close
تبلیغات در اینترنت
رمان توسکا قسمت سوم
loading...

ZXEFKGQ

دستمو بردم سمت دستگیره با دست دیگه ام ضربه ای به در زدم و درو باز کردم رفتم داخل ... یه میز بزرگ آخر اتاق قرار داشت ... عین سالن انتظار یه دست مبل…

رمان توسکا قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3378 شنبه 30 آذر 1392 : 11:57 نظرات ()

دستمو بردم سمت دستگیره با دست دیگه ام ضربه ای به در زدم و درو باز کردم رفتم داخل ... یه میز بزرگ آخر اتاق قرار داشت ... عین سالن انتظار یه دست مبل با رنگ روشن هم جلوش چیده شده بود ... دکتر پشت پنجره ایستاده بود و داشت مناظر بیرون رو نگاه می کرد ... طناز حق داشت اینقدر سفارش می کردا! عجب چیزی بود ... قد بلند و هیکلی ... تقریبا مثل آرشاویر ... کت شلوار مشکی تنش بود و موهاش هم قهوه ای تیره بود ... الان فقط همینو می تونستم ببینم ... فکر کنم متوجه ورود من نشده بود ... درو محکم کوبیدم به هم ... یهو چرخید به سمتم ... او مای گاد!!! موهاشو هم یک طرفه ریخته بود توی صورتش ... کروات زرشکی و مشکی و پیرهن سفید و کفشای براق ورنی تیپشو درست عین یه جنتلمن واقعی کرده بود ... آب دهنمو قورت دادم ... قدمی اومد به سمتم و گفت:..........

- سلام خانوم مشرقی عزیز ... خیلی خوش اومدین ...
تازه یادم افتاد برای چی اونجا هستم ... سرفه ای کردم تا گلوم صاف بشه و گفتم:
- سلام آقای دکتر ... حال شما؟ ببخشید من بد موقع مزاحم شدم ...
- خواهش می کنم ... شما مراحمین .. بشینید تا بگم واسه تون قهوه بیارن ...
- نه نه ممنون میل ندارم ... نمی خوام زیاد وقتتون رو بگیرم ...
اینقدر که طناز گفت حتی یه لحظه اضافه بر تایمش توی مطب نمی مونه حالا انگار هول کرده بودم ... اونم متوجه شد و در حالی که روی مبل روبروم می نشست به منم اشاره کرد بشینم و گفت:
- چرا اینقدر استرس دارین؟ عجله دارید؟ 
- نه ... اصلا ...
- پس موضوع چیه؟ خواهشا راحت باشین ...
نشستم ... صداش آرومم کرد ... هنوز داشتم پرونده رو توی دستم فشار می دادم ... با لبخند گفت:
- من اینجا هستم که مشکل شما رو بشنوم و هر کاری که از دستم بر می یاد براتون انجام بدم ...
دوباره یاد آرشاویر افتادم ... یاد نگاهش ... یاد مهربونیاش ... بغض گلومو فشرد ... جلوی خودمو گرفتم و شمرده شمرده همه چیزو برای دکتر تعریف کردم ... اونم با خونسردی و آرامش همه حرفامو شنید و هر از گاهی هم بینش منو دعوت به آرامش می کرد چون صدام بدجور می لرزید ... وقتی حرفام تموم شد پرونده رو گرفتم به طرفش و خودمو روی مبل رها کردم ... دکتر پرونده رو گرفت و با تلفن روی میزش به منشیش دستور یه شربت قند برای من داد ... واقعا بهش نیاز داشتم ... 
اون مشغول مطالعه پرونده شد و منم مشغول برانداز کردن در و دیوار اتاق ... یه عکس خیلی بزرگ روبروی میزش و نزدیک در اتاق زده شده بود به دیوار یه تابلوی بزرگ بود ... عکس یه بچه ... شاید هفت هشت ماهه ... فکر کنم دختر بود ... موهای بورشو دم موشی بسته بودن صورتش گرد بود و سفید ... چشمای درشت و عسلی با ته مایه های سبز ... چقدر خوشگل بود!!!! عین یه عروسک ... منشی وارد اتاق شد ... لیوان آب قند رو روی میز گذاشت و به من لبخند زد ... جواب لبخندشو دادم و لیوانو برداشتم ... جرعه ای که خوردم بهتر شدم ... منشی رو به دکتر گفت:
- آقای دکتر خانومتون تماس گرفتن گفتن تا یه ربع دیگه اینجا هستن که برین ...
دکتر سرشو تکون داد و گفت:
- بسیار خوب ... تا اومد بگید منتظر بمونه ... 
- چشم ...
وقتی منشی رفت بیرون به من نگاهی کرد و گفت:
- مشکل این آقا اصلا حاد نیست خانوم مشرقی ... راستش بیماری پارانوریا واقعا بیماری آزادهنده ای برای اطرافیان بیمار هست چون این افراد بسیار گوشه گیر هستن گاهی بدون علت خودشون رو توی مسائل بی ربط مقصر میدونن ... بعضی از اونها دچار هذیان می شن ... هذیان های بزرگ منشی ... یا حسادت ... و بدتر از اون هم هست ... اینکه دچار اختلال روان پریشی یا اسکیزوفرنیا بشن ... وارد مقوله های تخصصی نمی شم اما اینو باید بگم که این آقا تا همین پنج ماه پیش دارو مصرف می کرده و کم کم بیماری از وجودش ریشه کن شده ... اما ... به تشخیص پزشکای اون طرف و حتی خود من این بیماری ممکنه بازگشت هم داشته باشه ... البته نه به شدت قبل .. یعنی فقط نباید حس حسادتش تحریک بشه و اینکه باید باهاش مدارا کنین تا بتونه اعتماد کنه ... اون دیگه فقط و فقط نسبت به کسی که دوسش داره این حالتو خواهد داشت نه دیگران ... پس فقط شما می تونین کمکش کنین و نه هیچ کس دیگه ... نیازی به دارو هم نداره ...
- یعنی ... یعنی خطرناک نیست آقای دکتر؟
- تا وقتی که باهاش مدارا کنین و هر چیزی رو با مدرک و دلیل و برهان براش توضیح بدین و ثابت بکنین نه ... اما اگه بخواین با هم کل کل کنین ممکنه خطرناک هم بشه ..
- به نظر شما نباید تحت کنترل باشه؟
- فقط وقتی نیاز به کنترل و درمان پیدا می کنه که بیماری عود کنه ... اگه شما هواشو داشته باشین هیچ وقت نیاز به روانشناس پیدا نمی کنه ...
نفسی از سر آسودگی کشیدم ... خیالم راحت شد ... پس مشکل چندان بزرگ هم نبود ... حالا راحت تر می تونستم در موردش تصمیم بگیرم ... با آرامش گفتم:
- ممنونم آقای دکتر ... خیلی لطف کردین ... خیالم راحت شد ...
- خواهش می کنم ... اگه به هر مشکلی هم برخوردین من خودم در خدمتتون هستم ...
بازم تشکر کردم و از جا بلند شدم دیگه وقت رفتن بود ... بی اراده دوباره نگام کشیده شد به عکس روی دیوار ... نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گفتم:
- چه دختر نازی!
دکتر از جا بلند شد ... مشغول خاموش کردن سیستم روی میزش شد و گفت:
- دختر نیست ... پسره ...
با تعجب گفتم:
- جدی؟!!!! ولی شبیه دختراست ...
- من اجازه نمی دم موهای پسرمو کوتاه کنن ... اینجوری بیشتر شبیه همسرم می شه ....
دلم می خواست بگم خوش به حال همسرتون ...ولی فقط لبخندی زدم و پرسیدم:
- اسم این عروسک چی هست؟
با عشق گفت:
- ترسا ...
تعجب کردم و با همون بهت تو صورتم گفتم:
- ترسا که اسم دختره ...
انگار متوجه اشتباهش شد و با خنده گفت:
- فکر کردم همسرمو می گین! اسم پسرم آترینه ...
زمزمه وار اسمشو تکرار کردم ... بهش می یومد ... ولی خداییش چه همسر وفاداری بود ... تا گفتم عروسک عوض اینکه ذهنش درگیر بچه اش بشه رفت سمت همسرش ... خوش به حال این زن! یعنی آرشاویر هم منو همینقدر دوست داره؟ هر دو با هم از اتاق خارج شدیم ... هنوز پامو کامل بیرون نذاشته بودم که صدای جیغی بلند شد:
- خانوم مشرقی!!!!!!!
سه متر پریدم بالا و به دختری که ورجه وورجه کنان می یومد سمتم خیره شدم ... اصلا نتونستم درست قیافه اشو ببینم ... یهو پرید توی بغلم ... محکم گرفتمش که دوتایی نقش زمین نشیم ... دکتر با صدایی خنده آلود گفت:
- ترسا عزیزم ...
بالاخره دختره که تازه فهمیدم همون زن خوشبخته خودشو ازم جدا کرد و من تونستم ببینمش ... نه خداییش دکتر حق داشت! چه عروسکی بود! دستمو گرفت و رو به دکتر گفت:
- خیلی بدی آرتان ... بازیگر می یاد تو مطبت صداشو در نمی یاری؟ من الان از خانوم صولتی فهمیدم ... 
دکتر با خنده سری تکون داد و گفت:
- آترین کجاست عزیز دلم؟
- گذاشتمش پیش نیلی جون ...
به دنبال این حرف گوشیشو از توی کیفش در اورد گرفت به سمت منشی و گفت:
- خانوم صولتی یه عکس شیک بگیر ببینم ... می خوام به شبنم و بنفشه نشون بدم بمیرن از حسودی ...
دکتر با خنده رفت سمت تلفن و گفت:
- تا تو عکس می گیری من یه زنگ می زنم به نیلی جون حال آترین رو بپرسم ...
ترسا مثل بچه ها پاشو کوبید روی زمین و گفت:
- تو باز منو به اون فسقلی فروختی؟!
دکتر تلفن رو برگردوند سرجاش و گفت:
- روزی چند بار باید بگم نوکرتم خانومی؟ هزار بار ؟ ده هزار بار؟ می دونی که تو دنیای منی ... تو نباشی آترین هم رنگی برام نداره ... 
خداییش منم اگه به بچه ام یه روزی حسادت کنم و شوهرم همچین حرفی تحویلم بده همه ناراحتی هام یادم می ره ... ترسا با عشق به شوهرش خیره شد.
دکتر قدمی جلو اومد و گفت:

- بدو عکس بگیر بریم ... وقت خانوم مشرقی رو هم نگیر ...

اینقدر از دست ترسا خنده ام گرفته بود که کم مونده بود غش غش بزنم زیر خنده ... با خنده سرکوب شده ام عکس رو گرفتیم و ترسا گفت:
- جون من یه چیزی می گم نه نگو ...
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- چی؟
- یه روز بیا خونه مون ... جــــــــــون من!!!! یه مهمونی توپ به افتخارت می گیرم ...
خدای من! چی می گفت این دختر بچه شیطون؟ تعجبمو که دید گفت:
- ای بابا .... تا حالا مهمونی نرفتی؟ خوب اینم مثل بقیه دیگه ... بیــــــــــا!
شخصیت ترسا اینقدر با مزه بود که دوست نداشتم از پیشش برم ... درست مثل بچه ها بود ... با تردید گفتم:
-والا چی بگم؟
- والا هیچی نگو ... تو قبول کن ... واسه اخر این هفته ....
دوست داشتم برم ولی با آرشاویر چی کار می کردم؟
دکتر جلو اومد و گفت:
- اتفاقا اینجوری بهتره خانوم مشرقی اگه تونستین اون کیس رو هم بیارین تا من از نزدیک باهاش آشنا بشم ...
چی بهتر از این؟! چشمام ستاره زد و ترسا با ذوق گفت:
- قبول؟
لبخندی به صورت قشنگش زدم و گفتم:
- قبول ...

اما آخر هفته زود بود ... برای همین سریع گفتم:
- می شه یه روز دیگه باشه ...
ترسا سریع گفت:
- چهارشنبه خوبه؟
با خنده گفتم:
- نه ... یعنی دیرتر باشه ...
- چرا؟
دکتر مداخله کرد و گفت:
- هر روزی که خودتون راحت تر هستین ...
- راستش آقای دکتر می خوام یه کم قضیه جدی تر بشه بعد کنار هم دیده بشیم ...
سریع متوجه شد ... سری تکون داد و گفت:
- هر موقع که دیدین وقتشه فقط کافیه خبر بدین ...
ترسا گفت:
- ا ... یعنی کنسل شد؟
دکتر گفت:
- آره عزیزم ... نباید فشار بیاری به خانوم مشرقی ...
ترسا دست آرتان رو پس زد اومد طرف من و گفت:
- پس شماره تو بگو ... می خوام دو دستی بچسبمت ... یه وقت فرار نکنی ... حتما باید مهمونی منو بیای حالا هروقت که شد ... 
از اصرارش خنده ام گرفت و شماره مو بهش دادم ... غریبه که نبود ... می شد عروس دایی طناز .... بعدم تشکر کردم و بعد از بوسیدن دوباره ترسا از مطب خارج شدم ...
مهلت فکر کردنم هم تموم شد ... بابا موافق بود ... مامان هم موافق بود ... خودمم به صدای آرشاویر ... به حرفای عاشقونه اش به محبت هاش عادت کردم بودم بدجوووووررررر پس منم موافق بودم ... تصمیم گرفتم جواب مثبت رو بهش بدم ... مطمئن بودم که می تونه خوشبختم کنه ... آرشاویر هیچی کم نداشت ... بیماریشم با کمک هم رفعش می کردیم ... البته در این مورد با بابا و مامان حرفی نزدم ... نمی خواستم نگرانشون کنم ... به نظر خودم که چیز خاصی نبود ... روز آخر بود که آرشاویر بهم زنگ زد ... با دیدن شماره اش لبخند نشست روی لبم ... حتی شماره اش هم حس خوبی داشت ... سریع جواب دادم:
- الو ....
- سلام عزیز دل من ...
- سلام ... خوبی؟
- خوبم عشقم ... تو خوبی؟
- ممنون بد نیستم ...
- توسکا چیزی شده؟ حس می کنم ناراحتی ....
خنده ام گرفت ... خواستم یه کم اذیتش کنم ... گفتم:
- نه ... چیزی نشده ...
- مطمئن؟
- اوهوم ....
نفس عمیقی کشید و گفت:
- امیدوارم ... خانومی ... امروز ... امروز روزیه که تو ... تو باید جوابمو بدی ... یادت که نرفته ...
گوشی رو محکم تر چسبوندم به گوشم و گفتم:
- نه ... یادمه ...
- خب؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- باید ببینمت ...
- الان می یام ...
- ااا وایسا .... کجا؟
- می یام دم خونه تون دنبالت خانومم ...
- خیلی خب ... یه کم دیر بیا تا من اماده بشم ... 
- من همین الان راه می افتم ... تو هر موقع حاضر شدی بیا بیرون ...
- باشه ...
گوشیو قطع کردم و تند تند حاضر شدم ... می دونستم که با سرعت نور می یاد ... رفتم از اتاق بیرون و به مامان بابا گفتم آرشاویر داره می یاد دنبالم ... گفتم که می خوام جواب مثبت بدم ... مامان یه دنیا شاد شد و بابا هم با مهر پیشونیمو بوسید ... خدا رو شکر که بالاخره خیالشون از جانب من راحت شد ... کفشامو پوشیدم و بعد از خداحافظی رفتم از در خونه بیرون ... آرشاویر داخل آ او دی خوشگلش درست پشت در خونه منتظرم بود ... تا منو دید پرید پایین و لبخندی مهربون تحویلم داد ... برای اینکه نقشه امو بی عیب و نقص در بیارم لبخند بی جونی بهش زدم که خنده اش محو شد ... سلام کردم و رفتم سوار شدم ... همونجا سر جاش خشک شده بود انگار چون با چند ثانیه تاخیر اومد سوار شد .... هر دو سکوت کرده بودیم ... نه من حرفی می زدم و نه اون ... بالاخره خودم حوصله ام سر رفت سکوتو شکستم و گفتم:
- نمی خوای راه بیفتی؟
برگشت طرفم ... لحظاتی نگام کرد ... بالاخره دهن باز کرد و با صدایی لرزان گفت:
- پاهام می لرزه ... نمی تونم رانندگی کنم ...
خدایا!!!! اگه بگم حرفش قلبمو زیر و رو کرد دروغ نگفتم ... ولی زود بود که دستمو پیشش رو کنم ... لبخندی زدم و گفتم:
- چرا؟ چیزیت شده؟ من یعنی اومدم جوابتو بدم ...
نفس عمیقی کشید و هیچی نگفت ... انگار عجله ای برای شنیدن نداشت ... زل زده بود به روبرو و حتی پلک هم نمی زد ... نفسمو با صداد دادم بیرون و گفتم:
- برگردم برم توی خونه؟!
آهسته چرخید به طرفم ... لبخند تلخی زد و گفت:
- جوابت اگه منفیه ... نمی خوام بشنوم .... 
آه که زدم توی خال ... گفتم:
- چرا نمی خوای بشنوی؟ این حق توئه ... ولی خب در هر صورت درست حدس زدی ...
یه دفعه دستاشو گذاشت روی فرمون و سرشم گذاشت روی دستاش ... باورم نمی شد اینقدر ناراحت بشه ... دیگه بسشه! بچه سکته کرد ... خواستم با خنده بگم شوخی کردم که صدای هق هقش بلند شد ....

