close
مجتمع فنی تهران
رمان آناشید قسمت ششم (آخر)
loading...

رمان فا

   در حالی که می لرزیدم رفتم بینشون که از تعجب همه چی یادم رفت. مهران و مژگان تازه اومده بودنو به همه سلام می کردن. از دور شاهد این ماجرا…

رمان آناشید قسمت ششم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 982 شنبه 20 آذر 1395 : 10:23 نظرات ()

   در حالی که می لرزیدم رفتم بینشون که از تعجب همه چی یادم رفت. مهران و مژگان تازه اومده بودنو به همه سلام می کردن. از دور شاهد این ماجرا بودم.
    مثل این که برسام دعوتش کرده بود. مهراد کجا بود؟ عقب تر از همه ایستاده بود. کیان کجا بود؟ مهم نبود. مهم این بود که هیچکس منو ندید.دویدم.
    شالمو محکم گرفتمو دویدم. از کنار دریا می رفتم. از تنهایی حالم به هم می خورد. هیچکی اطرافم نبود. حتی کیان به زور باهام حرف می زد.
    دلم واسه خنده های بی هوای شایان و پرستو تنگ شده بود. صورتم خیس بود و سرم از درد داشت می ترکید.

    یهو ایستادم. من کجا می رفتم؟ اطرافمو نگاه کردم. یکم دیگه از دریا دور می شدم به ویلای خودمون می رسیدم. دسته شالم از بس که باهاش اشکامو
    پاک کرده بودم خیس بود. دویدم................................

   

 

    ***************************

    تاریک و نمناک بود.نور خورشید آشپزخونه رو روشن کرده بود. همون جا غذامو به خاطر حواس پرتی، برای دیدن مهراد سوزوندم.چه خاطراتی ... حتی به خاطراتمون حسادت می کردم. خوش بحال اون آنای قبلی که یکیو مثل مهراد داشت. مهرادی بدون برادر...

    افتادم روی زمین و زار زدم. دیگه باید تموم می شد. خسته شده بودم از اون همه غم. باید یجوری تمومش می کردم.وقتی از این ویلا می رفتم بیرون
    یا باید مرده می بودم یا غم هام فراموش می شدن. همه جارو تار می دیدم. بلند شدمو رفتم تو آشپزخونه. با چی رگمو می زدم؟ با تیغ؟ تیغ کجا بود؟
    اصلا بود؟ تو کشوئه زیر کابینت ؟ اونجا بود.بازم افتادم کنار اپن. زار زدم:

    دوست دارم تموم لحظه هامو با تو باشم

    دوست دارم که دست گرمتو بگیرم

    دوست دارم تموم خاطراتم باتو باشه

    دوست دارم و تو انتظار تلخ تو بمیرم

    - نمی تونی بمیری. نمی ذارم بمیری

    صدا ، صدای مهراد بود. چرا صداش می لرزید؟ گفتم:

    - چرا اومدی؟می خوام بمیرم. وقتی برات مهم نیستم چرا بمونم؟

    - بهت اجازه نمی دم...

    - پس بهم اجازه زنده موندن و دوری ازت رو می دی؟

    صورتش تو تاریکی معلوم نبود. چند قدم اومد جلو. جیغ کشیدم:

    - جلو نیا..

    سفیدی مردمکش وقتش چشماش از تعجب گرد شدن بیشتر مشخص شد :

    - آنا چی تو دستته؟

    وسیله خودکشی مهرادم . می خوام از پیشت برم. حرفمو خوردم و گفتم :

    - برو عقب. برگردو برو.. ازین جا دور شو

    - من هیچ جا نمی رم. بدون تو نمی رم.

    آب دهنم رو همراه بغض جدیدی که آماده شکستن بود قورت دادم :

    - بعدا می تونی با جسدم بری بیرون.

    - آنا ؟ چرا با من اینکارو می کنی؟ چرا آزارم می دی؟

    - من دارم خودمو راحت می کنم.

    اومد جلو تر:

    - تو می خوای با تیغ چیکار...

    جیغ زدم :

    - برگرد. توروخدا برو... بذار با درد خودم بمیرم

    چشماش برق می زدن.با داد گفت:

    - اگه همین الان اون تیغ لعنتی رو نندازی..

    بدون هیچ نیرو و قدرتی و با گریه گفتم:

    - چیکار می کنی؟ مهراد رو ازم می گیری؟زندگیمو خراب می کنی؟ همه اینکارارو کردی...

    دیگه مثل من صورتش از اشک خیس بود. به زور از جام بلند شدم و گفتم:

    - اما دیگه نمی ترسم. اگه هیچ وقت نمیای پیشم پس این زندگی به چه دردی می خوره؟

    این بار مهراد افتاد روی زمین. اولین بار بود که برای التماس روی زانو هاش می افتاد. گفت:

    - اینکارو نکن. توروخدا نکن. منو بکش... مقصر همه چی منم پس منو بکش.. هرکاری بگی می کنم.. هر کاری بگی انجام می دم.. فقط اون تیغ رو بده به من.
    نمی ذارم اون تیغ به رگ دستت بخوره. آنا نمی تونم..تحمل..

    با هق هق گفتم :

    - مگه من برات مهمم؟ مگه این چیزا برات مهمه؟چرا نباید خودمو..

    داد کشید:

    - مهــمــه...مــهمـه..به خدا برام مهمی.

    - پس گفتی هرکاری بگم می کنی؟

    همون طور که روی زانو نشسته بود دستشو به سمتم دراز کرد تا تیغ رو ازم بگیره اما خودمو عقب کشیدم. گفت :

    - آره.. به خدا راست می گم..لطفا بهم بگو..ازین بدبختی نجاتمون بده

    زیر لب گفتم : بغلم کن.

    نتونست جلوی اشکاشو بگیره. اومد جلو.خواست تیغ رو یواشکی ازم بگیره ولی بین آستینم قایمش کردم. سرمو گذاشتم روی سینه اش و
    دستامو گذاشتم روی شونه هاش. گفتم:

    - قول می دم هردومون رو نجات بدم..ازین بدبختی خلاصت می کنم مهرادم

    تیغ رو گرفتم و قبل این که بکشم مهراد از خودش جدام کردو داد کشید :

    - نمی ذارم.

    خون تی شرتش سفید رنگش رو قرمز کرده بود. دستمو نگاه کرد.گوشت و پوست انگشتام و کمی از کف دستمو بریدم... وقتی منو کشید ؛ تیغ خورده
    بود به دستبند طلایی که برام خریده بود و انگشتامو برید. هر دو نفس نفس می زدیم. پیشونیش رو گذاشت رو پیشونیم و گریه کرد.
    منو به خودش فشار داد و گریه کرد اما من هنوزم تو شوک بودم.زیر لب همش می گفت :

    - خداروشکر .. خداروشکر آنا .. سالمی . همین خوبه نفسم. همین که کنارمی کافیه

    از جاش بلند شد و از تو کابینت باند و چسب یه عالمه دستمال حوله ای آورد. سرمو تو بغلش گرفتو با جدیت گفت:

    - دیگه نه ازت جدا می شم نه می ذارم اینکارو کنی. همون یه باری که من اینکارو کردم بس بود.

    چشمام تار می دید. کف آشپزخونه پر از خون بود. نگاهش عوض شد و با ناراحتی گفت:

    - فکر کردم از دستت دادم.. داشتم می مردم آنا.. دیگه هیچ وقت ترکم نکن.. هیچ وقت دیگه اینکارو نکن عشقم. آنا من دوستت دارم. بامن بمون نفسم..
    من هنوزم همون دختری که زندگیم بود رو می خوام.

    عطر تنشو بلعیدمو چشمامو بستم.

    ***************************

    - چیکارش کردی عوضی؟ با خواهرم چیکار کردی؟

    چشمامو باز کردمو مهراد رو بالای سرم دیدم. توی بغلش بودم. ایستاده بود و بهم لبخند می زد. کیان دور تر ایستاده بود و داد می زد.
    روی زمین گذاشتتمو روی صندلی نشستم. پرستو دوید طرفمو با گریه گفت:

    - آخر کار خودتو کردی؟ زدی؟

    بغلم کردو زیر گوشم گفت: بلاخره به هم رسیدین.. ارزششو داشت.

    لبمو گاز گرفتمو خندیدم. مهراد با لذت نگام کرد. کیان حالمو می پرسید و مهراد رو چپ چپ نگاه می کرد.

    - زنده اس؟ چرا نمی برینش بیمارستان؟

    - تو خفه شو...

    سرمو برگردوندم. مهران دورتر ایستاده بود.جواب مهراد رو داد :

    - خوبی بهت نیومده؟ حالشو پرسیدم

    مژگان اومد کنار مهران و دستشو گرفتو آروم گفت : چی شده؟ دلیل این همه دعوا چیه؟

    مهراد با خشم به سمتش رفت و کوبید تو سینه اش :

    - همون یه بار که زندگیمو خراب کردی بس بود . دیگه نمی خواد خوبی کنی.. برو حال مادرمونو بپرس که به خاطر تو افتاده..

    مهران چند قدیمی عقب رفت. انگار امروز نمی خواست دعوا کنه. پیراهن گرون قیمتش رو مرتب کرد و گفت :

    - بحث رو به اونجا نکشون..

    مهراد از آرامش مهران عصبی تر شد و گر گرفت :

    - پس به کجا بکشونم؟ به اون شبی که می خواستی با آنا و زندگیم..

    داد زدم:

    - اینجا جاش نیست.

    چشمای مهران برق زد: به به.شما کجا بودی؟ فکر کردم مردی

    اومد جلو و دستمو که باند پیچی شده بود رو گرفت. دستمو با خشم کشیدم . قبل از این که کیان کاری کنه ، مهراد برق از کله اش پرید و گفت:

    - بهش دست نزن آشغال

    با همون تی شرتی که سراسر خونی بود پرید طرفشو پرتش کرد رو زمین. مشت می زد تو صورتش و همزمان چیزایی می گفت که ما نمی شنیدیم و
    فقط خود مهران می فهمید. انگار داشت انتقام تمام دردایی که کشیدم و کشید رو می گرفت.هنوز درد کبودی کمرم تو وجودم بود.
    با تموم وزنش افتاده بود روم و نمی ذاشت فرار کنم.خدارو شکر که همه چی تموم شده بود.

