغ هاشونو ندارم.

    - نه خانوم عنق. مهرآسا اومده

    اومد بالا و بغلم کرد. سال جدید رو تبریک گفتو با دلخوری گفت:

    - سراغی از ما نگیری؟ نپرسی که چه حالیم؟

    پرستو خندید : مهرآسا جون. اون آهنگ بابک جهانبخش و رضاصادقی قدیمی شده.تو باید الان این آهنگو بخونی ،
    "حالت چطوره عشقم؟خوبی خوشی خوشحالی؟"

    پرستو با حس آهنگو می خوند.مهرآسا به زور جلوی خنده اشو گرفتو با جدیت بهم گفت:

    - یادت رفته بود منم هستم؟ باید خبرتو از امیر می گرفتم؟ چرا بهم نگفتی از مهراد جدا شدی؟

    سرمو انداختم پایین. از خجالت نبود.نمی دونم این کارم چه دلیلی داشت.

    - چندین بار بهت زنگ زدم. یا خاموش یا ردتماس. چرا؟حتی بهم نگفتی باهات چیکار کرده. نچ نچ نچ. کی فکر می کرد اینجوری بشه؟
    اصلا اون لیاقتتو نداشت. ارزش دلسوزی و ناراحتی نداره

    یهو داد کشیدم: تاحالا عاشق شدی؟

    شوکه شد.پرستو با نگرانی نگاهم می کرد. می دونستم نیت مهرآسا آزار من نبود اما بلاخره حرف خودشو زد.گفتم:

    - تاحالا شده حس کنی قلبت مال یکی دیگه اس؟

    چشماش ناراحتیشو نشون می دادن. اما من آروم نمیشدم.گفت :

    - آنا جان ، من نمی خواستــ...

    پریدم وسط حرفش :

    - شده قلبت بشکنه؟ از خدا می خوام هرچی سرم اومد تو هم بکشی تا درکم کنیو اینجوری حرف نزنی.

    پرستو بغلم کرد. مهر آسا رو نگاه کردم. بغض کرده بود.گفت:

    - مگه چیکار کردم؟

    پرستو آروم گفت: مهرآسا ، آنا حالش خوب نیست. بهش حق بده عصبانی و ناراحت باشه. خب توهم هرچی نمی خواست بشنوه رو بهش گفتی.

    مهرآسا اشک چشمشو پاک کرد :

    - من چه می دونستم که...

    پرستو رو به من کرد و دستشو گذاشت پشتم :

    - آناجان.. بگو که اعصابت خورد شد. نباید این حرف رو می زدی.

    مهرآسا با مظلومیت نگام می کرد.سرمو تکون دادمو کوله امو گذاشتم پشتم. و از خونه اومدم بیرون. چقدر راحت دوست چندین ساله ام رو ناراحت کردم.
    مهرآسا و شایان ازم ناراحت بودن. پرستو هم که حالا... بیخیال. از روز اول عید فهمیدم کیارش به خاطر این که با مهراد خوب نمیشم حاضر نیست
    باهام حرف بزنه. شونه هامو دادم بالا و گفتم "به درک ، من کیان و امیر و دوستای خودمو دارم." اما به خودم دروغ می گفتم. هرچندماه درمیون یا همدیگه
    رو اتفاقی می دیدیم یا اونا خبر می گرفتن.گرچه ، دیگه وقتی مهراد نباشه دوستامو می خوام چیکار؟ دیگه هیچی بهم حس خوبی نمی داد.تنها بودم !

    *********************************

    شایان باهام سرسنگین بود. اهمیتی ندادم. دیگه کاری واسم نمونده بود. فقط باید پشت پیشخون ته سالن می نشستم.
    مشتری ها زیاد بودن و ممکن بود بعضیا برای حساب بیان ته فروشگاه. توی همین فکرا بودم که شایان اومد بالای سرم :

    - فرید اومده اینجا. باهاش حرف نزن. صبر کن. وقتی اینجا خلوت شد خودم می بینم چیکار داره.