قلبم از کار ایستاد ... باورم نمی شد!!!! آرشاویر داشت گریه می کرد؟!!! اونم اینقدر شدید ... طاقت نیاوردم و یهو اشکم در اومد و از ماشین پریدم پایین ... هنوز چند قدم بیشتر از ماشین دور نشده بودم که در ماشین به هم کوبیده شد. آرشاویر با چشمای سرخ و صورت خیس خیس زل زد توی چشمام.
- چرا ... چرا گریه می کنی؟ نریز این اشکارو ... نریز اینا رو روی زمین ... عمر منه ... عمرمو راحت هدر نده ...
هق هق گریه ام شدید شد و گفتم:
- آر ... شا ... ویر ...
اصلا برام مهم نبود که وسط کوچه ایم ... اصلا برام مهم نبود که کسی ببینتم ... زل زده بودیم توی چشمای هم و گریه می کردیم ... یه دفعه آرشاویر عقب عقب رفت سمت ماشینش و گفت:
- گریه نکن ... گریه نکن ... من می رم ... می رم ... فقط تو گریه نکن ... جون بابات ...
از پشت خورد به ماشینش ... دستمو گرفته بودم جلوی دهنم تا صدای گریه امو خفه کنم ... همینطور که نگام می کرد در ماشینو باز کرد ... سری تکون داد و سوار شد ... می دونستم که نمی تونه رانندگی کنه ... کجا می خواست بره؟! حالا که فهمیدم دوسش دارم؟ ماشینو روشن کرد و راه افتاد ... قبل از اینکه ذهنم به کار بیفته پریدم جلوی ماشینش ... چون حال عادی نداشت اول خورد بهم بعد ترمز گرفت ... با اینکه سرعتش هنوز زیاد نشده بود اما من محکم خوردم زمین ... چیزیم نشد خدا رو شکر ... قبل از اینکه بتونم بلند بشم آرشاویر پرید پایین ... نشست کنارم ... دیگه داشت مثل ابر بهاری زار می زد: 
- توسکا ... توسکا جونم خوبی؟ توسکــــــا... پاشو پاشو ببرمت بیمارستان ... خدایا منو بکش! چرا نتونستم ترمز بگیرم؟! توسکا جونم ... 
از احساسات آرشاویر داشتم زار می زدم ... باورم نمی شد این همه احساس توی یه پسر باشه ... اونم پسری که هجده سالش نیست!
سوار ماشینم کرد. سریع ماشینو دور زد پرید پشت فرمون ... اصلا نمی تونستم بگم من خوبم! ماشینو روشن کرد و با سرعت راه افتاد ... نمی دونم با چه جونی داشت رانندگی می کرد ... در همون حال گفت:

- گریه نکن عشق من ... زندگی من ... الان می برمت بیمارستان ... به خدا نمی ذارم یه تار مو از سرت کم بشه ... قسم می خورم ...
به زور صاف نشستم و گفتم:
- من ... من ... خوبم ...
آرشاویر اشکاشو پاک کرد و گفت:
-باید بریم بیمارستان ...
یه دستمال از جعبه دستمال کاغذیش برداشتم و گفتم:
- به خدا خوبم ... من از گریه تو اشکم در اومد ... از احساسات تو .... الان فقط می خوام باهات حرف بزنم ...
مصرانه گفت:
- حرف باشه واسه بعد ... الان بیمارستان مهم تره ...
با جدیت گفتم:
- آرشاویر به جون بابام هیچیم نشد ... فقط خوردم زمین ...
چون گفتم به جون بابام باورش شد ... یه کم با تردید نگام کرد وگفت:
- مطمئن؟
پلک زدم و گفتم:
- مطمئن ...
پارک کرد گوشه خیابون ... کامل چرخید به سمتم و گفت:
- ببخش عزیزم ... باور کن نمی خواستم ...
سریع گفتم:
- تقصیره خودمه ... نباید اونجوری می پریدم جلوی ماشین ... اما خب حرفایی بود که باید می زدم ... ترسیدم بری ...
با تعجب نگام کرد ... توی نگاش هزار تا سوال بود ... اما هیچی نمی گفت ... لبخندی به چشماش زدم و گفتم:
- اون موقع داشتم باهات شوخی می کردم ... ولی اینقدر شلوغش کردی که نشد بگم همه اش شوخی بوده ...
نگاش گنگ تر شد ... پیدا بود حسابی گیج شده ... توی دلم گفتم:
- بههه! دو زاریشم تو مایه های در قابلمه است ... شایدم از شادی مخش قفل کرده ...
با خنده گفتم:
- چته؟!
- چیو ... چیو شوخی کردی؟
- جواب منفی رو دیگه آرشاویر ...
آب دهنشو چند بار پشت سر هم قورت داد و با صدایی که به زحمت می شنیدم گفت:
- یعنی؟
خنده ام شدت گرفت و گفتم:
- یعنی باهات ازدواج می کنم عزیزم ...
اولین بار بود که بهش می گفتم عزیزم ... همون شوک جواب مثبت بسش نبود که اینم بهش اضافه شد؟ ای من بمیرم اینقدر به پسر مردم شوک وارد نکنم ... آرشاویر چند لحظه فقط نگام کرد ... بعد یه دفعه پرید بیرون و شروع کرد به داد کشیدن:
- خـــــــدا ... بالاخره قبول کرد ... خداجوابمو دادی .... نوکرتم خــــــــدا ... به خدا که پیاده می رم پابوس امام رضا ... خـــــــدا .... خــــــــدا... خـــــــــدا
دوباره اشکم داشت در می یومد ... پریدم پایین ... باید جلوشو می گرفتم وگرنه حنجره اش پاره می شد ... بازوشو کشیدم سمت خودم ... کنار اتوبان بودیم و مردم با تعجب نگامون می کردن ... خدا رو شکر چون همه با سرعت می رفتن کسی نمی تونست تشخیص بده من کی هستم ... آرشاویر زل زد توی صورتم ... اشکاش توی چشمای قشنگش موج می زدن ... گفتم:
- بیا سوار شو دیوونه ...
صورتشو آورد دقیقا جلوی صورتم و گفت:
- آره ... من دیوونه ام ... دیوونه تو ... بذار همه بفهمن عاشق سوپر استارشون شدم ...
- آرشاویــــــــــر ... آبرو ریزی نکن ... بیا تو ماشین حرف می زنیم ...
با لبخند دست گذاشت روی چشماش و گفت:
- به روی چشم خانومم ...
قبل از اینکه سوار ماشین بشم آخرین نگاهو به آسمون انداخت و گفت:
- نوکرتم خدا ...

منم لبخندی رو به آسمون زدم و توی دلم گفتم:
- کمکم کن بتونم کمکش کنم خدا جون ...
وجدانم سرم داد زد:
- داشتی خلش می کردی! اینجوری می خوای کمکش کنی؟ دو بار دیگه اینکارو باهاش بکنی که باید از تو تیمارستان جمعش کنی ...
از خودم دفاع کردم:
- این اخلاق همه دختراست ... خوب چی کار کنم؟! دوست داشتم ببینم اگه جواب منفی بهش بدم چی کار می کنه؟!
- بله دیگه ناز می کنی اصلا هم به پسر مردم فکر نمی کنی ... 
صدای آرشاویر منو از تو فکر در آورد:
- توسکا ... 
برگشتم و با لبخند گفتم:
- جانم ...
سریع دستمو گرفت بوسید و گفت:
- جانت سلامت باشه خانومم ...
لبخند زدم و گفتم:
- لوسم نکن ... حرفتو بزن ...
- لوس شدنت هم عالمی داره ... 
با خنده گفتم:
- آرشاویــــــــــــر
- جانم؟!!! 
- بگـــــــــــــو...
- چی می خواستم بگم؟
دو تایی به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده ... یهو وسط خنده آرشاویر گفت:
- آهان یادم اومد ... می خواستم بگم ... باورم نمی شه ... یعنی تو جدی قبول کردی؟
- پشیمون شدی نکنه؟
- دیوونهــــــــــــــــــه ... به بزرگترین آرزوم رسیدم ... این چه حرفیه؟ الان فقط یه ناراحتی دارم ...
- دیگه چیه؟
- کاش مامان بود ... من اینجوری نمی تونم ... می خوام زودتر تو رو ببرم توی خونه خودم ...
توی تحقیقای که بابا در مورد آرشاویر کرده بود فهمیده بودم که از خودش یه خونه داره ولی توی خونه ویلایی باباش زندگی می کنه ... همین به ارج و قربش پیش بابا اضافه کرده بود ... با لبخند گفتم:
- چشم به هم بزنی این دو سال هم گذشته ...
- من خیلی نگرانم توسکا ... بیشتر از اونچه که تو ذهن تو بگنجه ...
- نگرانیت بی دلیله عزیزم ... قول توسکا قوله ...
- ما شب می یایم خونه تون ...
- ولی من شب فیلمبرداری دارم ...
- تو ساعت یک فیلمبرداری داری ... ما ساعت هشت می یام ... باید بیام توسکا ... نگو نه ... 
- خیلی خب باشه ... قدمتون روی چشم ...
- حالا خانومم افتخار می ده بریم رستوران با هم ناهار بخوریم؟
- نه عزیزم ... من می رم خونه که واسه شب حاضر بشم ...
نگام کرد و گفت:
- می خوای بری خوشگل کنی که منو از این چیزی که هستم دیوونه تر کنی؟

- همینجوری هم خوشگلم ...
حواسش به کل معطوف من شد و گفت:
- عزیزمـــــــــــم ... می ذاری رانندگی کنم یا نه؟
خندیدم و گفتم:
- ببخشید ببخشید ... 
- توسکا ... خیلی قشنگ می خندی ... دوست ندارم برای کسی اینجوری از ته دل بخندی ...
حرفای دکتر تهرانی توی گوشم زنگ زد ... الان وقتش بود .... گفتم:
- باشه عزیزم ... خنده های من فقط مال توئه ...
با تعجب نگام کرد ... منم نگاش کردم و شونه بالا انداختم ... زمزمه کرد:
- عاشقتم به خدا ...
- برو خونه کوچولو ... اینقدر هم زبون نریز ...
خندید و رفت به سمت خونه ...
شب خیلی زود از راه رسید و همه چیز زودتر از اون چیزی که فکر می کردم اوکی شد ... عمو اینا و دایی اینا هم بودن ... بماند که زن عمو چقدر چشم غره رفت بهم اما عمو با مهر منو بوسید و تبریک گفت. دایی و زندایی هم خوشحال بودن ... خاله نیومد و گفت خجالت می کشه توی اولین مراسم باشه ... ولی آرشاویر بازم فقط با باباش اومد و من تازه فهمیدم فامیل مادریش همه اروپا هستن ... فامیل پدری هم نداره چون پدرش تک فرزنده ... شب به خوبی گذشت .... قرار شد صبح روز بعد بریم آزمایشگاه ... بعد از گرفتن جواب آزمایش هم بریم محضر و یه صیغه دو ساله بخونیم تا توی این مدت مشکل نداشته باشیم ... آرشاویر سر از پا نمی شناخت ... با قضیه محرمیت به شدت موافق بود و وقتی بابا پیشنهادشو داد آرشاویر کم مونده بود بپره بابا رو ماچ کنه ... مهریه ام شد یه ویلای لواسون و دو هزار تا سکه که البته خود آرشاویر تعیینش کرد و من هیچ کاره بودم ... هر چی هم گفتم نمی خوام کسی زیر بار نرفت ... حتی آرشاویر هی بهم چشم غره می رفت ... خدا رو شکر سام نبود که آرشاویر زهرمارش بشه ... فقط بزرگترا اومده بودن ... وقتی همه خواستن برن زن عمو کنار گوشم مثل نیش زنبور گفت:
- اگه یه مو از سر پسرم کم بشه من می دونم و تو ... اینقدر براش عشوه ریختی تا دلشو باخت بعدم فروختیش به یه بهتر ... فقط برو دعا کن چیزیش نشه ...
نتونستم طاقت بیارم و عین خودش گفتم:
- حیف سام با اون دل مهربونش که مادرش شمایی ...
بعد هم کنارش نایستادم و سریع رفتم پیش آرشاویر که با نگرانی نگام می کرد ... اینکه همه جا حواسش بهم بود دلگرمم می کرد ...
قرار فردا رو با آرشاویر گذاشتم ... اون که یه دنیا عجله داشت ... منم شده بودم عین خودش ... تنها چیزی که داشت اذیتم می کرد قضیه پنهانی بودن نامزدی بود ... نه من و نه آرشاویر هیچ کدوم دوست نداشتیم قضیه به بیرون درز کنه دوست نداشتم برام شایعه درست بشه ... دو سال زمان کمی نبود ... تازه بعد از اینکه همه رفتن فرصت کردم کمی استراحت کنم تا ساعت یک بتونم برم سر فیلمبرداری ...

ساعت دوازده و نیم بود که از خونه زدم بیرون ... خدا می دونه که چقدر خوابم می یومد اما به زور جلوی بسته شدن پلکامو می گرفتم ... اصلا آماده نبودم و می دونستم که امشب حسابی از آقای ضیایی اخطار می گیرم ... امشب شب آخر فیلمبرداری قبل از عید بود ... بعد از اون تا روز سوم فروردین کار تعطیل بود ... کاش این شب آخر هم به خیر بگذره ... داشتم می رفتم سر ماشین که کسی برام چراغ زد ... سرمو آوردم بالا ... با دیدن آرشاویر خنده ام گرفت ... با خنده رفتم به سمت ماشینش و گفتم:
- تو اینجا چی کار می کنی؟ کی اومدی؟
- من اصلا نرفتم که بخوام بیام ...
با حیرت گفتم:
- چی؟!!!!!
- عزیزم من از ساعت ده که از خونه تون اومدم بیرون تا حالا همین جا منتظرتم ...
- به خدا که تو خلی! خوب من خودم می تونم برم ...
- دوست دارم خودم برسونمت ... هیچی نگو فقط سوار شو ...
بدون حرف پریدم بالا و گفتم:
- خیلی خوابم می یاد آرشاویر ...
- پس کجا داری می ری؟!!!! برو بگیر بخواب ...
- نه نمی شه ... امشب شب آخره ...
- آره می دونم ولی دلیل نمی شه خودتو اذیت کنی ...
- من اگه می دونستم تو این اطلاعاتو از کجا می یاری خیلی خوب می شد ...
لبخندی زد و موسیقی ملایمی گذاشت ... یه موسیقی بدون کلام ... همینجور که داشت خوابم می برد گفتم:
- چه خوبه که توام از این چرت و پرتای امروزی گوش نمی دی ... 
نشنیدم توی جوابم چی گفت ... چون خوابم برد ... با تکون ملایم دستش بیدار شدم و صاف نشستم و با استرس گفتم:
- چیه ؟ چی شده؟
سریع دستاشو بالا آورد و گفت:
- هیچی ... هیچی نشده عزیزم ... رسیدیم ... نمی خواستم بیدارت کنم ... دلم نمی یومد ... ولی دیدم اگه بیدارت هم نکنم از دستم دلخور می شی ...
پریدم از ماشین پایین و گفتم:
- مرسی لطف کردی ...
از پشت سر صدام کرد:
- توسکا ...
برگشتم:
- بله ...
- صبح همین جا منتظرتم .... اوکی؟
- باشه ...
دیگه نایستادم و با سرعت رفتم سر صحنه ... فریبا برای باز کردن چشمام صورتمو با کیسه یخ کمپرس کرد که کلا خواب از چشمام پرید ... بعد از گریم با وجود خستگی زیاد رفتم سر صحنه ... شهریار خواه ناخواه ازم فاصله گرفته بود ... می دونستم که به خاطر برخوردای اخیر خودمم هست ... اما اونم زیاد تلاشی برای نزدیک شدن بهم نمی کرد ... بهتر! اصلا دوست نداشتم چیزی رو برای کسی توضیح بدم ... ساعت شش بود که بالاخره تموم شد ... خدا شاهده داشتم می مردم ... به زور تا سر قرارم با آرشاویر رفتم ... آرشاویر از دیدن چشمام به حالم پی برد و گفت:
- گور بابای آزمایش ... می برمت خونه بگیر بخواب ...
سریع گفتم :
- نه ... بذار شرش کنده بشه ... برو همین الان ... بعدش می گیرم سه روز می خوابم ...
- نمی خوام اذیت بشی ...
- نمی شم .. برو ...
تا جلوی آزمایشگاه به زور جلوی خودمو گرفتم که خوابم نبره ... 
اونجا هم از شانسمون زود نوبتم شد و رفتیم داخل ... بعد از گرفتن خون و بقیه کارا اومدیم بیرون ... سوار ماشین که شدیم با خنده گفتم:
- آرشاویر اگه گروه خونیمون به هم نخوره چی؟
- خب نخوره ...
- یعنی چی؟
- یعنی همین که شنیدی ... اگه می بینی اومدم آزمایش دادم و گذاشتم دست تو رو سوراخ کنن فقط به خاطر اینه که بدون اون نمی تونستیم محرم بشیم ...
لبخند زدم و گفتم:
- یعنی بچه برات مهم نیست؟
- عزیزم ... تو برای من قراره بشی همه کس ... می دونی همسر یعنی چی؟ یعنی همه چیز یه آدم تو دنیا ... تو می شی همه کسم ... بچه ام ... مامانم ... بابام ... خواهرم ... من فقط تو رو داشته باشم از همه بی نیاز می شم ...
قلبم دوباره داشت گرومب گرومب می کوبید ... سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی چشمامو بستم و فقط گفتم:
- امیدوارم هیچ وقت پشیمون نشی ...
- شاید از زندگی کردن پشیمون بشم ... اما از داشتن تو هرگز ...
سعی کردم بحثو عوض کنم:
- خوابت نمی یاد آرشاویر؟ فکر کنم توام مثل من دیشبو نخوابیدی!
- درسته ... منم پا به پای تو بیدار بودم و داشتم بازی قشنگتو نگاه می کردم ... ولی خب وقتی کنار توام خستگی معنا نداره گلم ... راستی ... عجیبه دیگه شهریارو دور و برت نمی بینم ...
- گفتی شهریار! ... یادم اومد ازت بپرسم آقای ضیایی و شهریار تو رو از کجا می شناسن؟
سرعتش رفت بالا تر و گفت:
- همین جوری ... توی اکران یکی از فیلماشون باهاشون اشنا شدم ...
- همین؟
- آره ...
- آخه انگار خیلی می شناختنت ...
یه کم خشن گفت:
- اشتباه می کنی ...
حس کردم که دست گذاشتم روی یکی از نقاط حساسش .... برای همین هم بیخیال ادامه بحث شدم و گفتم:
- من می خوابم ... تا رسیدیم بیدارم کن ...
چیزی طول نکشید که چشمام سنگین شدن ... دیگه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم ... خواب منو به دنیای دیگه ای کشید ...