    هیچ کس جداشون نمی کرد. کی می تونست باور کنه دو تا برادر بیفتن به جون هم؟ مژگان جیغ می کشید. کیان و کیارش رفتن جداشون کنن
    که مهران بلند شد و افتاد روی مهراد و گردنشو گرفت. بی اختیار دویدم طرفشون و گفتم:

    - بس کنین.. نزنین
    
    یه دستش تو دست من و یه دستش روی پیشونیش بود. می خواستم واسش یخ بذارم اما نمی ذاشت. سرمو گذاشتم روی شونه اش
    که خودشو جمع کرد. بد کتک خورده بودن. شونه اشو بوسیدمو با مهر نگاهم کرد و گفت:

    - یک سال محتاجت بودم.

    پرستو اومد کنارمو زیر گوشم گفت: آنا جان ، یه لحظه با من میای؟

    سرمو تکون دادم و نیم خیز شدم که بلند شم که مهراد کشیدتم. دستمو ول نمی کرد. گفتم:

    - الان بر می گردم.

    مدتی نگاهم کرد و گفت: فقط زود بیا... همین جایی؟

    - به جون خودم هستم تو آشپزخونه.

    دستمو ول کرد و با اضطراب نگاهم کرد. رفتم تو آشپزخونه و مهرآسا پرید بغلم. با گریه گفت:

    - آنا جان ...به خدا نمی دونستم جریان از چه قراره.. نمی دونستم که...

    آروم گفتم: هیــــــــش.. مهرآسا ، همه چی تقصیر منه.. زیادی عصبانیو ناراحت بودم.

    - تو حق داشتی اینجوری باشی.. من ندونسته حرف زدم.

    - چیکار می کنین شماها؟

    برگشتمو کیارشو دیدم.همون طور با تعجب نگاهم کرد و خیلی آروم گفت:

    - می دونستم که به هم می رسین، اما نمی دونستم کِی و چجوری! واسه همین ازت ناراحت بودم که همه راه هارو جلوی مهراد می بستیو نمی ذاشتی
    بهت نزدیک بشه.

    خندید و زیر گوشم گفت: ولی باریکلا.. عجب کاری کردی

    - جرئت می خواست.

    - اون که آره.. فقط یه آدمی که از هیچی نمی ترسه این کارو می کنه.

    گفتم : حالا ازم راضی شدی؟

    - آره.. فقط یه زن می تونه خوشبختی رو به زندگی برگردونه..

    پرستو دستاشو به هم زد و گفت:

    - خب همسرم ، یه زن دیگه می تونه چیکار کنه؟

    کیارش آروم خندید و سمت پرستو رفتو گفت:

    - یه زن می تونه دل شوهرشو بلرزونه..

    لبخندی زدمو بدون این که پشت سرمو نگاه کنم از آشپزخونه رفتم بیرونو در رو بستم.

    رفتم تو اتاق بالایی تا یکم به سر و وضعم برسم.موهامو درست می کردم که یکی گفت:

    - مشکل مهران با شماها چیه؟

    برگشتم و مژگان رو دیدم. اولین باری بود که باهام حرف می زد.چقدر خوشگل و تودل برو بود! اگه نمی دونستم ازون دختراس ، هیچ وقت نمی فهمیدم
    چجور آدمیه.گفتم:

    - چی شد برات مهم شد؟

    - به هرحال منو مهران می خوایم باهم ازدواج کنیم. از مهران دلیل این همه بدرفتاری با خانواده اشو می پرسم اما درست و حسابی حرف نمی زنه.
    می خوام از زبون تو بشنوم چون می دونم شخص دوست داشتنی خانواده اشون هستی.

    ابروهامو دادم بالا و گفتم:

    - تو چی می دونی؟ از اولشو بهم بگو.

    سمت صندلی راهنماییم کرد. خودشم یه گوشه روی زمین نشستو گفت:

    - از اول می دونستم پدرش با رابطه ما مخالف بود.ازون جریان سال ها گذشت و دوباره اومدیم ایران ، ولی بازم پدرش اجازه ازدواج و اومدن من به اون
    خونه باغ رو نمی داد.. حتی فکر نکرد که ما همدیگه رو دوست داریم و ممکنه من عوض شده باشم..فقط به خاطره گذشته ام..

    صورتش از گریه خیس شد. دلم براش سوخت.به خاطر گذشته اش مانع ازدواجشون شدن.وقتی تونست خودشو کنترل کنه ادامه داد:

    - قبل از فوت پدرش.. منو آورد تو اون خونه باغ. می دونستم هنوز هیچکدوم از اعضای خونه راضی نیستن و نمی تونن با اومدن من موافقت یا مخالفت کنن.
    من می خواستم با شادی و رضایت عروسشون بشم اما...اما انگار مهران به این آرزوی من هیچ امیدی نداشتو اونو محال می دونست.
    می دونست که به خاطر گذشته ام نظرشون عوض نمی شه.. از وقتی رفتم تو اون خونه باغ مدام اسم تورو شنیدم. از دهن گوهرخانوم.. از دهن داداشش
    مهراد و چند بار هم از دهن خودش.. بعدش فهمیدم که تو عشق مهراد بودی ولی علت جدایی تون رو نمی دونستم.
    بعدش ، تو اومدی و اولین بار از بین نرده ها دیدمت.. به نظر میومد دلیل جدایی تون مهرانه..اما من باورم نمی شد..

    بغض کرده بود. دلم می خواست بغلش کنم. اصلا اون آدمی نبود که درباره اش فکر می کردم.گفتم:

    - از ماجرای امروز چی متوجه شدی؟

    - شما دوتا عشق بزرگی دارین و بعده یک سال دوباره به هم رسیدین. ولی هنوز دلیل دعوای مهراد و مهران رو نمی دونم. من می خوام دلیل خصومت رو بدونم..

    - اگه بهت بگم باور می کنی؟ چون اون قراره شوهرت بشه و ...

    - تو فقط لطف کن و بهم بگو.. من باید بدونم

    همه چیو از اول بهش گفتم. حسادت مهران ، تحت تاثیر بودنه مهراد ، دروغش ، دوبهم زنی و هر چی که بود. نقشه هاش و حتی شبی که می خواست
    بهم تجاوز کنه... ساکت نشسته بود و پاهاشو تو شکمش جمع کرد و با چشمایی پر از اشک و تعجب نگام می کرد.

    وقتی تموم شد ... از جاش بلند شد. انگار حالش خیلی گرفته بود و باورش نمی شد مهران زندگی برادرشو خراب کرده باشه.اومد طرفمو محکم بغلم کرد.
    با تموم وجودش عذرخواهی می کرد و زار می زد. نمی دونم برای خودش گریه می کرد یا برای اتفاقایی که برامون افتاد خودشو مقصر می دونست.
    آرومش کردمو گفتم:

    - به خاطر هیچی ، تو مقصر نیستی.. چرا خودتو مقصر می دونی؟ما هیچ مشکلی باهات نداریم.. مخصوصا این که فهمیدم اون چیزی که درباره ات فکر
    می کردیم نیستی، فهمیدم که عوض شدی.

    لبخند ملیحی زد و با قدردانی تو چشمهام نگاه کرد :

    - حداقل یک نفر بی توجه به گذشته ام داره باهام حرف می زنه.خداروشکر

    دوباره بغلش کردمو گفتم:

    - اگه با حرفایی که گفتم نظرت درباره مهران عوض شد ، فکر کن و تصمیمی بگیر که هم به سود تو و هم به نفع مهران باشه..
    فقط بدون ، تو نمی تونی برای هردوتون تصمیم بگیری..من اینکارو کردم و یک سال طول کشید تا اشتباهمو جبران کنم.

    تو اوج گریه لبخند زدو گفت : به مهران می گم برگردیم.نباید میومدیم و شبتونو خراب می کردیم.

    خواستم چیزی بگم که جوری نگاهم کرد و سرشو تکون داد که انگار می دونست می خوام یه دروغ و تعارف تحویلش بدم.روی یه برگه که تو کیفش بود.
    چندتا عدد نوشت و داد بهم.گفت:

    - شماره ام رو می دم بهت.اگه نیاز به راهنمایی داشتم یا سوالی برام پیش اومد می تونم بهت زنگ بزنم؟

    شونه هامو دادم بالا.با گوشیم بهش زنگ زدم تا شماره ام بیفته.



    از اتاق خارج شدم و داشتم می رفتم پایین که مهراد اومد بالا و روبه روم ایستاد. گفت:

    - قرار شد زود برگردی ، چرا اینقدر دیر کردی خانومم؟

    دلم واسه این کلمه شگفت انگیز تنگ شده بود.دلم قنج رفت و با خنده گفتم:

    - بریم بعدا واست تعریف می کنم.

    مثل خودم خندید و گفت:باورم نمی شه فردا که بیدار شم می تونم ببینمت.فردا ، من عاشق این کلمه ام.

    - کاری نکن به کلمه فردا حسودی کنم.

    لپمو کشید و گفت: خانوم شیطون منی..

    یهو تمام مشکل های سر راهمون یادم اومد. با نگرانی ایستادم :

    - مهراد؟

    روی پله ها ایستاد و نگاهم کرد :

    - جانم؟

    - کیان چی ؟ خیلی ازمون عصبانیه...

    دستمو گرفت و کشید :

    - کیان مشکلش باتو نیست.. مشکلش بامنه که حق کامل رو می دم بهش..خودم درستش می کنم عزیزم.

    بازم گفتم:

    - تقصیر منه..حتی به خاطر من و مشکلم با عسل حرف نمی زنه و تنها نشسته.

    به اون سمتی که اشاره کردم نگاه کرد. کیان با اخم روی مبل نشسته بود و به یه نقطه خیره شده بود.گفت :

    - گفتم که خودم درستش می کنم. اصلا می خوای فردا دست به دست هم بدیم عروسیشونو بگیریم؟

    خندیدمو زدم تو سرشو گفتم: با من شوخی نکن...

    دماغمو کشید :پس با کی شوخی کنم؟ با زن دومم؟ هرکاری می کنم که دیگه ناراحت نباشی..کاری می کنم هرروز بخندی و من از خنده هات لذت ببرم.

    اخم کردمو بعدش با خنده زدم تو بازوش که دردش گرفت و آه کشید.

    بعد از رفتن مهران و مژگان جو مهمونی خوب شد و همه می خندیدن. با این که مهراد گردنش درد می کردو منم دستم می سوخت ، دیگه ناراحت نبودیم.
    رفتم کنار کیان نشستمو خواستم به نحوی سر حرفو باز کنم که گفت:

    - مگه این همه بلا رو اون سرت نیاورد که الان دوباره رفتی کنارش؟

    با ناراحتی نگاهش کردم. غم توی چشمامو دید اما هنوزم با اخم منتظر جوابم بود. گفتم :

    - داداش ، اگه مهراد نبود من الان مرده بودم.ما بدون هم نمی تونستیم زندگی کنیم..