    جواب دادم: کیان هنوزم فروشگاس.طبقه بالا نشسته. خودش مراقبمه.

    - گفتم شاید نخوای بفهمه.

    خیلی خشک گفتم : مرسی که به فکرمی.

    - تشکر برای فکر کردن به کسی که....

    سرمو بردم بالا. طرز خاصی نگام می کرد. حرفشو نصف کاره ول کردو رفت سر جاش نشست.فرید از جلوی چشمم رد شد.
    انگار با چشماش داشت واسم خط و نشون می کشید. سرمو گذاشتم روی میز و چشمامو بستم.

    - خانوم رستگار بلند شو.

    ترسیدمو پریدم. انگار یه لحظه قیافه مهراد رو دیدم. کجا بود؟ نکنه دیوانه شده بودم و الان توهم زدم ؟

    - می خوام باهات حرف بزنم..

    سرمو طرفش چرخوندم. فرید روبه روی میزم ایستاده بود.آب دهنمو قورت دادم و دوباره همون قیافه خشکم رو گرفتم.خیلی عادی گفتم:

    - بگو..

    ابروهاشو داد بالا و گفت: هنوزم یادم نرفته چجوری آبرومو بردی..

    عادی تر و راحت تر از قبل جواب دادم :

    - خودت خواستی. بار اول خیلی آروم گفتم "نه" . خودت کارو به اونجا کشوندی .

    به طرف میزم خم شد. با این که دم ظهر بود هنوزم تعداد کمی از مشتری ها مونده بودن.گفتم:

    - ببین آقای محترم.باهاش کنار بیا.

    با اخم بهم نزدیک تر شد. گفتم:

    - داداشم هنوزم اینجاس.

    - فکر کردی نمی دونم؟

    پوزخند زدمو به مسخره گفتم :

    - چه شجاعتی

    دندوناشو روی هم فشار داد. این پسر مشکل روانی داشت.

    - فرید برو عقب. مگه قرار نبود دیگه نیای اینجا؟

    شایان بود. گفتم: شایان نیاز نیست جلوی اینو بگیری.از روی بیکاری میاد اینجا پرسه می زنه و منم از سر ناچاری دوباره خوردش می کنم.

    ازجام بلند شدمو از در پشتی رفتم بیرون. ازون فضا خسته شده بودم.پشت همون درخت همیشگی نشستم.

    - چرا فرار کردی؟می ترسی؟

    سرمو گرفتم بالا. فرید پشت سرم اومده بود. صدامو بردم بالا:

    - چرا نمی ری؟ ازم چی میخوای؟

    کنار درخت ایستاد و گفت :

    - ازت یه عذر خواهی جلوی شایان و بقیه اونایی که اونجا بودن ، می خوام.

    نیش خندی زدم :

    - خواب دیدی خیر باشه. نذار دهنمو باز کنم.از این جا برو

    لبخند شیطونی زد و به تنه درخت تکیه داد :

    - دهنتو باز کن ببینم چی میگی.

    با خشم نگاهش کردم. اومد سمتم. از جام بلند شدم و یه قدم عقب رفتم. گفتم:

    - جلو نیا.

    خندید : دیدی گفتم می ترسی..وقتی به این فکر میکنم که ازت خوشم میومده از خودم ناامید می شم.

    عصبانی شدم و بازم اون کلمات زشتی که قبلا اصلا ازشون استفاده نمی کردم تو دهنم اومدن :

    - گورتو گم کن کثافت. کیانو صدا میزنم.

    - می خوای بشنوه؟ اگرم شنید می خوای آبروتون بره؟

    - می خوای چیکار کنی؟

    یک قدمیم ایستاد و گفت: هرکاری که به عذرخواهی مجبورت کنم.

    نمی دونم از کجا این اومد تو ذهنم، که گفتم:

    - تو سگ کی باشی بیشعور؟ غلط می کنی.