چشم که باز کردم یه لحظه نمی دونستم کجام ... انگار قد دنیا خوابیده بودم ... صاف نشستم سر جام ... جلل خالق! اینجا کجا بود دیگه؟!!! یه اتاق خیلی بزرگ ... با دیوارای بادمجونی رنگ ... پرده های بادمجونی ... با یه میز آرایش بزرگ و یه آینه بزرگ تر ... تختی هم که من روش نشسته بودم یه تخت دو نفره بود که از بالاش یه حریر بادمجونی رنگ آویزون شده بود ... سریع از تخت اومدم پایین ... هیچ کس توی اون اتاق نبود ... داشت از زور ترس گریه ام می گرفت ... نکنه منو دزدیده بودن؟ دیگه رفتارم تحت کنترل خودم نبود ... جغ کشیدم و اولین اسمی که به ذهنم رسید رو به زبون آوردم:
- آرشاویــــــــــر
چند لحظه بیشتر طول نکشید ... داشتم آماده می شدم دومین جیغ رو بکشم که در اتاق به شدت باز شد و آرشاویر با لباسای راحت پرید تو ... موهاش ژولیده بود و چشماش سرخ سرخ ... با دیدنش بغضم ترکید ... نشستم وسط اتاق به اشک ریختن ... سریع اومدم طرفم و با بهت گفت:
- چی شده؟!!!! توسکــــــــاعزیزمـــــــ ــــــم خواب دیدی؟!!!!
با هق هق گفتم:
- اینجا کجاست؟!!!

- اینجا خونه ماست عزیزم ...
- خونه شما؟ تو بابات؟
گریه ام بند نمی یومد ... بدجور ترسیده بودم ... آرشاویر که حسابی کلافه شده بود فقط سرشو تکون داد. با هق هق گفتم: 
- پس من اینجا چه غلطی می کنم؟!
- می شه گریه نکنی؟!!!!!
از صدای دادش جا خوردم و خود به خود گریه ام بند اومد ... همونطور داد کشید:
- جلوی من دیگه حق نداری گریه کنی فهمیدی؟!!!! نمی تونم اشکاتو ببینم دختر ... نمی تونمــــــــــــــــــم بفهم!
آب دهنمو قورت دادم و سرمو تکون دادم ... فکر کنم دلش واسه مظلومیتم سوخت ... نشست کنارم و گفت:
- ببخش عزیزم ... دست خودم نیست ... اشکات دیوونه ام می کنه ...
اشکامو پاک کردم و گفتم:
- مهم نیست ... فقط بگو من اینجا چی کار می کنم؟
- توی ماشین من خوابت برده بود ...باید بیدارت می کردم که دلم نمی یومد ...
با ترس گفتم:
- ولی ... ولی پدر و مادرم الان از نگرانی سکته کردن !
- نه عزیزم ... همون موقع زنگ زدم بهشون و گفتم با من هستی ... فقط نگفتم می یارمت اینجا ... گفتم شاید دوست نداشته باشن ...
تازه حواسم به خودم جمع شد ... هنوز همون لباس ها تنم بود و این نشون می داد آرشاویر دست به لباسام نزده ... حتی شالم هنوز روی سرم بود!!! این کارش از نظرم فوق العاده بود و اعتمادم بهش هزار برابر شد ... گفتم:
- خودت خوابیدی؟
سرشو بین دستاش فشرد و گفت:
- تا همین نیم ساعت پیش بالای سرت نشسته بودم و نگات می کردم ... ولی دیگه خواب نذاشت ادامه بدم ... رفتم توی اتاق خودم بخوابم که جیغت بلند شد ....
- وای ببخشید ... 
- فدای سرت عزیزم ...
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- زنگ می زنی یه آژانس واسه من بیاد ... من می رم خونه توام به خوابت برسم ... به اندازه کافی مزاحم شدم ....
- کجا؟!!! شام باید پیش من و بابا باشی ...
صدامو پایین آوردم و گفتم:
- بابات هم خونه هستن؟
- نه ... بابا کارخونه است ... شب می یاد ...
- الان ساعت تازه ششه ... کو تا شب! بابام اینا گناه دارن ...
با حرص گفت:
- اینقدر نگو بابام ... بابام! الان من دارم ازت می خوام شام پیشمون بمونی ...
خدای من! یعنی روی بابای منم حساس بود؟ چقدر حیف بود که نمی شد باهاش اونطور که دوست دارم حرف بزنم ... الان مجبور بودم فقط کوتاه بیام ... ناچارا گفتم:
- باشه پس اجازه بده یه زنگ بزنم بهشون بگم ...
- باشه ... من می رم یک ساعتی بخوابم ... یه جوری خودتو سرگرم کن خانومم تا بیدار که شدم بریم رستوران ...
- اونجا واسه چی؟ همین جا یه چیزی می خوریم دیگه ...
- نه می ریم رستوران ... یه ساعت دیگه بیدارم کن ...
تحکم توی صداش در دهنمو بست ... اینم از اون رفتارای غیر طبیعیش بود دوباره ... سعی کردم به روی خودم نیارم .. با بابا تماس گرفتم و خبر دادم ... بابا اصلا ناراحت نشد .... خیلی هم خوشحال شد .... فقط سفارش کرد مواظب خودم باشم ... یک ساعت رو با تلویزیون و گشتن توی خونه درندشت آرشاویر اینا سر کردم .... یک ساعت که شد رفتم دم اتاقش و پاورچین پاورچین رفتم داخل ... از چیزی که دیدم مات موندم ... آرشاویر سی و یک ساله درست مثل یه نوجوون ... تموم اتاقشو پر کرده بود از پوسترای من ... یه سریش عکسای فوق العاده با کیفیت به شکل قاب شده بودن ... یه کم که عکسا رو نگاه کردم دلم برای آرشاویر پر کشید ... نشستم لب تخت خوابش که از یه نفره بزرگتر و از دو نفره کوچیکتر بود ... آروم صداش کردم ... با چشمای بسته و تو همون حالت گفت:
- خوابم یا بیدارم؟! تو با منی با من ...
همراه و همسایه نزدیک تر از پیرهن
باور کنم یا نه هرم نفسهاتو
ایثار تن سوز نجیب دستاتو
خوابم یا بیدارم لمس تنت خواب نیست
این روشنی از توست بگو از آفتاب نیست
بگو که بیدارم بگو که رویا نیست
بگو که بعد از این جدایی با ما نیست
اگه این فقط یه خوابه تا ابد بذار بخوابم
بذار آفتاب شم و تو خواب از تو چشم تو بتابم
بذار اون پرنده باشم که با تن زخمی اسیره
عاشق مرگه که شاید توی دست تو بمیره
خوابم یا بیدارم ای اومده از خواب
آغوشتو وا کن قلب منو در یاب
برای خواب من ای بهترین تعبیر
با من مدارا کن ای عشق دامنگیر
من بی تو اندوه سرد زمستونم 
پرنده ای زخمی اسیر بارونم
ای مثل من عاشق همتای من محجوب
بمون ، بمون با من ای بهترین ای خوب

خدای من!!!! چه صدایــــــــــی!!!!! صداش توی حرف زدن هم فوق العاده بود ولی وقتی می خوند محشر می شد! باور نمی کردم همچین صدایی داشته باشه .... 
- عزیزم ... چه صدای فوق العاده ای داری!
چشماشو باز کرد ... نیم خیز شد و گفت:
- واقعاً؟
- باور کن!
از جا بلند شد و گفت:
- پس امیدوار می شم به خودم ... توسکا ... کاش همیشه با صدای تو از خواب بیدار می شدم ... باور کن هنوز فکر می کنم خوابم ...
- نه عزیزم ... تو بیداری ... بیدار بیدار! و چشم به هم بزنی این مدت گذشته و دیگه همیشه با جیغای خودم از خواب بیدار می شی ...
خندید و در حالی که می رفت سمت دستشویی گفت:
- حاضر شو عزیزم که دنبال بابا هم باید بریم ...
این که اینقدر حریم رو حفظ می کرد و پاشو از گلیمش درازتر نمی کرد منو خیلی مجذوبش می کرد ... الان توی خونه تنها بودیم ... می تونست خیلی راحت حریم رو بشکنه ... دیگه به پاکیش داشتم ایمان می اوردم ...
اون شب بازم رفتیم رستوران خود آرشاویر .... و در جوار پدرجون حسابی خوش گذشت ... از چشماش تشکر رو می تونستم بخونم ... اونم از شادی دردونه پسرش شاد بود ... آخر شب منو رسوندن خونه و آرشاویر قرار دیدارای بعدی رو گذاشت و بالاخره دل کند ... دوری ازش برای منم خیلی سخت بود ... به خصوص توی این مدت تعطیلی ... باید یه برنامه درست و حسابی می ریختم که بتونم هی ببینمش ...

دقیقا روز آخر سال بود که جواب آزمایشمون اومد ... خدا رو شکر مشکلی وجود نداشت ... بعد از اون بود که من تلفنی با مامان آرشاویر حرف زدم و فهمیدم چه زن نازنینیه! آرشین خواهرش هم چند لحظه باهام حرف زد و داداششو سپرد به من ... از صدای هر دو نفرشون نگرانی رو می شد خوند ... ولی من قول دادم که مراقبش باشم ... لحظه سال تحویل مامان بابا آرشاویر و باباشو هم دعوت کردن خونه مون و اونا هم خیلی راحت پذیرفتن ... اصلا براشون مهم نبود از اون قصر بزرگشون بیان توی خونه کوچیک ما انگار ... سفره هفت سینمون رو روی تخت توی حیاط پهن کردیم و تنگ ماهیمون هم شد حوض پر از ماهی خونه ... آرشاویر کنار من نشسته بود اما فاصله رو حفظ می کرد ... سال که تحویل شد همه دست و روبوسی کردیم ولی من و آرشاویر فقط با هم دست دادیم ... آرشاویر گفت:
- سال دیگه که نه ... ولی سال بعدش همین موقع ها توی خونه مون از خجالتت حسابی در میام ...
گونه هام رنگ گرفتن و بهش چشم غره رفتم ... هم بابا بهمون عیدی داد و هم پدر جون ... آرشاویر هم به من یه دستبند خوشگل تفکیکی از طلای سفید و زرد هدیه داد ... همه چیز خیلی قشنگ و آروم پیش رفت ... بعد از تحویل سال هم من و آرشاویر با اجازه بابا رفتیم یه دوری توی خیابونا زدیم و برگشتیم ... قرارمون روز پنجم عید بود ... بریم محضر و صیغه رو بخونیم ... بالاخره روز پنجم عید رسید ... یه مانتوی بلند دامنی سفید تنم کردم با یه شلوار سفید ... شال سفیدو هم روی سرم انداختم داشتم آرایش می کردم که مامان اومد تو گفت:
- مامان حاضری؟ آرشاویر و باباش اومدن ... 
- الان می یام مامان ... فقط پنج دقیقه دیگه کار دارم ...
- بدو مامان زشته ....
- باشه باشه ...
مامان رفت بیرون و منم سرعتمو بیشتر کردم ... یهو در اتاق باز شد و آرشاویر اومد تو ... اونم مثل من لباساش یک دست سفید بود ... شلوار کتون سفید ... با پیرهن اسپرت سفید رنگ ... یه سوئی شرت سفید هم روی دستش انداخته بود ... صاف وایسادم سر جام و گفتم:
- سلام ...
لبخند مهربونی زد و گفت:
- سلام به روی ماهت سفید برفی ... حاضر نیستی هنوز؟
- فقط چند دقیقه دیگه آرشاویر ... 
سری تکون داد و رفت به سمت عکسای روی دیوار ... اون محو تماشای عکسا شد و من هم تند تند بقیه کارامو کردم ... کفشای پاشنه بلند سفیدمو هم پوشیدم و گفتم:
- من آماده ام بریم ...
نگاشو از روی عکسای روی دیوار برداشت ... سوئی شرتشو روی دستش جا به جا کرد و قدمی اومد سمتم ... دستشو آورد جلو ... شالمو به نرمی از روی سرم کشید ... با تعجب گفتم:
- چی کار می کنی آرشاویر؟
با دست به عکسا اشاره کرد و گفت:
- نگفته بودی همچین موهایی داری ... 
دستشو برد سمت کلیپسم که موهامو باز کنه ... چند نفس عمیق کشید و یه دفعه دستاشو آورد جلو ... سریع دستشو پس زدم و یه قدم رفتم عقب و گفتم:
- آرشاویر ... فقط چند ساعت دیگه مونده ...
ضرباتی به در خورد ...سریع گفتم:
- الان می یایم ...
آرشاویر هم پشتشو کرد به من ... چند نفس عمیق کشید:
- می رم بیرون ... زود بیا ...
منتظر جوابم نشد و با سرعت از اتاقم رفت بیرون ... شالمو انداختم روی سرم و رفتم بیرون ... مامان و بابا و پدر جون هم حاضر بودن ... همه با خنده و شادی راه افتادیم سمت محضر ... من سوار ماشین بابا شدم ... انگار می خواستم آخرین لحظات مجردیمو پیش بابا بمونم ... آرشاویر مشخص بود ناراحت شده اما به روی خودش نمی آورد ... جلوی محضر که رسیدیم شالم رو مرتب کردیم و همه با هم وارد شدیم ... صیغه به درخواست آرشاویر مادام العمر خونده شد ... نمی دونم چرا اینقدر نگران بود ... حتی حاضر نشد صیغه دو ساله باشه ... وقتی بله رو گفتیم دستمو گرفت توی دستش ... نفسی از سر آسودگی کشید و گفت:
- دیگه مال خودم شدی ...
آروم گفتم:
- مال تو بودم ...
با عشق حلقه پر زرق و برقی دستم کرد و گفت:
- این فقط مال نامزدیه ... حلقه عقدمون رو خودت باید انتخاب کنی ... ببخش اگه دوسش نداری ...
با عشق به حلقه نگاه کردم و گفتم:
- خیلی قشنگه آرشاویر ... ممنونم ...
- قابل تو رو نداره خانومم ...
بابا هم از جانب من یه حلقه مردونه دست آرشاویر کرد که آرشاویر متواضعانه خواست دست بابا رو ببوسه ... اما بابا بلندش کرد و پیشونیشو بوسید و در گوشش چیزایی زمزمه کرد که آرشاویر فقط سرشو تکون داد ... فکر کنم بابا داشت منو می سپرد دستش ... از چشمای خیس بابام می فهمیدم چقدر حالش خرابه .. اگه به خودش بود دوست داشتم من همیشه دختر خونه اش بمونم ... پدر جون هم یه سرویس جواهر خیلی خیلی قشنگ بهم هدیه کرد که فکم افتاد و با علاقه بغلش کردم ... دیگه اونم محرمم بود ... از محضر که رفتیم بیرون چشمای مامان بابا هنوز خیس بود و چشمای آرشاویر هنوز برق می زد ... کنار گوشم گفت:
- خب حالا کجا بریم؟
- من بگم؟
- بگو خانومم ...
- بیا بریم تا بگم ...
با طعنه گفت:
- قصد نداری با ماشین بابات بیای؟ اگه می خوای بیاها مسئله ای نیست ...
خندیدم و گفتم:
- بدجنس نشو ... بیا بریم ...
با مامان و بابا و پدرجون خداحافظی کردیم ... سوار ماشین آرشاویر شدیم و راه افتادیم ... یه نقشه خیلی قشنگ برای امشبمون داشتم ...