    پلک نمی زد. مستقیم تو چشمام زل زده بود :

    - پس مقصر این جدایی تو بودی؟ مقصر مهراد بود یا تو؟

    - هیچ کس.مهران باعث جداییمون شد..

    - آره. می دونم. و تازه فهمیدم می خواست بهت تجاوز کنه و چیزی نگفتی

    حالا چجوری بهش بگم که نمی تونستم اینو بهش بگم؟ اون موقع ممکن بود مهران رو بکشه. گفتم :

    - نگفتم چون نمی خواستم این طوری بشی

    - چطوری بشم؟

    تو چشماش نگاه کردمو گفتم:

    - ببین! من سالمم..طوریم نیست..حالم خیلی خوبه..

    روبه روشو نگاه کرد. کیارش شربت تعارف کرد و رد شد.اعصابم خورد شد.گفتم:

    - کیان هرکاری کردم معذرت می خوام.. من باعث ناراحتیتم. ازت عذر می خوام.خواهش می کنم بیا این مشکل رو حل کنیم.ببین...
    الان عسل فکر می کنه ازش ناراحتی..

    سرشو به یه سمت دیگه چرخوند و بدون توجه به حرفام گفت :

    - مشکل من با تو نیست.

    از جاش بلند شد و از ویلا بیرون رفت.مهراد کنارم ایستاد :

    - نگفتم خودم باهاش حرف می زنم؟

    کیان چون دیده بود مهراد داره سمتمون میاد از ویلا بیرون رفت.آه .. میشد دوباره روز هایی که داداشم و شوهرم باهم رفیق بودن برگرده ؟ گفتم :

    - گفتی.ولی..

    لبخند دلگرم کننده ای زد :

    - ولی نداره عزیزم.من باید درستش کنم.

    شربت و شیرینی رو گذاشت بالای میز کنارم و اشاره کرد که بخورم.خودش رفت دنبال کیان.

    ****************************

    همون طور به در ویلا خیره شده بودم و منتظر بودم یک کدومشون از در بیان تو. رفت و آمد بقیه دوست های کیارش و پرستو که همشون
    دختر ها و پسر های جوون بود از جلوی چشمم دیوونه کننده بود. بلاخره در باز شد و کسی که داخل شد مهراد بود. از جام بلند شدم و با تشویش گفتم :

    - چی شد؟

    لبخند زد. به صورتش دقت کردم. یه ور گونه اش قرمز بود. با همون لبخند گرم گفت :

    - حقم بود.

    لبخندش محو شد. اشاره کرد که بشینم و خودشم نشست. خیلی توی فکر بود. گفتم :

    - مهراد چرا گرفته ای ؟

    یهو برگشت سمتم. انگار نشنیده بود چی گفتم.گفت :

    - هوم؟

    حرفمو تکرار کردم :

    - می گم چرا تو خودتی؟

    - هیچی.

    مدتی سکوت کرد. برگشت طرفم و خیلی غیر منتظره گفت :

    - بریم؟

    شوکه شدم و گفتم :

    - کجا بریم؟

    تو چشمام نگاه کرد و خیلی عادی گفت: خونه باغ.

    - ها؟ اولا کیان نمی ذاره ، دوما مهران اونجاست.

    چشماهش غمگین تر شد. اما کم نیاورد و اصرار کرد :

    - باشه که باشه.تنها که نیستی، من باهاتم. نمی ذارم.

    - کیان چی ؟ من نمی تونم برگردم.

    - سوما چی؟

    با حالتی پر از سوال نگاهش کردم.وقتی "سوما" در کار نبود پس چرا " اولا و دوما " به کار بردم؟ قبل از من گفت :

    - سوما من بیش تر از قبل دوستت دارم.

    دستمو گذاشتم رو گونه اش و گفتم:

    - می دونم عزیزم.. ولی نمی شه.

    کف دستمو بوسید و با کلافگی و ناامیدی گفت :

    - کیانم همینو گفت.

    - مگه کیان چی گـ...

    سرشو برگردوند و از جاش بلند شد.از راهرو خارج شد و من بلند تر سوالمو پرسیدم :

    - مهراد کیان بهت چی گفت؟

    نمی تونستم به مامان چیزی بگم. اونم مثل کیان فکر می کرد.اما می دونستم خودش کم کم از رفتارام متوجه تغییر اوضاع می شه.
    مامان مهراد رو مثل پسرش دوست داشت اما الان تو قلبش چیزی جز تنفر باقی نمونده بود. مهراد پیام داده بود.نوشتم:

    - تازه رسیدیم. کیان تو کل راه حرفی نزد.

    - حق داره.

    کلافه شدم. چرا چیزی نمی گفت؟ نوشتم:

    - چیو حق داره؟ مهراد چی شد؟ چرا بهم نمی گی؟

    پنج دقیقه گذشت. خواستم بهش زنگ بزنم که خودش زنگ زد:

    - باهاش حرف زدم. خیلی عصبی بود.بهم اعتماد نداشت. پرسید که چجوری مطمئن باشه که دوباره همون مسائل پیش نمیاد و دوباره از هم دور
    نمی شیم؟منم جوابی نداشتم. فقط تونستم بگم من عوض شدمو همه چیو به شکل قبل برمی گردونم.

    نشستم رو تختم و با تشویش منتظر شدم ادامه بده. گفتم :

    - خب.بعدش چی؟

    - قبول نکرد.گفتم هرچی بگه قبول می کنم.برام یه شرط گذاشت.

    سکوت کرد. گفتم:

    - چه شرطی مهراد؟ داداشم چی گفت؟

    هردو ساکت بودیم. مهراد با حالت بدی پرسید :

    - من باید تمام عمرم رو با ترس بگذرونم؟

    ترسیدم. چرا همچین سوالی پرسید؟ گفتم :

    - مهراد ؟ داری منو می ترسونی؟ چی شده؟

    - عزیزم چیزی واسه ترسِ تو نیست. این کار به نفع خودته اما من بیش از اندازه می ترسم.

    از حرفاش چیزی نفهمیدم. صداش کردم :

    - مهراد؟

    - جانم؟ خودم می تونم درستش کنم.

    - مهراد بهم نگفتی شرط چی بود.

    - تو خودتو درگیرش نکن خانومم.همه چیو درست می کنم.

    پاهامو محکم کوبیدم رو زمین و یا استرس گفتم :

    - به منم بگو.. وگرنه می رم از کیان می پرسم.

    - به کیان چیزی نگو. اون حق داره نگرانت باشه.. من به درستی این تصمیم ایمان دارم.

    اعصابم خرد شد: دارم می رم پیشش.

    در اتاقو باز کردم.مهراد گفت:

    - حق طلاق.

    یه لحظه چیزی نفهمیدم. انگار سرم گیج میرفت و خواب بودم. وقتی به خودم اومدم ؛ گوشیو قطع کردمو دویدم تو هال. کیان کجا بود؟
    توی حیاط نشسته بود. روی پله ها نشستم. توی سکوت بهش نگاه کردم. پشت به من روی پله آخر نشسته بود. فکر کنم متوجه اومدنم شد چون پرسید :

    - بهت گفت؟

    الان باید عصبی و ناراحت می بودم یا شاد و راضی؟ گفتم:

    - دلیلت واسه این کار چی بود؟

    پوزخند زد :

    - حق طلاق؟ یعنی تو اینم نمی خواستی؟ همینجوری می خواستی زنش بشی؟یعنی اینقدر بدبختو بی کس و کاری؟ مگه تو خانواده نداری؟

    با آرامشی که یهو پیدا کرده بودم گفتم :

    - چرا فکر می کنی خوشبخت نمی شم؟

    - چون مهرادو نمی شناسم. بهش اعتماد ندارم.

    سکوت کردیم. به نوشته اینگلیسی بزرگ پشت پیراهنش نگاه کردم. زیر لب گفتم :

    - ولی من می شناسم.

    برگشت طرفم. حالا می تونستم صورتش رو ببینم.گفت :

    - من تورو می شناسم. عشق رو هم می شناسم. می دونی منطق چیه؟ آدم عاشق منطق رو نمی فهمه.خیلی راحت میشه بهتون گفت احمق.

    با چشمای باز شده کیانو نگاه می کردم. اولین بار بود که باهام اینجوری حرف می زد.با همون لحن تندش ادامه داد :

    - تو احمقی چون به فردات نگاه نکردی. از کجا می دونی دوباره همون اتفاقا نمی افته؟تو تضمینی واسه ازدواج باهاش داری؟

    - مهراد قول داده. می دونم دیگه اون اتفاق نمی افته. ما هردو عوض شدیم.

    مشتش رو کوبید تو سینه اش :

    - ولی من قانع نمی شم. قانع کننده نیست.

    آب دهنمو قورت دادم:

    - با حق طلاق قانع میشی؟

    - آره. خوشحالم میشم. اینطوری همه چی کتبی میشه و اگه اتفاقی شبیه اون افتاد خیلی راحت می تونی ازش جداشی.

    خنده تلخی کردم. صدام می لرزید. با همون لرزش زیر لب تکرارش کردم :

    - جداشم؟

    - آره. تو از فردا خبر نداری..

    - ولی اینجوری مهراد یه لحظه هم آرامش نمی گیره...

    - مگه تو ، تو اون یه سال جدایی آرامش داشتی؟

    حرفش دهنمو بست.حرف حساب جواب نداشت.آروم تر شده بود. ادامه داد :

    - آرامش اون برام مهم نیست. شاید تو بخشیده باشیش ولی من نمی تونم یک سال از زندگی خواهرمو ببخشم و حروم کنم .نمی ذارم بازم
    همون حادثه تکرار بشه.

    نتونستم چیزی بگم. سرمو انداختم پایین و به دستام نگاه کردم.خون تمام باند دوره دستمو قرمز کرده بود.چطور تا الان نفهمیدم که داره خون میاد؟کیان گفت:

    - حتی مقصر اینم مهراده.

    یهو داد زدم :

    - کِی می خوای تمومش کنی؟

    کیان عصبی تر از من بود و حرف من باعث شد دوباره آتیش بگیره. مثل خودم داد کشید :

    - زمانی که حق طلاق رو بده بهت .

    سکوت کردیم. هردو نفس نفس می زدیم. صداشو آورد پایین تر و دلسوزانه گفت :

    - این شرط من ، می تونه یه امتحان برای مهراد باشه.