    حسابی عصبانیش کردم.بهم نزدیک شد. دیگه حتی یک قدم هم فاصله نبود. دستشو گرفت جلوی صورتم.گفتم:

    - دستت بهم بخوره...

    - چیکار می کنی؟ گازم می گیری؟

    - می زنمت.

    - زهی خیال باطل بچه جون.

    - اشتباه گرفتی. بچه خودتو اون طرز فکرتن.وحشی

    صورتم داغ شد. درد وحشتناکی داشت.همچین کتکی از طلبکارای بابا هم نخورده بودم. نمی دونستم از عصبانیت نمی تونستم حرف بزنم
    یا فکم قفل کرده بود.دستمو بردم بالا و زدم تو سینه اش. هلش دادم و خواستم فرار کنم. دستی که روی گونه ام گذاشته بودم رو گرفت و کشید.
    افتادم روی زمین.

    - کثافت چیکار می کنی؟

    چه صدای آشنایی. اما حیف که تشنج بهم اجازه دیدن چهره اون صدای آشنا اما غیر معلوم رو نداد.

    ********************************

    - خوب شد که به موقع رسیدی.

    - من اونجا بودم.

    چشممو باز کردم.شایان و مهراد باهم حرف می زدن. چشممو بستمو به حرفاشون گوش کردم.

    - اونجا بودی؟ چجوری؟

    - مراقبش بودم.دلم تنگ...

    شایان گفت: می فهمم.کیان با دیدنت تعجب کردو عصبانی شد...

    - چیزی نپرس چون نمی خوام جواب بدم.

    بازم سکوت.مهراد بازم گفت: گفتی اون پسره لاشی ، مزاحمش بوده؟

    - وقتی آنا...

    شایان مکث کرد و باز ادامه داد: آناشید ردش کرد.حرفایی زد که نباید می گفت. آناشیدم که مثل همیشه بی حوصله و عصبانی بود پرید بهش و
    سرش جلوی همه داد کشید و چیزایی بهش گفت.

    مدتی تو سکوت گذشت. مهراد نفس عمیقی کشید و گفت: الاناس که کیان از پیش دکتر بیاد.من میرم.

    صدای پاشو می شنیدم. واقعا می خواست بره؟ بدون خداحافظی ازم؟ دلم می خواست صداش کنم.

    - دوسش داری؟

    صدای پا قطع شد. سکوت... صدای گرم مهراد بلند شد: بیشتر از اون چیزی که بتونه تصور کنه.

    - پس چرا ازش دوری. مگه حالشو نمی دونی؟

    - بهت حق دخالت نمـ...

    - می دونم. اتفاقا آناشید هم همچین حقی نمی داد.تا امروز نمی دونستم که تو اصلا تو زندگیش هستی.خنده داره که هیچی نگفت...
    خدا در و تخته رو باهم جور می کنه..

    - الان این کنایه بود؟

    - نه. فقط....

    - می دونم.تو چی؟ تو هم دوسش داری مگه نه؟

    چی ؟ مهراد اینو پرسید؟دوباره گفت:

    - صداتو موقع حرف زدن باهاش شنیدم. حرکاتت ، نگاهت ، می دونم. به من دروغ نگو..

    بازم صدای پا. در اتاق باز شد. مهراد گفت: حداقل یه نفر دیگه ام هست که حواسش بهش باشه...اگرچه که بازم از نگرانی من کم نمی کنه.

    - مطمئن باشم که میری؟

    - یعنی چی؟

    - مطمئن باشم که مستقیم میری سر کار خودت و دنبالمون نمی کنی؟

    مهراد خنده تلخی کرد.گفت: ازت خوشم میاد. آدم زرنگی هستی.اما نمی دونی که اگه دلم شور بزنه حتی تا صبح زیر پنجره اتاقش می مونم.

    شایان چیزی نگفت. دلم می خواست بپرم بغلشو بابت همه لجبازیام عذرخواهی کنم. مهراد گفت:

    - بهش نگو من اینجا بودم.

    صدای بسته شدن در چندبار توی گوشم تکرار شد.