یه کم که از مامان اینا فاصله گرفتیم گفتم:
- آرشاویـــــــــر ....
- جـــــــونم؟
- امروز بریم جایی که من می گم ....
- دستور بفرمایید ...
- ببین من یه رستوران می شناسم محیطش فوق العاده است ... البته بهتر از رستوران تو نیستا ... ولی برای تنوع بد نیست ... دوست دارم امروز بریم اونجا ... جون توسکا نگو نه ....
با کلافگی دستی توی موهاش فرو کرد و گفت:
- چرا جون خودتو قسم می دی؟!!!
- آخه هر بار بهت می گم یه بهونه می یاری ... ببینم نکنه از دیدن طرفدارای من واهمه داری ؟
- نه ... این چه حرفیه؟ ولی ... ببین توسکا الان اگه ما رو با هم ببینن ...
- ای بابا ... یه کلمه می گم برادرمه ... چه می دونم پسر خاله امه ... کسی که تو رو نمی شناسه ... 
- توسکا جان ...
- اذیت نکن آرشاویر ... امروز یعنی روز اول نامزدیمونه ... بذار رستورانشو من انتخاب کنم ... بقیه اش هم با تو.... جون من ... ناهارو اونجا می خوریم ... شام رو توی رستوران تو ...
- ااا باز جون خودتو واسه یه چیز مسخره قسم دادی؟ 
- قبول؟
- نمی شه ... بیخیالش بشی؟
با تعجب گفتم:
- دیگه دارم بهت شک می کنما ...
توی دلم فکر می کردم که آرشاویر از روبرو شدن با سیل طرفدارای من واهمه داره ... ولی آخرش که چی؟ حداقل باید در این مورد اعتمادشو جلب می کردم ... با خودم عهد کردم تموم لحظه کنارش بایستم و حتی یه لحظه هم از کنارش جم نخورم تا فکر نکنه فراموشش کردم و اونو به بقیه فروختم ... مشتشو به نرمی کوبید روی فرمون و گفت:
- خیلی خب ... آدرس بده ...
با ذوق بالا پایین پریدم و آدرس رستوران مورد نظرم رو دادم ... آرشاویر در سکوت کامل رفت به اون سمت ... اخماش حسابی در هم بود و من نمی فهمیدم چشه ... هر چی هم سعی کردم به حرف بیارمش فایده ای نداشت ناچارا منم سکوت کردم ... کاملا ازش مشخص بود که فکرش حسابی مشغوله ... جلوی رستوران که رسیدیم ... عینک آفتابیشو زد به چشمش و گفت:
- بریم ...
دو تایی با هم پیاده شدیم ... رفتم کنارش و دستشو گرفتم توی دستم ... دستش سرد سرد عین یه تیکه یخ بود ... نگاش که کردم متوجه شدم رنگش هم پریده ... گفتم:
- آرشاویر ... چیزی شده؟ چرا یخ کردی؟
- نه ... نه ... بریم تو ...
رستورانش طوری بود که باید از بین میزای طبقه پایین رد می شدی تا بتونی به پله های طبقه دوم برسی ... می دونستم الان خیلی ها به سمتم هجوم می یارن ... حدسم درست بود ... صدای اِ توسکا مشرقیه! از چند جا شنیده شد و بعد جمعیت بود که هجوم اورد ... همه یا امضا می خواستن یا می خواستن عکس بگیرن ... یه لحظه دست آرشاویر از دستم خارج شد و من محو آدمای دور و اطرافم شدم ... اصلا دیگه حواسم به آرشاویر نبود ... اما یه صدا کنار گوشم منو به دنیا بر گردوند و محکم کوبید روی زمین:
- ببخشید خانوم مشرقی ... راسته که شما و آقای پارسیان قراره یه کار مشترک داشته باشین؟
با تعجب به پسری که این حرف رو زده بود خیره شدم ... آقای پارسیان؟!!! اون از کجا آرشاویرو می شناخت؟ برگشتم سمت آرشاویر ... اونم مثل من یه عده دورش رو گرفته بودن و داشتن عکس و امضا ازش می گرفتن ... آرشاویر ... شوهر من! کی بود؟ چرا من اینقدر ابله بودم ... آدمای دور و برم رو زدم کنار و رفتم سمت آرشاویر ... اونم چند قدم به من نزدیک شد و زمزمه وار با همون رنگ پریده اش گفت:
- توضیح می دم برات توسکا ...
بغض گلومو می فشرد ... یه دختر جیغ جیغو کنار گوشم گفت:
- آرشاویر جون آلبوم قبلیت محشر بود ... پس کی این آلبوم جدیدتو می دی بیرون؟ دلمون آب شد به خدا ... 
آلبوم؟!!!!! آرشاویر خواننده بود؟!!! گارسنی اومد کنارم و گفت:
- خانوم مشرقی میزتون آماده است .... بفرمایید ما اجازه نمی دیم کسی بیاد بالا ....
نگاش کردم ... این چی می گفت این وسط ... صداهای همه تو سرم می پیچید ... گیج گیج بودم ... فقط گفتم:
- من باید برم ...
همه رو زدم کنار و از رستوران خارج شدم ... صدای همه تو ذهنم می یومد و می رفت ... تازه معنی حرفا رو درک می کرد ... سام گفت:
- از همین می ترسیدم ...
آره سام از این که من به آدمای معمولی دیگه رضایت ندم و دنبال یه نفر مشهور مثل خودم باشم می ترسید ... اون فهمید و من خر نفهمیدم ...
دکتر تهرانی تا اسم آرشاویر رو خوند زیر لب گفت:
- این همون پارسیانه؟
و وقتی نگاه گنگ منو دید حرفشو ادامه نداد ... آقای ضیایی می شناختش ... شهریار می شناختش ... این همون خواننده ای بود که احسان می گفت اسمش سخته و از مخفف اسمش بدش می یاد ... منم یه بار صداش کردم آرش که گفت اسمشو کامل بگم ... کلاغی که خبر بهش می رسوند فریبا بود ... این همون خواننده ایه که دوست صمیمیه مازیاره ... مامان اون شب می خواست بگه حالا پسره خواننده هست که باشه ... بابا گفت خودش بهت می گه ... پدر جون گفت مهم نیست ... آرشاویر هیچ جای شلوغی .... داشتم دیوونه می شدم ... پشت سرم داشت می یومد و با اصرار می خواست باهام حرف بزنه ولی فقط تکون خوردن لباشو می دیدم و هیچی نمی شنیدم ... چقدر منو احمق فرض کرده بود؟!!!! لابد تو دلش کلی بهم خندیده بود ... جلوی اولین تاکسی دست گرفت ... آرشاویر به التماس افتاده بود ولی حتی نگاش نکردم ... در ماشینو باز کردم ... سوار شدم و گفتم:
- برو ...
آرشاویر سعی کرد جلوی ماشینو بگیره ... ولی فایده ای نداشت ... ماشین از جا کنده شد و آرشاویر جا موند ... با هر چی می تونستم کنار بیام با دروغ نمی تونستم ....
اصلا نفهمیدم چه طوری آدرسو دادم به راننده و اصلا نفهمیدم کی رسیدم ... متوجه نشدم راننده منو شناخت یا نه؟ هیچی نفهمیدم فقط کرایه شو دادم و رفتم پایین ... پشت در خونه که رسیدم انگار کوه کنده بودم ... دستمو گذاشتم روی زنگ ... صدای آرشاویر از پشت سرم بلند شد:
- توسکا ... تو رو خدا ... بذار حرف بزنیم ... 
برگشتم ... پشت سرم بود ... رنگش بیشتر از قبل پریده بود ... جیغ زدم:
- چه حرفی؟ من حرفی با تو ندارم ... برو ... برو دیگه نمی خوام ببینمت ...
انگار یادم رفته بود که باهاش صیغه مادام العمر خوندم ... من الان زنش بودم ... چه غلطی می خواستم بکنم؟! در مورد امشب چی فکر می کردم و چی شد! چه کارا که می خواستم بکنم ... فقط چند ساعت از محرمیتمون گذشته بود ... آرشاویر دستمو گرفت و گفت:
- تو باید به حرفای من گوش کنی ...می فهمی؟ باید!
زل زدم توی چشماش و گفتم:
- بایدی وجود نداره جناب آقای پارسیان ... حرف اگه می خواستی بزنی اون موقع که وقت داشتی می زدی ... الان دیگه وقت حرف زدن تو نیست ... الان وقت جواب دادن منه ...
در باز شد و بابا سراسیمه اومد بیرون ... فکر کنم از نوع زنگ زدن من که دستمو گذاشته بودم روی زنگ وحشت کرده بود ... با دیدن من با چشمای گریون و آرشاویر با حال زار و نزار بیشتر وحشت کرد ... از آرشاویر پرسید:
- چی شده پسرم؟ تصادف کردین؟!
آرشاویر هم به بابا می گفت پدر جون ... گفت:
- نه پدرجون! قضیه رو فهمید ... می خوام براش توضیح بدم ولی مهلت نمی ده من حرف بزنم ...
بابا فشار دستاشو دور من بیشتر کرد و گفت:
- برو پسر ... گفتم این کار درست نیست ... برو خودم باهاش حرف می زنم ...
- ولی آخه ...
- ولی نداره دیگه ... من دخترمو می شناختم ... برو از اینجا می بینی که حالش بده ...
آرشاویر با صدای لرزونش گفت:
- باشه ... باشه من می رم ... ولی پدر جون تو رو خدا مواظبش باشین ...
بابا با غیض نگاش کرد و گفت:
- مطمئن باش بیشتر از تو مواظبش هستم ...
بعد از این حرف در رو باز کرد و منو برد تو ... دیگه هم منتظر رفتن آرشاویر نشد و در رو زد به هم ... حالا وسط حیاط داشتم توی بغل بابا می لرزیدم و هق هق می کردم ... مامان از در اومد بیرون و با دیدن من گونه اشو طبق معمول چنگ زد و گفت:
- خدا مرگم بده! جهان ... این چش شده؟!!!! شوهرش کو؟
بابا دستشو به نشونه سکوت بالا اورد و گفت:
- چیزی نشده خانوم ... تازه فهمیده شوهرش چی کارس ... شوکه شده ... بی زحمت یه لیوان آب قند براش بیار ...
مامان بی توجه به حرف بابا جلو اومد و گفت:
- اوه ... مادر! گفتم حالا چی شده!!!! خواننده اس که باشه ... خب توام بازیگری ... مگه اون به تو حرفی زد؟
بابا با تحکم گفت:
- ریحانه خانوم ... فعلا یه لیوان اب قند بیار ... نمی بینی داره می لرزه؟
مامان غرغر کنون رفت سمت در ...
- معلوم نیست با اون بیچاره چه کرده! بدون پسره رو شسته گذاشته کنار ... 
وقتی رفت تو صداش هم قطع شد ... متاسفانه مامان از اون دسته زنایی بود که دخترشو به راحتی به دامادش می فروخت ... پسر دوست بود دیگه! کاریشم نمی شد کرد ... بابا صورت منو گرفت بین دستاش ... زل زد توی چشمای اشکیم و گفت:
- قربون اون چشمات برم توسکای من .... برای چی اینجوری داری بهشون فشار می یاری ...
هق هق کنون گفتم:
- خب بابا ...
بابا دستمو کشید و منو نشوند لب تخت ... خودشو نشست روبروم و دستامو گرفت توی دستش :
- بابا قربونت بره ... یه سوال می پرسم راستشو بگو ... تو الان داری برای چی گریه می کنی؟ از این ناراحتی که حقیقتو بهت نگفتیم؟ یا از شغل آرشاویر ناراحتی؟
جدی از کدومش ناراحت بودم؟ خودمم نمی دونستم ... داشت وسط گریه خنده ام می گرفت ... ولی جلوی خودمو گرفتم و گفتم:
- هر دوش ..
- خب پس باید در موردش حسابی حرف بزنیم ... 
مامان از در با لیوان آب قند اومد بیرون ... لیوانو داد دست بابا و با نگرانی گفت:
- مامان ... با شوهرت که بد حرف نزدی؟ حالا خوب بود بیکار باشه؟ زشته مامان ... اگه حرفی زدی پاشو برو یه زنگش بزن از دلش در بیار ...
به مامان ما رو باش! بابا خیلی جدی گفت:
- خانوم ... توسکا مهم تره یا پسر مردم؟
- مرد! اون دامادمونه ... احترامش واجبه! اگه من و تو یاد دخترمون ندیم باید با شوهرش چطور حرف بزنه کی یادش بده؟ دو روز دیگه مادر شوهرش می یاد بعد ...
بابا پرید وسط حرفش و گفت:
- خانوم برو به غذات برس ... الان وقت این حرفا نیست ...
- ا جهانگیر ...
- خانوم ... برو بذار من با دخترم حرف بزنم ...
مامان با قهر بلند شد رفت ... خوبه من بابا رو داشتم ... وگرنه صد در صد با مامان دعوام می شد ... بعد از رفتن مامان بابا گفت:
- ببین دخترم ...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- چرا بابا؟ چرا بهم نگفتین؟ چه دلیلی داشت که همه تون بدونین جز منی که باید می دونستم؟ شما دیگه چرا گذاشتین سر منو کلاه بذارن؟ همه تون بهم دروغ گفتین ! ولی چـــــــــرا؟!

بابا گفت :
- نه دخترم ... هیچ کس به تو دروغ نگفت ... ما همه گفتیم یه چیزی هست که ما نمی تونیم بگیم ... خود آرشاویر باید یه جوری بهت می گفت ...
- ولی آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ 
- دلیلش رو از فریبا دوستت بپرس ...
با حیرت گفتم:
- فریبا؟!!!!
- آره ...
- یعنی چی؟ به ... به فریبا چه؟ اصلا اون که خبر نداره از قضیه من و آرشاویر ...
- دخترم ... شوهر فریبا یکی از آهنگسازای اصلی کارای آرشاویره ... و به همین دلیل با هم دوست صمیمی هستن ... اون شبی که آرشاویر تو رو دیده ... فهمیده که تو چیزی در مورد خواننده بودنش نمی دونی و نشناختیش ... تعجب می کنه ... اما خوشحال هم می شه ... چون نمی خواسته دختری اونو به صرف شهرتش بخواد ... اولین دلیلش که بهت نگفته این بوده ... تصمیم داشته بلافاصله بعد از اینکه جواب مثبتتو گرفت بهت بگه ... اما .... اما فریبا که از طریق مازیار قضیه رو فهمیده بوده بهش می گه نذاره تو بفهمی چون تو از خواننده ها بیزاری و شاید به خاطر همین جریان دست رد بزنی به سینه اش ... برای همین هم دیگه می ترسه و کلا حرفی نمی زنه ... 
سرمو گرفتم بین دستام و نالیدم:
- خدایا!!!! 
بابا هم آهی کشید و دیگه حرفی نزد ... یه کم سکوت کردم و بعد یهو گفتم:
- یعنی چی بابا؟ مگه من با خواننده ها پدر کشتگی دارم آخه؟ من فقط می گفتم هیچ کدوم صدا ندارن شعراشون هم محتوا نداره ... با شخصشون که مشکل نداشتم آخه ... امان از دست فریبا ... شما دیگه چرا هیچی نگفتین؟
- شب خواستگاری پدر آرشاویر همه چیزو برا من گفت ... ولی گفت خوانندگی شغل اصلی پسرش نیست و یه تفریحه براش ... از من خواست فعلا در این مورد به تو چیزی نگم تا خود آرشاویر بهت بگه ... از نظر اون این قضیه یه چیز پیش پا افتاده بود ... از نظر منم همینطور ... با این حال گفتم بهت بگن ... فردای اون روز آرشاویر اومد و حرفای فریبا و ترس خودشو برام گفت ... باور کن از چشماش عشقی که نسبت بهت داشت رو درک می کردم ... به این نتیجه رسیدم که تنها کسیه که می تونم تو رو بسپرم دستش و خیالم راحت باشه ... اون قسم خورد که حتی اگه تو دوست نداشته باشی خوانندگی رو برای همیشه می ذاره کنار ... منم حرفاش باورم شد ... می دونستم ناراحت میشی .. اما ... 
دوباره هر دو سکوت کردیم ... واقعا نمی دونستم باید چی بگم! بالاخره بابا سکوتو شکست و گفت:
- حالا تصمیمت چیه بابا؟ هر تصمیمی تو بگیری من قبول دارم ...
آهی کشیدم و گفتم:
- نمی دونم بابا ... بذارین ... بذارین چند روز فکر کنم ... مغزم هنگ کرده ...
- من می گم بهتره ببخشیش ... پسر خوبیه ...
- به این راحتی ها نمی تونم ببخشمش ... اون به شعور من توهین کرده ... من باید خودم تصمیم می گرفتم ولی اون با پروگی جای من هم تصمیم گرفته ... 
- خیلی خب ... من زورت نمی کنم ... برو خوب فکر کن ببین تصمیمت چیه ...
از جا بلند شدم و در حالی که می رفتم سمت اتاقم گفتم:
- بابا خواهش می کنم اجازه ندین مامان به پر و پام بپیچه ... آرشاویر هم اگه اومد اینجا یا زنگ زد یه جوری ردش کنین ... 
- فیلمبرداریتو چی کار می کنی؟ نمی تونی که خودتو توی خونه حبس کنی ...
با غیض گفتم:
- یه خاکی تو سرم می کنم بالاخره ...
دیگه منتظر حرفی از جانب بابا نشدم و رفتم توی اتاقم ... روی گوشیم ده تا اس ام اس اومده بود ... همه از آرشاویر ... همه حرفای بابا رو از زبون خودش گفته بود و در آخر عاجزانه تقاضا کرده بود ببخشمش ... اما من نمی تونستم به خاطر اینکه آرشاویر بیماره از همه حق و حقوق خودم بگذرم و تبدیل بشم به یه زن تو سری خور ... من جایی که حس کنم حقم داره پایمال می شه دیوونه می شم ... مثل الان ... آرشاویر رو باید تنبیه می کردم ... حتی اگه شده با جدایی ... من آینده مو هرگز تباه نمی کنم ... احساسم به آرشاویر هنوز اینقدر شدید نشده که دوریش داغونم کنه ... باید یه کاری می کردم ...
تا شب آرشاویر بارها زنگ زد ولی من راحت خوابیدم تا شب بتونم سر حال برم سر صحنه فیلمبرداری ... حتی مامان با حرص می گفت چند بار تا پشت در خونه اومده اما بابا راهش نداده ... مامان کلی حرص خورد و آخر سر هم با من و بابا قهر کرد .... شب بعد از خوردن شامم حاضر شدم که برم ... می دونستم الان باهاش روبرو می شم ... باید از موضع قدرت برخورد میکردم نه ضعف ... بابا با نگرانی گفت :
- می خوای باهات بیام؟
- نه بابا ... از پسش بر می یام ...
- پس مراقب خودت باش ... اگه هم اتفاقی افتاد حتما خبرم کن ...
- چشم ...
بابا رو بوسیدم و خواستم برم که بابا با چشم به مامان اشاره کرد ... با خنده رفتم طرفش و با وجود ممانعتش محکم بوسیدمش و خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون ... به! اینو باش! پرو پرو تکیه داده بود به ماشینم اونم دست به سینه ... انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ... رفتم سمت ماشین و خیلی خشک گفتم:
- برید کنار بی زحمت ... من عجله دارم ....
با تعجب گفت:
- برید کنار؟!!! دیگه من شدم شما؟!
- بله ... بفرمایید اون طرف ...
- توسکــــــا ...
چشمامو کوبوندم تو چشماشو گفتم:
- بله؟ حرفی دارید؟ 
- آره حرف زیاد دارم ... ولی تو گوش شنوا نداری ...
- نه که ندارم ... لطفا مزاحم من نشو ...
- توسکا ... می فهمی داری با کی حرف می زنی؟ من شوهرتم!
پوزخندی زدم و گفتم:
- شوهر! هه ... مسخره است!
هلش دادم اونطرف در ماشینو باز کردم و خواستم سوار بشم ...درو گرفت و با صدای بلند گفت:
- کجا؟ اصلا مگه من چی کار کردم؟! جرمه خوانندگی؟ یا مشهور بودن؟ 
نشستم تو ... درو محکم از دستش کشیدم بیرون و کوبیدمش به هم ... آرشاویر محکم کوبید به شیشه ولی توجهی نکردم پامو گذاشتم روی گاز و تخته گاز رفتم .... حالا حالا ها براش داشتم .... دلم از دستش اونقدر گرفته بود که دیگه عود کردن بیماریش هم برام مهم نبود انگار ... اصلا ... اصلا این کارا چه ربطی به بیماریش داشت ... من که کار شک بر انگیز نمی کردم فقط می خواستم انتقام پنهان کاریشو بگیرم ازش ... اگه دلم باهاش یه دل شد می بخشمش اگه نه بیخیالش می شم ... آره ... همین کارو می کنم ... هر چقدرم طول کشید بکشه ... به درک ... چشمش کور دنده اش نرم صبر کنه ....