    اشک هامو پاک کردم :

    - چه امتحانی؟

    - اگه دوستت داشته باشه ؛ احترام می ذاره و اینکارو می کنه.

    - با ترسش چیکار کنه؟

    - اون نه به من ربط داره نه به تو.

    ***********************************

    باید می رفتم فروشگاه ؟ شایان چی؟ مهراد چی می گفت؟من به حقوقم نیاز داشتم.می خواستم با پولم برم دانشگاه..
    کم کم داشت یادم می رفت دانشجوام. رفتم تو پذیرایی و سر سفره صبحانه دیدمش . گفتم :

    - کیان منم میام

    چاییش رو گذاشت زمین و بعد تشکر از مامان ؛ بلند شد :

    - من فروشگاه نمی رم. باید برم باشگاه و سهم خودمو بفروشم.

    - چرا ؟ تو که تازه یه سال بود با کار و تلاش اون تیکه رو خریدی؟

    - من که دیگه وقت رسیدن به اونجا رو ندارم. سهممو می فروشم به امیر .

    سرمو تکون دادم.باید پیاده می رفتم.عیبی نداشت. حداقل به کله ام هوا می خورد. مامان اشاره کرد صبحانه بخورم ولی رد کردم. بهش لبخند زدم و
    رفتم تو اتاقم. مهراد داشت بهم زنگ می زد.ذوق کردم.حرارت بدنم رو حس می کردم.گوشیو برداشتم.گفت:

    - آنا چرا دیر جواب دادی؟ می دونی چقدر نگرانت بودم؟کجا بودی؟

    طبق معمول جلوی زبونمو نگرفتمو گفتم:

    - جایی غیر دشویی برای نشنیدن صدای زنگ سراغ داری ؟

    سکوت کرد.خندید و گفت:

    - اگه زبونتو ازت بگیرم هیچی برای دفاع نداری.

    بلند خندیدم:

    - زبونمو هیچ وقت نمی تونی بگیری.. بعدشم ، چشمام مدافعم نیست؟

    فکر کرد: اوم..بزار ببینم..اون معصومیتت منو کشته.

    گردنمو کج کردم: تا اون جایی که یادمه شما چشمای وحشی دوست داشتی...

    - گاهی چشمای معصوم برای آروم کردن مرد لازمه..البته، کم بینی از منه.. تو تمام این مدت تنها چیزی که تو چهره ات بود معصومیت بود.

    الانا بود که بغضم بگیره.الکی خندیدم تا این غم گذشته ادامه پیدا نکنه :

    - پس الان تو گرفتار دختری با معصومیت از دست رفته هستی.

    - خوشبخت ترین مرد دنیام.ای کاش بتونم تورو هم خوشبخت کنم.

    هردو سکوت کردیم.هنوز به حق طلاق فکر می کردیم.حرف های دیشب کیان قانعم کرده بودن. تصمیم با مهراد بود اما می دونستم تحمل دوری
    دوباره رو ندارم. مهراد که مستقیم بهم گفته بود که نمی تونه جدایی رو تحمل کنه.گفتم:

    - مهراد..کیان رفت، مجبورم پیاده برم فروشگاه..

    خنده شیطانی ای کرد :

    - هاهاها.برو که هوا بخوری

    - ای بدجنس..هوا خوری؟ 8 صبح؟

    - منظور؟

    - هیچی.الان فهمیدم از تو خیری به ما نمی رسه. برو خدا روزی تو جای دیگه حوالی کنه.

    گوشیو قطع کردم.لبخندی زدمو رفتم سمت کمد لباسام. مانتو عیدم رو در آوردم. اونم سفید بود. چقدر قشنگ بود.
    با یه شلوار جین پوشیدمش و یه شال سفید گذاشتم رو سرم. رو لبای خشکم برق لب زدمو کرم مالیدم.
    کفش ورنی سفیدمو پوشیدم.همون کفشی که خودش برام خریده بود.مهراد عاشق رنگ سفید بود.خوشحال بودم که دوباره می تونستم بپوشمش.
    نفس عمیقی کشیدمو در حیاط رو باز کردم.خدایا همه چی رو به خودت می سپـ..

    - افتخار می دین برسونمتون خانوم؟

    قلبم از ترس ایستاد. دستمو گذاشتم رو قلبمو برگشتم.چشمام گشاد شد. لبخند عمیقی زدمو اون قدر از شادی خندیدم که چشمام جایی رو نمی دید.
    مهراد رو به روم ایستاده بود و یه دسته گل پر از رز سفید دستش بود.

    - وایی مهراد

    - چه خانوم خشگلی ! گلا رو بندازم برم گوسفند بیارم سر ببرم.

    دستمو بردم جلو و گل هارو گرفتم :

    - حیفه. بده به خودم.

    - البته که می دم به شما.

    تعظیم کرد و گفت : برای شماست خانوم. تقدیم با عشق فراوان

    - وایی مرسی. نگاه کن با مانتوم سته.

    براندازم کرد و با اخم کوچیکی گفت:

    - فکر کنم باید امروز خیلی مراقب باشم نگات نکنن.چشماشونو در میارم.

    - وا... مهراد؟!!!

    - دسته من نیست. مثل هر مرد دیگه ای تحملشو ندارم..
    

    از ته دل گفتم خدایا امروز مراقبمون باش!نشستیم تو ماشین. گفت:

    - اعتراف کن که مهراد می دونه همیشه چی بخره.

    یه ابرومو دادم بالا و گفتم:

    - حالا یه بار شانسکی چیزی انتخاب کردی که دوست داشتم.چرا مغرور می شی؟

    - یه بار؟ نذار همه انتخابامو اسم ببرم.

    - نام ببر ببینم.

    - خودت خواستی.

    یه انگشتشو از رو فرمون بلند کرد. با خنده گفت:

    - یک ، اون کوله نارنجی مشکی با زیپای ریز ریز.

    شونه هامو انداختم بالا:

    - اصلا ازش خوشم نمیومد. واسه این که ناراحت نشی گفتم دوست دارم.

    خندید. می دونست دارم مثل چی دروغ می گم.

    - دو، اون شلوار سفید با زیپ طلایی..

    - اصلا حرفشم نزن. انداختم سطل آشغال.

    دندونای سفید و مرتبش از خنده مشخص شد.انگشت سوم رو برد بالا:

    - اون مانتوی حریر زرد و نارنجی و صورتی که جلو بازه با زیر سارافونی سفید..

    - اوه چه دقیق. نمی خوام ناراحتت کنم اما خیلی مسخره بود.

    - خب اینا به کنار.. اون طلا سفید ها و اون زیور آلات انتخاب گوهرجون بود هم بیخیال..

    - اصلا کی چشمش دنبال پوله؟ باید با کمترین پول بهترین چیز رو بخری. این هنر یه مرده.

    - می دونم. ولی اون کفش ورنی که الان پاته چی؟اونو با عشق خریدم.

    تبسم کوچیکی داشت. لبخند زدمو نگاهش کردم.گفتم:

    - من عاشق این کفشم. این یه چیزه دیگه اس.

    - قربون تو و هر چیزی که دوست داری می رم نازنینم.

    خودمو لوس کردم و خندیدیم. گفتم :

    - مهراد نمی ری فروشگاه؟ کجا می ری؟

    اخم کرد:

    - دیگه نمی خوام بری اون جا آنا.

    - یعنی چی ؟ من اون جا کار می کنم

    برگشتو نگاهم کرد. دیگه اخمی در کار نبود. متوجه شد که بهم بر خورده:

    - ببین آنا ، لطفا اون جا نرو تا من خودم با اون پسره حرف بزنم.

    سرمو تکون دادم. منطقی بود.دیگه نمی خواستم عجولانه حرف بزنم.گفتم:

    - حالا می خوای منو کجا ببری؟

    لبخند زد :

    - می برمت جایی که عاشقانه دوستش داری.جایی که دفعه قبل نتونستی خوب ازش لذت ببری.

    - مهراد کجا؟

    لبخند کجی زد:

    - تو که خیلی زرنگ بودی.

    چشمامو ریز کردم و دست به سینه نشستم :

    - هنوزم هستم.

    مچ دستشو گرفتمو فشار دادمو خواستم نیشکونش بگیرم. هیچ تکونی نخورد. مرد آهنی من.. بلند بلند خندیدمو در حالی که دستشو به عقب
    و جلو تکون می دادم گفتم:

    - منو کجا می بری دیوونه؟

    - می برم دیوونه خونه. جایی که دیوونه اش می شی.

    - وای مهرادم دارم از کنجکاوی می میرم. بگو دیگه عزیزم.

    - آها.. قبل این دیوونه بودم.الان شدم عزیزم؟

    دستشو ول کردمو دوباره دست به سینه شدم و به جاده رو به رومون نگاه کردم.. مثلا قهر کرده بودم. لبامو جمع کردمو گفتم:

    - تو همیجه دیفونه ای..اصلا مونو ببر دَیا.من دَیا دوست .

    نتونست خودشو کنترل کنه. زد زیر خنده .لپمو کشید و گفت:

    - دیوونه ی خودمی.قلفونت بلم.

    صورتمو جمع کردم.گفت:

    - ممکنه تو راه گرسنه ات بشه.وسط راه واسه هر دومون آش می گیرم.

    یهو جیغ کشیدم: آش؟ من عاشق..

    پرید وسط حرفم: تو منو دوست داری یا چیزایی که می خرم؟

    ابروهامو دادم بالا و مثل خودش لبخند کجی زدم:

    - معلومه که آش دوست دارم.

    دماغمو کشید:

    - نمی تونی منو گول بزنی.

    - بدبختی همینه که نمی شه اسکلت کرد.

    - منو نمیشه اسکل کرد؟ من ذاتم اسکل بودنه. پس فکر کردی چرا به جواب خواستگاریت بله دادم؟ اسکل بودم دیگه.

    چشمامو ریز کردم:

    - عجب آدمی هستیا. من بله گفتم یا تو؟ تو منو گول زدی و خر کردی که بهت بله رو گفتم.

    شونه هاشو انداخت بالا: تو چشمای من خریَت مشخص نیست؟

    تو چشماش نگاه کردم. یه سنگ جواهر خاکستری رنگ توش بود.گفتم :

    - البته..الان دارم یه خر خاکستری تو مردمک چشمات می بینم. تو ذاتت اسکل و دیوونه من شده بود . وگرنه کی با این دختر شیطون و سربه هوا
    ازدواج می کنه؟

    دستشو گذاشت رو سینه اش و به طرفم خم شد:

    - خر وجودم دربست چاکر شما.. اصلا چشمام برای تو باشه. آنا نوکرتم خانومی.