    ***************************

    از بیمارستان اومدیم بیرون.نزدیک غروب بود.کیان حرفی نمی زد و تو فکر بود. نفس عمیقی کشیدمو گفتم:

    - من خونه نمیام.

    هردوشون ایستادن.گفتم: خسته شدم بس که روزام تکراری بودن. می خوام برم یه جا بشینم و هوا بخورم.

    کیان فقط نگاهم کرد. سرشو برد بالا و به آسمون اشاره کرد. انگار نمی تونستم از خودم مراقبت کنم. شایان اومد کنارم و گفت: داداش من باهاشم.

    کیان داروهامو گرفتو بدون حرفی سوار ماشینش شد و رفت. خیلی آروم نگاهش کردمو راه افتادم. بدون حرفی پشت سرم میومد.
    انگار حرفی تو دلش بود و نمی تونست بگه. نشستیم روی یه نیمکتِ کنار بیمارستان. گفت:

    - فکر نکنم دیگه فرید مزاحمت بشه.

    سرمو تکون دادم.گفتم:

    - نمی دونستی صرع دارم؟

    - نه. از کجا باید می دونستم. اونقدر ترسیدم که نزدیک بود فرید رو...

    یعنی می خواست وانمود کنه خودش فرید رو زده؟ می خواست وجود مهراد رو انکار کنه. گفتم :

    - می دونم.چرا به خاطر من اینکارو کردی؟

    - هر کی بود اینکارو می کرد.

    سعی کردم کاری کنم حرف دلشو بهم بگه. مدتی بود که می دونستم حرفی تو دلشه اما نمی زنه.گفتم :

    - هر کی یعنی چی؟ حتی مردم توی پیاده رو؟

    - هر کی یعنی... هر کسی که تو براش مهم باشی.

    سفت و سخت نگاهمو به چشماش دوختم. نمی خواستم اعتراف کنه که دوستم داره ولی من می خواستم جواباشو بدونم.

    روشو کرد به من و آروم گفت: ببین... آنا ...

    - هوم؟

    - آنا... من.. من از همون بار اولی که دیدمت ازت خوشم اومد. من عاشقت شده بودم..

    خودمو کشیدم عقبو گفتم: آه .. چرا؟

    - گوش کن..من..

    تحمل این یکیو نداشتم. نمی خواستم شایان روهم از دست بدم. لعنت به من و هر چی عشق مربوط به منه.گفتم :

    - خدایا.. چرا شایان؟ برای چی؟

    ناراحت و نگران شده بود. مضطرب بهم نگاه کرد و گفت :

    - درکت می کنم. من می تونم بهت آرامش بدم.تو تنها دختری هستی که می تونه بهم خوشبختی بده.

    - امکان نداره. اگه همین جا تمومش نکنی جریانو به کیان می گم.

    - ببین آنا. من با مهراد فرق زیادی دارم. من ناراحتت نمی کنم..

    عصبانی تر شدم. هیچ کس حق نداشت به مهراد توهین کنه.جیغ کشیدم :

    - تو از مهرادِ من چی می دونی؟از زندگیم و اتفاقاتی که افتاده چی می دونی؟

    - ولی مهراد رو دیدم. نمی تونه خوشبختت کنه. چندبار ناراحتت کرده؟ دلیل غم یک ساله ات اونه.

    - اونی که داری ازش حرف می زنی..

    - می دونم. می دونم کیه ولی من جاشو پر می کنم.

    تو دلم بهش خندیدم. هیچ کس نمی تونست جای مهراد رو برام پر کنه.گفتم :

    - مسخره اس. می دونی عاقبت عشق یک طرفه چیه؟می دونی منو مهراد مال همیم؟

    نگاهشو ازم گرفت و به آدم هایی که از کنارمون رد میشدن خیره شد :

    - ما فرق داریم.

    - منو با خودت یکی نکن. من هنوزم...

    برگشت طرفم و اینبار اونم داد کشید :

    - نمی تونی اینو بگی.اگه هنوزم دوستت داشت این طوری ولت نمی کرد..من اینکارو هیچوقت باهات نمی کنم.