دوباره همه راهو دنبالم اومد .... ولی انگار می دونست دوست ندارم جلوی عوامل فیلمبرداری بیاد جلو .... ماشینو پارک کردم و رفتم سمت اتاق گریم .... فریبا با خنده گفت:
- به به ..... خانوم! سلام عرض شد ....
با غیض نشستم رو صندلی و گفتم:
- فریبا توام؟
فریبا سر جا خشک شد و با بهت گفت:
- چی؟!
- توام با اونا هم کاسه بودی؟ نمی شد حداقل تو یه ندا به من بدی؟
چشمای فریبا گشاد شده بود و به من خیره مونده بود ... دیگه تحمل نکردم و داد زدم:
- تو بهشون گفتی حرفی به من نزنن؟ فکر می کردم دوستتم ...
به اینجا که رسید بغضم شکست .... این بغض شکسته به خاطر دلم بود ... شاید بابا رو می تونستم ببخشم .... شاید حتی آرشاویر و فریبا رو هم می تونستم ببخشم ... اما دلم بد شکسته بود .... فریبا سریع اومد طرفم و بدون حرف بغلم کرد ... چند دقیقه ای توی بغل فریبا زار زدم .... نمی دونم چرا چشمای آرشاویر ... التماس نگاهش ... حتی تحکمش ... آتیشم می زد ... انگار سر پسرم داد زده بودم و الان عذاب وجدان داشتم ... فریبا منو مثل گهواره تو بغلش تکون تکون داد تا بالاخره آروم شدم ... منو نشوند و یه لیوان آب برام ریخت داد دستم ... چشمای خودشم قرمز بود و معلوم بود بغض کرده .... آبو که خوردم هق هقم هم قطع شد و زل زدم به فریبا ... فریبا به میز تکیه داد و گفت:
- قضیه مربوط به آرشاویره ... درسته؟
فقط سرمو تکون دادم ... فریبا گفت:
- حق با توئه ... این حق تو بود که بدونی ... اما با چیزایی که مازیار از آرشاویر برای من تعریف کرد .... دلم براش سوخت ... نخواستم اینبارم شکست بخوره ... 
- آخه مگه من با خواننده ها پدر کشتگی داشتم؟ 
- پس اگه پدر کشتگی نداری دلیل ناراحتی الانت چیه؟
- این که احمق فرض شدم ...
- نه عزیزم اینطور فکر نکن ... تو فقط معشوقه فرض شدی ...
- یعنی چی؟
- آرشاویر دیوونه توئه ... البته حقم داره منم که دخترم نگاه تو چشمای تو که می کنم ...
- فریبا طفره نرو!
- خوب بابا! چرا گاز می گیری؟ من دیدم اون اینقدر دوستت داره و اینقدر موقعیتش عالی هست که تو بتونی باهاش خوشبخت بشی ... آرشاویر میخواد به خاطر تو از خوانندگی استعفا بده ... اونم کی؟ دقیقا وقتی که کارای آلبومش تموم شده و قرار بود راهی بازار بشه ... ضرر بزرگی می کنه ولی به خاطر تو می خواست اینکارو بکنه ...
- کاش به جای اینکارا فقط دوزار برام اهمیت قائل شده بود و ...
- اهمیت؟!!! بچه نباش توسکا .... ارزش کار آرشاویر خیلی زیاده ... من الان به مازیار بگم یا کارت یا من می گه کارم ... با اینکه به قول خودش عاشق منه ... اما آرشاویر به خاطر توئی که چند روزه دیدتت می خواد این کارو بکنه .... قدر بدون ...
-تو ... در مورد ... اون دختره ...
- گراتزیا! آره می دونم ... پس توام می دونی ...
فقط سرمو تکون دادم ... گفت:
- آرشاویر خیلی ماهه به خدا ... دوست چندین و چند ساله مازیاره ... حتی وقتی من نبودم ... مازیار از داداش بیشتر دوسش داره .... رو سرش قسم می خوره ...
- اینا رو ... واسه چی به من می گی فریبا ...
- خواستم یه موقع این موقعیتو حروم نکنی ... پسر خوبیه ... شنیدم جواب مثبت دادی بهش ... من دهنم قرصه ... ولی خرابش نکن ...
هنوز جوابی نداده بودم که در باز شد و شهریار اومد تو ... تند تند اشکامو پاک کردم اما دیر شده بود و اون دید ... بدون خجالت از حضور فریبا جلو اومد و گفت:
- گریه می کردی توسکا؟ چیز شده؟ برای پدرت اتفاقی افتاده ...
فاصه اش باهام خیلی کم بود ... احساس گناه می کردم ... درست مثل زنی شوهر دار که دوست نداره هیچ مرد دیگه پا به حریمش بذاره .... یه قدم رفتم عقب و گفتم:
- چیزی نیست ... من الان می یام ...
شهریار پوزخندی زد و گفت:
- منو باش اومدم بهتون خبر خوش بدم ...
همراه با فریبا با تعجب نگاش کردیم .... اخماش بدجور در هم بود و داشت منو خیره خیره نگاه می کرد ... ای بابا اینم گیر داده بود حالا به من! فریبا پیش دستی کرد و گفت:
- دلش گرفته بود شهریار گیر نده دیگه ... خبرتو بگو ...
- نه! چند وقته اینجا یه خبرائیه ... چته تو توسکا؟ آروم می یای آروم می ری ... قبلا ها بیشتر تحویلمون می گرفتی ...
خاک بر سرم یعنی اینقدر تابلو شدم؟ شونه ای بالا اندختم و در حالی که سعی می کردم خودمو نبازم گفتم:
- به نظر خودم که چیزی عوض نشده ... فریبا انگار شهریار نمی خواد خبرشو بگه ... بی زحمت تو گریمتو بکن من برم ... کار دارم ...
شهریار پوفی کرد و گفت:
- به درخواست صدا سیما و وزیر ارشاد یه قسمتایی از فیلمنامه کوتاه شد ... دقیقا همون قسمتایی که توام باهاش مشکل داشتی توسکا و می گفتی اضافه است ... برای همین هم کار فیلمبرداری تا اوایل اردیبهشت تموم می شه ...
زیاد خوشحال نشدم .... به این پروژه عادت کرده بودم ... شهریار که دمغ شدنم رو حس کرد گفت:
- آقای شهسواری یه فیلم می خواد کلید بزنه .... توپ! همه فیلمبرداریش توی شماله ... نقش اولشو گذاشته برای تو ... من تا الان بهت نگفته بودم ... تهیه کننده گیش هم کار مشترک من با احسانه ...
با تعجب گفت:
- احسان؟!!! احسان خودمون؟!
- آره .... پروژه دو ماهه است ... همه اش هم توی رامسر ... عالی می شه ... کل گروه رو دو ماه باید ببریم اونجا ... واسه روحیه ات عالیه که دیگه اینجوری آبغوره نگیری ... 
با اخم گفتم:
- از کجا معلوم من این کارو قبول کنم؟
- حیفه اگه قبول نکنی ... این بهترین فیلمیه که تو عمرم دارم تهیه کنندگیشو انجام می دم ... دستمزدت هم دوبرابره این دفعه است ...
- دست و دلباز شدی!
- از اینن فیلم بیشتر از اینا هم در میاد ...
با خنده اضافه کرد:
- وگرنه من جایی نمی خوابم که زیرم آب بره .... حالا فریبا زودتر گریمش کن که این کار باید هر چه زودتر تموم بشه ...
حسابی رفته بودم تو فکر ... شمال! دو ماه ! بد فکری هم نبود ... یه آب و هوایی هم عوض می کردم .... فیلمشم مطمئنا خوب بود ... محال بود شهریار بگه خوبه و خوب نباشه ... از الان می دونستم که قبولش می کنم ... باید از آرشاور دور می شدم ... باید احساس خودمو درک می کرد ... هنوز نمی فهمیدم دوسش دارم یا دلم براش سوخته ... باید بفهمم می تونم با همه این قضایا کنار بیام یا نه؟ با بیماریش کنار اومدم ... اما برای چی؟ برای دلسوزی؟ زندگی با دلسوزی به درد نمی خوره ... می رم تا بفهمم دوسش دارم یا نه ... اگه دوسش داشته باشم می بخشمش و اصلا هم به روش نمی یارم ... اما اگه دیدیم حسم فقط دلسوزیه صیغه رو فسخ می کنم ... این اتفاق انگار منو از خواب غفلت بیدار کرد ... باید زودتر از اینا به فکر محک زدن احساسم می افتادم ... اون روز کار به خوبی و خوشی تموم شد و نزدیک صبح با اسکورت آرشاویر رفتم خونه .... شده بود عین روزای اول ... بدون حرف فقط اسکورتم می کرد ... تا رسیدم جلوی در خونه ... پیچید جلوم ... از ماشینش اومد پایین .... ایستاد جلوم ... چشماش دو کاسه خون بود .... اگه کسی ازم در مورد چهره آرشاویر می پرسیدفقط میتونستم چشمای درشت و کشیده مشکیشو توصیف کنم ... انگار دیگه هیچی نمی دیدم .... اونم زل زده بود به چشمای من ... بعد از اینکه یه کم گذشت گفت:
- نمی خوای حرفامو بشنوی؟
- تو اس ام اس حرفاتو گفتی ... نگفتی؟
- توسکا ....
- بله ؟
- از دستت نمی دم ... حالا هر کاری میخوای بکن ... آره کارم اشتباه بود ... ولی به خداوندی خدا قسم می خورم کارمو بذارم کنار ...
- اگه اینکارو بکنی دیگه هیچ وقت اسمتو هم نمی یارم ... من می خوام شوهر کنم نمی خوام که زن بگیرم ... از مرد تو سری خور هم بدم می یاد 
- من تو سری خور نیستم ولی نمی خوام ...
پریدم وسط حرفش ...
- بهم مهلت بده ... مهلت بده تا خودمو و تورو بشناسم ... بعد بهت می گم تصمیمم در این مورد چیه ...
سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت:
- به جدایی فکر نکن توسکا ...
- من فقط گفتم مهلت می خوام ...
- باشه ... هر چی تو بگی ...
- توی این مدت ... نمی خوام مزاحمم بشی ... یا سر راهم سبز بشی ... برو یاد بگیر مرد باشی ... بهم ثابت کن مردی ... آرشاویر من مرد می خوام ... اینو بکن توی سرت ...
آرشاویر با تعجب نگام می کرد ... خودمم از حرفای خودم متعجب بودم ... سرمو انداختم زیر و رفتم تو خونه ... لحظه آخر نگاهی به سمتش کردم زل زده بود به جای خالی من ... آهی کشیدم و در رو زدم به هم ...

طرفای عصر بود که از خواب بیدار شدم ... این کار هم خواب منو کامل برعکس کرده بود ... مامان بابا در حال خوردن عصرونه بودن که رفتم پیششون ... بابا جایی کنار خودش برام باز کرد و گفت:
- دختر گلم چطوره؟
- خوبم بابا ممنون ... 
- چه خبر از کار؟
- تا آخر فروردین و اولای اردیبهشت تموم می شه ...
- جدی؟!!!!
- بله ...
- ولی قرار بود تا تیرماه باشه که ...
- درسته ... اما مثل اینکه زیادی کش اومده صدای همه در اومده ....
- خب پس زودتر از اونچه که فکر می کردم بی کار می شی ...
- نه پیشنهاد یه کار جدید دارم .... به محض تموم شدن اون شروع می شه اما ...
- چه خوب! اما چی؟!
بابا هم دیگه راحت با کار من کنار اومده بود ... نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- باید برم شمال ... واسه دو ماه ... البته حدودا ...
قبل از اینکه بابا حرفی بزنه مامان گفت:
- توسکا! تو دیگه دختر خونه بابات نیستیا! یعنی چی برم دو ماه شمال؟ همین دیر اومدنات دل منو آشوب می کرد دیگه چه برسه به اینکه بخوای بری یه شهر دیگه ... شوهرت راضیه؟ باهاش حرف زدی؟
آخ که دوست داشتم بزنم تو سر خودم ... بابا چپ چپی به مامان نگاه کرد و گفت:
- خانوم ... درسته که توسکا محرم آرشاویره ... ولی عقد دائمش هم که بشه بازم دختر خونه باباشه! این چه حرفی بود؟
مامان با اخم گفت:
- جهان! این دختر لج کرده داره دستی دستی آتیش می زنه به زندگیش توام هیچی بهش نمی گی؟
دیگه طاقت نیاوردم و گفتم:
- مامان خانوم! من و آرشاویر فقط یک روزه که محرم شدیم ... من چی کار کردم؟ حق ندارم به قول شما با شوهرم!!!! دو روز قهر کنم؟ این مسئله از نظر من مهم بوده ... نمی خوام زندگیمو خراب کنم ... اما شما هم دارین شورش می کنین ... به خدا اگه زن عقدیشم بودم ... الانم توی خونه اش بودم بازم یه سری حقوقی داشتم ... دیگه چه برسه به الان که این صیغه فقط جهت محرمیت خونده شده نه چیز دیگه و نامزدی ما فقط برای آشنایی بیشتره ... مامان خانوم وقتی این آقا از همین اول کار از من پنهان کاری کرده من چطور می تونم بگذرم؟
بابا اومد وسط حرفم و گفت:
- توسکا بابا ... تو از کجا فهمیدی؟
سرمو انداختم زیر و گفتم:
- رفتیم رستوران ... یهو طرفداراش اومدن به طرفش ... اینقدر جا خورده بودم که نگو و نپرس ....
بابا با حیرت گفت:
- یعنی اینقدر معروفه؟!!!
- مگه ... مگه شما نمی دونستین؟
- نه والا! به من گفتن فقط یه شغل تفریحی هم داره که اصلا شغل اصلیش نیست و چیز مهمی هم نیست ... گفتن یه خواننده ای که چند تا آلبوم داده بیرون و یه نیمچه شهرتی داره ... ولی نگفتن اینقدر زیاده!
- بله بابا جان ... با این حرفا شما رو هم خام کردن ...
مامان دوباره رفت روی نرو:
- دختر خام چیه؟ اونا هیچی رو قایم نکردن ... همه چی رو هم گفتن ...
- به همه! جز اصل کاری!
بابا مامانو به بهونه نخود سیاه فرستاد توی آشپزخونه ... چون می دونست الان با هم بحثمون می شه ... بعد از رفتن مامان با شرمندگی گفت:
- باور کن دخترم من اگه می دونستم این قضیه اینقدر جدیه حتما بهت می گفتم ...
- می دونم بابا ... آخه شماهم یکی مثل من ... خواننده ها رو از کجا باید می شناختین؟
بابا آهی کشید و گفت:
- حالا تصمیمیتو گرفتی؟ تو معروف ... اونم معروف ... زندگی سختی پیش روتونه ها ...
- نمی دونم بابا ... خیلی فکر کردم ... اما دیوونگیه اگه به همین راحتی ببرم از همه چی ... باید یه فرصت بدم ... هم به اون هم به خودم ... اما نه حالا ... وقتی که با احساسم یه دل بشم ... وقتی بفهمم ته دلم چی می گذره ... من هنوز نمی دونم حسی که بهش دارم چیه؟
بابا سری به نشانه تفهیم تکون داد و گفت:
- آره دخترم ... اون بنده خدا هم با امید پا پیش گذاشته ... اگه دیدی حسی نداری تمومش کن ... هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده ... شاید اگه عقد کرده بودین هر طور که بود راضیت می کردم تا ببخشی ... اما حالا ... از قدیم گفتن جلوی ضررو از هر جا بگیری منفعته ... هر چی هم زودتر بهتر!
- باشه بابایی ... انشالله بعد از سفر شمالم تصمیممو می گیرم ....
- حالا جدی جدی می خوای بری؟
- نیاز دارم بهش ... هم خیلی خسته شدم اینجا .... و سر این پروژه ... هم این یکی دو ماهه فشار زیادی سر جریان آرشاویر روم بوده ...
بابا آه کشید و گفت:
- روز به روز داری از ما دورتر می شی ...

- بابایی!!!!