    لبخند ملیحی زدم. دلم می خواست بهش بگم عاشقشم اما فعلا زود بود. شگرد من همین بود. مخصوصا الان که صبور بودن رو یاد گرفته بودم.
    مهراد خودت بهم شکیبایی رو یاد دادی!

    ******************************

    چشمامو باز کردم.بازم خوابم میومد. دیگه فهمیدم کجا می رفتیم.مستقیم می رفتیم دریا.

    - خوب خوابیدیو منو تنها گذاشتی..

    خمیازه ای کشیدم و لبخند زدم. گفتم :

    - می ریم دریا؟

    - زرنگیت باعث میشه هیچ وقت سوپرایز نشی.

    - مگه تو ، باهوشیمو دوست نداشتی؟

    - من همه چیتو دوست داشتم.

    - داشتی؟

    - بگم دارم خوبه؟

    - اهوم. داشتم مال گذشته اس.بگو دارم.. همیشه زمان حال رو بچسب و لحظه های ناب بساز.

    - چشم خانوم.

    مهراد اخم کرد:

    - من نمی فهمم. باید چشماتو ببندی.

    برای بار سوم گفتم :

    - من چشممو نمی بندم.باید همه چیو ببینم.

    - عزیزم خودم همه چیو بهت نشون می دم. سوپرایزه.

    خندیدم و با شیطنت گفتم :

    - نمی تونم. ذوق دارم. باید از اول تا آخرشو ببینم.اصلا چی می خوای بهم نشون بدی؟

    مهراد هم لبخند زد و پارچه سفید رو توی دستش تکون داد :

    - خانوم خوشگلم ، یکم صبر کن. بزار با این پارچه چشمتو ببندم.

    مظلوم شدم: مهراد من نمی تونم...

    - به خاطر من. بزار ببندم برات.این لحظه رو خراب نکن.

    اومد پشتم ایستاد. گفتم :

    - آخه چرا باید چشممو ببندی؟ مگه می خوای چیکار کنی؟ من که نمی فهمم.

    نفسشو داد بیرونو پارچه رو جلوی چشمم گرفت:بلاخره ببندم یا نه؟

    لبمو جمع کردم: ببند ولی انتقاممو ازت می گیرم.

    خندید و محکم بستش. هیچ جارو نمی دیدم. تاریکه تاریک بود اما این باعث شد صدا هارو خوب بشنوم. صدای دریا ، صدای موج های کوچیک و بزرگش ،
    پرنده هایی که تو آسمون پرواز می کردن. حتی صدای پای مهراد که کمرمو گرفته بود و منو راهنمایی می کرد. اگه چشمم باز بود ، حواسم پرته اطراف
    می شد و گرمای نفس مهراد و زیر گوشم حس نمی کردم. ممنون مهراد..

    کم کم صدای دریا کمو کم تر شد.انگار داشتیم از دریا دور می شدیم. سایه رو حس کردم. محکم گرفتتمو با ذوق گفت:

    - وایسا. پاتو ببر بالا

    پامو بردم بالا و مثل دست و پا چلفتی ها چند قدم قدم تلو تلو خوردم. دستمو گرفتو اون دستشو گذاشت دور کمرم. بلندم کردو گذاشت
    بالای چیزی مثل چوب. به نظر میومد از زمین فاصله داشت.رو به روم ایستاد.

    - آماده ای ؟

    با گیجی گفتم :

    - واسه چی؟

    - واسه این که این جای کوچیک رو ببینی.

    نفس های عمیق کشیدم و بوی مطبوعی که میومد رو فرو دادم. گفتم :

    - بوی خوبی میاد.

    - بوی چوبه.

    - اینجا کجاس ؟چوبیه؟

    - آره...از وقتی چشمتو بستم حرف نزدی.

    - داشتم به صدا ها و بوها دقت می کردم.این جا گل داره؟

    صداش با خنده قاطی شده بود. حتما داشت به زرنگی من می خندید. گفت :

    - اطرافش گلای کوچیک بدردنخور هست.کنارش یه درختی هست که نمی دونم چیه .فقط گلهای کاغذی قرمز رنگش و شاخه و برگ هاش ریخته روی
    سقف این آلاچیق یک متری و بدون در و پنجره.یه جوون که فکر می کنه از دار دنیا هیچی نداره جز یه عشق بزرگ کنارت ایستاده . یه جوون که زندگیشو
    به یه نفر باخته.

    این چی می گفت؟ گفتم:

    - مـــهراد؟

    - جانم خانومم؟

    - عزیزم می شه این چشم بندو باز کنی؟ می خوام این جوون دل پاک و دوستداشتنی رو ببینم.

    - می شه بهش گفت جوون؟ به نظر من اسمش پیرشده عشق آناشید رستگاره.

    - خودتو لوس نکن مهراد. بازش کن.

    - چشم.

    اومد پشتمو آروم آروم بازش کرد. بوی اون گلای کاغذی رفت تو بینیم. هر لحظه بیشتر رنگای قهوه ای چوب و سبز و قرمز درخت رو می دیدم.
    وقتی پارچه سفید از چشمام افتاد روی زمین از اون زیبایی و شکوه گریه ام گرفت.دستمو گذاشتم رو دهنمو نتونستم حرفی بزنم. همه جای آلاچیق
    چوب درخت بود و اطرافش فقط ستون چوبی بود. نه دری و نه پنجره ای. فضای یک متری و دنجش باعث شده شده بود حس گرمتر و دلنشین تری بده.
    همچین چیزی فقط تو کارتونا دیده بودم. تو سیندرلا... آه خدای من.اطراف آلاچیق و بیرون ازش پر از گلای رنگارنگ کوچیک و بزرگ بود. مهراد به یه ستون
    تکیه داده بود و تماشام می کرد. اومد جلو و اشکمو پاک کرد. با ذوق گفتم:

    - وای مهراد من نمی دونم باید چی بگم. من الان باید چیکار کنم؟

    شالمو از سرم کشیدو کلیپسمو باز کرد.موهام ریخت روی شونه ام. دستشو گذاشت تو موهامو گردنمو نوازش کرد:

    - هیچی نگو..هیـــــس.. فقط نگام کن.

    تو چشماش نگاه کردم. فضا رویایی بود.آروم گفت:

    - دلم می خواست این جا ازین زیباتر باشه. دلم می خواست اطرافش گل های رز سفید باشه. حداقل بتونم جایی ببرمت که لایقت باشه.
    به باغبون اصرار کردم که..

    دستمو گذاشتم روی بینیش و گفتم:

    - همین عالیه.. بهترین هدیه ایه که تابحال...

    این دفعه اون دستشو گذاشت رو بینیم و گفت:

    - فعلا زوده واسه این حرف.

    تو چشماش نگاه کردم.نشست کف آلاچیق و من بغلش نشستم. دستشو برد تو موهام و گفت:

    - آدمی کنارت نشسته که همه چیو پذیرفته. همه شرط هارو.. آدمی که کنارت نشسته ، بارها و بارها اذیتت کرده و باعث ناراحتی و زجر کشیدنت شده..
    اما قول می ده که همه چیو درست کنه حتی بهتر از قبل.مطمئنه که خوشبختت می کنه اما آنا ، اون فعلا نمی تونه کتبا اینا رو ثابت کنه .می تونی کنار
    این آدم باشی؟

    دهنمو باز کردم اما گفت:

    - اول فکر کن.به من فکر نکن.. فقط ببین دوستم داری؟ با اون همه اتفاقاتی که پیش اومد هنوزم دوستم داری؟ با اون همه بلا و رنج و سختی که مسببش
    من بودم... می تونی؟

    دستمو گذاشتم روی گونه اش :

    - مهراد چرا اینجوری حرف می زنی؟ به خداوندی خدا تو مقصر همه چی نبودی..

    کف دستمو بوسید:

    - من فقط جواب یه سوالو می خوام.ولی الان نه. فقط فکر کن.

    *****************************

    سرمو گرفتم بالا.روی زانوش جابه جا شدم و بعدش شوکه شدم. مهراد داشت ازم عکس می گرفت.تا چشمهای باز شده از تعجبم رو دید خندید و گفت :

    - دیدی؟ نمی خواستم جریان عکسهارو بدونی.

    - تو داشتی از من عکس می گرفتی؟بده گوشیو ببینم.

    گوشیو کشید عقب و با لبخند گفت:

    - نمی دم. تو درست فکراتو بکن.می خواستم از هر لحظه امروز عکس و فیلم داشته باشم.

    - نمی خوام. من باید اون عکسارو ببینم.

    خودش عکسو نگاه کرد.خندید:

    - اه. چقدر زشت شدی..

    - حذفش کن.

    - نه . اینو تا ابد نگه می دارم. نمی ذارم مثل اون عکسه کنار ویلای کیارش پاکش کنی.کم پیش میاد تو زشت بیفتی.

    اخم کردم :

    - مهراد شوخی ندارم.

    گوشیو از دستم که نزدیک بود بگیرمش کشید عقب و از جاش بلند شد. از جام بلند شدمو شالمو گذاشتم رو سرم.مهراد از آلاچیق اومد بیرون و دوید:

    - اگه می خوایش دنبالم بیا.

    خندیدم. عاشق شیطنت و گرگم به هوا بودم. دنبالش دویدم. خیلی تند می رفت اما منم کم نمیاوردم. رسیدیم به دریا . پاش روی ماسه های شل و خیس
    سر خورد و روی شن ها افتاد و موهاش و نصف تنش خیس شد. دریا هم وقت گیر آورده بود واسه خیس کردن. از فرصت استفاده کردمو پریدم رو سرش.
    گوشیو از دستش کشیدمو تا برم حذفش کنم . ازم قاپید و روبه روم ایستاد. روبه روی هم کنار دریا ایستاده بودیمو نفس نفس می زدیم.
    باد می زدو موهام پخش و پلا بود.تو چشمام زل زده بود و نگاهش بین چشمام می لرزید. آروم آروم روی ماسه ها نشست و زانو زد.
    گوشیو انداخت رو زمین و دستامو گرفت. گفتم:

    - مهراد چیکار می کنی؟ چرا زانو زدی؟

    دستشو گذاشت رو قلبش. به آرومی و واضحی خوند:

    - پاهایت را...

    بگذار اینجـا

    درست روی :قلـبم"

    ببخش مـرا

    چیز دیگـری نداشتـم

    که فرش قدومت کنم

    آهسته قدم بردار اینجا

    تار و پود این فرش قرمز

    پرازگل "احساسم است!!