    زدم تو پیشونیم و گفتم:

    - من بهت اعتماد داشتم. تو مثل برادرم بودی

    ملتمسانه نگام کرد.از مهربونی و بامعرفتی کم نداشت اما نمی خواستم... دوستش نداشتم.گفت:

    - حالاهم نمی خوام دوستم داشته باشی آناجان. فقط منو قبول کن.خودم می تونم دوباره...

    - دوباره چیکار کنی عوضی؟ اون دختر نه خیابونیه و نه بی صاحب

    سرمونو برگردوندیم. مهراد روبه رومون ایستاده بود. چشمام از حدقه داشت می زد بیرون. خدایا شکرت. می دونستم که نمی ره.
    شایان خواست حرفی بزنه که مهراد سرشار از عصبانیت و خشم گفت:

    - قرارنبود به این زودی زیرآبمو بزنی.

    شایان هم ایستاد و گفت :

    - من کار شاقی نکردم. فقط بهش پیشنهاد دادم...

    مهراد بهش نزدیک شد و یقه اشو گرفت :

    - تو غلط کردی مرتیکه... خودت می دونی اگه ادامه بدی چه بلایی سرت میارم...

    شایان دستشو گذاشت روی دستای مهراد و خواست یقه اشو در بیاره. آروم بود. گفت :

    - ببین من نمی خوام..

    مهراد تکونش داد :

    - نمی خوام چی؟

    - وقتی تو ترکش کردی پس یعنی من می تونم بهش پیشنهاد بدم.

    مهراد ساکت شد.حرفی نزد. نگاهش افتاد روی من. فقط نگاهم کرد.با نگاه ازم می پرسید که چی می خوام.وقتی ما از هم جدا شده بودیم و یکی
    به من پیشنهاد می داد دیگه برای مهراد حرفی برای گفتن نمی موند.گفتم:

    - دیدی شایان؟ نمی تونی کاری کنی که دوستت داشته باشم. تو فقط برادر...

    با تعجب به مهراد اشاره کرد و حرفمو قطع کرد :

    - یعنی می خوای بگی که اونو دوسش داری؟

    عصبانی شدم: اونی که داری می گی ، اسمش مهراده. کسیه که من هنوزم عاشقـ..

    حرفمو خوردم.مهراد با حالتی خاص که توش نه عصبانیت بود و نه ناراحتی و نه شادی نگام می کرد.فقط تعجب! شایان با ناراحتی و بازم با مهربونی
    نگاهم می کرد. لعنت به نگاه متفاوت هردوشون.شایان گفت:

    - جوابمو ندادی.. دوسش داری؟

    داد زدم: ولم کنین.

    از جام بلند شدمو دویدم . به کجا؟ نمی دونستم..


    قدم می زدم.آروم آروم از گوشه پیاده روی شلوغ رد می شدم.گوشیم مدام زنگ می زد. می ترسیدم از داخل جیبم درش بیارمو خاموشش کنم.
    می ترسیدم پیام هایی رو ببینم که مجبورم کنن گریه کنم و برگردم.

    - دخترجون میشه جواب بدی. صدای adele وقتی زیادی تکرار بشه آزار دهنده اس.

    پسره با لبخند مسخره از گوشه چشم نگاهم می کرد. حق داشت. همه مردم ازین صدا کفری شده بودنو نگام می کردن.
    با نفرت نگاهش کردمو دستمو گذاشتم تو جیبم و گوشیو در آوردم و قطعش کردم. همراهم میومد. گفت:

    - اوه اوه.. چقدر سرت شلوغه.چقدر میس کال!

    پوزخندی زدمو سرعتمو زیاد کردم. همه پیاما از مهراد بود. شایان فقط چندبار زنگ زده بود. قبل این که دوباره مهراد شروع کنه به زنگ زدنو
    کیان متوجه بشه نیستم گوشیمو خاموش کردم.