صدای قلبش آرومم می کرد ... یهو صدای مامان بلند شد:
- خوب خدا رو شکر که دختر و پدر با هم به توافق رسیدین ... مرد پاشو ... پاشو حاضر شو یه سر بریم خونه برادرت ... 
بابا زیر لب لا اله الا الهی گفت. با تعجب گفتم:
- مگه عمو اینا دیدن ما اومدن که می خواین برین بازدید؟
مامان نشست روی مبل و گفت:
- نخیر ... زن عموت قهر کرده ... نه خودش می یاد نه می ذاره شوهر و بچه هاش بیان ... عموت زنگ زده عذر خواهی کرده ...
- چرا؟!
- والا چی بگم؟ می گه پسرمو دیوونه کردین ... 
- سام؟!!!!
- آره دیگه ... حالا انگار ما خبر داشتیم سام خاطر تو رو می خواد ...
بابا سرفه ای کرد و گفت:
- گذشته ها گذشته ... ما می ریم تا کدورتا برطرف بشه ...
ای خدا سخت تر از این کاری توی دنیا وجود داشت؟! به ناچار حاضر شدم ... دیگه حتی حوصله دید و بازدیدای عید رو هم نداشتم ... خدا رو شکر که بیشترشو سر کار بودم و چیزی نمی فهمیدم ...
خونه عمو هم با همه ناراحتیش طی شد ... زن عمو که به خودش زحمت نداد یه چایی جلو ما بگیره فقط هم به من چشم غره رفت و یکی دوبارم از مامانم سراغ دامادشو گرفت ... بیچاره سام! یه گوشه نشسته بود هی رنگ به رنگ می شد ... این مادر فولادزره اش هم به خودش زحمت نمی داد به خاطر این پسر در دهنشو چفت و بست بزنه ... بابا وقتی متوجه ناراحتی سام و عمو شد خیلی زود از جا بلند شد ... خداحافظی کردیم و از خونه زدیم بیرون ... واقعا نداشتن بعضی فامیلا به داشتنشون می ارزه ... کاش همین چهار تا فامیلو هم نداشتیم ... منی که از اول عید سرم گرم کار خودم بود فقط تونستم خونه چهارتا فامیل نزدیک رو برم اونا هم اینقدر تیکه بارم کردن که پشیمون شدم ... امان از حسادت!
روز بعد بابای آرشاویر زنگ زد خونه ... از شانس بدم خودم جواب دادم ... البته یه کم هم نگران آرشاویر بودم چون شب برای فیلمبرداری دنبالم نیومد ... گوشیو برداشتم و گفتم:
- الو ...
- توسکا جان؟
- بله بفرمایید ...
- بهادرم ... بابای آرشاویر ...
قلبم فرو ریخت و گفتم:
- سلام پدر جون ... خوبین؟
- خوبم دخترم ممنون ... بابا اینا خوب هستن؟
- سلام دارن خدمتتون ...
- دختر گل ... چه خبر شده؟ باز این پسر از خواب و خوراک افتاده که ...
و با این حرف خندید ... از خنده اش احساس بدم پر زد و منم خندیدم: 
- والا باید از خودش بپرسین ...
- خودش؟! هر چی می رم دم اتاقش می گم چی شده؟ فقط برام ورد گرفته می گه فهمید ... فهمید ...
از لحن پدر جون خنده ام گرفت و با صدا خندیدم ... اونم با خنده گفت:
- چیو فهمیدی دختر گل؟
- همون قضیه رو دیگه پدرجون ... 
- بگو خودت ببینم ... یه وقت من یه چیز دیگه رو اشتباه نگم ...
جفت غش غش خندیدیم و گفتم:
- مگه چیز دیگه ای هم هست؟
خنده اشو خورد و جدی گفت:
- نه عزیزم ... همین دو تا بود که یکیشو من بهت گفتم یکیشو هم خودش ...
- خودش نگفت ... خودم فهمیدم .... تازه پدرجون .... قضه گراتزیا رو هم خودش بهم نگفت ... دوست داشتم خودش هم اشاره ای بکنه ...
- نه دخترم ... البته حق با توئه ... ولی نخواه که خودش بگه ... نابودش می کنه اون جریان ... به سختی فراموش کرده ...
- حالا اون هیچی ... چرا خوانندگیشو پنهان کرد؟ 
- منم بهش گفتم باید بهت بگه ... چون این کار همه علاقه اونه ... گفتم تو که این کارو اینقدر دوست داری پس پنهانش هم نکن ... اما زل زده توی چشمم می گه علاقه ام نسبت به کارم بیشتر از علاقه ام به توسکا نیست ...
لبخند نشست روی لبم ... این پسر خیلی دوست داشتنی بود برام ... پدر جون گفت:
- حالا می خوای چه جوری تنبیهش کنی؟
- نمی دونم ... ولی فعلا نمی تونم قبولش کنم ...
- برای همیشه که ...
- نه فکر نکنم ... اما خواهشا چیزی بهش نگین ...
- ای دختره خبیث! گناه داره این پسر ... اگه ببینیش! می فهمی من چی می گم ...
- پدر جون آخه من اگه از الان هی کوتاه بیام که بعدا کلاهم پس معرکه است ...
پدرجون خندید و گفت:
- هی هی هی! روزگـــــــار ... می گن پسر کو ندارد نشان از پدر ...منم از همون اول جلوی حجله جای گربه ها کشته شدم ... توام می خوای پسرمو بکشی ... زن ذلیلی تو خونواده ما ارثیه ... 
دوتایی خندیدیم و پدر جون دوباره جدی شد و گفت:
- ولی توسکا جون ... آرشاویر دنیای محبته ... مطمئن باش اگه یه قدم براش برداری هزار قدم می یاد به سمتت ...
- پدر جون حق با شماست ... اما آرشاویر زیادی داره خودشو جلوی من ول می کنه ... می خوام فقط محکم بشه ...
صدای پدرجون ته مایه های خنده داشت:
- گفتم که ارثیه ...
با خنده گفتم:
- پدرجون!!!!
- باشه دخترم ... تو کار خودتو بکن ... من هواشو دارم ... الان که برج زهرمار شده ... مخ منو سوراخ کرده از بس هر بار یه ساز دستشه داره دلنگ دلنگ می کنه ... یهو می ره تو فاز سنتی و شعرای حافظ و سعدی و مولانا ... یهو هم می ره توی کار پاپ و دیوونه ام می کنه ...
پوزخندی زدم و گفتم:
- داره از خوندن انتقام می گیره ...
اونم آهی کشید و گفت:
- شاید ...
چند دقیقه دیگه هم با پدرجون صحبت کردم و بالاخره قطع کردم ... دیگه بیشتر مطمئن شده بودم بابت تصمیمم ... الان فقط مامان باهام مخالف بود وگرنه بقیه درک کرده بودن و چیزی نمی گفتن ... 
اون شب سر فیلمبرداری حاضر شدم ... موقع رفتن از آرشاویر خبری نشد ولی توی راه برگشت دنبالم اومد تا دم خونه ... پیاده که شدم منتظر بودم بازم بیاد خواهش و التماس کنه ... اما هیچی نگفت ... فقط چراغی زد با یه تک بوق و رفت ... نه بابا ! انگار یه تغییراتی کرده بود ... بی اراده لبخند زدم و رفتم توی خونه ...
با چشمای گشاد شده گفتم:
- راست می گی شهریار؟!
- باور کن ... 
با حرص پشتمو کردم بهش ... نمی خواستم ببنه دارم حرص می خورم ... تازه قرارداد فیلم جدیدو بسته بودم ... کارم سر این فیلم تموم شده بود ... حالا داشتیم بار و بندیل رو می بستیم که همه با هم بریم رامسر ... اما این خبر آرشاویر!!!! ای بمیرین با این خلاقیتاتون!!! چند تا خبر با هم داشت دیوونه ام می کرد ... اول فریبا اومد گفت آرشاویر کار تیتراژ این فیلمو قبول کرده ... حتی خودش پیشنهادشو داده ... که این کارش همه رو شوک زده کرد و بیشتر از همه منو ... اما بدتر از اون ... خدای من! احسان پیشنهاد داده بود تیتراژ پایانی فیلم یه کلیپ باشه ... که خود خواننده هم توش شرکت داشته باشه به همراه دو نفر نقش اول فیلم ... یه کلیپ توی جنگل های شمال ... برای همین هم تصمیم بر این شده بود که آهنگ رو توی یکی از استودیو های شمال پر کنن ... حالا آرشاویر هم داشت همراه گروه می یومد ... ای خدا!!!! من باید چی کار می کردم حالا؟!!!! من داشتم می رفتم که یه مدت این نگهبانو نبینم ولی حالا اونم با هزار ترفند خودشو کرده بود توی گروه ... منو باش چی فکر می کردم چی شد! طناز هم قرار بود توی این کار همراهمون بیاد ... یه بازیگر نقش مکمل کم بود منم از خدا خواسته طنازو معرفی کردم ... چند تا تست ازش گرفته شد که چون قبلش من حسابی روش کار کرده بودم تستش خوب در اومد و قبول شد ... سر از پا نمی شناخت ... منم خوشحال بودم ... بالاخره من از صدقه سر اون بازیگر شده بودم ... ولی حالا همه خوشی هام پریده بود ... هی چپ و راست می رفتم حرص می خوردم ... اما چی کار می تونستم بکنم؟ کاش می شد قراردادو فسخ کنم اما نمی شد! انگار چاره ای نبود ... فقط امیدوار بودم توی دست و پای من نپیچه ... واقعا نیاز به آرامش داشتم ... از دفتر شهریار که رفتم بیرون آرشاویرو به همراه آقای شهسواری دیدم ... بدون اینکه به روی خودم بیارم از آقای شهسواری خداحافظی کردم و رفتم بیرون ...
- فریبا مطمئنی نیاز نیست من ماشین بیارم؟ اصلا این سرویس کوفتی چی شد؟
- دختر چند بار بهت بگم؟ دقیقا همین امروز زنگ زد گفت ماشینم خراب شده ... دیگه چاره ای نیست! مجبوریم با ماشینای خودمون بریم ...
- اه ... همه اش بد بیاری ... خب منم ماشینو می یارم دیگه ...
- لازم نیست گلم ... ماشین زیاده ... با ماشین یکیشون می ریم دیگه ...
- خیلی خب ... کلا قراره این سفر من معذب بشم ...
- معذب واسه چی؟!!! 
- دوست ندارم هی از این ماشین برم تو اون ماشین ...
- غصه نخور تو رو تو هر ماشینی که بکنم دیگه همونجا جاته ...
خندیدم و گفتم:
- اوکی پس من الان با آژانس می یام ...
بعد از قطع کردن، با مامان بابا هم خداحافظی کردم ... از وقتی خبردار شده بودن آرشاویر هم هست خیالشون راحت تر شده بود ... البته مامان علنی بیان می کرد ولی بابا رو از چشماش می فهمیدم ... بعد از وداع اعصاب خورد کنمون که با اشکای مامان همراه شد با آژانس رفتم سر قراری که با گروه داشتم ... 
تا رسیدم همه آماده بودن و داشتن وسایل رو به سختی عقب ماشین ها جا می دادن .... بی اراده با نگاه دنبال آرشاویر گشتم ... به ماشینش تکیه داده بود و مشغول صحبت با مازیار بود ... خدا رو شکر اصلا متوجه من نشد ... یه تی شرت خاکستری پوشیده بود با شلوار کتون مشکی و کفش اسپرت ... سریع نگامو دزدیدم و رفتم پیش فریبا اینا ... فریبا خیلی خوشحال بود و با خوشحالیش همه رو شاد می کرد ... اولین کارش بود که شوهرش هم همراهیش می کرد ... حق داشت شاد باشه ... طناز هم اومد و همه تقسیم شدیم که بریم می دونستم اگه آرشاویر منو ببینه هر طور شده منو سوار ماشین خودش می کنه ... سعی کردم خودمو ازش قایم کنم ... وقتی شهریار دستور رفتن رو صادر کرد تازه به صرافت افتاد بفهمه من کجام و چرا نیومدم اما من بازم خودمو قایم کردم ... شهریار اومد سمت من که پشت یکی از ماشینا بودم و گفت:
- اینجا وایسادی واسه چی؟
- خب منتظرم ببینم باید کجا سوار شم ...
- تو ماشین من ... با دوستت طناز و دو تا از بچه های فیلمبرداری ...
وای جلوی چشمای آرشاویر! چه شود .... سری تکون دادم و گفتم:
- باشه ... تو برو منم میام ...
بعد از رفتن شهریار یواشکی سرک کشیدم و دیدم آرشاویر هم ماشینشو پر کرده ... فریبا و مازیار و منشی صحنه و یکی از دخترایی که دستیار فریبا واسه گریم بود ... فریبا و اون دو تا دختر نشسته بودن عقب ... مازیار هم جلو ... خب دیگه الان امن و امان بود ... می تونستم خودمو نشون بدم ... بی ام و سفید شهریار دقیقا جلوی ماشین آرشاویر پارک شده بود ... خرامان خرامان راه افتادم سمت ماشینش .... طناز عقب نشسته بود ... از جلوی آرشاویر کاملا بی تفاوت رد شدم و رفتم سمت در جلوی ماشین ... چون عقب پر شده بود ... درو که باز کردم از گوشه چشم به سمت آرشاویر نگاه کردم ... بیچاره خشک شده بود! در ماشینش باز بود ... معلوم بود داشته سوار می شده ... یه پاش بالای ماشین بود و یه دستش روی سقف ... زل زده توی چشمام سر جاش مونده بود ... بهت از چشماش می ریخت ... نگامو ازش گرفتم و خواستم سوار بشم که عین قرقی در ماشینو کوبید به هم و پرید سمت من ... با ترس اینور اونورو نگاه کردم ... خدا رو شکر کسی حواسش به ما نبود ... شهریار هم که کلا معلوم نبود کجاست ...

اومد ایستاد کنارم ... زل زدم توی چشماش ... اما فقط چند ثانیه ... نمی تونستم زیاد نگاش کنم ... با صدای خشنی گفت:
- تو مگه خودت ماشین نداری؟!
این آرشاویر بود؟!! چه خشن! خودمو نباختم و گفتم:
- چرا دارم ... برای چی؟
- پس واسه چی می خوای سوار ماشن این یارو بشی؟!!!! اونم جلو!
- فکر نکنم به شما مربوط باشه ... شهریار تهیه کننده فیلم منه ... 
- توسکا ... ماشین نیاوردی؟!
- نوچ ...
- پس صبر کن ... ماشینو خالی می کنم بیا سوار شو ...
- لازم نکرده ... من همین جا راحت ترم ...
سرشو آورد جلو .... از لای دندونای به هم فشرده اش گفت:
- جدی؟!!
- اوهوم ...
پوزخند زد ... خودشو کشید کنار ... چند نفس عمیق پی در پی کشید و یه دفعه انگار تو قالب یه نفر دیگه فرو رفت. سری به نشانه تاسف تکون داد و گفت:
- پس راحت باشین خانوم مشرقی عزیز ...
بعدم عقب گرد کرد و رفت سوار ماشین خودش شد ... حالا من مونده بودم و یه دهن که اندازه یه گاراژ باز مونده بود ... شهریار بالاخره اومد و گفت:
- سوار شو همه راه افتادن ...
سوار شدم ... اما هنوز تو شوک بودم ... چقدر دوست داشتم ازم خواهش کنه لجبازی نکنم و برم سوار ماشینش بشم ... اما ... اما اون ... ماشین راه افتاد ... بی اراده نگاه کردم به پشت سر ... با چشم دنبال ماشین آرشاویر گشتم ... اما پشت سرمون نبود از کنارمون سبقت گرفت و بدون اینکه نیم نگاهی به سمت من بندازه رفت جلو ... شهریار هم با فاصله سه تا ماشین داشت پشت سرشون می رفت ... اونا که پشت سرمون نشسته بودن مشغول صحبت بودن حسابی ... طناز با ذوق سوال می پرسید و اونا هم جواب می دادن ... تحمل شهریار تموم شد و گفت:
- توسکا ... چرا ساکتی؟
- چی بگم؟
- یه چیزی بگو خوب ... ساکت بودن بهت نمی یاد ... 
- همه صبحانه خوردن؟
- نه ... قراره یه رستوران سر راهی وایسیم بریم یه چیزی بخوریم ...
- اوکی ... لوکیشن کجاست؟
- وای گفتی! لوکیشن وسط بهشته ...
- یعنی چی؟
- ببین لوکیشن یه ویلاست روی کوه های نزدیک جواهر ده ... یعنی دور تا دور جنگله یهو وسط یه عالمه دره و سرسبزی یه ویلا سبز شده ... فوق العاده است ... طبیعتش بکره بکره ... اما یه کم خطرناکه امیدوارم کوهنوردیت خوب باشه ...
- یعنی برای رفتن توی ویلا باید کوهنوردی کنیم؟
- نه اون که راه ماشین رو داره و مشکلی نیست .... برای صحنه هایی که می خوایم توی جنگل بگیریم یه لوکیشن عاشقانه عالی پیدا کردیم که محشره اما رفتن به اونجا یه کم سخته ... 
- عاشقانه؟! ولی ژانر فیلم که ترسناکه ... نیست؟!
- چرا ... این واسه کلیپه ... صحنه های ترسناکو همون اطراف ویلا می گیریم ...
نفسمو با صدا بیرون فرستادم و گفتم:
- من موندم فیلم ترسناک کلیپ عاشقانه می خواد چی کار؟!!!!
- نکته همین جاست ... کلیپ هم یه جورایی استرس زاست ... فقط لوکیشنش عاشقانه است ...
- خوب خواننده می خواد چی کار ...
- گیر دادی توسکا ها! اینم یه ایده است .... مطمئنم طرفدار پیدا می کنه ...
- تو آخرم منو به کشتن می دی ... کوهنوردیم صفره!
- ای بابا ... حالا نگران نباش ... همه هستیم کمکت می کنیم ...
- امیدوارم به خیر و خوشی بگذره ...
ماشین های جلویی راهنما زدن و کنار یه رستوران نگه داشتن ... شهریار هم به تبعیت از اونا ایستاد ... همه پیاده شدیم ... طناز با ذوق اومد کنارم و گفت:
- وای چقدر اینجا خوشگله توسکا ...
- وا! اینجا کجاش خوشگله؟! ذوق مرگیا!
- خیلیــــــــی
- خب بسه خله ... حالا همه می فهمن آبرومون می ره ... 
- می گما توسکا ... من نمی دونستم این خواننده هه هم باهامون می یاد ... تا دیدمش فکم افتاد ... می یای بریم پیشش من یه عکس باهاش بندازم؟!
دندون قورچه ای رفتم و گفتم:
- طناز خانوم ... شما قراره بازیگر بشیا! باهاش عکس بندازم یعنی چه؟! خجالتم خوب چیزیه ...
- ای بمیری ... عین این حاج خانوم کوکومه ای ها هی غر بزن ... کنیز مطبخی !
خنده ام گرفت و زدم زیر خنده ... یهو طناز گفت:
- اه اه عکس نخواستیم بابا بچه که زدن نداره!
با تعجب نگاش کردم که گفت:
- همچین چپ چپ نگامون کرد!
سریع نگاش کردم ... اما آرشاویر مشغول گپ زدن با مازیار بود ... هیچ کسو انگار جز مازیار قبول نداشت ... فریبا ورجه وورجه کنون اومد سمتون و با مشت کوبید توی شونه من ...
- بیشعـــــــــــــور می خواستی ما رو به کشتن بدی؟!
با تعجب گفتم:
- هان؟!!!
با چشم و ابرو به طناز اشاره کرد که یعنی فعلا نمی شه چیزی بگه ... گفت:
- یه تار مو از سر من کم بشه روحمو می فرستم کچلت کنه ... فهمیدی؟
خندیدم و گفتم:
- باشه بابا ...
طناز گفت:
- بچه ها اشاره می کنن بریم داخل ... من رفتم ...