    تو همون حالت گفت:

    - ببخش مرا.ای بانوی خورشید و آتش!

    - عزیزم چرا..

    حرفمو قطع کرد و گفت :

    - آنا می تونی از ته دلت این کارو کنی؟ می تونی باهام باشی؟ با این آدمی که هرکاری کرده.. می دونم ارزشت بیشتر از ایناس ، ولی می تونی کنارم باشی؟

    نفس عمیقی کشید.دستامو گذاشت روی صورتش.گفت:

    - بهت قول می دم. توی سختی زندگی قرارت ندم..

    - مهراد نمی تونی این حرفو بزنی.

    بی توجه بهم ادامه داد:

    - بهت قول می دم همیشه کنارت باشم. همیشه پشتت و تکیه گاهت باشم و ازت محافظت کنم. همه چیزو از خانواده ات می پذیرم.فقط بیا و دوباره
    به زندگیم رنگی تازه بده. دوباره روزامو روشن کن و خونه ام رو با قدمت معطر کن.به زندگیم شادی بده آنا.

    چه لحظه ای بود! چقدر احساس می تونست تو یه مرد باشه؟ گریه ام گرفت. خندیدم:

    - مهراد چی می گی؟ معلومه که می تونم..

    از خوشحالی زبونش گرفت. دستمو بوسید و سرشو بالا گرفت. بهم نگاه کرد:

    - یعنی قبول کردی؟ آنا تو..

    سرمو تکون دادم. با دستپاچگی گفت:

    - هزاربار مرورش کردم اما بازم از قلم انداختمش..

    دستشو گذاشت تو جیب شلوارش و یه جعبه خیلی کوچیک در آورد.از شادی لبمو گاز گرفتم. بازش کرد . انگشتر خیلی نازک و ظریفی توش بود.گفت:

    - با من ازدواج می کنی؟

    دستمو گذاشتم رو صورتم.گفتم:

    - دیگه تنهام نذار..

    - قول می دم.

    - ازم دور نشو ..قول می دی؟

    - به همون خدایی که دوباره تورو بهم رسوند قسم می خورم دیگه ترکت نکنم.

    گفتم: بله.. هزارتا بله..یه دنیا بله.

    - عاشقتم آنا.. دوستت دارم .دوستت دارم

    از جاش بلند شد و منو گرفت تو بغلش و هزار دور چرخوند. موهای خیسش زیر نور آفتاب مثل چشمای من برق می زدن.

    *****************************

    انگشتر رو تو دستم نگاه کردم.لبخند یک لحظه از لبش کنار نمی رفت.انگار دنیا رو بهش داده بودن.به تهران نزدیک میشدیم که گوشیش زنگ خورد.
    از سرعتش کم کرد و گوشیش رو برداشت:

    - مهرانه.

    خواست قطع کنه که سریع گفتم:

    - جواب بده مهراد..شاید کاری داشته باشه.

    گوشیو گذاشت زیر گوشش و با بی حوصلگی گفت:

    - بله؟ چیکار داری؟

    .....

    - ها؟

    .....

    - درست حرف بزن ببینم چی می گی.

    دستشو گرفتمو به آرامش دعوتش کردم.گوشیو از زیر گوشش آورد پایین و گذاشت رو آیفون. مهران داد زد:

    - کار خودتو کردی آناشید؟

    منظورش چی بود؟ گفتم:

    - چی میگی؟

    بی وقفه داد میزد.ادامه داد :

    - به مژگان همه چیو گفتی؟ می خواستی تلافی کنی؟ البته حق داشتی.

    مهراد عصبی شد:

    - چی داری می گی تو؟مژگانِ تو ، هرکاری کرده به ما ربطی نداره.

    - چرا داره. داره.. آنا بگو بهش چی گفتی؟

    گفتم:

    - حقیقتو. بهم التماس کرد که بهش واقعیت رو بگم.منم گفتم. اون حق داشت همه چیو بدونه.

    - تو حق رو مشخص نمی کنی

    مهراد داد کشید:

    - درست حرف بزن مهران..

    - همش تقصیر شماس.این که بهم خ*ی*ا*ن*ت کرده تقصیره شماس..نمی بخشمتون.

    گوشیو قطع کرد.توی ماشین سکوت عجیبی بود. مهراد گوشیو برداشت و زیر لب بهش فحش داد. گفت:

    - حقش بود.

    - مژگان همچین کاری نمی کرد. یعنی چی؟باید بهش زنگ بزنم.

    - تو با اون زنه..

    نذاشتم قضاوت کنه. سریع گفتم :

    - مهراد ؛ مژگان اونی که فکر می کردین نیست.

    - یعنی چی؟ چی می تونه غیر از یه آدمه ه*ر*ز*ه باشه؟

    - شما اشتباه می کردین. مهرانم حق داشت.

    از سرعتش کم کرد و یه گوشه ماشینو نگه داشت. با سردرگمی گفت:

    - آنا تو چی داری می گی؟

    - دارم می گم شما نسبت به مژگان اشتباه فکر کردین. مژگان عوض شده؛ شما متوجه تغییرش نشدین و نخواستین حتی یه ذره به مهران احترام
    بذارین که بتونه مژگانو نشون بده و حرفشو بزنه.

    بازم با همون گیجی توی چهره اش نگاهم کرد.گفتم:

    - مژگان تغییر کرد اما شما متوجه نشدین. مهران هم آدمی بود که از تحمیل عشقش به خانواده بدش میومد. مثل همه مردا. واسه همین اونم لج کرد.
    اون بین من و مژگان فرقی احساس نمی کرد.واسه ی همین لجش رو روسره ما خالی کرد.

    اخم کرد :

    - یعنی داری به مهران حق می دی؟

    گفتم :

    - مهران یه بیماری روانی داره. مژگان که عاشقش بود اینو الان فهمید. بهم گفت که نمی تونه با مردی که زندگی برادرشو خراب کرده زندگی کنه.

    مهراد با تعجب و شرمندگی نگاهم می کرد.گفت:

    - ما فکر می کردیم مژگان یه دختره خرابه که مهران از تو یکی از این مهمونی ها پیداش کرده..

    - این طوری بود. مژگان از وقتی که پدرجون با ازدواجشون مخالفت کرد عوض شد. فکر می کرد می تونه اینجوری نظرشونو عوض کنه..اما..

    مهراد برگشت و دست هاشو کلافه روی صورتش کشید. گفت :

    - ادامه نده.

    حتما خیلی ناراحت بود. دستمو گذاشتم رو دستش و گفتم:

    - چی شد مهراد؟چرا عصبی شدی؟

    - باورم نمیشه که نتونستم درد برادرمو بفهمم. نتونستم کمکش کنم آنا.منم به اشتباه ، زندگی برادرمو خراب کردم.

    دستشو نوازش کردم :

    - عزیزم ، تو برای خرابی زندگیش نقشه کشیدی؟

    سرشو به چپ و راست تکون داد.حتی تو چشمام نگاه نمی کرد.گفتم:

    - مهراد تو مقصر نیستی.ندونستن این ، دلیل خرابی زندگی مهران نیست.

    - هست. اگه می فهمیدم با بابا حرف می زدم...

    دستمو گذاشتم پشت سرش و کاری کردم نگام کنه.گفتم:

    - مهرادم، عزیزدلم.. تموم شد.گذشته رو نمی تونی درست کنی..حتما قسمت اونا باهم نیست.ما نمی تونیم کاری کنیم.مژگان رفته..مهران هم بزودی
    باهاش کنار میاد.

    - ولی چرا خ*ی*ا*ن*ت کرد و رفت؟

    - نمی دونم.. باید بهش زنگ بزنم.

    دستاشو گذاشت روی گونه ام و نوازشم کرد:

    - ممنون که کنارمی. دلیل آرامشم تویی.

    لبخند زدم.گفتم:

    - من قول دادم... عهد بستم آرامش و شادی روحت باشم.

    گوشیمو در آوردمو داشتم دنبال شماره اش می گشتم که خودش زنگ زد. سریع گوشیو برداشتم:

    - الو؟

    - آناشید کمکم کن.

    داشت گریه می کرد.گفتم:

    - چی شد؟ تو خوبی؟

    مهراد از گوشه چشم نگاهم کرد.

    - نمی دونم.. چرا دارم گریه می کنم؟

    گیج بود. درکش میکردم. گفتم :

    - تو چیکار کردی؟

    - رفتم. نمی تونستم خوشبختش کنم.. منم نمی تونستم کنارش آرامش بگیرم. وقتی به زندگی داداشش رحم نکرد..می خواد بامن چیکار کنه؟

    - مژگان گریه نکن.. مهران بیماره..

    زار زد:

    - می دونم اون مریضه. اون بیمار روانیه.

    - مژگان.. چرا بهش خ*ی*ا*ن*ت کردی؟

    - من اینکارو نکردم.

    - پس چرا..

    - چون نمی ذاشت برم.نمی ذاشت بدون گفتن دلیل ترکش کنم..مجبور شدم به دروغ بهش بگم که یکی دیگه رو دوست دارم.

    آه کشیدم و گفتم :

    - مژگان، تو بدترین ضربه رو بهش زدی.

    - نمی دونم.. چرا حالمو بدتر می کنی؟زنگ زدم که حالم بهتر شه.

    - ببخشید..نمی دونم باید چی بگم.

    گریه اش بیشتر شد.گفت:

    - هیچی.فقط بگو حالش خوبه؟ کجاس؟

    - من نمی دونم عزیزم.

    از گریه زیاد نفس نفس می زد.گفت :

    - آناشید ببخشید که مزاحمت شدم

    ********************************

    - نمی دونم دوباره به چیه این آدم دلبستی؟

    - من همیشه دوسش داشتم.

    - چی رو دوست داری؟ خراب کردنه یک سال از زندگیت؟ چطوری تونستی؟

    مامان با عصبانیت تو هال خونه قدم رو می رفت.گفتم:

    - مامانه من، مهراد مقصر نبود. مقصر داداشش بود که به هممون دروغ گفت.اون..

    - من نمی فهمم.مهراد که خیلی زرنگ بود.چجوری با یه دروغ اجازه داد ازهم دور باشین؟

    توضیحش سخت بود. واسه همین بیخیال شدم و گفتم :

    - هرچی بود تموم شد.فکر می کنی می تونستم بدون اون دووم بیارم؟ روز به روز بدتر میشدم. یادت هست؟ دوای دردم فقط مهراده..
    خودت گفتی دلت واسه خنده ام تنگ شده.تو این سه روز چیزی جز خنده و خوشحالی از من دیدی؟

    ایستاد.خیره شد بهم..داشت فکر می کرد.گفت:

    - مطمئنی؟میتونین دوباره کنار هم خوشبخت باشین؟مثل قبل بهت احساس آرامش میده؟

    لبخند زدم:

    - به هرچیزی که برات مهمه ، حاضرم قسم بخورم که آره.