    *************************

    کم کم داشتم می ترسیدم. تنم از سرما می لرزید. فروردین لعنتی.. سروته نداشت. رسیده بودم سر کوچه. تاریکه تاریک بود. وهم خاصی داشت.
    ماشین سفیدی عقب تر از در خونه پارک کرده بود. شاید مهراد بود. نمی تونستم باهاش حرف بزنم حتی نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم.
    از کناره های دیوار راه رفتمو کلید رو در آوردمو خیلی آروم رفتم تو خونه.کیان توی اتاقش بود. جواب همه سوالای مامان رو دادمو رفتم تو اتاقم.
    کارام و حالت هام براش تکراری و عادت شده بود. مطمئن بودم که کیان هم ازین کارام خسته شده .تو تختم دراز کشیدم. دلم واسه مهراد و حرفاش تنگ
    شده بود. ناخودآگاه دستم سمت گوشی رفت. تمام پیاماشو تک تک خوندم. گریه بهم اجازه نفس کشیدن نمی داد. بلند شدمو سریع پنجره رو باز کردم.
    باد بهار تو صورتم خورد. می تونستم نفس بکشم. صدای باز شدن در ماشینی رو شنیدم. شاید مهراد بود. گفته بود که شبهارو کنار در خونمون صبح می کنه. پایینو نگاه کردم. خودش بود. زیر پنجره اتاقم ایستاد. فقط نگاهم می کرد. از چشماش همه چیو خوندم. دلیل گریه امو می پرسید. حالمو می پرسید.
    باهام حرف می زد. همه اینا رو از چشمای خاکستریش خوندم.نه لبخندی و نه ابراز خشم و ناراحتی.. فقط اشک و عشق

    **************************

    پتو رو از تنم انداختم. اردیبهشت بود اما هوا گرم شده بود. مامان به کیان گفت:

    - امروز که جمعه اس. چرا آنارو بیدار می کنی؟ بزار بخوابه.

    - مامانه من.. دوستامون دعوتمون کردن.

    - ازین دختره بخاری بلند نمی شه. خودت برو.به نظرت میاد باهات؟

    از گرما موهام پخش و پلا شده بود. مرتبشون کردم و گفتم: کی دعوتمون کرده؟

    - کیارش و پرستو نامزد کردن.

    هیچ احساسی نداشتم.با این که با پرستو هیچ تماسی نداشتم ، خیلی راحت می تونستم حدس بزنم.گفتم:

    - من نمیام. حالم خوب نیست...

    - "نه" نیار آنا. جشن نزدیک ترین دوستته. اگه نیای تا عمر دارین فراموش نمی کنه.

    حق با کیان بود.لباسامو عوض کردمو آماده شدم.کوله مخصوص مسافرتمو در آوردم. وسایل اضافه اشو خالی می کردم که کلیدی از توش افتاد زمین.
    خم شدمو برش داشتم. کلید ویلامون بود. دیگه بدردم می خورد؟ گذاشتمش تو جیبم که بعدا یه جوری از شرش راحت شم. شاید اگه اتفاقی با مهراد
    بحثم می شد این کلید رو می دادم بهش و می گفتم اون ویلا رو نمی خوام. وقتی دیگه مهرادی در کار نبود که باهاش اون ویلا رویایی بشه..

    مسیر برام آشنا بود. کیان تو سکوت رانندگی می کرد.می خواستم بپرسم کجا می خوایم بریم اما پشیمون شدم. نمی خواستم خلوتشو بهم بزنم.

    - رسیدیم.

    - کجا؟

    - ویلای کیارش.

    چشممو باز کردمو از ماشین پیاده شدم. همون ویلا بود. صدای خنده هامون تو خونه و بازی تو ساحل تو گوشم پیچید.ساعت 11 صبح بود.اطرافمو نگاه کردم. ماشین مهراد هم بود.

    ***************************

    پرستو بغلم کردو گفت: دلم برات تنگ شده بود. نمی دونستم چرا نمی تونستم بهت زنگ بزنم. دلم ازت گرفته بود.