با رفتن طناز فریبا سریع گفت:
- چی گفتی به این آرشاویر؟!!!!
- وا! هیچی ... اون فوضولی می کنه ...
- باورت نمی شه سوار ماشین شد همچین چند تا مشت کوبید رو فرمون که من اون عقب سکته کردم ... اون دو تا دخترم مات مونده بودن ... بیچاره ها به شکماشون صابون زده بودن حسابی حال کنن با آرشاویر تا رامسر ... مازیار بهش گفت:
- چته پسر؟ 
آرشاویر هم با غیض شروع کرد به پچ پچ کردن با مازیار که نفهمیدم چی می گه ... اما مازیار هم هی تایید می کرد ... الانم که رفتم ازش پرسیدم می گه مردونه بود! بچه پرو!!! ولی خب اینا همه اش به کنار سرعتش هم به کنار ... سکته کردم تا اینجا!
پس همچین بی تفاوتم نبوده انگار! برای اینکه چیزی گفته باشم گفتم:
- بمیرم ... می خوای بیای پیش من؟!
- آخه ماشین شهریار که جا نداره ... بعدش هم با مازیار چه کنم؟!
- جا رو که می شه باز کرد ... بعدش هم مازیار که با آرشاویر خوشه ... توام بیا پیش من ...
بی توجه به حرف های من گفت:
- بسشه توسکا ... گناه داره ... بگذر ازش ...
با ناز گفتم:
- فکر می کنم در موردش ...
دوباره مشتی حواله شانه ام کرد و گفت:
- بچه پرو ...
شونه امو گرفتم و خواستم جوابشو بدم که شهریار صدامون کرد:
- توسکا ... فریبا ... بیاین تو دیگه ... ما از جانب شما هم سفارش دادیم ...
با نگاه دنبال آرشاویر گشتم ... نبود! یعنی بی توجه به من رفته بود تو؟ چرا این اینجوری شده بود؟! دنبال فریبا راه افتادم ... همه دور تا دور دو تا میز بزرگ نشسته بودن ... جای ما سر همون میزی بود که آرشاویر و مازیار و احسان و شهریار هم بودن ... فریبا چپید کنار مازیار ... منم ناچارا نشستم کنار دستش ... آرشاویر بی توجه به من غرق صحبت بود ... حتی سرشو نیاورد بالا نگاه کنه ببینه کجا نشستم ... روبروم شهریار و احسان بودن ... اونا هم با هم حرف می زدن ... فقط من و فریبا ساکت بودیم فکر کنم ... صبحونه رو آوردن اما از دیدن نیمرو آهم بلند شد ... متنفر بودم از نیمرو ... خیلی هم گرسنه بودم ... حالا باید چه خاکی تو سرم می کردم؟! همه مشغول خوردن بودن فقط من نگاه می کردم ... فریبا که دید فقط دارم نگاه می کنم بلند پرسید:
- چرا نمی خوری؟!
نگاه مازیار و آرشاویر و احسان و شهریار چرخید روی من ... مطمئن بودم اگه بگم دوست ندارم آرشاویر می ره برام عوضش می کنه ... برای همینم لبخندی زدم و گفتم:
- متنفرم از نیمرو ...
شهریار سریع گفت:
- ای بابا ... من همه پرسی کردم ... خودتون نبودین خوب!
احسان هم گفت:
- خب حالا عوضش کن ... اشکال نداره که ...
- می دونم ... اما ...
از گوشه چشم به آرشاویر نگاه کردم ... خونسردانه داشت نیمروشو می خورد ... انگار یه پارچ آب یخ ریختن روی سرم ... خیر سرم یعنی نامزدش بودم!!! چه مرگش شده بود؟!! قهر کرده بود باهام؟! فریبا هم متوجه شد و سری تکون داد ... حرصم گرفته بود و اشتهام کور شد ... نمی دونم چرا اینقدر توجه آرشاویر برام مهم بود ... شهریار از جا بلند شد ظرف نیمروی منو هم برداشت تا بره عوضش کنه اما من دیگه میلی نداشتم ... فریبا در گوشم گفت:
- چیزیتون شد دوباره؟
همینطور که با ناخنام بازی می کردم گفتم:
- نه ...
- پس این چشه؟ همیچن دم از عشق می زد که من گفتم جونش واسه تو در می ره ...
- اینا همه اش فیلمه ... پسرا همشون همینطورن ...
با غیض به آرشاویر نگاه کرد و در جواب من گفت:
- وا
شهریار با یه سینی پر و پیمون برگشت ... خامه عسل کره مربا نون تست خامه شکلاتی چایی پنیر ... خلاصه همه چی! بازم به شهریار ... سینی رو گذاشت جلوم و گفت:
- هر کدومو که دوست داری بخور ...
دوباه زیر چشمی به آرشاویر نگاه کردم ... دست از خوردن برداشته بود و داشت به شهریار نگاه می کرد ... نگاهش عین نگاه مار به طعمه اش بود ... فکر کنم داشت نقشه قتلشو می کشید ... لبخند نشست روی لبم ... از همین توجه اندکش هم شاد شدم ... به خودم نمی تونستم دروغ بگم ... من به حمایتای آرشاویر خو گرفته بودم ... بهش نیاز داشتم ... اما حالا ...آهی کشیدم و به زور چند لقمه خوردم ... فریبا هم کمکم کرد چون حسابی چشمش صبحونه منو گرفته بود ... وقت تموم شد از جا بلند شدیم که راه بیفتیم ... داشتم می رفتم سمت ماشین شهریار که گوشیم زنگ زد ... نگاه کردم دیدم شماره ناشناسه ... اصولا شماره های ناشناس روی گوشی من افراد خاصی بودن ... تجربه ثابت کرده بود ... گوشی رو گذاشتم دم گوشم و جواب دادم:
- بله ...
صدای ناز دختری با هیجان توی گوشی پیچید:
- خانوم مشرقی؟!
با تعجب گفتم:
- بله خودم هستم ... شما؟
هجان صداش بالاتر رفت و گفت:
- توسکا جون خیلی بی معرفتی به خدا ... منم ترسا ... 
زیر لب تکرار کردم:
- ترسا؟!
با غیض نفسشو داد بیرون و گفت:
- خانوم دکتر تهرانی ... پسر دایی دوستت طناز ...

تازه یادم افتاد و با شادی گفتم:
- ترسا جـــــــــون چطوری تو دختر؟! خوبی؟ دکتر خوبن؟
- مرسی ... از احوالپرسی های شما خانوم! آرتانم خوبه سلام می رسونه ...
- سلامت باشن ... چه عجب یادی از ما کردی؟
- تو رفتی حاجی حاجی مکه ... انگار قرار مهمونی داشتیما!
- ببخش ترسا جون ... سرم خیلی شلوغ بود ... این روزا کارم زیاده ...
- من سرم نمی شه .. باید یه روز بیای خونه ما ...
- آخه الان که دیگه نمی شه .... با گروه داریم می ریم رامسر ... تا حدود دو ماه دیگه ...
- دو ماه؟!!! فیلمبرداری دارین؟!!
- آره ... یه پروژه جدیده ...
- ای جــــــــان!!!! می شه من و آرتانم بیایم؟ قرار بود یه سفر بریم رشت ... حالا می یایم رامسر ... البته اگه ایرادی نداشته باشه ...
- نه عزیزم ... از نظر من که ایرادی نداره ... خوشحالم می شم ...
- پس حتما دوباره بهت زنگ می زنم آدرس می گیرم ... بازیگرای فیلمتون کیان؟
از شیطنت صداش خنده ام می گرفت ... با خنده اسم بردم ... حتی اسم آرشاویرو هم گفتم ... چه جیغ جیغی راه انداخت بماند ... بعد هم قرار شد حتما دوباره زنگ بزنه و خداحافظی کرد ... دیدن دوباره اشو دوست داشتم ... یه دفعه یاد طناز افتادم و آهم بلند شد! خدای من! شاید طناز دوست نداشته باشه کسی اونو سر فیلمبرداری ببینه ... نکنه حالا ناراحت بشه!!!! سریع طنازو پیدا کردم و جریانو براش گفتم ... با خنده دست زد سر شونه ام و گفت:
- بیخیال بابا ... ترسا از خودمونه ... آرتان هم که کلا بیخیاله ... غمت نباشه ... همه فامیل می دونن من می خوام بازیگر بشم ... من چیزی رو از کسی قایم نکردم ...
خیالم راحت شد. به سمت ماشین آرشاویر نگاه کردم ... اراده نگاهم دیگه دست خودم نبود ... سرکش شده بود و مدام دور و بر آرشاویر می پلکید ... کسی هنوز سوار ماشینش نشده بود ... سرکی کشیدم تا ببینم کی کجاست! دیدمش ... جلوی پای یه دختر کوچولو با لباسای پاره پوره زانو زده بود ... دستای دختره تو دستاش بود و با علاقه داشت به حرفاش گوش می کرد ... نا خود آگاه چند قدم رفتم جلوتر ... وقتی حرفای دختر تموم شد اونو چسبوند به سینه اش با مهر گونه اشو بوسید و یه بسته اسکناس از داخل کیفش در اورد گذاشت توی کیف کوچولویی که رو شونه دختره بود ... بعدم با مهر دستی رو موهای دختره کشید و بلند شد. دختره چیزی گفت که باعث شد آرشاویر دوباره ببوستش ... ولی بعد از اون دیگه مکث نکرد و با سرعت از دختره فاصله گرفت ... از کنار من رد شد و رفت سمت ماشینش ... نمی دونم چرا اما حس کردم چشماش سرخ بودن ... یعنی به خاطر دختره گریه کرده؟ دختره هنوز سر جاش ایستاده بود و داشت به پولای توی کیفش نگاه می کرد ... رفتم طرفش .. با دیدن من لبخند زد ... خم شدم و بوسیدمش ... چشماش اینقدر معصوم بود و لبخندش اینقدر زیبا که بی اراده آدمو محو می کرد و تسیلم می شدی که ببوسیش ... دو زانو نشستم کنارش ... گفت:
- شما هم با اون عمو مهربونه دوستی؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
- خانوم خوشگله چی به اون عمو مهربونه می گفتی؟
- هیچی به خدا ...
- آخه دیدم داشت تو رو می بوسید فهمیدم داشتی براش شیرین زبونی می کردی ...
- نه ... من فقط براش تعریف کردم ...
- چی براش تعریف کردی؟ برای منم می گی؟
- باشه ... شما هم بهم جایزه می دی؟
- بله که می دم ...
- داشتم می گفتم مامانم می گه بابام وقتی می خواسته برای سفره مون نون بیاره ... توی دریا غرق شده ... مامانم هم یه بار که داشت گریه می کرد و با خدا حرف می زد همه اش می گفت خدایا نون آور سفره مو بردی ... حالا مجبورم هر بار یه تیکه از بدنمو حراج کنم ... خاله ... من از عمو پرسیدم حراج یعنی چی ... ولی برام نگفت ... شما می دونی یعنی چی؟
قلبم تو سینه داشت تند تند می کوبید ... خدای من! خدایا!!!! بغض گلومو می فشرد ... وقتی دید هیچی نمی گم گفت:
- دیشب یه آقایی با مامانم اومد خونه ... دوسش ندارم ... تا منو دید گفت این توله رو بنداز بیرون ... خاله این یعنی چی؟
دوست داشتم بمیرم ... باید در جواب این بچه چی می گفتم ... بغضمو قورت دادم و گفتم:
- خونه تون کجاست عزیزم؟!
با دستش یه جایی پشت رستوران رو نشون داد ... گفتم:
- تو اینجا چی کار می کنی؟!
- مامانم هر روز بهم می گه برو بازی تا خودم بیام دنبالت ... منم می یام اینجا تا با بچه های مسافرا بازی کنم ... آخه هیچ کدوم از بچه های همسایه هامون اجازه ندارن با من بازی کنن ... نمی دونم چرا هیشکی منو دوست نداره ...
ناخود اگاه کشیدمش توی بغلم و هق هق گریه ام اوج گرفت ... خدایا خدایا!!!! دوست داشتم داد بزنم ... دختره با ترس گفت:
- چی شدی خاله؟ من حرف بدی زدم؟!!!
سریع اشکامو پاک کردم و گفتم:
- نه نه خاله من دلم برای مامانم تنگ شد ... حالا بگو ببینم عمو چی بهت داد؟
دسته اسکناسو از تو کیفش کشید بیرون و نشونم داد ... همه اش تراول بود ... پول کمی نبود اما با این حال منم دست کردم توی کیفم هیچی پول نقد همرام نبود همه اش داخل عابر بانکم بود به ناچار دسته چکمو برداشتم و یه مبلغی که کم هم نبود نوشتم امضا کردم و دادم دستش گفتم:
- خاله ... اینا رو بده به مامانت بگو این راهش نیست ... اما خدا صداتو شنیده ...
گرفت و سرشو تکون داد ... دیگه نتونستم بمونم ... گونه اشو محکم بوسیدم و راه افتادم سمت ماشین شهریار ... فقط یه لحظه چشمم به آرشاویر افتاد که کنار ماشینش ایستاده بود ... زل زده بود به من و پک پک سیگار می کشید ... حس کردم بهش افتخار می کنم! با همه وجودم ... چطور هیچ کدوم از ما متوجه این دختر کوچولو نشده بودم؟!! 
نگامو دزدیدم و سوار شدم ... بالاخره همه جمع شدن و راه افتادیم ... اینبار ماشین شهریار جلو می رفت و بقیه از پشت سر می یومدن ... سه نفری که عقب نشسته بودن خوابیده بودن ... منم هم سرم درد می کرد هم حسابی خوابم گرفته بود ... هر چی می خواستم به آرشاویر فکر نکنم نمی شد ... به قلب مهربونش ... به دست خیرش ... به چشمای اشکیش ... به عشقش ... به دیوونه بازیاش ... آرشاویر داشت همه فکرمو از آن خودش می کرد ... هر از گاهی هم گوشه ذهنم کشیده می شد سمت اون دختر کوچولو که حتی اسمشو نپرسیده بودم ... صدای موذی مغزم میگفت:
- الان فقط به شوهرت فکر کن ...
تصور اینکه آرشاویر مال منه خوشحالم کرد ... با یاد مهربونیاش یه لبخند نشست روی لبم ولی یهو لبخندم پر زد ... نکنه منو دیگه نخواد؟! آخه اینکاراش واسه چیه؟ چرا اینقدر بی تفاوت شده ...