    بازم متفکرانه و با نگرانی بهم چشم دوخت.ادامه دادم:

    - به جرئت می تونم بگم مهراد تموم زندگی منه.

    - اونم همین قدر بهت احساس داره؟

    از این که کم کم داشت آروم میشد خوشحال بودم. لبخند زدم :

    - حتی بیشتر از من..احساس اون و عشق اون خیلی بزرگ تر از مال منه.

    نشست روی صندلی:

    - همینجوری می خوای بری ازدواج کنی؟

    رفتم و بغلش کردم و محکم بوسیدمش:

    - عاشقتم مامان جونم.قربونت برم.

    دوباره بغلم کرد و گفت:

    - دلم واسه حرف زدنت تنگ شده بود.

    خندیدم :

    - همینجوری و راحت نمی خوام برم.. فکر می کنی کیان می ذاره؟

    - باید دور داداشت بگردی که اینقدر پشتته..

    - مامان من که همیشه به فکرشم.

    بلاخره خندید و گفت :

    - شوخی کردم عزیزم.کیان چیکار کرد؟چه شرطی تونست کیان رو راضی کنه؟

    کنار صندلیش نشستم روی زمین و چشم تو چشمای قهوه ایش گفتم:

    - خودت چی فکر می کنی؟

    ابروهاشو داد بالا و به مسخره گفت :

    - اگه مهریه رو برده باشه بالا شاهکار کرده. چون مهراد اونقدری ثروت داره که کل مهریه ات رو یه جا بده.

    صورتمو جمع کردمو با مشت زدم به پاش.خندید و گفت:

    - پس چی؟ چه چیزی می تونه غیره مهریه یه شرط عاقلانه باشه؟

    لبخندم از بین رفت. گفتم :

    - این که مهراد حق طلاق رو به من بده.

    مامان چشماش درشت شد.

    - مهراد قبول کرد؟

    - اهوم.

    - اون که... شما که نمی تونستین یه لحظه از هم جداشین؟ چطوری تونست قبول کنه؟

    - آره. مهراد اولش می ترسید و نمی دونست باید با یه عمر اضطراب چیکار کنه.واسه همین، دیروز ازم قول گرفت.خودشم بهم قول داد که همیشه کنارم باشه.

    مامان خندید و از جاش بلند شد و رفت تو آشپزخونه.همراهش بلند شدمو گفتم:

    - کجا میری مامان جون؟

    - لوس نشو دختر. می خوام واسه امشب همه چیو آماده کنم.

    - یعنی قبول کردی؟

    در یخچال رو باز کرد و از اون جا گفت:

    - توهم برو حاضر شو. خوب نیست آدم تو مجلس خواستگاریش اینجوری باشه.

    جیغ کشیدم و پریدم تو اتاقم. خوشحال بودم که بلاخره مامان بعد از دوروز بداخلاقی راضی شد. باید به مهراد می گفتم.اونم خیلی خوشحال می شد.

    ******************************

    همه چی رسمی و مجلل بود.گوهرجون گاهی بغض می کرد و گاهی از خوشحالی بغلم می کرد.یه بارم به خاطر این که نشد که دوباره پدرجون
    همراهشون باشه عذرخواهی خواهی کرد.مامان بازم هل شده بود.مهراد هم مثل یه مرد با شخصیت و جنتلمن روی مبل تک نفره نشسته و سرش پایین
    اما حواسش به همه جا بود.اذیتش می کردم اما مدت کمی نگام کرد و جوابی نمی داد.انگار نگاه های سنگین کیان اذیتش می کرد.در مورد همه چی حرف زدن. از صیغه تا عقد و عروسی و حتی فوت پدرجون و رفتن مهران به لندن.گوهرجون حرف مهریه رو پیش کشید.مامان مبلغ هنگفتی گفت و مهراد گذاشت روشو
    منم قبول کردم.ظرف چایی هارو جمع می کردم که کیان گفت:

    - خب. آقا مهراد ، شرط حق طلاق چی؟

    مهراد اصلا جا نخورد.اما گوهرجون که از درون پسرش خبر داشت هل شد.مهراد با اعتماد به نفس گفت:

    - از بابت گذاشتن این شرط من به شما حق می دم. حق دارین که این کارو کنین و کاری کنین تا آینده آنا تضمین شده باشه و کاره درستیه.
    من به آنا آسیب رسوندم و اینو قبول دارم ، چون از خودم مطمئنم که زیر قول هام نمی زنم و می تونم آنا رو خوشبخت کنم ، قبولش می کنم.

    کیان لبخند زد و گوهرجون با رضایت مهراد رو نگاه می کرد و از سرگرفتن این ازدواج بی نهایت خوشحال بود.اما نگرانی از چشماش معلوم بود.

    ازجاشون بلند شدن و می خواست برن.مهراد رفت کنار کیان و خیلی آروم شروع به صحبت کرد.کیان به نشون تایید سرشو تکون می داد و گاهی حرف می زد.کنجکاو بودم که چی می گفتن.مامانم رفت پیششون و با مهراد حرف مشغول صحبت شد. مهراد سرشو انداخته بود پایین و تایید می کرد.
    می خواستم برم پیششون که گوهرجون اومد کنارمو یه جعبه بهم داد.گفتم:

    - این چیه گوهرجون؟

    - دخترعزیزم ، با دادن آرامش به پسرم بی نهایت شادم کردی. از طرف خودم و مهراد و طبق رسم و رسوم برات یه هدیه کوچیک خریدیم.

    به جعبه آبی مخملی توی دستش نگاه کردم. گفتم :

    - زحمت کشیدین ولی..

    - ولی و اما نداره. بگیر عزیزم.. باید همیشه گردنت ببینمشا !

    خندیدمو دستشو به گرمی فشردم:

    - چشم.

    - چشمت بی بلا دخترم.

    بازش کردم. یه گردنبند ظریف طلا بود.اسم خودم به صورت سنتی و درهم پلاکش بود. اینجور گردنبند ها مد شده بودن. چندجادیده بودمو خیلی هم خوشم
    اومده بود. مامان هم رسید و تشکر کرد.سرمو چرخوندم، هنوزم کیان و مهراد یه گوشه باهم حرف می زدن. دویدم سمتشون. اما انگار حرفشون تموم شده بود. چون کیان دست مهراد رو محکم فشار داد و خیلی آروم گفت:

    - حالا بهت اعتماد دارم.

    مهراد خندید:

    - برادریم؟

    کیان هم مثل خودش خندیدو به شوخی گفت:

    - مونده تا دوباره برادر بشیم.

    مهراد بغلش کردو بهم نگاه کرد. چشمکی زد و خیالم رو راحت شد.

    ***********************************

    رفتم تو تختم.هوا یکم سرد شده بود و بارون می زد.پتو رو کشیدم روم.گوشیمو از رو میز گرفتم تا آهنگ گوش کنم اما مهراد زود تر زنگ زد.
    سریع برش داشتمو گوشیو گذاشتم زیر گوشم. خیلی آروم گفتم:

    - جانم؟

    - سلام عروس خانوم

    آروم خندیدم و گفتم :

    - سلام آقا داماد

    - چرا آروم حرف می زنی؟

    - چون ساعت دو نصفه شبه

    - آها یعنی من مزاحمم؟

    - نه دیگه.. تو قراره چندروز دیگه شوهر من بشی.تو دیگه آش کشک خاله ای.

    خندید. اما خیلی آروم و کم. مثل بقیه خنده هاش نبود.گفتم:

    - مهرادم ناراحت شدی؟

    - نه عزیزم. من از دست خانوم نازنینم ناراحت میشم؟

    خودمو لوس کردم و گفتم :

    - نمیشی؟

    - نه.آنـا؟

    - هوم؟

    مکث کرد.ادامه داد:

    - بازم یادت رفت بگی" جانم " ؟

    - ای بابا. واقعا این قدر برات مهمه؟

    - آره مهمه. ای جانم ، مهرادم ، عزیز دلم و همه اینا برام مهمه.آنـــا؟

    - جونم آقام؟

    نفس عمیقی کشید و با صدا داد بیرون. با صدایی لبریز از خنده گفت:

    - کدوم کلمه های من برات مهمه؟

    سکوت کردم. همه کلمه هاش برام مهم و پراز عشق بود.دوباره گفت :

    - نمی خوای جوابمو بدی؟

    - عشقم ، خانومم ، زندگیم ، نازنینم، خانوم شیطون من ، زیبای من ، خانوم خوشگله ، خورشید خانوم، حتی آنایی که تو صدا می کنی ؛ همه واژه هایی
    که منو باهاشون خطاب می کنی رو دوست دارم.

    این دفعه مثل همیشه با صدای بلند خندید :

    - منم عاشق چشماتم وقتی که بعد از صدا کردنت نگاهم می کنن.

    - حتی با این که چشمای سرکشی دارم؟

    - حتی با این که چشمای سرکشی داری.

    پتو رو کشیدم رومو رفتم زیر پتو.گفت:

    - چیکار می کنی؟

    - دارم پتو رو می کشم روم. هوا خیلی سرد شده.

    - آره. داره بارون میاد.

    یه لحظه بی حرکت موندم. نکنه الان اینجا بود ؟ گفتم:

    - مهراد تو کجایی؟

    خندید :

    - می تونی حدس بزنی؟

    چیزی که دوست داشتم واقعا باشه رو حدس زدم :

    - پیاده زیر بارون؟

    - منتظر تو ام

    حس کردم سره کارم گذاشته. گفتم :

    - دقیقا کجای شهر زیر بارون منتظرمی؟

    - زیر پنجره اتاقت ، اومدم که از تاریکی شب و اژدهایی مثل تنهایی نجاتمون بدم.تو الان راپونزل منی.

    از تعجب منگ بودم. پرسیدم :

    - یعنی الان اینجایی؟

    - آره. بارون شدید شده.

    از جام پریدمو پنجره رو باز کردم.زیر پنجره ایستاده بود و مثل احمقا می خندید. خنده اش شرین بود. به قول پرستو می شد بهش گفت یه عاشق احمق.
    مردا وقتی عاشق می شدن با همه کمالات احمق به نظر می رسیدن.خندیدمو از اتاقم رفتم بیرون. می خواستم برم زیر بارون. زیر بارون نفساتو دوست دارم...