    از بغلش اومدم بیرون و گفتم : حق داشتی.خودمم ناراحتم.

    کیارش نگاهم کردو خیلی معمولی سلام کرد. مهرآسا هم همین طور.تعدادشون خیلی زیاد بود. برسام و دوست دخترش هم بودن. حتی بعضیارو نمیشناختم.همه تک تک سلام کردنو کنار رفتن. مهراد جلوی همون مبلی که روش نشسته بود بلند شد و نگاهش بین منو کیان می لرزید.
    کیان زیر لب سلام کردو روی مبل دیگه ای نشست. سرمو تکون دادمو کنار کیان نشستم.

    سوت و کور بود. جو خوبی تو فضای اتاق نبود. همه فهمیدن ماها یه مشکلی داریم. وقتی از مهراد سوالی می پرسیدن ، چون حواسش بهشون نبود
    دیر جواب می داد. سرش به طرف یه دیوار دیگه بود و چشمش به همون دیوار دوخته شده بود. می دونستم الان داشت فکر می کرد.

    بعد از ناهار رفتن جلوی دریا. بساط قلیون رو گذاشتنو دورش نشستن. چون ضبط نداشتن خودشون باهم دیگه آهنگ می خوندن و شاد بودن اما
    نمی دونستن ، حال دو نفر با این آهنگ گرفته می شه :

    به من یه فرصته دیگه بده / نگو چیزی نبوده بینمون
    تو رو خدا فقط واسه یه بار / رو حرفایی که میزدی بمون
    نباید اینجوری جدا بشیم / آخه هنوزم عاشقه توئم
    تو هر چیزی بگی میدونی که / با جونو دل موافقه توئم

    آهنگ رامین بی باک بود.همه می خوندن ، حتی مهراد.منم عاشق این آهنگ بودم. منم همراه شدمو خوندم :

    دوباره دستامو بگیر بذار / تموم شه این روزایه لعنتی
    دیگه بریدم از همه میدونی که / بدونه تو دلم نداره طاقتی
    نمیخوام اینجوری تموم بشه / روزایی که کنار تو قدم زدم
    ببین چقد دوست دارم که بعد تو / به خاطر تو با خودم بهم زدم
    باید بشینی روبه رویه من / خودت ببینی حالو روزمو
    یه کاری میکنی که آخرش / دوباره بشکنم غرورمو
    دلم واسه خودم میسوزه که / دیگه نمیتونم ببینمت
    همه میگن درست میشه ولی / دارم دیوونه میشم از غمت
    دوباره دستامو بگیر / بذار تموم شه این روزایه لعنتی
    دیگه بریدم از همه میدونی که / بدونه تو دلم نداره طاقتی
    نمیخوام اینجوری تموم بشه / روزایی که کنار تو قدم زدم
    ببین چقد دوست دارم که بعد تو / به خاطر تو با خودم بهم زدم

    آهنگ تموم شد. حس می کردم نوک دماغم قرمز شده. احتیاج شدیدی به گریه داشتم. مینا کنارم نشسته بودو دست امید رو گرفته بود.
    بی اراده مهراد رو نگاه کردم. مستقیم به من نگاه می کرد. تحمل نگاه پر از حرفشو نداشتم.می دونستم این آهنگ به هر دومون ربط داشت.
    و همینش عذاب آور بود. بلند شدمو دویدم سمت دریا.داشتم یخ می زدم اما پاهامو گذاشتم تو آب. سرم داغ بود. هیچی از سرمای وحشتناک آب
    نفهمیدم فقط احساس می کردم دارم خنک می شم.یاد اون شب افتادم. همون شبی که مهراد دنبالم اومد کنار دریا. دریا..چه کلمه زیبایی!

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 191
  • بازدید امروز : 357
  • باردید دیروز : 1,100
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 56
  • بازدید هفته : 2,197
  • بازدید ماه : 14,155
  • بازدید سال : 141,258
  • بازدید کلی : 11,638,398