صدای شهریار منو از فکر کشید بیرون:
- خوابت می یاد؟
درست نبود کسی که کنار دست راننده می شینه بخوابه ... برای همین هم گفتم:
- نه ... هنوز خیلی شدت نگرفته ...
- تعارف نکنیا ...
- نه بابا ... راحتم ...
- خیلی خب ... پس بیا حرف بزنیم ...
- چی بگیم؟!
- توسکا چرا چند وقته عوض شدی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- یه سری مشکلات داشتم ...
- حل شدنی هستن؟ اگه می شه کمکت کنم بهم بگو ... من دوست ندارم تو رو گوشه گیر ببینم ...
- حل می شه انشالله ...
- خودتو دست کم نگیر هیچ وقت ... تو در اوجی ... هیچی نباید تو رو بکشه پایین ...
یعنی چیزی می دونست؟ نه! محاله اون چیزی بدونه ... گفتم:
- نگران نباش ... همه چی خوبه ...
- امیدوارم ... ولی اینو بدون من همیشه پشتت هستم ... اگه مشکلی واست پیش اومد می تونی روی من حساب باز کنی ...
با همه وجودم گفتم:
- ممنونم شهریار ... تو خیلی خوبی!
- خواهش می کنم ... حالا دختر خوبی باش و بگیر بخواب ... 
واقعا خوابم می یومد پس تعارف رو کنار گذاشتم و چشمامو بستم ... از تکون های شدید ماشین با ترس چشم باز کردم و نشستم سر جام ... شهریار سریع گفت:
- نترس ... جاده خرابه!
تکیه دادم به صندلی و نفسمو با صدا دادم بیرون ... عقبی ها هم بیدار شده بودن ... نگاهی به بیرون انداختم ... توی یه جاده خاکی نم دار پیش می رفتیم ... دور تا دورمون کوه های سر به فلک کشیده بودن ... سبز سبز ... اما هر از گاهی اون دور دورا می شد لای سبزی ها یه تک درخت قرمز یا نارنجی هم دید ... چه طبیعت بکری! مه همه جا رو گرفته بود و جاده سر بالایی بود ... با سرعت کم پیش می رفتیم اما بازم ماشین تکون های بدی می خورد ... یه عالمه رفته بودیم بالا ... دیگه رسیدیم به ابرا که از یه جاده فرعی رفتیم توی یه سراشیبی ... سراشیبی رو که کمی رفتیم پایین بالاخره رسیدیم به در عریض و بزرگ ویلا ... شهریار پیاده شد و با کلید درو باز کرد و بعد وارد شدیم ... عجب ویلایی بود!!! یه جاده شنی کشیده شده تا ساختمون بزرگ ویلا ... کناره های این جاده شنی تا ناکجا آباد درخت بود ... جاده رو با نرده های چوبی پایه کوتاه و چراغ های پایه بلند از درخت ها جدا کرده بودن ... ماشین ها رو توی محوطه باز و وسیع جلوی ساختمون پارک کردن و همه ریختیم پایین ... ویوی اطراف فوق العاده بود به هر طرف که نگاه می کردی سبز بود ... یه ویلای خوشگل تو دل جنگل! کسایی که ویلا رو ندیده بودن هیجان زده داشتن از زیباییش تعریف می کردن و من و طناز هم از این قاعده مستثنی نبودیم ... فریبا غر غر کرد:
- خوشگله ولی ویلای بدون دریا به درد نمی خوره ...
- گمشو! اینقدر دریا دیدیم ... به این می گن طبیعت! 
طناز با خنده گفت:
- من که تازه کارم و نمی شه ... اما تو هی خراب بازی کن تا کات بخوره کار طولانی بشه یه چهار پنج ماهی اینجا تلپ شیم ...
با خنده گفتم:
- بد فکریم نیست ...
وسایل رو همه با هم بردیم داخل ساختمون ... داخلش هم شیک و مدرن بود ... پنج تا اتاقی که وجود داشت بین بچه ها تقسیم شد و من و فریبا و طناز و دو تا دیگه از دخترا افتادیم توی یه اتاق ... آرشاویر هم با شهریار و مازیار و احسان و آقای شهسواری رفتن توی یه اتاق ... وقتی همه چیز سر جای خودش قرار گرفت همه گروه دسته دسته از ویلا رفتیم بیرون تا با راهنمایی شهریار و آقا شهسواری لوکیشنو دقیق ارزیابی کنیم ... آرشاویر هم همراه ما می یومد ... اما کنار مازیار بود ... فریبا سریع خودشو چسبوند به من و منو یه کم کشید عقب ... فهمیدم حرف داره ... سرعتمو کم کردم و گفتم:
- چی شده؟!
- آرشاویر دیوونه شده ...
- چرا؟!!! باز چی شده؟
- مازیار بهش گفت می خوای من برم با توسکا حرف بزنم؟ یه دفعه مثل سگ پاچه مازیار رو گرفت و گفت می شه هی توسکا توسکا نکنی؟ بیا در مورد چیزای بهتر حرف بزنیم ...
یهو سر جام خشک شدم ... چی می گفت این؟!!! این همون آرشاویر عاشق بود؟! نگاش کردم ... داشت غش غش می خندید ... لباسشو عوض کرده بود ... یه شلوار جین آبی تیره با یه تی شرت نگ خاکی رنگ پوشیده بود .چرا هر چی نگاش می کردم بیشتر دلم می لرزید؟ دستی توی موهاش کرد و با یه حرکت موهاشو کشید سمت عقب ... حس کردم چنگ زد روی دل من ... داشتم دیوونه می شدم یعنی جدی جدی توسکا براش مرد؟ با حس چیز نرمی سرمو پایین آوردم ... یه موجود نرم کوچیک داشت بین پاهام وول می خورد ... از ترس سکته کردم! چشمامو بستم و جیغی کشیدم بنفشششششش ... همه نگاه ها چرخید به سمت من و اون موجود ناشناخته پا گذاشت به فرار ... همین که اومد از جلوی آرشاویر رد بشه آرشاویر پاشو آورد بالا و چنان لگدی بهش زد که شوت شد بین درختچه های اون طرفی ... همه یه نگاه به من کردن ... یه نگاه به آرشاویر یه نگاه به موجود پشمالوی کوچولوی بیچاره که دیگه معلوم نبود چه بلایی سرش اومده و یهو همه با هم زدن زیر خنده ... خودمم با وجود اینکه بدجور ترسیده بودم ولی خنده ام گرفت ... این حرکت آرشاویر برام خیلی معنی ها داشت ... شهریار بین خنده اش گفت:
- آرشاویر بیچاره رو با توپ فوتبال اشتباه گرفتی؟
آرشاویر هم با لبخند دستی توی موهاش کشید و به راهش ادامه داد ... فریبا دستمو گرفت و گفت:
- خوبی؟
دوست داشتم این سوالو آرشاویر بپرسه ولی اون عین خیالش هم نبود ... شاید اون حرکتو هم نا خودآگاه انجام داده ... سرمو تکون دادم و گفتم:
- آره ... زنده ام هنوز ...
- خیلی بامزه بود!!! این آرشاویر هم معلوم نیست چشه ها! 
پوزخندی زدم و حرفی نزدم ... همه مکان های فیلمبرداری رو دیدیم ... خداییش بهترین ها انتخاب شده بود ... فقط محل فیلمبرداری کیلپ موند که شهریار موکولش کرد برای زمانی که می خوایم کلیپ رو پر کنیم ... می گفت به ریسکش نمی ارزه چند بار بریم ...

بعد از اینکه همه جا رو دیدم برگشتیم ویلا ... قرار شد مردا جوجه کباب درست کنن ... ای خدا بگم منو چی کار کنه! من جوجه هم دوست نداشتم ... اما اینبار نمی خواستم بازم بگم که آرشاویر کاری نکنه و ضایع بشم ... باید هر جور بود می خوردم ... وظیفه درست کردنش با مردا بود ... شهریار گفت یه آشپز گرفته که از فردا می یاد ولی امروز باید خودمون ناهار و شام رو درست کنیم ... مردا مشغول درست کردن اتیش شدن و ماها مشغول سیخ زدن جوجه ها ... فریبا کنار گوشم گفت:
- اوی مواظب دستت باشا ... نزنی خودتو ناکار کنیا ... حال و حوصله دادای آرشاویر رو ندارم ... 
با پوزخند گفتم:
- حالا نیست که اونم خیلی نگران منه ... می بینی که داره چی کار می کنه؟
- ولش کن بابا ... این مردا رو فقط خالقشون می شناسه ...
- پس حرف بیخود نزن ...
شهریار برای سرکشی به خانوما اومد. آرشاویر و احسان هم پشت سرش بودن ... گفت:
- خسته نباشین خانوما ... اون جوجه تندا رو سیخ کردین؟
جوجه ها رو دو مدل درست کرده بودن ... یه مقدارشو با فلفل زیاد و زعفرون دوبل ... یه مقدارشو معمولی ... فریبا سریع گفت:
- تندارو توسکا داره سیخ می کنه ... آخراشه دیگه فکر کنم ...
آرشاویر بقیه سیخا جوجه رو برداشت و از کنارم رد شد ... لحظه آخر فقط برگشت و به دستام که پر از مایه جوجه ها بود خیره شد و بعدم رفت ... ای بگم خدا چی کارت کنه! اون نگاهت چی شد آخه؟!!!!! دلم براش تنگ شده ... آخه لعنتی چرا داری مجازاتم می کنی؟ آهی کشیدم و آخرین جوجه ها روهم به سیخ زدم و گرفتم جلوی شهریار ... شهریار سینی رو گرفت و تشکر کرد ... منم رفتم دستامو شستم ... سه ربع بعد همه سر سفره نشسته بودیم و جوجه ها حاضر و آماده وسط سفره چشمک می زدن ... یاد سیزده به درا افتادم که همه اش جوجه درست می کردن و من به زور می خوردم ... بابا می گفت یه روز هزار روز نمی شه زشته تو تافته جدا بافته بشی و چیز دیگه بخوری ... یاد حرف بابا افتادم و با بی میلی مشغول خوردن یه تیکه بال شدم ... شهریار سینی جوجه رو از وسط سفره برداشت و گرفت جلوی آرشاویر ...
- بخور پسر جون داشته باشی آهنگ ما رو با اون صدای منحصر به فردت عالی در بیاری ...
آرشاویر لبخند زد و گفت:
- ممنون ... راستش من فقط از این تندا می خورم ... 
- آخه اونا ممکنه واسه صدات بد باشه ...
- نه مشکلی نیست ... 
نگاش کردم ... اونم داشت نگام می کرد ... تا نگاهمو دید نگاشو دزدید.این چه رسمی بود؟ اومدم اینجا راحت باشم و با فکر آزاد در موردش تصمیم بگیرم ... خبر نداشتم می یام اینجا عاشقش می شم! عاشق؟!!! نه ... شاید هم یه وابستگی کوچیک بود ... صدای طناز کنار گوشم بلند شد:
- من یا باید این شهریارو تور کنم یا آرشاویرو یا احسانو ... می میرم به خدا !
با خنده گفتم:
- طناز!
- زهرمار!
سرمو انداختم زیر و ریز ریز خندیدم ... حق داشت بنده خدا ... ادامه داد:
- ولی اگه بخوام الویت بندی کنم اول می گم آرشاویر ...
تند نگاش کردم ... حیف که دوستم بود وگرنه چشاشو در می آوردم ... بی توجه به من زل زده بود به آرشاویر و گفت:
- ماشالله! خوشگل ... خوش هیکل ... خوش تیپ ... اصلا همه اینا به درک! خوش صدا ....
نفسمو مثل آه دادم بیرون ... تصور اینکه اون منو نخواد دیگه حس بدی برام به وجد می آورد ... یه حس خیلی بد که حتی می تونست اشکمو در بیاره ...
بعد از خوردن ناهار و جمع کردن بساط از وسط ویلا قرار شد یکی دو ساعتی استراحت کنیم و بعدم بریم واسه فیلمبرداری ... چند تا صحنه عصر داشتیم و بقیه اکثرا توی شب و توی جنگل بود ... فکرشم منو می ترسوند ... بیچاره کسایی که می خواستن این فیلمو ببینن! 
استراحت دو ساعته حسابی سر حالم آورد ... رفتم زیر دست فریبا برای گریم ... گریم مال سکانس های وسط فیلم بود ... یه دختر رنگ و رو پریده با موهای آشفته دور صورتش ... یه دختری که نگاش می کردی فکر می کردی سکته کرده ... طناز هم گریمش مشابه من بود .... ما دو تا شده بودیم دو تا دوست که اومدیم شمال توی ویلای بابای من ... اما متاسفانه گیر یه سری روح سرگردون توی جنگل می افتیم ... تا رفتم بیرون دیدم همه چیز آماده است ... بازیگرای اصلی این فیلم من و طناز بودیم ... یه بازیگر مرد معروف هم داشتیم که بعدا می یومد و فقط چند تا سکانس قرار بود بازی کنه ... یه جورایی می شد ناجی من و طناز ... و عاشق من! رفتیم توی جنگل ... همه جا تاریک شده بود ... صدای هوهوی باد فضا رو ترسناک تر کرده بود ... آرشاویر لب تراس ایستاده بود و داشت نگامون می کرد ... مازیارم کنارش تند تند یه چیزایی رو توضیح می داد و اونم سر تکون می داد فکر کنم داشت راجع به فیلم براش می گفت ... با دستور آقای شهسواری رفتیم سر صحنه ... با اینکه بچه ها همه بودن اما من واقعا ترسیده بودم ... بعد از شنیدن سه دو یک حرکت هر دو شروع کردیم به دویدن ... با تموم وجود می دویدیم و دوربین هم به دنبالمون ... طناز خورد زمین ... نشستم کنارش هر دو نفس نفس می زدیم ... جیغ زدم:
- پاشو .... الان می رسن ...
طناز با بغض و عجز گفت:
- نمی تونم ...
سعی کردم بلندش کنم که صدای خش خش اومد ... سکته رو زدم قشنگ ... هر دو برگشتیم به سمتی که صدای خش خش می یومد ... یهو یه آدم با موهای ژولیده و بلند از لای بوته ها اومد بیرون ... داشت روی زمین خودشو می کشید ... یعنی اون لحظه جیغم واقعی و از ته دل بود ... طناز هم بدتر از من ... جفتمون عقب عقب خودمون رو می کشیدیم روی زمین و جیغ می زدیم ... اون موجود عجیب هم که البته می دونستم یکی از بچه های پشت صحنه است داشت دنبالمون می یومد ... این صحنه رو توی فیلمنامه خونده بودم اما فکرشم نمی کردم گریم این یارو اینقدر ترسناک باشه! بالاخره طنازو کشیدم از روی زمین بالا و دوتایی پا گذاشتیم به فرار ... صدای کات آقای شهسواری بلند شد ... همزمان صدای دست و هورا هم بلند شد ... اینقدر واقعی ترسیده بودم که همه حال کرده بودن! اما خبر نداشتن من تا مرز سکته رفتم! فریبا که حسمو فهمیده بود خودشو رسوند به من دستمو گرفت و گفت:
- خوبی؟
آب دهنمو قورت دادم و سرمو تکون دادم ... گفت:
- می خوای برات آب قند بیارم؟
- نه بابا ... آبروم می ره ...
- تابلو بود واقعا ترسیدی ... منم ترسیده بودم ...
- نه بیخیال ... خوبم ...
- باشه ...پس مواظب خودت باش ...
بعد از اون دو پلان دیگه هم گرفته شد ... درصد ترسم هی داشت بالاتر می رفت ولی به روی خودم نیاوردم تا بالاخره تموم شد و همه رفتیم داخل ویلا ... بعد از خوردن شام که اینبار کباب بود رفتیم که بخوابیم ... حس می کردم تب دارم ... اما می دونستم به خاطر ترس زیاد درجه حرارت بدنم رفته بالا ... اون لحظه اصلا آرشاویر رو نمی دیدم ... وقتی داشتیم می رفتیم بخوابیم فریبا گفت:
- نمردیم امروز یه بخاری از این یارو دیدیم ...
- یارو؟
- آرشاویر دیگه ... 
کنجکاوانه گفتم:
- چی کار کرد مگه؟!
- نگرانت شده بود ... سر سفره همه حواسش به تو بود ...
- وا مگه من چمه؟
- شاید اونم فهمیده ترسیدی ...
- عمراً! توام چون منو خوب می شناسی فهمیدی وگرنه بقیه فکر کردن دارم بازی می کنم ...
- نمی دونم ... ولی اینو می دونم که نگرانت بود ...
توی دلم گفتم امیدوارم! اما به اون فقط گفتم شب بخیر و رفتم توی تختم ... 
داشت بهم نزدیک می شد ... هر چی خودمو می کشیدم عقب فایده ای نداشت ... یه ذره دیگه بیشتر باهام فاصله نداشتم ... یهو پامو چنگ زد ... چشمامو بستم و از اعماق وجودم جیغ کشیدم ... از صدای جیغ خودم از خواب پریدم و صاف نشستم سر جام ... همه تنم عرق کرده بود ... چراغ اتاق روشن شد و طناز و فریبا و اون دو تا دختر بیچاره هجوم اوردن طرفم ... فریبا سریع بغلم کرد ... سرمو توی بغلش قایم کردم و هق هق کردم ... چه خواب وحشتناکی بود از بس امشب ترسیدم این بلا سرم اومد ... فریبا آروم می گفت:
- هیچی نیست عزیزم ... خواب بود ... هیچی نیست آروم باش ..
چند ضربه به در خورد ... و دنبال اون صدای مازیار اومد:
- فریبا ... خانومی بیداری؟ کی بود جیغ زد؟!
فریبا منو انداخت تو بغل طناز و رفت جلوی در اول شالشو انداخت روی سرش بعدم درو باز کرد و رفت بیرون ... صداشونو به خوبی می شنیدم ... 
- چیزی نیست ... توسکا خواب بد دیده بود ...
مازیار گفت:
- آرشاویر همه اش تقصیر توئه ... از بس نفوس بد زدی ... اینقدر گفتی اون واقعا ترسیده واقعا ترسیده که بلا سرش اومد ...
آرشاویر بی توجه به مازیار گفت:
- حالش خوبه فریبا خانوم؟!
- آره بیدار شده ... خوبه ...
- صدای ... صدای گریه توسکاست؟!
- یه کم گریه کنه خوب می شه ... ترسیده خوب ...
- لازم نیست ببریمش درمونگاه ؟
- درمونگاه؟ نوک این کوه؟ وسط جنگل؟ بیخیال! نه بابا چیزیش نیست ...
- خوب می بریمش شهر ... کاری نداره که ...
فریبا خندید و گفت:
- نگران نباشین ... به خدا هیچیش نیست ... یه خواب بوده دیگه ...
مازیار گفت:
- باشه خانومم برو پیشش ... تنهاش نذارین ... ما هم می ریم بخوابیم ... هر چند که این آقا از سر شب تا حالا بیداره .... بیشتر از اینکه از صدای جیغ توسکا از خواب بپرم از صدای بلند شدن این از روی تخت و شیرجه رفتنش توی در بیدار شدم ... نشسته بود روی تختش تا همین حالا ... 
صداشون کم کم ضعیف شد و فریبا اومد تو ... با دیدن من توی بغل طناز لبخندی زد و گفت:
- چه طوری؟! نصف عمرمون کردی دختر این جیغ از بنفش رد شده بود تو مایه های زرشکی بود!
همه خندیدیم و من گفتم:
- ببخشید بیدارتون کردم ... خواب بدی بود ...
- فدای سرت عزیزم ... حالا بهتری؟
با شنیدن حرفای آرشاویر معلومه که بهترم! اما به روی خودم نیاوردم و فقط گفتم:
- آره خوبم ... بخوابین تو رو خدا ... همه اش تقصیر من شد ...
فریبا هلم داد روی تخت و گفت:
- گمشو بکپ! ما خوابمون می بره راحت و آسوده ...
طناز چراغ رو خاموش کرد و اومد بخوابه ... فریبا کنار گوشم گفت:
- بیچاره رنگ به روش نبود ... دعا کن اونم بخوابه ...
و من دعا کردم ... کاش راحت ترین خواب دنیا رو بکنه ... عشق مهربون و مغرور من!


برچسب ها رمان توسکا ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
رمان ، خواندن رمان به صورت قسمت به قسمت و فصل به فصل ، رمان عاشقانه
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • موضوعات

  • الف
  • ب
  • پ
  • ت
  • ث

  • ج
  • چ
  • ح
  • خ
  • د
  • ذ

  • ر
  • ز
  • ژ

  • س
  • ش
  • ص

  • ض

  • ط
  • ظ

  • ع
  • غ
  • ف
  • ق
  • ک
  • گ
  • ل
  • م
  • ن
  • و

  • ه
  • ی
  • آمار سایت
  • کل مطالب : 1457
  • کل نظرات : 1012
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 71
  • آی پی امروز : 232
  • آی پی دیروز : 914
  • بازدید امروز : 925
  • باردید دیروز : 5,069
  • گوگل امروز : 120
  • گوگل دیروز : 679
  • بازدید هفته : 19,212
  • بازدید ماه : 30,921
  • بازدید سال : 497,197
  • بازدید کلی : 11,215,328