    ********************************

    - آخیش... اینجا چقدر گرمه!

    - این جا گرم نیست. بیرون سرده.

    سرمو به شیشه ماشین تکیه دادم. انگشتامو رو دستش کشیدمو در حالی که داشتم با انگشتاش بازی می کردم گفتم:

    - فردا برنامه ات چیه؟

    - کارای خودم و کارایی که باید با گوهرجون برای عروسی انجام بدم. مثله رزرو باغ و ازین چیزا.

    سرمو تکون دادم :

    - پس سرت شلوغه..

    چشمک زد و با خنده شیطونی گفت :

    - چیکارداری شیطون؟ می خوای توهم بیای؟ ولی خسته می شیا!

    با ناراحتی گفتم:

    - نه. منم قراره با مامان برم خرید.. اما خریدمون زود تموم میشه.حوصله ام سر میره.

    فکر کردو گفت:

    - می خوای شب بیام دنبالت و بریم بگردیم؟

    لبخند زدم. این خیلی خوب بود ولی حوصله ام تا شب سر می رفت. گفتم :

    - کو تا شب؟ شب رو که باید بیای ، ظهر و صبح رو چیکار کنم؟

    - خب .. قبلا چیکار می کردی؟

    سکوت کردم. منتظر جواب بود.گفتم :

    - می رفتم فروشگاه و کار می کردم. پول جمع می کردم که برم دانشگاه و پس اندازش کنم.

    اخم کرد و دستهاش مشت شدن :

    - نباید بری فروشگاه .. نمی ذارم.

    چرا کم کم صداش می رفت بالا؟ خود به خود منم مثل خودش جواب دادم:

    - چرا نرم؟ مگه با شایان حرف نزدی؟ اون هیچی تو دلش نیست. اگرم باشه به کیان می گمو اونم بهش میگه که من دارم ازدواج می کنم.

    - من بهش اعتماد ندارم. نـ..دا..رم. همین..

    - یعنی با یه جمله غیر منطقی ، من از رفتن به مغازه برادرم منع می شم؟

    این بار مهراد سکوت کرد. متوجه دعوایی که داشت شروع می شد ،شد. اما ادامه داد:

    - من نمی گم هیچ وقت دیگه نباید اونجا بری.. دارم می گم دیگه نباید اون جا کار کنی.

    رفتم رو دنده لج. هروقت باهام اینجوری حرف میزد همین آخرش همین لج کردن من میشد.گفتم :

    - چرا؟ دلیلش رو می شه برام توضیح بدی؟چون دوست برادرم چشمش دنبال منه؟اون بیچاره که می دونه که ما باهمیم.

    - برای من این موجه نیست.آنا ، من نمی تونم تحمل کنم.پس نباید بری اونجا.

    از عصبانیت ، بدون فکر کردن در ماشین رو باز کردمو به مسخره گفتم:

    - چشم آقاجون.چون شما گفتی نمی رم.

    از ماشین پیاده شدم.

    - آنا چیکار می کنی؟

    جوابشو ندادم.از ماشین پیاده شد و گفت:

    - ناراحتی یعنی این؟

    برگشتمو نگاهش کردم. گفتم:

    - منظورت چیه؟

    بارون موهاشو خیس کرده بود. گفت:

    - یعنی این که هروقت ازین بحثا پیش اومد و ناراحت شدی، قهر کنیو بری؟

    - من متوجه نمیشم. آره من دارم میرم..ولی..

    - پس قهر کردی؟

    خدایا این چرا یهو اینجوری شد ؟ گفتم:

    - من قهر نکردم.

    زیر نور چراغ تیر برق خیابون خیس براق به نظر میومد. گفت :

    - پس اسم رفتن بدون خداحافظی بعد دعوا چیه؟ ترک کردن؟

    - نه..

    - پس چی؟

    چند قدم بهش نزدیک شدم. گفتم:

    - تو از گفتن اینا یه منظوری داری. منظورت چیه؟

    کلافه بود. می خواست حرفی بزنه اما انگار می ترسید.دستاشو برد توموهاش و دادشون بالا :

    - الان تو به خاطر یه چیز کوچیک ازم ناراحت شدیو رفتی. نذاشتی بحث رو تموم کنیم و من دلیل اونو با آرامش برات بگم. فقط عصبانیم کردی و باعث بدتر شدنه..

    عصبانی بود.منم خیلی وقت بود که اعصابی برام نمونده بود و بی اراده صدام می رفت بالا. از توضیحش خسته شدم.حرفشو قطع کردم و گفتم :

    - من ازت شرح دادن موضوع بحث رو نخواستم. هدفت از گفتن اونا چی بود؟ اینو بهم بگو.

    طرز خاصی نگاهم کرد. انتظار بی حوصلگی از طرف من رو نداشت. گفت :

    - اگه ، بعد ازدواج بازم ازین بحثا پیش بیاد که احتمالش هم هست.. تو چیکار می کنی؟ ترکم می کنی و میری؟ اگه نتونستم راضیت کنم چی؟
    می ری دادگاه و غیابی طلاق می گیری؟

    نفس راحتی کشیدم. فکر می کردم مشکلش بزرگ تر از این حرف هاست. ولی جای اینکه بهش اطمینان بدم این اتفاق نمیفته نتونستم خودمو کنترل کنم و
    بی وقفه گفتم:

    - تمام مشکلت همینه؟ واقعا به این فکر می کنی؟

    - پس به چی فکر کنم؟ تا همین چنددقیقه پیش فکر می کردم می تونم مانع هر بحث و اختلافی بشم اما الان فهمیدم اینا همه اش دسته من نیست.
    اینا دو طرفه اس.

    - معلومه که دو طرفه اس. می خواستی تموم عمر خودتو کنار من آزار بدی و حرفی نزنی که مبادا من ناراحت بشمو برم طلاق بگیرم؟ مگه من بچه ام؟
    مگه به دوست داشتنم شک داری؟

    منتظر جواب سوال هام شدم. مهراد هم منتظر بود تا اون جمله ای که دل بی قرارش رو آروم میکنه رو از من بشنوه. گفت :

    - پس چیکار کنم؟

    بارون همچنان می بارید و قطره های درشتش لابه لای موهام و روی سرم راه می رفتن . گفتم :

    - هیچی. خودت باش.. همون مهرادی که دوسال پیش عاشقش شدم.

    با کلافگی دوباره کف دستشو به پیشونیش کشید و گفت:

    - اوضاع فرق کرده.. همه چی سخت تر شده.الان یکی غیر من به تو علاقه داره.

    آروم شدم. مهراد حق داشت که بترسه. چیز های زیادی تغییر کرده بودن و الان پای یه احساس دیگه وسط بود اما باید مهراد رو راضی میکردم.
    فقط کافی بود مهراد امید داشته باشه و از طرف من مطمئن باشه تا همه چیز درست بشه. با اینکه خودم می دونستم دارم حرف اشتباهی میزنم گفتم :

    - هیچ تغییری نکرده . خودت سختش می کنی. تو همون مرد رویاهامی که اون قدر قوی بود که همه چی رو درست می کرد. من با اون از پس مشکلات
    بر می اومدم. زندگی کنار همدیگه برای ما آسون بود اما الان تو داری باهم بودن رو سخت می کنی!

    لبخند زد.تبسم کوچیکی تحویلش دادم.ادامه دادم:

    - همین جا بهت اطمینان می دم که تا بهم خ*ی*ا*ن*ت نکردی یا بهم تهمت نزدی و یا بهم کم توجهی نکردی ، ترکت نکنم.

    نفس عمیقی کشید و یک قدم بهم نزدیک شد.رفتم جلو تر و دستامو گذاشتم رو گونه اش. به صورتش نگاه کردم.به اون چشم های خاکستری که منو
    اسیر خودشون کرده بودن .با حالتی که خودش دوست داشت گفتم:

    - واقعا عشق من فکر می کرد که به همین راحتی زندگیمونو از هم می پاشم؟

    اونم دستاشو گذاشت زیر گونه ام و با صدای فوق العاده مهربونش گفت :

    - مرد نگران تو ؛ از بزرگی عشق توی قلبت متعجبه و نمی دونه چی باید بگه.

    لبخند زدم. پس تونستم بهش اطمینان بدم که غیر خودش به هیچ مرد دیگه ای فکر نمی کنم.بهش نزدیک تر شدم:

    - حالا بازم نگرانی؟

    دستاشو گذاشت دو طرف شونه ام و گفت :

    - دیگه نه.وقتی کنارتم نگران هیچی غیرتو نیستم.

    - پس می تونیم زیر بارون راه بریم و لذت ببریم؟

    دستمو از روی گونه اش کشید پایین و تعظیم کرد:

    - با کمال میل خانوم پرنیان.

    لبخند زدمو کنارش قدم زدم.دستمو محکم گرفته بود.چرا دیگه سردم نبود؟ تنم داغ تر از همیشه بود. تب عشق به این می گفتن؟
    چراغ های تیر برق روشن بودن و به جاده خیس برق خاصی می دادن.خیابون خلوت بود اما چراغ های مغازه های رنگارنگ جلوه پیاده رو رو قشنگ تر
    می کردن.سرمو گذاشتم رو شونه محکمش. بدون حرفی راه می رفتیم. تو فکر اون شبی بودم که مهراد بزرگترین جشن عروسی تمام شهر رو ترتیب
    می داد و من باید بهش "بله" می گفتم. با همه جونم و قلبم بهش می گفتم "آره.کنارت میمونم مهرادِ من".مهراد ایستادو شونه هامو گرفت و منو روبه روی خودش قرار داد.
    چیکار میخواست بکنه؟ پراز سوال نگاهش کردم.

    - زیر بارون نفساتو دوست دارم

    بوی خوب تورو بارون میگیره

    باتو زندگیم چه رویایی میشه

    باتو این قلب یخی جون می گیره

    سرمو گذاشتم روی سینه اش.قلبش دیوانه وار می کوبید.مثل خودش زمزمه کردم:

    - دوست دارم تمام لحظه هامو باتو باشم

    دوست دارم که دست گرمتو بگیرم

    دوست دارم تمام خاطراتم باتو باشه

    دوست دارم تو انتظار تلخ تو بمیرم



    پایان
    سال 95

    نسترن ع .ن

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 61
  • آی پی دیروز : 137
  • بازدید امروز : 284
  • باردید دیروز : 914
  • گوگل امروز : 9
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 6,135
  • بازدید ماه : 18,093
  • بازدید سال : 145,196
  • بازدید کلی : 11,642,336